رئیس جدید تیمارستان از دیوانه ای که ظاهری مناسب ورفتاری عادی داشت پرسید شما را برای چه اینجا آورده اند؟ طرف نگاهی به رئیس کرد وگفت : دوسه دقیقه وقت دارید داستان زندگی ام را برایتان بگویم ؟ رئیس نگاهی به ساعتش کرد وگفت اگردرپنج دقیقه خلاصه اش می کنی بگو. مردبه ظاهردیوانه گفت آقای دکتر، من زنی گرفتم که دختر هجده ساله ای داشت.
پدرم کم کم از این دختر خوشش آمد وبا او ازدواج کرد . باین ترتیب زن من، مادر زن پدر شوهرش شد.
چندی بعد دختر زن بنده که زن پدرم بود، پسری زائید. این پسر برادر من شد چون پسر پدرم بود. اما چون نوه زنم میشد پس نوه من هم بود و من پدر بزرگ برادر ناتنی خود شدم.
چندی بعد زن بنده هم پسری زائید و از آن روز، زن پدرم شد خواهر ناتنی پسرم و مادربزرگ اون، در صورتیکه پسرم برادر مادربزرگ خود و نوه اون بود.
از طرفی چون مادر فعلی من یعنی دختر زنم، خواهر پسرم میشه، بنده هم ظاهراتی
خواهر زاده پسرم شدم!
ضمنا من پدر مادرم و پدربزرگ خودم هستم و پسر پدرم هم برادر و هم نوه منه!
رئیس بیمارستان فریاد زد بسه …… این مادر مرده را ولش کنین بره تا منو دیوونه نکرده !ست
**************************

دولت ها یادشون باشه امروزی ها مثل ما دیروزی ها ، حرف گوش کن نیستند :

به یه پسربچه هفت ساله گفتم توی کودکستان یادتون ندادن نباید جلوی دیگران انگشت بکنی توی دماغت ؟
چپ چپ نیگام کرد وگفت توی دانشگاه به شما یاد ندادن که توکاردیگران دخالت نکنید ؟!