عبید یک پدیده نادر است در طنز و هجو که ششصد و اندی سال پیش چون ستاره ای در آسمان ادب پارسی
درخشید، و با طنز خود ” ذوق ” را غنا بخشید.


مردی کودکی را دید که می گریست، و هر چه مادرش او را نوازش می کرد خاموش نمی شد. به او گفت
خاموش شو، ارنه، مادرت را به کار گیرم
مادر کفت
این طفل تا آنچه گوئی نبیند به راست نشمارد و باور نکند
*
کنیزی را گفتند
آیا تو با کره ای؟
گفت: خدا از تقصیرم در گذرد، بودم
*
کسی مردی را دید که بر خری کند رو نشسته، گفتش
کجا می روی؟
گفت
به نماز جمعه
گفت: ای نادان اینک سه شنبه باشد
گفت: اگر این خر شنبه هم مرا به مسجد برساند نیکبخت باشم
*
مردی در خُم نگریست و صورت خویش در آن دید. مادر را بخواند و گفت: در خُم دزدی نهان است
مادر فراز آمد و در خم نگریست و گفت: آری، روسپی ئی نیز همراه دارد
*
روباهی عربی را بگزید. برای درمان افسونگری را بیاوردند. پرسید: کدام جانورت گزید؟
شرم کرد بگوید روباهی، گفت: سگی!
چون به افسون خواندن آغاز کرد، گفت بهتر است افسون روباه را هم به آن بی افزائی
*
مردی را گفتند: شوربای گرم را چه نامند ؟ گفت: کله جوش
گفتند چو سرد شود چه نامید
گفت ما امانش ندهیم که سرد شود
*
صوفی را گفمند: خرقه خویش بفروش
گفت: اگر صیاد دام خود بفروشد، به چه چیز شکار کند.؟
*
مردی به زنی گفت: خواهم تو را بِچشَم، تا دریابم تو شیرین تری یا زن من
زن گفت: این حدیث از شویم پرس، چون او من و او را چشیده باشد
*
مردی از کسی چیزی بخواست. او را دشنام داد. گفت: مرا که چیزی ندادی، چرا دشنام دهی. گفت
خوش ندارم تهی دست روانه ات کنم
*
غلامباره ای را گفتند
چگونه است که راز دزد و زنا کار نهان ماند و تو رسوا گردی؟
گفت : کسی را که راز با کودکان افتد چون رسوا نگردد؟
*
بزرگی کنیزی بخرید. از وی پرسیدند : کنیز را چون یافتی؟
گفت: دو صفت بهشتی در او یافتم : فراخی و سردی
*
مردی جامه ای بدزدید و به بازار برد تا بفروشد. جامه از او نیز بدزدیدن. پرسیدند
به چند فروختی؟ گفت به اصل سرمایه