گذرگاه مرداد ماه

مرداد ۱۳۹۶

کویر بی حاشیه

گذرگاه مرداد ماه ١٣٩۶

شماره

١٨٩


این شماره گذرگاه حاصل همت این یاران است
دکتر بیژن بارانکافیه جلیلیان – احمد قندهاریدکتر فریدون قاسمیبهزاد رزاقیمحمد رضا جنتی – ندا ایرانی
گلرخ ایرانی – آتنا دایمی
مجتبا عبدالله نژاد – دکتر محمود صفریان
– محمد تقی اسماعیلی – قره العین – مجید مجیدی – ملوسک صابریسپهرداد گرگین – حسین باقر زاده – هومن هویدا- خالد بایزیدی/ دلیر

 


=============================

تعریف و اثر تاریخ – احمد قندهاری

مرداد ۱۳۹۶

هیچ پدیدۀ اجتماعی ناگهان به وجود نمی آید بلکه در یک بستر فرهنگی رشد میکند. می دانیم که علم تاریخ داستان های تلخ و شیرین یک ملت نیست بلکه علمی است که به ما می آموزد اجداد ما چه اشتباهاتی را مرتکب شده و چه خدماتی کرده اند و چه نقشی در خوشبختی و بهزیستی و یا فقر و بدبختی و عقب ماندگی جامعه ما ایفا کرده اند. آگاهی درست به تاریخ واقعی ، به ما امکان می دهد تا اشتباهات آنها را تکرار نکنیم و خدمات آنها را گرامی بداریم.

 در علم تاریخ نقش افرادی که تعیین کننده بوده اند مورد ارزیابی قرار میگیرد و بت ها شکسته میشود و واقعیت ها عریان ونمایان میگردد.

علم تاریخ به ما می آموزد که با چراغ علم و به دور از پیش داوری و تعصب ، وقایع گذشته را بررسی کنیم و درباره آنها قضاوت نماییم.

وقتی عرب ها با شعار برابری و برادری به ایران متعلق به امپراطوری ساسانی ، نه متعلق به ایرانی ها، حمله ور شدند ، واقعیت تاریخی این است که فشار های هیات حاکمه با بدبختی هایی که برای مردم بینوا فراهم کرده بود ، زمینه ی خوشباوری رابرای شعارهای قوم مهاجم از مدت ها قبل فراهم کرده بود.

اگروضع مردم بینوا در این امپراطوری خوب بود ، که مانی و مزدک پیدا نمی شدند. مزدک وقتی دید اشراف ، اراضی دهقانان را به زور گرفته اند و تمامی ثروت را برای خود برداشته اند ، نا برابری در تقسیم نعمت های دنیا را سر منشاء ظلم و فساد تشخیص داد و برای رفع آن به قیام برخاست و سی سال جنگید ، آنقدر پا برهنه و گرسنه دور و برش را گرفتند که شاه قباد ناچارا با او از در سازش درآمد.

در اوضاع و احوال ۲۰۰ ساله ی اخیر هر عمل زشت و بد گردانندگان حکومت را به گردن انگلیس می اندازیم. آن وقت ها که انگلیسی وجود نداشت. ما نباید منکر نقش مخرب شاهان باشیم که یک تنه برای همه ی امور تصمیم می گرفتند و هر تصمیم شاه با تعریف و تمجید اطرافیان چاپلوس وخود فروش ، مورد تائید قرار می گرفت. مسلما بدون شناخت دیروز هرگز قادرنخواهیم بود فردای بهتری برای خود بسازیم.

اگر نگاهی گذرا به تاریخ اجتماعی ایران کنیم در بسیاری موارد موجب شرمساری خواهد بود..

به علت فساد دربار خلفا و پادشاهان ، افراد خود فروش و چاپلوس به مقامات بالا می رسیدند. چاپلوسی و بی شخصیتی شرط لازم و کافی پیشرفت در دربار ها بوده است. حکیم عمر خیام در حدود ۹۰۰ سال پیش در مقدمه ی کتاب ارزشمند جبر و مقابله نوشته است” دچار زمانه ای شده ایم که ، اهل علم از کار افتاده و جز عده ی کمی باقی نمانده اند که از فرصت برای بحث و تحقیقات علمی استفاده کنند. برعکس حکیم نمایان دوره ی ما همه دست اندر کارند که حق را با باطل بیامیزند و جز ریا و تدلیس کاری ندارند. اگر دانش و معرفتی دارند ، آن را صرف اغراض پست جسمانی می کنند و جز ریا و تدلیس کاری ندارند “

برای آگاهی بیشتر از دربارها ، خوب است کتاب های خاطرات اعتماد السلطنه در دربار ناصر الدین شاه وکتاب خاطرات اسد الله علم در دربار محمد رضا شاه را بخوانید. با اینکه اسدالله علم

صمیمیتی واقعی با محمد رضا شاه داشت، مع ذالک از لابلای نوشته هایش به مفاسد زیادی آگاهی می یابیم . انوشیروان عادل در یک روز ۱۲ هزار مزدکی را کشت . اگر عادل نبود چه تعداد می کشت. این همه سخنان تملق آمیز و دروغ ، که هر روزه از زبان اکثر ما به راحتی جاری می شود ، و هیچ گاه در باره ی معنی و مفهوم آن ها هم دقت نمی کنیم ، چه بگویم . این ها هم از نتایج آن فرهنگ ماست که بسیاری از ما ندانسته به آن افتخار میکنیم روزنامه ی کیهان در شماره ی ۱۶۷۰۶ می نویسداز ۲ میلیون معتاد در کشور ، یک میلیون زیر ۱۸ سال قرار دارند. آمار می گوید تعداد معتادان در سال ۷۸ نسبت به سال پیش ، ۳۶ در صد رشد داشته است. دبیر ستاد مبارزه با مواد مخدر کشور اذعان می کند که رشد اعتیاد بیشتر از رشد جمعیت است.

روزنامه ی همشهری در شماره ی ۱۸۴۹ تحت عنوان مشکل اعتیاد در بین دانش آموزان در سال تحصیلی ۷۷-۷۶ نوشته است که دفتر مشاوره و برنامه ریزی امور تربیتی وزارت آموزش وپرورش در سطح کشور ۷۸۴۸۰ دانش آموز را شناسایی کرده که در معرض خطر اعتیاد یا قاچاق مواد مخدر و سوء استفاده های جنسی قرار دارند.این ارقام نسبت به سال قبل ۱۱۲ در صد رشد داشته است. یکی از علل اصلی اعتیاد ، فشار و نابسامانی و ظلم های اجتماعی است.

ظاهر سازی و دروغ اکثر قریب به اتفاق ما مردم ایران ، اهل تظاهرهستیم ، تظاهر به درستی ، تظاهر به ادب ، تظاهر به نزاکت ، تظاهر به مکنت و ثروت و تظاهر به داشتن مدرک تحصیلی بالا.عین این تظاهر را دولتمان هم در سطح وسیعتری مرتکب می شود. روزنامه ی نشاط در شماره ی ۱۴۱ خود نوشته است که یارانه ی بنزین بیش از یک هزار میلیارد تومان ، یعنی برابر یک نهم بودجه ی کل کشور است. این رقم صرف سوخت ۴ میلیون خودرو سواری می شود که به طور قطع اکثر مواقع افراد مرفه جامعه از آن بهره مند می شوند. در حالیکه هزینه ی آن را همه ی مردم می پردازند که به احتمال زیاد تعدادی از آن ها در سراسر عمرشان به جز چند بار، سوار ماشین های عمومی نشده اند.

در جامعه ی ایران کلمه ی نمی دانم ، بلد نیستم ، کمتر به گوش میرسد. ما در هر موردی ، بخصوص سیاست کارشناس هستیم. مدیریت ما حرف ندارد. همه ی ما از پزشک متخصص هم بیشتر اطلاعات پزشکی داریم. خود محوری و برتری جویی ما زبانزد شده است.

وظیفه شناسی سازمان ملل آماری را همه ساله منتشر می کند که میزان کار مفید کارکنان دولت در هر کشور را لیست می کند. این آمار می گوید کار مفید کارکنان در کشورما در بخش اداری ۲۹ دقیقه در روز و در بخش صنعت ۳۵ دقیقه در روز است.

ریا کاریفقط به اشاره می گویم مدارس خصوصی را مدارس غیر انتفاعی و بانک هایی که به سپرده ای ثابت پنج ساله ۲۱ درصد بهره میدهند را بانک غیر ربوی می نامیم.

رفتار اجتماعی ما ایرانیانوقتی در باره ی مسائل اجتماعی بحث می کنیم اجتماع مورد بحث حدود۸۵ تا ۹۰ در صد از افراد جامعه را شامل می شود بقیه جزء استثنا ها می باشند.
چند سوال

یک –آیا اخلاق به عنوان اصل و پایه در رفتار ما معنی دارد؟

دو – آیا ما در هیچ زمینه ای وحدت داریم. در خارج از ایران شاید بیش از ۱۵ گروه یا دسته یا حزب وجود دارد که همگی مخالف حکومت ایران هستند .آیا دو گروه ازاین گروه ها اتفاق نظر دارند؟ نمونه ی بارز آن این است که ما در ورزش های تک نفره مانند کشتی یا وزنه برداری یا تکواندو بارها و بارها مدال طلای جهانی و المپیک را کسب کرده ایم ولی در ورزش های دسته جمعی مانند فوتبال ، بسکتبال و والیبال هیچوقت به هیچ مقامی نرسیده ایم .

سه – یا ما مسئولیت پذیریم ؟ یا با مسئولیتی که داریم از آن به عنوان ابزاری در جهت منافع خود استفاده می کنیم.س

  چهار – آیا ما به قانون احترام می گذاریم ؟ یا قانون باید در مورد فقرا و بیچارگان اجرا شود؟

 پنج – آیا ما به حقوق دیگران احترام می گزاریم ؟

 شش – آیا ما به کار کردن علاقه مندیم ؟ یا به آن به عنوان ابزاری برای کسب درآمد نگاه می کنیم

 هفت – آیا ما نظم پذیریم ؟

 هشت – آیا سختی ها را جهت سرمایه گذاری برای آیندگان پذیرا هستیم ؟

تاریخچه کشف نفت در ایران – دکتر فریدون قاسمی

مرداد ۱۳۹۶

مقدمه

گرچه نزدیک به ۱۱۰ سال از تاریخ کشف نفت در ایران می­گذرد، باید دانست که ایرانیان از دیرباز به وجود نفت پی­برده و آنها را از چاه­های کم عمق استخراج و مورد استفاده قرار می­دادند و در صورت امکان آتشکده­های خود را بر روی چشمه­ ­های گاز طبیعی بنا می­کردند. کهن ترین چاه نفتی که در تاریخ به آن اشاره شده، چاهی در ۴۲ کیلومتری شوش بوده که در دوره داریوش هخامنشی از آن استفاده می­شده و هرودوت به آن اشاره کرده است. گرچه آثار سطحی نفت، گاز و قیر در ایران، عراق، جمهوری آذربایجان و پاره­ای دیکر از کشورها شناخته شده و بطور سنتی از این مواد استفاده می­شده، اولین چاه مدرن نفت در ایالت پنسیلوانیای ایالات متحده آمریکا در سال ۱۸۵۹ میلادی به نفت رسید. محصول اولیه نفت آمریکا در این ناحیه در حدود ۲۰۰۰ بشکه در سال بود و بتدریج تولید آن اضافه شد بطوریکه در سال ۱۸۶۳ به سی میلیون بشکه رسید. در جمهوری آذربایجان گرچه بهره برداری از منابع نفتی منطقه باکو به طریقه سنتی از گذشته های دور مرسوم بود، بهره برداری با روشهای مدرن حفاری از سال ۱۸۷۴ آغاز گردید و تولیدات آن علاوه بر تامین نیازهای داخلی روسیه، به ایران و ترکیه صادر می­شد.

امتیازهای اولیه

در پی اکتشافات فوق الذکر، اکتشاف و بهره برداری از منابع نفتی جهان به مقیاس وسیع آغاز شد و در سوماترا و برمه جویندگان به ذخایر قابل ملاحظه­ای دست یافتند. در ایران نیز تلاش برای اکتشاف منابع نفت آغازگردید. در سال ۱۸۷۲ میلادی و در دوران صدارت میرزا حسن خان سپهسالار، ناصرالدین شاه قاجار امتیاز بهره برداری از کلیه منابع کشور بجز طلا، نقره و جواهرات، همچنین امتیاز ایجاد بانک­ها، راه آهن و کلیه امور اقتصادی و صنعتی کشور را به یکی از اتباع انگلیس بنام بارون پل جولیوس دو رویتر (Baron Paul Julius de Reuter) واگذار کرد. انتشار خبر انعقاد این قرارداد پیش از اولین سفر ناصرالدین شاه به اروپا در سال ۱۸۷۲ محافل بازرگانی دنیا را مات و مبهوت کرد، زیرا این امتیاز، آزادی و حقوق حقه ملتی را به نفع بیگانگان از میان می­برد. رجال وطن پرست و روحانیون نیز صدای اعتراض خود را در مورد انعقاد این قرارداد بلند کردند. بعلاوه رویتر درک کرد که بدون تضمین دولت انگلیس توانایی انتشار اوراق قرضه شش میلیون پوندی برای تاسیس شرکت خود را ندارد. از طرف دیگر اجرای امتیاز نامه موجب می­شد که منازعه­ای بین انگلیس و روس در ایران درگیرد. در مجموع مخالفت شدید دولت روس و اعتراضات رجال و علما به نتیجه رسید و این قرارداد پس از چندی لغو گردید.

در سال ۱۸۸۴ یک شرکت انگلیسی بنام هاتز و پسر (Hots & Son) که به­کار صادرات و واردات مشغول و مرکزش در بوشهر بود امتیازی برای استخراج نفت دالکی (واقع در ۲۲ کیلومتری شمال شرقی برازجان) از دولت ایران تحصیل کرد و چاهی هم حفر نمود که چندان عمیق نبود و به نتیجه نرسید و از این کار صرف نظر کرد و بعدها حقوق خود را به یک شرکت انگلیسی یه نام شرکت معادن ایران” (The Persian Mining Corporation) وا گذار نمود.

رویتر پس از لغو امتیازش به آسانی از دعوی خود دست بردار نبود و گه­گاه توسط سفارت انگلیس به دولت ایران اعتراض و ادعای خسارت می­کرد. پس از روی کار آمدن امین­السلطان به عنوان نخست­وزیر و مأمور شدن سرهنری درومند ولف (Sir Henry Drummond Wolff) به سمت وزیر مختار انگلیس در ایران مذاکراتی برای خاتمه دادن به این ادعا شروع شد. در همان ایام ناصرالدین شاه در صدد تهیه مقدمات سفر سوم خود به اروپا بود و برای این­کار احتیاج به پول داشت. نتیجه مذاکرات امین­السلطان و وزیر مختار انگلیس امتیاز دیگری بود که در سال ۱۸۸۹ به رویتر داده شد که بعد ها به نام امتیاز بانک شاهنشاهی مشهور گشت. طبق این امتیاز بانک مبلغ ۴۰۰۰۰ پوند به دولت قرض داد که مخارج سفر شاه تامین گردد. مطابق مفاد این قرارداد دولت ایران علاوه بر دادن اجازه تاسیس بانک شاهنشاهی امتیاز بهره برداری از منابح معدنی کشور از جمله نفت را به رویتر واگذار کرد.

چندی بعد بانک شاهنشاهی به موجب اجازه­ای که از دولت ایران گرفته بود، حقوقی را که برای استخراج و بهره برداری معادن ایران داشت به شرکت معادن ایرانواگذار کرد. سرمایه شرکت مزبور یک میلیون پوند بود که عده ای از سرمایه داران روسی، بلژیکی و فرانسوی هم در آن سهیم بودند. این شرکت عده­ای مهندس و زمین­شناس به ایران اعزام داشت که مطالعاتی برای کشف معادن بنمایند. همچنین حقوقی را که شرکت هاتز در زمینه اکتشاف نفت تحصیل کرده بود خریداری کرد. آنگاه کارشناسان شرکت در دالکی و جزیره قشم با استفاده از دستگاه­های جدید حفاری به کاوش پرداختند. چاه های اکتشافی در دالکی در سالهای ۱۸۹۱ و ۱۸۹۲ و در قشم در سالهای ۱۸۹۲ و ۱۸۹۳ در محل­هایی که نشانه­های نفتی وجود داشت حفر شد ولی به نتیجه­ای نرسید. شرکت معادن ایران چند سالی بکار مشغول بود ولی چون سرمایه کافی نداشت و هزینه حمل و نقل بسیار بالا بود، در کار خود توفیق نیافت و در پایان مدت ده سال امتیاز آن خود بخود لغو گردید.

در دوران سلطنت ناصرالدین شاه اقداماتی در مورد اکتشاف و استخراج نفت در کویر خوریان واقع در جنوب سمنان توسط دو مالک بزرگ به نام­های حاج علی اکبر امین معادن و حاج علی اصغر امین معادن که صاحبان معادن متعددی بین تهران و مشهد بودند صورت گرفت. دولت وقت به­علت کوشش و پشتکار این دو برادر در جهت منافع عامه، طی فرمانی امتیاز معادن نفت خوریان و معادن دیگری شامل سرب، فیروزه و زغال سنگ را به ایشان واگذار کرد. این امتیاز چند بار دست به دست گردید و بالاخره در ۳۰ آذر ۱۳۰۴ شمسی برابر با ۲۲ دسامبر ۱۹۲۵ میلادی شرکت نفت خوریان با سرمایه پنج میلیون تومان تاسیس گردید. در همان سال مهندسین روسی به ایران آمده و در ده کیلومتری جنوب سمنان به حفر چاه پرداختند. چاه اول پس از یک ماه به مقداری نفت رسید و با شروع حفر چاه دوم به دلیل نامعلومی عملیات متوقف و هر دو چاه مسدود گردیدند.

امتیاز دارسی

در اواخر قرن نوزدهم (۱۸۹۵) ژاک دو مورگان (Jacques de Morgan) فرانسوی که از طرف دولت فرانسه به تحقیقات علمی در ایران مشغول بود مقاله­ای در مجله معادن پاریس (Les Annales des Mines) در باره منابع نفتی قند شیرین در نزدیکی قصر شیرین منتشر کرد. در این هنگام یک نفر ارمنی به­نام آنتوان کتابچی ­خان که در آن موقع رئیس کل گمرکات ایران بود این مقاله را خواند و چون در مسافرت به نقاط غرب از آثار سطحی نفت مطلع شده بود مطمئن گردید که در ایران منابع سرشاری از نفت وجود دارد. این شخص با سرهنری دروموند ولف وزیر مختار قبلی انگلیس در ایران نیز دوست بود، لذا برای دیدار او به پاریس رفت و اطلاعات خود را با او در میان گذاشت و از او خواست تا وی را با سرمایه داران انگلیسی آشنا نماید تا او بتواند آنها را تشویق به کسب امتیاز اکتشاف نفت در ایران بنماید.

در چنین موقعیتی سرهنری دروموند ولف از پاریس به لندن رفت و در آنجا این موضوع را با شخص ثروتمندی بنام ویلیام ناکس دارسی (William Knox D’Arcy) استرالیایی در میان نهاد و اورا تشویق به سرمایه گذاری در منابع نفت ایران کرد. به­دنبال این مذاکرات از کتابچی خان خواسته شد تا به لندن برود و با دارسی آشنا شود. کتابچی خان به لندن رفت و اطلاعاتی راجع به منابع نفت ایران در اختیار دارسی قرارداد و از نوشته های ژاک دو مرگان به­­عنوان شاهد گفته­های خود استفاده کرد. در نتیجه، دارسی تصمیم گرفت که زمین­شناس مطلع و کارآزموده ای را به­نام برلز (H.T. Burles) به همراه معاونش دالتن (Dalton) استخدام و به ایران اعزام نماید تا در این باره گزارش جامعی به او بدهند. این متخصصین پس از مطالعه در محل، گزارش رضایت بخشی ارائه داده و متذکر شدند که کشف نفت در حوالی قصر شیرین و شوشتر بسیار محتمل و در نقاط دیگرهم امید بسیاری وجود دارد.

در بهار سال ۱۹۰۱ آقای آلفرد ماریوت (Alfred L. Marriot) نماینده دارسی که عموزاده و محرم او نیز بود به­همراه کتابچی خان برای گفتگو به ایران رفت تا از دولت ایران امتیازی تحصیل نماید. ضمنا ماریوت سفارش­نامه­ای از سردروموند ولف برای وزیر مختار انگلیس که در آن وقت سر آرتور هاردینگ (Sir Arthur Hardinge) بود به­همراه داشت که همه نوع مساعدت با او بنمایند.

ماریوت و کتابچی خان پس از ورود به تهران پیشنهادی تنظیم کرده و به مظفرالدین شاه تسلیم نمودند. شاه که نگران مخالفت دولت روس بود از قبول آن امتناع کرد. در این موقع هاردینگ دخالت نمود و به ملاقات اتابک (امین­السلطان) رفت و از او تقاضای مساعدت نمود و ضمناً به ماریوت دستور داد که مواعید لازمه را به متصدیان امر داده و آنها را به نحو مطلوب تطمیع نماید. به پیشنهاد اتابک مقرّر شد که هاردینگ نامه­ای به­خط فارسی شکسته برای او بفرستد و شرایط عمده امتیاز را در آن ذکر نماید تا او در موقع مناسبی نامه مزبور را به سفارت روس تسلیم نماید. اتابک این نامه را دریافت کرد و در زمانی که مترجم سفارت روس در تهران حضور نداشت و به ییلاقات کوهستانی رفته بود نامه را به سفارت روس فرستاد. طبیعتا ترجمه نامه ارسالی تا بازگشت مترجم به تاخیر افتاد و اقدامی در مورد آن صورت نگرفت. در این فاصله اتابک از موقعیت استفاده کرد و به اطلاع هیئت دولت رساند که چون سفارت روس به نامه او جواب نداده است دال بر این می­باشد که اعتراضی در این ضمینه نداشته است. لذا هیئت دولت نظر اتابک را تایید کرد و واگذاری امتیاز اکتشاف نفت به دارسی را تصویب نمود. بالاخره در ماه می ۱۹۰۱ (۵ سال قبل از برقراری مشروطیت) امتیاز اکتشاف نفت توسط دارسی در سراسر کشور (به استثنای پنج ایالت شمالی مجاور روسیه: آذربایجان، گیلان، مازندران، گرگان و خراسان) در امتیاز­نامه­ای مشتمل بر ۱۸ فصل، برای مدت شصت سال به امضای مظفرالدین شاه قاجار رسید. در مقابل دارسی متعهد شد که در ظرف دو سال شرکتی را تاسیس نموده و اقدامات لازم جهت اکتشاف و بهره برداری را شروع نماید. او همچنین متعهد شد که بیست هزار سهم یک پوندی را به ایران واگذار نماید و بیست هزار پوند هم وجه نقد پرداخت کرده و سالانه ۱۶ درصد منافع حاصله را به­عنوان حق امتیاز به دولت ایران بپردازد. بعلاوه به ایران حق داده شد که یک نفر نماینده از طرف خود در شرکت داشته باشد. در دنباله این جریان شرکتی بنام شرکت اولیه اکتشاف (The First Exploration Company) با سرمایه ششصد­هزار پوند تشکیل گردید و یک گروه حفاری تحت نظر ویلیام رینولدز (William Reynolds) به ایران فرستاده شد. رینولدز در سنین پنجاه سالگی بود و از تجربه کافی عملیات حفاری درسوماترا برخوردار بود، بعلاوه چون قبلا در هندوستان در زمینه مدیریت تجربه آموخته بود، سرپرستی کلیه امور در مناطق حفاری به او واگذار شد. همچنین چند مهندس و تعدادی حفار لهستانی و یک دکتر را راهی ایران نمودند.

کشف نفت در مسجد سلیمان

حدود شش ماه پس از کسب امتیاز توسط دارسی، ماشین آلات حفاری به منطفه­ای بنام چاه سرخ در حوالی قصر شیرین و در بین راه تهرانبغداد رسید و عملیات حفاری آغاز گردید. اولین چاه در این منطقه در تابستان ۱۹۰۳ در عمق ۵۰۷ متری به مقداری گاز و آب شور برخورد کرد و چند ماه بعد چاه دوّم نیز در عمق مشابهی به نفت رسید. در ژانویه ۱۹۰۴ بهره برداری از چاه شماره ۲ به میزان ۱۲۰ بشکه در روز آغاز شد ولی چون این بازدهی بسیار اندک و فاصله منطقه از خلیج فارس زیاد بود بهره برداری از آن مناسب تشخیص داده نشد. علاوه بر آن این چاه ناگهان خشک گردید. در نتیجه دستگاه­های حفاری به مناطق جنوبی­تر یعنی حوالی شوشتر انتقال یافت. دارسی تا اواخر سال ۱۹۰۴ مبلغی در حدود ۲۲۵۰۰۰ پوند در ایران سرمایه گزاری کرده ولی به نتیجه نرسیده بود، لذا قصد واگزاری امتیاز خود به دیگران از جمله فرانسویان را داشت که لرد فیشر (Lord Fisher) به فرماندهی نیروی دریائی انگلیس تعیین گردید.

لرد فیشر از مدتها قبل در صدد بود که سوخت کشتی­های جنگی انگلیس را از زغال سنگ به نفت تبدیل کند و برای انجام این امر به ۵۰۰۰۰ تن (۳۰۰۰۰۰ بشکه) نفت در سال نیاز داشت. او از یکی از سرمایه داران انگلیسی بنام لرد استراتکونا (Lord Strathcona) خواست تا با سرمایه خود به دارسی کمک کند و بخشی از سهام شرکت او را خریداری نماید. از طرف دیگر وسایلی فراهم شد تا شرکت نفت برمه که آن نیز یک شرکت انگلیسی بود، بخش دیگری از سهام شرکت دارسی را خریداری و به این ترتیب به اکتشافات نفتی در ایران کمک نماید. این شرکت علاوه بر دراختیار داشتن چاه­های نفت در برمه دارای تصفیه­خانه­ای در رانگون بود، ولی به دلیل محدود بودن ذخایر نفتی شناخته شده برمه توانایی تامین نیازمندی­های نفتی نیروی دریایی انگلستان را نداشت. درنتیجه در ماه می سال ۱۹۰۵ با همکاری شرکت نفت برمه و لرد استراتکونا شرکت جدیدی بنام سندیکای امتیازات (Concession Syndicate) که مرکز آن در گلاسگو بود جایگزین شرکت قبلی گردید. شرکت جدید برای پیشبرد مقاصد خود قراردادی با سران ایل بختیاری امضا کرد و آنها متعهد شدند که در برابر دریافت حقوق معینی حفاظت اموال و تاسیسات شرکت را در منطقه عملیات عهده دارگردند.۱ این شرکت حفاری­های خود را به نزدیکی رامهرمز منتقل نمود و در این منطقه دو حلقه چاه به عمق های ۶۶۱ و ۵۹۱ متر حفر کرد ولی هیچکدام به نفت نرسیدند. لذا عملیات حفاری تحت سرپرستی ویلیام رینولدز به منطقه مسجد سلیمان منتقل گردید. حفاری اولین چاه در ژانویه ۱۹۰۸ آغاز وحفاری چاه دوم در ماه مارس همان سال شروع شد. در ماه آوریل، عدم دسترسی به نفت کم­کم باعث نومیدی گردیده و مقامات شرکت را به فکر توقف عملیات انداخته بود. در این مورد در تاریخ ۲۰ ماه می ۱۹۰۸ تلگرافی از طرف شرکت برای رینولدز ارسال و از او خواسته شد که عملیات حفاری را تعطیل و ماشین آلات را به بندر محمره (خرمشهر ) منتقل کند. از شگفتی های سرنوشت اینکه رینولدز که امید زیادی به مسجد سلیمان داشت تصمیم گرفت که تا رسیدن متن کتبی دستور باپست به عملیات حفاری ادامه دهد. درنتیجه در ساعت چهار و نیم صبح ۲۶ ماه می ۱۹۰۸ اولین چاه در عمق ۳۶۰ متری به نفت رسید و نفت و گاز تا ارتفاع ۱۵ متری فوران نمود و رینولدز دست به اقدامات احتیاطی و کنترل چاه زد. چند روز بعد چاه دوّم در عمق ۳۰۷ متری به نفت رسید و نفت با فشار زیاد فوران نمود.

رینولدز به کار خود در شرکت ادامه داد تا اینکه در سال ۱۹۱۱ به خدمت او خاتمه داده شد. او به ونزوئلا رفت و در فعالیتهای اکتشاف نفت در آن کشور شرکت نمود و در سال ۱۹۲۵ دنیا را بدرود گفت.

به دنبال کشف نفت در ۱۹۰۸ در مسجد سلیمان، نفت در میدان­های دیگری نیز کشف شدند که تعدادی از آنها عبارتند از: نفت شاه (۱۹۲۳)، هفتگل (۱۹۲۷)، آقاجاری (۱۹۳۶)، گچساران (۱۹۳۷)، نفت سفید (۱۹۳۸)، اهواز (۱۹۵۸) و خارک، پازنان و بی­بی­حکیمه (۱۹۶۱).

تاسیسات تصفیه و بارگیری نفت در آبادان

به دنبال کشف نفت در مسجد سلیمان، در ماه آوریل ۱۹۰۹ نام شرکت از سندیکای امتیازاتبه شرکت نفت انگلیس و ایران” (Anglo-Persian Oil Company) تغییر یافت. در این تغییر و تبدیلات، تمام حقوق دارسی به شرکت جدید انتقال یافت و خود او به عضویت هیئت مدیره شرکت در آمد.۲ در این هنگام به منظور بهره برداری از منابع کشف شده تصمیم گرفته شد تا نفت خام از مسجد سلیمان با خط لوله­ای بطول ۲۲۰ کیلومتر به آبادان منتقل و در آن محل تاسیسات تصفیه و بارگیری نفت ایجاد گردد. اراضی مورد نیاز پالایشگاه را شیخ خزعل حاکم محمره (خرمشهر) به­موجب قراردادی در اختیار شرکت گذاشت و توافق شد که علاوه بر اجاره سالانه، وامی به مبلغ ده هزار پوند به شیخ داده شود و شخص شیخ و خانواده­اش از حمایت دولت انگلیس برخوردارگردند. عملیات احداث خط لوله در اکتبر۱۹۰۹ شروع و در سال ۱۹۱۲ تکمیل گردید و اولین محموله نفت خام در این سال صادر شد. تعداد جاه­های نفت مسجد سلیمان بتدریج افزایش یافت و در سال ۱۹۱۴ به ۳۰ حلقه رسید. بهره برداری از پالایشگاه آبادان در سال ۱۹۱۴ با ظرفیت ۱۲۰۰۰۰ تن (معادل۷۲۰۰۰۰ بشکه) در سال آغاز گردید. بین سالهای ۱۹۱۵و ۱۹۱۹ خط لوله دیگری برای حمل نفت از مسجد سلیمان به آبادان کشیده شد و ظرفیت دو خط لوله به سه میلیون تن (۱۸ میلیون بشکه) در سال رسید. همچنین ظرفیت پالایشگاه آبادان تا یک میلیون تن (معادل شش میلیون بشکه) در سال، در پایان جنگ جهانی اول افزایش یافت.

لازم به تذکر است که تا سال ۱۹۲۳ تقریبا تمام نفت مصرفی کشور که بالغ بر ۲۹۰۰۰ تن (۱۷۴۰۰۰ بشکه) می­گشت از روسیه تأمین می­شد و حتی در سال ۱۹۲۹ که مصرف نفت در کشور بالغ بر ۷۲۰۰۰ تن (۴۳۲۰۰۰ بشکه) شده بود باز هم هفتاد در صد نفت مصرفی از روسیه وارد میشد. از سال ۱۹۳۳ توزیع نفت در سراسر کشور از نفت داخله تامین می­گردید و مصرف آن رو به افزایش بود بطوریکه در سال ۱۹۴۱ این مصرف بالغ بر۲۷۰۰۰۰ تن (۱۶۲۰۰۰۰ بشکه ) گردید.

نتیجه

با کشف نفت در مسجد سلیمان با سرمایه گذاری ویلیام ناکس دارسی استرالیایی، نام ایران به عنوان خاستگاه نخست صنعت نفت خاورمیانه ثبت شد و فصل جدیدی در تاریخ ژئوپلیتیک و اقتصادی خاورمیانه گشوده شد. بعلاوه کشف نفت در ایران و اداره آن توسط یک شرکت انگلیسی به دولت انگلستان اجازه داد تا به یک منبع مهم انرژی دسترسی پیدا کند و این دسترسی برای موفقیت انگلستان در جنگ جهانی اول سرنوشت ساز بود.۳ بلاخره کشف نفت در ایران کمپانی­های نفتی بین المللی را تشویق کرد تا در سایر کشور های منطقه خاورمیانه دست به اکتشاف نفت بزنند و به ذخایر عظیمی دسترسی پیدا کنند. به این ترتیب نفت در عراق در سال ۱۹۲۳، در بحرین در سال ۱۹۳۲، در کویت درسال ۱۹۳۷، در عربستان سعودی در سال ۱۹۳۸ و در قطر در سال ۱۹۳۹ کشف گردید و عامل اصلی بحران­های سیاسی منطقه و موفقیت­ها و ناکامی­های مردم آن شد.

منابع چاپی

ستوده تهرانی، علی اصغر (۱۳۷۱). نگاهی کوتاه به صنعت نفت. تهران، چاپخانه رشدیه. ۲۲۱ صفحه.

فاتح، مصطفی (۱۳۸۴). ۵۰ سال نفت ایران. تهران، نشر علم. ۶۸۲ صفحه.

وحید مازندرانی، ع (۱۳۵۰). امتیاز نامه دارسی امتیازنامچه نفت و موم طبیعی معدنی“. مجموعه عهد نامه های تاریخی ایران از عهد هخامنشی تا عصر پهلوی، ۵۵۹ قبل از میلاد ۱۹۴۱ (۱۳۲۰ شمسی). صفحات ۲۰۹ تا ۲۱۱. تهران، انتشارات وزارت امور خارجه شاهنشاهی. ۲۳۸ صفحه.

منابع اینترنتی

فریدون قاسمی (نویسنده مقاله)

ویلیام ناکس دارسی

ماریوت نماینده دارسی

ویلیام رینولدز (کارشناس حفاری)

۱۱ این قرارداد که با پادرمیانی کنسول انگلیس در اصفهان و بدون اطلاع مقامات دولتی ایران انعقاد یافته بود، هیچگاه مورد شناسایی و قبول دولت ایران واقع نشد و سرانجام در سال ۱۹۲۴ پس از روی کار آمدن رضاشاه پهلوی رسماً لغو گردید.

۲۱ در سال ۱۹۳۵ نام شرکت به Anglo-Iranian Oil Company و در سال ۱۹۵۴ به British Petroleum (BP) تغییر یافت.

۳۲ در جریان جنگ جهانی اول، خطوط لوله انتقال نفت و تلمبه خانه­های آن مورد خرابکاری عوامل آلمانی قرارگرفت و تعمیر آنها شش ماه بطول انجامید.

گزارش مجلس از اوضاع مدارس – بهزاد رزاقی

مرداد ۱۳۹۶
 ·

لواط میان پسران

و همجنسگرائی میان دختران

مرکز پژوهش‌های مجلس گزارشی با عنوان «ازدواج موقت و تاثیر آن بر تعدیل روابط نامشروع جنسی» روی وب‌سایت خود منتشر کرده است.

این گزارش با استناد به نامه‌ای از وزارت آموزش و پرورش، مبنی بر نتایج تحقیق بر ۱۴۱ هزار و ۵۵۵ دانش آموز دختر و پسر دوره متوسطه در سال تحصیلی تهیه شده است.

بر اساس این تحقیق، ۱۰۵ هزار و ۴۶ نفر دانش آموز یعنی ۷۴.۳ درصد دارای رابطه «با جنس مخالف» بوده‌اند.

در سال تحصیلی ۱۳۸۶-۱۳۸۷ از ۱۴۱۵۵۲ دانش آموز (دختر و پسر) دوره متوسط در کل کشور ۲۴۸۸۹ نفر (۱۷٫۵ درصد) دارای روابط همجنسگرایی (لواط میان پسران) و همجنسگرائی میان دختران بودند.

سن روسپگیری به ۱۵ سال به بالا رسیده است. تحقیقات دانشگاه شهید بهشتی نشان داده است که آمار روسپیگری بین زنان متاهل بیشتر از مجردهاست و ۱۱ درصد روسپیان شهر تهران با اطلاع همسرانشان تن فروشی می کنند. ۸۰ درصد دختران مورد پرسش در چند دبیرستان دخترانه تهران گفته‌اند که رابطه با جنس مخالف را تجربه کرده‌اند.

بر اساس گزارش‌های آموزش و پرورش، ۴۰ درصد دانش‌آموزان رابطه با جنس مخالف را از ۱۴ سالگی شروع کرده‌اند.

ارتباطِ پیش از دانشگاه دختران و پسران نسبت به ۳۰ سال پیش، سه برابر شده و زمان شروع رابطه جنسی نیز به دوره راهنمایی رسیده است.

خاطرات کارگردان مجید مجیدی در فیلم‌رنگ خدا- خانم صابری

مرداد ۱۳۹۶

در خاطراتش چنین نوشته :جهت تهیه قسمتی از فیلم به روستایی رفتیم بخاطر اینکه نخواهیم مسافتی را تا امامزاده های اطراف طی کنیم وبچه ها اذیت نشوند یک اتاقک کوچک شبیه امامزاده بنا کردیم و چند بازیگر نقش های خود را در آن قسمت ایفا کردند
بعد از اتمام فیلمبرداری چون یک بنای معمولی بود آن را جهت لانه گزینی پرندگان سالم رها کردیم و رفتیم . بعد حدود دو سال خبردارشدم که امامزاده ساختگیمان تبدیل به زیارتگاه مهمی شده اول باور نکردم جهت حصول اطمینان به آن روستا سفر کردم دیدم واقعیت دارد برای روشنگری بااهالی صحبت کردم وگفتم که این اتاقک را ما بخاطر تهیه فیلم شبیه امامزاده درست کرده ایم اما دیدم مردم خصوصا پیران وبزرگان محل به شدت ناراحت شدند و حرف مرا توهین تلقی کردند و به گونه ای افراطی و احساساتی آن اتاقک را یک امامزاده شفا دهنده می دانند . دیدم اگر بیشتر پافشاری کنم احتمال دارد صدمه ببینم
مصلحت دیدم که با اداره اوقاف آن منطقه صحبت کنم تا از آن طریق مردم را از این جهل برهانم به اداره اوقاف مراجعه کردم و موضوع را بیان کردم که ناگهان مسوول اوقاف برآشفته شد وگفت این حرفها چیست می زنی این امامزاده شجره نامه دارد و بعد شجره نامه اش را به من نشان داد
من هم مات و مبهوت بدون خدا حافظی از آن محل خارج شدم که دم درب یکی از کارکنان اوقاف که آدم منطقی تری بود به من گفت دوست عزیز برای خودت دردسر درست نکن
مردم این بنا را مقدس میدانند حالا هر چه تو می خواهی دست وپا بزن
بعد تازه فهمیدم ریشه جهل وخرافات در مردم چقدر عمیق است

حقایق را از شما پنهان کردند

مرداد ۱۳۹۶

حقایق را از شما پنهان کردند 


گلرخ ایرایی و فاطمه (آتنا) دایمی از فعالان محبوس در بند زنان زندان اوین، در پی حضور و بازدید از پیش تعیین شده سفرای مقیم تهران در این زندان، در نامه ای سرگشاده خطاب به این مقامات، از وضعیت نامناسب زندان و حقایق پنهان زندان اوین که می بایست به سمع و نظرشان می رسید، پرده برداشتند. این دو فعال مدنی محبوس، خواهان بازدید های از پیش تعیین نشده از زندان ها و همچنین خواستار ورود گزارشگر ویژه حقوق بشر، عاصمه جهانگیر به ایران و بازدید از زندان ها و ملاقات با زندانیان شدند.
به گزارش خبرگزاری هرانا، چهارشنبه، ۱۴ تیرماه سال جاری، هیئتی متشکل از ۴۵ سفیر به دعوت سازمان زندان های ایران و نهاد حقوق بشری اسلامی، از زندان اوین بازدید کردند.
متن نامه سرگشاده دو زندانی سیاسی زن شناخته شده در ایران به شرح زیر است:

با خبر شدیم چهارشنبه ١۴تیر ٩۶ برابر با ۵ جولای ٢٠١٧، هیئتی متشکل از ۴۵ سفیر مقیم تهران از سوی سازمان زندان های ایران و نهاد حقوق بشر اسلامی دعوت به بازدید از زندان اوین شدند. طبیعی است که حتی اگر در منازلمان مهمانانی را دعوت نماییم خانه را به بهترین شکل ممکن زیبا خواهیم کرد و طبیعی ست که همان فضای روبروی اجرای احکام کنونی زندان اوین که جایگاه اعدام و جوخه آتش زندانیان سیاسی در دهه شصت بوده حالا در سال ٩۶ تبدیل به محفل پذیرایی از ۴۵ سفیر شده است.

خطابمان با شماست، شما سفرای محترمی که دعوت شدید تا از بخش های دلخواه آقایان در زندان اوین دیدن کنید. همه شما و ما میدانیم که مدتها است به دلیل نقص فاحش حقوق بشر، ایران و خصوصاً سازمان زندان های ایران دستخوش تحریم شده اند. سالهاست که از سوی ایران به نمایندگان ویژه سازمان ملل (آقای احمد شهید و خانم اسما جهانگیر) اجازه ورود به ایران و بازدید داده نشده است و حال شما سفرای مقیم تهران خواسته یا ناخواسته بلندگوی وارونه نمایی ایران از وضع حقوق بشرش شدید.

آیا آگاه هستید که به راستی زندان اوین شامل چند بند و چند بازداشتگاه می باشد؟ آیا موفق شدید بندهای ٢٠٩ مربوط به وزارت اطلاعات، دو-الف مربوط به اطلاعات سپاه پاسداران و ٢۴١ مربوط به اطلاعات قوه قضاییه دیدن کنید؟ آیا سلول های انفرادی بدون پنجره و تهویه و سرویس بهداشتی آنها را دیدید؟ آیا سیاه چالها و اتاق های تنگ و تاریک بازجویی هاشان را دیدید؟ آیا سلولهای معروف قبر را به شما نشان دادند؟ هواخوری های سربسته و چشم بند و دستبند را چطور؟ طبق اظهارات روزنامه های داخل ایران شما بزرگواران از حسن شرایط زندانیان و فضای زندان شگفت زده بودید. با چند زندانی هم صحبت شدید؟ آیا شما را از تعداد بازداشتها، مدت انفرادی ها، نحوه بازجویی ها و انواع شکنجه های جسمی و روانی مطلع کردند؟ راستی چرا شما را به تنها بند زنانِ سیاسی زندان اوین یعنی همین جایی که ما به اجبار در آن ساکنیم نیاوردند؟ حتماً به شما هم گفته اند که اوین بند زنان ندارد.

آری دروغی به بزرگی همان دروغ که گفتند زندانیِ سیاسی ندارند. می دانیم که نمی توانستید و نمی توانید چون نمی خواستند و نمی خواهند که به پرونده های حتی تعدادی از زندانیان دسترسی داشته باشید تا متوجه عمق فاجعه در خصوص زندانیان شوید. پس ما هم به همان فضایی می پردازیم که شما را شگفت زده کرده است. آیا به شما گفتند که بند ۴ این زندان که از آن بازدید کردید چگونه و توسط چه کسانی بازسازی و مجهز شده؟ لازم است بدانید همان زندانیانی که برای آن بند و ساخت آن هزینه های میلیونی پرداختند را روز حضور شما در زندان به بهانه های دادگاه و بیمارستان از بند خارج کرده و به انفرادی های دو-الف بردند و تا خروج شما از زندان در آنجا به اجبار ماندند که نه آنها شما را ببینند و نه شما آنها را. آیا به شما گفتند که آن بند هم بند زندانیان مالی ست هم زندانیان سیاسی و هم اراذل و اوباش؟
یک روز قبل از حضورتان در زندان اوین، ورود تمام روزنامه ها به بندهای زندان ممنوع شد. نخواستند از وجود هم آگاه شویم تا مبادا پرده نمایششان به هر طریقی بر زمین افتد و حقیقت نمایان شود. از بهداشت گفتند و گفتید و از بهداشت زنان می گوییم. از وضعیت بهداری و داروهای اشتباه، از نبود مواد ضدعفونی کننده و شوینده به بهانه تحریم و کسری بودجه.

آیا میدانید چند زندانی مبتلا به ایدز و هپاتیت همراه با زندانیان دیگر گذران حبس می کنند؟ آیا به شما گفته اند که برای زنان زندانی در این زندان به دلیل معذوریت شرعی معاینه توسط پزشک مرد، تزریق دارو و تست نوار قلب انجام نمی شود؟ آیا گفتند که حتی یک پرستار زن برای انجام این امور برای ما زنان در این زندان وجود ندارد؟ آیا می دانید چند صد یا هزار نفر زندانی به دلیل آشامیدن آب ناسالم زندان از بیماری کلیوی رنج میبرند؟ آیا شما را با پزشکی با نام مستعار شهریاری آشنا کردند؟ پزشکی که بدون معاینه و تنها از طریق نگاه پی به بیماری زندانی میبرد و هرگز به دلیل ترس از عواقب تشخیص ها و تجویزهای اشتباهش و به دلیل جلوگیری از افشای هویت حقیقی اش، مهری که گویای هویت وی است بر نسخه هایش دیده نمی شود. کاش در حین بازدید از زندان سوار بر آمبولانس بهداری اوین نیز می شدید و از فقدان امکانات لازم در آن دیدن می کردید. کاش از میزبانتان میخواستید که فیلمهای مربوط به ٢روز قبل از حضورتان در زندان را که از طریق دوربین های زندان ضبط شده است، برایتان پخش کنند تا ببینید وضعیت زندان و بهداشتش را، تا ببینید لباس های فرم زندانیان را که در داخل زندان به رنگ زرد و خارج از آن به رنگ آبی راه راه است، تا ببینید درهایی که پشت سر هم به روی زندانیان و حتی زندانبانهای هر شیفت توسط سربازان پلمپ و قفل می شود و ببینید که حتی برای خروج فوری و انتقال بیمار با وضعیت اورژانس به بیمارستان باید منتظر باز شدن و فٓک پلمپ چند درب ماند.

برایتان از بند زنان زندان اوین مثال می زنیم که راه خروج اضطراری آن هم با ٣در و ٣ قفل روی آن بسته است و محاسبه کنید زمان باز شدن هر درب را پس از تماس ها و هماهنگی های لازم برای حضور سرباز و فک پلمپ. کاش می دیدید که چندین و چند زندانی به دلیل نبود تخت روی زمین و موکتهای حسینیه بندها و با کمترین فاصله از هم میخوابند. کاش کمی هم از غذایی که بین زندانیان پخش می کنند میل می کردید. آیا می دانید که ما زندانیان می بایست حتی لبنیات و سبزیجات و میوه و پروتئین را با هزینه خود و با قیمت های چند برابر از فروشگاه زندان خریداری کنیم؟ چرا که اندک جیره ماهانه مواد غذایی زندان فاسد و از تاریخ مصرفشان مدتها گذشته است.

کاش برایتان شرح می دادند که چه ماهرانه از این طریق تجارتی کلان راه اندازی کرده و ماهانه میلیونها سود می برند. و با این حال آیا به اطلاعتان رساندند که یک روز پیش از بازدیدتان از زندان ،این بزرگترین زندان ایران خالی از هر نوع وسیله نقلیه بوده است؟ چرا که راننده های تاکسی های ویژه انتقال زندانیان به مراکز درمانی و دادگاهها به دلیل عدم دریافت چند ماه حقوق خود از زندان در اعتراض و اعتصاب بودند و در محل کار خود حاضر نشدند.
آیا شما را از وجود بندهای متروکه ٣۵٠ (بند سیاسی آقایان) یا بند روحانیت آگاه کردند؟ آیا برایتان گفته شده که چند زندانی تمام مدت حبسشان را در سلولهای انفرادی بازداشتگاه ها می گذرانند؟ افرادی همچون محمد علی طاهری که بیش از ۵ سال است که در سلولهای انفرادی دو-الف سپاه پاسداران به سر می برد. لازم است بدانید ما زندانیان این زندان برخلاف ادعای رییس سازمان زندان ها (مصطفی محبی) نه هر هفته بلکه ماهی یک بار می توانیم به صورت حضوری با خانواده هایمان ملاقات داشته باشیم.

شما بزرگواران به راحتی می توانستید از طریق تصاویر ماهواره ای از جغرافیای دقیق اوین مطلع شوید. می توانستید از طریق منابع موثق به گزارشات مختلف از بندهای اوین و زندان های ایران دسترسی یابید و حتی می توانستید با ذکر نام زندانیان سیاسی، سراغی از آنها گرفته و درخواست ملاقات با آنها را دهید و با آگاهی قدم در این زندان و بازدید از آن گذارید.

حال که می بایست این مهم رخ می داد و نداد از شما سفرای محترم و می خواهیم در خوش نمایی ها از وضعیت زندان و زندانیان آن شریک نشوید و به صورت کاملاً سرزده به اوین و قرچک و فشافویه و رجایی شهر و سایر زندان های تهران و شهرستان های ایران بروید تا از آن تصویری حقیقی به دست آورید. ما تعداد بیشماری از زندانیان سیاسی در زندان هستیم چون خواستیم تصویری حقیقی از وضعیت نا بسامان حقوق بشر در جمهوری اسلامی ایران ارائه دهیم در این راه متحمل هزینه های سنگین شده ایم و خانواده هایمان نیز به طرق مختلف مورد آزار و اذیت قرار گرفتند و حتی ما را از شما پنهان می کنند. ما که خواستیم حداقل بهبودی در شرایط زندان ها و برای زندانیان حاصل شود حال در زندانیم و شما سفرای گرامی به واسطه برنامه ای هدفمند و از پیش تعیین شده خواسته ما را به تعویق انداختید چرا که از شما و حضورتان در این بزرگترین زندان ایران یعنی اوین استفاده ابزاری شد تا در روزنامه هایشان تیتر بزنند: “برخی کشورها و رسانه ها تصویری دروغین و نا صحیح از زندان های ایران نشان می دهند” از شما دعوت کردند تا از شما استفاده کنند و بتوانند با نمایش و فریب گزارشهای نهادهای حقوق بشری و بین المللی از زندانهای ایران را بی پایه و اساس نام نهند. حال آنکه شما می توانستید و میتوانید با تصویری حقیقی و نه نمایشی و نمادین از زندانهای جمهوری اسلامی ایران ، بهبودی در شرایط آن حاصل فرمایید.

حال ما امضاکنندگان این نامه از شما دعوت می کنیم که از سازمان زندان های جمهوری اسلامی ایران و نهاد حقوق بشر اسلامی بخواهید تا به گزارشگر ویژه سازمان ملل خانم عاصمه جهانگیر اجازه ورود به ایران، بازدید از زندان ها و ملاقات با زندانیان سیاسی و فعالان اجتماعی را صادر کنند.

آتنا دائمی، گلرخ ایرایی
بند زنان زندان اوین
هفدهم تیرماه ۱۳۹۶

درباره امضاکنندگان:
گلرخ ابراهیمی ایرایی، فعال حقوق بشر دربند همزمان با همسرش، آرش صادقی، کماکان در زندان اوین به سر می برد. خانم ایرایی که از سال ۹۵ در زندان به سر می برد هم اکنون در این زندان حکم ۳۰ ماهه حبس خود را تحمل می کند.

فاطمه (آتنا) دائمی دیگر امضاکننده این نامه، ۲۹ ساله، مهرماه سال ۱۳۹۳، بازداشت و به دلیل فعالیت های مدنی مسالمت آمیز، به اتهام “تبلیغ علیه نظام، اجتماع و تبانی علیه امنیت ملی، توهین به رهبری، توهین به بنیانگذار جمهوری اسلامی و اختفای ادله جرم” به ۱۴ سال زندان محکوم شد. این حکم در دادگاه تجدید نظر به ٧ سال حبس تقلیل یافت که هم اکنون این زندانی در حال تحمل آن حکم است.

مریم میرزاخانی و مهدی علوی شوشتری – حسین باقرزاده

مرداد ۱۳۹۶

Hossein_Bagherzadeh.jpgمرگ زودرس مریم میرزاخانی فقدانی بزرگ برای مردم ایران و جامعه ریاضی جهان بود. تعدادی از مقامات جمهوری اسلامی نیز به این خبر واکنش نشان دادند و مرگ او را تسلیت گفتند. این واکنش‌ها بیش از هر چیز این سؤال را پیش آورده که اگر مریم ایران مانده بود چه سرانجامی داشت. هر چه که بود بی تردید او مقام و موقعیت امروز را نداشت. جمهوری اسلامی سابقه درخشانی در تحمل و پرورش استعدادهای علمی و فرهنگی ندارد و بیشتر استعدادکُش بوده است تا استعدادپرور. کافی است به سرنوشت یکی دیگر از نابغه‌های ریاضی ایران بپردازیم و ببینیم که بر سر او در جمهوری اسلامی چه آمد.

اواخر سال ۱۳۵۸ من به ایران بازگشتم و بلافاصله در دانشکده علوم دانشگاه تهران به عنوان دانشیار رشته ریاضی مشغول به کار شدم. اندکی بعد کنفرانس سالانه انجمن ریاضی ایران در دانشگاه مشهد برگزار شد و من به عنوان یکی از شش عضو هیئت اجرایی انجمن و سپس دبیر آن انتخاب شدم. انجمن همه ساله یک مسابقه ریاضی دانشجویی در دانشگاه‌ها برگزار می‌کرد و به نفر اول این مسابقات جایزه می‌داد. اوایل تابستان بود که مراسمی برای معرفی برنده آن سال و اعطای جایزه به او برگزار شد. برنده، دانشجویی از دانشگاه اهواز به نام مهدی علوی شوشتری بود، ولی او نتواانسته بود در مراسم شرکت کند. هیئت اجرایی از من خواست که به عنوان دبیر انجمن پشت تریبون بروم و غیبت او را اعلام کنم – و این کار آسانی نبود.

مهدی علوی شوشتری متولد سال ١٣٣۴ بود و در سال ١٣۵٣ به دلیل فعالیت‌های سیاسی در اهواز دستگیر و به سه سال حبس محکوم شده بود. پس از آزادی از زندان در سال ١٣۵٧ برای تحصیل به آمریکا سفر می‌کند ولی در فاصله کوتاهی پس از پیروزی انقلاب به ایران بر می‌گردد و در دانشگاه جندی شاپور اهواز در رشته ریاضی ادامه تحصیل می‌دهد. او در دوران تحصیل شاگردی ممتاز بوده، و از قول یکی از استادان او در زمان تحصیلش در آمریکا نقل شده که از او به عنوان با استعداد ترین دانشجویی که داشته یاد کرده است. نفر اول شدن او در مسابقات ریاضی سراسری کشور در آن سال این نظر را تأیید می‌کرد.

پشت تریبون رفتم و اعلام کردم که نفر اول مسابقات ریاضی سراسری کشور در آن سال مهدی علوی شوشتری از دانشگاه اهواز است و بعد اضافه کردم که متأسفانه خبر شدیم که ایشان چند روز پیشتر اعدام شده است. جمعیت خبر را با ناگواری شنید و در سکوت فرو رفت. من نیز سکوت کردم و همان جا ماندم. این سکوت بهت آمیز مدتی طول کشید تا نجواها شروع شد و تقریبا همه دانستند که چرا او اعدام شده است. او که در شروع انقلاب فرهنگی با آن به مبارزه برخاسته بود در فاصله کوتاهی دستگیر می‌شود و به زندان می‌افتد. سپس به دلیل این فعالیت‌ها و عضویت در سازمان پیکار به اعدام محکوم می‌شود و در روز ۶ تیرماه ۵۹ تیربا ران می‌شود.

Mirzakhani_Shoushtari.jpgمریم میرزاخانی و مهدی علوی شوشتری

قاضی صادر کنده حکم، روحانی نسبتا جوانی به نام احمد جنتی بود که اکنون شهره خاص و عام است. صادق خلخالی در خاطراتش با اشاره به این که او نیز حکمی مشابه از خمینی برای قتل و اعدام گرفته بود می‌نویسد: «حضرت آقای جنتی، در اهواز و تهران، چند نفر از طاغوتیان را محاکمه و به اعدام محکوم کرد». از دید او و جنتی لابد یک دانشجو که در زمان شاه سه سال زندان کشیده نیز طاغوتی بوده است.

مریم میرزاخانی و مهدی علوی شوشتری، در زمان‌های مختلف نفر اول مسابقات ریاضی سراسری کشور بودند. امروز مقامات جمهوری اسلامی برای مرگ میرزاخانی اظهار تأسف می‌کنند ولی هیچ یک از آنان به استعدادهای فراوانی که در طول حیات این نظام عامدا سرکوب و نابود شدند کمترین واکنشی نشان نداده‌اند. میرزاخانی البته چون فعالیت سیاسی نداشت اگر در ایران مانده بود به چنین سرنوشتی گرفتار نمی‌شد ولی مسلما موقعیت امروز را نیز نداشت و استعدادی بود که ناشکفته به گور سپرده می‌شد.

رنگین کمان – ۲ – گذرگاه

مرداد ۱۳۹۶

اطلاعیه

رنگین کمان شماره یک را که بصورت فرمت پی . دی . اف است دریافت می‌دارید
توچه داشته باشید که در این کتاب یعنی رنگین کمان شماره یک که حدود چندین سال پیش منتشر شده است
شعر حضور نداشته است و از این نظر بی تردید ناقص و غیر کامل است . خوشحالیم که کتاب در راه بعنی رنگین کمان – ۲ این تقص را ندارد چون فرهیختگان بزرگواری قول همکاری داده اند و آنچه که تا کنون دریافت کرده ایم درخشانندو دلنشین
با استفاد از این فرصت یاد اور می‌شویم که کماکان در انتظار دریافت داستان‌ها و سروده های شما هستیم
طبق آمار ما که توسط قسمت آمار گو گل تهیه می‌شود این کتاب بیش از دویستهزار بار کلیک شده است که بدون شک تعداد زیادی آن را خوانده اند. با این امید که همه ی نویسندگان آن در صحت و سلامت و بخصوص موفق باشند.
لطفن توجه داشته باشید که رنگین کمان شماره ۲ بدون شک پس از اتمام
برای شعرا و نویسندگان آن وسیله ئی میل ارسال خواهد شد
در کتابخانه گذرگاه در صدر گذاشته می شود و یقینن مورد استقیال خوانندگان قرار خواهد گرفت
برای لیست ئی میل های گذرگاه که بیش از دو هزار نفر است نیز ارسال
خواهد شد
===================
پیرو این اطلاعیه که مدت‌ها پیش به آگاهی شما عزیزان رسید و بسیاری نیز از آن استقبال کردید ، اینک نیز یاد آور می‌شویم که چون در آینده نزدیکی کار
تنظیم آن شوع می‌شود اگر می‌خواهید در این خدمت فرنگی ادبی مشارکت
کنید منتظر می مانیم. با سپاس

صدو پنجاه سال و یکدنیا پیش رفت

مرداد ۱۳۹۶

اول جولای « دهم تیرماه » روز ۱۵۰ همین سال استقلال کانادا این کشور . بسیار پهناور است
کشوری با فقط ۱۵۰ سال تاریخ مدون ،اما چون صاحبان یا بهنر دولت های کاردان و دلسوز داشته است به پیشرفت هائی چشمکیر و حتا باور‌نکردنی در تمام زمینه‌ها دست یافته است
از رفاه زندگی گرفته تا امکانات گستر ده تحصیلی، از بهداشت رایگان برای همه سنین مردمش گرفته تا حتا در پاره‌ای مواقع داروی مجانی و بخصوص
حضور منصفانه قانون در تما زمینه‌ها و وجود امنیت و آرامش از کانادا کشوری ایده‌آل ساخته است
حکومتی دارد که اجازه می‌دهد شب‌ها با آرامش خیال سر بر بالین بگذاری
و بخاطر امکانات بسیاری، مکتشف م مخترع های زیادی ذز زمینه‌های مختلف داشته است.
کانادا میهن دوم من سالروز استقال و همبند شدنت مبارک و فرخنده باشد

گزارشی از بوستان شوش زنان، تن فروشی و اعتیاد

مرداد ۱۳۹۶

خیابان شوش، خیابانی است واقع در قلب پایتخت. چند سالی است که درآنجا مجتمع‌های بزرگ فروش بلور و کریستال‌های لوکس ساخته شده وبه یکی از مهمترین مراکز تجاری لوازم خانگی بدل گردیده است. روزانه هزاران نفر جهت خرید در این خیابان تردد می کنند. روبروی یکی از این مجتمع‌ها، بوستانی درزیرپای رهگذران، تاجران، مالکان و فروشند‌گان قراردارد. درآنجا فراموش شدگانی درلابلای درختان یا در کنار دیوارهای نیم‌دایره ای شکل، با کوله‌پشتی‌ها یا چرخ‌دستی‌های خود، که تمام زندگی‌شان در آن خلاصه می‌شود زنده‌مانی می‌کنند. آنها معتادان، قاچاقچیان خرده‌پا و دختران و زنان تن‌فروش و معتاد هستند.
اکثر شهروندان حداقل یک بار به این مرکز بزرگ برای خرید رفته‌اند. اما نیم نگاهی هم به اطراف‌شان نکرده‌اند. چرا که تنها دغدغه‌ی آنان تنها خرید بوده است. وقتی مناسبات انسانی جای خود را به شی‌وارگی بدهد و کالا زد‌ه گی معنا و مفهوم فرا انسانی پیدا نماید، خواسته یا ناخواسته کسی از عمق فاجعه‌ی “خاموشی” که هرروز و هرشب دراین بوستان اتفاق می‌افتد خبردار نخواهد شد.
از خیابان اصلی وارد خیابان فرعی می شوم، دوخیابان فرعی دیگر را رد می‌کنم، وارد بوستان شوش می‌شوم. دخترجوانی با کوله پشتیِ زهوار در رفته‌ای روی یک قسمت از چمن خشک شده زمستانی بالا و پایین می‌رفت، بی‌قرار و خمار بود. به سمتش رفتم و سلام کردم. با تعجب نگاهم کرد و آهسته جواب سلامم را داد. گفتم:«من خبرنگار نیستم، اومدم تا از نزدیک اینجا رو ببینم و قصه‌ی زنان رو بنویسم.» خندید و گفت:« ما قصه نداریم، ما غصه داریم. چهار- پنج سال میشه مواد مصرف می کنم، اولش با نامزدم و جمع دوستام، کراک و شیشه کشیدم، بعد نامزدم ولم کرد. منم از خونه بیرون اومدم. شبای زمستون میرم خوابگاه (گرمخانه‌ی شهرداری)و روزا میرم دی آی سی (این مراکز برای کنترل آسیب‌های اجتماعی اعتیاد به وجود آمده و معتادان پرخطر و در معرض ابتلا به بیماری‌های عفونی نظیر ایدز، با مراجعه به این مراکز، از امکانات رایگان مثل سرنگ و برنامه‌های آموزشی استفاده می‌کنند) بعد میام اینجا. الان محرک‌ و متادون مصرفَمِ، خونوادم بهم اطمینان نمی‌کنن. خونه رام نمی‌دن، منم نمیرم. خوب حقم دارن. الان با دوستام رابطه دارم. (از گفتن کلمه تن‌فروشی اجتناب می‌کرد) خرج موادمو میدن.» آنقدر خُمار بود که نتوانست بیشتر صحبت کند.
جلوتر می‌روم، زاغه‌ای با چند آجر و تکه‌ بولک‌های سیمانی شکسته با سقف کوتاه نایلونِ قرمزرنگی را می بینم که دو زن از آن بیرون می‌آیند. پیش از اینکه به زاغه برگردند، بهشان نزدیک می‌شوم، خودم را معرفی می‌کنم و حاضر می‌شوند گفت و گو کنند. هردو چهره‌ای دلنشین داشتند. یکی‌شان که لهجه‌ی جنوبی داشت، گفت:« چهل و سه سالم هس. از سربندر اومدم. شوهرم هشت سال اسارت عراق بود. جانباز بود. وقتی اومد موج می‌گرفتش همش اذیت می‌کرد. زندگیمو سوزوند. یک بار ‌خواست پسرم رو خفه کنه، دست خودش نبود. دکترگفت:«نباید زن و بچه داشته باشی.»، منم متارکه کردم. بچه‌هام رو ازم گرفتن و تحویل شیرخوارگاه دادن. اونموقع بیست و سه سالم بود، بعدشم فرار کردم اومدم تهران. یه سال خونه خواهرشوهرم بودم. بعد ستاد آزادگان برام یه خونه گرفت ویه مقدار اثاثیه دادن. بعدش کارپیدا کردم. ازهمون محل کارم تویِ یه خونواده رفتم، اونجا معتاد شدم. اونموقع بیست و پنج سالم بود. بیشتر بخاطر دوری از بچه‌هام به سمت مصرف مواد رفتم. بعدم بیکار شدم و کارتن خواب. دوباره ازدواج کردم. اونم معتاد بود، شیشه می‌کشید. بهم میگف کراک نکش، بیا شیشه بکش. چون کتکم میزد و بهم خیانت می‌کرد، جلو چِشَم، منم کراکم رو می‌کشیدم. ازش باردار شدم و یه دختر توی خونه به دنیا اُوردم. بیمارستان نبردتم. پنج شیش سالیه که ازش جدا شدم. دوباره کارتن خوابم. بچه‌هام بعد از بیست و یک سال پیدام کردن. دختر بزرگم کار می‌کنه. چند بارخواست ترکم بده اما من نتونستم ترک کنم. پسرم بیست و چهار سالشه، کارمی‌کنه. دختر کوچیکه هم شوهرکرده. از وقتی معتاد شدم تن فروشی می‌کنم، یک بار هم سه نفر تو همین خیابان شوش صبح به زور سوار ماشینم کردن بُردنم بیرون شهر. اونقدر گریه کردم، اونام غروب ولم کردن. هرسه تاشون اذیتم (تجاوز) کردن. بعضی از مشتری‌هام می‌خوان که یه جور دیگه رابطه داشته باشن. اما من نمی‌خوام. سه ماهه با رفیقم(اشاره به مردی می‌کند که داخل زاغه بود) اینجا هستیم. ازاونموقع تن‌فروشی نکردم. هیجده ساله مواد مصرف می‌کنم، الانم کراک و شیشه و هروئین رو باهم می‌کشم.»
زن دوم بعد از اینکه صحبت ما تمام شد به سمت من آمد، برخلاف قبلی اصلا بهش نمی‌آمد که معتاد باشه. زیبا و مرتب بود. پیش از این که من سئوالی بکنم، خودش شروع به حرف زدن کرد. گفت:«سی وچهار سالم هست. بیست ساله مواد می‌کشم. شوهرم هروئینی بود، تزریقی بود. وقتی طلاق گرفتم، یه همسایه داشتیم با من خیلی دشمن بود. اون روز که دخترم رو گرفتن بردن بهزیستی رو حساب اون منو عملی کرد. هی میگف دوتا دود بکش دو تا دود بکش حالت میاد سرجاش منم هی کشیدم هی کشیدم بعد دیدم غَرقِشَم. الان کارتن خوابم. هروئین و شیشه می‌کشم. برا تهیه موادم خرید و فروش مواد می‌کنم، تن‌فروشیم می‌کنم. مشتریام بازاریم بودن، کارگرم بودن، مغازه دارم بودن. من فقط یک چیزو می دونم اونم اینه که مواد زورش از خدا بیشتره.»

جلوتر که رفتم، پله‌های زیادی بوستان را به دو قسمت تقسیم کرده بود. پله‌هایی با شیب تند. از آنها پایین‌ رفتم تا بتوانم به قسمت دیگر بوستان که افراد زیادی در آنجا جمع شده بودند برسم. لابلای درختان بی‌برگ زمستانی، معتادان زیادی درحال کشیدن همه نوع مواد بودند، اما اکثراً پایپ داشتند. وقتی به سمت مردانی که در حال مصرف بودند خواستم بروم با اشاره‌ی دست، یا تهدید می‌کردند یا دورم می‌کردند. زنان تمایل بیشتری به گفت و گو نشان می‌دادند. شاید بخاطر این بود که از جنس خودشان بودم.
در پستی بلندی‌های پارک، میان درختان بلند چنار و سپیدار دو زن و یک مرد داشتند موادشان را برای کشیدن آماده می‌کردند. به سمت خانمی که سنش به نظر بیشتر می‌آمد رفتم. وقتی برایش توضیح دادم چرا اینجا آمده ام، بی آنکه سوالی ازش بپرسم، خودش شروع به حرف زدن کرد. گفت:« نزدیک سی ساله مواد می‌کشم. یه دختر دارم شوهرش دادم، الان موفقه. همه جور موادم کشیدم. اولین بار برای دیسک کمرم به جای مسکن هروئین کشیدم. چاردَه سالگی عقدم کردن، پونزَه سالگی خونه شوهرفرستادنم، شونزَه سالگی بچم دنیا اُومد. همش یه سال شوهرداری کردم، بعدش طلاق گرفتم. از خود فروشی خیلی بدم میاد. از بچه‌گی بدم میومد. رو تعصبی که به ما انگار تزریق شده، دیگه برا همین، همیشه اینجوری بودم. اصلاً میل جنسی ندارم. شبا میرم خوابگاه شهرداری. زوری میرم ناچاریه دیگه، یک سوپ یا استنبولی به ما میدن و ساعت نُه صبح هم بیدارمون می‌کنن یه تکه نون وچایی با خرما میدن بعدش دوباره میام اینجا. تا حالا بیست بار ترک کردم اما دوباره شروع کر‌دم.» پرسیدم از کجا موادت را تهیه می‌کنی، نه کارمی کنی نه تن‌فروشی؟ پاسخی نداد.
دخترشانزده ساله‌ی بسیارزیبایی با چشمان درشت سیاهش دور حوضی وسط بوستان که سمت چپ آن زنان و مردان زیادی درحال کشیدن شیشه بودند، قدم می زد و با هر قدمش پکی محکم به سیگارَش می ز د، آهنگی تند با شعری غمگین از یک خواننده‌ی پاپ با صدای بلند ازگوشی موبایلش پخش می‌شد. با احتیاط به سمتش رفتم. بخاطر نوجوان‌ بودنش نمی‌خواستم احساس ترس کند. با تعریف از آهنگ و زیباییش توانستم نظرش را برای گفت و گو جلب کنم. گفت:« خونه مون یاغچی آباده. بابا ندارم، مامانمو ولش کن. همین پارسال شب تاسوعا پنج تا پسر خفتم کردند. دوستام بودن. گفتن بریم بنزین بزنیم، بعد انداختن جاده بهشت زهرا خفتم کردن. سه تاشون بهم تجاوز کردند ولی دو نفرشون بهم دست نزدند. شکایت کردم اما به جایی نرسیدم چون بعد یه ماه رفتم. پلیس گفت چون یه ماه گذشته بفرستیمت پزشک قانونی دیگه چیزی معلوم نیست. تو مدرسه هم انقدر شلوغ کردم که اخراجم کردن. حوصله‌ی خونه موندن رو ندارم. یکی دوماه یه جا فروشندگی کردم سخت بود اومدم بیرون. الان روزی هزار نفر میان پیشنهاد میدن (منظورش برای تن‌فروشی بود) ولی من قبول نمی‌کنم. از چهارده سالگی دارم سیگار می‌کشم. یه مدت می‌رفتم پارک خزانه یکی اونجا انقدر زدتم که شیشه بکشم ولی من نکشیدم. از اون به بعد دیگه میام اینجا. میدونم آخر راه چیه ولی خب میرم دیگه.»
همین که صحبت‌مان تمام شد، پسری حدود بیست ساله با موتور به سمت‌مان آمد، موهای دختر را کشید و با کتک سوار موتورش کرد و چند فحش آبدار به من داد و گفت الان برمی‌گردم تا …. کنار چند دیوار نیم دایره شکلی، زنانی نشسته بودند. یکی از آنها جوانتر بود. موهای زردِ رنگ شده و آرایش غلیظش جور خاصی بود. تنها زنی در آنجا بود که چنین پوششی داشت. زن های دیگری که با آنها مصاحبه کرده بودم، آرایشی نداشتند و بعضی‌هاشان حتی لباس مرتبی هم به تن نداشتند. از زیر چشم نگاه خصمانه‌ای بهم کرد. با احتیاط به سمتش رفتم. گفتم:« می‌تونم باهات صحبت کنم؟» گفت:« الان وقت کشیدنمِ. برو تا یک سوت نزدم که بریزند سرت. با سوت من صد نفر میان اینجا. هوا هم داره تاریک میشه، زود نری خفت میشی. حالا خود دانی.» دیگر اصراری نکردم و از پارک خارج شدم و اولین تاکسی ای را که دیدم، جلویش را گرفتم و سوار شدم. راننده‌های تاکسی معمولاٌروانشناسان قابلی هستند. گفت:« اینجا پلیس هم وقتی هوا تاریک میشه جرات نمی کنه بیاد،.دل و جراتی داری که اومدی! حالا خوب شد زود بیرون اومدی. ازت کرایه زیاد نمی‌گیرم اما می‌برمت چند جا رو نشونت بدم. ببین توی خیابون های فرعیش بدتر از اینجاست. اولش ترسیدم. راننده متوجه شد اما به روی خودش نیاورد. به سمت کوچه‌های فرعی رفت و آهسته حرکت کرد. گفت:«خانم جون خوب ببین. اینجا همه کار می‌کنن. مواد می‌فروشند، مواد می‌کشند، دخترا و زنا رو میخرن، میفروشن، بی عصمت می‌کنن، موادی شون می کنن. بعضی صبح‌ها هم جنازه‌ای پیدا می‌شه که نه جایی می‌نویسن و نه کسی چیزی می‌فهمه. حالا دیگه ببرم خونت.»
خیابان شوش، مرکز معتادان، مواد فروشان و تن‌فروشان است. اکثریت زنان تن‌فروش به ویروس اچ آی وی مبتلا هستند. هیچ سازمان یا نهادی مسئولیتی در قبال این بخت برگشتگان به عهده نمی‌گیرد. با وجود تهیه عکس‌ها و گزارش‌های زیادی از سوی خبرنگاران یا پژوهشگران و انتشار آن ها در فضای مجازی باز هم این فاجعه‌ی “خاموش” ادامه دارد.

اشاره ای کوتاه در مورد شاهنامه و فردوسی – مجتبا عبدالله نژاد

مرداد ۱۳۹۶

عنایت فانی در بی‌بی‌سی فارسی از آقای خالقی پرسید فردوسی در حفظ هویت ایرانی چقدر سهم داشت و آیا این حرف درست است که اگر فردوسی نبود، شاید ما هم به سرنوشت مصری‌ها دچار می‌شدیم؟ پاسخ آقای خالقی به نظرم پاسخ دقیقی نبود. آقای خالقی گفت اصل هویت ایرانی زبان فارسی است و فردوسی در حفظ زبان فارسی خیلی مؤثر بود (نقل به مضمون). اما به عقیدۀ من کار فردوسی فراتر از مسئلۀ زبان بود. چیزی که هویت ایرانی را زنده نگه داشت، صرفاً زبان فارسی نبود. زبان به‌تنهایی نمی‌توانست هویت ایرانی را زنده نگه دارد. کاری که فردوسی کرد این بود که اجازه نداد روح ملی در ایرانیان بمیرد. اهمیت فردوسی بیشتر از اینکه در حفظ زبان فارسی باشد، در حفظ روح ملی بود. به خاطر قصه‌های شاهنامه بود که ایرانیان همیشه خودشان را متمایز از بقیۀ اقوام می‌دانستند. من حتم دارم اگر شاهنامه نبود، بسیاری از افسانه‌های قوم ایرانی از بین می‌رفت. آن تمایزی که ایرانیان بین خودشان و بقیۀ ملل می‌بینند، وجود نداشت. این احساس تمایز همیشه وجود داشته و کسی که اجازه نداد این تمایز از بین برود، فردوسی بود. بنابراین پاسخ عنایت فانی مثبت است. اگر فردوسی نبود، هویت ایرانی هم وجود نداشت. ولی نه به این دلیل که فردوسی زبان فارسی را زنده نگه داشت. به این دلیل که فردوسی اجازه نداد ایرانیان گذشتۀ خود را فراموش کنند. اجازه نداد روح ملی از بین برود.

لفط الله – محمود صفریان

مرداد ۱۳۹۶

عمه فاطمه پار سال، پس از کمی بیش از هشتاد سال زندگی بسیار معمولی، و در بی خبری کامل
از بزرگی و متنوعی دنیا، و با بر جای گذاشتن دو دختر و دو پسر، زندگیش نقطه پایان خورد.
طفلک تا مرد، فکر می کرد با لفط الله ازدواج کرده است. البته این فکر، به لطف الله ختم نمی شد. بهر اتومبیلی هم می گفت فورد و این صنعت پیشتاز، برای او از فورد جلو تر نرفته بود.
راستش نمی دانم فقط به ماشین های سواری می گفت فورد، یا هر نوعش برایش فورد بود.
اولین باری هم که بچه هایش رادیو آندریا ئی آورده بودند خانه که با باطری به بزرگی باطری اتومبیل کار می کرد، چیزی نمانده بود قبض روح بشود. پس از این واقعه بود که اطمینان بی برو بر گردش به جن ، بی چون و چرا شد. پیش که می آمد به دو دست بریده ابوالفضل قسم می خورد که جن را به چشم دیده و با گوش هایش شنیده که در طاقچه خانه نشسته بوده و او را که دیده گفته:
اینجا تهران است

و توضیحات مکرر بچه ها، که بخدا قسم، جن نبوده، رادیو آندریا بوده که پس از خاموش شدن تا مدتی بعد هم به حرف زدن ادامه می دهد، فایده نکرده بود.

به واقع زندگی راحت و بی دنگ و فنگی داشت. نه درآشوب تکنولوژی دست وپا می زد، ونه حرص خرید و تجملات را داشت. چشم و هم چشمی هم نداشت.

اما چرا، حمام رفتن زن ها ی دیگر خانه که حکایت از رسیدگی شبانه شوهر ها بود کمی آزارش می داد.

شنیده بودم که به صدیقه خانم که مدت ها از حمام رفتنش گذشته بود، می گفت:

به این بقچه و بندیلشان نگاه نکن، بیشتر اوقات خبری نبوده، واین حمام رفتنشان برای کم نیاوردن است. “

آن سال من را به شهر محل اقامت عمه یک جورائی تبعید کرده بودند. شیطان بودم، مادرم بتازگی بچه دیگری به دنیا آورده بود، و حوصله و فرصت هچ و نچ با من را نداشت. پدرم تصمیم گرفته بود خانه را برای او که هنوز دوستش داشت، چون تنبانش دوتا نشده بود ساکت کند، و حد اقل بار زحمت من یکی را از کول او بردارد.
فرستاده شدم تا سال تحصیلی آینده را خدمت عمه خانم باشم. دوم ابتدائی بودم.

خانه ی درندشتی بود در سه طبقه و دو شبستان، و شاه نشین کوچکی که بر بالای طبقه سوم نشسته بود. و زن و بچه بود که در این کاروانسرا وول می خوردند. از خودی و مستاجرو چه زن و دختر های خوشگلی هم بودند

با همان سن کم، که هنوز نبایستی چیزی! ” سرم می شد، از دیدن آن همه زیبائی کیف می کردم.
برایم تابلو های قشنگ متحرکی بودند که به پاس حرمت عمه فاطمه، دستی هم به سرو کول من می کشیدند. می بردندم به اتاق های خودشان و کلی چیز های خوش مزه به خوردم می دادند، بخصوص، آن هائی که شوهرهایشان برای درآمد بیشتر به کویت رفته بودند.
به واقع آن سال حسابی چشم و گوشم باز شد.
علاقمند شده بودم که به حرف های بخصوص زن ها گوش بدهم. پاره ای از آن حرف ها، به مراتب از فیلم های پورنوی کنونی سکسی تر بود. همچین که می دیدم چند تا ئی دور هم جمع شده اند می دانستم که عاقبتش به کجا کشیده می شود. فورن بساط مشق و درسم را در همانجا، همراه با

گوش هایم پهن می کردم.
به همه اتاق ها، به خاطر عمه خانم و کمی سن، و اینکه حواسم جمع مشق و درسم است، جواز ورود داشتم.

لطف الله که می خوابید، خانه ای به آن شلوغی از نفس می افتاد. بخصوص خواب بعد از ناهار، که بنظر می رسید حرمت بیشتری دارد.
در طول این خواب نیمساعته بود، که بساط پچ پچ زن ها رونق می گرفت و تا پاسی پس از رفتن مجدد او به مغازه نجاری اش ادامه می یافت. غیبت شوهرانی که تا تنگ غروب به کار مشغول بودند، به این نشست ها رونق بیشتری می داد.

لطف الله، رئیس صنف نجارها بود، و بهمین خاطر در خانه او را قنسول صدا می کردند، و عمه از این بابت چه پزی می داد و چه خودی می گرفت. من عمو صدایش می کردم.

اولین کتکی که از او خوردم، وقتی بود که در مورد حسرت زن ها از خروس عمه برای او تعریف کردم. که البته عمه به حمایت من برخاست.

“…لفط الله! این چه کاری بود کردی؟ این بچه این جا امانته! ما حق نداریم او را آن هم این جور ناکار بزنیم. اون که نمی دونه منظور این زن های بی حیا چیه…”

و همین اعتراض عمه بود که متوجهم کرد داستان خروس از چه قرار بوده است. و حالی ام شد که از حرف های این گونه نشست ها، چیزی حتا به عمه هم نگویم. چون همین عمه بود که پس از اعتراض به شوهرش به من پرخاش کرد که:

“…چرا به حرف زن ها توجه می کنی؟ و چرا آن ها را به عمویت می گوئی، مگر حواست به مشق و درست نیست؟…. یک دفعه دیگر از این غلط ها بکنی من می دانم و تو. “

و من دیگر جائی تعریف نکردم. هرچند به واقع تعریف کردنی بودند.

عمه تو حیاط ولنگ و واز خانه، هفت هشت مرغ رنگارنگ و یک خروس قبراق داشت. از تخم آنها، هم برای خوراکی استفاده می کرد، هم برای جوجه کشی. و در یکی از همین گرد هم آئی های زنانه بود که زهرا خانم گفت:
“…
کاش مردای ما از این خروس یاد می گرفتند. پاش که می افته تنگ چند تا مرغ را پشت سر هم می کشه
و عصمت زن جوان و زیبای مش جواد شاطر، به دنبال آهی کوتاه گفت:
بذار یکی را بی فس فس حریف بشن، چند تا پیش کششون
و آنقدر می گفتند، که آرزو می کردم، کاش مرد نبودم. و مدت ها رفتم تو کوک ِ خروس حرامزاده که ببینم و بیشتر درآرم که چطور می تواند چند مرغ را حریف بشود. و کم کم حسادت را تجربه کردم.
دفعه بعد که مش جواد را دیدم با نان سنگک بلند بالای دو آتشه ای که نوکش را گرفته بود تا همسایه ها بهتر بتوانند آن را ببینند، جلو رفتم و برای اینکه قد و بالا و صورتش را خوب بررسی کنم سلام کنان، نان را از دستش گرفتم و به دنبالش راه افتادم، و تا توی اتاقشان رفتم. انصافن فس

فسی در او ندیدم. فکر کردم که حتمن عصمت خانم انتظارهای دیگری از او دارد. دلم می خواست نه از او، اما از عصمت خانم بپرسم، مردی به این سر حالی چرا فس فس می کند. ضمن اینکه
درست نمی دانستم منظور از فس فس چیست.
امتحان ثلث اول را گند زدم. کسی هم نبود که چرائیش را ازم بپرسد. ولی خودم از ترس مادر که اگر بفهمد کارم ساخته است، به شد ت نا راحت بودم. عمه متوجه شد.

احمد! چرا تو خودتی؟ حالت خوبه؟
و الکی گفت:
مادرت نامه فرستاده، خیلی هم از تو پرسیده، و نوشته، دلم برای احمد یک ذره شده…”
پرسیدم:

عمه جان می توانم نامه را ببینم؟
نه، تو جیب بغل کتِ عموته
عمه را سر حال و مهربان دیدم. فکر کردم وقتشه. به خودم جرات دادم و پرسیدم:

چرا به یه مرد میگن فس فسو؟
گردش چشم عمه، همه تنم را لرزاند.
“…
تو به مرد ها چه کار داری؟ کی را دیدی که فس فسوه؟

عمه! من اصلن نمی دونم فس فسو یعنی چه. “

پس چرا می پرسی؟ از کی شنیدی؟…”

گرفتار شده بودم. عجب غلطی کردم. نمی دانستم چه بگویم. ولی می دانستم که اگر اسم جواد و عصمت را بیاورم، واویلا می شود.
دروغ گفتم:

معلمم سر کلاس گفت…”

معلمت!…درست بگو ببینم چه گفته…”
چه پیله ای کرده بود.
گفت:
یه مرد خوب اونه که فس فسو نباشه، بخصوص برای زنش…”

که عمه گُرگرفت. طوفان شد.

معلمت و تو با هم غلط کردید. فردا پسرعمه مَندل را می فرستم مدرسه تا پدرش را درآوره، و یادش بده که دیگه از این گه های زیادی نخوره، و راجع به مرد و زن در کلاس حرف نزنه
کمی ترسم ریخت. پسر عمه مَندل مرد آرامی بود. من را هم خیلی دوست داشت. منهم همیشه ازش حساب می بردم و بسیار مودب با او بر خورد می کردم. بد اخلاقی و خشونت عمو لطف الله را هم نداشت. گه گاهی هم دستی به سروکولم می کشید و گاه دهشاهی هم کف دستم می گذاشت و لوطیگری در مدرسه ام را رونق می داد، حتا یکبار هم مرا همراه چند تا از دوستانش به پیک نیک برد، که خیلی خوش گذشت.
بلند بالا و خوش سیما بود، هر چند کاسبکارانه لباس می پوشید و در قید لباس شیک نبود. او هم در

دکان سه دهنه نجاری عمو لطف الله کار می کرد.
تمام کار های ظریف، از جمله تزئین سقف هتل ها و خانه های گران قیمت بجای گچ بری از وظایف او بود، و بنظر می رسید که از این بابت درآمدش خیلی خوب باشد.

یک روز که از مدرسه آمدم، خانه بود، زمانی که ندیده بودم خانه باشد. مرا که دید، صدایم کرد:

بیا اینجا

قرار بود حالا که کار به او سپرده شده چنین ترسی نداشته باشم، ولی نمی دانم چرا جرات نزدیک شدن به او را نداشتم. داشتم این پا آن پا می کردم که خندید و دوباره به نام صدایم کرد با افزودن

جان
خنده و جانی که پسوند اسمم کرده بود و چهره مهربانش، توانم را روبراه کرد. بسویش رفتم:

بله، پسر عمه

با من بیا، می خواهم کمی با تو حرف بزنم

به اتاقش رفتیم.

کیف مدرسه ام همچنان دستم بود.

بنشین! ”
هر چه نگاه کردم دیدم صندلی برای نشستن در اتاقش نیست. همان یکی هم که بود خودش نشسته یود.

متوجه شد.

بنشین لبه تخت

جایم از صندلی راحت تر بود.
خب احمد! جریان خروس چیه؟
از کجا فهمیده؟ قرار بود در مورد مردان فس فسو بیاد مدرسه.

احمد، هر چه هست کامل برایم تعریف کن. بدون واهمه و ترس. من نمی گذارم کسی به تو کاری داشته باشد. بگو ببینم کی در مورد خروس صحبت کرد، کیا آنجا بودند، تو آنجا چکار می کردی؟

فقط توانستم بگویم:

خروس! “

بله، جریان چی بوده؟ کامل و بی کم وکاست برایم تعریف کن. “

می ترسم. “

و گریه کردم.

برخاست دستی به موهایم کشید و محکم گفت:

گفتم نترس، نمی گذارم هیچکس به تو کاری داشنه باشد، نه عمه ونه عموگریه نکن…”

سرم را پائین گرفتم و آرام و آهسته شروع کردم، ضمن اینکه نمی دانستم چرا این همه علاقمند شنیدن جزئیات است.
” …
چند روز پیش که عمو خوابیده بود، چند تا از زن ها و دخترها تو اتاق عصمت خانم جمع بودند من هم به بهانه نوشتن تکلیف های مدرسه ام به آنجا رفتم و بساطم را پهن کردم و مشغول شدم. چند دقیقه ای که گذشت، نصرت دختر حاج حبیب گفت:

حواسش نیست، داره مشق می نویسه.”

کبرا دختر ترشیده آن جمع گفت:

حواسشم باشه حالیش نمیشه…”

و ادامه داد:

” …دقت کردید که خروسه حتمن کارشوخوب و کامل هم انجام می ده، چون پائین که میاد هم خودش و هم مرغه چه سینه ای جلو می دن و با چه پزی راه می افتن، و این یعنی ارضای کامل…”

وقتی کبرا داشت حرف می زد، بقیه چکار می کردند؟
هیچی! سرا پا گوش بودندولی وقتی کبرا اضافه کرد: کاش من یکی از مرغ ها بودم، نمی دانم چند نفر دیگرشان هم گفتند: کاش ماهم بودیم…”

شعف خاصی چهره پسر عمه را گل انداخته بود.

دیگه چی؟

یادم نمی آید، فکر می کنم دیگه چیزی نگفتند. “

مگه میشه؟ بعد از اینکه چند تائی که دلشان می خواست مرغ باشن، بقیه لالمونی گرفتند؟

خوب فکر کن…”

فقط مثل اینکه صدیقه خانم بود که گفت:
خوش به حالتان، در عوض مال من از این خروسه هم بدتره. زخمم کرده…”

باز خندید..

” …پاشو برو، من همه چیز را برایت روبراه می کنم. تو هم دیگه اصلن حرفی در هیچ مورد از جمع زنها به عمه نگو. ولی هر وقت دور هم جمع شدند، بهر بهانه ای برو و خوب گوش بده و بعد کلمه به کلمه اش را برایم تعریف کن، فهمیدی؟

بله! فهمیدم

پسر عمه مَندل مجرد بود.

بگو حال من خوب نیست- کافیه جلیلیان

مرداد ۱۳۹۶


دستش را روی دستم می کشد
. ازبویش که ازبچگی می شناسم می دانم خان داداش دکتر است. صدایم می زند: حمید. . حمید. . خوبی؟

ماه ها می شود کسی مرا به اسم صدا نزده. چشم هایم کم سو شده. پرستار می گفت ازداروهاست. سرم را به طرف صدا خم می کنم. می بینم و نمی بینم. به رویم می خندد. از گلویم به سختی ناله ای درمی آید: داداش.. دستم را دراز می کنم. صدای خفه ای که نمی دانم از من است یا کس دیگر می گوید: سیگار

خان داداش سیگاری از جیب در می آورد: خوبی ؟

کوتوله ها دورم را گرفته اند کار همیشگی آنهاست. سرشان داد می زنم. برایشان انگشت تکان می دهم.

آن وقت ها مادر می گفت: خیالاتی شده ای رولکم، کسی نیست. می گویم: داداش . . نگاهم می کند. صورتش تاریک روشن است. چشم هایش ابری. سرم را ازتخت بلند می کند. به سختی می نشینم.. چند سال است به این تخت چسبیده ام ؟

داداش . . داداش مرا به خانه می بری ؟

روی صورتم خم می شود: بهتری ؟

یک صبح زمستانی اینجا آمدم. آن موقع سرپا بودم. موهایم سیاه بود. دست و پایم درد نمی کرد. دیروز

بود پرستار گفت: پیرمرد قرصت را بخور. من پیر نیستم. تاهمین چندی پیش خواب دبیرستان رازی را می دیدم .

پکی به سیگار می زنم: داداش کی دانشگاه می روم؟ داد می زنم: داداش . . دستم را می فشارد.

دستم درد می گیرد هنوز زورش زیاد است. هنوز موهای سرش سیاه. دستم سوز دارد ولی خوشم می آید. چند سال است کسی دستم را نگرفته . بوی خوش خان داداش از لابلای انگشت هاش به تنم فرو می رود.

داداش؟

چیه ؟ بگو.

مادر. . مادر چراپیشم نمی آید؟

از صندلی بلند می شود . قدم می زند. وقتی برمی گردد کوتوله ها از پشت به اوحمله می کندد. داد می زنم: بسه نامردها . . ولش کنید . . وای به حالتان اگر . . . انگشتم را بلند می کنم.

چرا چشم های خان داداش دودی است؟

دستمالی از جیب در می آورد: مادر نمی تواند بیاید.

می دانم. مادر همیشه گرفتار بچه های خواهر است. آن زمان ها کوتوله های لامروت نبودند. موهایم سیاه . . چشم هایم روشن. . دست و تنم درد نمی کرد.

داداش . . چرا مادر نمی آید؟

حواسم نگران کوتوله هاست. مادر نقل ونبات با خودش می آورد. همه چیز زیر چادرش بود. چیپس، نان و پنیر، شاه دانه، تخمه . . حتی سیگار. مادر از سیگار بدش می آمد. صورتم را می بوسید: نمی خوام مثل آن

خدابیامرز . . .

کوتوله ها دسته جمعی کرکر می خندند. آن قدیم ها به مادر گفتم من هم مثل داداش دکتر می شوم؟ مادرخندید.. گریه کرد. . دوباره خندید . بعد یک سیگار روشن کرد و به من داد .

صدای جیر جیر صندلی می آید. خان داداش هنوز اینجاست. نه هیچکس را نمی خواهم. دلم برای کولیچه زیر چادر مادر می لرزد. داد می زنم: آب .. پرستار می آید. دیروز سرم داد کشید. حالا آرام می گوید: آقای

معتمد چه لازم داری؟

داداش دست توی جیب می کند چیزی به او می دهد. کوتوله ها به طرفم هجوم می آورند. داد می زنم: آب . .

خان داداش به من کمک می کند از تخت پایین می آیم. مرا به باغ می برد. بازویم را می گیرد. احساس خوشی دارم. احساس آن وقت ها که مرابه سینما رکس می برد.

می گویم: مادر کجاست؟

بغض می کنم. . گریه ام می گیرد. خان داداش آهسته می گوید: مسافرت رفته . .نمی آید .

پیش کی ؟

روبه رویم می ایستد. چشم هایش رابا دست پاک می کند: پیش پدر. با بغض می گویم: پدر؟ .

کوتوله ها سروصدا می کنند. . می رقصند. داد می زنم: بی ناموس ها . .. بی پدرو مادرها . .

خان داداش دست زیر بازویم می گیرد: آخه پدر تنها بود.

ذهنم شلوغ است. سرم پرازتیک تاک ساعت، پرازهوهو باد. مگر من تنها نیستم؟ مادر می گفت تنها نیستی همیشه من هستم.

کوتوله ها به طرفم حمله می کنند. شکلک درمی آورند. داد می زنم: سیگار . . خان داداش ساندویچ به دستم

می دهد. به سختی می خورم. پکی به سیگار می زنم. همراه آن، بوی خوش داداش به تنم می نشیند. مدت هاست کسی بازویم را نگرفته.

کی بود خواب دیدم در دبیرستان هستم. فوتبال بازی می کنم. رضا هم هست. می پرم توپ را بگیرم، پرت می شوم. سرم به حاشیه زمین می خورد. رضا را می بینم و نمی بینم. دست هایش در هوا تکان می خورد: حمید . . حمید . . مادر گریه می کند: روله سیاه روزشدی . .

خان داداش به پرستار می گوید: قرص هایش؟ می دانم مکار است. گاهی می دهد، گاهی نمی دهد. صدای خنده اش می آید: آقای دکتر خیالتان راحت باشد.

حالم منقلب است. سوت تمام قطارهای دنیا از سرم بیرون می زند. داد می زنم: سیگار. . با بغض می گویم: داداش. . رضا کجاست؟

اخم می کند. چشمش را پاک می کند. دوباره پاک می کند. هول برم می دارد . . رضا. . می ترسم. چراچشمم

نمی بیند؟. چرا دندان ندارم ؟ چراسرم درد می کند؟ داد می زنم: چرا؟

خان داداش بازویم را فشار می دهد:

رضا . .کاناداست.

یاد رضا، درد سرم را کم می کند. کوتوله ها شکلک در می آورند. همهمه می کنند. دود می شوند.

با صدای خفه، گریان می گویم: داداش.. برای رضا نامه بنویس. بگو حال من خوبه.

کوتوله ها دور باغ می چرخند. رقص سایه اشان روی دیواراست.

زوزه ای از گلویم بیرون می پرد:

نه. . نه. . بگو حال من خوب نیست.

کوتوله ها وسایه اشان شکلک در می آورند. کرکرمی خندند

 .. . .

پا ورقی، برگ هائی از یک زندگی ، قسمت پنجم– تنظیم از محمود صفریان

مرداد ۱۳۹۶

بسته ای دریافت کرده ایم که اگر عمری بود آن را روزی بصورت کتاب منتشر خواهیم کرد
داستانی است واقعی که پُر است از فراز و نشیب های بسیار خواندنی .
بسته که می گویم منظور ئی میل هائی است که گه گاه در این رابطه دریافت می کنیم
خواندنی، توجه کردنی، آموختنی، پر کشش و شیرین است
قسمت پنجم
=====================================

بیقراری

بیش از سه ماه از آشنایی من با تینا گذشته است و من تقریبا هفته ای چهار و پنج بار بعد از دانشگاه به خانه او میروم و ساعت ها را در کنار او سپری می کنم . کلید خانه اش را در اختیار من گذاشته است و گاهی من زود تر می رسم و شامی را برا ی هر دومان تهیه می بینم. او از غذاهای ایرانی خیلی خوشش میاید. روزهایی هم که به دلایلی نمی توانم بروم تقریبا یکی دو ساعتی را تلفنی با او حرف می زنم. لحظات بدون حضور او به سختی می گذرند. اکنون دیگر دیوانه وار عاشق او شده ام و تصور ادامه زندگی بدون او برایم غیر قابل تصور است. اواسط نوامبر بود که روز شنبه اورا به رستورانی فرانسوی در حومه ایالت مریلند که قبلا برای دو نفر از مدت ها قبل میز رزرو کرده بودم دعوت کردم. قصد داشتم از او تقاضای ازوداج کنم. انگشتر برلیان زیبایی را هم با وسواس زیاد برای آن شب تهیه کردم.

وقتی به رستوران رسیدیم ساعت شش بعد از ظهر بود و رستوران مثل همیشه میز خالی نداشت. این زیباترین و معروف ترین رستوران فرانسوی بین این سه ایالت بشمار میرفت و من برای این شب با شکوه، آنرا قبلن انتخاب کرده بودم. در فاصله بین پیش غذا وشام فرصت مناسبی بود که حرف دلم را به تینا بگویم. در حالیکه هنوز گیلاس شرابم نیمه بود و با التهابی که ازترس پاسخ منفی سراسر وجودم را فراگرفته بود. چنین شروع کردم:

–       تینا جان! شبی که در آن مهمانی برای اولین بارافتخار هم صحبتی تو نسیبم شد و بدنبال آن مسافرتی که به لطف تو به ویرجینیا داشتیم، می دانستم که در دفترزندگی من فصل تازه ای آغاز شده است فصلی که با حضورتو مثل پاییز این منطقه سرشار از رنگ و زیبایی است. در این مدتی که با تو گذرانده ام پی برده ام که ادامه آن بدون تو برایم بی معنی و بدون محتوا خواهد بود. میدانم که رفتارم این را بخوبی بیان کرده است. من دیوانه وار عاشق تو هستم و لحظه ای را بدون تو نمی خواهم و نمی توانم سپری کنم
بعد هم در میان تعجب بقیه کسانی که در رستوران حضور داشتند. در مقابل صندلی او زانو زدم و در حالیکه جعبه کوچک حاوی انگشتری را در برابرش باز میکردم ادامه دادم:

–          تینای زیبای من دوستت دارم آیا حاضری با من ازدواج کنی.
قدری مرا در التهاب نگاه داشت و او هم با صدای بلند گفت :

–         YES

او را در آغوش گرفتم و با تمام وجود لبان زیبایش را به بوسه ای طولانی مهمان کردم. تنها در این لحظه بود که متوجه شدم تمام رستوران سرپا ایستاده اند و برای ما دست میزنند.

–     امیر عزیز حالا که قرار شده بقیه زندگی ات را با من بگذرانی باید بگویم خبر بسیار بدی برایت دارم.

تکان شدیدی خوردم و هیجانی توام با نگرانی پرسیدم چه خبری ؟

–         مطمئن هستی که برای شنیدنش آمادگی داری ؟

–         تینای عزیز چه خبری خواهش میکنم مرا بیش از این در التهاب و نگرانی نگاه ندار

–       امیر عزیزم من سه ماه است که موجود زنده ای را در رحمم نگاه داشته ام. خودت را باید برای پدر شدن آماده کنی. اگر هم قبل از این با تو درمیان نگذاشتم برای این بود که مطمئن نبودم حق دارم  این مسئولیت سنگین رو بتو تحمیل بکنم.

درحالیکه اشگ از چشمانم سرازیر می شد دوباره اورا در آغوش گرفتم و گفتم این دومین خبر مسرت بخشی بود که امشب من شنیدم. فدای تو و موجود زنده درونت بشوم.

آن شب برای من شبی فراموش نشدنی بود. احساس می کردم که تمام آرزو های زندگی ام دارد یکباره شکل می گیرد. تینا آیینه خوشبختی من شده بود. بنا به درخواست او مهمانی کوچکی از دوستان و همکاران نزدیک مان ترتیب دادیم و نامزدی مان را در میان حیرت دوستانش اعلام کردیم.

تینا اشتیاق مرا برای باز گشت به ایران حس کرده بود و او بود که برای تولد فرزند مشترکمان ایران را پیشنهاد کرد. با مهربانی خاص خودش که مرا شرمنده می کرد میل خودش را برای زندگی در ایران علی رغم دشواری هایی که در پیش رو داشت ، نشان می داد. و این گونه بود که تصمیم گرفتم مقدمات گرفتن پاسپورت ایرانی برایش را هر چه سریعتر فراهم نمایم. پایان نامه من هم در مرحله دفاع نهایی بود و از این جهت هم مشکلی پیش رو نداشتیم. همه کارها بموقع و بخوبی پیش رفت و ما در حالیکه او پنج ماهه بار دار بود با اشتیاقی وصف ناپذیر بار سفررا بسوی وطن درپیش گرفتیم. تینا تصمیم گرفته بود تا یکی دوسال بعد از تولد فرزندمان که هنوز نمی دانستیم پسراست یا دختر کار نکند و بشوخی می گفت زن گرفته ای حالا باید کار کنی و خرجش را بدهی. این شوخی هایش عجیب بدلم می نشست . من هم غالبا این شوخی ها را با شوخی پاسخ می گفتم. تینا برای احتیاط از کارش دو سال مرخصی گرفت و فکر میکرد شاید بتواند همین پست را در تهران و در صورت موافقت بدست بیاورد.

زمستان سال ۸۷ وارد تهران شدیم. با پس اندازخودم و او آپارتمان مناسبی در تهران خریداری کردیم و به تینا پیشنهاد کردم که قبل از اینکه مشغول کار بشوم و قبل از اینکه او نتواند مسافرت بکند یکی دو هفته ای را به ایران گردی بگذرانیم. دوست داشت شیراز و اصفهان را ببیند و بخصوص از آرامگاه حافظ و کورش برایش حرف زیاد زده بودم و از معماری های زیبای اصفهان هم بسیار شینده بود. از اینکه مردم ایران را مهمان نوازو مهربان می دید خیلی خوشحال بود و اعتقاد داشت که تا وقتی در ایران زندگی نکرده ای برداشت درستی از این مردم نخواهی داشت و اعتراف کرد که قدری نگران عکس العمل مردم نسبت به یک خارجی بوده است. همه جا مردم با خوشحالی از این بانوی زیبای غربی استقبال می کردند و مرا مرد خوشبختی می دانستند که همسری این چنین زیبا و مهربان انتخاب کرده ام. دوستان دوران تحصیل ایران هم بشوخی می گفتند که از بچه بی زبونی مثل تو هیچ انتظار نداشتیم که یک چنین تکه ای را بتور بزنی و شوخی های این چنین که من اغلب برای او با رعایت ادب ترجمه می کردم.

وقتی به تهران برگشتیم با سرعت وسایل خانه را برای آپارتمانمان تهیه کردیم و در تمام مراحل، این سلیقه تینا بود که بکار گرفته می شد. اتاق کوچکی را هم برای نوزاد آینده در نظر گرفتیم و تمام وسایل لازم برای این اتاق را هم باز با سلیقه او و بدون اینکه بدانیم نوزاد پسر خواهد بود یا دختر فراهم کردیم. تقریبا آماده بودیم.
تینا هفت ماهه بود و ما با بی صبری منتظر رسیدن لحظه موعود بودیم. او دیگر سنگین شده بود و من حتی یک لحظه هم او را تنها نمی گذاشتم.

نیمه اسفند ماه بود که نیمه های شب هراسان مرا از خواب بیدار کرد و با نگرانی بمن اطلاع داد که کیسه آبش پاره شده است. نمی دانم با چه عجله و تشویشی او را به بیمارستان رساندم ووقتی به آنجا رسیدیم فورا او را به اتاق عمل انتقال دادند دکترش با ما صحبت کرد و اطلاع داد که بچه را باید بطور طبیعی و در صورت احساس خطر با سزارین بدنیا بیاورد. از من هم پرسید در صورت تمایل می توانم در اتاق عمل حاضر باشم که با ترس و لرز موافقت کردم . نمی دانستم که می توانم تینا را در آن حال ببینم یا نه. دستش را در تمام مدت در دستم نگاه داشته بودم و به او اطمینان می دادم که همه چیز به خوبی پیش خواهد رفت. نمی دانم چه مدتی در این حال بودم فقط بخاطر دارم که پرستاری مرا با آب سرد از حال بیهوشی بیرون آورد و وقتی چشمانم را باز کردم شنیدم که می گفت تبریک می گم صاحب یک دختر خوشگل شدین. ظاهرا فشار روحی ناشی از این صحنه مرا بحالت بیهوشی انداخته بود که تا مدت ها ازسوی تینا برای دست انداختن من استفاده می شد. وقتی بحال خود آمدم صورت زیبای هلن را که معلوم بود درد زیادی را تحمل کرده است بوسیدم و وقتی چشمم به نوزاد تازه متولد شده افتاد احساس عجیبی سراسر وجودم را مملو از شادی کرد. دکترش که فکر مرا خوانده بود با متانت و استحکام خاصی گفت نوزاد شما کاملا رشد یافته بدنیا آمده و اگر چه اندام کوچکش احتیاج به رشد بیشتری داشته است ولی همه چیزش طبیعی بنظر می رسد. شاید هم نمی خواسته شما را بیش از این در انتظار نگهدارد. پرستاربا آرامش خاصی دخترم را بمن داد و گفت میتوانید چند لحظه ای او را نگاه دارید ولی بعد باید او را به اتاق مخصوص کودکان انتقال بدهیم تا ۴۸ ساعت آینده تحت نظارت کامل باشد. صورت دخترمان کاملا شبیه مادرش بود. تینا را به اتاق خصوصی انتقال دادند و پس از چند دقیقه ای که با چشمان زیبایش مرا نگاه می کرد به خواب عمیقی فرو رفت.

همسر و دخترم جمعا سه روز دیگر در بیمارستان بستری بودند. در تمام لحظات این سه روز یکسره در کنارشان بودم. بیرون از بیمارستان برای من دنیایی وجود نداشت. همه چیز من در این دو موجود خلاصه می شد. وضعیت جسمانی مادر و دختر بسیار خوب بود و از این جهت نگرانی من کاملا منتفی شده بود. می توانم بگویم که همه چیز این موجود کوچک به مادرش شباهت داشت بجز موهای یکدست پر پشت و سیاه که همچون شبق توجه همه را بخود جلب می کرد. پرستارش می گفت این کودک با همه کوچکی اش اشتهای خوب برای شیر دارد و وقتی سیر می شود بخواب فرو می رود و کمترین صدایی از او نمی شنوی. هر با رکه او را برای شیر دادن به نزد مادرش می آوردند اجازه داشتم چند لحظه ای او را در آغوش بگیرم. از همان دقایق اول قلبم را مثل مادرش تسخیر کرده بود.
احساس کردم با بودن این دو موجود زندگی ام تکمیل شده است

امیر در این چند روزی که در بیمارستان بودیم شاید در ۲۴ ساعت ۳ یا ۴ ساعت آنهم بر روی مبل کوچکی که در اتاق بود بخواب می رفت. هر بار که بیدار می شدم چشمانش با اشتیاق و نگرانی خاصی مرا نظاره می کرد. از اینکه اینقدر برایم دلسوزی می کرد احساس دلگرمی می کردم. وقتی شنیدم که در هنگام وضع حمل من بیهوش شده بود عشق عمیقش را بمن میتوانستم درک کنم. هرگز فکر نمی کردم به این سوی دنیا پرتاب شوم ولی خوشحالم که چنین شده بود و شکایتی نداشتم. امیر مرد ایدال هر زنی می توانست باشد. با تمام وجودش عشقش را ابراز می کرد. ذره ای خودخواهی در این مرد نمی توانستم جستجو کنم. برایم سنگ تمام گذاشته بود.

قبل از اینکه از بیمارستان مرخص بشویم از او سوال کردم که برای دخترمان چه اسمی در نظر گرفته است که بدون ذره ای درنگ گفت تینای دوم. گفتم از شوخی گذشته دوست داری دخترمان را چی صدا کنیم. باز پاسخ داد انتخابش کاملا با تو ست هراسمی که دوست داشته باشی من هم آنرا دوست خواهم داشت. گفتم امیر از پرستار دخترمان پرسیدم بمن یک اسم ایرانی که دوست داشته باشد پیشنهاد کند و او “سپیده” را پیشنهاد کرد. گفت هم ساده است و هم پرمعنی، نظرت چیست؟ در حالیکه مرا درآغوش گرفته بود گفت ” سپیده” اسم زیبایی است و من هم خیلی این اسم را دوست دارم

بدین ترتیب هر دو بر سر اسم دخترمان به توافق رسیدیم و این نام که معنی آن را هم برایم تشریح کرده بودند بسیار خوش آهنگ به نظرم می آمد بعلاوه معنی بسیار زیبایی هم داشت.

 

چوب خط – محمد رضا جنتی

مرداد ۱۳۹۶


حرف رفتن میزنی، آتش به جانم میکنی
باورش سخت است، شاید امتحانم میکنی!
گاه پنهانی ز چشم و گاه پیدا می شوی
بازی تشویش، با روح و روانم می کتی
دام زلف و تیر مژگان، تیغ ابرو، سنگِ دل
هر طرف رو میکنم، آهنگ جانم میکنی
چوب خط وعده امروز و فردایت پر است
باز هم، زخمی دگر بر استخوانم میکنی
بازِدستانت که بر دوشم نشیند، بی گمان
شاه صاحب شوکت و صاحبقرانم میکنی
زخمهبر ساز دلم، جز غم ندارد نغمه ای
کوکبر سوز و گداز” “اصفهانممیکنی

باز کن پنحره را

مرداد ۱۳۹۶

باز کن پنحره را

من نیازم به هوایی تازست

گیسوانی که برایم میگفت

قصه هایی از عشق

دیگر از موج نگاهت خسته است

باز کن پنجره را

من به دنبال افق میگردم
افقی روشن و گرم
وهوائی که
بشوراند و با خود ببرد
یاد دلگیر تو را
باز کن پنجره را
من نسیم سحری می خواهم
من به دنبال افق می گردم
روز را می جویم
من ز تاریکی شب بیزارم
زندگی در روز است
باز کن پنجره را
تا ببینم روز است

قصیده دربند -صبا بیا و مرا زین قفس به خانه ببر- سپهرداد گرگین

مرداد ۱۳۹۶

 

صبا بیا و مرا زین قفس به خانه ببر

به آن سرای پر ازدرد و عاشقانه ببر

دلم گرفته از این قفل و دخمه و زنجیر

مرا به سمت هدف های جاودانه ببر

امید روئیت دیدار عاشقانم باش

به کوه ودشت ودمن های هرکرانه ببر

شهاب روشن شبهای سرد و تارم باش

به بانگ دلکش چنگ ودف وچغانه ببر

دوچشم تیره و تارم چه ناتوان گشتند

تن نحیف مرا زین ستم شبانه ببر

ببین که مشت ستمگرچگونه کامم بست

سرود سرخ مرا تا ته ترانه ببر

همای سبز سعادت شو و مرا دریاب

به جمع محفل یاران و شاعرانه ببر

اگر زکوی یار من ازاوجها گذرکردی

پیام رمز مرا ترد و زیرکانه ببر

زرنج ودرد وغمم گوشه ای به مردم گوی

مرا به خلوت دل های صادقانه ببر

 

گونه ها و بینی و لب را مرمت کرده ای – شاعر؟؟

مرداد ۱۳۹۶

محتسب، بد پوششیرا دید و خِفتش را گرفت
گفت : رفتارت کمی تا قسمتی هنجار نیست
جامه هایی را که پوشیدی زیادی روشن اند
تازه شانس آورده ای، پیراهنت گلدار نیست!
گونه ها و بینی و لب را مرمت کرده ای
چیز اورجینال و اکبندی در این رخسار نیست
رفته ای با سرمه و سرخاب میکاپیده ای
خوشگلی جرم است و غیر از اذیت و آزار نیست
ای که با ساپورت، شهری را به آتش می کشی
بشکه ی باروت و کبریت است این، شلوار نیست!
یا نخر یا آنکه از این سند بادی هابخر
هم خوش استیل است هم پوشیدنش دشوار نیست
چشم مارا دور دیدی، موی خود افشانده ای؟
چارقد سر کردنت هم بی ادا ، اطوار نیست
هرعذابی می کشیم از روسرى شُل بستن است
ور نه مسوولی در این جا هیچ،سهل انگار نیست
علت این خشکسالی، بی حجابی های توست
نقش تغییرات جوّى، جانم، این مقدار نیست
آدماز این شُل حجابی های حوّا، ضربه خورد
میوه ی ممنوعه خوردن، جرمش این مقدار نیست
کردگار ای کاش زنها را کچل می آفرید
تار گیسویی نباشد، روز ما هم تار نیست.
موپریشانگفت: باشد زلف از ته می زنم.
تا ببینم بعد این مو، مشکلی در کار نیست؟!

شاعر؟؟

اهل کردستانم شعری از/خالدبایزیدی/دلیر

مرداد ۱۳۹۶


اهل کردستانم
انجا که مادران
هنوزسیاه پوشند
وافسانه های ازادگی مردانشان را
برای کودکان خود تفسیرمی کنند
وکودکان از چوبه ی دار پدرانشان
اسلحه می سازند
وبا بغض هایشان جهان را به یاری فرامی خوانند.
ازبرای انتقام…

اهل کردستانم
انجاکه زندان ها
انباشته از شقایقند…
جایی که روزی هزاران الاله و نسترن
برچوبه های دارسبزند و استوارند
وفصل بهارراهجی می کنند…
ودر اوج  جان سپردن.
چنان تندرمی غرند
و زیستن را می ازمایند…
سرزمینی که هر ستاره
حکایت شهیدی  را
درخود نهفته دارد…
ستاره هایی که  شبها
با روشنایی خود فرزندان شهید را
از دلهره  می رهانند

اهل کردستانم
جایی که از دریاچه اش  خون  می جوشد
دریاچه ای  که شهیدان را با پرواز بلورینشان
با خود فرا می خواند
و نیلوفران  سر برمی اورند
تا سرود صلح  ورهایی  را
برای ماهیان  سرزمینم  بخوانند…

اهل کردستانم
انجاکه مردی از رادمردان  قرن  بر پا خواست
وتابش نور خورشید را برای گل ها تفسیر کرد
تا گلها مشتاقانه به خورشید پیوستند…
انجاکه مادران غبارائینه هارا
باموج اشک هایشان می شویند…
وکودکان
هرشب نوازش دست های گرم  پدرشان  را
تنها درخواب می بینند…
وچیدن شکوفه های گیلاس را…
اه…شب های این سرزمین
درتب سوزان کودکان
جان می سپارد…
سرزمینی که هرروز
شهیدی در راه است
تا مرزهای کردستان را
بردنیا هجی کند وپرچم این سرزمین رابا خون سرخ خود
به سفید وسبزدرامیزد

اهل کردستانم
انجا که گلها بدون هیچ پفسیری از بهار
ودراستانه ی شکوفایی  پرپر می شوند
وبه خزان بی هنگام  می پیوندند
بلبل های  دیار من
به جای نغمه شادی
مرثیه های بهاررا می سرایند
وکبوترهای دربند
بی بهارمی میرند…
انجا که شمع ها ایستاده می میرند
وپروانه ها می مویند
و خفاشان
به دور از روشنایی می بالند
سرزمین  پیشمرگان قله های فتح  و پیروزی…
….
اهل کردستانم
انجاکه حنجره ی شاعران  بریده  است
شعرو ترانه خون الوده ست
ودرخت ازادی دررویش…
مردان انقلابی
ودرختهاوجنگلها
اسیربادهای مهاجم
وکوه بیستون…سربلندترازهمیشه
لرزه براندام دشمن افکنده ست…
درسرزمین من
ازسنگ های کوهستان
الاله میروید
وازهرالاله ای شاعری زاده میشود
وچوبه ی داری نیزسربرمی اورد
سرزمین من
انجاکه هر شب ستاره ای
ابستن می شود
تاافسانه های مهرودوستی را
به کودکان یتیم زمزمه کندو…
شاعران میهنم
واژه هاشان رادرجوی خون می شویند
تاشعری بسرایند
ازبرای کردستان من
ژرف ترازخواب
زلال ترازاب

اهل کردستانم
جایی که تازه دامادان
بسترحجله را
باگلوله ای سربی مهمان می کنند
وعروس شب را
بالب خونین می بوسند
انجاکه پیغمبران دروغین
هرروزایه دروغ برمردم می خوانند
وباسحروجادو
سیاهی رامیسرایند
کشاورزان سرزمینم
به جای گندم
توپ وخمپاره می کارند
وبه جای خوشه های گندم
جمجمه های دشمنان رادرومی کنند
کشاورزان کهپیغمبران دروغین راهرروزوشب
نفرین می کنند
گل های سرزمین من
دراتش می سوزند
اسمان می گرید
بهارمی موید
وکودکان شهید
دریچه های قلبشان رابه روی بهارمی گشایند.تابگویند..
تاشقایق هست
زندگی بایدکرد
کردستان من
به دورلاشه ی گندیده ی دشمنان
درپای بازی است

اهل کردستانم
انجاکه ازادی خواهان
برچوبه های دارزاده می شوند
ومقاوم واستوار
همانند شاهین به شکوفه های سرخ ستارگان می پیوندند

خودت را بی نمک نکن – هومن هویدا

مرداد ۱۳۹۶

خودت را

اینقدر هم

بی نمک نکن

تا وقتی جوک هایت را

در جمع شبانه می پاشی

دست کم

چند زخم تازه بخندند

حرفهایی هم

برای آخر شب بگذار

که جام ها خالی

و زبان ها ته می کشند

سکوت آخر شب

بهت مضاعفی را شاید

برما تحمیل کند

که اصلن

به ذهنمان خطور نمی کند

دریا اصلن سفر نمی کند

اما خیلی بانمک است

که زخم بستر نمی گیرد

گام هائی در کوچه های خاطره – محمود صفریان

مرداد ۱۳۹۶

به آن‌ها که بخاطر
افکار، قلم و بیان
آن چهار دیواری را آزموده اند

به زودی کتابی حضورتان معرفی می‌شود که حکایت از ناگفته ها داردبه نام
گام هائی در کوچه های خاطره
که نشان می‌دهد هرچند گذشت ولی چون سیخی که از کباب
و هنوز آثارش چون تاول های آبله باقی‌مانده است

یک اشاره لازم


با بهره کشی از انسان وقتی آشنا شدم که دیدم بیش از چهل،  پنجاه هزار انسان در فاصله نیمساعت بایستی از چند در، بریزند در حلقوم محوطه ی حصار شده ای که نامش پالایشگاه بود ، پالایشگاه نفت.
پدرم با اینکه کارمندی فنی بود نیز بایستی همراه با آن لشکر در صفی که ردیف مورچگان  انسانی را شکل می داد، هر روز صبح کله سحربا عجله همراه شود تا عقب نماند و از هستی ساقط نگردد….
نو جوان بودم.

در ذهن نو جوانم تلاش برای رهائی و رسیدن به زندگی متعارف یک وظیفه بود. و همین وظیفه مرا از سن سیزده سالگی راه انداخت
حاصلش دستگیری های به دفعات و گذران در بسیاری از بازداشتگاه ها و تحمل شرایط آن ها که گاه طاقت سوز و از توان یک انسان افزون تر بود، و در شهرها و مکان های متفاوت و در هردو رژیم

در مورد کتاب گام هائی در کوچه های خاطره – امیر هوشنگ برزگر

مرداد ۱۳۹۶

آنچه که در کتاب گام هائی درکوچه های خاطره یا به زبانی دیگر کتاب‌ ناگفته ها گفته شده است
وضوح کامل ندارد بدین معنی که خواننده در نمی یابد که واقعیاتی را می‌خواند یا زائیده های ذهن نویسنده است که چنین حالتی را ذر خواننده ایجاد می کند
دیگر اینکه نویسنده به وضوح زمان رخداد ها را نمی نمایاند جز اشاره به زندان قزل قلعه که در می یابیم زمان چه موقع است ولی از سوئی دیگر اشاره هائی دارد به دادگاه های انقلاب که پدیده ای است در زمان پس از انقلاب اسلامی . صحبت من این است که چرا خواننده سر دوانده می‌شود و راحت و
واضح مشخص نمی‌کند که چه می‌گوید در حقیقت اگر از گرفتاری هایش در هر دو رژیم می‌گوید چرا پرده را درست با لا نمی زندهر چند به واقع شیوا نوشته است.
خواندنش را توصیه می‌کنم

کتاب رنگین کمان- ۲

مرداد ۱۳۹۶

حاصل مدت‌ها خواهش از دوستان برای مشارکت در تهیه کتاب رنگین کمان

فکر کردیم که پس از سالها از انتشار رنگین کمان یک که می‌توانید آن را در کتابخانه گذرگاه بیاید

شماره ۲ یا در حقیقت جلد دوی آن را منتشر کنیم . به همت بزرگوارانی که لبیک گفتند و بخاطر این خدمت آن‌ها به ادبیات کشورمان عمیقن ممنونشان هستیم بالاخره آن را بصورت پی دی اف که با گذاردن آن در کتابخانه گذرگاه برای همه عزیزان قابل دسترسی باشدمنتشر کردیم
تفاوت عمده آن با اولین رنگین کمان در این است که در این جلد حضور گرم شعر هم رونق افزا شده باست
امیدوارم فرهختگان عاشق ادبیات با توجه بیشتر آن را بخوانند و از نظریات خود که می‌تواند نقد آن نیز باشد ما را آگاه کنید
این رنگین کمان سروده های زیبائی از شعرای قدر را نیز بهمرا دارد و دیگر تفاون آن در این است که عزیزان آثار خود را برای نشر در است دفتر ارسال داشتند ولی در زنگین کمان یک، از داستان های همکارانی که نوشته هایش در رسانه منتشر شده بود بهره گرفته بودیم
ما خواستیم با این کار خود گام دیگری در راه اعتلای ادبیات تحت فشارمان برای آیندگان برداریم و به یاد گار بگذاریم . با این امید که فرهنگ دوستان از اظها نظر دریغ نکنند

فاطمه زرین‌تاج برغانی قزوینی مشهور به قره العین

مرداد ۱۳۹۶

فاطمه زرین‌تاج برغانی قزوینی ملقب به زَکیّه یا اُمّ سَلَمَه و مشهور به طاهره و قُرَّهُالعَین  ۱۲۳۰  – ۱۲۶۸ قمری  از اولین مریدان سید علی‌محمد باب و از رهبران جنبش باب بوده‌است. پدر و مادرش هر دو مسلمان و مجتهد بودند. وی همانند یکی از عموهایش ابتدا به شیخیه گرایش پیدا کرد و برای مدتی رهبری بخشی از شیخیه در کربلا و عراق را به دست گرفت. با علنی شدن دعوت سید علی‌محمد باب، طاهره به وی گروید و بدون آنکه موفق شود تا پایان عمر او را از نزدیک ببیند، در زمره نزدیک‌ترین یاران او درآمد. او نخستین زن بابی بود که روبنده از صورت برگرفت و اعلام نمود که با آمدن آیین بیانی، احکام اسلام ملغی شده‌است. او به اتّهام دست داشتن در قتل عموی بزرگش محمدتقی برغانی معروف به «شهید ثالث» بازداشت شد و سه سال بعد، مدتی پس از ترور نافرجام ناصرالدین‌شاه و همزمان با بسیاری از بابیان دیگر، در تهران به جرم فساد فی‌الارض اعدام شد. او اولین زنی بود که به این اتهام اعدام شد. از طاهره اشعاری باقی مانده‌است که بر سر انتساب پاره‌ای از این اشعار به وی اختلاف نظر وجود دارد. از سویی طاهره تفسیری انقلابی از بابی‌گری ارائه کرد که موجب جدایی در جامعه بابی‌ها در ایران و عراق گردید ولی از سوی دیگر همین تفسیر باعث پیوند موعودگرایی با مفهوم باب شد. طاهره برترین شخصیت زن در آیین بیانی و سومین و شناخته‌شده‌ترین شخصیت زن در آئین بهایی است. یکی از مشهورترین کارهای او برداشتن روبنده در واقعه بدشت بود
این شعر منسوب به اوست

گر به تو افتدم نظر چهره به چهره رو به رو

شرح دهم غم تو را نکته به نکته مو به مو

از پی دیدن رخت همچو صبا فتاده‌ام

خانه به خانه در به در، کوچه به کوچه کو به کو

می‌رود از فراق تو خون دل از دو دیده‌ام

دجله به دجله یم به یم، چشمه به چشمه جو به جو

مهر تو را دل حزین بافته بر قماش جان

رشته به رشته نخ به نخ، تار به تار پو به پو

در دل خویش طاهره ، گشت و ندید جز تو را

صفحه به صفحه لا به لا پرده به پرده تو به تو

کمال الدین بهزاد مینیا توریست

مرداد ۱۳۹۶

این مینیاتوریست بزرک متولد سال ۱۴۵۰ میلادی است و پس از ۹۵ سال زندگی درسال ۱۵۴۵ میلادی در گذشت

نظر به شهرت بهزاد، طی قرن‌ها کسان بسیاری کارهای او را تقلید کرده و نامش را بر تصویرهای بیشمار گذاشته‌اند. از اینرو تمیز دادن تصویرهای اصلی او کار دشواری است. این تحقیقات مخصوصاً پس از برپا شدن نمایشگاه هنر ایرانی در لندن (۱۹۳۱ م) تا حدی به نتیجه رسیده‌است

ساختن قصر خورنق، اثری از استاد کمال‌الدین بهزاد

نظر به شهرت بهزاد، طی قرن‌ها کسان بسیاری کارهای او را تقلید کرده و نامش را بر تصویرهای بیشمار گذاشته‌اند. از اینرو تمیز دادن تصویرهای اصلی او کار دشواری است. این تحقیقات مخصوصاً پس از برپا شدن نمایشگاه هنر ایرانی در لندن (۱۹۳۱ م) تا حدی به نتیجه رسیده‌است. اساس اطلاعاتی که از کار او در دست است تصویرهایی است که با امضای اصیل او در نسخه‌ای از بوستان سعدی نقش شده و اینک در کتابخانهٔ ملی قاهره نگهداری می‌شود. شیوهٔ بکار بردن رنگ‌های گوناگون و درخشان تصویرها از حساسیت عمیق بهزاد نسبت به رنگ‌ها حکایت می‌کند. از این تصویرها چنین برمی‌آید که بهزاد بیشتر به رنگ‌های به اصطلاح «سرد» (مایه‌های گوناگون سبز و آبی) تمایل داشته، اما در همه جا با قرار دادن رنگ‌های «گرم» (به ویژه نارنجی تند) در کنار آنها، به آنها تعادل بخشیده‌است. تناسب یک یک اجزای هر تصویر با مجموعهٔ آن تصویر شگفت‌انگیز است. شاخه‌های پرشکوفه و نقش کاشی‌ها و فرش‌های پر زیور زمینهٔ تصویرها نمودار ذوق تزیینی و ظرافت بی‌حساب بهزاد است. اما بیش از هر چیز واقع‌بینی اوست که کارهایش را از آثار نقاشان پیش از او متمایز ساخته‌است. این واقع‌بینی به خصوص در تصویرهایی به چشم می‌خورد که صرفاً جنبهٔ درباری ندارد و نشان‌دهندهٔ زندگی عادی و مردم معمولی است (شیر دادن مادیان‌ها به کره‌ها در مزرعه، تنبیه کسی که به حریم دیگری تجاوز کرده، خدمتکارانی که خوراک می‌آورند، روستائیان در کشتزار و غیره). دیگر اینکه صورت آدم‌ها به صورت عروسک‌وار و یکنواخت نقاشی‌های پیش از بهزاد شبیه نیست. بلکه هر صورتی نمودار شخصیتی است و حرکت و زندگی در آن دیده می‌شود. آدم‌ها در حال استراحت نیز شکل و حالاتی طبیعی دارند. بر کارهای دیگری که به بهزاد منسوب است امضای مطمئنی دیده می‌شود. به این جهت، تنها سبک تصویرها (ترکیب بی‌مانند نقش‌های تزئینی با صحنه‌های واقعی) می‌تواند راهنمایی برای تمیز دادن کارهای اصیل او به شمار آید. در میان تصویرهای بیشماری که در کتاب‌ها یا جداگانه به نام بهزاد موجود است اختلاف عقیده میان خبرگان بسیار است. اما بهرحال بسیاری از این کارها اگر ازآن خود استاد نباشند وابسته به مکتب او هستند. مهمترین تحول کار هنری بهزاد، توجه به شخصیت‌های موجود در نگاره‌های اوست. بهزاد اولین نگارگر ایرانی است که به نقاشی تک‌چهره روی آورد. او در آثار خود جایی برای خطاط نمی‌گذاشت و بدین ترتیب نگاره‌هایی مستقل از کتابت به وجود آورد.

تعدادی از کارهای استاد کمال الدین بهزاد

ابوبکر محمد رازی – ترجمه و تنظیم از ندا ایرانی

مرداد ۱۳۹۶

تقدیم به یار و یاورم نگین انگشترم فرهیخته بانو شکیلا شایسته

وقتی در باره بیش از ۱۳۰ کتاب و مقاله نوشته شده از حکیم رازی سخن گفتم دوستی با ناباوری از من مدرک این ادعا را خواست. هر چند بزرگترین مدرک را ابوریجان بیرونی برای ما بجای گذاشته است که نام تمام این کتاب ها و مقاله ها را برای ما جمع آوری و تنظیم کرده است. ولی در حال تحقیق در باره این درخشنده ستاره تاریخ ایران زمین بودم که در کتاب چهارم ” داستان تمدن ” ویل دورانت به چند سطر کوتاه در باره رازی و ابوعلی سینا برخوردم. کتاب “داستان تمدن” که در فارسی بنام ” تاریخ تمدن” ترجمه و شناخته شده است در یک مجموعه ۱۱ جلدی تاریخ تمدن بشری را با زبانی شیوا به نگارش درآورده است. ویل دورانت (Will Durant) با کمک همسرش آریل دورانت(Ariel Durant) این مجموعه را فراهم کرده است.
در کتاب چهارم این مجموعه که زیر عنوان “عصر ایمان ” نوشته شده و در بخش پزشکی قسمت اندیشه و هنر در شرق اسلام به این مطلب در باره رازی برخوردم: (ترجمه از متن انگلیسی از خودم است):
برجسته ترین شخصیت، در میان خانواده انسانی پزشکان این دوره، ابوبکر محمد رازی (۸۴۴ تا ۹۲۴ میلادی) است که در اروپا بنام رازیس (Rhazes ) معروف است. او مانند بسیاری از دانشمندان و شاعران بزرگ زمان خود ایرانی بود و بزبان عربی می نوشت. رازی که در شهر ری نزدیک تهران متولد شده بود ، دانش های شیمی، کیمیاگری، و پزشکی را در بغداد فرا گرفت، و ۱۳۱ کتاب نوشت که نیمی در باره علم پزشکی بود، و بیشتر آنها از میان رفته است. ” کتاب الحاوی” او در بیست جلد تمامی رشته های پزشکی را در بر می گرفت. ترجمه لاتین این کتاب بنام “لیبر کانتی ننس” ، احتمالا معتبرترین کتاب مرجع پزشکی بود که چندین قرن در دنیای سفید پوست مطالعه می شد و یکی از ۹ کتابی بود که در سال ۱۳۹۵ میلادی کتابخانه دانشکده پزشکی دانشگاه پاریس را تشکیل می داد. رساله او در باره آبله و سرخک شاهکار مشاهده مستقیم و تجزیه و تحلیل بالینی است. نخستین مطالعه دقیق بیماری های عفونی و اولین تلاش برای جدا ساختن این دو بیماری به شمار می آمد.
برای درک شهرت و نفوذ این کتاب کافی است که بدانیم بین سالهای ۱۴۹۸ و ۱۸۶۶ نسخه انگلیسی آن بیش از چهل بار تجدید چاپ شد. معروف ترین اثر رازی مجموعه ده جلدی تحقیق پزشکی بنام “کتاب المنصوری” است که به شاهزاده خراسان اهداء شده بود. جرارد گرمونا این اثر را به لاتین ترجمه کرد ، و جلد نهم این ترجمه در اروپا بعنوان کتاب نهم منصوری تا قرن شانزدهم شهرت فراوانی داشت. رازی درمان های جدیدی با استفاده از مرهم جیوه و استفاده از روده حیوانات برای بخیه زدن معرفی کرد. رازی همچنین رویه متداول پزشکان زمان خودش را که گاهی بدون دیدن بیمار تنها با امتحان ادرار آنها به تشخیص بیماریشان مبادرت میکردند مورد انتقاد قرار داد. برخی نوشته های کوتاهش روحیه طنز او را نشان می دهد. مثل این که ” حتی حاذق ترین پزشکان هم قادر به درمان کلیه بیماری ها نیستند.” ویا اینکه ” چرا برخی پزشکان کم اطلاع و عوام و زنان در معالجه برخی بیماری ها موفق تر از پزشکان مطلع هستند.” رازی بنا به آراء عمومی بزرگترین پزشک و برجسته ترین محقق کلینیکی قرون وسطی به شمار می آید. رازی در سن ۸۲ سالگی در نهایت فقر درگذشت.
در دانشکده پزشکی دانشگاه پاریس تصویر دو طبیب اسلامی یکی رازی و دیگری ابوعلی سینا نصب شده است.
یاد و دست آورد های علمی اش گرامی باد.

ترجمه متن از نسخه انگلیسی چاپ SIMON & SCHUSTER

Image may contain: 2 people

دو طنز از استاد محمد تقی اسماعیلی

مرداد ۱۳۹۶

پنج نفریم ، بعد ازمدتها برنامه ریزی دورهم جمع شده ایم که شام بخوریم . همسرم پلورا کشیده است که موبایلش دینگی صدا می کند ، می گوید خورش را توبکش من ببینم کی برایم پیام داده ، شاید مهم باشد . مشغول کشیدن خورش قورمه سبزی می شوم ،میزان گوشت، خیلی بیشتر ازسبزی ولوبیاست ، به اتاق پذیرائی می روم وازخانمم که با موبایلش سرگرم است می پرسم ، گوشت ها خیلی زیاد است ، همه را بکشم ؟ بادست اشاره ای می کند که چند جورمعنی می دهد . هم می توان برداشت کرد که بکش ، هم می توان برداشت کرد که نکش وهم می شود برداشت کرد که هرکاری دلت می خواهد بکن وهم می شود برداشت کرد که مزاحم نشو!
مزاحم نشوبیشترازبقیه برداشت ها به دلم می نشیند ! هرچه درقابلمه هست ونیست درظرف بزرگی می کشم وسرمیزمی آورم .
آی پد خودم صدای دلنوازی می کند ومی فهمم که دوستی برایم ویدیوئی فرستاده است . ظرف خورش را می گذارم سرمیز،نگاهی به آی پدم می اندازم ، دوستی ویدوئی فرستاده است که یک سگ سفید با مزه دارد مثل صاحبخانه که روی زمین خوابیده ، ورزش می کند
خانمم می گوید تا تو ته دیگ را بکشی من ببینم کی ایمیل زد و به سراغ لپ تاپش می رود . به میهان ها که دوستم با همسرودخترشان است می گویم تراخدا ببخشید گاهی درست موقع غذا خوردن برای آدم پیام می رسد . الان غذا حاضرمی شود .آنها همانطورکه سرشان توی موبایل شان است یک خواهش می کنمی می پرانند وبه کارشان ادمه می دهند
خانمم لپ تاپش را رها می کند ومی گوید لطفن ماست وخیاروسالاد را ازیخچال دربیار. بطرف یخچال می روم که تلفن زنگ می زند . دختردوستم که خیلی مرا دوست دارد موبایلش را زمین می گذارد ومی گوید عموجان من می آورم ، شما تلفن را جواب بدهید . به سراغ تلفن می روم ، دوستی قدیمیست . سلام واحوالپرسی گرمی می کند ومی پرسد فرداشب وقت دارید من وخانم مزاحم بشویم ؟ ازخانمم می پرسم فرداشب برنامه ای نداریم ؟ کامبیزخان اینهامی خواهند پیش ما بیایند . با دست اشاره ای می که که هم می شود برداشت کرد تشریف بیاورند ، هم می شودبرداشت کرد تشریف نیاورند وهم می شود برداشت کرد که مزاحم نشو…!
با لبخند می گویم خیلی هم خوشحال می شویم وقرارمی شود فرداشب ساعت هفت برای شام خدمت برسند …!
خانم دوستم موبایلش را زمین می گذارد ومی گوید کاری ازمن ساخته است ؟ خانمم همچنانکه که مشغول نوشتن جمله ای درلپ تاپ است می گوید پری جان سبزی خوردن ونوشابه توی یخچاله ، تا تواون ها را بیاری، من جمله ام را تمام کنم وبیام
شام بالاخره با کمک خانم دوستم ودخترش روی میزچیده می شود . همه به هم لبخند می زنیم ،جمله چه عجب شد که بعد ازمدتها توانستیم دورهم جمع شویم چندین باربین مان رد وبدل می شود . مشغول کشیدن غذا می شویم که موبایل دوستم زنگ می زند ، می گوید دوستم ازفرانسه است ، باید جوابش را بدهم ، شما مشغول شوید درهمین موقع موبایلم دینگی صدا می کند و
—————————-

تواصفهان ، یه جوونی داشت واسه فوت مادربزرگش خرما خیرمی کرد . یکی اومد بجای یه دونه ، یه مشت خرما برداشت .
اصفهانیه زد پشت دستش وگفت : چدس ؟ یه نفرآدم مردس ، اتوبوس که چپ نکردس !

دکتر بیژن باران

مرداد ۱۳۹۶

یه روز یه مرده توى فرودگاه از پشت شیشه به یه هواپیما نگاه میکرد و سیگار میکشید.
مرد حکیمى به او نزدیک شد و پرسید؛چند ساله که سیگار میکشى؟
مرد سیگارى گفت؛ سى ساله سیگار میکشم. مرد حکیم گفت؛ آیا میدونى باپولى که بمدت سى سال صرف خرید سیگار کردى،اگر جمع کرده بودى،الان میتونستى اون هواپیما رو بخرى؟ مرد سیگارى گفت؛اون هواپیماى شخصى خودمه . مرد حکیم گفت؛ “یه نخ بده تا با هم بکشیم”

رُز سفید و بچه هایش

مرداد ۱۳۹۶

رز سفید و بچه هایش

تکنولژی

مرداد ۱۳۹۶


تکنولژی

موج جدید

مرداد ۱۳۹۶

موج جدید

زن -چرا؟

مرداد ۱۳۹۶

چرا؟

نقش رستم – ازویکی پدیا –

مرداد ۱۳۹۶

نقش رستم نام مجموعه‌ای باستانی در روستای زنگی‌آباد واقع در شمال شهرستان مرودشت استان فارس ایران است که در فاصلهٔ ۶ کیلومتری ا

قرار دارد. این محوطهٔ باستانی یادمان‌هایی از عیلامیان، هخامنشیان و ساسانیان را در خود جای داده‌است و از حدود سال ۱۲۰۰ پیش از میلاد تا ۶۲۵ میلادی همواره مورد توجه بوده‌است زیرا آرامگاه چهار تن از پادشاهان هخامنشی، نقش برجسته‌های متعددی از وقایع مهم دوران ساسانیان، بنای کعبه زرتشت و نقش‌برجستهٔ ویران‌شده‌ای از دوران عیلامیان در این مکان قرار دارند و در دورهٔ ساسانی، محوطهٔ نقش رستم از نظر دینی و ملی نیز اهمیت بسیار داشته‌است.

در گذشته، نام این مکان سه‌گنبدان یا دوگنبدان بوده‌است که در بین مردم منطقه، به نام‌های کوه حاجی‌آباد،کوه استخر یا کوه نِفِشت نیز خوانده می‌شد و احتمالاً نام نقش رستم پس از آنکه ایرانیان بین رستم، پهلوان شاهنامه و سنگ‌نگاره‌های شاهان ساسانی ارتباط برقرار کردند به این مکان داده شد.

قدیمی‌ترین نقش موجود در نقش رستم مربوط به دورهٔ عیلام است که نقش دو ایزد و ایزدبانو و شاه و ملکه را به تصویر کشیده بود ولی بعدها در دورهٔ ساسانی، بهرام دوم بخش‌هایی از آن را پاک کرد و نقش خود و درباریانش را به جای آن تراشید. کعبه زرتشت بنای سنگی و بُرج‌مانند موجود در این محوطه‌است که به احتمال زیاد در دورهٔ هخامنشی ساخته شده بود و کاربرد آن تاکنون مشخص نشده است؛ بر سه گوشهٔ این بنا دو کتیبه از شاپور اول و کرتیر نوشته شده‌است که از نظر تاریخی ارزش زیادی دارند. چهار آرامگاه دخمه‌ای در سینهٔ کوه رحمت کنده شده‌اند که متعلق به داریوش بزرگ، خشایارشا، اردشیر یکم و داریوش دوم هستند که همهٔ آن‌ها از ویژگی‌های یکسانی برخوردارند.

اردشیر بابکان نخستین کسی‌ست که در این محوطه، سنگ‌نگاره‌ای تراشید و صحنهٔ تاجگیری‌اش از دست اهورامزدا را ثبت کرد. پس از وی نیز شاهان ساسانی صحنه‌های تاجگذاری‌شان یا شرح نبردها و افتخاراتشان را بر سینهٔ کوه نقش کردند. اینکه اردشیر و پسرش شاپور دوم نقش‌برجسته‌هایی را در کنار نقش‌برجسته‌های همتایان هخامنشی خود در نقش رستم تراشیدند، احتمالاً نشان از راهکردی فرهنگی و سیاسی در تقلید از گذشته داشته‌است.

موج تازه

مرداد ۱۳۹۶

موج تازه اعدام در ایران
دست کم ۷ زندانی در رجایی شهر کرج اعدام شدند

بیست و پنج درصد افراد تحصیل کرده در ایران بیکارند

مرداد ۱۳۹۶


یک روز پس از ابلاغ برنامه دولت حسن روحانی برای ایجاد ۹۷۰ هزارشغل، معاون اول رئیس جمهور نرخ بیکاری را ۱۲ درصد اعلام کرد و یک نماینده مجلس گفت که سالانه ۸۰۰ هزار تحصیل کرده به آمار بیکاران در ایران اضافه می شود.

به گزارش خبرگزاری تسنیم، اسحاق جهانگیری، معاون اول رئیس جمهوری ایران، روز پنجشنبه هشتم تیر گفت که نرخ بیکاری در ایران ۱۲ درصد و نرخ بیکاری افراد تحصیل‌کرده بالای ۲۵ درصد است.
وی تاکید کرد که کاهش نرخ بیکاری نیازمند تصمیمات جدید و افزایش تولید و سرمایه گذاری در کشور است.
آقای جهانگیری روز چهارشنبه هفتم تیر «برنامه اشتغال فراگیر» دولت برای ایجاد ۹۷۰ هزار شغل در سال جاری را ابلاغ کرده بود.
ایجاد ۲۵۰ هزار شغل جدید در واحدهای تولیدی صنفی، ایجاد ۱۲۰ هزار شغل از طریق تکمیل و بهره داری از حداقل ۶ هزار طرح صنعتی و معدنی با پیشرفت فیزیکی بالای ۶۰ درصد، ایجاد ۱۰ هزار شغل در بخش معدن و ایجاد ۲۰ هزار شغل جدید در بخش فرش دست بافت از جمله بخش‌های این طرح هستند.
در طرح کارورزی به بهانه ی مبارزه با بیکاری، نیروهای تحصیل کرده را به بیگاری می فرستند و با یک سوم حداقل دستمزد به کارگاه ها معرفی می کنند. محمد یاراحمدیان، رئیس مجمع عالی نمایندگان کارگران سراسر ایران، اعلام کرده که طرح کارورزی بدون مشارکت تشکل‌های کارگری تدوین شده و «موجبات سوءاستفاده از منابع انسانی را فراهم می‌کند».
در عین حال، شماری از فعالان کارگری می گویند که در طرح کارورزی که از اول تیر ماه اجرا شده‌، کارفرما می تواند هر دو سال، نیروی کارورز جدیدی استخدام کند و به این ترتیب، ‌راه سوء استفاده از ‌نیروی کار باز خواهد ماند.
در این میان، غلامرضا کاتب، نماینده مجلس، در یک برنامه تلویزیونی گفت که باید همه دستگاه های اجرایی در ایجاد این ۹۷۰ هزار شغل سهمیه داشته باشند.
به گفته آقای کاتب، نرخ بیکاری براساس برنامه ششم توسعه باید از ۱۲ درصد به چهار درصد برسد اما سالانه ۸۰۰ هزار بیکار تحصیل کرده به آمار بیکاران افزوده می شود.
بیکاری در جریان مبارزات انتخابات ریاست جمهوری ۲۹ اردیبهشت یکی از موضوع های اصلی مورد توجه نامزدها بود.
محمدباقر قالیباف وعده ایجاد پنج میلیون شغل و پرداخت ۲۵۰ هزار تومان به همه بیکاران و ابراهیم رئیسی، دیگر نامزد اصولگرا، وعده ایجاد شش میلیون شغل و افزایش سه برابری یارانه افراد کم‌درآمد را مطرح کرده بود.
در مقابل، رئیس جمهور، رئیس مجلس و برخی از اقتصاددانان اجرای این وعده ها را غیرممکن دانسته و اعلام کرده بودند که هزینه اجرای این وعده ها برابر با چندین برابر بودجه کل ایران است. آن ها اما راه حل عملی و عادلانه ای برای مبارزه با بیکاری ارایه نمی کنند.
براساس اعلام مرکز آمار ایران، نرخ بیکاری ۱۲ درصد است اما علی ربیعی، وزیر تعاون،‌ کار و رفاه اجتماعی، تعداد بیکاران را سه میلیون و ۲۰۰ هزار تن و مرکز پژوهش‌ها این آمار را شش میلیون و ۵۰۰ هزار تا ۷ میلیون تن اعلام کرده است.

امر به معروف به تیر اندازی انجامید

مرداد ۱۳۹۶

صبح امروز در یک حادثه ی تیراندازی و درگیری در متروی شهرری در تهران، یک نفر کشته و تعدادی زخمی شدند. مقامات و رسانه ها توضیحات روشنی در مورد این حادثه منتشر نکرده اند، اما بنا به گفته ی فرماندار شهرری، یک روحانی که قصد «امر به معروف» یک شهروند عادی را داشته است، توسط او با چاقو مورد حمله قرار گرفته و پلیس فرد مهاجم را با شلیک گلوله کشته است. تعدادی از رهگذران در جریآن این حادثه صدمه دیده و زخمی شده اند.

حادثه صبح روز شنبه در متروی شهر ری روی داده و بعد از آن پلیس کنترل ایستگاه مترو را در دست گرفته و قطارها از ایستادن در این ایستگاه خودداری کرده اند. فرماندهی پلیس اعلام کرده است چهار نفر از مردم در این حمله زخمی شده اند. بنابه اظهارات مقامات پلیس ماموران انتظامی مستقر در ایستگاه مترو در این حادثه دخالت کردند و به فرد مهاجم اخطار دادند سلاح سرد خود را کنار بگذارد که او بازهم از تحویل دادن چاقوی خود خودداری کرده است. پلیس به سمت او شلیک کرده است. پلیس مدعی است مهاجم از ناحیه پا زخمی شده ولی دقایقی بعد در مسیر انتقال به بیمارستان جان باخته است. برخی سایت های وابسته به حکومت مدعی شده اند که فرد کشته شده مست بوده و تعادل روانی نداشته است.

موج جدید

مرداد ۱۳۹۶


موج جدید