گذرگاه تیر ماه

تیر ۱۳۹۶


بشنو از نی چون حکایت می کند

گذرگاه تیرماه ١٣٩۶
شماره ١٨٨
این شماره گذرگاه حاصل همت این یاران است
*****************************************

محمود صفریان- عیدی نعنتی -مینو شهرستانی- محمد تقی اسماعیلی – مهرداد پائیز – امیر مهیم – رحیم سینائی – لاله حسین پور
کافیه جلیلیان – صفیه ناظرزاده- خالد بایزیدی، دلیر -سپهرداد گرگین – نسرین پرواز- مهتاب خرمشاهی – ا حمد قندهاری – مهران رفیعی – فرنگیس اقراری – مهرداد اکبری – ندا ایرانی – محمد رضا جنتی -مهتاب چگینیان – پری زنگنه – دکتر فریدون قاسنی مهران رقیعی – توران رئیسی – بهمن احمدی اموی

===============================

بابک خرمدین ابرقهرمان ایرانی تحقیق از احمد قندهاری

تیر ۱۳۹۶

سرزمین ایران با تاریخ و تمدن کهن خود ؛ پستی و بلندی های فراوانی را پشت سر گذاشته است و در این میان آزادیخواهانی به قیام برخاسته اند که باید یاد و خاطره آنها برای همیشه زنده بماند و شایسته است که در مورد این شخصیتهای تاریخی و سال‌های مبارزه آنها تحقیقات بیشتری صورت گیرد هر چند مورخان بزرگی نظیر سعید نفیسی و دکتر باستانی پاریزی در مورد بابک مطالب متعددی آورده اند . اما نیاز به توجه و تحقیق بیشتری در این زمینه وجود دارد . در مورد بابک اما همین قدر کافی است که گفته شود بابک کسی بود که به مدت ۲۲ سال با خلفای عباسی جنگید و اجازه نداد که پای آنها به منطقه شمال غرب ایران باز شود .

بابک فرزند مرداس در منطقه آذربایجان به دنیا آمد و از همان ابتدای کودکی نشانه‌های نبوغ و دلاوری را از خود نمایان ساخت. وی رسم آزادگی و عیاری را افزون تر از نوجوانان روزگار خود آموخت تا واقعه ای را در تاریخ رقم زند که همواره جاودان خواهد ماند .

باید خاطر نشان ساخت که دورانی که بابک در آن می‌زیست، از دوره های پر تلاطم تاریخ ایران بوده است دوره ای که آکنده از حیله، کینه و ستم بود. دوره ای که در اثر حاکمیت ستمگرانه خلفای عباسی در بغداد از یک سو و ستم اشراف و خوانین محلی، از سوی دیگر ؛ توده‌های مردم ، در سختی و فشار کمرشکنی قرار داشتند.

هر چند در طی بیش از دو قرنی که اعراب بر ایران تسلط یافتند و تا اواخر سده دوم هجری، قیام‌های مردمی بزرگ و البته ناموفقی از جانب کسانی چون «ابومسلم خراسانی»، «سنباد»، «حمزه بن آورک» و «استاد سیس» صورت گرفته بود اما این قیامهای پراکنده راه به جایی نبرد و همچنان ظلم‌های خلفای اموی و عباسی وقیحانه و بی رحمانه ادامه داشت و همه قیام‌های ایرانیان ستمدیده و تحقیر شده نافرجام باقی ماند .

ناامیدی تمام اقوام فلات ایران را دربر گرفته بود شدت ظلم و تبعیض حاکم بر جامعه به حدی بود که دهقانان و پیشه‌وران در تنگنا قرار داشتند و در چنین شرایط اسفباری بود که مردم نواحی شمال غرب ایران که بیش از پیش در معرض ظلم و تعدی مأمون و معتصم این دو خلیفه دزدمنش عباسی قرار داشتند. به اطراف آتشی گرد آمدند که جاویدان فرزند شهرک، آن را بر فراز کوهستان‌های «اردبیل» برافروخته بود. و این سببی شد که بابک خرمدین نیز به حلقه این مبارزان بپیوندد .

بابک پس از مرگ ” جاویدان در سال ۲۰۰ هجری قمری جانشین وی شد و این نقطه عطفی در تاریخ ایران و خاورمیانه بود چون برخی مورخان را اعتقاد بر این است که همین آغاز پیشوایی «بابک خرمدین» بر پیروان «جاویدان» تاریخ منطقه را در مسیری دیگر قرار داد. عظمت اندیشه، مردانگی بی بدیل، صداقت بیان، قدرت اراده و نیرومندی جسم او پیروان «جاوید» را به گونه‌‌ای متحول کرد که بیشتر اقوام ساکن نواحی شمال و غرب و سایر اقوام ساکن در فلات ایران و حتی قفقاز و سرزمین روم به این جنبش آزادیخواهی پیوستند و اتحاد این گروهها باعث شد به مدت چند دهه خواب راحت را از چشم خلفای ستمکار عباسی سلب کرده و آسایش را از کاخ های آنان بگیرد . و زمینه سقوط عباسیان را فراهم آورد . و تاثیر چنین تحولاتی در تاریخ منطقه خاورمیانه بخوبی روشن است.

یکی از بزرگترین جنبش هایی که برای کوتاه کردن دست تازیان در ایران آغاز شد جنبش ملی خرمدینان در قرن دوم و سوم هجری بود. ملت ایران که در این تباهی هیچ نقشی نداشت تا آخرین دم برای کشورشان جان فشانی کردند در آذربایجان خرمدینیان ، در گیلان و طبرستان مردم تا دویست سال در برابر تازیان مقاومت کردند در ناحیه خراسان آزاد مردی بنام یعقوب لیث صفاری تا زمانی که بیماری او را از پای در نیاورده بود در برابر تازیان مقاومت کرد.

اینجاست که بزرگی روح ملتی ثابت می شود در حالی که تازیان شام و مصر و شمال آفریقا را تحت سلطه گرفتند وفرهنگ و تمدن آنها را نابود کردند و امروز کوچکترین اثری ازفرهنگ و زبان آنها نیست اما ایران و فرهنگ آن هنوز زنده است.

مردان بزرگی مانند بابک نیازی ندارند که ما از اصل و نصب آنها با خبر بشویم. متاسفانه مورخان تازی از جمله به دلیل دشمنی که با بابک داشته اند به بدگویی در باره ی اصل و نصب و پدر و مادر بابک پرداختند..

.

ابونصر بغدادی می نویسد شمار پیروان بابک از آذربایجان و دیلمستان که به او پیوسته بودند سی صدهزار تن بود.

.

نخستین بار جنبش خرمدینیان در سال ۱۶۲ هجری ظهور کرد و این جنبش تا سالها بعد از در گذشت بابک ادامه داشت.

عبدالحسین زرین کوب در کتاب دوقرن سکوت می نویسد بیشتر مطالبی که در باره بابک نوشته شده توسط تاریخ نویسان تازی بوده و غرض آلود و افسانه آمیز بود از این رو به دشواری می توان از ورای غبار و افسانه ها ، سیمای واقعی او را دید. تاریخ نویسان تازی کوشیده اند که سیمای او را زشت و ناپسند جلوه بدهند افسانه هایی که در باره او جعل کرده اند به خوبی نشان می دهد که با قصد و نیت خاصی سعی کرده اند نام بابک را آلوده بکنند.

استاد عبدالحسین زرین کوب نیز اعتقاد دارد که مورخان تازی در مورد تعداد کشته شدگان به دست بابک اغراق می کنند عبدالحسین زین کوب نوشته است که بابک سرداری دلیر و هوشمند بود که مدت ها شورش ها و آشوب های مزدکیان و خرم دینان را رهبری کرده است و بر خلاف نوشته های تاریخ نویسان تازی در میان طبقه کشاوز نیز دارای طرفداران زیادی بوده است.

.

بدینگونه بود که بابک در سال ۲۰۰ هجری به نام آیین خرمدینیان و برای ادامه نهضت جاویدان مزدکی به پا خواست در این سالها ماموران خلیفه سرگرم مساله علی ابن موسی الرضا(ع) و خنثی کردن توطئه های ایرانیان که یکی از آنها خاندان آل سهل بود مشغول بودند و فرصتی برای بابک پدید آمد تا در کوهستان های آذربایجان قدرتی بدست آورد.

در بیست سالی که بابک با خلیفه عباسی رزم می کرد ماموران خلیفه بارها برای سرکوب بابک آمدند ولی نارضایتی مردم تنگی راه و سرما باعث شکست اعراب می شد.

افشین .

اَفشین یکی از سرداران ایرانی در دربارمامون و المعتصم بالله خلفای عباسی بود. او در جنگ میان بابک خرم‌دین و خلیفه عرب، از جانب خلیفه مامور دستگیری بابک شد و او را به نیرنگ و پس از جنگ های بسیار دستگیر کرد و به خلیفه تحویل داد تا مورد توجه خلیفه قرار گیرد و به آرزوهای دیرین خود که رسیدن به ثروت و فرمانروایی خراسان بود برسد ولی طاهریان بر خراسان فرمانروایی داشتند از این رو افشین با طاهریان دشمنی میورزید و به همین سبب مازیار را به خیزش بر خلیفه و دشمنی با طاهریان فراخواند و به او وعده کمک داد تا بتواند به وسیله او طاهریان را که در برابر آرزوهای خود میدید از میان بردارد اما مازیار به دست طاهریان افتاد و شکست خورد.افشین که جایگاه خود را در نزد خلیفه سست میدید و همه آرزوهایش را بر باد رفته دید چاره را در فرار دید و برای بدست آوردن فرصت فرار تصمیم به برگزاری یک مهمانی را گرفت تا در آن خلیفه و همراهانش را بکشد ولی یکی از یارانش به نام بیژن این نقشه را به خلیفه میگوید و افشین و کسان او اسیر میشوند و او را محاکمه میکنند و میکشند ..

عبدالحسین زرین کوب در کتاب دو قرن سکوت می نویسد دوستیها و دلنوازیهایی که افشین گاه و بی گاه در نهان به جان بابک می دارد دام فریبی برای خصم بود. بعد ها بعد از براندازی وی وقتی افشین خود قربانی طمع و کینه ورزی خلیفه قرار گرفت سعی می کردند که او را با همکاری با بابک متهم کنند و می گفتند که در نهان با بابک و مازیار همدست بوده است. و افشین این دوتن را به سرکشی و آشوب وا می داشت تا با برانداختن آنها برای خود افتخار و عظمت کسب کند در هر حال افشین برای بر انداختن بابک از قاطع ترین حربه های خویش استفاده کرد.

پیکار بابک با افشین در حصار های محکم و طبیعی جبال آذربایجان مدتها به طول انجامید این جنگها به مدت سه سال از ۲۲۰ تا ۲۲۳ هجری دوام داشت طبری می گوید خلیفه افشین را اکرام بسیار در این مدت کرده بود و گذشته از ولایات ارمنستان ولایات آذربایجان را نیز به او داده بود سپاه و خواسته و آلات جنگ و چهارپایان بسیار با او فرستاده شد پیش از عزیمت افشین ، محمد ابن یوسف مامور شده بود که به آذربایجان برود و حصارهایی که بابک ویران کرده بود از نو بسازد وقتی افشین رسید گذشته از شمشیر از خدعه نیز برای بر انداختن بابک استفاده کرد.

بابک که در حصار های محمکم و ایمن بود هفت ماه سر از حصار بر نیاورد و با سپاه افشین مقابله نکرد افشین ملول و دلتنگ شد و در صدد چاره بر آمد.

افشین نامه ای به خلیفه نوشت خلیفه نیز سیصد غلام همراه با صد شتر بار درم به آنجا فرستاد و جاسوسان بابک نیز که خبر را به او رسانده بودند .افشین به او حمله کرد ولی نقشه افشین نگرفت و بابک با دادن تلفات بسیار کم طلاها را غارت کرد و فرار کرد. بعد از چندین جنگ هر کدام به نوبت ظفر یافتند.

سپاهیان بابک که پناهگاههای استواری داشتند وعادت به برف و سرما داشتند اگر چه رنج بسیار می بردند ولی دلیرانه مقاومت می کردند اما یاران افشین به سرمای سخت وراههای دشوار عادت نداشتند رفته رفته ملول و خسته می شدند دوسال بدینگونه گذشت از سپاه افشین بسیاری هلاک شدند اما معتصم همواره سپاهیان تازه ای می فرستاد.

سر انجام افشین آهنگ تسخیر قلعه بابک کرد چون در یک فرستگی قلعه در آمد بابک میوه ها و خوردنی های فراوان برای افشین فرستاد و گفت شما میهمان هستید در این ده روز که به سوی قلعه ما می آیید خوردنی نیافتید و ما را جز این ها چیزی نبود افشین نیز خوردنی ها را برگرداند و پیغام داد ما را خوردنی به کار نیست و دانم که تو این کاررا عمدا کردی تا سپاهیان ما را شمار کنی در این سپاه سی هزار مردجنگی وجود دارندو با امیر المومنین سی صد هزار مسلمانند که همه با او یکدلند و تا یکتن از آنان زنده اند از جنگ تو باز نمی گردند اکنون تو بهتر دانی که تسلیم شوی یا پیکار کنی.

بابک جنگ را انتخاب کرد و در های قلعه را بست افشین نیز قلعه بابک را به محاصره انداخت و روزها منتظر بود و شبها عده ای را به شبیخون می فرستاد سپاه افشین با کمبود غذا به خوبی مقاومت کرد و بابک تلفات زیادی داد.

بابک شبانه با ۵۰ نفر به ارمنستان فرار کرد و لباس مسافران و بازرگانان را پوشید سهل ابن سنباط حاکم ارمنستان چون از آمدن بابک به آنجا خبردار شد وی را با لطف به خانه ی خود دعوت کرد و مخفیانه نامه ای به افشین نوشت و قرار گذاشتند وقتی با بابک به شکار رفتند در محلی بابک را تحویل افشین دهند.

وقتی بابک گرفتار شد به حاکم ارمنستان گفت: من را به این جهودان ارزان فروختی اگر مال و زر می خواستی تو را بیش از آنچه اینان دادند می دادم

بدینگونه افشین بابک را در بند کرد و آهنگ سامرا کرد معتصم برای خوار کردن بابک دستور داد او را لباس زیبا بپوشانند و بروی فیل سوار کنند و به در بار بیاورند وقتی که یک دست بابک قطع شد دست در خون خود را بروی صورتش مالید وقتی معتصم دلیل این عمل را از او پرسید او گفت شما هر دودست و پای من را قطع خواهید کرد چون خون از روی من برود صورتم زرد می شود من صورت خود را سرخ کردم تا وقتی خون از بدنم بیرون می رود نگویند که رویش از ترس زرد شده.

. .

صدمین سالگرد کشف نفت در ایران – ارسالی همکارمان مهرداد رفیعی

تیر ۱۳۹۶

صدمین سالگرد کشف نفت در ایران با سرمایه گذاری
ویلیام ناکس دارسی استرالیایی
نوشته: دکتر فریدون قاسمی
عضو سابق هیات علمی دانشگاهای تهران،
New South Wales و Australian National University
)سیدنی، می ۲۰۰۸ )
fredghas@gmail.comEmail address:
مقدمه
ایرانیان از دیرباز به وجود نفت پی برده و آنها را از چاهای کم عمق استخراج و مورد استفاده قرارمیدادند و در صورت امکان
آتشکدههای خود را بر روی چشمه های گاز طبیعی بنا میکردند. کهن ترین چاه نفتی که در تاریخ به آن اشاره شده، چاهی در ۴۲
کیلومتری شوش بوده که در دوره داریوش هخامنشی از آن استفاده میشده و هرودوت به آن اشاره کرده است )بربریان و مانوکیان، ۱۳۷۶ ،
صفحات ۱۸۱ و ۱۸۲ (. گرچه آثار سطحی نفت، گاز و قیر در ایران، عراق، جمهوری آذربایجان و پاره ای دیکر از کشورها شناخته شده و
بطور سنتی از این مواد استفاده میشده، اولین چاه مدرن نفت در ایالت پنسیلوانیای ایالات متحده آمریکا در سال ۱۸۵۹ میلادی به نفت
رسید . محصول اولیه نفت آمریکا در این ناحیه در حدود ۲۰۰۰ بشکه ۱ در سال بود و بتدریج تولید آن اضافه شد بطوریکه در سال ۱۸۶۳ به
سی میلیون بشکه رسید. در جمهوری آذربایجان گرچه بهره برداری از منابع نفتی منطقه باکو بطریقه سنتی ۲ از گذشته های دور مرسوم بود،
بهره برداری با روشهای مدرن حفاری از سال ۱۸۷۴ آغاز گردید و تولیدات آن علاوه بر تامین نیازهای داخلی روسیه، به ایران و ترکیه
صادر میشد.
چشمه های گاز طبیعی در حال سوخت در گنبد لران خوزستان ۳
۱ هر بشکه نفت معادل ۱۶۰ لیتر میباشد.
۲ اهالی باکو نفت را از شن و ماسه های ساحل بحر خزر به دست آورده و برای مصارف سوخت و روغن کاری به بازار عرضه میکردند.
۳ http://www.naftnews.net/More_Article.asp?id=77
۲
امتیازهای اولیه
در پی اکتشافات فوق الذکر، اکتشاف و بهره برداری از منابع نفتی جهان به مقیاس وسیع آغاز شد و در سوماترا و برمه جویندگان
به ذخایر قابل ملاحظهای دست یافتند. در ایران نیز تلاش برای اکتشاف منابع نفت آغازگردید. در سال ۱۸۷۲ میلادی و در دوران صدارت
میرزا حسن خان سپهسالار، ناصرالدین شاه قاجار امتیاز بهره برداری از کلیه منابع کشور بجز طلا ، نقره و جواهرات، همچنین امتیاز ایجاد
بانکها، راه آهن و کلیه امور اقتصادی و صنعتی کشور را به یکی از اتباع انگلیس بنام بارون جولیوس دو رویتر ۴ واگذار کرد. انتشار خبر
انعقاد این قرارداد پیش از اولین سفر ناصرالدین شاه به اروپا در سال ۱۸۷۲ محافل بازرگانی دنیا را مات و مبهوت کرد زیرا این امتیاز، آزادی
و حقوق حقه ملّتی را به نفع بیگانگان از میان میبرد. رجال وطن پرست و روحانیون نیز صدای اعتراض خود را در مورد انعقاد این قرارداد
بلند کردند. بعلاوه رویتر درک کرد که بدون تضمین دولت انگلیس توانایی انتشار اوراق قرضه شش میلیون پوندی برای تاسیس شرکت
خود را ندارد. از طرف دیگر اجرای امتیاز نامه موجب میشد که منازعه ای بین انگلیس و روس در ایران درگیرد. در مجموع مخالفت
شدید دولت روس و اعتراضات رجال و علما به نتیجه رسید و این قرارداد پس از چندی ملغی گردید.
در سال ۱۸۸۴ یک شرکت انگلیسی بنام هوتز ۵ که بکار صادرات و واردات مشغول و مرکزش در بوشهر بود امتیازی برای
استخراج نفت دالکی )واقع در ۲۲ کیلومتری شمال شرقی برازجان( از دولت ایران تحصیل کرد و چاهی هم حفر نمود که چندان عمیق
نبود و به نتیجه نرسید و از این کار صرف نظر کرد و بعدها حقوق خود را به “شرکت معادن ایران” وا گذار نمود.
رویتر پس از لغو امتیازش به آسانی از دعوی خود دست بردار نبود و هرچند وقت یکبار توسط سفارت انگلیس به دولت ایران
اعتراض و ادعای خسارت میکرد. پس از روی کار آمدن امین السلطان و مامور شدن سرهنری درومند ولف ۶ به سمت وزیر مختار انگلیس
در ایران مذاکراتی برای خاتمه دادن به این ادعا شروع شد. در همان ایام ناصرالدین شاه در صدد تهیه مقدمات سفر سوم خود به اروپا بود و
برای اینکار احتیاج به پول داشت. نتیجه مذاکرات امین السلطان و وزیر مختار انگلیس امتیاز دیگری بود که در سال ۱۸۸۹ به رویتر داده
شد که بعد ها به نام امتیاز بانک شاهنشاهی مشهور گشت. طبق این امتیاز بانک مبلغ ۴۰۰۰۰ پوند به دولت قرض داد که مخارج سفر شاه
تامین گردد. مطابق مفاد این قرارداد دولت ایران علاوه بر دادن اجازه تاسیس بانک شاهنشاهی امتیاز بهره برداری از منابح معدنی کشور از
جمله نفت را به رویتر واگذار کرد.
چندی بعد بانک شاهنشاهی به موجب اجازه ای که از دولت ایران گرفته بود حقوقی را که برای استخراج و بهره برداری معادن
ایران داشت به یک شرکت انگلیسی موسوم به “شرکت معادن ایران” ۷ واگذار کرد. سرمایه شرکت مزبور یک میلیون پوند بود که عده ای
از سرمایه داران روسی، بلژیکی و فرانسوی هم در آن سهیم بودند. این شرکت عدهای مهندس و زمینشناس به ایران اعزام داشت که
مطالعاتی برای کشف معادن بنمایند. همچنین حقوقی را که شرکت هوتز در زمینه اکتشاف نفت تحصیل کرده بود خریداری کرد. آنگاه
کارشناسان شرکت در دالکی و جزیره قشم با استفاده از دستگاههای جدید حفاری به کاوش پرداختند. چاه های اکتشافی در دالکی در
سالهای ۱۸۹۱ و ۱۸۹۲ و در قشم در سالهای ۱۸۹۲ و ۱۸۹۳ در محلهایی که نشانههای نفتی وجود داشت حفر شد ولی به نتیجهای نرسید.
شرکت معادن ایران چند سالی بکار مشغول بود ولی چون سرمایه کافی نداشت و هزینه حمل و نقل بسیار بالا بود در کار خود توفیق نیافت
و در رأس مدت ده سال امتیاز آن خود بخود لغو گردید.
۴ Baron Julius de Reuter یهودی آلمانی که تابعیت انگلیس را قبول کرده و موسس خبرگزاری معروف رویتر بوده است.
۵ Hots & Son
۶ Sir Henry Drummond Wolff
۷ The Persian Mining Corporation
۳
در دوران سلطنت ناصرالدین شاه اقداماتی در مورد اکتشاف و استخراج نفت در کویر خوریان واقع در جنوب سمنان توسط دو
مالک بزرگ به نامهای حاج علی اکبر امین معادن و حاج علی اصغر امین معادن که صاحبان معادن متعددی بین تهران و مشهد بودند
صورت گرفت. دولت وقت بعلت کوشش و پشتکار این دو برادر در جهت منافع عامه، طی فرمانی امتیاز معادن نفت خوریان و معادن
دیگری شامل سرب، فیروزه و زغال سنگ را به ایشان واگذار و لقب امین معادن به آنها داد. این امتیاز چند بار دست به دست گردید و
بالاخره در ۳۰ آذر ۱۳۰۴ شمسی برابر با ۲۲ دسامبر ۱۹۲۵ میلادی شرکت نفت خوریان با سرمایه پنج میلیون تومان تاسیس گردید. در
همان سال شمسی مهندسین روسی به ایران آمده و در ده کیلومتری جنوب سمنان به حفر چاه پرداختند. چاه اول پس از یک ماه به مقداری
نفت رسید و با شروع حفر چاه دوم به دلیل نامعلومی عملیات متوقف و هردو چاه مسدود گردیدند.
امتیاز دارسی ۸
در اواخر قرن نوزدهم ) ۱۸۹۵ ( ژاک دو مورگان ۹ فرانسوی که از طرف دولت فرانسه به تحقیقات علمی در ایران مشغول بود
مقالهای در مجله معادن ۱۰ پاریس در باره منابع نفتی قند شیرین در نزدیکی قصر شیرین منتشرکرد. ۱۱ در این هنگام یک نفر ارمنی بنام آنتوان
کتابچیخان که در آن موقع رئیس کل گمرکات ایران بود این مقاله را خواند و چون در مسافرت به نقاط غرب از آثار سطحی نفت مطلع
شده بود مطمئن گردید که در ایران منابع سرشاری از نفت وجود دارد. این شخص با سرهنری دروموند ولف وزیر مختار قبلی انگلیس در
ایران نیز دوست بود، لذا برای دیدار او به پاریس رفت و اطلاعات خود را با او در میان گذاشت و از او خواست تا وی را با سرمایه داران
انگلیسی آشنا نماید تا او بتواند آنها را تشویق به کسب امتیاز اکتشاف نفت در ایران بنماید.
ویلیام ناکس دارسی
در چنین موقعیتی سرهنری دروموند ولف از پاریس به لندن رفت و در آنجا این موضوع را با شخص ثروتمندی بنام ویلیام ناکس
دارسی ۱۲ در میان نهاد و اورا تشویق به سرمایه گذاری در منابع نفت ایران کرد. بهدنبال این مذاکرات از کتابچی خان خواسته شد تا به لندن
برود و با دارسی آشنا شود. کتابچی خان به لندن رفت و اطلاعاتی راجع به منابع نفت ایران در اختیار دارسی قرارداد واز نوشته های
ژاک دو مرگان بهعنوان شاهد گفتههای خود استفاده کرد. در نتیجه دارسی تصمیم گرفت که زمین شناس مطلع و کارآزموده ای را انتخاب
۸ برای شرح حال مختصر دارسی به ضمیمه شماره ۱ مراجعه شود.
۹ Jacques de Morgan
۱۰ Les Annales des Mines
۱۱ Chirin-é-te de Kendnaph eNote sur les gites d “یادداشتی درمورد منابع نفت قند شیرین”.
۱۲ William Knox D’Arcy
۴
و به ایران اعزام کند تا در این باره گزارش جامعی به او بدهد. پیرو این تصمیم زمین شناسی بنام برلز ۱۳ با یک نفر معاون بنام دالتن ۱۴ از طرف
دارسی استخدام و به ایران اعزام شدند. این متخصصین پس از مطالعه در محل، گزارش رضایت بخشی ارائه داده و متذکر شدند که کشف
نفت در حوالی قصر شیرین و شوشتر بسیار محتمل و در نقاط دیگرهم امید بسیاری وجود دارد.
در بهار سال ۱۹۰۱ آقای آلفرد ماریوت ۱۵ نماینده دارسی که عموزاده و محرم او نیز بود بههمراه کتابچی خان برای گفتگو به
ایران رفت تا با دولت ایران وارد مذاکره شده و امتیازی تحصیل نماید. ضمنا ماریوت سفارش نامهای از سردروموند ولف برای وزیر مختار
انگلیس که در آنوقت سر آرتور هاردینگ ۱۶ بود بههمراه داشت که همه نوع مساعدت با او بنمایند.
ماریوت نماینده دارسی
ماریوت و کتابچی خان پس از ورود به تهران پیشنهادی تنظیم کرده و به مظفرالدین شاه تسلیم نمودند. شاه که نگران مخالفت
دولت روس بود از قبول آن امتناع کرد. در این موقع هاردینگ دخالت نمود و به ملاقات اتابک )امین السلطان( رفت و از او تقاضای
مساعدت نمود و ضمنا به ماریوت دستور داد که مواعید لازمه را به متصدیان امر داده و آنها را به نحو مطلوب تطمیع نماید. به پیشنهاد اتابک
مقرّر شد که هاردینگ نامه ای بهخط فارسی شکسته برای او بفرستد و شرایط عمده امتیاز را در آن ذکر نماید تا او در موقع مناسبی نامه
مزبور را به سفارت روس تسلیم نماید. اتابک این نامه را دریافت کرد و در زمانی که مترجم سفارت روس در تهران حضور نداشت و به
ییلاقات کوهستانی رفته بود نامه را به سفارت روس فرستاد. طبیعتا ترجمه نامه ارسالی تا باز گشت مترجم به تاخیر افتاد و اقدامی در مورد آن
صورت نگرفت. در این فاصله اتابک از موقعیت استفاده کرد و به اطلاع هیئت دولت رساند که چون سفارت روس به نامه او جواب نداده
است دال بر این میباشد که اعتراضی در این ضمینه نداشته است، لذا هیئت دولت نظر اتابک را تایید کرد و واگذاری امتیاز اکتشاف نفت به
دارسی را تصویب نمود. بالاخره در ماه می ۱۹۰۱ ( ۵ سال قبل از برقراری مشروطیت( امتیاز اکتشاف نفت توسط دارسی در سراسر کشور
)به استثنای پنج ایالت شمالی مجاور روسیه: آذربایجان، گیلان، مازندران، گرگان و خراسان( برای مدت ۶۰ سال به امضای مظفرالدین شاه
۱۳ H.T. Burles
۱۴ Dalton
۱۵ Alfred L. Marriot
۱۶ Sir Arthur Hardinge
۵
قاجار رسید. ۱۷ در مقابل دارسی متعهد شد که در ظرف دو سال شرکتی را تاسیس نموده و اقدامات لازم جهت اکتشاف و بهره برداری را
شروع نماید. او همچنین متعهد شد که بیست هزار سهم یک پوندی را به ایران واگذار نماید و بیست هزار پوند هم وجه نقد پرداخت کرده و
سالانه ۱۶ درصد منافع حاصله را بهعنوان حق امتیاز به دولت ایران بپردازد. بعلاوه به ایران حق داده شد که یک نفر نماینده از طرف خود در
شرکت داشته باشد. در دنباله این جریان شرکتی بنام شرکت اولیه اکتشاف ۱۸ با سرمایه ششصد هزارپوند تشکیل گردید و یک گروه حفاری
تحت نظر ویلیام رینولدز ۱۹ به ایران فرستاده شد. رینولدز در سنین پنجاه سالگی بود و از تجربه کافی عملیات حفاری درسوماترا برخوردار
بود، بعلاوه چون قبلا در هندوستان در زمینه مدیریت تجربه آموخته بود سرپرستی کلیه امور در مناطق حفاری به او واگذار شد. همچنین
چند مهندس و تعدادی حفار لهستانی و یک دکتر را راهی ایران نمودند.
ویلیام رینولدز
کشف نفت در مسجد سلیمان
حدود شش ماه پس از کسب امتیاز توسط دارسی، ماشین آلات حفاری به منطفهای بنام چاه سرخ در حوالی قصر شیرین و در بین
راه تهران بغداد رسید و عملیات حفاری آغاز گردید. اولین چاه در این منطقه در تابستان – ۱۹۰۳ در عمق ۵۰۷ متری به مقداری گاز و آب
شور برخورد کرد و چند ماه بعد چاه دوّم نیز در عمق مشابهی به نفت رسید. در ژانویه ۱۹۰۴ بهره برداری از چاه شماره ۲ به میزان ۱۲۰
بشکه در روز آغاز شد ولی چون این بازدهی بسیار اندک و فاصله منطقه از خلیج فارس زیاد بود بهره برداری از آن مناسب تشخیص داده
نشد. علاوه بر آن این چاه ناگهان خشک گردید. در نتیجه دستگاههای حفاری به مناطق جنوبی تریعنی حوالی شوشتر انتقال یافت. دارسی تا
اواخر سال ۱۹۰۴ مبلغی در حدود ۲۲۵۰۰۰ پوند در ایران سرمایه گزاری کرده ولی به نتیجه نرسیده بود، لذا قصد واگزاری امتیاز خود به
دیگران از جمله فرانسویان را داشت که لرد فیشر ۲۰ به فرماندهی نیروی دریائی انگلیس تعین گردید.
۱۷ ماریوت در حدود ده هزارپوند به اتابک، مشیر الدوله و مهندس الممالک امضا کنندگان امتیاز نامه از طرف دولت ایران پرداخت کرد. کتابچی خان هم حق دلالی
خوبی از این معامله برد و توانست برای خود و فرزندانش زندگی مرفهی در اروپا تهیه نماید. در پی موفقیت دارسی در کسب امتیاز از ایران، ماریوت نماینده او در
سال ۱۹۰۱ به استانبول رفت تا امتیاز کشف نفت در ولایات موصل و بغداد را که بخشی از امپراطوری عثمانی بود به دست آورد. تلاش ۱۸ ماهه ماریوت در این
زمینه و جانشین او H. E. Nicols در ۱۹۰۳ به دلیل مخالفت آلمانها که در دربار عثمانی نفوذ بسیاری داشتند و با دادن چنین امتیازی به انگلیسها موافق نبودند
به نتیجه نرسید.
۱۸ The First Exploration Co.
۱۹ William George Bernard Reynolds
۲۰ Lord Fisher
۶
حفاری اولین چاه نفت در منطقه چاه سرخ
لرد فیشر از مدتها قبل در صدد بود که سوخت کشتیهای جنگی انگلیس را از زغال سنگ به نفت تبدیل کند و برای انجام این امر
به ۵۰۰۰۰ تن ) ۳۰۰۰۰۰ بشکه( نفت در سال نیاز داشت. او از یکی از سرمایه داران انگلیسی بنام لرد استراتکونا ۲۱ خواست تا با سرمایه
خود به دارسی کمک کند و بخشی از سهام شرکت او را خریداری نماید. از طرف دیگر وسائلی فراهم شد تا شرکت نفت برمه که آن نیز
یک شرکت انگلیسی بود بخش دیگری از سهام شرکت دارسی را خریداری و به این ترتیب به اکتشافات نفتی در ایران کمک نماید. این
شرکت علاوه بر در اختیار داشتن چاههای نفت در برمه دارای تصفیهخانهای در رانگون بود، ولی به دلیل محدود بودن ذخایر نفتی شناخته
شده برمه توانایی تامین نیازمندیهای نفتی نیروی دریایی انگلستان را نداشت. در نتیجه در ماه می سال ۱۹۰۵ با همکاری شرکت نفت برمه و
لرد استراتکونا شرکت جدیدی بنام سندیکای امتیازات ۲۲ که مرکز آن در گلاسکو بود جایگزین شرکت قبلی گردید. شرکت جدید برای
پیشبرد مقاصد خود قراردادی با سران ایل بختیاری امضا کرد و آنها متعهد شدند که در برابر دریافت حقوق معینی حفاظت اموال و تاسیسات
شرکت را در منطقه عملیات عهده دارگردند. ۲۳ این شرکت حفاریهای خود را به نزدیکی رامهرمز منتقل نمود و در این منطقه دو حلقه
چاه به عمق های ۶۶۱ و ۵۹۱ متر حفر کرد ولی هیچکدام به نفت نرسیدند. لذا عملیات حفاری تحت سرپرستی ویلیام رینولدز به منطقه
مسجد سلیمان منتقل گردید. حفاری اولین چاه در ژانویه ۱۹۰۸ آغاز وحفاری چاه دوم در ماه مارس همان سال شروع شد. در ماه آوریل،
عدم دسترسی به نفت کم کم باعث نومیدی گردیده و مقامات شرکت را به فکر توقف عملیات انداخته بود. در این مورد در تاریخ ۲۰ ماه
می ۱۹۰۸ تلگرافی از طرف شرکت برای رینولدز ارسال و از او خواسته شد که عملیات حفاری را تعطیل و ماشین آلات را به بندر محمره
)خرمشهر ( منتقل کند. از شگفتی های سرنوشت اینکه رینولدز که امید زیادی به مسجد سلیمان داشت تصمیم گرفت که تا رسیدن متن
کتبی دستور باپست به عملیات حفاری ادامه دهد. درنتیجه در ساعت چهار و نیم صبح ۲۶ ماه می ۱۹۰۸ اولین چاه در عمق ۳۶۰ متری به نفت
رسید و نفت و گاز تا ارتفاع ۱۵ متری فوران نمود و رینولدز دست به اقدامات احتیاطی و کنترل چاه زد. چند روز بعد چاه دوّم در عمق
۳۰۷ متری به نفت رسید و نفت با فشار زیاد فوران نمود.
رینولدز به کار خود در شرکت ادامه داد تا اینکه در سال ۱۹۱۱ به خدمت او خاتمه داده شد. او به ونزوئلا رفت و در فعالیتهای
اکتشاف نفت در آن کشور شرکت نمود و در سال ۱۹۲۵ دنیا را بدرود گفت.
۲۱ Lord Strathcona
۲۲ Concession Syndicate
۲۳ این قرارداد که با پادرمیانی کنسول انگلیس در اصفهان و بدون اطلاع مقامات دولتی ایران انعقاد یافته بود هیچگاه مورد شناسایی و قبول دولت ایران واقع نشد و
سرانجام در سال ۱۹۲۴ پس از روی کار آمدن رضاشاه پهلوی رسماً ملغی گردید.
۷
اولین چاه مسجد سلیمان که بین سالهای ۱۹۱۱ و ۱۹۲۶ که بسته شد
هفت میلیون تن ) ۴۲ میلیون بشکه( نفت از آن استخراج گردید
تاسیسات تصفیه و بارگیری نفت در آبادان
به دنبال کشف نفت در مسجد سلیمان، در ماه آوریل ۱۹۰۹ نام شرکت از “سندیکای امتیازات” به “شرکت نفت انگلیس و
ایران” ۲۴ تغییر یافت. در این تغییر و تبدیلات، تمام حقوق دارسی به شرکت جدید انتقال یافت و خود او به عضویت هیئت مدیره شرکت
در آمد. ۲۵ در این هنگام به منظور بهره برداری از منابع کشف شده تصمیم گرفته شد تا نفت خام از مسجد سلیمان با خط لوله ای بطول
۲۲۰ کیلومتر به آبادان منتقل و در آن محل تاسیسات تصفیه و بارگیری نفت ایجاد گردد. اراضی مورد نیاز پالایشگاه را شیخ خزعل حاکم
محمره )خرمشهر( بوجب قراردادی در اختیار شرکت گذاشت و توافق شد که علاوه بر اجاره سالانه وامی به مبلغ ده هزار پوند به شیخ داده
شود و شخص شیخ و خانواده اش از حمایت دولت انگلیس برخوردارگردند. عملیات احداث خط لوله در اکتبر ۱۹۰۹ شروع و در سال
۱۹۱۲ تکمیل گردید و اولین محموله نفت خام در این سال صادر شد. تعداد جاههای نفت مسجد سلیمان بتدریج افزایش یافت و در سال
۱۹۱۴ به ۳۰ حلقه رسید. بهره برداری از پالایشگاه آبادان در سال ۱۹۱۴ با ظرفیت ۱۲۰۰۰۰ تن )معادل ۷۲۰۰۰۰ بشکه( در سال آغاز
گردید. بین سالهای ۱۹۱۵ و ۱۹۱۹ خط لوله دیگری برای حمل نفت از مسجد سلیمان به آبادان کشیده شد و ظرفیت دو خط لوله به سه
میلیون تن ) ۱۸ میلیون بشکه( در سال رسید. همچنین ظرفیت پالایشگاه آبادان تا یک میلیون تن )معادل شش میلیون بشکه( در سال در پایان
جنگ جهانی اول افزایش یافت.
لازم به تذکر است که تا سال ۱۹۲۳ تقریبا تمام نفت مصرفی کشور که بالغ بر ۲۹۰۰۰ تن ) ۱۵۷۰۰۰ بشکه( میگشت از
روسیه تأمین میشد و حتی در سال ۱۹۲۹ که مصرف نفت در کشور بالغ بر ۷۲۰۰۰ تن ) ۴۳۲۰۰۰ بشکه( شده بود باز هم هفتاد در صد
۲۴ Anglo-Persian Oil Company (APOC)
۲۵ در سال ۱۹۳۵ نام شرکت به Iranian Oil Company (AIOC)-Anglo و در سال ۱۹۵۴ به sh Petroleum (BP) Briti تغییر یافت.
۸
نفت مصرفی از روسیه وارد میشد. از سال ۱۹۳۳ توزیع نفت در سراسر کشور از نفت داخله تامین میگردید و مصرف آن رو به افزایش بود
بطوریکه در سال ۱۹۴۱ این مصرف بالغ بر ۲۷۰۰۰۰ تن ) ۱۶۲۰۰۰۰ بشکه (گردید.
نتیجه
با کشف نفت در مسجد سلیمان با سرمایه گذاری ویلیام ناکس دارسی استرالیایی، نام ایران به عنوان خاستگاه نخست صنعت نفت
خاورمیانه ثبت شد و فصل جدیدی در تاریخ ژئوپلیتیک و اقتصادی خاورمیانه گشوده شد. بعلاوه کشف نفت در ایران و اداره آن توسط
یک شرکت انگلیسی به دولت انگلستان اجازه داد تا به یک منبع مهم انرژی دسترسی پیدا کند و این دسترسی برای موفقیت انگلستان در
جنگ جهانی اول سرنوشت ساز بود. ۲۶ بلاخره کشف نفت در ایران کمپانی های نفتی بین المللی را تشویق کرد تا در سایر کشور های منطقه
خاورمیانه دست به اکتشاف نفت بزنند و به ذخایر عظیمی دسترسی پیدا کنند. به این ترتیب نفت در عراق در سال ۱۹۲۳ ، در بحرین در
سال ۱۹۳۲ ، در کویت درسال ۱۹۳۷ ، در عربستان سعودی در سال ۱۹۳۸ و در قطر در سال ۱۹۳۹ کشفگردید و عامل اصلی بحران-
های سیاسی منطقه و موفقیتها و ناکامیهای مردم آن گردید.
منابع فارسی
بربریان، مانوئل و مانوکیان، مانوک ) ۱۳۷۶ (. جستاری در پیشینه دانش کیهان و زمین در ایرانوی . ج تهران، نشر بلخ وابسته به بنیاد نیشابور.
۵۵۱ صفحه.
ستوده تهرانی، علی اصغر ) ۱۳۷۱ (. نگاهی کوتاه به صنعت نف . ت تهران، چاپخانه رشدیه. ۲۲۱ صفحه.
فاتح، مصطفی ) ۱۳۸۴ .) ۵۰ سال نفت ایرا . ن تهران، نشر علم. ۶۸۲ صفحه.
اینتر نت
– دارسی Arcy%27http://en.wikipedia.org/wiki/William_Knox_D
– دارسی ۱۱۳۵http://www.mininghall.com/MiningHallOfFame/HallOfFameDatabase/Inductee.php?InducteeID=
– شرکت ملی نفت ایران http://www.nioc.ir/brief_history/findex.html
– تغییرات در قرارداد دارسی Iranian_Oil_Company-http://en.wikipedia.org/wiki/Anglo
– معدن طلای مونت مورگان ۱&back=600751http://www.epa.qld.gov.au/projects/heritage/index.cgi?place=
– چشمه های گازی گنبد لران ۷۷e_Article.asp?id=http://www.naftnews.net/Mor
۲۶ در جریان جنگ جهانی اول خطوط لوله انتقال نفت و تلمبه خانههای آن مورد خرابکاری عوامل آلمانی قرارگرفت و تعمیر آنها شش ماه بطول انجامید.
۹
ضمیمه ۱ : شرح مختصری از زندگی دارسی
دارسی در اکتبرسال ۱۸۴۹ در انگلستان از پدری که مشاور حقوقی ۲۷ بود به دنیا آمد. او تحصیلات دبیرستانی خود را در لندن به
پایان رساند و در سال ۱۸۶۶ و در سن ۱۷ سالگی به اتفاق پدر ، مادر و شش خواهر خود به استرالیا مهاجرت کرد و در شهر راک همپتون ۲۸
ایالت کوئینز لند ۲۹ مستقر شد. دارسی در رشته حقوق تحصیل نمود و پس از فارغ التحصیلی وارد حرفه پدری خود شد و در موسسه او
مشغول بکارگردید. او پس از درگذشت پدرش در چند موسسه حقوقی کار کرد تا اینکه در ماه مارس ۱۸۷۲ پروانه کار خود را به عنوان
مشاور حقوقی دریافت نمود. کار دارسی رو به ترقی بود و دراکتبر سال ۱۸۸۲ در سن ۳۳ سالگی با دختری به نام النا بیرک بک ۳۰ از اهالی
کوئینزلند ازدواج نمود.
در سال ۱۸۸۲ سهام شرکتی که امتیاز بهره برداری معدن طلای تازه کشف شده مونت مورگان ۳۱ در فاصله ۳۰ کیلومتری غرب
راک همپتون را در اختیار داشت برای فروش عرضه گردید. دارسی به اتفاق دو شریک خود سهامهای عرضه شده را خریداری کرد. در
این هنگام هنوز قیمت سهام شرکت چندان بالا نبود. او بتدریج سهام خود در شرکت را افزایش داد بطوری که در سال ۱۸۸۶ یک سوم
سهامهای شرکت را که به خود اختصاص داد و عضو هیئت مدیره شرکت و بزرگترین سهامدار آن گردید. در طول زمان ارزش هر سهم
شرکت به ۱۷ پوند رسید و به این ترتیب ارزش کل سهام دارسی بطور چشمگیری افزایش یافت.
در ۱۸ اکتبر ۱۸۸۷ دارسی به اتفاق همسر، سه دختر و دو پسر خود و با ثروتی در حدود یک و نیم میلیون پوند به انگلستان رفت و
به کارهای مالی پرداخت. همسر او النا در ۱۸ اکتبر ۱۸۹۷ در اثر بیماریهای قلبی و ریوی فوت کرد و دارسی در ژانویه ۱۸۹۹ در سن
پنجاه سالگی با زن ۳۱ سالهای به نام نینا از اهالی کوئینزلند که از همسر قبلی خود جدا شده بود ازدواج نمود. دارسی در سال ۱۹۰۱ امتیاز
اکتشاف نفت در ایران را به دست آورد و در سال ۱۹۰۸ موفق به کشف نفت گردید ولی هیچ گاه به ایران سفر نکرد. دارسی در اول
سپتامبر ۱۹۱۷ در سن ۶۸ سالگی در انگلستان درگذشت و ثروت هنگفتی بالغ بر ۹۴۸۰۰۰ پوند از خود باقی گذاشت. بازماندگان او از این
ثروت بهرهمند گردیدند و نینا همسر دوّم دارسی ۳۲ سال پس از او در سال ۱۹۴۹ دنیا را ترک گفت.
مأخذ
Carnegie, Margaret (1992). William Knox D’Arcy: Australian Gold and Persian Oil. Melbourne, Kildrummie Press. 59 pp.
۲۷ Solicitor
۲۸ Rockhampton
۲۹ Queensland
۳۰ Elena Birkbeck
۳۱ Mount Morgan
۱۰
ضمیمه ۲ : متن امتیاز نامه دارسی
مابین اعلیحضرت شاهنشاهی ۳۲ از یکطرف و ویلیام ناکس دارسی ساکن شهر لندن نمره ۴۲ گرس ونر )من بعد در تمام امتیازنامه
به جای اسامی و محل توقف و غیره مختصراً صاحب امتیاز قید خواهد شد( از طرف دیگر موافق این امتیازنامه تفاصیل ذیل مقرر شده است.
فصل اول. دولت اعلیحضرت )مظفرالدین شاه( شاهنشاهی ایران به موجب این امتیازنامه اجازه مخصوصه به جهت تفتیش و
تفحص و پیداکردن و استخراج و بسط دادن و حاضر کردن برای تجارت و نقل و فروش محصولات ذیل که عبارت از گاز طبیعی و نفت و
قیر و موم طبیعی باشد در تمام وسعت ممالک ایران در مدت شصت سال از تاریخ امروز اعطا می نماید.
فصل دوم. صاحب این امتیاز دارای حق الانحصار کشیدن لوله های لازم از سرچشمههای نفت و قیر و غیره تا خلیج فارس و
کذالک و شعبات لازمه لولههای فوق به جهت توزیع و تقسیم نفت به جاهای دیگرخواهد بود و کذالک حق بنای چاهای نفت و حوضها
و تلمبه و مواقع جمع و تقسیم و تاسیس کارخانه و غیره از هرچه که لازم باشد خواهد داشت.
فصل سوم. دولت علیه ایران اراضی بایره خود را در جایی که مهندسن صاحب امتیازبه جهت بنا و تاسیس کارهایی که فوقا
مذکور است لازم بدانند مجانا به صاحب امتیاز واگذار خواهد کرد و اگر آن اراضی دایر باشد صاحب امتیاز باید آنها را از دولت به قیمتی
عادله خریداری نماید و دولت علیه به صاحب امتیاز نیز حق میدهد که اراضی و املاک لازمه را به جهت اجرای این امتیاز از صاحبان ملک
به رضایت آنها ابتیاع نماید و معلوم است که این ابتیاع موافق شرایطی خواهد بود که مابین صاحب امتیاز و مالکین ملک مقرر خواهد شد
ولی صاحبان املاک مجاز نخواهند بود که از قیمت عادلانه اراضی واقعه در حول و حوش تجاوز نمایند.
جاهای مقدس و جمیع متعلقات آنها در دایره ای که دویست ذرع شعاع آن باشد مجزی و مستثنی هستند.
فصل چهارم. چون معادن نفت شوشتر و قصر شیرین و دالکی و بندر بوشهر که بالفعل دایر و مبلغ دوهزار تومان جمع دیوانی
دارند و متعلق به دیوان همایون اعلی می باشند شرط شد که آنها را نیز دولت به موجب فصل اول به صاحب امتیاز واگذار نماید، مشروط بر
اینکه علاوه بر صدی شانزده مذکور در فصل دهم که باید به دولت برسد صاحب امتیاز همه ساله دوهزار تومان جمع حالیه معادن مذکور را
نیز به دولت کارسازی دارد.
فصل پنجم. طرح ریزی و نقشه کار گذاشتن لوله ها به توسط مهندسین صاحب امتیاز و یا خود او خواهد بود.
فصل ششم. قطع نظر از آنچه در فوق ذکر شد این امتیاز شامل ولایات آذربایجان و گیلان و مازندران و خراسان و استر آباد
نخواهد بود ولی به شرط اینکه دولت علیه به هیچ کس اجازه ندهد که لوله های نفت به طرف رودخانه ها و سواحل جنوبی ایران تاسیس
نمایند.
فصل هفتم. تمامی اراضی که به صاحب امتیاز واگذار شده و همچنین تمام اراضی که صاحب امتیاز به موجب فصل سوم
استملاک خواهد کرد و همچنین تمام محصولات آنها که به خارج حمل میشود از هر نوع مالیات و عوارض در مدت این امتیاز نامه معاف
خواهد بود و تمام اسباب و آلات لازمه برای تفتیش و استخراج معادن و بسط آنها و کذالک به جهت تاسیس لوله ها در وقت دخول به
ایران به هیچ وجه من الوجوه حقوق گمرکی را نخواهند پرداخت.
فصل هشتم . صاحب امتیاز نامه مکلف است که بدون تعلل و تاخیر به خرج خود یک یا چند نفر را از اهل خبره به ایران جهت
تفتیش صفحاتی که صاحب امتیاز احتمال وجود معادن مذبور را در آنها می برد بفرستد و در صورتی که راپرتهای آن اشخاص خبره به
عقیده صاحب امتیاز کافی باشد صاحب امتیاز مکلف است که بدون تاخیر و به خرج خود اجزای علمی لازمه با اسباب و آلات و ادوات
استخراج به جهت تعمیق و کندن چاهها و امتحانات لازمه بفرستند.
۳۲ مظفرالدین شاه
۱۱
فصل نهم. دولت علیه ایران به صاحب امتیاز اجازه میدهد که یک یا چند شرکت به جهت انتفاع از آن امتیاز تاسیس نماید.
اسامی و نظامنامه آن شرکت ها را به توسط کمیسر به دولت اطلاع بدهد و نظامنامه آن شرکت را با تعین محلی که شرکت مذبور باید در
آنجا کار کند به دولت اظهار دارد و مدیر های شرکتها نیز به توسط او انتخاب خواهند شد. این شرکت با آن شرکتها تمام حقوق صاحب
امتیاز را خواهند داشت ولی از طرف دیگر آنها باید تمام تعهدات و مسئولیت صاحب امتیاز را در عهده خود بگیرند.
فصل دهم. بین صاحب امتیاز از یک طرف و شرکتی که تشکیل کند از طرف دیگر قرار داده خواهد شد که یک ماه بعد از
تاریخ تاسیس رسمی شرکت اول صاحب امتیاز مکلف است مبلغ بیست هزار لیره انگلیسی نقدا و بیست هزار لیره دیگر سهام پرداخته شده
به دولت علیه بدهد. علاوه بر آن، شرکت و تمام شرکتهایی که تاسیس خواهند شد مکلف خواهند بود که از منافع خالص سالیانه خود
صدی شانزده به دولت علیه سال به سال کار سازی نمایند.
فصل یازدهم. دولت علیه مختار است که یک نفر کمیسر معین نماید که آن کمیسر طرف شور صاحب امتیاز و مدیر آن
شرکتها خواهد بود و محض خیر این تاسیس هرگونه اطلاعات مفید داشته باشد به آنها داده همه نوع راهنمائی به آنها خواهد کرد و محض
حفظ حقوق دولت متفقا با صاحب امتیاز هر گونه تفتیش که مفید بداند به عمل خواهد آورد. حقوق و مشاغل کمیسر دولتی صریحا در
نظامنامه شرکتی که تشکیل شود معین خواهد گردید. صاحب امتیاز همه ساله ابتدا از تاریخ تشکیل شرکت اول مبلغ هزار لیره انگلیسی به
کمیسر دولتی حق خواهد داد.
فصل دوازدهم. عمله و فعله که در تاسیسات فوق کار میکنند باید رعیت اعلیحضرت شاهنشاه باشند به استثنای اجزای علمی از
قبیل مدیر و مهندس و عماق و مباشرین.
فصل سیزدهم. در تمام جاهایی که مدلل شود که اهالی محلیه حالا از نفت آنجا متمتع میشوند شرکت باید مجانی همین قدر
نفت را که اهالی سابقا جمع میکرده اند حالا هم بدهد. این مقدار به اظهار خود آنها و به تصدیق حکومت محلیه معین خواهد شد.
فصل چهاردهم. دولت علیه متعهد میشود که اقدامات لازمه در حفظ امنیت و اجرای مقاصد این امتیاز و اسباب و آلات و
ادوات مذکوره در فوق به عمل آورد و کذالک نماینده ها و اجزای علمی و وکلای شرکت را در تحت حمایت مخصوصه خود گیرد و
چون دولت علیه این تکالیف خود را ادا کرد صاحب امتیاز و شرکتهای تشکیل شده دیگر به هیچ اسم و رسم حق مطالبه خسارت از دولت
علیه را ندارند.
فصل پانزدهم. بعد ار انقضای مدت معینه این امتیاز تمام اسباب و ابنیه و ادوات موجوده شرکت به جهت استخراج و انتفاع
معادن متعلق به دولت علیه خواهد بود و شرکت حق هیچ گونه غرامت از این بابت نخواهد داشت.
فصل شانزدهم. اگر در مدت دو سال از تاریخ این امتیاز نامه صاحب امتیاز نتواند شرکت اولی مذکوره در فصل هشتم را
تاسیس نماید این امتیاز از درجه اعتبار به کلی ساقط است.
فصل هفدهم. در صورتی که مابین طرفین متعاهدین منازعه و اختلافی در تاویل و ترجمه این امتیاز نامه و کذالک در باب
حقوق و مسئولیت طرفین مشاجره ای اتفاق افتد حل مشکلات و مسئاله در تهران به دو حکم رجوع خواهد شد. آن دو حکم به توسط
طرفین معین خواهند شد و نیز آن دو حکم قبل از مبادرات به مرافعه حکم ثالث را معین خواهند کرد و حکم آن دو حکم و یا در صورتی
که حکمین مزبورین متفق نشوند حکم حکم ثالث قطعی خواهد بود.
فصل هجدهم. این امتیاز نامه در دو نسخه به فرانسه نوشته شده و به همان مضمون به فارسی ترجمه شده است، و اگر اختلافی
در مضمون این امتیاز نامه ما بین دو زبان حاصل شود متن فرانسه اولویت دارد و به آن متن باید رجوع کرد.
ملاحظه شد صحیح است فی شهر صفر اودئیل در صاحبقرانیه ۱۳۱۹
۱۲
امتیاز نامچه موم و نفت طبیعی معدنی است که به شرف امضای مقدس سرکار بندگان اعلیحضرت اقدس همایون شاهنشاهی
رسیده است. علی اصغر محل مهر اتابک اعظم. –
این امتیاز نامه موم و نفت معدنی که بشرف امضای اعلیحضرت اقدس همایون شاهنشاهی اروحنا فدا رسیده است در وزارت امور
خارجه دولت ایران ثبت شده در نمره ۸۲۹ فی شهر صفر اودئیل ۱۳۱۹ محل امضا و مهر مشیر الدوله. –
این امتیاز نامه که در دو نسخه به فرانسه نوشته شده و به فارسی ترجمه شده و مبادله گردیده است و هر دو نسخه به دستخط
مبارک شاهنشاهی اروحنا فدا موشح و به دستخط و مهر حضرت اشرف اتابک اعظم و خط و مهر جناب آقای مشیر الدوله وزیر امور
خارجه مزین شده اند فی ۹ شهر صفر المظفر اودئیل ۱۳۱۹ ( ۱۹۰۱ ( نظام الدین وزیر معادن محل مهر و امضا –
ماخذ
وحید مازندرانی، ع ) ۱۳۵۰ (. امتیاز نامه دارسی “امتیازنامچه نفت و موم طبیعی معدنی”. مجموعه عهد نامه های تاریخی ایران از عهد
هخامنشی تا عصر پهلوی، ۵۵۹ قبل از میلاد – ۱۹۴۲ ( ۱۳۲۰ شمسی(. صفحات ۲۰۹ تا ۲۱۱ . تهران، انتشارات وزارت امور خارجه
شاهنشاهی. ۲۳۸ صفحه.
۱۳
ضمیمه ۳ : میدانهای نفتی ایران به ترتیب سال اکتشاف، از آغاز تا سال ۱۹۷۱ میلادی
ردیف
نام میدان
سال اکتشاف
ردیف
نام میدان
سال اکتشاف
۱
مسجد سلیمان
۱۹۰۸
۱۳
رامشیر
۱۹۶۲
۲
نفت شاه
۱۹۲۳
۱۴
کرنج
۱۹۶۳
۳
هفت گل
۱۹۲۷
۱۵
منصوری
۱۹۶۳
۴
آقاجاری
۱۹۳۶
۱۶
مارون
۱۹۶۳
۵
گچساران
۱۹۳۷
۱۷
پارس
۱۹۶۴
۶
نفت سفید
۱۹۳۸
۱۸
پارسیا
۱۹۶۴
۷
اهواز آسماری –
۱۹۵۸
۱۹
رگ سفید
۱۹۶۴
۸
اهواز تنگستان –
۱۹۵۸
۲۰
کوپال
۱۹۶۵
۹
بنیاک
۱۹۵۹
۲۱
رامین
۱۹۶۶
۱۰
خارک
۱۹۶۱
۲۲
چشمه کوش
۱۹۶۷
۱۱
پازنان
۱۹۶۱
۲۳
لب سفید
۱۹۶۸
۱۲
بی بی حکیمه
۱۹۶۱
۲۴
سولابدار
۱۹۷۱
ماخذ: ستوده تهرانی ) ۱۳۷۱ ، صفحهات ۲۱۹ و ۲۲۰ .)
ضمیمه ۴ : میدانهای نفتی دریایی ایران به ترتیب سال اکتشاف از آغاز تا سال ۱۹۶۹ میلادی
ردیف
نام میدان
سال اکتشاف
ردیف
نام میدان
سال اکتشاف
۱
مهرگان
۱۹۶۰
۶
نوروز
۱۹۶۶
۲
داریوش
۱۹۶۱
۷
رستم
۱۹۶۶
۳
سیروس
۱۹۶۲
۸
هندیجان
۱۹۶۸
۴
ساسان
۱۹۶۵
۹
رخش
۱۹۶۹
۵
فریدون
۱۹۶۶
۱۰
اردشیر
۱۹۶۹
ماخذ: ستوده تهرانی ) ۱۳۷۱ ، صفحه ۲۲۱ .)
۱۴
ضمیمه ۵ : موقعیت میدانهای مهم نفت و گاز ایران در خشکی و در دریا
ماخذ: International Petroleum Encyclopedia (2007), PenWell Corporation, Oklahoma

زندگی در زندان- در اوین و رجائی شهر – بهمن احمدی اموی

تیر ۱۳۹۶

خاطرات بهمن احمدی امویی از زندان و شرایط زندان های اوین و رجایی شهر، مکان هایی که او به مدت ۵ سال عمر را در درون چهار دیواری آنها عمر هدر داده است، از اخرین کتاب های خاطرات زندان است. بهمن احمدی امویی، کتاب خاطرات خود را در ۲۲۵ صفحه ، به بخش های مجزا تقسیم کرده است و هر بخش به یک و یا چند موضوع و یا زندانی ، روابط حاکم بر زندان و برخورد زندانیان و زندان بانان می پردازد.
“زندگی در زندان اوین و رجایی شهر” با خاطرات انتشار یافته از سوی بسیاری از زندانیان شباهت بسیار دارد، اما از سوی دیگر تفاوت های مشخصی نیز در ان وجود دارد که نقد حاضر بیشتر بر آنها تکیه دارد. بهمن در این نوشتار علاوه بر شرح زندگی روزمره و رویدادهای درون زندان، با مهارت و شناخت خود به عنوان یک روزنامه نگار به تحلیل شرایط درون و بیرون زندان با توجه به شکل بندی سیاسی و عقیدتی زندانیان نیز می پردازد که خود بسیار ارزنده و در خور توجه است.
همه بخش های کتاب خاطرات، در نامه هایی خلاصه میشوند که بهمن به همسرش ژیلا بنی یعقوب، که خود نیز همزمان مدتی در زندان اوین بوده است نوشته میشود. از نکات جالب توجه کتاب، خاطرات، تعدد گروههای زندانیان است که در دوران های قبل و در خاطرات دیگر زندانیان تنها به دو گروه چپ ها (با گرایشات گونه گون و مذهبیون عمدتا مجاهدین خلق) خلاصه میشدند.
در دورانی که بهمن در زندان به سر میبرد، چندین بار اشاره به افرادی دارد از گروه القاعده و نو مسیحی ها و از همه جالبتر آنهائی که به جرم جاسوسی برای کشوری بیگانه به زندان افتاده بودند و یا هواپیما ربا بوده اند. این در حالی است که مجاهدین خلق هنوز هم زندانی بسیار دارند، از گرایشات چپ سنتی قدیمی کمتر اثری دیده میشود. دیگر گروه در این دوران، که شایسته توجه است، افرادی هستند که در دولت های مختلف شغل و مناسب مهمی داشته اند و از فرزندان خود رژیم هستند. بهمن در طول ۵ سال زندانی بودن خود “با نزدیک به هزار زندانی ” در سنین مختلف که به دلایل مختلف دستگیر شده بودند برخورد می کند. با آنها دم خور و هم صحبت میشود و “سعی میکند خاطرات برخی شان را ثبت کند و در باره شان گزارش بنویسد”. از دیگر مشخصه های شرایط زندان بازتر بودن فضا و کاهش شکنجه های جسمی در مقایسه با دوران های پیشین است. اما یک مشخصه در این دوران تغییر چندانی نیافته است و آن اعدام است که همچنان به قوت خود باقی است و بهمن در نوشته خود از اعدام و اعدام شده ها آنچنان حرف می زند که گاه در ذهن خواننده کتاب نوعی بی تفاوتی و یا “عادت” به پدیده اعدام تداعی میشود.
در پیشگفتار کتاب، بهمن از روزهایی میگوید که حاکمیت جمهوری اسلامی برای اولین بار از درون خود با چالش جدی مواجه میشود و آن جنبشی است که جنبش سبز نام گرفت. به اعتقاد بهمن، این مخالفان “دارای بدنه اجتماعی و ایدئولوژیکی لازم برای تحریک و برانگیزانندگی گروههای مختلف مردم را داشتند و در ۲۲ خرداد ۱٣٨٨ از جایی خود را نشان داد که نیروهای امنیتی و اطلاعاتی جمهوری اسلامی ان را پیش بینی نکرده بود”. به اعتقاد بهمن، پروژه برخورد با برخی افراد از مدتها پیش برنامه ریزی شده بود و او مهمترین دلیل را تاریخی میاورد که در پائین حکم دستگیری او و ۲۷ نفر دیگر “۱٣ خرداد” ثبت شده بود، یعنی ۹ روز پیش از انتخابات. در شب ٣۰ خرداد ۵ نیروی امنیتی به خانه او میریزند و با در دست داشتن حکم بازداشت او و همسرش، ژیلا بنی یعقوب، پس از بازرسی خانه، آنها را روانه اوین میکنند. در اوین او را یکراست به سلول انفرادی میبرند و پس از ٨٣ روز به زندان دو نفره منتقل میکنند. محاکمه او در دادگاهی به ریاست قاضی صلواتی در کمتر از ۱۰ دقیقه به طول می انجامد و او به ۵ سال و ۴ ماه زندان و ٣۲ ضربه شلاق محکومیت به زندان باز گردانده میشود.
بهمن از “خود” در این دوران می گوید که روزنامه نگاری بود بدنبال انتشار اخبار و به قول خودش :”به نوعی دنبال شناختن چگونگی تغییر شرایط زیست عمومی هموطنان”. از شرایط ایران در دوران ریاست جمهوری احمدی نژاد در چهار سال اول میگوید که در ان استانداردهای زندگی اجتماعی و فرهنگی شهروندان بشدت نزول کرده بود و فاصله ایران با جهان بیشتر میشد.” در این دوران نهادهای جامعه مدنی که در دوران ریاست جمهوری آقای خاتمی شکل گرفته بودند از بین برده شدند و شکل گیری “فاشیسم” در ایران محتمل تر میشد.
در پیشگفتار “زندگی در زندان”، بهمن از فضای انتخاباتی ۱٣٨٨ و فعالیت های پیرامون انتخابات با دید یک روزنامه نگار به طور مفصل صحبت میکند و این که “وجدان جمعی مردمی که روز رای گیری را دیده بودند، حال هر یک تبدیل به رسانه شده بود” . طی مدت ۵ سال زندانی بودن، بهمن با زندانیان زیادی برخورد میکند که دز جریان انتخابات دستگیر شده بودند. بین آنها افرادی بودند که به صورت خانوادگی دستگیر شده بودند: “کارگران ساختمانی شهرستانی، افغانستانی، مغازه دارها، مدرسان دانشگاهها، معلمان، هنرمندان، ورزشکاران، بچه های جنوب شهر و غیره”.
در طول مدت زندان، نوشتن نامه و فرستادن آن به بیرون ممنوع بود. دفترچه های خاطرات را می گرفتند و رفت و آمدها بشدت کنترل میشد. با این همه به گفته او همیشه راهی برای فرستادن گزارش از درون زندان پیدا میشد تا مردم بدانند در پشت میله های زندان چه می گذرد. تجربه زندانهای دهه ۶۰ به او نشان داد که بی خبری از درون زندان است که میتواند به فاجعه ای بیانجامد که در آن سالها روی داد. ژیلا ، همسر بهمن نخستین کسی بود که او را تشویق به نوشتن خاطرات کرد و گرنه به گفته او، وی هرگز به فکر انتشار این مطالب نمی افتاد. تاریخ شروع نوشته زندگی در زندان نامشخص است اما باید فرض را بر این گذاشت که اواسط سال ۱٣٨٨ بعد از کودتای انتخاباتی است.
اطاق های شلوغ و زندانی های متفاوت تیتر نامه اولیه است به ژیلا و به خارج از زندان. بهمن راه ارسال نوشته های خود را به بیرون زندان یافته است و به هم این دلیل به قول خودش “مستند سازی” را با شرح وضعیت زیستی زندان و کم و زیاد شدن زندانی ها آغاز می کند. در اولین نامه دو نکته قابل توجه است: حضور تعدادی زندانی اهل “کردستان و بسیار جوان” طرفدار القاعده که روز ی ۵ وعده نماز میخوانند و برخی زندانیان از آنها می ترسند و البته زندانیان مجاهد که همیشه تعدادی در زندان بوده اند. نکته دیگر عدم حضور عامل شکنجه جسمی و در این مرحله است. زندانیان گروههای مختلف در این زندان که “در حال تعمیر هم هست ” می گویند و میخندند و شعر میخوانند” . در این مرحله زمانی به نظر میرسد که زندان اوین با زندان اوین سالهای اولیه و دهه ۶۰ تفاوت بسیار دارد. در آن سالها زندانیان با شکنجه های دردناک روانی و جسمی مکرر روبرو بودند که حتی تا مدتهای طولانی ادامه داشت. اکنون وجود میوه های گوناگون در فروشگاههای زندان، تفاوت این زمان با آن دوران را نشان میدهد. بهمن در اولین نامه به اداره امور داخلی زندان توسط خود زندانی ها می پردازند و انتخاب یک نفر به عنوان “شهردار” در هر روز، شکل گیری هم اطاقی ها و برگزاری کلاس درس که توسط زندانیانی که تحصیلات بالا داشتند و نیز رد و بدل کردن خاطرات و برخورد با زندانی که گویا کارشناس فیزیک است و به ایران آمده تا در پروژه های تحقیقات هسته ای کار کند اما بعد از مدتی به جرم جاسوسی دستگیر شده است.
در این اولین نامه، خواننده به طور کامل با حال و هوای زندان سالهای ٨٨ و گونه گونگی زندانیان آشنا میشود. زندانی هائی که بیشتر فرزندان انقلابی بوده اند و گویا از مسیر خارج شده اند. در اولین نامه، بهمن چند بار از وجود افرادی که به جرم “جاسوسی”   در زندان به سر می برند صحبت میکند. “از هر قشری هستند، دانشجوی دانشگاه شریف، سرتیپ و سرهنگ سپاه، کارمند عالی رتبه سازمان صنایع دفاع، روزنامه نگار خارجی مقیم ایران”. گویا در این دوران جاسوس ها هم تعدادشان زیاد است و هم به عکس دوران پهلوی، ابائی از بیان کارشان ندارند. بین زندانیان همه نوع زندانی وجود دارد، تحصیل کرده خارج ایران، نماینده مجلس و عضو کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی، دانشجو ، روزنامه نگار و غیره.
وجود افرادی که خود در بطن رژیم بوده اند و پست و مقامی داشته اند و نیز افراد تحصیل کرده، شرایط مناسبی فراهم می آورد برای بحث و گفتگو و دنبال کردن اخبار خارج زندان و تحلیل آنها، ارائه تزهای مختلف برای ایران، و مقایسه های تاریخی. آزاد بودن نسبی زندانیان در درون سالن های بند و گفتگو با رئیس زندان اوین و رئیس سازمان زندان ها در راه پله (اتفاقی که در دهه های گذشته نا ممکن بود) در مورد شرایط زندان نیز تفاوت این دوران با دوره های قبلی را نشان میدهد. زندانیان براحتی در محوطه محل اقامت در حال رفت و آمد هستند و به مشکلات دیگر زندانیان می پردازند، برای ملاقات با مسئولین زندان و گفتگو در مورد خواسته هایشان رای گیری میکنند و برای اعدام شده های اردیبهشت ۱٣٨۹ آن سال برنامه ترتیب میدهند و از قربانیان به خوبی تجلیل میکنند.
نامه دوم بهمن به همسرش ژیلا کوتاه و در دو صفحه خلاصه شده است. تولد ژیلا را تبریک می گوید. این زمانی است که ژیلا نیز در زندان است و قرار است با وثیقه آزاد شود.
نامه سوم بیشتر به یاد آوری نوستالژیک وار گذشته ها و آغاز جنگ و حمله عراق به ایران و سرگردانی خود و خانواده اش می پردازد. بهمن از خانواده ای شهرستانی می آید که جنگ آنها را از هم جدا کرد. در این جدائی پدر از جهان رفت و شهرهای آشنا زیر بمباران مخروبه شدند. با همه دلتنگی، بهمن زندانی، هوای پرواز دارد به دور دست های دور و فرار از خود.
در نامه های بعدی، آن شور اولیه و زنده دلی کمتر دیده میشود. دلتنگی و دیوار های بلند زندان موجب افسردگی است. وجود طیف های رنگارنگ مردان از قدرت رانده شده، استاندار و نماینده مجلس و دیگران انسان را به تفکر وا می دارد.
در نامه مورخ ۱۲/٨/٨۹، برای اولین بار صحبت از شکنجه و شلاق است: ” امین نیائی فر ۲۲ ساله و دانشجوی دانشگاه تهران با ضربه های شلاق بر پشت به اطاق باز میگردد و همه سعی در دلداری دادن به او هستند.
نامه به تاریخ ۱٨ بهمن ٨۹، خبر از اعدام دو هم بندی دارد: جعفر کاظمی و محمد حاج آقائی. “رنگ از روی همه می پرد و مو بر تنشان سیخ می شود”. افسر نگهبان می گوید :” چیزی نیست . می روند دادستانی و می آیند. همین دو سه روز پیش هم چند نفر را بردند و آوردند.” اما افسر خود نیز می داند که دروغ می گوید.
صحنه حضور فردی که می داند روزی دیگر در جهان نخواهد بود، بسیار دردناک است. معهذا همه زندانیان در یک جا جمع می شوند که با این دو زندانی بدرود گویند. وصیت نامه و گریه چندی و ندای حاج آقائی که می گوید گریه نکنید، ترانه مرغ سحر را بخوانید. چند زندانی که روزگاری از مقامات رژیم بوده اند، غمگین در گوشه ای ایستاده اند. یکی می گوید: “جمهوری اسلامی دست از سر فرزندان خودش بر نمی دارد”.
نامه بهمن در این دوران بوی غم و دلتنگی میدهد. دلتنگی از دوری ژیلا و شنیدن صدای خنده زندانیان زن از آن سوی دیوار که موجب شادی مردان است ، صداهای آشنا از آن سوی دیوار و حتی آرزوی آنکه ژیلا در زندان بود و صدایش را می شنید. نوستالژی بیرون دیوارهای بلند زندان در روحش نشست میکند، آرام، آرام فضای محدود زندان، نبود جائی از آن خود، حضور زندانیان ” همه طیف های جامعه ایران”.
از نوشته های این دوران بهمن چنین بر می آید که بلبشوی عجیبی در بیرون و درون زندانها وجود دارد. تعداد زندانی ها و طیف های گوناگون و اعدام های بی وقفه. ” ۲۰ روز از ماه ژانویه ۲۰۱۱ میگذرد و در این مدت در ایران ۵۰ نفر اعدام شده اند.” با این همه فضای زندان حکایت در هم و برهم بودن فضای بیرون بعد از انتخابات ٨٨ است و ریختن افرادی از همه طیف ها در زندان ها برای برقراری جو سکوت و ترس در جامعه.
در جائی بهمن در ارتباط با دیدار خود به ژِیلا میگوید: ” تو را که می بینم بر خلاف همیشه نمی خندی. خودم هم همینطور. بقیه هم نه حال حرف زدن دارند و نه احوال پرسی.” زندانی را که سرطان هم دارد به زندان رجائی شهر منتقل میکنند. جائی که تلفن و هواخوری ندارد. سه نفر را به قزل حصار که زندان مواد مخدری هاست انتقال داده اند. در گرد هم آئی ها صحبت از اعدام ها و نگرانی از این که شاید دامان آنها را نیز بگیرد. صحبت از کاهش اعدام در سطح جهانی و افزایش آن در ایران است: “این رفتاری که حکومت از خود نشان میدهد، اعدام نیست. آدم کشی است.”
زندانیان این دوره در اوین که بیشترشان افراد درون حکومت و یا اصلاح طلبان حول و حوش حکومت هستند و شناخت واقعی از بافت آن دارند، تجزیه و تحلیل های آنها در حالی که خود گرفتار زندان شده اند و خواندن “زندگی در زندان” بهمن احمدی اموئی ، باز تاب گسترده ای از روند فکری و تغییر آن روند و شناخت و آگاهی از حکومتی میدهد که بیشتر این زندانیان در سر پا نگه داشتن اش سهیم بوده اند و خواننده با آنها و تغییر فکری شان آشنائی پیدا می کند.
از سوی دیگر، در بخش های متعددی از کتاب دوباره به حضور زندانیان القاعده ای بر می خوریم که موضوعی در خور تامل است زیرا که حکومت در هیچ دوره ای از وجود گرایش های این چنین تند در نواحی غرب ایران سخن نگفنه است و در واقع نوعی سکوت همگانی بر گرد آن حکم فرماست. اما به گفته بهمن: “در شرایط بسیار خطرناکی قرار داریم. در همین کردستان خودمان دست کم با ۵ یا ۶ گروه مسلح مخالف یکدیگر روبرو هستیم “.
این نکته ای است که در سال ۱٣۹۰ بهمن است در زندان اوین به آن اشاره میکند. روزهای زندان همراه است با زیر و بم های جسمی و روانی. گاه حتی ترس از فراموش کردن، حتی شماره تلفن و یا پیدا کردن یک کلمه. به نظر می رسد که حال و هوای زندان کم کم در جسم زندانی نشست می کند. روبرو شدن با آدم های متفاوت، که ” تا بیائی با یک نفر اخت بشوی و به خلق و خویش خو بگیری، جا به جائی اش می رسد و یا نامش را برای اعدام می خوانند.” کم کم زندان ، زندانی را سخت جان می کند. بردن یک نفر برای اعدام اوایل همراه به احساسات عجیب مابقی زندانی ها همراه است، اما کم کم زندان ، زندانی را سخت جان می کند. ” نمی توانم نامش را بی احساس شدن بگذارم یا مقاوم شدن. هر چه هست انگار داریم عادت میکنیم به همه سختی ها، به همه بدی ها و پستی هایی که در حق مان روا می شود.”
زندگی در زندان بهمن احمدی اموئی پر است از به تصویر کشیدن حالات و برخورد و رفتار های دیگر زندانیان که طیف شان آنچنان متفاوت است که خواننده را به تعجب وا می دارد. بهمن در خاطرات خود چندین بار به گونه گونگی زندانیان اشاره میکند: شطرنج باز جنوب شهری، مجاهدی که در زندان ابوغریب صدام بوده است و قبل از آن در اردوگاه اشرف زندگی می کرده و بعد خیلی زود به یکی از مخالفین مجاهدین تبدیل شده است و مجاهدین او را به صدام تحویل داده اند و او هفت سال و ۶ ماه تا زمان آزادی بدست امریکائی ها در آن زندان به سر برده است. حال هم ٨ سال است در زندان رژیم است به جرم هواداری از مجاهدین و هنوز هم برایش حکمی صادر نشده است.
اصطلاحاتی که بیرون و درون زندان برای هر یک از زندانی ها بکار برده می شود نیز از نکات جالب در خور تامل است. یکی می گوید وابسته به جریان انحرافی است (طرفداران احمدی نژاد) و می گوید اگر سه روز دیرتر میگرفتند اش الان استاندار سیستان و بلوچستان می بود. یکی را “فتنه سبز” می نامند، که خودش آن را اصلاح می کند به “جنبش سبز”.
در نامه ای دیگر، بهمن مانند بسیاری زندانیان دیگر که فرصت فکر کردن و بازگشت به گذشته را دارند به بازبینی گذشته ها از روابط شخصی خود تا مسائل اجتماعی می پردازد. از برگزاری مراسم سالگرد در گذشت مهدی بازرگان و سخنرانی های زندانیان در آن روز. در خلال این روزها نشستن و گفتگو با زندانیانی که هریک صاحب مقام و شغلی در درون رژیم و یا دانشگاهها و مراکز آموزشی بوده اند، باز هم مطرح میشود و با هم این افراد است که مرتبا به بازبینی آنچه بر سر انقلابی آمد که هوادارانش را از خود راند می پردازند. نتیجه گیری اکثریت حاضر در این بحث ها به قول یکی از حاضرین : “جمهوری اسلامی موجب نهادینه شدن دروغ، فساد و نا کارآمدی در جریان حل ابتدائی ترین مسائل و مشکلات جامعه بوده است”.
در نامه دیگر از زندان، بهمن ماجرای طولانی اعتصاب غذای خود در سال ۱٣٨۹ ، زمانی که ۲۰ روز در انفرادی بود را شرح میدهد که جزئیات آن بسیار جالب است. بعد به تفصیل ماجرای اعتصاب غذای این دوره از زندان را و این که چه افرادی در ان شرکت داشتند و چه تحولاتی در بدن بر اثر نرسیدن غذا به آن صورت می گیرد. زندگی در زندان و گذشت چند سال از روزهائی که زندانی سعی در تطبیق و یا کمتر اذیت شدن را دارد، کم کم روی دیگر خود را نشان میدهد. نامه های بهمن بیشتر نشان از ان است که “زندگی روی زمخت و خش خود را اینجا بیشتر نشان میدهد” . دیدن بچه هائی که بدیدن پدر زندانی خود میایند. پدرهائی که سعی در حفظ ظاهر دارند تا غم زندان را به کودکان و همسران و مادران نشان ندهند. بهمن با دقت در صورت این زندانی ها، به کسی نگاه می کند که پس ار ۶ ماه پسرش را در آغوش می گرفت. پسری که تا آن زمان فکر می کرد پدرش کارمند بانک است.
در نامه اسفند ۹۰ بهمن باز هم برای چندمین بار به نکته ای اشاره می کند که در خور تامل است و آن افزایش تعداد زندانیانی که به جرم جاسوسی دستگیر شده اند. این مسئله او را به این فکر می اندازد که نکند اکثریت مردم ایران جاسوس هستند. افرادی که به جرم جاسوسی در زندان هستند از هر قشر و طبقه و سن هستند. از ۱۷۴ زندانی بند ٣۵۰، ۲۵ نفر به جرم جاسوسی در زندان به سر می برند. جاسوسی برای هر کشور از عربستان تا عراق، امریکا و کشورهای دیگر. اینکه این افراد چه نوع جاسوسی می کردند و چه اطلاعاتی را به کشورهای غیر می دادند که در دسترس دیگران نیست جای سوال بسیار دارد. از گروههای دیگر زندانی، نومسیحی ها، بهائی ها و دراویش هستند. که در نامه های بهمن چندین بار از آنها صحبت می شود. در این زمان به نظر می رسد که مقامات زندان، این زندانیان را بیشتر به حال خود رها کرده اند و آنها را تنها از طریق دوربین های مدار بسته که حتی در توالت ها هم نصب شده اند کنترل میکنند و در نتیجه زندانیان آزادی کامل برای اداره امور زندگی روزمره دارند.

سال ۱٣۹۱ آغاز میشود. سه سال است که بهمن در زندان است و توالی و محتوای نامه ها حکایت کاملی از زندگی در زندانهای این سالها را نشان میدهد که بسیار متفاوت از سالهای اولیه حکومت است. در این روزهای اول سال برخی اجازه گرفتند به مرخصی بروند. بقیه که در زندان بودند تدارک خوبی برای برگزاری عید فراهم آوردند.
نامه های زندان همه در برگیرنده حال و هوای زندانی است که در آن از هر طرز تفکر و گرایشی یافت میشود. از جاسوسان و نو مسیحی ها و طالبان گرفته تا هواپیما ربا. فردی که در سال ۱٣۷٨ هواپیمائی را ربوده تا در یکی از کشورهای همسایه پناهندگی بگیرد. از گروه دیگر زندانیان، “باستان گرایان” هستند که در بیرون زندان جشن تولد هیتلر را در فرهنگ سرای اشراق برگزار کرده اند. در زندان هم با افتخار از ان یاد میکنند. در گیری های فکری و زبانی با این نوع زندانی ها خود مشغله روزانه زندانی ها ست. از دیگر مسائلی که در اوایل سال ۹۱ ذهن زندانی ها را مشغول کرده است صحبت حمله امریکا به ایران است. واقعیت آن است که زندانی که اخبار را از کانالهای محدود دریافت میکند، تحلیل واقعی نیز نمی تواند از اوضاع بیرون زندان داشته باشد. اما زندانیان این دوره همه از افرادی هستند که در دوره ای صاحب مقام و منزلتی در حکومت بوده اند و یا مانند بهمن به تبع شغل شان از اوضاع اگاهی داشته اند و بنا براین سعی در این دارند که تحلیل درستی از اوضاع ارایه دهند.
باز هم در نامه بعدی صحبت از ورود زندانیان جدیدی است که چون جوان هستند قدرت بیشتری به زندانیان قدیمی تر میدهند. این گروه ها در تظاهرات ۲۵ بهمن ٨۹ شرکت داشته اند و بین شان باز هم طبق معمول از هر طبقه اجتماعی دیده میشود. با این همه بین این ها، عمل یا نفر بنام اکبر امینی که برای جلب توجه از جرثقیل نزدیک دادگاه انقلاب بالا میرود از همه جالب تر است.
با آنکه به نظر می رسد که رفتار بازجو ها با این زندانیان با زندانیان دهه های ۶۰ قابل مقایسه نیست، معهذا این بازجو ها هستند که سرنوشت آنها را تعیین میکنند.
نامه مرداد ماه ۹۱ بهمن از زندانی رجایی شهر است. این نامه که بسیار هم طولانی است در بخش اول به همسرش، ژیلا می پردازد و طبیعی است که سخت دلتنگ اوست. در همین زمان ژیلا را به زندان اوین می برند. و بهمن از این متاسف است که در چند سال گذشته که او در اوین بود، همسرش به اوین برده نشده و حال که او در زندان دیگری است او را به اوین برده اند.
بخش دیگر این نامه به زندانی های نواحی کرد نشین اختصاص دارد. اما در این زندان گویا اکثریت با بهائی هاست. در این نامه از دیگر زندانیان، مجاهدین ، زندانیان سبز که بهمن خود نیز جزو آنهاست نیز به نوعی با تفصیل صحبت میشود.
در نامه ای دیگر ، بهمن از نوشته های بر دیوار زندان وزارت اطلاعات که ۵ ماه در آن بوده است صحبت میکند و تعدادی را به خاطر دارد برای ژیلا می نویسد. در نامه های اخرین بهمن به وضع و طبقه بندی زندانیان سیاسی کشور می پردازد. بر اساس داده های او در آن زمان نزدیک به هزار زندانی سیاسی، امنیتی و عقیدتی در نقاط مختلف بسر می برند. این تعداد غیر از آنهائی است که تحت اختیار نهادهای امنیتی و اطلاعاتی هستند و یا پرونده شان در دست تحقیق است. بررسی این طبقه بندی شاید از مهمترین بخش های کتاب زندگی در زندان است. بهمن احمدی اموئی با دقت خاص روزنامه نگاری خود به طبقه بندی زندانیانی را که با انها آشنائی داشته است می پردازد که با ز هم از نکات جالب کتاب اوست.
“زندگی در زندان” و روایت بهمن احمدی اموئی از ۵ سالی که در زندان های اوین و رجائی شهر بود با دقتی در خور توجه و ظرافتی در خور تعمیق نگاشته شده است. بهمن احمدی اموئی ، جوانی است که به قول خودش از روستای دور افتاده به پایتخت آمده و توانسته است به حرفه روزنامه نگاری برسد. او از هواداران جریانی است که به اصلاح طلبی شهرت دارد. اصلاح طلبان به ساختار اسلامی حکومت اعتقاد دارند و نظرشان این است که این امکان وجود دارد که میشود این رژیم را بدون بر انداختن اصلاح کرد. طرفداران اسلامی جنبش سبز هم برخی از این اصلاح طلبان هستند که که با زندانی شدن رهبران آن و سرکوب دهشتناک اکثرا خود نیز به زندان افتادند. پنج سال زندان به جرم “هیچ” بهائی بس سنگین است برای فردی که گناهی مرتکب نشده است مگر آرزوی تغییرات و اصلاحات از درون حکومت.
شخصا به هیچ وجه اعتقاد ندارم که می توان پایه های اساسی که حکومت بر انها استوار را “اصلاح” کرد. اما انسانها آزادند عقاید خود را داشته باشند و آنها را آزادانه بیان کنند و برای بیان اعتقادات نباید زندان و شکنجه را تجربه کنند. باید اعتراف کرد که از یک زاویه، بهمن احمدی اموئی توانسته است با مهارت و دید انتقادی یک روزنامه نویس و تحلیل گر اجتماعی ، سالهائی را که در زندان عمر هدر داده است را با نوشتن از آن دوران در شرایط سخت زندگی در چهار دیواری و به تصویر کشیدن زندان به تجربه ای با ارزش مبدل کند. تجربه ای که در کنار دهها کتاب خاطرات زندانیان زندان های حکومت اسلامی برای آیندگان به یادگار می ماند تا بدانند که فرزندان ایران چه روزها، ماهها و سالهائی را به جرم های ناکرده در آن چهار دیواری های سخت و مخوف شاهد بر باد رفتن آرزوهای نا بر آمده شان بوده اند.
———————————–
بهمن احمدی امویی از نوع جاسوسی این افراد که تعدادشان هم زیاد است نام نمی برد. آیا یک تاجر بازار و یا یک دانشجو چه اطلاعاتی داشته است و به کدام کشور بیگانه با چه شرایطی آنها را منتقل میکرده است؟ اگر منظور از جاسوسی انتقاد ار ج.ا. . شرح آنچه که در ایران میگذرد باشد که در ان صورت باید نیمی از ایرانیان را چه در داخل و چه در خارج جاسوس نامید، زیرا که رژِیم را زیر سوال می برند و با بیگانگان ملاقات میکنند. اگر منظور ردوبدل کردن اطلاعات حساس باشد که بعید است یک فرد عادی به آنها دسترسی داشته باشد.

در آن زمان صحبت از گروهی بنام داعش نبود، اما شاید این گروههای ناشناخته همان هائی باشند که بعدا به داعش پیوسته اند و در حملات اخیر تهران دست داشته اند.


بهمن احمدی امویی

“زندگی در زندان اوین و رجایی شهر”

نشر باران، سوئد
چاپ اول: ۱٣۹۵

در مقدمه کتاب دریا در فنجان و ارتباطش با هایکو نوشته ام – محمود صفریان

تیر ۱۳۹۶

 

با استفاده از این فرصت دیدگاه خودم را در مورد این شکل بیان، باز گو می کنم. و می گویم که سروده های پیش روی شما هایکو نیستند
چون در حقیقت دارای شرایط و مقرراتی که برای هایکو تنظیم کرده اند، نمی باشند. اینک در آن ها از چهار فصل صحبت کرد، ویا باید با بخش های مختلف هجا های چندین گانه همراه باشند، و از این دست حرف ها را بنیانی قبول ندارم. چرا که این اصول و مقررات پای ذهن را می بندد، از خلاقیت می اندازد و قلم را از گردش و قدرت را از بیان سلب می کند. فکر می کنید که ماتسو ئو باشو که او را نام آورترین هایکو سرای ژاپنی می دانند، در این مقررات دست و پاگیر غرق بوده است؟ و شعر یا هایکو ی :
برکه کهن
جهیدن قورباغه
صدای آب
که مشهور ترین هایکو لقب گرفته است یا مشهور ترین هایکوی باشو بر پایه شرایطی که معلوم نیست از کجا و چرا و بر اساس کدام بینش، وضع شده است، سروده شده ؟ گمان نمی کنم. از نظر من، بخصوص این شکل بیان، بایستی غرق در دنیای عشق باشد، و بیانگر لحظات دلچسب و کوتاه ِ آن حال و هوا. ریختن واژه های گرم و گوارا، در قالب های خشک و بی انعطاف ِمقرراتی دست و پا گیر، حاصلی جز رکود و سکون ندارد، و اثر را از شور تهی می کند. لطافت و ظرافت و ضربه پایانی این سروده های کوتاه، فقط می تواند زائیده ذهنی خلق و بالنده باشد.
مورد دریا در فنجان
اگر می خواستم این همه پیام را در قالب نوشته هائی بلند، یا بصورت داستان هائی کوتاه، یا بهر شکل دیگر، جز جرعه های این فنجان ها، بیان کنم،نا گفته می ماندند. دریا دریا حرف را بر موج ها سوار کردن، بیم داشتم آن گونه که می خواهم، به ساحل نرسند. بهتر دیدم، هر خیز آب را در فنجانی جای دهم، تا هم من توان گفتن بیابم، هم شما توان نوشیدن. اگر گاه فنجان نِشسته ای سرد است و از دهان ذهن افتاده است، با گرمی دستان خود به هنگام فشردن فنجان، تحمل نوشیدن به آن بدهید. دریای بیکران ذهن را بصورت جرعه ای درفنجانی جای دادن،کاری است که شماباید بگوئید توانسته
«ام؟

مستی چشمانت
کار دستت ندهد
گزمه پشت دیوار است

زنان کجایند؟- لاله حسین پور

تیر ۱۳۹۶

به راستی زنان کجایند؟
آیا در میان امواج رأی دهندگان در زیر آب شناکنان، جهت آب را به سمت ساحل تعیین می کنند؟ یا با امواج این طرف و آن طرف رانده شده و پس از رسیدن به ساحل دوباره بازگشته و حرکت تکراری خود را از سر می گیرند؟
چگونه می توان به این سئوال جواب داد؟ دور بودن از بطن جامعه، اطلاعات اندک، اخبار محدود و ارتباطات نزدیک به صفر…. پاسخ را نمی توان به راحتی یافت. تنها می توان رنگ امواج را دید که به بنفش گرائیده، می توان ذرات براق آن را دید که با شعارهای مربوط به مطالبات زنان آکنده شده و می توان در هر “انتخابات” شعارهای بیشتری از برابری زن و مرد را دید که از طرف کاندیدا ها به وام گرفته می شوند. قدرت زنان را نمی توان از حضور متشکل شان و یا نهادهای شان و یا سخن رانی معدودی از زنان فعال جنبش متوجه شد، آن ها نصف جامعه هستند و قدرت خود را در مطالباتی نشان می دهند که اکنون رژیم برای ادامه حکومت خود به آن ها تکیه داده و می داند بدون طرح این مطالبات شانسی برای رأی آوردن نخواهد داشت. تلاش برای بالا بردن سطح مطالبات می بایست روزمره انجام گیرد.

روحانی، یک آخوند طرفدار جمهوری اسلامی و مدافع اصل ولایت فقیه که در آن اساسا زنان، جنس درجه دو به حساب آمده وعقل شان نصف مردان شمرده می شود، شعار رفع تبعیض جنسیتی را فریاد می زند. او به زنان پیام می دهد، به من رأی دهید، من خودم تبعیض را از میان برمی دارم!!! او به همه اقشار مردم چنین قول های مشابهی می دهد.
آیا زنان و همه آن هایی که چه به روحانی و چه به رئیسی رأی داده اند، نادانند؟ و آیا گول شعارهای کاندیداها را خورده اند؟ یا این رژیم است که خود را کاملئون وار آن چنان هم رنگ با خواسته های مردم نشان می دهد که دیگر قدرت تشخیص چنگ و دندان و سیه رویی اش را از برخی رأی دهندگانش می گیرد. گاه خود را سبز می کند، اکنون بنفش و در آینده لابد به سرخی نیز خواهد زد!!!
آن رژیمی توان ادامه حاکمیت خود را دارد که همراه با بالا و پایین رفتن نبض جامعه، داروی مناسب با آن تجویزکند. حاکمیت جمهوری اسلامی عجیب ذکاوتی در این حوزه از خود نشان داده و هم چنان می دهد. رژیمی است که از روز اول و حتی قبل از روز اول، شعارهای خود را با مطالباتی که مردم از رژیم پهلوی و انتظاراتی که از قیام خونین خود داشتند، منطبق کرده و عوام فریبی و دروغگویی را از نوفل لوشاتو شروع و تا به امروز ادامه داد و هم چنان ادامه خواهد داد. وقتی رئیسی طرفدار معیشت فقرا، از بین بردن تروریسم، گذاشتن دیوار در مقابل چپاول گران و هوادار خواننده های زیرزمینی می شود، تنها ذکاوت این رژیم و توان آنان رادر شناخت جامعه و مطالبات اقشار مختلف مردم نشان می دهد. و این امر یکی از دلایل مهم ابقای رژیم جمهوری اسلامی است که توانسته در هر برهه از زمان باتغییر روش بر عمر حاکمیت خود بیافزاید.

مردم نیز! مردم، زنان و مردان، از هر قشری که می خواهند باشند و به هر کاندیدایی که رأی داده اند، نمی توان در ذکاوت شان شک کرد. چه آن ها که به روحانی رأی داده اند و چه به رئیسی و چه آن هایی که اصلا در این رأی گیری شرکت نکردند. ناگفته نماند، که اصلا حرفی از میلیون ها نفری که رأی ندادند، در میان نیست. تعدادی تقریبا مساوی با رأی هایی که به رئیسی داده شد، در انتخاب میان بد و بدتر شرکت نکردند. در رابطه با کسانی که بعد از ساعت ۱۲ نتوانستند رأی خود را در صندوق ها بریزند، صحبت ها می شود، اما آن هایی که نخواستند رأی بدهند، گویی عضو این جامعه نیستند و معنایی برای عدم شرکت آنان متصور نیست. باید تأکید کرد که سرنوشت سیاسی کشور در جامعه ما برای هیچ احدی علی السویه نیست و شرکت نکردن در “نهضت رأی دهی” به هیچ وجه ناشی از بی تفاوتی نبوده است.
اما آن هایی که رأی داده اند، اکثریت آن ها نیز می دانند، چه رئیس جمهور و چه مابقی، فردای بعد از رأی دادن مجددا دزدی های خود را از سر می گیرند و دعواهای جناحی خود را برای گرفتن سهم بیشتری از قدرت،( بگو دست رسی به کیسه های پول) شروع می کنند و هم چنان از همین مردم به مثابه سپر بلای خود استفاده می کنند.

مردم نه تنها از قیام ۵۷ درس های ارزنده ای گرفتند، بلکه از هر اتفاقی که بعد از آن، چه در کشور و چه در جهان افتاده است، تجربه اندوخته و به آگاهی خود افزوده اند. به ویژه دیده اند که سیستم رأی دهی چه نقش تعیین کننده ای در انتخابات کشور های مختلف داشته است. آن ها فداکاری های بزرگی کرده اند، هزینه های هنگفتی داده اند و هم چنان می دهند، آن ها به استقبال مرگ رفته اند، جوانی خود را در زندان ها می گذرانند و آگاه تر از پیش شده اند. اکثریت مردم در اقشار مختلف، اکنون به این نتیجه رسیده اند که فعلا ، تنها با تکیه به صندوق های رأی است که می توانند قدرت خود را نشان دهند. اکثریت آن ها به فریب هایی که خورده اند، آگاهند. آن ها می دانند شعار، فقط حرف است و عملی نمی شود. آن ها دیگر می دانند، هزینه هایی که می دهند، جبران نخواهد شد و انتخاب میان بد و بدتر نیز دردی را دوا نخواهد کرد. آن ها بسیار می دانند. آن ها قدرت خود را به حاکمیت نشان می دهند.
درست است که رژیم شرکت میلیونی مردم را نشان دهنده مشروعیت خود به جهانیان می داند، اما این ظاهر امر است، در باطن خود خوب می داند که مردم با شرکت شان چه پیامی به او می دهند. رژیم از همین پیام واهمه دارد.

در فیس بوک

تیر ۱۳۹۶

من نمی‌دانم چرا اغلب کسانی که کمی بیشتر ازمعمول شناخته شده هستند بخود اجازه می‌دهند که عفت کلام نداشته باشند و به علت همان « کمی » شناخته تر بودن هر مزخرفی را در نوشته‌های
خود می‌نویسند بخصوص در فیس بوک، و از آن مصیبت بار تر اینکه گروه زیادی برایشان کف « لایک » می زنند؟
این چیزی نیست جز به شعور عمومی توهین کردنکاش قدری از بادشان خالی می‌شد و از هندوانه های زیر بغلشان کم می کردند.

افسوس که گویا این هنوز از نتایج سحر!! است

تیر ۱۳۹۶

دنیای اگر نه خیلی قشنگی ولی آرام و بدون کُشت. کشتاری داشتیم، مردانی مردستان و زنانی کاردان و فهیم زمام کشورها را در دست داشتندو هیچکدام به بند خیمه شب بازی‌ها بند نبودند،بیشتر
درختان پر ثمری بودند با شکوفه های دیدنی و دنیا چنین بل بشو و هرح و مرج نبود. آزادی نسبی بر قرار بود و فلب ها بی دلهره می طپیدند، و این همه داروغه ها و گزمه های مختلف و پراکنده در سراسر چهان نداشتیم، نه بن لادن و طالبان و داعش داشتیم و نه این همه دندان قروچه های مذهبی و پرت و پلاها و شمشیر کشی های سیاسی.
راحت به مرخصی تفریحی می رفتیم بدون ترس از بمب های نادیده و راخت تر به مجالس موزیک و رقص، ولی حالا از خانه که می رویم بیرون نمی دانیم که بهمان راختی بر‌می‌گردیم
بی ترس و دلهره ب سر سفره و یا میز غذا می نشستیم وکسی کاری نداشت که چگونه غذا
می‌خوریم و چه رنگ و چگونه لباس می پوشیم
می‌گویند این نظم نوین جهانی استاگر چه جهانی است و نوین ولی بهیچ وجه « نظم » نیست
زمانه هفتاد رنگی شده است. آسایش دارد کیما می‌شود و آرامش می‌رود در کتاب‌های لغت
افسوس که گویا این هنوز از نتایج سحر!! است

روزه یعنی این؟

تیر ۱۳۹۶

اگر هدف از روزه امساک در خوردن بیشتر غذا است تا در نهایت بشود فطریه برای کمک به نیازمتدان

پس این سفره افطاری و بسیاری سفره های مفصلتر برای چیست؟

این به بازی کرفتن و مسخره کردن اهداف روزه نیست؟

خوزه موخیکاانسانی نمونه در سیاست و مردمی بودن از احمد قندهاری

تیر ۱۳۹۶

فقیرترین رئیس جمهور جهان خوزه موخیکا

اروگوئه کشور کوچکی واقع در جنوب شرقی آمریکای جنوبی، به پایتختی مونته‌ویدئو است.

او در بیستم ماه مه سال ۱۹۳۵ در مونته ویدئو ، اورگوئه متولد شد.

او عضو سابق جنبش ملی آزادسازی توپاماروس در اروگوئه بود. نام او خوزه مو خیکا است در دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ به عنوان یک شبه نظامی در انقلاب مسلحانه برعلیه دولت راست گرای وقت شرکت کرد. او که پانزده سال از عمر خود را در زندان به سر برده‌است در سال ۱۹۸۵ مورد عفو قرار گرفت. موخیکا

موخیکا سال ها، به عنوان نماینده کنگره، سناتور و وزیر کشاورزی فعالیت کرده‌ بود و در انتخابات ریاست جمهوری سال ۲۰۰۹ به پیروزی رسید .

آقای موخیکا حاضر نشده از خانه مجللی که در اختیار رهبران کشور گذاشته می‌شود، استفاده کند، و به جای آن تصمیم گرفته در مزرعه همسرش که در کنار جاده خرابه‌ای بیرون از مونته‌ویدئو (پایتخت کشور) قرار دارد زندگی کند. لباس‌های شسته شده اش ، بیرون از خانه آویزان می شود تا خشک شود. آب مصرفی خانه از چاهی که در حیاط مزرعه است و روی آن را علف‌های هرز گرفته، تأمین می‌شود. رئیس جمهوری و همسرش در این مزرعه گلکاری هم می‌کنند.

سبک زندگی همراه با صرفه‌جویی آقای موخیکا، و اینکه او حدود ۹۰ درصد حقوق ماهیانه‌اش (معادل ۱۲ هزار دلار) را صرف امور خیریه می‌کند، باعث شده لقب دلسوز ترین و قانع ترین رئیس جمهوری جهان به او داده شود.

او می گوید :“مرا فقیرترین رئیس جمهوری می‌خوانند، ولی من احساس فقر نمی‌کنم. کسانی فقیر هستند که فقط برای ادامه زندگی گران‌قیمتشان تلاش می‌کنند، و همیشه حرص داشتن مال بیشتر را می‌زنند. برای من مسأله اصلی آزادی است. اگر اموال زیادی نداشته باشید، لازم نیست همه عمرتان برای حفظ آن مثل برده کار کنید و دلواپس باشید”

در اوروگوئه اعلام میزان دارایی‌ها برای مقامات اجباری است . کاش این قانون در کشور های دیگر هم وجود داشت. وقتی آقای موخیکا در سال ۲۰۱۰ ثروتش را اعلام کرد، مقدار آن ۱۸۰۰ دلار بود، که آنهم به یک فولکس‌واگن مربوط می‌شد.

فقیرترین رئیس جمهور جهان را می شناسید؟ وی می گوید : بهترین الگو برای یک رهبر نمونه این است که اول خود به انجام امور خیریه

خنده در ایران – محمد تقی اسماعیلی

تیر ۱۳۹۶

دانشمندی که مشغول مطالعه است تا ببینند لبخند زدن چه تاثیری روی

اطرافیان انسان می گذارد؟ می گوید ایرانیها معتقدند کسی که با اینهمه گرفتاری

بتواند بخندد نرمال نیست و یک چیزیش میشه 

کتاب‌های دکتر محمود صفریان

تیر ۱۳۹۶


همه ی کتاب های دکتر محمود صفریان
مجموعه داستان : روز های آفتابی – روزی که گلابتون رفت اشک ققنوس – سلفچگان
:
رمان ها: شام با کارولین – فصلی دیگر – کویر بی حاشیه – تابستان آن سال

رمان های در راه: مثل یوسف – غنچه

برای تهیه آن‌ها
یا به سایت آمازون مراجعه کنید
یا با ئی میل
mahmood@gozargah.com
تماس بگیرید

درخت سرو بودم , کنج بیشه تراشیدن مرا با ضرب تیشه…پری زنگنه

تیر ۱۳۹۶

 روز دوم ماهِ ژوئن خانم پری زنگنه به دعوت کافه لیت پاریس در نشتی به معرفی آخرین کتابش بنام آواز پری ها شرکت داشت .کافه لیت در پاریس توسط تنی چند از جوانان علاقمند به هنر و فرهنگ ایران اداره می شود .
این نشست توسط خانم چکامه بزرگمهر به سبک تازه ای اداره شد، بدین گونه که پس از معرفی کوتاهی از مهمان
هنرمند, برنامه را با پرسش از مهمان خود آغاز نمود, در واقع هنرمند دعوت شده به پرسش هایی پاسخ می داد که خود نگارند آن در کتابش بود.

خانم پری زنگنه مرتب با احترام از بزرگان فرهنگ و هنر ایران چه آنانی که هنوز زندگی می کنند و چه آنانی که در میان ما نیستند, اما در ذهن فرهنگی ما جای ویژه ای دارند، سخن می گفت و یاد می کرد. خانم پری زنگنه یکی از هنر مندان بنام اپرا و آواز های فولکلور ایران می باشد. از معروف ترین اجرا های این هنرمند , اجرای سنفونی نهم بتهون با ارکستر سنفونیک فلوریدا است پری زنگنه در اجرای آهنگهای محلی در غالب مدرن هم شهرت بسیاری دا رد.

…….

از میان هنرمندان و نویسندگانی که در این برنامه توسط خانم پری زنگنه نامشان به میان آمد، این قلم ضمن ادای احترام به همه آنان، یاد غزاله علی زاده را بزرگ می دارد و از بزرگانی چون ثمین و اولین باغچه بان یادی دارد.

کاری از ثمین باغچه بان با اجرای ارکستر گروه کر:

درخت سرو بودم , کنج بیشه

تراشیدن مرا با ضرب تیشه

تراشیدن مرا قلیون بسازن

که آتیش بر سرم باشه همیشه

فکر می کنم یکی از شب های آبان ماه سال ۱٣۴٨ بود , اما چه شبی؟ بیاد نمی آورم. ارکستر سنفونیک تهران به رهبری حشمت سنجری در تالار رودکی برنامه ای را همراهی میکرد که تا امروز همچنان نه تنها در یاد من, بلکه بطور حتم در یاد بسیاری از هنر دوستان آن سالها جایی خوش دارد .

آنشب داستان عشق افسانه ای زال و رودابه با الهام از شاهنامه فردوسی از ثمین باغچه بان به صحنه رفت. خواننده سولیست این اپرا اولین باغچه بان بود. نام این دو هنرمند تاثیر گذار همیشه یاد آور آنشب و این افسانه برای من است. خصوصا اینکه ثمین در محافل دوستانه , گاهی به فردوسی اشاره ای داشت و بیتی را میخواند که فردوسی رابطه میان زال و رودابه را تصویر نموده است.

دو رخساره چون لاله اندر سمن
سر جعد زلفش شکن بر شکن

همان زال با فر شاهنشهی
نشسته بر ماه بر فرهی

حمایل یکی دشنه اندر برش
ز یاقوت سرخ افسری بر سرش

همی بود بوس و کنار و نبید
مگر شیر کو گور را نشکرید

و من از او می خواستم که آنرا معنی کند چرا که فهم آن در آن دوران نو جوانی برایم آسان نبود . و خسرو بلند می خندید و اولین به او می گفت باز تو شیطانی می کنی , و خودش تعریفی از این بیت ارائه می داد , ـــ یعنی کارشان از بوسه ای و باده ای جلو تر نرفت و شیر نتوانست او را شکار کند ــ .و…

بهر روی نام این دو هنرمند ماندگار , اولین و ثمین باغچه بان برای من همیشه یاد آور زال و رودابه است.

در ضمن فراموش نکنم , بنویسم که سلمی دختر غزاله علی زاده یکی از شاگردان خانم زنگنه در این برنامه به درخواست معلم خود گوشه هایی از ترانه شب های تهران را اجرا کرد و خانم پری زنگنه نیز گوشه هایی از برخی اجراهای خود را خواند.

همه داریم دیوانه می شویم – محمود صفریان

تیر ۱۳۹۶

با راننده شش نفر بودیم، زن و مردى در جلو، من و دو آقاى دیگر در عقب. زمین یخ زده ى پوشیده از برف، سرعت را از اتومبیل ها گرفته بود. صداى   ووهه باد از درز شیشه هاى کیپ نشده تاکسى در فضاى کوچک اتاقک مى پیچید. به من احساس نشستن زیرکرسى دست داده بود. شاید چون عجله اى نداشتم. ازجلو شهرک اکباتان مى آمدم و دومین مسافر بودم. مى رفتم تا جائى قبل از نارمک. پشت سر راننده، گوشه دست چپ، تکیه داده بودم، و به حرف هاى دیگران گوش مىدادم. به میهمانى کوچکى آمده بودم. از خانه که مى زنم بیرون، دلم باز مى شود. هیجان و تحرک جوانى را که نداشته باشى، ته خانه حبس مى شوى، بخصوص صبح ها. همه مى روند کار و تو مى مانى با چهار دیوارى، و رادیو و تلویزیونى که حالت را بهم مى زند. با روشن کردن آنها، مى خواهى سکوت خانه ى خالى ازسکنه را بشکنى، تا وَهمش گلویت را نگیرد، ولى دقیقن از چاله به چاه مى شوى.

“….کم کم، همه مان داریم دیونه مىشویم
راننده شروع کرد.
قول مى دم، در آینده نزدیکى، همه یه جورائى یه تختمون کم بشه، با این وضع، اعصاب ها کارشون تمومه…”
تاثیرى نکرد، مسافرها یا توى لاک خودشون بودند، یا اینطور وانمو مىکردند. همه نگاهى را از روى صورت هم گذراندند، و سریع برگشتند.
سرما و لیزى خیابان ها هم اجازه نمىداد که راننده زود تر، از مسافرانى چنین ترسیده و رَمکرده، راحت شود. سرش را به طرف، دو مسافر جلو چرخاند و با نگاهش آنها را چلاند. و خطاب به آنها گفت:
خلاف که عرض نمى کنم؟
سئوال کرد، تا آنها را به حرف بیاورد، چون مى توانست مثلن بگوید:
مى دانم شما هم همین عقیده را دارین
خانمى که جلو نشسته بود، لبخند زد. منهم سر جایم تکانى خوردم، از توى آینه نگاهم کرد، و بى توجه به همه، ادامه داد:
در آینده نزدیکى، تیمارستان کم میاریم. ”
و این بار نگاهش را فقط به آقائى که بغل دستش نشسته بود انداخت. آقا که گویا اصلن حضور نداشت، بسیار بى تفاوت بیرون را نگاه کرد. راننده نگاهش را از او گرفت و با نا راحتى خیابان را بر انداز کرد
با این وضع، گمان نمى کنم تا شب هم به ته خط برسیم! ”
باز به مسافرى که کنارش بود، نگاهى چرخاند. مسافر توى باغ بیا نبود، مثل همه ى ما، و راننده با کمى دلخورى، همانطور که به بیرون زل زده بود به صحبت ادامه داد:
اینکه میگم، همه داریم دیوونه مى شیم، منظورم این نیست که یه روز صبح که ازخواب بیدار شدیم، همه با هم یه جوراى دیگه شدیم ….یواش یواش، همه از مخ آزاد مى شیم، تا حالا هم کلى از راهو رفته ایم
یا سرما و یخبندان، حال و حوصله اى باقى نگذاشته بود، یا راننده مایه را بد گرفته بود. نفس کسى در نمى آمد. و پیدا بود که توى ذوقش خورده است. کمى عصبى شده بود. تصمیم داشت هر جور شده، یکى را به حرف بیاورد و قُرُق را بشکند.
خانم فرمودین کجا تشریف مى برین؟
بجاى او مرد به صدا در آمد:
میدان فوزیه
شیطنت خاصى را در تکان هاى سر ر اننده مشاهده کردم.
آقا کجاى کارى؟ تو اون رژیم هم، مدتها بود که دیگه فوزیه نبود. حالا امام حسینه. ”
که یعنى حواست را جمع کن. و آقا، کمى جا خورد.
چه فرق مىکنه، میدون میدون ِِ …..اما راست میگى، امام حسین شده….ما اونجا مى ریم.”
راننده موفق شده بود بالاخره لبهاى یک نفر را بازکند.
تقصیرى ندارین آقا، اسماى همه جا را عوض کردن، آدم یادش نمى مونه، مشکلات زندگى یم حواسى براى کسى باقى نگذاشته. حالاببین ما راننده هاى تاکسى با این اسماى رنگارنگ چه مىکشیمیکى میره میدون فوزیه، یکى میره میدون شهناز، یکىهم میره میدون امام حسین. ”
و آقا، راه افتاد.
همون که گفتین، واقعن، همه داریم یه جورائى حواس پرتى مىگیریم. ”
داشت خودش را از ترس اشتباهى که کرده بود، بیرون مىکشید. آنکه کنار من نشسته بود، براى پایان دادن به سخنرانى راننده، و رهاندن مسافران از تیررس کنایاتى که مى توانست مشکل ساز باشد، آن طرف صفحه را گذاشت:
” 
واقعن چکار مشکلى دارید شما آقاى راننده، علاوه بر هدایت اتومبیل، دائم باید حرف بزنید. از هر درى
و راننده، هم گرفت و هم تلخش شد:
میفرمائید، زیاد حرف مى زنم؟ مگه میشه از صب تو این قفس نشست و دم نزد؟، اون وقت زودتر از همه کار خودم ساخته است، خودم میشم دیونه ى اولى!…”
داشت مى زد صحراى کربلا، و نظریه دیوانگى تدریجى همه مردم را دنبال مىکرد. تنها مسافر خانمى که درتاکسى بود، بى توجه به شوهرش که پس ازاشتباه  در مورد میدان امام حسین! ” سرش را پائین گرفته بود. ضمن بیشتر پائین کشیدن روسرى خود گفت:
نمى دونم چرا بعضى ازتاکسى ها، عین کلاس مدرسه است، و راننده ها مىخوان معلم مسافرا باشن، و اصلن توجه ندارن، که هرکسى هزار بد بختى داره، و دلش مى خواد که، تو لاک خودش باشه. و این همه مورد سین جیم قرارنگیره. لطفن همین بغل نگهدارید، ما ازخدمت مرخص مىشیم
خانم، هنوز به میدان فوزیه! نرسیدیم….هرچن چیزى ام نمونده
و زد کنار. خانم و آقاى جلو، پیاده شدند. ”
آخه اسم میدونم میشه امام حسینمیدون مگه مسجده
آب را گذاشت کرت آخر، و پیاده به سوى میدان راه افتادند تا راننده آمد جواب مناسبى پیدا کند، مرغ از قفس پریده بود.
کاش مى شد، آهنگى پخش کرد، هم مسافرا حال مىکردند، هم راننده خسته نمى شد
بالاخره منهم چیزى گفتم.
حالا که نیست چى؟ باورکنید، در بیشتر مواقع مسافرا خودشون  توک مى اندازن، ودر چنین مواقعى، من ترس برم مى داره که نکنه طرف میخواد، مزه دهن ام رو بفهمه.”
عجب وضعى شده، همه مون از هم مى ترسیم، بدون اینکه گناهى داشته باشیم. ”
نظر پیر ترین مسافرى بود، که به در ِسمت راست عقب، تکیه داده بود، و چانه اش را به زور جمع و جورمى کرد. و چقدر بى خودى تکانش مى داد. البته بى شک این شتر در ِخانه ى همه ى کهنسالان خواهد خوابید.
خانم جوانى که قبول کرد کرایه دو نفر را بدهد، نبش میدان سه اسمه به جاى زن و شوهرى که پیاده شده بودند سوار شد. سوار شده نشده، راننده امان نداد.
خانم اینجائى که سوار شدین اسمش چیه؟
خانم که هنوز از سرما و انتظار، رها نشده بود، با حالتى عصبى و نا مهربان نگاهى به راننده انداخت و کمى زبر گفت:
چى؟ با من بودید؟
راننده که کمى جا خورده بود، آرام گفت:
آخه مسافراى قبلى اسم دیگه اى واسى این میدون به کار مى بردن
مث اینکه کار و کاسبى بد نبوده، واسه همین سرحال بنظر میرسى. حالا دیگه همه چیزمون درسته، فقط مونده اسم میدون و به دنبال آن، همه ساکت شدند. چه سکوتى! مثل اینکه چاه فکر، دهان باز کرد و همه را فرو برد..باد هم از صدا افتاده بود. راننده داشت توى  داشبورد  دنبال چیزى مىگشت. هجوم دیگرى از ترافیک، سرعت را به نزدیکى صفر رسانده بود. راننده شیشه طرف خودش را پائین کشید، و اتاقک اتومبیل را با موجى از سرما، به صورت زمهریر در آورد.
این حرف زدن هاى طول راه است که به تاکسى سوارى هیجان مىدهد. جاهاى دیگر دنیا که هرتاکسى فقط یک مسافردارد، چاره اى جز سکوت نیست، اما دراینجا، سکوت فضا را سنگین و نفس ها را نفیر مى کند. و براى ما نیز سکوت داشت طولانى وکلافه کننده مى شد. راننده هم دیگر آن سرحالى را نداشت. وقتى مکالمه دو طرفه نباشد، نتیجه اش همین مىشود. طفلک چون هم صدائى پیدا نکرده بود، از شوق اولیه افتاده بود. کمى که راه باز شد، باز این راننده بود که سکوت را شکست، و دنباله مانیفست اش را گرفت.
مث اینکه زودتر از هر کس دیگه اى خودم دارم از ردیف خارج میشماما غصه اى ندارم، چون مى دانم که این مسافر ناخوانده در همه ى خونه ها را خواهد کوبید
خانمى که از میدان سوار شده بود، مانع شد که آوار دیگرى از سکوت، فرو ریزد.
” 
تو این خراب شده آدم هیچ کاریش راه نمى افته، دیگه از رشوه هم کارى ساخته نیست.”
داشتیم باز راه مى افتادیم.
خانم نرخش تغییر کرده. پول همیشه ازش کار ساخته س، مبلغ مهمه. ”
و سرفه اش گرفت.
بر پدر پیرى لعنت.”
راننده پاسخ هر دو را یکجا داد.
تو را به خدا شروع نکنین . راه کمى باز شده، داریم به مقصد همتون مى رسیم
میگى خفه شیم؟ هنوز سوار نشده بودم که خودت سئوال پیچم کردى، حالا میگى شروع نکنین. اگه حرف نزنیم، با اینهمه مشکل و مسئله مى ترکیم سرفه اش کمى آرام گرفته بود.
آقاى راننده اگه ممکنه منو پیاده کنید.”
و نالید:
کاش آدم پیر نمى شد و همه سال های زندگیشو تو جوونى مى گذروند. پیرى بد کوفتیه.”
و پیاده که مى شد، با خودش زمزمه کرد:
حرف که فایده اى نداره، باد هواست. یه جورائى باید گام برداشت …”
و راننده جواب خانم جوان را با تاخیر داد.
چرا خانم، دشمنت خفه شه، مى تونین هرچه که دل تون مى خواد حرف بزنید. اما تو را به خدا کمى نرم تر….”
توى تاکسى وقتى حرفى زده مى شو، نمى تواند نرم و ملایم باشد. چون اصولن بیان زبرى ها و ناملایمات است که مسافرها را به حرف مىآورد. به کارنبردن اسامىجدید خیابانها و میدان ها نیز یک نوع مقاومت و ابراز مخالفت است
منهم کلام آخررا گفتم:
این حرف زدن در تاکسى هم همیشه به خیر نمىگذرد. ”
رانند جواب داد:
بستگى دارد….البته همه مون همه چیز رو مى دونیم. واسه همینم هست که مى گویم: یه جورائى همه مون داریم دیوونه مى شویم.

 

همه داریم دیوانه می شویم

با راننده شش نفر بودیم، زن و مردى در جلو، من و دو آقاى دیگر در عقب. زمین یخ زده ى پوشیده از برف، سرعت را از اتومبیل ها گرفته بود. صداى   ووهه باد از درز شیشه هاى کیپ نشده تاکسى در فضاى کوچک اتاقک مى پیچید. به من احساس نشستن زیرکرسى دست داده بود. شاید چون عجله اى نداشتم. ازجلو شهرک اکباتان مى آمدم و دومین مسافر بودم. مى رفتم تا جائى قبل از نارمک. پشت سر راننده، گوشه دست چپ، تکیه داده بودم، و به حرف هاى دیگران گوش مىدادم. به میهمانى کوچکى آمده بودم. از خانه که مى زنم بیرون، دلم باز مى شود. هیجان و تحرک جوانى را که نداشته باشى، ته خانه حبس مى شوى، بخصوص صبح ها. همه مى روند کار و تو مى مانى با چهار دیوارى، و رادیو و تلویزیونى که حالت را بهم مى زند. با روشن کردن آنها، مى خواهى سکوت خانه ى خالى ازسکنه را بشکنى، تا وَهمش گلویت را نگیرد، ولى دقیقن از چاله به چاه مى شوى.

“….کم کم، همه مان داریم دیونه مىشویم
راننده شروع کرد.
قول مى دم، در آینده نزدیکى، همه یه جورائى یه تختمون کم بشه، با این وضع، اعصاب ها کارشون تمومه…”
تاثیرى نکرد، مسافرها یا توى لاک خودشون بودند، یا اینطور وانمو مىکردند. همه نگاهى را از روى صورت هم گذراندند، و سریع برگشتند.
سرما و لیزى خیابان ها هم اجازه نمىداد که راننده زود تر، از مسافرانى چنین ترسیده و رَمکرده، راحت شود. سرش را به طرف، دو مسافر جلو چرخاند و با نگاهش آنها را چلاند. و خطاب به آنها گفت:
خلاف که عرض نمى کنم؟
سئوال کرد، تا آنها را به حرف بیاورد، چون مى توانست مثلن بگوید:
مى دانم شما هم همین عقیده را دارین
خانمى که جلو نشسته بود، لبخند زد. منهم سر جایم تکانى خوردم، از توى آینه نگاهم کرد، و بى توجه به همه، ادامه داد:
در آینده نزدیکى، تیمارستان کم میاریم. ”
و این بار نگاهش را فقط به آقائى که بغل دستش نشسته بود انداخت. آقا که گویا اصلن حضور نداشت، بسیار بى تفاوت بیرون را نگاه کرد. راننده نگاهش را از او گرفت و با نا راحتى خیابان را بر انداز کرد
با این وضع، گمان نمى کنم تا شب هم به ته خط برسیم! ”
باز به مسافرى که کنارش بود، نگاهى چرخاند. مسافر توى باغ بیا نبود، مثل همه ى ما، و راننده با کمى دلخورى، همانطور که به بیرون زل زده بود به صحبت ادامه داد:
اینکه میگم، همه داریم دیوونه مى شیم، منظورم این نیست که یه روز صبح که ازخواب بیدار شدیم، همه با هم یه جوراى دیگه شدیم ….یواش یواش، همه از مخ آزاد مى شیم، تا حالا هم کلى از راهو رفته ایم
یا سرما و یخبندان، حال و حوصله اى باقى نگذاشته بود، یا راننده مایه را بد گرفته بود. نفس کسى در نمى آمد. و پیدا بود که توى ذوقش خورده است. کمى عصبى شده بود. تصمیم داشت هر جور شده، یکى را به حرف بیاورد و قُرُق را بشکند.
خانم فرمودین کجا تشریف مى برین؟
بجاى او مرد به صدا در آمد:
میدان فوزیه
شیطنت خاصى را در تکان هاى سر ر اننده مشاهده کردم.
آقا کجاى کارى؟ تو اون رژیم هم، مدتها بود که دیگه فوزیه نبود. حالا امام حسینه. ”
که یعنى حواست را جمع کن. و آقا، کمى جا خورد.
چه فرق مىکنه، میدون میدون ِِ …..اما راست میگى، امام حسین شده….ما اونجا مى ریم.”
راننده موفق شده بود بالاخره لبهاى یک نفر را بازکند.
تقصیرى ندارین آقا، اسماى همه جا را عوض کردن، آدم یادش نمى مونه، مشکلات زندگى یم حواسى براى کسى باقى نگذاشته. حالاببین ما راننده هاى تاکسى با این اسماى رنگارنگ چه مىکشیمیکى میره میدون فوزیه، یکى میره میدون شهناز، یکىهم میره میدون امام حسین. ”
و آقا، راه افتاد.
همون که گفتین، واقعن، همه داریم یه جورائى حواس پرتى مىگیریم. ”
داشت خودش را از ترس اشتباهى که کرده بود، بیرون مىکشید. آنکه کنار من نشسته بود، براى پایان دادن به سخنرانى راننده، و رهاندن مسافران از تیررس کنایاتى که مى توانست مشکل ساز باشد، آن طرف صفحه را گذاشت:
” 
واقعن چکار مشکلى دارید شما آقاى راننده، علاوه بر هدایت اتومبیل، دائم باید حرف بزنید. از هر درى
و راننده، هم گرفت و هم تلخش شد:
میفرمائید، زیاد حرف مى زنم؟ مگه میشه از صب تو این قفس نشست و دم نزد؟، اون وقت زودتر از همه کار خودم ساخته است، خودم میشم دیونه ى اولى!…”
داشت مى زد صحراى کربلا، و نظریه دیوانگى تدریجى همه مردم را دنبال مىکرد. تنها مسافر خانمى که درتاکسى بود، بى توجه به شوهرش که پس ازاشتباه  در مورد میدان امام حسین! ” سرش را پائین گرفته بود. ضمن بیشتر پائین کشیدن روسرى خود گفت:
نمى دونم چرا بعضى ازتاکسى ها، عین کلاس مدرسه است، و راننده ها مىخوان معلم مسافرا باشن، و اصلن توجه ندارن، که هرکسى هزار بد بختى داره، و دلش مى خواد که، تو لاک خودش باشه. و این همه مورد سین جیم قرارنگیره. لطفن همین بغل نگهدارید، ما ازخدمت مرخص مىشیم
خانم، هنوز به میدان فوزیه! نرسیدیم….هرچن چیزى ام نمونده
و زد کنار. خانم و آقاى جلو، پیاده شدند. ”
آخه اسم میدونم میشه امام حسینمیدون مگه مسجده
آب را گذاشت کرت آخر، و پیاده به سوى میدان راه افتادند تا راننده آمد جواب مناسبى پیدا کند، مرغ از قفس پریده بود.
کاش مى شد، آهنگى پخش کرد، هم مسافرا حال مىکردند، هم راننده خسته نمى شد
بالاخره منهم چیزى گفتم.
حالا که نیست چى؟ باورکنید، در بیشتر مواقع مسافرا خودشون  توک مى اندازن، ودر چنین مواقعى، من ترس برم مى داره که نکنه طرف میخواد، مزه دهن ام رو بفهمه.”
عجب وضعى شده، همه مون از هم مى ترسیم، بدون اینکه گناهى داشته باشیم. ”
نظر پیر ترین مسافرى بود، که به در ِسمت راست عقب، تکیه داده بود، و چانه اش را به زور جمع و جورمى کرد. و چقدر بى خودى تکانش مى داد. البته بى شک این شتر در ِخانه ى همه ى کهنسالان خواهد خوابید.
خانم جوانى که قبول کرد کرایه دو نفر را بدهد، نبش میدان سه اسمه به جاى زن و شوهرى که پیاده شده بودند سوار شد. سوار شده نشده، راننده امان نداد.
خانم اینجائى که سوار شدین اسمش چیه؟
خانم که هنوز از سرما و انتظار، رها نشده بود، با حالتى عصبى و نا مهربان نگاهى به راننده انداخت و کمى زبر گفت:
چى؟ با من بودید؟
راننده که کمى جا خورده بود، آرام گفت:
آخه مسافراى قبلى اسم دیگه اى واسى این میدون به کار مى بردن
مث اینکه کار و کاسبى بد نبوده، واسه همین سرحال بنظر میرسى. حالا دیگه همه چیزمون درسته، فقط مونده اسم میدون و به دنبال آن، همه ساکت شدند. چه سکوتى! مثل اینکه چاه فکر، دهان باز کرد و همه را فرو برد..باد هم از صدا افتاده بود. راننده داشت توى  داشبورد  دنبال چیزى مىگشت. هجوم دیگرى از ترافیک، سرعت را به نزدیکى صفر رسانده بود. راننده شیشه طرف خودش را پائین کشید، و اتاقک اتومبیل را با موجى از سرما، به صورت زمهریر در آورد.
این حرف زدن هاى طول راه است که به تاکسى سوارى هیجان مىدهد. جاهاى دیگر دنیا که هرتاکسى فقط یک مسافردارد، چاره اى جز سکوت نیست، اما دراینجا، سکوت فضا را سنگین و نفس ها را نفیر مى کند. و براى ما نیز سکوت داشت طولانى وکلافه کننده مى شد. راننده هم دیگر آن سرحالى را نداشت. وقتى مکالمه دو طرفه نباشد، نتیجه اش همین مىشود. طفلک چون هم صدائى پیدا نکرده بود، از شوق اولیه افتاده بود. کمى که راه باز شد، باز این راننده بود که سکوت را شکست، و دنباله مانیفست اش را گرفت.
مث اینکه زودتر از هر کس دیگه اى خودم دارم از ردیف خارج میشماما غصه اى ندارم، چون مى دانم که این مسافر ناخوانده در همه ى خونه ها را خواهد کوبید
خانمى که از میدان سوار شده بود، مانع شد که آوار دیگرى از سکوت، فرو ریزد.
” 
تو این خراب شده آدم هیچ کاریش راه نمى افته، دیگه از رشوه هم کارى ساخته نیست.”
داشتیم باز راه مى افتادیم.
خانم نرخش تغییر کرده. پول همیشه ازش کار ساخته س، مبلغ مهمه. ”
و سرفه اش گرفت.
بر پدر پیرى لعنت.”
راننده پاسخ هر دو را یکجا داد.
تو را به خدا شروع نکنین . راه کمى باز شده، داریم به مقصد همتون مى رسیم
میگى خفه شیم؟ هنوز سوار نشده بودم که خودت سئوال پیچم کردى، حالا میگى شروع نکنین. اگه حرف نزنیم، با اینهمه مشکل و مسئله مى ترکیم سرفه اش کمى آرام گرفته بود.
آقاى راننده اگه ممکنه منو پیاده کنید.”
و نالید:
کاش آدم پیر نمى شد و همه سال های زندگیشو تو جوونى مى گذروند. پیرى بد کوفتیه.”
و پیاده که مى شد، با خودش زمزمه کرد:
حرف که فایده اى نداره، باد هواست. یه جورائى باید گام برداشت …”
و راننده جواب خانم جوان را با تاخیر داد.
چرا خانم، دشمنت خفه شه، مى تونین هرچه که دل تون مى خواد حرف بزنید. اما تو را به خدا کمى نرم تر….”
توى تاکسى وقتى حرفى زده مى شو، نمى تواند نرم و ملایم باشد. چون اصولن بیان زبرى ها و ناملایمات است که مسافرها را به حرف مىآورد. به کارنبردن اسامىجدید خیابانها و میدان ها نیز یک نوع مقاومت و ابراز مخالفت است
منهم کلام آخررا گفتم:
این حرف زدن در تاکسى هم همیشه به خیر نمىگذرد. ”
رانند جواب داد:
بستگى دارد….البته همه مون همه چیز رو مى دونیم. واسه همینم هست که مى گویم: یه جورائى همه مون داریم دیوونه مى شویم.

 

 

 

باردیگر، زنی که دوست می داشـتم – کافیه جلیلیان

تیر ۱۳۹۶

 

شب از نیمه گذشته بود. آرام در یکی از جاده های مه گرفته جنوب میراندم. قطرات شرجی، گاه به گاه شیشه ماشین را خیس می کرد. خیابان های شهر، کم جمعیت، شرجی زده و خلوت بود. آهنگ ملایمی از ضبط ماشین، مرا به دنیای خاطرا ت و رویاهای دور می برد. صدای خواننده درونم را به شعله می کشاند و بیش از همه شور زخمی عمیق و قدیمی به چشم هایم می نشاند. روی ابر ها بودم. تنهایی، همراه با ترنم موسیقی را از کودکی دوست می داشتم. وقتی مادر مشغول پخت غذا بود، آهنگ های رادیو، خانه را پر می کرد. بچه بودم. هنوز اشک های مادر را که خودش می گفت از غم غریبی است در چشم های رنگیش، به خاطر دارم. غم مادر را هرگز ندانستم چه بود.

از جاده به طرف بولوار شهر پیچیدم. ماشینی در کنار پیچ و شلوغی مردم دور آن، نظر مرا جلب کرد. از آنجا که شغلم تعمیر ماشین است دلم نیامد بروم. جلوتر پارک کردم. بیرون آمده به طرف جمعیت رفتم، در آن دیر وقت شب چند مرد دور ماشین بودند. بوی الکل و عرق بدنشان، فضا را گرفته بود. زنی درون ماشین، شیشه ها را بالا کشیده، ماتم زده نشسته بود. آمدم جلو، انگشت به شیشه زدم. زن صورتش را به طرفم برگرداند. چشمان نگرانش دلم را به درد آورد. شیشه را پایین کشید و گفت: نمی دانم چرا این موقع شب، خاموش شده. به او اشاره کردم پیاده شد. در تاریکی صورتش را تشخیص ندادم. جمعیت را پراکندم. همه با دیدن من و تشرهایم رفتند. در کاپوت ماشین را باز کردم. مدتی با آن ور رقتم، با کمی دستکاری ماشین روشن شد. زیر نور چراغ های نیمه مرده خیابان و هوای شرجی زده شب، چهره اش به نظرم آشنا آمد. روبرویش ایستادم. موهای رنگیش از زیر روسری بیرون زده بود. آرایش کمی داشت. دستش را دراز کرد و گفت نجات دهنده من. متشکرم. بی اراده با آن که عادت نداشتم با زن ها دست بدهم، دستش را در دست گرفتم. عطری آشنا، هیکلی آشنا و صورتی آشنا داشت. تا خندید، از خنده اش او را شناختم. منتظر شدم ببینم مرا می شناسد؟ حرفی نزد. به طرف ماشین رفت. پنجره را پایین کشید و گفت: حالا که مزاحم شده ام می مانید تا ماشین را حرکت بدهم؟ ایستادم، دستهایم به کمر، در هوای چشم ها و خنده اش بودم. ماشین با یک حرکت دوباره خاموش، بر جا ماند. چه خوب که نرفته بودم. این بار هرچه سعی کردم کاری از پیش نبردم. زن از ماشین بیرون آمد. کیفش را به روی دوش انداخت. به طرفم برگشت. حالا درست روبرویم بود. خودش بود.

ماشین را به طرف پارکینگ بیمارستان روبروی بولوار حرکت دادم. درش را قفل کردم و گفتم برویم شما را می رسانم، فردا بچه ها را می فرستم ماشین را تعمیر کنند. ایستاد. مردد بود. غریبانه مرا نگاه می کرد. به طرفش برگشتم. گفتم نشناختی نه؟ محمد هستم همبازی و هم محله ای قدیم.

یکباره دست هایش را روی صورتش گذاشت و گفت آه خدای من. به طرفم دوید و بغلم کرد. مدام داد می زد آه خدای من. حرف ها و حرکاتش همیشه بالاتر از سطح حرف و حرکات من و امثال من بود. هیچ فرق نکرده بود. من همچنان می خندیدم. زیر کورسوی چراغ های بولوار او را محکم به خودم چسباندم و چشم هایم را بستم. این خود او بود. هنوز همانطور جسور و بی پروا. یکباره خودش را از من جدا کرد و گفت باور نمی کنم. باور نمی کنم. از حرکاتش مست شده بودم. همان بوی قدیم. چشم هایم پر از اشک شد. مثل دوران کودکی که کیف مدرسه اش را تاخانه می بردم، کیف سنگینش را از دوشش برداشتم. وقتی سبک شد دوباره دوید طرفم و بازویم را گرفت: می دانی با این کفش ها اصلا نمی توانم راه بروم. همیشه دلیل قانع کننده ای داشت. او را خوب می شناختم. هر دو به طرف ماشین من رفتیم و سوار شدیم. باور نمی کردم. از همان دوران تا کنون که حدودا چهل ساله بودم، با خاطراتش و یادش چه روز ها و شب های سختی را گذرانده بودم. این مهرانه است در ماشین من، شانه به شانه من. توی تاریکی به نیم رخش نگاه کردم. چرا هیچکس را نمی توانم جایگزین او در دل همیشه عاشقم بکنم. نمی توانستم کلامی بگویم. می خواستم لحظه به لحظه با او بودن را در سکوت بگذرانم تا بیشتر اورا داشته باشم. به طرف خیابان رفتیم. صورتش را برگرداند به طرفم و گفت: محمد چند سال پیش بود که تو را جایی دیدم. آره جاده شمال. به لب ها و چشم هایش نگاه کردم و گفتم: دقیقا پنج سال پیش، جاده چالوس، داشتی ماست می خریدی. راستی مسعود چطوره؟ بهت زده نگاه کرد و گفت چه خوب یادته. مسعود را از کجا می شناسی؟

سرم را به طرف خیابان چرخاندم. آهسته آهی کشیدم. نمی دانست تا این لحظه تمام زندگیش را می دانم، با کی زندگی می کند، کجا کار می کند، کجا خرید می کند. می دانستم بچه ندارد. ساکت بود. آهسته سرش را جلو آورد. دستم را کنجکاوانه نگاه کرد و گفت: حلقه دستت نیست. تو هنوز ازدواج نکرده ای، پسر، هنوز زن و زندگی نداری، همان قیاقه مرموز همیشگی، هی! چی پشت اون چشم های سیاهه؟

پس رنگ چشمانم را می دانست. حرفش را قطع کردم. دوباره پرسیدم با شوهرت چطوری؟ می خواست طفره برود گفت خانواده چطورند؟ باغصه گفتم از احوال پرسی های شما. ساکت شد. به در خانه اش رسیدیم. خانه ای سازمانی بابوی گل های رنگی و شمشاد های کوتاه تازه سلمانی رفته. با تعجب گفت آدرس خانه را می دانستی؟ این بار می خواستم انتقام بگیرم. گفتم این دومین خانه تو در سه سال گذشته است. خندید زد روی دستم: هنوز مثل دوران بچگی جاسوسی می کنی. از ماشین پیاده شد. یک جوری خوشحال بود. از نازل شدن یک نجات بخش در آن موقع شب، از دیدن یک دوست قدیمی یا از رفتن به خانه و دیدار شوهرش؟

موقع خداحافظی یکباره داد زدم: این موقع شب از کجا می آمدی؟ سرش را به پنجره ماشین نزدیک کرد: شب از اداره به من زنگ زدند برنامه کامپیوتریم خراب شده. مجبور شدم بروم.

دوباره در جاده بودم. این بار پس از سال ها، با بوی او در کنارم، خنده هایش و صمیمیتش. چرا هنوز دلم برایش می لرزد. چرا بعد از آن همه سال دوری از او، زنان رنگارنگ زندگی ام کمی مرا مشغول می کنند و بعد از آنها رم می کنم ؟ بارها و بارها، به در خانه اش رفته ام تا فقط از دور به تماشایش یا شاید به تماشای کودکی و نوجوانیم بنشینم. چرا هنوز پس از آن همه سال، او را هر کجا به بینم تعقیب می کنم. یادم می آید شب ازدواجش، بزرگترین دسته گل شهر را برایش فرستادم. ساعت ها پای تلفن نشستم که صدایش را بشنوم که فریاد می زد خیلی بامعرفتی دوست و همبازی قدیم من و خنده اش که ساعت ها مرا پای تلفن میخکوب کرد. در زنگ صدایش چه بود؟ چرا هیچکس خنده او را نداشت؟ به خانه رسیدم. مادر، خواب بود. آهسته از پله ها بالا و به اتاقم خزیدم. روی تخت اقتادم، دست ها زیر سر، خاطرات گذشته یک لحظه مرا تنها نمی گذاشتند.

ده ساله بودم. خانه ما، روبروی خانه آنها بود. با برادرش، مهران، همبازی و دوست بودم. آن دوران، بازی کردن دخترها با پسر ها صورت خوشی نداشت. با ا ین حال مهرانه که هشت سال داشت مدام دنبال برادرش می دوید و به جمع ما می پیوست. در گرما و شرجی کشنده بعداز ظهر های جنوب، که بزرگتر ها زیر کولر خواب بودند، برای بازی، شرط و شروطی داشتیم. اولین قرارمان در آوردن دم پایی ها بود. باید پای برهنه روی آسفالت داغ خیابان می دویدیم. هرکس از گرمای آسفالت که از حرارت خورشید تبله کرده بود، تاب نمی آورد، بازی را باخته بود. بعد از آن، دوان دوان کنار شط می رفتیم. شط، بی موج، ساکت و آرام. پاهای تاول زده امان را توی آب فرو می بردیم. همیشه نگران مهرانه بودم. چشم های سیاهش پر از اشک می شد. دست هایش را از شدت گرما بهم می زد. یادم می آید پشت سرش می رفتم تا برای او سایه بان باشم. شلوارک کوتاهی پایش بود. موهایش را که از دو طرف بافته شده بود با تکان سر به باد گرم می سپرد. از گرما گریه می کرد. دستش را می گرفتم، به طرف آب می بردم و به روی پاهایش آب می ریختم. مهران اصلا نگران مهرانه نبود. هیچوقت دل سوختن او را برای خواهرش ندیدم. لجم می گرفت و بیشتر به مهرانه می رسیدم. بازی بعدی ما گرفتن ماهی های کوچک توی آب بود که با شیطنت، خود را روی آب می رساندند و بازی می کردند. شاید هنوز برای رفتن به ته شط، کوچک بودند. آنقدر عرق می ریختم و تلاش می کردم تا یکی را می گرفتم. دست پر از آب، به طر ف مهرانه می رفتم. دست های کوچکش را زیر دستم می گرفت و می خندید. تمام کوشش من جایزه داشت. جایزه من خنده او بود. بهر کاری دست می زدم تا فقط او بخندد. از همان ده سالگی، پنجره ا تاقش را نگاه می کردم. تا چراغ روشن بود می دانستم آنجاست. وقتی خاموش می شد، دلم می گرفت. این برنامه هر شبه من بود. کتاب به دست، در پنجره بزرگ خانه امان می نشستم. گاهی دم پنجره می آمد و مرا می دید و همان خنده همیشگیش را که من دیوانه آن بودم تحویلم می داد. دست تکان می داد و می رفت. چه در دل او می گذشت؟ چرا هیچ حرکتی یا حرفی از او نمی دیدم یا نمی شنیدم؟ از پسر های دیگر هم بازی، قصه دوست داشتن هایشان را، زیاد شنیده بودم. نامه پراکنی و دیدار های پنهانی. نه من اهل نامه نگاری و این کار ها بودم و نه او. مهرانه همیشه خشن و مردانه برخورد می کرد. هیچ دختر دبیرستانی را سراغ نداشتم که بعد از ظهر ها، پای برهنه تا کنار شط بدود. گاهی فکر می کردم این راه داغ و سخت را بخاطر من می آید. افکارش را نمی توانستم در حرکاتش ببینم. می دانستم هربار به زمین می خورد، دست مرا می گیرد و در پناه من قرار می گیرد. گاهی آنقدر پشت سر و نزدیک به او می دویدم که پایش گیر کند. در این جور مواقع، از پشت او را محکم می گرفتم. هیچ اعتراضی نمی کرد. بر می گشت و دو دستی تنم را می چسبید و می خندید.

گریز بعد از ظهر ها از خانه با پای برهنه زیر ظل آفتاب، رازی بود بین ما که تا سال های دبیرستان ادامه داشت. این اواخر، همراهی مهرانه کمی سخت بود. چندین بار او را دیده بودند و از پدرش سیلی خورده بود. هر با ر فکر می کردم دیگر نمی آید. اما همچنان جسور و بی پروا، بعد از ظهر ها، با دو گیسوی بافته و شلوار تنگ کوتاهش دنبال ما می دوید. این بار من پا به پای او می رفتم. گاهی که بروی زمین می لغزید او را بغل می کردم. هر بار که آسفالت دا غ خیابان پای او را می سوزاند از درد فریاد می کشید و روی چمن کنار خیابان می افتاد. مهران به دویدنش به طرف شط ادامه می داد و این من بودم که درد او را تا ته قلبم حس می کردم. داغ می شدم و بافلاکس آب یخ، پا هایش را خیس می کردم.

یکبار در حین دویدن ها و پا سوختن ها، ثاق باز، روی چمن غلطید. خم شدم تا آب خنک روی پا یش بریزم. یکباره چشمش به چشمم افتاد. درازکش و بی خیال دست هایش را زیر سرش گذاشته بود و به من خیره شده بود. مبادا راز دلم را از چشمانم بخواند. یکباره گفت محمد چرا هرروز ما اینجا می آییم؟ در حالیکه پا هایش را ماساژ می دادم و در دل با آن ها راز و نیاز می کردم، سرم را به طرفش بر گرداندم. گفتم چیه؟ دوست نداری بیایی و باغرور عجیبی گفتم خوب. نیا. کسی تو را مجبور نکرده. من که می آیم. من بعد از ظهر داغ و آسفالت و شط را دوست دارم. نیمه خیز شد.نیمی ازتنش درست روبروی تن من بود. دستش را جلو برد و روی موهایم کشید. لرزیدم. می خواست چکار کند ؟ آهسته گفت یک ملخ. یک ملخ روی سرته. پاشد او جلو و من دنبالش، دوان دوان به شط رسیدیم. آن روز حسی غریب از سرم شروع شده بود و به پا هایم می رسید. او شروع به دویدن در ساحل کرد. مهران هم تا اواسط شط رفته بود. مهران از آن دور داد زد: دیوانه ها. تنبل ها کجا بودید؟ رمق ایستادن نداشتم. روی ساحل ولو شدم. نمی توانستم بنشینم. درازکش، از زیر بازویم، به هیکل لا غر مهرانه و گیس های دو تایش نگاه می کردم. اگر من نباشم. مبادا صدمه ای ببیند؟ صدای برخورد پای مهرانه با آب، آرامش بخش ترین ترانه بود.

او را می خواستم ولی نمی دانستم چطور؟ برای من فقط داشتن او در کنارم و دیدنش، بس بود. از دور به من خیره شد. داد زد: تنبل. رمقی نداشتم. با چشمان تشنه، همچنان ساکت روی ساحل لمیده بودم و او را نگاه می کردم. آن قدر به او خیره شدم تا کنارم آمد. برای اولین بار، نگران من شده بود. زانو به شن ها زد: محمد حالت خوبه؟ مغرور بودم و نمی خواستم از روزنه های ریز چشمانم راز دلم را بخواند. گفتم خسته ام. اخم کرد: خوب من هم خسته ام بیا بر گردیم. بعد گفت می دانی اگه توی شط نیایی من.. حرفش را ناتمام گذا شت.

شاید ده تابستان، هر روز بعد از ظهر، در این بازی ها، با هم بودیم. از زمستان ها متنفر بودم. شروع تابستان و داغ شدن هوای جنوب، بهترین بهاران را برای من به ارمغان داشت. پس از اتمام دبیرستان، به سراغ مغازه مکانیکی پدر رفتم. محل بزرگی پر از مشتری و در آمد خوب. از مادر شنیدم مهرانه سخت برای کنکور می خواند. تمام زمستان را، گاه گداری از پشت پنجره او را می دیدم. بارها به بهانه دیدن مهران دم در خانه اشان می رفتم و پشت پنجره اش می ایستادم. مهران می آمد ولی از او خبری نبود.

در دکان مکانیکی پدر، با کار، غم ندیدن مهرانه را جبران می کردم. گاهی دورادور او را، از در خانه که بیرون می آمد می دیدم. خنده کنان سلام می کرد و دست تکان می داد. بهت زده می ایستادم و اندام رشد کرده و کشیده اش را، تا انتهای کوچه، با نگاه بدرقه می کردم. خبر قبول شدنش در دانشگاه دلم را سخت فشرد. حالا دیگر او کجا و پسر مکانیکی مثل من کجا؟

شنیدم پدرش برایش ماشین خریده است. آن را دم در خانه اشان دیدم. آرزو کردم دچار مشکلی شودکه مجبور شود به من مراجعه کند. همینطور هم شد. یک بعد از ظهر گرم، نیمه خواب بودم که در خانه ما را زدند. نمی دانم چرا فکرکردم خود اوست. با عجله دم در رفتم. سلام کرد. دستش را جلو آورد و بامن دست داد. از هیچ دختری این حرکت را ندیده بودم به ماشین اشاره کرد. روشن نمی شد. کمی با آن ور رفتم، راه افتاد. یکباره گفتم شیرینی ماشین چه شد؟ آمد نزدیکم. دست دور کمرم انداخت و گفت با بستنی چطوری؟ گفتم حالا؟ گفت پس کی؟ من که تورا هیچ نمی بینم. دلم لرزید. تنم داغ شد. چقدر از نزدیک شدنش به خودم آتش می گرفتم. طوری رفتار می کرد که او به من تعلق دارد و من به او. نمی دانستم این حرکاتش را به چه حسابی بگذارم. به حساب روشنفکریش یا عشق؟دم پایی پایم بود. گفتم با این قیا فه؟ گفت عالیه. پرید توی ماشین. کنارش نشستم و به رانندگیش خیره شدم. انگشتان قشنگش دنده را عوض می کرد. عینک آفتابی سیاهی روی چشمش بود و سکوتش. همه اینها، دنیای او را از من با آن دمپایی پایم جد ا می کرد. سرپیج، دنده را نتوانست عوض کند. دستم را روی دستش گذاشتم و دنده را حرکت دادم. خنده ای کرد و گفت: چه خشن. سرخ شدم به شوخی گفتم همه کس که راننده نمی شود. به طرفم بر گشت و به پهنای صورتش خندید. کفت هنوز هم به کمک تو احتیاج دارم. بعد گفت محمد تا کی می توانم روی کمکت حساب کنم؟، این مهران ببو هیچوقت به دردم نخورده. فکر کردم سوالش را چگونه جواب بدهم. غرور وتعصبم نسبت به او، مانع هر گونه سخن دیگرگونه ای می شد. نمی توانستم خارج از چهار چوب دوستی دوازده ساله امان چیزی به او بگویم یا درددلی ابراز کنم. دوباره پرسید نگفتی تاکی؟ می خواستم بگویم تا هر وقت تو بخواهی. دیدم کم است. به نیم رخش خیره شدم و به لب هایش. آهسته گفتم تا آخر دنیا. خنده بلندی کرد و گفت: پس شد دوتا بستنی. فکر کردم حق من از او و سال های دوستی طولانی و دلشوره هایم برای او دو تا بستنی است. فقط همین.

دست کم، ماهی یکبار، ماشین را پیش من می آورد. همه کارگر ها و حتی خود پدر، می دانستند چه تعصبی به ماشین او دارم. یکراست به انتهای مغازه می آمد. برایش آب میوه سفارش می دادم. روی صندلی های روغنی و سیاه می نشست و خم به ابرو نمی آورد. برای ابراز محبت به من از کسی واهمه نداشت. دستش را در بازوی رنگ و روغنی من می کرد. تنش را به تنم می چسباند و می گفت خوب حالا آقا شده ای. دیگر لب شط نمی روی. شوخی و متلک بود که بارم می کرد. کارگرها با حسرت به ما نگاه می کردند و پدر با چشمانش می خندید. با آن که یک سرو گردن از نظر درسی و کلا س زندگی با من فرق داشت، هیچگاه در رفتارش با خودم، این تقاوت ها را نمی دیدم. آنقدر صمیمی و مهربان بود که بخودم حق می دادم هر شب با یاد او بخوابم و هر صبح با به زبان آوردن نامش از خواب بر خیزم.

گرفتاری و کار طا قت فرسا، فرصتی برای دیدار گه گاهش نمی گذاشت. می دانستم هر جا گرفتاری برایش پیش بیاید به اولین نفری که اعتماد می کند و پناه می آورد من هستم. یک روز جمعه از خستگی کار تمام هفته، بیهوش در خانه دراز کشیده بودم. ساعت یک بعد از ظهر بود. مادر بالای سرم آمد، گفت تلفن باتو کار دارد، مهرانه است، به دادش برس. از جا پریدم. گوشی را که گرفتم گریه می کرد. بند دلم پاره شد. داد زدم گریه نکن دلم می لرزد بگو چه شده ؟ گفت محمد جان جاده کمر بندی. تصادف. اولین بار بود که مرا محمد جان خطاب می کرد. با سرعت محسن، کارگر مغازه را برداشتم و رفتم. اواسط راه، شلوغی و تصادفی مرا به خود جلب کرد. مهرانه بود با دوست هایش. از ماشین بیرون پریدم. تا مرا دید بی توجه به عابرین، دستانش را دور کمرم حلقه کرد. بی اراده سخت او را بغل کردم. دست زیر چانه اش گذاشتم. صورتش سرخ و خونی بود. یکباره می خواستم او را ببوسم. از فکر خودم و فراموش کردن محیط و اطرافیانم، بدم آمد. همیشه جسارتش را عاشقانه می ستودم و دوست داشتم. اینکه هرگز از من خجالت نمی کشید. اینکه هرگز مرا از خودش جدا نمی دانست و هرگز محبتش را از دیگران پنهان نمی کرد. آنچه که دوست داشت انجام می داد. این را در چهره اش و نگاهش می دیدم که با دست در بازو کردن من چقدر شاد می شود و احساس آرامش می کند. خودش می دانست که چه بلوا و هراسی به بند بند تنم می افکند؟

او و دوستانش را به ماشین محسن انتقال دادم. محسن را به طرف صحنه تصادف فرستادم و خودم به طرف شهر بر گشتم. در راه، داستان تصادف را برا یم تعریف کرد. این اولین تصادف بدش بود. از ناحیه سر و صورت زخمی شده بود. دوستانش هم حال خوشی نداشتند و در صندلی پشت بهت زده نشسته بودند. مهرانه می لرزید و گریه می کرد. تمام راه دستم را گرفته بود و فشار می داد. می گفت محمد. خودت گفتی تا آخر دنیا. حال خودم را نمی دانستم. عاشقش بودم و توان گریه او را نداشتم. بایک دست رانندگی می کردم و با دست دیگر صورتش را پاک می کردم و او را به خودم می فشردم. احساس می کردم با این کارم آرام می شود.

روز ها و شب ها یا به اتاقش چشم داشتم یا به کوچه ای که ممکن بود گاهی از آن رد شود. محسن قضیه مرا می د انست. سر کار، خوشحالیم این بود که او مدام با من شوخی کند. جرات نداشت نامش را به زبان بیاورد می گفت امروز خیلی دمغی. دوستت را ندیدی؟ می خوای برم ماشینش را پنچر کنم؟ و قاه قاه می خندید. زمانی که مهرانه به در مغازه می آمد، همه سرشان را زیر می انداختند. این محسن بود که داد می زد: اوس ممد. مشتری شما منتظره.

چهار سال گذشت. چهار سالی که می دانستم هر لحظه اش، مهرانه را از من و دنیای من دور می کند. هروقت ماشین را برای تعمیر می آورد، پر از کتاب های قطور به زبان فارسی و انگلیسی بود که من هیچ ورقش را نمی توانستم بخوانم. با آن که شبانه روز در تب عشق و دیدارش می سوختم، هیچگاه بخودم اجازه نمی دادم ذره ای به فکر زندگی مشترک با او باشم. برای من بلندای یک عشق و آسمانی دور از دسترس بود. عشقی که از کودکی در جانم ریشه گرفته بود. از هیچ دختری خوشم نمی آمد. هیچکدام از دختران فامیل نظرم را جلب نمی کردند. پدر عاقل بود و آگاه. درد مرا می دانست و برخلاف مادر، برای ازدواج، به پای من نمی پیچید. اواخر سال چهارم دانشگاه مهرانه بود. یک روز خواب آلود از خانه بیرون زدم. دیر به سر کار رسیدم. چشمم هنوز به تابش و گرمای تند خورشید عادت نکرده بود. دم در، ماشین مهرانه را دیدم. یکباره از خواب پریدم. دویدم توی مغازه. مهرانه را ندیدم. محسن جلو آمد. اخم کرده بود. با اشاره دست جایی را به من نشان داد. انتهای مغازه، جایی که همیشه مهرانه می نشست، جوانی نشسته بود. تا مرا دید با احترام گفت محمد آقا، من همکلاس مهرانه هستم. وقت نداشت، از من خواست ماشین را پیش شما بیاورم. دست و دلم لرزید. باروی خوش کار ماشین را انجام دادم. پسر جوان مدام دنبال من بود گفت مهرانه خیلی از شما تعریف می کند. آن شب که به خانه رفتم تب کردم. مادر نگران حالم بود. این پا و آن پا می کرد. نمی دانم در هذیان چه گفته بودم که چادر به سرش کرد و بیرون رفت. پس از چند دقیقه، مهرانه را بالا ی سرم دیدم. دستم را بدون تر س از مادر و اطرافیان، در دست گرفته بود و مدام دیگران را وا می داشت که پاشویه ام کنند. از گرمای دستش بیشتر گرمم می شد. دستم را با خشم از دستش بیرون کشیدم. چرا سهم من پس از این همه سال حمایت از او و سوختن برای او و فکر کردن به او فقط یک دل رحمی بچه گانه باشد؟ نگاهش کردم. اخم کرده بود. آهسته گفت چرا ؟ از این کلمه به صد ها کلام دیگر راه بردم. مطمین شدم عشق مرا می داند. از چرا گفتنش فهمیدم. شاید این عشق یک طرفه بوده است. نه، مهرانه به از ما بهتران تعلق دارد. به تحصیل کرده های فکلی، به دانشگاه دیده ها. مال من مکا نیک یک لا قبا نیست. کم کم واقع بین تر شدم. سعی می کردم بی رحمانه با دل خودم بجنگم، هر روز و هرشب به یادش نباشم، هر آهنگ عاشقانه ای که می شنوم، هر منظره زیبایی که می بینم، هر مهتاب و هر روز با صفایی را نباید با یاد او قسمت کنم. مگر او به یاد من هست؟ بعد، از خودم گله می کردم تو عاشق او هستی. این تویی که با یاد و سخنان و لبخندش خوشی. پس این خوشی عذاب دهنده را همیشه ته دلت، برای خودت نگهدار.

آن روز، از مادر شنیدم دو هفته دیگر ازدواج مهرانه است. چشمم سیاهی رفت. سرم را غمگینانه به زانو گذاشتم و پس از سال ها گریستم. صدای مادر را شنیدم که می گفت مهرانه پیغام داده محمد به کمکش بیاید. غروب پس از پایان کار با بی حوصلگی به خانه اشان رفتم. در زدم پدر مهرانه در را باز کرد. احوال پرسی و کلی تشکر از آمدنم. وارد هال خانه شدم. از یکی از اتاق ها مهرانه بیرون آمد. صورتش کلی عوض شده بود. آن مهرانه همیشگی من نبود با این حال برای من زیباترین عروسی بود که تا آن زمان دیده بودم. حال خودم را ندانستم. چشم هایم پر از اشک شد. یاد شعری افتادم که از جایی شنیده بودم: من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود. مثل همیشه، مستقیم به چشم هایم خیره شد. در حضور پدر و مادر و دیگرانی که من نمی دیدم، به طرفم دوید. دست هایش را دور کمرم ا نداخت. او هم گریه می کرد. صدای گریه پدرش هم بلند شد. مادرش با صدای بلند گفت محمد همبازی مهران و مهرانه است. مثل برادرش است. می دانستم این گرما و شوری که درآغوشم، در این لحظه حس می کنم، شور خواهر و برادری نبود. بوی یک جور جدایی می داد. هوای یک جور فراموش شدن بود. او را برای آخرین بار شاید در آغوش داشتم. چرا با این کارهایش مرا دیوانه می کند؟ چرا عطر تنش را به تنم می دهد تا شب ها و شب ها ببویم و بیهوش شوم؟ این آخرین بار است که او را فقط برای خودم دارم. پس بگذار داشتنش طولانی شود. بگذار برای بقول خودم، تا آخر دنیا، هوایش را در سینه حبس کنم. از فردا و فردا های دیگر، او مال کس دیگری است. چه کسی لیاقت این گوهر درخشان مرا دارد ؟ چه کسی شن ها را از پایش پاک می کند؟ چه کسی از شط برایش ماهی می گیرد؟ چه کسی در غم ها و گرفتاری هایش خالصانه و بی دریغ به یاری اش می شتابد؟

من کشته جسارت های زیبای او بودم. من دیوانه و مست حالت ها و بغل کردن های خالصانه اش بودم. همیشه مثل یک بچه که به دامان مادر پناه می برد، به آغوشم می پرید. در کدام زن این حس خالص و صمیمی و بی پروا را بیابم؟ پس از آن لحظه، دیگر نفهمیدم چه شد. کی بودم و کجا بودم؟ می دانم که تمام مدت دو هفته به مهرانه و خانواده اش، از هیچ کمکی دریغ نکردم.

یک شب با صدای کل زدن و شادی همسایه ها، مهرانه من رفت. دم در خانه امان از دور به او نگاه می کردم. دیگر چراغ اطاقش روشن نبود. می دانستم که جسور است. حتی حالا که بازو به بازوی داماد دارد، همبازی و یار دیرین خود را فراموش نمی کند. وقتی از در خانه اشان دور شد به جای آن که سوار ماشین شود که داماد در را برای او گرفته بود، یک لحظه، در برابر بهت حاضران، برگشت. در لباس سفید عروسی کنارم آمد. دست هایش را دور تنم حلقه کرد سرش را دم گوشم گذاشت و گفت: یا دت نرود گفتی تا آخر دنیا. سوار ماشین شد و از کنارم دور شد. سرخ شده بودم. می دانستم سهم من همین بود. تا آخر دنیا مریدش بودن. تا آخر دنیا عاشقش بودن.

حالا، پس از سال ها، با از نزدیک دیدن دوباره مهرانه، یاد و خاطره اش دست از سرم بر نمی داشت. از خانه زدم بیرون. سوار ماشینم شدم. با سرعت در تاریکی شب و هوای شرجی زده خیابان ها می راندم. متوجه پلیسی شدم که از دور به من علامت می داد. ایستادم. پلیس پیاده شد. به من نزدیک شد. با خنده گفت آقا خیلی سرعت داشتی. عاشقی؟ با چشمان خیس به او نگاه کردم. با صدایی که از ته بغض ها و ناله های چندین ساله ام در می آمد گفتم: بله سی ساله که عاشقم. اشکم روی گونه غلطید. پلیس با بهت نگاهم کرد. سرش را زیر انداخت و گفت بفرمایید، و رفت. او هم درد عشق مرا شا ید می دانست. عشقی که از کودکی در دل ریشه دوانده بود و به قول مهرانه، تا آخر دنیا باید بامن باشد.

پا ورقی، برگ هائی از یک زندگی ، قسمت چهار– تنظیم از محمود صفریان

تیر ۱۳۹۶

بسته ای دریافت کرده ایم که اگر عمری بود آن را روزی بصورت کتاب منتشر خواهیم کرد
داستانی است واقعی که پُر است از فراز و نشیب های بسیار خواندنی .
بسته که می گویم منظور ئی میل هائی است که گه گاه در این رابطه دریافت می کنیم
خواندنی، توجه کردنی، آموختنی، پر کشش و شیرین است
قسمت چهارم
=======================================================

فصلی نو
نمی دانم در شخصیت امیر چه دیدم که در همین مدت کوتاه فریفته رفتار و منش مردانه اش شدم. هم مهربان بود و هم تمامی خصلت های یک مرد استوار را در خود داشت. به جزییات توجه می کرد و خودخواهی از خودش نشان نمی داد. می دانست با زن چگونه با احترام رفتار کند. برایم دیدن این همه خوبی در مردی شرقی که بسیار در باره شان منفی شنیده بودم شگفت انگیز بود.

صادقانه بگویم از روز دوم بصورت جدی در باره اش فکر می کردم ولی منتظر بودم که او حرکت اول را نشان بدهد که در مورد احساسش اشتباه نکرده باشم. حتی در این مورد هم با نرمش محترمانه ای رفتار می کرد که مرا به شک می انداخت. ولی گرمی و اشتیاق نگاهش برایم چیز دیگری می گفت. نشان میداد که در کنار من خودش را بسیار شاد احساس می کند. من هم از بازی های لوس دخترانه بشدت متنفر بودم. این بود که آن شب تصمیمم را گرفتم و وقتی مصمم تر شدم که رویم را پوشاند تا بدنم علی رغم میل خودم عریان نماند.

آنشب بارها و بارها عشق ورزیدیم و هرباربا تمام وجودش مرا در آغوش گرفته بود و با رفتاری بسیار ماهرانه شهد عشقش را بکامم می ریخت. تجربه ای که با تمام آنچه در این باره خوانده بودم و تصور می کردم از زمین تا آسمان تفاوت داشت. نمی توانم لذتی که از هم آغوشی او وجودم را فرا  گرفته بود توصیف کنم. گویی پیکر ما در هم آمیخته بود و یکی شده بودیم. صدای نفس های مردانه او نفیر توفان را که هنوز در پشت پنجره شنیده می شد، به چالش می کشید. آرامشی عجیب سراسر وجودم را پر کرده بود. بوسه هایش تارو پود وجودم را به تاراج می برد. مثل دو شاخه پیچنده، بهم تنیده بودیم و گذشت زمان را حس نمی کردیم. بخاطر ندارم چه ساعتی از نیمه شب بخواب رفتیم.

یکشنبه بر خلاف عادت همیشگی ساعت ۱۱ صبح بیدار شدم و امیر را کنارم ندیدم. حمام گرفتم وهنوز در حال خشک کردن خودم بودم که با یک سینی غذا وارد شد. برایم نان تست کرده و دوعدد نیمروی خوش رنگ همراه با مقداری میوه تازه و یک فنجان قهوه در داخل سینی چیده بود. توضیح داد که بعد از ساعت ۱۱ دیگر صبحانه را سرو نمی کردند و من نخواستم عشق من گرسنه بماند. از اینکه مرا “عشق من” خطاب کرد احساس خوبی کردم. باید اعتراف کنم که صبحانه در رختخواب هم خیلی بمن مزه داد. در حالیکه اورا در آغوش گرفته بودم ازکار شیرینی که کرده بود تشکر کردم و گفتم امیدوارم هر یکشنبه این صبحانه را برای من سرو کنی. لبخندی زد و گفت بروی چشم.
صبحانه لذیذی را که امیر برایم آورده بود خوردم و سینی را روی میز کنار تلویزیون  قرار دادم. شهریار روی مبل کوچکی نشسته بود و یک روزنامه محلی را نگاه می کرد. با مهربانی به او نگاه کردم و گفتم بیا کنارم روی تخت دراز بکش تا پول صبحانه خوشمزه ای رو که برایم ترتیب دادی بپردازم.
با خنده گفت عشق من پولش قبلا پرداخت شده بود ولی اگر می خواهی انعام اضافه بدهی رد نمی کنم و با صدای گرم و مردانه اش بلند خندید.

–        تینا احساس میکنم بدون تو زندگی برایم بی معنی خواهد بود. شاید برایت عجیب باشدولی من با تمام وجودم عاشق تو شده ام. تصور اینکه بدون تو روزگار بگذرانم برایم تقریبا غیر ممکن است.

–       امیرعزیز دل من باور کن من هم در این مدت کوتاه شدیدا بتو دلبسته ام و امیدوارم این دوستی ما سر انجام خوبی داشته باشد.

بعد از این مکالمه کوتاه آمد و کنار تخت نشست و بازوان مردانه اش را دور بدنم حلقه کرد و با شوری وصف ناپذیر مرا غرق بوسه کرد. حوله حمام را کناری زدم که تمامیت مرا در زیر نور خورشید که از پنجره تمام اتاق را روشن می کرد ببیند. صدای ضربان قلبش را می شنیدم . قلبی که برای من این چنین می تپید و بمن آرامش می بخشید. تمامی وجودم را د راختیارش گذاشتم تا از شهد عشقم سیراب شود. موهای یک دست و سیاه ابروانی بهمان سیاهی بینی عقابی چشمانی نافذ از او مردی جذاب و مصمم ترسیم می کرد. شهریار قدی بلند داشت و بازوان نیرومندش نشان ازسلامتی تغذیه و نژادی خوب را می داد. با آنکه گفته بود در این زمینه تجربه ای ندارد ولی بخاطر تربیتی اصیل رفتارش بسیاربا احترام و با ملاحظه بود.

در کنارم و درحالیکه دست هایش بدور کمرم حلفه زده بود بخواب شیرینی فرو رفت و دیری نگذشت که چشم های من هم سنگین شد.

فکر میکنم در همان حال و بی حرکت ساعتی را در آغوش هم  آرام گرفتیم و وقتی بیدار شدیم ساعت نزدیک یک بعد از ظهر بود. در حالیکه صورتم را می بوسید اجازه خواست که برای رفتن آماده شویم.

بدین ترتیب در روزهای شنبه و یکشنبه اوگست ١٩٨۶سرنوشت من و امیر بهم پیوند خورد. ساعتی بعد

همراه تینا راه بازگشت به واشنگتن را در پیش گرفتیم. مقداری هم درطی مسیر از میوهای محلی خریدیم. مسیر برگشت  با سکوت نسبی و تنها با رد و بدل کردن نگاه های عاشقانه من و تینا سپری شد. هوا تقریبا رو به تاریکی می رفت که به خانه تینا رسیدیم. تمام میوه هایی که خریداری کرده بودم داخل یخچال خانه اش جا سازی کردیم. پرسید برای خودت چرا بر نمی داری. گفتم هر وقت میوه محلی خواستم میام سر یخچال تو. خندید و مخالفتی نکرد. او را در آغوش گرفتم و پس از بوسه ای گرم با آنکه جدا شدن از او برایم بسیار سخت بود خدا حافظی کردم و برای برگرداندن اتومیبل کرایه ای عازم آژانس شدم.

پس از استرداد اتومبیل به خانه برگشتم و خودم را برای دانشگاه روز بعد آماده کردم.

نمی دانم در شخصیت امیر چه دیدم که در همین مدت کوتاه فریفته رفتار و منش مردانه اش شدم. هم مهربان بود و هم تمامی خصلت های یک مرد استوار را در خود داشت. به جزییات توجه می کرد و خودخواهی از خودش نشان نمی داد. می دانست با زن چگونه با احترام رفتار کند. برایم دیدن این همه خوبی در مردی شرقی که بسیار در باره شان منفی شنیده بودم شگفت انگیز بود.

صادقانه بگویم از روز دوم بصورت جدی در باره اش فکر می کردم ولی منتظر بودم که او حرکت اول را نشان بدهد که در مورد احساسش اشتباه نکرده باشم. حتی در این مورد هم با نرمش محترمانه ای رفتار می کرد که مرا به شک می انداخت. ولی گرمی و اشتیاق نگاهش برایم چیز دیگری می گفت. نشان میداد که در کنار من خودش را بسیار شاد احساس می کند. من هم از بازی های لوس دخترانه بشدت متنفر بودم. این بود که آن شب تصمیمم را گرفتم و وقتی مصمم تر شدم که رویم را پوشاند تا بدنم علی رغم میل خودم عریان نماند.

آنشب بارها و بارها عشق ورزیدیم و هرباربا تمام وجودش مرا در آغوش گرفته بود و با رفتاری بسیار ماهرانه شهد عشقش را بکامم می ریخت. تجربه ای که با تمام آنچه در این باره خوانده بودم و تصور می کردم از زمین تا آسمان تفاوت داشت. نمی توانم لذتی که از هم آغوشی او وجودم را فرا  گرفته بود توصیف کنم. گویی پیکر ما در هم آمیخته بود و یکی شده بودیم. صدای نفس های مردانه او نفیر توفان را که هنوز در پشت پنجره شنیده می شد، به چالش می کشید. آرامشی عجیب سراسر وجودم را پر کرده بود. بوسه هایش تارو پود وجودم را به تاراج می برد. مثل دو شاخه پیچنده، بهم تنیده بودیم و گذشت زمان را حس نمی کردیم. بخاطر ندارم چه ساعتی از نیمه شب بخواب رفتیم.

یکشنبه بر خلاف عادت همیشگی ساعت ۱۱ صبح بیدار شدم و امیر را کنارم ندیدم. حمام گرفتم وهنوز در حال خشک کردن خودم بودم که با یک سینی غذا وارد شد. برایم نان تست کرده و دوعدد نیمروی خوش رنگ همراه با مقداری میوه تازه و یک فنجان قهوه در داخل سینی چیده بود. توضیح داد که بعد از ساعت ۱۱ دیگر صبحانه را سرو نمی کردند و من نخواستم عشق من گرسنه بماند. از اینکه مرا “عشق من” خطاب کرد احساس خوبی کردم. باید اعتراف کنم که صبحانه در رختخواب هم خیلی بمن مزه داد. در حالیکه اورا در آغوش گرفته بودم ازکار شیرینی که کرده بود تشکر کردم و گفتم امیدوارم هر یکشنبه این صبحانه را برای من سرو کنی. لبخندی زد و گفت بروی چشم.
صبحانه لذیذی را که امیر برایم آورده بود خوردم و سینی را روی میز کنار تلویزیون  قرار دادم. شهریار روی مبل کوچکی نشسته بود و یک روزنامه محلی را نگاه می کرد. با مهربانی به او نگاه کردم و گفتم بیا کنارم روی تخت دراز بکش تا پول صبحانه خوشمزه ای رو که برایم ترتیب دادی بپردازم.
با خنده گفت عشق من پولش قبلا پرداخت شده بود ولی اگر می خواهی انعام اضافه بدهی رد نمی کنم و با صدای گرم و مردانه اش بلند خندید.

–        تینا احساس میکنم بدون تو زندگی برایم بی معنی خواهد بود. شاید برایت عجیب باشدولی من با تمام وجودم عاشق تو شده ام. تصور اینکه بدون تو روزگار بگذرانم برایم تقریبا غیر ممکن است.

–       امیرعزیز دل من باور کن من هم در این مدت کوتاه شدیدا بتو دلبسته ام و امیدوارم این دوستی ما سر انجام خوبی داشته باشد.

بعد از این مکالمه کوتاه آمد و کنار تخت نشست و بازوان مردانه اش را دور بدنم حلقه کرد و با شوری وصف ناپذیر مرا غرق بوسه کرد. حوله حمام را کناری زدم که تمامیت مرا در زیر نور خورشید که از پنجره تمام اتاق را روشن می کرد ببیند. صدای ضربان قلبش را می شنیدم . قلبی که برای من این چنین می تپید و بمن آرامش می بخشید. تمامی وجودم را د راختیارش گذاشتم تا از شهد عشقم سیراب شود. موهای یک دست و سیاه ابروانی بهمان سیاهی بینی عقابی چشمانی نافذ از او مردی جذاب و مصمم ترسیم می کرد. شهریار قدی بلند داشت و بازوان نیرومندش نشان ازسلامتی تغذیه و نژادی خوب را می داد. با آنکه گفته بود در این زمینه تجربه ای ندارد ولی بخاطر تربیتی اصیل رفتارش بسیاربا احترام و با ملاحظه بود.

در کنارم و درحالیکه دست هایش بدور کمرم حلفه زده بود بخواب شیرینی فرو رفت و دیری نگذشت که چشم های من هم سنگین شد.

فکر میکنم در همان حال و بی حرکت ساعتی را در آغوش هم  آرام گرفتیم و وقتی بیدار شدیم ساعت نزدیک یک بعد از ظهر بود. در حالیکه صورتم را می بوسید اجازه خواست که برای رفتن آماده شویم.

بدین ترتیب در روزهای شنبه و یکشنبه اوگست ١٩٨۶سرنوشت من و امیر بهم پیوند خورد. ساعتی بعد

همراه تینا راه بازگشت به واشنگتن را در پیش گرفتیم. مقداری هم درطی مسیر از میوهای محلی خریدیم. مسیر برگشت  با سکوت نسبی و تنها با رد و بدل کردن نگاه های عاشقانه من و تینا سپری شد. هوا تقریبا رو به تاریکی می رفت که به خانه تینا رسیدیم. تمام میوه هایی که خریداری کرده بودم داخل یخچال خانه اش جا سازی کردیم. پرسید برای خودت چرا بر نمی داری. گفتم هر وقت میوه محلی خواستم میام سر یخچال تو. خندید و مخالفتی نکرد. او را در آغوش گرفتم و پس از بوسه ای گرم با آنکه جدا شدن از او برایم بسیار سخت بود خدا حافظی کردم و برای برگرداندن اتومیبل کرایه ای عازم آژانس شدم.

پس از استرداد اتومبیل به خانه برگشتم و خودم را برای دانشگاه روز بعد آماده کردم.
نمی دانم در شخصیت امیر چه دیدم که در همین مدت کوتاه فریفته رفتار و منش مردانه اش شدم. هم مهربان بود و هم تمامی خصلت های یک مرد استوار را در خود داشت. به جزییات توجه می کرد و خودخواهی از خودش نشان نمی داد. می دانست با زن چگونه با احترام رفتار کند. برایم دیدن این همه خوبی در مردی شرقی که بسیار در باره شان منفی شنیده بودم شگفت انگیز بود.

صادقانه بگویم از روز دوم بصورت جدی در باره اش فکر می کردم ولی منتظر بودم که او حرکت اول را نشان بدهد که در مورد احساسش اشتباه نکرده باشم. حتی در این مورد هم با نرمش محترمانه ای رفتار می کرد که مرا به شک می انداخت. ولی گرمی و اشتیاق نگاهش برایم چیز دیگری می گفت. نشان میداد که در کنار من خودش را بسیار شاد احساس می کند. من هم از بازی های لوس دخترانه بشدت متنفر بودم. این بود که آن شب تصمیمم را گرفتم و وقتی مصمم تر شدم که رویم را پوشاند تا بدنم علی رغم میل خودم عریان نماند.

آنشب بارها و بارها عشق ورزیدیم و هرباربا تمام وجودش مرا در آغوش گرفته بود و با رفتاری بسیار ماهرانه شهد عشقش را بکامم می ریخت. تجربه ای که با تمام آنچه در این باره خوانده بودم و تصور می کردم از زمین تا آسمان تفاوت داشت. نمی توانم لذتی که از هم آغوشی او وجودم را فرا  گرفته بود توصیف کنم. گویی پیکر ما در هم آمیخته بود و یکی شده بودیم. صدای نفس های مردانه او نفیر توفان را که هنوز در پشت پنجره شنیده می شد، به چالش می کشید. آرامشی عجیب سراسر وجودم را پر کرده بود. بوسه هایش تارو پود وجودم را به تاراج می برد. مثل دو شاخه پیچنده، بهم تنیده بودیم و گذشت زمان را حس نمی کردیم. بخاطر ندارم چه ساعتی از نیمه شب بخواب رفتیم.

یکشنبه بر خلاف عادت همیشگی ساعت ۱۱ صبح بیدار شدم و امیر را کنارم ندیدم. حمام گرفتم وهنوز در حال خشک کردن خودم بودم که با یک سینی غذا وارد شد. برایم نان تست کرده و دوعدد نیمروی خوش رنگ همراه با مقداری میوه تازه و یک فنجان قهوه در داخل سینی چیده بود. توضیح داد که بعد از ساعت ۱۱ دیگر صبحانه را سرو نمی کردند و من نخواستم عشق من گرسنه بماند. از اینکه مرا “عشق من” خطاب کرد احساس خوبی کردم. باید اعتراف کنم که صبحانه در رختخواب هم خیلی بمن مزه داد. در حالیکه اورا در آغوش گرفته بودم ازکار شیرینی که کرده بود تشکر کردم و گفتم امیدوارم هر یکشنبه این صبحانه را برای من سرو کنی. لبخندی زد و گفت بروی چشم.
صبحانه لذیذی را که امیر برایم آورده بود خوردم و سینی را روی میز کنار تلویزیون  قرار دادم. شهریار روی مبل کوچکی نشسته بود و یک روزنامه محلی را نگاه می کرد. با مهربانی به او نگاه کردم و گفتم بیا کنارم روی تخت دراز بکش تا پول صبحانه خوشمزه ای رو که برایم ترتیب دادی بپردازم.
با خنده گفت عشق من پولش قبلا پرداخت شده بود ولی اگر می خواهی انعام اضافه بدهی رد نمی کنم و با صدای گرم و مردانه اش بلند خندید.

–        تینا احساس میکنم بدون تو زندگی برایم بی معنی خواهد بود. شاید برایت عجیب باشدولی من با تمام وجودم عاشق تو شده ام. تصور اینکه بدون تو روزگار بگذرانم برایم تقریبا غیر ممکن است.

–       امیرعزیز دل من باور کن من هم در این مدت کوتاه شدیدا بتو دلبسته ام و امیدوارم این دوستی ما سر انجام خوبی داشته باشد.

بعد از این مکالمه کوتاه آمد و کنار تخت نشست و بازوان مردانه اش را دور بدنم حلقه کرد و با شوری وصف ناپذیر مرا غرق بوسه کرد. حوله حمام را کناری زدم که تمامیت مرا در زیر نور خورشید که از پنجره تمام اتاق را روشن می کرد ببیند. صدای ضربان قلبش را می شنیدم . قلبی که برای من این چنین می تپید و بمن آرامش می بخشید. تمامی وجودم را د راختیارش گذاشتم تا از شهد عشقم سیراب شود. موهای یک دست و سیاه ابروانی بهمان سیاهی بینی عقابی چشمانی نافذ از او مردی جذاب و مصمم ترسیم می کرد. شهریار قدی بلند داشت و بازوان نیرومندش نشان ازسلامتی تغذیه و نژادی خوب را می داد. با آنکه گفته بود در این زمینه تجربه ای ندارد ولی بخاطر تربیتی اصیل رفتارش بسیاربا احترام و با ملاحظه بود.

در کنارم و درحالیکه دست هایش بدور کمرم حلفه زده بود بخواب شیرینی فرو رفت و دیری نگذشت که چشم های من هم سنگین شد.

فکر میکنم در همان حال و بی حرکت ساعتی را در آغوش هم  آرام گرفتیم و وقتی بیدار شدیم ساعت نزدیک یک بعد از ظهر بود. در حالیکه صورتم را می بوسید اجازه خواست که برای رفتن آماده شویم.

بدین ترتیب در روزهای شنبه و یکشنبه اوگست ١٩٨۶سرنوشت من و امیر بهم پیوند خورد. ساعتی بعد

همراه تینا راه بازگشت به واشنگتن را در پیش گرفتیم. مقداری هم درطی مسیر از میوهای محلی خریدیم. مسیر برگشت  با سکوت نسبی و تنها با رد و بدل کردن نگاه های عاشقانه من و تینا سپری شد. هوا تقریبا رو به تاریکی می رفت که به خانه تینا رسیدیم. تمام میوه هایی که خریداری کرده بودم داخل یخچال خانه اش جا سازی کردیم. پرسید برای خودت چرا بر نمی داری. گفتم هر وقت میوه محلی خواستم میام سر یخچال تو. خندید و مخالفتی نکرد. او را در آغوش گرفتم و پس از بوسه ای گرم با آنکه جدا شدن از او برایم بسیار سخت بود خدا حافظی کردم و برای برگرداندن اتومیبل کرایه ای عازم آژانس شدم.

پس از استرداد اتومبیل به خانه برگشتم و خودم را برای دانشگاه روز بعد آماده کردم.

کوچه بیست و دو …. توران رییسی

تیر ۱۳۹۶

 

نسرین  ، به سختی   صدا را می شنید،  اما گویی همه وجود او را می لرزاندند،  منقلب شده و خاطراتش  را پیش چشمش می دید     اما یاد آوری روزهای خوشی   که با هم بود ند  و فریدونی او را  در  فراغت ها دعوت  می کرد !   و  ساعاتی   عاشقانه و دلپذیر را می گذراندند   ،  خشم و کینه اش را  نسبت به او تازه می کرد و هر آنچه در آن دوران  بی دغدغه  و لاابالی  و خوش گذران بود ، در سال های  بعد ،   از دماغش بیرون آمد   ،  با این همه نسرین حالا نمی خواست  گوشی را زمین بگذارد  انگار  کنجکاو بود ومیل به پاسخ دادن و صحبت با او  را داشت ،  فریدونی در این مکالمه بی آنکه دلیل کافی  برای ترک  نسرین ، آن هم درست در زمان  بارداری و نیاز او به حمایت و کمک ،  ارایه کند  و توضیح بدهد چرا بی خبر  و ناگهان او را ،   تنها گذاشت !   ، با زبان چرب و نرم او را نوازش کرد و ازخواست تا دو قلو ها را به آلمان  بفرستد   ، و گفت  که  به زودی مقدمات کار را فراهم  می کند ،  هرچند که فریدونی پس از ملاقات تصادفی  ،  با بهاره  به این نتیجه رسیده بود که  با نسرین تماس بگیرد ،   اما نسرین  بی خبر بود و حالا با شنیدن این مطلب ، همچون بمبی به انفجار رسید   و تشویش و نگرانی  او را به لرزه انداخت  ، خشمگین شد و به او   هشدار داد که با سرنوشت کودکانش بازی نکند و اشاره کرد که چطور  تاکنون  در میان طوفان رنج و نگرانی و تنگدستی و تنهایی   دست و پنجه نرم کرده و  تا حدودی به کمک مادرش که او رادر بزنگاه  مشکلات حمایت کرده  ، آسایشی  نسبی برای دو قلو ها فراهم شده و  حالا به هیچ وجه نمی خواهد  این آرامش  را از کودکان خود دریغ کند ، و او باید این مطلب را  درک کند ، حس مادری  او را چون شیری غران واداشته بود تا  فریادهای درد آلود و خشمگین   خود را از فاصله کیلومتر ها بر سر فریدونی رها کند و به او  بفهماند    که دو قلو ها  تمام  امید او هستند  و جدا شدن از آن ها  برایش تصوری غیر قابل باور است و چنین حقی  را به او نحواهد داد  !

نسرین  با خود فکر می کرد   که  با کارهایی که کرده بود   چطور مایه سر  افکندگی و رنجش  پدر و مادر و خانواده   شد ، حس تلخی در این لحظه  گریبانگیرش شده بود   و نا خود آگاهش را زیر و رو می کرد ،  و خود را نمی بخشید  ،  فریدونی صدای دیگری نمی شنید . هنوز آن سوی سیم در انتظار جواب بود ، و  پی در پی   از او می خواست تا در مورد  پیشنهادش فکر کند  ،  و به او جواب بدهد،

بهاره خواهر چهارم نسرین بود  که چند سال پیش با گروه تاتر  به ترکیه رفته بود و در آن جا   با جوانی ترک  مقیم آلمان  آشنا شد و ازدواج کرد ، حالا  آن ها با  پسرشان  بردیا زندگی خوبی داشتند ،   او که به تازگی  و به طور اتفاقی در یک مراسم نوروزی  فریدونی را دیده بود   ضمن  صحبت های  نه  چندان  خوشایند   متوجه شداو با همسر و دو دخترش در آلمان زندگی می کند  ، واز آن جا که سرنوشت  نسرین و دو قلو هایش   دغدغه  بزرگ  او بود  ،. و  این روزهاسعی کرده بود  راهی برای  کمک و  آوردن شان به آلمان  پیدا کند  تا بار سختی ها ی شان را کم کند ،  او فکر می کردخواهر و خواهر زاده هایش  باید از  امکانات بهتری برخوردار شوند ، و به همین دلیل از فرصت استفاده کرد تا فریدونی  را متوجه کند که   مسولیت پدری  اش  را نسبت به دو قلو ها  در نظر بگیرد ، و او را وسوسه کرد تا در مورد سر پرستی کودکانش فکر کند ،

از آن زمان که فریدونی در سخت ترین شرایط نسرین را بی خبر ترک کرده بود   و سرهنگ با همه ادعایش نتوانست   به موقع از حقوق دخترش حمایت کند ، وفریدونی  به جای نا معلومی رفته بود ،  با خود عهد کرد تا  اگر دستش به او برسد نامردی هایش را بی جواب  نگذارد و او را به دست قانون بسپارد ، با وجود این هرگز نسرین را برای کارهایش نبخشید  و هیچوقت به صورتش نگاه نکرد ، اما به مادر اجازه داده بود که به آن ها کمک کند ،  و دو قلو ها که حالا سه ساله شده بودند با شیرین زبانی های خود در خانواده جا باز کرده  و مایه امید و سر گرمی آن ها  شده بودند  ،

بهاره که هر چند روز یکبار از راه دور با خانواده اش  در تماس بود ،   داستان  دیدار تصادفی  خود را با فریدونی تعریف کرد و  به این صورت نسرین  تازه  متوجه  علت تماس و درخواست  فریدونی در  چند روز قبل شد ،

وقتی بهاره  با پیگیری  هایش مطمئن شد  راه هایی وجود دارد که  نسرین   بتواند همراه  بچه ها به مهاجرت  برود دست به کار شد تا  فریدونی را متقاعد کند که  برای هر سه نفر اقدام نماید  و بی جهت کودکان را  که  از داشتن پدر محروم کرده ،  از مادر جدا نکند و به فکر عواقب آن باشد ، و از اینجا بود ، که  فکر آمدن نسرین را هم مطرح کرد 

برای نسرین  ، اما ترس و دو دلی از تغییر مکان  اظطراب  آور بود ،   او این روز ها آرامش نصفه و نیمه ای که ساخته بود را  با پیدا شدن سرو کله فریدونی بهم ریخته می دید  ،  و از سوی دیگر دلواپسی هایش برای مهاجرت و دل کندن از خانواده  و همچنین  آینده دو قلوها ، و مهمتر آن که روبرو شدن با کسی که مسبب  آن همه بدبختی هایش می دانست  کار دشواری به نظر می رسید

بهاره  که پس از دیدار با فریدونی با جدیت  فکر مهاجرت  نسرین و بچه ها را در سر او انداخته بود ، روز به روز   کارها را   دنبال  می کرد وبرای  جور کردن و ارسال مدارک و درخواست کارهای لازم  ، فریدونی را  درموقعیتی قرار داده بود   که  با همه بی مسئولیتی  ها یش  خیلی زود مقدمات را برای مسافران  فراهم کرد و  کار تا حدودی پیش رفت  ،  او در نشان دادن مدارک پدر بودن  خود  ، کار دو قلو ها را درست انجام داده بود  .  کمتر  از یکسال همه چیز  فراهم ومورد قبول قرار گرفت .

روزی که مسافران قصد رفتن داشتند حتی سرهنگ برای دوقلو ها ابراز دلتنگی می کرد  و به سختی جلوی اشگ ها یش را می گرفت ،   اما وقتی نسرین  سعی کرد   که دست  او را ببوسد و از خطا هایش عذر خواهی کند  ،  او با کنار زدن نسرین ، به سمت بچه ها رفت و دوباره  آن هارا در آغوش گرفت ،

در مقصد ، نسرین و بچه ها با استقبال بهاره و همسرش  ، پاشا  و پسرش بردیا  روبرو شدند ،  و کمی بعد سرو کله فریدونی پیدا شد ، بچه ها  او را نمی شناختند و  او هم نمی دانست چطور با آن ها بر خورد کند ،  نسرین  با سردی با روبرو شد ، اما فریدونی به سمت او آمد و با دست دادن و احوالپرسی  وانمود کرد که از کار گذشته اش نسبت به او پشیمان است   و نسرین خاموش و بی عکس العمل به او نگاه کرد  ، فریدونی   با اشتیاق زیاد بچه هارا در آغوش گرفت  و پدرانه آن ها را بوسید ، اما بچه ها چندان نگاه گرمی به او نمی کردند  و مایل نبودند در آغوش او  بمانند ، بهاره پیشنهاد کرد که چون مسافران خسته هستند  همگی  به خانه بروند ، و به این ترتیب بود که فریدونی موقع خداحافظی به نسرین قول داد که به زودی ترتیبی برای   دیدار با آن ها خواهد داد و دو قلو ها را بوسید  و خداحافظی کرد 

تفریحات و گردش های دست جمعی در شهر و مکان های دیدنی برای بچه ها و نسرین جالب بود ،  بردیا  و دو قلو ها مانوس شده بودند  آن ها  با خوشحالی  با هم بازی می کردند و دنیای شادی برای خود ساخته بودند و این به یاد گیری  درزبان  کمکی موثر بود ، فریدونی چند با ر به ملاقات شان   آمد و  همگی  را به گردش برد  ،   دیدارهای دست جمعی  روز های خوب و خاطره انگیزی  بود ،   نسرین  همچنان  جدی  رفتار می کرد  اما  بچه ها اندکی ، با او مانوس شده بودند وفریدونی گویی  به آن ها  خیلی علاقه مند شده بود !  مرخصی   ها تمام شد و  بهاره و پاشا باید به سر کار خود بر می گشتند ! بردیا به مدرسه می رفت !  دو قلو ها به کودکستانی  که نزدیک خانه بود  رفتند  !  ونسرین کلاس زبان را شروع کرد؛

ادامه دارد. 

یک داستان انگلیسی و ترجمه اش

تیر ۱۳۹۶

How good we are

A little boy went into a drug store, reached for a soda carton and pulled it over to the telephone. He climbed onto the carton so that he could reach the buttons on the phone and proceeded to punch in seven digits. The

store-owner observed and listened to the conversation: The boy asked, “Lady, Can you give me the job of cutting your lawn? The woman replied, “I already have someone to cut my lawn.” “Lady, I will cut your lawn for

half the price of the person who cuts your lawn now.” replied boy. The woman responded that she was very satisfied with the person who was presently cutting her lawn. The little boy found more perseverance and

offered, “Lady, I’ll even sweep your curb and your sidewalk, so on Sunday you will have the prettiest lawn in all of Palm beach, Florida.” Again the woman answered in the negative. With a smile on his face, the little boy

replaced the receiver. The store-owner, who was listening to all, walked over to the boy and said, “Son… I like your attitude; I like that positive spirit and would like to offer you a job.” The little boy replied, “No thanks, I

was just checking my performance with the job I already have. I am the one who is working for that lady, I was talking to

 چقدر شایسته ایم؟

پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تادستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شمارهای هفت رقمی. مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،” خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن

چمن ها را به من بسپارید؟” زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.” پسرک گفت:”خانم، من این کار را نصف قیمتی که اومی گیرد انجام خواهم داد. زن در جوابش گفت که ازکار این فرد کاملا راضی است. پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،” خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم

برایتان جارو میکنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهرخواهید داشت.” مجددا زن پاسخش منفی بود”. پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی راگذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: “پسر…از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه

روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم” پسر جوان جواب داد،” نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این

خانوم کار می کنه”.

سروده هائی از – عیدی نعمتی

تیر ۱۳۹۶

در گلویم
چند آواز خاکستر شوم
در چشمم
چند چراغ خاموش
من از ارتفاع زخم
به عاطفه ی دست تو می رسم
به اقلیم رویا
باران
رد نمک را از زخم های کهنه می شوید
کمی پیش تر بیا
فهم رویا از حضور تو آغاز می شود
کمی پیشتر بیا
شب روشن می شود!

(۲)

برج ایفل
گم شده بود
همه چیز را مه خورده بود
ما از قطار زمان پیاده شدیم
تو بغلی از نرگس شیرازهمراه داشتی
من بقچه خاطره ها را .
سر در پی ی تو
سر در پی ی بوی نرگس ها
کجای زمان پیاده شده بودیم
که چشم ، چشم را نمی دید
تنها صدا وُ بوی نرگس ها
حضور بودن بود
و کسی از فراز زمان گم شده می خواند
که صداش از جنس آتش بود:
«بر خیز ای داغ لعنت خورده»
گفتم:
ما در مه گم شده ایم
در هزار توی زمان
گفتی:
رد صدا را بگیر وُ بیا
به آن تپه موعود که رسیدیم
تو خاطره ها را به باد بده
من نرگس ها را
همه جا روشن خواهد شد.
تپه کمونارد ها می درخشد !

قهوه اصل قجر بود، نمی دانستم – محمد رضا جنتی

تیر ۱۳۹۶


شیشه همسنگ گهر بود، نمی دانستم
زور و زر به ز هنر بود، نمی دانستم

رفت چون مرغ مهاجر، تن تالاب فسرد
از دلم وقت سفر بود، نمی دانستم

راه بهر تماشای گل و گلشن بست
باغبان تنگ نظر بود، نمی دانستم

ساقی پیر فلک باده اگر داد مرا
جامی از خون جگر بود، نمی دانستم

ادب و عشق و هنر را ثمری جز غم نیست
دولت عشق سمر بود، نمی دانستم

دست در دست من و گوش به نجوای رقیب
دل تو جای دگر بود، نمی دانستم

آنچه عشق تو به فنجان دلم ریخت، دریغ
قهوه اصل قجر بود، نمی دانستم

فریاد نفس راحتی کشید – مهتاب خرمشاهی

تیر ۱۳۹۶

فریاد نفس راحتی کشید
وقتی سکوتم شنیده شد
من زن کوچه های سرکشی بودم
که بغض را بلعیده بود
و به جنگ مردانی می رفت
که از عشق های کوچک
دروغ های بزرگ می آفریدند
فریاد نفس راحتی می کشد
وقتی سکوت شنیده می شود
تا زنی از خیابان های لخت
چادری به سر نکند
که گل هایش را
علف های هرز بجوند
و من دیگر زن کوچه های سرکشی نباشم
که عشق را با دروغ
فریاد را با سکوت
و گل را با علف
بر دیوارهای تکیده ی شهر بخوانم

مخواه که شعر بگرید- امیر مهیم

تیر ۱۳۹۶

 

مخواه که شعر بگرید
اگر که شعر بگرید
زمین وماه و ستاره،
وهر چه هستی هست،
سرشک غم بارند.

اگر که شعر بگرید
گل و گیاه
وهر چه زیبایی است
بدست قهر طبیعت ،
فنا و نابودتد.

کبوتران که قاصد عشقند،
بدون بال،
وعاشقان، بی پیام خواهند ماند.

اگر که شعر بگرید
سراسر د نیا،
زجنگ و خون وگلوله
سراب خواهند شد.

بگو که شعر بخند د
که خنده عشق،
نسیم صبح بهاری به ارمغان آرد.

بگو به شعر بخند د
چرا؟
کبوتران سبکبال،
صبح آزادی را، به ارمغان آرند.

بگو به شعر بخند د
چرا؟
که خند ه خورشید،
گل وگیاه و نرگس و سنبل
زخاک رویاند.

از فیس بوک مهرداد اکبری

تیر ۱۳۹۶

به خاطراین شعر،ساعتهاجلوی دفن جسد زنده یاد مهدی اخوان ثالث را گرفتند و نامش را از دایره المعارف اسلامی حذف کردند.
_
”سیه کاران در میخانه ها بستند حافظ جان
خم و مینا و جام باده بشکستند حافظ جان
به مستان می انگور حدها می زنند آنان
که از حجب و حیا و کبر و کین مستند حافظ جان
خدا گویند و می گیرند جان و مال مردم را
خدا داند که بس دیوانه و پستند حافظ جان
خدا کی نان شب با شرط ایمان می دهد کس را
چرا اللهیون این را ندانستند حافظ جان
ببین شب ها چه تاریک است زیر پرچم الله
ببین مردم چه بدبخت و تهیدستند حافظ جان
همان اهریمن است ا… و من در آن ندارم شک
گواهم ایزد و ایرانیان هستند حافظ جان
سلامی کن به خیام ابرمرد از من مزدک
بگو پَستان در میخانه ها بستند حافظ جان

سروده ای از :مهتاب چگینیان

تیر ۱۳۹۶


با نگاهت زمین خورده ام
….

دست دلم را بگیر
می خواهم بلند شوم
و
تا آخرین نفس
برای رسیدن به آغوش گرمت
عاشقانه بدوم.

.

 

امواج خواهش – رحیم سینایی

تیر ۱۳۹۶

دل خسته از نگاه فریبا نمی‌شود

این حلقه بی نگین تو زیبا نمی‌شود

در حالت لبان تو حسیست نازنین

کس اینچنین فریب وفریبا نمی‌شود

از دامن کدام گلستان بیامدی ؟

هر سرو نورسیده که رعنا نمی‌شود

طعم شراب کهنه‌ی شیراز میدهی

جز تو دلم که مست زمینا نمی‌شود

هر دختری که سحر نگاهش دلی ربود

در قد و در قواره‌ی لیلا نمی‌شود

در آبی نگاه تو امواج خواهش است

«سینا» که بیخود عاشق دریا نمی‌شود

 

شرار عشق – سپهرداد گرگین

تیر ۱۳۹۶

 

حدیث عشق تو انسان نوای جان من است

قرار وصل تو ای گل همه جهان من است

تو آن کمال راز وجودی نهفته در معنا

که سایه بان خیالت بر آشیان من است

تلاش کسب عشق چه آسان نمود در اول

به راه پر تنش اش پای نا توان من است

حوادثی که به خیزد مرا ز دوری عشق

به چشم اهل نظر شرط امتحان من است

زسخت کوشیم این بس که درطریق طلب

ندای خواستن اش زنگ کاروان من است

من آن بهار بلا دیده ام که در غم دوست

شرارغصه ی عالم بر استخوان من است

تو آن حلاوت پاکی که چون رسی بر ما

ز دهر آنچه رود جان بی نشان من است

طریق وصل تو آسایش مرا به ربود

بدان که نام تو هر لحظه برزبان من است

هوای شعر سپهرت ببین چه انسانی است

طراوت سخنش عطر این زمان من است

سپهرداد گرگین

سروده ای از مهرداد پائیز

تیر ۱۳۹۶

شمعی برای پروانه و

شمعی بر مزار

هر بادی

از هر جهت که بیاید

گور شمع ها را

سیاه خواهد کرد

پروانه هم دیگر

به کمتر از لامپ کم مصرف

قناعت نمی کند

شمعی که بر مزار من می خندد

تا وقتی است

که باد

برای قرائت فاتحه نیامده باشد

مدتی است

که شمع ها

از قفسه ی مغازه ها

یکی یکی

به غزل های عراقی برمی گردند

تا همچنان

شب نشین کوی سربازان و رندان باشند

دوشعراز:خالدبایزیدی(دلیر)

تیر ۱۳۹۶


«نظم نوین جهانی»

فرزندم!

وقتی که می بینی:

زندگی

پائیزی برگریزان است

ویاپیراهنی چرکین

وبه جای نان

غم واندوه

بخوردت می دهم

ازمن

دلگیرنشو!

این نظم نوین جهانی ست

کوچه پس کوچه های این

دهکده ی جهانی را

بسیارگشتم

به بازارآدم فروشان نیزرفتم

اماهیچ نیافتم

جزپیاله ای

ازسیل اشک هایم

ازمن.دلگیرنشو!

این نظم نوین جهانی ست

واین خروس دهکده ی جهانی ست

که بی هنگام می خواند؟!

…………………………………….

«ماسک»

گاه دلم می خواهد

ماسک بزنم

تاکسی مرانشناسد

تاهرآشنایی

که ازکنارم می گذرد

فقط به ماسک ام بخندد

من نیز

دستی برشانه اش بگذارم

وعکسی یادگاری بگیریم

وآشنائی مان فقط

ماسکی باشد

آویخته بردیوار؟!

.

چندشعراروتیک از:خالدبایزیدی(دلیر)

تیر ۱۳۹۶


 

برای رن هنگ عکاس وشاعراروتیک چینی

۱-

وقتی که لخت شدی

ماه!

روی تن مرمرین ات نشست

ازآن روز

هرروزوشب

جای نشستن ماه را

می بوسم

۲-

توراکه بوسیدم

زنبورعسلی

باکندوی ازعسل

روی لبانم نشست

۳-

شباهنگام!

پستان بندت را

که درآوردی

روشنایی درتمام 

اتا قک تنهایی ام پیچید

۴-

به تن ات که دست می کشم

انگار!

روی ماه دست کشیده ام

۵-

روی تن ات که می نشینم

انگار!

تمام جهان را

فتح کرده ام

۶-

توراکه بوسیدم

بوسه هایت

طعم میوه نوبرانه رامی داد

آیا!

بهارآمده است؟!

۷-

هرکه را می بوسم

می گویند:

بوسه هایم بوی عطرانه 

تن تورامی دهند

۸-

«آلزایمر»گرفته ام

همه چیز

فراموشم می شود

بغیرازبوسه های تن ات

که هرگز

ازحافظه ام پاک نمی شود

هروقت راه را

گم می کنم

بوی عطرتن ات

راه خانه ام را نشانم می دهد

۹-

توراکه بوسیدم

من!

به بوسه ی عریان بهشت

ایمان آوردم

۱۰-

تن ات را

که به تن ات سایدم

من ازشیطان تمناکردم

فریب مان دهد

۱۱-

شباهنگام !

که تورابوسیدم

آنگاه فهمیدم:

که گناه چقدر زیبا و

شیرین است

۱۲-

اگربدانم:

بوسه هایت گناه است

من به آن گناه

پای بندم 

ای نازنین ودلبندم

۱۳-

می گوئید:

آب شده ای

جانم!

قندیل هم که باشم

زیرآتشفشان تن ات

آب می شوم

۱۳-

من عسل را

ازاین روست که دوست دارم

که شیرینی اش

به شیرینی بوسه های توست

۱۴-

من ودیکتاتور

چه شباهتی باهم داریم

من می خواهم

تن تورا

تسخیرکنم

دیکتاتورنیزمی خواهد

جهان را

۱۵-

کاش!

حبابی می بودم

روی سینه مرمرین ات

۱۶-

برهنه که شدی!

گفتم:

می بایست معجزه ای می شد

واین معجزه

زبان تمام زبانهای ممنوعه رابفهمد

۱۷-

لابه لای پستان هایت

بوسه هایم راجاگذاشته ام

آنها بوسه های شب وروزمن اند

آنهارا به امانت نگهدار

۱۸-

هرگزنمی خواستم!

برهنه شوم

اومی خواست بمن بفهماند:

تنهایک زن است

من نیز

هرگزنمی خواستم:

برهنه شوم

فقط می خواستم:

به اوبفهمانم

«که یک مردام»

«باالهام از:مرام المصری(شاعرسوریه)

۱۹-

تن یخ زده ام

گرم می شود دردو

آتشکده پستان ات

۲۰-

چه آرامشی دارد

حواب روی سینه عطرآگین ات

وبیداری درنگاه شهوانی ات

۲۱-

لبانم!

چه شهوت ناک

می طلبند

بوسه های وجب به وجب

تن ات را

۲۲-

زبانم لال می شود

درحضورنگاه ات

وتن ات چه بی مقدمه

عطرمی پاشند

روی نگاه شرم گینم

۲۳-

تن ات را

چون گرسنه ای می خورم

دیری است

که من گرسنه ام

۲۴-

صدای پایت

صدای موسیقی است

توراه می روی

من چه شیداوشیفته

گوش می سپارم

تومی ایستی من تمنای

تق تق صدای پایت رامی کنم

۲۵-

لبانت!

تبسم تکستانی است

درشراب کهنه مستی

لطفا به این مست می زده ات

چندپیاله ای بریز

۲۶-

بوسه ات را

ازلبانم دریغ مدار

من تنهابابوسه هایت زنده ام

درین روزگار

۲۷-

ردپای بوسه ات را

ازبوی عطرآگین

تن ات دنبال کردم

……………………………………………

……………………………………………

۱- رن هنگ عکاس وشاعراروتیک چینی بود که

روزجمه ۲۴فوریه ۲۰۱۷درسن سی سالگی درگذشت

مرگی که خودآرزویش راداشترن هنگ در«چانگچون»

یکی ازاستانهای«جیلین»درشمال شرقی چین متولد شد.رن هنگ

درکنارعکاسی معمولا اشعاری احساساتی واروتیک نیزدرشبکه های

اجتماعی منتشرمی کردیکی ازاشعاراورادرسال ۲۰۱۶به نام عشق

برای نمونه برای خوانندگان عزیزمی آورم:

«بوسه های من می توانندباظرافت به شکل خطی درآیند.بسان

ماری که بر برآمدگی هاوناهمواری های صخره های سنگی می خزد

روی پیکرمرتعش تو.وبعد تومارخواهی شدومن سنگ

بااین همه بعدهمه چیزمارخواهدشدودرهم خواهدپیچید.

ماسنگ خواهیم شدوبریکدیگر.ضربه خواهیم زد

چند سروده از – مینو شهرستانی

تیر ۱۳۹۶

چقدر مجهول باشم کافی ست 

تا ریشه کنم 

زیر رادیکال واژه ات ؟ 

فلسفه عقیم می شود

قلم آرزو می کند کاش هرگز جوانه نمی زد

وقت نوشتن 

بال بال می زنند خطوط من

بین شصت و سبابه

من شک می کند  

که تو

کجای یقین خیمه زدی!!

هرچقدر هم جواب باشم باز پرسشی.   

ارتفاع چشمانت یادت هست ؟ 

همیشه تا هنوز  از ارتفاع می ترسم

کاش دایره بودی

==============================

افتاده ایم روی دست دنیا

تن ام مثل وطن ام 

هاشور خورده ی تاریخ است

چمدان داریم نه چندان پُر از آغوش 

دشت هامان گندم گون 

گاهی دیم 

گاهی پُر خون 

در سردترین نقطه هامان خرماپزان داریم 

جنگیدیم / بشدت مرد شدیم / مُرده

از بس من نبودیم ، ما شدیم 

از بس بٓرده  بودیم ، پا شدیم

با هِجایی بی صدا 

پلنگ نشده / به شدت گربه ای شدیم خوش ادا   

با دست هایی که آب هایی خسته اند

===============================

میدانی کجای هجایی؟

با هزار چشم هاضمه هاشور می خوری

تجزیه شد این جسد

و خندان ماند به نظاره

یک لا قبایی که کوک می کرد

آواز جیرجیرک زیر بوته ی خشخاش

حالا نشئه ی بازار مس گرهاست و به کیمیاگری مشغول

نمی هراسد از دیوانه

نمی داند مکافات

یلداست به جفت گیری

با دست یاس

نه پینه دیده

نه پشم ریسیده

بی داغ سیگار

با داغ مهر بر پیشانی بی مهر خدا

به سلول برده خدا را به جرم کاغذ

ارتزاق می کند از خام

گس است این دوره ی تناسخ

بایست

تا شیهه ی اسبان آبستن

بایست به نظاره
———————–

سیم های ساز 

پُر از فریادند .

سکوت می شکافند به انگشت ِ ناز 

و زبان به شکایت ، باز 

دیرآواز نبودم که ساکتم کردی در لباس ِ حبس ،

 به گوشه ی اتاق …

مردِ من باش ، ساز 

با من بساز 

به جای نواختن ِ سیلی 

سیم را بنواز .

حسابش را ندارم ، 

چند بار ” دو ، ر” خوردم 

و چند دور ” می ” زَدَنَم . 

همیشه صدای ” لا” را می شنیدم ، از زبانت 

که به ” سی ِ” من ، باز نمی شد . 

باز هم مرد ِ من باش ، ساز 

بیا و با من ، بساز ……

 

 

ِ: ” نگاهی به داستان همه داریم دیوانه می شویم ” از کتاب: ” روز های آفتابی ” نوشته : صفیه ناظر زاده

تیر ۱۳۹۶

صفریان در این داستان کوتاه که بسیار راحت و روان نوشته شده است، به زیبائی گوشه ای از زندگی روز مره در ایران ” تهران ” را می نمایاند، و از انباشتگی فشار هائی که دارد همه را

” دیوانه می کند ” می گوید.

شاه بیت این داستان که قصه نیست، گفتن از ترس جاری حاکم بر مردم است، و این که چگونه سرکشی ها دارد جای خود را به ” سکوت ” می دهد. و هر کس کوشش می کند حتا از فشاری که دارد ” دیوانه ” اش می کند نیز حرفی به میان نکشد.

“…مسافر ها یا توی لاک خودشان بودند، یا اینطور وانمود می کردند…”

همه دستی را که برگلویشان است احساس می کنند اما منتظرند کس دیگری بجایشان فریاد بکشد.

” همه نگاهی را از روی صورت هم گذراندند و سریع بر گشتند. “

” …سرما و لیزی خیابان ها هم اجازه نمی داد که راننده زودتر از مسافرانی چنین ترسیده و رم کرده راحت شود. “

صفریان، به شکلی اسیران دربند بازداشتگاه ” تربلینکا ” را که نهایت اعتراض و مقاومتشان ” نگاه ” بود و ” سکوت ” یاد آور می شود.

“… خانمی که جلو نشسته بود ( لبخند ) زد، من هم سر جایم ( تکانی ) خوردم. “

و این یعنی، نهایت شهامت.

اکر قرار است که نویسنده در قبال رخدادهای جامعه خود، بی اعتنا نباشد، صفریان در این واگویه! چنین کرده است. و با ترجیع بند:

” همه داریم دیوانه می شویم ” در تلاش به میدان ” حرف! ” کشاندن جمع کوچکی است که در تیر رسش قرار گرفته اند.

“…این بار نگاهش را فقط به آقائی که بغل دستش نشسته بود انداخت. آقا که گویا اصلن حضور نداشت، بسیار بی تفاوت بیرون را نگاه کرد…”

آنقدر نا امید که:

” راننده نگاهش را از او گرفت و با ناراحتی خیابان را بر انداز کرد…”

صفریان چقدر خوب نشان می دهد که حتا در حد اشتباه گفتن نام یک مکان، چه واهمه ای حاکم می شود.

” فرمودید کجا تشریف می برین؟ “

” میدان فوزیه “

” آقا کجای کاری؟ تو اون رژیم هم، مدتها بود که دیگه فوزیه نبود…..حالا امام حسینه “

” آقا کمی جا خورد”

ولی تتمه شهامتش را به یاری می گیرد:

” چه فرقی می کنه، میدون میدونه…”

و بلا فاصله در می یابد که تند رفته است:

“….اما راست میگی، امام حسین شده…ما اونجا می ریم “

داستان ” همه داریم دیوانه می شویم ” نشان می دهد که، صحرائی هنوز ” تمام ” قد در ایران حضور دارد. هنوز دلش می خواهد در آنجا که در یک تاکسی کوچولو شش نفر نفس می کشند، ” تاکسی سواری کند ” تاکسی هائی که نبایستی جای راحتی باشند. ” لااقل در مقایسه با تاکسی های این ور دنیا ” ولی او که دلش آنجاست،

” در فضای کوچک اتاقک تاکسی ” که حتا در هایش خوب کیپ نمی شود و باد ” ووهه ” کنان می زند تو.

“…احساس نشستن زیر کرسی ” را دارد. جائی که معمولن راحت و گرم است.

او مو شکا فانه باز می کند، که چیزی درون آدم ها ریشه دوانده است. چون در همه حال بایستی مواظب باشند دست از پا خطا نکنند. و این نهادینه شدن رعب است که مردم ما را دارد می جود.

خانمی که می خواهد شوهرش را از نگرانی خطائی!! که کرده و نام میدانی را اشتباه بر زبان آورده است، نجات بدهد، و مانع از ادامه ” پائین نگه داشتن سرش ” بشود، باید اول به خودش برسد:

“… ضمن بیشتر پائین کشیدن روسری خود ” می گوید….

داستان های صفریان که هر یک گوشه هائی از زندگی روز مره را می نمایاند، و از رخدادهای واقعی روابط و مراودات مردم می گوید، از توان بیانی کافی، آهنگ مقبول نثر، و روانی خواندن، بر خوردار است. او با این کتاب خود، گام دیگری در راه ادبیات در تبعید بر داشته است.

در مورد نسرین پرواز و کتاب جدیدش

تیر ۱۳۹۶

دلم می خواهد همه ی شمائی که این مختصر را می خوانید آنطور که شایسته است نسرن پرواز را می شناختید
در سایتش در موزد او نوشته شده است .

نسرین پرواز، فعال سیاسی، زندانی سیاسی دهه‌ی ۶۰ در ایران و فعال حقوق زنان و کارگران، در تهران زاده شد. او به دلیل فعالیت‌هایش علیه نظام سیاسی حاکم در دهه‌ی ۶۰ به زندان افتاد و پس از دریافت حکم اعدام که در نهایت به ۱۰ سال حبس قطعی منتهی شد، توانست پس از ۸ سال تجربه‌ی زندان سرانجام در سال ۱۹۹۰ از زندان جمهوری اسلامی آزاد شود.

پس از آزادی از زندان، به دلیل این که او لحظه‌ای از نقد و فعالیت سیاسی پا پس نکشید، بار دیگر خود را در گیر و دار تعقیب نیروهای امنیتی و پلیس یافت. بسیاری از رفقا و دوستان او دستگیر شدند تا این که سرانجام نسرین متوجه شد دیگر نمی‌تواند در ایران بماند. در آن زمان او ایران را به مقصد انگلستان ترک کرد و در سال ۱۹۹۳ درخواست پناهندگی داد. درخواست پناهندگی او ظرف یک سال مورد تأیید قرار گرفت و از آن زمان ساکن لندن می‌باشد.

او تحصیلاتش را در حوزه‌ی روانشناسی از سر گرفت و از دانشگاه میدل‌سکس (Middlesex) با مدرک فوق لیسانس فارق‌التحصیل شد. همچنین او دیپلم Applied Systemic Theory خود را از Tavistock and Portman NHS Foundation Trust دریافت کرد و در همان جا در یک گروه مشاوره‌ی خانوادگی مشغول به کار شد.

نسخه‌ی فارسی کتاب خاطرات نسرین پرواز در سال ۲۰۰۲ به نشر رسید. نشریه‌ی فمینیست ریویو در شماره‌ی ۷۳ خود آن را  به زبان ایتالیایی برگردان. کتاب دیگر او «وسوسه این بود» که در سال ۲۰۰۸ به اتشار رسید، به روایت بیوگرافیک زندانیان مرد زندان‌های ایران پرداخت که از کشتار زندانیان سیاسی در دهه‌ی ۶۰ در ایران جان سالم به در برده بودند.

او در نقد وضعیت حقوق بشر در ایران پس از انقلاب اسلامی، در کشورهایی همچون کانادا، سوئد، آلمان و ایتالیا سخنرانی کرده است. در نمایشگاه بین‌المللی کتاب ادینبورگ، فستیوال شعر Ledbury و Eloquent Protest در ۲۰۰۸ و در سازمان‌هایی همچون امنستی و Medical Foundation حضور داشته است.

یک داستان کوتاه او با عنوان «جنگ با زنانگی» در سال ۲۰۰۳ توانست جایزه‌ی Women’s World Award را نصیب نسرین کند. او با همکاری دوست شاعرش هیوبرت مور اشعاری را که در ایران چاپ آن‌ها ممکن نبود را از فارسی به انگلیسی ترجمه و منتشر کردند.

نوشته‌های ادبی نسرین پرواز با درون‌مایه‌های بیوگرافیک و اتوبیوگرافیک در انواع مطبوعات اینترنتی از جمله نشریه‌ی MPT و  منتشر شدLive  Encounters .

و حالا با این لینک و این توضیح

مبارزه زنان در ایران – خاطرات زندان
مبارزه زنان در ایران برای آزادی و برابری و مقاومت آنان در زندان
در صورت پیش خرید این کتاب نام شما در آخر کتاب به عنوان حامیان چاپ آن درج خواهد شد

به  کتاب جدید  او دسترسی خواهید داشت
https://unbound.com/books/womans-struggle-in-iran

در باره رمان “تابستان آن سال” رمان تازه استاد محمود صفریان- ندا ایرانی

تیر ۱۳۹۶

رمان تابستان آن سال داستانی روان و سرشار از عشقی پاک است که مثل اکثر داستان های استاد صفریان از میان مردم معمولی کوچه و بازار و احساسات بی آلایش آنها نشئت می گیرد. این داستان با کششی عجیب خواننده را تا پایان کتاب بدنبال خودش می کشاند. قلم استاد حتی وقتی از زبان ساده ترین آدم ها بیان می شود با ادب و نزاکت خاص ایشان رنگ می گیرد. این داستان در عین اینکه زیبایی و عشق را برای ما به نمایش می گذارد ولی تلاش نمی کند همه چیز را بطور مصنوعی خوب و شاد نشاد بدهد. تراژدی عاشقانه این داستان در عین حال که دل را به درد میاورد ولی فکر را به سوال کردن وا می دارد. برای نویسنده پایان نا خوشانید فقط ظاهر قضیه است و حتی مرگ هم وقتی جای خودش را به زندگی تازه میدهد، ترسیم واقعی کتابی است که هرگز با نا امیدی بسته نمی شود. هنر دیگر استاد صفریان در نوشتن زیبا ترین نوشته ها در رمان های نه چندان پر برگی است که از حوصله خواننده امروز بدور باشد. او پر باری کتاب را جایگزین پر حجمی و پر برگی آن می کند. تابو شکنی در این کتاب به روشنی دیده می شود و این کار نیز با ظرافت خاصی شکل و قوام می یابد. قصدم در این کوتاه نوشته نقد این رمان خوب و دوست داشتنی نبود بلکه می خواستم توجه دوستان علاقمند را به خواندن آن جلب کرده باشم. خواندن این رمان خوب را عمیقا توصیه می کنم.

رمان فصلی دیگر – فرنگیس اقراری

تیر ۱۳۹۶

قبلن بگویم که این تداوم انتشار کتاب های دکتر محمود صفریان شده است صدای بیدار ادبیات ما و یاد آور دورانی است که کتاب های متعدد و خوب و بی گرفتاری گرفتن اجازه مخصوص، جاری می شد در عروق جامعه، و هر کتابی درست همانی بود که نویسنده تحریر کرده بود بدون دستکاری و نظر ممیزینی که نمی توان قبول کرد می توانند در مورد همه ی کتاب ها نظر اصلاحی بدهند.
فصلی دیگر کتابی است که خواندنش خواننده را به شوق می آورد و سبب می شود که یک نفس بخواندش. البته مثل اغلب کتاب های این نویسنده هم شیرینی خواندن را دارد و هم رگه های تلخی که ذائقه را آزار می دهد. این شیرینی و آن تلخی چنان با تار و پود هائی بهم تنیده شده اند که وقتی سر برمی داری کامت را در خود گرفته است و تفکرت را به آنجا می کشاند که اگر نویسنده آن خودت بودی گریز دیگری داشتی؟
زیبائی کل داستان و چیدمان واژه ها بنحوی است که خوشایند است و گمان می کنی آنچه که نوشته شده است همانی است که بایستی نوشته می شد.
تعریف وجاهت که به دفعات در جای جای کتاب آورده شده است، توام با حسادت و خباثت و پیچ و خم های دیگر داستان به شکلی است که مرد اول داستان را به شک می اندازد و دچار وهم می کند، تا حدی که خواننده نیز نمی داند با او همراه شود و یا رهایش کند در دنیای خودش.
نمونه ای از نثر این کتاب که ضمنن از وجاهت نیز می گوید در صفحه ١۵چنین آمده است:

وقتی درلابی هتل در انتظارش بودم، با اینکه یکبار در داروخانه و با روپوش سفید دیده بودمش، نگران اطراف را می پائیدم و بیم داشتم که بیاید و نشناسمش. چه تصورابلهانه ای، چون وقتی تقریبن همه ی سرها به سویش چرخید فهمیدم که دارد می آید. برخاستم تا متوجه بشود. چون او هم مرا فقط یکبار و به مدتی کوتاه دیده بود.
البته زیبائیش شاخصه چشمگیری بود که او را می شناساند.
رویم را چرخاندم و چند گام به سویش رفتم. ولی نگاه های کنجکاو چند نفری که در لابی بودند عذابم می داد.
دختری بغایت زیبا با سیمائی ترکمنی و بسیار شیک پوش با اندامی یگانه به رویم لبخند زد.
نگاهی خریدارانه به عروس احتمالی خانواده انداختم:
آلتین محصول بسیار زیبائی بود از پدری ترکمن و مادری دو رگه، با چشمانی که خیلی مورب نبود و همین بر وجاهت او افزوده بود. با چهره ای خندان و دندان هائی سفید و بدون کمترین نا هنجاری. به این خوش سیمائی، اندامی متناسب در حد کمی کوتاهتر از صدو هفتاد و کمی از ترکه ای پر گوشت ترجذابیتی خاص در صورت و اندامش پاشیده بود که هر بیننده ای را وادار می کرد بیشتر از معمول نگاهش کند. و بعد فهمیدم که با همه ی این مشخصات و فرزند ِ یگانه بودن، شخصیتی محکم و با اتکا به نفس دارد. ”
مکان های داستان های محمود صفریان به خواننده امکان می دهد با شخصیت های داستان به نقاط مختلف همسفر شود، و بشود یکی از آنها، با آن ها شادی کند و در اندوهشان غرق شود. و گاه دلش می خواهد نظر بدهد و انتظار اجرا را هم دارد.
من دلم می خواست خیلی زود تر یکی از شخصیت های کلیدی همین داستان فصلی دیگر را از صحنه بیرون برانم چون به او شک داشتم.

اگر ازدواج تو با من مشکل اوست بسیار از درک و دریافتش هم متاسفم و هم متعجب. گیریم که من نبودم، ولی با احساس بیان شده تو که او را برادر خود می دانی، و بسته بودن عقد پسر عمو و دختر عمو در آسمان ها را هم به وضوح و با دلیل منطقی رد کرده ای، نمی توانست با تو ازدواج کند، پس مشکلش چیست؟ ”
و کتابی که چنین خواننده را با خود ببرد حتمن صفات ویژه ای دارد.
نحوه انتخاب مکان های رخداد های همه یا قسمتی از هر داستان، خواننده را به این فکر وامیدارد که نکند داستانی واقعی را می خواند، در این صورت صفریان باید اگر نه جهانگرد که یک ایران گرد کارکشته ای باشد و سنگ صبوری مورد قبول که ابن همه داستان را برایش تعریف کرده باشند یا خودش یکی از بازیگران آن ها است.
حتا قبل از انتشار این کتاب، مجموعه کارهای محمود صفریان در ادبیات داستان نویسی به او جایگاه ویژه ای داده است. او تاکنون بیش از پنجاه داستان کوتاه و نیمه بلند و دو رمان دارد که پاره ای از آن ها در مرز شاهکار هستند، ومی تواند کارنامه بسیار خوبی برای او باشد.
چه می شود کرد که متاسفانه مردم ما میانه خوبی با کتاب خوانی ندارند. در حالیکه میانگین کتاب خوانی در پاره ای از کشور ها پنجاه دقیقه در روز است و در پائین ترین زمان که باعث تاسف کشور های اروپائی است، پانزده دقیقه در روز است ، ولی برای ما کمتر از یک دقیقه است. و مزید بر آن دیوارنا میمون حائل بین برون و درون کشورمان است که به دلایل زیادی بنظر نمی رسد برداشته شود.

” … رنگش کاملن پریده بود، وبا چشمانی بسته طاق باز روی تخت بیمارستان در حالی که به کندی نفس می کشد دراز کشیده بود و دو قطره اشک از گوشه های چشمان بسته اش به بیرون راه باز کرده بود، و دیدم که دارد زیر لب کلماتی را بیان می کند. جلو رفتم و با دقت گوش دادم شاید می خواست حرفی را با ما در میان بگذارد. متوجه شدم شعری را آرام تکرار می کن و اشک می ریزد:
ای که در ساغر من باده ی غم ریخته ای
چند پیمانه ی دیگر بده، کم ریخته ای ” “

در مجموع کتاب فصلی دیگر کتابی است بسیار گیرا و خوش نثر و همانطور که گفته شده برای مراد که یکی از کاراکترهای اصلی است با دکتر آلتین زیبا که همسرش است در بر پاشنه متعارف نمی پرخد یا چنین تصور می شود. بنظرمن کتابی است خواندنی.

قبلن بگویم که این تداوم انتشار کتاب های دکتر محمود صفریان شده است صدای بیدار ادبیات ما و یاد آور دورانی است که کتاب های متعدد و خوب و بی گرفتاری گرفتن اجازه مخصوص، جاری می شد در عروق جامعه، و هر کتابی درست همانی بود که نویسنده تحریر کرده بود بدون دستکاری و نظر ممیزینی که نمی توان قبول کرد می توانند در مورد همه ی کتاب ها نظر اصلاحی بدهند.
فصلی دیگر کتابی است که خواندنش خواننده را به شوق می آورد و سبب می شود که یک نفس بخواندش. البته مثل اغلب کتاب های این نویسنده هم شیرینی خواندن را دارد و هم رگه های تلخی که ذائقه را آزار می دهد. این شیرینی و آن تلخی چنان با تار و پود هائی بهم تنیده شده اند که وقتی سر برمی داری کامت را در خود گرفته است و تفکرت را به آنجا می کشاند که اگر نویسنده آن خودت بودی گریز دیگری داشتی؟
زیبائی کل داستان و چیدمان واژه ها بنحوی است که خوشایند است و گمان می کنی آنچه که نوشته شده است همانی است که بایستی نوشته می شد.
تعریف وجاهت که به دفعات در جای جای کتاب آورده شده است، توام با حسادت و خباثت و پیچ و خم های دیگر داستان به شکلی است که مرد اول داستان را به شک می اندازد و دچار وهم می کند، تا حدی که خواننده نیز نمی داند با او همراه شود و یا رهایش کند در دنیای خودش.
نمونه ای از نثر این کتاب که ضمنن از وجاهت نیز می گوید در صفحه ١۵چنین آمده است:

وقتی درلابی هتل در انتظارش بودم، با اینکه یکبار در داروخانه و با روپوش سفید دیده بودمش، نگران اطراف را می پائیدم و بیم داشتم که بیاید و نشناسمش. چه تصورابلهانه ای، چون وقتی تقریبن همه ی سرها به سویش چرخید فهمیدم که دارد می آید. برخاستم تا متوجه بشود. چون او هم مرا فقط یکبار و به مدتی کوتاه دیده بود.
البته زیبائیش شاخصه چشمگیری بود که او را می شناساند.
رویم را چرخاندم و چند گام به سویش رفتم. ولی نگاه های کنجکاو چند نفری که در لابی بودند عذابم می داد.
دختری بغایت زیبا با سیمائی ترکمنی و بسیار شیک پوش با اندامی یگانه به رویم لبخند زد.
نگاهی خریدارانه به عروس احتمالی خانواده انداختم:
آلتین محصول بسیار زیبائی بود از پدری ترکمن و مادری دو رگه، با چشمانی که خیلی مورب نبود و همین بر وجاهت او افزوده بود. با چهره ای خندان و دندان هائی سفید و بدون کمترین نا هنجاری. به این خوش سیمائی، اندامی متناسب در حد کمی کوتاهتر از صدو هفتاد و کمی از ترکه ای پر گوشت ترجذابیتی خاص در صورت و اندامش پاشیده بود که هر بیننده ای را وادار می کرد بیشتر از معمول نگاهش کند. و بعد فهمیدم که با همه ی این مشخصات و فرزند ِ یگانه بودن، شخصیتی محکم و با اتکا به نفس دارد. ”
مکان های داستان های محمود صفریان به خواننده امکان می دهد با شخصیت های داستان به نقاط مختلف همسفر شود، و بشود یکی از آنها، با آن ها شادی کند و در اندوهشان غرق شود. و گاه دلش می خواهد نظر بدهد و انتظار اجرا را هم دارد.
من دلم می خواست خیلی زود تر یکی از شخصیت های کلیدی همین داستان فصلی دیگر را از صحنه بیرون برانم چون به او شک داشتم.

اگر ازدواج تو با من مشکل اوست بسیار از درک و دریافتش هم متاسفم و هم متعجب. گیریم که من نبودم، ولی با احساس بیان شده تو که او را برادر خود می دانی، و بسته بودن عقد پسر عمو و دختر عمو در آسمان ها را هم به وضوح و با دلیل منطقی رد کرده ای، نمی توانست با تو ازدواج کند، پس مشکلش چیست؟ ”
و کتابی که چنین خواننده را با خود ببرد حتمن صفات ویژه ای دارد.
نحوه انتخاب مکان های رخداد های همه یا قسمتی از هر داستان، خواننده را به این فکر وامیدارد که نکند داستانی واقعی را می خواند، در این صورت صفریان باید اگر نه جهانگرد که یک ایران گرد کارکشته ای باشد و سنگ صبوری مورد قبول که ابن همه داستان را برایش تعریف کرده باشند یا خودش یکی از بازیگران آن ها است.
حتا قبل از انتشار این کتاب، مجموعه کارهای محمود صفریان در ادبیات داستان نویسی به او جایگاه ویژه ای داده است. او تاکنون بیش از پنجاه داستان کوتاه و نیمه بلند و دو رمان دارد که پاره ای از آن ها در مرز شاهکار هستند، ومی تواند کارنامه بسیار خوبی برای او باشد.
چه می شود کرد که متاسفانه مردم ما میانه خوبی با کتاب خوانی ندارند. در حالیکه میانگین کتاب خوانی در پاره ای از کشور ها پنجاه دقیقه در روز است و در پائین ترین زمان که باعث تاسف کشور های اروپائی است، پانزده دقیقه در روز است ، ولی برای ما کمتر از یک دقیقه است. و مزید بر آن دیوارنا میمون حائل بین برون و درون کشورمان است که به دلایل زیادی بنظر نمی رسد برداشته شود.

” … رنگش کاملن پریده بود، وبا چشمانی بسته طاق باز روی تخت بیمارستان در حالی که به کندی نفس می کشد دراز کشیده بود و دو قطره اشک از گوشه های چشمان بسته اش به بیرون راه باز کرده بود، و دیدم که دارد زیر لب کلماتی را بیان می کند. جلو رفتم و با دقت گوش دادم شاید می خواست حرفی را با ما در میان بگذارد. متوجه شدم شعری را آرام تکرار می کن و اشک می ریزد:
ای که در ساغر من باده ی غم ریخته ای
چند پیمانه ی دیگر بده، کم ریخته ای ” “

در مجموع کتاب فصلی دیگر کتابی است بسیار گیرا و خوش نثر و همانطور که گفته شده برای مراد که یکی از کاراکترهای اصلی است با دکتر آلتین زیبا که همسرش است در بر پاشنه متعارف نمی پرخد یا چنین تصور می شود. بنظرمن کتابی است خواندنی.

فروغ، پرتوِ مهر نه هالهِ زهد – مهران رفیعی

تیر ۱۳۹۶

هر چند که پنجاه سال از آن تصادف دلخراش و پر کشیدن فروغ فرخزاد می گذرد ولی نام او همچنان بر سر بسیاری از زبان هاست و یادش در بی شماری از خاطرها. انگار که پرندهِ محبوبیت او مردنی نیست, لابد چیزی است از جنس آواز و پرواز. محبوبیتی ویژه و پر از رمز و راز و بدون شک محصول تلاش هایی گسترده در طول یک زندگی کوتاه اما پربار و پر رنج.

تازه ترین شاهد ادعای بالا کثرت و تنوع واکنش هایی است که در مورد برنامه اخیر پرگار( شبکه بی بی سی فارسی ) مشاهده می شود. در این برنامه معتبر هفتگی که توسط داریوش کریمی با مهارت طراحی و اجرا می گردد در مورد طیف وسیعی از مسایل هنری, اجتماعی, علمی, فلسفی و مذهبی صحبت می شود, معمولا با شرکت چند تن از کارشناسان مهمان. در آخرین برنامه پرگار که تحت عنوان فروغ در یاد گلستانبرگزار گردید تنها یک مهمان حضور داشت, ابراهیم گلستان در سن نود و چهار سالگی اما همچنان سرزنده و پرخروش.

از جمله واکنش های مذکور نظرات نوشته شده در صفحه فیسبوک مربوط به این برنامه پرگار است که تعداد آنها در مقایسه با برنامه های پیشین به صورت شگفت انگیزی افزایش یافته است. هر چند که این نظرات را نمی توان جایگزین یک نظرسنجی جامع علمی دانست اما در شرایط فعلی و با توجه به محدودیت های حاکم شاید این اظهار نظر ها از بهترین محک های موجود باشند. در ضمن این برنامه در چندین شبکه پر خواننده اجتماعی نیز بصورت گسترده ای به اشتراک گذاشته شده است.

مروری کوتاه بر این نظرات نشان میدهد که بخش بزرگی از آنها بصورتی کاملا احساساتی و غالبا خشمگینانه نوشته شده اند و بخش کوچک تری از روی درایت و عدالت. نکته مهم دیگر این است که اسم و یاد فروغ کماکان گروه زیادی از مردم کشور ما را به هیجان در می آورد, حتی کسانی را که سنخیت چندانی با او و شیوه زندگیش نداشته اند. راستی چرا؟

کمی دقت بیشتر آشکار میکند که برخی از نظرنویسانِ خشمگین از دست مجری برنامه شاکی هستند و جمعی دیگر از دست مصاحبه شونده. نکته جالب دیگر این است که کسی از دست فروغ نه تنها خشمگین نیست بلکه وی به گونه ای باور نکردنی مورد مهر و ستایش غالب نظر نویسان است. علت این پدیده چیست؟ بدون تردید فروغ هم مثل هر هنرمند دیگری مخالفان و منتقدانی داشته و دارد اما احتمالا این گروه بدلایلی ترجیح داده اند که سکوت کنند. این دلایل کدامند؟ چرا شاهد چنین سکوت و پرهیزی در مورد سایر هنرمندان و بخصوص شاعران نامی دیگر نیستیم؟ از سعدی و مولانا گرفته تا نیما و شاملو.

پرسش بالا را می توان کمی بیشتر تعمیم داد و مثلا اینگونه پرسید: رابطه فروغ و گلستان در نیم قرن قبل چه اهمیت یا جذابیتی برای مردم امروز دارد؟ مگر نه این است که سرعت تحولات در دهه های اخیر تاثیر عمیقی بر مناسبات فردی و اجتماعی گذاشته است؟ مگر در این باره زمانی بسیاری از مفاهیم و ارزش های اخلاقی مورد تجدید نظر قرار نگرفته اند؟ مگر شماری از قوانین دست و پاگیرعرفی و شرعی ( مثلا ازدواج و طلاق) در بسیاری از کشورهای جهان خود را با شرایط روز تطبیق نداده اند؟ اگر موارد ازدواج سپید در جامعه شهری ایران چندان افزایش یافته که به موضوع خطبه سیاسی عبادی جمعه هم تبدیل گشته پس ذره بین گذاشتن بر آن رابطه نیمه باستانی چه توجیهی دارد؟

در میان نظرات نوشته شده برخی مصاحبه کننده را مقصر دانسته و گفته اند که او یک فرصت استثنایی را از دست داده و پرسش های مهم را فراموش کرده است. پرسش های اصلی کدام اند؟ اگر بپذیریم که این دو نفر با هم پیوندی عاطفی داشته اند, دیگر جای چه پرسشی باقی می ماند؟ مگر دلداگی انسانها عملی غیر طبیعی و یا بی سابقه و باورنکردنی است؟ از طرف دیگر اگر فرض کنیم که داستان چنین نبوده و در بدترین حالت ممکن مثلا فرض کنیم که گلستان فروغ را وسوسه کرده و فریب داده است, آیا چنین مواردی در اطراف مان کم نظیر بوده و بنابراین پرسش برانگیزند؟ آنهم پس از نیم قرن؟

در فضای خبری امروز کمتر هفته ای است که در مورد کودک و زن آزاری پیشوایان مذهبی مطلبی منتشر نشود. داستان قاریان معروف قرآن هم که دیگر بر کسی پوشیده نیست. در مورد دولتمردان نامی, هنرمندان و ورزشکاران معروف هم حرف و حدیث های فراوانی در صفحات مجلات پرخواننده دیده می شوند و گاهی هم تصاویری چشمگیر و رنگین بر روی جلد ها. و نیز میدانیم که داستان های عشقی فراوانی هم از درون احزاب پیشرو, اتحادیه های کارگری و حتی سازمان های زیرزمینی و چریکی به بیرون درز کرده و برای مدتی جلب توجه کرده اند ولی عملا غالب آن خبرها گذرا بوده اند و فراموش شدنی. پس چرا رابطه فروغ و گلستان کماکان مهیج است؟

آیا نظریه سادگی و فریب خوردگی فروغ با درک ما از مطالعه آثار کم نظیر و هوشمندانه او همخوانی دارد؟ مگر در زمان آشنایی این دو نفر فروغ دختری چشم و گوش بسته و جهان نادیده بود؟ کافی است به پاسخ هایی که فروغ به پرسش های سخت ایرج گرگین داده گوش کنیم تا از میزان بهره هوشی و آگاهی اجتماعی او با خبرتر شویم. و راستی مگر در اطراف فروغ جمعی از هنرمندان دیگر و جوان تر نبودند؟

پس چرا دل مان می خواهد که از فروغ موجودی نحیف و معصوم بسازیم تا مقدس و سپس قابل دوست داشتن باشد؟ چگونه حتی اعتراف شجاعانه او به گناهی لذت بخش را از خاطرها می زداییم تا مهرش در دل مان نشستنی تر شود؟ شیطنت های فروغ را به چه حسابی باید گذاشت؟ سر به سر این و آن گذاشتن و مسخرگی و زبان درازیش را چگونه می توان به حساب نجابت و وقار متعارف نوشت؟

آیا ابراهیم گلستان به همان بدی و اهریمنی است که بسیاری توصیف کرده اند؟ اگر چنین است چرا کماکان از او و یا در باره او حتی در نشریات داخلی هم مطالب فراوانی دیده می شود؟ اصولا چه نیازی هست که از این زوج عشقی یک ترکیب جن و پری خلق کنیم تا فقط یکی فرشته شود؟ اگر در آن تصادف لعنتی گلستان جان داده بود و فروغ مانده بود و در برنامه پرگار شرکت می کرد آیا باز هم مورد همین گونه حمایت های یک جانبه قرار می گرفت؟ آیا دست توانای مرگ نه تنها بر نفس کشیدن مان بلکه بر قضاوت کردن مان هم چنین سلطه ای دارد؟

من پاسخ این پرسش ها را ندارم و قصدی هم برای دفاع از گلستان در سرم نیست اما قضاوت های احساسی و بی منطق را نمی توانم بسادگی هضم کنم. شاید اگر فروغ آن چنان بود که بسیاری میل دارند دیگر نامی از او بر جا نمانده بود. فروغ زنده است چرا که از روزنهِ سردِ عبوس باغ را دیده و به خوابِ سرد و ساکتِ سیمرغان پی برده است. و باور دارم که این دیدن و پی بردن نه از روی اتفاق و تصادف بوده و نه محصول خوش اقبالی.

چگونه است که گلستان را بخاطر استفاده از برخی از کلمات در یک مصاحبه پرتنش به خودپسندی و غرور و خود برتربینی متهم می کنیم اما همین گونه قضاوت را در مورد فروغ نداریم؟ مثلا هنگامی که همه را ترسو می شمارد:

همه می ترسند,

همه می ترسند, اما من و تو

به چراغ و آب و آینه پیوستیم

و نترسیدیم

آیا این نشانه ای از تضاد در قضاوت کردن مان نیست؟ آیا بطور ناخودآگاه مشغول تنیدن هاله ای از تقدس بدور فروغ نیستیم؟ مبادا که او را به مجسمه ای متضاد با خودش تبدیل کنیم. مبادا که شاهد تلاش مهندسان مثلث ساز باشیم تا چند ضلعی عشقی فروغ را هم طراحی کرده و آب را از این هم گل آلوده تر کنند.

چرا نمی خواهیم بپذیریم که این یک رابطهِ عشقیِ شورانگیز بوده است, از آن نوعی که به فروغ بیش از اندوه شادی بخشیده و او را به کهکشان برده است, و به تصور من محبوبش را هم, هر چند که گلستان نخواسته و یا نتوانسته حالش را به دیگران بگوید. در این صورت تنها پرسشی که می توان پرسید چنین است: چگونه می توان به اندازه این دو دلداه عاشق شد؟ بقیه پرسش ها فرعی و بی اهمیت هستند چنانکه ما چنین کنجکاوی هایی را در مورد افراد دیگر از خود نشان نمیدهیم. اما مخاطب چنین پرسشی خودمان هستیم و نه گلستان و دیگران.

فراموش نکنیم که با گذشت زمان انسان ها تغییر می کنند, و این شامل گلستان هم می شود. مگر پرویز نیکخواهی که فروغ برای نجات جانش به آب و اتش زد به سرعت تغییر عقیده نداد؟ اگر فروغ چند سالی دیگر زیسته بود و نیکخواه جدید را می دید آیا از کرده خود پشیمان نمی شد؟ در حالی که میدانیم که این عشق آتشین مربوط به دوره زمانی خاصی است, پس چرا انتظار داریم که گلستان از دید همان شخص دهه چهل به پرسش ها پاسخ بدهد؟

خوشبختانه منابع خوبی در مورد فروغ در دسترس همگان است و هر جوینده هوشمندی می تواند به طریقی پاسخ خود را بیابد. در فیلم مستند سردِ سبز که در مورد فروغ تهیه شده( ساخته ناصر صفاریان در سال ۱۳۸۰) مصاحبه های فراوانی وجود دارد, شامل گفتگو با مادر, خواهر و برادر شاعر و همچنین شماری از دوستان هنرمندش. حرف های کاوه گلستان, بهرام بیضایی, آیدین آغداشلو, داریوش مهرجویی و چند تن دیگر براستی شنیدنی و تامل برانگیزند. حسین منصوری (فرزند خوانده فروغ) هم در فیلم مستندش از فروغ می گوید و از حالات روحی او و رنج های شاعر در هنگام سرودن اشعار جاودانه ش. دریغ است که تلاش های فروغ و حرکت های تکاملی او را دست کم بگیریم, کسی که توانست از آیه های تورات متنی برای فیلمی بیادماندنی بیافریند.

اگر آن دلداگی از نوع خاص نبود, مثلا شبیه عاشق شدن سعید راوی داستان دایی جان ناپلئون, حتما گلستان هم می توانست با دقت جزییات و حتی چگونگی شوریده شدنش را به سبک راهنماهای آشپزی و بصورت قدم به قدم بازگو کند, همانگونه که سعید مراحل و حتی لحظه عاشق شدنش را در شروع داستان برای مان نقل می کند.

که عشق آسان نمود اول ولی …..

 

ابو سعید ابو الخیر

تیر ۱۳۹۶

ابوسعید فضل‌الله بن احمد بن محمد بن ابراهیم (ابوسعید فضل‌الله بن ابوالخیر احمد) مشهور به شیخ ابوسعید ابوالخیر (۳۵۷۴۴۰ قمری) عارف و شاعر نامدار ایرانی تبار قرن چهارم و پنجم است. ابوسعید ابوالخیر در میان عارفان مقامی بسیار برجسته و ویژه ای دارد و نام او با عرفان و شعر آمیختگی عمیقی یافته‌است. چندان که در بخش مهمی از شعر پارسی چهره او در کنار مولوی و خیام قرار می‌گیرد، بی آنکه خود شعر چندانی سروده باشد. در تاریخ اندیشه‌های عرفانی اش در بالاترین سطح اندیشمندان این گُستره ی پهناور در کنار حلاج، بایزید بسطامی و ابوالحسن خرقانی به شمار می‌رود. همان کسانی که سهروردی آنها را ادامه دهندگان فلسفه باستان و ادامه حکمت خسروانی می‌خواند. از دوران کودکی نبوغ و استعداد او بر افراد آگاه پنهان نبوده‌است
==================
برگرفته از ویکی پدیا

درتیمارستان – محمد تقی اسماعیلی

تیر ۱۳۹۶

رئیس جدید تیمارستان از دیوانه ای که ظاهری مناسب ورفتاری عادی داشت پرسید شما را برای چه اینجا آورده اند؟ طرف نگاهی به رئیس کرد وگفت : دوسه دقیقه وقت دارید داستان زندگی ام را برایتان بگویم ؟ رئیس نگاهی به ساعتش کرد وگفت اگردرپنج دقیقه خلاصه اش می کنی بگو. مردبه ظاهردیوانه گفت آقای دکتر، من زنی گرفتم که دختر هجده ساله ای داشت.
پدرم کم کم از این دختر خوشش آمد وبا او ازدواج کرد . باین ترتیب زن من، مادر زن پدر شوهرش شد.
چندی بعد دختر زن بنده که زن پدرم بود، پسری زائید. این پسر برادر من شد چون پسر پدرم بود. اما چون نوه زنم میشد پس نوه من هم بود و من پدر بزرگ برادر ناتنی خود شدم.
چندی بعد زن بنده هم پسری زائید و از آن روز، زن پدرم شد خواهر ناتنی پسرم و مادربزرگ اون، در صورتیکه پسرم برادر مادربزرگ خود و نوه اون بود.
از طرفی چون مادر فعلی من یعنی دختر زنم، خواهر پسرم میشه، بنده هم ظاهراتی
خواهر زاده پسرم شدم!
ضمنا من پدر مادرم و پدربزرگ خودم هستم و پسر پدرم هم برادر و هم نوه منه!
رئیس بیمارستان فریاد زد بسه …… این مادر مرده را ولش کنین بره تا منو دیوونه نکرده !ست
**************************

دولت ها یادشون باشه امروزی ها مثل ما دیروزی ها ، حرف گوش کن نیستند :

به یه پسربچه هفت ساله گفتم توی کودکستان یادتون ندادن نباید جلوی دیگران انگشت بکنی توی دماغت ؟
چپ چپ نیگام کرد وگفت توی دانشگاه به شما یاد ندادن که توکاردیگران دخالت نکنید ؟!

مهمانی رز ها

تیر ۱۳۹۶


من رز نیستم

زردم ولی معطر

تیر ۱۳۹۶

زردم ولی معطر

ولی من رُز هستم

تیر ۱۳۹۶

ولی من رُز هستم

من هم رُزم

تیر ۱۳۹۶

من هم رُزم

ممانعت از ساختن فیلم فتح خرمشهر

تیر ۱۳۹۶

تهمینه میلانی  در گفت‌وگو با ایسنا در باره جلوگیری از ساخت فیلم «تنهایی پرهیاهو» گفت:‌ متأسفانه فیلمی که قصد داشتم با موضوع فتح خرمشهر بسازم، قربانی جناح‌بندی‌های سیاسی شد و با وجود داشتن مجوز، از ساخت آن جلوگیری به عمل آمد.

درمورد ایران

تیر ۱۳۹۶

رکس تیلرسون روز چهارشنبه ۲۴ خرداد در کمیته امور خارجی مجلس نمایندگان آمریکا در بخشی از سخنانش به ایران اشاره کرد و گفت سیاست ما نسبت به ایران جلوگیری از سلطه‌جوئی این کشور در خاورمیانه، ممانعت از دسترسی ایران به تولید سلاح هسته ای و همچنین حمایت از عوامل داخل کشور به منظور انتقال مسالمت آمیز قدرت است.

متاسفانه

تیر ۱۳۹۶

استاد عطاء بهمنش با زندگی وداع کرد

کتاب‌های دکتر محمود صفریان

تیر ۱۳۹۶


کتاب‌های دکتر محمود صفریان
مجموعه داستان : روز های آفتابی – روزی که گلابتون رفت اشک ققنوس – سلفچگان
:
رمان ها: شام با کارولین – فصلی دیگر – کویر بی حاشیه – تابستان آن سال

رمان های در راه: مثل یوسف – غنچه

برای تهیه آن‌ها
یا به سایت آمازون مراجعه کنید
یا با ئی میل
mahmood@gozargah.com
تماس بگیرید