گذرگاه خرداد ماه

خرداد ۱۳۹۶

گذرگاه خرداد ماه ١٣٩۶
شماره ١٨٧
این شماره گذرگاه حاصل همت این یاران است

مهین میلانی -مانا آقائی – الیسا تنگسیر – توران رئیسی
خالد بایزیدی ” دلیر – محمود صفریان -آریو ساسانی
مهرزاد آزردگان-رویا امیر قاسم خانی – شهرزاد همتی – احمد قندهاری- جنتی محب
رضا اغنمی – احمد جمع – عفت ماهباز
محمد تقی اسماعیلی اسماعیل معزی – محمد تقی اسماعیلی – مازیار مهرزاد – ابوالفضل سپاسی-

==========================

چرا تجاوز به رعنا، سمیه و…راز سربه مهر می شود – شهرزاد همتی

خرداد ۱۳۹۶

 آرام است، اما چشم‌هاش بی‌قرار… صورتش را از لنز دوربین فیلم‌بردار می‌دزدد و توی گوشم می‌گوید: «بنا نبود اینها از من عکس بگیرن ‌ها». بند کیفش را توی دستانش می‌پیچاند، اول بند را دور یک انگشتش حلقه می‌کند، بعد انگشت سبابه دست دیگرش را داخل گره می‌کند، گره باز می‌شود و دوباره بازی را از سر می‌گیرد. قرار گذاشته‌ایم اسمش رعنا باشد؛ رعنای ٢٣ساله که به صندلی چوبی دفتر فیلم‌سازی تکیه داده، می‌خواهد برای اولین‌بار در یک جمع درباره آزار و اذیتی که در ١٨سالگی از سه برادر دوستش دیده صحبت کند. رازی که هیچ‌کس از آن خبر ندارد جز خودش، دوستش و ما. رعنا می‌گوید: «خانه منیژه بودم، خانه‌شان دو تا کوچه بالاتر از ما بود. ما آن‌موقع‌ها حکیمیه بودیم، یک حیاط بزرگ پر از‌ دار و درخت. بابایم باغبان بود و برای همین انگار ما توی بهشت زندگی می‌کردیم، بهشتی که یکباره برایم جهنم شد؛ از همان روزی که رفتم پیش منیژه تا برای کنکور درس بخوانیم. مامان و بابایم رفته بودند شیراز، شیراز بله‌برون دخترداییم بود و من مانده بودم درس بخوانم؛ اما حسرت همه‌چیز توی دلم ماند؛ از درس‌خواندن تا زندگی‌کردن مثل آدم…». رعنا می‌گوید منیژه هم نمی‌خواسته این اتفاق بیفتد. برادرهایش کتکش می‌زنند و در زیرزمین حبسش می‌کنند و بعد همه‌چیز سیاه می‌شود. رعنا می‌گوید از اولین تجاوز که نیم ساعت گذشت، دیگر چیزی برایش اهمیت نداشت. می‌گوید: «اولین نفرشان که تمام شد، نشستند به مشروب‌خوردن، من گوشه اتاق با تن رنجور افتاده بودم و نگاهشان می‌کردم. بعد هم که کارشان تمام شد، گفتند اگر صدایم دربیاید، توی محله آبرویم را می‌برند، گفتند به دامادمان می‌گویند که خواهرم را طلاق بدهد، گفتند اگر خودم مرض نداشتم، خانه‌ای نمی‌آمدم که سه تا پسر عذب دارد. برادر بزرگش راه می‌رفت و می‌گفت: خاک بر سر بابات، خاک بر سر بی‌غیرتش که سر تو رو نمی‌بره. حالا تو اگر صدات دربیاد، ما می‌گیم که زن فاسدی هستی و بابات که قلبش رو عمل کرده، به خاطر تو زنِ خراب می‌میره…».
رعنا می‌گوید از فردایش دیگر با منیژه، رفیق مدرسه‌اش، حرف نزد، می‌گوید هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شد، از ترسش پرده را کنار می‌زد و می‌دید سه برادر سر کوچه‌شان ایستاده‌اند و چاقویشان را بالا و پایین می‌کنند، رعنا هیچ‌وقت به هیچ‌کس حرفی نزد، فقط به بابایش اصرار کرد خانه را عوض کنند، اصراری که حالا شش ماه است اثر کرده و رعنا حالا ساکن تهرانپارس است.
صحبت‌نکردن رعنا با روان‌کاو و خانواده درباره تجربه تلخی که از سر گذرانده، برایش تجربه‌های تلخی به همراه داشته، شب ادراری، کابوس‌های شبانه و ترک تحصیل، فقط بخشی از این تجربه‌هاست؛ تنها بخشی از چیزهایی است که رعنا می‌خواهد درباره‌اش حرف بزند. رعنا در تمام این سال‌ها هرگز به هیچ دوستی اعتماد نکرده و البته وسواس شست‌و‌شو نیز با او همراه است. آستین‌هایش را بالا می‌زند تا جای زخم‌هایش را ببینیم. می‌گوید: «فکر می‌کنم تمیز نمی‌شم، اون‌‌قدر خودم رو می‌شورم، فایده نداره، با الکل می‌افتم به جون خودم، هی می‌شورم، فایده نداره، هی خون می‌یاد، اما آروم نمی‌شم. مادرم فکر می‌کنه برام دعا گرفتند…».
مطابق آمار ارائه‌شده در سال ٩۴ در قوه قضائیه، آخرین آمار جرم‌های کیفری که تا سال ٩٣ ثبت شده است، از افزایش شدید تجاوز به زنان و دختران در چند سال اخیر در ایران خبر می‌داد. نماینده معاونت راهبردی قوه قضائیه از افزایش ناگهانی ٢٠٠ تا ٣٠٠ موردی تجاوز به‌عنف از سال ٨٩ خبر داده و گفته: در سال ٩٣ حدود هزارو ٣١٣ مورد تجاوز به‌عنف گزارش شده است که این آمار در مقایسه با سال ٩٢ کاهش ٣٠ فقره‌ای را نشان می‌دهد؛ اما در مجموع از سال ٨٩ تجاوز به‌عنف یک افزایش ناگهانی ٢٠٠ تا ٣٠٠ موردی داشته و همان رقم تقریبا ثابت است. دکتر قنبرنژاد با بیان اینکه میزان ایجاد مزاحمت برای زنان و دختران در سال ٨٩، حدود ٧٢‌ هزار مورد بوده است، گفت: براساس آمار نیروی انتظامی ایجاد مزاحمت برای زنان و دختران در سال ٩٣ به ١۴٢‌هزارو ٩٣٣ مورد رسید که افزایش ٩٨ درصدی داشته است.
نمونه‌هایی مانند رعنا کم نیستند، سمیه یکی دیگر از آنهاست، که در ١۴سالگی مورد آزار و اذیت پسرخاله‌اش قرار گرفته. تنها کسی که در خانواده‌اش می‌داند، مادرش است، او نیز می‌گوید: «تابستان‌ها همیشه به خانه خاله‌ام در یزد می‌رفتیم. همه عشقم رفتن به یزد و بازی‌کردن با خاله‌زاده‌هایم بود، فکرش را هم نمی‌کردم یک روز پسرخاله‌ای که جای برادر بزرگم بود و دو بچه داشت بخواهد اذیتم کند. ظهر گرم یک روز شهریوری، یک هفته مانده به بازگشت ما به کرج و آماده‌شدن برای مدرسه، همه‌چیز عوض می‌شود. سمیه می‌گوید: «رفته بودم توی انباری که به لواشک‌های آویزان‌شده ناخنک بزنم. محمود پشت سرم آمد، در را بست و گفت چون دستم به لواشک‌ها نمی‌رسد، بغلم می‌کند، من هم با خوشحالی قبول کردم و خودم را بالا کشیدم، همان‌طور که لواشک‌ها را از روی بند برمی‌داشتم احساس کردم دست محمود روی تنم حرکت‌های عجیبی می‌کند، یکهو دستم شل شد، شروع کردم به تقلاکردن، یک مرتبه عصبی شد. من را به دیوار کوبید و گفت: خفه شو. نفسم بالا نمی‌آمد، بدنم تازه جوانه زده بود، ترسیده بودم، دستش بالا و پایین می‌رفت و حرف‌های رکیک می‌زد. بعد هم به گوشه‌ای پرتم کرد و گفت: اگر صدایم دربیاید، سرم را می‌برد».
سمیه تا رفتن از خانه خاله‌اش سکوت می‌کند، به خانه که می‌رسند، همه‌چیز را به مادرش می‌گوید: «مادر اشک می‌ریزد و می‌گوید اگر پدر سمیه چیزی بفهمد، خون به پا می‌شود. آنها هر دو سکوت می‌کنند، مادر در برابر رنجی که سمیه تا به امروز کشیده، سکوت می‌کند، خانه خاله دیگر در رویاها باقی می‌ماند و هیچ‌کدام پا به آنجا نمی‌گذارند». سمیه می‌گوید: «پارسال محمود پیغام داد و حلالیت طلبید؛ اما دیگر دیدن اسمش هم حالم را بد می‌کند».
دکتر بهمن کشاورز، وکیل پایه‌یک دادگستری، در گفت‌وگو با «شرق»، درباره مراحل رسیدگی به شکایت تجاوز می‌گوید: «احزار وقوع رابطه جنسی در زمانی که بحث مسائلی نظیر زنای محصنه یا زنای غیرمحصنه ناشی از ترازی مطرح باشد، یک مقوله است و بحث تجاوز به عنف و با اعمال زور، مسئله دیگری است. در مورد اول باید ادله شرعی موجود باشد؛ به این نحو که شهود به تعداد مقرر در شرع و قانون، بر وقوع آن شهادت دهند و شهادتشان چنان باشد که در شرع مقرر شده یا مرتکب یا مرتکبان اقرار کنند. البته باید توجه شود اقرار هریک از آنان صرفا علیه خودشان قابل استناد است و نه در طرف مقابل». وی افزود: «اما در مورد زنای به عنف، نباید در پی دلایل شرعی روابط جنسی بدون اجبار بود؛ در این مورد می‌توان موضوع را با استناد به دلایل علمی یعنی نظر پزشک قانونی، قراین و امارات و از همه مهم‌تر تست دی.ان.‌ای احراز کرد. مورد اخیر دلیلی است که تقریبا قابل رد و خدشه نیست؛ یعنی تقریبا محال است که دی.ان.‌ای دو نفر با هم اشتباه شود. ازاین‌رو گمان می‌رود باید به مردم اطلاع‌رسانی شود تا از شکایت واهمه نداشته باشند. یک نکته اجتماعی و مبتنی بر نوعی دیدگاه فرهنگی غلط وجود دارد که باید اصلاح شود و آن اینکه متأسفانه وقتی به خانمی تجاوز می‌شود، به نوعی احساس گناه می‌کند و از آن بدتر اینکه برخی از افراد جامعه هم نه به دیده فرد بزه‌دیده و محل ظلم واقع‌شده، بلکه با نظر تحقیر به او می‌نگرند». عضو کانون وکلای دادگستری خاطرنشان کرد: «این برداشت و تلقی، سراسر اشتباه، قبول‌نشدنی و دور از انسانیت است. این مورد هیچ تفاوتی با موارد ندارد؛ مانند آن است که اگر سگ هاری به کسی حمله و او را مجروح کرد، ما به فرد مجروح با دیده تحقیر نگاه کنیم و ایراد بگیریم که چرا سگ هار به تو حمله کرده است. بدیهی است تغییر آن طرز فکر، محتاج کار فرهنگی است و باید ذهن‌ها تغییر کند؛ اما درعین‌حال لازم است خانم‌ها قدر خود را بدانند و حقوق خود را بشناسند و هرگز در مقابل متجاوزان کوتاه نیایند. باید توجه کرد این تجاوز می‌تواند رابطه جنسی به معنای اخص با اعمال زور باشد تا سایر تعرضات بدنی و حتی لفظی که به کرامت انسانی خانم‌ها و حرمت ایشان لطمه می‌زند. درعین‌حال مراجع محترم قضائی نیز باید در این موارد حساسیت بیشتری به خرج دهند و به‌ویژه از دلایل علمی به شکل وسیع‌تر و بیشتری استفاده کنند و همین‌طور در آموزش دختران خود چنان رفتار کنند که دختران در قبال این‌گونه تهاجم‌ها و تجاوزها، دچار احساس گناه نشوند و از حقوق خود نگذرند و در مقابل متجاوز سکوت نکنند. البته نقش مردانی را که در جریان این قبیل امور قرار می‌گیرند و باید عکس‌العمل به‌موقع و قاطع نشان دهند، نباید فراموش کرد».
به‌طورکلی در فرهنگ حاکم بر عامه مردم، کسی که به او تجاوز می‌شود با فرد متجاوز به یک اندازه مقصر به نظر می‌رسند. شاید در ابتدای امر آدم‌ها به دیده ترحم به فرد آزاردیده نگاه کنند؛ اما کم‌کم این نگاه ترحم‌آمیز تبدیل به تمسخر می‌شود. درحالی‌که فردی که به او تجاوز شده، نیاز به ترحم ندارد؛ او نیازمند کمک برای رسیدن به حق خود از مراجع قانونی است واکنش‌ها نسبت به آزار و اذیت جنسی نیز متفاوت است. دکتر شیرین پوری، روان‌پزشک و استاد دانشگاه برکلی، در گفت‌وگو با «شرق» درباره واکنش متفاوت افراد در قبال فرد متجاوز می‌گوید: «افراد واکنش‌های مختلفی را در این شرایط نشان می‌دهند؛ عده‌ای به فرد متجاوز مانند ابرقهرمان نگاه می‌کنند؛ مانند افرادی که به مردی که با وی در ارتباط هستند نگاهی ماورایی دارند و زمانی که مورد تجاوز و توهین وی قرار می‌گیرند، به نظرشان مهم نیست و در برابر آزار و اذیت‌های چندباره نیز سکوت می‌کنند. دسته دوم آنهایی هستند که دلشان می‌خواهد در هر شرایطی قربانی باشند؛ آنها می‌خواهند با نشان‌دادن خود به‌عنوان قربانی، از دیگران امتیاز بگیرند. دسته سوم تلاش می‌کنند جلوی تجاوز را بگیرند و درصورتی که آزار و اذیت بشوند، سعی می‌کنند این موقعیت برایشان تکرار نشود. این دسته سوم بیشترین آسیب را می‌بینند». وی می‌افزاید: «در برخی از جوامع، فردی که به او تجاوز شده از بیشترین حمایت اجتماعی و قانونی برخوردار است؛ رفتاری که با وی‌ می‌شود منطقی است و او با وجود زجری که کشیده؛ اما سریع‌تر می‌تواند به زندگی عادی برگردد؛ اما مسئله در کشورهایی با فرهنگ سنتی برعکس است؛ آدم‌ها از فردی که به او تجاوز شده، دوری کرده و او را به‌خاطر حفظ آبرو وادار به سکوت می‌کنند. این نگاه در قوانین جاری نیز روان می‌شود؛ یعنی وقتی شما وارد دادگاه‌ها و مجاری قانونی می‌شوید، ممکن است با آدم‌هایی روبه‌رو شوید که توصیه کنند در برابر این اتفاق سکوت کنید، یا حتی به بزرگ‌ترِ فردی که به او تجاوز شده، بگویند دختر یا پسر شما احتمالا دروغ می‌گوید و خودش خودخواسته تن به روابط جنسی می‌دهد. افراد از این نگاه می‌ترسند و ترجیح می‌دهند خودخوری کنند یا حتی خودکشی را انتخاب می‌کنند.

هر چهار سال یکبار

خرداد ۱۳۹۶

یک روز در چهار سال

• در ایران، یک روز زنان کمی آزاد می شوند و می توانند نفس راحتی بکشند، لبخند بزنند و از آفتاب بهاری لذت ببرند، این «آزادی» هر چهار سال یک بار اتفاق می افتد …

اخبار روز:



 

عشق – ابوالفضل سپاسی

خرداد ۱۳۹۶

حیلت رها کن عاشقا ، مستانه شو مستانه شو

وندر دل آتش درآ، پروانه شو پروانه شو

عشق

عشق این کلمه سه حرفی چیست؟، وچه معنای پنهانی در آن نهفته است که اینقدر در سراسر اشعار ونوشته های ادبی وعرفانی، ادبیات فارسی ودر زبانهای دیگر به صورمختلف ، از آن سخن میگویند.

چرا حافظ میگوید: « که عشق آسان نمود اول ،ولی افتاد مشکلها»

آن کدام عشق است که مولانا در باره اش میگوید:

« هرچه گویم عشق را شرح وبیان

چون به عشق آیم خجل باشم از آن

چون قلم اندر نوشتن میشتافت

چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت

چون سخن در وصف این حالت رسید

هم قلم بشکست وهم کاغذ درید»

در دانشنامه ویکی پید یا در باره عشق نوشته اند.

«لذت زیبائی است که موضوع آنهم زیبائی است .همچنین احساسی عمیق، علاقه ای لطیف ویا جاذبه ای شدیدکه محدودیتی در موجودات ومفاهیم ندارد ومیتواند در حوزه های غیر قابل تصور ظهور کند

درادامه ،تقسیم بندی انواع عشق را نام برده ومی نویسد.

«عشقها، طبیعی،روحانی ،الهی،مجازی وحقیقی هستند »

هر کدام از این صفات تفسیر خودش را دارد ، بنظر من زیباترین این تفسیرها را در مورد عشق حقیقی میتوان دید که نوشته است:

« قبض وجذبه ای است که از طرف معشوق مطلق بر دل عاشق صادق فرود میاید

در معنای عشق الهی یا عرفانی هم شیفتگی و از خود گذشتگی جای دارد ، شاید این بر گرفته از معنی عشقه در لغت نامه دهخدا است که میگویند کلمه عشق برگرفته از آن است. وعشقه به گیاهی میگویند که پای هر درختی که میروید از تنه آن بالا میرود وبر آن مستولی میشود ،تا جائی که درخت را خشک میکند. نتیجه این که هر عشقی بر هر دلی که عارض شود احوال طبیعی را در آن دل محو ونابود میکند وخودفرمانروای آن دل میشود.

عشق هائی که بدورازحس شهوت بوده وفاقد روابط جنسی باشدرا عشق های افلاطونی میگویند. در این دسته عشق ها ی، خانوادگی، رمانتیک ومذهبی جای دارد.

عشق پدر ومادر به فرزندوبالعکس، علاقه شدید مذهبیون به رئیس، قائد ویا امام آن مذهب، عشق انسانها به حیوانات ، تا حدی که دوری از آن حیوان فرد علاقمند را مدتها افسرده وحتی بیمار میکند.عشق وعلاقه به حرفه وهنر خاصی ،که بسیاری اوقات باعث خلق آثاری شگفت انگیز هنری میشود . وبسیاری مفاهیم دیگر در این زمینه، همگی، باضافه عشق وعلاقه دو ذوج مخالف بهمدیگر که از رایج ترین عشقها ،در میان اکثر مردم جامعه است و در ادبیات اشعاری ونوشتاری وترانه ها ونقاشی ها، از آن سخن گفته وبه تصویر میکشند،همگی قابل توجه وتقدیر است. اما خوب که دقت میکنیم تمای اینها ،منظور نظر مولانا وحافظ وسایر عرفای بزرگ ما نیست چرا که در هیچ کدام از آنها مشگل آنچنانی یافت نمیشود وقلمی نمی شکند وکاغذی پاره نمیشود. پس چگونه میتواند باشد ؟وباز سخن آغازین را باید تکرار کنم ،که معنای پنهان آن چیست؟

اگر عشق را به باغی مصفا توصیف کنیم، ، دراین باغ انواع واقسام گیاهان وگلهای زیبا ،جویبارهای پر آب ودرختان پر میوه بفراوانی یافت میشود . ودرب این گلزار مصفا همیشه به روی همه موجودات عالم باز است هرکس که وارد این باغ مصفا میشود ،هر آنچه را دوست دارد برمیچیند. اما درانتهای این پارک بزرگ کوهی عظیم وجود دارد که در کمرکش آن جنگلی انبوه است، به گونه ای که قله ستبر کوه از دیدهمگان پنهان است، فقط معدود شیفتگان به کوه نوردی این قله را می بینند، که همواره نوری بسیار خیره کننده ازآن ساطع است.بنابراین همه آن تعاریفی که از عشق شده است در این باغ مصفا و برای گروهی تا کمرکش جنگل مانند آن کوه عظیم نهفته است، که برای همگان قابل دسترسی است .اما فتح قله کار همگان نیست ورود به باغ آسان وفتح قله کوه دشوار، اینجاست که حافظ میکوید :« که عشق آسان نمود اول ،ولی افتاد مشکلها».

پس قله کوه شیفتگان مشتاق را به خود میخواند، که آنان هم خود طالبند، پس دشواریها را بجان میخرند وبه دریای نورانی قله عشق میرسند. در میان فارسی زبانان نام آن دسته از مشتاقان عشق که خود را به آن قله با شکوه رسانده اند، کسانی را داریم مانند (بایزید بسطامی)، (شمس تبریزی)، (عطار نیشابوری) ومشهورترینشان (مولانا )مشهور به «رومی »است.

وچه بسا دیگرانی بودند که نامشان در تاریخ نمانده است. ودر جهان پهناور ما بودند وهستند وخواهند آمد، کسانی که هم پایه آنان خواهند بود چراکه شیفتگان عشق درهیچ گروه ودسته ومذهبی منحصر نبوده ونیستند.

در تائید این سخن،تاریخ شرح حال مولانا را دارد که وقتی با شمس روبرو میشود همه وابستگی های مذهبی را که چون زنجیری بر پایش بسته شده است را رها میکند، تا جائی که برای خرید می ،به میخانه میرود ودر بازار قونیه به رقص سماع میپردازد.

شیخ صنعان که عدد مریدانش را ۴۰۰هزار نفر ذکر کرده اند بیکباره دل در گرو دختر زیبا روی نصرانی مینهد، وزنار مسیحیان میبندد وبه خوکچرانی میپردازد. اینها، یعنی رهائی از قید وبند های مذهب ومتعلق نبودن عاشق طالب،به گروه مذهب ویا دسته خاصی.

اما عشق در هفت وادی سلوک معنوی که «عطار نیشابوری» در منطق الطیر از آنها نام میبرد در وادی دوم است. وبدین سان هفت وادی را نام میبرد .طلب،عشق،معرفت، استغنا،توحید، حیرت وفقر وفنا ناگفته نماند که فقر وفنا در وادی هفتم ،بمعنای آن چه که در فرهنگ ما آمده است نیست در اینجا فقر را بی نیازی از هرچه که درعالم مادی است، وفنا نیست شدن در عالم لاهوتی است.که بیشتر عرفا از بیان شرح آن عالم عاجزند بقول مولانا،عارف بزرگ:

« آنچه در وهم ،ناید آن شود»

بنابراین قله عشق ،عاشق را طلب میکند ،وعاشق طالب، سختی راه را بجان میخرد. به نقطه اوج عشق رسیدن عاشق ومعشوق زمینیان را فرقی نیست چرا که بقول عماد خراسانی:

«عشق آتش بودو خانه خرابی دارد است

پیش آتش دل شمع وپر پروانه یکی است»

آنچه گفتم توصیف نا رسا ی من از عالم عشق بود، وایمان دارم که هرکس میتواند ،آنچه را که احساس خودش از عالم عاشقی است را داشته باشد، که یقینا درست است . امامن بسیار خرسندم که به باغستان عشق ورود یافته ام ،ولی هنوز آن قله با شکوه را ندیده ام، و بسیار آرزومندم به اول منزل هفت وادی برسم وطالب ،طلب شوم.

این سخن را با دو بیتی از مولانا که شیفه ترین شیفتگان بود، بپایان میرسانم.

«مرده بودم،زنده شدم ……….گریه بودم، خنده شدم

دولت عشق آمد ومن……….دولت پاینده شدم»

 


باجناقی که فامیل نشد – از یک فیس بوک

خرداد ۱۳۹۶

داستان آدم‌ها و انتخاب‌هایشان داستان غریبی است. هنگامه انتخاب و روبرو شدن با آن، آدمی را گاه به حیرت وامی‌دارد. دو خواهر، هر یک مردی را به شوهری انتخاب می‌کنند. یکی می‌شود سیدحسین فاطمی و دیگری مهدی رحیمی؛ پریوش و منیژه سطوتی با این انتخاب‌ها هر کدام به راهی می‌روند که دیگری را از آن نشانی نیست. یکی می‌شود همسر آزادمرد ایستادگی و مقاومت و ایران‌دوستی و دیگری در نقش بی‌رحم و خودشیفته‌ فرو می‌رود. حکایت این دو خواندنی است.
در روزهای بازداشت فاطمی در دژبان مرکز (در همان خیابانی که اکنون به نام دکتر فاطمی است) همسرش (پریوش سطوتی) به همراه خواهرش به بازداشتگاه می‌رفته و گویا یکی از افسران در همین رفت‌و‌آمدها دل به خواهر همسر فاطمی می‌بندد و به ازدواج دختر دیگر سرهنگ سطوتی (منیژه سطوتی) با این افسر می‌انجامد. (پریوش سطوتی تنها ۱۶ سال داشت که به عقد فاطمی درآمد و حاصل زندگی مشترک و کوتاه آن دو فرزندی به نام سیروس است که تقریبا تمام عمر خود را در فرانسه گذراند.)
نام باجناق فاطمی، مهدی رحیمی بود که رییس فدراسیون کشتی هم شد و او را سال‌ها بعد با نام سپهبد مهدی رحیمی فرماندار نظامی تهران شناختیم و دست بر قضا اولین فرمانده نظامی رژیم پهلوی بود که چند روز پس از پیروزی انقلاب اسلامی در پشت بام مدرسه علوی تیرباران شد.
سرنوشت دو خواهر شنیدنی است که همسر یکی تا وزارت و معاونت نخست وزیری در دولت ملی مصدق ارتقا یافت و پس از کودتای ۲۸ مرداد در رژیم پهلوی اعدام شد و همسر دیگری در سال‌های پس از کودتا تا فرمانداری نظامی تهران در سال ۱۳۵۷ و جانشینی غلامعلی اویسی به لحاظ منصب حکومتی بالا رفت و در صبحدم جمهوری اسلامی در برابر جوخه آتش قرار گرفت.
سپهبد مهدی رحیمی ( فرماندار نظامی تهران)، در کنار ارتشبد نعمت الله نصیری (رییس ساواک)، سرلشکر رضا ناجی (فرماندار نظامی اصفهان) و سرلشکر منوچهر خسروداد (فرمانده هوانیروز) اولین گروه ۴ نفری از تیمسارهای شاه بودند که با حکم دادگاه انقلاب اسلامی محکوم به اعدام شدند و در میان این ۴ نفر نیز باز رحیمی نفر اول بود.
همان کسی که در گفت و گوی تلویزیونی که شامگاه ۲۳ بهمن ۱۳۵۷پخش شد دکتر یزدی و دیگران را هشدار می دهد که زودتر آنان را آزاد کنند تا جرم شان سنگین تر نشود! گویی خبر نداشت که حکومت سقوط کرده و تصور می کرد موضوع آدم ربایی در کار است یا برای این که روحیه خود را نشان دهد چنین می گفت.

نمایشگاه کتاب

خرداد ۱۳۹۶

نمایشکاه کتاب‌های از سانسور زخم بسیار خورده تهران امسال بر قله کوه قاف بر گذار شده است
چه لزومی دارد حالا که چنینین خوار است هر سال یا هر چند سال در محلی دورتر از مرکز شهر ترتیب داده شود و مشتاقان را برای رسیدن به آن نفس گیر کنند
کتاب این محبوب مشتاقان بسیار ارزشمند تر از آن است که چنین مورد بی مهری قرار گیرد. جایگاه آن بایستی بر سر و چشمان دولت باشد نه جون وظیفه‌ای اجباری و باری بهر جهت هر سال خفیف تر و بی حرمت تر تشکیل شود تا جائی که برود در جاده ساوه، حتا بدون توجه به احتمال بارش باران که دیدیم بارید و خسارت زیادی را نیز سبب شد
برای ناشران و حاصل کارشان که کتاب است ارزش و حرمت و توجه قائل شویدو چنین دشت چندم .
نگاهش نکنید
در دنیای بسیار گسترده تکنولوژی خود را به مصاف « خواندن » نبرید چون بدون شک شکست خواهید خورد. کمی هم به عاقبت کار توجه داشت باشید

برای انتشار کتاب رنگین کمان – ۲

خرداد ۱۳۹۶

آنچه در این راستا به آگاهی عموم رسده است
==========================

اطلاعیه
در تدارک جمع آوری تعدادی « شعر و داستان کوتاه » هستیم تا تحت نام « رنگین کمان – ٢ » منتشرکنیم…رنگین کمان را که مجموعه ٢٢ داستان کوتاه
بوده است قبلن منتشر کرده ایم
.این بار می‌خواهیم کتابی با دو نوع آفریده ادبی « شعر و داستان » تهیه کنیم
از همه شما عزیزان شاعر و نویسنده داستان کوتاه تقاضا داریم با ارسال کار های خود ما را یاری کنندتا بتوانیم چنین کتابی را به یاد گاربگذاریم و خدمتی
باشد برای عزیزانی که به مطالعه چنین فراورده ای نیاز دارند

آدرس ارسال آثار
mahmood@gozargah.com


===========================

Rangin_Kaman
ر
نگین کمان شماره یک را که بصورت فرمت پی
. دی . اف است دریافت می‌دارید
توچه داشته باشید که در این کتاب یعنی رنگین کمان شماره یک که حدود چندین سال پیش منتشر شده است
شعر حضور نداشته است و از این نظر بی تردید ناقص و غیر کامل است . خوشحالیم که کتاب در راه بعنی رنگین کمان – ۲ این تقص را ندارد چون فرهیختگان بزرگواری قول همکاری داده اند و آنچه که تا کنون دریافت کرده ایم درخشانندو دلنشین
با استفاد از این فرصت یاد اور می‌شویم که کماکان در انتظار دریافت داستان‌ها و سروده های شما هستیم
طبق آمار ما که توسط قسمت آمار گو گل تهیه می‌شود این کتاب بیش از دویستهزار بار کلیک شده است که بدون شک تعداد زیادی آن را خوانده اند. با این امید که همه ی نویسندگان آن در صحت و سلامت و بخصوص موفق باشند.
لطفن توجه داشته باشید که رنگین کمان شماره ۲ بدون شک پس از اتمام
برای شعرا و نویسندگان آن وسیله ئی میل ارسال خواهد شد
در کتابخانه گذرگاه در صدر قرار خواهد گرفت و یقینن مورد استقیال خوانندگان قرار خواهد گرفت
برای لیست ئی میل های گذرگاه که بیش از دو هزار نفر است نیز ارسال خواهد شد

=================================

اعراب چه کردند با ایران – تحقیق از احمد قندهاری

خرداد ۱۳۹۶

تشکری ویژه داریم از استاد احمد قندهاری محقق ارجمند و ایران دوست


در سال ۶۳۶ میلادی اعراب مسلمان به ایران حمله کردند

متاسفانه عده‌ای نیز بر این گمان هستند که ایرانیان با آغوش باز به استقبال اعراب شتافتند!!! به همین دلیل بر آن شدم که به بخشی ازاین استقبال آن اشاره ‌کنم .
عبدالحسین زرین کوب در کتاب دو قرن سکوت می نویسد: فاتحان، گریختکان را پی گرفتند؛ کشتار بیشمار و تاراج گیری باندازه ای بود که تنها سیصد هزار زن و دختر به بند کشیده شدند.شست هزار تن از آنان به همراه نهصد بار شتری زر و سیم بابت خمس به دارالخلافه فرستاده شدند و در بازارهای برده فروشی اسلامی به فروش رسیدند ؛ با زنان در بند به نوبت همخوابه شدند و فرزندان پدر ناشناخته ی بسیار بر جای نهادند

حمله به سیستان
در حمله به سیستان؛ مردم مقاومت بسیار و اعراب مسلمان خشونت بسیار کردند بطوریکه ربیع ابن زیاد ( سردار عرب ) برای ارعاب مردم و کاستن از شور مقاومت آنان دستور داد تا از کشتگان صدری بساختند ( یعنی اجساد کشته شدگان جنگ را روی هم انباشتند ) و هم از آن کشتگان تکیه گاهها ساختند؛ و ربیع ابن زیاد بر شد و بر آن نشست و قرار شد که هر سال از سیستان هزار هزار ( یک میلیون ) درهم به امیر المومنین دهند با هزار غلام بچه و کنیز. ( کتاب تاریخ سیستان صفحه۳۷، ۸۰ – کتاب تاریخ کامل جلد۱ صفحه ۳۰۷)

در حمله اعراب به ری مردم شهر پایداری و مقاومت بسیار کردند ؛ بطوریکه مغیره ( سردار عرب ) در این جنگ چشمش را از دست داد . مردم جنگیدند و پایمردی کردند… و چندان از آنها کشته شدند که کشتگان را با نی شماره کردند و غنیمتی که از ری نصیب مسلمانان شد همانند غنائم مدائن بود .( کتاب تاریخ طبری؛ جلد پنجم صفحه ۱۹۷۵)

در حمله به شاپور نیز مردم پایداری و مقاومت بسیار کردند بگونه ای که عبیدا لله ( سردار عرب ) بسختی مجروح شد آنچنانکه بهنگام مرگ وصیت کرد تا به خونخواهی او؛ مردم شاپور را قتل عام کنند؛ سپاهیان عرب نیز چنان کردند و بسیاری از مردم شهر را کشتند. (کتاب فارسنامه ابن بلخی؛ صفحه ۱۱۶ -کتاب تاریخ طبری؛ جلد پنجم صفحه ۲۰۱۱)

در حمله به الیس؛ جنگی سخت بین سپاهیان عرب و ایران در کنار رودی که بسبب همین جنگ بعد ها به « رود خون » معروف گردید در گرفت. در برابر مقاومت و پایداری سرسختانه ی ایرانیان؛ خالد ابن ولید نذر کرد که اگر بر ایرانیان پیروز گردم « چندان از آنها بکشم که خون هاشان را در رودشان روان کنم » و چون پارسیان مغلوب شدند؛ بدستور خالد « گروه گروه از آنها را که به اسارت گرفته بودند؛ می آوردند و در رود گردن می زدند » مغیره گوید که « بر رود؛ آسیاب ها بود و سه روز پیاپی با آب خون آلود؛ قوت سپاه را که هیجده هزار تن یا بیشتر بودند؛ آرد کردند … کشتگان ( پارسیان ) در الیس هفتاد هزار تن بود.( کتاب تاریخ طبری؛ جلد چهارم؛ صفحه ۱۴۹۱- کتاب تاریخ ده هزار ساله ایران؛ جلد دوم برگ ۱۲۳)

در شوشتر؛ مردم وقتی از تهاجم قریب الوقوع اعراب با خبر شدند ؛ خارهای سه پهلوی آهنین بسیار ساختند و در صحرا پاشیدند. چون قشون اسلام به آن حوالی رسیدند ؛ خارها به دست و پای ایشان بنشست ؛ و مدتی در آنجا توقف کردند. پس از تصرف شوشتر ؛ لشکر اعراب در شهر به قتل و غارت پرداختند و آنانی را که از پذیرفتن اسلام خود داری کرده بودند گردن زدند. (کتاب الفتوح صفحه ۲۲۳ – کتاب تذکره شوشتر؛ صفحه۱۶ )

در چالوس رویان؛ عبدالله ابن حازم مامور خلیفه ی اسلام به بهانه (دادرسی ) و رسیدگی به شکایات مردم؛ دستور داد تا آنان را در مکان های متعددی جمع کردند و سپس مردم را یک یک به حضور طلبیدند و مخفیانه گردن زدند بطوریکه در پایان آنروز هیچ کس زنده نماند … و چالوس را آنچنان خراب کردند که تا سالها آباد نشد و املاک مردم را بزور می بردند. (کتاب تاریخ طبرستان صفحه ۱۸۳ – کتاب تاریخ رویان؛ صفحه ۶۹ )

در حمله به نیشابور؛ مردم امان خواستند که موافقت شد؛ اما مسلمانان چون از اهل شهر کینه داشتند؛ به قتل و غارت مردم پرداختند؛ بطوریکه « آنروز از وقت صبح تا نماز شام می کشتند و غارت می کردند. (کتاب الفتوح؛ صفحه ۲۸۲ )

در حمله ی اعراب به گرگان؛ مردم با سپاهیان اسلام به سختی جنگیدند؛ بطوریکه سردار عرب ( سعید بن عاص ) از وحشت؛ نماز وحشت خواند . پس از مدتها پایداری و مقاومت؛ سرانجام مردم گرگان امان خواستند و سعید ابن عاص به آنان « امان » داد و سوگند خورد « یک تن از مردم شهر را نخواهد کشت » مردم گرگان تسلیم شدند؛ اما سعید ابن عاص همه ی مردم را بقتل رسانید؛ بجز یک تن؛ و در توجیه پیمان شکنی خود گفت: « من قسم خورده بودم که یک تن از مردم شهر را نکشم! .. تعداد سپاهیان عرب در حمله به گرگان هشتاد هزار تن بود. (کتاب تاریخ طبری جلد پنجم صفحه ۲۱۱۶ – کتاب تاریخ کامل؛ جلد سوم ؛ صفحه ۱۷۸ )

پس از فتح” استخر” (سالهای ۲۸-۳۰ هجری) مردم آنجا سر به شورش برداشتند و حاکم عرب آنجا را کشتند. اعراب مسلمان مجبور شدند برای بار دوم” استخر” را محاصره کنند.مقاومت و پایداری ایرانیان آنچنان بود که فاتح “استخر” (عبدالله بن عامر) را سخت نگران و خشمگین کرد بطوریکه سوگند خورد که چندان بکشد از مردم ” استخر” که خون براند. پس خون همگان مباح گردانید و چندان کشتند خون نمی رفت تا آب گرم به خون ریختندپس برفت و عده کشته شدگان که نام دار بودند “چهل هزار کشته ” کتاب فارسنامه ابن بلخی صفحه ۱۳۵– کتاب تاریخ کامل؛ جلد سوم صفحه ۱۶۳)

رامهرمز نیز پس از جنگی سخت به تصرف سپاهیان اسلام در آمد و فاتحان عرب؛ بسیاری از مردم را کشتند و زنان و کودکان فراوانی را برده ساختند و مال و متاع هنگفتی بچنگ آوردند.(کتاب الفتوح؛ صفحه ۲۱۵)

مردم کرمان نیز سالها در برابر اعراب مقاومت کردند تا سرانجام در زمان عثمان؛ حاکم کرمان با پرداخت دو میلیون درهم و دو هزار غلام بچه و کنیز؛ بعنوان خراج سالانه؛ با اعراب مهاجم صلح کردند.(کتاب تاریخ یعقوبی صفحه ۶۲ -کتاب تاریخ طبری جلد پنجم صفحه ۲۱۱۶, ۲۱۱۸ – کتاب تاریخ کامل؛ جلد سوم صفحه ۱۷۸,۱۷۹)

جنایات اعراب تنها به این شهر‌ها ختم نشده است و اینها تنها گوشه‌ای از تاراج میهنمان به دست تازیان بود و آشکارا مقاومت ایرانیان در برابر آنان را ثابت می‌کند.

در کتاب عقدالفرید چاپ قاهره-جلد ۲ صفحه ۵ -سخنی از خسرو پرویز نقل شده که می گوید: اعراب را نه در کار دین هیچ خصلت نیکو یافتم و نه در کار دنیا. آنها را نه صاحب عزم و تدبیر دیدم و نه اهل قوت و قدرت. آنگاه گواه فرومایگی و پستی همت آنها همین بس که آنها با جانوران گزنده و مرغان آواره در جای و مقام برابرند .فرزندان خود را از راه بینوایی و نیازمندی می کشند و یکدیگر را بر اثر گرسنگی و درماندگی می خورند.از خوردنیها و پوشیدنیها و لذتها و کامروانیهای این جهان یکسره بی بهره اند. منابع :

۱ – دوقرن سکوت، دکتر عبدالحسین زرین کوب

۲ – تاریخ سیستان ۳ – تاریخ طبری جلد اول

۴– تاریخ طبری جلد دوم ۵– فارسنامه ابن بلخی

۶– کتاب الفتوح ۷ – کتاب عقد الفرید

۸– فارسنامه ابن بلخی

ازدواج خارجیان در هند در عرض دو ساعت – – مهین میلانی

خرداد ۱۳۹۶

 

قسمت دیگری از مسافرت به هند

به هیچ رو گمان نمی بردم به این سهولت و سرعت یک محل زیست بی نظیر پیدا کنم. از طریق آن لاین و آژانس معاملات ملکی. و آن هم در ورای یک ساختمان بسیار معمولی با سر و وضعی اندک بهتر از نمای بقیه ی ساختمان ها در South Extension. دو ساعت پس از ارسال ایمیل با من تماس گرفت و دو ساعت بعد تر دم در هاستل حاضر بود. نمی دانستم طرف از چه قماشی ممکن است از آب دربیاید. با ماکسیم فرانسوی و آگاتای لهستانیِ مقیم آلمان، هم هاستلی هایم، سوار دوج کاراوانِ “سی داختا” شدیم. یک جوان خوش برورو و مبادی آداب و رسومِ آشنا با غربیان که با لهجه ای به مراتب بهتر از بسیاری از هندیان زبان انگلیسی را صحبت می کرد. هنوز در حال معارفه و سلام و علیک در داخل اتومبیل بودیم که به محل رسیدیم. دو خیابان آن سوترکِ هاستل. دیواری واقعی و نه میله های آهنی ساختمان را از خیابان مجزا می ساخت. در ورودی آهنیِ مطمئن و محکم به روی ما باز شد. یک سرایدار قبل از اینکه وارد راهرو بشویم توی کیوسکش پاس می داد. “سی داختا” ما را از طریق آسانسور نقلی فرستاد به طبقه ی دوم و خود با “راحول”، مدیر ساختمان، از طریق پله ها به ما ملحق شدند. در طبقه ی دوم، آپارتمان دو طبقه برای ما دونفر که می خواستیم یک ماه آنجا بمانیم، خیلی بزرگ بود. و سالن تاریکی هم داشت که به مزاق من سازگار نیست. اما استودیوی بغلی حرف نداشت باسقفی بلند و پنجره ای سراسری که به بالکن و خیابان باز می شد و پرده های سنگین قهوه ای و شیری پشت تورهای ضد پشه و شیشه های دوجداره که بخشا بر جلا و زیبائی اطاق می افزود. رنگِ کِرِم و گرمِ دیوارها و قفسه بندی های مدرن، ساخته ی دست و هنرمندانه و نه بازاری، به رنگ شکلاتی، نشان از آشنائی صاحب ملک با فرهنگ غربی و هم هنرمندانه داشت. تخت دونفره ی کوئین واقعی: یعنی نه سوار بر روی فنر از نوع تخت در هتل های آمریکای شمالی، بلکه تخت محکم گردوی اصیل با تشکی کلفت از نوع تشک های هم نرم و هم سفت پشمی خودمان در ایران. یک نیمکت پهن و درازِ با لبه ای باریک در دوطرفِ کم عرض تر و دو کوسن بزرگ بر روی آن که در وسط  سالن قرار داشت و ما کوسن ها را روی زمین گذاشتیم و از نیمکت به عنوان میز نهارخوری از نوع ژاپنی استفاده کردیم. یک میز کار چسبیده به دیوار برای کامپیوتر و کار نوشتن و قفسه های بالایی برای کتاب هایمان نیز گویی سفارشی برای ما ساخته شده بود. یک دستگاه فیلتر آب و ماکروویو که البته ما هیچ استفاده از آن نکردیم، یک چراغ خوراک پزیِ تازه از کارخانه در آمده با دوشعله که بر روی آن ارگانیک ترین غذا ها را باخرید سبزیجات از چرخی های دمِ خانه پختم. یک کتری برقی، یک توستر در آشپزخانه ی نقلی ولی راحت، با پارچ آب که همواره آن را در یخچال جادار و بزرگ جا می دادیم، و ظروف برای آشپزی و سرویس برای چهارنفر چیزی کم نمی گذاشت… و یک حمام بزرگ با موزائیک های سراسری کرم و قهوه ای و سفید مدرن، بدون وان با دوش متحرک که می توانستی هرگونه می خواهی از آن استفاده کنی و با یک دیوار شیشه ای که آن را از دستشوئی و توالت مجزا می ساخت و پنجره ای که بخار آب از آن به در می رفت. و البته یک دستگاه تلویزیون و ویدئو و… که ما هیچ استفاده ای از آنها نکردیم. و ماشین رختشوئی که در پشت ساختمان قرار داشت و هر روز اگر می خواستیم کارگران می آمدند و استودیو را کاملأ تمیز می کردند.

معامله بدون چانه زدن؟!

سی داختا” گفت ۱۱۵۰ دلار آمریکائی برای یک ماه اقامت. همین مقدار را می بایست برای اطاق خصوصی در هاستل بدون هیچ کدام از این تجهیزات و بدون اینکه این حس بودن در خانه را در آنجا داشته باشیم، می دادیم . چانه زدم تا ۸۵۰ دلار آمد پائین. رسمی که در هر معامله ی کوچک و بزرگ و خرید هر شیئ قابل و ناقابل در هند معمول است وگرنه یک کلاه بزرگ بر سرت خواهد رفت. اما ۲۰۰ دلار هم اضافه برای کمیسیون خودش می خواست. گفتم تو که زحمتی نکشیدی. ما اولین خانه را پسندیدیم. گفت این تبحر من است که فهمیدم شما را کجا باید بیاورم. زیاده از حد حساب می کرد برای کمیسیون یک ماه خانه ی اجاره ای. ولی آچمزم کرد. بخصوص که از شادیِ یافتن این محل به این سرعت در پوست نمی گنجیدم. به علاوه، اغراق است و نه قابل قیاس – می دانم، اما اندکی مثل این بود که به وان گوگ بگویی فقط ۵ دقیقه وقت گذاشته ای پورتره ی مرا بکشی. درجوابت می گوید: ۵ دقیقه به علاوه ی ۴۰ سال کار و تجربه. دست آخر هم موقع تخلیه ی خانه ۴۰ دلار برای برق، ۲۰ دلار برای کاغذ بازی های مربوط به قرارداد (نمی خواست قرارداد ببندد ولی من اصرار داشتم. زیرا هیچ نمی دانی با چه کسی طرف هستی)، و ۳۰ دلار هم برای رکورد پلیس (جهت نگارش قرار داد. حالا “سی داختا” محکم کاری می کرد که اگر موردی پیش آمد بدانند چگونه پیگرد ما باشند). بعدها یکی دونفر از هندی های اهل بخیه گفتند که در این محل چنین خانه ای را خیلی خوب اجاره کرده ایم. به نظر من اگر بیشتر وقت می گذاشتم، می شد خانه ی ارزان تری پیدا کرد. خانه در واقع یک guest house  بود برای اجاره ی خانه به مدت کوتاه. اما یک خانواده ی افغان چهار ماهی بود که در طبقه ی پائین می نشستند. ما قرارداد را برای سه ماه بستیم با گزینه ی تخلیه در هرزمان خواستیم، مشروط بر اطلاع کتبی در سه روز قبل از خالی کردن خانه.

روز بعد که قرار داد را آورد، امضاء صاحب خانه را نداشت. و”سی داختا” می گفت که باید پول را تمام و کمال بدهم. تازه کلید را هم به من نمی داد. این بار نیز آگاتا با من همراه بود. من بگو. “سی داختا”  بگو. بالاخره توافق کردیم که من ۷۳۰ دلار بدهم. کلید را بگیرم. و روز بعد، یعنی در اولین روز اقامت ما در استودیو، او با قرارداد امضا شده بیاید که من قرار داد را امضا کنم و بقیه ی کرایه را پرداخت. آگاتا که هردو روز شاهد جدل های من با “سی داختا” بود گفت تو که خودت شرقی هستی حواست به همه چیز هست. ما غربی ها نه چانه زدن بلدیم، نه این ملاحظات را می شناسیم. دو سه روز کار اجاره ی خانه طول کشید و من نتوانستم ۲۴ ساعت قبل تر اطاق خصوصی را که در هاستل رزرو کرده بودم لغو کنم و گفتند ۲۵۰۰ روپیه باید جریمه بدهم. به booking.com . چرا که هاستل را از طریق آنها گرفته بودم. اما نتوانستم آن لاین جریمه را بپردازم. فکر کنم خود بخود فراموش شد. مگر اینکه یک روز ببینم از کردیت کارتم کسر کرده اند.

انگشت نگاری در خیابان

روزی که می خواستم بروم فرودگاه به استقبال پارتنرم، ماکسیم هم می خواست برود فرودگاه تا اطلاعاتی جهت ارسال موتورش به دوبی کسب کند. اگرچه هنوز نمی توانست اقدامی در این زمینه بکند. زیرا می بایست نخست ویزایش را از سفارت ایران می گرفت. پس از یک ماه و نیم انتظار سرانجام یک آژانس ایرانی از ایران تقبل کرده بود که مسئولیت حمایت از او را بپذیرد. حال این آژانس ماکسیم را از کجا می شناخت که تقبل کرده بود او را حمایت کند معلوم نبود. یک فرمالیته بود. ماکسیم می بایست مبلغی بپردازد (گمان کنم یک چیزی حدود ۲۰۰ دلار) و آنها هم به طور کتبی حمایت از او را گواهی کنند. حال می بایست فرمی را با انگشت نگاری به سفارت می برد. چند روز قبل با یکدیگر به سفارت ایران رفته بودیم. ماکسیم اول با یک نفر مقابل سفارت ایران قرار داشت تا بیاید و ترتیب انگشت نگاری او را بر روی فرم بدهد. او را از طریق آن لاین پیدا کرده بود. و آن فرد ترجیح می داد بیرون از دفتر کارش این کار انجام بگیرد. در هر صورت با فرمی حک شده با اثر انگشت های ماکسیم رفتیم به درون سفارت ایران، که مانند همه ی سفارت های خارجی در محله ای دور از هر منطقه ی مسکونی، تجاری، اداری قراردارد. یک دکه ی فروش میوه یا فروش غذا یا یک مغازه دیده نمی شود. ساختمان ها اغلب در میان باغی در اندشت محصور با دیوار های بلند و درختان تنومند قرار دارند. بی اینکه هیچ نیروی نظامی در کار باشد، خود به خود سفارت خانه های خارجی در یک قرنطینه ی محافظ قرار گرفته اند. به ندرت افرادی در خیابان دیده می شدند.

کارمندِ مسئولِ رسیدگی به امورِ ارباب رجوع هندی است. نگاهی به فرم انگشت نگاری انداخت و گفت که انگشت ها تک و توک در جاهای مختلف فرم حک شده اند. می بایست پنج انگشت دو دست کنار هم در دو محل فرم حک بشوند. آمدیم بیرون. ماکسیم به آن فرد انگشت نگار زنگ زد و این بار نیز طرف خواست بیاید همان جائی که ما ایستاده بودیم. یعنی مقابل سفارت ایران. ما رفتیم و یک ساعت در آن سوی خیابان منتظر شدیم. برای من عجیب بود که چرا انگشت نگاری را درون خود سفارت انجام نمی دهند. اصولن این انگشت نگاری چقدر می تواند معتبر باشد؟ از کجا معلوم انگشت های کس دیگری را حک نکرده اند. شگفتی دیگر من در مورد کار انگشت نگار در خیابان بود. آیا مکان ثابتی نداشت و به دروغ به ماکسیم گفته بود که آمدن مشتری نزد من مشکل است و من با موتور کار آنها را راه می اندازم؟ کار را هم که راه نیانداخته بود و نمی دانست که چگونه باید انگشت ها را بر روی کاغذ جوهر مالی و حک کند. باری آن مرد آمد و یک چهارپایه زیرش گذاشت و توی خیابان جعبه ی جوهر را از تو ی بساطش بیرون کشید و انگشتان جوهری ماکسیم را بر روی فرمی جدید حک کرد. و باز از ماکسیم پول گرفت، هزینه ی کار خطایی که خود او مسئول جبرانش بود. در سفارت، کارمند هندی هر دو فرم را از ماکسیم گرفت. و ما مانده بودیم که آیا فرم دوم هم به درستی بر رویش کار نشده است یا اینکه کارمند نیز خود نمی داند کدامیک درست است؟

امروز، قبل از اینکه ماکسیم مرا به فرودگاه برساند باز سر راهمان به سفارت رفتیم. می بایست ساعت چهار می رفت. ویزا هنوز حاضر نبود. ماکسیم مرا کماکان به فرودگاه رساند.

برو مادرت را بیار

سفارت افغانستان نیز در حومه ی مخصوص سفارت های خارجی دیگر در منطقه ی سرسبز با هوای تمیز “شاناکیاپوری” قرار دارد. منطقه ای که گویی در دهلی نیست. در هند نیست. در کشوری دیگر است. و همانطور که گفتم منطقه ایست کاملأ مجزا از مناطق مسکونی و تجاری و اداری. تفاوتی که سفارت افغانستان با سفارت های دیگر و از جمله سفارت ایران و کانادا و آلمان و غیره دارد در این است که ساختمانی بسیار کوچک و محقر تر نسبت به بنای دیگر سفارت خانه های خارجی دارد و نیز همه ی کارمندان آن افغان هستند. مراحل ورود به درون سفارت و گیشه ی مخصوص کارمند سفارتی که به کار شما رسیدگی کند چندان پیچیده نیست. در سفارت کانادا در آغاز در یک اطاقک کنترل بدنی از شما می کنند. سپس در پشت باجه ی شیشه ای امر درخواستی ات را مطرح می کنی و  آنگاه در یک سالن بزرگ می بایست در انتظار بنشینی. پس از مدتی به درون یک اطاقک دیگر می روی و پشت شیشه از درون باجه با کارمند صحبت می کنی.

در سفارت افغانستان تلفنت را می گیرند و تو را به درون می فرستند. درمقابل باجه با کارمند صحبت می کنی. در فضایی خودمانی تر در یک محوطه ی کوچکتر، کمتر رسمی تر. همانجا می نشینی تا به کارت رسیدگی کنند. کارمند می آید بیرون. مدارک لازم را می گیرد و سپس باز می آید بیرون پاسخت را می دهد. ظهر بود و کار دفتر یک ساعت تعطیل. کارمندان درون سفارت تغذیه می شدند با غذایی که، به گفته ی زوجی که آنجا آمده بودند پاسپورتشان را تمدید کنند، توسط آشپز در همان جا پخته می شد. از توی سالن، وقتی در ورودی به دفاتر باز می شد، می شد تابلوی آبدارخانه را بر روی یکی از درها دید. سرویسی که در هیچ یک از سفارت ها (آن چند تایی که من در دهلی دیدم) وجود ندارد. این زوج تلاش می کردند که بتوانند برای کانادا اقامت بگیرند. پروسه ای که اغلب افغان ها در  هند قصد انجامش را دارند. چند افغان دیگر هم در مقابل سفارت کانادا بدین منظور آمده بودند.

زوجی آمده بود برای ازدواج در سفارت افغانستان. زنِ کانادائی مسن تر از مرد افغانی بود. زن از کانادا. مرد از افغانستان. پس از غذا کاردار آنها را صدا زد و پشت باجه به مرد گفت که برای ازدواج می بایست مادرش را بیاورد. و قبل از این که به سفارت بیایند باید بروند و در مسجد در دهلی عقد شرعی بکنند. کارد می زدی خون این زوج در نمی آمد. زن می گفت من در هر حال تن به ازدواج شرعی نمی دادم. من یک ازدواج قانونی مدنی می خواهم. نمی خواهم زیر بار قوانین اسلامی بروم که بعد تاوانش را با محدودیت هایی که برای زن شوهر دارِ مسلمان می گذارند دست و پایم بسته شود. حالا این ها برای این نی نی کوچولو مادرش را هم می خواهند. می گفت عامدانه دارندسنگ جلوی پای من می اندازند. اینها فکر می کنند منِ کانادائی شاید می خواهم از او سوء استفاده کنم. چرا که به طور معمول در ازدواج های مصلحتی زن یا مرد کانادائی هزارها دلار بر مثلن همسر آینده ی افغانی اش هزینه می کند تا امکان گرفتن ویزای کانادا را برایش فراهم سازد. زن می گفت مورد ما مصلحتی نیست. ما همدیگر را دوست داریم. او هم چنین از برخورد تحقیر آمیزکاردار نسبت به خودش به عنوان یک زن دلگیر بود. می گفت او با من حرف نمی زد. حس می کردم عامدانه مرا نادیده می گیرد. عامدانه مرا به حساب نمی آورد. همانگونه که در افغانستان با زن ها برخورد کرده اند. می گفت او روی سخنش فقط با همسر من بود.

با داستانی که این زوج حکایت کردند، فکر کردم ببین آمده اند هندوستان، ذهنیاتشان را هم از افغانستان با خود آورده اند. و برای مردم قانون تعیین می کنند. این زوج چه بسا می توانستند بروند و با مقامات هندی این مسئله را در میان بگذارند و آنها بررسی کنند و ببینند با کدام موازین در هند، در سفارت افغانستان موانعی را پیش پای یک زوج بالغ می گذارند که حتی در کشور خودشان هم، در یک کشور اسلامی، برای یک مرد نه تنها نمی توانست مطرح باشد بلکه به علت برتری های قانونی و شرعی برای مردان، گاه حتی برای مردهای زیر سن قانونی نیز چنین نسخه ای را تجویز نمی کنند.

گرویدن به هندوئیسم برای ازدواج در هند

آن زن و مرد به سفارت کانادا هم مراجعه کرده بودند. امر ازدواج درون سفارت کانادا صورت نمی گیرد. به آنها گفته بودند که می بایست از طریق آژانس های ازدواج اقدام کنند. چند روز بعد که آنها را دیدیم ازدواج کرده بودند. خنده دار بود ماجرایشان. از طریق آن لاین وکیلی را پیدا کرده بودند که با ۴۰۰ دلار در دو ساعت کارشان را در دادگاه انجام داده بود. می گفت اول اطمینان نکردیم. بعد دیدیم که دفترشان در دادگاهی در دهلی کهنه است و به جز آنها ۳۰۰۰ وکیل دیگر در محوطه ی بزرگ دادگاه دفتر های وکالت دارند. دو روز بعد با این وکیل به دادگاه می روند. و قبل از آن در یک دفتر ثبت ازدواج که همانجا در طبقه ی پائین دادگاه قرار داشت، در آغاز به هندو تغییر مذهب می دهند و سپس برگه ها را امضاء می کنند. گفته بودند بدون گرویدن به مذهب هندو امکان ازدواج در هند وجودندارد. و سپس در دادگاه چند نفر مسئول انگشت نگاری و امضاء از این سر راهرو به آن سر و از این اطاق به آن اطاق و از این طبقه به آن طبقه می روند تا برگه ها حاضر شود از طریق افرادی که به نظر می رسید حتی سواد خواندن و نوشتن ندارند. فقط مأمور بردن و آوردن برگه ها و گرفتن امضا و انگشت نگاری هستند. ولی تا زمانی که ۴۰۰ دلار را کامل به روپیه ندادند برگه را اتخادنکردند. به اضافه ی ۵۰۰ روپیه برای پرکردن برگه ها، ۱۵۰روپیه برای گرفتن عکس در مقابل نشان مذهب هندو بر روی دیوار، و آخر سر هم آن فرد وکیل ۱۰۰۰ روپیه برای زحمات خودش برداشت. آن زن می گفت این در حالی بود که همسر من از پشت شیشه شاهد بود که وکیل بیش از ۶۵۰۰۰ روپیه (صد دلار) به دفتر ثبت نداده بود و قبلا هم گفته بود که او و شرکایش و دفتر ثبت ازدواج نصف به نصف سود می بریم. و به عبارتی اگر این زوج خودشان راه و چاه را می دانستند و مستقیم به دادگاه مراجعه می کردند، چه بسا با همان صد دلار کارشان راه می افتاد. چرا که این کار لزومأ نیازی به وکیل نداشت. و وکیل در اینجا صرفن نقش یک کارمندی را بازی می کرد که پروسه ی کار به انجام برسد. اما می گفت که ما زبان هندی نمی دانستیم. شاهد می خواستیم. و برخی مدارک که شاید به درازا می کشید تهیه ی آنها. و ما نمی خواستیم درگیر این بوروکراسی بشویم. زن می گفت خیلی خنده دار بود هندو شدن ما. ولی ما که به هیچ دینی باور نداشتیم فقط می خواستیم کارمان راه بیافتد. آنها برای دادن پول هم مجبور شده بودند با وکیل به خانه برگردند. چرا که دلارهایشان را کارمند صرافی ای که وکیل به دادگاه خوانده بود نمی پذیرفت برای تعویض با روپیه. می گفت کهنه است. به احتمال به علت مشکلاتی که هنگام بحران اسکناس و کمبود روپیه در نوامبر در هند بوجود آمده بود و اسکناس های قدیمی را نمی گرفتند، این صراف تردید می کرد.

زن قبل از اینکه به هند برای ازدواج بیاید تحقیق کرده بود. می بایست یکی از آنها یک ماه قبل در هندوستان زندگی کرده باشد تا بتوانند برای ازدواج تقاضا بدهند. و بعد از تقاضا می بایست یک ماه دیگر صبر می کردند تا اطمینان حاصل شود که هیچ شکایتی از هیچ جانب بر علیه این پیوند وجود ندارد. آنگاه ازدواج می توانست صورت بگیرد. این زن می گفت ولی ما مشکل ویزا داشتیم. می گفت من می توانستم تا ۶ ماه در هند بمانم ولی همسرم بیشتر از یک ماه نمی توانست در هند بماند. می بایست بر می گشت افغانستان و پس از دو ماه دوباره می شد که بیایدبه هند. یعنی یک چیزی حدودچهار ماه این کار به طول می انجامید. و ما امکان این همه ماندن در هند را نداشتیم. نه امکان مالی و نه فرصت کافی. امکان رفت و برگشت دوباره نیز نبود. کشورهای دیگر نیز اغلب به افغان ها ویزا نمی دهند و مثلن کشور ترکیه به دیپلمات های افغان ویزا می دهد و فقط به دو سه نفر از افراد معمولی در ماه ویزا تعلق می گیرد که آن را هم در بازار سیاه دلال ها با گرفتن دو سه هزار دلار قبضه می کنند. او هم چنین می گفت که در آغاز قرار بود من به افغانستان بروم. پیِ همه ی خطراتش را به جان خریده بودم. اما به یاد آوردم که در سفر به آمریکا از تو سئوال می کنند که آیا به سوریه و عراق و یا افغانستان رفته ای. و این می توانست بعد ها برای رفتن من به آمریکا مشکل ایجاد کند. بخصوص که حالا ترامپ هم با قوانین ضد مکزیکی و ضد مسلمان موانع زیادی ایجاد می کند. می گفت می بینید که افغان ها با وضعیتی که در کشورشان وجود دارد به راحتی نمی توانند به هر کشوری حتی در همسایگی خود بروند و  کسانی هم که به آنجا سفر می کنند خود را به خطر می اندازند. لذا این طریق ازدواج ساده ترین راه بود.

پس از اینکه گواهی ازدواج را می گیرند، آنها گواهی را به یک وکیل نشان می دهند. وکیل می گوید ازدواج دو خارجی در هند غیر قانونی است. اما خوب شما این گواهی را دارید. اینکه بتوانید کارتان را پیش ببرید ناممکن نیست. Good luck. اما گواهی تغییر مذهب خود را به هندو به کسی نشان ندهید. کاری بود به انجام رسیده. حالا می بایست ببینند در آینده چگونه می توانند اصل کار را به ثمر برسانند.

About مهین میلانی

در مورد داستان غیر نظامی – رضا اغنمی

خرداد ۱۳۹۶

یکی از داستان‌های کتاب روز های آفتابی داستان
غیر نظامی
است که بیاد عزیز مرتضا کیوان نوشته شده است
استاد رضا اغمی منتقد و تحلیل گر صاخب نام بر این داستان نگاهی موشکافانه داشته است که در تیر ماه چند سال قبل در گذرگاه منتشر شده بود
چون اخیرن استاد مسعود بهنود از این چهره مبارزه برای آزادی، در برنامه هزار داستان خود از

او بر پایه سروده ای از احمد شاملو سخن گفته است ، اقدام به نشر مجددای نقد می نمائیم . برای خواندن اصل دستان می‌توانید از کتاب روز های آفتابی مدد بگیرید
—————–

در ژانویه ۲۰۱۲ درتورنتو (کانادا ) کتاب خوب ومفیدی شامل هفده داستان کوتاه از آقای محمود صفریان توسط نشر زاگرس و گذرگاه چاپ و منتشر گردید که درگذشته ای نزدیک نقد واره ای ازآن نوشته منتشر کردم. درمجموعۀ آن داستان ها، داستانی با نام «غیرنظامی» جلب نظرم کرد و پس ازخواندن، بنا به اهمیت تاریخی و شخصیت قهرمان داستان، تصمیم گرفتم از فرصتی که نویسنده دراین کتاب گشوده، بیشترین سود بُرده شود تا ادای حرمتی باشد برای مردی با فرهنگ، که درراه آزادی و مبارزه با ظلم و ستم جباران زمانه جانِ جوان خود را به ناحق از دست داد. حاصل اینکه غیرنظامی را بطورمستقل، مورد بررسی قرار دادم. واینست بررسی آن داستان. شرح حال زندگیِ کوتاهِ جوانی از رهروانِ آزادی که با شخصیتِ استوار در راه آرمان های انسانی وعدالت خواهانه فریادش درهیاهوهای زمانه گم شد و درخون نشست. و حالا، پس از گذشت شش دهه ازآن فاجعه، صفریان، خاطرۀ یکی از صادق ترین مبارزان راه آزادی را درقالب داستان به نسل امروزیان معرفی کرده است. با امید و آرزوی اینکه همیشه و همه وقت قلم ش در راهِ روشنگری باشد وچراغ «گذرگاه» ش پرفروغ و تابان.

داستان از کافه فیروز درخیابان نادری شروع میشود. کافه فیروز، که زمانی محفل روشنفکران، نویسندگان، شاعران وهنرمندان بود و همیشه عده ای را میشد آنجا پبدا کرد و پای صحبتشان نشست. جماعتی که حرفی برای گفتن داشتند وهنری برای عرضه کردن، که بازتابش درمطبوعات و تئاترها وگالری ها دراختیارعلاقمندان بود.

ازاین لینک برای خواندن تمامی این نوشته بهره بگیرید
http://www.gozargah.com/naghd/nega-he-reza-aghnami-be-gheyr-e-nezami/

شوهر شما قاتل همسر من است» / حرف های عفت ماهباز

خرداد ۱۳۹۶


شوهر شما قاتل همسر من است
» / حرف های عفت ماهباز به جمیله علم‌الهدی، رئیس

خانم جمیله علم‌الهدی، از شما به عنوان همسر یک قاتل پرسشی ساده دارم من همسر یک اعدامی هستم همسر ۳۵ ساله من شاپور، به دست شوهر ۲۸ساله شما، اعدام شد . چه احساسی دارید از اینکه شوهر شما که قاتل همسر من است می خواهد رییس جمهور همه مردم ایران شود!

من عفت ماهباز زندانی سیاسی در سالهای ۱۳۶۳ تا ۱۳۶۹ و همسر یک اعدامی در فاجعه، تابستان ۶۷هستم . همسرم علی رضا اسکندری (شاپور)، همراه با صد ها جوان بی گناه دیگر که نه خودشان به مشی مسلحانه معتقد بودند نه سازمانشان، در شامگاه ۵ مرداد سال ۱٣۶۷ جزو اولین سری اعدام شدگان بودند؟. ایا می دانید همسر شما اقای ابراهیم رییسی که در ان زمان ۲۸ ساله بود حکم مرگ این صدها جوان را صادر کرد؟ این عده از گروه های مختلف چپ در زندان بودند. هنوز تعداد کسانی که در این روز و در این سال اعدام شده اند، مشخص نشده است همسرم را در گورهای جمعی در خاوران به خاک سپرده اند . خاوران را می شناسید ؟

خاوران گورستانی است در ۱۴ کیلومتری تهران در جاده خراسان خطه جنوب شرقی در کنار گورستان ارامنه وهندی ها، دولت وقت از سال ۱۳۵۹ – ۱۳۶۰ ، قطعه زمینی رادر آن مکان، “لعنت آباد” نامید. ان را قبرستانی کرد برای دگراندیشان سکولار و بهایی ها. آنها هزاران زندانی عقیدتی سیاسی که شوهر شما یکی از صادر کنندگان حکم اعدامشان بود را در سال ۶۷ مخفیانه و بدون نام نشان در این مکان در گورهای دست جمعی مدفون کردند. ایا از ان روزهای داغ و درد از قتل عام در تابستان ۶۷ چیزی شنیده اید ؟ ایا از مادرانی که شبانه گورها را شکافتند و عزیران خود را در کنار هم در گورهای دست جمعی مدفون شده دیدند، حکایتی خوانده اید؟
خانم جمیله المهدی شما امروز در دانشگاهای ایران مدرس فرزندان این مرز و بوم هستید، برایم بسیار عجیب است که به مردی عشق می ورزید و او را الگوی فرزندانت قرار می دهی که حکم قتل صادر کردن را از نوجوانی آغاز کرده ،حتما می دانید که شوهرتان از بیست سالگی همزمان دادستان کرج و همدان بوده است حکم مرگ جوانان را صادر می کرده است؟ در چنین شرایطرایظی شما چگونه به مردی که یک قاتل است عشق می ورزید ؟مردی که امروز آمده و می خواهد رییس جمهور همه ما شود..

نمی دانم شما چند فرزند دارید؟ من آما به دلیل شرایط ، فرزندم دنیا آمد و مرد!. متاسفانه به دلیل زندان ، و اعدام صادر شده از جانب همسرت، شانس ان را نداشتم که از ثمره عشقم فرزندی داشته باشم. من در ۲۲ شهریور سال ۱۳۵۸ عاشقانه با همسرم ازدواج کردم اما تنها ۵ سال در کنار ان انسان بزرگ و نازنین زندگی کردم همسرم مهندس شیمی و فارغ الحصیل دانشگاه پلی تکنک بود او در دوران کوتاه کاریش توانسته بود چند اختراع در زمینه کارش به ثبت رساند. من از ان ۵ سال زندگی مشترک، عشق بزرگ او و خاطره هایش برایم به یادگار مانده است. می دانید چند صد زن چون من در فراق یار و فرزند بخاطر احکام شوهرتان زندگی شان از هم پاشیده است هزاران مادر در این سی و اندی سال خون گریسته اند . نمی ترسید از اه و نفرین این زنان؟

شما به عنوان همسر یک قاتل چه احساسی دارید چقدر به ابعاد این فجایع اندیشیده اید؟ این تنها پرسش من نیست صدها زن دیگر که همسرانشان بی دفاع و بی گناه در دادگاه های چند دقیقه ایی محاکمه شدند و حکم اعدامشان را همسرتان ابراهیم رییسی صادر کرده است از شما به عنوان همسر یک قاتل ، می پرسند احساس شما چیست؟ ایا شما هم چون او با وجدان راحت سر به بالین می گذارید ؟ به گمانم تداوم زندگی تان با یک قاتل در این سال ها نشان می دهد که متاسفانه نخواهید توانست درکی از زندگی ما و فقدان زندگی که نکرده ایم راداشته باشید.

اگر ازفاجعه ۱٣۶۷ اگر از خاوران و داغ درد مادران خاوران چیزی نشنیده اید .حتما کتاب خاطرات آیت الله منتظری را خوانده اید؟ و یا اخیرا نوار صوتی اورا شتیده اید؟ در نوار ضوتی آیت الله منتظری خطاب به هیئت مرگ: حسینعلی نیری مرتضی اشراقی مصطفی پورمحمدی از جمله همسرتان، ابراهیم رئیسی می گوید:

بزرگ‌ترین جنایتی که در جمهوری اسلامی شده و در تاریخ ما را محکوم می‌کند، به دست شما انجام شده و [نام] شما را در آینده جزو جنایت‌کاران در تاریخ می‌نویسند.”

دهها زن و دختر جوان را در تابستان ۶۷ تنها به جرم نخواندن نماز روزانه پنج بار شکنجه کردند به عنوان یک زندانی شکنجه شده در سال ۱۳۶۷، شهادت می دهم که در دادگاه شکنجه نماز برای من و سهیلا درویش کهن ، همسرتان یکی از ان پنج نفری بودند که در محاکمه ما شرکت داشتند . شکنجه گر، حلوایی و و هیئت مرگ: حسینعلی نیری مرتضی اشراقی مصطفی پورمحمدی و همسرتان، ابراهیم رئیسی

به عنوان یک بازمانده از آن فاجعه ، به عنوان یک فرد که دردادگاهی چند دفیقه محاکمه شدم به جرم نخواندن نماز روزها و ساعتها شکنجه شدم و امروز پس گذشت سال ها، هنوز صدای آذان و نوحه اهنگران تنم را به رعشه می اندارد یعنی هنوزپس از از گذشت سی سال، اثرات شکنجه باقی مانده است و شهادت می دهم سهیلا در اثر شکنجه نماز جانش را از دست داد. از شما می پرسم ، چه احساسی خواهید داشت وقتی خانواده سهیلا درویش کهن دختر بیست و هفت ساله جوان، از شما بپرسد .چرا دختر ما هیچگاه به خانه بازنگشت؟ چرا سهیلا ی جوان بی هیچ گناهی کشته شد ؟. همسر قاتل شما که حکم شکنجه برای من و ده ها زن دیگرصادر کرده است ، چگونه به خود اجازه می دهد که بگوید که می خواهد رییس جمهور همه ما باشد ؟

شوهر شما امروز در حالیکه دم از مقابله با فساد می زند که خود او از سال ۱۳۵۹ تا ۱۳۹۵در بالاترین سطوح قوه قضائیه بوده است و هیچ اقدامی در مقابله با فساد انجام نداده است. در سال ۱۳۸۸ در زمان فجایای کهریزک شوهر شما در حالیکه معاون اول قوه قضاییه بود، سکوت کرد . آقای رییسی حتی در زمان اختلاس چهارده هزار میالیاردی بابک زنجانی، بازهم معاون اول قوه قضاییه بودو هیچ اقدامی انجامم نداده است

امروز دیگر نمی توانید بگویید همسرم تنها یک کارگزار یایک مجری ساده بوده است زمانی که به ارتکاب آن فاجعه و به قول آیت اله منتظری “ان جنایت بشری” افتخار هم می کند. مردم ایران فراموش نمی کنند انها به خاطر خواهند داشت که ابراهیم رییسی نه تنها حکم قتل ها را صادر کرد بلکه تا امروز بعد از گذشت سی سال از آن فاجعه ، نه تنها پشیمان نشده بلکه از همه آن قتل ها دفاع هم می کند

خانم جمیله ، به همسرتان ابراهیم رییسی بگویید به عنوان قاتل هزاران ها جوان نمی تواند رییس جمهور همه مردم ایران بشود او باید بهراسد از روزی که فرزندان و نوادگان این سرزمین بپرسند شما با فرزندان این مرز و بوم چه کرده اید؟ !
اردیبهشت ۱۳۹۶

عفت ماهباز لندن
efatmahbas@hotmail.com

آخرین ملاقات من و همسرم روز ۷ تیر ماه ۶۷ بود .هر دو می دانستیم آخرین دیدار است. آخرین دیدار بود. در آن روز شاپور با لبخند اما با چشمانی که پرده اشک آن را پوشانده بود گفت :”وقتی دارم میرم به یادت ترانه گل مریم رو می خونم؛ بجاش می گم عفت”.

بیست و دو سال پیش ۵ مرداد ۱۳۶۷. یازده شب بود. ساعت سکوت اجباری زندانیان. در راهروی بند عمومی در آموزشگاه اوین بودیم .برخی آماده خواب در رختخواب شان .من در راهروی بند مشغول خواندن روزنامه بودم صدای شعار پاسداران با مارشی غریب سکوت شب را درید. بندیان هریک در جایشان نیم خیز شدند. پریده رنگ به دیوار تکیه دادم. تک تیرها و سپس رگبار. پایان زندگی همسرم علیرضا اسکندری (شاپور) و صدها تن دیگر در آن شب.”کتاب خاطرات فراموشم مکن ”

ابراهیم رئیسی جانشین دادستان تهران، عضو تأثیرگذار هیأت مرگ در زندانهای اوین و گوهردشت و مسئول اعدام دهها هزار زندانی سیاسی است. وی رئیس دادگاه انقلاب تهران برای گروه‌های سیاسی بود.. ابراهیم رئیسی از اوایل دهه‌۶۰ جانشین دادستان تهران بوده و در جریان قتل‌عام‌۱۳۶۷ با همین منصب عضو ثابت هیأت مرگ بوده است.

آیت الله منتظری در خاطرات خود از ابرهیم رئیسی به‌عنوان یکی از اعضاء هیأت مرگ یاد کرده و می‌گوید: ”اول محرم شد، من آقای نیری که قاضی شرع اوین و آقای اشراقی که دادستان بود و آقای رئیسی معاون دادستان و آقای پورمحمدی که نماینده وزارت اطلاعات بود را خواستم و گفتم الآن محرم است حداقل در محرم از اعدامها دست نگه‌دارید“.

جمیله علم‌الهدی، دکترا, فلسفه تعلیم و تربیت, دانشگاه تربیت مدرس, ایران دختر امام جمعه مشهد و استادیار دانشگاه شهید بهشتی و رییس “کمیسیون تعلیم و تربیت شورای عالی انقلاب فرهنگی” است. همسر ابراهیم رییسی (متولی آستان قدس رضوی و کاندیدای ریاست جمهوری اسلامی)

بازار خرید و فروش زنان خارجی در بحرین

خرداد ۱۳۹۶

وبلاگ ناظران رادیو فرانسه،
ما را دنبال کنید، شیر کنید و یک زن خدمتکار اتیوپیایی برنده شویدا
ین متن آگهی‌ای است که به تازگی توسط یک شرکت بحرینی منتشر شده است
. آگهی‌ای که نهایتاً با اعتراض‌های گسترده منجر به جریمه این شرکت شد اما به گفته ناظران ما این واکنش‌ها به هیچ‌وجه کافی نیستند و همچنان بازار خرید و فروش زنان خدمتکار مهاجر در بحرین داغ است.
بحرین نیز مانند بسیاری از دیگر کشورهای منطقه خلیج فارس، بخش بزرگی از نیروهای کارش را مهاجران دیگر کشورها به خصوص کشورهای فقیر افریقایی و جنوب شرق آسیا تشکیل می‌دهند. زنان خدمتکار در آغاز در کشور خودشان به خصوص اندونزی و اتیوپی از سوی شرکت‌ها استخدام می‌شوند و سپس از سوی این شرکت‌ها در خانه کارفرمایان به کار گماشته می‌شوند.

«ما با زنان خدمتکار خارجی مانند اشیاء یا برده برخورد می‌کنیم»

خانم السلمان یک کنشگر حقوق زنان و کودکان در بحرین است:

این آگهی متأسفانه یک استثنا نیست، هرچند که پدیده تازه‌ای است اما چندین شرکت دست به انتشار آگهی‌های شبیه به این زده‌اند. من حتی با آگهی‌های تخفیف به مناسبت ماه رمضان رو به رو شده‌ام. آگهی‌ای که می‌گفت:
یک خدمتکار بگیرید، دومی رایگان خواهد بود.”
به روشنی این یک بازار فروش زنان است.

آگهی یک شرکت دیگر پیرامون تخفیف برای زنان خدمتکار خارجی به مناسبت رمضان: ۴۹۹ دینار به جای ۶۰۰ دینار برای یک زن اتیوپیایی

وقتی که این شرکت‌ها به خود اجازه چنین رفتاری را می‌دهند دلیلش این است که این افراد به شیء کاهش داده شده‌اند. ما همواره با این زنان مانند اشیاء یا برده‌ها برخورد می‌کنیم و آنها را از حقوق کار محروم می‌کنیم.

به طور مثال کمترین حقوق پیش‌بینی شده برای یک کارگر خانگی بین ۶۰ تا ۱۰۰ دینار بحرین است [بین ۱۴۴ تا ۲۴۱ یورو] اما این حقوق برای یک بحرینی ۳۰۰ دینار است. [حدود ۷۲۳ یورو] بحرین در سال ۲۰۰۹ به شکل رسمی قانون کفالترا کنار گذاشت.

اما در واقعیت این قانون همچنان در حال اجرا است. خانم السلمان دراین‌باره می‌گوید:

بی‌شک وضع کمی بهتر شده است. اکنون خدمتکارها حق دارند کارفرمای خود را عوض کنند. اما به شرطی که اصلاً وقت پیدا کنند این کار را بکنند و بتوانند تقاضا بکنند و همچنین اگر بتوانند در صورتی که مورد بدرفتاری قرار گرفتند از کارفرمای خود شکایت کند. بر اساس آماری که دیده‌بان حقوق بشر منتشر کرده است تنها در ۳۰ درصد موارد به شکایت زنان کارگر خانه رسیدگی شده است. همچنین به قوانین محکم‌تری نیاز است که هم شرکت و همچنین کارفرما را به خاطر بدرفتاری مورد بازخواست قرار دهد.

گرد آورنده – احمد قندهاری

خرداد ۱۳۹۶

 

مهستی گنجه ای بانوی شاعر ایرانی سده ی پنجم و ششم هجری می گوید : گر ملک تو مصر و روم و چین خواهد بود آفاق تو را زیر نگین خواهد بود

خوش باش که عاقبت نصیب من و تو ده گز کفن و سه گز زمین خواهد بود

از سخنان با ارزش بایزید بسطامی یکی این است که می گوید : کاش قدرت داشتم بهشت و جهنم را ویران می کردم ، تا مردم از ترس جهنم و به طمع بهشت خدا را پرستش نکنند بلکه خدا را به خاطر خداوندگاریش پرستش کنند.

حکایتی دیگر از سلطان بایزید

نقل است از بایزید که گفت : مردی در راه حج پیشم آمد.
گفت: «کجا می روی؟»
گفتم: «به حج.»
گفت: «چه داری؟»
گفتم: دویست درم.
گفت: بیا به من ده که صاحب عیالم و هفت بار گرد من در گرد که حج تو این است.
گفت: چنان کردم و باز گشتم.

ای قوم به حج رفته کجائید کجائید معشوقه همین جاست بیائید بیائید

معشوقه تو خانه ِ دیوار به دیوار در وادی سرگشته شما در چه هوائید

گویند شیخ ابو سعید ابوالخیر چند درهم اندوخته بود تا به زیارت کعبه رود. با کاروانی همراه شد و چون توانائی پرداخت برای خریدن حیوانی جهت سوار شدن نداشت پیاده سفر کرده و خدمت دیگران میکرد .

تا در منزلی فرود آمدند و شیخ برای جمع آوری هیزم به اطراف رفت، در زیر درختی مرد ژنده پوشی با حالی پریشان دید و از احوال وی جویا شد و دریافت که از خجالت اهل و عیال در عدم کسب روزی به اینجا پناه آورده است و یک هفته است که خود و خانواده اش در گرسنگی بسر میبرند.

چند درهم اندوخته خود را به وی داد و گفت: برو . مرد بینوا گفت: مرا رضایت نیست تو در سفر حج در سختی باشی تا من برای فرزندانم توشه ای ببرم. شیخ گفت: حج من ، تو بودی و اگر هفت بار گرد تو طواف کنم بهتر از آن است که هفتاد بار زیارت آن بنا کنم.

. درفرهنگ ما ، همیشه مرده ها محترم و زنده ها بی ارزش بودند. به آگهی های ترحیم در روزنامه ها ایران توجه کنید. چقدر از شحص متوفی به نیکی یاد می شود. مثلا اگر متوفی یک مرد باشد در باره ی او می نویسند : پدری فداکار، شوهری مهربان ، کارمندی صد یق و مردی متدین بود و در مجلس ختم شخص متوفی به دروغ آنقدر از خوبی ها و مناقب او صحبت می کنند که خود صاحب مجلس همباورش نمی شوند . این گونه گفتار کلیشه ای است و برای هر متوفی همان حرف ها زده می شود. اگر این مردگان این قدر آنسان های خوبی بوده اند ، پس این همه نادرستی و دزدی و خیانت را چه کسانی مرتکب می شوند؟ مگر این ها ایرانی نیستند و دارای فرهنگ پر افتخار ایران نمی باشند؟

ما ههای آخر – محمود صفریان

خرداد ۱۳۹۶

چهار ماهی می شود که از خانه بیرون نرفته ام. شاید هم دیگر هیچ وقت بیرون نروم. بیرون رفتن ابزار و وسیله می خواهد، که اولینش: دل و دماغ است، دل خوش است، و خب، پای ایستادن، پای

رفتن، پای گام زدن. ا لبته چهار ماه زمان زیادی نیست. ولی فکر اینکه شاید همیشگی باشد….

نمی دانم.

بیشتر توی این اتاق تنگ و ترش ( البته گمان نمی کنم که اگر بزرگ و دَ نگال هم بود، فرقی

می کرد. ) کنار پنجره ای که بر عکس اتاق، بزرگ است، می نشینم. چشم اندازوسیعی پیش رو دارم. انبوه برگهای زرد انباشته شده، جفا دیدگان باد خزان ، پیاده روی منجر به پارک را بیشتر غمزده و دلگیر کرده است. اما این حُسن را دارد که صدای پای عابرین را، حتا اگر کفش

سبک لاستیکی به پا داشته باشند، حتا وقتی چشمهایم بسته باشند و حتا اگر از پنجره فاصله

داشته باشم البته به شرط باز بودن آن ، به خوبی می شنوم.

حالا پس از چهار ماه با چشمان ِ بسته، و بدون نگاه به این راه باریکه، که می رود به سوی پارک، می دانم که صدای پای زن ا ست یا مرد. و حتا می دانم که بعضی ها چند بار در هفته

از این راه باریکه ای که دراز شده است به جانب پارک، رفت و آمد می کنند. وخیلی تمرین کردم که با چشمان بسته هم، بدانم کیستند. تا حدودی هم موفق شده ام. اما وقتی که کفشهایشان را عوض

می کنند، تشخیص برایم مشکل می شود. و نمی دانم چطور شاعر، که تمرین! یکجا نشینی من را

هم نداشته، ادعا کرده است که:

می شناسم این صدای پای ا وست

و احتمالن روی زمینی بدون خش خش برگ های پائیزی. به گمانم باید ا ز کرامات عشق باشد.

چیزی که من ندارم. راستش داشتم، هنوز هم دارم، ای….یکطرفه هم نیست، یعنی اینطور وانمود

می شود. حتا نشانه هائی هم دارد. ولی من نمی خواهم ادامه داشته باشد. فکر می کنم بعد از بازگشتم، و آنچه ره آوردش بود، آن را تبدیل به ترحم کرده است. و چه نفرت انگیز است. ” ترحم را می گویم

البته در قسمت بعد، شاعر خود علت شنا خت! ” را اعتراف می کند.

طرز ره پیمودن زیبای اوست

ره پیمودن؟!…

چه نعمتی است.

چهار ماه بیشتر است. دقیقن چهار ماه و هیجده روز است که ره نمی پیمایم ، که این امکان را ندارم.

باید یاد بگیرم که: نشمرم. شمردن به امید پایان است. پایان یک ا نتظار. خط هائی که یک محکوم به حبس ابد هم به دیوا ر زندان می کشد، باز خالی از انتظار نیست. انتظار عفو، یا تخفیف. من با کدامین امید زندگی را به شماره بنشینم؟

روزنامه هم نمی خوانم. خواهش کرده ام برایم نیاورند.

این: ” برایم نیاورند هم، صحبت یک انسان در بند است. خواه در زندان، خواه بستری در بیمارستان، خواه کسی چون من، اسیر یک چهار دیواری. کسی که منتظر است تا به ملاقات اش

بیایند و برایش بیاورند

فکر نمی کنم بتوانم تاب بیاورم. دردهای جسمی ندارم، یعنی جسمی که درد می کرد، دیگر نیست. پنج ماه و دوازده روز پیش از من جدا یش کردند. آن را ا ز من گرفتند.” چپم را همان روزهای اولی که به جبهه رفتم، هنوزعرق ام خشک نشده بود، که از دست دادم….دومی را؟ خیلی باها ش

کنار آمدم، اما حالا آن را هم ندارم. درد جسمی هم ندارم. دیگر نیستند که به مجرد کم شدن اثر مُسَکن، درد را روانه کنند.اگر هم بودند، دیگر کاری ازشان ساخته نبود. اما درد فکری چرا، خیلی هم دارم. گاه مدتها سرم را روی دست هایم می گذارم و درمانده، جان می کنم.

وقتی خوشگلی باشد، حجاب کاری از پیش نمی برد. گیریم که مانع لرزش پیچش های مو بشود،

ولی اشارت های ابرو که هست. وازآ ن مهمتر گردش نگاهها ست که کلمه به کلمه پیغام را بی بیان حتا یک کلمه ، با زبان ایما، می رسانند. و حالت باز و بسته شدن پلکها، و خواباندن مژه ها

بر روی هم، آتش لازم را می افروزند. نه، حجاب حریف صورت زیبا نمی شود. ” آن ِنشسته در چهره کار خود را می کند، به همان گونه که مریم با من کرد، و همه مقاومتم را در اختیار گرفت و نرم نرم به من نزدیک شد. من دیگر حجابی بر سر او نمی دیدم.

جنگی که می توانست نباشد، حلقوم بلعنده اش را به سوی جوانها باز کرده بود.

وقتی چیزی به اعزامم نمانده بود، فهمیدم که اتفاقی افتاده است، و من دیگر آدم آزاد و بی قید

قبلی نیستم. ” مریم آ رام آ رام درهمه درونم گام می زد، و بوی خوش زندگی را در اطرافم

می پراکند.

تصمیم گرفتم رسمن به او بگویم دوستش دارم واگر موافق باشد می خواهم با او ازدواج کنم.

بی طاقت در اولین فرصت چنین کردم. وقتی، جوا ب نداد و ساکت نگاهم کرد پریشان شدم.

اشتباه کرده بودم؟ چرا سکوت؟ با تاخیر، جرات کردم، و کمی دستپاجه، ا ز بیم آنچه که نمی خواستم بشنوم، هر دو دستش را گرفتم و به چشما نش نگاه کردم. نمی دانستم چکار کنم، یا چه بگویم. در ذهنم مشغول جستجو بودم، که آرام گفت:

رضا، منهم مثل تو

زبانش سنگین شده بود. و من برای نجات هر دویمان گفتم:

مریم، مثل من یعنی چی؟

حجاب را ا ز سرش بر داشت، دستهایش را از دستهایم بیرون کشید، کمی فاصله گرفت و گفت:

رضا، مطمئنی؟ واقعن می خواهی با من ازدواج کنی؟

بله مریم، واقعن می خواهم، باهمه شوق و عشق می خواهم

جلو آمد، این بار او دستهای مرا گرفت، و رسا تر از بار اول گفت:

رضا، منهم مثل تو

و این بار فهمیدم که چه می گوید.

خبرش را به مادرم دادم. خیلی خوشحال شد. فورن این خوشحالی را با مریم در میان گذاشتم.

قرارشد قبل از اعزام به جبهه، نامزد شویم. و در نشستی فامیلی چنین شد.

سه ماه آموزشی کافی نبود. هنوز چیزی دستگیرم نشده بود که روانه ام کردند. به جبهه ای که شعله وربود. اسمش را نشنیده بودم…..” سومار

جای کوچکی که طپش بی وقفه داشت. دریغ از حتا چند ساعت آرامش.

سومارجبهه خدمت من بود. در توپخانه!

جای پلکیدن نبود. نه برای آنها که با من شدند هفت نفر، ونه حتا اگر چهار نفر بودیم. سنگر

کوچکی بود. ساکم را گوشه ای انداختم و گفتم:

رضا هستم

و دوست شدیم، یعنی دوست بودیم. نمی دانم از کی. ولی نگاه های مهربان آنها به سالهای دور بر می گشت. به موقعی که تازه خودمان را پیدا کرده بودیم. در کوچه پس کوچه ها با هم بازی کرده بودیم، کوچه های همه جا

بیشتر صحبت ها از عاقبت جنگ بود، و حسرت آرامشی که نداشتیم. و آرزوی باز گشت. و گاه

سَرَکی به خاطرا ت. ولی من بیشتر مریم را مزه مزه می کردم، و کمتر با آنها بودم. همه در تدارک حمله بودیم. در فاصله کوتاه استرا حت، همانطور که به ساکم تکیه داده بودم، دیدم مریم

منتظرم ا یستاده، برخاستم، دستش را گرفتم و در پیج و خم های پارکی که هر گز ندیده بودم، در

سکوت راه افتادیم.

غرش انفجارهای بی وقفه، نمی گذاشت که حرف بزنم، ولی او گاه به صورتم نگاه می کرد و

آرام می گفت:

چرا ساکتی؟

در جبهه نبود، و سکوت من را نمی خوا ست. تصمیم گرفتیم برای اینکه بهتر با هم باشیم جائی

بنشینیم. به طرف نیمکتی خالی که زیر درختان افرا، درخنکای سایه ای قرار داشت رفتیم. ولی

نتوانستیم بنشینیم، نفهمیدم چرا…..

در کرمانشاه، در بیمارستان، احمد همراهم بود.

خودم را به جا نمی آوردم. حال خوبی نداشتم. گیج بودم.حالت تهوع کلافه ام کرده بود. درست

نمی دانستم چرا روی ا ین تخت هستم. احمد نگاهش را از من می دزدید. یا سقف را نگاه می کرد یا زمین را. چند بار صدایش کردم. می گفت نشنیده است. ولی شنیده بود. نمی خواست حرف بزند.

هر روز به دیدنم می آید. در همین اتاق کوچک، کنار همین پنجره بزرگ، و با همین چشم انداز.

از برگهای زردی که راه باریکه منتهی به پارک را پوشانده، خوشش نمی آید. می گوید:

من پا ئیز را دوست ندارم

ولی من از همین راه باریکه ی پوشیده از برگهای زرد، به اتفاق مریم به همین پارک رفته بودیم.

همین فصل بود، پائیز بود، دیروز بود.

نیمه ام را که دل خوشی ا زش ندارم، مدیون احمد هستم. آغوش او مرا تا اینجا آورده است.

ولی چرا فقط من را؟

هرگز به من نگفت.

بعد ها فهمیدم که بقیه بچه ها، این ور و آن ور ا فتاده بودند، و با سکوتی برای همیشه. گویا سینه

من بازی کوچکی داشته است. و احمد که ثمره یک معجزه بود.

در کرمانشاه. در بیمارستان. وقتی بالاخره نگاهش را از سقف و زمین برگرفت و با من حرف زد، گفت:

رضا خوشحالم که زنده ای ، هرچند یکی را از دست داده ای

او که می دانست، چرا نگفت که: دومی هم ماندنی نیست. شاید نمی دانست، شاید نمی خواست بگوید.

همانجا در همان بیمارستان بود که برا یش ا ز مریم گفتم. و آنجا بود که برای اولین بار با بوسه ای آغشته به اشک پیشانی ام را لمس کرد.

قرار بود مرا تا شهرم همراهی کند، و بقیه خدمتش را نیزدرهمانجا بگذراند. ولی تا امروز رهایم نکرده است.

“… رضا تو مانده ی آنهائی هستی که بیش از یکسال، شب و روز با هم بودیم. تو که آمدی قرار

بود مجید که خدمتش تمام شده بود مرخص شود. چقدر از زن و بچه کوچکش برایم گفته بود.

چه شب هائی زیرآتشبارهای دشمن، بهرام برایمان، دشتی خوانده بود، و به اتفاق گریسته بودیم. وقتی از حسن پرسیدیم: بچه کجائی؟ و گفت: ” بچه لشت نشا ، همه بهم نگاه کردیم.

هیچکدام نفهمیده بودیم کجا را می گوید. و چقدر از شمال همیشه سبز، برایمان گفت. چقدر سر به سر کاظم می گذاشتیم، و او بی توجه، با آن لهجه شیرین قزوینی ا ش، دلداریمان می داد. و

کریم با چه آب و تابی از سرشیر و عسل های تبریز می گفت، و دعوت صمیمانه از همه ما

که پس از جنگ میهمان او باشیم، برای شکار در دامنه های سهند “….لعنت بر جنگ

احمد، کاش بجای یکی از آن نازنین ها، من رفته بودم. اینکه من دارم زندگی نیست. اگر بگویم به آنها حسودی ام می شود، باورکن. “

باد پائیزی گاه چه صدائی دارد. و زندگی چه بازی هائی….و ذهن چه قدرت تخیلی.

چه پدر خوبی داشتم، وقتی که رفت تنها شدم. هنوز دبستان را تمام نکرده بودم. اگر بود، چه نو جوانی بهتری می داشتم. مادر برای روبراهی من، چه پر قدرت با مشکلات جنگید.

و چه شعفی صورتش را پر کرد، وقتی از مریم برایش گفتم. آن دو قطره ای که به هنگام عزیمت به جبهه، ا ز آ ن چشمان نازنین و مهربان سرا زیر شد، کلافه ام کرد. کاش بود تا جدائی ا ز مریم را، مریمی که نمی تواند و نباید مال من باشد به او می سپردم. کار ساده ای نبود. برای مادر هم نمی توانست ساده باشد. نمی توانستم ادامه بدهم. نمی دانستم چگونه شروع کنم. این از همه شروع

های زندگی ام سخت تر بود.

اما، بهر جان کندنی، دیروز، در آ ن دیروز خاکستری شروع کردم.

هنوز ضربانم ناجور است. هنوز نفس تنگی دارم. هنوز لرزش شروع رهایم نکرده است.

چند روزی می شد که نیامده بود. دیروزآمد. با یک دسته گل آمد. و همین گل پریشانم کرد. در فکرم چرخید: ” به ملاقاتم! آمده است. “

گل را که در گلدان جای داد، تختخواب در هم ریخته ام را مرتب کرد.

وقتی خودش را روی لبه تخت جابجا کرد، نمی دانم چرا بی مقدمه گفت:

رضا، من تورا مثل سابق، مثل همیشه، دوست دارم. “

و ساکت خودش را با کرک های پتو مشغول کرد.

صندلی را راندم کنار پنجره، پشت به او. نگاهم را بردم بیرون. و تلاش کردم خودم را از فضای اتاق خارج کنم.

خوب می دانستم که مریم را خیلی دوست دارم. و می دانستم که، اگر تمامش نکنم، و پل ارتباطی

آن را از میان بر ندارم، کار دست هر دوی مان خواهد داد، . بخصوص مریم را سخت خواهد آزرد.

می دانستم با وضعی که من دارم ادامه اش، به پشیمانی و نفرت کشانده خواهد شد، واین سرنگونی

را نمی خواستم. باید بتوانم خاطره اش را، نه برای خودم که برای مریم حفظ کنم. می دانستم که

راست می گوید، اوهم مرا دوست دارد، و بی تردید، حتا حاضر است با نیمه من زندگی کند. ولی

حاصل جنگ، نقطه پایانی بوده است بر آنچه که می توانست، متعارف و عادی آغاز گردد، و

بشود یک زندگی. باید از همه توان اراده ام بهره بگیرم، و تمامش کنم.

در فکر شروع بودم که دستهایش را از پشت روی شانه هایم گذاشت. بوی خوشی احساس منتظرم را بارور کرد. صندلی را چرخاند، روبرویم نشست، سرم را بین دستهایش نگه داشت، به چشمانم

نگاه کرد، جلو تر آمد. هُرم نفس هایش صورتم را گرم کرد.

“… رضا،تو هنوز همان رضای منیبا همان نگاه ها…”

چشمانش را بست، من هم. داغی لب ها یش همه نیمه ام را بر افروخت. و احساس ناشناخته ای

تنم را به مور مور انداخت. اصلن انتظارش را نداشتم. گردش اشک نریخته ای چشمانم را سوخت.

وقتی از من فاصله گرفت، چشمان او هم پر آب بود…. چه پیش آمدی!

بر خاست، انگشتا نش را شانه موهایم کرد و گفت:

رضا، خواهش می کنم به زندگی بر گرد…. می توانی، می توانیم….من همراهت هستم…”

ساکت سرم را پائین گرفته بودم. نمی خواستم نگاهش کنم. فکر کرد تنها یم بگذارد. خو د ش را جمع و جورکرد. باز روبرویم نشست و گفت:

رضا، فردا هم می آیم. “

دندان روی احساس گُر گرفته ام گذاشتم، نفسم را تو دادم، آرام ولی واضح گفتم:

نه مریم، فردا نه. چند روزدیگر….نیا، تا خبر شوی….”

دانه های عرق، همچون تاول های آبله، روی پیشانیش روئید، و از زیر مو های اصلاح نشده

پشت سرم من، روی تیره کمرم راه افتاد. و این آخرین ارتباط! ما با هم بود.

آرام برخاست. کیفش را روی دوشش انداخت، و بی نگاهی پایانی، آهسته از در بیرون رفت.

….هنوز پائیز است….دیروز بود….پنجره را کیپ بستم و پرده را کشیدم.

ما ههای آخر

چهار ماهی می شود که از خانه بیرون نرفته ام. شاید هم دیگر هیچ وقت بیرون نروم. بیرون رفتن ابزار و وسیله می خواهد، که اولینش: دل و دماغ است، دل خوش است، و خب، پای ایستادن، پای

رفتن، پای گام زدن. ا لبته چهار ماه زمان زیادی نیست. ولی فکر اینکه شاید همیشگی باشد….

نمی دانم.

بیشتر توی این اتاق تنگ و ترش ( البته گمان نمی کنم که اگر بزرگ و دَ نگال هم بود، فرقی

می کرد. ) کنار پنجره ای که بر عکس اتاق، بزرگ است، می نشینم. چشم اندازوسیعی پیش رو دارم. انبوه برگهای زرد انباشته شده، جفا دیدگان باد خزان ، پیاده روی منجر به پارک را بیشتر غمزده و دلگیر کرده است. اما این حُسن را دارد که صدای پای عابرین را، حتا اگر کفش

سبک لاستیکی به پا داشته باشند، حتا وقتی چشمهایم بسته باشند و حتا اگر از پنجره فاصله

داشته باشم البته به شرط باز بودن آن ، به خوبی می شنوم.

حالا پس از چهار ماه با چشمان ِ بسته، و بدون نگاه به این راه باریکه، که می رود به سوی پارک، می دانم که صدای پای زن ا ست یا مرد. و حتا می دانم که بعضی ها چند بار در هفته

از این راه باریکه ای که دراز شده است به جانب پارک، رفت و آمد می کنند. وخیلی تمرین کردم که با چشمان بسته هم، بدانم کیستند. تا حدودی هم موفق شده ام. اما وقتی که کفشهایشان را عوض

می کنند، تشخیص برایم مشکل می شود. و نمی دانم چطور شاعر، که تمرین! یکجا نشینی من را

هم نداشته، ادعا کرده است که:

می شناسم این صدای پای ا وست

و احتمالن روی زمینی بدون خش خش برگ های پائیزی. به گمانم باید ا ز کرامات عشق باشد.

چیزی که من ندارم. راستش داشتم، هنوز هم دارم، ای….یکطرفه هم نیست، یعنی اینطور وانمود

می شود. حتا نشانه هائی هم دارد. ولی من نمی خواهم ادامه داشته باشد. فکر می کنم بعد از بازگشتم، و آنچه ره آوردش بود، آن را تبدیل به ترحم کرده است. و چه نفرت انگیز است. ” ترحم را می گویم

البته در قسمت بعد، شاعر خود علت شنا خت! ” را اعتراف می کند.

طرز ره پیمودن زیبای اوست

ره پیمودن؟!…

چه نعمتی است.

چهار ماه بیشتر است. دقیقن چهار ماه و هیجده روز است که ره نمی پیمایم ، که این امکان را ندارم.

باید یاد بگیرم که: نشمرم. شمردن به امید پایان است. پایان یک ا نتظار. خط هائی که یک محکوم به حبس ابد هم به دیوا ر زندان می کشد، باز خالی از انتظار نیست. انتظار عفو، یا تخفیف. من با کدامین امید زندگی را به شماره بنشینم؟

روزنامه هم نمی خوانم. خواهش کرده ام برایم نیاورند.

این: ” برایم نیاورند هم، صحبت یک انسان در بند است. خواه در زندان، خواه بستری در بیمارستان، خواه کسی چون من، اسیر یک چهار دیواری. کسی که منتظر است تا به ملاقات اش

بیایند و برایش بیاورند

فکر نمی کنم بتوانم تاب بیاورم. دردهای جسمی ندارم، یعنی جسمی که درد می کرد، دیگر نیست. پنج ماه و دوازده روز پیش از من جدا یش کردند. آن را ا ز من گرفتند.” چپم را همان روزهای اولی که به جبهه رفتم، هنوزعرق ام خشک نشده بود، که از دست دادم….دومی را؟ خیلی باها ش

کنار آمدم، اما حالا آن را هم ندارم. درد جسمی هم ندارم. دیگر نیستند که به مجرد کم شدن اثر مُسَکن، درد را روانه کنند.اگر هم بودند، دیگر کاری ازشان ساخته نبود. اما درد فکری چرا، خیلی هم دارم. گاه مدتها سرم را روی دست هایم می گذارم و درمانده، جان می کنم.

وقتی خوشگلی باشد، حجاب کاری از پیش نمی برد. گیریم که مانع لرزش پیچش های مو بشود،

ولی اشارت های ابرو که هست. وازآ ن مهمتر گردش نگاهها ست که کلمه به کلمه پیغام را بی بیان حتا یک کلمه ، با زبان ایما، می رسانند. و حالت باز و بسته شدن پلکها، و خواباندن مژه ها

بر روی هم، آتش لازم را می افروزند. نه، حجاب حریف صورت زیبا نمی شود. ” آن ِنشسته در چهره کار خود را می کند، به همان گونه که مریم با من کرد، و همه مقاومتم را در اختیار گرفت و نرم نرم به من نزدیک شد. من دیگر حجابی بر سر او نمی دیدم.

جنگی که می توانست نباشد، حلقوم بلعنده اش را به سوی جوانها باز کرده بود.

وقتی چیزی به اعزامم نمانده بود، فهمیدم که اتفاقی افتاده است، و من دیگر آدم آزاد و بی قید

قبلی نیستم. ” مریم آ رام آ رام درهمه درونم گام می زد، و بوی خوش زندگی را در اطرافم

می پراکند.

تصمیم گرفتم رسمن به او بگویم دوستش دارم واگر موافق باشد می خواهم با او ازدواج کنم.

بی طاقت در اولین فرصت چنین کردم. وقتی، جوا ب نداد و ساکت نگاهم کرد پریشان شدم.

اشتباه کرده بودم؟ چرا سکوت؟ با تاخیر، جرات کردم، و کمی دستپاجه، ا ز بیم آنچه که نمی خواستم بشنوم، هر دو دستش را گرفتم و به چشما نش نگاه کردم. نمی دانستم چکار کنم، یا چه بگویم. در ذهنم مشغول جستجو بودم، که آرام گفت:

رضا، منهم مثل تو

زبانش سنگین شده بود. و من برای نجات هر دویمان گفتم:

مریم، مثل من یعنی چی؟

حجاب را ا ز سرش بر داشت، دستهایش را از دستهایم بیرون کشید، کمی فاصله گرفت و گفت:

رضا، مطمئنی؟ واقعن می خواهی با من ازدواج کنی؟

بله مریم، واقعن می خواهم، باهمه شوق و عشق می خواهم

جلو آمد، این بار او دستهای مرا گرفت، و رسا تر از بار اول گفت:

رضا، منهم مثل تو

و این بار فهمیدم که چه می گوید.

خبرش را به مادرم دادم. خیلی خوشحال شد. فورن این خوشحالی را با مریم در میان گذاشتم.

قرارشد قبل از اعزام به جبهه، نامزد شویم. و در نشستی فامیلی چنین شد.

سه ماه آموزشی کافی نبود. هنوز چیزی دستگیرم نشده بود که روانه ام کردند. به جبهه ای که شعله وربود. اسمش را نشنیده بودم…..” سومار

جای کوچکی که طپش بی وقفه داشت. دریغ از حتا چند ساعت آرامش.

سومارجبهه خدمت من بود. در توپخانه!

جای پلکیدن نبود. نه برای آنها که با من شدند هفت نفر، ونه حتا اگر چهار نفر بودیم. سنگر

کوچکی بود. ساکم را گوشه ای انداختم و گفتم:

رضا هستم

و دوست شدیم، یعنی دوست بودیم. نمی دانم از کی. ولی نگاه های مهربان آنها به سالهای دور بر می گشت. به موقعی که تازه خودمان را پیدا کرده بودیم. در کوچه پس کوچه ها با هم بازی کرده بودیم، کوچه های همه جا

بیشتر صحبت ها از عاقبت جنگ بود، و حسرت آرامشی که نداشتیم. و آرزوی باز گشت. و گاه

سَرَکی به خاطرا ت. ولی من بیشتر مریم را مزه مزه می کردم، و کمتر با آنها بودم. همه در تدارک حمله بودیم. در فاصله کوتاه استرا حت، همانطور که به ساکم تکیه داده بودم، دیدم مریم

منتظرم ا یستاده، برخاستم، دستش را گرفتم و در پیج و خم های پارکی که هر گز ندیده بودم، در

سکوت راه افتادیم.

غرش انفجارهای بی وقفه، نمی گذاشت که حرف بزنم، ولی او گاه به صورتم نگاه می کرد و

آرام می گفت:

چرا ساکتی؟

در جبهه نبود، و سکوت من را نمی خوا ست. تصمیم گرفتیم برای اینکه بهتر با هم باشیم جائی

بنشینیم. به طرف نیمکتی خالی که زیر درختان افرا، درخنکای سایه ای قرار داشت رفتیم. ولی

نتوانستیم بنشینیم، نفهمیدم چرا…..

در کرمانشاه، در بیمارستان، احمد همراهم بود.

خودم را به جا نمی آوردم. حال خوبی نداشتم. گیج بودم.حالت تهوع کلافه ام کرده بود. درست

نمی دانستم چرا روی ا ین تخت هستم. احمد نگاهش را از من می دزدید. یا سقف را نگاه می کرد یا زمین را. چند بار صدایش کردم. می گفت نشنیده است. ولی شنیده بود. نمی خواست حرف بزند.

هر روز به دیدنم می آید. در همین اتاق کوچک، کنار همین پنجره بزرگ، و با همین چشم انداز.

از برگهای زردی که راه باریکه منتهی به پارک را پوشانده، خوشش نمی آید. می گوید:

من پا ئیز را دوست ندارم

ولی من از همین راه باریکه ی پوشیده از برگهای زرد، به اتفاق مریم به همین پارک رفته بودیم.

همین فصل بود، پائیز بود، دیروز بود.

نیمه ام را که دل خوشی ا زش ندارم، مدیون احمد هستم. آغوش او مرا تا اینجا آورده است.

ولی چرا فقط من را؟

هرگز به من نگفت.

بعد ها فهمیدم که بقیه بچه ها، این ور و آن ور ا فتاده بودند، و با سکوتی برای همیشه. گویا سینه

من بازی کوچکی داشته است. و احمد که ثمره یک معجزه بود.

در کرمانشاه. در بیمارستان. وقتی بالاخره نگاهش را از سقف و زمین برگرفت و با من حرف زد، گفت:

رضا خوشحالم که زنده ای ، هرچند یکی را از دست داده ای

او که می دانست، چرا نگفت که: دومی هم ماندنی نیست. شاید نمی دانست، شاید نمی خواست بگوید.

همانجا در همان بیمارستان بود که برا یش ا ز مریم گفتم. و آنجا بود که برای اولین بار با بوسه ای آغشته به اشک پیشانی ام را لمس کرد.

قرار بود مرا تا شهرم همراهی کند، و بقیه خدمتش را نیزدرهمانجا بگذراند. ولی تا امروز رهایم نکرده است.

“… رضا تو مانده ی آنهائی هستی که بیش از یکسال، شب و روز با هم بودیم. تو که آمدی قرار

بود مجید که خدمتش تمام شده بود مرخص شود. چقدر از زن و بچه کوچکش برایم گفته بود.

چه شب هائی زیرآتشبارهای دشمن، بهرام برایمان، دشتی خوانده بود، و به اتفاق گریسته بودیم. وقتی از حسن پرسیدیم: بچه کجائی؟ و گفت: ” بچه لشت نشا ، همه بهم نگاه کردیم.

هیچکدام نفهمیده بودیم کجا را می گوید. و چقدر از شمال همیشه سبز، برایمان گفت. چقدر سر به سر کاظم می گذاشتیم، و او بی توجه، با آن لهجه شیرین قزوینی ا ش، دلداریمان می داد. و

کریم با چه آب و تابی از سرشیر و عسل های تبریز می گفت، و دعوت صمیمانه از همه ما

که پس از جنگ میهمان او باشیم، برای شکار در دامنه های سهند “….لعنت بر جنگ

احمد، کاش بجای یکی از آن نازنین ها، من رفته بودم. اینکه من دارم زندگی نیست. اگر بگویم به آنها حسودی ام می شود، باورکن. “

باد پائیزی گاه چه صدائی دارد. و زندگی چه بازی هائی….و ذهن چه قدرت تخیلی.

چه پدر خوبی داشتم، وقتی که رفت تنها شدم. هنوز دبستان را تمام نکرده بودم. اگر بود، چه نو جوانی بهتری می داشتم. مادر برای روبراهی من، چه پر قدرت با مشکلات جنگید.

و چه شعفی صورتش را پر کرد، وقتی از مریم برایش گفتم. آن دو قطره ای که به هنگام عزیمت به جبهه، ا ز آ ن چشمان نازنین و مهربان سرا زیر شد، کلافه ام کرد. کاش بود تا جدائی ا ز مریم را، مریمی که نمی تواند و نباید مال من باشد به او می سپردم. کار ساده ای نبود. برای مادر هم نمی توانست ساده باشد. نمی توانستم ادامه بدهم. نمی دانستم چگونه شروع کنم. این از همه شروع

های زندگی ام سخت تر بود.

اما، بهر جان کندنی، دیروز، در آ ن دیروز خاکستری شروع کردم.

هنوز ضربانم ناجور است. هنوز نفس تنگی دارم. هنوز لرزش شروع رهایم نکرده است.

چند روزی می شد که نیامده بود. دیروزآمد. با یک دسته گل آمد. و همین گل پریشانم کرد. در فکرم چرخید: ” به ملاقاتم! آمده است. “

گل را که در گلدان جای داد، تختخواب در هم ریخته ام را مرتب کرد.

وقتی خودش را روی لبه تخت جابجا کرد، نمی دانم چرا بی مقدمه گفت:

رضا، من تورا مثل سابق، مثل همیشه، دوست دارم. “

و ساکت خودش را با کرک های پتو مشغول کرد.

صندلی را راندم کنار پنجره، پشت به او. نگاهم را بردم بیرون. و تلاش کردم خودم را از فضای اتاق خارج کنم.

خوب می دانستم که مریم را خیلی دوست دارم. و می دانستم که، اگر تمامش نکنم، و پل ارتباطی

آن را از میان بر ندارم، کار دست هر دوی مان خواهد داد، . بخصوص مریم را سخت خواهد آزرد.

می دانستم با وضعی که من دارم ادامه اش، به پشیمانی و نفرت کشانده خواهد شد، واین سرنگونی

را نمی خواستم. باید بتوانم خاطره اش را، نه برای خودم که برای مریم حفظ کنم. می دانستم که

راست می گوید، اوهم مرا دوست دارد، و بی تردید، حتا حاضر است با نیمه من زندگی کند. ولی

حاصل جنگ، نقطه پایانی بوده است بر آنچه که می توانست، متعارف و عادی آغاز گردد، و

بشود یک زندگی. باید از همه توان اراده ام بهره بگیرم، و تمامش کنم.

در فکر شروع بودم که دستهایش را از پشت روی شانه هایم گذاشت. بوی خوشی احساس منتظرم را بارور کرد. صندلی را چرخاند، روبرویم نشست، سرم را بین دستهایش نگه داشت، به چشمانم

نگاه کرد، جلو تر آمد. هُرم نفس هایش صورتم را گرم کرد.

“… رضا،تو هنوز همان رضای منیبا همان نگاه ها…”

چشمانش را بست، من هم. داغی لب ها یش همه نیمه ام را بر افروخت. و احساس ناشناخته ای

تنم را به مور مور انداخت. اصلن انتظارش را نداشتم. گردش اشک نریخته ای چشمانم را سوخت.

وقتی از من فاصله گرفت، چشمان او هم پر آب بود…. چه پیش آمدی!

بر خاست، انگشتا نش را شانه موهایم کرد و گفت:

رضا، خواهش می کنم به زندگی بر گرد…. می توانی، می توانیم….من همراهت هستم…”

ساکت سرم را پائین گرفته بودم. نمی خواستم نگاهش کنم. فکر کرد تنها یم بگذارد. خو د ش را جمع و جورکرد. باز روبرویم نشست و گفت:

رضا، فردا هم می آیم. “

دندان روی احساس گُر گرفته ام گذاشتم، نفسم را تو دادم، آرام ولی واضح گفتم:

نه مریم، فردا نه. چند روزدیگر….نیا، تا خبر شوی….”

دانه های عرق، همچون تاول های آبله، روی پیشانیش روئید، و از زیر مو های اصلاح نشده

پشت سرم من، روی تیره کمرم راه افتاد. و این آخرین ارتباط! ما با هم بود.

آرام برخاست. کیفش را روی دوشش انداخت، و بی نگاهی پایانی، آهسته از در بیرون رفت.

….هنوز پائیز است….دیروز بود….پنجره را کیپ بستم و پرده را کشیدم.

من دیروز آخرین داشته ام را نیز از دست دادم.

من دیروز آخرین داشته ام را نیز از دست دادم.

قسمت دوم داستان : کوچه بیست و دو – توران رئیسی

خرداد ۱۳۹۶

تلفن زنگ می زند  اما کسی

برای جواب دادن در آن دورو بر نیست ،
گلی توی   دستشویی خودش را درآینه نگاه  می کند و سر گرم براندازی اندام خود و  خشگ کردن   موهای  خیس و بلندش   است  ، واحساس   خوشحالی و ر ضایت   میکند ، او این شیوه را هنگام اضطراب به کار میبرد تا خود راتسکین دهد
.

 اتفاقات وتغییرات چند سال  گذشته ی  خانه  را در  ذهنش  زیرو بالا می کند .

 البته  سرهنگ  این روزها  کمتر از زمانی که شیوا و نسرین  با ماجرا هایشان در خانه بودند  ،  به  بقیه دختر ها سخت می گیرد ،  او بیشتر در فکر است ! اما نگاهش چندان

تغییر ی نکرده    

وقتی  گلی از موضوع جنجالی  زندگی شیوا  و  علی و رفت و آمد های آن زمان  و شنیده های جسته و گریخته  اش از بزرگترها ،  در زمان کودکی به یاد می آورد ،  چهره   مخوف پدر که نسرین با کارهای خود اورا تا سر حد جنون   رسانده بود ، پیش چشمش ظاهر می شود ، 

 دلهره و تب و تاب و نگرانی از وضعیت  غم انگیز  فعلی نسرین ، اضطراب  زیادی در وجودش بر انگیخته  و احساس نا امنی می کند ،  ، و  برای دوری از معرض  دید دیگران   به خصوص پدر ،  در آن خانه  کوچک اما شلوغ  ، دشتشویی  تنها مکانی است   که  او می تواند  در مقابل آینه  خود را نوازش کند ! و کمی آرام  بگیرد .

تلفن  هم همچنان  قطع  و ، وصل می شود   

مادر وارد شده  و خود را  به گوشی  می رساند اما دیگر  صدای زنگی نمی آید  !    ، دلش مثل سیرو سرکه می جوشد  ، همانجا می  ایستد  ، ولی بی فایده … 

این روزها  او سخت نگران و آشفته است و هر آن در انتظار خبری  از آن سوی مرزها  ،  تا  دلش آرام بگیرد  ،   با خود فکر می  کند   و زیر لب برای نسرین آرزوی خلاصی دارد ،  دلش برای دو قلو های کوچولو  تنگ  شده  ، و آرزو دارد  آن ها را در آغوش بگیرد ، در افکار خود غوطه ور  است 

فریدونی شب ها ی بیشتر ی به بهداری سر میزد وگاهی در بخشی که نسرین کارمیکرد  ،بیشترمیماند  ، 

او مدیر داخلی بود و علاوه بر ساعات  کار روزانه ، چندین بار  در هفته به کارهای شیفت شب سرو سامان می داد 

او حراف و بذله گو بود و بابیشتر کارکنان 

رفاقت  و دوستی داشت و کارها را خوب پیش میبرد ،    اما او آدمی فرصت طلب بود و در  خریدو فروش و اوضاع بازار هم  دستی داشت و معاملاتی می کرد ، 

وقتی به بخش می آمد با همه پرستارها خوش و بیش می کرد  ، نسرین از اینجا بود که گاهی کپ و گفتی با او پیدا کرد  و در فاصله بین کار ها با او چای می خورد ، این ارتباط رفته رفته  برای آن ها به صورت یک عادت  در آمده بود و فریدونی با اظهار علاقه به نسرین از او خواست که این دوستی را در بیرون از محیط کار  با هم داشته باشند ، و به نسرین گفته بود که قصد دارد از همسرش جدا شود ، و برای همین می خواهد   بیشتر با او باشد تا فکروخیال از سرش دور شود ، و به خاطر اعتماد وعلاقه ای که به نسرین نشان می داد ،   او را هم مجذوب خود کرده بود به طوری که نسرین پنهان از  خانواده  ، معاشرت خود را در هر فرصتی    با او  ادامه  می داد 

  ، تاجی همسر فریدونی  همیشه نسبت به کارهای  شوهرش   ناباور و بی اعتماد بود اما به خاطر دو دختر کوچک خود سکوت می کرد    و  مانع از بر پا شدن  سرو صدا در خانه می شد ،    و قصد جدایی نداشت ، اما این روزها بیش از پیش  فریدونی  را مرموز و پنهان کار میدید   

 فریدونی اما    از نسرین می خواست تا  بیشتر با هم  باشند ، آن ها     ساعت ها  به گردش و تفریح  می گذراندند،  

  او  با دروغ به  نسرین گفت که کار طلاق  تاجی را تمام کرده و قصد ازدواج با او را دارد ،  

 مدتی بعد رفت و آمد های بی وقت و نا مرتب نسرین باعث شد  تا  پدر و مادر نسرین از ازدواج مخفیانه او با فریدونی مطلع شوند  ،   آن ها از کارهای نسرین  وامانده  شده بودند ، آه از نهادشان بر آمد واز تعجب  هاج و واج  به او نگاه می کردند و نمیدانستند چه رفتاری با او داشته باشند ، اما  سرهنگ پایش را در یک کفش کرد   و با تاکید گفت که حق  ماندن در خانه را ندارد و دست او را گرفت و بیرون انداخت ، 

مادر   هنوز به تلفن نگاه می کرد ، گلی از دستشویی بیرون آمد 

   در آن فضا که همه اش صحبت از نسرین و آبروریزی هایش بود ، گلی  شب های تابستانی را  که در پشت بام میخوابیدند  ، به یاد آورد  ،  شیوا  تازه ازدواج کرده بود ،  روزی  که موهای نسرین در دست پدر بود و او را  با خشم از پله های  پشت بام  پایین می کشید و مادر به دنبال شان  ، ازپدر   می خواست  تا  رها یش کند ، و بسختی نگران پرت شدن آن ها از بالا ی پله  ها بود ، سرهنگ اما کار خود را می کرد ،  گریه ها و التماس نسرین در سرازیری پله ها   بی فایده بود   ، در آخرین پله سرهنگ او را  با موهایش کشید و روی مبل انداخت و مشغول باز خواست از او شد ،  نسرین فقط گریه می کرد و لام تا کام حرف نمی زد ، پدر با تحکم   دستور می داد  تالباسش را بپوشد و با او به پزشگ قانونی بروند ، و از مادر  پلاک خانه پسرک را پرسید ، و مادر  به سمت  چپ خانه اشاره کرد  ، اما مانع از رفتن او به خانه همسایه شد  ،   و به او  یادآوری کرد ، ساعت پنج صبح  ! همه مردم  در خواب هستند ،  درست نیست که هیاهو به راه بیاندازد ، باید کمی صبر کند تا  هوا روشن شود ، 

روزهای بعد سرهنگ برای پسر جوان خط و نشان کشید و برای شان  پیغام فرستاد که اگر گل پسر نا بکارشان ” !!!   را در این کوچه و محله ببیند کاری می کند که مرغان هوا به حالش گریه کنند !  و روزهای بعد  معلوم نشد همسایگان  آبرو دار  با چه ترفندی پسر خطا کار  را از این محل دور کردند که دیگر هیچیک  از اهالی او را ندیدند 

تاجی همسر فریدونی که ارتباطات  و کارهای بی رویه و غیر اخلاقی شوهرش را بی انتها می دانست ، و از طرفی تربیت  دختران خردسالش را با رویه پدر نگران کننده می دید ، با برادرش در آلمان تماس گرفت و سفره دلش را برای او که از این مسایل بی خبر بود  باز کرد  ، تا  با  کمک و راهنمایی او  چاره  جویی  کند ، 

وقتی  در میان ترس و واهمه بچه ها  و گریه های مادر  ،   و تلاش برای بخشش  ، بجایی نرسید و سرهنگ نسرین را از خانه بیرون انداخت ،    نسرین   راهی به جز صحبت با فریدونی پیدا نکرد  ، آن ها شب را در یک هتل گذراندند و روز های بعد بود که فریدونی  ناچار شد  خانه ای برای او اجاره کند  و آن ها روزهایی در هفته  ،  در زیر یک سقف زندگی کردند ،  و ارتباط نسرین تا مدت ها با خانواده اش قطع بود ، اما  عشق و عاشقی  و روزهای  خوش قبل با فریدونی برایش تکرار نشد و به خاطر کارهای  نادرست او ، زندگی بی سرو سامانی  پیدا کرده بود  ، 

و در این میان تاجی از کارهای شوهرش بی خبر بود!  مادر نسرین که    از لحظه  رفتن  او به دنبال فرصت بود تا از حال دخترش مطلع شود ، و برای باز گرداندنش تلاش می کرد سر انجام  در محیط کار با او  دیدار کرد و به خانه اش راه یافت و گاهی دور از سرهنگ به او سر می زد  و کمک هایی می کرد  . و به این ترتیب بود که در به دنیا آمدن دو قلو های نسرین کمک حال او شد ، در این میان رنجوری و ضعف و مشکلات با داشتن فرزند و هزینه زیاد  نسرین  را  ناتوان کرده  بود و فریدونی  با آن که تمام پس انداز او  را گرفته بود ، مخارج و حتی کرایه خانه را  هم بگردن او انداخته و مدتی متواری بود زیرا با کلاهبرداری  در یک معامله  کلان تحت تعقیب قرار داشت  ، مادر در نگه داری دوقلو ها   آنچه از دستش بر می آمد کوتاهی نمی کرد ، حتی روزی که بچه ها را با خودش به خانه آورد تا خاله ها را ببینند ، سرهنگ  سر رسید و با دیدن آن ها تعجب کرد اما وقتی  شیرین زبانی های شان را که قبلن از همسرش شنیده بود ، با چشم خود دید ، به آن ها علاقمند شد و  وقتی داستان زندگی  مشقت بارش را از مادر شنید ،  اجازه داد که او با فرزندانش به خانه برگردد تا بار مالی اش  کم  شود  ، اما در   فرصت  مناسب تکلیف فریدونی را مشخص  کند 

مادر بزرگ  همچنان از هیچ کمکی دریغ نداشت   و   نوه ها را مثل فرزندانش ترو خشگ  می کرد ، و آن ها با شیرین زبانی و بازی های کودکانه  و دوست داشتنی خود در دل همه اعضا خانواده  جا گرفته بودند و نسرین با آرامش بیشتری بر سر کار می رفت  یکی از شب ها وقتی برای خوردن چای  چند دقیقه ای دست از کار کشیده بود  تلفن زنگ زد  شماره دورو درازی بود  با تعجب  جواب دا د !!! 

واین داستان ادامه دارد

پا ورقی، برگ هائی از یک زندگی ، قسمت سو – تنظیم از محمود صفریان

خرداد ۱۳۹۶
۱۳۹۶

 

بسته ای دریافت کرده ایم که اگر عمری بود آن را روزی بصورت کتاب منتشر خواهیم کرد
داستانی است واقعی که پُر است از فراز و نشیب های بسیار خواندنی .
بسته که می گویم منظور ئی میل هائی است که گه گاه در این رابطه دریافت می کنیم
خواندنی، توجه کردنی، آموختنی، پر کشش و شیرین است
قسمت سوم
=======================================================

در هنگام برگشت اسب ها را چهار نعل به سمت سالن باغ تاخت زدیم. در نیمه راه برگشت بود که اسبم را مماس به اسب او نگه داشتم ، بطرفش خم شدم و در حالیکه دستانم را بدور گردنش حلقه کرده بودم لبانش را عاشقانه بوسیدم.

–       امیر در حال سواری هم دست از شیطنت بر نمی داری . ممکنه از اسب زمین بخوری و این بوسیدن برات گرون تمون بشه.

–       بوسیدن یک چنین فرشته ای ارزشش رو داره.

–       هم سوار کار خوبی هستی هم سخنور خوبی معلومه خیلی تمرین داری.

–       تینای عزیز حسن ظن شما این جسارت و اعتماد به نفس رو بمن داده والا من در این زمینه بسیار هم کم تجربه هستم. نمی دونم چرا احساس میکنم شما رو سالهاست می شناسم. بهتر بگم فکر می کنم گمشده ای که سالها بدنبالش بوده ام پیدا کرده ام.

–       امیرباید بهت اخطار بدم که همیشه به این خوش اخلاقی نیستم و وقتی عصبانی هستم بهتره نزدیکم نباشی تا ترکش انفجار من بهت صدمه نزنه.

–       داریم به سالن نزدیک می شویم بهتره آرام برانیم که اسب ها خسته نشوند . معمولا صاحب اسب ها از چهار نعل راندن اونها خیلی خوششون نمی آید.

وقتی به جلوی درب سالن رسیدیم تقریبا ده دقیقه ای به یازده بود و صاحب اسب ها بر روی نیمکتی در حال چرت زدن بود و وقتی صدای کرنش اسبش را شنید بلند شد. اسبم را به او تحویل دادم و کمک کردم که تینا هم پیاده شود و باز هم بهانه ای دیگر شد تا بوسه ای از لبانش بدزدم. حساب صاحب اسب را با انعامی چند برابر پرداختم که برق قدردانی را در چهره اش ظاهر کرد. البته این هم از چشمان تیز بین تینا مخفی نماند. به شوخی گفت.

–       پول بوسه های دزدی رو هم به او پرداخت کردید؟

خندیدم و پاسخی ندادم. حقیقتا پاسخ مناسبی نداشتم شاید هم از این شوخی او چندان هم خوشم نیامد.

ساعت یازده بود که برنامه واین تیستینگ ( مزه کردن شراب) شروع شد. جمعا با احتساب من و تینا دوازده نفر برای این برنامه وقت رزرو کرده بودند. ده نفر درحقیقت پنج ذوج بودند که یا برای سالگرد ازدواج و یا برای ماه عسل به آنجا آمده بودند. ما را به سه دسته تقسیم کردند و برای هر چهار نفرمان یک میز بزرگ اختصاص داده بودند و نیمکت هایی در دو طرف بطوریکه هر نفر در مقابل ذوج خودش قرار می گرفت. در مقابل هر نفر تعدادی گیلاس شراب خوری و سبدی پر از سیب و هلوی محصول همان منطقه قرار داده شده بود. در یک طرف هم میز دیگری با تعدادی بطری شراب و در  مقابل هر بطری کارتی با مشخصات آن شراب قرار داشت.

استاد مربوطه پس از خوش آمد گویی از تک تک ما خواست که خودمان را معرفی کنیم و راجع به تجربه خودمان در این باره چند جمله بگوییم. بعد هم بلافاصله به تاریخچه کوتاه این فن بطور مختصر اشاره ای کردو گفت که خودش بیش از بیست سال است که به این کار مشغول است.

بعد هم مقدمه ای در باره اینکه چگونه گیلاس را در دست بگیریم و با نگاه کردن و بو کردن شراب مقداری از کیفیت و نوع شراب آگاه شویم و اینکه باحرکت دورانی گیلاس اکسیژن هوا را داخل شراب وارد کنیم. سپس با نوشیدن و نگه داشتن مقدار کمی از این نوشیدنی بهشتی بر روی زبان از کیفیت و مقدار اسیدی بودن و حتی طعم آن با اطلاع شویم. بعد از این مقدمه کوتاه یکی از بطری ها را که برای کلاس باز کرده بود برای هر نفر سرو کرد و بعد خواست بعد از گرداندن گیلاس ها مقداری از آن را بچشیم و بگوییم چه برداشتی از آن داریم  و یا طعم کدام میوه را بر روی زبانمان احساس می کنیم.

در ابتدای کار طبیعتا هر کس نظری داشت که با نظر نفر بعد متفاوت بود. سپس خود استاد بیان می کرد که طعم کدام میوه و یا عطر کدام درخت و چه مقدار اسیدی در این نمونه باید احساس می کردیم.

این کار با چند نمونه دیگر بهمین منوال ادامه یافت تا اینکه رفته رفته اظهار نظرها بهم نزیک تر و نزدیک تر شد. در میان این تست ها استاد ازانواع شراب های کشور های گوناکون و شکل اسم گذاری آنها اطلاعاتی می داد.

در تمام مدت کلاس من روبروی تینا نشسته بودم و محو تماشای چهره زیبای او بودم پرتو  خورشید از شکاف کوچکی از سقف سالن بر روی موهای طلایی رنگ او برق میزد و من تمام مدت به اجزای صورت زیبایش با سماجتی دوست داشتنی نگاه می کردم. نگاهی که از دید کارشناسانه استاد مخفی نماند، و با کنایه بمن گوشزد کرد که بجای نگاه کردن به صورت همسرم به حرفهای او گوش بدهم. از اینکه او را همسر من تصور کرده بود احساس غروری وصف ناپذیر سراسر وجودم را پر کرد. هیچکدام سعی نکردیم این اشتباه را تصحیح کنیم. او از اظهار نظر های دقیق من متوجه شده بود که قدری با شراب آشنا هستم.

وقت نهار نزدیک می شد و هر یک از ما تقریبا از نوشیدن یکی دو لیوان شراب با شکم های تقریبا خالی گرم شده بودیم. بعد از چند لحظه خوش و بش متداول با هم کلاسی های خودمان به قصد رستوران حرکت کردیم. درب اتومبیل را برای تینا باز کردم و قبل از اینکه دوباره ببندم خم شدم و لبانش را که هنوز رنگ قرمزشراب را با خود حمل می کرد عاشقانه بوسیدم. نمیدانم چند بار او را بوسیدم ولی وقتی پشت فرمان قرار گرفتم صدای ضربان قبلم را براحتی می شنیدم. دستانم می لرزید و زبانم از ادای واژه ها عاجز مانده بود. فاصله بین تاکستان تا رستوران چند دقیقه ای بیشتر نبود. نهار مختصر و خوشمزه ای که ترکیبی از گوشت و سبزی های محلی تهیه شده بود صرف کردیم و بعد از نهار هم پانزده دقیقه در باغ زیبا و پر از گلی که رستوران در آن قرار داشت قدم زدیم. خوب یادم هست که بین من و او چه حرف هایی ردو بدل شد. حرف هایی که شاید آینده ما را بهم پیوند زد.
–    تینای عزیز مدت زیادی نیست که با تو آشنا شده ام ولی به نظرم می رسد که تو را سالهاست در خیالم ترسیم کرده ام. فکرمی کنم مدت هاست درجستجوی کسی هستم که در کنارش احساس خوشبختی و آرامش کنم. حضور تو در همین مدت کوتاه برایم چنین احساسی را زنده کرده است. در طول چند ساعتی که با تو گذرانده ام به اندازه سالها احساس خوشی کرده ام. به زبان ساده بگویم که صمیمانه می خواهم به این دوستی که هر ثانیه اش برای من شادی آفرین است ادامه بدهم.

–       امیر عزیز بدون کمترین خود ستایی باید بگویم که برای من فرصت های دوستی و معاشرت با جنس مخالف همیشه فراهم بوده ولی من هم در همین مدت کوتاه از معاشرت با تو لذت برده ام و رفتار محبت آمیزم هم همین را نشان داده است. اگر موافق باشی ما تا مدتی دوست بمانیم تا یکدیگر را بهتر بشناسیم و این بدان معنی نیست که تعهدی داده باشیم. اگر با این شرط کوچک من موافق باشید من هم از ادامه این دوستی استقبال میکنم. و از تو هم بخاطر فراهم آوردن موجبات یک چنین روز خوبی سپاسگزارم.

 –       تینای عزیزمنظور من هم همین بود و تو به بهترین شکلی اون رو مطرح کردی. حالا بهتره بر گردیم و  به بقیه کلاسمون برسیم که معلم بخاطر دیر کردن جریمه مون نکنه

تینا در حالیکه با سر موافقت خودش را اعلام میکرد باز هم بطرفم آمد و دستانش را بدور گردنم حلقه کرد و لبان دل فریبش را بر روی لبانم قرار داد. او را تنگ در آغوش گرفتم و از گرمی بوسه اش گویی حیات دوباره گرفتم.

دنباله کلاس قرار بود در ساعت ۳ تمام شود ولی بخاطر آماده  نبودن برخی شراب ها یی که برای کلاس در نظر گرفته شده بود قدری به طول انجامید و کلیه شاگردان این کلاس هم از این طولانی شدن بخاطر جذابیت آن خوشحال بودند. برنامه ساعت چهار بعد از ظهر خاتمه یافت. هوا بشدت روبه تغییر بود و ظاهرا پیش بینی می شد که باران و باد شدیدی در حال شکل گرفتن است.

مسئول تاکستان و معلم کلاس هر دو پیشنهاد کردند در صورت اینکه افراد برنامه دیگری برای یکشنبه ندارند در هتلی در نزدیکی تاکستان شب را به صبح برسانند، و بعلاوه صلاح نمی دانستند که با مصرف الکل رانندگی کنیم. به تینا نگاهی کردم و پرسیدم:

می دانم که برنامه ای برای ماندن نداشتیم ولی اگربرای یکشنبه کار واجبی ندارید و مایل هستید همین جا شب را بگذارنیم. او بدون کمترین تاملی موافقت کرد. رفتار ساده و بی تکبرش کار مرا راحت تر می کرد و احساس خوبی بمن می داد.

پس از اینکه بنا به پیشنهاد معلم مان چند بطر شراب هم خریداری کردیم به سمت مسافرخانه کوچکی که آدرس داده بودند روانه شدیم. پانزده دقیقه ای در جاده شنی زیبایی که به مسافرخانه منتهی می شد رانندگی کردیم و وقتی به آنجا رسیدیم تمام زوج هایی را که در کلاس با ما بودند همانجا و در سالن مسافرخانه دیدیم.

خواستم دو اتاق برای شب کرایه کنم ولی مردی که در پشت پیشخوان کوچک بود اطلاع داد که فقط یک اتاق با دو تخت جدا خالی مانده است. از تینا پرسیدم اگر دوست داشته باشی میتوانیم دنبال هتل ویا مسافرخانه دیگری بگردیم که خیالم را آسوده کردو گفت اگر تامل کنی ممکن است همین یک اتاق را هم از دست بدهیم و پیشنهاد کرد که پول هتل را او پرداخت کند بلافاصله خواهش کردم که اجازه بدهد من در این مسافرت صاحب خرج باشم. گفت ولی تو دانشجو هستی و درست نیست همه خرج این دو روز بتو تحمیل شود. گفتم باعث خوشبختی من است که دعوت مرا پذیرفته است.

پس از اینکه وسائل را در اتاق گذاشتیم و هر یک آبی به سرو رو زدیم برای صرف شام به بقیه دوستان پیوستیم و تا نزدیک نیمه شب خوردیم و نوشیدیم و حرف های پراکنده زدیم. غیر از من و تینا همه آمریکایی بودند.

وقتی به اتاق برگشتیم صدای غرش رعد و برق و صدای باران شدیدی که به شیشه های پنجره می خورد ماندن مارا توجیه می کرد.

تینا پیشنهاد کرد که تخت کنار پنجره را من بردارم. من هم مخالفتی نداشتم. ظاهرا از صدای زیاد رعد و برق قدری وحشت می کرد. دوش آب گرمی گرفتیم و بعد از شب بخیر گفتن بر روی تخت خودمان به خواب رفتیم. ساعت سه صبح بود که من از شدت تشنگی بیدار شدم. در نور کم چراغ خواب صورت زیبای هلن را می دیدم که در خواب عمیقی فرو رفته بود. آب خوردم و وقتی می خواستم به تختم بر گردم متوجه شدم که ملحفه از روی بدنش کنار رفته و تن نیمه عریانش در زیر نور قرمز کم جانی که اتاق را در خود می گرفت نمایان بود. نزدیک شدم و به آهستگی ملحفه را بر روی پاهایش کشیدم و آهسته به رختخوابم بازگشتم. در فکر عمیقی فرو رفتم. بی اختیار تن عریانش را در آغوشم تصور کردم احساسی زیبا سراسر وجودم را احاطه کرد. نمیدانستم چرا این چنین فریفته این دختر شده بودم. تازه چشمانم دوباره سنگین شده بود که سنگینی دیگری را بر روی تختم احساس کردم. ابتدا فکر کردم که خواب می بینم. چشمانم را به آهستگی باز کردم و تینا را با همان لباس نازک در کنارم یافتم.

– امیر تو رفتار بسیار جنتلمنانه ای بخرج دادی. واقعیت اش اینست که مرا به تعجب وا داشتی. با اشتیاقی که از بوسیدم من نشان می دادی تصور نمی کردم که پایت را فراتر نگذاری. شاید تعجب کنی که من برخلاف پیش فرض برای یک دختر آزاد ، هنوز تجربه آمیزش از آن دست را نداشته ام. به بیان ساده تر هنوز باکره هستم. همیشه فکر کردم مردی که لیاقت همبستری مرا داشته باشد روزی سر راهم سبز خواهد شد.

– تینای عزیز باید اعتراف کنم که تک تک سلول های بدنم آرزو می کنند که من مردی باشم که بدنبالش می گردی. من هم در این مورد بی تجربه هستم و دلیلش هم این بوده که می خواستم اولین بار را با دختری تجربه کنم که امیدی برای آینده زندگی مشترک را با او داشته باشم

فصلی نو

بمناسبت روز معلم – از فیس بوک مهرزاد آزردگان

خرداد ۱۳۹۶


زنگ دوم عربی داشتیم . ازدوهفته پیش که آقای محسنی دبیر عربی با قهر از کلاس رفته بود ،هنوز هیچ دبیری حاضر نشده بود جایش راپرکند
شنیده بودیم که آقای محسنی رفته توی دفتر رییس ناحیه بست نشسته وگفته تا حکم انتقالش را صادر نکنند ازجایش تکان نمی خورد .روزآخری حسن سبیل پشت سرش ترقه کوبیده بود زمین وآقای محسنی که انگارقلبش ضعیف بوده بعد ازتعطیل شدن مدرسه، کارش به اورژانس کشیده
دبیرستان،، حاج آقا بزرگ ،،محل تبعید دانش آموزان خلاف ومردودی وبزهکار بود وشرط سنی هم نداشت
درحقیقت یک آدم نیکوکار برای جمع کردن نوجوانان شرور وتنبل وسن بالا ازتوی خیابانها باهزینه ی خودش این دبیرستان را تاسیس کرده بود تا این لات های جوان راازتوی خیابانها جمع کند.البته برخی دانش آموزان عادی هم که درهمسایگی بودند ،اجبارا برای راحتی ونزدیکی راه دربین ماها بودند
هیچ دبیری تاحالا یک سال تحصیلی راتا آخردوام نیاورده بود
درکلاس باشدت بازشد .مرد حدود ۵۵ساله چاق وقدکوتاه باسری تاس وسرخ واردشد
بلند شدیم ونشستیم.چشمهای خیلی بزرگش مثل دوکاسه خون وسبیلهای سفیدش راروبه بالا تاب داده بود.
زیرچشمی بهم نگاه کردیم از تقی گاوگش که سلاخ کشتارگاه بود بااشاره ی چشم کسب تکلیف می کردیم .گنده لات کلاس بود وهمه ازش حرف شنوی داشتیم .آخه زن وبچه هم داشت.صبح ها اول برای کشتار گاو به کشتارگاه می رفت واغلب دیربه کلاس می رسید
دبیر جدیدما دولا شد زیر میز واز ساکی که همراهش بود ،چیزهایی درآورد وباصدا کوبید روی میز….
دوتا پنجه بوکس ویک چاقوی ضامندار،باچشمهای خون بار وترسناکش به ما خیره شدوباصدایی که مثل رعد می غرید ،گفت:
به من میگن،، مرحمتی کراواتی،،سالها بوکس کار کردم و خیلی دلم می خواد یکی ازشما نفس زیادی بکشه تا درجا ضرب دست وپنجه مو نشونتون بدم
بامن طرفین بعد ازاین .اگریک دقیقه دیر کنین ، درس بپرسم بلد نباشین، بشنوم بعدازاین یکی ترقه بزنه ،پایه ی صندلی دبیرهارو ببره .لنگشو جلو پای دبیرها ازریر میز دراز کنه ،بشنوم حتا بیرون از دبیرستان مزاحم کسی شده ودردسر درست کرده باهمین چاقو سرشو خشک می تراشم وزیر مشت چنان له اش می کنم که نفس کشیدن یادش بره…شیرفهم شد؟
آن سال به برکت وجود آقای مرحمتی ،فضای دبیرستان تقریبا آرام بود وشبی که ما عربی داشتیم تا صبح فعل صرف می کردیم وتمرین حل می کردیم
اقای مرحمتی باجدیت درس می داد وحتا مجبور شد کتاب سال قبل راهم دوباره باما کارکند بقیه ی کلاسها هم امسال در درس عربی پبشرفت خوبی داشتند وترس وهول از آقای مرحمتی اجازه نمیداد که ازکسی اززیر درس خواندن در برود
یکماهی به آخر سال باقی بود ، ارازل واوباشی که ما بودیم تقریبا شکل دانش آموز شده بودیم .به پیشنهاد آقای مرحمتی قرارشدکلاس ما یکروز ناهار درمدرسه بماند وبا معلم ها عکس یادگاری بندازیم وناهار هم ته چین مرغ سفارش بدهیم ،خرجش هم دنگ ودونگی بین ماها تقسیم بشود
باشور وحال فراوان همه مشغول تهیه ی وسایل شدیم وهرکس وظیفه ای به عهده گرفته بود ازتهیه ی سالاد وچیدن میزهای پینگ پنگ کنارهم وتهیه ی ظرف وظروف ودوغ وخبرکردن عکاس ودعوت ازهمه ی دبیرها
خیلی خوش گذشت وبیشتر ازهمه ازصمیمیت آقای مرحمتی لذت می بردیم که درآن روز خاص ضمن حفظ ابهت همیشگی ،مهربان وخندان بود
فردا ی آن روز زنگ دوم عربی داشتیم .آقای مرحمتی بااخم وهمان ابهت وخشونت وارد شد وتا پشت میزش نشست به ته کلاس نگاه کرد واز رحیم که آخر کلاس می نشست وپسر سربه زیر وآرومی بود ،سوال کرد : رحیم چرا دیروز نبودی ؟ مگه نمی خواستی بادوستات ومعلمهات عکس یادگاری بندازی ؟
رحیم سرش راانداخته بود زیر وسکوت بود وسکوت
آقای مرحمتی باملایمت عجیبی گفت : چرا پسرم ؟ هان ؟
اشکهای رحیم که سرازیر شد ،هق هقش که درآمد،همه ی ماهم سرمان راانداختیم پایین .کم وبیش ازوضع مالی اش خبر داشتیم .پدر نداشت ومادرش کارگر حمام بود
یکباره باور نکردنی ترین اتفاق افتاد .آقای مرحمتی زد زیر گریه و پا به پای رحیم زار زار گریست .رحیم که نشست ،گریه های باورنکردنی خشن ترین مردی که می شناختیم ،تمام شد ،پیرمرد نازنین اعتراف کرد که به طرز عجیبی دل نازک است وتا حالا یک مورچه را زیر پا لگد نکرده وتمام مدت برای ما نقش بازی کرده که ما به ضعفش پی نبریم وبتواند حریف ما بشود
باالتماس حرف آخرش رازد :
بچه ها ،خواهش می کنم این راز را پبش خودتان نگه دارید .مبادا این اتفاق رابه شاگردان کلاسهای دیگه بازگوکنید .من خواهش می کنم راز دار من باشید تا بازهم ازمن حساب ببرند .نگاهی بهم کردیم وساکت ماندیم
زیر آن لایه ی سخت وخشن وبی رحم ،قلبی به نازکی ولطافت قلب کبوتر می طپید

داستان کوتاه واقعى – احمد جم

خرداد ۱۳۹۶
خانم و آقایی در شهر میانه آذربایجان شرقی میروند میدانی که کارگران در آن می ایستند تا به کار بروند میگویند به سه کارگر نیاز دارند
ولی بیشتر از ده هزار تومان برای یک روز کار به آنها نمیدهند.
خیلی ها عقب گرد میکنند و نمیروند. ولی سه نفر که نیازمند بودند به ناچار برای ده هزار تومان همراه آن زن و مرد میروند که کار کنند. وقتی به خانه میرسند حسابی مورد پذیرایی قرار میگیرند! یکی از کارگران میگوید که کار ما را بگویید شروع کنیم. صاحبکار میگوید ما کاری نداریم که انجام بدهید فقط چند لحضه صبر کنید تا دستمزدتان را بیاورم! پس از دقایقی صاحب خانه با شش میلیون تومان پول نقد وارد اتاق میشود و به هر نفر از کارگران دو میلیون تومان میدهد و میگوید که این شش میلیون پول حج مان بود که انصراف دادیم و شما که به خاطر ده هزار تومان مجبور شدید کار کنید حتما خیلی نیازمندید و این پول را به شما میدهیم که شاید خدا هم از ما راضی باشد.

داستان سماور – محمدعلی فروغی

خرداد ۱۳۹۶

حدود ۱۶۰  سال پیش ملک التجار روسیه
یک دست چای خوری برای امیر کبیر تحفه فرستاد.
امیر اندیشید که آیا صنعتگران زبردست
ایرانی می توانند نظیرش را بسازند؟

سالها بعد در ایام نوروز جمعی در باغ چهل ستون اصفهان به تفریح نشسته بودند در این بین گدایی پیش آمد و درخواست کمک نمود و گفت:
من واقعا گدا نیستم سرگذشتی دارم اگر حوصله ی شنیدن دارید برایتان تعریف کنم. او گفت:
در زمان صدارت امیر کبیر یک روز حاکم اصفهان صنعت گران شهر را احضار کرد. گفت آیا میتوانید کسی را که در میان شما از همه استادتر است معرفی کنید.

صنعتگران مرا معرفی کردند. حاکم گفت:
امیرکبیر برای انجام کار مهمی تو را به تهران خواسته است و من در تهران به حضور امیر رسیدم. سماوری نزد امیر بود او سماور را آب و آتش نمود و تمام اجزاء سماور را بیان
کرد و گفت: میتوانی سماوری مانند این بسازی ؟

من تا آن زمان سماور ندیده بودم جلو رفتم و پس از ملاحظه گفتم  بله می توانم.
امیر گفت این سماور را ببر،  مانندش را بساز و بیاور.
من سماور را برداشتم مشغول شدم پس از اتمام کار سماور ساخته شده را نزد امیر بردم و
مورد پسند واقع شد. امیر پرسید  این سماور با مزد و مصالح به چه قیمت تمام شده است؟ من عرض کردم  روی هم رفته ۱۵ ریال.
امیر دستور داد تا امتیاز نامه ای برای من بنویسند که فن سماور سازی به طور کلی برای مدت۱۶ سال منحصر به من باشد و بهای فروش هر سماور را ۲۵ ریال تعیین کرد.

پس از صدور این فرمان  گفت به حاکم اصفهان دستور دادم که وسایل کارت را از هرجهت فراهم نماید.

در بازگشت به اصفهان بسرعت مشغول کار شدم و چند نفر را نیز استخدام کردم و مجموعا مبلغ۲۰۰ تومان خرج شد. اما هنوز مشغول کار نشده بودم که از طرف
حکومت به دنبال من آمدند من را همچون دزدان نزد حاکم بردند.

تا چشم حاکم به من افتاد با خشونت گفت: میرزا تقی خان امیر کبیر از صدارت خلع شده و دیگر کاره ای نیست. تو باید هر چه زودتر مبلغ ۲۰۰  تومان را به خزانه ی دولت
برگردانی.

در آن هنگام من پولی نداشتم پس دستور مصادره اموال من صادر شد.
با این وجود بیش از ۱۷۰  تومان فراهم نشد.
برای ۳۰  تومان دیگر مرا سر بازار بردند
و در انظار مردم چوب زدند تا اینکه مردم ترحم کرده و سکه های پول را به سوی من که مشغول چوب خوردن بودم پرتاب کردند.
سرانجام آن ۳۰  تومان هم پرداخت شد. اما به خاطر آن چوبها و صدمات چشم هایم تقریبا نابینا شده و دیگر نمیتوانم به کارگری مشغول شوم از این رو به
گدایی افتادم…..

این حکایت دویست ساله ماست که با تغییر اشخاص و حاکمان کل زیرساختهایمان را شخم میزنیم !!! .

محمدعلی فروغی

– مهر شیطان – منوچهر برومند م. ب. سها

خرداد ۱۳۹۶

هوا تاریک و ابرى  بود آن روز

                                   نهان  از  چشمها مهرِ   دلفروز

به دلها شوقِ وجدى   ناستوده

                                   ز   فرداى    فروزانى      نبوده

 همه افسانه  گو  پندار    پرداز

                                    نواى ِناى و نایى   آتشین ساز

تباهى را که در شب  مى تنیدند

                                  چو کم سویان  به بینایى ندیدند

دمى برقى جهید و  روشنى شد

                                   گلى بشکفت و دلها گلشنى  شد

سمند    آرزو   در   گردش     آمد

                                   ز  وجدِ  مهترى  گردنگش      آمد

سپس روشن شد و روشن تَرَکْ شد

                                   سیاهى رفت  و  پندارى  بَزَکْ  شد

همه گفتند  چون نور آید  از  دور

                                     دگر  فرمان  نمى راند  زر  و  زور

شب  تاریک  و  ناپیداىِ   دیجور

                                  به پایان مى رسد زآن  چشمه  نور

نباشد بهتر از او مهر جویى

                               نکو اندیشه اى خوش خلق و خویى

نگارى گل سخن زیبنده کردار

                                 نزیهى     داد خواهى     نیک پندار

گهى بگذشت و باد و تُنْدَرْ آمد

                                     زِ پشتِ   کوه  دیوى   دیگر   آمد

شرارِ پاىِ سرخش  سوختن زا

                                      کَفَشْ  آتش  فشانى آتش  افزا

ره آوردش بلا و وحشت و درد

                                     به پشتش کوله بارِ نفرت و طرد

چو آن توفنده بادِ تند شبگرد

                                      فروریزانِ  یاس  و نرگس و ورد

به پایش خون چکان افتاد بر خاک

                                          پرستو پَرْپَر و آهو جگر چاک

غمین گشتند یکسر جوجه ساران

                                   از آن صرصر که  بر هم زد  بهاران

ز وحشت بار  توفانها  رمیدند

                                     به دهشت خیز  روزنها  خزیدند

هوا تاریک بُدْ   تاریک تر   شد

                                   رهِ   باریکِ    شب   باریک تر   شد

صداىِ پاى ِدیوان بیش از پیش

                                 نگاهِ  مهرِ  شیطان  نشتر  و   نیش

هوا  تاریک شد  تاریکِ  تاریک

                                 پگاهِ   مرگِ   دیوان    نیز     نزدیک

               

 

              

کوچ – مانا آقائی

خرداد ۱۳۹۶

 

بی آنکه تقویم را ورق بزنم
فصل ها را مرور می کنم
بی آنکه دلتنگ کسی باشم
با پیاده روهای دور قرار می گذارم
گوش های من
صدای بال زدن زمان را می شنود
اندوه عقربه ها را
وقتی به سمت پایان می چرخند
و لحظه ها را
مثل پرندگان مهاجر
از صفحه ی ساعت کوچ می دهند

دست هایم،
شاخه هایی جدا مانده از درخت
چشم هایم،
لانه هایی متروکه
خالی از امید و انتظار
سر بلند می کنم
برگی بر پلکم فرود می آید
و جهان زرد می شود.

مانا آقایی

چرا که عاشق صادق نمیزند فریادم – . ر . جنتی محب

خرداد ۱۳۹۶

تو و دو چشم فسونگر که می کند بیداد
من و دو دیده خونبار و خاطری ناشاد
جز آرزوی تو شوقی نمانده در دل من
به عشق روی تو ماندم، در این خراب آباد
بپوش خرمن مویت چو باد می آید
تمام هستی ما را چنین مده بر باد
خیال روی تو آنگه رود ز سر که فلک
ز بیستون ببرد نقش تیشه فرهاد
شکسته پای دل و مانده ام به دام بلا
خدا مگر فکند رحم در دل صیاد
چو رفتی از نظر دوست، میروی از یاد
من آزموده ام این روزگار بی بنیاد
پناه برده ام امشب به مستی از غم دوست
دوباره توبه شکستیم ، هر چه بادا باد
در عاشقی ره پروانه رو، بسوز و بساز
چرا که عاشق صادق نمیزند فریاد
م . ر . جنتی محب

من گم شده ام – احمد قندهاری

خرداد ۱۳۹۶

مخاطبان عزیز و بزرگوار
سالهاست که از همکاری ارزشمند استاد احمد قندهاری در رسانه گذرگاه مطلع هستید واز نوشته های ابشان استفاده کرده اید
اینک با چهره دیگری از ایشان در جامه شعر آشنا می شوید


من گم شده ام

از کجا آمده ام یادم نیست

از حاشیه ی دور دست یک رود زلال

یا که از دامنه ی کوه سر سبز بلند

شاید از جنگل انبوه پر از دار و درخت

یا که از دشت وسیع بی آمد و رفت

از درون دل غار های تاریک زمان

لخت و بی کس ولی پر زور و توان

از کجا آمده ام ؟

و اینک در این وآدی فقر و فساد

و در این دشت دروغ و تزویر

که رود را به جرم زلالی

و کوه را به جرم استواری

و شکوفه را به جرم زیبایی

به بند کشیده اند من گم شده ام

های مردم که شما همچو من اید

من گم شده ام

ندیدید مرا ؟

چندشعراز:خالدبایزیدی(دلیر)

خرداد ۱۳۹۶

«خاوران»

وقتی که همدیگررا
می بوسیم
دریک سوی ازایران
به اسم:خاوران
هزاران عاشق پیشه را
مدفون درخاک می کنند
وبه حجم پروازیک کبوتر!
آسمان رامسدود
آه…درچه زمانه ای
عاشق شده ایم
وبایدکبوترعشق مان را
درین آسمان
به پروازدرآوریم؟!؟!
*****
۲-
«بوسه اناالحق»
خواستند:
بوسه ای را
به داربیاویزند
گل سرخ ای برشانه های بهار
به زردی گرائید
چوبه داری ازغمش 
کمراش خم گشت
جنگلی اندوه وماتم گرفت
بوسه نیز…
ازشوق دیداراناالحق
حلاج وارلب ترمی کرد
*****
۳-
«طرح»
جلاد!
طناب داررا
که آویخت
گل…
فریادبرکشید
پس رویش ماجوانه ها
چه می شود
*****
۴-
«طرح»
اعدامی!
ازچوبه دارش
تنهابهاری
غرق درشکوفه
طلب می کرد
*****
۵-
«طرح»
اعدام که شد
فرزنداش!
ازچوبه دارش
قلمی ساخت
وسپس شعری
علیه اعدام نوشت
*****
۶-
«طرح»
شقایق هارا
که بدارآویختند
دیگرگلستان
هیچ میل به شکفتن نداشت
*****
۷-
«کاش می شد»
کاش می شد
همه پرندگان درقفس را
مست…مست کرد
تاکه دراوج خیال
درآسمان تلوتلوبخورند
شانه به شانه های ستارگان بزنند
وبه سلامتی این شکوفه های ستارگان
پیاله…پیاله به هم زنند
وبه این شورومستی 
فارغ ازقیل وقال هستی
آی…آی بخندند بخندند
وزیباترین گوشواره هارا
به گوش این شکوفه هابیاویزند
*****
۸-
«طرح»
طرح
کسی که همیشه می خندید
سرانجام!
موج موج خنده هایش را
زیر گلهای خاوران 
 پیداکردند

۱۲۵۴۰۷۸۹_۹۱۷۴۱۴۲۷۱۷۰۷۴۸۹_۲۸۲۲۱۵۴۱۲۶۵۱۸۱۴۱۵۱۰_n.jpg

تو هم می توانی – مازیار مهرزاد

خرداد ۱۳۹۶

تو هم می توانی

از اندام این پله پایین بیایی

تا بالاترین سیب درخت را

از یاغی ترین شاخه ی باغ

که دست به سینه

در برابر توفان سرکشی ایستاده است

بچینی

تا اسم ترا هم

عده ای از خدا بی خبر

آدم بگذارند

نگاهی کوتاه به داستان:ماههای آخر- آریو ساسانی

خرداد ۱۳۹۶

بنظر من این یکی از تکنیکی ترین دا ستانهای کوتاه است
چقدر زیبا، و استادانه، داستان در ” پارک “، ” پائیز ” و ” دیروز ” می چرخد. و همه زندگی،
احساس، خواست، و آرزوی یک جوان ، ” یا یک زوج ” در آنها جاری است.
توجه و تکرار ” پارک “، و اینکه، بازیگر اصلی، در اتاقی بر صندلی چرخدار گرفتار آمده که از پنجره اش، راهی را که به ” پارک ” می رود زیر نظر دارد. و ترجیع بند:
” راه باریکه ای که میرود به سوی پارک “….
و توجه به صدای پا ها ئی که از این راه میروند به ” پارک ” و بر میگردند، تما من، باز تا بِ تَوَهم دیدن ” مریم ” است در جبهه:

“…بر خاستم، دستش را گرفتم و در پیچ و خم های پارکی که هر گز ندیده بودم، در سکوت را
افتادیم… ”
این پارک خیالی از این خواست او نشئت می گیرد که، همیشه دلش می خواسته، با دختر دلخواهش در پارکی قدم بزند. و نه تنها به دلیل اعزام به جبهه، و بازگشتی از هم پاشیده، بلکه از اینکه اگر چنین نمی شد، باز هم اجازه گام زدن با دختری در پارک را نمی توانست داشته باشد.

” …ولی من از همین راه باریکه پوشیده از برگهای زرد، به اتفاق مریم به همین پارک رفتیم….”

و بالاخره، پارکی که می توانست ” یا می بایست ” خواستگاه شکوفائی عشق باشد، زندگیش را می بلعد….

” در پارک به طرف نیمکتی خالی که زیر درختان افرا، در خنکای سایه ای قرارداشت رفتیم
ولی نتوانستیم بنشینیم، نفهمیدم چرا؟….”

وقتی می گوید احمد:

” از برگهای زردی که راه باریکه منتهی به پارک را پوشانده، و از پائیز خوشش نمی آید…”

می خواهد بگوید که در شرایط متعارف و برای آدمهای امید وار به آینده، همه اتفاقها می تواند در بهار باشد، یا با بهار همراه باشد.

” …به هر جان کندنی بود، ( دیروز، ) در آن ( دیروز ) خاکستری…”
“…چند روزی می شد که نیامده بود…” نه امروز بلکه ( دیروز ) آمد.”
” …هنوز پائیز است، ( دیروز ) بود…”

چون خود را بی ( فرد ا ) می بیند، و همه امید ها در او فرو مرده اند، همه اتفاقها حتا آینده برایش، ( دیروز ) است. و چنین است که در آخرین جمله اش می گوید:

” ….نیا تا خبر شوی ” .
و نمی گوید، تا خبرت کنم .

جملات زیبای به کار رفته در این داستان، همراه با مجموع برداشت و ساختار یگانه ای که دارد آنرا به سوی یک شا هکا ر سوق داده است.
“….نگاه کرد، جلو آمد، هرم نفس ها یش صورتم را سوزاند. ”
“….دانه های عرق، همچون تاول های آبله روی پیشانیش روئید….”

اسفند ۱۳۹۰

بنظر من این یکی از تکنیکی ترین دا ستانهای کوتاه است….
چقدر زیبا، و استادانه، داستان در ” پارک “، ” پائیز ” و ” دیروز ” می چرخد. و همه زندگی،
احساس، خواست، و آرزوی یک جوان ، ” یا یک زوج ” در آنها جاری است.
توجه و تکرار ” پارک “، و اینکه، بازیگر اصلی، در اتاقی بر صندلی چرخدار گرفتار آمده که از پنجره اش، راهی را که به ” پارک ” می رود زیر نظر دارد. و ترجیع بند:
” راه باریکه ای که میرود به سوی پارک “….
و توجه به صدای پا ها ئی که از این راه میروند به ” پارک ” و بر میگردند، تما من، باز تا بِ تَوَهم دیدن ” مریم ” است در جبهه:

“…بر خاستم، دستش را گرفتم و در پیچ و خم های پارکی که هر گز ندیده بودم، در سکوت را
افتادیم… ”
این پارک خیالی از این خواست او نشئت می گیرد که، همیشه دلش می خواسته، با دختر دلخواهش در پارکی قدم بزند. و نه تنها به دلیل اعزام به جبهه، و بازگشتی از هم پاشیده، بلکه از اینکه اگر چنین نمی شد، باز هم اجازه گام زدن با دختری در پارک را نمی توانست داشته باشد.

” …ولی من از همین راه باریکه پوشیده از برگهای زرد، به اتفاق مریم به همین پارک رفتیم….”

و بالاخره، پارکی که می توانست ” یا می بایست ” خواستگاه شکوفائی عشق باشد، زندگیش را می بلعد….

” در پارک به طرف نیمکتی خالی که زیر درختان افرا، در خنکای سایه ای قرارداشت رفتیم
ولی نتوانستیم بنشینیم، نفهمیدم چرا؟….”

وقتی می گوید احمد:

” از برگهای زردی که راه باریکه منتهی به پارک را پوشانده، و از پائیز خوشش نمی آید…”

می خواهد بگوید که در شرایط متعارف و برای آدمهای امید وار به آینده، همه اتفاقها می تواند در بهار باشد، یا با بهار همراه باشد.

” …به هر جان کندنی بود، ( دیروز، ) در آن ( دیروز ) خاکستری…”
“…چند روزی می شد که نیامده بود…” نه امروز بلکه ( دیروز ) آمد.”
” …هنوز پائیز است، ( دیروز ) بود…”

چون خود را بی ( فرد ا ) می بیند، و همه امید ها در او فرو مرده اند، همه اتفاقها حتا آینده برایش، ( دیروز ) است. و چنین است که در آخرین جمله اش می گوید:

” ….نیا تا خبر شوی ” .
و نمی گوید، تا خبرت کنم .

جملات زیبای به کار رفته در این داستان، همراه با مجموع برداشت و ساختار یگانه ای که دارد آنرا به سوی یک شا هکا ر سوق داده است.
“….نگاه کرد، جلو آمد، هرم نفس ها یش صورتم را سوزاند. ”
“….دانه های عرق، همچون تاول های آبله روی پیشانیش روئید….”

نظر استاد محمد تقی اسماعیلی در مورد رمان : فصلی دیگر

خرداد ۱۳۹۶

نظر استاد محمد تقی اسماعیلی که عمری است در راه شکوفائی ادبیات طنز ما فعالیت مثبت و بارور دارد، در مورد رمان پر طرفدار
فصلی دیگر
**************
نقدی که چندان نقد هم نیست !

عیب رمان های دکترصفریان ، کوتاه بودن آنهاست ! درست است که گفته اند ” کم گوی وگزیده گوی چون در” اما نه درمورد رمان، دکترجان !
وقتی داری رمان پرکشش ” فصلی دیگر ” را می خوانی ، احساس حضوردرمیهمانی دلچسب ، گرم وشیرینی به تودست می دهد که دلت می خواهد تا صبح ادامه داشته باشد و هیچکس دلش نمی خواهد بمحض ورود به یک میهمانی مجلل ، به اوبگوید بیا شامت را بخوروبرو آقای دکتر!
من اگرنویسنده این رمان بودم ، اجازه می دادم خواننده ، مدت طولانی تری ازشیرینی اضطراب گرم وپرکشش داستان که دردل وجانش جا خوش می کند ، لذت ببرد . می گذاشتم این شراب گوارا را نرم نرمک بنوشد وساعات بیشتری درگرمای آن غوطه بخورد وسرمست بماند .
هستند کسانی که داستان هایشان یک سال طول می کشد تا خواننده آنر تمام کند ، البته نه بابت طولانی بودنش ، بلکه بعلت عدم جذابیتش !
این چه داستانی است که آدم دلش نمی آید کتاب را زمین بگذارد تا تمام شود ؟ اینجوربا دل وجان خواننده بازی نکنید دکترجان !

و دوسه جمله جدی : موفق باشید ، ازخواندنش لذت بردم ، حیف که کوتاه بود، بیشتر بنویسید ، همین !
***********
چندین بار در مورد رمان های کم برگی که دارم نوشته ام :
هدف امکان خواندن آن ها در فرصت های اندگی است که پیش می آید و در هر حالت و مکان حتا بعنوان رمان کنار تختخواب.
رمان های قطور پر بربرگ و گاه تا ۷۰۰ – ۸۰۰ صفحه ای وحتا گاه چند جلدی فرصت کمتری برای خواندنشان پیش می آید و اغلب حجیم بودنشان به دلیل زیاده گوئی است…البته این نظر من است منی که بنظر خودم کتاب زیاد می خوانم

بمناسبت استقبال از رمان : فصلی دیگر – اسماعیل معزّی

خرداد ۱۳۹۶

توجه مجدد شمار را به این نقد استاد اسماعیل معزی که در رسانه عصر نو منتشر شده بود جلب می کنیم
*************

نگاهی به کتاب فصلی دیگر

اسماعیل معزی

fasli-digar0.jpg

کتاب فصلی دیگر را خواندم.
این است نگاه من به آن.

وقتی رمان ” فصلی دیگر ” را خواندم به دو موضوع اعتقاد داشتم چون با نوشته های استاد محمود صفریان از قبل آشنائی داشتم..
می دانستم کتابی خواندنی همراه با رقص زیبای واژه ها را خواهم خواند. و می دانستم که عاقبت خوبی در انتظار شخصیت های داستان نخواهد بود. تشخیصم درست بود با خواندن کتاب به هر دوی این مطالب دست یافتم، و بسیار هم لذت بردم. اما آنچنان از زیبائی و وقار یگانه خانم دکتر ” آلتین ” در این کتاب صحبت رفته است که خواننده گرفتار بهت می شود و غرق کامل.

“… آلتین محصول بسیار زیبائی بود از پدری ترکمن و مادری دو رگه، با چشمانی که خیلی مورب نبود و همین بروجاهت اوافزوده بود. با چهره ای خندان و دندان هائی سفید و بدون کمترین نا هنجاری. به این خوش سیمائی، اندامی متناسب در حد کمی کوتاهتر از صدو هفتاد و کمی ازترکه ای پر گوشت ترجذابیتی خاص در صورت و اندامش پاشیده بود که هر بیننده ای را وادار می کرد بیشتر از معمول نگاهش کند. و بعد فهمیدم که با همه ی این مشخصات و فرزند ِ یگانه بودن، شخصیتی محکم و با اتکا به نفس دارد. “

وقتی کتابی را با چنینی تکه هائی شروع می کنی به هیچ روی نمی توانی آن را زمین بگذاری.
اعتراف می کنم مدت هاست که چون گذشته، کتابی را که به دست می گیرم بتوانم راحت و بدون درد سر آن را بخوانم و لذت ببرم، کتاب هائی چون ” جای خالی سلوچ ” یا حتا کتاب ” یکی بود ویکی نبود ” را و کتابی چون رمان کوتاه ” شام با کارولین ” را و تک و توک کتاب های ترجمه شده را والبته بیشنر کتاب های صادق هدایت را و تقریبن همه ی کتاب های بزرگ علوی بخصوص ” چشمهایش ” را. کتاب هائی در این روال را، تا رسیدم به کتاب های محمود صفریان و…حالا کتاب بسیار خواندنی ” فصلی دیگر” را.
موضوع و برداشت این کتاب و احساسی که در مورد کل آن از سوی یکی از شخصیت های کلیدی آن ابراز می شود ، برایم تازگی دارد. بشکلی که من هم دلم می خواهد داستان بسیار زیبای کتاب ( فصلی دیگر ) را بگونه ” مراد ” شخصیت اصلی آن تصور کنم، چون نثر آهنگین آن بسیار اثر گذار و عذاب دهنده است.

” … یک روز رفتم داروخانه، دوماه کمتر بود که اعزام شده بودم. نسخه جناب سرهنگ را برده بودم. داروخانه شلوغ بود. کناری ایستادم تا خلوت شود. با دیدن خانم دکتر حالت امروز تو را پیدا کردم. حتا وقتی با بعضی از مریض ها ترکمنی صحبت می کرد ملاحت خاصی داشت.
وقتی داروخانه خلوت شد با طنز خاصی که انتظار نداشتم، گفت:
جناب سر گرد چه امری دارند؟
تکان خوردم.
تو می دانی که چقدر ذلیل چنین ظرافت های کلامی هستم و برایم معیار سطح درک و دریافت افراد است، و اگر طرف خانم باشد، بیداد است. رفتم جلو و با چسبانده پر صدای پاشنه های پا سلام نظامی دادم. و گفتم:
خانم دکتر بیمارم داروی شفابخش می خواهم.
خوشش آمد، گرفت و با خنده ای تیر خلاص را شلیک کرد. “

کتاب خوب ، تمام که می شود حتا بهتر از دیدن یک فیلم خوب اثر گذار است و تا مدت ها فکرت را مشغول می کند. و کتاب ” فصلی دیگر ” چنین توانی دارد. البته بیشتر برای آن هائی که اهل کتابخوانی هستند.

” …در تمام دشت بر بوته ها گل برف روئیده است. شکوفا شدن غوزه های پنبه دشت را چنان سفید می کند که آرامش آن به روانت جاری می شود. من تا ندیده بودم هیچ تصوری در مقایسه با آنچه که وقتی دیدم نداشتم. تا بخواهی زیباست…”
داشت از ماجرا فاصله می گرفت داشت مرا با خود به کشتزارهای پنبه می برد. احساسش داشت نرمی پنبه را می یافت.
” …وقتی همه غوزه ها باز می شوند و دختران پنبه چین به صحرا می ریزند با رادیو های ترانزیستوری برگردن، و آواز خوانان و رقص کنان به جدا کردن مشغول می شوند، واقعن عالمش را نمی توان توضیح داد. ”
بهتر دیدم در همین مسیر همراهش شوم.

بنظر من صفریان صاحب سَبک است. سَبکی خاص خودش است و آنگاه که کتاب هایش را بخوانی متوجه خواهی شد که اصلن در راه و روشی که متداول است نمی نویسد. سوژه هایش به گونه ای دیگر است و در قالب های متعارف نیست، ولی تمامن چه داستان های کوتاهش و چه رمان هایش از جمله همین رمان ” فصلی دیگر ” حکایت هائی مخصوص به خود دارند. آشنائی و عشق متقابل دختری دکتز داروساز
” خانم آلتین آتابای ” از دیار ترکمن ها با افسر وظیفه ای که دارد خدمت متعارفش را می گذراند ” آقای مراد شیبانی ” با وجود موقعیت و امکانات ” دختر ” که نشان می دهد در بسیاری از موارد یگانه است

حکابتی است که باید در این کتاب خواند.

مسائل و رحداد ها در این کتاب چنان زیبا و پشت سر هم رخ می دهد که حتا برای ” مراد ” که یکی از شخصیتهای کلیدی داستان است باور کردنی نیست تا حدی که گمان می کند خواب و خیال است.
باید بگویم که من تا کنون موضوع و ماجراهائی چنین نخوانده بودم.
فصلی دیگر، رمانی است خواندنی . پیشهاد می کنم اگر امکانش را دارید و اهل کتاب خواندن هسید حتمن آن را بخوانید. لذت خواهید برد.

 

.

معرفی کتاب ها

خرداد ۱۳۹۶

با کتاب‌های محمود صفریان آشنا شوید
رمان ها: شام با کارولین – فصلی دیگر – کویر بی حاشیه – تابستان آن سال
****
مجموعه داستان: روز های آفتابی – روزی که گلا بتون رفت – اشک ققنوس – سلفچگان

دیر است گالیا – هوشنگ ابتهاج

خرداد ۱۳۹۶

امیر هوشنگ ابتهاج ۶ اسفند ۱۳۰۶ در رشت متولد شد. پدرش آقاخان ابتهاج از مردان سرشناس رشت و مدتی رئیس بیمارستان پورسینای این شهر بود.  برادران ابتهاج عموهای او بودند. هوشنگ ابتهاج دوره تحصیلات دبستان را در  رشت و دبیرستان را در تهران گذراند و در همین دوران اولین دفتر شعر خود را به نام نخستین نغمه‌ها منتشر کرد. ابتهاج در جوانی دلباخته دختری ارمنی به نام [گالیا] شد که در رشت ساکن بود و این عشق دوران جوانی دست مایه اشعار عاشقانه‌ای شد که در آن ایام سرود. بعدها که ایران غرق خونریزی و جنگ و بحران شد، ابتهاج شعری به نام کاروان (دیرست گالیا…) با اشاره به همان روابط عاشقانه‌اش در گیرودار مسائل سیاسی سرود. ابتهاج مدتی به عنوان مدیر کل شرکت دولتی سیمان تهران به کار اشتغال داشت..

سایه در سال ۱۳۴۶ به اجرای شعرخوانی بر مزار حافظ در جشن هنر شیراز می‌پردازد که دکتر باستانی پاریزی در سفرنامه معروف خود (از پاریز تا پاریس) استقبال شرکت کنندگان و هیجان آنها پس از شنیدن اشعار سایه را شرح می‌دهد و می‌نویسد که تا قبل از آن هرگز باور نمی‌کرده‌است که مردم از شنیدن یک شعر نو تا این حد هیجان زده شوند.

ابتهاج از سال ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۶ سرپرست برنامه گلها در رادیوی ایران (پس از کناره گیری  داود پیرنیا و پایه‌گذار برنامه موسیقایی گلپین هفته بود. عدادی از غزل‌ها، تصنیف‌ها و اشعار نیمایی او توسط موسیقی‌دانان ایرانی نظیر شجریان، ناظری و حسین قوامی اجرا شده‌است. تصنیف خاطره انگیز تو ای پری کجایی و تصنیف سپیده (ایران ای سرای امید) از اشعار سایه است. سایه بعداز حادثه میدان ژاله (۱۷ شهریور ۱۳۵۷) به همراه محمدرضا لطفی، محمدرضا شجریان و حسین علیزاده، به نشانه اعتراض از رادیو استعفاء داد.

از مهم‌ترین آثار هوشنگ ابتهاج تصحیح او از غزل‌های حافظ است که با عنوان حافظ به سعی سایه نخستین بار در ۱۳۷۲ توسط نشر کارنامه به چاپ رسید و بار دیگر با تجدیدنظر و تصحیحات تازه منتشر شد. سایه سال‌های زیادی را صرف پژوهش و حافظ شناسی کرده که این کتاب حاصل تمام آن زحمت هاست که سایه در مقدمه آن را به همسرش پیشکش کرده‌است.[۳]
شعر گالیا ی  او را در زیر بخوانید

هوشنگ ابتهاج در جوانی دلباخته دختری ارمنی به نام گالیا شد که در رشت ساکن بود و این عشق دوران جوانی دست مایه اشعار عاشقانه‌ای شد که در آن ایام سرود.

دیر است ، گالیا!
در گوش من فسانهٔ دلدادگی مخوان
دیگر ز من ترانهٔ شوریدگی مخواه!
دیر است گالیا! به ره افتاد کاروان

عشق من و تو ؟ آه
این هم حکایتی ست

اما در این زمانه که درمانده هر کسی
از بهر نان شب
دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست
شاد و شکفته در شب جشن تولدت
تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک
امشب هزار دختر همسال تو ولی
خوابیده اند گرسنه و لخت روی خاک

زیباست رقص و ناز سرانگشت‌های تو
بر پرده‌های ساز
اما هزار دختر بافنده این زمان
با چرک و خون زخم سرانگشت هایشان
جان می کنند در قفس تنگ کارگاه
از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن
پرتاب می کنی تو به دامان یک گدا

وین فرش هفت رنگ که پامال رقص توست
از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ
در تار و پود هر خط و خالش، هزار رنج
در آب و رنگ هر گل و برگش، هزار ننگ

اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک
اینجا به باد رفته هزار آتش جوان
دست هزار کودک شیرین بی گناه
چشم هزار دختر بیمار ناتوان

دیر است گالیا!
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست
هر چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان
هنگامهٔ رهایی لبها و دست هاست
عصیان زندگی است
در روی من مخند!

شیرینی نگاه تو بر من حرام باد!

بر من حرام باد از این پس شراب و عشق!

بر من حرام باد تپشهای قلب شاد!

یاران من به بند،

در دخمه‌ های تیره و نمناک باغشاه

در عزلت تب آور تبعیدگاه خارک

در هر کنار و گوشهٔ این دوزخ سیاه

زود است گالیا

در گوش من فسانهٔ  دلدادگی مخوان

اکنون ز من ترانهٔ شوریدگی مخواه!

زود است گالیا! نرسیدست کاروان

روزی که بازوان بلورین صبحدم

برداشت تیغ و پردهٔ تاریک شب شکافت،

روزی که آفتاب

از هر دریچه تافت،

روزی که گونه و لب یاران همنبرد

رنگ نشاط و خندهٔ گمگشته بازیافت،

من نیز باز خواهم گردید آن زمان

سوی ترانه‌ها و غزلها و بوسه ها

سوی بهارهای دل انگیز گل فشان

سوی تو،

عشق من ….

تاریخچه آرامگاه ظهیرالدوله .. – برگرفته از فیس بوک الیسا تنگسیر

خرداد ۱۳۹۶
Image may contain: 1 person, hat, beard and closeup

آرا مگاه ظهیرالدوله در منطقه یک تهران و در اواسط سربالایی دربند و در کوچه ظهیرالدوله قرار دارد
میرزا علی خان دولوی قاجار، ملقب به ظهیرالدوله، فرزند محمد ناصرخان، وزیر دربار ناصرالدین شاه در سال ۱۲۸۱ در جمال آبادشیراز متولد شد…وی در ۱۶ سالگی دختر ناصرالدین شاه را به عقد خود درآورد و در سال ۱۳۰۴ به سمت وزیر تشریفات خاصه منصوب شد
او پس از آشنایی با صفی علی شاه، با به تن کردن جامه فقر و درویشی، مراحل مریدی را پشت سرگذاشت. آن چنان که پس از مرگ صفی علی شاه، با اسم «صفا علی شاه» جانشین او شد.
ظهیرالدوله بعدها به همراه مریدانش خانقاهی در شمیران بنا کرد که پس از مرگ، او را در همانجا دفن کردند و از آن روز به بعد هم نام آن «آرامگاه ظهیرالدوله» شد.
این آرامگاه میان تجریش و امامزاده قاسم قرار دارد و سابقا در اطراف این محل گورستان کهنه‌ای بوده است.
از آنجا که ظهیرالدوله مورد قبول اکثر طبقات اجتماعی بود، بسیاری از هنرمندان، سیاستمداران و دانشمندان وصیت کردند که در این آرامگاه دفن شوند.
از سال‌های ۱۳۴۰ به بعد دفن اموات در این مجموعه ممنوع شد و دفن افراد در سال‌های ۴۰ تا ۵۰ با اجازه نامه خاص و آنهم بصورت محدود انجام شد.
آخرین تدفین درآرامگاه ظهیرالدوله در سال ۱۳۵۹ انجام شده است. محوطه آرامگاه ظهیرالدوله پوشیده از درخت‌های سبز و خرم ودرهم تنیده است و سنگ اکثر گورها در حال تخریب است..آرامگاه مشاهیری چون ملک الشعرای بهار، ایرج میرزا، رشید یاسمی، رهی معیری، دکتر محمد حسین لقمان ادهم، محمد مسعود، ابوالحسن صبا، روح الله خالقی، فروغ فرخ زاد، قمرالملوک وزیری، استاد حسید تهرانی، برادران محجوبی، داریوش رفیعی، حبیب الله سماعی، حسن تقی زاده، درویش خان، صبحی مهتدی و بسیاری از هنرمندان دیگر در این گورستان قرار دارد..و متاسفانه فقط در روزهای آخر هفته باز است … با توجه به اینکه توسط سازمان میراث فرهنگى و گردشگرى استان تهران با شماره ۲۰۰۱ در فهرست آثار ملى کشور به ثبت رسیده است. امید است که به ان توجه بیشتری بشه

کاشف گلاب

خرداد ۱۳۹۶

بوعلی حسین بن عبدالله بن حسن بن علی بن سینا، مشهور به ابوعلیِ سینا، ابن سینا و پور سینا (زادهٔ ۳۵۹ ه‍. ش. دربخارا در گذشت۲ تیر ۴۱۶ در مدان، مطابق با ۹۸۰–۱۰۳۷ میلادی

وی از مشهورترین و تاثیرگذارترینِ فیلسوفان و دانشمندان ایران است به ویژه به دلیل آثارش در زمینه پزشکی اهمیت دارد

. وی نویسنده کتاب قانون است که یکی از معروف‌ترین آثار تاریخ پزشکی در سراسر دنیاست

وی ۴۵۰ کتاب در زمینه‌های گوناگون نوشته‌است که شمار زیادی از آن‌ها در مورد پزشکی و فلسفه است. جرج سارتن وی را یکی از بزرگترین اندیشمندان و دانشمندان پزشکی می‌داند.همچنین وی او را مشهورترین دانشمند دیار ایران می‌داند که یکی از معروف‌ترین‌ها در همهٔ زمان‌ها و مکان‌ها و نژادها است.همچنین وی در زمره فیلسوفان بزرگ جهان قرار دارد

کتاب قانون ابن سینا در پزشکی به سال ۱۹۷۳ در شهر نیویورک آمریکا تجدید چاپ گردیده است

او همچنین کاشف ( گلاب ) است

آرامگاه او در میدان بوعلی سینا در مرکز شهر همدان واقع شده‌است

پاشنه کفش ات بلنده – محمد تقی اسماعیلی

خرداد ۱۳۹۶

گشت ارشاد گیر داده بود به خانومه که : پاشنه کفش ات بلنده و صداش تحریک آمیزه!
خانومه یک کم چپ چپ نیگا کرد به ماموره وگفت:
حاجی شما چی میخورین که من هم بریزم تو غذای شوهرم ؟
——————————————————————————————–
دعای ماشینی وفوری !

تا بحال ده ها نوع اتومات درخدمت خلایق بود . ازاتومات کتاب ، تا شیرتازه ، اسپاگتی داغ با چهارنوع سوس که می توانستی انتخاب کنی وووولی اتومات دعا نداشتیم .
خدا را شکر این کمبود هم برطرف شد . این اتومات مثل اتومات هائی است که عکس فوری می اندازد . میری توش ، پرده را می کشی ، به ۶۵ نوع زبان دعا موجود است ، زبان ودعا را انتخاب می کنی ، قیمتش را می پردازی ، دعا پخش می شود ، خدا شفایت می دهد ومثل نوزادی که ازمادرمتولد می شود ، صحیح وسالم ، وسور و مور گنده وبی گناه ! می آئی بیرون

———————————————————————————————————————
خانومه برای امتحان شوهرش، روی یک کاغذ نوشت : دیگه خسته شدم ، دارم تو رو ترک میکنم وپست پنجره ایستاد به تماشا .نیمساعت بعد و بمحض اینکه شوهرش نزدیک خانه شد ، کاغذ رو گذاشت جائی که فورن دیده بشه و رفت زیر تخت قایم شد .
شوهره کاغذرو برداشت وخواند، چندکلمه ای زیرش نوشت ، بعد شماره ای را گرفت و به کسیکه پشت تلفن بود گفت عزیزم این زنه که بلای جونم بود خوشبختانه گذاشته رفته . کاشکی قبل از اون، تو رو دیده بودم . زود یک لباس شیک بپوش و حاضر شو با هم بریم شام بخوریم . بعد هم لباساشو عوض کرد وازخونه رفت بیرون .
خانمه که داشت از زود فشار عصبی منفجر میشد با عصبانیت از زیر تخت اومد بیرون ودر حالیکه داشت به زمین و زمان فحش میداد یاد داشتش را برداشت ببینه شوهرش چی نوشته .
شوهره نوشته بود( اسکل ، پای چپت از زیر تخت پیداست . دارم میرم نون بگیرم و برگردم شامو حاضرکن که خیلی گشنمه !)

اطلاعیه – شورای نویسندگان

خرداد ۱۳۹۶

در تدارک جمع آوری تعدادی « شعر و داستان کوتاه » هستیم تا تحت نام « رنگین کمان – ٢ » منتشرکنیم…رنگین کمان را که مجموعه ٢٢ داستان کوتاه
بوده است قبلن منتشر کرده ایم
.این بار می‌خواهیم کتابی با دو نوع آفریده ادبی « شعر و داستان » تهیه کنیم
از همه شما عزیزان شاعر و نویسنده داستان کوتاه تقاضا داریم با ارسال کار های خود ما را یاری کنندتا بتوانیم چنین کتابی را به یاد گاربگذاریم و خدمتی
باشد برای عزیزانی که به مطالعه چنین فراورده ای نیاز دارند

آدرس ارسال آثار
mahmood@gozargah.com

به نقل از فیس بوک رویا امیر قاسم خانی

خرداد ۱۳۹۶

به گزارش خبرنگار کتاب و ادبیات خبرگزاری فارس، «جین استِین» نویسنده ۸۳ ساله آمریکایی دیروز خود را از بالای آپارتمانش در منهتن به پایین انداخت و جانش را از دست داد.

نویسنده معروف آمریکایی که کتاب‌های زندگینامه «بابی کندی» و «ادی سجویک» را قلم زد خود را از پنت‌هوس آپارتمانش به پایین انداخت و خودکشی کرد.

این نویسنده ۸۳ ساله خود را از بالای ساختمان ۱۵ طبقه میدان گارسیا در قسمت شرقی نیویورک در ساعت ۱۰ و ۳۵ دقیقه صبح به پایین انداخت اما تا پایین نیامد و با بالکن طبقه دهم برخورد کرد و جان خود را از دست داد.

جالب اینجاست که ۲۹ سال پیش «کارتر واندربیلت» فرزند گلوریا واندربیلت و برادر مدیر شبکه CNN نیز از همین طبقه خود را به پایین انداخت و خودکشی کرد.

استین آدم فعالی بود و زمانی که برای ادامه تحصیل به فرانسه رفت در آنجا با ویلیام فالکنر معروف و دارنده جایزه نوبل ادبیات مصاحبه کرد و بلافاصله به استخدام مجله ریویوی پاریس درآمد سپس به آمریکا بازگشت و دستیار الیا کازان کارگردان شد و نقش بسزایی در ساخت فیلم «گربه‌ای روی شیروانی داغ» با بازی پل نیومن داشت. داستان این فیلم نوشته تنسی ویلیامز بود که بخاطر همین برنده جایزه ادبی پولیتزر شد.

Image may contain: 1 person
LikeShow more reactions

Comment

شکوفه های خرداد

خرداد ۱۳۹۶


شکوفه های خرداد

شکوفه های انار

خرداد ۱۳۹۶

شکوفه های انار

هولوکاست

خرداد ۱۳۹۶


هولوکاست

نابود باد فاشیزم

خرداد ۱۳۹۶


نابود باد فاشیزم

تقدیم به شما

خرداد ۱۳۹۶

تقدیم به شما

یک خبر کوتاه

خرداد ۱۳۹۶

در ایام انتخابات، دروغ بزرگترین مشخصه ی سیاست در کشور است

دیوار

خرداد ۱۳۹۶

ترکیه در مرز خود با ایران دیوار امنیتی می‌کشد