نوعی مناجات – امیر هوشنگ برزگر

اردیبهشت ۱۳۹۶

ای آنکه می توانی….کاش می توانستی

   مشکلات- درگیری ها- و کمبود هایمان را بیاوری در سطح همانی که مردم سایر کشور ها با آن درگیرهستند، و جریمه تولد در کشورمان را نداشته باشیم
 
کاری بکنی، که بغض فریاد گلویمان را نفشارد، و ما را به سوی خفقان نکشاند
 
کاری بکنی، که همچون مردمان آزاده از حد اقل امنیت زندگی بر خوردار شویم
 
ما را از زیر سیطره بختک سیاه قیم و آقا بالا سر نجات دهی
 
آن همه ثروت را از چنگال انگشت شمار بیرون بیاوری و برای حد اقل رفاه در عروق جامعه جاری کنی
 
کاری بکنی، که بتوانیم، بی نگاه خیره داروغه، بی نگرانی از ” گشت ” و بی ترس از مامور، راه برویم، کار بکنیم، حرف بزنیم، بنویسیم بخندیم، و تفریح داشته باشیم
 
اعصاب ها را آرامش بدهی، روابط را بر پایه احترام متقابل استوار کنی، و خشونت را که دارد جامعه ما را در غرقاب خود فرو می برد،ریشه کن کنی
 
گرانی کمر شکن، بیکاری گسترده، اعتیاد ریشه سوز، و فحشا روز افزون را، چاره ساز باشی

می دانی که ما، مستوجب این همه فشار، این همه زور،  این همه پیگرد، و این همه نگرانی نیستیم. ما می توانیم و باید آزاد و با اختیار باشیم…..کاش می دانستیم که می توانیم، کاش خود باور می شدیم

انقراض نسل بشر – احمد قندهاری

اردیبهشت ۱۳۹۶

 

می‌توان انقراض بشر در آینده‌ای نزدیک را به سه صورت بررسی کرد:

۱نابودی جهان به وسیله بمب‌های اتمی

نابودی جهان به وسیله عوامل طبیعی همانند بدی آب و هوا (عصر یخبندان) یا گردبادهای عظیم و یا آتشفشانهای فعال بسیار بزرگ که این وقایع خود مشکلاتی برای نوع بشر بوجود می‌آورد و خطر از بین رفتن آنها را محتمل می‌سازد

 یکی دیگر از دلایل انقراض بشر می‌تواند بیماریهای واگیردار و عفونی باشد که فقط ممکن است تعداد کمی از انسانها از این بیماری جان سالم به در برند

همانگونه که تکنولوژی رو به پیشرفت است، افراد یا دولتهای ستیزه‌گر جهانی ممکن است از تکنولوژی سوء استفاده کنند و برای سایر ملل و همچنین خودشان خطراتی فراهم آورند. این در حالی است که تکنولوژی به صورت بالقوه و ذاتاً انسان را رو به تعادل می‌برد و سرکشی برخی انسانها به خاطر جاه طلبی آنها است

خطراتی که می‌تواند باعث انقراض نسل بشر یا نابودی کره زمین شود (به نقل از “بنیاد چالش‌های جهانی” و “موسسه آینده بشریت”)

تغییر شدید آب و هوای زمین

اگر تغییرات آب و هوای زمین از پیش بینی‌ها شدیدتر باشد، چرخه بازخورد ممکن است متوسط دمای کره زمین را ۴ تا ۶ درجه نسبت به دوران ماقبل صنعتی بیشتر کند و در نتیجه گاز متان از پرمافراست (زمین‌های یخزده سیبری) متصاعد شود یا جنگل‌های آمازون به علت عوامل بیماری‌زا یا باران‌های اسیدی از میان برود. گرم شدن هوای زمین به کشورهای در حال توسعه آسیب شدیدتری خواهد زد و اگر این گرم شدن شدید باشد این کشورها ممکن است کاملا غیرقابل سکونت شوند.

در این سناریو، احتمال قحطی و مرگ در ابعاد وسیع، فروپاشی اجتماعی و مهاجرت وسیع زیاد است. اگر تغییرات شدید در کشاورزی و صنایع وابسته به زیست بوم را در نظر بگیریم احتمال تنش جهانی و نابودی تمدن ها وجود دارد. تاریخ هم شاهدی بر این مدعاست؛ تغییرات آب و هوا در نابودی تمدن‌ها نقش داشته‌اند.

شیوع جهانی بیماریهای عفونی

تمام عواملی که برای شیوع یک بیماری کشنده و بسیار مسری لازم است هم اکنون فراهم هستند: غیر قابل علاج بودن (ابولا)، کشندگی نزدیک به صد در صد (هاری)، قابلیت سرایت بسیار زیاد (سرماخوردگی) و دوره نهفتگی طولانی (اچ‌آی‌وی).

اگر تمام این قابلیت‌ها در یک ارگانیسم جمع شود (همانطور که ویروس آنفلوآنزا توانسته برخی ویژگی‌های انواع دیگر ویروس را در خود جمع کند) آمار مرگ خیره کننده خواهد بود. با وجود پیشرفت دانش و امکانات پزشکی، سهولت سفر و تراکم جمعیت نسبت به زمانهای گذشته احتمال همه گیری عفونتها را بیشتر کرده است.

جنگ اتمی

احتمال جنگ اتمی بین آمریکا و روسیه به نسبت دوران جنگ سرد کاهش چشمگیری پیدا کرده، اما خطر جنگ اتمی تصادفی یا عمدی هنوز مرتفع نشده است. برخی حتی در قرن آینده هم ده درصد خطر برای جنگ اتمی قائلند. میزان خطر بستگی به این دارد که آیا این جنگ زمستان و یخبندان اتمی ایجاد کند یا نه. در جنگ اتمی لایه اوزون تخریب خواهد شد و توفان آتش شهرها را در خواهد نوردید و قحطی جهانگیر و جوامع نابود خواهند شد.

این موضوع می تواند به جنگ جهانی سوم مربوط باشد که علاوه بر تاثیرات فاجعه بار زیست محیطی و انسانی، منجر به زمستان و یخبندان اتمی شدید در سطح کره زمین می گردد.

نابودی زیست‌بوم

اگر تغییری بسیار شدید و دائمی در ظرفیت اکوسیستم برای زندگی تمام موجودات ایجاد شود ممکن است انقراض موجودات در سطحی وسیع رخ دهد و انسان نیز به عنوان یکی از موجودات طبیعت تحت تاثیر قرار خواهد گرفت.

البته بشر ممکن است سبک زندگی فعلی خود را در یک اکوسیستم نسبتا مستقل با هزینه نسبتا کم حفظ کند، اما در صورت بحران زیست بوم انجام چنین کاری یک چالش تکنولوژیک خواهد بود که البته در کنار آن مسئله اخلاقی هم مطرح می شود.

فروپاشی نظام جهانی

فروپاشی نظام مالی و اجتماعی در سطحی وسیع تبعات بسیار گسترده ای خواهد داشت. فروپاشی نظام های مالی معمولا با ناآرامی اجتماعی و هرج و مرج همراه است. نظام مالی و سیاسی دنیا شبکه ای درهم پیچیده و ظریف از عوامل مختلف است که آنها را در مقابل فروپاشی سیستم آسیب پذیر می کند. بنابراین با اینکه اجزاء سیستم تک تک قادر به انجام وظایف خود هستند، فروپاشی سیستم آنها را در وضعیت آسیب پذیری و ناکارآمدی قرار می دهد.

چنین پدیده هایی پیش از این در زیست بوم، نظام مالی و زیرساخت های اساسی مثل نیروگاه ها مشاهده شده است. احتمال چنین فروپاشی‌ای وقتی زیاد می شود که سیسمتهای مستقلی که به هم وابسته هستند زیاد باشد.

آتشفشانی عظیم

همچنین ببینید: ابرآتشفشان و زمستان آتشفشانی

هر آتش فشانی بالقوه می تواند معادل هزاران کیومتر مکعب گدازه و خاکستر فوران کند. خطر وقتی است که ذرات هواپخش و گرد و غبار به لایه های بالای جو برسند. اگر این اتفاق در میزان وسیع رخ دهد، این ذرات نور خورشید را جذب و “زمستان آتشفشانی” ایجاد خواهد شد. فوران آتش فشان پیناتوبو در سال ۱۹۹۱، دمای سطح زمین را در عرض سه سال نیم درجه سانتی گراد کم کرد. گمان می رود که فوران آتش فشان توبا که حدود هفتاد هزار سال پیش رخ داد، دمای کره زمین را به مدت دو قرن کاهش داده باشد. تاثیر چنین آتش فشان هایی را می توان با انفجار اتمی مقایسه کرد. فوران آتش فشان می‌تواند شدیدتر از انفجار اتمی باشد اما احتمال ایجاد توفان آتش بسیار کمتر است.

برخورد یک سیارک بزرگ با زمین

برخورد سیارک هایی با قطر بیش از پنج کیلومتر هر بیست میلیون سال یک بار اتفاق می افتد اما انرژی‌ای که آزاد می شود صدها هزار برابر قویترین بمب اتمی موجود است. چنین برخوردی می تواند منطقه ای به مساحت کشور هلند را نابود کند. اما خطر برخورد سیارک به تاثیر مستقیم برخورد خلاصه نمی شود. گرد و غبار حاصل آن می تواند خورشید را بپوشاند و “زمستان اصابت” ایجاد کند. غذا کم و قحطی و مرگ گسترده خواهد بود و احتمال بی ثباتی جوامع وجود دارد.

دستکاری در زیست شناسی

همچنین ببینید: دستکاری ژنتیکی و جنگ بیولوژیک

طراحی و ساخت سیستم ها، موجودات و ابزارهای بیولوژیک با هدف مشخص کاربردهای فراوانی خواهد داشت. فعلا دخالت بشر در نظام موجود و دستکاری در خود-تنظیمی این سیستم ها در مراحل اولیه است، اما به سرعت پیشرفت می کند. یکی از خطرناکترین عواقب می تواند طراحی و ایجاد ارگانیسم بیماری زایی باشد که انسان یا یک جزء بسیار حیاتی زیست بوم را هدف قرار دهد. چنین اتفاقی ممکن است از دل صنایع نظامی یا شرکت‌های تجاری بیرون آید یا محصول جنگ تروریستی یا جنگ بیولوژیک باشد (مثلا از راه تحقیقات مشروعی که محصولات با کاربرد دوگانه تولید می کنند). شاید هم این ارگانیسم‌ها به طور تصادفی یا عمدی از یک آزمایشگاه تحقیقاتی به بیرون راه پیدا کند. اگر یک ارگانیسم مهندسی شده، وارد زیست بوم یا نظام اقتصادی شود، عواقب آن بسیار وخیم‌تر خواهد شد.

نانوتکنولوژی

سلاح‌های کشتار جمعی

به کارگیری فرآیندهای تولید در سطح اتم یا مولکول به تولید محصولاتی جدید منجر شده است، مثلا ساخت موادی بسیار مقاوم یا مواد هوشمند. گسترش این فناوری باعث آسانی تولید سلاحهای متعارف یا سلاح های جدید خواهد شد چرا که تولید در سطح اتم، برای افراد و گروه ها امکان پذیر شده است.

خطر دیگر، استفاده از نانوتکنولوژی برای تولید سلاح اتمی است. اما از طرف دیگر بسیاری از معضلات فعلی دنیا را نانوتکنولوژی می تواند حل کند، مثل از بین رفتن منابع طبیعی، آلودگی محیط زیست، تامین آب سالم و حتی فقر. اما برخی درصدد تولید نانوماشین‌هایی هستند که قابلیت خودتکثیری داشته باشند، چنین ماشین هایی ممکن است تمام منابع طبیعت را مصرف کرده و خطری عظیم ایجاد کنند.

هوش مصنوعی

هوش مصنوعی هوشی است که ماشین یا نرم افزار از خود نشان می دهد تا محیط اطرافش را شناسایی و احتمال موفقیتش را افزایش دهد.

چنین هوش هایی را نمی‌توان به آسانی کنترل کرد، کنترل هوش مصنوعی هم برای سازنده دشوار است هم برای دیگران. اگر انگیزه استفاده از این فناوری ارزش های انسانی نباشد، ممکن است به جهانی بدون انسان ختم شود. هوش مصنوعی پیشرفته می تواند خطری منحصر به فرد ایجاد کنند که به انقراض بشر منجر شود. اما این فناوری قابلیت آن را دارد که راه حلهایی استثنایی برای مشکلات بشر هم پیدا کند. یکی از احتمالات اسکن کل مغز انسان و تولید و قرار دادن آن در داخل یک ماشین است، به این ترتیب هوش مصنوعی می تواند مغز طبیعی بشر را بسازد که در این صورت کاربردهای زیادی خواهد داشت.

بد اداره کردن جهان

در اداره جهان دو نوع فاجعه ممکن است اتفاق بیفتد: ناتوانی در حل مشکلی بزرگ که قابل حل است یا ایجاد مشکلاتی تازه به مراتب بزرگتر از مشکلات موجود.

برای مشکل نخست می توان به عنوان مثال به ریشه کن نشدن فقر مطلق اشاره کرد و برای مورد دوم به ایجاد یک حکومت خودکامه جهانی. تغییر فناوری، سیاست و اجتماع می توانند به نوع جدیدی از حکومت منجر شود که می تواند بهتر یا بسیار بدتر از نمونه های کنونی باشد. پیش بینی این فجایع حکومتی دشوار است و برای سنجش پیامدهای آن باید به پرسش هایی از این دست پاسخ داد: آیا یک حکومت خودکامه جهانی فاجعه ‌بارتر است یا تداوم فقر یا مرگ میلیونها نفر یا فروپاشی تمدن‌ها؟

نه، به سانسور- ابوالفضل سپاسی

اردیبهشت ۱۳۹۶

از زمانی که جهان به قرن بیست ویکم وارد شد،پیشرفت بشر در همه زمینه ها ،بویژه در دنیای ارتباطات شتابی چشم گیر وتوقف ناپذیر، به خود گرفت. اینترنت از نیمه دوم قرن بیستم پا بمیدان گذاشت و ایستگاه های فضائی با ماهواره ها یشان، همه جهان را بهم وصل کرد.

« مک لوهان» نویسنده ودانشمند کانادائی، در ابتدای قرن بیستم که هنوز خبری از وسایل ارتباطی امروزی نبود، جهان را به دهکده کوچکی شبیه ساخت وتئوری (دهکده جهانی ) را مطرح ساخت. البته او زنده نماند، تا به واقعیت پیوستن تئوری وآرزویش را ببیند.

امروزه بیش از ۷۰ درصد مردم جهان با در دست داشتن یک گوشی موبایل از کوچکترین اخبارو رویدادها با عکس وتفضیلات بسرعت برق مطلع میشوند.وبا شبکه های تلگرام، اینستا گرام، توئیتر وفیس بوک مدام در حال گفتگو وتبادل نظر با یگدیگرند.

کتابهای ممنوعه ونوشته های برآمده ازدل، بدون هیچگونه سانسوری درفضای اینترنت در دسترس همگان است.

اگر کتاب«کلنل» «محمود دولت آبادی» را در ایران سانسور میکنند واجازه چاپ نمیدهند، بزبان آلمانی وانگلیسی دراروپا چاپ میشود. وجالب است که یک مترجم ایرانی قصد داشت آنرا از زبان انگلیسی به فارسی برگرداندو در اروپا به چاپ برساند ،که با مخالفت نویسنده کتاب روبرو شد.

اما هر کتاب دیگری که در اینترنت در دسترس نباشد ،براحتی در بساط کتاب فروشی ها ی جلوی دانشگاه تهران یافت میشود.

اگر روزنامه یا نشریه ای را به خاطر چاپ یک مقاله، یا عکس یا کاریکاتور می بندند، بلافاصله همان موضوع ممنوعه در شبکه های مجازی منتشر میشود ،که بازدید کنندگان آن مطلب یا عکس بسیار بیشتر از طرفداران آن روزنامه یا نشریه است. فیلم ها ی ممنوعه از سوی دولت هم همین سر نوشت را دارند.

حال ،سانسور چی های وزارت عرض وطویل اطلاعات که گویا هنوزدر قرن نوزدهم زندگی میکنند،چشم به تصمیم سانسورچی های قزاق دارند وشهربانی ، وسالها است در خواب خرگوشی مانده اند.

بقولی اینان فکر میکنند خودشان هستند که بایدتصمیم بگیرند مردم چه بخوانند وچه ببیندد ومن اضافه میکنم غافل از این هستند که جهان عوض شده است، ومردم ایران سالها است که نه بزرگی به هرنوع سانسوری گفته اند، وهمگان میدانند که دیگرهیچ سانسوری پایدار نیست.

 *********************

با تعدادی از کتاب هائی که گذرگاه منتشر کرده است در این صفحه و صفحات دیگر آشنا شوید برای تهیه آن ها از سایت آمازون استفاده کنید
www.amazon.com

نوشته دکتر مهدی خزعلی درباره بازگشت احمدی نژاد

اردیبهشت ۱۳۹۶

دکتر مهدی خزعلی

می ‌گویند یکی از بزرگان نجف عیال را سه طلاقه کرده بود
دیگر امکان رجوع نداشت، باید محلّلی پیدا می ‌کرد تا خاتون را به عقد خویش درآورد و پس از همبستری، او را طلاق دهد، کاری بس دشوار و پر مخاطره بود، باید کسی می‌یافت که نه خاتون به او دل بندد و نه او به خاتون!

شیخ سر در گریبان به دنبال چاره بود، آخر خاتون جوان و زیبا و گل اندام بود، نکند محلّل جا خوش کند و خاتون را رها نسازد، یا خاتون محلّل را بر شیخ ترجیح دهد! دراین اندیشه بود که صدای انکر الاصوات آب‌حوضی در کوچه پیچید، صدا را به سرش انداخته بود که :
آب حوض می کشیمخودش از صدایش نتراشیده تر و نخراشیده تر بود، کچل و لوچ و پیس، با قدی کوتاه و چشمانی تنگ ودهانی دریده، دون مایه و بی‌فرهنگ، با پایی لَنگ، ازمال دنیا سطلی داشت و یک لولهنگ، آب حوض می کشید، نگاه به اوکفاره داشت و دیدنش درخواب صدقه، شیخ چون ارشمیدس فریاد کرد که:
یافتم، یافتمو سربرهنه به کوچه پرید، دیگر آب‌حوضی نمی‌دید، او واسطه وصال بود، دراو جمال یار می‌دید، او را به اندرون دعوت کرد و راز خویش با او در میان گذاشت، گفت:
همیشه تو آب ما می کشی و اینک ما، همیشه یک درهم می ستاندی و اینک صد دینار، اما حواست باشد که زود کارت را بکنی و بروی!”
آب‌حوضی انگار در عرش پرواز می کرد، خانه شیخ را یکی‌ از قصرهای بهشت می‌دید که درغرفه های آن حوریان منتظرند، او که عمری‌عزب بود و معذَّب و دست درآغوش خویش‌داشت، در دل خود گفت :
صد دینار هم ندهی در خدمتم!”
اما به شیخ گفت:
شما بر من ولایت دارید، امر امر شماست،“(امر مولوی است!)
القصه، برای اولین بار بود که دلی از عزا در‌آورد و کامروا با صد سکه دینار طلا از خانه شیخ بیرون آمد، سبکبال شده بود، انگار بر بال ملائک قدم می گذاشت، برعمر رفته افسوس می خورد و می گفت:”عجب کسب پر منفعتی!”

فردا صبح شیخ با صدای آب‌حوضی بیدار شد، از همیشه سحرخیزترشده بود و صدایش رساتر، اما چیز دیگری می گفت، او داد می زد:”مَن یَطلُب المُحَلِّل؟
کی محلّل می خواهد؟
شیخ بیرون آمد و گفت:
این چه بی‌آبرویی است که راه انداخته‌ای؟
آب‌حوضی –ببخشید محلّل– پاسخ داد: “راستش دیدم کارش راحتتر و درآمدش بیشتر است، شغلم را عوض کردم!!!

این حکایت روزگار ماست، علماء همه جورش را با این ملت تجربه  کرده بودند، ۲۴ سال (سه دوره) کابینه در اختیار روحانیت بود، جابجایی سید و شیخ و سید هم جواب نمی داد، سه روحانی این عروس را در کابین خویش داشتند و اینک محلِّلِی لازم بود با شرایط کذا و کذا!
باید آنقدر زشت باشد و زشتی کند که ملت نه تنها دل بر او نبندد که از ترس او به دامان داماد قبل پناه برد، قدرش را بداند و اورا بر روی سر بنشاند، و از سویی کسی باشد که اگر خواست جا خوش کند، زورمان به او برسد و دمش را بگیریم و بیرون بیاندازیمش!

اما امروز محلِّل جا خوش کرده است و با بزک و دوزک، با دروغ و فریب و با خرج کردن از کیسه شیخ می خواهد در دل خاتون جا باز کند، تازه همکاران سابق را هم دعوت کرده است که بیایید، این شغل راحتتر‌ و پر منفعت تر است وبرای دور بعدهم محلِّل‌ها صف کشیده اند. بیچاره خاتون!!

روایتی از ریچارد فرای – شکیلا شایسته

اردیبهشت ۱۳۹۶

شکیلا

‏⁧
ریچارد فرای در دهه ۱۹۷۰ در هنگامی که در دانشگاه پهلوی شیراز به تدریس اشتغال داشت، به‌ناگاه تدریس را رها کرد و به شغلی آزاد (مدیریت یک سوپر مارکت) روی آورد و سه سال بعد به اصرار و دعوت دانشگاه هاروارد بار دیگر به تدریس در این دانشگاه پرداخت. از او در مورد علت ترک کردن تدریسش در دانشگاه شیراز سوال شد و او اینگونه پاسخ داد: روزی در یکی از خیابانهای شیراز قدم می‌زدم. به در مغازه گوشت فروشی رسیدم که در کنار آن آرایشگاهی قرار داشت. دیدم بین صاحب گوشت فروشی و جوان مشتری آرایشگاه دعوایی پیش آمده است. قصاب از آن جوان می‌خواست که موتورش را از مقابل سلمانی بردارد چون ممکن بود هر آن ماشین گوشت از راه برسد و جوان نیز می‌گفت بگذار کار من با سلمانی تمام شود بعدا موتور را بر می‌دارم. دعوا بالا گرفت و قصاب به مغازه رفت ساطور برداشت و در این میان ساطور به سر جوان خورد و جان داد. ‏⁧

من تمامی این اتفاقات را شاهد بودم. بسیار متاثر شدم. از آنجا رفتم. کاری داشتم انجام دادم و بعد از چند ساعت که بازگشتم دیدم هنوز ازدحام مردم وجود دارد. از یکی از حاضران سوال کردم که چه شد؟
آن شخص جواب داد جوانی به همسر این قصاب نظر سوء داشته و قصاب او را کشته است. من که حادثه را از ابتدا تا انتها دیده بودم می‌دانستم که اینگونه نبود. ناگهان شوکی به من وارد شد. حادثه‌ای که چند ساعت بیشتر از وقوع آن نمی‌گذشت چنین تحریف شده بود. من چگونه می‌خواستم تاریخ و حوادث سه هزار سال قبل را بشناسم. تمام دانسته‌های من به جهل تبدیل شد. باعث شد تدریس را رها کنم و به مغازه‌داری روی آورم.
حال در نظر بگیرید پس از ۱۴۰۰ سال ملایان و مداحان حکومتی مکالمه بین اسب یزید و یابوی حر رو چگونه با تفصیل شرح میدهند…..
‏⁧قابل توجه نان به نرخ روز خوران
عمله واکره ونوچه های حقیر بی جیره و مواجب
به عقاید متجاوز به آب و خاک و ناموس کشور احترام بگذاریم
نوکر صفتی باشیم،حال هاشمی قدرت داشت نوکر اوباشیم،اورا سربه نیست کردند چون کسی را بر بالاترین منصب گذاشت و به مردم خیانت کرد،اورا عامل فلاکت بدانیم و سید علی خامنه ای را بپرستیم،چون نان به نرخ روز می خوریم
ننگتان باد دشمنان مردم ایران ،چه حقیر و ناجوانمردید،از تک تک سخن هاتان بوی تعفن به مشام میرسد،
عامل بدبختی وفقر وتن فروشی وفلاکت مردم ایران زمین شخص سید علی خامنه ایست،وتمسخر زشت بر تارک ایران زمین ،افراد حقیرند که نسیم جایشان را تغییر میدهد.وامامسخره تر ،این شخص جنایتکار خود نیز بقدری وقیح و پرروست که ادعای طلبکاری از مردم بدبخت و فلک زده را دارد،
ثروت ایران زمین را پایمال میکند و به یغما می‌برد و داد وا مردما سرمیدهد،همه ستمگران دیگر تدارکاتچی هستند واین شخص جانی با پیروی بی چون و چرا از پوتین ،ارباب قدرقدرتش نوکری میکند و تسلیم یک سرگرد روسی است ،نوکر روس‌ها در این سال جدید بی تردید ایران از وجودش پاک میشود،تجربه دروغ هاشمی و قراردادن نوچه اش بر کرسی رهبری بمن این را می‌گوید که هرگز به هیچکس اعتماد نخواهد کرد چراکه خانواده اش با این همه دزدی وجنایت در چشم بر هم زدنی نابود خواهند شد.
پس به پیشگویی من دقت کنید :رهبر آینده شخص فرزند جنایتکار و دزدش مجتبی خامنه ایست،مگر اینکه در این یکسال طومار ظلم و ستم وطومار نوکران و چاپلوسانش را در هم بپیچیم.بزرگ و باد کردن سردار سلیمانی در همین راستا ست.
بی تردید باهمدلی این حکومت جور وجهل وفساد و اختلاس متزلزل است و با اندک تکانی فرومیریزد،آنگاه چاپلوسان ونان به نرخ روز خوران رابیاد داشته باشید،اینان سوپاپ اطمینان آخوندوکاسب دین هستند و جرم اینان بسی بیشتر است.وعده دیدار نزدیک است ،اما نه دستمان می‌لرزد ونه دل

ناصر تقوایی، کارگردان و مستندساز

اردیبهشت ۱۳۹۶

ناصر تقوایی، کارگردان و مستندساز

 

 توانا– ناصر تقوایی، نویسنده و کارگردان ایرانی در نوزدهم تیرماه ۱۳۲۰ در آبادان دیده به جهان گشود. او در روستای عرب‌نشین سعدونی در نخلستان‌های سرسبز جنوب شرقی آبادان به دنیا آمد. ناصر تقوایی در مورد زادگاهش و تولدش و دوران کودکی‌اش چنین می‌گوید: «ایران را دوست دارم، برای این‌که وطن من‌ است، خوزستان را دوست دارم، برای این که ولایت من‌ است، و عاشق آبادان هستم، برای این‌که زادگاه من‌است.

ناصر تقوایی

در تابستان سال ۱۳۲۰ خورشیدی، در گرمای جنگ جهانگیر دوم، در قلب جنگلی از نخل‌های ستبر سبز، در یک روستای عرب‌نشین زاده شدم. در کودکی یک سیاح حرفه‌ای بودم و همراه پدر به دوردست‌ترین بندرهای دریای جنوب سفر کردم و هر کلاس ابتدایی را در شهری و ده‌کوره‌ای خواندم و هفت سال بعد که به زادگاه خودم برگشتم در عالم خیال یک سندباد نوجوان بودم. در مدرسه به ادبیات علاقه داشتم، اما ریاضی خواندم. در جوانی داستان کوتاه می‌نوشتم و فریفته‌ شیوه‌های نو بودم، اما باز نمی‌دانم چه شد که از سینما سر درآوردم. در این مسیر به آدم‌های دانا برخوردم و صحنه‌های جالب، ولی زندگی خودم هیچ صحنه جالبی ندارد. تنها شانس من در زندگی شاید این بوده که با یک تولد ناخواسته شصت سال تمام مثل یک آدم زیادی در کنار یک ملت کهنسال زندگی کرده‌ام. دوازده داستان کوتاه، سیزده فیلم گزارشی و مستند، سه فیلم کوتاه داستانی، شش فیلم بلند سینمایی و یک مجموعه شانزده ساعته تلویزیونی در کارنامه من دیده می‌شود. به اضافه یک مجموعه‌ عکس و اسلاید از طبیعت و زندگی و فرهنگ این مرز پرگهر، در هزار و یک نما. با این همه از دور تنبل جلوه می‌کنم؛ چرا که در این ده ساله، به دلایلی که ناگفتنش بهتر است، کارهای تازه مرا نه کسی خوانده، نه کسی دیده …» ناصر تقوایی پیش از آن‌که وارد سینما بشود جذب تلویزیون شد و با ساختن سریال‌ تلویزیونی به شهرت رسید. یکی از این سریال‌ها که خوش درخشید و مورد توجه و پسند مردم قرار گرفت، سریال معروف «دایی جان ناپلئون» است که یکی از ماندگارترین مجموعه‌ّای تلویزیونی ایرانی است.

پوستر سریال دایی‌جان ناپلئون

این مجموعه بر اساس رمان دایی‌جان ناپلئون اثر طنزنویس معاصر ایرانی «ایرج پزشکزاد» در سال ۱۳۵۵ ساخته شد. ناصر تقوایی در دوران فعالیت هنری خود چندین فیلم کارگردانی کرده است که می‌توان به «آرامش در حضور دیگران» (۱۳۴۹)، «صادق کُرده»(۱۳۵۰)،«نفرین» (۱۳۵۲)، «ناخدا خورشید» (۱۳۶۵)، «ای ایران» (۱۳۶۸)، «قصه‌های کیش» اپیزود کشتی یونانی، (۱۳۷۷) و «کاغذ بی‌خط» (۱۳۸۰) اشاره کرد. ناصر تقوایی همچنین چند اثر نیمه تمام دارد که می‌توان به «زنگی و رومی» و «چای تلخ» اشاره کرد. ناصر تقوایی در مورد فیلم‌های نیمه‌تمامش که متوقف شد می‌گوید: «سه فیلم من پی‌در پی ناتمام ماند، هیچ گلایه‌ای از هیچ‌کس ندارم و توقع ندارم کسی در این راه با من همراهی می‌کرد، اما فکر می‌کنم کسانی که جلوی این کار را گرفتند و مانع ساخت این نوع فیلم‌ها شدند، بعضی وقت‌ها یک کارمند بودند و نه سیاستمدار، بنابراین این اتفاق تاثیر یک سلیقه است. در هر محیط فرهنگی که مدیرانی دلسوز فرهنگ وجود داشته باشند، انجام کار مستقل متوقف نمی‌شود و زمانی که این شرایط فراهم نبود، ما در خانه نشستیم و فیلم نساختیم. شاید هم اگر حرمتی هم‌اکنون در جامعه داریم به‌همین علت است که در حد گذران زندگی هم به‌فیلم‌سازی نگاه نکردیم.» ناصر تقوایی پیش از این دو فیلم نیز قصد ساخت فیلمی داشت در مورد جنگ ایران و عراق که متوقف شد و اجازه‌ی فعالیت پیدا نکرد. ناصر تقوایی در گفت‌وگویی با رزونامه شرق در مورد آن فیلم‌نامه و فیلم و سرانجام آن چنین می‌گوید: «یک فیلم‌نامه نوشته بودم که باید در بقایای ویران خرمشهر پس از جنگ ساخته می‌شد. دکورهای واقعی کاملاآماده بود. کافی بود کار تولید می‌شد. داستان خیلی ساده‌ای هم داشت. در زمانی از جنگ، همه مردم از خرمشهر خارج شده‌اند. در شرایطی که شهر کاملا تخلیه شده است. از چهارسوی ویرانه‌ها چهار مرد بیرون می‌آیند که هیچ‌یک زبان هم را نمی‌فهمند. آن‌ها تصمیم ندارند، شهر را ترک کنند. هر چهار مرد در مسجد جامع پناه می‌گیرند. یک عرب بومی خوزستان، یک بلوچ، یک خراسانی و یک آذربایجانی. در همین وضعیت از آسمان هم مدام گلوله و خمپاره می‌بارد. تصویری از دشمن در سراسر فیلم دیده نمی‌شود. حضور دشمن را از طریق همین اصابت خمپاره‌ها و آتشبار توپخانه می‌توان حس کرد. این چهار نفر در مدت دو، سه روزی که با هم هستند، برای ارتباط با هم، زبانی قراردادی وضع می‌کنند: با ایما و اشاره. زبانی که تماشاگر هم به خوبی آن را می‌فهمد. هر چهارنفر درحالی که برای دفاع از شهر برای خود مسوولیت‌هایی قایل شده‌اند، در روز آخر شهید می‌شوند. رفاقت، ازخودگذشتگی، ایثار و نهایتا شهادت را می‌توان در این فیلم دید. اما سیدمحمد بهشتی آن را نپسندید. پس از پایان جنگ در حالی که مردم هنوز به خرمشهر بازنگشته‌اند و خیابان‌های ویران هنوز خلوت‌اند. می‌شد تولید فیلم را در همان دکورهای واقعی شروع کرد. اما نگذاشتند. خرمشهر تمام در و دیوارش ترکش خورده بود. مسجد جامع که از سرتاپا گلوله و خمپاره خورده بود بی آن‌که گنبد و گلدسته‌اش فروبریزد که خودش یک معجزه بود. همه چیز مهیا بود تا کار فیلمبرداری را آغاز کنیم. اما «بهشتی» به من می‌گوید، برو داستان دیگری بساز. من می‌پرسم چگونه می‌توان چنین شرایط طبیعی و کاملا آماده‌ای را برای ساخت یک فیلم سینمایی جنگی تدارک کرد؟ اصلا احتیاجی به دکور نبود. اصلا خرج چندانی نداشت. ضمن اینکه با ساخت این فیلم، تصاویر واقعی خرمشهر را در جنگ می‌شد برای همیشه جاودانه کرد که خودش یک سند تاریخی بود. هرچه تقلا کردم، فایده‌ای نداشت. مخالفت او به این دلیل بود که می گفت هر چهار نفر باید مذهبی باشند که من می‌گفتم اگر هر چهارنفر اعمال و رفتارشان عین هم باشد که دیگر کنتراستی بین آن‌ها به وجود نمی‌آید. صحیح این است که بین آن‌ها تفاوت‌هایی وجود داشته باشد که این تفاوت‌ها در داستان بود. بهشتی نمی‌پسندید. بالاخره نگذاشت و فیلم هم ساخته نشد. نام این فیلم را می‌خواستم «مسجد جامع» بگذارم که متاسفانه نشد.»

ناصر تقوایی

احمد طالبی‌نژاد، منتقد سینما در مورد ساخته‌نشدن فیلم‌های تقوایی می‌گوید: «چای تلخ و زنگی و رومی فیلم‌های دیگر ناصر تقوایی بود که متاسفانه نتوانست تولید آنها را کامل کند. در فردای سینمای ایران باید دید چه کسی پاسخگوی ساخته نشدن این فیلمها خواهد بود. چای تلخ در این فیلم نیز که در مورد جنگ ایران قرار بود ساخته شود.» تقوایی نیز از دلایل متوقف‌کردن این فیلم‌ها چیزی نمی‌داند. او می‌گوید: «من نیز دلیل توقف آن را نمی‌دانم اما مطئنم من کم‌کاری نکرده‌ام هر کدام از این فیلمها دو بار به مرحله فیلم‌برداری رسید. زنگی رومی در مرحله اول ۲۰ دقیقه فیلمبرداری شد و بعد متوقف شد. در مرحله دوم نیز در هنگام انجام تدارکات فیلم متوقف شد. من برای چای تلخ یک روستا با کاهگل و کپر ساختم. فیلم من مشکل ساخت نداشت و توانستم به راحتی برای آن تهیه‌کننده پیدا کنم اما در میانه کار تهیه‌کننده از ساخت این فیلم پشیمان شد.» فیلم‌نامه چای تلخ بلافاصله پس از پایان جنک و در سال ۱۳۶۷ نوشته شد و زنگی و رومی به پیش از چای تلخ بازمی‌گردد و هر دو متوقف شد. ناصر تقوایی در گفت‌وگو با شرق در مورد کم‌کاری‌اش می‌گوید: «در نشریات از قول من نوشته‌اند، تا زمانی که برای فیلم ساختن باید اجازه گرفت، من فیلم نمی‌سازم. صحیح‌تر این بود که بنویسند من اجازه نمی‌دهم کسی فیلم‌نامه مرا بخواند. وقتی که فیلم را ساختم، هر جا را که دلشان می‌خواهد دربیاورند. از فیلمنامه «چای تلخ» من تاکنون چند بار فیلم ساخته‌اند. به یکی از همان فیلم‌ها حتی چند جایزه سیمرغ بلورین هم داده‌اند. لابد فیلم «روز سوم» را دیده‌اید؟ فیلم‌نامه آن از روی فیلم‌نامه من نوشته شده است. توسط فردی به نام «مهدی سجاده‌چی». دو شخصیت اصلی آن فیلم یک دختر ایرانی و یک افسر جوان عراقی است که هر دو در سراسر فیلم با هم در کشمکش و ستیز هستند. وقایع فیلم «روز سوم» هم در خرمشهر می‌گذرد و پایانش در کنار رودخانه! حالاهمین آقای «سجاده‌چی» مسوول ممیزی فیلم‌نامه‌ها شده است. آن‌وقت من بروم فیلمنامه‌ام را بدهم به ایشان تا تصویب کند؟ یادم می‌آید که این آقا در دوران آقای «محمدعلی زم» در جلسات فیلم‌نامه‌خوانی حوزه هنری حضور پیدا می‌کرد. لابد دیده است که فیلم «چای تلخ» ساخته نشده است. تصمیم گرفته خودش آن را بازنویسی کند و با تغییراتی، به یک کارگردان بدهد تا ساخته شود که بالاخره ساخته شد.»

پوستر فیلم «ای ایران» ساخته ناصر تقوایی

او در بخشی دیگر از همین گفت‌وگو در مورد شرایط دشواری که از لحاظ هنری با آن روبه‌رو است سخن می‌گوید: «من تاکنون درباره مشکلاتم کمتر حرف زده‌ام. به این دلیل که نخواسته‌ام سروصدا راه بیندازم. می‌خواهم بگویم از دور این‌طور به نظر می‌رسد. برای مثال فیلم‌نامه «انسان کامل» مدت‌ها از من وقت گرفت اما هیچ‌گاه ساخته نشد. یک بار نسخه سینمایی‌اش را نوشتم. بعد مجموعه آن را نوشتم. بارها و بارها در میان رفت وآمدم به دفتر «عبدالله گیویان» – از مدیران ارشد تلویزیون – آن را بازنویسی کردم. جلسه پشت جلسه، ماه‌ها دوندگی و پیگیری نهایتا گفته شد که مصلحت ندیده‌اند فیلم ساخته شود. من در خانه نشستن و خواندن و نوشتن را به ساختن فیلمی که مورد علاقه‌ام نبوده است، ترجیح می‌دهم. به همین فیلمسازان جوان هم می‌گویم. وقتی نمی‌گذارند یا نمی‌شود فیلم خودت را بسازی، می‌توانی بروی سرت را به کار دیگری گرم کنی. تا لااقل حرمت هنرت را نگه داشته باشی. وقتی نمی‌توانم فیلم دلخواهم را بسازم می‌روم عکاسی می‌کنم. عکاسی نشد، می‌روم فیلمسازی تدریس می‌کنم. مشکل من و امثال من که چند نفر حرفه‌ای هستیم فقط در کار سینما و فیلمسازی نیست. در عالم ادبیات و انتشارات اوضاع از این هم بدتر است. ممیزی ما که روزگاری روی حذف‌های محتوایی تمرکز داشت، حالا شکل غریب و نادرتری پیدا کرده. ممیزی ما شده ممیزی واژگانی. واژه‌ها خوب و بد شده‌اند، واژه‌ها حلال و حرام شده‌اند. تا جایی که می‌شود گفت نیمی از واژه‌های لغت‌نامه مرحوم دهخدا از زبان فارسی حذف شده‌اند. چرا که استفاده از آن‌ها جرم است. به همین علت نمی‌توانم نوشته‌هایم را منتشر کنم. من و هم نسل‌هایم همه در چند حرفه توانایی داریم، هرگز برای امرار معاش درنمانده‌ایم. «بهرام بیضایی» هم همین‌طور است. او هرگز در زندگی درنمانده، به هر شکل بوده عزت خود و هنرش را حفظ  کرده است. این همان نکته‌ای است که من بر آن اصرار دارم. «داریوش مهرجویی» هم، همین توانایی‌ها را دارد. به اعتقاد من اگر نمی‌گذارند یا نگذاشته‌اند فیلمش را بسازد بهتر است برود سراغ ترجمه کتاب، نقاشی، موسیقی یا تدریس. داریوش در همه این کارها تبحر دارد. «مهرجویی» با آثار یکی، دوساله اخیرش دارد، به آن سابقه درخشانش آسیب می‌رساند.» ناصر تقوایی علاوه بر فیلم سینمایی چندین فیلم مستند نیز ساخته است. از میان این فیلم‌های مستند می‌توان به «نان‌خورهای بی‌سواد»، «آرایشگاه آفتاب»، «تاکسی متر»، « «باد جن»، «نخل» و «فروغ فرخزاد» اشاره کرد. از میان این مستندها، مستند «نخل» بیش از دیگران شهرت دارد.

پوستر فیلم «ناخدا خورشید» ساخته ناصر تقوایی

ناصر تقوایی در مورد ساخت این مستند می‌گوید: «در ایران بعد از جنگ ۱۰ میلیون اصله درخت نخل از بین رفت. برای این‌که در جنگ موانعی که باعث عدم ورود آب کارون به نخلستان‌ها می‌شد از بین رفت و نخل‌ها به خاطر آب‌ خوردن زیاد از بین رفتند. جامعه اعراب با تکیه بر این درختها زندگی می‌کردند. ما باید قبل از اینکه برای اعراب در جنوب خانه می‌ساختیم نهال‌های آنها را بازسازی می‌کردیم. زمانی ایران صادرکننده خرما بود اما اکنون آمریکا تبدیل به بزرگترین صادرکننده خرماشده است. آمریکایی‌ها برای جایگزین کردن کولا از خرما استفاده می‌کنند. این آگاهی‌ها در من باعث ساخت فیلم نخل شد.  ناصر تقوایی در سال ۱۹۸۸ برای فیلم «ناخدا خورشید» برنده‌ی جایزه پلنگ برنزی جشنواره فیلم لوکارنو شد. ناصر تقوایی در سال ۱۹۹ نامزد نخل طلایی جشنوراه فیلم کن برای فیلم «قصه‌های کیش» شد. ناصر تقوایی در سال ۱۳۴۶ با شهرنوش پارسی‌پور، داستان‌نویس ازدواج کرد که حاصل آن یک فرزند پسر است.

ناصر تقوایی و همسرش مرضیه وفامهر

آن‌ها سال ۱۳۵۲ از یک‌دیگر جدا شدند. مرضیه وفامهر، فیلم‌ساز و بازی‌گر سینما و تئاتر هم‌اکنون همسر ناصر تقوایی است.
*************

با تعدادی از کتاب هائی که گذرگاه منتشر کرده است در این صفحه و صفحات دیگر آشنا شوید برای تهیه آن ها از سایت آمازون استفاده کنید
www.amazon.com

منطق چیست؟ – دکتر بیژن باران

اردیبهشت ۱۳۹۶
baran 

منطق چیست؟معلم گفت مثالی می زنم ، دو مرد پیش من می آیند. یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهادمی کنم حمام کنند.شما فکر می کنید ، کدام یک این کار را انجام دهند ؟
هردو شاگرد یک زبان جواب دادند : خوب مسلما کثیفه !
معلم گفت : نه ، تمیزه . چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر
آن را نمی داند.پس چه کسی حمام می کند ؟
حالا پسرها می گویند : تمیزه !
معلم جواب داد : ….
نه ، کثیفه ، چون او به حمام احتیاج دارد.وباز پرسید :
خوب ، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند ؟
یک بار دیگر شاگردها گفتند : کثیفه !
معلم دوباره گفت : اما نه ، البته که هر دو ! تمیزه به حمام عادت دارد و
کثیفه به حمام احتیاج دارد. خوب بالاخره کی حمام می گیرد ؟
بچه ها با سر درگمی جواب دادند : هر دو !
معلم بار دیگر توضیح می دهد : نه ، هیچ کدام ! چون کثیفه به حمام
عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد!
شاگردان با اعتراض گفتند : بله درسته ، ولی ما چطور می توانیم تشخیص دهیم ؟هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است
معلم در پاسخ گفت : خوب پس متوجه شدید ، این یعنی: منطق !
و از دیدگاه هر کس متفاوت است
*****************

با تعدادی از کتاب هائی که گذرگاه منتشر کرده است در این صفحه و صفحات دیگر آشنا شوید برای تهیه آن ها از سایت آمازون استفاده کنید
www.amazon.com

دل‌نوشته نرگس محمدی

اردیبهشت ۱۳۹۶

به گزارش سایت کانون مدافعان حقوق بشر، متن دل‌نوشته نرگس محمدی به شرح زیر است


بوی بهار می‌آید. زمستانی سرد می‌رود و بهاری دل‌انگیز می‌رسد. حکم ۶ سال حبس من در این زمستان سرد در ۲۴ اسفند ۹۵ پایان پذیرفته و در همان لحظه آزادی، محکومیت ۱۶ساله از راه می‌رسد. لحظه پایان حکم پیشین قلاب به آغاز محکومیت جدید انداخته و زنجیره طویل حبس را محکم می‌کند. زنجیر به زنجیر می‌بندند. به خیال خودشان فرصتی حتی یک روزه برای تنفس آزادی نمی‌دهند.

عقل و دلباختگان قدرت، گمان می‌برند که کارکرد زندان پشیمان‌سازی و برگشت‌پذیری زندانی و ماحصل آن درد و رنج است. نمی‌توانند باور کنند که روی دیگر رنج ناشی از سلب آزادی از انسان آرمان‌خواه، بارور شدن باورهای او و محکم شدن اراده اوست و اینجاست که فرد زندانی، علی‌رغم باختن آزادی تنزل یافته انسان به بودن در خیابان و خانه، حلقه‌های مفقوده زندگی و انسان بودنش را می‌یابد و با رضایت، از آزادی کاذب چشم می‌پوشد و با آزادگی‌ایی که به ازای از دست دادن آزاد بودنش به دست آمده، آرام می‌گیرد.

به پیشواز بهار و نوشدن و آغاز محکومیتی دیگر می‌روم. آرام هستم. در این لحظه و در این مکان ترجیح می‌دهم به جای انسان بی‌اراده اسیر به ظاهر آزاد، انسان بااراده آزاد هرچند محکوم به اسارت در زندان‌ها باشم.

ترجیح می‌دهم به‌جای زن محروم از حقوق انسانی و تسلیم و سکوت پیشه‌کرده در مقابل انقیاد و سلطه، زن معترض، هرچند زندانی باشم.

ترجیح می‌دهم به‌جای مادر همنشین با دختر و پسر به خاکستر نشسته در فردای ایران، مادر ایستاده بر تضمین حقوق انسانی فرزندان فردای سرزمینم، هر چند محبوس در اوین باشم.

هر چند می‌دانم زنان و مردان سرزمینم در تقلای آزادی و عدالتند و در هر زمان و مکان، رنج این تلاش را متحملند و زندانیانی چون من، تنها قربانیان و هزینه‌پردازان دموکراسی و آزادی نیستیم.
در خیالم عقل و دل، آرام می‌کنم و در گوشه حیاط زندان می‌نشینم. ثانیه‌ای سپری نشده که صدای پرندگان سرمست از بوی بهار بی‌اختیار دلم را بی‌قرار پرندگان مهاجرم می‌کنند. گویی دل به دنبال بهانه است. لحظه‌ای نسیم بهاری، زمانی غنچه‌ها و جوانه‌های سرزده، روزی صدای دلنشین پرندگان و دمی ابر و بوی باران، بهانه یاد عزیزان سفر کرده‌ام می‌گردند و چشمانم تر و دلم خون می‌کنند.

آری یک روی این ره، صبر است و عزت و ایمان و روی دیگر آن، رنج است و عصیان.

راه روشن است،
ایمانم شعله ور، چشمانم پر اشک
قامتم ایستاده، قلبم پر درد و پرتپش
گام‌هایم استوار، دستانم پر انتظار
در انتظار صلح و آزادی و انسانیت.

نرگس محمدی
بهار زندان اوین

******************

با تعدادی از کتاب هائی که گذرگاه متشر کرده است در این صفحه و صفحات دیگر آشنا شوید برای تهیه آن ها از سایت آمازون استفاده کنید
www.amazon.com

یک رخداد جالب – یدالله کائدی

اردیبهشت ۱۳۹۶

🌺💞🌺

این داستان بر اساس واقعیت بوده که در سال ۱۸۹۲ در دانشگاه استنفورد اتفاق افتاده است .

دانشجویی ۱۸ ساله در تلاش بود تا شهریه اش را تأمین کند . او یتیم بود و نمی دانست به کجا روی آورد و دستش را جلو چه کسی دراز کند . ناگهان فکری به ذهنش رسید . او و دوستش تصمیم گرفتند کنسرت موسیقی در محوطه ی دانشگاه ترتیب دهند تا پول تحصیلات خود را فراهم آورند . به همین دلیل نزد پیانیست بزرگ ، ایگناسی پادرفسکی رفتند . مدیر برنامه مبلغ دو هزار دلار برای تضمین اجرای برنامه مطالبه کرد . معامله صورت گرفت و آن دو شروع به تمرین های سخت نمودند تا بتوانند در کنسرت خود به موفقیت دست یابند .

روز بزرگ فرا رسید ؛ اما متأسفانه آن ها نتوانسته بودند به اندازه ی کافی بلیط بفروشند . کل مبلغ فروش آن ها ۱۶۰۰ دلار بود. این دو پسر دانشجو نومیدانه نزد پادرفسکی رفتند و از مخمصه ای که در آن گرفتار شده بودند ، سخن گفتند . سپس کل مبلغ ۱۶۰۰ دلار را به وی داده با این وعده که ۴۰۰ دلار باقی مانده را طی یک فقره چک در روز مقرر برگردانند .

اما جواب پادرفسکی این بود : “ خیر این قابل قبول نیست .”  او چک را پاره کرده و کل مبلغ را به آن ها بازگرداند . سپس رو به آن ها کرده و گفت : ” این ۱۶۰۰ دلار را نزد خود نگه دارید. لطفا تمام مخارجی را که صرف کنسرت کرده اید از آن کم کنید . پولی را که برای شهریه ی خود نیازدارید نیز نگه دارید . و هر آن چه را که باقی می ماند به من بدهید. ” د 

دو پسر دانشجو با تعجب به یکدیگر نگاه کرده و با تشکر فراوان از او جدا شدند .

این کار کوچک ، پادرفسکی را به عنوان مردی بزرگ نشان داد . چرا باید به دو نفری که حتی آن ها را نمی شناسد کمک نماید ؟ همه ی ما تاکنون در زندگی خود با وضعیتی مشابه برخورد کرده ایم ؛ اما متأسفانه اکثراً با خود می گوییم : ”  اگر به او کمک کنم بر سر خود من چه می آید ؟” اما افرادی که روح بزرگی دارند این گونه فکر می کنند : ” اگر به آن ها کمک نکنم چه بر سر آن ها خواهد آمد ؟”  آن ها این کار را به دلیل عوض یا پاداش انجام نمی دهند . آن ها صرفاً به این دلیل که ایمان دارند کار درست همان کمک کردن است این کار را انجام می دهند 

بعدها پادرفسکی به مقام نخست وزیری لهستان رسید . وی در میان مردم خود رهبری بزرگ تلقی می شد . اما متأسفانه جنگ جهانی اول در گرفت و لهستان به شدت آسیب دید . بیش از ۱٫۵ میلیون نفر از مردم کشورش در اثر گرسنگی جان خود را از دست دادند . این در حالی بود که هیچ پولی برای تأمین مواد غذایی در دولت وجود نداشت . به همین دلیل پادرفسکی از وزارت رفاه و غذای ایالات متحده تقاضای کمک کرد . وزیر این وزارت خانه مردی به نام هربرت هوور بود که بعدها به مقام ریاست جمهوری آمریکا رسید .

هوور با این درخواست موافقت کرد و به سرعت چندین تن مواد غذایی برای مردم گرسنه و قحطی زده ی لهستان با کشتی ارسال گردید . مصیبت وارده از میان رفت و پادرفسکی نفس راحتی کشید . وی تصمیم گرفت برای تشکر از هوور شخصاً به آمریکا رفته و از وی تشکر نماید .

وقتی پادرفسکی می خواست از هوور تشکر کند، هوور به میان حرف او پرید و گفت : ” جناب نخست وزیر شما نباید از من تشکر کنید ؛ شاید به خاطر نداشته باشید اما چندین سال قبل شما به دو دانشجو کمک کردید که بتوانند تحصیلات دانشگاهی خود را ادامه دهند . من یکی از آن دو هستم م .”

دنیا عجب جای کوچکی است … به راستی که گفته اند از هر دست بگیری از همان دست هم پس خواهی گرفت

رابطه عشق و هنر – دکتر بیژن باران

اردیبهشت ۱۳۹۶
baran

رابطه عشق و هنر. سامانه پاداش در مغز مرکزی هورمونی ترشح می کند. این هورمون دوپآمین با چیز جدید، نوجویی، Novelty در زندگی تحریک می شود. گاهی دیدار، شنیدار، بوی طرف نو در زندگی فرد عشق پدید آورده که با امکانات و تخیل موجب تکفکری وسواسی می شود. کارکردهای مغز مثلا تخیل، کنجکاوی، چارهجویی، انگیزه در علم و هنر عناصری در آفرینش اثر هنری اند. این تحریک سامانه در عشق هم دخیل است.
لذا عشق، تخیل، کنجکاوی، انگیزه، چارهجویی در آفرینش هنری و رویه زندگی شور و لذت را پدید می آورند. رابطه عشق و آفرینش را می توان آشکارا در نقاشی ون گوگ، موسیقی بیتهوفن، فیزیک آینشتاین، ریاضیات ، دریانوردی کلمبوس، شعر فروغ دید.
داستان کوتاه ماجرای گند چخوف در باره لیولا، دختر ۳۰ ساله زیبا و نوگتف، نقاش شوریده است. در این داستان نقاش هم عاشق لیولاست هم شوریدگی برای نقاشی دارد؛ زمانیکه دختر انتظار خواستگاری دارد؛ نقاش تقاضای مدل شدن دختر را مطرح می کند. نقاش بین عشق و نقاشی، زندگی و هنر، بقای خانوادگی و هنری –برخلاف نیاز زن- هنر را بی می گزیند.
بهار آشکاری انرژی در طبیعت است. پرندگان می خوانند؛ گرده گیری گلها آغاز می شود؛ انسان شادتر و برای عشق آماده تر است. در فرانسه نظرخواهی ۲۰۱۳ این نتیجه حاصل شد: روز آفتابی زنان شماره تلفن خود را به مردان ۲۲% و روز ابری ۱۴% می دهند؛ یعنی روز آفتابی زنان سرخوشترند. در بهار مغز انسان برای عشق مکانیزم تسهیلی Primed دارد.
غده صنوبری Pineal مغز برای تنظیم خواب-بیداری، تنظیم فشار خون، تولید مثل فصلی، رویا ملاتونین ساخته؛ در موجودات زنده است. این غده در زمستان فعالتر بوده؛ فرد خواب آلود بوده؛ برای عشقبازی کمتر انگیخته می شود. ولی یاریابی برخط در وسط زمستان اوج می گیرد؛ زیرا مردم درخود، در خانه، محل کار با کامپیوتر وصل به اینترنت فعالترند.
در بهار نور بیشتر از چشم تا غده پینال رفته؛ ترشح ملاتونین را کمتر می کند. این کاهش ترشح، فرد را هوایی، شوریده، Euphoric سرخوش کرده؛ طرف را جذابتر می کند.

همزبانی – امیر هوشنگ برزگر

اردیبهشت ۱۳۹۶

وقتی آمدیم یکی از دو، سه تا بودیم، در واقع تنها بودیم . یک ساقه ترد و بسیار کوچک، آنقدر کوچک که در اعتنای باد هم نبودیم. حس می کردیم که از بالای سرمان می وزد و می رود. به ما که ریشه ی جان داری هم نداشتیم کاری نداشت، گویا اصلن به چشمش نمی آمدیم. همین شد که ماندیم.

کم و بیش و اندک اندک می آمدند، و ما نیز کم کم از تنهائی در می آمدیم…..تا وبلاگ که با ما نشا شده بود از جا جهید و کورس برداشت و با خودش آبادانی آورد. باغش پر شد از ریا حین گوناگون و رنگارنگ. با زایش هر وبلاگ، یک قلم به دست ( و نه الزامن نویسنده ) پا پیش گذاشت و این یک طلیعه بود. و درد کم خوانندگی را که مشکل بنیانی آثار ادبی ما است مرهم شد. تازیانه ای شد بر رکود حوصله. هر وبلاگ حد اقل یک خواننده داشت، و آنگاه که از مرز هزاران گذشت، رو به تناوری آورد. و این خوشحال کننده بود ( و البته هست ). اما متاسفانه تعداد زیادی از آنها ( که نه فقط قلم به دست بلکه نویسندگانی به قاعده نیز بودند ) یا نیامده رفتند، یا درنگی چند بیشتر نداشتند، دولت مستعجل بودند….. و جایشان خالی است.

ما پس از رونق الفبای بین المللی ( یونی کد )، مرتب مورد سئوال بودیم، و به همین علت گمان بر این داریم که گنجینه بسیار متنوغ فراورده های ما، آنطور که باید مورد توجه و بهره وری قرار نگرفته است، و در قفسه آرشیو جا خوش کرده است.

آرشیو گذرگا ه سرشار است ار: داستان – شعر– نقد – طنز و مقالات متعدد.
متاسفانه در این میان چفت و بست فیلترآمد و شد قوز دیگری، وگستره سر زمین مادری را نیز از ما گرقت.که البته پایدار نیست.       ولی حالا، هر چند بزرگ و تنومند نشده ایم، اما دیگر به آن تردی و لرزانی هم نیستیم .

مائیم و بیش از صد هزاز خواستاری که هر ماه به سراغمان می آیند، هرچند ” نرم و آهسته “، از یکطرف، و از سوئی دیگر به زنجیر جهانی ( یونی کد ) پیوسته ایم، و ازین پس هم زبانی بیشتری خواهیم داشت.

گذرگا ه چون گذشته به شما تعلق دارد، چراغش را با ارسال آثار خود در هر زمینه ای که باشد روشن نگهدارید. تنومندش کنید تا بیشتر بماند.

نظریات خود را از ما دریغ نکنید. ما آینه خود نمی توانیم باشیم.

شوره زار

اردیبهشت ۱۳۹۶

هیچ تخمی در شوره زار وزارت ارشاد نمی روید….دلبستگی نداشته باشید
این وزارتخانه،دشمن ادبیات بالنده است. وزارتخانه سانسور است. کارش راه بندان
است و ممانعت از پیشرفت….بوی عشق و زندگی و پیشرفت نمی دهد
آنجا گورستان آثار ناب ادبی است….عمر به درگاهش نسائید

نطر دکتر داوود علیزاده در مورد نوشته‌های محمود صفریان

اردیبهشت ۱۳۹۶

دوستان عزیز پیشنهاد می‌کنم به صفحه آقای صفریان سر بزنید و رمان« شام با کارولین» را بخوانید. صمیمیت قلم ایشان را دوست دارم. قصه‌گویی که با مهر قصه‌اش را روایت می‌کند. همدم مخاطب بازی خیال و کلام ترتیب می‌دهد. ساده و صمیمی با شما هم‌بازی می‌شود. من از ایشان یادگرفتم که نویسنده، گُرده مخاطب می‌نشیند قصه‌اش را بگوید نه اینکه روبرویش بایستد که بجنگد، که فخر بفروشد یا قلمش را به رخ بکشد. یادگرفتم باید به مخاطب همان زمان نگارش داستان، احترام گذاشت و بعدش بیشتر

داستان لیلی و مجنون – از فیس بوک یدالله کائدی -از رسله هفت وادی

اردیبهشت ۱۳۹۶

یدالله
لیلی دختری زیبا از قبیله « عامریان » بود و مجنون پسری زیبا از دیار عرب نام اصلی او « قیس » بود و بعد از آشنائی با لیلی ، او را مجنون ، یعنی دیوانه خواندند . چرا که او دیوانه وار دور کوه نجد که قبیله لیلی در آنجا بود ، طواف می کرد . قیس با لیلی در راه مکتب آشنا شد و این دو شیفته یکدیگر شدند . ابتدا عشقشان مخفی بود امّا از آنجا که قصه دل را نمی توان مخفی نگاه داشت ، رسوای عالم شدند ، قصه دلدادگی آن دو به همه جارسید .
پدر لیلی مردی بود مشهور و ثروتمند و چون حاضر نبود دخترک زیبای خود را به فرد بی سر و پائی چون قیس دهد که تنها سرمایه اش یکدل عاشق بود و بس … پدر مجنون به خواستگاری لیلی رفت امّا نه تنها پدر لیلی بلکه همه قبیله عامریان با این وصلت مخالفت کردند .
مجنون جواب رد شنید . زاری ها و گریه ها کرد ولی دست بردارنبود ، قبیله لیلی قصد آزار او را کردند و او گریخت . بعدها لیلی را به مردی از قبیله بنی اسد دادند البته بر خلاف میل لیلی . در اولین شب زفاف داماد سیلی محکمی از لیلی نوش جان کرد .
مردی خبر این ازدواج را به مجنون رسانید . پس از چندی داماد بیمار شد و جانسپرد . در مرگ او لیلی به سوگ ننشست . این خبر به مجنون رسید . مجنون به دیدار لیلی شتافت ، می خواست شریک غم لیلی باشد ، مدتی با هم بودند ولی افسوس که دیری نپائید که چراغ عمر لیلی زیبا نیز خاموش شد ومجنون تنهای تنها شد . قبر لیلی را از مجنون مخفی ساختند ولی مجنون از خدا خواست او را به لیلی برساند و گفت : اینقدر می گردم و اینقدر خاک ها را می بویم تا بوی لیلی راحس کنم وچنین کرد تا قبر دلداده خود را یافت . ( طلب را باید از مجنون عشق اندازه گرفت ، حکایت کنند که روزی مجنون را دیدند ، خاک می بیخت و اشک می ریخت .گفتند : چه میکنی ؟ . گفت : لیلی را می جویم . گفتند : وای بر تو ، لیلی از روح پاک و تو از خاک طلب می کنی ؟ گفت : همه جا در طلبش می کوشم شاید در جائی بجویم . ) <1>. مجنون برسر قبر آن چنان گرید و زاری کرد تا به او پیوست و او را در کنار لیلی دفن کردند و این دو دلداده عاشق ، بار دیگر در کنار هم آرمیدند .
______________________________________________

با تعدادی از کتاب هائی که گذرگاه متشر کرده است در این صفحه و صفحات دیگر آشنا شوید برای تهیه آن ها از سایت آمازون استفاده کنید
www.amazon.com

وقتی بابا پاسبان محل است

اردیبهشت ۱۳۹۶

…در محله آتیش به پا می کرد، تو هر بازی جنجال را می انداخت و عاقبت  هم بهم اش میزد… کتک کاری و شلوغ را انداختن کار روزانه اش بود. از صبح که پا می شد نسق گیری و قلدری می کرد. هر کاری هم می کردند، شرش کنده نمی شد….شاخ و شانه می کشید و لشکر کشی می کرد….خلاصه اینکه جان همه را به لب رسانده بود….این همه شرو شوری به وجناتش نمی آمد. باید از جای دیگری آب می خورد…. بالا خره کاشف به عمل آمد که باباش پاسبان محل است. و تمام این هارت و پورت ها نه از موضع قدرت شخصی بلکه به پشتوانه ی بابای پاسبانش است.

شکار – محمود صفریان

اردیبهشت ۱۳۹۶

محمود -ایمان 4

“….من بابات را خیلى دوست دارم، مرد با محبت و با گذشتى است. اما، کاش هم سن تو بود…. ”
خودم نیمه مشتعل بودم، ” فرشته ” زن زیباى بابام هم چه کبریتى کشید. مرا حیران روى پله هاى طبقه اول جا گذاشت، و به آرامى بالا رفت. جائى که روزهاى متوالى را تنها، دراتاق هایش مى گذراند. آنجا
” شاه نشین ”  خانه قدیمى ما بود.
یک بارکه بى هیچ بهانه اى، نفس زنان خودم را به آنجا رساندم آلبوم عکسی را ورق مى زد. آن روز، عکسى از کودکى ام را نشانم داد و با حالت خاصى گفت:
” چه ناز بودى اکبر! “

از حرکات خانم بزرگانه اش که کوشش می کرد با من عین بچه کوچولو ها رفتار کند حرص ام می گرفت، هر چند چهره ای مهربان داشت. از بابای حریصم که بی توجه به ما به راه دلش رفته بود، داشت بدم می آمد. و از عذابی که مادرم می کشید و لب ریخته هایش را باجملاتی کوتاه بیان می کرد، کلافه بودم.
“…خجالت نمی کشه، دختری را که می تواند زن پسرش باشد بالای سر ما نشانده و وقت و بی وقت هم می خوابه بغلش…نه انگار که ما زنده ایم و روزگاری جانمان برای هم بالا می آمد…”
رنج مادرم، بی صفتی پدرم و زیبائی و جوانی فرشته، مرا در جهنمی از استیصال می گداخت، بخصوص که مادرم هم، می گفت می بایستی زن من باشد.

  تا آن روز، کسى به این قشنگى نگفته بود، ” اکبر”
تقریبن هم سن بودیم، و خدائیش براى بابام خیلى جوان بود. از کجا پیدایش کرده بود؟ هرچه بود، بودنش، زیبائیش، و حرف زدنش، که با من خالى از بعضى حالت ها نبود. ”  یا من این طور فکر مى کردم، که البته بعد ها فهمیدم   اشتباه می کنم ” و از همه مهمتر اینکه، زن بابام بود، زجرم مى داد، و تحملم را به منگنه کشانده بود. باید کارى مى کردم.

” چطور شد که زن باباى من شدى، مگر ندیدى که جاى پدر توست؟ ”
” تازه عروسى کرده بودم که شوهرم رفت جنگ. و دیگر بر نگشت. “

 این جواب من نبود.
پدرم مى گفت:
” بیوه بود، شوهرش را در جنگ از دست داده بود، جوان و زیبا بود، شهرهم پر است از گرگهاى گرسنه، دلم نیامد بگذارم، طعمه آنها بشود. “

و خود را طلبکارهم مى دانست، و چه منتى هم سرش میگذاشت. کسى نبود به او بگوید: کجا وچطور شد که پیدایش کردى؟ اگر مانع از دست درازى گرگ هاى دیگر شدى، براى این بوده که خوراک خودت بشود، که از همه گرگ تر بودى. درحقیقت نه براى رضاى خدا که براى رضاى خودت، او را شکار کردى.
سئوالم را مفصل تر مطرح کردم:

 ” تو که بچه نداشتى، با بهره کافى از زیبائى که دارى، چرا به ازدواج با مردى که جاى پدر توست تن دادى؟ براى تو یافتن کارکه مشکلى نبود. پدرم اغفالت کرد؟ در ِ باغهاى سبز را نشانت داد بدون گشودن آنها؟ واقعن چرا زن باباى من شدى؟ که هم مادرم را عذاب بدهى، هم بنحوى من را؟ ”
نگاهم کرد و آرام و بدون هیجان گفت:
” تو را چرا؟ ”
و همانطور که به نگاهش ادامه مى داد، و داشت از پاى درم مى آورد گفت:
” نا راحتى مادرت را درک مى کنم ضمن اینکه مقصرنیستم. پدرت نگفته بود که زن دیگرى هم دارد، البته من هم سئوال نکردم. تنها بودم، خانواده شوهر سابق هم نه تنها مرا از خود رانده بودند، که بنحو مسخره اى مرا درکشته شدن او بى تقصیرنمىدانستند. بى کس و بى پناه بودم، راه به جائى هم نمى بردم، پدرت که پیدا شد، و اشاره اش همراه بود با:
” عقدت مى کنم ”
دویدم. رضایت دادم. ”
اگر ناراحتى تو هم به سبب ناراحتى مادرت است، آن را هم درک مىکنم، چون دلیل دیگرى نبایستى! داشته باشد.
” و بدون برداشتن نگاهش از چشمانم، ساکت شد. این جمله چندین باردر ذهنم چرخید:
” چون دلیل دیگرى نبایستى داشته باشد ”
چه دلیلى از این همه زیبائى چهره و شوخى چشمان عسلى، و لحن بنیان کن صدا، محکم تر و واضح تر.
آستانه پختگى خانم ها، سالهاى بیست، تا بیست و پنجسالگى است، ولى مرد ها، حتا درسى سالگى هم به آن حد نمى رسند. و خیلى راحت مى شود بردشان سرچشمه و تشنه برشان گرداند. و ” فرشته ” این بازى را با من شروع کرده بود. آنچه را که مى دانست کلافه ام مىکند، از پوشیدن لباس و آرایش چهره، تا ریختن همه ى عشوهاى دنیا درحرکات وگفتارش، کوتاهى نمىکرد، به این بهانه  که:
” پدرت خوش ندارد مرا با سر وضعى غیرمرتب ببیند. ”
فکرمىکردم خیالاتى شده ام. آفتابى نمى شدم، خودم را با مسائل مختلف مشغول مىکردم، گاه از خانه مى زدم بیرون، وبى هدف راه مى افتادم وجسمم را به اینجا وآنجا مىکشاندم.  فکرو روحم ازآن خانه جدا شدنى نبود. ناراحتى و درهم بودن مادرم که مى د انستم پدرم را دوست دارد، زیبائى وآب ورنگ فرشته و جوانى خودم دست در دست هم، داشتند کلافه ام مىکردند. تنهائى مادرم به نوعى، و همه آن چیزىکه، فرشته را شکل مى داد، و بغض انتقام جویانه ام به جنگى که بانى همه این مسائل بود، و اینکه باید کارى بکنم و مانع از رخداد هاى ناگوار بشوم، به نوعى دیگر زندگى ام را سیاه کرده بود. تصمیم گرفتم، بى اطلاع، خانه را ترک کنم، و از همه ى آنچه که داشت وسوسه ام مىکرد فاصله بگیرم، اما عشق به مادر، و درماندگى فکرى او، مانع بزرگى بود. او را بسیار تنها مى دیدم. من فرزند بزرگ او بودم . ولى کارى از دستم ساخته نبود. دریافته بودم که شادابى فرشته، پدر را دربست اسیر کرده است. دیگر دیر به خانه نمى آمد. همیشه با دست هاى پر مى آمد، و یکسر مى رفت بالا. نه انگار که زن دیگرى هم چشم به راه اوست. و مادرم چلانده مى شد. پدر، رسمن عاشق شده بود، و من قبل از تجربه شخصى، ازاعمال و رفتار او بود که فهمیدم چه بى تابى هائى دارد عشق. و چه سرسپرده و تسلیم مىکند. ولى مادرم مى گفت:
” این عشقى متعارف نیست، این عشق پیرى است.”
و از غبن او، شکستش را متوجه مى شدم، ومى دیدم که با چه فشارى، تحمل مىکند. طبیعى بود که مردى به سن حاج قاسم، با وجود زنى چون فرشته، دیگر ناى رسیدن به دیگرى را نداشته باشد. آنهم به زنى به سن و سال مادرم. و فرشته خوب این ها را مى دانست، و گاه با آگاهى از آن، سنگ تمام مىگذاشت. و من فکر مىکردم که براى من هم هست.
تا آن روزکه پدر م مریض شد. تصورکردم، موقع هوشیارى فرشته است، که دریابد:
” حاج آقا ” آفتابى بر لب بام است. اما آنچه را که شاهد بودم تصمیم را راسخ کرد، و دریافتم که دیگرجاى من در آن خانه نیست.
عین یک گیشا، زانو زده بود، و دستمالى را مرتب در کاسه پراز آب روبرویش فرو مى برد ، در مى آور، مى چلاند وروى پیشانى پدرم مى گذاشت. و این کار را با چه حوصله و با چه کلماتى همراه مىکرد.
” حاجى، دلم گرفته، نمى خواهم مریض بشوى…”
“…باید قول بدهى که فرشته را تنها نگذارى …هذیان هاى دیشب ات پریشانم کرده است. ”
چه جادوئى در پدرم، چنین به بار نشسته بود؟ جوان ها، خواب چنین روابطى را هم نمى بینند. خودم را وارد معرکه کردم.
” پدرکمکى از دست من ساخته است؟ ”
بجاى او فرشته جوابم را داد:
” براى پرستارى از او من هستم. اگر زحمتت نیست خودت را در محل کارش نشان بده، تا بدانند که سایه بابات آنجاست ”
داشت در قالب مادرم ظاهر مى شد. عین خانم بزرگ ها. سکوتم که ادامه یافت، پدرم به حرف آمد:
” حالم دارد بهتر مى شود، خودم مى روم. ولى مى خواستم کمى با تو صحبت کنم. ”
” حالا؟ ”
” نه، خوب که شدم، یکى دو روز دیگر ”
و در تمام این مدت دریغ از نیم نگاه مهربانى از فرشته. ولى مثل پروانه دور پدرم مى چرخید. بى اختیار به ذهنم جارى شد….
” مرد هم مرد هاى قدیم. خدا یک جو شانس بدهد. ”
داشتم بیرون مى رفتم که فرشته به حرف آمد:
” اکبر! بابات خیلى دوستت دارد ”
” ولى تو را بیشتر ”
گفتم و زدم بیرون:

 عجب رویاى باطلى! چه زن قدر شناسى! شکارى که تا این حد شکارچى اش را دوست داشته باشد، ندیده بودم.
تا آن روز فکر مىکردیم… ” من و مادر و برادر کوچکترم ” ، که زیر سر پدر بلند شده است، فکر مىکردیم یک هوس زود گذر است. ولى امروز متوجه شدم که دقیقن یک عشق دوطرفه است. اصلن باورم نمىشد. پدرى با آن وقار، و با آن همه مهربانى و دلبستگىکه نشان مىداد،  ناگهان عوض شود، و فضاى پر از احساسى را که وقتى دور هم جمع مى شدیم روحمان را جلا مى داد، از هم بپاشد.

 اولین قربانى که دوام زخم تیر شکارچى را نیاورد مادرم بود. طفلک با همه تلاش نتوانست تحمل کند. مىدانستم که پدر را خیلى دوست دارد. همیشه با حسرت مى گفت:
” چى شد؟ چرا خوشى زد زیر دلش. ما که چیز زیادى نداشتیم که چشممان کرده باشند. ”
و بالاخره هم، ادامه سردى پدر کار خودش را کرد.
وقتى در آستانه بهار ما را تنها گذاشت، همه گلهاى قشنگ فصل را با خودش برد. کاخى که در ذهنم از توجه فرشته به خودم ساخته بودم، کاملن فروریخته بود. و زیر آوار آن به نفس نفس افتاده بودم، ولى ” حاج قاسم ”  پنجاه و شش ساله از هم نفسى با جوانى بیست و پنج ساله، داشت چل چلى دومش را آغاز مىکرد. و عین قالىکرمان رنگ بازکرده بود. در حالیکه مادر چهل و چهار ساله من، چندین ماه از مرگش مىگذشت. زندگى آرام و قشنگ ما، چون نیستانىآتش گرفته، داشت خاکستر مى شد. برادرچهارده ساله ام نیزکه یادگار عزیزى بود از مادر، روى دستم بود، بایستى بجائى رسانده مى شد. از پدرامیدى نبود. من بایستى آستین ها را بالا مى زدم. چند روزى بود که حال پدرخوب شده بود. بنظرمن سرماخوردگى یک بیمارى نیست یک کسالت است و بسته به آدمش و نازکشى که داشته باشد، سبک و سنگین مى شود.
به فرشته پیغام داده بودکه بروم به محل کارش. گفته بود که مى خواهد با من حرف بزند. معمولن در اینگونه مواقع کنجاوى جان آدم را به مور مور می اندازد. ولى من هیچ علاقه اى به شنیدن حرف هاى او نداشتم و اگر تتمه حرمتش نبود، اصلن به دیدنش نمى رفتم.

” اکبر! ماشا تو دیگه مردى شده اى، دیپلم ات را هم گرفته اى، موقعش رسیده که مستقل زندگى کنى. ”
نگذاشتم به روضه خوانیش ادامه بدهد. کم و بیش انتظارش را مى کشیدم. حق داشت، بهر شکل غزالى را شکارکرده بود. نمى خواست در دید و تیرس، نا محر م باشد.
” بسیار خوب پدر، دراولین فرصت. ”
” کمکت مىکنم، دست برادرت را بگیرى، و خانه ات را جدا کنى. ”
هرگز پدر را به این سرحالى و چابکى ندیده بودم . مثل اینکه مرا نمى دید، حتا نگفت که بنشینم، سرپا حرف هایش را گفت، و خودش را مشغول کارى دیگر کرد. واقعن داشت با دمش گردو مى شکست. ساختار قبلى زندگیمان از هم پاشیده بود، و من بایستى از صفر شروع مىکردم.
بسیار سرد از هم جدا شدیم. تصمیم گرفتم، بدون کمک از او راه خودم را بروم. باخاله ام که در شهرستان دیگرى، زندگى روبراهى داشت.تماس گرفتم وخلاصه ماجرا را برایش تعریف کردم، و گفتم که مى خواهم تا اجراى تصمیم نهائیم که کوچ از کشور است، بروم نزد او. موافقت توام با استقبال، و حتا خوشحالیش، نفسم را جا آورد. مانده بود برادرم. نمى خواستم به او فشار بیاورم. یکبار که کم و بیش وضعى را که در انتظارمان بود برایش توضیح دادم، حرفى نزد. هنوز در تکان مرگ مادر بود. خوشبختانه به پایان سال تحصیلى چیزى نمانده بود. رفتم مدرسه سراغش، بیرون که آمد بردمش خانه. چنان آرام وارد شدیم که فرشته متوجه نشد. صحبت هاى پدر و تصمیم خودم را با او در میان گذاشتم. بر خلاف تصورم، بر خوردش بسیار آگاهانه بود. و گفت:
” با آنکه از مادردور مى شویم، ولى چاره اى نیست. مگرمى شود از خانه اى که بیرونت مىکنند، چمدانت را بر ندارى؟ ضمن اینکه در هر گوشه وکنار آنجا، چهره درد کشیده و تحت فشار مادر به چشم مى خورد. ”
و گفت:
” اکبر! به خانه خاله که رفتیم، اگر هرچه ز ود ترکارى پیدا کنى تا بتوانیم، درخانه خودمان باشیم خیلى بهتر است. منهم تابستان را کمک مىکنم. ”
و با طنزى که انتظارش را نداشتم، ادامه داد:
” بگذار پدر خوش باشد! ”
من دیگر پدر را ندیدم. مانده سال تحصیلى را، برادرم بدون من درخانه پدر ماند. خاله دو بار زحمت سر زدن به او را به عهده گرفت. روزى که با یک چمدان خانه پدرى را ترک کرد، فهمیدم که تمام زندگى ما، دو چمدان بوده است، که هر کدام یکى از آنها را به کول کشیده ایم. آن خانه که وجب به وجبش را مادر تمشیت کرده بود، و ما کودکى و نو باوگى خود را با چه شور و شوقى درآن گذرانده بودیم، ماند براى پدرى که او هم دیرى نپائید.
باد گرفته بر آتش نیستان خیلى سریع همه چیز را خاکستر کرد. نا مهربان ى و تعدى، فضاى زندگى ها را کدر کرده بود، مراودات خشن و تهى از مروت حاکم بر روابط اجتماعى، دستان هرکس را فقط براى نگهدارى کلاه خودش بالا برده بود. و در چنین وضعى من به دنبال آرامش بودم، تا آغاز کنم.
با پایان سال تحصیلى آن سال، فصل غم انگیز و بد فرجامى از زندگى ما، کاملن بسته شد، در حالیکه، جاى آن چون سالکى بر مغز من حک شده بود. استقبال خاله و شوهرش، یکبار دیگر گرماى بودن را به ما نشان داد. مصمم شدیم که با زندگى آشتىکنیم. کم کم داشت تخم عشقى واقعى نیز، در لم یزرع وجودم که امیدى به بارورى آن نداشتم جوانه مى زد. قسمت مستقلى از خانه آنها به من و برادرم واگذارشده بود. و ما که بوى مادر را با وجود خاله اى مهربان با خود داشتیم، با تمام نیرو درتلاشى سازنده بودیم. من با ترک آن خانه، فرشته را هم همراه پدر از یاد بردم، و هیچگاه علاقه اى به دنبال کردن آن نداشتم. آن روز که پدر به من تکلیف کرد که خانه را ترک کنم، عهد کردم که براى آرامش خیال او هرگز حتا نام فرشته را هم در ذهنم نچرخانم. ولى همان موقع دریافتم که چه زود مى شود یک ساخته را سرنگون کرد، و روالى جا افتاده و زیبا را از هم توچاند…
و البته این را نیزفهمیدم که همیشه مى شود از نو شروع کرد. وقتى یکبار دیگر صداى زیبائى، به نرمى و دلنشینى یک نسیم، بهنگام دیدن عکس کودکى من گفت:
” اکبر چه ناز بودى ”
فهمیدم که پیام را گرفته است. و در یافتم که من هم مى توانم شکارچى خوبى باشم. هرچند شکار خانگى باشد.
سال ها از آن روز هاى پر تلاطم مى گذرد، و من در کنار دختر خاله و تنها فرزندم زندگى آرامى را مى گذرانم….و کمتر پشت سرم را نگاه مى کنم

با تعدادی از کتاب هائی که گذرگاه متشر کرده است در این صفحه و صفحات دیگر آشنا شوید برای تهیه آن ها از سایت آمازون استفاده کنید
www.amazon.com

پا ورقی، برگ هائی از یک زندگی ، قسمت دوم – تنظیم از محمود صفریان

اردیبهشت ۱۳۹۶

 

بسته ای دریافت کرده ایم که اگر عمری بود آن را روزی بصورت کتاب منتشر خواهیم کرد
داستانی است واقعی که پُر است از فراز و نشیب های بسیار خواندنی .
بسته که می گویم منظور ئی میل هائی است که گه گاه در این رابطه دریافت می کنیم
خواندنی، توجه کردنی، آموختنی، پر کشش و شیرین است
قسمت دوم
**********************************************

بعد از خاتمه این مکالمه تلفنی،  سراسر وجودم را هیجان  شیرینی فراگرفت. احساس کردم تا همین جا قله بزرگی را فتح کرده ام. واکنش دوستانه تینا به دعوت من از اعتماد ناشناخته ای نشات می گرفت که برای من بسیار مسرت بخش بود.

بعد ازاینکه کنترل افکارم را بدست آوردم به تاکستان مورد نظر تلفن زدم و از صاحب این مجموعه صاف و پوست کنده خواستم که مرا برای فراهم کردن یک روز دلپذیرجهت دوستی که برایم خیلی ارزشمند است راهنمایی کند. نامبرده با این مقوله، آشنایی کامل داشت و بدون درنگ بمن پیشنهاد داد که از اصطبلی در نزدیکی تاکستانش دواسب برای سواری روز شنبه رزرو و اجاره کنم. و تلفن رستوان کوچکی را که غذاهای محلی بسیار خوشمزه و خانگی را برای بازدید کنندگان مزرعه او تهیه می کند بمن داد.
تکلیفم روشن بود. دو اسب رزرو کردم و برای ساعت یک بعد از ظهر هم ، میزی برای نهار درآن رستوران ترتیب دادم و آدرس ها را هم با دقت نوشتم. صاحب اصطبل موافقت کرد که اسب ها را زین و یراق کرده ساعت یازده جلوی دفتر تاکستان برای ما آماده نگاه دارد. از اینکه همه چیز خوب پیش میرفت خوشحال بودم و کرایه اتومبیل هم برای آخر هفته بدون دردسر انجام شد. قرار شد که اتومبیل را روز جمعه عصر تحویل بگیرم و روز یکشنبه هم کلیدش را در صندوق پستی شان بیندازم. دوربین عکاسی ام را هم با چند حلقه فیلم و اسلاید با باطری تازه آماده کردم  . بقیه هفته با آنکه سرم به کارهای دانشگاه مشغول بود به سختی و به کندی سپری شد. هیچوقت این قدر بیتاب نبودم. حالت غریبی داشتم. آرامشم کاملا بهم ریخته بود. امیدوار بودم که تا آخر هفته بتوانم آرامش خودم را بدست بیاورم. می دانستم با این روحیه کارها را خراب خواهم کرد. با هر جان کندنی بود هفته را بسر رساندم. عصر جمعه اتومبیل دو دری را که اجاره کرده بودم تحویل گرفتم. مقداری هم مواد غذایی سبک برای راه گرفتم و همراه یخدان کوچکی در پشت صندلی راننده جاسازی کردم. ساعت ۴ صبح از خواب بیدار شدم و لوازم شخصی خودم را با دقت بسته بندی کردم و در صندوق عقب اتومیبل جاسازی کردم. نشانی تاکستان و رستوران را بدقت روی نقشه علامت گذاری کردم. ساعت ۵:۳۰ صبح با قرار قبلی به منزل تینا زنگ زدم و از صدای مهربانش فهمیدم که بیدار شده است و احتمالا مشغول آماده شدن است. گفتم ساعت شش جلوی درب منزل شما با یک ماشین بی ام دبلیو مشکی منتظر شما خواهم بود. تینا در شمال غربی شهر واشنگتن دی سی در یک منطقه بسیار خلوت و زیبا زندگی میکرد. سر ساعت شش جلوی ساختمان منزل او که به شکل زیبایی با گل و گیاه تزیین شده بود رسیدم و چند دقیقه ای بعد سیمای زیبایش را که از درب داخلی منزل خارج می شد مشاهده کردم. پیراهن زیبایی برنگ آبی آسمانی که تمامی اندام زیبایش را به تنگی درآغوش گرفته بود،همراه با شلوارجین و کفش هایی که برای راه پیمایی مناسب بود، دستمال بنفش رنگی که موهای طلایی رنگش را در پشت سر نگاه میداشت. همه و همه قرار را از کفم برد. از ماشین پیاده شدم و بطرفش دویدم تا ساک و وسایلی که باخودش حمل میکرد از دستش بگیرم. وقتی به او رسیدم وسایلش را زمین گذاشت و با آغوشی باز به استفبالم آمد. صورتش را با شجاعت و متانتی که در خودم سراغ نمی کردم دوستانه بوسیدم و صبح بخیر گفتم و از اینکه خواب صبح گاهی را در یک روز تعطیل براو حرام کرده بودم پوزش خواستم.

–       خوشحالم که این برنامه را ترتیب دادید والا روز کسل کننده ای را در خانه می گذراندم. باید بگویم که پشتکار شما تحسین آمیز است. همانطور که قول دادم صبحانه مختصری همراه با فلاسک کوچکی قهوه همراه آورده ام که مجبور نباشیم برای صرف صبحانه سر راه وقت تلف کنیم.

      بسیار موافقم و من هم در یخدان کوچکی آب و مقداری نوشیدنی های غیر الکلی هم برای راه تهیه کرده ام . اگر موافق باشید حرکت کنیم.

تا کنار اتومبیل وسایل را آوردم و درب را برایش به علامت احترام باز کردم و وقتی داخل اتومبیل نشست درب را به آهستگی بستم ، وسایل او را هم از سمت راننده در صندلی کوچک پشت جادادم، و براه افتادم. تنها این موقع بود که بوی عطر سکر آوری را که استفاده کرده بود در فضای داخل ماشین احساس کردم. می ترسیدم ضربان قلبم را از درون سینه من بشنود. اینگونه باب سخن را باز کردم:

       خانم تینا امیدوارم هفته آرامی را پشت سر گذاشته باشید، من که از شما پنهان نمی کنم بی صبرانه در انتظار امروز دقیقه شماری می کردم.

      امیر عزیز لازم نیست بامن رسمی باشید می توانید مرا تینا صدا بزنید و اگر از نظر شما اشکال نداشته باشد من هم شمارا با نام کوچکتان امیر صدا کنم.

       تینا جان خوشحالم که مرا راحت کردید. من هم این را ترجیح میدهم. فکر می کنم دو ساعتی راه داشته باشیم بنا براین می توانیم به موسیقی ملایمی گوش بدهیم و شما هم صندلی خودتان را کمی به عقب ببرید که اگر می توانید در این دو ساعت استراحت کنید که روز پر تحرکی در پیش خواهیم داشت. نگران رانندگی من نباشید. من خیلی با احتیاط رانندگی می کنم و خسته هم نیستم.

لبخندی زیبا بر روی صورتش نقش بست و به آرامی موافقت کرد. موسیقی ملایمی هم از رادیو پخش می شد. هنوز چند خیابان رانندگی نکرده بودم که متوجه شدم به خواب رفته است. موهای صاف و طلایی رنگش نیمی از صورت زیبای او را می پوشاند و بوی مست کننده عطری که استفاده کرده بود، مرا به عالم رویاهایی شیرین می برد. سعی می کردم خیلی آرام رانندگی کنم که این فرشته از خواب نازش بیدار نشود. فکر می کنم در نیمه های راه بود که چشمانش را باز کرد. یک ساعتی به خوابی شیرین فرورفته بود.

– چه خواب سنگینی من را گرفت. ببخشید که تا اینجا همسفر خوبی براتون نبودم. شاید باورتون نشود ولی در همین مدت خواب های شیرینی هم دیدم ممکن است مسخره بنظرتان بیاید، خواب دیدم که هر دو سوار اسب ودر حال گشت و گذار در دشتی زیبا هستیم. برایم خیلی عجیب بود.

لبخندی زدم و پرسیدم:

– نمیدانستم اسب سواری هم بلد هستید هر چند این ورزش در انگلیس بسیار متداول است. خوشحالم که استراحت کردید. یک ساعت دیگر هم راه در پیش داریم اگر موافق باشید برویم سراغ صبحانه ای که تهیه کرده اید. اگر برایتان اشکالی ندارد در جای مناسبی کنار جاده نگه می دارم تا با خیال راحت صبحانه را صرف کنیم. ضمنن بد نیست قهوه ای را که درست کرده اید امتحان کنیم.

موافقت که کرد نگه داشتم و از ماشین بیرون آمدیم.
ازهوای خنک صبح گاهی که همراه با نسیمی نفس ساز بود لذت می بردیم. ساندویچ کوچکی را با یک لیوان قهوه به دستم داد.

–       صبحانه خوشمزه شما روز خوبی را نوید میدهد. مدت ها بود قهوه ای به این خوش طعمی نخورده بودم.

–       راستی امیر می دانم که در حال گرفتن پی اچ دی هستی میتوانم بپرسم در چه رشته ای داری دکتری می گیری؟

– دکتری اقتصاد و در مراحل پایانی تزم هستم.

–       من هم تخصصم را در رشته روابط بین الملل از کمبریج گرفتم و همانطور که می دانی کارمند سفارت انگلیس در آمریکا هستم. به فرهنگ و ادبیات ایران خیلی علاقه مند هستم واشعار خیام رو هم خیلی دوست دارم.

یکساعت بقیه مسافرت ما با بحث های پراکنده و سوال های دوستانه گذشت. رفتار تینا طوری بود که انسان در کنارش احساس آرامش می کرد. فهمیدم که تنها فرزند خانواده ای نسبتا متمول است و پدر و مادرش هم در حومه لندن دوران بازنشستگی خودشان را سپری می کنند.

ساعت نزدیک نه بود که تابلو تاکستان مورد نظر را در کنار جاده مشاهده کردیم. نیم ساعت آخر این تینا بود که مسیر را برای من از روی نقشه دیکته می کرد.

کناردر وردی تاکستان تابلوی بزرگی از یک بطری شراب با چند گیلاس شراب خوری و تصویر چند خوشه انگور قرمز و سفید تزئین شده بود. وقتی وارد تاکستان شدیم چند اتومبیل دیگر هم قبل از ما رسیده بودند که در محوطه پارکینگ به چشم می خوردند. وارد سالن بزرگی شدیم که سبد های انگور و برخی میوه های فصلی مثل هلوو سیب در جعبه هایی برای فروش در دوطرفشان دیده می شد. چند نفر هم در حال ورانداز کردن میوه ها بودند. وارد دفتر کوچکی که در انتهای سالن بود شدیم و مرد جاافتاده خوش برخوردی به ما صبح بخیر گفت.

– گفتم امیرایرانی هستم که به اتفاق دوستم خانم تینا  برای واین تیستینگ وقت رزرو کرده ایم.

مسئول دفتر که بعدا فهمیدیم صاحب این مزرعه است با گرمی خاصی پرسید آیا این تجربه اول شماست و یا قبلا هم برای این کار آمده اید. به تینا نگاه کردم و با برداشتی که از نگاه او کردم گفتم کمی تجربه داریم ولی علاقمند هستیم که بیشتر و عمیق تر بتوانیم شراب خوب را از بد و متوسط تشخیص بدهیم.

–      بسیار عالی. ما برای شما برنامه خوبی ترتیب داده ایم که نزدیک به سه ساعت از وقت شما را پر خواهد کرد. برنامه ساعت ۱۱ شروع خواهد شد و تا ساعت ۱۲:۳۰ ادامه خواهد داشت بعد یک ساعت برای صرف نهار وقت خواهید داشت و ساعت ۱:۳۰ تا ۳ بعد از ظهر هم بقیه برنامه ادامه خواهد داشت. این هم بروشوری است که در باره جزییات برنامه توضیحات لازم را در اختیارتان خواهد گذاشت. نهار را هم می توانید در رستورانی که در فاصله یک مایلی تاکستان ماست و غذاهای خوشمزه ای را پخت میکند صرف کنید. از الان تا ساعت یازده آزاد هستید در میان درختان میوه گردش کنید و اگر هم دوست داشتید از میوه های محلی استفاده کنید.

هزینه این برنامه را برای دو نفر با کارت اعتباری پرداخت کردم و از هلن پرسیدم

–       فراموش کردم خوابی را که در شروع حرکت و هنگام چرت زدن داشتید به پرسم که چی بود؟

–      امیر فکر نمی کردم کم حافظه باشید گفتم که سوار اسب داخل تاکستان می گشتیم.

–       بله درسته حالا یادم آمد. از دفتر بیرون آمدیم و چند دقیقه ای از نه صبح گذشته بود. در چند قدمی بیرون سالن مرد کوتاه قدی با شلوار سواری در کنار دو اسب ایستاده بود. نزدیک شدم و گفتم من امیر هستم و فکر میکنم شما منتظر ما هستید.

–       بله اسب ها تا وقتی نیاز داشته باشید در اختیار شما هستند. و کرایه آن را هم درموقع استرداد پرداخت می کنید.

به صورت تینا نگاه کردم و لبخندی که نشانه شادی و شاید هم قدری شرمندگی بخاطر اینکه مرا متهم به فراموشی کرده بود در صورتش دیدم.

صاحب اسب ها کمک کرد تا من و تینا سوار بشویم و هشدار داد اگر تجربه زیادی در سوار کاری ندارید زیاد تند نتازید. مسیر رفت و برگشت را هم که بصورت دایره ای دور تاکستان را احاطه میکرد بما نشان داد. همچنین یاد آور شد که در جیب های کنار خرجین دو بطری آب برای هر سوارکار گذاشته شده.

به آرامی شروع به حرکت کردیم. گفتم

–       تینای عزیز از اینکه خوابت به این سرعت تعبیر شد چه احساسی دارید؟

–       خنده بلندی کرد و گفت مثل اینکه تو کار خودتون خیلی مهارت دارید. اگر من از اسب سواری می ترسیدم چکار میکردید؟

–       با کمال میل در خدمت شما بودم و سعی میکردم این ترس بی دلیل شما رو از بین ببرم. اگر هم موفق نمی شدم مطمئن بودم بخاطر نیت خوبم مرا می بخشیدید.

–       باید اعتراف کنم در همین مدت کوتاه احساس اعتماد زیادی به شما پیدا کرده ام. مطمئن هستم دوستان خوبی برای هم خواهید بود.

–       تینای عزیز نمی دانم تا چه حد شایسته دوستی شما باشم ولی من هم احساس متقابلی به شما دارم. سعی می کنم دوست خوبی برای شما باشم.

نیم ساعتی بود که سوار بودیم از کنار درختان سیب رد می شدیم. درحالیکه سوار بر اسب بودم از شاخه کناردرختی دو سیب سرخ جداکردم و با آب کنار خورجین گرد ملایمی را که رویشان نشسته بود پاک کردم و با اشاره سر یکی از این سیب ها را به طرف هلن پرتاب کردم.

مثل عقابی که شکارش را در هوا می گیرد سیب را گرفت و بعد از تشکر شروع به خوردن کرد. از اینکه با همه ادب و متانت و زیبایی اینقدر خودمانی است بیشتر از او خوشم آمد.

یک ساعتی که سوار بر اسب بودیم تقریبا به سمت دیگر این باغ بزرگ رسیدیم. پرسیدم اگر مایل باشی از اسب پیاده بشویم و قدری به پاهایمان استراحت بدهیم. قبول کرد. اسبم را نگه داشتم و پیاده شدم و در حالیکه دهانه اسب او را در دست داشتم کمکش کردم که از اسب پیاده شود. بی اختیار به آغوشم افتاد بدون اینکه متوجه شوم لبانش را سریعا بوسیدم.
و درحالیکه شرمنده شده بودم پوزش خواستم. دستانش را بدور گردنم حلقه کرد و لبانش را بر روی لبانم چسباند. نمیدانم این بوسه چقدر طول کشید فقط می دانم که آرزو می کردم زمان متوقف شود و من از این لحظات شیرین بیرون نیایم. گرمای تنش را از زیر پیراهن نازکی که پوشیده بود احساس می کردم و بوی مست کننده موهایش مرا به آسمان های دور پرواز می داد. اسب ها را که آرام بودند به حال خودشان رها کردم و هر دو دستم را بدور کمرش حلقه کردم و این بار با انرژی بیشتری لبانش را بکام گرفتم. آرام سرش را بر روی سینه ام گذاشت و من گردن زیبا وخوش تراشش را می بوسیدم. سراسر بدنم غرق آتش شده بود. بدون اینکه کلامی بین ما رد و بدل شده باشد به چشمان زیبایش خیره شدم.

–       بهتر نیست کم کم برگردیم تا بموقع به برنامه برسیم؟

–       بله من هم فکر می کنم بهتر است برگردیم، یک ساعتی هم راه داریم. اگر موافق باشید راه برگشت را کمی تند تر برانیم. البته بااحتیاط.
هلن عزیز تو زن بسیار جذابی هستی. من حتی در خواب هم نمی توانستم تصور کنم که افتخار دوستی تو نصیبم شود.
با علامت سر تشکر کرد. بطری آب تازه ای باز کردم و به دستش دادم . بعد هم کمکش کردم سوار اسب بشود. خودم هم بلافاصله بر روی اسب سوار شدم و براه افتادیم.

–       امیر اسب سواری رو از کجا یاد گرفته ای. بنظر می رسد که در این زمینه خیلی تجربه داری. هنرهای خودت را یکی یکی برای من ظاهر میکنی.

–       تینای عزیز در دوران جوانی دوستی داشتم که عمویش مامور نگهداری اسب های سلطنتی برادر شاه سابق ایران بود و هر وقت برای تعطیلی تابستان همراه او به شهر همدان مسافرت می کردیم تمام یکی دو هفته را سوار بهترین اسب های سلطنتی می شدیم. عموی دوستم هم بما ریزه کاری های سوار کاری درست را یاد می داد . من بطور رایگان سواری را که مخصوص قشر بالای جامعه بود یاد گرفتم

با تعدادی از کتاب هائی که گذرگاه متشر کرده است در این صفحه و صفحات دیگر آشنا شوید برای تهیه آن ها از سایت آمازون استفاده کنید
www.amazon.com

*******************
.

 

مرگ و زندگی – ابوالفضل سپاسی

اردیبهشت ۱۳۹۶

روی کاناپه جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم وداشتم اخبار روز را نگاه میکردم. شام مختصری هم خورده، ولیوان چای روی میز جلوی کاناپه داشت خنک میشد ، ناگهان سرگیجه ای بسراغم آمد، بلند شدم ،نشستم وسعی کردم چای را که حالا وقت نوشیدنش بود بخورم.اما سرگیجه وکمی هم حالت تهوع لحظه به لحظه زیادتر میشد.

وقتی آدم در دهه ۶۰ سالگی عمرش باشد وتنها زندگی کند، هر بیماری کوچکی او را بشدت میترساند. مار گزیده نبودم اما نمیدانم چرا از ریسمان سیاه وسفید میترسیدم.

گوشی تلفن راکه روی میزبود،برداشتم واورژانس ۹۱۱ راخبرکردم.

خیلی از مرگ نمی ترسیدم ،چون آنرا یک حقیقتی میدانم که برای هرکس روزی واقع میشود. اما فکر کردم اگر امشب تنها در این آپارتمان محقر بمیرم، شاید چند روزی طول بکشد تا پیدایم کنند.

زمان زیادی طول نکشید ،که آمدند وپس ازچند سئوال وجواب مختصر مرا سوار بر آمبولانس ،آژیر کشان به بیمارستان رساندند.

آنجا خیلی شلوغ بود وساعتی طول کشید تا از روی تخت آمبولانس مرا به یکی از تخت های اتاق اورژانس منتقل کردند.

از همان لحظه ،آزمایشات مختلف روی من شروع شد.فشار خون و

آزمایشات آن ، نوار قلب،عکس از مغز و وقلب وریه طی دوساعتی که آنجا بودم انجام شد. دکتر معالج بالای سرم آمد وپرسید:

«حالا حالتان چطور است؟»

من که با دیدن بیماران سخت تر از خودم در آنجا ومعطلی خسته کننده بکلی سرگیجه را،فراموش کرده بودم وگوئی بقول مش قاسم دود شده وبه هوا رفته بود ،گفتم :

خوبم، سرگیجه کمتر شده وحالت تهوع هم ندارم.

دکتر که همان ساعت اول دستورخوراندن یک قرص راهم به پرستار هاداده بود،ومن خورده بودم گفت:

«هیچکدام از آزمایشات وبررسی ها روی بدن شما مشکلی را نشان نمیدهد، امشب میتوانید به خانه بروید ،فردا اگر دوباره سرگیجه بسراغتان آمد به دکتر خانوادگیتان مراجعه کنید».

با تاکسی به خانه برگشتم. در آپارتمانم ،تلویزیون همچنان روشن بود ولیوان نیم خورده چای هم سرد شده روی میز.

یادم آمد در دوران نوجوانی، هر نوع بیماری که بسراغ اعضای خانواده میامد ،مادرم فورا با یک لیوان دم کرده گل گاو زبان ،لیمو ونبات مشکل بیمار را حل میکرد.مدتها بود، یک شیشه پر،گل گاو زبان داشتم که بلااستفاده مانده بود. فورا دست بکار شدم ویک لیوان دم کرده گل گاو زبان با لیمو ونبات برا ی خودم ترتیب دادم ،خوردم وخوابیدم.

فردا صبح که بیدار شدم اثری از سرگیجه دیشب نمانده بود. نمیدانم

تاثیر گل گاو زبان بود، یا قرصی که در بیمارستان بمن خوراندند.

دوماهی از این قضیه گذشت ،که از طرف دکتر خانوادگی ام تلفن شد ومرا برای چکاپ سالانه احضار کردند.

روز وساعت موعود در مطب دکتر حاضر شدم وبعد از ساعتی انتظار، بدیدار پزشگ خانوادگی ام نایل شدم.

او پیر مردی به گمانم ۸۰ ساله است، که بسیار کم حرف واکثرا هم کم حوصله است ولی وظایف پزشگی اش را بخوبی انجام میدهد.

ابتدا فشارخونم راگرفت وگفتخوب است». بعد پشت میزش نشست ،پرونده مرا بازکرد وشروع به خواندن کرد،همانطور که او مشغول کارش بود، داستان سرگیجه دو ماه پیش ورفتن به بیمارستان را برایش گفتم، خیلی خلاصه گفتبله میدانم گزارشش اینجاست»

برایم کلیه آزمایش های اولیه را نوشت ،وهمانطور که مشغول نوشتن بود گفتشما را به یک متخصص مغز واعصاب معرفی میکنم

من سئوالی نکردم که چرا ؟،با خود گفتم دیدن یک متخصص ضرری ندارد.

چند هفته بعد بدیدار یک پزشک متخصص مغز واعصاب رفتم .

اوهم پیرمردی بود تقریبا همسن دکتر خودم،ومثل اوکم حرف وکم حوصله . وقتی جریان سرگیجه ناگهانی دوماه پیش را برایش گفتم گفت باید یک M.R.Iویک سیتی اسکن ازمغز بگیرید

سه ماه دیگر طول کشید تا آنچه را که خواسته بود ،انجام دادم ودوباره بدیدارش رفتم. در کانادا نتایج آزمایشها وعکسها ی پزشکی را بدست بیمار نمیدهند ،آنها را مستقیما برای پزشک معالج میفرستند.

عکسها ونتایج آزمایشات مرا دریک پرونده ،بنام من داشت.

چند دقیقه ای وچندین بار یکی دو تا از عکسهای M.R.Iوسیتی اسکن

را بدقت باعینک روی یک صفحه روشن نگاه کرد ، نشست وگفت:

«غده کوچکی در فاصله مغز ونخاع شما وجود دارد ،در جائی است که امکان جراحی برایش وجود ندارد.

پرسیدم : چرا؟

گفتریسکش بسیاربالا است و درسن های بالا ،خطرناکتر است»

پرسیدم : حالا چه میشود ؟

گفت معمولا حرکت این غده باعث مرگ میشود، با سرگیجه ناگهانی بشما اخطار اول را کرده است،شما باید مواظب باشید

ــــ چگونه باید مواظب باشم؟

« تنهائی جائی نروید،فعالیت بدنی سنگین هم انجام ندهید

کمی بفکر فرو رفتم من سالها ست، پس از دو ازدواج نا موفق تنها زندگی میکنم ،مدتها است که به کانادا آمده ام، خدا را شکر روزگار را به خوبی سپری میکنم،بقول سهراب شاعر اندیشه های پاک

..روزگارم بد نیست . تک نانی دارم.. خرده هوشی ..سرسوزن ذوقی.

دوستانی بهتر از آب روان و

خدائی که در این نزدیکی است

لای این شب بوها ،پای آن کاج بلند ، روی آگاهی آب……

پرسید: « شغل شما چیست؟»

ــــ مجرد هستم وتنها زندگی میکنم چند سالی است با حقوق بازنشستگی زندگی را میگذارنم.

«خوب است من یک قرص آرام بخش برایتان مینویسم که تاثیر دراز مدتی دارد ولی باید هر سه ماه یکبار بمن سر بزنید

ـــ تا آن موقع زنده میمانم؟

لحظه ای سکوت کرد لبهایش را بهم فشرد وگفتامیدوارم»

بدین سان دانستم که از عمرم چند صباحی دیگر باقی نیست.

من در راز داری برای خود ودیگران ید طولائی دارم .این موضوع را به هیچکس نگفتم ، ثمری هم نداشت جز دلسوزی توام با ترحم دیگران، که زیاد طالبش نبودم . بنابر این ،نه به دوستان وآشنایان که از ایران با من تماس میگرفتند، ونه به دوست صمیمی ام که بقول سعدی دوست گرمابه وگلستان من در اینجا است واوهم مثل من مجرد است ، اگرچه او مدتی است مادرش را به اینجا آورده، و دارد از او مواظبت میکند ،وما بیشتر اوقات را با هم هستیم و در محافل ومجالس ایرانیها در اینجا با هم شرکت میکنیم، نگفتم.

تصیمیم گرفتم تا زنده هستم از زندگی استفاده کنم. مدتها بود کارت های کردیتم دست نخورده وبدون استفاده مانده بود، ومن که بسیار علاقمند به سفر کردن هستم ، شهر ها وکشورهای زیبا ونادیده ای بسیاری را دوست داشتم ببینم . بدوستم گفتم :

تصمیم دارم چندکشور امریکای لاتین را ببینم.

ـــ چی شده گنج پیدا کردی یا بلیط ات برده؟

گفتم : دیشب با خودم فکر کردم، عمر کوتاه است وآفتاب زندگی بر لب بام، منهم که ارث خوری ندارم ،میخواهم ازپس اندازها یم استفاده کنم. پا هستی ؟

ـــ فکر خوبی است ولی من با مادرم درگیرهستم والا باهات میامدم.

بدین سان شروع به گشت وگذار کردم ،با تور ها مسافرت میکردم وآدرس ومشخصاتم، با تلفن های ضروری را ،بر روی یک کاغذ نوشتم و در کیف بغلی ام گذاشتم . بهر هتلی که میرفتم کارت آن هتل را هم در کیفم میگذاشتم ، تا اگر ناگهان در جائی افتادم ومردم بدانند که کی هستم وکجا؟.

به کانا دا که برمیگشتم چند ماهی میماندم و به جائی جدید تر میرفتم.

در جریان این گشت وگذارها،علاوه بر هواپیما،سفرهای خوبی هم با قطار واتوبوس به اقصا نقاط کانادا وایالات متحد امریکا کردم. زیبائی های شگفت انگیز طبیعت را دیدم ، کاخها و اماکن تاریخی، شهرها وسواحل زیبای اقیانوس اطلس وآرام را دیدم. با مردم وآداب

ورسوم کشورها ی مختلف آشنا شدم ،ازغذا ها وشراب هایشان بسیار لذت بردم. کلی هم عکس و فیلمهای قشنگ ،بیاد گار گرفتم.

مهمترین دست آورد سفرهایم، پیدا کردن دوستان جدید بود، که در میانشان چندین زن مجرد میان سال که همچنان زیبا و خوش اندام هستند وجود دارند. حالا با آنها از طریق فضای مجازی در ارتباطم.

افکار واندیشه هایم بسیار متحول شد، ومعنای لذت بردن از زندگی را دانستم. واقعیت این است که حتی اگر در کانادا باشی وهیچ کجای دیگر دنیا را نبینی و با فرهنکها و آداب ورسوم دیگر ملتها از نزدیک آشنا نشوی، مثل زندگی کردن دریک قفس طلائی میماند.

اکنون چهار سال است از آن تاریخ میگذرد، خدا را شکر سالم وسر حالم سرگیجه هم دیگر به سراغم نیامد.

دو سالی را مسافرت نرفتم تا کردیت ها یم صاف شدند. ولی حالا سالی یک سفر خارجی یا اگر نشد داخلی را میروم. هرهفته یا ماهی یک بار،درمحافل ایرانی ها، یا رستورانهای ملیتهای مختلف که در اینجا فراوان است و یا یک کنسرت باب طبعم ،میروم .

دیگرهم بسراغ آن دکتر متخصص نرفتم.

درجائی خواندم روح آدمی هم مثل جسم ، نیاز به غذا دارد ،وغذای روح ، علاوه بر محبت کردن ودوست داشتن دیگران دیدن مناظر طبیعت ،وشنیدن موسیقی های خوب است.

چندی پیش دوستانم ۷۰ سالگی مرا برایم در یک رستوران جشن گرفتند .وهنوز نمرده ام.

قطعه دیگری از یک شعر زیبای سهراب را پایان بخش این نوشته میکنم.

…… زندگی خالی نیست

مهربانی هست ــ سیب هست ــ ایمان هست

آری ..آری تا شقایق هست زندگی باید کرد.

……………………

 

شعری برایِ دیوارِ اطاقم… خسرو باقرپور

اردیبهشت ۱۳۹۶

khosro Bagherpour 

از دهان مرگ ربودی مرا
و مرا از غبارِ آه و گریه تِکاندی
رهگذران سوت زنان می رفتند؛
و قطار ها بی توقف از ایستگاه می گذشتند؛
با چمدانی از اشتیاقِ ارغوانی رسیدی!
ماه در چشمانِ تو می خندید
و مهر در دستانِ تو گُل می داد
تو هیچ نمی گفتی
و من در پیراهن نازکِ تو خفته بودم.

در سرشتِ اندوه؛
دیگر میانِ اشتیاقِ ارغوانی و مرگ؛
فرقی نیست؛
رستم؛ زیرِ این درختِ کُنار مُرده است؛
و خانه ام چاه است؛
بی بوی پیراهنِ بیژن

نقاشی
* نقاشی ی متن: احمد خلیلی فرد، نقاش سورئالیست کورد. .

دوغزل ناب از محمد رضا جنتی

اردیبهشت ۱۳۹۶

محمد-رضا-جنتی-محب
تا دو مصرع، از دو ابرویت گره وا میکنی
بیت اول را ، به نام عشق نجوا میکنی
در طلوع یک غزل، از مشرق دریای حسن
با ردیف چشم شهلایت، چه غوغا میکنی
در بر آیینه بیتابی و دانستم که تو
حال ما را
خوب میدانی و حاشا میکنی
با چنین رخسار آتشگون، چو بیند روی تو
آتشی در خانه خورشید، بر پا میکنی
چشم زیبا بین اگر داری، نبینی عیب را
آسمان را در کف یک برکه پیدا میکنی

تا خویش را در آینه دیدم، دلم گرفت
از روی زرد و موی سپیدم، دلم گرفت
غافل شدم، به باغ جوانی خزان رسید
یک شاخه گل به عیش نچیدم، دلم گرفت
بر بوم آرزو، چو قلم بردم، ای دریغ لرزید
دست و هر چه کشیدم، دلم گرفت
با نقد جان و عشق، به بازار عاشقی
رفتم ولی از آنچه خریدم، دلم گرفت
گفتم بشوی لوح دل از نقش دیگری
تا لب گشود، آنچه شنیدم دلم گرفت
هر بار هم، که گردش دنیا به کام بود
از بخت بد، ز خواب پریدم دلم گرفت

بلمران – رحیم سینائی

اردیبهشت ۱۳۹۶

 Rahim Sinaei

بَلم‌ران میزد آن پاروی درآب
به کارون راه خود را باز می‌کرد
بلم می‌رفت پیش ومرد عاشق
نگاهِ دلبر طنّاز می‌کرد
***
غروبی بود وقرص سُرخ خورشید ُ
رخ کارون زیبا کرده گلرنگ
نسیمی می‌وزید از سوی ساحل
به گیسوی پریشان می‌زدش چنگ
***
شمیم عطرموی دختری ناز
بَلم‌ران را نشاطی تازه می‌داد
درون سینه‌ی آن مرد عاشق
فروغ آرزو هر لحظه می‌زاد
***
بَلم‌ران غرق طنّازی دلدار
سُرودی زیر لب تکرار می‌کرد
نگاهِ دلنشین وگرم محبوب
تمنّا در دلش بیدار می‌کرد
***
بلم می‌رفت پیش و روز می‌مُرد
رُخ کارون زیبا تیره می‌شد
ولیکن ماهتاب سیم‌گون رنگ
به تاریکی در آن شب چیره می‌شد
***
در آغوش نسیم نوبهاری
سیه گیسوی دختر باز می‌شد
سیاهی شب و یلدای گیسو
دو شب در یک زمان آغاز می‌شد
***
پری‌رو مثل یک طاووس زیبا
لمیده در بَلَم شیرین وطنّاز
سر انگشت ظریفش بُرده در آب
رُخ پُر چین کارون می‌کند ناز
***
شکست ماه در امواج کارون
شکوهی دلنشین وجان فزا داشت
بَلم‌ران یار زیبایش در آغوش
گل بوسه برآن مه‌پاره می‌کاشت
***
تصاویر خُوشِ عشقی دل انگیز
به پیش دیدگانم نقش می بست
دل اندوه ناکم بر لب رود
ز دام غصه ها یک چند می َرست
***
شباب عُمر « سینا» نامرادی
پُر از خون بود وجنگ خانمان سوز
بهار عُمرش همرنگ خزان بود
ندیده صبح وپایان آمدش روز

دو سروده از – هومن هویدا

اردیبهشت ۱۳۹۶

عکس هومن هویدا3=4 - Copy

۱

بدبختی اینجا بود
که مادرم بی سواد بو
پدرم بی خیال
گرنه من
مورخ شاید
شاعر نمی شدم

۲

من سکوت ترا بر نمی تابم
تو فریاد مرا
بیا روبرو شویم
و نم نم حرف بزنیم
شاید تو
از هراس چیزی حرف نمی زنی
که از ترس آن داد می زنم

اشعاری از:قبادجلی زاده(شاعرمعاصرکرد) ترجمه:خالدبایزیدی(دلیر)

اردیبهشت ۱۳۹۶

شاعر کرد

«مادرم به بهشت می رود»

مادرم…

نمازمی خواند

تاکه اتومبیل پسرهایش چپ نگردد

تاکه داغدیده نشود

تاکه بچه هایش فلج نشوند

مادرم…

روزه می گیرد

دعامی خواندتاکه دامادهایش

ترک می ومیخانه کنند

ورق قماررابسوزانند

وروبه قبله کنند

مادرم …

مکه می رود

شیطان راسنگسارمی کند

حجرالاسودرامی بوسد

تاکه دخترهایش سعادتمندشوند

مادرم…

خمس وزکات می پردازد

یواشکی دست این وآن رامی گیرد

تاکه سرطان

دست ازپستان های نازنین اش بردارد

مادرم …

زیارت قبورمی رود

دستمال سبزی را

برپیشانی قبرها گره می زند

تاکه خواهرزاده هایش

نازانشوند

تاکه برادرهایش

پسرزاشوند

مادرم…

شب لیله القدرنمی خوابد

تاکه شاید…

مشتی ازنورخداقسمت اش شود

تاکه باآن نور

«بودا»رابا«محمد»آشتی دهد

«زردشت»دست درگردن «موسی»بیندازد

وبا آن نورش

کلیساهاراازخون مسیح پاک کند

مادرم…

با تسبیح اش

برروی سجاده ی نورانی اش

باذکرونیایش خواب اش می برد

مادرم…

پیغمبررا ازهمه بچه هایش

بیشتردوست می دارد

این من نیسنم….

مادرم است؟؟!!….

اگرقدرت داشته باشد

نام همه پسرهایش را«محمد»می گذارد

نام همه دختران اش را«فاطمه»

مادرم…

یکی یکی ازپسرهایش مردند

ودامادهایش پیاله راپرکردنداز«کفر»

سرطان!

سینه ی عروس هایش را

تسخیرکردند

مادرم…

خواهرزاده هایش نازاشدند

خواهرهایش عقیم

دخترهایش سییه بخت

پیغمبرهایش دستهایشان آلوده بخون

مادرم…

هرسپیده دم به بهشت می رود

تنها خودوبس….

مادرآنجانیستیم …هیچ کداممان

هیچ کس

خودوبس؟؟!!

…………………………………………………………………………………………………..

………………………………………………………………………………………………….

دایکم..
نوێژ دەکات..
تا،تڕومبێلی کوڕەکانی وەرنەگەڕین.
تا جەرگی نەسووتێ
تا رۆڵەکانی ئیفلیج نەبن.

دایکم ..
بەرۆژوو دەبێت..
دوعا دەکات ، زاواکانی واز لەمەیخانە بهێنن.
کاخەزی قومار بسووتێنن
روو بکەنە ماڵی خودا.

دایکم..
دەچێ بۆ حەج..
بەرد دەگرێتە شەیتان، نێوچاوانیی خوێناوی دەکات.
بەردەڕەش ماچ دەکات
تا، کچەکانی بەدبەخت نەبن.

دایکم ..
زەکات دەبەخشێت..
بەدزییەوە دەستی خەلک دەگرێت
تا، شێرپەنجە؛
دەست لە مەمکی بووکە نازدارەکانی،
هەڵگرێت.

دایکم ..
دەچێتە سەر مەزار..
پەڕۆی کەسک،
لەنێوچاوانی کێلەکان گری دەدات.
تا، خوشکەزاکانی نەزۆک نەبن
تا، برازاکانی کوڕیان ببێت.

دایکم ..
لەشەوی لیله القدردا ، ناخەوێ.
بەڵکو، مشتێک لەنووری خودای بەرکەوێ
تا بەم نوورە،
بودا ‘ ئاشت کاتەوە لەگەڵ ‘محەمەد’
زەردەشت ‘ دەستکاتەوە ملی ‘موسا’
بەو نوورە،
کڵێساکان پاک کاتەوە لە خوێنی عیسا.

دایکم..
بەدەم تەسبیحاتەوە؛
لەسەر بەرماڵەکە خورییەکەی، خەوی لێ دەکەوێ.
دایکم پێغەمبەری ، لەهەموو منداڵەکانی خۆی ،
خۆشتر دەوێ.

ئەوە من نیم ، دایکمە
گەر بۆی بلوێ،
ناوی هەموو کوڕەکانی دەنێ محەمەد
ناوی هەموو کچەکانی فاتیمە.

دایکم..
یەکە یەکە ، کوڕەکانی مردن
زاواکانی پێکییان پڕ کردن لە کوفر
شێرپەنجە ،
سینگی بووکەکانی تژی کردن ،
لە کرم.

دایکم..
برازاکانی وەجاخ کوێر
خوشکەزاکانی نەزۆک
کچەکانی بەد بەخت
پێغەمبەرەکانی خوێنرێژ.

دایکم ..
هەموو سبحەینەیەک دەچێتە بەهەشت.
تەنیا خۆی ، خۆی و بەس
ئێمە لەوی نین
کەس مان
کەس.
خۆی و
بەس.

پهلوان پنبه – محمود صفریان

اردیبهشت ۱۳۹۶

تکرار می کنیم
تکرار می کنیم
یک سالگی را
دو سالگی را
و شب سیاه وسرد
خیلی سالگی! را
و شاید
به تکرار
نه عادت
که معتاد شده ایم

 تحمل را در قابی
کهنه و چوبین
رنگ باخته و موریانه خورده
بر دیوار ذهن خفته
چار میخ کرده ایم
و نه در انتظار شمشیرنداشته
آن یاغی در نیشابور
که به انتظار خفت دستار
دست بر گلو می کشیم
تا بداند که آماده ایم.

چون سرداری
نه حتا رستم صولت
دو کرم سیاه بی رمق را
بر دو شانه نشانده ایم
و بر آنها
غبن و دلهره را سنجاق کرده ایم.
با دهها مدال مدارا که
بر سینه آویخته ایم.

  بی پوزش از:
” دن کیشوت ”
از
پهلوان پنبه هتک حرمت کرده ایم.

وای… تا کی و کجا می شود
هیچ شد ، پوچ شد…

حنجره را بر تاریخ دریده ایم
” من آنم که…..”
و در حصار ادعا
زندگی را نه،
گذ ران را
رج می زنیم

مینا -رحیم سینائی

اردیبهشت ۱۳۹۶

 

جز تو کسی درون دلم جا نمی‌شود
دیگر بغیر نام تو لب وا نمی‌شود
دربین همدلان جهان ما یگانه‌ایم
زیرا که مثل من وتو کس ما نمی‌شود
ساقی بریز باده که در حُسن دلبری
هرگز کسی حریف تو زیبا نمی‌شود
در بوستان وباغ هزاران گل است ولیک
هر باغ پُر زِگُل که فریبا نمی‌شود
هرکس قلم به دست شدو مطلبی نوشت
هر خط نوشته داهی ودانا نمی‌شود
صد منزل است مرتبه‌ی شعر وشاعری
گفتار سُست صاحب معنا نمی‌شود
گر نیت است رسم نوینی پی افکنی
کار ستُرگ یکّه و تنها نمی‌شود
«
سینا» که دل به ساغر ساقی سپرده‌ای
هر جام آبگینه که مینا نمی‌شود .

آن که می تواند ، انجام می دهد ، انکه نمی تواند انتقاد می کند . ( جورج برناود شاو )- یدالله کائدی

اردیبهشت ۱۳۹۶

یدالله

حرمت هر نویسنده وشاعری در هر سن و سالی ، جز اصول اخلاقی هر جامعه است . باید یاد بگیریم بهم احترام بگذاریم و در همه حال دوستانه با هم برخورد کنیم . انتقاد مخرب ، تحقیر کننده یا خصومت آمیز که هدف آن عیبجوئی است و به شکلی غیر منصفانه ، فقط روی نقاط ضعف انگشت می گذارد .
انتقاد نا درست احتمال رشد و پیشرفت را از بین می برد . این شیوه با تمرکز بر روی اعمال گذشته فرد ، روزنه هر نوع جبران و پرهیز از خطا را می بندد .
می گویند : نقد و ارزیابی بی کینه ، پاداشتی است که ارزش ان را باید دانست برای آنکه انتقادات سازنده باشد واز آن احساس خشنودی کنیم ، باید به یک پرسش کلیدی پاسخ دهیم . اطلاعاتی راکه می خواهیم به فرد مخاطب بدهیم ، چگونه بیان کنیم که از یک طرف مخاطب ما ، ان را بپذیرد و از آن سود ببرد واز طرف دیگر به بهبود روابط ما با اوکمک کند .
به عبارت دیگر « چه بگوئیم » ؟ و « چگونه بگوئیم » این پرسش ، اساسی مساله را از عیجوئی به حل مشکل تغییری می دهد . برای طرح یک انتقاد سازنده و مؤثر باید موارد ذیل را مد نظر داشته باشیم .
رفتار مورد انتقاد را مشخص کنیم . انتقاد خود را تا حد واضح و مشخص بیان کنیم . اطمینان حاصل کنیم که اعمال ورفتاری را که مورد انتقاد قرار میدهیم قابل تغییر است . در غیر این صورت از انتقاد صرف نظر کنیم.
از عبارت « نظر شخصی من این است » استفاده کنیم واز تحمیل نظرات خود بپرهیزیم . بکوشیم انگیزه هائی برای تغییر رفتار پیدا کنیم وخود را متعهد بدانیم که انتقاد شونده رادر حل مشکلش کمک کنیم .
اجازه ندهیم گفته هایمان از احساسات منفی ما که ضد « شعر نو» است رنگ بگیرد . مواظب باشیم کلام ما خشن و طعنه آمیز نباشد .
حالت و رفتار ما در نوشته هایمان می بایست گفته های مارا تقویت کند نه آنکه آنها را نفی کند . اگر از تاریخ تحول شعر در ادبیات فارسی و تاریخ پیدایش شعر نو ، و یا شعر سپید ، اوزان نیمائی بی خبریم ، قدری در این مورد مطالعه کنیم واطلاعاتی کسب کنیم وبا تاریخچه شعر نو آشنائی یابیم ، سپس قلم بطلان بر داریم وکاغذی را سیاه کنیم و به تایید وامضاء کسانی که پای آن شعر صحه گذاشته ویا تمجید کرده اند تهین نکنیم و احترام بگذاریم . توهین به شاعر یعنی توهین به امضاء کسانی که از آن شعر خوششان آمده است . کلام آخر آن که بیائید شتابزده انتقاد نکنیم .

نگاهی به نقد – محمود صفریان

اردیبهشت ۱۳۹۶

بابا- 2
متاسفانه نقد ادبی در کشورمان گرفتار چهار چوب نا خوشایندی شده است که دیگر بهیج روی
نقد نیست.
اگر قرار باشد که هر نقدی! با بیان خلاصه ای از کتاب مورد نقد، شروع شود و برود تا جائی که بسیاری از خوانندگان دیگر نیازی به خواندن آن کتاب نداشته باشند، و علت وجودی نقد نیز رعایت نشود، و اشاره ای به نحوه نگارش و پستی و بلندی های آن نوشته نکند بی تردید دیگر
نقد نسیت، و نام دیگری جز نقد دارد.

اگر قرار باشد برای ممانعت از دلخور شدن نویسنده هیچگونه اشاره ای به کمی ها و کاستی های کتاب مورد نقد نشود در حقیقت بی توجهی به رعایت و هدف و منظور از نقد است.

اولن، هر کتاب، داستان، و اثری ادبی برای نقد سالم و آگاهی دهنده اتنخاب نمی شود. در حقیقت انتخاب هر کتاب برای نقد خود ارزش قائل شدن برای آن کتاب است.

دومن، باید قبول کرد که اگر چوب نقد بر گرده اثری نواخته نشود، صدایش در نمی آید و مورد توجه قرار نمی گیرد.

سومن، باید نویسنده ظرفیت شنیدن و خواندن نقد بر اثر خود را داشته باشد و فکر نکند که نوشته اش چون آیه از آسمان نازل شده است و هیچگونه کسر و کمبو و اشکالی ندارد و منتقد دارد به او و اثرش توهین می کند و قدر کار بی نقص! او را نمی داند.
چهارمن، اگر کسی ، بهر دلیل از کار او تعریف و تمجید شود، هوا برش ندارد، و کمترین توجه به کاستی های کارش، تریج قبای او را تبدیل به آینه ای نکند که تاب آه نداشته باشد.
نویسنده نباید فکر کند که از دماغ فیل افتاده است و دائم احساس کند که هندودانه ای زیر بغل دارد و کسر شان است اگر به نقدی توجه کرد، و بهتر بداند که دائم خودش را بگیرد و گوشش جر برای تعریف و تمجید و به به ، باز نباشد
در همه ی دنیا ادبیات بدون نقد از رمق می افتد. آمار نشان می دهد که پس از توجه به هر اثری آن را بیشتر خریده و خوانده اند.
منتقد بایستی کتاب را کامل و به درستی بخواند و بیغرضانه نظرش را در مورد آن بیان کند.
نویسنده کتاب بایستی خوشحال و شاکر با شد که کتابش برای نقد اتنخاب شده است و با خوش روئی با آن روبرو شود.
طبیعی است که برداشت و نحوه بیان هر منتقد با منتقد دیگر فرق خواهد داشت. و به هیچ وجه نبایستی سبب بغض و قهر و دلخوری نویسنده بشود، چنین بر خوردی حتمن می تواند دلیل جنبه کم نویسنده باشد.
این ها مطالبی بود که فکر می کنم بایستی گفته می شد، با این امید که مورد توجه واقع شود

با تعدادی از کتاب هائی که گذرگاه متشر کرده است در این صفحه و صفحات دیگر آشنا شوید برای تهیه آن ها از سایت آمازون استفاده کنید
www.amazon.com

 

کتاب گلستان عرفانی – فرهاد عرفانی ” مزدک

اردیبهشت ۱۳۹۶

کتابی از دوست همکارمان  آقای فرهاد عرفانی با فرمت پی دی اف بنام کلستان دریافت کرده ایم که ۱۶۶ صفحه و شامل یکصد و سه قصه یا حکایت کوچک است
حکایاتی خواندنی هستند و در سبک خاص بیانی، تعریف شده اند
این کتاب در کتابخانه گذرگاه موجود است

فایز و دوبیتی هایش

اردیبهشت ۱۳۹۶

در دو بیتی سرائی همانطور که می‌دانید بابا طاهر نه تنها از سر آمدان است که در‌واقع سر آمد
:همه ی آن هاست و انصافن پاره‌ای از دو بیتی ها ی او یک سینه سخن در خوددارد

تنسیمی کز بن آن کاکل آیو
مرا بهتر زبوی سنبل آیو
چو شو گیرم خیالش را در آغوش
سحر از بسترم بوی گل آیو

توجه بفرمائید که این دو بیتی تا چه حد زیبا و ظریف و دلنشین است

اما در این میان دوبیتی سرای دیگری داریم بنام « فایز دشتی » که ترانه هایش دستمایه باز شدن نوعی خواندن می‌شود که بنام « شروه خوانی » :که نوعی دوبیتی خوانی است می شود
که خود داستان مفصل دیگری دارد
محمد علی دشتی که بنام فایز معروف است شاعر دوبیتی سرائی است که درسال ۱۲۱۳ خورشیدی در «کردوان » روستائی در منطقه دشتی « و نه دشتستان که جای دیگری است » متولد می شود
منطقه کردوان که امروز بنام بخش « کاکی شهرستان دشتی استان بوشهر است » و پس از ۷۶ سال « در روستای گزداز » در سن ۷۶ سالگی در گذشت و طبق وصیتش در نجف دفن شد
بیشتر ترانه هایش که از دل سوحته اش بر می‌آید در شروه خوانی ها که نمونه بسیار دارد مورد استفاده قرار می‌گیرد . نمونه شروه خوانی را می‌توان یافت و گوش فرا دار ولی از دوبیتی هایش نمونه می آوریم

دو گیسو را به دوش انداختی تو
ز ملک دل دو لشکر ساختی تو
به استمداد چشم و زلف و رخسار
به یکدم کار فایز ساختی تو

*****
دلا تا چند در آزارم از تو
گهی نالان ، گهی بیمارم از تو
تو فایز در جهان بدنام کردی
برو ای دل که من بیزارم از تو

*****
ه زیر زلف برق گوشواره
زده بر خرمن عمرم شراره
بیا فایز که از نو آتش طور
تجلی کرده بر موسی دوباره

*****
سیم ، آهسته آهسته سحرگاه
روان شو سوی یار از راه و بی راه
بجنبان حلقه زنجیر زلفش
زحال زار فایز سازش آگاه

**************************

با تعدادی از کتاب هائی که گذرگاه متشر کرده است در این صفحه و صفحات دیگر آشنا شوید برای تهیه آن ها از سایت آمازون استفاده کنید
www.amazon.com

در باره زکریای رازی این افتخار خرد اندیشی ایران زمین – ندا ایرانی

اردیبهشت ۱۳۹۶

neda
محمد ابن زکریای رازی(متوفی سال۳۱۳) دانشمند،پزشک، مخترع و فیلسوف و خردگرای ایران زمین است. آثار فلسفی این دانشمند تا قرن ها مورد توجه نبود تا اینکه در قرن بیستم به واسطه ظهور خردگرایان اروپایی این آثار مورد توجه و باز بینی واقع شد. آراء فلسفی رازی غالبا مخالف آراء ارسطو بود و به همین جهت مورد طعن پیروان ارسطو واقع گردید.
ابن ندیمدرالفهرستدر شرح حال رازی چنین می نویسد: «مردی است کریم ونیکوکار، نسبت به مردم وفقرا وبیماران با رافت. او هیچوقت از کتاب و نسخه برداری جدا نبود…»
از جمله آثار این دانشمند بزرگ رساله فلسفیهو تالیفاتی در رد ادیان و مذاهب به نام مخاریق الانبیاوفی نقض الادیاناست. او در کتاب فی نقض الادیانمی نویسد: « چون همه افراد بشر مساویند، پیغمبران، مدعی مزیتی بر آنهانتوانند بود.معجزات پیغمبران فریب یا افسانه های دینی است.تعالیم مذاهب خلاف حقیقت است، زیرا حقیقت واحد است و تعالیم مذاهب با یکدیگر متناقض .اعتماد مردم به سران مذاهب، ناشی از عادت وتنبلی است، مذاهب یکی از علل جنگهایی است که بشر را به نیستی می کشد، علاوه بر این مذاهب، دشمن تفکر فلسفی و تحقیق هستند
رازی در مورد زندگی و لذت جستن بر این باور بود که: «باید از لذاتی که مایه خسران عقل و اخلاق است دوری نمود. و از بقیه لذت ها به حدی که موجب افراط و تفریط نشود بهره جست.لیکن با مرتاض و رهبانیت و انزوا و اعتکاف در مساجد هم سخت مخالفت می نمود و می گفت باید با عقل در لذایذ بنگریم.او می گفت کمال مطلوبی که در پی آن رهسپاریم، تحصیل لذات جسمانی نیست بلکه طلب علم وبه کار داشتن عدل است تا بدین وسیله از این عالم رهایی یافته به عالمی دیگر که مرگ والم را در آن راهی نیست هدایت شویم
رازی از فلاسفه و متفکرینی است که هیچ چیز را به تقلید و تعبد نپزیرفته بلکه برای پذیرش هر مطلب از عقل و استدلال مدد جسته است. او می گوید: «آفریدگار که نامش بزرگ باد، خرد را از آن به ما ارزانی داشت که به مددش بتوانیم، در این دنیا وآن دیگر، از همه بهره هایی که وصول و حصولش در طبع چون مایی به ودیعت نهاده شده است بهره مند گردیم.خرد بزرگترین مواهب خدا بر ماست و هیچ چیز نیست که در سود رسانی و بهره بخشی بر آن سر آید.با خرد بر چارپایان برتری یافته ایم.با خرد بدانچه ما را برتری می سازد و زندگانی ما را شیرین و گورا می کند، دست می یابیم و بر خواست وآرزوی خود می رسیم.به وساطت خرد است که ساختن و به کار بردن کشتی ها را دریافته ایم
«
رازی انبیا را فرستاده خدا نمی دانست و معتقد بود که بیدار کردن مردم وظیفه فیلسوفان استرازی معتقد بود: « عقل به تنهایی برای شناسایی خیر و شر و نفع و ضرر در زندگی انسان و شناسایی پروردگار و اسرار الوهیت و تدبیر معاش و معاد کافی است و چون مردم همه متساویند، معنی ندارد برخی از آنها، مختص بر ارشاد برخی دیگر باشند و پیامبران که گفتارشان در موضوعات مختلف با هم یکسان نیست چگونه ممکن است که از خدای واحد خبر بیاورند؟»
هانری کربن، دانشمند فرانسوی در باره رازی می نویسد:
رازی در زمانی زندگی می کرد که آزادی فکر و عقیده تا حدی برقرار بود. اگر کتب جغرافی قدیم را ورق بزنیم می بینیم در آن عصر مسجدو کلیسا و آتشکده در کنار هم بدون تزاحم قرار داشتند. به این خاطر گرچه همه سران مذهبی با رازی مخالفت شدید می کردند و او را ملحد معرفی می نمودند با این حال در زمان حیات او مردم دارای رشد فرهنگی بودند ووی را آزار و اذیت نکردند اما پس از مرگش در دوران های مختلف به افکار و آثارش سخت در افتادند به شکلی که از دوکتاب مشهور او هیچ اثری در دست نیست.
*****************

با تعدادی از کتاب هائی که گذرگاه متشر کرده است در این صفحه و صفحات دیگر آشنا شوید برای تهیه آن ها از سایت آمازون استفاده کنید
www.amazon.com

 

یک لطیفه

اردیبهشت ۱۳۹۶

تو فرودگاه دیدم یه پسر بچه معصوم داره واکس می فروشه ، دلم سوخت . گفتم برم ازش چند تا بخرم .
گفتم : چنده ؟ پسر بچه معصوم گفت : ۷۰۰ هزار تومان . گفتم : مگه واکس را از چی ساختند ؟
گفت : شما« غضنفر » هستید ؟!
گفتم : نه
گفت : حتما برادرشی ، این واکس نیست ، خاویاره !
تا شنیدم زدم بچاک

عبید و برداشت هایش

اردیبهشت ۱۳۹۶

الدنیاآنچه که هیچ آفریده ای در آن نیاساید

العاقل: آنکه به دنیا و اهل آن نپردازد

الکامل: آنکه از غم و شادی منفعل نشود

الدانشمند: آنکه عقل معاش ندارد

الجاهل: دولتیار

العالم: بی دولت

الخسیس: مالدار

القاضی: آنکه همه او را نفرین کنند

البهشت: آنچه نبینند

الحلال: آنچه نخورند

المهملات: کلماتی که در معرفت رانند

الوسوسه: آنچه در باب آخرت گویند

البازاری: آنکه از خدا نترسد

الحاجی: آنکه قسم دروغ به مکه خورد

المحتسب: دوزخی

الواعظ: آنکه بگوید و نکند

الفارغ: مست

المضحکه: مست در میان هوشیاران

المجرد: آنکه به ریش دنیا بخندد

العشق: کار بیکاران

المتواضع: مغلس

الخاتون: آنکه معشوق بسیار دارد

الذلیل: بدهکار

الکدبانو: آنکه اندک دارد

البکارت: اسم بی مسما

گشاده دست

اردیبهشت ۱۳۹۶

گشاده دست
گشاده دست

درخت اناری که خودم کاشتم

اردیبهشت ۱۳۹۶

اناری گه سالها پیش خودم در پاسه دینا کالیفرنیا کاشتم

درخت اناری که خودم کاشتم

لحظه برگشتن ورق

اردیبهشت ۱۳۹۶

لحظه برگشتن ورق

لحظه برگشتن ورق

سپاه حاکم

اردیبهشت ۱۳۹۶

سپاه انقلاب
سپاه ِ حاکم

خبر

اردیبهشت ۱۳۹۶

رئیس سازمان سیا: اقدام آمریکا در سوریه هشدار به ایران است

وزیر دفاع پیشین آمریکا: هدف “مادر تمام بمب‌ها” تأسیسات غنی‌سازی ایران بود

اردیبهشت ۱۳۹۶

ایسنا: وزیر دفاع پیشین آمریکا گفت: هدف اولیه از طراحی «مادر تمام بمب‌ها» حمله احتمالی به تأسیسات هسته‌ای زیرزمینی ایران بود. لئون پانه‌تا وزیر دفاع پیشین آمریکا در سال‌های ٢٠١١ تا ٢٠١٣ در گفت‌وگو با شبکه ای‌بی‌سی‌نیوز، درباره تشدید تنش‌ها میان آمریکا و کره‌شمالی هشدار داد و گفت: ما در اینجا، یک جنگ هسته‌ای محتمل را پیش‌رو داریم که احتمالا ‌میلیون‌ها قربانی خواهد داشت. در نتیجه ما باید قدری مراقبت کنیم. بنابراین، واشنگتن باید از هرگونه اقدام بی‌محابا در قبال کره‌شمالی پرهیز کند. وی در بخش دیگری از این گفت‌وگو در پاسخ به سوالی درباره استفاده آمریکا از بزرگ‌ترین بمب خود، موسوم به مادر تمام بمب‌ها گفت: زمانی که من وزیر دفاع بودم ما در حال کار روی این سلاح بودیم. به‌طور صریح باید بگویم که این بمب در ابتدا برای هدف‌قراردادن احتمالی تأسیسات غنی‌سازی زیرزمینی در ایران طراحی شده بود. این دغدغه ما بود. این یک سلاح موثر است. من آزمایش و تست آن را دیدم. این سلاح می‌تواند در زیر زمین نفوذ کند.

پهلوان پنبه – محمود صفریان

اردیبهشت ۱۳۹۶

تکرار می کنیم
تکرار می کنیم
یک سالگی را
دو سالگی را
و شب سیاه وسرد
خیلی سالگی! را
و شاید
به تکرار
نه عادت
که معتاد شده ایم .

 تحمل را در قابی
کهنه و چوبین
رنگ باخته و موریانه خورده
بر دیوار ذهن خفته
چار میخ کرده ایم
و نه در انتظار شمشیرنداشته
آن یاغی در نیشابور
که به انتظار خفت دستار
دست بر گلو می کشیم
تا بداند که آماده ایم.

چون سرداری
نه حتا رستم صولت !
دو کرم سیاه بی رمق را
بر دو شانه نشانده ایم
و بر آنها
غبن و دلهره را سنجاق کرده ایم.
با دهها مدال مدارا که
بر سینه آویخته ایم.

  بی پوزش از:
” دن کیشوت ”
از
پهلوان پنبه هتک حرمت کرده ایم.

وای… تا کی و کجا می شود
هیچ شد ، پوچ شد…

حنجره را بر تاریخ دریده ایم:
” من آنم که…..”
و در حصار ادعا
زندگی را نه،
گذ ران را
رج می زنیم.

درد تسلیم بر دوشم نشسته است – احمد محمود

اردیبهشت ۱۳۹۶


درد نسلم بر دوشم نشسته است
و، درد تمام تاریخ
یاران! دستم را بگیرید
که نا مردمی مردمان سفله
به ریشخندم گرفته است
من تمام تاریخ هستم
من تمام رنج تاریخ هستم
من درد مناره سر ها را در جانم چشیده ام
مناره هائی که شاهان در یک هوس تلخ بر پا داشتند.
من اینک در میان انبوه چشمانی
که یک شب بزم محمدقاجار را
بر سفره تدارک دیده است
چشم زنی را جستجو می میکنم
که دوستش داشتم.
یاران دستم را بگیرید
**********************

با تعدادی از کتاب هائی که گذرگاه متشر کرده است در این صفحه و صفحات دیگر آشنا شوید برای تهیه آن ها از سایت آمازون استفاده کنید
www.amazon.com