گذرگاه فروردین ماه

فروردین ۱۳۹۶

گل
گذرگاه فروردین ماه ۱۳۹۵
شماره ۱۸۵
به همت این یاران همیشگی
*********************************
محمود صفریان – احمد قندهاری – مجید شریف -ناهید میر حاج – فرزانه جلالی – ندا ایرانی -مهتاب چگینیان – محمد رضا محب – سیمین بهبهانی -رزگار عمر – خالد بایزیدی ” دلیر »- توران رئیسی – دکتر فیروز نادری -نویسندگان گذرگاه
هوشنگ معین زاده – فریدون مشیری – اصغر مجیدی – هومن هویدا- محمد تقی اسماعیلی – فریدون مشیری-
محمد همتی  – یدالله کائدی- فریده اشرافی – مهتاب خرمشاهی -مهرداد اکبری – دکتر بیژن باران – مهدی اصلانی
مهین میلانی- رضا اغنمی

تبریک سال نو

فروردین ۱۳۹۶

سال نو، بهاری دیگر و عید نوروز بر همه ی شما دوستان بزرگوار ، همکاران عزیز، وهمه ی ملت ایران درهرکجای دنیا، مبارک و سرشار از خوبی ها باشد… نویسندگان گذرگاه.

تولد گلهای نرگس

فروردین ۱۳۹۶

گلهای_نرگس

آغاز بهار، اغاز رویش گلهای بسیار خوشبوی نرگس است
نرگس زار های جنوب که در پهنه ی دشت قبل از بهبهان تا درواز ه های شیراز گسترده است و بوی سکر آور آنها تا عرش را معطر می کند آمدن بهار را را فریاد می زنند
تولد این گلها و آمدن بهار بر ای همه  سرشار از خوشی و سعادت و سلامتی باشد

سیزده بدر از: احمد قندهاری

فروردین ۱۳۹۶

سیز

 

سیزده بدر سیزدهمین روز فروردین ماه و از جشن های نوروزی است. در تقویم‌های رسمی ایران این روز (سیزده بدر) روز طبیعت نامگذاری شده‌است و از تعطیلات رسمی است. در دوران باستان نامش تیر روز بود. برخی بر این باورند که در روز سیزده بدر باید برای راندن نحسی از خانه بیرون روند و نحسی را در طبیعت به درکنند. بعدازسیزده به در، جشن های نوروزی پایان می پذیرد.

سخن پیرامون جشن «سیزده بدر»، همانند دیگر جشن های ملی و باستانی ایران، نیاز به پژوهش دارد. در این راستا کوشش بر این بوده است تا مستندترین گفتارها، نوشتارها و نگرش ها را دراین زمینه گردآوری کرد.

نخست باید به این موضوع توجه داشت که در فرهنگ ایرانی، هیچ یک از روزهای سال «نحس» و «بدیمن» یا «شوم» شمرده نشده است.

همچنین در هیچ یک از متون کهن ، هیچ نویسنده ای، از این روز (سیزده بدر) به بدی یاد نکرده اند بلکه در بیشتر نوشتارها و کتاب ها، از سیزدهم نوروز با عنوان روزی فرخنده و خجسته نام برده اند.

برای نمونه در کتاب «آثار الباقیه» جدولی برای سعد و نحس بودن روزها دارد که در آن جدول در مقابل روز سیزدهم نوروز کلمه ی «سعد» به معنی نیک و فرخنده آورده شده است.

اما در فرهنگ اروپایی عدد ۱۳ را نحس می دانستند، و هنوز هم با پیشرفت های علمی و فن آوری پیشرفته اروپا، این نوع خرافات عمیقا در دل بسیاری از اروپاییان وجود دارد که در مقایسه با خرافات شرقی، تعداد آن ها کم نیست..

اما وقتی درباره ی نیکویی و فرخندگی این روز بیشتر دقت می کنیم منابع معقول و مستند با سوابق تاریخی زیادی را می یابیم. همان طور که گفته شد سیزدهم فرودین ماه که تیر روز نام دارد و متعلق به فرشته یا امشاسپند یا ایزد سپند (مقدس) است

.

تاریخچه ی سیزده بدر

همانطور که پیشینه ی جشن نوروز را از زمان جمشید میدانند درباره ی روز سیزده (سیزده بدر) هم روایت هست که:

جمشید، شاه پیشدادی، روز سیزده نوروز (سیزده بدر) را در صحرای سبز و خرم خیمه و خرگاه بر پا می کرد و بارعام می دهد و چندین سال متوالی این کار را انجام می دهد که در نتیجه این مراسم در ایران زمین به صورت سنت و آیین درمی آید و ایرانیان از آن پس سیزده بدر را بیرون از خانه در کنار چشمه سارها و دامن طبیعت برگزار می کنند

همچنین مراسم مشابه ای که به موجب کتیبه های سومری و بابلی بدست آمده ، می گوید، آیین های سال نو در سومر و در بابل دوازده روز به درازا می کشیده و در روز سیزدهم جشنی در آغوش طبیعت برگزار می شده. بدین ترتیب تصور می شود که سیزده بدر دارای سابقه ای دست کم چهار هزار ساله است.

شیوه های برگزاری و مراسم سیزده بدر
سبزه

همانگونه که اشاره شد شیوه های برگزاری سیزده بدر و همچنین مراسم و آداب سیزده بدر بسیار متفاوت و گسترده می باشد ودر قدیم از گردآوری سبزه های صحرایی و پختن آش و خوراکی های ویژه غافل نمی شدند.

بخشی دیگر از آیین های سیزده بدر را هم باورهایی تشکیل می دهند که به نوعی با تقدیر و سر نوشت در پیوند است.برای نمونه فال گوش ایستادن ،فال گیری (به ویژه فال کوزه)، گره زدن سبزه و گشودن آن ، بخت گشایی (که درسمرقند و بخارا هم رایج است) و نمونه های پرشمار دیگر …از مراسم های روز سیزده بدر هستند.

از آئین های دیگر سیزده بدر ، مانند مراسم چهارشنبه سوری و نوروز، پر شمار، زیبا و دوست داشتنی است، عبارتند از بازی های گروهی، ترانه خوانی ، رقص های دسته جمعی، گردآوری گیاهان صحرایی، خوراک پزی های عمومی، سوارکاری، نمایش های شاد، هماوردجویی جوانان، آب پاشی و آب بازی. این آیین ها ریشه در باورها و فرهنگ اساطیری دارند. از جمله شادی کردن و خندیدن به معنی فروریختن اندیشه های پلید و تیره، روبوسی نماد آشتی، به آب سپردن سبزه ی سفره ی نوروزی نشانه ی هدیه دادن به ایزد آب «آناهیتا» و گره زدن علف برای شاهد قرار دادن مادر طبیعت در پیوند میان زن و مرد،.

علف گره زدن یکی از مراسم سیزده بدر

افسانه ی آفرینش در ایران باستان و موضوع نخستین بشر و نخستین شاه و دانستن روایاتی درباره ی «کیومرث» دارای اهمیت زیادی است، در «اوستا» چندین بار از کیومرث سخن به میان آمده و او را نخستین پادشاه نامیده است ..

.

سیزده بدرِ پیشینیان ما، روزی برای ستایش و دعا برای طلب باران فراوان در سال پیش رو، برای گرامیداشت و پاکیزگی طبیعت و مظاهر آن، و زیست بوم مقدس آنان بوده است. در حالیکه امروزه روز ویرانی و تباهی طبیعت است

هم چنین هیچ نویسنده ای یا هیچ یک از متون کهن از این روز به بدی یاد نکرده بلکه در بیشتر مقالات مکتوب و کتاب ها، از سیزدهم نوروز با عنوان روزی فرخنده و خجسته نام برده اند.

به مناسبت هشتم مارس روز جهانی زن، این نوشته را به زنان سرفراز میهنمان تقدیم می کنم- هوشنگ معین زاده.

فروردین ۱۳۹۶

Hushang-Moinzadeh
فراخوان
حمایت از زنان
حقوق زنان تکلیف مردان
هوشنگ معین زاده

یکی از واقعیت های تاریخ سرزمین ما که نسل های آیندۀ ایران باید بدانند، این است که پیش از برپائی حکومت جمهوری اسلامی در ایران، بانوان میهن ما، با تلاش های پیگیر و دراز مدت خود و کمک بخشی از مردان فرهیختۀ میهنمان، قسمت عمده ای از حقوق طبیعی و مدنی خود را به دست آورده و از حق و حقوقی برخوردار بودند که زنان هیچ یک از دیگر کشورهای مسلمان برخوردار نبودند. و جالب است بدانیم که زنان بسیاری از کشورهای غربی نیز چنان حقوقی را هنوز کسب نکرده بودند.
گردانندگان تاریک اندیش جمهوری اسلامی ایران، پس از استقرار حکومت خود، در نخستین گام، در صدد بر آمدند زنان را از حقوق به دست آوردۀ خویش، محروم کنند. در مقابل زنان هم نخستین کسانی بودند که علیه حکومت واپسگرای اسلامی، به پا خاستند تا از حق و حقوق خود دفاع کنند.
قبل از استقرار حکومت اسلامی در ایران، گروهی از بانوان، حتی برخی از آنها که تحصیلات دانشگاهی هم داشتند و هیزم به تنور برپائی حکومت اسلامی می ریختند، اطلاعات چندانی از احکام شریعت اسلام، به خصوص احکامی که در بارۀ زنان صادر شده بود، نداشتند.
بعد از به ثمر رسیدن انقلاب بود که بانوان که با فریبکاری به خیابان کشیده شده بودند، ناگهان با شعارهائی نظیر« یا روسری! یا توسری، رو به رو و متوجه شدند که با چه نوع حکومتی، با چه نوع قوانینی و با چه نوع حکومت مدارانی سر و کار دارند. آنجا بود که پشیمان از کردۀ خویش، به اعتراض پرداختند، و دلیرانه علیه قوانین قرون وسطائی جمهوری اسلامی، سر به شورش برداشتند، و از حق نگذریم سرفراز آمدند.
اما!… دریغ که مردان، در این نبرد سرنوشت ساز، میان تحجر و تجدد با سکوت و بی تفاوتی اجازه دادند که جنبش بی نظیر زنان سرکوب گردد.
هم اینک بیش از سه دهه از نخستین حضور بانوان ایرانی در میدان مقاومت در مقابل واپسگرائی های حکومت دینی می گذرد و بانوان ما، همچنان به مبارزات خود ادامه می دهند و حکومت جمهوری اسلامی هم بر حفظ قوانین شریعت سماجت نشان می دهد.
در این کشاکش، بخش عمده ای از زنان و مردان ایران از یک نکته غافلند، و آن اینکه تا حکومت دینی پا برجاست، حقوقی بیشتر از آنچه شریعت اسلام برای بانوان در نظر گرفته است، به آنها داده نخواهد شد. از اینرو، لازم است که گامهای دیگری برداریم. و یکی از این گامها، این است که خود مردان داوطلبانه بخشی از حقوق زنان را که واگذاری آنها نیازی به کسب مجوز از حکومت ندارد، به بانوان واگذار کنند. زیرا بخش عمده ای از حقوق زنان که در اختیار مردان است، ربطی به دین و مذهب ندارد و به راحتی می توان به بانوان واگذار کرد، بی آنکه حکومت قادر به ممانعت از آن باشد.
از سوی دیگر، همگان می دانند که بسیاری از مردان ایرانی به دلایل گوناگون خود را متعهد و پای بند نمی بینند که حقوق زنان را رعایت کنند. بخشی از مردان نیز تنها هنرشان این است که بانوان را به مبارزه فرا خوانند و سر بزنگاه آنها را در صحنه تنها بگذارند. در این میان حکومت مداران هم می گویند: شما به حکومت اسلامی رأی داده اید و به عنوان یک مسلمان موظف هستید که در برابر احکام و قوانین الهی آن، تسلیم باشید. اگر قرار بود خداوندگار، بندگان خود را آزاد بیافریند، میان زنان و مردان، بردگان و آزادگان، کافران و مسلمانان، تفاوتی نباشد و همۀ آنها از حقوق مساوی برخوردار باشند، بی شک این مسائل را در « قرآن» می گنجاند. وقتی چنین مسائلی در کتاب خدا درج نشده، بندگان نباید برای پروردگار و پیغمبر و فقهای دین خود، تعیین تکلیف کنند. تازه این در صورتی است که «قرآن» در بارۀ موضوعی سکوت کرده باشد، در حالی که می دانیم در این مورد خاص، دستورات مبسوطی در « قرآن» آمده است.
در بارۀ آزادی هم، دین مداران حاکم می گویند: مقام و منزلت انسان مسلمان در سرتاسر قرآن با کلمۀ « بنده» مشخص شده. معنی بنده هم در همۀ زبان ها و همۀ جوامع، روشن است. اگر قرار براین بود که انسان آزاد باشد و حق و حقوقی برای او، به عنوان یک موجود آزاد در نظر گرفته شود، لازمه اش این می بود که کلمۀ بنده در موردش به کار نرود. حال آنکه می بینیم نه تنها همۀ انسان های مسلمان، بلکه خود پیغمبر اسلام هم « عبده و رسوله» است، یعنی ناشر شریعت اسلام نیز جایگاهش بندگی الهی است.
بنابراین، ما نمی توانیم هم مسلمان باشیم، هم حکومت اسلامی را با رأی خود پذیرفته باشیم، و هم به فکر آزادی، دمکراسی، حقوق بشر، برابری زن و مرد و غیره باشیم! آنهایی که از آزادی، دمکراسی، حقوق بشر و غیره در دین اسلام صحبت می کنند، فریبکارانی اند که قصدشان ریاکاری است و می خواهند از نا آگاهی مردم، برای پیش برد اهدافشان بهره ور شوند، وگرنه خودشان بهتر از هر کس می دانند که آزادی و دمکراسی و برابری زن و مرد و این قبیل مطالب در حوزۀ هیچ یک از ادیان و مذاهب جایی ندارد، چه رسد به دین اسلام که پیروانش آن را گل سر سبد ادیان قلمداد می کنند.
در بارۀ حقوق زنان هم خدا حرفش را به صراحت زده و تکلیف آنان را روشن کرده است. بخشی از این حقوق به شرح زیر است:
مرد حق دارد چهار زن عقدی و به هر تعداد که می خواهد و می تواند زن صیغه ای داشته باشد. در همخوابی با کنیزان نیز هیچ نوع محدودیتی برای مردان قائل نشده و اجازه داده است تا برحسب توانائی مالی، هر تعداد کنیزی را که مایل باشند، بخرند و از آنها بهرۀ جنسی و جسمی ببرند ( تأئید و تأکید برده داری در اسلام).
زن نصف مرد ارث می برد.
شهادت دو زن برابر شهادت یک مرد است.
با فوت شوهر نگهداری فرزندان صغیر به مادر نمی رسد، بلکه به پدر بزرگ و جد کودک و در نبود آنها، به عموهایش می رسد. در این مورد خاص، نگاه کنید به سرگذشت خود پیغمبر اسلام؛ او با وجود داشتن مادر، تحت سرپرستی پدر بزرگ خود عبدالمطلب در آمد و پس از مرگ او نیز به بزرگترین عمویش ابوطالب سپرده شد.
دارایی شوهر پس از فوت به فرزندان و در نبودنشان به پدر بزرگ و جد و عموها و عمو زداگان و عمه و خاله و دائی می رسد. و در هر حالت سهم زن از دارایی شوهر، بسیار اندک است.
زن نمی تواند قیم فرزندان و دارایی آنها باشد.
زن بدون اجازۀ شوهر نمی تواند از خانه خارج بشود.
زن بدون اجازۀ شوهر حق سفر ندارد.
زن عملاً کارش پخت و پز، شستشو، نگهداری فرزندان و همخوابی با مردان است.
با این احکام دقیق و روشن و قاطع، چگونه می توان از یک حکومت دینی خواست که برابری حقوق زنان و مردان را رعایت کند؟ چنین درخواستی از یک حکومت دینی نشان دهندۀ ناآگاهی از ماهیت دین است. دین قواعدی دارد که بر مبنای آن عمل می کنند. اگر فکر کنیم که می شود، حکومت دینی داشت و احکام و قوانین آن را رعایت نکرد، اشتباه محض است.
بنابراین، اگر می خواهیم از قید و بند احکام و قوانین دینی که به بشریت تحمیل شده، رها شویم، بایستی دین را از حیطۀ زندگی اجتماعی، آموزشی، سیاسی و بخصوص مملکت داری کنار بگذاریم و خود را از قید و بندهای آن آزاد سازیم. در آن صورت است که می توانیم به عنوان یک انسان آزاد، آزادانه با قوانین مدنی زندگی کنیم و از حریم بندگی خدای آسمان نشین و نمایندگان زمینی او رهائی یابیم.
همۀ ما به خوبی می دانیم که مردمان کشورهای پیشرفتۀ غربی، وقتی به آزادی، دمکراسی و حقوق بشر دست پیدا کردند که توانستند به سلطۀ هزار و صد سالۀ کلیسا پایان دهند. اگر ما هم می خواهیم، مانند آنان، آزاد باشیم و با قوانین مدنی مدرن و پیشرفتۀ امروزه زندگی کنیم، می بایستی که از شر قوانین هزار و چهار صد سال اسلام، رها شویم، زیرا با بودن حکومت هائی که برمبنای احکام به اصطلاح الهی اداره می شوند، آرزوی آزادی و دمکراسی و حقوق مساوی انسانها، بویژه زنان، بیهوده و دست نیافتنی است.
با این حال، در زمینه احقاق حقوق زنان که در واقع مادران، خواهران، همسران و دختران ما می باشند، شاید بهترین راه این باشد که اکنون که حکومت دینی بر سرزمین ما مسلط است، مردان ایرانی، همراه با بانوان، بی آنکه اعتنائی به احکام و قوانین اسلام و حکومت باطل و جابر ولی فقیه داشته باشند، به ارادۀ خویش در مواردی که مربوط به خود آنهاست، قدم پیش بگذارند و با صرف نظر کردن از آن بخش از حقوقی که احکام اسلام نا عادلانه به مردان داده، به نفع زنان، بکوشند و دیگران را نیز به این کار تشویق کنند.
فراموش نکنیم که اگر ما مردان به یاری بانوانمان بر نخیزیم، آنها به تنهائی به حق و حقوق خود نخواهند رسید. مهمتر از همه، دین و حکومت اصراری ندارند که کسی یک زن داشته باشد یا چهار زن!، هر پدری حق دارد که با وصیت نامه میراث خود را به تساوی میان دختر و پسرش تقسیم کند! و دین و حکومت هیچ مردی را به فشار نمی گذارد که کسی در امر تحصیل میان فرزندان خود تفاوت قائل شود! و …..
ما در دوران ۱۴۰۰ سال پیش اعراب حجاز زندگی نمی کنیم که بخواهیم قوانین برآمده از آداب و رسوم و سنت های اعراب آن دوران را، به خواست خود، در مورد مادران و خواهران و همسران و دخترانمان به کار بریم.
بنابراین، بیائید، بجای آنکه حق و حقوق زنان را، از دولت بر آمده از یک انقلاب کور و ساخته وپرداختۀ بیگانگان درخواست کنیم، خود ما حق و حقوق بانوان کشورمان را رعایت کنیم.
در دین اسلام، حقوق زنان، همان است که در جمهوری اسلامی ایران، برای آنان در نظر گرفته شده. تا روزی که این نظام پابرجاست، توقع رعایت حقوق زنان از چنین حکومتی بی جاست. بکوشیم مظالم این حکومت واپسگرا را از سر مردمان، بویژه بانوانمان کم کنیم.
به عنوان مرد ایرانی، به اصولی که در زیر می آید، پایبند باشیم و به اتفاق هم به یاری بانوان میهنمان بشتابیم.
اگر من و تو و او چنین اصولی را رعایت کنیم، بی شک می توانیم حتی پیش از سقوط حکومت جهل و جنون آخوندی، در حد توان و امکانات خود، حق و حقوق بانوانمان را به آنها بازگردانیم.
*
آنچه به عنوان پیش زمینۀ اصول کلی برابری حقوق زن و مرد، به نظر نگارنده رسیده است، به شرح زیر در معرض مطالعه و داوری می گذارم، با این امید که اهل نظر و صاحبان اندیشه، آن را تصحیح و تکمیل و تنظیم کنند و در به کار بردنش بکوشند.
۱-
هر مرد ایرانی متعهد شود که بیش از یک همسر اختیار نکند.
۲-
هر دختر ایرانی متعهد شود که با هیچ مردی که همسر دارد ازدواج نکند.
۳-
هر زن و مرد ایرانی، طی وصیت نامه ای ثروت خود را، به دو بخش تقسیم کند: یک بخش آن را به همسر خود واگذارد و بخش دیگر را میان فرزندانش قسمت کند.
۴-
پدران و مادران، پیش از مرگ، طی وصیت نامه ای، دارائی خود را به طور مساوی میان دختران و پسران خود تقسیم کنند.
۵-
خانواده ها بپذیرند که در غیاب یا در فوت مرد ایرانی، همسرش عهده دار نگهداری و تعلیم و تربیت کودکان و قیم دارایی فرزندان خردسالشان باشند.
۶-
همسر مرد ایرانی تمام آزادیها و امتیازاتی را که یک مرد در زندگی مشترک با همسرش دارد، داشته باشد، چه در پوشاک، چه در تحصیل، چه در انتخاب شغل و چه در سفر کردن و نظایر آن.
۷-
در یک خانواده ایرانی به همان میزان که برای تحصیل پسران توجه می شود، برای تحصیل دختران نیز توجه مبذول گردد.
همانطور که ملاحظه می شود، آنچه به عنوان بخش عمدۀ اصول برابری حقوق زن و مرد در یک جامعه متمدن و مترقی محسوب می شود، اصولی است که اساس آن بایستی در درون خانواده ها پایه ریزی گردد. به عبارت دیگر خود خانواده ها، یعنی پدران و مادران هستند که می توانند این اصول را رعایت و به فرزندانشان منتقل کنند. اگر این اصول رعایت گردد، بخش بزرگی از حقوق زنان رعایت شده است. و آنچه باقی می ماند، مربوط به حقوق اجتماعی و عمومی بانوان است که می بایستی برای احقاق آنها کوشش به عمل آید.
برای اینکه ما مردان در زمینه احقاق حقوق زنان قدم مثبتی برداریم، لازم است در زمینه هایی که شرح داده شد وظایف خود را انجام دهیم و به بانوان خود نشان دهیم تا چه میزان در جهت دستیابی به خواسته های آنها آمادگی داریم.
صاحب این قلم امید دارد که صاحبنظران و کسانی که در اینگونه مسائل تحصیل و تحقیق کرده اند، قدم پیش بگذارند و این پیشنهاد را به صورتی که قابل اجرا باشد، تغییر، تصحیح، تکمیل و تنظیم کنند و به همۀ ایرانیان در درون و برون مرزها پیشنهاد و توصیه نمایند. به زبان دیگر بدینوسیله به حمایت و پشنیبانی بانوانی که با دلسوزی تمام به حال و روز مملکت و مردم ایران، در سخت ترین شرایط، پیشگام مبارزات آزادیخواهی و برابری طلبی انسانی هستند، برخیزند و نشان دهند که برای مادران، خواهران، همسران و دختران خود ارزش قائل هستند و با آنها همراه و همگام و همآوازند تا به پیروزی برسند.

 

حکومت هنر ستیز و هنر سیاست زده – ندا ایرانی

فروردین ۱۳۹۶

 neda

انتخاب فیلم ” فروشنده” آقای اصغر فرهادی بعنوان برنده جایزه اسکار در میان فیلم های خارجی باز هم این فرصت را برای موافقین و مخالفین فراهم آورد تا بدلایل متضاد نظر خود را اشاعه و در مواردی حتی به دیگران تحمیل کنند. روی سخن من در اینجا باعوامل علنی و غیر علنی رژیم دیکتاتوری مذهبی جمهوری اسلامی نیست، که می کوشند از اختلاف عقیده مخالفین سوء استفاده کنند و اعتبار هر موفقیتی را بخودشان اختصاص بدهند.

مهمترین اصلی که موافقین و مخالفین باید بخاطر بسپارند این است که رژیم هنر ستیز که از آغاز سرکار آمدنش با تمام نیرو با هرنوع کار هنری ارزشمند مبارزه کرده است اساسا حق ندارد اعتبار یک کار موفق هنری را بخودش اختصاص بدهد.

هنرمند خوب در این رژیم بسته ، اساسن دوراه بیشتر پیش پا ندارد. یا در اعتراض به این قوانین قرون وسطی خانه نشین بشود و برای همیشه مردم کشورش را از هنر خودش محروم نماید که این حق طبیعی اوست. یا اینکه تلاش کند علیرغم این قوانین هنرستیز کاری درخور معیار های بین المملی ارائه بدهد.

در جامعه ای که همه چیز عمیقا سیاست زده است این سوال پیش میاید که

اگر هنرمندی ، ورزشکاری، دانشمندی مستقیما سینه به سینه ارتجاع قرار نگیرد آیا لزوما ابزار تبلیغ و یا حتی عامل این رژیم باید تلقی شود؟.

آیا اساسن فرقی بین یک هنرمند و یا سیاست مدار وجود دارد. جامعه سیاست زده که سالها با رویه دیکتاتوری زندگی کرده است ترجیح می دهد که هنر را فدای سیاست کند آنهم سیاستی که مرز و چهار چوب معینی ندارد. بر اساس این استدلال هنر،اول باید “متعهد” باشد تا هنر.

در اینجا کلمه متعهد را در داخل گیومه گذاشتم چون خود این کلمه بسیار بی رویه مورد استفاده قرار گرفته است.

مثلن سازمان مصلحی که برای پیشبرد اهداف خود و مبارزه با حکومت اسلامی از همکاری با سیاه ترین جناح های سرمایه بین المللی کوتاهی نمی کند وقتی به ارزیابی هنرمند می رسد دم از تعهد می زند. و هر نظرمخالفی را با شیوه دیکتاتوری مذهبی منصوب به رژیم می کند.

هنرمند قبل از اینکه متعهد باشد باید هنرمند باشد. نمی توان هنررا در چهار چوب “تعهد” تنگ نظرانه به اسارت گرفت. هنر در هر زمانی باید جواب گوی نیاز جامعه ای باشد که در آن شکل گرفته است. اگر جامعه ای دچار یاس و نا امیدی است هنر باید امید را اشاعه دهد.

یکبار دیگر به شعر زیبای پریای زنده یاد شاملو مراجعه کنید متوجه منظور من خواهید شد. بارها از این “مافوق انقلابی ها” شنیده ایم که شاملو برایشان به اندازه کافی “انقلابی” و “متعهد” نبوده است.

کسانی که می خواهند از هر هنرمندی سیاست مدار بسازند درحقیقت عرصه هنر را همگام با دیکتاتوری حاکم تنگ تر و تنگ تر می کنند.

وقتی کسی یا گروهی تمامی مردم یک جامعه را ساندیس خور و خفته و احمق تصور می کند اساسا تحلیل درستی از جامعه خودش ندارد تا چه رسد به اینکه بخواهد به هنرمند رهنمود بدهد.

وقت هنری به جامعه ارائه داده می شود مردم آن جامعه با تایید و یا رد آن کار هنری درحقیقت تصویر نسبتن درستی از بجا بودن آن کار بما ارائه می دهند. یعنی معیار بجا بودن یک کار هنری پذیرش از طرف مردم جامعه ای است که هنرمند بدان تعلق دارد. نمی توان قانون جهان شمول برای هنریافت.

در موسیقی در شعر در نقاشی در سینما و تاتر پیوسته شاهد تلاش کسانی هستیم که با درایت و دلسوزی می کوشند تارهای پوسیده هنر ستیزی حکومت را یکی یکی پاره کنند و گاهی در این کار موفق هستند و گاهی نیستند. نمی توان کسانی را که در داخل ایران و تحت سلطه دیکتاتوری هستند با همان معیارهایی به چالش کشید که در خارج از کشور و در سایه دموکراسی نیم بند کشورهای دیگر.

این هنرمندان ،این ورزشکاران و دانشمندان به ملت ما تعلق دارند و حکومت حق ندارد از موفقیت های آنها بهره برداری تبلیغاتی کند. این چیزی است که باید افشا شود.

تنها هنراین حکومت در نزدیک به چهار دهه استقرار ننگین خود، این بوده است که تصویری تاریک از ملت فرهیخته و صلح جوی ما در جهان به نمایش بگذارد و کارهای خوبی نظیر فیلم “فروشنده” شاید بتواند این سیاهی را تا حدی بیرنگ بکند.

اگر از کار این هنرمندان حمایت نمی کنیم حد اقل از جای گرم و امنی که نشسته ایم دایه عزیز تراز مادر نشویم. قدری به شعور ملت خودتان احترام بگذارید. مادران این مملکت غیر از شما انسان ها ی فهمیده دیگری هم به جهان تحویل داده است. اگر زنی از داخل حکومت علم ستیز ما بهترین جایزه ریاضی دنیا را نصیب خود می کند آیا اعتبارش به حکومت اسلامی تعلق دارد که هنوز مردم را با معجزات چاه جمکران فریب می دهد. یا اگر این زن فرهیخته اگر در هنگام دریافت جایزه اش چند ناسزا نثارحکومت اسلامی نکند باید مورد توهین و تحقیر هموطنانش قرار بگیرد. پاسخ این سوال و بسیاری سوال های دیگر احتیاج به تفکر و تعمق اندیشمندانه و بدون تعصب دارد.

معلم سر خانه : داستان شبلی و منصور حلاج . – یدالله کائدی

فروردین ۱۳۹۶

یدالله

داستان « شبلی » و « منصور حلاج »
ابتدا به حسین منصور حلاج که از اهالی رامهرمز خوزستان و بعضی او را اهوازی می دانند می پردازیم .
از معروف ترین عرفا و شاعران سده سوم هجری بوده است . به خاطر عقایدش عده ای از علمای اسلامی آموزه هایش را مصداق کفر گوئی دانسته ، او را تکفیر کردند . قاضی شرع به دستور خلیفه عباسی حکم اعدامش را صادر کرد ،
شاعران فارسی زبان همچو عطار نیشابوری ، حافظ ، سنائی ، مولوی ، ابوسعید ابوالخیر ، عراقی ، محمود شبستری ، شاه نعمت الله ولی و اقبال لاهوری در باره او بیت هائی سروده اند .
نخستین متفکر شیعی که دفاع معقولی از حلاج کرده خواجه نصیر الدین طوسی است او در کتاب « اوصاف الاشراف » حلاج را در سلوک سید اتحاد می داند امّا مراد از اتحاد کفر آمیز نیست بلکه اتحادی است که در آن سالک از انانیت خود رهیده است و جز خدا نمی بیند و او در نهایت حلاج را فانی و منتهی
می شمرد . دقیق ترین تمثیلات در معنی و توجیه انا الحق از آن مولوی است . او در معنای شطح بایزید و حلاج ، به اتحاد نوری وسلب تعین اعتباری قائل است نه حلول و اتحاد . و آن را با تمثیلاتی بیان کرده است . ماندد حدیده مُحماه
( آهن گداخته ) . تبدیل هیزم به نور آتش ، تبدیل نان به جان . نیستی به قطره در دریا . تبدیل سنگ به گوهر بر اثر تابش آفتاب .
توضیح آن است که این دعوی از هرکس و در هر حال روا نیست . بلکه از سالکی مجذوب ، در حال استغراق و بی خودی « انا الحق » سرزند .
می توان آن را با چشم پوشی به معنای « هو الحق » دانست . از این روست که مولوی انا الحق حلاج را علامت رحمت حق می داند . برخلاف انا الحق فرعون که سبب لعنت اوست . این بیان بر خلاف وحدت وجود ابن عربی است .
شیخ محمود شبستری همین توحید مولوی را ، با استفاده ار تعبیر قرآنی ، آورده است . وی با اشاره به آیه ۲۰ سوره قصص ، حلاج را به شجره طور تشبیه کرد ، و انا الحق او را ایجاد صدا در درخت وادی ایمن حق شمرده است . تمثیل شجره طور را ببش از او شبستری ، عطار نیز به کار برده است و پس از او هم دیگران بسیار به آن استناد کرده اند ازجمله شیخ بهائی در مفتاح الفلاح به آن اشاره تایید آمیزی کرده است . فصلی از کتاب نذکره الاولیاء عطار به او اختصاص دارد . عطار فرماید :
زان می که خورد حلاج گر کسی بخورد بر او صد هزاران برنا و پیر بودی
و حافظ گوید : گفت آن یارکزو گشت سردار بلند جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد .
گویند : چون به زیر دارش بردند بوسه ای بردار زد ، و پا بر نردبان نهاد .
گفتند : حال چیست ؟ . گفت : معراج مردان سردار است .
گویند وقتی او را به سوی دار می بردند هرکس سنگی می انداخت ، شبلی
( شاگردش ) گلی انداخت ، حلاج آهی کشید و گفت : از این همه سنگ هیچ آه نکردی ، از گلی آه کردن چه معنی است ؟
گفت : از آن که آنها نمی دانند ، معذورند ، از او سختیم می آید که او می داند که نمی باید انداخت .
پس دستش راجدا کردند خنده ای زد . گفتند : خنده چیست ؟ گفت : دست از آدمی بسته بازکردن آسان است ، مرد آن است که دست صفات که کلاه همت از تارک عرش در کشد ، قطع کند .
پس پایش ببریدند ، تبسمی کرد و گفت : بدین پای سفر خاکی می کردم ، قدمی دیگر دارم که هم آکنون سفر هر دو عالم بکند ، اگر توانید آن قدم را ببرید .
پس او دست بریده خون آلود بر روی درمالید تا هر دو ساعد و روی خون آلود کرد . گفتند چرا کردی ؟ گفت : خون بسیار از من برفت و دانم رویم زرد شده باشد ، شما پندارید که زردی من از ترس است ، خون در وی مالیدم تا در چشم شما سرخ رو باشم که گلگونه ( سرخاب ) مردان ، خون ایشان است .
گفتند : اگر روی به خون سرخ کرد ، ساعد چرا آلودی ؟ گفت : وضو سازم .
گفتند : چه وضوئی ؟ گفت : در عشق دو رکعت است که وضو آن درست نیاید الّا به خون . پس چشم هایش برکندند . قیامتی از خلق بر آمد بعضی کریستند و بعضی سنگ می انداختند .پس گوش و بینی بریدند و …. پس زبانش ببریدند و نماز شام بود که سرش بریدند و در میان سربریدن تبسمی کرد و جان داد .

در سوگ پرویز نادری

فروردین ۱۳۹۶

صحبت های من در مراسم بزرگداشت دوست از دست رفته ام

نمی‌دانم چه می‌خواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته است
در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته است

استاد پرویز نادری دوستی با بوی کتاب وعاشق ادبیات و بسیار مهربان و با محبت در این وضع آشفته جهانی مرا و ما را تنها گذاشت و خود را از همه ی ،آلودگی‌ها وا رهانید و پرواز کرد وبا رفتنش پاره‌ای از وجود مرا هم با خود برد
او دوستی آگاه و پای بند رفاقت بود که در این وضع بل بشو صفتی یگانه و ارزشمند
است
من روز های بسیاری را که از دیو و دد ملول بودم و انسانم آرزو بود به او پناه می‌بردم و با یک تماس تلفنی و شنیدن صدای او آرام می شدم
در هر محفل ادبی که شعری زیبا را با صدای آرام ومخملی خود و از حفظ می‌خواند
همه با جان و دل به او گوش می دادیم
و حالا او را از دست داده‌ایم و در خلاء وجود نازنینش پریشانیم. جای او در دل های ما در محافل شعر و ادب در برنامه‌های رستوران شیراز و صندلی مخصوصی که می‌نشست و در بین هنر مندان و هنر دوستان برای همیشه خالی است
فدای آرامشی که داشت و ارجی که برای رفاقت قائل بود
دردا که دیگر نیست و هزار افسوس که همه ی ما را از وجود نازنین خود محروم کرد
یاد عزیزش ماندگار و روحش شاد
رفتی و ز رفتنت زمان غمگین است

بیزینس کوچک در هند یا فروشگاه‌های بزرگ در آمریکای شمالی — مهین میلانی

فروردین ۱۳۹۶
 

گزارش از سفر به دهلی نو: بخش ۲

Mahin

روزهای اول در هاستل همه چیز عذاب بود. کیفم معلوم نبود در کدام فرودگاه گم شده بود. تمام وسایل شخصی مثل شامپو و صابون و حوله. همه ی لباس هایم. همان لباسی را که در تن داشتم مرتب می شستم و می پوشیدم. هوا گرم بود. عرق می کردم. رفتم شامپو و صابون خریدم. برخی محصولات کارخانه ای بودند، تولیداتی مرکب با مواد شیمیایی در این مغازه های کوچک و تاریک  بقالی به سبک قدیم در شهرهای دورافتاده که همه چیز در آن یافت می شود. شاید به نظرمن قدیمی می آمد که مدت ها از شرق دورهستم و مدت هاست در فروشگاه های بزرگ و تر و تمیز از نوع فروشگاه ها در شهر های بزرگ آمریکای شمالی خرید می کنم. انتظار داشتم صابون صد در صد طبیعی زیتون و “اَلِه وِرا” در این مغازه های کوچک پیدا کنم. یا شامپوی صد درصد از نارگیل. اما ماست هایشان خیلی طبیعی و بی چربی بود. یا عسل خیلی خوبی یافتم. روغن زیتون را در سه نوع می فروختند. یک: استفاده ی خام. دو: برای پخت. سه: برای پوست بدن و مو. در ونکوور خیلی به این امور توجه می کنند. جالب توجه بود که در دهلی با این امر روبرو می شدم. نشان می داد که چقدر به این مسائل توجه دارند.

اما بخصوص این رویارویی با فروشنده ای که صاحب مغازه هم هست در دهلی حس نزدیکی خوبی به من می داد. در فروشگاه های بزرگ آمریکای شمالی فروشنده های پشت پیشخوان با آن کالایی که اسکن می کنند چندان توفیری ندارند. او یک رباط است که جنس را از روی تسمه ی روان بر می دارد. در ماشین آن را اسکن می کند. تو قیمت جنس را با کردیت کارت می پردازی. و یک سلام و خداحافظی اجباری با لبخندی زورکی از جانب فروشنده زیرا هنگام استخدام این از شرایط کار محسوب شده است. به اضافه اینکه میلیارد ها دلار هزینه شده برای ساختمان این فروشگاه ها که می توانست درجهات سودمند و اساسی به کار برده شود اگر مسائل انسانی در درجه ی اول قرار می گرفت. این مغازه های کوچک در دهلی نو وجود داشته اند. بخشی از یک خانه ی مسکونی بوده اند و هستند. شاید برای تعمیرات آن هزینه ای شده باشد. و آن گاه مغازه دار رئیس و هم مرئوس است.

در این مغازه های کوچک که درهرخیابان چند تائیش هست، درهرزمینه با صاحب کار یا کسی که برایش کار می کند و معمولا از اعضای خانواده است گرم صحبت می شوی. حتی برای پیدا کردن خانه یکی دوتا از آنها کوشش های زیادی جهت همیاری با من کردند. کم کم تو هم که هرروز از آنجا خرید می کنی، جزء اهل محل و همسایه محسوب می شوی. مغازه ها بسیاری از تولیدات ضروری ساخت هند را می فروشند. فقط ضروریات. برخلاف فروشگاه های بزرگ در آمریکای شمالی که هرآنچه شما در دنیا بتوانید پیدا کنید در متنوع ترین شکلش در آن یافت می شود. چه ضرورتی به این همه تنوع که از تمام دنیا همه جور محصولی سرازیر شود. بسته بندی، ترانسپورت، گمرک، دلالی در چند دست. نتیجه: تولید داخلی بسیار اندک. مردم با قیمت بسیار گران هزینه ی ضروریات می کنند. تمام درآمدشان را می بایست خرج سفره ای نمایند که به زحمت باز می شود. به دلیل اینکه کورپوریشن ها در این امر دست دارند. در کشورهایی با کارگران ارزان، مواد اولیه ی ارزان، زمین و اجاره ی تجهیزات و ساختمان های ارزان سرمایه گذاری می کنند و بعد محصولات را به کشورهای خودشان صادر می نمایند. مهم نیست که هم وطن خودشان که گاهی دو یا سه شیفت برای گذران امور کار می کنند مجبور شوند بهای آن را بپردازند. مهم آن منافعی است که از این بابت به دست می آورند.

این امر سبب می شود که نیز آن فرهنگ تهیه ی تولیدات ترکیبی با مواد شیمیایی را به منظور تولید سریع تر در کشورهای دیگر رواج دهند و آنان را نیز از یک زندگی طبیعی و تولیدات طبیعی بازدارند. به آنها نیز فرهنگ منفعت طلبی را به عنوان اولین مایه ی حرکت زندگی انسان ها که انسانیت را از آنها گرفته است، تزریق نمایند. تازه هزار راه می شناسند که از پرداخت مالیات اجتناب کنند از طریق ایجاد برخی مثلن نهادهای خدماتی مردمی و شرکت در به راه اندازی برخی فوروم ها و فستیوال ها و غیره که در واقع این ها خود منابع درآمد دیگری هستند، ولی می شوند ابزاری جهت عدم پرداخت مالیات با بیلیون ها در آمدی که هر سال دارند. نمونه ی ترامپ را به یاد بیاوریم که چگونه تحقیقات به عمل آوردند که با این همه ثروتی که داشت هیچ مالیات نپرداخته بود.

چگونه ما را وادار به اطاعت می کنند؟

IRON CASE

وجوه منفعت طلبانه ی ساخت و ساز اکنون در بخصوص شهرهای ثروتمند تر آمریکای شمالی کاملأ روشن است. مارکتی از نوع نسبتاً سنتی در کنار رودخانه ی فریزر در “نیووست می نیستر” بی سی وجود داشت با غرفه های کوچک، و دکوراسیونی دست سازِ صاحب غرفه و وسایل و ابزاری لازم که بتواند کار او را راه بیاندازد. همه جور خدمات وجود داشت از جمله انواع رستوران از ملیت های مختلف، بقالی در اندازه های کوچک، کفاشی به شکل سنتی، تعمیر لباس و غیره و محوطه ای سبز در اطراف که درکنار رودخانه این مکان را به صورت یک محل دلنشین خارج از شهری درآورده بود که مردم هم برای گردش و هم خرید و خوردن غذا به آنجا می آمدند. سپس آن را ویران ساختند و به جایش یک مارکت بزرگ از آن نوعی که در همه ی مال های آمریکای شمالی وجود دارند درست کردند و چند تا رستوران سوپر لوکس که معدود آدم هایی امکان استفاده از آن را دارند و سبزه کاری با موزائیک کاری مهندسی اعلا و غیره. این پروژه بیلیون ها دلار خرج برداشت. دیگر آن روح سابق را ندارد. تو دیگر مستقیم با آدم هایی که این غرفه ها را می چرخاندند به عنوان مالک آن ها تماس نداری. آن زمان حس می کردی با آدم طرفی. آشپز هندی مزه و طعم خودش را نیز به غذایش اضافه می کرد. بقالی و میوه فروش چینی انواع ادویه ها و داروها و سبزی های ملی خود را در معرض فروش می گذاشت. می توانستی با او مشورت کنی، یک ارتباط شخصی تر، به معنای انسانی تر برقرار کنی. بوی نان تازه از بربری پزی یک افغانی، حتی یک قصابی داشت مثل آن چه در INA  بود، در بورسی از قصابان در گوشه ای از این بازار محلی پرجنب و جوش دهلی. گوشت تازه را برایت ساطور می زنند و تقدیم می کنند. پدیده ای که در آمریکای شمالی می توان گفت ناپدید شده است. بعد از اینکه مارکت جدید را ساختند، غذاها و ساندویچ های بسته بندی شده از قبل، سبزی های دور افتاده بر روی یک پیشخوان، گوشت های یخ زده ی معلوم نیست از کدام کشور دورافتاده، و بسیار تولیدات لوکس که باید عینک بزنی و نوشته های ریز را بخوانی تا به محتوایش دست یابی و هم چنان با چند فروشنده ای که فقط فرصت ریجستر کردن اجناس را دارند و خودشان هم جنس شده اند، روبرویی. و باید جیبت را خالی کنی تا دوقلم جنس شاید ضروری را ابتیاع نمائی.

در ویرانی و ساختمان این مکان ها از چند جهت افراد و نهادهای گوناگون سود می برند. در بسیاری موارد صاحبان این  پروژها از دولت کمک می گیرند و اصولأ برای اینکه درآمد دولتی شان بریده نشود می توان گفت ” برای دولت خرج می تراشند “. آن ها را پیش فروش می کنند و سود کلان به دست می آورند. صحبت در این زمینه سررشته ای طولانی دارد که شاید در مبحثی دیگر آن را بیشتر باز کنیم و عوارض بعدی و جانبی آن را باز بگشائیم و ببینیم چگونه این پروژه ها می توانست با هزینه ای بسیار بسیار کمتر تنها تغییراتی بهینه در آن ایجاد کند و آن مبالغ را هزینه ی صدها امر واقعاً ضروری  دیگر بنماید.

ماکس وبر، در پی نظریه ی مارکس مبنی بر این که سرمایه داری کارگران را از ابزار تولید سلب مالکیت کرد، گفت: در این دینا بشر دیگر نمی تواند در هیچ کنش اجتماعی مشخصی دست داشته باشد مگر اینکه به یک نهادی در مقیاس بزرگ بپیوندد که در آن وظایف خاصی اختصاص داده شده است و آنها در صورتی در این نهاد ها پذیرفته می شوند که خواست ها و  تمایلات شخصی خود را قربانی بوروکراسی کنند برای اهداف و رویه هایی که بر همه ی سیستم حکمروایی می کند. و بوروکراسی کارآمد ترین و منطقی ترین شیوه ایست که در آن می توان فعالیت بشر را سازمان دهی کرد، و که در آن فرآیندهای سیستماتیک، سلسله مراتب سازمان دهی شده لازم است تا نظم را برقرار سازد، بازدهی را به حداکثر برساند، و هر نوع هواخواهی را از بین ببرد. ماکس وبر این قربانی شدن را نه فقط مختص کارگرانی می داند که از ابزار تولید خود سلب مالکیت شده اند، بلکه هم چنین مشمول می کند دانشمندانی را نیز که از ابزار تحقیق خود و مدیرانی که از ابزار اداره سلب مالکیت شده اند. ماکس وبر در تز معروف خود، جعبه ی آهنی (Iron Case) می گوید که بوروکراسی منابع طبیعی را نابود می کند و به ما یاد می دهد که اطاعت کنیم و برده باشیم.

در دهلی نو بر روی چرخ های میوه فقط چند نوع میوه وجود داشت: پاپایا، آناناس و انگور، محصول کشور خودشان که از میوه های اصلی به شمار می رود. و چند نوع سبزی عالی تولید ملی: سبزی های محلی مانند انواع جوانه های گندم، نخود، ماش، عدس و غیره، نخود فرنگی، لوبیا سبز، شوید و جعفری، پیاز و سیب زمینی درجه یک که همه با قیمت معقول حتی برای شهروندان دهلی به فروش می رفت. از این همه انواع و اقسام میوه و سبزی که در آمریکای شمالی از همه جای دنیا می آید، خبری نبود. میوه ها وسبزی هایی که اغلب آنها با مواد شیمیایی به عمل آمده اند. مزه ی صابون می دهند. اگر یک سیب را بگذاری روی میز تا چند ماه هیچ اتفاقی برآن نمی افتد. نه فاسد می شود و نه هیچ کرمی در آن تولید.

و آیا نیازی هست این همه تنوع؟ مگر پیش از این ها  در روستاها مردم غیر از این بود که از محصولات تولیدی محلی خود استفاده می کردند و همه جور مواد اولیه ی لازم از ویتامین ها و پروتئین ها و مواد معدنی و غیره کامل به بدنشان می رسید با استفاده از همان محصولات طبیعی که خود تهیه می کردند. و گاهی ما مردان و زنانی را می دیدیم که تا ۱۲۰ سال عمر می کنند. و آیا علت اینکه در دهلی نو اغلب اندام ها باریک و مناسب است، آیا یکی از دلایلش این نیست که از محصولات طبیعی  استفاده می کنند، گوشت خیلی کم مصرف می کنند؟ و از تنش ها و درد سر های بوروکراسی و پاسخ دادن به امور اداری و دست و پا گیرخلاص اند و کمتر خود را دچار مداوا و تراپی و غیره می نمایند؟ مردم همه به کاری مشغول می شوند. خودمختاری دارند. اختیارشان دست دیگری نیست. برای هرچیز مالیات مجبور نیستند بدهند. مجبور به انجام وظایف پرپپچ و خم و تنش آور بوروکراسی نیستند. مغازه ها و چرخی ها همه با پول نقد کار می کنند. دولت و مردم همه می دانند. چرا که نه. اگر قصد رفاه مردم است خوب چرا آزارشان باید داد؟ یک مغازه دار کوچک یا یک چرخی خوب در می آورد ولی آنقدر که مخارج خودش را تأمین کند. چه نیازی به بوروکراسی پیچیده ی نوع آمریکای شمالی که گویا همه کار می کنند که این بورکراسی بچرخد. قطعأ آن بخشی از مردم هندوستان که درآمد خوبی دارند و از پرداخت مالیات فرار می کنند می بایست مورد نظر قرار بگیرند. امری که از قضا در هند سبب شد که دولت هند به سیاستی دست بزند که در ماه نوامبر گذشته مشکلات عدیده بوجود آورده بود.

کمبود روپیه:

یک خوش شانسی در این سفر: به تعویق افتادن سفر ما به ماه فوریه سبب شد که ما دچار بحران بانکی و جمع شدن پول در هند نشویم. خواسته بودم در ونکوور روپیه بگیرم. هیچ بانک و هیچ صرافی روپیه نداشت. گفتند از فرودگاه در هند یا صرافی ها روپیه بگیریم. این امر به نظر غیر عادی می آمد. کسی چندان نمی دانست علت چیست. در دهلی، ماکسیم فرانسوی، هم هاستلی من، که دچار این گرفتاری شده بود، ماجرا را برایم تعریف می کند. ماجرایی که هنوز بخصوص در خارج از کشور نیز گرفتاری هایش را دارد.

برای جلوگیری از فساد مالی، درهم ریختگی تدارکات مالی، زیرساخت ضعیف مالی و جلوگیری از جریان پول های تقلبی در بازار، اسکناس های ۵۰۰ و ۱۰۰۰ روپیه ای را جمع کردند. مقامات اعتقاد داشتند که این عمل از فساد، عامل اصلی ادامه ی فقر در هند، به گفته ی نخست وزیر هند، و گریز از پرداخت مالیات جلوگیری خواهد کرد. این سیاست عملی شد بدون اینکه پول جدید را بتوانند به سرعت در جریان بگذارند. و اینکه این همه اسکناس ها در جیب مردم غیر قانونی اعلام شده بود، مردم را ناگهان در وضعیت اقتصادی بدی قرار داد. آنها برای مبادله ی پول های قدیم با جدید که توسط Reserve Bank of India صادر شده بود شتاب داشتند. با اینکه بانک ها در روزهای تعطیل نیز کار می کردند، در بین مشتریان نزاع در می گرفت جهت پیشی جستن در تعویض اسکناس های جدید، زیرا هرآن امکان اینکه اعلان کنند اسکناس های جدید به پایان رسیده وجود داشت. برای ۱٫۳ بیلیون جمعیت هند فقط ۲۰۰۰۰۰ ماشین ATM  وجود دارد که خیلی از آنها کار نمی کنند. بخصوص که اسکناس های جدید کوچک تر از اسکناس های قدیمی بودند و دست کم دو هفته طول می کشید تا دستگاه ها را کالیبره کنند. و تا آن موقع فقط اسکناس های ۱۰۰ روپیه ای برابر با ۱٫۵ دلار امکان تعویض داشت. و زمانی که اسکناس های ۲۰۰۰ روپیه به جریان افتاد، از آنجا که اغلب مردم بیش از چند صد روپیه نمی توانستند تعویض کنند، در عمل اسکناس های ۲۰۰۰ روپیه بی فایده بود برای خیلی افراد. و تعویض پول می بایست با کارت شناسائی صورت گیرد. گزارش هایی آمده است مبنی بر این که بسیاری به علت نداشتن کارت شناسائی نتوانسته اند پول هایشان را تعویض کنند.

خیلی از توریست ها در ماه نوامبر که آب و هوا در هند متعادل است به آنجا می روند و بویژه به سواحل دریا در “گوا” در نزدیکی بمبئی و دیگر سواحل. ماکسیم که سه ماهی بود در دهلی نو به سر می برد، گرفتار این وضعیت شده بود، به اضافه ی مشکل گرفتن ویزا برای ایران که یک ماه و خورده ای به طول انجامیده بود تا یک آژانس ایرانی او را حمایت کند. می گفت با کردیت کارت های حتی بین المللی نمی توانستیم پول تعویض کنیم مگر در هتل های خیلی گران قیمت و در کار با بیزینس های خیلی سطح بالا. فروشگاه ها و رستوران ها پول های قدیمی را قبول نمی کردند. می بایست در یک صف بلند منتظر می ماندیم تا بتوانیم ۲۰۰۰ روپیه (۳۰ دلار) از ATM در روز از ماشین بگیریم. آن هم تعداد بسیار کمی از آنها امکان دریافت روپیه را فراهم می کردند. و خیلی اوقات پس از ساعت ها صف، روپیه در ماشین ها به ته می کشید. بنابراین همواره نیاز به پول داشتیم. لذا هر سکه ی بی ارزش خیلی ارزشمند بود. این امر سبب شده بود که فروشندگان محلی دچار کساد بشوند. رستوران ها گاهی با مشتریان مطمئن و همیشگی معامله هایی می کردند که به ازاء ارائه ی سرویس مشتری در آینده ی روشن تر دستمزد آنان را پرداخت کنند. اما مردم درجیبشان پول نبود که بتوانند با آن حداقل ضروریات را تهیه نمایند.

در دهلی بانک ها با کارت اعتباری معمولی  به خارجی ها روپیه نمی دادند. مگر کردیت کارت بین المللی در دست بود. امکان کسب کردیت کارت نیز برای توریست از جانب بانک ها فراهم نمی شد. برخلاف کانادا و آمریکا که می توان به راحتی به عنوان یک توریست دبیت کارت از بانک ها گرفت. به تدریج میزان تعویض پول از ATM ، از ۲۰۰۰ به ۲۵۰۰ و از بانک به ۴۵۰۰ افزایش یافت. و قطارها و بیمارستان ها و دیگر خدمات به درخواست دولت از پذیرش پول های قدیمی خودداری نمی کردند. در پی این ماجرا یک صرافی ۷ ستاره در هنگ کنک می گوید: “به خاطر ثروتمندان همه رنج می برند”. در حالی که نخست وزیر هند، نارندرا مودی، می گوید: ” در حالی که فقرا به خواب راحتی فرو می روند، ثروتمندان این سو و آن سو می دوند تا قرص خواب آور تهیه کنند”. در یادداشت سردبیر نیویورک تایمز به تاریخ ۱۷ نوامبر چنین آمده است: ” پول نقد در هند شاه است. ۷۸ در صد معاملات از طریق پول نقد صورت می گیرد در مقایسه با کشورهایی چون انگلستان و آمریکا (۲۰-۲۵ درصد). بسیاری از مردم حساب بانکی یا کارت اعتباری ندارند، وحتی اگر داشته باشند می بایست پول نقد استفاده کنند زیرا بسیاری از بیزینس ها فقط پول نقد می پذیرند. معامله با پول نقد اجتناب از پرداخت مالیات و درگیری با فساد را آسان می کند. برای مثال، معاملات ملکی در دوبخش انجام می گیرد: قسمت کوچک تر که می بایست به دولت گزارش داده شود با چک پرداخته می شود، و بخش بزرگ تر، که گزارش نمی شود توسط اسکناس، یا “پول سیاه” “. به همین دلیل نخست وزیر قصد داشت با این سیاست پولی متجاوزین را وادار به تعویض اسکناس های قدیمی با اسکناس های جدید کنند. این سبب می شد که افراد با اسکناس های زیاد توضیح بدهند که پول ها را از کجا آورده اند و مالیات خود را بپردازند. این شاید یک راه حل موقتی بود، اما با صادر کردن مجدد اسکناس های ۵۰۰ و ۲۰۰۰ روپیه ای فساد بر پایه ی پول نقد و فرار از مالیات  آیا کماکان ادامه نخواهد داشت؟

درباره کتاب – محمد همتی – از فیس بوک خانم اشرافی

فروردین ۱۳۹۶

کتاب‌هراسی
بهای کتاب در مقایسه با بسیاری از کالاهای دیگر کم است، پس چرا کتاب نه‌تنها در رقابت با دیگر رسانه‌ها جذابیت های خود را در نظر مردم از دست داده است و بلکه مردم از آن گریزان شده‌‌اند؟ به زعم این کوچک جمع اهل قلم، حلقه مفقوده ترویج فرهنگ کتابخوانی، تقویت کتابخانه‌های عمومی موجود است و کتابخانه‌ها تقویت نمی‌شوند مگر با سنگین‌تر کردن کفه تقاضا از آن‌ها. تردیدی در این نیست که نه عمر ما به خواندن همه کتاب‌ها قد می‌دهد و نه وسع مابه خریدن همه کتاب‌های خوب می‌رسد و نه خانه‌های ما گنجایش همه کتاب‌های بازار نشر ایران را دارد. خانه کتاب کتاب‌خانه است و دردا و دریغا که کتاب در خانه خود غریب است. بله، یک سر این غربت، مسئولین نهاد کتابخانه‌های عمومی هستند که با گزینش‌های سلیقه‌ای و سفارشی، انبوهی از کتاب‌ها را از فهرست خرید خود کنار گذاشته‌اند. متأسفانه صدای ما به آن بالابالاها نمی‌رسد و به تجربه دریافته‌ایم که بهتر است کرت خودمان را بیل بزنیم.
سر دیگر این غربت کتاب، خود اهالی قلم هستند. حضور نویسندگان و مترجمان و شعرا در هفته کتاب در کتابفروشی ها این تصور را پدید می‌آورد که کتابخوانی با کتاب‌خری مترادف است و اصولا مترجمان و نویسندگان از ما بهترانند و کتاب کالایی اشرافی است و اتفاقا همین تصور هم هست. اهل قلم امروز بیش از آن که بر تشویق مردم به کتابخوانی همت بگمارند، با کمال احترام به همه دکانداران و کسبه، به دکانداران کتاب و نشر خود تبدیل شده‌اند. ترویج خرید کتاب با ترویج کتابخوانی دو مقوله جداست که دومی بیشتر جنبه بازاریابی برای ناشران و کتابفروشان را دارد و بهتر است هرکس کار خود را درست انجام دهد. ناگزیرم یادآور شوم که در این‌جا مقصودم از مردم، قشر اهل قلم و پژوهشگر نیست که نیازمند کتاب‌های خاصی هستند که قطعاً با این اوضاع کتابخانه های عمومی در همه آن‌ها یافت نمی‌شوند. کتابخانه‌های عمومی آخرین سنگر باقیمانده دفاع از فرهنگ کتابخوانی و بلکه دفاع از فرهنگ هستند. از دوستان اهل قلم و حتی اهالی دیگر صنوف فرهنگی و هنری که برخلاف حقیر صاحب نام و آوازه‌ای هم هستند، عاجزانه خواهشمندم که که علاوه بر حضور در کتاب‌فروشی‌ها در هفته کتاب و دیگر مناسبت‌های کتابی هرازگاهی هم سری به کتاب‌خانه‌ها بزنند. کار اولی به‌تنهایی زدن سرنا از سر گشادش است. هنر این است که این مردم خسته و بی پول و هراسان از کتاب را به خواندن کتاب تشویق کنیم نه این که با بانگ بخر بخر مردم را از کتاب فراری بدهیم و به کتابخوانی اقلیتی از مردم بسنده کنیم که ازهمین اقلیت هم اقلیتی واقعا کتاب می خوانند و بقیه فقط پزش را می دهند. حضور اهل قلم و خصوصا چهره‌های صاحب‌نام حتی از صنوف دیگر فرهنگی و هنری می‌تواند رونقی به کتابخانه ها بدهد. در ضمن چه اشکالی دارد که این دم عیدی به جای اهدای کتاب به نزدیکانمان کارت عضویت یک کتابخانه را هدیه بدهیم. یک کتابخانه بهتر از یک کتاب نیست؟
همه آن‌چه گفتم نظرات و دغدغه‌های شخصی‌ام بود و متوجهم که قطعاً موافقان و مخالفانی دارد.
ا

Comment

پاسخ دکتر فیروز نادری به مسایل و حواشی مراسم ا سکار و در مورد نظر گاه های خودش

فروردین ۱۳۹۶

نادری 

از شب مراسم اسکار تاکنون، انبوهی از نوشته‌های بی‌خردانه، از سوی یاوه‌گویان حرفه‌ای، صفحه عمومی فیس بوک مرا پر کرده است. ازجمله، اعتراض به اینکه چرا من فرصت حضور بر صحنه اسکار را غصب نکردم تا از آن برای ایراد خطابه‌ای در مقابل بیش از یک میلیارد نفر از مخاطبان جهانی استفاده و فعالیت‌های مجرمانه جمهوری اسلامی و نقض حقوق بشر در ایران را یادآوری کنم. درنتیجه این کنایه‌ها و یاوه ها، اکنون تعدادی از مخاطبان من درباره اینکه من واقعاً چه می‌اندیشم و کیستم، دچار سرگشتگی شده و برایشان ابهام‌هایی پیش‌آمده است. این نوشته – جریان فکری من برای کسانی نیست که به‌خوبی مرا می‌شناسند یا برای کسانی که به دلیل اهدافی که در ذهن دارند حاضر به تغییر ذهنیت خود نیستند. این نوشته برای آن مردمان خوبی است که برخی از یاوه‌های نشر یافته در فضاهای مختلف را خوانده و از من انتظار تصحیح و شفاف‌سازی درباره آن‌ها را دارند. من چنانم که هستم. اگر با نظرات من درباره این موضوعات موافق بودید، چه‌بهتر، اگرنه، متأسفم که ناامیدتان می‌کنم – ولی هدف من تحت تأثیر قرار دادن یا جلب رضایت افراد نیست. این بیست نکته‌ای است که بدون هیچ اولویتی به ذهنم می‌رسد:
۱٫
من با شعارهای پوچ و بی‌معنی تندروانه شونیستی مانند «هنر نزد ایرانیان است و بس» یا «آمریکا – کشور من است، چه وقتی درست عمل می‌کند چه وقتی اشتباه»، همدلی ندارم و از آن‌ها دوری می‌کنم.
۲٫
من عضوی از سازمان نایاک NIAC (شورای ملی ایرانیان آمریکا) نیستم. نه به این دلیل که فکر می‌کنم این سازمان مشکلی دارد. اما من عضو این سازمان نیستم.
۳٫
آیا من از توافق هسته‌ای اوباما با ایران حمایت می‌کردم؟ بله. این توافقی خوب برای هر دو کشور بود.
۴٫
آیا من از بمباران ایران حمایت می‌کنم؟ معلوم است که نه. اگر خانواده من درون خانه‌ام به گروگان گرفته‌شده باشند، من هیچ‌وقت خانه‌ام را به آتش نمی‌کشم تا از دست گروگان گیرها خلاص شوم. کسانی هستند که از چنان ایده‌ای حمایت می‌کنند. اما من گمان می‌کنم آن‌ها با چنین طرز تفکری حق ایرانی نامیدن خو را از خود سلب کرده‌اند.
۵٫
آیا من یک سلطنت‌طلبم؟ نه. من احترام فوق‌العاده‌ای برای شهبانو فرح قائل هستم و با رضا پهلوی ملاقات داشته‌ام و فکر می‌کنم او هم همانند پدرش شخصی وطن‌دوست است.
۶٫
آیا من در موضوعات مربوط به حقوق بشر در ایران ساکت مانده‌ام؟ اگر از سال ۲۰۰۹/ ۱۳۸۸ تاکنون گفته‌ها و سخنان من را دنبال کرده باشید می‌بینید که اغلب اوقات درباره این موضوعات سخن گفته‌ام.
۷٫
چرا درباره مسائل سیاسی در رسانه‌های اجتماعی خود صحبت می‌کنم، آن‌هم وقتی‌که تحصیلاتم در زمینه علوم سیاسی نیست؟ فکر می‌کنم این سؤالی است که عمدتاً کسانی می‌پرسند که تجربه زندگی در یک فضای دموکراسی را نداشته‌اند. این مسئولیت هر شهروندی است که در مسائل سیاسی کشور خود – و در مورد من آمریکا، مداخله کرده و اظهارنظر کند.
۸٫
آیا من از دانلد ترامپ حمایت می‌کنم؟ نه. من یک لیبرال دموکرات هستم. در انتخابات دوره مقدماتی نیز به برنی سندرز رأی دادم.
۹٫
آیا از قانون منع سفرهای اعلام‌شده از سوی ترامپ حمایت می‌کنم؟ نه. این قانون مفیدی برای آمریکا نیست.
۱۰٫
بعدازاینکه نزدیک به ۵۰ سال در آمریکا زندگی کرده‌ام آیا خود را بیشتر ایرانی می‌دانم یا آمریکایی؟ ایرانی بودن بخشی از تاریخ من و آمریکایی بودن بخشی از هویت من است و هردوی این‌ها به گونه جدایی‌ناپذیری درهم‌تنیده شده‌اند. همانند تخم‌مرغ هم خورده‌ای که زرده و سفیده آن را پس از ترکیب شدن باهم دیگر نمی‌توان جدا کرد. آمریکا کشور من و ایران وطن و زادگاه من است و چقدر خوش‌شانس بوده‌ام که ریشه‌هایم در تمدنی باستانی با فرهنگی غنی مستحکم است و در همان حال، باافتخار تمام فرصت زیستن در کشوری جوان به نام آمریکا را داشته باشم که مرا بر شانه‌های خود بلند کرد و به اوج آسمان‌ها و ستارگان رساند.
۱۱٫
دیدگاه من درباره ساختار سیاسی ایران این است که مردمی که درون ایران زندگی می‌کنند باید تصمیم بگیرند که چه ساختار و حکومتی برای آن‌ها بهترین گزینه است؛ اما ترجیح شخصی من دولتی انتخاب‌شده به روش دمکراتیک و سکولار است که از تمامی آزادی‌های مدنی و حقوق بشر دفاع کرده و بر پایه جدایی نهاد دین از سیاست بناشده باشد.
۱۲٫
آیا من مسلمانم؟ یهودی‌ام؟ یا بهایی یا مسیحی؟ من به هیچ مذهبی وابستگی ندارم. بااین‌وجود خودم را شخصی معنوی می‌دانم و به وجود چیزی در فراسوی خودم اعتقاددارم. مذهب من این است که کار نیک کن و با دیگران به نیکی رفتار کن.
۱۳٫
چرا من نمایندگی آقای فرهادی در مراسم اسکار را قبول کردم؟ من فیلم او را دیده بودم. فکر می‌کنم فیلمی درخشان است. این فیلم مدت‌ها پیش از آنکه ترامپ رییس‌جمهور امریکا شود چندین جایزه ازجمله در جشنواره کن را به خود اختصاص داده بود و مدت‌ها قبل از آنکه دستور اجرایی ترامپ در منع ورود شهروندان هفت کشور صادر شود، نامزد جایزه اسکار شده بود.
۱۴٫
چرا من از حضور بر صحنه مراسم اسکار برای محکومیت حکومت ایران استفاده نکردم؟ این مراسم فرصت و جایگاه بیان نظرات و دیدگاه های شخصی من نبود. این جایزه و جایگاه متعلق به آقای فرهادی و این فرصتی برای بیان نظارت و خواندن بیانیه او بود و کل زمانی که از سوی آکادمی برای قرائت متن برندگان در نظر گرفته شده بود چهل و پنج ثانیه بود.
۱۵٫
آیا من مأمور جمهوری اسلامی ایران هستم؟ این سوال به‌قدری بی‌خردانه است که من حاضر نیستم با پاسخ دادن به آن، چنین بی‌خردی را معتبر بشمارم.
۱۶٫
چرا به کشور خودم باز‌نمی‌گردم؟ آمریکا کشور من است و من به دلیل فرصت‌هایی که آمریکا در اختیار من قرارداده است به این جایی که امروز هستم رسیده‌ام. پس ایران چه می‌شود؟ من ایران بودم و در سال ۱۹۷۹ از افرادی مثل من خواستند که آنجا را ترک کنیم. به همین دلیل هم، ما و من ایران را ترک کردیم.
۱۷٫
چرا برای بازدید به ایران سفر نمی‌کنید؟ با توجه به خطرات و ریسک‌هایی که وجود دارد شما اگر جای من بودید حاضر به این سفر می‌شدید؟
۱۸٫
آیا من واقعاً نامه‌ای را که چند وقتی است در رسانه‌ها منتشر می‌شود و ادعا می‌کند من خطاب به ترامپ نوشته‌ام را تهیه‌کرده بودم؟ نه. این نامه کاملاً جعلی است و کسانی که نمی‌شناسم آن را جعل کرده و به من نسبت داده‌اند. من اطلاعیه و توضیحی درباره جعلی بودن آن منتشر کردم که برخی از رسانه‌ها آن را بازتاب دادند.
۱۹٫
من فکر می‌کنم کسانی که از من انتظار دارند همزمان رفتارهای مغایر حقوق بشر در ایران را محکوم کنم اما همزمان به من توصیه می‌کنند چون در زمینه سیاست تخصص ندارم نباید درباره آن صحبت بکنم، واقعاً دچار سرگشتگی فکری هستند.
۲۰٫
من همانم که هستم و وظیفه و مسئولیتی ندارم تا رضایت شایعه‌پراکن‌ها و بداندیشانی که پشت هویت‌های جعلی خود پنهان می‌شوند و در فضای رسانه‌های اجتماعی به یاوه‌گویی می‌پردازند، یا رسانه‌های زردی که برای اندک درآمدی حاضر به لکه‌دار کردن نام و اعتبار افراد هستند، را جلب کنم

رکاب مردانه بر زندگی زنان – فرزانه جلالی

فروردین ۱۳۹۶

رکاب مردانه بر زندگی زنان یکی از نوشته های اخیر فرزانه جلالی است که در آن به نقد جامعه ی مردسالار و همدستی عرف و قانون در به انقیاد کشیدن زنان و به حاشیه راندن آنان می پردازدنویسنده.
نویسنده این مقاله “فرزانه جلالی ”  که فعال مدنی و حقوق زنان است درکرمانشاه دستگیر و زندانی شد
***

برخوردهای تبعیض آمیز و دو دستگی‌های مرسوم زن/مرد، خوب/زشت، روا/نارو، هجنارمند/هنجارشکن را می‌توان از منظرگاهای مختلفی به نقد کشید. از آن‌رو که جوامع مردسالار با نگاه قالبی –نرینگی/مرشدانه- هستی پیرامون خود از ابزار تا سازوکارهای برخود با آن را از آپاراتوس مردانه می‌گذرانند، به هیچ عنوان برون رفتی برای حضور دیگری- زنان- قائل نخواهند شد. در این پروسه‌ی تاریخی، نیازی مبرم به بسترسازی فرهنگی و تولید زیرساختاهای اجتماعی است که بدون شک شروع آن در اصلاح نگاه مردانه به زن بوده. تولید چنین ساختارهایی در تزریق مفاهیم فرهنگی و رشد فردانیت و رشد امر دموکراتیک در سنت و بستر زیستی چنین جامعه‌ای است. از همین رو نگاه‌های شکسته به بستر معنا دار اجتماعی تنها منادی و بانی آن مردانه می‌باشند که بدون شک در ذوب دیگری زنانه، معنا دار می‌شود.

زنان نیمی از به حاشیه رانده شدگان جامعه‌ی مردسالار را تشکیل می‌دهند. چنین جامعه‌ای، بدون شک حضور زنان در عرصه‌های گوناگون از جمله ورزش را برنمی‌تابد. رویکردی که در سالیان اخیر، در جامعه‌ی به غایت مردسالار ایران نسبت به ورزش زنان مشاهده می‌شود، رویکردی طردگرایانه است. از منظری فوکویی “طرد” به دسته بندی و کته‌گوری کردن مقولات متعدد اجتماعی منجر می‌شود و نیز نفس دسته بندی الزام بر تبعیض و دوگانگی انگاری این مفاهیم است. از این‌رو، گویی توافقی نانوشته برای طرد مطلق و نسبی زنان از میادین ورزشی –و به شکلی موازی در عرصه‌های دیگر-، به وجود می‌آید. بر این اساس پرداختن به ورزش بیش‌تر در حوزه‌ی مردانه و با ویژگی‌هایی هم‌چون قدرت و رقابت تعریف می‌شود که و در نتیجه به “طرد”ی ناخودآگاه و در بیش‌تر موارد آگاهانه و سیستمی در راستای مدیریت اجتماعی-مردانه- منجر می‌گردد. علاوه بر تفکرات قالبی و نگرش منفی به ورزش زنان، کمبود زیرساخت‌ها و امکانات ورزشی، رسانه‌ای نشدن ورزش زنان و ناشناخته ماندن زنان ورزشکار از دیگر عواملی که هستند که سعی در طردِ پنهان و آشکار زنان از این عرصه، و سوق دادن هرچه بیش‌ترشان به عرصه‌های خصوصی و خانوادگی دارند. چنین مواردی را می‌توان همان طرد سیستمی از بستر اجتماعی و سعی مداوم برای دسته بندی‌های مرسوم به حساب آورد.

در نگاه کلی، ورزش زنان در استان کردستان از این قاعده‌ی کلی ورزش زنان در کشور(سیاست طرد و دسته بندی) مستثنی نیست؛ خرافات و محدودیت‌های عرفی و قانونی دست در دست هم تلاش کرده‌اند در برابر حضور زنان در ورزش مخالفت و مقاومت کنند. استان‌های کردنشین همواره به دلایل مذهبی و قومیتی چالشی برای حاکمیت بوده‌اند اما هرجا که اراده‌ای برای شکستن سقف‌های شیشه‌ای و سنت‌ها از سوی زنان دیده شده، این چالش‌ها کم‌رنگ و مانع تراشی برای زنان پررنگ شده است.

حمایت‌های قانونی از قتل‌های ناموسی که با پشتوانه‌ی فرهنگ ناموس پرستی، سالانه صدها قربانی می‌گیرد، یکی از این پیوندهایی است که زنان کرد را متحمل تبعیض‌های دوچندان می‌کند. نبود زیرساخت‌های اقتصادی و بیکاری گسترده‌ی زنان و در نهایت وابستگی به مردان خانواده نیز از جمله مسائلی است که شرایط ویژه‌ای را برای زنان این منطقه رقم می‌زند. با این وجود سال‌هاست زنان کرد که از تبعیض‌های عرفی و قانونی رنج می‌برند، در میان هجمه‌های نابرابری تلاش کردند حق حیات خود را معنایی انسانی بخشند. در این میان هستند زنانی که با وجود مانع تراشی، ورزش را به طور حرفه‌ای دنبال می‌کنند و در رشته‌ها و رده‌های مختلف موفق بوده‌اند که خود می‌تواند نگاه عام و سنتی به ورزش زنان را تقلیل و تغییر دهد.

مریوان یکی از شهرهایی است که حامل تجربیات تاریخی زیادی از مبارزه و مقاومت زنان با تفکرات مردسالارانه و موانع قانونی ضدزن است. اعتراض به قتل “فرشته نجاتی” توسط پدرش و چندین قتل ناموسی دیگر و هم‌چنین راهپیمایی در واکنش به لباس زنانه پوشاندن بر مجرمین، مواردی هستند که با رهبری فعال زنان در این شهر سازماندهی شده‌اند.

در روزهای اخیر شاهد یکی دیگر از مانع تراشی‌ها در فعالیت‌های زنان مریوان بوده‌ایم که فضا را در جهت تضعیف حقوق زنان و خشونت روانی تشدید می‌کند. کمپین مردمی سه‌‌شنبه‌های بدون خودرو که از آخرین روزهای بهمن‌ ماه سال گذشته شروع شد، پس از مدت کوتاهی به یک قراری تبدیل شده که با زنان دوچرخه ‌سوار در این روز برخورد شود. زنان دوچرخه ‌سوار در مریوان، از روز اول با این کمپین همراه شدند، اما چندی نگذشت که در اقدامی فراقانونی دوچرخه سواری زنان ممنوع شد. اقدامی که با اعتراض فعالین مدنی همراه بود ولی نتیجه‌ای جز بازداشت و توقیف دوچرخه‌ها در پی نداشت. در همین راستا، هزار و چهارصد شهروند و فعال مدنی با امضا و انتشار نامه‌ای سرگشاده خطاب به مسئولین مربوطه به ممنوعیت دوچرخه سواری بانوان در فضای عمومی در شهر مریوان اعتراض کردند. آنان خواستار لغو چنین ممنوعیتی و نگاه برابر به حقوق زنان شدند.

موضوعی که منصور مرادی، نماینده‌ی مریوان در مجلس شورای اسلامی در گفت‌وگو با “وقت ‌ایران” به شکل دیگر آن را تایید می‌کند: “بهتر است من در این‌باره حرف نزنم تا موضوع ختم به خیر شود. من هم شنیده‌ام که با زنان مریوانی برخورد شده اما این برخورد آن‌قدر که رسانه‌ها آن را بزرگ می‌کنند، نبوده‌ است. در آخرین خبری که از این ماجرا دارم شورای شهر مریوان برای تسهیل دوچرخه‌ سواری زنان قسمتی از پارک بانوان این شهر را به عنوان پیست دوچرخه‌ سواری اختصاص داده‌ است”. اختصاص مکان‌های مشخص به زنان دوچرخه سوار تحقیری دیگر در راستای جنسیتی کردن مکان‌های عمومی و حذف سیستماتیک زنان از این فضاها است.

این ممنوعیت تازه برای فعالیت زنان در حالی است که دولت روحانی رسیدن به عدالت جنسیتی را یکی از اهداف جدی خود تعریف کرده است. اما آن‌چه در مریوان شاهد آن هستیم، ممنوع کردن دوچرخه سواری زنان به بهانه‌ی “عرف و حجاب” است. این‌گونه تلاش‌ها برای محروم کردن هرچه بیش‌تر زنان از حضور فعال در حوزه‌ی عمومی و محدود کردن آن‌ها به فضاهای خاصی است که بر مبنای ایدئولوژی‌های جنسیتی شکل می‌گیرند.

مشکلات ورزشی زنان در مریوان به دوچرخه سواری در فضای عمومی محدود نمی‌شود. کمبود امکانات ورزشی هم‌چون باشگاه‌های مجهز، اختصاص ندادن بودجه برای توسعه‌ی ورزش و توانمندسازی زنان ورزشکار، دعوت نشدن ورزشکاران به رده‌های بالاتر و در نهایت به حاشیه رانده شدن زنان در فرایندهای توسعه‌ی شهری حاکی از خشونت ساختار یافته علیه زنان در فضای شهری و ابزاری برای طرد ساختاری و حذف آن‌ها از عرصه‌ی عمومی است. به همین دلیل برای مبارزه با این خشونت ساختاری لازم است بر حق حضور و فعالیت آزادانه‌ی زنان در شهر پافشاری کنیم.

دانی عزیزم، قبل از اینکه دیوار مکزیک کشیده شود – ناهید میرحاج

فروردین ۱۳۹۶

نیمه شب – تهران
نیمه شب پاییزی. هواپیما آماده برخاستن از باند فرودگاه است. کنار پنجره نشسته‌ام. وقتی که هواپیما از زمین جدا می‌شود و کمی اوج می‌گیرد تهران و بخشی از جاده کرج را می‌بینم. غرق نور است. نمی‌دانم چرا هر وقت که از توی هواپیما شب‌های تهران را می‌بینم، حس متضادی دارم. شهری که دوستش ندارم، اما با جدا شدن یا دور شدن از آن، آن هم در وضعیتی که غرق نور است، احساس می‌کنم که چقدر در این شهر خاطره دارم که با رفتنم جا می‌گذارم. آن وقت حسی درونم می‌جوشد که متفاوت است و در این لحظات است که احساس می‌کنم می‌توانم تهران را دوست داشته باشم، آن هم شب‌هایش را.

ساعت ده صبح روز بعد- برلین
از فرودگاه که خارج می‌شوم، اولین چیزی که توی ذوقم می زند، هوای مه آلود و نمناک است. از همه چیز و همه جا آب می‌چکد. از نرده‌ها تا علائم راهنمایی و سرشاخه‌های درختان و باربری که اورکت پوشیده و چرخ دستی خالی را به سالن فرودگاه برمی گرداند. انگار از زیر دوش برگشته است. برای من و خیلی‌های دیگر، برلین یکی از فوق العاده ترین شهرهای جهان است. اما وقتی که هوایش گرفته و نمناک است، خیلی عبوس می‌شود. از شانسم در این روزهای زمستانی دوباره همان طور است که دوست ندارم. این بار اما این فضا و هوا بدجوری روی دلم سنگینی می‌کند. دلم شور می زند. سوار تاکسی می‌شوم. خیلی زود تاکسی توی شلوغی جاده فرودگاه گم می‌شود.
اولین چراغ قرمز توی شهر، درحالی که شیشه ماشین از قطرات باران پوشیده شده است، نگاهم به تلویزیون بزرگی توی ویترین یک فروشگاه می افتد. ترامپ پشت میز کوچکی نشسته است و دارد چیزی را امضاء می‌کند. با نوک دندان روی لب پایینم را فشار می‌دهم و توی دل می گویم: نکند همان قانون باشد که …. تاکسی می‌گذرد. نمی‌دانم چرا دیدن او دلشوره ام را زیادتر می‌کند.

دو ماه قبل از این سفر
با اینکه پسرمان و خانواده کوچکش در امریکا هستند، بخاطر مشکلات ویزا گرفتن چندسالی می‌شود که قید سفر به امریکا را زده‌ایم. وقتی که دانی نوه‌ام به دنیا آمد با خودمان گفتیم مگر می‌شود دل از دیدن او کند؟ یک ساله شد، ندیدیمش، حالا که نزدیک دوسالگی‌اش است و زبان باز کرده، دیگر نمی‌شود از قید شیرین زبانی‌هایش گذشت که هرشب برای ما درمی آورد.
تقاضای ویزا کرده و از سفارت آمریکا در برلین وقت گرفته‌ایم. تصمیم داریم عید نوروز را دورهم باشیم. از هفت خوان کنترل‌ها که می‌گذریم، بالاخره خودمان را در اتاق مصاحبه می‌بینیم. برخورد مأمور سفارت محترمانه است. سوال و جواب‌ها از جنسی نیست که حس بدی به آدم دست بدهد. پسرم پزشک است و ظاهراً جایی برای شک و تردید نیست. خودم هم کم و بیش برای آنها که می‌خواهند از همه چیز سردربیاورند، بی اسم و رسم نیستم. همه چیز به خوبی و خوشی می‌گذرد و ما به تهران باز می‌گردیم.
روزها می‌آیند و می‌گذرند. خبرهای تلویزیزن یا دور و بر داعش است یا حلب و جنگ سوریه، اما موقع اوج رقابت‌های ریاست جمهوری آمریکا هم شده و مثل خیلی‌های دیگر کارم شده زل زدن به صفحه تلویزیون و امید به نظرسنجی‌های که از دو رقیب اعلام می‌شود. به هیچ کدام از آنها سمپاتی ندارم. نمی‌دانم چرا علاقه‌ای به کلینتون در من نیست. اما می دانم چرا از ترامپ تا این قدر دورم. شاید بخاطر نوع نگاهش به زنان و اخباری که دور وبر روابطش با زنان روی آنتن‌ها است. تصور آمدنش به کاخ سفید مرا هم مثل میلیون‌ها نفرد دیگر به ترس انداخته است. خیلی دلم را به نظرسنجی‌ها خوش کرده‌ام و امیدوارم که این خطر هم از سر بگذرد. اما با درز ایمیل‌های کلینتون از ویکی لیکس ته دلم بدجوری نگران می‌شود.

برلین- در آستانه تحلیف
یک هفته پیش از مراسم تحلیف ایمیل سفارت به دستمان رسید که برای ثبت ویزا پاسپورت‌هایمان را به سفارت تحویل دهیم. تهران هستم. بدو بدو کارهایی که لازم است سروسامان می‌دهم. همسرم نمی‌تواند همراهم باشد. ضرورتی هم ندارد. پاسپورت او را کنار پاسپورت خودم می‌گذارم و دوباره در برلین هستم. پاسپورت‌ها را تحویل سفارت می‌دهم و منتظر می‌مانم.
روزها می‌آیند و از پشت هم عبور می‌کنند. حالا یک هفته گذشته است و از ایمیل سفارت خبری نیست. مراسم تحلیف است و دلشوره ام بیشتر از سابق. نمی‌توانم توی خانه بنشینم. بیشتر می‌زنم توی خیابان. سیگار پشت سیگار. گاهی مثل دیوانه‌ها جایی می‌ایستم و به نقطه‌ای زل می‌زنم. برج‌های بلند در نقطه‌ای دور از آنجا که ایستاده‌ام یا بیلبوردی که در صد قدمی‌ام است. توی آن هوای سرد که رطوبت از در و دیوار می‌بارد، و درون یخ زده‌ام را دارد از تو می‌شکند، راه می‌روم و به دانی عزیزم فکر می‌کنم. توی خواب و بیداری همه‌اش با دانی حرف می‌زنم. در خواب یا بیداری خودم را می‌بینم که دانی را روی پاهایم نشانده‌ام و دارم برایش کتاب می‌خوانم. دیشب که از توی تبلت برایم زبان درآورد و روی مبل ورجه ورجه رفت و یکباره گفت «I love you Nana» بی اختیار اشکم سرازیر شد.
حالا وارد هفته دوم می‌شویم. خواب و خوراک ندارم. شب‌ها تا نزدیک صبح از فکر و خیال خوابم نمی‌برد. تصور اینکه نتوانم دانی را ببینم خیلی آزارم می‌دهد. هیچ وقت فکرش را نمی‌کردم دیدن یکی در زندگی این قدر برایم مهم باشد که همه چیزهای دیگر برایم کمرنگ شود. وضعیت روحی‌ام سخت بهم ریخته است. دائم بخودم می گویم: ببین چطور همه هدف‌های زندگی‌ات به این هدف کوچک محدود شد.
اما احساس است، این حرفها سرش نمی‌شود. ترامپ رسماً شده است رئیس جمهور ایالات متحده. پسرم دائم از محل کار یا خانه از وضعیت ویزا می‌پرسد. نمی‌دانم در جوابش چه بگویم. هیچ وقت سفارت امریکا مهر کردن ویزا را این قدر طول نمی‌داد. حتماً خبری است. اولین علائم شایعه پخش می‌شود. ممکن است پرزیدنت ترامپ ورود اتباع چند کشور را به خاک ایالات متحده ممنوع کند. طبق معمول ایران نام اول این لیست است. چند روز باید بگذرد که خبر رسمی شود و ترامپ این ممنوعیت را رسماً اعلام کند. هفت کشور در لیست هستند و ایران با این همه ایرانی داخل امریکا مهم‌ترین کشور. همه جا سروصدا است. اما پاسپورت‌های ما در سفارت گیر است. نه جواب آری می‌دهند و نه می گویند نه.
چه ساعت‌های سختی. حالا دیگر مطمئن هستم که اگر ویزا هم در پاسپورت‌های ما باشد، به داخل امریکا راهمان نمی‌دهند. پسرم و خانواده اش آن طرف. من هم این طرف. چیزی درونم شکسته است. حالا دیگر ویزا هم نمی‌خواهم. فقط پاسپورتم را می‌خواهم که به تهران برگردم.

به سوی تهران
توی هواپیما نشسته و کمربندها را بسته‌ایم و هواپیما در صف پرواز است. چشمانم شور شده است. اشکم بند نمی‌آید. نمی‌دانم چرا. هیچ وقت این قدر در خودم احساس ضعف نکرده بودم که در این مسیر کردم. چیزهایی را در دلم زمزمه می‌کنم. دموکراسی، قانون، حق. تروریسم، پزشک، تربیت، انتخابات، موشک‌های بالستیک، داعش، دانی عزیزم. دیوار مکزیک. مغزم روی دیوار مکزیک هنگ می‌کند. بیست سال بعد که شاید ما نباشیم و دانی جوان دارد به گذشته فکر می‌کند. به روزهایی که این دیوارها دور تا دور مرزهای امریکا بالا رفته است، آیا به این فکر خواهد کرد که این دیوارها چه دل‌ها و چه خانواده‌هایی را از هم جدا کرد؟ چه قلب‌هایی را شکست، آن هم به نام تروریسم. داعش، موشک‌های بالستیک؟

اندک اندک جمع مستان می روند – محمود صفریان

فروردین ۱۳۹۶

پرویز نادری
اندک اندک جمع مستان می روند

استاد پرویز نادری هم پرکشیدو من و ما را تنها گذاشت
چه بیداد گر است مرگ . چه داس بی رحم و بُرائی دارد
در کانادا با او آشنا شدم و خیلی زود دریافتم که صمیمی و خونگرم است
و دریافتم که عاشق ادبیات است و در بسیاری از شب‌های شعر چه سروده های زیبائی را با صدائی که ملایمت و اثر گذاری یک ترنم دلنشین را داشت می خواند.
و خیلی زود چنان صمیمی و نزدیک شدیم که در هر موقعیتی تلاش می‌کردمتا با هم باشیم
هر وقت برای سفری کوتاه به آمریکا می‌رفتم این او بود که پل تلفنی را با من بر قرار می کرد
من خیلی دوستش داشتم و برایش احترام قائل بودم
در رونمائی کتاب« روز های آفتابی » من چنان شیوا آنرا به حضار معرفی کرد که فراموش نشدن است
و این عکس یادگار آن رخداد است
مرگش دلم را سخت سوزاده است
یادش گرامی و ماندگار . مرد بسیار شریفی بود

اگر چرائی دارد؟

فروردین ۱۳۹۶

وفتی هیتلر آمد روی کار و در نهایت ملت را به خاک سیاه نشاند ملت آلمان چرا تکان نخوردند و جلویش را نگرفتند؟
بهمین تعبیر و تفسیر مردم اسپانیا به هنگام ییداد فرانکو، ملت شیلی در زمان پینوشه. مردم کامبوج در زمان پولپوت. مردم عراق در زمان صدام حسین. مردم ترکیه در همین حالا در برابر فشار اوردغان و یا مردم آمریکا در برابر خُل بازی‌های ترامپ. وبسیاری دیگر؟

اگر چرائی دارد که دارد، بهمان دلیل مردم ما هم گرفتار آن هستند

سلفچگان – محمود صفریان

فروردین ۱۳۹۶


عکسی از محمود 

وقتی گفت ناراحت نباش زود بر می گردم و با خنده ادامه داد
عمر سفر کوتاه است
نمی دانم چرا اندوه گنگی در جانم ریخت. دلم به رفتنش راه نمی داد. با او تنها نبودم، برایم تاثیر جمع را داشت.


داشتم از تهران به اصفهان و شیراز می رفتم . با هواپیما نرفتم چون دلم برای دشت و صحرا پَرپَر می زد، سالها مسیرها و مناطق مختلف کشورم را با اتومبیل رفته بود. از پذیرائی های ابتدائی پاتق های جاده ها خوشم می آمد. من این گّره های بین راهها را کم و بیش می شناختم.
اوایل اردیبهشت بود و بهاربا تانی و حوصله، صفا و سبزی و رنگ و عطرش را در همه جا گسترده بود.
در سلفچگان برای صرف صبحانه که می دانستم سنگ تمام می گذارد توقف کردم. تخم مرغ محلی را با کره حیوانی نیمرو می کرد و سرشیر را با عسل خوشرنگ و معطر و خوش مزه . ” تنور نداشت ولی نان را داغ و برشته می آورد. از صبحانه گذشته بود ولی به ناهار مانده بود دیزی هایش حرف نداشت اما زود بود ” .

من او را برای اولین بار در قهوه خانه بین راه درسلفچگان دیدم؟ داشت با همراهش به جنوب می رفت . او هم برای صبحانه توقف کرده بود.
اشاره کنم که هنور آوار حجاب اجباری برسرمان خراب نشده بود و چوب تعلیمی! ” بکن نکن راه نیفتاده بود. و رانندگی و مسافرت یک خانم بهت انگیز نشده بود
اتومبیل بسیار لوکسی را قبل از ورود به قهوخانه در کناردر وردی دیده بودم که دختر خانم نو جوانی در آن نشسته بود و به آهنگی از مرضه گوش می داد. تعجب کردم. اتومبیلی شیک، دختر نوجوانی تنها، و آهنگ زیبائی نه از خوانندگان پاپ خارجی که سنگ خارا ی مرضیه را در فضا رها کرده بود. خواستم بروم سراغش، دو دل بودم، چند قدمی هم به سویش برداشتم. شیشه اتوموبیل را پائین کشید و ماهرانه مرا از ادامه باز داشت:
خاله ام در کافه است من دارم ( چیری ) را که خواسته برایش می برم. ”
ولی نگفت چه چیزی را “.
به رو نیاوردم. مسیر گام هایم را به سوی قهوه خانه تغییر دادم. به قول دختر خانم، کافه !” زیاد شلوغ نبود.
هرچه چشم چشم کردم خانمی که بایستی خاله دختر خانم باشد ندیدم. خودم را روی یکی از صندلی های خالی ی نه چندان فکسنی چوبی، نشاندم. آهنگ لری زیبائی را که خواننده خوش صدای دایه دایه می خواند، پسندیدم. سبک شدم. خیلی گرسنه بودم. مرد موقری که داشت برای گرفتن سفارش بطرف می آمد، در بر خورد به خانمی که صورتش را خشک می کرد و می رفت بسوی میزی که گویا قبلن انتخاب کرده بود، متوقف شد.

لطفن در دو ظرف جداگانه در یکی سه و در دیگری دو عدد تخم مرغ را نیم رو کنید و با چای و نان داغ و کمی سر شیر و عسل آنهم در دو ظرف جدا گانه برایم بیاورید، با بدرقه مرسی آرامی.
تعجب مرد سفارش گیرنده که بیشتر در چشمانش نشسته بود و این پرسش که:
چرا خانم دو سفارش جداگانه می دهد ؟
، دیدنی بود، ولی من می دانستم چرا. بسوی من که آمد، فضولی کردم و با صدائی که خانم بفهمد گفتم:
خواهر زاده اش رفته در اتوموبیل را قفل کند، برای او هم سفارش داده است. ”
نگاهش را که بسویم بر گرداند، پر ازجاذبه و طراوت بود. حرفی نزد ولی من نیم خیز شدم و گفتم :
فضولی مرا ببخشید. داشت سنگ خارای مرضیه را گوش می داد، آهنگی که منهم از شنیدنش خوشم می آید.”
قهوه چی هم شنید. بفهمی نفهمی رگ های گردنش بالا آمده بود، هوا را پس دیدم، مردی غیرتش داشت طغیان می کرد. گمان می کرد مزاحم خانم شده ام. دنبال نکردم ، سرم را به روزنامه ای که همراه آورده بودم مشغول کردم.
صبحانه آن ها را اول آورد ، دختر خانم هم که آمد خاله با نوعی تشّربه او گفت:
سودی! رفته بودی جای عینکی مرا بیاوری، یا با دل گنده گی سنک خارا گوش بدی؟
سودی خانم در اولین گام ورود به کافه متوقف شد و نگاهش را بسوی من چرخاند. ” خیلی بی معرفتی را در ذهن چرخاند و آرام به سوی خاله رفت و روبرویش نشست.

صبحانه مرا که آورد بلند پرسید:
شما کجا می روید از این ور یا از آن طرف؟
درست متوجه نشدم که چه می گوید ولی حدس زدم که دارد مسیرم را می پرسد. در جواب گفتم:
تو کجا می روی؟
من جائی نمی روم. سالهاست که جائی نرفته ام، همین جوری پرسیدم
همین مظلومیت، خاله را به حرف آورد:
چند سال است؟
مرد رویش را به سوی او چرخاند، چهره اش واشد، و خنده ای که ملاحتی در خود نداشت در صورتش دواند و با کمی شرم گفت:
هشت سال است. کسی را ندارم که جائی را داشته باشم
تو هشت سال است که از این کافه بیرون نرفته ای؟ مگر می شود ؟
بیرون که رفته ام گاهی برای خرید مایحتاج به قُم می روم، تابستان ها جلوی قهوه خانه را آب پاشی می کنم، گاه نیز تا دامنه سبزی ها قدم می زنم حوصله داشته باشم کمی هم می دوم. ”
خاله فهمید که مردی است با دیدی محدود و توقعی بسیار اندک و زندگی که بنظر می رسد عاری از هر گونه فراز و نشیبی باشد..
چیزی دلم را مالش داد ، شاید هم دلم سوخت.
اگر دلت می خواهد می توانی با من بیائی، من تنها هستم، می توانی مهمان من باشی، در مراجعت همین جا پیاده ات می کنم، تا هم تو این طلسم هشت ساله را شکسته باشی هم من تنها نباشم
شما تنها هستید؟ زن ندارید؟ کجا می روید ؟
و این جمله طلائی
زن ندارید
کلید آشنائی شد.
با وضوح به او جواب دادم :
نه، زن ندارم، مجردم، مهندس راه سازی هستم و آماده ام تا تو را همراه ببرم
نه خیلی ممنونم، جعفر آقا دست تنهاست. نمی توانم، دلم می خواست ولی نمی شود، اگر در غیاب من کس دیگری را بیاورد من دیگر حتا سر پناه هم ندارم. ”
خاله گفت:
جعفر آقا کجاست؟ من او را راضی می کنم، فرصت خوبی است که مهندس دراختیارت گذاشته است شنائی شدآآ
جعفر آقا؟
و بسیار آهسته گفت:
مشغول است گمان نمی کنم بتواند بیاید، تا خودش را بسازد طول می کشد
و من با مزاح گفتم :
مگر دارد ساختمان می سازد که ساختنش طول می کشد
خنده بلند خاله حالم را جا آورد. سی ساله بنظر می رسید. هر چند در لباس سفر، ولی شیک پوشیده بود. توالت بسیار کمرنگی را روی صورتش خوابانده بود. موهایش را در کلاهی که زبیائیش را بهتر جلوه می داد پنهان کرده بود. صدائی صاف و رسا و بدون خش داشت. با اتومبیلی که در بیرون از قهوه خانه پارک کرده بود می رساند که وضع مالی روبراهی دارد.
دلم می خواست بیشتر صحبت کنم ولی حرفم نمی آمد. فقط توانستم بگویم:
سناتوری می کشد؟
نه بابا چه سناتوری، فقط بوی تریاک می هد گمان می کنم درجه سه و چهار باشد. ”
اولین مکالمه را با طنز شوع کرد:
می بینی مهندس انواعش را می شناسد از سناتوری تا نوع نا مرغوب حمالی را
شاگرد قهوه چی هم پایش را بیشتر از گلیمش دراز کرد:
آقا مهنس شما هم اهلش هستید؟
از خانم به پرسید که گویا خودش بهتر از من انواع آن را می شناسد، حتا نوع حمالیش را

یادم آمد روزیکه پس از سالها آزاد نبودن استفاده از تریاک، تا جائی که میرفت بخصوص برای جوان ها در اوراق کتاب ها جای بگیرد و در حقیقت کاملن فراموش شود ناگهان اعلام شد که از روز شنبه آینده برای شروع یکی از داروخانه ها به آن هائیکه کوپن داده می شود، تریاک توزیع خواهد کرد. بهت زده شدم، و دلم برای مقاومتی که ملتی را بسوی شکوفائی رهنمون می شد و داشت فرو می ریخت، سوخت. و اینک می دیدم که این درهم ریختگی مقاومت سال ها، به پس توی قهوه خانه ای در سلفچگان نیز کشانده شده است.

عجب صبحانه جالبی بود . ”
کجایش جالب بود؟ طعمش؟
هم طعمش هم فضایش. ”
فضایش؟، فضای قهوه خانه و بوی سوخته تریاک برای شما جالب است؟
دیدم دارد راه می افتد، دل به دریا زدم:
نه، وجود شما و خنده هایتان
می دانستم تعریف از هر کار و عمل و رفتار یک زن، خال را نشانه رفتن است. اطمینان داشتم بدش نیامده است. ولی سکوت پر از ابهامی پیش بینی ام را داشت از سکه می انداخت. نمی دانستم این سکوت به قول معروف آرامش قبل از طوفان است یا تخریب کامل شده استیعنی این بار هم بیراهه رفته ام؟
ولی وقتی چنین شروع کرد خیالم رحت شد:
کاش مسیر شما هم به سمت جنوب بود
چرا؟
بیشتر دلم قرص بود، اتومبیل است دیگر ، هزار ایراد و اشکال ممکن است برایش پیش بیاید که کمترینش پنچری است
اگر بخواهید می توانم شما را در مسیر جنوب همراهی کنم
داشتم دریا دلی می کردم ،
مگر عازم اصفهان نیستید؟
اصفهان و شیراز. می توانم پس از همراهی شما از مسیر بهبهان بروم شیراز و بعد اصفهان. لزومی ندارد که حتمن اول بروم اصفهان و بعد شیراز ، می توانم سروتهش کنم ضمن اینکه عجله ای ندارم. ”
مطمئن باشم که مزاحم نشده ام ؟
کمی واضحتر جواب دادم:
نه، چه مزاحمتی، آشنائی و بخصوص همراهی با خانم زیبائی چون شما فقط می تواند خوشحال کننده باشد

ورود کسی، مکالمه ای را که داشت شیرین می شد قطع کرد.

تازه وارد با صدائی از معمول بلند تر و کمی تحکمی گفت :
سیّد کجائی؟
سید دلخور جواب داد:
چرا داد می کشی من اینجام
همه سر هایمان را به طرف در ورودی چرخاندیم.
جوان بلند بالای باریک اندامی نفس زنان بشکه کوچک آلمینیوم رنگی را به داخل کشید:
بیا این هم شیر تازه دوشیده. بقیه خرید هم بیرون است احتیاج به کمک دارم. جعفر آقا کجاست سید؟
و فهمیدیم اینکه تا حالا به ما سرویس می داده اسمش سید است یا سید صدایش می کنند.
می خواستی جعفر آقا کجا باشد ؟
هنوز تمام نکرده ؟ والله خوبه، شده کار کردن خر خوردن یابو.”
یواش تر جمال آقا
وارد شدن یکی دوتا مسافر دیگر و لب گزیدن ها و چشم و ابروی سید، ساکتش کرد.
و آقا جمال با گفتن:
کاش میمرد
رفت بیرون که بقیه خرید ها را بیاورد و ما و مسافران تاز وارد را به سید وا گذاشت.
سّید، توضیح داد
حق دارد از کله سحر رفته است ده ِ ( نیزار)، حاج ماشالله هم جنسش جور است هم هوای ما را دارد

همه چیز حسابی گران شدهسید مریم کجاست؟
در حالی که داشت به ما می گفت زنشه جوابش را داد
تو آشپز خانه است
صدایش کرد،
آبگرم داری؟ از این چای سر گل لاهیجان که آورده ام دم کن تا همه یک فنجان بخوریم
مریم دیزی ها روبراهند؟ الآن است که مسافران گرسنه از راه برسند
مریم که پیراهنی سفید پر از گلهای صورتی به تن داشت، و بیست و شش هفت ساله بنظر می رسد بی بیان کلامی رفت چای درست کند.
من برخاستم تا بروم ، آقا جمال مانع شد:
تشریف داشته باشید چای را مهمان من هستید
و خاله ادامه داد
میماند جمال آقا! گفته عجله ای ندارد .”
بجای من جوابش را داد.
می رساند که بدش نمی آید بمانم.
خوشی ملموسی ریخت توی وجودم
ماندم و یکبار دیگر متوجه شدم که اگر هنوز تتمه ای از لوطی گری باقی ماند است در چنته سیّد ها و آقا جمال هاست.

شانس هم مثل بسیاری از رخداد های دیگرمنتظر است تا خود را نشان بدهد.
فکر نمی کردم در یکی از صبح های زیبای اردیبشهت بهنگام مسافرتی با اتومبیل درسلفچگان که یکی از ایست های بین راه است برای توقفی کوتاه ورفع خستگی و صرف چای شانس در کمین باشد.

اسمش سارا بود، چهره ای شیرین و پر کشش داشت. خوب حرف می زد، واژه ها را خوشایند انتخاب می کرد استوار و با اعتماد بنفس بود.
وقتی برخاست متوجه شدم در تدارک رفتن است. منهم برخاستم و سریع تر از او نشان دادم که دارم می روم

پیش دستی کرد:
شما می مانید؟ ما داریم می رویم. ضمنن ازاینکه موافقت کردید که با تغییر مسیر خود، همراه ما بیائید ممنونم. ”
یعنی چه که ممنون هستید؟ نمی خواهید که همراهیتان کنم؟ من جدی گفتم سارا خانم.
می دانم که با محبت تمام گفتید، ولی بهتر است مسیر از قبل تعیین شده خود را بروید.”
حیف شد! ”
چی حیف شد ؟ از اینکه با ما همراه نمی شوید ؟
از اینکه از شما جدا می شوم متاسفم. چه دیدار کوتاهی. خوشحال می شدم بیشتر با شما باشم. ”
چرا؟
بگویم چرا
بی هوا و بدون مزمزه کردن کافی، گفتم:
از شما خوشم آمده، دلم نمی خواهد به این زودی ترکتان کنم. ”
که اینطور؟
بله، اینطور! ”

سارا خانم! تهران زندگی می کنید ؟
در تهران معلم هستم، برای عروسی برادرم به اهواز می روم، کارمند عالی رتبه راه آهن است
پایم رفته بود روی بیل و همه ی ابهام ها را ریختم بیرون:
پس چرا همسرتان را همراه ندارید؟
نگاه ِبشما مربوط نیست اش را به رویم ریخت ولی با نازی ملیح و با لبخند گفت:
متاهل نیستم. مگر شما متاهل هستید؟
نه همسر ندارم ، نامزد هم ندارم

سارا خانم این دارد خیلی با عجله می شود. در حد یک صبحانه خوردن آن هم نه باهم، موافق باشید در بازگشتمان به تهران ملاقاتی با هم داشته باشیم تا بهتر بتوانیم آشنا شویم
من هم موافقملطفن اگر کارت ویزینی همراه دارید یکی به من بدهید تا آشنائی بیشتری پیدا کنم. ”
نه متاسفانه کارت همراه ندارم. اسمم ایرج شازده است
و روی تکه کاغذی شماره تلفنم را به او دادم
متشکرماز کدام شازده ها هستید؟
هیچکدام
همین طوریجریان کچل است و زلفعلی
شوخی میکنی؟
چه فرقی می کند، شوخی فرض کن من هم اگر شماره شمارا داشته باشم ممنون می شوم
راه که افتادند، تا مدت ها با نگاه تعقیبشان کردم. به قهوه خانه برگشتم و در حد یک چای دیگر ماندم و دیدارم را با او مزه مزه کردم.
وقتی بخواهد اتفاق می افتد و از این همه می تواند در قهوه خانه سلفچگان باشد و حتا درحد یک صبحانه خوردن. گویا عشق با یک نگاه به واقع می تواند درست باشد. کار مته برقی را دارد، تا به خود بیائی حفره لازم را در ذهنت ایجاد می کند. در من این حفره داشت دهان باز می کرد.
به آرامی بیرون آمدم سوار اتومبیل شدم و به راه خود رفتم.

فکر نمی کردم کارم در اصفهان گره بخورد و گرفتار این همه پیچ و خم بشود و خسته ام بکند.
بالا خره یک جورائی روبراهش کردم. رفتم هتل و مشغول تدارک مسافرت فردا شدم. گفتم شامم را به اتاقم بیاورند. دستور یک لیوان شراب قرمز هم دادم تا پس از دوشی جانانه روی تخت دراز بکشم و برنامه شیراز را مرور کنم که به درد سر اصفهان مبتلا نشوم. می خواهم جوری باشد که کار شیرازم بیش از دو روز طول نکشد.
کرختی شراب در رگ هایم راه افتاده بود. شام بریانی سفارش داده بودم بسیار خوش مزه بود، ارضا شده بودم. روز نامه ای را که همراه شام برایم آورده بودند به دست گرفتم و دراز کشیدم. قبل از خواندن همه ی سر فصل هاا خوابم برد. از خستگی و تاثیر شراب تخت خوابیدم تا صبح. ساعتم هفت صبح را نشان می داد که بر خاستم.دوش مجددی گرفتم ریشم را تراشیدم، چمدانم را بستم لباس سفر پوشیدم، روزنامه نیمه خوانده شب را برداشتم و رفتم به سالن غذا خوری برای صبحانه. سوسیس تخم مرغ سفارش دادم با دو تکه نان بربری. تا بیاورندش خودم را با خواندن روز نامه مشغول کردم. ناگهان چشمانم روی خبری قفل شد.
قاچاقجی مواد مخدری که شش روز پیش در پاسگاه ژاندارمری پل دختر به دام افتاده بود با تکمیل پروند باز جوئی تحویل دادسرای خرم آباد شده است. ولی دختر خانم همراه او را آزاد کرده اند. قرار است به فامیل او تحویل شود…”
پریشان شدم. ” یعنی ممکن است سارا باشد؟ آن چهره شیرین و دوستداشتنی قاچاقچی مواد مخدر بوده و کمترین اثری در رفتار و حرکاتش نبود.؟ پس باید خیلی حرفه ای باشدنباید اولین بارش باشد. باید روزنامه های چند روز پیش را بخوانم شاید که خبر را واضحتر و بیشتر نوشته باشد. از کیوسک روزنامه فروشی جلوی هتل کمک گرفتم.
بله خودش بود. همان روز که در سلفچگان جدا شدیم، در پاسگاه پل دختر خرم آباد به او مشکوک می شوند. شاید هم بنحوی از طرف رقبا و یا بهر علت دیگری منتظرش بوده اند. خبر اطلاع بیشتری در اختیارم نگذاشت. فقط اشاره داشت که مقدار زیادی ولی توضیح نداده بود این مقدار زیاد چقدر بوده است، گو اینکه برای من توفیری نداشت، مهم این بود که سارا را بجرم حمل جاسازی شده مواد مخدر دستگیر کرده اند. ” این جاسازی شده می رساند که کار حرفه ای بوده است. افکارم پرواز عجیبی داشت.
همدستانش چه کسانی هستند؟
سارا تا چه حد دخالت داشته است ؟
با اینکه ظاهرش نشان نمی داد، چگونه متوجه شده اند و جاسازی را پیدا کرده اند؟
و بسیاری سوال های بی جواب دیگر.

نیمه پریشان راه افتادم. تصمیم گرفتم تلفنی با مادرم در تهران صحبت کنم تا هم حال و احوالی کرده باشم هم اطلاع بدهم که قسمت اول کارم تمام شده و برای اتمام آن دارم میروم شیراز.

مادر کجائی؟ داشتم نگران می شدم. تا حالا دوبار از اداره آگاهی تلفن کرده اند و سراغ تورا می گرفتندمیدونی قضیه چیه؟
پریشانی ام عمیق ترشد. یادم آمد که شماره تلفن مرا در دفترش یاد داشت کرده بود. کمی ترسیدم.
مادر حتا بو نبردی که چرا به من تلفن کرده اند
نه، ولی لحن صدایش مهربان نبود
نگران نباش خودم می آیم ترتیبش را می دهم

تصمبم گرفتم رفتن به شیراز را متوقف کنم و هرچه زود تر به تهران بر گردم. به مادرم گفتم دارم برمی گردم، خودم مراجعه می کنم ببینم چکاری با من دارند.
می دانستم چکاری با من دارند. ولی هنوز باورنمی کردم سارا ئی که در ذهنم بود چنین کار ناروا و خطر ناکی را انجام داده باشد، تمام راه تا تهران را در فکر این رخداد بودم.

تلفن کردم:
من ایرج شازده هستم، مسافرت بودم، درغیابم به خانه ام تماس گرفته بودید، نبودم، امری داشتید؟
گفتید ایرج شازده هستید؟ مهندس ایرج شازده؟
بله خودم هستم
چند لحظه گوشی را نگهدارید…”
صدای جدیدی که مهربان نبود، بدون معرفی خودش شروع به صحبت کرد:
فردا ساعت ده صبح اینجا باشید. دائره مبارزه با مواد مخدر مرا بخواهیدسر گردیاسینی هستم
و بی ادبانه ارتباط را قطع کرد. آش نخورده داشت دهانم می سوخت.
فردا صبح در اتاقش منتظرم بود.
بنشسنید ! ”
در باز شد، آبدار چی اداره چای گرمی را جلوی او گذاشت و رفت.
آقای شازده چند سوال دارم بهتر است رو راست و بی حاشیه و درست جواب بدهید، تا برایتان درد سر درست نشود. ”
دقیقن بعنوان یک مشکوک به دخالت در قاچاق مواد مخدر، جلوی سر گرد یاسیتی نشسته بودم. در جوّی خشک و پر از سوء ظن. قرار بود در تهران به سارا تلفن کنم و مراوده ای را پایه بگدارم. حالا در دائره مبارزه با مواد مخدر بعنوان بک مشکوک، مغبون و ناراحت نشسته بودم.
دیدار در سلفچگان و خوردن صبحانه را کامل برایش تعریف مردم، و گفتم که شماره تلفن به هم داده ایم.
کماکان خیلی زمخت و خشک گفت:
شماره اش را داری؟
بله! ”
و دفتر تلفنم را روبرویش گرفتم.
اینکه شماره تلفن سارا است؟
بله شماره تلفن اوست. ”
سارا! ؟
بله
او که اسمش لیلا ست
به من گفته سارا است
کی فهمیدی که دستگیر شده است؟
چگونگی اش را توضیح دادم.
قرار است برای رسیدگی بیشتر و یا شاید تشکیل دادگاه به تهران آورده شود. شما تا آن روز نبایستی از شهر خارج شوید. متوجه شدید؟
جوابش را ندادم و برخاستم.
دارم می روم
ولی جواب مرا نداده اید
متوجه شدم که تا روز دادگاه باید تهران باشم. به این می گویند آش نخورده دهان سوخته. من فقط در سلفچگان توقف کردم و صبحانه خوردم و با سارا که او نیز قبل از من وارد شده بود و برای صبحانه توقف کرده بود هم صحبت شدم و نه بیشتر، حالا باید به عنوان یک متهم کارم را که مسافرت رفتن است است تعطیل کنم. این انصاف نیست. ”
چیزی نگفت و من خارج شدم.

می خواستم فراموش کنم وبه زنگی و کار متعارف مشغول شوم، نمی شد. تصورات مختلفی ذهنم را در خود گرفته بود. نمی توانستم باور کنم. خانمی که من در سلفچگان ملاقات کردم به این راه رفته باشد. گاه فکر می کردم اگر خواسته بود که همراهیشان کنم قصد خاصی داشته است. اگر این کاره بوده نباید تازه کار باشد، این همه خونسردی و بگو بخند از یک آدمی که تازه دراین راه افتاده باشد کمی بعید بود.
بسیاری از کار های خارج از تهرانم معلق مانده بودند. بیم داشتم بهر دلیل سابقه ای برایم بشود.
به اداره مربوطه زنگ زدم و خواهش کردم اجازه بدهند به مسافرت هاییم ادامه بدهم، موافقت نکردند. فهمیدم که پرونده به دادگاهی در تهران داده شده است و دریافتم که سارا یا لیلادر تهران است و برای تا روز دادگاه با وثیقه سنگین آزاد شده است.
چند بار رقتم که به او تلفن کنم ولی خود داری کردم.
او که شماره من را دارد، اگر می خواست و یا اگر صلاح بود او زنگ می زد. ”
در مجموع اوقات خوبی نداشتم.

بی تردید تنها نبوده و حتمن با باندی ارتباط داشته است و اگر چنین باشد نباید کار من به این سادگی ها روبراه شود. شنیده بودم که همیشه برای به دام انداختن چون منی از خانم های خوشگل استفاده می کنندالحق خوشگل هم هست و اگر به این راه نرفته بود می توانست همسر مناسبی باشد. تلاشم برای مشغول کردنم به کارهای تهران مفید واقع شد و لحظاتی می رسید که اصلن ماجرای سارا از فکرم محو می شد و باز تاب این روحیه مجددن فیل مادرم را به یاد هندوستان می انداخت.
مادر خیلی دلم می خواهد تا زنده ام تو را داماد کنم. نمی خواهی رویش فکر کنی؟
چه داشتم بگویم؟ اگر ماجرای ملاقات سلفچگان را برایش تعریف می کردم و می گفتم اولین گام فکر کردن دراین مورد دارد برایم درد سر درست می کند.
چرا مادر در فکرش هستم، کمی فرصت بده خبرت می کنم.”..
جوابی به
بازم فرصت می خواهی ؟
ندادم و خودم را با لپ تاپم مشغول کردم. زنگ تلفن از جا پراندم، باید خودش باشد. شاید هم از شهرستان باشد در موردکار.
” …
بله خودم هستم جناب سرگرد.”
آقای مهندس خبر دارم برایت.”
هم لحنش چون گذشته عامرانه نبود هم کار برد مهندس حکایت از وضعی بهتر داشت.
خوش خبر باشید جناب سر گرد. ”
تو دیگر متهم نیستی و آزادی که راحت به کار هایت برسیخانم سارای شما هم رای برائت گرفت. ماجرایش شنیدنی است از خودش به پرس.”

تنگ غروب از کار آمده بودم خانه. و حالا پس از گرفتن دوش و خوردن شام روی مبل نشسته بودم و داشتم کتاب به نیمه رسیده ام را می خواندم که زنگ زد.
من که به عروسی برادرم نرسیدم آن ها هم عقبش انداختند، هفته آینده دارم می روم اهواز، بیایم سراغت با هم برویم؟
نگذاشتم رو دست بخورم. به آرامی مثل اینکه دنباله مکالمه ای را گرفته ام، گفتم:
اتفاقن آمادگی دارم، چه ساعتی حرکت می کنیم؟ البته با اتومبیل تو، اتومبیل من به تعمیراتی نیاز دارد.”
سکوت و بعد خنده اش فهماندم که خودش رو دست خورده است.
من از زندگی با مردی مثل تو نمی توانم زندگی کنم، یک جورائی ترسناکی، پیشنهادی را همراه نداشته باشی. ”
پس به مادرم بگویم دست نگه دارد. داشت خودش را آماده ملاقات با خانواده ات می کرد
بابا واقعن ای ول! منکه لنگ انداختمخیلی چاکریم مهندس!. ”

در طول سفر طولانی به جنوب ماجرا را از سیر تا پیاز برایم تعریف کرد. و گفت که بازیچه دست عمویش که در کار خلاف کلی سابقه دارد شده بود. اتو مبیلی که در سلفچگان دیده بودم جاسازی شده عمویش که حالا زندان است بود.
این چی؟ این اتومبیل کیست؟ من طاقت زندان بخصوص خرم آباد را ندارم. ”
نگران نباش این اتومبیل خودم است و مواد هم در چمدانم است، جاسازی نکرده ام. ”
گویا این من هستم که باید از تو بترسم. بهیچ وجه رو دست نمی خوری

کمتر از یکماه عروس و داماد آمدند تهران، و در مراسم ما شرکت کردند

برگ هائی از یک زندگی – تنظیم از محمود صفریان

فروردین ۱۳۹۶

بسته ای دریافت کرده ایم که اگر عمری بود آن را روزی بصورت کتاب منتشر خواهیم کرد
داستانی است واقعی که پُر است از فراز و نشیب های بسیار خواندنی .
بسته که می گویم منظور ئی میل هائی است که گه گاه در این رابطه دریافت می کنیم
خواندنی، توجه کردنی، آموختنی، پر کشش و شیرین است
این کار ما بی سابقه نیست
سالها پیش ، حدود سالهای ۱۳۸۵ ” ده سال پیش خانم فریبا چلبی یانی تصمیم گرفت رمان فصلهای بی سرانجام را در گذرگاه بصورت فصل به فصل گاه کمی بیشتر و گاه کمتر منتشر کند که هنوز هم در آرشیو آن سال های گذرگاه موجود است و با مراجعه به آن می توانید آن را در شماره های مختلف .
بخوانید
در این نوشته تا اینجایش راوی خاصی ندارد. نه راوی کل، و نه نوع دیگرش، در هر جا که لازم باشد یکی از شخصیت ها روایت گر می شود و این خواندن را کمی دچار کندی درک می کند

برای این ئیمیل های شیوا و خواندنی که قرار است بصورت کتاب در آید البته اگر قرار باشد روزی بصورت کتاب منتشر شود نام برگ هائی از یک زندگی ” را  انتخاب کرده ایم
ضمن این توضیح که هنوز پایان نیافته و بنطر می رسد که قسمت های زیادی از آن در راه است
این نوشته یا این کتاب یا شرح یک ماجرای پر فراز و نشیب چنین آغاز می شود…” هر نوبت چندین برگ از آن را همچون پاورقی! ”  به اطلاع می رسانیم
****

اولین بار بود که کلمه عشق اسطوره ای را از دهان کسی می شنیدم. نه اینکه با معنی این کلمه آشنا نبودم بلکه برایش جز در داستانها و اشعار قدیمی جایگاهی نمی دیدم.

بگذارید قدری به عقب برگردم در سال ۱۳۹۲٫ تابستان آن سال. تازه از پیش مادر بر گشته بودم و تصمیم گرفتم مستقل از پدربروم به  آپارتمان کوچکی که از سالها پیش برایم گرفته بود بروم.
کمی برایم سخت بود که دوری از پدر را تحمل کنم ولی بالاخره باید چنین می کردم. کارم هم، کم و بیش تضمین شده بود و از نظر مالی نگرانی نداشتم. پدربعد از مدتی شکوه و ناله رضایت داد که مستقل زندگی کنم و قول داد اگر به کمبود مالی برخوردم مرا تنها نگذارد.

می دانستم که برای نوشتن پایان نامه دکتری احتیاج به مطالعه و دسترسی به منابع زیادی دارم ،  این کار وقت زیادی از من می گرفت و بودن پدر در کنارم با تمام مزایای آن در انجام  آن وقفه می انداخت.

کمکم کرد که مقداری اثاث و وسایل برای آپارتمانم بخرم و موقع نقل مکان هم با روی خوش مرا همراهی کرد.

در آن تابستان بود که شاید بخاطر تغییر شرایط زندگی ام برای اولین بار به دنیای مجازی علاقمند شدم . هر چند دوستان حقیقی من هم هنوز جای خاص خودشان را داشتند.

فراموش کردم خودم را معرفی کنم . شاید بهتر باشد برای این شناسائی به عقب برگردم خیلی عقب تر..

آشنایی امیر وتینا در سال ۱۳۵۵ هنگامی که امیر  برای ادامه تحصیل به آمریکا سفر کرده بود آغاز شد. خانم تینا که در آن زمان کارمند سفارت انگلیس در شهر واشنگتن بود در یک مهمانی به امیر  معرفی شد. آنچه برای او در اولین برخوردش جلب توجه کرد زیبایی چشمگیر خانم تینا و متانت رفتارش بود و شاید هم لهجه انگلیسی او دراین کار بی تاثیر نبود. در مهمانی نگاه های زیادی بطرف او بود. این همه در نظر امیر  پر کشش و جذاب بود. و او تصمیم گرفت  شکارش کند، هر چند مشکل و راهی غیر هموار بود.
با اینکه می دانست زن ها بخصوص وقتی در دایره توجه و تحسین قرار می گیرند راحت دست نمی دهند
ابائی نداشت، و برای رسیدن به او اسبش را زین کرد و از مواجهه با مشکلات و عبور از راه های پر پیچ و خم واهمه ای نداشت.
آن شب از هر فرصتی برای صحبت کردن با تینا استفاده می کرد. ولی  مردان زیادی برای گفتگو با او  بهر دری می زدند و این کارامیر را مشکل تر می کرد، اما او بیدی نبود که با این باد ها بلرزد.
تصمیم گرفت کمتر حرف بزند و بیشتر گوش  بدهد. کوشش می کرد علاقه اش را که در حد شیفتگی بود نشان ندهد ولی  واکنش های تینا را در برخورد با دیگران و حرف هایشان را با دقت زیر نظر داشت. امیر  با آنکه بندرت مشروب میخورد ولی علاقه زیادی به شناختن انواع شراب ها و در کل فرهنگ غنی این رشته داشت. مقالات متعددی را در این زمینه مطالعه کرده بود  و از هر فرصتی برای “واین تیستینگ” استفاده می کرد. آنشب بود که متوجه شد مشروب مورد علاقه تینا شراب قرمز است.او بخوبی میدانست که شراب مورد علاقه بیشتر بانوان شراب سفید است و اینکه خانمی شراب قرمز در دست داشت برایش سوال بر انگیز بود. در اولین فرصت در حالیکه بیشتر بحث هایی که توسط بقیه دامن زده می شد کلیشه ای و تکراری بود رو به تینا  کرد و پرسید
– بانو تینا متوجه شدم با مهارت خاصی لیوان شراب خودتان را در دست گرفته اید و مثل کسی که می داند چطور از این مشروب حد اکثر استفاده را بکند آنرا مزه مزه می کنید. بعلاوه جزو نادر بانوانی هستید که ظاهرا به شراب قرمز بجای سفید علاقه دارید.
– بله آقای امیر ،اگر اسمتون رو درست تلفظ کرده باشم.از نوشیدن اندکی شراب قرمز لذت می برم.

– اجازه می دهید به سلیقه خودم  گیلاس بعدی را از بار بگیرم؟
سرش را برای تائید پایین آورد و به لحنی بسیار دوستانه گفت
– اگر زحمت تان نباشد. به شرط اینکه اگر انتخاب شما را دوست نداشته باشم مجبور به نوشیدن آن نشوم.
قبول کردم و با متانت حساب شده ای به سمت بار رفتم و از مسئول بار دو گیلاس بوردو چهار درخواست کردم و بدون اینکه التهاب خودم را آشکار کرده باشم با خونسردی حساب شده ای به میان جمعی که تینا را در بر گرفته بود برگشتم. بحث خسته کننده ای در باره انتخابات ریاست جمهوری آمریکا در پیش بود و بنظر نمی رسید که تینا علاقه چندانی به آن داشته باشد.
گیلاس شراب قبلی را از دستش گرفتم روی میز گذاشتم و به آرامی گیلاس تازه را بدستش دادم و گفتم
امیدوارم از انتخاب من خوشتان بیاید. بردو همانطور که می دانید از شراب های بسیار متداول  و قدیمی فرانسوی است شیرینی قابل تحملی دارد. بعلاوه بعلت چگالی ملایم، طعم خود را تا مدتی بر روی زبان باقی میگذارد.
بلافاصله گیلاس خودم را بلند کردم وبعد از درنگ کوتاهی که وقت مناسب به تینا داده باشم ادامه دادم
– بسلامتی یک دوستی پایدار!
لبخند بسیار متینی چهره زیبایش را فراگرفت و با بالا بردن گیلاسش گفت
– به سلامتی یک دوستی پایدار!
و بعد از اینکه مقدار کمی از شراب را در دهانش مزه مزه کرد ادامه داد
– باید اعتراف کنم که سلیقه خوبی در انتخاب شراب دارید و چنین به نظر می رسد که در این زمینه صاحب نظر هستید.
بدون اینکه خوشحالی خودم را از این تعریف آشکار کرده باشم گفتم
–  اطلاع اندکی دارم چرا که این رشته سالها تجربه و آزمایش کارشناسی لازم دارد تا کسی خودش را صاحب نظر بداند ولی اگر مایل باشید در یک آخر هفته در خدمت شما به یکی از این محفل های واین تیستینگ در ایالت ویرجینیا سری بزنیم. مطمئن هستم بودن در تاکستان و طبیعت زیبای اطراف آن خاطره خوشی در ذهنتان باقی خواهد گذاشت. البته اگر مایل باشید.

قبل ازاینکه پاسخ مثبت یا منفی او را به این دعوت نابهنگام بشنوم از جسارت و شجاعت خودم ترسیدم. ولی وقتی با نگاهی عمیق و مهربان پاسخ مثبت به دعوت من داد ترسم به شعفی وصف ناپذیر مبدل شد. احساس کردم شوالیه ای هستم که چندین حریف قدر را در چشم بهم زدنی از میدان بدر کرده ام. بلافاصله کارت کوچکی را از جیبم بیرون آوردم و نام و تلفن کار و منزلم  را بر رویش نوشتم و به دستش دادم . مثل اینکه انتظار این را داشته باشد گفت

–       این هم کارت ویزیت من که تلفن کار و منزل روی آن نوشته شده است. ترتیبش را بدهید ومرا مطلع کنید  اگر هفته مناسبی باشد خوشحال خواهم شد. همیشه دلم می خواسته به یکی از این تاکستان ها سر بزنم و کار شراب گیری را از نزدیک ببینم ولی پای مناسب پیدا نشده است.

–       باعث افتخار من خواهد بود اگر مایل باشید آخر هفته دیگر ترتیبش را خواهم داد. البته به شرط مناسب بودن هوا

بعد از دقایقی چند با عذر خواهی از  جمع  به اتفاق راننده پدرش مهمانی را ترک کرد. با رفتن او احساس کردم تکه بزرگی از درونم فرو ریخت. تا آنوقت چنین احساسی بمن دست نداده بود.

دیگر حوصله جمع را نداشتم به بهانه کاردانشگاه از آن‌ها جدا شدم و به خانه برگشتم.

در تمام مسیر برگشت به اتفاق جالبی که برایم افتاده بود می‌اندیشیدم و فکر می کردم که این یک هفته را چگونه سپری کنم، به شدت بیتاب بودم. وقتی که به سیمای بی نهایت زیبای او فکر می‌کردم دلم خالی می شد. این احساس برایم خیلی عجیب و در عین حال دوست داشتنی به نظر می رسید آرزو می‌کردم  هوا درآخر هفته آینده آفتابی و مناسب باشد.
اگر تینا پشیمان می شد و یا بهانه می آورد دیگر جسارت اصرار را درخودم نمی دیدم این تنها شانس من بود باید کاری کنم که برایش روزی خاطره انگیزی بشود باید خود و احساساتم را کنترل کنم.
وای اگر کار یا حرف احمقانه ای از من سر بزند. نمی دانم چقدر با این افکارسروکله زدم تا خوابم برد.

تمام روز دوشنبه با بی تابی و اشتیاق بیش از حد بدنبال تاکستانی در غرب ایالت ویرجینیا گشتم و از استاتید دانشگاهی که در این زمینه صاحب نظر بودند کمک گرفتم. میخواستم بهترین تجربه را درآن   روز برایش  فراهم کنم. علاوه بر آن  مشکل وسیله نقلیه مناسب هم  برایم  مسأله ای بود اتومبیلی که مالکش بودم اگر چه مناسب حال من بود ولی به نظر من شایسته اولین گردش من و تینا نبود. بالاخره بفکرم رسید که یک وسیله نقلیه مناسب برای آخر هفته اجاره کنم و این کار را هم کردم .
چهار شنبه بود که دیگر صبرم لبریز شده بود، با  التهاب زیادی تلفن  کار او را گرفتم خانمی که ظاهرا منشی اش بود از من پرسید که آیاخانم تینا منتظر تلفن شما هست. گفتم بگوئید امیر است که  برای برنامه آخر هفته می خواهد با شما همآهنگ کند.

حدود ۲۰ ثانیه ای را که منتظر بودم تا تینا گوشی را بردارد  برایم  مثل یک سال پر از التهاب گذشت.
بالاخره  صدای دوستانه اش را از پشت تلفن شنیدم:

–       سلام آقای امیر خوشحالم که صدای شما را می شنوم. نمی دانستم تا این حد بر سر دعوت خودتان جدی هستید.

–       بانو تینا این افتخار بزرگی است که نصیب من شده است و امکان ندارد که این فرصت طلایی را از دست بدهم. آنچه مرا نگران می کند این است که نتوانم روز خوشی را برای شما تدارک ببینم. بهر حال تمام تلاش خودم را خواهم کرد. جهت اطلاع شما توانستم توری در یکی از تاکستانهای ویرجینیا که برنامه “واین تیستینگ” هم دارد برای روز شنبه رزرو کنم. اگر مایل باشید شما را صبح روز شنبه از منزلتان بر می دارم نزدیک به دوساعت رانندگی است. بیشتر روز را دراین تاکستان و اطراف آن می گذرانیم و تا قبل از غروب آفتاب هم می توانیم برگردیم.

–       برنامه خوبی است پس اجازه بدهید من صبحانه سبکی هم برای هر دومان بردارم و یک فلاسک کوچکی هم قهوه برای راه.

–       البته اگر زحمتی نیست خانم تینا.  امکان دارد آدرس منزلتان را داشته باشم؟  اگر ساعت شش صبح برایتان خیلی زود نیست شمارا جلوی درب منزلتان سوار خواهم کرد.

–       ساعت شش خیلی خوب است. هوای صبح را خیلی دوست دارم.

 

کوچه بیست و دو……….نوشته توران رییسی

فروردین ۱۳۹۶

صدای زنگ ، درحیاط  خانه پیچیده بود  ، « سرمه  »  از اتاق بیرون آمد  و توی ایوان  با عجله دم پایی های لنگه به لنگه ای را  پوشید و به سمت در رفت ، هنوز طنین آزار دهنده صدای زنگ ادامه داشت  ، در  را که باز کرد ، « شیوا » با چشم های گرد  و ترسان به  او  ذل زد و  جوری ترسش را توی صورت او ریخت و دست روی شانه اش گذاشت  که سرمه از تعجب  هاج و واج به او نگاه کرد ، شیوا او را به سمت خود  بیرون کشید ، و در حال گفتگو  با سرمه به سمت خانه  اش که هفت یا هشت در  ، آن طرف تر بود  رفتند  ،  کمتر از سه دقیقه  هر دو وارد  راهرو  شدند ! خانه خلوت بود.  

 سرمه : چشمش به زمین افتاد   نگاهش روی مرد یه زد    ،  

وای   ! این کیه  ! چی میبینم ، جسد ؟  این جسد کیه ؟  این  جسد .د د د .. ؟  و  با تیک تیک دندان ها ،به سختی  داد زد ،  شیوا  زودباش ،  برگردیم ،  من می ترسم ،الان سکته می کنم ! و با مشت روی شانه شیوا کوبید و گفت بیا بیرون   ، و  به طرف در دوید ،و  او را سرزنش کرد، تو برای  چی من را به  اینجا کشاند ی ؟ و گفت بیا هر چه زود تر به  پلیس زنگ بزن و در حال  ترس و فرار   پی در پی   علت تنها بودنش را می پرسید     

شیوا از سرمه  خواست   صبر کند و  به او گفت اشتباه  فکر می کنی این جسد نیست !  زنده است  ،  من هم  حالم  چندان خوب نیست ،  از این وضع یکه خوردم ،  و ترسیدم   برای همین بود که تو را صدا  کردم  تا  با همفکر ی  هم   چاره ای  پیدا کنیم  ، نمی شه  که همینطوری روی زمین رهاش کنیم !   

سرمه  گفت آخر دوست من اگر این  جسد نیست پس چیه   ؟ برای چی این مردک دراز به دراز اینجا افتاده ، ما چکار باید بکنیم  ؟  به نظر من هر چه زود  تر باید  پلیس  را خبر کنی ! شیوا گفت ولی  این علی  ، گماشته پدرم است ! همان سربازی که برای کارها  و خرید های خانه میفرستد    فکر کنم قبلن او را دیده باشی ؟ یادت نیست  ؟ 

 سرمه گفت نه  تا حالا دقت نکرده بودم  ، چیزی  یادم نمی آید ، ولی در هر حال تعجب می کنم  !  تو تنها  !  در خانه ، و یک جسد روی زمین !، هیچ نمی فهمم جریان چیه ؟  

 شیوا گفت ،   بازهم که گفتی جسد ؟ ببین سرمه  ، گفتم که از ترسم تو را صدا کردم ، برای این که تنها  نباشم ،  تو نزدیک ترین دوست منی ، خواستم کمکم کنی حالا منو تنها نزار  

سرمه گفت   خب  حالا بگو چی شده  ؟  چطور  شد که  این اتفاق افتاد ؟  هرکس  دیگری  به جای من  بود از دیدن این صحنه  پس می افتاد 

شیوا گفت  خب من هم   از دیدن او درست مثل  تو جا خوردم ، به محض این که در را باز کردم  علی  یهویی  چند پاکت خرید را   که توی دستش بود به من داد و  گفت  شیوا جان  نجاتم  بده  بدون که  من از عشق  تو  دارم  دیوانه می شوم  ، دارم میمیرم ،ولی   جرات اینکه  احساسم را به زبان بیاورم ندارم ،  اگر جناب سرهنگ  بداند  مرا می کشد .!  و  یک دفعه نقش زمین شد  ،  وحرفش نا تمام ماند !  من  اول از رفتار و صحبت های او جا خوردم ، این حرف ها از زبان کسی که  همیشه سر به زیر و مؤدب و خجالتی بود و فقط دستورات  پدرم را انجام می داد عجیب بود او هیچوقت اجازه نداشت با ما  اینطور   صحبت کند ، واقعن بهت زده شده بودم ، به خصوص که تنها بودم و ترس همه وجودم  را گرفت، اما فورن در را باز گذاشتم و به دنبال تو آمدم  ! بیشتر از این هم چیزی نمی دانم  !  

سرمه  گفت خب  حالا میخواهی چکار کنی ؟   داخل پاکت چی بود ؟  

شیوا گفت  هنوز نگاه نکردم ، اینجا  روی میز است ،  

و پاکت را همان جا   خالی کرد 

 در میان خرید ها  پاکت سفید کوچکی  با  نوشته ای از داروخانه روی  آن به چشم میخورد با یک دفترچه  درمانی  ،  و چند قرص  آرامبخش و یک آمپول و سرنگ و یک نسخه  ،  آن ها هر دو به سختی نسخه و نحوه استفاده دارو ها را خواندند ، و  متوجه شدند  که تزریق آمپول فوریت  دارد و علی  قبلن  می دانست که  شیوا گاهگاهی  برای همسایه  ها  تزریقات انجام  داده  است ، اما  در این زمان فرصت توضیح دادن پیدا نکرده بود .  

    سرمه  گفت  خب  حالا چه باید کرد  ؟   

شیوا گفت  فکر کنم  تزریق این آمپول برای  فشار خون  پایین  باشد  ، ولی مشکل این جاست که ما نمی توانیم کمر بند او را باز کنیم و شلوارش را پایین بکشیم !

 سرمه  با پوزخند   نگاهی به او کرد !  و گفت خب معلومه !  باید از کسی   کمک بگیریم   شاید بهتر باشه  یکی از همسایه ها راصدا کنیم  ! شیوا از شکاف نیمه باز در،  بیرون را نگاه  کرد ، سرمه در کنارش سرک کشید  

 اسی  در حال تمیز کردن شیشه تاکسی بود  ، شیوا گفت چطور ه او را صدا کنیم ؟ ،هر چی باشه اون  یک مرده و میتونه این کار رو انجام بده ،

سرمه  گفت اما او همینجوری هم توی کوچه مورد داره حالا بیاد  اینجا و این صحنه رو ببینه و تازه ماموریتش  هم درآوردن شلوار یارو باشه ؟ !!! تو دیگه کی هستی ؟ 

شیوا گفت خب گزینه دیگری نمی بینم، این بیچاره الان میمیره باید زودتر کاری بکنیم  

در میان  ترس و بلاتکلیفی  هر دو  به هم نگاه کردند و زدند زیر خنده  !!! 

سرمه :  دوباره  با پوزخند !  گفت هر کاری میکنی زود باش ،  ما را ببین ! کارمون به کجا کشیده!!!

آن ها  با تکان دادن دست و اشاره به سمت اسی او را  به طرف خود صدا  کردند !   اسی که   همچنان مشغول  تمیز کردن شیشه های تاکسی بود متوجه شد ، و  ، هاج و واج به پشت سرش نگاه کرد ، اما کسی  را ندید، با تردید برگشت و  خودش را برانداز کرد و  بعد حدس زد او  را صدا می زنند     

اسی  قبلن یک بار شیوا را سر کوچه دیده و او را به هنرستانی که  درس می خواند رسانده  بود 

اسی با شک  جلو رفت  و سلام کرد ، چیزی برای گفتن نداشت ، منتظر شد تا  علت  صدا کردنش را بگویند ، دختر ها با کمی خجالت به او توضیح دادند   که باید آمپولی  به علی تزریق شود  و به کمک  او احتیاج دارند ، و  به داخل دعوتش کردند ،  اسی   اما ، از این که علی   را در این شرایط  بی حال و بی هوش روی زمین دید  تعجب خود را   پنهان نکرد و با پرس و جو می خواست  به ماجرا پی ببرد ، اما  فورن قبول کرد و گفت   به روی چشم   ، شما دستور بدین !!!  گویی از این که فرمانی از سوی دختران به او محول شده  خوشحال و   راضی بود ،  او به   سمت بیمار  رفت تا  آماده  اش کند، کمربندش را باز کرد   

سرمه   عقب رفت  و  از پنجره  مشغول تماشای  باغچه  شد ،  هوای مطبوع اردیبهشت وگل ها ی پرپشت و سرزنده و رنگین  در زیر درخشش نو ر آفتاب،  حیاط را زیبا کرده بود، و عطر گل ها  همراه با نسیمی خنک به داخل می آمد،  سرمه ترس اولیه را کم کم از دست  داده بود ،  اما طاقت دیدن تزریق آمپول را نداشت  ، 

شیوا سوزن را فرو کرد ،  علی ناله  بلندی  کرد و با  نفس عمیقی به خود آمد ، اسی  شلوار او  را بالا کشید و لباس هایش را مرتب کرد و با مالش دادن شانه ها یش او را  نشاند،  اما علی هنوز نمی توانست خود را  سر پا نگه دارد ، اسی با  سختی و زحمت زیاد بدن تنومند او را از جا بلند کرد  ، شانه اش  از سنگینی  خم  شده بود اما  اسی که  کمی جاهل مسلک بود با وجود قدو قواره کوتاهش  هیبت ورزشکاران باستانی  را داشت،  او چهره اش  را گشاده کرد ه بود  و ناتوانی را دون شان خودش می دانست ، خصوصا جلوی دختران  محل  به اصطلاح خودش  نمی خواست کم بیاورد ،  او با تمام نیرو علی را به سمت تاکسی  کشاند  ، و  روی  صندلی جلو  رها یش کرد ، و  نفس عمیقی کشید و بازو های خود را مالش داد،  گویی از میان چنگال هشت پای  بزرگی جدا شده  است ، 

علی  روی صندلی به خود آمد، خواب آلودگی و رخوت داشت ، اسی از او پرسید کجا می خواهد بروند ،خانه یا بیمارستان ؟ علی آدرسی که روی دفتر چه درمانی اش بود را با اشاره  به او نشان داد  

تاکسی با صدای  قژ قژ  لاستیک  روی  اسفالت  از  ته کوچه دور زد  و در خیابان دورشد 

سرمه به مادر  گفت ، این تمام ماجراست که آن روز اتفاق افتاد ،

   و مادر گفت از شما تعجب می کنم  

یک گردن کلفت  غریبه ، خودش را به بیماری زده و  به هر بهانه ای وارد آن خانه شده و شما دو نفر از یک گردن کلفت  غریبه دیگری کمک گرفتید 

سرمه براغ شد و گفت  مامان آخه این حرف ها چیه که میزنی ، آه ،آه  حالم  از این شکل گفتگو بهم خورد ، اون غریبه ای که میگی سرباز یا گماشته اون هاست که همیشه براشون  کار می کنه ، شما داری از پنجاه سال پیش  حرف میزنی ؟ دیگه زمانه عوض شده !  من هم دلم نمی خواست  از اسی کمک بگیریم ولی چاره ای نداشتیم ، باید به اون بدبخت فوری کمک می شد ، تازه  مگه ما بچه بودیم ؟   که ندونیم  چکار می کنیم ، من پانزده سالمه و شیوا  هم  شانزده سالش تمام شده 

مادر با پوزخند  گفت ! یعنی  فکر می کنی شما دوتا  دیگه بزرگ شدین  ؟ !  

خب از من گفتن بود،  ولی یادت باشه  اینجور وقت ها حق نداری بری خونه شیوا   

سرمه  از دست مادرش عصبانی شد  ، و زیر لب گفت  انگار قرار است از اینجور اتفاق ها دوباره پیش بیاد ؟ و سرش رو با کتاب هاش گرم کرد و دیگه جوابی  نداد ،  روز شنبه که  سرمه  پیاده از خیابان رد می شد نزدیک مدرسه  چشمش   به تاکسی اسی  افتاد ، آن را  به خاطر  زلم وزیمبوهای  ”  آویزان داخلش زود شناخت  ،  و شیوا  را دید  که از پشت شیشه به او دست تکان داد ،  یک لحظه از تعجب  مکث کرد ،  اما تاکسی به سرعت دور شد     

در کوچه خانم دانا  با مادر سرمه سلام و احوالپرسی می کرد و  از  او بابت  کمک سرمه و تنها نگذاشتن  شیوا  ، تشکر می کرد ، 

مادر سرمه گفت  حتمن  منظورتون موضوع  غش کردن گماشته تون  هست ؟ من که  به کار او شک  کردم ،  شاید کلکی توی کارش بوده !  و به سرمه گفتم ، چون شما در خانه نبودید ، شیوا نباید اجازه  می داد که او وارد  خانه بشود ، خانم داناگفت 

 واقعن شما اینطور فکر  کرده بودید  ؟   تعجب می کنم  چون  مادر علی  دو روز پیش  با من  تماس گرفت واجازه خواست که  به خانه ما بیاید ،  و  گفت باید  مطالب مهمی را  بگوید  و درخواستی دارد  ، جناب سرهنگ  اما آمدن او را به خانه قبول نکرد و گفت هر کاری دارند به دفتر او  برونداما   ،   

،  مادر علی  دور از چشم  سرهنگ   و بدون خبر  قبلی به خانه ما آمد  و از من خواست  تا به حرف هایش گوش بدهم  او از علاقه شدید پسرش به شیوا و توصیه دکتر  مشاور و این که علاج او رسیدن به دختر مورد علاقه اش یعنی شیوا  هست ، توضیح داد ، و خواهش و تمنا کرد تا این درخواست رابه جناب سرهنگ بگویم  ، و رسمن  دخترمان را خواستگاری کرد ،   شب وقتی موضوع را به سرهنگ گفتم او  از شنیدن این ماجرا  عصبانی شد ، و   فردا علی را به پادگان  دیگری فرستاد ، و این گفتگو ی مادر علی مثل بمب در خانواده و دوستان مان  پیچید    و  خواستگاری سرباز صفر از دختر جناب سرهنگ  !  ”  مایه خنده  وطنز خواهران   شیوا شده  بود.  

خانم دانا و مادر سرمه  در حال گفتگو به سمت خیابان راه افتادند  

شیوا به   سرمه  گفت میدونی اون روز چی شد ؟ سرمه  گفت  نه نمی دونم و اصلن علاقه ای ندارم که چیزی بدونم 

شیوا  گفت  ببین سرمه می دونم که تو اون روز که منو  توی تاکسی دیدی خوشت نیومد باور کن مجبور شدم ، داشتم می رفتم هنرستان که یک دفعه  تاکسی جلوی پام ترمز کرد  دیگه چی میتونستم بگم 

سرمه  گفت  خیلی چیزها 

شیوا  گفت  مثلن چی ؟ 

سرمه  گفت  چه  اشکالی داشت می گفتی  ، ببخشید من پیاده میرم راه زیادی نیست و خدا حافظ ، به همین سادگی  

شیوا  گفت  آخه سرمه  جان  می دونی که من خجالت می کشم به مردم بگم نه !  این عادت من شده ،  خب چکار کنم 

سرمه گفت،  بله می دونم  از این اخلاق بدت خبر دارم  !   اما تو یک عادت بد دیگه هم داری و اون  اینه که هر کسی هر چی میگه زود باورش می کنی ، حالا میخواهی بگم  اسی چی بهت گفته ؟ شیوا  گفت  نه !نه ! بذار خودم بهت بگم ، راستش اون گفت از من خیلی خوشش اومده و دوست داره هر روز منو ببینه و  برسونه  به مدرسه ، عصر ها هم میتونه بیاد دنبالم ،  حتی گفت به اون دوستت مو بلنده  ! منظورش  تو بودی بگو اگر بخواهد میرسونمش 

سرمه   گفت خب خب !  دیدی حالا ، مبارک  خودت باشه  حالا دیگه  میخواد جفتمونو  تور بزنه ؟   میدونی   سلام گرگ  بی طمع نیست ”   تو  واقعن دیوانه ای!  مادر این پسره  اسی ، به مامانم گفته بود  از بس که   او بی خیال و لاابالیه  ما براش یک تاکسی خریدیم که  سرش به کار گرم بشه ! چون درس و مدرسه رو ول کرده بود و دایم سر کوچه  پلاس می شد و با چند تا مثل خودش منتظر تعطیل شدن مدرسه دخترونه بود  !   ”  دیگه از مادرش با خبر تر  چه کسی  میتونه باشه ، آنوقت تو باورش کردی  ، تو دیگه کی هستی ؟ 

شیوا گفت ، آخه سرمه تو چرا به همه پسرا بد بینی 

سرمه  گفت تو به این واقعیت میگی بد بینی ؟ نه من فقط آدم شناسم ، مثل تو زودباور نیستم   خب جوجه رو آخر پاییز می شمرنحالا تو ادامه بده تا بعد خودت ببین چی میشه 

شیوا  گفت حالا تازه اگر یک خبر دست اول  بهت بدم فکر کنم منو تیکه و پاره کنی

سرمه  گفت  خب ، چی میخوای بگی زود باش ، 

شیوا  گفت  خب ،  موضوع بر می گرده به همون روز  و غش کردن علی!  

سرمه گفت ، خب زوباش  بگو دیگه ، چرا لفتش میدی

شیوا  گفت ،  یک روز  مادر علی  یهویی بدون اینکه به مامانم خبر بده اومده خواستگاری من و حرف های زیادی زده و گفته  اگر راضی نشید من پسرم را از دست میدم ، او دیوانه وار عاشق دخترتون هست ، و چند بار که  حالش بد شده و مشاور باهاش صحبت کرده ، فهمیده که  حالش خیلی بده و ممکنه دچار صرع بشه ، و  حالا مادرش خواسته که بابام رو راضی کنه ، تا بیان خونه مون و رسمن از من  خواستگاری کنند 

سرمه گفت ،  دیگه این ها شورش رو درآوردن ، مگه تو نمیخواستی ادامه تحصیل بدی ،آیا اون پسره سرباز صفر  رو که هنوز درس درستی نخونده و آینده اش معلوم نیست ، و تو رو میخواد ببره توی  دهات  ،ماهات های  اطراف  شهر زندگی کنی  ، شایسته خودت میدونی  ؟ آخه شیوا جون من دلم برای این زود باوری های تو میسوزه ، حالا بابات میدونه ؟ بهش گفتین ؟ 

شیوا : خب مامانم همه چیز رو گفته ولی بابام عصبانی شده 

سرمه  گفت  ، می خوام  از دست تو فریاد بزنم  ، اما تو خیابان نمیشه  ،  حالا خودت چی گفتی ؟ مگه این سرنوشت تو نیست ، چرا اجازه میدی هرکسی برات تصمیم بگیره ،حالا بقیه چی گفتند ؟ 

شیوا  گفت بابام که هنوز عصبانیه ، خواهرام فقط میخندند  و باورشون نمیشه  ، اون ها میگن ، من  کجا و علی کجا !  و فکر می کنن  این یک شوخیه ،  ولی خودم هم نمیدونم چکار کنم دلم براش میسوزه، مادرش چند بار کادو فرستاد ، و یک بار هم تلفنی با من صحبت کرد و فقط قربون صدقه ام می رفت و التماس می کرد که شیوا  جون  

نه  ”  نگو ، و خودت باباتو راضی کن ، علی عاشقته ،ما هم دوستت داریم ،

سرمه  خنده تلخی کرد و گفت  ، خب تو بهش نگفتی که من اصلن کلمه  نه بلد نیستم و دوستم همیشه برای  همین ،میخواد کله ام رو بکنه !  آخه اگر فعلن نیمه راضی هستی پس چرا با تاکسی اسی این طرف و اون طرف میری ؟ 

شیوا : خب من فکر می کنم بابام  دلش میخواد ما  بچه ها درس بخونیم و به جایی برسیم ، برای همین به مامانم گفته دیگه جواب خانواده علی رو نده ، اما از طرفی هم نمیدونه با ما هفت  تا دختر چکار کنه ،چون همیشه با سختگیری و تعصب بر خورد می کنه و  ما  دایم  توی خونه حرف و حدیث داریم  ، مامانم میگه باید هر چه زودتر شما ها  برین سر خونه و زندگی  ، اما  مامانم هیچوقت نمیتونه روی حرف  بابام چیزی بگه ، حالا من هم موندم بر سر دوراهی ، 

رفت و آمد ها بارها تکرار شد ه ، و خانواده علی کسی رو فرستادند پیش بابام تا او رو راضی کنند ، علی هم با عمو و مادرش رفتند دفترش و  گفتگوهای زیادی انجام گرفته ،

سرمه  گفت  ، واقعن تو از خودت نظری نداری ؟ هیچ فکر کردی که آیا میتونی علی رو دوست داشته باشی ، چطوری میخواهی نفسش رو درمقابل نفس خودت تحمل کنی ، او مثل خدمتکار خانه تان بوده آیا این به تو حس بدی نمیده  ؟ ! ویا  شناختی روی اخلاق و رفتارش داری ؟  واقعن میخواهی که او پدر بچه هات بشه ؟

شیوا  گفت ،  راستش من به هیچ کدوم از این ها فکر نکردم ، ولی اگر پدر و مادرم حرف زدند و قبول کردند ، من دیگه  چی دارم که بگم  .

سرمه  گفت  ، خب تو میتونی  بگی میخواهی درس بخونی  و خیال ازدواج  نداری  !

شیوا  گفت ، دیگه نمیشه ! گفتم که دلم براش میسوزه سرمه مایوس شد و ادامه نداد 

سه ماه بعد ، عروسی به میمنت  و مبارکی سر گرفت  !  و علی و خانواده اش فاتحانه عروس را به محل سکونت خود در جنوبی ترین نقطه شهر که فاقد إمکانات رفاهی اولیه  بود بردند  ، ببر و بیار و شادی  و جشن و سرور  تمام شد ، و عروس با مسالمت !!! در کنار خانواده شوهر روزگار می گذراند و دیگر از آن  آرزوها و دورنمای ادامه درس و دانشگاه و پیشرفت و بالیدن و  تکیه زدن به مشاغل  درست و حسابی و رفت و آمد در مهمانی و دیدارها در سطح خانواده جناب سرهنگ برای شیوا خبری نبود ، و شور و هیجان  عاشق دلخسته رفته رفته ، بی فروغ می شد وچهره واقعی و بی مسؤولیتی  او  را نمایان می کرد ،  شیوا  پذیرفته بود که این زندگی تشکیل شده وبر طبق روال پیش خواهد رفت ، او از خشم و پرخاش علی آسان می گذشت و آن را رفتاری معمولی می دانست ، همان طور که مادرش  در زندگی با پدر راه  و رسم سازش را پی گرفته بود ، شیوا هم گله ای از اوضاع بد روزگار خود نداشت ، اما  او  زود تر از معمول در این وادی گرفتار شده بود ،

سرمه  گفت،  این چیه به سرت بستی ؟  دوباره کتک خوردی  ؟ هنوز ازدواج تو به   دو  سال نکشیده   چرا این خفت و تحقیر رو قبول می کنی  ؟!  بهتر نیست تا بیشراز این  دچار آسیب های جدی  تری نشدی  فکری به حال خودت بکنی ؟

شیوا  گفت نه سرمه ، هنوز سختگیری و تو سری زدن های  بابام از یادم نرفته ، نمیخوام دوباره برگردم و نیش زبون ها و بکن و نکن ها رو از سر بگیره  !

سرمه  گفت ، یعنی میگی وضع و حال الانت بهتره  ؟

شیوا  گفت ، نه  د ر اصل هیچکدومش خوب نیست ، من نمیدونم چرا  تا این اندازه بی فکر بودم ، حالا که  یادم میاد تو بهم گفتی عجله نکنم  ، ولی من از سختگیری ها و بی اعتمادی های بابام بود که می خواستم  از اون خونه خلاص بشم ، گول عشق و عاشقی علی رو  هم خورده بودم !  

سرمه  گفت ،  آره یادم میاد که به اعتراض های من توجهی نکردی ، خب حالا اگر به بابات بگی که علی چقدر  اذیتت میکنه  بهتر نیست ؟ 

شیوا  گفت ، میدونی بابام که اخلاقش عوض نشده ،علی هم آنقدر پر رو و بی ادب هست که  ابایی نداره که تو روی بابام  وایسه ،خودت فکر کن که چی پیش میاد !  

سرمه  گفت ، واقعن اون وقت ها بهش نمی آمد که دست بزن داشته باشه و بی منطق و بی ادب باشه ، من خیلی برات ناراحتم ، خب حالا که اینطوره بیا  یک کاری بکن 

شیوا گفت چکار کنم  ؟  سرمه  گفت ،  ببین من بعد از کلاس  به یک سازمانی میرم که همه اعضای آن خانم ها هستند و مشاور  رایگان  هم  دارند و  مربی ها  کارهای هنری  به خانم ها  یاد می دهند  ، اگر در هفته چند روزی وقت داشته باشی و عضو آن جا باشی میتوانی زندگی خودت را تغیر بدهی و از مشکلاتی که دچار ش هستی رها بشوی ، میدونی زن ها یی در جامعه هستند که از مردان قوی تر و شایسته تر  هستند و با دانش بیشتر کار می کنند و اجازه نمی دهند کسی  حقوق آن ها را نادیده بگیرد ، و این ها حتی مرد ها را هم هدایت می کنند ، آنوقت در قرن بیست و یکم تو نشستی و از شوهرت کتک میخوری و اسم آن را سازش می گذاری   

شیوا گفت،  واقعا چنین جایی را می شناسی؟   حق با تو است ، من باید  از این وضعیت بیام بیرون  این رو حس کردم که همه به چشم آدم دست دوم و جیره خور به زن نگاه می کنند ،ازشون متنفرم ، این رو  توی دادگاهی که رفته بودم برای جدایی اقدام کنم فهمیدم ،  

سرمه  گفت ،  پس کار به اونجا هم کشیده ؟  خب  پس  اینجا  درست جایی  است  که به درد تو می خورد ، تو هنر های زیادی داری یکی از آن ها همین کمک های اولیه است که مدرک آن را هم داری …..

.وپنج سال بعد ؛  

شیوا حالا خود سر پرست فرزند شش ساله اش است و   در یک کلنیک پوست و زیبایی دستیار دکتر است  و  به  کار تزریقات  هم پرداخته و شب ها  به زندگی و درس های دانشگاهی در رشته روان شناسی مشغول است   ، او  تا حدودی جایگاه خود را پیدا کرده و به زودی  با تمام کردن دانشگاه یک خانم دکتر روانشناس به جمع سایر زن های شایسته افزوده خواهد شد

این داستان دنبال دارد

بهمین سادگی – محمود صفریان

فروردین ۱۳۹۶

 محمود -ایمان 4

آرام خوابیده بود. مثل همیشه دستهایش روى سینه اش بود. ساعت حدود یازده صبح، در ِ اتاقش را آهسته باز کردم. با سرو صدا که از خواب مى پرید، تا یکى دو روز سر درد داشت. شبها تا دیر وقت بیدار میماند. مى نوشت، با کمپیوتر ورمیرفت و بقول خودش بربال تیز پروازاینترنت دنیا را گشت مى زد، و بهنگام خواب که معمولن پاسى از نیمه شب گذشته بود، مى خواند: اغلب نوشته هائى را که از رسانه هاى مختلف گرفته بود، گاه سرنوشته روزنامه ها و مجلات را، و گاه داستان، بیشتر داستان هاى کوتاه. صبح ها دیر از خواب بر مى خواست.
سه چهارروزى بود سرما خورده بود. وقتى ناله را شروع مى کرد، وگونه هایش قرمزمى شد، مى دانستم که روبراه نیست
. اشک توی چشمهایش موج می زد. و آبریزش بینى دست بردار نبود. عطسه پشتِ عطسه درفضاى خانه منفجر می شد.
سوپى برایش روبراه کرده بودم، مى خواستم تا گرم است بخورد، شاید کمى آرام شود
. پاورچین که در ِاتاق را بازکردم، بوى تند ویکس ، و بوى سنگین خواب، راه افتاد توى راهرو.
چشم که باز مى کرد دکمه کمپیوتر را فشار مى داد
. مى گفت:
تا کاملن گرم! شود و راه بى افتد، غلت هاى آخر را، با کش وقوس هاى فراوان و پیچ و تاب هاى توام با صدا، انجام مى دهم تا هم عضلات کرخت شده ام خودشان را پیدا کنند، هم چشمانم مانده خواب را بیرون بریزند.
قبل از ترک رختخواب و رفتن براى شستن دست و رو، ئى میل هایش را باز مى کرد، و گاه درجا جواب مى داد. سال ها بود که دریک اتاق نمى خوابیدیم. گاه کنارهم دراز مى کشیدیم، از هر درى صحبت مى کردیم، و از آرزوهائى که دیگر زمان وقوع شان گذشته بود. و اگر حالش را داشتیم با هم ورمى رفتیم، ولى براى خواب به اتاق خودش، که هم اتاق کارش بود، و هم اتاق خوابش، مى رفت. کتابخانه کوچک وجمع و جورش هم درهمین اتاق بود، وکمپیوتر و پرینترش هم.
به دیوارش چند تائى ازعکس هاى جوانیش را که با بچه هایمان داشت نصب کرده بود
. دیرخواب بود. وخیلى از کارهایش را، قبل از خواب و در سکوت شبانه خانه انجام مى داد. قفسه هاى کتابخانه اش براى همه کتاب هایش کافى نبود. نه اینکه زیاد کتاب داشت، نه، کتابخانه اش کوچک بود. با آنکه آدم جمع و جور و مرتبى بود، اضافه هایش را، زیر میز کارش واین ور و آن ور اتاق، کف زمین، روى هم چیده بود. مبل سه نفره اش شب ها تخت مى شد، و من که اتاق خوابم کنار اتاق او بود، با صداى باز و بسته شدن تختش مبل سه نفره اش ، اگر در اتاقم بودم، متوجه خواب و بیدارى او مى شدم.
سال آخر دبیرستان بودم. بیست سالم بود، به تعطیلات نوروز آمده بود، و در یکى از جمع شدن هایمان براى اولین بار دیدمش، بى هیچ احساس خاصى، ولى متوجه شدم که دانشجوى رشته اى است که من دوست دارم
. اما گویا او نیز، مثل سایر آدمهاى اطرافم، بدش نیامده بود. درحقیقت، در تعطیلات عید آن سال اتفاق افتاد.
وقتى دو روز قبل از سیزده، رفت که به موقع به دانشکده اش برسد، خیلى پیشرفت کرده بودیم. در آستانه رفتنش، ازش خوشم آمده بود. فقط خوشم آمده بود، یا شاید، بدم نیامده بود. گو اینکه بالاخره با او ازدواج کردم، اما حتا به هنگام ازدواج هم دلباخته اش نبودم.
با مسائل منطقى روبرو مى شد. هیجان و دستپاچگى نداشت. گرم و جذاب حرف مى زد، و معلوم بود که ازجهان بینى کافى برخوردار است. ازعلاقه اش به خودم خوشحال بودم، بخصوص وقتى بسیار راحت و روان به من گفت:
مى دانى که خیلى دوستت دارم؟
و با حالت قشنگى، اضافه کرد:
فکر مى کنم، گرفتارت شده ام
….نه کند عاشقم؟
اوایل رویم نمى شد، راحت با او حرف بزنم، شرم خاصى مانع بود. ولى آن روز، به او گفتم:
چه جوریه؟
نگا هش را به صورتم لغزاند، و با لحنى که نا راحت نشوم، گفت:
مگر تو نیستى؟
شاید هم مى خواست بگوید:
فکر مى کردم توهم هستى
من، سکوت کردم. او هم پى نگرفت
. البته کم کم داشت از او خوشم مى آمد، اما تا عشق خیلى مانده بود. ماندنى که نمى دانم بالاخره، پیموده شد یا نه؟ ولی اعتراف مى کنم که بتدریج به او عادت کردم، عادتى که کم ازعشق نبود. گویا قرار بود بهر تعبیر، با هم باشیم. و بودیم. بدون شک این ادامه و با هم ماندن را باید مرهون او باشم. در نشیب هائى که گمان من به راه گسستگى مى رفت، تحمل او که از عمق علاقه اش مایه می گرفت، ادامه رامقدورمى کرد.
اولین فرزندمان که متولد شد ، به ادامه بیشتر امکان داد
. بیش از هشت سال اختلاف سنى نداشتیم، ولى بتدریج داشتم به او تکیه مى کردم. احساس مى کردم، سپرى است در برابر پیش آمدها و ناملایمات. و همین به من آرامش مى داد. همیشه حرفى براى گفتن داشت. گاه مى توانست در حد یک چرخش، اوضاع را عوض کند. و مجموع این ها، برایم خوش آیند بود. متاسفانه معتادِ کار بود. هرقدر جا داشت، شانه مى داد، و این زمان هاى خوبى از با هم بودنمان را از ما گرفت. و فاصله ام را با او بیشترکرد. اما باز در برابر گرفتارى ها و بخصوص بیماری هایش، نمى توانستم بى تفاوت باشم. و همین توجه بود که نتوانستم، سرماخوردگى و سرفه هایش را تاب بیاورم. سر از رختخواب که بر داشتم، رفتم سراغ تهیه سوپى که شاید روبراهش کند. سینى را روى میز بزرگى که یک سمت اتاقش را گرفته بود گذاشتم، و تلاش کردم آرام بیدارش کنم، مى خواستم بخارى را که از کاسه سوپ بلند مى شد ببیند. اتاقش خیلى تاریک بود. پرده کرکره را، لا نیم لا باز کردم، باریکه اى از نورصورتش را روشن کرد، کامپیوترش خاموش بود، و این مى رساند که دیشب دیرتر از شب هاى دیگر خوابیده است.

نمى دانم چرا زندگیم همیشه با غبن همراه بوده است. کمتر، ازآنچه که داشتم، راضى بودم. نمى دانم چرا همیشه فکر مى کردم، زندگى و داشته هاى دیگران بهتر و بیشتر از من است. البته گاه که کلاهم را قاضى مى کردم، به نتیجه دیگرى مى رسیدم، و در مى یافتم که امکاناتم بد نیست. ولى فکر غالب همان پذیرش کم بود بود. و همه را هم تقصیر او مى دانستم. وحاصلش رونق زندگیم را کم کرده بود. شاید هم همین فکر بود، که کمتر دل به او مى دادم. وهمین زلال ذهنش را کدر کرده بود. زمانى که به فکرجبران افتادم، دیرشده بود. دیگر نه آن سرزندگى باقى بود، و نه آن صیقل احساس. بچه ها مدتها بود که پخش و پلا شده بودند. و هر کدام راه خود را مى رفتند. و من نیز، کماکان در دنیاى خودم بودم، و هنوز او را مقصر همه چیز مى دانستم. مختصر درآمدى داشتم، و دستم را زیر سنگ او، احساس نمى کردم، چرا که دیگر شیرى هم براى دوشیدن نداشت. وفکر و ذکرش یافتن بیمه اى بود، که به ازا دریافت مقدار ناچیزى درماه، خرج کفن و دفنش را تقبل کند. ولى سخت اشتباه مى کردم. عمق فشار تنهایی  را درک نکرده بودم. چیزى که بعدها توانم را برید.

براى پاسخ به تلفنى، بى سرو صدا اتاقش را ترک کردم. وقتى باز گشتم، دیگر از سوپ بخارى بر نمى خواست. و او هنوز درخواب بود. تصمیم گرفتم بیدارش کنم. هم سوپ داشت از دهان مى افتاد، و هم من کار داشتم. پرده را کاملن گشودم، و نور را دواندم توى اتاق. هوس کردم با بوسه شروع کنم، ترسیدم سرما بخورم. تا نزدیکى هاى صبح، سرفه کرده بود. بوى تند ویکس، لیوان خالى ازآب بالاى سرش، وجعبه یک ور شده دستمال کاغذى، حکایت هاى تلاش شبانه اش بودند.
بیشتر روى دست مى خوابید. این بار سقف را نگاه مى کرد. مثل همه مواقعى که به پشت مى خوابید، دست هایش را روى سینه اش چلیپا کرده بود
. دستم را روى پیشانیش گذاشتم، کمى فشار دادم. هم سرد بود هم واکنشى ندیدم. دلم سوخت و فهمیدم که دیشب اتاقش به اندازه کافى گرم نبوده است. احساس گناه کردم، چون این من بودم، که به هنگام خواب درجه گرماى خانه را پائین کشیده بودم . به نام و بلند صدایش کردم، صدایم در فضاى اتاق که بوى نامهربانى را به سایر بوها اضافه کرده بود، پیچید، بى کمترین واکنشى. لرزشى سرتا پایم را فراگرفت. کاسه سوپ را که حالا کاملن سرد شده بود از توى سینى برداشتم، و براى گرم کردن آن از اتاق خارج شدم. احساس ناجورى داشتم. هیچکس خانه نبود. یکى از بچه ها که با ما زندگى مى کرد نیز صبح زود خانه را ترک کرده بود. با سوپى که مجددن داغ شده بود برگشتم. تلفن را برداشتم اما بدون گرفتن شماره اى مدتها به آن خیره شدم. گیج شده بودم. پاورچین وارد اتاقش شدم. از جایش تکان نخورده بود. بلند صدایش کردم و بى اختیاراشکم سرازیرشد. بى اعتنا به باورم سرم را روى سینه اش گذاشتم. نه به قصد گوش کردن، آمادگى این کار را نداشتم. آرامش ام را از دست داده بودم، در فکرم چرخید:
چى شده؟
تلفن سلولارش را که دم دستم بود برداشتم، شماره تلفن دخترم را گرفتم، و به هلو”  گفتن هاى او بى پاسخ ماندم. و زمانى که با فریاد گفت:
بابا چرا حرف نمى زنى؟
آرام و با بغضى مهار شده گفتم
:
بابا نیست، منم، در اتاق او هستم. دخترم نمى دانم چرا از خواب بیدار نمى شود، گمان مى کنم بازدَم دَم هاى صبح قرص خواب خورده است
. با همه تلاشى که می کنم این کارش را ترک نمى کند. ”
” 
مادر تلفن کرده اى که چه بگوئى؟، ساعت حدود دوازده ظهر است، قرص هم که خورده باشد، وقتش است که بیدارشود. تلفن را نگه مى دارم، تا بیدارش کنى
. ”
نمى دانم چرا ترس درصدایش بود. بیم داشتم صدایش کنم فکر مى کردم پاسخى نخواهم گرفت. جلو تر رفتم و چند بارصدایش کردم، حتا تکانش دادم. واکنشى ندیدمسردم شده بود، پریشان شدم. یکبار دیگر دستش را گرفتم، تکان دادم، و لرزان گفتم ادا درنیاور، پاشو، چشمانت را بازکن، دارم مى ترسم
….ولى جوابى نگرفتم….و دریافتم، به همان حالت که بود، آرام رفته بود…. بهمین سادگى.
فریاد بی کسى چون پتکى سنگین فرقم را کوباند. نگاه مات و بهت زده ام را به صورتش که بى هیچ تغییرى به خواب رفته بود دوختم، و همه سالهائى را که با او بودم، در ذهنم راه افتادند
. نمى دانستم ازکجا شروع کنم. صندلى را به کنار تختش کشاندم. دستهایش را محکم به سینه ام چسباندم. و نگهدارى اشک هایم را از دست دادم. اشک هاى بى صدایم را. نمى خواستم صدائى خلوتمان را بهم بزند. چقدر دلم مى خواست یکباردیگر درز چشمانش را بازکند. نیازداشتم فقط دو، سه کلمه با او صحبت کنم. فریا دخترم از درون گوشى که روى میز گذاشته بودم توجهم را جلب کرد:
“…
ماما ! ماما ! کجائى، چى شد؟ …”
گوشى را بر داشتم. امان نداد توضیح بدهم:
“…
پنج دقیقه است گوشى را همینطور نگه داشته ام. قرار بود بابا را بیدارکنى و به من خبر بدهى کجا رفتى؟ چکار مى کردى؟…”
وقتى ساکت شد، گفتم:
دخترم! گمان نمى کنم بیدارشود. همان گونه که دلش میخواست، بى سروصدا، رفته است. ما را تنها گذاشته است….”
ماما دارى کتاب میخوانى؟
متوجه شدم که، بى احساس، بدون هیجان، و حتا عارى از بغض و گریه حرف زده ام، و تعجب دخترم را باعث شده ام.
نه عزیزم، کتاب نمى خوانم، کتابى که ازش مى خواندم، بسته شده است. ”
گوشى را که زمین مى گذاشت گفت:
“….
کارى نکن آمدم. ” 

یک فنجان قھوہ – فیروزه خلیلی یزدی

فروردین ۱۳۹۶


مراد وارد شد. در کافه را پشت سرش بست. سوز و سرما ماند همانجا پشت درد توی خیابان. اولین صندلی خالی را که گیر آورد چسبید و نشست. یک میز کوچک با دو صندلی، خیلی نزدیک به در ورودی. کافه حسابی شلوغ بود. صاحب کافه از همان دور چاق سلامتی گرمی با مراد کرد. مراد در حالیکه حال درست و درمانی نداشت و سعی کرد گرم بگیرد … صاحب کافه هم سن و سال خود مراد بود. نزدیک آمد و در حالیکه دستانش را با پشت شلوارش پاک می‌کرد به مراد تسلیت گفت:
خدا رحمت کنه حاج خانم رو …
مراد جواب داد:
ممنون علی جان، چهلم هم تمام شد رفت …
صاحب کافه دستی به پشت مراد زد و دور شد سرش حسابی شلوغ بود. مراد به دور و بر نگاهی انداخت و چند نفر دیگر را هم شناخت. سری تکان داد. همه از سرما هجوم آورده بودند تا یک فنجان چای یا قھوہ گرم بنوشند. حالش از قھوہ بھم می‌خورد. بخصوص اگر قهوه تلخ باشد. تصورش هم دهانش را تلخ می‌کرد آن هم با آن درده‌های تهوع آور که زیر زبانش گیر می‌افتاد. با خودش فکر کرد یک فنجان که نه یک لیوان بزرگ چای گرم سفارش می‌دهم. مراد هیچ وقت حال خوشی نداشت و بخصوص امروز که چهلم مادرش را گرفتند و او تنهاتر از همیشه باید ادامه می‌داد و حاجی شالچی پدرش هم که مدام در رفت و آمد بود. عراق و سوریه و لبنان. مراد ھیچ وقت احساس نکرد به ثبات و بلوغ رسیدہ.
سرگردان و یله بود درست مثل شخصیت «یله» در داستان «شازده حمام» نشست. به دور و برش نگاهی انداخت. پسرکی را دید که لای میزها می‌لولید و فنجان‌ها را جمع می‌کرد. همه سرشان به کار خودشان بود. در باز شد و باد سرد به گرده‌اش پیچید. زن میانسالی بود. تا انتهای کافه رفت. جای خالی نبود. مراد از پشت سر پالتوی کهنه زن را ورانداز کرد. پالتوی گران‌قیمتی که حالا دیگر از رنگ و رو افتاده بود. جا نبود و زن ناامیدانه پاپس کشید تا خارج شود. مراد بلند شد و گفت: بفرمایید اینجا. میز کوچیکه اما برای دو نفر جا هست… زن نشست. مراد حس خوبی از همنشینی با زن احساس کرد. گفت:
سرمای بدیه بیرون …
بعد جابجا شد و خودش را جلو کشید و ادامه داد:
سگو بزنی بیرون نمیاد زن به مراد و سپس انبوه آدم‌هایی که در کافه چپیده بودند نگاهی کرد. سگ‌های آدم‌نما را به تعبیر مراد می‌دید و خودش را و مراد را … سر برگرداند و گوشه پالتوش را تکاند. چیزی برای تکاندن نداشت. مراد متوجه شد شروع جالبی نداشته و پرسید:
بنظر غریبه میایین … تازه واردین؟
زن دوباره به مراد نگاهی انداخت و البته اینبار از نوعی دیگر و با مکثی طولانی و جواب داد:
ا … شما همه اهل محلو میشناسین؟ گویا اینجا تازه واردا زود انگشت نما میشن؟
آره دیگه … هم محلی‌ها همدیگرو می‌شناسن.
خوب … که اینطور.
پس مسافرین؟ قیافه زن تغییر کرد. گویا تصمیم گرفته بود از همانجا شروع کند.
راستش اومدم اینجا پی کار. قرارہ واسه، حاجی شمالچی کار کنم. میگن کافه نادری پاتوقشه. شما میشناسینش؟ مراد جا خورد. زن بدنبال حاجی شالچیست … و پدرش … به روی خودش نیاورد …
نه … چیکارش دارین … یعنی گفتین چیکارش دارین؟ پی کار؟ پیداش می‌کنم براتون … اسمشون آشناست اما میدونین من مدتی نبودم، نمی‌دونم.
ا … نبودین؟ کجا بودین؟ اون ور آب؟
مراد این ا … گفتن‌های پیاپی را قبلا از یکی شنیده بود. پدر هر وقت بعد از مدتی طولانی از سفر کاری باز می‌گشت و تکه کلام تازه‌ای سر زبانش مدام می‌چرخید … مراد با خودش گفت حتما قیافه‌ام به آن ور آبی‌ها می‌ماند … خودش را از تک و تا نینداخت و دفعه اولش نبود که راحت دروغ می‌گفت!
آره چند سالی می‌شه. من هم یک جورایی مسافرم … پسرک پیشخدمت نزدیک شد. زن بی‌معطلی یک چای بزرگ سفارش داد و مراد بی اختیار گفت:
یک فنجان قھوہ!!!
زن پرسید:
خوب می‌گفتین … شما کجا بودین؟
مراد یادش آمد که دوست دخترش رفته حومه پاریس و غیرقانونی برای یک کافه شبانه کار می‌کند. مراد هم مدام حرص می‌خورد که مگر جا قحط بوده واسه کار و پس جواب داد:
من؟ همین دور و برا … حومه پاریس … مراد خودش هم جا خورد. احساس کرد خیلی تند رفته. نمی‌دانست این کیست که از توی دهان او حرف می‌زند. سعی کرد موضوع را عوض کند.
شما از کجا میایین؟
از باکو.
ماکو؟ ماکوی خودمون … آذربایجان؟
نخیر، باکو. اون یکی آذربایجان. چند سالیه که اونجا زندگی می‌کنم با خانواده‌ام.
مراد آذربایجان را می‌شناخت. پدرش هم آنجا آشنا داشت. رفت و آمد می‌کرد. زن با بی‌میلی سرش را پایین انداخت و مراد به چشمان به زیر افتادہ زن خیرہ شد، نمی‌دانست چه چیزی را باید بیاد بیاورد. در دلش آشوبی بپا شده بود که خودش هم نمی‌دانست از چیست.
زن ادامه داد:
والا حاجی شالچی از دوستان خدا رحمت کردہ پدرمه. فکر کردم تو این اوضاع می‌تونه کمکم کنه. می‌دونین کارتو که از دست می‌دی. طلبکارا و اینها دیگه … باید حتما پیداش کنم. مراد حسابی گیج شده بود. در واقع با یک زن ورشکسته فراری طرف بود که به دنبال پدرش می‌گشت. توی دلش خالی شد. نمی‌توانست همه چیز را درست کنار هم بچیند. زن از کجا میامد؟ از باکو؟ چهارماه پیش پدرش بعد از نه ماه از سفر کاری آذربایجان بر گشت. مراد داشت چیزهایی را به خاطر می‌آورد که باور کردنی نبود. احساس کرد یک شاپرک پر از کرک‌های بلند قورت داده که توی شکمش بالا و پایین می‌پرد. یک قطره عرق درشت از تیغه پشتش سرازیر شد. پایین آمد و از تسمه کمربندش سرید. آب دهانش را قورت داد. پسرک سر رسید و یک لیوان سفالی بزرگ چای گذاشت جلوی زن و یک فنجان قھوہ سیاہ جلوی مراد. مراد به لب پر قھوہ جلوی رویش خیرہ بود. زن با صمیمیتی ساختگی گفت: شما تو فرانسه به قهوه خوردن عادت کردین اما من، اصلا، اونهم تلخ و بی‌شیر. حاملو بد می‌کنه. بعد زن رو درهم کشید. انگار نخورده دهنش تلخ شد. یک قند به دهان گذاشت و دو تا در فنجان چای انداخت بعد تند تند هم زد. دستانش را دور گرمای لیوان چایی می‌مالید و مراد چشمش به النگوی میناکاری شده‌ای افتاد که از آستین پالتواش پیدا بود. آستین کمی بیشتر پس رفت و مراد دیگر شک نکرد. یادش امد نه ماه پیش با پدرش دو روز اصفهان بودند و پدر این النگو را برای مادرش خرید اما هیچ وقت به او نداد. مراد هم پاک یادش رفته بود. مراد حالش بد بود. بدتر شد. داشت بالا می‌آورد. حتی دیدن تیرگی لب پر قھوہ کنار فنجان، حالش را خرابتر می‌کرد. نمی‌دانست با آن فنجان قهوه چه باید بکند. هنوز داشت به فنجانش ور می‌رفت که زن نیمی از چایی‌اش را هورت کشید.
شما کمکم می‌کنید حاجی را پیدا کنم؟ مراد دیگر زن را نمی‌دید. فقط کلمه حاجی را بارها و بارها شنید … دردی به پهلویش پیچیدل. زن را شناخته بود. وقتی سرش را پایین انداخت. آن پلک‌های بلند را بجا آورد. دیگر شک نداشت. مادر مراد عکس او را از جیب پدرش پیدا کرده بود. توی عکس دوتایی مثل پدر و دختر تو بغل هم به دوربین لبخند می‌زدند اما دختر نگاهش به پایین بود گویا عمدا نمی‌خواست به دوربین نگاه کند. غوغایی آرام در دل مادر و پسر براه افتاد. فردای آن روز صدای پدر و مادرش را می‌شنید که سعی می‌کردند صدایشان را کسی نشنود اما بالاخره صدای پدر بلند شد و دری بهم خورد و مراد شنید که پدر از حیاط گذشت و از خانه بیرون رفت و تا دو روز هم برنگشت. مادر تحمل این یکی را دیگر نداشت. مراد جرأت نداشت به روی مادر بیاورد. یک هفته بعد مادر مرد. گفتند سکته کرده اما مراد می‌دانست که مادر تحمل بی‌آبرویی را ندارد و خودش را حتما چیز خور کرده است. کینه پدر روی دل مراد سنگینی می‌کرد. زن غریبه و حالا بدنبال حاجی بود. رو به زن کرد و گفت:
من باید برم. پیداش کردم همینجا براتون پیغام می‌گذارم زن حتی جواب خداحافظی مراد را هم نداد.
مراد از کافه بیرون آمد. در کشاکش غریبی با خودش. نمی‌دانست می‌تواند یکبار آدم باشد یا نه. چند قدم نرفته و برگشت. مراد می‌خواست به زن کمک کند. دلش آرام گرفته بود. دیگر از قهوه بدش نمی‌آمد. هرچه تلخ‌تر بهتر. دوباره به کافه برگشت. باید قھوہ‌اش را تمام می‌کرد.

.

نرگس های مست محمود صفریان

فروردین ۱۳۹۶

محمود در آمریکا 

از نرگس زار سر زمینم
که یک دشت بیکران است
بوی عشق می آید،
بوی بهار،
بوی نوروزیک بغل گل نرگس
و
بوی رفا قت
ولی
یک شاخه از آن
در گلدان خالی خانه من
نیست.
از پر چین خانه ای در دور دست
که یک بغل از آن را دارد
که یک دشت از آن را دارد
به من
که حتا یک شاخه اش را ندارم
سلام می کند
و کلاه کا کل اش را
برایم بر می دارد
و می پرسد:
” شما ایرانی هستی؟ ”
فرصت پاسخ نمی دهد
” من هم هستم ”
می گویم:
” این بوی آشنا را
خوب می شناسم
بوی سر زمین من است
بوی دل انگیز ایران است ”
می روم که بیاورمش
تا هفت سینم را
که در خانه همسایه پهن کرده ام
معطر کند
دست نمی دهد
می پرسم:
” مگر ایرانی نیستی؟ ”
می گوید:
” هستم!
ولی تو با همه هوشیاری
در خانه ات نیستی
و من با همه مستی
در خانه همسایه نیستم
هر چند در خانه خودم
در بندم
اینجا همه ی مست ها
در بندند
ولی بویم چون همیشه
در پرواز است ”
می گویم:
” در آنجا مست و هوشیار یکی است
همه در بندند
اما تو
فریاد رایحه را داری
چون مستی.
آن را دریغ نکن
برایم کافی است ….”

بهار – مهتاب خرمشاهی

فروردین ۱۳۹۶

خرمشاهی 

درخت گفت پاهایم خسته است
گل گفت اشکهایم را دیده ای؟
پرنده گفت بهار کجاست؟
بهار گفت از سکوت هفت سین دلم گرفت
و آدمی گفت تنهاترینم

 

کو ذوق تماشای گل و لذت مستی – م.ر. محب

فروردین ۱۳۹۶

ا
محمد-رضا-جنتی-محبی عمر گرانمایه، چه بیهوده گذشتی

ای دل، چه غریبانه و آزرده شکستی
نه ابر امیدی و نه باران نشاطی
ای گل، به چه امید در این بادیه رستی
گیرم که در میکده و باغ گشودند
کو ذوق تماشای گل و لذت مستی
بلبل که شود هم قفس زاغ، خموش است
شد خون دل این فرصت ده روزه هستی
از اوج به زیر آمدگانیم و غمی نیست
پر بار شود دانه، چو افتاد به پستی
از راه محبت، گذری نیست کسی را
برخیز، که بیهوده در این راه نشستی

نرم نرمک می رسد اینک بهار- فریدون مشیری

فروردین ۱۳۹۶

 مشیری

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک

شاخه های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی وابر سیپد…….برگهای سبز بید

عطر نرگس، رقص باد.

نغمه شوق پرستو های شاد

خلوت گرم کبوتر های مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روز گار

خوش به حال چشمه ها ودشتها

خوش به حال دانه ها وسبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک، که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب

ای دل من، گرچه در این روزگار

جامه رنگین نمی پوشی بکام

باده رنگین نم بینی به جام

نقل وسبزه در میان سفره نیست

جامت از آن می که می باید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی، با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد، آفتاب

ای دریغ از ما ،اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش،میشود هفتاد رنگ

 

شعری از:رزگارعمر(شاعرمعاصرکرد) – ترجمه:خالدبایزیدی(دلیر)

فروردین ۱۳۹۶

بایریذ
«
عشق ابدی»
درزیرروشنایی چراغی خواب آلود
همه شب
پژواک بوسه ای شیرین
درمیان لبهای نازک پدرورخسارزرد مادرم
ترانه عشقی غمگین ابدی می نوازد
درمیان اینهمه دلتنگی
وترس وگمانه زنیهای انسانهای این زمانه هم
من همکنون زخم این عشق ابدی ام
پروانه ی خواب تازه ای می شوم
درمیان آب چشمهای سبزات مهمان می شوم
من می خواهم!
درآسمان بهارغرق شده ام بال وپربگشایم
یااینکه برروی خش وخاشاک وگیاه دشت دل شکسته ی زندگی ات
به فطره سرافرازی شبنمی سرخ تبدیل شوم
من«گل»بهاری نیامده ام
می دانم چشمان ریخته شده ی تو
درکوچه ی نمناک شهر
تشنگی پائیزرارفع نمی کند
وزیرترحم رنگاورنگ شلاق ها
می آیندوتخم ماهی هاراازرودخانه ی خشکیده ی
برف ذوب شده ی خیال ات می کشند
من قامت تکه تکه توفان خشمگین ام
می دانم جلادان عرش پائیز
تاکه آفتاب زاده نشود…!!
می آیندونم نم ریزه ریزه های شیشه را
سرراه مریم خوابهایم می بارانند
من علامت سوالی؟پیرشده ام
دختران چرادلشان تنگ است؟
پستانک آرزویشان دیرگاه خم شده؟
پسران چرانمی توانند؟
پنجه های لرزان شان را
برروی نت سازهای خجالتی عادت دهند؟!
من عاشق ام!
تن عریان سیل رابه آغوش می گیرم
سواربرحیله ی هزاراسب یاغی قفل وزنجیرشده می شوم
تاکه توراازاین خواب تلخ آگاه می سازم
درهمه بعدازظهرهای خستگی ات
دریای عسل بهشت رانشان ات می دهم
وبه وسعت تمام صدایم می گویم:
من خون گرم وجوشان این زخم عشق ابدی ام؟؟!!
……………………………………………………………………..
……………………………………………………………………..
«
ئه شقیکی ئه به دی»
له ژیرروناکی چرایه کی خه والوو
هه مووشه وی
ده نگی ماچی شیرینی
نیوان
لیوی ته نکی باوکم وروومه تی زه ردی دایکم
حه یرانی ئه شقیکی شینی ئه به دی ده ژه نی
له نیوئه م هه موو
دلته نگی و
ترس و
گومانه ی 
ئینسانه کانی ئه م سه رده مه ش
من هیشتا برینی ئه م ئه شقه ئه ببه دیه م
ده بمه په پووله ی خه ونی تازه و
له نیوئاوی چاوه سه وزه کانت میوان ده بم
من ده مه وه یله ئاسمانی
به هاری خنکاوی ئاره رزووبفرم
یان له سه رگژوگیا ی
ده شتی دل شکاوی ژیانت
ببم
به تنوکی شه کاوه ی شه ونمی سوور
من گولی به هاریکی نه هاتووم
ده زانم چاوی وه ریوی تو
له کولانی شیداری شار
تینیویتی پایزناشکینی و
له زیرره حمی ره نگاوره نگی قامچیه کان
دین وگه رای ماسی له روباری ته نکی
به فری تواوه ی خه یالت
دمرینن
من به ژنی له ت له تی توفانی توره بووم
ده زانم جه للادانی عه رشی پایز
تاخوره تاوله دایک نه بی
دین ونم ننم ورده شوشه
له سه رزیگای مریه می خه ونه کانم ده بارینن
من پرسیاریکی پیربووم
کچان بودلیان ته نگه
مه مکی خوزگه ی دره نگیان شوربوته وه
کوران بوناتوانن په ننجه ی له رزوک
له ژی ی سازه شه رمنه کان رابهینن؟؟
من ئاشقم
له شی رووتی لافاوله باوه ش ده گرم
سواری حیله ی هه زارئه سبی تووره ی زنجیرکراوده بم
تاتوله م خه وه تاله به ئاگاده هینمه وه
له هه مووئیواره یه کی هیلاک بوونت
ده ریای هه نگوینی به هه شتت پی نیشان ده ده م و
پربه ده ننگ ده لیم:
من خوینی گه رمی
برینی ئه وئه شقه ئه به دیه م
…………………………………………………………………………….
……………………………………………………………………………..

 

هشتم مارچ روز جهانی زن – مهتاب خرمشاهی

فروردین ۱۳۹۶

مهت
شکسته شدن بغض
در هذیان گلوی عاطفه
تب دعوت بی پاسخ
تب فرار قرار
تولد فاصله
گریه زنی آبستن

پژواک بی بازگشت
زنی آبستن است
آبستن تنهایی

 

 

 

روح من – مجید شریف

فروردین ۱۳۹۶

نه گل

نه گلاب

نه رایحه ی عود و بوی آویشن

سنگ کوچک من

سیاه باشد

گذارتان اگر

به باغی افتاد

که آب شور می خورد

میوه ی شیرین می دهد

با او مدارا کنید

روح من

در آن حلول کرده

زیر شاخه ی آن

سیگار نکشید

گفتگو نکنید

شعر نخوانید

من به قدر کفایت

خسته مرده ام

.

مجرمم – مهتاب چگینیان

فروردین ۱۳۹۶

مهتاب

تورا هر روز
بیشتر
از دیروز
دوست دارم

بیرحمی …
ممکن است
این عاشق سابقه دار را
سخت در آغوشت محاکمه کنی.

.

گفتی که…سیمین بهبهانی

فروردین ۱۳۹۶

سیمین_بهبهانی_

گفتی که می بوسم تو را گفتم تمنا می کنم
گفتی که گر بیند کسی؟گفتم که حاشا می کنم
گفتی ز بخت بد اگر،ناگه رقیب آید ز در ؟
گفتم که با افسونگری ،او را ز سر وا می کنم
گفتی که تلخی های من ،گر ناگوار افتد مرا؟
گفتم که با نوش لبم،آنرا گوارا می کنم
گفتی چه می بینی بگو در چشم چون آیینه ام ؟
گفتم که من خود را در او،عریان تماشا می کنم
گفتی که از بی طاقتی،دل قصد یغما می کند
گفتم که با یغماگران ،باری مدارا می کنم
گفتی که پیوند تو را،با نقد هستی می خرم
گفتم که ارزان تر از این، من با تو سودا می کنم
گفتی اگر از کوی خود،روزی تو را گویم برو؟
گفتم که صد سال دگر،امروز و فردا می کنم
گفتی اگر از پای خود،زنجیر عشقت وا کنم؟
گفتم ز تو دیوانه تر،دانی که پیدا می کنم.

((

سیمین بهبهانی)

اطرات شاعر – بیژن باران

فروردین ۱۳۹۶

baran

سکوت زندگی را می شوید
ما را از پرسش باز می دارد.
در این زمانه پُر تغییر-
در اجتماع، فرهنگ، سبک زندگی-
مسیر ما تغییر می کند.

هر لحظه شاعری در مراقبه
خود و طبیعت در سماع-
احساس او چراغ قوه
به زوایای لحظه اندازد
با لانه زنبور خاطرات.

او انسانی است برای بیان مرارت،
برای ضبط زیبایی فررار-
پرواز پرستوهای ایوان،
شکفتن در برف گل زعفران
با پرچم و کلاله زرین معطر.
بیاد می آورد:
مادر بزرگ مرا به گذشته پیوند زد.
مادر در جرعه و لقمه لحظات مهر نیرو بمن رساند.
پدر مرا به جامعه بُرد.
رفیق عدالت با من بود.
شور عشق در اقاقیای کوچه معطر بود.
فرزند مرا به آینده می بَرد.

آیا شاعر در جهانی می زید که نیست؟

بهاریه – اصغر مجیدی – به انتخاب ابوالفضل سپاسی

فروردین ۱۳۹۶

 تا باد بهاری به در و دشت وزیده

ناز قد مش ،سبزه ،بهر سوی دمیده

بر خیز به گل ،خانه وکاشانه بیارای

تا دست نسیمش، سحر از شاخه نچیده

بین غنچه گل ،با چه نیازی وچه نازی

با خار دل آزار به گلزار لمیده

نرگس به امیدی که رباید دل عشاق

مستانه ورندانه، گریبان بدریده

انبوه شکوفه ،به سر شاخه رقصان

گوئی پریانند، ز فردوس رهیده

آن لاله وحشی که عروس چمن آراست

دامی ز برای دل عشاق تنیده

بلبل شده از شوق ،غزلخوان وپر افشان

گوئی که زگل، وعده دیدار شنیده

قمری ز تمنای وصالی، ز جمالی

از دشت ودمن،جانب گلزار رسیده

آهو به در ودشت ،چه آسوده خیال است

انگار به عمرش رخ صیاد ندیده

آن ژاله ژولیده که رخشد به چمن زار

اشک سحر است و،ز سر شوق چکیده

از باد بهاری ،شده سر مست «مجیدی»

هر چند که یک جرعه، ز جامی نچشیده.

این غزل سروده اصغر مجیدی است

از روستائی در شهر ازنا استان لرستان

سال ۱۳۳۶

 

بن بست – مهرداد اکبری

فروردین ۱۳۹۶


مهردادگاهی اوقات

دلت یکهو و بی هوا
هوای کسی ، چیزی
یا جایی دور می کند.
می دانم !
حالا می دانم که سالهاست چشمهامان به تاریکی و
دلهامان به اندوه پر گریه عادت کرده است
می دانم که ردپای مسافران ما را
باران شسته است
و باد ، بوی بازمانده از عطر پیراهنشان را
به خواب خانه نمی آورد!
اما باور کنید پشت همین اوقات اندوه ،
همیشه دریچه ای رو به تبسم محال گشوده است.
من هم شبیه شما
دردها کشیده ام در درازنای این زندگی
اما آیا انتهای کوچه ی رویاها
همیشه بن بست باقی خواهد ماند ؟!

بعد از باد برو – هومن هویدا

فروردین ۱۳۹۶

عکس هومن هویدا3=4 - Copy
بعد از باد برو

تا میوه های ریخته را

تو جمع کنی

شاخه های شکسته را

تو برداری

تا تو بر موج بنشینی

و قایقی را که

به اندازه ی تنهاییت جا دارد

به مقصد هدایت کنی

باد

میوه های رسیده را می چیند

دولت عشق، به از دولت ده روزه عمر – محمد رضا جنتی محب

فروردین ۱۳۹۶

محمد-رضا-جنتی-محب
دیده بر خاک رهت اشک فشان است هنوز
بر سر کوی تو چشمم نگران است هنوز
نو بهار است و چه خوش گلشن و گلزار، دریغ
که اندر این کلبه دل، فصل خزان است هنوز
بلبل از فرقت گل هر چه کشید آخر شد
گل حسن من دل خسته، نهان است هنوز
تهنیت باد به مرغان چمن، فصل بهار
عندلیبی به قفس، مرثیه خوان است هنوز
طالع دوست همایون، که در اندیشه او
کار ما، شب همه شب، جامه دران است هنوز
دولت عشق، به از دولت ده روزه عمر
نام مجنون همه جا ورد زبان است هنوز
بیستون را اگر از عشق نباشد اثری
ز چه رو جاذبه رهگذران است هنوز
باده پیش آر، ز احوال جهان هیچ مگوی
دور گیتی به کف بی هنران است هنوز
محمد رضا جنتی

آخرین فرصت گُل – مهدی اصلانی ناشر: نشرباران سوئد – رضا اغنمی

فروردین ۱۳۹۶

به دنبال فهرست و سخن ناشر، نویسنده به بهانۀ سرنوشت پایانی هزاران قربانی، یکصد وسی وهفت تن را از آن میان نمونه‌وار برگزیده، با اشاره به جنایت‌ها، و حضور وحشت و خفقان فزاینده با انباشت زندان‌ها؛ با پریشانی و درماندگی مسئولان، درجامعه‌ی ملتهب و جوشان، آثار آرمان‌های انسانی و تاریخ‌ساز قربانیان ظاهرا خاموش، اما پرسروصدا را اعلام کند:

«آن‌ها درآستانه‌ی مرگی که تقدیرشان شد، مزامیر زندگی ساز کردند. بیش از آن که برای رفتن چمدان بربندند و چراغ خاموش کنند، در صبح تیرباران فانوس برگرفتند تا دریا را قرائت کنند».

وسپس، با یادی ازجنایت‌های وحشتناک نازی‌های هیتلری از: «داخائو» یکی ازمخوف‌ترین قتلگاه‌های جهانی، که سوختگاه هزاران هزار یهودی بوده است. «یخ دیوارهای سربی‌ی داخائو یکی از اردوگاه‌های کارِ اجباری و مرگ دوران فاشیسم، شهادت به سلاخی نزدیک به پنجاه هزار انسان می‌دهد».

ازپیرزن لهستانی به نام ماریا می گوید:

«بر روی صندلی چرخ‌دار ویژه معلولین توسط پرستاری به این سو آن‌سوبرده می‌شود» تا هر آنچه که از گذشته‌ها و دنیای بیم و هراس خاطرات هولناکش را به یاد دارد با حرکات دست و کلمات نامفهوم ومکان‌هایی را که در حافظه‌اش مانده نشان دهد.

نویسنده، با نگاهی به فاجعه‌ی کشتارهای دسته‌جمعی زندانیان سیاسی، پس از انقلاب را درشش دوره مورد بررسی قرارداده با تکیه به آمار ومدارک ازقربانیان گروه‌ها و سازمان‌های سیاسی نام برده است.

با علم و آگاهی به این که :

«ازشماری ا زاعدام‌شدگان به تقریب هیچ بر جای نمانده است»، دلسرد و مأیوس نمی‌شود. با عزم راسخ دنبال کار را می‌گیرد و با تلاشی پیگیر به ساماندهی کار می‌پردازد و موفق می‌شود، تا آنجا که درتوان دارد، بخش مهمی از دین خود را، هم به انبوه بازماندگان قربانیان انجام دهد و هم آزادگی و معصومیت قربانیان را مستند تاریخ سازد.

با چنین زمینه‌ها، این بار با قلم و دفتری راه افتاده تا درشهرهای دور و نزدیک و گوناگون دنیا خانه به خانه ماتم‌کده‌ها را ، پیدا کند. موفق شده با بازماندگان و شاهدان، میراث‌داران آزادی این سر زمین نفرین‌شده به صحبت بنشیند. پای درد دل مادران و پدران، شوهران و یتیمان وخانواده‌های داغدار قربانیان نشسته، تا برای چندمین بار در تاریخ، دفتر مستندی از سیاه‌کاری‌ها وجنایت‌های حکومت دینی را ثبت کند.

نویسنده با توجه به اسناد منتشرشده توسط نویسنده‌ها و سازمان‌های سیاسی و اشاره به آمار اعدامی‌ها، جان سخن را با مخاطبین درمیان گذاشته است:

«مهم‌ترین منبع برای ادامه‌ی کار و دسترسی به واپسین نامه‌ها وادامه‌ی انتشار اسناد کشتار دگراندیشان، شبکه‌ی خانواده‌های قربانیان می‌باشند. برگ برگ این نامه‌ها می‌تواند برقُطر کیفر خواست جانیان بیفزاید».

ازمشکلات کار در برخورد با موانع، گزمه‌ها و امنیتی‌ها نیز گفته شده، بنگرید به زیرنویس «سخن آخر».

بهروزشیدا، با عنوان «آهو به بوی گل می دود»، فضای نخستین برگ‌های دفتر را برای مدتی تغییر می‌دهد. خواننده را با خود به کوهساران سرسبز و مزارع گل وگیاه می‌برد. گلۀ آهوان را که مستانه در دشت باز و پرنشاط ریاحین به دنبال «بوی گل می‌دود»، صحنه زیبائی درمنظر دید مخاطبین می‌گشاید.

بهروز، درگفتمانی دهگانه بانثری پخته، قربانیان را درسیمای «آهوان زخمی که به سوی تپه‌ی رویاهای خویش می‌رمند، تا به آواز شورش بی‌نیازی، بار تنهائی و آوار مرگ سبک کنند»، مخاطبین را با خود در صحنه‌هایی که آفریده می‌چرخاند و با قربانیان آشنا می‌کند.

ازجهان آرمانی، صدای عشق، باور به خویش‌کاری‌ی حماسی تا وصیت‌نامه ها و نامه‌های زندانیان سیاسی، می‌گذرد. می‌رسد به گردش‌گاهی دیگر! ودراین گردش‌گاه اندوهبار پر از عشق به آزادی است که «وصیت‌نامه‌ها ونامه‌ها، آهوانی زخمی درآخرین فرصت گل در خشک‌سالی‌ی بی‌بدیل درنده گی در رویای رویش باغ می‌دوند، که آهو به بوی گل می‌دود».

وسپس گفته‌ای عبرت آموز و تاریخی از ابوالفضل بیهقی:
«جلادش رسن به گلو افکنده بود و خبه کرده».

ازقلم‌شکنان و کشتار قلم به دستان و اندیشمندان می‌گوید. سخن را دربارۀ «محمد مختاری شاعر اندیشمند» آغاز می‌کند. انتشار نامه مختاری به همسرش، که تقریبا بیش از دوسال و خرده ای جلوتر از واقعۀ ربایش و قتلش نوشته است، خواننده را بیشتر با وعده‌های عدل و عدالت منادیان سوداگر حکومت دینی آشنا می‌کند! دربستر این روایت است که خواننده، ابعاد گوناگون اندیشه‌های اجتماعی، روان‌شاد محمد مختاری را درمی‌یابد.

مختاری، که پنداری از سرنوشت آتی‌ی خود آگاه است، با متنی که ادبیات وصیت‌نامه را دارد، با زبان نرم و لطیف دل‌آشوبه ها، بیم و هراس و نگرانی‌ها را به همسرش مریم خانم روایت می‌کند:
« تحمل این سنگینی ناگزیری‌ی من بود. پس سبک بگیرید نبودن‌ام را. نشاط کنید که در زندگی‌ام به اندازه‌ی کافی اندوهگین‌تان داشته‌ام. چشم به آرامش شما دوخته‌ام. مواظب هم باشید. بخندید اگرچه مثل من خندۀ این کشور را کم دیده‌اید. افسوس جرعه فشانی برخاک هم از شما دریغ شده است . دوست‌تان دارم. برای‌تان غصه می‌خورم. می‌بوسم‌تان. دست همه‌ی دوستان‌ام را می‌فشارم. قربان همه‌تان. محمد مختاری، نیمه شب بیستم شهریور۷۵».

نویسنده کتاب، لیست قربانیان درکشتارهای دسته‌جمعی حکومت را با «پروین گلی آبکناری» از اعضای راه کارگر شروع می کند. تاریخ دستگیری: تیرماه ۱۳۶۱ و تاریخ خودکشی در زندان: ۱۵ تیرآذر ۱۳۶۶ است.

آخرین نفر «کمال یاسینی» از اعضای گروه فرقان، تاریخ تولد: ۲۸ مرداد۱۳۳۸ . تحصیلات دانش‌جوی فیزیک کاربردی. دانشگاه تربیت معلم. تاریخ دستگیری: ۴ دی ۱۳۵۸٫ تاریخ اعدام: ۱۳ اسفند ۱۳۵۸٫ اتهام اصلی: ترور دکترمحمد مفتح در۲۷ آذر ۱۳۵۸٫ دفنگاه بهشت زهرا قطعه‌ی ۴۱

نگاهی کوتاه، درانتخاب نخستین و آخرین قربانی، با توجه به تفاوت‌های آرمانی دوگروه، کمک می کند که هرخواننده بیشتر با آرمان‌های گوناگون قربانیان و تلاش‌های نویسنده آشنا شود. شیوۀ گزینشی او دربارۀ قربانیان قابل تأمل است. بدون توجه به حزب و سازمان و گروه خاصی، تا آنجا که توانسته ازهمه شان یاد کرده است. این اثر ماندگار اصلانی را که بر ادبیات تبعید افزوده است باید ارج نهاد.

————————————————–


بررسی کتاب گرداب سیاه

شنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۵ – ۰۹ ژوییه ۲۰۱۶


رضا اغنمی

گرداب سیاه 
نویسنده : احمدضیاء سیامک هروی 
ناشر: نشر زریاب. ۱۳۹۲ هجری خورشیدی 
رمان های پارسی دری افغانستان – سنه ۱۴ 
کابل – افغانستان.

از دستاوردهای خوشایند نمایشگاه کتاب لندن در روزهای ششم و هفتم مه امسال، حضورتنی چنداز ناشران دراین شهر و آشنائی با اهل فرهنگ و قلم وکتاب درزیر یک سقف بود و مهمتر دیدار برخی نویسندگان فارسی زبان افغانستان و تاجیکستان و ایرانی ها باهمدیگر. در این ملاقات ها بود که مبادله برخی کتاب ها ولو اندک، بین نویسنده ها مبادله شد و با کمک مدیر انتشارات مهری دوجلد نیزبه دستم رسید و «گرداب سیاه» ازآن هاست. کتابی که ازنخستین برگ، روایتگر وحشتِ هولناک جنگ وهجوم ویرانگر مردان مسلح طالبان و داعش و . . . در شهرهای افغانستان است. نویسنده، صحنه هایی از وقایع جنگ های خانگی روزانه را به نمایش می گذارد: «درگیرو دارصداها درچاه تاریکی و درازی سقوط می کنم. به پائین کشیده می شوم سبک مثل پر کاهی. اما سبکی ام دیری نمی گذرد سنگین می شوم، سنگین و سنگین تر و به سرعت در سیاهی قیرگونی فرو می روم. صداها هم به دنبالم می آیند، رها کردنی ام نیستند. . . . همانطور که بیشتر و بیشتر ته می روم دوچشم وحشت زده را می بینم که ازمن طلب کمک می کند. کودکی است. صورت معصوم وچرکینی دارد می لرزد . . . . . .» جنگ و ویرانی ادامه دارد. یک انتحاری را می بیند که سویچ را می فشارد اما انفجاری رخ نمی دهد. زیرگلوله باران برزمین می افتد وجاری شدن خون و باقی قضایای بیم وهراس مرگ. «گلوله های زیادی ازاو عبور می کند و برسنگ فرش جاده، در ودیوار عکاس خانه می نشیند».

نویسنده، که تیرخورده دربیمارستان زیردست دکتراسماعیل تحت عمل است صدای او را می شناسد : «نفس می کشد . . . قلبش به کار افتاد . . . سیرومش را وصل کن! زود شو!». بیماردرخواب و بیداری گاه، کابوس وگاه خیال ازخود و اطرافیان می گوید. ازسنگ فرش شنی که درحال فرو رفتن درون آن است و دستی گرم و سنگین برپیشانی اش : «شن ها مرا می بلعند. داغ داغ اند، داغ مثل خاکستری که آتش تنور ازخود برجا می گذارد. می سوزم. شکم و بازویم بیشتر می سوزند اودستش را از پیشانی ام برمی دارد». خواب و خیال، و .گهگاهی کابوس ادامه دارد.

نویسنده، این بار درملاقات با عزرائیل، توهمات ته نشین شده دراذهان، فرهنگ سنتی و روایت های رایج مذهبی را مطرح می کند. درحالی که تمام تنش زخمی ست، زخم گلوله های طالبان، باعزرائیل دوست می شود و هرازگاهی که به سراغ او می آید تا قبض روح کند با شگرد خاصی اورا دست به سر می کند. درنخستین ملاقات به عزرائیل می گوید من نمی خواهم بمیرم، زن و فرزند دارم. عزرائیل پاسخ می دهد که «با این زخم هایی که داری می میری واگر زنده هم بمانی دیگرآن مرد سالم، چُست و چالاک نخواهی بود». سیب تعارفش می کند و عزرائیل اخم کرده می گوید: «اصلن خبر داری چرا جدت آدم، از بهشت رانده شد؟ چرت می زنم وناگهان به یاد می آورم که جدم آدم گناهی

کرده است که ازبهشت رانده شده». عزرائیل می گوید: «پس اگر میخواهی باهم دوست باشیم. دیگر برایم میوه تعارف نکن». اوهم می پذیرد که دیگرمرتکب اینگونه اعمال خلاف یعنی تعارف سیب به او نشود. دوستی بین نویسنده و عزرائیل ادامه پیدا می کند. صفا و صمیمیت آن دو به حدی می رسد که شوخی و متلک هم بارعزرائیل می کند و درمقابل، عزرائیل هم همۀ درد دل هایش را با او درمیان می گذارد. این را هم میداند که عزرائیل، درهردیدار«چندبارمحوونمایان می شود وبرای آخرین بارغیبت طولانی می کند». این عادت را قهرمان داستان پذیرفته. در دیداری که عزرائیل بی خبرغیبش زده پس از برگشتن، ازاومی پرسد کجا رفتی؟ می گوید:« رفتم پکتیا، بعد رفتم کویته وازآن جا رفتم دمشق، خبری هم ازبغداد گرفتم ازآنجا رفتم فلسطین، سری هم به قاهره زدم، چشم اندازکوتاهی به افریقا هم داشتم و آخر کار رفتم اندونزی». می گوید: «باورم نمیشود درچند لحظه کوتاه این همه جا را رفته باشد. شوخی نکن! بعید است این همه جارا دریک پلک به هم زدن رفته باشی!». عزرائیل « می خندد. خنده اش از ته دل است». وسپس ازدشواری کار و قبض روح درگذشتگان شکایت می کند وبا اشاره به سونامی در اندونزی می گوید: در«یک دم هزارها نفر مردند. خیلی درمیان آب ها این طرف و آن طرف دویدم». به شوخی می گوید «مثل اینکه علاوه برروح قبض کردن شنا هم بلدی!» عزرائیل می خندد و گم می شود. درملاقات های روزانه ازمرگ و میردوستان وآشناها و برخی گم شده ها در افغانستان خبرهای تازه ازاو می شنود.

باری که عزرائیل از گشت وگذار پنج قاره برگشته می گوید: «خیلی کار سختی داشتم. می خندم و می پرسم خوب این همه ارواح را کجا تلنبار می کنید» از پاسخ طفره رفته می گوید «نه دیگر، قرار نیست چیز بیشتری برایت تعریف کنم وقتی رفتی می فهمی».

قهرمان داستان درکابوس فرومی رود وبا دختر گدایی که درعکاسخانه دیده و باگلوله ای کشته شده در تاریکی دنبال او راه می افتد. به همدیگر معرفی می شوند. اسم دختر فرشته واودکتر بیمارستان است. دخترعروسک تیرخورده را به او می دهد که برای خواهر کوچکش بدهد. کابوسی به شدت هولناک، انگار که زهرِ بیم وهراس ناامنی وکشتارهای بی سرانجام افغانستان دررگ های خواننده به راه افتاده است.

درعنوان ۴ کابوس ادامه دارد. نویسنده در تاریکی مطلق ازنردبانی روبه آسمان بالا می رود به قصد رسیدن به ماه. اما نمی رسد و «سقوط می کنم. هرچه پائین می روم سرعت سقوطم بیشتر و بیشتر می شود. حالا ترسی ازبرخورد با زمین دارم. . . . سیاهی قیرگون مرا درآغوش می گیرد». درقلۀ کوه بلندی که آشناست به زمین می افتد. «کوه را می شناسم، “شیردروازه” است این کوه را هزاران بار از پنجره دفترم دیده ام. قدمی برمی دارم و روی سنگی می نشینم. لحظه هایی نمی گذرد که از بغل دستم صدایی می شنوم: « داکترجان سلام!» اوعبدالفتاح است با ریش دراز. وقتی می پرسد اینجا چه می کنی؟ پای راستش را بالا کرده :«آمده ام برایم پا بخرم. نگاه کن! حالا پا دارم». درصحبت بین آن دو معلوم می شود که پا مصنوعی نیست. دوستی از جنگ برگشته به کابل آمده : «دست وپای آدمی پیوند زد. حالا سُچه شده است. هیچ عیبی ندارد، او به من آدرس داد. شوخی می کنی؟ پارچه اش را بالا می زند و می گوید: بیا نگاه کن! دست بزن! خون دارد؛ پای اصلی است». او دستش را روی پای عبدالفتاح می گذارد و می گوید :« پایش گرم و نرم است». وسپس توضیح می دهد که هرعضوی از تن آدمیزاد بخواهی برای فروش دربازار ازهمه نوع ش : «جگر، قلب، شش، چشم ، گوش، معده » موجود است.ازشب سیاه و خونخواری حاکمان و همهمه شهر می گوید: «وقت غذای شام است. حاکمان شهر خون می خورند». اشاره ای دارد به نشست ارواح شاهان افغانستان دربالای کوه شیر

دروازه و کابل زیرپایشان. زنبورک شاه، تیمورشاه، بابرشاه و . . . می گویند اگر باردیگر به قدرت برسند طور دیگری حکومت خواهند کرد «هنوزهم برای خود رویاها دارند»! غافل ازآن که آبشخور ویرانی ها، وکشتارهای خونین امروزی را همان ها پی ریختند. همانها که جهالت را درمناسک عبادت برای مردم واجب ولازم شمردند. پایان این بخش با نثری زیبا در مجمع شاهان و روسای جمهور، در حالیکه شاهان هنوزتاج برسردارند، خنده ها وقهقهه ها، باضجه ونالۀ درماندگان درهم میلولند وسراسر آسمان افغانستان را جولان می دهند، تا: در« ارگ می روند و دردفترهای بیشمار آن فرو می ریزند و گم شوند».

با چنین نمایش هنرمندانه، نویسنده اضافه می کند: «سرم دور می خورد ودوباره درپرتگاه سیاه سقوط می کنم». –

بخش ششم فصلی اززندگی نویسنده است. و آشنایی با دختر از ترکمن ها به نام «آلاز» – آتش– در دانشگاه کابل. آن دوجوان دانشجوی پزشکی عاشق همدیگر می شوند، اما رسوم سنتی خانواده دختر مانع ازدواج آن دو می شود و دختردانشگاه را رها کرده و در اثر جنگ داخلی افغانستان با خانواده اش به شهر دیگری کوچ می کند و آن دو همدیگر را گم می کنند. مسعود که دنبال آلاز وخانواده اش رفته درپرس وجوها همسایه می گوید: زنش تیرغیبی خورد و مرد، دکانش را دزدها بردند و آه در بساطش نماند و دست دخترش را گرفت و رفت».

سال ها بعد درست بیست و یک سال بعد، زمانی که مسعود سرگرم طبابت است و دارای زن ودو بچه، آلاز، با تلفن تماس می گیرد وقرارملاقات می گذارد. زیردیوار زنی نشسته در«لباس سیاه و رنگ رو رفته وهیچ موی موج داری درگردن وشانه هایش معلوم نمی شود. هیچ چیزش به آلاز نمی ماند .وقتی نزدیکش می رسم آهسته صدا می زنم آلاز! او به نرمی سرش را بالا می کند و من همانجا مات می شوم باورم نمی شود زنی که از روی زانوها سربلند کرده است آلاز باشد. این زن چهره دیگری دارد وآلازچهره ی دیگری. صورت این پرازچین وچروک، لکه داغ است . . . . . . از سروصورتش غم می بارد . . . آلاز جوان بیست ساله است و این یکی به هفتاد ساله ها می ماند». درقهوه خانه ای به درد دل آلاز گوش می خواباند. سرگذشت دردآلود وفلاکت های اورا می شنود. روایتی غم انگیز.

پس از مرگ مادرازکابل به کویته میروند. پدر گرفتارمرض قلبی شده و بایستی عمل شود اما پولی در بساط نیست. برای تأمین هزینه عمل دخترش را می فروشد البته بعنوان شوهر. هزینه بیمارستان را می پردازند. پدر دوروزپس ازعمل فلبی فوت می کند.«پدرم مرد ورفت ، من ماندم و شوهری که مرا خریده بود حالا ازاو پنج طفل دارم. اوهم مرد. پاکستانی بود، دوزن دیگرهم داشت. هنوز داغ مشت و لگدهایش درتنم است. . . . . . . دیگر نتوانستم با یک گرده و تن ضعیفم مزدوری کنم. بچه هارا نزد کاکایشان گذاشتم وگریختم. نزدیک به یک سال می شود که من به کابل برگشتم . . . درخانه یک ترکمن شب وروز می گذرانم . . . پسراو برایم گفت که تو همان وقت آمدی سراغ ما را گرفتی » .

در فصل دهم روایت شنیدنی دارد. دوستی به نام جبارخان دارد که پسرش سلیم شاه را نزد او برده به شکایت: «داکتر به دادم برس این ناخلف نه دردی دارد و نه رنجی» و ماجرارا شرح می دهد. که شاه سلیم چندی پیش به ناگهان گم و پس ازنُه ماه پیدا شد. درپرس وجومعلوم می شود که دراین مدت رفته پاکستان. اضافه می کند: «نمی دانم درآنجا چه به خوردش داده اند که پاک دیوانه شده است می گوید انتحار می کند تا به بهشت برود. آنجا حورها منتظرش هستند می گوید این دنیا فانی است و می خواهد هرچه زودتر به دنیای ابدی برود . حورها منتظرش هستند ». پند واندرزهای طولانی دکتروپیامدهای

کشتن آدم ها اثری نمی کند. مخصوصا سخنان منطقی دکتر که با زبانی نرم ودوستانه ازصمیم قلب بااو صحبت می کند ونتیجه نمی گیرد. پدر سرانجام او را به حکومت تحویل داده وپسرش زندانی می شود. درفصل یازدهم: مسعود کنار آلاز هردو تیرخورده و زخمی روی زمین افتاده اند. «سلیم شاه مسلح در پناه ماشین فوتوکپی جا خوش کرده است و هرناآگاهی را که از سمت وزارت داخله به آنجا می رسد به تیر می بندد. حالا دخترک را می بینم که درکنج عکاسخانه رفته و خودش را بردیوار چسبانده است و می لرزد. می دانم که دقایقی بعد سلیم شاه اورا هم می کشد» عزرائیل را می بیند. او به هوا می پرد و اوهم به دنبالش. . . . . . . درسردخانه آلاز را می بیند و دست اورا لمس می کند. بیرون می رود «دلم می خواهد ببینم دیگر بامن چه می گذرد . . . تعداد دیگری هم کشته و زخمی آورده اند. سلیم شاه هم درمیان آنهاست. . . . . . . ازدیدن او ناراحت می شوم . . . نمی خواستم خون او دراین جا با خون آلاز، فرشته، فرهاد و بی گناه های دیگر یکی شود» .

فصل پانزدهم پایان کتاب است. عزرائیل سرزده پیدا می شود. مسعود جلواورا غفلتا می گیرد. بطوری که عزرائیل: « ترسیدم باورکن . . . مثل ارواح سرراه سبز می شوی خیریت است؟ . . . می گوید کجا شدی نا رفیق . . . فکر نمی کنی که روحی را سرگردان کردی و رفتی. باور کن دراین شفاخانه لعنتی یک ساعت برابر یک قرن است بیا و مرا ازاین فلاکت نجات بده!».

نویسنده، برگ های پایانی این کتاب را در کابوسی ازگدشته های دور ونزدیک به نمایش می گذارد. با عزرائیل پرواز می کند. «عین پرنده ای که بال می گسترد و فرود می آید. نرم برروی سقف شفاخانه سردار محمد داودخان می نشینم. او به من نگاهی می کند و می گوید: این هم زمان حال، توهم برو و ازآن دخترک احوالی بگیر. به یادداشته باش که سیل بینی بیش نیستی». واو با دیداری که تکرارگذشته هاست، درگشت و گذاری درخاطرها، می داند که زمان مرگ خودش فرا رسیده است. «می روم در بالا بلند حفرۀ بودا جا خوش می کنم. سمفونی باد در حفره ها و چاله ها طنین انداز است و در دور و دست، سپیدارها همه با هم سرشور می دهند». و کتاب بسته می شود.

این نکته را نیزباید یادآوری کنم که : نویسندۀ گرداب سیاه، با آوردن عزرائیل به صحنۀ داستان و ادامۀ دوستی باشگردهای ویژۀ خود، ازمواردی ست که درادبیات فارسی به ندرت آمده، آن هم با چنین دست و دلبازی و گشاده فکری. پنداری، هشداریست به انبوه باورمندان در راه بیداری که اینگونه اوهام را پذیرا شده اند.

گرداب سیاه، رُمانی ست ازآثار ماندنی که تاریخ فاجعۀ خونین و ویرانگرجنگ خانگی افغانستان را مستند کرده است. زبان پخته و خلق وخوی نرم و انسانی او ستودنی، وتوانائی ولیاقت نویسنده را یادآور می شود. ازروایت ها ونمایش صحنه های خونین بیم وهراس به ویژه قربانیان و رهگذران کوچه و بازار، امانتداری نویسنده ای با ایمان درسیمای زبان گویا، اما پنهان مردم افغانستان در ذهن خواننده شکل می گیرد.



آخرین فرصت گُل

بررسی کتاب (آخرین فرصت گل) اثر آقای مهدی اصلانی

یکشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۵ – ۰۵ مارس ۲۰۱۷


رضا اغنمی

آخرین فرصت گُل
مهدی اصلانی
ناشر: نشرباران سوئد
چاپ اول: ۲۰۱۶ (۱۳۹۵)
چاپ: باقر مرتضوی (کلن)

به دنبال فهرست و سخن ناشر، نویسنده به بهانۀ سرنوشت پایانی هزاران قربانی، یکصد وسی وهفت تن را از آن میان نمونه‌وار برگزیده، با اشاره به جنایت‌ها، و حضور وحشت و خفقان فزاینده با انباشت زندان‌ها؛ با پریشانی و درماندگی مسئولان، درجامعه‌ی ملتهب و جوشان، آثار آرمان‌های انسانی و تاریخ‌ساز قربانیان ظاهرا خاموش، اما پرسروصدا را اعلام کند:

«آن‌ها درآستانه‌ی مرگی که تقدیرشان شد، مزامیر زندگی ساز کردند. بیش از آن که برای رفتن چمدان بربندند و چراغ خاموش کنند، در صبح تیرباران فانوس برگرفتند تا دریا را قرائت کنند».

وسپس، با یادی ازجنایت‌های وحشتناک نازی‌های هیتلری از: «داخائو» یکی ازمخوف‌ترین قتلگاه‌های جهانی، که سوختگاه هزاران هزار یهودی بوده است. «یخ دیوارهای سربی‌ی داخائو یکی از اردوگاه‌های کارِ اجباری و مرگ دوران فاشیسم، شهادت به سلاخی نزدیک به پنجاه هزار انسان می‌دهد».

ازپیرزن لهستانی به نام ماریا می گوید:

«بر روی صندلی چرخ‌دار ویژه معلولین توسط پرستاری به این سو آن‌سوبرده می‌شود» تا هر آنچه که از گذشته‌ها و دنیای بیم و هراس خاطرات هولناکش را به یاد دارد با حرکات دست و کلمات نامفهوم ومکان‌هایی را که در حافظه‌اش مانده نشان دهد.

نویسنده، با نگاهی به فاجعه‌ی کشتارهای دسته‌جمعی زندانیان سیاسی، پس از انقلاب را درشش دوره مورد بررسی قرارداده با تکیه به آمار ومدارک ازقربانیان گروه‌ها و سازمان‌های سیاسی نام برده است.

با علم و آگاهی به این که :

«ازشماری ا زاعدام‌شدگان به تقریب هیچ بر جای نمانده است»، دلسرد و مأیوس نمی‌شود. با عزم راسخ دنبال کار را می‌گیرد و با تلاشی پیگیر به ساماندهی کار می‌پردازد و موفق می‌شود، تا آنجا که درتوان دارد، بخش مهمی از دین خود را، هم به انبوه بازماندگان قربانیان انجام دهد و هم آزادگی و معصومیت قربانیان را مستند تاریخ سازد.

با چنین زمینه‌ها، این بار با قلم و دفتری راه افتاده تا درشهرهای دور و نزدیک و گوناگون دنیا خانه به خانه ماتم‌کده‌ها را ، پیدا کند. موفق شده با بازماندگان و شاهدان، میراث‌داران آزادی این سر زمین نفرین‌شده به صحبت بنشیند. پای درد دل مادران و پدران، شوهران و یتیمان وخانواده‌های داغدار قربانیان نشسته، تا برای چندمین بار در تاریخ، دفتر مستندی از سیاه‌کاری‌ها وجنایت‌های حکومت دینی را ثبت کند.

نویسنده با توجه به اسناد منتشرشده توسط نویسنده‌ها و سازمان‌های سیاسی و اشاره به آمار اعدامی‌ها، جان سخن را با مخاطبین درمیان گذاشته است:

«مهم‌ترین منبع برای ادامه‌ی کار و دسترسی به واپسین نامه‌ها وادامه‌ی انتشار اسناد کشتار دگراندیشان، شبکه‌ی خانواده‌های قربانیان می‌باشند. برگ برگ این نامه‌ها می‌تواند برقُطر کیفر خواست جانیان بیفزاید».

ازمشکلات کار در برخورد با موانع، گزمه‌ها و امنیتی‌ها نیز گفته شده، بنگرید به زیرنویس «سخن آخر».

بهروزشیدا، با عنوان «آهو به بوی گل می دود»، فضای نخستین برگ‌های دفتر را برای مدتی تغییر می‌دهد. خواننده را با خود به کوهساران سرسبز و مزارع گل وگیاه می‌برد. گلۀ آهوان را که مستانه در دشت باز و پرنشاط ریاحین به دنبال «بوی گل می‌دود»، صحنه زیبائی درمنظر دید مخاطبین می‌گشاید.

بهروز، درگفتمانی دهگانه بانثری پخته، قربانیان را درسیمای «آهوان زخمی که به سوی تپه‌ی رویاهای خویش می‌رمند، تا به آواز شورش بی‌نیازی، بار تنهائی و آوار مرگ سبک کنند»، مخاطبین را با خود در صحنه‌هایی که آفریده می‌چرخاند و با قربانیان آشنا می‌کند.

ازجهان آرمانی، صدای عشق، باور به خویش‌کاری‌ی حماسی تا وصیت‌نامه ها و نامه‌های زندانیان سیاسی، می‌گذرد. می‌رسد به گردش‌گاهی دیگر! ودراین گردش‌گاه اندوهبار پر از عشق به آزادی است که «وصیت‌نامه‌ها ونامه‌ها، آهوانی زخمی درآخرین فرصت گل در خشک‌سالی‌ی بی‌بدیل درنده گی در رویای رویش باغ می‌دوند، که آهو به بوی گل می‌دود».

وسپس گفته‌ای عبرت آموز و تاریخی از ابوالفضل بیهقی:
«جلادش رسن به گلو افکنده بود و خبه کرده».

ازقلم‌شکنان و کشتار قلم به دستان و اندیشمندان می‌گوید. سخن را دربارۀ «محمد مختاری شاعر اندیشمند» آغاز می‌کند. انتشار نامه مختاری به همسرش، که تقریبا بیش از دوسال و خرده ای جلوتر از واقعۀ ربایش و قتلش نوشته است، خواننده را بیشتر با وعده‌های عدل و عدالت منادیان سوداگر حکومت دینی آشنا می‌کند! دربستر این روایت است که خواننده، ابعاد گوناگون اندیشه‌های اجتماعی، روان‌شاد محمد مختاری را درمی‌یابد.

مختاری، که پنداری از سرنوشت آتی‌ی خود آگاه است، با متنی که ادبیات وصیت‌نامه را دارد، با زبان نرم و لطیف دل‌آشوبه ها، بیم و هراس و نگرانی‌ها را به همسرش مریم خانم روایت می‌کند:
« تحمل این سنگینی ناگزیری‌ی من بود. پس سبک بگیرید نبودن‌ام را. نشاط کنید که در زندگی‌ام به اندازه‌ی کافی اندوهگین‌تان داشته‌ام. چشم به آرامش شما دوخته‌ام. مواظب هم باشید. بخندید اگرچه مثل من خندۀ این کشور را کم دیده‌اید. افسوس جرعه فشانی برخاک هم از شما دریغ شده است . دوست‌تان دارم. برای‌تان غصه می‌خورم. می‌بوسم‌تان. دست همه‌ی دوستان‌ام را می‌فشارم. قربان همه‌تان. محمد مختاری، نیمه شب بیستم شهریور۷۵».

نویسنده کتاب، لیست قربانیان درکشتارهای دسته‌جمعی حکومت را با «پروین گلی آبکناری» از اعضای راه کارگر شروع می کند. تاریخ دستگیری: تیرماه ۱۳۶۱ و تاریخ خودکشی در زندان: ۱۵ تیرآذر ۱۳۶۶ است.

آخرین نفر «کمال یاسینی» از اعضای گروه فرقان، تاریخ تولد: ۲۸ مرداد۱۳۳۸ . تحصیلات دانش‌جوی فیزیک کاربردی. دانشگاه تربیت معلم. تاریخ دستگیری: ۴ دی ۱۳۵۸٫ تاریخ اعدام: ۱۳ اسفند ۱۳۵۸٫ اتهام اصلی: ترور دکترمحمد مفتح در۲۷ آذر ۱۳۵۸٫ دفنگاه بهشت زهرا قطعه‌ی ۴۱

نگاهی کوتاه، درانتخاب نخستین و آخرین قربانی، با توجه به تفاوت‌های آرمانی دوگروه، کمک می کند که هرخواننده بیشتر با آرمان‌های گوناگون قربانیان و تلاش‌های نویسنده آشنا شود. شیوۀ گزینشی او دربارۀ قربانیان قابل تأمل است. بدون توجه به حزب و سازمان و گروه خاصی، تا آنجا که توانسته ازهمه شان یاد کرده است. این اثر ماندگار اصلانی را که بر ادبیات تبعید افزوده است باید ارج نهاد.

————————————————–


افغانستان در ذهن خواننده شکل می گیرد.

یک نگاه – محمود صفریان

فروردین ۱۳۹۶

محمودی
نگاهی به کتاب جدید شاعر شعر

چقدر سوراخ روی این دیوار است
عیدی نعمتی شاعر پر احساس و کتابش
آخرین انار پائیز

عیدی نعمتی را از شب رونمائی اولین دفتر شعرش
«
چقدر سوراخ روی ای دیوار است » می شناسم، ولی هرچه به عقب بر می‌گردم به مدت‌ها قبل ار انتشار این کتاب می‌بینم با او آشنا بوده‌ام و در کوچه های بعضی از شهر های جنوب هم‌بازی بوده ایم. با اینکه از او سالخورده تر بودم ولی او مواظب بود که در بازیهایمان زمین نخورم. از همان موقع همیشه برایم دنیائی از مهربوده و دوستی سرشار از صفا و صداقت. به اینجا رسیدم یافتمش در آن شب رونمائی کتابش که آن هم چون این بار برگذار کننده آن نشریه یگانه شهروند تورونتو بود. نشریه ای که بنظر من همیشه حامی شعرا و نویسندگان بوده است.
همان عیدی بود که از کودکی می‌شناختم ولی شاعر، شاعری پر احساس و با شعر هائی که نت های موسیقی هستند و ترنم دارند.
در کتاب اخیرش شعرش، که نامش خود شعری کوتاه وپر از احساسی دلنشین است
آخرین انار پائیز

« از آخرین
انار پائیر
سهمی برایت گذاشته ام
بیا! »

رونمائی از این کتاب که چون همیشه به همت نشریه شهروند و مدیریت استاد عزت مصلی نژاد برگزار د من هم حضور داشتم . چه استقبال گرمی از سوی همه ی دوستداران او و شعر هایش شده بودو او با موهائی که درگذرزمان خاکستری کرده بود چنان مورد تشویق و توجه و مَحبت شرکت کنندگان و به دفعات قرار گرفت که من از این هم قدر دانی چشمانم از اشکی نریخته لبریز شد.
چقدر می‌تواند دلگرم کننده باشد وقتی می‌بینی ه مدت‌ها همه ی حضار با علاقه به شعر های موسیقیائی او در این کتای توجه می کردند.

آتشم
به پوش مرا
در زمهریر این روز ها41sIAOWW8FL__AA160_
من
از آن تابستان
قصه ها
در سینه دارم
*

پنهان
آخرین انار
در پاییز رؤیای من !

این دفتر شعر
که توسط نشر زاگرس ترتیب داده شده است با روی جلد ی زیبا که در سایت آمازون نیز موجود است


اریک کلیفورد امیلر ۲۸ جولای ۱۹۰۹ – ۲۲ اکتبر ۱۹۹۸

فروردین ۱۳۹۶

Eric_Ambler

او نوسنده ای در ژانر کتاب های پلیسی و کارا گاهی است

هشتاد و نه سال زندگی کرد و در دوران قلم به دستی حدود ۲۱ کتاب منتشر  کرد که از آن جمله اند
سنگ نبشته ای برای جاسوس
سفر به درون ترس
باز گشت به خطر
او با نامهای دیگری چون الیوت رید و چارلز رودا ایز نیز معروف بود
اریک به هیچ دین و مذهبی اعتقاد نداشت و در حقیقت خدا باور نبود

در مورد آنه فرانک با استفاده از ویکی پدیا

فروردین ۱۳۹۶

آن فرانک

آنه فرانک متولد ژوئن ۱۹۲۹ – درگذشته فوریه یا مارس ۱۹۴۵)  نویسنده یهودی آلمانی متولد شهر فرانکفورت بود که پس از مرگش به واسطهٔ چاپ دفترچهٔ خاطرات روزانه‌اش، خاطرات یک دختر جوان, شهرت جهانی پیدا کرد. این خاطرات بازگوکنندهٔ مستندی از تجربهٔ پنهان شدن وی و خانواده‌اش در طول اشغال هلند توسط آلمان نازی در جنگ جهانی دوم است و یکی از شناخته‌شده‌ترین کتاب های جهان است و فیلم‌ها و برداشت‌های بسیاری برطبق آن ساخته شده‌است.

آنه و خانواده‌اش در سال ۱۹۳۳ پس از به قدرت رسیدن حزب نازی در آلمان به آمستردام نقل مکان کردند و با آغاز اشغال هلند در سال ۱۹۴۰ توسط نیروهای نازی، در آن کشور گرفتار شدند.در ماه ژوئیهٔ سال ۱۹۴۲، زمانی که میزان آزار و خشونت علیه یهودیان به نهایت میزان خود رسیده بود، خانوادهٔ فِرانک به همراه چند نفری دیگر از دوستان یهودیشان، اقدام به پنهان شدن در اتاقهای مخفی ساختمان اداری اُتو فِرانک (پدرِ آنه) کردند. پس از ۲۵ ماه زندگی در اتاقهای مخفی، بر اثر خیانت، در ۴ اوت سال ۱۹۴۴[نهان‌گاهشان در خانهٔ شماره ۲۶۳ خیابان پرینسخراخت فاش شد و هشت یهودی از جمله آنه فِرانک دستگیر و سپس به اردوگاه آشویتس فرستاده شدند. بررسی های تازه نشان داده که ممکن است  دلیل لو رفتن مخفیگاه آن فرانک خیانت نبوده و نازی‌ها به طور اتفاقی مخفیگاه او و خانواده‌اش را پیدا کردند.[

آنه فرانک چندین روز پس از مرگ خواهرش مارگوت فرانک و هفت ماه پس از دستگیریشان، در سن ۱۵ سالگی بر اثر بیماری حصبه در اردوگاه مرگ برگن بلزن درگذشت

میپ گیس و الیزابت «بِپ» واسکوئیجل دوتن از پنج نفری بودند که در طول این مدت به گروه پنهان‌شده در مخفیگاه کمک می‌کردند. آنها پس از دستگیری و بازداشت گروه، نوشته‌های آنه را پراکنده بر روی زمین در اتاقهای مخفی یافتند[۵] و میپ گیس بدون اینکه آنها را بخواند، تا پایان جنگ آنها را حفظ نمود.

تنها بازماندهٔ گروه اُتو فرانک بود که پس از جنگ به آمستردام بازگشت و دفترچهٔ خاطرات را دست‌نخورده دریافت کرد و به یاد خانواده‌اش تصمیم به انتشار آن گرفت که تلاش‌های وی در نهایت منجر به چاپ آن در سال ۱۹۴۷ شد. این اثر از زبان اصلیش، یعنی هلندی ترجمه و برای اولین‌بار در سال ۱۹۵۲ با عنوان خاطرات یک دختر جوان به زبان انگلیسی چاپ شد. آن دفترچهٔ خاطرات که در سال‌روز تولد ۱۳ سالگی‌اش به آنه هدیه شد، دربرگیرندهٔ خاطرات زندگی وی از تاریخ ۱۲ ژوئن سال ۱۹۴۲ تا یکم اوت ۱۹۴۴ می‌باشد. این اثر که به زبان‌های بسیاری ترجمه شده، یکی از پرخواننده‌ترین کتاب های جهان به شمار می‌آید و چندین نمایشنانه و فیلم بر اساس آن ساخته شده‌است.در حقیقت این دفترچهٔ خاطرات روزانه، آنه فرانک را به یکی از مطرح‌ترین قربانیان نسل‌کشی یهودیان (هولوکاست) تبدیل کرده‌است.

ساختمانی که خانوادهٔ فرانک و چهار تن دیگر در حدود دو سال در اتاق‌های مخفی آن زندگی می‌کردند در ماه مه ۱۹۶۰ به موزه تبدیل شد و یکی از پربازدید کننده‌ترین موزه‌های آمستردام به‌شمار می‌آید.

بد شانسی وطنزهائی از استاد محمد تقی اسماعیلی

فروردین ۱۳۹۶

دردوران سربازی ،یکی رفته بوده چتربازی یاد بگیره، موقع پرش از هواپیما، فرمانده بهش گفت تکرارمی کنم که یادت بمونه ،وقتی پریدی بیرون دکمه سبز رو می زنی چترت باز میشه وبه سلامتی میری پائین ، یک در هزار اگر باز نشد، دگمه قرمز رو می زنی ، چترت صد در صد باز می شه. بعد وقتی رسیدی پایین یک جیپ منتظرته که می بردت پادگان. حالا بپر.

یارو پرید، دگمه سبز رو زد ولی چتر باز نشد، دگمه قرمز رو زد ، بازهم چتر باز نشد ، عصبانی گفت اگه شانس ماست، پائین  که برسیم جیپ هم رفته

*****
می گفت من مریض که میشم میرم دکتر، چون دکترهم آدمه وباید پول دربیاره وزندگی کنه ، دوائی را هم که نوشت می خرم ، چون داروخانه چی هم آدمه وباید پول دربیاره وزندگی کنه ، ولی دوا ها را نمی خورم چون منم آدمم ومی خوام زندگی کنم وسلامت باشم که کارکنم وپول دربیارم !
*****

یک روزبعد ازاختراع بیسکویت مادراین جوک اختراع شد :

یکی رفت توی بقالی محل وگفت مهمون غریبه داریم ، یه بیسکویت خوب می خوام .
فروشنده گفت ” مادر” خوبه ؟
یارو جواب داد هنوزسرفه می کنه ولی الحمداله خیلی بهتره

***

آمار در ایران حالت مایوی دو تیکه رو داره،

همه چیزو نشون میده جز چیزهای اصلی رو !

کارشناسان موشکی

فروردین ۱۳۹۶

Karshenashan_e_moshaki

کارشناسان موشکی

زمستان

فروردین ۱۳۹۶

دنیای برف

دنیای برف

چه جای خوبی

فروردین ۱۳۹۶

کتابخانه

بازداشتی دیگر

فروردین ۱۳۹۶

مراد ثقفی، روزنامه‌نگار، پژوهشگر مسائل سیاسی و صاحب‌امتیاز و مدیرمسئول نشریه گفتگو روز چهارشنبه در تهران بازداشت شد. در مورد دلایل بازداشت وی اطلاعی در دست نیست

حق بی قید و شرط حیات

فروردین ۱۳۹۶

• در شرایط کنونی، یکی از خواسته‌های اصلی مردم ایران حق حیات است. شاید، این موضوع به‌قدری آشکار است که بحث کمتری در مورد آن صورت می‌گیرد و وقتی که مطرح می‌شود از نظر بسیاری با مسأله امنیت و جنگ گره می‌خورد. حق حیات، اکنون به یک خواسته عاجل نه فقط برای امروز بلکه فردای ایران نیز بدل گشته است.

حکم زندان

فروردین ۱۳۹۶

صدور حکم تازه شش ماه زندان برای فائزه هاشمی

فروردین ۱۳۹۶