گذرگاه اسفند ماه ۱۳۹۵

اسفند ۱۳۹۵

عکس دریا
رمان تابستان آن سال
گذرگاه اسفند ماه شماره

١٨۴

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


این شماره گذرگاه حاصل همت این یاران است
********************************

 دکتر محمود کویر – هوشنگ رئوفی – ندا ایرانی – اشرف علیخانی-  صفیه ناظر زاده – خالد با یزید ( دلیر )- محمد تقی اسماعیلی – غنچه قوامی – صادق شکیب – خسرو باقر پور – نیما یوشیج – س. سیف – مازیار مهرزاد -رهی معیر – سایه اقتصادی نیا  –
رحیم سینائی – اصغر فرهادی – عبدالله موحد -علی فیض آسا – وحید رجبی – محمد رضا جنتی – دکتر منصور رستگار فسائی
مایکل هیلمن – آقا سید میثم آقا سید حسینی – مهرداد اکبری – شهره احدیت – محمود صفریان – ابراهیم گلستان – عیدی نعمتی   

بریده ای از یک احساس – از یک ئی میل

اسفند ۱۳۹۵

اولین بار که او را دیدم در سالن انتظار اوین و محل کار من بود. از زیر چادری که ناشیانه بسر کرده بود. فقط می توانستم قرص صورتش را ببینم. شاید هم از نگاه های برادران پاسدار دیگر و اشاره هایی که بهم می کردند متوجه حضورش شدم. اجزائ این صورت بقدری خوش ترکیب و متناسب بود که تنها چند ثانیه نگاه به آن میتوانست درونت را به آتش بکشد. اشتباه نشود من دختران و زنان زیبا در این پست، فراوان دیده بودم ولی آنچه آنروز دیدم برایم غیر قابل باور بود. مگر می شد این همه زیبایی طبیعی بدون کمترین آرایشی در یک نفر جمع شده باشد. آنروز داوطلب کمک در بین همکاران زیاد شده بود ولی در بخش، من ارشدیت داشتم و بنا براین وقتی به سمت او رفتم و علت آمدنش را جویا شدم و صدایش بگوشم خورد احساس کردم چیزی در درونم فرو ریخت. برای مدتی در دنیای تخلیل فرو رفتم و وقتی متوجه شدم که منتظر جوابی از طرف من به صورتم نگاه می کند. شرم تمام وجودم را فرا گرفت. در دل از خدا طلب بخشش کردم. طی چند دقیق ای که برای کمک به او مشغول بودم نگاه معنی دار برادران دیگر را بخوبی حس میکردموقتی چادراز سرش پایین افتاد مثل طاووسی که پرو بالش را برای جفتش باز میکند با ظرافت خاصی آنرا دو باره سر کرد و با جسارتی که کمتر انتظار میرفت به گفته هایش ادامه داد. این حادثه اگر چه از نظر او اهمیتی نداشت ولی از نظر هر بیننده ای که در آن سالن حضور داشت اندامی تراشیده و متناسب زیبا یی آسمانی او را بحد کمال میرساند. وقتی رفت احساس کردم بخشی از وجودم را با خود برده است. این همه آنچنان برق آسا و تند اتفاق افتاد که مدتی گذشت تا متوجه شدم خورشیدی طلوع کرد و در مقابل چشمان حیرت زده من و جمعی دیگر ناپدید شد. شعفی توام با حسرت سراسر وجودم را فراگرفته بود. شعف از اینکه درجایگاهی بودم که میتوانستم خودم را در پناه این خورشید گرم کنم و حسرت از اینکه با این سرعت از کنارم رفته بود.

باید اعتراف کنم که پی گیری کارش نه بخاطر انسان دوستی من ونه کمک به همنوع بود بلکه بیش از هر چیز ناشی از دلبستگی بود که از دیدنش در وجود من ریشه دوانده بود. لحظه ای  نمی توانستم او را از ذهنم دور کنم. نیروی مرموزی مرا به سمت این موجود زیبا می کشاند. معادله ساده ای در ذهنم بوجود آمده بود که اگر به جواب منفی می رسید همه چیز را برایم بی معنی و بی رنگ می کردو اگر به پاسخ مثبت منتهی می شد همه معادلات مجهول زندگی مرا هم به پاسخ درستی می رساند.

پیگیری کار او برای من ماموریتی شد که شایعات و شوخی های توهین آمیزی را برایم به ارمغان آورد ولی بسیاری از این تمسخر ها ناشی از حسادت بود. متلک هایی از این قماش که خرشانس هستمو ” “برادر عاشق شدهقابل تحمل ترینشان بود. اهمیت نمیدادم تنها فرمانده ام هشدار میداد که کاری نکنم که آبرویی را که برای خودم کسب کرده ام از بین ببرم. همچنین هشدار می داد که مرتکب گناه کبیره نشویباید اعتراف کنم که سراسر وجودم در تب عشق این دختر می سوخت و نمیدانستم چگونه آنرا بیان کنم که جواب رد به سینه ام نخورد. میدانستم که این بد ترین موقع برای بیان این احساس بود و وقتی پریشانی حال او و مادرش را می دیدم هر نوع فکری برای بیان احساسم فورا از سرم خارج می شد. آنچه بیش از بیش مرا آزار می داد دید منفی او به تمامی آن ارزش هایی بود که مرا می ساخت. ارزش هایی که از نظر او سراسر باطل و مسخره بنظر میرسید. البته این را با من به صراحت مطرح نکرده بود ولی اطلاعاتی که از او و دیدگاه خود و خانواده اش داشتم غیر از این نمی گفت.

از خودم سوال میکردم اگر مثلا برای پاسخ مثبت دادن بمن از من بخواهد که کارم را رها کنم و بصورت یک شهروند غیر مکتبی در بیایم آیا قادر به چنین کاری خواهم بود. گاهی پاسخی که در ذهنم به این سوال میدادم خودم را بوحشت می انداخت. احساس میکردم در گرداب عشق او مثل مورچه ای که در تاس لغزنده گرفتار شده هر چه تلاش می کنم بیشتر بدام می افتم. بارها درکنار قبرستان شاهد بدام افتادن مورچه بی چاره و بزیر خاک کشیده شدنش بوده ام. خودم  را مقابل احساسی که برای او داشتم ذلیل و زبون می دیدم. با این حال مثل تندی غذای خوش مزه ای از این همه لذت می بردم. وقتی در کنارش بودم صدای نفس هایش مثل نسیمی از بهشت روح و روانم را جلا می داد. وقتی حرف میزد دلم میخواست تمام صدا های دیگر خاموش می شد تا تمامی آنچه از دهان زیبای او بیرون می اید مثل دارویی شفا بخش نوش جان کنم. وقتی راه میرفت احساس می‌کردم دلم می خواهد زمینی را که بر روی آن قدم گذاشته بود، ببوسم. دیوانه وار عاشق او بودم و احساس می کردم که باید او را برای همیشه از آن خود کنم . دلم نمی خواست این پرنده زیبا در آشیانه کس دیگری اسکان بیابد. نه این برای من غیر قابل تصور بود. ولی من حافظ و پاسدار سیستمی بودم که پدرش را در بند کرده بود و نمی دانستم این تضاد را چگونه باید حل کنم . تمرکزم بکلی از دست رفته بود. وقتی در کنارش بودم مثل اینکه هیچ چیز دیگر برایم اهمیت نداشت و هیچ مانعی نبود که بتواند سر راه من برای تصاحب او قرار بگیرد.

روزی که برای رساندن او و مادرش به اصفهان داوطلب شدم نمیدانستم چرا به این کار تن داده ام ولی میدانستم نیروی مرموزی که اولین بار بود در زندگی تجربه می کردم مرا بی اختیار به سمت او سوق می دهد. وقتی در خانه را بروی من باز کرد احساس کردم در برابر زیبا ترین مخلوق خدا ایستاده ام ونمیدانستم خواب هستم و این یک رویاست و یا حقیقت دارد. من چه سعادتمند بودم که می توانستم در کنار این دختر زیبا و با شخصیت قرار بگیرم. ملاقات و آشنایی با او تمامی تصاویر نادرستی را که از بچگی در باره جنس مونس  به کله من فرو کرده بودند بهم ریخته بود. وقتی حرف می زد در کلامش صداقت و صلابت خاصی بگوش می رسید. جواب هایش ساده صریح و سنجیده بود حتی وقتی شوخی میکرد ذره ای سبکسری دختر های هم سن و سال خودش را بروز نمی داد. وقتی را جع به او با مادرم حرف میزدم دهانش از تعجب باز مانده بود و از اینکه در باره یک زن با چنین احترامی حرف می زنم مبهوت مانده بودو اصرار داشت زنی را که قلب تنها فرزندش را این چنین ربوده است هر چه زودتر ملاقات کند.

در طول مسیر تهران به اصفهان چند بار توقف کردیم و همانطور که شرط قبلی گذاشته بودند اجازه خرج کردن بمن ندادند و من از این بابت قدری احساس ناراحتی می کردم ولی بروی خودم نمی آوردم. خیلی زود مادر و دختر بمن فهمانده بودند که اهل تعارفات معمول نیستند. هر بار که این شرط را فراموش میکردم و میخواستم پول غذا و یا چیز دیگری را بدهم نگاه معنی دارشان مرا برجای خودم می نشاند. با هوشی که در او سراغ کرده بودم می دانست که من اسیر او هستم و چاره ای جز اطاعت فرمانش ندارم.

وقتی به اصفهان رسیدیم تقریبا هوا تاریک شده بود و مستقیما به سمت هتل شاه عباس رفتیم و او مرا در کنار مادرش تنها گذاشت و خودش ترتیب گرفتن هر دو اتاق را داد. اتاقی دو تخته برای خودش و مادرش و اتاق مجاوری هم برای من. قرار بر این شد که هر کدام در اتاق خودمان قدری استراحت کنیم و بعد برای صرف شام به سالن غدا خوری هتل برویم.

وقتی برای شام آماده شدیم از همیشه زیبا تر بنظر می رسید. آرایش ملایمی بر چهره داشت ابروهای کاملا شرقی و کمانی شکل با سایه چشمی تیره رنگ سیاهی چشمان زیبایش را صد چندان می کرد. لبهایش با رنگ قرمز بسیار تیره ای هر عاشق بیچاره ای را درآرزوی بوسیدنش به رویاهای دور سوق میدادروسری زرشگی رنگی که بسر داشت تنها بخش کوچکی از موهایش را می پوشاند و از اینکه در مقابل این همه قانون شکنی توان اعتراض نداشتم احساس بدی هم نمی کردم گویی من تنها کسی هستم که شاهد دیدن این همه شده ام. مادرش هم دست کمی ازدخترش نداشت و بخوبی می شد فهمید که او این همه زیبایی را از چه کسی به ارث برده است. کارکنان هتل لحظه ای از نگاه کردن به این دو موجود زیبا غفلت نمی کردند بطوریکه غیرت من کم کم داشت سر ریز می کرد ولی می دانستم باید به این وضعیت عادت کنم.

شام را در محیطی نسبتا آرام صرف کردیم. و به پیشنهاد او بعد از شام برای قدم زدن به بیرون هتل رفتیم. مادرش با پوزش از هر دوی ما اعلام کرد که برای استراحت و خواندن رمانی که در دست داشت به اتاقش باز می گردد.

همراه او در خیابان کنار هتل به قدم زدن پرداختیم. دلم می خواست راز دلم را برای او بر ملا کنم ولی از اینکه شرایط مناسبی نبود خود داری کردم. صدایش مثل نسیم پوستم را نوازش میداد.

         گفت نمی دونی من و مادرم رو چقدر مدیون خودت کردی. بودن با تو در این شرایط حساس و دروی از پدرم آرامش خاصی بمن میده. با بودن تو نگرانی این بلاتکلیفی را کمتر احساس می کنم. فردا روز خاصی برای من و مادرم هست و می خواهم تمام حواسم را متمرکز کنم به ملاقات پدر و اگر خواستی در باره موضوع دیگری با هم حرف بزنیم فردا شب شاید وقت بهتری باشد.

وای که این دختر چقدر باهوش بود و تنها با نگاه کردن به رفتارم افکارم را قبل از اینکه بیان کنم مثل آیینه ای می خواند.

         بله عزیزم حرف دارم ولی حق با توست و امشب برایش شب مناسبی نیست. فقط بگویم که بودن با تو برای من افتخار بزرگی است….

انگشت اشاره اش را به علامت سکوت بر روی لبهایش قرار داد و مرا از ادامه حرفی که می خواستم بزنم باز داشت. نیم ساعتی که با هم قدم زدیم شاید بهترین نیم ساعت زندگی من بود. دلم می خواست زمان متوقف بشود و من تا پایان دنیا فقط با او در کنار او راه بروم، حتی اگر اجازه نداشته باشم احساسم را برایش بیان کنم.

به هتل برگشتیم و در کنار در اتاق آنها برا ی اولین بار دستش را برای دست دادن و شب بخیر گفتن بطرفم دراز کرد. نمی دانم بر مبنای کدام پایه اعتقاداتم پشت دستش را بالا آوردم بوسیدم. ترس از واکنش ناهنجاراو تمام وجودم را فرا گرفت ولی با کمال تعجب تنها لبخند زیبائی را روی لبهایش در نور کم داخل راهرو مشاهده کردم و صدایی که بمن شب خوش می گفت.

بداخل اتاقم خزیدم و سرم را که از شدت هیجان در حال انفجار بود از خوشحالی در میان دستانم گرفتم و مثل کودکی گریستم. هم شاد بودم وهم نگران ازاینکه این همه می توانست تنها سرابی زود گذر باشد

تابستان آن سال – محمود صفریان

اسفند ۱۳۹۵

رمان « تابستان آن سال » نوشته محمود صفریان داستانی است از  جوانی که زندگی آرامی دارد و تلاش می‌کند که بیشتر به آن سرو سامان بدهد.
بی‌خبر از آنچه در کمین است. گمان نمی‌کند کار ش که توزیع یخ است و  البته کار  متعارففی هم  نیست.   بخاطر اینکه مامورتش در محلی خاص است چنان در گرد بادی گیر ش بیندازد که چون مرداب تلاش هایش بیشتر فرو  ببردش
دوستداران نوشته‌های این نویسنده می‌گویند که همچون سایر کتاب‌هایش نفس گیر و رخدادهایش خارج از انتظار است.
در اوایل یک تابستان آغاز می‌شود و تا پایان همین فصل دوام می‌آورد و بعد چنان می‌شود که نباید بشود
رمانی است در حدود ۱۱۰ صفحه تا راحت بشود حملش کرد و در هر فرصتی بشود خواندش
«
تابستان آن سال » روان و راحت خوان است و برگی است از زندگی و عشق و ماجرا هائی که در بین این دو رخ می دهد

عکس دریا

راه اندازی گروه خبر چین- تشویق به جاسوسی علیه دوستان

اسفند ۱۳۹۵

بسیج ۱۸ هزار نفر برای کنترل سایت های اینترنتی

معاون دادستان کل کشور از راه اندازی بسیج در فضای مجازی خبر داد و گفت: حدود ۱۸هزار نفر به صورت داوطلبانه گزارش رصد سایت های متخلف را به دادستانی کل گزارش می کنند.

به گزارش ایلنا، عبدالصمد خرم آبادی معاون دادستان کل کشور در امور فضای مجازی با اشاره به راه اندازی بسیج در فضای سایبر اظهار کرد: حدود ۱۸هزار نفر به صورت داوطلبانه فضای مجازی را رصد می‌کنند و مواردی که شاهد ارتکاب تخلف از سوی سایت ها و شبکه های اجتماعی باشند به دادستانی کل کشور گزارش می‌کنند.
وی افزود: یکی از منابع اصلی برخورد کارگروه تعیین مصادیق محتوای مجرمانه با سایت‌های متخلف همین گزارش‌های داوطلبانه مردمی است.
معاون دادستان کل کشور در رابطه با نحوه همکاری با این نوع بسیج در فضای مجازی خاطر نشان کرد: افراد می‌توانند با مراجعه به سایت internet.ir و دسترسی به قسمت کارگروه تعیین مصادیق محتوای مجرمانه گزارشات خود را ارسال کرده و اعلام همکاری داوطلبانه کنند.

پاسخی کوتاه به یک نوشته – محمود صفریان

اسفند ۱۳۹۵

بزرگوار دوست نویسنده‌ام بسیار ممنونم که وقت گذاشتید کتاب من را خواندید و از آن بیشتر متنی هم در موردش نوشتید که با دقت خواندم چون اعتفاد دارم هر نقدی قلم نوسنده را صیقل می‌دهد و
کارهای بعدی او را تمیز تر می‌کند اما اگر اجازه بدهید بسیار کوتاه مطالبی را بنویسم

باید توجه داشت  پای عشق در میان که باشد «بیستون » را هم می کند
بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد
بسیار داشته‌ایم که دختر پادشاهی با یکی از افراد پایین جامعه ازدواج کرده است
وقتی بهر دلیل حالا بایک نگاه یا به دنبال مدت‌ها دید زدن نرگس عاشق نجف می‌شود و این قدرت
عشق است که او را «نجف خان » و شاید حتا «شاه نجف » هم می کندبی توجه که او چوپان است یا هر مرتبه دیگر اجتماعی که داردمن عشق را نیروی محرکه بسیار قوی می دانمفروید می‌گوید اگر ساختمانی مثلن در یکسال ساخته می‌شود همان ساختمان را اگر عشاق بسازند شش ماهه تمام می شود
مولانا می‌گوید عشق اسطرلاب اسرار خداست

بنظر من لزومی ندارد ریز مشخصات همه ی کاراکتر ها در کتاب آورد چون دقیقن رمان با روزنامه که خبر
یک قتل را منتشر می‌کند تفاوت اساسی دار که همه ی مشخصات قاتل و مقتول را کامل می نویسد
یادم می‌آید که در نقدی دیگر دوست نازنین نوسنده  ای گفته بود لزوی ندار در
مورد هر مطلب در دیتیل صحبت شود فرصت باید داد تا خواننده هم خودش فکر کند

یادم می‌آید که در داستان زندگی یکی از سرمایه داران بزرگ خواندم که شاگرد قهوه چی بوده است در جائی که بعدن می‌شود بلوار الیزابت یا بلوار کشاورز و با حقوق شاگردی و انعام هائی که می گرفته زمین‌های آنجا را که بسیار ارزان بوده می‌خرد و بعد شانسش می‌زند آنجا می‌شود یک بلواری شیک
در مورد زبان داستان استاد شما بهتر می‌دانید که هر داستانی هم می‌تواند لحن و لهجه و نوع حرف زدن کاراکتر ها را عین بیاورد . هم میتواند در روال زبان متعارف نوشته شود .من معمولن در داستان هایم از هر دو روش استفاده می کنم
باز شما بهتر می‌دانید که هر نویسنده سبک و سیاق خودش را دارد . بعضی‌ها بسیار به ریزه کاری ها می پردازند ولی بعضی دیگر سهمی هم به تفکر خواننده می‌دهند ولی الزامن هر نوشته‌ای چنان نیست که ما می‌خواهیم
من در ایران در یک کمپانی بزرگ داروسازی کار می‌کردم و هرماه به نقاط متخلف برای سرکشی می‌رفتم در طبس هم بودم آن هم پس از زلزله در آستانه انقلات اسلامی و شاهد مواردی بودم که برای مسائل مختلفی از هلیکوپتر استفاده می شد….من تقریبن همه داستان هایم رگه هائی از
واقعیت که خود شاهد بوده یا دخالت داشته‌ام دارند. مثلن در جدیدترین رمانم بنام تابستان آن سال شاید حدود بیشتر از نصفش را خودم بوده‌ام و طبیعی است که نمی اوانم خلافش را بنویسم
بکبار دیگر از توجه و صرف وقتت سپاسگذارم و اعتراف می‌کنم که از آن آموحتم

انقراض نسل بشر- احمد قندهاری

اسفند ۱۳۹۵

ahmad

می‌توان انقراض بشر در آینده‌ای نزدیک را به سه صورت بررسی کرد:

۱نابودی جهان به وسیله بمب‌های اتمی

۲نابودی جهان به وسیله عوامل طبیعی همانند بدی آب و هوا (عصر یخبندان) یا گردبادهای عظیم و یا آتشفشانهای فعال بسیار بزرگ که این وقایع خود مشکلاتی برای نوع بشر بوجود می‌آورد و خطر از بین رفتن آنها را محتمل می‌سازد.

۳یکی دیگر از دلایل انقراض بشر می‌تواند بیماریهای واگیردار و عفونی باشد که فقط ممکن است تعداد کمی از انسانها از این بیماری جان سالم به در برند.

همانگونه که تکنولوژی رو به پیشرفت است، افراد یا دولتهای ستیزه‌گر جهانی ممکن است از تکنولوژی سوء استفاده کنند و برای سایر ملل و همچنین خودشان خطراتی فراهم آورند. این در حالی است که تکنولوژی به صورت بالقوه و ذاتاً انسان را رو به تعادل می‌برد و سرکشی برخی انسانها به خاطر جاه طلبی آنها است.

خطراتی که می‌تواند باعث انقراض نسل بشر یا نابودی کره زمین شود (به نقل از “بنیاد چالش‌های جهانی” و “موسسه آینده بشریت”):

تغییر شدید آب و هوای زمین

اگر تغییرات آب و هوای زمین از پیش بینی‌ها شدیدتر باشد، چرخه بازخورد ممکن است متوسط دمای کره زمین را ۴ تا ۶ درجه نسبت به دوران ماقبل صنعتی بیشتر کند و در نتیجه گاز متان از پرمافراست (زمین‌های یخزده سیبری) متصاعد شود یا جنگل‌های آمازون به علت عوامل بیماری‌زا یا باران‌های اسیدی از میان برود. گرم شدن هوای زمین به کشورهای در حال توسعه آسیب شدیدتری خواهد زد و اگر این گرم شدن شدید باشد این کشورها ممکن است کاملا غیرقابل سکونت شوند.

در این سناریو، احتمال قحطی و مرگ در ابعاد وسیع، فروپاشی اجتماعی و مهاجرت وسیع زیاد است. اگر تغییرات شدید در کشاورزی و صنایع وابسته به زیست بوم را در نظر بگیریم احتمال تنش جهانی و نابودی تمدن ها وجود دارد. تاریخ هم شاهدی بر این مدعاست؛ تغییرات آب و هوا در نابودی تمدن‌ها نقش داشته‌اند.

شیوع جهانی بیماریهای عفونی

تمام عواملی که برای شیوع یک بیماری کشنده و بسیار مسری لازم است هم اکنون فراهم هستند: غیر قابل علاج بودن (ابولا)، کشندگی نزدیک به صد در صد (هاری)، قابلیت سرایت بسیار زیاد (سرماخوردگی) و دوره نهفتگی طولانی (اچ‌آی‌وی).

اگر تمام این قابلیت‌ها در یک ارگانیسم جمع شود (همانطور که ویروس آنفلوآنزا توانسته برخی ویژگی‌های انواع دیگر ویروس را در خود جمع کند) آمار مرگ خیره کننده خواهد بود. با وجود پیشرفت دانش و امکانات پزشکی، سهولت سفر و تراکم جمعیت نسبت به زمانهای گذشته احتمال همه گیری عفونتها را بیشتر کرده است.

جنگ اتمی

احتمال جنگ اتمی بین آمریکا و روسیه به نسبت دوران جنگ سرد کاهش چشمگیری پیدا کرده، اما خطر جنگ اتمی تصادفی یا عمدی هنوز مرتفع نشده است. برخی حتی در قرن آینده هم ده درصد خطر برای جنگ اتمی قائلند. میزان خطر بستگی به این دارد که آیا این جنگ زمستان و یخبندان اتمی ایجاد کند یا نه. در جنگ اتمی لایه اوزون تخریب خواهد شد و توفان آتش شهرها را در خواهد نوردید و قحطی جهانگیر و جوامع نابود خواهند شد.

این موضوع می تواند به جنگ جهانی سوم مربوط باشد که علاوه بر تاثیرات فاجعه بار زیست محیطی و انسانی، منجر به زمستان و یخبندان اتمی شدید در سطح کره زمین می گردد.

نابودی زیست‌بوم

اگر تغییری بسیار شدید و دائمی در ظرفیت اکوسیستم برای زندگی تمام موجودات ایجاد شود ممکن است انقراض موجودات در سطحی وسیع رخ دهد و انسان نیز به عنوان یکی از موجودات طبیعت تحت تاثیر قرار خواهد گرفت.

البته بشر ممکن است سبک زندگی فعلی خود را در یک اکوسیستم نسبتا مستقل با هزینه نسبتا کم حفظ کند، اما در صورت بحران زیست بوم انجام چنین کاری یک چالش تکنولوژیک خواهد بود که البته در کنار آن مسئله اخلاقی هم مطرح می شود.

فروپاشی نظام جهانی

فروپاشی نظام مالی و اجتماعی در سطحی وسیع تبعات بسیار گسترده ای خواهد داشت. فروپاشی نظام های مالی معمولا با ناآرامی اجتماعی و هرج و مرج همراه است. نظام مالی و سیاسی دنیا شبکه ای درهم پیچیده و ظریف از عوامل مختلف است که آنها را در مقابل فروپاشی سیستم آسیب پذیر می کند. بنابراین با اینکه اجزاء سیستم تک تک قادر به انجام وظایف خود هستند، فروپاشی سیستم آنها را در وضعیت آسیب پذیری و ناکارآمدی قرار می دهد.

چنین پدیده هایی پیش از این در زیست بوم، نظام مالی و زیرساخت های اساسی مثل نیروگاه ها مشاهده شده است. احتمال چنین فروپاشی‌ای وقتی زیاد می شود که سیسمتهای مستقلی که به هم وابسته هستند زیاد باشد.

آتشفشانی عظیم

همچنین ببینید: ابرآتشفشان و زمستان آتشفشانی

هر آتش فشانی بالقوه می تواند معادل هزاران کیومتر مکعب گدازه و خاکستر فوران کند. خطر وقتی است که ذرات هواپخش و گرد و غبار به لایه های بالای جو برسند. اگر این اتفاق در میزان وسیع رخ دهد، این ذرات نور خورشید را جذب و “زمستان آتشفشانی” ایجاد خواهد شد. فوران آتش فشان پیناتوبو در سال ۱۹۹۱، دمای سطح زمین را در عرض سه سال نیم درجه سانتی گراد کم کرد. گمان می رود که فوران آتش فشان توبا که حدود هفتاد هزار سال پیش رخ داد، دمای کره زمین را به مدت دو قرن کاهش داده باشد. تاثیر چنین آتش فشان هایی را می توان با انفجار اتمی مقایسه کرد. فوران آتش فشان می‌تواند شدیدتر از انفجار اتمی باشد اما احتمال ایجاد توفان آتش بسیار کمتر است.

برخورد یک سیارک بزرگ با زمین

برخورد سیارک هایی با قطر بیش از پنج کیلومتر هر بیست میلیون سال یک بار اتفاق می افتد اما انرژی‌ای که آزاد می شود صدها هزار برابر قویترین بمب اتمی موجود است. چنین برخوردی می تواند منطقه ای به مساحت کشور هلند را نابود کند. اما خطر برخورد سیارک به تاثیر مستقیم برخورد خلاصه نمی شود. گرد و غبار حاصل آن می تواند خورشید را بپوشاند و “زمستان اصابت” ایجاد کند. غذا کم و قحطی و مرگ گسترده خواهد بود و احتمال بی ثباتی جوامع وجود دارد.

دستکاری در زیست شناسی

همچنین ببینید: دستکاری ژنتیکی و جنگ بیولوژیک

طراحی و ساخت سیستم ها، موجودات و ابزارهای بیولوژیک با هدف مشخص کاربردهای فراوانی خواهد داشت. فعلا دخالت بشر در نظام موجود و دستکاری در خود-تنظیمی این سیستم ها در مراحل اولیه است، اما به سرعت پیشرفت می کند. یکی از خطرناکترین عواقب می تواند طراحی و ایجاد ارگانیسم بیماری زایی باشد که انسان یا یک جزء بسیار حیاتی زیست بوم را هدف قرار دهد. چنین اتفاقی ممکن است از دل صنایع نظامی یا شرکت‌های تجاری بیرون آید یا محصول جنگ تروریستی یا جنگ بیولوژیک باشد (مثلا از راه تحقیقات مشروعی که محصولات با کاربرد دوگانه تولید می کنند). شاید هم این ارگانیسم‌ها به طور تصادفی یا عمدی از یک آزمایشگاه تحقیقاتی به بیرون راه پیدا کند. اگر یک ارگانیسم مهندسی شده، وارد زیست بوم یا نظام اقتصادی شود، عواقب آن بسیار وخیم‌تر خواهد شد.

نانوتکنولوژی

سلاح‌های کشتار جمعی

به کارگیری فرآیندهای تولید در سطح اتم یا مولکول به تولید محصولاتی جدید منجر شده است، مثلا ساخت موادی بسیار مقاوم یا مواد هوشمند. گسترش این فناوری باعث آسانی تولید سلاحهای متعارف یا سلاح های جدید خواهد شد چرا که تولید در سطح اتم، برای افراد و گروه ها امکان پذیر شده است.

خطر دیگر، استفاده از نانوتکنولوژی برای تولید سلاح اتمی است. اما از طرف دیگر بسیاری از معضلات فعلی دنیا را نانوتکنولوژی می تواند حل کند، مثل از بین رفتن منابع طبیعی، آلودگی محیط زیست، تامین آب سالم و حتی فقر. اما برخی درصدد تولید نانوماشین‌هایی هستند که قابلیت خودتکثیری داشته باشند، چنین ماشین هایی ممکن است تمام منابع طبیعت را مصرف کرده و خطری عظیم ایجاد کنند.

هوش مصنوعی

هوش مصنوعی هوشی است که ماشین یا نرم افزار از خود نشان می دهد تا محیط اطرافش را شناسایی و احتمال موفقیتش را افزایش دهد.

چنین هوش هایی را نمی‌توان به آسانی کنترل کرد، کنترل هوش مصنوعی هم برای سازنده دشوار است هم برای دیگران. اگر انگیزه استفاده از این فناوری ارزش های انسانی نباشد، ممکن است به جهانی بدون انسان ختم شود. هوش مصنوعی پیشرفته می تواند خطری منحصر به فرد ایجاد کنند که به انقراض بشر منجر شود. اما این فناوری قابلیت آن را دارد که راه حلهایی استثنایی برای مشکلات بشر هم پیدا کند. یکی از احتمالات اسکن کل مغز انسان و تولید و قرار دادن آن در داخل یک ماشین است، به این ترتیب هوش مصنوعی می تواند مغز طبیعی بشر را بسازد که در این صورت کاربردهای زیادی خواهد داشت.

بد اداره کردن جهان

در اداره جهان دو نوع فاجعه ممکن است اتفاق بیفتد: ناتوانی در حل مشکلی بزرگ که قابل حل است یا ایجاد مشکلاتی تازه به مراتب بزرگتر از مشکلات موجود.

برای مشکل نخست می توان به عنوان مثال به ریشه کن نشدن فقر مطلق اشاره کرد و برای مورد دوم به ایجاد یک حکومت خودکامه جهانی. تغییر فناوری، سیاست و اجتماع می توانند به نوع جدیدی از حکومت منجر شود که می تواند بهتر یا بسیار بدتر از نمونه های کنونی باشد. پیش بینی این فجایع حکومتی دشوار است و برای سنجش پیامدهای آن باید به پرسش هایی از این دست پاسخ داد: آیا یک حکومت خودکامه جهانی فاجعه ‌بارتر است یا تداوم فقر یا مرگ میلیونها نفر یا فروپاشی تمدن‌ها؟

مردم تهران پس از فاجعه ی پلاسکو – اشرف علیخانی (ستاره)

اسفند ۱۳۹۵

از دیگر شهرها بیخبرم، اما در تهران همه جا پر شده از تابلوها و نوشته ها و تصاویر بسیار زیاد در گرامیداشت آتشنشان های فداکار بویژه جانباختگان در فاجعه ی پلاسکو. عبارت «قهرمان بی ادعا» همه جا به چشم می خورد، همراه با تصاویری از آتشنشانها با لباس و ماسک در میان خرمنی از آتش. (لباسها و ماسکهایی که عملاً آتشنشانهای ما فاقد آنند).

تمام در و دیوارهای خیابانها و داخل متروها  و اتوبانها و میادین و چهار راهها در همین مورد است. در اغلب مراکز خرید سنتی، مغازه داران جلوی مغازه های خود یک سینی بزرگ یا جعبه ای خرما گذاشته اند.

مردم شهر تهران انگار یکباره با «خنده» بیگانه شده اند. چهره هایشان رنگ پریده و نگاه هایشان با اضطراب و ترس همراه است.

من بندرت از خانه بیرون می روم، اما دو روز متوالی (دیروز و امروز) از خانه بیرون رفتم. حقیقتاً  تهران دیگر آن تهران یکی – دو هفته پیش نیست. چهره ها پر از ترس و ناراحتی و غم است. غم و هراسی آشکار. اما یک فرق دیگر و مهمتری هم پیدا شده. مردم با هم مهربانتر شده اند. خیلی مهربانتر شده اند. دیگر مثل هفته های قبل، به هم پرخاش نمیکنند (راننده ها به هم راه می دهند که دیگری عبور کند). مردم همدیگر را هل نمی دهند (در متروها). و بطرزی شگفت آور دلسوز و یار و کمکرسان همدیگر شده اند. قبلاً با غریبه ها رفتار آنقدرها خوشایندی نداشتند، اما حالا انگار هر غریبه یکی از اعضای خانواده شان است که در خیابان و مترو و اتوبوس و مغازه ها می بینند. از اشتباهات هم براحتی چشم پوشی میکنند.

درضمن، مردان هرزه غیب شده اند، دیگر کسی با نگاه های پلید به خانمها نگاه نمی کند، متلک نمی اندازد و اذیت نمیرساند.

کاسبها دنبال کلاه گذاشتن سر مشتری نیستند. همه به همدیگر اعتماد پیدا کرده اند و غمخوار هم شده اند.

باور کنید مردم تهران خیلی تغییر کرده اند.

 کاش مردم همیشه با هم مهربان و دلسوز هم باقی بمانند. آرزو دارم و امیدوارم هیچگاه فاجعه ای چون پلاسکو تکرار نشود. هیچ فاجعه ای و هیچ مشکلی برای مردم.

امیدوارم مردم دیگر هیچوقت و به هیچ دلیلی، دچار غم و ترس و دلهره نشوند و مهربانی ها از صمیم قلب و ماندگار باشد.

تنها نکته ی منفی در گردش دو روزه ام طی ساعات طولانی، هوای شهر است که دیگر قابل تنفس نیست. هوا بسیار بسیار کثیف و غیر قابل استنشاق است.

 

«ملت ایرانی» پیشرفته و سرافرازم آرزوست.

به امید اتحاد و اراده ی مردم برای ساختن فردایی روشن و شاد، و ایرانی آزاد و آباد، زیرا درست شدن شرایط ایران به درست شدن شرایط کل خاورمیانه خواهد انجامید.

 

 

کیفر اعدام، قربانیان تجاوز خانوادگی را به سکوت می‌کشد – غنچه قوامی

اسفند ۱۳۹۵

 

خشونت بس: به علت ازدحام جمعیت زندان و عدم امکان برگزاری جلسات مشاوره حضوری برای تک‌تک زندانیان، از طرف مشاور زندان مسئول شده‌ام که به زنان بند کمک کنم تا داستان‌ها، خواسته‌ها و مشکلاتشان را در قالب درد دل با امام حسین و حضرت زینب (به بهانه ماه محرم) بنویسند. هر مددجو ابتدا در کاغذی نوشته‌های خود را چرک‌نویس کرده و سپس در حضور من در دفتر بازنویسی می‌کند. چرا که نویسنده باید اطمینان داشته باشد حریم شخصی‌اش حفظ می‌شود و کسی جز مشاور زندان داستانش را نمی‌خواند.

می‌ترسیدم کسی بفهمد و آبرویم برود

* «ف» بیش از حد معمول نگران است که کسی بداند چه بر او گذشته است. ۱۹ ساله است و همان روز اولی که به بند منتقل می‌شوم به سراغم می‌آید و با تاکید بسیار اعلام می‌کند که پسرخاله خود را کشته است. درحالی‌که زندانیان عموما اصرار بر بی‌گناهی دارند او بر قاتل بودن خود پافشاری می‌کند. پای همسرش هم به اتهام مشارکت در قتل در پرونده گیر است. به او مشکوک شده‌ام که قتل را گردن گرفته باشد. یک شب در عالم شوخی و خنده از او می‌خواهم که صحنه قتل را بازسازی کند. بقیه بچه‌ها هم باور دارند که به خاطر عشق به همسر و به امید گرفتن رضایت از خانواده خاله، به دروغ اعتراف به قتل کرده است. در نهایت تصمیم به نوشتن می‌گیرد. کمی بعد هم خودش می‌خواهد که داستانش را بخوانم و درد دلش باز می‌شود و تعریف می‌کند. از کودکی برادر و پسرخاله او را مورد سواستفاده جنسی مقعدی قرار می‌داده‌اند. تا جایی که رابطه جنسی اجباری با برادر و پسرخاله برای او به‌نوعی انجام وظیفه تبدیل می‌شود: «می‌ترسیدم کسی بفهمد و آبرویم برود.» مانند اکثریت دیگر قربانیان تجاوز توسط اقوام و آشنایان نزدیک، چاره‌ای جز سکوت برای خود نمی‌یابد. در نیمه‌های سنین نوجوانی برادر دست از سواستفاده برمی‌دارد، اما پسرخاله همچنان به آزار و اذیت‌ها ادامه می‌دهد. «ف» در ۱۷ سالگی با مردی ازدواج می‌کند. بعد از ازدواج هم پسرخاله دست‌بردار نیست و یک‌بار به در خانه می‌آید و با «ف» درگیر می‌شود و پا به فرار می‌گذارد. «ف» با مشورت شوهر تصمیم به قتل پسرخاله می‌گیرد. می‌گوید که همسر، تنها اسلحه را تهیه کرده و قتل کار خود اوست.

دختران خودم هستند چرا به غریبه‌ها بدهم، خودم استفاده می‌کنم

* «میم» همسر خود را کشته است. بارها برایم از ازدواجش، از رابطه‌اش و از آن درگیری که به قتل منجر شده تعریف کرده است. دادنامه‌ها و لوایح دفاعیه پرونده او را نیز خوانده‌ام. در سن ۱۷ سالگی برخلاف میلش ازدواج کرده است. علاقه‌ای به شوهر نداشته و بعد از هم‌خوابگی‌های عموما با اکراه در حمام بدن خود را می‌شسته است. در نهایت در یک درگیری ناخواسته همسر را به قتل می‌رساند. بارها داستانش را تکرار کرده و هر بار دقت می‌کنم که مطمئن شوم همه‌چیز را راست می‌گوید. گفته‌ها تماما با آنچه از محتویات پرونده در دست دارم مطابقت دارد. بعد از مدتی طولانی و ساعت‌ها گفت‌وگو، حس می‌کنم همه‌چیز را درباره گذشته‌اش می‌دانم. تنها نقطه مبهم، پدر خانواده است. می‌دانم که زنده است اما هرگز حضور عینی ندارد. تا به حال تماسی با من نگرفته است. به نظر می‌رسد «میم» و خواهرش از او متنفرند. «میم» می‌گوید، پدر مردی هوس‌باز بوده و مادرش را یک‌عمر اذیت کرده و هرگز همسر و پدر خوبی نبوده است. می‌گوید مادر اصرار داشته او با مردی سالم و سر به راه ازدواج کند که مثل پدر نباشد و به همین دلیل بر ازدواج زودهنگام او پافشاری می‌کند. می‌خواهم با وکیل اولیای دم صحبت کنم بنابراین از «میم» برای آخرین بار می‌خواهم اگر حرفی ناگفته باقی گذاشته یا دروغی گفته است، برایم توضیح دهد. می‌خواستم مطمئن باشم که پای مرد دیگری در میان نبوده است (که البته در پرونده هرگز اسمی از شخص سومی به میان نیامده است و مسئولین زندان به همین دلیل سفت‌وسخت پشت او هستند).

چند روز بعد از زندان تماس می‌گیرد و گریه‌کنان می‌گوید: «خیلی این چند روز با خودم کلنجار رفتم. این موضوع را تا حالا برای هیچ‌کس نگفتم.» ته دلم خالی می‌شود. خیال می‌کنم می‌خواهد به رابطه با مرد دیگری اعتراف کند. (در این صورت امکان رضایت دادن اولیای دم بسیار پایین خواهد بود) ادامه می‌دهد: «پدرم همیشه ما را اذیت می‌کرد. کار به جایی رسید که یک شب سروقت خواهرم رفت. خواهرم جیغ‌وداد به راه انداخت و در خانه غوغا به پا شد. بابا می‌گفت دختران خودم هستند چرا به غریبه‌ها بدهم، خودم استفاده می‌کنم.» مادر با اصرار و تهدید، سعی بر حفظ آبرو پدر داشته و به همین دلیل این موضوع راز خانوادگی باقی مانده است. از طرفی دیگر دائما به دخترها هشدار می‌داده که هشیار بخوابید. گاهی هم بالای سر آن‌ها بیدار می‌ماند. در نهایت برای اینکه بلایی سر «میم» نیاید اصرار بر ازدواج و خروج هر چه سریع‌تر او از خانه پدری می‌کنند.

مرد است دیگر

در زندان زنان، آزار و اذیت جنسی توسط مردان خانواده، اقوام و خویشاوندان نزدیک، در گذشته و حالِ عده بسیاری از زنان وجود داشته است. دختری که برادر آزارگر خود را کشته است، دختر ۱۸ ساله‌ای که ناپدری را کشته است، مادر و دخترانی که پدر خانواده را به همین علت کشته‌اند و … . (در این نوشتار به خشونت جنسی زنان علیه کودکان پسر خانواده نخواهم پرداخت.) آنچه در اکثریت قریب به‌اتفاق این موارد دیده می‌شود، وفاداری قربانی به خانواده و تعهد نسبت به حفظ آبروی خانواده است. به‌ویژه در مواردی که متجاوز پدر یا برادر خانواده است. قوت غریزه جنسی «مردانه» و کنترل آن متاثر از نگرش‌ها و ارزش‌های فرهنگی نیز هست. با این حال، دیدگاه سنت‌گرا که مهارناپذیر بودن غریزه و نیاز جنسی مردان را به‌عنوان امری طبیعی و بدیهی تعریف می‌کند، عموما به قربانی این حس را القا که می‌کند که خود نیز مقصر بوده است. «مرد است دیگر، غریزه‌اش این‌گونه حکم می‌کند، زن باید هشیار باشد و بتواند خود را حفظ کند، لابد رفتار عشوه‌گرانه و اغواگرانه، پدر و برادر را به سمت او کشانده است.» چنین احساس شرمی از عوامل مهمی است که قربانی را به انتخاب سکوت سوق می‌دهد. چرا که قربانی مسبب رفتار خشونت‌آمیز است مگر اینکه خلاف آن ثابت شود. در مکالمه‌ای که با خاله «ف» (ولی دم) داشتم، بارها تاکید کرد دختری که ادعا می‌کند برادرش به او تجاوز کرده، تکلیفش مشخص است. گویی آنچه قباحت دارد، نه عمل تجاوز، بلکه به زبان آوردن آن توسط خواهر است. «میم» نیز درباره تعرض پدرش هرگز صحبتی نکرده است تا مورد قضاوت قرار نگیرد.

تجاوز آشکار، تجاوز پنهان

زنا با محارم، نه تنها در ایران بلکه در دیگر کشورها نیز تابویی فرهنگی به حساب می‌آید و جرم‌انگاری شده است؛ حتی در مواردی که رابطه جنسی با رضایت دو طرف صورت گرفته باشد. البته لازم به ذکر است، در خانواده‌های مردسالار و سنتی با توجه به ساختار و روابط قدرت خانواده و فرودستی زنان، بحث اراده و رضایت زن، محلی از اعراب ندارد. حتی اگر رابطه جنسی بدون اعمال زور و خشونت، بدون تقلا و مقاومت فیزیکی بزه‌دیده و در ظاهر توافقی صورت بگیرد. چرا که خشونت‌گر می‌تواند از موقعیت برتر خود نسبت به قربانی سواستفاده کند و قربانی توان روانی مخالفت نداشته باشد. در قانون مجازات اسلامی، تفاوت تجاوز آشکار و تجاوز پنهان تا حدودی به رسمیت شناخته شده است. اگرچه قانونگذار در تبصره ۲ ماده ۲۲۴ قانون مجازات، زنا با زنی که در حال بیهوشی، خواب یا مستی است و هم‌چنین زنا از طریق اغفال و فریب دختر نابالغ یا از طریق ربایش، تهدید و یا ترساندن را زنای به عنف در نظر گرفته است. اما با توجه به سن بلوغ قانونی دختران در ۹ سالگی، این حمایت دایره سنی محدودی را در برمی‌گیرد. بنابراین دامنه خشونت جنسی بسیار وسیع‌تر از آن است که در قانون مجازات جرم‌انگاری شده است. سیستم عدالت کیفری نیز از تعصبات مردسالارانه مصون نیست و قضات در مواجهه با قربانیان خشونت جنسی، گاها تمایل به در نظرگرفتن مسئولیت بز‌ه‌دیده و مقصر دانستن و سرزنش قربانی دارند. یا عموما حفظ کیان خانواده را مقدم بر هر چیز دیگر می‌شمارند و در جهت مختومه کردن این پرونده‌ها اقدام می‌کنند. از این رو، تعصبات فرهنگی تبعیض‌آمیز در دستگاه قضایی خود نیز بعضا موجب آسیب مضاعف به زنان و مانع برخورد جدی با عاملان جرایم جنسی (حتی با استناد به قوانین موجود) است.

بار سنگین تقدس نهاد خانواده

در مواردی که تجاوز در چارچوب روابط خانوادگی رخ می‌دهد، تقدس نهاد خانواده بار مضاعفی است که بر دوش قربانی می‌افتد. بنابراین آنچه در خانواده رخ می‌دهد همان‌جا باقی می‌ماند و درز پیدا نمی‌کند.

ماده ۲۲۴ قانون جدید مجازات اسلامی، حد زنا با محارم نسبی و زنای به عنف را اعدام تعیین کرده است. البته میان تجاوز به محارم و زنا با محارم تفکیک قائل نشده است. کیفر اعدام از عواملی است که تجاوزهای خانوادگی را مسکوت نگاه می‌دارد. چرا که قربانی به لحاظ عاطفی نمی‌تواند راضی به اعدام اعضای خانواده‌ خود شود. به‌ویژه در مواردی که متجاوز برادر قربانی است، خانواده عموما در مقابل افشای تجاوز مقاومت می‌کند. هم‌چنین زمانی که تنها مردان، ستون اصلی و نان‌آوران خانواده قلمداد می‌شوند، گزارش این‌گونه موارد و مواجهه احتمالی متجاوز با مجازات اعدام (در نبود راهکارها و سازمان‌های حمایتی) چالش و آسیب جدیدی برای زنانی است که نمی‌توانند خود را به لحاظ اقتصادی تامین کنند. از آنجا که اثبات تجاوز به محارم امری بسیار دشوار است، در موارد بسیاری هم سکوت نتیجه تهدید‌ها و ترس‌هایی که آزارگر برای آزاردیده ایجاد می‌کند. هنگامی‌که قربانی، علی‌رغم تمامی عوامل فرهنگی، عاطفی و روانی، اقتصادی و … تصمیم به شکایت بگیرد، همچنان موانع مهمی بر سر راه موجود است. از جمله این موانع، دشواری اثبات جرم (چهار بار اقرار، شهادت چهار مرد عادل و در نهایت علم قاضی) است. بسیاری از قربانیان هرگز موفق نمی‌شوند ادعای خود را اثبات کنند. در مواردی قربانیان از ترس مجرم شناخته شدن قید شکایت از متجاوز را می‌زنند. شهادت چهار مرد عادل که عملا غیرممکن است و متجاوزین نیز به راحتی حاضر به اقرار نیستند. از طرفی دیگر قضات تمایل چندانی به صدور حکم اعدام برای مردان خانواده را ندارند و درنتیجه ناگزیر به تبرئه آنان می‌شوند. بنابراین مجازات اعدام برای مقابله با تجاوز به محارم، در عمل ناکارآمد بوده است و جایگزینی اعدام با مجازات حبس برای برخورد با تجاوز به محارم ضروری به نظر می‌رسد.

در ایران، آماری از تجاوز به محارم به‌طور رسمی منتشر نمی‌شود. صحبت کردن از این مسئله خود به‌نوعی تابو محسوب می‌شود و ممنوع است. چرا که ممکن است تقدس خانواده در جامعه اسلامی و تحت قوانین اسلامی زیر سوال برود. در حالی‌ که بارها و بارها اخبار تجاوز پدران و برادران به دختران و خواهران خود در دیگر کشورها، در صدر اخبار بین‌المللی قرار گرفته است. تجاوز به محارم آسیبی نیست که تنها از طریق حقوقی و به‌واسطه مجازات مجرمین ریشه‌کن شود. بلکه معضلی فرهنگی است که در مرحله اول باید آن را به رسمیت شناخت و پنهان نکرد. با آموزش و آگاهی‌بخشی باید بستری برای قربانیان فراهم کرد که بتوانند از آنچه بر آنان گذاشته صحبت کنند و مورد توجه ویژه سازمان‌های حمایتی قرار بگیرند. در نهایت با تعیین مجازات کارآمد برای مجرمین، علاوه بر تامین امنیت قربانیان باید در راستای بازپروری، آموزش و اصلاح مجرمین نیز تلاش کرد.

چهل دخترانم کو؟- دکتر محمود کویر

اسفند ۱۳۹۵

 mahmood-kavir akse jadid

 در گوشه و کنار ایران از جمله یزد چاه هایی هست به نام چهل دختران. چاه نیست. گورگاه زنان و دختران سرزمین من است که در برابر لشکر تازیان ایستادند و سرانجام برای آنکه اسیر تازشگران تاراجگر نشوند خود را در چاه انداختند.گرچه داستان های دیگری نیز پیرامون آن برساخته و گورگاه مهاجمان نامیده اندش که درست نیست.

اما پرسشی در اندیشه دارم: در کدام سرزمین تازی بنای یادبودی برای سرداران و قهرمانان ایران ساخته و به زیارتش می روند؟ در ایران چند زیارتگاه به نام فاتحان بیگانه ساخته و بر آن نذر و نیاز می کنیم؟ راز آن در چیست؟ چه کسی یا کسانی این رسم را در انداخته اند؟
بیایید این بار که به مشهد می رویم سر راه به دیدار فردوسی،خیام،عطار،کمال الملک، مهدی اخوان ثالث ووو دیگر اندیشمندان و شاعران سرزمینمان هم برویم. همان نزدیکی هاست.
می گویند مردمانی که از کنار این چاه می گذرند بانگ می زنند: چل دخترو، هوووووووووو
**
بناهای زیادی با نام چهل دختران در ایران و افغانستان و تاجیکستان وجود دارد،مانند:
چهل دختران تهران که به شکل بوستان در آمده است.
چهل دختران شاهرود که کنارمسجد جامع شاهرود است.و نیز بقایای قلعه چهل دختران در حوالی این شهر .
• چهل دختران تفرش با بنای کوچک و گورستان و درخت توت بوده و زنان اجازه زیارت آن را داشته اند.
• چهل دختران سراب ؛ در دامنه های جنوبی سبلان ، در دهکدۀ نشت بانِ سراب ، چهل قطعه سنگ بزرگ وجود دارد که نمادی از چهل دختر است وبا کتیبه ای به خط میخی اورارتویی ، هزارۀ اول قبل از میلاد .
• چهل دختران سمنان که گفته می شود محل زندگی چهل دختر نگهبان آتشکده یا معبدی زردشتی بوده است . که بنایی بلند ، مسقف و هشت گوشه است .
• چهل دختران توران پشت یزد که منسوب به توران دخت ساسانی است و برجی شش ضلعی است .
• چهل دختران هزاره ( ارزگان ) أفغانستان. سپاه عبدالرحمان به آنجا می تازد و مرد ها را قتل عام و زنان را اسیر می نماید . چهل دختر هزاره به سرکردگی شیرین بیگم ، مقاومت می کنند و در کوهستانی به محاصره در آمده وخویشتن را از بلندای کوهستان به پایین پرت می نمایند و جان می سپارند
چهل دختران شهر ایوانکی.چهل دختران فهرج .چهل دختران در شهرهای قزوین ، دامغان ، پاکدشت ، اصفهان ، بخارا و پنجیکت

چهلدختران

شعبان قهوه چی – صادق شکیب

اسفند ۱۳۹۵

۲۰۱

اقلیتی غرقه در ناز و نعمت
اکثریتی با نان جو آغشته در خون

صبح هر روزه مسیری تا رسیدن به محل کار را پیاده می روم . در سر راه شعبان را می بینم که مشغول نظافت و جاروکشی زمین قهوه خانه است . بعضاً سلام و علیکی کرده لحظاتی را پای درد دلهایش می نشینم . یک دیگر را از بچگی می شناسیم .هم سن و سال هستیم . او درس و مشق را از دوران دبستان کناری نهاده ، شاگرد بنّا شد . زندگی پر مشقت و پر ماجرایی داشته است . پس از سالیان دراز کار بنایی ، هیچ گاه به آرزوی دیرینه اش که همانا ساختن خانه ای برای خود بود، نرسید . به همین خاطر هنوز هم در خانه ای استیجاری زندگی می کند . نتوانسته صاحب خانه ای شود . یا به قول خودش .: لباس برای همه دوخت جز برای خود . به علت کمر درد و سوزش شدید پایش ، کار بنایی را رها ، پس از مدت ها دربدری با اجاره ی مکانی بساط چای و قلیان فروشی راه انداخت .
پس از گذشت مدت های زیادی روز اولی که وی را دیدم ، نشناختمش . برای همین بی اعتنا رد شدم . از پشت سر صدایم کرد . به گرمی احوال پرسی نمود . فشار زیادی به خود آوردم تا به خاطر بیاورمش . سایه ای پژمرده و پلاسیده از گذشته های دور . مانند دوران کودکی صمیمی و گرم . از همان چند دقیقه ای که پای صحبتش می ایستم ، حد اکثر استفاده را نموده ، یک ریز از زندگی اش حرف می زند .
روزی اندکی زود تر از وقت همیشگی به سر کار می رفتم . مرا که از دور دید دستی تکان داده جارو در دست به انتظارم ایستاد . تا رسیدم ، دستم را گرفته به داخل قهوه خانه اش کشاند . پاک دمغ و پکر بود . می گفت :فلانی دیگر ذله شده ام . مشتریان قهوه خانه اکثراًَ جوان و تازه بدوران رسیده اند . کار های فصلی می کنند . همه اش نسیه قلیان می کشند . فعلاً بی کارند . حسابشان را نمی توانند بدهند . نه می توانم اجاره ی مغازه را دهم ، نه خرج خانه و زندگی . بفرما این هم از سر انجام کاری که آخر عمری برای خود دست وپا کردم . می خواهم مغازه را تخلیه کنم و به صاحبش پس دهم . پسر بزرگم قول داده ما را به بندر عباس پیش خودش ببرد. اونجا معمار است.
به ساعت نگاهی کرده می بینم ، وقت رفتن است . از شعبان خداحافظی کردم با قدم های تند به سوی مجل کارم شتافتم.
چه بسیار از این شعبان ها که پس از عمری جان کنی هنوز خانه و زندگی درست و حسابی ندارند . و چه زیاد جوانان جویای کار که از بی کاری به قهوه خانه رفته ، از بی پولی نسیه قلیان می کشند . می اندیشم کاری کنم تا چند روزی به چشم شعبان دیده نشوم . مسیر را کجکی می روم . تا مرا نبیند . من که کاری از دستم بر نمی آید . چرا باعث شوم با دیدنم به یاد غم و غصه های زندگی و گذشته هایش بیفتد . شاید از این طریق مرهمی بر زخم های دیرینه اش شوم . با فراموشی خاطره هایش … خاطرات تلخ و جان گدازش … سرطان گرفتن و فوت زنش . دربدری چند ساله با بچه هایش . ازدواج مجدد با بیوه زنی که شوهرش به همان درد ناعلاج از دنیا رفته ، تشکیل زندگی دوباره … یا به قو ل خودش بدبختی دوباره …
صبح امروز وقتی به سر خیابان رسیدم . با دیدن افراد زیادی که در خیابان ایستاده اند ، یکه خور دم . آمبولانسی رسید . مردی که پیکرش غرق در خون بود و تشنجی به اندامش افتاده . تشنج و لرزه های آخرین دم حیات . موقع گذاردنش به آمبولانس از لباس هایش شناختم . خودش بود . شعبان . از دهان و گوش هایش خون بیرون می زد . با چشمانی فرو مرده و بی رنگ خیره بر من بود . نتوانستم جلو تر روم . ماشین پژو یی که شعبان را زیر گرفته بود ، سپر جلویش اندکی خمیده بود . راننده اش آن جا نبود.
آمبولانس آژیر کشان به راه افتاد . لکه های خون بر آسفالت خیابان چکیده بود . مبهوت شده ام . بی اختیار به یاد سخنانش در آخرین دیدارمان افتادم . از نسیه چای نوشیدن و نسیه قلیان کشیدن مشتریان جوانش برایم می گفت . از تخلیه مغازه و قصدش به مسافرت به بندر عباس.
خسته و کلافه به سر کارم میرسم. دستم به هیچ کاری نمی رود. روزنامه را برمی دارم. با بی میلی شروع می کنم به ورق زدن. تیتر درشتی در یکی از صفخات توجهم را جلب می کند: “بزرگ ترین و مهم ترین معامله در بازار بورس . فروش۱.۵ میلیارد دلاری سهام فولاد خوزستان به یک تاجر.”
تیتر افسونم کرده است. همه چیز در ذهنم رژه می رود. شعبان، دربدری، تصادف، مرگ، ناچاری، قلیان، نسیه، فصلی، پژو، سپر، سرطان، سفر، سفر، سفر…
همکارم روزنامه را از دستم گرفته است .انگار صدایش را از فرسنگ ها دورتر می شنوم .کلماتی بریده یریده و… باباجان کجایی حواست کجاست ؟ به خودم می آیم زل می زنم به صورتش که از تعجب تغییر شکل داده است .روزنامه وتیتر لعنتی را نشانم می دهد … راستی چرا ارقام را با دلار می نویسند؟ مگر واحد پول ما ریال وتومان نیست ؟ نکند دیگر ریال و تومان برای برخی ها معنای خود را از دست داده است وما خبر نداریم؟

سده خجسته باد – دکترمحمود کویر

اسفند ۱۳۹۵

·

 mahmood-kavir akse jadid
سده جشن آتش است. گرچه پهنای صورت میهنم، از اشک، در اندوه آنش نشانان و دیگر مردمان، خیس است، اما تا شقایق هست زندگی باید کرد. در این سرمای استخوان سوز ستم، پیش کش می کنم این نوشته را، که بخش کوتاهی از یک پژوهش من است، به انان که دل به آتش سپردند.
حکیم عمر خیام در کتاب نوروز نامه می نویسد:
هرسال تا به امروز جشن سده را پادشاهان نیک عهد در ایران و توران به جای می آوردند، بعد از آن تا به امروز، زمان این جشن به دست فراموشی سپرده شد و فقط زرتشتیان که نگهبان سنن باستانی بوده و هستند این جشن باستانی را بر پا می داشتند.
در تاریخ آمده است که مردآویج زیاری به سال ۳۲۳۳ هجری ( سده دهم میلادی ) این جشن را در اصفهان، با شکوه برگزار می کرد. همچنین در زمان غزنویان این جشن دوباره رونق گرفت و عنصری شاعر نامدار ایران در یکی از جشن های سده در برابر سلطان محمود غزنوی قصیده ای در باره سده خواند که با این بیت شروع می شود:
سده جشن ملوک نامدار است
ز افریدون و از جم یادگار است
فرخی سیستانی می سراید:
از پی تهنیت روز نو آمد بر شاه
سده ی ِ فرخ روز دهم بهمن ماه
زیباترین بازمانده:
در نوشتههای کهن آمده است که مردآویج برای برگزاری جشن سده، دستور داد تا در دشت بزرگ زنده رود(زاینده رود)، پشته های خار و هیـزم ِ فراوانی فـراهم نمایند و بر روی همه بلندیها، تپه ها و دامنه ی کوهها تا فاصله بسیار زیادی هیمه و پشته های خار گردآورند. از جمله کوهی سوار بر اصفهان بود و هنگامیکه هیمه ها را بهآتش کشیدند، چنان مینمود که گویی همه کوه میسوزد.( کبوتران کاغذی و آتش بازی و می) آورده اند که در پایان این مراسم، مردآویج با همراهان برای بازدید بیرون آمدو …
این رویداد را، ابن مسکویه در تجارب الامم آورده، همچنین در کامل التواریخ و نیز در تاریخ ابی الفدا آمده است.
در مورد برگزاری جشن سده مردآویج، ابن مسکویه در تجارب الامم شرح فراوان میدهد. ابن اثیر نیز در باره ارزش و اهمیت و شکل مبارزاتی جشن سده، در کامل التواریخ می نویسد:
اطعام عمومی و نوشیدن شراب در خوانهای عمومی برای همگان برپا شد. ترنم موسیقی و تغنی همگانی بود.
برای بچه ها، بعنوان هدیه های عیدی بوق وشمشیرهایِ چوبی و صورتکهایی در بازارها به فراوانی عرضه میشد.
همه مردم وظیفه خود میدانستند که در جشن شرکت کنند. به شکل وظیفه، در برگزاری جشنها یاری مینمودند. احساسات ِمیهنی به اوج میرسید و دستگاههای خلافت و حکومت به بیم و ترس و چاره اندیشی وا میداشت. کنار سفره و خوان بزرگان و امرا، به ویژه شاه، مدعوین فروان گرد میآمدند.
شاعران در ضمن مراسم جشن، قصایدی که ساخته بودند، میخواندند و جایزه وصله دریافت میکردند. گرداگرد مجلس بزم شاهان، شمعهاییکه آمیخته ای از بهترین مواد خوشبوداشت و دربزرگی مایه ی اعجاب میشد میسوخت. درفضا تیرهاییکه چون مشعل میسوخت رها میکردند.
آتش

اصغر فرهادی رسما اعلام کرد که در مراسم اسکار امسال شرکت نمی‌‌کند

اسفند ۱۳۹۵


اصغر فرهادی رسما اعلام کرد که در مراسم اسکار امسال شرکت نمی‌‌کند.

به گزارش ایلنا، کارگردان برنده اسکار در متنی که در نیویورک‌تایمز منتشر شده آورده است: «متاسفم که از طریق این نوشته اعلام می‌کنم در مراسم اسکار امسال کنار دیگر اهالی سینما شرکت نخواهم کرد. در روزهای گذشته علی‌رغم شرایط غیرمنصفانه‌ای که برای ورود مهاجران و مسافران چند کشور به ایالات متحده پیش آمد، همچنان تصمیم بر حضور در این مراسم بود و ابراز نظراتم به رسانه‌ها درباره این شرایط و به هیچ عنوان قصد عدم حضور و یا تحریم مراسم را به نشانه اعتراض نداشتم چون آگاهم که بسیاری از اهالی سینمای آمریکا و اعضای آکادمی مخالف افراطی‌گری و تندروی‌هایی هستند که این روزها بیش از گذشته در حال اعمال است و همان‌گونه که روز اعلام نتایج آکادمی به پخش‌کننده‌ام در آمریکا اعلام کردم به همراه مدیرفیلمبرداری‌ام در این مراسم حضور خواهیم داشت، همچنان تصورم همراه بودن در این اتفاق بزرگ فرهنگی بود.
اما امروز به نظر می‌آید که این امکان حضور با اما و اگرهایی همراه است که برایم به هیچ عنوان پذیرفتنی نیست حتی اگر برای سفر من به آمریکا استثنایی قائل شوند. پس مایلم آنچه را که قرار بود در فرصت سفرم بیان کنم در اینجا ابراز نمایم. تندروها علی‌رغم جنگ‌ها و دعواهای سیاسی‌شان در همه جای دنیا، بسیار شبیه به هم به جهان می‌نگرند. آن‌ها برای درک جهان چاره‌ای ندارند جز تقسیم آن به دو بخش ما و دیگران تا همواره با ساختن تصویری هولناک از دیگران، مردم کشورشان را دچار ترس از آن‌ها بکنند. این فقط محدود به آمریکا نیست. در کشور من نیز تندروها اینگونه‌اند. سال‌هاست در دو سوی اقیانوس عده‌ای تندرو تلاششان بر آن است تا از مردم کشور مقابل تصویری غیرواقعی و هولناک بسازند و از تفاوت‌های بین ملت‌ها و فرهنگ‌ها اختلافات، و از اختلافات دشمنی‌ها و از دشمنی‌ها ترس ایجاد کنند.
ترس مردم ابزار مهمی‌ست برای توجیه افراطی‌گری و تندروی صاحبان ذهن‌های بسته. حال آنکه من باور دارم شباهت‌های بین انسان‌ها در روی این کره‌ی خاکی در سرزمین‌ها، فرهنگ‌ها و ادیان مختلف بسیار گسترده‌تر از تفاوت‌هاست. من باور دارم ریشه بسیاری از خشونت‌های امروز جهان در میان ملت‌ها را باید در تحقیرهای دو سویه دیروزشان جستجو کرد و تحقیرهای امروز ملت‌های دیگر به یقین بذری‌ست برای خشونت‌های فردا.
تحقیر ملت‌های دیگر به بهانه حفظ امنیت مردم یک کشور پدیده تازه‌ای در جهان نیست و همواره خود زمینه‌ای برای ایجاد شکاف و دشمنی در آینده بوده است. من از این طریق انزجار خود را از شرایط تحمیل ‌شده ناعادلانه‌ای که برای ورود قانونی بعضی از هموطنانم و همچنین مردم شش کشور دیگر به ایالات متحده در حال اعمال است ابراز می‌کنم و امیدوارم این شرایط منجر به شکاف بیشتر بین ملت‌ها نشود.»

نامه و شعری از نیما برای تقی اِرانی – س. سیفی

اسفند ۱۳۹۵


در مجموع نامه‌های نیما نامه‌ای نیز از او به زنده‌یاد تقی اِرانی یادگار مانده است. تاریخ این نامه به سال ۱۳۱۰ خورشیدی بازمی‌گردد که نیما ضمن آن، نقد کتاب معرفه‌الروح اِرانی را بهانه می‌گذارد تا به گپ و گفتی رفیقانه با او بنشیند. نیما هنگام نوشتن این نامه در آستارا می‌زیست و بدون آنکه از نزدیک و یا حضوری ارانی را بشناسد، به استناد نوشته‌های همین کتاب او را رفیق خطاب می‌کند و می‌نویسد: “با استعمال رفیقِ من دکتر ارانی شما را به بعضی مطالب و فصول این کتاب متوجه می‌دارم”. زیرا نیما به نیکی دریافته بود که نوشته‌ی ارانی به قول او نوشته‌ای متدیک است که باید با نگاهی متدیک به نقد و بررسی آن پرداخت. در نتیجه با دیدگاهی ماتریالیستی به نقد کتاب معرفه‌الروح همت می‌گمارد. دیدگاهی که در متن و بطن آن آشکارا آموزه‌های فلسفی کارل مارکس و فردریک انگلس انعکاس می‌یابد.

نیما برای اینکه بستر مناسبی برای همدلی و همزبانی خویش با ارانی فراهم نماید به او یادآور می‌گردد: “به قول یکی از رفقای معروف هرکس که عمل می‌کند، سهو هم می‌کند”. با همین زمینه‌چینی‌ها است که او با رویکردی مارکسیستی به انتقاد روش‌مند از نوشته‌های ارانی روی می‌آورد و به استناد آموزه‌های فلسفی مارکس، صمیمانه و رفیقانه اشتباهات‌ اِرانی را به او یادآور می‌شود.

گفتنی است که اِرانی پس از بازگشت به ایران، در نوشته‌های خود برای نخستین بار داده‌های جدیدی از علوم اجتماعی را به زبان فارسی برمی‌گردانید. اما در آن زمان هنوز هم زبان فارسی از معادل‌گذاری و معادل‌یابی مناسب و درست برای بسیاری از اصطلاحات علوم اجتماعی فاصله داشت. همچنان که در ترجمه‌ی متن‌های جدید برنهاده‌های درست و دقیقی برای اصطلاحاتی از نوعِ روان، روح، ذهن، اندیشه و یا طبقه و شرایط و مناسبات اجتماعی یافت نمی‌شد. تا جایی که اکثر واژه‌ها و اصطلاحات خارجی در معادل‌یابی برای برگرداندن به زبان فارسی به هم می‌آمیختند. کاستی و تنگنایی که درد و رنج مضاعفی را بر ارانی و گروه همکاران او تحمیل می‌کرد.

ولی با تمامی این احوال ارانی در پیکار با وهم، خرافه و عقب‌ماندگی فرهنگی، راه خود را خوب یافته بود. او از نخستین دانشمندان ایرانی به شمار می‌آید که مصرانه به جدایی دین از سیاست پای می‌فشرد. به همین اعتبار بدون آنکه بخواهد به دین‌ستیزی در کار سیاسی روی آورَد، از نمونه‌های علمی روز برای طرد باورهای غیر عالمانه‌ی دینی یاری می‌جست. کاری آکادمیک که بدون استثنا خط و سویی علمی به همراه داشت. زیرا او در روشنای علم و دانش، به طرد و نفیِ وهم و واپس‌گرایی بسنده می‌کرد. به همین منظور با عنایت به آموزه‌های فلسفه‌ی علمی مارکس، همه‌ی هستی و جهان پیرامون را بازتاب روشنی از کارکرد ماده می‌دید. در این فرآیند به تعبیر امروزی‌ها پدیده‌ی روان یا به تعبیر ارانی روح نیز انعکاسی از تراوش‌ ماده و یا مغز انسان شمرده می‌شد تا مردم به اعتبار آن هنجارهای موهوم فراطبیعی را برای همیشه به فراموشی بسپارند.

تا آنجا که نیما در نامه‌اش به ارانی به استناد “دیالکتیک مادی و دترمینیسم مادی”، ایستایی و سکون مطلق در جهان را نمی‌پذیرد تا غیر مستقیم بر این نکته تأکید ورزد که در مجموع اجزای جهان و پدیده‌های هستی همه چیز در حال تغییر و دگرگونی به سر می‌برند. حتا به نیکی یادآور می‌گردد که این تغییر و تحول در جامعه بر پایه‌ی کارکردهای مشخصی از “شرایط اجتماعی” انجام خواهد پذیرفت.

اما نیما نیز همانند ارانی چه بسا از معادل‌یابی در به کارگیری واژه‌های مناسب و کارساز امروزی جا می‌ماند و یا بنا به اختناق برآمده از حکومت چماق و سرنیزه‌ی رضاشاهی، از استفاده‌ی مستقیم و روشن این واژه‌ها و اصطلاحات پرهیز می‌کرد. تا جایی که در این نامه دو بار ترکیب “طبقه‌ی قاطعه” را در نوشته‌اش به کار می‌گیرد که در رویکردی آرمانی بر حفظ منافع و بالندگی اقتدار بی‌چون و چرای آن پای می‌فشارد. شکی نیست که در علوم اجتماعی از طبقه‌ی قاطعه با عنوان طبقه‌ی کارگر یاد می‌شود که در آن زمان از سرِ اعتقاد و باوری آرمانی و مارکسیستی ذهن نیما را همچون ارانی به خود مشغول کرده بود.

در ضمن نیما زبان نوشتاریِ ارانی را در کتاب معرفه‌الروح، برای عامه‌ی مردم مناسب نمی‌دید و به ارانی یادآور می‌شد که کتاب او برای “یک معلم بیشتر طرفِ استفاده است تا برای سایر متفننین و یا مربوطین علوم”. او در پایانِ نامه‌اش نیز خطاب به ارانی می‌گوید: “در تعریف کتاب شما همین یک سطر کافی است که در ایرانِ امروز خواننده‌ای که [این کتاب را] بفهمد [وجود] ندارد”. به عبارتی روشن‌تر نیما موضوع کتاب ارانی را به طور کامل موضوعی نو و امروزی می‌دید که مضمون و درون‌مایه‌ی آن ضمن امواجی که از دانش روز در اروپا برمی‌خاست، از فراسوی مرزها به حوزه‌های روشنفکران سیاسی ایران سر ریز می‌کرد.

در نامه‌ی نیما بدون ذکر نام و نشان، از شخص سومی نیز یاد می‌شود که او این شخص سوم را نیز به حریم و خلوت خویش با ارانی برمی‌گرداند. او در همین راستا برای ارانی می‌نویسد: “شخص سومی که از او اسم نمی‌برم و الآن غایب است خیلی نظرات داشت. در حواشی کتاب شما مخصوصاً علامت سؤال گذاشته است که من به آن‌‌ها نمی‌پردازم”. چنین توضیحی حکایت از آن دارد که کتاب معرفه‌الروح ارانی را شخص سومی پس از انتقاد و حاشیه‌نویسی در اختیار نیما نهاده است. اما صاحب حاشیه‌های این کتاب بنا به نوشته‌ی نیما، دیگر از نظرها غایب شده بود و در ایران حضور نداشت. آیا این شخص سوم که اکنون از دید نیما و ارانی توأمان غایب می‌نمود، نمی‌توانست لادبن برادر نیما باشد؟ کسی که به حتم جهت نقد کتاب ارانی از تجربه و دانش کافی سود می‌جست.

لادبن برادر کوچک‌تر نیما از نخستین کمونیست‌های ایرانی به شمار می‌آید که در سال ۱۲۹۶ خورشیدی یعنی از همان اوان جوانی در گیلان به حزب عدالت پیوست. حزبی که پس از چند سال فعالیت سیاسی بنا به ضرورت‌های انقلاب گیلان، حزب کمونیست ایران نام گرفت. سپس رهبری حزب ضمن جداسری از نیروهای منفعلِ جنبش جنگل، به تشکیل کمیساریای انقلابی جمهوری گیلان اقدام ورزید و جهت اجرای اهداف خود قدرت سیاسی را در محدوده‌ی رشت و انزلی در دست گرفت. اما بی‌تجربگی حزب فشار نیروهای ارتجاعی داخلی و خارجی را بر آن تشدید کرد. تا آنجا که حزب در گریز از دشمن مجبور شد به مناطق ساحلی انزلی عقب‌نشینی کند. ولی پس از این عقب‌نشینی تاکتیکی دوباره توانست گذشته‌ی اشتباه‌آمیز خود را اصلاح کند و بار دیگر مواضع از دست داده را به دست آورد. این بار هرچند مردم به برنامه‌های دموکراتیک حزب اشتیاق نشان می‌دادند، اما نیروهای واپس‌گرای حکومت مرکزی در همدستی با نیروهای انگلیسی شکست بی‌امانی را به توده‌های انقلابی گیلان تحمیل کردند. به ناچار پس از این شکست در آبان ماه ۱۳۰۰ خورشیدی بسیاری از رهبران حزب خاک ایران را به سمت اتحاد جماهیر شوروی ترک نمودند.

لادبن از گروه همین افراد بود که به باکو مهاجرت کرد و در آنجا اقتصاد و علوم اجتماعی آموخت. او همانند بسیاری از رهبران و کادرهای حزب کمونیست ایران پس از شش سال ماندگاری در خاک شوروی در سال ۱۳۰۶ خورشیدی دوباره به ایران باز‌گشت. گفتنی است که لادبن در این دوران در جناح چپ حزب کمونیست نقش می‌آفرید که خاستگاه “بورژوازی ملی” حکومت رضاشاه را از پایه و اساس باور نداشت. او همچنین تا سال ۱۳۱۰ خورشیدی بنا به مأموریت حزبی خویش در ایران به سر ‌‌برد. در همین سال قانون منع فعالیت اشتراکی که به قانون سیاه شهرت یافت، از تصویب مجلس رضاشاهی گذشت. ناگفته نماند که چند ماه پیش از تصویب این قانون، جواد پیشه‌وری کنشگر انقلابی حزب کمونیست ایران دستگیر شده بود.

بر چنین بستری بود که لادبن در اسفندماه سال ۱۳۱۰ خورشیدی با تنگناهای تشکیلاتی پیش آمده چاره‌ی کار را در آن دید که از کشور خارج شود. او به آستارا رفت، شبی را در منزل برادرش نیما به گپ و گفت با او نشست. نیمه‌های شب برای همیشه از برادرش جدا شد و به آن سوی مرز گریخت. اما میزبانان آن سوی مرز بر بستری از جهالت و تنگ نظری سیاسی، مهمان‌نوازی و راستکاری را از مدت‌ها قبل به فراموشی سپرده بودند. چنانکه در قتل میهمان ایرانی خود سماجت به خرج دادند. در نتیجه لادبن نیز همانند بسیاری از کمونیست‌های آرمان‌خواه ایرانی در تصفیه‌های حماقت‌بار گروه‌های استالینی جان باخت.

با این همه تردیدی باقی نمی‌ماند که نامه‌ی نیما به ارانی درست زمانی نوشته می‌شد که گزمه‌های رضاشاهی به تشکیلات تهران و رشت حزب کمونیست ایران یورش می‌بردند. زمانی که پیشه‌وری در زندان به سر می‌برد و لادبن هم ناخواسته از ایران گریخته بود. نتیجه‌ی چنین یورش‌هایی، آن شد که حکومت خودکامه‌ی رضاشاه به منظور کمونیسم‌ستیزی “قانون منع فعالیت اشتراکی” را به تصویب مجلس برساند.

اما هنوز تا سال ۱۳۱۶ خورشیدی که ارانی به همراه یاران خود و بسیاری از اعضای حزب کمونیست ایران دستگیر شد، شش سالی زمان می‌برد. در طول این مدت ارانی مجله‌ی دنیا را راه انداخت و ظرف دو سال از سال ۱۳۱۲ تا ۱۳۱۴ خورشیدی دوازده شماره از آن را انتشار داد. تا آنکه وزارت معارف وقت تحت فشار نیروهای واپس‌گرای حکومت و حجره‌‌نشینان حوزه‌های مذهبی به تعطیلی دنیا اقدام نمود. ولی با این همه پیکار فرهنگی ارانی و یاران او علیه خرافه و عقب‌ماندگی سیاسی و فرهنگی همچنان ادامه داشت. در نهایت ارانی را نیز دستگیر و زندانی کردند و ضمن اقدامی تبه‌کارانه در ۱۴ بهمن ماه ۱۳۱۸ خورشیدی جسد بی‌جان او را به خانواده‌اش تحویل دادند.

در حاشیه یادآور می‌گردد که جمهوری اسلامی نیز پس از گذشت نیم قرن، در همسویی با حکومت رضاشاه نام و یاد ارانی را تاب نیاورد. چون هرچند آن یکی دانشمندی آزاده و وارسته را به قتل رسانید، ولی این یکی گورش را با آسفالت و کف‌سازی از دیدرس مردم مخفی و پنهان کرد.

اقتدار سیاه رضاشاه با مرگ ارانی هم چندان دوام نیاورد. زیرا رضاشاه در شهریور ۱۳۲۰ خورشیدی بنا به خواست متفقین از سلطنت برکنار شد و دیوار زندانی که برای کمونیست‌ها ساخته بود، فروریخت. سپس آزادی نیز به کالبد سیاسی جامعه بازگشت. در بهمن ماه همان سال، که درست دو سال از مرگ ارانی می‌گذشت مردم یاد و خاطره‌اش را بر سر آرامگاه او گرامی داشتند. نیما نیز در همسویی و همراهی با توده‌های مردم شعر “نه، او نمرده است” را برای ارانی سرود: دو سال مثل آنکه دو روز از غمش گذشت/ روز سفید از نو آمد به سیر و گشت / بر ساحتِ جبین نوجوانی / خطِ دگر نوشت / مانند اینکه تو دانی نمرده است / هر کس به یادش آید گوید: دو سالی رفت و لیک ارانی نمرده است / نه او نمرده است / بر پای خاسته است … .

نیما در همین شعر در رویکردی تمثیلی به مناسبت آغاز سومین سال مرگ ارانی “سه سایه‌ی شکسته‌ی گریان” را سرِ قبر او حاضر می‌کند، تا سه قطره اشک بر مزارش بریزند. ولی با این همه نیما در فضایی آرمانی ریختن این اشک‌ها را نیز بی‌هوده می‌دانست، زیرا باور داشت که “ارانی نمرده است”.

شعر نیما شعری پرآوازه از شاعر روس ولادیمیر مایاکوفسکی (۱۸۹۳-۱۹۳۰م.) را در ذهن خواننده و مخاطب خود تداعی می‌کند که او آن را روزگاری برای لنین سروده بود. شعر مایاکوفسکی، “لنین همیشه خواهد زیست” نام داشت. شکی نیست که نیما شعر مایاکوفسکی را به دلیل اینکه از زبان ساده‌ای سود می‌برد، از بر بود و شاید نادانسته از آن برای سرودن شعر “نه، او نمرده است” الگو می‌گرفت.

اما بر زمینه‌‌ای از توارد ادبی سایه‌های روشنی از شعر مایاکوفسکی و نیما در اثر ماندنی و زیبای سیاوش کسرایی به نام “نه، باور نمی‌کند دل من مرگ خویش را” نیز به چشم می‌آید. هر چند زنده‌یاد کسرایی در این سروده‌ از شعرِ نیما و یا مایاکوفسکی الگو نمی‌گیرد، ولی پیداست که ناخودآگاه و ضمیر پنهان او همچنان نمی‌تواند از پذیرش چنین تأثیری سر باز زند. با این تفاوت که او در ابتکاری ویژه، از جایگاه شاعر و راوی، توأمان نقش قهرمان و شخصیت اصلیِ گزاره‌های شعر خود را نیز به عهده می‌گیرد./

از کتاب زنی تنها – مایکل هیلمن – سایه اقتصادی نیا

اسفند ۱۳۹۵

سایه

مایکل هیلمن در کتاب «زنی تنها» می‌آورد: «مسئله این نیست که آیا گلستان نیازهای فروغ را بی‌آنکه او به زبان بیاورد برطرف می‌کرد یا نه اما وابستگی فروغ در مقام زنی شاعر به منابع مالی پدر، شوهر و معشوق باید ناراحت‌کننده و ملال‌آور بوده و هر از گاه موجب تردید او در استقلالش شده باشد».
من با گزارۀ دوم او مخالفم. نخست اینکه، انتشار نامه‌های فروغ به گلستان نشان می‌دهد که او خواسته‌های مالی‌اش را بی‌هیچ پرده‌پوشی به زبان می‌آورد و از گلستان مطالبۀ مالی داشت. ثانیاً، به عقیدۀ من، او نه تنها ناراحتی و ملالی از این نداشت که در کنار گلستان متمتع شود، بلکه آگاهانه و با حساب و کتاب راهی را انتخاب کرده بود تا با خیالی راحت و بدون دغدغۀ معاش شعر بنویسد و سبک زندگی متناسب با آنچه از یک زن روشنفکر در دوران محمدرضاشاه پهلوی انتظار می‌رفت برای خود دست و پا کند. تردیدی هم در وجودش اگر بود، در اواخر عمرش از بین رفته بود.
در دهه‌های ۳۰ و ۴۰ شمسی، زنان زیادی کار می‌کردند و از راه‌های آبرومندانه معاش خود و خانواده‌هایشان را تامین می‌کردندزنان زیادی که با سیلی صورت خود را سرخ نگه می‌داشتند و نه تنها خرج خود و فرزندانشان را می‌دادند، بلکه مهره‌ای از چرخه‌های تولید و سازندگی بودند. هنوز هم هستند. فرخزاد خیاطی بلد بود. ماشین‌نویسی بلد بود، نوشتن بلد بود، با آشنایان و دوستانی که داشت، بدون شغل نمی‌ماند. صدالبته نه شغلی که او را یک‌شبه از پایین شهر به باغی در دروس منتقل کند و کفاف سفرهای اروپایش را بدهدشغلی که به او چهرۀ زنی مستقل و بافرهنگ و مهم‌تر از آن آزادهرا ببخشد. اما انتخابش این نبود. برعکس، بر اساس گفته‌های بعضی از نزدیکانش «خیلی دوست داشت صاحب قانونی آن خانه باشد و از گلستان خواسته بود آن ملک را به نام او کند» (هیلمن، ص ۱۱۸). اگر او، علیرغم عشق میان خودش و گلستان، از این مرد ثروتمند بهرۀ مالی نمی‌برد، اگر در همان آپارتمان کوچک خود می‌ماند و شعرهایش را روی کاغذ کاهی می‌نوشت که به قول خودش ارزان‌تربود و همچنان به گلستان عشق می‌ورزید، اگر مثل شاملو استعداد زبانی‌اش را صرف نوشتن سناریوی فیلمفارسی می‌کرد تا درآمد ناچیزی داشته باشد، اگر مثل هزاران زن دیگر از زنان طبقۀ متوسط تهرانی کار می‌کرد تا استقلال مالی داشته باشد، شاید می‌شد او را به عنوان چهره‌ای که سقف تصوراتش از آزادی زنان محدود به آزادی جنسینبود پذیرفت. اما به قول هیلمن، و به شهادت شاهدان زنده و حتی نامه‌های خودش، هرگز در زندگی‌اش درآمد و استقلال مالی نداشت.
ولی بحث فقط بر سر استقلال مالی نیست. فرخزاد شهرت ادبی‌اش را هم با کمک مردان کسب کرد. این بدین معنی نیست که او بی‌استعداد بوده و با تقلب به جایگاه امروزینش رسیده. حاشاـ که دریای استعداد بود و جوشش و خروش. اما از همان پلۀ نخست شهرت که به شانۀ خدایارتکیه کرد و شعر گناهرا چاپ کرد، تا همان پلۀ آخر که به شانۀ گلستانتکیه کرد، مستقل از مردان نبود و البته داعیۀ سردمداری جنبش آزادی‌خواهی زنان را هم داشت. این پارادوکس البته نادیده ماند و تا امروز نادیده مانده. کسی از او نپرسید چگونه می‌خواهی خواهرانترا بیدار کنی، وقتی هم دستت توی جیب مرد است هم قلمت به او وابسته؟ اگر تکیۀ پروین اعتصامی به پدر روشن‌اندیشش، اعتصام یوسف، را بهانه‌ای می‌کنند برای اینکه بگویند پروین از زمرۀ زنانی بود که زندگی ادبی‌اش را مدیون مردان خانواده‌اش است، خوب است از مردانی که فرخزاد در زندگی ادبی‌اش بدانها تکیه داده بود هم نام ببرند، که هریک به نوعی در قدرت بودند: از شجاع‌الدین شفا که بر دفترش مقدمه نوشت، تا همین ابراهیم گلستان، و حتی پرویز شاپور: مرد بزرگی که حتی پس از آنکه فروغ صراحتاً گفت: «یار من شعر و دلدار من شعر، می روم تا به دست آورم او را» پس از جدایی هم هنوز به او کمک مالی می‌کرد. مرد بزرگی که احمد شاملو هوای تازهاش را به او تقدیم کرد و ستایشی که از صفات انسانی او در تقدیم‌نامه آورده است، برای وصف بزرگی او کافی است.
در این یادداشت کوتاه به چهرۀ ادبی فرخزاد نپرداختم. ارزش ادبی شعرهایش بی‌چون و چراست و جای تک تک سطرهایش روی دو چشم من. فقط خواستم بگویم این شاعر ما، فروغ فرخزاد، زن آزاده‌ای نبود. من زیر پرچم او نمی‌ایستم. زیر پرچم آن زنی می‌ایستم که خورشیدنزده، از خانه بیرون می‌زند تا با نظافت خانه‌های زنان روشنفکر بالای شهر خرج بچه‌های قد و نیمقدش را بدهد و با آبرو بزرگشان کند. زنی که نمی‌فهمد چگونه می‌توان بین شعر و فرزند، شعر را برگزید و همچنان پرچمدار جنبش زنان ایران بود.

ابراهیم گلستان: فروغ افسرده و اندوهگین بود

اسفند ۱۳۹۵

 ابراهیم گلستان در تازه‌ترین گفتگوی خود با بی‌بی‌سی به نکات جالبی از زندگی خود و فروغ فرخزاد اشاره کرده است

ابراهیم گلستان؛ نویسنده و فیلمساز؛ در سال‌های پایانی عمرِ فروغ فرخزاد از هرکسی به او نزدیک‌تر بود. گلستان اندیشه‌های فروغ را می‌شناخت. او در پنجاهمین سالگرد درگذشت فروغ فرخزداد درباره خاطراتش از این شاعر و اندیشه‌ها یش سخن گفت.

از ایران رفتم چون پهلوی‌ها اجازه نمی‌دادند فیلم بسازم

یکی از نکاتی که گلستان در گفتگوی بی‌سابقه خود با صبوری درباره آن صحبت کرد؛ موضوع مرگ‌اندیشی در فروغ و اشعار او بود. گلستان در یک جمع‌بندی کلی از فروغ فرخزاد و اندیشه مرگ‌اندیشی در او چنین یاد کرد: اگر مرگ نباشد زندگی بی‌معنی است زیرا زندگی مانند خورشید است که تا زمانی که در آسمان است؛ یعنی وجود دارد. فروغ فرخزاد در شعرهایش به مرگ اشاره دارد اما این امر تایید زندگی‌ست و از آنجا می‌آید که فروغ معتقد بود؛ روزی همه ما می‌میریم اما اینگونه نبود که او خود؛ تقاضای مرگ داشته باشد یا از مرگ هراس داشته باشد.

گلستان که شب گذشته با شبکه بی‌بی‌سی گفتگو می‌کرد؛ با اشاره به محیطی که فروغ در آن رشد کرده بود؛ گفت: من در سال ۱۳۲۳ به قائم‌شهر (شاهی) رفتم. در آنجا فردی را دیدم که رئیس املاک سلطنتی بود. او کارگران را شلاق می‌زد تا خانه بسازند. این فرد همان پدر فروغ است. می‌خواهم بگویم فروغ در خانه چنین مردی بزرگ شد و همین مرد سرانجام فروغ را از خانه بیرون کرد.

گلستان درباره علاقه فروغ به مرگ هم گفت: فروغ دوبار خودکشی کرد و من دلیل هیچیک از خودکشی‌هایش را نمی‌دانم اما به خاطر دارم که روزی رفتم منزلش. فروغ خوابیده بود. متوجه شدم قرص خورده است. او را پیش دکتر بردم و درنهایت نجاتش دادم.

کارگردان فیلم اسرار گنج دره جنی درباره وجود رگه‌های پوچ‌گرایی و نیهلیسم در اشعار فروغ فرخزاد نیز چنین گفت: پایه معلومات انسانی؛ شک در هر چیزی هست و همه ما این شک را با خودمان داریم اما کم و زیاد. این شک نشانه پوچ‌گرایی اصلا نیست. شعرهایی که فروغ می‌گفت مثلا اینکه؛ “من تو را دوست دارم ولی فایده این دوست داشتن چیست”؛ از پوچ‌گرایی نمی‌آمد بلکه از همان شکی بود که همه ما به نوعی کم یا زیاد؛ درباره مفاهیم داریم.

وی با اشاره به تفاوت‌های فکری و رفتاری میان خود و فروغ فرخزاد گفت: گاه مرحله‌ای پیش می‌آید که دو آدم با هم برخورد می‌کنند و میان آنها یک داد و ستدی به‌وجود می‌آید. یعنی یکجوری این دو سطح فکر به هم نزدیک می‌شوند اما روحیه من با فروغ متفاوت بود. فروغ اخلاق و ایده‌های خاص خود را داشت. مثلا یادم هست جایی بودیم که اشرف پهلوی وارد شد؛ فروغ جلوی پای او بلند نشد. یا روز دیگری در خانه فریدون هویدا مهمان بودیم. در همین زمان امیرعباس هویدا (برادر فریدون) همراه با مهمان‌های خودش که وزیر خارجه تونس و اشرف بودند؛ وارد شدند اما فروغ اصلا به آنها توجهی نکرد.

گلستان خاطرات خود از فروغ را چنین ادامه داد: اشعار فروغ در دوره‌‌ای سیاسی شد که باید می‌شد زیرا کتاب‌هایی که می‌خواند کاملا روی او تاثیر گذاشته بود. فروغ همین‌طور جلو می‌رفت اما در عین حال اصلا به زندگی شخصی‌اش پشت پا نزد.

کارگردان فیلم مارلیک از نحوه آشنایی خود با فروغ فرخزاد هم چینن یاد کرد: فروغ بعد از بیست سال که از نوشتنِ من گذشته بود، با من آشنا شد. بعد همه کارهای من را خواند. برایم جالب بود که نکاتی را در نوشته‌های من متوجه می‌شد که دیگران اصلا متوجه آنها نشده بودند. فروغ همواره با آدم‌هایی برخورد داشت که تفاوتی بین فروغ و دیگر زنان قائل نبودند و می‌خواستند با او همان رفتاری را داشته باشند که با دیگران حال آنکه فروغ معتقد به این شیوه از زندگی نبود.

وی ادامه داد: فروغ از اخوان ثالث هم تاثیر گرفته بود. من معتقدم اخوان ثالث بعد از نیما بسیار مهم بود اما فروغ از او تقلید نمی‌کرد بلکه از من و اخوان تاثیرپذیری داشت.

گلستان با رد این موضوع که فروغ شاعری افسرده و اندوهگین بود؛ افزود: برای فروغ فرخزاد همیشه یک عدم تعادل موسمی پیش می‌آمد که دلایل مختلفی داشت که شاید به مسائل مالی یا جسمی او مرتبط بود. فروغ شاعر بود اما ژست شاعرانه نمی‌گرفت مثلا بینی خودش را عمل کرد فقط به این دلیل که در کودکی؛ روزی رضاشاه در منزل پدری فروغ به او که آن زمان دختر کوچکی بود؛ می‌گوید دخترجان دماغ تو هم مانند من بزرگ است. این موضوع در ذهن فروغ ماند و بعد از آنکه بزرگ شد؛ دماغ خود را عمل کرد تا مثل رضاشاه نباشد.

وی ادامه داد: گروهی با فروغ و بسیاری از شاعران به گونه‌ای رفتار می‌کنند که گویا از او یک مجسمه درست کرده‌اند و نمی‌خواهند باور کنند این شاعر هم زمانی انسانی بوده مانند بقیه و کارهای روزمره خود را داشته است.

گلستان با اشاره به روند ساخت فیلم خانه سیاه است؛ گفت: فیلم خانه سیاه است درباره جذامی‌هاست و شبیه کردن وضعیت آن زمان کشور به جذامخانه منظور او بود این یعنی فروغ می‌خواست بگوید مردم ایران حال ناخوشی دارند.

وی ادامه داد: فروغ بعداز ساخت این فیلم؛ بچه‌ای را به فرزندی قبول کرد زیرا همسر سابقش فرزندش را از او گرفته بود.

گلستان با اشاره به انتشار کتاب تازه‌ای از فروغ فرخزاد تحت عنوان “نامه‌های فروغ به گلستان” گفت: داستان نامه‌های فروغ به من بسیار مضحک بود. مدت زمانی بود که فروغ نامه‌ها را از من گرفته بود و همه پیش خودش بود. وقتی هم فوت کرد خواهر کوچکش؛ گلوریا؛ از آلمان آمد و می‌خواست نامه‌ها را به من بدهد اما من دوست نداشتم آنها را نگاه دارم. حتی آنها را نخواندم زیرا خواندنش دردناک بود. بعدها خانم فرزانه میلانی در دهه هفتاد نامه‌ها را از من گرفت و من هم کپی آنها را به وی دادم.

گلستان با یادآوری روزی که فروغ فرخزاد درگذشت؛ گفت: ۵ دقیقه بعد از تصادف فروغ فرخزاد؛ من بر سر بالین او حاضر شدم و او را به بیمارستان هدایت بردم اما بیمارستان از پذیرش وی بدلیل اینکه بیمه کارگری نداشت و بیمارستان برای کارگران بود؛ خودداری کرد. ما به بیمارستانی در تجریش رفتیم و فروغ همانجا درگذشت. اینکه می‌گویند فروغ در جوی آب افتاده و ضربه مغزی شده بود هم اصلا درست نیست. فروغ زنده بود حتی زمانی که او را  به اتاق عمل می‌بردند.

وی با اشاره به زمان خروجش از ایران در قبل از پیروزی انقلاب اسلامی گفت: اینکه می‌گویند من به خاطر مرگ فروغ از ایران خارج شدم؛ درست نیست زیرا دور شدن از جغرافیا عمق فاجعه و دوری را کاهش نمی‌دهد من اگر از ایران رفتم به این دلیل  بود که قبل از انقلاب؛ حکومت پهلوی دیگر اجازه نمی‌داد من فیلم بسازم و من هم نمی‌توانستم فیلم بسازم.

زبان ایما! – محمود صفریان

اسفند ۱۳۹۵

محمودی

….وقتی دستش را گرفتم و کمی فشار دادم، به چشمانم نگاه کرد، بطرفم خم شد و آهسته گفت:
شروع نکنی! می دانم که این فشار دست عقبه دارد، اینجا جایش نیست
و بر گشت سر جایش، یعنی آنچه را که نزدیک شده بود، پس گرفت. و من در تاریکی نیمرخ خوش ترکیبش را ورانداز کردم. دلم می خواست ببوسمش، ولی آنقدر جدی به فیلم خیره شده بود که بیشتر از ( دلم می خواست ) جلو نرفتم.

با آنکه قرار ازدواجمان را گذاشته بودیم، و من واقعن دوستش داشتم، و داشتم با او عشق را تجربه می کردم، هنوز برنامه درستی برای آینده زندگیمان نداشتیم. او هم اصراری نداشت، و بی توجه به این موضوع، به زندگی ادامه می داد. نمی دانم چرا احساس می کردم خیلی از بودن با من، و شاید ازدواج با من راضی نیست….
آشنائیمان بسیار تصادفی شروع شد، و این پاسخ مثبت او بود که به آن تداوم داد. اما حالا نمی دانم چرا شور اول را در او نمی بینم،ولی من دوستش دارم….”

اوایل آشنائیمان، گرمتر بود، و در برخورد هایمان علاقه اش را با هیجان نشان می داد. اما حالا مدتی است هر بار که بیرون می رویم فاصله مان بیشتر می شود. نمی دانم چرا دارم برایش تمام می شوم، تمام شدنی قبل از آغاز. این را خوب احساس می کنم.
در حالیکه شیفتگی من هر روز دارد بیشتر می شود. علت چیست؟
خودم را گشتم، به همه جایم سرک کشیدم، و او را، آن حالت خواستنی او را جستجو کردم، و دریافتم این دود از آتش خاموش من است. این منم که او را نا امید کرده ام، و او دارد از کمند بی احساس من، از حالت بی توجه، و از عدم قاطعیت من، فرار می کند. او از وجود بی تحرک و بی ابتکار من که فکر می کرد دارم خسته شده است. در یافتم که من اشارات ظریف و ابتکاری او را نگرفته ام.
مگر نه وقتی علاقه باشد، هر ادای طرف لطف خودش را دارد. پس باید آگاه بود و زبان حرکات را دانست. گاه:
“…
این فشار دست عقبه دارد…”
یعنی که، عقبه دارش کن…”
عین ندید به دید های خجالتی، و بی اراده های امل وننه عزیز کرده ها، نباید فورن جازد. اگر نمی خواست، کسی مجبورش نکرده بود که تا اینجای کار را هم بیاید. و یا همین سینما راهم همراهی کند. به خودم گفتم، کمی تکان بخور
شاعر درد کشیده، وقتی می گوید:
همه حرف ها ندارند جواب …”
از خودش می گوید که به موقع درک و دریافت نکرده و خب باخته است.

دوام مراوده حکمش اجراست نه ابراز، و آنکه پیشا پیش بجای طرف فکر می کند و تصورات خودش رادر جایگاه خواست او می نشاند، بدون شک اگر کلاهی داشته باشد پس معرکه است.
باید بدانی، و خب از ظرافت توانستن هم بی بهره نباشی که :
اینجا جایش نیست
یعنی، دست و پا چلفتی، اینجا دقیقن جایش است.

از لاکم بیرون زدم. به او نزدیک شدم و آهسته در گوشش زمزمه کردم:
یعنی فیلم گیرائیش بیشتر از من است؟
بدون اینکه نگاهم کند آرام گفت:

چنین به نظر می رسد
دریافتم که راهم را یافته ام.

اگر در نَرد زندگی نتوانی طا س را راست بنشانی، حتا تکیه بر شانس هم کاری از پیش نمی برد. بایستی بتوانی اگر مایه ای داری آن را بنمایانی، و باید بدانی که هر راه طولانی با اولین گام شروع می شود. بایستی توانائی بر داشتن این اولین گام را داشته باشی. و چنین که شد می توان به داربستت تکیه کرد. و من برای نگهداری او، این راه را بر گزیدم. و از همان شب نشان دادم که می توانم آنی بشوم که او می خواهد، که خودم می خواهم، که دوام عشق نیاز دارد.

وقتی شروع کردم با موهایش بازی کردن و در فرصتی مناسب آن ها را بوسیدم، سرش را بر گرداند
، در چشمانم خیره شد و حرفی نزد.
بازدست هایش را گرفتم ونرم نرم فشار دادم. زمزمه کرد:
امیر! دیدی گفتم عقبه دارد…”
و بجای اینکه بگوید:
من تورا می شناسم
گفت:
مثل اینکه تو را نشناخته ام
و با رضایت گفت:
تو چند چهره داری؟
فهمیدم که به موقع تکان خورده ام، و ایمای کلماتش را دریافته ام. جوابش را ندادم و خودم را بیشتر به او نزدیک کردم، و بوی تنش را در احساسم ریختم. او هم بطرف من کشانده شد و خودش را کاملن به من تکیه داد.
داربستم داشت خودش را نشان می داد.

یاد داشت های بی نام

اسفند ۱۳۹۵

سته ای دریافت کرده ایم که اگر عمری بود آن را روزی بصورت کتاب منتشر خواهیم کرد.
داستانی  واقعی که پُر است  از فراز و نشیب های  بسیار خواندنی
بسته که می گویم منظور ایمیل هائی است که گه گاه در این رابطه دریافت می کنیم
خواندنی، توجه کردنی، آموختنی، پر کشش و شیرین است.
این کار ما بی سابقه نیست، سالها پیش ، حدود سالهای ۱۳۸۵ ” ده سال پیش ”  خانم فریبا چلبی یانی تصمیم گرفت رمان فصلهای بی سرانجام را در گذرگاه بصورت فصل به فصل گاه کمی بیشتر و گاه کمتر منتشر کند که هنوز هم در آرشیو آن سال های گذرگاه موجود است و با مراجعه به آن می توانید آن را در شماره های مختلف بخوانید
وچند سال بعد نیز کتاب « نامه هائی از تیمارستان » اثر بسیار خواندی نویسنده چیره دست مجید قتبری راکه اینک در کتابخانه گذرگاه بصورت  کناب موجود است و می توانید درصورت علاقه آن را بخوانید، بصورت پاورقی منتشر کردیم و حالا این یاد داشت ها را    

برای این ایمیل های شیوا و خواندنی که قرار است بصورت کتاب در آید البته  اگر قرار باشد روزی بصورت کتاب منتشر شود نامی انتخاب نکرده ایم
ضمن این توضیح که هنوز پایان نیافته و بنطر می رسد که قسمت های زیادی از آن در راه است
این نوشته یا این کتاب یا شرح یک ماجرای پراز فراز و نشیب چنین آغاز می شود

****

اولین بار بود که کلمه عشق اسطوره ای را از دهان کسی می شنیدم. نه اینکه با معنی این کلمه آشنا نبودم بلکه برایش جز در داستانها و اشعار قدیمی جایگاهی نمی دیدم

بگذارید قدری به عقب برگردم  در سال ۱۳۹۲٫ تابستان اون سال تازه از پیش مادر بر گشته بودم و تصمیم گرفتم مستقل از پدربروم به  آپارتمان کوچکی که از سالها پیش برایم گرفته بود
 کمی برایم سخت بود که دوری از پدر را تحمل کنم ولی بالاخره باید این کار را می کردم. کارم هم، کم و بیش تضمین شده بود و از نظر مالی نگرانی نداشتم. پدر هم بعد از مدتی شکوه و ناله رضایت داد که مستقل زندگی کنم و قول داد اگر به کمبود مالی برخوردم مرا تنها نگذارد

می دانستم که برای نوشتن پایان نامه دکترا احتیاج به مطالعه و دسترسی به منابع زیادی دارم ،  این کار وقت زیادی از من می گرفت و بودن پدر در کنارم با تمام مزایای آن در انجام  آن وقفه می انداخت

کمکم کرد مقداری اثاث و وسایل برای آپارتمانم بخرم و موقع نقل مکان هم با روی خوش مرا همراهی کرد

در آن تابستان بود که شاید بخاطر تغییر شرایط زندگی ام برای اولین بار به دنیای مجازی علاقمند شدم . هر چند دوستان حقیقی من هم هنوز جای خاص خودشان را داشتند

فراموش کردم خودم را معرفی کنم . شاید بهتر باشد برای این شناسائی به عقب برگردم خیلی عقب تر

آشنایی امیر وتینا در سال ۱۳۵۵ هنگامی که امیر  برای ادامه تحصیل به آمریکا صفر کرده بود آغاز شد. خانم تینا که در آن زمان کارمند سفارت انگلیس در شهر واشنگتن بود در یک مهمانی به امیر  معرفی شد. آنچه برای او در اولین برخوردش جلب توجه کرد زیبایی چشمگیر خانم تینا و متانت رفتارش بود و شاید هم لهجه انگلیسی او دراین کار بی تاثیر نبود. در مهمانی نگاه های زیادی بطرف او بود. این همه در نظر امیر  پر کشش و جذاب بود. و او تصمیم گرفت  شکارش کند، هر چند مشکل و غیر هموار بود
با اینکه می دانست زن ها بخصوص وقتی در دایره توجه و تحسین قرار می گیرند راحت دست نمی دهند
 ابائی نداشت و برای رسیدن به او اسبش را زین کرد و از مواجهه با مشکلات و عبور از راه های پر پیچ و خم واهمه ای نداشت
آن شب از هر فرصتی برای صحبت کردن با تینا استفاده می کرد. ولی  مردان زیادی برای صحبت با او  بهر دری می زدند و این کارش را مشکل تر می کرد، اما او بیدی نبود که با این باد ها بلرزد.
تصمیم گرفت کمتر حرف بزند و بیشتر گوش  بدهد. کوشش می کرد علاقه اش را که در حد شیفتگی بود نشان ندهد ولی  واکنش های تینا را در برخورد با دیگران و حرف هایشان را با دقت زیر نظر داشت. امیر  با آنکه بندرت مشروب میخورد ولی علاقه زیادی به شناختن انواع شراب ها و در کل فرهنگ غنی این رشته داشت. مقالات متعددی را در این زمینه مطالعه کرده بود  و از هر فرصتی برای واین تیستینگاستفاده می کرد. آنشب بود که متوجه شد مشروب مورد علاقه تینا شراب قرمز است.او بخوبی میدانست که شراب مورد علاقه بیشتر بانوان شراب سفید است و اینکه خانمی شراب قرمز در دست داشت برایش سوال بر انگیز بود. در اولین فرصت در حالیکه بیشتر بحث هایی که توسط بقیه دامن زده می شد کلیشه ای و تکراری بود رو به تینا  کرد و پرسید
بانو تینا متوجه شدم با مهارت خاصی لیوان شراب خودتان را در دست گرفته اید و مثل کسی که می داند چطور از این مشروب حد اکثر استفاده را بکند آنرا مزه مزه می کنید. بعلاوه جزو نادر بانوانی هستید که ظاهرا به شراب قرمز بجای سفید علاقه دارید
بله آقای امیر ،اگر اسمتون رو درست تلفظ کرده باشم.از نوشیدن اندکی شراب قرمز لذت می برم

اجازه می دهید به سلیقه خودم  گیلاس بعدی را از بار بگیرم؟
سرش را برای تائید پایین آورد و به لحنی بسیار دوستانه گفت
اگر زحمت تان نباشد. به شرط اینکه اگر انتخاب شما را دوست نداشته باشم مجبور به نوشیدن آن نشوم.
قبول کردم و با متانت حساب شده ای به سمت بار رفتم و از مسئول بار دو گیلاس بوردو چهار درخواست کردم و بدون اینکه التهاب خودم را آشکار کرده باشم با خونسردی حساب شده ای به میان جمعی که تینا را در بر گرفته بود برگشتم. بحث خسته کننده ای در باره انتخابات ریاست جمهوری آمریکا در پیش بود و بنظر نمی رسید که تینا علاقه چندانی به آن داشته باشد.
گیلاس شراب قبلی را از دستش گرفتم روی میز گذاشتم و به آرامی گیلاس تازه را بدستش دادم و گفتم
امیدوارم از انتخاب من خوشتان بیاید. بردو همانطور که می دانید از شراب های بسیار متداول  و قدیمی فرانسوی است شیرینی قابل تحملی دارد. بعلاوه بعلت چگالی ملایم، طعم خود را تا مدتی بر روی زبان باقی میگذارد.
بلافاصله گیلاس خودم را بلند کردم وبعد از درنگ کوتاهی که وقت مناسب به تینا داده باشم ادامه دادم
بسلامتی یک دوستی پایدار!
لبخند بسیار متینی چهره زیبایش را فراگرفت و با بالا بردن گیلاسش گفت
به سلامتی یک دوستی پایدار!
و بعد از اینکه مقدار کمی از شراب را در دهانش مزه مزه کرد ادامه داد
باید اعتراف کنم که سلیقه خوبی در انتخاب شراب دارید و چنین به نظر می رسد که در این زمینه صاحب نظر هستید.
بدون اینکه خوشحالی خودم را از این تعریف آشکار کرده باشم گفتم
–  اطلاع اندکی دارم چرا که این رشته سالها تجربه و آزمایش کارشناسی لازم دارد تا کسی خودش را صاحب نظر بداند ولی اگر مایل باشید در یک آخر هفته در خدمت شما به یکی از این محفل های واین تیستینگ در ایالت ویرجینیا سری بزنیم. مطمئن هستم بودن در تاکستان و طبیعت زیبای اطراف آن خاطره خوشی در ذهنتان باقی خواهد گذاشت. البته اگر مایل باشید.

قبل ازاینکه پاسخ مثبت یا منفی او را به این دعوت نابهنگام بشنوم از جسارت و شجاعت خودم ترسیدم. ولی وقتی با نگاهی عمیق و مهربان پاسخ مثبت به دعوت من داد ترسم به شعفی وصف ناپذیر مبدل شد. احساس کردم شوالیه ای هستم که چندین حریف قدر را در چشم بهم زدنی از میدان بدر کرده ام. بلافاصله کارت کوچکی را از جیبم بیرون آوردم و نام و تلفن کار و منزلم  را بر رویش نوشتم و به دستش دادم . مثل اینکه انتظار این را داشته باشد گفت

–       این هم کارت ویزیت من که تلفن کار و منزل روی آن نوشته شده است. ترتیبش را بدهید ومرا مطلع کنید  اگر هفته مناسبی باشد خوشحال خواهم شد. همیشه دلم می خواسته به یکی از این تاکستان ها سر بزنم و کار شراب گیری را از نزدیک ببینم ولی پای مناسب پیدا نشده است.

–       باعث افتخار من خواهد بود اگر مایل باشید آخر هفته دیگر ترتیبش را خواهم داد. البته به شرط مناسب بودن هوا

بعد از دقایقی چند با عذر خواهی از  جمع  به اتفاق راننده پدرش مهمانی را ترک کرد. با رفتن او احساس کردم تکه بزرگی از درونم فرو ریخت. تا آنوقت چنین احساسی بمن دست نداده بود.

دیگر حوصله جمع را نداشتم به بهانه کاردانشگاه از آن‌ها جدا شدم و به خانه برگشتم.

در تمام مسیر برگشت به اتفاق جالبی که برایم افتاده بود می‌اندیشیدم و فکر می کردم که این یک هفته را چگونه سپری کنم، به شدت بیتاب بودم. وقتی که به سیمای بی نهایت زیبای او فکر می‌کردم دلم خالی می شد. این احساس برایم خیلی عجیب و در عین حال دوست داشتنی به نظر می رسید آرزو می‌کردم  هوا درآخر هفته آینده آفتابی و مناسب باشد.
 اگر تینا پشیمان می شد و یا بهانه می آورد دیگر جسارت اصرار را درخودم نمی دیدم این تنها شانس من بود باید کاری کنم که برایش روزی خاطره انگیزی بشود باید خود و احساساتم را کنترل کنم.
وای اگر کار یا حرف احمقانه ای از من سر بزند. نمی دانم چقدر با این افکارسروکله زدم تا خوابم برد.

تمام روز دوشنبه با بی تابی و اشتیاق بیش از حد بدنبال تاکستانی در غرب ایالت ویرجینیا گشتم و از استاتید دانشگاهی که در این زمینه صاحب نظر بودند کمک گرفتم. میخواستم بهترین تجربه را درآن   روز برایش  فراهم کنم. علاوه بر آن  مشکل وسیله نقلیه مناسب هم  برایم  مسأله ای بود اتومبیلی که مالکش بودم اگر چه مناسب حال من بود ولی به نظر من شایسته اولین گردش من و تینا نبود. بالاخره بفکرم رسید که یک وسیله نقلیه مناسب برای آخر هفته اجاره کنم و این کار را هم کردم .
 چهار شنبه بود که دیگر صبرم لبریز شده بود، با  التهاب زیادی تلفن  کار او را گرفتم خانمی که ظاهرا منشی اش بود از من پرسید که آیاخانم تینا منتظر تلفن شما هست. گفتم بگوئید امیر است که  برای برنامه آخر هفته می خواهد با شما همآهنگ کند.

حدود ۲۰ ثانیه ای را که منتظر بودم تا تینا گوشی را بردارد  برایم  مثل یک سال پر از التهاب گذشت.
 بالاخره  صدای دوستانه اش را از پشت تلفن شنیدم:

–       سلام آقای امیر خوشحالم که صدای شما را می شنوم. نمی دانستم تا این حد بر سر دعوت خودتان جدی هستید.

–       بانو تینا این افتخار بزرگی است که نصیب من شده است و امکان ندارد که این فرصت طلایی را از دست بدهم. آنچه مرا نگران می کند این است که نتوانم روز خوشی را برای شما تدارک ببینم. بهر حال تمام تلاش خودم را خواهم کرد. جهت اطلاع شما توانستم توری در یکی از تاکستانهای ویرجینیا که برنامه واین تیستینگهم دارد برای روز شنبه رزرو کنم. اگر مایل باشید شما را صبح روز شنبه از منزلتان بر می دارم نزدیک به دوساعت رانندگی است. بیشتر روز را دراین تاکستان و اطراف آن می گذرانیم و تا قبل از غروب آفتاب هم می توانیم برگردیم.

–       برنامه خوبی است پس اجازه بدهید من صبحانه سبکی هم برای هر دومان بردارم و یک فلاسک کوچکی هم قهوه برای راه.

–       البته اگر زحمتی نیست خانم تیناامکان دارد آدرس منزلتان را داشته باشم؟  اگر ساعت شش صبح برایتان خیلی زود نیست شمارا جلوی در منزلتان سوار خواهم کرد.

–       ساعت شش خیلی خوب است. هوای صبح را خیلی دوست دارم.

بعد از خاتمه این مکالمه تلفنی،  سراسر وجودم را هیجان  شیرینی فراگرفت. احساس کردم تا همین جا قله بزرگی را فتح کرده ام. واکنش دوستانه تینا به دعوت من از اعتماد ناشناخته ای نشات می گرفت که برای من بسیار مسرت بخش بود.

بعد ازاینکه کنترل افکارم را بدست آوردم به تاکستان مورد نظر تلفن زدم و از صاحب این مجموعه صاف و پوست کنده خواستم که مرا برای فراهم کردن یک روز دلپذیرجهت دوستی که برایم خیلی ارزشمند است راهنمایی کند. نامبرده با این مقوله، آشنایی کامل داشت و بدون درنگ بمن پیشنهاد داد که از اصطبلی در نزدیکی تاکستانش دواسب برای سواری روز شنبه رزرو و اجاره کنم. و تلفن رستوان کوچکی را که غذاهای محلی بسیار خوشمزه و خانگی را برای بازدید کنندگان مزرعه او تهیه می کند بمن داد.

بامداد موج می زند انگار- خسرو باقر پور

اسفند ۱۳۹۵

خسرو
پلک می بندم؛
در هاشورِ ابری ی مژه هام :
بامداد موج می زند انگار
در بال بالِ پرنده ای غریب:
خاک سبک می شود
و غبار چشمِ باغ را تیره می کند.
درختان با زبانِ نسیم؛
پچپچ می کنند:
خونت را زیرِ درختان بریز!
دلت را اما به باران بسپار که دختر دریاست.

پلک می گشایم:
در آسمانِ سرمه ای مات.
ماه؛
هلالِ زرد و سیاهِ باریکی ست؛
در نقاشی های ناشیانه ی کودکی ام.

پرنده ای می آید!
آرام می نشیند بر دست های گشوده ی این توسکای پیر
درختان با زبانِ باد؛
کِل می زنند:
سلام! ای پرنده ی عاشق
سلام! ای دل سپرده به باران.
پرنده مبهوت است.
درختان سر خم می کنند.
ستاره ها می لرزند.
و در افقِ مشرقی،
گیسوان ابر،
آتش می گیرد.

کوه درد – رحیم سینایی

اسفند ۱۳۹۵

Rahim-Sinaei

حدیث من تو چه دانی که کوه دردم من

به دل شراره‌ی آتش وآه سردم من

به من نگر زتبار وطن نشان دارم

بلوچ وکُرد ولُر و تُرک وگیله مَردم من

ندیده باغ دلم سبزی بهاران را

حدیث باغ خزانی وبرگ زردم من

به گوشه گوشه‌ی تاریخ من اگر نگری

به هرزمانه به یک خصم در نبردم من

سیاهی شب تاریک را داومی نیست

هزار ظلمت یلدای را صبح کردم من

گسستن از منش کهنه، کار هر کس نیست

در این سیاق خرد پیشه باز فردم من

اگر به سینه‌ی «سینا» نشسته زخم قرون

برای شوکت این خاک رهنوردم من

 

چند شعراز:خالدبایزیدی(دلیر)

اسفند ۱۳۹۵

دلیر
مرثیه بهاری
بهارآمداما.گل های باغچه پژمرده اند
بهارآمد.اماماهیهای طاقچه مرده اند
درین بهاربه جزصدای زاغ سار نمی آید
ازبهارچه گویم:بهاررابه زاغچه سپرده اند
……………………………..

پرنده ای
هی!
ازپنجره تنهایی ام
نگاهم می کند
پنجره ام رامی گشایم
بوی بهار
درتمام اتاق ام می پیچد
………………………..

کبوتری دربند
ازدریچه اش می خواست
دست کم
روبه بهار
بازشود
………………………

صورت چروکیده ام را
درقاب بهار
قاب می کنم
پرنده ای بربلندای شاخسار
رویائی جوانی ام را
برای جوجه های بال وپرنگرفته اش
می خواند؟!
…………………………..

توکه رفتی
من رفتن ات را
به پنجره نگفتم
وگرنه!
دریچه ی بهاری اش را
روبه زمستانی سردوطولانی می گشائید
واندوهگینانه
شکوفه های یخ زده گیلاس را
به گوش دختران قندیل می آویخت
…………………………….

بهار
غرق درشکوفه هاست
ومن سرشارازنغمه بلبل
درآوای سپیده دم
…………………………

بهارآمده است
اماردپایی ازپرندگان نیست
-آه خدای من…!
پرندگان ازچه پرنمی زنند
نکندپروبال شان را
درآستانه ی آمدن بهار
قیچی کرده اند؟!
…………………………..
.
تکه ابری
برروی تخته سنگی
صورت اش را
اصلاح می کرد
که بهارآمدو
ازگونه های صاف اش
بوسه ای ربود
…………………….

تو هم می‌توانی – مازیار مهرزاد

اسفند ۱۳۹۵

تو هم می‌توانی

از اندام این پله پایین بیایی

تا بالاترین سیب درخت را

از یاغی ترین شاخه ی باغ

که دست به سینه

در برابر توفان سرکشی ایستاده است

بچینی

تا اسم ترا هم

عده ای از خدا بی خبر

آدم بگذارن

سروده ای کوتاه از: هوشنگ رئوفی

اسفند ۱۳۹۵

هیچگاه 
دستم نرسید
به سردرختی های آفتاب خورده
حالا 
خسته
بر تلی از خاشاک نشسته ام 
تا سهم دهانم 
از منقار یک پرنده بیفتد

اعتراف – مانا آقائی

اسفند ۱۳۹۵

Mana-Aghaee1
زیرا لب‌هایم را با سوزن شک

و نخ تردید دوخته‌ام

و همواره معنى فریادهایم را

تا تاریخ انقضاى سکوت به تاخیر انداخته‌ام

من اعتراف مى‌کنم

که خاک را بجاى خدا پرستش کرده‌ام

و همچون موم به آفتاب خیره شده‌ام

من اعتراف مى‌کنم که خودکارم را همچون عصاى موسى

به سمت بلاهت قومم نشانه رفته‌ام

و آینه را همچون دریاى احمر شکافته‌ام

من اعتراف مى‌کنم

که نا امیدى‌هایم را همچون عکسى

در تاریکخانه‌ی ذهنم به ظهور رسانده‌ام

که وسوسه‌هایم را همچون اسامی دوستان قدیمی

از دفترچه‌ی حریص خاطراتم خط زده‌ام

و به همه حتى به خودم دروغ گفته‌ام

من اعتراف مى‌کنم

که لوله‌های گشاد قلبم را همچون شاهراهى

که تصادفی سنگین آن را بند آورده است

با مصرف قرص و سیگار مسدود کرده‌ام

و خونم را، خونم را که به ذرات کثیف هوا آلوده بود

در دکّه‌هاى عطارى “زالو موجود است” به حراج گذاشته‌ام

من اعتراف مى‌کنم

که با رویاى به دست آوردن یک تکه نان به خیابان رفته‌ام

و بسترم را با مردانى تقسیم کرده‌ام

که عدالت را فقط در خواب مى‌بینند

من اعتراف مى‌کنم که گرسنه‌ی صداقت بوده‌ام

و معده‌ی خالى‌ام را براى حمل آوازهاى بکر ترجیح داده‌ام

من اعتراف مى‌کنم که جنگیده‌ام

با زنان ترسو و خانه نشینى

که از پشت دیگ‌هاى سیاه مطبخ اعلام آتش بس کردند

با مردان هیزى که اندامم را به رگبار نگاهشان بستند

و پیراهن‌هاى دخترانه‌ام را ضد گلوله کردند

من اعتراف مى‌کنم که شکست خورده‌ام

از کفش‌هاى قاطعى که غرورم را

با پاشنه‌هاى بلند ادعاهایشان زیر پا گذاشتند

و از دست‌هاى مهربانى که صورتم را

زیر شیر آب سرد حقیقت گرفتند

من اعتراف مى‌کنم!

معراج عاشقان وطن، خوان آخر است = محمد رضا جنتی

اسفند ۱۳۹۵


محمد-رضا-جنتی-محب
جانم به دیگ عشق، چو گلهای قمصر است
چشمم، چو چشم مردم ایران، ز غم تر است
در تنگنای آهن و سیمان و دود داغ
مرگ فرشتگان زمین، دیر باور است
اینجا اگر چه روی زمین است و زیر خاک
معراج عاشقان وطن، خوان آخر است
شد عود عشق، پیکر مردان پاکباز
زین بوی خوش، فضای دو عالم معطر است
در بوستان قلب همه خلق روزگار
بس سوسن و بنفشه و سنبل که پر پر است
ننگی است جاودانه، به پیشانی تبر
این زخمها، که بر تن سرو و صنوبر است
از تیغ تیز فتنه این روزگار دون
بر پا قیامتی است، مگر روز محشر است؟
هر قطره ای که ریخت، ز رگهای غیرتش
با خون صد شهید مدافع، برابر است
از رهروان عشق، جز اینم گمان نبود
خواندم حدیث عشق، ولیکن مکرر است

شاعر ابدی – مهرداد اکبری

اسفند ۱۳۹۵

شاعر ابدی
مهرداد

دو سروده از عیدی نعمتی

اسفند ۱۳۹۵

نعمتی
هنوز

داغم
بپوش مرا
در زمهریر این روزها
من
از آن تابستان
قصه ها در سینه دارم !

(۲)

گاه
یک بوسه
معنای بودن
یک نگاه
همه ی زنده گی ست

یک عاشقانه ی بارانی… خسرو باقرپور

اسفند ۱۳۹۵

 khosro Bagherpour

 

عشق ناخوانده ترین ترانه ی هستی ست
و هیچ پرنده ای دو بار،
یک ترانه نمی خواند.
فصول، خسته می گذرند؛
پرنده می خواند؛
کلیدِ سُلِ هر ترانه ای با اوست
درِ دنیا را می گشاید:
به گاهِ پیشبازِ بامداد
و دروازه ی غوغا را می بندد:
هنگامِ بدرقه ی غروب.

شاعران امّا شباهنگ اند!
بی هیچ انتظاری می خوانند:
ترانه ی روشن را
در بُهتِ بامدادان
یا غربتِ غروب.
و کلامِ ناگفته شان
قطره قطره؛
شعر می شود
و شب را در واژگانِ ناتمام
کامل می کند.

پنبه های خیسِ ابر؛
گونه ی ارغوانی ی آسمان را پاک می کند
زمینِ زیرِ پای تو؛
گرچه آرام است،
امّا باد! (این روحِ حاضِرِ هستی،)
با اشگ هایِ ابر؛
میانِ گیسوی تاریکِ وحشی ی تو
بی قرار می چرخد
و گیسویت؛
نمناکِ شعرِ روشنِ من است.

نگاهی به رمان تابستان آن سال – صفیه ناظر زاده

اسفند ۱۳۹۵


آغاز این رمان با بدنه آن و پایانش رابطه بسیار خوب و ملموسی دارد، هرچند خواننده انتظار ندارد چنین شروعی به ( این جاها ) بکشد
بیان داستان صادقانه و سر شار است از امواج ریز و مداومی که سوار
شده بر قایق زندگی را به آرامی به جلو می برد
محمود صفریان تمامی کتاب‌هایش خواندنی است ولی رمان هایش که ( تابستان آن سال ) چهارمین آن است آئینه هائی هستند از رخداد های روزانه پاره‌ای از زندگی هاکه در اطراف ما جریان دارند و اغلب ما از آن‌ ها بی‌خبر هستیم
در حقیقت داستان‌های این رمان ها هر خواننده‌ای را از دنیای پر تلاطم و گاه دلهره آور سیاست و سایر مسائل ناراحت‌کننده جاری در زندگی هایمان برای فرصت نفس کشیدن راحت‌تر، مهیا می کند
من رمان جدید را که شروع کردم به خواندن، با شروع به دنیای حدس و گمان
گشانده شدم و از مشکلات روز مره رهیدم. البته چنین حالتی با شروع خواندن اغلب کتاب‌ها به من دست می دهد

در تابستانهای گرم و طولانی و شرجی های خفه کننده ی خرما پزان ، باد خنک رویا بود و یخ اکسیر

رونق یخچال شروع نشده بود و با همه گیری آن، سالها فاصله داشت. کار آن را نه صندوق های کُلمن! “ که خود با یخچال آمدند، صندوق های چوبی دو جداره ِ ساخت دست، انجام می داد.

با توجه به مشکل بودن خواندن رمان های قطور و گاه چند جلدی محدودیت رمان های صفریان به ۸۰ تا نهابت ۱۳۰صفحه امکان خواندن راحت آن‌ها را فراهم کرده است.
از سوئی دیگر موضوع داستان این رمان هاست که نه درسی و آموزشی هستند و نه تاریخی چون بسیاری دیگر، تمامن از زندگی می‌گویند و عشق و با کام و ناکام بودن آن‌ها، و همین سبب می‌شود که خواننده با رغبت آن‌ها را دنبال کند

از حمام که بیرون آمد و دستی به خودش کشید، تمام وجودم را از هوس پر کرد. چشمانش که چون دو زیتون سیاه در برف نشسته بود، چه گردشی داشت. شوخ و سخن گو با اندامی موزون و بی نقص، من تا حالا او را چنین با دقت نگاه نکرده بودم
آهنگ صدایش جذب می کرد، و بیانش شمرده و مسلط بود، در حدی که فکرکردم قبلن تمرین کرده است:.

کتاب را که خواندیم با تعجب در می یابیم که « اینهمه » برای یکنفر و در یک تابستان، بی انصافانه است.
تابستانی که در شهری دیگر و در نهایت آرامش آغاز شده است و زنجیرش به حلقه های صیقل شده وصل می‌شود

من کوپن ندارم، می بینید که گرما و شرجی چه بیدادی دارد. مدتی هم هست که در صف ایستاده ام. اگر امکان دارد به من یک قالب از این یخ هایتان بدهید. باور کنید پرستوها دارند از گرما هلاک می شوند. انصاف نیست بی توجه باشید. کوپن ندارم، می دانم کار نشدی از شما می خواهم، این را هم می دانم که اگر گردو خانه قاضی بسیار است ولی شماره دارد، اما از سر ناچاری به شما روی آورده ام

خانم محترم من که متوجه نمی شوم پرستوهائی که دارند از گرما هلاک می شوند منظور چیست ؟ حتا نمی دانم شمائی که چنین شاعرانه صحبت می کنید کی هستید؟ ولی خوشحالم که می دانید گردوی زیاد خانه قاضی حساب دارد و صاحبان آن ها پشت سرتان کوپن سهمیه به دست درصف انتظارند
با این وضعیت براوردن خواسته شما برایم مشکل است
باور کنید نمی دانم چکار کنم، بخصوص که خودم دارم از گرما کلافه می شوم

منتهی به حلقه هائی می‌شود که دیگر آن جلا را ندارند

از شرور های به نام است، به او تنفرم را از سهراب گفتم و او قول داد مرخص که شد او را بکشد

دکتر محمود صفریان نویسنده‌ای است صاحب سبک ، نحوه نگارش و انتخاب واژه هایش و تسلط در چیدمان آن‌ها در سیاق کار های خودش است ضمن اینکه خواننده را در پیچ و خم جملات گیج‌ کننده که متأسفانه راه‌کار پاره‌ای از نویسندگانمان است سر گردان و مستأصل نمی کند. روان ، راحت و زیبا می نویسد، هرچند گه گاه همین سبک نوشته پاره‌ای از خوانندگان را خوش نمی‌آید و اعتراض دارند « مفهوم نیست»، که البته من متوجه نامفهوم نبودن چنین جملاتی نمی شوم
برای من رمان « تابستان آن سال» در واقع ماجرائی است بسیار خواندنی که با نثری روان و زیبا و پر کشش نوشته شده است

سهراب ما با دیدن یکدیگر وبا توجه با حالات و حرکات و بخصوص عملکردمان بهم نزدیک شدیم، علاقمند و عاشق شدیم
عشقی که از ناحیه من هر روز بارورتر می شود و می بینی که به میوه هم نشسته است و با رسیدن و چیدنش کاممان شیرین خواهد شد، تو را چه شده؟
نگفتی که زیبائی صورت و اندامت در این کشش و عمق عشق چه تاثیری داشته است
تاثیر داشته؟
بله ، خیلی هم داشته
و دارد ؟
بله ریشه هم دوانده
پس چرا این همه در همی؟

چون از نظر جسمی دیگر آن سهراب نیستم
برای کی؟ برای من یا خودت؟
برای خودم
یعنی من مهم نیستم ؟
چرا خیلی هم مهمی
هنوز برایت همان چهره و اندامم یا تمام شده است؟
حتا پر کشش تر هم شده ای
پس مثل گذشته ، مثل همان بوسه های دزدکی با همان حرارت ببوسم
منتظرم

در نوشته‌های او هدف انسان است و خوشی ها و نا خوشی هایش ، نه شعار گونه
است نه ناسزا و بد و بیراه دارد. از نظر او انسان و روز مره گیش و خوشی و نا خوشی ها و موفقیت‌ ها و شکست هایش باید روایت شود تا خواننده خودش را ببیند و بخواند و در نتیجه مانوس و ملموس باشد.
وقتی رمان تابستان آن سال را می‌خوانی به نوعی خودت یا
« سهراب » می‌شوی و یا «رؤیا

صفریان کمتر به مسائل حاشیه‌ای می‌پردازد و در نتیجه ما را به شخصیت‌های داستان هایش نزدیک و هم‌درد و دوست می کند
رمان های او همچون اغلب رمان های حجیم حتا یک کلمه زیاد گویی ندارد، هرچه هست بدنه داستان است

اومعتقد است که به قول مولانا « عشق اسطرلاب اسرار خداست » درنتیجه عشق در
داستان های او حرف اول است و همیشه از آن با واژه‌های بخصوصی حرف می‌زند


امروز غروب نشده با رویا و در قایق به دریا زدیم. زیاد جلو رفتیم. بخوبی از پس پارو زدن بر آمدم و بر دریای آرام و وزش باد ِ تازه کننده نفس، آرام آرام همرا با موج های بسیار ریز پیش رفتیم. رویا با موهایم بازی کرد و برایم شعری را خواند. چه حال خوبی پیدا کردم. نسیم ملایم دریا عطر تن او را که من خیلی دوست دارم در مشامم می چرخاند
پوستش شاداب و دَمش گرم بود. صداقت رفتارش حظ را در رگ هایم می سهرابم خیلی دوستت دارم. احساس می کنم با تو که هستم وزنی ندارم، سبک بال می شوم. مثل نسیم در موهایم می پیچی و مثل رویا در وجودم می دوی و عشق را برایم معنا می کنی
به پهنه صورتش که یکی از بهترین چیدمان ها را دارد نگاه کردم و با لحنی که سرشار از مهر بود گفتم
از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت
عجب که رنگ گلی ماند و بوی نسترنی

تابستان آن سال، رمانی است در هیجده فصل که از سوی نشر گذرگاه منتشر شده است و در سایت آمازون موجود است
اگر به دنبال داستانی خواندنی هستید این رمان را توصیه می کنم

نقدی بر کتاب تابستان آن سال – اسماعیل معزّی

اسفند ۱۳۹۵

بر گرفته از رسانه « عصر نو » که بسیار  پر مخاطب  است

در باره رمان «تابستان آن سال»

کتاب جدید محمود صفریان



اسماعیل معزّی


mahmoud-safarian.jpg

در رمان ها کمتر دیده‌ام ذوج های اصلی که زن و شوهر هم هستند بهم پرخاش نکنند و در بیشتر مواقع کلمات مستهجن به کار نبرند ولی در رمان های محمود صفریان اغلب با هم بسیارمهربان هستند و بخصوص اینکه کلمات بی ربط و بی حرمتی به هم حواله نمی دهند.
.واژه های او بر عشق سوارند و نمی توانند در منجلاب دست و پا بزنند.
. از کتاب‌های بسیاری که دارد هر کدام را بگشائی و بخوانی واقعن چراغانی واژه‌ها را خواهی دید
در این کتاب هم می گوید

“خانم محترم من که متوجه نمی شوم پرستوهائی که دارند از گرما هلاک می شوند منظور چیست ؟ حتا نمی دانم شمائی که چنین شاعرانه صحبت می کنید کی هستید؟ ولی خوشحالم که می دانید گردوی زیاد خانه قاضی حساب دارد و صاحبان آن ها پشت سرتان کوپن سهمیه به دست درصف انتظارند.
با این وضعیت براوردن خواسته شما برایم مشکل است.
باور کنید نمی دانم چکار کنم، بخصوص که خودم دارم از گرما کلافه می شوم

ملاحظه می کنید چه زیبا و روان و محترمانه است؟
با آغاز این داستان با سهراب انتظاری و زندگی آرام و با برنامه او آشنا می‌شویم ولی روند پیش رفت داستان این آرامش را دوست ندارد وسهراب را چنان مشت و مال می‌دهد که بیش از عرقش را، در می آورد
اشکال عمده محمود صفریان این است که گویا با سر انجام مطلوب میانه‌ای ندارد. تقریبن در همه ی .
داستان هایش عشق حضور دارد ولی تحقیقن تمام آن‌ها هر یک بنوعی نا فرجام می شوند

شوژه هایش بخصوص برای این نوع داستان‌ ها اغلب تازه و حتا بکرند و کشش لازم را برای خواننده دارند و کم برگ بودن رمان هایش این فرصت را می‌دهد که در هر فرصتی بتوانی بخوانیشان
رمان تابستان آن سال در جا جاهایش امکان توسعه بیشتر را دارد ولی او کوتاه آمده شاید به قول خوش از زیاد گویی که در اکثر رمان های بخصوص حجیح اجرا میشود بیزار است

من با خواندن این کتاب برایم این سؤال پیش آمد، سهراب « که نماینده نسل جوان است » راه درستی را انتخاب کرد ؟ در غیر اینصورت دیر یا زود رؤیا از آن شور می‌افتاد، رویائی که در‌واقع در حد لازم در زندگی کوتاهش مَحبت ندیده است واز سوئی سهراب را دارای جمیع نمای بیرونی مطلوب می‌یابد و از علاقه‌ای که به حوری داشته نیز اطلاع دارد و چنین است که درمی یابد باید او را از دست ندهد بخصوص که معتقد است از نگاه و چهره مردها می‌شود به تمایل و خواستشان پی برد درنتیجه وقت و بی وقت نه تنها علاقه که عشقش را نیز به سهراب گوشزد می کند:

سهراب جان کار خاصی داشتی؟ چرا ساکتی ؟ ”
نگاهم کرد صورتش را مثل یک گل به رویم باز کرد. و من مات فقط نگاهش کردم. دوستش دارم. راستش نمی دانم چه به روزم آمده، شاید پوچی و بی خاصیتی خورده به دست دیگر احساس و حالاتی که دارم.
” سهراب ما با دیدن یکدیگر وبا توجه با حالات و حرکات و بخصوص عملکردمان بهم نزدیک شدیم، علاقمند و عاشق شدیم
عشقی که از ناحیه من هر روز بارورتر می شود و می بینی که به میوه هم نشسته است و با رسیدن و چیدنش کاممان شیرین خواهد شد، تو را چه شده؟ ”

رؤیا نه فقط بخاطر عشق شدید به سهراب که به خاطر خوبی‌ها و مهر ورزیهایش به خانواده آن‌ها
نوعی قدر شناسی هم به او دارد.

حالا حدود ده روز است که با این مادر و دختر زندگی می کنم

وبدین ترتیب میشودسر پرست آن‌ها و مانع می‌شود که دو زن تنها زبان زد بشوند البته کلاه شرعی درستی هم سر بودنش در خانه می گذارند و صیغه محرمیت می خوانند.
صفریان در این کتاب به همه ی سوراخ سنبه های رواط خود به درستی می‌پردازد و کاری می‌کند که خواننده قانع شود
چرا سهراب با این همه مشکلاتی که بعضی از آن‌ها جانش را به خطر می‌اندازد باز ترتیبی نمی دهد که از آن‌ ها وارهد و برود به دنبال زندگی آرام قبلی با اینکه خودش نیز معترف است،اما بنظر من ا این نیروی عشق است که مانع می‌شود و این رمان بخوبی آن را می نمایاند

رویا را با خودم بردم وچه خوب هم شد چون دریافتم که چقدر می تواند تنهائی ام را پرکند. و چه مشاوری آگاه و راه نشان بده و هوشیاری است.

ضمن اینکه اصولن نمی‌توانست بدون او برود. ذوجی که با ترنم عشق بهم وابسته شده بودند

رویا با موهایم بازی کرد و برایم شعری را خواند. چه حال خوبی پیدا کردم. نسیم ملایم دریا عطر تن او را که من خیلی دوست دارم در مشامم می چرخاند.
پوستش شاداب و دَمش گرم بود. صداقت رفتارش حظ را در رگ هایم می دواند. سرش را روی دامنم گذاشت، به چشمانم نگاه کرد و بسیار آرام گفت:
” سهرابم خیلی دوستت دارم. احساس می کنم با تو که هستم وزنی ندارم، سبک بال می شوم. مثل نسیم در موهایم می پیچی و مثل رویا در وجودم می دوی و عشق را برایم معنا می کنی”

این رمان خواننده را با خود به گوشه کنار های یک زندگی که پر از فراز و نشب هائی است که گاه سهراب را هم عاصی می‌کند می‌کشاند و مینمایاند، هم مشغول کننده است هم آموزنده و مسیری را که می‌رود مسیری است که نا گزیر پیش می‌آید و تصمیم نهائی سهراب تصمیمی است شخصی که ولی بنظر من جز آن معلوم نبود این تب تند کی و چگونه به عرق مینشست.

نظر کوتاه ندا ایرانی در مورد رمان تابستان آن سال

اسفند ۱۳۹۵

neda
“تابستان آن سال”
نثری گیرا از زندگی مردم عادی است که تمام تلاش و انتظار آنها برای برقراری یک زندگی عادی است. این داستان به سبک سایر نوشته های استاد صفریان سرشار از فراز و نشیب های غیر قابل اجتناب زندگی است . فراز و نشیب هایی که گاهی امید و زمانی ناامیدی را برای ما به ارمغان می اورد.
حیات جاری در نوشته های استاد انسان را متوجه تصویر بزرگتری از زندگی می کند که مطابق ان زندگی مثل رود خروشانی از نسلی به نسل دیگر جاری است. در این گذرگاه آغاز و پایان تنها به نقطه نظر مشاهده کننده بستگی دارد. اما آنچه این تصویر را از سفیدی و سیاهی به ر نگارنگی می برد عشق است. قلم و سخن عشق در این رمان زیبا حرف آخر را میزند. عشقی که خالی از هر گونه خودخواهی و کینه توزی فردی است. عشقی که با تداومش نسلی را به نسلی دیگر پیوند میزند. باید اعتراف کنم که استاد صفریان یکبار دیگر با این نوشته دل های عاشقان را گرم کرده اند
کتاب - 3

رهی معیّری – ۱۰ اردیبهشت ۱۲۸۸- ۲۴ آبان ماه ۱۳۴۷

اسفند ۱۳۹۵

معیری
محمدحسن
«بیوک» معیری (زادهٔ ۱۰ اردیبهشت ۱۲۸۸ در تهران – درگذشتهٔ ۲۴ آبان ۱۳۴۷ در تهران) با تخلص رهی از غزلسرایان معاصر ایران و از ترانه‌سرایان و تصنیف‌سرایان به‌نام است. از ترانه‌های سروده شده توسط وی می‌توان «شد خزان»، «شب جدایی»، «کاروان» و «مرغ حق» را نام برد. اشعار او تحت تأثیر سعدی (که بیشترین تأثیر را در او گذاشته است)، حافظ، نظامی، صائب و مولوی است.

رهی از اوان کودکی به شعر و موسیقی و نقاشی دلبستگی فراوان داشت و در این هنرها بهره‌ای بسزا یافت. هفده سال بیش نداشت که اولین رباعی خود را سرود

در آغاز شاعری، در انجمن ادبی حکیم نظامی که به ریاست وحید دستگردی تشکیل می‌شد شرکت جست و از اعضای مؤثر و فعال آن بود و نیز در انجمن ادبی فرهنگستان از اعضای مؤسس و برجسته آن به شمار می‌رفت. وی همچنین در انجمن موسیقی ایران عضویت داشت. اشعار رهی در بیشتر روزنامه‌ها و مجلات ادبی نشر یافت و آثار سیاسی، فکاهی و انتقادی او در روزنامه باباشمل و مجله تهران مصور چاپ می‌شد. در شعرهای فکاهی و انتقادی از نام مستعار «زاغچه»، «شاه پریون»، «گوشه‌گیر» و «حق گو» استفاده می‌کرد.

رهی معیری در سال‌های آخر عمر در برنامه گل‌های رنگارنگ رادیو، در انتخاب شعر با داوود پیرنیا همکاری داشت و پس از او نیز تا پایان زندگی آن برنامه را سرپرستی می‌کرد. رهی در همان سال‌ها سفرهایی به خارج از ایران داشت از جمله: سفر به ترکیه در سال ۱۳۳۶، سفر به اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۳۳۷ برای شرکت در جشن انقلاب کبیر، سفر به ایتالیا و فرانسه در سال ۱۳۳۸ و دو بار سفر به افغانستان، یک بار در سال ۱۳۴۱ برای شرکت در مراسم یادبود نهصدمین سال درگذشت خواجه عبدالله انصاری و دیگر در سال ۱۳۴۵. عزیمت به انگلستان در سال ۱۳۴۶ برای عمل جراحی، آخرین سفر معیری بود
از میان غزل های نابی که دارد این را بر گزیه ایم

چه رفته است که امشب سحر نمی آید؟
شب فراق به پایان مگر نمی آید؟
جمال یوسف گل چشم باغ روشن کرد
ولی ز گمشده من خبر نمی آید
شدم به یاد تو خاموش، آنچنان که دگر
فغان هم از دل سنگم به در نمی آید
تو را بجز به تو نسبت نمی توانم کرد
که در تصور از این خوبتر نمی آید
طریق عقل بود ترک عاشقی دانم
ولی ز دست من این کار برنمی آید
بسر رسید مرا دور زندگانی و باز
بلای محنت هجران بسر نمی آید
منال بلبل مسک به دام غم زین بیش
که ناله در دل گل کارگر نمی آید
ز باده فصل گلم توبه میدهد زاهد
ولی ز دست من این کار برنمی آید

دو روز نوبت صحبت عزیز دار رهی

که هر که رفت از این ره دگر نمی آید

 

:

 

بی‌پرده با عبداله موحد – گفتگو از علی فیض آسا و وحید رجبی

اسفند ۱۳۹۵

بی‌پرده با عبداله موحد
ا

از ۶ طلای جهان و المپیک تا مکانیکی در آمریکا

ا


در نابغه بودن پرافتخارترین آزادکار ایران همین بس که ۶ سال متوالی به ۶۶ طلای جهان و المپیک رسید بدون اینکه حتی یکبار توسط رقبا خاک شود!
عبدالله موحد نخستین بار در سال ١٩۶٢ با پیروزی مقابل زاربگ بریاشویلی در جریان دیدار دوستانه ایران و شوروی نام خود را بر سر زبان ها انداخت. نابغه کشتی ایران پس از چهارمی در المپیک ۱۹۶۴ توکیو، درخشش خیره‌کننده‌ای در میادین جهانی داشت و توانست ۶ سال متوالی به ۶ مدال طلای جهان و المپیک چنگ بزند و بزرگان کشتی دنیا را مقهور خود سازد.
صیاد طلای جهان نخستین بار در مسابقات جهانی ۱۹۶۵منچستر و در ٢۵ سالگی بر سکوی نخست جهان ایستاد؛ جایی که کشتی آزاد ایران با ٣ طلای سیف پور، موحد و مهدی زاده و ۲ نقره فرخیان و صنعتکاران، برای دومین بار بر بام دنیا ایستاد.
موحد در ادامه درخشش خیره کننده خود، در مسابقات جهانی ۶۶ تولیدو و ۶۷ دهلی نو نیز بالاتر از نامدارانی همچون انیو والچف و بریاشویلی مقتدرانه به مدال طلای جهان چنگ زد تا با ٣ طلای جهان به عنوان اصلی‌ترین امید ایران راهی المپیک ۱۹۶۸ مکزیکو سیتی شود. این‌بار نیز جهان مقابل اعجوبه کشتی آزاد ایران سر تعظیم فرو آورد تا موحد اینبار مدال طلای المپیک را به ویترین افتخاراتش اضافه کند.
شکارچی مدال طلا سال ۱۹۶۹ در مسابقات جهانی ماردل پلاتای آرژانتین در وزن ۶٨ کیلوگرم به روی تشک رفت و باز هم بالاتر از والچف بر سکوی نخست جهان تکیه زد. انیو والچف اعجوبه کشتی بلغارستان برای چندمین مرتبه مقهور موحد شد و از رسیدن به مدال طلای جهان بازماند تا با خاطره‌ای تلخ پس از این مسابقات از دنیای قهرمانی خداحافظی کند.
رقابت‌های جهانی ۱۹۷۰ در ادمونتون کانادا آخرین دشت طلای جهان توسط پرافتخارترین آزادکار ایران بود. او اینبار نیز در دیدار فینال اسماعیل یوسینف که جانشین والچف شده بود را از دم تیغ گذراند و برای ششمین و آخرین بار بر بام کشتی جهان ایستاد.

۲ مدال طلای بازی های آسیایی ۱۹۶۶ و ۱۹۷۰ به همراه قهرمانی در جام آریامهر و تورنمنت مهم تفلیس گرجستان دیگر افتخاراتی است که اسطوره کشتی آزاد ایران با جنگندگی و شجاعتی منحصر بفرد از خود بر جای گذاشته است تا با وجود گذشت نیم قرن هنوز هم این رکورد دست نخورده باقی بماند!
او در مسابقات جهانی ۱۹۷۱ صوفیه نیز چهارم شد و در المپیک ۱۹۷۲ مونیخ پس از پیروزی مقابل حریف هندی در دومین مبارزه مقابل حریف پانامایی از ناحیه بازوی دست راست به شدت آسیب دید و از مسابقات کنار کشید؛ کنار کشیدنی که حاشیه‌ای زیادی را برای او به همراه داشت و حتی منجر به صدور حکم ممنوع‌الخروجی‌اش از ایران شد!

موحد که مدرک فوق لیسانس را گرفته بود بالاخره پس از رفع ممنوع الخروجی، گذرنامه خود را گرفت و برای ادامه تحصیل در مقطع دکترا عازم آمریکا شد تا در دانشگاه جرج واشنگتن ادامه تحصیل بدهد. با پیروزی انقلاب اسلامی در ایران و درخواست برای رها کردن تحصیل در ترم آخر بازگشت به ایران پاسخ منفی داد تا هم شغل تدریس در دانشگاه های ایران و هم ادامه تحصیل در آمریکا را از دست بدهد و شغل مکانیکی در ینگه دنیا را برگزیند!
وجه تمایز دیگر او با سایرهم قطارانش علاوه بر تحصیلات آکادمیک، استعداد عجیب در سرودن شعر است. از همان دوران دبیرستان سروده هایش را بر روی کاغذ می آورد اما بدلیل ترس از ساواک فورا کاغذها را پاره می کرد و به سطل زباله می ریخت. هنوز هم با داشتن ۸۰ سال سن مانند جوان ها پر شور و نشاط است و هزاران بیت سروده دارد.
از مردانگی و مروت جهان پهلوان تختی نیز به نیکی یاد می‌کند و با بیان خاطراتی از او تاکید می‌کند “به جان پسرم تختی چهره‌ای سیاسی نبود بلکه روزنامه‌ها با زیاد نوشتن از تختی او راسیاسی کردند.کسی جرات کشتن تختی را نداشت بلکه او در نهایت به جایی رسید که خودکشی را بهترین کار ممکن دید”
عبدالله موحد ۴ ساله بود که سایه حمایت پدر را از دست داد تا سایه شوم فقر و نداری را بیش از پیش بر سر خود ببیند. خیلی زود در کنار ورزش هایی چون قایقرانی، وزنه برداری، بوکس و …وارد بازار کار شد و برای کمک به امرار معاش خانواده به شغل صیادی و بنایی در بابلسر روی آورد.
مهاجرت خانوادگی به تهران و تشویق برادر به حضور در باشگاه کشتی دست به دست هم داد تا در سن ۱۹ سالگی وارد کشتی شود و بواسطه اندام ورزیده و استعداد سرشار خیلی زود توانست پله های ترقی را طی کند و نوید ظهور چهره ای جدید در کشتی ایران و جهان را دهد.
موحد که متولد ۱۳۱۸ است، نزدیک ۴ دهه است که ‌به همراه همسر و دو فرزندش در آمریکا زندگی می کند و هر چند سال یکبار برای دیدار با اقوام و پیشکسوتان گوش شکسته راهی ایران می شود و دیداری تازه می کند. به حدی از کشتی دور است که دیگر هیچ علاقه‌ای برای دنبال کردن آن ندارد و از ادامه کشتی فرزندش در آمریکا نیز جلوگیری کرده است. می‌گوید “روزگاری آرزویم مربیگری در ایران بود که برخی جلوی آن را گرفتند اما به قدری عاشق کشورم بودم که پیشنهاد وسوسه کننده آمریکایی ها را برای قبول مربیگری تیم ملی‌شان نپذیرفتم.”
عبدالله موحد اردبیلی در غروب سرد یک روز زمستانی با وجود داشتن چند میهمان گوش شکسته بیش از ۲ ساعت به گرمی پذیرای ما شد تا یک گفتگوی جذاب و خواندنی با او داشته باشیم. گفتگوی ایسنا با عبدالله موحد اسطوره کشتی آزاد ایران را در ادامه میخوانید:

*پدرم در کنار ستارخان و باقرخان مبارز بود
پدرم جزو مجاهدین جنبش مشروطه در ایران بوده و درکنار ستارخان و باقرخان جنگیده است و متاسفانه وقتی فقط ۴ سال سن داشتم سایه پرمهر پدر را از دست دادم. پدرم برای ماموریتی به بابلسر آمد و دیگر در همان جا ماندنی شد و من هم درهمان بابلسر به دنیا آمدم. پدرم فردی تحصیل کرده بود که در همان بابلسر به معلمی می پرداخت. بخاطر برخی مسائل سیاسی آن زمان و برای اینکه کسی نتواند رد پدرم را بزند و هویت او برای مخالفان دولتی آشکار شود او فامیلی مان را از فضلی زاده به موحد اردبیلی تغییر داد.

* در خانواده ای ورزشکار رشد ‌کردم
می توان گفت خانواده ما همگی اهل ورزش بودند و من در چنین جوی بزرگ شدم. یکی از برادرانم در تیم والیبال مازندران بازی می‌کرد، یکی دیگر از برادرانم در پرتاب نیزه فعالیت داشت که در مسابقه‌های قهرمانی کشور نیز به نایب قهرمانی رسید. برادر بزرگم نیز در بابلسر در باشگاه جهانگیری بصورت نسبتا حرفه ای ورزش می کرد. زمانی که ما در باشگاه جهانگیری بابلسر ورزش می کردیم مرکز فرماندهی قشون روس در ایران در بابلسر بود. یک مربی داشتیم که از روس‌ها موارد فنی را یاد می‌گرفت و به ما منتقل می‌کرد.

*موفقیت خودم را مدیون ژیمناستیک هستم
۵ سالم بود که ژیمناستیک را شروع کردم. همه موفقیت خود در ورزش را مدیون ژیمناستیک هستم. آن زمان بچه‌های بابلسر بدون استثنا همگی شناگران خوبی بودند و من علاوه بر ژیمناستیک، شناگر خوبی هم بودم. مثلا یکبار یادم می آید سید احمد میری که شناگر بسیار خوبی بود ،دو نفر که در دریا در حال غرق شدن بودند را نجات داد و بقدری در شنا تبحر داشت که همان روز توسط اردوگاه نیروی هوایی ارتش فورا به عنوان نجات غریق به استخدام درآمد. در وزنه‌برداری هم چهره‌های خوبی مثل برومند داشتیم که در بابلسر بودند. در دوچرخه‌سواری، نفراتی مثل نبی هم بودند که به رحمت خدا رفت و در مجموع می‌توان گفت بابلسر یکی از نقاط استعدادپرور ورزش ایران بود.

*برای پول درآوردن بنایی و صیادی می کردم
من تا ۱۶ سالگی در بابلسر بودم و برای کمک به امرار معاش خانواده از ۱۳ تا ۱۶ سالگی شغل صیادی داشتم و تابستان هم بنایی می کردم. چون بواسطه انجام ورزش هایی همچون قایقرانی توانایی بدنی بالایی داشتم می توانستم از پس کارهای سخت همچون بنایی و صیادی با وجود سن کم بربیایم. همین مشکلات باعث شد پنج یا شش سال درس خواندن را رها کنم. هر ماهی سفید که صید می کردم را یک قران می فروختم. آن زمان مثل الان نبود که پول یک ماهی سفید صدهزار تومان باشد.همان موقع برادر بزرگترم را در تهران بدلیل مشکلات سیاسی دستگیر کردند و به زندان انداختند پس از این ماجرا ما هم خانوادگی به تهران مهاجرت کردیم و توانستم درسم را در پایتخت ادامه بدهم.

*قایق را با ۸ سوار به کمرم می بستم و جابجا می کردم!
بخاطر اینکه زیاد ورزش و مخصوصا قایقرانی می کردم قدرت بدنی بالایی داشتم جوری که قایقی که ۸ یا ۹ نفر سوار داشت را با طناب به کمرم می بستم و تا مسافت زیادی جابجا می کردم.با اینکه سن کمی داشتم این کار را انجام می دادم و خیلی ها از قدرت بدنی من تعجب می کردند.

*چون والیبالیست بودم در دبیرستان مروی ثبت نامم کردند
وقتی به تهران رسیدیم تصمیم گرفتم درسم را ادامه بدهم. همه جا رفتم تا برای ادامه تحصیل ثبت نام کنم اما امیرکبیر، دارالفنون و هر جایی که سر زدم پر بود و امکان ثبت نام وجود نداشت. یک نفر دبیرستان مروی را به من معرفی کرد. وقتی به آنجا رفتم دیدم جمعیت زیادی ایستاده‌اند. من هم دو ساعت در صف ایستادم تا نوبتم برسد.آنجا یک مدیر ورزش‌دوست و لات مسلک به نام همایونی داشت. وقتی به همایونی رسیدم در حالی که پرونده دستم بود، همایونی رو به من کرد و گفت چه می‌خواهی؟ من هم در جواب گفتم من را ثبت نام کنید. از من پرسید برای کلاس چندم؟ گفتم کلاس نهم. او هم بلافاصله پرونده‌ام را جلویم پرت کرد و گفت جا نداریم. من هم چیزی نگفتم. وقتی داشتم برمی‌گشتم با صدای بلند من را صدا زد. وقتی پیش او رفتم به من گفت تو ورزشکاری؟ من هم به این دلیل که آن زمان در تهران خیلی والیبال بازی می کردم و والیبالیست خوبی هم بودم در جوابش گفتم والیبالیستم. گفت والیبالت خوب است؟ من هم به نشان تایید سرم را تکان دادم.گفت اسمت را می‌نویسم اما اگر بازی ات خوب نباشد شک نکن خیلی سریع از مدرسه بیرونت می‌کنم!بالاخره اسمم را نوشت و توانستم به دبیرستان مروی بروم.

*توانستم با بازی خوب رضایت مدیر مدرسه را جلب کنم
اولین مسابقه ما در والیبال با دبیرستان امیرکبیر بود که من در آن بازی ۵-۶ سرویس بسیار خوب زدم و از جان مایه گذاشتم تا خودم را نشان بدهم. امتیازات زیادی برای تیمم گرفتم و توانستیم تیم امیرکبیر را شکست بدهیم. جالب اینجاست مدیر مدرسه از ابتدای بازی در سالن حضور داشت تا بازی من را تحت نظر بگیرد. وقتی که مطمئن شد بازی من خوب است اواسط بازی بود که سالن را ترک کرد. فردای آن روز پیش او رفتم و گفتم چرا تا آخر بازی در سالن حضور نداشتید؟ او هم در جواب گفت می‌خواستم ببینم بازی‌ات در چه سطحی است. وقتی خیالم راحت شد سالن را ترک کردم.

*جوری زمین خوردم که از کشتی نفرت پیدا کردم!
برادرم مهدی که در حال حاضر ساکن آریزونا آمریکاست، باعث شد به کشتی روی بیاورم. ۱۹ سالم بود که در مقطع ششم دبیرستان مشغول به تحصیل بودم. آن زمان برادرم مهدی خودش در باشگاه کشتی فردوسی تمرین می‌کرد و مدام به من می‌گفت بدنت خوب است و باید به کشتی بیایی. آنقدر اصرار کرد که یک بار من را با خود به باشگاه فردوسی برد. من هم دوبنده پوشیدم اما چون اصلا کشتی بلد نبودم مهدی زیر من را گرفت و با فن “برات کلندون” من را به زمین زد.به حدی گردنم درد گرفت که به او گفتم بی خیال من شو. کلا از کشتی نفرت پیدا کردم و گفتم دیگر به سالن کشتی نمی‌آیم!

*وسوسه شدم و کشتی را نزد مرحوم غفوریان آغاز کردم
یکی دو ماه بعد از آن ماجرا وسوسه شدم و به باشگاه تهران جوان رفتم تا کشتی را نزد مرحوم رحمت الله غفوریان (پدر همسر مرحوم سید جواد رفوگر) شروع کنم. آن موقع تعریف این باشگاه را بسیار می‌شنیدم. بعد از مدتی هم که در آنجا شروع به کار کردم، به برادرم مهدی گفتم به این باشگاه بیا چون یک مربی بسیار فنی و کاربلد دارد که انسان بسیار خوبی هم هست. او هم آمد و حرف‌های من را تایید کرد. در آنجا مرحوم رحمت‌الله غفوریان که بسیار انسان شریف و فنی‌ای بود مربی بود و به حق که بهترین مربی دوران کشتی من بود.

*هفته ای شش روز تمرین کشتی داشتم
او به قدری به همه بچه‌ها توجه داشت که ما با جان و دل تمرین می‌کردیم. آن زمان همه سه جلسه تمرین می‌کردند اما من ۶ روز در هفته تمرین کشتی می‌کردم و جمعه‌ها هم پیاده تا شمیران می‌رفتم. خیلی هم به من می‌گفتند بدنت با این شیوه تمرین(۶ روز تمرین در هفته) خراب می‌شود اما من روز به روز بهتر می‌شدم!

*غفوریان هر چه حقوق می گرفت خرج کشتی گیران می کرد!
خدا بیامرز غفوریان نه تنها مربی بسیار بزرگی بود بلکه به معنای واقعی یک انسان بود. او هر چه حقوق می گرفت خرج کشتی گیران که عموما از قشر ضعیف جامعه بودند می کرد. کشتی گیران بزرگی همچون صنعتکاران، حسین تهامی، فرهنگدوست، تاجیک و بسیاری دیگر همگی شاگرد غفوریان بودند.

*به غفوریان گفتم اگر باز هم برایم گوشت راسته بخری دیگر به این باشگاه نمی‌آیم
غفوریان از همان اول متوجه استعداد من در کشتی شد و به من خیلی می رسید. یک روز به من گفت “موحد قبل از اینکه به خانه بروی، پیش من بیا، با تو کار دارم. باشگاه تهران جوان دوش نداشت و ما مجبور بودیم بعد از تمرین به حمام عمومی بازارچه صبا باشی پشت عین الدوله برویم تا دوش بگیریم.بعد از تمرین دوش گرفتم و پیش غفوریان رفتم و گفتم آقا غفور با من امری داشتید؟ دیدم او یک پاکت جلویم گذاشت و به من گفت این گوشت راسته و فیله است، ببر خانه بپز و بخور تا قوی شوی. ما عادت نداشتیم کسی به ما رحم کند به همین خاطر به غفوریان گفتم این یک بار را قبول می‌کنم اما اگر بار دیگر این کار را بکنی دیگر به باشگاه نمی‌آیم و او هم دیگر این کار را نکرد. چون می‌دانستم وضع مالی خودش خوب نیست، این حرف را به او زدم. یک بار به خانه او رفته بودم دیدم حتی خانه‌اش فرش هم ندارد و حصیرهایش هم پاره هستند اما با این حال او به خیلی‌ها از جمله صنعت‌کاران (دارنده یک طلا و یک نقره جهان و برنز المپیک ۱۹۶۴)، نوایی (دارنده دو برنز جهان)، فرهنگدوست (دارنده دو نقره جهان) و بسیاری دیگر از کشتی‌گیران کمک می‌کرد. غفوریان واقعا مرد بزرگی بود و به خیلی از کشتی‌گیران رسیدگی می‌کرد.

* در اولین مسابقه در باشگاه تهران جوان قهرمان شدم
۲۰ روز بعد در مسابقه‌های باشگاه تهران جوان قهرمان شدم. آن زمان غفوریان در دو باشگاه تمرین می‌داد و من در طول هفته سه روز در تهران جوان و سه روز هم در باشگاه دارایی زیر نظرش تمرین می‌کردم. به خاطر اینکه زیر نظر برومند وزنه‌برداری کار کرده بودم به لحاظ قدرت بدنی بسیار خوب بودم و پرداختن به رشته قایقرانی نیز باعث شده بود آمادگی بدنی بالایی داشته باشم به همین خاطر به راحتی ۶ روز در هفته تمرین سخت می‌کردم.

* بلور هر چه اصرار کرد در اردو نماندم
برای المپیک ۱۹۶۰ مقابل محمد خادم (پدر رسول و امیر خادم) کشتی گرفتم که در نهایت مساوی کردم اما او به المپیک اعزام شد و بلور ترجیح داد او را به این رقابت‌ها اعزام کند. البته من چون جوان بودم هیچ کس من را نمی‌شناخت. کاری به خوب یا بد بودن مرحوم بلور به لحاظ فنی ندارم اما به هر حال او تصمیم گرفت خادم را به این رقابت‌ها بفرستد. بعد از آن در حالی که امتحانات آخر سال ششم دبیرستان را می‌گذراندم گفتند به اردوی تیم ملی بازگردم چون می‌خواهند بار دیگر انتخابی بگذارند. وقتی به اردو رفتم به بلور گفتم آیا می‌خواهید انتخابی بگذارید یا نه او هم گفت نه اما در اردو بمان که من هم گفتم درس دارم. بلور هرچه اصرار کرد قبول نکردم و از اردو همان شب اول بدون اینکه شام هم بخورم بیرون زدم.

* نمی توانستم حقانیتم را در تیم ملی ثابت کنم
در انتخابی برای حضور در مسابقه‌های جهانی ۱۹۶۱ با حمید توکل مساوی کردم اما با اینکه وزنم از او سبک‌تر بود، باز هم نظر بلور این بود که او بهتر از من است. توکل به مسابقات جهانی رفت و در آنجا سوم شد. من هم نمی‌توانستم حقانیتم را ثابت کنم و باز هم حضور در مسابقه‌های جهانی را از دست دادم. برای جهانی سال ۱۹۶۲ خیلی انگیزه داشتم تا خودم را نشان بدهم. ۱۶ کشتی گرفتم و با پیروزی مقابل کشتی گیران خوبی مثل پرویز فرخ نژاد توانستم عنوان اولی را بدست بیاورم. اما در انتخابی نهایی مقابل صنعت‌کاران مساوی کردم آن هم در شرایطی که ۴.۵ کیلو از او سبک‌تر بودم. این بار هم بلور تصمیم گرفت من را به جهانی نفرستد و صنعت‌کاران عازم مسابقه‌های جهانی شد که در آنجا دو کشتی گرفت و شکست خورد و از دور رقابت‌ها کنار رفت که یکی از آن شکست‌ها مقابل آتالای ترک بود. البته من را به عنوان نفر ذخیره به مسابقات جهانی بردند اما خیلی نارحت بودم که باز هم این فرصت از من گرفته شده است.

*با رفتن صنعت کاران به یک وزن بالاتر بالاخره عازم مسابقات جهانی شدم
برای مسابقه‌های جهانی ۱۹۶۳ صنعت‌کاران به یک وزن بالاتر رفت و من وارد تیم ملی شدم. به خاطر اینکه در انتخابی‌های مختلف چندین بار رقبا را شکست داده بودم دیگر نیازی به انتخابی نبود و من وارد تیم ملی شدم و بالاخره توانستم عازم مسابقه‌های جهانی ۱۹۶۳ صوفیه بلغارستان شوم که در آنجا بدون باخت به عنوان پنجمی رسیدم.

*در المپیک توکیو با ناداوری چهارم شدم
در المپیک ۱۹۶۴ باید اول می‌شدم اما به علت کم‌تجربگی در نهایت بدون باخت چهارم شدم. در این مسابقه‌ها مقابل ولچوف بلغاری که قهرمان المپیک شد و بعدها بارها او را شکست دادم به مساوی رسیدم در حالیکه او را شکست دادم اما با حق خوری مرا برنده نکردند. متاسفانه ما کسی را نداشتیم تا از ما در مسابقه‌های بین‌المللی دفاع کند. فیلا هم آن زمان دست ترک‌ها بود. ولچوف را شکست دادم اما با رای داوران این مبارزه مساوی تمام شد و هیچ کس هم نبود از حق من دفاع کند. ولچوف که کشتی‌گیر بسیار بنامی هم بود را من در مجموع ۱۶ دفعه شکست دادم که چند بار آن در کشور خودش بود.

* عملکرد ضعیف کشتی آزاد در المپیک ۱۹۶۴
در آن مسابقه‌ها کاروان ورزشی ایران ضعیف ترین عملکرد را داشت. در کشتی آزاد فقط توسط صنعت کاران و حیدری به دو برنز رسیدیم که تختی هم مثل من به عنوان چهارمی رسید.

* ۶ طلای جهان و المپیک را بدون اینکه خاک شوم گرفتم!
پس از المپیک توکیو شش سال متوالی از ۱۹۶۵ تا ۱۹۷۰ در مسابقات جهانی و المپیک به ۶ مدال طلا رسیدم بدون اینکه حتی یکبار هم توسط حریفانم خاک شوم.
در سال ۱۹۶۵ در منچستر تیم ایران با سه طلا قهرمان جهان شد آن هم در شرایطی که روسیه بسیار قوی بود و کار بسیار سختی مقابل آن ها داشتیم. من در این مسابقات توانستم ولچوف بلغار و محمود آتالای ترک را شکست بدهم و در نهایت قهرمان جهان شدم.

*تختی به علت محبوبیت زیاد خار چشم حکومت شده بود
از اسم تختی همیشه سوءاستفاده می‌کردند. در حالی که باید به بقیه قهرمانان هم توجه می‌شد اما توجه بیش از حد به تختی باعث شده بود بار سنگین مسئولیت بر روی دوش او قرار بگیرد و همیشه فشار روانی زیادی به او وارد شود. خیلی‌ها نیز به خاطر توجه بیش از حد به تختی، به او حسادت می‌کردند. وقتی می‌دیدند روزنامه‌ها فقط از یک نفر می‌نویسند خیلی ها به تختی حسادت می کردند. تختی محبوبیت عجیبی پیدا کرده بود و خار چشم دستگاه حکومت شده بود.

*به جان پسرم هیچوقت از تختی حرف سیاسی نشنیدم
او اصلا اهل سیاست نبود و روزنامه ها با زیاد نوشتن از تختی او را سیاسی کردند در حالیکه به جان پسرم هیچوقت از او حرف سیاسی نشنیدم. تختی پهلوان بسیار خوبی بود اما من هیچ گاه از او حرف سیاسی نشنیدم اما عده ای از محبوبیتش بین مردم بخاطر رسیدن به مقاصد سیاسی شان سواستفاده کردند.

*تختی وقت مبارزه دوست داشت فقط من کنار تشک باشم
در مسابقات جهانی سال ۱۹۶۲ که من رزرو تیم ملی بودم، تختی فقط می‌خواست هنگام مبارزاتش من کنار تشک بروم و اجازه نمی‌داد کس دیگری این کار را انجام دهد. من ارادت زیادی به تختی داشتم و همیشه به چشم یک بزرگتر و یک انسان بزرگ به او احترام زیادی می گذاشتم. پیش از مسابقه‌های جهانی ۱۹۶۱ در اردوی تیم ملی کنار تختی حضور داشتم. علاوه بر آن در مسابقه‌های جهانی ۱۹۶۲ و المپیک ۶۴ نیز افتخار این را داشتم تا در کنار تختی در تیم ملی باشم. سال ۶۳ هم تختی به تیم ملی نیامد.

*بارها با تختی در اردوها شطرنج بازی می کردم
من در اردوها همواره احترام زیادی برایش قائل بودم. هر دوی ما علاقه زیادی به بازی شطرنج داشتیم و با وجود اینکه با تختی بارها شطرنج بازی می‌کردم اما هیچ وقت به خودم اجازه نمی‌دادم بخواهم با او شوخی کنم. تختی انسانی بسیار خونگرم و مهربان بود. من ۶ سال از او کوچکتر بودم و خجالت می‌کشیدم که بخواهم با آن‌ها قاطی شوم و همیشه سعی می‌کردم که حرمت بزرگتر از خودم را نگه دارم. شاید الان این مسائل خیلی جدی گرفته نشود. او برای من شخصیتی بسیار قابل احترام بود.

*تختی تنها کسی بود که نتوانستم در خاک تکانش بدهم
من عادت بدی که داشتم این بود که با سنگین‌وزن‌ها کار می‌کردم و همیشه دوست داشتم با قویتر از خودم تمرین کنم. تنها کسی که نتوانستم او را در خاک تکان بدهم، تختی بود چرا که او بسیار پرزور، فنی و کاربلد بود و قدرت بدنی عجیبی داشت.

*بازگشت دوباره تختی به کشتی یک اشتباه بزرگ بود
تختی یک نمونه منحصر به فرد در ورزش ایران بود. به نظر من بازگشت دوباره او به کشتی یک اشتباه بزرگ بود. اگر از او خجالت نمی‌کشیدم به او می‌گفتم به المپیک ۱۹۶۴ نیا. او بعد از یک سال بار دیگر به تیم ملی برگشت اما نمی‌دانم چه کسی او را تشویق کرد تا این کار را انجام دهد. برای او که سال‌ها قهرمان مردم بود و در میادین شکست نمی‌خورد بهتر بود که به تیم ملی بازنگردد. او انسان بسیار خوبی بود که به اعتقاد من از نام او سوء استفاده کردند.

*تختی به جایی رسید که خودکشی را بهترین‌ کار دید
به نظر من هیچ کس راضی نبود که او را به قتل برساند. فکر می‌کنم تختی به جایی رسید که در نهایت خودکشی را بهترین کار دانست. البته به اعتقاد من او شهامت این کار را داشت. ارزش تختی بین مردم بسیار بالا بود و فکر نمی‌کنم کسی این جرات را داشت تا بخواهد او را به قتل برساند. تختی بسیار ماخوذ به حیا بود و هیچ وقت نمی‌خواست به کسی نه بگوید.

*تختی هر چه اصرار کرد قبول نکردم زودتر از پله هواپیما پایین بیایم
مسابقات جهانی ۱۹۶۶ تولیدو آمریکا آخرین میدان تختی بود که با باخت مقابل مدوید و احمد آییک از دور رقابت‌ها کنار رفت. در آن مسابقات من موفق شدم به مدال طلا برسم. وقتی از مسابقه‌ها به تهران بازگشتیم، تختی به من گفت تو به خاطر طلایی که گرفتی زودتر از بقیه از هواپیما پیاده شو. خیلی هم اصرار کرد اما من قبول نکردم و گفتم شما بزرگ تیم هستی و مردم به عشق دیدن شما به فرودگاه آمده‌اند. ما به خصایص پهلوانی معتقد بودیم و حرمت بزرگانی مانند تختی را حفظ می‌کردیم.

*ماجرای درگیری با تیمسار حجت معاون هویدا در اردوی تیم ملی
پیش از انقلاب ارتشیها خیلی قدرت داشتند. سپهبد حجت رییس وقت سازمان تربیت بدنی نیز یک ارتشی بود که به نام تیسمار حجت معروف بود و همزمان معاون نخست وزیر هویدا هم بود. بیست روز پیش از المپیک ۱۹۷۲ مونیخ یک روز تیمسار حجت به اردوی تیم ملی آمد و با بهانه تراشی به کشتی گیران تیم ملی توهین کرد. من کاپیتان تیم ملی بودم و نحوه صحبت او خیلی برایم گران تمام شد. ابراهیم جوادی کشتی گیر وزن ۴۸ کیلوگرم بود که بسیار فنی و خوب بود. تیمسار حجت به او گفت تو کشتی گیری؟جوادی هم گفت بله. حجت هم در جواب گفت پس چرا انقدر ریزی؟ یا به انوری سنگین وزن تیم ملی گفت تو چرا انقدر چاقی و شکم داری؟
من هم در جوابش گفتم جناب تیمسار اگر اینگونه نباشد کشتی گیر سبک وزن با سنگین وزن که فرقی با هم ندارند. حجت رو به من کرد و گفت فضولی موقوف! خیلی از این حرف او عصبی شدم و گفتم فضول خودتی مردیکه! تو آمده ای روحیه بدهی یا روحیه تیم را خراب کنی؟ بچه های دیگر سریع من را بردند تا کار به جاهای باریک کشیده نشود اگر من را نمی بردند می خواستم یک سیلی محکم به او بزنم تا حداقل بخاطر ممنوع الخروجی ام پس از المپیک بهانه به درد بخور به دستشان بدهم!

* اردوی تیم ملی را تعطیل کردم و کاری کردیم تیمسار حجت عذرخواهی کند
برخورد زشت تیمسار حجت با کشتی گیران تیم ملی باعث شد اردوی تیم ملی را ترک کنم و حتی اعلام کردم دیگر به المپیک نمی روم. گفتم بعد از ۶ طلای جهان و المپیک چیزی نداده اید که هیچ توهین هم می کنید؟ من چون کاپیتان تیم ملی بودم و بچه های دیگر هم من را دوست داشتند آن ها هم ساک هایشان را برداشتند و از اردو زدیم بیرون. برای چند روز اردو تعطیل شد. چند روز بعد انقدر خواهش و تمنا کردند تا قبول کردم به تمرینات بازگردیم. بعد هم تیمسار حجت به اردوی تیم ملی آمد و از همه ما دلجویی کرد و گفت منظور بدی نداشته است!

* کشتی‌گیر باشی و به فکر اول شدن نباشی، آدم بی عقلی هستی
همه رقبای داخلی من خوب بودند. اسم نبرم راحت‌ترم. به نظر من کسی که در ورزش سختی مانند کشتی حضور دارد و به فکر اول شدن نیست، بی‌عقل است. رشته‌ای مانند دوی ماراتن هم سخت است اما وقتی خسته شوی می‌توانی بایستی اما در ورزشی مثل کشتی داور در وسط تشک اجازه نمی دهد لحظه ای کم کار باشی و یک حریف داری که می‌خواهد مدام به تو حمله کند تا تو را شکست دهد. وقتی هم که بخواهی عقب بکشی سه اخطاره می‌شوی و شکست می‌خوری اما در ورزشی مثل بوکس می‌توانی فرار کنی. به اعتقاد من کشتی در میان همه رشته‌ها، سخت‌تر است.

* اگر از حریفی یک امتیاز می گرفتم محال بود بتواند آن را پس بگیرد!
رقبایی مثل محمود آتالای را که ۳ بار با او کشتی گرفتم و هر سه بار شکستش دادم را با یک امتیاز می بردم. عادتی که داشتم این بود که اگر از حریفی یک امتیاز می گرفتم محال بود بتواند آن را از من پس بگیرد. آن زمان کشتی در دو وقت ۵ دقیقه ای بود. من همان اول از حریفی مثل آتالای یک امتیاز می گرفتم بعد ۹ دقیقه کشتی را اداره می کردم. اصلا علاقه ای به ریسک در کشتی و به خطر انداختن خودم نداشتم بلکه فقط به پیروزی حتی با یک امتیاز فکر می کردم.

* آتالای ترک و والچف بلغاری بهترین حریفانم بودند
محمود آتالای ترک حریف بسیار خوب و توانمندی بود که در المپیک ۱۹۶۴ در حالی که او را قبلا در استانبول برده بودم با ناداوری بازنده ام کردند. والچف بلغاری هم حریف بسیار خوبی بود و توانست همه ایرانی‌ها را شکست دهد اما مقابل من نمی‌توانست کاری از پیش ببرد. او ۵ مرتبه پشت سر من به عنوان دومی جهان رسید. بریاشویلی از شوروی را نیز فکر می‌کنم ۵ مرتبه شکست دادم. در مسابقه‌های کاپ تفلیس در گرجستان در حالی به قهرمانی رسیدم که روسیه ۶ تیم بسیار قوی را به آن مسابقه‌ها فرستاده بود و من توانستم حریفان قدرتمندی مثل سیناوسکی و شاه‌مرادوف را شکست دهم.

* حبیبی در جهانی ۶۲ گفت فقط موحد می تواند من را کوچ کند!
در مسابقات جهانی ۱۹۶۲ به عنوان نفر ذخیره کنار تیم بودم .کادر فنی و امامعلی حبیبی میانه خوبی با هم نداشتند. حبیبی هم گفت فقط موحد کنار تشک بیاید و من را کوچ کند.

*پلیس جلوی چشم زن و بچه‌ام با باتوم به من حمله کرد
پیش از مسابقات جهانی ۱۹۷۱ (۱۳۵۰ شمسی) مادر همسرم را که قصد داشت به حج مشرف شود را به فرودگاه مهرآباد رساندم. در مسیر بازگشت همسرم و دخترم ماندانا که پنج شش ماهه بود نیز در ماشین کنارم بودند. آن زمان در دانشگاه تربیت معلم مربی آموزشی بودم و برای بازگشت به کلاس درس خیلی عجله داشتم. به همین خاطر از مسیر یک طرفه با ماشین در حال رانندگی بودم که مامور راهنمایی و رانندگی جلویم را گرفت.از او بخاطر این تخلف معذرت خواهی کردم و گفتم حاضرم جریمه اش را پرداخت کنم اما او برخورد بسیار بدی با من داشت. یقه پیرآهن من را گرفت و با مشت به صورتم زد. من هم از این برخورد زشت او عصبانی شدم و با مشت به صورتش زدم. ماموران دیگر با دیدن این صحنه بوسیله باتوم به من حمله کردند و ۲ روز هم مرا زندانی کردند در حالیکه خودشان کاملا مقصر بودند و درگیری را آغاز کردند. این درگیری و برخورد بد پلیس صحنه خیلی بدی جلوی چشم همسر و دخترم رقم زد و باعث شد بعد از این حادثه هر وقت روی تشک کشتی می رفتم مدام این صحنه جلوی چشمانم باشد.

*به دروغ گزارش دادند که در المپیک مونیخ به عمد برای ایران کشتی نگرفتم
المپیک ۱۹۷۲ مونیخ آخرین المپیک من بود. پس از یک پیروزی مقابل حریف هندی در کشتی بعد مقابل حریف پانامایی با بدشانسی تمام هنگام اجرای فن دستم سر خورد و بخاطر فشار زیادی که‌به دستم وارد شد، عضله دوسر بازوی دست راستم دچار پارگی شدید شد و دیگر نتوانستم به مسابقات ادامه بدهم. پس از بازگشت به ایران به من تهمت زدند که از قصد برای ایران کشتی نگرفتم در حالی که من گواهی پزشکی از پزشکان IOC (کمیته بین المللی المپیک) داشتم که به وضوح نشان می‌داد عضله دو سر بازوی راستم دچار پارگی شده و به هیچ وجه نمی‌توانستم به مسابقه‌ها ادامه دهم اما برای من گزارشی خلاف واقعیت درست کردند که به عمد برای ایران کشتی نگرفته‌ام و به همین خاطر من را ممنوع الخروج کردند!

*روزنامه کیهان از ترس ساواک گواهی پزشکی ام را چاپ نکرد!

حتی گواهی پزشکی را پس از بازگشت به ایران به روزنامه کیهان ورزشی دادم تا آن را چاپ کنند اما آن‌ها گفتند ما از ساواک می‌ترسیم و نمی‌توانیم آن را چاپ کنیم. در حالی به من این تهمت را زدند که من هدفم کسب بهترین نتیجه در المپیک مونیخ بود. آخر کدام ورزشکار بی‌عقلی می‌آید به عمد از مسابقه‌های المپیک کناره گیری کند؟ در المپیک مونیخ سرمربی علی غفاری بود و سیروس‌‍پور هم مربی بود. تیم ایران در آن مسابقات در مجموع عملکرد بدی داشت و فقط ابراهیم جوادی در وزن ۴۸ کیلوگرم به مدال برنز رسید و کشتی آزاد ایران ششم شد.

*رییس دفتر شاه گفت گزارش های بدی برایت داده اند
پس از ممنوع الخروجی ام پیش معینیان که رییس دفتر شاه بود رفتم. گفتم من چه گناهی کردم که ممنوع‌الخروج شدم؟ او در جواب گفت موحد برایت گزارش‌های بدی داده‌اند. من گفتم اصلا در گروه و دسته‌ای نیستم و جز با تلاش و زحمت به اینجا نرسیده‌ام. او هم در جواب گفت به من فرصت بده تا موضوع را به شاه انتقال دهم اما دیگر هیچ خبری نشد. من در مقطع کارشناسی ارشد دانشگاه شاگرد اول بودم اما باز هم نمی‌گذاشتند به خارج از کشور بروم تا تحصیلاتم را در مقطع دکترا ادامه بدهم.

*رساندن تقلب به مامور ساواک و حل شدن مشکل ممنوع الخروجی!
موضوع حل شدن مشکل ممنوع الخروجی ام نیز بسیار جالب است. من در ایران مقطع فوق لیسانس رشته تعلیم و تربیت را با موفقیت پشت سر گذاشتم. یک روز امتحان آمار داشتیم. درس من خیلی خوب بود و وقت امتحان کسی که کنارم نشسته بود به من گفت هیچی بلد نیست و از من خواست از روی برگه ام تقلب کند. من هم اجازه دادم و کمکش کردم. او هم تمام مطالب را از روی دست من نوشت. این ماجرا گذشت تا اینکه مدتی بعد یکی از دوستان من به نام حسن امین بخش که اتفاقا در فدراسیون فوتبال کار می کرد و همکار ما بود به من گفت عبدالله مشکل ممنوع الخروجی ات درست شده و می توانی بروی پاسپورتت را بگیری. من هم گفتم چند بار تاکنون اقدام کرده ام اما جواب رد داده اند او هم گفت اینبار فرق می کند و سریعا برو درخواست پاسپورت بده. من هم به حرف او گوش کردم و رفتم و درخواست پاسپورت دادم. روز بعد هم تماس گرفتند و گفتند پاسپورت شما آماده است!
خلاصه پاسپورتم را گرفتم.پیش امین بخش رفتم و گفتم تو از کجا می‌دانستی مشکل ممنوع الخروجی من حل شده که او هم در جوابم گفت«همان دانشجویی که در امتحان آمار از روی برگه تو جواب سوالاتش را نوشت و تو به او کمک کردی مامور ساواک بود که اتفاقا پرونده تو زیر دست او بود و به خاطر کمک تو او هم مشکلت را حل کرد.

*هم کارم را در ایران از دست دادم هم از دانشگاه جرج واشنگتن اخراج شدم
با گرفتن پاسپورتم در حالیکه در تهران در دانشگاه تدریس می کردم برای ادامه تحصیل در مقطع دکترا به دانشگاه جرج واشنگتن در واشنگتن دی سی آمریکا رفتم. در حال نوشتن تز دکترایم در آمریکا بودم که در ایران انقلاب شد و به من نامه نوشتند و خواستار بازگشتم به ایران شدند اما من گفتم در حال گذراندن تز دکترایم هستم و نمی‌توانم بازگردم. استاد راهنمای من هم نامه ای نوشت و اعلام کرد حیف است موحد در این زمان حساس و سرنوشت ساز در آستانه گرفتن مدرک دکترا تحصیل را نیمه کاره رها کند. من هم به ایران نامه نوشتم و تقاضای ۶ ماه مرخصی بدون حقوق کردم اما باز هم مخالفت شد تا اینکه یک ماه بعد نامه اخراجم از دانشگاه جرج واشنگتن و محل کارم در ایران به دستم رسید!

*به همسرم گفتم در آمریکا ماندنی شدیم!
هم کارم در ایران را از دست داده بودم و هم از دانشگاه اخراج شدم. به خانه رفتم و نامه اخراجم را به همسرم نشان دادم و گفتم دیگر در آمریکا ماندنی شدیم. گفتم در ایران تدریس می کردم اما اخراج شدم و اگر به ایران بازگردیم باید دنبال کار دیگری بگردم پس بهتر است در آمریکا بمانیم و به فکر یک کار خوب باشم.

*پس از اخراج از دانشگاه مکانیک شدم!
دست به آچارم خوب بود و گاهی اوقات کارهای مکانیکی ماشینم را خودم انجام می‌دادم.به پیشنهاد یکی از دوستانم به کلاس آموزش مکانیکی رفتم و همان مرتبه اول در آزمون عملی از ۱۰۰ نمره ۹۹ گرفتم. ابتدا با جبارزادگان که مربی والیبال بود شریک شدم اما او مدتی بعد رفت اما من تا ۲۲ سال در آمریکا مکانیکی کردم و در نهایت آن را ۱۷ سال پیش کنار گذاشتم. حتی پمپ بنزینی نیز در آمریکا داشتم که آن را به یک ویتنامی فروختم که او هم تا قسطش تمام شد یک ماه بعد از آن فوت کرد که خیلی ناراحت شدم.

*پیشنهاد مربیگری کشتی آمریکا را بخاطر کشورم رد کردم
این همه سال در ورزش ایران حضور داشتم و افتخارآفرینی کردم اما از لحاظ مادی چیزی به دست نیاوردم اما ۲۰ سال در آمریکا کار کردم به هرچه که می‌خواستم رسیدم. در آمریکا از من خواستند که هدایت تیم ملی کشتی این کشور را بر عهده بگیرم اما قبول نکردم. خیلی دوست داشتم در ایران مربی شوم اما به هر دلیل جلوی آن را گرفتند. وقتی آمریکایی‌ها به من این پیشنهاد را دادند پیش خودم گفتم چرا باید به عده‌ای کشتی یاد بدهم که بروند مقابل هموطنانم این فنون را به کار گیرند و آن‌ها را شکست دهند. پول بسیار خوبی به من می‌دادند اما حاضر نشدم کمک کنم. بابی داگلاس که روزی حریفم بود یک شب به خانه من آمد و به من گفت دو برابر بیشتر از صحبتی که داشتیم به تو می‌دهیم اما باز من قبول نکردم. وقتی سرسختی من را مشاهده کرد رو به من کرد و گفت what do you want به این معنا که چه می‌خواهی و من در جواب به او گفتم تو حرف من را نمی‌فهمی!

*هیچ حمایتی از ما نمی‌شد
یک بار در المپیک مدال طلا گرفتم که به من ۵۰ هزار تومان پول دادند. یک بار هم تیم قهرمان جهان شد که به ما نفری ۳۰ هزار تومان دادند اما دیگر هیچ حمایتی از ما نکردند اما در مقابل، روس‌ها بهترین زندگی را برای قهرمانان‌شان فراهم کردند. به گونه‌ای که زندگی بسیار مرفهی داشتند. تحصیل در دانشگاه، خانه مسکونی، امکانات بسیار خوب از جمله مزایای قهرمانان المپیکی و جهانی در روسیه و آمریکا بود که هنوز هم ادامه دارد.

*برخی افراد نگذاشتند مربی تیم ملی شوم
دوست داشتم شرایط به گونه‌ای می‌شد در مملکت خودم بمانم و تجربیاتم را به جوان‌ها انتقال بدهم اما متاسفانه شرایط به گونه‌ای نشد که بخواهم در تیم ملی به عنوان مربی فعالیت کنم. خیلی دوست داشتم مربی تیم ملی شوم اما متاسفانه برخی‌ها نگذاشتند این اتفاق بیفتد.

*یزدانی خرم دیر به یاد من افتاد
یزدانی خرم که زمانی رییس فدراسیون کشتی بود از من برای مربیگری تیم ملی دعوت کرد اما دیگر خیلی دیر شده بود و بخاطر بالا رفتن سن دیگر حوصله و اشتیاقی برای قبول این پیشنهاد نداشتم.آن زمان که دوست داشتم در ایران مربیگری کنم نگذاشتند و زمانی پیشنهاد دادند که خیلی دیر بود.

* حسرت هیچ چیز را نمی‌خورم
هیچ حسرتی در زندگی‌ام ندارم و از اینکه با زحمت و تلاش برای کشورم افتخار کسب کردم خوشحالم و حس خوبی دارم.

*سروده‌هایم را پاره می‌کردم و دور می‌ریختم!
تخلص من در شعر گمنام است. زمانی که ورزشکار بودم شعر می‌نوشتم اما بلافاصله آن را پاره می‌کردم و دور می‌ریختم زیرا هم از ساواک می‌ترسیدم هم اینکه قدیمی‌ها این طور می‌گفتند که آدم‌های تنبل یا منجم می‌شوند یا شاعر! در دوران دبیرستان هم زیاد شعر می‌گفتم و علاقه بسیاری به این موضوع داشتم. در حال حاضر نیز اشعار زیادی دارم که آن را جمع‌آوری کرده‌ام و شاید آن را روزی تبدیل به کتاب کنم.
همی نالم از گردش روزگار/ که آزاده در آن حقیر است و خوار
جویای حق از کسان نظرجو شدم/چون باد به هر برزن و هر کو شدم
چون یافت نشد حقیقت از روی یقین/ گمنام در این گنبد مینو شدم

* مسابقات کشتی را دنبال نمی‌کنم!
اصلا کشتی را دنبال نمی‌کنم اما وقتی تیم ملی برای مسابقه‌های جام جهانی و در زمان ریاست یزدانی خرم به ویرجینیا در آمریکا آمده بود هر کاری که از دستم برآمد برای کمک به آن‌ها انجام دادم و یک مهمانی بزرگ به افتخارشان در منزلم ترتیب دادم. اما به هیچ وجه کشتی را دنبال نمی‌کنم و علاقه‌ای هم ندارم!

* کشتی‌گیران تیم ملی را نمی‌شناسم
به این دلیل که کشتی را دنبال نمی‌کنم بالطبع کشتی‌گیران را هم نمی‌شناسم. به نظر من همه کشتی‌گیران خوب هستند چرا که همگی زحمت‌کشند و دوست دارند موفق باشند. اگر هم ورزشکاری که در رشته سختی مانند کشتی حضور دارد و خیلی از سختی‌ها را به جان می‌خرد اما در نهایت به موفقیت نمی‌رسد قطعا اشکالی در کارش بوده است.

* با سیروس‌پور خیلی رفیقم
پرویز سیروس‌پور دوست خوب و قدیمی من است که از قدیم تاکنون رابطه نزدیکی با هم داریم. البته با خیلی‌ها دوست هستم و به آن‌ها ارادت دارم. مثلا جهان پهلوان تختی خیلی به من محبت داشت و من هم از ته دل دوستش داشتم. همچنین با صنعت‌کاران، سیف‌پور و جلالی دوستی نزدیکی دارم و با طالبی خدابیامرز نیز بسیار دوست بودم. داریوش واعظی هم از دوستان بسیار خوب من است که به من بسیار لطف دارد.

* والچف را با فن فرنگی شکست دادم
در کشتی فرنگی یک بار در ایران قهرمان شدم و یکی از اعجوبه‌های آن زمان ایران را شکست دادم. جالب است بدانید والچف بلغاری را اولین بار با فن پیچ پیچک که یک فن فرنگی بود شکست دادم. وقتی به او این فن را زدم مات و مبهوت شده بود و اصلا فکرش را هم نمی‌کرد که بر روی او فن فرنگی اجرا کنم.

* کشتی به زبان شعر
اگر یک نفر ورزش سختی مثل کشتی را انتخاب می‌کند، باید با تمام وجود تمرکز خود را بر روی تمرین‌هایش قرار دهد تا بتواند در نهایت به موفقیت برسد. در کشتی ۴ عامل مهم در موفقیت نقش دارند که من آن را به صورت شعر زیر بیان می‌کنم:
زور و فن و عقل و جرات توامان/بایدت تا تو شوی یک قهرمانی
هر که را این چهار با هم جفت نیست/بر وی و زحمات وی باید گریست

* هنوز هم بصورت منظم ورزش می‌کنم
هنوز هم به صورت منظم ورزش می‌کنم و اگر آسیب دیدگی‌هایی که به واسطه سال‌ها حضور در کشتی نداشتم، وضعیتم بسیار بهتر بود. به عنوان مثال شست دستم سه بار از جا درآمد و آن را عمل کردم. همه دستگاه‌های ورزشی را در خانه‌ام دارم و پیاده‌روی نیز در زمره‌ برنامه‌هایم قرار دارد.

*عاشق ایرانم اما نمی‌توانم برای همیشه برگردم
بسیار دوست دارم به ایران برگردم و عاشق کشورم هستم اما موقعیتم طوری نیست که بخواهم این کار را انجام دهم و خانواده‌ام باید با این موضوع موافقت کنند.

*یکی از نوه‌هایم کشتی‌گیر است
دو نوه دارم که یکی قهرمان ژیمناستیک در ویرجینیا شد و نوه کوچکترم نیز که ۶ سالش است در این ایالت در رشته کشتی به عنوان قهرمانی رسید.

*نگذاشتم پسرم به کشتی ادامه بدهد
پسرم کشتی‌گیر خوبی بود. یک بار هم در ایالت ویرجینیا به مقام قهرمانی رسید و در دانشگاه نیز به عنوان اولی دست یافت اما یک روز که از تعمیرگاه به خانه آمدم و دست‌هایم روغنی و سیاه بود، به او گفتم دیگر نباید کشتی را ادامه بدهی، من که قهرمان کشتی بودم، حال و روزم این است تو می‌خواهی به کجا برسی؟ ۱۷ سال پیش مکانیکی را در آمریکا رها کردم در حال حاضر نیز چند ملک دارم که از اجاره آن‌ها زندگی راحتی دارم. قبلا نیز پمپ بنزین داشتم که آن‌ها را فروختم. خدا را شکر زندگی راحتی دارم.

*مربیان تیم ملی باید با کشتی‌گیران رابطه دوستانه داشته باشند
غفوریان مربی اصلی من و یک مربی فنی و بسیار انسان خوبی بود. پس از او عباس زندی که او نیز انسان بسیار خوبی بود به من کمک زیادی کرد. در سطح تیم ملی، مربیان نباید به کشتی‌گیران فن یاد بدهند بلکه مهم‌تر آن است که مشکلات زندگی آن‌ها را برطرف کنند و رابطه دوستانه‌ای با آن‌ها داشته باشند. زندی نیز واقعا به همه لطف داشت و حتی کار سربازی من را او توانست حل کند و همیشه مدیون او هستم.

* حفظ قهرمانی سخت‌تر از قهرمان شدن است
چون در بین قهرمانان نیستم سخت است بخواهم در این باره توضیح بدهم اما معتقدم اگر قهرمانی می‌خواهد در عرصه جهانی بماند باید سختی بکشد چرا که حفظ قهرمانی از به دست آوردن آن بسیار سخت‌تر است زیرا وقتی قهرمان می‌شوید همه تو را می شناسند و رقبا برای شکست تو روی تشک می‌آیند.

* رمز موفقیت روس‌ها
به خاطر این است که به معنای واقعی برای قهرمانان‌شان ارزش و احترام قائلند. من خودم مشاهده کردم که چقدر روس‌ها به قهرمانانشان می‌رسند و وقتی یک روس مدال جهانی المپیک می‌گیرد زندگی‌اش تامین می‌شود و خدمات زیادی مثل ادامه تحصیل رایگان، استخدام، پاداش و… دریافت می‌کند.

* جوان‌ها وقتشان را بیهوده تلف نکنند
به افراد مسن نصیحتم این است که همیشه ورزش کنند تا سالم بمانند. به جوانان هم می‌گویم اگر می‌خواهند ورزش قهرمانی را دنبال کنند بیهوده وقت‌شان را تلف نکنند و با تمام وجود بر رشته‌ای که در آن فعالیت می‌کنند تمرکز کنند و برای موفقیت زحمت بکشند. اگر فکرشان این باشد اطمینان می‌دهم که قهرمانان این مملکت بسیار بیشتر از این‌ها خواهد بود.

* هیچ دانایی راحت زندگی نمی کند!
تحصیلات آکادمیک باعث شد خیلی بهتر مسائل را درک کنم. به نظر من هرچقدر دانایی انسان بیشتر باشد، زندگی راحت‌تری خواهد داشت. البته هیچ دانایی نیست که به راحتی زندگی کند.(با خنده)

* حرف پایانی…
از شما ممنونم که از یک گمنام قدیمی یاد کردید و برای شما و همه جوانان مملکتم آرزوی موفقیت روزافزون دارم. همچنین جا دارد از محمد ابراهیم حسن پور، داریوش واعظی، احمد عرب و برادرم خلیل که در این مصاحبه به عنوان میهمان در کنار من بودند تشکر کنم.

عناوین عبدالله موحد:
مسابقات جهانی ۱۹۶۵- طلا
مسابقات جهانی ۱۹۶۶- طلا
مسابقات جهانی ۱۹۶۷- طلا
المپیک ۱۹۶٨ مکزیکوسیتی – طلا
مسابقات جهانی ۱۹۶۹- طلا
مسابقات جهانی ۱۹۷۰- طلا
بازیهای آسیایی ۱۹۶۶: طلا
بازیهای آسیایی ۱۹۷۰: طلا
المپیک ۱۹۶۴ توکیو: پنجم
مسابقات جهانی ۱۹۶٣: ششم
مسابقات جهانی ۱۹۷۱:چهارم
المپیک ۱۹۷۲ مونیخ: به دلیل آسیب دیدگی به مبارزات ادامه نداد

۷


در نابغه بودن پرافتخارترین آزادکار ایران همین بس که ۶ سال متوالی به ۶۶ طلای جهان و المپیک رسید بدون اینکه حتی یکبار توسط رقبا خاک شود!
عبدالله موحد نخستین بار در سال ١٩۶٢ با پیروزی مقابل زاربگ بریاشویلی در جریان دیدار دوستانه ایران و شوروی نام خود را بر سر زبان ها انداخت. نابغه کشتی ایران پس از چهارمی در المپیک ۱۹۶۴ توکیو، درخشش خیره‌کننده‌ای در میادین جهانی داشت و توانست ۶ سال متوالی به ۶ مدال طلای جهان و المپیک چنگ بزند و بزرگان کشتی دنیا را مقهور خود سازد.
صیاد طلای جهان نخستین بار در مسابقات جهانی ۱۹۶۵منچستر و در ٢۵ سالگی بر سکوی نخست جهان ایستاد؛ جایی که کشتی آزاد ایران با ٣ طلای سیف پور، موحد و مهدی زاده و ۲ نقره فرخیان و صنعتکاران، برای دومین بار بر بام دنیا ایستاد.
موحد در ادامه درخشش خیره کننده خود، در مسابقات جهانی ۶۶ تولیدو و ۶۷ دهلی نو نیز بالاتر از نامدارانی همچون انیو والچف و بریاشویلی مقتدرانه به مدال طلای جهان چنگ زد تا با ٣ طلای جهان به عنوان اصلی‌ترین امید ایران راهی المپیک ۱۹۶۸ مکزیکو سیتی شود. این‌بار نیز جهان مقابل اعجوبه کشتی آزاد ایران سر تعظیم فرو آورد تا موحد اینبار مدال طلای المپیک را به ویترین افتخاراتش اضافه کند.
شکارچی مدال طلا سال ۱۹۶۹ در مسابقات جهانی ماردل پلاتای آرژانتین در وزن ۶٨ کیلوگرم به روی تشک رفت و باز هم بالاتر از والچف بر سکوی نخست جهان تکیه زد. انیو والچف اعجوبه کشتی بلغارستان برای چندمین مرتبه مقهور موحد شد و از رسیدن به مدال طلای جهان بازماند تا با خاطره‌ای تلخ پس از این مسابقات از دنیای قهرمانی خداحافظی کند.
رقابت‌های جهانی ۱۹۷۰ در ادمونتون کانادا آخرین دشت طلای جهان توسط پرافتخارترین آزادکار ایران بود. او اینبار نیز در دیدار فینال اسماعیل یوسینف که جانشین والچف شده بود را از دم تیغ گذراند و برای ششمین و آخرین بار بر بام کشتی جهان ایستاد.

۲ مدال طلای بازی های آسیایی ۱۹۶۶ و ۱۹۷۰ به همراه قهرمانی در جام آریامهر و تورنمنت مهم تفلیس گرجستان دیگر افتخاراتی است که اسطوره کشتی آزاد ایران با جنگندگی و شجاعتی منحصر بفرد از خود بر جای گذاشته است تا با وجود گذشت نیم قرن هنوز هم این رکورد دست نخورده باقی بماند!
او در مسابقات جهانی ۱۹۷۱ صوفیه نیز چهارم شد و در المپیک ۱۹۷۲ مونیخ پس از پیروزی مقابل حریف هندی در دومین مبارزه مقابل حریف پانامایی از ناحیه بازوی دست راست به شدت آسیب دید و از مسابقات کنار کشید؛ کنار کشیدنی که حاشیه‌ای زیادی را برای او به همراه داشت و حتی منجر به صدور حکم ممنوع‌الخروجی‌اش از ایران شد!

موحد که مدرک فوق لیسانس را گرفته بود بالاخره پس از رفع ممنوع الخروجی، گذرنامه خود را گرفت و برای ادامه تحصیل در مقطع دکترا عازم آمریکا شد تا در دانشگاه جرج واشنگتن ادامه تحصیل بدهد. با پیروزی انقلاب اسلامی در ایران و درخواست برای رها کردن تحصیل در ترم آخر بازگشت به ایران پاسخ منفی داد تا هم شغل تدریس در دانشگاه های ایران و هم ادامه تحصیل در آمریکا را از دست بدهد و شغل مکانیکی در ینگه دنیا را برگزیند!
وجه تمایز دیگر او با سایرهم قطارانش علاوه بر تحصیلات آکادمیک، استعداد عجیب در سرودن شعر است. از همان دوران دبیرستان سروده هایش را بر روی کاغذ می آورد اما بدلیل ترس از ساواک فورا کاغذها را پاره می کرد و به سطل زباله می ریخت. هنوز هم با داشتن ۸۰ سال سن مانند جوان ها پر شور و نشاط است و هزاران بیت سروده دارد.
از مردانگی و مروت جهان پهلوان تختی نیز به نیکی یاد می‌کند و با بیان خاطراتی از او تاکید می‌کند “به جان پسرم تختی چهره‌ای سیاسی نبود بلکه روزنامه‌ها با زیاد نوشتن از تختی او راسیاسی کردند.کسی جرات کشتن تختی را نداشت بلکه او در نهایت به جایی رسید که خودکشی را بهترین کار ممکن دید”
عبدالله موحد ۴ ساله بود که سایه حمایت پدر را از دست داد تا سایه شوم فقر و نداری را بیش از پیش بر سر خود ببیند. خیلی زود در کنار ورزش هایی چون قایقرانی، وزنه برداری، بوکس و …وارد بازار کار شد و برای کمک به امرار معاش خانواده به شغل صیادی و بنایی در بابلسر روی آورد.
مهاجرت خانوادگی به تهران و تشویق برادر به حضور در باشگاه کشتی دست به دست هم داد تا در سن ۱۹ سالگی وارد کشتی شود و بواسطه اندام ورزیده و استعداد سرشار خیلی زود توانست پله های ترقی را طی کند و نوید ظهور چهره ای جدید در کشتی ایران و جهان را دهد.
موحد که متولد ۱۳۱۸ است، نزدیک ۴ دهه است که ‌به همراه همسر و دو فرزندش در آمریکا زندگی می کند و هر چند سال یکبار برای دیدار با اقوام و پیشکسوتان گوش شکسته راهی ایران می شود و دیداری تازه می کند. به حدی از کشتی دور است که دیگر هیچ علاقه‌ای برای دنبال کردن آن ندارد و از ادامه کشتی فرزندش در آمریکا نیز جلوگیری کرده است. می‌گوید “روزگاری آرزویم مربیگری در ایران بود که برخی جلوی آن را گرفتند اما به قدری عاشق کشورم بودم که پیشنهاد وسوسه کننده آمریکایی ها را برای قبول مربیگری تیم ملی‌شان نپذیرفتم.”
عبدالله موحد اردبیلی در غروب سرد یک روز زمستانی با وجود داشتن چند میهمان گوش شکسته بیش از ۲ ساعت به گرمی پذیرای ما شد تا یک گفتگوی جذاب و خواندنی با او داشته باشیم. گفتگوی ایسنا با عبدالله موحد اسطوره کشتی آزاد ایران را در ادامه میخوانید:

*پدرم در کنار ستارخان و باقرخان مبارز بود
پدرم جزو مجاهدین جنبش مشروطه در ایران بوده و درکنار ستارخان و باقرخان جنگیده است و متاسفانه وقتی فقط ۴ سال سن داشتم سایه پرمهر پدر را از دست دادم. پدرم برای ماموریتی به بابلسر آمد و دیگر در همان جا ماندنی شد و من هم درهمان بابلسر به دنیا آمدم. پدرم فردی تحصیل کرده بود که در همان بابلسر به معلمی می پرداخت. بخاطر برخی مسائل سیاسی آن زمان و برای اینکه کسی نتواند رد پدرم را بزند و هویت او برای مخالفان دولتی آشکار شود او فامیلی مان را از فضلی زاده به موحد اردبیلی تغییر داد.

* در خانواده ای ورزشکار رشد ‌کردم
می توان گفت خانواده ما همگی اهل ورزش بودند و من در چنین جوی بزرگ شدم. یکی از برادرانم در تیم والیبال مازندران بازی می‌کرد، یکی دیگر از برادرانم در پرتاب نیزه فعالیت داشت که در مسابقه‌های قهرمانی کشور نیز به نایب قهرمانی رسید. برادر بزرگم نیز در بابلسر در باشگاه جهانگیری بصورت نسبتا حرفه ای ورزش می کرد. زمانی که ما در باشگاه جهانگیری بابلسر ورزش می کردیم مرکز فرماندهی قشون روس در ایران در بابلسر بود. یک مربی داشتیم که از روس‌ها موارد فنی را یاد می‌گرفت و به ما منتقل می‌کرد.

*موفقیت خودم را مدیون ژیمناستیک هستم
۵ سالم بود که ژیمناستیک را شروع کردم. همه موفقیت خود در ورزش را مدیون ژیمناستیک هستم. آن زمان بچه‌های بابلسر بدون استثنا همگی شناگران خوبی بودند و من علاوه بر ژیمناستیک، شناگر خوبی هم بودم. مثلا یکبار یادم می آید سید احمد میری که شناگر بسیار خوبی بود ،دو نفر که در دریا در حال غرق شدن بودند را نجات داد و بقدری در شنا تبحر داشت که همان روز توسط اردوگاه نیروی هوایی ارتش فورا به عنوان نجات غریق به استخدام درآمد. در وزنه‌برداری هم چهره‌های خوبی مثل برومند داشتیم که در بابلسر بودند. در دوچرخه‌سواری، نفراتی مثل نبی هم بودند که به رحمت خدا رفت و در مجموع می‌توان گفت بابلسر یکی از نقاط استعدادپرور ورزش ایران بود.

*برای پول درآوردن بنایی و صیادی می کردم
من تا ۱۶ سالگی در بابلسر بودم و برای کمک به امرار معاش خانواده از ۱۳ تا ۱۶ سالگی شغل صیادی داشتم و تابستان هم بنایی می کردم. چون بواسطه انجام ورزش هایی همچون قایقرانی توانایی بدنی بالایی داشتم می توانستم از پس کارهای سخت همچون بنایی و صیادی با وجود سن کم بربیایم. همین مشکلات باعث شد پنج یا شش سال درس خواندن را رها کنم. هر ماهی سفید که صید می کردم را یک قران می فروختم. آن زمان مثل الان نبود که پول یک ماهی سفید صدهزار تومان باشد.همان موقع برادر بزرگترم را در تهران بدلیل مشکلات سیاسی دستگیر کردند و به زندان انداختند پس از این ماجرا ما هم خانوادگی به تهران مهاجرت کردیم و توانستم درسم را در پایتخت ادامه بدهم.

*قایق را با ۸ سوار به کمرم می بستم و جابجا می کردم!
بخاطر اینکه زیاد ورزش و مخصوصا قایقرانی می کردم قدرت بدنی بالایی داشتم جوری که قایقی که ۸ یا ۹ نفر سوار داشت را با طناب به کمرم می بستم و تا مسافت زیادی جابجا می کردم.با اینکه سن کمی داشتم این کار را انجام می دادم و خیلی ها از قدرت بدنی من تعجب می کردند.

*چون والیبالیست بودم در دبیرستان مروی ثبت نامم کردند
وقتی به تهران رسیدیم تصمیم گرفتم درسم را ادامه بدهم. همه جا رفتم تا برای ادامه تحصیل ثبت نام کنم اما امیرکبیر، دارالفنون و هر جایی که سر زدم پر بود و امکان ثبت نام وجود نداشت. یک نفر دبیرستان مروی را به من معرفی کرد. وقتی به آنجا رفتم دیدم جمعیت زیادی ایستاده‌اند. من هم دو ساعت در صف ایستادم تا نوبتم برسد.آنجا یک مدیر ورزش‌دوست و لات مسلک به نام همایونی داشت. وقتی به همایونی رسیدم در حالی که پرونده دستم بود، همایونی رو به من کرد و گفت چه می‌خواهی؟ من هم در جواب گفتم من را ثبت نام کنید. از من پرسید برای کلاس چندم؟ گفتم کلاس نهم. او هم بلافاصله پرونده‌ام را جلویم پرت کرد و گفت جا نداریم. من هم چیزی نگفتم. وقتی داشتم برمی‌گشتم با صدای بلند من را صدا زد. وقتی پیش او رفتم به من گفت تو ورزشکاری؟ من هم به این دلیل که آن زمان در تهران خیلی والیبال بازی می کردم و والیبالیست خوبی هم بودم در جوابش گفتم والیبالیستم. گفت والیبالت خوب است؟ من هم به نشان تایید سرم را تکان دادم.گفت اسمت را می‌نویسم اما اگر بازی ات خوب نباشد شک نکن خیلی سریع از مدرسه بیرونت می‌کنم!بالاخره اسمم را نوشت و توانستم به دبیرستان مروی بروم.

*توانستم با بازی خوب رضایت مدیر مدرسه را جلب کنم
اولین مسابقه ما در والیبال با دبیرستان امیرکبیر بود که من در آن بازی ۵-۶ سرویس بسیار خوب زدم و از جان مایه گذاشتم تا خودم را نشان بدهم. امتیازات زیادی برای تیمم گرفتم و توانستیم تیم امیرکبیر را شکست بدهیم. جالب اینجاست مدیر مدرسه از ابتدای بازی در سالن حضور داشت تا بازی من را تحت نظر بگیرد. وقتی که مطمئن شد بازی من خوب است اواسط بازی بود که سالن را ترک کرد. فردای آن روز پیش او رفتم و گفتم چرا تا آخر بازی در سالن حضور نداشتید؟ او هم در جواب گفت می‌خواستم ببینم بازی‌ات در چه سطحی است. وقتی خیالم راحت شد سالن را ترک کردم.

*جوری زمین خوردم که از کشتی نفرت پیدا کردم!
برادرم مهدی که در حال حاضر ساکن آریزونا آمریکاست، باعث شد به کشتی روی بیاورم. ۱۹ سالم بود که در مقطع ششم دبیرستان مشغول به تحصیل بودم. آن زمان برادرم مهدی خودش در باشگاه کشتی فردوسی تمرین می‌کرد و مدام به من می‌گفت بدنت خوب است و باید به کشتی بیایی. آنقدر اصرار کرد که یک بار من را با خود به باشگاه فردوسی برد. من هم دوبنده پوشیدم اما چون اصلا کشتی بلد نبودم مهدی زیر من را گرفت و با فن “برات کلندون” من را به زمین زد.به حدی گردنم درد گرفت که به او گفتم بی خیال من شو. کلا از کشتی نفرت پیدا کردم و گفتم دیگر به سالن کشتی نمی‌آیم!

*وسوسه شدم و کشتی را نزد مرحوم غفوریان آغاز کردم
یکی دو ماه بعد از آن ماجرا وسوسه شدم و به باشگاه تهران جوان رفتم تا کشتی را نزد مرحوم رحمت الله غفوریان (پدر همسر مرحوم سید جواد رفوگر) شروع کنم. آن موقع تعریف این باشگاه را بسیار می‌شنیدم. بعد از مدتی هم که در آنجا شروع به کار کردم، به برادرم مهدی گفتم به این باشگاه بیا چون یک مربی بسیار فنی و کاربلد دارد که انسان بسیار خوبی هم هست. او هم آمد و حرف‌های من را تایید کرد. در آنجا مرحوم رحمت‌الله غفوریان که بسیار انسان شریف و فنی‌ای بود مربی بود و به حق که بهترین مربی دوران کشتی من بود.

*هفته ای شش روز تمرین کشتی داشتم
او به قدری به همه بچه‌ها توجه داشت که ما با جان و دل تمرین می‌کردیم. آن زمان همه سه جلسه تمرین می‌کردند اما من ۶ روز در هفته تمرین کشتی می‌کردم و جمعه‌ها هم پیاده تا شمیران می‌رفتم. خیلی هم به من می‌گفتند بدنت با این شیوه تمرین(۶ روز تمرین در هفته) خراب می‌شود اما من روز به روز بهتر می‌شدم!

*غفوریان هر چه حقوق می گرفت خرج کشتی گیران می کرد!
خدا بیامرز غفوریان نه تنها مربی بسیار بزرگی بود بلکه به معنای واقعی یک انسان بود. او هر چه حقوق می گرفت خرج کشتی گیران که عموما از قشر ضعیف جامعه بودند می کرد. کشتی گیران بزرگی همچون صنعتکاران، حسین تهامی، فرهنگدوست، تاجیک و بسیاری دیگر همگی شاگرد غفوریان بودند.

*به غفوریان گفتم اگر باز هم برایم گوشت راسته بخری دیگر به این باشگاه نمی‌آیم
غفوریان از همان اول متوجه استعداد من در کشتی شد و به من خیلی می رسید. یک روز به من گفت “موحد قبل از اینکه به خانه بروی، پیش من بیا، با تو کار دارم. باشگاه تهران جوان دوش نداشت و ما مجبور بودیم بعد از تمرین به حمام عمومی بازارچه صبا باشی پشت عین الدوله برویم تا دوش بگیریم.بعد از تمرین دوش گرفتم و پیش غفوریان رفتم و گفتم آقا غفور با من امری داشتید؟ دیدم او یک پاکت جلویم گذاشت و به من گفت این گوشت راسته و فیله است، ببر خانه بپز و بخور تا قوی شوی. ما عادت نداشتیم کسی به ما رحم کند به همین خاطر به غفوریان گفتم این یک بار را قبول می‌کنم اما اگر بار دیگر این کار را بکنی دیگر به باشگاه نمی‌آیم و او هم دیگر این کار را نکرد. چون می‌دانستم وضع مالی خودش خوب نیست، این حرف را به او زدم. یک بار به خانه او رفته بودم دیدم حتی خانه‌اش فرش هم ندارد و حصیرهایش هم پاره هستند اما با این حال او به خیلی‌ها از جمله صنعت‌کاران (دارنده یک طلا و یک نقره جهان و برنز المپیک ۱۹۶۴)، نوایی (دارنده دو برنز جهان)، فرهنگدوست (دارنده دو نقره جهان) و بسیاری دیگر از کشتی‌گیران کمک می‌کرد. غفوریان واقعا مرد بزرگی بود و به خیلی از کشتی‌گیران رسیدگی می‌کرد.

* در اولین مسابقه در باشگاه تهران جوان قهرمان شدم
۲۰ روز بعد در مسابقه‌های باشگاه تهران جوان قهرمان شدم. آن زمان غفوریان در دو باشگاه تمرین می‌داد و من در طول هفته سه روز در تهران جوان و سه روز هم در باشگاه دارایی زیر نظرش تمرین می‌کردم. به خاطر اینکه زیر نظر برومند وزنه‌برداری کار کرده بودم به لحاظ قدرت بدنی بسیار خوب بودم و پرداختن به رشته قایقرانی نیز باعث شده بود آمادگی بدنی بالایی داشته باشم به همین خاطر به راحتی ۶ روز در هفته تمرین سخت می‌کردم.

* بلور هر چه اصرار کرد در اردو نماندم
برای المپیک ۱۹۶۰ مقابل محمد خادم (پدر رسول و امیر خادم) کشتی گرفتم که در نهایت مساوی کردم اما او به المپیک اعزام شد و بلور ترجیح داد او را به این رقابت‌ها اعزام کند. البته من چون جوان بودم هیچ کس من را نمی‌شناخت. کاری به خوب یا بد بودن مرحوم بلور به لحاظ فنی ندارم اما به هر حال او تصمیم گرفت خادم را به این رقابت‌ها بفرستد. بعد از آن در حالی که امتحانات آخر سال ششم دبیرستان را می‌گذراندم گفتند به اردوی تیم ملی بازگردم چون می‌خواهند بار دیگر انتخابی بگذارند. وقتی به اردو رفتم به بلور گفتم آیا می‌خواهید انتخابی بگذارید یا نه او هم گفت نه اما در اردو بمان که من هم گفتم درس دارم. بلور هرچه اصرار کرد قبول نکردم و از اردو همان شب اول بدون اینکه شام هم بخورم بیرون زدم.

* نمی توانستم حقانیتم را در تیم ملی ثابت کنم
در انتخابی برای حضور در مسابقه‌های جهانی ۱۹۶۱ با حمید توکل مساوی کردم اما با اینکه وزنم از او سبک‌تر بود، باز هم نظر بلور این بود که او بهتر از من است. توکل به مسابقات جهانی رفت و در آنجا سوم شد. من هم نمی‌توانستم حقانیتم را ثابت کنم و باز هم حضور در مسابقه‌های جهانی را از دست دادم. برای جهانی سال ۱۹۶۲ خیلی انگیزه داشتم تا خودم را نشان بدهم. ۱۶ کشتی گرفتم و با پیروزی مقابل کشتی گیران خوبی مثل پرویز فرخ نژاد توانستم عنوان اولی را بدست بیاورم. اما در انتخابی نهایی مقابل صنعت‌کاران مساوی کردم آن هم در شرایطی که ۴.۵ کیلو از او سبک‌تر بودم. این بار هم بلور تصمیم گرفت من را به جهانی نفرستد و صنعت‌کاران عازم مسابقه‌های جهانی شد که در آنجا دو کشتی گرفت و شکست خورد و از دور رقابت‌ها کنار رفت که یکی از آن شکست‌ها مقابل آتالای ترک بود. البته من را به عنوان نفر ذخیره به مسابقات جهانی بردند اما خیلی نارحت بودم که باز هم این فرصت از من گرفته شده است.

*با رفتن صنعت کاران به یک وزن بالاتر بالاخره عازم مسابقات جهانی شدم
برای مسابقه‌های جهانی ۱۹۶۳ صنعت‌کاران به یک وزن بالاتر رفت و من وارد تیم ملی شدم. به خاطر اینکه در انتخابی‌های مختلف چندین بار رقبا را شکست داده بودم دیگر نیازی به انتخابی نبود و من وارد تیم ملی شدم و بالاخره توانستم عازم مسابقه‌های جهانی ۱۹۶۳ صوفیه بلغارستان شوم که در آنجا بدون باخت به عنوان پنجمی رسیدم.

*در المپیک توکیو با ناداوری چهارم شدم
در المپیک ۱۹۶۴ باید اول می‌شدم اما به علت کم‌تجربگی در نهایت بدون باخت چهارم شدم. در این مسابقه‌ها مقابل ولچوف بلغاری که قهرمان المپیک شد و بعدها بارها او را شکست دادم به مساوی رسیدم در حالیکه او را شکست دادم اما با حق خوری مرا برنده نکردند. متاسفانه ما کسی را نداشتیم تا از ما در مسابقه‌های بین‌المللی دفاع کند. فیلا هم آن زمان دست ترک‌ها بود. ولچوف را شکست دادم اما با رای داوران این مبارزه مساوی تمام شد و هیچ کس هم نبود از حق من دفاع کند. ولچوف که کشتی‌گیر بسیار بنامی هم بود را من در مجموع ۱۶ دفعه شکست دادم که چند بار آن در کشور خودش بود.

* عملکرد ضعیف کشتی آزاد در المپیک ۱۹۶۴
در آن مسابقه‌ها کاروان ورزشی ایران ضعیف ترین عملکرد را داشت. در کشتی آزاد فقط توسط صنعت کاران و حیدری به دو برنز رسیدیم که تختی هم مثل من به عنوان چهارمی رسید.

* ۶ طلای جهان و المپیک را بدون اینکه خاک شوم گرفتم!
پس از المپیک توکیو شش سال متوالی از ۱۹۶۵ تا ۱۹۷۰ در مسابقات جهانی و المپیک به ۶ مدال طلا رسیدم بدون اینکه حتی یکبار هم توسط حریفانم خاک شوم.
در سال ۱۹۶۵ در منچستر تیم ایران با سه طلا قهرمان جهان شد آن هم در شرایطی که روسیه بسیار قوی بود و کار بسیار سختی مقابل آن ها داشتیم. من در این مسابقات توانستم ولچوف بلغار و محمود آتالای ترک را شکست بدهم و در نهایت قهرمان جهان شدم.

*تختی به علت محبوبیت زیاد خار چشم حکومت شده بود
از اسم تختی همیشه سوءاستفاده می‌کردند. در حالی که باید به بقیه قهرمانان هم توجه می‌شد اما توجه بیش از حد به تختی باعث شده بود بار سنگین مسئولیت بر روی دوش او قرار بگیرد و همیشه فشار روانی زیادی به او وارد شود. خیلی‌ها نیز به خاطر توجه بیش از حد به تختی، به او حسادت می‌کردند. وقتی می‌دیدند روزنامه‌ها فقط از یک نفر می‌نویسند خیلی ها به تختی حسادت می کردند. تختی محبوبیت عجیبی پیدا کرده بود و خار چشم دستگاه حکومت شده بود.

*به جان پسرم هیچوقت از تختی حرف سیاسی نشنیدم
او اصلا اهل سیاست نبود و روزنامه ها با زیاد نوشتن از تختی او را سیاسی کردند در حالیکه به جان پسرم هیچوقت از او حرف سیاسی نشنیدم. تختی پهلوان بسیار خوبی بود اما من هیچ گاه از او حرف سیاسی نشنیدم اما عده ای از محبوبیتش بین مردم بخاطر رسیدن به مقاصد سیاسی شان سواستفاده کردند.

*تختی وقت مبارزه دوست داشت فقط من کنار تشک باشم
در مسابقات جهانی سال ۱۹۶۲ که من رزرو تیم ملی بودم، تختی فقط می‌خواست هنگام مبارزاتش من کنار تشک بروم و اجازه نمی‌داد کس دیگری این کار را انجام دهد. من ارادت زیادی به تختی داشتم و همیشه به چشم یک بزرگتر و یک انسان بزرگ به او احترام زیادی می گذاشتم. پیش از مسابقه‌های جهانی ۱۹۶۱ در اردوی تیم ملی کنار تختی حضور داشتم. علاوه بر آن در مسابقه‌های جهانی ۱۹۶۲ و المپیک ۶۴ نیز افتخار این را داشتم تا در کنار تختی در تیم ملی باشم. سال ۶۳ هم تختی به تیم ملی نیامد.

*بارها با تختی در اردوها شطرنج بازی می کردم
من در اردوها همواره احترام زیادی برایش قائل بودم. هر دوی ما علاقه زیادی به بازی شطرنج داشتیم و با وجود اینکه با تختی بارها شطرنج بازی می‌کردم اما هیچ وقت به خودم اجازه نمی‌دادم بخواهم با او شوخی کنم. تختی انسانی بسیار خونگرم و مهربان بود. من ۶ سال از او کوچکتر بودم و خجالت می‌کشیدم که بخواهم با آن‌ها قاطی شوم و همیشه سعی می‌کردم که حرمت بزرگتر از خودم را نگه دارم. شاید الان این مسائل خیلی جدی گرفته نشود. او برای من شخصیتی بسیار قابل احترام بود.

*تختی تنها کسی بود که نتوانستم در خاک تکانش بدهم
من عادت بدی که داشتم این بود که با سنگین‌وزن‌ها کار می‌کردم و همیشه دوست داشتم با قویتر از خودم تمرین کنم. تنها کسی که نتوانستم او را در خاک تکان بدهم، تختی بود چرا که او بسیار پرزور، فنی و کاربلد بود و قدرت بدنی عجیبی داشت.

*بازگشت دوباره تختی به کشتی یک اشتباه بزرگ بود
تختی یک نمونه منحصر به فرد در ورزش ایران بود. به نظر من بازگشت دوباره او به کشتی یک اشتباه بزرگ بود. اگر از او خجالت نمی‌کشیدم به او می‌گفتم به المپیک ۱۹۶۴ نیا. او بعد از یک سال بار دیگر به تیم ملی برگشت اما نمی‌دانم چه کسی او را تشویق کرد تا این کار را انجام دهد. برای او که سال‌ها قهرمان مردم بود و در میادین شکست نمی‌خورد بهتر بود که به تیم ملی بازنگردد. او انسان بسیار خوبی بود که به اعتقاد من از نام او سوء استفاده کردند.

*تختی به جایی رسید که خودکشی را بهترین‌ کار دید
به نظر من هیچ کس راضی نبود که او را به قتل برساند. فکر می‌کنم تختی به جایی رسید که در نهایت خودکشی را بهترین کار دانست. البته به اعتقاد من او شهامت این کار را داشت. ارزش تختی بین مردم بسیار بالا بود و فکر نمی‌کنم کسی این جرات را داشت تا بخواهد او را به قتل برساند. تختی بسیار ماخوذ به حیا بود و هیچ وقت نمی‌خواست به کسی نه بگوید.

*تختی هر چه اصرار کرد قبول نکردم زودتر از پله هواپیما پایین بیایم
مسابقات جهانی ۱۹۶۶ تولیدو آمریکا آخرین میدان تختی بود که با باخت مقابل مدوید و احمد آییک از دور رقابت‌ها کنار رفت. در آن مسابقات من موفق شدم به مدال طلا برسم. وقتی از مسابقه‌ها به تهران بازگشتیم، تختی به من گفت تو به خاطر طلایی که گرفتی زودتر از بقیه از هواپیما پیاده شو. خیلی هم اصرار کرد اما من قبول نکردم و گفتم شما بزرگ تیم هستی و مردم به عشق دیدن شما به فرودگاه آمده‌اند. ما به خصایص پهلوانی معتقد بودیم و حرمت بزرگانی مانند تختی را حفظ می‌کردیم.

*ماجرای درگیری با تیمسار حجت معاون هویدا در اردوی تیم ملی
پیش از انقلاب ارتشیها خیلی قدرت داشتند. سپهبد حجت رییس وقت سازمان تربیت بدنی نیز یک ارتشی بود که به نام تیسمار حجت معروف بود و همزمان معاون نخست وزیر هویدا هم بود. بیست روز پیش از المپیک ۱۹۷۲ مونیخ یک روز تیمسار حجت به اردوی تیم ملی آمد و با بهانه تراشی به کشتی گیران تیم ملی توهین کرد. من کاپیتان تیم ملی بودم و نحوه صحبت او خیلی برایم گران تمام شد. ابراهیم جوادی کشتی گیر وزن ۴۸ کیلوگرم بود که بسیار فنی و خوب بود. تیمسار حجت به او گفت تو کشتی گیری؟جوادی هم گفت بله. حجت هم در جواب گفت پس چرا انقدر ریزی؟ یا به انوری سنگین وزن تیم ملی گفت تو چرا انقدر چاقی و شکم داری؟
من هم در جوابش گفتم جناب تیمسار اگر اینگونه نباشد کشتی گیر سبک وزن با سنگین وزن که فرقی با هم ندارند. حجت رو به من کرد و گفت فضولی موقوف! خیلی از این حرف او عصبی شدم و گفتم فضول خودتی مردیکه! تو آمده ای روحیه بدهی یا روحیه تیم را خراب کنی؟ بچه های دیگر سریع من را بردند تا کار به جاهای باریک کشیده نشود اگر من را نمی بردند می خواستم یک سیلی محکم به او بزنم تا حداقل بخاطر ممنوع الخروجی ام پس از المپیک بهانه به درد بخور به دستشان بدهم!

* اردوی تیم ملی را تعطیل کردم و کاری کردیم تیمسار حجت عذرخواهی کند
برخورد زشت تیمسار حجت با کشتی گیران تیم ملی باعث شد اردوی تیم ملی را ترک کنم و حتی اعلام کردم دیگر به المپیک نمی روم. گفتم بعد از ۶ طلای جهان و المپیک چیزی نداده اید که هیچ توهین هم می کنید؟ من چون کاپیتان تیم ملی بودم و بچه های دیگر هم من را دوست داشتند آن ها هم ساک هایشان را برداشتند و از اردو زدیم بیرون. برای چند روز اردو تعطیل شد. چند روز بعد انقدر خواهش و تمنا کردند تا قبول کردم به تمرینات بازگردیم. بعد هم تیمسار حجت به اردوی تیم ملی آمد و از همه ما دلجویی کرد و گفت منظور بدی نداشته است!

* کشتی‌گیر باشی و به فکر اول شدن نباشی، آدم بی عقلی هستی
همه رقبای داخلی من خوب بودند. اسم نبرم راحت‌ترم. به نظر من کسی که در ورزش سختی مانند کشتی حضور دارد و به فکر اول شدن نیست، بی‌عقل است. رشته‌ای مانند دوی ماراتن هم سخت است اما وقتی خسته شوی می‌توانی بایستی اما در ورزشی مثل کشتی داور در وسط تشک اجازه نمی دهد لحظه ای کم کار باشی و یک حریف داری که می‌خواهد مدام به تو حمله کند تا تو را شکست دهد. وقتی هم که بخواهی عقب بکشی سه اخطاره می‌شوی و شکست می‌خوری اما در ورزشی مثل بوکس می‌توانی فرار کنی. به اعتقاد من کشتی در میان همه رشته‌ها، سخت‌تر است.

* اگر از حریفی یک امتیاز می گرفتم محال بود بتواند آن را پس بگیرد!
رقبایی مثل محمود آتالای را که ۳ بار با او کشتی گرفتم و هر سه بار شکستش دادم را با یک امتیاز می بردم. عادتی که داشتم این بود که اگر از حریفی یک امتیاز می گرفتم محال بود بتواند آن را از من پس بگیرد. آن زمان کشتی در دو وقت ۵ دقیقه ای بود. من همان اول از حریفی مثل آتالای یک امتیاز می گرفتم بعد ۹ دقیقه کشتی را اداره می کردم. اصلا علاقه ای به ریسک در کشتی و به خطر انداختن خودم نداشتم بلکه فقط به پیروزی حتی با یک امتیاز فکر می کردم.

* آتالای ترک و والچف بلغاری بهترین حریفانم بودند
محمود آتالای ترک حریف بسیار خوب و توانمندی بود که در المپیک ۱۹۶۴ در حالی که او را قبلا در استانبول برده بودم با ناداوری بازنده ام کردند. والچف بلغاری هم حریف بسیار خوبی بود و توانست همه ایرانی‌ها را شکست دهد اما مقابل من نمی‌توانست کاری از پیش ببرد. او ۵ مرتبه پشت سر من به عنوان دومی جهان رسید. بریاشویلی از شوروی را نیز فکر می‌کنم ۵ مرتبه شکست دادم. در مسابقه‌های کاپ تفلیس در گرجستان در حالی به قهرمانی رسیدم که روسیه ۶ تیم بسیار قوی را به آن مسابقه‌ها فرستاده بود و من توانستم حریفان قدرتمندی مثل سیناوسکی و شاه‌مرادوف را شکست دهم.

* حبیبی در جهانی ۶۲ گفت فقط موحد می تواند من را کوچ کند!
در مسابقات جهانی ۱۹۶۲ به عنوان نفر ذخیره کنار تیم بودم .کادر فنی و امامعلی حبیبی میانه خوبی با هم نداشتند. حبیبی هم گفت فقط موحد کنار تشک بیاید و من را کوچ کند.

*پلیس جلوی چشم زن و بچه‌ام با باتوم به من حمله کرد
پیش از مسابقات جهانی ۱۹۷۱ (۱۳۵۰ شمسی) مادر همسرم را که قصد داشت به حج مشرف شود را به فرودگاه مهرآباد رساندم. در مسیر بازگشت همسرم و دخترم ماندانا که پنج شش ماهه بود نیز در ماشین کنارم بودند. آن زمان در دانشگاه تربیت معلم مربی آموزشی بودم و برای بازگشت به کلاس درس خیلی عجله داشتم. به همین خاطر از مسیر یک طرفه با ماشین در حال رانندگی بودم که مامور راهنمایی و رانندگی جلویم را گرفت.از او بخاطر این تخلف معذرت خواهی کردم و گفتم حاضرم جریمه اش را پرداخت کنم اما او برخورد بسیار بدی با من داشت. یقه پیرآهن من را گرفت و با مشت به صورتم زد. من هم از این برخورد زشت او عصبانی شدم و با مشت به صورتش زدم. ماموران دیگر با دیدن این صحنه بوسیله باتوم به من حمله کردند و ۲ روز هم مرا زندانی کردند در حالیکه خودشان کاملا مقصر بودند و درگیری را آغاز کردند. این درگیری و برخورد بد پلیس صحنه خیلی بدی جلوی چشم همسر و دخترم رقم زد و باعث شد بعد از این حادثه هر وقت روی تشک کشتی می رفتم مدام این صحنه جلوی چشمانم باشد.

*به دروغ گزارش دادند که در المپیک مونیخ به عمد برای ایران کشتی نگرفتم
المپیک ۱۹۷۲ مونیخ آخرین المپیک من بود. پس از یک پیروزی مقابل حریف هندی در کشتی بعد مقابل حریف پانامایی با بدشانسی تمام هنگام اجرای فن دستم سر خورد و بخاطر فشار زیادی که‌به دستم وارد شد، عضله دوسر بازوی دست راستم دچار پارگی شدید شد و دیگر نتوانستم به مسابقات ادامه بدهم. پس از بازگشت به ایران به من تهمت زدند که از قصد برای ایران کشتی نگرفتم در حالی که من گواهی پزشکی از پزشکان IOC (کمیته بین المللی المپیک) داشتم که به وضوح نشان می‌داد عضله دو سر بازوی راستم دچار پارگی شده و به هیچ وجه نمی‌توانستم به مسابقه‌ها ادامه دهم اما برای من گزارشی خلاف واقعیت درست کردند که به عمد برای ایران کشتی نگرفته‌ام و به همین خاطر من را ممنوع الخروج کردند!

*روزنامه کیهان از ترس ساواک گواهی پزشکی ام را چاپ نکرد!

حتی گواهی پزشکی را پس از بازگشت به ایران به روزنامه کیهان ورزشی دادم تا آن را چاپ کنند اما آن‌ها گفتند ما از ساواک می‌ترسیم و نمی‌توانیم آن را چاپ کنیم. در حالی به من این تهمت را زدند که من هدفم کسب بهترین نتیجه در المپیک مونیخ بود. آخر کدام ورزشکار بی‌عقلی می‌آید به عمد از مسابقه‌های المپیک کناره گیری کند؟ در المپیک مونیخ سرمربی علی غفاری بود و سیروس‌‍پور هم مربی بود. تیم ایران در آن مسابقات در مجموع عملکرد بدی داشت و فقط ابراهیم جوادی در وزن ۴۸ کیلوگرم به مدال برنز رسید و کشتی آزاد ایران ششم شد.

*رییس دفتر شاه گفت گزارش های بدی برایت داده اند
پس از ممنوع الخروجی ام پیش معینیان که رییس دفتر شاه بود رفتم. گفتم من چه گناهی کردم که ممنوع‌الخروج شدم؟ او در جواب گفت موحد برایت گزارش‌های بدی داده‌اند. من گفتم اصلا در گروه و دسته‌ای نیستم و جز با تلاش و زحمت به اینجا نرسیده‌ام. او هم در جواب گفت به من فرصت بده تا موضوع را به شاه انتقال دهم اما دیگر هیچ خبری نشد. من در مقطع کارشناسی ارشد دانشگاه شاگرد اول بودم اما باز هم نمی‌گذاشتند به خارج از کشور بروم تا تحصیلاتم را در مقطع دکترا ادامه بدهم.

*رساندن تقلب به مامور ساواک و حل شدن مشکل ممنوع الخروجی!
موضوع حل شدن مشکل ممنوع الخروجی ام نیز بسیار جالب است. من در ایران مقطع فوق لیسانس رشته تعلیم و تربیت را با موفقیت پشت سر گذاشتم. یک روز امتحان آمار داشتیم. درس من خیلی خوب بود و وقت امتحان کسی که کنارم نشسته بود به من گفت هیچی بلد نیست و از من خواست از روی برگه ام تقلب کند. من هم اجازه دادم و کمکش کردم. او هم تمام مطالب را از روی دست من نوشت. این ماجرا گذشت تا اینکه مدتی بعد یکی از دوستان من به نام حسن امین بخش که اتفاقا در فدراسیون فوتبال کار می کرد و همکار ما بود به من گفت عبدالله مشکل ممنوع الخروجی ات درست شده و می توانی بروی پاسپورتت را بگیری. من هم گفتم چند بار تاکنون اقدام کرده ام اما جواب رد داده اند او هم گفت اینبار فرق می کند و سریعا برو درخواست پاسپورت بده. من هم به حرف او گوش کردم و رفتم و درخواست پاسپورت دادم. روز بعد هم تماس گرفتند و گفتند پاسپورت شما آماده است!
خلاصه پاسپورتم را گرفتم.پیش امین بخش رفتم و گفتم تو از کجا می‌دانستی مشکل ممنوع الخروجی من حل شده که او هم در جوابم گفت«همان دانشجویی که در امتحان آمار از روی برگه تو جواب سوالاتش را نوشت و تو به او کمک کردی مامور ساواک بود که اتفاقا پرونده تو زیر دست او بود و به خاطر کمک تو او هم مشکلت را حل کرد.

*هم کارم را در ایران از دست دادم هم از دانشگاه جرج واشنگتن اخراج شدم
با گرفتن پاسپورتم در حالیکه در تهران در دانشگاه تدریس می کردم برای ادامه تحصیل در مقطع دکترا به دانشگاه جرج واشنگتن در واشنگتن دی سی آمریکا رفتم. در حال نوشتن تز دکترایم در آمریکا بودم که در ایران انقلاب شد و به من نامه نوشتند و خواستار بازگشتم به ایران شدند اما من گفتم در حال گذراندن تز دکترایم هستم و نمی‌توانم بازگردم. استاد راهنمای من هم نامه ای نوشت و اعلام کرد حیف است موحد در این زمان حساس و سرنوشت ساز در آستانه گرفتن مدرک دکترا تحصیل را نیمه کاره رها کند. من هم به ایران نامه نوشتم و تقاضای ۶ ماه مرخصی بدون حقوق کردم اما باز هم مخالفت شد تا اینکه یک ماه بعد نامه اخراجم از دانشگاه جرج واشنگتن و محل کارم در ایران به دستم رسید!

*به همسرم گفتم در آمریکا ماندنی شدیم!
هم کارم در ایران را از دست داده بودم و هم از دانشگاه اخراج شدم. به خانه رفتم و نامه اخراجم را به همسرم نشان دادم و گفتم دیگر در آمریکا ماندنی شدیم. گفتم در ایران تدریس می کردم اما اخراج شدم و اگر به ایران بازگردیم باید دنبال کار دیگری بگردم پس بهتر است در آمریکا بمانیم و به فکر یک کار خوب باشم.

*پس از اخراج از دانشگاه مکانیک شدم!
دست به آچارم خوب بود و گاهی اوقات کارهای مکانیکی ماشینم را خودم انجام می‌دادم.به پیشنهاد یکی از دوستانم به کلاس آموزش مکانیکی رفتم و همان مرتبه اول در آزمون عملی از ۱۰۰ نمره ۹۹ گرفتم. ابتدا با جبارزادگان که مربی والیبال بود شریک شدم اما او مدتی بعد رفت اما من تا ۲۲ سال در آمریکا مکانیکی کردم و در نهایت آن را ۱۷ سال پیش کنار گذاشتم. حتی پمپ بنزینی نیز در آمریکا داشتم که آن را به یک ویتنامی فروختم که او هم تا قسطش تمام شد یک ماه بعد از آن فوت کرد که خیلی ناراحت شدم.

*پیشنهاد مربیگری کشتی آمریکا را بخاطر کشورم رد کردم
این همه سال در ورزش ایران حضور داشتم و افتخارآفرینی کردم اما از لحاظ مادی چیزی به دست نیاوردم اما ۲۰ سال در آمریکا کار کردم به هرچه که می‌خواستم رسیدم. در آمریکا از من خواستند که هدایت تیم ملی کشتی این کشور را بر عهده بگیرم اما قبول نکردم. خیلی دوست داشتم در ایران مربی شوم اما به هر دلیل جلوی آن را گرفتند. وقتی آمریکایی‌ها به من این پیشنهاد را دادند پیش خودم گفتم چرا باید به عده‌ای کشتی یاد بدهم که بروند مقابل هموطنانم این فنون را به کار گیرند و آن‌ها را شکست دهند. پول بسیار خوبی به من می‌دادند اما حاضر نشدم کمک کنم. بابی داگلاس که روزی حریفم بود یک شب به خانه من آمد و به من گفت دو برابر بیشتر از صحبتی که داشتیم به تو می‌دهیم اما باز من قبول نکردم. وقتی سرسختی من را مشاهده کرد رو به من کرد و گفت what do you want به این معنا که چه می‌خواهی و من در جواب به او گفتم تو حرف من را نمی‌فهمی!

*هیچ حمایتی از ما نمی‌شد
یک بار در المپیک مدال طلا گرفتم که به من ۵۰ هزار تومان پول دادند. یک بار هم تیم قهرمان جهان شد که به ما نفری ۳۰ هزار تومان دادند اما دیگر هیچ حمایتی از ما نکردند اما در مقابل، روس‌ها بهترین زندگی را برای قهرمانان‌شان فراهم کردند. به گونه‌ای که زندگی بسیار مرفهی داشتند. تحصیل در دانشگاه، خانه مسکونی، امکانات بسیار خوب از جمله مزایای قهرمانان المپیکی و جهانی در روسیه و آمریکا بود که هنوز هم ادامه دارد.

*برخی افراد نگذاشتند مربی تیم ملی شوم
دوست داشتم شرایط به گونه‌ای می‌شد در مملکت خودم بمانم و تجربیاتم را به جوان‌ها انتقال بدهم اما متاسفانه شرایط به گونه‌ای نشد که بخواهم در تیم ملی به عنوان مربی فعالیت کنم. خیلی دوست داشتم مربی تیم ملی شوم اما متاسفانه برخی‌ها نگذاشتند این اتفاق بیفتد.

*یزدانی خرم دیر به یاد من افتاد
یزدانی خرم که زمانی رییس فدراسیون کشتی بود از من برای مربیگری تیم ملی دعوت کرد اما دیگر خیلی دیر شده بود و بخاطر بالا رفتن سن دیگر حوصله و اشتیاقی برای قبول این پیشنهاد نداشتم.آن زمان که دوست داشتم در ایران مربیگری کنم نگذاشتند و زمانی پیشنهاد دادند که خیلی دیر بود.

* حسرت هیچ چیز را نمی‌خورم
هیچ حسرتی در زندگی‌ام ندارم و از اینکه با زحمت و تلاش برای کشورم افتخار کسب کردم خوشحالم و حس خوبی دارم.

*سروده‌هایم را پاره می‌کردم و دور می‌ریختم!
تخلص من در شعر گمنام است. زمانی که ورزشکار بودم شعر می‌نوشتم اما بلافاصله آن را پاره می‌کردم و دور می‌ریختم زیرا هم از ساواک می‌ترسیدم هم اینکه قدیمی‌ها این طور می‌گفتند که آدم‌های تنبل یا منجم می‌شوند یا شاعر! در دوران دبیرستان هم زیاد شعر می‌گفتم و علاقه بسیاری به این موضوع داشتم. در حال حاضر نیز اشعار زیادی دارم که آن را جمع‌آوری کرده‌ام و شاید آن را روزی تبدیل به کتاب کنم.
همی نالم از گردش روزگار/ که آزاده در آن حقیر است و خوار
جویای حق از کسان نظرجو شدم/چون باد به هر برزن و هر کو شدم
چون یافت نشد حقیقت از روی یقین/ گمنام در این گنبد مینو شدم

* مسابقات کشتی را دنبال نمی‌کنم!
اصلا کشتی را دنبال نمی‌کنم اما وقتی تیم ملی برای مسابقه‌های جام جهانی و در زمان ریاست یزدانی خرم به ویرجینیا در آمریکا آمده بود هر کاری که از دستم برآمد برای کمک به آن‌ها انجام دادم و یک مهمانی بزرگ به افتخارشان در منزلم ترتیب دادم. اما به هیچ وجه کشتی را دنبال نمی‌کنم و علاقه‌ای هم ندارم!

* کشتی‌گیران تیم ملی را نمی‌شناسم
به این دلیل که کشتی را دنبال نمی‌کنم بالطبع کشتی‌گیران را هم نمی‌شناسم. به نظر من همه کشتی‌گیران خوب هستند چرا که همگی زحمت‌کشند و دوست دارند موفق باشند. اگر هم ورزشکاری که در رشته سختی مانند کشتی حضور دارد و خیلی از سختی‌ها را به جان می‌خرد اما در نهایت به موفقیت نمی‌رسد قطعا اشکالی در کارش بوده است.

* با سیروس‌پور خیلی رفیقم
پرویز سیروس‌پور دوست خوب و قدیمی من است که از قدیم تاکنون رابطه نزدیکی با هم داریم. البته با خیلی‌ها دوست هستم و به آن‌ها ارادت دارم. مثلا جهان پهلوان تختی خیلی به من محبت داشت و من هم از ته دل دوستش داشتم. همچنین با صنعت‌کاران، سیف‌پور و جلالی دوستی نزدیکی دارم و با طالبی خدابیامرز نیز بسیار دوست بودم. داریوش واعظی هم از دوستان بسیار خوب من است که به من بسیار لطف دارد.

* والچف را با فن فرنگی شکست دادم
در کشتی فرنگی یک بار در ایران قهرمان شدم و یکی از اعجوبه‌های آن زمان ایران را شکست دادم. جالب است بدانید والچف بلغاری را اولین بار با فن پیچ پیچک که یک فن فرنگی بود شکست دادم. وقتی به او این فن را زدم مات و مبهوت شده بود و اصلا فکرش را هم نمی‌کرد که بر روی او فن فرنگی اجرا کنم.

* کشتی به زبان شعر
اگر یک نفر ورزش سختی مثل کشتی را انتخاب می‌کند، باید با تمام وجود تمرکز خود را بر روی تمرین‌هایش قرار دهد تا بتواند در نهایت به موفقیت برسد. در کشتی ۴ عامل مهم در موفقیت نقش دارند که من آن را به صورت شعر زیر بیان می‌کنم:
زور و فن و عقل و جرات توامان/بایدت تا تو شوی یک قهرمانی
هر که را این چهار با هم جفت نیست/بر وی و زحمات وی باید گریست

* هنوز هم بصورت منظم ورزش می‌کنم
هنوز هم به صورت منظم ورزش می‌کنم و اگر آسیب دیدگی‌هایی که به واسطه سال‌ها حضور در کشتی نداشتم، وضعیتم بسیار بهتر بود. به عنوان مثال شست دستم سه بار از جا درآمد و آن را عمل کردم. همه دستگاه‌های ورزشی را در خانه‌ام دارم و پیاده‌روی نیز در زمره‌ برنامه‌هایم قرار دارد.

*عاشق ایرانم اما نمی‌توانم برای همیشه برگردم
بسیار دوست دارم به ایران برگردم و عاشق کشورم هستم اما موقعیتم طوری نیست که بخواهم این کار را انجام دهم و خانواده‌ام باید با این موضوع موافقت کنند.

*یکی از نوه‌هایم کشتی‌گیر است
دو نوه دارم که یکی قهرمان ژیمناستیک در ویرجینیا شد و نوه کوچکترم نیز که ۶ سالش است در این ایالت در رشته کشتی به عنوان قهرمانی رسید.

*نگذاشتم پسرم به کشتی ادامه بدهد
پسرم کشتی‌گیر خوبی بود. یک بار هم در ایالت ویرجینیا به مقام قهرمانی رسید و در دانشگاه نیز به عنوان اولی دست یافت اما یک روز که از تعمیرگاه به خانه آمدم و دست‌هایم روغنی و سیاه بود، به او گفتم دیگر نباید کشتی را ادامه بدهی، من که قهرمان کشتی بودم، حال و روزم این است تو می‌خواهی به کجا برسی؟ ۱۷ سال پیش مکانیکی را در آمریکا رها کردم در حال حاضر نیز چند ملک دارم که از اجاره آن‌ها زندگی راحتی دارم. قبلا نیز پمپ بنزین داشتم که آن‌ها را فروختم. خدا را شکر زندگی راحتی دارم.

*مربیان تیم ملی باید با کشتی‌گیران رابطه دوستانه داشته باشند
غفوریان مربی اصلی من و یک مربی فنی و بسیار انسان خوبی بود. پس از او عباس زندی که او نیز انسان بسیار خوبی بود به من کمک زیادی کرد. در سطح تیم ملی، مربیان نباید به کشتی‌گیران فن یاد بدهند بلکه مهم‌تر آن است که مشکلات زندگی آن‌ها را برطرف کنند و رابطه دوستانه‌ای با آن‌ها داشته باشند. زندی نیز واقعا به همه لطف داشت و حتی کار سربازی من را او توانست حل کند و همیشه مدیون او هستم.

* حفظ قهرمانی سخت‌تر از قهرمان شدن است
چون در بین قهرمانان نیستم سخت است بخواهم در این باره توضیح بدهم اما معتقدم اگر قهرمانی می‌خواهد در عرصه جهانی بماند باید سختی بکشد چرا که حفظ قهرمانی از به دست آوردن آن بسیار سخت‌تر است زیرا وقتی قهرمان می‌شوید همه تو را می شناسند و رقبا برای شکست تو روی تشک می‌آیند.

* رمز موفقیت روس‌ها
به خاطر این است که به معنای واقعی برای قهرمانان‌شان ارزش و احترام قائلند. من خودم مشاهده کردم که چقدر روس‌ها به قهرمانانشان می‌رسند و وقتی یک روس مدال جهانی المپیک می‌گیرد زندگی‌اش تامین می‌شود و خدمات زیادی مثل ادامه تحصیل رایگان، استخدام، پاداش و… دریافت می‌کند.

* جوان‌ها وقتشان را بیهوده تلف نکنند
به افراد مسن نصیحتم این است که همیشه ورزش کنند تا سالم بمانند. به جوانان هم می‌گویم اگر می‌خواهند ورزش قهرمانی را دنبال کنند بیهوده وقت‌شان را تلف نکنند و با تمام وجود بر رشته‌ای که در آن فعالیت می‌کنند تمرکز کنند و برای موفقیت زحمت بکشند. اگر فکرشان این باشد اطمینان می‌دهم که قهرمانان این مملکت بسیار بیشتر از این‌ها خواهد بود.

* هیچ دانایی راحت زندگی نمی کند!
تحصیلات آکادمیک باعث شد خیلی بهتر مسائل را درک کنم. به نظر من هرچقدر دانایی انسان بیشتر باشد، زندگی راحت‌تری خواهد داشت. البته هیچ دانایی نیست که به راحتی زندگی کند.(با خنده)

* حرف پایانی…
از شما ممنونم که از یک گمنام قدیمی یاد کردید و برای شما و همه جوانان مملکتم آرزوی موفقیت روزافزون دارم. همچنین جا دارد از محمد ابراهیم حسن پور، داریوش واعظی، احمد عرب و برادرم خلیل که در این مصاحبه به عنوان میهمان در کنار من بودند تشکر کنم.

عناوین عبدالله موحد:
مسابقات جهانی ۱۹۶۵- طلا
مسابقات جهانی ۱۹۶۶- طلا
مسابقات جهانی ۱۹۶۷- طلا
المپیک ۱۹۶٨ مکزیکوسیتی – طلا
مسابقات جهانی ۱۹۶۹- طلا
مسابقات جهانی ۱۹۷۰- طلا
بازیهای آسیایی ۱۹۶۶: طلا
بازیهای آسیایی ۱۹۷۰: طلا
المپیک ۱۹۶۴ توکیو: پنجم
مسابقات جهانی ۱۹۶٣: ششم
مسابقات جهانی ۱۹۷۱:چهارم
المپیک ۱۹۷۲ مونیخ: به دلیل آسیب دیدگی به مبارزات ادامه نداد.

گفتگو از علی فیض آسا و وحید رجبی

زندگی نامه دکتر منصور رستگار فسائی به قلم خودش

اسفند ۱۳۹۵

دکتر منصور رستگار فسائی
من : به نام خداوند جان و خرد زندگی‌نامه و فعالیت‌های پژوهشی دکتر منصور رستگار فسایی تاکنون: اسفند ماه ۱۳۸۹ اینجانب منصور رستگار فسایی در روز ششم بهمن ماه ۱۳۱۷ در محلّه بازار فسا متولد شده است. پدرم شادروان علی محمد رستگار فرزند مرحوم حاج میرزا محمدعلی رستگار تاجر فسایی، کارمند وزارت دارایی بودند که مدتها ریاست حسابداری و معاونت ادارات دارایی فسا، کازرون و آباده را بر عهده داشتند و پس از سی سال خدمت صادقانه بازنشسته شدند و در سوم اسفندماه ۱۳۵۹ در شیراز درگذشتند. مرحومه مادرم بانو شریعت مروج، دختر مرحوم حاج نصراله مروج از تجار بسیار مؤمن و متقی شهرستان فسا بودند که خود نیز آیتی از تقوا و فضیلت به شمار می‌آمدند و در ۲۲ تیرماه ۱۳۵۸ دار فانی را وداع گفتند و هر دو در جوار حضرت امامزاده حسن فسا به خاک سپرده شده‌اند، از ایشان ۹ فرزند، که پنج دختر و چهار پسر هستند باقی مانده است. تحصیلات ابتدایی خود را، در دبستان روزبهان اوحدی و تحصیلات متوسطه را، در دبیرستان ذوالقدر فسا ادامه دادم و در سال ۱۳۳۷ با کسب رتبه اول، امتحانات ششم ادبی را گذراندم و بدون کنکور و با اخذ بورس تحصیلی، در رشته زبان و ادبیات فارسی دانشکده ادبیات شیراز به تحصیل پرداختم و در طول تحصیل در این رشته به خاطر احراز رتبه‌ دوم در رشته زبان و ادبیات فارسی، به اخذ مدال نقره حکمت (اهدایی شادروان علی اصغر حکمت) و جوایز نقدی شادروان دکتر صورتگر توفیق یافتم. پس از فراغت از تحصیل از سال ۲۲/۷/۱۳۴۰ در اجرای تعهدی که داشتم، به استخدام وزرات فرهنگ (آموزش و پرورش) درآمدم و در دبیرستان ذوالقدر فسا به تدریس پرداختم و سپس به مدیریت دبیرستان حکمت فسا منصوب گردیدم و مدت دو سال یعنی تا آذرماه ۱۳۴۳ در این سمت انجام وظیفه کردم و کتاب «آتشکده»‌در تاریخ و جغرافیای شهر باستانی و تاریخی فسا را در این دوران منتشر ساختم. در ۱۱ اردیبهشت سال ۱۳۴۳ با سرکار خانم هما تدین ازدواج کردم که فداکاریها ودرایتهای و ی از برکات بزرگ و آعاز دوران شکوفایی و توفیق زندگی من بود و امروز پس از ۴۶ سال به لطف ایزدی ما دارای ۳ فرزند می‌باشیم که هر سه موفق و سر فرازند :هنگامه در سال ۱۳۴۴ متولد شده است و در آمریکا متخصص در بیماریهای اطفال است و دو فرزند دارد به نام آرمان ولیلا“. پسر اولم هومان که متولد سال ۱۳۵۱ می‌باشد، در آمریکا ست و دارای تخصص بیهوشی و فوق تخصص درد می باشد ودر کالیفرنیا به طبابت اشتغال دارد وهمسرش خانم دکتر فوژان صفوی است و دو فرزند دارند به نامهای آرتین و جانا“. اشکان، نیز اینک ٢٢ساله است ودر دانشگاه اریزونا به تحصیل در رشته ی فیزیولژی مشغول است وإنشاءالله در ماه می ٢٠١۵ فارغ التحصیل می شود و قصد دارد که در رشته ی پزشکی ادامه تحصیل دهد. من بعد از کسب لیسانس زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه شیراز، در سال ۱۳۴۰وچند سال دبیری و مدیریت دبیرستان در شهر زادگاهم فسا در سال ۱۳۴۳ قصد ادامه تحصیل کردم و چون انتقال به تهران مشروط به داشتن پنج سال سابقه خدمت بود، ناچار کمتر از یک سال را در مدارس قزوین، به تدریس پرداختم و در سال ۱۳۴۴ به تهران منتقل شدم و بلافاصله در دانشکده حقوق به تحصیل پرداختم ،اما این رشته را نپسندیدم و در سال ۱۳۴۵ در کنکور اولین دوره ی فوق‌لیسانس زبان و ادبیات فارسی دانشکده ادبیات تهران قبول شدم و پس از اتمام آن ، دردوره ی دکتری زبان و ادبیات فارسی همان دانشکده ادامه تحصیل دادم و پس از گذراندن دروس مربوط، پایان‌نامه تحصیلات دکتری خود را تحت عنوان « وصف و صور خیال در شاهنامه ی فردوسی» به راهنمایی شادروان دکتر پرویز ناتل خانلری و مشاورت اساتید محترم جنابان آقایان دکتر محقق و شادروان دکتر خطیب‌رهبر ،به انجام رسانیدم و در تاریخ ١٣۴٩/١٢/٢۵ به اخذدکتری زبان وادبیات فارسی توفیق یافتم و از١٣۴٩/۶/١۵ از وزارت آموزش و پرورش به دانشگاه شیراز منتقل شدم و پس ازمدتی کوتاه که با سمت مربی به تدریس پرداختم،به استادیاری رسیدم و به تدریس و تحقیق در بخش زبان و ادبیات فارسی این دانشگاه ادامه دادم و پس از طی دوره ی دانشیاری در سال ۱۳۶۵ به استادی رسیدم و در نهایت با سمت استاد ی پایه ی ۲۷ در بهمن ماه ١٣٨۵بازنشسته گردیدم. از بدو استخدام در دانشگاه شیراز، به تدریس درسهای سبک‌ شناسی نثر و نظم، نقد ادبی، انواع ادبی، روش تحقیق، حماسه‌ها، بوستان سعدی، سیاست‌نامه و قابوسنامه و فرخی و ادبیات معاصر وحافظ و چند درس دیگر پرداختم و پس از افتتاح دوره ی کارشناسی ارشد و دکتری زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه شیراز، دروس نظم و نثر۱، سمینار، متون نظم ۲ و تحقیق در حماسه‌ها، ادبیات غنایی و مکتبهای ادبی جهان و معانی و بیان را تدریس می کردم و هدایت بیش از ۱۵ رساله ی فوق لیسانس در دانشگاه شیراز و ۱۰ رساله در دانشگاههای دیگر و ۹ رساله‌ دکتری را بر عهده داشته‌ام. از سال ۱۳۷۰ به ایجاد رشته ی زبان و ادبیات فارسی در دوره‌های کارشناسی و ارشد در دانشگاه شیراز و آزاد اسلامی فسا همت گماشتم و در ایجاد دوره دکتری در بخش زبان و ادبیات فارسی دانشگاه شیراز و طرح برنامه‌های فوق دکتری و ایجاد گرایشهای مختلف در رشته ی زبان و ادبیات فارسی کوششی موفق را به انجام رسانیدم و پیوسته دروسی را در این رشته‌ها تدریس‌ کردم. در زمینه ی مسائل دانشگاهی نیز بسیار علاقه‌مند به طرح نظرات و پیشنهادهایی برای بهبود کیفیت آموزش و پژوهش در سطوح مختلف بوده‌ام و همچنین در ایجاد بنیاد فارس‌شناسی، فرهنگسرای حافظ و دانشگاه حافظ در شیراز سهیم بوده و عضویت انجمن مفاخر استان فارس و بنیاد فرهنگی دکتر نورانی وصال و هیأت تحریریه مجله فرهنگ فارس و مجله دانشکده ادبیات دانشگاه تهران و مشهد را بر عهده داشته‌ام. در سال ۱۳۸۱، ۳۰۰۰ جلد کتاب و دو هزار جلد مجله، از کتابخانه خود را به کتابخانه میرزای شیرازی اهداء ‌کردم و تاکنون بیش از ۴۰ جلد کتاب از اینجانب به وسیله ی دانشگاه شیراز، انتشارات امیرکبیر، مؤسسه مطالعات و تحقیقات، انتشارات کویر، نوید شیراز، جامی، توس، طرح نو، میراث مکتوب،میراثبان،انتشارات سخن و «سمت»، منتشر شده است که برخی از انها بارها تجدید چاپ شده اندوشرح آنها در فهرستهای کلی و تخصصی دراین وبلاگ آمده است و برخی از آنها بارها تجدید چاب شده اند. از آنجا که علاقه ی اصلی اینجانب تحقیق در شاهنامه ی فردوسی و اساطیر ایرانی است، علاوه بر پایان‌نامه تحصیلی دکتری‌ام که به نام «تصویرآفرینی در شاهنامه» به چاپ رسیده است و تاکنون دوبار تجدید چاپ شده است، کتابهای فرهنگ نامهای شاهنامه (در دو جلد) ۲۱ گفتار در شاهنامه فردوسی، اژدها در اساطیر ایران، کتابهای شرح و گزارش حماسه رستم و سهراب، رستم و اسفندیار و داستان فرود سیاوش، پیکرگردانی در اساطیر، فردوسی و هویت‌شناسی ایرانی، فردوسی و شاعران دیگر و برگزیده سام‌نامه خواجو را در این زمینه منتشر کرده‌ام، دومین زمینه تحقیقی مورد علاقه ی من، تحقیقات مربوط به فارس است که علاوه بر تحشیه و تصحیح و چاپ سه کتاب معتبر مربوط به فارس یعنی فارسنامه ناصری (در دو جلد) آثار عجم فرصت‌الدوله (در دو جلد) و فارسنامه‌ ابن بلخی در یک جلد، کتابهای تذکره دلگشای حاج علی اکبر نواب شیرازی و شعرای دارالعلم شیراز از فرصت‌الدوله شیرازی و مجموعه مقالات درباره زندگی و شعر سعدی (تا چاپ چهارم) و مجموعه مقالات درباره شعر و زندگی حافظ، (در شش چاپ) آشتی با قاآنی، و دیوان بسحق اطعمه شیرازی، و احوال وآثار علی اصغر حکمت شیرازی را تألیف یا تصحیح کرده‌ام . سومین کار تخصصی من در زبان و ادبیات فارسی است که کتابهای انواع شعر فارسی (دو چاپ) انواع نثر فارسی، مقالات فرزاد درباره حافظ، سروده‌های فرزاد و احوال و آثار دکتر برویز ناتل خانلری را در این زمینه به چاپ رسانیده ام. همچنین برگزیده بوستان سعدی، دیوان اشعار نعمت فسایی، سروده‌های مسعود فرزاد و مجموعه مقالات مسعود فرزاد درباره حافظ را انتشار داده‌ام، و در دوران باز نشستگی به آرزوی همیشگی خود در نگارش شرح تحقیقی دیوان حافظجامه ی عمل بوشاندم و خدای را شکر که این کتاب در ۶ جلد در تهران به وسیله ی پژوهشگاه علوم انسانی ودر یک جعبه ی مخصوص منتشر شد.و لغت نامه ی جامع دیوان حافظ را نیز باعنوان کلمات آتش انگیزاتمام رسانده ام ..’ کتاب دکتر احمد مهدوی دامغانی و میراث ادبی و فرهنگی او نیز در سال جاری از طرف موسسه اطلاعات به چاپ رسید. مقالات تحقیقی بسیاری در زمینه‌های مختلف که اهم آنها درباره شاهنامه، حافظ ، سعدی و ادب فارسی و فارس بوده است در مجلات ادبی معتبر به چاپ رسانیده‌ام و موفق به اخذ جوائز ذیل شده‌ام: ۱- جایزه کتاب سال جمهوری اسلامی ایران در سال ۱۳۶۷ برای تصحیح و تحشیه فارسنامه ناصری. ۲-لوح تقدیر بهترین کتاب دانشگاهی به خاطر تألیف کتاب ۲۱ گفتار درباره شاهنامه فردوسی در سال ۱۳۷۱ از وزیر محترم فرهنگ و آموزش عالی. ۳-لوح تقدیر بهترین کتب دانشگاهی به خاطر تصحیح و تحشیه تذکره دلگشا از وزیر محترم فرهنگ و آموزش عالی ۱۳۷۲٫ ۴-نشان طلای فارس‌شناسی به خاطر تحقیقات ادبی مربوط به فارس. ۵-در سال ۱۳۸۲ که در دانشگاه برازیلیا به تدریس اشتغال داشتم به عنوان چهره ماندگار ادبیات فارسی در آن سال برگزیده شدم و به ایران آمدم و جایزه خود را دریافت داشتم ۶-در خرداد سال ۸۳ دانشگاه برازیلیا نشان و مدال علمی و دیپلم مربوط را برای خدماتی که در طول اقامتم در دانشگاه برازیلیا در ایجاد دروس فارسی و ایرانشناسی و توسعه و تحکیم روابط فرهنگی ایران و برزیل انجام داده بودم به اینجانب اهداء کرد. ۷-در آبان سال ۱۳۸۳ تصحیح کتاب بسحق اطعمه اینجانب که به وسیله میراث مکتوب چاپ و منتشر شده بود برنده جایزه حامیان نسخه خطی در ادبیات فارسی شد. ۸- در آذر ماه ۱۳۸۶ از طرف وزارت علوم و تحقیقات به عنوان عضو برتر قطبهای علمی کشور بر اساس نمایه های بین المللی بر گزیده شدم اولین فرصت مطالعاتی خود را در سال ۱۳۵۴-۱۳۵۳ در دانشگاه کمبریج انگلستان گذراندم که ضمن انجام تحقیقات، به تدریس شاهنامه در آن دانشگاه نیز اشتغال داشتم، در سال ۱۳۶۸ دومین فرصت مطالعاتی خود را به مدت ۶ ماه در بخش مطالعات شرقی دانشگاه هاروارد آمریکا به انجام رسانیدم و ضمناً در تابستان ۱۳۶۸ مدتی در دهلی نو به تدریس زبان و ادبیات فارسی به استادان هندی در دوره بازآموزی زبان و ادبیات فارسی پرداختم و در سال ۱۳۷۴ شاهنامه فردوسی و ادبیات معاصر را در دانشگاه اصفهان به استادان ترک شرکت کننده در دوره بازآموزی زبان و ادبیات فارسی، تدریس کردم. در سال ۱۹۸۷ در سی و دومین کنگره بین المللی مطالعات آسیا و شمال آفریقا در هامبورگ آلمان مقاله‌ای تحت عنوان قیام ارسلان بساسیری به زبان انگلیسی ارائه دادم، در سال ۱۳۷۶ دوره فرصت مطالعاتی خود را در دانشگاه پنسیلوانیا گذراندم. (مهر ۷۶ تا تیر ۷۷) و در سال ۱۹۹۸ در کنفرانس بین‌المللی حماسه ی جان و خرد در نیویورک به سخنرانی پرداختم و در سال ۲۰۰۰ در کنگره بین المللی زبان فارسی و فرهنگ ایرانی در پکن و سال بعد در کنگره بین‌المللی زبان و ادبیات در هند شرکت جستم و از ۲۰/۳/۸۱ تا ۲۰/۶/۸۳ به مدت دوسال و سه ماه در دانشگاه برازیلیا در برزیل به تدریس پرداختم و برای اولین بار ۸ درس فارسی و ایرانشناسی را در این دانشگاه برزیل و در آمریکای جنوبی ایجاد و تدریس کردم.وبه مدت یک سیمستر تدریس زبان و ادبیات فارسی را به همراه مدیریت مرکز تحقیقات زبان فارسی در دردانشگاه دولتی مسکو بر عهده داشتم. در زمینه طرحهای تحقیقاتی نیز مدت دو سال سرگرم انجام طرحی تحت عنوان: «منابع معنی‌شناسی در شعر حافظ» بودم. به علاوه در بسیاری از کنگره‌ها و سمینارهای ادبی داخلی حضوری فعال داشته و مقالاتی تحقیقاتی ارائه داده‌ام و در دانشگاه شیراز، اصفهان، مشهد، تهران، گیلان، آذربایجان و به سخنرانی پرداخته‌ام، بجز مشاغل آموزشی و تحقیقاتی تا سال ۱۳۵۷ مشاغلی چون مسؤولیتهای اداری و انتشاراتی را بر عهده داشته‌ام که از آن جمله است: سردبیری مجله خرد و کوشش، عضویت و دبیری شورای انتشارات دانشگاه شیراز، مدیریت کل اداری و دبیرخانه دانشگاه، سرپرستی امور دانشجویان دانشکده ادبیات. پس از انقلاب اسلامی نیز در سمت معاونت اداری و مالی دانشگاه شیراز، در هیئت تحریریه مجله علوم انسانی دانشگاه شیراز و کمیته‌های تحصیلات تکمیلی دانشکده ادبیات عضویت داشته‌ام و در تأسیس چاپخانه دانشگاه شیراز و تأسیس دانشکده پزشکی فسا سهمی عمده ایفا کرده‌ام و از بدو تأسیس دانشگاه آزاد فسا به سائقه آن که این شهر زادگاه من است به تأسیس رشته زبان و ادبیات فارسی در دوره‌های کارشناسی و کارشناسی ارشد در فسا همت گماشته‌ام و تا سال ۱۳۷۸ پیوسته دروسی را در این رشته‌ها تدریس کرده‌ام. ازتاریخ ۱۵/۱۱/۱۳۸۴با پایه ۲۷ استادی بازنشسته شدم و ازآن پس با تاسیس موسسه آموزش عالی حافظ شیراز ریاست این موسسه را عهده دار شدم ودر همان حال به دعوت دانشگاه دولتی مسکو مدتی در آن دانشگاه تدریس کردم و از اول ژانویه ۲۰۰۷ در بخش خاور نزدیک دانشگاه آریزونا در امریکا به تدریس مشغول شدم وربان فارسی و حافظ و شاهنامه را در این دانشگاه به مدت سه سال در دوره های لیسانس تا دکتری تدرس کردم. گاه‌گاهی شعری می‌گویم و راهی به دلی می‌جویم و گاهی در غم گذشتگان می‌مویم. آرزوی نهایی تدوین فرهنگ واژه‌های شاهنامه و به خاک سپرده شدن در جوار مهر مظاهر حافظ یا فردوسی است. و از خدای بزرگ می‌خواهم که فرجام مرا به خیر و آرامش و بی‌رنجی همراه بداراد.

صبح یا بعد از ظهر – محمد تقی اسماعیلی

اسفند ۱۳۹۵

یکی رفت توی یک شرکتی استخدام بشه ، بهش گفتند فعلا امکانی برای استخدام نداریم ، برو ۱۵ سال دیگه بیا ببینیم چیکارمی تونیم برات بکنیم …

طرف لحظه ای فکرکرد وگفت صبح بیام یا بعد ازظهر…؟!

نیما

اسفند ۱۳۹۵

nima
نیما

انتظار

اسفند ۱۳۹۵

entezar

انتظار

مهاجرت نخبگان – آقا سید میٍثم آقا سید حسینی

اسفند ۱۳۹۵

کاریکاتور مهاجرت نخبگان

مهاجرت نخبگان

عکس انتخابی شما بعنوان تاثر گذار ترین عکس

اسفند ۱۳۹۵

مامام گریه نکن دیگه نمی گم گرسنمه
عکس انتخابی شما بعنوان تاثر گذار ترین عکس

احترام به زن ها !!!

اسفند ۱۳۹۵

اسلام ناب
احترام به زن ها

وزیر امور خارجه فرانسه

اسفند ۱۳۹۵

وزیر خارجه فرانسه در سفرش به ایران خواهان بهبود وضعیت آزادی اطلاع رسانی و آزادی روزنامه‌نگاران زندانی در ایران شود

هشدار درباره تبدیل بحران خوزستان به یک تهدید ملی

اسفند ۱۳۹۵

دبیر هیئت دولت گفته است که وضعیت بحرانی خوزستان از غفلت مسئولان پرده برداشت. نمایندگان پیشین اهواز در مجلس خواستار برکناری وزیر نیرو شده‌اند.
ر اثر گرد و غبار شدید و رطوبتی که میزان آن نزدیک به ۱۰۰ درصد گزارش شده روز شنبه، ۲۳ بهمن ماه شماری از نیروگاه‌های استان خوزستان از مدار خارج شدند و آب و برق در اغلب شهرهای بزرگ این استان قطع شد.
جلیل مختار، نماینده آبادان و سخنگوی کمیسیون اجتماعی مجلس می‌گوید که اوضاع بحرانی استان خوزستان از سویی ناشی از معضل ریزگردهاست، و از سوی دیگر به عدم بازسازی کارشناسانه‌ی بخش‌های تاسیساتی و زیرساختی شهرهای جنگ‌زده‌ی این استان مربوط می‌شود.

زیبا کرباسی با صدای خودش

اسفند ۱۳۹۵

ziba-karbasiView Attachment Page0No approved comments1
این خانم چه می گوید؟
می توانید کمک کنید؟

چراغ خاموش – شهره احدیت

اسفند ۱۳۹۵

شهره احدیت، از همان اوایل آغاز به کار گذ رگا ه، از یاران ما بود. داستان های زیبایش، این راه عبور را چراغانی کرده بود،
و آمار نشان می داد، که شوق خواندن آثار او که تا مدتها، هر ماه با گذرگاه  همراه بودبر مخاطبین این ماهنامه می افزود.
در شماره بیست و چهار بود ” آبان ماه ۱۳۸۲ ” که موفق شدیم از او بنویسیم.
ایشان مدتی است که به علت روزمرگی های زندگی، فرصت رسیدگی به گذرگاه را ندارد.
برای مخاطبین جدید خود، در نوبت های مختلف پاره ای از داستان های او را  باز نشر می دهیم.
برایش سلامت و دل خوش آرزو داریم.
——————————————————————————————————-
چراغ خاموش

بعضی ادمها با عادتهایشان زندگی می کنند بعضی با حسرت هایشان، انگار این را جایی خوانده ام. بهرحال من از نوع دومم. امروز از صبح رفتم ارایشگاه. بیش از نصف حقوق ماهیانه ام را خرج خودم کردم. لباس دوختم، موهایم را رنگ کردم. هر کاری که زنهای دیگر می‌کنند. اصلا عروسی اکرم را بهانه کردم برای دل خودم، تا شب بشود ومن توی اتاق خواب چراغ را روشن کنم وروبروی محمد بنشینم. اما تا آمدم وکلید را زدم، محمد بلند گفت:
” نور چشامو می زنه،خاموشش کن! ”
یعنی از شب اول همینطوری بود. جدی وگرفته با نگاه رو به پایین. شب اول تا نشستم روی تخت،چراغ را خاموش کرد وگفت:
” ببخشین… روم نمی شه، گویا روایت هم هست که خوب نیست توی روشنایی…”
ومن توی دلم هزار بار قربان صدقه اش رفتم، گفتم:
” بله هر طور شما …”
آنوقت خودم لباسهایم را کندم و زیر لحافی که رویش عکس لیلی ومجنون را بزرگ گلدوزی کرده بودند دراز کشیدم. محمد همیشه همینطور بود. هر شب چراغ را فورا خاموش می کرد حالا هم که بچه اش توی شکمم وول می خورد باز میگوید :«روم نمی شه» نه اینکه دوستم نداشته باشد. اینقدر شبها مهربان است و گیج که مرتب اکرم صدایم می کند. وقتی صبح به او می گویم چرا اینقدر اکرم اکرم می‌کنی می‌گوید: «چه فرق میکنه اعظم یا اکرم،تو برای من هر دویی،اصلا مگه از تو اکرم تر هست؟» توی دلم یک چیزی می لرزد. میدوم ومی‌بوسمش. چشمهایش را می بندد. امشب خیلی خسته است. یک هفته است برای عروسی اکرم مرخصی گرفته. شده خانه شاگرد مادرم. از صبح دنبال کارهای عروسی اکرم می دود. اصلا جور دیگری شده، هر کاری که برای عروسی خودمان بد بود برای عروسی اکرم خوب است. دیروز خاله ام می گفت:«خوش بحالت خواهر، داماد مومن داشتن خیلی حسن داره» بعد نگاهی به من انداخت که: «قسمت بوده لابد… . خدایا قربون کرمت برم» قسمت مادر هم این بود که دو دختر داشته باشد با دو سال فاصله سنی، یکی خیلی خوشگل یکی خیلی…. نمی دانم راضیم به رضای خدا.

امشب وقتی اکرم وجواد را دست به دست دادند وبا هم رفتند طبقه بالای آپارتمان ما که زندگیشان را شروع کنند. محمد را دیدم که از شکاف چادر روی سر عروس، به اکرم خیره شده بود. با همان چشمهای محجوبی که همیشه روی زمین را نگاه می کرد. حالا خسته وهلاک روی تخت افتاده واصلا نمی فهمد که من فقط به خاطر او این همه خرج کرده ام…. باید بروم بخوابم، چراغ را خاموش می کنم.