گذرگاه بهمن ماه – ۱۸۳

بهمن ۱۳۹۵

snow_road-winter-xs

زمستان است دیگر
گذرگاه بهمن ماه – شماره ١٨٣
**********************
این شماره گذرگاه حاصل همت این یاران است
*****************************************
ابوالفضل سپاسی – مژگان عباسلو- جنتی محب – زهرا ضیائی- شهراد میدری – محمود صفریان – احمد محمود – احمد قندهاری – شهلا شرف
خلد بایزید  -مهتاب خرمشاهی – شیرین جهانی ” که ویار- علی میر عطائی – امیر هوشنگ برزگر- محمد مفتاحی – احمد محمد پناهی سمنانی – مهین میلانی- دکتر فریدون قاسمی – دکتر سیروس رزاقی پور – مهران رفیعی

در رثاء یک استاد – محمود صفریان

بهمن ۱۳۹۵

عمرطولانی این عیب را دارد که مرگ عزیزان را می بینی
از خبر مرگ استاد فرزانه و فرهیخته
محمد احمد پناهی
چنان جگرم سوخته است که
اگر آهی کشم افلاک سوزد
در و دشت و بیابان پاک سوزد
خوشحالم که در گنجینه جواهر نشان کارهای تحقیقاتیش همیشه زنده خواهد ماند
یادش بر دیواره ذهن من چنان حک شده است که هرگز پاک نخواهد شد
خاطره عزیزش برای همیشه مانا و زنده باد
شاگرد کوچکش
پناهی محمود صفریان

فال و فالگیری – ابوالفضل سپا سی

بهمن ۱۳۹۵

فال وفالگیری، بی شک باید قدمتی باندازه تاریخ آغاز تمدن وشهر نشینی

انسان داشته باشد.دراسطوره های تاریخی فالگیرها ،رمالها ودعا نویس ها

همواره حضوری جدی داشته اند،چه آنگاه که در خدمت پادشاهان و در

صف درباریان بوده اند وچه درمیان توده های مردم، وحضور درادبیات

نوشتاری، با پیش گوئی هائی که بعضا در لابلای تاریخ ثبت است.

اگر کار این جماعت در حد پیش گوئی وایذا شرح حال افراد باقی میماند

شاید بیشتر قابل توجه وبررسی های علمی واقع میشد، اما متاسفانه رواج خرافات وموهومات، باعث رونق بازار رمالها ودعا نویسها شد، که با فروش دعا ، جادو وجنبل کار پر رونقی را برای آنها ایجاد کرد.

افرادی آنرا با مذهب آمیختند که نمونه آن استخاره وتفعل به قرآن در اسلام است.

اما بحث در باره ایمان داشتن وبا واقعیت مطابقت دادن وبدنبال علتهای

علمی بودن برای مسئله فال وفالگیری که ارتباط مستقیمی به تقویت روح

ودانش شخص فالگیر با مسائل روحی وعرفانی ،و برخی از آنان هم با آگاهی به خوابها مغناطیسی یا همان هیپتونیزم دارد ،در مقوله این مقاله نیست.که دانشمندان واندیشمندان این رشته بسیار کتابها در این باره نوشته اند.بحث من بیشتربراین محوراست که در دنیای امروزکه علم ازتسخیرمریخ تا مشابه سازی انسان پیش رفته است ،چگونه با این پدیده برخورد کنیم.

که از سوئی ریشه در اعماق تاریخ وباور های مردم دارد و از سوئی به دکانی پر سود برای گروهی در آمده است.

برای ارزیابی این مسئله ابتدا به سراغ فالگیر ها رفتم وصادقانه با آنها به گفتگو نشستم. همه آنها معتقند که پیش گوئی هایشان درست ازآب در آمده است وبا فالهایشان گاها مشکلات مردم راحل کرده اند که درآگهی های تبلیغاتیشان از آنها بهره گرفته اند. نا گفته نماند که در دنیای آزاد غرب کار کردن برای این گروه بسیار راحت تر ازکشورهای نظیر ایران است که اساسن فالگیری راحرام دانسته وامکان آزاد کارکردن برای آنها میسر نیست.

بهرحال بسراغ یک ایرانی روسی تبار رفتم که مدتی بود به کار فال بینی مشغول بود از او پرسیدم چگونه به این شغل رو آوردی او گفت: «متخصص وتعمیرکار کامپیوتر بودم روزی خانمی مرا به خانه اش برای تعمیر کامپیوتراش دعوت کرد پس از پایان کار او قهوه ای درست کرد و از من خواست تا فال او را بگیرم باو گفتم من اینکاره نیستم ولی او گفت تو از مهاجرین روسی هستی ومن میدانم که اکثر روسها این کار را بلدند. آنروز بنا بر اصرار این خانم فالش را همین طوری گرفتم واز

جمله به اوگفتم توبه امریکا میروی ودرآنجا صاحب فرزند پسر میشوی ،

اومرا مسخره کردوگفت، من کجا وامریکا کجا؟

اما مدتی بعد او بمن تلفن زد وگفت، من هم اکنون در امریکا هستم وبزودی هم صاحب پسری میشوم. بدین ترتیب اندک اندک بخودم ایمان آوردم ودیدم هرچه میگویم ، بیشترش درست از آب در میاید و اینک اینکار را بعنوان حرفه دوم خود انتخاب کرده ام.»

خودش که مدتها بود از زنش جدا شده بود در زیر زمین یک خانه اجاره ای تنها زندگی می کرد . در آخر سخن صادقانه ای گفت که به دلم نشست او گفت:«فال بین ها تا حدود کمی آینده کسی را میتوانند حدسی بگویند بیشتر از آن اگر امکان داشت وضع زندگی خودم قطعا بهتر از این بود که می بینی».

بعنوان یک مشتری بسراغ یکی دیگر از فال بین های   غیر ایرانی رفتم او ابتدا از من پرسید مشکلت چیست؟ باو گفتم این را تو باید به من بگوئی آمده ام تا ببینم فالم چه میگوید او گفت: « تو اول باید به سئولات من جواب بدهی تا بتو بگویم…» بعد کمی جر وبحث من مجاب شدم اما قیمت پیشنهادیش برای انواع فال ها ئی که میخواست بگیرد بسیار بالا تر از حد معمول بود ومعامله صورت نگرفت .

اما من به این نتیجه رسیدم که این جماعت از پدیده روانشناختی استفاده میکنند وبا هوش وذکاوتی که دارند، در لابلای سئوال وجوابها به مشکل شخص مراجعه کننده پی برده وبیشتر مطالب را در آن باره میگویند.

مضافا بر این که یک سری مشکلات در میان سنین مختلف مردم جنبه عمومی دارد،مثلن جوانها با مشکل درس ،معلم ،دوست دختر ویا پسر و ایضا مشاجره با پدر ومادر درگیر هستند، میان سالان غالبا مشکلات مالی ویا شکست در ازدواج ودعوای با همسر را دارند، بدین گونه است که

غالب مراجعه کنندگان به فالگیرها ،کسانی هستند که دچار شکستی در زندگی شده اند ویا در تصمیم گیری مهمی در تردید ودودلی بسر میبرند   که البته در همه این موارد نقش فالگیرها اگر بتوانند، میتواند بعنوان یک امید دهنده وراهگشا بسیار مفید ومثبت باشد، چون برای هرکس موقعیت های حادی در زندگی ممکن است پیش بیاید، که گاهی منجر به دست زدن به کار خطرناکی مثل خودکشی میشود ،در این گونه موارد حرفهای یک امید دهنده ویا یک راهنما حتی در مقام یک فال بین می تواند بسیار مفید ونجات بخش باشد.

از سوئی بنظر من فال وفال بینی را نباید زیاد جدی گرفت بعنوان کمک فکری ومشاوره ویا تنوع وسرگرمی شاید بتواند ساعاتی ما را مشغول کند

اما فکر کردن به آن ومدام بسراغ آنها رفتن خطر جدی برای سلامت روانی آدمی دارد. بیاد میاورم پدرم در مقطعی از زمان هر کاری را که میخواست انجام دهد تسبیح را از جیب بیرون میاورد وفورا با آن استخاره میکرد ، انگاه انجام آن کار را به نتیجه استخاره محول میکرد ،اوائل زیاد به این کارش اهمیت نمیدادم اما وقتی استمرار در این کارش را دیدم روزی به اوگفتم شما عقل واندیشه خود را بدست دانه های تسبیح سپرده اید فکر نمیکنی این کار به زیان سلامت روانی شما باشد.

او آدم منطق پذیری بود ،مدتی روی حرف من فکر کرد وآنرا پذیرفت چون از آن به بعد دیگر استخاره نمیکرد.

اگر با مشکلات زندگی منطقی برخورد کنیم ، در مقابل دیگران کمی گذشت داشته باشیم ، در تصمیمات عمده ومهم فکر را بکار بیندازیم وجوانب کار را بخوبی بررسی کرده ومیزان ریسک را بدقت محاسبه کنیم و از همه مهمتر اتکا به نفس داشته باشیم قطعا موفق میشویم.

نکته دیگری که زیاد بی ارتباط با این بحث نیست خرید بلیط های لاتاری است که بنوعی فال بحساب میاید ،ولی وقتی بصورت یک عادت در میاید چیزی جز یک روان ناسالم ویک زیان مالی در هزینه های روزمره زندگی آدمی ندارد، اگر بپذیریم که شانس برنده شدن در لاتاری در صد بسیاری ضعیفی دارد وبدانیم که برندگان اصلی در واقع همه هفته صاحبان این حرفه هستند ، هرگز خود را معتاد به خرید دائمی آن نمیکنیم.

اگر حساب زندگی خود را بررسی کرده و با برنامه ریزی به یپش ببریم ، میتوان با در آمد اندک هم خوب وخوشبخت زندگی کرد، خوشبختی چیزی نیست که از کسی یا جائی برایمان به ارمغان بیاورند.

با نگاهی مثبت در می یابیم که خوشبختی از ما دور نیست. با قطعه ای از یک شعرسهراب سپهری شاعر اندیشه های پاک ، این نوشته را پایان میدهم.

” چشم ها را باید شست

جور دیگر باید دید”

……….هر کجا هستم باشم،آسمان مال من است

پنجره، فکر، هوا، عشق

زمین مال من است.

….

معرفی یک مارک جدید

بهمن ۱۳۹۵

با خبر شدیم که مارک چدیدی با نام
Gogimogi
برای
T_shirt
کودکان به بازارآمده است که بسیار مرغوب و سطح بالا میباشد
برای آگاهی بیشتر و دیدن طرح های آن که تمامن نقاشی های کار دست یک طراح ورزیده است
لینک سایت آن را یاد آور می شوم تا با کلیک آن به اطلاعت بسیار وبیشتر و وسیعتری در مورد
آن دست بیابید.
www.gogimogi.com

نامه هائی که به مقصد نرسید – نوش آفرین ارجمند

بهمن ۱۳۹۵

چرا حالا این را می نویسم؟ دلیلش را نمی دانم. شاید چون امروز از میان یاد مانده هایم خودش را بیرون کشید. یا شاید به دنبال ده ها مطلبی که از اینجا و آنجا خواندم ، سر بر داشت. ولی گمان می کنم بیشتر دیدن و خواندن اخبار گوناگون سبب شده است. بهر حال یکی از ماجراهای ناشی از هجوم فاشیزم هیتلری ست. هجومی که سر خط هجوم های زنجیره ای بعدی در سراسر دنیا شد. و دیکتاتور پشت دیکتاتور را چون قارچ از زمین رویاند. و آرامش دنیا را بر هم زد و زیست کنندگان معصوم در آن را از زندگی متعارف انداخت…..

نباید مطلب تازه و نشنیده ای باشد، اما گفتنش مثل تعریف یک خاطره است…..

در هجوم کور جوّ هیتلری در سالهای ۱۹۳۶ – ۱۹۳۸ و تسلط بولدوزر پیگرد و تعقیب و تفتیش در آلمان، خانواده ای موفق می شوند با بر جای گذاردن دختر خود، و رها کردن خانه و کاشانه، از کشور خارج شوند. آن ها ناچار فرزند خود را به همسایه دیوار به دیوار خود که هم دوستانی صمیمی بودند و هم یهودی نبودند می سپارند تا در فرصتی مناسب اقدام به خروج او بنمایند.
در محل پناه برده ، در کش و قوس تهیه تدارک آوردن فرزند خود بودند که خبر یافتند، همسایه دیوار به دیوار و دوست صمیمی! آن ها، بخاطر ترس از رژیم و حمایت از خود و شاید هم برای خود ” شیرین ” کردن، وجود دختری یهودی را به گشتاپو اطلاع می دهند….. او را دستگیر می کنند و به جرم!! یهودی بودن و فرار خانواده اش از آلمان به جوخه اعدام می سپارند.
با درد سنگین داغی، زائیده از یک نا جوانمردی، آن هم از یک دوست! چه می توان کرد؟ بار سنگینی است بی دسترسی به جائی. می اندیشند و عاقبت به نحوی، تلافی را مرهمی تا حدی آرامش بخش می یابند. ولی چگونه؟
در نهایت آرامش و در کمال خونسردی ارسال نامه هائی را به د وست خائن شروع می کنند.
نامه هائی از آنکه داغ دیده به آنکه داغدار کرده است.
متن دقیق و کامل نامه ها را نمی دانم، اما می دانم که در این روال بوده است.
طبیعی است که در آن جو اختناق ” چبزی شبیه جوی که هم اکنون در ایران حاکم است ” در یافت ناکه هائی از خارج با آدرس و نامی مشکوک، به مقصد نرسیده سر از بازرسی و تفتیش در می آورد. و حتمن کار می دهد دست گیرنده، که داد.

نامه اول

” دوست عزیز، خلاصه بگویم، پیغامت را رساندم. جواب که آمد تو را در جریان می گدارم…”

مدتی بعد

نامه دوم

——–

” اطمینان داده اند که برای تهیه خواسته های شما تلاش خواهند کرد….تو نیز کاملن مواظب خودت باش….”

هفته بعد

نامه سوم

” خبر ها رضایت بخش است…..دوست عزیز با احتیاط باش….به هیچ وجه نبایستی تنفر از آن ها در چهره دیده شود، و کاملن آماده باش. “

هفته چهارم ….
نامه ای دیگر

” ” زیگفرید ” خودش آن ها را به نحوی جائی پنهان می کند، و تو روز موعود با آن ها دسترسی خواهی داشت….قوی باش …”

نامه بعدی

” متاسفانه فقط ( یک عدد) در اختیار تو قرار می گیرد. ولی همان کافی ست. منتظر تماس باش…..من واقعن به تو افتخار می کنم و می دانم که کاملن قادر به انجام هستی. “

نامه آخر

” …حالا که در اختیارت قرار داده اند، تعلل نکن. هر چه رود تر اقدام کنی بهتر است. می دانم که در دنیا صدا خواهد کرد. همانطور که می دانی، اگر اتفاقی افتاد همه چبز را از بیخ و بن انکار کن…”

….و خبر اینکه طرف که روحش هم از نامه ها اطلاع نداشت، به علت انکار و اعتراف نکردن، زیر شکنجه نازی ها در مقر گشتاپو زجر کش شد.

تابستان آن سال

بهمن ۱۳۹۵

گویا قرار است رمان ” تابستان آن سال ” تا پایان ماه اول سال نومیلادی منتشر شود.
چه دراین زمان وچه در زمان دیگری منتشر شود، برای من توفیری ندارد. مهم
گذران ” آن تابستان ” است که آنچنان گذشت، آنچنانی که گذشت.
مگر زندگی چند تابستان دارد که می بایستی جور دیگر بگذرند، ولی گاه چنین می شوند.
باد آنگاه که نسیم می شود چون ترنم چهره گشا و نوازشگر است و آنگاه که طوفان به
پا می کند نیز افشان می کند که خود نوع دیگری از دلربائی است. در هر فصلی که باشد
بخصوص اگر در متن آهنگ عشق را بنوازد، چیزدیگری می شود، اما اگر در تابستان باشد
و آهنگ مخالب بنوازد می شود تابستانی که آن سال گذشت.

تراخم – محمود صفریان

بهمن ۱۳۹۵

دبستان می رفتم. مادرم بایکی ازنرس های بیمارستان شهر دوست دیرینه یود.
از مدرسه که برگشتم دیدم مادر با پرستاری که دوستش بود دارند چای می خورند
بعد برایمان تعریف کرد که نصرت ” دوستش ” می گفت بیماری خطرناک ” تراخم ” دارد بینائی بخصوص دانش آموزان را تهدید می کند. قرار شده است با اجرای یک برنامه ضربتی کودکان مبتلا را در مان کنند
درمان بر گرداندن پلک ها و مالیدن میله سر پنبه ای که آغشته به دارو بود و بسیار هم درد ناک است مکان داشت و قرار شده است که برای تشویق بچه های مدرسه به ازاء دریافت شیر مجانی تشویق به درمان شوند. و این شد که بیماری تراخم ریشه کن شود

روزی در صف بچه هائی که منتظر سائیدن میله به پلک هایشان بودند قرار گرفتم تا شیر مجانی دریافت کنم. نصرت که مرا در صف دید به رو نیاورد و گذاشت به پشت پلک هایم میل زده شود. هنوز آن درد سنگین را حس می کنم بدون اینکه ” با اشاره نصرت ” شیری هم دریافت کنم. نهایت بی انصافی بود. فراموشش نمی کنم

ثروت ۸ نفر معادل دارایی نیمی از مردم فقیر جهان است

بهمن ۱۳۹۵

دویچه وله: ۸ نفر که همگی مرد هستند، به اندازه نیمی از مردم فقیر جهان ثروت دارند. این نتیجه گزارش تازه آکسفام است که در آستانه مجمع جهانی اقتصاد ارائه شده است. به گفته این سازمان خیریه شکاف طبقاتی در جهان هشداردهنده است.
سازمان خیریه آکسفام (Oxfam) در جدیدترین گزارش خود با اشاره به شکاف طبقاتی رو به افزایش در جهان نوشته است که هیچ‌گاه تا به امروز سطح رفاه جهانی تا به این اندازه به صورت نابرابر توزیع نشده است.
این سازمان در گزارش خود که در آستانه مجمع جهانی اقتصاد در داووس سوئیس ارائه شده، ذکر کرده است که برآورد مجموع دارایی‌های هشت شخص ثروتمند جهان با دارایی‌های نیمی از جمعیت فقیر جهان برابری می‌کند.
آکسفام برای تهیه این گزارش میزان تخمینی دارایی‌هایی این ۸ نفر را که همگی مرد هستند، با استناد به فهرست مجله فوربس و شرکت خدمات مالی “کردیت سوئیس” با یکدیگر جمع زده است.
این هشت نفر که نامشان در گزارش ذکر شده، بیل گیتس (بنیانگذار مایکروسافت)، آمانسیو اورتگا (سرمایه‌گذار اسپانیایی و مؤسس شرکت ایندیتکس)، وارن بافت (سرمایه‌گذار آمریکایی)، کارلوس اسلیم (سرمایه‌گذار مکزیکی)، جف بزوس (بنیانگذار آمازون)، مارک زاکربرگ (بنیانگذار فیس‌بوک)، لری الیسون (مؤسس شرکت اوراکل) و مایکل بلوم‌برگ (شهردار سابق نیویورک) هستند.
کسفام برای نشان دادن اختلاف گسترده و روزافزون سطح طبقاتی در جهان به آمارهای سال ۲۰۱۰ اشاره کرده و گفته است که طبق آخرین محاسبات در آن سال مجموع دارایی‌های ۴۳ فرد ثروتمند جهان برابر با میزان ثروت نیمی از مردم فقیر جهان بود.
این سازمان خیریه بریتانیایی نسبت به نابرابری فاحش ثروت در جهان هشدار داده و آن را “قبیح و ناپسند” خوانده است.
از سال ۲۰۰۹ تا کنون میزان دارایی ثروتمندان به طور متوسط سالانه ۱۱ درصد افزایش داشته است.
میزان ثروت بیل گیتس از سال ۲۰۰۶ که او برنامه خود برای کناره‌گیری از مایکروسافت را اعلام کرد، ۵۰ درصد افزایش داشته است که مبلغ ۲۵ میلیارد دلار را شامل می‌شود؛ هر چند در سال‌های گذشته او بخشی از ثروت خود را به پروژه‌های خیریه متعدد اهدا کرده است.
با این حال مکس لاوسون، یکی از مقامات ارشد آکسفام گفته است: «اینکه میلیاردرها تصمیم به اهدای ثروتشان می‌گیرند، حرکت خوبی است اما با این همه نابرابری موضوعی مهم است و شما نمی‌توانید سیستمی داشته باشید که در آن میلیاردرها به طور سیستماتیک مالیات کمتری نسبت به منشی‌ها یا مستخدمان‌شان می‌پردازند.»

سال۲۰۱۷

بهمن ۱۳۹۵

سال ۲۰۱۶ با آخرین نفس هایش دارد با همه ی محنتی که داشت می گذرد
در سال جدید، سال ۲۰۱۷ در انتظار چه رخداد هائی خواهیم بود؟
مرگ انسانیت ادامه خواهد داشت یا کرامت و شرف توان سر بر افراشتن
خواهند یافت؟…این بدون شک به چند مرده حلاج بودن خودمان دارد.
با آرزوی سلامتی و شادی و موفقیت همه ی دوستان نازنینم و …همه ی
مردم جهان .

سالگرد – علی میر عطائی

دی ۱۳۹۵

 

!

وقتی می گردد، ( سال را می گویم ) انگار در ِ دیگری است که روی پاشنه می جرخد. می پرخد که بسته شود.

تا زیر پنجاه این چرخش برای باز شدن است، از آن پس، نه، دیگر باز شدنی در کار نیست. فقط بستن است، آن هم بر روی پاشنه ای که انگار روغن کاری نشده است. پرسرو صدا و با چه قیژ و ویژی، و با چه جیغ و ویغی.
تا پنجاه،عزیزی، ( البته به حد و عیاری بستگی دارد. ) تا، پرو پول و سرو وضع ! و ارث و میراثت چه جا و مکانی! داشته باشد.
از پنجاه که می گذرد، بیشتر مورد احترامی تا عزیز. البته باز هم به همان ( بستگی، بستگی دارد! )
همین تور که جلو می روی ( یا در حقیقت از زندگی که عقب می مانی ) به مدارج و مراحل دیگری می رسی. کم کم از برنامه ها جا می مانی و می شوی،
(بی تفاوت ). یعنی بود و نبودت چندان فرقی ندارد.
و اگرادامه بیابد به مقام رفیع ( سر بار ) و تولید کننده نفرت ارتقا! می یابی.
و در این میان، این ( سالگرد ) هم می شود قوز بالا ی قوز. و به اطرافیان حالی می کند که: ” ای که پنجاه رفت و در خوابی “، دیگر نه جای عزت و احترام است.
نمی دانم چرا، اغلب با یک آدم نابینا، بلند بلند حرف می زنند؟ بدون دقت و توجه که او نابینا است، و نه کر.

در سالگرد، نیز اگر:

مراحل ِ ” عزت ” و ” احترام ” پشت سرباشد، و پا به عصر! ” بی تفاوتی ” و ” سرباری ” گذاشته باشی، تا بجنبی، لباس ِ همان نابینا را بر قامتت می پوشانند، و بطرز ناراحت کننده ای ” اگر نگویم توهین کننده ” با تو، بلند بلند حرف می زنند. می شوی انگشت نما. و این فکر به ذهنت می آید که، گاهی اوقات زود رفتن هم می تواند نعمتی باشد.

و چه بیمی دارم من. سالگردم نزدیک است. و در همین سالگرد است که آن دو مرحله خوب را پشت سر خواهم گذاشت. از مال و منال هم خبر دندان گیری نیست. ولی گوشهایم خوب می شنوند. امید وارم به این مهم دقت داشته باشند.

نامگذاری مناسب – امیر هوشنگ برزگر

بهمن ۱۳۹۵

نویسندگی و خلق داستان، ذهن روشن و مورد قبول برای نامگذاری هم می طلبد. این نامگذاری فقط در مورد کتابهای ادبی نیست ” اعم از رمان و مجموعه داستان , و حتا نام تک تک داستان ها ” بلکه شامل فیلم و شعر و سایر محصولاتی از این دست نیز می شود.

در کتابهای درسی آن زمان ها نیز آمده بود که در نامگذاری فرزندان خود دقت و توجه داشته باشید، و آینده آن ها را خجلت زده نکنید.
به تدرج ” ولی آهسته و آرام! ” روی نام اول کودکان، دقت بیشتری شد، اما به نام فامیلی توجهی کافی نشد، و کماکان نام فامیل هائی
چون: خانه خراب_ پدر سوخته – عبدالهوا – نیم قداق – بولهوس – چکنه ای – مرده شور زاده – و…رواج داشت ” و دارد “.
در مورد نامگذاری کتابها هم ماجرا همین است. با این تفاوت که، اگر در مورد اول با والدینی بی سواد و بی اعتنا به آینده کودکان رو برو بودیم ، در مورد دوم ” نامگذاری آثار ادبی ” با روشنفکرانی دوآتشه و پست مدرن مواجه ایم. این اساتید برای جلب توجه بیشتر و احتمالن برای خود نمائی، و اینکه بگویند ما: نوآوریم و یا ما ” یکه و نخبه ایم ” اسامی که گاه چندش آور و حتا بی معنی و گاه نامربوط، روی آثار
خود می گذلرند، از بردن ببر گَل منار، تا در هم ریختن دستور زبان همچون ” وقتم کن که بگذرم ” و بسیار نامهای ثقیل دیگر.. و اشکال تداوم این ( بی ذوقی ها ) در این است که گروهی پای منبری می کنند و این کج سلیقگی ها را عین
ذوق و حتا ( خوش ذوقی ) می نامند. و بدین ترتیب آب به آسیاب آنها می ریزند.

جامعه روشنفکری ما، به غایت محدود و غیر بالنده است. و در دایره بسته نسل ها ” از اول تا نمی دانم چندم ” حصار بندی شده است. و هر نسل بدون توجه به اصل، بیشتر در فکر به به و چه چه خرد کردن برای هم هستند. و توجهی به تلاش سایرین ندارند. ار یک طرف،  و انگشت شمار ی برج عاج نشینانی که جز خود دیگری را نمی بینند، و همچون آینه تاب آه ندارند.
پاره ای به دیرک چتر قدرت چسبیده اند و ضمن ارتزاق، جان به ساحل امن می کشند. و عده ای هم از بیم همین قدرت مثل بید می لرزند.
و در این وانفسا، ” ارشاد ” هم به قتل و عام کتاب، و کتاب نویس! مشغول است. و همراه با  سابر عمله های عذاب و کوچبدال های ریز و درشت، ریشه کنی می کند.

مگر نه آن کس که خوب و صحیح، و در راه اعتلای ادیبات گام بر می دارد، ” بی توجه به عدد نسلش ” بایستی مورد احترام و حمایت باشد. ولی می بینیم که متاسفانه چنین نیست، و همین ” نیست ” است که فرصت رسیدن به مسائل اساسی از جمله نقد نامگذاری را از قلم به دستان ما گرفته است.

  هزار و چهارصد سال است که با هویت ایرانی در ستیز هستند، و می بینیم که در بیست و هشت، بیست و نه سال اخیر چه تاختی بر داشته اند و چگونه بخصوص با نامهای فارسی در ستیز هستند، و به بهانه اسلام، اسامی عربی را دارند تحمیل می کنند و با کشاندن آن به کتاب های درسی هویت ما را به بازی گرفته اند.  و می بینیم که پاره ای از مردم با قبول ای نامها چگونه عملن هم پیاله آنها می شوند.
اگر روشنفکران خودی نشان می دادند، و ایستادگی می کردند، متجاوزین چنین سهل نمی تازیدند. در حایکه پاره ای از آنها حتا در مورد نامگذاری آثار خود گرفتاری دارند. و اینجاست که باز باید بگوئیم:

از ماست که بر ماست.

نوعی دکان – محمود صفریان

بهمن ۱۳۹۵

2

خدا رحمتش کند، زود رفت. اسمش “عباس ” بود، ولی ” فرید ” صدایش می کردند. جر من که دوست صمیمی اش بودم، و یکی دوتا از فامیلش کس دیگری نمی دانست که ” عباس ” است. برای همه و حتا من، ” فرید ” بود.

هرچند برو بالای خوبی نداشت، ولی بر و رویش بد نبود، پوستش سفید بود و خوب حرف می زد، بی لهجه بود، با آنکه ریشه در اصفهان داشت. و همین مشخصات بود که ” فریده ” نرس خوشگل بیمارستان شهرعاشقش شد، با او ازدواج کرد و بچه دار هم شدند دوتا پسر. ولی ازدواجشان دولت مستعجل بود. کوتاه با هم بودند. جدا شدند، و فرید جز یکبار دیگر وقتی که بچه ها هفت و نه ساله و محصل بودند، هر گز آنها را ندید. او بچه هایش را دید ولی بچه ها پدرشان را ندیدند. مدیر مدرسه پس از خواهش و التماس فراوان، قبول کرد به شرط کمترین واکنشی از سوی او، به بهانه ای آنها را به دفتر مدرسه بیاورد.

از کوچکی با هم بودیم و کم کم دو دوست صمیمی شدیم. خیلی قاطی بودیم و از جیک و پوک هم خبر داشتیم.

هم کلاس بودیم و در تنبلی نمونه و بی هوا شیطون. و هر دو دبیرستان را تمام نکردیم. کلاس دهم که تمام شد، تصمیم گرفتیم برویم سراغ پول در آوردن. دهه چهل شمسی بود، دهه ای که پول در آوردن! بسیار سخت بود.

ولی ما راه افتادیم….
دستمایه مان غرور بود ، اراده و یکدندگی.
” فرید می دانی که من در هر کاری خودم میبرم و خود می دوزم و از کسی نه دستور می گیرم و نه پیروی می کنم، اما نمی دانم چرا این دفعه دلم می خواست با کسی مشورت کنم. باکسی که همیشه بی منت هوایم را داشته است. حتا آن دفعه که بخاطر آویزان کردن باد کنک های رنگی از پشت بام مدرسه بیرونمان کردند این او بود که نمی دانم قلابش به کجا بند بود که توانست مرا برگرداند. اما من چون از تو جدا می شدم توجه نکردم و به مدرسه بر نگشتم. ”
” بله می دانم و این راهم می دانم که گفته از دست ” امیر ” خیلی دلخورم و دیگر حاظر نیستم کاری برایش بکنم.

پول و پله ای از این ور و آن وردست و پا کردیم و بعنوان اولین اقدام مقدار زیادی سیگار های خارجی تهیه کردیم و به عنوان قاچاقچیان تازه کار راهی تهران شدیم
و شانس زد که توانستیم با بهائی خوب آبشان کنیم ، و بدون کمترین عاقبت اندیشی کلی با پولش عشق و حال کردیم و قبل از خوردن کفکیر به تحت دیگمان اقدام به قاچاق دومین محموله کردیم که متاسفانه به دام افتادیم و تمامی داشته هایمان را از دست دادیم و همچون مالباخته ها سرگردان ” تهران مخوف!! ” شدیم.

” فرید می گوئی چکار کنیم؟ مانده پولمان کفاف چند روز گذران را نمی دهد. ”
” امیر من هم روی برگشت را ندارم، اینطور هم که نمی توانیم دوام بیاوریم. دارم پستوهای مغزم را برای یافتن راه حلی جستجو می کنم.”
” راهی را که ما برای پولدار شدن برگزیده ایم یکی از سخترین، ناموفقترین و خطرناکترین راه هاست. فرید اگر جَستم از دست این تیر زن. دیگر هرگز از این غلط ها نمی کنم. “

” امیر زنی از خانواده مادری ام می شناسم که در شهرری بساط مفصل و گسترده فالگیری و دعانویسی وجادو و جنبل دارد. جمع کن تا دیر نشده و هنوز صنار سه شاهی داریم بروی شهر ری شاید پیدایش کردیم. ”
” فرید مگر زده به سرت؟ این مزخرفات چیه؟ …شهر ری و بساط دعانویسی و این حرف ها دیگه از کجا آمده. من یکی این دفعه زیر بار این این تصورا ت ذهنی تو نمی روم. ”
” اگر نیائی راهمان از همینجا از هم جدا می شود.
امیر چندین سال پیش که با مادرم آمده بودیم تهران و مادرم برای زیارت پیله کرده بود که برود شاه عبدلعظیم او را که مادرم را خیلی دوست دارد پیدا کردیم و دیدم که چه درآمد را حت و فراونی دارد، حتا از من خواهش کرد که بمانم و بغل دستش کار یاد بیرم و بعد همکارش بشوم. امیر به خدا راست می گویم. ”
” آخه از کجا می دانی که هنوز زنده باشد و آن بساط را داشته باشد و تو را بشناسد. جان جدت دست بر دار بگذار تا هنور تخته پاره ای از این قایق شکست داریم خودمان را به ساحلی برسانیم.”
” ببین ما که در هر حال اگر دستمان به دُم گاوی بند نشود باید برگردیم. شهرری هم سرراه برگشتمان است. امیر این حتا ریسک هم نیست ولی به آزمایشش می ارزد. ممکن است خیلی به درد من نخورد ولی تو همینطورش هم خیلی اهل حجی مجی لا ترجی هستی. شاید شانس منتظرت باشد”

رفتیم و از اقبال خوب جائی را که می خواستیم پیدا کردیم. تنگ غروبی بود. خانه ” ننه ” هم بیش از آن سر شناس بود که خیلی دنبالش بگردیم. انصافن خیلی هم با برخورد گرمی روبرو شدیم.
نمی دانم چگونه سفارش کباب داد و زدش دست چنتائی کتلت که برای خودش درست کرده بود و تا جنبیدیم کنار هم به شام نشستیم.

” خب ننه، فرید جان تعریف کن ببینم چطور شده که سر از این جا درآورده ای؟ ”
و فرید تا داستان کامل و بی کم و کاست ماجرایمان را با همه زیر وبمش برایش تعریف نکرد لقمه معروفش را قورت نداد.
” ببینم سر راه آمده اید کرایه راهی برای بازگشتان تهیه کنید یا بر نامه دیگری دارید؟ “

من که کم و بیش با برنامه کار او آشنا شده بودم و می دانستم در باز گشت جائی را ندارم بیشتر کنکاو شده بودم بخصوص که قبلن فرید گفته بود می خواسته او را به همکاری بگیرد.
” می بخشید من نمی خواهم شما را خصوصی ” ننه ” صدا کنم. در اینجا چی صدایتان می کنند؟ ”
” خانم بزرگ ”
” خانم بزرگ اگر بشود و بخواهید و یا در حقیقت مناسب بدانید، من علاقمندم بمان و با شما همکاری کم. ”
” ننه، این امیر استاد حجی مجی است و فکر می کنم می توانید او را همانطور که می خواهید تربیت کنید. ”
” فرید این چِرت وپِرت ها چیست می گوئی؟ اینجا یک محل معتبر است حجی مجی چیه ؟
اگر امیر آمادگی داشته باشد آموزشش می دهم و با او همکاری می کنم. ”
” خانم بزرگ من علاقمند به همکاری باشما هستم . بگویم که کار را هم بسیاری جدی می گیرم. فقط بدانید که جائی و مکانی برای ماندن ندارم. ”
” ننه جان من راحت تر بگویم که امیر حتا آه ندارد که با ناله سودا کند، اما همانطور که گفتم تا بخواهی زرنگ و کاردان است. “

” امیر جان بگویم که باید مدتی بطور آزمایشی اینجا باشی و حرف ها و حرکات و تعالیمم را بی کم و کاست و مو به مو اجرا کنی، اگی اونی بودی که می خواهم می توانی بمانی و همراه و مددکار من باشی ولی بدان که اگر اونی که می خوام نبودی بی معطلی باید جل و پلاست را جمع کنی و بروی. ”
” خانم بزرگ این مدت آزمایشی چقدر طول می کشد؟ ”
” بستگی به استعداد خودت دارد ولی نبایستی بیش از یک ماه طول بکشد. این یکماه را هم می توانی در همین خانه باشی و من جا و غذا در اختیارت می گذارم، ولی تنها، فرید باید برود. “

تمام هوش و حواسم را به کار گرفتم. بعنوان اولین گام از من خواست ظاهری را که او می خواهد داشته باشم. همیشه ته ریشی داشته باشم. همیشه عینک دودی بزنم. عبائی بر دوش داشته باشم، لفظ قلم و شمرده و بی عجله حرف بزنم. همیشه سرم در کتابی که به من داده بود باشد و با تکه آهن سنگینی که چهار سطح مختلف داشت و روی هر سطحش حروف عججیب وغریبی حک شده بود و به آن اسطرلاب می گفت ور بروم و بصورت قلاندن در کف دستم و با حالت خاصی و با تانی آن را در حال چرخش بیاندازم روی کتاب و مدتی خیره به آن چشم بدوزم، بعد در حالیکه بسیار آرام اورادی را زمزمه می کنم آنرا از روی کتاب بردارم و خیره به آن چشم بدوزم وبا استفاده از قلم و دوات که جوهر زعفرانی دارد بصورت اجق وجق مطالبی را بنویسم، در حالیکه به پیشانی چین می اندازم و لب هاین را نا مفهوم تکان می دهم خود را کلافه بنمایانم.
و به مدت ده شب پس از کار روزانه و خوردن شام بصورت تاتر برایش بازی کنم و او در جا ایراد هایم را بگیرد، تا به قول خودش ” اوسا ” شوم. اسمم هم شد ” حاج فرج الله یساری ” و فراموش نکنم که چندین سال در مکتب ” زین الدین موسوی ” معتکف بوده و درس خوانده ام.
از هر مراجعه کننده تمامی مشخصات لازم را بگیرم. بخصوص سن و سال طرف را و اینکه مجرد است ، متاهل است، زمان طلاق. ودریابم که برای کدام مشکل زندگیش مراجعه کرده است.
و این آموزش بیش از یکماه طول کشید. و رسیدم بجائی که یک روز به من گفت:
” حاج فرج الله اگر حالش را داری برای من هم سر کتاب باز کن. “

از مدت ها قبل با مراجعینش در مورد شخصی نورانی که به زودی با او همکاری خواهد کرد تبلیغ را شروع کرده بود. و مشتاقان زیادی را برایم در آب نمک خوابانده بود.
نیاز از یکسو و علاقه خودم به نوعی ماجراجوئی، ماندگارم کرد در حدی که کم کم به شدت معتاد هم شدم. هم در آمد داشت و هم احترام و هم سینه ام شده بود مالامال اسرار زیادی از کسانی که مشتاق بودند محرمی را بیابند و گره گشائی کنند. از این دوران چه ناگفتنی های زیادی دارم که بعضی از آن ها را
” خانم بزرگ ” هم نمی داند. ما جرا هائی که در فکرم هم که می چرخانم حالت خاصی پیدا می کنم.
قرار بر این بود که از کار کردم یک سومش مال او باشد و من دیگر دغدغه مکان و غذا نداشته باشم.
هر روز کارمان اعتبار بیشتری می یافت و بیشتر مورد اعتماد قرار می گرفتیم بخاطر وجود ” حاج فرج الله ” کار و بار ” خانم بزرگ ” هم رونق بیشتری پیدا کرده بود و می دیدم که سخت خوشحال و راضی است.

یک شب خانم بزرگ اطلاع داد که فردا خانمی بسیار خوشگل و بسیار هم ” بنظر می رسد ” ثروتمند خواسته است که آخر وقت بعنوان نفر آخر تو را ببیند و خواسته که نمی خواهد کس دیگری حضور داشته باشد.
گفتم تقریبن همه ی مشتری های من در چنین تنهائی و بی حضور کس دیگری هستند.
” ولی همه به این زیبائی و جوانی نبوده اند ”
” در مورد ثروتش هم که می گوئی ” بنظر می رسد “. تازه ثروت مشتری ها به ما چه ارتباطی دارد ؟ ”
” من در مورد جوانی و زیبائیش هم گفتم ”
” مگر زیبا و جوان کم داشته ایم . متوجه نمی شوم اگر موضوعی در میان است به من بگو که چنین در مورد این یکی تاکید داری؟. ”
” یکبار دیگر چندماه پیش آمده بود و در مورد ناسازگاری با شوهرش صحبت می کرد. ”
” چه نوع ناسازگاری؟ ”
” می گفت شوهرم بچه دار نمی شود.”
” تو چه تجویز کردی؟ ”
” آقا سید فرج الله داری محاکمه ام می کنی ؟ ”
” حاج خانم از کی من ” سیّد ” شدم ”
” از وقتی که من ” حاج خانم ” شدم ”
” آفرین، حاضر جواب هم که هستی؟ …پس می خواهد مرا تنها ببیند؟ که برایش چکار کنم ؟ ”
” که بهش بچه بدهی ”
” چی؟ ”
” از کوره در نرو. بگذار ببینیم در واقع چه می خواهد. این ها همه حرف و تصور ماست “

هر شب افسونگری جدیدی یاد می گرفتم و هربار جا افتاده تر و پخته تر عمل می کردم و بنظر می رسید کم کم انتطار معجزه هم از من داشتند. خانم بزرگ هم بهر دلیل کار و بارش پر رونق شده بود. پیر زنی را هم با تعالیم لازم مسئول تهیه چای و قهوه و گاه آب خنک و بخصوص گلاب کرده بودیم. یکی را هم برای تر و تمیز کردن خانه بکار گرفته بودیم که ضمنن غذا هم تهیه می کرد.
خانه را بسیار معقول روبراه کرده بودیم و تمام طبقه دوم در اختیار من بود. خانه همیشه بوی گلاب می داد و بیشتر رنگ های بکار رفته در آن یا سبز بود یا از سبز مایه ای داشت .
هر از گاهی هم من از صحنه خارج و بیشتر در اتاق های طبقه بالائی پنهان می شدم یا به قصد زیارت غیبم می زد و خانم بزرگ این زمان ها را بسیار استادانه در بوق تبلیغاتیش می دمید.
وقتی متوجه شدم که بعضی از مراجعین از اطراف و اکناف تهران و حتا ایران می آیند ترس برم داشت
اگر حکومت به میان می آمد و مانع می شد چه می توانستیم بکنیم؟
” نگران نباش خودشان مشوق ما هستند و علاقمندند که هرچه بیشتر کارمان را توسعه بدهیم. “

یک روز تعطیل فرید پیدایش شد . با اتوبوس مسافری آمده بود.
” برای اینکه بتوانم ببینمتان از اصفهان فقط به مقصد قم مسافر زدم . مدتی است راننده اتوبوس شده ام. امیر می دانم که حتمن برایم گفتنی زیاد داری، ولی من هم از وقتی به این شغل سوار شده ام ماجراهائی داشته ام. شنیده ام که وضع مالی توپی داری”
” از کی شنیدی؟ ”
” از ننه. مدتی است همسر آخرم اقدس را می گویم ، مشتری اوست. هم مشتری است هم سپرده بودمش به او تا این بار که می آیم ببرمش.”
” فرید تو داری از مسائلی می گوئی که من اصلن خبر ندارم. . نمی دانم می دانی یانه من در طبقه دوم اینجا زندگی می گنم و در حقیقت می توان گمت یکدیگررا کمترمی بینیم.. اما فرید جان همسر آخرم یعنی چه؟ ”
” در اتوبوس پیدایش کردم، تنها بود و جوان و خوشگل و…”
” ببینم فرید! پیداش کردی؟ تو چرا همه ی مسائل زندگیت با همه ی مردم دیگر فرق می کند ؟ ”
داشتم مسافر از تهران می بردم اصفهان. آخر حط همه پیاده شدند ولی او مثل کبوتری که شاهین دیده باشد روی صندلی خودش لرزان نشسته بود…بردمش خانه وبه مادرم گفتم در تهران با او آشنا شده ام و فعلن صیغه اش کرده ام “

تقریبن می توانم بگویم زنی به این زیبائی ندیده بودم. وارد که شدم جلوی پایم بلند شد و گیرائی اندامش را به رخم کشید.چادرش را هم اجازه داد از سرش سُر بخور روی شانه هایش و موهایش را که بسیار کار شده بود به رخم بکشد. بسیارآرام برمسند! خودم جلوس! کردم، ولی آنچنان محو زبیائی او شده بودم که بیم داشتم اشتباهی ازم سر بزند. با نشستنم رایحه عطری که به کار برده بود داشت تتمه توانم را ازم سلب می کرد.
بهتر دیدم خودم را به اسطرلاب و کتاب و دفتر و قلم و دوات و جوهر زردش مشغول کنم. تا کم کم به خودم مسلط شوم.
” زبانم نمی گردد حاج آقا صدایتان کنم. هم جوانتر هستید و هم وجناتتان نمی خورد به حاج آقا بودن.”
” مریم خانم بفرمائید مشکلتان چیست؟ ”
” من آمده ام شما مشکلم را حل کنید. شما می پرسید مشکلتان چیست؟ ”
” شما مشکلتان را بفرمانید تا من راهنمائی تان کنم. ”
” من دوسال است از همسرم که بچه دار نمی شد جدا شده ام. حالا مجرد هستم می خواهم ببینم عاقبتم چه می شود ”
” پس چرا حالا مراجعه کردید؟ این دوسال چکار می کردید؟ ”
” این همه از من سئوال جواب نکنید. بگوئید فعلن چه وضعی دارم و چه آینده ای در اتنظارم است ؟ ”
مجددن کمی زیر لبی و آرام لب هایم را تکان دادم که یعنی دارم اورادی را می خوانم. کمی هم با دفتر و کتاب هایم ور رفتم. سرم را بلند کردم و در حالیکه دستی به ریشم می کشیدم و عینک دودی را از چشمانم بر می داشتم و با نگاهی مهربان تمام صورتش را بر انداز می کردم، لبخند کم رنگی را روی لب هایم کشیدم.
” می خواهم شما طالعم را ببینید و مخصوصن خواسته ام که خانم بزرگ حضور نداشته نباشد. ”
” چرا؟ ”
” چون چندین بار با ایشان بوده ام و ضمنن بسیار از معجزات شما شنیده ام ”
” خانم من معجزه نمی کنم. من طالع ببینم.”
” پس ببین دیگه ”
” خانم می بینم که در آینده نزدیکی شوهر می کنید. شوهرتان را هم خودتان انتخاب می کنید. در تیر رس چشمانت قرار می گیرد. این شما هستید که باید مواظب باشید و نگذارید به پرد. کمی باید شهامت داشته باشید و راه بدهید تا طرف خودش قدم جلو بگذارد. با این ازدواج زندگی بسیار خوبی را آغاز می کنید و دوبچه هم نصیبتان می شود یک پسرو یک دختر. “,
” خیلی ممنونم فال بسیار خوبی بود. اجازه بدهی یکی دو سؤال دیگر دارم و از خدمت مرخص می
شوم ؟ ”
” بفرمائید خانم ”
” چرا در نشست با من هم عینک تان را برداشتید، هم دستی به ریشتان کشیدید و هم لبخند زدید؟ ”
” می بخشید خانم این ها که سوال هائی بسیار شخصی است. در حقیقت دارید مرا محاکمه می کنید.
همه ی این هائی که سوال کردید برای اولین بار و بخاطر حضور شما نبود من بارها با کسان دیگری نیز چنین حرکاتی داشته ام. ”
” پس هیچکدام بخاطر شخص من نبوده ؟ ”
” خانم محترم آنچه در فال ات دیدم، به وضوخ برایت شرح دادم. گمان نمی کنم دیگر بودنتان ضرورتی داشته باشد ”
” بگذار کمی واضحتر و روراست تر با تو صحبت کنم تا بهتر متوجه بشوید که چرا امروز و در آخر وقت و بدون حضور خانم بزرگ به دیدارتان آمده ام. می خواهم کمی بی پرده صحبت کنم امیدوارم با صداقت به حرف هایم توجه کنید و کمی از این شمایلی که دارید فاصله بگیرید…من می دانم که هدف اصلی تو از این کار درآمد است و تامین آینده ات. آنچه که در این میان دخالتی ندارد اعتقاد و ایمان است. این کار اگر هم در آمدی داشته باشد موقعیت اجتماعی ندارد و نمی تواند برای مدت ها ادامه داشته باشد. همه ی این سرو وضع هم ساختگی است حتا اسمتان. تو با خانم بزرگ که عمری ازش گذشته و توی این کار جا افتاده و در حقیقت راه و چاه دیگری هم ندارد فرقی اساسی داری. ”
حساب شده آمده بود. حرف هایش هم خیلی بیراه نبود. زیبائیش هم عذابم می داد. بیانش هم پخته و با واژه هائی همراه بود که نمی شد اسم عامی براو گذاشت هرچند او بالاخره مرا چنین خطاب کرد.
” تو ممکن است این پز عامی بودن را برای راه اندازی این وضع اتنخاب کرده باشی”
به او گفتم درست متوجه قصدت نمی شوم راحت تر و در یک جمله بگو منظورت چیست؟
” دارم واضح می گویم که این کار و این سر و وضع را ترک کن. ”
” که بعد چه کار کنم ؟ ”
” برو دنبال زندگی معمولی، بشو مثل همه ی آدم های دیگر. ”
” از آنچه هستم ناراحتی؟ اگر ناراحتی چرا؟ چه ارتباطی به تو دارد؟ ”
” چون اگر ریخت و شمایل آدم حسابی ها را پیدا کنی و بخواهی زندگی معمولی داشته باشی، و به خانه و زندگی متعارف علاقه داشته باشی می توانم کمکت کنم. ”
” مثلن چه نوع کمکی؟ ”
” من از لحاظ مالی بی نیازم. خانه خوب و تر و تمیز شخصی دارم. از لحاظ بر و رو نیز بد نیستم. برایت کافی نیست؟ ”
” به من چه ربطی دارد که برایم کافی باشد یا نه . می توانم خواهش کنم که تشریف ببرید و این همه پی جورزندگی شخصی من نباشید؟ ”
” ادامه این وضع عاقبت ندارد. مثل یک حباب است. دیر یا زود می ترکد و محو می شود و تو می شوی آدمی پاک باخته، گفته باشم ”
همانطورکه سرم پائین بود به حرف هایش دقت کردم. مجددن درمغزم چرخاندمشان و دیدم که درست می گوید، و فکر کردم که خودش دراین مورد چه کمکی می کند.
” ببینم خانم تو چرا این همه به فکر من و زندگی ام هستید؟ ”
” من در شما یک آدم فهیم می بینم و تصور میکنم از بد حادثه دراین باتلاق گرفتار شده ای. می خواهم اگر بتوانم کمکت کنم. ”
برای اینکه بدانم چگونه کمکی می تواند بکند،گفتم:
” بفرمائید چگونه کمکی می توانید بکنید؟ ”
” تو چگونه کاری می تواند بر پایه خواسته ات باشد و از من انتظار داری؟ ”
دوباره نگاهی خریدارانه به او انداختم. زیبایش حرف نداشت. با دریائی از کشش و چهره ای شیرین.
چرا تا حالا کسی او را نچیده است و چگونه است که سر راه من قرار گرفته است؟ آیا بیوه بودن می تواند علت آن باشد؟ بهر حال فعلن در دسترس من قرار گرفته است. نه تنها حیف که احمقانه هم هست بی تفاوت باشم.
با پای خودش آمده و برنامه ریخته که آخر وقت باشد و بخصوص نخواسته که خانم بزرگ حضور داشته باشد.
امیر! اگر می خواهی از این ورطه رهانده شوی و به زندگی متعارفی برسی بجنب ؟ مگر نمی گویند در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست.
” کمی واضح صحبت کنم ناراحت نمی شوی؟ ”
” ابدن ”
” اگر ترک این کار و این لباس کنم و بخواهم به زندگی عادی به قول تو برسم می توانم از تو تقاضای ازدواج کنم؟ ”
ساکت شد، گونه هایش گل انداخت. سرش را زیر گرفت و حرفی نزد.
” خانم اگر بی ادبی کردم و تند رفتم ببخشید. شما اجازه دادید من هم گستاخی کردم ”
نمی دانستم چکار کنم. کماکان درهمان حالت بود. من هم ساکت نشستم و هیچگونه عکس العملی نشان ندادم.
” اگر تو واقعن بخواهی من اشکالی نمی بینم ”
” متوجه نشدم. می گوئید موافق هستید؟ ”
فقط نگاهم کرد و لبخند زد.

تنها موردی که پیشگوئیم درست از کار در آمد ازدواج ما بود و یافتن نام و شخصیت اصلی ام. افسوس که چند ماه پیش از آن در تصادفی درناک ” فرید ” را از دست داده بودم.

محل شها د ت فا و – شهلا ش

بهمن ۱۳۹۵

مرد وارد تکیه شد. جلوی دروازه ایستاد. چشمانش را تنگ کرد و نگاهی کاونده به گورستانی انداخت که آخرش پیدا نبود. آفتاب چشمانش را می زد. دست راست را سایبان چشم ها کرد. در آن گورستان انگار همیشه تاسوعا و عاشورا بود. باد علم و پرچم ها را می رقصاند. چون سطح گورستان پایین تر از سطح خیابان بود، مرد تسلطی نسبی برگورستان داشت. چشم ها را تنگ تر کرد و گردن کشید.

با نگاه، دورترها را می گشت، اما صد متر آن طرف تر به ناگهان زنی در میدان دیدش

قرار گرفت. مرد به زن که چادر سیاه بر سر داشت، خیره شد. زن تنها بود. چیز زیادی

از او پیدا نبود. حتا نمی توانست تشخیص دهد که زن جوان است یا نه!

” قوز نداره “، در دل به خود گفت.

با عجله به سمت زن رفت. گورها را پشت سر می گذاشت و در حالی که نگاه از زن

برنمی گرفت پیش می رفت. یکی اعتراض کرد:

” ننه نکن. گناه داره ننه جون. پا رو قبرا نذار “

اهمیت نداد و از سرعتش کم نکرد. کمی بعد به نزدیکی زن رسید. چهار- پنج گور آن

طرف تر، کنار گوری نشست و در حالی که زن را م ی پایید زیر لب شروع به خواندن

فاتحه کرد. زن به اطرافش توجهی نداشت. مرد با چشمان تیزبین اش زن را برانداز کرد.

پی بردن به جوانی زن، برای او که کم تر اشتباه می کرد، کار سختی نبود. این را از جنس

چادر و چگونگی افتادنش بر بدن می فهمید. بیوه های جوان چادرهای مشکی لیز و لطیف

بر سر می انداختند و هر چه پیرتر م یشدند چادرهایشان هم زخیم تر می شد. چادر های

لطیف، اسکلت بدن را خیلی خوب نشان می دهند. اما چهره ی زن را هنوز نتوانسته بود

ببیند.

آب دماغش را روی زمین ریخت. انگشتان را بر شلوار کشید و به سمت زن رفت. زن

چادر را روی صورت کشیده بود و تمام تلاش او برای آن که گوشه ای از صورت زن را

ببیند بی نتیجه ماند. دیگر تقریبن بالای گور ایستاده بود. زن که هنوز حضور دیگری را

بر سر گور متوجه نشده بود، هم چنان سر به زیر داشت. مرد به خود گفت:

” چادرو بزن کنار لامصب.”

شتاب زده گور نوشت را خواند:

” علی شبستری / فرزند مرتضی / محل شهادت آبادان “

با خود فکر کرد که، این مرد حتمن باید اوایل جنگ مرده باشد و احتمالن بیوه اش چندان

جوان نیست. باز هم نگاهی به پیکر زن انداخت و به خود گفت:

” جهنم. یه امتحانی می کنیم. “

۲

در کنار گور نشست. پچ پچ کنان فاتحه اش را خواند و هم زمان زن را زیرچشمی

می پایید. زن که حضور غریبه را کنار گور احساس کرد، چادرش را پس زد. مرد نگاه

سریعی به زن انداخت و پیش خود گفت:

” تحفه ای نیست “

زن سلام کرد، با پر چادر اشک هایش را پاک کرد و آب دماغ را گرفت. ابروهایش را

برنداشته بود. پوست کلفت، پلاسیده و آفتاب سوخته اش شل و وارفته بود و خبراز نا امیدی

و بیماری م یداد. شکسته و خسته بود.

به سرعت فاتحه ای خواند و بلندشد. با این نوعش هیچ وقت کنار نیامده بود. تیپ های

افسرده و دل مرده را دوست نداشت.

” زن، فقط زن شوخ و شنگ “

همیشه می گفت. نگاهی گذرا به عکس انداخت:

– خدا صبرتون بده، خواهر.

– سلامت باشی.

شتابان دور شد. به راه و جستجویش ادامه داد. ایستاد. چشم هایش را دوباره تنگ کرد. به

سمت دروازه ی اصلی گورستان نگاه کرد. خواست دوباره به آن جا برگردد تا تمام

گورستان و دیدار کنندگان را زیر نظر داشته باشد. فکر کرد، هر بار نمی تواند گورستان

را ترک کند و تا دَم دروازه برود تا همه چیز را ببیند.

به راهش ادامه داد. باد شدیدتر شده بود و هوا را از گرد و غبار پر م یکرد. دوباره ایستاد.

دست را سایه بان چشم ها کرد و چرخی زد. خندید و باز به راه افتاد. قدم هایش را تند کرد

و به سمت گوری رفت. شم اش به او می گفت که این بار موفق خواهد شد. انگشتان دست

راست را بر دست چپ نشاند و آرام بشکن زد.

رسید بالای سر گور. به نفس نفس افتاده بود. به سرعت سنگ نوشته را خواند:

” قاسم رفعتی / فرزند نعمت الله / محل شهادت فاو “

سنگ ریزه ای دست گرفت و بلافاصله کنار گور چمباتمه زد. زن را از گوشه ی چشم پایید

و دانست که در تشخیصش اشتباه نکرده است. زن جوان زانوها را خم کرده و ران چپ

را بر ران راست قرار داده بود. دستمالی در دست داشت. سفید چهره بود و لب های سرخ

و برجسته اش را کمی قرمز کرده بود. با صورتی بند انداخته و زیرابروهای برداشته شده،

معلوم بود که اهل عشق و زندگی ست. دل مرد غنج زد. با خود گفت:

” جااااااااان. می میرم برا بیو ههای فاوی . زنده باد شهدای فاو “.

زن به سنگ گور خیره شده بود. مرد سلام کرد. زن جواب سلامش را داد. مرد دستی بر

ریش انبوهش کشید و صلوات فرستاد. زن سینی حلوا را برداشت و به مرد تعارف کرد.

مرد کمی حلوا برداشت و چهار زانو در کنار گور نشست، سر به زیر انداخت و دست

هایش را در هم فرو برد. به انگشتانش چشم دوخت. تمام هنرش را در گلو ریخت. صدایش

خش دار و بغض آلود شد:

– روحت شاد هم رزم، روحت شاد هم سنگر.

۳

هم چنان زیر چشمی زن را می پایید. زن دفعتن سر چرخاند و به او نگاه کرد. صورت گرد و زیبایش را که، در سیاهی چادر قاب شده بود، این بار کامل دید. پی برد که زیبایی زن را درست محک زده است. زن چشم های زیبا و درشتش را به او دوخت و لبان

مقبولش را از ی کدیگر باز کرد:

– شما قاسم و از کجا م یشناختین؟ باهاش تو یه جبهه بودین؟

مرد که حالا از قشنگی زن اطمینان پیدا کرده بود، چشم به سنگ گور دوخت. نگاه کردن

نه فقط دیگر ضروری نبود، بل که اصرار در تکرارش می توانست زن را بدبین کند. سر

را بیش از پیش پایین انداخت و در پاسخ به زن گفت:

– می شناختم؟ ما یک روح بودیم در دو بدن.

آهی کشید و ادامه داد:

– شهید که شد بالای سرش بودم. خودمم زخمی شدم، اما مثه این که لایق شهادت نبودم،

بنده ای گناه کار بودم که خدا نطلبیدش. افتخار شهادت نصیب من نشد. اما قاسم… آی قاسم.

صورت را در کف دست ها فرو برد و هق هق گریه شانه هایش را لرزاند. زن کنجکاو

بود و می خواست مرد را بشناسد:

– ببخشید اسم شما چیه؟ قاسم زیاد راجع به رزمنده ها حرف نمی زد. ولی شاید … گفتم …

لحظه ای تردید نکرد:

– من “علی” هستم. همه منو به ” علی آرپی جی ” می شناسن. تعداد تانک ایی رو که از

کفار معدوم کردم از دسم در رفته. صد تا، دویست تا … نمیدونم، پونصد تا.

زن که انگار نامی آشنا شنیده باشد، لبخندی زد. مرد دست دراز کرد و زن قدری گلاب در

کاسه ی دستش ریخت. مرد صورت را با گلاب شست. پیش خود گفت:

” چرا حرف نمی زنه! مگه می شه مرده یه دوس هم نداشته باشه که اسمش علی باشه؟ “

این حُقه همیشه می گرفت و بیوه زنان همیشه در میان هم رزمان شوهران، حتمن علی

نامی می یافتند.

زنگ کمی هیجان زده بود. پره های بینی اش می لرزیدند. سکوت را شکست:

– علی! پس علی شمایید. از شما و محاسنتون کم نشنیدم. قاسم همیشه می گفت، اگه یکی از

ما برگزیده ی خدا باشه، اون علی یه. کاش قاسم می دونست که شما حالا سر گورش

نشستین. چی شد که …

می دانست زن چه می خواهد بپرسد. پیش دستی کرد:

– پس از شهادت قاسم قسم خوردم تا اونجا که می تونم از بعثیا بکشم. می خواسم انتقام خون

قاسمو از عراقیا بگیرم، می خواسم به خاک و خون بکشونمشون، تو صورتشون تف کنم و

بگم، نامردا م یدونین کی رو کشتین؟ دو سالی گذشت تا تونستم مرخصی بگیرم، تا جرئت

کردم سنگرو ول کنم و بیام پشت جبهه. دو سال خط مقدمو ترک نکردم و این قد بعثی کشتم

تا از شرمندگی قاسم و همه ی شهدا در بیام. تو این دو سال ننه م این قد گریه کرد و التماس

کرد که دیگه اومدم. این شبای آخرم هی خواب قاسم و می دیدم.

زن سرش را پایین انداخت. خجالت کشید که در صداقت مرد شک کرده بود. به گونه های

گل انداخته اش دست کشید:

۴

– می بخشین. راستش کنجکاو بودم، شما که یکی از بهترین دوستای قاسم بودین، چرا سر

خاکش تا حال نیومدین. می بخشین.

مرد سگرمه هایش را در هم کشید و صدایش دوباره لرزید:

– تو این دو سال شهادت قاسم داغونم کرد. انتقام و آرزوی شهادت نذاشت سنگرو ترک

کنم. به هر آب و آتیشی زدم که شهید بشم. خودمو م ینداختم جلو گلوله ها. از فاصله ی بیس

متری آرپی جی می زدم، مگه ببینن و شهیدم کنن. قسمتم اما نبود. خدا منو نطلبید، به

اندازه ی کافی پاک نبودم.

آهی کشید و ادامه داد:

– سه شب پیش دوباره خواب قاسمو دیدم. خواب دیدم …

لحظه ای تردید کرد که به حرفش ادامه بدهد. چشم در چشمان زن دوخت:

– خواهر ببخشید. هنوز خانه ی پدر قاسم زندگی می کنین؟ خیلی مرد خوبیه حاج آقا. خدا

سایه شو از سرتون کم نکنه.

می دانست که بیوه ه ای جوان را هراس از دست دادن بچ ههایشان، معمولن در خانه ی

پدرشوهر ماندگار می کند. در خانه ی پدرشوهر زندگی کردن به معنای نداشتن شوهر تازه

بود.

زن سرش را پایین انداخت و با شرم ساری شروع به بازی با انگشترهایش کرد:

– نه خیر. شوهر کردم. دو ماهی می شه.

زن به دست هایش چشم دوخت. با خود فکر کرد، به مرد مربوط نیست که در مدت بیوه گی

چه کرده. فکر کرد، بده کار کسی نیست و مالک زندگی خودش است. دو سالی که از

مرگ قاسم گذشته بود، دو بار صیغه شده بود. هر بار به این امید که صیغه به عقد دایم

تبدیل شود. با این که ترس از دادن بچ هها مانعی بر سر راه ازدواج دائم بود، اما باز هم

آرزوی دوباره شوهر کردن، کم وسوسه اش نمی کرد. بین دو عشق گیر کرده بود. پوست دور و بر لب ها را از توی دهان، با دندان کند و در دل ناسزا گفت:

” ای قاسم رفتی و بدبختم کردی. اون حروم زاده ی قبلی که به خاک سیاه نشوندم، این

یکی ام دست کمی از اون یکی نداره. مرده شور این شانس گه مرغی منو ببرن. از این بغل

به اون بغل. این جوون مثل این که از اون بی شرفا نیست. فکر کنم مرد زندگیه. ای بخشکی

شانس “.

مرد چنان جا خورد، که انگار ناسزایی شنیده است، و ناگهان برخاست. زن که تازه سر

درد دلش باز شده بود، هاج و واج به مرد چشم دوخت. مرد در حالی که تلاش می کرد

خشمش را پنهان کند، چشم به زمین دوخت:

– خواهر، فعلن با اجازه ی شما. باید به چن تا هم رزم دیگه هم سر بزنم.

بدون این که منتظر پاسخ زن بماند، به او پشت کرد و به راه افتاد. مشتش را گره کرد و بر

کف دست دیگر کوبید. بر شانس خود لعنت فرستاد و با خود فکر کرد، نکند امروز ناکام

از گورستان برود. دوباره دست را سایه بان چشم ها کرد و نگاهش در عمق گورستان نفوذ

کرد. در دل گفت:

” زنه اونقد تروتازه و شیرین بود که حتی به صیغه ی شش ماهه هم می ارزید “.

۵

وخشمگین و بی هدف به راه افتاد.

همان طور که با سرعت از کنار گورها می گذشت، هم زمان با دقتی که کمی تحلیل رفته

بود، دیدارکنندگان را بررسی می کرد. از کنار گوری گذشت که درکنارش زنی نشسته بود.

به همان سرعت که گور را پشت سر گذشته بود، برگشت. زن کودک نحیفی را، که سه-

چهار ساله به نظر م یرسید، در آغوش گرفته بود. پاهایش را دراز کرده بود و بی حرکت

به جایی خیره شده بود. کودک که به نظر می رسید کم حوصله و کم انرژی ست، بی صدا

در آغوش مادر نشسته و سر را بر سینه ی مادر قرار داده بود. سیبی در دست داشت و هر

از چند گاهی آرام گازی به آن م یزد.

تردید نکرد و جلو رفت. به سرعت سنگ نوشته را خواند و به خاطر سپرد:

” خدایار محمودی / فرزند: رجب / محل شهادت: فاو “

با خود گفت:

” ما مخلص فاویام هستیم “

و در کنار گور نشست. سنگ ریزه ای از روی زمین برداشت. مثل هر بار پچ پچ کنان

فاتحه خواند و زیرچشمی زن را پایید.

زن زیبا بود. صورتی استخوانی با گون ههای برجسته و دماغ باریکی داشت. پشت چشم

هایش آنقدر بلند بود که حتی ابروهای پر و اصلاح نشده اش هم، چیزی از زیبایی چشم

هایش کم نمی کرد. گوشه های لبش پایین افتاده بودند و در نگاه اول این تنها عیبی بود که

زیبایی اش را خدشه دار م یکرد. لباس های شندره و رنگ و رو رفته ای به تن داشت. در

عوض پوست صورتش مثل مرمر بود، بی لکه و خال. لب های قیطانی رنگ پریده اش به

طرزی شهوانی باز مانده بودند و دو دندان سفید فک بالایش از میان دهان نیمه بازش

دیده می شد.

کودک در آغوش مادر قلتی زد. خود را به زمین انداخت و تن اش را روی خاک کشاند.

مرد با ظاهری عزادار آهی کشید:

– خواهر تبریک و تسلیت عرض می کنم.

زن چیزی نگفت. حتا نگاهش هم نکرد. مات و مبهوت به جایی خیره شده بود و حواسش

به مرد و هم دردی اش نبود. مرد که عکس العملی از جانب زن ندید به ترفندهای

همیشگی اش متوسل شد:

– یادش بخیر. من و خدایار در یک سنگر می جنگیدیم. انگار همین دیروز بود که خدایار

رفت. وقتی شهید شد من بالا سرش بودم. از دو سال پیش تا الآن، از بعد از شهادتش، پا به

شهر نگذاشتم. بعد از شهادت خدایار قسم خوردم تا اونجا که می تونم بعثی بکشم.

می خواسم انتقام خونشو از عراقیا بگیرم، می خواسم به خاک و خون بکشونمشون. دو

سالی گذشت تا بالاخره مرخصی گرفتم و به شهر اومدم. دو سال تمام سنگرو ترک نکردم.

نمی دونم تو این مدت چن تا تانک عراقی رو با آر پی جی، ترکوندم. صد تا، دویست تا،

پونصد تا. خدا می دونه. خواسم اون قد بعثی بکشم تا از شرمندگی خدایار در بیام. توفیق

شهادت نصیب من نشد. خدا منو نطلبید.

۶

زن هم چنان ساکت بود. مرد لحظاتی متزلزل شد. خواست ماجرا را در همان جا خاتمه

دهد و بلند شود. دید نمی تواند. زیبایی متین و با شکوه زن بی قرارش کرده بود. تصمیم

گرفت تمام نقشه اش را مو به مو اجرا کند. ” هر چه بادا باد “با خود گفت.

– خواهر از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان، سه شب پیش خواب خدایارو

دیدم.به خوابم اومد و با تشر بهم گفت:

– ” برادر، بی وفا، چرا منو از یاد بردی “.

– منم بی معطلی اومدم. می دونسم که شما رو این جا می بینم.

به زن زیرچشمی نگاه کرد و در حالی که فکر می کرد، برای این زن نمی شود خیلی مقدمه

چینی کرد، ادامه دارد،

– در خواب گفت …

حرفش را قطع کرد. سکوت و بی اعتنایی زن اعتماد به نفسش را از او گرفته بود.

مطمئن نبود که تیر آخر را باید حالا بزند یا هنوز باید صبر کند. به زن نگاه کرد تا تأثیر

حرفهایش را بر چهره ی او ببیند. در چهره ی زن اما چیزی نمی توانست بخواند. حرف را

عوض کرد:

– خدا پدربزرگ بچه ها را حفظ کنه. هنوز پیش پدر خدایار زندگی می کنید؟ سایه ش از

سرتون کم نشه.

زن آرام و غمگین سرش را به علامت تأیید تکان داد. قند در دل مرد آب شد:

– می گفتم. خدایار در خواب به من گفت:

– ” برادر، به وصیت من هنوز عمل نکردی “.

منتظر شد تا زن با کنجکاوی وصیت خدایار را بپرسد. زن تنها نگاهش را از آن مکان

نامعلوم کند و به عکس دوخت. انگار اصلن حرف های مرد را نشنیده است. مرد هر لحظه

دچار تردید بیشتری م یشد. بازی را اما شروع کرده بود و راه برگشتی نبود:

– خواهر نمی دونم چطو براتون از وصیت خدایار بگم. کاش خدا منو م یطلبید و

خدایارو برای شما نگه م یداشت.

صورتش را در دست ها پنهان کرد و آرام شروع به گریه کرد. زن سری تکان داد که

نه نشانه ی تأیید و نه تکذیب بود. مرد احساس کرد که زن ترسیده است. با هر جمله به

حرف آخر نزدیک تر می شد:

– خدایار وصیت کرد که در صورت شهادتش سرپرستی خونواده شو به عهده بگیرم.

چهارچشمی به زن خیره شد. از آن صورت مرمرین هیچ چیز نمی شد خواند. ناچار

ضربه ی آخر را فرود آورد:

– اگر به غلامی قبولم کنین، وظیفه ی خودم می دونم نونهالان اون شهید رو بزرگ کنم.

جای بچه هاش رو تخم چشامه.

چاپلوسانه دستی بر موهای کثیف و به هم چسبیده ی بچه کشید و بی صبرانه در جایش

جا به جا شد.

زن به حرف آمد:

۷

– دو سال از شهادت خدایار می گذره و تا الآن بیست نفر که همه شون هم سنگرای

خدایار بودن اومدن این جا. همه شون موقع شهادت بالا سرش بودن وچشاشو بستن. دیگه

حتا حوصله ی فحش دادن به پفیوزایی مثل تو رو هم ندارم.

حتا نگاهی هم به مرد نینداخت. مرد نمی دانست با دست و پاهایش چه کند. اولین بار بود

که زنی چنین جوابی به او می داد. آن هایی که نمی خواستند، محترمانه ردش می کردند. اما

این یکی …

زن ادامه داد:

– اسم هم هشون یا علی ه یا حسین ه و یا محمد ه. همه شون آخرین وصیت خدایار را دارند

و هم هشون خوابشو دیدن.

پوزخندی بی تفاوت زد. مرد ترسیده بود. فکر کرد که هر جور شده نباید زن به ترسش

پی ببرد. زن شمشیر از رو بسته بود و همین او را خل عسلاح می کرد. دوست داشت هر چه

زودتر از آنجا درمی رفت. قبل از آن اما می خواست زن را بچزاند:

– برو بابا، تو که دیگه فیوزت در رفته؛ این قیافه ی پکیده که دیگه اینقد ناز نداره.

نا سزا گویان و با عجله برخاست. زن همان طور مثل سنگ مرمر، نشسته بود. مرد در

چشم برهم زدنی دور شد. بچه سیبش را تا آخر خورد. باد هم چنان پرچم های سبز و سیاه

و قرمز را تکان می داد. زن بچه را بغل کرد. گونه اش را بوسید. دوباره زمین گذاشتش.

باقی مانده ی بطری گلاب را روی سنگ گور خالی کرد. گل های پلاستیکی از آفتاب

رنگ باخته را بر روی گور مرتب کرد. قاب عکس را در جا عکسی گذاشت و درش را

قفل کرد. بلند شد. بچه را که هم چنان بر روی زمین افتاده بود، بغل کرد. پا های بسیار

لاغر و آویزانش را فشرد. بچه سرش را بر شانه ی مادرش گذاشت. پیشانی بچه را بوسید:

– خدا بزرگه جونم. پس فردا می ریم امام رضا. امام رضا شفات می ده قربونت برم.

دوباره گونه ی بچه را بوسید و پا های لاغر و آویزانش را با دست مالید.

—————————————————————————-

عصای پیری – احمد محمود

بهمن ۱۳۹۵

aa

سوار شو، پیر زن پا کشان پیش رفت و به در ماشین پنجه سائید و دستگیره را گرفت. تابستان بود. دستگیره داغ بود، در ماشین باز نشد. صدای پیرزن آرام بود.
– باز نمیشه!
جوان پوزه ماشین را دور زده بود تا بنشیند پشت فرمان. دست به ستون پنجره ماشین درنگ کرد، عینک قطور را رو قوز بینی جا به جا کرد و گردن کشید.
– باز نمیشه؟ خو ئو دکمه را فشار بده.
انگشت پیرزن نا نداشت. باز صدایش در آمد
– باز نمیشه!
جوان خیس عرق بود. گونه های پر گوشتش سبزه می زد. موی سرش تنک بود، عصبانی شد، تند پیش آمد، با کج خلقی در را باز کرد و تلخ اما آرام گفت:
– در یه ماشین م نمیتونی واز کنی؟
پیر زن هیچ نگفت، دامن عبای سیاه را جمع کرد و کند و سنگین سوار شد.
دو هفته بود که دل پیر زن گاه به گاه درد می گرفت. درد گاهی تند می شد و نفسش را بند می آورد.
– تو دلم توپ نادری میندازند!
– چیزی نیست مادر، لابد غذای سنگین خوردی!

ماشین که راه افتاد، باد از پنجره تو زد و هرم داغ و بی تکان ماشین را جابجا کرد. پیر زن خیس عرق بود. نگاهش افتاد به خاله نصرت که رو پیاده رو، خمیده، دست به دیوار گرفته بود و از رفتن مانده بود تا نفس تازه کند. خاله نصرت سر تا پا سیاه پوشیده بود. ماشین آرام رد شد و خاله نصرت را تو درازای کوچه تنگ و خاکی پشت سر گذاشت. پیره زن سر بر گرداند و از شیشه عقب، خاله نصرت را دید که مثل یک لکه سیاه، تو برق آفتاب نیمروز، تو کوچه ی گرما زده ی خالی دور می شد. پیر زن با خودش و برای خودش حرف می زد.
“…دده (۱) نصرت، چه کیا بیائی داشتی! ”
آه تو سینه اش شکست.
“…مردش که مرد رنگ خانه عوض شد، بوی خانه عوض شد…”

– ئی ننه ی تو از زندگی ی ما چه می خواد؟
بعد از چهلم مردش بود. تو آشپز خانه بود. ظرف می شست. صدای عروسش بود.
– خو یه اتاق براش اجاره کن بره
– هیس س س س
صدای خفه پسرش بود
– می شنوه زن، یواش تر!
– ا قصد بلند میگم بشنفه!
کجا برود؟ دختر بزرگش که سر زا رفته بود…سال ها پیش. حالا استخوان هاش هم خاک شده.
” می رم یه اتاق اجاره می کنم ”
دختر کوچکش غربت بود. آن سر دنیا.
” از دد نصرت که کم نیستم! ”
سه روز بعد از ختم مردش، اتاقش را عوض کردند. ته حیاط، کنار مرغدانی زندگی می کرد.
تو ” اتاق گاو ”
مردش که مرد، حیاط را موزائیک کردند، گاو را فروختند و مرغ ها را سر بریدند.
– وقتی یخچال هست، وقتی که شیر پاستوریزه هست و تو بقالیام تخم مرغ فت و فراواونه…

حوصله پبر زن سر رفت. به حرف آمد:
– چرا ئی هشت یک منو نمی دی؟
– میدم مادر میدم! یه کم حوصله کن
– لابد بعد عمر طبیعی!
حرف مادر تلخ بود. پسر فهمید. تحمل کرد. آب دهان را قورت داد و نرم گفت:
– حالا تو بیا انگشت بزن!
ماشین کج کرد تو خیابان پهلوی. جوان تاق نماهای پیاده رو را نگاه کرد. فکرش این بود که کاروانسرای کاوه را بکوبد و بسازد. فکرش این بود که کقابل همه ی خجره ها ی تازه تاق نما بزند.
با ” آجر سه سانتی” ، عرق پیشانی را گرفت.
” گرمای جنوب سایه سار می خواد، تاق نما، نه پنجره های ولنگ و واز شیشه ای”
ذهن پیر زن رفت به صحن دلباز ” شوش دانیال “، به تاق نماهای سایه گیر نگاه کرد و به سر در ضربی ی حجره های تاریک و در های کوتاه و دریچه های تنگ.
“مجاور می شم”
صدای مردی را شنید.صدا سنگین بود:
” السلام علیک یا دانیال نبی ”
به دور و بر نگاه کرد. آفتاب از شیشه در ماشین تو زده بود، از دوشک تیماج ماشین، انگار که دود بر می خواست. بلند نفس کشید. به پس گردن پسر نگاه کرد، خیس عرق بود.
– آخر نگفتی که…
– که چی مادر؟
– نگفتی انگشت برا چی؟
جوان سر بر گرداند. چشمان تیره اش از پشت شیشه های کلفت و درشت عینک، درشت و گیرا بود.
– گفتم که مادر، گرفتارم، باید ضامنم بشی!
” یا ضامن آهو ”
دلش گرفته بود.جمعه ی قبل دلش خواسته بود به مازیار محبت کند، دلش خواسته بود نوه اش را در آغوش بگیرد، اما تا آمده بود به کاکل مازیار دست بکشد،انگار انگشتش را عقرب زده باشد دستش را پس کشیده بود.
– یه جوری حالیش کن آخه، باید بفهمه که نباید دستش را با هزار من کوفت و آکله به سر بجه م بکشه!
پیره زن به دست های خود نگاه کرده بود که سفید بود و بوی صابون می داد.
– ضامن برای چی؟
– جقدر می پرسی مادر!

تو دفتر خانه، سر دفتر از مرد پیر زن حرف زد:
– خدا رحمتش کنه.
دفتر نویس پیر، سر از دفتر بر داشت و نگاه کرد. سر دفتر انگشت پیر زن را گرفت،
– ار مردان قدیمی بود.
انگشت پیر زن را جوهری کرد.
– از مردائی که وقتی رفتن هیچکه جاشو نو پر نمی کنه.
پیر زن پای سند انگشت زد. سهم خانه سعدی را واگذار کرد، سهم حجره و خانه ی نو را واگذار کرد. دفتر نویس پیر مژه نمی زد. سیگار لای انگشتاش خاکستر شده بود. سر دفتر نرمه دماغ را خاراند:
– اینجا، مادر، بی زحمت اینجام انگشت بزن.
انگشت زد. کاروانسرای خیابان کاوه را هم واگذار کرد. جوان بلند نفس کشید و سیگاری گیراند.
به سر دفتر سیگار تعارف کرد. پیر زن با انگشت جوهری، پای میز، در مانده ایستاده بود. دفتر نویس پیر از جا برخاست.
– بیا خواهر، بیا با ئی کاغذ انگشتتو پاک کن.

به خانه بر گشتند. عروس با ابرو اشاره کرد، جوان با چشم و با لبخند، اشاره عروس را پس داد. عروس شکفته شد. پیر زن اشاره ها را دید، اما به رو نیاورد. رفت تو اتاق گاو، عبا را گذاشت و نشست پای شیر آب تا کهنه های مهنوش را بشوید.
بعد از مرگ مردش، خاله نصرت آمده بود که سر سلامتی بگوید.
– خوش آمدی دده نصرت. بفرما بالا.
برای خاله نصرت قلیان چاق کرده بود و بعد دل به حرفش سپرده بود:
– پیری و تنهائی و تنگدستی خیلی تلخه، دده، اما جونم راحت شد!
دیدار خاله نصرت را پس داده بود.
– دده، اینجا، یعنی فی المثل…
چشم گردانده بود دور تا دور حیاط درندشت حاج بندری:
– یه اتاق خالی گبر میاد؟
– سی خودت؟
صدای مردش را شنید. سر خُلق بود:
” فرزند کسی نمی کنه فرزندی ”
حالا صدای خودش بود، صدای زنده و زنگ دار خودش که از گذشته های دور می آمد:
” اما ئی پسر، عصای دست منه، عصای پیری! ”
صدای عروس از تو ساختمان آمد،
– در مانده ام که چطور شما را بزرگ کرده. یه کهنه بچه م درست و حسابی نمی تونه بشوره!
پیر زن شنید. هیچ نگفت. ظهر بود، صدای موذن از گلدسته ی مسجد الزمان آمد. کهنه ها را نیمه کاره گذاشت و بر خاست. صدای مردش آمد:
” فضیلت نماز به وقت. ”
بعد از مرگ مردش، صدایش را، انگار بهتر می شنید. دست ها را آب کشید. صدای موذن دور شد.
– حی الصلوه
وضو گرفت و رفت تو اتاق گاو. باد صدای موذن را باز آورد.
– حی علی خیر العمل.
نمازش که تمام شد، یک دور تسبیح، ذکر گفت:
” فضیلت ذکر بعد از نماز ”
صدای مردش بود. سر بر کرداند. کسی نبود. دید که ناهارش پای در اتاق است. برخاست و لخ لخ کنان رفت آن سر حیاط. در ساختمان را باز کرد و رفت تو. باد خنک کولر به تن عرق کرده اش نشست. ترسید سرما بخورد. پر چارقد را رو سینه کشید. سفره ناهار هنوز پهن بود. عروس با تعجب به پیر زن نگاه کرد و هیچ نگفت. مازیار و مهنوش زیر کولر خوابیده بودند. پیر زن آرام حرف دلش را گفت:
– می خوام یه اتاق اجاره کنم.
پسر با دهان نیمه باز به زنش نگاه کرد، بعد سر بر گرداند به طرف مادر، عینک را رو قوز دماغ جا به جا کرد و نرم گفت:
– چرا مادر؟
پیر زن هیچ نگفت. تنها نگاه کرد.
– مگر خدای نا کرده از ما خسته شدی؟
جوان دید که پیر زن مژه نمی زند، دید رو نی نی چشمان پیر زن، انگار غبار خاکستری نشسته است.
– لابد باز هشت یک را می خوای!
عروس گفت:
– ئونه که برات ماشیم خریدیم!
پیر زن آشفته شد. سرخ شد. تو چشمان عروس خنده بود.
همین که تو گاراجه!
صدای پیر زن به زحمت شنیده شد:
– برا من؟
عروس گفت:
– په شبا جمعه که سوار میشی میری صحرا ۲
جوان به زن نگاه کرد، زن حرف را خورد. پیره زن آه کشید…
” خنده زار بچه ها شده بودم دده، خنده زار نوه ها. ”
صدای خاله نصرت بود.
جوان حرف زد:
– حالا از چی ناراضی هستی مادر؟
مادر هیچ نگفت.
جوان سیگاری گیراند و آرام گفت:
– زحمت رانندگیت م که گردن منه مادر!
پیر زن پشت کرد و نرم برگشت تو اتاق گاو. بشقاب غذا را گذاشت پشت در و لنگه های در اتاق را بست و چفت را انداخت.
– انگار توپ نادری تو دلم می اندارن!
پتو را پهن کرد رو قالیچه و نشست. لبانش جنبید. رو به قبله دراز کشید. چشم ها را بست و لبانش آرام گرفت.
_________________________________________________
۱ – خواهر، زنان به عنوان دوستی به همدیگر خطاب می کنند.
۲ – قبرستان

غزلی از – محمد رضا جنتی

بهمن ۱۳۹۵

%d8%ac%d9%86%d8%aa%db%8c-%d9%85%d8%ad%d8%a8

همه شب در این امیدم، که سر آید این جدایی
چه کنم که از جدایی، نبود مرا رهایی
مگر از سرشک حسرت، گل عشق خورده آبی؟
که ز غنچه وا نگردد، به بهار آشنایی
ز چه رو ز حال زارم، خبری نداری ای جان
تو که همچو من، در آیینه به خویش مبتلایی
بکشم به تیغ ابرو، بزنم به تیر مژگان
که به بوسه ای بگیرم،ز لب تو خونبهایی
ز بس انتظار بردم، نفسی نماند و ترسم
که رود روانم از تن، چو تو از درم درآیی
تو اگر دلم شکستی، بشکن! من آن نیم که
نظری کنم به رویی، روم از درت به جایی
به گناه بی گناهی، چه بلا که از تو دیدم
به فدای چشم مستی، که دهد چنین بلایی

قطاری که ما را با خود می برد – مهتاب خرمشاهی

بهمن ۱۳۹۵

%d9%85%d9%87%d8%aa
فضایی مه آلود
در زمانی
به اندازه ی زیستن
و قطاری که ما را با خود می برد
به تاریکی متروک ایستگاه
فاصله ای دردناک
از آسمان زایش
تا خاک فرتوت
و بارانی که می گرید
به وسعت فراموش شدن
در گورستان این فضا و فاصله و فراموشی
می خواهم گلی باشم
آویخته از دامن بهار

با روزهای تلخ ندیدن چه می‌کنی؟ – مژگان عباسلو

بهمن ۱۳۹۵

%d8%b9%d8%a8%d8%a7%d8%b3%d9%84%d9%88

من بی تو نیستم، تو بی من چه می‌کنی؟
بی‌صبح ای ستاره‌ی روشن چه می‌کنی؟
شب را به خواب‌دیدن تو روز می‌کنم
با روزهای تلخ ندیدن چه می‌کنی
این شهر بی تو چند خیابان و خانه است
تو بین سنگ و آجر و آهن چه می‌کنی؟
گیرم که عشق پیرهنی بود و کهنه شد
می‌پوشمش هنوز، تو بر تن چه می‌کنی؟
من شعله شعله دیده‌ام ای آتش درون
با خوشه خوشه خوشه‌ی خرمن چه می‌کنی!
پرسیده‌ای که با تو چه کردم هزار بار
یک بار هم بپرس تو با من چه می‌کنی؟!

غزلی اززهرا ضیائی

بهمن ۱۳۹۵

%d8%b2%d9%87%d8%b1%d8%a7
دیگر پرستوها نمی فهمند حالم را
اندوه و بغض مانده در روح زلالم را
دیگر نسیمی زخم بالم را نمی بوسد
کو شبنمی تا تر کند عمق خیالم را
دیگر به دامانم شقایق ها نمی رویند
با قاصدکها گفته ام شرح زوالم را
تا در تب احساس عشقی سبز خوابم برد
از شاخه ها چیدند رویاهای کالم را
دلخسته ام از عهد بی بنیان آدمها
دلخسته می فهمد سکوت پر سوالم را
یکشب شکستم درخودم آرام واهسته
وقتی شنیدم از لسان الغیب فالم را

چند سروده کوتاه از:خالدبایزیدی – دلیر

بهمن ۱۳۹۵

۱-

کاش می توانستم

همه پرچم های جهان را

در«واتکس»می گذاشتم

وتنها پرچم ای سپید را

درسراسرهستی برمی افراشتم

۲-

مدیون«باد»م 

که هروقت

دلم !

برایت تنگ می شود

چه شتابان

بوی عطر تن ات را

برایم به ارمغان می آورد

۳-

توکه آمدی

بردفترخاطرات خویش

باخط خوش

بهاررانوشتم

گاه که نیزرفتی

بهاربردفترخاطراتم

۴-

گلهارا که بوکردم

آه!

هیچ یک از گلها

بوی تو را نمی داد

۵-

آرزوهایم را

سربریدند

هرکدام به جرم

شکوفه شدن

۶-

به شب می اندیشم

که چگونه؟

بدون نوای بلبل

سپیده را

به سحرمی رساند

۷-

برای پرنده ای گریستم

که درآستانه پرواز

پروبال اش را

قیچی کردند

وآسمان رابرویش مسدود

۸-

دروغ می گویند:

که شیطان

آدم وحوا را فریب داد

این دو ازنخست نگاهشان

باهم رابطه داشتند

خوردن سیب بهانه بود

۹-

اینقدرزیبابود

آئینه که دیداش

رخ زیبا وگلفام اش رابوسید

۱۰-

وقتی که مرد

گفت:

برنعش زندگی ام

مویه کنید

۱۱-

وقتی که رفتی

همه نت های موسیقی

درسوگ ات مویه کردند

وهمه باهم

نوای مرغ سحر

سردادند

۱۲-

شاهین چه غمگین شد

گاه که تورفتی

وقندیل را

تنهاگذاشتی

۱۳-

آسمان!

خانه تکانی می کرد

گاه که شنید:

ستاره ای به آسمان اش

پرمی کشد

۱۴-

سپیده دم

درتاریکی شب

کزکرده بود

گاه که دید:

پرنده ای ازاهالی امروزرا

به خاطره سپیدی اش سپرده اند

۱۵-

وقتی که مرد

ستارگان آسمان

درگوش سپیده دم خواندند:

نگران نباشید

اودرجمع ماست

سپیدی ات را برگلوبندخورشید

به گستره جهان بگستران

۱۶-

آه!

اگرعشق نباشد

بلبل به چه سان

آوای سپیده دم را

درگوش سحربخواند

۱۷-

وقتی که مردم

بغیرازخودم

هیچ کس

دلش برایم تنگ نشد

۱۸-

وقتی که …

عصبانی می شوم

به زندگی تنه می زنم

اونیزبه من

۱۹-

آه!…

سالهای سال است

که سکوتم

طاول زده است

۲۰-

اینقدرتنهایم

گاه گاهی نیز

دلم برای سایه ام

تنگ می شود

۲۱-

آئینه چه شرمساربود

ازاینهمه زیبایی اش

گاه که نتوانست

همه زیبایی هایش را

بتصویربکشد

۲۲-

من وزمستان شبیه ی همیم

هردو

باموهای یک دست سپید

۲۳-

همیشه نگران اینم

که مبادا روزی

سپیده دم

بدون نوای بلبل

سپیده راسرکند

آمدم با بوسه بیدارش کنم رویم نشد – شهراد میدری

بهمن ۱۳۹۵

آمدم با بوسه بیدارش کنم رویم نشد –
از هوای ِ عشق سرشارش کنم رویم نشد

در دلم گفتم من عاشق پیشه ی ِ چشم ِ توام
خواستم آهسته تکرارش کنم رویم نشد

پلکهای ِ مخملش بر روی ِ هم عمرش بلند
خاطرم بود آفرین بارش کنم رویم نشد

کاش دستی بردمی من بر بلور ِ خوشتراش ِ مرمرش
ترسم از این بود آزارش کنم، رویم نشد

ابر زیر ِ سر، نسیم انداخته بر روی ِ خود
فکر کردم خیس ِ رگبارش کنم رویم نشد

آفتاب آورده بودم پیش ِ مهتابش مگر
باخبر از صبح ِ دیدارش کنم رویم نشد

کبک ِ ناز ِ برفی اش لم داده زیر ِ برگ ِ گل
تور وا کردم و خواستم گرفتارش کنم رویم نشد

گرچه میدانستم او هرگز نمیخواهد مرا
دل زدم دریا که اصرارش کنم رویم نشد

رفتم از پیشش ولی هرچه خدا را خواستم ”
لحظه آخرنگهدارش کنم رویم نشد

مقایسه

بهمن ۱۳۹۵

هر چند فریدون مشیری می گوید:
دیگر شراب هم جز تا کنار بستر خوابم نمی‌برد
ولی از آنجائیکه گاه نیاز داریم تا رخوت می
 حد اقل تا بستر خواب ادامه داشته باشد
استاد ” کاوه ” در یک رباعی زیبا توصیه می کند:
ساقی این ته استکان هایت نمی گیرد مرا
لطف کن از دور بعدی پیک لیوانی بریز
نه شراب روس می خواهم نه جنس ارمنی
از همین سگ مزه های تلخ ایرانی بریز

شعرهایی از:شیرین جهانی(که ویار)شاعره معاصرکرد ترجمه:خالدبایزیدی- دلیر

بهمن ۱۳۹۵

عکس خالد بایزیدی (دلیر)

۱-
آن روزهائیکه
درانتظارحاملگی بودند
من حس شناخت خداراداشتم
آن شب هائیکه
نطفه بیقراری را
دررحم…دختران می کاشتند
من پیرهن آفتاب را به تن داشتم
گوشواره هایم ازستاره بودند
و تسبیح سرخ
رویاهای سبز رابه گردن داشتم
آن لحظه هائیکه در کوچه های دور و دراز
شهرآئینه ها
بدنبال خدا می گشتم
بیشتراز همیشه احساس «نبودن» می کردم
بهار بود
بدنبال حقیقتی می گشتم
زمانه…پیرهن پائیز را به تن کرده بود
کنارآمدم
سلام اش نکردم
زندگی.چکمه ی زمستانی همیشگی راپوشید
از کنارم رفت
و داع اش گفتم
زمانه عینک سیاه به چشم
سیگار به لب
باماشین آخرین مدل
کنارم آمد
باورش نکردم
شیطان رادیدم
دروغ هایش. پاک بودند
در گناهکاری صداقت داشتند
به صداقت شیطان
ایمان آوردم
آنگاه احساس کردم
رفته ام درون تابلوی«بودن»
درب دیاری بی بهار را
نشانم دادند
وبرای همیشه
بیرونم کردند
…………………………..
۲-
قسمت
آه..
درین روزگار
هرکس و ستاره ای
هیچ کس ستاره خود را
نمی بخشد
بدون ستاره ام
هرشب تقسیم کرده اند
………………………….
۳-
نخستین بار
باد سهمناکی آمد
و بلند
در کوچه ام خواند
پنجره اندوهگین اطاقم
برای نخستین بار خندید
……………………….
۴-
کلبه
دیر زمانی ست
که اندیشه ی دوست داشت
در دلم
زندانی ست
و نیز دیر گاهی ست درانتظارم
که تنها نگاهی
کلیداین زندان باشد
…………………………
۵-
خالی
شب
به موهایم
دست می کشد
گیسوانم
ازستاره
لبریز شده است
اماآسمان گیسوانم هنوز
تاریک است
ماه امشب
پنهان شده است
و جای دستان تو
چقدر خالی ست
……………………
۶-
پنجره ها
پنجره ها
باورشان نمی شود
که روزی
بادستان من
بسته شوند
چراغ برق ها ی شهراما
شاهدند که من
روزی چند بار
مویه می کنم
برای پنجره هایی که
برای همیشه
بسته شده اند
………………………
۷-
شباهت
دلم
به آن زندانی می ماند
که هرگز
هیچ کس
به دیدارش نیامد
…………………………
۸-
ناله
برای دوری ات
نمی نالم
نه…
برای لحظه هائی نالم
که در کنارمی و
نگاهت…
دورتراست
از دوری ات

کاش می شد – کیوان شاهبداغی- به انتخاب محمدتقی اسماعیلی

بهمن ۱۳۹۵

کاش می شد که کسی می آمد
این دل خسته ی ما را می برد
چشم ما را می شست
راز لبخند به لب می آموخت
کاش می شد دل دیوار پر از پنجره بود
و قفس ها همه خالی بودند
آسمان آبی بود
و نسیمی، روی آرامش اندیشه ی ما می رقصید
کاش می شد که غم و دلتنگی
راه این خانه ی ما گم می کرد
و دل از هر چه سیاهی ست رها می کردیم
و سکوت، جای خود را به هم آوائی ما می بخشید
و کمی، مهربان تر بودیم
کاش می شد دشنام، جای خود را به سلامی می داد
گل لبخند به مهمانی لب می بردیم
 بذر امید به دشت دل هم

کسی از جنس محبت غزلی را می خواند
و به یلدای زمستانی و تنهائی هم
یک بغل عاطفه ی گرم به مهمانی دل می بردیم 
کاش می فهمیدیم
قدر این لحظه که در دوری هم می راندیم
کاش می دانستیم
راز این رود حیات
که به سرچشمه نمی گردد باز
کاش می شد مزه خوبی را
می چشاندیم به کام دلمان
کاش ما تجربه ای می کردیم
شستن اشک از چشم
بردن غم از دل
همدلی کردن را
کاش می شد که کسی می آمد
باور تیره ی ما را می شست
و به ما می فهماند
دل ما منزل تاریکی نیست
اخم بر چهره بسی نازیباست
بهترین واژه همان لبخند است
که ز لبهای همه دور شده ست
کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم
تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم!!!
قبل از آنی که کسی سر برسد 
ما نگاهی به دل خسته ی خود می کردیم
شاید این قفل به دست خود ما باز شود
پیش از آنی که به پیمانه ی دل باده کنند
همگی.. زنگ پیمانه ی دل می شستیم
کاش در باور هر روزه مان 
جای تردید نمایان می شد
و سوالی که چرا سنگ شدیم
و چرا خاطر دریایی مان خشکیده ست؟
کاش می شد که شعار 
جای خود را به شعوری می داد
تا چراغی گردد، دست اندیشه مان 
کاش می شد که کمی آینه پیدا می شد
تا ببینیم در آن، صورت خسته ی این انسان را
شبح تار امانت داران
کاش پیدا می شد
دست گرمی که تکانی بدهد
تا که بیدار شود، خاطر آن پیمان
و کسی می آمد و به ما می فهماند
 از خدا دور شدیم ..

نقد فیلم فروشنده از نگاه جییوانی، منتقد وب سایت سینمایی مشهور

بهمن ۱۳۹۵

 استفاده از طرح داستانی بیش‌ازحد الگوبندی شده، ضعفی است که در آثار فرهادی، نویسنده و کارگردان ایرانی، مرتب تکرار می‌شود. فیلم‌هایی چون «درباره الی»‌ و «گذشته» از این مشکل رنج می‌بردند که خط روایی آن‌ها از قبل به نظر می‌رسید، اما احساساتی، شخصیت‌ها در فیلم ایجاد و همچنین به تماشاگر منتقل می‌کردند، به‌اندازه‌ای قدرتمند و واقعی بودند که ضعف خط سیر از قبل تعیین‌شده فیلم را جبران می‌کردند؛ اما «فروشنده» متأسفانه این‌گونه نیست. فیلمی بی‌اثر که با زحمت بسیار راه خود را به سمت پایان بی‌رمقش باز می‌کند. پایانی که تمام توان مضمون بالقوه جذاب فیلم را فرسوده می‌کند از و بین می‌برد.بعدازاینکه به خاطر تخریب ناشی از عملیات ساختمانی، عماد‌ (شهاب حسینی) و رعنا (ترانه علیدوستی) مجبور به ترک آپارتمانشان می‌شوند، این زوج که به نظر خوشبخت می‌آیند باید به‌سرعت جایی برای زندگی پیدا کنند. دوستی به آن‌ها خانه جدید را معرفی می‌کند. آن‌ها نمی‌دانند ولی این خانه محل زندگی و محل کار زنی روسپی بوده است. یک‌شب وقتی عماد در خانه نیست، یکی از مشتریان مستأجر قبلی به آپارتمان می‌آید. او که از دیدن رعنا در آنجا شوکه شده، به او حمله می‌کند و می‌گریزد. رعنا بی‌هوش می‌شود.
 فرهادی این اتفاق را به تصویر نمی‌کشد. با حذف این بخش از روایت، او عمداً این واقعه را مبهم نگه می‌دارد و چون رعنا ادعا می‌کند که چیزی به خاطر نمی‌آورد، هرگز مشخص نمی‌شود که دقیقاً چه اتفاقی افتاده است. از طرفی این ابهام برای ایجاد شبهه در ذهن تماشاگر، مبنی بر اینکه آیا رعنا مورد آزار جنسی هم قرارگرفته یا نه لازم و ضروری می‌نماید و از طرف دیگر به فرهادی اجازه می‌دهد که سناریوی بعیدی ترتیب دهد که در آن فرد مهاجم در پشت چند سرنخ پنهان شود، – یک تلفن همراه، دسته‌کلید، مقداری پول نقد و یک ردپای خونی. سرنخ‌هایی که به عماد اجازه می‌دهند که درنهایت درصحنه‌های پایانی فیلم بتواند هویت مهاجم را کشف کند. خب، پس این فرد مهاجم، از راه رسیده، گوشی همراه و کلیدهایش را از جیبش درآورده، برای زن روسپی مقداری پول گذاشته، کفش‌هایش را درآورده و سپس به رعنا حمله کرده و شاید هم او را آزار داده و بعد پایش روی شیشه رفته و بریده و بعد هم فرار کرده؟ البته احتمالات دیگری هم هستند اما هیچ‌کدام آن‌ها چندان باورپذیر به نظر نمی‌رسند.به‌هرحال این عدم اطمینان، باعث ایجاد شکستی در ازدواج این زوج می‌شود و عماد که در طول فیلم به‌عنوان مردی مهربان و خوب تصویر شده است، به خاطر شک و تردیدش عذاب می‌کشد. او حس می‌کند ناموسش لکه‌دار شده و به همین دلیل تلاش می‌کند مجرم را دستگیر کند و از او انتقام بگیرد و در این راه کوچک‌ترین توجهی به آزاری که همسرش دیده نمی‌کند. اینجا هم مانند فیلم فوق‌العاده‌اش، «جدایی»، فرهادی قوانین سختی که بر جامعه ایران سایه افکنده‌ را نمایان می‌کند و تبعیض جنسیتی برآمده از این قوانین را سرزنش می‌کند.
 این مضامین به‌سرعت در فیلم شکل می‌گیرند، اما در «فروشنده» زمان بسیار زیادی طول می‌کشد تا به صحنه رویارویی نهایی با مهاجم برسیم. در فیلم، تنها زمانی که از تحقیق و تفحص زمان‌بر عماد فاصله می‌گیریم، نمایش صحنه‌های پراکنده یک اجرای تئاتر از نمایشنامه «مرگ فروشنده» است که در آن عماد و رعنا نقش ولی و لیندا لومان را بازی می‌کنند. ارتباط این نمایشنامه کاملاً آمریکایی با فیلم مشخص نیست، ممکن است هدف فرهادی این بوده که با تصویر کردن یک رابطه موازی بین جامعه ایرانی و آمریکایی، به داستان خود رنگی از جهان‌شمول بودن ببخشد و استدلال کند که در هردوی این جوامع، قوانین سخت‌گیرانه و انتظاراتی وجود دارند که شهروندان محترم آن‌ها را به دام می‌کشند و خوشبختی را از آن‌ها سلب می‌کنند. حتی اگر این رابطه موازی درست باشد، اما برای اینکه چنین تفسیر و برداشتی در ذهن تماشاگر شکل بگیرد، لازم است که حتماً آن‌ها با نمایشنامه آرتور میلر آشنایی قبلی داشته باشند، چون فیلم تنها صحنه‌های کوتاه و پراکنده‌ای از نمایشنامه را نشان می‌دهد و اگر کسی آن را نخوانده باشد این تصاویر در نظرش کاملاً بی‌معنی جلوه خواهند کرد.

تابستان آن سال – رمانی جدید از محمود صفریان

بهمن ۱۳۹۵

در هیجده فصل و حدود ۱۱۰ صفحهاشت
این چهارمین کتاب رمان محمود صفریان و هشتمین کتاب این نویسنده است.
این رمان همراه باسایر کتاب های این نویسنده درسایت آمازون موجود است 
با این لینک می توانید آن را تهیه کنید
http://ow.ly/tSLFb

یادداشتی بر کتاب “مرشد و مارگریتا” اثر میخائیل بولگاکف. برگردان: عباس میلانی – مهین میلانی

بهمن ۱۳۹۵

خلق عمیق ترین تخیل از واقعیت

با عشقی غیرمنتظره، یک حادثه

morshed

قطعه ای از “مرشد و مارگریتا”:

  • از گل های من خوشتان می آید؟
    ………………………………………………………..

  • نخیر

“با تعجب نگاهم می کرد و ناگهان، بی هیچ نشان و اماره ی قبلی، دانستم که تمام عمر عاشق این زن بوده ام. عجیب نیست؟”

  • یعنی ا زهیچ گلی خوشتان نمی آید؟

  • نه، از گل خوشم می آید، از این نوعش خوشم نمی آید.

  • از چه گلی خوشتان می آید؟

  • عاشق گل سرخم.
    bol

فورأ از اینکه این حرف را زدم پشیمان شدم، چون او لبخندی زد و گل هایش را انداخت توی جوی. من که کمی شرمزده شده بودم، گل ها را برداشتم و به او دادم، ولی او با لبخندی آنها را پس زد و مجبور شدم خودم آن ها را به دست بگیرم.

مدتی در سکوت قدم زدیم، تا اینکه گل ها را از دستم گرفت و کنار کوچه انداخت و دستش را که در دستکش سیاه بود در دستم گذاشت و باز قدم زدیم.

“عشق گریبان ما را گرفت، درست همانطوری که قاتلی یک دفعه از کوچه ای تاریک سر آدم هوار می شود، هردومان را تکان داد- همان تکان رعد و برق؛ همان تکان برق تیغه ی چاقو. “

آرزو در زمان ما به سکس تبدیل شده است و سکس تحت کنترل پورنوگرافی و سایت های پارتنر یابی کنترل می شود. در حالی که همان گونه که افلاطون می گوید آرزو در عشق است. اسپینوزا برخلاف افلاطون که می گوید آرزو یک فقدان است، یک خلأ، او می گوید آرزو یک قدرت است. قدرت در التذاذ و التذاذ در قدرت. عشق آرزوست. عشق قدرت است و لذت است. بدیو می گوید عشق یک حادثه است. غیر منتظره است. از یک جایی در آمده است که نمی دانی کجاست. از پیش طراحی نشده است. آلن بدیو در یکی از مصاحبه هایش در باره ی علت نگارش کتاب معروفش “L’Eloge de l’amour ” می نویسد: “در ایدئولوژی های امروزِ امنیتی، عشق را یکی از لذائذ می دانند. یکی از انواع گوناگونی که چندان اهمیتی ندارد و نقش ثانوی در زندگی فرد بازی می کند. آنها می گویند می توان بدون دیگری لذت برد و سالم و امن باقی ماند. … در حالیکه عشق از تلاقی تصادف دو نفر بوجود می آید. تصادفی که از پیش انتظارش نمی رفت. و با این تصادف است که کار ساختمان آغاز می شود، ساختمان یک زندگی با دو نفر، با نقطه نظر دو نفر… با تمام خطرات و با تمام ماجراجوئی هایش”.

lokhtpanjer

بیشترین التذاذ سکسی در عشق

فقط و فقط با عشق است که در آن بیشترین التذاذ سکسی حاصل می شود. شوپنهاور در “متافیزیک عشق” می گوید: “…شور و هیجان عشق، به هرشکلی که ظاهر مدهوش کننده اش داشته باشد، ریشه در غریزه ی جنسی دارد به مشخص ترین، وِیژه ترین و فردی ترین شکل….و این قدرتمندترین و انرژی زا ترین منبع زندگی است… و بی وقفه نیمی از نیروها و تفکر بشر را در انحصار خود می گیرد… به طور دائم بر مهمترین مشغولیات ما مسلط می شود؛ گاهی کله ی مهمترین شخصیت ها را مختل می کند؛ از اینکه چون یک نفاق افکن، با تمام بسته بندی هایش، در شور و اشتیاق مردان سیاست و محققین علمی بی هیچ هراسی دخالت کند، باکی ندارد؛ رشته های حلقه ی مویش را می لغزاند در میان کیف پول یک وزیر یا دست نوشته های یک فیلسوف؛ تمام مدت حل نشدنی ترین و کشنده ترین نزاع ها را بوجود می آورد، شدید ترین روابط را در می همی شکند؛ گاهی جان و سلامت را فدای آن می کند؛ از یک آدم بسیار وفادار یک خیانتکار می سازد؛ همه جا، در یک کلام، چون شیطانی دشمن عمل می کند که به زور در همه چیز دخالت می کند؛ همه چیز را به هم می ریزد، همه چیز را دگرگون می کند”. و آنگاه شوپنهاور این سئوال را مطرح می کند که خوب پس این همه سرو صدا و تحریکات و وحشت و اضطراب برای چیست؟ و خود در پاسخ می گوید: “هدف عشق در زندگی بشر بالاتر از هرچیز دیگری است و سزاوار است که با جدیتی عمیق آن را در برگرفت…این شکل های بی معنی عشق موجودیت و طبیعت شخصیت های درامی را تبیین می کنند که قرار است بر روی صحنه ظاهر شوند….غریزه ی جنسی خارج از تمام مظاهر خارجی اش، چیزی نیست جز خواست زندگی”.

اما قدرت عشق به زعم من ابعادی وسیع دارد. عشق قدرتی است که بر هر ضعفی غلبه می کند. قدرتی است که می تواند عاشق را به عرش هر هدفی که دارد فرا آورد. قدرتی است که آنچه زندگی می نامند به کلیت در آن مستتر است. قدرتی است که عاشق را همواره در اوج آسمان ها نگاه می دارد. قدرتی است که بر مرگ و هرآنچه به آن تعلق دارد، و به آن وابسته است، و هم چنین راه های منجر شده به آن را نقطه ی پایان می گذارد. عشق سنگ را نرم می کند. عشق نیروی بخشش را به صد درجه می رساند. عشق فقط مثبت می بیند. عشق درجا نمی زند. عشق پویاست. عشق چاره جو ست. برهر معمایی راه حل است. عشق رازیست حلال همه ی رازها.

به اعتقاد من عشق در دوران ما تنها راه حل مشکلات موجود در دنیاست. دنیا را آنچه به تباهی می کشاند نبود عشق است. خلأ فعلی دنیا نبود این ظرافت و لطافت و صمیمیت و صداقت و تپش های دائمی و مهر به منتها درجه است که شعاعش را تا همه ی مدارها و خطوط استوائی ترسیم می کند. و به گمان من یک فیلسوف، یک نویسنده، یک رهبر سیاسی نه تنها می بایست کاملأ به امور سیاسی و علمی آگاه باشد، بلکه باید یک عاشق باشد و شاید بهتر بگوئیم یک شاعر عاشق. افلاطون گفت: “کسی که با عشق آغاز نکند هیچ گاه نخواهد فهمید فلسفه چیست”. و از آنجا که فلسفه یعنی فهم زندگی در نهایت، بنابراین هیچگاه زندگی را نخواهد فهمید.

باید عشق را به جوامع بازگرداند

به فراز مذکور در بالا از کتاب “مرشد و مارگریتا” نگاهی بیاندازیم. عشق یک باره صورت می گیرد. در یک لحظه. چرا، چگونه اش مبهم است. فقط در می گیرد. این عشق دو سویه است. گل های دختر را مرشد دوست ندارد. دختر بلافاصله آنها را به جوی آب می اندازد. فقط در عشق است که چنین التفاتی منتج می شود. و فقط در عشق است که مرشد گل ها را شرمگینانه از جوی باز بر می گیرد و باز پایداری ژرف و جایگیر عشق است که دختر مصممانه تردیدی نمی کند بر کاری که آغازیده است.

و این عشق که همه زندگی است، بر زندگی یک شهر، شهر مسکو، زیر چکمه های استالین سالهای دهه ی ۱۹۳۰، مایه ی دگرگونی های بنیادین در واقعیتی که شیطان بنا می نهد می شود. مرشد یا نویسنده ی عاشق که مانند خود بولگاکف ملعون، مطرود، منفور، انکارشده و ممنوع الانتشار و مورد پیگیری واقع شده است، از معدود کسانی است که مورد مرحمت شیطان قرار می گیرد در دورانی که در آن هراس، بی اعتمادی، نا امنیتی و سانسور و در نتیجه فساد اداری، اخلاقی در مسکو بیداد می کند و نویسندگان به نوعی خود مبلغ سیستم موجود هستند. و حال که نویسندگان نمی توانند حرف بزنند پس شیطان دست به کار می شود و باید نشان داد این واقعیت ها را با توجه به تمایز ویتگنشتاین میان دو قلمرو امر بیان پذیر و امر بیان-ناپذیر. یعنی زمانی که نمی توان گفت باید نشان داد.

زیر سئوال بردن واقعیت مهمترین واقعه است دراین داستان. واقعیتی که تکان خورده و از اساس خود خالی شده است. خراب کردن واقعیت از درون، از طریق گسترش تخیل، دنیای غایب و تصویری. بیهودگی دنیای زندگان، “روح های مرده/ زندگان مرده” لقبی نیست که فقط به نویسندگان خانه ی بریگایدوف داده می شود بلکه منظور همه ی کسانی است که گروه سه نفری شیطان ماسک اجتماعیشان را از چهره بر می گیرند و آن واقعیتی یا آن تصویری را که خود در ذهن پرورانده اند جایگزین آن می کنند و به بیان ژیل دولوز خود آفریننده و عامل پویایی یک واقعیت می شوند.

چرا جنگ جهانی دوم یک شکاف بود؟ حقیقت اینست که در اروپا، دوران پسا جنگی شرایطی را بوجود آورد که ما دیگر نمی دانستیم چگونه عمل کنیم. و در فضاهایی که ما نمی دانستیم چه توضیحی برای آن بدهیم. در “هرفضایی” که ویران شده بود مردم در آن زندگی می کردند با انبارهای غیر قابل استفاده و زمین های غیر قابل مصرف، و شهرهایی در حال خراب شدن و دوباره ساخته شدن. و در این باری به هر حال فضا ها، یک نژادی از شخصیت ها وول می خوردند، یک نوع موجودات: آنها بیشتر می دیدند تا عمل کنند” ( مقدمه بر ترجمه ی انگلیسی تصویر-زمان/ دولوز)

اگر در دوران پسا جنگ بین المللی مردم در میان ویرانی های به بار آمده مات و مبهوت مانده بودند که چه کنند و در یک دوران گذار میانی سر می کردند تا راهی بیابند، در دوران حکومت استالین، زیر تیغ سانسور و هراس و بیم از اینکه هرکس مورد اهانت قرار گیرد، و هر تفکر و حرکت تازه اضطرابی به دلشان می انداخت، مردم نقش آدم های کوکی را بازی می کردند که یک سیستمی آنها را به جلو می برد. سیستمی که با طبیعت بکر و غریزی و زنده ی آنها خوانائی نداشت و به شکلی با آن در می افتاد. این سیستم جلوی حرکت و تفکر آزادشان را می گرفت.

به عبارتی اگر جنگ آدم ها را ناخواسته در موقعیتی قرار می دهد که زندگی را متوقف می سازد و بنابراین افراد نمی دانند در کجا قرار دارند و از خود اراده ای برای حرکت نمی بینند و خود به خود چوب می شوند یا فقط نقش آدم های ناظر را بازی می کنند یا کاری را که مرسوم می شود تقلید می نمایند، اسقرار حکومتی که می خواهد حرف و عمل خود را پیش ببرد و به غرایز و نیازهای طبیعی و انسانی مردم توجه نکند، وضعیتی مشابه را بوجود می آورد.

حال شیطان در “مرشد و مارگریتا” به شکل یک پروفسورِ همه چیزدانِی که به روح آدم ها تسلط و آگاهی کامل دارد و سیستم موجود را نیز خوب می شناسد دست به عمل می شود و با هیپنوتیزم آنها را وا می دارد که خود به واقعیت خود پی ببرند. صحنه ی تأتر که در آن راز ملاقات سری مرد آشکار می شود، سر تماشاگر از تن جدا و سپس وصل می شود، پول های دروغین در فضا پراکنده می گردد و لباس های بخشایشی که به لخت و عور شدن زنان می انجامد، همه واقعیت فساد مالی و زندگی های دروغین همراه با خیانت، و سطحی پرستی را برملا می سازد.

و آنگاه شیطان در حمایت از دو عاشق صادق و بی ریا، مرشد و مارگریتا را در بر می گیرد. آنها را به آنجائی که می خواهند می رساند. مارگریتا سوار بر دسته ی بلند جارو، لخت و عور در آسمان ها پرواز می کند تا آلترناتیوی باشد به قید و بندهای موجود. مارگریتا به شیطان اعتماد می کند برای اینکه به معشوقش برسد. خیال است. اما از واقعیت زیبا و مهربان انسان ها سرچشمه می گیرد و “نگاه خیالی یک چیز خیالی را واقعی می کند. در عین اینکه خودش به نوبه واقعی می شود و به ما واقعیت را می دهد” (تصویر-زمان/ دولوز. ص. ۱۵ متن فرانسه). و در عین حال پناه است به آنجا که خوبی در آن نهفته است، خوبی هایی که در جامعه گم شده است.

عشق در کتاب “مرشد و مارگریتا” آن مایه ی اساسی است که جامعه از نبود آن رنج می برد. به گفته ی آلن بدیو “باید عشق را به جوامع بازگرداند”. آن عشقی که با طرح قبلی مهندسی نشده است، به یکباره حادث شده است، خالص و ناب است، کاسبکاری در آن کاری ندارد، حساب و کتاب معنا نمی شود در آن. غریزه ایست طبیعی. معلوم نیست از کجا آمده است. ناب است. هیچ تزویر و ابهامی را بر نمی تابد. و چون ناب است، نمی تواند آزار برساند. عشق را توسعه می دهد. کردارش براساس خلوصِ عشقِ همه گیرش است. توسعه می  دهد خود را

مهین میلانی

http://milanimahin.blogspot.ca/

کتاب میعاد در سپیده دم – رومن گاری- ترجمه مهدی غبرایی- افسانه نیری

بهمن ۱۳۹۵

s

دوم دسامبر ۱۹۸۰ رومن گاری در آپارتمانش در پاریس دراز کشید…شمعی را پای تختش روشن کرد و سر یک تپانچه را در دهانش گذاشت…چند ثانیه بعد..یکی از مشهورترین و پر کارترین نویسندگان فرانسه که در عین حال یک قهرمان نشان گرفته…یک دیپلمات جهاندیده و یک اغواگر بد نام بود..به پایان رسید…..

کتاب میعاد در سپیده دم..در حقیقت به نوعی زندگینامه رومن گاری است…او نوشت: تراژدی واقعی این است که شیطانی پیدا نمیشود تا روح شما را بخرد…

کتاب در باره رومن گاری از زبان خودش از زمان کودکی وی تا پایان جنگ جهانی می باشد. کتاب به صورت مجموعه ای از داستان کوتاه های پیوسته آورده شده و محوریت زیادی بر روی رابطه پرمهر و عاشقانه رومن گاری با مادرش دارد . او به دید طنزی به وقایع نگاه می کنه ، نکات فوق العاده جذابی را بازگو می کنه و تاثیر مادرش بر موفقت هایش را به تفصیل شرح می ده . مادری که در طول تمام سختی‌ها و تنهایی‌ها و مهاجرت‌ها تنها به این فکر می‌کرده که پسرش باید “کسی” بشود و همه‌ی همّ و غمش را در این راه می‌گذارد و حتی پیش از مرگ شغل پسرش را هم تعیین و تضمین می‌کند. در حقیقت زندگی فقیرانه و سختی داشته رومن در کنار مادری که برای رستگاری فرزندی که به نبوغش ایمان داشته حاضر بوده هر کاری بکنه . کاری که مادرش در آخر داستان انجام می داد واقعا شورانگیز بود اوج عشق و نبوغ مادری را نشان می داد . ” … با درجه‌ی سروانی بر دوش کت سیاه، با کلاه بر روی چشم، با حالتی خشن‌تر از همیشه به‌خاطر فلج صورت، رمانم به فرانسوی و به انگلیسی در کوله‌پشتی که پر از بریده‌های روزنامه بود و در جیبم با نامه‌ای که درهای حرفه‌ی دیپلماتیک را به رویم باز می‌کرد و با مقدار کافی سرب در بدن برای آن‌که وزنه‌ای باشد، سرمست از امید، جوانی، اطمینان و مدیترانه، ایستاده، سرانجام ایستاده در روشنایی، بر ساحلی مبارک که هیچ دردی، هیچ فداکاری و هیچ عشقی هرگز در باد رها نمی‌شد… پس از آن‌که آبرومندی جهان را ثابت کرده ‌بودم به خانه برمی‌گشتم… “ رومن گاری خواننده را در تمام طول کتاب می‌خنداند تا در پایان اشکش را دربیاورد. گزیده‌هایی از کتاب میعاد در سپیده دم : – هرگز چیزی به نامِ حقیقت مطلق وجود ندارد و این کهن‌ترین حیله‌ای است که برای فریب دادن و به بردگی کشاندن ما یا واداشتنِ‌مان به جویدن خِرخره‌یِ یکدیگر اختراع شده است. – سپس نوبت به فیلوش،‌رب النوع ابتذال می‌رسد که وجودش آکنده از حقارت،‌تعصب، و نفرت است و با تمام قدرت فریاد می‌کشد: «جهودِ بوگندو! کاکا سیاه! ژاپنی! مرگ بر یانکی‌ها! موش‌های زرد را بُکشید! سرمایه‌داران را نابود کنید! امپریالیست‌ها و کمونیست‌ها را از روی زمین محو کنید!» او دوستدار جنگ‌های مقدس است. – پس از مدت‌ها سرگردانی بین نقاشی، بازیگری، خوانندگی و رقاصی و بعد از تحمل شکست‌های کمرشکن فراوان، سرانجام به ادبیات رو آوردیم که در این دنیا پیوسته آخرین پناهگاه کسانی است که نمی‌دانند سرِ پرشور خود را کجا بر زمین بگذارند. – راه زندگی از فرصت‌های بربادرفته مفروش است. – بیست سالگی سن دشواری‌هاست. ولی چندان طول نمی‌کشد. فقط لحظات دردناکی است که باید از سر گذراند. – به طور غریزی و تا آنجا که می‌دانم، مستقل از هرگونه تاثیر ادبی، در خود حس طنزی را کشف کردم. یعنی آن سلاح خارق العاده و خجسته را که امکان می‌دهد تا نیش واقعیت را در لحظه‌یِ فرو رفتن از تن خارج سازیم. – در قیاس با انحرافاتِ فکری، علمی، و سیاسیِ قرنِ حاضر،‌کلیه‌ی انحرافاتِ جنسی در نظرم یکسره بی اهمیت جلوه می‌کند، چون از هرچه بگذریم، آنان تنها تختخواب را به لرزه در می‌آورند، نه جهان را. – ملالِ ناشی از وراجی و حماقتِ مدعیانِ هوش از جمله چیزهایی است که هرگز نتوانسته‌ام تحملشلن کنم. – بدترین عادتی که ممکن است : عادت محبوب بودن. دیگر نمی توانی از دستش خلاص شوی . باور می کنی که ان را ، محبوب بودن را ، در خودت داری . باور می کنی که جزء وجود توست ، همیشه دور و بر توست ، همیشه پیدایش خواهی کرد و دنیا آن را به تو مدیون است. – معجزه در روی زمین به ندرت اتفاق می افتد و خدا کار و بار دیگری نیز دارد. – خیال می کردم از خجالت خواهم مرد – همه می توانند بببنند که هنوز هم توهمات بیشماری در سر دارم زیرا اگر قرار بود آدم از شرمساری بمیرد سالها پیش نسل بشر از روی زمین محو می شد.

نگاهی کوتاه به کتاب جمهوری اسلامی ایران از بازرگان تا روحانی نویسنده : دکتر فریدون قاسمی – ویراستار: دکتر سیروس رزاقی پور

بهمن ۱۳۹۵

انتشارات اچ اند اس مدیا – لندن , سال ۱۳۹۵

عکسیارسال کننده همکارمان : مهران رفیعی
چند سالی بود که در جریان شکل گرفتن و انتشار این کتاب پر حجم بودم, از طریق دوستی که در باز خوانی و ویرایش آن نقشی دواطلبانه داشت. این کتاب مجموعه ای است از رویداد های مهم کشورمان در چند دهه اخیر, بطور دقیق تر از زمان سرنگونی نظام پادشاهی پهلوی تا سال های نخستین ریاست جمهوری حسن روحانی.

این کتاب هفتصد صفحه ای دارای ده فصل است و یازده ضمیمه, که هر یک نیز شامل چندین بخش می باشد.

پیشگفتار پنج صفحه ای کتاب موضع انتقادی نویسنده نسبت به حکومت جمهوری اسلامی را بخوبی آشکار میکند. ایشان نوشته اش را به قربانیان قتل های زنجیره ای, ندا آقا سلطان, جان باختگان آدم سوزی در سینما رکس, شاپور بختیار, و بسیاری دیگر از مظلومان تقدیم کرده است.

هفت فصل نخست کتاب براساس ترتیب زمانی نوشته شده اند, هر کدام به دوران زمامداری یک رییس دولت می پردازد. فصل اول مربوط است به دوره دولت موقت و نخست وزیری بازرگان و فصل هفتم شامل هشت سال ریاست جمهوری احمدی نژاد. شروع کار دولت حسن روحانی هم در بخش سوم از فصل هفتم آمده است.

موضوع فصل هشتم بررسی جنگ هشت ساله ایران و عراق است و نتایج مخرب آن.

فصل نهم به زندان ها, شکنجه و قتل های سیاسی اختصاص داده شده است.

فصل دهم که شامل هشت بخش است به شماری از نتایج زیانبار حکومت جمهوری اسلامی پرداخته و از زوایای گوناگون به کارنامه سیاه این نظام خودکامه می نگرد.

بی توجهی به قانون اساسی و حقوق شهروندی, سیاست افزایش سریع جمعیت, فساد مالی و اداری و نابسامانی های اجتماعی و اقتصادی در بخش یکم قرار گرفته اند. موضوعاتی از قبیل فرار مغز ها و تغییر نظام آموزشی کشور در بخش دوم دیده می شوند. مشکل آب و منابع زیرزمینی موضوع بخش سوم است. در بخش چهارم آسیب های محیط زیستی بررسی شده اند. به آسیب های اجتماعی, از گسترش اعتیاد و مصرف الکل گرفته تا تجاوز های جنسی و طلاق, در بخش پنجم پرداخته شده است. ترویج خرافه گرایی موضوع بخش ششم است. موارد نقض حقوق بشر, از پایمال کردن حقوق زنان و اقلیت های قومی و مذهبی گرفته تا اسارت روزنامه نگاران و فیلتر کردن سایت های اینترنتی, در بخش هفتم آمده اند. بخش هشتم هم به موضوع بلندپروازی های هسته رهبر نظام و تحریم های سنگین بین المللی اختصاص یافته است.

در ضمیمه های اول و دوم از یازده ضمیمه پایانی کتاب, به موضوع قانون اساسی جمهوری اسلامی, ولایت فقیه و سیاست خارجی پرداخته می شود. ترورهای سیاسی در ضمیمه سوم آمده اند و تفکیک جنسیتی دانشگاهها در ضمیمه نهم. وقایع مربوط به برنامه های اتمی , قطعنامه های شورای امنیت و ترور دانشمندان اتمی در ضمیمه دهم جا گرفته اند.

جملات کتاب با قلمی روان نوشته شده و پاراگراف ها به شکلی منطقی بدنبال هم قرار گرفته اند. هر چند موضوع کتاب با زمینه های تحصیلی و کاری نویسنده کتاب همخوانی زیادی ندارد اما رد پای سوابق دانشگاهی و پژوهشی وی در سراسر این کار با ارزش دیده می شود. بدون شک خلق چنین آثاری آسان نیستند؛ بدون داشتن چشمانی تیزبین, اراده ای استوار, حوصله ای بیکران و آگاهی از روش های پژوهشی مدرن نمی توان چنین کرد.

تدوین و قرار دادن فهرست نام ها (نمایه) در آخرین صفحات از امتیازات دیگر این کتاب می باشد

محمد مفتاحی در مورد- احمد محمد پناهی سمنانی

بهمن ۱۳۹۵

درباره محمد احمد پناهی سمنانیمحمد احمد پناهی سمنانی
▪ متولد ۱۳۱۳ سمنان ‎/ گذراندن تحصیلات ابتدایی در سمنان ‎/ گذراندن تحصیلات متوسطه در تهران ‎/ کارشناس تاریخ از دانشگاه تربیت معلم، ۱۳۵۶ فرهنگ پژوه و مردم شناس
▪ پدیدآورنده: شعر، تحقیق ادبی، تاریخ و فرهنگ عامه ایران
الف) در زمینه فرهنگ عامه ایران
ـ «ترانه های ملی ایران»، در سه چاپ، ۱۳۸۳ ‎/ «فرهنگ سمنانی»، شرح حال و نمونه آثار در گویش سمنانی، ۱۳۶۶ ‎/ «آداب و رسوم مردم سمنان»، چاپ دوم، ۱۳۸۳ ‎/ «ترانه و ترانه سرایی در ایران»، چاپ دوم، ۱۳۸۴ ‎/ «دوبیتی های بومی سرایان ایران»، شرح حال و نمونه آثار، ۱۳۷۹«ترانه های دختران حوا»، ترانه ها در شعر عامیانه ایران، نشر ترفند، ۱۳۸۰ ‎/ «شیوه سنتی تقسیم آب در سمنان»، نشر میراث فرهنگی، ۱۳۸۱ ‎/ «تاریخ در ترانه»، رخدادهای سیاسی و اجتماعی به روایت ترانه های عامیانه ایران، نشر پژواک کیوان، ۱۳۸۴
ب) ادبیات
ـ «از دی که گذشت»، بخشی از اشعار فارسی، انتشارات حیدربابا، ۱۳۶۰ ‎/ «منظومه های شاعر و پری»، براساس قصه ای از کاتول مندس، شاعر آرمانگرای فرانسوی (۱۹۰۹-۱۸۴۱)
پ) تحقیق ادبی
ـ «شعر کار در ادب فارسی»، بازتاب های کار در شعر فارسی، ۱۳۶۹
ت) تاریخ
ـ «ظفرنامه تاریخ»، تاریخ فتوحات امیر گورگانی، تألیف نظام الدین شاهی از روی نسخه فیلکس تاور، نشر بامداد، ۱۳۶۴ ‎/ «تیمور لنگ، چهره هراس انگیز تاریخ»، انتشارات نمونه و حافظ نوین، سیزده چاپ ‎/ «چنگیزخان»، چهره خونریزی تاریخ، یازده چاپ «حسن صباح»، چهره شگفت انگیز تاریخ، یازده چاپ ‎/ «آغامحمدخان قاجار»، چهره حیله گر تاریخ، انتشارات نمونه، یازده چاپ ‎/ «نادرشاه»، بازتاب حماسه و فاجعه ملی، یازده چاپ ‎/ «شاه عباس کبیر»، مرد هزار چهره، نه چاپ ‎/ «شاه اسماعیل صفوی»، مرشد سرخ کلاهان، پنج چاپ ‎/ «لطفعلی خان زند»، از شاهی تا تباهی، پنج چاپ ‎/ «شاه سلطان حسین صفوی»، تراژدی ناتوانی حکومت، سه چاپ ‎/ «امیرکبیر»، تجلی افتخارات ملی، دو چاپ ‎/ «فتحعلی شاه قاجار»، سقوط در کام استعمار، دو چاپ ‎/ «ستارخان»، سردار ملی و نهضت مشروطه، یک چاپ ‎/ «ناصرالدین شاه»، فراز و فرود استبداد سلطنتی در ایران، یک چاپ و…
ث) ویراستاری و تحریر متن و مقدمه و مباشرت در چاپ بسیاری از کتب.
ج) تألیفات سپرده شده به ناشر
ـ «شعر بومی قومس»، نمونه بومی سروده های شاعران استان سمنان ‎/ «شعر بومی کومش» (قومس)، نمونه بومی سروده های شاعران استان سمنان، نشر آشنایی ‎/ «سلطان محمود غزنوی»، نماد سلطه جویی و تعصب ‎/ «طبیب عشق»، زندگی سیداسماعیل جوجانی پزشک نامدار ایران، نشر گستره ‎/ «خرده آیین های زیبای ایرانی»، نمونه های خرده سنت ها و رسم های مردم ایران و… نشر گستره
چ) چاپ بیش از صد مقاله در نشریات مختلف
ـ سپاسنامه و تقدیر در آیین آوای دوست، نکوداشت استاد بیژن ترقی و یادمان استاد علی تجویدی به خاطر تألیف کتاب ترانه و ترانه سرایی در ایران، فرهنگسرای هنر، ۱۳۸۵ ‎/ لوح سپاس و قدردانی برای شرکت و ارائه مقاله در کنگره عارف بزرگ شیخ علاءالدوله سمنانی، ۱۳۸۰ ‎/ لوح سپاس و قدردانی به خاطر تحقیق در گویش سمنانی از سوی مؤسسه مطالعات و پژوهش های کاربردی، ۱۳۸۲ ‎/ لوح سپاس برای شرکت و ارائه مقاله در نخستین جشنواره فرهنگ فولکلور کومش، سمنان ۱۳۸۲ ‎/ لوح سپاس برای ارائه مقاله و شرکت در سومین همایش قومس شناسی ‎/ لوح سپاس به خاطر خدمات بی شائبه در بخش فرهنگ مکتوب ‎/ لوح تقدیر از سوی دانشگاه سمنان به خاطر پاسداری و شناسایی گویش کهن سمنانی ‎/ لوح سپاس به خاطر حق شناسی برای شرکت و ارائه مقاله در همایش سفرهای نذری، سیرجان، ۱۳۸۵ ‎/لوح تقدیر به پاس یک عمر تلاش در جهت اشاعه موسیقی بومی و تعمیق و تلطیف فضای فرهنگی سمنان از سوی پانزدهمین جشنواره موسیقی استان گلستان، ۱۳۸۴ ‎/ لوح تقدیر و سپاس از سوی شورای کتاب کودک به خاطر پیام به جشن ایرانی هانس کریستین آندرسن و اعطای تندیس آندرسن، ۱۳۸۴
یکی از رشته هایی که در جامعه ما کمتر مورد توجه قرار گرفته است، بررسی فرهنگ عامه و تحقیق و پژوهش علمی عمیق در این زمینه است. تأسف از این بی توجهی آن هنگام شدت می یابد که دریابیم زمینه های پژوهش دراین رشته تا چه اندازه فراخ و گسترده است. دیدار با استاد محمد احمد پناهی، فرهنگ پژوه و مردم شناس نامی معاصر که عمری به پژوهش و تحقیق، ویراستاری و تألیف در زمینه تاریخ و فرهنگ عامه ایران پرداخته است، ما را به خوبی با جنبه های گوناگون این حوزه آشنا می کند. او که علاوه بر تحقیقات متعدد و وسیع علمی در طول سالیان فعالیت فرهنگی خود، به همکاری با نشریات و سرودن شعر هم پرداخته است، از مهم ترین فرهنگ پژوهان ایران و در رشته خود سرآمد محسوب می شود. جنبه های مختلف فعالیت های او اعم از تحقیق در زمینه فرهنگ عامه ایران، ادبیات، تاریخ و نوشتن مقاله های مختلف علمی و سرودن شعر از چنان وسعتی برخوردار است که نوشتن درباره آنها کاری دشوار می نماید و حوصله ای علمی می خواهد.
محمد احمد پناهی که آثارش با نام «پناهی سمنانی» منتشر شده است و یکی از برجسته ترین پژوهشگران فرهنگ عامه و مردم شناسی محسوب می شود، نوزدهم مهرماه ۱۳۱۳ در شهر سمنان به دنیا آمد. پدرش سید علی اکبر احمدپناهی صوفی بیسوادی بود که هزاران شعر از بر داشت و آنچه از معارف شیعه و قصص پیامبران و حالات و حکایات اولیاءالله و شیوخ و اقطاب دراویش سلسله گنابادی شنیده و آموخته بود، به خاطر داشت. او تک بیت های عارفانه زیبا، حکایات مذهبی فراوان می دانست و در هر فرصتی برای فرزندانش با گرمی و شور خاصی می خواند. مادرش بی بی خانم هم در رشد فرهنگی محمد تأثیر بسزایی داشت. وی درباره مادر خود می نویسد: «باسواد بود و با استیلا و شیوایی و صدایی دلکش و پرشور قرآن می خواند. سخت پای بند آداب و مراسم دینی اش بود. معلومات دینی و آگاهی فرهنگی اش به مراتب از پدر بیشتر بود و شعرهای بیشتری از او در حافظه داشت…» در چنین خانواده ای که پر از شور شعر و نور عرفان بود، همه شرایط برای تحصیل علم و فرهنگ مهیا بود. از ۵ سالگی وی را به مکتب فرستادند تا قرآن بیاموزد و در ۸ سالگی تحصیلات ابتدایی خود را در دبستان «هدایت» سمنان آغاز کرد تا سال ۱۳۲۷ که با اتمام این دوره وارد دبیرستان شد. این دوره را هم با موفقیت به پایان برد و برای ادامه تحصیل وارد دانشگاه تربیت معلم شد و سال ۱۳۵۶ در رشته تاریخ لیسانس گرفت. وی درباره علت فاصله افتادن میان تحصیلاتش می گوید: «پایتخت در آن سال ها در تلاش و تکاپوی سیاسی ـ اجتماعی غرق بود. فضای باز سیاسی جوان ها را سخت در خود سرگرم ساخته بود. در هر خیابان و کوی و برزن که نگاه می کردی، بحث و جدل سیاسی و اجتماعی بود. همه مردم فرهنگی و سیاسی بودند. روزنامه و مجله و ماهنامه و کتاب چندان فراوان بود که وقت خواندن پیدا نمی کردم. بازارهای تبادل اندیشه و آموختن چندان داغ بود که جز آن به چیزی نمی اندیشیدم. در این سال ها، تا کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ آنقدر کتاب و روزنامه خوانده و بحث های فرهنگی شنیده بودم که نیازی به ادامه تحصیل پیدا نمی کردم. اصلاً در فکرش هم نبودم. می خواندم، می نوشتم و شعر می ساختم». و درباره آغاز کار شاعری اش می گوید: «۱۷ ساله بودم که با خواندن شعرهای شبه فولکلوریک روزنامه «چلنگر» شعر ساختن را آغاز کردم. ذوقش به سرعت در من می جوشید. وقتی نخستین شعرم که یک رباعی است و آبکی بود، در آن روزنامه چاپ شد، اثری عمیق در من گذاشت:
کاشانه، ما زصلح پرنور شده
ابنای بشر زصلح مسرور شده
آن دشمن صلح و دوستی در همه جا
در چشم بشر پلید و منفور شده
و از آن پس الفتی پردوام و طولانی با شعر و نثر و روزنامه و کتاب در من حاصل شد و همچنان برجای ماند». در همین ایام به واسطه یکی از آشنایان در شرکت پنبه، وابسته به سازمان برنامه، مشغول کار شد و او را به کارخانه پنبه بندر گز فرستادند. آنجا با صادق سرفراز، آشنا شد. او که رئیس کارخانه پنبه بود، تأثیر خاصی در ذوق و وابستگی های فرهنگی احمدپناهی به جای گذاشت. پس از این دوره به ورامین منتقل شد و تا سال ۱۳۴۰ در روستای کوچک جیتو زندگی کرد تا اینکه به تهران منتقل و در سال ۱۳۵۸ بازنشسته شد. بعد از آن هم هرچند در شرکت پنبه، شرکت کارخانجات دولتی وابسته به سازمان برنامه، بنگاه ماشین های کشاورزی وابسته به وزارت کشاورزی کار کرد، اما هیچ گاه پیوند خود را با فرهنگ و ادب، نوشتن، سرودن، همکاری با مطبوعات و حضور در کانون های فرهنگی قطع نکرد. دوران بازنشستگی یک فرصت طلایی برای او بود. تحقیق و نوشتن و بازگشت به انبوه یادداشت ها و سر و سامان دادن به آنها به یک مشغله دائمی برایش تبدیل شد. نخستین مجموعه شعرش را با نام «از دی که گذشت» در مهرماه سال ۱۳۶۰ منتشر کرد. سال ۱۳۶۷ هم منظومه «شاعر و پری» را که فکر آن براساس قصه ای از کاتول مندس، ادیب آرمانگرای فرانسوی (۱۹۰۹-۱۸۴۱ م)، طراحی شده بود، در یک مثنوی دویست و چند بیتی ساخت و از آن پس به طور جدی دنبال سرودن شعر نرفت.اما یک پژوهش ادبی را پی گرفت که حاصل آن کتاب «شعر کار در ادب فارسی، بازتاب کار در شعر شاعران گذشته و معاصر» بود و در سال ۱۳۶۹ با هزینه شخصی چاپ شد. او در این پژوهش برای نخستین بار و به طور جدی به مفهوم کار فیزیکی در ادبیات پرداخته که از آثار در خور توجه و ماندگار پژوهشی است.
احمد پناهی سپس به تاریخ روی آورد که رشته تحصیلات تکمیلی اش بود. او درباره این دوره از فعالیت خود می گوید: «مخاطبم جوان ها و افرادی بودند که می خواستند از تاریخ و حوادثی که بر مردم ما گذشته است تا جایی که ممکن است آگاهی های درست به دست آورند. به پشتوانه تحصیل و مطالعاتم دلگرم بودم. قالب کار هم فراز و نشیب زندگی و کارنامه شخصیت های معروف تاریخ بود. بی رعایت سلسله مراتب تاریخی، در بیست و دو جلد کتاب، نه فقط زندگی خصوصی، بلکه در مقیاسی وسیع تر دوران تاریخی، عوامل سیاسی و اجتماعی و فرهنگی دورانی که قهرمان هر کتاب در آن به قدرت رسیده، گزارش شده است…» علاوه بر این ها، ۹ عنوان از کارهای تاریخی او نزد ناشران در نوبت چاپ است، در حالی که باید یادآوری کرد در میان آن ۲۲ کتاب تاریخی چهره های منفور و محبوب در کنار هم وجود دارند و پناهی سمنانی تنها به چهره های محبوب تاریخ نپرداخته است. تیمور لنگ، چنگیز مغول، آغامحمدخان قاجار و…. کریم خان زند، امیرکبیر، خواجه نصیرالدین طوسی، ستارخان، قائم مقام فراهانی و فردوسی نام هایی هستند که او در بخش پژوهش تاریخ به آنها پرداخته است. اما پناهی در میان کارهای متعدد خود به کار بر روی فرهنگ عامه بیش از همه دل بسته و این کار بیشترین جاذبه و خرسندی را برایش داشته است. هشت کتاب و ده ها مقاله، سخنرانی و گفت وگوی مطبوعاتی، رادیویی و تلویزیونی پیرامون ترانه های ملی، آداب و رسوم، سروده های بومی، کارکردهای ترانه ملی در زندگی اجتماعی، هنری و تاریخی مردم، گردآوری، تألیف وتوجیه کرده است.
پناهی سمنانی در فرهنگ عامه بیشتر پیرامون ترانه کار کرده است. نخستین کتاب او در این زمینه «ترانه های ملی ایران» نام دارد که در آن گونه های متنوع و مختلف و رنگارنگ شعر عامه ایران یکجا گرد آورده شده است. این پژوهش سپس گسترده شده و کتاب «ترانه و ترانه سرایی در ایران» سامان یافته و انتشارات سروش تاکنون دو بار به چاپ آن اقدام کرده است. در فصل های چهارده گانه این کتاب خاستگاه و ارزش فرهنگی ترانه، جای هنر عامه در ادب رسمی، صورت ها و قالب های ترانه ملی، تقسیم بندی سنتی ترانه، گستره و آفاق مضمون در ترانه، بازی و سرگرمی، سوگ و سرور، کودکانه ها و… عنوان ها و موضوعات مورد بحث هستند.
در همین زمینه، دو کتاب دیگر با نام های «تاریخ در ترانه» و «ترانه های دختران حوا» از احمد پناهی منتشر شده است که موضوعی تازه و جالب دارند. کتاب «تاریخ در ترانه» گویای این مطلب است که در بازتاب رخدادهای تاریخی، سهم فرهنگ عامه اگر دست کم گرفته شود، خطایی غیرقابل اغماض صورت گرفته است. بسیاری از اندیشمندان و متفکران علوم سیاسی و اجتماعی و نویسندگان بزرگ بر آن هستند که پژوهش تاریخی، هرگاه داده های فرهنگ فولکلور را نادیده انگارد، آن پژوهش فاقد اعتبار و اصالت علمی خواهد بود. در حقیقت، هم تاریخ را انبوه توده های مردم می سازند و پدیده های فرهنگی اش را هم آنان می آفرینند و خواص جامعه و قدرت مداران مصادره اش می کنند. بنابراین، آنچه از تاریخ در فرهنگ عامه روایت می شود، باگزارش های وقایع نگاران و تاریخ پردازان فرهنگ رسمی که تحت سیطره حکومت های وقت می نویسند، متفاوت است. این کتاب به رخدادهای سیاسی واجتماعی مردم ایران از آغاز تا سقوط سلطنت توجه دارد. دیگر کتاب مهم احمد پناهی در این زمینه «ترانه های دختران حوا» از ترانه هایی سخن می گوید که به دلالت مضمون شان، توسط زنان سروده شده اند و از این منظر ارزش پژوهشی ویژه ای دارند، زیرا خالص ترین اندیشه ها و احساس های عاطفی زنان را که به واقع؛ هم غمنامه رنج و ناکامی ها و هم حدیث دلدادگی و آرزومندی، هم جلوه های شور و نشاط زندگی و هم سلاح مبارزه آنان در نبرد زندگی است، با خود دارد.
بخش دیگری از کوشش های او در فرهنگ عامه ایران مربوط به گویش ها در فرهنگ بومی ایران است که گنجینه ای غنی و پربار از هنرهای گوناگون خاصه شعر و موسیقی میان اقوام مختلف ماست. آن گونه که می دانیم گویش های پرتنوع میان هم میهنان ما در گوشه و کنار کشور به سرعت درحال نابودی است. این گویش ها که میراث گران بها در بازشناسی هویت ملی ما به شمار می روند و از قابلیت های آنها در تقویت بنیان های زبان ملی می توان به فراوانی بهره جست، اگر مورد اعتنای اهل فرهنگ قرار نگیرند، با واژه ها و اصطلاحات و زبانزدهای بیگانه و وارداتی استحاله می یابند و محو می شوند. در کتاب «فرهنگ سمنانی»، پناهی سمنانی نمونه های شعر شاعران بومی سرای سمنانی را با ترجمه و آوانوشت آورده است. و در کتاب «دوبیتی های بومی سرایان ایران» هم نمونه های زیبایی از اندیشه ها و تفکرات ناب فلسفی، اجتماعی، مذهبی و غنایی سرایندگانی که قالب دلچسب دوبیتی، که محبوب ترین شیوه بیان شاعرانه است، برگزیده اند و زبان مادری و بومی خود را در بیان اندیشه ها به کار گرفته اند، فراهم آورده است.
درباره استاد محمد احمد پناهی و آثار ارزنده او بسیار می توان نوشت، اما مجال مهرگان اندک است و به ناچار در پایان این مطلب تنها به بخش کوچکی از تشویق ها، تقدیرها و نوازش های فراوانی که وی بابت کار در فرهنگ عامه ایران یافته است می پردازیم: لوح سپاسی از سوی شورای کتاب کودک به خاطر پیام به جشن ایرانی هانس کریستین آندرسن و اعطای تندیس آندرسن فروردین ،۱۳۸۴ لوح تقدیر به پاس یک عمر تلاش در جهت اشاعه موسیقی بومی و تعمیق و تلطیف فضای فرهنگی زادگاه خود از سوی پانزدهمین جشنواره موسیقی ذکر و ذاکرین، استان گلستان اردیبهشت ،۱۳۸۴ دریافت لوح تقدیر از سوی دانشگاه سمنان به خاطر کوشش در شناسایی و پاسداری گویش کهن سمنانی، لوح سپاس برای ارائه مقاله و شرکت در سومین همایش قومس شناسی، سپاس نامه و تقدیر در آیین آوای دوست، نکوداشت استاد بیژن ترقی و یادمان استاد علی تجویدی به خاطر تألیف کتاب «ترانه و ترانه سرایی در ایران» خردادماه ۱۳۸۵ و…
استاد احمد پناهی اکنون در هفتاد و دو سالگی با شور و اشتیاقی وصف ناپذیر به جنبه های گوناگون فرهنگ عامه می پردازد و حرف های ناگفته و کتاب های ننوشته فراوانی در این زمینه دارد که آرزو می کنیم در کمال سلامت و آرامش آنها را به فرهنگ و ادب میهن عزیزمان عرضه کند.

ابراهام لینکلن -از بزرگترین روسای جمهوری آمریکا نویسنده :ریموند بیل ، برگردان : احمد قندهاری

بهمن ۱۳۹۵

ahmad 

 %d8%a7%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d9%87%d8%a7%d9%85                            

    

ابراهام لینکلن در فوریه ی سال ۱۸۰۹ ، در یکی از روستا های ایالت کنتاکی متولد شد. نام او را به نام پدر بزرگش ، که در سال ۱۷۸۷ ، به دست یک سرخ پوست کشته شد ، ابراهام گذاشتند ولی او را اب صدا می کردند. پدر اب ، توماس ، در سال ۱۸۰۶ با خانم نانسی ازدواج کرد. کار اصلی توماس نجاری بود. وقتی اب ۲ ساله بود ، خانواده به نوب کریک کوچ کردند. در آن روزگار ، همه ی اعضای خانواده وظیفه ای به عهده داشتند. وظیفه ی اب جمع کردن و آوردن چوب برای استفاده از چیزی مانند شومینه بود . از این به اصطلاح شومینه هم برای آشپزی استفاده می کردند و هم برای گرم کردن خانه. اب گاهی به اتفاق خواهر بزرگترش سارا ، فاصله ی حدود ۱٫۵ کیلو متری را از میان گل ولای طی میکرد تا به مدرسه ای که در آن درس ، به صورت شفاهی ارائه    می شد برسد. در این مدارس ، کتاب ، دفتر و مداد وجود نداشت.

وقتی اب ۷ ساله بود ، خانواده اش به ایالت ایند یا نا کوچ کردند و در منطقه ی پیچون کریک ساکن شدند. این منطقه پر از حیوانات وحشی ، حتی خرس بود. اولین زمستان ، دشوار ترین فصل زندگی خانواده بود. دود چوب نیمسوز فضای اتاقی را از کنده ی درختان ساخته شده بود پر می کرد و از سقف خانه برف و باران به درون چکه می کرد. در سال ۱۸۱۸ ، مادر اب در اثر یک بیماری ناشی از آلودگی شیر گاو در گذشت و اب ۹ ساله فوق العاده دل شکسته شد.

در سال ۱۸۱۹ ، توماس پدر اب با یک خانم بیوه به نام سارا بوش که سه فرزند داشت ازدواج کرد. این خانم با نهایت دلسوزی از اب و خواهرش سارا مرقبت می کرد. اب با پدرش توماس رابطه ی خوبی نداشت. زیرا پدرش بابت کتاب خواندن ابراهام ناراحت می شد و می گفت باید به جای کتاب خواندن به کار خانواده برسد. حتی گاهی اب را کتک هم می زد. ولی نامادریش ، اب را به ادامه ی مطالعه و تحصیل تشویق می کرد. علی رغم مخالفت های پدر ، نا مادری ، اب را به مدرسه فرستاد. او در مدرسه شاگرد ممتازی بود. اب تکالیف خود را روی تخته چوب یا حلب با تراشه ی چوب های نیم سوخته می نوشت. اوکتاب های زندگی جرج واشنگتن ، رابین سون کروزه و هزار ویک شب را خوانده بود. علاقه ی او به کتاب خواندن باور کردنی نبود.

وقتی ابراهام ۱۷ ساله بود خانواده را ترک کرد و با درآمد روزی ۳۷ سنت به سخت ترین کارها تن می داد. او در استفاده از تبر مهارت خاصی داشت و با تنه های درختان یک قایق ساخت و روی رودخانه ی اوهایو که مرز بین دو ایالت کنتاکی و ایند یانا است کالا حمل ونقل میکرد. در این زمان خبر فاجعه باری رسید و آن درگذشت خواهرش سارا هنگام زایمان بود.                            اب خیلی ناراحت شده بود.پس از مدتی اب با یک دوست به شهر نیوارلئان رفت. ابراهام اولین بار بود که یک شهر را می دید. چیزی که خیلی توجه او را جلب و در عین حال ناراحت کرد ، خرید و فروش برده ها در شهر بود. در این شهر او،

شروع بدیدن ادارات شهر کرد ،همچنین دادگاه را دید پس از چند بار دیدن دادگاه ، آهسته آهسته به کار وکالت علاقه مند شد. پس از آن ابراهام با برادر ناتنی اش جان برای شخصی به نام اوفوت کالا می خریدند.                                     آقای اوفوت از شهر کوچک نیوسالم خوشش آمد ودر آنجا یک فروشگاه دایر کرد و ابراهام را به عنوان کارمند استخدام کرد. ابراهام رفتار صمیمانه و دلسوزانه ای با مشتریان داشت ، حتی یک روز ۹ کیلو متر راه را پیاده طی کرد تا چند سنتی را که ازیک خانم خریدار اضافه گرفته بود را پس بدهد. ابراهام به عنوان فردی با سواد ، مطلع و خوشنام در شهر شهرت یافت ودر سال ۱۸۳۲ ، از طرف حزب ویگ که بعد ها به حزب جمهوری خواه تغییر نام داد، کاندیدای مجلس نمایندگان ایالت شد و در مبارزات انتخاباتی شرکت کرد. همین عمل باعث شدکه بیشتر به سیاست علاقه مند شود. به علت اطلاعاتی که در اثر مطالعات زیاد کسب کرده بود ، سخنانش برای مردم فوق العاده جذاب بود. با این حال در این انتخابات شکست خورد.

لینکلن از سال ۱۸۳۳، تاسال ۱۸۳۶ ، رئیس اداره ی پست شهر بود. خودش با پای پیاده، نامه هارا به دست صاحبان آن ها می رسانید.او در طبقه ی بالای کافه ای ساکن بود و با دوشیزه ان روتلج ، دختر صاحب کافه آشنا شد وبه هم علاقه مند شدند و قرار بود با هم ازدواج کنند. در سال ۱۸۳۴ ، لینکلن دوباره از طرف حزب خود، کاندیدای مجلس شد و این بار برنده ی انتخابات شد. چند روزی نگذشت که نامزدش در اثر تب شدید ناگهانی در سن ۲۱ سالگی درگذشت. لینکلن خیلی افسرده شده بود و می گفت او بزرگترین عشق من بود.

لینکلن ، ۲۰۰، دلار پول قرض کرد، بااین پول یک آپارتمان کوچک و یک کالسکه خرید که برای رفتن به مجلس از آن استفاده کند. ابراهام لینکلن کتاب های حقوق را پیش خود با دقت مطالعه کرد و در تاریخ ۹ سپتامبر ۱۸۳۶ اجازه ی وکالت دریافت کرد. در آن زمان فقط داشتن اطلاعات حقوقی برای وکیل شدن

کافی نبود ، بلکه شخص می بایستی به خوشنامی هم معروف باشد.                       لینکلن پس از اینکه به مرکز ایالت ، یعنی سپرینگ فیلد رفت . به مدت ۳ سال در دفتر وکالت آقای استوارت با او همکاری کرد. سپس به دفتر آقای لوگان رفت و مدت ۳ سال هم با او همکاری کرد. بعد از آن همکار آقای هرن دون شد. این همکاری به مدت ۲۱ سال ادامه یافت. برای کار وکالت ، لینکلن با قاضی دیویس به مناطق مختلف ایالت سفر می کرد، تا به کار های دادرسی بپردازند. این کار هم به مدت ۱۲ سال ادامه یافت. لینکلن با این کار، در بین مردم بیشتر شناخته شده بود.

در این زمان لینکلن با خانم ماری تود ازدواج کرد و در سال ۱۸۴۳ ، اولین پسرشان روبرت متولد شد و دو سال بعد دومین پسرشان ، ادی به دنیا آمد. لینکلن در سال ۱۸۴۷، یک خانه خرید و این تنها خانه ای بود که او در همه ی عمر از خود داشت. وقتی همسرش ماری گاهگاهی او را با زبان تندش آزار می داد، او به دفتر کارش پناه می برد. در سال ۱۸۴۶، لینکلن به نمایندگی کنگره انتخاب شد. حزب ویگ ۲۰۰، دلار بابت هزینه ی انتخاباتی به لینکلن داده بود. لینکلن پس از انتخاب شدن همه ی پول را بجز ۷۵ سنت که با آن یک بشکه آب سیب برای شرکت کنندگان در سخنرانی خریده بود را به حزب پس داده بود. پس از آن به واشنگتن دی سی رفت که شهر بی در و دروازه ای بود. گروه های خلاف کار در این شهر بیداد میکردند.

همسر لینکلن فقط ۳ ماه در آن جا ماند. سپس با بچه هایش نزد خانواده اش به ایالت کنتاکی رفت. نارضایتی از سیاست باعث شد که در سال ۱۸۴۹ لینکلن به سپرینگ فیلد برگردد. و دوباره به کار وکالت بپردازد. در فوریه سال ۱۸۵۰ ، پسر ۴ ساله ی لینکلن در اثر بیماری دیفتری در گذشت و در پایان همان سال چهارمین فرزندشان توماس متولد شد.

اگر چه لینکلن سیاست را کنار گذاشته بود ولی فعالیت های طرفداران برده داری رقیب سابقش ، او را در سال ۱۸۵۶، دوباره به سمت سیاست کشاند. سخنرانی های انتخاباتی لینکلن بحدی جذاب بود که مردم از ساعت ها قبل در محل سخنرانی جمع می شدند. ایالت های جنوبی طرفدار برده داری ، و ایالت های شمالی خواستار آزادی بردگان بودند. ایالت های جنوبی خواستار این بودند که کشور به دو قسمت شمالی و جنوبی تقسیم شود.

به علت اینکه نمایندگان حزب رقیب در مجلس ایالت بیشتر بود ، لینکلن نتوانست به عنوان نماینده به مجلس کشور برود. زیرا در آن زمان سناتور ها به وسیله ی مجلس ایالات انتخاب می شدند.

دو سال بعد لینکلن از طرف حزب جمهوری خواه به عنوان کاندیدای ریاست جمهوری انتخاب شد. لینکلن این بار رقیبش را شکست داد و رئیس جمهوری آمریکا شد. برای اینکه کشور به دو قسمت تقسیم نشود ، با مهارت اجازه داد که جنگ داخلی بین ایالت های شمالی و ایالت های جنوبی در سال ۱۸۶۱،آغازشود. این جنگ با شکست ایالت های جنوبی در سال ۱۸۶۵ ، پایان یافت و برده داری لغو شد. لینکلن همچنین برای ساختن راه اهن سراسری آمریکا نقش مهمی داشت.

لینکلن برای بار دوم هم به ریاست جمهوری انتخاب شد ولی برده دار ها ،همچنان کینه ی او را به دل داشتند. یک هنر پیشه ی طرفدار برده داری مامور شد که در اتاقک سالن تاتر که لینکلن نشسته بود مخفی شود و او را ترور کند. و این کار را کرد. نام قاتل جان بوث بود. تاریخ نویسان ، لینکلن را بزرگترین و موثرترین روسای جمهوری ایالت های متحده ی آمریکا می دانند. شهر ها و مکان های زیادی به نام لینکلن نام گذاری شد. در آمریکا یک روز را به عنوان روز لینکلن و جرج واشنگتن تعطیل رسمی اعلام کردند.

بهشت – محمد تقی اسماعیلی

بهمن ۱۳۹۵

حاج آقا صبح که بیدارشد خوابش را برای خانمش تعریف کرد وگفت : به فرشته نگهبان گفتم خواهرقصرمن کدوم یکیه ؟
فرشته جواب داد خواهرچیه ؟ بگوعشقم ، بگوعزیزم …
 خانمش جواب داد والا اگرمن هم مثل تو دیشب دوتا بشقاب پرقورمه سبزی خورده بودم الان داشتم توی بهشت با فرشته ها گل یا پوچ بازی می کردم !

اخبار

بهمن ۱۳۹۵

رضا کاویانی – برلین: روز یکشنبه ۱۵ ژانویه ۲۰۱۷ به دعوت حزب چپ آلمان هزاران نفر به یاد و گرامیداشت رزا لوکزامبورگ و کارل لیبکنشت دست به تظاهرات خیابانی زدند و در محل “گورستان سوسیالیستها” بر مزار آنها گرد آمدند .

کشتار وحشیانه رهبران کمونیست آلمان که در ۹۸ سال پیش توسط ” گروه سربازان آزاد – فاشیست” صورت گرفت، همچنان موضوع روز است و از حافظه مردم این کشور و میلیون ها نفر پیکارگر عدالت خواه و مبارزان راه آزادی پاک نخواهد شد. در چنین روزی, رزا لوکزامبورگ و کارل لیبکنشت را پس از آزار و شکنجه بسیار از پشت سر مورد سوء قصد قرار دادند و به قتل رساندند

خانه امن

بهمن ۱۳۹۵

خانه امن- از مادرم سراغ یک آشنای قدیمی را گرفتم. با تعجب پرسید نمی‌دانی؟

-چی شده؟ لیلی مریض است؟

-نه علیرضا، لیلی را کشت.

مات و مبهوت مانده بودم. لیلی دختر آرامی که ده سال از من کوچکتر بود را چرا کشتند؟ برادرش هم آرام‌ترین پسرکی بود که می‌شناختم. هم بازی کوچه‌گردی‌های بچگی‌هایم بود و به هیچ وجه به شرورها و قاتل‌ها شباهت نداشت

مرگ چهار نفر

بهمن ۱۳۹۵

مرگ چهار نفر در بیمارستان اهواز به علت آلودگی آب آشامیدن

یک مقام بهداشتی استان خوزستان دلیل مرگ چند بیمار دیالیزی بیمارستان سینای اهواز در تابستان امسال را آلودگی آب آشامیدنی اعلام کرد.

کارشناسان موشکی

بهمن ۱۳۹۵

کارشناسکارشناسان موشکی

نمی دانیم شیروانیش داغ است یا نه

بهمن ۱۳۹۵

Gorbe

نمی دانیم شیروانیش داغ است یا نه

هم نفسش اشکال داره هم دیدنش، چطور راه میره؟

بهمن ۱۳۹۵

میوه
هم نفسش اشکال داره هم دیدنش، چطور راه میره؟

سالگرد – علی میرعطائی

بهمن ۱۳۹۵

وقتی می گردد، ( سال را می گویم ) انگار در ِ دیگری است که روی پاشنه می جرخد. می پرخد که بسته شود

تا زیر پنجاه این چرخش برای باز شدن است، از آن پس، نه، دیگر باز شدنی در کار نیست. فقط بستن است، آن هم بر روی پاشنه ای که انگار روغن کاری نشده است. پرسرو صدا و با چه قیژ و ویژی، و با چه جیغ و ویغی
تا پنجاه،عزیزی، ( البته به حد و عیاری بستگی دارد. ) تا، پرو پول و سرو وضع ! و ارث و میراثت چه جا و مکانی! داشته باشد
از پنجاه که می گذرد، بیشتر مورد احترامی تا عزیز. البته باز هم به همان ( بستگی، بستگی دارد! )
همین تور که جلو می روی ( یا در حقیقت از زندگی که عقب می مانی ) به مدارج و مراحل دیگری می رسی. کم کم از برنامه ها جا می مانی و می شوی،
(بی تفاوت ). یعنی بود و نبودت چندان فرقی ندارد
و اگرادامه بیابد به مقام رفیع ( سر بار ) و تولید کننده نفرت ارتقا! می یابی
و در این میان، این ( سالگرد ) هم می شود قوز بالا ی قوز. و به اطرافیان حالی می کند که: ” ای که پنجاه رفت و در خوابی “، دیگر نه جای عزت و احترام است
نمی دانم چرا، اغلب با یک آدم نابینا، بلند بلند حرف می زنند؟ بدون دقت و توجه که او نابینا است، و نه کر

در سالگرد، نیز اگر

مراحل ِ ” عزت ” و ” احترام ” پشت سرباشد، و پا به عصر! ” بی تفاوتی ” و ” سرباری ” گذاشته باشی، تا بجنبی، لباس ِ همان نابینا را بر قامتت می پوشانند، و بطرز ناراحت کننده ای ” اگر نگویم توهین کننده ” با تو، بلند بلند حرف می زنند. می شوی انگشت نما. و این فکر به ذهنت می آید که، گاهی اوقات زود رفتن هم می تواند نعمتی باشد

و چه بیمی دارم من. سالگردم نزدیک است. و در همین سالگرد است که آن دو مرحله خوب را پشت سر خواهم گذاشت. از مال و منال هم خبر دندان گیری نیست. ولی گوشهایم خوب می شنوند. امید وارم به این مهم دقت داشته باشند

کهنسالگی – محمود صفریان

بهمن ۱۳۹۵

مبادا که در دهر دیر ایستی    مصیبت بود پیری و نیستی

وقتی پا به کهنسا لگی می گذاری  کم کم در می یابی که به دنیای نارسائی ها گام گذاشته ای و می روی به سوی کم بود ها، کم بود های بنیانی. کمبود شنوائی، کمبود بینائی، کمبود
انرژی، کمبود حوصله، و خیلی کمبود های دیگر.
اما می تواند خیلی از این مسائل نباش.” یا کمتر باشد ” اگر قبل از ورود به کهنسالگی، چاره اندیشی کرده باشی.
توجه داشته باشید، به همانگونه که متخصص اطفال ، زنان، قلب، اعصاب، و سایر تخصص ها هست، متخصص طب کهنسالگی نیز هست ” Geriatric Medicine ”  اطبا این
رشته، خوب می دانند که چگونه با کهنسالگان رفتار کنند. و با کار برد رژیم های غذائی مناسب، تجویز دارو های لازم، نظارت بر تقویت همه جانبه، و ترتیب تحرک های مفید مثل:  راه پیمائی، و ورزش های سبک، و بخصوص توجه به سیستم ایمنی بدن، یاری های لازم را انجام می دهند. و حاصل کار آرامش و راحتی بیشتر است.
یکی از شاه بیت های آرامش در سنین کهولت، بی نیازی مالی است. چون متاسفانه، همراه با بالا رفتن سن، رفتار های اطرافیان تغییر می کند، و بتدریج محبت، علاقه، مهر و عشق، که با احترام کامل همراه بوده است، رنگ می بازد.  و سرعت این تغییر بستگی به وضع مالی دارد. به همین سبب بایستی در جوانی و میانسالگی، بفکر این مهم بود و از
راه های مختلف آن را پس انداز کرد. چه از طریق ذخیره باز نشستگی، چه  از محل بیمه های مختلف، و چه از راههای دیگر.
این در فکر تامین مالی دوران پیری بودن یکی از مهمترین درس هاست.
کاملن طبیعی است که هر دوران نحوه زندگی خود را دارد. کودکی، نوجوانی، جوانی و میانسالگی، ولی بایستی بیاد داشت که کهنسالگی نیز در راه است. بهمین خاطر بهره وری  از ” بهار زندگی ” را باید بشکلی گذراند که بر پایه آن بتوان با آسودگی بیشتر وارد زمستان آن شد. و این نمی شود مگربرنامه صحیحی داشت.
ار دخانیات، و هر گونه اعتیاد دیکری باید دوری جست. شب زنده داری ها را باید کنترول کرد. و افراط در هر زمینه ای را کنار گذاشت. فشارهای روحی نیز به نوعی باعث
فرسودگی زود رس اعضا بدن می شود که پیری خوبی را به دنبال ندارد.
در طب گفته می شود که انسان معمولن، از ۴۰ سالگی به بعد است که در می یابد عضوی به نام ” قلب ” دارد. ولی قبل از آن حتا در سنین کودکی، متوجه می شود که گوش و چشم و دهان و دست و پا دارد، در حالیکه نمی داند مثلن ” طحال ” دارد ….چقدر خوب است که قبل از ۴۰ سالگی بفکر بود و با مراجعات به موقع به طبیب و همانطور که گفته شد، دوری از افراط، اجازه داد که نهال زندگی ریشه سالم بدواند و رشد کند
توجه کامل و صحیح به بهداشت دهان و دندان، هم بانی رونق دوران های قبل از کهولت است و هم مانع می شود که درخت زندگی آسیب زود رس ببیند، و باعث تداوم سر سبزیش
می شود. در نتیجه مراجعات دوره ای به دندانپزشک این مهم را آسان می کند.  بهمین اهمیت است توجه به چشم ها و ممانعت از آلودگی آن ها و حفاظتشان از نور شدید آفتاب.  و توجه کامل به پوست که حفاظ و در حقیقت جلد بدن است. پوست سالم و شاداب حکایت از درون سالم دارد. مواظب وزن بودن و متعادل نگهداشتن آن و بطور کلی توجه به عمل کرد صحیح بدن، نوید کهنسالگی سالم و پرتوان و شادی را می دهد.
در کهنسالگی، بایستی از استراحت دائم و بقول معروف از یکجا نشینی دوری جست. تحرک مناسب و روزانه از واجبات است. ولی از خستگی بایستی پرهیز کرد.

حتمن بایستی علاقمندی ها ئی را ترتیب داد. مطالعه – باغبانی های سبک – تنظیم و روبراه کردن آلبوم های عکس خانوادگی – تنظیم دفتر خاطرات – نشست با دوستان – مسافرت هائی که ایجاد حستگی زیاد نکند….و ترتیباتی در این روال، هم گردش چرخ کهنسالگی را روغن کاری می کند و باعث تسهیل چرخش آن می شود، هم از بروز افسردگی، که بروزش محتمل است جلوگیری می کند.

به واقع سالخورد گی، چنانچه با بیماری خاصی همراه نباشد ” که در اینصورت بایستی به درمان آن پرداخت ” می تواند سالهای زندگی آرام، بی دغدغه و به نوعی لذت بخش باشد.