گذرگاه شماره ۱۸۲ دیماه

دی ۱۳۹۵

zemestan

در انتظاریم ….به شرط ملایمت و قابل تحمل بودن
گذرگاه دیماه – شماره ١٨٢
**********************
این شماره گذرگاه حاصل همت این یاران است
*****************************************
– دکتر محمود کویر – شهرام میدری –
محمود صفریان – ابوالفضل سپاسی – سارا مهر افروز- ساناز داود زاده فر – احمد قندهاری- شهراد میدری- محمد رضا جنتی محب – آقاسید میثم آقا سید حسینی -فروغ فرخزاد – صادق عادلیان – مریم حسن وند- فاضل نظری – خسرو باقر پور- شیوا مقانلو – س. حمیدی – عماد خراسانی – شیما شهرابی – مریم مطهری راد- مهتاب خرمشاهی
=================================

چند نظر کوتاه از چند صاحبنظر در مورد درد مزمن نخواندن کتاب

دی ۱۳۹۵

کتاب گریزی ما

اسد سیف، نویسنده
امروز به جرات می‌توان گفت که کتاب و میزان نشر، معرف فرهنگ و محک تعالی هر ملتی است. چاپ هر کتاب، نشر یک اندیشه است. آزادی بی سانسور نشر، گردش آزاد اندیشه‌ها در جامعه است. میزان نشر کتاب در هر کشور، نشان از مقدار تولید ملی و چگونگی کار فکری مردم آن کشور است. بر علیه سانسور اندیشه و بیان بودن، در اصل دفاع از میراث ادبی و فرهنگی جامعه است. چاپ آزاد کتاب، یعنی دستیابی عمومی به دانسته‌ها و فرآورده‌های علمی، ادبی یا هنری جامعه بشری.

ایرج هاشمی زاده، معمار و روزنامه نگار:
تیراژ اسفناک کتاب و نشریه در جامعه ما وظیفۀ سنگینی را بر دوش روشنفکران می‌گذارد. نشستن و تماشای بیمار و تشخیص مرض به تنهایی دردی را علاج نمی‌کند. 
استبداد، سانسور و اختناق؛ سیستم فرهنگی و آموزش خود را بر جامعه تحمیل می‌کند و در راه شکوفایی فرهنگ و هنر عامل بازدارنده‌ای است. براندازی استبداد و اختناق خود حکایت دیگری است! 
تا رسیدن به جامعه باز، باید در بالا بردن تیراژ کتاب و نشریه وارد صحنه فرهنگی شویم و به جای نظاره، هر یک نقش یک کیوسک روزنامه و دکه کتابفروشی را بازی کنیم و صد البته بدون اجر و مزد!

بهمن فرسی، نویسنده:
عرض شود که…شوخی بردار باشد یا نباشد. خیلی هم جدی، که البته قدری شوخی نما هم هست، گذشته از علل و جهات تئوریک و پراتیک و هیستوریک و کمال‌شناسیک و بیزنسیک و سوسیالوجیک علت دیگر برای پایین بودن تیراژ در میدان نشر فارسی، باری به هر جهت و دست برقضایی بودن کتاب‌های منتشره می‌‌توان گفت که بوده است و هنوز هم هست. یعنی ناشر که نداند چه دارد چاپ می‌‌زند، و برای که دارد چاپ می‌‌زند، و چقدر نیاز واقعی و غیر خیالی در کار است، پس موضوع تیراژ هم می‌‌شود چیزی از قماش بقیه موضوع‌های مرز و بومی. چند من بالزاک، چند کیلو همینگوی، چند چارک داستایوسکی، چند سیر شکسپیر و سوفوکل، چند مثقال بکت، چند گرم پروست لازم داریم؟ کسی نیست که بنشیند و حسابش را بکند. کسی هم نمی‌‌شیند از این حساب‌ها بکند. مشدی فقط می‌‌بیند که کبلایی بکت چاپ زده، او هم روی چشم همچشمی بکت چاپ می‌‌زند، ناشرهای اولیه ما اصلاً ناشر نبودند و دست برقضا آلوده نشر شده بودند. ناشرهای امروزمان امیدوارکننده‌ترند از بابت دریافت حرفه‌شان و کمتر می‌‌توانسته‌اند ماست‌بند با خراط بوده باشند. اما دربارۀ سوال سخت تیراژ اینها هم نشان نمی‌‌دهند که محصول و مصرف کننده‌شان را به درستی درمی‌‌یابند. از قرار بناست همه چیز یک وقتی درست بشود. چنین باد!

بیژن اسدی، نویسنده و گرافیست:
کتاب را عده‌ای بیکار برای عده‌ای پرکار و گرفتار تدارک می‌بینند. این‌ها چون گرفتارند کتاب را نمی‌بینند و لذا نمی‌خوانند و در نتیجه همه چیز بی مصرف می‌شود. در این میان زمام‌داران امور به مدد می‌آیند و کل کتاب یا نام نویسنده آن را محو و نابود می‌کنند که خسارت به آیندگان منتقل نگردد که نوه و نتیجه صاحبان کتاب از کار بیهوده نیاکان خود شرمسار گردند.

جلال متینی، پژوهشگر، نویسنده و استاد دانشگاه:
در مدارس ایران، به خصوص در دبستان و دورۀ راهنمایی و دبیرستان، شاگردان موظف نبودند به جز کتاب‌های درسی در هر هفته چند کتاب را زیر نظر معلمان خود به دقت مطالعه کنند و گزارش کار خود را به معلم بدهند تا به کتاب خواندن عادت کنند. بدین جهت شاگردان، پس از پایان هر سال تحصیلی و قبول شدن در امتحانات، در سه ماه تابستان، به ندرت سراغ کتاب می‌رفتند-البته به موارد استثنایی کاری ندارم-وقتی در دانشگاه فردوسی ِمشهد تدریس می‌کردم، در همین زمینه به دانشجویان می‌گفتم برای آزمایش بد نیست در تابستان دو سه کتاب به دست بگیرید و سر شب قدم زنان به خیابان پهلوی بروید. هر یک از دوستان و آشنایان که شما را با کتاب ببینند، بلافاصله می‌پرسند تجدیدی داری؟ چون شاگرد مدرسه اگر تجدید نداشته باشد در تابستان نباید با کتاب سر و کاری داشته باشد!
“راه بیرون آمدن از این بحران فرهنگی” دشوار است. تا پدران و مادران خود اهل کتاب خواندن نباشند چگونه می‌توان بچه‌ها را در خانه و مدرسه به کتاب خواندن تشویق کرد. معهذا، اگر در برنامه دبستان‌ها و مدارس راهنمایی و دبیرستان‌ها مطالعه کتاب‌های غیر درسی به صورت برنامه فوق العاده تصویب و اجرا شود، می‌توان امیدوار بود به مرور وضع تغییر کند، آن هم با قید انشاالله. در ضمن به آمارهای سازمان‌های جهانی که عموما متکی بر آمارهای تهیه شده از سوی دولت‌هاست نیز نباید زیاد اعتماد کرد.

جلیل دوستخواه، نویسنده و پژوهشگر:
بحث دربارۀ نابسامانی‌ها و سد و بندها و دشواری‌های چاپ و پخش کتاب و پایین بودن شمار نسخه‌ها و کم بودن خواستاران و خوانندگان آن در جامعه ایران، درد دهه‌های پشت سر، همواره نقل مجلس اهل ادب و فرهنگ و موضوع داغ رسانه‌های همگانی بوده است. صاحب نظران با هزار زبان از این مشکل بزرگ سخن گفته و به جست و جوی ریشه‌های این پریشانی و نارسایی پرداخته‌اند، اما هنوز هم به هیچ رهنمود و دستور کار بنیادی که بتواند راه گشا و کارساز باشد؛ دست نیافته‌ایم.
به باور من، چگونگی کار کتاب، از مجموع ساختار فکری و فرهنگی جامعه و پیشینه تاریخ آن جدا نیست و تا کل جامعه در راستای پیشرفت و شکوفایی قرار نگیرد و تحولی بنیادی در آن پدید نیاید، سر شوریده کتاب هم به سامان نخواهد رسید. ای کاش هر چه زودتر راهی به بیرون از دیار تاریکی(تاریکی بیگانگی با کتاب و دانش و فرهنگ) بیابیم و تا بیش از این فرصت‌های تاریخی‌مان هدر نرفته است، چاره‌ای برای این کمبود شرم آور و زیان بار-که همه آینده جامعه‌مان در گرو از میان رفتن آن است-بیندیشیم. چنین باد!

شهرنوش پارسی پور:
ایران کشوری خشک و بری است و از کم آبی رنج می‌برد و به همین دلیل روستاها کوچک باقی می‌مانند و کار فرهنگ رسانی به این ۵۳ هزار روستا بسیار مشکل است. این روستاها به طور مرتب اضافه جمعیت خود را به شهرها می‌فرستند و شهرهای ایران به جای آنکه شهر باشند تبدیل شده‌اند به روستاهای غول پیکر که با جاذبه‌های شهری، از جمله کتاب‌خوانی بیگانه اند. 
ایران کشوری است که مردم در آنجا به چند زبان حرف می‌زنند. بسیار مشکل است به بلوچی که بلوچی حرف می‌زند اما طرز نوشتن به بلوچی را بلد نیست بیاموزیم که به فارسی بخواند.
در خارج از کشور ایرانی‌ها به دلیل اختلافات سیاسی که با یکدیگر دارند اغلب کار نویسندگان مختلف را بایکوت می‌کنند، در عین حال پراکندگی ایرانیان در سرتاسر دنیا که در همه جا به صورت اقلیت زندگی می‌کنند کار توزیع و پخش کتاب را مشکل می‌کند. برای ناشر مشکل است که ده جلد کتاب به شهری بفرستد و پولش را هم هرگز پس نگیرد.

صدرالدین الهی، نویسنده و روزنامه نگار:
ما به کتاب خواندن عادت نکرده‌ایم. خواندن یک عادت است، شبیه نفس کشیدن و به همین جهت ما که بدان عادت نداریم همواره در خفقان دست و پا می‌زنیم و شگفت آنکه می‌پنداریم که زنده ایم و نفس می‌کشیم.

علی میرفطروس، پژوهشگر و نویسنده:
کتاب گریزی می‌تواند دلایل تاریخی، اقتصادی و امنیتی و خصوصا فرهنگی داشته باشد. کتاب‌خوانی به عنوان یک عادت فرهنگی، می‌باید از دوران کودکی و آغاز آموزش و پرورش شروع گردد که متاسفانه در جامعه ما بی سابقه بوده است. 
جدا از عوامل اقتصادی(گرانی کتاب و کمبود درآمد) باید به مسئله امنیتی نیز توجه داشت. اینکه در جامعه ما، کتاب ها به “بودار” و “بی بو” تقسیم می‌شوند، نشانه فقدان امنیت قضایی خوانندگان در برابر عوامل حکومتی است…. به هر حال دردهای مزمن جامعه ما را به طور تاریخی/فرهنگی باید دید و بنابراین درمان آنها نیز نیاز به زمان دارد.

فریدون تنکابی، نویسنده:
به شتر گفتند چرا شاشت از پس است؟ گفت چه چیزم مثل همه کس است!
با سهم سرانه کتابخوانی در ایران توقع دارید تیراژ کتاب در ایران از دو سه هزار نسخه بیشتر باشد؟ در ایران، کتاب خواندن کار آدم های بیکار و سبک سر است. آدم های “مهم و جدی” با افتخار می‌گویند:”من وقت ندارم روزنامه بخوانم، چه برسد به کتاب!”

محمد عاصمی، شاعر، نویسنده و روزنامه نگار:
لاکتابی آخر از لای کتاب آید برون. کتاب بخوانیم، همه را به خواندن برانگیزانیم و از بچه ها شروع کنیم. به کتاب خواندن باید عادت کرد. کودکان‌مان را به این اعتیاد دلپذیر عادت بدهیم.

مرتضی نگاهی، نویسنده:
کتاب گریزی ایرانیان!
نیاموختن لذت مطالعه توسط مردم. محدود بودن ذهن و زبان نویسنده ایرانی. عدم توجه رسانه‌های همگانی به کتاب و مطالعه. فشار و تهدید و ارعاب و سانسور حکومت‌ها…
و سرانجام چند زبانگی کشور ایران و عدم توجه به زبان‌های قومی و غیرفارسی، سبب کتاب گریزی و امتناع مطالعه در ایران است.

نسیم خاکسار، نویسنده:
تیراژ کتاب در خارج از کشور اسفناک است. یک کتاب خوب با تیراژ ۵۰۰ جلد فقط ۲۰۰ جلدش بیشتر به فروش نمی‌رسد. تلویزیون وقت آدم‌ها را گرفته است. تا همین حد هم که خواننده برای کتاب داریم جای شکرش باقی است.

همایون کاتوزیان، نویسنده و پژوهشگر:
جامعه بی‌سواد پیشرفت نمی‌‌کند، و باسواد شدن هم به میزان خواندن بستگی دارد. در جامعه ایرانی، هم کتاب کم است، هم خواننده. هم خواندن کم است، هم سواد. ولی ما با خیلی از باسوادهامان هم مشکل داریم. چون به جای فروتنی علمی، مغرور و متعصب‌اند. در آنچه می‌‌دانند کمترین تردیدی نمی‌‌کنند، در نتیجه، تحمل آرای دیگری را هم ندارند
%d8%b9%da%a9%d8%b3-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8

آشفته بازار کتاب – محمود صفریان

دی ۱۳۹۵

من نمی دانم بهر نوع نوشته ای باید گردن گذاشت و آن را داستان دانست؟
آیا داستان نویسی هم مثل ” مُد ” است که بخصوص هر کاری مثلن با مو به ویژه پسر ها در می آورند باید فقط نگاه کرد و چون آزادی فردی مطرح است نباید واکنش نشان داد؟
نبایست به موهای ” تاج خروسی پسرها ” با آن آرایش ” دلقکانه خیره شد، تعجب کرد، افسوس خورد و احیانن تمسخر کرد. 
ماادبیات کلاسیک داستان نویسی داریم که چقدر هم پر بار و دلنشین و پسندیده است و چه نویسندگان صاحب نامی هم با همه ی یال وکوپال چون سد سکندر پشت آن ها ایستاده اند و باعث افتخارند.
حتا ادبیات عامه پسند درخشان داریم که شاخصه ای چون ” بامداد خمار ” و بسیاری دیگر دا داریم .
ما کتاب های استخواندار مجموعه داستان داریم که یک از یک روانتر و با نثری پاکیزه چون تاجی بر پیشانی ادبیات ما می درخشند.
اما متاسفانه مدتی است که نویسندگانی هذیان گو ظهور کرده اند و از دو سو هم تقویت می شوند.
از سوی ناشرانی که فقط سنگ منافع خود را به سینه می زنند و هر خزعبلاتی را چاپ می کنند، و با ترفنده های خجالت آور در زمانی کوتاه آن ها را به چاپ های دوم و سوم و حتا دهم و دوازدهم می رسانند و عده ای را نیزمی گمارند که از چنین نوشته هائی در قالب ” نقد ” به تعریف به پردازند و در حقیقت خواننده را قربانی فریب خود می کنند و در نهایت سبب دلزدگی هرچه بیشتر خواننده ها می شوند.
وقتی که این فریب ها میخورد دست سانسورکشنده ” ارشاد ” و حتا خود سانسوری ها، می شود برنامه هائی که چون تیشه دارد برای معدوم کردن ادبیات ما بخصوص نوغ داستان نویسی اش فرود می آید.
از انواع چنین کتاب های که متاسفاه بیشترشان را هم بک ناشر خطا کار به چاپ رسانده است نام نمی بریم ولی اگر خود را بخواب بزنند و جلوی چنین نشرهائی را نگیرند وضوح بیشتری را اجرا خواهیم کرد و نمی گذاریم که ادبیات ما را قربانی کنند.

برای یک ویلچر حالا خالی…- شیوا مقانلو

دی ۱۳۹۵
· %d9%85%d9%82%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88

میشود یک آدم را تنها با یک صفت به یاد آورد, یا سالها آَشنائی را با یک کلمه خلاصه کرد؟ اگر بشود, صفت و کلمه مخصوص حاجی فهیمی “لبخند” بود… بود؟

با حاجی فهیمی همکلاس دانشکده سینماتئاتر بودیم. ماها بچه هنریهای کله داغ صادره خرداد ۷۶, پر از هیجان و ادعا و بازیگوشی و اشتیاق؛ و او ویلچرنشینی صادره از جنگی, دفاعی, هشت ساله پر از سکوت و شرم و لبخند. طبعا حرف و مصاحبت چندانی نداشتیم جز این که هروقت به هرکداممان میرسید روی ویلچرش خم میشد و با همان لبخند سلام میکرد. آن اوایل ماشین مخصوص هم نداشت. خیلی وقتها میدیمش که با کمک یکی از پسرها کنار خیابان مفتح منتظر ماشین ایستاده است. طلبکار جبهه رفتنش نبود, منت سر کسی نداشت, حرف از مذهب و سیاست نمیزد, و درسش را با جدیت میخواند.

صبح توی گروه تلگرامی فارغ التحصیلان دانشکده سینما تئاتر میخوانم که رفته. خیلیها خاطره نوشته اند از بزرگوارهای پنهانش. نوشته اند چند سال پیش در مراسم تجلیل از جانبازان و شهیدان (برادرش هم شهید شده بود) حاضر نشده برود روی سن. عصبانی شده و بعدا به دوستش گفته بود ما برای عقیده مان رفتیم, کاری به لوح و مراسم نداریم. نوشته اند به رغم بینش روشن سیاسی هیچگاه به هیچ دسته وگروهی کاری نداشته و جهتی نگرفته و پشت تریبونی نایستاده. نوشته اند گاهی از دردهای مستولی بر آن تنی که نصفش را توپ برده بود دستش را جلوی دهانش فشار میداده تا هم اتاقیش بیدار نشود و تازه بعدش هم کلی عذر میخواسته. از سکوت همیشه اش نوشته اند و رازهای دلی که با خودش برده.

اینها خاطرات مشترک بچه ها هستند با حاجی فهیمی. من اما خاطره فردی هم دارم. حاجی بعد از گرفتن فوق لیسانسش, معاون آموزشی دانشگاه سوره شده بود. من شاگرد اول هم تازه فوقم را گرفته بودم و به لطف بخل بدنه اصلی هیات علمی دانشکده سینماتئاتر هم پرونده هیات علمیم رد شده بود و هم سهمیه بورسیه ام برای ادامه تحصیل در خارج بایکوت. در دانشکده خودم جای تدریس نداشتم. حاجی اما هم خط شکن جبهه بود, هم سنت شکن دانشگاه. کاری نداشت که چادر داری یا روسری, که جوانی یا مسن. زنگ زد که بیا سوره برای تدریس. گفت به تو اعتماد دارم. گفتم ناامیدت نمیکنم. و به پشتگرمی حاجی چند ترم سوره درس دادم و حاجی را هم بیشتر شناختم. گاهی چائی میخوردیم و گاهی به شوخی غری میزدم و او با همان چشمان روشن شرمگین غش غش میخندید. با شوق و ذوق از برنامه های جدیدش برای بچه های سینما تعریف میکرد, از قرارداد همکاری با مدارس سینمائی آلمان, از حمایت از پروژه های مستندشان. این اواخر دیگر سوره نمیرفتم, به خاطر مسیر دورش. میگفتم حاجی دانشکده را بیاورید نزدیک منزل ما. باز میخندید. فقط عید به عید زنگ میزدم برای تبریک. و او فقط عذر میخواست که چرا من پیشقدم تبریک شده ام.

چیز دیگری هم باید نوشت؟ که هم درس میداد و هم فیلم میساخت و هم برای حمایت از فیلمهای بچه ها به اکثر جشنواره ها میرفت؟ که نیمشب دیشب با سکته رفت؟ که مادرش هنوز زنده است؟ چرا عکس گروهی مشترکی را که روی پله های دانشکده داشتیم پیدا نمیکنم؟ … من جز این دلتنگی و حسرت, با نفس مرگ مشکلی ندارم. مرگ جوری برایم حل شده است. تلطیف شدن است به سوی حال و حالتی بالاتر. مشکلی اگر هست در همین دنیائی است که حاجی فهیمی ازش کم میشود, که ما مرده های متحرک مانده ایم درگیر درگیریهای کوچکمان, حسادتهای کودکانه شغلیمان, غصه های ابلهانه عشقیمان, کدورتهای کوچک مالیمان, جوشهای قرمز روی صورتمان, و انقدر مسخ شده ایم که دیگر یادمان هم نمی آید روزی روزگاری آدمهای دریادلی هم بودند که توپ دست و پایشان را برده بود اما لبخندشان را نه… سفرت خوش بزرگوار
%d8%ad%d8%a7%d8%ac%db%8c

در هراس از مردگان – س. حمیدی از رسانه عصر نو

دی ۱۳۹۵


houshang-golshiri01.jpg

مدت‌ها بود که امامزاده طاهر نرفته بودم. امامزاده‌ای که پس از انقلاب بهمن به یُمن نام ده‌ها نفر از هنرمندان پرآوازه‌ی ایرانی اعتبار یافت. حضور و اشتیاق مهمانانی که از شهرستان آمده بودند، موجب شد تا بیش از هرچیزی مرا به سوی امامزاده طاهر بکشانند. سوار شدن بر مترو کار را آسان کرد. ایستگاه گلشهر کرج که پیاده شدیم، تا آنجا راهی نبود. چنانکه با تاکسی ظرف پنج دقیقه جلوی درب ورودی امامزاده پیاده شدیم. ازدحام کفترها گستره‌ی حیاط امامزاده را در اختیار داشت. دختران دبیرستانی با روپوش‌های تیره‌رنگ خود هرسو پرسه می‌زدند. آن‌ها بر بستری از فرهنگ تحمیلی و دولتی همراهِ مدیر و ناظم مدرسه به زیارت امامزاده‌ طاهر می‌آیند. متأسفانه زندگی روزانه و جوانیِ محنت گرفته‌ی دختران ایرانی آن‌قدر تهی است که از تفریح و گشت‌وگذار در فضای امامزاده هم لذت می‌برند. اما مدیر و ناظم مدرسه همین رفتارهای حقیرانه‌ را وثیقه‌‌ی اداری مطمئنی برای خویش یافته‌‌اند.

جلوی درب ورودی امامزاده نوشته‌ بودند که “خادم افتخاری” می‌خواهند. یاد مشهد می‌افتم و استاندار و مدیران کل آنجا که غروب‌ها به تصنع و تکلف جارو به دست می‌گیرند تا به زائران ساده‌دل حالی کنند که همگی از تهِ دل خادم حرم‌اند. همچنین یاد سردار مرتضا طلایی عضو شورای شهر تهران می‌افتم که چندی پیش واکس و فِرچه به دست گرفت تا جلوی درب ورودی حرم شاه عبدالعظیم، کفش‌های زائران را واکس بزند. خلاصه در دم و دستگاه جمهوری اسلامی، دستیابی به پُست و مقام چندان کار مشکلی نیست، فقط به نوعی باید “سوراخ دعا” را پیدا کرد.

سوای از این نوشته‌ای کاغذی را بر دیوار امامزاده چسبانده‌اند تا همگی به نشانی اینترنتی و شماره تلفن اطلاعات‌چی‌های حکومت و دستگاه امنیتی کشور دسترسی داشته باشند. یعنی آقایان خیلی راحت خبرچینِ افتخاری و مُفتکی می‌خواهند. همچنین آگهی دیگری را هم بر دیوار کوبیده‌اند که نشانی امامزاده را در تلگرام به زائران می‌شناساند تا همه بفهمند که امامزاده‌ها چندان هم در گرد و غبار کهنگی و واپس‌گرایی به سر نمی‌برند. یعنی همه می‌توانند اخبار امامزاده‌‌ را حتا در تلگرام نیز دنبال کنند.

اما همراهانِ مرا با این همه‌ دنیاهای ساختگی و تصنعی کاری نبود. در نتیجه به همراه مهمانان‌ام راهی قطعه‌ی نُهم شدم. از همان ابتدا چشمانمان به سنگ قبر صفرخان افتاد با نوشته‌ای آذری بر پیشانی قبر که زبانش برای منِ غیرآذری قابل فهم نبود. پایین‌تر از صفرخان، احمد محمود را در قبر خوابانده‌اند. سمت راست این دو، نامی هم از احمد شاملو می‌بینیم بر سینه‌ی سنگی جدید بدون هیچ طرح و زینتی، تا دیگر حسادت و کینه‌ی کسی را برنینگیزند. از آن سنگِ شکسته‌ی پیشین، دیگر نشانی نمی‌یابیم.

اینجا نیز همانند زندان‌های جمهوری اسلامی شاملوخوانی کاری پررونق به حساب می‌آید. لازم نیست که کتاب و نوشته‌ای را در دست داشته باشند، همگی شعرها را از بر می‌خوانند. قبر شاملو در الگویی از خواجه‌ی شیراز، به “زیارتگهِ رندان جهان” تبدیل شده است.

سنگ قبر شکستن هم سنتی است که جمهوری اسلامی آن را از خود به یادگار نهاد. اما این سنت‌ها تنها با شکستن سنگ قبر پایان نپذیرفت. همچنان که در ابن‌بابویه با آسفالت، قبر تقی اِرانی و سلیمان‌میرزا اسکندری را از دیدرسِ مردم پنهان کردند. جدای از آسفالت کردن، آب بستن قبرها نیز ترفند و حقه‌ای است که همواره کارگزاران جمهوری اسلامی از آن سود می‌جویند، تا قبر بسیاری از اعدامی‌های قبل از انقلاب و حتا بعد از انقلاب را به خرابی بکشانند. سپس فضای قبرهای تخریب شده را به پارک و بوستان تبدیل می‌کنند. انگار با رفتاری از این دست همه چیز پایان خواهد پذیرفت. رفتارهای ناشایست و خلاف اخلاقی که کاربری آن تنها در فضای امنیتی بهشت زهرا محدود نمی‌ماند. چون نمونه‌های روشنی از آن‌ها را همیشه در تمامی قبرستان‌های ایران به کار بسته‌اند.

شکی نیست که سرِ قبر هوشنگ گلشیری نیز می‌توان به نمونه‌‌های روشن‌تر و گویاتری از همین تخریب‌ها پی برد. تصویری که کمی آن‌سوتر از قبر شاملو در دیدرس مردم قرار می‌گیرد. چون سنگ گلشیری را نه تنها شکسته‌اند، بل‌که مجریان این برنامه، تمامی سنگ‌های شکسته را برای آمرانِ خویش “سوغات” برده‌اند تا بی‌کم و کاست مزدشان را نیز از بالایی‌ها دریافت نمایند. چنانکه در اینجا دیگر عکس و یا نام و نشانی از نویسنده‌ی شازده احتجاب به چشم نمی‌آید. بدون تردید اگر همان نوشته‌ی کوتاه، بر صفحه‌ی فلز بالای قبر نباشد، یافتن قبر هوشنگ گلشیری برای آدمی ناآشنا مشکل خواهد بود.

هوشنگ گلشیری در امامزاده طاهر تنها مرده‌ای است که سنگ قبر ندارد. آخر او سنگ قبر را می‌خواهد چه کار کند؟ او را همه جای ایران با نام و نشان می‌شناسند. سنگ قبر بماند برای همان‌هایی که نام و نشان‌ِ گمشده‌ی خود را بسته و وابسته به آن می‌بینند.

گلشیری به اعتبار نوشته‌هایش، در همان گور هم به خوبی از عهده‌ی دفاع برمی‌آید. احساساتی نشوید کسی لازم نیست برایش دل بسوزاند. او همواره در ذهن خلاق خویش واژه‌نامه‌ی نانوشته‌ای از هزل و طنز به همراه داشت که از آن‌ها جهت تحقیر حکومتیان زمانه، چه شاه و چه شیخ، سود می‌جست. یادآورِ همان زبان هزل‌آمیز و پُرنیش و کنایه‌ای که صادق هدایت و غلام‌حسین ساعدی نیز چندان با آن بیگانه نبودند. آخر حکومتی که از هرسو با سیلی و چماق جسم و جان آدم را نشانه می‌رود، زبانی غیر از هزل برای انسان باقی نمی‌گذارد. هزلی که اغلب از زبان وقاحت‌گوییِ‌ امثال سوزنی، سعدی و قاآنی فاصله می‌گیرد و در جدالی مداوم با رقیب به طنزی نیشدار و اجتماعی می‌انجامد. این هم از ویژگی‌های زبان نوشتاری و گفتاریِ فارسی است، که نمونه‌هایی همانند آن را کمتر می‌توان در زبان‌های دیگر سراغ گرفت.

کنار قبر هوشنگ گلشیری نام‌های محمدجعفر پوینده و محمد مختاری را می‌بینیم. نام‌هایی که همانند هزاران نام دیگر از کنشگران اجتماعی ایران، در جهان امروزی دهان به دهان گشته‌اند تا پرونده‌ای ماندنی برای قاتلان خویش در دستگاه اطلاعاتی جمهوری اسلامی فراهم ببینند. پرونده‌ای که به همین آسانی کسی نمی‌تواند آن‌ها را از حافظه‌ی تاریخی مردم حذف کند. حتا اگر سنگ‌ قبرها را بشکنند، گورها را به آب بسپارند و با آسفالت و موزاییک، تبدیل به پارک و بوستان‌شان نماید.

امامزاده طاهر به عنوان قبرستانی تاریخی برای تبدیل شدن به موزه، از ظهیرالدوله و ابن بابویه چیزی کم نمی‌آورد. پایین‌تر از قطعه‌ی نُه چشمم به سنگ قبر محمود مشرف آزاد تهرانی (م.آزاد) برمی‌خورد. کمی آنسوتر غلام‌حسین بنان را می‌یابم و این نام‌های آشنای تاریخی همچنان ادامه دارند. در همین گشت و گذارها، قبر مرتضا حنانه و قوامی را نیز می‌توان یافت. حتا به نام‌هایی آشنا همانند پوران، دلکش، تقی ظهوری و نعمت‌‌الله آغاسی برمی‌خوریم که هریک بین توده‌های مردم مشتاقان خودشان را دارند. تا جایی که در فضای امامزاده طاهر بخش بزرگی از حافظه‌ی تاریخی مردم عادی هم سامان می‌پذیرد.

در زبان محاوره و زبان نوشتاری و رسمی، “چشمه” را واحد شمارش قبر به حساب می‌آورند. یکی از خادمان را کنار می‌کشم و از او در خصوص بهای هر چشمه قبر در امامزاده طاهر می‌پرسم. می‌گوید اینجا قبرها را پیش‌فروش نمی‌کنند. چندان هم به دنبال مشتری نیستند، ولی با این همه هرچشمه از قبر چیزی حدود سی میلیون تومان به فروش می‌رسد. هفته‌ای به طور متوسط دو نفر مرده را در امامزاده طاهر به خاک می‌سپارند. ولی پیداست که فقط با پول فروش همین دو چشمه قبرِ هفتگی، ماهانه چیزی حدود سی‌صد میلیون تومان را خادمان افتخاری امامزاده طاهر به جیب می‌زنند. گفتنی است با سازوکارهایی که آیات عظام و خادمان افتخاری فراهم دیده‌اند، حتا ریالی از این پول را هم مالیات و “ارزش افزوده” نمی‌پردازند. یعنی زیارتنامه‌خوان‌ها، مداحان حرفه‌ای و روحانیان مسجد و محراب همگی بلااستثنا در نظام بی‌نظم جمهوری اسلامی از پرداخت مالیات و ارزش افزوده معاف شده‌اند.

از همین خادم افتخاری می‌پرسم اینجاها کجا می‌توانم قبری بخرم تا برای خودم کنار بگذارم. نشانی بی‌بی سکینه را می‌دهد. می‌گوید در بی‌بی سکینه می‌توانید با دو میلیون و پانصد هزار تومان قبری دو طبقه برای دو نفر بخرید. یادم می‌آید که بی‌آذین را دور از جار و جنجال‌های سیاسی زمانه در بی‌بی سکینه به خاک سپرده‌اند. جای بدی نیست با امام‌زاده طاهر که کنار اتوبان گلشهر کرج قرار گرفته، چندان فاصله‌ای ندارد. اما نمی‌دانم که آیا در بی‌بی سکینه هم، قبرها را آب می‌بندند یا نه؟ همچنین نمی‌دانم آنجا نیز اجنه‌های با نام و نشان زمانه سنگِ قبرها را می‌شکنند و یا آن‌ها را نشکسته و سالم با خودشان می‌برند؟

از درآمد کتاب ( کیمیاگران) در دست انتشار. محمود کویر

دی ۱۳۹۵

mahmood-kavir

بر افتخارات گذشته نمی توان آویخت و نه به یکسر می توان در برابر دیگران خویشتن را باخت
از آن چشمه ها باید نوشید و نو شد
بر گذشته نباید نالید، بر آن باید بالید
**
آیا در جهان امروز برای انسان ایرانی امید رهایی هست؟ آیا می توان از این چرخه ی شگفت چند هزار ساله ی نبرد بین رهایی و اسارت سرفراز بیرون آمد؟ آیا انسان ایرانی می¬تواند در برابر دیوار سکوت و سکونی که سر برآورده و هر آن اندیشه ی دیگری را به سنگ ستم در هم می شکند قدبرافرازد و به یاری ابزارهای نوین و جهانی شدن، این بار بر نادانی و پس ماندگی پیروز شود و از این دیوار بگذرد؟
آیا خرد و دانایی را از پس پشت این دیوارها بیرون خواهد آورد و بر تارک تاریخ خویش خواهد نشاند. تبرداران بسیاری در کارند تا ریشه ی اندیشه را از خاک برآورند و قدرت و دین بازوی آنان است، اما آیا با قلم و تدبیر می توان بار دیگر بر تن این جنگل جوانه زد؟
اندیشه هایی که روزگاری الماس روشن تاریخ بوده اند، قرن هاست که تاریک و ساکن و ساکت در خود شکسته اند. راه برآزادی، نو شدن، مدارا، پرسمان و گفتگو بسته است تا اندیشه نشکفد، اما بسی مردمان که چنین بوده اند و از این چنبر با نیروی داد و دانایی بیرون جسته اند. آیا ما نیز سرانجام دیو خودکامگی زمینی و آسمانی را به بند خواهیم کشید و در به روی آزادی و دانایی خواهیم گشود؟
*

فیدل کاسترو هم رفت

دی ۱۳۹۵

فیدل کاسترو هم رفت
تعدادی در مرگش پای کوبی کردند و تعدای از بگیر و ببند هایش نوشتند وگفتند
اما این سوال بزرگ بی جواب مانده است.
دنیا چه مفلوکانه دارد از مردان کار آمد و قدرتمند تهی می شود و چه آدم های بی مایه و بی اراده ی مستقل، دارد جای آن ها را می گیرند.
زمانی چرچیل ها بودند و ایزنهاور ها، تیتو ها بودند و نهرو ها ، استالین ها بودند و دوگل ها، روزولت ها بودند و اتاتورک ها و رضا شاه ها و حالا کیانند؟ خوب به اطراف نکاه کنید تا دریابید که جای چنان بزرگانی را چه کوچک های خُردی گرفته اند.

باید خود را پاکنویس کنیم -احمد قندهاری

دی ۱۳۹۵

ahmad

شک نیست که زنان موجوداتی به مراتب قوی تر، توانمند تر ، و با ارزش تر از مردان می باشند. ولی نه هر زنی ونه در هر شرایطی و نه در هر زمانی. زنان باید این ارزش را با مطالعه و دقت و توجه به روز،آن ها را تر وتازه نگاه دارند.

بر رسی مسائل اجتماعی ، که انسان یکی از فاکتور های مهم آن می باشند نیاز به مطالعه ، بر رسی ، تعمق و تفکر دارد.

باید بگویم که ، مردان ایرانی به طور اعم ، به دو علت گرایش خاصی به خانم ها ، و علاقه مندی زیادی به بیان تعریف و تمجید از آن ها دارند.علت اولیه آن دین است . دیدگاه بسیاری از ادیان ، زن را موجودی برای تولید مثل می دانند. طبعا مقوله ی تو لید مثل ، عمل سکس را به دنبال دارد. علت دوم وجود سنت های خاص در جامعه ی ظاهرا مرد سالار است. در جامعه ی ایران دوست پسر یا دوست دختر داشتن ناپسند است. البته همه ی ما می دانیم این اعمال پنهانی صورت می گیرد. بگذریم که اگر پسر ما هر کاری کرد ، نه تنها ناراحت نمی شویم بلکه توی دل ما قند هم آب میشود ، ولی اگر همان عمل را دختر مان انجام دهد ، در حد بی ناموسی و بی شرافتی به آن نگاه می کنیم و حد اقل پیش خود مان شرمنده ایم.                                                             مردانی که حدود ۵۰ سال پیش جوان بودند ، تاچشم باز کرده اند خود را در چهار چوب خانواده زنا شویی یافتند و این هدیه در بسته هر چه از آب در آمد بیخ ریششان ماند . اگر چه خانم ها هم در ایران وضعی به مراتب بد تر از مردان قرار داشتند .معمولا هیچ یک از جوان های قدیمی ، از ملاک و معیار های زندگی زناشویی اطلاع درستی نداشته اند. خاصه این که، این ۵۰ ساله ی اخیر، جامعه بسیار تغییر کرده است و بسیاری از معیارها وحتی ارزش ها ، دگرگون شده است.

از طرفی مساله ی جدایی زن و شوهر هم به علت اخلاق متداول اجتماعی در ایران خیلی قابل هضم نیست. به خصوص برای بچه ها. در یک خانواده ی معمولی ایرانی ، مردن مرد برای حفظ شئو نات خانواده بهتر از جدا شدن پدر و مادر است. از طرفی ادیان اثرات عمیقی در زندگی بشر داشته اند . مثلا در ایران ممکن است بعضی افراد به دین اصلا بها ندهند ولی اثرات متعصبانه ی دین به صورت ژن در همه ی ما وجود دارد .

برای مثال اگر مردی آراسته و خوشنام و تحصیل کرده به پسری بگوید که می خواهم با مادرت ازدواج کنم ، رگهای گردن پسر بیرون می زند و عصبانی می شود، ممکن نیست این در خواست آن مرد ، بدون حادثه ای خاتمه پیدا کند. در صورتی که ازدواج کردن ، در همه ی ادیان و در همه ی جوامع ،عملی درست و پسندیده است. حالا اگر به یک پسر کانادای بگوئید که می خواهم با مادرت ازدواج کنم ، پسر خیلی خوشحال می شود ، حتا ممکن است شما را به رستوران دعوت کند. زیرا فکر می کند مادرش ، از تنهایی نجات می یابد.

به دلائلی که عرض شد ، خصلت های خاصی در مردم ایران وجود دارد. و ما مرد ها می خواهیم در هر فرصتی از وجود خانم ها بهره مند شویم و در این راه از هیچ کوششی فرو گذار نمی کنیم. علاوه بر مطالب گفته شده ،ادب و نزاکت را هم باید به آن اضافه کرد. البته تشخیص اینکه اعمال مردی ، ناشی از ادب و نزاکت است یا ناشی از بر قراری سکس ، فوق العاده دشوار و زمان بر است.

در این میان ، خانم ها خود را در معرض توجه مردان زیادی می بینند. اکثر خانم ها این تو جه زیاد مردان را به خود می گیرند و فکر می کنند که ، تافته ی جدا بافته ای اند. زیرا مردان زیادی به آن ها تو جه نشان می دهند ، غافل از اینکه این نوع توجه ها ، برای همه ی خانم ها با هر سر وقیافه ای وجود دارد .  خانم ها نمی دانند یا نمی خواهند بدانند که ، این ابراز دوستی ها و خواستن ها بیشتر نشئات گرفته از خلق وخوی مردان و مشکلات اجتماعی جامعه ی مرد سالار

ایران است ، نه زیبایی و یگانه بودن یا وقار و ارزشمند بودن آن خانم است. بسیاری از خانم ها هم ، دیگر خانم ها را آدم به حساب نمی آورند و خود را همیشه یک سر و گردن از هر نظر بالاتر از دیگر خانم ها می دانند ،چون این خانم ها ، از ابراز علاقه ی مرد ها به خانم های دیگر مطلع نیستند یا نمی خواهند مطلع شوند. این جاست که پیش خود می گویند پس چرا شوهر من به اندازه ی کافی مرا دوست ندارد ؟این توجه مردان ، ممکن است بنیان بسیاری از خانواده ها را سست کند. که کرده است . به آمار طلاق در ایران توجه کنید. آمار رسمی طلاق در ایران در سال ۱۳۸۵ ، ۴۱ در صد است . از طرفی بسیاری از خانواده ها جهت رعایت بعضی از مسائل ، راضی به طلاق نمی باشند. و هر کسی کار خودش را می کند.

مساله ی زیبایی: لباس زیبا ، لوازم زندگی زیبا ، کفش زیبا ، چهره ی زیبا بسیار بسیار خوب و دلچسب است . ولی مساله ی زیبایی همه مشکلات زندگی ما را حل نمی کند. ما نمی توانیم در گذران زندگی با آن همه فراز و نشیب هایش فقط به زیبایی توجه کنیم. در زندگی امروز ما ، آن قدر مسائل ارزشمند پیچیده ی دیگر وجود دارد که ، باید توجه اصلی ما به آن ها معطوف باشد. زندگی های امروز با زندگی های گذشته ها کاملا متفاوت است. بسیاری از چیز هایی که قبلا با ارزش بودند ، یا حالا بی ارزش شدند یا ارزش کمتری دارند. ما حتی ، باید باور های مان را صیقل دهیم یا عوض کنیم. بسیاری از اطلاعاتی که به ما داده شد یا قضاوت هایی که قبلا در مورد مسائل گوناگون اجتمایی صورت گرفته است ،امروز کار آئی ندارند ، و باید مورد باز بینی قرار گیرند. این باز بینی ها باید همه جانبه ، دقیق و از منابع موثق صورت گیرد. به گفته ی فلان کس یا بهمان کس نباید اکتفا کرد. امروز، روزی است که دسترسی به اطلاعات آسان است . نباید با افکار گذسته زندگی کرد زندگی در قرن بیست و یکم ، پیش نیاز های خود را لازم دارد. نمی توان نسبت به تغییرات و حوادثی که در کل جهان می گذرد بی اعتنا بود .

برای مثال اخلاق که بخشی از فرهنگ هست را در نظر بگیریم ، در صد سال پیش اگر مردی با همسر برادرش صمیمانه حرف میزد، هم آن خانم فاسد به حسا ب می آمد هم آن آقا مطرود خانواده می شد . ولی اگر امروز ، مردی همسر برادرش را ببوسد نه تنها فاسد به حساب نمی آید بلکه این عمل ، عمق صفا و صمیمیت را نشان می دهد.

به غیر از مسائل بنیادی عاطفی غیر قابل تغییر ، مانند رابطه ی بین مادر و فرزند ، در سایر موارد ، باید مرتبا خود را تر و تازه کنیم. باور و ذهنیتی که از مسائل اجتمایی ، مثلا در ۳۰ سال گذشته داشتیم ، ممکن است امروز درست نباشد. برای رفع هر شبهه ای باید بررسی و مطالعه کرد تا به نتایجی صحیح رسید. مسائل ، فقط در ریاضی ، دو جنبه صحیح یا غلط دارد. در مسائل مطروحه ی اجتماعی امروز ، چنین نیست. مثلا در مورد موضوعی در اقتصاد ممکن است چندین نظریه ی مختلف وجود داشته باشد که هیچ کدام هم غلط نباشد .نمونه ی عینی آن تعریف شعر است. ما همه با شعر سر وکار داریم ولی تعریف آن را نمی دانیم. البته در این مورد حق داریم زیرا شعر تعریف ناپذیر است ولی هر شاعری ، برای خودش از شعر تعریفی دارد که با تعریف دیگر شاعران متفاوت است ولی نادرست نیست. در پایان باید عرض کنم ، جملاتی نظیر این که فقط من درست فکر میکنم یا فقط عقیده و باور های من صحیح است نه تنها درست نیست بلکه ناشی از بی اطلاعی ماست. در دنیای امروز همه چیز در حال تغییر است. مثلا حتی اعتقاد به یک باور و ایستادگی در مقابل نظریات گوناگون دیگر، جز این که بی اطلاعی وبی ادبی و کم بضاعتی ما را برساند چیز دیگری نیست.

اما باور داشتن به عشق ، محبت ،انسانیت ، شرف ، آزادی ، آزادگی ، عدالت ، خرد ، فضیلت ، نیکی ،راستی ، جوانمردی و رشادت باید سر لوحه ی زندگی

همه ی ما قرار گیرد . زیرا این موارد در هر زمان و در هر فرهنگی نه تنها پذیرفته است بلکه قابل ستایش است. با توجه به مطالبی که عرض شد ،آیا لازم

نیست هر چند گاه یک بار افکار و عملکرد خود را بازبینی کنیم یا به عبارت دیگر خود را ویرایش یا پاکنویس کنیم.

شما زن هستید، ورود به صحنه ممنوع – شیما شهرابی

دی ۱۳۹۵


بعد از اجرای قطعه اول در کنسرت شهر شاندیز، مسئولین حراست حضور حریر شریعت زاده از شاگردان جواد معروفی، نوازنده دف کنسرت و همسر سالار عقیلی برای اجرای قطعه بعد را ممنوع می‌کنند.

ایران وایر- نازنین نوازنده تار است. او با یک گروه سنتی همکاری می‌کند، بارها مجبور شده صندلی‌اش را به همکار دیگری بسپارد که نه به اندازه او تمرین کرده و نه به اندازه او با گروه و اجراها آشناست: «غم‌انگیز است، ما گاهی خودمان مجبور به سانسور خودمان می‌شویم، مثلا می‌دانیم در فلان شهر اجازه این که زنان نوازنده روی صحنه بروند، داده نمی‌شود، بنابراین خودمان خودمان را حذف می‌کنیم.» او به نکته دیگری هم اشاره می‌کند: «وقتی چند بار پشت هم در کنسرت‌ها از حضور نوازندگان زن جلوگیری می‌شود، تهیه‌کننده‌ها هم سراغ گروهی می‌روند که بیشتر نوازنده‌ها مرد باشند و در این موارد مشکلی پیش نیاید.» نازنین معتقد است موضوع ممانعت از نوازندگی خانم‌ها آسیب جدی به موسیقی می‌زند: «فکر کنید دست و پای پنجاه درصد افرادی که در این زمینه استعداد دارند، بسته شود، چطور می‌خواهیم پیشرفت کنیم.»

او و همکارانش حتی نمی‌دانند مسبب این حذف چه کسانی هستند: «ماجرا گاهی به شدت پیچیده است، یعنی ما وقتی برای کنسرت به شهری می‌رویم، طبعا تمام مجوزها را دریافت کرده‌ایم اما گاهی در لحظه آخر لباس شخصی‌ها اجازه حضور نمی‌دهد یا از طرف امام جمعه می‌آیند و می‌گویند نه و گاهی نیروی انتظامی با سرپرست گروه حرف‌ می‌زند.»

نازنین با بیان این که گروه‌های موسیقی بارها درباره این موضوع به وزارت ارشاد اعتراض کرده‌اند، می‌گوید: «آن‌ها هم همیشه همان حرف های ما را تکرار می‌کنند، مثلا می‌گویند نباید با نوازندگان زن این گونه برخورد شود ولی باز هم این اتفاق تکرار می‌شود.»

برخی مدیران گروه های موسیقی به سرعت با این خواسته، یعنی حذف زنان گروه در کنسرت‌ها موافقت می‌کنند: «البته حق هم دارند اگر کل کنسرت برگزار نشود، تهیه کننده به شدت ضرر می‌کند و هیچ‌کدام از بچه‌ها هم نمی‌توانند پولی بگیرند».

او به برخورد سالار عقیلی با همسرش حریر شریعت زاده در یکی از کنسرت‌ها اشاره می‌کند. اتفاقی که دو سال پیش در عرصه موسیقی رسانه‌ای شد. بعد از اجرای قطعه اول در کنسرت شهر شاندیز، مسئولین حراست حضور حریر شریعت زاده، نوازنده دف کنسرت و همسر سالار عقیلی برای اجرای قطعه بعد را ممنوع می‌کنند. سالار عقیلی با حذف همسرش موافقت می‌کند و کنسرت ادامه پیدا می‌کند اما بعد از اجرای کنسرت، این موضوع رسانه‌ای می‌شود.

البته همه اینطور نبوده اند، علی رهبری، که سال گذشته رهبری ارکستر سمفنونیک تهران را به عهده داشت. ارکستر سمفونیک قرار بود در اختتامیه لیگ جهانی کشتی آزاد، سه قطعه «سرود ملی»، «ای ایران» و «علمدار» را اجرا کند اما دقایقی پیش از اجرا از حضور نوازندگان زن روی صحنه جلوگیری شد: «این برخورد جزو موارد نادری بود که در تهران و در تالار وحدت اتفاق افتاد، در تهران خیلی به حجاب نوازنده‌ها و وضعیت پوشش آن‌ها حساسیت نشان می‌دهند اما معمولا حذف‌شان نمی‌کنند. اما درباره ارکستر سمفونیک تهران این اتفاق افتاد و آقای رهبری هم حاضر نشد بدون نوازندگان خانم روی صحنه برود.»

پیش‌تر «علی رهبری»، رهبر و مدیرهنری ارکستر سمفونیک به «ایران وایر»در این باره توضیح داده بود: «چند دقیقه مانده به اجرا گفتند خانم‌ها نباید روی صحنه حضور داشته باشند. من گفتم این اهانت به خانم‌های نوازنده است و ما بدون حضور آن‌ها روی صحنه حاضر نمی‌شویم اما چند دقیقه بعد حرف‌شان کاملا عوض شد و گفتند خانم‌ها اصلا نباید در ارکستر ساز بزنند و اجرا باید بدون حضور خانم‌های نوازنده برگزار شود، ما هم از برگزاری اجرا خودداری کردیم.»

اهالی موسیقی نسبت به حذف و سانسور زنان از موسیقی بارها اعتراض کرده‌اند. حسین علیزاده چندی پیش نسبت به افزایش ممنوعیت زنان اعتراض کرده بود او به خبرگزاری ایسکانیوز گفته بود: «در گذشته تنها در چندشهر، خانم‌ها اجازه حضور روی صحنه نداشتند اما در حال حاضر تقریبا در بسیاری از شهرها گفته شده در گروه، نوازنده خانم نباشد. اخیرا در کنسرتی که با گروه هم‌آوایان در گرگان اجرا کردیم نیز این مساله مطرح شد. این رویکرد در طول زمان، منجر به حذف بانوان از عرصه موسیقی می‌شود.»

به نوشته ایسکانیوز، در شهرهای اصفهان، تبریز، ارومیه، زنجان، گرگان، تمامی شهرهای استان خراسان، برخی از شهرهای خوزستان و … ممنوع است و گروه‌های موسیقی اجازه استفاده از هیچ نوازنده زن یا همخوان زنی را در گروه ندارند.

علیرضا قربانی یکی از خوانندگانی است که وقتی برای اجرای کنسرت به اصفهان رفت از این محدودیت شوکه شد. او هم همانوقت به ایران وایر در این‌باره توضیح داد: «آن قدر در بعضی جاها این کار بی دلیل و بی منطق است که باورنکردنی است. در بعضی از شهرها مثل اصفهان هنرستان موسیقی وجود دارد. یعنی بچه‌های بسیار با استعدادی وارد این هنرستان می‌شوند و فارغ التحصیل می‌شوند اما همان آدم ها با ظاهر پوشیده و رعایت شئونات کامل هم نمی‌توانند روی صحنه حاضر شوند.»

این خواننده با اشاره به این که هیچ دلیلی برای این ممنوعیت ذکر نمی‌شود، می‌گوید:«آن‌ها به جرم جنسیت شان از حضو رروی صحنه محروم می‌شوند و موسیقی در بعضی شهرها به عرصه هنرنمایی جنس مذکر تبدیل می‌شود.»

با این حال همانوقت محمد قطبی، مدیرکل وقت فرهنگ و ارشاد اصفهان درباره حذف نوازندگان زن از اجرای زنده به خبرگزاری انتخاب گفت: «حذف نوازندگان زن سبب وارد آمدن ایراد فنی به کل کار نمی‌شود، در تیم‌ ملی فوتبال هم افراد مختلفی حضور دارند اما هر وقت و به هر دلیلی یکی از بازیکنان نتوانست بازی را ادامه دهد، یک نفر دیگر جایگزین می‌شود. وقتی از یک خواننده برای برگزاری کنسرت در اصفهان دعوت می‌شود، باید خودش را با شرایط اصفهان هماهنگ کند.»

حالا قطبی از ارشاد رفته و روی صندلی ریاست دفتر تبلیغات حوزه علمیه قم در شعبه اصفهان نشسته است، او از آنجا هم می‌تواند برای کنسرت‌های شهرش تصمیم بگیرد. کسانی مثل او در شهرهای دیگر هم حضور دارند، آن‌ها که فکر می‌کنند و می‌توانند زنان را حذف کنند.

مرگ فیدل – ابوالفضل سپاسی

دی ۱۳۹۵

فیدل کاسترو هم رفت، و به رفقایش لنین،استالین ، مائو ودیگر رهبران همفکرش پیوست.

او آمده بود تا جامعه بی طبقه بسازد، کارفرما را همسان کارگرا ن کند و حقوق بقول او پایمالل شده پائین جامعه را از چنگال سرمایه داران باز ستاند.

بیاد دارم در دوران گذران دبیرستان، گروهی از همکلاسی ها وهم دوره هایم، مدافع سرسخت نظام کمونیسم بودند ،وحرفها رهبران

حزب توده را، از کتابهای کمونیستی که گاها از بازار سیاه تهیه کرده بودند، مدام تکرار میکردند که” سرمایه دارها خون ملت را میخورند وطبقه زحمت کش جامعه را به زیر سلطه خود در آورده و آنها را برده خود کرده اند”.

در جواب به آنها میگفتم سرمایه ای که کارخانه های تولیدی و خدمات رفاهی را ایجاد کرده است که نابود نمیشود، فکر میکنید با مرگ سرمایه دار، که مدام شعار میدهید چه اتفاقی می افتد،آنان که دولت وحکومت کمونیستی را تشکیل میدهند سرمایه ها را بدست میگیرند ومردم را در تنگنای معیشتی زندگی کوپنی قرار میدهند

و خودشان که تعدادی از، رفقا وخودیها هستند سرمایه هارا بچنگ میاورند، بهترین زندگی ها و عالی ترین امکانات زندگی را برای خودشان فراهم میسازند، هر زبان مخالفی را میبرند وهراعتراضی را در گلو خفه میکنند.

در آن زمان که من این حرفها را میزدم، خبرهائی جسته گریخته از اتحاد جماهیرشوروی وچین درزپیدا میکرد، که حاکی از آن واقعیت ها بود.

فیدل کاسترو وقتی درسال ۱۹۵۳قدرت را درکوبا به دست گرفت بتدریج آموزش همگانی را رایگان کرد ، بهداشت ودرمان راهم.

اما اوهم به مخالفین امان نداد ، وبر آن مسند مادام العمر که تکیه زد ، مخالفینش یا فرار کردند یا ماندند وبه زیر تیغ رفتند.

اما پایه های نظام کمونیستم که به اعتقاد من زیربنایش دیکتاتوری است ،درسال ۱۹۹۱ بدست میخائیل کورباچف روسی لرزید ونتجه اش را همه جهانیان دیدند ، اتحاد جماهیر شوروی از هم پاشید و دیوار برلین فرو ریخت ، روسیه وپس از آن چین درها یشان را بروی اقتصاد آزاد جهان گشودند .وبدین سان شد که امروز گروهی از ثروتمندان جهان در روسیه وچین زندگی میکنند.

مرگ فیدل کاسترو یکی دیگر از پایه های نظام کمونیستی را لرزاند، دیر نیست که کوبا وبه احتمال زیاد، همپالکی هایش در معدود کشورهای امریکای لاتین هم، درهایشان به روی جهان سرمایه داری باز شود.

چندی پیش درسفری که به کوباداشتم ،آنچه را در نو جوانی از لابلای اخبار در باره کشور های کمونیستی شنیده بودم از نزدیک دیدم.

جامعه بی طبقه اما فقیر.ازهتل که بیرون میآئی درشهر یک ساختمان نو وباز سازی شده نمی بینی ، اتومبیل های بالا تر از دهه۵۰ هم.

چرا که مردم پول برای نو سازی وحتی مرمت خانه هایشان وخرید اتومبیل نو ندارند. از کارمندان لابی هتل تا مستخدمین همه چشم به دست توریست ها هستند ، تا چیزی بستانند.دانشجوهای فارغ التحصیل دانشگاهها از رشته ها خوب هم، بعنوان راهنمای توریست مشغول بکارند. خوانندگان ونوازندگان موسیقی زیبایشان هم که شبها توریست ها را سرگرم میکنند، در طول روز بکار نظافت وفروش اجناس در هتل مشغولند. همه هم خوشحالند چون فقر در میان جامعه بطور یکسان تقسیم شده است.

مردم کوبا به سان بردگانی هستند که از اربابشان راضی اند.

این مطلب اگر چه با یاد آوری از سفر کوتاه مدت من به کوبا بپایان رسید، اما سفر نامه کوبا نبود، که آن خود حدیثی دگر است.

در گذشت جعفر والی

دی ۱۳۹۵

جعفر والی؛ هنرمند سینما و تئاتر صبح امروز درگذشت


جعفر والی متولد ۱٣۱۲ تهران بود و در زمان درگذشت ٨٣ سال داشت. این سینماگر پرکار در طول بیش از نیم قرن حضور در عرصه هنر تئاتر و سینما، با کارگردانان شناخته‌شده‌ای چون ناصر تقوایی، علی حاتمی، امیر نادری، مسعود کیمیایی، داریوش مهرجویی و رسول صدرعاملی کار کرد و در تلویزیون در تله‌تئاترهای قبل و بعد از انقلاب هم حضور داشت.
جعفر والی مدتی پیش به دلیل ناراحتی قلبی و آلودگی هوا در بیمارستان بستری بود و در این وضعیت برای مدتی پرداخت هزینه‌های بیمارستانی او با مشکلاتی مواجه شد. همچنین پرداخت حقوق بازنشستگی این هنرمند برای چند ماهی با تعویق روبرو شد.

جعفر والی فارغ‌التحصیل بازیگری از دانشکده هنرهای دراماتیک دانشگاه تهران است. وی بازیگری و کارگردانی تئا‌تر را از سال ۱۳۳۶ شروع کرد. او از سال ۱۳۳۷ به عنوان کارگردان به استخدام وزارت فرهنگ و هنر درآمد و به مدت ده سال در کار دوبله فیلم‌های سینمایی فعالیت کرد. او فعالیت در سینمای حرفه‌ای را از سال ۱۳۴۸ با بازی در فیلم «گاو» آغاز کرد و تا سال ۱۳۶۶ به تدریس بازیگری در دانشکده هنرهای زیبا اشتغال داشت.

جعفر والی بیش از بیست تله تئاتر کارگردانی کرد. او تله تئاتر گاو را بر اساس نوشته غلامحسین ساعدی چند سال قبل از نسخه سینمایی آن به کارگردانی داریوش مهرجویی، یعنی سال ۱۳۴۴ کارگردانی کرد. والی بعدها در فیلم سینمایی گاو به کارگردانی داریوش مهرجویی هم به ایفای نقش پرداخت.
جعفر والی پیش از انقلاب چندین نمایشنامه­‌ از غلامحسین ساعدی را اجرا کرده بود که از آن جمله می­‌توان به نمایش‌های «آی با کلاه آی بی کلاه» و «چوب به دست‌های ورزیل» اشاره کرد.
او بعد از انقلاب هم با بازی در دو نمایش«اتاق شماره شش» نوشته خسرو حکیم رابط بر اساس اثری از چخوف و «ویتسک؛ یک داستان ناتمام» نوشته بوشنر هر دو به کارگردانی ناصر حسینی‌مهر به کار تئاتر ادامه داد.

در کارنامه هنری این بازیگر می‌توان به آثار زیر اشاره کرد: پاداش سکوت (۱۳۸۵)/ تهران روزگار نو (۱۳۷۸)/ جاده عشق (۱۳۷۲)/ راه و بیراه (۱۳۷۰)/ مسافران دره انار (۱۳۷۰)/ باد سرخ (۱۳۶۷)/ بهار در پاییز (۱۳۶۶)/ ناخداخورشید (۱۳۶۵)/ ستاره دنباله دار (۱۳۶۴)/ گمشده (۱۳۶۴)/ مدار بسته (۱۳۶۴)/ گلهای داوودی (۱۳۶۳)/ مردی که زیاد می‌دانست (۱۳۶۳)/ دادشاه (۱۳۶۲)/ ملخ زدگان (۱۳۶۲)/ پاییزان (۱۳۶۰)/ آقای هیروگلیف (۱۳۵۹)/ گفت هرسه نفرشان (۱۳۵۹)/ هجرت (۱۳۵۷)/ سفر سنگ (۱۳۵۶)/ تنگسیر (۱۳۵۲)/ خاک (۱۳۵۲)/ گرگ بیزار (۱۳۵۲)/ گاو (۱۳۴۸).
مراسم تشییع پیکر این هنرمند روز دوشنبه (۲۹ آذرماه) برگزار می‌شود.

در خیال نشسته – محمود صفریان

دی ۱۳۹۵

%d9%85%d8%ad%d9%85%d9%88%d8%b1-%d8%a7%db%8c%d9%85%d8%a7%d9%86-%db%8c%da%a9

زیر آلاچیق باع کوچولوی پشتی خانه نشسته بود. تعجب کردم. زیر الاچیقی که کمتر میانه ای با آن داشت چکار می کرد؟ آن هم برای مطالعه کتاب که بیشتر دوست داشت در تختخواب دراز کشیده بخواند.
” تو که میگفتی زیر این سرپناه دلت می گیرد بخصوص شب ها که نور کم بود و از نیش پشه هایش در عذاب بودی …”
این جملات در فکرم چرخید ولی به زبان نیاوردم. او مدت ها بود که رفته و مارا تنها گذاشته بود.
حتمن اوهام است، ولی وقتی گفت:
” عجب کتاب خواندنی خوبی است فهمیدم که درست دارم می بینم، اما چرا به من نگاه نمی کرد و بنظر می رسید که دارد برای خودش حرف می زند.
کمی باغچه را جمع و جور کردم و رفتم توی خانه، سرم را که برگرداندم دیدم نیستش.
به خودم گفتم،
” بابا خیالاتی شده ای برو به کار و زندگیت برس. “
دوستش داشتم چون دهانی گرم داشت و همیشه حرفی برای گفتن. بعد از رفتنش تنها شده بودم با دنیائی از نبود صفای او.
یکسر رفتم آشپز خانه، اما هرچه فکر کردم برای چی آمده ام یادم نیامد برگشتم به اتاق نشیمن کمی بنشینم شاید یادم بیاید که در آشپزخانه چکار داشتم. مدت ها بود مطالبی را فراموش می کردم ولی با کمی فکر بیادشان می آوردم. دیدم درحالی که چشمانش را بسته است روی مبلی که همیشه جای خودش بود نشسته است.
” چرا امروز اینطور شده ام. او مدت هاست که رفته است و من آنچه که نامش اسف و تهی شدن و دلمردگی است کشیده ام، بساط امروز و حضور ملموس او دیگر چه جریانی است؟
” چشمانت را چرا بسته ای؟ باز دارد ناراحتت می کند؟ “
” نه چشمانم ناراحت نیستند، داشتم فکر می کردم “
درست مثل موقعی که بود جوابم را داد.
حکایتی است، اینکه وقتی کسی یا چیزی را داریم قدر نمی دانم و آنگاه که از دست رفتند دلمان برایشان پرپر می زند. البته نباید خیلی هم عجیب باشد چون وقتی هستند بخصوص وقتی باری از مهر و فکر و دانش هم دارند چنان زندگی را بر اطرافیان رنگین می کنند که با رفتنشان خلا احساس می شود.

روی مبل نشسته بودم و داشتم ضمن وررفتن با فنجان چایم به آنچه دیده و احساس کرده بودم و اصولن به کمبود او فکر می کردم که دیدم تا گردن در مبل روبرویم فرو رفته است و مثل کسی که جسمی خارجی در چشم داشته باشد مرتب پلک می زند.
اگر تصوراست از این همه خاطره که از او دارم چرا پلک زدنش را برایم دارد اجرا می کند؟
در حقیت چیزی را برای من اجرا نمی کرد. مثل خیلی از مواقع در دنیای خودش بود حالا هم در حقیقت کاری به من نداشت. اصلن نیامده و نبودش، که کاری بکند.
نه، فکر می کردم که از او تهی شده ام. اما چرا وقت و بی وقت وهمه جا با من است. هر زمان که دلش بخواهد خود را می نمایاند.
قبلن خیلی روزنامه می خواند و با هر خبر ناجورش بر افروخته می شد و من هم مجبور بودم با او بالا و پائین بشوم. ولی مدت ها بود که این عادت را کنار گذاشته بود. می گفت این اخبار ساختگی است. می گفت ساختگی هم نباشد خودشونی ها درستش می کنند. یک روز به او گفتم خب اینجوری نچسب به روزنامه، رهایش کن. رهایش کرد ولی تمام وقت حاصل اثری را که هر نوشته ای بخصوص داستان بر خودش  داشت برایم تعریف می کرد. انصافن صحبت در مورد کتاب ها خیلی بهتر از اخبار روزنامه ها بود.
خدائیش بی آزارهم بود.
یک شب گفت اگر من بروم تو خیلی تنها میشوی. با اینکه نگران شدم به رو نیاوردم:
” چه ننر، باز خودت را لوس کردی؟ “
ولی راست می گفت. زبان هم را خوب می فهمیدیم.
” نمی دانی، شاید هم بدانی  که حسادت هایت چه آبی زیر پوستم می دواند و می رساند که یک جورائی دوستم داری.”
ندیده ام مکان ها یا زمان هائی که ممکن است بترسم دیده شود.
نمی دانم آمدن هایش در زندگی روز مره من است، یا من اینطور خیال میکنم
چکار داری می کنی، چرا پیش بند بسته ای؟ وقتی روزش بود و ویرت می گرفت که آشپزی کنی پیش بند نمی بستی. این چه ریختی یه که برای خودت درست کرده ای ؟
بدون اینکه رویش را بر گرداند همانطور که با دقت داشت کارهائی می کرد گفت:
” مدتی است غذاها یت بوی مشهی ندارند “

یک روز که از مدرسه آمده بودم نزدیک خانه شان ” در یک محل بودبم ” سر راهم سبز شد. مدتی بود که در مورد ازدواجمان حرف هائی رد و بدل شده بود و می دانستم که قرار است شوهر آینده اش بشوم. گفت:
چرا برای ازدواج با من این همه عجله داری؟
گفتم
” چون خیلی ها را می بینم که دور و برت می چرخند. حتا با یکی از آن ها که نمی دانست من هم درصف برای توهستم صحبت کردم گفت کشش خاصی دارد می ترسم دیگران ببرندش.
خوب من هم می ترسم ببرندت عجله ام برای همین است “.
در گوشم با صدای مخصوصی گفت
” تو یک دیوانه ای “

” امروز خانه ام اگر سری بیائی خیلی خوشحالم می کنی “:
” چقدر پرروئی ؟ “
” چرا؟ “
” چرا ندارد، ما فقط یک جورائی نامزد هستیم. چطور بیایم خانه تو”
” جور ندارد نمی خواهی متوجه بشوی چه شوهری خواهی داشت؟ …برو خانه کیف مدرسه ات را بگذار آبی به سرو صورتت بزن و بیا، ببین کی هستم. “
” نکنه تو می خواهی زن آینده ات را مزمزه کنی؟ “
” اینم می تواند باشد. “
مزمزه نکرده بگویم که آش دهن سوزی نیستم.
” اینطور حرف نزن، بیشتر دگرگونم می کنی. همین برخورد هایت آتش افروز است.”
در حقیقت این او بود که با اینگونه حرف هایش کلافه ام می کرد.

خسته بایک استکان چای روی مبل نشیمن نشستم و غرق در دنیای خودم بودم. داشتم فکر می کردم، فکرم را خواند .
” چه زود تمام شد نه؟ “
در دور ترین نقطه اتاق گوشه ای ایستاده بود. دلم سوخت.
” بیا نزدیکتر تا باهم چای بخوریم مثل آن وقت ها که گه گاه هوس می کردی…بیا تازه دم است. “
” عزیزم دیگه آن زمان ها تمام شده من کم کم دارم ذراتی می شوم تا بهر سو پاشیده شوم. ولی وقتی می بینم که تو، خسته، استکان به دست گوشه ای، و تنها می نشینی دلم کباب می شود. می آیم تا فقط تماشا کنم
مثل اینکه چنین حرف هائی توی گوشم می ریخت چون نمی دیدم دهان او تکان بخورد. در حقیقت از قول او فکر می کردم.
به خوبی و بدی آنچه که بود کاری ندارم ولی حالا باهم نیستیم ، تنهایم…می دانم که عاقبت کارجهان نیستی است. به این حقیقت هم کاری ندارم. به این کار دارم که او نیستش کسی که هم همراهم بود و حرف دلم را میشناخت و می فهمید و هم اگر با حرف و رویا هم بود همیشه جهان دیگر ی برایم می ساخت
یک روز آمد و خیلی جدی گفت پس چرا مشغول نیستی؟
” مشغول چی؟ ”
از جیب بغلش بسته ای را روی میز گذاشت و گویا گفت: ” دارم می روم ” لندن ” ولی در واقع گفته بود ” داریم می رویم لندن “
” به سلامت، قبلن گفته بودی. این توئی که باید حاضر شوی “
” مثل اینکه متوجه نشدی چه گفتم. پس بسته روی میز را نگاه کن “
علاقه ای به نگاه کردن نداشتم. همه اش در فکر بودم که مسافرت تنها به لندن چه برنامه هائی در خود نهفته دارد…با اینکه می دانستم که حتا در مهمانی ها فقط یک غذا می خورد. می گفت هدف سیر شدن است من بهترینش را اتنخاب می کنم دیگر چشم و دلم را نمی دوانم. ولی این به رفتن تنهائی به یک کشور خارجی چه ربطی دارد. اگر من را هم همراه می برد یا اگر وسعش نمی رسید خودش هم نمی رفت باز یک حرفی.
” پس من هم نمی روم “
یعنی چه ؟ من که حرفی نگفته بودم.
” تو چرا نمی روی؟ “
” تنهائی خوش ندارم”
بسته روی میز را باز کردم و متوجه شدم و پریدم در آغوشش. تنها می توانست برود و از اول هم قرار بر تنها رفتن او بود.
صدای خنده اش مرا متوجه حضورش کرده بود. اما خودش کجاست؟
خدائیش بکبار دیگر از نبودش اشک چشمانم را پر کرد
در مسافرت لندن در حد امکان دست و دل بازی کرد.
دیدم که مواردی برای زدن به بیراهه برایش پیش آمد اما نرفت.
من این ها را چرا حالا دارم به فکرم جاری می کنم. مدت هاست آن دوران تمام شده است. اما خب این گه گاه پیدا شدنش خود لذتی دارد. مرور آنچه که تاریخ گذشته است.
راستی خاطرات هم تاریخ گذشته می شوند؟ من برعکس فکر می کنم تنها موردی که کهنه نمی شود نگاه مجدد و چندین باره به خاطرات است.
به من می گفت می دانی یکی از صفات بسیار خوب تو یکی بودن ات است.
نفهمیدم چه می گوید.
توضیح داد: بعضی ها با یک غوره سردیشان می شود و با یک مویز گرمی. نام دیگرش نا استواری شخصیت است.
با اینکه نفهمیدم چرا در مورد من بکارش برد، گفتم بله متوجه شدم. منظورت این است که بعضی ها را نمیشود فهمید چه شخصیتی دارند در ذهن خودشان می برند و می دوزند وتو را در بهت نگهمیدارند.
دقیقن همین است که می گوئی.
خب در فکرشان نبودن و رها کردنشان راه چاره است.

یک روز که دوباره پیایش شد به او گفتم، تو که می گفتی روح وجود ندارد. می گفتی هر کس رفت، رفت. حتا می گفتی انسان برای اینکه تمام نشود این همه ماجرا سر هم کرده است و نامش را گذاشته
” آن دنیا ”
حالا کی گفته من روحم ؟ من فقط یک خیالم، آن هم خیال تو. حضور گه گاه من و آنچه را که برای خودت می سازی فقط ساخته های ذهن فعال و زنده خودت است من در حقیقت خیال تو هستم.
هر وقت نخواهی و خیال پردازی نکنی من هم نیستم.

میر صادق کمالی – مریم مطهری راد

دی ۱۳۹۵

%d8%b3%d8%b9%db%8c%d8%af

میرصادق کمالی ،خیلی اتفاقی مرد مهمی شد . میرصادق مرد میان قد، با ابروها و سبیل های پر پشت ،گرچه در نگاه همسر و خانواده اش خیلی مهم بود اما ظهر یک روز کاری ، ورق زندگی اش طور دیگری برگشت .
همه چیز از وقتی شروع شد که همشهری میرصادق که قبلا معاون رئیس بود به سمت ریاست سازمان رسید و میرصادق را که قبلا در دبیرخانه سازمان مسؤول دریافت و تفکیک نامه ها و ارسالشان به واحدهای مختلف بود به مناسبت حرمت نان و آب و خاک و همشهری بودن ، به سمت معاون خود برگزید.
رئیس جدید در چند کلمه سعی کرد به میرصادق بفهماند ،جایگاه مهمی دارد و باید مراعات جایگاهش را بکند . بنابراین ظهر روز شنبه در حالی که میرصادق هنوز در رخوت بعد از تعطیلات بود،پس از تفویض مسؤولیت به او گفت : میرصادق ،حواست باشد؛به حرمت بزرگی پدرت،کنارم هستی . بالاغیرتا کار را یاد بگیر تا مرا شرمنده نکنی . فعلا لازم نیست تنهایی تصمیم بگیری هر مسأله ای پیش آمد اگر با من درمیان بگذاری خودم تصمیمات لازم را می گیرم اما تو که قرار است چشم و گوش من باشی باید هر چیزی را درست و حسابی به من منتقل کنی و من روی صداقت تو حساب می کنم.
رئیس جدید که در صندلی ریاست فرو رفته بود و سنگینی اش را در تکیه گاه آن به عقب هل می داد در حالیکه با دست چپ ته ریش مرتب شده زیر چانه اش را با وسواس عجیبی می خاراند،سرتا پای میرصادق را دقیق نگاه کرد و گفت : توجه کن باید آدم موجهی باشی خیلی توجه کن .
میرصادق هم که دچار استرس و شوک شده بود با لکنت و صدای ضعیفی که از انتهای حلقش به زور بیرون می آمد گفت: بله حتما ناصحی جان . ببخشید جناب رئیس .
این را گفت و عقب عقب به سمت در برگشت . گوشهایش داغ شده بود و اطرافش را حس نمی کرد. فقط صدای رئیس در کاسه سرش می پیچید که می گفت: باید آدم موجهی باشی .توجه کن . باید آدم موجهی باشی .و این صدا مثل  زنگ ناقوس پشت هم تکرار می شد وتنش را به لرزه می انداخت به طوری که میرصادق فکر کرد دیگرتحمل شنیدن کوچکترین سروصدا را در اطرافش ندارد.
تصمیم گرفت چند روزی مرخصی بگیرد بلکه بتواند خود را در موقعیت جدیدش پیدا کند. دل در دلش نبود که قضایای پیش آمده را با همسرش در میان بگذارد.
اعظم کمالی دختر عموی دردانه میرصادق تنها زنی بود که با معیارهای همسری او جور درآمده بود.
معمولا هردو هم نظر و هم فکر بودند . اعظم همیشه به میرصادق گفته بود درست است که بعد از ازدواجش نام فامیلش کمالی ماند اما از نظر خودش کمالی بعد از ازدواج هدیه میرصادق به اوبوده است و همچنین کمالی قبل که نام فامیل پدرش بود برایش تمام شده است.
میرصادق هم در جواب اعظم می گفت : تا الآن هر چه در زندگی به دست آورده ام به برکت وجود تو بوده ؛ هر سه فرزندمان یک طرف و توهم یک طرف و اصلا تو همه دارایی من هستی .
آن شب که میرصادق ماجرای پست جدیدش را از سیر تا پیاز برای همسرش تعریف می کرد،اعظم،میر صادق را به چشم فرزند رشیدی می دید که در سختی هایی که کنار هم متحمل شده اند به ثمر رسیده بود و مراحل زندگی شان در ذهنش پشت هم ورق می خورد و اشک شوق می ریخت .
بعد از اینکه میرصادق از هیجان تعریف افتاد ؛اعظم چای تازه دمی برایش آورد. پیشانی میرصادق را بوسید و گفت: همیشه گفته ام که میرصادق من لایق ترین مرد دنیاست . اصلا چه کسی برای این مقام ،بهتر از توبود.توکه سید هستی  و پیش خداوند هم مقام و منزلتی داری.
بعد کنارش نشست و دستش را بوسید و گفت : حتما باید گوسفند قربانی کنیم تا راه چشم بد بسته شود .
وقتی اعظم کنار میر صادق روی کاناپه دونفری نشست ،میر صادق با خودش فکر کرد ،اعظم زیادی چاق شده و بهتر است زودتر به فکر کم کردن وزنش باشد . و،وقتی از فاصله نزدیک با لنز عینک شماره سه در هر دو چشم به صورت اعظم که با شوق حرف می زد نگاه می کرد برای اولین بار متوجه دندانهای کمی به هم ریخته او که رنگش مایل به زرد بود هم شد. گرچه دلخور بود ولی به روی اعظم نیاورد.
آن شب میرصادق ،کلافه و آشفته از بی خوابی ، از تخت پایین آمد و خیلی آهسته طوری که کسی بیدار نشود به اتاق کناری رفت.
اتاق کناری،در واقع اتاقی دوازده متری بود که یک صندوقچه قدیمی  همیشه گوشه  آن دیده می شد که ارثیه خانوادگی میرصادق بود. کلید صندوقچه،همیشه همراهش بود وهیچ وقت آن را در خانه جا نمی گذاشت . این مسأله باعث ناراحتی اعظم می شد و به میر صادق شکایت می کرد که تو با من رو راست نیستی و گرنه چه چیزی در آن صندوقچه هست که من نباید ببینم ؟ میرصادق هم همیشه با خنده ، حرف را عوض می کرد و زیرکانه ماجرا را به جای دیگری می کشاند.
روبروی صندوقچه هم یک کتابخانه با چند قفسه از کتابهای قدیمی و رنگ برگشته بود که محض یادگاری نگهداری می شد.
میرصادق درمواقع دلتنگی، اوقاتی را در این اتاق می گذراند و وقتی ازاتاق خارج می شد سر حال و سرزنده بود؛ طوری که از آن به بعد به سختی از چیزی ناراحت می شد.
آن شب هم برای فرار از استرس به آرامی وارد اتاق شد و در را آرام پشت سرش بست و در نور کمرنگ لامپ دیواری ،روی مبل کنار پنجره نشست ؛سیگاری روشن کرد و به تماشای خیابان نشست .حرفهای ناصحی رئیس جدید و همشهری قدیمی اش را دائم مرور می کرد و هربار پک عمیقی به سیگار می زد . با خودش فکر کرد باید تغییردهد . همه چیز را باید تغییر دهد تا هر جا که می توانست .
به صندوقچه خیره شد آخرین دود را لابه لای چین های پرده رها کرد و ته سیگار را در جاسیگاری چینی گل سرخی ساخت ژاپن  که لبه میز گرد کو چک بود فشارداد و آرام از روی صندلی بلند شد . کلید را ازجیب داخلی کتش  که روی جالباسی بود،بیرون آورد و چهارزانو کنار صندوقچه نشست.خیلی آهسته درش را باز کرد این کار را همیشه با یک حس آرامش ویژه و در سکوت مطلق که بسیار برایش لذ تبخش بود ، انجام می داد.
دفاتر خاطراتش را یک به یک بیرون آورد . بیست و هشت دفتری که با نو شدن سال ، صفحه اول خاطرات میرصادق در آن ها شروع می شد و روز آخر اسفند در آخرین دقایق سال کهنه ، نقطه پایانی هر دفتر را می گذاشت .این کار برایش از عادت گذشته بود و در واقع خود را ملزم به ثبت لحظه های زندگی اش می دانست.
میرصادق بالا و پایین زندگی اش را با جسارت در این دفاتر ثبت کرده بود و بیست و هشت سال آزگار هر شب قبل از خواب کارهای کرده و ناکرده اش را جز به جز نوشته بود.
آن شب میرصادق،ورق به ورق دفترها را با حوصله خواند و گاهی مدتها روی یک خط مکث می کرد. گاهی بعد از مرور یک صفحه احساس می کرد که به انتهای احساس نوجوانی اش می رسد و بعد آنچنان خون در رگهایش گرم می شد که نفسش به شماره می افتاد.
اول تصمیم داشت بعد از یک مرور سطحی دفترها را بسوزاند ولی اولین دفتر را که مرور کرد تصمیم گرفت فقط برخی از سطور را خط بزند . ماژیک مشکی را برداشت و جدی تر شروع کرد به خواندن و سعی کرد خیلی ظریف روی بخش هایی که ممکن بود بعدها برایش مشکلی پیش بیاورد ،خط بکشد . چند دفتری که مرور کرد ،از خط کشیدن های مداوم حوصله اش سر رفت و خسته شد.
متوجه شد اتفاقا همیشه همین نوشته هایی که در حال خط زدن روی آن هست برایش جذاب بوده و اگر آن خطوط را دوباره نتواند بخواند پس دلیلی ندارد که خود را اذیت کند و دائم خط بزند.
بنابر این برای اینکه از تصمیم جدیدش، پشیمان نشود برگه ها را یکی یکی جدا و از هر طرف که می توانست پاره کرد و سعی می کرد فقط به آینده فکر کند.
خیلی زود یادداشت های  مربوط به روزهای استخدامش در سازمان و بدبختی هایی را که در جعل مدارک تحصیلی کشیده بود هم پاره کرد و دوباره برگشت و روی صندلی راحتی کنار پنجره نشست ؛سیگاردیگری روشن کرد .
اما دوباره انگار چیزی یادش افتاده باشد سیگار روشن نیمه کاره را در جاسیگاری رها کرد ،بلند شد و کلید کمد زیر کتابخانه را چرخاند . جعبه ای پر از مجله بیرون کشید . با خودش می گفت اینها هم نباشد برای من بهتراست . مجله های زرد قدیمی که اغلب پر بود از عکس هنرپیشه ها و مدل های زن که قد بلند و ترکه ای بودند با لباس های جذاب که میر صادق هیچ وقت از دیدن  آنها سیر نمی شد . مجله ها را بدون اینکه از جعبه خارج کند با قیافه ای درهم ،گوشه اتاق کنار کاغذ پاره ها گذاشت ودوباره به سمت کمد برگشت.
میرصادق که دچار وسواس شده بود  با تردید آلبوم تمبرش را که در انتهای کمد زیر کتابخانه جاسازی کرده بود تا سلامت بماند، بیرون کشید؛عزیزترین یادگارخانواده پدری که چشم برادرانش به دنبال آن بود.
با احتیاط  و آهسته آلبوم را ورق می زد و انگاربرای آخرین بار آن را می دید، تک تک تمبرها را با انگشت لمس می کرد و گاهی آلبوم باز را به صورتش نزدیک وطبق عادت عینکش را روی بینی اش جابه جا می کرد تا جزعیات تمبرها  را با دقت بیشتری ببیند. در بین تمبرها،تمبر باقری قاجار هم بود که ازجد پدری اش دست به دست به او رسیده بود ومیرصادق نمی توانست قیمتش را حدس بزند.
آلبوم تمبر را که بست نفس عمیقی کشید ودرحالیکه آن را بالای کتابخانه می گذاشت دراین فکر بود که چطور می تواند یک مشتری خوب برای آلبوم پیدا کند.
میرصادق اهمیت جایگاه جدیدش را فهمیده بود و می دانست برای انسانی بزرگ شدن باید مسیر درستی را طی کند .
با خودش می گفت : همان بهترکه هیچ نشانی از گذشته آدم وجود نداشته باشد . آدمهای فزرتی و حسود  همه جا هستند. اینها بالأخره یک چیزی از زندگی آدم بیرون می کشند و اگر بخواهند می توانند انسان را تا مرز فلاکت و حتی خود فلاکت هم ببرند.
بعد از این افکار،انگار تازه ته دلش راضی شده باشد سرش را به علامت تأیید تکان داد و نفس عمیقی کشید.

با اولین نشانه های صبح ،کار میرصادق هم با گذشته اش تمام شد . از زمین  بلند شد کمرش را صاف کرد ،خودش را تکاند ،دستانش را در هم قلاب کرد و به سمت بالا کش و قوس داد تا کوفتگی اش آرام شود ،کنار پنجره ایستاد. کمرش را صاف کرد ؛به دوردستها ی خیابان و شاید آینده روشن خود خیره شد. احساس سبک بالی و پاکی بی نظیری داشت.
میر صادق در حالی که پشت هم خمیازه می کشید از لابه لای چین های پرده حریر سفید رنگ اتاق ، رفت و آمد مردم در خیابان را تماشا می کرد و در همین حال اعظم را می دید که با کپل های چاق از عرض خیابان رد می شود و سبد چرخ دارش را به سمت تره بار می کشد.

زندگی من – ابوالفضل سپاسی

دی ۱۳۹۵

زمستان بود که او رفت، به گمانم در اوائل اسفند ماه، چون هنوز چند هفته ای به نوروز باقی مانده بود. بهنگام نماز صبحگاهی قلبش ناگهان از طپیدن باز ماند. پدرم ،نان آور خانه ،ما را تنها گذاشت .

او یک مغازه سقط فروشی در ابتدای بازار داشت. آنروزها هنوز خبری از سوپر مارکتها وفروشگاهای بزرگ نبودوسقط فروش به کسی میگفتند که در مغازه اش قند،شکر، چای، نبات، آبنبات، مقداری ادویه جات وداروهای گیاهی مثل گل گاو زبان، ترنجبین وخلاصه مواد غذائی دیگری که نیاز به یخچال نداشتند ، میفروخت .با پیش خوانی چوبی در جلو،ترازوی دوکفه با سنگهای مخصوص اش در روی آن. نیمی از مشتریانش هم روستائیان نسیه بر بودند.

تا سه روز مغازه بسته شد .تا مراسم خاکسپاری وفاتحه خوانی در مسجد وخانه بپایان رسید، که مش جواد مردمیان سال وبلند قامتی که دستیار پدر بود، به خانه آمد وکلید مغازه ،با دفتر دویست برگی که اسامی نسیه برها وطلبکاران مغازه در آن ثبت بود را به مادرم داد. مادر اما قبول نکرد وگفت :

«مش جواد شما فعلا مغازه را بچرخانید تا ببینم چه کار کنم.»

وبدین سان مغازه تا آخر تابستان باز ماند وهر هفته مش جواد دخل وخرج مغازه را بمادرم میداد.صداقت ودرستی هنوز پا بر جا بود.

آن سال من کلاس نهم بودم ، امتحانات خرداد که تمام شد سیکل اول را گرفتم. اما بر خلاف، وخواست مادر، مایل به ادامه کار پدرنبودم. دوران نوجوانی بود وآرزوهای بلند.دلم میخواست خلبان شوم یادم میآید از همان کودکی وقتی صدای هواپیما را می شنیدم مدتها سرم رو به آسمان بود وآنقدر سرم را می چرخاندم تا پیدایش کنم.که گاهی از پشت سر وغالبا خیلی بالا با دودی سفید رنگ از آسمان شهر ما میگذشت. و من در عالم خیال خود را خلبان آن هواپیما حس میکردم.

اما زندگی مثل عبور از جاده ای ناشناخته است، گذر از پیچ وخم هائی که نمیدانی ترا به کجا میرساند.

از تابستان آن سال، به مغازه حاج علی ،فرش فروش بازار که از دوستان قدیم پدرم بود رفتم ، تا با حقوق ناچیزی که میداد کمک خرج زندگیمان باشم .

من بودم ومادرم، خواهر بزرگم که فاصله سنی اش با من نسبتا زیاد بود ، در زمان حیات پدر بخانه شوهر رفته بود وحالا دوتا پسر بچه شیطون هم داشت.که تا پدر زنده بود خودش وشوهرش با بچه هایش اغلب روزهای هفته به خانه ما میامدند. شوهرش کارمند اداره قند وشکر بود ،اداره ای وابسته به وزارت دارائی، که من هیچ وقت ندانستم وظیفه آن اداره چه بود.

اما از کودکی همیشه دراین فکر بودم که چرا فاصله سنی من وخواهرم زیاد است، تا روزی که از زبان مادرم شنیدم که او دو پسر دیگر هم زائیده بود ،که یکی در یک سالگی ودیگری در سه سالگی بر اثر بیماری مرده بودند.مادر مایل نبود درباره یشان زیاد صحبت کند، وپدر تا زنده بود حرفی از آنها نزد.

                   **********************

حاج علی مرد با سوادی بود و مرا واداشت تا شبانه به درسم ادامه دهم و وقتی میدید من کتاب در دست دارم ودرس میخوانم رعایت حالم را میکرد.

مادر مغازه پدر رابه مش جواد اجاره داد. تا دیگر در گیر حساب وکتاب ودخل وخرج مغازه که زیاد هم از آن سر در نمیاورد نباشد.

دلش هم نمی خواست مرتضی شوهر خواهرم که بسیار مایل به دخالت در امورات ما ومغازه بود، در کار ها دخالت کند. میگفت:

« داماد هر چقدر از داشتن ونداشتن آدم بی خبر باشد بهتر است»

حاج علی سه دختر داشت ویک پسر، که بعد از گرفتن دیپلم او را به امریکا فرستاده بود ،و دو تا از دخترهایش هم را به خانه بخت رفته بودند.دختر کوچک اش هم که چند سالی از من کوچکتر بود،

آنروزها که من در مغازه تازه شروع به کار کرده بودم، وارد دبیرستان شده بود. دوره ای بنام راهنمائی هنوز در مقاطع تحصیلی وجود نداشت. شش کلاس دبستان که تمام میشد، شش کلاس دبیرستان شروع میشد.

               ************************

خیلی زود انواع واقسام واندازه های فرشها را یاد گرفتم.

لاکی دو زرع، ابرشم قم، ساروق گل بته، تبریز ۶۰ رج ۶ متری…

هر سال که میگذشت حاج علی مسئولیت های بیشتری را به من واگذار میکرد. ابتدا مسئول دفاتر حساب های مغازه شدم . او برخلاف پدرم که فقط یک دفتر چه دویست برگی داشت وتمام خرید وفروشهای وبدهکاران وطلبکاران را در آن مینوشت، اینجا دو دفتر بزرگ وجود داشت که یکی نامش دفتر روزنامه بود دیگری دفتر کل ،با ستونهای بدهکار وبستانکار وباقیمانده خط کشی شده وآماده برای نوشتن ،وهر مشتری وفروشنده ای ،در دفتر کل صفحه ای بنام خودش داشت.

مریم دخترکوچک حاجی زیبا بودباچشمانی عسلی قد متوسط روپوش آبی ،روسری سرمه ای وتلی سفید رنگ که قسمتی ازموهای مشکی

و خوش فرمش را روپیشانی میریخت ،با کیف مدرسه ظهر ها که از دبیرستان بر میگشت با دوستانش از مقابل مغازه رد میشدند. من در آن ساعت سعی میکردم به بهانه ای دم در بایستم تا دختر ها را تماشا کنم و به سلام ملایم وزیر لبی مریم پاسخ دهم. حاجی علی در این ساعت معمولا زود تر از دیگران به مسجد میرفت او یکی از متولیان مسجد بازار هم بود.

در سومین سال حضورم در مغازه، خرید وفروش را هم حسابی یاد گرفتم .حاجی با زنش برای دیدن پسرشان عازم امریکا شدند . اوکه مرا همه جوره امتحان کرده بود ، امورات مغازه را کاملا به من سپرد. مریم را هم به خانه خواهر بزرگش فرستادند. خرداد ماه آن سال با شرکت در امتحانات متفرقه دیپلم را گرفتم.

در همین سال هم مش جواد خیلی اصرار میکرد که مغازه پدر را بخرد.مرتضی شوهر خواهرم هم به زنش فشار میاورد که ما را راضی به فروش کند. سر انجام مادر رضایت داد و مغازه پدری بفروش رفت.من ومادرم سهم مان را مدتی در بانک گذاشتیم.

مرتضی آدم پول دوستی بود ،از سوئی بچه هایش بزرگتر شده بودند طبیعتا خرجشان بیشتر وبرا ی خانه پدری هم نقشه میکشید ، دائما میگفت:«این خانه برای شما بزرگ است ومن هر وقت میایم یاد حاجی خدا بیامرز می افتم» وکلی از این قبیل حرفها میزد.

من که حالا با حقوقم می توانستم خرجی خانه را بدهم .تصمیم گرفتم با مقدار پولی که در بانک داشتم سهم خواهرم را بخرم،خریدم وبدین سان خانه پدری حفظ شد وخواهر ومادرم راضی.

دوسالی بعد از گرفتن دیپلم بود که شبی هم مادر در ادامه یک بیماری چند ماهه جان ،به جان آفرین تسلیم کرد وبسوی پدر رفت.

اما تا قبل از مرگش ،من با کفالت او معافیت سربازی ام را گرفتم.

در اولین اقدام برای یک استقلال کاری ومالی با مقداری از پول خودم و ارثیه نا چیزاز مادرم، یک دار قالی در یکی از روستا های اطراف شهر دایر کردم. هزینه های نخ واجرت را باید میدادم تا قالی بافته شود.صبری شیرین برای شروعی مصممانه.

حاجی علی که مدتها بود از سفر ینگه دنیا برگشته بود،کولی باری از خاطرات را بهمراه داشت ،که برای دوستانش که به دیدارش میامدند با آب وتاب تعریف میکرد.او نه تنها با کار من مخالفت نکرد بلکه مرا هم بسیارتشویق میکرد.

گمان میکنم هرکس در مسیر زندگی با آدمها وموقعیت های خوب روبرومیشود، که اگر هشیار باشد با استفاده از آنها میتواند پله های ترقی را بپیماید. حاج علی ، مرد خیر خواهی بود که مرا در راه رسیدن به اهداف بزرگ زندگی ام بخوبی هدایت کرد.

با فروش اولین فرش خودم دومین وسومین دار قالی را هم علم کردم.

دلم میخواهد بجای کلمه دار برای این صنعت زیبا وهنرمندانه وسود آور کشورمان ، کلمه دیگری جای گزین میشد، که با ذکرش آن دار بد شگون اعدام تداعی نشود.

حالا فکر صادرات فرش از ذهنم بیرون نمیرفت. در چند سفری که به تهران کرده بودم صادرات کنندگانی را دیدم که وضع زندگی و کسب وکار شان خیلی بهتر از حاج علی بود،که در آنروزهای اولیه آشنائی من با او فکر میکردم مرد خیلی ثروتمندی است.

کم کم از حاجی جدا شدم و بصورت آزاد از شهر خودمان وشهرهای دیگر فرشهای باب صادرات را می خریدم وبه صادرات چی های بازار تهران میفروختم. ازاعتبار وسفارش حاجی علی دراین مقطع کاری بسیار بهره مند شدم.درهمین ایام با مریم نخستین عشق زندگیم

ازدواج کردم ودامادحاج علی شدم.که حالا باید بگویم روانش شاد.

بدین سان اکنون که در سن پنجاه سالگی هستم ،یکی ازصادر کنندگان عمده فرش هستم ،با داشتن چندین کار گاه فرش بافی وبیش از ۲۰۰ نفر کارگر، که مثل بچه های خودم همه را دوست دارم وسعی دارم تا حد امکان مشکلات زندگیشان را رفع کنم، چون معتقدم به اینکه کار فرمای خوب بسیار موفق تر از کارفری سخت گیر وبی توجه به کارگران است.

در یکی از سفرهایم به خارج از کشور، در قسمت فرست کلاس هواپیما ایران ایرنشسته بودم که خلبان وقتی نام خودش را گفت، فکر کردم این اسم چقدر با گوش من آشناست، یادم آمد که او باید همکلاس من در سه سال اولیه دبیرستان باشد. یاد داشت کوتاهی نوشتم و به دست یکی از مهمانداران دادم که به او برساند.وقتی بر فراز آسمان بودیم به نزدم آمد. او همان اکبر فوتبالی خودمان بود، کسی که آنقدر علاقه به فوتبال داشت که بچه ها اسمش را گذاشته بودند اکبر فوتبالی

بعد از سلام وروبوسی سخن ها آغاز شد ازخاطرات ایام نوجوانی .

مرا به کابین خلبان برد. در آن جا من آرزوهای کودکی ام را از پنجره جلوی خلبان در میان سبزه زارهای زندگی دیدم ،که چگونه ناپدید شده است.

گفتم:اکبر تو که میخواستی فوتبالیست بشی؟ چه شد؟

گفت:اولا پدرم هر وقت می پرسید میخوای چکاره بشی ؟و من میگفتم فوتبالیست «میگفت آخه فوتبال هم شغل بچه های مردم درس میخونن

که مهندس یا دکتر بشن» اتفاقا در یکی از بازیها پایم پیچ خورد و مدتی خانه نشین شدم ،حالا هم که می بینی شوفر طیاره شدم!

حالا اکبر بعد ازبازنشستگی با تسلطی که به زبان انگلیسی دارد یکی از کارمندان دفترکار عریض وطویل من شده است.

شاعر شهیر شهر استاد محمد رضا جنتی بر من منت گذاشته و این غزل زیبا را به من هدیه کرده اند

دی ۱۳۹۵

تقدیم به استاد گرانقدر و بی همتا
دکتر محمود صفریان

با نگاه مهربانت، رو براهم میکنی
بی زر و بی تخت و لشگر، پادشاهم میکنی
هم غلامی را به جولانگاه عشقت میکشی
هم عزیز مصر دل، از قعر چاهم میکنی
کافر عشقم، پرستشگاه من آغوش توست
بت پرستم کرده ای، غرق گناهم میکنی
گوشه ی میخانه ی چشمت، پناه آورده ام
چشم بر هم میزنی، بی سرپناهم می کنی
از نماز بوسه هایت رکعتی دیگر کنم
جعفر طیار این آوردگاهم می کنی!
تا خطا کردم، وفا کردی، بدین مهر و وفا
چون شب یلدای زلفت، رو سیاهم میکنی

به پاس مهرشان گفتم

همچو  صبح بعد از آن تاریکی یلدای زلف
نور باران کرده ای روزم، چه غوغا کرده ای

من و شب… خسرو باقرپور

دی ۱۳۹۵

%d8%ae%d8%b3%d8%b1%d9%88

فالگیرِ دروغگویی ست این کولی!
شیار های دست مرا؛
به عمد؛
نادرست می خواند!
و این کویرِ ناامید را؛
بیشه می نامد
و خوب می داند؛
گویاترین زنده؛
بیابانِ مرده ی دست های من است!

این آسمانِ ایستاده بر شانه هام؛
دیر زمانی ست که مرده ست
و ابرهای سیاهش،
یادِ باران را؛
فصل هاست از خاطره ش برده ست.

هلا! کولی ی همیشه جوانِ!
تو می گریزی از ابر های سیاه
و من می کَنَم  دل از گُل ها.

من، رفیقِ زنده دلِ سال هایِ تَب هستم!
و می دانم:
این رفیقِ شفیق،
هماره مژده ی “شب” را به گفت و گو دارد
و خوب می داند:
من و شب،
در اواخرِ پاییز؛
فرقِ سقوطِ برگ و شهاب را؛
خوب می دانیم.

یلدا مبارک – مهتاب خرمشاهی

دی ۱۳۹۵

%d8%ae%d8%b1%d9%85%d8%b4%d8%a7%d9%87%db%8c
در امتداد سیاهی
در یک اتفاق
جایی که خورشید به انتظار نشسته است
چشمانت
که در بلندای بی نهایت بیتوته کرده
شب را به مستی می کشاند
ستاره ها را در دلت نشاندی
تا معجزه ی دستانت شوند
و هر خنده ات
پیشکشی باشد برای فردایمان
از هر سال و هر ماه و هر روزی که آمده باشی
فصل هایم تنها به دست تو ورق می خورد
یک امشب را تا صبح با ما بمان
یلدا به خاطر توست که ما را به ضیافتش دعوت کرده

عادت کم حوصله ها – فاضل نظری

دی ۱۳۹۵

%d9%86%d8%b8%d8%b1%db%8c

بی قرار توام و در دلِ تنگم گله هاست

آه…بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخِ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد

بال وقتی قفسِ پر زدنِ چلچله هاست

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسلِ زلزله هاست

باز می پُرسمت از مسئلهء دوری وعشق

وسکوت تو جوابِ همهء مسئله هاست

سفره یِ بازش هرگز بسته نشد. – سارا مِهرافروز

دی ۱۳۹۵

%d9%85%d9%87%d8%b1-%d8%a7%d9%81%d8%b1%d9%88%d8%b2
سُفره پهن بود
و ماهمه جمع
به دورِ سکوت خود
خواهرم تا حرف می زد
شعر می شد
مادرم نگاهش حماسی تر شده بود
پدرم با آن سبیل هایِ سردِ سیاسی اش
لقمه لقمه قدرتش را قورت می داد
و در ذهنش قسمتِ وسیع تری از جهان را
تصرف می کرد
سفره بویِ داغِ گندم نمی داد
آب به جویِ خون پیوسته بود
من نان را از وسط شکستم
پنجره آژیر کشید
بمب مثل خوشه یِ گندم از سقف به سمت سفره روئید
من خیره به دستان سوراخ شده ام
خواهرم رفت
مادرم رفت
پدرم رفت
من ماندم
و خون آشامی به نام “جنگ”
که سفره یِ بازش هرگز بسته نشد.

دوسروده از- ساناز داودزاده فر

دی ۱۳۹۵

%d8%b3%d8%a7%d9%86%d8%a7%d8%b2
من دورم نه انقدر دور

که بوسه ات را از من دریغ می کنی

دلت که می گیرد

بوسه بفرست

عشق

از دیوار

هوا

مرز

و تمام قاره ها

عبور می کند

وبه من

که در کافه ای تاریک

به فنجان خالی قهوه ام

نگاه می کنم

و دنیا برایم سیاه وسفید کامل است

روی گونه ام

شکل یک بوسه ى قرمز

می افتد

***

لبانت نیست

و کسی درد مرا نمی داند

همه درگیر داعش اند

و مرزهای اروپا

و نمی فهمند

صلح یعنى بوسه

و اغوشی که تنها مانده

راستی جاده ی ِ چالوس هنوزم ابری ست؟ – شهراد میدری

دی ۱۳۹۵

آه مرغ ِ سحر! از میهنم ایران چه خبر؟
خوش خبر باشی از آن بیشه ی ِ شیران چه خبر؟
پایتخت ِ وطنم حال و هوایش خوب است؟
از “ط” ِ دسته برافتاده ی ِ تهران چه خبر؟
خانی آباد و ری و سنگلج و چاله حصار
از جوادیه و دروازه شمیران چه خبر؟
راستی جاده ی ِ چالوس هنوزم ابری ست؟
از شمال و مه و از جنگل ِ گیلان چه خبر؟
قیصر از راه ِ جنوب عاقبت آمد یا نه؟
از غم ِ مادر و از غیرت ِ فرمان چه خبر؟
سینما پوری و فردین و فروزان دارد؟
از صدای ِ قمر و ایرج و پوران چه خبر؟
عشق لوطی صفت و اِند ِ مرام است هنوز؟
داش آکُل چه شد؟ از طوطی و مرجان چه خبر؟
تار ِ شهناز چه سوزی ؟ چه صدایی دارد؟
“یاد ِ ایام” بخیر از شجریّان چه خبر؟
آیدا مانده است در آیینه؟ کجا هست احمد؟
بگو از سایه و سیمین ِ غزل خوان چه خبر؟
دل ِ من تنگ ِ قدیم است و صفا سادگی اش
آه.. از کاهگل و ازنم نم ِ باران چه خبر؟
قُل قُل ِ قوری و قلیان و سماور برپاست؟
میهمان میرسد از راه؟ از ایوان چه خبر؟
لاله بر خاک دمیده ست بهار؟ آزادی ست؟
چه شد آخر؟ بگو از خون ِ جوانان چه خبر؟
چقدر غرق ِ سکوتی! به دلم شور افتاد
نگرانم بگو از میهنم ایران چه خبر؟
ناله زد مرغ ِ سحر، آه ِ شرربار کشید
اشکی انداخت، به من گفت که از نان چه خبر؟

این گل ماست، که در پرده نهان است هنوز- محمد رضا جنتی محب

دی ۱۳۹۵

%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d8%b1%d8%b6%d8%a7-%d8%ac%d9%86%d8%aa%db%8c-%d9%85%d8%ad%d8%a8
محمد رضا جنتی محب به راستی در غزل سرائی یک پدیده است که باید او را و غزل هابش زا به خوبی شناخت
ما در حد توان حود در این مهم کوشا بوده ایم و تا هستیک خواهیم بود . حتا در پاره ای از شب های شعر از او گفته ام ملی بخوبی می دانیک که کافی نیست
اینک غزل دیگری از اشان را به آگاهی شما می رسانیم
=====================================================================
هنوز

دیده بر خاک رهت اشک فشان است هنوز
بر سر کوی تو چشمم نگران است هنوز
نو بهار است و چه خوش گلشن و گلزار، دریغ
که اندر این کلبه دل، فصل خزان است هنوز
بلبل از فرقت گل هر چه کشید آخر شد
این گل ماست، که در پرده نهان است هنوز
تهنیت باد به مرغان چمن، فصل بهار
عندلیبی به قفس، مرثیه خوان است هنوز
طالع دوست همایون، که در اندیشه او
کار ما، شب همه شب، جامه دران است هنوز
دولت عشق، به از دولت ده روزه عمر
نام مجنون همه جا ورد زبان است هنوز
بیستون را اگر از عشق نباشد اثری
ز چه رو جاذبه رهگذران است هنوز؟
باده پیش آر، ز احوال جهان هیچ مگوی
دور گیتی به کف بی هنران است هنوز

همایون نام یکی از هفت دستگاه موسیقی و جامه دران نام یکی از گوشه های آواز بیات اصفهان است

باغچه – فروغ فرخزاد

دی ۱۳۹۵


%d9%81%d8%b1%d9%88%d8%ba

کسی به فکر گلها نیست

کسی به فکرماهیها نیست

کسی نمیخواهد

باور کند که باغچه دارد میمیرد

که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است

که ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهی می شود

و حس باغچه انگار

چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست. 

حیاط خانه ی ما تنهاست

حیاط خانه ی ما

در انتظار بارش یک ابر ناشناس

خمیازه میکشد

و حوض خانه ی ما خالیست

ستاره های کوچک بی تجربه

از ارتفاع درختان به خاک میافتند

و از میان پنجره های   پریده رنگ خانه ی ماهی ها

شب ها صدای سرفه میآید

حیاط خانه ی ما تنهاست .

پدر میگوید:

” از من گذشته ست

از من گذشته ست

من بار خودم را بردم

و کار خودم را کردم “

و در اتاقش ، از صبح تا غروب ،

یا شاهنامه میخواند

یا ناسخ التواریخ

پدر به مادر میگوید:

” لعنت به هرچی ماهی و هرچه مرغ

وقتی که من بمیرم دیگر

چه فرق میکند که باغچه باشد

یا باغچه نباشد

برای من حقوق تقاعد کافیست.” 

 مادر تمام زندگیش

سجاده ایست گسترده

در آستان وحشت دوزخ

مادر همیشه در ته هر چیزی

دنبال جای پای معصیتی میگردد

و فکر میکند که باغچه را کفر یک گیاه

آلوده کرده است .

مادر تمام روز دعا میخواند

مادر گناهکار طبیعیست

و فوت میکند به تمام گلها

و فوت میکند به تمام ماهیها

و فوت میکند به خودش

مادر در انتظار ظهور است

و بخششی که نازل خواهد شد .

برادرم به باغچه میگوید قبرستان

برادرم به اغتشاش علفها میخندد

و از جنازه های ماهیها

که زیر پوست بیمار آب

به ذره های فاسد تبدیل میشوند

شماره بر میدارد

برادرم به فلسفه معتاد است

برادرم شفای باغچه را

در انهدام باغچه میداند.

او مست میکند

و مشت میزند به در و دیوار

و سعی میکند که بگوید

بسیار دردمند و خسته و مأیوس است

او ناامیدیش را هم

مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش

همراه خود به کوچه و بازار میبرد

و ناامیدیش

آنقدر کوچک است که هر شب

در ازدحام میکده گم میشود .

و خواهرم دوست گلها بود

و حرفهای ساده قلبش را

وقتی که مادر او را میزد

به جمع مهربان و ساکت آنها میبرد

و گاهگاه خانواده ی ماهیها را

به آفتاب و شیرینی مهمان میکرد…

او خانه اش در آنسوی شهر است

او در میان خانه ی مصنوعیش

و در پناه عشق همسر مصنوعیش

و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی

آوازهای مصنوعی میخواند

و بچه های طبیعی میزاید

او

هر وقت که به دیدن ما میآید

و گوشه های دامنش از فقر باغچه آلوده میشود

حمام ادکلن میگیرد

او

هر وقت که به دیدن ما میآید

آبستن است.  

حیاط خانه ی ما تنهاست

حیاط خانه ی ما تنهاست

تمام روز

از پشت در صدای تکه تکه شدن میآید

و منفجر شدن

همسایه های ما همه در خاک باغچه هاشان بجای گل

خمپاره و مسلسل میکارند

همسایه های ما همه بر روی حوضهای کاشیشان

سرپوش میگذارند

و حوضهای کاشی

بی آنکه خود بخواهند

انبارهای مخفی باروتند

و بچه های کوچه ی ما کیفهای مدرسه شان را

از بمبهای کوچک پر کردهاند .

حیاط خانه ی ما گیج است.  

من از زمانی که قلب خود را گم کرده است میترسم

من از تصویر بیهودگی این همه دست

و از تجسم بیگانگی این همه صورت میترسم

من مثل دانش آموزی

که درس هندسه اش را

دیوانه وار دوست می دارد تنها هستم

و فکر میکنم…

و فکر میکنم…

و فکر میکنم…

و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است

و ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهی میشود.

هیچ وقت هیچ جا – رمانی از: صادق عادلیان – نشر روزگار – مریم حسن وند

دی ۱۳۹۵

.

قصه ای از روزهای، دفاع مقدس، من راوی از پسری نوجوان. با عشقی نهفته در بطن داستان
عشقی که شاید اگر اندگی بیشتر جان میگرفت داستان را رنگ و لعابی دلنشین تر می بخشید
در هضم آن فضای وهم آلود خاکستری، تنگی نفس مخاطب از این همه هیاهو و تلخی روزگار آوارگی از شهر و دیار، عشق می توانست بهاری باشد بر این زمستان رنج آور

شروع داستان ، با این جمله : ”
در زندگی خیلی از ماها، تجربه هایی وجود دارد فارغ از تلخی و شیرینی شان آن قدر پیچیده و تاثیر گذارهستند که مانند مُهر داغ بردگی تا ابد بر گرده آدم سنگینی کنند…”
آغاز ، رمان بوف کور هدایت را به یاد می آورد که :
“در زندگی زخم هایی هست که …..”

زبان داستان قوی و غنی از واژگان مستحکم، تصویر سازی به حد کفایت و شخصیت ها در داستان، خوب جا افتاده بودند. شخصیت “دادا ” مناسب خودش بود، اگر چه شخصیت این زن، قدری بیشتر جای مادری داشت.
روایت قهرمان قصه، خاص خودش بود ، نه تحلیل بزرگتر از حد خودش را داشت و فهمی کمتر برای درک اوضاع نابسامان زندگی ، در روزهای جنگ.
او در حد خودش، مجنون لیلی بود و موهای بافته ” لیلی” اورا به وجد می آورد. او با سن و سال کم اش ، حامی خواهر کوچکتر بوده و نگران زندگی اش.
اگرچه این کار به عنوان رمان، گره افکنی بیشتری را می طلبید، و حادثه ها باید قدری پر رنگ تر و فراز و فرود بیشتری می داشت.و
داستان اگرچه دارای دیالوگ بود اما به خاطر شکل دیالوگ ها، نمیتوان این رمان را کاری دیالوگ محور دانست.
اما کاری به غایت قابل باور و تامل برانگیز بود، همذات پنداری مخاطب با دنبای داستان و آدمهایش کاری موفق بود که این نویسنده به خوبی از پس آن بر آمد.
آغاز داستان کشش بیشتری را می طلبید. آنجه مخاطب را ترغیب کند که داستان دل ببندد و سر این نخ را بگیرد و به انتها برسد. شاید در ابتدا، وقوع حادثه ای پر رنگ ،به دنبال علت و معلول و یا شروع ماجرای عاشقی پر رنگ تر.
اما من فکر میکنم که سن و سال قهرمان قصه ، نویسنده را قدری محدود کرده.
در میانه داستان ، دختر کوچک خانواده “مینا ” در غیاب پدر بیمار می شود و جانش را از دست میدهد! و نویسنده از این منظر، تلخ ترین زاویه زندگی را به ما نشان میدهد که همانا مرگ گلی تازه روییده است، درست زمانی که مخاطب دلشوره نیامدن پدر از جنگ را دارد .

به هر حال، من پس از خواندن این رمان. بار دیگر دریافتم که “صادق عادلیان ” زبان را به خوبی میشناسد، و واژه ها را در خدمت بیان احساسش به خوبی به کار میگیرد.
او شما را با خود به سمنگان میبرد، پشت این پنجره نگاهش می نشاند و روزهای تلخ جنگ زدگی، از سفره ای که بر آن ، نان ماست و نان و پباز به خوردتان داده، بلند تان میکند.
باهم نفسی تازه میکنید و با او هم صدا میشوید؛

که ای کاش” هیج وقت ، هیچ کجا ” جنگی در نگیرد!

مریم حسن وند/ ۱۹ آذر ۹۵
****************************************************************************
این تنها نوشته ای است که در مورد رمان : ” هیچ وقت هیچ جا ” اثر صادق عادلیان خوانده ام. بهتر بگویم که با همین نوشته و همین عکس از انتشار آن مطلع شدم.
چرا با این اطلاعات اندک دارم در موردش می نویسم آشنائی است که در گذرگاه فیس بوک با ایشان یافته ام.
این در ایران بودن و دستی بسیار از دور بر کارهای نویسنگان خارج از کشور داشتن
” البته بی دخالت کارشکنانه ناشران ” ودر ایران بودن وگه گاه بدینگونه که ملاحظه می کنید ” و در همین حد ” به کار های آن ها که در ایران می نویسند دسترسی داشتن مشکلی است اساسی در حدی که مانع می شود حتا نویسنده ای چون ” میلان کوندرا ” در کشور زادگاه خودش خواننده نداشته باشد و اصلن در صف دریافت کنندگان جایزه ادبی نوبل هم قرار نگیرد.

گفتگو با رضا میرچی درباره ادبیات چک/

میلان کوندرا در چک خواننده چندانی ندارد

اما با این همه نمی تواند چون منی را با کار تازه ” صادق عادلیان “نویسنده رمان ” هیچ وقت هیچ جا ” آشنا نکند.
از نام کتاب و اشاراتی که خانم حسن وند در نوشته خود بر این کتاب دارد بر می آید که در مورد جنگ است. این جنگ مهندسی شده، که چه عواقب نامیمونی را هم به دنبال داشت و البته ادبیات “جنگ ” را، که این کتاب در همان زمینه است و حتا نامش آرزو می کند که چنین واقعه نامیمونی دگر باره رخ ندهد…” هیچ وقت هیچ جا ”
هر چند با بازدید از بازداشتگاه های نازی ( بوخن والد – تر ِ بلینکا – داخائو …و غیره ) نیز می بینیم که نوشته شده است:
” با این امید که دیگر هرگز تکرار نشود ”
ولی آیا به اشکال مختلف و در بیشتر نقاط تکرار نشد؟
اما درهمین وقایع اغلب این عشق است که بهر شکل خود می نماید و جدا از همه رخداد ها طراوت زندگی را با خود همراه می کند کما اینکه در این کتاب هم گفته می شود:
” قصه ای از روزهای، دفاع مقدس، من راوی از پسری نوجوان. با عشقی نهفته در بطن داستان.
عشقی که شاید اگر اندگی بیشتر جان میگرفت داستان را رنگ و لعابی دلنشین تر می بخشید…”
بهر حال به دوست بزرگوارم استاد ” صادق عادلیان ” انتشار کتابش را به امید موفقیت تبریک می گویم

%d8%ac%d9%84%d8%af-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%b9%d8%a7%d8%af%d9%84%db%8c%d8%a7%d9%86.

معرفی کتاب مجموعه داستان – فرامرز پورنوروز

دی ۱۳۹۵

%d9%81%d8%b1%d8%a7

کتابِ
کاش کسی هم مرا نجات می داد
و داستان های دیگر
نوشته : فرامرز پور نوروز

این کتاب مجموعه هفده داستان کوتاه است
ناشر:انتشارات فرهنگ بی سی
ونکور – کانادا

فرامرز پورنوروز نویسنده جوان و تازه کاری نیست پخته و دلنشین می نویسد.
او هم نویسنده است هم شاعر و سالهاست که در رکاب ادبیات فارسی است.
اشعارش پر از احساس و نثرش روان و دلنشین است.
اینطور نیست که اگر در ایران نبودی و حمایت روزنامه ها و ناشران را نداشتی و پا منبری های رفیق باز را نداشتی ابیات فارسی بی بال وپر می ماند و از بالندگی می افتد.
عدم نگاه و نظر دوستداران ادبیت فارسی در ایران محدود کردن دایره وسیع خودشان. چون ادبیات فارسی بخصوص داستان و صعر در جرج از ایران بسیار بالنده و گسترده است.

ساناز محسن پور «این یه کار زنونه نبود، منظورم متنفر بودن و کشتنه» – معرفی کتاب «جنگ چهره زنانه ندارد

دی ۱۳۹۵

%d8%b3%d9%88%d9%84%d8%a7%d9%86%d8%a7 

  • سوتلانا آلکساندرونا آلکسیویچ برنده ی جایزه ی نوبل ادبی، در این کتاب به دنبال صداهای خاموش و چهره‌های فراموش شده زنان در جبهه‌های جنگ است. خواننده بی‌واسطه از زبان زنان خاطراتی از جنگ را می‌خواند و با جهان رنج‌هایی که کمتر دیده شده است روبرو می‌شود. …

بیدارزنی: «سوتلانا آلکساندرونا آلکسیویچ» نویسنده و روزنامه‌نگار اهل کشور بلاروس برنده جایزه نوبل ادبی سال ۲۰۱۵ در کتاب‌هایش زندگی و جنگ را در اتحاد جماهیر شوروی به تصویر می‌کشد. «آخرین شاهدان» کتابی در رابطه با نیروگاه اتمی چرنوویل، «پسرانی از جنس روی» و «جنگ چهره زنانه ندارد»، کتاب‌هایی هستند که از این نویسنده به فارسی ترجمه شده است.

روایت‌هایی که در کتاب «جنگ چهره زنانه ندارد»* می‌خوانیم روایت‌های متفاوتی است از زبان زنانی که در جنگ جهانی دوم به‌عنوان پارتیزان، پرستار، تک‌تیرانداز، سرباز، آشپز، پزشک، خلبان و… در جبهه‌های جنگ حضور داشته‌اند. آلکسیویچ در این کتاب به دنبال صداهای خاموش و چهره‌های فراموش شده زنان در جبهه‌های جنگ است. خواننده بی‌واسطه از زبان زنان خاطراتی از جنگ را می‌خواند و با جهان رنج‌هایی که کمتر دیده شده است روبرو می‌شود. نثر روان و ساده و انتخاب روش مصاحبه برای کتاب جنگ چهره زنانه ندارد لذت خواندن کتاب را دو چندان کرده است.

جهان جنگ؛ جهان جهنم است. جهان خشونت، جهان کشت و کشتار و خونریزی، جهانی که با مهربانی سرناسازگاری دارد. جهانی که انسانی نیست.

انسان در جنگ بسیار ناآشنا و نامفهوم‌تر است، انسانی که انسان دیگر را می‌کشد، فرزندان خود را می‌کشد، حیوانات را می‌کشد، شهرها و روستاها و جنگل‌ها را نابود می‌کند، دست به نابودی خویشتن و جهان اطراف خود می‌زند.

«وقتی انسان مجروح فریاد می زنه، وحشتناکه، اما هیچی وحشتناک‌تر از شیهه‌ی اسب مجروح نیست.»

«روح آدم تو جنگ پیر می شه. بعد از جنگ من هیچ‌وقت حس جوونی نداشتم…»

صداها و روایت‌هایی که تاکنون کمتر شنیده شده و خوانده شده است. الکسیویچ برنده نوبل سال

۲۰۱۵ در این کتاب روایت‌های ناب و خواندنی را از زبان این زنان بیان می‌کند. بعد از حدود چهل سال پای صحبت‌ها و درد دل‌های زنان شرکت‌کننده در جنگ جهانی دوم می‌نشیند.

خاطرات تلخ و شیرین دختران نابالغ، دختران هفده هجده سال ای که از پشت میز و صندلی مدرسه و دانشگاه وارد دنیای جنگ می‌شوند، دخترانی که برای اولین در جنگ پریود می‌شوند، با جهانی پر از درد و رنج و خشونت آشنا می‌شوند. زنانی که علیرغم زایندگی، مجبور بودند در جنگ انسان دیگری را بکشند «این یه کار زنونه نبود، منظورم متنفر بودن و کشتنه»

دختران جوان با موهای بلند و بافته‌شده به جبهه‌های جنگ اعزام می‌شدند و بالباس‌های خونی و گل‌آلود و پوتین‌های سربازی، گرسنه و سرمازده برخلاف تصاویر «فیلم‌های هالیوودی» به استقبال مرگ می‌روند.

آلکسیویچ با زبانی ساده راوی خاطرات زنانی است که برای خوشحالی سربازان به آن‌ها نامه می‌نویسند، در لوله‌ی تفنگ آن‌ها گل بنفشه می‌گذارند، برای مخفی شدن از دست آلمان‌ها بچه‌های خود را در رودخانه خفه می‌کنند.

او تاریخ جنگ را از زاویه‌ای دیگری در این کتاب به خوانندگان نشان می‌دهد. از چشم زنان سربازی که در حین جنگ سوار بر تراکتور می‌شوند، لوکوموتیو می‌رانند. در خط مقدم حضور دارند. دختربچه‌هایی که در گیر و دار جنگ و خونریزی به فکر زیبایی و ظاهرشان هستند. عاشق می‌شوند و شیطنت می‌کنند.

«وقتی برای اولین بار یه مجروح دیدم، از حال رفتم. خیلی زود این مسئله برام عادی شد. ده روز بعد مجروح شدم، گلوله رو خودم درآوردم و خودم زخمم رو پانسمان کردم…»

روایت زن تک تیراندازی که چندین مدال افتخار دارد و هفده نفر را کشته است.

داستان فرماندهان زنی که سربازان مرد به‌سختی آن‌ها را به‌عنوان فرمانده قبول می‌کنند.

مسئول خدمات بهداشتی و پزشکی گروهان نیروی زمینی از جنگ‌های تن‌به‌تن می‌گوید. از صدای شکسته شدن استخوان‌ها، صدای شکسته شدن و ترک خوردن جمجمه. قساوت جنگ و انسانی که می‌جنگد.

مادرانی که دختران خود را برای حفظ وطن راهی جبهه‌های جنگ می‌کردند. «پدرت داره می ره جنگ، تو هم برو بجنگ»

«ما قبیله‌ای در حال انقراضیم. مثل ماموت‌ها! از نسلی هستیم که ایمان داشت چیزی بالاتر از زندگی انسانی هم وجود داره. اون ایده و ایدئولوژی بزرگ، وطنه…»

در ارتش شوروی حدود یک میلیون زن جنگیدند اما یکی از فرماندهان گردان پشتیبانی به آلکسیویچ می‌گوید جنگ مردونه است. مردهایی که بشه در موردشون نوشت کمند؟این‌ها هم که رفتن جبهه زن‌های نرمالی نبودند.

زن‌هایی که بعد از جنگ مدال‌ها و افتخاراتشان نادیده گرفته شد و خاطرات، دردها و رنج‌هایشان را در پستوی ذهن و قلبشان پنهان کردند. «آن‌ها به‌شدت در معرض طعنه و افترا قرار گرفتند و وارد جنگ دیگری شدند»«مگه زن حسابی هم میره جبهه، اونم تیراندازی»!

زنانی که بعد از جنگ دوباره حسابدار، منشی و کارمند ادارات شدند.

رنج واقعی تنهایی است، جدا ماندن از جامعه، تنها و خاموش. زنانی که بعد از جنگ با جسم و روح بیمار و رنج‌های نادیده خاطرات خود را در تنهایی مرور کردند.

*نشر چشمه، سوتلانا آلکساندرونا آلکسیویچ،
– عنوان مقاله در بیدار زنی: بوی خون، بوی ودکا، بوی سوختن آدم‌ها

عماد خراسانی

دی ۱۳۹۵

عمادالدین حسنی برقعی، معروف به عماد خراسانی (۱۳۰۰۲۸ بهمن ۱۳۸۲) شاعر غزل‌سرا و قصیده‌سرای مشهور خراسانی است و از نام‌آوران شعر و غزل معاصر ایران به‌شمار می‌آید.

مهدی اخوان ثالث که یکی از دوستان صمیمی عماد بود در مقدمه‌ای بر کتاب «ورقی چند از دیوان عماد» شرح حال و زندگی کاملی از عماد را نوشته که این کتاب تاکنون بارها با همان مقدمه تجدید چاپ شده‌است به گفته اخوان ثالث «اگر شعر را در معنای حقیقیش به‌جای آوریم، نه فقط فن و صنعت‌گری و مهارت در تمشیت امر و قافیه و کلمات، بی‌شک عماد در غزل‌سرایی از شاعران برجسته و تراز اوّل معاصر است و در قیاسی وسیع‌تر، سخن او از این و آن متمایز است.»]

پرویز خائفی از غزلسرایان معاصر، عماد خراسانی را یکی از معتبرترین چهره‌های غزل معاصر دانسته و می‌گوید: در دوره‌ای که غزل در ادبیات ما شرایط خاصی داشت و به سکون و سرگردانی رسیده بود، «محمد حسین شهریار»، «حسن رهی معیری» و «عماد خراسانی» هر یک با زبان و بیان خاص خود در پی غزل اصیل و سنتی رفتند. در ضمن این‌که عماد با حفظ ساختار و استحکام شعر کهن، حالاتی را ارائه می‌دهد که قابل توجه‌است و درد جامعه امروز را می‌شناسد. نکتهٔ مهم در غزل عماد، تجلی دردها، ناراحتی‌ها و سرخوردگی‌هایی است که او در زندگی خود با آنها روبه‌رو بوده‌است. او اصالت غزل را حفظ می‌کرد و هیچ‌وقت از روی تفنّن غزل نگفت، بلکه مفهوم غزل یعنی عشق و دوست داشتن را شناخته و به‌کار می‌برد. خائفی کار عماد را بالاتر از شهریار می‌داند و می‌گوید: شهریار تراش خاص زبان فارسی را گاهی اوقات رعایت نمی‌کرد، ولی زبان عماد شفاف و تراش داده شده‌است.[۴]

حسین منزوی غزل عماد را غزلی بینابین دانسته و می‌گوید: غزل عماد ضمن اینکه به ارزش‌های کلاسیک پایبند است، از برخی فضاها و اصولهای تازه هم خالی نیست. غزل عماد عاشقانه است و کمتر از مضامین فلسفی و اجتماعی استفاده می‌کند. منزوی معتقد است: غزل عماد، غزل و تغزل و حدیث نفس است. البته طبیعی است که در سن و سال پیری مانند همه به شکایت از دنیا و مسائل آن بپردازد، اما غزل او مانند غزل سایه و یا منوچهر نیستانی نیست که علاوه بر طرح مضامین شخصی و عاطفی، به مشکلات اجتماعی و مسائل زمانه نیز بپردازد.[۴]

فرج سرکوهی معتقد است: «شعرهای عماد در قوالب کلاسیک قدمائی است و عماد به مباحث نظری مطرح در ایران در زمینه زبان، ساختار و فرم شعر بی‌اعتنا بود اما ماندگاری شعر او دیوان او را به کتاب درسی شاعران تازه‌نفس نوجو و نوگرا ـ از «نیمائی و پسانیمائی» گرفته تا «مدرن و پسامدرن» ـ بدل می‌کند؛ چرا که ابعادی از راز ماندگاری و جاودانگی در زبان و فرهنگ، راز تاثیر، نفوذ و حیات ادبی را در دیوان او می‌توان خواند.» سرکوهی می‌گوید: «در شعر عماد همان جوهری است که قدما اصطلاح «سهل و ممنتع» را در توصیف آن به کار برده و سعدی را نمونه متعالی آن می‌دانستند. در بهترین شعرهای عماد اثری از تصنع زبانی و فرمی و ساختاری نیست و عماد عاطفه، ذهنیت، تخییل، اندیشه و حسی را در شعر خود درونی کرده، در اجرا به شعر بر کشیده و با چنان قدرتی بیان می‌کند که مخاطب را به درون شعر می‌کشاند.»

دیوان اشعار عماد خراسانی با مقدمه‌ای از مهدی اخوان ثالث، بارها تجدید چاپ شده‌است
یکی از سرود های مشهور او:

دل بلا

 ازاد بودم من
گرفتارم تو کردی .
مفتون مه رویان عیارم تو کردی

من اهل بودم . رند و می خوارم تو کردی
با می فروشان . اینچنین یارم تو کردی

ای دل بلا . ای دل بلا . ای دل بلایی
ای دل سزاواری که دائم مبتلایی
از مایی اخر . خصم جان ما چرایی
دیوانه جان . اخر چه ای کار کجایی
روزم سیه . حالم تبه کردی . تو کردی
ای دل بسوزی .هر گنه کردی تو کردی
ای دل بلا . ای دل بلا . ای دل بلایی
ای دل سزاواری که دائم مبتلایی

تا چند می سوزی دلا .خود را و ما را
ما هیچ رحمی کن به خود اخر خدا را
تا چند خواهی عشق . درد بی دوا را
تا کی به جان باید خریدن این بها را

مجنون شوی دیوانه ام کردی . تو کردی
از خود مرا بیگانه ام کردی . تو کردی

ای دل بلا . ای دل بلا . ای دل بلایی
ای دل سزاواری که دائم مبتلایی

اخر دلا تا کی غم بیهوده خوردن
ما را به این میخانه . ان میخانه بردن
روزم سیه . حالم تبه کردی . تو کردی
ای دل بسوزی .هر گنه کردی تو کردی
روزم سیه . حالم تبه کردی . تو کردی
ای دل بسوزی .هر گنه کردی تو کردی

ای دل بلا . ای دل بلا . ای دل بلایی
ای دل سزاواری که دائم مبتلایی

ای دل بلا . ای دل بلا . ای دل بلایی
ای دل سزاواری که دائم مبتلایی

 

 

محمد غزالی

دی ۱۳۹۵

محمد غزالی به سال ۴۵۰ هجری قمری در توس از اعمال خراسان دیده به جهان گشود. در دوران کودکی در زادگاهش تعلیمات خود را فرا گرفت. پدرش از رشتن پشم، گذران زندگی می‌کرد. آنچه می‌رشت در دکانی در بازار پشم فروشان می‌فروخت و بدین سبب او را غزالی می‌گفتند. پدر محمد غزالی اهل ورع و تقوی بود و غالباً در مجالس فقیهان حضور می‌یافت. دو پسر داشت: محمد و احمد. این دو هنوز خردسال بودند که او از دنیا رفت. طبق وصیت وی، پسرانش را به یکی از دوستانش که ابوحامد احمد بن محمد الراذکانی نام داشت و صوفی مسلک بود سپردند. آن مرد نیز به وصیت عمل کرد تا آنگاه که میراث پدر به پایان رسید. روزی به آنها گفت: «هر چه از پدر برای شما مانده در وجه شما بکار بردم. من مردی فقیر هستم و از دارایی بی نصیب، اکنون باید برای تحصیل فقه به مدرسه‌ای بروید تا با آنچه به عنوان ماهیانه می‌گیرید، نانی بدست آورید که مرا سخت کیسه تهی است». محمد و برادرش احمد ناگزیر به یکی از مدارس طلاب در نیشابور رفتند و به تحصیل ادامه دادند. ابوحامد محمد غزالی بی اندازه باهوش و تند ذهن بود. علوم دینی و ادبی را نزد احمد الراذکانی فراگرفت و سپس مدتی در یکی از مدارس طوس به تحصیل پرداخت. آنگاه به گرگان نزد ابونصر اسماعیل رفت. بعد از مدتی دوباره به زادگاه خود، طوس برگشت و مدت سه سال در طوس به مطالعه و تکرار دروس پرداخت.

امام محمد غزالی در آستانهٔ شیخ‌الحرمین[ویرایش]

غزالی در سال ۴۷۰ هجری قمری به نیشابور رفت و در آنجا با امام‌الحرمین جوینی آشنا شد وتا وفاتش که در سال ۴۷۸ هجری قمری بود، ملازمش بود. تحصیلات غزالی تنها فقه نبود، او در علم اختلاف مذاهب، جدل، منطق و فلسفه هم دانش اندوخت تا آنجا که بر همه اقران خود تفوق یافت. در میان چند تن شاگردان ابوالمعالی جوینی که همگی از علماء و فضلای آن دوره بودند بر همه تقدم یافت و امام‌الحرمین به داشتن چنین شاگردی بخود می‌بالید.

در بارگاه وزیر اعظم نظام‌الملک[ویرایش]

بعد از وفات استادش الجوینی، امام محمد غزالی به قصد دیدار خواجه نظام‌الملک طوسی، وزیر سلطان ملکشاه سلجوقی پسر آلب ارسلان از نیشابور بیرون آمد. وی وزیر، نظام الملک را در لشکرگاهش ملاقات نمود. نظام‌الملک را از غزالی که هم شهریش نیز بود خوش آمد، اکرامش کرد و بر دیگرانش مقدم داشت و غزالی مدت شش ماه در کنف حمایت او زیست. سپس او را به تدریس در نظامیه بغداد و توجه به امور آن مأمور کرد. غزالی در سال ۴۸۳ هجری وارد بغداد شد و با موفقیت زیاد به کار پرداخت و سخت مورد توجه و اقبال دانش پژوهان گردید. حلقه درس او هر روز گسترش بیشتر یافت و فتواهای شرعی او مشهورتر شد. تا آنجا که صیت اشتهارش دور و نزدیک را بگرفت. محمد غزالی در بغداد در ضمن تدریس به تفکر و تألیف در فقه و کلام و رد بر فرقه‌های گوناگون چون باطنیه، اسماعیلیه و فلاسفه نیز مشغول بود.

در این مرحله از نخستین مرحله‌های حیاتش بود که در معتقدات دینی و همه معارف حسی و عقلی خود به شک افتاد؛ ولی این شک بیش از دوماه بطول نینجامید و پس از آن به تحقیق در فرقه‌های گوناگون پرداخت و در علم کلام استادی یافت و در آن علم صاحب تألیف و تصنیف شد. آنگاه به تحصیل فلسفه همت گماشت، ولی بدون آنکه از استادی استعانت جوید، خود به مطالعه کتابها فلسفی پرداخت. غزالی وقت‌های فراغت از تصنیف و تدریس علوم شرعی را به مطالعه کتابهای فلسفی اختصاص داده بود و این کار سه سال مدت گرفت. چون از فلسفه فراغت یافت به مطالعه کتابهای تعلیمیه و اطلاع از دقایق مذهب ایشان اشتغال جست. در این مرحله از عمر بود که به تألیف مقاصد الفلاسفه و تهافت الفلاسفه و المستهظرین که همان کتاب «فضایح الباطنیه و فضائل المستظهریه» باشد و برخی کتابهای فقهی و کلامی دیگر توفیق یافت.

خدا لعنتت کند

دی ۱۳۹۵

%d8%a8%d8%b0%d9%84%d9%87-%da%af%d9%88

با دمش گردو میشکند

دی ۱۳۹۵

%d8%a8%d8%a7-%d8%af%d9%85%d8%b4بادمش گردو میشکند

زنان سر زمین گاز

دی ۱۳۹۵

%d8%b2%d9%86%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d8%b2-%d8%b2%d9%85%db%8c%d9%86-%da%af%d8%a7%d8%b2زنان سر زمین گاز

دست دوستی برصورت عشق

دی ۱۳۹۵

%d8%ac%d8%a7%d9%84%d8%a8%d9%87

دست دوستی بر صورت عشق

حماسه مادر بودن

دی ۱۳۹۵

%d9%81%d8%af%d8%a7-%da%a9%d8%a7%d8%b1%db%8c-%db%8c%da%a9-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1

حماس مادر بودن

کاریکا تور دیگری از- آقا سید میثم آقا سید حسینی –

دی ۱۳۹۵

%da%a9%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9%d8%a7%d8%aa%d9%88%d8%b1-%d8%a2%d9%82%d8%a7-%d8%b3%db%8c%d8%af-%d8%ad%d8%b3%db%8c%d9%86

کشور گل و بلبل

دی ۱۳۹۵

درحالی که هنوز مردم منتظر اعلام نتایج برخورد دولت با مدیران نجومی بگیر هستند مدیرعامل معزول بانک صادرات که جزو مدیران نجومی بگیر بود مدیر یک موسسه اعتباری شده است.

به گزارش خبرنگار اقتصادی خبرگزاری تسنیم، باوجود گذشت چند ماه از افشای پرداخت حقوق های نجومی در برخی دستگاه ها هنوز داغ این موضوع برای مردم سرد نشده و جامعه منتظر برخورد با مدیران نجومی بگیر است.
ولی درحالی دولت و دستگاه های مربوطه هنوز رسماً برخوردی با مدیران نجومی بگیر نکرده اند، خبر رسیده که یکی از مدیران نجومی بگیر که گفته می شد فیش حقوقی وی بیانگر پرداخت ماهانه ۵۷ میلیون تومان بوده است به تازگی در سمتی دیگر “مدیر” شده است!
شواهد گویای آن است که اسماعیل لله گانی زمانی که مدیرعامل بانک صادرات بوده ماهانه ۵۷ میلیون تومان بابت مدیریت این بانک دریافت می کرده است؛ وی از جمله مدیرانی بود که در زمان افشای حقوق های نجومی با حکم وزیر اقتصاد عزل شد.
درحالی لله گانی در پی رسوایی حقوق نجومی اش از مدیریت بانک صادرات کنار گذاشته شده ولی خبر رسیده که وی با حکمی جدید که اتفاقاً مورد تأیید بانک مرکزی هم است، مدیر موسسه اعتباری توسعه شده است.
بانک مرکزی در همین ارتباط به خبرنگار تسنیم اعلام کرد که لله گانی مدیر پروژه ادغام موسسه اعتباری توسعه با موسسه وحدت شده است.
بنابراین مدیریت لله گانی بعد از ادغام موسسه منوط به نظر هیات مدیره موسسه توسعه است.

فسخ قرارداد “بزرگترین معامله تاریخ بورس ایران”

دی ۱۳۹۵

سازمان خصوصی‌سازی ایران قراردادی را پس از ۷ سال فسخ کرد که رکورد معاملات و واگذاری شرکت‌ها در ایران را شکسته و به یکی از جنجالی‌ترین آنها تبدیل شده بود. طرف قرارداد شرکتی وابسته به سپاه بود.
علی‌اشرف عبدالله پوری حسینی، رئیس سازمان خصوصی‌سازی ایران، روز سه‌شنبه (۲۳ آذر/ ۱۳ دسامبر) اعلام کرد که «قرارداد واگذاری مخابرات ایران ۱۲ روز قبل به علت پرداخت نشدن ۲ یا ۳ قسط از سوی شرکت “توسعه اعتماد مبین” و برگشت خوردن نزدیک به هزار میلیارد تومان چک آن» فسخ شده است. به گفته‌ی او، جمع این “چک‌ها ۵ یا ۶ فقره” بوده است.

مصوبه تمدید تحریم‌های ایران بدون امضای اوباما قانون شد

دی ۱۳۹۵

باراک اوباما، رئیس جمهوری آمریکا، روز پنجشنبه ۲۵ آذر، اجازه داد که قانون تحریم های ایران، موسوم به داماتو، برای ۱۰ سال آینده تصویب شود. اما آقای اوباما از امضای آن مصوبه خودداری کرد.
به گزارش خبرگزاری رویترز، جان ارنست، سخنگوی کاخ سفید، گقت: «تحریم های ایران بدون امضای رئیس جمهوری آمریکا تمدید شد.»
بر اساس این گزارش، خودداری باراک اوباما از امضای مصوبه تمدید تحریم های ایران در شرایطی صورت گرفت که او ۱۰ روز از امضای آن خودداری کرده بود و بر اساس قوانین آمریکا، در این صورت، مصوبه مذکور به طور خودکار تبدیل به قانون شد

فروغ فرخزاد – دلم برای باغچه میسوزد

دی ۱۳۹۵

کسی به فکر گلها نیست

کسی به فکرماهیها نیست

کسی نمیخواهد

باور کند که باغچه دارد میمیرد

که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است

که ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهی می شود

و حس باغچه انگار

چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست.

حیاط خانه ی ما تنهاست

حیاط خانه ی ما

در انتظار بارش یک ابر ناشناس

خمیازه میکشد

و حوض خانه ی ما خالیست

ستاره های کوچک بی تجربه

از ارتفاع درختان به خاک میافتند

و از میان پنجره های   پریده رنگ خانه ی ماهی ها

شب ها صدای سرفه میآید

حیاط خانه ی ما تنهاست .

پدر میگوید:

” از من گذشته ست

از من گذشته ست

من بار خودم را بردم

و کار خودم را کردم “

و در اتاقش ، از صبح تا غروب ،

یا شاهنامه میخواند

یا ناسخ التواریخ

پدر به مادر میگوید:

” لعنت به هرچی ماهی و هرچه مرغ

وقتی که من بمیرم دیگر

چه فرق میکند که باغچه باشد

یا باغچه نباشد

برای من حقوق تقاعد کافیست.”

 مادر تمام زندگیش

سجاده ایست گسترده

در آستان وحشت دوزخ

مادر همیشه در ته هر چیزی

دنبال جای پای معصیتی میگردد

و فکر میکند که باغچه را کفر یک گیاه

آلوده کرده است .

مادر تمام روز دعا میخواند

مادر گناهکار طبیعیست

و فوت میکند به تمام گلها

و فوت میکند به تمام ماهیها

و فوت میکند به خودش

مادر در انتظار ظهور است

و بخششی که نازل خواهد شد .

برادرم به باغچه میگوید قبرستان

برادرم به اغتشاش علفها میخندد

و از جنازه های ماهیها

که زیر پوست بیمار آب

به ذره های فاسد تبدیل میشوند

شماره بر میدارد

برادرم به فلسفه معتاد است

برادرم شفای باغچه را

در انهدام باغچه میداند.

او مست میکند

و مشت میزند به در و دیوار

و سعی میکند که بگوید

بسیار دردمند و خسته و مأیوس است

او ناامیدیش را هم

مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش

همراه خود به کوچه و بازار میبرد

و ناامیدیش

آنقدر کوچک است که هر شب

در ازدحام میکده گم میشود .

و خواهرم دوست گلها بود

و حرفهای ساده قلبش را

وقتی که مادر او را میزد

به جمع مهربان و ساکت آنها میبرد

و گاهگاه خانواده ی ماهیها را

به آفتاب و شیرینی مهمان میکرد…

او خانه اش در آنسوی شهر است

او در میان خانه ی مصنوعیش

و در پناه عشق همسر مصنوعیش

و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی

آوازهای مصنوعی میخواند

و بچه های طبیعی میزاید

او

هر وقت که به دیدن ما میآید

و گوشه های دامنش از فقر باغچه آلوده میشود

حمام ادکلن میگیرد

او

هر وقت که به دیدن ما میآید

آبستن است.

حیاط خانه ی ما تنهاست

حیاط خانه ی ما تنهاست

تمام روز

از پشت در صدای تکه تکه شدن میآید

و منفجر شدن

همسایه های ما همه در خاک باغچه هاشان بجای گل

خمپاره و مسلسل میکارند

همسایه های ما همه بر روی حوضهای کاشیشان

سرپوش میگذارند

و حوضهای کاشی

بی آنکه خود بخواهند

انبارهای مخفی باروتند

و بچه های کوچه ی ما کیفهای مدرسه شان را

از بمبهای کوچک پر کردهاند .

حیاط خانه ی ما گیج است.

من از زمانی که قلب خود را گم کرده است میترسم

من از تصویر بیهودگی این همه دست

و از تجسم بیگانگی این همه صورت میترسم

من مثل دانش آموزی

که درس هندسه اش را

دیوانه وار دوست می دارد تنها هستم

و فکر میکنم…

و فکر میکنم…

و فکر میکنم…

و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است

و ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهی میشود.
——————————————————-

نگران نباش

دی ۱۳۹۵

مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به او گفت : می خواهم ازدواج کنم.

پدر خوشحال شد و پرسید: نام دختر چیست؟

مرد جوان گفت : نامش سامانتا است و در محله ما زندگی می کند.

پدر ناراحت شد. صورت در هم کشید و گفت: من متاسفم به جهت این حرف که می زنم اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج کنی چون او خواهر توست. خواهش می کنم از این موضوع چیزی به مادرت نگو.

مرد جوان نام سه دختر دیگر را آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود. پس مرد جوان با ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت:

مادر من می خواهم ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او خواهر توست و نباید به تو بگویم.

مادرش لبخند زد و گفت: نگران نباش پسرم. تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی چون تو پسر او نیستی . . . !