گذرگاه آذرماه

آذر ۱۳۹۵

sonbolha
آذر ماه ِ تولد گذرگاه
گذرگاه آذرماه – شماره ١٨١
پا در شانزده سالگی
داریم قد می کشیم
**********************
این شماره گذرگاه حاصل همت این یاران است
*****************************************
م ر محب – دکتر بیژن باران – محمود صفریان – نشر گذرگاه -عیدی نعمتی – ملوسک صابری -مجید سیادت – احمد افرادی – سارا مهر افروز – محمد تقی اسماعیلی – لاله ایرانی – احمد قندهاری-مهتاب خرمشاهی – الناز احمدی- امیر قراچه – مهتاب چگینیان – محمد تقی اسماعیلی – دکتر عبدالله پشیو – خالد بایزید دلیر -توران رئیسی – مهدی رئیس فیروز – منوچهر برومند – سیدمیثم آقا سید حسنی – فرهاد عرفانی – مزدک

خزانشانزدهمین سالروز تاسیس رسانه گذرگاه

آذر ۱۳۹۵

ما ” گذر گاه ” در خزان، ۱۳۸۰ آن هم در پایان آخرین ما ه اش جوانه زدیم و مانده ایم تا حالا
و اینک پا در یکصد و هشتاد و یکمین ماه ” ۱۸۱″ حیات خود گذارده ایم.
به عقب که نگاه می کنیم دور نمائی محو و خاکستری می بینیم از پس نشیب هائی که داشته ایم.
فراز هم داشته ایم معطر و رنگین هم بوده است ولی نشیب ها کماکان عذابمان می دهد.
در فراز ها قامت افراشته همکارانی چون : دکتر محمود کویر – دکتر بیژن باران – احمد قندهاری – امیر مهیم – امیر هوشنگ بر زگر- علی میر عطائی – صفیه ناطر زاده – مهتاب خرمشاهی – مهرداد اکبری – نسرین کاردان – ندا ایرانی – نوشین ارجمند – اسما عیل معزی – دکتر محمد رضا پوریان – آریو ساسانی – کمال دماوندی – عباس مؤذن – فریبا چلبیانی – شهلا آقا پور – زنده یاد کریم شفائی – نوش آفرین ارجمند – ایرج هراتی -ابوالفضل سپاسی و دوست ویار از دست شدمان دکنر کریم بنیاد، دیده می شود که اگر یاری هایشان نبود بدون شک گذرگاه هم نبود
با این شماره ما سالگرد برپائیمان را به فال نیک می گیریم و امید واریم یارای ادامه خدمت ناچیز خود باشیم

کتاب های دکتر محمود صفریان – نشر گذرگاه

آذر ۱۳۹۵

دکتر محمود صفریان نویسنده مقیم شهر تورنتو کاناداست
از او تا کنون ۴کتاب مجموعه داستان بنام های
روز های آفتابی، مجموعه ١٧داستان کوتاه
روزی که گلابتون رفت، مجموعه ١٢داستان کوتاه
اشک ققنوس ، مجموعه ١٢داستان کوتاه
سلفچگان، مجموعه ١٠ داستان کوتاه
و ٣ کتاب رمان بنام های
شام با کارولین – فصلی دیگر و کویر بی حاشیه
منتشر شده است
%d8%b9%da%a9%d8%b3-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d9%87%d8%a7

یک مناجات کوتاه – محمد تقی اسماعیلی

آذر ۱۳۹۵

آلمانی ها روزی چند رکعت نمازمی خوانند ؟
آدم نمی داند آلمانی ها روزی چند رکعت نمازمی خوانند؟ چه دعا ها ونذرونیازهائی بلدند؟ یا وقتی می روند به کلیسا چقدر ضجه می زنند وخدا خدا می کنند که خداوند اینهمه به آنان لطف دارد؟
ما روزی ۱۷ رکعت نمازمی خوانیم ، روزه مان سرساعت ودقیقه است ، عزاداری وگریه وزاری مان باندازه کافی وشاید یک کمی هم بیشتر ازاندازه کافی، باوجود این معلوم نیست چرا خداوند تبارک وتعالی نظرلطفی را که به آلمانی ها دارد به ما ندارد وچرا مغزی را که به آنان داده است به ما نداده ؟
پروردگارا ما که بیشترازآلمانی ها مخلصتیم …؟ آنها فقط صبح یک شنبه ، یک ساعتی می روند به کلیسا ، چهارتا شمع روشن می کنند ، به حرف هائی که کشیش شان به زبان خودشان می گوید گوش می کنند، یک آمین خشک وخالی می گویند وبرمی گردند منزل ودوباره مشغول می شوند به نوشیدن آبجو وخوردن سوسیس وکالباس وماچ وبوسه …
ما روزی پنج بار ترا سجده می کنیم .تا آنجا که ممکن است از منکرات دوری می کنیم ، به حرفهائی که آخوندمان به عربی می گوید ویک کلمه آنرا نمی فهمیم بخاطرگل روی جنابعالی گوش می کنیم . سینه می زنیم ، زنجیرمی زنیم ، قمه می زنیم ،گریه می کنیم ، نمازشب می خوانیم ، نمازجماعت می خوانیم ، با همین بودجه ضعیف مان چلوخورش قیمه نذر می کنیم ، ولی بازهم به ما فکرواندیشه ای را که به آلمانی ها داده ای نمی دهی …
پروردگارا ما هم آدمیم ، ما هم دلمان می خواهد چیزهای قشنگ قشنگ وبدرد بخور اختراع کنیم .ماهم می خواهیم کاری بکنیم که نسل های بعد بگویند دست ایرانی ها هم درد نکند که فلان چیزرا ابداع کردند …آخر فکری به حالمان بکن.
بعد از آنکه ادیسون بفکر اختراع برق افتاد و گراهام بل تلفن را اختراع کرد، کاش فکرش را به کله ما انداخته و راه وچاهش را یادمان داده بودی که ماهم کامپیوتر را اختراع کنیم تا کاری کرده باشیم و وقتی درآن دنیا چشم مان افتاد توی چشم این خارجی ها ، بتوانیم سرمان را بالا نگاه داریم .
خودت که می دانی، بدون تائیدات وخواست تو چنین کارهائی میسر نیست، و بدون کمک تو کسی به عقلش نمی رسد از زباله برق تولید کند آنهم برقی که یک سرسوزن بوی زباله ندهد !
خدایا هنوزهم دیرنشده ، کمک مان کن که ما هم کارمفیدی بکنیم وروزقیامت حد اقل یک سوزن دست بگیریم وبگوئیم آهای ملت، این سوزن را هم ما برای رفاه مردم دنیا اختراع کرده ایم . این صحیح است که در قرن بیست ویکم، ما هنوز مداد تراش و سوزن وانگشتانه را هم ازچین وارد کنیم… ؟
خدایا حتمن ، بهترازما وزودتر ازما خبرداری که آلمان ازکشورهای همسایه زباله وارد می کند واز بازیافت این زباله ها ، برق تولید می کند ؟
همین زباله ای را عرض می کنم که بوی گندش آدم را خفه می کند و ما کیسه اش را با اکراه تا نزدیک سطل زباله می بریم و همانجا پرتش می کنیم …
خدایا درکارت فضولی نمی کنم ونمی گویم به ما هم عقل آلمانی بده یا مغزما را با مغزآلمانی ها عوض کن…ولی اینقدرشعوربهمان عطا کن که لااقل کیسه زباله را بیندازیم داخل سطل…!
پروردگارا نمی شد فکرتولید برق از زباله را به کله ما بیندازی؟ بندگان بدی هستیم یا کم زباله تولید می کنیم ؟ یک نگاهی به ساحل دریای مازندران مان بکن ، به هرکجا که می روی پراززباله است . با همین زباله هامی توانستیم به کشورهای اطراف هم برق صادر کنیم.
آلمانی ها اول آمدند زباله هایشان راتفکیک کردند : کاغذ ومقوا توی یک سطل، پلاستیک ونایلن وفلز، توی یک سطل ، ته مانده خوراکی ها توی یک سطل ، شیشه ها به ترتیب رنگ درسه ظرف جداگانه ، بقیه چیزهائی که آدم نمی داند با آنها چه باید کرد دریک سطل، باطری دریک ظرف ووسایل برقی مثل توستر واطو درجائی مشخص.کفش ولباس کهنه هم درظرفی دیگر…وبعد شروع کردند به بازیافت زباله ها …
وکاشکی به همین تفکیک زباله واستفاده از زباله های خودشان قانع بودند ،حرص می زنند لامصب ها! اخیرا ازکشورهای همسایه مثل انگلیس وایرلند وایتالیا هم زباله وارد می کند وازآن برق تولید می کنند. جلوی اینها را بگیرلطفن ، ول شان کنی پس فردا اختراعاتی می کنند که عقل جن هم به آن نمی رسد ها ….
قبول دارم ، ما هم از زباله هایمان استفاده می کنیم ، ولی نه آنطوری که آلمانی ها استفاده می کنند .
ما زباله هایمان را کنار دریا پخش می کنیم تا درفصل تابستان، خانم هائی که به شمال می روند هوس آبتنی به سرشان نزند واسم دریا را که می شنوند، دردماغ شان را بگیرند وبگویند با چادر وچاقچور برویم توی آب تازه بوی گند زباله ها راهم تحمل کنیم ؟ مگه مریضیم ؟
خدایا همین که ما را برعکس خارجی ها به راه راست هدایت کرده ای که خود را بهترین آدمهای روی زمین بدانیم ممنونیم، ولی یک کمی عقل هم بهمان عنایت می کردی بد نبود ها… جای دوری نمی رفت و ثواب هم داشت

شکنجه گری – محمود صفریان

آذر ۱۳۹۵

شکنجه گری، یک شغل است؟
یعنی، یک شکنجه گر، همچون یک استخدام شده، می رود کار!؟ ولی مثلن بجای هر کار معقول دیگری، دست به کار شکنجه انسان می شود؟…شلاق می زند ( و مثل یک مکانیک که انواغ ابزار را دارد، او هم انواع شلاق را دارد، کابل، باریک و کلفت، چرمی، سیمی، الیافی، بافته و تافته!…)، دستبند قپانی به کار می برد؟ از آتش سیگار بهره می گیرد، کهنه کثیف به دهان شکنجه شونده فرو می کند که صدایش در نیاید، سرش را در چاه توالت فرو می برد ، پوتین به پا می کند و به سر و صورت و پهلو و کمر لگد کشنده می زند و… اگر بخواهد ( که اغلب هم می خواهد ) به او تجاوز می کند؟ و خسته که می شود مثل هر کارگر دیگری، موقتن دست ازکار! می کشد و می رود چای یا قهوه می خورد؟
خانه و زندگی، زن و بچه دارد؟ با آن ها سر سفره می نشیند و با لذت غذا می خورد؟ می گوید و می خندد؟
” جوک ” سرش می شود؟ پیش که بیاید می رقصد؟ گاه گاهی بعضی از اشعار یا ترانه ها را زمزمه می کند؟
برای شکنجه گری تجربه !! لازم است؟ از کجا و چگونه می شود کسب کرد؟
می گویند، یعنی چند سال پیش در نوشته ای تحقیقی خواندم که، آن ها را انتخاب می کنند ( لابد کسانی، ارگان هائی، دستگاه هائی، دولت هائی، و صاحبان منظور هائی! ….) و تحت انواع تحقیر ها قرار می دهند، به دفعات و به انحا مختلف به آن ها تجاوز می کنند. و با انواع فیلم های از پیش تنظیم و ساخته شده، و زمینه چینی ها، شستشوی مغزی می دهند. و درونشان را پر از عقده می کنند. و زندانی را بصورت طعمه برای آن ها در می آورند و در نهایت از آن ها موجوداتی تشنه انتقام و تلافی می سازند، هار، قسی، و بیرحم؟
به واقع شکنجه گران چه صیغه ای هستند؟ انسانند؟ پس چرا درنده خوئی دارند ( و می کنند )؟ حیوانند؟ پس چرا وقارو منش پاره ای از حیوانات را ندارند؟ برای پول شکنجه گر می شوند؟ برای چه مقدار پول؟ که با چنین پولی چه کنند؟ برای دفاع و حمایت از حکومت است؟ و این ها چاکران و مخلصان و ذوب شدگانند!؟ الگو و نمونه نتیجه داده قبلی، در طول تاریخ و در پهنه گیتی، کی و کجا بوده که این ها می خواهند جا پایش بگذارند؟
آیا موجوداتی روان پریش هستند و سادیسمی مزمن گریبانشان را در چنگ دارد؟ پس چرا سیستماتیک و با عقل و برنامه کامل، کار! خود را اجرا می کنند، و هر موقع که بخواهند….و در زمان های پس از شکنجه، بنظر می رسد که از تعادل روحی و روانی بر خور دارند…. عجب معمائی است.
شکنجه گران، گاه هیستریک می شوند، و همانند حیوانات وحشی تیر خورده، به طعمه بی دفاع و دست وچشم بسته خود حمله ور می گردند، و در حد از نفس افتادن، و خیس عرق شدن ( با قساوت کامل ) او را می زنند، می کوبند و له و لورده می کنند. چرا؟ انگیزه چیست؟ ما در هیچگونه ناپایداری عقلی ( انواع دیوانگی ها )، چنین مداومتی در عصیان های روحی که روز ها وشبهای فراوانی، بی وقفه و با حدت و شدت ادامه داشته باشد سراغ نداریم.
نگاه کنید به موارد بسیاری که در کتاب های متعدد خاطرات زندان، بیان شده و تشریحی که از خلق و خوی شکنجه گران شده است. و بنشینید پای صحبت بسیار بیشتری که شکنجه شده اند، ولی بیرون که آمده اند بهر دلیل خاطره ای منتشر نکرده اند.
به راستی این شکنجه گران،” چی ” یا ” کی ” هستند؟
در پاره ای از بر رسی هایم، گاه به این نظر یا فرضیه نیز بر خورد کرده ام که، موجودات ترسو، کم جربزه، خود کوچک بین، تو سری خورده و تحقیر شده، طعمه های کارخانه های ” مطلق سازی ” می شوند، تا به مجرد یافتن ” مفر ” عین چاه ” آرتیزین “فوران کنند.
به هر روی، حساب شکنجه گر از داستان ” مامور و معذور” جداست. با نظامی گری هم نمی خواند.در قالب اجرای دستور و انجام وظیفه هم نمی گنجد. این موجودات با حکم ( آوردن کلاه )، در تمام بر خورد های خود کلاه را با سر می آوردند.
گمان می شود که صحبت ” ژن “، تعداد ” کروموزوم “، و ساختار دگرگون شده ” DNA ” در میان باشد چون با معیار های متعارف جامعه شناسی جور در نمی آید.
“….هرچه می توانی محکم ببندش، دو دستش را در طرفین ولی پاهایش را چسبیده بهم . می خواهم از پشت گردن و کمرش بزنم تا کف پاهایش….آنقدر می زنم تا خون بالا بیاورد. یا بمیرد یا حرف بزند….”
“… گویا با نفر دومی که در اتاق بود حرف می زد، با کسی که دستورش را برای بستن من اجرا کرد.
من از ضربات مشت و لگد قبلی، جای سالم در بدنم نبود…..باید بیش از دو ساعت باشد که در این اتاق زیر دست و پای او هستم….رمق تکان خوردن، اعتراض و حتا حرف زدن هم نداشتم، و او هر کار که دلش می خواست، با ذره ذره بدن من می کرد….دیگر برایم توفیر نمی کرد که زنده بمانم یا بمیرم، و او اگر ازبیان کشتن من برای ترساندنم استفاده می کرد، تیرمؤثری نبود. من آنچه را که لازم بود ( و نه آنچه را که می دانستم ) به او گفته بودم، ولی او پی بها نه می گشت که بیشتر بزند. هرچه بیشتر هم اگر می گفتم دردی را دوا نمی کرد. فکر می کردم دلش می خواهد حرف دیگری نگویم تا زدن تمام نشود. داشت لذت می برد…او یک سادیست بود….می دیدم که از زدن من لذت می برد. خسته که می شد مرا به همان وصغیت رها می کرد، باز نشده و له شده بر روی تخت یا نیمکت چوبی، و می رفت برای استراحت!….”

دلنوشته ای از توران رییسی

آذر ۱۳۹۵

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید .     عطر صد خاطره پیچید

افسوس !!! بانوی فرهیخته و نامی سرزمینمان   “توران میرهادی ” چشم به روی دنیا بست ، روانش شاد ، و دل یاران و دوستان و باز ماندگان غم دیده اش ، شکیبا و پر تسلی باد . او را مادر ادبیات کودکان نامیدند ،   برایش گریه نمی کنم ، روح بزرگ او را به دست خاک ، دریا ها ، و آبی آسمان نمی سپارم   یادش را جاودانه می دانم و همچنان باقی   ،

او صادق بود و اثر گذار و مربی و پیشتاز و نمونه برای رشد اندیشه همه یاران همراه و دوستدارانش و کودکانی   که به او سپردند و او از جان خود مایه گذاشت و همه عمر گرانمایه اش را به پای تعلیم و تربیت بنیادی آن ها صرف کرد و چراغ راهی شد تا پندار و کردار و گفتار نیک را بشناسند

برای ادبیات کهن سرزمینمان که پشتوانه آگاه واستواری را از دست داد تسلی میفرستم

و روحش شاد باد

—————————-

دست نوشته بانو توران میرهادی در کتاب گفت‌و‌گوبا زمان

نسل ما آرام‌آرام خداحافظی می‌کند و به دیار باقی می‌رود

مرتضی زربخت، حسن مرندی، صابری فومنی، شاملو، اخوان ثالث، بیرشک و

و حال خانم مافی، معصومه سهراب

ما که بودیم و چه کردیم؟

ما فرزندان انقلابیون مشروطیت و آغازگران سازندگی ایران بودیم

این نسل ماست.

نامش را گذاشته‌ام نسل خدمت بی‌شائبه، بدون انتظار. نسلی که عاشقانه ایران و ایرانی را دوست دارد و پایداری و کار فرهنگی را از مردمش آموخته است.

این نسل را دوست داریم؟

چگونه دوست داشتن؟

اگر واقعاً دوست داریم یک‌بار دیگر مرحله‌ای از تاریخ کشورمان را مرور کنیم، ببینیم، بسنجیم و تغییر جهت‌ها را درک کنیم و در جهت آرمان‌های نسلی که دوست داریم قدم برداریم.

موفقیت فردی را به موفقیت جمعی تبدیل کنیم.

فرهنگ خودی را درست بشناسیم و ارزش جهانی آن را درست درک کنیم.

به‌جای من، ما را بگذاریم.

آنچه را که در کار و تلاش عزیزان ما ساخته‌اند حفظ کنیم و پیش ببریم.

نگرش عمیق جمعی را جایگزین نگرش سطحی و مادی کنیم

ابراهیم گلستان و «اخلاق گفت وگو» ( بخش نخست) احمد افرادی

آذر ۱۳۹۵

%d8%a7%d8%ad%d9%85%d8%af-%d8%a7%d9%81%d8%b1%d8%a7%d8%af%db%8c

آقای حسن کامشاد، نقل می کند : « یادم آمد شبی در خانه ی ماشاءالله آجودانی و بانو، لطفعلی خنجی و همسرش، شاداب وجدی… شاهرخ مسکوب و تنی چند دوستان دیگر جمع بودند. گلستان باز بحث فردوسی را پیش کشید، با یک یک حاضران درافتاد و گفت و گفت، و طبق معمول افزود ” اینجوری هست دیگه “! شاهرخ مسکوب که خونسرد نشسته بود ، ناگهان از جا در رفت و با لحنی خشم آلود گفت: ابراهیم ، تو چه اصراری داری خود را احمق نشان دهی ؟ ” این حرف کارگر افتاد و گلستان خاموش ماند. »

—————————————————-

مرور « نامه ی منتشر نشده ی ابراهیم گلستان، به نادر ابراهیمی [۱]» و مواجهه با حرف‌های پریشان او در مورد فردوسی و شاهنامه ، بارها مرا به صرافت نقدِ آن نامه انداخت.اما هر بار، تلخی و آشوب ِ ذهنی بر جای مانده از آنچه که در سال‌های اخیر از آقای گلستان و در باره ی او خوانده ام ، سبب شد که پا پس بکشم. افزون بر این ، پیش رو داشتن خاطره ای از آقای حسن کامشاد در مورد گلستان نیز ، مرا در جدی گرفتن برخی دعاوی نسنجیده ی او ، به تردید انداخت. (۲)

با وجود این ، باز نشر ِگسترده ( و به گمانم ) سازمان یافته ی« نامه ی منتشر نشده ی ابراهیم گلستان …» در فضای مجازی و از این رهگذر، تداوم و تکرار برخی جعلیات و بَرساخته های مُد شده در سال‌های اخیر (که بازتاب اش را، بعضاً در « نامه » ی مذکور و برخی مصاحبه های دیگر گلستان می بینیم ) بازخوانی مدعیات او را ناگزیر کرده است.

یادداشت پیش رو را ( که ماحصل آن بازخوانی و درنگ بر حرف‌های از سر ِ لجاج گلستان است ) ، با نگاهی به « نامه ی منتشر نشده ی ابراهیم گلستان…»، می آغازم :

۱- ما از مضمون نامه ی نادر ابراهیمی به گلستان (جز همان یکی– دو موردی که در سطر های آغازین پاسخ گلستان به چشم می خورد ) چیزی نمی‌دانیم .از این رو ، اسباب و علل برانگیختگی گلستان و آنچه که او را به خرده گیری از« تاریخ» ، « فرهنگ » و « اسطوره » و … ایران و ایرانی کشانده است، بر ما معلوم نیست. با این وجود ، می‌توان ( از جمله ) تند خویی ، درشت گویی و شخصیت نابُرد بار و مخالف خوان ِگلستان را ( که انتقاد نزدیک ترین دوستان و حتی دخترش را ، از این بابت در پی داشته است. [۳] ) در این مورد نیز دخیل دانست .

۲- نامه ی نادر ابراهیمی به گلستان خصوصی است .از این رو، پاسخ اش هم می بایست خصوصی بماند. از این رو، کشاندن آن پاسخ تُند و تلخ به حوزه ی عمومی ، چیزی جز پرده دری و بی‌اعتنایی به ابتدایی ترین پرنسیپ های اخلاقی نیست.

۳- پاسخ گلستان به نادر ابراهییمی ، تاریخ شنبه ۲۱ دسامبر ۱۹۹۱ را ( همراه با عبارت « با ارادت بسیار و با آرزوی روشن شدن » ) در پای خود دارد . به نظر می رسد، برجسته کردن این عبارت ( در ذیل نامه و در سطری مستقل و جدا ) تمهیدی است برای :

الف – لاپوشانی ِ تلخی و تندی و درشتناکی و لحن توهین آمیز آن نامه و ( به قول معروف ) نوعی بند بازی و تردستی « ادیبانه !»

ب – طرح و برجسته کردن این ادعا که ، حرف و حدیث های مطروحه در این نامه ( به رغم شکل جدلی ، پرخاشگر و بعضاً تحقیر آمیزش) تنها به قصد روشنگری! بوده است .

۴- و سرانجام ( و حیرت آور تر) این که ،آقای گلستان، مدعیات مطروحه در نامه ی خصوصی اش به نادر ابراهیمی را، پس از درگذشت او (‌یعنی ، آنگاه که دست نادر ابراهیمی، از واکنش احتمالی و پاسخگویی کوتاه است)عمومی می‌کند. و این ( اگر به فرصت طلبی تعبیر نشود) چیزی، جز تنها به قاضی رفتن و راضی برگشتن نیست .

ظاهراً ( آنگونه که از نوشته‌ها و مصاحبه‌ها اخیر آقای گلستان بر می آید ) این ، عادت و یا شگرد ایشان شده است که پس از مرگ برخی اهالی قلم که ( به عللی ) دل ِخوشی از آن‌ها ندارد، به پر و پای نداشته شان بپیچد و تحقیرشان کند .آل احمد ، شاملو و خانلری از آن جمله اند.(«دل ِ خوش نداشتن» ، خطاپوش ترین و ساده انگارانه ترین تعبیر، از یورش لفظی و قلمی مکرر گلستان، به آن‌ها است.)

گلستان، در گفت و گو با پرویز جاهد (کتاب « نوشتن با دوربین » [۴] ) و حسن فیّاد ( کتاب « از روزگار رفته» [۵] ) و مصاحبه هایش، به تکرار ( عموماً، بی مناسبت و ابتدا به ساکن ) حرف و سخن را به آل احمد و شاملو می کشانَد، تا با جعل، تحریف و ناسزاگویی، خود را تخلیه ی روحی کند. و یکی نیست از ایشان بپرسد، آنچه که امروز، در مورد آل احمد مدعی اش هستید،اگر بهره ای از حقیقت می داشت، چرا ، رو در روی خودش مطرح نکردید ؟ و یا ، آنگاه که شاملو زنده بود و قلم و زبان سعدی وارَش در کار، چرا از این ناپرهیزی ها نمی فرمودید؟

اگر پرخاشگری گلستان در ربط با آل احمد، شاملو و برخی دیگر، با سنجش آرای آن ها را همسو می بود ، نه تنها جای اعتراضی باقی نمی گذاشت، که سهل است ، شاید می‌توانست کُمکی باشد به روشن شدنِ برخی گوشه‌های تاریک ِ تاریخ و فرهنگ معاصر ایران. اما، یورش مکرر قلمی و زبانی گلستان به آل احمد ،شاملو ، خانلری و… دق دل خالی کردن و تسویه حساب با آن ها است ، نه نقد و روشنگری .

آقای آیدین آغداشلو ، در گفت و گو با مجله ی «اندیشه ی پویا» می‌گوید :

« چیزی که من ، هم در گلستان‌‌‌‌‌ و هم در آل احمد تحسین کردم ، شاید جنبه پولمیک مقالات‌شان بود. آنها با مسائل روز سر و کار داشتند و حریف‌شان، آن‌جا مقابل شان موجود بود … این ویژگی در آل‌احمد و گلستان به نظرم بارزتر بوده و این دو نفر برای من الگو بودند.» [ ۶]

داوری آقای آیدین آغداشلو،متأسفانه، تنها در مورد آل احمد مصداق دارد که حریف را ، در جا و رو در رو به پرسش می کشید ، در حالی که کار آقای گلستان ، چیزی رجز خواندن وغیبت کردن ، پشت سر رفتگان ِ هفت کفن پوسانده نیست.

در ادامه ی نوشته ی پیش رو ( در بخشی مستقل) به این مورد خواهم پرداخت .

—–

پیش تر گفتم که من، از مضمون و کم و کیف ِ نامه ی نادر ابراهیمی به گلستان ( جز آنچه که در پاسخ گلستان – به اشاره – آمده است) بی خبرم ،اما از سطرهای آغازین پاسخ گلستان حدس می‌زنم که نادر ابراهیمی ، با طرح سئوالی ساده ، ( احتمالاً) ناخواسته، بر نقطه ی حساسی انگشت گذاشته است، که فعال شدن آتشفشان خشم گلستان را سبب شده است.

نادر ابراهیمی : « نمی‌توانم بفهمم که چگونه ممکن است در آنجا [ انگلیس] که میهن فرهنگی، عاطفی و تاریخی انسان نیست، به انسان خوش بگذرد​؟»

در برخی مصاحبه‌های سال‌های اخیرآقای گلستان ، علل «ترک میهن » و « اقامت طولانی مدت در خارج» و… از جمله کنجاوی های پرسشگران بوده است.

گاهی هم ، دوستان قدیم و نزدیک گلستان بر این موارد انگشت گذاشته‌اند، امّا گلستان ، عموماً ، با توضیحی ( گاه به تفصیل و گاه گذرا) به سادگی و بی هیچ حساسیتی، به آن ها پرداخت و یا از کنارشان گذشت. از این رو، بر آشفتگی او ، در ربط با پرسش نادر ابراهیمی ( با همه ی شناختی که از گلستان داریم) نامتعارف و غریب به نظر می آید.

نمونه بدهم :

دکتر حسن کامشاد (نویسنده و مترجم برجسته و دوست نزدیک و هم حزبی سابق آقای گلستان ) در جلد دوم کتاب « حدیث نفس »، حکایت های بسیار جالب و خواندنی ، در مورد خلق و خوی گلستان نقل می‌کند ، که یکی از آن‌ها ، بیان ِدیگری از پرسش مذکورِ نادر ابراهیمی است :

حسن کامشاد: « گلستان ، به باور من، اگر پول دار نمی شد، اگر ترک وطن نمی گفت …اگر سی و چند سال گذشته را به تفنن نمی گذراند … ». [۷]

مورد دیگر :

آقای بهمن فرمان‌آرا ، در جلسه ی نقد و بررسی فیلم « یک بوس کوچولو » که در تاریخ ۱۴ دی ۱۳۸۴ در فرهنگسرای نیاوران برگزار شد، می گوید :

«آقای گلستان را در عمرم پنج شش بار بیش‌تر ندیده‌ام […] و به خانواده ایشان هم احترام زیادی دارم. […] من فکر می‌کنم دلیل این همه حرف و حدیث درباره این قضیه به این موضوع برمی گردد که نمایش فیلم من با انتشار کتاب ” نوشتن با دوربین ” هم ‌زمان شد. آقای گلستان در آن مصاحبه درباره خیلی‌ها حرف زده بودند و یکی از دیالوگهای فیلم من هم این بود که همسر سعدی می‌گوید تو سالها نشستی در فرنگ و هر کس هر کار کرد آن را کوبیدی. این تقارن کتاب و فیلم باعث این تشابه‌ها شده‌است.

اصلاً قصد ندارم بگویم این نشانه‌ها در فیلم من تصادفی و اتفاقی است، اما قرار هم نبوده که درباره ابراهیم گلستان فیلم بسازم… در بعضی نوشته ها می‌خوانم که می‌گویند ابراهیم گلستان به صراحت حرف هایش را زده، اما فرمان آرا شهامت نداشته مستقیم و با نشانی دقیق به شخصیت گلستان بپردازد. این‌ [ مدعیان ]،احترام و ادب من را به بی شهامتی تعبیر کردند».[۸]

——–

واقعیت این است که ، وقتی کسی به مخالف خوانی عادت کرده باشد، ناگزیر و ناخواسته ، به تناقض گویی می افتد :

گلستان در گفت و گو با پرویز جاهد : « من تو ایران بزرگ شدم.من نتیجه ی بزرگ شدن تو این مملکت هستم، در نتیجه انعکاس اندیشه ی من ایرانی است» . [۹]

در جای دیگر ِ همان مصاحبه می گوید :

« من از وطن دور نیستم. این وطن مصر و عراق و شام نیست، وطن تو هرجا هست که هستی . وطن تو مسئله ی فکری تو هست. مسُله ی روحی تو هست . وطن یک فرمول روانیه ، وطن توسعه و تداوم حس و علاقه ی توست. مسئله ی خاک، خوب، خوب خاک ایران خیلی قشنگ هست. علاقه من را می خواهی راجع به مملکت بدونی، فصل اول « اسرار گنج دره ی جنی را بخوان …»[۱۰]

اما ، در پاسخ تند و عصبی اش به نادر ابراهیمی، ناگهان «جهان وطن» می شود ودر باب « وطن » و تعریف آن ، « فلسفیدن» اش می گیرد! :

« اما میهن یک قطعه خاک نیست. خاک هرجا هست. میهن آن میهنی که لایق دلبستگی باشد ترکیب می‌شود از فضای فکری یک دسته آدم شایسته.»

گلستان، در پاسخ به نادر ابراهیمی (همین طور ، در مصاحبه های هر از گاهی اش) پای تاریخ و فرهنگ ایران و به ویژه ، حکیم توس و شاهنامه را به میان می‌کشد .اما، نه به قصد نقد و بررسی آن ، بلکه برای کوبیدن و نفی و انکارش . و عجیب نیست که ، در این « حکم صادر کردن» ها ، عموماً به تناقض گویی و ژاژ خایی می‌افتد. از آن رو که، آبشخور مدعیات او، جعلیاتی است که « پان » ها ( از جمله ، بازمانده های برخی احزاب چپ، قلم به مزد های آشکار و نهان شیوخ حاشیه ی خلیج فارس، مزدوران کشورهایی که سوریه کردن ایران هدف عاجل آن هاست …) در فضای مجازی پراکنده اند.

گلستان ، در پاسخ به نادر ابراهیمی به طعنه می گوید :

«…حکیم ابوالقاسم فردوسی که من نمی‌دانم این حکیمی و حکمت در کجایش بود؟ ». [۱۱]

اما( از آنجا که پریشان گو ، کمتر سنجیده سخن می گوید) چندی بعد ( در گفت و گویی با آقای یزدانی خرم ) مدعای پیشین اش را از خاطر می بَرَد :

« چیزی که در شاهنامه می‌خوانیم ،” ستون کرد چپ را و خم کرد راست” … بله حرفی نیست که این‌ها قشنگ هستند و فردوسی هم شاعرِ و حکیمِ بزرگی است…».[۱۲]

می پرسم، کدام یک از این دو فرمایش آقای گلستان را باید جدی گرفت و اساساً ، آقای گلستان متوجه هست که چه می گوید؟

———-

گلستان در گفت و گو با یزدانی خرم ، مدعی است که فردوسی، «دوره ی اشکانی» را از شاهنامه رد »» کرده است ! :

گلستان : «فردوسی در شاهنامه به راحتی اشکانیان را رد می‌کند، در حالی‌که حکومت اشکانیان پایه‌ی اصلی بعد از هخامنشیان است، بالاخره ۵۰۰ سال حکومت کردند ولی فردوسی اصلاً این ۵۰۰ سال را قبول نمی‌کند… » . [۱۳]

از سوی دیگر در نامه به نادر ابراهیمی ،« شاهنامه» را، صورت ِ منظوم ِ « جعلیات» دبیران ساسانی، ارزیابی می کند:

گلستان : «…آنهائی که دبیران ساسانی به جعل نوشتند و بعد‌ها حکیم ابوالقاسم فردوسی … آنها را به نظم درآورده است؟ » [۱۴]

و این تناقض گویی ، در نامه به « آیدین آغداشلو » نیز تکرار می شود :

گلستان:« فردوسی …قصه ای را که دیگران ساخته و جمع کرده بودند به نظم درآورد». [۱۵]

می پرسم! باید کدام یک از مدعیات ِ آقای گلستان را جدی گرفت؟

اگر شاهنامه ی فردوسی ، صورت منظوم حکایت هایی باشد که دیگران جمع آورده اند( که در کلیات ، چنین است) ادعای این که « فردوسی در شاهنامه، به راحتی اشکانیان را رد می‌کند » ، چیزی جز پریشانگویی است؟

——————-

انتظار اینکه آقای گلستان ( برای داوری در مورد شاهنامه ی فردوسی) به نوشته‌های مورخانی همچون محمد بن جریر طبری، دینوری،حمزه بن حسن اصفهانی، ابوالحسن علی بن الحسین المسعودی ، ابوریجان بیرونی،، عزالدین ابوالحسن شیبانی معروف به ابن اثر روی آورد و در آن‌ها کنجکاوی کند ، شاید زیاده خواهی است. اما، از شخص شخیصی که می‌خواهد در مورد شاهنامه و فردوسی افاضات بفرماید ( و متوقع باشد که مدعیاتش جدی گرفته شود) حداقل انتظار این است که ( اگر حوصله و توان زیر و رو کردن منابع دست اول را ندارد ، دست کم ) پژوهش محققانی همچون تقی زاده ، نولدکه، علامه قزوینی، مجتبی مینوی ، دکتر جلال خالقی مطلق و… در مورد شاهنامه را ، از نظر بگذراند.

وقتی حرف های نسنجیده ی آقای گلستان ( در باره ی شاهنامه را) از نظر می گذرانم، یقین می کنم که دعاوی آقای گلستان در مورد شاهنامه ، تکرار حرف های مغرضانه ای است که این اواخر ، درر فضای مجازی پراکنده شده است. از این رو ، بازنویسی ِ برخی بدیهیات را ( محض اطلاع ایشان) ضروری می بینم :

اولاً – بر خلاف ادعای آقای گلستان، فردوسی دوره ی اشکانیان را رده نکرده است.، بلکه با تکیه بر منابعی که در اختیار داشته ، از آن ها ( هر چند به کوتاهی ) سخن گفته است :

کنون ای سراینده فرتوت مرد / سوی گاه اشکانیان بازگرد

چه گفت اندر آن نامه ی راستان / که گوینده یاد آرد از باستان

پس از روزگار سکندر جهان/ چه گوید کرا بود تخت مهان

کزان پس کسی را نبد تخت عاج / چنین گفت داننده دهقان چاچ

دلیر و سبکسار و سرکش بدند / بزرگان که از تخم آرش بدند

گرفته ز هر کشوری اندکی / به گیتی به ،هر گوشه‌ای بر، یکی

ملوک طوایف همی خواندند/ چو بر تختشان شاد بنشاندند

برین گونه بگذشت سالی دویست /تو گفتی که اندر زمین شاه نیست

برآسود یک چند روی زمین / نکردند یاد ، این از آن ، آن از این

که تا روم آباد ماند به جای/ سکندر سگالید زین‌گونه رای

دگر گرد شاپور خسرو نژاد/ نخست اشک بود از نژاد قباد

چو بیژن که بود از نژاد کیان / ز یک دست گودرز اشکانیان

چو آرش که بد نامدار سترگ / چو نرسی و چون اورمزد بزرگ

خردمند و با رای و روشن‌روان / چو زو بگذری نامدار اردوان

چو بنشست بهرام ز اشکانیان/ ببخشید گنجی با رزانیان

که از میش بگسست چنگال گرگ /ورا خواندند اردوان بزرگ

که داننده خواندش مرز مهان / ورا بود شیراز تا اصفهان

که تنین خروشان بد از شست اوی/ به اصطخر بد بابک از دست اوی

چو کوتاه شد شاخ و هم بیخشان/ نگوید جهاندار تاریخشان

کزیشان به جز از نام نشنیده‌ام/ نه در نامهٔ خسروان دیده‌ام …»

اما، فهم اینکه، چرا در شاهنامه ی فردوسی، در مورد اشکانیان به کوتاهی سخن رفته و تاریخ زمامداری شان به دویست سال ( و نه حتی ۲۶۶ سال – آنگونه که در شاهنامه ی ابومنصوری آمده است ) کاهش یافته است ، در گرو بحث دراز دامنی است که در حوصله ی این نوشته نیست. خواننده ی علاقمند می تواند، پژوهش سترگ سید حسن تقی زاده ، به نام « شاهنامه و فردوسی» ( مندرج در کتاب « هزاره ی فردوسی ») را از نظر بگذراند. با این وجود، می‌توان از تقی زاده ، به کوتاهی نقل کرده که :

« در شاهنامه ی ابو منصوری (از قرار نقل بیرونی ) اسامی یازده نفر از سلاطین اشکانی به ترتیب و با ذکر مدت سلطنت هرکدام از آن‌ها آمده است و مجموع مدت سلطنت همه ی آن ها، دویست و شصت و شش سال ذکر شده…[ اما، هم ] اسامی و هم تقدم و تأخر آن ها،به کل، با روایت فردوسی مخالف است.پس … چگونه فردوسی که آن را به نظم آورده ؛ می گوید :

” نه درنامه ی خسروان دیده‌ام “؟

در حل این اشکال چیزی که به خاطرم می‌آید آنست که بگوییم فردوسی در جزئیات تاریخ تحت اللفظ ، پیروی شاهنامه ی ابو منصوری را نکرده و مأخذ های دیگری هم در دست داشته و به‌خصوص …[ از این رو ] که روایات قدیمه به اعلیٰ درجه با هم اختلاف دارند و حتی دو روایت مستقل نیست که با هم موافق باشند ، به هیچوجه لازم ندید روایت آن کتاب فارسی را پیروی کند و خواسته به اختصار از این باب تاریخ که در نظر او ایام تنزل قدرت ایران بوده ، بگذرد و مقصود از « نشنیدن» ِ چیزی از اشکانیان، داستان‌ها و وقایع تاریخی عهد آن‌ها بوده که چیزی قابل داستانسرایی نبوده و مدت سلطنت هر کدام از آن‌ها از نظر وی و از حیث مناسبت به موضوع او مطلب جزیی بوده و در داستان بزرگان ایران اهمیتی نداشته است و مخصوصاً جدول اشکانیان و عدد و اسامی و مدت سلطنت آن‌ها به ‌قدری در مآخذ ، مختلف و متباین با هم است که حتی اغلب کتبی که در سایر وقایع عاده یک مأخذ معینی داشته‌اند ، چون به این باب رسیده‌اند ، مأخذ خود را کنار گذاشته و خود در میان روایات، اجتهاد کرده و یک روایت دیگری برداشته وذکر کرده اند … » .[ ۱۶]

—–

کوتاه کنم: حکیم طوس( عمدتاً و در کلیات ) راوی حکایت های منقول ازگذشتگان است.

به عبارت دیگر، « شاهنامه فردوسی »، پرداخت هنری ، از حکایت های اساطیری ، پهلوانی و تاریخی ایران زمین است. شبیه همان کاری که شکسپیر ، با افسانه‌های قدیمی و رویدادهای تاریخی انگلستان، اسکاتلند و ایرلند کرده است.

محض یاد آوری ، آقای گلستان را به « شرح منظوم حکیم توس » ، در « گفتار، اندر فراهم آوردن شاهنامه» حوالت می‌دهم و بیتی از آن را ( برای نمونه ) نقل می‌کنم :

« سخن هرچه گویم همه گفته‌اند / بر ِ باغ ِ دانش همه رفته‌اند»

نوضیح ِ اندکی روشن تر را ، از دکتر ذبیح الله صفا بخوانیم :

«در شاهنامه ی فردوسی ، چند بار به اشاراتی می‌رسیم که به مأخذی مکتوبْ راجع است و مهمتر از همه ی آن‌ها ، خبری است که فردوسی در آغاز شاهنامه در باب یک کتاب بزرگ [ مهمترین مأخذ حکایت های شاهنامه] می‌دهد :

یکی نامه بُد از گَهِ باستان / فراوان بدو اندرون داستان

پراگنده در دست هر موبدی / از او بهره یی نزد هر بخردی

یکی پهلوان بود دهقان نژاد/ دلیر و بزرگ و خردمند و راد

پژوهنده ی روزگار نخست/ گذشته سخن ها همه بازجست

ز هر کشوری موبدی سالخَوْرد/ بیاورد و این نامه را گِرد کرد

بپرسیدشان از نژاد کیان / وز آن نامداران و فّرخ گوان …

بگفتند پیشش یکایک مهان/ سخن های شاهان و گشت جهان

چو بشنید از ایشان سپهبد [ ابو منصور] سَخُن/ یکی نامور نامه افکند بُن

چنین یادگاری شد اندر جهان/ بر او آفرین از کِهان و مِهان… [ ۱۷]

————-

گلستان، در گفت و گو با « یزدانی خرم»، معترض و مدعی است که « شاهنامه را کسی نمی‌خوانَد، همه می‌گویند کتابِ خوبی است.»

و باز، به تأکید می گوید:

« در خواندن فردوسی هم بسیار اهمال می کنیم و به خیلی از چیزها توجه نمی کنیم.» [ ۱۸]

ببینیم ،چه کسی در خواندن فردوسی «اهمال »می کند و آقای گلستان، تا کجا و چگونه کجا شاهنامه ی فردوسی را خوانده‌است :

گلستان : « قهرمان ملی، رستم چه ‌کاری می‌کند؟ می‌رود شکار که آن رخشِ درجه اولش گم می‌شود، حالا این اسب چقدر می‌تواند دور شده باشد و چرا با رخش بودنش دور شود تا گم شود؟ » [ ۱۹]

آقای گلستان،اگر « شاهنامه » را خوانده بود و مدعیات « فردوسی ستیز» ها و «ردیه نویس»ها را ملاک نمی گرفت ، مرتکب چنین خطایی نمی شد. «رخش » ( بر خلاف ادعای ایشان) «گم نمی‌شود »، بلکه دزدیده می‌شود، تا ترکان ،از آن برای جفت گیری و اصلاح نسل اسب ها شان، بهره بَرَند :

در آغاز داستان «رستم و سهراب » ، رستم در حول و حوش مرز توران، به شکار گور خر می‌رود :

چونزدیکی مرز توران رسید/ بیابان سراسر پر از گور دید

رستم، پس از شکار« نره گور» و خوردن آن ، استراحت می‌کند… بقیه حکایت را در شاهنامه بخوانیم :

بخفت و بر آسود از روزگار / چمان و چران، رَخْش در مرغزار

سواران ترکان همی هفت هشت/ بر آن دشت نخجیرگان بر گذشت

پِی ِ اسب دیدند در مرغزار / بگشتند گرد لب جویبار

چو بر دشت مر، رخش را یافتند / سوی بند کردنْش بشتافتند

گرفتند و بردند پویان به شهر/ همی هر یک از رخش بردند بَهر [ برای جفت گیری ]

چو بیدار شد رستم از خواب خوش/ به کار آمدش باره ی دست خوش‌

غمی گشت چون بارگی را نیافت / سراسیمه سوی سمنگان شتافت


آقای گلستان ( در پاسخ به نادر ابراهیمی ) می‌نویسد :
« بختیشوع از یونانی و سریانی به یک زبان که زبان قادر فرهنگی بود ترجمه می‌کرد آیا او را که آسوری یا کلدانی بود، یا آن زبان‌های اصلی را یا آن زبان که این‌ها به آن ترجمه می‌شد، این‌ها را جزئی از فرهنگ خویش می‌دانی؟ بختیشوع را ایرانی بخوان که مختاری. اما بود؟» پایان نقل قول [۲۰]

اولاً – این زبان ِ ( به قول آقای گلستان ) «قادر فرهنگی » را ، عمدتاً ، ایرانیان «قادر» کردند. فراموش نکنید که در «در تمام عربستان در پایان حیات حضرت رسول، جز ده و اند تن ، که سواد خواندن و نوشتن داشتند، وجود نداشتند» [۲۱]

ثانیاً- آقای گلستان، اینجا هم لجاجت می‌کند و مدعی است که بختیشوع ایرانی نبود !

من نمی دانم، ایشان چه اصراری دارد که ( به ناسزا) مدام بر سر ایران و تاریخ و فرهنگ اش بکوبد.

محض اطلاع آقای گلستان :

دکترذبیح الله صفا ( که وصله ی پان ایرانیستی ! به ایشان نمی چسبد) در کتاب « تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی» ( زیر عنوان خاندان بختیشوع) می‌نویسد:

«این خاندان، چنانکه قبلاً هم گفته ایم از عیسویان نسطوری ایرانی بودند و در اوایل عهد خلفای عباسی ریاست بیمارستان گندی شاپور را بر عهد داشتند».[۲۲]

بارتولد ( پژوهنده ی روسی ) می‌نویسد:

« تا کنون به این نکته که رجال فرهنگ سُریانی ایرانی بوده اند، کمتر توجه شده است. ولی این واقعیت ، تا حدی از روی نام های ایشان ثابت می‌شود. و بعضاً نیز، مورخان سریانی صریحاً در تألیفات خویش بدان گواهی داده‌اند . شش تن از جائلیقان، به شرح زیر ایرانی بوده‌اند : پاپا، شاه دوست، معنس یا مغنس ، مرابخت، بابُویه( شخص اخیر الذکر مدافع عمده ی مذهب ارتدوکس به شمار می‌رفته است) و آبا – ی اول( جالب توجه ترین جالیق دوره ی ساسانی) . دو شخص اخیرالذکر ، قبل از قبول مسیحیت، مُغ بوده‌اند.گذشته از کسان پیش گفته، اشخاص زیر نیز در شمار این گروه می‌باشند.اسقف فرهاد یا افرا آت ( افرائیم) ، که یکی از مهمترین نویسندگان قرن چهارم م. به زبان سریانی بوده است. دیگر نرزس که مؤسس مکتب نصیبین بود. دیگر فبلوکس ، مترجم کتاب مقدس و بانی عمده ی تعالیم یَعاقبه ی سریانی و دیگر پاول، فیلسوف قرن ششم م.

فرهنگ نسطوری بیشتر در سه شهر متمرکز بوده : نصیبین، جندی شاپور و مرو…» [۲۳]

اما، در مورد مترجمان پهلوی به عربی ( محض یادآوری! ) عرض می‌کنم :

«از مترجمان پهلوی به عربی ،غیر از مترجمین خداینامه … اسامی چند مفر دیگر در کتاب الفهرست [ چاپ لایپزیک، ۱۸۷۱، فلوکل ] آمده است و از آن جمله اند، آل نوبخت که اغلب افراد این خانواده مترجم بوده‌اند. نوبخت در زمان خلیفه ی عباسی – منصور- بوده و منجم بود و در سنه ی ۱۴۱ در بنای شهر بغداد، اختیار ساعت نیک کرد. پسرش فضل بن نوبخت از مترجمین پهلوی به عربی در خزانه الحکمه هارون الرشید بوده …برادرش علی بن نوبخت و مخصوصاً برادر زاده ی او ابوسهل اسماعیل ابن علی بن نوبخت از عالمان بوده‌اند. برادر زاده ی دیگر وی حسن بن سهل نوبخت مخصوصاً جداگانه از مترجمین پهلوی مذکور شده. دیگر موسی بن خالد و یحی بن خالد بودند …دیگر ابوالحسن علی بن زیاد التمیمی بوده … دیگر ابو جعفر عمران فّرخان طبری بوده .. اسحق بن یزید و اسحق بن علی بن سلیمان نیز ار مترجمین بودند …دیگر سلم، مدیر کتابخانه ی مأمون عباسی … است که از پهلوی به عربی ترجمه کرده است. [۲۴]

گیریم ( به فرض محال) بختیشوع ایرانی نبود. آیا، حضور پر‌رنگ و برجسته ی ایرانی ها، در شکوفایی آنچه که «فرهنگ اسلامی» و ( از عجایب ) « فرهنگ و تمدن عربی» ! نام گرفته است، خیال‌بافی و ادعایی « پان ایرانیستی» ! است؟

آقای گلستان در پاسخ به نامه ی نادر ابراهیمی می نویسد :

« بیش از دوازده قرن در این زبان فارسی – دری که در واقع تنها پایه‌ای برای خاص کردن این فرهنگ است، اسمی و رسمی از «وطن»، «میهن» و حتی «ایران» برایت نیست، و هیچ شاعر و گوینده‌ای از آن به صورت یک قطعه خاک مشخص مرکب از زادگاه‌های گوناگون شاعران گوناگون که گوینده در این زبان هستند به هیچ وجه ذکر و نشانه‌ای نداده است، جز همین حکیم فردوسی». پایان نقل قول

اولاً ـ آقای گلستان حتماً می‌داند ! که ،کلمه «وطن» ، تا پیش و اندکی پس از نهضت مشروطیت ایران ( به معنای امروزی اش) به کار نمی رفت .

وطن، در متن های کهن ادبی ، به معنای خانه ، مکانی که فرد در آن متولد شده و در آن سکونت دارد ، همینطور، شهر ، منطقه و یا مکانی که با آن مأ نوس است به کار می رفت :

سعدیا حبّ وطن گرچه حدیثی‌ست صحیح / نتوان مرد به سختی که من اینجا زادم‌

خوشا تفرج نوروز خاصه در شیراز / که برکند دل ِ مرد ِ مسافر از وطنش

مولوی گوید :

این وطن، مصر و عراق و شام نیست / این وطن، شهری ست کان را نام نیست

فردوسی می گوید:

اگر دورم از میهن و جای خویش / مرا یار ایزد به هر کار بیش

نخستین تصویر از وطن را ، در شاهنامه می بینیم .فردوسی، همه جا از « شهر ایران » ، به معنای »کشور ایران» یاد می کند:

که پور فریدون نیای من است / همه شهر ایران سرای من است

همه سر به سر تن به کشتن دهیم‌ / از آن به که کشور به دشمن دهیم‌

در تاریخ و فرهنگ غرب نیز، « وطن به مفهوم جدید آن ( که یکی از مفاهیم مهم و محوری ناسیونالیسم است و با معنای ملت و دولت ملی ارتباط تنگاتنگ دارد ) سابقه ی دیرینه ای ندارد . چرا که ناسیونالیسم پدیده‌ای جدید در تاریخ است …»‌.

از این رو، انتظار اینکه واژه ی « وطن » به معنای امروزی ( = محدوه ی سیاسی ، یا کشور ) در بازمانده های فرهنگی ما یافت شود، از سر ناآگاهی ، یا « سر ِرشته ی خویش گم کردن است ».

عارف قزوینی می‌گوید : « اگر من هیچ خدمتی به موسیقی و ادبیات ایران نکرده باشم، وقتی تصنیف میهنی ساخته‌ام که ایرانی ، از هر ده نفر ، یک نفر نمی‌دانست که وطن یعنی چه. تنها تصور می‌کرده اند که وطن ، شهر یا دهی است که انسان در آن زائیده باشد».

ثانیاً – برخلاف ادعای آقای گلستان، «خود آگاهی ملی و تاریخی ، که به تعبیری ، برداشت دیگری از وطن به معنای امروزی است » ، در بسیاری از شعرا و نویسندگان ما وجود داشته است و این معنی، منحصر به فردوسی نیست. نمونه بدهم :

در ربط با حضور «خودآگاهی ملی» در میان ایرانیان ( تا قرن چهارم ه.ق) کافی است که جنبش های ملی و ( در بُعد فرهنگی ) نهضت « شعوبی» را به خاطر بیاوریم، تا به ردیف کردن شواهد و منابع تاریخی نیازی نباشد. در این معنی ، باز هم خواهم گفت .

آقای گلستان مدعی است :

« بیش از دوازده قرن اسمی و رسمی از … «ایران» نیست، و هیچ شاعر و گوینده‌ای که… در این زبان هستند به هیچ وجه ذکر و نشانه‌ای نداده است، جز همین حکیم فردوسی» . پایان نقل قول

محض اطلاع ! آقای گلستان (بی هیچ شرح و توضیحی) سطر هایی از از منابع ادبی و تاریخی را از نظر مبارک ایشان می‌گذرانم ، که در آن نام ایران ، به وضوح آمده است. این نمونه‌ها ، از متون فارسی موجود در کتابخانه ی کوچک من ، فراهم آمده است :

۱- از کتاب «نزه القلوب» ، تألیف حمدلله مستوفی قزوینی ، که به سال ۷۴۰- هجری قمری تألیف شده است :

« اما طول ها و عرض ها- مملکت ایران زمین به موجب شرح ماقبل در‌واقع بر میان ربع مسکونست مایل به غرب… طولش از قونیه روم است … تاجیحون و بلخ و آنرا « صا» طولست. مسافت مابین الطولین که طول ایران زمین باشد … لاشک تمامت ایران زمین در طول و عرض مربع مستقیم الاضلاع واقع نیست… ری – از اقلیم چهارم است و ام البلاد ایران به جهت قدمت، آنرا شیخ البلاد خوانند.[ص۵۷]…

در ذکر ولایات و بلاد ایران زمین و چگونگی آب و هوا و بنیاد عمارت و وضف ساکنان هر ولایت. و آن بیست بابست که هر یک در وصف مملکتی از ممالک ایران .و در تمامت ایران …[ص ۱۲] »

۲- از کتاب «تاریخ گزیده حوالله مستوفی ، تألیف در ۷۳۰ هجری قمری» :

«در ذکر اسماعیلیان ایران … نزاربن مستنصر کودکی را ازفرزندان خود بدو داد. حسن صباح آن کودک را به ایران آورد و پرورش داد. [ ص ۴۲۴]

۳- از کتاب «تاریخ طبرستان، رویان و مازندران – تألیف سید ظهیرالدین بن سید نصرالدین مرعشی – تاریخ تألیف ۸۸۱ هجری قمری» :

« در این وقت منکو قاآن برتخت جهان بانی و عالم ستانی برآمده بود و برادر خود هلاکوخان را حهت استیصال ملاحده ی ایران فرستاده بود. چون هلاکو خان به ایران زمین رسید … ص ۱۱۹»‌

از کتاب « تذکره الشعرا» امیر دولتشاه … السمرقندی. تاریخ ۸۹۲ هجری قمری

«ذکر مقبول حضرت باری درویش ناصر بخاری

مرد فاضل و درویش بود و شعر او خالی از حالی نیست…این شعر نیز او راست:، در وصف سلطان اویس می‌گوید:

شمع ایران گویمت یا ماه توران خوانمت / قبله ی دل دانمت یا کعبه ی جان خوانمت صص ۲۷۰- ۲۷۱»

و در جای دیگر ِ همین کتاب می‌خوانیم :

«در ذکر ملک الافضل محمود المشتهر به ابن یمین …

الحق امیر محمود از فضلای عهد خود بود…والیوم در ایران و توران سخن او را می‌خواندند… ص ۲۷۵»

آقای گلستان اگر اراده بفرمایند! شواهد تاریخی دیگری را، ردیف خواهم کرد .

حال، از خودآگاهی تاریخی در میان شعرای ایران،شاهد می آورم و از سعدی ( قرن هفتم ه.ق و همزمان با حمله ی مغول) می آغازم، تا ببینیم ، به ادعای آقای گلستان ، تنها فردوسی از گذشته ی ایران و تاریخ و اساطیر آن سخن گفته است ؟

گزیده، از کلیات سعدی

۱-« یکی از ملوک عجم [ ایرانی ] حکایت کند … به مجلس او در، شاهنامه همی خواندند در زوال مملکت ضحاک، در عهد فریدون… صص ۴۳- ۴۴» [۲۵]

۲- « کسی مژده پیش انوشیروان عادل آورد.» ص ۶۶

۲- حکیمی دعا کرد بر کیقباد / که در پادشاهی زوالت مباد

« که را دانی از خسروان عجم/ ز عهد فریدون و ضحاک و جم »، ص ۲۳۹

۳- « شنیدم که دارای فرخ تبار/ ز لشکر جدا ماند روز شکار…

کمان کیانی به زه راست کرد/ به یکدم وجودش عدم خواست کردا

بگفت ای خداوند ایران و تور/ که چشم بد از روزگار تو دور » ص ۲۲۲

شاهد دم دستی از مولوی :

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت/ شیر خدا و رستم دستانم آرزوست.

گزیده از دیوان حافظ

شوکت پور پشنگ و تیغ عالمگیر او / در همه شهنامه ها شد داستان انجمن

شکوه سلطنت و حُسن ، کِی [ چه زمانی] ثباتی داد/ ز تخت جَم، سخنی مانده است و افسر کِی [ پادشاهان کیانی]

تکیه بر اختر شبگیر مکن کاین ایام / تاج کاووس ببُرد و کمر کیخسرو

شهر ِ یاران بود و جای مهربانی این دیار/ مهربانی کی سرآمد شهریاران را چه شد

که آگه است که کاووس و کِی کجا رفتند/ که واقف است که چون رفت تخت جم بر باد؟

نگه کن سحر گاه ، تا بشنوی / ز بلبل سخن گفتن پهلوی

خاقانی :

هان ای دل عبرت بین ،بر دیده عبر کن، هان
ایوان مدائن را، آیینه ی عبرت دان
کسری و ترنج زر، پرویز و به زرین…
با باد شده یکسر، با خاک شده یکسان…
گفتی که کجار رفتند آن تاجوران اینک
ز ایشان شکم خاک است آبستن جاویدان

——————-

پانوشت :

۱- « نامه ی منتشر نشده ی گلستان…»، پاسخی به نامه نادر ابراهیمی است که ما از مضون و چند و چون اش بی خبریم.

http://tarikhirani.ir/

۲- آقای حسن کامشاد، نقل می کند :

« یادم آمد شبی در خانه ی ماشاءالله آجودانی و بانو، لطفعلی خنجی و همسرش، شاداب وجدی، که خود شاعر نامداری است، شاهرخ مسکوب و تنی چند دوستان دیگر جمع بودند. گلستان باز بحث فردوسی را پیش کشید، با یک یک حاضران در افتاد و گفت و گفت، و طبق معمول افزود ” اینجوری هست دیگه ” ! شاهرخ [ مسکوب] که خونسرد نشسته بود ، ناگهان از جا در رفت و با لحنی خشم آلود گفت: ابراهیم ، تو چه اصراری داری خود را احمق نشان دهی ؟ ” این حرف کارگر افتاد و گلستان خاموش ماند. » حسن کامشاد، حدیث نفس، ج ۲، تشر نی، تهران، ۱۳۹۲، صص ۱۸۰-۱۸۱»

۳- آقای حسن کامشاد، در منبع بالا می گوید:

« گلستان را هیچکس بهتر از دخترش لیلی نشناخته است و منصفانه تر از این بانوی هنرمند خوش ذوق و خوش فهم و خوش قلم در باره ی او نگفته و ننوشته است. در بحث داغ [کتاب] «نوشتن با دوربین» می گوید:

” در این کتاب خودش بود. خودِ خودش. ابراهیم گلستان همین بود که خواندید. پر از کار و زحمت، پر از انرژی ، با اشراف کامل به تمام جنبه های فرهنگ، هنر ، پر از تناقض، پر از احساسات، بی پرده و صریح، نرم و مهربان، هم شریف و هم خبیث، زمخت و دریده ، خاله زنک و لیچار گو، پر از جملاتی که بوی گند تحقیر کردن از آن می آید … با هرچه بگویی سر عناد و مخالفت دارد ” به نقل از نگاه نو، آبان ۱۳۸۴ ص ۱۸۸ و ۱۷۰» .

۴- «پرویز جاهد ، نوشتن با دوربین ، رو در رو با ابراهیم گلستان، نشر باختران، چاپ اول، ۱۳۸۴»

۵- « حسن فیاد، از روزگار رفته، چهره به چهره با ابراهیم گلستان، نشر ثالث، چاپ دوم، ۱۳۹۴»

۶-
http://raahak.com/?p=8997

۷- حدیث نفس، ج۲ ، ص ۱۹۲

۸-
http://aftabnews.ir/vdceno8x.jh8nxi9bbj.html

۹- نوشتن با دوربین ص ۱۹۳

۱۰-نوشتن با دوربین ، ص ۲۶۴

۱۱- نامه ی منتشر نشده ی ابراهیم گلستان به نادر ابراهیمی

۱۲- ماهنامه تجربه شماره ۵
http://www.tajrobehmag.com/

۱۳- منبع بالا

۱۴- نامه منتشر نشده ی ابراهیم گلستان …

۱۵- مجله دنیای سخن ،دی و بهمن ۱۳۷۶- شماره ۷۷، چهارشنبه ۱۴ مه ۱۹۹۷

https://www.facebook.com/zartosht.rahimi/posts/10152873009759851

۱۶- هزاره فردوسی ص ۱۱۱

۱۷-« تاریخ ادبیات ایران، ذبیح الله صف، ج۱، ص ۶۱۳»

۱۸- ماهنامه تجربه شماره ۵

http://www.tajrobehmag.com/

۱۹- منبع بالا

۲۰-نامه منتشر نشده ی ابراهیم گلستان به نادر ابراهیمی

۲۱-[ تاریخ التمدن الاسلامی ، طبع سوم ، ج ۱، ص ۲۳۵» به نقل از « تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی »، دکتر ذبیح الله صفا.]

۲۲-« تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی، دکتر ذبیح الله صفا، مجلد اول ، چاپ چهارم، امیر کبیر، ۲۵۳۶، ص ۵۲»

۲۳-« و.و. بارتولد ، گزیده ی مقالات تحقیقی، ترجمه ی کریم کشاورز،مؤسسه ی انتشارات امیر کبیر، ۱۳۵۸، صص ۲۰۳ – ۲۰۴ »

۲۴- مقاله تقی زاده ، در کتاب هزاره فردوسی صص ۸۲-۸۳

۲۵- « کلیات سعدی، به اهتمام محمد علی فروغی، انیر کبیر، ۱۳۶۵»

ملوسک صابری در فیس بوکش چنین آورده است

آذر ۱۳۹۵

12510300_1699577583610516_7660761301234943747_n1

شیخک به چرت بود که زبیده اش وارد شد به تعجیل, بگفتا; شیخکا چه نشستی که آش شله قلمکار دهند اندر هیئت ابوالفضلی!

پس شیخک به عبا و عمامه شد و دیگ به دست, سمت دروازه, پیش گرفت.

چون رسید کوی هیئت را, خیل خلق بدید در آشوب و هیاهو! در اندیشه شد که نوبتش نیاید و اشکم در حسرت بماند!
ره ز میان صف گشوده, بالای دیگ برسید. دیگ آش, نیمه یافت. پس آشپز را بگفت; دست نگاهدار, که نذری را اشکالی ست شرعی!

آشپز بگفت; از چه روی ای شیخک؟
خلق نیز به گوش شدند.

شیخک بگفت; قصاب بدیدم به بازار که گوسپند, تازه ذبح بکرده, سر به کناری نهاده بود. چون ز سر بگذشتم, حیوان به ناله و اشک شد که قصاب, آب نداده, هلاکم نمود…, هم از این روی, حرام باشد آن گوشت و این شله!

مردم را ولوله افتاد و آشپز را پرسش که; حال که کار ز کار بگذشته, چه باید کرد شیخکا؟

شیخک بخاراند ریش را و بگفتا; خمس آش به امام دهید, حلال شود!
پس خلق بگفتند آشپز را که; خمس دهی, حلال شود, به ز آنست که کل آن حرام شود!

پس آشپز, دیگ ز شیخک بستاند و آش اندر بکرد!
خلق, شادمان شده, شیخک را درود گفته, صلوات بفرستادند.

خشتمال, که ترش روی, حکایت بدید و بشنید, شیخک را جلو گرفته, بگفتا; این چه داستان بود که کردی؟ چه کس دیده که گوسپند سر بریده سخن گوید, ای فریبکار؟
شیخک بگفت; مهم شله است, که به دیگ شد! الباقی, نه گناه من است, که خلق را اگر میل به خریت است, همه کس را حلال باشد به سواری!

مرز بندی – دکتر بیژن باران

آذر ۱۳۹۵

bejanbaran
دکتر بیژن باران
مرزهای اروپا در ۱۰۰۰ سال گذشته تا شوروی و یوگسلاوی در دهه ۱۹۹۰ خیلی تغییر کردند. آیا خاورمیانه هم تغییر مرزی را پیش رو دارد؟ خاورمیانه با رشد سریع جمعیت جوان یعنی دو سوم کمتر از ۳۰ سال، بیکاری، فقر، کمبود آموزش عالی، عدم آزادی رسانه ها، ضعف قانون، محدودیت تبلیغ حقوق بشر، اشاعه بنیانگرایی در تقابل با مدرنیسم- خاک خوب برای رشد مفتیان وهابی و مجتهدان شیعی است.

تبلیغ گذشته گرایان منطقه- به ترویج مذهب و تسلیح جهادیها انجامید. حتی در اسراییل هم، این ۶۰ سال جناح سکولار کار در مقابل صیهونیسم بنیانگرای لیکود تضعیف شد. نتیجه بنیانگرایی دینی سقوط دولتهای سکولار دکتر نجیب در افغانستان، صدام عراق، صالح یمن، تلاشی سوریه بود. شریعت قصاص/ قطع عضو، رجم/ سنگسار، اعدام/ سر زدن، حبس خانگی زنان، گشت ارشاد مذهبی، فشار به اقلیتها، ضدیت با مدرنیسم را در دولت می گنجاند.

اکنون سکولاریسم در پاکستان، افغانستان، ایران، عراق، ترکیه، سوریه، مصر، یمن، لبنان، غزه، لیبی در محکمه شریعت جرم شده. در استبداد شرقی خاورمیانه دولت یعنی ابزار سرکوب بوده؛ از سده ۲۰ استعمار هم در عقبماندگی آنها نقش داد. ولی عوامل اصلی عدم رشد اقتصاد و عقبماندگی فرهنگی اند.

سالگشت – محمود صفریان

آذر ۱۳۹۵

%d8%b9%d9%84%db%8c
شبهای هجر را گذراندیم و زنده ایم
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود

من برادران یکه و یگانه ای را در اینجا از دست دادم
ادیب، دانا و شیفته ادبیات…
٢٨ اکتبر سال روز در گذشت علیمحمد صفریان
برادری عاشق شعر و ترانه است.
کسی که برای من به تنهائی یکدنیا آکاهی و مهر بود
یاد و خاطره اش ماندگار

نوشته ای در مورد نادره افشاری از – اشرف علیخانی

آذر ۱۳۹۵

nafshari
نادره افشاری؛ جاودانه در چهچه ی پرندگان، نوازش نسیم و طعم شراب

کاش اینگونه بود که میشد پیش از هر جدایی و یا از دست دادن کسی، از وی ستایش و قدردانی کرد.
متاسفانه نه تنها در فرهنگ ما ایرانیها که به «مرده پرستی» شهره ایم، بلکه در جهان متمدن غرب هم معمولاً قدرشناسی از شخصیتهای با ارزش، متاسفانه پس از درگذشت آنها، انجام می گیرد.
بیشتر مردم (بویژه اهالی مشرق زمین) مطلق گرا هستند. چرایی و چگونگیِ این امر، بحث من نیست زیرا این موضوع، یک مبحث گسترده ی جامعه شناسی است که مقالات و کتابهای بیشماری نیز در موردش نوشته شده است، بهرحال بحث تخصصی راجع به مطلقگرایی و یا بحث از نگاهی سپید و سیاه به انسانها و پدیده ها و موضوعاتی از ایندست، در چارچوب نوشتار کوتاه من نمی گنجد، اما چنانچه شواهد را کنار هم بچینیم، متوجه میشویم که زندگی بیشتر مردم، گاه اندک و گاه بسیار، از این تجربه ی تلخ، آسیب دیده است و عجیب اینست که مردم باز از همان چیزی که آسیب خورده اند و در رنجند، همچنان پیروی میکنند.
در جستجوی سوپرمن و سوپر وومن بودن، کاری بس بیهوده است. ما بایستی کم کم درک کنیم که هیچ «مطلقی» وجود ندارد. جهان همواره در تغییرست و اندیشه ها رو به رشد و تکامل. دگرگونی ایده ها و افکار، حاصل همین رشد و تکامل است، بنابراین نمی توان حتی فرض را بر این گذاشت که «فلان شخص» یا «فلان مرام و مکتب» یا «فلان عقیده» «تنها بهترین» است. اساساً «بهترین» هم معنا ندارد مگر اینکه این واژه و صفتها در کنار دیگر کلمات و در حالتی مقایسه ای، بکار روند مثلاً «یکی از بهترینها». ما باز باید از نو بیاموزیم و صفات تفضیلی را هم حتی اگر نمی توان و نباید از ادبیات و محاوره و افکار زدود، اما بکوشیم که در کاربرد آنها بیشتر دقت کنیم.

به سراغ پرسشی می روم که امیدوارم همه از خودمان بپرسیم و با خودمان رو راست باشیم.
پرسش اینست: «آیا برای ستایش از کسی یا چیزی، الزاماً باید صد در صد همفکر و هم اندیشه ی او و یا متخصص و کار آزموده در آن زمینه باشیم؟». بعنوان مثال، اگر از تماشای تابلویی زیبا لذت می بریم، الزاماً باید نقاش باشیم؟ یا برعکس، اگر نقاش نیستیم، نباید از زیبایی و چشمگیری تابلوی نقاشی قشنگی، لذت ببریم یا به وجد آمده، به تحسین بپردازیم؟ مثال دیگر: اگر از اندیشه های گرانبهای مارکس بهره می بریم و عملی شدن آنها را نیکبختی برای مردم جهان می دانیم، الزاماً با کورش بزرگ در ستیز هستیم و یا باید در ستیز باشیم؟ و برعکس؛ اگر کورش بزرگ پادشاه ایران را گرامی و عزیز می داریم، آیا به این معناست که برای تک تک انسانهای روی زمین، شادی و آزادی و برابری نمی خواهیم؟ و با سلطه ی سرمایه و مذهب و استثمار انسان از انسان، مخالف نیستیم؟ (البته چنانچه بیشتر تأمل کنیم در مثال دوم، اتفاقاً همسویی و یگانگی اندیشه های مارکس و کورش ثابت میشود).

واقعیت اینست که تحسین و ارزش گذاشتن بر هر آنچه زیباست و راستی و روشنی و زندگی بهتری را مژده می دهد، و یا هر آنچه موجب شفافیت بخشیدن به نقاط تیره و غیر قابل فهم و مبهم، و باعث افزایش دانسته ها و بالا رفتن سطح آگاهی و شعور اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و… باشد، نه تنها عجیب نیست، بلکه یک رفتار طبیعی است. کسانی که با طبیعت در ستیزند، نمی توانند مفهوم زندگی را بدرستی درک کنند.
انسان به زیباییهای مادی و معنوی گره خورده است و در آنها زندگی می کند. مطلق گرایی با گره خوردن به زیباییهای مادی و معنوی در تضاد و تناقض است.
کسانی که می خواهند از «دگر اندیشی» دفاع کنند بایستی به «مطلق گرایی» یک «نه ی محکم» گفته و در حمایت از دگر اندیشان، در عمل به اندیشه هایی که گسترش دهنده ی زندگی، زیبایی، شادابی، و روشناییست، احترام بگذارند؛ و در مقابل، سلاح خود را به روی تاریکی، جهل، زشتی، پژمردگی، پلیدی و هر چه ضد زندگیست، نشانه روند.
یکی از شخصیتهای ارزنده ی فرهنگی ایران، خانم نادره افشاری هستند. بزرگ بانویی که هرکسی با اندیشه های ارزشمندش آشنایی پیدا کند، دوستش خواهدداشت. فرقی نمی کند که کسی پادشاهیخواه باشد یا جمهوریخواه، فرقی نمی کند که کسی ناسیونالیست باشد یا انترناسیونالیست. ملی و کمونیست و همه و همه، اگر بخواهند می توانند زیبایی را هرکجا و نزد هر کسی باشد، ببینند، درک کنند، بستایند و قدرش را بدانند و ارجش بگذارند.
از سوی دیگر، اعتبار هرکسی به عملکردش است نه به دستاوردهایش. چراکه دستاوردها در این فضای سیاسی مسموم جهانی، اغلب عاریه ای و اجاره ای و خلعتی هستند و تقریباً بیشترشان برآمده و حاصل زحمات اشخاص نیستند. در دوره ای که جایزه های صلح نوبل به کسانی داده می شود که برای فروش سلاحها و تست کردن اسباب بازی های کشنده ی خود، خاورمیانه را به آتش و خون کشیده اند، در دوره ای که انواع مافیاها، حتی آگاهانِ سیاسیِ روشنفکر را نیز به همکاری با خویش واداشته اند، در دوره ای که مماشاتگران نالایق را بالا می برند و انسانهای شایسته را نادیده می انگارند و گاه در صدد حذف فیزیکی یا معنوی شان هستند، صحبت از دستاوردهای سیاسی حرف مضحکیست. هرچند که دستاوردهایی محدود در ابعاد اجتماعی و فرهنگی و هنری و سیاسی و… که ماحصل رنج و شکنج و خون دل خوردنها و کوششهای بی وقفه و پویایی و خستگی ناپذیریست، بهرحال برای اهل فهم، قابل دیدن و لمس کردن است و بی تردید هرچه کاشته شده، در آینده این دانه ها رشد خواهندکرد و ببار خواهند نشست، بنابراین نباید از کوشش و امید دست برداشت، همانگونه که نادره افشاری اینچنین ماند، همواره امیدوار.
بی آنکه هیچ جایزه ی جهانی به وی تعلق یافته باشد اما خلل ناپذیری و ماندگاری اش، میزان اعتبارش را به اثبات میرساند. زنی همواره محکم، مقاوم، عاری از غرور پوشالی، بی ادعا و باشکوه. بی آنکه سوپر وومن باشد، زنی از جنس آتش، سرکش و نامیرا.

نادره افشاری

نهم نوامبر ۲۰۱۲ برابر با ۱۹ آبان ۱۳۹۱ قلمی توانا و روشنی بخش و گسترنده ی زیباییها و امیدها از نوشتن بازماند.
نهم نوامبر ۲۰۱۲ زنده یاد نادره افشاری نویسنده و طنزپرداز فمنیست ایرانی مقیم آلمان در شهر بن، به خاطر بیماری (به گمانم سرطان)، درگذشت.
حالا چهار سال گذشته که او رفته و هنوز پس از چهار سال باورش دشوار و پذیرش این خبر تلخ، آسان نیست. در رفتنش، دوستان و دوستدارانش مطالب بیشماری نوشتند و در نخستین سالِ یادبودش نیز نام و یاد و خاطره اش را گرامی داشتند. من آرزو داشتم که نزدیکان و دوستانش بیش ازینها از ایشان می نوشتند و در حفظ یاد و اندیشه های وی لااقل در حد نگهداری و فعالیت سایت رسمی ایشان، کوشاتر بودند.
در دومین یا شاید هم سومین سال رفتنش از دوستی پرسیدم که: چرا در سالگرد درگذشت نادره ی نازنین، نویسندگانی که جزو دوستانش بودند، کمتر به وی پرداختند و یا اصلاً نپرداختند؟ آن دوست عزیز پاسخ داد که: «هیچ کجای دنیا مثل ایران اینقدر هر روز خبرهای تازه در نمی آید، بهمین خاطر پرداختن به اخبار و اتفاقات تازه و خطیر در اولویت قرار می گیرد و همین امر باعث به حاشیه رفتن موارد دیگر می شود». این پاسخ، معقول و درستست، با اینحال امیدوارم که اندکی بیشتر به نویسندگان و هنرمندانمان توجه کنیم و در تندباد حوادث سیاسی، مشعلداران پیشین آگاهی و آزادگی را به فراموشی نسپاریم. آنانی که با شجاعت و شفافیت، نخستین گامها را برداشتند و نور بر فضای تاریک دوران سیاه ترس و خفقان پاشیدند و با کلماتی جانبخش، به پیکره ی رنجور جامعه، امید و انگیزه و انرژی بخشیدند.

نادره افشاری در رابطه با روشنگری می نویسد که:

«تنها شادی من اینست که بر این آتش ناآگاهی، آب پاکیزه ی آگاهی بپاشم».

جایی دیگر، می کوشد که پنجره را برای هوایی تازه و پاک و برای پخش عطر امید بگشاید و در دلهای مردم قرن بیست و یکم، بذر عشق بکارد. وی می نویسد:

«تلویزیونت را خاموش کن…. کافی است. حالا نوبت عاشقی است. نوبت دوست داشتن انسانها، نوبت بوسیدن انسانهاست. دوران جنگ و نفرت و عربده و خرابکاری و بیگاری بسر آمده است».

نادره افشاری همانند همه ی نویسندگان، متعلق به تمام مردم در هر گوشه از جهانست و همچون دیگر نویسندگان و طنزپردازان جهان، تنها سلاحش قلم بود و میدان مبارزه اش، صفحه ی افکار و اذهان و دلها. او با جهل و خرافه و بیداد و نابرابری می جنگید و می کوشید با مشعل آگاهی، در هر جا که برایش میسرست، شمعی و چراغی بیفرزود. او معتقدست که آزادی بدون آگاهی بدست نخواهد آمد و آزادیخواهی را نیز در گرو درک و شناخت مسئولیت پذیری می داند. وی می نویسد:

«برای آزادی، و برای آزادگی باید آگاهی داشت. اولین درس آزادیخواهی شناختن مسئولیت در قبال دیگر شهروندان است».

نادره، زندگی پر تب و تابی داشت، مسیر سیاسی سختی را پیمود اما در همه حال جز آنچه که باور داشت نمی گفت و نمی نوشت و انجام نمی داد. جذابیت و ماندگاری خاطراتش نیز بهمین امر برمی گردد چراکه هرچه می گفت و می نوشت و انجام می داد، هیچگاه برگرفته از مصلحت اندیشی و سنجش منفعت و سود و زیانش نبود بلکه حقیقت ناب وجودی اش بود. همان بود که می گفت. همان بود که می نوشت. کلکی در کارش نبود. زلال راستی و بی ریایی بود. صداقت و سادگی در واژه هایش موج میزد. احساسات و عواطفی که در دیگران بر می انگیخت نیز به همان اندازه، واقعی بودند. بهمین دلیلست که همچنان تازه است. کسی نمی تواند فراموشش کند. هر کلامش همواره در ذهن، صدا دارد و زنده است. چه کلمات محبت آمیزش و چه وقتی دلگیر و عصبانی می شد، هرچه می گفت بر دل می نشست چون ریا و دروغ نبود. از سر مصلحتجویی نبود، همه اش باورهایش بود؛ تمامیتش پاک و بی آلایش بود.

بیگمان، هر آنچه که از راستی و درستی خدشه ناپذیرش و از تیزی و صراحت کلامش برمی آمد، راه پر فراز و نشیب سیاسی و فرهنگی اش را سخت تر و پر دست اندازتر می کرد. جهان سیاست که برای خدمت به مردم ساخته شده، متاسفانه بقدری با آینه های صاف و بی غل و غش بیگانه است که نمی تواند براحتی پذیرای انسانهایی شجاع، متکی بنفس، و با ادراکی ژرف باشد. جهان سیاست گاه آلوده به پروپاگانداییست که خدمتگزاریِ بیچون و چرا و چاکری را مرام خود کرده و بهمین دلیل با هرکسی که استقلال رأی داشته باشد، سر ناسازگاری دارد. اما نادره افشاری زنی نیست که پا پس بکشد و کوتاه بیاید. او تا واپسین دم زندگی اش، بر علیه ستم و بیعدالتی و ناراستی و هر نوع ذلت پذیری، نبرد کرد و در این نبرد، همواره طراوت و نشاط و قریحه ی شگفت انگیزش را حفظ کرد. او هرگز تسلیم یأس نشد. درعین حال که از هرگونه جاه طلبی به دور بود، آرزوها و رویاهایش را حتی لحظه ای هم از دست نداد.
در نوشته هایش بویژه در داستانهای زیبایی که نگاشته است؛ واقعگرایی، قدرت درک شگرف، شوخ طبعی، بی قیدی اش به هرچه دست و پاگیر بود و به زنجیرش می کشید، شور و شوق و امیدهایش درخشش چشمگیری دارد. او با بهره بردن از قدرت تخیلی ظریف و باریک بین، خود و پیرامونش و ما همگی را می نوشت. نادره افشاری با قلمی توانا و صراحت لهجه اش، هدفها، ترس ها، هراس ها، ناکامی ها، سرخوردگیها، بیرحمی ها و نگرانی های سه نسل را ماندگار کرد. نسلی که زمینه ساز شورش ۵۷ شد، نسلی که شورش کرد، و نسلی که از دل این طوفانهای سهمگین بیرون آمده و خواسته هایی دیگر و مدرنتر دارد.

نادره افشاری با هرکه و هرچه که دشمن آزادی و انسانیت و دشمن آگاهی است، در ستیز است و در مقابل با همه ی انساندوستان و کلیت همه ی جوامع، در صلح و آشتی و بر سر ِ مهر. وی در یکی از داستانهایش نیکخواهی و آرزوی دیرینه ی خود را برای جهان و بشریت ترسیم میکند. وی می نویسد:

«آنجا کجاست که بعضی خطوط متقاطع یا موازی و گاه متنافر به هم می رسند و با هم روبوسی… آن هم گرمِ گرم…؟!!!».

تمام داستانهای عاشقانه و اجتماعی و زیبای نادره افشاری، لبریز از حقایق و واقعیتهاییست که در لباس کنایه و با ایما و اشاره بیان شده است. در داستانی با نام «کجا بروم؟ کجا برویم؟» به باورهای سنتی و مذهبی که برای هرچه بیشتر در فشار قرار دادنهای سیاسی است، می نویسد:

«میخواهم با تو باشم، میخواهم تو را کنارم داشته باشم، در آغوشت باشم… نمیشود… نمیشود… هرجا میروم، هر جا میرویم از توی سوراخی کسی یا کسانی نگاهم میکنند، نگاهمان میکنند، هر دوی ما را میپایند… چشمانم را میبندم، تا احساس ناامنی نکنم…».

نادره افشاری، زنِ دیروز نیست. او، زن امروز و فرداست. شاید بهمین خاطرست که برای نوشتن در موردش، کاربرد افعال گذشته برای آدم سختست. بنظر نمی رسد که او هیچ نسبتی با گذشته ها داشته باشد. شادابی، تازگی، و بهاری بودنش از میان کلماتش آشکارست و عاشقانه هایش همه نشاط انگیز و دلپذیر و جان افزا:

«اصلا من زود حوصله ام سر میرود. کسی باید خیلی حرفهای تازه و خوب و ناب داشته باشد که حوصله ام را سر نبرد. آدمهای کهنه با حرفهای کهنه شان زود دلم را میزنند».

نادره افشاری، نویسنده ای نیست که با حذف صفحه اش از ویکی پدیا، حذف شود. او طنزپردازی نیست که با خاموشی سایت رسمی اش(به هر دلیلی)، خاموش شود. صدای لطیف و گرمش همواره شنیده می شود، آنجا که در وصیتنامه اش نوشته است:

«زندگی کرده ام آنگونه که دوست داشته ام و خودم را در فرزندان و کتابها و نوشته هایم منتشر کرده ام؛ پس، از همچو منی سخن از «مرگ» گفتن «یاوه» ای بیش نیست. من در تک تک واژه هایم زنده ام و زنده می مانم؛ چرا که برای آزادی از بند بردگی ها و آگاهی و شناخت، دست به قلم برده ام».
او ادامه می دهد که: «به عنوان یک زن خاورمیانه‌ای که خود را از بند «مفعول» بودن رها کرد و به عاملی کننده و خواهنده و «فاعل» تبدیل شد [با تلاشی جانکاه] به خودم افتخار می‌کنم؛ امیدوارم زنان و آزادیخواهان کشورم نیز چنین کنند!
هیچکس مرا ساپورت نکرد؛ پدرخوانده نداشته‌ام؛ مزدور و قلم به مزد هیچ درگاه و درباری نبوده‌ام؛ هرچه کرده‌ام، خود [بر اساس باور و شناختم] کرده‌ام؛ با سوزن کوه کنده‌ام و با پشتکار کارهایم را به ثبت رسانده‌ام!».

نبودنش از هیچ جنبه ای باور پذیر نیست، چراکه او بغضی نیست که در غبار شب گم شود بلکه فریادی عصیانگر و شعله ی سرکشی است که شراره های آرزو، امید، شور، عشق و انرژی می پراکَنَد. با اینحال او برای فقدان فیزیکی اش، می نویسد:
«اگر روزی نبودم، دوست ندارم کسی لباس سیاه بپوشد، ریش بگذارد، حلوا و خرما خیرات کند، فاتحه بگیرد و یا حتی شیون و زاری کند. شمعی و شرابی و شاخه گلی مرا بس است!».

او خود به مانایی خویش باور دارد، و همانگونه خواهد بود که نوشته:

«مرا در چهچه ی پرندگان، در چک چک باران بر روی پنجره ها، در نوازش نسیم و در مزه ی شراب خواهید یافت؛ طبیعت، اینگونه زنده است!».

در پایان آرزو دارم که بنا به گفته ی خودش «تنها خودخواهی» و آرزوی زنده یاد نادره افشاری تحقق یابد و بزودی زود در فردایی روشن و شاد کتابهای ایشان در مدارس و دانشگاهها تدریس شوند و با نگاشتن نامش بر سنگ مرمر سپیدی، زیر پای فردوسی توسی در میدان فردوسی، جاودانگی اش مادّیت و عینیت نیز بیابد. نادره افشاری دلیل این آرزویش را اینگونه وصف می کند: «چرا که برای زیبا، شیوا و درست نوشتن زبان پارسی بسیار کوشیدم!».

زنده یاد نادره افشاری از ستون های اصلی جنبش آزادی و برابری خواهی است، نام و یاد و خاطراتش دل انگیزش هماره ماناست. او در چهچه ی پرندگان، در چک چک باران بر روی پنجره ها، در نوازش نسیم و در مزه ی شراب جاودانه می ماند.

با آرزوی فردایی روشن و شاد
و قشنگترین آرزوها برای خانواده ی گرامی اش و همه ی دوستان و دوستدارانش

۸ نوامبر ۲۰۱۶
اشرف علیخانی (ستاره.تهران)

مترجم اصلی استوانه حقوق بشر کوروش کیست ؟ -علی سرهنگی

آذر ۱۳۹۵

اشاره : هفتم آبان‌ماه، زادروز کوروش کبیراست …هم اکنون درمسیرپاسارگاد مردم .جوانان .دختران و پسران …..گردهم آمده اند….تا این روزرا گرامی بدارند….جمعیتی علاقه مندومشتاق ….هفتم آبان .. روزجهانی کورش است…روز ورود کوروش به بابل و صدور منشور…روزی که درهیچ تقویم رسمی ثبت نشده است !برای آمدن به این مکان اتوبوس رایگان وجود ندارد….آژانس های توریستی و مسافرتی رامحدودکرده اند….نهار و شام و صبحانه مجانی هم به کسی نمی دهند…سر جاده که می رسی تابلو اخطار نصب کرده اند که ورودی دارد…این مکان ۲۴ ساعته باز نیست و ساعت بازدید محدودی دارد…برایش هم در هیچ رسانه ای تبلیغ نمی شود!آری این جا خیلی خیلی ساده است …نه طلائی است و نه بوی اسکناس و سکه می دهد…این جا آرامگاه پدرتاریخی ایران است…بزرگترین پادشاه این سرزمین کهن …برای آمدن به این مکان بایدعاشق باشی…واصالت داشته باشی…!….رفتن ..دیدن و …..همه برای آموختن و آمیختن است .باگذشته …باتاریخ …با هویت ……با حقیقت این خاک و بوم ……..با واقعیت ها ….باقانون ………باباباورهای پیشینیان ……کسی که تاریخ رانداندو نشناسد …….بایدو حتما ….مجبوراست دوباره و سه باره و چندباره ..آن راتکرارکند…..دراین روزو این مناسبت …..سوالی دارم ازشما ….آیا می دانید چه کسی منشور حقوق بشر کوروش رابه زبان فارسی ترجمه کرده است ؟آیامی خواهید بامترجم بیشترآشناشوید ؟….درتهیه و تنظیم وانتخاب این نوشته ناصرحسن زاده وسرکار خانم فائزه فائقی عزیز مرایاری کرده اند…….باهم می خوانیم …….سرهنگی
.
“عبدالمجید ارفعی” نخستین مترجم استوانه کوروش بزرگ از زبان اصلی بابلی‌نو به فارسی است…. ارفعی (زادهٔ ۹ شهریور ۱۳۱۸ در اِوَز) پژوهشگر و متخصص زبان‌های باستانی اکدی و ایلامی، ایلام‌شناس و از آخرین بازماندگان مترجم خط میخی ایلامی در جهان و از مهم‌ترین کتیبه‌خوانان ایرانی است و برخی از لوح‌های گلی تخت جمشید با تلاش وی ترجمه شده‌است…پدرش میرعبدالله ارفعی و اصالتاً اهل اوز از توابع استان فارس بود… او دوران دبستان را در مدارس بندرعباس و یزد به اتمام رساند و در سال ۱۳۲۸ به همراه خانواده به تهران آمد و در مدرسه منوچهری و البرز به تحصیل پرداخت و با بهرام بیضایی هم‌درس شد…پس از پایان دوره دبیرستان و تا پیش از ورود به دانشگاه در سال‌های ۱۳۳۲ در کتابخانه ملی با نوشته‌های ابراهیم پورداوود آشنا شد. در همان زمان از استاد متینی معلم ادبیاتش، الفبای فارسی باستان را آموخت و در همان سالها زبان پهلوی را نیز از روی کتاب کارنامه اردشیر بابکان محمدجواد مشکور آموخت. برای آموزش زبان اوستایی گاتهای پورداوود را سرمشق قرار داد و آن را نیز آموخت…
.
پس از اخذ دانشنامه لیسانس زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران، در مهرماه سال ۱۳۴۴ به آمریکا رفت… بنا بر پیشنهاد و توصیه پرویز ناتل خانلری و استقبال استاد پور داوود دو سال یه آموزش مقدمات اکدی پرداخت و پس از آن به مؤسسه خاورشناسی دانشگاه شیکاگو رفت و تا هشت سال زیر نظر ریچارد هلک، از مشهورترین استادان خط و زبان ایلامی، به یادگیری زبان ایلامی و اکدی مشغول شد… در همان زمان با گل‌نوشته‌های ایلامی و کتیبه‌های تخت جمشید که به امانت نزد دانشگاه شیکاگو بود و ریچارد هلک در حال بررسی، خواندن و ترجمه آن ها بوده‌است، آشنا شد… هلک در آن دوران هر شب چند کتیبه خوانده شده را به ارفعی می‌داد تا او از روی متن ترجمه‌شده، کتیبه‌ها را بخواند… پس از مدتی هلک کتیبه‌های خوانده نشده را هم به ارفعی می‌داد… این تجربه بعدها به ارفعی در نوشتن کتاب «گل‌نوشته‌های باروی تخت جمشید» کمک می‌کند… عبدالمجید ارفعی اولین ایرانی است که در این رشته تحصیل کرد… هم چنین او تنها متخصصی است که می‌تواند بقیه آن کتیبه‌ها را بخواند و آن ها را ترجمه کند…
.
ارفعی در تیر ماه ۱۳۵۳ خورشیدی از رساله دکترای خود با عنوان «زمینه‌های جغرافیایی فارس بر اساس گل‌نوشته‌های تخت جمشید» دفاع کرد و با مدرک دکترا به تهران بازگشت… سپس نزد پرویز ناتل خانلری رفت و در فرهنگستان ادب و هنر ایران به همکاری پرداخت…نتیجه همکاری عبدالمجید ارفعی با دکتر خانلری در بین سال‌های ۱۳۵۴ تا ۱۳۵۷ خورشیدی، گردآوری گنجینه بیشماری از مجلات، مقالات و کتاب‌های گوناگون دربارهٔ تاریخ ایران و جهان و گل‌نوشته‌ها و خط‌های خوانده‌شده است که در پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی نگهداری می‌شود… ارزش دلاری این کتابخانه در زمان خرید بین ۳ تا ۴ میلیون دلار بوده که امروز ارزشی به مراتب بالاتر دارد…
.
تالار کتیبه‌ها در موزه ملی ایران بین سالهای ۱۳۷۷ تا ۱۳۸۲ توسط او و شاهرخ رزمجوساخته و آماده شد… گفته می‌شود او و دانشجویانش حتی قفسه‌های این تالار را خودشان نصب کردند. ..چون خرید کتاب در آن زمان دشوار بود و این تالار نیز کتابی در اختیار نداشت، برای تأمین کتاب، ارفعی به پژوهشگاه علوم انسانی مراجعه کرد تا از کتاب هایی را که بیست سال پیش خودش سفارش داده بود فتوکپی تهیه کند…بسیاری از لوح‌های گلی تخت جمشید و متن‌های حقوقی بین‌النهرین از روی کتیبه‌های تاریخی با تلاش دکتر ارفعی ترجمه شده‌است…
.
عبدالمجید ارفعی سابقه همکاری با بنیاد پژوهشی پارسه و پاسارگاد و بنیاد پژوهشی شوش را در کارنامه خود دارد…. همکاری او با بنیاد پژوهشی پارسه پاسارگاد، منجر به خوانده شدنکتیبه‌های خزانه تخت‌جمشید شد که در موزه همان‌جا نگهداری می‌شد…او نخستین ترجمه فارسی فرمان کوروش بزرگ (منشور کورش) را از روی مولاژی از اصل منشور، همراه با نسخه‌برداری جدید انجام داد…عبدالمجید ارفعی به همراه دکتر جعفری دهقی از اساتید دانشگاه تهران در حال تحقیق و بررسی ترجمه دو کتیبه از بیستون است… بخش زبان ایلامی و بابلی (اکدی) این متن ها به عهده دکتر ارفعی است. ..حرف‌نویسی، آوانویسی، نگارش واژه‌نامه و همچنین بازنویسی متن‌ها به خط میخی و ترجمه آن ها به فارسی کار مشترکی است که در این پروژه بر عهده دارند .

امپراطوری ساسانیان تحقیق از: احمد قندهاری

آذر ۱۳۹۵

ahmad1

شکل گیری امپراتوری ها
اگرنگاهی گذرا به تاریخ داشته باشیم گروه های زحمت کش جوامع، کارگران ، کشاورزان و صنعتگران و تنگدستان بودند.این اقشار، آسیب پذیر تر از همه مردم بوده و هستند. وقتی یک بیماری شایع می شد، بیشترین تلفات از این گروه ها بود. وقتی در منطقه ای سیل جاری می شد ،این افراد به همراه آلونک های شان طعمه ی سیل می شدند. وقتی زلزله ای حادث می شد، سر پناه های این مردم بر روی سرشان خراب می شد و زنده زنده در زیر خروار ها خاک دفن می شدند.
اگر جنگی بین دو کشور در می گرفت ، از دو طرف سربازان که از همین اقشار پائین جوامع بودند، کشته می شدند. آیا اعیان و رجال و شاهزادگان جزء سپاهیان بودند ؟ مسلما خیر. فقط اقشار پائین دست جوامع در جنگ ها کشته می شدند. این کشته شدن ها ، یعنی بی پدر شدن بسیاری از اطفال ، بی شوهر شدن بسیاری از زنان جوان، بی پسر شدن بسیاری از مادران. و پس از جنگ
فقر، فساد، فحشا و هزار بدبختی دیگر دامنگیر این گروه مردم می شد.در بسیاری موارد به زن و بچه ها مردم کشورشکست خورده تجاوزمی شد واموال شان غارت می شد و نتیجه ی جنگ پیروز شدن یکی ازدوطرف بود، این پیروز شدن های مکرر به تشکیل امپراتوری می انجامید.
کمی فکر کنیم آیا باید به این امپراتوری ها افتخار کرد؟ یا باید بابت آن همه جوانانی که در این راه ازبین رفتند و خانواده هایشان که به هزار بدبختی دچار شدند شرمنده بود. آن وقت اگردر این امپراتوری ها کاخ هایی نظیر تخت جمشید ساخته شد، باید به آن افتخار کرد؟
امپراطوری ساسانیان
ساسانیان نام خاندان شاهنشاهی ایرانی است که از سال ۲۲۴ تا ۶۵۱ میلادی (۴۲۷ سال) بر ایران فرمانروایی کردند؛ بنیان این شاهنشاهی یکپارچه را اردشیر بنا کرد. دودمان ساسانی آخرین دودمان پیش از دوره اسلامی در ایران بودند. شاهنشاهان ساسانی که ریشه‌شان از استان پارس بود، بر پهنه بزرگی از آسیای باختری چیرگی یافته، گستره فرمانروایی خود را برای نخستین بار پس از هخامنشیان، یکپارچه ساخته و زیر فرمان تنها یک دولت شاهنشاهی آوردند. پایتخت ایران در این دوره، شهر تیسفون در نزدیکی بغداد در عراق امروزی بود.
نام «ساسانیان» از «ساسان» گرفته شده، که اردشیر از نوادگان اوست. به نوشته شاهنامه، ساسان پدر اردشیر، چوپانی بود از بازماندگان دارا ب که در فارس می‌زیست. اردشیر در دستگاه بابک که موبد آتشکده آناهیتا، همچنین شهردار و مرزبان پارس بود، پرورش یافت، ولی درباره نسبت او با بابک اختلاف وجود دارد.
او به گواهی بسیاری از تاریخ نویسان، مردی نیرومند و دلیر بود که سرانجام بر اردوان پنجم اشکانی در دشت هرمزگان پیروز شده و سرزمینی که خود به آن ایرانشهر می نامید راتسخیر کرد
ساسانیان رفته‌رفته توانمندتر شده، هویت فرهنگی، نظامی و مذهبی ایرانشهر را نزدیک به چهارصد سال گسترش داده و مرزها را تا سالهای پایانی برپایی‌شان، به گستره امپراتوری هخامنشی نزدیک‌تر کردند، هرچند که با گذشت زمان، دستگاه مذهبی در کار کشورداری و دربار نفوذ بسیار نمود و نبردهای چندین ساله با رومیان نیز، کشور را فرسوده کرده بود.
پرده پایانی شاهنشاهیِ ایرانشهرِ ساسانی، در پایان دوره خسرو پرویز با پیروزی سپاه ایران در نبرد اورشلیم فرو افتاد. پیروزی در این نبرد ۲۱ روزه به فرماندهی شهربر از سرداران خسرو، و با یاری جنگ افزارهای سنگین و دژکوب و منجنیق، همراه شد با فرستادن چلیپای ترسایان (صلیب اصلی مسیح) از اورشلیم به پایتخت ایران خشم رومیان مسیحی را به دلیل بی‌احترامی به چلیپای مسیح برانگیخت؛در نتیجه نبردهایی در گرفت که به شکست و عقب نشینی سپاه ایران انجامید و سرانجام خسروپرویز، شاه نیرومند و با اراده‌ای که با وجود اشتباه‌هات و معایبش، در دوران پادشاهی خود ، جلوی زیاده‌خواهی بزرگان را گرفته بود، با خشم بزرگان بخاطر شکست‌ها، به ظاهر با مکر و دسیسه از سوی برخی سپاهیان، و با همکاری پسرش شیرویه (قباد دوم) کشته شد.
با مرگ خسرو، و در پی آن مرگ شک برانگیز قباد (که بسیاری از برادران خود را کشت)، در زمانی کمتر از شش ماه، چرخه‌ای مرگبار از کینه توزی، جاه طلبی و خونخواهی آغاز شد و به فروپاشی دستگاه ساسانی انجامید. بسیاری از بزرگان و ارتشیان کشته شده تا آنجا که در نبود مردان خاندان شاهی، پوراندخت ، دختر خسرو پرویز و پس از او، آزرمیدخت، خواهر پوراندخت را به شاهی برگزیدند.
با گزینش‌های پی‌درپی و برگزیدن بیش از ده شاهنشاه در مدت چهار سال، یزدگرد سوم از سوی بزرگان استخر برگزیده شد ولی چون نسبتی نزدیک با شاه نداشت محبوبیتی نیافت. سرانجام لشکر خلیفه عمرابن الخطاب آگاه از ناتوانی مرزبانان، رفته رفته به کشور نفوذ کرد. بازمانده سپاه ایران در نبرد جسر (یا نبرد پل) پیروز شده، ولی دو نبرد سرنوشت سازِ قادسیه و جنگ نهاوند با پیروزی اعراب پایان یافتند و پس از سقوط نهاوند ، دیگر ایران نتوانست انسجام خود را دوباره بدست آورد و همه شهرهای ایران یکی پس از دیگری با کشتاروسیع بدست عرب ها افتاد.
اعراب چه کردند با ایران
در سال ۶۳۶ میلادی اعراب مسلمان به ایران حمله کردند
متاسفانه عده‌ای نیز بر این گمان هستند که ایرانیان با آغوش باز به استقبال اعراب شتافتند!!! به همین دلیل بر آن شدم که به بخشی از آن اشاره ‌کنم .

عبدالحسین زرین کوب در کتاب دو قرن سکوت می نویسد: فاتحان، گریختکان را پی گرفتند؛ کشتار بیشمار و تاراج گیری باندازه ای بود که تنها سیصد هزار زن و دختر به بند کشیده شدند.شست هزار تن از آنان به همراه نهصد بار شتر زر و سیم بابت خمس به دارالخلافه فرستاده شدند وزنان و دختران در بازارهای برده فروشی اسلامی به فروش رسیدند . اعراب با زنان در بند به نوبت همخوابه شدند و فرزندان پدر ناشناخته ی بسیار بر جای نهادند
پس از تسلط اعراب
در حمله به سیستان؛ مردم مقاومت بسیار و اعراب مسلمان خشونت بسیار کردند بطوریکه ربیع ابن زیاد ( سردار عرب ) برای ارعاب مردم و کاستن از شور مقاومت آنان دستور داد تا از آن کشتگان صدری بساختند ( یعنی اجساد کشته شدگان جنگ را روی هم انباشتند ) و هم از آن کشتگان تکیه گاهها ساختند؛ و ربیع ابن زیاد بر آن نشست و قرار شد که هر سال از سیستان هزار هزار ( یک میلیون ) درهم به امیر المومنین دهند با هزار غلام بچه و کنیز. ( کتاب تاریخ سیستان صفحه۳۷، ۸۰ – کتاب تاریخ کامل جلد۱ صفحه ۳۰۷)
در حمله اعراب به ری مردم شهر پایداری و مقاومت بسیار کردند ؛ بطوریکه مغیره ( سردار عرب ) در این جنگ چشمش را از دست داد . مردم جنگیدند و پایمردی کردند… و چندان از آنها کشته شدند که کشتگان را با نی شماره کردند و غنیمتی که از ری نصیب اعراب مسلمانان کرد همانند غنائم مدائن بود .( کتاب تاریخ طبری؛ جلد پنجم صفحه ۱۹۷۵)
در حمله به شاپور نیز مردم پایداری و مقاومت بسیار کردند بگونه ای که عبیدا لله ( سردار عرب ) بسختی مجروح شد آنچنانکه بهنگام مرگ وصیت کرد تا به خونخواهی او؛ مردم شاپور را قتل عام کنند؛ سپاهیان عرب نیز چنان کردند و بسیاری از مردم شهر را بکشتند. (کتاب فارسنامه ابن بلخی؛ صفحه ۱۱۶ -کتاب تاریخ طبری؛ جلد پنجم صفحه ۲۰۱۱)
در حمله به الیس؛ جنگی سخت بین سپاهیان عرب و ایران در کنار رودی که بسبب همین جنگ بعد ها به « رود خون » معروف گردید در گرفت. در برابر مقاومت و پایداری سرسختانه ی ایرانیان؛ خالد ابن ولید نذر کرد که اگر بر ایرانیان پیروز گردید « چندان از آنها بکشم که خون هاشان را در رودشان روان کنم » و چون پارسیان مغلوب شدند.
بدستور خالد « گروه گروه از آنها را که به اسارت گرفته بودند؛ می آوردند و درلبه رود گردن می زدند » مغیره گوید که « بر رود؛ آسیاب ها میچرخید و سه روز پیاپی با آب خون آلود؛ قوت سپاه را که هیجده هزار تن یا بیشتر بودند؛ آرد کردند … کشتگان ( پارسیان ) در الیس هفتاد هزار تن بود.( کتاب تاریخ طبری؛ جلد چهارم؛ صفحه ۱۴۹۱- کتاب تاریخ ده هزار ساله ایران؛ جلد دوم برگ ۱۲۳)
در شوشتر؛ مردم وقتی از تهاجم قریب الوقوع اعراب با خبر شدند ؛ خارهای سه پهلوی آهنین بسیار ساختند و در صحرا پاشیدند. چون قشون اسلام به آن حوالی رسیدند ؛ خارها به دست و پای ایشان بنشست ؛ و مدتی در آنجا توقف کردند. پس از تصرف شوشتر ؛ لشکر اعراب در شهر به قتل و غارت پرداختند و آنانی را که از پذیرفتن اسلام خود داری کرده بودند گردن زدند. (کتاب الفتوح صفحه ۲۲۳ – کتاب تذکره شوشتر؛ صفحه۱۶ )
در چالوس رویان؛ عبدالله ابن حازم مامور خلیفه ی اسلام به بهانه (دادرسی ) و رسیدگی به شکایات مردم؛ دستور داد تا آنان را در مکان های متعددی جمع کردند و سپس مردم را یک یک به حضور طلبیدند و مخفیانه گردن زدند بطوریکه در پایان آنروز هیچ کس زنده نماند … و آبادی چالوس را آنچنان خراب کردند که تا سالها آباد نشد و املاک مردم را بزور می بردند. (کتاب تاریخ طبرستان صفحه ۱۸۳ – کتاب تاریخ رویان؛ صفحه ۶۹ )

در حمله به سرخس؛ اعراب مسلمان «همه ی مردم شهر را بجز یک صد نفر ؛ کشتند . (کتاب تاریخ کامل؛ جلد سوم؛ صفحه ۲۰۸و ۳۰۳)

در حمله به نیشابور؛ مردم امان خواستند که موافقت شد؛ اما مسلمانان چون از اهل شهر کینه داشتند؛ به قتل و غارت مردم پرداختند؛ بطوریکه « آنروز از وقت صبح تا نماز شام می کشتند و غارت می کردند. (کتاب الفتوح؛ صفحه ۲۸۲ )

در حمله ی اعراب به گرگان؛ مردم با سپاهیان اسلام به سختی جنگیدند؛ بطوریکه سردار عرب ( سعید بن عاص ) از وحشت؛ نماز خوف خواند . پس از مدتها پایداری و مقاومت؛ سرانجام مردم گرگان امان خواستند و سعید ابن عاص به آنان « امان » داد و سوگند خورد « یک تن از مردم شهر را نخواهد کشت » مردم گرگان تسلیم شدند؛ اما سعید ابن عاص همه ی مردم را بقتل رسانید؛ بجز یک تن؛ و در توجیه پیمان شکنی خود گفت: « من قسم خورده بودم که یک تن از مردم شهر را نکشم! .. تعداد سپاهیان عرب در حمله به گرگان هشتاد هزار تن بود. (کتاب تاریخ طبری جلد پنجم صفحه ۲۱۱۶ – کتاب تاریخ کامل؛ جلد سوم ؛ صفحه ۱۷۸ )
پس از فتح” استخر” (سالهای ۲۸-۳۰ هجری) مردم آنجا سر به شورش برداشتند و حاکم عرب آنجا را کشتند. اعراب مسلمان مجبور شدند برای بار دوم” استخر” را محاصره کنند.مقاومت و پایداری ایرانیان آنچنان بود که فاتح “استخر” (عبدالله بن عامر) را سخت نگران و خشمگین کرد بطوریکه سوگند خورد که چندان بکشد از مردم ” استخر” که خون براند. پس خون همگان مباح گردانید و چندان کشتند خون نمی رفت تا آب گرم به خون ریختندپس برفت و عده کشته شدگان که نام بردار بودند “چهل هزار کشته ” بودند بیرون از مجهولان.(کتاب فارسنامه ابن بلخی صفحه ۱۳۵– کتاب تاریخ کامل؛ جلد سوم صفحه ۱۶۳)
رامهرمز نیز پس از جنگی سخت به تصرف سپاهیان اسلام در آمد و فاتحان عرب؛ بسیاری از مردم را کشتند و زنان و کودکان فراوانی را برده ساختند و مال و متاع هنگفتی بچنگ آوردند.(کتاب الفتوح؛ صفحه ۲۱۵)
مردم کرمان نیز سالها در برابر اعراب مقاومت کردند تا سرانجام در زمان عثمان؛ حاکم کرمان با پرداخت دو میلیون درهم و دو هزار غلام بچه و کنیز؛ بعنوان خراج سالانه؛ با اعراب مهاجم صلح کردند.(کتاب تاریخ یعقوبی صفحه ۶۲ -کتاب تاریخ طبری جلد پنجم صفحه ۲۱۱۶, ۲۱۱۸ – کتاب تاریخ کامل؛ جلد سوم صفحه ۱۷۸,۱۷۹)

جنایات اعراب تنها به این شهر‌ها ختم نشده است و اینها تنها گوشه‌ای از تاراج میهنمان به دست تازیان بود و آشکارا مقاومت ایرانیان در برابر آنان را ثابت می‌کند. اگر شهر خاصی‌ مورد نظر شما بود خوشحال خواهم شد که روایت آنرا شرح دهم.

پایتخت ایران، شهر تیسفون (به عربی مدائن) در ۶۳۷ میلادی به دست اعراب افتاد، یزدگرد سوم با سرنوشتی نامعلوم گریخت و اثری از او نماند؛ به گمان برخی تاریخ نگاران، آسیابانی از مرو او را بخاطر جامه زربفت‌اش کشت. با مرگ یزدگرد به سال ۶۵۱ میلادی، شاهنشاهی ساسانی پایان یافت، هرچند که بازماندگان خاندان شاهی در ایران، یا گریختگان به چین، از جمله پیروز پسر یزدگرد؛ برای استقلال دوباره ایرانشهر درخلافت عمر بسیار کوشیدند.
این باور و این دید ایرانشهری یا منش ایرانشهری یا ایرانی از دوره ساسانی سرچشمه گرفته‌است… ساسانیان اولین سلسله‌ای در ایران هستند که ایده ایرانشهر را به عنوان یک ایده سیاسی و هویت فرهنگی ایرانیان برپا می‌کنند. مهمترین میراث ساسانیان این است که ما اکنون ۱۸۰۰ سال است با این ایده زندگی می‌کنیم. ما پیدایش این ایده را مدیون ساسانیان هستیم.

تورج دریایی، استاد رشته ایرانشناسی در دانشگاه کالیفرنیا در ارواین، و نویسنده کتاب “ایران ساسانی: ظهور و سقوط یک امپراتوری” به زبان انگلیسی، می‌گوید که میراث ساسانیان برای ایران بسیار بزرگتر از شکست در برابر اعراب است. میراث مهمی که ساسانیان برای ایران به جا گذاشتند، به گفته او، شکل گیری مفهوم ایران به عنوان یک فرهنگ و ملت است. یکی از عناصر مهم شکل گیری این مفهوم پیدایش خداینامه در زمان ساسانیان است. این همان کتابی است که شاهنامه از آن سرچشمه گرفته‌است. آقای دریایی می‌گوید: “اهمیت دیگر ساسانیان این است که در زمان خسرو انوشیروان در همان قرن سوم، تاریخ ملی ایران به نام خداینامه تدوین می‌شود.

صحبت های دکتر محمود صفریان در شب شعر شهرستان اوکویل کانادا

آذر ۱۳۹۵

%d8%b4%d8%a8-%d8%b4%d8%b9%d8%b1-%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d9%88%da%a9%d9%88%db%8c%d9%84
کلیک کنید

گام هائی در کوچه های خاطره – محمود صفریان

آذر ۱۳۹۵

fullsizerender

داشتم در پارکی قدم می زدم. دلم گرفته بود. حواسم به زیبائی پارک، به درختان قد کشیده و گلهائی که در ریف های منظمی کاشته بودند، نبود.
این پارک را خیلی دوست دارم و بسیار آمده ام، وقتی نیاز دارم که با خودم تنها باشم و راحت بتوانم در خاطراتم پرسه بزنم به این پارک می آیم. برایم فرق نمی کند که آفتابی باشد یا ابری ولی تابستان هایش را بیشتر دوست دارم. و من که گاه در کوچه های تفته ی بی گل و گیاه  ذهنم راه می افتم، بودن گلهای این پارک برایم شوق بر انگیز است.
آن روز با دوستی قرار داشتم تا کمی با هم صحبت کنیم دو کتابی را هم که دلم می خواست بخواند با خودم آورده بودم.  دیرکرده بود
*
چه بهار نچسبی! باز فروردین و اردیبهشت اش، اما خردادش بجای بوی بهار بوی عناد و فریب می داد و بوی باروت ….
نمی دانم  ترس از کدامین عاقبت، نا آرامی خاصی در جانم ریخته بود.
روی اولین نیمکت منتظری  که دیدم، نشستم. صبح بود، نه خیلی زود، اما زود بود. هنوز شبنم ها فرصت رفتن نیافته بودند و چون الماسی روی چمنهای پارک، می درخشیدند.
به کسی نگفته بودم که دارم می روم پارک، کسی را هم همراهم نیاورده بود. فقط دوستی که برایش کتاب آورده بودم می دانست، که دیر کرده بود.
*
می دانستم کار از کار گذشته است و اسب ها برای تاخت زین شده اند. اما ساکت هم نمی شد بود
مرغ را هم که می خواهند سر ببرند با  قدقد ش اعتراض می کند، یعنی از مرغ هم کمترم؟
نمی خواستم بازیگر یک سناریو باشم. ولی اگر نمی خواهم باید بازیگر جائی دیگر بشوم و بروم روی صحنه ای که می خواهم. بی تفاوت بودن هم هارترشان می کند و هم جری تر.
*
دارد دیر می شود اگر می خواهم بروم باید زودتر بجنبم.  پس چرا هادی نمی آید؟
از دور صدای غریو می آمد. انگار صدها شیر داشتند با هم نعره می کشیدند.
فریب آدم را می چزاند و بنظرم رسید که این صدا از داغ آن نیز می تواند باشد. داغ فریب.
راه افتادم. احساس می کردم بی دلیل از کلاس بیرونم کرده اند. حال خوشی نداشتم. از لباسی که به اجبارتنم کرده بودند، لجم گرفته بود.
نمی دانم چه می خواهند. چرا چنین سر گشته اند. چرا این همه پیله می کنند. هیچ دکانداری چنین نمی کند.
آرامش را از درخت زندگی همه مان چیده اند. نمی توانم هرجا که می خواهم بروم. کاش سایه ام بود، اما نیست. کس دیگری است آنکه دارد دائم دنبالم می آید. همه جا همراهم است. نفس هایم را می شمارد. احساس می کنم در قفسم و کسی دسته آن را مثل چمدان در دست دارد و هر جا دلش می خواهد با خودش حمل ام می کند.
صدا دارد قوی تر می شود، اما چرا بوی باروت می دهد؟ چکار دارند می کنند؟ تحمل ندارم …راه می افتم…
صلاح نیست بیشتر منتظر بمانم. اگر می خواست بیاید تا حالا آمده بود.
*
شب بود. گرم بود و شرجی.  روی تختم  در حیاط  خانه دراز کشیده بودم. پس از روزی خسته کننده تازه پشتم زمین خورده بود. داشت خوابم می برد. ضربات ممتد و پر صدای در متوجه ام کرد که دارم به دام می افتم. تا آمدم خودم را پیدا کنم مادرم با غرو لُند زیاد که:
” صبر کنید مگر سر آورده اید آن هم این وقت شب ”
در را باز کرد و با پلک بهم زدنی سه نفر اسلحه به دست ریختند تو…
*
چه قیامتی است. در چه پهنه ای دارند دست رد می زنند. فریاد رهائی دارد صدا های دیگر را می بلعد.
به متن نرسیده، با حاشیه هم صدا شدم. یک صدا هم یک صداست. تمام فرعی ها هم به صدا در آمده بودند. همه از درون حصاری که گمان می رفت روزنی ندارد زندگی را و عشق را، خواستن و بودن را فریاد می زدند، بی واهمه از سایه ای که سنگینی سالها را بر دوش داشت.
همینجا بود که دیدمش. تعجب کردم، در دانشگاه رفت و آمدی آرام و آهسته داشت، و حالا که رسا فریاد می زد باور نمی کردم خودش باشد. اما در یافتم که چه آتش های گدازانی زیر خاکسترهائی ی است که سرد می نماید.
*
” امروزدرایستگاه اتوبوس مدرسه منتظرت بودیم نیامدی. آمده بودی نصفه شبی مزاحم سرکاروالده!! نمی شدیم. ”
عجب!…این دستگیری نمی توانست با نیامدن هادی بی ارتباط باشد؟
*
در متن و باهمه اگر بودم، شکار نمی شدم. شکاری گیر آمده در کوچه ای بن بست. گرگان از بیم آن عظمت حضور، در حاشیه دندان نشان می دادند.
وقتی کشان کشان می بردندم دیدم که او راهم دارند می برند. آن روز نمی دانستم که او را بعنوان غنیمت جنگی! به سور تجاوز می برند.
*
هرچه می توانی محکم ببندش، دو دستش را در طرفین ولی پاهایش را   چسبیده بهم
گویا با نفر دومی که در اتاق بود حرف می زد، با کسی که دستورش را برای بستن من اجرا کرد.  من از ضربات مشت و لگد قبلی، جای سالم در بدنم نبود باید بیش از دو ساعت باشد که در این اتاق زیر دست و پایشانم…. رمق تکان خوردن، اعتراض و حتا حرف زدن هم نداشتم، و او با تمام توان ضربه میزد. دیگر برایم توفیر نمی کرد که زنده بمانم یا بمیرم، و او اگر ازبیان کشتن من برای ترساندنم استفاده می کرد، تیرمؤثری نبود. من آنچه را که خودم می خواستم به او گفته بودم، ولی او پی بها نه می گشت که بیشتر بزند.
هرچه بیشتر هم اگر می گفتم دردی را دوا نمی کرد. فکر می کردم دلش می خواهد حرف دیگری نگویم تا زدن تمام نشود. داشت لذت می برد…او یک سادیست بود. می دیدم که از زدن من لذت می برد. خسته که می شد مرا به همان وضعیت رها می کرد، باز نشده و له شده بر روی تخت یا نیمکت چوبی، و می رفت برای استراحت!
زخم هایم به چرک نشسته بود. داشت از خودم خوشم می آمد. رفتارشان با من، بزرگم کرده بود
*
این بازداشتگاه کاخ دادگستری است. در اینجا آفتاب اکسیر است. بیرون که بیائی رنگ زرد آفتاب ندیده ات معلوم می کند که زندانی زندان کاخ دادگستری بوده ای….
” تا هستم حرف بزن، اگر رفتم معلوم نیست کی برگردم. تا آن وقت شاید پوسیده باشی.»
داشت می ترساندم.
بهتر است به شهر دیگری منتقلش کنیم. تا دوری از فامیل و بی ملاقاتی عذابش بدهد.
با آنچه که از خانه اش یافته ایم مقر خواهد آمد.
” هادی را می شناسی؟ ”
” نه، ”
” من دارم کمکت می کنم. بدان که درحد اطلاعات هادی، از تو می دانند و نه بیشتر. ”
بعد ها که سروان اطلاعات را دستگیر کردند متوجه شدم که آن روز او درست گفته بود. برایم خبر داشت که راه نداده بودم. کاش باور کرده بودم. و توسط او خبرهای بیشتری می گرفتم.
در گرمای سوزان در بازداشتگاه پرتی در شهری دیگر، و نیش پشه هائی که که کمتر از فشار بازجوها نبود. روزگار تلخی بود…”
*
” تو اینجا چکار می کنی؟ کی تو را آوره اینجا؟ ”
کس دیگری بود نه آنی که قرار بود تا به پوسم نیاید.
” از من می پرسی  که چرا اینجا هستم؟ مگر خودم آمده ام؟ مرا آورده اند  ”
” اینجا که بازداشتگاه موقت نیست؟ باید بروی آنجا تا تکلیفت روشن شود. ”
” باید بروم یا می برندم؟ ”
” خفه شو مادر قحبه ی پرروی سابقه دار…”
*
بجائی بند نبودم از جائی هم خبر نداشتم و برنامه و دستوری را هم پنهان نکرده بودم . به این شهر که آمدم با کسی یا جائی ارتباط نداشتم. خبر و اطلاع داشتم ولی دست دوم بود. وهمین سکوت  و بی خبری  سبب شده بود که گمراهشان کند و برایشان مهم بشوم.
گمان می کنم در همان شب اول که گفتم :
” من حرفی برای گفتن ندارم ”
و راست گفته بودم، آنها را خیالاتی کرده بود که، نکند، اینی که می گویم نباشم و گنجینه ی اسراری را پنهان دارم.
*
شده بودم عضوی پیوندی، همه بازداشتگاه ها  از قبولم خود داری می کردند.
” تو را برای چی به اینجا آورده اند؟ اینجا بازداشتگاه موقت است ”
” من چه می دانم. من را بی خودی دستگیر کرده اند.  هر جا می برندم نمی دانند  چرا به آنجا برده شده ام.”
با چنان مشتی دهانم را بست که دندانم شکست و دهانم پر خون شد.
” ترسو ها از حرف معمولی هم واهمه دارند ، می زنند تا ترسشان را پنهان کنند ”
آهسته و زیر لب گفتم ولی فهمیدند.
پدر سگ بچه پر رو الان نشانت می دهم که ترسو کیه ”
*
از پنجره اتوبوس که نگاه کردم سینما ریولی پوستر های شب نشینی در جهنم را به در و دیوارش نصب کرده بود.
” سرکار کجا داریم می رویم؟ ”
” سیگاری برایم روشن کن…داریم می رویم قصر”
” قصر چرا؟ آنجا که بازداشتگاه آن هائی است که دادگاه رفته و تکلیفشان روشن شده است ”
” تو که می گوئی اشتباهی دستگیرت کرده اند اما همه ی زندان ها را می شناسی…”
بهتر دیدم با سیگاری حواسش را از تمرکز بی اندازم
*
در راهروی دادگاه در اوین دیدمش، دستکاری به موقعی بود با چشم بندم. خودم را آهسته به او رساندم.
” من همانم که آن روز گفتی این فریادت بهای سنگینی دارد یادت هست؟ ”
” کمی مکث کرد و آهسته گفت نه تو را نمی شناسم، ولی دلم می خواهد بدانم که پرداخت کردی؟ ”
” بله خیلی هم سنگین،…حالا هم دارم می روم دادگاه تا مانده اش را نیز بپردازم…ولی نه پشیمانم و نه نا امید. ”
*
” این کیه؟ چرا اینجا؟…اینجا بند شش سیاسی قصر ِ همه شان از قزل قلعه پس از طی همه ی مراحل و رای دادگاه به اینجا تحویل شده اند…”
با نام قزل قلعه آشنا بودم و می دانستم ” پس از طی همه ی مراحل ” یعنی چه مراحلی. نمی دانستم چرا وضع من چنین درهم شده است.
همه ی آن هائی که اسمشان را شنیده بودم اینجا در این بند بودند. همه ی پهلوان پنبه هائی که ” بالا ” نامیده می شدند
عین گربه های کتک خورده در راهروهای آن ولو بودند و چه شق و رق هم بودند….و چه طلبکار.
” آنجا چه خبر بود؟ ”
” کجا؟ ”
” قزل قلعه  ”
” قزل قلعه؟  من آنجا نبوده ام ”
” پس چرآمده ای اینجا ؟ ”
” خودم نیامده ام  ، آورده اندم …اینجا زندان سوم است که مرا می آورند. خودشان هم نمی دانند چه گهی میخورند. من یک محصلم، سیاسی نیستم به اشتباه دستگیرم کرده اند. ”
” راستی؟ ….خوب از بیرون چه خبر؟ نگو که خبر نداری”
” گفتم من سیاسی نیستم. و نمی دانم منظورتان از خبر چه خبری است.”
” خودتی! “

” …با اثاثیه…”
” بابا راست می گفت بیچاره سیاسی نیست بی خود دستگیرش کره اند …دارند با اثاثیه آزادش می کنند.”

هنوز سینما ریولی داشت شب نشینی در جهنم را نشان ی داد. اما این بار داشتم بر می گشتم.
” سرکار مگر آزاد نشده ام؟ پس چرا پیاده ام نمی کنید؟ ”
” نه، آزاد نشده ای، داریم می بریمت قزل قلعه تحویلت بدهیم….”
” پس من دارم از آخر به اول به زندان می روم گمان می کنم این همانجائی است که از روز اول باید تحویل می شدم…”

” تو شرم نمی کنی که هنوز داری منافع انگلیس را حفظ می کنی؟ ”
” برادر اشتباه می کنی. من یک کارمندم، منافعی دیگر در میان نیست که من حفظش کنم. ”
*
” اگر دست به چشم بندت بزنی دستت را قطع می کنیم ”
“…. تو در گذشته نیز نا آرام بوده ای. و مدت ها زندانی کشیده ای. اما بدان حالا با آن موقع فرق می کند خواهی دید. “

” ما روز اول گفتیم که اینجا با زندان های شهر خودت فرق دارد. گفتیم که حواست را جمع کن تا دست از پا خطا نکنی. تو و چندتا دوست مثل خودت که در این زندان هستند کلاس مبارزه با بی سوادی راه انداخته ای؟  می دهم پدرت را در آورند. ”
” جناب سرگرد ما پیرو منویات شاهنشاه آریا مهر که دارد با بی سوادی مبارزه می کند، کلاس روبراه کرده ایم. ”
” این مادر قحبه کمونست را ببر انفرادی تا بعد خدمتش برسم ….تو را چه به این گه خوردن ها…”
چناب سرگرد مبارزه با بی سوادی گه خوردنه ؟ ”
*
بلند بالا و خوش قیافه بود، با لهجه ی غلیظ آذری. همانطور که سرش پائین بود رسید آجان آورنده ام را امضاء کرد .
” سرگروهبان ! ”
” بله قربان ”
” سرش بزن – پتوش بده – درش ببند ”
و چنین شد
فضائی تاریک که تا چشمم عادت بکند کلافه ام کرده بود، انداخته شدم در اتاقی به عرض پنج وجب در دوازده وجب. در حقیقت مرا  به انفرادی انداخته بودند.
کشوی کوچکی که محل دید سرباز نگهبان بود و در بالای در سلول قرار داشت کشیده شد:
” شامت را که خوردی به در بکوب تا ببرمت دستشوئی شبانه. یادت نرود چون از ساعت ده دیگر کسی را به دستشوئی نمی بریم. ”
و در کشوئی را بست. هرقدر منتظر ماندم شامی نیاوردند. بیم داشتم ساعت از ده بگذرد. به دستشوئی نیاز داشتم.
در را کوباندم. چندین بار.
” به این زودی شامت را خوردی؟ ”
” نه سرکار، هنوز برایم شام نیاورده اند. ”
” شامت را قبلن آورده اند. روی همان سکوئی است که پتویت را گذاشته ای. ”
قبل از اینکه بگویم روی سکو شامی ندیده ام، در ِکوچک کشوئی را بست.  سکوئی که قرار بود شامم را رویش گذاشته باشند، تخت خوابم بود با خشتی که گمان می کردم باید بالشم باشد.
حتمن چون تازه واردم  از شام خبری نخواهد بود. در این فکر بودم که نگهبان از پشت در بدون اینکه دیدگاه را بگشاید فریاد زد ”
” همان قرص نانی که روی سکو گذاشته اند شام امشب است ”
و فهمیدم که خشت سیاه و سفتی که گمان می کردم بالشم است قرصی نان است. هیچ دندانی حریف فرو رفتن در این ” خشت نان ” نبود. انداختمش پائین و روی سکو به دیوار تکیه دادم .  کمی سردم بود ولی از پتوی شندره ای که به من داده بودند هزار بوی ناخوشایند در هوا پیچیده بود. بوی خون ، بوی چرک انواع زخم ها، بوی ادرار به دفعات، بوی مدفوع خشک شده….
” سرکار شامم را خوردم. مرا ببر دستشوئی…”
در را باز کرد و مرا بیرون کشید. خواستم بگویم شام نخورده ام چون نتوانستم نان خشک شده سیاه را گاز بزنم. خواسم بگویم بوی پتوی پاره ام  دارد حالم را بهم می زند خواستم…
” حق نداری حتا یک کلمه با من حرف بزنی سرت را بیانداز پائین و همراه من بیا… اگر حرف بزنی بدون دستشوئی برت می گردانم به سلول ”
داشتم فکر می کردم، مثل اینکه تا این جایش بخیر گذشته.
خسته و گرسنه بودم  خوابم نمی برد. درست موقع شام در قصر با اثاثیه احضارم کردند، از صبحش هم کف نانی نخورده بودم. گمان می کردم دارم آزاد می شوم  و خودم را به یک ساندویچ فروشی می رسانم. اولش یک آبجوی تگری مجیدیه را یک نفس سرمی کشم، ولی  تاجنبیدم سرم را زدند، پتوی بوگندوی شندره ای را زیر بغلم گذاشتند و انداختنم به چاه ویل

بیژن – نادره افشاری

آذر ۱۳۹۵

n-afshari

آمده بود مرا ببیند
حمید گفت
” بیژن پائین است، تو ماشین. ”
گفتم
” بهش بگو نرود، الان میآیم. “

تا از پله ها بدوم پائین، اتومبیل راه افتاده و رفته بود. دستم را زدم به زانوم که: اه… باز هم رفت. و برگشتم. اما نرفته بود. کنار دیوار ایستاده بود و منتظر که ببینمش. همان لبخند همیشگی را داشت

گفتم
” بیا برویم بالا! ”
گفت
” نه، زود باش بیا برویم. ”
گفتم
” با این لباس که نمیشود! ”
گفت
” هنوز هم در بند لباسی؟ بیا برویم! آنجا به لباس کسی کاری ندارند.”
گفتم
” ولی تو لباس شیکی پوشیده ای.”
گفت
” جدی؟ به نظرت اینطوری است؟ “

و دویدم بالا. داشتند خانه را تعمیر میکردند. همه چیز درهم و برهم بود. مامان چند تا از دوستانش را دعوت کرده بود که خانه را گذاشته بودند رو سرشان. نه لوازم آرایشم سر جایشان بودند، نه ساعتم را پیدا می کردم و نه آن رژ خوشرنگی را که دوست داشت، که تا آن را میزدم، دستم را میکشید و میبردم تو آن اتاق عقبی و آنقدر میبوسیدم که لبهام داغمه میبستند. جای بوسه هاش روی گردنم و روی سینه هام، اول صورتی، بعد تیره تر و بعد کبود میشدند. با تمام وجودش میبوسیدم و من… همانطور که گیجه و ویج بودم، فکر میکردم:
آیا همه چیز، همانگونه خواهد شد که آن سالها بود.
بیست و سه سال است سرش را خورده اند. اسدالله سرش را خورده است. یادم نبود. اصلا یادم نبود. اما حالا آمده بود عقبم. پائین، کنار دیوار ایستاده بود.
همه، خانه را گذاشته بودند روی سرشان. من هیچ چیزم را پیدا نمیکردم و میترسیدم این بار هم مرا بگذارد و برود. یکبار چند سال پیش آمده بود و مرا همینطور سراسیمه، بدون این که وقتی برای لباس عوض کردن داشته باشم، با خودش برده بود. ما ساعتها در جنگلها راه رفتیم و گل شقایق چیدیم و خندیدیم. اما یکباره دلم برای لباسهام تنگ شد و برگشتم. بیژن اما برنگشت. رفته بود تا همین دفعه و من نگران و ترسان که باز خریتی بکنم و از دستش بدهم.

هیچ چیزم سر جاش نبود. هم بنایی بود و هم میهمانداری. کمد من عمومی شده بود و میهمانهای مامان چیزهایی را که خریده بودند، چپانده بودند تو کمد من و… من… هر چه را که میخواستم بردارم، میدیدم مال من نیست. هی میرفتم پائین و میگفتم:
” الان میآیم. صبر کن! ”
بیژن میگفت:
” زود باش، دیر میشود. دیگر نمیتوانم سطر برجسته ی زندگی ات باشم. ”
راست میگفت. ۲۶ سال پیش کتابی براش خریدم و در صفحه ی اولش نوشتم:
” به تو که سطر برجسته ای از زندگی من هستی! “

آخ… این شعر از کی بود؟ اما مدتها بود که نبود. دیگر سطر برجسته ی زندگی ام نبود. یعنی نبود که سطر برجسته ی شعر زندگی ام باشد. اسدالله سرش را خورده بود. ساعتی را پیدا کردم که دوست مامان برای خودش خریده بود. یعنی مال من نبود. انگشترم هم نبود. همان انگشتری را که از آنجا که بعدها سرش را خوردند، برام فرستاده بود. انگشتری مردانه ای که در خیابان ویلا از آن ” آزاد شده ” گرفتم و وقتی سرش را خوردند، میباید پسش میدادم، ولی ندادم. ولی حالا نبود. کجا بود، پیداش نمیکردم. پیداش نمیکردم. وای خدا چرا اینقدر گیجم؟!

همانجا ایستاده بود. قد بلندی داشت. سبیلش مثل همان روزها قیطانی بود. بارانی بژ بلندی روی کت و شلوار تیره ای پوشیده بود. موهاش بلند شده بودند و چشمهاش همانطور سبز بودند. سبز سبز و من سراسیمه هی بالا میرفتم و هی پائین میآمدم، تا دوباره گمش نکنم. اما او هولم میکرد:
” زود باش. ول کن این چیزها را… دوباره میرویم. هر جا که تو دوست داشته باشی. هر جا تو بخواهی. ”
بابا میگفت:
” چرا همینجا نمیماند که با هم عروسی کنید؟ ”
میگفت اینجا جا براش تنگ است. بابا نگاهی به او میکرد که مردک احمق، اگر تهران برات تنگ است، پس بچه ام را کجا میخواهی ببری؟

آن کنار ایستاده بود. همان کت و شلوار روشنی را پوشیده بود که خودم براش خریده بودم. روی کت و شلوارش بارانی روشنی پوشیده بود. سبیل قیطانی خوش فرمی داشت که هلاکم میکرد، که همیشه میبوسیدمش. بعد که ولش میکردم، دستی به همان سبیل قیطانی اش میکشید و قلقلکم میداد. آه… ساعتم کو؟ ساعتم کجاست؟ ماتیکم؟ همان ماتیکم که آنقدر دوست داشت. چرا نمیتوانم دوباره مثل همان سالها بشوم؟ مامان این همه میهمان دارد. بابا دنبال این است که مرا بیخ ریش یک بدبخت بیاندازد و از این که تا حالا موفق نشده است، شکار است. بیژن آن پائین منتظر است و من گیج شده ام و هیچ چیزم را پیدا نمیکنم. هیچ چیزم را. او همان پائین است و من این بالا…
فقط از پله ها میدوم پائین و لبم را میگذارم روی لبش و… همین…
————————————-
۱۶ آوریل ۲۰۰۸

آمده بود مرا ببیند.
حمید گفت:
” بیژن پائین است، تو ماشین. ”
گفتم:
” بهش بگو نرود، الان میآیم. “

تا از پله ها بدوم پائین، اتومبیل راه افتاده و رفته بود. دستم را زدم به زانوم که: اه… باز هم رفت. و برگشتم. اما نرفته بود. کنار دیوار ایستاده بود و منتظر که ببینمش. همان لبخند همیشگی را داشت.

گفتم:
” بیا برویم بالا! ”
گفت:
” نه، زود باش بیا برویم. ”
گفتم:
” با این لباس که نمیشود! ”
گفت:
” هنوز هم در بند لباسی؟ بیا برویم! آنجا به لباس کسی کاری ندارند.”
گفتم:
” ولی تو لباس شیکی پوشیده ای.”
گفت:
” جدی؟ به نظرت اینطوری است؟ “

و دویدم بالا. داشتند خانه را تعمیر میکردند. همه چیز درهم و برهم بود. مامان چند تا از دوستانش را دعوت کرده بود که خانه را گذاشته بودند رو سرشان. نه لوازم آرایشم سر جایشان بودند، نه ساعتم را پیدا می کردم و نه آن رژ خوشرنگی را که دوست داشت، که تا آن را میزدم، دستم را میکشید و میبردم تو آن اتاق عقبی و آنقدر میبوسیدم که لبهام داغمه میبستند. جای بوسه هاش روی گردنم و روی سینه هام، اول صورتی، بعد تیره تر و بعد کبود میشدند. با تمام وجودش میبوسیدم و من… همانطور که گیجه و ویج بودم، فکر میکردم:
آیا همه چیز، همانگونه خواهد شد که آن سالها بود.
بیست و سه سال است سرش را خورده اند. اسدالله سرش را خورده است. یادم نبود. اصلا یادم نبود. اما حالا آمده بود عقبم. پائین، کنار دیوار ایستاده بود.
همه، خانه را گذاشته بودند روی سرشان. من هیچ چیزم را پیدا نمیکردم و میترسیدم این بار هم مرا بگذارد و برود. یکبار چند سال پیش آمده بود و مرا همینطور سراسیمه، بدون این که وقتی برای لباس عوض کردن داشته باشم، با خودش برده بود. ما ساعتها در جنگلها راه رفتیم و گل شقایق چیدیم و خندیدیم. اما یکباره دلم برای لباسهام تنگ شد و برگشتم. بیژن اما برنگشت. رفته بود تا همین دفعه و من نگران و ترسان که باز خریتی بکنم و از دستش بدهم.

هیچ چیزم سر جاش نبود. هم بنایی بود و هم میهمانداری. کمد من عمومی شده بود و میهمانهای مامان چیزهایی را که خریده بودند، چپانده بودند تو کمد من و… من… هر چه را که میخواستم بردارم، میدیدم مال من نیست. هی میرفتم پائین و میگفتم:
” الان میآیم. صبر کن! ”
بیژن میگفت:
” زود باش، دیر میشود. دیگر نمیتوانم سطر برجسته ی زندگی ات باشم. ”
راست میگفت. ۲۶ سال پیش کتابی براش خریدم و در صفحه ی اولش نوشتم:
” به تو که سطر برجسته ای از زندگی من هستی! “

آخ… این شعر از کی بود؟ اما مدتها بود که نبود. دیگر سطر برجسته ی زندگی ام نبود. یعنی نبود که سطر برجسته ی شعر زندگی ام باشد. اسدالله سرش را خورده بود. ساعتی را پیدا کردم که دوست مامان برای خودش خریده بود. یعنی مال من نبود. انگشترم هم نبود. همان انگشتری را که از آنجا که بعدها سرش را خوردند، برام فرستاده بود. انگشتری مردانه ای که در خیابان ویلا از آن ” آزاد شده ” گرفتم و وقتی سرش را خوردند، میباید پسش میدادم، ولی ندادم. ولی حالا نبود. کجا بود، پیداش نمیکردم. پیداش نمیکردم. وای خدا چرا اینقدر گیجم؟!

همانجا ایستاده بود. قد بلندی داشت. سبیلش مثل همان روزها قیطانی بود. بارانی بژ بلندی روی کت و شلوار تیره ای پوشیده بود. موهاش بلند شده بودند و چشمهاش همانطور سبز بودند. سبز سبز و من سراسیمه هی بالا میرفتم و هی پائین میآمدم، تا دوباره گمش نکنم. اما او هولم میکرد:
” زود باش. ول کن این چیزها را… دوباره میرویم. هر جا که تو دوست داشته باشی. هر جا تو بخواهی. ”
بابا میگفت:
” چرا همینجا نمیماند که با هم عروسی کنید؟ ”
میگفت اینجا جا براش تنگ است. بابا نگاهی به او میکرد که مردک احمق، اگر تهران برات تنگ است، پس بچه ام را کجا میخواهی ببری؟

آن کنار ایستاده بود. همان کت و شلوار روشنی را پوشیده بود که خودم براش خریده بودم. روی کت و شلوارش بارانی روشنی پوشیده بود. سبیل قیطانی خوش فرمی داشت که هلاکم میکرد، که همیشه میبوسیدمش. بعد که ولش میکردم، دستی به همان سبیل قیطانی اش میکشید و قلقلکم میداد. آه… ساعتم کو؟ ساعتم کجاست؟ ماتیکم؟ همان ماتیکم که آنقدر دوست داشت. چرا نمیتوانم دوباره مثل همان سالها بشوم؟ مامان این همه میهمان دارد. بابا دنبال این است که مرا بیخ ریش یک بدبخت بیاندازد و از این که تا حالا موفق نشده است، شکار است. بیژن آن پائین منتظر است و من گیج شده ام و هیچ چیزم را پیدا نمیکنم. هیچ چیزم را. او همان پائین است و من این بالا…
فقط از پله ها میدوم پائین و لبم را میگذارم روی لبش و… همین…
————————————-
۱۶ آوریل ۲۰۰۸

قبرستانِ متروک – سارا مهر افروز

آذر ۱۳۹۵

%d9%85%d9%87%d8%b1-%d8%a7%d9%81%d8%b1%d9%88%d8%b2
قرار ملاقات مان همیشه در آن قبرستانِ متروک و دورافتاده یِ شهر بود. جایِ دنجی، که هیچ کس مزاحمتی ایجاد نمی کرد. وقتی رسیدم، زودتر از من آنجا نشسته بود. همان جایِ همیشه ، روی همان تخته سنگِ سفیدِ بزرگ که اطرافش را قبرها محاصره کرده بودند. نزدیک رفتم، بدون سلام با خستگی و درماندگی زیاد خودم را انداختم روی زمین، دقیقن رو به رو “او ” و “او “با چشمان مهربانش به من زل زد.
موهایش بلند تر شده بود و چهره اش کمی پژمرده تر از قبل به نظر می رسید… از همان ابتدا انگار تمام حرکات مرا زیر نظر داشت. تا می خواست که لب باز کند و بپرسد: چرا ناراحتم ؟ چه کسی اذیتم کرده است ؟چرا دیر کرده ام؟ و… نگاهم اجازه یِ سوال بیشتر به او را نداد.
با حالتی گیج و مبهوت بسته یِ سیگار را از داخل کیفم بیرون می کشم با دیدن سیگار خوشحالیِ عجیبی در چشمانش برق می زند و با هیجان می پرسد: هنوز هم سیگار مورد علاقه ام را فراموش نکرده ای؟ من بی آنکه سؤالش را پاسخی بگویم یک نخ از آن سیگار را روشن و به طرفش دراز می کنم. کمی مردد به نظر می رسد اول دستش را دراز می کند امّا دوباره زود پس می کشد من سیگار روشن شده را روی همان سنگ قبر جلویِ پاهایم می گذارم تا که هر وقت خودش تمایل داشت بردارد حواسش نیست انگار هیچ وقت حواسش به من نبوده است فقط زل زده به من و فکرهایِ عجیبی در سرش می چرخد یکدفعه صدای جیغ کلاغان در هم پیچیده می شود و همه جا را شلوغ میکنند این سرو صداها باعث می شود که من هر حرفم را چند بار تکرار کنم و یا با فریاد حرف بزنم در فاصله یِ چند قدمی ما چند نفر دور یک قبر تازه ای جمع شده اند کسی که انگار روز اول است مهمان این قبرستان شده است. مردی با قدی متوسط ،عینک هایِ تقریبن سیاه و کمی ریش نامنظم، با چشمانی گرد و متعجب در حالی که تسبیح را تند تند در دست راست خود می چرخاند. با صدای بلند و مرموز دعایی را زیر لب میخواند یکدفعه نگاهم با نگاهش گره می خورد او با آن قیافه یِ غیر قابل تحمل و با آن لباس های سیاه که زشتی اش را دو چندان کرده و با شک به طرفم خیره می شود. دوباره نگاهم به طرف “او” بر میگردد اما این بار در چشمانِ زیبایش یک امید کوچک برق میزند با قاطعیت به من می گوید: به دلم گواه شده که تو هرگز از من جدا نخواهی شد. از آرزوهایم می پرسد از زندگی ام از روزمرگی هایم، از کار جدیدم از رنگ روسری که به تازه گی خریده ام و از…انگارسؤالات زیادیِ فضای ذهنش را اشغال کرده است … بلافاصله با لبخندی تصنعی تمام سؤالاتش را یکی پس از دیگری طوری که متوجه ناراحتی ام نشود پاسخ می گویم بی آن که متوجه کوه غمی که به روی دلم فرو ریخته شده باشد…گفتم که از کار جدیدم راضی هستم و روزگار بر وفق مراد می چرخد. در همین لحظه با خودم می گویم خوب است که آدم ها محتویات درون ذهن همدیگر را نمی توانند بخوانند و گرنه…نمی خواستم که با حرف هایم ناراحتش کنم نمی توانستم حقیقت را به او بگویم که رئیسم در محل کار هر روز پیشنهادهایِ غیر اخلاقی به من می دهد و من در حالی که به آن کار به شدت نیاز داشتم مجبور به ترک آن شدم.
گفت: برایم شعر بخوان برایش شعر خواندم با صدای بلند آن قدر بلند که فکر می کردم تمام مرده ها دور من جمع شده اند و صدایم را می شنوند. به آن طرف قبرستان خیره شده ام در حالیکه که قطرات اشک صورتم را نوازش میکنند، برایش از سفری که در پیش رو دارم می گویم و این که مدتی او را ملاقات نخواهم کرد و دلم برایش واقعن تنگ خواهد شد….حالت ناآرام و ناشناخته یی دارم ناخودآگاه بلند می شوم و شروع میکنم به قدم زدن ، “او” هم چنان سر جایش نشسته و کوچکترین حرکتی از خودش نشان نمی دهد. شروع می کنم به خواندن غمگین ترین آهنگی که در حافظه ام است و با همان سوز که تمام وجودم را به لرزه در آورده می خوانم و پاهایم را محکم روی تک تک قبرها می کوبم. به اولین قبر که زیر پاهایم است اشاره می کنم و می گویم: بیدار شو بیا بیرون بیا برایم تعریف کن از آن سیاه چال ،بگو آن داخل چه خبر است؟ به قبر بعدی پناه می برم،
تو بیدار شو، تو جوان تر به نظر می رسی بگو چند سال است که اینجایی؟ آیا احساس گرسنگی یا تشنگی نمی کنی؟ سراغ قبر بعدی می روم تو بیدار شو تو… تو که یک بانو هستی آیا با خوابیدن در اینجا در میان این همه مرد احساس خطر نمی کنی به من بگو آیا در اینجا آرام هستی آیا کسی اذیتت نمی کند؟ پاهایم را محکم به روی قبرها می کوبم فریاد می کشم و دور خودم می چرخم، می چرخم تا این که سرم گیج می رود و روی همان سنگ قبر به زمین می افتم. چشمانم را که باز می کنم نزدیک به غروب است چادرم را باد دقیقن همان جایی بُرده روی همان قبرِ تازه که ساعتی قبل مردی سیاه پوش دعا می خواند به اطرافم نگاه میکنم کسی دیده نمی شود جز سکوت مرگ آور قبرستان و مرده هایی که به خانه های شان پناه برده اند.” او” هم نبود یعنی بدون خداحافظی با من مرا ترک کرده است؟
ناگهان صدایِ جیغ کلاغان بلند و بلند تر می شود و همه اطرافم را محاصره می کنند باد مثل گرگی وحشی به شدت زوزه می کشد و درختان سر به فلک کشیده را در بالایِ سرم به شدت تکان می دهد. می ترسم به شدت می ترسم و می دوم چادرم را که در میان بوته ای از خار روی همان قبر تازه، گیر کرده است را بر می دارم و از آنجا می روم.
در خیابان هستم و “او “در حالی که شانه اش را محکم به شانه ام چسپانده دستم را در دستش فشار می دهد و آهسته مرا می بوسد به او می گویم بد است کمی فاصله بگیر ببین مردم چطور با تعجب به طرف ما خیره شده اند.او می گوید: مردم وقتی که معنی چیزی را نفهمند عیب می دانند، وسعت عشق را هرگز کسی درک نخواهد کرد مگر آن که خود تجربه کند. بعد بلافاصله لبخندی گوشه یِ لبش آویزان می شود من در حالی که اشک درون چشمانم جمع شده ،دستم را از میان دستش بیرون می کشم و می گویم… برای امروز کافیست…تمام روز را با هم بودیم و کلی حرف زدیم باید برگردم خانه، حتمن همه نگرانم شده اند تو هم برو…با چشمانی که حاکی از نارضایتی است سرش را پایین انداخته و با پاهایش بازی می کند به او قول می دهم که در اولین فرصت دوباره ملاقاتش کنم.
اگر آن سفر لعنتی به تعویق بیفتد…..از او دور می شوم دور… هوا تقریبن تاریک شده است. فکرم به شدت درد می کند و روشنایی بیش از حد و شلوغی خیابان چشمانم را آزار می دهد. شتابان می روم به طرف خانه …داخل کوچه که می رسم جنازه ای را از داخل یک خانه بیرون کشیده اند. صدایِ همهمه و سر و صداهایِ اطرافیان با هم قاطی شده و فضایِ گوشم را سنگین می سازد… یکی می گوید بیچاره به خاطر نرسیدن به عشقش خودکشی کرده…دیگری می گوید مورد تجاوز رئیسش در محل کار قرار گرفته و از ترس آبرویش….دیگری می گوید به خاطر روابط نامشروع… پدرش او را… هر کسی چیزی می گوید.در میان آن همه شلوغی راهی برای خودم پیدا می کنم و نزدیک می روم خیلی نزدیک و دستم را به آرامی به روی جنازه می کشم دیگر آن قدر قوی شده ام که از هیچ مرده ای نترسم پارچه یِ سفید رنگ را از روی جنازه پس میزنم متعجب می شوم…چشمانم به شدّت ورم کرده اند و دهانم نیمه باز است …آرایش صورتم هنوز به طور کامل پاک نشده و همان روسری که دوست داشتم، محکم به دور گلویم پیچیده شده است. بوی سوختگی هنوز هم ازتمام شیارهای بدنم بیرون می زند …..باز صداها و همهمه ها به ذهنم هجوم می آورند…جنازه کم کم از جلوی چشمانم دور می شود و من به دنبال آن شتابان می دوم تا آن قبرستان متروک و مردی که مثل سایه همیشه تعقیبم می کرد با آن لباس هایِ سیاه در حالی که زیر لب دعایی را زمزمه می کند و مشکوک به من خیره شده و شتابان به دنبال ام می دود…همچنان می دود…

خون مردگی لای انگشتان پا – امیر قراچه

آذر ۱۳۹۵

%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%b1-%d9%82%d8%b1%d8%a7%da%86%d9%87

چند دقیقه خودش رو توی آینه ی میز توالت اتاق خواب نگاه کرد و زد زیر گریه، شوهرش احمد از پشت سر بغلش کرد و گفت: چی شده گلم؟ گفت: هیچی! دلم گرفته. احمد گفت: چرا؟ با صدای بلند گفت: زشتم! این آینه منو زشت نشون میده. آینه ی دستشویی هم منو زشت نشون میده. احمد با ناامیدی گفت: مهم اینه که تو واقعیت زیبایی، آینه رو بیخیال شو، آینه ها هیچوقت راست نمی گن. گفت: میخوای دلمو خوش کنی! من از بچگی زشت بودم، تازه این پرت و پلا ها چیه؟ همه میگن آینه نشونه ی راستگوییه. احمد گفت: عکس بچگیاتو که توی آلبومایِ توی خونه باباتیناس بهم نشون دادی، خوشگل بودی که. حرف احمد رو قطع کرد و گفت: اَااه، مزخرف نگو، اون موقع رو نمی گم، وقتی رو میگم که تو مدرسه بچه ها بهم می گفتن مورچه خوار. صورتش رو از احمد برگردوند و روی بالش گذاشت و گریه کرد. احمد گفت: چرا هر روز یه بساطی باید با تو داشته باشم؟ مشکلت چیه؟ روانکاو نبردمت؟ توی خونه ی یه میلیاردی نیستی؟ زشتی که زشتی، خیلیا زشتن، تو هم یکیش. فریاد زد: خداااا! چرا اینقد بدبختم؟ احمدِ آشغال تو که گوهم نداشتی، همین خونه و ماشینم صدقه سر بابای من داری. احمد گفت: ولی در عوض زنم روانیه، نگفتی مشکلت چیه، نکنه هنوز تو دوران مدرست زندگی می کنی روانی؟ انقد بابام بابام نکن، داداش بی همه چیزت میدونست داره چیو بهم قالب می کنه که هر ثانیه می گفت بیا بریم خونمون. میخواست خواهر مریضشو بهم بندازه. گفت: من پیش تو پست فطرتِ بی عرضه اینجوری شدم، اصلاً من چیزیم نیس، اونی که روانیه تویی، تویی که دختر دایی جان رو با چشمات قورت می دادی، محل سگم بهت نمیزاشت بدبخت. احمد گفت: دختر داییتو میگی زنیکه؟ فرنازو میگی؟ اون که شونزده سالشه دیوونه، چرا هذیون میگی؟ . گفت: آره پست فطرت، هذیون نمیگم، تو بچه بازی، این هذیونه؟ تو بچه بازی، تو بچه بازی، تو بچه بازی بچه باز. و با دو دستش احمد رو هل داد. احمد یه نگاه به دستای الهه که روی سینش بود کرد و محکم توی گوش الهه زد. الهه پرت شد روی تخت و سرش به دراورِ کنار تخت خورد. انگار که خوابش برده بود. ملحفه ی سفید از جایی که سر الهه بود، شروع به قرمز شدن کرد. سکوت مطلق بود، نور آفتاب چهار مستطیل شده بود که از بالای تخت تا پایین تخت، عمودی روی هم قرار گرفته بودند. احمد با صدایی ملایم پرسید الهه جان چیزیت که نشد؟ ببخشید دست خودم نبود، الهه جان جوابمو بده. نشست و دو دستش رو محکم زد توی صورتش و جلوی چشماش و صورتش رو گرفت. احمد برگشته بود به دوران ماقبل مدرسش، هر وقت باباش دعواش می کرد،با دست جلوی چشماش رو میگرفت تا چیزی نبینه، سیاهیِ مطلق، همون چیزی که الهه هم همون لحظه داشت. خم شد و موبایلش رو برداشت، دستاش می لرزید، شماره گرفت، یک یک هشت، دید یه چیزی جور در نمیاد، خواست رقم آخر رو پاک کنه، دو رقم با هم پاک شد، زد یک چهار، دوباره پاک کرد و دگمه ی پنج رو زد و بعدش دگمه ی سبز رو فشار داد: – با اورژانس ۱۱۵ تماس گرفتید، اپراتور دویست و هشتاد و پنج. صدای یه مرد پشت گوشی بود: سلام، بفرمایید، موردتون چیه؟ احمد: مورد؟ صدا: بله، موردتون چیه؟ تشنج، جراحت، سکته، غش،… احمد: الهه، زنم، داره از سرش خون میاد، خیلی خونریزیش شدیده، من کشتمش، من هلش دادم، خدایا گوه خوردم، غلط کردم، استغفرالله، خدااا! . صدا: آدرست رو بده. دقیق آدرس بده، میتونی؟ اول یه نفس عمیق بکش و نفست رو حبس کن. احمد یه نفس عمیق کشید و صداش رو اپراتور از پشت گوشی شنید. صدا: حالا حبس کن. آدرست رو بگو. احمد: آخرِ آوینی، خیابون گلزار، گلزار پنج، ساختمون لاله، پلاک یازده. صدا: محل رو ترک نکن، همونجا بشین و به هیچی هم دست نزن. احمد ناخودآگاه پا شد و به سمت الهه رفت، ضجه زد و دستش رو توی موهای الهه فرو برد، می ترسید دستش رو دربیاره، سرِ الهه هنوز گرم بود، احمد مثل مجسمه به همون حالت موند. پیش خودش فکر می کرد که ای کاش همه ی اینا یه خواب بوده باشه، حتی ازدواجش با الهه. بعد از چند دقیقه صدای یه مرد اومد: در محلیم، مورد رویت شد. احمد سریع و ناخودآگاه پرید و ایستاده سر جاش میخکوب شده بود و توی چشمای مامور پلیس با پیرهن کرم و شلوار پسته ای که یه دستش روی غلاف اسلحه بود و توی دست دیگش بی سیم بود، خیره شد. مامور چشم از چشمای احمد برداشت و به الهه نگاه کرد، دوباره به چشمای احمد و بعدش به دستای خونیِ احمد نگاه کرد. مامور هم از دیدن این صحنه شوکه شد، سریع غلاف رو باز کرد و کلت زُعاف اش رو در آورد. کلت رو مسلح کرد و به سمت احمد نشونه گرفت. احمد از حال رفت و روی زمین ولو شد. دو نفر پرستار اورژانس با جعبه های فوریت پزشکی وارد اتاق شدند. از مامور پلیس قضیه رو پرس و جو کردن و بدون این که منتظر جوابِ ستوانِ اسلحه به دست بشن، یکی به سمت الهه و اون یکی سراغ احمد رفت. پرستار اولی که وضعیت الهه رو چک می کرد به دومی گفت: هنوز نبض داره، برانکار رو بیار، خونریزیش شدیده. دومی از در اتاق خارج شد و اولی سر الهه رو جابجا کرد و مشغولِ ضد عفونی و بانداژ کردنِ سرِ الهه شد. یه آمپول در آورد و توی سینه ی الهه فرو کرد و رو به احمد کرد. پرستار اول به مامور پلیس گفت: پسره چشه؟ پلیس گفت: غش کرده. پرستار اول: زود هوشیارش کن. ستوان از اتاق خارج شد و با کلمنِ بی درِ آشپزخونه برگشت و همه ی آب کلمن رو توی صورت احمد خالی کرد. احمد نشست و گفت: الهه! الهه! نه! من! من کشتمش! و شروع به ضجه زدن کرد. پرستار روی احمد داد کشید: گروه خونیش چیه؟ احمد گفت: آ، آ مثبت، نه، منفی، آ. همون لحظه پرستار دوم با برانکار تا شده وارد اتاق شد، دو نفری الهه رو روی برانکار گذاشتن و پایین بردن و سوار آمبولانس کردن. پلیس دوم که از قبل صحنه رو دیده بود و مشغول بازرسی خونه بود، وارد اتاق شد، یه بطری مشروب زرد رنگ و یه کیسه ی کوچک که پودر سفید توش بود به همکارش نشون داد. ستوان رفت سمت احمد و یه تو گوشی دردناک بهش زد: اینا مال توئه؟ احمد زد زیر گریه و فریاد کشید: آره! آره، مال خودمه. و سعی کرد که بطری رو از دست پلیس بگیره که توگوشیِ دوم رو هم خورد. ستوان: گوه میخوری که دیوونه شدی زنتو کشتی. استوار خندید، ستوان با چشمای خالیش به استوار چپ چپ نگاه کرد و استوار خودشو جمع و جور کرد و قیافش کم کم جدی و غمگین شد، انگار که متوجه حرکت زشت خودش شده بود. احمد نشست روی زمین، ستوان گفت: راحتی آشغال؟ پا شو نجس! زن به این دسته گلی رو کشتی، حالا میخوای لم بدی؟ . ضجه های احمد شدید و شدیدتر شد. ستوان و استوار بهم نگاه کردن و استوار رفت سمت احمد، دستبندش رو در آورد. دستاش رو از پشت بست و پیرهن احمد رو از کمرش گرفت و همین طور از در بیرون برد. همسایه ها با دمپایی های گل گلیشون توی راهرو ایستاده بودن و در گوشی پچ پچ میکردن. پچ پچ هر همسایه فقط در صورتی قطع می شد که احمد توی چشماش نگاه میکرد.

پست آخر – م ر محب

آذر ۱۳۹۵

%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d8%b1%d8%b6%d8%a7-%d8%ac%d9%86%d8%aa%db%8c-%d9%85%d8%ad%d8%a8
.چون شمع شب گذشته، شبی در سکوت محض
چشمی به هم نهاده و خاموش می شوم
گم می شوم، میان هیاهوی زندگی
از یاد روزگار، فراموش میشوم
روزی، که برگهای گل خشک دفترم
بعد از خزان عمر من افتد به دست باد
شاید، که بیت شعری از این کهنه برگ ها
یک دم دوباره، نام مرا آورد بیاد

چند سروده کوتاه از عیدی نعمتی

آذر ۱۳۹۵

eidi-nemati

خمیده
شاخه ها 
انارها
غروب پاییزی
درباغ تنهایی .
(۲)
این جا 
پاییز پایان ندارد 
همیشه چیزی ویران می شود 
باد 
سوگواران زخم های کهنه را بدرقه می کند
شانه به زیر تابوت گل 
خاکِ تازه بوی جوان می دهد .

(۳)
شاخه لرزید
انارافتاد
خون
شتک زد
بر پنجره 
بر قاب پاییز
ما
به غارها پناه بردیم .
(۴)

در بادها ی رنگین 
یکی از خم راه خمیده می گذرد 
یکی در سکوت آینه پیر می شود 
پاییز 
با توبره ای پُر از خاطره
از کوچه ها می گذرد!
(۵)
پنهان
آخرین انار 
در پاییزِ رویاهای من !
(۶)

خم وُخیز شاخه ها
رقص برگ ها
خوشا خرام تو 
کنارِ منِ خراب 
در این غروب پاییزی !

زن – مهتاب خرمشاهی

آذر ۱۳۹۵

%d9%85%d9%87%d8%aa
زن

بر چهره ام پرده کشیده اند

از تازیانه خسته است

روح ام را شکسته اند

عریانی اش عصیانگر است

چشمانت تنهایی ام را بدرقه کرد

آغوشم از التماس آویخت

به یک جرم به زنجیرم کشیدند

با یک گناه اسیر شدم

دیگر زن زندانی ام رهایی را نخواهد جست

بخدا عشق به رسوا شدنش می ارزد – الناز احمدی

آذر ۱۳۹۵

چشمانت
پرستوهای عاشق اند
دوست داشتنی
باشکوه
محشر
اما مهاجر

———————–
بی مهابا بغلم کن
وسط مردم شهر
بخدا عشق
به رسوا شدنش می ارزد
——————————–

اما دلی دارم…مهتاب چگینیان

آذر ۱۳۹۵

%d9%85%d9%87%d8%aa%d8%a7%d8%a8
نه می بینمت

نه صدایت را می شنوم
نه می خوانمت
اما دلی دارم
که از تو بیخبر نیست
وهمین کافیست
برای زنی که عمریست
عشقش پنهانیست.
.

شعری از گذرگاه آذر ماه ۱۳۸۵شماره ۸۰ – لاله ایرانی

آذر ۱۳۹۵

نان شب

آقا ! وجود پاک مرا چند می خری؟

به به! چه چشم ناز و قشنگی، چه دختری)

چرخی بزن ببینمت آیا مناسبی؟

اسمت چه بود؟….اهل کجائی؟….ندیدمت

دختر، ….با هراس و دلهره

– ها؟… چی؟…بله…اهل حدود چند خیابان عقب ترم…

– نزدیک نانوائی سنگگ، نه بربری…

“… دستانت کوچکند، ببینم….بچرخ باز…بد نیست، نه….چه کون قشنگی، عجب پری…”

چیزی نمانده بود که از شرم دق کند،

زیر نگاه هرزه ی آن مرد مشتری

” کمتر حساب کن..”

و ….موبایلش

 …امشب بیا به خانه ی آقای اکبری…”

 …زن هم مصیبت است!…بله، چشم، آمدم

“…هی گفت مادرم که، چرا زن نمی بری

از خیر او گذشت و فقط گفت

” …حیف شد! …امشب برو سراغ خریدار دیگری…”

دختر به فکر نان شبش بود و داد زد:

– آقا !…..مرا به قیمت کمتر نمی خری؟

چند سروده از دکتر عبدالله پشیو -خالد بایزیدی -دلیر

آذر ۱۳۹۵

دکترعبدالله پشیو در سال۱۹۴۶در روستای بهکر«بیرکوت»ازتوابع شهرستان اربیل«هه ولیر» واقع در شمال کردستان عراق پا به عرصه وجود نهاد که بعدها در اشعارش آن مکان را مکان رنج و بی عدالتی و ظلم و ستم عنوان کرد. پشیو دوران ابتدایی ومتوسطه را درهمان شهر به پایان رساند تا دهه‌ی۱۹۷۰در کشورهای روسیه، لیبی و سویس به دور از وطن اش سپری کرد. او دکتری خود را در رشته زبان و ادبیات کوردی از دانشگاه مسکو دریافت کرد. پشیو هم‌اکنون با خانواده اش در هلسنکی بسر می برد. دکترعبدالله پشیو جزو چهار شاعر مطرح کورد؛ شیرکوبیکس، لطیف هلمت و رفیق صابر است که بر پیشانی شعر معاصر کردستان می درخشد. )

«سرزمین‌ام»

سرزمین‌ام دعایی است

هزارساله

که نوح برایم نوشت

و گفت:

هشدار!

باز نکنید

که باطل خواهدشد
***************

«دنیای آزاد»

دنیای آزاد

اما کوروکرو لال

آنقدر به زمزمه‌ی نفت

در دل خاک

گوش فراداده

که دیگر

سوختن کوه را

در نمی یابد

**************

«هدیه»

خدایا مراعمری دیگرده

بگذار کوتاه باشد

همچون عمر گل و پروانه

به یک‌وجب زمین

قناعت می‌کنم

تنها زندگی نکنم

اما مثل بیگانه

******************

«دیوانگی»

من می‌دانم:

تو

تنها یک واژه‌ای

اما چه بسیار

شعری را کشته‌ام!

من می‌دانم:

تو

تنها یک شکوفه‌ای

اما چه بسیار

برای شکوفه‌ای

گلزاری را

ترک گفته‌ام

***********

«پرچم»

دوستان و دشمنانم

خوب بدانید:

که چقدربه

زردشت و

روستا و

خدا

ایمان دارم

هزاربار نیز ایمان به:

برافرازی پرچم دارم

**********************

«.چشم دختران اروپایی »

چشم دختران اروپایی

اگر آبی باشد

یا سبز

دوست‌شان دارم

چرا که می‌پندارم

در آبی ترین

و یا سبزترین

چشم این جهان

ذره‌ای از سیاهی

چشمان دختران

سرزمین من

در آن جاری است

دکتر محمود کویر در مورد کتاب فصلی دیگر جنین نوشته است

آذر ۱۳۹۵

mahmood-kavir-akse-jadid
با درود و مهر. دکتر صفریان نازنین. کتاب فصلی دیگر امروز بامداد به دستم رسید و در دو ساعت ، یک نفس آن را خواندم. داستانی عاشقانه و اندوهبار. داستانی پر کشش و خواندنی. داستانی که چون جویباری کوچک می آغازد و دامنه ها و تپه ها، سنگ و صخره ها را در می نوردد و چون شطی خروشان تو را با خود می برد. فصلی دیگر، کار تازه ی شما به راستی تازه است. به راستی فصلی دیگر در داستان نویسی ما و شماست. ادمی همراه قهرمانان داستان شما به تهران و ترکمن صحرا سفر می کند. با قوچک و آلتین به خوبی آشنا می شود. برای مراد دل می سوزاند و خود در داستان حضور پیدا می کند. داستان بسیار پرکشش و خواندنی است. به خوبی گره داستان بسته و در اوج با توانایی گشوده می شود.به عاشقان داستان پیشنهاد می کنم داستان را بخوانند. دستان پر تلاش شما را می فشارم. خسته نباشید. دست مریزاد
%d9%81%d8%b5%d9%84%db%8c-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1

هاتف اصفهانی

آذر ۱۳۹۵

.

با

سید احمد حسینی متخلص به هاتف اصفهانی از شعرای نامی ایران در عهد افشاریه و زندیه است.

اصل خاندان او از اهل ارودباد آذربایجان بوده که در زمان پادشاهان صفوی از آن دیار به اصفهان هجرت کرده و در این شهر متوطن گردیده اند.تولد هاتف در نیمۀ اول قرن دوازدهم اتفاق افتاده و در آن شهر به تحصیل ریاضی و حکمت و طب پرداخته و گویا در این فنون از محضر میرزا محمد نصیر اصفهانی استفاده کرد و در شعر نیز مشتاق را راهنما و استاد خود اختیار نموده است.[۱]

هاتف در جوانی به سرودن اشعار خود پرداخت و در طول زندگی آرام خود از مدح شاهان و روی آوردن به دربار سلاطین خود داری کرد و بیشتر به مطالعه و حکمت و عرفان‌مشغول بود. وی در سال ۱۱۹۸ درگذشت.

هاتف اصفهانی شاعری توانا و مسلط به زبان و ادب فارسی بود. وی از سبک شعرای متقدم ایران به ویژه حافظ و سعدی پیروی می کرد و طبع خود را در سرایش تمامی قالبهای شعری اعم از غزل، قصیده و رباعی، ترجیع‌بند و ترکیب‌بند آزمود. شهرت عمده هاتف به سبب شاهکار بزرگ ادبی او (ترجیع‌بند عرفانی) است که در آن هم از حیث حسن ترکیب الفاظ و هم از حیث توصیف معانی داد سخن داده است. وی مرثیه های زیبایی نیز با استفاده از ماده تاریخ (حروف ابجد) در مرگ بزرگان و دوستان خود سرود که این اشعار از ارزش بالایی برخوردارند

تکه ای از ترجیع بند مشهور او

ای فـدای تـو هم دل و هم جــان

وی نثار رهت هـم این و هـم آن

دل فـدای تو چــون تویی دلبر

جان نثار تو چون تویی جانـان

دل رهـانـدن ز دست تو مشکـل

جـان فشانـدن به پـای تو آسان …

ساقی آتش پرست و آتش دست

ریخت در ساغر آتش سوزان

چون کشیدم نه عقل ماند و نه هوش

سوخت هم کفر از آن و هم ایمان

مست افتادم و در آن مستی

به زبانی که شرح آن نتوان

این سخــن می‌شنیـدم از اعضا

همـه حتـی الوریـد و الشـریان

که یکی هست و هیـچ نیست جـز او
وحـــده لا الــه الاّ هـــو

باکمک ار ویکی پدیای فارسی

یادى از شادروان دکتر عبدالحسین زرین کوب – منوچهر برومند

آذر ۱۳۹۵

abdolhoseyn_zarrinkub

از شمار دو چشم یک تن کم وز شمار خرد هزاران بیش

مرگ زرین کوب در بیست وچهارم شهریور ماه هزارو سیصدوهفتاد وهشت یعنى هفده سال وچند ماه پیش ، رویدا خزان زود آغازى بود ، که در بستان سراى سرسبز ایران زمین رخ داد . و با وقوع آن نهال تناور پر ثمرى از برگ وبار فرونشست .که وجوه بالندگى اش سراسر خرّمى و بارآورى بود.

اگر شش سال دوران کودکى زرین کوب را از زندگى هفتاد وشش ساله او کنار بگذاریم .خواهیم دید ، هفتاد سالمداوم از عمر وى صرف آموختن وآموزش ونوشتن شده ، به انتشار آثار زبده اى انجامیده که در مباحث تاریخى ادبى ، عرفانى ، و فلسفى به مانند گوهر درخشانى بر تارک ادب ایران زمین مى درخشد . و با خواندن هریک از آثارش دریچه اى در مقابل ذهن خواننده گشوده مى شود ، که او را با چشم اندازى فرح بخش از دیدنى ها و دانستنى ها آشنا مى کند.

آثارى که نشأت یافته از ذهن پژوهشگرى داهى است . افکار بکر نویسنده را در سلک بیانى موجز که بر قلمى توانا جارى است ، به خواننده انتقال مى دهد . به نحوى که اگر بخواهیم به وجوه زندگى پر بارعلمى وادبى زرین کوب بنگریم ،خواهیم دید ، وى در سه وجه معلمى ، نویسندگى ، مترجمى خوش درخشیده ،در تاریخ نگارى و نقد ادبى مبدع ومبتکر بوده است٠

اگر پرسیده شود ، کدام یک از کتابهاى زرین کوب حاوى بیشترین تاثیر بر خواننده ایرانى است . به نظر مى رسد در حوزه تاریخ نخستین چاپ کتاب دو قرن سکوت او ،از زمره کتابهاى موثرى باشد ،که خواننده رابا در گیرى هاى سیاسى اجتماعى ایرانیان در سده هاى دوردست تاریخ آشنا مى سازد . در توالى حوادث تاریخى اتفاقات جزئى منتج به وقایع سرنوشت ساز رابا بررسى بى طرفانه نشان مى دهد.در حیطه ى اندیشه ، کتابهاى دفتر ایام ،با کاروان اندیشه ، یاد داشت ها واندیشه ها ، وکتاب نه شرقى و نه غربى او حائز نکات فکرى و استنتاجات ارزنده است .در زمینه ى نقد ادبى کتابهاى فلسفه شعر ، با کاروان حُله ، شعر بى دروغ ، شعر بى نقاب ، و کتاب انتقادى او در باب شعر فارسى وتحول آن باعنوان سیرى در شعر فارسى و کتاب سرّ نى اش که شرح تحلیلى تطبیقى مثنوى معنوى است ، به مثابه انگاره اى کرامند ،خواننده را با دقت نظر پژوهشگرى بارع و اندیشمندى کار آمد آشنا مى کند . به نحوى که هریک از آثار نامبرده وى موجد تحولى اساسى در نگرش خواننده به مباحث تاریخى ادبى مى شود . بند باز دارندگى فکرى و زنگار ذهنى تحلیل سنتى یک سو نگرانه را از ساحت اندیشه خواننده مى زداید .

علاوه بر علوّ مقام علمى فروتنى و تواضع زرین کوب نیز گفتنى است . چه با اینکه زرین کوب حائز دانستنى هاى بسیار در زمینه تاریخ ، فلسفه ، ادبیات ، تصوف ، عرفان ، تاریخ ادیان ، معارف اسلامى و شیوه پژوهش نوین بود وفزون بر آگاهى از زبانهاى باستانى ایران با زبانهاى فرنگى ونیز زبان عربى آشنایى داشت . ودر پژوهش هاى خود از این زبانهابهره مى گرفت ، و وسعت دانش وقلم توان مند آسان نویسش وى را به آن پایه از علوّ مقام علمى رسانده بود ، که کمتر کسى از معاصران توفیق رسیدن به آن مرتبه ودست یافتن بر آن جامعیت را مى توانست داشته باشد ،فروتنى اندیشمندانه اى زینت افزاى مقام و مرتبه علمى او بود ، که در مکاتبه ومشافهه به چشم مى خورد ، موجب مى شد براى خوانندگان آثارش که غالبا از نوع عموم فارسى زبانان به شمار مى آمدند .این ارج را قائل باشد ،که هنگامى که مى خواهد برخى از لغزش هاى چاپى کتاب دفتر ایامش را یاد آور شود چنین فتح باب سخن کند : ” از خواننده گرامى که خود لغزش هاى دیگر را به ذوق و قریحه ى خویش اصلاح خواهد کرد ، در خواست مى شود قبل از مطالعه کتاب ، نسخه را بر وفق استدراک تصحیح نماید ” ویا با آنکه آثار ارزشمند پژوهشى اش از نوع زبده آثار مخلد و جاویدانى است ، که ژرفاى فرهنگ و ادب ایرانى و عرفان و تصوّف و فلسفه و تاریخ اسلامى را باز نموده است، واگر به منصه ى ظهور و بروز نمى رسید ، غبنى فاحش دامن گیر معاصران و آیندگان بود ، در مقدمه کتاب دفتر ایامش ، با نقل مصرع ” چه بیشى زیک حرف بر دفترى ” محصول محسوس جستجو و کند وکاو علمى خود را به مثابه ” حرفى تلقى کند که بر بیشى دفتر تحقیق نمى افزاید .

از حیث باورمندى تاریخى زرین کوب بر این باور بود که در کشمکش شرق وغرب تلاش سر سختانه اى که مردم ایران زمین در حفظ هویت خویش کرده اند، نه فقط براى خود مایه ى افتخار جاودانى بوده بل که براى دنیاى انسانیت هم نتایج ارزنده داشته است .از این رو بود که بى هیچ شور وهیجانى و بى آنکه ارج وبهاى تلاش اقوام دیگر را در معرض نفى وتردید قرار دهد ،سعى وتلاش گذشته ایرانى را به چشم اعجاب وتحسین مى نگریست . و
مى گفت : که ایران زمین در تاریخ انسانیت آن اندازه سهم و تاثیر سود بخش داشته است که دنیاى بى ایران براىانسانیت قابل تصوّر وتحمّل نباشد ٠در عین حال زرین کوب از اندیشه ى دنیاى بى ایران بر خود مى لرزید و
مى گفت ، دنیایى که فرهنک ایران در آن مجال رشد وحرکت نیابد، دنیایى که در آن تمدّن و فرهنگ پر بار ایران در کشمکش جاذبه هاى شرقى وغربى مورد تهدید باشد ،با دنیایى که دیگر حضور ایران در آن احساس نشود ، چه
تفاوت دارد ؟ ولى هنگامى که تاریخ ایران را فرا یاد مى آورد ، این دغدغه را تا حدى از خاطر مى زدود . و مى گفت تاریخ ما تمامش داستان تلاش پایان ناپذیرى است که در پر آشوب ترین نقطه تلاقى اقوام جهان ایران و ایرانى را با یک فرهنگ که مایه ى امتیاز وتعیُّن او بوده وحدت وقوام بخشیده است. ودر واقع سى قرن تقلا وتلاش مخاطره آمیز و پر ماجرا فرهنگ و حیات ایران وایران زمین را در گذشته ها از عناصر انسانى سرشار کرده وهمین گذشته هاست که ریشه بقاى آنرا در فراخناى جهان آینده هم استوار مى سازد واز خطر ایمنش مى دارد!

نکته ای از محمد تقی اسماعیلی، استاد طنز

آذر ۱۳۹۵

خدا آنروز که دنیا را نهاده
به هر کس هر چه لایق بوده داده
به بلبل ناله مستانه داده
به طاووس جبه شاهانه داده
به جغدان درخرابه لانه داده
به شیران قدرت مردانه داده
به ما هم ۴۰ تومن یارانه داده

کتاب ِخاطرات مهدی رئیس فیروز

آذر ۱۳۹۵

%d8%b1%d8%a6%db%8c%d8%b3-%d9%81%db%8c%d8%b1%d9%88%d8%b2
کتابِ

دوربین، حرکت…کات
آنچه بر من گذشت
خاطرات مهدی رئیس فیروز
نوسنده، کارگردان، بازیگر
ناشر: انتشارات سرزمین اهورائی
در ۱۶۶ صفحه نوشته و ۱۹ صفحه عکس که حدود ۸۴ قطعه عکس را شامل می شود
یکی از خواندنی ترین کتابی هائی است که اخیرن سعادت خواندنش را داشته ام
استادی چنین بزرگوار با گنجینه ای درخشان از فعالیت های سینمائی و کارگردانی برای شرمندگی من با چنین نوشته ای :
” تقدیم به جناب دکتر محمود صفریان
نویسنده ای که خوب می اندیشد و خوبتر می نویسد “
یک جلدش را به من هدیه داده است
با خواندن آن برای خودم متاسفم شدم که چرا تا کنون چنین بزرگواری را کشف نکرده بودم و حالا که سنی از او گذشته و شاید هم ” آرد بیزش ” را آویخته است و آن هم با هدیه ای که به من داده توانسته ام به این غبن بزرگ واقف شوم.
نوشته های این کتاب که بصورت روایت های کوتاه نقل شده است دلپذیر و خواندنی است.
کتاب با سر فصل ” حالات ناشناخته ” شروع می شود
( پس ازچند سال دوری و بی خبری وقتی نگاهمان درهم افتاد دلم یکباره فرو ریخت. وای که چقدر غییر کرده بود….)
می نویسد:
( دیپلمم را که گرفتم با همه ی شوق تصمیم گرفتم حقوق بخوانم تا وکیل بشوم ….یک روز که با شور و شوق در باغ نارنج پشت خانه مان قدم می زدیم و من به رسم یاد بود بر گوشه ی دستمال صورتی رنگش که در دستم بود گره می زدم ناگهان ایستاد خیره در چشمانم نگاه کرد و گفت …من اگر یک روز بخواهم ازدواج کنم حتمن زن کسی می شوم که هنر پیشه باشد. من از دکتر و مهندس و وکیل و این جور کارها هیچ خوشم نمی یاد…)

(…بدون اینکه خودم بخواهم به هنرپیشگی علاقه مند شده بودم و در دل به آن معبودی که این شعله را در وجودم برافروخته بود آفرین می گفتم و آرزو داشتم او هم در این شیفتگی با من شریک می شد…)

خواندنی زیاد دارد. پیشنهاد می کنم اگر کتاب خوان هستید حتمن آن را بخوانید.

یک نکته، مقدمه ای است بر کتاب ” به طعم حقیقت، به رنگ آفتاب ” که کتاب اخیر فرهاد عرفانی ” مزدک، است “

آذر ۱۳۹۵

نکته یک

در یک شرائط عادی، یعنی وضعیتی که هر چیز در جای خود قرار دارد، ادبیات داستانی، به وسیله

ای برای تفنن تبدیل می شود!؛ فضائی است برای خلق زیبائی،… عرصۀ ظهور اشکال بدیع کلامی

ست،… شکل، حرف اول را می زند، موضوعات خصوصی می شود. عاطفی می شود، به جامعه

شناسی ب زه کوچک تبدیل می شود. به عرصه گسترده ای برای جولان تخیل تبدیل می شود. حوادث

جراحی می شود. در هیجانات کوچک، اغراق صورت گرفته، صنعت، جای واقعیت را می گیرد و …

را بجز در مقاطعی کوتاه، بشر، تجربه نکرده است. هر چند اکنون » شرائط عادی « و اما این

قدرتهای ضد بشری تلاش کرده و می کنند که شرائط را عادی و طبیعی جلوه دهند، اما کیست که

نداند، هیچگاه در تاریخ حیات بشر بر روی کرۀ خاک، شرائط، تا حد امروز، غیرعادی، نامتعارف و

غیر انسانی نبوده است! دقیقآ به همین دلیل، ادبیات داستانی، امروز، ضمن قبول مسئولیت خود در

یک شرائط عادی، که هماره همراه آن خواهد بود، مسئولیت بسیار بزرگتر و مهمتری را نیز بدوش

همان وجه تمایزی ست که این رشته را از سایر گونه های نوشتاری، سخت مجزا می « دارد و این

کند.

نظر به اینکه هیچ چیز در جای خود قرار ندارد، ادبیات داستانی موظف است، مسئولیت همۀ آن

وظایفی که از سوی مسئولان حقیقی به حال خود وا گذاشته شده است را، بدوش کشد! نویسنده،

همزمان، باید سیاستمداری کارکشته باشد! جامعه شناسی زیرک شود. روانکاو، روانشناس، و

۶

روانپزشکی حاذق باشد، همانند یک مصلح اجتماعی به موعظه بپردازد!، شعر بگوید، نقاشی کند،

امید دهد! گاهگاه لازم است چریک شود و …! » افسردگان « آهنگ آرامش بنوازد! به خیل عظیم

و یا در نقش پیامبران ظاهر شده، جادوی کلمات را بکار انداخته، آیه های زمینی صادر کند!…

اگر از این زاویه بنگرید، آنگاه، امیل زولا، داستایفسکی، تولستوی، گورکی و بسیاری دیگر…، در

این زمینه، قابل درک می شوند! اینچنین است که دیگر به خرده گیری بر نمی آئیم. چوب لای چرخ

آنکه ضرورت را در یافته، نمی گذاریم. از منظر زمانه، و شرائط، به پدیدۀ مورد کنکاش می

پردازیم، و زحمت آنان که ذره ذره هستی خود را در این راه گذاشته و می گذارند، ارج می نهیم

این کتاب مجموعه ۲۹ داستان کوتاه است به شرح زیر

فهرست
۱ … و قهرمان ما چنین بود –
۲ یا زهرا –
۳ خورشید از پشت سرش می تابید –
۴ برو به هند! –
۵ شاه دزد! –
۶ رویای برفی گلوله –
۷ ارباب –
۸ آدمها و میمونها –
۹ حیات نباتی –
۱۰ شخصیت –
۱۱ وجود حاضر –
۱۲ گناه مقدس –
۱۳ دیگر وقت خواب نبود –
۱۴ داستان یک نامۀ سیاسی –
۴
۱۵ نگاهی بهاری، در اعماق پائیز –
۱۶ شب یلدا –
۱۷ دیوار –
۱۸ مستی کهنه –
۱۹ حرفهای گنده! –
۲۰ دانشگاه آزاد اسلامی –
۲۱ جدش؛ آقا، سیدالشهدا –
۲۲ مردمی را که نمی شناسیم –
۲۳ محاکمۀ امام زمان –
۲۴ مسلمان اصل –
۲۵ آخرین معجزۀ کلۀ سگ –
۲۶ سانچو –
۲۷ سرطان –
۲۸ به طعم حقیقت، برنگ آفتاب –
۲۹ خانۀ عفاف

شور پائیز

آذر ۱۳۹۵

%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d9%be%d8%a7%d8%a6%db%8c%d8%b2

؟

آذر ۱۳۹۵

%d8%9f
؟

فصل رنگ

آذر ۱۳۹۵

%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%b1%d9%86%da%af

صف مردم برای باز شدن کتابخانه

آذر ۱۳۹۵

%d8%b5%d9%81-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%af%d8%b1-%da%98%d8%a7%d9%be%d9%86

شکوفه پنبه

آذر ۱۳۹۵

%d9%be%d9%86%d8%a8%d9%87

کاریکاتوری از سید میثم آقا سید حسینی

آذر ۱۳۹۵

%da%a9%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9%d8%a7%d8%aa%d9%88%d8%b1-%d8%ac%d8%af%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b2-%d9%85%db%8c%d8%ab%d9%85

چرا برخورد امریکا و روسیه به سرنوشت حلب گره خورده است – مجید سیادت

آذر ۱۳۹۵


چندین هفته است که سرنوشت ناحیه شرقی حلب به بزرگترین و خطیرترین معضل بین المللی تبدیل شده است.
تا چند هفته پیش به نظر می رسید که امریکا و روسیه بر سر سوریه به توافق رسیده اند. در محیطی دوستانه همراه پیتزای اهدائی امریکا ئیها و ودکای اهدائی لاوروف ، طرفین برسر سرنوشت حلب توافق کرده بودند. قرار گذاشته بودند که چند روز آتش بس موقت بدهند و طی این مدت نیروهای معتدل، صفوف خود را از النصره جدا کنند و سپس در ۱۲ سپتامبر، نسبت به نیروهای معتدل،آتش بس دائمی برقرار شود و نیروهای امریکا و روسیه با هماهنگی کامل به بمباران مناطق تحت تصرف داعش و النصره بپردازند.
در واقع اگر این توافق به وقوع می پیوست ، سرنوشت سوریه روشن می شد. چرا که بر همه ناظران روشن بود که النصره و داعش زیر ضرب قرار می گیرند و – البته بعد از دورانی خونین- تنها نیروهای دولتی سوریه و نیروهای معتدل در صحنه باقی می ماندند. یک چنین سرانجامی همان چیزی بود که پوتین می خواست زیرا با توجه به توازن قوای آنچنانی بین نیروهای دولتی و نیروهای معتدل، تمام آسها در دست دولت اسد می ماندند و اتحاد سوریه و روسیه شرایط صلح را دیکته می کردند. از همان ابتدای اعلام این توافق معلوم بود که این قرارداد دچار مشکل می شود. پنتاگون و سیا به قرارداد اعتراض تکنیکی گرفتند. آنها می گفتند اگر با روسیه هماهنگی به وجود بیاید مجبوریم اسرار و تکنیکهای هدف گیری هوائی خود را برملا کنیم. روسیه اصرار می کرد که متن قرارداد انتشار بیابد و امریکا مخالف انتشار بود. چند روز بعد، در طی دوره یک هفته ای که بعد از آن، قرارداد به موقع اجرا گذاشته می شد هواپیماهای امریکائی به یک پایگاه ارتش سوریه در دیرالزور حمله کردند و تلفاتی به بار آوردند. امریکا به این حمله اذعان کرد و اظهار داشت که عمدی نبوده است. پس از آن یک کا روان امداد سازمان ملل مورد حمله قرار گرفت و سازمان ملل برنامه امدادرسانی خود را معوق کرد. امریکا و غرب، همراه شورشیان، مسئولیت این حمله را به عهده روسیه گذاشتند ولی روسیه و دولت سوریه این اتهام را انکار کردند. شاید واقعیت ماجرا به زودی روشن نشود ولی همین موضوع برای امریکا کافی بود که توافق قبلی را باطل کرده و فضای موجود بین روسیه و امریکا، از دوستانه به روابطی خصمانه و نزدیک به جنگ تغییر نماید. آقای جان مک کین، سناتور دست راستی امریکا اعلام کرد که تا دیر نشده، باید امریکا وارد عمل شود ( منظور او هم اقدام نظامی چشمگیر امریکا بود).
پس ازلغو قرارداد روسیه و امریکا، بمباران ناحیه شرقی حلب توسط سوریه و روسیه، دوباره از سر گرفته شد. امریکا و رسانه های غربی یکباره به پشتیبانی غیرنظامیان حلب در آمدند. روسیه اعلام کرد که آتش بس موقتی می دهد تا فرصتی بر ای خروج غیر نشامیان فراهم آورد. امریکا اعلام کرد که این نوع آتش بس کافی نیست و بمباران باید برای دراز مدت لغو شود. در چنین شرایطی بود که رئیس ستاد مشترک ارتش امریکا علنا اخطار داد که ممکن است ادامه بمباران حلب منجر به شرایطی شود که سربازان روسی در کیسه های اجساد به روسیه برگردند.
چرا یک باره مسئله حلب به موضوع گرهی جنگ تبدیل شد؟ ناحیه ای در شرق حلب با جمعیتی کمابیش قریب دویست و پنجاه هزار غیر نظامی ،در تصرف نیروهای مخالف رژیم اسد قرار دارد در حالی که ناحیه غربی حلب که در تصرف نیروهای دولتی است جمعیت تخمینی یک و نیم ملیون غیر نظامی دارد . تلفات کل جنگ تا کنون، حدود نیم ملیون تخمین زده می شود. این رقم دوبرابر جمعیت غیر نظامی شرق حلب است و امریکا در تمام این مدت اینچنین خصمانه و پرخاش جویانه موضع نگرفته بود. حالا چطور شد که یکباره اینچنین روسیه را به جنگ مستقیم تهدید می کند؟
هر نوع تلفات انسانی و مخصوصا کشته شدن غیر نظامیانی که تنها گناهشان این بوده که در خانه خودشان نشسته بودند باید محکوم و مردود شمارده شود.تاریخچه رژیم اسد و رژیم روسیه هم نشان می دهد که از سلاخی غیرنظامیان بی گناه ابائی ندارند بلکه نتیجه سیاسی کشتاربرایشان مهم است (و البته نیروهای ایرانی هم در این جنگ با همین معیار شرکت دارند). ولی امریکائیها هم شبیه همین برخورد را داشته اند. فریاد امریکا و انگلستان در این مورد بیشتر اشک تمساح است تا نگرانی برای دفاع از حقوق بشر.اگر نگرانی از کشتار بی گناهان در ذهن بازیگران اصلی صحنه وجود می داشت برای ختم هر چه سریعتر این جنگ کوشش می کردند.
علت اهمیت این بخش از شهر حلب را باید در ترکیب نیروهای حاکم بر آن یافت. قسمت اعظم ناحیه شرق حلب در اختیار النصره است. داعش در این قسمت نیروئی ندارد و تنها نیروهائی که امریکائیها می توانند به عنوان نیروهای معتدل یاد کنند در همین شهر – فی الواقع تحت حمایت النصره – قرار دارند. تخمین می زنند که قریب نه هزار نفر جهادگر در این ناحیه هستند که قسمت اعظم آنها مستقیما عضو النصره هستند ولی نیروهای “معتدل” هم در اتحاد با النصره و تحت حمایت آنها وجود دارند. این ترکیب نظامی، پیچیدگی خاص خویش را به بار می آورد. هر زمان روسها به این ناحیه حمله کرده اند امریکا و رسانه های غربی می گویند به نیروهای معتدل حمله شد. البته روسیه و رژیم اسد مایلند این نیروهای “معتدل” را مورد حمله قرار دهند ولی بارها آتش بس موقت داده اند – در هماهنگی با امریکا – که برای نیروهای “معتدل” فرصتی باشد که صفوف خود را از النصره جدا کنند. امریکا هم همزمان، همین پیشنهاد جدا کردن صفوف را به نیروهای “معتدل”داده است و آنها قبول نکرده اند.
از یک طرف معلوم نیست این نیروها واقعا معتدل باشند. در چند هفته گذشته ویدیوئی انتشار داده شد که نشان می داد نیروهای امریکائی ای را که برای کمک به آنها آمده بودند با فحش و بد و بیراه از ناحیه خود بیرون می کنند. از طرف دیگرپشتیبانان خارجی این نیروها شیخ نشینهای افرطی هستند که هنوز هم به شکست بلندپروازیهایشان باور ندارند. به همین دلیل با جدا شدن صفوف مخالفند و امیدوارند که با استفاده از این آشفتگی، امریکا رامجبور به دخالت مستقیم کنند.
دولت امریکا النصره را تروریست می نامد . در هر صورت النصره شاخه سوری القاعده است و امریکائیها جرات نمی کنند که با آنها صلح کنند ولی سخنگوی کاخ سفید اعلام کرد که حمله به النصره در حال حاضر ارجحیت ندارد.
مدتی است که روشن بوده به پرده آخر نزدیک می شویم. یا امریکا با نیروی نظامی خودش ( به اصطلاح چکمه روی زمین) در این جنگ دخالت می کند و یا هم باید ناظر شکست توطئه عربستان و قطر باشد. بعضی ناظران از سقوط حلب یاد می کنند. انتظار دارند که تا قبل از کریسمس امسال حلب در اختیار رژیم اسد قرار بگیرد. اهمیت سیاسی این واقعه به مراتب مهمتر از تناسب جمعیت و اهمیت استراتژیک این منطقه است. شکست کامل شورشیان در حلب ضربه حیثیتی جدی به امریکا و ضربه روانی جدی تری به هواداران امریکا در خاورمیانه وارد خواهد کرد.
در هر صورت با توجه به روند جنگ در طی یک سال گذشته، پس از دخالت مستقیم نیروی هوائی روسیه در جنگ، روشن بود که به پرده آخر نزدیک می شویم. این مقوله مسلما از دید امریکا روشن بود. باز هم روشن بود که سیاست آقای اوباما احتراز از درگیری مستقیم نیروهای امریکائی می باشد.
در این شرایط می توان حدس زد که چرا روسیه و سوریه با صلابت تمام عمل می کنند. آنها حساب کرده اند که اکنون در آخر دوره اوباما هستند و بنابراین او نمی تواند به یکباره تمام معیارهای هشت سال گذشته را پشت سر بگذارد. تازه بعداز آن هم ،یک رئیس حمهور جدید، مشکل بتوان به اقدام بسیار جدی ای بپردازد. بنا براین پنجره ای پنج شش ماهه در اختیار آنها قرار گرفته که باید مورد استفاده کامل قرار بگیرد.
ولی چه مسائلی در صف مقابل مد نظر هستند؟ فکر می کنم طرح کلی امریکا هم نوعی “آخر بازی” باشد. اوباما نمی تواند دست روی دست بگذارد و شاهد از دست رفتن حیثیت و اعتبار امریکا شود. مخصوصا که فشارهای داخلی نقش بازی می کنند. او سیاست خود را مقابل سیاست جورج بوش پسر معرفی می کند و به فشارهائی که برای دخالت در جنگ هستند جواب می دهد که ببینید نتیجه دخالت امریکا در عراق و افغانستان چه بوده است. با تمام اینها باید نشان بدهد که هرچه که جدا از مداخله مستقیم قابل اجرا بوده، به کار برده است.
اما برای حیثیت و اعتبار امریکا در خاورمیانه؟ بعضی ناظران ، سقوس حلب را “نقطه عطف” نامیده اند. بعضی های دیگر از ختم نفوذ امریکا در خاورمیانه یاد می کنند. جدا از اینکه کدام پیش بینی را درست بدانیم روشن است که سقوط ناحیه شرقی حلب ضربه بزرگی به حیثیت امریکا وارد می کند. روسها نشان داده اند که طی یک سال، مناطق تحت تصرف داعش را کوچکتر کرده و آنها را از بعضی نواحی مثل پالمیرا بیرون رانده اند.مقایسه این دست آورد در مقابل دوره طولانی ای که امریکا مدعی جنگ با داعش بود برای امریکا گران تما می شود. حالا امریکا باید قدرت نظامی خودش را نشان دهد. امریکا باید دسیسه ها و سیاستها و مداخله عربستان و کویت و ترکیه را دور بزند. در همان حال باید قدرت نظامی امریکا را به رخ بکشد. حمله به موصل را باید در این چارچوب ارزیابی کرد. به نظر می رسد این حمله را چند ماه زودتر از موعود، زودتر از آنچه در نظر داشتند به راه انداخته اند.
مسلم است که کشته شدن غیر نظامیان بی گناه جنایت است. ولی در طی جنگ داخلی ای که هفت سر دارد مشکل است بتوانیم مقصر اصلی را پیدا کنیم. هر روزه ادعاهای زیادی می شود که طی آن طرفین یکدیگر را متهم به جنایت جنگی می کنند. مشکل است صحت و سقم این اتهامات را روشن کنیم همه نیروهائی که در این جنگ دخالت دارند می توانند مرتکب این جنایات باشند. در همه اردوهای مختلف، افرادی که بتوانند صحنه سازی کنند (و از آنها فیلم بگیرند) وجود دارند. نمی توانیم از این طریق به پشت پرده اخبار دست پیدا کنیم ولی – اگر مسئله کشته شدن بیگناهان در تعیین سیاست دخلی داشته باشد – راه حل آن روشن است. باید جنگ را خاتمه داد. به این ترتیب می شود سئوال کنیم کدام یک از این دو اردو خواهان ادامه جنگ هستند؟
نیروهائی که خواهان صلح هستند بدین قرارند. به نظر می آید که اتحادیه اروپا بخاطر موضوع پناهندگان و امریکا بخاطر محدودیتهای استراتژیک سیاستهای اوباما خواهان خاتمه جنگ هستند. روسیه و رژیم اسد به دلیل اینکه دست بالا را دارند خواهان صلح هستند. ولی اگر حنگ در کوتاه مدت ختم شود، شیخ نشینها و ترکیه ، به همراه نیروهای مسلحی که خواهان سرنگونی اسد هستند بازنده خواهند بود. البته بازندگان اصلی نیروهای افراطی هستند ولی آنها در هر صورت بازنده اند چرا که هیچ نیروی دیگری حاضر به مصالحه با آنها نیست.
در تمام این مداخلات، مداخلات روسیه و ایران در مقابل مداخلات امریکا،عربستان، قطر و ترکیه جای خالی انسان دوستی و نجات مردم سوریه از بلائی که به سرشان آمده مشهود است. هیچ کدام از طرفین قبول نکرده اند که مشکلات خاورمیانه راه حل نظامی ندارد. جنگ و بیچارگی، مخصوصا بیچارگی سوریها هنوز هم ادامه می یابد.

مرگ به علت آلودگی هوا

آذر ۱۳۹۵

یکی از اعضای شورای شهر تهران روز سه شنبه از مرگ ۴۱۲ شهروند تهرانی از اول تا ۲۳ آبان‌ماه جاری بر اثر آلودگی هوا خبر داد.

صحبت هایم در شب شعر اوکویل کانادا

آذر ۱۳۹۵

%d8%b4%d8%a8-%d8%b4%d8%b9%d8%b1-%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d9%88%da%a9%d9%88%db%8c%d9%84>
لینک را کلیک کنید