گذرگاه آبان ماه

آبان ۱۳۹۵

images

فصل انار مبارک باشد
گذرگاه آبان ماه – ماه انار
از آخرین
انار پاییز 
سهمی برایت گذاشته ام
بیا
از استاد عیدی نعمتی

شماره ١٨٠

=================================
این شماره گذرگاه حاصل همت این یاران است
************************************************
دکتر محمود کویر – م.ر. محب -محمود صفریان – حسن رفعت پور – هوشنگ معین زاده – حسنا محمد زاده -احمد محمود
احمد قندهاری – سید میثم آقا سید حسینی – زهرا ضیائی – مهران رفیعی -سپهرداد گرگین – فرنگیس اقراری – محمد تقی اسماعیلی -نرگس محمدی -مهتاب خرمشاهی – رحمان چوپانی – علی رضا زرگر – سایه اقتصادی نیا – فرخ ازبری – حیدر شجاعی – هادی خرسندی – سارا مهر افروز –

محمد علی صفریان برادری که به من بسیار آموخت

آبان ۱۳۹۵

%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d8%b9%d9%84%db%8c-%d8%b5%d9%81%d8%b1%db%8c%d8%a7%d9%86

سیزدهم مهرماه مصادف با پنجم اکتبر سالگرد درگدشت برادرم محمدعلی صفریان است که به من زیاد آموخت
معلم فهیم و با حوصله ام خیلی زود مرا در برهوت تنهائی رها کرد و خود بسوی روشنائی و نور پر کشید
برای چندمین بار کتاب ” …و گلهای آبی ” او را که با دوستش منوچهر پوریان خیر ترجمه کرده است بیشتر بخاطر دیدن خط بسیار زیبایش که به من اهدا کرده است در دست گرفتم.
اجازه بدهید در مورد همین کتاب بیشتر صحبت کنم تا متوجه بشوید که طی بسیاری ترجمه های اصیل و یگانه اش چه خدمت توانمندی به ادبیات فارسی انجام داده است.
این کتاب مجموعه ٢١ داستان کوتاه است از نویسندگان مختلفی چون:
هوارد فاست – تولستوی – اوکانر – چخوف – مارک توان و….
در آخر کتاب هرنویسنده در یک صفحه معرفی می شود
من زمان هائی را که با او می گذراندم لذت مصاحبتش از شوق سرشارم می کرد.
زمان هائی را که بهر دلیل در دو مکان بودیم و ارتباط نامه ای می داشتیم حکایتی دارد که درون نامه های حدود ده صفحه ای نهفته است.
زینت بخش کتابخانه کوچکم کتاب هائی است که یا به تنهائی ترجمه کرده ویا با دیگران همراهی داشته است و در مجموع خدمتی نمایان است به ادبیات ما.
یاد عزیزش همراه با چهره مهربان و قلب رئوفش همیشه با من است و زنده.

حکیم عمر خیام ریاضی دان ، موسیقی دان ، ستاره شناس و شاعر – احمد قندهاری

آبان ۱۳۹۵

ahmad1

                                                                                       شاید بیش از ۲۰۰۰ ، کتاب ، رساله و مقاله در باره ی خیام نوشته شده باشد. به واسطه ی رساله های علمی ، تشخیص شخصیت او آسان است ولی خیام شاعر هنوز ناشناخته مانده است.   حکیم غیاث الدین خیام نیشابوری در سال ۴۲۷ خورشیدی در نیشابور متولد شد. او ریاضی دان ، ستاره شناس ، موسیقی دان و شاعر بود. پایگاه علمی او برتر از جایگاه ادبی اوست. به طوریکه به او لقب حجت الحق داده بودند، ولی شهرتش به واسطه ی رباعیاتش می باشد. ادوارد فیتز جرالد رباعیات او را به زبان انگلیسی ترجمه کرد و به چاپ رسانید. به همین علت در مغرب زمین شهرت بسزایی دارد.                                                                           از کار های مهم خیام اصلاح گاهشماری در زمان صدارت خواجه نظام الملک

%d8%aa%d9%86%d8%af%db%8c%d8%b3

وزیر ملک شاه سلجوقی بود. وی در ریاضیات کتابی به نام جبر و مقابله در باره ی حل معادلات درجه اول ، درجه ی دوم و درجه ی سوم دارد. او هم چنین رساله ای در باره ی اصل پنجم اقلیدس نوشت. نام خیام به عنوان ریاضی دان برجسته در تاریخ علم ثبت شده است. او بعد ها کتابی در باره ی حساب نوشت.

ابداع نظریه‌ای دربارهٔ نسبت‌های هم‌ارز با نظریهٔ اقلیدس نیز از مهم‌ترین کارهای اوست.

حوادث مهم زمان خیام ، جنگ های صلیبی ، ظهور باطنیان و ایجاد فرقه های مختلف دینی اعم از سنی و شیعه بود. که به راحتی یکدیگر را به کفر و الحاد متهم می کردند. به همین علت رباعیاتش به علت تعصبات مذهبی حاکم بر جامعه ی آن روز مخفی ماند. بعد ها دوستانش آن ها را جمع آوری کردند.

محققان پس از بر رسی و تحقیقات به این نتیجه رسیدند که از این همه رباعی که به خیام نسبت داده شده است فقط ۵۷ رباعی سروده ی خیام است.این رباعیات کلیدی برای شناخت و مشرب فلسفی او شده است. رباعیات او ساده و به دور از تکلف است. خیام به واسطه ی داشتن ذوق شاعری و نکته بینی های فلسفی خود آن ها را سروده است. بعضی از محققان می گویند، بسیاری از شعرا از ترس تکفیر، رباعیات خود را به نام خیام که در گذشته بود نسبت دادند.

یکی از محققان ، زنده یاد صادق هدایت بود که در سال ۱۳۱۳ ، کتابی تحقیقی به نام ترانه های خیام به چاپ رسانید. محقق دیگر رباعیات خیام مرحوم استاد محمد علی فروغی است که تحقیقاتش در سال ۱۳۲۰ به چاپ رسیده است. البته محققان اروپایی نظیر ژوکوفسکی ،روزن و کریستن سن هم به تصحیح رباعیات خیام پرداخته اند ولی محققان ایرانی آن ها را زیاد معتبر ندانسته اند. بیشتر مضامین رباعیات خیام ، راز آفرینش، درد زندگی، گردش دوران ،ذرات گردنده ، هرچه بادا باد و دم را دریابیم می باشد.                                              جرج سارتن مورخ نامدار می نویسد ، خیام اولین کسی است که در کتاب جبر و مقابله به تحقیق منظم علمی درباره ی معادلات پرداخته و طبقه بندی تحسین بر

انگیزی از این معادلات نموده است. به طوریکه این رساله از برجسته ترین آثار علمی قرون وسطی و احتمالا مهمترین آن ها به شمار می رود.            نارضایتی خیام از اوضاع زمان خود-                                              خیام در مقدمه ی کتاب جبر و مقابله چنین نوشته بود: دچار زمانه ای شد ه ایم که اهل علم از کار افتاده و جز عده ی کمی باقی نمانده اند که از فرصت برای بحث و تحقیقات علمی استفاده کنند. برعکس حکیم نمایان دوره ی ما همه دست اندر کارند که حق را با باطل بیامیزند و جز ریا و تدلیس کاری ندارند. اگر دانش و معرفتی دارند، آن را صرف اغراض پست جسمانی می کنند. چنانچه با انسانی مواجه شدندکه در جستجوی حقیقت صادق و راسخ است و روی از باطل و زور می گرداند و گرد تدلیس و مردم فریبی نمی گردد او را شایسته ی استهزا میدانند.در هر حال به خدا پناه می بریم. در باره ی سه یار دبستانی ، خیام ، حسن صباح و خواجه نظام الملک محققان برجسته معتقدند که این موضوع نمی تواند صحت داشته باشد. استاد فروغی معتقد است که در این زمینه سند معتبری هم وجود ندارد. اگر این مساله درست باشد، آن گاه حسن صباح و خیام هر یک باید بیش از ۱۲۰ سال عمر کرده باشند که چنین نیست. در ضمن هیچ یک از معاصران خیام هم به آن اشاره ای نکرده اند. خیام از آن گروه مردمی بود که قوه ی دراکه ی قوی و تفکر آن ها نمی توانست در سطح معتقدات عمومی باقی بماند.

خیام به دعوت سلطان جلال الین ملک شاه سلجوقی و وزیرش نظام الملک به اصفهان می رود و سر پرستی رصد خانه ی اصفهان را به عهده می گیرد. خیام به مدت ۱۸ سال در آن جا مقیم می شود و به مدیریت او زیج (جدول تعین وضعیت ستارگان ) ملکشاهی تهیه می شود. و در سال ۴۵۸ ، طرح اصلاح تقویم را تنظیم ، و تقویم جلالی را تدوین می کند که به نام تقویم جلال الدین ملک شاه معروف است. حکیم عمر خیام هرگز ازدواج نکرد وبالاخره ، در سال ۵۱۷ در

شهر نیشابور درگذشت. مقبره ی او هم اکنون در شهر نیشابور در باغی که به آرامگاه امام زاده محروق معروف است قرار دارد .

پیروان خیام- صادق هدایت، براین باور است که حافظ از تشبیهات خیام بسیار استفاده کرده است تا حدی که از متفکر ترین و بهترین پیروان خیام به شمار می

آید.هر چند که افکار حافظ به فلسفه ی خیام نمی رسد، ولی حافظ این نقص را با الهامات شاعرانه وتشبیهات عارفانه رفع کرده است. برای نمونه شراب را بقدری زیر تشبیهات عارفانه پوشانده که تعبیر صوفیانه از آن می شود.

موریس بوشر از کسانی است که کاملا تحت تاثیر افکار خیام در آمده و نمایشنامه ی رویای خیام هماهنگی او را با افکار خیام به خوبی نشان میدهد. دوکا مارگو شاعر اسپانیایی نیز افکار خیام را در قالب شعر نو ریخته ، متن اسپانیایی آن را در سراسر آمریکای لاتین و متن فرانسوی آن را در اروپا رواج داد. دیگر از کسانی که از خیام الهام گرفته اند و یا به تمجید او پرداختندعبارتند از آندره ژید ، ژان لاهور، شارل گرولو ، ژان مارک برنارد و شاپلن .

آثار – خیام میزان الحکمت را در باره ی فیزیک و لوازم المکنت را در دانش هوا شناسی نوشت. کتاب نوروزنامه ی او یکی از آثار ادبی اوست کتاب القول علی اجناس التی بالاربعاء در باره ی موسیقی است. خیام بیش از ۲۴ رساله و کتاب دارد.

چهره ی جهانی خیام – خیام در جهان به عنوان یک شاعر ، ریاضی دان و اختر شناس شناخته شده است. تاثیر خیام بر ادبیات غرب از مارک تواین تا تی اس الیوت او را به نماد فلسفه ی شرق و شاعر محبوب روشنفکران جهان تبدیل کرده است.

نام گذاری اماکن به نام خیام-

۱- یکی از حفره های ماه به افتخار خیام ( عمر خیام ) نامیده شد                   ۲- سیاره کوچکی در سال ۱۹۸۰ به نام وی نامگذاری شد.                         ۳- در تونس هتلی به نام خیام ساخته شد.                                             ۴- شهرک صنعتی خیام در نزدیکی نیشابور بنا شده است.                         ۵- شرابی به نام خیام در فرانسه تولید می شود.                                       ۶- نام یکی از ایستگاه های قطار نزدیک نیشابور ایستگاه خیام است               ۷- خیابان خیام در تهران که معرف حضور همه می باشد.                      ۸- در سال ۱۸۹۲، انجمنی در لندن تاسیس شد به نام انجمن عمر خیام .

دو فیلم در آمریکا در باره ی خیام ساخته شده است. یکی در سال ۱۹۵۶ و دیگری درسال۲۰۰۵

آثار بر جای مانده از خیام :

:

درباره معادلات درجه سوم – رساله فی براهین الجبر و المقابله :
درباره حکمت خالق در خلق عالم و حکمت – رساله کون و تکلیف :
رساله ای در شرح مشکلات کتاب مصادرات اقلیدس
راه حل جبری مساله تعیین مقادیر طلا و نقره – رساله میزان الحکمه : را در آلیاژ معین و به وسیله وزن های مخصوص به دست می دهد .
اثری درباره موسیقی – القول علی اجناس التی بالاربعا :
رساله ضیاء العلی
رساله ای در صورت و تضاد
ترجمه خطبه ابن سینا
رساله ای در صحت طرق هندسی برای استخراج جذر و کعب
رساله مشکلات ایجاب
رساله ای در طبیعات
رساله ای در بیان زیج ملکشاهی
رساله نظام الملک در بیان حکومت
رساله لوازم الاکمنه
رساله معراجیه
رساله ای در علم کلیات
رساله ای در تحقیق معنی وجود
نوروزنامه
رباعیات خیام

علل کم کتابخوانی

آبان ۱۳۹۵

در یک نظر خواهی از چندین نفر فرهیخته ِ صاحب نظر در مورد علل کم کتاب خوانی ایرانی ها ( تا جائی که در مقایسه با بسیاری از مردم کشور های دیگر که سرانه مطالعه آن ها بین ۹۵ تا ۱۵ دقیقه است، فقط ۱ دقیقه می باشد ) به چند نکته بسیار بنیانی رسیده اند.
۱ – عدم توجه و برنامه ریزی در دوران پیش دبستانی تا دبیرستانی، که کودکان و نوجوانان ضمن آگاهی از اهمیت مطالعه، به این مهم عادت کنند. یعنی کاری که در غرب انجام می شود.
۲ – سانسور شدید در حد دخالت ِ حتا روی بسیاری از کلمات متعارف، تا جائی که خوانندگان احساس می کنند کتاب منتشر شده دقیقن آنی نیست که نویسنده بی دخالت ممیزین سانسور نوشته است.
۳ – کمبود و گاه نبود نقد سازنده و بی طرف که آثار منتشر شده را بررسی و تحلیل کند و به خوانندگان بشناساند.
۴ – عدم همراهی لازم وسائل ارتباط جمعی بخصوص روزنامه ها در معرفی کتاب ها.
نظر شما چیست؟

گفتگوی کیهان لندن با دکتر مریدی

آبان ۱۳۹۵

dr-reza-moridi_گفتگوی روزنامه کیهان لندن با دکتر رضا مریدی نماینده مردم ریچموند هیل کانادا در پارلمان استانی و وزیر کابینه ایالتی

گفتگو با دکتر رضا مریدی نماینده پارلمان و وزیر دولت انتاریو در کانادا

  • راه یافتن دکتر مریدی به مجلس انتاریو رویداد مهمی برای جامعه ایرانیان کاناداست
    ● رسیدگی به حضور و ماجرای محمود رضا خاوری، رئیس سابق بانک ملی که به کانادا فرار کرده در دست مقامات قضایی کاناداست
    ● پس از رسیدن دکتر مریدی به نمایندگی مجلس تلاش های ایرانیان برای حضور در صحنه سیاسی کانادا جهشی جشمگیر پیدا کرد
    ● وقتی کسی از اقلیتی وارد مراکز تصمیم‌گیری می‌شود، آن اقلیت و کشوری که زادگاه اوست در کانادا «صدا»یی پیدا می‌کند
    ● ما می توانیم در آینده شاهد رسیدن ایرانیان به مقام شهرداری، وزارت و حتی نخست وزیری در کانادا باشیم

۲۶ مهر ۱۳۹۵

علی شریفیان – روز دهم اکتبر ۲۰۰۷ ، روزی تاریخی برای مهاجران ایرانی کاناداست. در این روز در انتخابات انتاریو، بزرگترین و پرجمعیت‌ترین استان کانادا دکتر رضا مریدی پس از چند سال حضورموثر و فعالیت‌ در زمینه امور سیاسی و اجتماعی توانست با به دست آوردن ۴۸ درصد آرای مردم حوزه انتخاباتی «ریچموند هیل» واقع در بزرگ‌شهر تورنتو، آلکس یوان کاندیدای چینی‌تبار خود را شکست دهد و به عنوان نماینده این حوزه از حزب لیبرال به مجلس قانون‌گذاری انتاریو راه یابد.

آلکس یوان کاندیدای حزب محافظه‌کار انتاریو از سوی اقلیت چینی‌تبار پرشمار و پرتلاش ریچموند هیل حمایت می‌شد. تنها ده درصد ساکنان این حوزه ایرانی‌تبار هستند. حضور دکتر مریدی در پارلمان انتاریو در تاریخ مهاجرت ایرانیان به کانادا، رویداد مهمی در صحنه سیاسی است. حضوری که سال به سال در مناطق مختلف ابعاد گسترده‌تری به خود گرفته و نقش ایرانیان را که در زمینه فعالیت‌های اقتصادی، علمی و اجتماعی از بهترین اقلیت‌های کانادا هستند، پررنگ‌تر می‌کند.

دکتر امیر خدیر%d8%ae%d8%af%db%8c%d9%88%db%8c_

پس از دکتر مریدی ، دکتر امیر خدیر پزشک برجسته و متخصص بیماری‌های عفونی و فعال سیاسی و حقوق بشر مونترال به عنوان نماینده و سخنگوی حزب همبستگی کبک به نمایندگی از این حزب از حوزه مرسیه که محل زندگی روشنفکران، سیاستمداران و هنرمندان مونترال و کبک است، به مجلس ملی کبک راه یافت.

در ونکوور هم چند کاندیدای ایرانی‌تبار از احزاب مختلف در انتخابات شهری، استانی و فدرال تلاش گسترده‌ای را شروع کردند. در انتخابات فدرال سال گذشته که روز ۱۹ اکتبر برگزار شد، آقایان علی احساسی و مجید جوهری توانستند از دو حوزه انتخاباتی تورنتو از سوی حزب لیبرال به مجلس عوام کانادا، برگزیده شوند.  در دانشگاه‌های کانادا کارشناسان ایرانی در رشته‌های گوناگون از استادان ممتاز محسوب می شوند. ایرانیان همچنین مشاغل بسیار مهمی را در بخش خصوصی و در نهادهای شهری، استانی و دولت فدرال در دست دارند. کانادا و سه شهر عمده آن تورنتو، ونکوور و مونترال محل سکونت بیشترین مهاجران ایرانی، به ویژه نخبگان پس از شهرهای بزرگ اروپا، آمریکا و از جمله لس آنجلس است. آمار دقیقی در دست نیست اما حضور و مهاجرت ایرانیان به کانادا، به کشوری که گوناگونی اقلیت‌هایش، امتیاز بزرگ آن است، روز به روز بیشتر شده است. مهاجرت ایرانیان به کانادا بعد از بالا گرفتن پدیده «فرار مغزها»  که گفته می‌شود هر ساله به یکصد و هشتاد هزار نفر می‌رسد، افزایش چشمگیری پیدا کرده است. اکثر این گروه از نومهاجران ایرانی برای تحصیل در مقطع دکترای، یا به عنوان سرمایه‌گذار و مهاجر متخصص به کانادا می‌آیند. کانادا هر ساله میلیارد ها دلار در این زمینه از مهاجرت ایرانیان بهره می‌برد.

%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d9%86%d8%aa%d8%ae%d8%a7%d8%a8%d8%a7%d8%aa_دکتر رضا مریدی در تبلیغات انتخاباتی

دکتر رضا مریدی یکی از این انبوه  مهاجران ایرانی است که در اورمیه (رضاییه) و به سال ۱۹۴۵ به دنیا آمده، پس از تحصیلات ابتدایی و متوسطه در زادگاه خویش از دبیرستان البرز تهران دیپلم خود را گرفته و تحصیلات عالی  دانشگاهی خود را ابتدا در دانشگاه تهران و سپس در دانشگاه برونل لندن در بریتانیا دنبال کرده است.  وی در رشته مهندسی تکنولوژی و فیزیک فوق لیسانس گرفته و پس از آن در رشته فیزیک موفق به کسب دکترا شده است.

دکتر مریدی در سال ۱۹۷۶ (۱۳۵۳‌)  به ایران برگشته و به تدریس در مدرسه عالی دختران در ونک (الزهرای کنونی) و دانشگاه‌های دیگر پرداخته و پس از وقایع سال ۱۹۷۹ ( ۱۳۵۷ ) همراه با خانواده خود در سال ۱۹۹۰ به کانادا مهاجرت کرده و در ریچموند هیل انتاریو سکونت گزیده است. وی در کانادا مدت‌ها به عنوان کارشناس و متخصص علمی مقام معاونت «سازمان حفاظت ایمنی در مقابل تشعشعات اتمی» را بر عهده داشته است. دکتر رضا مریدی دانشمند کارشناس فیزیک و فیزیک اتمی، عضو ارشد انجمن مهندسان تکنولوژی و فیزیکدان‌های بریتانیاست و در کانادا و آمریکا هم به خاطر تلاش‌های علمی‌اش در زمینه ایمنی اتمی چند جایزه  دریافت کرده و در همین زمینه در انجمن‌های تخصصی کانادا و ایالات متحده آمریکا عضویت دارد.

پیروزی وی برای حضور در مجلس قانون‌گذاری انتاریو در انتخابات ۲۰۱۱ و ۲۰۱۴ هم به خاطر خدمات چشمگیرش به مردم ریچموند هیل تکرار شده است. بعد از انتخابات ۲۰۱۴ و پیروزی حزب لیبرال به رهبری خانم کاتلین وین (اولین نخست وزیر زن انتاریو) دکتر مریدی در کابینه وی به وزارت آموزش عالی، و همزمان وزارت علوم، پژوهش و نوآوری گمارده شد. پس از ترمیم کابینه خانم وین که اخیرا انجام شده، دکتر مریدی  در حال حاضر مسئولیت وزارت پژوهش و نوآوری را بر عهده دارد. انتاریو و تورنتو یکی از مراکز مهم تحقیقات علمی، پژوهشی کانادا و جهان است.

در ادامه  گفتگوی ما را با دکتر رضا مریدی می‌خوانید.

جناب وزیر، با توجه به سابقه و کار شما در زمینه‌های علمی و کارشناسی فیزیک اتمی، چه انگیزه‌ای سبب شروع فعالیت‌های سیاسی شما در کانادا شد؟
-من در سال‌های نوجوانی و از زمانی که در ایران بودم به فعالیت‌های سیاسی علاقه زیادی داشتم. در دورانی که انقلاب‌ّها و نهضت‌های پیشرو دانشجویان در اروپا و تمام جهان (۱۹۶۳ تا ۱۹۶۸) و در جریان جنگ ویتنام و بعد از آن اوج گرفت، من هم که در دانشگاه تهران درس می‌خواندم همراه دیگر دانشجویان علاقمند به فعالیت‌های سیاسی بودم و به سیاست توجه زیادی داشتم. زمانی که اجبار به کانادا مهاجرت کردم با توجه به اینکه در این کشور بیش از ۱۵۰ اقلیت از ملت‌های جهان گرد آمده‌اند و بیشتر آنها به فعالیت‌های سیاسی پرداخته و می‌پردازند، ایرانیان در این زمینه نماینده‌ای نداشتند. از چند سال قبل با کاندیدا شدن شروع به فعالیت سیاسی در حزب لیبرال کردم. انگیزه اصلی من این بود که دیدم ما ایرانیان با شمار زیادمان هیچ صدایی در دستگاه‌های تصمیم‌گیرنده کانادا نداریم.

%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1%d9%87-1_مراسم سوگند دکتر رضا مریدی

راه یافتن شما به مجلس انتاریو چه دستآوردهایی و چه تأثیراتی بر حرکت‌های سیاسی جامعه ایرانی داشته است؟
-اولین گام‌ها شناساندن فرهنگ، رسوم و ارزش‌های چند هزار ساله تمدن ایران به جامعه میزبان بود. در این زمینه من موفق شدم جشن‌ها و آئین‌های ملی‌مان را مثل نوروز ابتدا در انتاریو و بعد از آن در پارلمان کانادا با همراهی جامعه ایرانی معرفی و رسمیت ببخشم. می‌دانید که از سال ۲۰۰۸ «نوروز» هم در انتاریو و هم در کانادا به عنوان یک جشن ملی و رسمی شناخته شده و برگزار می‌شود. یا تیرگان به همین ترتیب… یکی از بزرگترین جشن‌های تیرگان هر ساله در تورنتو و با شرکت صدها هزار نفر برگزار می‌شود. جشن‌های چهارشنبه‌سوری، مهرگان و… همه ساله در سراسر کانادا برگزار می‌شود.   حضور من و دیگر ایرانیان در صحنه سیاسی کانادا سبب شد که کانادا توجه بیشتری به ایران و ایرانیان بکند. کانادا نخستین کشوری است که به اتفاق آرا  در پارلمان خود کشتار تابستان  ۱۳۶۷  زندانیان سیاسی ایران را رسما به عنوان «نسل کشی» شناخت. با ورود من به مجلس، فعالیت در عرصه سیاسی برای ایرانیان کانادا بیش از پیش میسر شده است.

%d8%a8%d8%a7-%d9%86%d8%aa%d8%a7%d9%86-%db%8c%d8%a7%d9%87%d9%88_دیدار با بنیامین نتانیاهو نخست‌وزیر اسراییل

یک وزیر و نماینده مجلس مانند شما در کانادا چه اندازه بر مسائل سیاسی در ایران می‌تواند تاثیر داشته باشد؟
-شاهد هستید که کانادا به نقض حقوق بشر، تبعیض مضاعف علیه زنان ایرانی و هم‌میهنان بهایی‌مان و دیگر مسائل مرتبط با حقوق بشر در ایران توجه زیادی نشان می‌دهد. کانادا چند سال متوالی در سازمان ملل متحد نقشی اساسی و محوری را در عرضه و تصویب قطع‌نامه‌هایی در باره نقض حقوق بشر به وسیله جمهوری اسلامی بازی کرده است. خلاصه کنم، سامان سیاسی کانادا به گونه‌ای است که وقتی کسی از اقلیتی وارد مراکز تصمیم‌گیری می‌شود آن اقلیت و کشوری که زادگاه اوست در کانادا «صدا»یی پیدا می‌کند. باز هم شاهد هستید در مناسبت‌هایی مانند روز اول سپتامبر که روز یادبود جانباختگان کشتار تابستان ۱۳۶۷ در زندان‌های ایران است، شماری از سخنرانان اصلی، مقامات سیاسی عالی‌رتبه کانادا هستند.

آیا با توجه به تجربیات شما ما در آینده شاهد حضور نمایندگان بیشتری در مجالس استانی و فدرال خواهیم بود؟
-تا به همین جا هم همین‌طور بوده و این روند خوشبختانه سرعت بیشتری گرفته و با در نظر گفتن توانمندی‌های ایرانیان به شرط اینکه بتوانیم روی هدفی مشترک اتحاد بیشتری داشته باشیم، حتما شمار نمایندگان ایرانی در هر سه مقطع حکومت‌های شهری، استانی و فدرال افزایش خواهد یافت و باید در انتظار رسیدن ایرانیان به مقام شهرداری، به وزارت و حتی نخست وزیری هم باشیم.

از زمانی که در مبارزات انتخاباتی فدرال سال گذشته لیبرال‌ها وعده دادند که کانادا با ایران روابط دیپلماتیک خود را از سر می‌گیرد، این موضوع بحث‌ها، موافقت و مخالفت‌های بسیاری را دامن زده است. نظر شما در این زمینه چیست؟
-در عرصه سیاست‌های بین‌المللی، کانادا در تلاش ایجاد روابط دیپلماتیک با تمام کشورهای جهان و از جمله ایران است. به نظر من در ارتباط با جمهوری اسلامی این کار که بر عهده وزارت امور خارجه دولت فدرال است و باید با دقت و وسواس زیاد انجام شود. کانادا می‌تواند با پیش‌شرط‌هایی روابط خود را با تهران از سر بگیرد. مهمترین این پیش‌شرط‌ها توقف اعدام و نقض مستمر حقوق بشر در ایران و خودداری حکومت اسلامی در حمایت از تروریسم بین‌المللی و البته احترام به حقوق شهروندی همه ایرانیان با هر عقیده و باور مذهبی و غیر مذهبی است. دیگر اینکه دیپلمات‌های ایران وقتی در کانادا مستقر شدند باید ازتوطئه و جاسوسی علیه ایرانیان مهاجر و پناهندگان دست بردارند و به تبلیغات اسلام سیاسی که ایجاد تفرقه و نفرت می‌کند، نپردازند.

%d9%85%d9%88%d8%b2%d9%87-%d8%a2%d9%82%d8%a7%d8%ae%d8%a7%d9%86_دکتر رضا مریدی در کنار هنری کیم مدیر موزه آقاخان، ایستاده از راست: لیز ساندلس ریاست خزانه‌داری انتاریو، کاتلین وین نخست‌وزیر انتاریو و پرنس علی آقاخان

جناب وزیر، حتما می‌دانید مقامات جمهوری اسلامی با پول‌هایی که از ملت ایران غارت می‌کنند، حضور و نفوذ زیادی در کانادا و به ویژه در تورنتو پیدا کرده‌اند. نمونه مشهورش محمودرضا خاوری است که پس از اختلاس چندین میلیارد تومانی به کانادا گریخته و هم دولت شما، دولت انتاریو، و هم دولت فدرال در باره این نفوذ جمهوری اسلامی و حضور خاوری سکوت کرده‌اند. آیا اراده سیاسی برای مبارزه با این نفوذ روزافزون وجود ندارد؟
-می‌دانید تفکیک قوای سه گانه در کانادا با قدرت اجرا می‌شود. ملاحظه می‌کنید که پلیس و نیروهای امنیتی کانادا وظیفه خود را به گونه‌ای انجام داده‌اند که تروریست‌ها نتوانسته‌اند وقایع فاجعه‌باری همچون انفجارهایی که در کشورهای اروپایی مانند فرانسه، آلمان، انگلستان و… انجام دادند، به وجود آورند. در مورد آقای خاوری، این از وظایف پلیس و نیروهای امنیتی و بخش قضایی کاناداست که باید به آن رسیدگی کنند. به طور کلی موضوعی است که به دستگاه‌های امنیتی و قضایی کانادا مربوط است.

%d8%b9%da%a9%d8%b3_در مراسم نوروز، ۲۲ مارس ۲۰۱۶

آیا قصد دارید در انتخابات بعدی هم شرکت کنید؟
-بله، و امیدوارم با توجه به کوشش‌هایی که برای حوزه ریچموند هیل و توسعه عمرانی، علمی و سیاسی آن داشته‌ام باز هم این افتخار را داشته باشم که مردم این منطقه مرا با آرای خود برگزینند. به ویژه هم‌میهنان ایرانی که در ریچموند هیل زندگی می‌کنند و تقریبا شمار قابل توجه ساکنان آن هستند.

جناب وزیر، از شرکت شما در این گفتگو با کیهان لندن از سوی خود و همکارانم تشکر می‌کنم.
-من هم سپاسگزارم که شما و کیهان لندن این فرصت را در اختیار من گذاشتید تا بتوانم با ایرانیان چهارگوشه جهان سخن بگویم.

%d8%a8%d8%a7-%d9%81%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%af%d8%a7%d8%b1_دکتر رضا مریدی و کاتلین وین نخست وزیر انتاریو و الیزابت داودز فرمانده ایالت انتاریو

بی رونقی آغاز سال تحصیلی امسال

آبان ۱۳۹۵

چه اول مهر بی سرو صدا و بی حالی
نخست وزیر زنگ مدرسه دارالفنون را به صدا در می آورد و چه با شکوه گلهای ناز و خوشبوی سر زمینم به مدرسه می رفتند
سر نوشته همه ی روزنامه ها خبر آغاز سال تحصیلی را با حروف درشت می نوشتند.
خدا خراب کند آنکه خانه ام خراب کرد

مدارس روستائی

آبان ۱۳۹۵

در کشوری که به جرم! فراوانی ذخایرزیر زمینی به انحاء مختلف مورد تعرض است، وضع تحصیلی کودکان این امید های آینده مملکت بخصوص در روستا ها و به ویژه در روستاهای دور دست تاثر انگیز، شرم آور، و غیر قابل باور است.:

Mahmood Safarian's photo.
Mahmood Safarian's photo.
Mahmood Safarian's photo.
Mahmood Safarian's photo.
Mahmood Safarian's photo.
6

گزارشی از برنامه صد و دهمین سالگرد امضای فرمان مشروطیت – مهران رفیعی

آبان ۱۳۹۵

نگاهی به تاریخچه, اهداف, دستاوردها و ناکامی های جنبش مشروطه خواهی

بریزبین – استرالیا – یکشنبه هجدهم سپتامبر دو هزار و شانزده

بمناسبت فرار رسیدن چهاردهم مردادماه, سالروز امضای فرمان مشروطیت, برنامه ویژه ای در شهر بریزبین برگزار گردید. در ده سال گذشته, این سومین همایشی بود که بدین منظور در شهر ما بر پا می شد. در اولین برنامه, جغرافیای سیاسی آن روزگار و اوضاع اجتماعی و اقتصادی کشور مورد بررسی قرار گرفته و شخصیت ها و نهاد های تاثیر گذار معرفی شدند. دومین برنامه به بازتاب جنبش مشروطیت در هنر اختصاص یافته بود و در مورد آثار هنرمندانی از قبیل عارف قزوینی, کمال الملک, ایرج میرزا, ملک الشعرا مطالبی گفته شد, تابلوهایی به نمایش در آمد و قطعاتی هم نواخته و خوانده شدند.

برای برنامه سوم که در سالن کتابخانه کنمور تشکیل شد ساختار دیگری در نظر گرفته شده بود که بخوبی مورد استقبال شرکت کنندگان قرار گرفت و موجب بحث های شورانگیزی شد که تا ساعتی پس از پایان رسمی برنامه ادامه یافت.

در ابتدای این گردهمایی زهره شیرخدایی نتیجه مطالعات خود را, که با نثری روان نوشته شده بود, با لحنی آرام و شیرین خواند. او حوادث مهم کشور را از زمان فتحعلیشاه و از دست دادن شهرهای قفقاز شروع کرد و روایت خود را تا انقلاب سال پنجاه وهفت ادامه داد.

دکتر عباس فیروزآبادی سخنران بعدی بود که با توجه به تخصص حرفه ای, علایق و مطالعات شخصی در مورد بیماری مظفرالدین شاه سخن گفت و تاثیر این بیماری بر احوال پادشاه و امضای ناخواسته فرمان مشروطیت. به نظر این پزشک تمام علایم بالینی بیماری شاه حکایت از آن میکند که او به بیماری گوارشی کروان مبتلا بوده که بسیار آزار دهنده و در آن زمان درمان ناپذیر. دکتر فیروزآبادی بر این باور است که اگر مظفرالدین شاه از تندرستی برخوردار بود او هم مثل پدر و پسرش هرگز به مشروطه خواهان روی خوشی نشان نمی داد. طنزی که این استاد بازنشسته دانشگاه در بیان خود بکار می برد جذابیت خاصی به سخنانش میداد.

پس از پخش کردن دکلمه معروف “زشمع مرده یاد آر”, نوبت به استاد جلیل دوستخواه رسید, او هرچند عصا زنان به میز خطابه نزدیک شد اما کوچک ترین لغزشی در بیان شیرینش و کمترین نقصی در محتوای سخنانش نبود. استاد با بیان هوشمندانه چند نکته بجا, تصویر دقیقی از زمینه های اجتماعی پیش و پس از امضای فرمان مشروطیت ترسیم کرد, از انگیزه های ترور ناصرالدین شاه گرفته تا بدار کشیدن شیخ فضل الله مشروعه خواه. ایشان همچنین به کارهای ارزنده همکار پیشین خود در دانشگاه اصفهان اشاره کرد و خواندن دو کتاب “مشروطه ایرانی” و “یا مرگ یا تجدد” دکتر ماشالله آجودانی را به همگان توصیه کرد.

دکلمه زیبایی هم که توسط فرهاد هاشمی اجرا و ضبط شده بود پخش گردید, قطعه ای از ملک الشعرای بهار.

زهره شیرخدایی بخش بعدی برنامه را به موضوع حقوق زنان اختصاص داده بود و تغییرات مثبتی را که بدنبال جنبش مشروطیت روی داده است مرور کرد. پخش تصنیف دختران سیروس با صدای ملوک ضرابی یادآور تلاش های هنرمندان ترقی خواهی همچون قمرالملوک بود که راه را برای نسل های پس از خود هموار کردند.

آخرین سخنران جلسه با دیدی انتقادی به تشریح ناکامی های جنبش مشروطه پرداخت. ایشان به مقایسه حرکت های دموکراسی خواهانه در ایران با دو کشور همسایه, ترکیه و روسیه, پرداخت و تاسف خود را از نقش پر رنگ مذهب در جامعه ایران بیان کرد. به نظر این سخنران مردم ایران از تجربه های تلخ گذشته درس نگرفته و کماکان سرنوشت خود را با الهیات گره میزنند و رغبت چندانی به خردگرایی ندارند.

بیان دلنشین این سخنران مقدمه بسیار خوبی بود برای شروع بخش نهایی برنامه, قسمت پرسش و پاسخ, که بیش از نیمی از شرکت کنندگان در این قسمت مشارکت کردند. برخی با گفتن فقط چند جمله کوتاه و کسانی کمی مفصل تر.

برای کسانی که در بیست و پنج سال گذشته در چنین محافلی شرکت کرده اند و شاهد بحث های فراوانی بوده اند, گفتگو های یکشنبه شب شگفت آور بود. دیگر کسی صحبت شخص دیگری را قطع نمیکرد, هیچکس برای رفتن عجله نشان نمی داد, خبری از گفتگوها و همهمه های دو سه نفره نبود, اطلاعیه حزب و سازمان خاصی از دهانی بیرون نمی آمد, هیچگونه تبعیضی هم دیده نمی شد. مشاهده نشستن اعضای سه نسل در کنار هم و گوش دادن به گفتگو های آرام و منطقی شان براستی باور نکردنی بود . در جمع مان کسانی بودند که هنوز سی مین بهار زندگی خود را هم ندیده اند و نیز افرادی که بیش از سی بار است که در غربت بر سر سفره هفت سین نشسته اند.

همه از سالن رفته بودند, دوستان محل را به حالت اول در آورده و در حال خارج شدن از ساختمان کتابخانه و من در این اندیشه که اگر روزی فیلمسازان ایرانی آزادی لازم را بیابند و از خفقانی که اصغر فرهادی در سوگ کیارستمی می گفت, خبری نباشد روایت مشروطیت الهام بخش چه شاهکارهایی خواهد بود.

چنین است روز بازار جهل و خرافات – دکتر محمود کویر

آبان ۱۳۹۵

mahmood-kavir
دارند جامه از تن کشوربا همه سترگی تاریخ و استحکام ادبیات کلاسیکش و همه داشته هایش می درند تا عبرت الناسش کنند و چوب رسوائی را بر تن عریانش با بوق و کرنا در جهان بنوازند….این را می گویند ،خاکش را با توبره به تاراج بردن

حاجی، بازار رواج است رواج
کو خریدار؟ حراج است حراج!
می فروشم همه ی ایران را
عرض و ناموس مسلمانان را
رشت و قزوین و قم و کاشان را
بخرید این وطن ارزان را!
یزد و خوانسار حراج است حراج
کو خریدار حراج است حراج
بازار فروش دانش در دولت بی دانشان رواج یافته است.
مجله علمی ساینس می‌نویسد: هنوز مشخص نیست چه میزان از این مقالات و پایان‌نامه‌ها بر اساس ادعاهای واهی و دروغین نوشته شده‌اند.
در سال ۲۰۱۴، یک عضو فرهنگستان علوم ایران برآورد کرده بود که هر ساله حدود پنج هزار پایان‌نامه که برابر با ۱۰ درصد پایان‌نامه کارشناسی‌ارشد و دکترای ارائه شده در کشور است، از بازار خریداری می‌شوند.
بهزاد عطایی آشتیانی، استاد مهندسی عمران دانشگاه صنعتی شریف اظهار کرده بود که ۳۳۰ هزار پیوند به مقاله‌فروش‌ها را در جستجوی فارسی گوگل یافته‌ است.
بنا بر اعلام سایت خیبر نرخ این حراج شرم آور چنین است:
آخرین نرخ خرید و فروش پایان‌نامه در مقطع کارشناسی ارشد برای رشته‌های فنی جدا از آزمایش و نمونه تست که برخی از رشته‌های فنی باید ارائه بدهند، حدود دو میلیون و اندی تومان است. برای مقطع دکتری نیز با دو مقاله که باید ارائه شود، حدود پانزده شانزده میلیون تومان باید هزینه شود.
در رشته‌های علوم انسانی نیز برای مقطع ارشد برای خرید پایان‌نامه باید حدود یک میلیون و هشتصد تا دو میلیون تومان همراه با spss (نرم‌افزار آماری) هزینه کرد. همچنین برای خرید پایان‌نامه در مقطع دکتری نیز به مبالغ کمتر از ۱۰ میلیون تومان نباید فکر کرد.
چنین است روز بازار جهل و خرافات

معشوقه استاد شهریار درگذشت – محمد تقی اسماعیلی

آبان ۱۳۹۵

%d8%b4%d9%87%d8%b1%db%8c%d8%a7%d8%b1

ثریا ابراهیمی(پری)معشوقه معروف استاد شهریار امروز در آمریکا درگذشت.
قسمتی از ادبیات ما بحق مدیون او بود وگرنه شهریار بجای شاعر شدن،%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d8%aa%d9%82%db%8c
پزشک میشد
🌿🌿🌿🌿🌿🌿
استاد شهریار در پی یک شکست عشقی ترم آخر پزشکی دانشگاه را رها کرد و ترک تحصیل نمود.یعنی حدود ۶ ماه قبل از اخذ مدرک دکتری از دانشگاه به دلیل شکست عشقی انصراف میدهد.علت عدم موافقت با ازدواج او ، مناسب نبودن وضع مالی اش بود .استاد ﺷﻬﺮﯾﺎﺭ ﺗﺎ ۴۷ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﻣﺠﺮﺩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﻋﺸﻖ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﺍﺵ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ …
ﻭﻗﺘﯽ در ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺳﯿﺰﺩﻩ به ﺩﺭ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﯼ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺟﻮﺍﻧﯿﺶ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻫﻤﺴﺮ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﻭ بچه ﺑﻪ ﺑﻐﻞ ﺩﯾﺪ ، ﺍﯾﻦ ﺷﻌﺮ ﺭﺍ ﺳﺮﻭﺩ که :
ﺳﺮ ﻭ ﻫﻤﺴﺮ ﻧﮕﺮﻓﺘﻢ ﮐﻪ ﮔﺮﻭ ﺑﻮﺩ ﺳﺮﻡ
ﺗﻮ ﺷﺪﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﻭ ﻣﻦ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﭘﯿﺮﯼ؛ ﭘﺴﺮﻡ
ﺗﻮ ﺟﮕﺮﮔﻮﺷﻪ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺷﯿﺮ ﺑﺮﯾﺪﯼ ﻭ ﻫﻨﻮﺯ
ﻣﻦ ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﻫﻤﺎﻥ ﻋﺎﺷﻖ ﺧﻮﻧﯿﻦ ﺟﮕﺮﻡ
ﻣﻦ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﻧﺮﺍﻧﺪﻡ ﺑﻪ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻫﻮﺳﯽ
ﻫﻮﺱ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺟﻮﺍﻧﯿﺴﺖ ﺑﻪ ﭘﯿﺮﺍﻧﻪ ﺳﺮﻡ
ﭘﺪﺭﺕ ﮔﻮﻫﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﺭ ﻭ ﺳﯿﻢ ﻓﺮﻭﺧﺖ
ﭘﺪﺭ ﻋﺸﻖ ﺑﺴﻮﺯﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻣﺪ ﭘﺪﺭﻡ
ﻋﺸﻖ ﻭ ﺁﺯﺍﺩﮔﯽ ﻭ ﺣﺴﻦ ﻭ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻭ ﻫﻨﺮ
ﻋﺠﺒﺎ ﻫﯿﭻ ﻧﯿﺮﺯﯾﺪ ﮐﻪ ﺑﯽ ﺳﯿﻢ ﻭ ﺯﺭﻡ
ﺳﯿﺰﺩﻩ ﺭﺍ ﻫﻤﻪ ﻋﺎﻟﻢ ﺑﻪ ﺩﺭ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﺯ ﺷﻬﺮ
ﻣﻦ ﺧﻮﺩ ﺁﻥ ﺳﯿﺰﺩﻫﻢ ﮐﺰ ﻫﻤﻪ ﻋﺎﻟﻢ ﺑﻪ ﺩﺭﻡ
ﺗﺎ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻭ ﺩﺭﺵ ﺗﺎﺯﻩ ﮐﻨﻢ ﻋﻬﺪ ﻗﺪﯾﻢ
ﮔﺎﻫﯽ ﺍﺯ ﮐﻮﭼﻪﯼ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪﯼ ﺧﻮﺩ ﻣﯽﮔﺬﺭﻡ.
شهریار در یکی از سمینارها و شب شعری که در شیراز به مناسبت بزرگداشت سعدی و حافظ برگزار میگردد دعوت میشود.در آن سمینار شهریار غزل زیبایی میخواند که همه مبهوت میشوند.
یک دختر دانشجوی رشته ادبیات از دانشگاه شیراز بلند میشود و مقاله ای در توصیف شهریار میخواند و او را شهریار مسلم غزل میخواند.
دختر در پایان جلسه نزد شهریار میرود و خیلی زیاد از شهریار تعریف مینماید و میگوید که من عاشق و شیفته شما و این غزلتان شده ام.
شهریار از دختر میپرسد نام شما چیست؟
دختر میگوید غزاله
شهریار فی البداهه این تک بیت را میگوید:
((شهریار غزلم خواند غزالی وحشی
بد نشد با غزلی صید غزالی کردم)) واین غزل را بعدا تکمیل کرد .
در اواخر عمروهنگامی که استاد در بیمارستان بستری بود ،دوستان و آشنایان شهریار برای بهبود روحیه او ،با اصرار عشق قدیمی او را راضی میکنند که به عیادت شهریار برود.او که درآن موقع یک پیرزن بود قبول میکند که به عیادت شهریار برود وشهریاربا دیدنش این شعررا می سراید که :

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بیوفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا
وه که با این عمرهای کوته و بی اعتبار
اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا
شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سر بالا چرا
ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند
در شگفتم من نمیپاشد ز هم دنیا چرا
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خاموشی شرط وفاداری بود غوغا چرا
شهریارا بی حبیب خود نمیکردی سفر
زین سفر راه قیامت میرود تنها چرا.

Image may contain: 2 people , closeup

نرگس محمدی: این احکام ظالمانه را بر نمی‌تابم

آبان ۱۳۹۵

واقعن اگر می خواهید به این مردم و به این کشور حکومت کنید.این اعمال دور از ذهن و غیر قابل باور برای چیست ؟
هیچ فکر کرده ایدکه برای خانم نرگس محمدی چرا باید شانزده سال زندان تعیین کرد. ؟ این دقیقن از بی توجهی و بی دقتی  نشات می گیرد که بیشتر به یک لجاجت و عدم نوچه به افکار عمومی است که برای بقا خود به آن نیاز دارید. تجدید نطر  و آزادی این زندانی، از کار هائی است که باید فورن اقدام کنید.
——————————————————————————————————————————. 

• نرگس محمدی فعال حقوق بشر که اینک در زندان به‌سر می‌برد و در دادگاه انقلاب به ۱۶ سال حبس محکوم شده است، با انتشار نامه ای به رأی دادگاه تجدیدنظر اعتراض کرد …

به گزارش کانون مدافعان حقوق بشر، نرگس محمدی فعال حقوق بشر و فعال حقوق زنان که هم اکنون در زندان بسر می برد به متن رأی صادر شده توسط دادگاه تجدید نظرش واکنش نشان داد و استدلال‌های این دادگاه را زیر سوال برد. نرگس محمدی در یادداشتی اعتراضی خود به حکم صادره از سوی دادگاه تجدید نظر نوشته است:

روز دوشنبه ۲۹ مهر ماه به شعبه ٣۶ دادگاه انقلاب فرا خوانده شدم. پس از محکوم شدن به ۱۶ سال حبس در شعبه ۱۵ دادگاه انقلاب، اعلام کرده بودم قصد ارایه درخواست تجدید نظرخواهی ندارم. اما بعد متوجه شدم که علی‌رغم میلم و بدون اطلاع من، وکلای محترم درخواست تجدید نظر داده‌اند. خودم را راضی کردم تا یک‌بار دیگر پای در محلی بگذارم که صدای متهم شنیده نمی‌شود و احکام ناعادلانه بر قلم‌هایی جاری می‌شود که صاحبانش عدم استقلال قوه قضاییه را که می‌بایست تأمین عدالت باشد، به تصویر کشیده‌اند.
امروز از طریق روزنامه مطلع شدم که حکم ۱۶ سال حبس عیناً و حتی بدون یک روز تخفیف در دادگاه تجدید نظر تأیید شده است. در اسفند ماه سال ۹۰ به ۶ سال حبس قطعی و در شهریور ماه سال ۹۵ به ۱۶ سال حبس محکوم شده‌ام. زنی ۴۴ ساله‌ام که در ۵ سال اخیر عمرم، با محکومیت ۲۲ ساله توسط حکومت جمهوری اسلامی در ایران مواجه شده‌ام و نیک می‌دانم که این پایان قضیه نیست. یقین دارم چه آنها که جوهر چنین احکامی را بر قلم افرادشان در محاکم جاری کردند و چه کسانی که قلم را در دستشان گرفتند و صفحه سفید را سیاه کردند و چه ملت سرافراز سرزمینم همگان می‌دانند که من گناه و جرمی مرتکب نشده‌ام که مستحق چنین احکام سنگینی باشم. من به راهی که رفته و کاری که کرده و آنچه اندیشیده‌ام باور دارم و بر تحقق آن یعنی تحقق حقوق بشر اصرار دارم و پشیمان نیستم. اگر مدعیان عدالت پروری و دادستانی، استوار بودن رأی ۱۶ سال حبس ظالمانه را در دادنامه‌های صادره اعلام می کنند، ما نیز استوار بودن ایمان و باورهایمان را نزد افکار عمومی اعلام می کنیم. این احکام ظالمانه را که آزادی‌ام را به بند و چهار دیوار زندان خواهد کشید، بر نمی‌تابم. زندان را تحمل خواهم کرد، اما حتی یک روز آن را قانونی، انسانی و اخلاقی نمی‌دانم و علیه این ظلم همواره سخن خواهم گفت.
تا کنون ۴ بار بازداشت و ٣ بار محکوم شده‌ام. هر بار در سلول‌های انفرادی و در محاکم بابت آنچه انجام داده‌ام، بازجویی و محاکمه شده‌ام. اما این‌بار علاوه بر آنچه انجام داده بودم، به دلیل آنچه به‌زعم حکومت انجام نداده بودم محکوم شدم. من محکوم شناخته شدم چون طبق ادعای آنها که در رأی صادره نیز اشاره شده است، رویکرد سیاسی در امر حقوق بشر داشته‌ام. از جمله اینکه علیه اسید پاشی بر روی زنان اعتراض کرده و تجمع اعتراضی بر پا کرده‌ام، اما به زنان معتاد، بی‌سرپرست و روسپی و … رسیدگی نکرده‌ام. در دادگاه توضیح داده و در این نوشته نیز تأکید می‌کنم که چگونه می‌شود یک فعال حقوق بشر که همواره در مظان اتهام و تحت تعقیب و بازداشت نهادهای امنیتی بوده را بابت این موضوعات به محاکمه کشید، در حالی‌که می‌دانند چنین آسیب‌های اجتماعی رو به فزون گذاشته در جامعه‌مان معلول چه علت‌هایی است؟ آیا می‌توان انتظار داشت فساد، دزدی، اختلاس، سوء مدیریت، دیکتاتوری، دروغ، سرکوب، فقر، عدم آزادی بیان و امکان انتقاد و … حاصلی جز ویرانی های خانمام بر انداز داشته باشد و موجب رشد و اعتلای اخلاق انسانی و رفاه اجتماعی گردد؟ آیا تاکنون آنچه که با عنوان تخلف میلیاردی در دولت قبل توسط برخی مسئولان کنونی بیان شده است یا موضوع گم شدن دکل نفتی و … مورد رسیدگی در محاکم قضایی قرار گرفته است؟
به‌راستی من نرگس محمدی که عاجز از امرار معاش خانواده‌ام به دلیل اخراج از محل کار به‌عنوان یک بازرس مهندس بودم، اکنون متهم به عدم رسیدگی و توجه به زنان معتاد، بی‌سرپرست و روسپی و کودکان آواره خیابان‌ها شناخته شده و به‌همین دلیل سایر اقدام‌های حقوق بشری‌ام با رویکرد سیاسی تلقی شده و به محاکمه کشیده شده و به ۱۶ سال حبس محکوم شده، اما افرادی چون رئیس دولت قبل نه تنها مورد سوال قرار نگرفته، بلکه در ملاقات با عالی‌ترین مقامات نظام، مفتخر به نشستن در صدر مجلس می‌شوند، در حالی‌که طبق گزارش‌های دادستان دیوان همان نظام، متهم به تخلفات مالی نجومی در اموال عمومی کشور هستند.
آیا محصول جامعه‌ای که طی ٨ سال در آمدی بالغ بر ۷۰۰ میلیارد دلار فقط از محل فروش نفت داشته، می‌بایست چنین جامعه‌ای باشد که هر روز در اخبار اعلام می‌شود زنان معتاد هر سال چند برابر می‌شوند و آمار بیکاری و خودکشی و دیگرکشی سر به فلک کشیده و شنیده می‌شود که سن دختران روسپی به سن کودک- روسپی رسیده است؟ آیا نهادینه شدن فقر در میان ملتی که سرزمینشان سرشار از مخازن و معادن و استعدادهای کم‌نظیر انسانی است، محصول کار من فعال حقوق بشر است که باید در محاکم پاسخگو باشم یا نتیجه عملکرد حکومتی است که مرزی برای رعایت حریم خصوصی افراد جامعه متصور نیست و حقوق فردی، مدنی و سیاسی شهروندانش را نه تنها رعایت نمی‌کند، بلکه با رویکردی امنیتی- نظامی به آنها دست‌اندازی می‌کند و صدای هر معترضی را با زندان و بازداشت پاسخ می‌گوید؟ آیا اساتیدی چون سعید مدنی که به شکل کاملاً علمی و با نیتی انسانی به بررسی پدیده‌هایی چون روسپی‌گری در میان زنان ایران پرداختند، پاداشی جز سلول‌های انفرادی ۲۰۹ و شش سال حبس داشتند؟ من متهم هستم که چرا به زنان بی‌سرپرست سر نزده‌ام و در دادگاه نه برای نمایش دادن آنچه که قلباً و با عشق و علاقه به آنها پرداخته بودم، بلکه برای دفاع از خود نمونه‌ای از این بانوان را که به اتفاق همکارانم در کانون شهروندی زنان سراغشان رفته بودیم ذکر کردم. زن جوانی که همسرش با اختیار کردن زنان دیگر، او و نوزادش را ترک کرده بود، در گرمای تابستان و سرمای زمستان به همراه نوزادش مسافرکشی می‌کرد تا بتواند امرار معاش کند اما دریغ که به علت ولی و سرپرست بودن مرد، زن حتی اجازه نداشت با فرزندش پا از مرز کشور بیرون بگذارد. آیا در سرزمینی که مردان مجازند طبق قوانین تا ۴ زن عقدی و بی‌شمار زن صیغه‌ای اختیار کنند، وجود این قبیل زنان بی‌سرپرست و بدسرپرست و رها شده امری غیر معمول است؟ اگر مبنای این قوانین را قرآن می‌دانند چرا آیه ٣ سوره نسا که اساساً در مورد دختران یتیم در دوران ۱۴۰۰ سال پیش است را به قانون تجدید فراش برای مردان تبدیل کرده‌اند اما آیه ۱۲۹ همان سوره را که دستور پرهیز از این امر به‌دلیل عدم امکان رفتار مبتنی بر عدالت را داده است، مبنای قانون در جامعه قرار نداده‌اند؟
آیا نتیجه این بی‌عدالتی از جانب مرد که طبق قوانین نظام، رئیس خانواده، سرپرست و ولی فرزندان، تعیین کننده محل سکونت خانواده و … شناخته می‌شود، چیزی جز فروپاشی نظام خانواده خواهد بود؟ من منکر سایر عوامل نیستم ولی برای بررسی یک پدیده نمی‌توان مجموعه علل و عوامل پدید آورنده را ندید و فرافکنی کرد. قوه قضاییه ایران به وضوح و روشنی جای متهم و شاکی را عوض کرده و عاملان فرهنگی- اقتصادی- اجتماعی مشکلات و آسیب‌های اجتماعی را مصون از پرسش و محاکمه و قربانیان و منتقدان واقعی را به حبس و مجازات می‌کشد. سوال اینجا است که زنان معتاد و … قربانیان عملکرد و اهداف چه کسانی هستند؟
بنده در این پرونده متهم هستم که چرا از برادران کرد و سنی که در معرض اعدام هستند دفاع کرده و دادرسی آن‌ها را غیرقانونی و غیرعادلانه دانسته‌ام، چرا فمینیست هستم، چرا از زندانیان ٨٨ و خانواده‌هایشان تجلیل کردم، چرا نشسست آلودگی هوا برگزار کردم و …؟
و من فقط یک پاسخ دارم، چون من یک فعال حقوق بشرم. سال‌ها است هر آنچه که به‌موجب انسان، زن، مادر، همسر و شهروند بودنم محق آن بودم، ظالمانه از من گرفته شده است. اما هنوز نتوانسته اند عشق و آرمانم را از دل و جان برگیرند و همین برای بودنم کافی است.

نرگس محمدی
زندان اوین

دوست شناسی – محمود صفریان

آبان ۱۳۹۵

آدم شناسی بطوراعم و دوست شناسی بطور اخص ” بخصوص دوستی های این دور و زمانه ” کار ساده ای نیست.
در حقیقت شناخت خصوصیات افراد که هر یک در شرایط و محیط خاصی قوام یافته است کار مشکلی است و بینش و توان و کنکاش خاصی را می خواهد چون عین سکه دو رو دارد در حدی که گاه متوجه می شوی پاسخ آینه سنگ بوده است.
کنجکاو و حیران می شوی که چرا پاسخ احساس پاک و دوستی صادقانه که پر از مهر و برخاسته از قلب پاک و بی عقده ات بوده است باز تابی غیر قابل باور داشته است. به درون خودت نقب می زنی تا اگرناجوری و ناروائی وجود دارد جراحی کنی ، برش داری ولی چیزی نمی بابی، و بیشتر به فکر می روی و متعجب می شوی، و به این نتیجه نا خوشایند می رسی که
که چنین بوده و تو خام فکرانه جور دیگر می پنداشته ای. و این نوسان پر دامنه پاندول دوستی را در نمی یابی و حیران می شوی.
و چنین است که باید بی اندیشی :
” خود غلط بود آنچه می پنداشتیم “

ادبیات جنوب – از فیس بوک رحمان چوپانی

آبان ۱۳۹۵

ادبیات جنوب:
فتح‌الله بى‌نیاز یک تن بود اما همچون یک نهاد فرهنگى عمل مى‌کرد
یادداشتی از #علیرضا_زرگر
علیرضا زرگر، مدیر جایزه مهرگان در پیامى به مناسبت نخستین سالگرد درگذشت#فتح_الله_بی‌نیاز گفت:
بی‌نیاز با وجود داشتن شغلی غیرادبی، همیشه دلش در گرو ادبیات بود. یک دهه به‌صورت گمنام و با نام مستعار و دو دهه با نام خودش و با نوشتن نقدهاى ادبى در روزنامه‌ها فعالیت می‌کرد. او یک نفر بود اما به‌ تنهایی مانند یک نهاد فرهنگی عمل می‌کرد.
* گزارش از ایبنا [ خبرگزاری کتاب ایران]
١٢ مهرماه نخستین سالگرد درگذشت فتح‌الله بى‌نیاز، نویسنده و منتقد ادبى و دبیر و داور ١٢ دوره جایزه مهرگان ادب بود. علیرضا زرگر، مدیر جایزه مهرگان در پیامى از سوى خود و هیات‌هاى داورى جایزه مهرگان ادب و علم و دبیرخانه این جایزه، یادى از رفتارهاى انسانى و لحظات ناب دوستى مهرگانى‌ها با این نویسنده و منتقد شریف داشته که در ادامه می‌خوانید.

#علیرضا_زرگر
۵٠٠ مقاله نقد و مرور کتاب، ١۵٠ جلسه سخنرانى و نقد و بررسى ادبیات داستانى معاصر، چند ده مصاحبه وگفت‌وگوى روشنگر پیرامون مشکلات امروز ادبیات، ٢٢ رمان و مجموعه داستان، هشت کتاب مرجع در حوزه نقد و نظریه‌هاى ادبى و بسیارى از آثار چاپ نشده دیگر، حاصل ۶٧ سال عمر پربار فتح‌الله بى‌نیاز است. بى‌نیاز هر چند که مدرک مهندسى برق را از دانشگاه صنعتى شریف گرفته بود و از راه مهندسى زندگى ساده‌اش را مى‌گذراند، اما دلش در گرو ادبیات بود. یک دهه به‌صورت گمنام و با نام مستعار و دو دهه با نام خودش و با نوشتن نقدهاى ادبى در روزنامه‌ها و مجله‌ها به یارى نویسندگان جوان پرداخته بود. بى‌نیاز به تنهایى همچون یک نهاد فرهنگى عمل مى‌کرد و تأثیر مى‌گذاشت.

خانه‌اش بیشتر اوقات میزبان نویسندگانى بود که از شهرهاى کوچک به تهران مى‌آمدند. آن‌ها هر وقت دلشان مى‌گرفت یا گله‌اى داشتند و یا کتاب‌شان به بن‌بست پذیرش و چاپ از سوى ناشران برخورد مى‌کرد، اولین دوستى که به یادشان مى‌آمد، فتح‌الله بود. مهربان و صمیمى کتاب‌هایشان را مى‌خواند، مشفقانه نقد و نظرش را مى‌گفت و کوشش مى‌کرد با معرفى ناشرى علاقه‌مند زمینه انتشار کتاب را فراهم کند. اگر ناشرى براى چاپ داستان پیدا نمى‌کرد، خودش پیش‌قدم مى‌شد و در مجلاتى که دبیرى بخش ادبیات آن‌ها را به عهده داشت، داستان‌ها را چاپ مى‌کرد. همیشه همراه و همکار جوایز ادبى خصوصى بود، سال‌هاى طولانى دبیرى و داورى جایزه مهرگان ادب را برعهده داشت و با داورى دقیق و منصفانه‌اش به این جایزه یارى رساند، اما هیچگاه از کمک به دیگر جوایز خصوصى و مستقل، خصوصا جوایز ادبى در شهرهاى دوردست دریغ نورزید. از خلال یادداشت‌هایى که براى چاپ در یادنامه او به دستم رسید دانستم که برخى جوایز ادبى کوچک، علاوه بر تجربه داورى او به کمک‌هاى مادى او هم دلگرم بوده‌اند.

اهل حاشیه و بده‌وبستان نبود و از محفل‌هاى شبه‌روشنفکرى فاصله مى‌گرفت، اما حتى در حال بیمارى حاضر بود رنج سفر به دورترین نقاط ایران را براى شرکت در یک جلسه نقد ادبى و به نیت تشویق نویسنده‌اى گمنام بر‌ خود هموار کند.

فتح‌الله بى‌نیاز از سرسخت‌ترین مخالفان سانسور آثار ادبى بود و بارها در مصاحبه‌ها و نوشته‌هاى خود به آسیب‌هاى بزرگى که سانسور شعر و ادبیات داستانى به خلق ادبى وارد مى‌کند، اشاره کرده بود.

این روزها چهار کتاب چاپ نشده و یادنامه او در انتظار دریافت مجوز انتشارند، شاید با چاپ آن‌ها به یکى از خواسته‌هاى تمام عمر این نویسنده بزرگ عمل شود. بى‌نیاز، ١٢ مهرماه در راه رفتن به یک جلسه نقد ادبى جان باخت.

اهدای جایزه – سایه اقتصادی نیا

آبان ۱۳۹۵

%d8%b3%d8%a7%db%8c%d9%87
بیست‌وسومین جایزۀ بنیاد موقوفات افشار به هوشنگ ابتهاج (سایه) اهدا شد. برای شاعر، چه چیز خوش‌تر از آن است که در روزگار خویش قدر بیند و بر صدر نشیند؟ نوشش باد، که اگر از تمام دفتر و دیوان و سیاه‌مشق‌هایش فقط همان یک «ایران ای سرای امید» را هم به ما داده بود، قدر و صدری بیش از اینها را می‌شایست.
این مناسبت بهانه‌ای شد تا نقدی را که پیش از این بر کتاب «پیر پرنیان‌اندیش» نوشته بودم بازنشر کنم. هدفم از بازنشر این مطلب در این صفحه، گشودن باب گفت‌وگوست دربارۀ رعایت حریم شخصی افراد در زندگی‌نامه‌ها، خاطرات، تاریخ‌نگاری‌ها، مصاحبه‌ها، و گونه‌هایی دیگر از نوشته‌ها که در آنها امکان در هم تنیده شدن زندگی شخصی افراد با زندگی اجتماعی و هنری آنان وجود دارد. در نقدی که بر کتاب «پیر پرنیان‌اندیش» نوشته‌ام، به مصاحبه‌کنندگان، و البته به سایۀ گرامی، انتقاد کرده بودم که در نقل خاطرات، مرزهای اخلاق اجتماعی را درنوردیده‌اند و، جز اینکه کتاب را با اطلاعاتی شخصی و بی‌فایده، که ارتباطی به تاریخ ادبیات ندارد، انباشته‌اند، در مورد افرادی سخن گفته‌اند که دیریست درگذشته‌اند و نقل خاطرات شخصی از آنان چه‌بسا نافی اخلاق باشد.
پرسش اصلی این است که مرز حریم شخصی و خصوصی چهره‌های ادبی کجاست؟ آیا بر نقل خاطرات از بزرگان قواعد اخلاقی مترتب است؟ زندگینامه‌نویس تا چه حد اجازه دارد وارد خانه، بستر، آشپزخانه، مستراح، گنجه‌های اتاق‌خواب شاعر یا داستان‌نویس شود؟ آیا اخلاقاً اجازه دارد سر هر نامۀ ناگشوده را بگشاید؟ از عشق‌ها، دردها، نیّات و تمنیّات فرد پرده بردارد؟ همۀ آنچه به عمری کوشیده پنهان نگاه دارد برملا کند و تحویل مخاطبان گرسنه دهد؟ آیا اجازه داریم هرآنچه از فردی مشهور می‌دانیم و می‌یابیم بر آفتاب اندازیم؟ و اساساً چه اطلاعاتی برای مخاطبان و آیندگان سودمند و رهگشاست؟
کافکا به دوستش، ماکس برود، وصیت کرده بود که آثارش را بسوزاند. برود بر خلاف آن عمل کرد و نه تنها چیزی را نسوزاند، همه را منتشر کرد. آیا ماکس برود وصی امینی بود؟ اگر برود مطابق وصیت کافکا عمل می‌کرد، البته عملی اخلاقی انجام داده بود اما امروز جهان از کافکا محروم مانده بود. اما آیا نفس عمل برود غیراخلاقی بود؟
شاملو، پیش از ضبط خاطرات پزشکش (دکتر سالمی) از احوال خود به طعنه گفت: «به مخاطبان اشعار من چه ربطی دارد که من هر روز صبح در مستراح چند تا باد ول می‌دم؟» شاملو، توسعاً، در فایده‌مندی ثبت بعضی احوال شخصی‌‌ست که تردید روا می‌دارد.
خانم فرزانه میلانی، بیش از پانزده سال است که در کار نوشتن زندگینامه‌ای از فروغ فرخزاد است و بارها در سخنرانی‌ها و مصاحبه‌هایش اعلام کرده است که این زندگینامه، با همگانی کردن اطلاعاتی تازه، بر گوشه‌های تاریکی از زندگی و شخصیت فروغ پرنویی نو خواهد افشاند. خانم میلانی، در مقام زندگینامه‌نویس، احتمالاً بارها این پرسش را در ذهن خود تکرار کرده است که آیا اجازه دارم این یا آن را بگویم؟
علاوه بر اینها، بحث دربارۀ زندگان و رفتگان متفاوت است. آنکه زنده است، در نقل و ثبت خاطراتش مختار است اما آنکه را رفته و دستش از دنیا کوتاه است می‌توانیم عریان کنیم یا اخلاقاً موظف به رعایت مرزهای زندگی شخصی آنان هستیم؟
پیش از این با دوست فاضل و گرانمایه‌، آقای مجتبی عبدالله‌نژاد، باب این مباحثه را گشوده بودیم و از آن پس خارخار این پرسش‌ها رهایم نکرده است. در نقد حاضر، همین پرسش‌ها را پیش کشیده بودم و البته، در آن زمان، پاسخ را قطعی می‌دانستم. امروز، نه.

افتضاح نوبل

آبان ۱۳۹۵

” نوبل ادبیات ” هم نام دهان پر کنی است و هم شاخصه معتبری است ” یا باید باشد ” برای شناخت ادبیات جهانی.
هر چند اهدا این جوایز سالهاست که به علت کج روی ها زیر سوال است حتا سالی که فقط و فقط بخاطر مسئل سیاسی به ” بوریس پاسترناک ” داده شد. ولی باز ” پاستر ناک ” نویسنده ای بود کم و بیش سر شناس.
اما دادن جایزه امسال به ” باب دیلان ” هر چند خواننده ای است که بسیاری طرفدار دارد با این اشاره که شاعر هم هست و شعر های خوب هم دارد در برابر گستره نویسندگان قدر و یگانه ای که در پهنه گیتی هستند لابی گری را در مورد نوبل شاخص تر می کند
به این لینک هم توجه کنید
http://www.gozargah.com/wp-content/themes/gozargah/newGozargah/57/topindex.htm

ویرایش زبان – محمود صفریان

آبان ۱۳۹۵

من موافق تلاش استاد دکتر محمود کویر در زمینه ویرایش زبان پارسی هستم
به فیس بوک ایشان مراجعه شود..
اما مواردی هست که برای جا نشینی یا تعییر آن ها می بایستی فرهنگستانی می داشتیتم با اعضائی آگاه و زبان شناسانی ورزیده تا نظارت سازنده داشته باشند.
تا کنون خارج از این دایره آنچه را که چندان نیازی به فرهنگستان ندارد تلاش هائی شده است که یکی از همین ها زحمات استاد دکتر محمودکویر است که امید وارم مورد توجه و بخصوص اجرا در آید.
مانیز در چندین نوبت و در زمان های مختلف تحت عنوان ” ویرایش زبان پارسی ” مطالبی را عنوان کردیم، از جمله گفتیم ” بطور خلاصه ”
چرا وقتی که به هنگام خواندن می گوئیم   حتا – زهرا – اسماعیل و…
بنویسیم حتی – زهری – اسمعیل و…
ویا چرا وقتی که به هنگام خواندن از تنوین استفاده نمی کنیم و می خوانیم: اولن – بعضن – لطفن و…
بنوبیسم: اولا – بعضا – لطفا و… که مدتی است در نوشته های گذرگاه رعایت و اجرا شده است.

اما به گمان من در مورد تغییر پاره ای از حروف بایستی فرهنگستانی دانا و آگاره پا جلو بگذارد.
توجه داشته باشید بهیچ وجه صحبت به اصطلاح ” فنگلیسی ” کردن زبان نیستیم که با آن سخت مخالفم
صحبت روی مثلن حروف ” ز – ض – ظ – ” و ” س – ص – ث – ” است و در این روال.

شوق دیدار- محمود صفریان

آبان ۱۳۹۵

fullsizerender
داشتم چای صبحانه ام را می خوردم که آمد. هوا خیلی گرم بود ، شرجی بیداد می کرد وگرما را در آستانه ۴١ درجه قرار داده بود. رطوبت هوا نفس بیمارم را به تنگنای بیشتر کشانده بود. تهویه مطبوع خانه که در آواخر تابستان پیش از کار افتاده بود، هنوز از کار افتاده باقی مانده بود. طبیعت در سکون کامل بود، بی حتا کمترین جنبش برگی. .
فکر کردم صبحانه مختصرم را در فضای باز باغچه پشتی خانه که بتازگی و با کار زیاد استخری هم درآن سوار کرده بودند بخورم با این امید که کشاید نرمه بادی مدد کند، که نکرد.
روی پر چینی که سهم ما را از همسایه جدا کرده بود نشست. با دهان باز. نمی دانم از تشنگی بود یا بر حسب عادت. جثه اش از گنجشک بزرگتر و از کبک کمی کوچکتر بود. معمولن با اولین تکان پر می کشند، و می روند. اما این یکی نه تنها تکان نخورد بلکه چون رهروی خسته درجایش نشست. مثل اینکه نه مرا می دید ونه به سرو صدای کارد و چنگال و برخورد استکان به زیرش توجه داشت.
فقط یکبار که صدای پرنده دیگری را شنید از جایش بلند شد ” جیک ” نا رسائی بیرون داد و دوباره نشست.و به آب استخر خیره شد.
آهسته برخاستم و استکانم را از شیر باغچه پر از آب کردم و به همان آرامی کمی نزدیک به او گذاشتم، اما نه اعتنا کرد نه چشم از آب استخر برداشت و نه حتا از ترس من پرکشید. خوب می دانم که از انسان گریزانند و همیشه از ناحیه آن ها احساس خطر می کنند، و با اولین واکنشی که می بینند در می روند، اما این یکی اعتنائی نکرد.
فکر کردم شاید چشمانش نمی بیند، اما کر که دیگر نبود. ولی نه این بود و نه آن، هم می دید وهم می شنید. فقط جور غریبی در خودش بود.
چند بار دیگر صدای چند جیک جیک آمد، اما این بارهیچ توجهی نکرد. گویا می دانست که صدا های آشنائی نیستند
گاهی فقط سرش را می چرخاند، ولی همه ی توجهش به استخر بود و احتمالن به موج های ریزی که داشت. با آبی که برایش روبراه کرده بودم گمان نمی کردم نگاهش بخاطر تشنگی و حسرت آب باشد.
دیدم بد جوری رفته ام توی کوک این پرنده کوچک. داشت وقتم را می گرفت. دلم نمی آمد مزاحمش بشوم، نمی خواستم پرش بدهم، چکارش داشتم. به حال خودش رهایش کردم و بساط صبحانه را جمع و جور کردم و رفتم روی مبل اتاق نشیمن نشستم. از پشت پنجره می دیدمش تکان نمی خورد. انتظار می کشید؟ چه انتظاری می توانست چنین او را بر روی تکه ای چوب میخ کوب کند و فضائی را که به قدرت بالهایش می توانست داشته باشد از او گرفته باشد. یکجورائی کنجکاو شده بودم.
خودم را به یکی از مجلات روی میز مشغول کردم. ” چیستانی ” توجهم را جلب کرد. این چیستان ها گاه تعجب بر انگیزند.
” …آن چیست که نه دست دارد و نه پا، بال هم نمی زند، اما به سرعت بهر جا که می خواهد می رود ”
رها کردم. سرم را از مجله بر گرفتم. ده دقیقه ای می شد. به پرنده که هنوز در آنجا نشسته بود نگاه کردم دیدم چیستان واقعی ادامه ماندگاری این پرنده است.
ماجرا را برای اهل خانه تعریف کردم، و ازشان خواستم که دیدی بیاندازند.
” اِ، بابا این دوباره آمده؟ ”
با تعجب پرسیدم:
” مگر قبلن هم آمده؟ …چرا می آید روی پرچین چوبی باغچه که مشرف به استخر است می نشیند، نه سرو صدائی دارد و نه آب و دانه ای می خورد؟ …چند بار آن را دیده ای؟ ”
” این بار سوم است که آمده، چه پرنده با وفائی است. کاش آدم ها هم چنین صفتی داشتند ”
” چه می گوئی؟ از چه وفا و کدام مهری صحبت می کنی؟ چرا داری موضوع را رمانتیک می کنی؟ ”
همسرم گفت :
” فکر می کنی به آن ماجرا مربوط است؟ ”
” گمان می کنم، دلیل دیگری نمی تواند داشته باشد ”
داشتند مکالمه را از دست من خارج می کردند ، و با هم از موضوعی حرف می زدند که من نمی دانستم.
” مگر بابا خبر ندارد؟ ”
” نه به او نگفته ام. با این همه فکر و در گیری لزومی ندیدم که به او بگویم. ضمنن موضوع مهمی نبوده که لازم به بیان باشد. ”
گیج داشتم به مکالماتشان گوش می دادم. نمی دانستم جریان چیست، و چگونه به این پرنده مربوط می شود. و چرا در مورد آن حرفی به من نگفته اند.
” ببینم، نشستن یک پرنده بر حصار باغچه، می تواند ماجرائی داشته باشد که بیانش بر بار فکر خسته من سنگینی خواهد کرد ؟ ”
کسی چیزی گفت من هم پی نگرفتم، نمی خواستم بیش از این روی این رخداد که واقعه ای هم نبود تمرکز بگذارم.

نزدیکی های غروب فرصت کردم نگاه مجددی به حصار باغچه داشته باشم، به جائی که از صبح، پرنده ای که نمی دانم از چه تیره ای بود با نگرانی انتظار می کشید. نبودش. نفهمیدم کی رفته بود. چقدر دلم می خواست دلیل این همه مدت یکجا نشینی را که بخصوص در مورد پرندگان بی سابقه است بدانم.
پائین سینه اش پر های زرد کمرنگی دیده می شد. نه به آن اندازه که نوعی دیگر را بخاطر فراوانی پرهای قرمز سینه سرخ نام داده اند. گمان می کنم اگر صدائی داشت دردش را در آوازش می ریخت ولی حتمن نداشت، و این نه تنها یک کمبود آشکار که یک بد شانسی نیز بود.. وقتی درها بسته می شوند چنین نیست که بخاطر حکمت آن، رحمت دیگری آغوش باز کند. این می شد تقسیم عادلانه، که هرگز چنین نبوده است.

.گمان می کنم خیالاتی شده بودم، و داشتم بر بال رویا سیر می کردم.
پرنده ای از زور گرما آمده جائی نشسته و از خستگی مدتی استراحت کرده و بعد هم رفته. همین و نه بیشتر.
اینکه چرا آمده، چرا اینهمه نشسته، و چرا بیشتر نگاهش به استخر بوده بی آنکه تشنه باشد…و تصورات دیگر گویا همه زائیده ذهن خیال پرداز من بوده است.
اما تاثیری که گذاشته بود رهایم نمی کرد. باغچه علاوه بر استخر چندین درخت چنار و سرو و گلابی و آلو سیاه نیز داشت…و بسیاری گلهای چشم نواز، بخصوص ” پتونیا ” های رنگارنگ …اما پرنده اعتنائی نمی کرد، و به حصار چوبی و خشکی که پرچین باغچه بود ولی مشرف به استخر، دل بسته بود. همین بی اعتنائی بیشتر توجهم را جلب کرده بود و خیالم را به سو های دیگر می کشاند.
اما با همه ی این ها دیگر نبود، رفته بود. و برای من هم بعنوان یک رخداد معمولی این نشست و انتظار پایان یافته بود.
می توانست موضوع جالب توجهی نباشد، که در واقع هم نبود، پرنده هم رفته بود. اما شب که در تختخوابم دراز کشیدم و طبق معمول به مرور پرونده هائی که در رف های دم دست مغزم قرار داشت مشغول شدم، پرنده و نشست طولانیش بر دیواره باغ و نگاه یک سویه و بی توجهش به اطراف، آمد سراغم. چه زحمتی کشیدم تا توانستم محوش کنم و بالا خره خوابم ببرد.
صبح اول وقت جائی کار داشتم، دیرم شده بود، صبحانه نخورده رفتم. وقتی برگشتم دلم از گرسنگی ضعف می رفت. به کمک داشته های در یخچال ساندویچی رو براه کردم و خودم را انداختم روی مبل اتاق نشیمن.
همسرم خستگیم را که دید، زیر لب برای خودش چیز هائی گفت که کمی از آن را شنیدم:
” حتمن کارش جور نشده که اینطور وا رفته…”
راست می گفت، اگر هر کاری بی درد سر و با همان مراجعه اول روبراه بشود زندگی بی مشکل و دست انداز بی چاشنی و یکنواخت می شود.
” می خواهی برایت چای بیاورم؟ عادت داری، می ترسم سر درد بگیری ”
جواب مثبت که دادم:
” بیرون بنشین تا هم هوائی بخوری هم ملاقاتی با دوستت داشت باشی، که امروز از کله ی سحر آمده و در جای دیروز نشسته و زل زده ”
متوجه شدم که باز آمده تا آنچه را که از بیم معما شدنش یک جورائی ازش در می رفتم، آوار ذهنم شود.
داشت سوال برانگیز می شد. نمی خواستم مثل دیروز خودم فکر کنم و ببرم و به دوزم. اما چکار می توانستم بکنم. چوب بردارم و با گفتن ” کیش ” آن را تکان تکان بدهم و پرش بدهم تا برود سراغ زندگیش، و تمامش کنم.
در اینصورت این آمدن و تکرار آن و فقط به آب استخر نگاه کردن برایم معما باقی می ماند.
” نه، خسته ام همینجا می نشینم . حال بیرون رفتن ندارم. ”
” یعنی نمی خواهی سری به دوستت بزنی؟ ”
” دوستم!؟ ”
” چرا از پشت شیشه دیدمش. راستی اینکار یعنی چه؟ بنظرت غریب نیست؟ ”
” نه، چرا غریب باشه، روزی ده ها پرنده می آیند و روی همین تکه چوب می نشینند و می روند…”
” پس چرا این یکی تا تنگ غروب می نشیند و تکان نمی خورد؟ ”
” چرا تکان که می خورد، یکی دوبار دیده ام که می رود روی لبه استخر می نشیند ”
با خوشحالی و کمی دستپاچه پرسیم:
” راستی؟ چکار می کند؟ آب میخورد؟ تشنه است؟ …من که برایش آب گذاشته بودم ولی توجهی نکرد ”
” اسی! تو هم یه چیزیت میشه ها. چرا هیجان زده شده ای ؟ از دیروز آمدن پرنده ها و نشستن و رفتنشان برایت شده یک ماجرا. ”
” نه، آمدن و نرفتن این یکی برایم شده ماجرا، اگر مثل بقیه کمی می نشست و می رفت برایم موضوعی نبود. ”
” اسی بنظرم کمی خُل شده ای، تو از کجا می دانی که این همان دیروزی است؟ مگر مشخصه ای دارد؟ …چایت سرد شد، بخور برو سر کار و زندگیت. آخر عمری داری برای خودت فکر زیادی درست می کنی. ”
ادامه ندادم. شاید راست می گفت. اگر می شد نشانش کنم بد نبود.
و در هین گفتگو بودم که بر خلاف انتظارم از جایش بلند شد کمی سر پا ایستاد، سری به اطراف چرخاند، و با پروازی بسیار کوتاه رفت لبه ی استخر نشست خیره شد به آب و امواج ریزی که باد ملایم بر آن تحمیل کرده بود.
فکر کردم اگر بخواهد ساعت ها بر این لبه نیز بنشیند و من بخواهم همپائی کنم، از کار و زندگی می افتم. بر خاستم و گذاشتم به تماشایش ادامه بدهد. رفتم و به کار های خانگی که بیشتر ور رفتن با کمپیوتر و ئی میل های رسیده و خواندن کمی اخباراست مشغول شدم. و کمی با دیدن آنها اعصابم را کوبیدم و در این فکر بودم که چرا رها نمی کنم این خواندن های عذاب دهنده را و این کار دادن دست افکارم را.
اما مگر زندکی جز مجموعه این هاست؟
دوشی گرفتم تا اگر بشود دوستی بیابم و به گپ و گفتی بنشینیم. چیزی که این روزها نادر است. همه یا گرفتاری های شخصی دارند یا به نوعی درگیر مشکلات عوارض سن هستند، کمتر می توان خُلق مناسبی یافت. ولی خب بی تلاش هم نمی توان بود. هنوز کفش هایم دستم بود و به دنبال نشیمنگاهی می گشتم تا آن ها را راحت به پا کنم که دخترم از طبقه ی بالا آمد پائین و سراغ مادرش را که تازه رفته بود بیرون گرفت.:
” دخترم چرا پریشانی، چیزی شده ؟ ”
” بله بابا، نمیدانم بالا خره ماما گفت که هفته پیش وقتی داشتم با توری مخصوص ریخته پاش های سطح استخر را جمع می کردم، به لاشه پرنده ای برخورد کردم که روی آب شناور بود، پرنده ای شبیه همینی که چندین بار آمده بود و رو به استخر می نشست. ”
دویدم در حرفش:
” امروز هم آمده است، و دیدم که رفته روی لبه استخر نشسته. ”
” گمان من بر این است که به دنبال جفتش آمده بود.”
” بود ؟ مگر رفت ؟ هر روز تا دیر وقت اینجا بود. بخصوص اگر به گمان تو که بنظرم صحیح می آید به دنبال جفتش آمده و به نوعی شوق دیدار او را کشانده است. ”
” بابا این همه در این مورد رمانتیک فکر نکن. پرنده ای آمده آب بخورد، بهر دلیل یا باد زیاد، یا کلر آب، و یا هر علت دیگر در استخر غرق شده است. ”
” و این غرق شدن باعث آزردگی شدید جفتش شده که روز های متوالی او را با حالی نزار به اینجا کشانده، هنوز هم در لبه استخر جائی که می داند جفتش را به کام کشیده در حال انتظار نشسته است. می توانی ببینی ”
سکوتش نگرانم کرد. بخصوص که بی توجه به من مجددن سراغ مادرش را گرفت.
” گفتم رفته بیرون ”
” بابا حالا که مادر نیست خودم می گویم. پرنده مورد نظر تو نیز بهر دلیل در استخر غرق شده و من جسم بی جانش را از آب گرفته ام. خواهش می کنم خودت را با غرق در افکار ناجور عذاب نده . گیریم که پرنده دوم با فدا کردن جان خود؛ عشقش را نشان داده است. آن را بصورت ” شیرین و فرهاد ” در نیا ور.”
بی اختیار در فکرم گذشت:
” از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که دراین گنبد دوار بماند
و متوجه شدم که، گویا عشق به از خود شدنش نیز می ارزد

زن کشی – سارا مهر افروز

آبان ۱۳۹۵

%d8%b3%d8%a7%d8%b1%d8%a7 

حیاطِ بزرگی بود در اطرافش پر ازاطاق …چند خانواده یِ متفاوت در کنارهم زنده گی می کردند. نمی دانم مشغول چه کاری بودم که ناگهان صدایِ جیغ زنی بلند شد با عجله خودم را به پشت پنجره رساندم… زن همسایه بود سر برهنه و پا برهنه به این سو و آن سویِ حیاط می دوید و التماس می کرد کمک می خواست و امـّا پشت سرش …پشتِ سرش مردی تبر به دست شوهرش بود قسم می خورد که با این تبراو را قطعه قطعه می کند.

هیچ کس از ترس، جرأتِ بیرون  آمدن نداشت. نزدیکایِ ظهر بود. آفتابِ سوزان وسط تابستان هو آزار دهنده بود، و پای برهنه زن را می سوزاند.
جیغ هایِ زن که فریاد گونه بود بلند و کوتاه می شد و مرد تبر به دست قسم می خورد می کُشمت چرا رفتی چرا بدونِ اجازه یِ من از خانه بیرون رفتی چرا؟ و خشمگین زن را دنبال می کرد.

و زن بدون این که مجالِ حرف زدن داشتن باشد نفس نفس می زد . موهای ریخته یِ روی صورتِ پرخونش زیر لگد هایِ مرد گم  شده بود .
ناگهان در خانه باز شد و  مردی که فریاد های زن را شنیده بود سرا سیمه  وارد شد. دست مرد عصبانی را گرفت  و کوشش کرد   آرامش کند که ناگهان …
تبر با تمام نیرو به وسط کمر زن فرود آمد. هوا تاریک شد و در سکوتی باور نکردنی فقط صدای زن و فوران خون بود  که شنیده  و دیده می شد فوران خون  بنظر می رسید که ازکنار حوض تا آسمان چندم بالامی رود. 
جثّه یِ بی جانِ زن به سبکی برگی به روی زمین داغ تابستان افتاد . وتبری که تا ابد در کمرش باقی ماند.
دیگر کسی جیغ نمی زد دیگر کسی نمی دوید دیگرکسی مجال حرف زدن نداشت
مرد خشمگین با حالتیِ پریشان قدم هایش را به دنبالش کشید و به گوشه یِ دیگر حیاط رفت، روی زمین نشست و با دستانش سرش را پوشاند و شروع کرد به لرزیدن… 
کم کم مجالی پیدا شد تا تمام اهالی داخل اطاق ها  آرام بیرون بریزند. همه دور تا دور جسد حلقه زدند…و   آبشارِ خون را تماشا کردند ؟

زن ها گریه را سر دادندو کودکان هم در ناباوری و ترس چشم هایِ شان را بستند.
یک نفرچادری را به روی زن مُرده انداخت گوشت ،میوه ها، سبزی و بقیه یِ چیزهایی را که زن خریده بود همه را دور تا دور جسدش تزیین کردند.

وامّا من پشتِ همان پنجره یِ لعنتی میخکوب شده بودم جسمم تکان نمی خورد انگار در یک سفر طولانی بودم که به زمین نمی رسید.نگاه می کردم به حیاط که با خون فرش شده بود
به پاهایِ جماعت خون چسپیده بود، به دست هایِ شان، صورت هایِ شان به نگاه شان  هم ،صداهای گریه ها وترس هایِ شان از همه چیز…
اگر بازار ی نبود ا هیچ گاه تبری هم  نبود  و  دیگر  هیچ مردی تبر به دست با  هیچ زنی  که  بی اجازه ….
هنوزهم در تمام کابوس هایم تبرمی بینم، دور تا دور حیاط می دوم جیغ می زنم وبعد کمری که خم می شود.  و از  وسطِ زنده گی می شکند و به روی خاک غلت می زند غلت می زند مثل آن زن… 
باهمان سر و تن زخمی و پیراهنی کبود و موهایِ سیاهِ سرخِ رنگ آمیزی شده با خون که قبل از آن مرد هیچ کس ندیده بود هیچ کس.

سرنوشت – حیدر شجاعی

آبان ۱۳۹۵

%d8%ad%db%8c%d8%af%d8%b1
کارآموز طرح کاد بودم؛ و به این منظور مرا به کارگاه درودگری نزدیک خانه مان معرفی کردند. صاحب کارگاه نجاری، پیر مردی بود فلج که تنها زندگی می کرد؛ و به جز دخترش که گاهگاهی به او سر می زد، کس دیگری نداشت. او هر روز صبح، سوار ویلچرش می‌شد و درِ خانه‌اش را باز می‌کرد و یکی از کارگرانش که توی کارگاه روبروی خانه‌اش مشغول کار بودند را صدا می‌زد تا او را به دفتر کارش ببرد. او پیر مردی بسیار جدّی و پر انرژی، خوش قیافه و شیک پوش بود که همیشه موهایش را مرتب می کرد و عطر می‌زد. با این که قطع نخاع شده بود، ولی دست فرمانش حرف نداشت. چند بار سوار اتومبیل «بی.ام.و» او شدم و با هم به اداره‌ی گذرنامه و سفارت آلمان رفتیم. سفرش به آلمان تنها سه روز طول کشید، و این مسئله برای من خیلی گنگ بود که بعد از این همه دوندگی و دنگ و فنگ، چرا اینقدر عمر سفرش کوتاه بود؟! و همین باعث شده بود که مرا ببرد توی فکر. یک بار مرا به خانه‌اش فرستاد تا شناسنامه‌اش را بیارم. وارد اتاق خوابش شدم. چندتا کتاب قدیمی بالای تخت خوابش بود؛ «دیوان عطّار»، «ناسخ التواریخ» و…
دوست داشتم از سرگذشت پیر مرد اطلاعاتی به دست بیاروم، اما او هرگز از گذشته‌اش چیزی به من نگفت و تنها مرا نصیحت می‌کرد. چند ماه بعد، از آن محلّه اسباب کشی کردیم و رفتیم مرکز شهر؛ و دیگر او را ندیدم. ولی یادم نمی رود آخرین باری که ازش داشتم خداحافظی می کردم، نگاه مهربانی به من کرد و گفت: «پسر! دَرست رو ادامه بده، در آینده نویسنده خواهی شد!». ای کاش حرفش را جدّی نمی‌گرفتم!!
چند روز قبل به آن محل رفتم. هیچ نام و نشانی از آن کارگاه نبود. سراغ پیر مرد را گرفتم، گفتند سه چهار سالی می‌شه که مرده!
پس از بیست و هشت سال بالاخره توانستم اطلاعاتی از ایشان به دست بیاورم. حالا راست بوده یا درباره‌اش غلوّ کردند، نمی‌دانم. به من گفتند که او در میانسالی عاشق شد، اما معشوقه‌اش مانند او متأهل بود. زن به ناچار از همسرش جدا میشود. روزی که به اتفاق هم، ماه عسل می‌رفتند توی جاده‌ی شمال به شدّت تصادف می‌کنند. زن می‌میرد و او قطع نخاع می‌شود! همسرش از این ماجرا مطّلع می گردد و به خاطر خیانت شوهرش، تا آخر عمر رهایش می‌کند و به آلمان می‌رود و دیگر سراغی از او نمی‌گیرد، ولی دخترش به او سر می‌زند. به راستی که زندگی آدم‌ها چقدر عجیبه! سرنوشت بد یا خوب از آن ماست که با دست خودمان آن را رقم می‌زنیم!

شکسته قدر کسان، دور ناکسان شده است – جنتی محب

آبان ۱۳۹۵

%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d8%b1%d8%b6%d8%a7-%d8%ac%d9%86%d8%aa%db%8c-%d9%85%d8%ad%d8%a8
زمانه در پی آزار من روان شده است
برای این تن رنجور، پهلوان شده است
ز کج مداری ایام دل چنان خون شد
که از زمین و زمان، هر دو بد گمان شده است
نظر به گوشه چشمی نمی کند ما را
خدای را، که خدا نیز سر گران شده است
ز غمگسار نشانی در این زمانه مجوی
نشاط اهل زمین، اشک آسمان شده است
برای کشتن صید است، دانه صیاد
بترس از آنکه زمان، با تو مهربان شده است
ز دانش و هنر و فضل، صرفه ای نبری
شکسته قدر کسان، دور ناکسان شده است
به حیرتم، ز چه رو غایب است اسرافیل
دمد به صور، کنون آخر زمان شده است

کوچه از بن بست می ترسید- مهتاب خرمشاهی

آبان ۱۳۹۵

%d8%ae%d8%b1%d9%85
تکرار پر زد

روی لحظه ها نشست
لحظه ها در کوچه شکستند
کوچه از بن بست می ترسید
بن بست خاطره اش را بیهوده ورق زد
خاطره از گریه می گفت
گریه چشمان ورم کرده اش را بست
شعر در خانه را زد
امانم داد

حسنا محمد زاده…بهارم را به یغما بره اند

آبان ۱۳۹۵

%d8%ad%d8%b3%d9%86%d8%a7
برگ ریزانم ؛ بهارم را به یغما برده اند

بادها صبر و قرارم را به یغما برده اند

حال پاییز من از شور زمستان ، بدتر است
باغ پر بار انارم را به یغما برده اند

سال ها چنگیز ها با اسب های یکه تاز
خانه ام …ایلم… تبارم را به یغما برده اند

مثل انسان نخستینم ولی آواره تر
سیل ها دیوار غارم را به یغما برده اند

چشم هایم را می آویزم به در، دیوانه وار
میخ ها دار و ندارم را به یغما برده اند

در دل انگشت هایم شور شادی مُرده است
تار تب دار ِ سه تارم را به یغما برده اند

جار می زد دوره گردی کوچه های شهر را :
آی مردم ! روزگارم را به یغما برده اند

قصه ی عشق تو هر روز شنیدن دارد – زهرا ضیائی

آبان ۱۳۹۵

%d8%b2%d9%87%d8%b1%d8%a7
قصه ی عشق تو هر روز شنیدن دارد

ناز چشمان تو بیواسطه دیدن دارد
مثل آواز بنان نغمه شور انگیزت
در تب وتاب دلم باز شنیدن دارد
شک نکن جای تو هر گوشه دنیاباشد
غربت فاصله باعشق رسیدن دارد
جلد بامت شده ام مثل کبوتر اینجا
روزگاریست دلم شوق پریدن دارد
آخر این آدم آدم شده هم میفهمد
سیب ممنوعه فقط لذت چیدن دارد
درمسلمانی ما جای گنه کردن هست
وقتی آوازه ی هر توبه خریدن دارد
زهراضیایی
قصه ی عشق تو هر روز شنیدن دارد
ناز چشمان تو بیواسطه دیدن دارد
مثل آواز بنان نغمه شور انگیزت
در تب وتاب دلم باز شنیدن دارد
شک نکن جای تو هر گوشه دنیاباشد
غربت فاصله باعشق رسیدن دارد
جلد بامت شده ام مثل کبوتر اینجا
روزگاریست دلم شوق پریدن دارد
آخر این آدم آدم شده هم میفهمد
سیب ممنوعه فقط لذت چیدن دارد
درمسلمانی ما جای گنه کردن هست
وقتی آوازه ی هر توبه خریدن دارد

شرار عشق – سپهرداد گرگین

آبان ۱۳۹۵

%da%af%d8%b1%da%af%db%8c%d9%86

حدیث عشق تو انسان نوای جان من است

قرار وصل تو ای گل همه جهان من است

تو آن کمال راز وجودی نهفته در معنا

که سایه بان خیالت بر آشیان من است

تلاش کسب عشق چه آسان نمود در اول

به راه پر تنش اش پای نا توان من است

حوادثی که به خیزد مرا ز دوری عشق

به چشم اهل نظر شرط امتحان من است

زسخت کوشیم این بس که درطریق طلب

ندای خواستن اش زنگ کاروان من است

من آن بهار بلا دیده ام که در غم دوست

شرارغصه ی عالم بر استخوان من است

تو آن حلاوت پاکی که چون رسی بر ما

ز دهر آنچه رود جان بی نشان من است

طریق وصل تو آسایش مرا به ربود

بدان که نام تو هر لحظه برزبان من است

هوای شعر سپهرت ببین چه انسانی است

طراوت سخنش عطر این زمان من است

تغزّلی در محرم – هادی خرسندی

آبان ۱۳۹۵

%d8%ae%d8%b1%d8%b3%d9%86%d8%af%db%8c
محرم آمد و من مرد سینه زن یارا
درآر سینه ات از چاک پیرهن یارا

بیا که تشنه لبم، چند بوسه نذرم کن
بجنب تا که نیفتاده از دهن یارا

شهید عشق توام، کربلای من اینجاست
بده خلاصیم از شمر قلتشن یارا

نه صیغه ای و نه عقدی، بیا همینجوری.
زنا خوش است به قرآن انجمن* یارا

چه باک اگر به جهنم روم به کیفر عشق
که صد بهشت ترا هست در بدن یارا

بیا و یک تنه کام مرا بده امشب
که من گذشته ام از حق پنج تن یارا

بیا که ضامن آهوی چشم تو گوید
که صید چشم تو شد آهوی ختن یارا

بیا که قاسم داماد غبطه خواهد خورد
شبی اگر که تو باشی عروس من یارا

مرا اشعّه ی گیسوی تو کند تحریک
دقیق آمده کشف ابوالحسن یارا

حذر ز قیمه ی تبلیغ مسلمین، امسال،
که میرود ز تورنتو الی وین یارا

بگو به حرمله پیتزا بیاورد دم در
که جم نمیخورم از جای خویشتن یارا

نگو که پپسی و کوکا نمیخورم امشب
بخور به نیت اجرای نذر من یارا

نظر به گنبد و گلدسته کردم و گفتم
عجب مکمل خویشند مرد و زن یارا

به زیر گنبد دوار مسجد عشاق
سخن ز سکس بگو، بهترین سخن یارا

بیا به شعر اروتیک مذهبی رو کن
کنون که عشق حرام است در وطن یارا

سروده ای از فرخ ازبری

آبان ۱۳۹۵

%d8%a7%d8%b2%d8%a8%d8%b1%db%8c
مادرى با سبد بابونه
توى چشمش پُر احساس علف
به منِ غم زده مى خندد باز
بى پر و بال درین خانه ى غم
مى کنم باز، هواى پرواز .

تشویش – حسن رفعت پور

آبان ۱۳۹۵

 

التماست میکنم، با عشق درگیرم نکن
من حریفش نیستم در پنجه شیرم نکن
تازگیها از تب تند جنون برخاستم
باز با دیوانگهایت زمینگیرم نکن
قهرمان آرزوهایت نبودم ، نیستم
بی سبب در ذهن خود اینطور تصویرم نکن
مرد رویایی تو من نیستم بانوی من
با نگاه دلفریبت باز زنجیرم نکن
شاعرم با یک نگاه مست عاشق میشوم
التماست میکنم با عشق درگیرم نکن

سروده ای از زنده یاد امیری فیروز کوهی

آبان ۱۳۹۵

%d9%81%db%8c%d8%b1%d9%88%d8%b2-%da%a9%d9%88%d9%87%db%8c

آزاده را جفای فلک بیش می‌رسد 
اول بلا به عاقبت اندیش می‌رسد 
از هیچ آفریده‌ندارم شکایتی 
بر من هرآنچه می‌رسد از خویش می‌رسد

چون لاله یک پیاله ز خون من است روزی‌ام 
کان هم مرا ز داغ دل خویش می‌رسد 
با خار نیز، چون گل بی‌خار بوده‌ام
زان رو به جای نوش، مرا نیش می‌رسد

رنج غناست آنچه نصیب توانگر است 
طبع غنی به مردم درویش می‌رسد
دست از ستم بدار، کز این خلق نادرست
خیری اگر رسد به ستم کیش می‌رسد

امروز نیز محنت فرداست روزی‌ام 
آن بنده‌ام که رزق من از پیش می‌رسد
چیزی نمی‌رسد به تو بى خون دل امیر، 
جان نیز بر لب تو به تشویش می‌رسد

کویر بدون حاشیه – فرنگیس اقراری

آبان ۱۳۹۵

کویر بی حاشیه
نام رمان جدید محمود صفریان است
کتابی است چون رمان های دیگر ایشان کم برگ و راحت خوان
من هم تا ترو تازه بود خواندمش%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8

روابط عمومی گذرگاه که ناشر آن است مراتب انتشارش را اطلاع داده بود.
من داستان هائی را که گفتگو “دیالوگ” دارد دوست دارم چون احساس می کنم خودم هم در آن گفتگوها شرکت دارم یا گوشه ای نشسته ام وبه آن ها گوش می دهم . و گفتگوهای این رمان، بسیار شنیدنی و ضمنن رمانتیک است .

“… یادت هست روزی که با پدرتان به دفترم آمدید؟ تمام صحبت ها و درخواست و کارتان را شخص خودتان عنوان کردید و پدرت گفت گلاب خیلی به خود متکی است و همیشه کارهایش را بدون مدد از دیگری راه می اندازد؟ ”
” نمی دانستم چه هدفی دارد که آن روز را یاد آور می شود. با شناختی که از او داشتم مطمئن بودم که برای یاد آوری و احیانن منت گذاشتن نیامده است، ولی مجددن از حمایتش تشکر کردم و افزودم امیدوارم بتوانم روزی جبران کنم.؟
نا باورانه دیدم راحت عنوان کرد:
” امروز آن روز است ”
خیلی تعجب کردم و لی بسیار با اعتماد به نفس گفتم:
” بله یادم هست جناب فتوحی و حالا هم کاملن آمادگی جبران دارم، امری هست بفرمائید. “.
” حالا هم که دارم برای شما باز گویش می کنم درست حالت آن روز را دارم. اصلن انتظارش را نداشتم ولی محکم روی مبلم نشسته بودم و حالت شنیدن درخواستش را داشتم.
گمان می کردم درخواست استخدام کسی را دارد.
کمی مکث کر و بعد بسیار آهسته و متین در چشمانم نگاه کرد و گفت:”
” من شما را دوست دارم و خیلی دلم می خواهد همسرم بشوید. آمده ام از شما تقاضای ازدواج بکنم. “

این نوع گفتگو را در کمتر داستانی خواند ه ام، خواستگاری از دختری که حالا معاون بانک است، رو در رو و بی واسطه. و سراسر کتاب سر شار است ازاین گونه دیالوگ هائی که ضمن بسیار ملموس هستند، و خواننده را خوش می آید و یکجورائی هم به فکر می برد.
باید توجه داشت که این نوع خواستگاری حتا در تهرانش هم نه تنها متداول نیست که تابو هم است
و محمود صفریان چون دیگر داستان هایش بسیاری از مسائل دست و پاگیری چون جهیزیه و مهریه را
که مانع از گستردگی ازدواج است نیز زیر سئوال می برد.
اینطور نیست که رخداد های مختلفی چون عشقی عمیق و سرشار از مهر، یا محرومیت ها و شکست های
مختلف در شهر های بزرگ رخ می دهد در حالیکه رمان تکان دهنده و بسیار زیبای ” فصلی دیگر ”
در شهر گنبد کاوس و بشکلی در ترکمن صحرا رخ می دهد و خواندن آن نشان می دهد که کتاب می تواند دلنشین و پر کشش و با سوژه ای تازه و مقبول باشد، و حالا رمان بسیار زیبای ” کویر بی حاشیه ” نیز که چون سایر کتاب هایش با آغار خواندن نمی شود زمینش گذاشت نشانگر لحظاتی از زندگی است که گذران آن، این بار در شهر کویری ” طبس ” است. تشریح و توصیف قصه گونه ماجرا ها خواننده را در رویداد ها سهیم می کند.

“… یک غروبی پس از جا دادن گله قصد رفتن به خانه را داشتم که دختر خانم زیبائی را جلوی رویم دیدم.
سلام کرد و پرسید:
” شما آقا نجف هستید؟ ”
” نتوانستم نگاهم را روی صورتش نگاه دارم. در موقعیتی از سن بودم که بیم داشتم. سرم را پائین گرفتم و آرام گفتم بله خانم من چوپان گله آقا هاشم هستم. امری هست؟ ”
” اسم من نرگس است دختر آقا هاشم هستم. پدرم خواسته که به دیدارشان بروید. اگر خسته نیستید می توانم همین حالا راهنمائیتان کنم.”
نه خسته نیستم، اما اگر بشود قبل از دیدن ایشان دست و روئی بشویم بهتر است.
بدون حرف اضافی پشت به من راه افتاد و گفت:
” بفرمائید دستشوتی را نشانتان بدهم ”
وقتی داشتم دنبال حوله می گشتم دیدم حوله به دست کنارم ایستاده است.”

در کویر بی حاشیه ضمنن با شهری که امکان دارد هرگز فرصت دیدار از آن را پیدا نکنید در لفافی از رمانس و عطر عشق آشنا می شوید:

” بچه ها اگر علاقه دارید باغی را که قرارگاه اولین ملاقات پدربزرگ و مادر بزرگتان بوده ببینید راه بیفتید برویم.
گوهر جان نگفتی که پدر بزرگ موقع تعریف ملاقاتش با نرگس خانم ازمشخصات باغ هم برایتان گفت؟ برویم تا من برایتان بگویم و در مورد حرف های دیشب پدر بزرگ هم کمی با هم مشورت کنیم. ”
” پدر شنیده ام که باغ گلشن یکی از زیبا ترین باغ های دنیاست ”
” گوهر جان از کی شنیده ای؟ ”
” مگر تو وقتی پدر بزرگ داشت داستان آشنائیش را با مادر بزرگ تعریف می کرد خوب دقت نمی کردی؟ در بین حرف هایش به این موضوع اشاره کرد. ”
” پدر بزرگتان درست گفته است. قبلن بگویم که امروز همراه شما به مرور خاطراتم در این باغ که مشخصات یگانه و ویژه ای دارد می پردازم و دفعات مکرری را که با گلاب به اینجا می آمدیم. مادرتان خیلی جلوتر از زمانش بود. زمانی که او حاضر می شد به دیدار من در این باغ بیاید حتا تصورش هم برای بسیاری باور نکردنی بود. گلاب قید و مقررات شکن بود. “

شوق محمود صفریان به خلق آتار متعدد داستانی که یک ازیک گیرا تر و دلنشین تراست واقعه ای است که به باروری ادبیات پارسی خدمتی بی تردید کرده است و این در ایران نبودن او مانع شده است که خوانندگان درون ازلذت کارهایش محروم باشند. یادم می آید و قتی کتاب” پَر ” رمان عشقی اثر خانم ” ما تیسن ”
(The Feather)
منتشر شد چه واکنش پر سرو صدائی راه افتاد و بخصوص برای جوان ها چه پُزی بود خواندن آن، و یا در زمانی که کتاب ” چشمهایش ” اثر نویسنده توانا زنده یاد ” بزرگ علوی ” به بازار آمد چه افتی بود نخواندن آن و آن همه شور و هیجان برای انتشار این دو کتاب بیشتر بخاطر این بود که درایران منتشر شده بودند و همه ی کتابخوان ها به آن دسترسی داشتند، چون هنوز این بگیر و ببند ها و فیلتر بازی ها مانع این جدائی نشده بود و گرنه بسیاری از کارهای این نویسنده مشتاقان زیادی می داشت.
من همیشه در نوشت هایم گفته ام که نویسنده اگر آثارش خوانده نشود بخصوص اگر در سطح قابل قبولی باشند پژمرده می شود. موضوع همان مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد است.
و این مشکل بهر دلیل دامن بسیاری از هنرمندان برون مرزی را گرفته است. ولی خوشبختانه سایت آمازون کار ساز است، گمان می کنم.
پایان می برم این نگاه را با جمله آخر مقدمه کتاب که از زبان نویسنده است:

” ” کویر بی حاشیه ” داستانی است که از درون یک واقعیت سر بر آورده است و تا حدی تاریخ، همپائی اش می کند. به خوانیمش بهتر متوجه می شویم.”

فصلی دیگر – محمود صفریان

آبان ۱۳۹۵

کتاب ” فصلی دیگر ” رمانی است بسیار خواندنی . بهمین سبب بسیار  هم پر فروش بوده است. سبک و سیاق نوشتن این رمان که مایه هائی از واقعیت را در خود دارد بگونه ای است  که خواننده آن را یک نفس می خواند
در همین رابطه در مقدمه آن چنین می خوانیم
fasli-cover

داستان مفصلی است که بهر تعبیر اتفاق افتاد. گویا نمی توانست پیش نیاید. پیش آمد ها نا باورانه بود
وقوع آن در هیچ یک از فصل های چهار گانه ای که می شناسیم نبود
فصلی دیگر بود، در فصلی که بعنوان فصل پنجم گاه می آید. فصلی که فقط یکماه دارد اما با چهار وضعیت هوا. خواب بود یا رویا ؟ شاید یک تصور و عبور یک تفکربود و شاید هم به نوعی واقعی بود ، ولی بهر تعبیر اتفاق افتاد
تکه های این رخداد از سویه های متفاوت گرد هم آمدند، با نا باوری بهم پیوند خوردند و ساختند و شکل دادند این ماجرا را
ماجرائی که تا برهوت چند خانه وار را در بر گرفت و بنا گاه، چون گرد بادی پیچان، همه را در نوردید فضا را تیره کرد و محو شد. چه برجای گذاشت، بهت بود یا حیرت نمی دانیم
سرعت و نحوه رخدادش چه واقعی و چه پنداری، فرصت نداد
” احساس ” خودش را پیدا کند. حاصل اسف بود و مالیدن پلک های ذهن
وقوعش هر چند انتظارش نمی رفت خوشحال کننده بود، بو و رنگ دلپذیری داشت، نشئه وتخدیر کرد…و با خوشحالی ادامه یافت. بدون توجه به کمین گاه

فصلی است که بی اطلاع می آید همه را در خود می گیرد، از خود بی خود می کند و حیران برجای می گذارد، و… چنان می رود که نه انگار آمده بود
چنین است که درجائی و در فصلی که آشنا نیست رخ بدهد…. که داد. بی توجه و آگاهی از آنچه که بر تاق ذهن آینده حک شده است و گریزی نیست

این فصل شاید بُعد دیگری است از زمان ، شاید هم جبران یک کمبود است، ولی خاطره اش سترگ و ماندگار است

در چنین بُعدی بازی آغاز می شود و می رود به سمت و سوئی که می خواهد و پایانش همانی می شود که باید

این کتاب در همه ی آمازون ها موجود است….آمازون آمریکا – کانادا – فرانسه – آلمان – انگلیس و… با این لینک
www.amazon.com
با فزودن نام محمود صفریات  درمحل سرچ

احمد محمود – محمد میرزائی

آبان ۱۳۹۵

ahmad_mahmood

آن چه محمود را در راس رمان­نویسان رئالیست ایران نشانده است، زبان موجز با آهنگ کلمات و ضرب آهنگ جملات، تغییر و جابه­‌جایی مداوم افعال و قیود و صفات به لحاظ دستوری، زبان توصیفی استوار و غنی و پر از تصاویر و تشبیهات بکر، ترکیبات بدیع، استعمالات مجازی و خلق شخصیت­های زنده و چندبعدی است.

خواننده­‌ی رمان­های محمود با پایان داستان، داده­‌ های آشکار و به ظاهر بدیهی و تصورات و باورهای اجتماعی را که تاکنون در خلال رمان در ذهن ساخته است را زیر و رو می‌­یابد و این­گونه احمد محمود با چالش در زندگی عینی شخصیت­هایش، تاریخ معاصر را با تصاویری نو از علل ریشه ­ای آن به چالش می‌­کشد.

زندگی‌نامه 

احمد اعطا در چهارم دی ماه ۱۳۱۰در اهواز متولد می‌­شود. پدرش حاج محمدعلی اعطا، معماری بود با ده فرزند. وی تحصیلات ابتدایی را تا پایان دبیرستان در اهواز طی می‌­کند و مشاغل مختلفی چون کارگری، آجرتراشی، بندکشی، بارنویسی کشتی و پارچه فروشی را تجربه می‌­کند. در آغاز جوانی به فعالیت­های سیاسی روی می‌­آورد و به سرعت زندانی می‌­شود. پس از آزادی به دانشکده افسری می‌­رود اما فعالیت­های سیاسی را ادامه می‌­دهد و بالاخره با کودتای سال ۳۲ بار دیگر دستگیر می‌شود و در زندان لشکر دو زرهی هم­بند مرتضی کیوان، دکتر حسین فاطمی‌ و مبشری می‌­گردد و از آنجا به پادگان شیراز و بعد زندان جهرم و لار فرستاده می‌­شود و نهایتن به بندر لنگه تبعید می‌­شود و دو سال را به صورت سرباز در پادگان آنجا می‌گذراند. خاطرات این دوره در رمان­های «همسایه­‌ها» و «داستان یک شهر» تاثیر فراوانی داشته است.

با پایان دوران تبعید وی به اهواز باز می‌­گردد. در این زمان او ۲۷ ساله است و به علت سابقه پیشین در ادارات دولتی پذیرفته نمی‌­شود. نهایتاً با مسوولیت یکی از دوستان به عنوان سرپرست حوزه عمرانی لرستان استخدام می‌­شود و شروع می‌­کند به فعایت­های عمرانی برای روستاهای لرستان که به­ر دلیل مخالف با برداشت­های شخصی برخی از اشخاص از حساب عمرانی و پس از جدال فراوان، برای کوتاهی دست آنها مجبور به استعفا می‌­شود و مدتی را در بیکاری می‌­گذراند که مجددن همان دوست قبلی او را به عنوان کارشناس امور اجتماعی و شرکت­های تعاونی روستایی به شرکت ایتال کنسولت معرفی می‌­کند و او تا سال ۱۳۴۲در جیرفت می‌­ماند

در این دوره وی پس از ایجاد تعاونی­های روستایی، از طرف فرماندار از ادامه کار نهی می‌­گردد و فعالیت اجتماعی وی در شرکت مذکور هم تعطیل می‌­شود و مدتی به عنوان انباردار قطعات یدکی کار می‌­کند و سپس استعفا می‌­دهد. محمود تا سال ۱۳۴۵مشاغلی را چون کارمندی شهرداری اهواز و مامور خدمت در استانداری خوزستان تجربه می‌­کند و پس از آن کار در سازمان زنان ایران و مرکز آن در تهران، نویسندگی برنامه رادیویی، کارمندی شرکت خصوصی فروش هواپیماهای تک موتوره، کار در اداره رفاه و خدمات اجتماعی و قائم مقام مدیرعامل موسسه تولید و پخش پوشاک را تجربه می‌­کند و در سال ۱۳۵۷خود را بازخرید می‌­کند و تمام فعالیت خود را به داستان­نویسی اختصاص می‌­دهد.

احمد محمود در ۱۲ مهرماه ۱۳۸۱بر اثر نارسایی ریوی پس از یک دوره­ ی طولانی بیماری، در بیمارستان مهراد تهران فوت می‌­کند و در امام زاده طاهر کرج در کنار احمد شاملو به خاک سپرده می‌شود.

 زندگی نامه ادبی 

احمد محمود، نام ادبی مستعار احمد اعطا است که وی در جوانی و ابتدای کار نویسندگی برای خود انتخاب می‌­کند. احمد محمود فعالیت ادبی خود را با نگارش چند داستان در سال­های ۱۳۳۳تا ۱۳۳۶برای مجله­‌های تهران آغاز می‌­کند. سپس این داستان­ها را با هزینه شخصی در مجموعه­ ی «مول» و در ۵۰۰ نسخه چاپ می‌­کند. سال ۱۳۳۹کتاب­فروشی گوتنبرگ کتاب «دریا هنوز آرام است» را چاپ می‌­کند که روی دستش می‌­ماند. مجموعه­ ی «بیهودگی» در سال ۱۳۴۱به هزینه خودش و در ۵۰۰ نسخه و در چاپخانه امیرکبیر اهواز چاپ می‌­شود. «زائری زیر باران» نیز در سال ۱۳۴۶با هزینه­ ی شخصی به چاپ می‌­رسد. مجموعه «پسرک بومی‌ و غریبه­‌ها» در سال ۱۳۵۰توسط انتشارات بابک به چاپ می‌­رسد و احمدمحمود را به عنوان یکی از داستان­‌نویسان موفق به جامعه می‌شناساند.

رمان «همسایه‌ها» یکی از مشهورترین رمانهای احمد محمود در سال ۱۳۴۵ در اهواز نوشته می‌­شود که به علت اوضاع سیاسی آن روزگار و عدم پذیرش انتشارات آن  رمان به علت بی­ نام و نشان بودن نویسنده­ایش، مجال چاپ نمی‌­یابد. احمد محمود بخش­ هایی از این رمان را در مجله­ های فردوسی، پیام نوین و جنگ جنوب چاپ می‌­کند. سال ۱۳۵۲رمان همسایه­ ها را بازنویسی می‌­کند و این کتاب در سال ۱۳۵۳به همت و سفارش دکتر ابراهیم یونسی و توسط انتشارات امیرکبیر و در ۱۰۰۰ نسخه چاپ می‌­شود که پس از پخش، به بهانه های سیاسی و امنیتی توقیف می‌­گردد. این رمان بار دیگر در ابتدای انقلاب و با توجه به باز شدن نسبی فضای سیاسی چاپ می‌­شود و با استقبال فراوان مخاطبان همراه می‌­گردد که مجدداً توسط جمهوری اسلامی‌ و به بهانه مبتذل بودن ضبط و ممنوع می‌­گردد و از آن پس هرگز به طور رسمی‌ به چاپ نمی‌­رسد. رمان «همسایه­‌ها» به عنوان جنجالی­‌ترین رمان احمد محمود در سال ۱۹۸۳توسط «ن. اندیرووی» به روسی ترجمه شده و توسط انتشارات «رادوکا» در مسکو به چاپ رسیده است.

رمان « داستان یک شهر » در سال ۱۳۶۰از طرف انتشارات امیرکبیر به چاپ می‌­رسد و چند ماه بعد توسط نشر نو تجدید چاپ می‌­شود و پس از آن مجوز چاپ نمی‌­یابد. رمان «زمین سوخته» در سال ۱۳۶۱ از سوی نشرنو چاپ می‌­شود و یک ماه بعد تجدید چاپ می‌­گردد. مجموعه داستان­های « دیدار » در سال ۱۳۶۹، « قصه آشنا » در سال ۱۳۷۰ «از مسافر تا تب خال» در سال ۱۳۷۱و رمان سه جلدی «مدار صفر درجه» در سال ۱۳۷۲رمان دو جلدی « درخت انجیر معابد » در سال ۱۳۸۰ آثار بعدی این نویسنده به شمار می‌­آیند.

احمد محمود در بررسی تاریخ بیست ساله ادبیات داستانی ایران از سال ۱۳۵۷تا ۱۳۷۷به عنوان برترین داستان­‌نویس و رمان­‌پرداز بیست سال ادبیات داستانی، به جامعه­‌ی ادبی ایران معرفی می‌­شود که جایزه­‌ی وی در ساعاتی قبل از برگزاری مراسم به دستور عالی­ترین مقام حکومتی ایران مصادره می‌­گردد و نام وی در فهرست نویسنده­‌های غیرقابل تقدیر از سوی جمهوری اسلامی‌ ایران معرفی می‌­گردد. عطاالله مهاجرانی وزیر فرهنگ و ارشاد وقت، بعدها از علت اصلی این موضوع پرده می‌­دارد.

به جز رمان همسایه­‌ها که به زبان­های روسی و عربی ترجمه شده­‌اند. داستان بلند «بازگشت» از مجموعه «دیدار» نیز به زبان آلمانی ترجمه گردیده است.

نگاهی اجمالی به دوران داستان نویسی احمد محمود 

دوران داستان نویسی احمد اعطا ( محمود ) را می‌ توان طی سه دوره بررسی نمود:

نخست داستان­های اولیه­‌ی او تا زمان انتشار «پسرک بومی‌ و غریبه‌ها» که سبک داستان­نویسی محمود متاثر از هدایت و چوبک و در سطح نه چندان شاخص بوده است. داستان­های این دوره تاثیری بسزایی در تاریخ ادبیات داستانی ایران نداشته و بیشتر، جنبه ی کسب تجربه­ ی آن برای احمد محمود اهمیت داشته است .

دوره دوم از زمان انتشار «پسرک بومی‌ و غریبه­‌ها» در سال ۱۳۵۰تا زمان انتشار مجموعه داستان «دیدار» که در این دوره وی با نگارش رمان­های دنباله­‌دار «همسایه­‌ها»، «داستان یک شهر» و «زمین سوخته» خود را به­ عنوان یکی از جدی­‌ترین رمان­‌نویسان مدرنیست ایران معرفی می‌­کند و پایه­‌های فکری و عملی خود را ایجاد سبکی نو و بروز تحول در ادبیات داستانی ایران تقویت می‌­نماید.

دوره سوم از زمان چاپ مجموعه «دیدار» تا پایان حیات وی که محمود در این دوره به خلق بزرگ­ترین رمان­های تاریخ ادبیات ایران دست یافت، به گونه­‌ای که ضمن ایجاد سبک و سیاقی جدید در ادبیات داستانی، به ایجاد تعریفی متمایز از رمان در ایران دست زده است. در این دوره احمد محمود با ایجاد سبکی مستقل، تنها داستان­‌نویسی است که ضمن ثبت تاریخ پنجاه ساله­‌ی معاصر، هرگز در امتداد مسیر داستان­های خویش وارد نگردیده است. شخصیت­های چندبعدی وی، نماهایی است از واقعیت عینی آدم­هایی با تضادها، روحیه­‌ها و افکار متفاوت که خواننده را در خلال زندگی محض قرار می‌­دهد. ‌

توجه یکسان به هریک از عناصر داستان باعث گردیده است تا رمان­های محمود به عنوان فنی­ترین رمان­های رئالیستی ایران شناخته شوند. در واقع رمان­های «بازگشت»، «مدار صفردرجه» و «درخت انجیر معابد» از ماندگارترین رمان­های تاریخ ادبیات ایران به شمار می‌­آیند که می‌­توانند با رمان­های ماندگار در تاریخ ادبیات جهان برابری نمایند.

بمناسبت هشتصدمین سالگرد مولانا – هوشنگ معین زاده

آبان ۱۳۹۵

hushang-moinzadeh

 

به مناسبت هشتم مهر ماه، زادروز مولانا جلال الدین محمد بلخی، عارف بزرگ ایران و جهان، متن نوشته ای را که بمناسبت هشتصدمین سالگرد مولانا نوشته بودم، تقدیم علاقمندان این عارف بزرگ می کنم.

افلاتون مولانای سقراط – مولانا افلاتون شمس

این روزها، ما ایرانیان شاهد یکی از بزرگ ترین، با شکوه ترین و گسترده ترین بزرگداشتی هستیم که در شناساندن یکی از مفاخر فرهنگی سرزمینمان « مولوی، جلال الدین، محمد بلخی» معروف به مولانا برگزار می گردد. مردم کشورهای مختلف، حتی دولتهایشان در برگزاری این بزرگداشت و نشان دادن ارزش معنوی مولانا هر یک سهمی بر عهده گرفته اند و می کوشند، که از همۀ آنها سپاسگزاریم. در این میان، ما وامدار آن هموطنان فرهیختۀ خود هستیم که پس از هشتصد سال، مولوی را با عزت و احترام از شرق جهان به غرب آورده و در شناساندن این مرد بزرگ فرهنگ ایران به جهانیان همت نشان داده اند، ایرانیان که پایۀ گزاران واقعی این بزرگداشت معنوی بشمار می روند. 
آنچه در این زمینه گفتنی است، این است که سهم بزرگ شناساندن مولوی در سطح جهانی از آن ایرانیان مهاجر، بویژه آنانی است که به امریکا کوچ کرده اند. آنها هستند که همزمان با نشان دادن قابلیتهای ارزشمند خود، می کوشند فرهنگ کهنسال و بزرگان سرزمین خود را نیز به جهانیان عرضه کنند و بشناسانند. بی سبب نیست که امروزه وقتی سخن از ایران به میان می آید، اکثر رهبران کشورهای جهان با بزرگی از ایران و ایرانیان و فرهنگ و تمدن شکوهمند گذشتۀ آنها یاد می کنند. 
تحسین ما و همۀ ایرانیان ارمغان آنانی باد که می کوشند تا ایران و ایرانیان را چنانکه بودند و هنوز هم هستند، به جهانیان بشناسانند.
آنچه در این مقال گفتنی است، این است که باید بکوشیم و بزرگان دیگر سرزمینمان را که هر یک در جایگاه خود قابل ستایش هستند به جهانیان بشناسانیم. در گنجینۀ ادب و فرهنگ ایران نامداران بسیاری هستند که هر یک می توانند مانند ستاره ای تابناک بر تارک فرهنگ و ادب جهان بدرخشند. رازی ها، ابن سیناها، بیرونی ها، خیام ها، خوارزمی ها، فردوسی ها، حافظ ها و دهها بزرگ مردان دیگر کشورمان که به آنان مفتخریم به جهانیان بشناسانیم تا بیش از پیش ارزش والای فرهنگ سرزمینمان بر همگان روشن گردد.

مقدمه 
در این راستای و در بزرگداشت مولوی، من هم به نوبۀ خود کوشیده ام تا همراه با عزیزانی که هر یک نقش بزرگی در این بزرگداشت داشته اند، قدمی کوچک بردارم. با این تفاوت که من همزمان با مولوی، نگاهی هم به بزرگ مرد دیگری دارم که بی نام او، پرداختن به مولوی خطا است. مرد گرانقدری که مولانا را در دامان جذبۀ معرفت خود پرورانده است. اما تاکنون آنطور که باید و شاید به او توجه نشان داده نشده است. 
در این نوشته من به کوتاهی به سیر تحولات دو نهاد فکری بشر ( فلسفه و عرفان) و روند حرکت آنها از زمان شکوفایی شان اشاره خواهم کرد. دو نهادی که در دو مسیر مختلف با یک هدف غایی به حرکت در آمده اند، با این تفاوت که در طول زمان یکی از آنها، یعنی فلسفه در اوج سرفرازی قرار گرفته و قافله سالارانش در سطح جهانی جاودانه شده اند. دیگری (عرفان) در درازای زمان، از آن ارج و قربی که شایسته اش بوده، برخوردار نگردیده و روز به روز هم در میان تار و پود گذشتۀ پر پیچ و خم و در لابلای شطحیات سراپا غلو آمیزی که در بارۀ بزرگانشان عنوان کرده اند، سرگردان مانده است.
نگاه دیگر من معطوف به دو نماد شاخص این دو نهاد فکری، یعنی« سقراط و شمس» از یک سو و دو شاگرد نام آور آنها « افلاتون و مولوی» از سوی دیگر خواهد بود. عملکرد این دو شاگرد در شناساندن استادان خویش، نشر افکار و اندیشه های آنان و تأثیر پذیری و بازدهی آنان از آموخته هایشان را بازشکافی خواهم کرد. به عبارت دیگر هدف از این نوشته به گونه ای مقایسه ای است؛ میان « شمس و مولوی» و « سقراط و افلاتون» و رابطۀ آنها با یکدیگر و تأثیری که هر یک بر دیگری داشته است، و اینکه چرا شهرت افلاتون به ارجمندی استادش سقراط بر می گردد، ولی شهرت مولوی بی توجه به ارزش های والای شمس و تلاش های او برای مولوی کردن شاگرد خود، مد نظر قرار نمی گیرد.

فلسفه و عرفان
دو نهاد فلسفه و عرفان هر دو از دیر باز دوش به دوش هم در حرکت هستند و در طول تاریخ و در گذر ایام نیز هر دو مورد کینه و عناد دین و دینمداران قرار داشتند و دارند. با این حال، می بینیم که فلسفه با تمام ضربات سخت و جانفرسایی که از دین و دینمداران خورده، همچنان به راه خود ادامه می دهد و تا آنجایی که مقدور است، می کوشد خود را از دین و دینمداران دور نگه دارد و استقلال خود را محفوظ بدارد. اما نهاد عرفان با وجود این که این نهاد هم از ضربات دین و دینمداران آسیبهای بسیاری دیده است و می بیند، با اینهمه در بیشتر ایام سعی کرده خود را به دامان دین بیاویزد و در بسیاری از ایام هم لباس آغشته به موهومات دین را بر تن کرده، با این تصور که بتواند به زندگی خود حتی در خلوت و خاموشی ادامه دهد. 
با این که عرفا نیز مانند فیلسوفان حرفهای ارزشمندی برای گفتن داشتند و دارند، می زدند و می زنند، و بی شک، آمال نهایی آنها نیز از آغاز پیدایش، تکامل معنویت انسان و ارج گزاری به مقام و منزلت انسانیت بوده که از این بابت، هم سری پر شورتر از فیلسوفان داشتند و هم بزرگان سرفرازی از میانشان بر خاسته است، با این همه می بینیم که این نهاد به مرور زمان از قافلۀ معرفت و از رسالت اولیه خود به دور مانده است . 
می دانیم که سه نهاد دین و فلسفه و عرفان پا به پای هم به حرکت در آمده اند. اینکه کدام یک از این سه نهاد، یعنی دین یا فلسفه و یا عرفان متقدم بر دیگری هستند، تا کنون یک نظریه قطعی داده نشده است. چرا که هر سه آنها از زمان پیدایش تفکر و اندیشه پا به عرصه گذاشته اند و هر سه نیز قدمتی به درازای عمر شروع اندیشه ورزی بشر دارند.
اما آنچه به نظر می رسد؛ با توجه به ماهیت هر یک از آنها، حضور دین می بایستی متاخر از فلسفه و عرفان باشد. اگر با اندکی تعمق به محتوای آنها توجه شود، می توان گفت که فلسفه به معنای شناخت، نخستین نهادی است که پا به میدان گذاشته و در پی آن عرفان با همان هدف، اما در مسیر جداگانه وارد عرصه شده است. و پس از آن دو بود که نوبت به دین رسیده که به صورت طبیعی از درون کنجکاوی های فلسفی و سیر و سلوک عرفانی سر برآورده است. با این تفاوت که دین با حضور خود در صحنه، ادعای سردمداری کرده و خود را تنها نهاد راهبر زندگی بشر قلمداد کرده است. و با همین ادعا نیز بخش عظیمی از تلاش خود را برای از میان بردن دو رقیب سر سخت خود، فلسفه و عرفان به کار گرفته و تا پای جان به دشمنی فیلسوفان و عارفان بر خاسته است. از عجایب روزگار اینکه در این جدال بی پایان و بی سرانجام دین با فلسفه و عرفان، در بسیاری موارد نهاد دین، عرفان را نیز به دنبال خود کشیده و با کمک گرفتن از این نهاد، مشترکاٌ به جنگ فلسفه رفته اند که خود حکایت دیگری است. چنانکه در مواردی حتی مولوی نیز به یاری دینمداران آمده و گفته است که :
پای استدلالیان چوبین بود پای چوبین سخت بی تمکین بود
با توضیحات کوتاهی که داده شد، بی آنکه کاری به نهاد دین و مطلق گرایی آن داشته باشیم، می پردازیم به دو نماد شاخص فلسفه و عرفان: « شمس و سقراط» و« مولوی و افلاتون». یعنی دو نماد نامدار این دو نهاد را با ویژگی هایشان، تعریف می کنیم و اشاره ای مقایسه واری هم خواهیم داشت به عملکرد هر یک از آنها و تأثیرشان در روند حرکت دو نهاد فلسفه و عرفان.

الف – شمس 
شخصیت شمس تبریزی، همانند بسیاری از بزرگان صاحب اندیشۀ ایرانی، در میان تاریکیهای زمان پنهان و زیر خاکستر رمز و رازها نا شناخته مانده است. اگر چه نه می توان به درون تاریکی گذشته رفت و نه اینکه خاکستر رمز و رازها را از سیمای این بزرگ مرد عالم بشریت کنار زد تا اندیشه های ناب او آشکار گردد، با این همه، می توان در لابلای گفته ها و نوشته هایی که از او و دیگران بجا مانده است، سیمای روشنتری از او به تصویر کشید و تا اندازه ای به افکار و اندیشه های وی پی برد و حق بزرگی که او به گردن فرهنگ و سیر تحولات بخشی از اندیشه های بشر دارد، ادا نمود.
شمس تبریزی، یکی از ریشه های ستبر درخت تنومند عرفان است. او بود که نهال عرفان را با پروراندن مولانا، پر بارتر نمود و میوۀ شیرین آن را به کام جهانیان ارمغان کرد، اگر چه خود او در زیر پوشش سنگین رمز و رازهای زمانه مدفون شد و پنهان ماند.
با اینکه پژوهشگران کوشیده اند که با یافتن اسناد و مدارک باقی مانده از دوران شمس تا حد امکان به شناخت او برسند. اما، به علل مختلف، بویژه عنادی که مردمان عصر شمس و پس از آن با وی داشته اند، بویژه به سبب دشمنی نهاد دین با عرفان، یافته های آنها محدود مانده است و این شناسایی آنطوری که مطلوب جویندگان حقیقت باشد، جوابگو نمی باشد. با این همه اگر بتوان با دو بال تخیل و تفکر به درون همین مانده های کوچک سر زد و یا در آسمان بیکران کتاب فاخر مثنوی و دیوان کبیر و فیه و مافیه و مقالات شمس پرواز کرد، به یقین آنچه را که تاکنون نیافته ایم می یابیم و می توانیم شبحی از ارزش والای این اندیشمند بزرگ به دست آوریم.
خوشبختانه تلاش پژوهشگران و محققین ارجمند، زیر بنای این جستجو را برای ما فراهم کرده است. در عین حال در لابلای مثنوی معنوی و دیوان کبیر و فیه ما فیه و مقالات شمس نیز رد پای او را به خوبی و آشکارا میتوانیم پیدا کنیم و پی بگیریم و توشه ای کافی برای این سیر و سلوکی در جهت شناخت تازۀ او به دست آوریم.

شمس تبریزی کیست؟
جستجوگر کنجکاوی بود که برای شناخت حقیقت راه دراز و ناهمواری را پیموده و با بیشتر بزرگان روزگار خود نشست و بر خاست کرده و از هر یک از آنان به قدر کافی آموخته و با سیر و سلوک درونی خود، روزنه هایی به سوی روشنایی حقیقت به دست آورده بود. با این وصف این مرد کنجکاو و جستجوگر، برای رسیدن به روشنایی بیشتر، همچنان خود را نیازمند می دید و دست از سفر و جستجو بر نمی داشت. او در گشت و گذارهایش با شخصیت های بزرگی که نام و یاد آنها با عرفان گره خورده و بسیاری از عرفا در پیروی از آنها سنگ تمام گذاشته اند، دیدار و گفتگوها داشته است. در شأن بزرگان نامدارشان سخنان بس شگفت انگیز بر زبان رانده است که نشان از ویژگی خاص روحیات او می باشد. چنانکه در مورد « شیخ محیی الدین محمد ابن عربی» شیخ اکبر و یکی از بزرگترین اندیشمندان و نظریه پردازان عرفان، با جملات کوتاه ولی پر معنا یاد میکند و میگوید : 
نیکو همدرد بود، نیکو مونس بود، شگرف مردی بود، شیخ محمد، اما در متابعت نبود.
ابن عربی خود یکی از اعجوبه های عرفان است که بیش از هر عارفی در بارۀ اش سخن گفته و رساله نوشته شده است، زیرا عرفان نظری را او تنظیم و به رهروان این مکتب ارائه داده است. شمس تبریزی که از دوستان ابن عربی به شمار میرفت، در دیدارهایش آنچنان با سخنان سنجیده و تند و تیز خود او را تحت تأثیر قرار میداد که این بزرگ مرد دنیای عرفان با فروتنی خطاب به او می گفت :
« ای فرزند تازیانه قوی می زنی!» یعنی قوی می رانی.
اگر نگاهی به گفتگوهای او با ابن عربی بیاندازیم و دلیل خطاب فوق را بیابیم، شخصیت بارز شمس بهتر آشکار می شود. در مقالات شمس در دو نوبت به این خطاب اشاره شده است :
۱- در سخن شیخ محمد این بسیار آمدی که « فلانی خطا کرده و فلان خطا کرد.» و آن گاه او را دیدمی خطا کردی. وقتی با او بنمودمی، سر فرو انداختی، گفتی« فرزند تازیانه قوی می زنی.» 
۲- روزی، با این افتاده بودیم که « هر حدیث که هست، نظیر آن در قرآن باشد، این حدیث صحیح باشد». او ( ابن عربی) حدیثی روایت کرد و گفت «نظیر این در قرآن کجاست؟». من دیدم که آن دم او را حالتی است. خواستم که او را از آن « تفرقه به جمع آرم». به سخنی که مناسب این سئوال او باشد. گفتم:« آن حدیث که می فرمایی، اختلاف است که حدیث هست یا نه. اما نظیر این حدیث که « العلماء کنفس وحده»، در قرآن کجاست؟
او پنداشت که من از او سئوال می کنم. زود جواب گفت که « انما المومنون اخوه»، بعد از آن به خود فرو رفت. دانست که غرض من سئوال نبود، غرض من چه بود. می گوید:
– ای فرزند، تازیانه قوی می زنی!ِ 
اول « فرزند» می گفت، آخر« فرزند» می گفت و خنده اش می گرفت : یعنی« چه جای فرزند است!ِ» (به نقل از مقالات شمس: جعفر مدرس صادقی)
با نگاهی به گفتگوی های سنجیدۀ شمس با ابن عربی و اینکه شمس حدوداٌ بیست و پنج سال از او کوچکتر بود و به همین علت نیز احتمالاٌ ابن عربی وی را فرزند خطاب می کند، نشان دهندۀ فضل و دانش اوست. فضل و دانشی که پیش از دیدارهایش با بزرگترین عارف عصر خود از گلستان رنگارنگ عارفان دیگر و از اشراق درونی خود اندوخته بود. بی جهت نیست که در یک دیدار نه چندان طولانی انقلابی در درون مولوی بر پا می کند که حاصل آن، پا به عرصه گذاشتن یکی از بزرگترین عارفان جهان می شود.
هنر و هنرمندی ویژۀ شمس در این بود که او بر عکس عارفان دیگر که در گلستان عرفان، برای بذر افشانی افکار و اندیشه های خود، عارفانی را که صاحب نام و نشان و منزلتی بودند، دست چین می کردند. او به حاشیۀ این گلستان پر از گل و ریحان می رود و گلی را انتخاب می کند که هنوز عطر دلاویز عرفانش به مشام کسی نرسیده بود. 
او برای شکوفاندن این گل روزها و هفته ها و ماهها با گرمای جانبخش معرفت و حکمت خود می کوشد و آرام آرام او را می پروراند. از جوهر رمز و رازها و اسرار آشکار و پنهان آنقدر به پای او می ریزد تا وی را شکوفا سازد و به گلی تبدیل کند که رنگ و بو و جلوه و عطر دلاویزش همۀ عارفان پیشین و پسین را به تحیر بیاندازد.
گلی که او انتخاب کرده بود مولوی ما« جلال الدین، محمد بلخی» بود. شیخ و مفتی و واعظ صاحب درس و مسجد و منبری با پیروانی که از پدر به ارث برده بود. شیخی که به سبب عزت و احترامی که از پیش برایش فراهم شده بود، هر کسی را به وسوسه می انداخت که عمر خود را به خوبی و خوشی و راحتی با سرسپردگانی که به او رسیده بودند به سر برساند. اما او با پیدا شدن شمس این نعمتها را رها میسازد و قدم به وادی پر اسراری میگذارد که دوست و دشمن به شماتت او بر می خیزند.
مکتب عرفان و سیر و سلوک در این وادی بیکران، هر جوانی را پیر و هر پیری را زمین گیر می سازد تا به سوی مرگ بکشاند. مرد میدان می خواهد که این راه دور و دراز و پر پیچ و خم را طی کند و بسر منزل مقصود برسد. یعنی در خدا فنا شود به این امید که در او بقاء یابد. 
بسیاری بودند که سالیان سال در این گذر پرسه زدند و از یک منزل به منزل دیگر نرسیدند. بسیاری هم در گذر از این کوره راه خویشتن خویش را گم کردند. نه از خود و نه از توشه هایی که در سفرهای بی پایانشان به دوش گرفته بودند، اثری بر جا گذاشته باشند. 
عرفان شناختی است که با « در خود فرو رفتن» و « سیر و سلوک درونی»، یعنی « اشراق» حاصل می گردد. در عالم اندیشه و در پهنۀ تفکرات ناب انسانی، این مکتب گرانبهاترین مکتب فکری بود که پا به عرصه وجود گذاشته است. اما، آنهایی که به غلط خود را عارف و مکتب شان را عرفان نامیدند، با ادعای کرامات و جمع آوری مریدان و دهها دعوی دیگر، این مکتب معنوی را در سرآغاز بالندگی به مسلخ کشاندند و مُرده ریگشان نیز نصیب تصوف و دراویش شد که خود داستانی است پر ملال.
شمس پیش از دیدن مولوی در طول سفرهای پی در پی خود همانطور که گفته شد با دهها و صدها عارف نشست و برخاست داشته است. آدم شناسی یکی از ویژگی های او بود و اینکه در طول عمر پر بار خود بسیاری را دیده و آزمایش کرده بود، ولی هیچ یک از آنها را به شاگردی نپذیرفته بود. گفتنی است که او در طی سفرهای مکررش که بدان دلیل او را« شمس پرنده»یا« شیخ پرنده» می خواندند، به جستجوی مرید و شاگرد نبود، بلکه در پی یافتن استادی بود که بیشتر بیاموزد. چنانکه خود گوید : 
« من مُرید نگیرم. من شیخ می گیرم، نه هر شیخ، شیخ کامل».
اکثر آنهایی که عارف بودند و یا ادعای عارفی می کردند، هر یک پایگاهی داشتند و مریدانی به گردشان جمع بودند. اهمیت و اعتبار هر عارفی به رونق خانگاهش و کثرت مریدانش وابسته بود. کم بودند عارفانی که چشم دلشان به دنبال مرید نباشند و یا نکوشند که نامشان و آوازۀ خانقاهشان بر سر زبانها بیفتد تا هم جویندگان پیر و جوان به درگاهشان سرازیر گردد و هم جهانگشایان و فرمانروایان را به خانقاه خود بکشانند. چنانکه در شرح حال بسیاری از بزرگان این طایفه مانند شیخ ابوالحسن خرقانی و سلطان محمود غزنوی و یا نوۀ شیخ صفی الدین اردبیلی، خواجه سلطان علی و امیر تیمور لنگ آمده است.
اما شمس، نه خانقاهی داشت و نه مریدی. او بود و عزم راسخش که از محضر این عارف به درگاه آن عارف برود تا بیاموزد. پس از آن هم در تنهایی خود به جستجوی آنچه که از استادان نیاموخته بود بپردازد. در سرگذشت او و از جملات کوتاهش این آگاهی را می یابیم که او را شاگردی نبود. تنها باری که برای خود شاگرد پذیرفت، مولانا بود.
رسم این است که استادان پله به پله به تعلیم و تربیت شاگردان می پردازند، بخصوص در مکتب عرفان. چنانکه خوانده ایم که فلان شیخ یا عارف و یا پیر دهها سال شاگردی شیخ فلان طریقت را کرده بود. این شاگردانی که این همه ایام در محضر اساتید می نشستند، یا استادشان میلی چندان به شاگردی آنها نمی داشت، یا اینکه شاگرد استعدادی کافی برای آموختن از خود نشان نمی داد و یا اینکه استاد هنری برای آموختن نداشت. لاجرم سالیان دراز عمر این شاگردان در محضر این استاد و آن پیر تلف می شد، بی آنکه گلی در دامان آنان پرورده شود. در باره شمس و مولوی این موضوع کاملاٌ فرق می کند. هم استاد میل به آموزش نشان می داد و هم شاگرد مستعد آموختن بود. زمان مرشدی و مریدی یا استادی و شاگردی شمس و مولوی آنقدر دراز نبود. لذا چاره ای نیست جز این که بپذیریم که هر دوی آنها، از استثناهای روزگار بودند. 
در رابطۀ استادی و شاگردی و تأثیر گذاری آنها در یکدیگر، اگر بخواهیم در طول زمان به گونه ای همتایی برای شمس پیدا کنیم، سقراط بهترین کسی است که در این جایگاه قرار می گیرد. چرا که سقراط یکی از استادانی است که نامش با شاگرد خود افلاتون گره خورده است. آن چنانکه هیچ یک بدون دیگری به شهرتی که دارند نمی رسیدند.

ب – سقراط
سقراط با اینکه پدر فلسفه یونان به شمار می رود، هیچ نوشتۀ فلسفی از شخص او در دست نیست، درست مانند شمس که هیچ اثری از وی بجا نمانده است. به زبان دیگر سقراط به صورت شفاهی به فلسفه می پرداخت و آنهایی که فلسفه را از او آموخته اند، کسانی بودند که فلسفه را از زبان او می شنیدند. اگر بخواهیم به درستی جایگاه سقراط را در میان فلاسفه پیدا کنیم، باید به این نکته اشاره کنیم که سقراط اندیشیدن یا روش اندیشۀ فلسفی را به شاگردان خود می آموخت. کاری که در نوع خود بسیار حائز اهمیت است. ارزش این شیوه، وقتی روشن تر میشود که می بینیم هنوز هم گفتمان نوع سقراطی ( دیالکتیک) متداول و بهترین شیوه ای برای « فلسفیدن» است. 
پس از مرگ سقراط، به همت شاگرد نامدارش افلاتون نام و پایگاه او در عالم فلسفه آشکار شد. اگر افلاتون چنین همتی به خرج نمی داد، نام سقراط نیز بر تارک فلسفۀ یونان و جهان نمی تابید، بگذریم از اینکه شاگردان دیگرش، مانند گزنفون نیز در این راه قدمهایی برداشته اند، اما این افلاتون بود که سقراط را « سقراط» کرد. 
سقراط و افلاتون و آنچه از این دو به جا مانده است، چنان با هم آمیخته اند که تشخیص بین استاد و شاگرد به سختی ممکن است. هنوز هم بسیاری از صاحب نظران در اینکه کدام بخش از سخنانی که افلاتون به سقراط نسبت داده، از آن سقراط و کدام بخش از آن متعلق به شاگرد او افلاتون است، در شک و تردید هستند.
با اینکه پیش از سقراط فیلسوفان دیگری هم در یونان بودند که بسیاری از آنها صاحب نام و دارای اندیشه های نابی بودند، با این حال وقتی صحبت فلسفۀ یونان به میان می آید، از سه غولی نام می برند که هنوز هم زینت بخش دفتر زرین فلسفۀ جهان و بویژه یونان است. سه تنی که با سقراط آغاز می شود، با افلاتون تداوم پیدا می کند و با ارسطو پایان می پذیرد.
استادی که شاگرد و شاگرد شاگردش بزرگترین تأثیر را در تاریخ فلسفه از خود به جا گذاشته اند. افلاتون یکی از شاگردان سقراط بود. شاگردی که خود نیز در ذاتش تفکرات فلسفی داشت. اگر افلاتون به سقراط نمی پرداخت و افکار و اندیشه های فلسفی او را به کتابت نمی کشید بی شک جز داستان نوشیدن جام شوکران چیزی از سقراط باقی نمی ماند و چه بسا آن داستان نیز ازیادها میرفت. به یقین یکی از بزرگترین فضیلتهای افلاتون درگردآوری آثار شفاهی سقراط بود، بویژه اینکه با فروتنی هر آنچه از استاد شنیده بود و حتی هر آنچه از او آموخته و در دریای افکار و اندیشه های خود پرورانده بود، از زبان استادش عنوان کرده تا حق آموزگارش را در تعلیم و تربیت خویش در حد کمال به جای آورده باشد.

پ – تفاوت شمس و سقراط
سقراط یکی از فیلسوفانی بود که در انتخاب شاگرد بسیار آسان گیر بود. هر کسی که علاقمند به فلسفه بود، در تعلیم او کوتاهی نمی کرد. اینکه در میان شاگردان متعدد او افلاتونی پیدا شد، شانس سقراط و بخت فلسفه بود که بتواند ببالد و تنومند شود و در گستره جهان پراکنده گردد.
تفاوت عمدۀ شمس با سقراط در این است که شمس در انتخاب شاگرد بر خلاف سقراط بسیار سخت گیر بود. ما این امر را در سرگذشت او می خوانیم. چنانکه خود نیز به زبان خویش به این امر اعتراف می کند و به صراحت می گوید :
– من مرید نگیرم. مرا بسیار در پیچ کردند که « مرید شویم و خرقه بده»، گریختم. در عقبم آمدند منزلی و آنچه آوردند، آنجا ریختند و فایده نبود و رفتم.(مقالات شمس، جعفر مدرس)
فرق دیگر شمس با سقراط در نحوۀ پذیرش مرگ است. سقراط را به دلیل منحرف کردن جوانان به مرگ محکوم کردند و او با آغوش باز آن را استقبال کرد. شمس نیز به دلیل منحرف کردن شیخ طایفه و مفتی شریعت و واعظ صاحب منبر به مرگ محکوم شد و او هم مرگ را به جان پذیرا شد. وقتی او را که در محضر تنها شاگردش مولانا بود، به بیرون احضار می کنند. به آرامی می گوید : 
« برای کشتنم می خوانند» 
و از خانه بیرون می رود. پس از آن اثری جز چند قطره خون بر زمین از او باقی نمی ماند. 
سقراط در میان شاگردانش که در بدرقۀ استاد خود اشک می ریختند، سفر آخرت خود را آغاز کرد. حال آنکه شمس در تنهایی خود و در حالی که به روایتی تنها شاگردش مولوی خبر از جان باختن استادش را نداشت، و به همین دلیل در بدرقۀ سفر آخرت او شرکت نمی کند، جان می دهد.
و بنا به قول دیگر : مولوی در پی شمس به دم در می آید و صدای نهیب شمس را می شنود، به وقتی که او را چاقو می زدند، اما به دلیل نا معلومی بیرون نمی رود.

۳ – تفاوت افلاتون و مولوی
افلاتون ۲۸ ساله که حدود ده سال از محضر سقراط آموخته بود، پس از مرگ او به یک سفر ۱۲ سالۀ دور دنیای آن روزگاران می رود تا آنچه را که از استاد خود نیاموخته بود، در محضر اساتید دیگر بیاموزد. همو پس از سالها که به پختگی می رسد، افکار و اندیشه های خود را در قالب آموخته های خود از سقراط به هم می ریزد و به نگارش در می آورد. تا نام استاد خود را بلند آوازه سازد و در پرتو نام بلند او، افکار و اندیشه های خود را نیز بنمایاند که چهرۀ جاودانه ای از خود و استادش به جهانیان عرضه کند.
ویژگی و ارزش والای افلاتون در این است که پس از پختگی و کامل شدن چنان به سقراط می پردازد و خود را با گفتار و تعلیمات او در هم می آمیزد که نام افلاتون بدون ذکر سقراط جلوه ای نداشته باشد. او با بازگو کردن درسهای سقراط و چه بسا درسهایی که از دیگران آموخته بود و یا خود بدانها آگاهی پیدا کرده بود، استادش را ارج مینهد، محترم و محتشم می سازد تا شاگردش نیز در بزرگی استاد از احترام و حشمت برخوردار شود. 
اما مولوی در آثارش رد پایی از آموخته های خویش از استادش به جا نمی گذارد، حتی در دیوان غزلیاتش نیز که آن را به نام شمس ملبس کرده و بسیار از او نام برده است، جز شیفتگی و دلبستگی خود به او، از بزرگی و منزلت مقام وی سخنی نگفته است. حال آنکه با نگاهی گذرا به مقالاتی که از شمس باقی مانده است، هر انسان فهیمی درک می کند که در لابلای سروده های او چه در مثنوی و چه در دیوانش پرتو اندیشه های شمس است که آشکارا می درخشد و همین انوار درخشان است که مولوی را به حد یک عارف بزرگ و یک اندیشمند فرهیخته جلوگر می سازد. 
مولوی مانند عاشقی جلوه می کند که به حد کمال از معشوق خود کامیاب شده و او را در جسم و جان خود می کشاند و می خواهد فقط شیرینی او را به دیگران هم منتقل کند. اینکه چرا مولانا حتی کوچکترین اشاره ای به آموخته های خود از شمس نمی کند، جای شگفتی است! آیا او با کتمان کردن این اسرار می خواست جان استادش را حفظ کند؟ آیا قصد داشت سخنان بی پروای استادش را در قالبی ارائه کند که تحمل آن برای دیگران تحمل پذیر باشد؟ آیا می خواست با لعابی شیرین تلخی سخنان استادش را از میان بردارد؟
اینها و دهها پرسش بی پاسخ دیگر می تواند علل کنار گذاشتن نام شمس در لابلای موضوعاتی که مطرح می کرد باشد. به عنوان مثال مولوی نظریات کفر آمیز شمس را در کتاب مثنوی خود بدون نام بردن از شمس مطرح می کند. سپس در مقام پاسخگویی خطاب عتاب آمیز خود را بر سر« شمس»ی که در قالب یک موجود خیالی و با نام و نشانهای متفاوت مطرح کرده بود می ریزد. حال آنکه به نظر می رسد که قصد مولانا بازگو کردن سخنان پیر خود بوده و پاسخگویی اش نیز فقط فرار از عواقب پرسشهایی بود که می پنداشت، بایستی مطرح گردد، تا کفرگویی محسوب نگردد. 
افلاتون با آزادی نسبی که بخاطر دمکراسی در یونان وجود داشت، سخنان استادش را بازگو می کند. اما سخنان سقراط بویژه آنچه از زبان او توسط افلاتون بازگو شده است، با سخنان شمس و شرایط روزگار او و مشکلات دورانش فرق می کرد. یعنی در مقابل حکومت دمکراسی یونان زمان سقراط و افلاتون، در شرق و در زمان شمس و مولوی، تعصب مذهبی حاکم بر دنیای اسلام بود. خلیفه مسلمین در مقر خلافت خود، بغداد و فرمانروایان ترک متعصب مسلمان شده نیز زمام امور بسیاری از سرزمینهای قلمرو اسلامی را با فقهایی همچون « فخر رازی»ها می چرخاندند. در چنین اوضاع و احوالی دل شیر می خواست که بتواند سخنان شمس را به آن گونه که از زبان او و بخصوص در خلوت و تنهایی جاری شده بود بر ملا کند.
بی شک، در حسن نیت مولوی نمی شود تردید کرد و او را از این بابت مورد ملامت و سرزنش قرار داد. ارزش والای او در این است که آنچه از شمس آموخته بود، بدون ذکر نام شمس به کتابت کشید، با این نیت که جان او را از گزند دشمنان که دشمنی آشکار آنها را به چشم خود دیده بود، در امان بدارد. 
افلاتون شیوۀ برخورد سقراط را با مسائل مربوط به فلسفه و راه رسیدن به شناخت را مطرح می کرد. حال آنکه مولانا سخنان تیز و تند شمس و برخورد او را با معضلاتی مطرح می نمود که هر یک از آنها به تنهایی کفر مطلق محسوب می شد. او می بایستی این هنر را داشته باشد که بتواند در شرایط اختناق روزگار خود و در حضور موج عظیم متعصبین قشری که گرداگردش پراکنده بودند، این سخنان را آشکار سازد.
فرق مولوی با افلاتون به همان میزان است که بین شمس و سقراط تفاوت وجود دارد. مولوی بی آنکه جامۀ کفر را به تن شمس بپوشاند و او را در مظان اتهام قرار دهد، آنچه را از او آموخته بود به زبانی که فهم آن برای همگان آسان باشد بازگو کرد و کوشید با به نعل و به میخ زدن تا آنجایی که مقدور بود، تندی افکار و اندیشه های شمس را بگیرد. به این منظور نیز شیوۀ خاصی را برگزید که خود این شیوه نیز تا آنروز هرگز به کار گرفته نشده بود. روش مولوی برای بازگو کردن افکار و اندیشه های شمس را می توان در لابلای قصه های مثنوی به سادگی ملاحظه کرد.
مولوی در این شیوه، نخست کفرگویی های شمس را از زبان این و آن مطرح می کند و سپس به پاسخ گویی آنها می پردازد تا به قول معروف هر کسی هر چه را پسندید انتخاب کند. این شیوۀ گفتمان، شیوۀ ابداعی مولوی است و پیش از او هیچ کسی به این گونه سخن پراکنی نکرده بود. نگاه کنید به قصۀ موسی و شبان که به چه زیبایی از عهدۀ این امر بر می آید.
بی جهت نیست که با لاپوشانی هایی که توسط مولوی و شرح و تفسیری که علاقمندان او برای در امان نگهداشتن آثارش از تیغ تیز تکفیر متشرعین به کار برده شده بود، تا زمانهای بس دراز داشتن و خواندن مثنوی از نظر شرعی حرام محسوب می شد و چه بسا اکنون نیز چنین است. فراموش نکنیم که آثار مولوی یکی از تنها آثاری است که متشرعین آن را آنقدر نجس می شمردند که با انبر جا به جایش می کردند.
آنچه در این میان حائز اهمیت است و پژوهشگران کمتر بدان پرداخته اند، این است که سقراط به دلیل کفرگویی از طرف دولت آتن محکوم به مرگ می شود، ولی افلاتون پس از چندین سال آن محکوم به مرگ را به عنوان یک قهرمان به همان جامعه می قبولاند. در حالی که مولوی نمی تواند شمس محکوم به مرگ دسیسه گران را حتی به دوستداران خود بقبولاند. چنانکه می بینیم، نام سقراط با همۀ بزرگی افلاتون، در تمام دوران بالای سر او خود نمایی می کند. در حالی که مولوی با همۀ کوششی که برای زنده نگهداشتن نام شمس به کار برد، جز افسانه سرایی های عامیانه یادی از او نمی شود. گویی شمس تند بادی بود که در گذر زندگی مولوی وزیده و رفته است.
دیگر مسأله ای که در این باره گفتنی است، این است که هم مریدان مولوی و هم دوستداران او، بیشتر به شماتت شمس پرداخته اند تا به هنر و هنرمندی او در پروراندن مولوی. گویی اگر هم شمس نبود، مولوی« مولوی» می شد. در حالی که چنین نیست و مولانا تربیت شدۀ شمسی است که او را علاوه بر این که از قیل و قال مدرسه و مسجد و منبر بیرون کشید، در عین حال به مسیری انداخت و در جایگاهی نشاند که نام و یادش تا ابد جاودانه بماند. . بقول استاد شهریار:
نی همین برطبع مُلا آفرین آفرین، بر شمسِ«ِ مُلا-آفرین»

۴- شمس و مولوی
در سرگذشت این دو اعجوبه عرفان تنها صحبتی که می شود، دگرگونی حال مولوی پس از دیدار شمس است. این که این دگرگونی به چه مناسبت و یا تحت چه مسائلی و چه تعلیماتی بوده است، هیچ کس سخن نمی گوید. با اینکه امروزه مقالات شمس در دسترس ماست و سخنان کوتاه و پر معنای او را می خوانیم و با وجود اینکه با نگاهی ژرف به مثنوی معنوی رگه های بسیاری از همین کلمات کوتاه شمس را در قصه های آن می یابیم، اما کمترین اشاره ای به اینکه مولوی مانند افلاتون که فلسفۀ استادش را بیان می کند، نمی کنیم. وظیفۀ جویندگان اینجاست که بکوشند و رد پای شمس را در قصه های مولوی پیدا کنند. 
آنچه مسلم است در دیدار نخستین شمس و مولوی و دیگر نشست های آن دو مسائلی مطرح می شود که زیر بنای آثاری می شود که از مولوی باقی مانده است. مولانا چکیدۀ مسائل مطرح شده در این دیدارها را در آثار خود بازگو می کند. منتهی به شیوه ای که کمترین گزندی از آن به استادش نرسد. شاید هم این خواستۀ خود شمس بود که نام و یادی از تعلیمات او به میان نیاید که او خود را بی نیاز از آن می دید. شاید هم می دانست که رنگ و بوی هر گلی به هنر باغبان و قدر و منزلت هر بزرگی به میزان ارزش استاد او وابسته است. بنابراین، برایش همینقدر کافی بوده که مولوی همت کند و سخنانش را بپراکند.
شمس و مولوی، سقراط و افلاتون با این که به گذشته های دور تعلق دارند، اما همچنان از تارک عرفان و فلسفه نور افشانی می کنند. با اینکه بعد از سقراط و افلاتون هزاران فیلسوف آمده و رفته اند و بسیاری از آنها نیز صاحب اندیشه های ژرفی بودند، ولی نام این دو تن هنوز که هنوز است، زیر بنای آموزش مدارس فلسفه میباشد. چنانکه شمس و مولوی نیر در تمام این ایام با وجود پیدا شدن عرفای نامدار دیگری همچنان در بلندای مکتب عرفان قرار دارند و روز به روز هم جلوۀ بیشتری می یابند. 
خوشبختانه امروز به همت جمعی از دوستداران مولوی این بزرگ مرد مکتب عرفان در جایگاهی که شایستۀ مقام و منزلت اوست قرار گرفته است. اما دریغ است در چنین فرصت استثنایی جایگاه شمس روشن نگردد و او نیز همراه تنها شاگرد خود بر کرسی افتخار ننشیند. 
مولوی، افلاتون شمس است. همانطور که افلاتون، نام سقراط را بر تارک فلسفه نشانده است، مولوی نیز می بایستی چنان می کرد. می دانیم که او در حد توان خود و موقعیت زمانش کوشش کرده بود که شمس را در مقامی که شایستۀ اوست بنشاند. به نظر من کوتاهی از پی آمدگان مولوی بود که به این امر بی التفاتی نشان دادند و در شناساندن ارزش هنر و اثر شمس در ساختن مولوی کوتاهی کرده اند. 
آنچه سبب شهرت سقراط بود، تنها نوشته های افلاتون نبود، بلکه نشر نوشته های افلاتون توسط دوستدارانش بود که باعث شناسایی بزرگی سقراط گردید. در حالی که دوستداران مولوی تا به امروز در نشان دادن تلاشی که شمس برای مولانا شدن مولوی کرده است کمترین قدمی بر نداشته اند. 
اگر بر خلاف گذشتگان نگاهمان را دقیقتر به زمانی بیاندازیم که شمس با حضور خود باعث دگرگونی مولوی می شود. بی شک بهتر می توانیم به ارزش حضور او در زندگی عرفانی مولوی پی ببریم. کاری به نوشته های سطحی و عامیانه ای که در بارۀ دیدار این دو تن کرده اند نداریم، بلکه می خواهیم این دیدار را از دریچه ای نگاه کنیم که منطبق با واقعیتها باشد.
قصه هایی که از سر آغاز دیدار این دو عارف بزرگ ذکر کرده اند را همه می دانند. این قصه ها در بهترین وضع می تواند در قالب کرامات عرفا گنجانده شوند و ما را با آنها کاری نیست. زیرا نظایر آن را در تذکره اولیاء عطار به فراوانی می یابیم که پاسخگوی پرسش هیچ پژوهشگری نیستند. قرار دادن ارتباط شمس و مولوی در ردیف آن شیخی که تنها هنرش در مکتب عرفان، اشک ریختن در پشت بام و جاری شدن اشکهایش از ناودان بود، بی احترامی به شمس و بی ارزش جلوه دادن هنر اوست. سخن از دیداری است که سبب می گردد، شیخ و مفتی و واعظ معتبری، کلاس درس و مسجد و منبر را رها می کند و به چنان شوریدگی می افتد که کارش به رقص و پایکوبی می کشد و به شعر و شاعری که در مذهب او حرام است می پردازد. چنین شوریدگی را نمی توان در یک برخورد ساده، چنانکه در شرح حال این دیدار آمده است قرار داد. آنانی که شوریدگی مولوی را از شنیدن سخنی دانسته اند، بسیار ساده انگارند. شوریدگی و دگرگونی مولوی در یک دیدار و از یک سخن حاصل نگردیده است. آن دو بنا به روایاتی معتبر، چهل شبانه روز و به قولی سه ماه به دور از قیل و قال مدرسه و دید و بازدیدهای مریدان و به خلوت و تنهایی پناه برده و با هم به گفتگو نشسته بودند. در این شبانه روز ها، بین مولوی و شمس چه گذشته است بر هیچ کس مکشوف نیست. قدر مسلم در این ایام مولوی گوش به سخنان شمس سپرده و با افکار و اندیشه های او بهتر و بیشتر آشنا شده و خود نیز نظراتش را ارائه داده است. آنچه از حاصل این دیدار میدانیم، دگرگونی مولوی است، نه از یک جمله ای که حتی در روایت آن اختلاف وجود دارد.
شمس برای ساختن شخصیتی همانند مولوی بایستی بسیار کوشیده باشد. این نیست که « با پرتاب کردن کتابهای مولانا به درون حوض آب و خشک بیرون کشیدنشان از آب» و یا گفتن اینکه «آیا بایزید بزرگتر است یا مصطفا؟» مولوی یک باره دگرگون شده و به «مولوی» تبدیل گردیده باشد.
در روایاتی آمده است، این دو در زمان اقامت خانوادۀ مولوی در ارزنجان که شمس هم در آنجا ساکن بود، یکدیگر را ملاقات کرده اند. در مقالات شمس نیز آمده است که در حلب یا دمشق چه بسا در محضر ابن عربی یکدیگر را دیده بودند. شمس بر خلاف آنچه در تذکره نامه ها و یا در شرح حال مولانا بدان اشاره شده، عارف گمنامی نبوده است. او در گشت و گذار خود به دلیل شهرتی که داشت با بسیاری از عارفان بزرگ زمان خود رفت و آمد و نشست و برخاست داشته است.
با بزرگان سرشناس این طایفه مانند ابن عربی، اوحدی کرمانی، شیخ شهاب هریوه و بسیار دیگر که همگی از عارفان و فلاسفۀ نامدار بودند، دوستی و ارتباط داشته. به یقین برای مولوی که چندین سال از جوانی خود را در شام ( حلب و دمشق) سپری کرده است، اگر هم از محضر شمس استفاده نکرده باشد، بی شک از مقام و منزلت وی آگاه و از احترامی که در نزد بزرگان طایفه داشته با خبر بوده است. 
بگذارید از زاویۀ دیگری به موضوع نگاه کنیم. مولانا چه در زمان زنده بودنش و چه پس از در گذشت او، در چنبرۀ نفوذ کسانی قرار داشت که او را مقتداء و قطب و مرشد و پیر خود می دانستند و به روال آنروزگاران معرکه دار مکتبش بودند. چه بسا در این اندیشه که با باز کردن طریقتی به نام او، دنبال کراماتی می گشتند تا بتوانند او را در صدر طریقت بنشانند که دیدار و دگرگونی حال مولوی را از زمرۀ این کرامات قلمداد کرده اند. 
پیر و مرشد هر طریقتی، از دید مریدان آن طریقت و بخصوص آنانی که پس از درگذشت پیر و مرشد خود، عهده دار ادارۀ طریقت می شوند، علاقه ای به این که به پیش از سر سلسلۀ طریقت خود التفاتی نشان دهند ندارند. هدف اطرافیان مولوی این بود که طریقتی بنام « مولویه» با سر« سلسله – گی» مولوی بر پا دارند. لذا این طریقت بایستی فقط با مولوی آغاز گردد، بی آنکه به پیش از او توجه گردد. این که مولوی در بر پایی این طریقت شریکی داشته باشد، به نظر آنها قابل قبول نبود. بخصوص این که این شریک کسی مانند شمس باشد که نه تنها مریدان او را بر نمیتابیدند، بلکه حکومت وقت نیز که رعایت شریعت را برای حکمرانی خود از الزامات می دانست، او را نمی پسندید. به قول استاد محمد علی نجفی دست پنهانی عوامل حکومت در کشته شدن شمس از دید کسانی که از شرایط آن زمان آگاهند بروشنی دیده میشود.( نقل از فصلنامه کاوه) 
سلطان ولد پسر مولوی که پس از او پیر و مرشد مریدان می گردد و جانشینان او چه از نظر حفظ موقعیت سر سلسله طریقت خود و چه با توجه به جو حاکم زمان و شرایط مکان، تا آنجایی که امکان داشت، از توجه به شمس و تأثیر او بر مولوی پرهیز کردند که البته چندان ایرادی بر آنها وارد نیست. به کسانی هم که سالیان دراز پس از سر جنبانان طریقت مولویه در این باره سکوت اختیار نموده اند، با توجه اقتدار شریعتمداران در ممالک اسلامی ایرادی نمی توان گرفت. اما بر ما این ایراد وارد است که اگر بخواهیم همچنان در شناساندن چهره ای که باعث و بانی ظهور شخصیتی مانند مولوی شده است، سکوت کنیم و نخواهیم ارزش واقعی مقام « شمس» را آشکار سازیم. 
مولوی به زبان خود تا آنجا که مقدور بود، کوشیده است که شمس را بشناساند، اما دیگران که می بایستی راه او را ادامه می دادند از خود همتی نشان نداده اند. در حقیقت « مولوی» که افلاتون « شمس» بود، در حد افلاتون تلاش کرده است، ولی دوستداران او مانند دوستداران افلاتون همت نداشتند و کار مولوی را دنبال نکردند. « پیروان» افلاتون شمس،« همت» دوستداران افلاتون سقراط را نداشت که کار او را پی بگیرند. اگر نخواهیم به جای عیب و ایراد گرفتن از پیشینیان که در مورد شناساندن شمس کوتاهی کرده اند، قدم مفید و مثبتی برداریم. روزنه هایی در دست هست، به خوبی می شود از طریق این روزنه ها واقعیتها را آشکار ساخت.
اولین روزنه را خود مولوی برای ما گشوده است. آثار مکتوب او پر است از ادب و احترام و ارج نهادن به شمس. شمسی که تا حد خدایی او را ستایش می کند. چنین ستایشی آن هم از جانب شخصی مانند مولوی، هزاران معنا می تواند داشته باشد که یکی از آنها مقام و منزلت استادی اوست بر مولانا. پس مقام و منزلت شمس برای مولوی، کمتر از سقراط برای افلاتون نبوده است.
دومین روزنه ای که در دست داریم، مقالات شمس است که نسخه ای از آن توسط فرزند مولوی سلطان ولد تهیه و تنظیم شده است. وقتی به درون مقالات سر می کشیم و آثار مولوی را کنار آن می گذریم، می بینیم که بسیاری از گفته های مولوی در آثارش، از زبان شمس تراوش کرده است و خود این موضوع نشان می دهد که چقدر مولوی تحت ثأثیر سخنان و افکار و اندیشه های شمس بوده است. بگذریم از این که شیوه ای که مولوی در ارائۀ نظرات شمس برگزیده است، به گونه ای با شیوۀ افلاتون در ارائۀ نظرات سقراط مشابهت دارد. یعنی همانطور که ما نمی دانیم کدام یک از گفتار افلاتون متعلق به سقراط و کدام یک سخن خود اوست، در آثار مولوی نیز مشکل است میان سخنان شمس و مولانا تفاوت گذاشت. 
سومین روزنه این است که شمس علاوه بر چهل شبانه روز یا سه ماه خلوت گزینی با مولوی، شانزده ماه در نخستین سفر خود با مولوی محشور بوده است. آنچه در این مدت از مولوی به ظهور می رسد، شور و حالی است که در اثر تعلیمات شمس پیدا می کند. یعنی پای کوبی و دست افشانی است و رها کردن قیل و قال مدرسه. پس از رفتن شمس، تازه شوریدگی واقعی مولوی با تأمل و تعمق از آنچه از او آموخته بود، به بار می نشیند و مولوی ساز می شود.
به سخن دیگر با بودن شمس، مولوی شور ظاهری خود را به بروز داده بود. بدین معنا که از گذشته اش و از تار پود افکار و اندیشه های پیشین خود رها شده و به دنیای تازه ای قدم گذاشته بود. اما با رفتن شمس شور و حال درونی او ظاهر می شود و آنچه از جوش و خروش در درون او می گذاشت، اندک اندک به بیرون می تراود و آن زمانی است که مولوی « مولوی» می شود.
اگر نخواهیم به روزنه های دیگری نگاه کنیم و به همین سه مورد بسنده کنیم، می بینیم که تأثیر شمس بر مولوی بیش از آن است که تا کنون همۀ ما به آن توجه نشان داده ایم و بیش از تأثیری است که سقراط بر افلاتون گذاشته است. بخصوص اگر به این نکته نیز توجه کنیم که افلاتون تنها شاگرد سقراط نبوده و تنها هم به او اکتفا نکرده است، بلکه او پس از سقراط دوازده سال دور جهان گشت و از اساتید دیگر نیز بهره گرفت. در حالی که مولوی در دگرگونی حال خود تنها استادش شمس بود و پس از او نیز هیچ استادی در تعلیم او سهمی بر عهده نداشته است.
حال با این توضیحات، می توانیم به یک نتیجۀ برسیم، و آن این که در مولوی شدن مولوی هیچ کسی جز شمس دخالت نداشته است. کنار گذاشتن شمس از مولوی خطایی بزرگ و گناهی عظیمی است و غیر قابل بخشش در حق شخصیتی که خود مولوی بیش از همه در نشان دادن بزرگی او سعی کرده و سنگ تمام گذاشته است.
آنچه مسلم است، نهادن شمس در جایگاهی که شایستۀ اوست، کمترین لطمه ای به مقام و منزلت مولوی وارد نمی کند. چنانکه افلاتون هم بدون در نظر گرفتن مقام ارجمند سقراط افلاتون است. 
بنابراین، جا دارد که ما نیز تصور نادرست خود را از جایگاه شمس، همچون یک درویش ژنده پوش و دورگرد و حتی به قولی لاابالی! بیرون بکشیم و به جایگاه یک استاد و پیر و مرشد و عارفی که شاگرد و مریدی مانند مولوی را به فرهنگ جهان هدیه کرده است بنشانیم و بشناسانیم. او را هم بزرگ و ارجمند بدانیم و بداریم که بی شک بدون نظر کیمیا اثر شمس تبریزی، نه ما و نه جهانیان « نادره گوهری» مانند مولوی را نمی توانستیم داشته باشیم.

!- مقالات شمس: جعفر مدرس صادق
۲- مقالات شمس، محمد علی موحد.
۳- مثنوی 
۴- فیه ما فیه
۵- دیوان شمس
۶- منابع متفرقه

www.moinzadeh.com
moinzadeh@gmail.com

تشخیص بیمار روانی

آبان ۱۳۹۵

به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌ پزشک پرسیدم شما چطور
می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟
روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک
فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم
و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند.
من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌ تر است.
روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد……………… … شما می‌خواهید تخت‌تان کنار پنجره باشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کاریکاتور های سید میثم آقا سید حسینی

آبان ۱۳۹۵

%d8%a2%d9%82%d8%a7-%d8%ad%d8%b3%db%8c%d9%86%db%8c%d9%85%db%8c%d8%ab%d9%85

دارد مسلط می شود

آبان ۱۳۹۵

%d9%be%d8%a7%d8%a6%db%8c%d8%b2-%d8%b3%d9%87
دارد مسلط می شود

انبوه

آبان ۱۳۹۵

%d8%a2%d8%af%d9%85-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b1%d9%88%db%8c-%d9%87%d9%85
انبوه….

فصل آتش گرفتن برگ ها

آبان ۱۳۹۵

%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%a8%d8%b1%da%af-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b3%d8%b1%d8%ae
فصل آتش گرفتن برگ ها

آنتونیو گوتیرش دبیرکل جدید سازمان ملل می‌شو

آبان ۱۳۹۵

شورای امنیت سازمان ملل آنتونیو گوتیرش، نخست‌وزیر سابق پرتغال را به عنوان دبیرکل بعدی سازمان ملل انتخاب کرد. این انتخاب باید در مجمع عمومی سازمان ملل تایید شود. دوره مسئولیت بان کی مون آخر ۲۰۱۶ پایان می‌یابد.

شلاق زدن دانش آموزان

آبان ۱۳۹۵

در یک مدرسه در شهر رودبار جنوب در استان کرمان، مدیر مدرسه دانش آموزان خود را به دلیل ناتوانی در پرداخت هشت هزار تومان پول شلاق زد و از مدرسه اخراج کرد.

بنابر گزارش سایت عدالت خواهی که توسط سایت «تابناک» هم تایید شده است، یک نمونه تلخ از این ظلم ها نسبت به دانش آموزان دختر و پسر مدرسه راهنمایی مختلط شهید چمران روستای مختارآباد شهرستان رودبار جنوب در تاریخ ۹۵/۷/۱۰ رخ داده است.
قضیه از این قرار است که وقتی دانش آموزان برای شرکت در کلاس درس به مدرسه مراجعه می کنند معین منصوری مدیر مدرسه از آنها طلب ۳۰ هزار تومان پول می کند، دانش آموزان دختر و پسر هم که اظهار نداری می کنند توسط این مدیر ۸ ضربه شلاق دریافت کرده و از مدرسه بیرون انداخته می شوند و این کار روزهای بعد هم ادامه پیدا می کند تا خانواده هایی که پول تهیه لوازم التحریر و وسایل مدرسه را هم ندارند، مجبور می شوند با قرض یا فروش لوازم منزل پول ۳۰ هزار تومان درخواستی مدیر مدرسه را فراهم کنند!
در این گزارش آمده است: یکی از محرومترین نقاط کشور در حال حاضر مناطق جنوبی استان کرمان است. شهرستان های کهنوج، قلعه گنج، رودبار جنوب، فاریاب و منوجان در این منطقه قرار دارند. مردمان این شهرستانها و بخش ها و روستاهای آنها از امکانات اولیه زندگی محروم هستند. فقر و زندگی فلاکت بار بر غالب ساکنان این مناطق سایه انداخته است. مردمانی فقیر در این مناطق زندگی می کنند که نان شب ندارند، آب سالم ندارند و امکانات اولیه زندگی را هم ندارند.
گزارش ویدیوئوی از صحبت های دانش آموزانی را که به جرم بی پولی شلاق خوردند،

روز جهانی کوروش رادمرد تاریخ ایران بر همگان خجسته باد : تحقیق از احمد قندهاری

آبان ۱۳۹۵

:

شماری از مردان و زنان بزرگ بوده اند که با کارهای شگرف و کم نظیر انسانی خود جوامعی را از گمراهی، ، عقب ماندگی و انحراف به سمت کمال و پیشرفت رانده و در تاریخ جهان به عنوان مظهر انسانیت، شهامت و درستی شناخته شدند. در میان این قهرمانان و ابر مردان و زنان تاریخ می توان نام کوروش، فردوسی ، کاوه آهنگر، ابو علی سینا ، گاندی، نلسن ماندلا، مارتین لوتر کینگ، مادر ترزا، ماری کوری، و گروهی دیگر را یافت که مورد ستایش و احترام جهانیانند و همه انسانها در سراسر گیتی آنان را متعلق و وابسته به خود می دانند.

کوروش بزرگ انسان والاتباری بود که مورد ستایش همگان سوای تازی پرستان بوده، و نام او زینت بخش تاریخ جهانی قرار دارد و عملکرد او مورد تحسین و اعجاب همگان است. ما روز هفتم آبانماه هرسال زاد روز این رادمرد بزرگ را جشن می گیریم و روز ملی و مردمی خود می نامیم. باشد که چشم بدخواهان و تیره دلان تاریخ کور شود و اندکی از گمراهی و ستمکاری بیرون آیند.
کوروش بزرگ، مظهر انسانیت و آزادگی
بی گمان کوروش بزرگ مظهر انسانیت و ایثارگری و دوستی است که تاکنون جهان کمتر نظیر او را به خود دیده است. این انسان بزرگ که می توان وی را پیامبرصلح و آشتی و خدای کرامت و بزرگواری نام برد.
کوروش رهبری فرزانه و مردمی
کوروش انسانی دیگر بود. او هرگز به دنبال خونریزی و آزار دیگران بر نیامد. و همیشه بهترین را برای دیگران می خواست و کمترین را برای خود.
کوروش جهانگیری صالح، و رهبری صلح اندیش و دادگری بی مانند بود. او در سال ۶۰۰ پیش از میلاد به دنیا آمد. او توانست بزرگترین و پهناورترین امپراتوری زمان خود را در نهایت دوستی و شادمانی ملل مورد تصرف خود ایجاد کند.

کوروش به هرکجا رفت و به هرجا رسید برخلاف همه قهرمانان و یکه تازان جهان، به جای خرابی به ساختن شهرها و آبادی نقاط مسیر و در قلمرو خود پرداخت.
او خون کسی را نریخت و سربازان خود را از هر گونه خونریزی و ظلم و ستیز باز داشت. به خدایان و آداب و رسوم مردم کشور ها پیوسته احترام گذاشت و پا به پای مردم هر سرزمین که وارد می شد، به نیایش خدایان آنان می پرداخت.
پیشباز مردم بابل از کوروش بزرگ
کوروش در تاریخ ۲۹ اکتبر ( ۷ آبان) سال ۵۳۹ پیش از میلاد وارد بابل شد. مردم بابل که از ستم و جور نابونیدوس پادشاه آن جا به ستوه آمده بودند، مقدم کوروش را به کشور خو د گرامی داشتند ودر مسیر حرکت او با دسته های گل از او و سپاهیانش استقبال کردند، و بر رکاب اسب و پای کوروش بوسه می زدند.
نشانه ای از مردانگی و انسانیت کوروش:
گفته شده است که نابونیدوس پادشاه بابل به رسم آن روزگاربه عنوان خیر مقدم گویی به کوروش، دختر بسیار زیبایی را به او پیشکش می کند. کوروش دخترک را به کناری می کشد و از او می پرسد که آیا هرگز کسی را دوست داشته است؟ دختردر کمال سادگی یکی از فرماندهان سپاه نابونیدوس را به عنوان دلدار و عاشق خود به کوروش نام می برد. کوروش آن سپاهی را می خواند، دختر رابه او می دهد، و برایش پست و مقامی در سپاه خود باز می کند.

هفتم آبان زادروز کوروش هخامنشی ابر مرد تاریخ بشریت و بنیانگذار حقوق بشر شاد و فرخنده باد اگر قبله شما مسلمانان آن کعبه پر از قتل و جنایت است قبله من آرامگاه کوروش است که جهان به او می بالد رسم برابری و دوستی میان انسانها با هر دین و آیینی را بما آموخت.
دیدگاه تاریخ نگاران یونان در باره کوروش:
هرودوت – تاریخ هرودو ت می نویسد که :
هیچ پارسی یافت نمی شد که بتواند خود را با کورش مقایسه کند. از اینرو من کتابم را درباره ایران و یونان نوشتم تاکردارهای شگفت انگیز و بزرگ این دو ملت عظیم هیچگاه به فراموشی سپرده نشود. کورش سرداری بزرگ بود. در زمان او ایرانیان از آزادی برخوردار بودند و بر بسیاری از ملتهای دیگر فرمانروایی می نمودند بعلاوه او به همه مللی که زیر فرمانروایی او بودند آزادی می بخشید و همه او را ستایش مینمودند .سربازان او پیوسته برای وی آماده جانفشانی بودند و به خاطر او از هر خطری استقبال میکردند.
گزنفون اضافه می کند که:
کورش نابغه ای بزرگ – انسانی والا منش – صلح طلب و نیک منش بود. او دوست انسانها و طالب علم و حکمت و راستی بود. کورش عقیده داشت پیروزی بر کشوری این حق را به کشور فاتح نمیدهد تا هر تجاوز و کار غیر انسانی را مرتکب شود.
بنا به نوشته این تاریخ نگار، کوروش نخستین پادشاهی بود که سیستم پستی (چاپارخانه) را در دنیای آن روز در ایران بزرگ دایر نمود و رواج داد. به همین دلایل گفته شده، کوروش نخستین پادشاهی است که در جهان به عنوان کبیر نام گرفته و جهانی باخرد و با اندیش، در برابر این انسان بزرگ هم چنان سر تٰعظیم و تکریم فرود می آورد و او را می ستاید.
منشورآزادی کوروش
در سال ۱۸۷۸ میلادی در نزدیکی بابل استوانه گل پخته ای بدست آمد که بر آن فرمان آزادی و دموکراسی جهانی برای نخستین باراز سوی قدرتمندترین پادشاه و فرمانده روی زمین بر آن نوشته شده است. این استوانه هم اکنون در موزه بریتانیا در لندن نگهداری می شود.
نوشته ای روی استوانه گلی سندی کتبی از دادگستری و مراعات حقوق بشر در تاریخ جهان.
مرگ کوروش
بنا به نوشته هرودوت تاریخ نگار یونانی، کوروش در سال۵۲۹ پیش از میلاد در حال مراقبت و نگهداری مرزهای شمالی ایران به دست گروههای وحشی بیابانی مزگت کشته شد. بی تردید، کمتر مادر گیتی است که دلاور سلحشور و انسانی بی مانند همانند کوروش را باردیگر بزاید و چنین گوهر کم نظیری را به جهان عرضه نماید.
آرامگاه کوروش بزرگ، در پاسارگاد- پارس
پاسارگاد آرامگاه کوروش :
اینجا آرامگاه پدر من،پدر تو و پدر ایران ماست ولیکن اینچنین غریب و بیگانه مانده و به سوی ویرانی و نابودی کشانده شده…
.بی گمان کوروش بزرگ نخستین رادمردجهانی است که مورد ستیایش همگان قرار داد. از این روی وظیفه هرفرد ایرانی باغیرت و میهن دوست است که هفتم آبان هرسال یعنی روز جهانی کوروش را روز جشن ملی خود بنامد و اهمیت و ویژگی آن را به فرزندان خود نیز بیاموزد.