گذرگاه مهر ماه

شهریور ۱۳۹۵

عکس ششتا

گذرگاه مهر ماه – ماه اول پائیز
شماره ١٧٩

گذرگاه مهر ماه ١٣٩۵ در پانزدهمین سال انتشار
این شماره گذرگاه حاصل همت این یاران است
————————————————————–
-دکتر محمود کویر – سپهر داد گرگین- محمود صفریان – ابراهیم ناصری – سالار عقیلی – احمد قندهاری – جهانگیر هدایت – مهران رفیعی -مرتضا کیوان هاشمی – محمد تقی اسماعیلی – سید میثم آقا سید حسینی
مهتاب خرمشاهی – اختر محمد ماکوئی – مانا آقائی – ابوالفضل سپاسی
م.ر. محب – توران رئیسی – مهرداد اکبری – امیر مهیم- رضا اغنمی

یاد داشت هائی از احمد قندهاری

مهر ۱۳۹۵

استاد احمد قندهاری تعدادی از یاد داشت های خود را در اختیار گذرگاه قرار داده است که از این بابت عمیقن از ایشان سپاسگزاریم. و با اجازه  در هر شماره گذرگاه سری به آن ها می زنیم و در این شماره می رویم سراغ
یادشت ۱ ایشان
یاد داشت ۱
————-

ahmad1

یاد داشت ۱ از احمد قندهاری
دوستی داشتم که در کلاس هفتم و هشتم آن زمانها با هم همکلاس بودیم. نامش حسین بود. حسین در دروس ریا ضی ضعیف بود. بخصوس مبحث در صد را نمی فهمید. برای مثال نمی توانست بفهمد که ۳۰ در صد ۸۰ تومان میشود ۲۴ تومان. با لاخره تحصیل را رها کرد و رفت توی بازار شاگرد مغازه ای شد. من این دوست را ندیدم تا سال ۱۳۷۶ که در خیابان کریمخان یکدیگر را دیدیم. پس از روبوسی و حال و احوال از کار یکدیگر جویا شدیم. من گفتم که سالهاست تدریس میکنم. حسین گفت که من از چین و اندونزی جنس وارد می کنم. پرسیدم اوضاع چطوره گفت خیلی خوبه پرسیدم راضی هستی گفت بله وادامه داد که من اجناس وارد شده را با حدود ۳۰ در صد سود می فروشم. بلافاصله به یاد سالهای دبیرستان افتادم پرسیدم یعنی چقدر می فروشی؟ گفت ببین من یک جنس را مثلا ۱۰۰ تومان می خرم آنوقت ۳۰ در صد میکشم روش می فروشم ۴۰۰ تومان. به سختی جلوی خنده ام را گرفتم. پس از رد و بدل کردن شماره تلفن حسین آقا از من دعوت کرد که تعطیلات آخر هفته به باغ سیب ۵ هکتاراش به دماوند بروم. آدرس منزلش را هم داد که خانه ای ۲۰۰۰ متری در نیاوران بود. پس از خدا حافظی خنده ی تلخی کردم وبا خود گفتم هنوز هم در صد را نفهمیده ولی راحت تر از هر تحصیل کرده ای زندگی میکند.
اسد الله عسگراولادی اهل تهران  است و چه کسی است که او را نشناسد. او هم از ابتا شاگرد یکی از مغازه های بازار بود. بر اساس روایتی ایشان در جریان نگرانی بخش خصوصی از واگذاری نمایشگاه بین المللی تهران با آن وسعت در آن نقطه اعیان نشین تهران در جمع هیات نمایندگان اتاق بازرگانی چنین گفته بود: جناب رئیس(آل اسحاق)اگر اجازه می دهید، بنده به عنوان یک «کاسب جزء» همین حالا چک خرید نمایشگاه را بکشم
این اظهار نظرش در مقابل دیدگان حیرت زده خبرنگاران در زمان خودش کم سر و صدا نکرد!
او از اعضای بنام مؤتلفه، رئیس اتاق مشترک ایران و چین، دارنده شرکت بزرگ «حساس» که در عرصه صادرات خشکبار و به خصوص پسته ایران در سطح جهان صاحب نام است. چند هفته قبل هم گفته شد دو بانک چینی را خریده، البته بعدا متذکر شد که کل بانک ها را نخریده ، بلکه سهام آنها را خریداری کرده است.
ما خانوادهای متوسط یا پائین دست به این علت دنبال تحصیل میرویم تا یک زندگی نسبتا راحتی داشته باشیم. این تحصیل ما بخاطر علاقه به علم و دانش نیست. کاش همه ی دبیران ادبیات این خاطره را بخوانند و دیگر هرگز موضوع بی معنی علم بهتر است یا ثروت را به عنوان موضوع انشاء در کلاس ها مطرح نکنند.

پیشنهاد دکترمحمود کویر به موزه ها

مهر ۱۳۹۵

IMG_0001

میخواهم به موزه های لوور و برلین و …..پیشنهاد کنم در بخش هنراسلامی این ها را هم اضافه کنند:مجسمه های بودا در بامیان. اثر طالبان

پالمیرا. اثر داعش
صدها اثر تاریخی اثر صدها داعشی هموطن
موسیقی ایرانی اثر استاد هنر علم الهدی و … را هم در یونسکو ثبت کنند
خدمات اسلام عزیز به تیاتر و باله و سینما را هم فراموش نکرده و اسکاری هم به ده نمکی بدهند
این دستاوردها را هم فراموش نکنیم:
داعش ۸هزار جلد کتاب خطی کمیاب را در موصل سوزاند
کتابسوزی در جندی شاپور پس از فتح ایران توسط اعراب، سوزاندن کتابخانه اسکندریه، سوزاندن کتاب‌ها و دفن دانشمندان در چین، نابود کردن کدکس‌های مایاها به وسیله اسپانیایی‌ها و کتاب‌سوزی‌ به وسیله نازی‌ها از مهم‌ترین این وقایع است. کتابخانه سلطنتی سامانیان در هجوم ترکان از شرق در سده ۱۱ میلادی سوزانده شد. در جریان حمله سلطان محمود غزنوی به ری نیز بخشی از کتابخانه بزرگ ری به آتش کشیده شد و بخشی دیگر به بخارا و یا به نقلی دیگر به غزنین انتقال یافت.
در سال ۵۰۲ هجری قمری به روزگار حکومت علی بن‌یوسف بن تاشفین در اندلس، بدلیل مخالفت‌های فقیهان شهر، تمام نسخه‌های کتاب احیاء علوم‌الدین تالیف محمد غزالی را در مسجد قرطبه انباشته و آتش زدند. آتش زدن دانشگاه و کتابخانه عظیم ولابی توسط اعراب دانشگاه ولابی هند در بین سالهای ۴۷۵-۷۷۵ میلادی ساخته شده بود و کتابخانه آن شامل بخش‌های متعددی از ادبیات شرقی بود. در سال۲۱۳، چین شی هوانگ امپراتور چین دستور داد همه کتاب‌ها به‌جز کتاب‌های مربوط به موضوعات پزشکی، کشاورزی و طالع‌بینی را بسوزانند.تخریب مکتوبات یهودیت در قرون وسطی، تخریب کتابخانه‌های اسکندریه در مصر در مقاطع مختلف تاریخی، کتابسوزی در آفریقای جنوبی در سال‌های ۱۹۵۵ تا ۱۹۷۱ میلادی و به آتش کشیده شدن دو کتابخانه «ملی» و کتابخانه «اوقاف» بغداد از مهمترین حوادث در این خصوص است.
جدیدترین کتابسوزی و تخریب کتابخانه‌ها طی درگیری‌های اخیر در کشور مالی بوقوع پیوسته است. طی اخبار منتشره شورشیانمسلح شمال مالی مرتبط با القاعده پیش ازرسیدن نیروهای فرانسوی-مالی وبه هنگام فرار ازشهرتومبوکتوکه در نهصد کیلومتری شمال شرقی باماکو پایتخت مالی و در لبه جنوبی صحرای بزرگ آفریقا و در ۱۵ کیلومتری شمال شاخه اصلی رود نیجر واقع شده‌است،کتابخانه معروف«احمدبابا»دراین شهررابه آتش کشیدند. این کتابخانه،یکی ازمیراث‌های مهم فرهنگی درقاره آفریقامحسوب می‌شود وحاوی هزاران نسخه خطی باارزش بسیاراست.
این از سده بیست و یکم. فکر می کنید هزار سال پیش که به ایران یورش آوردند چه کردند؟ بر شهر تیسفون و استحر و سارویه چه رفت که نشانی از آنها باقی نماند؟

سرگذشت دخترانی از دیار افغان – اختر محمدماکویی

مهر ۱۳۹۵

گزارشی در مورد رخداد هائی که در قرن بیست و یکم در گوشه ای از افغانستان اتفاق می افتد که شرم بشریت  است
مقصر کیست ؟ حکومتی که در پناه قدرت نظامی ادعای آزادی و رفاه دارد؟
یا علت در بیسوادی و توسل به تحجر فکری است

 


شرق- هنگام نوشتن گزارش دستانم می‌لرزند و نفس‌کشیدن‌هایم منظم نیست. روی افکارم کنترل ندارم. زمانی که به یاد عکسی که چند لحظه پیش دیدم و سرنوشت تلخ یک نوعروس می‌افتم، بغضم تا آستانه ترکیدن می‌رود. هنگام تنظیم گزارش، بعد از تایپ هر چند سطر، سرم را جلو لپ‌تاپ روی زمین می‌گذارم و به ریحانه فکر می‌کنم؛ به آرزوهایی که داشت. به تمام آن لحظاتی که مقابل خانواده خود می‌ایستاد و می‌گفت که او را نمی‌خواهد. به تمام آن لحظاتی فکر می‌کنم که ریحانه زجر می‌کشید. به آن عکس خونین یک نوعروس.
گویا کسانی که در این منطقه از افغانستان پا به دنیا می‌گذارند، نفرین شده‌اند یا به قول افسانه‌های قدیمی هند و چین، روح یک انسان گناهکار برای مجازات دوباره با یک جسم تازه به این دنیا بازگشته است.
قطعا این فقط یک افسانه است و کسانی که در این منطقه به دنیا می‌آیند، انسان هستند، مانند همان افرادی که در دیگر نقاط به دنیا می‌آیند؛ با تعداد زیادی آرزو برای آینده.
دخترانی که در این منطقه افغانستان پا به دنیا می‌گذارند، اگر از شر شوهر ۶۰ساله در امان بمانند، اگر از شر سنگسارشدن به‌خاطر یک تلفن در امان بمانند، اگر از بریده‌شدن بینی برای ارائه نظر در مورد همسر آینده‌شان در امان بمانند، اگر برای بیرون رفتن از خانه حتی به مقصد مدرسه یا هرجایی، با ممانعت روبه‌رو باشند و تمام عمر خود را در چهاردیواری خاکی خانه خود بگذرانند و حسرت رفتن به بازار، خرید و خندیدن را تحمل کنند و اگرهایی که دیگر به یک امر معمول در این منطقه تبدیل شده است، از متأهل‌شدن در کودکی اما گریزی نیست.
به ازبین‌رفتن کودکی‌شان در خانه بخت که سیاه‌بختشان کرده، باید عادت کنند. اینجا غور است در غرب افغانستان؛ جایی که در بعضی مناطق آن بودن دختر ۱۰، ۱۲ساله در خانه برای مردان عیب به‌شمار می‌آید؛ جایی که چند روز پیش دختری شش‌ساله را درعوض یک بز به عقد فردی مسن درآورده بودند. اینجا غور است؛ جایی که سنگسار دیگر موضوع جدیدی نیست؛ جایی که «رخشانه» سنگسار شد؛ جایی که زهرا ازسوی خانواده شوهر خود زنده‌زنده سوزانده شد؛ جایی که دادگاه آن یک دختر را در حضور ده‌ها زن و مرد شلاق زد؛ جایی که دختری در نزدیکی مرکز استان، زیر ضربات شلاق‌ شوهرش جان باخت. اینجا غور است؛ جایی که ریحانه را سر بریدند.
ریحانه در میانه سال‌های حکمرانی طالبان در افغانستان، در شهر «فیروزکوه»، مرکز این استان، به دنیا آمد. هنوز سه سال بیشتر نداشت که برایش خواستگار ‌آمد. پدر ریحانه در آن زمان زنده بود و او را «به‌نام» عبدالغفور درآورد. عبدالغفور هم در آن‌زمان کودک بود.
به‌نام‌کردن دختر شیوه‌ای از ازدواج قبل از وقت در مناطقی از افغانستان است که در آن دختر و پسر به‌دلیل خردسال‌بودن نمی‌توانند به خانه بخت بروند!
اما پدر و مادر طرفین با یکدیگر توافق می‌کنند که این دختر و پسر از آن یکدیگر خواهند شد، با دادن یک دستمال به‌هم، سرنوشت کودکانی که تابه‌حال متولد نشده‌اند را تعیین می‌کنند. بعضا این موضوع حتی هنگامی که جنین هم باشند رخ می‌دهد و پدر و مادر دو جنین پس از فهمیدن جنسیت کودک، آنها را «به‌نام» یکدیگر می‌کنند.
زمانی‌ که ریحانه هنوز ۱۴ سال بیشتر نداشت، پدرش در اثر بیماری درگذشت. ۹ ماه پیش با وجود اینکه ریحانه در سال‌هایی که توانست از این موضوع سر درآورد، گفته بود او را نمی‌خواهد و تمایلی برای ازدواج ندارد؛ ولی ریحانه فقط ۱۷ سال داشت که با برگزاری یک مراسم عروسی، رسما به خانه‌ عبدالغفور رفت، اما خانه بخت ریحانه در مکانی واقع شده است که چند سال می‌شود در آن دولت قدرت چندانی ندارد و بیشتر طالبان در آن قدرت دارند؛ یکی از مناطق شهرستان «جوند» استان «بادغیس». در این ۹ ماه اما هرگاه که ریحانه به خانه برای دیدار خانواده می‌آمد، در دادگاه محلی درباره مورد خشونت قرارگرفتن ازسوی خانواده همسر خود به دادگاه محلی شکایت می‌کرد، ولی از جانب دادگاه جوابی به او داده نمی‌شد. به او می‌گفتند که در همان منطقه‌ای که زندگی می‌کنی شکایت کن.
ریحانه آخرین دفعه‌ای که به خانه پدری خود آمده بود، نمی‌خواست برگردد ولی از آنجایی که خانواده شوهرش «زورمند» بودند، او را به‌زور برمی‌گرداندند. یک هفته بعد از اینکه همسر ریحانه به دلیل بی‌کاری و داشتن مشکل اقتصادی برای کارگری به ایران سفر می‌کند، در اوج خشونت، سر ریحانه را می‌برند. یکی از خویشاوندان ریحانه که با یک رسانه محلی صحبت می‌کرد گفت که مادرشوهر و یکی دیگر از اقوام آنها که ۱۳ ساله بود، ابتدا ریحانه را خفه می‌کنند و سپس وی را به آشپزخانه می‌برند و با چاقو گلویش را می‌برند. پسرعمه ریحانه هم می‌گوید که ریحانه هیچ‌گاه، هیچ علاقه‌ای به شوهر خود نداشته است و بارها این موضوع را بیان کرده بود.
تنها پس از گذشت هفت روز از سفر شوهر ریحانه به ایران است که جسد بی‌جان او روز چهارشنبه (سوم شهریور) به شهر «فیروزکوه»، مرکز استان غور، انتقال داده می‌شود. بادغیس؛ جایی که ریحانه در آن سر بریده شد نیز در مورد زنان کارنامه درخشانی ندارد. در همین منطقه مردی همسرش را با تبر کشت یا دیگری ازسوی پدرش در حضور ۳۰۰ تماشاگر کشته می‌شود.
در این منطقه از افغانستان حتی گاهی دختران را به‌عنوان خون‌بها و گاهی نیز در بدل زمین، خانه یا حیوانات به عقد مردان درمی‌آورند.
بنابر گزارش‌ها یکی از عوامل اصلی خشونت‌ علیه زنان در غور، تعداد زیادی از جریان‌های «زدوبندهای قومی» است که بر وضعیت زنان تأثیر گذاشته است؛ به‌طورمثال زهرا، دختری که در گزارش به آن اشاره شد، یک‌ماه پیش در آتش سوزانده و چند روز پیش در کابل دفن شد، بارها از خشونت‌هایی که علیه وی انجام شده به مراجع امنیتی شکایت کرد؛ اما مراجع امنیتی و چند نماینده شورای ولایتی، به‌‌دلیل اینکه با خانواده شوهر زهرا از یک قوم بودند، به خواست او رسیدگی نکردند. تنها در استان غور در یک ماه گذشته پنج دختر در اثر خشونت‌های خانوادگی ازسوی خانواده همسرشان به صورت وحشیانه‌ای به قتل می‌رسند و زندگی‌شان مانند کودکی‌شان از بین می‌رود.

شب شعر و داستان

مهر ۱۳۹۵

در شب شعر و داستان و موسیقی.در جمع دوستان عزیز در شهر اکویل. انجمنی که حدود هفت سال است بی وقفه هر ماهه برگذار شده است
%d9%88%d9%84%db%8c

فقط در تهران قسمت دوم – ابوالفضل سپاسی

مهر ۱۳۹۵

در شماره قبل نوشته بسیار زیبا و آگاه کننده ای از همکارمان ابوالفضل سپاسی منتشر کردیم اینک دنباله آ ن را که خواندنی است به اطلاع می رسانیم

هنوز در تهرانم. دیدنیهای نا گفته آنقدر زیاد است، که حیفم آمد پاره دیگری از آنها را نا نوشته باقی بگذارم. با یاد آوری مقدمه قبلی اینکه تهران الگوی همه ایران است، بویژه شهر های بزرگ که اینک مثل هووی تهران شده اند، و حالا یکی پس از دیگری خطوط مترو در آنها راه اندازی میشود.

در تهران هنگام عبوراز پیاده روباید مراقب موتور سوارهائی که برای فرار از ترافیک خیابان نا گهان از پشت سرت با سرعت از کنارت رد میشوند، باشی تعداد این موتور سوار ها ،گاهی آنقدر زیاد است که آدمی بسیاری اوقات از ترس آنها پیاده روی در خیابان را به پیاده رو ترجیح میدهد.

اگر پشت فرمان اتومبیل ات در چهارراه ایستاده ای تا چراغ سبز شودتعداد بی شماری موتور سیکلت جلوی ماشین ها را سد میکنند اینها موتور سوارانی هستند که به قانون چراغ قرمز احترام میگذارند، اگرچه تعدادی از آنها تحمل صبر کردن را نداشته وبا عبوراز لابلای اتومبیل های جهت مخالف،خود را مکلف به قانون چراغ قرمز نمیدانند. هنگام سبز شدن چراغ ناگهان یک یاچند اتومبیلی که در منتها علیه سمت راست تو ایستاده اند ،جلوی بقیه ماشین ها می پیچند، چون قصد گردش به چپ را دارند. جالب اینکه اینکار را در مقابل چشم پلیس های مستقر در چها راه انجام میدهند، در نهایت بی توجهی و بی خیالی آنها، باید عصبانی نشوید ومثل دیگران از کناراین گونه تخلفات رانندگی به آسانی عبور کنید.

یادتان باشد اینجا ایران است.تخلف کن و به متخلفین احترام بگذار!

بی سبب نیست که آمار تلفات حوادث رانندگی در ایران بیشترین است در دنیا.

فقط در تهران مغازه های بخصوصی وجود دارد که همیشه شلوغ وبسیار پر مشتری هستند. فرقی نمیکند چه میفروشند فقط باید نامشان بر سر زبانها باشد.آب میوه، پیتزا ، کبابی ومهمترین آنها قنادی های مشهور که البته در تمام ۲۲ منطقه تهران با نامها متفاوت وجود دارند.خرید از این گونه مغازه ها که خیلی هم گران فروشند ،بیشتر برای پز دادن است بویژه در میان جوانان وخانمها. به تازگی مال های بزرگ وشیکی هم در گوشه وکنار تهران ساخته شده است که پاتوق بچه پول دارها ی جوان است، نام برخی از این مال ها که به آنها مرکز خرید هم گفته میشود ، خارجی است، که به با کلاس بودن آنها می افزاید. اشخاصی هم در کنارخیابان ،با لباس وکلاه وسوتی در گردن پارک بان آن مغازه ها ومالها هستند.

درخیابانها تهران بهترین وشیک ترین مکانها متعلق به بانکها است، که بسیار زیاد است تا به بدان حد که در یک چهار راه گاهی چهار بانک وجود دارد ، در برخی از کوچه ها ی پر رفت وآمد هم بانک خصوصی یا موسسه های اقتصادی وجود دارد، این موسسه ها بعد از چند سال به بانک تبدیل میشوند.عجبا که نسل من دیدیم دراغتشاشات قبل از انقلاب چگونه بی خردان بانکها را به آتش کشیدند، آن چند بانکی که درآن زمان وجود داشتند، پشتوانه ها ی صنعت، کشاورزی وسازندگی بودند. اما بانکها فعلی دلال های هستند که در خرید وفروش های کلان مملکت دست دارند، وراهی برای رانت خواری وپول شوئی خودی ها. در حال حاضر اقتصاد ایران بانک محور است.

هوای تهران بزرگ( نامی که چندین سال است به تهران داده اند بخاطر کسترش اختاپوس وار آن)آلوده گرد وخاک، دوده و سر وصدا است. دوده های بر آمده از اگزوز اتومبیل هاودودکش کارخانه وکارگاهها با گرد وخاک همیشه معلق در هوا نمای ساختمانهای سفید کمی قدیمی تر را آنچنان سیاه کرده است که به آسانی قابل پاک کردن نیست. برگ درختان حاشیه خیابانها از سبزی به تیرگی رسیده اند وچشم انتظار رگباری هستند،تا دوباره جان تازه ای بگیرند.

این آلودگی تا دامنه کوه های شمال تهران را نیز فرا گرفته است.که سالها است مجتمع سازی وشهرک سازی از کمرکش آنها بالا رفته است.آلودگی های سه گانه ،درمحله های فقیر نشین وثروتمند نشین یک سان است.

آلودگی صوتی بغیر از صدای موتور سیکلت ها وکامیونها واتوبوسها شامل سر وصدای ساختمان سازی که در تمامی کوچه ها ی تهران به وفور در حال اجرا هستند نیز میشود، اضافه کنید به این مجموعه تخیله تیر آهن برای ساختمان سازی را در هنگام شب.

شهر داری تهران به چند دلیل اجازه برج سازی در کوچه های باریک تهران را داده است.مهمترین دلیل ،فروش اضافه بنا است که در محله های بالا شهر بسیار گرانتر از پائین شهر است .

واحد پول ایران ریال است ، اما واحد رایج در میان مردم تومان !

باید درایران زندگی کنی تا معنی تومان را در مکانها مختلف بدون توضیح بفهمی. مثلن وقتی دریک اژانس مسکن قیمت اپارتمان را می پرسی میگویند درفلان مجتمع متری ۲۸ تومان است ،خودت باید بدانی منظور متری ۲۸ ملیون تومان است. اما اگر در یک پارچه فروشی قیمت پارچه مورد نظر را سئوال کردی وفروشنده گفت متری ۲۸ تومان باید بفهمی منظور متری ۲۸ هزار تومان است.!

اگر از دوستت قیمت اتومبیل اش را می پرسی واو میگوید ۲۰۰ تومان ،منظورش ۲۰۰ ملیون تومان است، اما وقتی از او می پرسی پیراهن ات راچند خریدی وباز گفت ۲۰۰ تومان باید بفهمی منظورش ۲۰۰ هزار تومان است.!

در تهران علاوه بر ساختمانهای تجاری ومراکز خرید، برخی ساختمانهای مسکونی را نام گذاری کرده اند ، اسامی مانند نیلوفر، آریان،سفید، گل لاله، سایه و….

پیروی ازمد در نسل جوان وچشم وهم چشمی در بزرگ سالان یکی از معضلات اجتماعی ایران است. در خیابانهای تهران دختران وپسران جوان آخرین مدل آرایش غربی را دارند ولباسهائی با مارکهای معروف جهانی وپز دادنهای آنچنانی در ولخرجی بچه پول دارها( اصطلاحی که سالها است در ایران جا افتاده است).

بزرکترها اما برای آبرو داری گاهن مجبور به خرج کردن در مراسم های مختلف هستند. که شاید برای برخی تا سالها زیر بار قرض رفتن است. افراط در خرج کردن های بیهوده را در مراسم های ختم بسیار دیده ام. مراسم ختمی رادر تهران دیدم که بالغ بر پنجاه تاج گل برایشان آورده بودند،هر کدام دست کم ۴۰۰ تا ۵۰۰ هزار تومان هزینه برای آورنده آن تاج گل در بر داشته است. این در حالی است که حاشیه نشین ها وکارتن خوابها وبچه های کاردر تهران به وفور وجود دارند. ایکاش این هزینه های اضافی ،که بعد ازکوتاه مدتی به سطل های اشغال ریخته میشوند را، بدست آن مستحقان میرساندند.

در ایران بالغ برده هزار نفر آدم کارشان محافظت ازپنج تا شش هزار نفر آدمهای صاحب مقام است. گروهی از مدیران ونمایندگان مجلس برای مهم جلوه دادن خودشان و صد البته از جیب مبارک والبته با گرفتن حق محافظ از کیسه دولت ،چند نفر محافظ را همیشه بدنبال خود روانه میکنند. محافظان همواره از آدمهای تنومند انتخاب میشوند ،با کت وشلوار سیاه یا سرمه ای باپیراهن سفید وغالبن عینک دودی بر چشم، بخوبی قابل تشخیص هستند.

اکثر مردم ایران که غالبن دارای گوشی های جدید موبایل هستند با استفاده از اینترنت به شبکه های مجازی وصل هستند. تا اینجای مطلب شاید بگوئید خوب همه مردم دنیا همینطور اند ، اما افراط در استفاده از موبایل بویژه از شبکه تللگرام فقط درایران وجود دارد ارسال عکس وکلیپ وجوک درمیان مردم بسیار چشم گیر است. فرق نمی کند فروشنده یک مغازه باشد وشما مشتری آن ،یا دانشجو، محصل ویا حتی پرستار بیمارستان باشد. آنچنان سرشان به گوشی موبایلشان گرم است که وظیفه کاریشان را براحتی فراموش میکنند وکاری به عواقب آن ندارند.افراط وتفریط درایران یک عادت عمومی است.

در این دو نوشته به واکاوی رفتارهای اجتماعی مردم ایران نپرداختم چرا که نه در موضوع مقاله بود، ونه در تخصص من ، اما جائی نوشته بود،در ایران کنونی گوئی وجدان عمومی مردم ، همچنان در خواب است. اما به اعتقاد من اختلاف شدید طبقاتی جامعه فعلی ،آتش زیر خاکستری است ،که روزی طغیان خواهد کرد.

امیدوارم که مدیران مملکت ، وروشنفکران جامعه علاج واقعه قبل وقوع را ،هرچه زودتر انجام دهند.

به زودی با خاطری آزرده تهران را ترک میکنم.

وقتی که «سپهری» آموزش بهداشت می‌داد . – جهانگیر هدایت

مهر ۱۳۹۵


نقل از روزنامه شرق شماره ۲۶۷۳ ، چهاردهم شهریور ۱۳۹۵
سهراب سپهری در دهه ١٣٣٠ به‌عنوان طراح و نقاش در سازمان همکاری بهداشت که سازمانی ایرانی- آمریکایی بود، کار می‌کرد. من هم که در آموزش بهداشت عمومی تخصص داشتم، مسئول این کار در استان تهران در همین سازمان بودم. ساختمان این سازمان در خیابان کوشک بود. سپهری اتاق کوچکی داشت و به تنهایی کار می‌کرد. شاید بی‌مناسبت نباشد، اضافه کنم که سیاوش کسرایی هم در اتاق مقابل سهراب سپهری نشسته بود و کار می‌کرد. گفتنی است جمشید آموزگار هم طبقه پایین در بهسازی محیط کار می‌کرد! یکی از کارهای ما، تهیه پوستر و بروشورهای بهداشتی برای آموزش و راهنمایی مردم به‌ویژه روستایی‌ها، به موازین بهداشتی بود و با توزیع بروشورها به‌ویژه در مدارس روستایی و نصب پوستر، سعی می‌کردیم آگاهی بیشتری به مردم در رعایت بهداشت عمومی بدهیم. در سال ١٣٣٢، من سه نوع بروشور بهداشتی تهیه کردم؛ با عناوین «پاکیزگی»، «جلوگیری از اسهال» و «جلوگیری از بیماری حصبه». تمام نقاشی‌هایی که در این سه بروشور وجود دارد، به وسیله سهراب سپهری کشیده شده‌اند. متن بروشورها کار من است و خطاطی هم از آقای حساس. روش کار آن بود که طرح اولیه را نزد سهراب سپهری می‌بردم و درباره نقاشی‌ها توضیحات لازم را به او می‌دادم. آقای سپهری طرح‌های اولیه را تهیه می‌کرد، من می‌دیدم و وقتی روی آنها توافق می‌کردیم، نقاشی‌ها که همه محیط روستایی را مجسم کرده و درباره جلوگیری از بیماری‌ها دستوراتی می‌داد، به صورت رنگی تهیه می‌شدند. آقای حساس با خط خوش، زیرنویس‌ها را می‌نوشت و من همه آنها را می‌بردم به چاپخانه و به تعدادی که سفارش می‌دادم، بروشور چاپ و آماده می‌شد. متأسفانه اصل نقاشی‌ها وجود ندارد؛ چون در آن ایام، نقاشی را می‌بردیم چاپخانه، از آنها کلیشه تهیه می‌شد و این کلیشه بود که در ماشین چاپ قرار می‌گرفت و اصل نقاشی از بین می‌رفت و کلیشه را هم دور می‌انداختند. ما در منطقه شهریار، دو مرکز بهداشت داشتیم: یکی در رباط‌کریم و دیگری در شهریار. در ساوه و کاشان هم مراکز بهداشت داشتیم و این بروشور‌ها از سوی من و همکارانم در این مناطق توزیع شده و راهنمایی‌های لازم به مردم داده می‌شد. من یک نمونه از این سه بروشور را به‌عنوان یادگاری نگه داشتم. حال ۶٣ سال از آن ایام می‌گذرد. سهراب سپهری درگذشته، از آقای حساس هیچ خبری ندارم و من هستم؛ ولی دیگر فعالیت‌های بهداشتی نمی‌کنم. یک نمونه از نقاشی‌های سهراب سپهری در بروشور «جلوگیری از بیماری حصبه» را ملاحظه می‌کنید که نشان می‌دهد، خانمی روستایی با آب و صابون دست‌هایش را می‌شوید.
در سه بروشور، در حدود ١٨ نقاشی چاپ‌شده از سهراب سپهری دیده می‌شود. فعالیت‌ها در مبارزه با بیماری‌ها و آموزش مردم، ابعاد وسیعی داشت که تهیه بروشور، بخش کوچکی از آن بود. ما مالاریا را ریشه‌کن کردیم، جلوی اشاعه سل را گرفتیم، به بیماری‌های آمیزشی نظم داده و به حداقل تقلیل دادیم. بهسازی محیط را آموزش دادیم. در شرایط سخت در مناطق محروم آنچه از دستمان بر می‌آمد کردیم، تا خدمتی به مردم و به‌ویژه روستاییان این آب و خاک کرده باشیم. هرکس وظیفه‌اش را می‌شناخت و به بهترین وجه انجام می‌داد. من به قدری توی دهات و راه‌های خاکی رفت‌وآمد می‌کردم که وقتی می‌آمدم خانه، از کثرت خاک مژه‌هایم سفید شده بود! و حالا چه گویم که ناگفتنم بهتر است…!
سهراب

احمد آتلان، روزنامه‌نگار و نویسنده سرشناس ترکیه‌ای بازداشت شد

مهر ۱۳۹۵

دو ماه بعد از کودتای ساختگی و به قول معروف دست ساز  ترکیه، نیروهای امنیتی این کشور یک روزنامه‌نگار سرشناس و برادرش را که استاد دانشگاه است بازداشت کردند.
این نمایش برای تاراج آزادی ها و دستگیری همه ی نیروهائی مانع برقرای دیکتاتوری ترتیب داده شده بود و بهمی خاطر تعداد دستگیری ها از شمار بیرون است.
از زمان کودتای نافرجام ۱۵ ژوئیه تاکنون، بیش از ۲۰ هزار معلم به خاطر ارتباط احتمالی با کودتای مسخره و خنده آور از کار برکنار شده‌اند. علاوه بر این دولت ترکیه دستور تعطیلی ده‌ها مجله و روزنامه و شبکه تلویزیونی را داده و برای روزنامه‌نگاران حکم دستگیری صادر کرده‌ است. دو روز پیش، دولت ترکیه در یک اقدام تازه، ۱۱ هزار معلم را به اتهام ارتباط با پ ک ک تصفیه کرد
این نوع نمایش را را تا کنون ندیده بودیم
.

با سواد کیست؟

مهر ۱۳۹۵

تعداد با سواد های هر کشور را با کدامین معیار می سنجند ؟
که بتوانند اسم خود را بنویسند و بجای انگشت زدن امضاء کنند ؟
یا، تا بتوانند کتاب و روز نامه و مجله هم بخوانند و مطلب آن ها را درک کنند؟
و آیا هر کشور به تعداد با سواد های خود ” روشنفکر ” هم دارد؟

چیزی که عوض دارد…

مهر ۱۳۹۵

مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به  او گفت : می خواهم ازدواج کنم.
پدر خوشحال شد و پرسید: نام دختر چیست؟
مرد جوان گفت : نامش سامانتا است و در محله ما زندگی می کند.
پدر ناراحت شد. صورت در هم کشید و گفت: من متاسفم به جهت  این حرف که می زنم اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج  کنی چون او خواهر توست. خواهش می کنم از این موضوع چیزی به مادرت نگو.
مرد جوان نام سه دختر دیگر را  آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود. پس مرد جوان با  ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت:
مادر من می خواهم ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او خواهر توست و نباید به تو بگویم.
مادرش لبخند زد و گفت: نگران نباش پسرم.  تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی  چون تو پسر او نیستی

طعم گیلاس و بوسه کاترین – مهران رفیعی

مهر ۱۳۹۵

:
پس از نشان دادن فیلم “طعم گیلاس” از شبکه “اس بی اس” استرالیا در سال ۱۹۹۸ , این قطعه طنز
نوشته و از صدای فارسی همین ایستگاه پخش گردید, با عنوان “معجزه هویج”.
مدتی بود که حال و حوصله درست و حسابی نداشتم, که البته در این دوره و زمانه چیز عجیبی هم
نیست. تازه به خانه رسیده بودم که دوستی زنگ زد و یادآوری کرد مبادا تماشای فیلم “طعم گیلاس”
را فراموش کنم. می دانست که چند دفعه “حانه دوست کجاست” را دیده ام و بارها از دیالوگ های
دوست داشتنی آن نقل قول کرده ام. لابد فکر کرده بود که با دیدن این فیلم حالم ردیف میشه.
اولش با خودم گفتم : من که حوصله ش را ندارم, اکثر فیلم های ایرونی غم و قصه آدم را بیشتر می
کن. اما چند دقیقه بعدش بیاد آوردم که در فستیوال کان نخل طلا را بهش دادن, پس لابد چیزی برای
گفتن داشته.
کمی دیرتر, نمیدانم چگونه تکیه کلام سرکار استوار ) ۱ ( در گوشم پیچید که ” نکنه پولیتیکی در
کار باشه؟”. آخه بر کسی پوشیده نیس که در ولایت ما هیچ چیزی بدون علت اتفاق نمی افته, حتی
سوانح طبیعی هم دلایل الهی یا سیاسی دارن, بخصوص سیل و زلزله, معمولا دست خارجی ها هم
در کاره!
ناگهان چیزی دیگه ای از خاطرم گذشت, درست مثل یک جرقه . به یاد آوردم که گویا در همان
فستیوال مشکوک, مجری برنامه, یعنی سرکار خانم کاترین دونور, آن چنان تحت تاثیر قرار گرفته
که عباس آقای ما را بوسه باران کرده است.
چرت زنان این قضیه بودار را حسابی حلاجی کردم و نهایتا به این نتیجه رسیدم که این ماجرا فقط
سه تا حالت می توانسته داشته باشد, نه یک کلام بیشتر و نه کمتر!
حالت اول آیا ممکنه بهمون پولیتک زده باشن؟ نه بابا, نمیشه! تا بحال اصلا سابقه نداشته که –
کاترین خانم کسی را بخاطر انگیزه های سیاسی ماچ کرده باشه, آن هم در شبِ روشن و درانظار
عمومی.
داشتم این احتمال را کنار می گذاشتم که پشت بندِ تکیه کلام سرکار استوار, نوبت به هشدارهای آتشین
دایی جان ناپلئون رسید, در مورد دسیسه انگلیسی ها. انگار دایی جان در گوشم فریاد می کشید ” اینا
روی فرش قرمز و در زیر نور افکن ها ما را می بوسند تا یواشکی و در دل شب های تاریک نفت
و گازهامون را ببرن”. کم مانده بود که مش قاسم ) ۲ ( را صدا کنم تا گلنگدن تنفگش را بکشد و فرق
سر عوامل انگلیس را نشانه بگیرد.
نفسم گرفته بود, لیوانی برداشتم و به سراغ یخچال رفتم و پارچ بزرگ آب را روی میز گذاشتم. با
حرکت انگشت بر جدار شبنم نشسته اش نوشتم “توطئه”. ولی انگار سرکشیدن لیوان دوم معجزه ای
کرد, عقلم بکار افتاد و از بیدار کردن مش قاسم هم منصرف شدم.
لازم بود تا دیر نشده, دو تا حالت دیگه را هم سبک و سنگین کنم و از بین رفتن به سمت تختخواب و
یا تلویزیون یکی را انتخاب کنم. البته اگر حالش را داشتم یک سکه پیدا می کردم و با شیر و خط
تکلیفم روشن می شد,اما بعلت خستگی یا تنبلی مجبور شدم از عقلم استفاده کنم!
حالت دوم آیا ممکنه داستان جنبه رمانتیک داشته باشه؟ به خودم گفتم اگه فستیوال توی کاخ سفید –
برگزار شده بود, خوب می شد چنین فکر هایی هم کرد) ۳( اما عباس آقای ما که اهل این حرفا نیس.
نه! این هم نمیشه, پس حتما آن بوسیدن جانانه, فقط انگیزه هنری داشته و نه اشتیاقِ کلینتونی.
بنابراین فقط یک حالت باقی می ماند: طعم گیلاس فیلمی خوبی بوده و لایق نخلا طلا. چاره ای
نیست, یاید فیلم را ببینم, اما نه به صورت ششدانگ. راهش این است که کاملا در مقابل تلویزیون
ننشینم, بلکه در جایی قرار بگیرم که صفحه آن را با زاویه چهل و پنج درجه ببینم تا اگر معصیتی هم
در فیلم باشد, گناهانم نصف شوند و در آن دنیا قسمت های بهتری از جهنم نصیبم شود. در ضمن می
توانم روزنامه ها را هم زیر چشمی بخوانم, تا اگر فیلم بدی بود کلاه کوچکتری بر سرم رفته باشد.
قبل از شروع فیلم, دیوید و مارگارت ) ۴ ( از بیننده ها خواستند که در زمان تماشای فیلم صبر و
حوصله داشته باشند. به خودم می گم: این ها مثل اینکه ایرونی ها را نمی شناسن, لابد نمیدونن که ما
چه سوابق تاریخی و درخشانی توی این کار داریم. همین الان سالهاست که در حال صبر و انتظاریم,
خوب دو ساعت هم روش, با دو ساعت صبر اضافی که آسمون به زمین نمیاد. البته بزودی متوجه
می شم که مخاطب دیوید و مارگارت همه بینندگان استرالیایی هستند و نه فقط چندهزارتا ایرانی مقیم
این سرزمین.
فیلم که شروع میشه پس از مدت کوتاهی روزنامه ها از دستم می افته و بر روی زمین پخش میشه.
بزودی فاصله و زاویه ام نیز با تلویزیون کمتر و کمتر میشه, آخه صدای تلویزیون را که نمیشه
دراین ساعات پایانی شب بلند تر کرد, در ضمن مکالمه های کم و کوتاه فیلم را هم که نمی شود از
دست داد. بالاخره فاصله ام به حدی با صحنه کم می شود که وقتی آقای باقری می خواهد سوار
ماشین بشود من هم می پرم و در صندلی عقب می نشینم تا داستان را با دقت بیشتری دنبال کنم. اما
شوربختانه در یکی از دست انداز های جاده, سرم به سقف ماشین می خورد و حسابی قلمبه می شود.
به محض آن که فیلم تمام می شود, با سرعت و حتی بدون گوش دادن به نقدهای دیوید و مارگارت,
تلویزیون را خاموش کرده و به سمت به تختواب می روم تا برای روز کاری بعد خواب آلود نباشم.
چه خیال خامی؟ تا قبل از دیدن فیلم, خودم هزار تا مساله لاینحل داشتم حالا مشکل اقای بدیعی هم
قوز بالا قوز شد, تازه سرم هم قلمبه شده و درد میکند. غلت زدن در رختخواب بیفایده است, از
تجربه های قبلی این را یاد گرفته ام. بلند می شوم و بدون سر و صدا به اتاق نشیمن برمی گردم تا با
کتابها و مجلات خودم را مشغول کنم, به امید آن که شاید خواب هم به چشم هایم برگردد.
با خواجه شیراز شروع می کنم و فالم را می خوانم, این غزل مثل پتکی توی همان سر ورم کرده ام
فرود می آید:
واعظان کین جلوه در محراب و منبر می کنند
چون به خلوت میروند آن کار دیگر می کنند
ای بابا, امشب حافظ هم حرف های بودار میزنه, از خودم می پرسم نکنه افکار منفی و بدبینانه ما از
دیوان همین شعرا و صوفی ها به ارث رسیده باشه. ازعصبانیت کتاب را به گوشه پرتاب میکنم.
یکی از بچه ها از خواب می پره و هراسان می پرسه: چی شده؟ این صدای چی بود؟
چی بگم؟ حقیقت را؟ یعنی اختلاف نظرم را با لسان الغیب؟ هرگز ! آخه اگه این حرف را بزنم دیگه
چطوری می توانم راضی ش کنم که آخر هفته ها به کلاس فارسی بره و مشق هم بنویسه؟ به این می
گن رسیدن به بن بست, اسم مناسب تری پیدا نمی کنم.
راه حلی به ذهنم میرسه و گناه را به گردن گربه همسایه می اندازم که دیوارش از بقیه کوتاه تره.
توضیح میدهم که بازهم گربه شکمو از روی دیوار پریده تا موشی شکار کنه. و برای محکم کاری
ادامه میدم : اگه سگ داشتیم این گربه های لعنتی جرات نمی کردن توی حیاط مون اکروبات بازی
کنن, آن هم در نیمه های شب.
توی همین حال و هوا ها, چشمم به کتاب سهراب می افتد و شعری را به نرمی و سبزی در ذهن
مرور میکنم, حرفش به دلم می نشیند. چشم ها را باید شست. حق با سهراب است, بلند می شوم و به
طرف دستشویی رفته و چشم هایم را حسابی می شویم, با آب ولرم چهل و دو درجه!
بعدش هم برای محکم کاری به سراغ گنجه دارویی داخل کریدور رفته و کورمال کورمال قوطی ها
و شیشه ها را دستمالی میکنم تا شیشه آیباس را پیدا کنم. از بد شانسی یکی از محلول ها از دستم در
میره و صدای برخوردش با موزاییک ها و شکستن ش همه را بد خواب میکنه. صدای اعتراض
دیگری بلند میشه : آخه معلومه این نصفه شبی دنبال چی می گردی؟
این دفعه چی بگم؟ دوباره گرفتار همون سئوال و دوراهی لعنتی می شم. آخه چه طوری میشه راستش
را گفت؟ اولا که نیم ساعت طول می کشه تا تمام داستان آقای بدیعی, حافظ و سپهری را از اول
تعریف کنم. دوما دل شیر می خواهد که توی این وقت نصف شب اسم کاترین دونور را بر زبان
بیاوری. مگه جناب بیل کلینتون آبرویی برای مردها باقی گذاشته؟
خیلی خوب, یک دروغ دیگه میگم, مهم نیس, آخرش جهنمی می شم, ولی فکر نمی کنم که جهنم اون
دنیا از مال این دنیا خیلی هم بدتر باشه!
با صدای خسته ای می نالم: دلم درد می کنه, دنبال نبات می گردم.
جواب همیشگی بگوشم میرسه : خوب خواستی یک خورده کمتر شام بخوری, تا حالا هزار دفعه اینو
بهت گفتم, ولی کو گوش شنوا؟
دیگه چی بگم؟ هیچی بابا, این حرفا که جواب نداره! با دل شکسته و سر پف کرده, چشم هایم را با
آیباس حسابی شستشو میدم. هنوز که از خاصیت ش خبری نیست, ولی سوزش دلنشینی داره. برای
محکم کاری هویجی را هم از توی یخچال بر میدارم و گاز زنان به صندلیم بر می گردم.
یواش یواش آیباس و ویتامین های هویج کار خودشون را می کنند و روز و روزگار تاریکم روشن و
نورانی میشه بطوریکه برگهای درختان توی باغچه را حتی واضح تر از وسط روز می بینم.
ولی انگار قرار نیست که ماجرا به همین سادگی ها تموم بشه, سر و کله مشکل جدیدی پیدا شده, با
این همه نور و روشنایی خواب حسابی از سرم پریده و دیگه نمی توانم بخوابم. راه حل خوبی بنظرم
میرسه. عینک ریبون را می زنم و با مجله ها خودم را مشغول میکنم تا خوابم ببره.از این روزنامه
به اون هفته نامه نگاه میکنم و تیتر خبر ها را مرور میکنم.
خدا را شکر که دیگه خبری از ترس و نگرانی نیس, مثل اینه که همه چیز ها در هاله ای از نور و
امید و اعتماد فرو رفته اند. عجب احساس قشنگ و خوبیه! ای دریغ از روزها, ماهها و سالهایی را
که با اضطراب تلف کردم!
خبر اول سفارت چین در بلگراد اشتباها بمباران شد. –
خوب تقصیر خود چینی هاست, لابد سفارت شون را در محلی خطرناک ساخته بودن و نتیجه اش
را هم دیدن. این که ناراحتی نداره.
خبر دوم عوامل قتل های سازمان یافته و زنجیره ای به مردم معرفی میشوند. –
ای بابا, این چه کاریه دیگه؟ اولا که این مقتولین آدم های خیلی مهمی نبودن, ثانیا حتما دست خارجی
ها در کار بوده, بعدش هم مگر در جمع چند نفر به قتل رسیده اند که این همه شلوغ می کنند؟
خبر سوم آقای محمد یزدی, رییس قوه قضاییه فرمودن که کتاب از همه چیز مضر تره. –
خوب این هم که کاملا درسته. آخه او را که بیخودی به این سمت منصوب نکردن, قطعا چهار تا
کتاب بیشتر از بقیه پاره کرده. اصلا یه کسی به من بگه کتاب چه ارزشی داره؟ مثلا همین بدآموزی
های حافظ را در نظر بگیرین, مشت نمونه خروار.
خبر چهارم در پاریس خانم فرح دیبا شنل سلطنتی مربوط به جشن های تاجگذاری را در معرض –
دید عمومی قرار داده است.
احسنت بر این خانواده های سلطنتی که تمام وجودشان را وقف مردم می کنند.
خبر ششم صد ها هزار نفر بر اثر جنگ های داخلی در یوگسلاوی آواره شدند. –
خوب درسته که آوارگی اولش یک خورده سخته ولی بعدش عادت می کنن و بدبختی هاشون از
یادشون میره, چیزی مهمی که نیست.
و خبر آخر اینکه آقای محمد خاتمی رییس جمهور برای دیدار از کشور های عربی عازم سوریه شده
است.
مثل اینکه ایشان فراموش کرده که ما دوتا رییس جمهور مادام العمر هم در خارج از مرز ها داریم.
خوب بد نیست که بازدید های خارجی را بین این دو نفر تقسیم کنند که حوصله شون هم زیاد سر نره.
تا اینجای کار در قسمت خبرها چیز مهمی نبود و همه چیز عادی است, بد نیست سری هم به مقالات
بزنم شاید آنجا مطلبی بدردخوری پیدا بشه.
درسته, پیداش کردم, بیخود نیست که میگن جوینده یابنده است. بخشی از کتاب “عبور از بحران” به
قلم آقای هاشمی رفسنجانی, خاطرات روزانه ایشان در سال شصت خورشیدی. راستش تا قبل از
معجزه آیباس و هویج فکر می کردم اسم آن سال چیزی در مایه “سقوط در مرداب” باشه, اما حالا
اسم درستش را یاد گرفتم, عبور از بحران. چند قسمت ش را براتون می خوانم و بقیه اش را میذارم
که خودتون بخونید و لذت خیلی بیشتری ببرین.
دوشنبه یازده خرداد عید مبعث بود و کاری نداشتم. دو روز خاطره نویسی عقب بودم, با استفاده از –
حافظه نوشتم. شب را به علت مهمان بودن بچه ها در منزل شهید مطهری برای جشن عروسی
پسرشان و غفلت شان شام نداشتیم, من شام نخورده خوابیدم. راحت تر از شب های دیگر. بهتر این
است که شب ها شام نخورم.
یکشنبه شش اردیبهشت ساعت هفت صبح در جلسه هیات رییسه شرکت کردم. هشت دقیقه دیر –
رسیدیم و هشتاد تومن جریمه شدم. علت تاخیرم این بود که بچه ها را با خودم به مدرسه و محل
کارشون میرسانم. چاره ای هم نیست.
چهارشنبه سیزده خرداد ظهر همراه عفت به نماز جمعه رفتیم, برای پانزده خرداد. عصر مقداری –
از مناظره ایدئولوژیک را مشاهده کردم, توده ای ها و فدایی ها خیلی بی منطق و ضعیف حرف می
زدند. عصر هم مقداری با بچه ها و پاسدار ها پینگ پنگ بازی کردم. و جواب چند نامه را نوشتم.
یکشنبه نه فروردین آخر شب با فرزندم محسن که در بلژیک تحصیل میکند صحبت کردم. از –
فعالیت های انجمن اسلامی خیلی راضی بود, مقداری کتاب و نوار و پوستر می خواست.
خوب جناب حافظ شیرازی! حالا متوجه شدی که حضرات در خلوت چه کار می کنند؟ یک مقداری با
آقا محسن بلژیکی حرف میزنند, کمی پینگ پنگ بازی می کنند, شام نخورده می خوابند, خاطره می
نویسند, بچه به مدرسه می رسانند, انشالله این مطالب هم برای شما و هم برای همه روشنفکر ها
درسی باشه تا عینک دودی را از روی چشم هاتون بردارین و به کمک آیباس و هویچ زندگی را زیبا
و تابناک تر ببینید.
البته یک گله مختصری هم ار اکبر آقا دارم, اگر ایشان لطفی کرده بودن و خاطرات سال شصت را
دو سه سال زودتر, مثلا در سالهای پنجاه هشت و نه نوشته و منتشر کرده بودند خیلی ها ارشاد می
شدند و به راه خطا نمی رفتند. احتمالا کار آقای بدیعی هم به خودکشی نمیرسید, کیارستمی هم طعم
گیلاس را نمی ساخت و از کان و نخل و بوسه هم خبری نبود.
خوب تا یادم نرفته همین مطالب را برای آقای بدیعی هم ایمیل میکنم چون مطمئنم که او هم لپ تاپش
را در گور هم با خودش می بره و قبل از ساعت شش عصر که اقای باقری بیاد و رویش خاک بریزه
پیام هایش را خوانده و جواب هاشون را هم می فرسته. و البته شکی هم ندارم که با خواندن این
مرقومه, جناب بدیعی از خر شیطان پایین آمده, از گور خارج شده, لباس هایش را تکانده و زندگی
شیرینی را آغاز می کند.
حالا که دستم به ایمیله, بهتره یک پیامی هم برای اون طلبه افغانی بفرستم که بیخودی قر نزنه,
بالاخره در حوزه های علمیه ایران به طلبه های خارجی کمک هزینه تحصیلی میدن, علاوه بر آن
در تعطیلات تابستونی هم کار می کنند و دستمزد خوبی می گیرند. اما طفلک آقا محسن که در غربت
گرفتار شده, توی بلژیک که از این خبر ها نیست. این بنده خدا مجبوره برای قوت لایموت در کنار
خیابون های بروکسل کتاب و نوار و پوستر بفروشه. تازه آقا محسن بخاطر ادامه تحصیل در اروپا,
از رفتن به جبهه هم محروم شده است. البته حضرات بهش قول داده اند که جنگ را آنقدر کش می
دهند تا او درسش تموم بشه و بیاد یک خورده هم جهاد بکنه.
خوب مثل اینکه بالاخره همه مسائل حل شد, سرم را روی میز می گذارم و پس از سالها به خوابی
شیرین میروم.
پانویس ها
۱ سرکار استوارشخصیت اصلی سریال تلویزیونی با همین اسم –
۲ مش قاسم, از کاراکتر های سریال دایی جان ناپلئون با بازی هنرمندانه پرویز فنی زاده –
۳ ماجرای جنجالی بیل کلینتون و مونیکا لویینسکی –
۴ دیوید استراتون و مارگارت پومرانز از معروف ترین مفسرین فیلم در استرالیا

نظر شما چیست – از یک فیس بوک

مهر ۱۳۹۵

نمیدونم متن زیر چقدر واقعیت داره ولی اگر فقط نصف آن واقعیت داشته باشه مردم لیبی احمقترین انسانهای روی زمین هستند

همه مردم دنیا قذافی را به عنوان یک دیکتاتور آدمکش دیوانه میشناسند 
متن زیررابخونید تا بدانید قذافی خوبی هایی هم داشته ا ست
خداحافظی مردم لیبی با امکانات رفاهی زمان حکومت معمر قذافی:
در لیبی چیزی به نام قبض برق وجود نداشت. هزینه برق برای همه رایگان بود!

چیزی به نام بهره بانکی وجود نداشت. همه بانک‌ها موظف بودند وام‌هایی با صفردرصد سود ارائه کنند!

داشتن خانه یک حق مسلم برای تمام لیبیایی‌ها بود!

هر زوج تازه ازدواج کرده، از دولت معادل شصت‌هزار دلار بابت خرید آپارتمان و شروع زندگی هدیه می‌گرفت!

هزینه تحصیل و هزینه‌های پزشکی در لیبی مجانی بود!

قبل از قذافی ۲۵درصد مردم باسواد بودند و در حال حاضر ۸۳درصد!
اگر یکی لیبیایی تصمیم می‌گرفت زراعت کند، مزرعه، خانه، تجهیزات، بذر و احشام برای شروع کار به صورت رایگان به او داده می‌شد!

اگر یک شهروند لیبی به امکانات پزشکی مورد نیازش در داخل لیبی دست پیدا نمی‌کرد، دولت هزینه درمان و اقامت او را در خارج از کشور به مقدار ۲۳۰۰دلار در ماه تقبل می‌کرد!

اگر یک شهروند لیبی اتومبیل می‌خرید، نیمی از هزینه آن توسط دولت پرداخت می‌شد!

قیمت بنزین در لیبی ۱۴ سنت در لیتر بود!

لیبی هیچ بدهی خارجی نداشت و غیر از آن صدوپنجاه میلیارد دلار ذخیره ارزی داشت که اکنون تمام آن پول در دنیا بلوکه شده است!

اگر یک لیبیایی نمی‌توانست شغلی مرتبط با تحصیلات خود پیدا کند، دولت موظف به دادن دستمزدی معادل همان شغل، تا زمان پیدا شدن شغل برای او بود!

قسمتی از درآمد فروش نفت لیبی، سالیانه به حساب بانکی هر شهروند واریز می‌شد!

هر زنی که زایمان می‌کرد، پنج‌هزار دلار از دولت هدیه دریافت می‌کرد!

قیمت چهل قرص نان در لیبی، پانزده سنت بود!

بیست و پنج درصد اهالی لیبی تحصیلات دانشگاهی داشتند!

قذافی بزرگترین پروژه آبیاری اجرا شده توسط انسان را در بیابان‌های لیبی پیاده‌سازی کرد که در تمام صحرا امکان دسترسی به آب وجود داشته‌باشد.
پ.ن:
در روزنامه شرق ضمن تایید تلویحی موارد بالا نقدی بر این کارهای صورت گرفته، نوشته ‌شده‌است. 
” مردمانی که با مشتهای گره کرده انقلاب میکنند روزی با دستان باز گدایی خواهند کرد

نم نم باران – محمود صفریان

مهر ۱۳۹۵

محمور - ایمان یک 

چند ماه بیشتر با هم نبودیم. وقتی جدا شدیم، یا در حقیقت ، وقتی گذاشت و رفت برایم خیلی ناگهانی بود. قبلا اشاره ای نکرده بود. این آخری ها گه گاه رَد اندوهی را در چهره اش می دیدم، ولی هیچ وقت نپرسیدم. چون اعتقاد دارم ، هر کس زمانی بی اراده می رود در پس توهای ذهنش و می خواهد در دنیای خودش باشد.
با همه این ها با هم بودیم تا آن روز صبح ِ تعطیل آخر هفته که در یکی از پاتق هایمان روبروی هم نشستیم. بر خلاف همیشه ساکت و مغبون بود، و با فنجان قهوه اش بازی می کرد. سرش را پائین گرفته بود . به من نگاه نمی کرد . بنظر می رسید در دنیای خودش است. مزاحمش نشدم و خودم را با روز نامه صبح مشغول کردم. وقتی مانده قهوه اش را سر کشید، دیدم دو خط اشک گونه هایش را شیار داده است. قلبم فشرده شد، روز نامه را کنار گذاشتم، ولی قبل از آنکه چیزی بگویم، او شروع کرد. بسیار شمرده و آرام، و با صدائی کاملا اندوهگین :

“….می توانستم امروز نیایم و تو را بنحو دیگری در جریان بگذارم، ولی اعتراف می کنم که چون عمیقا به تو علاقه دارم، می خواستم این صبحانه را هم با تو باشم . اما نمی دانم چگونه شروع کنم، و سخت تر اینکه چطور تحمل کنم. “

احساس بدی تنم را لرزاند، و دلشوره ناجوری در تمام رگهایم دوید. دلم نمی خواست ادامه بدهد. وقتی مجددن سکوت کرد و فنجان خالی قهوه اش را سر کشید گفتم:
” چه می خواهی بگوئی، چرا راحت حرف نمی زنی؟ “

نگاهش را بصورتم انداخت. گردش اشک چشمانش را قرمز کرده بود. ولی سکوت را ادامه داد. نمی توانست حرف بزند. مثل اینکه تحمل نگاه های پرسشگر مرا نداشت. سرش را پائین گرفت. داشت آشفته ام می کرد. دستهایش را گرفتم و با همه ی توانم تلاش کردم آرامش کنم، و بی نتیجه، و ادامه سکوتی تلخ. و بالاخره، همانطورکه سرش پائین بود، با صدائی کاملن بی رمق و تقریبن نا مفهوم گفت:
” می خواهم خواهش کنم که، به دیدارهایمان پایان بدهیم….من تا یکی دو روز دیگر به مسافرت می روم…. شاید وقتی بر گشتم،( اگر بر گشتم )، با تو تماس گرفتم… دلم می خواهد، بیشتر نپرسی، تحمل ندارم….”
داشت به قصد رفتن بر می خاست. دستهایش را بیشتر فشردم، و همانطور که در ذهنم می چرخید:
– شاید!…چرا شاید؟
گفتم:
” چرا! چی شده؟ ”
بلند شد. دست هایش را به دور گردنم حلقه کرد. مرا بوسید. اشک هایش را در تمام وجودم چکاند. و با صدائی خشدارگفت:
” علتش را بعدن متوجه می شوی، فعلن، بخاطر علاقه ای که به من داری بیشتر نپرس. بگذار به همین شکل تمام شود. ”
با بهت گفتم:
” تمام شود؟ ”
پتک محکمی تمام وجودم را له کرد. مَنگ شده بودم. بی کلام با او حرف می زدم. دست هایش را به آرامی از روی شانه هایم جمع کرد و رفت.

از همان روزی که دیدمش، یک جوری شدم. حالتی که تا آن موقع برایم غریب بود. درست همانی بود که می خواستم. بعد ازبرخورد اول، دیدن هایمان که ادامه پیدا کرد، فهمیدم اشتباه نکرده ام. کم کم به هم نزدیک شدیم.
وقتی قرار اولین ملاقات را با او گذاشتم، فکر نمی کردم بیاید.
یک بعد از ظهر اواخر زمستان، هوا کمی سرد و ابری بود. میز کنار در ورودی، روبروی خیابان ” کافی شاپی ” را انتخاب کردم و با حل جدول مجله ای که همراه داشتم ور می رفتم. و بی تاب، دَم به دَم ساعتم را نگاه می کردم. و در این عذاب بودم که، گاه زمان چقدر لَنگ می زند، و به واقع انتظار چه سنگین و طاقت سوزاست. داشتم بی حوصله می شدم، که صدایش درگوشم پیچید، ورودش را متوجه نشده بودم.
” چقدر ساعتت را نگاه می کنی؟ دیر که نشده….”
خجالت کشیدم. شادی قشنگ صورتش، آرامم کرد. یشنهاد قهوه ام را رد کرد، و گفت:
” برویم بیرون، زیر سقف دلم می گیرد. اگر موافق باشی در همین پارک روبرو، قدم بزنیم، من هوای ابری را دوست دارم…”
آن پارک شد یکی از پاتق های ما…. ساعتها با هم حرف می زدیم.
من تنها بودم. برای تحصیل آمده بودم. سالهای آخرش رامی گذراندم. او ازدواج ناموفقی را پشت سرداشت….و مثل من تنها بود. خوب حرف می زد ” جوک ” را می فهمید، و خنده هایش صدای مطلوبی داشت. هر دو قدم زدن در پارک و از هر دری صحبت کردن را دوست داشتیم.

یک روز که بهم رسیدیم، نم نم باران شروع شد. چتر همراه نداشتیم، دستش را که در دست داشتم آونگی تکان دادم و گفتم:
” چه باران با حالیه! ”
گفت:
” ما که می نخورده ایم ”
و رفتیم می خوردیم. و باز توی باران راه افتادیم. توی نم نم باران بهاری. برایم خواند:
” نم نم باران به می خواران خوش است / رحمت حق برگنه کاران خوش است ”
و با گفتن کلمه ” گنه کاران ” با انگشت به هر دویمان اشاره کرد.
عادت یا در حقیقت علاقه خاصی به آنچه که از نظر من عادی نبود داشت. مثلن هر از گاهی دلش می خواست که سری به وادی رفتگان بزنیم، بی علاقکی مرا که می دید تعجب می کرد.

“… مگر نه، اگر خیلی خوش شانس باشیم، بالاخره یک چنین جائی خواهیم آمد، و برای ابد هم همین جا خواهیم بود. اینکه اکراه ندارد. بر فراز اینجا، هزاران آرزو و عشق های نا تمام موج می زند، فقط کافی ست که به یک سنگ با تمرکز نگاه کنی، خواهی دید که از خود رها می شوی. من هر وقت از این محل بر می گردم، احساس سبکی می کنم، کَنه های ولع از وجودم تکیده می شوند، و می شوم بومی کار نشده، که آماده ام تا هر نقشی که می خواهم بر آن بزنم. “

یک روز به او گفتم:
” ما در یک روال فکری هستیم. شاید بیشتر بدین خاطر است که توان فکری و دانسته هایمان در یک توازن قابل قبول است.”
در جواب گفت:
” منهم همین احساس را دارم. بودن و صحبت کردن با تو به من آرامش می دهد. و متوجه هستم که بیشتر مواقع هوای مرا داری و همین خوشحالم می کند. ”

هر دو تنها بودیم. همراه و هم زبان نداشتیم، بهم که رسیدیم جذب شدیم، و تصمیم گرفتیم که دوستیمان را ادامه بدهیم. دوستان دیگری هم بودند، ولی نه همیشه، گاه به اتفاق آنها جائی جمع می شدیم، از هر دری گپ می زدیم، از دل مشغولی ها یمان برای هم می گفتیم. و گاه، بعضی از نوشته هایمان را می خواندیم، و دوره خوبی را می گذراندیم. در یکی از همین نشست ها برایمان خواند:
“….خوش بحال درخت ها، که بر خلاف آدمها، وقتی کرک و پرشان ریخت، با فصلی دیگر، دوباره شروع می کنند. تا هستند ( که خیلی هم می مانند ) سالی یکبار مجددن تازه و جوان می شوند و از افسردگی و دلمردگی خبر ندارند، و اگر هم دارند بریده کوتاهی ست. و تا به خودشان بیایند، دوباره سبز می شوند و به ریش زمانه می خندند…”

اتومبیل کوچولوی جمع و جوری داشت، و بر خلاف من که در آمد مستمر و مشخصی نداشتم و با کار های گه گاه، پولی را سر هم می کردم، وضع رو به راه تری داشت، و نشان می داد که معلمی را دوست دارد. وقتی از بچه ها حرف می زد، پر از شوق می شد.
یک روز که رفتم مدرسه اش تا خواهر زاده ام را تحویل بگیرم، تصمیم گرفتم با او آشنا شوم، و تنها بودن او، که بعدن آنرا متوجه شدم، بیشتر مشتاقم کرد.

یک هفته قبل از صبحانه جدائی، وقتی که مثل همیشه به اتفاق قدم می زدیم ، و به صحبت از همه جا مشغول بودیم، به او گفتم:
” افسانه، می خواهم مطلبی را با تو در میان بگذارم….”
نگاه آرام و کنجکاوش را به رویم ریخت و بسیار شمرده گفت:
” نه کمال، لطفن مطلبت را عنوان نکن. باشد برای بعد. کمی به من وقت بده. ”
کاملن متوجه شده بود که چه می خواهم بگویم. تعجب کردم، چرا مانع شد؟
و آن روز صبح فهمیدم. و بیشتر، وقتی که حدود یک ماه پس از آن روز، یاد داشت کوتاهش را دریافت کردم.

“…آن روز صبح که تو را آزردم و بی بیان علت، تنها رهایت کردم و رفتم، یکی از درد آور ترین روز های عمرم بود. فکر نمی کنم بتوانم نگاه پرسان و معصوم تو را فراموش کنم. ایکاش، همان ملاقات اول را که تو مرتب ساعتت را نگاه می کردی و به گفته خودت کم کم داشتی راضی می شدی که نخواهم آمد، نیامده بودم، و مانع می شدم که چیزی شروع بشود. شروعی که مثل سالک جایش بر قلبهایمان مُهر زده است. برایت سوگند می خورم که با شروع آشنائیمان، من کمترین اطلاعی از آنچه که بعدن برایم پیش آمد نداشتم. نمی خواهم حتا یک لحظه تصور کنی که من دانسته با تو بازی کرده ام.
بیشتر از یک ماه از اولین دیدارمان نگذشته بود که سر درد هایم شروع شد. و من تا مدتها آن را جدی نمی گرفتم. اگر یادت باشد، یکی دو بار آن را عنوان کردم. ولی بعد که شدت گرفت و مراجعه به طبیب، زنگی را به صدا در آورد، آن را از تو پنهان کردم، تا وقتی که رسمن به من اعلام شد که بایستی شیمی درمانی را که باعث ریزش مو هایم می شد آغاز کنم. دیگر ادامه را صلاح ندیدم و بر خلاف همه ی احساسم تو را تنها گذ اشتم.
امیدوارم، مرا بخاطر همه آزردگی هائی که برایت درست کرده ام ببخشی.
کمال، حالم هر روز دارد بد تر می شود، گمان نمی کنم بتوانم یکبار دیکر تو را ببینم. شاید اینطور بهتر باشد، چون من دیگر آن افسانه ای که می شناسی نیستم.
گفته ام که در همین جا، در یکی از همان مکان هائی که گاه با هم می رفتیم، خانه تنهائیم را بنا کنند. اگر درست باشد، آمدن های هراز گاه تو را احساس خواهم کرد. به آن خوشبختی که پیشنهاد تو را قبول خواهد کر، بگو که ما مدت کوتاهی فقط دو دوست بودیم.

….هر گاه فرصت داشتی، و خواستی سری به من بزنی، کوشش کن روز هائی باشد با نم نم باران، تا خاطراتمان آبیاری شود.

دُری در لجن زار- توران رییسی

مهر ۱۳۹۵

 دست نزن پسرم تازه تمیز کردم ، داری کثیف تر ش می کنی آخه ببین چقدر تار شد ، نمیتونم جلو رو ببینم ! بیا این هزاری رو بگیرو بروخانم .
این چیه بهم میدی من فقط هزارتومن این شیشه پاک کن رو خریدم
دیگه حرفی نزدم چراغ سبز شد ه بود و باید سریع عبور می کردم

در تنهایی ، وقتی کلاهم رو قاضی کردم بیشتر به اعتراض مظلومانه پسرک پی بردم ، خانه از پای بست ویران بود و این خیل کودک و نوجوان گل فروش ، کبریت فروش، ماشین پاک کن ، دستمال فروش ، کیف زن ، گدا، فال فروش وووووو…هیچیک از مادر چنین متولد نشده بودند ، معلوم است که آن ها نا خواسته در یک سیکل معیوب آسیب دیده بودند ! چیزی در مغزم مور مور می کرد ، نومیدی و یاس آزارم میداد ، به هزار زحمت کار های روزانه را تمام کردم ، صحنه هایی که در هر گذر گاه می دیدم   مثل دختر هفت ساله فآل فروش ، و پسرک یازده ساله با برادری که نو پا بود و سر کیسه خرت و پرت ها را گرفته بود و به دنبالش میدوید ! دختری که با دمپایی پاره با جعبه آدامس پشت سر خانمی چادری التماس می کرد و او اعتنائی نداشت و،این جلوه های دردناک ، همه و همه گویی پایان نا پذیربودند و غم را توی دلم انباشته می کردند ، به خانه که رسیدم ساعاتی را در سکوت گذراندم دستم به کاری نمی رفت ، با نا امیدی فکر می کردم ، به شیرین زنگ زدم تا با گپ و گفتی از این حالت بیرون بیایم ، شیرین که روحیه خرابم را دید با فاصله کمی که با هم داشتیم به من وعد داد تا پانزده دقیقه دیگر بیا ید و قدمی بزنیم ، شاید حالم بهتر شود .

هوای خنکی بود و آفتاب غروب کرده بود ، از هر دری با هم صحبت کردیم ، شیرین از تجربه های خوب و بد خود تعریف کرد سرگرم گپ و گفت شدیم و راه زیادی رفتیم ، به زودی هر دو خسته شدیم و در میدانگاهی پارک روی نیمکت نشستیم و خودمان را به یک بستنی مهمان کردیم. !

پسرک تقریبا ده یازده ساله ای با یک بغل گل در حوالی ما جلوی عابرین را می گرفت و از آن ها میخواست تا از او گل بخرند ، گل ها یش زیاد شاداب به نظر نمی رسیدند، اما از آفتاب سوزان روز نیز محفوظ مانده بودند ، خریداری پیدا نمی شد ، ما به او نزدیک شدیم

شیرین ، رو به پسرک: می بینی در این ساعت شب ، کسی گل نمی خرد ! چرا گل هایت را صبح ها نمیفروشی ؟

من : با نگاه به هر دو ، لابد صبح ها به مدرسه میرود

پسرک : نه من اصلن مدرسه نمی روم

من : یعنی سواد نداری ؟

پسرک : چرا اول ابتدایی را خواندم ولی دیگر مدرسه نرفتم ،

من: چرا مگر چه اتفاقی افتاد ، دوست نداشتی درس بخوانی ؟

پسرک : مادرم مرد ، او مریض شده بود ، یک مریضی بد !

من: با تاسف و همدردی و با صدای غمگین ، پدرت کجاست ؟

پسرک : او در زندان است، اعتیاد هم دارد

من : پس تو کجا زندگی می کنی ؟

پسرک : پیش مادر بزرگم هستم

شیرین : خوب به جای گل فروشی چرا از مادر بزرگت نمی خواهی ترا به مدرسه بفرستد ، مگر دوست نداری درس بخوانی ؟

پسرک : خیلی دوست دارم اما دیگر فایده ندارد درس به درد من نمیخورد .

من : برای چی ؟ خیلی هم به دردت میخورد، درس به درد همه می خورد وقتی بزرگتر شدی متوجه میشوی آن وقت تاسف می خوری

پسرک : مادر بزرگم زمین خورده و پایش شکسته و دیگر نمی تواند کار کند ، من باید به جای او کار کنم

شیرین :مگر مادر بزرگت کارش چی بود ؟

پسرک : همین گل فروشی دیگه

من و شیرین به هم نگاه کردیم و گویی هر دو به یک موضوع فکر می کردیم و یک دفعه با هم به او گفتیم ، خوب الان هوا خیلی تاریک شده و بیرون ماندن خطر ناک است بهتر است زود تر به خانه بروی و فروش گل ها را صبح شروع کنی؛

پسرک : نمی شود، گل ها خراب می شوند و دیگر بدرد نمی خورند ، من تا این گل ها را نفروشم نباید به خانه بروم، برای او هم باید دارو بخرم !

شیرین : بیا این چند هزارتومن رو بگیر و دارو هم بخر و زود تربه خانه برو !

پسرک : نه نمیشه مادر بزرگم گفته از کسی پول نگیرم ، فقط گل ها را بفروشم

من : تحت تأثیر قرار گرفتن از جواب پسرک، مقداری پولی روی پول شیرین گذاشته، هر دو به او اصرار کردیم   اما همچنان از گرفتن پول خود داری می کرد

من به او پیشنهاد کردم خب ، گل ها را با این پول عوض کن و زود تر به خانه برو و به مادر بزرگت بگو گل ها را فروختی ، اما او گفت این پول بیشتر از قیمت گل هاست و مادر بزرگم خیلی با هوش است و باور نمی کند ، و من هم به او قول دادم که هر گز درهیچ حالی دروغ نگویم و همچنان او در موضع کرامتش! ایستاد

   نگاه من و شیرین بر هم طلاقی کرد و گویی هر دو نفر در پس ذهنمان در این فکر بودیم که چه ” دُر ” ناب درخشانی را در لجن زار یافته ایم

اما افسوس و صد افسوس

شرارعشق – سپهرداد گرگین

مهر ۱۳۹۵

 

گرگین

حدیث عشق تو انسان نوای جان من است

قرار وصل تو ای گل همه جهان من است

تو آن کمال راز وجودی نهفته در معنا

که سایه بان خیالت بر آشیان من است

تلاش کسب عشق چه آسان نمود در اول

به راه پر تنش اش پای نا توان من است

حوادثی که به خیزد مرا ز دوری عشق

به چشم اهل نظر شرط امتحان من است

زسخت کوشیم این بس که درطریق طلب

ندای خواستن اش زنگ کاروان من است

من آن بهار بلا دیده ام که در غم دوست

شرارغصه ی عالم بر استخوان من است

تو آن حلاوت پاکی که چون رسی بر ما

ز دهر آنچه رود جان بی نشان من است

طریق وصل تو آسایش مرا به ربود

بدان که نام تو هر لحظه برزبان من است

هوای شعر سپهرت ببین چه انسانی است

طراوت سخنش عطر این زمان من است

سیلی به صورت صبح از چه می زنید؟ – دکتر محمود کویر

مهر ۱۳۹۵

IMG_0001
ای شما
باز این سحر
دستار به سربریدنِ کدام صنوبر
بر سر نهاده اید؟
آیا وضویتان
از سرخیِ گلویِ کدامین سپیده است ؟
سیلی به صورت صبح از چه می زنید؟
به سنگسارِ کدام سوسنِ خسته
صد باره می روید؟
این تازیانه که دنبالتان زبان می کشد به خاک
در زیر عبا
چندبار پیچیده بر مچ و بر پنجه هایتان؟
این کاردهای برهنه برای چیست؟
این زهر از زبانِ کدامین نمازتان، می چکد چنین
که اذان در گلوی مناره ها
شرحه شرحه می شود؟
پس این خدای ریحان و رازیانه و رویا
کی از خواب و خانه ی شما
برای همیشه رفت؟

مهتاب بهانه ای بود – مهتاب خرمشاهی

مهر ۱۳۹۵

روزهایمان %d8%ae%d8%b1%d9%85%d8%b4%d8%a7%d9%87%db%8c
با لنگ زدن های پاهای دلتنگ 
کوچه های لیز شب را 
با دستان پینه بسته ی سرو های نجیب
حجله زدند 
مهتاب بهانه ای بود 
تا بغض تن های برهنه ی تنهایی 
در گلوی پیر بستر های زخمی 
طناب پاره ی اشک را 
بر گردن خشکیده ی چشمان غریب
ملتمسانه بیاویزد 
روزها و شب ها را 
در پستوی تاریک یک آه و یک دم 
میان بغچه های بید زده ی سکوت و فریاد
پیچیدیم و پیچیدیم 
زندگی لبخندی زد 
دستش را تکانی داد و گذشت 
و ما هنوز 
در توهم لبخندش حیرانیم

سؤال – مانا آقائی

مهر ۱۳۹۵

OLYMPUS DIGITAL CAMERA

اگر تمام شب رویا دیده ام
اگر زیر ستاره ها کنارم نخوابیدی
پس چرا پیراهنت خیس است
و تار بلندی از مویت
مثل راه شیری
به بالشم چسبیده است؟

چشمی به هم نهاده و خاموش می شوم- م .ر محب

مهر ۱۳۹۵

%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d8%b1%d8%b6%d8%a7-%d8%ac%d9%86%d8%aa%db%8c-%d9%85%d8%ad%d8%a8
چون شمع شب گذشته، شبی در سکوت محض

چشمی به هم نهاده و خاموش می شوم
گم می شوم، میان هیاهوی زندگی
از یاد روزگار، فراموش میشوم
روزی، که برگهای گل خشک دفترم
بعد از خزان عمر من افتد به دست باد
شاید، که بیت شعری از این کهنه برگ ها
یک دم دوباره، نام مرا آورد بیاد

نه! نترس – مهرداد اکبری

مهر ۱۳۹۵

%d8%b4%d8%b9%d8%b1

دراین هوای گرفته – امیر مهیم

مهر ۱۳۹۵

در این هوای گرفته

mahim
دلم پر از تپش است

به این امید که امشب

ترا دوباره خواهم دید

وازطراوت آن،گونه های گلگونت

هزار ها،

ترانه خواهم چید.

ای آشنا، بی آشنا مرا رها مکن – سالار عقیلی

مهر ۱۳۹۵

آغاز راهم چون به عشق تو رقم خورد
با من بمان تا انتها ، مرا رها مکن
در این سیاهی ای خدا مرا رها مکن
ای آشنا ، بی آشنا   مرا رها   مکن
با این هوا عمری نفش کشیدم ای خدا
می میرم اینجا، بی هوا مرا رها مکن
چوکشتی شکسته ای که غرق می شود
به حال خویش نا خدا مرا رها مکن
چو رود جاری ام اگرتو مقصدم شوی
به دشت های نا کجا مرا رها مکن
مرا رها مکن چو برگ زرد کوچکی
به زیر پای باد ها مرا رها مکن
مگیر مهر خویش را ز باغ باغبان
خدای من در این هوا مرا رها مکن
اگر که عاشق کسی به غیر تو شدم
ولی به جرم این خطا مرا رها مکن

تقدیم به مرگ – ابراهیم ناصری

مهر ۱۳۹۵

ابرا -تقدیم به مرگ

ستیزا  *

روی به جانب ستیغ ستارگان بجوی

که از راه نور

جاده ی عبور جنازه های دشت

بر گرده ی فیل ها

گیسوی بریده ی گلها دارد

و

سوز عریانی درختان رمیده از مرگ

برادر خواب های باد

بر جان من این تیر ها و تاراج ها نمیگذرد

و بر  برج های رفته

مهر ها و آذر گشت ها

واگشت کلام های من اند

که کاشته ام تک تک به باغ جوزا

پس بشناس

من را

من که تکیه بر کوه ها دارم

و تکه ای به گور نخواهم داد

**

✨ ستیزا به معنی جنگجوست

کرکس و کفتار دارد باغ ما – مرتضا کیوان هاشمی

مهر ۱۳۹۵

کرکس و کفتار دارد باغ ما
تا بخواهی، مار دارد باغ ما

بلبلان از باغ ما کوچیده اند
جای بلبل،زاغ دارد باغ ما

باغ پهلویی، ببین! گل کرده است
گل ندارد، خار دارد باغ ما

بر دلش داغ بهاران مانده است
حسرت دیدار دارد باغ ما

سر درختی های ما یخ بسته است
سرنوشتی تار دارد باغ ما

بر خلاف آنچه مردم گفته اند
باغبان، بسیار دارد باغ ما

بوی باروت است جای بوی گل
وحشت کشتار دارد باغ ما

در میان دهکده پیچیده است :
دیو آدمخوار دارد باغ ما

باغ، تا باغی شود بار دگر
صد هزاران کار دارد باغ ما

وصف باغ ما، به “کیوان” رفته است
یک جهان اسرار دارد باغ ما

مى رسد پاییز خونین دَم – فرخ ازبری

مهر ۱۳۹۵


%d8%b9%da%a9%d8%b3-%d9%81%d8%b1%d8%aeمى رسد پاییز خونین دَم

در رکابش باد نمناک غبارآلود

مى رسد آرام و آهسته

موسم غارتگرى پاییز

سینه ها لبریزِ غم، پاییز

داس زر بر سر

در هراسش باغْ لرزان با چمن یکسر

زوزه ها بر بام، هم بر در

یال با کوپال تازد بر

بیم عریانى ىِ تن هائیست، این پاییز

شعله ى پاییز مى سوزد

تار ها با پود

آسمانِ باغْ بغض آلود

آتش خشمش کند خاموش

عهدِ دیرینْ ریشه ها با برگ

داس سردش تشنه ى تاراج و عریانى

توسن زر ریز، این پاییز

باغ ما را نیست امّا بیمِ عریانى

شاخه ها با ریشه، خشکیدند

میوه هایش، کرکسان چیدند

حادثه با بادِ سردش ریشه ها را بُرد

باغبان خستگى ها مرد

غنچه ها از بى کسى افسرد

رهگذاران گیج

باغِ پژمانى

جاودانى هیچ

شعله هاى حادثه خاموش و خاکستر

یالِ زر، پاییز

بگذر این باغ و از این خانه

داغ خود بر باغ دیگر نه

جاودان خون ریز

خیس غمگین، اشک ها پاییز .

در مورد رمان کوتاه ِ کویر بی حاشیه – هاشمم کرباسی

مهر ۱۳۹۵

در نقدی که پارسال بر کتاب ” فصلی دیگر ” نوشته محمود صفریان نوشتم، یا آور شدم:
” با انتشار رمان فصلی دیگر پرونده نویسندگی محمود صفریان دارد حجم لازم را بعنوان یک نویسنده ایرانی موفق پیدا می کند ”
و حالا باید اضافه کنم که این پرونده با انتشار کتاب بسیار خواندنی و اثر گذار ” کویر بی حاشیه ” دارد قطور! تر می شود.
خواستم بنویسم که قلم این نویسنده روز به روز دارد قدرت و توان بیشتری می گیرد، دیدم نوعی بی انصافی است، چون نگاه به همه ی داستان های او اعم از داستان های کوتاه و رمان های او می رساند که قلمی توانا، روان و گیرا داشته است و رمان اخیر ایشان ” کویر بی حاشیه ” نشانگر تداوم آن است.

کتاب های محمود صفریان تمامن با پیشگفتار بعنوان ” مقدمه ” شروع می شوند که خواندن با دقت آن ها خواننده را برای ادامه خواندن و وارد شدن به اصل مطلب، هم آماده و هم آگاه می کند.

” گاه تحمل چه ظرفیتی دارد. این انسان است که عادت می کند یا در واقع این عادت است که به انسان تحمیل می شود تا بیشتر بماند و بیشتر در چنگال بسیاری از رخداد ها ورز داده شود؟ ولی بهر تقدیر آنچه می بایست می بود یا می بایست باشد دیگر نیست …. اما به جایش بسیاری دیگر هستند که کاش نبودند.

وقتی خاطره با ترکیبی از عشق و حرمان شکل می گیرد و همه ی زندگی را پوشش می دهد، فرصت تنفس راحت سلب می شود، و درماندگی خاصی همه ی وجود را در خود می گیرد. “

عشق در نوشته های صفریان همانقدر حال و فرم خاصی دارد که حرمان و درد.

خواندن داستان های محمود صفریان به این میماند که گوشه ا ی از گذران زندگی خودت را تماشا می کنی چون تمامن برایت آشنا هستند.
اوایران را خوب می شناسد و با همه ی اقوام آن حشر و نشر دارد.
در داستان جاسم یکی از داستان های کتاب روزهای آفتابی از زندگی گروهی خاص می گوید ودر داستان لفط الله از زنان شهری در دیگر نقطه ایران حرف می زند. درداستان ” پیوک ” از بندرعباس و افمارش می گوید و داستان شکار نوغی خاص از عوارض جنک را می نمایاند، حتا در رمان ” فصلی دیگر ” گوشه ای از ترکمن صحرا و شهر گنبد کاووس را به قلم می راند و دختری از آن دیار را ترسیم می کند.
” آلتین محصول بسیار زیبائی بود از پدری ترکمن و مادری دو رگه، با چشمانی که خیلی مورب نبود و همین بروجاهت اوافزوده بود. با چهره ای خندان و دندان هائی سفید و بدون کمترین نا هنجاری. به این خوش سیمائی، اندامی متناسب در حد کمی کوتاهتر از صدو هفتاد و کمی ازترکه ای پر گوشت ترجذابیتی خاص در صورت و اندامش پاشیده بود که هر بیننده ای را وادار می کرد بیشتر از معمول نگاهش کند. و بعد فهمیدم که با همه ی این مشخصات و فرزند ِ یگانه بودن، شخصیتی محکم و با اتکا به نفس دارد.”
مجموعه کار های صفریان اعم از انبوه داستان های کوتاهی که در چهار کتاب ِ
روز ها آفتاب
روزی که گلابتون رفت
اشک ققنوس
و …سلفچگان
آورده است و رمان هائی چون:
شام با کارولین
که گمان می کنم تا حالا فروش بسیار بالائی داشته است
فصلی دیگر
که در سایت آمازون جزو داستان های فارسی پر طرفدار بوده است. و اینک رمان جذاب و پر کشش
کویر بی حاشیه.
می تواند برای آن ها که کتاب می خوانند، زمینه پر باری برای مطالعه باشد.
در کویر بی حاشیه که جدید ترین کتاب او است از شهر طبس و عشقی که بنحوی خاص و کاملن جدید جریان می یابد می گوید و بایک گویش بسیار آهنگین و جذب کننده.
“…
“چند ماهی بود به طبس، نه فرستاده، که به نوعی تبعید شده بودم. برای من فرق نمی کرد، تهران ، طبس، یا هر جای دیگر. گو اینکه من در این شهر، هم یافتم و هم می خواهم یافته ام را اگر با دندان هم شده نگهدارم.
یک روز یکی از کارگران محلی که با من کار می کرد و علاوه بر آن، گه گاهی، دم دستی ام را نیز انجام می داد، آمد دفترم.
( حالا باز نشسته شده است. علی قربانی را می گویم شاید چیزی ازش یادتان مانده باشد )
و گفت:
” دختر خانمی همراه پدرش آمده است و می خواهد با شما صحبت کند. خودش گفت که پدرش است”
والبته بود
آمدند تو. به جز صندلی خودم فقط یک صندلی دیگر در اتاق کارم داشتم. و علی فورن صندلی خودش را به اتاقم آورد. تعارف کردم که بنشینند. پدرش قبول نمی کرد، ولی دخترش بجای من اصرار کرد:
” پدر وقتی آقای فتوحی اجازه می دهند، بفرمائید.”
از صحبت مؤدبانه ای که با پدرش داشت خوشم آمد.
” جناب فتوحی از اینکه وقتتان را می گیریم پوزش می خواهم. من گلاب هستم، دختر این آقائی که همراهم است. شما درشهر بسیار خوشنام هستید و از حرف های مردم متوجه شده ام که می توانم این خواستی را که خدمتتان می گویم از شما داشته باشم. ” .
از نحوه صحبت کردن دخترخانم هم خیلی خوشم آمده بود، هم وادارم کرد که با احترامی بیشتر با آن ها بر خورد کنم. فقط گفتم:
” بفرمائید درخدمتم.”
پدرش جواب داد:
آقای فتوحی ” گلاب ” تنها فرزند من است. می بخشید، به قول مادرش خیلی سر زبون دارد. اگر ناراحتتان کرده است ببخشید. “.
” پدرجان! او که هنوز در مورد کاری که برایش آمده اید صحبتی نکرده است. نه، من ناراحت نیستم.”
و دختر ادامه داد:
من یک ماه پیش دیپلم گرفتم…”

پیشنهاد می کنم در صورت علاقه به مطالعه، کتاب های این نویسنده را بخوانید. اطمینان دارم خوشتان می آید

نقد وبررسی کتاب سلفچگان از رضا اغنمی

مهر ۱۳۹۵

بررسی کتاب سلفچگان و داستان های دیگر نوشته محمود صفریان
منتشره در نشریه خلیج فارس
سلفچگان و داستان های دیگر…
محمود صفریان
ناشر: انتشارات گذرگاه
نقد وبررسی از رضا اغنمی
این دفتر۱۲۳ برگی شامل ده داستان کوتاه است در روال همان داستان های پیشین نویسنده که درگذشته منتشر شده است. روانی وسادگی زبان داستان ها یکی از بهترین شیوه هائی ست که نویسنده در آثارش رعایت می کند. این بررسی شامل چند داستان خواهد بود که ازاین دفتر برگزیدم.
نخستین داستان با نام «بازرس» است و یادآور بازرس های هایی که هریک ازما در دوران دبستان و دبیرستان خاطره های تلخ ازادا و اصول های باسمه ای وکبر وغرورهای نفرت آورشان به خاطر داریم. در این دفتر نیز نویسنده به بهانۀ بازخوانی بازرس مخاطبین و نسل های گذشته را روی نیمکت مدرسه نشانده، و خاطره های تلخ وشیرین ایام سپری شده را یادآور شده است.
نویسنده دراین داستان در نقش بازیگر اصلی و از زبان راوی با نام حامد که «مبصر کلاس» است سخن می گوید. با اعتماد به نفس با رعایت ادب ومهربانی آقای ارفعی را با اندک مشت مال معرفی می کند. مبصرکلاس وظایف خود را شرح می دهد. ازآشنائی خود با همکلاسش رابرت که مسیحی است و بچه ی « تر وتمیزی ومرتب بود. سفید ترین بچۀ کلاسمان بود کیفی پُر و پیمون داشت» و بلافاصله یادآور می شود که درتمام محتویات کیفش او را شریک می کرد درحالی که خودش که بچۀ سوم خانواده بوده «درکیفم از این خبرها نبود». بازرس وارد کلاس شده چون ژنرالی که بچه های کوچک را بترساند با پُز وافاده نگاه می کند. وازاو اسمش را می پرسد . می گوید حامد. سپس می پرسد «کی تورا مبصر کرده؟» پاسخ می دهد آقا معلم. از رابرت هم که کنار او نشسته اسمش را می پرسد اوهم پاسخ می دهد. آقای بازرس می گوید ازفردا رابرت باید مبصرکلاس شود. چک وچانه ها به جائی نمی رسد و با پاسخ های بی ادبانه ازکلاس می رود با این اخطار به رابرت: «ازفردا تو مبصر کلاسی. دفتر را ازحامد تحویل بگیر».
چند سال بعد حامد که پایان کلاس دوازدهم را می گذرانده، دریک مهمانی با آقای بازرس برخورد می کند. با حضور معلم یادآوری خاطرۀ تلخ آن برخورد، و گله گذاری ها داستان به پایان می رسد.
قربون کور دومین داستان این دفتر است که به دکتر محمود کویر پیشکش شده است.
داستان درتهران می گذرد. درکوجه تهرانچی انتهای خیابان شاپور. بیست سی مترکه به سمت جنوب میرفتی خیابان شوش بود. محلی بسیار پرازدحام بامردمانی گوناکون کاسب و کارمند وکارگر وبازاری و کریم آقا کفاش که دستدوزماهری بود با مشتریان خاص خودش. دکان کریم آقا پاتوق جاهل های محل بود و راوی داستان نیز با نام رضوی بعنوان « اهل علم» مورد احترام که محصل مدرسه ای بوده در حوالی میدان حسن آباد و شاید همان مدرسه ای که درکوچه حمام شازده روبروی پارک سنگلج بود. کریم کفاش راوی داستان را به قربان کورازجاهل های سرشناس محله معرفی می کند که آموزش خواندن و نوشتن رابه او تعلیم دهد. قربان کور تصمیم گرفته ازدواج کند و دست از باجگیری بردارد. ضرورت پیدا کرده که حتما باید باسواد شود. راوی داستان این کاررا برعهده می گیرد وبا آموزش دلسوزانۀ او قربان کورهم سواد دار می شود.
روزی دروقت آموزش، قربون کور رضوی را به سرسفره دعوت وبه خانمش زری خانم معرفی می کند در«دواتاق در حیاط دنگالی دراختیار خودش وخانمش بود. خانمی با زیبائی خیره کننده». از این بخش روایت داستان نتوانستم بگذرم و صفا و صمیمیت معلم نوپا را با مخاطبین درمیان نگذارم : «بیش از دوماه بود که انصافن با صرف وقت و بدون تعطیل درس می خواند ومثل کودکی رام و حرف شنو تکالیفش را انجام می داد. جمعه غروبی بود رفتم دکان کریم آقا، کفش هایم را اصغر واکس بزند شب با برو بچه ها می رفتیم به رستورانی درخیابان قوام که بیشتر غذاهایش حرف نداشت با تعحب دیدم همه ی آنهائی که برایشان روزنامه میخواندم پای منبر قربون نشسته اند واوباکاربرد عینکی که بتازگی تهیه کرده بود کیهان را به دست گرفته و می خواهد برای جمع روزنامه بخواند. مثل اینکه فرزند خودم می خواهد سواد دست وپا شکسته اش را به رخ دیگران بکشد».
راوی پس از مدتی در روزنامه خبرقتل قربان یارمحمدی را می شنود که به دست باجگیری کشته شده. روزنامه توضیح داده بود که مقتول مدتی پیش ازجاهلی ونسق گیری دست شسته دکان خواربارفروشی دائرکرده بود که به دست باجگیری کشته شده است.
سلفچگان: داستانی ست که راوی اول شخص روایتگرآن است. زمانۀ پس از انقلاب اسلامی : « هنوز آوار حجاب اجباری برسرمان خراب نشده بود». همو درسلفچگان اتومبیل شیکی را می بیند درگوشه ای با تنها سرنشینش دخترنوجوانی گوش سپرده به آهنگ «سنگ خارا»ی مرضیه. با نگاهِ تعجب آمیز راوی، دختر نوجوان شیشۀ اتومبیل را پائین می کشد و می گوید: «خاله ام درکافه است من دارم (چیزی) را که خواسته برایش می برم» . درقهوه خانه خاله را می بیند: «نگاهش را که بسویم برگرداند، پراز جاذبه وطراوف بود» . آن دو باهم آشنا می شوند. با دخالت مرد قهوه چی درصحبت ها ونگاه آن ها، راوی داستان، پیام تنها بودن در سفر ومجرد بودن خود را به خانم می رساند. پس از خاتمه صبحانه قبل از ترک فهوه خاانه، خانم باگفتن اینکه «کاش مسیرشماهم به سمت جنوب بود» و تعارفات معمولی، در حالی که پیداست دل راوی پیش خانم به تله افتاده ؛ وقتی می خواهند قهوه خانه را ترک کنند، معلوم می شود اسم خانم سارا و درتهران معلم است. برای عروسی برادرش که کارمند عالیرتبۀ راه آهن است به اهواز می رود. درمقابل پرسش راوی پس چرا همسرتان را همراه ندارید؟ «نگاه “بشما مربوط نیست” اش را به رویم ریخت ولی با نازی ملیح و باخنده گفت : «متآهل نیستم. مگر شما متآهل هستید؟» پاسخ می دهد: «نه همسر ندارم، نامزد هم ندارم» و قول و قرار ملاقات در تهران را باهم می گذارند. راوی ایرج شازده روی تکه کاغذی اسم وتلفن خودر را به اومی دهد.
درروزنامه خبردستگیری یک قاچاثچی با مواد مخدر درپل دخترخرم آباد منتشر می شود با همان نشانه های ساراخانم و دخترنوجوان که آزاد شده است. بالاخره معلوم.می شود که عموی ساراخانم از قاچاقچی های سابقه دار است و موادر مخدررا در ماشین شیک و گران بها جاسازی کرده تا بافریب سارا خانم موادمخدررا به مقصد برساند. با دستگیری و زندانی شدن عمو، ساراخانم آزاد می شود. با ازدواج و عروسی مهندس ایرج شازده و ساراخانم داستان به پایان می رسد .
راز، آخرین داستانی ست که دراین بررسی برگزیده ام .
داستان خواندنی ازدوران تحصیل راویتگر این دفتر است که با انتقال واسباب کشی خانه به محله تازه، با پسرسیاهپوستی آشنا می شود به نام “آتی تو”. ازشنیدن اسم با تعجب می پرسد توداری فارسی حرف میزنی ولی اسمت یه جوری ست؟ آتی تو می گوید : «ما اهل “میناب هستیم، سیاه های آن حوالی همه اسم هایشان دراین روال است». راوی داستان نیزخودش را رسول معرفی می کند و آن دوهمکلاس در یک مدرسه رفاقتشان محکمتر می شود. با پیوستن عزیزه دوست آتی تو و رسول به قول خودشان “سه تفنگدار” شکل می گیرد. طبیعی ست که در این آشنائی ها پای همکلاسی ها به خانه های همدیگر باز می شود. وخانواده هریک نیز با همکلاسی های فرزندان خود آشنا می شوند. روزی از روزها آتی تو به آن دو می گوید:
«برویم خانه عزیز، گلوئی تر کنیم. همۀ آنچه را که یک راز است و خواهش می کنم برای همیشه پیش خودتان باشد. برایتان توضیح می دهم وکاملن روشنتان می کنم به شما می گویم چون احساس می کنم که برادرانم هستید، ومن نمی خواهم ازاین راز زندگی من و خانواده ام نا آگاه باشید». درخانه عزیز پس از خوردن یکی دوفنجان چای، آتی تو می گوید که دراین نزدیکی ها تمام اقوام درخانه ما حمع می شوند و مراسم … حرفش را قطع کرده می پرسد: «بچه ها شما می دانید “زار” چیست» عزیز پاسخ میدهد : «بله راز چیزی است که منتظریم تو برایمان فاش کنی» رسول می گوید: «عزیزجان زار ونه راز، نه من هم نمی دانم یعنی چه» و اتی تو شروع می کند به شرح زار: «هرازگاهی که کسی در آستانه و درکوران دگرگونی روحی و جسمی است . . . این حالتی ست که در ما سیاه های اهالی جنوب والبته درافراد خاصی بروز می کند. ما اعتقاد داریم که “جن” دربدنش راه یافته وبایستی بهرشکل که شده کمکش کرد که جن ازبدنش خارج شود».
روزموعود فرا می رسد. رسول و عزیز به طورغیرمنتطره واردخانه آتی تو می شوند. مراسم شروع شده، عده ای بیحال درمیان فریاد کوبه ها وضربات دهل وبوی عود و رقص های پرتحرک برزمین افتاده اند. آتی تورا می بینند که پیراهنش را درآورده کف زمین دراز کشیده است. «مردی که دهل یا طبل می زد سرش رابه دیوار کوبید، هیچکس هم متوجه نشد و کمکش نکرد. حالش دگرگون شده بود …» آن دو جوان تاب نیاورده مجلس را ترک می کنند. چندروزبعد آتی تو بیمار شده و معالجات محلی اثر نمی کند ، به تهران می برند. «چند دکتراو را معاینه کردند وبه اتفاق گفتند دچارجنون شده است». واخرسربه میناب می برند . آتی تو گم می شود « تاچندین روزبعد که دریا پیکر بی جان اورا به ساحل می آورد». و کتاب را می بندم با آرزوی موفقیت نویسنده .
بعدالتحریر:
کتاب سلفچگانِ صفریان مرا به سالهایی برد که درحاشیه خلیج فارس و جزیره قشم و هنگام کارهایی را انجام می دادم. اسم زار ومراسم آن را در گفتگویی با زنده یاد غلامحسین ساعدی که تازه ازسفر جنوب برگشته بود شنیده بودم. مدتی پس ازآن اتفاق افتاد برای دوسال وخرده ای کارم به حاشیه خلیج فارس درفاصلۀ یکهزار کیلومتری بوشهر وبندرعباس افتاد و با زارها و مراسم شان بعنوان یک تماشاگر از نزدیک آشنا شدم.
ساعدی درچند مونوگرافی خود، اثری دارد پرمحتوا با نام «اهل هوا» که درسال های ۱۳۴۵ توسط انتشارات امیرکبیرمنتشر شد و با استقبال عموم به چاپ های بعدی رسید. درآن اثر پژوهشیِ جالب انواع زار هارا شرح می دهد و می نویسد:
«زار خطرناکترین وشایعترین بادهاست. بیشترمبتلایان “اهل هوا” گرفتار این باد هستند. زارها همه کافرند . ازجاهای مختلف می آیند. بیشترازسواحل شرقی افریقا، زنگبار، سومالی و حبشه که قرنها رفت وآمدی بوده بین حواشی و سواحل جنوبی ایران، و بعد ازعربستان وهندوستان که کوه های اسرار آمیز و دریاهای بسیار بزرگ درکنار دارند . . . زار را از زبانی می شناسند که از کدام خاک و از کدام دریا آمده است. هر زار وقتی خون می خورد، زیر می شود و به زبان درمی آید و از درون کالبد شخص مبتلا و به حنجرۀ وی یا بابا و ماما صحبت می کند و می گوید که ازکدام دیار آمده است. شیوع زارها همه جا یکسان نیست. مرکز اصلیشان همان “سواحل” است که گفتیم بیشتر زار ها از همان طرف پیدا می شوند

کتاب روزهای آفتابی

مهر ۱۳۹۵

روز های آفتابی
نام کتابی است با روی جلدی که خانمی  زیر باران با چتر دارد ره می پیماید و این طنز کتابی است که بیشتر داستان هایش بارانی است حتا داستان  روزهای آفتابی
این کتاب با هفده داستان کوتاه  سخنی به سزاست در مورد انواع داستان های کوتاه. تنوع داستان ها، تفاوت نثر، خلق شخصیت ها، چیدمان واژه ها، وپایان بندی های متفاوت نمایان گر اشکال مختلف داستان کوتاه است.
حضور این کتاب در ادبیات کشورمان حرفی کامل است برای نشان دادن انواع داستان ها.
خواندن با دقت آن و توجه به زوایای هر داستان می تواند منبع قابل اعتمادی باشد برای بررسی و تحلیل.
خواندن و داشتن آن را توصیه می کنیم
%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a2%d9%81%d8%aa%d8%a7%d8%a8%db%8c

یادی از دکتر غلامحسین ساعدی -خسرو باقرپور

مهر ۱۳۹۵

من غلام کسی نیستم. به من بگویید حسین غلام!  )
خودش می گفت: “من غلام کسی نیستم. به من بگویید حسین غلام! از این اسمی که مجبور به حمل و تحمل آنم اصلا خوشم نمی آید. انتخاب خودم که نبوده!”
خوشرو بود و پر کار. مغرور بود این تبریزی ستبر. در ۱۴ دی ماه ۱۳۱۴ به دنیا آمده بود. عاطفی بود و مهربان.دریای محبت بود حسین غلام! وقتی مراجعان تنگدست به مطبش را با خنده و خوشرویی بدرقه می کرد خون به دل می شد از رنج و دردی که می کشیدند. آن ها که می رفتند چشمانش به اشگ می نشست.
غلامحسین ساعدی تحصیلات خود را با درجه دکترای پزشکی و با اخذ تخصص در روانپزشکی در تهران به پایان رسانده بود. فعالیت ادبی خود را از سن ۱۶ سالگی شروع کرده و تا پایان عمر خود آثار گرانبهایی در عرصه های نمایشنامه نویسی و داستان نویسی بر جای گذاشت. نمایشنامه هایش را با نام هنری گوهر مراد می نوشت.
دکتر غلامحسین ساعدی بی تردید یکی از جریان ساز ترین و تاثیرگذارترین داستان نویسان و نمایشنامه نویسان معاصر ایران است.
یادم می آید در ابتدای دهه پنجاه یکی از نمایشنامه های او را که در کتاب “پنج نمایشنامه از انقلاب مشروطیت” درج شده بود در دست تمرین داشتیم. من در این نمایشنامه نقش “ملا مناف خلیجانی” را بازی می کردم. ملا مناف که از همرهان جنبش مشروطه بود از ترس عوامل “صمد خان شجاع الدوله” در مقبره امامزاده ای بست می نشست و عاقبت درب مقبره را سربازان صمد خان گل می گرفتند. با ساعدی تماس گرفته بودیم و در رابطه با تحلیل و اشراف عمیق تر بر این نمایش، از او کمک خواسته بودیم. با خوشرویی و مهربانی ما را کمک کرده بود. آن زمان ها تازه پشت لبم سبز شده بود و نوجوانی بودم تشنه ی دانستن با سری پر شور و دلی پاک باخته به جنبش فدایی. تاثیرات ژرف و شگرفی که مهربانی ها و فروتنی های ساعدی و تشویق ها و خرد وی بر من نهاد، آتش فروزنده ی شیفتگی ی ام به آزادی خواهی و عدالت طلبی را شعله ور تر کرد و مهر عمیق ساعدی را در دلم نشاند.
هرگز یادم نمی رود که اولین پیاله ی می در زندگانیم را نیز از دست او گرفتم. چنان احساس پر شور غروری در سرم نشست وقتی نگاه مهربانش را در نگاهم دوخت و پیاله بر پیاله ام زد که هنوز مست آن باده و غَره ی آن غرورم. آه… یادش به خیر.
با تشدید فشار و آزادی کشی سبعانه رژیم جمهوری اسلامی، ساعدی نیز چونان هزاران اهل فرهنگ دیگر جلای وطن کرد و شوکران تبعید را در کام ریخت. شنیدم در سال ها و ماه های پایانی عمرش در تبعید پاریس، بسیار حساس و اندوهگین شده بود. و عاقبت هم، غم و اندوه غربت و دوری از میهن مالوف خون به جگر و تبعید کشش کرد.
دکتر غلامحسین ساعدی در سن ۵۰ سالگی در دوم آذر ۱۳۶۴ به علت خون‌ریزی دستگاه گوارش در پاریس چشم از جهان فرو بست و در گورستان پر لاشز در کنار صادق هدایت به خاک سپرده شد.برخی آثار او عبارتند از: خانه روشنی، دیکته و زاویه، آشغال دونی، آشفته‌ حالان‌ بیداربخت‌، تاتار خندان‌، ترس‌ و لرز, توپ، چوب‌ بدستهای‌ ورزیل‌، خانه‌ روشنی‌، ضحاک‌ (نمایشنامه‌ در پنج‌ پرده)، عزاداران‌ بیل‌، غریبه‌ در شهر، واهمه‌های بی نام و نشان.
هنگامی که جانم را برداشتم و به اروپا آمدم، ساعدی تازه درگذشته بود و من موفق به دیدار با او نشدم. اما ویدیوی نمایشنامه “اتللو در سرزمین عجایب” را که گمان کنم از آخرین آثار نمایشی او بود دیدم. در این نمایشنامه ساعدی به افشای هوشمندانه ی سانسور در عرصه نمایش و در سرزمین عجایب (جمهوری اسلامی) می پردازد. هنگامی که نمایش پایان می گیرد و حاضران در سالن نمایش بازیگران و کارگردان را تشویق می کنند، دکتر اسماعیل خویی اعلام می کند که دکتر غلامحسین ساعدی در سالن نمایش حضور دارد. ناصر رحمانی نژاد کارگردان و مسعود اسداللهی بازیگر این نمایش دستان ساعدی را می گیرند و کمک می کنند تا او به روی صحنه برود. ساعدی به روی صحنه می آید. جمعیت به پا خاسته است و به شدت او را تشویق می کند. ساعدی با موهایی سفید و چشمانی خندان و مهربان، محجوب و با وقار، دست بر سینه نهاده و از مردم تشکر می کند. یادش به خیر باد
مریم آموسی نوشته است: دکترغلامحسین ساعدی ( گوهر مراد ) روز سه شنبه ٢۴ دی ماه ١٣١۴ از پدری بنام علی اصغر ومادری بنام طیبه درتبریز به دنیا آمد.
در سال ١٣٢٢ وارد دبستان بدر و در سال ١٣٢٩ وارد دبیرستان منصور شد .
در سال ١٣٣٠ همزمان با نهضت ملی فعالیت سیاسی خود را آغاز کرد. طی سال های بعد مسوولیت انتشار روزنامه های فریاد ، صعود و جوانان آذربایجان را برعهده گرفت و مقالات و داستان هایی در این سه روزنامه و همچنین ” دانش آموز ” چاپ تهران منتشر کرد .
بعد از کودتای ٢٨مرداد ١٣٣٢ به مدت دو ماه مخفی شد و در شهریور ماه این سال دستگیر و چند ماهی در زندان به سر برد .

در سال ١٣٣۴ وارد دانشکده پزشکی تبریز شد و سال بعد همکاری خود با مجله سخن آغاز کرد. در این سال داستان مرغ انجیر و پیگمالیون ، داستان و نمایشنامه را در تبریز منتشر ساخت.

وی تحصیلات خود را با درجه دکترای پزشکی ، و تخصص روان‌پزشکی در تهران به پایان رساند . مطبش در خیایان دلگشا در تهران قرار داشت و او بیشتر اوقات بدون گرفتن حق ویزیت بیماران را معاینه می کرد . این مطب در واقع غیر از محل کار ، محل زندگی او و برادرش دکتر علی اکبر ساعدی و محلی برای رفت و آمد روشنفکران و ادیبان و فعالان سیاسی آن روزگار بود .

در سال ١٣٣۶ داستان خانه های شهرری را در تبریز و نمایشنامه لیلاج ها را در مجله سخن منتشر کرد. در سال بعد و پس از آشنایی با صمد بهرنگی ، بهروز دهقانی ، مفتون امینی ، کاظم سعادتی و مناف ملکی ، جنبش های دانشجویی و اعتصابات دانشگاه تبریز را رهبری نمود. در این سال داستان کوتاه شکایت و نمایشنامه غیوران شب را نوشت .

طی سال های بعد تا زمان فارغ التحصیلی در سال ١٣۴٠ نمایشنامه های سایه های شبانه ، کاربافک ها در سنگر و سفر مرد خسته را نوشت و منتشر ساخت .

در سال ١٣۴١ راهی تهران شد تا خدمت سربازی اش را بصورت سرباز صفر آغاز کند. در این زمان چند داستان کوتاه درباره زندگی سربازی نوشت. در همین سال به همراه برادرش دکتر علی اکبر یک مطب شبانه روزی افتتاح کرد و با کتاب هفته و مجله آرش همکاری نمود. آشنایی و دوستی با احمد شاملو ، جلال آل احمد، پرویز ناتل خانلری ، رضا براهنی ، محمود آزاد تهرانی ( م . آزاد ) ، سیروس طاهباز ، رضا سیدحسینی ، بهمن فرسی ، م . به آذین ، اسماعیلی شاهرودی و جمال میرصادقی حاصل این دوره بود.

در سال های بعد تک نگاری ایلخچی ، خیاو یا مشکین شهر ، هشت داستان پیوسته عزاداران بیل، نمایشنامه های چوب بدست های ورزیل ، بهترین بابای دنیا ، تک نگاری اهل هوا ، داستان بلند مقتل ، پنج نمایشنامه از انقلاب مشروطیت ، مجموعه داستان واهمه های بی نام و نشان ، نمایشنامه آی بی کلاه – آی باکلاه را منتشر ساخت .

در واقع پر بارترین سال‌های عمر ساعدی از سال‌های ۱۳۴۳ـ۱۳۴۲ شروع می شود. به خصوص سال‌های ۱۳۴۶ـ۱۳۴۵ سال‌های پرکاری ساعدی است .

کتاب عزاداران بیل را در سال ۱۳۴۳ به چاپ رساند که تا سال ۱۳۵۶ دوازده ‌بار تجدید چاپ شد .

با وجود این‌که گذر زمان بر بسیاری از داستان‌های روستایی سال ۱۳۴۰ تا ۵۰ گرد فراموشی پاشیده ، عزاداران بیل هم‌چنان اثری پرخواننده و پدید آورنده یک جریان ادبی خاص است.

شاملو می‌گفت : « عزاداران بیل را داریم از ساعدی که به عقیده ی من پیش‌کسوت گابریل گارسیا مارکز است. »

او با چوب بدست های ورزیل ، بهترین بابای دنیا ، تک نگاری اهل هوا ، پنج نمایشنامه از انقلاب مشروطیت ، پرواربندان ، دیکته و زاویه و آی بی کلاه – آی با کلاه ، و چندین نمایشنامه ی دیگری که نوشت ، وارد دنیای تئاتر ایران شد و نمایشنامه های او هنوز هم از بهترین نمایشنامه هایی هستند که از لحاظ ساختار و گفت و گو به فارسی نوشته شده‌اند .

ساعدی در ابتدا نگران این بود که ورودش به حوزه ی نمایش نامه ناموفق باشد و به خاطر عدم اعتماد به نفس ، با اسم مستعارِ ” گوهرمراد ” نمایش نامه هایش را چاپ کرد که بعدها این نام بسیار مشهور شد و بدل به نام هنری او گردید. تفسیرهای مختلفی از این نام شده ولی خود او گفته است که این نام را بصورت ” گوهر دختر مراد ” روی یک سنگ قبر در تبریز دیده است و توجه اش را جلب کرده .

او یکی از کسانی بود که به همراه بهرام بیضایی ، بهمن فرسی ، عباس جوانمرد ، بیژن مفید ، آربی اوانسیان ، عباس نعلبندیان ، اکبر رادی ، اسماعیل خلج و … تئاتر ایران را در سال های ۴۰-۵۰ دگرگون کرد.

آثار او دستمایه ی برخی از بهترین فیلمهای بلند سینمای ایران قرار گرفته است، که از جمله ی آنها میتوان فیلمهای ” گاو ” (ساخته ی داریوش مهرجویی ، ۱۳۴۸) ، ” آرامش در حضور دیگران ” (ساخته ی ناصر تقوایی ، ۱۳۴۹) و ” دایره ی مینا ” (ساخته ی داریوش مهرجویی ، ۱۳۵۳) را نام برد .

ساعدی در سال ١٣۴۶ به همراه جلال آل احمد ، رضا براهنی و سیروس طاهباز برای رفع سانسور از اهل قلم و مطبوعات با دولت وقت به مذاکره نشست. در همین سال وبه دنبال این اقدام هسته اصلی کانون نویسندگان شکل گرفت .

انتشار داستان ترس و لرز، تک نگاری قراداغ ، رمان توپ ، نمایشنامه پرواربندان ، جانشین ، فیلمنامه ی گاو در سال های بین ١٣۴۶ تا ١٣۵٣ صورت گرفت .

در سال ١٣۵٣ با همکاری نویسندگان صاحب نام آن زمان ، مجله الفبا را منتشر کرد. در همین سال برای نوشتن یک تک نگاری به لاسگرد در اطراف سمنان سفر کرد. ساعدی می خواست راجع به شهرک های نوبنیاد تحقیق کند و بنویسد که توسط ساواک دستگیر شد و به زندان قزل قلعه و سپس اوین منتقل شد. او یک سال را در سلول انفرادی در زندان اوین گذارند و تحت شدیدترین شکنجه های جسمی و روحی قرار گرفت. البته در زندان نیز بیکار ننشست و رمان ” تاتار خندان ” را نوشت. شرط آزادی اش یک مصاحبه ی تلوزیونی و اعترافاتی بود که از او خواسته بودند که ابتدا پذیرفت ولی در حین مصاحبه گفت که ترجیح می داده در بهشت زهرا باشد تا در آن جا و برنامه دیگر ادامه نیافته بود . در نهایت با تلاش های سیمین دانشور از زندان آزاد شد. البته به جای مصاحبه ی تلوزیونی، مصاحبه ای جعلی در روزنامه ی کیهان چاپ شد که او پس از آزادی اش از آن باخبر شد و بسیار آزرده اش کرد. احمد شاملو ساعدی را پس از زندان به این گونه توصیف می کند : « آنچه از ساعدی ، زندان شاه را ترک گفت جنازه ی نیم جانی بیشتر نبود . ساعدی با آن خلاقیت جوشان پس از شکنجه های جسمی و بیشتر روحی زندان اوین ، دیگر مطلقا زندگی نکرد. آهسته آهسته در خود تپید و تپید تا مرد. ساعدی برای ادامه ی کارش نیاز به روحیات خود داشت و آنها این روحیات را از او گرفتند. درختی دارد می بالد و شما می آیید و آن را اره می کنید. شما با این کار، در نیروی بالندگی او دست نبرده اید، بلکه خیلی ساده او را کشته اید ، اگر این قتل عمد انجام نمی شد ، هیچ چیز نمی توانست جلوی بالیدن آن را بگیرد. وقتی نابود شد ، البته دیگر نمی بالد ، و رژیم شاه ، ساعدی را خیلی ساده نابود کرد . »

پس از آزادی از زندان سه داستان گور و گهواره ، فیلمنامه ی عافیتگاه ، داستان کلاته نان ، را نوشت و در سال ١٣۵٧ به دعوت انجمن قلم امریکا روانه این کشور شد که سخنرانی های متعددی در این کشور انجام داد . در اوایل زمستان این سال به ایران بازگشت .

در اواخر سال ١٣۶٠ راهی پاریس شد و همچنین در این سال با خانم بدری لنکرانی ازدواج کرد .

طی سال های ١٣۶١– ١٣۶۴ در پاریس اقدام به انتشار مجله ی الفبا کرد و چند نمایشنامه و فیلمنامه و داستان نیز نوشت .
غلامحسین ساعدی در روز دوم آذرماه ١٣۶۴ بر اثر خونریزی داخلی در پاریس در بیمارستان سن آنتوان درگذشت . و در هشتم آذر در قطعه هشتاد و پنج گورستان پرلاشز و در کنار صادق هدایت آرام گرفت .
ساعدی بیش از شصت داستان کوتاه نوشته است. او هفت رمان نوشته است که سه‌تای آن کامل است و چاپ شده : توپ ، غریبه در شهر و تاتار خندان . این آخری را در زندان نوشته است .
دنیای داستان‌هایش دنیایی غم‌انگیزِ نداری ، خرافات ، جنون ، وحشت و مرگ است . دهقانان کنده شده از زمین ، روشنفکران مردد و بی هدف ، گداها و ولگردانی که آواره در حاشیه ی اجتماع می‌زیند ، به شکلی زنده و قانع کننده در آثارش حضور می‌یابند تا جامعه‌ای ترسان و پریشان را به نمایش بگذارند . ساعدی برخلاف اجتماع نگاران ساده انگار ، از فقرستایی می پرهیزد و می‌کوشد که فقر فرهنگی را در زمینه‌سازی تباهی‌های اجتماعی و استهاله ی انسان ها بنماید . در نخستین داستان‌هایش ‌، چنان توجهی به دردشناسی روانی دارد که گاه روابط اجتماعی را در حدی روانی خلاصه می‌کند و داستان را بر بستری بیمار گونه پیش می‌برد . اما ساعدی به مرور برجنبه ی اجتماعی و سیاسی آثارش می‌افزاید و نومیدی و آشفتگی فکری مردمی را به نمایش می‌گذارد که سالیان دراز گرفتار حکومت ترس و بی اعتمادی متقابل بوده‌اند.
در دندیل ، آرام آرام فضایی کابوس‌وار و تلخ از مجموعه‌ای فقرزده ساخته می‌شود ، اما وقتی تمام خواب و خیال‌های لحاف‌کشان دور می‌شود ، نه جای خنده و نه جای گریه است ، آن فضای عبث و پوک شایسته زهر خنده‌ای است بر این‌ها که قربانیان‌اند و آن‌ها که رمه را به چنین قربانگاهی سوق داده‌اند .

از نمایش‌نامه‌های متعددی که دارد، مهم‌ترینشان « چوب به دست‌های ورزیل » قدرتی بی‌چون و چرا دارد. برای نشان دادن حسن غربت این محیط و انعکاس رؤیاها و کابوس‌های مردمان این دیار غریب ، آن‌سان واقعیت و خیال را درهم می‌آمیزد که کارش جلوه‌ایی سوررئالیستی می‌یابد. از تمامی عوامل ذهنی و حسی کمک می‌گیرد تا جنبه ی هراس انگیز و معنای شوم وقایع عادی شده را در پرتو نوری سرد آشکار سازد. ساعدی سوررئالیسم را برای گریز از واقعیت به کار نمی‌گیرد بلکه ، با پیش بردن داستان بر مبنای از هم پاشیدن مسائل روزمره ، به وسیله ی غرایب ، طنز سیاه خود را قوام می بخشد. طنز وهمناکی که کیفیت تصورناپذیر زندگی در دوران‌ سخت را با صراحت و شدتی واقعی‌تر از خود واقعیت مجسم می‌کند.

جلال آل احمد پس از دیدن نمایش‌نامه ی چوب به دست‌های ورزیل می‌نویسد: « این‌جا دیگر ساعدی یک ایرانی برای دنیا حرف‌زننده است . بر سکوی پرش مسائل محلی به دنیا جستن ، یعنی این . اگر خرقه بخشیدن در عالم قلم رسم بود و اگر لیاقت و حق چنین بخششی می‌یافتم ، من خرقه‌ام را به دوش غلام‌حسین ساعدی می‌افکندم . »

ساعدی به عنوان نویسنده‌ای صاحب سبک در عرصه ی ادبیات ایران مطرح شده است. ادبیات ساعدی ادبیات زمانه هراس (دهه ۵۰ ) است. از این‌رو ، ترس از تهاجمی قریب‌الوقوع تمامی داستان‌هایش را فرا می‌گیرد. مضحکه‌ای تلخ به اعماق اثر رسوخ می‌کند و موقعیتی تازه پیدا می‌کند.
غرابت برخواسته از درون زندگی بر فضای داستان چیره می‌شود ونیرویی تکان‌ دهنده به آن می‌بخشد. ساعدی از عوامل وهم انگیز برای ایجاد حال وهوای هول وگم گشتگی بهره می‌گیرد وفضاهای شگفت و مرموزی می‌آفریند که در میان داستان‌های ایرانی تازگی دارد. در واقع ، از طریق غریب نمایی واقعیت‌ها ، جوهره ی درونی و از نظر پنهان نگه ‌داشته ی آن‌ها را بر ملا می کند و به رئالیسمی دردناک دست می یابد. نثر محاوره‌ای او از امتیاز خاصی بهره‌مند نیست ؛ اصرار نویسنده برای انتقال تکرارها و بی بند و باری لحن عامیانه (به بهانه حفظ ساختار زبان عامه) نثر او را عاری از ایجاز و گاه خسته کننده می‌کند. ساعدی نگران شایستگی تکنیکی داستان‌های خود نیست و همین امر به کارش لطمه جدی زده است. اما او نویسنده‌ای توانا در ایجاد و حفظ کنش داستان تا آخر است و اصالت کارهایش مبتنی بر فضا آفرینی شگفتی است که نیرویی تکان دهنده به آثارش می‌دهد و از او نویسنده‌ای صاحب سبک می‌سازد که به بیان شخصی خود دست یافته است . بیش‌تر داستان‌هایش مایه‌های اقلیمی دارد . عزاداران بیل ، توپ و ترس‌ولرز از سفرها وپژوهش‌های او در نقاط ایران مایه گرفته‌اند. ساعدی ، در هر زمینه ، ضمن پدید آوردن داستان‌های متوسط آثار طراز اولی نیز آفریده ‌است . یکی از مشخصه‌های نویسندگی غلام‌حسین ساعدی با شتاب نوشتن و با شتاب چاپ کردن است. کاری که تجدید نظر ندارد، پاکنویس ندارد ، و بیش از یک بار نوشته نمی شود و زود هم چاپ می شود . بعدها خود او نیز آن را نقطه ضعف کارش می داند : « اولین و دومین کتابم که مزخرف نویسی مطلق بود و همه‌اش یک جور گردن کشی در مقابل لاکتابی ، در سال ۱۳۳۴ ، چاپ شد . خنده دار است که آدم ، در سنین بالا ، به بی‌مایگی و عوضی بودن خود پی می‌برد و شیشه ظریف روح هنرمند کاذب هم تحمل یک تلنگر کوچک را ندارد . چیزکی در جایی نوشته و من غرق در ناامیدی مطلق شدم . سیانور هم فراهم کردم که خودکشی کنم … حال که به چهل سالگی رسیده‌ام احساس می کنم تا این انبوه نوشته‌هایم پرت و عوضی بوده ، شتابزده نوشته شده ، شتابزده چاپ شده . و هر وقت من این حرف را می زنم خیال می کنم که دارم تواضع به خرج می دهم . نه، من آدم خجول و درویشی هستم ولی هیچ وقت ادای تواضع در نمی آورم . من اگر عمری باقی باشد – که مطمئناً طولانی نخواهد بود – از حالا به بعد خواهم نوشت ، بله از حالا به بعد که می دانم که در کدام گوشه بنشینم و تا بر تمام صحنه مسلط باشم ، چگونه فریاد بزنم که در تأثیرش تنها انعکاس صدا نباشد. نوشتن که دست کمی از کشتی گیری ندارد ، فن کشتی گرفتن را خیال می‌کنم اندکی یادگرفته باشم ؛ چه در زندگی ، و جسارت بکنم بگویم مختصری هم در نوشتن . »

**
ساعدی هرگز با محیط غربت اخت نشد : « الان نزدیک به دو سال ست که در این جا آواره ام و هر چند روز را در خانه ی یکی از دوستانم به سر می برم . احساس می کنم که از ریشه کنده شده‌ام . هیچ چیز را واقعی نمی‌بینم . تمام ساختمان‌های پاریس را عین دکور تئاتر می‌بینم . خیال می‌کنم که داخل کارت پستال زندگی می‌کنم . از دو چیز می‌ترسم : یکی از خوابیدن و دیگری از بیدار شدن . سعی می‌کنم تمام شب را بیدار بمانم و نزدیک صبح بخوابم . در تبعید ، تنها نوشتن باعث شده من دست به خودکشی نزنم . کنده شدن از میهن در کار ادبی من دو نوع تأثیر گذاشته است : اول این که به شدت به زبان فارسی می اندیشم و سعی می‌کنم نوشته‌هایم تمام ظرایف زبان فارسی را داشته باشد ، دوم این که جنبه تمثیلی بیش‌تری پیدا کرده است و اما زندگی در تبعید ، یعنی زندگی در جهنم . بسیار بداخلاق شده‌ام . برای خودم غیر قابل تحمل شده‌ام و نمی‌دانم که دیگران چگونه مرا تحمل می‌کنند! من نویسنده ی متوسطی هستم و هیچ وقت کار خوب ننوشته‌ام . ممکن است بعضی‌ها با من هم عقیده نباشند ، ولی مدام ، هر شب وروز صدها سوژه ی ناب مغزم را پر می‌کند. فعلاً شبیه چاه آرتزینی هستم که هنوز به منبع اصلی نرسیده ، امیدوارم چنین شود و یک مرتبه موادی بیرون بریزد . »

اواخر تلخ کام بود. داریوش آشوری درباره ی آخرین دیدارش با ساعدی می‌نویسد : «آدرسش را گرفتم و با مترو و اتوبوس رفتم و خانه‌اش را پیدا کردم … در را که باز کرد ، از صورت پف کرده ی او یکه خوردم . همان جا مرا در آغوش گرفت و گریه را سر داد . آخر سال‌هایی از جوانی‌مان را با هم گذرانده بودیم . چند ساعتی تا غروب پیش او بودم . همان حالت سر آسیمگی را که در او می شناختم داشت اما شدیدتر از پیش . صورت پف کرده و شکم برآمده‌اش حکایت از شدت بیماری او داشت و خودش خوب می‌دانست که پایان کار نزدیک است. در میان شوخی‌ها و خنده‌های عصبی ، با انگشت به شکم برآمده‌اش می زد و با لهجه ی آذربایجانی طنز آمیزش می‌گفت : بنده می‌خواهم اندکی وفات بکونم . و گاهی هم یاد ناصر خسرو می‌افتاد و از این سر اتاق به آن سر اتاق می‌رفت و با همان لهجه می‌گفت : « آزرده کرد کژدم غربت جگر مرا . »

هما ناطق می‌گوید : « در این دو سال آخر ساعدی بیمار بود. چه پیر شده بود و افسرده ! این اواخر خودش هم می‌دانست که رفتنی است … با استفراغ خون به بیمارستان افتاد. به سراغش رفتم در یکی از آخرین دفعات که شب را با التهاب گذرانده بود ، دست و پایش را به تخت بسته بودند. مرا که دید گفت : فلانی ، بگو دست‌های مرا باز کنند ، آل احمد آمده است و در اتاق بغل منتظر است ، مرا هم ببرید پیش خودتان بنشینیم و حرف بزنیم . دانستم که مرگ در کمین است یا او خود مرگ را به یاری می‌طلبد . این شاید آخرین کابوس ساعدی بود. همان روز بود که مسکن به خوردش دادند و دیگر کم‌تر بیدار شد .

شب آخر که دیدمش با دستگاه نفس می کشید … فردایش که رفتم ، یک ساعتی از مرگ او می گذشت. دیر رسیده بودم همه رفته بودند . خودش هم در بیمارستان نبود همزمان سه تن از دوستان هنرمند آذربایجانی‌اش سر رسیدند. به ناچار نشانی سردخانه را گرفتیم و به آخرین دیدارش شتافتیم … زیر نور چراغی کم سو ، آرام و بی‌خیال خوابیده بود، ملافه ی سفیدی بدنش را تا گردن می پوشاند. انگار که ، همراه با زندگی ، همه ی واهمه‌ها ، خستگی‌ها و حتی چین و چروک‌ها رخت بربسته بودند . غلام‌حسین به راستی جوان‌تر می‌نمود و چهره‌اش سربه‌سر می خندید، آن چنان که یکی از همراهان بی اختیار گفت : دارد قصه ی تنهایی ما را می نویسد و به ریش ما می خندد … آن گاه یک به یک خم شدیم . موهای خاکستری اش را ، که روی شانه ریخته بودند نوازش کردیم ، صورت سردش را ، که عرق چسبناکی آن را پوشانده بود ، بوسیدیم . در اثر فشار دست ، قطره خونی بر کنج لبانش نقش بست که آخرین خونریزی هم بود » .

* بنیاد فرهنگی آذرتورک اولین جایزهٔ ادبی خود را در سال ۱۳۸۷ به دلیل هفتاد و پنجمین سال تولد غلامحسین ساعدی به نام او نام‌گذاری کرد.

* در مراسم به خاکسپاری « یولماز گونی » سینماگر ترک ، در پرلاشز، همان گورستانی که امروز خودش در آنجا دفن شده است ، حضور داشت.
جایی گفته : « مرگ یولماز گونی خیلی مرا اذیت کرد. قرار بود با هم کار بکنیم … یولماز از دست رفت. درست در اوج شکوفایی ، با سرطان معده . »
غلامحسین ساعدی و یولماز گونی و ماکسیم رودنسون و محمود درویش جزو هیئت امنای موسسه « مطالعات کردی » در پاریس بودند . میگفت : « راستش را بخواهی از این دنیای مادرقحبه خلاص شد. دست راستش رو سر آدم های احمقی چون من ! »

* همیشه پایین‌ترین نمره ی انشا به او تعلق داشت چون معلمش معتقد بود غلامحسین تمامی آنها را از جایی کپی‌برداری می‌کند و این وضع با چاپ قصه ی « آفتاب و مهتاب » در مجله سخن ، به قلم نویسندهای به اسم غلامحسین ساعدی بدتر شد. آن روز معلم با آوردن این مجله به سر کلاس شروع به مذمت غلامحسین کرد که چرا قصههای این نویسنده را که هم‌اسمِ اوست می‌دزدد و بهتر است خود ، خلاقیت به خرج داده ، هرآنچه را از ذهنش می‌تراود ، بر روی کاغذ جاری سازد. غلامحسین نیز سعی نکرد تا بگوید نویسنده انشاهای سرکلاس و قصه «آفتاب و مهتاب» خود اوست .

* او که در سایه تلاش‌هایش توانست در رشته پزشکی دانشگاه تبریز قبول شود، در خاطرات ایام تحصیل به صراحت می‌گوید که فقط یک‌سال با لذتی وافر درس خوانده و آن هم در زمان حکومت پیشه وری : « … بنده ترکی خواندم و آن موقع زمان حکومت پیشه‌وری بود، کلاس چهارم ابتدایی. قصه ماکسیم گورگی توی کتاب ما بود، مثال‌های ترکی و شعر صابر، شعر میرزاعلی معجز [شبستری]… همه اینها توی کتاب ما بود و تنها موقعی که من کیف کردم که آدم هستم ، یا دارم درس می‌خوانم همان سال بود. من از آنها دفاع نمی‌کنم. می‌خواهم احساس خودم را بگویم…»

* از داستان گاو او (در مجموعه عزاداران بیل) ، فیلمی به همین نام ساخته شده‌است که موفقیتی جهانی یافت.

* او که خود ترک آذری بود و به زبان مادری خویش نیز بسیار علاقمند بود، دربارهٔ زبان فارسی و جایگاهش در ایجاد همبستگی و نقشِ آن در وحدت ملی ایرانیان، طی مصاحبه‌ای با رادیو بی‌بی‌سی چنین گفت: «زبان فارسی، ستونِ فقرات یک ملت عظیم است. من می‌خواهم بارش بیاورم. هرچه که از بین برود، این زبان باید بماند.»

* جلال آل‌احمد و ساعدی هرچند دوستی عمیقی داشتند و شب و روز را با هم می‌گذراندند، به دلیل اختلاف نظرهای فراوان ، هر روزشان به قهر و آشتی می‌گذشت.

* شاید یکی از مهمترین ناگفته ها در زندگی غلامحسین ساعدی عشق او به بانویی بنام : طاهره کوزه گرانی باشد . اکنون مزار این بانوی تبریزی در گورستان امامیه تبریز است . نامه های ساعدی به او بعد از مرگش توسط نشر مشکی با عنوان : طاهره ، طاهره ی عزیزم در ۱۰۴ صفحه چاپ شد که حاوی ۴۱ نامه عاشقانه ساعدی به اوست . نامه‌‌هایی که مرحوم ساعدی در فاصله زمانی ۱۳ ساله از سال ۱۳۳۲ تا تیرماه ۱۳۴۵ نوشته است. نامه‌هایی یک‌طرفه از سوی یکی از نمایش‌نامه‌نویسان برجسته معاصر که هرگز جوابی نداشتند . از ۴۱ نامه ۱۳ نامه بدون تاریخ هستند.

در پیشگفتار ناشر آمده است : « انتشار نامه ها و نوشته هایی از این گونه، آن هم در سرزمین ما، همیشه هم راه با دودلی بوده اند. هیچ یک از ما تمایلی به انتشار نامه های عاشقانه مان نداریم. شاید بسیاری از ما تمایلی به انتشار نامه های خانوادگی مان هم نداشته باشیم. همه ما نوشته هایی، در جایی دور از دسترس دیگران داریم، که نمی خواهیم کسی آن ها را ببیند. نامه های این کتاب بخشی از زندگی یکی از بزرگ ترین نویسندگان این سرزمین و در نتیجه بخشی از تاریخ ادبیات معاصر ماست. از سوی دیگر این نامه ها بخش بسیار خصوصی زندگی یک انسان به نام غلام حسین ساعدی است. و ناشر در تردید میان این دو نکته. طاهره و غلام حسین هرگز به هم نرسیده اند و این عشق بی وصل پایان یافته است. غم فراق و اندوه عشق تا زمانی که در جهان خاکی بوده اند هم راهشان بوده است. شاید این کتاب بهانه و دلیلی شود تا آن دو در جهانی دیگر و یا زندگی ای دیگر به هم برسند. شاید مرهمی باشد بر اندوه عشق غلام حسین و راز پنهان طاهره، شاید… »

رضا براهنی در مقاله‌ای با عنوان « ساعدی ، روایت ناتمام » ، هنگام نقل ماجرای سفر غلامحسین ساعدی به امریکا، از « کیف گنده »ای سخن می‌گوید که ساعدی در فرودگاه نیویورک در دست داشته و در طول سفر همه جا آن را دنبال خود می‌کشیده است. براهنی می‌نویسد : « ماه‌ها بعد فهمیدم – یعنی خودش اعتراف کرد – که از همان ۱۵، ۱۶سالگی نامه‌هایی می‌نوشته به دختری در تبریز، در هر جا که بوده و در طول سال‌ها و هرگز هیچ گونه پاسخی از او نگرفته بود اما به‌رغم این سکوت ، هرگز از نوشتن نامه دست‌بردار نبوده . »
**
کتاب‌شناسی

مجموعه داستان‌ها

۱۳۳۲ – از پا نیفتاده‌ها (بخشی از یک داستان بلند)

۱۳۳۴ – آفتاب مهتاب

۱۳۳۴ – مرغ انجیر

۱۳۳۶ – خانه‌های شهر ری

۱۳۳۹ – شب نشینی باشکوه .

۱۳۴۱ – قدرت تازه

۱۳۴۲ – راز

۱۳۴۳ – عزاداران بیل ۸ داستان پیوسته.

۱۳۴۵ – دندیل ۴ داستان.

۱۳۴۶ – واهمه‌های بی‌نام و نشان (۶ داستان کوتاه)

۱۳۴۷ – ترس و لرز (۶ داستان کوتاه پیوسته)

۱۳۴۸ – گمشده لب دریا (برای کودکان)

۱۳۵۰ – گلیبر (برای کودکان)

۱۳۵۰ – مرند (برای کودکان)

۱۳۵۰ – موجودات خیالی در افسانه‌های ایرانی (برای کودکان)

۱۳۵۵ – کالته نان (برای کودکان)

۱۳۵۶ – گور و گهواره (۳ داستان کوتاه)

۱۳۷۷ – آشفته حالان بیدار بخت (۱۰ داستان کوتاه)

رمان

۱۳۴۴ – مقتل

۱۳۴۸ – توپ

۱۳۵۳ – تاتار خندان

۱۳۵۵ – غریبه در شهر

جای پنجه در هوا (ناتمام)

نمایش‌نامه

۱۳۳۴ – پیگمالیون

۱۳۳۶ – لیلاجها

۱۳۳۷ – قاصدک‌ها

۱۳۳۷ – خانه برف

۱۳۳۹ – شب نشینی باشکوه

۱۳۳۹ – کار بافک‌ها در سنگر

۱۳۴۰ – کلاته گل

۱۳۴۰ – بام‌ها و زیر بام‌ها

۱۳۴۰ – شبان فریبک
۱۳۴۱ – عروسی

۱۳۴۱ – گرگ‌ها

۱۳۴۲ – ده لال بازی ۱۰ نمایش نامه پانتونیم

۱۳۴۴ – چوب به دست‌های ورزیل

۱۳۴۴ – بهترین بابای دنیا

۱۳۴۵ – پنج نمایشنامه از انقلاب مشروطیت

۱۳۴۶ – آی با کلاه، آی بی کلاه

۱۳۴۶ – خانه روشنی ۵ نمایشنامه

۱۳۴۷ – دیکته و زاویه ۲ نمایشنامه

۱۳۴۸ – پرواربندان

۱۳۴۹ – وای بر مغلوب

۱۳۴۹ – ما نمی‌شنویم ۳ نمایشنامه

۱۳۴۹ – جانشین

۱۳۵۰ – چشم در برابر چشم

۱۳۵۲ – مار در معبد

۱۳۵۲ – قوردلار

۱۳۵۴ – عاقبت قلم فرسایی ۲ نمایشنامه

۱۳۵۴ – هنگامه آرایان

۱۳۵۴ – این به آن در

۱۳۵۵ – ضحاک

۱۳۵۷ – ماه عسل

۱۳۵۷ – محاکمه میرزا رضای کرمانی

فیلمنامه

۱۳۴۸ – فصل گستاخی

۱۳۵۰ – گاو

۱۳۵۷ – عافیتگاه

۱۳۶۱ – مولوس کورپوس

تک‌نگاری‌ها

۱۳۴۲ – ایلخچی

۱۳۴۳ – خیاو یا مشکین شهر

۱۳۴۵ – اهل هوا

ترجمه

۱۳۴۰ – دوستان نوشته گی باند تیزن

۱۳۴۲ – آزمایش‌های علمی با وسائل ساده (کارلتن ج. لینر)

۱۳۴۲ – خودشناسی“ (ویلیام سی مینجر)

۱۳۴۲ – شناخت خویش از آرتور جرسیلد، با محمد نقی براهنی

۱۳۴۲ – قلب، بیماری‌های قلبی و فشار خون نوشته ه. بله کسلی، با محمد علی نقشینه

۱۳۴۳ – آمریکا آمریکا نوشته الیاکازان، با محمد نقی براهنی

نمایش‌نامه‌های اجرا شده

۱۳۴۲ – پانتومیم “فقیر” با بازی جعفر والی در تلویزیون

۱۳۴۴ – نمایش “چوب بدستهای ورزیل” به کارگردانی جعفر والی در تئاتر سنگلج

۱۳۴۴ – نمایش ” بهترین بابای دنیا ” به کارگردانی انتظامی در تئاتر سنگلج

۱۳۴۵ – نمایش ” بامها و زیر بامها ” به کارگردانی جعفر والی در تلویزیون

۱۳۴۵ – نمایش ” از پا نیفتاده ها ” به کارگردانی جعفر والی در تلویزیون

۱۳۴۵ – نمایش ” ننه انسی ” به کارگردانی جعفر والی در تئاتر سنگلج

۱۳۴۵ – نمایش ” گرگها ” به کارگردانی جعفر والی در تلویزیون

۱۳۴۵ – نمایش ” گاو ” به کارگردانی جعفر والی در تلویزیون

۱۳۴۶ – نمایش ” آی با کلاه ، آی بی کلاه ” به کارگردانی جعفر والی درتئاتر سنگلج

۱۳۴۶ – نمایش ” خانه روشنی ” به کارگردانی علی نصیریان در تئاترسنگلج

۱۳۴۶ – نمایش ” دعوت ” به کارگردانی جعفر والی در تئاترسنگلج

۱۳۴۶ – نمایش ” دست بالای دست ” به کارگردانی جعفر والی در تلویزیون

۱۳۴۶ – نمایش ” خوشا به حال بردباران ” به کارگردانی داوود رشیدی در تلویزیون

۱۳۴۷ – نمایش ” دیکته و زاویه ” به کارگردانی داوود رشیدی درتئاتر سنگلج

۱۳۴۸ – نمایش ” پروار بندان ” به کارگردانی محمدعلی جعفری در تهران و شهرستانها

۱۳۴۹ – نمایش ” وای بر مغلوب ” به کارگردانی داوود رشیدی در تئاترسنگلج

۱۳۵۱ – نمایش ” چشم در برابر چشم ” به کارگردانی هرمز هدایت در سالن دانشجویی

۱۳۶۳ – نمایش ” اتللو در سرزمین عجایب ” به کارگردانی ناصر رحمانی نژاد در فرانسه و چند شهردیگر اروپا

عبدالحسین زرین‌کوب

مهر ۱۳۹۵

100901747801
عبدالحسین زرین‌کوب در ۲۷ اسفند سال ۱۳۰۱ در بروجرد زاده شد. خانوادهٔ او اصالتاً خوانساری بودند. وی از نوادگان ملا علی‌اکبر خوانساری بوده‌است.[ تحصیلات ابتدایی را در زادگاه خویش به پایان برد. تحصیل در دورهٔ متوسطه را تا پایان سال پنجم متوسطه در بروجرد ادامه داد و به‌دنبال تعطیلی کلاس ششم متوسطه در تنها دبیرستان شهر، برای ادامهٔ تحصیل به تهران رفت. رشتهٔ ادبی را برگزید و در سال ۱۳۱۹ تحصیلات دبیرستانی را به پایان برد. سال بعد به بروجرد بازگشت و به تدریس در دبیرستان‌های خرم‌آباد و بروجرد پرداخت. در این دوران، درس‌های مختلف از تاریخ و جغرافیا و ادبیات فارسی تا عربی و فلسفه و زبان خارجی را تدریس می‌کرد. در همین دوره، نخستین کتاب او به نام فلسفه، شعر یا تاریخ تطور شعر و شاعری در ایران در بروجرد منتشر شد.

در سال ۱۳۲۴، پس از آن‌که در امتحان ورودیِ «دانشکدهٔ علوم معقول و منقول» و «دانشکدهٔ ادبیات» حائز رتبهٔ اول شده‌بود، وارد رشتهٔ ادبیات فارسی دانشگاه تهران شد. در سال ۱۳۲۷، دورهٔ لیسانس ادبیات فارسی را با رتبهٔ اول به پایان رساند، و سال بعد وارد دورهٔ دکتری رشتهٔ ادبیات دانشگاه تهران شد. در سال ۱۳۳۴ از رسالهٔ دکتریِ خود با عنوان نقدالشعر، تاریخ و اصول آن، که زیرنظر بدیع‌الزمان فروزانفر تألیف شده‌بود، با موفقیت دفاع کرد. دکتر زرین‌کوب در سال ۱۳۳۰ در کنار عده‌ای از فضلای عصر، همچون محمد معین، پرویز ناتل خانلری، غلامحسین صدیقی و عباس زریاب خویی برای مشارکت در طرح ترجمهٔ مقالات دائرهالمعارف اسلام (طبع هلند) دعوت شد.

از سال ۱۳۳۵ با رتبهٔ دانشیاری کار خود را در دانشگاه تهران آغاز کرد و عهده‌دار تدریس تاریخ اسلام، تاریخ ادیان، تاریخ کلام و تاریخ تصوف در دانشکده‌های ادبیات و الهیات شد. دکتر زرین‌کوب چندی نیز در «دانشسرای عالی تهران» و «دانشکدهٔ هنرهای دراماتیک» به تدریس پرداخت. وی از سال ۱۳۴۱ به بعد، در فواصل تدریس در دانشگاه تهران، در دانشگاه‌های آکسفورد، سوربن، هند و پاکستان، و در سال‌های ۱۳۴۷ تا سال ۱۳۴۹ در آمریکا به‌عنوان استاد میهمان در دانشگاه‌های کالیفرنیا و پرینستونبه تدریس پرداخت.

زرین‌کوب در سال‌های ورودش به دانشکده، با قمر آریان آشنا شد. قمر آریان، در گفت‌وگویی که در سال ۱۳۸۳ در روزنامهٔ جام جم چاپ شد، تعریف کرد که آشنایی آن‌ها در فضای دانشکده نزدیک به ۹ سال ادامه یافته‌بود، تا آن‌که سرانجام عبدالحسین زرین‌کوب، که سی‌ساله شده‌بود، از آریان خواستگاری کرد. به گفتهٔ خودش، زمانی که ماجرا را با پدرش مطرح کرد، شنید که پدرش به‌خوبی با زرین‌کوب آشناست و مقالاتی از او خوانده، اما فکر می‌کرده که نویسندهٔ آن مقالات باید مردی ۵۰ساله باشد. آریان و زرین‌کوب در سال ۱۳۳۲ با هم ازدواج کردند و تحصیلات خود را در مقطع دکتری نیز ادامه دادند (زرین‌کوب نفر اول و آریان نفر دوم در کنکور دکتری بود). و پس از فارغ‌التحصیلی، سال‌های سفرشان آغاز شد. قمر آریان سال‌های بسیاری را همراه با همسرش در هند، چندین کشور اروپایی و عربی و لبنان گذراند. ازدواج آریان و زرین‌کوب نظیر ازدواج سیمین دانشور و جلال آل‌احمد فرزندی به‌دنبال نداشت.

زرین‌کوب کتابی تحت عنوان دو قرن سکوت درمورد حوادث و اوضاع تاریخیِ ایران در دو قرن اول اسلام (از حملهٔ عرب تا ظهور دولت طاهریان) نگاشته و در سال ۱۳۳۶ در چاپ دوم کتاب بسیاری از مطالب کتاب که به گفتهٔ خودش، ناشی از خامی و تعصب او بوده، را حذف کرده است. در مصاحبه‌ای که عطا آیتی دو سال قبل از درگذشت زرین‌کوب با او داشت، زرین‌کوب در پاسخ به سؤال “کدام‌یک از آثار خودتان را بیش‌تر دوست دارید؟” کتاب دو قرن سکوت را نام برد. هم‌چنین او دو کتاب دیگر در سال ۱۳۴۸ به نام‌های بامداد اسلام و کارنامه اسلام در تاریخ اسلام نگاشته است. شجاع‌الدین شفا با بیان تغییر موضع زرین‌کوب در کتاب کارنامه اسلام نسبت به کتاب دو قرن سکوت، وی را به «دوگانگی»، «غرض ورزی» و «عدم واقع بینی» متهم می‌کند.در مقابل فرهاد بهبهانی این نقد شفا نسبت به نگارش کارنامه اسلام توسط زرین‌کوب را منصفانه نمی‌داند

عبدالحسین زرین‌کوب در ۲۴ شهریور ۱۳۷۸ در ۷۷سالگی در تهران درگذشت
****
از ویکی پدیا

فرانکلین روزولت- احمد قندهاری

مهر ۱۳۹۵

تنها فردی که ۴ بار متوالی رئیس جمهوری آمریکا شد و در دوران رکود بزرگ اقتصادی، کمک های به یاد ماندنی ، به مردم آمریکا کرد.
نویسنده : ساندرا وود کوک
برگردان : احمد قندهاری

فرانکلین دلانو روزولت در ۳۰ ژانویه سال ۱۸۸۲ در آمریکا متولد شد. او تنها فرزند یک خانواده ی ثروتمند بود. آن ها در ملک وسیع خود که در نزدیکی هاید پارک نیویورک قرار داشت زندگی می کردند. روزگار برای فرانکلین جوان به خوشی می گذ شت. او اوقات زیادی را در خارج از خانه می گذرانید. به طبیعت ، ورزش های میدانی علاقه مند بود. شنا کردن وقایق رانی دو ورزش مورد علاقه ی او بود. ضمن اینکه به مطالعه اشتیاق زیادی داشت. یکی از سرگرمی هایش جمع آوری تمبر بود. این خانواده معمولا تابستان ها را برای گردش و تفریح به اروپا می رفتند. فرانکلین جوان که فوق العاده مستعد هم بود در اثر این
۲
رفت و آمد ها می توانست به راحتی به زبان های فرانسه و آلمانی صحبت کند.
فرانکلین در دبیرستان و دانشگاه ، محصل بسیار خوبی بود. وقتی ۲۳ سال داشت با دختری به نام الینور روزولت که از بستگان خودش بود ازدواج کرد. البته مادرش با این ازدواج موافق نبود ، زیرا نمی خواست پسرش را از دست بدهد. هر چقدر مادر فرانکلین در زندگی زناشویی پسرش اشکال تراشی می کرد ، الینور هم تحمل می کرد و هم یاد گرفته بود چگونه رفتار کند تا مادر شوهرش زیاد نا راضی نباشد.
فرانکلین می خواست در رشته ی حقوق ادامه ی تحصیل دهد ولی بزودی علاقه مندی اش تغییر کرد و به سمت سیاست کشیده شد. در سال ۱۹۱۰ به عنوان سناتور ایالت نیویورک انتخاب شد. سه سال بعد یعنی در سال ۱۹۱۳ معاون دبیر نیروی دریایی شد. فرانکلین در انجام وظایفش کوشا و دقیق بود وبه زودی به عنوان یک فرد خوشنام در جامعه شناخته شد. از لحاظ ظاهری مردی بلند قامت ، خوش سیما و خوش برخورد بود. به طوری که به سرعت دوستان جدیدی می یافت.
در سال ۱۹۲۱ فرانکلین سخت بیمار شد. پزشکان در یافتند که او به یک بیماری مبتلا شده است که آهسته آهسته باعث فلج شدن پا خواهد شد. او درد زیادی احساس می کرد و نمی توانست راه برود. به پزشکان زیادی مراجعه کرد وسعی کرد با ورزش وشنا مشکل را حل کند البته مقدار زیادی موثر بود ولی کاملا درمان نشد و برای بقیه ی عمر نمی توانست بدون کمک دیگری راه برود. مادرش از او خواست که دیگر کار نکند و زندگی آرامی داشته باشد. ولی فرانکلین از کار کردن دست نکشید. همسرش الینور در کنارش می ایستا و تا آن جا که می توانست در ایستادن به او کمک می کرد. او بنیادی تاسیس کرد با این هدف، که راه علاج این بیماری به وسیله ی پژوهشگران پیدا شود تا برای سایر
۳
افراد مفید واقع شود. در آن زمان در اثر تلاش پژوهش گران و حمایت بنیاد ،واکسن این بیماری تولید شد.
فرانکلین به کمک همسرش الینور فعالیت های سیاسی را دنبال کرد. در سال ۱۹۲۸ ، به عنوان فرماندار ایالت نیویورک انتخاب شد. در دهه ی ۱۹۲۰ ، در ایالات متحده ی آمریکا، سال های شکوفایی اقتصادی بود. کار خانه ها وتجار و مشاغل دیگر ، فعالیت های بسیار خوبی داشتند، پول زیادی هم در دست مردم بود. به طوری که تعداد زیادی از مردم ثروتمند شده بودند. ولی به علت ماهیت سرمایه داری ومازاد تولید، پس از هر شکوفایی غیر عادی یک دوره ی رکود ایجاد می شود . در سال ۱۹۲۹، خرید و فروش سهام در بازار نیویورک متوقف شد. پنج روز بعد ، بازار سهام بسرعت سقوط کرد. بسیاری از سرمایه گذاران ، همه چیزشان را از دست دادند. مردم هم اعتماد خود را به طور کلی نسبت به همه چیز از دست داده بودند. حتی کسانی که پول داشتند تمایلی به کار تجاری نداشتند. بسیاری از کارخانه هااز تولید باز ماندند، در نتیجه کارگرها بیکار شدند. تعدا زیادی از شرکت ها و کمپانی های بزرگ ورشکسته شدند. بیکاری باز هم بیشتر و بیشتر شد. بانک ها پولی برای قرض دادن نداشتند. بسیاری از بانک ها ورشکسته شدند. بسیاری از مردم که مشاغل خوبی داشتند، آنچنان به فلاکت افتادند که قادر نبودند شکم شان را سیر کنند. در نتیجه بسیاری بی خانمان شدند و به گدایی افتادند به اصطلاح معروف کفکیر اقتصاد کشور به ته دیگ خورد.
فرانکلین روز ولت راهی برای برون رفت از این شرایط در ذهن داشت. در سال ۱۹۳۲ به مردم گفت به من رای بدهید تا رئیس جمهوری شوم، کاری می کنم که مشکلات حل شود. و اعتماد به نفس به شما باز گردانده شود. او قول های بسیار مساعدی به مردم داد و به سفر های انتخاباتی جهت جلب آرارفت و هر شب برای مردم سخنرانی های امید وار کننده ایراد می کرد. مردم با حرف های او به زندگی امیدوار شدند. از طرفی مردم قبلا هم به او اعتماد داشتند. به نظر مردم
۴
فرانکلین روز ولت کسی بود که می شد به او اعتماد کرد. در انتخابات رئیس جمهوری بزرگترین پیروزی نصیب فرانکلین شد. در نتیجه فرانکلین روزولت در سال ۱۹۳۳ به عنوان ریاست جمهوری آمریکا سوگند خورد و به مردم گفت تنها چیزی که از او می ترسم خود ترس است نه چیز دیگر. حالا روزولت رئیس جمهوری است و شروع به حل مشکلات کشور کرد.او عقیده ای نو و روش جدیدی برای برون رفت از مشکلات داشت. و می گفت باید هزینه کند تا اقتصاد کشور آهسته آهسته بهبود یابد. ضمن چند سال قوانین جدیدی به نفع مردم به تصویب رسانید. اولین قدم روزولت برقراری بیمه ی بیکاری برای همه ی افراد بیکار و خانواده هایشان بود. دولت مرکزی به ایالت ها پول می داد که برای مردم بیکار این نوع بیمه را عملی کند. در ضمن برای مردم بی خانمان ، سرپناهی ساخت. بسیاری از مردم که بیکار شده بودند به این سر پناها رفتند و در آن جا ساکن شدند. به آن ها غذای گرم هم داده میشد. در همان اطراف سر پناه ها ، دولت ساختمان هایی مانند مدرسه و بیمارستان و… ایجاد کرد. به این ترتیب برای بیکاران ، محمل کاری هم فراهم شد. این کارگران همچنان از امکانات دولتی استفاده می کردند و دستمزد شان را برای خانواده هایشان می فرستادند. فرانکلین روزولت از طرف دولت به کشاورزان هم کمک کردو به کسانی که شرکت های کوچک داشتند سرمایه داد تا به فعالیت های سابق خود ادامه دهند ، به این ترتیب تا حدود زیادی مشکل بیکاری حل شده بود در نتیجه چرخ های اقتصاد شروع به حرکت کرد.
با اینکه خود فرانکلین روزولت از خانواده ای مرفه بود ولی به مردم بی بضاعت و فقیر کمک های شایانی کرد که در تاریخ کشور های دیگر سابقه نداشته بود. یکی از کارهای چشمگیر فرانکلین روز ولت بیمه ی بازنشتگی برای همه ی افراد بالای ۶۵ سال بود. صرفنظر از مشاغل قبلی آن ها. او همه ی این موارد را به شکل قانون در آورد.
۵
این گونه اعمال فرانکلین روز ولت به ” نیو دیل” معروف شد. بسیاری از ثروتمندان از این عمل او ناراضی بودند. زیرا آن ها دلشان نمی خواست که پول دولت صرف فقرا و کم بضاعت ها شود. و می گفتند که روزولت به طبقه ی خودش خیانت کرده است زیرا به فقرا کمک می کند. در فرانکلین روزولت این توانایی وجود داشت که به همه ی قول هایش جامه ی عمل بپوشاند. او می گفت بدون این اعمال ، بسیاری از مردم از گرسنگی از بین خواهند رفت و اضافه می کرد ک ، پول دولت آمریکا ، مال مردم آمریکا است ، اگر در چنین روزی به آن ها کمک نشود ، فایده ی پول دولت چیست ؟ در نتیجه در دهه ی ۱۹۳۰ ، وضع اقتصادی روز به روز بهتر و بهتر شد.
فرانکلین روزولت به حدی بین مردم محبوب بود که سه بار دیگر یعنی در سال ۱۹۳۶ ، و ۱۹۴۰ ، و ۱۹۴۴ ، به ریاست جمهوری آمریکا برگزیده شد. که در تاریخ آمریکا بی سابقه است. در دهه ی ۱۹۳۰ خطراتی صلح جهانی را تهدید می کرد. در آلمان آدلف هیتلر و حزب نازی خطر بزرگی برای صلح جهان محسوب می شدند. بسیاری از مردم آمریکا می گفتند این مساله به ما ارتباطی ندارد. آمریکا باید خود را از درگیری های اروپا دور نگه دارد. ولی روزولت چنین فکر نمی کرد . او نگران صلح بود و می گفت ، ایالات متحده ، باید از قدرتش ، جهت حمظ صلح در جهان استفاده کند. به همین دلیل برای نیروی دریایی هزینه های زیادی کرد. در سال ۱۹۳۹ ، جنگ جهانی دوم در اروپا شروع شد. فرانسه و بریتانیای کبیر به جنگ با آلمان رفتند. روزولت هر چه توانست به این دو کشور کمک کرد. به آن ها اسلحه فروخت و پول قرض دادو…
در سال ۱۹۴۱ ، قسمت اعظم خاک فرانسه ، به وسیله ی آلمان ها اشغال شده ولی بریتانیا همچنان می جنگید. ایالات متحده ی آمریکا حاضر به انجام هر کاری بود تا به بریتانیا کمک کند. فرانکلین روزولت و وینستون چرچیل نخست وزیر انگلستان در روی یک کشتی ، در اقیانوس اطلس ملاقات کردند و موافقت
۶
نامه ای را امضاء کردندکه در آن نوشته شده بودکه باید کاری کرد تا مردم جهان از وحشت جنگ رهایی یابند. البته هنوز آمریکا وارد جنگ نشده بود.

در آسیا ، ژاپن داشت به یک قدرت متجاوز تبدیل می شد.آمریکا سعی کرد جلوی ژاپن را بگیرد. رهبر ژاپن دخالت آمریکا را باور نداشت. در ۷ ماه دسامبر سال ۱۹۴۱ ، ژاپن به کشتی های جنگی آمریکا در : پرل هارل بر” هاوایی حمله کرد. روز بعد یعنی ۸ دسامبر ۱۹۴۱ ، روز ولت یک سخنرانی در کنگره ی آمریکا ایراد کرد. از آن به بعد آمریکا بر علیه ژاپن تصمیم های جدیدی گرفت. حالا فرانکلین روز ولت به رهبر جهان تبدیل شده بود. در آن زمان ۳ رهبر اصلی برعلیه هیتلر وجود داشت که به آن ها “سه مرد بزرگ ” گفته میشد. وینستون چرچیل از بریتانیا ، ژوزف استالین از شوروی ، و فرانکلین روزولت از آمریکا. ( این سه رهبر بزرگ یک بار هم در دسامبر سال ۱۹۴۳ در تهران با هم ملاقات کردند.) این سه رهبر اکثرا با هم ملاقات داشتند و در باره ی چگونگی جنگ تبادل نظر می کردند.روزولت به همه ی توان خود نیاز داشت. در سال ۱۹۴۵ تقریبا مسلم بود که آلمان شکست خواهد خورد. این سه رهبر بزرگ در باره ی
۷
دنیای پس از جنگ گفتگو می کردند. مثلا آلمان چه خواهد شد ، اروپا چه ترکیبی خواهد داشت. شوروی چه مقدار از کشور های اروپایی را می خواهد. بریتانیا پس از جنگ چقدر توان خواهد داشت. در یکی از جلسات ، سه رهبرموافقت کردند که پس از پایان جنگ ، سازمانی جهانی به نام سازمان ملل تاسیس شود. آن ها اعلامیه ای را جهت تاسیس سازمان ملل امضاء کردند. در این اعلامیه نوشته شد که همه ی کشور هایی که برعلیه آلمان می جنگند ، خواستارحفظ صلح در دنیای پس از جنگ می باشند. و هیچ کدام خواهان جنگ دیگری نظیر جنگ جهانی دوم نیستند. متاسفانه فرانکلین روزولت ، شاهد پایان جنگ جهانی دوم نبود. مسائل جنگ فشار زیادی به او وارد کرد در نتیجه در ۱۲ اوریل سال ۱۹۴۵ در سن ۶۳ سالگی در اثر سکته ی مغزی در گذشت. جنگ در اروپا حدودا پس از یک ماه یعنی در ۷ ماه می سال ۱۹۴۵ پایان یافت. بالاخره دنیا ، صلح کامل را پس از شکست ژاپن در آگست ۱۹۴۵ به خود دید. فرانکلین روزولت رهبری بود که جهانیان به او به دیده ی احترام می نگرند.

کوتاه از استا محمد تقی اسماعیلی

مهر ۱۳۹۵

چطوره صبح را با لبخند آغاز کنیم شاید روزی بهتر از دیروز داشته باشیم ؟

حکیمی ﺭﺍ ﭘﺮﺳــﯿﺪﻧﺪ: ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ چه وقتی ﻣﻨﺎﺳﺐ ﺍﺳﺖ؟
جواب داد ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺷﺨﺺ ﺗﻮﺍﻧﺎ ﺷﻮﺩ
ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ: ﺗﻮﺍﻧﺎ ﺍﺯ نظر ثروت؟
ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: ﻧﻪ ! چرا که ثروت را اعتباری نیست
ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﺗﻮﺍﻧﺎ ﺍﺯ نظر جسمی؟
ﮔﻔﺖ : ﻧﻪ ! چرا که جسم را بقائی نیست
گفتند: توانا از نظر عقلی؟ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: نه! چرا که عقل زوال دارد و به آن نمی توان دل بست
ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ: مسخره مون ﮐﺮﺩﯼ؟
ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ: ﺁﺭﯼ

بهار در تابستان

مهر ۱۳۹۵

بهار در تابستان

این چیه؟

مهر ۱۳۹۵

%d8%a7%db%8c%d9%86-%da%86%db%8c%d9%87%d8%9fاین چیه؟

چند کاریکاتور از استاد سید میثم آقا سید حسینی

مهر ۱۳۹۵

مهاجرت نخبگان%da%a9%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9%d8%a7%d8%aa%d9%88%d8%b1-%d9%85%d9%87%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%aa-%d9%86%d8%ae%d8%a8%da%af%d8%a7%d9%86%da%a9%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%af%d8%a7%d8%aa%d9%88%d8%b1-2%da%a9%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9%d8%a7%d8%aa%d9%88%d8%b1-1

پروژه‌ چین برای تسخیر جهان

مهر ۱۳۹۵

دولت چین قصد دارد “جاده‌ی ابریشم” را بازسازی کند؛ جاده‌ای که باید آسیای مرکزی را به اروپا متصل کند. بدین‌منظور شاهراه‌ها، ریل‌ها و لوله‌های نفت زیادی ساخته خواهد شد. ناظران این را “پروژه‌ای برای تسخیر جهان” می‌نامند.

مجله‌ی آلمانی “اشپیگل” در گزارشی اختصاصی به معرفی پروژه‌ی غول‌آسای دولت چین برای بازسازی “جاده‌ی تاریخی ابریشم” پرداخته و آن را تلاشی برای “تسخیر جهان” نامیده است.

در این گزارش آمده که شی جین‌پینگ، رئیس‌جمهوری ۶۳ ساله‌ی چین و دبیرکل حزب کمونیست این کشور، قصد دارد اسطوره‌ای را زنده کند و “جاده‌ی ابریشم تازه‌ای” بسازد. این جاده در امتداد جاده‌ی ابریشم تاریخی ساخته خواهد شد که زمانی بزرگ‌ترین راه تجاری بود.

فروشنده” نماینده سینمای ایران در اسکار ۲۰۱۷ شد

مهر ۱۳۹۵

“فروشنده” نماینده سینمای ایران در اسکار ۲۰۱۷ شد


فیلم سینمایی فروشنده به کارگردانی اصغر فرهادی به عنوان نماینده ایران برای اسکار ۲۰۱۷ انتخاب شد.

به گزارش ایلنا؛ هیات انتخاب کننده نماینده سینمای ایران برای اسکار ۲۰۱۷ بعد از بحث و بررسی فیلم سینمایی فروشنده به کارگردانی اصغر فرهادی را به عنوان نماینده سینمای ایران برای اسکار انتخاب کرد.
این هیات فیلم فروشنده را از میان پنج فیلم «ایستاده در غبار» (محمدحسین مهدویان)، «دختر» (سیدرضا میرکریمی)، «فروشنده» (اصغر فرهادی)، «لانتوری» (رضا درمیشیان) و «ناهید» (آیدا پناهنده) انتخاب کرده است
پوران درخشنده، محمد بزرگ نیا، محمد حیدری، سعید عقیقی، امیرحسین علم‌الهدی، شهرام مکری، تورج منصوری، اکبر نبوی و امیر اسفندیاری عضو این هیات هستند.
امیر اسفندیاری سخنگوی هیات معرفی فیلم ایرانی اعلام کرد: پس از بحث‌های همه‌جانبه و بررسی‌های تکمیلی در خصوص پنج فیلمی که در فهرست کوتاه دوم قید شده بود، این هیات با اکثریت قوی آرا، فیلم «فروشنده» ساخته اصغر فرهادی را برای معرفی به فرهنگستان و رقابت از سوی کشورمان در رشته بهترین فیلم خارجی زبان برگزید.
اسفندیاری افزود: اعضای هیات ضمن تشکر از سازمان سینمایی، بنیاد سینمایی فارابی و خانه سینما که در تعاملی مطلوب هماهنگی‌های لازم را برای برگزاری جلسات انجام داده‌اند، امید دارند فیلم برگزیده با اتکا به پشتیبانی کلیه مراکز تاثیرگذار فرهنگی کشور، ظرفیت‌های سینمای ایران را در این رقابت بزرگ جهانی به خوبی نمایندگی کند.

در فیلم فروشنده شهاب حسینی و ترانه ی علیدوستی نقش های اصلی را برعهده دارند.

محرومیت زندانیان سیاسی از خدمات پزشکی

مهر ۱۳۹۵

انجمن جهانی پزشکی در نامه ای به آیت الله خامنه ای رهبر ایران، استفاده این کشور از محرومیت زندانیان سیاسی (شامل زندانیان عقیدتی) از خدمات درمانی به عنوان شکلی از «شکنجه و گرفتن اعتراف اجباری» را محکوم کرد. این سازمان تاکید کرد محرومیت رسیدگی پزشکی بیانگر رفتار نادرست بوده و می‌تواند بعضا به شکلی از شکنجه، رفتار بی رحمانه، غیرانسانی یا اهانت‌آمیز تبدیل شود که به روشنی تحت قوانین بین المللی حقوق بشر، ممنوع اعلام شده است.