گذرگاه شهریور ماه

شهریور ۱۳۹۵

Dr Safarian-Kavir_Half-01

گذرگاه شهریور ماه آخر تابستان
شماره ١٧٨

گذرگاه شهریور ماه ١٣٩۵ در پانزدهمین سال انتشار
این شماره گذرگاه حاصل همت این یاران است
————————————————————–

احمد قندهاری – دکتر محمود کویر- مهران رفیعی- از یک فیس بوک – مهتاب خرمشاهی – جنتی محب- ندا ایرانی – سپهرداد گرگین – فرح آریا- مریم
امحمد اسعدی – خلیل نیکپور – هوشنگ ابتهاج – محمود صفریان – تورات رئیسی – جاسم کرباسی – دکتر بیژن باران – برتولت برشت – محمد تقی اسماعیلی – ابو الفضل سپاسی – عیدی نعمتی – مهتاب چگینیان – سید میثم آقا سید حسینی –

در مورد رمان کوتاه ِ کویر بی حاشیه – هاشم کرباسی

شهریور ۱۳۹۵

در نقدی که پارسال بر کتاب ” فصلی دیگر ” نوشته محمود صفریان نوشتم، یا آور شدم:
” با انتشار رمان فصلی دیگر پرونده نویسندگی محمود صفریان دارد حجم لازم را بعنوان یک نویسنده ایرانی موفق پیدا می کند ”
و حالا باید اضافه کنم که این پرونده با انتشار کتاب بسیار خواندنی و اثر گذار ” کویر بی حاشیه ” دارد قطور! تر می شود.
خواستم بنویسم که قلم این نویسنده روز به روز دارد قدرت و توان بیشتری می گیرد، دیدم نوعی بی انصافی است، چون نگاه به همه ی داستان های او اعم از داستان های کوتاه و رمان های او می رساند که قلمی توانا، روان و گیرا داشته است و رمان اخیر ایشان ” کویر بی حاشیه ” نشانگر تداوم آن است.

کتاب های محمود صفریان تمامن با پیشگفتار بعنوان ” مقدمه ” شروع می شوند که خواندن با دقت آن ها خواننده را برای ادامه خواندن و وارد شدن به اصل مطلب، هم آماده و هم آگاه می کند.

” گاه تحمل چه ظرفیتی دارد. این انسان است که عادت می کند یا در واقع این عادت است که به انسان تحمیل می شود تا بیشتر بماند و بیشتر در چنگال بسیاری از رخداد ها ورز داده شود؟ ولی بهر تقدیر آنچه می بایست می بود یا می بایست باشد دیگر نیست …. اما به جایش بسیاری دیگر هستند که کاش نبودند.

وقتی خاطره با ترکیبی از عشق و حرمان شکل می گیرد و همه ی زندگی را پوشش می دهد، فرصت تنفس راحت سلب می شود، و درماندگی خاصی همه ی وجود را در خود می گیرد. “

عشق در نوشته های صفریان همانقدر حال و فرم خاصی دارد که حرمان و درد.
خواندن داستان های محمود صفریان به این میماند که گوشه ا ی از گذران زندگی خودت را تماشا می کنی چون تمامن برایت آشنا هستند.
اوایران را خوب می شناسد و با همه ی اقوام آن حشر و نشر دارد.
در داستان جاسم یکی از داستان های کتاب روزهای آفتابی از زندگی گروهی خاص می گوید ودر داستان لفط الله از زنان شهری در دیگر نقطه ایران حرف می زند. درداستان ” پیوک ” از بندرعباس و افمارش می گوید و داستان شکار نوغی خاص از عوارض جنک را می نمایاند، حتا در رمان ” فصلی دیگر ” گوشه ای از ترکمن صحرا و شهر گنبد کاووس را به قلم می راند و دختری از آن دیار را ترسیم می کند.
” آلتین محصول بسیار زیبائی بود از پدری ترکمن و مادری دو رگه، با چشمانی که خیلی مورب نبود و همین بروجاهت اوافزوده بود. با چهره ای خندان و دندان هائی سفید و بدون کمترین نا هنجاری. به این خوش سیمائی، اندامی متناسب در حد کمی کوتاهتر از صدو هفتاد و کمی ازترکه ای پر گوشت ترجذابیتی خاص در صورت و اندامش پاشیده بود که هر بیننده ای را وادار می کرد بیشتر از معمول نگاهش کند. و بعد فهمیدم که با همه ی این مشخصات و فرزند ِ یگانه بودن، شخصیتی محکم و با اتکا به نفس دارد.”
مجموعه کار های صفریان اعم از انبوه داستان های کوتاهی که در چهار کتاب ِ
روز ها آفتاب
روزی که گلابتون رفت
اشک ققنوس
و …سلفچگان
آورده است و رمان هائی چون:
شام با کارولین
که گمان می کنم تا حالا فروش بسیار بالائی داشته است
فصلی دیگر
که در سایت آمازون جزو داستان های فارسی پر طرفدار بوده است. و اینک رمان جذاب و پر کشش
کویر بی حاشیه.
می تواند برای آن ها که کتاب می خوانند، زمینه پر باری برای مطالعه باشد.
در کویر بی حاشیه که جدید ترین کتاب او است از شهر طبس و عشقی که بنحوی خاص و کاملن جدید جریان می یابد می گوید و بایک گویش بسیار آهنگین و جذب کننده.
“…
“چند ماهی بود به طبس، نه فرستاده، که به نوعی تبعید شده بودم. برای من فرق نمی کرد، تهران ، طبس، یا هر جای دیگر. گو اینکه من در این شهر، هم یافتم و هم می خواهم یافته ام را اگر با دندان هم شده نگهدارم.
یک روز یکی از کارگران محلی که با من کار می کرد و علاوه بر آن، گه گاهی، دم دستی ام را نیز انجام می داد، آمد دفترم.
( حالا باز نشسته شده است. علی قربانی را می گویم شاید چیزی ازش یادتان مانده باشد )
و گفت:
” دختر خانمی همراه پدرش آمده است و می خواهد با شما صحبت کند. خودش گفت که پدرش است”
والبته بود
آمدند تو. به جز صندلی خودم فقط یک صندلی دیگر در اتاق کارم داشتم. و علی فورن صندلی خودش را به اتاقم آورد. تعارف کردم که بنشینند. پدرش قبول نمی کرد، ولی دخترش بجای من اصرار کرد:
” پدر وقتی آقای فتوحی اجازه می دهند، بفرمائید.”
از صحبت مؤدبانه ای که با پدرش داشت خوشم آمد.
” جناب فتوحی از اینکه وقتتان را می گیریم پوزش می خواهم. من گلاب هستم، دختر این آقائی که همراهم است. شما درشهر بسیار خوشنام هستید و از حرف های مردم متوجه شده ام که می توانم این خواستی را که خدمتتان می گویم از شما داشته باشم. ” .
از نحوه صحبت کردن دخترخانم هم خیلی خوشم آمده بود، هم وادارم کرد که با احترامی بیشتر با آن ها بر خورد کنم. فقط گفتم:
” بفرمائید درخدمتم.”
پدرش جواب داد:
آقای فتوحی ” گلاب ” تنها فرزند من است. می بخشید، به قول مادرش خیلی سر زبون دارد. اگر ناراحتتان کرده است ببخشید. “.
” پدرجان! او که هنوز در مورد کاری که برایش آمده اید صحبتی نکرده است. نه، من ناراحت نیستم.”
و دختر ادامه داد:
من یک ماه پیش دیپلم گرفتم…”

پیشنهاد می کنم در صورت علاقه به مطالعه، کتاب های این نویسنده را بخوانید. اطمینان دارم خوشتان می آید

از فیس بوک محمد تقی اسماعیلی یکی از بنام ترین طنز نویسان ایرانی

شهریور ۱۳۹۵

اسما

زن ایرانی ازدید گاه فیلم ها وسریال های فارسی :
۱٫ مثانه ندارد ونیازی به دستشوئی پیدا نمی کند .
۲٫ نمی‌داند آرایشگاه چیست ودرعمرش اسم ماتیک وریمل را نشنیده.
۳٫ هرگزبه حمام نمی‌رود.
۴٫ در خانه با روسری راه می‌رود و می‌خوابد.
۵٫ هرگز همسرش را لمس نمی‌کند، حتی اگر او سکته کرده باشد.
۶٫ روسری چنان محکم به کله اش چسبیده که درهیچ حالتی حتی به هنگام سیل و زلزله و آتش‌سوزی و انفجار و ریزش ساختمان و سونامی، از ملاج‌اش کنده نمی‌شود.
۷٫ هنگامی که همسرش به خانه برمی‌گردد، از داخل آشپزخانه سلام می‌کند و بوسیدن بلد نیست.
۸٫ ناخن‌هایش از دو میلی‌متر بلندتر نمی‌شود.
۹٫ همیشه جوراب کشی مشکی به پا دارد.
۱۰٫ از وان حمام فقط برای شستن پرده و پتو استفاده می‌کند!
۱۱٫ اگربرای خرید برود ، فقط مانتو و روسری می‌خرد و مفهموم لباس زیر را نمی‌داند.
۱۲٫ شب‌ها تنها داخل اتاق می‌خوابد و در را هم از داخل قفل می‌کند.
۱۳٫ بین شکم و گلویش صاف صاف است و برجستگی ندارد.
۱۴٫ به هر مشکلی که برخورد می‌کند، برای حل آن به امامزاده صالح می‌رود.
۱۵٫ درعمرش تل و گل‌ سرووسایل تزئینی مو را نخریده ونمی خرد
۱۶٫ فقط از راه استفراغ کردن متوجه حاملگی خود می‌شود و راه تشخیص دیگری را نه دیده ، نه شنیده ونه می داند
۱۷٫ وهمیشه پیراهن مردانه XXXL به تن دارد!

فقط در تهران – ابولفضل سپاسی

شهریور ۱۳۹۵

به تهران سفر کرده ام ،تابستان ۱۳۹۵ شمسی و ۳۸ سال است از برقراری نظام جمهوری اسلامی میگذرد،در این هنگام همچنان متعصبین وتند روهای مذهبی بر طبل اجرای احکام الهی میکوبند
و بیشتر رسانه ها ی صوتی ،تصویری ونوشتاری مملکت درزیرنفوذ
آنها است. اما چهره شهرهای ایران آنی نیست که آنها میخواهند ،
در این نوشته من دیدنی هائی را از تهران در زیرذربین قلم قرار
داده ام ،که بگمان من پایداری نوشته ها ،همواره بیشتر ازعکس
وفیلم در ذهن آدمی است.
این نوشته اگر چه نام« فقط در تهران» را بر پیشانی دارد، اما
کم وبیش در همه جای ایران از آنچه که من در تهران دیده ام ،
دیده میشود . یادمان باشد که تهران الگوی همه ایران است .نظمی
دراین نوشتار نیست بهمان گونه که در ایران چیزهائی را می بینی
که در هیچ کجای جهان شاید نبینی.
فقط در تهران است که دختران وزنان جوانی را می بینی که روسری های
رنگیشان تنها قسمت خیلی کمی از موهای زیبا و بلندشان را که از
دو سو صورت وپشت سرشان نمایان است، میپوشاند.
فقط در تهران مانتو های جلو باز و کوتاهی را در تن زنان می بینی
که شلوارهای تنگ وگاها جین های از زانو یا ران ، پاره شده را به
تن دارند.
در تهران جوانان دختر وپسری را با آخرین مدل آرایش، پشت
فرمان اتومبیل های سوپر لوکس می بینی که در خیابانها بقول
خودشان حال میکنند و گاها در حال کل کل کردن با پلیس هائی
هستند، که بیخود وبی جهت به بهانه های واهی جلوی آنها را میگیرند
فقط در تهران دختر وپسرهای خرد سالی رامی بینی که سرچهارراه
ها فال وگل ودستمال کاغذی می فروشند، جوانان معتاد وپیرمردها
وپیر زنها دست فروشی را می بینی که با اصرار از تو میخواهند
از آنها چیزی را بخری که نیازی به آن نداری ومجبورت میکنند که
چندبرابر قیمت را به آنها بدهی، تعداد این دست فروش آنقدر زیاد
است، که حتی درکوچه وپس کوچه ها در کمین عابرین سواره
وپیاده هستند ، وگاها در بزرگ راهها زمان ساعات پر حجم ترافیک
هم دیده میشوند. جالب است بدانید که درقطارهای متروبه تعداد بسیار
چشم گیری دست فروش درحال فروش اجناس خود به مسافران
هستند. کودکان کار یا خیابانی یکی از معضلات تهران است.
فقط در تهران عطاری هائی را می بینی که روغن شتر مرغ، مهره
وروغن ماروعقرب رامیفروشند.بعضی هم بصورت دستفروشی در
کنار خیابانها دعای انواع درد های بدن آدمی، تا ناتوانی جنسی را
میفروشند وعجبا که خریدارانی هم دارند!
درتهران صابون شتر مرغ!،خرچنگ وخاویار هم بفروش میرسد.
در تهران فروشندگان کفن ضد سوال وجواب نکیرومنکر، مهر های
رکعت شمار، ومساجدی که نماز وروزه برای میت میفروشند، دیده
میشوند.
فقط در تهران راننده اتومبیل پشت سرشما با عصبانیت بوق میزند
که چرا شما برای عبور یک عابر پیاده لحظه ای ایستاده اید.بوق ها
در ایران کاربردهای متفاوتی دارند که شامل ابراز شادمانی در
عروسی ها تا سلام واحوال پرسی و فحش وناسزا هم میشود.
در تهران رانندگی نه بر اساس قوانین رایج بین المللی است، بلکه
بر اساس تشخیص راننده است ، مثل عبور در خیابان ورود ممنوع
وعقب راندن دراتوبانها، بعد ازعبوراز خروجی مورد نظر راننده
و ایضا، در شب هنگام شامل عبور ازچراغ قرمز هم میشود. در
تهران به تعداد بسیار زیاد موتور سوارهائی را میبنی غالبا بدون
کلاه ایمنی ،وبا داشتن سرنشینانی از دوستان وشاید هم مسافر،و
بسا دیدم همراه با زن وفرزندان از بچه دو ساله در بغل راننده تا
پیرزن کهن سال یا دختر جوان، در آخرین قسمت موتور پشت سر
دونفر دیگر. موتور سواری برای بیش از ۶۰% مردم نه یک ضروت حمل ونقل ، که وسیله ای برای امرار معاش است.این موتور ها در مناطقی از مرکز شهر به مسافر کشی مشغولند ویا در حال حمل بار هستند ، واستفاده از آنها برای دلیوری غذا ، و پیک های پست خصوصی، مهمترین شغل آنها است.
فقط در تهران زیر تابلوی توقف مطلقا ممنوع همراه با عکس حمل
باجرثقیل که درسرتاسراکثر خیابانها دیده میشود، صدهااتومبیل پارک کرده وغالبا چند اتومبیل هم بصورت دوبله درکنار آنهاپارک شده است ،درخیابانهای بدون تابلوهم افرادی با لباس فرم بعنوان پارکبان حق پارکینگ را نقدا از رانندگان میگیرند.
در تهران شما وقتی سوار اتوبوسهای شهری میشوید اگر کارت
مخصوص حمل ونقل عمومی را نداشته باشید میتوانید به راننده پول
پول نقد بدهید.این قانون جدیدا شامل اتوبوسهای تند روکه درمسیر
ویژه حرکت میکنند و بنام B_R_T معروف اند نمیشود.
حال که درتوصیف خیابانها هستم باید بگویم فقط در تهران اکثر خیابانها شمال شهر در دو طرف با درخت های تنومند پوشانده شده است، هر کدام از این درختان تاریخی را در دل خود نهان دارند.
درکوچه پس کوچه های شمال تهران ،کوچه باغهائی وجود داردکه
در هجوم ساختمانهای بلند و انبوه اتومبیلها، با نهرهای باریکی که آب زلال در آنها جریان دارد، وپر است از درختان توت سفید (میوه منحصر بفرد ایران) ،هنوز خود نمائی میکنند.
فقط در تهران پس از بستن مغازه ها درکنار چهارراهها وخیابانها اصلی وپر تردد دستفروشهائی را می بینی که انواع لباسها و کفشها و ظروف چینی وبلور را میفروشند.اینها همانهائی هستند که در طول روز در خیابانها فرعی با وانت بارهایشان در کوشه ای ایستاده اند وفروشندگی میکنند.در اتوبانها هم وانت بارها انواع میوه های وارداتی را میفروشند.
در مغازه های تهران دل وجگر، سنگدان وپای مرغ را میفروشند.
در تهران گوشت شتر وشتر مرغ، تخم بلدر چین ، دوغ شتر وخیلی
چیزهای دیگرکه گاهی آدمی مثل من نوع مصرف آنرا نمیداند بفروش میرسد.
فقط درتهران زنهائی رامی بینی که با روسری ومقنعه وچادر درپشت فرمان اتومبیل های میلیاردی نشسته اند. با همین توصف لباس ،پلیس های زن در ایران در حال خدمت اند.البته چادر هایش بنوع خاصی زیر گلویشان بسته شده است.
فقط در تهران نمایشگاه بین المللی قرآن در ماه رمضان برقرار میشود در حالیکه نام وپرچم هیچ کشور خارجی بعنوان شرکت کننده در آن دیده نمیشود، بجز چند قرآن چاپ کشور های دیگر. در این نمایشگاه قرآنی با ابعاد خیلی بزرگی را دیدم که با طلا ونقره وباخط خیلی ریزنوشته شده بود و در یک محفظه شیشه ای نگهداری میشد.جالب است بدانید ساعت بازدیدازاین نمایشگاه از ابتدای غروب تا پاسی ازنیمه شب گذشته است، وتعداد بسیارزیادی ازخانواده ها بساط افطاریشان را در فضای سنگ فرش شده آنجاپهن میکنند. یحتمل در سایر نمایشگاه ها باید به همین منوال باشد.
فقط در تهران پارکی وجود دارد که میگویند پا طوق همجنس گرایان است.این پارک در مرکز شهر و نزدیک مراکز علمی و هنری شهر بزرگ تهران واقع است.
فقط در تهران هنگام ورود به مراکز دولتی بویژه مراکز پلیس و
ادارات دادگستری گوشی تلفن همراه ات را از تو میگیرند وهنگام خروج بتو باز می گردانند. بد نیست بدانید که طبق آمار از هرسه ایرانی یک نفر در گیر با پرونده های قضائی است.
فقط در تهران مغازه مواد غذائی به مقدار بسیار زیاد دیده میشود به ترتیب فراوانی ابتدا سوپر مارکت ها هستند که گاها درکنار یکدیگر یا به فاصله چند متری از یکدیگرند. همین طور فست فود ها، پیتزا فروشی ها و جدیدا، چلوکبابی هائی که سالها خیلی دور نام ونشانی داشتند شعباتی در کوشه وکنار تهران دایر کرده اند ، بعنوان مثال فقط دونام معروف را ذکر میکنم « نایب» و«شمشیری». وبه تعداد بسیار زیاد کیترینگ ،درست با همین نام که فقط از روی فلایر های آنها میشود به وجودشان پی برد. بد نیست بدانید بعضی از مساجد زیر زمین ها ، یا مغازه های چسبیده به آنها که جز مسجد حساب میشود را در اختیار همین کیترینگ ها قرارداده اند.
تا در وصف مغازه ها هستم بگویم رستورانهای خیلی شیک وبسیار مدرن در اکثر محله های تهران وجود دارد ، بعضی رستورانها در غیاب مک دونالد ،با نامهای ایرانی غالبا بدون مفهوم، بصورت زنجیره ای دایر شده است که در اکثر شهر ها ی بزرگ هم شعبه دارند.
در ماه رمضان فروش حلیم و آش رشته جلوی غالب مغازه ها و یا بصورت دست فروشی حتی در پارکهافراوان دیده میشود.
دربازارچه هائی که در بعضی محلات تهران وجود دارد مثل بازار تجریش، تعداد مغازه های مواد غذائی از خشکبار گرفته تا روغن کنجد سازی با دستگاه در حضور مشتری،بسیار فراوان است. درانتهای بازار تجریش امازاده صالح قراردارد که حیاط واطراف آنرا حسابی گسترش داده اند، وبخاطر این گسترش چنار کهن سال ومعروف این امامزاده را قطع کرده اند.ورود خانمها بدون چادر حتی بعنوان عبور از حیاط ممنوع است . برای رفع این مشکل مثل همه امکن زیارتی دیگر هم، ابتدای هر درب کیوسکی وجود دارد که به زنها چادر امانت میدهند.
نکته جالب و دیدنی اینکه در کنار هردرب میزی قرار دارد که مردم کیسه های بزرگ نمک که حاوی بیست بسته کوچک نمک است میخرند و آنرا باز میکنند تا دیگران بعنوان نذری آنها را بردارند.
نذرنمک ،خرما وگاهی چای از نذورات غیرنقدی این امامزاده است.
زوار زیادی هم درحال غذا خوردن واستراحت ، روی سنگ فرش حیاط بساطشان را پهن کرده اند.
در تهران اکثر ساختمانهای عظیم که ساخته یا در دست ساخت است متعلق به شهرداری یا سپاه است، بیشتر پروژه های عمرانی را شهرداری به سپاه واگذار میکند . واین کار درسطح کشور نیز به همین گونه است . در میان باید بگویم پلهای واتوبانهای بزرگ وطولانی در سطح تهران به تعداد بسیار زیاد ساخته شده ویا در حال ساخت است. یک مال بسیار عظیم در ضلع جنوبی پارک نیاوران سالها است که دردست ساخت است، نمونه این گونه ساختمانهای عظیم در سطح تهران در هر محله بصورت چشم گیری وجود دارد.
فقط در تهران زیبا ترین وعمیق ترین ایستگاههای مترو وجود دارد
یکی ازاین ایستگاهها در عمق حدودا صد متری است، که با شش پله برقی طولانی از کف خیابان به سکوی قطار میرسد. چندین ایستگاه دو وسه طبقه هم ساخته شده است. اتوبوسهای تند رو در مسیر های طولانی وویژه هم به سبک ایستگاه های مترو در خیابانهای اصلی شهر وجود دارد . در این اتوبوسها زنها در قسمت جلو سوار میشوند، البته بدون داشتن کارت مخصوص نمیشود وارد ایستگاه شد.کارتهای ویژه حمل ونقل مترو واتوبوس راهم به راحتی از ترمینالها اتوبوس وایستگاههای مترو میشود تهیه کرد .نسبت به تورم موجود در مملکت قیمت حمل ونقل شهری در تهران منصفانه است. با این وجود ترافیک ازنخستین ساعات غروب تا پاسی بعد ازنیمه شب در همه جای تهران وجود دارد.در برخی نقاط تهران ترافیک زمان خاصی ندارد و تمام طول روز حتی در مناطقی مشهور به طرح ترافیک نیز بصورت گاهن ازار دهنده ای وجود دارد.تهرانی ها وساکنین شهرهای بزرگ دیگر روزی چندین ساعت از عمرشان را در پشت ترافیک میگذارنند.
فقط در تهران شغل های هست که بیشتر بنظر میرسد باید در کشور های فقیر اینگونه شغل ها باشد.بعنوان نمونه پسر بچه ها ئی را می بینی که با کیسه ای بزرگ در دست بدنبال ضایعات قابل فروش در سطل های بزرگ اشغال هستند. وانت های فرسوده ای را می بینی که در تمام طول روز با بلند گو خریدار وسایل خانه از کار افتاده کابینت های فلزی و هر گونه ضایعات دیگر هستند.و همانطور که قبلا گفتم بتعداد بسیار چشم گیری دست فروشهائی که در همه جا تهران دیده میشود.نوعی بیکاری پنهان، که باید سواریهای مسافر کش را هم در این مجموعه بحساب آورد.
فقط در تهران بیلبرد های بزرگی را می بینی که نفرت از امریکا را بصورت نوشته ونقاشی شده نشان میدهند، در حالیکه شهر پر است از مغازه هائی که آرمهای امریکائی را میفروشند .وتعجب تر اینکه در تجریش خیابانی وجود دارد با نام «گوگل» که زیرش درست کلمه« گوگل» را به انگلیسی نوشته است. البته نام یکی از
قدیمی ترین محله های تجریش گوگل است.
فقط در تهران انواع موزه ها از حیوانات خشک شده تا پرنده گان زنده ودریاچه های مصنوعی وبسیاری امکان تفریحی، مثل پلی بزرگ که دو پارک بزرگ را به هم وصل میکند ،بنام پل طبیعت از روی یک اتوبان میگذرد. پارکهای بزرگ وغالبا مصنوعی با وسایل ورزشی و اسباب بازی برای بچه ها و استخر های بزرگ با فواره های آب نما. وبسیاری اماکن تفریحی دیگر وجود دارد.
در تهران سرقفلی واجاره مغازه ها در بازار یا برخی مراکز خرید اعداد نجومی است بعنوان مثال دریک پاساژ طلا فروشی درابتدا ی بازار تهران ،سرقفلی یکمتر مکعب مغازه ای در طبقه سوم پانصد ملیون تومان است با این حساب یک مغازه شش متری قیمتی برابر با سه میلیارد تومان میشود. میگویند این گونه پاساژ ها متعلق به نهادهای مذهبی یا نظامی است. جالب است بدانید با تمام رکودی که در اقتصاد مملکت وجود دارد غالب مغازه های خرج دو یا سه خانوار را در میاورد که بصورت شراکت یا خانوادگی اداره میشود.
فقط در تهران مغازه هائی وجود دارد که به فروش یک نوع کالا مشغولند مثل آب انار فروشی ، در بازار تهران برخی از این گونه مغازه ها کنار همدیگر هستند وبازارهائی بنام ساعت فروشها، سراجی ها اجیل فروشها وسایر نام ها دیگر وجود دارد.و در سطح شهر پاساژهائی وجود دارند که فقط موبایل یا کامپوتر میفروشند.
فقط در تهران طولانی ترین خط مترو خاور میانه در حال ساخت است این خط از شهرکی در جنوب شرقی آغاز میشود و با عبوراز
زیر تهران بزرگ به شهرکی در شما ل غربی میرسد.
درتهران اکثر رانندگان اتوبوسهای محلی رعایت حال زنان ومردان بار بدست وغالبا سالمندان را میکنند وآنها رادرخارج ازایستگاه
سوار وپیاده میکنند. این از مواردی است که آدمی در میابدهنوز انسانیت زنده است ، در لابلای این همه نابسامانی های روزگارکه مردم ایران چقدر با آنها در گیر هستند.
خبر تاسف بار در ایران وبویژه در تهران مرگ بر اثر تصادفات رانندگی است که شامل تعداد زیاد ی از آن موتور سوارهائی میشود که ذکرش رفت.در تهران در گیری های خیابانی هراز چند گاهی دیده میشود، که متاسفانه گاهی به مرگ یک یا دونفر ختم میشود.
در تهران و شهرهای بزرگ تعداد اتو مبیل ها از حجم خیابانها بسیار افزونترشده است، طبق آمار اعلام شده روزانه ۱۱۰۰ اتومبیل بر اتومبیل های تهران اضافه میشود، و بهمین جهت برای نمره گذاری در تهران باید مدرک لازم سکونت در تهران را داشته باشید.
بد نیست بدانید که شهرداریها و مراکز دولتی در تهران و ایضا در تمامی ایران جهت خدمات به مردم هزینه های چشم گیری را میگیرند.
فقط درمهمانی های خانوادگی زنانی را می بینی که با روسری کوتاه بلوزهای بی استین می پوشند و دیر وقت نمازشان را میخوانند.
در ایران بسیاری از سایت های اینترنتی مسدود است ، اما به راحتی و بی ترس در مغازه های فلیتر شکن میفروشند.
فقط در تهران جوانان بیکار را بیشتر از شاغلین می بینی، پیر مردان وجوانان زیادی اوقاتشان را در پارکها میگذارانند.
فقط درتهران انواع لباسها ی محلی تمامی استانها ایران در تن مردان غالبن مسافر می بینی.
دست آخر اینکه وقتی از تهران به سایر شهرهای ایران بویژه مناطق محروم سفر میکنی چهره واقعی فقر، بیکاری ، افسردگی ونابسامانی در زندگی مردم آن دیاررا به وضوح می بینی . طلاق بین زوج های جوان ،اعتیاد به مواد مخدر در میان جوانان وخود فروشی زنان شوهر دار ودختران کم سن وسال از مواردی است که روان آدمی را میآزارد. همه گاه وقتی به ایران سفر میکنم از روز ورود در فرودگاه احساس برخورد با این نا هنجاریها، گوئی بر تمام وجودم سایه می افکند، واز روز ورود ،تا تاریخ برگشت را، روز شماری میکنم.

نوشته کوتاهی از دکتر محمود کویر

شهریور ۱۳۹۵

mahmood kavir
گرگ ها هستند. گرگ ها همه جا هستند.اما تو نیستی. همیشه همین طور بوده. به تو فکر می کنم. به خیابان. به روسری سبزت که پاییز با خود برد. به کتانی های سپیدت که جاماند
داشتم دیوانه می شدم. تمام دیوارها پر از گرگ شده بود. تو ی سیاهی چشم ها که نگاه می کردی. توی شیشه مغازه هاکه نگاه می کردی. ما از ترس گرگ ها دویدیم. همینطور که می دویدیم گویی گرگ ها با ما بودند. گرگ ها می دویدند . با ما. کنار ما. پوزه شان کنار صورتمان بود. توی پالتوی بلند من. توی پیراهنم…..
خسته و نفس نفس زنان نشستیم بر بال جوی.سرم را کوبیدم لب جوی آب. درخت پیر را بغل کردم و پیشانی کوبیدم به درخت. پیشانی کوبیدم به درخت.مرا گرفتی. بغل کردی. گریه کردی. تلخ. های های گریه بود یا هلاهل. روسری ترانه هنوز توی دستت بود. روسری آبی ترانه که حالا سرخابی شده بود . و ترانه نبود. ترانه مرده بود. یکی داشت از توی قهوه خانه ی عاشق ها می خواند:
گه گداخ داش بولاغا
سویی سرخوش بولاغا
بیرین سن دی بیرین من
توکاخ قان یاش بولاغا
دیروز . دیروز بود. دیروز بود و نبود. امروز بود. همین امروز لعنتی. یا دیروز بود. بود و نبود و کبود بود. کبود درد بود.ای دیروز نفرینی. ای دیروز بد. دیروز مرگ. دیروز اشک. دیروز درد. پس کو . آفتابمان کو. فردا کو. صبح کو. شب است . هزار هزار سال است شب است. توی آفتاب هم شب است. توی بلوار کشاورز شب است. توی شارلی ابدو شب است. توی بصره شب است. توی کابل شب است. توی نیس شب است. توی دوزخ هم شب است

شناسائی بیشتر سید میثم آقا سید حسینی به قلم خودش – اتو بیو کرافی

شهریور ۱۳۹۵

سید میثم

سید میثم آقا سید حسینی متولد ۲۵ اردیبهشت ۱۳۶۲ زاده شهرری

ادیب و سخنور،سیاستمدارو پژوهشگر.

تاکنون کتاب و کتابها هایی به رشته تحریر در آورده و منتشر کرده ام

(همه چیز برای یک اتفاق خوب) عنوان یکی از انهاست که در مورد شروع یک

رابطه بین پسران و دختران و در نهایت با ساده اندیشی به ساده زیستی و

خوشبختی آنها تبدیل خواهد شد که در ایران بسیار فروش بالا و در دنیای

مجازی بسیار استقبال از ان شد

(عمر گران )نام دیگری از کتابها هایی است که گذر عمر را به همه گوشزد

میکند که این کتاب هم با استقبال چشمگیری روبرو شد و از انجایی که در

زمینه روانشناسی است مورد استفاده دانشجویان رشته روانشناسی نیز قرار

گرفت

جنگل کارتونی

طمع

آرزو(رمان)که مجوزش لغو شد

دلسوخته

چاه و ماه

دوباره تجربه نکنیم

موفقیت فقط زیر سایه خدا

یک کتاب و چند داستان

دانسته های ندانسته

صلح و نوعدوستی میان ملت ها

با اشک چشم رنگ خدا را نباید شست

و…

ازجمله تالیفاتم هست

نمایشگاه های کاریکاتور با موضوع صلح و نوعدوستی آزادی بیان و مسایل روز

برگزار کردم

دو بار دور ایران را با دوچرخه زدم تا مشکلات مردم محروم و مناطق دور

افتاده را به عنوان سفیردوستی منعکس کنم

و شعرهایی را سروده و میسرایم تابلوهایی سو رئال می‌کشم و اندیشه هایم از

دنیای امروز پا فراتر به آینده گذارده و ابن نیز نشان دهنده و تکان دهنده

افکار است که جویای حقیقت های تازه و انرژی های خارق العاده در بشر

هستند این همان مسیری است که همگان را بزودی به حیرت و تعجب وا میدارد

بزرگترین تابلوی آبستره جهان را کشیدم در میدان انقلاب نمایش دادند و

بعد توسط هلال احمر که او را پشتیبانی کرد از بین رفت و پاره شد. تابلوهای

نقاشی ام در پیچیدگی اندیشه در جشنواره ها نه شرکت داده میشد نه بازگشت

داده میشد و ضمن مراجعه و پیگری جواب تهدید امیز داده میشد

و پشتکاری عجیب در من نهادینه شده شبانه روز در تلاش هستم تا قله اهدافم

را فتح کنم کارهای زیادی انجام دادم در جهت بشریت و اکنون از فعالین حقوق

بشر در رده های بالا هستم

زنان افتخارآرین سرزمینم-فرح آریا

شهریور ۱۳۹۵

نابغه
زنان افتخارآرین سرزمینم-فرح آریا
«سارا زاهدی»، برنده جایزه بینالمللی «انجمن ریاضیات اروپا» (EMS) شده است. (این جایزه از سال ۱۹۹۲، هر چهار سال یکبار به ریاضیدانهای نخبه جهان اهدا میشود).
هفتمین «کنگرۀ ریاضیات اروپا» که هر چهار سال یکبار با هدف معرفی یافتههای جدید حوزه ریاضیات محض و کاربردی تشکیل میشود، در روزهای ۲۸ تیر تا اول مرداد ۹۵ در شهر برلین تشکیل شد و جایزه معتبر خود را به ده ریاضیدان زیر ۳۵ سال داد که یکی از آنها «سارا زاهدی»، (متولد ۱۳۵۹ تهران)، استادیار ۳۴ ساله آنالیز عددی در انیستیتو سلطنتی فناوری (KTH) در سوئد، و تنها زن برندۀ این جایزۀ معتبر جهانی در این دوره بود.
موضوع پژوهشسارا، طراحی و تحلیل الگوریتمهای مبتنی بر معادلات دیفرانسیل جزئی با هدف حل مسائل مربوط به هندسه سطوح متغیّر لست. با پژوهش او میتوان مدلی یکپارچه برای رفتار یک سیّال متحرک ارائه کرد. سیالاتی که با هم مخلوط میشوند مثل آب و روغن، یا غشاهای سلولی.
سارا در فضای ملتهب سیاسی بعد از انقلاب، هنگامی که ده ساله بود، پدرش را از دست داد و به کمک مادرش بزرگ شد. تا اینکه توانست در سال ۲۰۱۱، تحصیلات تکمیلی خود را با اخذ درجه دکترای «آنالیز عددی» از انیستیتو سلطنتی فناوری در استکهلم سوئد دریافت کند. سارا در سال ۲۰۱۴ نیز مدرک فوق دکترای خود را از دانشگاه آپسالا گرفت و به عنوان استادیاری آنالیز عددی به عضویت انیستیتو سلطنتی فناوری سوئد درآمد و همانجا هم مشغول به کار شد.
پ.ن: با تبریک صمیمانه به سارا و مادر فداکارش که پا به پای سارا رفت تا به این جایگاه رسید… سارا نه مرفه بود و از طبقه سرمایه دار. از قشر متوسط جامعه هستند که پس از مرگ پدر با همراهی و فداکاری مادر توانست به این درجه از افتخار جهانی برسد
تبریک به سارا و مادرش

چه باید کرد؟

شهریور ۱۳۹۵

آیا در اختیار گذاردن یکی از پایگاه های هوائی کشور در اختیار یک کشور بیگانه ” بهر دلیل ” که باشد، نقض استقلال و تمامیت ارزی نیست ؟
و آیا چنین دولتمردانی بی کیاست، بی قابلیت و بی توجه به خواست و شعور مردم کشور نیستند؟
شعار ” استقلال و آزادی ونه شرقی و نه غربی ” در اینصورت برای فریب مردم نبوده است؟
اگر پاسخ ها مثبت است.
چه باید کرد؟

مصاحبه با گاو – احمد قندهاری

شهریور ۱۳۹۵

در اتاق سردبیرمجله ای ، آقای سردبیر و آقای خبرنگارایستاده بودند ، پس از تعارف های معمولی که بیشتر عبارت هایی بی محتوی بود ، خبرنگار به نشستن دعوت شد. آقای سردبیر گفت: خوب امروز قرار است که با مدیرکل … گفتگو کنی ، پرسش ها را که از پیش به شما داده بودم . سعی کن هیچ پرسشی خارج از کادر نکنی که ازش حرف و حدیثی درنیاید ، که باز هم دچار درد سر شویم. خبرنگار گفت خیر قربان ، امروز قصد دارم بروم به یک گاوداری. هنوز جمله-ی خبرنگار تمام نشده بود ، که سردبیر با اخم صحبت خبرنگار را قطع کرد و گفت مگر به سرت زده ، گاو داری چه کار داری؟خبرنگار با کمی ترس و واهمه گفت : اگر اجازه بدهید عرض می کنم . سر دبیر با بی حوصله گی گفت خوب بگو. خبرنگار گفت : آقای مدیر کل مصاحبه را لغو کردند و گفتند پرسش ها دیر به دستم رسید. من هم امروز می خواهم بروم با یک گاو مصاحبه کنم. سردبیر این بار حسابی از کوره در رفت و گفت : من با هزار بدبختی اینجا را می چرخانم ، تو حالا از سر سیری می خواهی بری با یک گاو مصاحبه کنی؟ این کار ها چیه که می کنی ، این حرف ها چیه که می زنی؟ خبر نگار خیلی جدی ولی با کمی واهمه گفت : آقای سر دبیر امروز به من مرخصی بدید ، من با هزینه¬ی خودم این مصاحبه را انجام می دهم. سردبیر کمی تو لب شد و گفت حالا که اصرار داری من حرفی ندارم ، ورقه¬ی مرخصی را پر کن بیار. خبرنگار گفت قربان من پیش ازاین فکرش را کرده بودم و ورقه مرخصی را نوشتم ، آن را از جیب درآورد و دو دستی تقدیم سردبیر کرد.
سردبیر گفت : من از این مصاحبه خبر ندارم و چیزی هم در این باره از تو نشنیدم و در این مورد بی اطلاعم ، قبول ، خبرنگار گفت قبول. سر دبیر گفت پس تو امروز مرخصی گرفتی که به کارهای شخصی خودت برسی. خبرنگار گفت : قربان می فهمم همین طور است که می فرمائید. خبرنگار از اتاق خارج شد و با یک لکنته به نام پیکان مدل ۱۳۵۰ که هیچ جای اتاقش سالم نبود به طرف کرج به راه افتاد. پس از مدتی روبروی در یک گاو داری در اطراف کرج ایستاد. تصادفا صاحب گاو داری هم دم در بود. دوربین و ضبط صوت را که دید نیشش تا بناگوش باز شد و گفت بفرمائید. خبرنگار گفت آمده ام مصاحبه کنم. صاحب گاو داری گفت: آقا قربان شما برم ، رسمش این است که پیش از این باید اطلاع می دادید و پرسش ها را هم قبلا لطف می کردید تا من پاسخ مناسب آن هارا پیدا می کردم و در ضمن سرو وضع کارگر ها را هم مرتب ، و این جا ها را هم تر و تمیز می کردم. با این این حال و اوضاع گفتگو معنی ندارد.
خبر نگار گفت خیر قربان با شما نمی خواهم مصاحبه کنم. صاحب گاوداری پرید تو حرف خبرنگارکه پس با این سه چهار تا کارگر کور وکچل ، که دست راست و چپ خودشان را نمی شناسند می خواهی مصاحبه کنی؟ من پدرشان را در می آورم . خبرنگار گفت خیر قربان با آن ها هم نمی خواهم مصاحبه کنم. صاحب گاو داری که از کوره در رفته بود با لحن تمسخرآمیزی گفت حتما می خواهی با گاو ها مصاحبه کنی ؟ خبرنگار گفت ، قربان درست گفتید ، می خواهم با یک گاو مصاحبه کنم. صاحب گاو داری کمی چشمانش را تنگ کرد و سرش را توی صورت خبرنگار آورد با نگاه عاقل اندر سفیه گفت پسر جان برو خدا روزیت را جای دیگر حواله کند، ما تا به حال نشنیدیم که گاو حرف بزند و با کسی مصاحبه کند. حالا فرض می کنیم گاو حرف هم بزند ، او چه آگاهی دارد که قابل مصاحبه باشد. خبرنگار گفت قربان من قبلا به اینجا آمده ام و سوالات را هم به آن گاو پیشانی سفید نشان دادم ، او هم سرش را به علامت قبول تکان داد و من هم متوجه شدم که حتی سوالات را هم فهمیده است. صاحب گاو داری که کلافه شده بود گفت ، تو کی به این جا آمده ای و با اجازه-ی چه کسی با گاو من ، آن هم با گاو پیشانی سفید حرف زدی ؟ خبر نگار گفت من هفته پیش آمدم پیش مش رحیم، از او خواهش کردم منو پیش یکی از گاو ها ببره . البته اولش نه و نو می کرد ، اما پس از این که سبیلش را چرب کردم قبول کرد. صاحب گاو داری با فریاد دلخراشی مش رحیم را صدا کرد. قربا ن علی دوید آمد جلو و سلام کرد و گفت : آقا زن مش رحیم مریض است ، مش رحیم یه تک پا رفته حالشو بپرسه زود میاد. صاحب گاو داری نعره زد و گفت بمن چه که زنش مریضه.باید سر کار باشه. قربان علی سرش را پائین انداخت و با تشر صاحب گاو داری به سر کارش رفت. خبرنگار با التماس به صاحب گاو داری گفت : اگر اجازه بدید من با اون گاو پیشانی سفید مصاحبه کنم ، عکس شما را هم میگیرم و توی مجله چاپ میکنم و چند تا از آن مجله ها را برای شما می آورم. صاحب گاو داری با دست چپ پس سرش را خاراند و کمی نرم شده بود ، نرم که چه عرض کنم به قول معروف توی دلش قند آب می کردند. در یک لحظه پیش خود تصور کرد که عکس توی مجله را قاب می گیرد و آن را توی اتاق پذیرایی می گذارد و به این و آن پز می دهد . به همین علت از این رو به آن رو شد و گفت آقای خبرنگار این تو این هم گاوداری ، من میرم لباسم را عوض کنم. خبرنگار با یک دستگاه ضبط صوت تایوانی و یک دوربین کره ای به سراغ گاو پیشانی سفید رفت و روبروی گاو ایستاد و سلام کرد. گاو سری تکان داد و با بی اعتنایی یکی دوقدم عقب عقب رفت. خبرنگار اعتراض کنان گفت ، هفته پیش ما با هم قرار گذاشتیم ، پرسشها را هم نشانت دادم ، حالا چرا بی اعتنایی می کنی؟ گاو گفت اولا شما قرار گذاشتید نه من ، ثانیا من از بسیاری از شما ها به شدت دلگیرم. خبرنگار گفت آدم ها که به تو کاری ندارند. برای نمونه همین صاحب گاو داری همه جور از تو مراقبت می کند. غذای خوب بهت میده ، جای خوب برایت درست کرده ، دوا درمانت هم که به موقع انجام میشه. بسیاری از آدم های بیچاره نه غذای کافی دارند و نه جای راحتی برای زندگی و نه دوا درمانشان به موقع انجام می شود . بسیاری از آدم های بیچاره که تو از آن ها خیلی دلخوری، به علت گرفتاری های متعدد از جمله گرفتاری های معیشتی ، نه وقت دارند ونه پولش را دارند که وقتی بیماری شدند به دکتر مراجعه کنند. خیلی که ناراحتی بهشان فشار بیاورد، میروند به یک داروخانه، التماس کنان قرصی شربتی میگیرند و می روند پی کارشان. بابا تو که وضعت از خیلی از آدم ها بهتره. گاو گفت همه¬ آنچه را که گفتی قبول دارم. ولی بعضی از شما ها حرمت هیچ چیز و هیچ کس را بخاطر منافع خود نگه نمی دارید. برای نمونه حرمت جنگل ها را نگه نمی دارید، درختان را قطع می کنید، حرمت زمین های کشاورزی را نگه نمی دارید ، برای منفعت بیشتر ، آن ها را به خانه های ویلایی تبدیل می کنید. حرمت زنان ، بچه ها و بیماران را نگه نمی دارید. چند وقت پیش توی اخبار گفتند یک «شورشی» در سوریه سینۀ یک سرباز را شکافت و قلبش را کشید بیرون و یک تکّه از آن را خورد؟ بعد هم یادتان هست که دو نفر نیجریه ای تبار توی یکی از خیابانهای لندن، به انتقام خون مسلمانهایی که اینجا و آنجا کشته می شوند، با کارد و ساطور افتادند به جان یک سرباز انگلیسی و او را کشتند؟
می خواهید چی فکر بکنم؟ می توانم بگویم: «خوب، آدمیزادند! جنگ و کشتار که مال حیوانها نیست! انقلاب و شورش و کودتا که مال حیوانها نیست! خیانت و وطن فروشی و جاسوسی و همنوع کشی که مال حیوانها نیست! عوامفریبی و تقلّب در انتخابات و زندان و شکنجه و کشتن مخالفین که مال حیوانها نیست!»
از این ها گذشته، از شما ها هر کس که هیچ چیزی سرش نمی شود، به او می گوئید گاو. این توهین ، هر روز صد ها هزار بار ا ز طرف بعضی از شما به اصطلاح آدم ها نسبت به گاو ها صورت می گیرد . باز هم می گویی چرا از شما ناراحتم. خبرنگار برای این که سر وته قضیه را به هم بیاورد و کارش زودتر جفت و جور شود گفت ، اگر من از طرف آن ها ، از شما گاو ها معذرت بخواهم قبول می کنید. گاو گفت کارهای زشت شما یکی دوتا نیست بابت کدامش معذرت بخواهید. بعضی از شما ها دروغگو ، بزدل ، متقلب ، چند شخصیتی ، دورو ، کلاه بردار ، پشت هم انداز ، دزد ، هیز و … هستید. حتی سیاسیون جامعه¬ی شما ، مثلا کسی که می خواهد نماینده مجلس یا شهردار یا رئیس جمهوری شود ، چقدر وعده های دروغ می دهد. این مساله مربوط این کشور و آن کشور نیست. شما که خبرنگارو اهل رسانه هستید همه¬ی این ها را بهتر از ما گاو ها میدانید. ولی برای گذران زندگی به روی خودتان نمی آورید. به قول معروف آهسته می آئید و آهسته می روید که گربه شاختان نزند. خبرنگار مدتی سکوت کرد و دنبال بهانه ای می گشت تا طرف را به قول معروف توی هچل بیندازد. گفت بله شما جای راحتی دارید خورد و خوراکتان مشخص است هیچ دغدغه ای ندارید و خبر از گرفتاری های بسیاری از ما آدم ها ندارید. گاوصحبت خبرنگار را قطع کرد و گفت بحث را عوض نکن داشتم می گفتم که بسیاری ازآدم ها این جوری هستند. حالا همین آدم ها هر روز به ما گاو ها توهین می کنند . اما ، ما گاو ها به اندازه نیازمان می خوریم، نه دزدی می کنیم نه دروغ می گوئیم نه دو رو هستیم نه جاسوسی می کنیم و نه به خاطر منافع مان جنگ و کشتار راه می اندازیم . پشت هم اندازی نمی کنیم ، برای دیگران پاپوش درست نمی کنیم. هیچ درد سری برای شما آدم ها که نداریم هیچ ، با یک نوع غذایی که میخوریم چندین نوع استفاده به صاحبان خود می رسانیم. از شیر ما استفاده می کنیدو از آن ماست ، کره ، پنیر ، کشک و … تهیه می کنید. حتی خود ما را می کشید و از گوشت و پوست و روده و… ما استفاده می کنید. هیچ نق هم نمی زنیم ، به زمین و زمان بد نمی گوئیم ، برای هیچ کس هیچ درد سری درست نمی کنیم. با این همه حالا وجدان خفته تان را بیدار کنید و قضاوت کنید ، آن مفهومی که از وآژه گاو در ذهن بعضی از شما آدم هاست ما گاو ها هستیم یا شما به اصطلاح آدم ها؟.

از ماست که بر ماست

شهریور ۱۳۹۵

اگر نگویم درد، ولی عیب و اشکال بزرگی که داریم بعضی از افراد را ” فرق نمی کند درچه زمینه ای، مذهبی، سیاسی ، ادبیاتی یا در مواری دیگر… ” چنان با تعریف ها و تملق گوئی ها و مجیز خوانی ها و غلو گوئی های خود از راه به در می کنیم و چنان اززمین به هوا می فرستیم و چنان هندوانه هایی زیر بغلشان می گذاریم و جامه ی قهرمان بر تنشان می کنیم که دیگر خدا را هم بنده نیستند.
یا دیکتاتور می شوند و می افتند به جان مردم یا زمزمه می کنند ” ای زمین بر جانب بالا نگر تا ببینی زیر پای کیستی “
با واژگانی نا درست چنان در باد کنک شان می دمیم که کمترین حاصل نامیمونش گرفتن مهر از نگاهایشان و عطوفت و بخصوص رفاقت از چهره هایشان است. خود را گم می کنند و سوار می شوند و کمتر نگاهی به همراهان و دوستان واقعی دارند. واز آنی که هستند ” که مورد قبول هم هست ” فاصله می گیرند.
این دیگر صحبت مرید و مراد نیست، صحبت شیدائی کسانی است که تصور می شود دارند وظیفه ای را اجرا می کنند. و با این کار خود منش را از کسانی که قرار بود دوست باشند و رفیق، می گیرند تا آنجا که دیگر کمتر به اطراف خود توجه دارند .
کاش این همه زود از خود بی خود نمی شدیم و اختیار از دست نمی دادیم، و قربان صدقه نمی رفتیم…تا در بر روال معقول بچرخد….وای از دست چاپلوسان.
درست می گویند از ماست که بر ماست.

فرازی از نامه محسن دوست قدیمی ام

شهریور ۱۳۹۵

محمود جان، دوست بزرگوارم
کتاب روز های آفتابی را که برایم فرستاده بودی خواندم. از مهرت برای ارسال آن سپاسگزارم.
می خواهم در موردش کمی با تو صحبت کنم ، امیدوارم حال و حوصله اش را داشته باشی. و از آنچه که می گویم دلگیر نشوی هر چند با شناختی که از تو دارم می دانم که اهل این دلخوری ها نیستی.
می دانی من یک عمر است که در رکاب ادبیات هستم. کم کتاب نمی خوانم و صحبت در باره آنها را در هر فرم و روالی باشد نیز از دست نمی دهم. و می دانی که سالها با همه ی کوچکی در جمع بزرگان حضور داشته ام از هوشنگ گلشیری به زمان زندگی در جنوب گرفته تا در نشست های تهران با حضور سیروس طاهباز و حسن پستا مشرف آزاد تهرانی ” م. آزاد ” و دیگران. و حاصل این بوده که کتاب باید خواندنی، فهمیدنی، و گیرا باشد با نثری روان.
یادت می آید وقتی که ” چشمهایش ” بزرگ علوی منتشر شد و یا ترجمه روان کتاب ” پر ” ماتیسن ظهور! کرد
چه بیدادی شد؟ اما حالا متاسفانه ورق بد جوری بر گشته است. و کتاب ” روز های آفتابی ” توهنوز در آن روال فهم و خوانش است.
محمود جان حالا باید نشود کتاب را راحت خواند، نباید سوژه اش قابل درک و دریافت باشد. باید کتاب پر از جملات نامفهوم و گاه بی سرو ته باشد، تا در باره اش جنجال راه بی اندازند. حتا اگر دولت آبادی هم باشی با کتابهای جای خالی سلوچ و کلیدر باز باید کتاب سخت خوان وسخت فهم ” سلوک ” را داشته باشی.
دور و زمانه چنین شده است. گاه برای نویسنده ای متوسط با رمان هائی اقتباسی آن هم با نثری بی سرو ته و نچسب چنان شلوغ راه می اندازند که اگر حواست نباشد، به زور حقنه ی تبلیغ گمان می کنی که نکند از قافله عقب مانده ای و با زمان جلو نیامده ای.
البته باید یکجور هائی دُمت هم به جاهائی بند باشد تا به بازی گرفته شوی ، وباد کنک ِ بشتابید بشتابید برایت هوا کنند. به اطرافت که نگاه کنی نمونه این بازی های فریب دهنده را می بینی و فرش های قرمزی را که با جنجال تبلیغاتی زیر پای این نویسندگان متوسط کم مایه فرش می شود، و بیچاره ها را هوائی می کنند و گمان می برند که کسی هستند و حتا گاه کار را به آنجا می کشانند که خودشان یا دوستی !! آن ها را می کنند مجنون داستان خود، و چون لیلی برایشان سینه می زنند. آن بزرگ قرن ها پیش به درستی متوجه شده بود که برای گرفتن ” داد” باید
” مطربی ” بدانی…
نثرت باید نامفهوم باشد، داستانت باید سر وته مشخصی نداشته باشد و باید عمله اکرات منتظر الدستور نیز سفارش شوند تا برایت غوغا راه بی ا ندازند و اینجا و آنجا نیز دعوتت کنند تا برایشان غلط غلوط حتا از رو با تپق و لکنت ” چیزی ” بخوانی.
نه رفیق بی این داشته ها راه بجائی نمی بری هرچند داستان هائی چون روز های آفتابی و جاسم و غنچه داشته باشی….
اما چرا برای دل خودت می توانی بنویسی و برای آن ها که یکه شناسند و خزف را از صدف فرق می گذارند

تکه ای از نامه ای به یک دوست – محمود صفریان

شهریور ۱۳۹۵

کمی مقاوم باش…

مجید جان هم نامه ات را خواندم هم نوشته ات را.
اولن تو چرا وقتی از من یا ” قاف ” یا چه می دانم از هرکس دیگر ناراحتی یا دلخور، تلافیش را سر خودت در می آوری چرا خودت را می زنی؟
تو فکر می کنی وقتی از قهوه ای خوشت نمی آید با اینکه قهوه دان پر است و قهوه بعدی هم از همان ظرف برایت ریخته خواهد شد، با شکستن فنجان قهوه کار درستی می کنی و یا مثلن به کسی بر می خورد؟
تو چرا کمپیوترت را شکستی؟ چی را می خواستی به خودت ثابت کنی؟ خب مرد حسابی لای ملافه می پیچیدیش و می گذاشتیش در یک کمد یا به امانت نزد دوستی که حالا مجبور نباشی با زحمت و مکافات ئی میل بفرستی یا بخوانی.
من نمی دانم تو چرا اصرار داری که خودت را نرمال ندانی و بشدت گرفتار اضطراب، افسردگی، عدم تعادل، و در مرز دیوانگی بدانی؟
گیرم که خودت را در، نه بسیاری جهات و زمینه ها، بلکه در همه ی موارد بازنده بدانی. مگر بقیه مردم همه برنده اند؟ ولی تفاوتشان در این است که می توانند خود را حفظ کنند، و حتا قیافه بازنده نگیرند.
خوب که بنگری، هر کس بنوعی بازنده است. بازند در عشق، بازنده در رفاقت، بازنده در مسائل مالی و اقتصادی ، وبازنده در هر رابطه ای، ولی پرچم هوا نمی کنند.
تو فکر می کنی، در باطن، من بهتر از تو هستم؟ من بازنده نیستم؟ آنهم در سطوح مختلف.
من شدیدن اعتقاد دارم که نیاید قبل از مردن یا کشته شدن، به نوعی خودم را بکشم.
من فکر می کنم تو کمی ننر و لوسی و تاب پشت کردن هیچکس را نداری در حالیکه زندگی بیش از نود درصدش مواجه شدن با پشت کردن هاست. تو دلت می خواهد با هر کاراکتر و اخلاقت نه تنها دوستت داشته باشند که قربان صدقه ات هم بروند، و چنین که نمی شود یا نمی بینی، پریشان و آشفته می شوی، از هم می پاشی، داغون می شوی بی ذره ای مقاومت و منتظر می مانی تا بیایند و قربان دست و پای بلورینت بروند و اگر نیایند گرفتار حمله افسردگی می شوی.
توداری با تلقین خود ت را به آن بابائی نزدیک می کنی که داشت بی تابی می کرد، از او پرسیدند چه ناراحتی مهمی داری؟ جواب داد: فکر می کنم می خواهم تب کنم.
تو، نسبت به بسیاری امتیازات ویژه ای داری که یکی از آن ها مایه و قدرت نویسندگی است، و بیشتر مواقع چه زیبا و دلنشین و گیرا و خواندنی هم می نویسی.
مجید گوشت به من است؟….باید استوار و سرپا باشی و همه ی این حرف ها را دور بریزی. می دانم قدرت می خواهد، و من نمی توانم یعنی نمی خواهم قبول کنم که تو چنین قدرتی را نداری.
تو باید همه ی این حرف ها را دور بریزی و عشق بورزی و چون گذشته داستان های یگانه بنویسی.
این دلیل نمی شود که اگر دلت بخواهد گریه کنی پس حتمن اشکالی داری. یا اگر حوصله نداری فکر کنی که علتش شکست است و باخت.

سنگ قلاب – محمود صفریان

شهریور ۱۳۹۵

محمود -ایمان 4
مدتی بود مغازه خواربار فروشی خود را در ” دان تاون ” باز کرده بودند،
ولی من فرصت سر زدن به آن ها را نیافته بودم.
قبل از آن نگران بودند که کاری، درآمدی ندارند، و دارند از جیب می
خورند.
” گنج قارون هم باشد ته می کشد. باید جنبید و در آمدی را روبراه کرد. ”
دلم می خواست ببینمشان، بخصوص که مغازه شان در قلب پائین شهر بود،
جائی بی رقیب و پر جمعیت. جائی که ایرانی ها به مایحتاج اختصاصی خود
دسترسی نداشتند…نان بربری، برنج باسمانی، پنیر لیقوان، خرما، حلوا ارده،
زرشک و…سایر کالاهائی که به آن ها عادت دارند.
شانس یاری کرد، تکان بر تنبلی چیره شد و بالاخره راه افتادم.
با همه ی شلوغی سرشان، برخوردشان گرم بود. جای مناسبی نشاندنم، که
یعنی بفکر زود رفتن نباش. صندلی راحتی بود. مشتری خارجی هم کم
نداشتند ولی برای من،
ایرانی ها که می آمدند جالب بود.
مجله ای را ورق می زدم که شنیدم یکی از مشتری ها به فارسی
گفت:
” من چیز زیادی نمی خواهم، کمی پنیر ” فتای ” ایرونی، و یک نان بربری.
عجله ای هم ندارم ”
” براتون آماده نکنم؟ ”
” نه، کمی صبر کنید. می خواهم کمی با شما حرف بزنم ”
” با من ؟ ”
” بله ”
” چه حرفی؟ بفرمائید در خدمتم ”
” حرف خاصی ندارم. می خواهم کمی در مورد خودم بگویم، البته سرتان که
خلوت شد ”
دیدم دوستم پر از تعجب و کنجکاوی است. برخاستم رفتم بطرفشان می
خواستم به دوستم که چند مشتری منتظر داشت کمک کنم.
وقتی دید بطرفشان می روم گفت:
” توجه دارید که من فرصت ندارم، اگر همانطور که اشاره کردی حرف
خاصی نداری از دوستم خواهش می کنم با تو صحبت کند.
بدون اینکه منتظر جواب او باشد از من که به آن ها رسیده بودم و احساس می
۶۷
کرد همه ی مکالمه آن ها را شنیده ام خواهش کرد ببینم چکار دارد.
کنجکاوی من هم تحریک شده بود.
جوانی آمده به خوار بار فروشی در دان تاون، ولی در حقیقت نه برای خرید
بلکه می خواهد کسی با او صحبت کند. تازگی داشت اینجوریش را ندیده بودم.
حدود بیست و هفت هشت ساله بنظر می آمد بر خلاف تصورم چهره ای باز
داشت، بد قیافه نبود، بد هم نپوشیده بود، مو هایش کوتاه و ریشی تراشیده
داشت.
” باقری هستم، از دوستان خانواده سپاسی، اجازه بدهی می توانم در
خدمتتان باشم. راستش برایم جالب بود که شما در حقیقت برای خرید نیامده
اید، دلتان می خواهد کسی باشما صحبت کند و احتمالن در هر زمینه ای.
درست متوجه شده ام؟ ”
با خنده دستش را بسویم دراز کرد و خودش را معرفی کرد:
” محمد سجادی هستم. من هم از آشنائی با شما خوشحالم. گویا هم مزاحم
کاسبی آقای سپاسی شده ام و هم مزاحم شما که بنظر می رسد برای گپ و
گفتی با دوستت به اینجا آمده ای.”
” نه، هیچ مزا حمتی نیست بخصوص اگر بتوانم به شما کمکی بکنم.”
” با تشکر مجدد بگویم که کار خاصی ندارم ولی بخاطر جائی که زندگی می
کنم و دوری از همه ی امکانات مراوده ای و ندیدن و نداشتن طرف محاوره
ای، گفتم حالا که برای ده روز به مرخصی آمده ام با کسی کمی حرف بزنم

و با طنز:
” می ترسم فارسی یادم برود. ”
بیشتر کنجکاو شدم.
” مگر کجا زندگی می کنید ؟ ماشاالله هر گوشه دنیا پر است از ایرانی.
بقولی ایرانی ها دست به بزرگترین کوچ تاریخ زده اند، هر جا که سرک! می
کشی ایرانی فراوان است.”
” ولی دوست عزیز بسیار جاها ، شهرها و شهرک ها و حتا دهکده هائی
هست، که شاید شما حتا اسمش را نشنیده باشید با مشخصاتی که باور نمی کنی
ولی ایرانی دارد مثل همین جائی که من هستم.”
” می دانم حتا در بسیاری از جزایر کناره شمالی خلیج فارس خط مرزی
ایران، بسیاری جزیره هست که یا اصلن غیر مسکونی است و یا با سکنه ای
اندک. گاه انگشت شمار و حتا بسیاری از آن ها پایگاه های دریائی و یا
هواشناسی دارند و چه بسا که مثلن ساکنی هندی ویا از آن طرف ها نیز که
برای کار به آنجا رفته اند داشته باشند.
” باورت می شود من در شهرکی کار و زندگی می کنم که جزو خاک همین
۶۸
کشور است، اما حتا چراغ راهنمائی ندارد چون چند تائی اتومبیل بیشتر در
آنجا نیست؟ ”
” پس ایاب ذهاب مردم چه می شود؟ ”
” بیشتر پیاده، یا با دوچرخه و …”
” منظورم وسیله نقلیه عمومی است؟ ”
” بیشتر از چیزی شبیه درشکه های قدیم خودمان ، بنام کالسکه استفاده می
کنند. جمعیت آنچنانی هم ندارد ”
” و تو در چنین جائی چکار می کنی؟ ”
” داریم وقت آقا و خانم سپاسی را می گیرم و بهر حال مانع کسب و کارشان
هستم. اجازه بدهید برویم بیرون در یک کافی شاپی بنشینیم. حالا که دارید
لطف می کنید و من بخاطر آن از شما ممنونم، بگذارید درد دل کنم و هرچه
را که دلم می خواهد به کسی چون شما بگویم شاید بتوانید راهنمائیم کنید. ”
” آقای سجادی، راستش من پس از مدتها که دلم می خواسته سپاسی ها را
ببینم امروز موفق شده ام، اگر بتوانید بگذاریدش برای فردا حتمن در خدمتتان
خواهم بود ”
” هم موافقم و سپاسگزارو هم خوشحالم که شما را یافته ام. من برای پس فردا
باید بر گردم چون چهار روز دیگر از مرخصی ام نمانده راه هم خیلی پیش
رو دارم ”
” بسیار خوب از حالا قرارش را می گذاریم. موافقی؟ ”
پس از قرار فردا، با ساعت و محل ملا قات، همانی را که گفته بود ” پنیر و
نان ” خرید و رفت.
می دانستم سپاسی پرس و جو خواهد کرد. آنچه را گفتگو کرده بودیم برایش
توضیح دادم. چون فردا یکشنبه بود و مغازه تا ساعت شش بعد از ظهر بیشتر
باز نبود و ما قرارمان را برای ساعت هفت بعد از ظهر گذاشته بودیم ”
رحمت ” هم علاقمند شد همراه من بیاید و در گفتگو ها شرکت کند، بعد از
خلاصه ای که برایش گفتم خیلی مشتاق شده بود بیشتر با وضعیت او آشنا
شود. مرتب سر تکان می داد ودلخور و دمق می گفت تو را بخدا ببین چه به
روزمان آورده اند که هر کداممان به جائی پرتاب شده ایم .
از همراهی رحمت با من نه تنها ناراحت نشد که خیلی هم خوشحال شد.
” جناب سپاسی واقعن خوشحالم کردی، برای من بسیار بهتر شد تا هم بتوانم
دو همصحبت داشته باشم وهم برای راهنمائیم دو فکر همراهیم کند.
۶۹
سفارشات که تمام شد و گارسون تنهایمان گذاشت، پرسیدم:
” آقای سجادی داشتی می گفتی چطور شد که سر و کارت به چنین جائی
کشید. ”
” در اینجا از بیکاری و کارهای موقت و بخصوص ناجور داشتم کلافه می
شدم ”
” کار های ناجور؟ ”
قبل از پاسخ او،رحمت پرسید:
” مگر اقامت دائم اینجا را داری؟ ”
” بله، من سالهاست که آمده ام بیرون، آنجا که بودم هر صدائی از پشت سر
تکانم می داد و ترس را در جانم می ریخت. با همین صداهای از پشت سر
بسیاری از دوستانم را از دست داده بودم ”
” خب چه نوع کارهائی ناجور بود ؟ ”
” منظورم این نیست که کارهای بدی بودند بلکه به گروه خونیم نمی خورد
مثل ” دلیوری پیتزا ” ”
رحمت پرسید:
” چطور شد که سر از آن سر دنیا! در آوردی و از ایرانی ها دور افتادی؟ ”
” والله، نه فقط از ایرانی ها ، بلکه از هرکس که بوی عشق بدهد
دور شدم. هر چند می خواهم از عشق برایتان بگویم. ”
من ورحمت مشتاق و کنجکاو همدیگر را نگاه کردیم. در آنجای دور افتاده و
نا آشنا و خسته کننده، …صحبت عشق می توانست شنیدنی باشد.
” اجازه بدهید شام کوچولوئی در خدمتتان باشم. شرمنده ام که دارم خسته تان
می کنم. ”
” صاحب اینجا مرا می شناسد، شما بفرمائید صحبت کنید، من به سلیقه خودم
چند بشقاب مختصر می گویم بیاورند.”
” نه، ما نه تنها خسته نشده ایم بلکه خوشحالیم که گویا عشقی دارد جوانه می
زند. ”
” جوانه چه عرض کنم، بفهمی نفهمی دارد شکوفه می دهد. ”
” آفرین چه برداشت های ادبی با واژه های زیبائی. حتمن کتاب زیاد می
خوانید؟ ”
” بله کتاب زیاد می خوانم، تنها دوستان ساعات تنهائیم هستند، بی آزارند و
سر گرم کننده. دیروز هم چند کتاب جدید خریدم ”
رحمت که از سفارش دادن فارغ شده بود نگاهی به او انداخت و بعد رو به من
گفت:
” باقری دقت کن! آقای سجادی بوی عشق می دهد ”
۷۰
” رفیق حالا که چنین سراپا گوشمان کرده ای بگو ببینیم چگونه بوده است یا
در حقیقت چگونه هست این حکایت ”
” من یک روز در یکی از روزنامه های انگلیسی زبان یک پیشنهاد کار دیدم
که حقوق بالائی داشت و کمکی هم به بلد بودنم می کرد، کارش لوله کشی
شبکه آب خوردن رسانی به همه ی شهر بود، ولی حقوقش اغوا می کرد. تلفن
که کردم دیدم در همین به قول آقای سپاسی آن سر دنیائی است که حالا هستم.
معطلش نکردم. قبول کردم خرج سفر گرفتم راه افتادم. از قبل کمی در کار
لوله کشی بودم اینجا هم داشتم کلاسش را می دیدم. فکر کردم تا پایان پروژه
میمانم و با پس انداز خوبی بر می گردم و از آن خِنِثی که گرفتار شده ام نیز
رها می شوم “.
” تا قبل از این که بروی به خوبی می دانستی کجا می روی؟ ”
” نه، اصلن. شاید اگر قراداد نبسته بودم که لغوش جریمه داشت بر می گشتم.
ولی فکر کردم داروئی است که برای رهائی از وضعی که دارم با همه ی
تلخیش باید خورده شود. چنین شد که ماندم. البته بگویم که تاثیر باور نکردنی
در وضع مالی من داشت تا حدی که توانستم برای مادرم پول بفرستم و در
فکرم که تا قبل از ازدواج بتوانم خانه کوچکی را هم دست و پا کنم ”
پرسیدم:
” کجا، در همان شهر یا در جائی دیگر؟ ”
رحمت قبل از اینکه سجادی به من جواب بدهد با حالت طنز گفت:
” ببینم مگرخبرائی هست، کسی را برای ازدواج زیر سرداری؟ ”
و من مجددن جمع بندی کردم:
” بگذار خودمانی تر باشم. محمد جان پس، از قرار، هم وضع مالی روبراهی
داری که باعث خوشحالی ماست، هم در فکر خرید خانه ای، و از همه مهمتر
در فکر ازدواجی، حالا بگو ببینیم عروس خانم کیست؟ حتمن اتنخاب شده
است. ”
” قبل از هر چیز یکبار دیگر از اینکه وقت گذاشته و با من به صحبت نشسته
اید ممنونم. باور کنید علاوه بر صحبت باهم زبان های خودم، احساس می کنم
مشاوران خوبی برای راه و چاه ام هستید. امیدوارم روزی بتوانم جبران کنم.

” دعوت ما به عروسی ات برایمان کافی است.”
با بدرقه ای از خنده ادامه داد:
” اولن بگویم جائی که هستم هوای بسیار دلچسبی دارد، کمی بارندگیش زیاد
است، ولی در زمستان ها نه سرمای آزاردهنده دارد و نه برف می بارد،
هوایش متعادل است، و سکوت جالبی دارد که من به آن عادت کرده ام.
در خانه بزرگی که متعلق به زن و شوهری میان سال است زندگی می کنم.
۷۱
تنها مغازه خواربار فروشی شهر به آن ها تعلق دارد، وضع مالی خوبی
دارند. اینجا را شرکتی که برایشان کار می کنم بطور موقت برایم پیدا کرده
بود که پس از ورود سرگردان نباشم. یکماهی که از اقامتم گذشت و سوار کار
هم شده بودم به آن ها پیشنهاد کردم مرا برای یافتن جائی یاری کنند. پیشنهاد
کردند اگر جایم راحت است می توانم همانجا بمانم وحتا گفتند که برای این
یکماه از شرکت ما پولی نگرفته اند و حالا هم چشم داشتتی برای اجاره
ندارند، و با حسن نیت کلی هم از خلق و خو و رفتار من تعریف کردند، و
چنین شد که ماندگار شدم. ”
” محمد جان داری قصه تعریف می کنی؟ ”
” آقای باقری توجه کرده ای که چه شیرین هم تشریح می کند. حال دیگر این
مائیم که نیازمند حرف زدن با او هستیم. چه جالب ما را حریص شنیدن کرده
است “.
” پس از مدتی که در آن خانه بودم، یک روز تعطیل که صبح نسبتن زود
برای صبحانه رفته بودم بیرون، وقتی برگشتم با تعجب بسیار دیدم در
گستردگی آفتاب آن روز اواخر تابستان، خانمی در کنار استخر کوچک خانه
با مایوی دو تکه روی تخت مخصوص کنار استخردراز کشیده است و با
روز نامه ای صورتش را از اشعه موذی آفتاب پوشانده است. سابقه نداشت یا
من تا حالا ندیده بودم. با اندامی بسیار خوشتراش، کرم ضد آفتابی هم که
مالیده بود، آن را براق کرده بود.
پاهایم شُل شد نایستادم ولی گام هایم را آهسته بر داشتم و محو تماشای اندامش
شدم. هنوزاز او عبور نکرده بودم که بسیار سریع روزنامه را برداشت و
نشست. جا خوردم و فورن نگاهم را دزدیدم.
” صبح بخیر آقای سجادی! ”
بیشتر جا خوردم، آمادگی نداشتم. خودم را جمع وجور کردم و برپایه نوع
فکری و تربیت ی که در جانمان رخنه دارد پوزش خواستم و گفتم:
” می بخشید خانم …”
” من شارلوت هستم دختر این خانواده…”
” نمی دانستم آقا و خانم اسمیت دختری چون شما دارند. از آشنائی با شما
خوشحالم. ”
” من هم خوشحالم. شما با ما قاطی نمی شوید. بیش از پنج ماه است که در این
خانه زندگی می کنید ولی هنوز یک نشست کوتاه هم با شما نداشته ایم.”
” راست می گوئید، این کار کله سحر رفتن و تنگ غروب برگشتن و بسیار
خسته، فرصتی باقی نمی گذارد. البته کوتاهی از من بوده است وگرنه روز
هائی چون امروز زیاد داشته ایم. ”
۷۲
دیگر برخاسته و روبرویم ایستاده بود .
تا شانه هایم بود.
” یعنی نسبتن بلند قد است چون شما کلی بلند بالا و خوش قیافه اید و اگر
خانمی تا سر شانه های شما باشد اگر نگوئیم بلند قد ولی حتمن کوتاه قد هم
نیست. ”
خوشحال خندید، ونشان می داد که دارد از عشقش صحبت می کند.
بله می گفتید:
” نگرانم خسته تان کرده باشم. ”
رحمت قاطعن گفت:
” نه، چه خسته ای، شاممان را خورده ایم ، حالا هم داریم قهوه مان را مزمزه
می کنیم. وقتم که خیلی داریم ”
و می رساند حسابی تو کوکش است و مشتاق است همه ی ماجرا را بشنود.
البته من هم بدم نمی آمد، هر چند مرا یاد بیعرضه گی ام می انداخت، وگرنه تا
حالا باید متاهل شده باشم..
” درد سرتان ندهم همان روز خانم شارلوت برای عصرانه به خانه شان
دعوتم کرد. برای حدود ساعت پنج بعد از ظهر.
دسته گلی تهیه کرده بودم که خیلی خوششان آمد. فرصتی شد تا نگاه به
اصطلاح خریداریم را به شارلوت بیاندازم. شدیدن به دلم نشست، نشستی که
تکان اولیه را داد. دلم می خواست بیشتر نگاهش کنم ولی در حضور پدر
مادرش که شارلوت تنها فرزندشان است رویم نمی شد.
شارلوت با نگاه به پدر و مادرش گفت:
” آقای سجادی مستاجر شماست ولی مهمان من است. من او را دعوت کرده
ام، ازشان متشکرم. در حقیقت ما حالا به نوعی یک خانواده چهار نفری
هستیم ولی آشنائی کاملی با ایشان که نفر چهارم خانواده ماست ، نداریم.
پس از کمی سکوت و با چهره ای محجوب گفت
” می خوام با او ازدواج کنم نظر شما چیست؟ ”
” مهم خودت هستی. اگر پسندیده ای نظر ما که هیج چیز جز آنچه همین حالا
گفتی در مورد او نمی دانیم نمی تواند صحیح باشد.”
با حالت شوخی گفتم
“رحمت جان ما در حقیقت چیز زیادی در مورد خود محمد خان سجادی هم
نمی دانیم. جز اینکه بنظر می رسد پسر خونگرم و با معرفتی است ”
” در مورد خودم مهم این است که فعلن در این شهر بسیار کوچک زندگی و
کار می کنم. از کارم بخصوص که هم درآمدش خوب است و هم بنظر می
رسد تا چند سال دیگر ادامه دارد راضی هستم. مدتی هم هست سر کارگر شده
ام حدود بیست و هشت سالمه. دیپلم ریاضی دارم بخاطر وجود شارلوت
۷۳
از زندگی دراین جای کوچک راضی هستم. در جائی که زندگی می کنم گمان
نمی کنم حتا یک ایرانی دیگر باشد. جای پرتی است. حکومت مرکزی مدت
هاست بفکر نو نوار کردنش است که همین لوله کشی از پدیده های آن است.
شارلوت هم دیپلمه است، بیست و چهار سال دارد، معلم یکمی از مدارس
ابتدائی است. وضع مالی پدر مادرش بد نیست ضمن اینکه خودش هم بنظر
می رسد پرو پولش بد نباشد. تا اینجا که شناختمش بسیار مهربان و صادق
است و حالا پس ار دوماه از آشنائی که با او داشته ام فکر می کنم دوستم دارد
البته من خیلی بیشتر دوستش دارم و فکر می کنم خیلی روی خط ذهنی من
است. بیشتر می خواهید بدانید دعوتتان می کنم به آنجا بیائید، رسمن دعوتتان
می کنم. ”
یک نکته مهم در مورد شارلوت یادم رفت بگویم، نکته ای که نمی دانم در
آینده تاثیری در زندگیمان دارد یا نه، و آن این است که شارلوت در همین
محل متولد و بزرگ شده و به مدرسه رفته و تا حالا پایش را از این شهر
بیرون نگذاشته است.
ضمن اینکه دریافته ام خیلی شوق مسافرت دارد
” ولی بسیار اهل مطالعه است و از دنیا بی خبر نیست. ”
رحمت را نگاه کردم تا ببینم نظر او چیست. ساکت به آقای سجادی خیره شده
بود.
گفتم :
” محمد جان همانطور که خودت اشاره کردی بنظر می رسد از زندگی ات
راضی هستی، و شارلوت گویا نقشی بنیانی در این مورد دارد.
بگذار یک نکته اساسی را البته از دیدگاه خودم به تو بگویم.
اولن یک ضرب المثل طلائی داریم که می گوید:
” کجا خوش، آنجا که دل خوش ”
و تو در اینجائی که هستی بنظر می رسد که دلت خوش است.
بسیارند آدم های مشهور و سر شناس و ثروتمند که نه تنها دلشون خوش نیست
بلکه افسردگی هم دارند. و تو از این لحاظ شانس آورده ای. و اگر دختری را
که پیدا کرده ای همانی است که می خواهی و به واقع و صمیمی دوستت
دارد، و همانطور که اشاره کردی تو هم دوستش داری، با توجه به رضایتی
که از کار و درآمد داری، می خواهم بگویم آن را بچسب و حواست را از این
شاخ به آن شاخ پرواز نده. هم فارسی حرف زدن قابل حل است و هم از این
شهر بیرون نرفتن شارلوت. سالی یکبار با استفاده از مرخصی به اتفاق به
نقاط مختلف دنیا رفتن می تواند یکی از کلید های تداوم دوستی شما باشد و
خب شارلوت هم جهاندیده می شود.
برای فارسی حرف زدن هم می توانی ازرادیو تلویزون های فارسی زبان
۷۴
بهره بگیری.
بعنوان یک سؤال آخر و کمی خصوصی ترمی خواهم به پرسم با وجود پدرو
مادر شارلوت در خانه ای که هستی می توانی لحظاتی را با اوتنها باشی؟ ”
با تاملی که کرد و کمی تغییر چهره، به او گفتم:
” می بخشی دوست عزیز، می توانی پاسخ ندهی ”
” محمد جان آقای باقری فقط به قصد کمک به تو چنین سؤالی را کرد. ”
” نه دوستان! من اصلن نمی دانم چرا فکر کردید ناراحت شده ام. اتفاقن سؤال
آقای باقری بسیار طبیعی و دوستانه است. سکوت من بخاطر پرواز فکرم به
جای دیگر بود.
همانطور که گفتم خانه آقا و خانم اسمیت، بزرگ، جا دار، و با اتاق های
متعدد است. من مدتهاست که جای بزرگتری از آن ها اجاره کرده ام. اجاره
که چه عرض کنم. تا حالا که از من یک پاپاسی هم نگرفته اند.
شارلوت می گوید این خانه دراصل خانه من است و تو مدتهاست که از نظر
من دیگر در این خانه مستاجر نیستی .
بله اغلب شارلوت از مدرسه که می آید یکسر می رود به اتاقم . و من که دیر
تر از او به خانه می آیم می بینم که همه ی وسائل دوش گرفتن مرا آماده کرده
و وان را با کف مخصوص پر از آب گرم کرده است و بیشتر مواقع ترتیب
شامی را هم داده است ”
من و رحمت بهم نگاه کردیم:
” جناب محمد خان سجادی به راستی از این بهتر نمی شود. از آقای باقری هم
که با سؤال خود باعث شد که خوب در جریان قرار بگیریم ممنونم. دوست
عزیز مبارک است و برایت آرزوی روز های بهتری را دارم. ”
و با طنز ادامه داد:
” خواهش می کنم فراموش نکنی که باز برای فارسی حرف زدن! سری به ما
بزنی ”
داشت دیر می شد
” جناب سجادی اجازه بدهی ما کم کم برویم خیلی دیر شده است. رحمت را
نمی دانم ولی من بدم نمی آید چند روزی بیایم به دیدنت. به خانم شارلوت هم،
احساس خوب ما را اطلاع بده و بگو که ممکن است مهمان داشته باشی ”
رحمت به هنگام فشردن دست سجادی گفت:
” کارت دعوت برای عروسی یادت نرود ”
وجدا شدیم .

یک خداحافظی خنده دار – توران رییسی

شهریور ۱۳۹۵

این روز ها خاله ناهید کارهای زیادی را انجام داده بود ، او تقریبن تمام وسایلش را با قیمت های کم و باور نکردنی و به قول معروف به ” ثمن بخس ” داد و تمومش کرد ، دیگه چیزی باقی نمانده بود ، او خیلی خسته شده بود و با وقت کمی که براش باقی مانده بود ، لباسها و وسایل سفرش را در دو تا چمدان جا داد ولی هر چه آن ها را وزن می کرد بیش از حد و اندازه ی استاندارد هواپیمایی بود ، فرش زمینه صورتی ابریشمی اش را که حتمن لازم داشت وبا هزار جور برنامه ریزی توی اون حراج کذایی از دست نداده بود ، و تصمیم به بردنش داشت ، نمی دونست چطوری باید با خودش ببره ! چمدونی رو که در نظر گرفته بود تا فرش رو در اون جا بده غیر استاندارد بود و خیلی بزرگتر از ابعادی بود که هواپیمایی قبول می کرد ، اما متاسفانه این رو در آخرین لحظه ها متوجه شد .
کارها به دقیقه نود افتاده بود و وقت زیادی به ساعت پرواز نمانده بود ، حد اقل سه ساعت جلوتر باید در فرودگاه باشد ، و معلوم نبود چطور می خواهد کارها را تمام کند ، البته فقط مشکل او بسته بندی فرش بود ،انگار عاقبت باید زیر بغلش می زد و آن را میبرد !!!
حالا لحظه به لحظه به وقت رفتن نزدیک می شد ، از شانس بد او روزهای سوگ واری رسمی بود و تعطیلات طولانی .
ساعت یازده شب بود ،شوکا از در وارد شد تا با خاله ناهید خداحافظی کند و مادرش رو هم به خونه ببرد .
اما وقتی موضوع فرش و بسته بندی آن را فهمید فورا با یک پیشنهاد خاله ناهید را برداشت و پرید پشت ماشین و راه افتاد ، آن ها سرتا سر خیابان را بالا و پایین رفتند به چند چمدان فروشی سر زدند اما همگی بسته بودند ، هر جا نور و چراغی روشن می دیدند توقف می کردند ، تا کیسه و گونی فروشی و یا خواروبار فروشی و یا داروخانه ای که جعبه یا کارتون های إضافی داشته باشد ، پیدا کنند ، اما در آن ساعت شب هیچ مغازه ای باز نبود و از آن گذشته در روزهای سوگواری رسمی حد اقل سه روز شهر تعطیل است و اگر جمعه ای هم به آن وصل شود که دیگر نور علا نور می شود ، شوکا جلوی چند نانوایی ایستاد تا اگر باز باشند و شاید هم کیسه های آردی آن ها به درد بسته بندی فرش بخورد !
بعضی از آن ها بسته بودند ولی چراغ جلوی در یک مغازه روشن بود و کارگر نانوایی مقابل مغازه روی میز پر پری و نازکی که برای خنک کردن نان مشتری ها گذاشتند ، در زیر پتویی خوابیده بود ، و دو نفر دیگر داشتند کرکره ها را پایین می کشیدند ،شوکا توقف کردو در یک لحظه به سرعت از ماشین پرید و بدو جلو رفت و از آن ها در مورد داشتن کیسه پرسید! کارگر جوان تر به داخل مغازه رفت و چند کیسه سفید آردی به شوکا نشان داد ، شوکا دوید و چنداسکناس هزاری از خاله ناهید گرفت و به او داد ، و کیسه هارا گرفت ، اما خاله ناهید حدس می زد که فرش فقط به یک کیسه ، آن هم دوبرابر اندازه این کیسه آردی ها نیاز دارد ، با این همه خاله ناهید و شوکا کیسه ها را در جوی کنار خیابان تکاندند و با سرو کله سفید و با عطسه و سرفه ، توی ماشین نشستند ، شک و دو دلی برای اندازه کیسه ها باعث شد ، تا دوباره سر راه جلوی یک ساختمان در حال ساخت که چراغش روشن بود و درب آن را با دو تا حلبی بزرگ به هم جفت کرده بودند توقف کنند ، کارگرهای ساختمانی نصفه شب درون اتاقکی همان جلو دور هم چای می خوردند و آواز های محلی می خواندند.
شوکا ماشین را لب جوی خیابان نگه داشت تا یک کیسه بزرگ از آن ها بگیرد ، خاله ناهید که چشمش به نخاله های جلو ساختمان که در کیسه هایی انباشته شده بود افتاد ، پرید پایین و آن ها را ورانداز کرد ،او یکی از آن ها را که بزرگتر از کیسه آردی ها بود برداشت و شروع به خالی کردن آن نمود ، او سرتا پایش از گچ و خاک سفید شده بود اما همچنان در حال تکان دادن بود ، شوکا گفت خاله ناهید الان اگر نیروی انتظامی برسد و شما را ببیند به جرم ” آشغال دزدی ” دستگیر می کند ، و شلیک خنده بود که یک هو بلندشد ، هر دو زدند زیر خنده و خاله ناهید با پشتکار بی نظیری کیسه بزرگ را خالی کرد و فاتحانه رفت توی ماشین ! اما آن ها از خنده داشتند می ترکیدند ! در همین بین یکی از وانتی ها که معمولن نیمه شب ها به دنبال جمع کردن ضایعات در خیابان ها می چرخند ، سر رسید ، در قسمت عقب وانت کیسه های کوچک و بزرگ و پر و خالی و خاک آلود آویزان بود ، و در کف وانت مقدار زیادی لوازم قراضه دیگ و دیگچه ، و کأسه بشقاب و کارتن های ریز و درشت دیده می شد که نظر خاله ناهید را جلب کرد و به شوکا گفت زود باش ، زود باش ، تعقیبش کن ، و او باتعجب از خاله ناهید پرسید چرا ؟ مگه چی شده ؟ خاله ناهید گفت برای این که این ها حتمن برای کارشان و جمع کردن ضایعات ، کیسه های بزرگ دارند! شاید یکی تمیز و اندازه داشته باشدو به دردمان بخورد !
شوکا پشت فرمان به آرتیست بازی افتاده بود ،هر چه تند تر به دنبال وانت میراند ، او سرعت خود را زیادتر می کرد ، راننده و پسرک نوجوانی که کنار دستش نشسته بود ترسیده بودند ،آن ها خیال می کردند پلیس نامحسوس شهرداری آن ها را تعقیب می کند ،خاله ناهید وشوکا از خنده ریسه رفته بودند،بوق میزدند اما وانت تند تر می رفت و این تعقیب و گریز در خلوت خیابان ها و دور دور یک اتومبیل دویست شش با دو خانم آلامد ! به دنبال یک وانت با دو سر نشین جوان کارگر ژولیده ، در آن ساعت شب دیدنی و جالب و سوْال بر انگیز بود!!! اما خوشبختانه انگار خیابان ها را برای این دو خودرو قرق کرده بودند ،
و آن ها در معرض دید و قضاوت هیچ عابر و سواره ای نبودند ، والا حتمن کارشان زار بود !
شوکا بوق می زد و چراغ ها را خاموش و روشن می کرد و دست خود را بیرون آورده بود و علامت می داد . خاله ناهید هم از پنجره سمت خود دست ها را تکان می داد تا این که وانت سرعتش را آهسته کرد ، و نزدیک شد او وقتی چشمش در آن ساعت شب به خانم ها افتاد ، توقف کرد و با تعجب و کنجکاوی پیاده شد ،خاله ناهید که از خنده روی صندلی خم و راست می شد ، و کنترل خود را از دست داده بود ، با اشاره و کلمات شکسته پرسید آیا شما یک کیسه تمیز دارید ؟ و راننده جوان که دهانش باز مانده بود یک هو متوجه منظور او شد و شروع به خندیدن کرد و رفت پشت وانت و ازداخل یک کارتن مقوایی کیسه تا شده تمیزی را بیرون کشید و به آن ها داد ، خاله ناهید چند اسکناس سبز هزاری را با رضا و رغبت به او داد و تشکر کرد! راننده اول تعارف کرد ، اما بعد به نظرش رسید چه فروش خوبی است !!! او تازه متوجه شد که چه اندازه این کیسه مورد نیاز آن ها است و از این همه تعقیب و گریز خنده اش گرفته بود و به علت خنده های شوکا و خاله اش پی برد ، ساعت یازده و نیم شب بود ، شوکا و خاله ناهید که سرو کله شان از آرد و کچ سفید شده بود با یک عالمه کیسه به خونه برگشتند .
در این بین خانم همسایه که قبلن به خواهش خاله گوهر ، قول داده بود انباری شان را بگردد ، و بنظرش رسیده بود که کیسه بزرگی را در آن جا گذاشته ، حالا طبق قولش آن را پیدا کرده و با سخاوتمندی برای خاله گوهر آورده بود !شوکا فوری متوجه شد که این کیسه درست اندازه همان کیسه ای است که از وانتی گرفته بودند و به این ترتیب ” آب در کوزه وما تشنه لبان می گردیم ، یار در خانه و……….”!!!
و کیسه ها بود که در این دل شب برای خاله ناهید سرازیر می شد !!! خاله ناهید و شوکا موقع تعریف کردن موضوع جالب امشب ، به هم نگاه می کردند و دوباره میزدند زیر خنده !
حالا موقع بسته بندی فرش بود و نباید وقت رو از دست می دادند ، خوشبختانه کیسه ی تمیز و بزرگی که از وانتی گرفته بودند درست اندازه بود ، و بقیه کیسه ها که به درد کارشان نمی خورد ، جلوی در گذاشتند تا مأموران شهرداری با آشغال ها ی آخر شب آن ها را ببرند .
همگی کمک کردند و فرش را درون کیسه جا دادند و یک بسته بندی تمیز اما من درآوردی ! درست کردند و حسابی آن را با نوار چسب های پهن بستند ، تا قابل قبول و جمع و جور باشد ، اما ابعاد بسته بندی شبیه هیچ یک از اشکال هندسی منظم ! نشده بود حتی تا حدودی هم خنده دار بود !!!
ساعت دوازده و نیم بود ، کار ها تا دقایق آخر تمام شد ، و خاله ناهید تمیز و مرتب چمدان ها و بسته فرش را به راننده آژانس داد و تک تک خانواده را در آغوش گرفت و بوسید ، و از همه قدردانی و تشکر کرد ، مخصوصن از شوکا ، که دم آخر حسابی یک معضل بزرگ را تبدیل به یک صحنه خنده دار و خوش خاطره کرده بود . تنها خداحافظی که همه می خندیدند و کسی در آن گریه نکرد ! اتومبیل به سمت فرودگاه روانه شد ، و خاله ناهید از پشت شیشه اتومبیل دست تکان می داد و می خندید !!!

خب، یک چیزی بگویید – خلیل نیک پور

شهریور ۱۳۹۵

زن گفت:« سلام، معطل شدید.»
مرد به طرف زن برگشت و گفت:« نه، تازه دارد پنج می‌شود.»
« خب، چی کار کنیم؟»
« قدم بزنیم؟»
« بهتر نیست برویم یک جایی بنشینیم؟»
« چطور است برویم همین اوایل بلوار یک کافی شاپ هست.»
« خوب است؛ تو این هوای سرد چای و قهوه می چسبد.»
در پیاده رو، از بیست متری مغازه، بوی کیک و شیرینی و قهوه پخش بود. وارد شدند و با راهنمایی مسوول پیشخان از پلکان زرد رنگ به طرف جایگاه خانوادگی بالا رفتند. پلکان تازه رنگ شده بود و بوی رنگ، حول و حوش آن را گرفته بود. آن بالا سالن کوچکی بود. بی‌آن‌که حرفی بزنند یا نظر همدیگر را بپرسند هر دو به طرف میز کنار پنجره رفتند و نشستند. دور میز سه صندلی بود. هوای داخل سالن گرم بود و زن، کمی بعد از این که روی صندلی نشست، دگمه‌های پالتوش را باز کرد و شال پاییزه و سبز روی سرش را که با پالتوی خوش دوختش هماهنگ بود، از دو ور گرفت کمی روی سر جا به جا کرد و دستک‌های آن را از دو سو رها کرد. زن بیش‌تر لحظات نگاه مرد را روی خود حس می‌کرد.
مرد نگاهش را دور چرخاند. در نزدیک‌ترین میز به‌شان دختر و پسری نشسته و گرم گفتگو بودند. پسر درهمان حالت نشسته هم معلوم بود بلند قامت است. دختر، ریز اندام بود ولی زیبا. مرد به سمت زن برگشت و لیست نوشیدنی‌ها را به طرفش گرفت. زن بدون آن که به لیست نگاه کند گفت یک قهوه می‌خورد و مرد نگاهش از روی لیست به سمت پیشخان چرخید. متصدی، سرش را از روی مجله‌ای که جلوش بود بلند کرد. مشتری‌ها را از نظر گذراند، پنج نفر بیش‌تر نبودند؛ آن وقت نگاهش روی مرد ماند. مرد با دست اشاره کرد و متصدی آمد بالای سرشان. قهوه و چای عسل با لیمو سفارش داد. دوباره به زن نگاه کرد. زن هر بار که جا به جا می‌شد، لباسش خش خش گوش نوازی داشت. رنگ سبز ، پوست سفیدش را سفید تر نشان می‌داد و سفیدی آن در قسمت گردن، بیش‌تر خود نمایی می‌کرد.
فنجان‌ها که جلوشان قرار گرفت از هر دو بخار بلند می‌شد. زن نصف قاشق شکر داخل فنجان خود ریخت و در حالی که به هم می‌زد گفت:« خب، یک چیزی بگویید.»
مرد گفت:« من توپ را انداخته‌ام تو زمین شما.»
زن گفت:« یعنی،… شما نمی‌خواهید چیزی بگویید.»
مرد گفت:« من منتظرم شما حرف بزنید. منتظر جواب‌تان هستم.»
زن فنجان را با ظرافت و با هر دو دست برداشت، جرعه‌ی کوچکی قهوه از لبه‌ی آن خورد و بعد، جرعه‌ی دیگری. مرد هم لیمو ترش را چکاند توی چای شیرین و شروع کرد به نوشیدن آن. زن وقتی ته مانده‌ی قهوه اش را خورد به فنجان خیره شد. بعد، آن را چرخاند. مثل آن بود که بخواهد شکل جدیدی به آن بدهد. آن وقت فنجان را برگرداند و سر و ته، گذاشت توی پیش دستی.
مرد به دست‌های سفید و ظریف او نگاه می‌کرد. خیلی دلش می‌خواست دلیل آن‌جا بودن‌شان سر و شکلی بگیرد، تا او بتواند لطافت این دست‌ها را لمس کند.
زن گفت:« شما منتظرید من چیزی بگویم که مربوط به هر دو نفرمان باشد.؟»
مرد گفت:« خب آره. » و ادامه داد:« مگر برای چیزی غیر از این اینجاییم؟»
زن گفت:« خب نه.» و ادامه داد:« ولی الان ترجیح می‌دهم چیزهایی را بگویم که مربوط باشد به خودم. البته خب، از طرفی به این جا بودن‌مان هم مربوط است.»
و باز سکوت کرد. فنجان را برداشت. بر روی پیش دستی، حلقه‌ی قهوه‌ای رنگی افتاده بود که به اندازه‌ی یک بند انگشت مانده بود تا دو سر آن به هم برسد. فنجان را برگرداند و داخلش را با دقت نگاه کرد. آن را به این‌ور و آن‌ور کج کرد و نگاه انداخت به نقش و نگار توی آن. آن وقت، فنجان را در پیش دستی گذاشت که دقی صدا کرد.
زن گفت:« حتم دارم به گوش‌تان خورده که من از همسرم جدا شده‌ام؛ بله، حدود نه ماه است که از او جدا شده‌ام.»
مرد گفت: «دلم می‌خواهد درباره‌تان بیشتر بدانم.»
زن گفت: « باشد، به‌تان می‌گویم.» و بعد شمرده شمرده دنباله‌ی حرفش را گرفت.« یک روز نزدیک ظهر، از مطب دکترم برمی‌گشتم خانه. بین راه گفتم حالا که نزدیک خانه خواهرم هستم سری به‌اش بزنم. به کوچه‌شان که رسیدم، سر کوچه ماشین شوهرم را دیدم.»
و سکوت کرد.
مرد گفت:« خب؟»
زن، نفسی عمیق کشید و ادامه داد:«خودش را در آن اطراف ندیدم. علاوه براین، او می‌بایست در آن ساعت سر کارش می‌بود.»
مرد با دقت به حرف‌هاش گوش می‌کرد.
«جلو خانه‌ی خواهرم که رسیدم سه چهار بار زنگ زدم تا در باز شد و من وارد حیاط شدم. خواهرم از همان بالکن بالا گفت “خوب کردی آمدی، داشتم می‌رفتم خرید، حالا با هم می‌رویم.” راه که افتادیم دو کوچه آن‌ورتر خستگی را بهانه کردم و از او جدا شدم. از کوچه‌ی پایین دور زدم و برگشتم به سمت خانه‌اش. خواهرم را از دور دیدم که وارد خانه شد. نزدیک‌تر که شدم پشت برآمدگی دیواری منتظر ماندم. پنج دقیقه‌ی بعد هم شوهرم از آن جا آمد بیرون.»
مکثی طولانی کرد. گره‌ای مدت‌ها بود توی گلویش مانده بود و حالا داشت نفس کشیدنش را دشوار می‌کرد. سعی کرد از این حال خلاص شود.
مرد به فنجان جلوش زل زده بود. انگشت اشاره‌اش را به دسته‌ی آن چسباند و فنجان را یک دور، دور خودش چرخاند. انگشتش که از حرکت ایستاد به زن نگاه کرد و گفت:« خواهرتان مجرد است؟»
زن نفس عمیقی کشید گفت: «از شوهرش جداشده!»
«بعد چی شد؟»
زن گفت: «خب، تمام سعی‌ام را کردم او را ببخشم.»
صداش کمی گرفته بود. دوباره مکث کرد و بعد، مستقیم تو چشم‌های مرد خیره شد.« از یک زن کاری غیر از این برمی‌آد؟» نگاهش برای لحظاتی ماند تو چشم‌های مرد و در حالی که سعی می‌کرد به حال خودش مسلط باشد ادامه داد.«بدتر از آن این که، مرتیکه آخرین بارش نشد. انگار راست است که می‌گویند توبه‌ی گرگ مرگ است.» و نفسش که حبس شده بود بیرون داد.
«شما هم ازش جدا شدید.»
«قبول دارید که زندگی با یک همچین آدمی سخت است؟ بهتر است بگویم غیر ممکن است؟ نگویید که این طور نیست.» و بازوهاش را با دست‌هاش گرفت. « در نهایت بله! ولی بعد از سه سال؛ بعد از سه سال سخت از آن زندگی خلاص شدم.» حالا گرمای سالن را بیش‌تر حس می‌کرد. شالش را روی سر جا‌به‌جا کرد و بادش داد.
در مدتی که زن، داستان زندگی‌اش را تعریف می‌کرد از آن بالا پیدا بود که رفته‌رفته تاریکی دارد خیابان و ساختمان‌ها را فرامی‌گیرد و این‌جا و آن‌جا، چند روشنایی، از خانه‌ها و مغازه‌ها به چشم می‌خورد.
زن ساکت شده بود. مرد با شنیدن آن سرگذشت دلش برای او می‌سوخت و متاسف بود ولی چیزی نگفت. لازم بود کمی زمان بدهد به او تا از آن حال بیاید بیرون. پس، نگاه کرد به اطراف. دختر و پسر میز بغل آماده می‌شدند آن جا را ترک کنند. دختر دست برد روسری‌اش را مرتب کرد. قسمتی از موهای جلوی سرش پیدا بود که به طرز حیرت‌آوری ریز بافته بود و با دقت زیاد روی سرش به عقب داده بود. مرد، چطور بافته شدن موها را در ذهن خود تصور کرد.
زن که حالا خودش را کمی از گذشته‌اش بیرون کشیده بود متوجه نگاه مرد شد. خط نگاه او را پی گرفت و به دخترجوان رسید و لحظه‌ای روی او ماند، براندازش کرد و دوباره برگشت به مرد. به یک باره، حجم زیادی روشنایی از پنجره تابید به درون سالن. همه‌ی چراغ‌های تیرهای برق خیابان روشن شده بود. یکی از چراغ‌ها در فاصله‌ای نزدیک به پنجره قرار داشت. زن لحظاتی خیره ماند به روشنیِ نوری که چشم اندازش را در برگرفته بود. آن وقت، نگاه انداخت به فنجان خالی جلوی خود و چشم دوخت درون آن. بار دیگر به نقش و نگار باقی مانده از قهوه‌اش دقیق شد. فکر کرد چقدر شبیه است به اشکالی که پیش از آن دیده بود. دست گذاشت به لبه‌ی پیش دستی که فنجان درون آن بود. اندکی هلش داد و از خود دورش کرد.
حرکت دست زن، حواس مرد را برگرداند به طرف او. زن، با ناخن‌های انگشت شست و اشاره، و با ظرافت یک جراح، چیزی را از نوک زبانش برداشت. آن را برداشت و با چشمانی که تنگ کرده بود نگاه کرد به آن و گذاشت توی پیش دستی، پشت فنجان. آن وقت سینه‌اش را خیلی آهسته صاف کرد و مکثی کرد. به نشانه‌ی این که می‌خواهد چیزی بگوید ولی انگار گفتن آن برایش راحت نبود. سفیدی چشم‌هاش به قرمزی می‌زد و کمی عصبی به نظر می رسید. تلخ‌خند کوتاهی کرد و گفت:«راستش،… با اتفاقاتی که تو گذشته برام افتاده وای به حال من است.»
مرد از این حرف او سر در نیاورد. زن سرش پایین بود و نگاهش به سمت همان چیز پشت فنجان بود. «منظورم این است که، … مشکل بتوانم حالا حالاها،… کس دیگری را وارد زندگی‌ام کنم.»
مرد گفت: «ما آدم‌ها ناچاریم قسمتی از گذشته‌مان را دور بریزیم. باید هم این کار را بکنیم چون گذشته چیزی است که از دست‌مان رفته.»
زن تکانی به خود داد که چیزی بگوید ولی پشیمان شد. مرد ادامه داد: «همه یک جورهایی با گذشته مشکل داریم، بی برو برگرد. فقط می‌توانیم باهاش کنار بیاییم.»
«گذشته سایه به سایه‌مان می‌آید.»
«بله، بدبختانه! به هر حال مجبوریم کنار بیاییم، چه بخواهیم چه نخواهیم.»
و مدتی کوتاه ساکت شدند. درنهایت زن گفت: «نمی دانم، شاید هم اشتباه است ولی دست خودم نیست.»
«حالا نه، دیر یا زود مجبور می‌شویم. باید سعی کنیم باهاش کنار بیاییم.»
«با همه‌ی این حرف‌ها دست خودم نیست سعی‌ام را کرده‌ام دست خودم نیست.»
«منظورتان اینست که …»
زن، حرف مرد را برید. «بله، منظورم همین است. راستش هنوز من نتوانسته‌ام.»
هر دو ساکت شدند.
لحظاتی می شد که دختر و پسر آن‌جا را ترک کرده بودند.
مرد، به فنجان خالی خود نگاه می‌کرد. آن را در دست گرفت. دیگر از آن گرمای قبلی اثری باقی نمانده بود. چیزی نگذشت که زن گفت: «راستش، دو دل بودم جواب‌تان را چی بدهم. ولی حالا می بینم خیلی هم بد نشده. چون دست کم جواب خودم را گرفته‌ام. مثل این که هنوز با خودم کنار نیامده‌ام.»
زن به ساعتش نگاه انداخت. مرد گفت:«انگار دیگر وقت رفتن است.»
هر دو بلند شدند. مرد به طرف صندوق رفت و حساب را پرداخت. زن ایستاده بود کنار پله‌ها. از پله‌های زرد رنگ پایین رفتند. بوی تند رنگ، بینی را آزار می‌داد. توی خیابان صدای رفت و آمد اتومبیل‌ها یک آن قطع نمی‌شد.
زن در راه بازگشت به خانه وارد کوچه شد. از کنار درخت بیدی گذشت. درخت خشک شده بود و باد سرد شاخه‌های باریک و لخت آن را می‌لرزاند. زن، شالش را روی سر جابه‌جا کرد، سر و گردنش را پوشاند و دستک‌های آن را گره زد. دگمه‌ی پالتوش را انداخت. دست‌هاش را گذاشت توی جیب و در تاریکی و سکوت به سوی انتهای کوچه، تن کشید و رفت.

شیر- محمد اسعدی

شهریور ۱۳۹۵

صبح که بیدار شدم، هوا نیمه تاریک بود. سماور زیر پنجره ی اتاق نشیمن قل قل می کرد، شیشه ها را بخار گرفته بود.مادرگفت:
«پاشو دست و صورتتو بشور، باید بری شیر بگیری.»
پدر ناراحتیِ معده داشت، دکتر گفته بود که باید هر روز صبح شیر بخورد. دست و صورت ام را در آب یخ زده ی حوض شستم و لباس پوشیدم، مادرکاسه لعابی آبی رنگی را به همراه سکه ی دوتومانی به دستم داد. کوچه خلوت بود.خانه ی کربلایی کاظم در انتهای کوچه قرار داشت. جایی که کوچه به چند شاخه تقسیم می شد. بعد پس کوچه های گود وپیچ در پیچ، با زیر گذرهای کوتاه و تاریک وخانه های محقرخشتی و کاه گلی، خانه هایی نمور و در حالِ ویرانی که بوی آبگوشت مانده، بوی خمیازه و خرو پف. بوی نم و نا و چاه مستراح در هواش پراکنده بود. تک و توک صدای سرفه های صدا دار و طولانی و جمع کردن خلط در انتهای گلوو پرتاب آن،از داخل خانه ها به گوش می رسید. هرچه به انتهای کوچه نزدیک می شدی، وجه نباتی و حیوانی زندگی که در لفافه ای از شر می پیچید و چهره نشان می داد. وقتی از مقابل خانه ی بچه هایی که به شرارت مشهور بودند و بچه های توی کوچه ازآنها حساب می بردند، رد می شدم، ترس وجودم را فرا می گرفت. هر آن امکان باز شدن در و بیرون آمدن آنها و آزار جنون آمیز وبی دلیل شان به هر عابری وجود داشت. آزاری که از متلک و فحش و کتک شروع می شد، تا پاره کردن باد بادک، برگرداندن سینی بامیه، گرفتن توپ، خوراکی، پول و اگر هیچ چیز همراهت نبود، یحتمل رساندن انگشت.
یخ و برف روزها و هفته های گذشته روی هم تلنبار شده بود. آن روزها سرما کاری به تقویم نداشت. تا هر وقت عشقش می کشید می ماند. بعضی سالها در اردیبهشت ماه، کارگرهای شهرداری یخ کف کوچه ها را با کلنگ می کندند و با کمپرسی می بردند.
سگ گری با بدن زخم و زیلی و سینه های آویزان تا خانه کربلایی همراهی ام کرد، شاستی زنگ را فشار دادم. صدایی مثل وزوز زنبوری که در تار عنکبوتی گرفتار شده باشد به گوش رسید. گاو دوبار “ما” کرد، صدای”محترم خانم”زن کربلایی از توی حیاط آمد:
«”حسن”…ببین کیه»
خبری نبود، صدا بلندتر شد:
«”حسن”…تیر به جگرخورده، برو ببین کیه.»
صدای لخ و لخ دمپایی آمد و”حسن”پسر دیلاقِ کربلای در را باز کرد. با سر اشاره کرد بروم داخل.
دالان دراز آجر فرش را پشت سر گذاشتم، کف حیاط دو پله به پایین می خورد. از شاخه های خشک درخت توت گوشه ی حیاط تابی آویزان بود، احتمالا مال نوه پسری کربلایی بود که با پدرو مادرش توی همان خانه زندگی می کردند، “قاسم” پسر بزرگ کربلایی کم بیناو مریض احوال بود.می گفتند زن جوانش”طلعت” درخانه های مردم کلفتی میکند.البته حرفهایی هم نقل بچه های توی کوچه بود از جمله اینکه کلفتی بهانه است و سرو گوشش می جنبد.
آب حوض یخ بسته بود و شیرِآب گونی پیچ شده، قندیل بسته بود. درز آجرهای کف حیاط خالی شده و بعضی از آنها شکسته بود، دور تا دور حیاط پر از اتاق بود با درهای نیمه باز و شیشه ها ی شکسته که جاش نایلون کشیده بودند، یک تشک پر از لکه های زرد رنگ روی نرده بهار خواب آویزان بود، مقداری علوفه در گوشه حیاط انبار کرده بودند.
“کربلایی کاظم” با عرق چین و جلیقه و زیرشلواری سیاه رنگی روی پله ها نشسته بود، چهره اش در هم و چشمهاش قرمز بود.”محترم خانم” با پیژامه ی رنگ و رو رفته، چارقد به سر از اتاق بیرون آمد. کربلایی چشمش به من افتاد، نگاهی به کاسه ی دست من انداخت و گفت:
« شیر نداریم.»
زنش دستپاچه گفت:
« نه … صبر کن داریم، الان می دوشم.»
کربلایی با غیظ نگاهی به زنش انداخت و چیزی نگفت. محترم خانم گفت:
«”حسن” برو سطل شیر رو بیار…تکون بخور.»
“حسن” با بی میلی پله های زیر زمین را طی کردو با یک دلو جیریِ سیاه رنگ برگشت.
با هم به طرف طویله رفتیم، بوی پهن تازه به دماغم خورد. ماده گاو ماغ می کشید، کاسه لعابی در دست و دوتومانی در مشت، یک گوشه ایستادم. گاو با چشمهای درشتش نگاهی به “محترم خانم” انداخت و ناله کرد. “محترم خانم” دلو شیررا زیر پستانهای گاو گذاشت وآستین هاش را بالا زد و نشست، گاو تکانی خورد و دلو را انداخت. “محترم خانم” گفت:
«چته حیوون …..آروم باش.»
گاو دوباره تکانی خورد و نالید،.”محترمخانم” بلند شد و دستی به سرو صورت حیوان کشید وگفت:
«آروم باش حیوون …آروم.»
بعد رو به من کرد و گفت: «حیوون حامله بود، دیشب می خواست گوساله شو بدنیا بیاره، خیلی درد کشید، سه ساعت تمام با کربلایی و حسن تلاش می کردیم ولی بدنیا نمی اومد، ساعت ۱۲ شب با بدبختی گوساله رو مرده کشیدیم بیرون. وقتی بچه اش را دید، فریاد می کشید و اونو می لیسید، چاره ای نداشتیم، الانم که زمستونه و کربلایی هیچ درآمد دیگه ای نداره. تنها درآمدمان فروش شیر همین گاوه. نمیدونستیم چه کار کنیم ، اگه می فهمید گوساله اش مرده، شیرش خشک میشد، یکی از همسایه ها گفت، باید پوست گوساله شو با کاه پر کنید و او را سرِآخور بگذارید که فکر کنه گوسالش زنده است و سینه هاش پر شیر بمونه، دیشب اصلا نخوابیدیم، لاشه شو بردیم تو حیاط تا گاوه چشمش نیفته، بعد پوست شو کندیم و با کاه پر کردیم و با جوالدوز دوختیم وگذاشتیم لب آخور، گاوه اولش نزدیک شد و اونو بو کرد و کمی لیسید، بعد انگار فهمیده باشه گوسالش مرده، دیگه طرفش نیومد، رفت یه گوشه وتا صبح یک بند ناله کرد.»
توی تاریکی طویله نگاهی به آخور انداختم، کنار علوفه خشک شده، جثه ی سیاه رنگ و ضعیف گوساله را دیدم.پاهاش به شکل غیر عادی تا شده بود و برای اینکه قدش به لبه آخور برسد، زیر شکمش آجرگذاشته بودند، سر به یک طرف خم شده و شکمش بیش از اندازه بزرگ می نمود، چشمهای بی فروغش نیمه باز مانده و زبان صورتی گل آلودی لای دندانهای ریزش مچاله شده بود، صورتم را بر گرداندم، “محترم خانم” دلو را زیر پستانهای گاو گذاشته بود، گاو اجازه داده بود شیرش را بدوشند، اما همچنان ناله می کرد، صدای متناوب جهش شیر به ته دلو می آمد، دلو تا نیمه پرشد، “محترم خانم”آن را برداشت ودر حالیکه به سمت در طویله می رفت به من گفت:
«کاسه روبرداربیار.»
به داخل حیاط رفتیم، کربلایی همچنان روی پله ها نشسته وبه یک نقطه خیره شده بود، نگاهی به ما کرد و به زنش چشم غره رفت. “حسن”کنار قفس کفترهاش نشسته بود و با تور پاره ی آن، ور می رفت و به گربه ها بدو بیراه می گفت. هوا گرفته بود و سوز می آمد، “طلعت”با لباس گُل گُلی و یقه ی باز،روی پاگرد پله های ورودی اتاق ایستاده بود.نیشش باز بود و با لاقیدی آدامس می جوید. آن را باد می کرد و می ترکاند.کربلایی با خشم نگاهی به او انداخت و زیر لبگفت:
«نکبت»
و تسبیح گرداند.”محترم خانم” کاسه لعابی را با ملاقه پرکرد.دو تومانی را به او دادم و کاسه را گرفتم. ازخانه بیرون آمدم. سگ همچنان منتظر بود، دنبالم راه افتاد، شیرتوی دستهام لب پر میزد و انگشتم توی آن فرو می رفت. گرم بود، به خانه رسیدم و کاسه را به مادرم دادم تا آنرا جوش بیاورد.پدر کنار سماور نشسته بود و روزنامه می خواند. بیرون برف ریزی شروع به باریدن کرده بود. بخار پنجره غلیظ می شد مادرم برام چای ریخت و یک لقمه نان و پنیر درست کرد. دو استکان شیر داغ هم ریخت و آورد.یکی راجلوی پدر گذاشت و یکی را جلوی من.از استکان شیر بخار بلند میشد، برخاستم تابرای رفتن به مدرسه آماده شوم، موقع خداحافظی مادرم یک لقمه ی دیگر دستم داد وگفت:
«شیرتو نخوردی؟»
گفتم: «نمی خورم.»
گفت: «پس این لقمه رو تو مدرسه بخور»
توی کوچه، سگ همچنان روی برف ها نشسته و سرش را روی دستهاش گذاشته بود، مرا که دید بلند شد، لقمه را انداختم جلوش، نگاهم کرد، یک دانه برف روی مژه های سفید رنگش نشست ومشغول خوردن شد.به طرف مدرسه راه افتادم.برف شدیدتر شده بود.

نوشته مریم – طبقه چهار واحد ۴۰۳

شهریور ۱۳۹۵

زنگ آپارتمانش رو میزنم یه صداى بى حال جواب میده” طبقه چهار واحد ۴٠٣” در میزنم باز با همون صدا میگه “در بازه بیا توو”.با دودلى و اضطراب دستگیره رو میچرخونم. شلختگى و بهم ریختگى خونه خیلى تو ذوق میزنه. صداش میکنم”اِمیلى؟!” سرک میکشم تو اتاق خواب رو تخت دراز کشیده، شبیه میت شده.
“خوبى تو؟! چى شده؟!”
“حالم بده مریم کمک کن بلند شم برم دستشویی”
پتوى پرلکه رو میزنم کنار تا کمکش کنم، تمام تشک سرخِ…
“اى واى چى شدى تو؟! این خونریزى پریود نیس!!! چه اتفاقى افتاده؟!”
“چى بگم…چن ماهه منتظرم جواب تست مثبت باشه، …الان…تموم شد، من تمومش کردم”
تقریباً دو ماهه پیش بود که اولین بار دیدمش توى صف صندوق، چشام دنبال یه گلدون قدیمى بود توى سبد خرید پسرى که چهار نفر از من جلوتر وایساده بود، پسر انگار از خریدن گلدون منصرف شده باشه، گذاشتش توى قفسه کنار صندوق، سریع پریدم و برداشتمش، اِمیلى گفت” دلت پیشش بودا قیافت شبیه آدمهایى شده که تو مسابقه پیروز شدن!” خندیدم. گفت” کجایى هستى؟ ” جواب دادم ” ایرانى” گفت” اخ پلو سفیداتون خیلى خوشمزه است… ایرانیها هم مسلمونن ولى من هنوز دین تون رو درک نکردم!” حالم خوش بود، حوصله حرف زدن نداشتم. فقط یه لبخند تحویلش دادم، نوبتم شده بود، حسابم رو پرداخت کردم و داشتم میرفتم از در بیرون که صدام کرد:”ببخشید میشه کمک کنى این وسایلا رو بذارم تو سبدم؟ من اسمم اِمیلى! خونم همین بغل، توى petite Italy(ایتالیاى کوچک) خیلى محله خوبیه سالهاست اینجام.” گفتم:”منم مریمم” از هم جدا شدیم. رسیدم ایستگاه اتوبوس، ساعت رو چک کردم، از پشت سر صدام کرد:” پیاده برى زودتر میرسى، دیر به دیر میاد این خط، اگه اشکال نداره منم باهات میام قدمى بزنیم.” گفتم:” تا خونه که حال ندارم ولى حالا بیا تا یجایى میریم” گفت:”تنهایى؟” گفتم:” آره” گفت:” راستى چرا دختراى ایرانى اینجا با پسراى ایرانى دوست نمیشن؟!” نمیدونستم باید چه جوابى بهش بدم، چون خودم هم به عنوان یه دختر ایرانى بهش فکر کرده بودم، دنبال جوابش بودم که خودش گفت:” من میدونم…چون از دینتون میترسین، چون اسلام براى زنها سخته!” گفتم:” اِمیلى تو از اسلام چى میدونى؟! از ماها چى میدونى؟! الان بار دومی که از این موضوع حرف زدى! خیلى از جووناى ایرانى که اینجان فقط شناسنامه اى مسلمونن. خندید گفت:” من دوست پسرم ایرانیه، میدونم پسراتون توى رابطه جدیشون مسلمون میشن. دوست پسر من سالهاست اینجاست…یکسالى هست باهمیم، خیلى مهربونه خیلى مراقب منه…البته بعضى وقتها مراقبتش شدید میشه… میفهمى حرفمو؟! خودش میگه چون عاشقمه…نمیدونم هم دوسش دارم هم خسته شدم…نزدیک نه سال اینجاس هنوز موفق نشده اقامت بگیره، حالا قراره اعلام کنیم پارتنر من ولى باید دوسال بگذره” گفتم” این کافى نیس باید یه سرى شرایط هم داشته باشه” و شروع کردم به توضیح کلى. پرسید” تو اینا رو از کجا میدونى؟! اطلاعاتت خوبه ظاهرا” وقتى بهش کارم رو گفتم هیجان زده شد و گفت” یعنى تو کمکم میکنى؟!” گفتم ” اره چرا که نه!” تو مسیر سر هر ایستگاهى یکى دو ثانیه اى مکث میکردیم به هواى اومدن اتوبوس و هر بار میگفت” راهى نیس تا ایستگاه بعدى!” پرسید” تو تا حالا با پسر ایرانى بودى؟!” گفتم” معلومه که اره” گفت” ازت بچه نمیخاس؟!” برگشتم سمتش و گفتم” چى؟! بچه بخواد ازم؟ زمان دوستى؟! نه بابا از این خبرا نیس، تازه اگه ناخواسته هم همچین اتفاقى بیوفته کلى دردسر میکشن که سقطش کنن” گفت” ولى دوس پسرم منو دیوونه کرده، هر روز منو تهدید میکنه اگه حامله نشم من رو ول میکنه ، الان زیر نظر پزشکم…میدونى خودمم دوس دارم بچه داشته باشم ولى میگم زوده ما تازه یکساله باهمیم چرا تو دین شما مردها میتونن با چند نفر همزمان باشن؟ من واقعا درک نمیکنم زنها چطورى اینو میپذیرن؟! دوست پسرم بهم میگه اگه تو بچه دار نشى و زنم هم باشى من میتونم برم با یکى دیگه و از اون بچه دار شم!!” گفتم ” اره این توى اسلام صحت داره ولى اینروزا زنهاى مسلمون حداقل تو ایران دیگه تن به این داستان نمیدن” گفت” مریم، من عاشقشم میفهمى؟! نمیخوام از دستش بدم، و از طرفى هم وقتشه که بچه دار شم من نزدیک ۴٢ سالمه، شاید دیگه فرصتش برام پیش نیاد و از طرفى هم نمیخوام یه سال دیگه با یه بچه تنها بمونم! مریم اون دفعه که محکم بهش گفتم حرفش رو نزن وسایلش رو جمع کرد و رفت بعد از دو هفته داشتم دیوونه میشدم، رفتم دنبالش و ازش خواستم برگرده و بریم پیش دکتر . الان یکماهى هست که دارو خوردم ولى هنوز اتفاقى نیوفتاده.” تقریبا نزدیک خونه بودیم، گفتم” بیشتر فکر کن” گفت “میتونم شمارت رو داشته باشم؟میتونم باهات تماس بگیرم اگه لازم شد؟!” کارتم رو بهش دادم، نگاهى بهش انداخت و گفت” باهات تماس میگیرم…در ضمن این آشغالاى عتیقه اى هم که خریدى من یه عالمه خونم دارم اگه خواستى بیا ببین ارزون میدم بهت” گفتم”باشه مرسى” خدافظى کرد و از خیابون رد شد. چن روزى گذشت و کم کم داشت یادم میرفت خاطره اون روز رو! عصر که از کارم برمیگشتم پیامى ازش دیدم چن لحظه اى به مغزم فشار اوردم که این کى بود؟!!!
پیام یه احوال پرسى معمولى بود، جواب دادم!
چند بارى پیامهاى روزمره بینمون رد و بدل شده بود، و من هیچ وقت از رابطه اش نپرسیدم.
دو روز پیش که شمارش روى گوشى دیدم ریجکت کردم و پیام دادم شب تماس میگیرم. و نگرفتم…باز فرداى اون روز، پیام صوتى گذاشته بود تا ظهر نتونستم بهش گوش بدم گفته بود” مریم خوبى؟ لطفا با من تماس بگیر” عصر که رسیدم خونه بهش زنگ زدم جواب نداد…
امروز که وسط جلسه مشاوره دیدم بى وقفه داره زنگ میزنه بهش پیام دادم بعدا تماس میگیرم، جواب داد نه دیره الان هم دیر شده.
گفتم:” نمیفهمم چى میگى! چى شده؟!”
گفت:” خواهش میکنم بیا اینجا”
سریع از دفترم میزنم بیرون تمام مسیر تصویرهاى مختلفى ازش تو ذهنم میسازم.
دستاش رو میگیرم که ببرمش دستشویى، بقدرى یخ شده که حس کردم خونى توى رگهاش نیست! چشماش گود افتاده، لباش سفیده، به سختى قدم برمیداره. سنگینیش روى انداخته روى شونه راستم. توى دستشویى ازم میخاد کمکش کنم لباساش رو عوض کنم. در حالى که دارم دکمه پشت پیرهنش رو وا میکنم شروع میکنه به حرف زدن. ” بهش گفتم قبول بیا بچه دار شیم، بهش گفتم بخاطر عشقم ازش بچه دار میشم. چهارهفته پیش که جواب مثبت بود دنیامون عوض شد چند بارى خواستم بهت بگم ولى سرت شلوغ بود، جشن دو نفره گرفتیم، از صبح در خدمتم بود، همش به خودم میگفتم کاش زودتر اتفاق افتاده بود…تا پنج روز پیش …راستش شک کرده بودم به یه سرى رفتاراش و تلفناش، میگفت دوستاشه حتى بهش گفتم شماره مونترال نیست گفت نه با کارت زنگ زده”
در یخچال رو وا کردم یه بسته ناگت مرغ دراوردم، داشتم ماهیتابه رو میشستم که یه صداى زمین خوردنش اومد، پریدم جلوى دستشویی دیدم پشت در بى حال افتاده، گفتم” الان زنگ میزنم اورژانس” گفت” نه نه خوبم من دیشب بیمارستان بودم” به سختى بلندش کردم و نشوندمش روى مبل. ادامه داد” میدونى پنج روز پیش فهمیدم اصلا با کس دیگه اى در ارتباط،اصلا تمام تلاشش اینه که اون رو بیاره…دنیام تار شد، همه رویاهام، همه چى خراب شد” گفتم” مطمئنى؟!!” گفت”آره، گوشیش رو کش رفتم و ایمیلش رو همه رو فرستادم واسه یه مترجم ، تو هم که جواب نمیدى، بهم گفت داستان چیه، بهم گفت تمام مدت فریب خوردم و میخاد ازم بچه داشته باشه که بمونه و بعدش اون زن دیگه رو بیاره!” شروع کرد به گریه کردن، لیوان شیر عسل رو دادم دستش، کمى سر کشید و ادامه داد” منم رفتم دکتر و تقاضاى سقط جنین رو دادم، و بهش همه چى رو گفتم، جمع کرده رفته دیگه، براى همیشه رفت…” از درد به خودش میپیچید گفتم “مسکن میخورى؟! هنوز کامل سقط نشده؟!” گفت “نه اخه دوماهش شده کم کم، سخته تخلیه! میخام برم دستشویی” بیست دقیقه اى پشت در نشستم و اونم اون تو ناله میکرد همراه با گریه. صدام کرد” بیا کمکم..” رفتم تو، تمام کاسه دستشویى سرخ بود و لخته اى روى آب…سیفون رو کشیدم…

دو سروده از استاد عیدی نعمتی

شهریور ۱۳۹۵

نعمتیکی ام؟
کجایم؟
کجایی ام؟
با بارانی 
که می بارد
روی روز ها
روی سال ها
روی خاطره ها
روی چهره ها
روی نام ها
روی شانه ها
مادران
می گریند
بر گور های بی نشان
صدایی از جنس آتش
از دوردستِ زمان می آید:
” در سرتاسرِ خاوران سنگی نیست
که از خون دل وُ دیده بر آن رنگی نیست .”
(۲)
نگاهت
نیمی راز است وُ
نیمی خاطره
بر می کشم آه وُ
چشم از پیراهنِ مشبکت بر نمی دارم!

سروده ای از مهتاب خرمشاهی

شهریور ۱۳۹۵

خرمشاهی
از کجا آمده ای ؟
که با آمدنت
برای زخم های کهنه غزل می خوانی
و دستانت
تنهایی مرا
با نبض سرخت در آغوش می کشد
از کجا آمده ای ؟
که نگاهت
رنگ آبی دوست داشتنی من است
که در دریا موج می زند
و کلامت
شعری ست
که هیچ شاعری آنرا نسروده است
از کجا آمده ای ؟
که لبانت
عطر بوسه ای ست
که همیشه مهتاب و باران
از تو آغاز می شوند
ای که آمدنت
فصل هایم را
با نسیم بودنت همآغوش کرده
در اینجا که ماییم
زیباترین لحظه ی آغاز است
دیگر کسی به دیوار نمی اندیشد
فرصت دستهای گرم
میان بوسه و خنده
کوتاهست
کوتاه

دو غزل ناب از استاد محب

شهریور ۱۳۹۵

محمد-رضا-جنتی-محب
تو و دو چشم فسونگر که می کند بیداد

من و دو دیده خونبار و خاطری ناشاد
جز آرزوی تو شوقی نمانده در دل من
به عشق روی تو ماندم، در این خراب آباد
بپوش خرمن مویت چو باد می آید
تمام هستی ما را چنین مده بر باد
خیال روی تو آنگه رود ز سر که فلک
ز بیستون ببرد نقش تیشه فرهاد
شکسته پای دل و مانده ام به دام بلا
خدا مگر فکند رحم در دل صیاد
چو رفتی از نظر دوست، میروی از یاد
من آزموده ام این روزگار بی بنیاد
پناه برده ام امشب به مستی از غم دوست
دوباره توبه شکستیم ، هر چه بادا باد
در عاشقی ره پروانه رو، بسوز و بساز
چرا که عاشق صادق نمیزند فریاد
————————–
جان و دل بی مقدار، پیش قدمش ریزم
باشد که قبول افتد، این هدیه ناچیزم
از تیغ دو ابرویش، صد پاره دلی دارم
از لشگر مژگانش، وقت است که بگریزم!
در حسرت دیدارش، بر ره گذر جانان
کو صبر که بنشینم؟ کو تاب که بر خیزم؟
تا چند خجل باشم، از توبه شکستن ها
با عشق تو آن بهتر، کز توبه بپرهیزم
منعم چو کنند از تو، هم زاهد و هم عاقل
با زهد نپیوندم، با عقل نیامیزم
با سلسله مویت، ز آن نرگس جادویت
صد شور در اندازم، صد فتنه بر انگیزم

باز میخواند ترا – سپهرداد گرگین

شهریور ۱۳۹۵

گرگین
باز میخواند ترا
آوای گرم دشت دور
تا بیآمیزی سپیدی را به سرخی
عشق را با معرفت .
میزند فریاد هردم
قلب پر اسرار من
باز میخواند ترا
در هر ترانه
هر غزل
مرهم دست تو کو
ای ناجی پر رمز و راز
باز میخواند ترا
هر دم سپیدی
تا که بر بندد
بساط وهم و تاریکی
از این دشت خموش
با میخواند ترا
آوای گرم دشت دور .

غزلی از هوشنگ ابتهاج

شهریور ۱۳۹۵

ebtehaj
نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت

پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت
کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
رفت و از گریه ی طوفانی ام اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت
بود ایا که ز دیوانه ی خود یاد کند
آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت
سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش
عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت

این چه آتش بود- محمد رضا محب

شهریور ۱۳۹۵

بر زبان نام تو را بی اختیار آورده ام
این چه آتش بود، که امشب من ببار آورده ام
نام تو شد آتش و، دل دانه اسفند و من
از پشیمانی، دو چشم اشکبار آورده ام
گر نبخشاید مرا، شرم آیدم از دل، که من
بی گناهی را، به پای چوب دار آورده ام
بی قراری سوخت جانم را، اگر رحمی کنی
هستی خود را، به سودای قرار آورده ام
دل به دست لشگر زلفت گرفتار است و من
عقل و هوش و دین، به قصدکارزار آورده ام
خواستم تا از گلستان غزل، یک شاخه گل
بهر یاران آورم، افسوس، خار آورده ام

سروده ای از برتولت برشت – به اتنخاب دکتر بیژن باران

شهریور ۱۳۹۵

Bertolt-Brechtbaran
منظومه “به آیندگان”، که تا حدی جنبه اتوبیوگرافیک دارد، یکی از معروفترین سروده‌های برشت است. او زمانی که پا در گریز بود، این شعر را در سال ۱۹۳۹ در دانمارک سرود. آن را نوعی حدیث نفس یا “وصیت‌نامه معنوی” او دانسته‌اند.
راستی که در دوره تیره و تاری زندگی می‌کنم:
امروزه فقط حرف‌های احمقانه بی‌خطر هستند
اخم بر چهره نداشتن، از بی‌احساسی خبر می‌دهد،
و آنکه می‌خندد، هنوز خبر هولناک را نشنیده است.
این چگونه زمانه‌ایست
که حرف زدن از درختان عین جنایت است
وقتی از این همه تباهی چیزی نگوییم!
کسی که آرام به راه خود می‌رود گناهکار است
زیرا دوستانی که در تنگنا هستند
دیگر به او دسترس ندارند.
این درست است: من هنوز رزق و روزی دارم
اما باور کنید: این تنها از روی تصادف است
هیچ قرار نیست از کاری که می‌کنم نان و آبی برسد
اگر بخت و اقبال پشت کند، کارم ساخته است.
از قدیم گفته‌اند: بخور، بنوش و از آنچه داری بهره بگیر
اما چطور می‌توان خورد و نوشید
وقتی خوراکم را از دهان گرسنه‌ای گرفته‌ام
و به جام آبم تشنه‌ای مستحق‌تر است….
در دوران آشوب به شهرها آمدم
زمانی که گرسنگی بیداد می‌کرد.
در زمان شورش به میان مردم آمدم
و به همراهشان فریاد زدم.
عمری که مرا داده شده بود
بر زمین چنین گذشت.
خوراکم را میان سنگرها خوردم
خوابم را کنار قاتلها خفتم
عشق را جدی نگرفتم
و به طبیعت دل ندادم
عمری که مرا داده شده بود
بر زمین چنین گذشت.
در روزگار من تمام راهها به مرداب ختم می‌شدند
زبانم مرا به جلادان لو می‌داد
زورم زیاد نبود، اما امید داشتم
که برای زمامداران دردسر فراهم کنم!
عمری که مرا داده شده بود
بر زمین چنین گذشت…
آهای آیندگان، شما که از دل توفانی بیرون می‌جهید
که ما را بلعیده است.
وقتی از ضعف‌های ما حرف می‌زنید
یادتان باشد
که از زمانه سخت ما هم چیزی بگویید.
به یاد آورید که ما بیش از کفش‌هامان کشور عوض کردیم
و میدان‌های جنگ طبقاتی را با یأس پشت سر گذاشتیم،
آنجا که ستم بود و اعتراضی نبود.
این را خوب می‌دانیم:
حتی نفرت از حقارت نیز
آدم را سنگدل می‌کند.
حتی پرخاش به نابرابری هم
صدا را خشن می‌کند.
آخ، ما که خواستیم زمین را برای مهربانی مهیا کنیم
خود نتوانستیم مهربان باشیم.
اما شما وقتی به روزی رسیدید
که انسان یاور انسان بود
درباره ما
با رأفت داوری کنید

برای استاد شجریان – مهران رفیعی

شهریور ۱۳۹۵

شجریان

مرغِ سحر خوان

مبادا لحظه ی تلخی در آن کام
دو چشم و چهره ات خندان تر از جام
نیاید خدشه ای بر نای ِ میهن
که تحریرت کند یک ملت آرام
ملاحت زانکه با حُسنت در آمیخت
به هر جای ِ جهان خُرم زنی گام
ز گل گشتت به باغ شعر و دیوان
دلان پر مایه شد از ذوق و الهام
نکردی غفلت از گلزار ِ سعدی
نه از خواجه, نه از رومی و خیام
ز جانت جان گرفت نوپایِ نیما
چو سیمرغی شدی, سنت یکی سام
پیاله پر ز گوهر ها چو کردی
غنا مستی دهد, برتر ز گلفام
ز ثالث خواندی و سوزِ زمستان
ز ظلمِ تیشه ها بر سروِ خوشنام
فریدون تازه شد از بویِ باران
رهی گلشن نشین از یادِ ایام
چه خوش نقشی ز عارف بر کشیدی
ز شورِ عاشقی , و ز رنجِ فرجام
رود این زردی و غم خوردنِ ما
سپیده سر زند در پشتِ این شام
نگیرد خامشی مرغِ سحر خوان
همایِ بختِ او همواره بر بام

زیباترین گردن آویز- مهتاب چگینیان

شهریور ۱۳۹۵

دستهایت را دور گردنم مهتاب
حلقه کُن
می خواهم
زیبا ترین
گردن آویز
دنیا را داشته باشم

نقدی بر کتاب ” کویر بی حاشیه ” نوشته تازه استاد محمود صفریان – ندا ایرانی

شهریور ۱۳۹۵

neda

گاه تحمل چه ظرفیتی دارد. این انسان است که عادت می کند یا در واقع این عادت است که به انسان تحمیل می شود تا بیشتر بماند و در چنگال بسیاری از رخدادها ورز داده شود؟ ولی بهر تقدیر آنچه می بایست می بود یا می بایست باشد، دیگر نیست….اما به جایش بسیاری دیگر هستند که کاش نبودند.
وقتی خاطره با ترکیبی از عشق و حرمان شکل می گیرد و همه ی زندگی را پوشش می دهد، فرصت تنفس راحت سلب می شود، و در ماندگی خاصی همه ی وجود را در خود می گیرد.
در صحرائی که گمان می کنی پرت است و دور از توجه و دست رس، آنگاه که وقایعی باور نکردنی یکی پس ا
ز دیگری رخ می نماید، گمان را به جاهای دیگر می کشاند. و این سئوال بزرگ را می پروراند که این همه فقط تصادف است بی دستکاری و هدفمندی؟
ما بازیچه سرنوشتیم آن هم سرنوشتی دست ساز که بخاطر خودشان برا ی ما می سازند؟ یا به واقع چنین است، و گریزی نیست “”
این چنین است که داستان ” کویر بی حاشیه ” آغاز میگردد، اوج میگیرد و با رخدادهای شاد ودردناک احساسات خواننده را به بازی می گیرد. همه چیز را بسوی مرگ و ناامیدی سوق میدهد، و درست هنگامی که همه امیدها قطع شده است ، زندگی به شکل معجزه آسایی دوباره متولد می شود و درختی که در حال خشک شدن است دوباره جوانه های تازه میزند.
محیط داستان درزمان پیش از زلزله طبس در تهران آغاز میشود و بگونه ای زیبا داستان عشق سه نسل را بهم پیوند میزند و در فراز و نشیب فرساینده ای عشقی را که تنها باز مانده این سه نسل است برای زایش نسل چهارم به امداد میگیرد.
این اثر با همه کوتاهی اش زیبا و گیراست. شاید استاد صفریان نویسنده این اثر میخواهد با کوتاه تر و کوتاه تر کردن وقایع بدست آنها یی که علاقه ای به مطالعه ندارند، بهانه ای ندهد. اگر بتوان کمبودی در این نوشته زیبا یافت کوتاه بودن آن است. شاید هم استاد میخواهد تحمل خواننده را با فرازونشیب های پی در پی به بوته آزمایش بگذارد. خواندن این کتاب را به همه دوستان عاشق و اهل دل توصیه میکنم

گذری بر کتاب ” روزهای آفتابی” نگارش استاد محمود صفریان – ندا ابرانی

شهریور ۱۳۹۵

روزهای آفتابی
این مجموعه از هفده داستان کوتاه تشکیل شده است که هر یک با ظرافت خاصی مشکلات و شادی ها و غم های مردم عادی کوچه و بازار با قلمی شیوا به نمایش میگذارد.
اولین داستان این مجموعه تحت عنوان “لفط الله” در یک خانه ی اجاره ای شکل میگیرد که در آن از غیب های زنان در محفل های خصوصی و دور از گوش و چشم شوهرانشان تا شرح حال کودکی که ناخواسته در جریان این مکالمات قرار میگیرد و آموزش های جنسی را به شکل ناهنجاری فرا میگیرد. در یکی از این مکالمات زنان در باره خروسی که میتواند در عین حال از پس چندین مرغ بر بیاید با حسرت یاد می کنند.
– داستان دیگر این مجموعه جاسم نام دارد که تصویری است از زندگی در مناظق مرزی با اقصادی که از قاچاق کالاها ارزاق میکند.
– روزهای آفتابی که کتاب عنوان این داستان را در بر میگیرد حکایت زیبایی است از زندگی طبقه کارگر در پالایشگاه آبادان و شکل گیری عشقی بین یک راننده ساده و دختر یکی از مدیران خارجی این پالایشگاه. این داستان تراژدی یک عشق است که پایان خوش آینده را به همراه ندارد. شباهت های زیادی بین این داستان و کتاب دیگر این استاد بنام ” شام با کارولین” دیده میشودکه از اذغام شدن دو فرهنگ و دو قشر مختلف اجتماعی به شکل بسیار زیبایی بهره میجوید.
شاید بتوان گفت فضای حاکم بر این مجموعه منطقه ایست که درگیر یک جنگ خانماسوز میشود و باید با تمامی ویرانی ها، خاطرات ناخوشایند این دوره زندگی را دوباره باز سازی کند. خواندن این کتاب هم تصویری گیرا از زندگی در این دوره و در این منطقه بدست میدهد که خواندن آن را بسیار سودمند می سازد. این مجموعه بیاد ما می اندازد که گاهی سالها بعد از خاتمه یک جنگ اثرات آن در زندگی بسیاری افراد برای همیشه باقی میماند. جنگی که می توانست رخ نده و این همه ویرانی و نابسامانی از خود باقی نگذارد.
خواندن این مجموعه را بهمه دوستان عزیزم سفارش می کنم. – ندا ایرانی

خلاصه رمان پیرمرد و دریا اثر ارنست همینگوی – تحقیق از احمد قندهاری

شهریور ۱۳۹۵

ahmad
این کتاب را همینگوی در سال ۱۹۵۱ زمانی که در کوبا بود نوشت و اولین بار آن را به صورت داستانی در مجله چاپ می نماید و سرانجام در ۱۹۵۲ به چاپ رسید.

خلاصه داستان پیرمرد و دریاارنست

پیرمرد ماهیگیری به نام سانتیاگو ، ، ۸۴ روز است که نتوانسته ماهی صید کند …
این پیر مرد آدم تنهایی‌است؛ سال‌ها پیش همسرش را از دست داده و تنها خاطره‌ای از همسرش برایش باقی مانده است.
سانتیاگو شاگردی به نام مانولین دارد که والدین او ، وی را از همراهی کردن پیر مرد باز می دارند ؛ پدر و مادر مانولین معتقدند که پیرمرد دچار بد شانسی شده است و بهتر است که مانولین شاگردی ماهی گیر خوش شانس تری را بکند و به این ترتیب مانولین دیگر پیرمرد را در دریا همراهی نمی کند .
اما با این وجود ، مانولین هر شب وقتی که پیرمرد از ماهیگیری بازمی گردد ، به او سر می زند ، برایش غذا می آورد ، وسایل ماهیگیریش را تمیز و مرتب می کند.
تا این که در نهایت در ۸۴ امین شبی که پیر مرد نتوانسته بود ماهی گیری کند ، به مانولین می گوید که دوره بد شانسی ما به پایان رسیده و فردا می خواهد با قایقش به دورترین نقاط خلیج برود و با صید برگردد.
فردای آن روز سانتیاگو قایقش را به دریا می اندازد و شروع به پارو زدن می کند ؛ اندکی از ساحل دور می شود و سپس طعمه ها را به دریا می اندازد.
فردای آن روز قلاب ماهیگیر کشیده شد… ماهی بزرگی که پیر مرد آن را نیزه ماهی میداند ، به قلاب ماهی گیرمی افتد. سانتیاگو شروع به کشیدن ماهی می کند ، اما به زودی در می یابد که ماهی بزرگ تر از توان ماهی گیر است و او نمی تواند آن را به طرف خود بکشد ، حالا که ماهی به تله افتاده بود ، بازی برعکس شده بود و به جای این که ماهی گیر ، صید را به خود نزدیک کند تا او را شکار کند ، نیزه ماهی ، قایق را با خود می برد .

پیر مرد همچنان قلاب را رها نکرده بود و به این ترتیب دو روز و دو شب ، پیر مرد و قایق ، به دنبال ماهی می رفتند. ماهی گیر از فشار سیم ماهی گیری زخمی و خسته شده بود ، اما با این وجود تلاش و پشتکار نیزه ماهی را می ستود و آن را « برادرم » خطاب می کرد .
در روز سوم نیزه ماهی که دیگر خسته بود ، دست از پیش رفتن بر می دارد و به دور خود می چرخد ، پیر مرد متوجه خستگی ماهی می شود و از این فرصت استفاده می کند و ماهی را به سمت قایق می کشد ، نیزه را در بدنش فرو می کند و بعد از کشتنش ، ماهی بزرگ را به کنار قایقش می بندد و به سمت ساحل حرکت می کند .

اما بوی خون ماهی در آب ها جریان پیدا می کند و کوسه ها برای خوردن ماهی بزرگ کم کم به قایق نزدیک می شوند. پیرمرد با باقی مانده توانش تعدادی از آن ها را از پا در می آورد اما شب فرا می رسد و ماهی گیر که از شدت خستگی دیگر توان مبارزه ندارد ، صدای برخورد کوسه ماهی با با بدنه قایق را می شنود و می داند که تا صبح دیگر چیزی از ماهی بزرگش باقی نخواهد ماند ، و خود را برای قربانی کردن ماهی بزرگ ، سرزنش می کند …

صبح روز بعد ، پیش از طلوع آفتاب ، ماهی گیر به ساحل می رسد ، قایق را به خشکی می کشد و خودش به سرعت به کلبه می رود و به خواب عمیقی فرو می رود.
مردم ساحل هیجان زده متوجه ماهی بزرگ ، که به قایق پیرمرد بسته شده بود می شوند ، که از آن فقط یک اسکلت عظیم و غول آسا باقی مانده بود …
مانولین که بسیار نگران پیر مرد بود ، از دیدن قایقش خوش حال می شود ، برایش روزنامه و قهوه می برد و به هم قول می دهند که با هم به صید بروند. پیر مرد به خواب فرو می رود و خواب شیر های ساحل آفریقا را می بیند.

یکی از نکات جالب راجع به این کتاب این است که نویسنده از تمام پیچ و خم ماهیگیری ، که محور اصلی داستان است ، آگاه بوده و به همه آن ها مسلط بوده ، و این از امتیازات یک نویسنده محسوب است .
نویسنده در طول داستان ، سعی کرده که با آوردن جزئیات ، خواننده را با خود همراه کند و ترتیبی دهد که خواننده خود را در بخش های مختلف داستان ببیندد، مثلا در توصیفی که وی از صبح روز ۸۵ ام می کند ، تمام کلمات ، ما را به سمت آمادگی تمام و کمال
، و تصمیم قطعی ماهی گیر برای صید ، می رساند:
«پیش از آنکه کاملا صبح شود پیرمرد طعمه‌هایش را در آب انداخته بود و قایق را به دست جریان سپرده بود. یکی از طعمه‌ها هفتاد و دومتر پایین رفته بود. دومی سی و پنج متر و سومی و چهارمی تا صدوهشتاد و دویست و بیست و پنج متر در عمق آبی آب پایین رفته بودند. طعمه‌ها سرازیر آویزان بودند و میله قلاب توی طعمه ماهی‌ها فرو رفته بود و محکم شده بود و تمامی نوک و خمیدگی سوزن قلاب را ساردین تازه پوشانده بود.
سوزن قلاب از یک چشم ساردین‌ها فرو رفته بود و از چشم دیگرشان درآمده بود. چنانکه روی نوک سوزن فولادین نیمتاجی از گل درست شده بود. هیچ جای قلاب نبود که برای یک ماهی بزرگ خوشبو و خوشمزه نباشد.»
یا در جای دیگر ، نویسنده با توصیف کشوی لباس ماهیگیر و توصیفاتی که از آن می کند ،و همین طور توصیفی که از کشو های دیگر نکرده ، ذهن ما را به آن جا می برد که ببینیم که ماهی گیر جز آن یک کشو ، کشوی دیگری ندارد و این نشان از فقر اوست :
«زمانی تصویر رنگ و رو رفته زنش هم روی دیوار بود اما پیرمرد که با دیدنش تنهایی را بیشتر حس می‌کرد، آن را برداشته بود و گوشه کشو زیر پیراهن تمیزش گذاشته بود.»

همینگوی در جمله ای به یکی از شگرد هایش در جریان کتاب اشاره می کند و چنین می گوید : «احساس را از عمل پدید آوردم.» و این مسئله با چند نمونه کاملا قابل درک است :اگر سانتیاگو این همه شکیبا نبود، هرگز چنان دور نمی‌رفت. اگر به ماهی احترام نمی‌گذاشت، نخ قلاب را پاره می‌کرد و باز می‌گشت، و اگر به آن عشق نمی‌ورزید هرگز برای نجات کوچکترین قطعه بدن ماهی چنان شجاعانه نمی‌جنگید. هر یک از اعمال سانتیاگو، چون هر کلمه کتاب، مبین مفهومی است. گفت و گوی او با دست چپش، یادآور زنده‌ای از اهمیت هر حالت و هر حرکت است.
در داستان پیر مرد و دریا ، پیر مرد به دنبال یک انقلاب است ، یک تغییر ، یک دگرگونی ، منشاء این انقلاب خود فرد و اجتماع هستند. پیر مرد به دنبال این است که به خودش و به اطرافیانش که او را به بهانه بد شانسی ، طرد کرده اند نشان دهد که هنوز هم می تواند و این گونه ، جمله معروف و سازنده کتاب پدید می آید :
« آدمی می میرد ، اما شکست نمی خورد . »

پیرمرد شکست را نمی پذیرد هر چند آن چه او به ساحل می آورد، تنها اسکلت ماهی است. اما همین اسکلت نشان می دهد که او تا دوردست ها رفته، خطرها کرده و کوشش ها داشته است. او هم با دست خالی آمده است هم با دست پر؛ هم پیروز است و هم به نوعی شکست خورده. اما پیرمرد پس از استراحت می خواهد دوباره به دریا برگردد.
پیرمرد و دریا، تقابلی ست میان امید و ناامیدی،انسان و طبیعت،و حس مبارزه طلبی یک انسان که تا پایان داستان در رمان جاری ست، پیرمرد در واقع نماد اراده ی انسانی برای پیروزی بر طبیعت خشن دریا است، طبیعتی که هم دوستش می دارد و هم با آن به مبارزه برمی خیزد.
شخصیت شناسی پیرمرد و دریا

پیرمرد : نام او سانتیاگو است .فردی که اصالتا کوبایی است . وی نماد انسانی است که سعی در مبارزه با خودش و اطرافیانش ، برای ساختن یک منِ بهتر دارد. او نماد فردی است که اهداف متعالی دارد و در هیچ زمان ، اسیر نا امیدی نمی شود .

مانولین : شاگرد ماهی گیر است .
نیزه ماهی : صید پیرمرد است که در نهایت فقط اسکلتش به ساحل رسید . این عنصر ، از دید گاه قهرمان داستان ، نشان دهنده هدف متعالی فرد است که بسیار سر سخت است .
گفته های همینگوی راجع به پیرمرد و دریا

«احساس را از عمل پدید آوردم.»
«این اثر می توانست، بیش از هزار صفحه باشد و همه آدم های دهکده در آن آمده باشند و این که چطور نان خودشان را درمی آورند و چه طور به دنیا می آیند و مدرسه می روند و بچه دار می شوند و مانند این ها. این کار را نویسندگان دیگر بسیار عالی انجام می دهند.»
«من کوشیده ام یک پیرمرد واقعی بسازم و یک پسر بچه واقعی و یک دریای واقعی و یک ماهی واقعی و بمبک های واقعی، اما اگر آن ها را خوب از کار دربیاورم، هر معنایی می توانند داشته باشند. سخت ترین کار این است که چیزی را راست از کار در بیاوریم و گاهی هم راست تر از راست. »
جملات برجسته پیرمرد و دریا

گاه دریا شرارت می کرد به این دلیل بود که نمی توانست غیر از آنچه هست باشد و قادر به کمک کردن به آن ها نبود .
اگر انسان آرزوی خوبی را که در دل دارد بر زبان بیاورد تحقق نخواهد یافت .
وقتی آدم شکست می خورد مشاهده می کند که آن ، خیلی هم ناراحت کننده نیست .
آدمی می میرد ، اما شکست نمی خورد .
جوایز ادبی مرتبط با پیرمرد و دریا

همینگوی برای نوشتن این داستان جایزه‌ی پولیتزر سال ۱۹۵۳ را از آن خود کرد و نوبل ادبی سال ۱۹۵۴ را هم بیشتر تحت تاثیر همین اثرش دریافت نمود .
نما یی از پیر مرد و دریا

از کتاب پیرمرد و دریا ، یک فیلم و یک انیمیشن ساخته شده است :

منابع: ۱ – کتاب نیوز ، ۲ – ویکی پیدیا ، ۳ – کانون فرهنگی چوک

۴ –ویسنا ، ۵ – خبر آنلاین

معرفی یک شاعر شیرین سخن – محمود صفریان

شهریور ۱۳۹۵

علی
تصمیم دارم شما مشتاقان ادبیات فارسی را با شاعری غزلسرا که برای من سروده هایش چنان زیبا و دلنشین است که حیفم آمد شما را ( شمائی را که احیانن او را و کارهایش را نمی شناسید ) با او آشنا نکنم.
محمد رضا جنتی محب که من تصادفن با او آشنا شدم غزل هایش بکر، خوش مضمون، دلنشین و پر استحکام است.
او متولد چهارم آبان ماه ۱۳۴۶ در شهرستان ادیب پرور اسد آباد همدان است.
انتظار داشتم دفتر های شعر متعدد داشته باشد یا دیوانی قطور، که دریافتم متاسفانه آثارش را در همه جا رها کرده و سبب شده است که گه گاه پاره ای از آن ها را این و آن به نام خوشان منتشر کنند.
نمونه های از این غزل های ناب را اینجا می آورم، گمان می کنم در بین مشتاقان در صدر خواهد نشست:
——
ز بس که در دل من، جا برای غم تنگ است
میان لشگر غمها، ز هر طرف جنگ است
غمی که زاده ی عشق است، بر دلم خوش باد
که در طریقت ما، غیر عاشقی ننگ است
ز هر چه بار تعلق، به غیر یارت هست
جدای شو، که گذر گاه عاشقی تنگ است
در اولین قدم از جان بشوی دست و برو
که راه پر خطر و پای عافیت لنگ است
به بال عشق مگر پر کشی، به خانه دوست
به پای عقل مرو، ره هزار فرسنگ است
هر آنچه پیر خرابات گویدت، بشنو
وگرنه قصه زاهد، فریب و نیرنگ است
که عیب جویی این زاهدان، ز بی هنری است
به پیش اهل هنر، زاغ هم خوش آهنگ است
———————————————–
جان و دل بی مقدار، پیش قدمش ریزم
باشد که قبول افتد، این هدیه ناچیزم
از تیغ دو ابرویش، صد پاره دلی دارم
از لشگر مژگانش، وقت است که بگریزم!
در حسرت دیدارش، بر ره گذر جانان
کو صبر که بنشینم؟ کو تاب که بر خیزم؟
تا چند خجل باشم، از توبه شکستن ها
با عشق تو آن بهتر، کز توبه بپرهیزم
منعم چو کنند از تو، هم زاهد و هم عاقل
با زهد نپیوندم، با عقل نیامیز
با سلسله مویت، ز آن نرگس جادویت
صد شور در اندازم، صد فتنه بر انگیزم
——————————————
یاد از اسیر خسته و شیدا نمیکنی
با صید دلشکسته مدارا نمیکنی
دل می بری و روی نهان میکنی ز ما
انصاف در طریقت سودا نمیکنی
دامن کشان گذشتی و آسوده خاطری
از آه سینه سوخته، پروا نمیکنی
آبی خوش از دو دیده روان در قفای توست
میل تفرج لب دریا نمی کنی
وصف جمال خود که شنیدی، ز عشق ماست
آن حسن را ، در آینه پیدا نمیکنی
ای دل در این زمانه کسی اهل درد نیست
آن به که سر خویش، هویدا نمیکنی
———————————————-
از وفا داری من، قهر تو سرشار تر است
آفرین بر غم تو، کز تو وفادار تر است
جای بر زلف تو تنگ است، گرفتاران را
ای خوش آن دل ، که در آن حلقه گرفتار تر است
مرغ شب خفت و نشد شاهد بیداری من
منم و چشم تری، کز همه بیدار تر است
نیست جز چشم تو، بر درد من زار، طبیب
خوش طبیبی است، که خود از همه بیمار تر است
سنگ سخت است، ولی پیش دلت چون موم است
مرگ سخت است، ولی هجر تو دشوار تر است
چون به چندین هنر آراسته ای، وای به تو
شاخه ای میشکند، کز همه پر بار تر است
هر که در میکده فضل و ادب زد جامی
گرچه مست است، ولی از همه هشیار تر است
این همه شعر و غزل، زاده عشق من و توست
ورنه، سنگ از من محجوب، سخن بارتر است
—————————————————–
و این هم یک رباعی برای فریبکاران جای مُهر بر پیشانی

زاهد این داغ که از جور زمان بر دل ماست
خوشتر از داغ ریایی است، به پیشانی تو
مهربانی و وفا و طمع حور و بهشت
مذهب عشق من و کیش مسلمانی تو

انقلاب مشروطه – ستار خان – باقر خان

شهریور ۱۳۹۵

Sattar_khan2

یمناسبت سالگرد انقلاب مشروطه و بیاد روز هائی که هنور مردانی بودند که تن به خفت استبداد نمی دادند، دربخش مشاهیر رسانه گذرگاه از دو چهره شاخص این مردان هرچند مختصر یاد می کنیم.
ستار خان و باقر خان:
ستارخان (۲۸ مهر ۱۲۴۵ ورزقان – ۲۵ آبان ۱۲۹۳ تهران ) با نام اصلی ستارخان قره‌داغی از سرداران جنبش مشروطه ایران، ملقب به سردار ملی است. وی با ایستادگی در برابر نیروهای دولتی ضد مشروطه در تبریز جان‌فشانی‌های بسیاری کرد.
ستار خان سومین پسر حاج حسن قره‌داغی در ۲۸ مهر ۱۲۴۵ خورشیدی (۲۰ اکتبر ۱۸۶۶ میلادی) در روستای سردارکندی (بیشک) ورزقان در آذربایجان به دنیا آمد. وی در مقابل قشون عظیم محمدعلی‌شاه پس از به توپ بستن مجلس شورای ملی و تعطیلی آن که برای طرد و دستگیر کردن مشروطه‌خواهان تبریز به آذربایجان گسیل شده بود، ایستادگی کرد و بنای مقاومت گذارد. ستارخان مردم را بر ضد اردوی دولتی فراخواند و خود رهبری آن را بر عهده گرفت و به همراه سایر مجاهدان و باقرخان -سالار ملی- مدت یک سال در برابر قوای دولتی ایستادگی کرد و نگذاشت تبریز به دست طرفداران محمدعلی‌شاه بیفتد. اختلاف او با شاهان قاجار و اعتراض به ظلم و ستم آنان، به زمان کودکی‌اش برمی‌گشت.
ستار در جوانی به جرگه لوطیان (جوانمردان، یا اهل فتوت) محله امیرخیز تبریز درآمد و در همین باب در حالی که به دفاع از حقوق طبقات زحمتکش برمی‌خاست با مأمورین محمدعلی شاه درافتاد و به ناچار از شهر گریخت و مدتی به عیاری مشغول شد، اما از ثروتمندان می‌گرفت و به فقرا می‌داد. سپس با میانجیگری پاره‌ای از بزرگان به شهر آمد و به کار خرید و فروش اسب پرداخت او به درستی و امانتداری در تبریز شهرت داشت به همین دلیل مالکان، حفاظت از اموال خود را به او می‌سپردند. او هیچ‌گاه درس نخواند و سواد خواندن و نوشتن نداشت، اما هوش آمیخته به شجاعتش و مهارت در فنون جنگی و اعتقادات مذهبی و وطن دوستی‌اش، او را «یگانه قهرمان آزادی ایران» نمود.
او در مدت یازده ماه استبداد صغیر یعنی از ۲۰ جمادی‌الاول ۱۳۲۶ ق تا هشتم ربیع‌الثانی ۱۳۲۷ ق/ ۳۱ خرداد ۱۲۸۷ش/ ۲۰ ژوئن ۱۹۰۸ رهبریِ مجاهدین تبریز و ارامنه و قفقازی‌ها را بر عهده داشت و مقاومت شدید و طاقت فرسای اهالی تبریز در مقابل سی و پنج الی چهل هزار نفر قشون دولتی، با راهنمایی و رهبری او انجام گرفت، به طوری که شهرت او به خارج از مرزهای کشور رسید و در غالب جراید اروپایی و آمریکایی هر روز نام او با خط درشت ذکر می‌شد و دربارهٔ مقاومت‌های سرسختانه وی مطالبی انتشار می‌یافت.
باقرخان—————–
باقر خان
باقر خان (۱۲۴۰ تبریز۱۲۹۵ قصر شیرین) مشهور به سالار ملّی، از مبارزان جنبش مشروطه بود.
باقر خان فرزند حاج رضا بنا بود، شغل وی بنّائی بود ولی در جریان مشروطیت به مجاهدین پیوست. ریاست مجاهدین محله خیابان تبریز را[۲] بعهده داشت. پس از به توپ بستن مجلس، به دستور انجمن ایالتی همراه با ستارخان به جنگ مسلحانه با قشون دولتی که تبریز را در محاصره داشت، پرداخت. همزمان با او، ستارخان در محله امیرخیز، محله دیگر تبریز، با دولتیان جنگ می‌کرد. در اثر همکاری او با ستّارخان کار مشروطه‌طلبان پیشرفت کرده و تبریز از محاصره درآمد. پس از پیروزی مجاهدین، مجلس شورای ملی باقرخان را به لقب سالار ملی ملقب ساخت، و از او تقدیر نمود

————————————-
با یاری گرفتن از ویکی پدیای فارسی

آدرس

شهریور ۱۳۹۵

آدرس

مهر و برابری

شهریور ۱۳۹۵

جالبه
مهر و برابری

بدون شرح

شهریور ۱۳۹۵

بدون شرح
بدون شرح

مامان گریه نکن دیگه نمی گم گرسنمه

شهریور ۱۳۹۵

مامام گریه نکن دیگه نمی گم گرسنمه

جای پای گذرعمر

شهریور ۱۳۹۵

گذر عمر
جای پایگذر عمر

ملیجک و ناصرالدین شاه

شهریور ۱۳۹۵

ملیجک و ناصرالدنشاه
ملیجک و ناصرالدین شاه

خبر

شهریور ۱۳۹۵

شهرام امیری، پژوهشگر اتمی ایران اعدام شد

امیری در سال هشتاد و هشت در سفر حج عمره ناپدید شد. مدتی بعد اعلام شد که او در عربستان ربوده و به آمریکا منتقل شده است. گفته می‌شد امیری اطلاعات مهمی درباره برنامه اتمی ایران داشت؛ موضوعی که مقامات امریکایی آن را رد کردند.
آمریکایی‌ها گفتند امیری به ایالات متحده پناهنده شده است. شهرام امیری پس از مدتی به دفتر حفاظت منافع ایران رفت و دو روز بعد به تهران منتقل شد. او مورد استقبال مقامات قرار گرفت اما سپس بازداشت شد.
در نهایتٰ شهرام امیری به اتهام ارتباط با دولت‌های متخاصم به ده سال حبس محکوم شد. +
خانواده امیری این خبر را در گفتگو با اتاق خبر تائید کرده‌اند. قوه قضاییه هنوز خبر را اعلام و تائید نکرده است.
مشخص نیست امیری که حکم حبس و سپس تبعید خود را سپری می‌کرد، به چه دلیل ناگهان اعدام شده است

احضار

شهریور ۱۳۹۵

به دلیل انتشار نوار صوتی اعدام های ۶۷
احمد منتظری به دادگاه احضار شد

استقرار بمب افکن های روسیه در همدان و نخستین عملیات جنگی آنها

شهریور ۱۳۹۵

بحران آب در ۳۰۰ دشت کشور

شهریور ۱۳۹۵

 

بحران آب در ۳۰۰ دشت کشور

• معاون سازمان حفاظت محیط زیست کشور از بحران آب در ۳۰۰ دشت کشور خبر داد و گفت: شاهد هجوم ریزگردها به پهنای ۲۰۰ کیلومتر و ارتفاع هشت کیلومتر از این مناطق هستیم

شهریور ۱۳۹۵