گذرگاه مرداد ماه

مرداد ۱۳۹۵

تخت جمشید 1

نگاهی به تاریخ

شماره ١٧٧

گذرگاه مرداد ماه ١٣٩۵ در پانزدهمین سال انتشار
این شماره گذرگاه حاصل همت این یاران است
—————————————————-
م. ر. محب – احمد قندهاری -سید میثم آقا سید حسینی -صابر حبیبی
ژینوس هنر جوئی – زهرا هادی – محمد حمه باقی -خالد بایزیدی “دلیر- رضا اغنمی
شیوا شکوری – اسماعیل معزّی – محمود صفریان- دکتر عباس میلانی – سپهرداد گرگین – شهلا رضا سلطانی -احمد قندهاری
وحشی بافقی – مهرداد رفیعی – فرنگیس اقراری – مهرداد اکبری – محمود صفریان – حامد رهنورد – مریم سبزواری

مستی دختران – مریم سبزواری

مرداد ۱۳۹۵

می دانید در دنیای نا آرام و پر آشوب جهانی و در زمانی که باید برای آرامش آن تلاش کرد ووجود مشکلات بسیار دیگر و اقدام برای گره گشائی از آن ها، در چنوب کشور ما، در بندر عباس و دهستان های اطرافش و در جزایری چون قشم و بیشتر مکان های آن دیار دغدغه خاطر اساسی، ختنه کردن دختران است. تا در آینده هیچگونه بهره ای از لذت جنسی نداشته باشند و بشوند عامل یکطرفه لذت رسانی به مردان.
به میل مردان و به فرمان دین، زنان را علاوه بر ” دلمه پیچ کردن ” و پوشاندن هر ذره از بدنشان، در لفاف معمولن سیاه. دختران را در کودکی ” ختنه ” می کنند تا در بزرگی بشوند زنی بدون کمترین احساس جنسی و آرامش خیال برای مردان.
ختنه بدین معناست که زنان خاصی تیغ به دست ” کلیتوریس = چوچوله ” دختران را بین دو انگشت سبابه ” اشاره ” وشست می گیرند و قسمتی از نوکش را می برند و بدیت ترتیب زنان را از زنانگی!
می اندازند.
بتازگی با چند زنی که در آن نقاط کارشان ختنه کردن دختران است مصاحبه هائی انجام داده اند. نگاهی مختصر به بعضی از این سوال و جواب ها می اندازم.

” سنت دختران با مشورت و مشارکت مادر و مادربزرگ‌ها و دیگر زن‌های فامیل صورت می‌گیرد. آن‌ها هستند که با همدیگر هماهنگ می‌کنند و دخترانشان را در موعد معین ختنه می‌کنند. این کار را جزء سنت پیشینیان خود می‌دانند و با دنباله‌روی و حرف‌شنوی خاصی که در جامعه‌ی سنتی وجود دارد، به این کار مبادرت می‌کنند”

” هر کس به سنت پیامبر پایبند است دخترش را نزد من می‌آورد تا ختنه‌اش کنم. تکه‌ای کوچک، خیلی کم از کلیتوریس را جدا می‌کنم “

دومین دایه که با او صحبت کردیم، ۷۵ ساله بود از اهالی یکی دیگر از محله‌های قدیمی بندرعباس که گفت ۳۵ یا ۴۰ سالی می‌شود که دایگی می‌کند. این کار را از مادرش یاد گرفته بود و ختنه هم می‌کرد،. عقیده داشت ختنه سنت پیامبر است و دختر یا پسر فرقی نمی‌کند، باید تیغ مسلمانی بزنیم. عقیده داشت هر کس ختنه نکند، کافر است و از نظر فیزیکی، ختنه نقش مهمی در زیبایی آلت دارد و باعث می‌شود کلیتوریس رشدش با بریدن، متوقف و دراز و آویزان نشود

تا حالا هیچ بچه‌ای زیردست من نمرده، ولی خونریزی چرا یکی دو مورد داشتم که تا یک ربع نیم ساعت بعد از ختنه شدیداً خونریزی می‌کردند و بچه‌هایی بودند که [موقع ختنه] خیلی خودشان را تکان می‌دادند و بی‌تابی می‌کردند

– دخترها را سنت می‌کنی؟

– بله(دختران) را سنت اکنیم، خدا قبول بکنت الحمدالله رب‌العالمین

– خیلی وقتِ دختر سنت می‌کنی؟

– دوروبر ۵۰-۴۵ سال می‌شه که دختر سنت اکنم.

ماما خدیجه از ختنه می‌گوید، ختنه دختران. او امیدوار است این کارش را خدا قبول کند، او فکر می‌کند با ختنه کردن دختران، نقش مهمی در پیاده کردن اسلام دارد و به خودش می‌بالد که سنت پیامبر را به جای می‌آورد

– چند نفر با هم سنت می‌کنی؟

۷ نفر، بعضی وقت‌ها یک نفر، دو نفر – ۶

– از یک تیغ برای چند نفر استفاده می‌کنی؟

– دو، سه نفر یک تیغ، بعد تیغ کند می‌شه
– چه وقتی ختنه می‌کنی؟

فصل جووا (بهار)، خرداد، بعد از تعطیلی مدارس.

– چندسالگی سنت می‌کنی؟

– ۴، ۶، ۷، ۹، ۱۰، ۱۵ سالگی.

هشت، نشته (هشت‌سالگی، سنت نمی‌کنم، نیستی می‌آورد)

پنج، رنجه (پنج‌سالگی سنت نمی‌کنم، رنج می‌آید)

سوُ، سُکِن (سه‌سالگی سنت نمی‌کنم، نحس است)

به دل خودم که باشه این سال‌هایی که گفتم سنت نمی‌کنم. اما اگر خانواده گفتن بکن، سنت می‌کنم

وکلام آخر یا در حقیقت هدف اصلی اینکه :
اگر دختر سنت نکنه مست می‌شه

سپهر داد گرگین کیست؟

مرداد ۱۳۹۵

سپهرداد گرگین که در همین شماره گذرگاه با یکی از سروده هایش آشنا می شوید و در شماره های آتی نیز از سروده های پر محتوای ایشان بیشتر مطلع  خواهید شد، شاعری است توانا و سالهاست که با مضامین مختلف دوستدارانش را بی نصیب نگذاشته است.
از این شماره گذرگاه محبت کرده و می خواهد ما را از سروده هایش بی نصیب نگذارد..ضمن سپاس از ایشان دستشان را به گرمی می فشاریم و خوشحالی خود را از این همکاری بهجت اثر پنهان نمی کنیم و به ایشان خیر مقدم می گوئیم.
از ایشان خواهش کردیم کمی در مورد خودشان برای آشنائی بیشتر شما به ما اطلاع بدهد و ایشان با نهایت فروتنی آنچه را که در زیز می خوانید در مورد خوشان برای ما ارسال داشته اند
روز وروزگار شان خوش باشد
******

سپهرداد گرگین متولد ۱۳۳۷ هجری خورشیدی

شماره شناسنامه ۱۰۷ صادره از بخش یک اهواز

ساکن اکویل کانادا

شغل : عاشقی/ شاعری/ مهندسی

در بسیاری از مجلات و روز نامه ها قطعات و یا نوشته هائی را به چاپ رسانده . بعلت محصل ( دانشجو) بودن و نداشتن درآمد از دو دفتر و مجموع شعر هایش بنام ” دفتر زندگی ” و ” ترانه ها و آرزو ها ” در سال ۱۹۹۶ اولین کتابش را بنام از دومجموعه منتشر میسازد .

این کتاب با استقبال خوبی همراه میشود و در چند مورد در دانشگاه تورنتو ، شبهای شعر و رادیو تلویزیون های محلی و غیر محلی از او دعوت بعمل میآید تا همکاری کند و او بعلت بی پولی ! تمام در آمد حاصله از فروش کتابهایش را به توسط راوا ( سازمان انقلابیون زنان افغانستان ) و همچنین فدراسیون پناهندگان که در پاکستان و ترکیه مصروف و فعال بودند میدهد تا به پناه جویانی که میشناسند بدهند که شاید لقمه ی کوچک نانی بر سر سفره ای آورده شود.

از آنجانی که عضو انجمن پیوند بوده در سال ۲۰۰۵ به دعوت دولت تاجیکستان به شهر دوشنبه برای جشن استقلال دعوت میشود و با ارائه و خوانش چند قطعه در انجا به چند به به و چه چه مفتخر شده و کتاب شعر از دومجموعه اش را رئیس کتابخانه با آب و تاب در کتابخانه ی مرکزی شهر دوشنبه برای عبرت ! دیگران به یادگار گرفته و میگذارد.

با متصل شدن بیشتر مردم از طریق اینترنت به یکدیگر اینبار کتاب شعر جدیدش بنام “به پیروان” را بصورت الکترونیکی در آورده و بی هیچ دغدغه ای به مجامع شناخته و ناشناخته ی ادبی و شعر دوستان در ایران و سایر نقاط جهان میفرستد

کتاب دیگر شعرش “بر بال غزل” نیز به همین مصیبت دچار شده و در دنیای مجازی سرگردان و در نوسان میباشد و چشمهای مشتاقان شعر پارسی را میآزارد.

در اینجا از هر کتابش چند نمونه از کار های او تقدیم میشود.

در ضمن اگر کسی خواهان کتابهای اوست میتواند با ایمیل آدرس او به تماس شود.

sepehrdadgorgin@hotmail.com

.

محمد علی کلی (بوکسور افسانه ای جهان) نو یسنده : جولیا هولت برگردان : احمد قندهاری

مرداد ۱۳۹۵

ahmad1کاسیوس کلی در ۱۷ ژانویه سال ۱۹۴۲ در لویی ویل کنتاکی در ایالات متحده ی آمریکا متولد شد. یک روز در سال ۱۹۵۴ ، ، که ۱۲ سال داشت، با دوچرخه به مرکز شهررفت. دوچرخه اش را دزدیدند ، او برای درخواست کمک به سالن ورزشی همان نزدیکی رفت. ملاحظه کرد که ، عده ای مشغول تمرین ورزش بوکس هستند. آنچنان مجذوب این ورزش شد که دزدیده شدن دوچرخه یادش رفت. چندی بعد او هم شروع به تمرین ورزش بوکس کرد. چون مستعد به نظر می رسید،یک مربی به نام جو مارتین که خود افسر پلیس بود، مربی او شد. کلی سخت تمرین و تلاش می کرد. شش هفته بعد در اولین مسابقه شرکت کرد و پیروز شد. در حالیکه وزنش حدود ۴۰ کیلو گرم بود. او پس از پیروز شدن در این مسابقه تهیج شده بود وبالا و پائین می پرید و گفت تصمیم دارم بزرگترین بوکسور جهان شومکلی.

کلی همچنان به تمریناتش با علاقه ادامه می داد و بوکسور بسیار خوبی هم شده بود. به طوریکه در ۱۸ سالگی یعنی در سال ۱۹۶۰ ، مدال طلای مسابقات بوکس المپیک را در وزن خودش کسب کرد. کلی می خواست یک بوکسور حرفه ای شود که از لحاظ مالی هم تامین باشد. در نتیجه پس از مسابقات المپیک به بوکس حرفه ای روی آورد. کلی همیشه قبل از مسابقه برای تضعیف روحیه ی رقیب، رجز خوانی می کرد. در واقع او یک شومن بوکس هم بود. حتی در جریان مسابقه هم زیاد حرف میزد. در رینگ بوکس برای حفظ تعادل خود،از رقص پا استفاده می کرد. به خاطر شخصیت خاص خود،بزودی معروف شد.
کلی می خواست ، قهرمان سنگین وزن بوکس جهان شود. در نتیجه در فوریه ی سال ۱۹۶۴، با سونی لیستون مبارزه کرد. لیستون بوکسوری بود که همه از او می ترسیدند.او آدم خلافکاری هم بود. زیرا مدت ها به خاطر سرقت مسلحانه در زندان بود. مردم می گفتند که کلی در این مسابقه شانسی ندارد. ولی نظر مردم باعث نشد که کلی بترسد و با آن خرس زشت مبارزه نکند. ضربه های کلی از سرعت زیادی برخوردار بود. در آخر راوند ششم ، لیستون ، مبارزه را ادامه نداد. او روی چهار پایه نشست و گفت که شانه اش به سختی آسیب دیده است. در نتیجه کلی ، قهرمان سنگین وزن بوکس جهان شد. این حادثه بزرگترین دگرگونی در تاریخ بوکس بود.
پس از مسابقه ، کلی ، به خبرنگاران گفت که او به امت اسلام پیوسته است. گرویدن کلی به اسلام در اثر آشنایی با مالکم ایکس رهبر مسلمانان سیاه پوست آمریکا بود. در ماه مارچ ۱۹۶۴ ، او نام خود را از کاسیوس به محمد علی تغییر داد. اسم قبلی او بیشتر شبیه نام برده های آمریکا بود. بعد از آن محمد علی تا حدودی محبوبیت خود را از دست داد. در سال ۱۹۶۴ ، محمد علی، با خانم سون جی روی ، ازدواج کرد. محمد علی تا سه سال بعد هم در وضعیت فوق العاده مناسبی بود. در سال ۱۹۶۵ دو باره با لیستون مدعی عنوان قهرمانی جهان
مبارزه کرد. این مسابقه فقط ۶۰ ثانیه بیشر ادامه نیافت و محمد علی با مشت محکمی که بر چانه ی حریف زد لیستون را ناک اوت کرد. این ضربه به حدی سریع بود که بسیاری از مردم متوجه آن نشدند. حتی بعضی از مردم فکر می کردند که این مسابقه ساختگی بود ، ولی فیلم مسابقه نشان داد که آن ها اشتباه می کنند. لیستون با این ضربه نقش زمین شد. بطوریکه پس از ۱۰ ، ثانیه هم نتوانست از جایش برخیزد. محمد علی با این مبارزه از عنوان خودش دفاع کرد.
بین سال های ۱۹۶۴ و ۱۹۶۷ ، محمد علی، ۱۰ باردیگر با مدعیان جدید مبارزه کرد و پیروز شد. این بیشترین تعدادمسابقات ، برای یک بوکسور سنگین وزن جهان ، در این مدت کوتاه بود. او می گفت ، مردی در جهان وجود ندارد که بتواند با این سرعت به من مشت بزند و مرا شکست دهد.
جنگ ویتنام- محمد علی ، بزرگترین قهرمان بوکس جهان ، در آوریل سال ۱۹۶۷ ، به ارتش فرا خوانده شد. آن زمان ایالات متحده ی آمریکا در گیر جنگ در ویتنام بود. این جنگ بین ویتنام جنوبی و ویتنام شمالی بود. ایالات متحده ی آمریکا به کمک ویتنام جنوبی رفته بود و با ویتنام شمالی می جنگید. محمد علی می گفت که او یک سیاه پوست مسلمان است و هیچ دشمنی با مردم ویتنام شمالی ندارد و به جنگ نخواهد رفت.به همین علت به ۱۰ هزار دلار جریمه ی نقدی و به چند سال زندان و از دست دادن عنوان قهرمانی جهان محکوم شد. که بعدا زندانی شدنش را تخفیف دادند. البته تا سه سال حق شرکت در مسابقات بوکس را نداشت.
این مجازات برای محمد علی گران تمام شد. زیرا سه سال از بهترین سال های عمر خود را به خاطر اعتقادات مذهبی اش از دست داد. تصمیم او مبنی بر نرفتن به جنگ ، ضربه ی شدیدی به سیاست خارجی آمریکا زد. و باعث شد که مردم
در این زمینه هشیار تر شوند و دوباه در باره ی جنگ ویتنام به قضاوت بپردازند.
در این زمان جو فریزیر قهرمان سنگین وزن بوکس جهان بود. محمد علی به زندگی معمولی اش ادامه می داد. او برای بار دوم با خانم بلیندا بوید ازدواج کرد. آن ها صاحب چهار فرزند شدند. در اکتبر سال ۱۹۷۰ ، دادگاه به محمد علی اجازه داد که می تواند در مسابقات شرکت کند. محمد علی اولین مسابقه ی خود را برد ولی ضربه هایش سرعت سابق را نداشت. به همین علت ضربات شدیدی به او وارد شد. در ماه مارچ ۱۹۷۱ ، در مسابقه با جو فریزیر، پس از ۱۵ راوند ناک اوت شد.این اولین باری بود که محمد علی در یک مسابقه شکست می خورد. ولی در ۱۰ مسابقه ی بعدی مرتبا برنده شد. در ماه مارچ ۱۹۷۳ ، با کن نورتون مبارزه کرد. کن نورتون در این مسابقه در راوند دوم فک محمد علی را شکست ولی محمد علی با این حال ۱۰ راوند دیگربه مسابقه ادامه داد. ودر پایان کن نورتون برنده اعلام شد.
همه ی هدف محمد علی این شده بوذد که دوباره با جو فریزیر و کن نورتون مبارزه کند و شکست هایش را جبران کند. بالاخره در اوآخر سال ۱۹۷۳ ، با کن نورتون مبارزه کرد و او را شکست داد. در سال ۱۹۷۴ ، با جو فریزیر هم به مبارزه برخاست و او را هم شکست داد ولی عنوان قهرمانی جهان را نداشت زیرا جرج فورمن قهرمان سنگین وزن بوکس جهان بود. محمد علی می خواست عنوان قهرمانی جهان را کسب کند. برای این کار باید با جرج فورمن مبارزه می کرد. جرج فورمن بوکسور فوق العاده قدرتمندی بود که رقبایش را اکثرا در یکی دو راوند اولیه ناک اوت می کرد. محمد علی با اطلاع از همه ی این ها ، حاضر به مبارزه با جرج فورمن شد. آن ها در سال ۱۹۷۴ ، در کشور زئیردر قاره ی آفریقا به مبارزه برخاستند. محمد علی برای تضعیف روحیه ی جرج فورمن که ظاهرا از او قد بلند تر و قوی تر بود مانند همیشه شروع به رجز خوانی کرد.او

می گفت من مثل پروانه در رینگ به این طرف و آن طرف می روم، ومثل زنبور نیش می زنم ، او دستش به من نمی رسد و چشمانش در اثر ضربات من تیره می شود و نمی تواند سر مرا ببیند.
محمد علی در این مبارزه روش خاصی بکار برد که کسی از آن مطلع نبود. و آن این بود که صبرکرد در چندین راوند جرج فورمن به او ضربه بزند و او دفاع کند. در راوند هشتم که فورمن خسته بنظر می رسید ولی محمد علی هنوز از نیرو هایش استفاده نکرده بود در یک لحظه از لاک دفاعی خارج شد و آنچنان ضربات متوالی و کوبنده بر سر و صورت فورمن وارد کرد که او را نقش زمین کرد و حیرت جهانیان را برانگیخت. زیرا با آن سابقه ی فورمن هیچ کس فکر نمی کرد که محمد علی برنده ی مسابقه باشد. در نتیجه محمد علی پس از ۷ سال باز هم قهرمان سنگین وزن بوکس جهان شد.در واقع محمد علی یک کار غیر
غیر ممکن را به ممکن تبدیل کرد.
این شکست آنچنان برای همه ، از جمله جرج فورمن غیر منتظره بود که فور من بعد ها گفت : پس از این شکست به مدت یک سال نتوانستم بخوابم. طی ۳ سال بعد ، محمد علی در ۱۰ مبارزه شرکت کرد و همه ی آن ها را برد.یکی از این

مسابقات که در سال ۱۹۷۵ برگزار شد ، مبارزه ی زندگیش بود و آن سومین مبارزه با جوفریزیر بود. هر کسی میگفت کار فریزیر تمام است و این مبارزه برای محمد علی خیلی آسان خواهد بود.ولی این مبارزه آسان نبود. اگرچه محمد علی مبارزه را برد ولی جو فریزیر صد ها ضربه ی شدید به سر و صورت محمد علی زد. هر دو مبارز، شدیدا آسیب دیدند. اگر چه اینک وقت مناسبی برای بازنشستگی محمد علی بود ولی او خود را بازنشسته نکرد.

در فوریه سال ۱۹۷۸ ، در مبارزه با لئون سپینگ شکست خورد. هفت ماه بعد دوباره با او به مبارزه برخاست و این بار پیروز شد.محمد علی تنها بوکسور جهان است که که سه بار در زمان های متفاوت، عنوان قهرمانی بوکسور سنگین وزن جهان را کسب کرد.
محمد علی در سال ۱۹۸۱ ، خود را بازنشسته کرد در حالیکه به مدت ۲۱ سال در مسابقات مختلف شرکت کرد. او ۹۳ ، بار در در مسابقات برنده شد که در ۳۷ بار رقیب را ناک اوت کرد. ولی فقط ۵ بار شکست خورد. محمد علی اسطوره ی ورزش بوکس جهان است. تابحال کسی ماننداو در بوکس جهان ندرخشیده بود. او ۷ دختر و ۲ پسر دارد واکنون بیشتر با نوه هایش سر گرم است.
در سال ۱۹۸۶ برای سومین بار با خانم لونی ویلیامز ازدواج کرده است که با هم در یک مزرعه ی بزرگ زندگی می کنند. متاسفانه محمد علی به بیماری پار کینسون مبتلا شد ، در صحبت کردن دچار مشکل شده است و نمیتواند ماهیچه هایش را درست کنترل کند ولی فکر و ذهنش کاملا درست و سالم است. در سال ۱۹۹۶ با وجود بیماری جلوی چشم ۳٫۵ ملیارد نفر بیننده ی جهان ، مشعل بازی های المپیک را در آتلانتا روشن کرد. محمد علی هنوز مورد توجه و احترام مردم جهان است. ولی پس از این همه سال ها نفهمید چه کسی دوچرخه اش را دزدیده است.

پی. دی. اف. کتاب هویدا – نوشته دکتر عباس میلانی

مرداد ۱۳۹۵

PDF کتاب هویدااکتاب هویدا
برای دست یابی به فرمت پی دی اف کتاب خواندنی هویدا نوشته دکتر عباس میلانی که به واقع کتابی است خواندنی و پر کشش روی لینک ” جمله بالای همین  نوشته ” دبل کلیک کنید و مجددن روی آنچه جاصل دبل کلیک بوده است کلیک کنید، پی دی اف کتاب در اختیار شما قرار می گیرد
امید واریم بتوانید.
و اگر این کتاب را نخوانده اید یا دستکاری نشده اش را نخوانده اید بخوانید و لذت ببرید.

بیانیه‌ی کانونِ نویسندگان ایران به مناسبت درگذشت عباس کیارستمی

مرداد ۱۳۹۵

عباس کیارستمی(۱٣۹۵-۱٣۱۹) فیلم‌ساز، فیلم‌نامه‌نویس،شاعر، نقاش و عکاس مستقل ایرانی درگذشت.
کیارستمی از برجسته‌ترین فیلم‌سازانِ ایران و جهان بود که سبک و زبان خاص خود را پیدا کرد و توانست مفاهیم بزرگ انسانی و فلسفی را با زبانی ساده و نگاهی شاعرانه به مخاطبان خود انتقال دهد.
وی از سال (۱٣۴۹) در عرصه‌ی سینما شروع به فعالیت کرد و بیش از چهل فیلم سینمایی، کوتاه و مستند ساخت.
از تاثیرگذارترین آثار او می‌توان به سه‌گانه‌ی”کوکر، کلوزاپ” (۱٣۶۹) “طعم گیلاس” (۱٣۷۶) “باد ما را با خود خواهد برد” (۱٣۷٨) و “کپی برابر اصل” (۱٣٨۹) اشاره کرد.
کیارستمی برنده چند جایزه بزرگ سینمایی شد که مهم‌ترین آن‌ها نخل طلای جشنواره‌ی فیلم “کن” برای فیلم “طعم گیلاس” در سال (۱٣۷۶) بود.
او پیش از این نیز پنج بار نامزد دریافت نخل طلای جشنواره‌ی فیلم “کن” شده بود.
فیلم‌ها و بیشتر آثار او پس از انقلاب پیوسته در محاق سانسور قرار گرفت و به ندرت اجازه‌ی اکران پیدا کرد.
در سه دهه‌ی اخیر به رغم اکران فیلم‌ها و مصاحبه‌های پرشمار او در سینما‌ها و شبکه‌های مختلف رادیو تلویزیونی جهان، هرگز صدا و سیمای ایران از او فیلم یا مصاحبه‌ی مستقلی پخش نکرد.
کانون نویسندگان ایران درگذشت عباس کیارستمی شاعرِ‌سینما را به خانواده و دوستداران او و جامعه‌ی هنری مستقل تسلیت می‌گوید.

کانون نویسندگان ایران

نگاهی به شاعران جدید – محمود صفریان

مرداد ۱۳۹۵

FullSizeRender

شعر از مواد اساسی جاری در عروق ایرانیان است، بهمین خاطر خشت اول بنای ادبیات کلاسیک ما را شعرا بنا نهاده اند
شعرائی چون:
نظامی گنجوی – منوچهری دامغانی – سنائی – عطار نیشابوری – مولانا جلاالدین – سعدی – حافظ – وحشی بافقی – و بسیاری دیگر که در سایت گنجور از آن ها و آثارشان مفصل صحبت شده است و همه ی ما کم و بیش با آن ها و آثارشان آشنا هستیم.
و با بسیاری دیگر که چه در همین روال کلاسیک و چه در زمینه شعر نیمائی و یا شعر آزاد سروده اند نیز بسیار بیشتر آشنائیم چون
نادر نادر پور – ایرج رحمانی – فریدون مشیری – فروغ فرخزاد – اخوان ثالث – احمد شاملو – هوشنگ ابتهاج – منوچهر آتشی…حتا کمی قدمی ترها چون :
مهدی حمیدی شیرازی – نیما یوشیج – فریدون توللی…و
و بسیاری دیگر از این شعرای بنام که در تمامی شب شعر های ایرانیان در تمامی کشور ها سرود هائی از آن ها را می خوانند …
ولی متاسفانه بسار کمتر به شعرای دیگری که به تازگی پا جلو گذاشته اند و سرود هائی ناب هم دارند تا جائی که چه بسا شعر هائی از آن ها را شنیده اید ولی نامی از آن ها درمیان نیست توجه داشته ایم.
از آنجائی که سر زمین ما عاشق ادبیات است بدون شک آهنگ خلق چنین آثاری روندی دائم و تکا ملی دارد. کما اینکه همه ی شعرائی که نام بردم تمامن در یک عصر و زمان نبوده اند.
امشب اشاره کوتاهی به بعضی از این شعرا دارم با خواندن نمونه ای از شعر هایشان

یکی از شاخص های شاعرانی که کمتر شناخته شده ولی به واقع درحد استادی پرمایه است و شعرهائی دلنشین و با مضامیتی بکر دارد، فاضل نظری است که دفترهای متعدد شعر دارد به یکی از سروده های او توجه کنید:

از باغ می برند چراغـانی ات کنند
تا کاج جشن های زمستانی ات کنند

پوشانده اند صبح تو را ابر های تار
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می برنـد که زندانی ات کنند

ای گل گمان مکن به شـب جشـن می روی
شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم ورجیم نیست
از نقطه ای بتـرس که شیطانی ات کنند

آب طلـب نکرده هـمیشه مراد نیست
گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند
****
این شعر زیبا از منیژه درتومانیان است

دلم گرفته، برایم بهار بفرستید
ز شهر کودکیم یادگار بفرستید

دلم گرفته پدر! روزگار با من نیست
دعای خیر و صدای دوتار بفرستید

اگر چه زحمتتان می‌شود ولی این بار
برای دخترک خود «قرار» بفرستید

غم از ستاره تهی کرد آسمانم را
کمی ستاره‌ی دنباله دار بفرستید

به اعتبار گذشته دو خوشه‌ی لبخند
در این زمانه‌ی بی‌اعتبار بفرستید

تمام روز و شب من پُر از زمستان است
دلم گرفته برایم بهار بفرستید
****
وشاعری دیگر
علی اصغر داوری

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد 
و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد

دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس
سند عشق، به امضا شدنش می ارزد

گر چه من تجربه ای از نرسیدن هایم
کوشش رود به دریا شدنش می ارزد

کیستم؟ باز همان آتش سردی که هنوز
حتم دارد که به اِحیا شدنش می ارزد

با دو دستِ تو فرو ریختنِ دم به دمم
به همان لحظه برپا شدنش می ارزد

دل من در سبدی، عشق به نیل تو سپرد
نگهش دار، به موسی شدنش می ارزد

سالها … گر چه که در پیله بمانَد غزلم
صبرِ این کرم به زیبا شدنش می ارزد
*****
محمد رضا محب
شاعری دیگر از نسلی است که می گویم

از وفا داری من، قهر تو سرشار تر است
آفرین بر غم تو، کز تو وفادار تر است
جای بر زلف تو تنگ است، گرفتاران را
ای خوش آن دل ، که در آن حلقه گرفتار تر است
مرغ شب خفت و نشد شاهد بیداری من
منم و چشم تری، کز همه بیدار تر است
نیست جز چشم تو، بر درد من زار، طبیب
خوش طبیبی است، که خود از همه بیمار تر است
سنگ سخت است، ولی پیش دلت چون موم است
مرگ سخت است، ولی هجر تو دشوار تر است
چون به چندین هنر آراسته ای، وای به تو
شاخه ای میشکند، کز همه پر بار تر است
هر که در میکده فضل و ادب زد جامی
گرچه مست است، ولی از همه هشیار تر است
این همه شعر و غزل، زاده عشق من و توست
ورنه، سنگ از من محجوب، سخن بارتر است

امیدوارم به این شاعرانی که به حق از افتخارات ادبیات ما هستند دقت و توجه بیشتر داشته باشیم.

روز کتاب

مرداد ۱۳۹۵

نمی دانم ما روز کتاب هم داریم؟
روز های مختلف برای موضوع های گوناگون داریم. ولی نشتیده ام که روزی هم برای کتاب داشته باشیم. اگر می داشتیم این خوبی را داشت که در آن روزز تمرکز بیشتری به کتاب میداشتیم و ار این فرزند صیغه ای هم یادی می شد. توجه به کتاب و کتاب خوانی نیاز مبرم ماستتغذیه مغز

اطلاعیه – روابط عمومی

مرداد ۱۳۹۵

محمود صفریان تا کنون چهار کتاب ِمجموعه داستان منتشر کرده است
که جمعن حدود ۵۱ داستان کوتاه هستند. و ۲ کتاب رمان دارد
بنام های :
شام با کارولین
و
فصلی دیگر
که گمان می رود کم و بیش با آن ها آشنا هستید.
و اینک پس از مدت ها کتاب رمان جدید ایشان بنام
” کویربی حاشیه ”
حضور شما معرفی می شود .
امید است همچون سایر کار های او، نظر شما مشتاقان ادبیات را جلب کند
روابط عمومی گذرگاه
عکس کتاب

ئیمیلی از ایران – حامد رهنورد

مرداد ۱۳۹۵

دوستی ارخارج آمده و برایم ره آورد سه کتاب ازکارهای محمو صفریان را از آمازون تهیه کرده و آورده است. ضمن تشکر از ایشان می خواهم بگویم که قبل از هر حرف ونظر دیگری بسیار خوشحال شدم که چنین نویسنگانی را داریم. چه فرق می کند، یا در حقیقت هیچ فرقی ندارد که چنین نویسنگانی رادر ایران داشته باشیم یا در خارج، همین که نوشته هایشان به فارسی باشد و داستان هائی پخته و پرکشش و در کلاس لازم باشند باعث خوشحالی است.
برایم کتاب روز های آفتاب را آورده که در حقیقت نمونه داستان های کوتاه این نویسنده است. و من چون داستان کوتاه را دوست دارم اول آن را خواندم. باور نمی کردم داستان هائی چنین خوش بیان، پر از واژه هائی که استادانه چیدمان داده شده اند و سوژه هائی بکر بخوانم.
افسوس خوردم که چرا در ایران چاپ نشده است تا در دسترس عموم باشد. گمان نمی کنم آنچه که در این کتاب خواندم چیزی مغایر نظر و خواست ارشاد داشته باشد. البته اگر مته به خشخاش گذاشته نشود.
تمامی هفده داستان این کتاب در ایران جریان دارد و همین باعث دلچسب شدن بیشتر آن هاست.
من نه قصد نقد این کتاب ها را دارم چون ابدا در این زمینه اطلاع و سر رشته ای ندارم و نه قصد تبلیغ آن ها را دارم چرا که در ایران وجود ندارند. اما حیفم می آید که در اینجا در دسترس نمی باشند.
داستان ها یک از یک بهتر هستند ولی من چنتائی از آن ها را بیشتر پسندیم مثل داستان های:
جاسم – لفط الله – ماخولیا – پیوک – و داستان های نشئت گرفته از جنگ را مثل : ماههای آخر و مرتضا و سرگرد ناصری را…باورکنید از این انتخابم راضی نیستم چون همه ی داستان ها خواندنی و لذت بردنی هستند.
رمان ” شام با کارولین ” را هم برایم آورده است و می گوید خودم آن را تا تمام نکردم زمین نگذاشتم،و می گوید که گویا بسیار پر طرفدار بوده است. هنوز نخواندمش. رمان فصلی دیگر نیز یکی دیگر از کتاب هائی است که آورده است.
ناشر این کتاب ها رسانه گذرگاه است. اگر بتوانم برای تشکر از چنین نویسنده ای همین نوشته کوتاه را برایشان می فرستم و تقاضا می کنم ارادتم را به نویسنده ابلاغ کنند. حامد رهنورد

مِشتی خانم جان – محمود صفریان

مرداد ۱۳۹۵

محمور - ایمان یک



ازوقتی خودم را شناختم دریکی از اتاق های بزرگ خانه ” کل بومونی ” زندگی می کردیم. گمان می کنم بزرگترین اتاق آن خانه ی دنگال به ما تعلق داشت. چون توانسته بودیم با کشیدن پرده سه قسمتش کنیم. آشپزخانه در طرف راست، وسط نشیمن، و طرف چپ قسمت خواب بود.
خانه، سه اتاق دیگر یا در حقیقت سه مستاجر دیگر نیز داشت.
هر کس همه ی اسباب بزرگیش را در اتاقش جا داده بود الا مستراح که مشترک بود و در یکی از گوشه های ته حیاط قرار داشت ” البته با آفتابه های اختصاصی.” و در گوشه دیگر حیاط روی تعدادی آجر بعنوان زیر ساخت، چهار بشکه بزرگ آب قرار داشت، هر بشکه به رنگی، که مشخص می کرد هر رنگ به کدام خانوار تعلق دارد.
بشکه ما سبز رنگ بود. خانه نه برق داشت و نه آب و برای پر کردن بشکه ها یمان، یا بایستی از سقا به ازاء پرداخت پول کمک گرفته می شد یا از شیر سرکوچه سطل سطل آب می آوردیم و پرش می کردیم که کار به واقع شاق و سنگینی بود. گاه و نه همیشه ” آب دزدی هم می شد.
چراغ لامپا تنها کباد کش نور بود در جنگ با تاریکی ِاتاقی به آن بزرگی…
وقت گذرانی های شب ها ، گرد هم آئی های گه گاه مستاجرین و قصه های راست و دروغشان و دود چراغ بود، و انجام تکالیف مدرسه.
در یکی دیگر از اتاق های خانه، ” دی لی لو ” با دختر دم بختش زندگی می کرد، فرق نمی کند چه، دختری دم بخت باشد و چه پسری شاشش کف کرده باشد، مسئله سازند ودی لی لو نیز از این واقعیت در امان نبود.
زمزمه ملی شدن نفت بلند شده بود و انگلیسی های حاکم که در حقیقت همه کاره شهر بودند کم کم داشتند جمع و جورمی کردند.
محله ی آن ها یکی از پر امکان ترین محله های دنیا بود…بسیار شیک، با آب و برق و تلفن و تهویه مطبوع و باغبان و راننده و آشپزو نوکر و کلفت مجانی …بی پرداخت حتا یک ریال.
در این فضای یگانه، ” مِشتی محمد ” که در یکی از خانه های آنچنانی آشپز بود و زنش نیز به تر و تمیز کردن هر روزه خانه مشغول بود، کارشان را از دست دادند. و این در حقیقت از اوج به حضیض افتادن بود. یک شبه همه ی امکانات غیر قابل با ور شان را از دست دادند و حالا در یکی از اتاق های خانه ” کل بومونی ” همسایه ما بودند. عزیزانی بودند که ذلیل شده اند
به ریخت و پاش عادت کرده بودند و جای پای آن زندگی، مثل جای آبله در صورت ذهنشان، جا انداخته بود.

لیلا دختر سر حال و شکفته ی ” دی لی لو* ” بی تاب رحیم بود، و رحیم در هر فرصتی و در هر گوشه کنار مناسبی لب های او را به بازی می گرفت. خوش شانس بودند که خانه برق نداشت و با تاریکی هوا هر چند باید در اتاق هایشان باشند ولی فرصت بسیار پیدا می کردند.
روزی که پیراهن اهدائی رحیم با بی توجهی تن لیلا ” لی لو ” را قالب گرفت احتیاط آنها ترک بر داشت.

مادرم که سفره را برای شام کف اتاق نشیمن پهن می کرد اولین لُغزش را در گوشمان خواند.
” خدا پرده حجابی سر ” دی لی لو ” بکشد. می ترسم ئی پنبه و آتش، آبرویش را به باد بدهند. ”
برادرم که خود بفهمی نفهمی تو نخ ” لی لو ” بود توی حرفش پرید:

” خودت یک دفعه گفتی عشق افسار نمی شناسد. گفتی که عشق کور است ”
و با کشیدیه آبدارمادرم دهانش کلید شد. و من هم مامست را کیسه کردم.
ولی من، شب همه اش در فکر ” لی لو ” بودم و کار هائی که با رحیم انجام می داد. دلم می خواست وقتی بهم می رسند ببینمشان.
این تنهائی بی حضور کسی را که در رختخواب به سراغم می آمد، از آن نعمت های شیرینی می دانستم که آدم را عین تشنه ای که به آبی گوارا رسیده باشد، سیرآب می کرد.

ولی متاسفانه من تا بتوانم به رحیمی برسم هیهات بود. داستان همان رسیدن دُم شتر است به زمین.
خیلی کم سن و سال نبودم، کم و بیش حرف ها وعکس هائی حالم را سر خوش می کرد. ولی حضور مادری که برای خودش یلی بود و بچه هایش را مثل جوجه های مرغ زیر پر و بال داشت و در حد دلهره آوری مواظب همه چیز بود و در خانه ” کل بومونی ” همه ازش حساب می بردند، بسیاری ازراهها را بسته بود
بهر دلیل فضای خانه ” کل بومونی ” را سنگین احساس می کردم، وجود مادرم بود یا اخم وتخم های گه گاه ” کل بومونی ” برای دیر شدن پرداخت اجاره ” اتاق ها ” نمی دانم، ولی همین سنگینی جوّ شادی را از چهره رحیم و جرات را از حرکات ” لی لو ” ربوده بود. دلم می خواست از این خانه و این محل برویم بخصوص از روزی که مادرم گفت:
” امروز ” مِشتی خانم جان ” را دیدم. در صحبت هایش گفت: ” دی احمد ” دو اتاق خالی دارم اگر دلت می خواهد بیا پیش من، برای هر دوتاش اجاره ای را که حالا به ” کل بومونی ” می دهی، بده…”
” مِشتی خانم جان ” که بنظرم هرسه اش ” لقب ” بود و نه اسم، چند محله آن طرف تر، بیشتر نزدیک شط،، خانه ای کمی بزرگتر از خانه ” کل بومونی ” را داشت با همین مشخصات، ولی با مستاجرهای بیشتر، و من فکر می کردم همین جمعیت بیشتر برای عشق بازی های رحیم و لیلا می توانست بهتر باشد چون کمتر زیر ذره بین کنجکاوی قرارمی گرفتند. احتمالن در آنجا مستاجر ها بیشتر سرشان به کار خودشان بود، یا من اینطور فکر می کردم.
با همین فکر، رویاهای خودم هم که کم کم داشت پر و بال پرواز پیدا می کردند، هوائی شده بودند.
وقتی دختر باشی و به دیدن روی و موی خودت در آینه علاقمند بشوی نشانه این است که کم کم چیز هائی دارد بصورت ِ ذره ذره تراوش می شود، و همراه با آن از اینکه از سوی خانواده، کوچک دیده شوی و کماکان رفتارکودکانه با تو داشته باشند آزارت می دهد.
” اگر یک دفعه دیگر ببینم جلوی آینه خانه، داری خودت را نگاه می کنی و با گیس هایت ور می روی با دست های خودم از ریشه درشان می آورم. توی اسباب بازی هایت ده نوع آینه داری برو با آن ها بازی کن دختر”
به دفعات شنیده بودم که مادرم به دیگران حتا به ” مشتی خانم جان ” گفته بود که معصومه را قد چشام دوست دارم. ولی پاش که می افتاد و احساس می کرد که کارهایم از بچگی دارد فاصله می گیرد از کوره در می رفت.
روزی که مشتی خانم جان به دیدن مادر آمد و گفت:

” دی احمد بالاخره چکار میخوای بکنی می یای خونه ی ما یا نه؟ اگر نمی خوای بگو تا به کسی دیگه اجارش بدم. معصومه دیگه داره بزرگ میشه کمی جای بیشتری برای خودش می خواد. ”
احساس کردم که چقدر دوستش دارم.
و بیشتر مشتاقش شدم وقتی که در جواب مادرم که پرسید:
” در خانه ات مستاجر پسردار داری؟ ”
گفت:
” ها بله، دی احمد. بخاطر معصومه می پرسی؟ ”
و مادرم که مرا دور از خودشان می دید داستان لی لو را از سیر تا پیاز برایش تعریف کرد.
” چه می خوای بگی دی احمد؟ اولن معصومه ی تو، تا هم سن لی لو بشه هنوز مونده. بعدم حالا دیگه پسر دخترا تا همدیگه را خودشون انتخاب نکنند زیر بار نمی رن. بعد هم باید حالیشون کرد که خطا نکنن…ئی بسته به تر بیتشونه…تو خودت ماشاالله دِلیری هستی…از همه گذشته نمیشه دست و پاشونه زنجیر بس. ئی فکر را نکن…خدا کشتی اونجا که خواهد برد…بالا خره چه میگی می یای یا اجارش بدم؟ ”
” فقط دو روز دیگه وقت بده تا بله و نه ش را بگم ”
آن شب، چه شب پر رویای خوبی داشتم. مشتی خانم جان داشت برایم نسیمی از آزادی می شد. دیدم که قبل از خواب، مادرم در فکر است، گویا حرف های دوست قدیمی اش داشت در ذهنش راه باز می کرد.

چه خوب می شد اگر به خانه او نقل مکان می کردیم، به خانه کسی که در آخرین صحبتش با مادرم خودش را نشان داده بود
در جواب مادرم که پرسیده بود:
” درخانه ات مستاجرپسر دارداری؟ ”
پاسخ داده بود:
” ها بله، دی احمد…”
می توانست ریشه در برداشت او از واقعیات باشد.
یادم آمد که مادرم به مادرش گفته بود اگر قرار باشد بین تو که خیلی هم دوستت دارم و آنکه بعدن   پدرمن شد، یکی را انتخاب کنم آن یکی تو نیستی. و چنین زنی حالا نفس ما را با کنترل هایش گرفته بود. و پاسخ مشتی خانم جان برای منی که فندق سینه هایم داشت قابل لمس می شد وهر تماسی با آن ها حالم را یک جورهای خوبی می کرد، یک مفر بود.
بار دار شدن لیلا ،” لی لو ” از رحیم که خبرش مثل بمب ترکیده بود، تردید مادرم را برطرف کرد و قرار شد که از اول ماه آینده به خانه مشتی خانم جان برویم.

خودم را سر راه ” لی لو ” قرار دادم، کنجکاوی داشت درونم را می جوید. شکمش هیج تغییری نکرده بود، حتا یک بند انگشت هم بالا نیامده بود.
” لی لو مبارک باشه. ”
تنها حرفی بود که از دهانم سُر خورد. اما چون هنوز همه بچه ام می دانستند، دلخور نشد برعکس دستی به سرم کشید و خیلی مهربان و خیلی هم آرام وآهسته گفت:
” از کی شنیدی؟ …بی خود می گند، از خودشان در آوردن، از رابطه من و رحیم دلخورن برامون حرف در می آرن ”
ولی درست نمی گفت. خودم دیدم که مادرش می زد بصورتش و به مادرم می گفت:
” دی احمد، چه خاکی به سرم کنم؟ لی لو عقب انداخته ”
نفهمیدم مادرم به او چه گفت، ولی وقتی رفت، سفره شام را پهن کنه گفت:
” بچه ها برای اول ماه اینجا را خالی می کنیم. فردا با کل بومونی   حرف می زنم ”
و من قند توی دلم آب شد. فکر می کردم ” مشتی خانم جان ” می تواند از سخت گیری های مادرم کم کند.

” اگر در خانه جدید پسری به تورم می خورد باید مواظب باشم که بلای لی لو سرم نیاید. ”
تنها فکری بود که تا بخوابم توی سرم وول میخورد
وقتی از مدرسه برگشتم مادر ” لی لو ” را اشک ریزان در اتاقمان همراه مادرم دیدم.
فهمیدم که باید فورن ازتیررسشان دورشوم. به پشت پرده رفتم و با سر و صدای اضافی وانمود کردم که دارم کارهای مدرسه ام را ردیف می کنم و ابدن به آن ها توجه ندارم، ولی عملن گوش خواباندم.
” …دی احمد، رحیم شده گنجشکی که پریده هیچ اثر و خبری ازش نیست ”
” خب اگه بودش می خواستی چکارکنی؟ ”
” مجبورش می کردم تا فرصت هست با لی لو عروسی کنه…”
” اگه قبول نمی کرد چه؟ ”
” غلط می کرد، پدرش را در می آوردم. عارض می شدم می انداختمش زندان ”
” زن!چه میگی مگه عقلت پریده؟ ئی که رسوائیش بیشترمی شه “

احساس کردم ” دی لی لو ” با درماندگی کامل، زد توی سر خودش…
” پَ می گی چه خاکی به سرم بریزم. اگه تا یکی دو هفته دیگه پیداش نشه و کاری نگنم خودمه می کشم. ”
این بار مادرم بود که با درماندگی کامل سرش داد کشید.
” زبون به دهن بگیر بذار کمی فکرم کار کنه . اشکاته پاک کن تا برم برات یه چای دیگه بیارم. حتمن یه راهی پیدا می شه. ”
باید حواسم را جمع کنم. بهر رحیمی نباید اعتماد کنم. باید مواظب باشم بند آب ندم ، هم آبرو ریزی داره و سر زبان افتادن ،هم مثل لیلا سرم بی کلاه می ماند.
از فرصت استفاده کردم رفتم سراغ لی لو. پکر نشسته بود و زل زده بود به دیوار. دلم برایش سوخت. مرا که دید به خودش تکانی داد و صورتش را که کوشش می کرد به زور محبتی را در آن بنشاند به سویم چرخاند و به سلامم پاسخ داد.
” …مادرت خانه ما است. ”
” می دانم و میدانم که حتمن با دی احمد در باره من حرف می زنند. ”
جرات کردم، دل به دریا زدم و گفتم:
” عجب آدم بدی یه…”
” کی؟ ”
” رحیم که ولت کرده و سر کرده زیر آب و این همه برایت درد سر درست کرده. مادرت دارد دق می کند. می گفت اگر هرچه زود تر پیدایش نشه خودم را می کشم…”
” معصومه! نگفت اگر پیدایش بشه چکار می کند؟ ”
” نفهمیدم، من پشت پرده دور از آن ها نشسته بودم. گاهی خیلی یواش حرف می زدند. اما فهمیدم که مادرم به او گفت باید بی سرو صدا جمع و جورش کنی. حتا گفت تف سر بالاست مواظب باش تو صورت خودت برنگرده، که نفهمیدم یعنی چی…لی لو می دونی کجاس؟ می تونی پیداش کنی.؟ ”
و گفتم:
” مادرت گفت می ترسم حالا که خرش از پل گذشته دیگه پیداش نشه … لی لو ! خرش از پل گذشته منظورش چی بوده؟ ”
” می خوای چکار؟ معنیش به چه دردت می خوره، معصوم برای تو این حرف ها خیلی زوده. ”
دل به دریا زدم و پر روئی کردم:
” می خوام هر وقت رحیمی پیدا کردم نگذارم خرش از پل بگذره، اما نمی دانم چه جوری…”
معصومه جان به آنجا که رسید دست خودت نیست، حتمن خره از پل میگذره..”
داشتم مزه مزه اش می کردم و می خواستم کمی واضحتر برایم تعرف کند، چون احساس می کردم نباید از چنان خری بدم بیاید که مادرم با تحکم صدایم کرد :
” معصومه کدام گوری هستی زود باش بدو بیا و…”
و من با ترسی که تمام بدنم را لرزاند از لی لو جدا شدم و بطرف اتاقمان دویدم.
هنوز وارد اتاق نشده بودم که ” دی لی لو ” از مادرم جدا شد و رفت بطرف اتاقش.

” لی لو چه می گفت؟ از رحیم خبر داشت.؟ ”
ترسیدم بگویم با لی لو نبودم. چنان محکم و با نیمه تحکم پرسید که راهی جز اعتراف برایم باقی نمانده بود.
” در مورد کجا بودن رحیم نپرسیدم ولی به او گفتم که مادرت خیلی نگران است و حتا گفته که اگر این کار با پیدا شدن رحیم بی سرو صدا حل نشود خودم را خواهم کشت. ”
بدش نیا مد، چون پرخاشی نکرد و چهره اش نشان می داد که دارد مزه مزه اش می کند.
و حاصل مزه مزه کردنش این بود که رو کرد به من و گفت:
” منظورت از این کار، چه کاری بوده ؟ ”
و من ِ احمق برای اینکه نشان بدهم بزرگ شده ام و می توانم با بزرگتر از خودم مکالمه داشته باشم، بی معطلی گفتم :
” همین که خر رحیم از پل گذشته است…”
که طوفان شد. چنان غرشی کرد و رفت توی دلم که بندش را برید، نزدیک بود خودم را خراب کنم.
” رحیم چه خری را از پل گذرانده؟ تو این حرف ها را از کی شنیدی؟ می دانی که چه گهی خورده ای؟ باید پدرت را چنان بسوزانم که دیگر نه از این فکر ها بکنی و نه ازاین حرف های مزخرف بگوئی…گور پدر همه شان هم کرده از رحیم بیشرف گرفته تا لی لوی بی حیا و تا مادرش با این بچه بزرگ کردنش.”
درمانده وساکت به دیوار تکیه داده بودم. از فکرم گذشت:
” کاش مادر نداشتم ”
ولی در ته دلم دوستش داشتم و دلم نمی آمد بدش را بخواهم، اما افسوس که گاه در حد خود کشی از تحکم ها و داد و قال هایش به تنگ می آمدم.

چند روز گذشت ولی خبری از نقل مکان به خانه مشتی خانم جان نشد. دل به دریا زدم و گفتم.
” دی لی لو می گفت یکی از راه هایش هم می تواند نقل مکان از این خانه باشد. ممکن است برود خانه مشتی خانم جان. ”
برادرم که می دانست من دلم می خواهد از این خانه برویم خانه مشتی خانم جان رو به مادرم گفت:
” اگه ما زود تر بجنبیم مشتی خانم جان دیگه اتاق خالی نداره که دی لی لو بگیرد”
چیزی نمانده بود به پرم ببوسمش، بخصوص که مادرم را بفکر انداخت و همین تکان سبب شد که در پایان ماه نقل مکان کردیم و رفتیم خانه مشتی خانم جان. و من نمی دانم چرا بی دلیل یا شاید هم به دلیلی واهی کبکم خروس می خواند.
موقع خدا حافظی لی لو دست انداخت گردنم و بوسیدم و آهسته در گوشم گفت:
” حالا زوده، خیلی بفکر پیدا کردن کسی نباش. وقتی هم پیدا کردی به قول خودت نگذار خرش را از پل بگذراند. ”
نشد بپرسم پس چرا تو گذاشتی.
مشتی خانم جان درست گفته بود، جایمان بزرگتر و راحت تر بود. اما من اتاق اختصاصی نصیب ام نشد. با برادرم هم اتاق شدیم، و این یعنی امکان و آزادی بیشتر.
ضمن اینکه مثل همه ی برادر ها رگ گردن ِ آماده ای برای ورم کردن داشت و یک جورائی هم خوش نداشت کسی به ” آبجیش ” چپ نگاه کند، ولی خیلی هوایم را داشت ومی رساند که دوستم دارد. با اینکه بیش از سه سال از من بزرگتر نبود اما حالت سر پرستی داشت ومن تا حالا باهاش کنار آمده بودم.
مادرم گاه و بی گاه سر زده می آمدم سراغم و چون هر بار من را مشغول درس خواندن می دید حظ می کرد. به برادرم آنطور که مرا زیر نظر داشت پیله نمی کرد. کمی هم چون با او هم اتاق شده بودم خیالش راحت بود اما من چشم چشم می کردم تا پسری را که مشتی خانم جان اشاره کرده بود بیابم ، و تا حالا موفق نشده بودم.
روزی که مادرم پیراهن هائی را که سینه و باسنم را قالب می گرفت سوا کرد و پوشیدنشان رامجاز ندانست فهمیدم که دارم پوست می ترکانم و سینه و باسنی که می تواند در پیراهن های خاصی خود نمائی کند، به هم زده ام و این فاصله گرفتن از کالی می توانست برای دام گستری بسیار مفید باشد.
بخاطر برادرم اتاقمان آینه مستقل داشت و من در غیاب او و مادرم مدت ها خودم را در آن ورانداز می کردم. داشتم مثل دختر هائی که کم و بیش بر و روئی دارند خود باور می شدم.
پدرم در این خانه هم بساط کتابخوانی را راه انداخته بود. شب های تعطیل گاه همه ی همسایه ها پس از شام برای نشستن پای منبر ِکتابخوانی پدرم به خانه ما می آمدند و هر یک آنقدر تنقلات با خود می آوردند که مادرم را جز برای تهیه چای که آن را هم یاری می کردند کار دیگری نداشت.
صدای گرم و مردانه پدرم و تسلطی که برای خواندن داشت، و بخصوص که گاه سر از کتاب برمی گرفت و تفسیر و تعبیر های خودش را چاشنی می کرد ، شب های گرد هم آئی را بسیار پر رونق و خوشایند کرده بود. من نیز از پا های ثابت این شب ها بودم و خوشبختانه مادرم مخالفتی نداشت.
فکر اینکه کاش کسی چون ” امیر ارسلان نامدار ” به سراغم می آمد و برای به دست آوردنم، بهمانگونه که برای دست یابی به ” فرخ لقا ” به آب و آتش می زد،مستم می کرد. و به دنبال آن، چه خواب لذتبخشی می رفتم. به راستی چه عالم شیرینی دارد نو جوانی.
گاه نیز بجای کتاب ” امیر ارسلان نامدار ” تکه هائی از کتاب ” شیرویه ” را می خواند که برای من دلچسب نبود. سر راستی امیر ارسلان را برایم نداشت.
در یکی از این شب های کتابخوانی بود که مادرم گفت:
” معصومه امشب یا نمی آئی برای کتابخوانی یا اگر دلت می خواهد بیائی کنارمن می نشینی و جنب نمی خوری. ”
وقتی که شب همه جمع شدند و من هم رفتم کنار مادرم نشستم فهمیدم این خط نشان برای چه بوده است.
آن شب ابراهیم با خواهر و مادرش نیز آمده بود و من بالا خره توانستم کسی را که دنبالش می گشتم ببینم. چون ” مشتی خانم جان ” هم آمده بود و مادرم بیشتر حواسش به او بود تا کوتاهی نکرده باشد فرصت پیدا کردم خوب او را دید بزنم. با امیر ارسلان هوائی شده بودم و بهمین خاطرنظرم را نگرفت. با اینکه ” رحیم ” لی لو را هم با نگاه خریداری ندیده بودم ولی نمی دانم چرا فکر کردم که حتا در حد ” رحیم ” هم نیست در حالی که من خودم را خوشگلتر از لی لو می دانستم.

به این نتیجه رسیدم که باید فکر و خواستم را از آن چهار دیواری بیرون بکشم. نبایستی در محدوده خانه مشتی خانم جان اسیر بمانم. در این محیط ها حد اکثر می شدی پلی که آدم هائی چون رحیم و ابراهیم خرشان را از آن بگذرانند. و متوجه شدم که برای جدا شدن از آن فضا و آن دید ها و تفکرات باید درس بخوانم وخودم را به دانشگاه برسانم تا قدرت پرواز بیابم.
ضمن قبول این نظر و تلاش بیشتر برای دستیابی به آن، رشد اعضایم و ترشحات درونی و نگاه های دیگران و احساس نیازی که آرامم نمی گذاشت عذابم می داد. آن هدف و این نیاز جدالی را در درونم آغاز کرده بودند.
در این حال احتیاج داشتم تنها باشم، ولی می دانستم که اتاق اضافی نداریم تا به من یا به برادرم بدهند. ولی فیزیولژی بدن با نداری و عدم امکان کاری نداشت.
در این تلاطم، نشست خصوصی مشتی خانم جان با مادرم شد قوزی بالای قوزم:
” دی احمد، معصومه کم کم داره می رسه. باید خیلی مواظب باشی، میوه رسیده را زود از درخت می چینن . خود دختر هم برای چیده شدن آمادگی نشون می ده و کاری به ریخت و قیافه و امکانات دزد نداره، زود راه می ده دس خودش هم نیست بدنش می طلبه. ”
داشت بی انصافی می کرد، اگر چنین بود آن شب گوشه چشمی به ابراهیم نشان می دادم.
مادرم با حالی درمانده، گفت:
” مشتی خانم، میگی چکار کنم. هم معصومه خودش دختر خوبیه هم من در حد امکان مواظبش هسم. ”
” البته حالا کمی زود ه ولی می خوام اسمش را بذارم روی رضا پسر خواهرم تا تکلیف روشن باشه…”
مادرم گمان نمی کرد که من مدتی است از مدرسه آمده و در اتاقم هستم و این به من فرصت داد که حرف هایشان را با دقت گوش بدهم و آتش بگیرم. خودشان می برند و می دوزند بی توجه به خواست و نظر طرف…عجب حکایتی است این مادر سالاری.

تاثیر مشتی خانم، بر مادرم باور نکردنی است و می دانستم که با رفتن او مرارت جدیدی با مادرم خواهم داشت. خودم را به درس خواندن مشغول کردم تا اگر مادرم سر زده وارد شد کمی آرام شود. همینطور هم شد. با رفتن مشتی خانم، نا مهربان در اتاقم را باز کرد و دید که دارم درس می خوانم. سکوت کرد و بعد آرام به سویم آمد.
” معصوم! چکار می کنی؟ ”
دیده بود که دارم درس می خوانم ولی می خواست سر صحبت را باز کند:
” خوشحالم خوب می خوانی.”
” تصمیم جدی دارم که نمرات خوبی بگیرم تا راهم برای ورود به دانشگاه هموار تر بشود. ”
با فشار جلوی ترکیدنش را گرفت.
” چی؟ … دانشگاه دیگه چیه ؟ تو بتونی تا کلاس نهم بخونی کلاهم را می اندازم بالا. تا همان قدرهم از سرمان زیاد است. امکان بیشتر نداریم. الان تو فکر جمع و جورکردن تکه هائی برای جهیزیه ات هستم. “

چشمم سیاهی رفت. همانطور که سرم روی کتاب بود گفتم:
” مادر به فکر جهیزیه نباش، من تا دانشگاه را تمام نکنم به این فکر ها نیستم. من هر طور شده خودم را به دانشگاه می رسانم.و…”
با تندی تشر گونه ای گفت:
” این فکر های باطل چیه تو سرت راه دادی. بیرونشون کن تو باید بعد از کلاس نهم شوهر کنی و از قبلش، هم باید بفکر جهیزیه باشیم وهم مرد مناسبی را در نظر بگیریم. حرف زیادی هم نباشه. می دونی که من از خیره سری خوشم نمیاد…”
برای اولین بار جلویش ایستادم، با کمری که بسته بود چاره دیگری نداشتم، باید دل به دریا می زدم وخودم را برای هر مجازات وبرخوردی آماده نشان می دادم.
” مادر! لطفن مرا برای کسی تیکه نگیر. من اگر حتا به دانشگاهم نروم وبه همان کلاس نهمی هم که می گوئی اکتفا کنم نمی خواهم کسی برایم شوهر پیدا کند، الا که خودم انتخاب کرده باشم. به دوستت هم بگو نشانم نکند. ”
گیج شده بود، مثل اینکه متوجه نمی شد که چه می گویم. با سکوتی که دلهره طوفان را داشت بصورتم نگاه کرد. لب هایش به لرزش افتاده بود. ترسیدم قلبش از کار بیفتد. نشستم دستانم را جلوی صورتم گرفتم و شروع کردم به گریه کردن. حرف هائی را زمزمه کردم که خودم هم نفهمیدم چه می گویم،
اما لحنم را از قدرت انداختم وچند بار در حال گریه گفتم:
” مادر چرا مرا دوست نداری؟ همیشه هم دوست نداشته ای و جرم دختر بودنم همیشه توی سرم خورده است.”
و در حالت بغض ساکت شدم و سرم را گذاشتم روی کتابی که روی میز باز بود.
چیزی نگفت و از اتاق بیرون رفت. دور که می شد گفت:
” بالا خره نرمت می کنم ”
و فهمیدم که دست بردار نیست.

از مدرسه که آمدم دیدم بازمشتی خانم با مادرم سرشان توی هم است. ترسیدم،
بدنم یخ کرد…چه پیله ای کرده اند و باچه عجله ای.
سلام کم رنگی تحویل دادم و رفتم در اتاقم. علاقه ای به شنیدن حرف هایشان نداشتم. تصمیم خودم را گرفته بودم. روی تخت دراز کشیدم و چشمانم را بستم. نمی خواستم بخوابم و لی نمی دانم چرا خوابم برد. برادرم که با سرو صدا وارد شد، چشم باز کردم، فهمید که خوابیده بودم.
” معصوم خواب بودی؟ چرا؟ چی شده؟ ”
جوابش را ندادم فقط پرسیدم:
” مشتی خانم هنوز اینجاست؟ ”
” بله اینجاست. جریان چیه؟ مدتی است زیاد میاد خانه ما. ”
ساکت شدم.
” چیزی شده که من نمی دانم؟ ”
به سکوتم ادامه دادم.
” چرا حرف نمی زنی؟ ”
داشتم مزمزه می کردم که صحبت های مادر را با او در میان بگذارم یا دور نگهش دارم.
فکر کردم بد نیست که همراهی او را داشته باشم، و به دنبال اصرار مجددش تمامی ماجرا را برایش تعریف کردم، چشمانم پر از اشک شد. می دانستم تحمل گریه های مرا ندارد.
جوان تر از این بود که بتواند حلال چنین مشکلاتی باشد. سرش را خاراند و رفت در فکر. دلم سوخت، نبایستی فکر او را ناراحت می کردم.
” معصوم جان از روی تخت پاشو می خواهم با لباس، کمی دراز بکشم. ”
متوجه شدم که روی تخت او خوابیده بودم.
همانطور که چشمانش بسته بود گفت:
” می خوای با مادر صحبت کنم؟ …معصوم البته خدائیش راست گفته که دانشگاه رفتن خرج داره و ما نداریم، و لی در مورد ازدواج ضمن اینکه حالا موقع این حرف ها نیست، راهنمائی های مادرانه را قبول دارم اما اصرار و به کرسی نشاندن حرف و نظری که باب میل تو نیست، را درست نمی دانم. من همین امروز در موردش با مادر حرف می زنم. ”
” خودت را خسته و سنگ رو یخ نکن فایده نداره، نرود میخ آهنین در سنگ ”
” بالاخره چی؟ نمیشه که همین جور استخوان لای زخم نگرش داشت. ”
” می دانم که مادر از خر شیطان پائین نمیاد ”
” پائین نیاد، نمیشه که هیچی نگفت “

“مادر قرار است برای معصومه خواستگار بیاید؟ ”
” تو را جلو انداخته؟ نه پسرم، قرار نیست که خواستگار بیاد. می دانی که دختر ها زودتر به سنی می رسند که باید مواظبشان بود و راهنمائیشان کرد.”
” پس مشتی خانم جان در مورد چه چیزی آمده بود و با شما
مفصل صحبت کرده ؟ ”
” وقتی آدم دختر در خانه دارد، هرکسی به شکلی برایش آستین بالا می زند. مشتی هم بیشتر بخاطر دوستی با من آمده بود که معصومه را در آب نمک بخواباند. می خواهم پیش از هوائی شدن دلش به جائی بند باشد ضمن اینکه می دانی ما تنگ تحصیل دانشگاهی را نمی توانیم بکشیم.
این نبود که حالا بیا ازدواج کن. و همین حالا درس را کنار بگذار.
می دانی که امسال کلاس نهم را تمام می کند. خواستم با پایان درسش بلا تکلیف نباشد ”
” مادر اجازه بدهی من با او صحبت می کنم و مخصوصن حالیش می کنم که صحبت امروز و فردا نیست. من امسال دیپلمم را می گیرم انصاف نیست او را از گرفتن دیپلم محروم کنیم. این می شود همان تبعیضی که می گوید. من هم به او گفته ام که نمی توانیم
هزینه دانشگاه را تقبل کنیم. ضمنن بعد از دیپلم من کار می کنم تا بتوانم کمکی باشم ”
” خودت می دانی، هر جور صلاح می دانی با او صحبت کن “

و بدین ترتیب دو جواز گرفتم، تحصیل تا گرفتن دیپلم و عدم تحمیل شوهر.
دیگه کم کم داشتم به خیابان که می رفتم متلک باران می شدم، و این می رساند که دارم مورد توجه می شوم. و به خانه که می آمدم خودم را در آینه ور انداز می کردم. بخصوص سینه ها و باسنم داشتند کم کم دلربا می شدند.
یکروز یکی از جوان های متلک گو از کنارم که رد شد گفت:
” چه سینه ها و باسنی! عین شلیل پوست کندس…”
از بعضی از متلک ها خوشم می آمد، پراز ذوق و احساس بودند.
هر قدر با منش و آرام، راهم را می رفتم ولی متلک گو ها آنقدر نزدیک می شدند که احساس می کردم در گوشم حرف می زنند.
و به دنبال یکی از همین دفعات بود که در گیری شدیدی بین کسی که متلک گفته بود و جوانی دیگر که دیدم رگهای گردنش ورم کرده است در گرفت توجه نکردم، به حال خودشان گذاشتمشان و به راهم ادامه دادم. ولی ماجرا به راحتی تمام نشد.
شنیدم که شخص سومی گفت:
” حالا تو چرا دفاع می کنی؟ ”
” برای اینکه از اقوام ماست. ”
متلک گو به نفر سوم گفت:
” بی خود می گه نه قوم و خویشش است نه حتا اسمش را می داند، از گرد و مرد را رسیده بی خودی پاچه می گیرد . ”
مؤدب باش وگرنه می زنم دهانت را پر خون می کنم ”
” نگو، اگر مردی عمل کن ”
و من صدای ضربه ای را که زده شد شنیدم.
نفر سوم که حالا چنتائی شده بودند رفتن که زننده را گوشمالی بدهند که یکی از آنها گفت:
” اول بپرسیم که اسم دختر را می داند و دختره هم او را می شناسد یا نه شاید واقعن دارد از ناموسش دفاع می کند…
اگر او را می شناسی، بگو اسمش چیه؟
” معصومه ! ”
داشتم به راهم ادامه می دادم ولی با قدم هائی که برای توجه به ماجرا و گوش دادن، آهسته تر برداشته می شد، متوجه شدم دوتائی از میانجیگرها دارند بطرفم می آیند. و کسی صدا کرد
“معصومه خانم ! ”
ایستادم و بطرفشان روگرداندم.
” می بخشید معصومه خانم شما آن آقا را می شناسی. ”
و به کسی که ماجرا را شروع کرده بود اشاره کردند. واضح بود که من هیچکدام را نمی شناختم. ولی دیدم اگر کوتاه بیایم کار بالا می گیرد و کسی را که از من دفاع کرده است به باد کتک می گیرند.
” بله اقوام ماست ولی من احتیاج به حمایت او ندارم، خودش مقصر است که آغاز کننده است ”
” نگوئید خانم! او از شما که بشکلی ناموسش هستید دفاع کرده است. ”
ولی من به راهم ادامه دادم و دور شدم، اما گویا کار بیخ پیدا کرده بود.
به خانه که بر گشتم برادرم که بتازگی کاری پیدا کرده بود، خانه نبود.
دست و روئی شستم و روی صندلی پشت میز تحریم نشستم و تکیه دادم. ماجرای آن روز داشت مثل یک فیلم مستند سینمائی از جلوی چشمانم رد می شدد.
” او کی بود؟ چرا خودش را در حد کتک کاری جلو انداخت؟
از همه مهمتر اسمم را از کجا می دانست؟ و چرا گفت که من قوم و خویششان هستم، و ماجرا را ناموسی کرد؟
بعد از من ماجرا به کجا کشیده شد؟ ”
در این فکر ها بودم که مادرم صدایم کرد. رفتم دیدم با علاقه چای داغی جلویم گذاشت، کاری که کمتر بخصوص با من می کرد.
” معصوم! خیلی خوشحلم که مرتضا کار گرفته ”
و چشمانش اشکی شد که حتمن اشک شوق بود. در آمد این کار می توانست در روند زندگی من هم مؤثر باشد.
من هم خوشحال بودم. چای را خوردم، کمی با مادرم صحبت کردم و به اتاقم برگشتم. ساعتی را که باید برادرم می آمد پشت سر گذاشته بودیم. مادرم با دلشوره چندین بار علت را از من که کمترین اطلاعی نداشتم پرسید. و من دلداریش می دادم که نگران نباید بود، کسی که کار می کند بارگشتش دست خودش نیست چون گاه ناچار است که قدری بیشتر کار انجام بدهد.
بالا خره آمد و مادرم را از نگرانی در آورد. ولی خیلی خسته و جدی بنظر می رسید. چای مادرم را به بهانه دوش گرفتن رد کرد و آمد در اتاق مشترکمان.
کمی آب به سر و صورتش زد و رو به من گفت:
” معصومه امروز در راه مدرسه چه خبر بوده؟ ”
لحن صدایش پرخاشگرانه نبود. و این از خصائل پسندیده او بود که بخصوص با من همیشه نشان می داد. و من هم کمتر به او دروغ می گفتم.
ماجرا را همانطور که اتفاق افتاده بود از سیر تا پیاز برایش تعریف کردم و پرسیدم که، از کجا فهمیده است؟
سکوت کرد و روی لبه تخت نشست.
مادرم مثل همیشه سر زده آمد تو و شروع کرد قربان صدقه اش رفتن و اصرار که اگر ناراحتی داری به من بگو.
” مادر چرا فکر می کنی که باید ناراحت باشم؟ نه، اصلن ناراحت نیستم فقط کمی خسته ام دوش می گیرم و می آیم تا با هم شام بخوریم. ”
و تعجب کردم وقتی احوال پدرمان را پرسید و اینکه چرا مدتی است که شب های کتابخوانی ندارد.
” معصوم می دانی کسی که امروز بخاطر تو با متلک گو در گیر شده کی بوده ؟ او را تا بحال دیده بودی؟ او هم خودش گاهی به تو متلک گفته؟ ”
بهتم زده بود. چه می خواهد بگوید؟ از کجا و چگونه از ماجرا مطلع شده است؟
” نه داداش نمی دانم کی بود. کسی بوده که من باید می شناختمش؟ چون اسمم را می دانست همانطور که برایت توضیع دادم. ”
” نزدیک بوده کتک حسابی بخورد که دانستن اسمت و ابراز این که تورا می شناسد نجاتش داده. یکی از دوستانم شاهد ماجرا بوده است. ”
” گمان نمی کنم در این جریان من تقصیری داشته باشم؟ این بیماری جامعه ماست. فکر نمی کنم که در کشورهای دیگر و حتا در شهر های دیگر خودمان هم چنین وضعی باشد. ”
هنوز حرفم تمام نشده بود که رفت دوش بگیرد و در تمام شب دیگر صحبتی در این باره نشد، و می رساند که من را گناهکار نمی داند. ولی خواب مرا آشفته کرد. تا مدت ها در رختخواب غلط زدم و در فکر ماجرائی بودم که یک جورائی می توانست به من هم مربوط باشد.
آنکه اسم مرا می دانست و تن به خطر کتک خوردن داده بود، کی می توانست باشد؟ من حتا صورتش را هم درست ندیده بودم.

آخرهای سال تحصیلی بود. تصمیم داشتم قسمتی از وقت تابستانم را برای سال بعد که سال گرفتن دیپلم بود صرف کنم. به این امید بودم که شاید معجزه ای شد وزمینه رفتن به دانشکاه برایم فراهم می شد.
در راه برگشت به خانه بودم که جلویم سبز شد. داشتم جریان آن روز را فراموش می کردم.
بلند بالا و خوش قیافه بود و لااقل در این بر خورد بسیار مؤدب بود.
با اینکه هوا خیلی سرد نبود کت و شلوار خاکستری با کراوات قرمز بوشیده بود.
” معصومه خانم مزاحم شده ام بابت آن روز پوزش بخواهم، من اهل درگیری و جنگ و دعوا نیستم ولی، ناچارم کردند. داشتند زیاد ه روی می کردند.
من شما را دور را دور می شناسم، و یکجورائی وظیفه خودم می دانستم، دخالت کنم. ”
از برخورد و منشش خوشم آمده بود و با حرف هایش کنجکاو شده بود که بدانم این دور را دوری که می گوید چگونه آشنائی است.

” از شما ممنونم که بخاطر حمایت از من خو را در گیر کردید. کاری نمی شود کرد چون بی بند و باری بعضی از جوان ها در بطن جامعه ما بخصوص در تهران در پاره ای از آنها ها نهادینه شده است. بهر حال از مزاحمتی که برای شما درست شده بود من هم پوزش می خواهم. ”
خدا حافظی کردم و به راهم ادامه دادم. در مغزم جنجالی به پا شده بود.
با آن سر و ضع برای فقط پوزش خواهی نیامده بود. چه پوزشی، من کمترین دخالتی در آن ماجرا نداشتم. حجب ِ با وقاری در چهره داشت، و کمی هم بفهمی نفهمی رنگ چهره اش قرمز شده بود. نام مرا از کجا می دانست؟ و همین ” از کجا ” موریانه کنجکاوی را در جانم ریخت. معقول نبود که از خودش بپرسم. رها کردم تا روزی اگر جور می شد، ولی از تیپ اش خوشم آمده بود بخصوص که بیان صادقانه اش اثر گذار بود.
منی که در جوش جوانی بودم و بنا بگفته بعضی ها از زیبائی نیز بهره کافی داشتم نمی توانستم فکرکنم که این سر راه قرار گرفتن فقط برای پوزش خواهی باشد و بدن ترتیت رویای شبانه در رختخوابم رونقی دوبار یافت.
سر و وضعش خوب و چهره و پوشش نیز از بد نبود بهتر بود. نحوه بیان شمرده و متینش نیز اثر گذار بود. ماجرای آن روز هم می رساند که بی نظر نیست.

کیست؟ چگونه نام مرا می داند؟ چرا آن روز سر بزنگاه پیدایش شد؟ وچرا امروز به بهانه پوزش خواهی دوباره سر راهم قرار گرفت؟ سؤال های بی جواب ذهنم بود.

سنگینی امتحانات پایان سال و علاقه من برای قبول شدن مدتی مرا از صرافت این فکرها و حرف و نقل ها انداخت، و کمک فراوانی بود تا دیپلم را با نمرات خوبی قبول شوم و دوره دیگری از زنگی ام پایان بیابد.
پس از آن هم شدیدن در تدارک مراسم عروسی برادرم بودیم که آن را به خاطر امتحانت من عقب انداخته بودند.
عروس از دوستان من بود. کسی که البته بعدن دوست شدیم.
یک روز که برادرم با اتومبیلی که تازه خریده بود آمد جلوی دبیرستان تا من را ببرد خانه او را که کنار من ایستاده بود دید گرفتار با یک نگاه شد، و دل به دریا زد و از او هم خواست که برساندش. او هم قبول کرد. سوار که شد، برادرم گفت:
” از اینکه با دوست خواهرم آشنا می شوم خوشحالم ”
ومن حرفش را اصلاح کردم:
” داداش! ایشان امسال دیپلم می گیرند ما همکلاس نیستیم…”
و او در حرفم دوید و برادرم را یاری کرد:
” …ولی ضمن اینکه هم دبیرستانی هستیم دو دوست خوب هم دیگریم. ممنون از محبتتان ”
و بدین ترتیب ما دوست شدیم و اولین گامی که بالا خره منجر به نامزدی برادرم با او شد بر داشته شد.

شب عروسی جوانی برازنده مشتی خانم جان را همراهی می کرد که به مادرم می گفت خاله. وقتی به آن ها نزدیک شدم که خوش آمد بگویم در یک قدمی آنها میخ کوب شدم پا از پا نمی توانستم بر دارم. مادرم که کنار ِ مشتی خانم جان نشسته بود با سر اشاره کرد که جلوتر بیا ولی من بهت ام زده بود. نمی توانستم جلو بروم و به بهترین دوست مادرم خوش آمد بگویم. از آخرین باری که او را دیده بودم شکسته تر شده بود و می رساند که حتمن مادرم نیز در همین حد جای پای زمان را در چهره دارد ولی بنظر ما نمی آمد.
رفتم جلو، مشتی خانم جان ازجا بر خواست و در آغوشم گرفت و بوسید و شروع کرد ازم تعریف کردن.
در تمام این مدت جوانی که همراهش بود نیز برخاسته منتظر بود. او را شناخته بودم و بهمین خاطر دلم نمی خواست خوش و بش با مشتی خانم تمام شود و من با او رو در روشوم.
مرا که رها کرد گفت:
” با مهندس رضا سرلکی خواهر زاده ام آشنا بشو. ”
دستم را بسویش دراز کردم و با پر روئی گفتم:
” جناب مهندس حالا متوجه شدم که از کجا اسم مرا می دانستید.
از آشنائی با شما خوشحالم. به عروسی برادرم خوش آمدید”
مشتی خانم رو به مادرم گفت :
” دی احمد، می بینید معصومه چه خانمی شده و چه سرو زبون خوبی پیدا کرده ”
تشکر کردم و داشتم می رفتم سراغ بقیه مهمان ها که مادرم خودش را به من رساند.
” معصوم تو خواهر زاده مشی خانم جان را از کجا می شناسی؟
این همان پسری است که سالها پیش مشتی خانم در موردش با من صحبت کرد و تو را برایش در نظر گرفته بود که خودت و برادرت باهم موافقت نکردید. ”
” مادر چه می خواهی بگوئی؟ مگر من حالا در مورد او حرفی زده ام. مدتی پیش در راه مدرسه با کسی که به من متلک گفته بود در گیر شد که جریان را احمد می داند. از همان روز از اینکه اسم مرا می دانست تعجب کرده بودم که امشب بخصوص با اشاره ای که همین حالا تو کردی متوجه شدم. از نظر من والسلام. چیز دیگری در میان نیست. ”
شب خوبی بود، خوشحالی برادرم در من اثر مثبت داشت.
همسرش ” عاطفه ” نیز با آرایش ملایمش مثل یک جواهر می درخشید. وقتی که برای گرفتن عکس در بینشان قرار گرفتم مهندس رضا سر لکی را کنار خودم یافتم حضور او توجه برادرم را جلب کرد. بسیار مختصرهمه ماجرا و بخصوص اشاره مادر را برایش توضیح دادم.
نگاهی به من انداخت، چشمانش را روی صورتم چرخاند و دهانش را بر روی سؤالی که در ذهنش بود بسته نگه داشت ولی من آن را به وضوح دیدم.
خودش را به او رساند، همراهیش کردم و مراسم معرفی را انجام دادم.
” آقای مهندس از آمدنتان سپاس گذارم. همه ی ما خاله مشتی خانم جان را دوست داریم و در حقیقت باید از ایشان تشکر کنم که ما را سرفراز کرده اند بخصوص که بانی آشنائی با شما نیز شدند.

شب خوبی بود. احساس می کردم که کم و بیش به همه خوش گذشته است.
دورا دور مواظب بودم که آقای مهندس از من چشم بر نمی دارد و این آن چیزی بود که می خواستم. در یکی دوباری که او را دیده بودم ازش بدم نیامده بود بخصوص که دریافتم تحصیلات دانشگاهی هم دارد. شکار خوبی بود باید دقت می کردم که از دامم درنرود، بهمین خاطر از کنارش که رد می شدم به بهانه رتق و فتق امور، عشوه خاصی را می ریختم در حرکاتم.
مادرم بیشتر وقتش را در کنار مشتی خانم بود. یکبار دیدم که قیافه همیشگی را ندارد، کمی برافروخته و بی حوصله نشان می داد، بالا خره بلند شد و به بهانه ی گشتی در بین دعوت شدگان آمد سراغ من.
” معصوم اینقدر نه و نو کردی و پیف پیف راه انداختی تا مرغ از قفس پرید. مشتی خانم جان دختر دائیش را یرایش لقمه گرفته است…”
” مادر راجع به چی صحبت می کنی؟ لقمه برای کی گرفته اند؟ ”
” راجع به مهندس صحبت می کنم. ”
” این ها که می گوئی به من چه ارتباطی دارد؟ مادر خودت خوب می دانی که نه به بار بود و نه به دار، مهندس سرلکی به من چه ارتباطی دارد. مگر من خانواده ندارم ؟ آنها که بطور رسمی نیامده اند که من رد کرده باشم، هرچند اگر هم می آمدند خیلی احتمال داشت که من قبول نکنم ولی بقول معرف قصاص قبل ازجنایت که نباید کرد؟ ”
مادر رفت در فکر. درستی حرف های من متوجه اش کرده بود.
در آن حال و وضع نمی خواستم ببینمش.
” مادر نگران نشو مهندس شکاری است که در دام من دارد دست و پا می زند. او سراغ دختر دائیش نخواهد رفت. منتظر روی خوشی از طرف من است. ولی من تصمیمم را نگرفته ام. بگذار عروسی تمام بشود بعد به تو خواهم گفت که کفتر مهندی رضا سر لکی بر کدام بام خواهد نشست. خیالت راحت باشد، کسی جائی نپریده است “

با پولی که برادرم در اختیارم گذاشته بود رفتم یکی دو تیکه ای را که احتیاج داشتم تهیه کنم. خسته برگشتم خانه. مادرم خانه نبود. به اتاق خودم رفتم کمی از لباس های اضافی را در آوردم رفتم خودم را بی اندازم روی تختم دیدم پاکتی روی بالش ام گذاشته شده، با تعجب دیدم که پاکت حاوی کارت دعوت عروسی است…عروسی!
عروسی کی؟ متوجه شدم که گذاشتن پاکت روی تختم کار مادر است. کارتی بود که پست نیاورده بود. جائی تمبری رویش به چشم نمی خورد. در پاکت باز بود کارت را در آوردم و خواندم. خشکم زد. حتا یک درصد فکر نمی کردم کارت عروسی رضا سرلکی باشد.
کارت دعوت عروسی آقای مهندس رضا سرلکی بود با دختر دائیش نرگس در ماه آینده.
گذاشتمش در پاکت و دراز کشیدم.
خب حتمن از همان اول نظر ازدواج با من نداشته است. اما کار هائی که کرده بود بر خلاف این نظر بود.
به محترم بودنش نمی آمد که می خواسته دوست دخترش بشوم و در نهایت با دختر دائیش ازدواج کند.
و در انبوهی از این فکر ها بودم که خوابم برد. وقتی بیدار شدم دیر وقت بود. مادرم آمده بود. برادم هم بعد از عروسی خانه ای جدا داشت.
” معصوم کارت را خواند؟ چه نوشته بود؟ ”
” مادر مگر مشتی خانم که کارت را به تو داد نگفت که برای چیست؟ ”
” چرا گفت. ”
” من دارم می روم خانه ” احمد ” ، می خواهم چند روزی آنجا باشم ”
” یعنی من تنها بمانم؟ ”
” مشتی خانم جان عزیزت هست چرا تنها بمانی؟ ”
گفتم:
” هرچه آتش است از گور این خام مشهدی بلند می شود …”
و در را پشت سرم بستم…
****

” ” دی ” * = ” مادر

مرکب خوانی مرا نه مشکاتیان شنید و نه شجریان – مهرداد رفیعی

مرداد ۱۳۹۵

دو سه ماهی بود که جام زهر کار خودش را کرده بود. مردم هر روزه در آروزیِ دیدنِ آسمانِ آبی, به بالا نگاه می کردند ولی باز هم شکسته دل, به زمین خیره می شدند و دندان ها را بر هم می فشردند.
در حالی که به پست بازرسی ورودی شهر قم نزدیک می شدیم, نگرانی مان از مسافرت های قبلی کمتر بود. انتظار داشتیم با دیدن دختران خردسال مان, ما را در آن هوای گرم بیهوده معطل نکنند. حجاب همسرم آبکی نبود و لاله هفت – هشت ساله هم مانتویِ مدرسه اش را پوشیده بود و روسریِ تیره اش را هم بر سر داشت, همان چیزی که خواهرهای کوچکترش به آن “منقعه” میگفتند و تصور می کردند که لازمه با سواد شدن و کتاب خواندن است.
ماشین ها از حرکت ایستاده بودند و صف انتظار خیلی طولانی شده بود. زمانی که بالاخره به اطاقک بازرسی رسیدیم, سه چهار مرد مسلح پیکان ما را محاصره کردند. یکی جلوتر آمد, نگاهی به داخل ماشین انداخت و با لحنی خشک و آمرانه پرسید : کجا میری ؟
– میریم شیراز, برادر.
– اینها کی هستن؟
– اعضای خانواده ام , برادر.زنم و سه دخترم.
– صندوق عقب را باز کن.
نفر دوم سرش را آورد توی ماشین و گفت: نوار هم که داری ! داشتی چی گوش می کردی؟
– به موسیقی اصیل؛ به یکی از همین نوار های مجاز, مُهرِ ارشاد هم داره, خودتون ببینین, برادر. روی جلدش تاریخ و شماره ثبتش هم نوشته شده.
– از کجا خریدی؟
– راستش این یکی را خودم نخریدم, هدیه گرفتم. دوستم نوار را از یک فروشگاه جواز دار خریده, نه از کنار خیابون و از دست دستفروشها.
– موسیقی مجاز دیگه چه کوفتیه؟ بده ببینم !
نوار را از توی ضبط صوت در آورده و بهش دادم. اخم هایش را در هم کشید؛ با اکراه آن را گرفت و با نفرت به زمین پرتابش کرد. با پوتین محکم کوبیدش, دوبار.
– حالا بیا اینجا این کثافت را جمع کن و از اینجا ببر.
چاره ای نبود, پیاده شدم و کاست درهم شکسته را بر داشتم و به پشت فرمان برگشتم.
– ای خاک بر سر اون مسئولینی که به این چیزایِ حرام مُهرِ مجاز میزنن. بالاخره یه روز خدمت همه شون میرسیم.
نفر اولی که تا آنوقت مشغول زیر و رو کردن ساک و چمدان های صندوق عقب بود به کمک برادرش آمد و گفت: تا پارسال گرفتار جنگ با صدام یزید بودیم و حالا گرفتار این مطربا و رقصا از او هم بی ناموس ترن.
سرانجام دست از سر ما برداشتند و راه را باز کردند تا عرق ریزان و عصبانی به سفرمان ادامه دهیم. یکی دوساعت پس از آن واقعه لعنتی وقتی که برای خوردن ناهار در دلیجان توقف کرده بودیم, فکر کردم آن کاست شکسته شده را دور بیندازم تا آن خاطره تلخ را زودتر فراموش کنم. نگاهی به اطراف کردم تا سطل اشغالی پیدا کنم. در وسط حیاطی که در پشت سالن غذاخوری قرار داشت بشکه ای را دیدم و آشغال هایی را که در اطرافش پراکنده بودند. به طرفش رفتم ولی قبل از آنکه کاست را به داخل آن بیندازم صدایی بگوشم رسید, صدای افتادن سکه ای در کاسه ای فلزی. متوجه مردی شدم که در کنار توالت ها روی یک کرسی چوبی نشسته بود, کنار شیر آب و در مقابلش هم چند تا آفتابه بزرگ و کوچک, بعضی پلاستیکی رنگ و رو رفته و باقی فلزی زنگ زده. کاسه اش هم کمی جلو تر از صف آفتابه هابود, جاییکه که بخوبی دیده شود.
مرد با اشاره یک دستش مراجعان را هدایت میکرد و با دست دیگرش مگس های روی صورتش را می پراند. رنگ کاپشن و شلوارش کمی نگرانم کرد, همینطور ریش بلند و شال سیاه و سفیدش. مکثی کردم و از انداختن کاست موسیقی به داخل آن سطل منصرف شدم, اصلا حوصله دردسر دیگری را نداشتم. یقین داشتم که در شیراز می توانستم با خیال راحت از شر آن کاست شکسته و همینطور خاطره آزار دهنده اش راحت شوم. با همین اطمیان خاطر راه آسان تر طی شد و سرانجام شبانگاه از دروازه قران گذشتیم و به مقصد رسیدیم.
روز بعد از آن, فرصتی پیش آمد و تصمیم گرفتم نوار “مرکب خوانی” را از فروشگاهی بخرم. مدتی در خیابانهای زند و مشیرفاطمی پرس و جو کردم ولی تلاشم بی حاصل بود, حتی وارد خیابان قصرالدشت هم شدم و تا نزدیک سینما سعدی را قدم زنان رفتم و باز هم دست خالی برگشتم. شاید بعضی از مغازه ها آن نوار را داشتند ولی در گوشه ای پنهان کرده و فقط به آشنایان نشان میدادند و می فروختند.
چند روز که گذشت, از اینکه کاست شکسته را دور نیانداخته بودم خیلی خوشحال شدم. آن روزها کمبودهای دوران انقلاب و جنگ همه را تعمیرکار و دست به آچار کرده بود. این را هم میدانستم که حوصله بازسازی یک نوار شکسته را ندارم, اما مهدی داشت و سرش برای این جور کار ها درد می کرد. به خانه اش رفتم و داستان را گفتم. با دقت مشغول آسیب شناسی پیکر مجروح نوار شد. جسم پلاستیکی درهم شکسته را روی میز تعمیرات تلویزیون گذاشته بود و با ذره بین بزرگی به آن نگاه میکرد و چیزهایی زیر لب می گفت که درست نمی فهمیدم, شاید هم کلماتش به زبان مادریش بودند که مرا به یاد کامکارها می انداختند. مهدی با حوصله و به کمک انبرکی نوار باریک مغناطیسی را از لابلای پلاستیک های خرد شده بیرون می کشید. نواری که متاسفانه در چند محل دچار پارگی شده بود و او مجبور شد آن ها را با چسب نواری به هم متصل کند. البته مقداری را هم مجبور شد که قیچی کند و همراه با ناسزاگویی به داخل سطل زیر میزش پرتاپ کند. بعد کاست دیگری را با حوصله به دو نیم کرد, نوارش را بیرون کشید و نوار تعمیری را بدور قرقره پلاستیکی پیچاند و دو نیمه را باز به هم چسباند. برای محکم کاری, یک برچسب هم برایش درست کردیم و با ماژیک سیاه رویش نوشتیم ” سخنرانی عبدالکریم سروش”.
اولش میخواستیم بنویسم ” درسهای محسن قرائتی” ولی بزودی پشیمان شدیم. فکر کردیم که اگر در خیابان و یا جاده جلوی ماشینم را می گرفتند و نوار ها را کنترل میکردند, اسم دومی کمتر شک شان را بر می انگیخت.

در طول دوسالی که پس از آن بازرسی تلخ در ایران زندگی می کردم, بارها و بارها همان نوار جدید “مرکب خوانی ” هم همسفر من بود و هم مایه سرگرمیم. این اجرا با کار اولیه تفاوت هایی هم داشت. آن چسب هایی که برای وصل کردن بکار رفته بودند از یک طرف باعث حذف بخشی از شعر و آهنگ می شدند و از آن طرف ریتم آهنگ را کند و تند و گاهی پرش دار میکردند. درست کردن این اشکالات از دست مهدی و یاهر تعمیر کار دیگری بر نمیامد, نیاز به بازسازی ذهنی بود. و این کاری بود که به مرور انجام دادم.
کم کم یاد گرفته بودم که قسمت های حذف شده را خودم بخوانم. چند باری هم مجبور شدم که به سراغ کلیات سعدی و دیوان شمس بروم و اشعار را پیدا کرده, روی کاغدی بنویسم و حفظ کنم. آنقدر اینکار را در جاده های کازرون به شیراز, بوشهر و ممسنی تکرار کردم که پیوندی بین قطعات متنوع این مجموعه و مناظر گوناگون آن منطقه بوجود آمد. منطقه ای که از بلندترین و سردترین قله ها تا گرم ترین و مرطوب ترین دشت ها را در دامان رنگارنگ خود چیده است, با ظرافتی باورنکردنی. زمزمه کردن تصنیف جان جهان کنار چشمه تخت سلیمان در دشت ارژن چه صفایی داشت.!
آفتاب گرم جنوب که حتی نوار های سالم را هم کج و کوله کرده و از کیفیت می اندازد, روزی به سراغ مرکب خوانی من هم آمد. البته تقصیر خودم بود که فراموش کرده بودم در یک بعداز ظهر گرم نوار های توی ماشین را با خود به داخل خانه ببرم.

در حین یادآوری و نوشتن این ماجرا خاطره دیگری در ذهنم زنده شد, به یاد شکوه های شهرام ناظری افتادم و نمیدانستم بخندم یا گریه کنم. او این حرف های دردناک را در لابلای اجرای یکی از برنامه هایش گفته بود. آنطور که به یاد دارم, محل اجرای کنسرت او حیاط یکی از مدارس تبریز بود, همه چیز آنجا محقر و آزار دهنده بودند, از صندلی های شرکت کنندگان گرفته تا دستگاههای صوتی و حتی سکویی که نوازندگان بر روی آن نشسته و ساز میزدند. ناظری می پرسید که چرا مردم ما حق داشتن ساختمانی مثل اپرای پاریس را ندارند

قرار بود که کتابها و نوار هایم را از تهران برایم بفرستند که خبر رسید دزد ها همه را برده اند, به همراه چیزهای دیگری که سالها درون انبارکی زیر زمینی خاک و دوده می خوردند. البته خوشحالیم از این است که عکس هایم را همراه خود به غربت آورده بودم.
میگویند این روزها تهران آن چنان نا امن شده است که دزدان حتی لوله های شوفاژ را هم باز کرده و با خود می برند.

اگر آن “مرکب خوانی” سرد و گرم چشیده بدستم رسیده بود, بدون شک آن را برای شجریان می فرستادم تا بداند که حتی آن باقیمانده لگدمال شده, ناقص و ناموزون هم برای کسی دوست داشتنی و عزیز بوده است.
——————————————
سوگ عباس کیارستمی
برای تو که به چراغ و آب و آینه پیوستی
هنوز یکسال هم نشده که در یاداشتی صمیمانه و صریح از ایرج کریمی پرسیدی که چرا رفته است , و بیادمان آوردی روزی را که ایرج از تو پرسیده بود که چرا پنجاه ساله شده ای. زمانی که ایرج از روی نگرانی و حسرت آن سئوال را پرسیده بود, هنوز خیلی جوان بود, آنقدر جوان که نام و ننگ را بیشتر میرا می انگاشت تا مانا. اما تو چرا چنین کردی؟ تو که مدتها پیش از آن که به پرواز درآیی بخوبی میدانستی که پرنده مردنی است, نمی دانستی؟
اما امروز من در پی یافتن پاسخی برای اینگونه پرسش ها نیستم. وقتی که ایرج و حتی سالها پیشتر از او مهرداد هومن هم پرکشید چنین نکردم. هر بار انگار کسی با صدایی آرام و متین در گوشم زمزمه میکند که این ها رفتنی نیستند, چرا که آنها از روزنه آن پنجره عبوس باغ را دیده اند و به چراغ و آب و آینه پیوسته اند.
شاید کسان دیگری هم باغ را دیده باشند اما هرگز شهامت و یا اراده بازگفتنش را پیدا نکرده اند. خوشا بحالت که تو هر دو را داشتی و گفتی, آن هم با هنرمندانه ترین زبانها.
وقتی که تهدید های بیرحمانه یک معلم عبوس, احمد خردسال را به تلاشی جانانه وا داشت تا در جستجوی خانه دوستش دست به هر کاری بزند و درخت نیمه جان رفاقت را آبیاری کند, تو با ظرافتی شاعرانه آدرس خانه دوست را به همه بینندگانت نشان دادی؛ در کوچه باغی که از خواب خدا هم سبز تر است. تو غم غربت انسان های خسته و درمانده را به تصویر کشیدی ولی آیه های یاس نخواندی . تو صداقت پاک کودکان را که بخشی از همان باغ است بخوبی روایت کردی.
تو بدرستی نشان دادی که چگونه ما بزرگترها سوار بر اسب های خودخواهی خویش بی تفاوت از کنار هم می گذریم. هر چند آن معلم سختگیر کمترین توجهی به گلبرگ هایی که لابلای برگهای دفتر مشق محمدرضا گذاشته بودی نکرد, اما باور کن که آن گلها هنوز هم شامه نوازند.
زمانیکه طبیعت قدرت سرکش و ویرانگر خود را با فروریختن سقف و دیوار های سنگین بر سر انسانها به نمایش گذاشت تو از دل دادگی و شور زندگی حرف زدی. آنجا که در صحنه های پایانی فیلم, حسین و محبوبش را به نقطه هایی در پهن دشتی سبز از درختان زیتون تبدیل کردی تا در زیر آن درختان خوشنام یکی شوند, سرود وحدت و عشق را به زیبایی خواندی و چنین کردی که از تو به نیکی یاد می شود و نه از آن مادر بزرگ لجوج و سنگدل.
با ساختن “زندگی و دیگر هیچ” سروده ماندگار خیام را به تصویر کشیدی تا یادمان باشد که هر دم از عمرمان را غنیمت شمریم. عشق به زندگی را در ازدواج دو جوان زلزله زده و در نامساعدترین شرایط جلوه گر ساختی, عروس دامادی که فقط چند گوجه فرنگی اهدایی شام عروسی شان بود و چادر هلال احمر حجله گاهشان . بدوش کشیدن آنتن تلویزیون و نصب آن در بالای تپه برای دیدن مسابقه فوتبال هم نمونه دیگری بود از نشان دادن شعله های شور و شوق زندگی در شرایط سخت و ماتم.
نام و راهت ماندگار

جنگ تمام نمی شود – شهلا رضا سلطانی

مرداد ۱۳۹۵

بعد از چند ماه باز هم صدای توپ در دشت می پیچد. خوشحالم که چند روزی است سربازان به سراغم نیامده اند.
گل های آفتابگردان خشک شده را می شکنم . تخمه های آفتابگردان را در کیسه می ریزم.
زیر آفتابگردان ها ایستاده بودم . آنها را می چیدم.دو دستی می گرفتم و با انگشت ها روی آنها را پاک می کردم و در کیسه می انداختم . . پدر صدایم زد : دختر کجایی ؟
سرم را از لای ساقه ی گل ها بیرون آوردم : ها ااااا؟
پدر بیل را توی زمین فرو کرد و سیب زمینی ها را از خاک بیرون ریخت ،برگشت نگاهم کرد : بدو بیا جمع کن !
بند کیسه متقال را از گردنم باز کردم . از قبرستان رد شدم ، کنار قبر مادرم ایستادم ، باد دامنم را روی قبرمی کشید. خم شدم و گل های صحرایی بنفش و قرمز را چیدم وروی سنگ گذاشتم .
دویدم پیش پدر. دو زانو کنار کرت سیب زمینی ها نشستم گفتم : آقاجون !
. دست از کار کشید. با پشت دست عرق پیشانی اش را پاک کرد.سرش را به طرفم خم کرد . قطره ای عرق پیشانی اش چکید روی صورتم . سیب زمینی درشت را دو دستی برداشتم و خاکش را پاک کردم . گفتم : میگن جنگ شده ها!
چیزی نگفت ، گفتم : کدخدا که پیشاپیش رفت ، بقیه هم دارن میرن .
نگاهش روی خاک مانده بود ، گفت : ما جایی نمی ریم .
بیل را محکم توی زمین فرو کرد: به جنگ کاری نداریم ، به هیشکی کار نداریم . حاصل زراعت خودمون رو می خوریم
بلند شدم . قد من تا بازویش رسید . دست هایم را بهم زدم ، خاک ها را تکاندم . آرام گفتم : اخه دیگه کسی رو نداریم ، ننه هم که مرد. برای چی بمونیم ؟
چشم هایش را درشت کرد: ما هیچ جا نمی ریم ،ملتفت هستی ؟ همه کس ما اینجا خوابیدند.
و به قبرستان روبروی مزرعه اشاره کرد.
سیب زمینی ها را با انبر از تنور در می آورم. پوست می کنم و روی نمک سنگی می کشم. گاز می زنم . صدای پوتین سربازان را می شنوم، قلبم توی حلقم می زند.
کاش از تنور بیرون نمی آمدم. اگر گرسنگی امانم را نبریده بود ، همانجا می ماندم. صدای زوزه ی شغال ها می آمد، مجمعه را کنارزدم ، تاریک بود . دست هایم را لبه گرفتم و پاها را به دیواره تنور فشار دادم ، خودم را بیرون کشیدم، کورمال کورمال فانوس را از سر طاقچه برداشتم ، روشن کردم و به میخ دیوار آویزان کردم .مارمولکی روی دیوارراه می رفت . تکه ای نان خشک در دهان گذاشتم ، سایه ی مارمولک به سقف می رسید و بزرگ می شد. صدای پاهایی را پشت در شنیدم و در با لگد محکمی باز شد. دویدم و جفت پا رفتم توی تنور. صدای خنده ی مردها توی سرم پیچید، به زبانی که نمی فهمیدم حرف می زدند. سرم را خم کردم لای زانوهایم . دست هایم را دور سرم گرفتم. می لرزیدم . تپ تپ قلبم را توی تنور می شنیدم. دو دست زمخت زیر بغلم را گرفت و من را بیرون کشید. جیغ کشیدم .خنده ها بلندتر شد. پرت شدم روی زیلو. دستی سنگین تن لاغرم را گرفته بود. تنبانم را از پایم در آوردند. با پاهای کوچکم لگد زدم . مشتی به دهانم خورد. شوری خون را قورت دادم . پیراهن گلدار روی تنم جر خورد. سرم را تکان می دادم و موهای فرفری ام توی صورتم می ریخت. پیش از این که از حال بروم ، سایه ی اژدها را روی سقف کاهگلی خانه دیدم.
وقتی چشم هایم را باز کردم ، کسی نبود. در چوبی بسته بود. خورشید از روزنه ی وسط سقف تو آمده بود. بند بند تنم درد می کرد. زیر دل و کمرم تیر می کشید. لب هایم ورم کرده و سنگین شده بود. به سختی از روی زیلوی خونی بلند شدم.پیراهن چیت ننه ام را از بقچه در آوردم و پوشیدم . هق هق گریه ام بلند شد. مادربه رنگ و روی پریده ام نگاه کرده بود ، شمد کهنه ای را با دندان تکه تکه کرد و گفت : وقتی اینطوری میشی بذار . بعد هم بشور برای ماه دیگه ات !
دستم را به دیوار گرفتم ، با قدم های کوچک خود را به در رساندم، از بیرون قفل شده بود. باز صدای پوتین ها آمد، در را باز کردند و آمدند. به زبانی که نمی فهمیدم حرف می زدند و به زبانی که دیگر می فهمیدم ، نزدیکم شدند. یکی از آنها جلوی من که به دیوار چسبیده بودم و می لرزیدم ، زانو زد . همقد او شدم. خندید و تنم را به خود فشار داد. داد زدم ، بلندتر خندید. لگد زدم ، مشتی به رانم کوبید. از درد ضعف رفتم . سرباز دیگری تخمه ها ی آفتابگردان را می جوید و نگاه می کرد.
صدای پوتین ها به پشت در می رسد. سیب زمینی را نجویده ، قورت می دهم. قفل در را می شکنند. یکی دم در می ایستد و دو تای دیگر پشت سرش. از جا بلند می شوم ، نگاهشان می کنم . شبیه قبلی ها نیستند. هر سه به موهای شانه نکرده و صورت و تن لاغرم خیره می شوند. دو طرف دامن پیراهنم را بالا می گیرم ، می گویم : من رو نزنید! خودم لخت میشم.
یکی از آنها که سن بیشتری دارد جلو می آید: دامنت رو بینداز ! ما خودی هستیم.
دست هایم را می اندازم ، یله می شوم کنار دیوار. دست در جیب پیراهن ارتشی اش می کند و سیگاری در می آورد.
می پرسد : چند سالته ؟ چرا تنهایی ؟
بریده می گویم : سیز ده سال . آقاجونم گفت قایم شم ، گفت میاد دنبالم!
دود سیگار را بیرون می دهد : توی این چند ماه چطور زنده موندی ؟ غذا ؟
انگشت اشاره ام به پرده ی نخ نمای گوشه ی اتاق می رود.یکی از سربازها پرده را کنار می زند ، هیزم ها ، شمد نان خشک و گونی سیب زمینی پیدا می شود. سرباز سرش را تکان می دهد ، تفنگ را از روی دوش بر می دارد و به دیوار مشت می کوبد. سرباز دیگر با نوک پوتین ، خاک های کنار دیوار را به هوا پرت می کند. چشم هایش دور اتاق می گردد. لبخند می زند و مشتی تخمه ی آفتابگردان از کیسه بر می دارد و در جیب شلوارش می ریزد. آن که سن بیشتری دارد، می پرسد : آب چی ؟
می گویم : آب قمقمه هاشون رو توی کوزه خالی می کردند.
زیر لب غر می زند ورو به سرباز می گوید: این طفلکی رو ببرید اردوگاه !
می گویم : آخه اقاجونم گفت میاد. شما ندیدنش ؟
ته سیگاررا زیرپا می اندازد: اسم پدرت رو بگو ، ما پیگیری می کنیم. پاشو !
به سرباز اشاره می کند. او نزدیک می آید ، دستش را زیر بغلم می گیرد. دستم را می کشم ، بقچه ی مادر را بر می دارم و دنبالش می روم . از در بیرون می آیم ، چشم هایم را ریز می کنم و به مزرعه ی خشکیده نگاه می کنم .سرباز در ماشین خاکی رنگ را باز می کند. اشاره می کند بنشینم . خودش پشت فرمان می نشیند، باد گرم ، موهای فرفری ام را توی صورتم می ریزد. به قبرستان نگاه می کنم ، آب دماغم را با آستین پیراهن پاک می کنم . اشک هایم می ریزد. باد پیراهن ننه را به تنم می چسباند سرباز تخمه می خورد و پوستش را بیرون تف می کند. به پستان های کوچکم نگاه می کند ، کلاه را از سر بر می دارد و وسط پاهایش می گذارد. سرش را نزدیک می آورد : گریه نکن ! جنگ تموم شد. منطقه رو آزاد کردیم .
بوی دهانش مثل سرباز های قبلی است ، با انگشت موهایم را کنار می زند ،دستم را زیر دلم می گیرم . سفت شده است . چیزی مثل مارمولک توی آن وول می خورد. سرم را کنار می کشم ، دهانم مثل زهر مار تلخ شده است. عق می زنم.

شانس سوخته – ژینوس هنرجویی

مرداد ۱۳۹۵

همین هفته پیش بود که به او اطلاع داده بودند، درخواستش برای شغل نامه رسانی پذیرفته شده است. حالا او با مدارکی که خواسته بودند، در سالن کارگزینی اداره پست شهر زنجان، منتظر ایستاده بود. کنار او چند نفر دیگر هم بودند که مثل او با مدارکشان روی صندلی های کهنه سالن، نشسته بودند. سرانجام صدایش کردند. محمد علی صبوری.
از جا بلند شد و به اتاق کارگزینی رفت. پاکت مدارکی که در دست داشت را روی میز گذاشت. کارمند کارگزینی نگاهی به مدارک انداخت و پرسید:
– کامل است؟
– بله آقا. همان هایی که خواسته بودید را آورده ام. سجل. عکس، کارنامه ششم و کارت وظیفه اجباری.
– خوب . اینجا را انگشت بزن. بعد برو انباری. این نامه را نشان بده و وسایلت را تحویل بگیر.
– وسایل؟
– آره دیگه. برو انباری. آنجا تحویلت میدن. وقتی که وسایلت را گرفتی، دوباره بیا همین جا، تا بگویم باید چه کار کنی.
– انباری کجاست؟
– ته حیاط. در آبی.
انباری اتاق بزرگی بود که به دیوارهای آن قفسه های آهنی میخ کرده بودند و روی قفسه ها کیسه های مشکی رنگ، روی هم روی هم، چیده شده بود. در گوشه انباری کارتون های بزرگی روی هم گذاشته بودند. در فضای نیمه تاریک انباری چشمش به مرد میانسلی افتاد که جلوی در انباری پشت یک میز کوچک آهنی نشسته بود. با انگشتان یک دست گردنش را می خاراند و با دست دیگر یک لیوان چای بزرگی که از آن بخار بلند می شد را نگاه داشته بود.
سلام کرد و نامه را به آن مرد نشان داد. آن مرد بدون آنکه جواب سلام او را بدهد، نگاهی به قد و بالای محمد علی انداخت و پرسید:
– شماره پایت چند است؟
– ۴۴
آن مرد از روی قفسه ها یکی از آن کیسه های مشکی را آورد و روی میز گذاشت. بعد هم یک جفت کفش مشکی بند دار شماره ۴۴ از یکی از کارتون ها بیرون آورد و روی آن گذاشت. و بعد رو به محمد علی کرد و گفت:
– این از کفش هایت. داخل این کیسه هم لباس مخصوص کارت است. فکر می کنم اندازه ات باشد. شماره متوسط را برایت آورده ام. نگاه کن ببین اگر نمی خورد، عوضش کنم. اسمت چی بود؟
– محمد علی صبوری
– خوب تا من برمیگردم، نگاهی به لباس ها بینداز.
محمد علی لباس ها را از کیسه بیرون آورد. یک شلوار و پیراهن طوسی از جنس کتان بود. پیراهن دو جیب بزرگ روی سینه داشت که با دکمه های بزرگ طوسی رنگ درست مثل همان دکمه هایی که روی پیراهن بود، بسته می شد. یک کلاه لبه دار همرنگ پیراهن هم داخل کیسه بود. بجز آنها، یک کیف بزرگ از جنس برزنت کلفت و طوسی رنگی هم در کیسه بود که بند بلند و پهنی داشت. همانطور که داشت لباس ها را نگاه می کرد، آن مرد برگشت. یک اتیکت در دستش بود. روی اتیکت اسم محمد علی صبوری با حروف درشت نوشته شده بود. آن مرد میانسال گفت:
– این اتیکت را روی در جیب سمت راست پیراهن بدوز. برو به سلامت.
محمد علی کفش ها را داخل کیسه روی لباس ها گذاشت. کیسه را روی دوشش انداخت و دوباره به کارگزینی اداره برگشت. کارمند کارگزینی برگه کاغذی را به او داد و گفت:
– مبارک است. این هم برگه معرفی نامه تو به دایره پشتیبانی اداره پست. برو آنجا. یک موتور سیکلت به تو می دهند. حالا پای این دفتر را امضا کن که همه چیز را تحویل گرفته ای..
– مو…….مو……موتور سیکلت؟
– آره جانم. نکنه فکر کردی اون همه نامه را باید با پای پیاده دست صاحبانشان برسانی؟ برو پسر جان. هر چه زودتر، همین فردا موتور را بگیر و کارت را شروع کن.
محمد علی در حالی که با ناباوری برگه تحویل موتور سیکلت را برانداز می کرد، ازکارمند کارگزینی خداحافظی کرد. اما صدای کارمند کارگزینی او را بر جای خود نگه داشت.
– راستی یادت نرود، برای تحویل موتور باید یک معرف معتبرکه ضمانت تورا قبول کند هم باید با خود ببری.
با خوشحالی سری تکان داد و کیسه بر دوش به طرف خانه شان در روستای ماه نشان که نزدیکی های زنجان بود، راه افتاد. از بابت ضامن مشکلی نداشت چون پدرش مش رمضان، از معتمدین محل ماه نشان بود. جاییکه محمد علی و همه جد و آبادش در آن به دنیا آمده بودند.
فردا صبح، با پدرش در دایره پشتیبانی اداره پست منتظر تحویل موتور ایستاده بود. مسئول دایره پشتیبانی، مش رمضان را به خوبی می شناخت. آنها از دوستان دوران جوانی هم بودند. اینهم شانس دیگری بود که محمدعلی را ذوق زده کرد. چون در کمترین زمان همه کارها انجام شد. چند برگه بود که باید هر دونفر انگشت می زدند. و بعد حواله موتور. انگار راست راستی داشت صاحب موتور سیکلت می شد. باید می رفت و آن را از یک فروشگاه که نزدیک اداره پست بود، تحویل می گرفت. اما قبل از آن نامه دیگری بود که باید از حسابداری اداره پست می گرفت.
………………………………………………………………………………..
روز بعد محمد علی حواله موتور به دست، جلوی میز مسئول حسابداری ایستاده بود.
– خوب آقای صبوری مبارک است. انشاالله. حقوق تو ماهی ۵۰۰ تومان است که تا یک سال، هر ماه ۵۰ تومان آن بابت موتور کم می شود. حالا برو به قسمت نامه رسان ها تا محل خدمتت را تعیین کنند.
. سرپرست بخش نامه رسانی مرد مهربان و خوشرویی بود که پرسید؟
– کجا زندگی می کنی؟ خانه ات کجاست؟
– ماه نشان . آقا.
– خوب. حالا بگذار ببینم ماه نشان تا اینجا چقدر فاصله دارد؟ با مینی بوس یک ساعت و خورده ای راه است و تو هر روز ۸ صبح باید اینجا باشی. اما برگشتنت بسته نامه هایی دارد که هرروز باید برسانی. بخاطر دوری راه، سعی می کنم بیشتر نامه هایی را به تو بدهم که در همان دورو بر باشد. یعنی فقط اگر صبح ها خودت را سر موقع برسانی کافی است. هر وقت همه نامه ها را رساندی، از همان جا به خانه ات برگرد. فقط هر ماه باید چهار روز اینجا شیفت باشی.
– شیفت چیست؟
– شیفت یعنی اینکه باید در ماه چهار روز داخل اداره کار کنی. هر هفته یک روز. خودت می خواهی روز شیفتت را تعیین کنی یا من برایت تعیین کنم؟
– فرقی نمی کند آقا. هر روز که شما بگویید می آیم.
– خوب روز اول ماه آینده ، سه شنبه است. شیفت تو را سه شنبه ها می گذاریم. سه شنبه ها خوب است؟
– بلی.
– خوب. پس از اولین روز ماه آینده که سه شنبه است، به اداره می آیی. همینجا هم مقداری کار یاد می گیری و بعد از فردای همان روز کار رساندن نامه ها را شروع می کنی. فقط زودتر برو و موتورت را بگیر. ببینم بلدی موتور برانی؟
– تا حالا موتور نداشتم. نمی دانم که می توانم برانم یا نه.
– زیاد سخت نیست. با یکی دو روزی تمرین راه می فتی. خیلی با دوچرخه سواری فرقی ندارد. دوچرخه سواری که بلدی؟
– بله آقا. اتفاقاً خیلی هم خوب بلدم.
– پس برو به سلامت.
محمد علی با خود گفت که هر جور شده باید امشب موتور را به خانه ببرم. باید پدرم، مادرم، عمه جان و همه اهالی ده آن را ببینند. پس فوراً به آدرسی که از مسئول بخش پشتیبانی گرفته بود، رفت. حواله موتور را نشان داد. صاحب فروشگاه چند موتور که کنار هم با زنجیری به هم بسته شده بودند را نشان داد و گفت هر کدام را که می پسندی بردار. محمد علی به موتور ها نگاه می کرد. همه شان چه برق خوبی داشتند!. آیا واقعاً می توانست یکی از آنها را داشته باشد؟! آیا واقعاً تا چند دقیقه دیگر صاحب یکی از آن موتورهای زیبا می شد؟!
بالاخره یک موتور سورمه ای رنگ را انتخاب کرد. دستی به زین و آینه و فرمانش کشید و گفت:
– همین خوب است. همین را می برم.
– مبارک است. انشاالله که خوش رکاب باشد.
اکنون محمد علی در حالیکه سوار یک وانت بود و موتور زیبایش را هم پشت وانت محکم با طناب بسته بود، به طرف ماه نشان می رفت.
آنشب در خانه مش رمضان شادی و غوغایی بر پا بود. همه اهالی روستای ماه نشان برای تبریک و دادن سرسلامتی آمده بودند. آخر محمد علی پسر بزرگ مش رمضان توانسته بود رخت دولتی به تن کند و حقوق دولتی بگیرد. از آن گذشته موتور نو و زیبایی هم در حیاط خانه بود. این برای هم ولایتی ها، نوعی مباهات و مایه افتخار محسوب می شد.
عمه جان خر مهره های آبی رنگ را به دسته ها و آینه و زین موتور بسته بود. عطر اسفند دود شده در فضا موج می زد و محمد علی در حالی که رخت و لباس نامه رسانی را که گرفته بود، روی رخت آویز اتاق انداخته بود و کلاه و کفشش را هم کنار آنها روی زمین گذاشته بود، با غرور به همه میهمانان خوش آمد می گفت.
از فردای آن روز، محمد علی در حیاط خانه موتور را روشن می کرد و دور می زد. بعد کم کم در کوچه های ماه نشان جولان می داد و بالاخره خیلی زود توانست با موتور به بقالی کوچک سر محل برود و برای مادرش قند و چای و نبات بخرد.
اما روزها برایش کند و آرام می گذشت. اولین سه شنبه ماه خیلی دیر رسید. ولی سرانجام رسید. اولین روز کار محمدعلی از راه رسیده بود سپیده تازه دمیده بود و هوای گرگ و میش، نوید یک روز آفتابی اوایل بهار را می داد. محمد علی لباس هایش را پوشیده بود و داشت با وسواس تمام کلاه لبه دار را روی موهایش مرتب می کرد. مش رمضان دو تخم مرغ به دست، در حیاط منتظر ایستاده بود. مادرش اسفندان را آماده کرده بود. وقتی محمد علی سوار موتور شد. پدرش تخم مرغ ها را یکی زیر چرخ جلو و دیگری را زیر چرخ عقب موتور گذاشت. مادرش اسفندان پر از دود را دور موتور می چرخاند و زیر لب دعای آیت الکرسی می خواند. محمد علی به راه افتاد و صدای جرینگ جرینگ خر مهره های عمه جان، در صدای گاز موتور گم شد.
………………………………………………………………………………..
زودتر از ساعت ۸ به اداره رسیده بود.. امروز اولین روز کاری و اولین نوبت شیفتش بود. پیش سرپرست نامه رسانی رفت. دفتر بزرگی جلوی او گذاشتند. که باید جلوی اسم خود را انگشت می زد. سرپرست به او گفت که هر روز که می آید، اول باید در لیست کارکنان، جلوی اسم خود را انگشت بزند. بعد به نقشه بزرگی که روی دیوار با پونس چسبانده بودند اشاره کرد و گفت:
– حالا بیا تا ببینیم نامه های چه جاهایی را باید ببری. می دانی، چون اول کارت است، نامه های داخل شهر را به تو نمی دهیم. آنهایی که سابقه بیشتری دارند، داخل شهر کار می کنند و آنهایی که مثل تو تازه کار هستند، باید اطراف شهر بروند. البته پس از چند سال تو هم به امید خدا، محل کارت داخل شهر می آید و آنهایی که تازه استخدام می شوند، به جای تو به روستاهای دور و اطراف می روند.
محمد علی با غرور گفت:
– اشکالی ندارد. می روم. موتور دارم. خیلی سخت نیست.
– خوب روزهایی که شیفت داری باید نامه های مناطق مختلف را دسته بندی کنی و هر کدام را در قفسه های مربوط به خودشان بگذاری. البته نامه هایی که باید از اینجا برود را نباید با نامه هایی که به اینجا می آیند را قاطی کنی. ببین، هر کدام جای مخصوص خود را دارند.
محمد علی نگاه کرد. همانطور که سرپرست گفته بود، روی دیوار دو ردیف قفسه سراسری نصب شده بود که هر کدام از خانه های کوچکی مثل لانه های کبوتر تشکیل شده بود. بالای یکی از آنها با خط درشت نوشته شده بود “دریافتی” و در بالای آن یکی هم “ارسالی”
تمام آن روز وقت محمد علی به تفکیک نامه ها و گذاشتن هر کدام سر جای خودشان، گذشت. ساعت دو بعد از ظهر بود که شیفت کارش تمام شد. با بقیه کسانیکه آن روز شیفت داشتند، اداره را ترک گفتند . همه آنها هم موتور داشتند. اما موتور محمد علی از همه موتورها نوتر و خوش آب و رنگ تر بود.
به ماه نشان رسید. با غرور تمام چنان گازی به موتورش داد که همه اهالی متوجه شوند او برگشته است. بچه هایی که در کنار گذر بازی می کردند، دست از جست و خیزشان برداشته و با هلهله و شادی دنبال موتور می دویدند. محمد علی سرمست از این استقبال گرم موتورش را داخل حیاط برد. قبل از اینکه سر سفره ناهار بنشیند، با یک دستمال و یک کاسه آب ولرم، همه خاک موتورش را تمیز کرد. حتی چرخ های موتور را هم دستمال کشید و برق انداخت.
فردا صبح با انرژی خاصی سوار موتور شد. مادرش دوباره با اسفندان پر از دود، دور موتور می گشت و آیت الکرسی می خواند.
محمد علی به اتاق سرپرست رفت. دفتر بزرگ را انگشت زد. نامه هایش را گرفت و داخل کیف نامه رسانی اش گذاشت. همه نامه ها را به دقت به دست صاحبانشان رساند.
………………………………………………………………………………..
روزها به سرعت سپری می شدند. تابستان از راه رسید و گذشت. محمد علی هر روز صبح به اداره پست می رفت. مادرش همچنان موقع رفتنش اسفند دود می کرد و آیت الکرسی می خواند و موقع برگشتن، بچه با خنده و هلهله دنبال موتور می دویدند و محمد علی را تا درب خانه اش می رساندند و هر عصر محمدعلی موتورش را تمیز می کرد و برق می انداخت.
تا اینکه پاییز و سوز بادهای سردش از راه رسید. بهترین روزهای کار محمد علی سه شنبه ها بود که شیفت می ایستاد و کنار بخاری اداره تنش از سوز و سرما در امان می ماند. هرچه از پاییز بیشتر می گذشت، کار محمد علی سخت تر و طاقت فرساتر می شد. دیگر حتی کلاه و دستکش و شال پشمی هم که مادرش بافته بود، نمی توانست او را گرم نگاه دارد. از همه بدتر آنکه در کوره راه های روستاهای دور و نزدیک موتور محبوبش از گرد و خاکی که باد بلند می کرد، هر روز خاکی تر و کثیف تر از روز قبل می شد. اما همچنان محمدعلی بعد از رسیدن به خانه آن را تمیز می کرد و برق می انداخت. مشکل وقتی بیشتر می شد که باران هم می گرفت. گل و لایی که به آج چرخ ها می چسبید، به آسانی تمیز نمی شد.
اواسط آذرماه بود. محمد علی کیف پر از نامه را به گردنش آویزان کرده بود و در راه یکی از روستاهای اطراف زنجان، به نام صائین قلعه بود. آن روز باران سرد و سرمای استخوان سوزی که از صبح زود شروع شده بود، همچنان با بیرحمی خود را به سر و صورت محمد علی می کوبید. از سرما صورتش کرخ شده بود. با سختی تمام از بین ضربه های مداوم باران، راهش را در میان جاده های خاکی باز می کرد و جلو می رفت. فرمان موتور را محکم در بین دستان یخ زده اش نگاه داشته بود اما یک آن، کنترل موتور از دستش خارج شد. بدون آنکه بفهمد، در یک چاله پر از آب گل آلود افتاد. وقتی به خود آمد که موتورش پت پت می کرد. خودش هم تا زانو در گل فرو رفته بود. سرما از یک طرف و ترس حمله گرگ های گرسنه از طرف دیگر، او را به وحشت انداخته بود. از خیر رساندن نامه های صائین قلعه گذشت و به طرف روستای خودشان ماه نشان برگشت.
وقتی به خانه رسید، لباس هایش خیس و گلی شده بود. به موتورش نگاه کرد. او هم دست کمی از خودش نداشت. به خانه رفت. لباس های خیسش را عوض کرد. مادرش در یک سینی فنجانی چای داغ همراه با تکه ای نان فتیر بدستش داد. محمد علی با خوردنش جان تازه ای گرفت. به سراغ موتورش رفت. به هر زحمتی بود، کشان کشان آن را به داخل دالان بلندی که از حیاط تا در خانه شان امتداد داشت، آورد. با یک دستمال و یک کاسه آب داغ همه گل های چسبیده به بدنه موتور و چرخ ها را پاک کرد. آینه را برق انداخت و زین موتور را هم دستمال کشید. محمد علی نزدیک به یک ساعت و نیم، مشغول تمیز کردن موتورش بود. دست آخر هم پتویی روی آن کشید تا از سرما محفوظ بماند.
مادرش در حال آماده کردن شام بود. محمد علی زیر کرسی نشسته بود و از گوشه چشم به موتورش نگاه می کرد. در دل با خود می گفت،
– اینطور نمی شود. از این به بعد با این هوای زمستانی، روزگارم سیاه است. هم خودم سرما می خورم، هم موتورم از بین می رود. آخر تازه خریدمش. چهار، پنج قسط بیشتر نپرداخته ام. با این وضع هوا و جاده های ناهموار خاکی، تا این قسط ها تمام شود، موتورم کهنه و درب و داغان می شود. باید فکری بکنم. بهتر است پیش سرپرست نامه رسانی بروم و مشکلم را با او بگویم. اما نه قبول نمی کند. تازه چه کسی حاضر می شود جای من این نامه ها را ببرد. می گویند تو خانه ات نزدیک این روستاها است. جاهای دیگر برایت سخت تر و مشکل تر می باشد. تازه هنوز شروع کارم است نباید بدقولی کنم. پس باید چه کنم؟ از طرفی، این موتور همه دارو ندار من است. دو دفعه دیگر توی این چاله های گل آلود بیفتد، فاتحه اش خوانده است.
………………………………………………………………………………..
محمد علی همه شب با این افکار به خواب رفت. فردا صبح دوباره در اداره پست بود و سرپرست نامه رسانی، نامه های پستچی ها را بینشان قسمت می کرد و به دستشان می داد. محمد علی از اینکه نتوانسته بود چند نامه باقیمانده را برساند، عذاب وجدان گرفته بود. من من کنان می خواست به سرپرست نامه رسانی بگوید که دیروز چه اتفاقی افتاده، اما لب فرو گزید و پشیمان شد. با خود گفت،
– از کجا می فهمند. مردم صائین قلعه هم که نمی دانند برایشان نامه رسیده است. ولش کن. این دفعه یک مورد استثنا بود. از این به بعد، همه نامه ها را می رسانم.
اما زمستان و سرما و جاده های خیس و یخ زده، نمی گذاشت محمد علی بر سر عهد خود بماند. هر روز تعدادی از نامه هایی که مربوط به روستاهای دور بود را کنار می گذاشت و آنها را در جعبه ای که در صندوق خانه پشت اتاقش پنهان می کرد. این کار عادت او شده بود و کم کم کار به جایی رسید. که هر روز، هفت یا هشت نامه را بدون آنکه آدرس هایشان بخواند، جدا می کرد و در جعبه می گذاشت. کم کم جعبه انباشته از نامه های نرسانده شد و دیگر گنجایش نامه دیگری را نداشت.
حالا محمد علی باید فکری برای آن همه نامه نرسانده می کرد. از این می ترسید که مبادا مادرش برای تمیز کردن صندوق خانه بیاید وجعبه نامه ها را ببیند. سرانجام یک روز صبح زودتر از خانه بیرون آمد. جعبه نامه ها در دستش بود. در مسیر زنجان به بیراهه ای رفت. نامه ها را از جعبه بیرون آورد . کبریت کشید و همه نامه ها را سوزاند. پس از آن نفس راحتی کشید و به سوی اداره پست رفت. این شده بود دیگر سوزاندن نامه های رسانده نشده، یکی از کارهای محمد علی شده بود که حداقل هفته ای یک بار انجام می داد.
………………………………………………………………………………..
زمستان با همه سختی ها و ناملایماتش به پایان رسید. دیگر از برف و یخبندان خبری نبود درخت هایی که در مسیر راه محمد علی بودند، پر از جوانه های سبز شده بودند. زمین هم به سبزی می زد. محمد علی قسط ها را سر موقع پرداخت می کرد و همچنان با دقت و وسواس موتورش را تمیز و براق نگاه می داشت.
در یک روز پر آب و رنگ بهاری، محمد علی در جاده صائین قلعه برای رساندن یک نامه می راند. روی نامه نوشته شده بود. “زنجان- روستای صائین قلعه – بالا محله – برسد به دست عمورحیم.” محمد علی فکر می کرد که چه آدرس گنگ و مبهمی است. ولی وقتی به صائین قلعه رسید، دید که همه اهالی ده عمورحیم را می شناسند. موتورش را جلو درب خانه پارک کرد. دستی به لباس هایش کشید و کلاه لبه دارش را کمی روی سر جابجا کرد. زنگ در را به صدا درآورد. پسرک ده دوازده ساله ای در را باز نمود. محمد علی گفت:
– منزل عمو رحیم؟
– بله. بفرمایید. من نوه اش هستم.
– برای عمو رحیم نامه آورده ام. اگر خانه است بگو بیاید و نامه اش را بگیرد.
پسر بچه با صدای بلند داد زد:
– آتا، آتا . بیا دم در با تو کار دارند. پستچی آمده.
چند دقیقه بعد، مرد میانسالی با قد و قامت صاف و کشیده، جلوی در ظاهر شد. محمد علی نامه را داد. موقع خداحافظی، آن مرد از او پرسید:
– پسرم تو در اداره پست کار می کنی؟
– بله. چطور؟
– در بین دوستان و همکارانت کسی را به نام محمد علی صبوری می شناسی؟
محمد علی چند لحظه خشکش زد. یاد نامه های صائین قلعه افتاد که آنها را سوزارنده بود. من من کنان گفت:
– بله عمو جان. چکارش دارید؟
– هیچ. فقط می خواستم ببینم چطور آدمی است؟ می گویند خیلی خوش شانس است. باجناق دامادمان در اداره پست مرکزی تهران کار می کند. او گفت که شانس بزرگی به یکی از پستچی های محله شما رو کرده است.
– عمو رحیم خودم هستم. چه شانسی؟ چی شده؟ من که از چیزی خبر ندارم.
– والاه، من هم شنیده ام. راست ودروغش با گوینده. می گویند که در قرعه کشی اداره پست مرکزی، بین همه پستچی های مملکت، این محمد علی صبوری یک پیکان برنده شده است.
– شایعه است. عمو جان. من جز این موتور سیکلت، چیز دیگری ندارم که آنهم خودم قسطی خریده ام. تازه اگر اینطور بود که حتماً به من خبری می دادند. فکر نکنم عمو رحیم. ما از این شانس ها نداریم.
– بالام، باز هم پرس و جو کن. طرف خیلی مطمئن حرف می زد. شاید واقعاً شانس به تو رو کرده باشد.
فردا صبح محمد علی در اداره پست زنجان، از سرپرست نامه رسانی در باره حرف هایی که از عمو رحیم شنیده بود، سوال کرد.
– خبر ندارم. ولی بگذار از مرکز سوال کنم. فردا جواب دقیق را به تو می دهم.
فردا صبح سرپرست نامه رسانی به محمد علی گفت:
– پسر جان عجب شانسی داری! خبر درست است. این همه سال خدمت می کنم، اما هنوز چنین شانسی نصیبم نشده است. امروز نامه ها را برسان. فردا را به تو مرخصی می دهم . خود را به مرکز برسان و سر از چند و چون ماجرا در بیاور.
آنشب تا صبح خواب به چشمان محمد علی نیامد. خود را سوار بر ماشین می دید که به اینطرف و آنطرف گاز می دهد. با خود می گفت، چه شود! در این روستا هیچکس ماشین ندارد. من اولین کسی هستم که جلوی درب خانه ام ماشین پارک می شود. آنهم نه یک ماشین دست دوم و قراضه، یک ماشین نو و شیک. فوراً باید تصدیق ماشین سواری را بگیرم.
………………………………………………………………………………..
نزدیکی های ظهر بود که محمد علی به اداره مرکزی پست در تهران رسید. پرسان پرسان خود را به اتاقی که مسئول این جور کارها بود، رساند. جلوی میز ایستاده بود. مودبانه سلامی کرد و گفت:
– من محمدعلی صبوری هستم. به من گفته اند که درقرعه کشی اداره یک پیکان برده ام.
– چه عجب! آقای صبوری. ما بالاخره شما را زیارت کردیم. می گذاشتی سال دیگر می آمدی.
– تازه خبردارشده ام.
– مگر نامه ما به دستت نرسید؟
– کدام نامه؟ خیر آقا. شما نامه ای برایم نفرستادید.
– پسرجان دو نامه برایت فر ستادیم. بگذار پرونده ات را نگاه کنم.
مسئول آن قسمت به طرف فایل پرونده ها رفت و پس از مدت کوتاهی گشتن، پرونده را در آورد و گفت:
– ببین. اینجاست. دو بار به آدرسی که از تو در پرونده داشتیم، نامه فرستادیم که هر چه زودتر برای تحویل ماشین خودت را برسانی. نامه اول پانزدهم آذرماه بود و نامه دوم هم بیستم بهمن. نیامدی. الآن شش ماه گذشته و ماشین را به نفر بعدی دادیم.
– مگر می شود؟ آن ماشین به نام من درآمده بود. چرا به کس دیگری دادید؟
– ببین. آقای صبوری، هر سال از طرف دولت، سه ماشین به اداره ما سهمیه می دهند که آن را با قرعه بین کارکنان خود قسمت می کنیم. به نام تو افتاد. دو بار هم برایت نامه دادیم. خوب نیامدی، دوباره قرعه کشی کردیم و ماشین را به شخص دیگری واگذار کردیم.
– حالا که آمده ام. ماشین را پس بگیرید و به من بدهید.
– نمی شود. جانم. دیگر سند خورده است. متاسفم. کوتاهی از خودت بود.
چشمان محمد علی سیاهی رفت. دستش را به دیوار تکیه داد. می دانست که آن دو نامه، حتماً جزء همان نامه هایی بوده که بدون خواندن آدرس، سوزانده بودشان. چه اتفاق شومی! خودش با دست خودش شانسش را سوزانده بود.
مسئول آن قسمت که متوجه حال محمد علی شده بود، مرتب می گفت:
– آقای صبوری، آقای صبوری، حالتان خوب است؟ ناراحت نشوید. این سهمیه هر سال به اداره ما تعلق می گیرد. انشاالله دوباره قرعه به نامتان می افتد. خدا را چه دیدید؟ شاید سال دیگر دوباره همدیگر را اینجا دیدیم و برگه تحویل پیکان را از من گرفتید. ناراحت نشوید
بیست و پنج سال از آن ماجرا گذشت. نه سال بعد و نه سال های پس از آن، دیگر چنین شانسی به محمد علی رو نکرد و او را همچنان در حسرت شانس سوخته خود، باقی گذاشت.
اکنون او در اداره پست زنجان سرپرست نامه رسانی شده و همیشه به پستچی های جوانی که تازه کار خود را شروع کرده اند، تاکید می کند که همه نامه را حتماً به مقصد برسانند. حتی اگر کمی هم دیر شود، اشکال ندارد. اما هیچ نامه ای نرسانده باقی نماند. شاید شانس شما در یکی از آن نامه ها باشد.

این داستان تعلیق ندارد – زهرا هادی

مرداد ۱۳۹۵

امشب بیست و چهارمین شبی است که نخوابیده ام. البته نه اینکه اصلا نخوابیده باشم. چون برخلاف تصور شما این داستان، یک داستان کاملا رئالیستی است. نخوابیدنم چیزی بین خوابیدن و نخوابیدن بوده. مثلا سعی می کنم تا جایی که می توانم نخوابم. با اینکه از قهوه متنفرم اما مدام قهوه می خوم که خوابم بپرد.
وقتی خیلی بهم فشار می آید چند دقیقه ای پلکهام می افتند رو هم و خوابم می برد. منتها نه یک خواب مرغوب. حالا حتما می پرسید دلیل این خودآزاری من چی می تواند باشد. خصوصا اگر من را بشناسید و بدانید که به خوش خوابی معروف بودم.
راستش چند وقتی است که خوابهام دردسرساز شده اند. تا اسم خواب می آید ذهن خیلی ها می رود سمت ناخودآگاه و کودکی و سرکوب و این حرفها. نمی دانم شاید هم همچین چیزی باشد! اما هر چه که باشد فقط چند وقت است که اتفاق افتاده. حدود چند ماه پیش خواب جالبی دیدم. دیدم که با یک آقا آشنا شده ام و تو خواب عاشقش شدم. حس خیلی خوبی بود. جوری که وقتی بیدار شدم دلم می خواست بخوابم و دوباره آن خواب را ببینم. اما نشد. حالا این خواب دو نکته دارد. یکی اینکه کسی که تو خواب من بود نا آشنا بود و هیچ وقت ندیده بودمش. دوم اینکه سه سالی می شود که عاشق یکی از دوستانم شدم و حالا با هم زندگی می کنیم و از بودن در کنار هم راضی هستیم. راستش اصلا فکرش را نمی کردم می توانم عاشق کس دیگری بشوم تا اینکه آن خواب را دیدم و کمی به فکر فرو رفتم. لابد با خودتان می گویید سه سال برای ملال و تکراری شدن کافی است. نمی دانم شاید هم اینطور باشد! خلاصه سرتان را درد نیاورم. چون فردی که تو خوابم دیدم وجود خارجی نداشت، بعد از یک هفته یا شاید هم کمتر همه چیز را فراموش کردم.
جلو در خانه هستم. پام گیر می کند به نرده ی جلو در و می خورم زمین. تکان محکمی می خورم. انگار که تخت هم با من تکان خورده باشد. چشمهام را باز می کنم. حتما فهمیدید که خوابم برده بود. خلاصه بگویم بیشتر خوابهام اینجوری شده اند. بیشتر شبیه کابوس اند. البته فعلا به همین راضی ام. کجا بودم؟ آهان… از عاشقی اولم تو خوابم می گفتم. لابد می گویید اوه! چه تنوع طلب! راستش من اصلا آدم تنوع طلبی نبودم. هر چی شد از سر این خوابها شروع شد. بگذریم… چند بار دیگر هم از این خوابها دیدم. یکبار عاشق یک خواننده ی هیپ هاپ خوان لس آنجلسی شدم که تو بیداری براش تره هم خرد نمی کردم. تا چند روز می نشستم جلو تلوزیون و منتظر می ماندم کلیپی ازش پخش شود. آن را هم زود فراموش کردم. نمی دانم آرمان هم از این خوابها می بیند؟! این شبها که بیشتر به بهانه ی کتاب خواندن و کار تحقیقی بیدار می مانم گاهی حرف زدنش را تو خواب می شنوم. منتها مشخص نیست چی می گوید. گاهی ناله می کند و گاهی لبخند می زند. گاهی هم اسم مهندس مسعودی را صدا می زند. پیمانکارشان است و کلی ازش طلب دارد.
حتما حوصله تان سر رفت و با خودتان می گویید این داستان تعلیق ندارد. برای اینکه بیشتر از این حوصله تان سر نرود نکات ریز داستانی را می ریزم تو سطل آشغال و تا دوباره خوابم نبرده، می روم سر گره ی داستان. من آدم متعهدی هستم. بهتان گفتم که این چند وقت کلی فشار به خودم می آورم که خوابم نبرد. این دلیل برای متعهد بودنم کافی نیست؟!
راستش این چند وقت یکی از خوابهایم دردسر ساز شده. بیشتر دوستهای آرمان را می شناختم.یا می دیدمشان یا از تو خاطراتی که آرمان تعریف می کرد باهاشان آشنا شده بودم. یکی را بیشتر از بقیه دوست داشت. نمی دانم شاید یک جور ارادت خاصی بهش داشت. عکسش را از تو فیس بوک بهم نشان داده بود. رفیق گرمابه و گلستان بودند یک زمانی. خنده ام گرفت. گفتم تصور دیگری ازش داشتم. گفت مثلا چی؟ گفتم صورت استخوانی و بدن کشیده. اینکه خیلی چاق است و شکمش هم گنده ست!
همه می دانند که از شکم متنفرم و همین کافی بود برای اینکه به صورت مضحکش هم زیاد دقت نکنم. سبیل باریک رو صورت گرد و تپل! می دانم که از نظر هیچکدامتان مرد جذابی نیست. بماند…
حدود یک سال و خرده ای بود که آرمان گوشی اش را داده بود بهم. لیست اسامی دفتر تلفنش را پاک کردم. همه را. حتی دخترها را که می دانستم در گذشته دوست دخترش بودند. اما اسم و عکس ها از تو لیست وایبر پاک نشدند و از آنجا که وسواس داشتم تمام سعی ام را کردم که پاکشان کنم اما نشد و من هم سعی کردم دیگر حساسیت نشان ندهم. گاهی پیش می آمد چشمم به عکسهای تو لیست می خورد. شاید قبل از آنکه آن خواب را ببینم، چشمم به عکس امیر صفوی(همان دوست تپل و شکم و گنده اش که معلوم بود خیلی قبولش داشت) افتاده بود. شاید می پرسید مگر الان قبولش ندارد و اگر ندارد چرا ندارد؟ من خیلی کنجکاوی نکرده ام در این زمینه اما از لابه لای حرفهاش فهمیده بودم سر چیزی بحثشان شده بود و به بهانه ی اینکه او در شیراز زندگی می کند و خودش اینجا، دیگر ارتباطی با هم نداشتند. البته غلط نکنم فکر می کنم پای یک دختر در میان بوده. بگذریم… گذشته هیچ اهمیتی ندارد. مهم گره ی این داستان است که با نخوابیدن من شاید باز شود. چند وقت پیش خواب دیدم عاشق امیر صفوی شده ام. می دانم خیلی هاتان تو دلتان بهم می خندید و شاید هم بگویید عجب هوسبازی هستی تو! اما باور کنید اصلا برام مهم نیست. به قضاوتتان ادامه بدهید. ما همیشه در حال قضاوت هستیم. مشکل من مهم تر از قضاوت شماست. دیگر طوری شده بود که هر شب خوابش را می دیدم. همه جا می رفتیم با هم. جوری که همه عاداتش را یاد گرفتم. سلیقه مان تو خیلی چیزها مثل هم بود و سر هر اختلاف نظری کلی با هم بحث می کردیم. عاشق عدس پلو با کشمش است و نوشابه نمی خورد. جدیدا هم تو یک باشگاه بدنسازی ثبت نام کرده. مشکل زمانی شروع شد که تو خواب یکی دو بار رفتم سراغ لیست تلفنم و می خواستم شماره اش را بگیرم. شاید فکر کنید چون عاشق آرمان هستم، حالا عاشق دوست گرمابه و گلستانش شده ام. اصلا نمی دانم و اصرار هم برای تایید و تکذیبش ندارم. پلکهام سنگین شده اند. آرمان تو خواب دستهاش را بالا می گیرد. کمی مِن و من می کند و دمر می شود. یک فنجان دیگر قهوه می خورم. خواب کاملا از سرم پریده. تلفن را برمی دارم. دنبال اسم امیر می گردم. چشمانم ساعت را درست نمی بینند. عکسی را انتخاب می کنم. رو یک ماهی قرمز خط کشیده شده و زیرش نوشته: امسال عید خریدن ماهی قرمز را تحریم کنیم. عکس فرستاده می شود.
امیر صفوی و من در یک کنسرت نشسته ایم. البته همدیگر را نمی شناسیم. یعنی من او را می شناسم و به روی خودم نمی آورم. زیرچشمی نگاهم می کند. یادم رفت بگویم که دختر جذابی هستم. این را هر کسی که باهام آشنا می شود می گوید. نه اینکه زیبا باشم ها. چشمهای ریز و دماغ متوسط و بی حالتی دارم. دهانم کمی گشاد است. اما در کل ترکیب خوبی ازشان درآمده. اصلا بگذارید ساده بگویم: مهره ی مار دارم. یعنی اگر بخواهم می توانم هر کسی را شیفته ی خودم کنم.
بدون اینکه نگاهش کنم می بینم که براندازم می کند و البته سعی می کند وانمود کند بی تفاوت است. وسط کنسرت گوشی اش را می گیرد طرفم و می گوید : ببخشید خانم می خواستم بگم بیایید برای عید امسال خریدن ماهی قرمز را تحریم کنیم. می پرسم مگر چقدر تا عید مانده؟ می گوید : مهم نیست.
انگار قلبم تو قفسه ی سینه ام به دویدن افتاده باشد. از زیر سبیل مضحکش رد لبخندش را می بینم. نگاهی به شکمش می اندازم. لبخند می زنم. خودش را کمی می کشد به سمت صندلی من و می گوید : ببخشید شما رو قبلا جایی ندیدم؟

آفرین بر غم تو، کز تو وفادار تر است – م . ر . محب

مرداد ۱۳۹۵

محمد-رضا-جنتی-محب
از وفا داری من، قهر تو سرشار تر است

آفرین بر غم تو، کز تو وفادار تر است
جای بر زلف تو تنگ است، گرفتاران را
ای خوش آن دل ، که در آن حلقه گرفتار تر است
مرغ شب خفت و نشد شاهد بیداری من
منم و چشم تری، کز همه بیدار تر است
نیست جز چشم تو، بر درد من زار، طبیب
خوش طبیبی است، که خود از همه بیمار تر است
سنگ سخت است، ولی پیش دلت چون موم است
مرگ سخت است، ولی هجر تو دشوار تر است
چون به چندین هنر آراسته ای، وای به تو
شاخه ای میشکند، کز همه پر بار تر است
هر که در میکده فضل و ادب زد جامی
گرچه مست است، ولی از همه هشیار تر است
این همه شعر و غزل، زاده عشق من و توست
ورنه، سنگ از من محجوب، سخن بارتر است

لذت بوسه – سپهرداد گرگین

مرداد ۱۳۹۵

گرگین

لذتِ سکوت
در ازدحامِ سیاهى
اندازه میکنم
ذراتِ نور را
در ازدحام مبهمِ اندوهِ گیج و منگ
پیغامِ عشق را
پیمانه میکنم
با اینهمه تراکمِ اصواتِ جان گداز
من لمحه اى سکوت
بر گوشِ جانتان
تقدیم میکنم .

دو سروده از سید میثم آقا سید حسینی

مرداد ۱۳۹۵

بی تو آهسته مرگ را کمین میکنم
ودر غم خود درد را شریک میکنم
استفسار دارم ازچوبه دارها
تو را در چشمان خود تفجیر میکنم
اشعار سید میثم آقا سید حسینی
به دلیل اعتراض به اعدام و سنگسار
—————————————-

باز وقت رفتن است
روزها می گذرند
در کوچه های فرعی روزگار
من به دنبال یک تار شکسته
برای پود زندگی ام
روزها می گذرند
و من از میان حرف های مرده
گذر میکنم
باز وقت رفتن است
قلب مرا سنجاق کن به اشک هایت
و مرا به دست باد بسپار
و در انتهای یک عکس دسته جمعی
یک قاب کهنه
به دیوار بکوب

سروده ای ازمهرداد اکبری

مرداد ۱۳۹۵

شعر اکبری

چهارشعرازمحمدحمه باقی(شاعرمعاصرکرد) ترجمه:خالدبایزیدی(دلیر

مرداد ۱۳۹۵

عکس
۱-
آنکه پریان این دیاررا
دوست نمی دارد
هرگز!…
هرگز!…
نیزنمی تواند:
سرزمینی رادوست بدارد
من تورادوست میدارم
تمام سرزمینهای جهان رانیز…
ای جهان مقدس وسپیدوبی مرزم!
۲-
عاشقانی که
ازسوختن جسم می گریند
مویه شان
باران می شود
وزمین را
سرسبزمی کند
وباران عشق سرانجام!
جهان را
سبزخواهدکرد
می دانید؟؟!!
۳-
هرشب
گل های وحشی
درشعرهایم
به خواب می روند
آنی که شعرهایم رامی خواند
می گوید:
شعرهایت بوی دیدارمی دهند!
۴-
تو!
تنهابه این می اندیشی
که چگونه؟
یکدیگررادوست بداریم
امانازنین!
این رافراموش مکن
که دوست داشتن
به هیچ مسلک وآئینی

سروده ای از وحشی

مرداد ۱۳۹۵

بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است
بزن باران که به چشمان یاران
جهان تاریک و دریا واژگون است
بزن باران که دین را دام کردند
شکار خلق و صید خام کردند
بزن باران خدا بازیچه ای شد
که با آن کسب ننگ و نام کردند
بزن باران به نام هر چه خوبی است
بزن باران که وقت لایه روبی است
بزن باران که بی صبرند یاران
نمان خاموش، گریان شو، بباران
بزن باران، بشور آلودگی را
ز دامان بلند روزگاران

کتاب فصلی دیگر را خواندم. این است نگاه من به آن. – اسماعیل معزی

مرداد ۱۳۹۵

وقتی رمان ” فصلی دیگر ” را خواندم به دو موضوع اعتقاد داشتم چون با نوشته های استاد محمود صفریان از قبل آشنائی داشتم..
می دانستم کتابی خواندنی همراه با رقص زیبای واژه ها را خواهم خواند. و می دانستم که عاقبت خوبی در انتظار شخصیت های داستان نخواهد بود. تشخیصم درست بود با خواندن کتاب به هر دوی این مطالب دست یافتم، و بسیار هم لذت بردم. اما آنچنان از زیبائی و وقار یگانه خانم دکتر ” آلتین ” در این کتاب صحبت رفته است که خواننده گرفتار بهت می شود و غرق کامل.

آلتین محصول بسیار زیبائی بود از پدری ترکمن و مادری دو رگه، با چشمانی که خیلی مورب نبود و همین بروجاهت اوافزوده بود. با چهره ای خندان و دندان هائی سفید و بدون کمترین نا هنجاری. به این خوش سیمائی، اندامی متناسب در حد کمی کوتاهتر از صدو هفتاد و کمی ازترکه ای پر گوشت ترجذابیتی خاص در صورت و اندامش پاشیده بود که هر بیننده ای را وادار می کرد بیشتر از معمول نگاهش کند. و بعد فهمیدم که با همه ی این مشخصات و فرزند ِ یگانه بودن، شخصیتی محکم و با اتکا به نفس دارد.

وقتی کتابی را با چنینی تکه هائی شروع می کنی به هیچ روی نمی توانی آن را زمین بگذاری.
اعتراف می کنم مدت هاست که چون گذشته، کتابی را که به دست می گیرم بتوانم راحت و بدون درد سر آن را بخوانم و لذت ببرم، کتاب هائی چون ” جای خالی سلوچ ” یا حتا کتاب ” یکی بود ویکی نبود ” را و کتابی چون رمان کوتاه ” شام با کارولین ” را و تک و توک کتاب های ترجمه شده را والبته بیشنر کتاب های صادق هدایت را و تقریبن همه ی کتاب های بزرگ علوی بخصوص ” چشمهایش ” را. کتاب هائی در این روال را، تا رسیدم به کتاب های محمود صفریان و…حالا کتاب بسیار خواندنی ” فصلی دیگر” را.
موضوع و برداشت این کتاب و احساسی که در مورد کل آن از سوی یکی از شخصیت های کلیدی آن ابراز می شود ، برایم تازگی دارد. بشکلی که من هم دلم می خواهد داستان بسیار زیبای کتاب ( فصلی دیگر ) را بگونه ” مراد ” شخصیت اصلی آن تصور کنم، چون نثر آهنگین آن بسیار اثر گذار و عذاب دهنده است.

” … یک روز رفتم داروخانه، دوماه کمتر بود که اعزام شده بودم. نسخه جناب سرهنگ را برده بودم. داروخانه شلوغ بود. کناری ایستادم تا خلوت شود. با دیدن خانم دکتر حالت امروز تو را پیدا کردم. حتا وقتی با بعضی از مریض ها ترکمنی صحبت می کرد ملاحت خاصی داشت.
وقتی داروخانه خلوت شد با طنز خاصی که انتظار نداشتم، گفت:
جناب سر گرد چه امری دارند؟
تکان خوردم.
تو می دانی که چقدر ذلیل چنین ظرافت های کلامی هستم و برایم معیار سطح درک و دریافت افراد است، و اگر طرف خانم باشد، بیداد است. رفتم جلو و با چسبانده پر صدای پاشنه های پا سلام نظامی دادم. و گفتم:
خانم دکتر بیمارم داروی شفابخش می خواهم.
خوشش آمد، گرفت و با خنده ای تیر خلاص را شلیک کرد. “

کتاب خوب ، تمام که می شود حتا بهتر از دیدن یک فیلم خوب اثر گذار است و تا مدت ها فکرت را مشغول می کند. و کتاب ” فصلی دیگر ” چنین توانی دارد. البته بیشتر برای آن هائی که اهل کتابخوانی هستند.

” …در تمام دشت بر بوته ها گل برف روئیده است. شکوفا شدن غوزه های پنبه دشت را چنان سفید می کند که آرامش آن به روانت جاری می شود. من تا ندیده بودم هیچ تصوری در مقایسه با آنچه که وقتی دیدم نداشتم. تا بخواهی زیباست…”
داشت از ماجرا فاصله می گرفت داشت مرا با خود به کشتزارهای پنبه می برد. احساسش داشت نرمی پنبه را می یافت.
” …وقتی همه غوزه ها باز می شوند و دختران پنبه چین به صحرا می ریزند با رادیو های ترانزیستوری برگردن، و آواز خوانان و رقص کنان به جدا کردن مشغول می شوند، واقعن عالمش را نمی توان توضیح داد. ”
بهتر دیدم در همین مسیر همراهش شوم.

بنظر من صفریان صاحب سَبک است. سَبکی خاص خودش است و آنگاه که کتاب هایش را بخوانی متوجه خواهی شد که اصلن در راه و روشی که متداول است نمی نویسد. سوژه هایش به گونه ای دیگر است و در قالب های متعارف نیست، ولی تمامن چه داستان های کوتاهش و چه رمان هایش از جمله همین رمان ” فصلی دیگر ” حکایت هائی مخصوص به خود دارند. آشنائی و عشق متقابل دختری دکتز داروساز
” خانم آلتین آتابای ” از دیار ترکمن ها با افسر وظیفه ای که دارد خدمت متعارفش را می گذراند ” آقای مراد شیبانی ” با وجود موقعیت و امکانات ” دختر ” که نشان می دهد در بسیاری از موارد یگانه است
حکابتی است که باید در این کتاب خواند.

مسائل و رحداد ها در این کتاب چنان زیبا و پشت سر هم رخ می دهد که حتا برای ” مراد ” که یکی از شخصیتهای کلیدی داستان است باور کردنی نیست تا حدی که گمان می کند خواب و خیال است.
باید بگویم که من تا کنون موضوع و ماجراهائی چنین نخوانده بودم.
فصلی دیگر، رمانی است خواندنی . پیشهاد می کنم اگر امکانش را دارید و اهل کتاب خواندن هسید حتمن آن را بخوانید. لذت خواهید برد.

سلام لندن – نقد و بررسی کتاب – رضا اغنمی

مرداد ۱۳۹۵

سلام لندن

نویسنده: شیوا شکوری
موضوع : رمان فارسی
ناشر: نوگام
تاریخ نشر: اسفند۱۳۹۴/ مارس ۲۰۱۶ – لندن
طرح جلد: آناهید صابر
چاپ: انتشارات مهری

درنخستین برگ کتاب عنوان: «به مادرم» تکانم داد. چشم هایم را پُر کرد. نتوانستم درآن شلوغی و غوغای جمعیت مشتاق دراولین ساعت های گشایش «نمایشگاه کتاب لندن» طاقت بیاورم. به انتهای سالن رفتم با نجوای نویسنده که صدای معصومانه، اما حسرتبارش درگوشم پیچیده بود: «روزی دست های تو به خوابم می بردند؛ عمق آب ها، لای فلس پری ماهی ها. با لالائی های تو، روی بادها می راندم، پشت رخش سفید، گوشه ی تیر آرش کمانگیر . . . ». نزدیک شدن تنی چند ازدوستان با سروصدای حاضران ، حلقۀ خاطره ها و سیمای مه گرفته مادر راازذهنم می زداید. آرام آرام به اکنون برمی گردم. بگذریم. حالا که کتاب را ورق می زنم، ازتوانائی و زبان پختۀ نویسنده، صمیمت و پاکی گفتارش نمی توانم کتاب را ازخود جدا کنم؛ سایه به سایۀ او روایت هایش را دنبال می کنم.

داستان، اززبان اول شخص راوی شروع می شود. زن جوانی که درزادگاه خود درایران طلاق گرفته و بیوه یا بقول خودش «میوه» شده. خیلی راحت میگوید: به هرکجا برای هرکاری مراجعه می کرد، تا می فهمند بیوه است می خواهند اول «ترتیب مرا بدهند». اما داستان طلاق گرفتن دردفترخانه رسمی که مسئول ش یک آخوند معمم است شنیدن دارد. محضردار با تمهیداتی محیلانه پس از انجام تشریفات قانونی طلاق می گوید: «دیگرآزاد شدید، ازهفت دولت آزاد شدید». وسپس با رفتاری هوسانه، یعنی میل به “میوه” خوری، صحنه ای از بیشرمی دستاربندان درقدرت را به نمایش می گذارد. راوی قبلا به نیت مرد پی برده و دیده که محضردار با چرخاندن کلید دستگیرۀ خروجی دررا بسته است. «به طرف در هولم داد به عقب از پشت خوردم به صندلی ها. تعادلم را از دست دادم. چادر از سرم افتاد و کیف ازشانه ام چابک پیش آمد و با دودست مرا چسباند به دیوار. از زور بازویش هنوز گیج بودم که نمی دانم چطوردستش از روپوش و شلوارم گذشت و رفت توی شورتم. عبایش را چنگ زدم و با زانوی راستم کوبیدم به وسط پاهایش. نمی دانم کجایش خورد ولی کارگر شد لحظه ای که دستش آزاد شد و سکندری رفت پریدم آن ورمیز . . . و قندان چینی را از روی میز برداشتم و باهمه توانم از پنجره پرت کردم بیرون. صدای مهیب شکستن شیشه دراتاق پیچید. استکان های درگاهی برگشتند و پرازخرده شیشه شدند. . . . صدای مردی از خیابان به گوش رسید و صدای پاهایی که ازپله ها بالا می آمدند».

در بیرون، درکف پیاده روخیابان چشمش به شیشه خرده های پنجره می افتد و قندان شکسته روی اسفالت. چند جوان درصف نانوایی یکی «با لهجۀ غلیظ شاهرودی گفت : دفترطیلاقه دِگه. میون دعوا زن وشوور حلوا که پخش نمی نَن». ایران را به قصد انگلستان ترک کرده تقاضای پناهنده می کند. مدت سه سال در گلاسکو و سپس با نقل مکان به لندن در خانه یکی ازبستگان دور پدری «نوۀ عمۀ ناتنی پدرم» مدتی با آنها زندگی می کند. درصف موزه لندن، با دختری به نام نیما اهل شیراز و دوست پسرش”گراهام” آشنا شده، راوی کتاب نیز درمعارفه با آن دوخود را با نام “حنا” معرفی می کند. ازاین به بعد است که خواننده با اسم روایتگرکتاب آشنا می شود.

نویسنده دربرگ هایی چند باخاطره های خوش دوران گذشته با فرهاد را توضیح می دهد تا به ایستگاه قطار می رسد به عزم رفتن به خانه ای از اقوام دور پدری، که بارها از رفتارهای خشک و سخنان آمرانۀ آن زن و مرد کمونیست به دلخوری یاد کرده است. «منیژه ده سال اوین بود وقتی بیرون آمده بود هیچکس فکر نمی کرد زنده بماند. عمه می گفت توی زندان دست منیژه را رطیل زده و همچنین می گفت دستش را ازسه جا شکسته اند». با این حال، حنا این واقعیت را نیز درمیان می گذارد که درلندن نه کسی را می شناخت و نه پناهگاهی داشت می گوید وقتی به منیژه تلفن کردم و گفتم که «کیس پناهندگی ام رد شده و دیگرخانه و حمایت مالی ندارم با مهربانی گفت «بیا پیش من تا کار پیدا کنی و بری رو پای خودت بایستی». حنا، درهمان شب اول دریک گفتگوی کوتاه سرمسائل سیاسی، با تندروی های صاحبخانه آشنا می شود: « ازلحن خشن او گونه هایم می سوخت. تازه فهمیدم که چه دگمه ای را فشار داده ام. مثل این که جلوی یک حزب اللهی می گفتی خدا نیست». مهمتر، تحمل زجرآور زیستن مشترک درآن خانه که منیژه برای او توضیح می دهد: « می تونی شب ها روی این کاناپه بخوابی . . . ملافه و پتوهم تو صندوقخانه ست. رنگ زرد مال توست . . . وقتی خونه هستی ساکت باش.، مخصوصا درطول روز، تلویزیون یا موزیک باعث میشه من تمرکزم را از دست بدهم . . . کسی را این جا دعوت نکن . شماره تلفن این جاروهم به کسی نده . . . این جا هرکسی غذای خودش را می پزد حتی چای ریختن . . . و کسی سئوال زیادی از کسی نمی پرسه». حنا با شنیدن این مقررات وقتی روی کاناپه دراز می کشد با چشمان پرازاشک به خواب می رود.

حنا پس از مدتی دریک لباسشویی کارپیدا می کند و هزینه زندگیش تأمین می شود. روزی درکافی شاپ هنگام خوردن ساندویچ، نیما رو به حنا می گوید «می دونی حنا، من ازبوسیدن دخترا خیلی بیشترازپسرا لذت می برم. بی تعارف بگم لزبین ام». و سپس داستانی ازسیزده سالگی خود و تجربه های نخستین تماس با پسر و دختر را روایت می کند که از اولی بیزار و ازدومی که ندا وهمکلاسش بوده: «شوخی شوخی ازپشت منو چسبید و فشاری به من داد خوشم اومد. یه چیزی مثل برق تو بدنم چرخید. قلبم می زد. همونجاعاشقش شدم. . . . همه می گفتن چه دختر زشتیه ولی به چش من زیباترین الهه ای بود که تا به حال دیده بودم». و سپس همبسترشدن خود و ندا را توضیح می دهد ودرمییابد که طرف چقدر هم با تجربه تشریف دارند. تا اینکه برادر ندا متوجه روابط جنسی آن دو شده، جلو نیمارا می گیرد : «توکه اینقدر خوب میدی پس چرا به من نمی دی؟» . درگیر می شوند و مادرندا سرمی رسد و با اعتراض به پسرش که «خجالت نمی کشی دست رو دختر مردم بلند می کنی؟ اونم رودنده عنی افتاده بود گفت اینکه دختر نیست. جونوره. میاد اینجا ندارو دست مالی می کنه. چشای مادرش روباید می دیدی چیزی نمونده بود سکته کند».

درد دل نیما نیزشنیدنی ست. از آشفتگی های خانوادگی پرده برمی دارد. می گوید : «یه داداش دارم که ازمن پنج سال بزرگتره و با قرص اعصاب زنده است از دست این پدرجاکشم دوسال تو بیمارستان روانی بستری بود . مامانم هم که بیست سالم بود ازدنیا رفت. بابام اعصاب براش نذاشت. اگرازکشور نمی اومدم بیرون الان ازتو دیوونه خونه پیدام می کردن. تو ایران بودن خود به خود دیوونه ات می کنه وای به حالیکه خانواده ای دیوونه هم داشته باشی. لزبین ام باشی. باباتم دوست دختر برادرتو قُر بزنه. ببین چه می شود». خواننده به ویژه آن ها که پاک طینت هستند و به سنت های خانوادگی پایبندند، حرمت همسر و تربیت اولاد واخلاق اطفال خود را از اهم وظایف زندگی می دانند، این ناهنجاری های بیشرمانه را بر نمی تابند. آفت های سقوط اخلاقی درخانواده ومهمتر، پیامدهای اجتماعی آن را می شناسند.

عریان نویسی نویسنده راباید ستود. به خصوص زبان باز و چه بسا لخت وعاری ازهرنوع آرایش کلامی وادبی متداول همین روایت ها که ازقول نیما آورده، اصیل ترین و ماندنی ترین سندی ست از چهرۀ اجتماع اکنونی ایران که شیوا، با تیزبینی و هشیاری مستند کرده است.

نیما، ازحنا کیس اش را می پرسد. منتظر پاسخ نمانده کیس اورا شرح می دهد: «توشوهر داشتی وبا دوست شوهرت ریختی روهم، تورو دستگیر کردن و اززندان فرار کردی یا که ازدست شوهرت فرار کردی تا سنگسار نشوی». حنا حیرت زده می نویسد: «یک لحظه دهانم باز ماند. دقیقا همین بود تو اینارو از کجا می دونی؟». نیما، ازیکسانی کیس زن های ایرانیان پناهنده، روایت های گوناگون و شرم آور را توضیح میدهد «مثلا یکی نوشته من از بچگی دوست داشتم جنده باشم» یکی دیگر هر هفته درآمستردام می رفت جلو سفارت ایران « لباس زیرشو درمیآورد خبرنگارا این قدراز پستوناش عکس گرفتند تا بالاخره بهش جواب دادند. پستوناشم خداییش قد دوتا نخود بود. ولی خب همون دوتا نخود جهانی شدند».

نویسنده، از گرفتاری و زندانی شدن خود می گوید. درسلولی تاریک وتنها و ناگهان چشمش می افتد به نوشته هایی در دیوار. از محکومی پای اعدام به نام رضا عطاران از سازمان مجاهدین خلق. «چندماه است که فقط بااین دیوارها حرف زده ام. غذای گرم نخورده ام و شب ها لرزیده ام. آفتاب را فراموش کرده ام فردا مرا به سمنان می برند به برکت اسلام خمینی حکم اعدام مرا تیرباران صادر کرده اند. ای کسی که این را می خوانی دعا کن که شجاعانه بمیرم. . . . مادرم مراببخش که پسرخوبی برایت نبودم. مرگ مرا طاقت بیار». دیگرنامه دیواری ازآمنه قرابی ۱۹ ساله که لباس عروسی اش را سفارش داده : « . . . من تا جامعه ی بی طبقه توحیدی دست دردست خدا و خلق ایستاده ام. تو که می دانی من از صدای تیر می ترسم». زندانی کناری اش به دیوار می کوید و میگوید «شصت وسه روزه این جام هنوزحکم نگرفته ام جرم تو چیه». پاسخ می دهد «میگویندچهارسال پیش چرا ازدیوارمدرسه پریدی بیرون رفتی تظاهرات جلو کتابفروشی طالقانی». دربازجوئی معلوم می شود که شوهرحنا دوهفته پیش اورا درکوچه در انظار دیگران کتک زده است. این خبررا بازجو به رخ می کشد که ما همه چیزرا می دانیم. سرانجام با امضای توبه نامه آزاد شده همراه شوهرش به خانه برمی گردد. شوهرش می پرسد: « بهت دست هم زدند؟» . او پاسخ می دهد نه. اما بازجو که اسمش نادر است، زمانی که حنا در دانشگاه مشهد دانشجوست و شب ها درخوابگاه دانشگاه می خوابد، وسیلۀ تلفن اورا برای بازجویی احضار می کند که درآینده به آن اشاره خواهم کرد.

فصل شش رمان روابط عاشقانۀ حنا با گراهام اهل جامائیکا – دوست پسر سابق نیما – ست که نویسنده با زبانی بس عریان و زیبا مخاطبین را همراه خود در وادی عشق وعشقبازی می گرداند وسرگرم می کند. این نیزبگویم که خواننده قبلا سردی رابطه نیما و گراهام را دریافته. لزبین بودن نیما سبب دوری اوشده، فرصت مناسبی برای حنا و برقراری رابطه با گراهام شده است. درهمان دیدارست که آن دو ازنخستین رابطۀ جنسی خود سخن می گویند.

فصل هفت رمان، روایت گذراندن یک روز خوش با راج هندی است که حنا در مغازه لباس شویی با این مشتری آشنا شده است. راج از روابط خانوادگی وشرح حال حنا می پرسد واو سرگذشت خود و سبب آمدن به انگلیس و مشکلات خود را با او درمیان می گذارد. نوبت به راج می رسد. او هم شمه ای ازحال و احوال خانواده اش و وضع شغلی خود را برای حنا تعریف می کند. به روایت حنا:«یک خواهر دارم که کاناداست. مادرم ایرانه. پدرم هم پنج سال پیش فوت کرده است». راج :«فقط یک برادر کوچکتر ازخود دارم و یک پدرپیر. هرشنبه به پدرسرمیزنم . . . یازده سال پیش ازدواج به سبک هندی ولی خب برای من آمد نداشت دو هفته بیشتر دوام نیاورد».

فصل هشت، راج با نیت حمایت از حنا تلاش می کند که مشکلات اقامت او را درانگلستان حل کند. قبلا ازقول حنا، درباره نیما و نادر که می گفتند دفتری درلندن دارد برای کمک به پناهنده ها درامور دریافت مدارک اقامت قانونی، سخنانی شنیده بود که درباره اش ازاو می پرسد وحنا پاسخ می دهد: «این کسی که به نیما کمک می کنه اسمش نادره ». می شناسم قبلا بازجو بود. بازجوی خود من بود و حالا اینجاست. دفتردستکی راه انداخته برای مهاجرت و اخذ ویزا و اقامت به پناهندگان. درپانزده سالگی از دیوار مدرسه پریده بودم بیرون رفته بودم دریک اعتصاب شرکت کنم. چهارسال بعد یعنی درنوزده سالگی « این آدم یعنی همین نادر بازجوی من بود».

حنا زمانی که دردانشگاه مشهد دانشجو بوده و شب ها درخوابگاه دانشگاه می خوابید. نادر، اورا روزی تلفنی احضار می کند و آدرس می دهد: « برای یک بازپرسی روتین روز جمعه ساعت سه باید حاضرباشم. حتی گفت بهتره درباره بازجوییم با کسی حرف نزنم. گقتم من چه کارباید بکنم؟ گفت نگران نباش کمکت می کنم آدرس هم به من داد» حنا سروقت به محل میرود. باغی ست خلوت که یک بسیجی جوان سال در به رویش باز کرده به اتاقی هدایت می کند. تا نادر وارد شده پس ازسلام وعلیک ومقدمه ای کوتاه به زور موهای سر حنا را می تراشد و با وحشیگری و لخت کردن زن بی پناه، به تجاوز وحشیانه می پردازد: « من با تمام قدرتم پریدم به طرف میز، ماشین اصلاح رو برداشتم وپرت کردم توی صورتش. انتظارنداشت. خون ازصورتش فواره زد. ازدرد فریاد می کشید . . . سینی استکان هارو پرت کردم طرفش جا خالی داد خورد به آینه. صدای مهیبی داد. آینه صدتکه شد. استکان شکسته ها و خرده آینه ها ریختند کف اطاق. اون نعره می کشید جندۀ پتیاره مادروت و . . . آرنجم رو گرفت وکشید لیزخوردم روی شکسته های آینه . . . کمرم رو محکم گرفت وچنان تا کرد که احساس کردم مهره هام شکست. من از درد نعره می کشیدم. همان طور که تاشده بودم تکه آینه ای که به دستم رفته بود روکشیدم بیرون. ازکف پاها و دستم خون شتک زد روی زمین. ولم کرد تندی برگشتم با تمام زورم اون تیکه آینه را جایی نزدیک گردنش فرو کردم . . . خون بود که از گلویش فواره می زد».

درحالی که خون ازسر وصورتش جاری ست با شکستن شیشه در ورودی خودش را نجات می دهد و ازباغ خلوت امنیتی مشهد به سمت خیابان فرار می کند. شرح این ماجرای سراسرهول و وحشت را نویسنده دربرگ های پایانی آورده است : «اشک های راج را روی گونه هایم احساس می کنم». حنا شبانه با جمع کردن وسایل خود ازخوابگاه دانشگاه مشهد، منطقه را به قصد تهران ترک می کند.

فصل ده، راج داستان را دنبال می کند.

او ازشنیدن سرگذشت حنا به شدت متأثر و تکان خورده از حنا میخواهد هرآنچه را که برای او روایت کرده بنویسد. درنوشتن سرگذشت دردآور وحرکت های وحشیانۀ نادراصرار می کند. حنا باحضور درکتابخانه محل، هرآنچه براو رفته را می نویسد و ازنیما آدرس نادر را گرفته به ضمیمۀ نامه برای راج ایمیل می کند. راج نیزنامه را دست وکیل داده پس ازچند روزخبرمی دهد که کوهن نامه رامطالعه کرده این بار کیس حنا را با میل پذیرفته است. به اتفاق هم به دفتر وکیل میروند. کوهن با عذرخواهی از راج، می گوید من باید با حنا بطورخصوصی صحبت کنم. راج بیرون می رود. وکیل پس ازسخنان مقدماتی ازحنا می پرسد: «واقعا تمام این ماجرایی که بین شما وبازجوی تان رخ داده واقعی است؟» نگاهش شکافنده است و انگار تا ته وجودم را می بیند». پاسخ می دهد: «متأسفانه بله یادآوری آن هنوزهم ناراحتم می کند راستش اگر دوباره با او روبه رو نمی شدم این خاطرات هرگز زنده نمی شدند والان هم این کیس من نبود». وکیل پذیرفته ومی گوید راج را صدا کنید. پس ازامضای وکالتنامه، راج نیز چک هزار پوندی امضا کرده به وکیل می دهد. حنا می گوید: «ته دلم ازاوخجالت می کشم». راج حنارا برای ادامه تحصیل و اخذ تخصص در رشته ای تشویق می کند. سخنان راج، نه پند واندرز بلکه ازصمیمت و دوراندیشی اوست. او درنقش یک حامی با وجدان، کمال انسانیت را درحق حنا انجام می دهد. حنا با دریافت کتاب های اهدایی راج مربوط به رشته تحصیلی «مشاوره و روان درمانی» که انتخاب کرده خوشحال می شود.

درفصل سیزده، حنا با راج به معبد هندوها میروند. حین تماشای تندیسها وآثارفرهنگی هندوها، راج روایتی از گاندی نقل می کند: «دریکی از سخنرانی هاش، “گیتا” کتاب مقدس هندوهارو رو به رویش گذاشت و بعد به ترتیب تورات و انجیل و قرآن را روی آن قرار داد یه مرد هندو که عصبانی شده بود از گاندی پرسید چرا گیتارو زیر همه کتاب های دینی گذاشتی؟ گاندی پاسخ داد چون سرچشمه ی همه ادیان ازهمین کتابه». پس از معبد به جنگل های گیت می روند. در آنجا حنا نیما و بهار را به راج معرفی می کند. بهار زن جوانی ست شوهردار. شوهری بدخلق و سختگیر. بهار نقاش و چهره نگار ماهری ست که حنا از تماشای آن ها وحشت می کند. درهمان روز معارفه است که حنا می پرسد چیزجدیدی نکشیدی؟ بهار«عکس نقاشی های جدیدش را نشان می دهد. دختر یک چشمی است که درموهای بلند مشکی اش غرق شده است. موها دورتا دورگردن و بدن او را احاطه کرده اند. به نظرم وحشتناک می آید چیزی در آن یک چشم هست که مرا می ترساند. . . . تصویر دیگر دختری است با موهای بلند که حالت موها مثل پاهای رطیل است یک چشم دختر بسته است و چشم دیگر با وحشت به نقطه ای نامعلوم خیره است دهان دختر بازاست وحالت جیغ دارد. در دهان باز تنِ گرد و پشمالوی رطیل پیداست». خانوادۀ بهارازبهائیهاست. نیما عاشق بهاراست. هردو لزبین هستند. شوهر بهار از لزبین بودن همسرش و روابط او با نیما بی خبر است.

راج حنا را به خانه اش می رساند. صاحبخانه از پشت پنجره او را درحال پیاده شدن ازماشین راج می بیند، حنا وارد خانه می شود. توی راهرو بوی تریاک وعلف پیچیده است.

صاحبخانۀ حنا مردی ست ایرانی به نام اسماعیلی. معتاد به تریاک که هرروز چند نفردورمنقل درخانه اش به تریاک کشی جمع می شوند. روزاول هم به حنا گفته از آنجایی که کرایه این خانه را دولت می پردازد ما حق اجاره دادن اتاق های خالی مان را نداریم شما باید بعنوان فامیل ما یا مهمان خودتان را معرفی کنید. با کمال تأسف باید بگویم که امثال اسماعیلی ها کم نیستند درخارج ازکشور. این گونه تقلبات ننگین را برخی هموطنان محترم که به دزدی و مال مردمخوری معتادند دراین کشور نیز مرتکب می شوند. سبب ناراحتی صاحبخانه هم از یکی دوبارآمدن راج همین بوده. می ترسد لوبرود. در گفتگو با حنا متوجه مشکلات اقامت او ومسائل پناهندگی ش می شود و به معرفی شخص کارچاق کنی می پردازد : «آقا نادر یه زمونایی خودش تودستگاه دولت بوده کپی همه سربرگا ومدارکو داره نت وُورکی اش خوبه …» به کاربردن این کلمه ازدهان آقای اسماعیلی بعید است». حنا با شنیدن این خبرهمان روزاتاق را خالی کرده به خانه راج منتقل می شود.

فصل نوزده حنا درخانه راج با دیدن کیف داروهای راج به بیماری دیابت او پی می برد. به مسافرت پنج روزه به کورن هال می روند. درصحبتی طولانی بین آن دو هریک با شمردن آمال و مشکلات خود خواننده را با برخورد دوفرهنگ آشنا می کند. بنگرید به برگ ۲۸۳ درباره هندیان نجس ازقول راج : «مثلا درساعاتی از روز که طول سایه ها بلنده نباید درجاهای عمومی ظاهر بشن» چون که معتقدند: «روی کسی بیفته دیگری روهم نجس کنه».

درفصل بیستم نیما درمکالمۀ تلفنی خبر فرار نادر را میدهد :«در دکونشو تخته کردن.خودشم فراریه دقیقشو نمی دونم مثل اینکه رفته طرفای قبرس».

فصل بیست و یک درحالی که حنا و راج آماده رفتن به بازارهیپی های لندن بودند تلفن نیما خبرناگواری دربارۀ بهار می دهد. آن دو با عجله خود را به های گیت می رسانند. با دیدن پلیس درخانه متوجه خود کشی بهارمی شوند. «نیما باصدای بریده بریده می گوید «رو بازویش نوشته بود صدا گفت این کارو کنم». خواننده قبلا به یاد دارد که بهار هرازگاهی صداهایی از درون خود می شنیده است. {حادثۀ «ونسان ونکوک» نقاش نام آورهلندی به یادم آمد که گوش چپش را برید وقتی سبب این کار را پرسیدند پاسخ داد: « برای رهائی ازصداهای هولناکی که ازمدتی پیش درگوشم می پیچد». همو در۳۷ سالگی به روایتی با گلوله ای ازهستی رهید. شگفتا که بزرگترین شاهکارهای هنری را در افسردگی و دلپریشی های روانی آفرید }. و کتاب سلام لندن بسته می شود.

درپایان بگویم که این رمان خواندنی، بخشی از تاریخ اجتماعی پناهندگان درخارج ازکشور است که روی روایت ها باید به دقت تأمل کرد و دردها را شناخت و شکافت. صراحت کلام نویسنده در تبیین آفات کهن فرهنگی و شرح روابط انسانی درحل مشکلات پناهنده ها؛ فارغ ار ملیت و جنسیت به ویژه زبان ساده و بی تکلف نقش آفرین های رمان، ازآثار نیک و با ارزشی است که به همت خانم شیوا شکوری بار ادبیات تبعید را سنگین و پربار کرده است.

کویر بدون حاشیه نام رمان جدید محمود صفریان است کتابی است چون رمان های دیگر ایشان کم برگ و راحت خوان من هم تا ترو تازه بود خواندمش – فرنگیس اقراری

مرداد ۱۳۹۵

عکس کتاب

روابط عمومی گذرگاه که ناشر آن است مراتب انتشارش را اطلاع داده بود
من داستان هائی را که گفتگو “دیالوگ” دارد دوست دارم چون احساس می کنم خودم هم در آن گفتگوها شرکت دارم یا گوشه ای نشسته ام وبه آن ها گوش می دهم . و گفتگوهای این رمان، بسیار شنیدنی و ضمنن رمانتیک است .

“… یادت هست روزی که با پدرتان به دفترم آمدید؟ تمام صحبت ها و درخواست و کارتان را شخص خودتان عنوان کردید و پدرت گفت گلاب خیلی به خود متکی است و همیشه کارهایش را بدون مدد از دیگری راه می اندازد؟ ”
” نمی دانستم چه هدفی دارد که آن روز را یاد آور می شود. با شناختی که از او داشتم مطمئن بودم که برای یاد آوری و احیانن منت گذاشتن نیامده است، ولی مجددن از حمایتش تشکر کردم و افزودم امیدوارم بتوانم روزی جبران کنم.؟
نا باورانه دیدم راحت عنوان کرد:
” امروز آن روز است ”
خیلی تعجب کردم و لی بسیار با اعتماد به نفس گفتم:
” بله یادم هست جناب فتوحی و حالا هم کاملن آمادگی جبران دارم، امری هست بفرمائید. “.
” حالا هم که دارم برای شما باز گویش می کنم درست حالت آن روز را دارم. اصلن انتظارش را نداشتم ولی محکم روی مبلم نشسته بودم و حالت شنیدن درخواستش را داشتم.
گمان می کردم درخواست استخدام کسی را دارد.
کمی مکث کر و بعد بسیار آهسته و متین در چشمانم نگاه کرد و گفت:”
” من شما را دوست دارم و خیلی دلم می خواهد همسرم بشوید. آمده ام از شما تقاضای ازدواج بکنم. “

این نوع گفتگو را در کمتر داستانی خواند ه ام، خواستگاری از دختری که حالا معاون بانک است، رو در رو و بی واسطه. و سراسر کتاب سر شار است ازاین گونه دیالوگ هائی که ضمن بسیار ملموس هستند، و خواننده را خوش می آید و یکجورائی هم به فکر می برد.
باید توجه داشت که این نوع خواستگاری حتا در تهرانش هم نه تنها متداول نیست که تابو هم است
و محمود صفریان چون دیگر داستان هایش بسیاری از مسائل دست و پاگیری چون جهیزیه و مهریه را
که مانع از گستردگی ازدواج است نیز زیر سئوال می برد.
اینطور نیست که رخداد های مختلفی چون عشقی عمیق و سرشار از مهر، یا محرومیت ها و شکست های
مختلف در شهر های بزرگ رخ می دهد در حالیکه رمان تکان دهنده و بسیار زیبای ” فصلی دیگر ”
در شهر گنبد کاوس و بشکلی در ترکمن صحرا رخ می دهد و خواندن آن نشان می دهد که کتاب می تواند دلنشین و پر کشش و با سوژه ای تازه و مقبول باشد، و حالا رمان بسیار زیبای ” کویر بی حاشیه ” نیز که چون سایر کتاب هایش با آغار خواندن نمی شود زمینش گذاشت نشانگر لحظاتی از زندگی است که گذران آن، این بار در شهر کویری ” طبس ” است. تشریح و توصیف قصه گونه ماجرا ها خواننده را در رویداد ها سهیم می کند.

“… یک غروبی پس از جا دادن گله قصد رفتن به خانه را داشتم که دختر خانم زیبائی را جلوی رویم دیدم.
سلام کرد و پرسید:
” شما آقا نجف هستید؟ ”
” نتوانستم نگاهم را روی صورتش نگاه دارم. در موقعیتی از سن بودم که بیم داشتم. سرم را پائین گرفتم و آرام گفتم بله خانم من چوپان گله آقا هاشم هستم. امری هست؟ ”
” اسم من نرگس است دختر آقا هاشم هستم. پدرم خواسته که به دیدارشان بروید. اگر خسته نیستید می توانم همین حالا راهنمائیتان کنم.”
نه خسته نیستم، اما اگر بشود قبل از دیدن ایشان دست و روئی بشویم بهتر است.
بدون حرف اضافی پشت به من راه افتاد و گفت:
” بفرمائید دستشوتی را نشانتان بدهم ”
وقتی داشتم دنبال حوله می گشتم دیدم حوله به دست کنارم ایستاده است.”

در کویر بی حاشیه ضمنن با شهری که امکان دارد هرگز فرصت دیدار از آن را پیدا نکنید در لفافی از رمانس و عطر عشق آشنا می شوید:

” بچه ها اگر علاقه دارید باغی را که قرارگاه اولین ملاقات پدربزرگ و مادر بزرگتان بوده ببینید راه بیفتید برویم.
گوهر جان نگفتی که پدر بزرگ موقع تعریف ملاقاتش با نرگس خانم ازمشخصات باغ هم برایتان گفت؟ برویم تا من برایتان بگویم و در مورد حرف های دیشب پدر بزرگ هم کمی با هم مشورت کنیم. ”
” پدر شنیده ام که باغ گلشن یکی از زیبا ترین باغ های دنیاست ”
” گوهر جان از کی شنیده ای؟ ”
” مگر تو وقتی پدر بزرگ داشت داستان آشنائیش را با مادر بزرگ تعریف می کرد خوب دقت نمی کردی؟ در بین حرف هایش به این موضوع اشاره کرد. ”
” پدر بزرگتان درست گفته است. قبلن بگویم که امروز همراه شما به مرور خاطراتم در این باغ که مشخصات یگانه و ویژه ای دارد می پردازم و دفعات مکرری را که با گلاب به اینجا می آمدیم. مادرتان خیلی جلوتر از زمانش بود. زمانی که او حاضر می شد به دیدار من در این باغ بیاید حتا تصورش هم برای بسیاری باور نکردنی بود. گلاب قید و مقررات شکن بود. “

شوق محمود صفریان به خلق آتار متعدد داستانی که یک ازیک گیرا تر و دلنشین تراست واقعه ای است که به باروری ادبیات پارسی خدمتی بی تردید کرده است و این در ایران نبودن او مانع شده است که خوانندگان درون ازلذت کارهایش محروم باشند. یادم می آید و قتی کتاب” پَر ” رمان عشقی اثر خانم ” ما تیسن ”
(The Feather)
منتشر شد چه واکنش پر سرو صدائی راه افتاد و بخصوص برای جوان ها چه پُزی بود خواندن آن، و یا در زمانی که کتاب ” چشمهایش ” اثر نویسنده توانا زنده یاد ” بزرگ علوی ” به بازار آمد چه افتی بود نخواندن آن و آن همه شور و هیجان برای انتشار این دو کتاب بیشتر بخاطر این بود که درایران منتشر شده بودند و همه ی کتابخوان ها به آن دسترسی داشتند، چون هنوز این بگیر و ببند ها و فیلتر بازی ها مانع این جدائی نشده بود و گرنه بسیاری از کارهای این نویسنده مشتاقان زیادی می داشت.
من همیشه در نوشت هایم گفته ام که نویسنده اگر آثارش خوانده نشود بخصوص اگر در سطح قابل قبولی باشند پژمرده می شود. موضوع همان مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد است.
و این مشکل بهر دلیل دامن بسیاری از هنرمندان برون مرزی را گرفته است. ولی خوشبختانه سایت آمازون کار ساز است، گمان می کنم.
پایان می برم این نگاه را با جمله آخر مقدمه کتاب که از زبان نویسنده است:
” ” کویر بی حاشیه ” داستانی است که از درون یک واقعیت سر بر آورده است و تا حدی تاریخ، همپائی اش می کند. به خوانیمش بهتر متوجه می شویم.”

محمدعلی جمالزاده – تحقیق از احمد قندهاری

مرداد ۱۳۹۵

جمال

سید محمدعلی جمال‌زاده در۲۳ دی ماه سال ۱۲۷۴ در اصفهان متولد شد . او نویسنده و مترجم معاصر ایرانی است. او را پدرنویسندگان داستان کوتاه در زبان فارسی و آغازگر سبک واقع‌گرایی در ادبیات فارسی می‌دانند.
او نخستین مجموعهٔ داستان‌های کوتاه ایرانی را با عنوان یکی بود، یکی نبود در سال ۱۳۰۰ خورشیدی در برلین منتشر ساخت.
داستان‌های وی انتقادی (از وضع زمانه)، ساده، طنزآمیز، و آکنده از ضرب‌المثل‌ها و اصطلاحات عامیانه‌است.
وی در سال ۱۳۷۶ در ۱۰۲ سالگی در یک آسایشگاه سالمندان در ژنو، سوئیس درگذشت.
دوران کودکی
جمال‌زاده در خانواده‌ای مذهبی در اصفهان به دنیا آمد. او فرزند سید جمال‌الدین واعظ اصفهانی بود. واعظ اصفهانی در اصفهان زندگی می‌کرد، اما غالباً برای وعظ به شهرهای مختلف سفر می‌کرد. جمال‌زاده پس از ۱۰ سالگی پدر خود را در برخی از سفرها همراهی می‌کرد. وی به همراه خانواده در سال ۱۳۲۱ به تهران مهاجرت کرد.
جمال‌زاده حدود دوازده سال داشت که پدرش او را برای تحصیل به بیروت فرستاد. در دوران اقامت او در بیروت؛ اوضاع سیاسی ایران تغییر کرد، در آن زمان محمد علی شاه قاجار مجلس را به توپ بست و هر یک از آزادی‌خواهان با مشکلاتی مواجه شدند. پدر جمال‌زاده خود را به همدان رساند تا از آنجا به عتبات فرار کند، ولی در آن‌جا دستگیر شد و به بروجرد برده شد. امیر افخم، حاکم بروجرد دستور اعدام او را صادر کرد.
جمالزاده در بیروت با ابراهیم پور داود و مهدی ملک‌زاده فرزند ملک المتکلمین چندین سال همدوره بود. در سال ۱۹۱۰ تصمیم گرفت برای ادامه تحصیل به اروپا برود. سپس از راه مصر عازم فرانسه شد. در آنجا ممتازالسلطنه سفیر ایران به وی پیشنهاد کرد که برای تحصیل به لوزان سوئیس برود. سید محمدعلی تا سال ۱۹۱۱ در لوزان بود، پس از آن به شهر دیژون در فرانسه رفت و دیپلم حقوق خود را از دانشگاه آن شهر گرفت.
فعالیت‌ها
همزمان با جنگ جهانی کمیته‌ای به نام کمیته ملیون به رهبری سید حسن تقی زاده برای مبارزه با روسیه و انگلیس در برلن تشکیل شد. این کمیته جمالزاده را به همکاری دعوت نمود. جمالزاده در سال ۱۹۱۵ به برلن رفت و تا سال ۱۹۳۰ در آن جا اقامت داشت. پس از اقامت کوتاهی در برلن برای ماموریت از طرف کمیته ملیون به بغداد و کرمانشاه رفت و مدت شانزده ماه در آنجا اقامت داشت. در بازگشت به برلن مجله کاوه وی را به همکاری دعوت کرد و تا تعطیلی مجله(۳۰ مارس ۱۹۲۲) به همکاری خود با تقی زاده ادامه داد.

پس از تعطیلی مجله کاوه، سرپرستی محصلین ایرانی در سفارت ایران را به عهده گرفت. او به مدت هشت سال این مسئولیت را به عهده داشت، تا اینکه در سال ۱۹۳۱ به دفتر بین المللی کار وابسته به جامعه ملل پیوست. پس از بازنشستگی در سال ۱۹۵۶ از برلن به ژنو رفت و تا پایان عمر در آنجا اقامت داشت.
جمالزاده بیشتر عمر خود را در خارج از ایران سپری کرد. اما می‌توان گفت که که تمام تحقیقاتش در باره ایران و زبان فارسی و گسترده کردن دانش ایرانیان بود. علیرغم اینکه در رشته حقوق تحصیل کرد ولی در باره حقوق مطلبی ننوشت.
سبک نگارش
محمدعلی جمالزاده را همراه با صادق هدایت و بزرگ علوی سه بنیانگذار اصلی ادبیات داستانی معاصر فارسی می‌دانند. داستان کوتاه «فارسی شکر است» را که در کتاب یکی بود یکی نبود او چاپ شده‌است، عموماً به عنوان نخستین داستان کوتاه فارسی به شیوهٔ غربی می‌شمارند. این داستان پس از هزار سال از نثرنویسی فارسی نقطه عطفی برای آن به شمار می‌رفت. به علاوه، مقدمهٔ جمالزاده بر کتاب یکی بود یکی نبود سند ادبی مهم و در واقع بیانیه نثر معاصر فارسی است. در این مقدمه جمالزاده مواکداً بیان می‌کند که کاربرد ادبیات مدرن نخست بازتاب فرهنگ عامه و سپس انعکاس مسائل و واقعیتهای اجتماعی است.
درگذشت
جمال‌زاده پس از آن که از آپارتمانش در خیابان «رو دو فلوریسان» ژنو به یک خانه سالمندان منتقل شد درگذشت. بنا بر نوشتهٔ ثبت شده در کنسولگری ایران در سال ۱۳۷۰، درگذشت. پس از درگذشت او ۲۶ هزار برگ از نامه‌ها، دستنوشته‌ها و عکس‌های او در خانه‌اش به سازمان اسناد ملی تحویل داده شده‌است.

کتاب‌شناسی
تاریخ و ادبیات
گنج شایان (چاپ برلین، ۱۳۳۵ ه. ق.)
تاریخ روابط روس با ایران (چاپ برلین، چاپ تهران ۱۳۷۲)
پندنامهٔ سعدی یا گلستان نیکبختی (۱۳۱۷)
قصه قصه‌ها (از روی قصص‌المعمای تنکابنی، ۱۳۲۱)
بانگ نای (داستان‌های مثنوی معنوی، ۱۳۳۷)
فرهنگ لغات عوامانه (۱۳۴۱)
طریقهٔ نویسندگی و داستان‌سرایی (۱۳۴۵)

سرگذشت حاجی‌بابای اصفهانی (۱۳۴۸)
اندک آشنایی با حافظ (۱۳۶۶)
داستان‌ها
یکی بود، یکی نبود ۱۳۰۰
عمو حسینعلی‌ (جلد اول شاهکار) ۱۳۲۰
سر و ته یه کرباس ۱۳۲۳ (۱۹۴۴)
دارالمجانین ۱۳۲۱ (۱۹۴۲)
زمین، ارباب، دهقان
صندوقچه اسرار ۱۳۴۲ (۱۹۶۳)
تلخ و شیرین ۱۳۳۴ (۱۹۵۵)
شاهکار (دو‌جلدی) ۱۳۳۷
فارسی شکر است
راه‌آب‌نامه
قصه‌های کوتاه برای بچه‌های ریش‌دار ۱۳۵۲ (۱۹۷۳)
قصهٔ ما به سر رسید ۱۳۵۷ (۱۹۷۸)
قلتشن دیوان ۱۳۲۵ (۱۹۴۶)
صحرای محشر
هزار پیشه ۱۳۲۶ (۱۹۴۷)
معصومه شیرازی ۱۳۳۳ (۱۹۵۴)
هفت کشور
قصه‌های کوتاه قنبرعلی ۱۳۳۸ (۱۹۵۹)
کهنه و نو
یاد و یاد بود
قیصرو ایلچی کالیگولا اطورروم
غیر از خدا هیچکس نبود ۱۳۴۰ (۱۹۶۱)
شورآباد ۱۳۴۱ (۱۹۶۲)
خاک و آدم
آسمان و ریسمان ۱۳۴۳ (۱۹۶۴)
مرکب محو ۱۳۴۴ (۱۹۶۵)
سیاسی واجتماعی
آزادی وحیثیت انسانی (۱۳۳۸)
خاک وآدم (۱۳۴۰)
زمین، ارباب، دهقان (۱۳۴۱)
خلقیات ما ایرانیان (۱۳۴۵)
تصویر زن در فرهنگ ایران (۱۳۵۷)
ترجمه
قهوه خانه سورات یا جنگ هفتاد ودو ملت (برناردن دو سن پیر) (۱۳۴۰ق)
ویلهلم تل(شیللر) (۱۳۳۴)
داستان بشر(هندریک وان لون) (۱۳۳۵)
دون کارلوس(مولیر)
خسیس(مولیر)
داستانهای برگزیده
دشمن ملت(ایبسن)
داستانهای هفت کشور(مجموعه)
بلای ترکمن در ایران قاجاریه(بلوک ویل)
قنبرعلی جوانمرد شیراز(آرتور کنت دوگوپینو)
سیر وسیاحت در ترکستان وایران(هانری موزر)
جنگ ترکمن(آرتورکنت دوگبینو)
سایر
کشکول جمالی
صندوقچه اسرار

ابوعلی سینا – تحقیق از : احمد قندهاری

مرداد ۱۳۹۵

سیناahmad

ابوعلی سینا از مشهور ترین و تاثیر گذار ترین فیلسوفان و دانشمندان جهان است . پدر ابو علی سینا ، عبدالله نام داشت و از اهالی بلخ و از بزرگان آن دیار بود. این شهر امروزه در کشور افغانستان قرار دارد. در گذشته بلخ از قطب های فرهنگی و تجاری بود.
عبدالله در سال ۳۵۹ خورشیدی به بخارا که اکنون یکی از شهر های ترکمنستان است نقل مکان کرد. او به کار دیوانی مشغول بود. یکی از وظایف مهم کارکنان دیوان ، رسیدگی به وضع مالی کشور ، تهیه ی صورت حساب های مالیاتی، میزان خراج و اخذ عوارض از کالاهای تجارتی بود. در آن دوران این گونه مشاغل دیوانی را مستوفی می نامیدند. مستوفیان با قلم و کاغذ سرو کار داشتند و معمولا هم از افراد باسواد ، فاضل و خوش خط بودند.
در زمان حکومت منصور سامانی ، مقر حکومت شهر بخارا بود. چون عبدالله مردی کاردان و باکفایت بود، در نزد وزرای سلطان مقرب و مصدر کارهای

بزرگ بود. به صلاحدید وزرا ، اداره ی امور شهر خرمیثن که بخشی از بخارا بود به عبدالله وآگذار شد. در نزدیکی خرمیثن ، قریه ای به نام افشنه وجود داشت. دختری به نام ستاره با خانواده اش در آن جا زندگی می کرد.
عبدالله ، روزی ستاره را دید و به او دل بست و با وی ازدواج کرد. چندی بعد خداوند ، فرزندی به آن ها عطا کرد که او را حسین نام نهادند که بعد ها به ابوعلی سینا معروف شد. حسین ۵ ساله بود که خانواده اش دوباره به بخارا برگشتند. چون هوش و زیرکی حسین مشهود بود ، پدر به تعلیم و تر بیتش همت گماشت.
شروع آموزش – ابتدا او را به معلمی سپرد تا به وی خواندن قرآن و اصول دین بیاموزد. پس از آن بوعلی به خواندن علم اد ب ، صرف و نحو و لغت و معانی مشغول گشت. به لطف قریحه ی سرشار و استعداد فوق العاده ، طی مدت ۵ سال در آن علوم تبحر یافت. پس از آن نزد استادی به نام محمود مساح به تحصیل ریاضیات پرداخت و از وی حساب و هندسه فرا گرفت. آنگاه نزد استاد اسمعیل زاهد که از فضلای علم فقه بود به تحصیل فقه پرداخت و آن را نیکو فرا گرفت.
بعد از آن در نزد استاد ابو عبدالله ناتلی فلسفه و منطق آموخت و به حدی در این درس پیشرفت کرد که بر استاد ایراد هایی گرفت و استاد از پاسخ عاجز بود. عبدالله ناتلی از هوش سرشار بوعلی با پدرش گفتگو کرد و تاکید کرد که به این فرزند بیشتر توجه کند. بوعلی چنان نزد استاد ناتلی مطالعه ی منطق را تکمیل نمود که هیچ کس را یارای برابری با او نبود.
بوعلی سپس مطالعه ی کتاب اقلیدوس را شروع کرد و آنقدر در آن پیشرفت کرد که روز به روز بر حیرت استاد افزوده می شد. در این زمان نا تلی خود را در مقابل شاگردش عاجز دید و به او سفارش کرد که شخصا مطالعه کند.

بو علی سینا می نویسد ، من به خواندن دروس مشغول بودم و اقسام فلسفه را مجددا مطالعه کردم . در تمام این مدت هیچ شبی کامل نخوابیدم . روزها هم جز به تحصیل علم به چیزی توجه نداشتم. . فهرستی تهیه کرده و هر مطلبی را با استدلال مطالعه می کردم. قضایای قیاسی آن ها را ثبت نموده ، سپس به استنتاج می پرداختم. به همین ترتیب مطالعه را ادامه می دادم تا حقیقت هر مساله برایم روشن شود. شب ها با شدت بیشتری به مطالعه می پرداختم.
بوعلی پس از آن به علم طب گرایش پیدا کرد ودر نزد ابو منصور حسن ابن نوح القمری به تحصیل طب پرداخت و در زمانی کوتاه آن را به درستی آموخت و شهرتی چشم گیر یافت. شاگردان بسیاری به سویش شتافتند و از علم او بهره ها گرفتند. در این زمان بوعلی شروع به تالیف کتاب هایی در علم طب نمود. ناگفته نماند که بوعلی در این زمان بیشتر از ۲۰ سال نداشت.
پس از فراغت از نوشتن کتاب های طب به مطالعه ی کتاب ما بعد الطبیعه ی ارسطو پرداخت و به فلسفه ی اولی روی آورد. چون تحصیل این علم احتیاج به بحث و مذاکره داشت ، بوعلی نتوانست ابهامات کتاب را به درستی درک کند. روزی در بازار بخارا ، دوره گرد ی ، کتابی را جهت فروش به ابن سینا عرضه کرد ، شیخ کتاب را گرفت و نگاهی به آن انداخت و دریافت که کتاب در باره ی ما بعد الطبیعه است. شیخ چون از کتاب ما بعداطبیعه ارسطو دل خوشی نداشت آن را نخرید، ولی دوره گرد اصرار کرد که صاحب کتاب به پول آن نیاز دارد و آن را به ۳ درهم می فروشد ، اگر آن را بخری مرا رهین تشکر و صاحب کتاب را خوشحال خواهی کرد. شیخ برای رعایت اعانت ، کتاب را خرید. سپس متوجه شد که این کتاب از معلم ثانی ابو نصر فارابی است. پس از مطالعه ی این کتاب ، ابهامات کتاب مابعدالطبیعه رفع گشت به همین علت شیخ فوق العاده شادمان گشت و به شکرانه ی آن موهبت الهی سپاس ها گفت و انفاق بسیار کرد.

راه یابی به دربار سامانی – ابن سینا جوانی نیرومند ، با اندمی ورزیده ، بلند بالا ، بسیار خوش سیما و دارای هوش فوق العاده بود. رفتارش متین و موقر و لحن بیانش جالب و جذاب بود. او شخصیتی احترام انگیز داشت، و همیشه جامه ی تمیز و آراسته می پوشید. به ورزش و موسیقی هم علاقه مند بود. در مجالس رسمی هر اندازه که قیود و تشریفات در آن حکمفرما بود ، بی پروا و با کمال صراحت نظر خود را بیان میکرد. با کودکان و بیماران هم فوق العاده مهربان بود.
در این زمان ، امیر نوح ابن منصور سامانی را مرضی صعب العلاج عارض می شود که اطبای دربار از معالجه ی امیر عاجز می مانند. چون آوازه ی معالجات شیخ بوعلی به امیر رسید ، امیر او را به دربار فراخواند. شیخ پس از معاینه ی امیر، بیماری وی را تشخیص داد و به معالجه او پرداخت. در اثر معالجات شیخ ، امیر بهبود یافت و بسیار خوشحال گشت.
پس از آن از شیخ بوعلی سینا خواست که برای همیشه در دربار بماند. بوعلی در دربار امیر سامانی ، مقامی ارجمند یافت. . در این زمان شیخ از کتابخانه دربار استفاده می کرد.و در اوقات فراغت کتاب المجموع را که ، شامل جمیع رشته های علوم ، بجز ریاضیات بود را ، به رشته ی تحریر کشید
شیخ ابو بکر برقی از مردم خوارزم که در علوم فقه و تفسیر و در زهد و تقوا سرآمد زمان و علاقه مند به حکمت و فلسفه بود از ابو علی سینا خواست که در این زمینه کتابی بنویسد. شیخ کتابی در ۲۰ جلد نوشت که آن را ” حاصل و محصول ” نام نهادو کتابی هم در علم اخلاق نوشت.
سفر به گرگانج – وقتی شیخ ۲۲ سال داشت ، امیر نوح ابن منصور درگذشت و در دربار هرج و مرج پدید آمد. در این زمان شیخ به طرف گرگانج رهسپار گشت. سرزمین خوارزم یا گرگانج قدیم امروزه به نام ازبکستان شهرت

دارد. وقتی شیخ به گرگانج رسید به مجلس وزیر دانشمند خوارزمشاه ، ابوالحسن سهلی که خود از فقیهان بود در آمد . سهلی در ابتدا احترامی که شایسته ی شیخ بو علی باشد نشان نداد. پس از آنکه دریافت این جوان خوش سیما، بوعلی سینا است با شتاب به دربار شتافت و با شادمانی ورود شیخ را برای خوارزمشاه ، بیان داشت. شاه شادمان شد و او را به حضور طلبید. شیخ مورد توجه شاه قرار گرفت. شاه بلافاصله خانه ای در خور شان استاد مهیا کرد و مقرری ای مناسب برایش تعین نمود. پس ازانقراض سامانیان ، علما و دانشمندان در پایتخت خوارزم گرد آمدند و تحت حمایت دربار قرار گرفتند. از نقاط دور دست ، طالبان علم در جستجوی استادان برجسته متوجه گرگانج می شدند. بدین ترتیب این شهر به یکی از مراکز علمی آن زمان مبدل شد.
روزی بوعلی سینای جوان ، دختر فوق العاده زیبا و جذابی را در بازار دید که به همراه کنیزخود مشغول خرید گل بود . زیبایی دختر، بوعلی را حیران کرده بود. چندی بعداز طرف خانه ی یکی از دبیران دربار، دو خانم ، بوعلی را برای درمان خورشید بانو همسر آن دبیر به خانه فرا خواندند. بوعلی خورشید بانو را از مرگ نجات داد و در آنجا دریافت که آن ماه پاره ،که در بازار دیده بود دختر خورشید بانو است. دختر هم ، بوعلی را شناخت و با یک دنیا سپاس او را بدرقه کرد.
زنده شدن یک میت
در شهر گرگان ، مرده ای را به گورستان آورده بودند. از کثرت جمعیت پیدا بود که میت باید آدم نسبتا مهمی باشد. جوانی بالحن غم انگیزی می گفت ، پدر جان تو نمرده ای، چهره ات مثل این است که بخواب رفته ای. بوعلی سینا هم تازه به گرگان وارد شده بود و تصادفا در گورستان بود و سخنان درد آلود آن جوان را شنید و دریافت که ممکن است میت سکته کرده باشد ولی او را مرده پنداشتند. بو علی نزدیک رفت و گفت، اجازه می دهید من میت را معاینه کنم ؟ حاضران متعجب شدند. بو علی به امام جمعه حاضر در این مراسم گفت می خواهم میت را معاینه کنم. پاسخ شنید که این کار منع شرعی دارد. بو علی با لحن محکمی گفت

، اینجا پای جان انسانی در میان است من هم از مقررات شرعی بی اطلاع نیستم. امام جمعه با اکراه موافقت کرد.
بو علی نگاهی به میت انداخت ، مختصر کار های اولیه را انجام داد و گفت این شخص نمرده است. همه متعجب شدند بوعلی دستور داد جنازه را به منزل همین شخص ببرند. . در منزل ، بوعلی چند جای بدن میت را خراش داد و از دارو هایی هم استفاده کرد. دستور داد دست و پای میت را مالش دهند. کم کم در قفسه ی سینه ی میت حرکات خفیفی ظاهر شد و ضربان قلب هم آغاز شد. بو علی گفت حالا می توانید بهبودی این شخص محترم را به خانواده ی او اطلاع دهید.
صدر الدین برادر میت دست و پای بو علی را غرق بوسه کرد و گفت حاضرم تمام دارایی ام را به پای شما بریزم. پسر آن میت سر از پا نمی شناخت و به پاهای بوعلی افتاده بود وآن ها را رها نمی کرد.التماس می کرد که بوعلی چیز قابلی از آن ها دریافت کند بوعلی امتناع کرد و گفت، من این کار را برای رضای خدا کردم.
بیماری مرموز
امیر شاهین مردی حدود ۵۰ ساله، مدبر و دانا و همه او را مغز متفکر دربار می دانستند. این شخص پسری جوان به نام شهریار داشت. شهریار روزی به قصد شکار به صحرا و جنگل رفت و در محلی به نام چشمه سنگی توقف می کند. در این زمان دو دختر جوان و زیبا از پشت درختان ظاهر شدند. شهریار یک باره از خود بیخود شد و متوجه شد که اسم یکی از زیبا رویان نازنین است. گویا دختر هم این جوان برازنده را پسندیده بود. دختر موقع ترک آنجا گفت دیدار به قیامت. در آن حوالی مردی بود، جوان از او پرسیداین دو دختر در کجا ساکن اند ؟ آن مرد پاسخ داد در کوی چناری واطلاعات دیگری هم به جوان داد. بعد از آن، جوان به خانه باز گشت .
طولی نکشید که این جوان برومند بیمار شد. معالجات اطباع دربار موثر واقع نشد و جوان همچنان در بستر بسر میبرد. ولی چند بار زیر لب گفت نازنین ، قیامت ، چناری. بوعلی را به بالین جوان آوردند بوعلی دریافت که بیماری ،علت روانی دارد. پس از پرس و جو ها ی بسیار دریافت که این جوان دلباخته ماهرویی شده است. و از سه کلمه ی ، نازنین ، قیامت ، چناری، دریافت هایی داشت. بوعلی گفت چند نفر آشنا از محله چناری بیاورید. آوردند استاد به آن ها گفت نام کوچه های محله را یک به یک با صدای بلندنام ببرید و خود نبض جوان را در دست گرفت. آن ها وقتی کوچه ی خاصی را نام بردند ، نبض حرکتی غیر عادی کرد. بوعلی سپس گفت یک یک خانه ها را نام ببرید و اسامی دخترانشان را بر زبان آورید. آن ها وقتی اسم نازنین را گفتند نبض حرکتی غیر عادی کرد. بوعلی گفت نازنین را به این جا بیاورید. پس از آنکه نازنین آمد با صدای نازنین جوان چشم باز کرد و نشست. بعد ها این دو باهم ازدواج کردند.
انجمن سلطنتی – در دربار خوارزمشاه ، انجمنی متشکل از دانشمندان به سرپرستی پاد شاه تشکیل شده بود. در این انجمن آخرین پدیده های علمی ، تالیفات و تحقیقات مورد بررسی قرار می گرفت. اعضای مهم و برجسته ی این انجمن ۵ تن بودند به نام های
۱- ابو ریحان بیرونی دانشمند شهیر آن عصر در علوم نجوم و ریاضیات .
۲- ابو الخیر نصرانی معروف به خمار که فیلسوف و طبیب معروف بود.
۳-ابو نصر عراقی ریاضی دان و حکیم عصر خود .
۴- ابو سهل مسیحی گرگانی دانشمند عالیقدر. ۵- حجته الحق شیخ الرئیس ابو علی سینا ، پزشک و دانشمند و نابغه زمان. در این انجمن کتاب قانون ابن سینا به این شرح معرفی گردیذد:
قانون شامل ۵ کتاب است. کتاب اول مربوط به تعریف علم طب و تشریح بدن است
کتاب های دوم و سوم شامل تعریف انواع دارو ها و مواد اولیه ی دارو سازی است. در این دو کتاب حدود ۸۰۰ نوع گیاه و نبات دارویی و موارد استعمال آن ها جمع آوری گردید. کتاب چهارم مربوط به انواع بیماری های شناخته شده تا آن زمان بود . و کتاب پنجم راجع به دارو سازی و ترکیبات دارو ها بود .
علاوه بر کتاب های قانون ، کتاب هایی به نام ، حکمت شرق ، اخلاق ، مبانی علم موسیقی ، التدارک و اجرام سماوی، بوعلی در جلسه مطرح شد. فرار از خوارزم –
در بین مردمان همه ی عصر ها ،همیشه عناصر مغرض و خیانت کار وجود دارند که باعث بروز حوادث تلخی می شوند. . به ابن سینا خبر رسید که ذهن سلطان محمود را نسبت به این انجمن بد بین کردند. به همین علت سلطان محمود غزنوی می خواهد انجمن سلطنتی را تحت الحفظ به دربار خود احضار کند. به همین علت بو علی و استاد ش ابو سهل با چند نفر آشنا به راه بیابان ، از قلمرو خوارزم خارج شدند و خود را به بیابان های سهمگین سپردند و خطرات را به جان خریدند.. زیرا این دو تن عقیده داشتند که ، علم و دانش نباید در قلمرو استبداد قرار گیرد و استبداد هرگز نمی تواند جلوی ترقی و تعالی دانش را بگیرد.
این گروه کوچک پس از آنکه با طوفان شن مواجه شدند ، یکدیگر را گم کردند و در اثر این حادثه استاد ابو سهل درگذشت. شیخ بو علی سینا پس از تحمل مصائب بسیار به نیشابور رسید. ملاقات با ابو سعید – در نیشابور بو علی سینا به سرای شیخ ابو سعید ابو الخیر رفت. وقتی چشمش به ابو سعید افتاد با احترام سلام کرد ، ابو سعید سر بلند کرد و با لبخندی گفت علیکم السلام دوست و برادر ارجمندم ابو علی سینا.
ابو علی سینا پرسید آیا استاد از شرفیابی بنده اطلاع داشتند؟ ابو سعید پاسخ داد بلی دوست عزیز خبر داشتم. بو علی گفت چه کسی خبر آورد. ابو سعید گفت قلب من. سپس ابوسعید، ابو علی را در آغوش گرفت. ابو سعید گفت باید چند روزی مهمان من باشی. ، بوعلی گفت منت دارم ، با افتخار و کمال میل می پذیرم.
بوعلی سه روز مهمان صوفی بزرگ نیشابور بود. آن ها در این مدت در باره ی مسائل مهم فلسفی و علمی بحث می کردند. بو علی پس از سه روز سرای ابو سعید را ترک گفت در بین راه ، شاگردان ابو سعید از بو علی پرسیدند شیخ ما را چگونه یافتی ؟ بو علی پاسخ داد هرچه من می دانم او می بیند. پس از آن مریدان نزد شیخ ابو سعید آمدند و از استاد پرسیدند بو علی را چگونه یافتی ؟ ابو سعید پاسخ داد ، هرچه من می بینم او می داند.
شیخ ابوعلی سینا از نیشابور به گرگان رفت. وقتی در گرگان اقامت گزید جوانی به نام ابو عبیدالله جوزجانی معروف به عبد الواحد جهت تحصیل علم فلسفه به خدمت شیخ رسید و آهسته آهسته تحت تاثیر مقام شیخ قرار گرفت به طوریکه تا پایان زندگی ، ملازمت وی را پذیرفت و همیشه و همه جا در کنار شیخ بود. به طوریکه قسمتی از شرح زندگی شیخ الرئیس به توصیه و تقاضای جوزجانی توسط خود شیخ و قسمت دیگر آن به وسیله ی جوزجانی به تحریر کشیده شد.

پس از مدتی شیخ از گرگان به دهستان رفت و در آنجا بیمارشد و به گرگان مراجعت کرد. سپس از گرگان به طرف ری حرکت کرد.
وقتی که شیخ به ری رسید، زمان حکومت مجدالدوله و ملکه مادرش بود. چون مجد الدوله جوانی بی تجربه بود ، مادرش ” سیده ملک خاتون ” آن سر زمین را بدرستی اداره می کرد ولی پس از فوت او هرج و مرج درگرفت به طوریکه سپاهیان چندین مرتبه بر مجدالدوله شوریدند. حکومت همدان را برادر مجد الدوله به عهده داشت .
شیخ بو علی عزم همدان کرد. وقتی وارد همدان شد به یکی از امیران شمس الدوله پیوست. شیخ بیماری شمس الدوله را درمان کرد و فوق العاده مورد اعتنا قرار گرفت. شیخ مدتی نیز وزارت شمس الدوله را به عهده داشت و آن سرزمین را با کفایت و درایت اداره می کرد.
چون خزانه خالی بود و لشگریان مقرری دریافت نکرده بودند ، لشگریان به تحریک حاسدان شوریدند و شیخ را مقصر قلمداد کردند. شمس الدوله ناچارا شیخ را عزل کرد . شیخ از ترس مخالفان ، مخفی شد و مدت چهل روز مخفیانه در منزل ابو سعید دخوک بسر برد. در این زمان شمس الدوله دوباره بیمار شد واطرافیان به سختی ، شیخ را یافتند و شیخ بیماری او را درمان کرد و دو باره مورد احترام خاص قرار گرفت و مقام وزارت یافت. پس از آن شیخ به مدت دو سال گوشه نشینی اختیار کرد تا به تالیف کتاب های نیمه کاره بپردازد
سفر به اصفهان و همدان – شیخ پس از آن به همراه برادر کوچکتر خود محمود و جوزجانی رآهی اصفهان شدند.در اصفهان شیخ مقام وآلا یافت. در آنجا کتاب منطق را به پایان رسانید. در ضمن کتاب حیوان و نبات و حکمت علایی را نوشت . شیخ در اصفهان وزارت علاالدوله را به عهده داشت ولی به عللی
شیخ به ری گریخت. علاالدوله ، بزرگان شهر را ، با احترامات کامل به دنبال شیخ فرستاد و شیخ باز گشت و دوباره وزارت یافت.
شیخ در اصفهان سخت بیمار شد. چون علاالدوله قصد همدان کرد، شیخ را به همراه برد . حال شیخ گاهی بهتر و زمانی هم بد تر می شد. بالاخره در یک روز جمعه در سال ۴۱۶ خورشیدی این آفتاب تابناک دانش و معرفت به جوار رحمت حق پیوست. ودر همدان مدفون شد .
آرامگاه شیخ به همت انجمن حفظ آثار ملی در سال های ۱۳۳۰ و ۱۳۳۱به مناسبت هزاره ی ولادت ابن سینا ، با طراحی آقای مهندس هوشنگ سیحون ساخته شدو در سال ۱۳۳۳ طی مراسم خاصی گشایش یافت.

آرامگاه بوعلی سینا در همدان

منابع :۱- زندگی و کار و اندیشه پورسینا از: استاد سعید نفیسی
۲-ابن سینا نابغه ی شرق ، ترجمه ی: آقاجانیان
۳- زندگی بو علی سینا ، از : مظفر سربازی

طنزی از صابر حبیبی

مرداد ۱۳۹۵

ًیک شمرونى در امریکا برای شغل دوم یک کلینیک باز می کند با یک تابلو به این مضمون

درمان بیماری شما با ۵۰ دلار. در صورت عدم موفقیت ۱۰۰ دلار پرداخت می شود.”

یک دکتر آمریکایی برای مسخره کردن او و کسب ۱۰۰ دلار به آنجا می رود و می گوید: من حس ذائقه ی خود را از دست داده ام. شمرونیه به دستیار خود می گوید: از داروی شماره ۲۲ سه قطره بهش بده. دکتر دارو را می چشد اما آن را تف می کند و می گوید این دارو نیست که گازوییل است

شمرونیه میگه شما درمان شدید
چون طعم گازوییل را حس کردید و ۵۰ دلار می گیرد

چند روز بعد دکتر آمریکایی برای انتقام بر می گردد و می گوید که حافظه اش را از دست داده است
شمرونیه به دستیار خود می گوید: از داروی شماره ۲۲ سه قطره بشش بده. دکتر اعتراض می کند که این دارو که مربوط به ذائقه بود
و شمرونیه می گوید شما حافظه خود را به دست آوردید و درمان شدید
و ۵۰ دلار می گیرد.

به عنوان آخرین تلاش دکترچند روز بعد مراجعه می کند و می گوید که بینایی خود را از دست داده است
شمرونیه میگه متاسفانه نمی توانم شما را درمان کنم، این ۱۰۰ دلاری را بگیرید!
اما دکتر اعتراض می کند که این ,یک۵۰ دلاری است. شمرونیه میگه شما درمان شدید و ۵۰دلار دیگر می گیرد
شمرونیه میزنه رو شونه دکتر آمریکایی و میگه
هیچوقت شمرونى هارو دست کم نگیر اینو به اون اوباما هم بگو

زنده باد ایران

سفره افطار

مرداد ۱۳۹۵

سفره افطار
با سفره های از ما بهتران مقایسه کنید

نسل کشی – کار سید میثم

مرداد ۱۳۹۵

نسل کشی
نسل کشی

مهاجرت نخبگان ایران ‘افزایش یافته است’

مرداد ۱۳۹۵

فرار معز ها
رییس کارگروه نخبگان شورای عالی انقلاب فرهنگی ایران از بیشتر شدن مهاجرت نخبگان در سال‌های اخیر خبر داد و گفت این روند “مجددا افزایش یافته است”.
مهدی سیدی در گفت‌وگویی با تسنیم، خروج نخبگان از ایران را در سال تحصیلی گذشته (۱۵-۲۰۱۴) شانزده درصد بیشتر از سال پیش از آن اعلام کرده‌ است.
به نظر می‌آید این آمار فقط مربوط به دانشجویان ایرانی باشد که در آمریکا مشغول تحصیل شده‌اند.
هرچند افزایش ۱۶ درصدی خروج نخبگان در مقایسه با گزارشی که موسسه آموزش بین‌المللی منتشر کرده٬ دقیق به نظر نمی‌آید اما در همین گزارش هم گفته شده که شمار دانشجویان ایرانی در آمریکا در سال ۲۰۱۵ در ۲۶ سال گذشته سابقه نداشته است.
در سال تحصیلی ۱۵-۲۰۱۴ بیش از ۱۱ هزار و ۳۰۰ دانشجوی ایرانی در دانشگاه‌های آمریکا به تحصیل مشغول شده‌اند که نسبت به سال قبل آن ۱۱ درصد رشد داشته است.
موسسه آموزش بین‌المللی تخمین می‌زند این تعداد دانشجوی ایرانی در سال گذشته بیش از ۳۲۰ میلیون دلار وارد چرخه اقتصاد آمریکا کرده باشند.
در سال تحصیلی ۱۴-۲۰۱۳ هم بیش از ۱۰ هزار و ۱۹۰ دانشجوی ایرانی برای تحصیل به آمریکا رفته بودند که نسبت به سال قبل آن ۱۶ درصد رشد داشت.
+ بیشتر بخوانید: فرار مغزها از ایران
بر اساس اطلاعات یونسکو٬ نهاد فرهنگی سازمان ملل متحد٬ دانشجویان ایرانی به ترتیب بیشتر به ۱۰ کشور آمریکا٬ کانادا٬ ایتالیا٬ آلمان٬ استرالیا٬ امارات متحده عربی٬ هند٬ بریتانیا٬ فرانسه و سوئد مهاجرت می‌کنند.
شمار دانشجویانی که به آمریکا می‌روند تقریبا دو برابر دانشجویانی است که به کانادا مهاجرت می‌کنند.
بر اساس بررسی آماری موسسه آموزش بین‌المللی که بر اساس داده‌های ‘اوپن دور’ انجام شده٬ از سال ۱۳۶۳ تا سال ۱۳۷۹ تعداد دانشجویان ایرانی در آمریکا کاهش داشته، به نحوی که از ۱۶ هزار و ۶۰۰ دانشجو در اوایل دهه شصت خورشیدی با شیبی تند به کمتر از دو هزار دانشجو تا اواخر سال ۱۳۷۹ رسید.
این تعداد در دو دوره دولت محمد خاتمی٬ جز سال تحصیلی ۸۱- ۱۳۸۰ نسبتا ثابت ماند و فراتر از ۲۳۰۰ نفر نرفت اما بتدریج و مخصوصا در دوره دوم دولت آقای احمدی‌نژاد مهاجرت دانشجویان به آمریکا افزایش یافت. بیشترین افزایش ناگهانی در سال تحصیلی ۸۹-۱۳۸۸ اتفاق افتاد که تعداد دانشجویان ایرانی نسبت به سال قبل آن ۳۳ درصد بیشتر شده بود. سیر افزایشی در دولت حسن روحانی هم ادامه پیدا کرد.
با این‌حال هیچ‌گاه شمار دانشجویان ایرانی در آمریکا نتوانسته رکورد سال‌های انقلاب اسلامی را بشکند. در سال پیروزی انقلاب اسلامی بیش از ۵۱ هزار دانشجوی ایرانی در آمریکا مشغول تحصیل بودند
————————-
بر گرفته از بی بی سی

دیده های یک کاریکاتوریست

مرداد ۱۳۹۵

کاریکاور -4کاریکاتور - 3کاریگاتور -2کاریکاتور -1

نیازمند

مرداد ۱۳۹۵

نیاز مند!!!نیازمند

تجمع هنرمندان در مقابل بیمارستان جم برگزار شد

مرداد ۱۳۹۵

با وجود مخالفت کمپین پیگیری پرونده پزشکی کیارستمی، گروهی از هنرمندان در اعتراض به نحوه درمان عباس کیارستمی مقایب سینما جم تجمع کردند.

از ساعت ۱۸ امروز جمعه ۲۵تیر ماه گروهی از هنرمندان و علاقمندان به عباس کیارستمی در اعتراض به عملکرد بیمارستان جم در زمان درمان عباس کیارستمی جلوی این بیمارستان تجمع کردند هرچند که کمپین پیگیری پرونده پزشکی عباس کیارستمی مخالف این تجمع بود.

در این تجمع افرادی همچون حامد بهداد، شهرام مکری، محمد اطبایی، محمدرضا دل پاک و نوید محمد‌زاده حضور داشتند.

نیروی انتظامی اجازه پارک خودروها را نمی‌داد و تجمع کنندگان را متفرق می‌کرد و هنرمندان را به پارک مقابل بیمارستان هدایت می‌کرد و کارکنان و مسولان بیمارستان جم هیچ واکنشی به این تجمع نداشتند و فقط از شیشبه‌های بیمارستان نظاره گر بودند.

در این تجمع که همراه با سکوت برگزار شد، بیش از صد نفرحضور داشتند.