گذرگاه تیرماه

تیر ۱۳۹۵

با هم

با هم و همراه باشیم
شماره ١٧۶

گذرگاه تیرماه ١٣٩۵ در پانزدهمین سال انتشار
این شماره گذرگاه حاصل همت این یاران است
———————————————————–
– دکتر محمود کویر – مهران رفیعی – منوچهر برو مند – قیصر امین پور- محمود صفریان- مهتاب چگینیان – حسین پاینده -دکتر محمود کویر
مهتاب خرمشاهی – عیدی نعنمتی – رحیم سینائی – محمد رضاجنتی – مانا آقائی – دکتر ماندانا زندیان – احسان یار شاطر – حمید مصدق – شهره احدیت – نادره افشاری -حسرو باقر پور – حسین سناپور – مهرداد اکبری- ندا ایرانی -هوشنگ ابتهاج –  سید میثم آقا سید حسینی  –

سیرى در سابقه ى ساقى نامه سرایى در ادبیات ایران – منوچهر برومند

تیر ۱۳۹۵

منوچهر برومند
منشاء و چگونگى ساقى نامه ها:
ساقى نامه که مطاوى ابیاتش غالباً مجزا از قسم نامه نیست. از اقسام شور انگیز ادبیات منظوم ماست.که به اقتباس ازخمریات ادب عرب مورد توجّه وتقلید شاعران ایران قرار گرفت.در بدو امر در قصائد وقطعات منظوم رودکى سمرقندى وبشار مرغزى وسپس در قصیده ها ومسمطات منوچهرى دامغانى در وصف مى ظاهر شد، به مرور با ظهور وبروز مضامین دیگر در سروده هاى سخنوران ایرانى، کاربردى جدید یافت. که مقرون به معانى بلند،حاصل از تدقیق در نفسانیات بود. درپى این تطوّر معنوى به صورت ابیات پراکنده در سروده هاى نظامى گنجوى مُّبِین بى وفایى و ناپایدارى مظاهر مادى جهان شد.بدین سان که نظامى با یاد آورى سرانجام نا خجسته زندگانى زود گذر آدمى، معانى بلند حکمى را با بیانى مؤثر که سبک و سیاقى ویژه دارد، در تلو ابیات پراکنده اى به رشته نظم کشید. جولانگاه اندیشه اى در گذر گاه بینش سرایندگان دیگر گشود. که موجب شد، با دیدى ژرف نگر به مظاهر جهان هستى بنگرند. واز نادیدنى هاى پنهان درحجاب پندار، به نیروى کلک حقایق نگار پرده بر گیرند.
نظامى در کتاب پنج گنج، دو سوگند نامه ى جانسوز سرود. یک جا در داستان خسرو وشیرین هنگام زارى کردن شیرین در دورى خسرو و جاى دیگر در اسکندر نامه، هنگامى که اسکندر در نامه اى که از بستر مرگ به مادرمى نویسد،اورا سوگند مى دهد. که با شکیبائى بر ماتم پور به قضاى آسمانى تن در دهد.
دو سوگند نامه نظامى درد ناک ترین قسم نامه هاى سروده شده در ادب ایرانى است. همه گویندگانى که پس از او در این باب سخن سرایى کرده اند، به دو سروده ى وى نظر داشته اند. و تحت تاثیر او بوده اند.
همچنین نخستین شاعرى که در بین پیشینیان، به سرودن ساقى نامه پرداخت، نظامى بود که ابتدا در کتاب لیلى ومجنون ساقى نامه مختصرى سرود که ابیات آغازینش چنین است: (ساقى مى لاله رنگ بر گیر/ جامى به نواى چنگ برگیر/ آن مى که منادى صبوح است / آباد کن سراى روح است)
نظامى بعد از آن تاریخ ضمن داستان اسکندر ( در شرفنامه واقبال نامه) تلو ابیاتى پراکنده در بحر متقارب مثمن مقصور یا محذوف (١) رشحات طبع گهر بارى ظاهر ساخت که عبدالنبى فخرالزمانى قزوینى در قرن یازدهم هجرى با ذوقى سرشار، از مجموع دویست بیت پراکنده وى ساقى نامه اى فراهم ساخت. که در تذکره میخانه مندرج است. واغلب شعراى بزرگ و سخنوران نامى،به پیرویش در عرصه سخنورى طبع آزمایى و ساقى نامه سرایى کردند٠(٢)
گرچه امیر خسرو دهلوى،خواجوى کرمانى، خواجه حافظ شیرازى، هاتفى، جامى وبسیارى از شعراى عهد صفوى ودیگران ساقى نامه ى نظامى را تقلید کردند. وبه پیروى ازآن حکیم بزرک وشاعر فحل سترگ ساقى نامه هاى پر شمار به صورت متّصل یا منفصل از سروده ها بر دو وجه موجز و مختصر یا مطوّل ومفصّل سرودند.باز هیچ یک ازحیث فضیلت تقدّم ونیز به لحاظ ذوق سلیم و فخامت کلام وقدرت بیان که مقرون به انسجام الفاظ ورقت معانى است،لطف سخنشان به پایه ى سروده سخته نظامى نرسید.
سخنوران بزرگى، مانند امیر خسرو دهلوى وپس از او خواجوى کرمانى که در تلو ابیاتى به بحر متقارب در اسکندر نامه و هُماى وهمایون، با ساقى ومغنّى از بیش وکمى وناپایدارى جهان، باعنوان نکوهش وطلب روزگارونه عنوان صریح ساقى نامه سخن گفتند. ونیزخواجه حافظ شیرازى که در سلک مثنوى کوتاهى با عنوان ساقى نامه نغماتى دلچسب به رشته نظم کشید، هیچ یک به بیان معنى ژرف ترى از سروده نظامى توفیق نیافتد. وبه ارائه ى سخنى که جلوه ى تازه تر وجذابیتى بیشتر داشته باشد، نائل نیامدند!
در فاصله زمانى سده ى ششم تا آغاز سده ى دهم تحولاتى در زمینه ى ساقى نامه سرایى پدید آمد. که علاوه بر آنکه منجر به نظم ساقى نامه هاى (منفصل ) در همان قالب مثنوى به بحر متقارب مثمن مقصور یا محذوف شد،، ساقى نامه هاى نو آیینى در قالب ترکیب بند، یا ترجیع بند باب کرد. به این نحو که فخرالدین عراقى که شیدایى ِ شاعرانه وعاشقى صوفیانه را توأمان داشت. بر خلاف دیگران در راه تازه یى قدم نهاد. ترجیع بندى سرود به ترجیعِ (در میکده مى کشم سبوئى /باشد که بیابم از تو بوئى )در غالب بند ها،در جایگاه صوفى وارسته یى حقیقت جوى، ازساقى پیمانه پیماى ازلى، پیمانه مى الست طلبید. خواستارِ جام جهان نمایى شد. که سرانجام جهان را در پى تابش روى ساقى درآن بنگرد. به این ترتیب عراقى بانى ساقى نامه اى شد. که از حیث قالب با ساقى نامه هاى پیشین همانندى نداشت.ولى به لحاظ معنى ومضمون متضمّن همان معانى ومضامین سابق بود.بههمین سبب بود که فخرالزمانى قزوینى آنرا در شمار ساقى نامه ها در تذکره میخانه نقل کرد.
سرودن ساقى نامه هاى( متّصل ) در شعر فارسى تا پایان عهد تیمورى وآغاز دوران صفوى متداول بود. وبعد از آن ساختن ساقى نامهاى (منفصل ) به شیوه ى حافظ نیز باب شد. پیشگام این دسته از ساقى نامه گویان ( امیدى تهرانى) مقتول به سال ٩٢٩هجرى است که ساقى نامه ى مجزاى او جاذبه وگیرندگى ویژه اى دارد
از سده ى دهم به بعد سرودن ساقى نامه بیش از پیش باب شد. به گونه اى که رکن رکین شاعرى به حساب آمد و کمتر سخنورى از جمع سخنوران شناخته شده ى دوران بود،که در صدد طبع آزمایى در زمینه ى ساقى نامه سرایى بر نیاید. ساقى نامه اى مجزا ومستقل از سایر سروده ها ویا در مطاوى ابیات منظومه اى دیگر به بحر متقارب نسراید.
نوع اندیشه در ساقى نامه ها تقریباً یکسان وبیشتر بر روال سابق است.یعنى همان اظهار عواطف مشعر بر ناپایدارى وبیهودگى زندگى و سرانجام نابه سامان وناستوده حیات فنا پذیرِ آدمى، تعلّق گریزى وپناه بردن به عوالم مستى براى رهایى از بار منّت ایمان و تهمت کفرِ هستى، آرزوى دسترسى به جلوه ى شهود راستى، جست وجوى گمشده ى آرزو در پاى مصطبه ى پیر مغان، گوشه گیرى در خلوتگه دل وسلوک باطنى درعرصه ناسوتى جهت حصول ِسیر در عوالم لاهوتى وملکوتى بامخاطب قرار دادن ساقى وگاه آویختن به دامان مغَّنى براى نیل به مستى، که البته مستى در ساقى نامه ها جنبه ى عرفانى دارد.
مى به آن جرعه ازجام حقیقتى اطلاق مى شود که باعث رهایى از عالم مجاز مى گردد. و جلوه ى شکوه مند هستىِ پایدار را مى نماید. اساساً واژه هاى مى ومى فروش ومى آشام و میگسار و میخانه ونیز واژه هاى چنگ ودف ونى و مانند آن، از زمره مصطلحات ویژه ى نمادینى است، که در جرگه ى کاربران عرفان مدار وشاعران ساقى نامه سرا، معنى ومفهوم ظاهرى ندارد.
چنانکه نظامى پس از آنکه مى گوید:( بیا ساقى آن آتش توبه سوز / بآتشگه مغز من بر فروز) ( شرابى بمن ده که مستى کنم / بدان آب آتش پرستى کنم) ( مغنى مدار از غنا دست باز / که اینکار بى سازناید بساز) و ابیاتى دیگر از این دست، در پایان مقال اظهار مى دارد: ( تو پندارى اى خضر فرخنده پى / که از مى مرا هست مقصود مى ) ( از آن مى همه بیخودى خواستم / وزان بیخودى مجلس آراستم ) ( مرا ساقى از وعده ى ایزدیست /صبوح از خرابى، مى از بى خودیست ) ( وگرنه بایزد که تا بوده ام / بمى دامن لب نیالوده ام )
با اینکه ساقى نامه سرایى، در عرصه ى ادب ایران، فراورده ى نوینى از دریاى طبع وقریحه شاعرانى است،که به سائقه علائق عرفانى وجنبه نو آورى فکرى، متوّجه به عوالم معنوى بودند و به تقابل با ستایشگرى قصیده سرایان مدّاح نظرداشتند بازبرخى از ساقى نامه ها به مدح پایان مى یابد ! اعم مدح امامان، خاصه ستایش حضرت على (ع) مانند ساقى نامه شرف جهان (تذکره ى میخانه ص ١۶١) ویا مدح پادشاهان وبزرگان، مثلِ ساقى نامه ى قاسم گنابادى درستایش شاه تهماسب (تذکره میخانه ص١٧٣) ونیز ساقى نامه قدسى ( تذکره میخانه ص ٢۴٣) که به مدح شاه عباس ختم سخن مى شود.
از حیث بیان ونحوه ى تنظیم سخن نیز برخى از سرایندگان ساقى نامه ها مبدع ابداعاتى شدند. مانند ِ مولانا پرتوى شیرازى (متوفى به سال ٩۴١ه) که سیاق سخنش در ساقى نامه سرایان معاصر وپس آیندش مؤثر بود.
حکیم پرتوى شیرازى، زاده ى لاهیجان، نشو نما یافته ى شیراز، همدوره ى شهیدى قمى و اهلى شیرازى، از شاگردان ملّا جلال الدین محمد دوانى، وازمعاصران شاه تهماسب صفوى بود، ساقى نامه وى به قدرى نغز ومؤثر است. که برخى بانسبت دادن به فردوسى، اظهار داشته اند، حکیم ابولقاسم در آغاز پرتوى تخلص مى کرده، مطلبى که فخر الزمانى قاطعانه فاقد اعتبار مى داند. ( میخانه ص ١٢۴)
ابیات مطلع ِساقى نامه ى حکیم پرتوى شیرازى به شرح زیر است:
( دلا پرده بردار از روى کار / به مستى بدر پرده ى روزگار ) ( به مستى چو گل چاک زن پیرهن/ که نتوان زدن دست
وپا در کفن ) ( چنان پرده ى این دغا را بدر / که اسرارش از پرده افتد بدر ) ( بکن نا خوش دهر بر خویش خَوشْ /
به مستى ازو انتقامى بِکَش ) ( بِکَش پرده ى چرخ ِانجم نَما / که بر روى کار افتدش بخیه ها ) ( ز بیداد چرخ مرقع لباس / علم وار دارم بگردن پلاس )
عبدالنبى فخرالزمانى قزوینى مؤلف تذکره میخانه نیز در باره ى ساقى نامه ى پرتوى شیرازى مى گوید:”. ..در
ساقى نامه داد سخنورى داده وآنچه لازمه ى شعر وشاعرى باشد،در اشعار آن بجا آورده است. باعتقاد این بى
بضاعت معلوم نیست تا لغایه کسى باین خوبى ساقى نامه یى بنظم آورده، واین همه شعرى که در میخانه بر
بیاض رفته به متانت مثنوى حکیم مذ کور بوده باشد” ( میخانه ص١٢۴)
تقى الدین اوحدى بلیانى مؤلفِ (عرفات عاشقین ) ومصنِّف (نشأه ى بى خمار )مى گوید: ساقى نامه ى مولانا پرتوى شیرازى در کمال به مرتبه اى است که نه هرکس چنان شعرى تواند گفت. و” اکثر متأخرین در ساقى نامه تتبع طرز وروش پرتوى شیرازى کرده ومى کنند. و اکثر حضرات از معاصرینم به آن طرز وروش، ساقى نامه گفته اند، امّا از وى ممتاز ست. “( احمد گلچین معانى، زیر نویس، تذکره ى میخانه ص ١٢٧)
به نظر زنده یاد استاد ذبیح الله صفانیز شیوه ى حکیم پرتوى شیرازى در این قسم از شعر، نو بود.دمادم ساقى را به فریاد رسى فرامى خواند ! مى خواست به مستى پرده روزگار را بِدَرَدْ ! انتقام ناکامیهاى خود را از او بگیرد ! چون در عالم هشیارى آرامش وسکون نمى یافت، به عالم بى خودى وجنون پناه مى بُرْد. سر انجام بر سر راه این بى خودى ودل آزردگى از میوه ىِ جهل آلوده زندگى، که مقرون به محرومى دانشوران وبر کنارى پرهیزکار کاران از سر افرازى متقیانه بود. کارش به التجاء به در گاه خداى چاره سازمى کشید . از او به سوگند گران راه رستگارى مى جست!
افاضات استاد صفا اشاره به ابیات زیر است:
( حلاوت نماندست در شهد عمر/ همه طفل جهلست در مهد عمر) (نه دانشوران را ز دانش برى / نه تقوى ورانرا به تقوى سرى ) ( عجب روزگارى گران محنتست / که بر مردگان زنده را حسرتست ) ( مه زندگى را شده غرّه، سلخ/
به کام انگبینِ حیاتست تلخ )( جهان چون دلِ عاشقان ِحزین / به یکباره زیرو زبرشد چنین ) ( ز قحط ِوصال وغلوى
فراق / کند کار زهر انگبین در مذاق ) ( بلا ریز گردیده گردون ِدون / شده کارِ دین همچو دنیا زبون ) ( چه شاه وگدا
و چه نیک وچه بد/ فروماندگانند در کار خَود ) (چو زلفِ بتان عالم آشفته است / به هر دل، سیه مار غم خفته است )
( چو در عالم هوش نبود سکون / من وعالم بى خودى و جنون ) ( دهم همچو چشم سیه مست یار / سر و کار خود را به مستى قرار ) ( به مستى زدنیا ودین وارهم / که این هردو کوهند سدّ رهم ) ( مى از نقش هستى کند ساده ام /
رهاند ز رنگ ِریا باده ام ) (شرابم کند از ریا صاف وبس / شراب آتشست و ریا خار و خس ) ( شراب ریا سوز هستى گداز/ گدا را زشاهان کند بى نیاز) (بده مى که در مذهب و کیش دل / چه کعبه چه بتخانه در پیش ِدل )
(بزن شیشه ى کفر وایمان به سنگ / بنه خشت خم بر سر صلح وجنگ )( غرض راچو یکسو نهد بلهوس / سر صلح
وجنگش نماند به کس )( مشو پاى بندِ گِلِ کفر ودین / به مستى فشان دست بر آن واین ) ( سوى عالم بى خودى کن
گذر/ که از کفر وایمان نماند اثر) ( درین بیشه پا برکش از آب وگل/ که هم شیر

سرود کودکان که بسیار زیبا اجرا شده است

تیر ۱۳۹۵

متاسفانه از پخش آن بخاطر اینکه از عشق به وطن می گوید خود داری کرده اند…گریه آور است، نیست؟

سرود
ای سرزمین من

آشنائی با یک چهره – سید میثم آقا سید حسینی

تیر ۱۳۹۵

برای آشنائی بیشتر و بهتر و کاملتر با
سید میثم آقا سید حسینی
نوبسنده، کاریکاتوریست، روزنامه نگار و فعال حقوق بشر که متولد ۲۵ اردیبهشت ماه سال ۱۳۶۲ می باشد
به لینک هائی که ایشان در همین رابطه فرستاده است مراجعه کنید
http://www.tasnimnews.com/fa/news/1392/02/09/48813/برگزاری-نمایشگاه-کاریکاتور-روز-ملی-خلیج-فارس-دوچرخه-سوار-کاریکاتوریست-امسال-در-تالار-وحدت
http://iranwire.com/features/9119/
https://fa.m.wikipedia.org/wiki/
سید_میثم_آقا_سید_حسینی
http://www.safaresalem.com/news/
عبدالرسول-وصال-فعالیت-های-داوطلبانه
http://iranianpen.com
http://banifilm.ir/
نقاشی-۳۴-متری-صبر-و-پیروزی-در-انبار-هل
http://www.mizanonline.ir/fa/news/5004/برگزاری-نمایشگاه-پوستر-نقاشی-و-عکس-با-موضوع-کودکان-غزه

چرا جهان این همه آشفته است؟ – م. ص.

تیر ۱۳۹۵

بیکاری و گرانی در همه ی زمینه ها از موا غذائی تا هزینه های باور نکردنی هواپیما و سایر انواع وسائل حمل و نقل بیداد می کند.
در هر گوشه جهان پدیده دست سازی به جان آرامش انسان ها افتاده است و آزادی ها هر روز محدود تر می شود.
هر روز برپایه امنیتی بر کنترول ها از راههای مختلف افزوده می شود. توان بالندگی انسان ها به طروق مختلف کاستی می گیرد. و در مجموع می رویم بسوی ” هر روز دریغ از روز پیش “.
در حالیکه هر قدر آزادی ها بیشتر باشد و هر قدر ابر قدرت ها مانع از پدیده هائی چون ” داعش ” ها بشوند و هر قدر از انقیاد انسان ها تحت نام ” نظم نوین جهانی ” کم کنند و آرامش بیشتری حاکمیت بیابد بسیار بیشتر به نفع بانیان این همه شَر در دنیا خواهد بود.
خوشبختانه ناگزیری ” مرگ ” برای همه هست و خوشبختانه همه می دانند که ناگر باید حاصل حرص و آز خود را بگذارند و بروند که اگر نبود شاهد چه مصیبت باور نکردنی بزرگتری بر جان و مال و تنفس انسان ها می بودیم .
اعصاب هیچکس از فولاد نیست که با وجود این همه نا امنی و شر و زیاده خواهی که راه می اندازند بهر دلیل که می خواهد باشد، خواب راحت خواهند داشته باشند.
بازی های پر تنش و پر فراز و نشیب با ارزش پول که خود باعث بل بشوی دیگر می شود، و فشار به اعصاب بانیان، و مرگ زودترشان حاصل دیگری ندارد. چه سود که اینهمه درهم ریختگی و فشار در تمامی سطوح، به بدن انسان ها و بدنه جامعه آوردن که تعداد صفر های حساب هایشان بیشتر و از تعداد سالهای عمرشان کسر شود.
انسان که با این همه تکنولژی باز عامل اصلی بازدهی است وبودن پر توانشان بنفع صاحبان قدرت است، در این آشفته اوضاع جهانی بیشتر فرسوده و بی علاقه و کم بازدهی میشود.
بدون شک با برپائی چنین ناپایداری جهانی که سرشار از بی اطمینانی است، دودش در چشم بانیان اصلی می رود. امیدوارم تا دیر نشده انسان و زندگی آرامش را دریابند و جهان را از اینهمه تلاطم بی اندازند.

مهران کریمی ناصری مردی که در فرودگاه شارل دوگل پاریس به مدت ۱۸ سال مقیم بود – تحقیق از احمد قندهاری

تیر ۱۳۹۵

فرودگاه

مهران کریمی ناصری متولد ۱۹۴۲ میلادی در مسجدسلیمان ایران است. که از تاریخ ۸ اوت ۱۹۸۸ تا اوت سال ۲۰۰۶ در ترمینال فرودگاه شارل دوگل پاریس زندگی می‌کرد.

مهران کریمی ناصری فرزند یک پزشک ایرانی ویک پرستار انگلیسی است. او، پس از تحصیل در انگلستان و بازگشت به ایران، در سال ۱۹۷۷ توسط رژیم شاه دستگیر می‌شود و سپس به خارج فرارمی‌کند. پس از گشت و گذارهای بسیار در اروپا، سرانجام در بلژیک به عنوان پناهندهٔ سیاسی پذیرفته می‌شود. اما به عشق یافتن پدر به انگلستان می‌رود و در مسیر فرار مدارک شناسایی‌اش را نابود می‌کند تا در آن‌جا پناهندگی بگیرد.
انگلسیی‌ها او را به خاطر نداشتن ِ مدارک شناسایی به بلژیک و بلژیکی‌ها او را دوباره به انگلستان بازمی‌گردانند. در این رفت‌وآمدها سرانجام هشتم آگوست ۱۹۸۸ از فرودگاه شارل دوگل پاریس سردر می‌آورد. این‌بار اما از آن‌جا که فاقد مدارک شناسایی بوده، فرانسوی‌ها نمی‌توانند او را به کشوری که از آن آمده بود، برگردانند.

مهران کریمی ناصری از آن تاریخ تا آگوست ۲۰۰۶، یعنی به‌مدت هجده سال، درترمینال ِ فرودگاه شارل دوگل پاریس زندگی می کند. در سال ۱۹۹۹ یک وکیل فرانسوی موفق می‌شود برای او اجازهٔ اقامت بگیرد، اما او با این استدلال که «من مهران کریمی ناصری نیستم، بلکه سر آلفرد مهران هستم و ایرانی هم نیستم!»، از امضای مدارک سر باز می‌زند.
پس از آن به‌خاطر ابتلا به بیماریی که اعلام نشده، به بیمارستانی نامعلوم منتقل می‌شود. وی کتابی به انگلیسی به نام «مرد ترمینال» نوشته‌است که در آن به شرح ِ سرگذشت‌اش می‌پردازد.
. فیلم فرانسوی گمشده در ترانزیت که در سال ۱۹۹۴ اکران شد، از داستان زندگی وی، الهام گرفته است. براساس زندگی «مهران کریمی» یک فیلم سینمایی توسط اسپیلبرگ (به نام ترمینال ) ساخته که بابت فیلمنامه مبلغ ۲۵۰ هزار دلار به او می دهند، در این فیلم تام هنگز و کاترین زتا جونز بازی می کنند.
یک فیلم مستند هم توسط حمید رحمانیان و مستندهای متعدد دیگری ساخته شده‌است. روزنامه‌ها و مجلات بسیاری در سراسر جهان دربارهٔ او نوشته‌اند.

هم چنین بهروز غریب پور کارگردان مشهور تئاتر ایران بر اساس قصه زندگی مهران کریمی نمایشی جالب توجه به نام ۲۳۴۲ روز بد را به صحنه برده است. در این نمایش محمد حاتمی بازیگر ایرانی در نقش کریمی ظاهر شده است.
مصاحبه یک خبر نگار با مهران کریمی
آیا از زمانی که شرکت فیلمسازی آمریکایی حقوق مالی ماجرای شما را به مبلغی که شایع است ۲۵۰ هزار دلار خرید، زندگیتان تغییر کرده است؟
حالا دیگر می توانم هر چه می خواهم بخرم. اما اگر چیز گران قیمتی باشد نگرانم که نکند آنرا بدزدند یا گم شود. حالا وضع خورد و خوراکم بهتر شده است ، هر چند که کیفیت غذا های ترمینال خوب نیست.
می توانم بلیط هواپیما بخرم، اما نه پاسپورت دارم نه ویزا. با توجه به اینکه فیلم ترمینال دارد اکران می شود وجهه ی بهتری دارم. اما شیوه ی زندگیم همان است که بود.
آیا هیچ یک از فیلم های اسپیلبرک نظیر آی تی یا آرواره ها مورد علاقه تان هست ؟
با این فیلم ها آشنا نیستم ولی در باره تام هنگز مطالبی خوانده ام ، او به اینجا نیامد تا ناهاری با هم بخوریم یا اینکه از من اطلاعاتی بگیرد. فکر می کنم کاترین زتا جونز را در اینجا دیدم
روز ها را به طور معمول چطور می گذرانید؟
روز ها ۸ صبح بیدار می شوم، در دستشویی مردانه اصلاح می کنم و دندان هایم را مسواک می زنم. بعد صبحانه مک مورنینک و کمی آب جوش می گیرم تا برای خود قهوه درست کنم. روزنامه می خوانم و به اخبار رادیوگوش می دهم. تا ظهر در دفترچه خاطراتم مطالبی می نویسم. لباس هایم را به خشک شویی می فرستم اما یک هفته طول می کشد تا تحویلشان بگیرم. برای ناهار فیله ماهی می خورم. دلم میخاد یک تلویزیون بخرم اما کنار نیمکتم برق وجود ندارد.
شام را در مک دونالد می خورم یا از فروشگاه های کوچک همبرگر می خرم. حدود ساعت ۹ شب هم روی همین نیمکت می خوابم شب ها اینجا خیلی بی سر و صداست.
ارزشمند ترین دارایی هایتان چیست ؟
مدارکم ، کتاب هایم ، پول و دفتر چه خاطراتم مهمترین متعلقات من هستند. وقتی از اینجا بروم می خواهم این نیمکت را هم با خود ببرم خیلی به آن وآبسته ام.
آیا هیچوقت حوصله تان سر میرود؟
نه بعد از ۱۵ سال با این موفقیت مالی که داشته ام راضیم، این دنیای ایده آل من است. هیچ نگرانی ندارم. ( ساعتش را بر می دارد ) فکر می کنم زمان بسرعت سپری می شود. دانستن زمان برایم خیلی مهم است.
آیا برای نمایش فیلم تر مینال به لس آنجلس خواهید رفت؟
سعی می کنم این فیلم را ببینم، ولی از من برای شرکت در اولین نمایش آن در لس آنجلس دعوت نشد.

در تصویر زیر صحنه ای از فیلم ترمینال ساخته اسپیلبرگ که کاترین زتا جونز و تام هنگز بازی می کنند
فیلم.

پدر علم ژنتیک ایران درگذشت

تیر ۱۳۹۵

پروفسور محمدعلی مولوی پدر علم ژنتیک ایران روز یکشنبه به علت سرطان پانکراس در بیمارستان امام رضا کرمانشاه درگذشت.

بهنام رضا مخصوصی مدیر بیمارستان امام رضا کرمانشاه با تایید این خبر به خبرنگار ایرنا گفت: پروفسور مولوی روز پنجشنبه هفته گذشته با سطح هوشیاری پایین در بیمارستان بستری شد .
وی اظهار کرد: بعد از انجام آزمایش های مختلف مشخص شد که نامبرده دچار سرطان پیشرفته پانکراس است که مجبور به عمل جراحی وی شدیم اما به علت سن بالا و انتشار سرطان در بدن، وی فوت کرد.
پروفسور مولوی نخستین شخصی بود که علم ژنتیک را به ایران آورد و برای مدت سه سال این علم را رایگان در ایران تدریس و در مدت فعالیت خود سه مرکز ژنتیک در ایران راه‌اندازی کرد.
در هشتمین همایش چهره‌های ماندگار ایران که در ۲۷ آبان ماه ۱٣٨۹ در تالار همایش های سازمان صدا و سیما برگزار شد از پروفسور مولوی به‌ عنوان چهره ماندگار علم پزشکی ایران تجلیل شد.
پروفسور مولوی در سال ۱٣۰۰ شمسی در شهر تبریز متولد شد و چهار سال ابتدایی را در شهر تبریز گذراند ولی بقیه دوران دبستان، دبیرستان و دانشگاه را در تهران ادامه داد.
وی بعد از گذراندن دوره عمومی در دانشکده پزشکی برای مدت چهار سال عازم پاریس شد و به عنوان آسیستان خارجی، این مدت را در بیمارستان کودکان پاریس در بخش پروفسور لامی، استاد کودکان و ژنتیک گذراند.
پدر علم ژنتیک ایران در سال ۱٣٣۲ پس از بازگشت به تهران وارد کادر هیات علمی دانشگاه تهران شد و تدریس دروس پزشکی را آغاز کرد.
وی در سال ۱۹۶۲ از سوی سازمان بهداشت جهانی برای تکمیل دوران ژنتیک به دانمارک سفر کرد و در سال ۱۹۶۴ نیز از طرف WHO برای گذراندن دوره یک ماهه عازم امریکا شد که پس از آن از طرف سازمان بهداشت جهانی به عنوان کارشناس ژنتیک شناخته شد.

برای ایجاد شوق خواندن- محمود صفریان

تیر ۱۳۹۵

همه ی این لینک ها و تکرار ها فقط برای ایجاد شوق خواندن است
کمبود اصلی ما بی میل و بی شوق بودن به خواندن کتاب است.
مردمی که کتاب می خوانند، هم گرفتار افسردگی نمی شوند هم چون
فکری مشغول خواهند داشت به احتمال از الزایمر فاصله می گیرند..
مردمی که کتاب می خوانند آگاه ترند و جامعه را بالنده تر می کنند
و برای زمان های تنهائی دوستان مهربان و بی عقده ای خواهند داشت.
و با گستردگی روح و روان می توانند با مشکلات آسان تر روبرو شوند.

به این نوشته که از اینجا و آنجا گرفته شده است دقت فرمائید:
( … عام‌ترین تعریف از سرانه مطالعه، میانگین مدت زمان مطالعه یک نفر در یک شبانه‌روزاست. اما لزوماً همیشه این تعریف صادق نیست و می‌توان به جای مدت زمان از تعداد کتاب‌های خوانده شده یا تعداد صفحات خوانده شده در طول روز نیز برای تعریف سرانه مطالعه بهره جست
در ساده‌ترین حالت می‌توان میزان مطالعه همه افراد یک جامعه را با هم جمع نمود و بر تعداد افراد آن جامعه و تعداد روزهای در نظر گرفته شده تقسیم نمود برای اندازه‌گیری، متوسط مطالعه در یک جامعه، آماری محاسبه نموده و به تمام جامعه تعمیم می‌دهند.
البته عوامل دیگری نیز همچون تیراژ کتاب‌ها بر اندازه‌ گیری سرانه مطالعه اثر دارد تولیدات فرهنگی و نویسندگان نیز به صورت عرضه و تقاضا اثر می‌گذارند

علی اکبر اشعری، رئیس کتابخانه سازمان اسناد ملی ایران که مشاور فرهنگی رئیس جمهور هم هست، اعلام ‌کرده
بدون در نظر گرفتن مطالعه کتاب های درسی سرانه مطالعه در ایران کمتر از ۲ ذقیقه است در حالی که سرانه مطالعه درکشور انگلیس ۵۵ دفیقه، ودر ژاپن ۹۰ دقیقه است. )

توجه کنید. سرانه مطالعه در ژاپن ۹۰ دقیقه و اگر درست باشد در ایران فقط ۲ دقیقه است.
بدین ترتیب نمی دانم چگونه هزاران سال تمدن ایران را می توان به رخ کشید.
تلاش من برای راغب کردن شما نازنین ها به مطالعه بیشتر بدین سبب است.

پاسخ به چند چرا؟ – استاد دکتر محمود کویر

تیر ۱۳۹۵

IMG_0001

پرسیده بودم چرا نام هیچ دانشمند و شاعر و هنرمند ارجمندی پس از حافظ برایمان آشنا نیست؟ چرا از پانصد سال پیش دیگر رازی و پورسینا و خیام و خوارزمی نداریم. جواب حکایتی است و هر کس نیز روایت خود را دارد. اما در پاسخ دوست فرزانه ام رضاجان جابر انصاری به این چند نکته اشاره می کنم:
انحطاط جامعه پس از تازش تاتار و تیمور به فاصله کوتاهی
برآمد صوفیان صفوی از تخته پوست خانقاه بر تخت قدرت و رسمی نمودن آیین شیعه
نبردهای ایران با دو قدرت سنی در شرق و غرب یعنی ازبک ها و عثمانی ها
بسته شدن راه ابریشم و بازرگانی بین شرق و غرب در نتیجه این جنگ ها
فساد و تباهی قدرت سیاسی و مذهبی بویژه در پایان عصر صفوی
رواج تریاک و افیون به عنوان کیف حلال
نبردهای داخلی بین سران نظامی و فرقه های مذهبی چون حیدری و نعمتی
افتادن آموزش و پرورش و اوقاف و زندگی مردم در چنگ ملایان قشری و فاسد
چون راه بازرگانی بسته شد اروپاییان در جستجوی راه دریایی به هند سر از آمریکا و جنوب آفریقا درآوردند و در جستجوی طلا و الماس و پنبه و برده به راه افتادند و چون نیاز داشتند و در پناه ثروت بادآورده اختراعات و اکتشافات اوج گرفت. درست در روزگاری که شاه اسماعسل شمشیر کشیده بود و رعیت شیعه می کرد و هر کس سی سنی را می کشت خانه ای در بهشت به او میدادند و شاه عباس خود را کلب آستان علی می خواند و شمشیر در شکم مادر و فرزند خود فرو می برد؛درست در همان زمان قوه بخار و قطب نما و چاپ اختراع شد. درست در همان زمان قاره آمریکا و جنوب آفریقا کشف شد و ما به امر به معروف و نهی از منکر پرداخته و اوباش و اراذل به نام تولاییان و تبراییان آزادی و دانش را شلاق می زدند. در ست در همان زمان ها علامه!!! مجلسی ده ها هزار حدیث می نوشت و فقهای جبل عاملی به پاشیدن تخم جهل و دشمنی مشغول بودند.
وقتی پس از چهار صد سال چشم گشودیم که صدای شلیک تیر سربازان ناپلئون و تزار و انگلیس ما را از خواب پراند. آن هم در روزگار قاجار.
سخن بسیار است و دلایل فراوان . این تنها چند نکته اشاره وار بود

در مورد شهر تهران و مشخصاتی که دارد

تیر ۱۳۹۵

از ویکی پدیا
*****
تِهْران بزرگ‌ترین شهر و پایتخت ایران و مرکز استان تهران و شهرستان تهران است. جمعیّت آن ۸٬۲۴۴٬۵۳۵ نفر است و بیست و پنجمین شهر پرجمعیّت جهان به شمار می‌آید.مساحت این شهر ۷۳۰ کیلومتر مربّع است.]
این شهر یکی از بزرگ‌ترین شهرهای غرب آسیا[ و بیست و هفتمین شهر بزرگ دنیا است. شهر تهران، در شمال کشور ایران و جنوب دامنهٔ رشته‌کوه البرز واقع شده‌است. این شهر دارای یک شبکهٔ متراکم بزرگ‌راهی و چهار خطّ فعّال مترو است که فقط در بهار سال ۱۳۹۰، ۱۲۹ میلیون مسافر را جابه‌جا کرده‌اند
از دههٔ ۱۳۴۰ تهران مرکز جذب مهاجران زیادی از سرتاسر ایران بوده‌است.ساکنان اصلی تهران اقوام فارسی‌زبان بودند، هم اکنون مردم از اقوام مختلفی در این شهر زندگی می‌کنند. در تهران مردم به زبان فارسی با یکدیگر گفت‌وگو می‌کنند. بیشتر مردم در این شهر زبان فارسی با لهجهٔ تهرانی دارند. دیگر اقوام ساکن تهران عبارتند از کُرد ،آذربایجانی، گیلک، مازندرانی، ارمنی، عرب ،لر.تراکم جمعیّت در تهران بین ده هزار و هفتصد تا بیش از یازده هزار تن در هر کیلومتر مربّع برآورد می‌شود که بنابر آمار بیستمین شهر پرتراکم جهان است.شهر تهران در شمال ایران، در کوهپایه‌های جنوبی رشته‌کوه البرز در حدّ فاصل طول جغرافیایی ۵۱ درجه و ۲ دقیقهٔ شرقی تا ۵۱ درجه و ۳۶ دقیقهٔ شرقی، به طول تقریبی ۵۰ کیلومتر و عرض جغرافیایی ۳۵ درجه و ۳۴ دقیقهٔ شمالی تا ۳۵ درجه و ۵۰ دقیقهٔ شمالی به عرض تقریبی ۳۰ کیلومتر گسترده شده‌است. ارتفاع شهر در بلندترین نقاط شمال به حدود ۲۰۰۰ متر و در جنوبی‌ترین نقاط به ۱۰۵۰ متر از سطح دریا می‌رسد. تهران از شمال به نواحی کوهستانی، و از جنوب به نواحی کویری منتهی شده، در نتیجه در جنوب و شمال دارای آب و هوایی متفاوت است. نواحی شمالی آب و هوای سرد و خشک و نواحی جنوبی آب و هوای گرم و خشک دارند
ساختار اداری ایران در تهران متمرکز شده‌است.تهران به ۲۲ منطقه، ۱۳۴ ناحیه (شامل ری و تجریش) و ۳۷۰ محلّه تقسیم شده‌است.نماد شهر تهران برج آزادی است. برج میلاد نیز نماد دیگر آن به حساب می‌آید.[تهران میزبان نزدیک به نیمی از فعّالیّت‌های صنعتی ایران است، کارخانجاتی در زمینهٔ تجهیزات خودرو، برق و الکترونیک، منسوجات، شکر، سیمان و مواد شیمیایی در این شهر واقع شده‌اند، تهران همچنین بازار بزرگ فرش و محصولات مبلمان در سراسر ایران است. در جنوب حومهٔ تهران یک پالایشگاه نفت به نام پالایشگاه نفت تهران وجود دارد. در تهران و حومه، اماکن تاریخی مذهبی نظیر مساجد، کلیساها، کنیسه‌ها، و آتشکده‌های زرتشتیان قرار گرفته‌است.در فهرست گران‌ترین پایتخت‌های دنیا در سال ۲۰۰۸ میلادی، تهران در پلّهٔ آخر قرار داشت. تهران همچنین در فهرست گران‌ترین شهرهای دنیا و بر مبنای شاخص هزینه‌های زندگی، در پلّهٔ یکی مانده به آخر جای داردتهران از جهت تولید ناخالص داخلی رتبهٔ پنجاه و ششم و با لحاظ کردن جمعیّت منطقه شهری، رتبهٔ بیست و نهم را در بین شهرهای دنیا دارد.مردم تهران ۳۳٪ از مالیات کشور را پرداخت می‌کنند

سابقه زندگی در تهران به ۵٫۰۰۰ سال پیش از میلاد بازمی‌گردد. در دی ماه ۱۳۹۳ اسکلت یک انسان در منطقه مولوی تهران متعلق به حدود ۷٫۰۰۰ سال پیش کشف گردید. پیش از این گمان می‌رفت سابقه زندگی در منطقه تهران امروزی به کشفیات قیطریه که متعلق به ۳٫۰۰۰ سال پیش بود، برمی‌گردد.
ستین بار توسّط ایل قاجار پایتخت ایران شد. تصویر کتیبهٔ فتحعلی شاه، روی تپّهٔ سنگی چشمه علی واقع در شمال شهر ری منطقه ۲۰ تهران
یاقوت حَمَوی مورخ یونانی الاصل عرب زبان در مُعجَم‌البُلدان تعریفی از طهران کرده و وضع این آبادی را در قرن ششم و هفتم قمری نشان داده است که به شرح زیر است: طِهران به کسر طاء و سکون‌ها و را و نون در آخر، لفظی است عجمی و ایشان «تهران» تلفظ می‌کنند، چون در زبان ایشان طاء وجود ندارد. این آبادی از دیه‌های ری است و میان آن دو قرب سنگ فاصله است. مردی راستگو از مردم ری مرا خبر داد که این آبادی دیهی بزرگ است که بناهای آن در زیر زمین بنیان یافته است و هیچ‌کس جز به اراده مردم بدانجا راه نمی‌یابد و در بیشتر اوقات ایشان نسبت به سلطان وقت راه خلاف و سرپیچی می‌پیمایند و وی را جز مدارا با ایشان چاره‌ای نیست. آنجا را دوازده محله است که هرکدام را با دیگری نزاع است و مردم محله‌ای به محله دیگر درنمی آیند. آن را باغ و بوستان فراوان است که همچون شبکه‌ای بناها را در میان دارد و خود حائلی در برابر تهاحم به حساب می‌آید. وی گفت مردم آنجا با وجود محفوظ بودن با گاو کشت نمی‌کنند و این کار را با بیل انجام می‌دهند از آن روی که ایشان را دشمن فراوان است و می‌ترسند که گاوشان به غارت برود.
تهران در گذشته از روستاهای ری بوده و ری که در تقاطع محورهای قم، خراسان، مازندران، قزوین، گیلان و ساوه واقع شده به سبب مرکزیّت مهم سیاسی، بازرگانی، اداری و مذهبی از قدیم مورد نظر بوده و مدّعیان همواره این مرکز راهبردی را مورد تهاجم و حمله قرار می‌داده‌اند. روستای تهران به‌واسطهٔ برخورداری از مغاک‌ها و حفره‌های زیرزمینی و مواضع طبیعی فراوان و دشواری نفوذ در آن‌ها پناهگاه خوبی برای دولتمردان و دیگر اشخاصی بوده که احتمالاً مورد تعقیب مدّعیان قرار داشته‌اند.
از سوی دیگر، کاروان‌های بزرگی که از محورهای مورد بحث عبور می‌کردند شکارهای سودمندی بودند و اغلب مورد حمله و چپاول مردم بومی واقع می‌شدند. روستای تهران در واقع کانون چپاولگران و نهانگاه کالاهای دزدیده‌شده بود و این وضع تا زمان شاه تهماسب صفوی که قزوین را به عنوان پایتخت خود انتخاب نمود ادامه داشت. تهران در برابر حملهٔ افغان‌ها (پشتون‌ها) ایستادگی زیادی کرد و به همین خاطر آن‌ها پس از تصرّف تهران این شهر را ویران کردند و باغ‌ها و تاکستان‌های آن را از میان بردند.در زمان نادرشاه تهران دوباره نام و نشانی یافت و در همین شهر بود که نادرشاه رهبران بزرگ شیعه و سنّی را گرد هم آورد و پیشنهاد اتّحاد اسلامی و رفع اختلاف‌ها را به آن‌ها داد.
تا پیش از کشف تمدّن قیطریّه و همچنین کشف آثاری در تپّه‌های عبّاس‌آباد، گمان می‌رفت پیشینهٔ تاریخی این شهر به همان آثار یافت‌شده در حوالی شهر ری محدود می‌شود، ولی اکتشافات باستان‌شناسی در تپّه‌های عبّاس‌آباد، بوستان پنجم خیابان پاسداران و درّوس، نشان داد تمام آبادی‌های ناحیهٔ تاریخی قصران، دوره‌ای درخشان از استقرار اقوام کهن و خلّاقیّت‌های فرهنگی را پشت سر گذارده‌اند.در فارسنامهٔ ابن بلخی نیز که مربوط به سال‌های ۵۰۰ تا ۵۱۰ هجری قمری است، از شهر تهران به دلیل انارهای مرغوبش یاد شده‌است. اگرچه در آثار مکتوب کهن از تهران پیش از اسلام نام برده نشده‌است، اما حفّاری‌های باستان‌شناسی ۱۳۲۱ خورشیدی در روستا‍ی درّوس ‍ شمیران نشان می‌دهد که در این ناحیه، در هزارهٔ دوّم پیش از میلاد، مردمی متمدّن زندگی می‌کرده‌اند.
تهران در آغاز روستایی نسبتاً بزرگ بود که میان شهر بزرگ و نام‌آور آن زمان، شهر ری و کوهپایه‌های البرز جای گرفته بود. نخستین بار نام آن در یادکرد زندگینامهٔ ابوعبدالله حافظ تهرانی (زاده ۱۸۴ خ) آمده‌است. پس از یورش مغولان به ری و ویرانی این شهر، تهران بیش از پیش رشد یافت و شماری از اهالی آوارهٔ ری را نیز در خود جای داد و مساحتش در این دوران به ۱۰۶ هکتار رسیده بود.این منطقه در دوره سلسله صفوی به علّت این‌که بقعه سید حمزه جدّ اعلای صفویه در نزدیکی حرم شاهزاده عبدالعظیم جای داشت و تهران نیز دارای باغ‌های خوش آب و هوا بود، مورد توجّه قرار گرفت. نخستین بار، شاه طهماسب اول صفوی در سال ۹۱۶ خ. هنگام گذر از تهران باغ و بوستان فراوان این شهر را پسندید و دستور داد تا بارو و خندقی به دور آن بکشند. این بارو که ۱۱۴ برج به عدد سوره‌های قرآن و چهار دروازه رو به چهار سوی دنیای پیرامون داشت، از شمال به میدان توپ‌خانه و خیابان سپه، از جنوب به خیابان مولوی، از شرق به خیابان ری و از غرب به خیابان وحدت اسلامی (شاپور) امروزی محدود می‌شد، مساحت تهران در این دوران به ۴۴۰ هکتار رسید.در دورهٔ شاه عباس یکم (۹۶۶ تا ۱۰۰۷ خ) پل، کاخ و کاروانسراهای زیادی بر پا شد، در بخش شمالی برج و باروی شاه تهماسبی، چهارباغ و چنارستانی ساخته شد که بعدها دورش را دیواری کشیدند و به صورت کاخ (کاخ گلستان) و پایگاه فرمانروایی درآوردند. کریم‌خان در نبردهای خود برابر محمدحسن‌خان قاجار در سال ۱۱۷۲ قمری تهران را مرکز اردوکشی خود برگزید و پس از پیروزی در این جنگ در دیوانخانه دیرین تهران که در زمان شاه سلیمان ساخته شده بود بارِ عام داد و با عنوان وکیل الرعایا، زمامداری ایران را در دست گرفت.
نام تهران
در بارهٔ ریشه‌شناسی نام تهران اختلاف نظر زیادی وجود دارد که تعدادی از آن نظرات در اینجا آمده است:
⦁ پاره‌ای از پژوهشگران «ران» را پسوندی به معنای دامنه گرفته‌اند و ⦁ شمیران و تهران را بالادست و پایین‌دست خوانده‌اند.
⦁ برخی دیگر تهران را تغییر شکل یافتهٔ «تهرام» به معنای منطقهٔ گرمسیر دانسته‌اند، در مقابل شمیرام یا ⦁ شمیران که منطقه سردسیر است.
⦁ و همچنین عدّه‌ای بر این باورند که سراسر دشت پهناوری که امروز تهران بزرگ خوانده می‌شود در میان کوه‌های اطراف، گود به نظر می‌رسید و بدین سبب «ته ران» نام گرفت.
⦁ البته با توجه به توسعهٔ تهران در سال‌های متمادی پس از شهر «ری» مشهور، و اینکه تهران محلی بوده است نزدیک به ری و در «ته» یا آخر آن، ممکن است واژهٔ تهران تغییر یافتهٔ عبارت «ته ری ان» باشد. (یعنی محلی که در ته ری قرار دارد) و الف و نون مرسوم در نام بسیاری از شهرهای ایران کم‌کم به این نام هم چسبیده و به مرور اصلاح شده و به صورت «تهران» درآمده است.
⦁ روستایی که پیش‌درآمد شهر تهران بوده‌است، پیش از اسلام نیز وجود داشته، امّا پس از اسلام کم‌کم نام آن معرّب گردیده و از تهران به طهران تبدیل شده‌است. امّا جغرافیدانان معروف آن روزگار نیز به املای تهران اشاره نموده‌اند. همزمان با جنبش مشروطه، که تغییرات زیادی در ادبیّات و نگارش زبان ⦁ فارسی به وجود آمد، رفته‌رفته املای تهران رواج یافت و پس از تأسیس ⦁ فرهنگستان زبان و ادب فارسی و تأکید آن بر املای تهران، املای دیگر (طهران) کاملاً منسوخ شد.
اعتماد السلطنه در مرآت البلدان دربارهٔ وجه تسمیه تهران چنین آورده‌است: ” چون اهل آنجا (تهران) در وقتی که دشمن برای آنها به هم می‌رسید در زیر زمین پنهان می‌شدند، از این جهت به این اسم موسوم شده‌است که به ” ته ران” یعنی زیر زمین می‌رفته‌اند”.
نام برخی کوی‌ها و محلات تهران منسوب به خانوارهای رؤسای ایل‌هایی است که در زمان آقامحمدخان و فتحعلی شاه در پایتخت جدید اسکان داده شدند؛ مانند کوچه شیرازیها و کوچه افشارها در قلب محله چال میدان، کوچه دیگری منسوب به افشارها در شمال محله سنگلج؛ دیگر محله عرب‌ها در گوشه شمال غربی محله عودلاجان؛ و نیز کوچه و حمام قراقانیها در محله چال میدان؛ کوچه شام بیاتی‌ها در شمال عودلاجان؛ کوچه خدابنده‌لو در غرب عودلاجان؛ محله باجمانلوها در شمال غرب محله سنگلج؛ تکیه و محله قمی‌ها در محله سنگلج که همگی در محله‌های خوب و به اصطلاح سرآب اسکان یافته‌اند.
جغرافیا
نوشتار‌های اصلی: جغرافیای تهران و اقلیم تهران
نقشه توپوگرافیک تهران و استان تهران
شهر تهران در ۵۱ درجه و ۲ دقیقه تا ۵۱ درجه و ۳۶ دقیقهٔ طول شرقی و ۳۵ درجه و ۳۴ دقیقه تا ۳۵ درجه و ۵۰ دقیقهٔ عرض شمالی قرار گرفته‌است و ارتفاع آن از ۲۰۰۰ متر در مرتفع‌ترین نقاط شمالتا ۱۲۰۰ متر در مرکز و ۱۰۵۰ متر در جنوب متغیّر است. تهران در بین دو وادی کوه و کویر و در دامنه‌های جنوبی رشته کوه البرز گسترده شده‌است. از جنوب به کوه‌های ری و بی‌بی‌شهربانو و دشت‌های هموار شهریار و ورامین و از شمال توسط کوهستان محصور شده‌است.ارتفاع چند نقطه شهر تهران از سطح دریا: شهر تهران از نظر زمین‌لرزه جزء مناطق پرزیان (۸ تا ۱۰ درجه مرکالی) به شمار می‌آید. گسل‌هایی که در تهران و حومه تا شعاع ۱۵۰ کیلومتری مرکز شهر قرار دارند، عبارتند از گسل مشاء، گسل شمال تهران، گسل ری، گسل طالقان، گسل ایوانکی و گسل ایپک که بررسی رفتار آن‌ها حایز اهمیت است
شهر تهران، به طور پیوسته در معرض خطر سیل قرار دارد. از دلایل اصلی این موضوع، می‌توان اختلاف ارتفاع زیاد، شرایط اقلیمی خاص، وجود رودخانه‌های فراوان مانند رود کرج، رود دربند، رود چیتگر و مسیل‌های متعدد و قرارگرفتن شهر تهران در پای کوه را نام برد. همچنین در شهر تهران، ۱۲ حوزه آبریز بالادست مسلط بر آب و ۱۴ کیلومتر نوار مولد سیل از دارآباد تا غرب دره فرحزاد وجود دارد.
زلزله و گسل‌های تهران
تهران در هزار سال اخیر شاهد چهار زمین‌لرزه بزرگ بوده‌است. تهران آخرین زلزله شدید خود را در سال ۱۸۳۰ میلادی، شاهد بوده‌است
تهران از لحاظ موقعیت زمین‌شناختی بر روی گُسل‌های فعالی قرار گرفته که باعث رانش زمین و زمین‌لرزه می‌شوند.از میان بسیاری از گسل‌های فعال تهران، احتمال فعال‌شدن سه گُسل به نام‌های، «گسل مشا، گسل شمال تهران و گسل جنوب ری» بیش از بقیه وجود دارد.
بسیاری از ساختمان‌ها و آپارتمان‌های تهران کیفیت ساخت‌وساز پائینی دارند و از این روی به گفته بسیاری از کارشناسان، در صورت وقوع زلزله در تهران، بسیار پرتلفات خواهد بود.
طی تحقیق مؤسسه علمی آلفرد وگنر آلمان تهران وارد لیست ده نفری خطرناک‌ترین شهرهای دنیا برای وقوع بلایای طبیعی شد. عامل اصلی ورود این شهر به لیست قرار گرفتن روی گسل زلزله در عین وجود سازه‌های غیراستاندارد فراوان در سطح شهر و همین‌طور تراکم جمعیت بالا می‌باشد
آب و هوا
آب و هوا ی شهر تهران تاثیرگرفته از کوهستان در شمال (نسیم توچال) و دشت در جنوب است. جز منطقه‌های شمالی تهران که تحت تأثیر کوهستان، تا اندازه‌ای معتدل و مرطوب هستند، آب و هوای دیگر منطقه‌های شهر کمابیش گرم و خشک و در زمستان‌ها اندکی سرد است. مهم‌ترین منبع بارش در این شهر بادهای مرطوب مدیترانه‌ای و اطلسی هستند که از سوی غرب می‌وزند. رشته کوه البرز همچون سدی از نفوذ بسیاری از توده‌های هوا جلوگیری می‌کند، از همین روی سبب گردیده که هوای تهران از یک سو خشک‌تر و از سوی دیگر از آرامش نسبی برخوردار باشد.
یکی از شدیدترین بارندگی‌های تهران در ۱ اردیبهشت ۱۳۴۱ روی داد. این بارش ۱۰ ساعت طول کشید. اداره هواشناسی اعلام کرد میزان باران یک روز تهران معادل شش سال بوده است.

ریزش طاق نما – محمود صفریان

تیر ۱۳۹۵

محمور - ایمان یک
وقتی چراغ راهنمائی راه داد، رفتم عرض خیابان را از روی خط عابر پیاده عبور کنم. اتومبیلی که با سرعت می‏آمد متوقفم کرد شک داشتم بتواند توقف کند. نرفتم. صبر کردم ببینم راننده می‏تواند افسار اتومبیل را به موقع بکشد.
سرعتش که کم شد با عجله دویدم توی خط عابر پیاده،. اشتباه کرده بودم، راننده نتوانست به موقع توقف کند، گویا بجای ترمز گاز را فشرده بود. چنان پرتم کرد که پهن زمین شدم. نمی دانم چرا فکر کردم مرده‏ام.
اما چه جور شد که از جا برخاستم و با سرعتی که حتا از یک آدم تصادف نکرده هم بعید بود، خودم را به در ِ کنار راننده رساندم، آن را باز کردم و افتادم روی صندلی. راننده که در تدارک فرار بود، دست ‏پاچه شد. فقط توانستم بگویم مرا به بیمارستان برسان. خونی که کف اتومبیل را پوشاند، ترس مرگ را در جانم ریخت. دیگر نفهمیدم.

اتومبیل هنوز بوی نوی می ‏داد با رنگی که کمتر دیده بودم. رنگ کرمی که برق ذرات طلائی داشت. راننده دختر جوان زیبای چشم بادامی بود که از ترس، دیگر زرد نبود. رنگ دیگری به خود گرفته بود. شاید این هم یک نوع شانس باشد.
من بی‏هوش بودم که گویا او بطرف بیمارستان حرکت کرد.

پس از بیهوشی در اتومبیل آن دختر خانم، دیگرنمی دانم برمن چه گذشت. نمی دانم چند روز یا چند هفته بعد روی تخت بیمارستانی که نمی‏شناختم، با دردی توان سوز چشم باز کردم.

” دارم از درد می‏میرم…. کسی اینجا هست؟ ….”
صدای زنانه‏ای را که با دیگری صحبت کرد شنیدم:
” چشم باز کرد. دکتر را خبر کنید.”
داشتم تعجب می‏کردم. چرا خودش دکتر را صدا نکرد. با همه‏ی تلاشم نتوانستم به هوش بمانم.
پلک‏هایم قدرت بازماندن را از دست دادند، چشمانم بسته شد و گویا دوباره بیهوش شدم.
وقتی چشم باز کردم دردم کمتربود. دو پرستار و یک دکتر بالای سرم بودند
رو به دکتر گفتم:
” اصلن حالم خوب نیست، خرد شده‏ام. نفسم راحت بالا نمی‏آید …”
” می ‏دانم اما امیدوار باش. ما سخت در تلاشیم. اینجا بیمارستان بسیار مجهزی است.”
و یکی از پرستارها که کمتر در صحبتهایشان طنز هست، با کنایه ای پر از طنز گفت:
” در بیابان‏ های کشاورزی چکار می‏کردید؟ مزرعه‏دار هستید؟ ”
نفهمیدم چه می‏گوید. چشمانم سنگین شده بود. آن ها را بستم و خوابیدم. فقط نا مفهوم شنیدم که کسی گفت:
“کاریش نداشت باش، تاثیر مرفین است… از بالای سرش…”
شاید گفته بود
” تکان نخور.”
هر بار از هوش رفتنم چقدر طول می کشید، نمی‏دانم.

این بار با دردی کمتر ولی با حالت تهوع شدید بیدار شدم. داشتم کلافه می‏شدم. می‏دانستم به ترکبیات تریاک حساس هستم.
پشتی تختم را کمی بالا داده بودند. با تعجب متوجه شدم که بیشتر پائین تنه‏ام در گچ است. سر درد هم داشتم . حالم خوش نبود.
پرستار مراقبم گفت:
“می‏توانی حرف بزنی؟ فقط چند کلمه. شاید بتوانی پلیس را در مورد راننده‏ای که تو را آورده بیمارستان کمک کنی. مرد محترمی به نظر می‏رسد، می‏گوید مقصر نیست. تورا که بیهوش در کنار مزرعه‏ای پیدا می‏کند نتوانسته بی‏تفاوت بگذارد و برود.”
“اگر بتوانی کاری برای رفع حالت تهوع‏ام بکنی شاید…”
وقتی با آمپولی برگشت و گفت:
“این هم برای تهوع‏ات”
پرسیدم:
“گفتی آنکه مرا به بیمارستان رساند مرد بود.”
“بله مردی جان شما را نجات داده است.”
زیر لب گفتم با حالی که من دارم گمان نمی‏کنم جانی به در ببرم. و پرسیدم.
“تو او را دیده‏ای؟ مثل خودمان است یا چشم بادامی است؟”
با تعجب نگاهم کرد و گفت:
“پلیس را که پشت در است بگویم فقط برای چند سؤال بیاید تو؟”
با تکان سر موافقت کردم.
پلیس کوتاه قد خوش‏روئی وارد شد و با لبخندی که خوشم آمد گفت:
“خوشحالم که دارید بهتر می‏شوید. زیاد مزاحم نمی‏شوم. چند سؤال کوتاه دارم. مفصلش را می‏گذارم برای وقتی که حالتان کاملن خوب شد.”
با نگاه و حرکت سر موافقت کردم.
“یادتان می‏آید کجا تصادف کردید؟”
“بله، روی یکی از خط‏های عابر پیاده در خیابان ِ…
“چرا؟ ”
” چی چرا؟ سرکار”
“چرا تو خط عابر پیاده؟ اتومبیلها که پشت خط عابر توقف می‏کنند.”
” ولی این یکی نکرد. گمان می‏کردم توقف کند، حتا متوجه شدم که سرعتش را کم کرد، و می‏رفت که آرام به ایستد . عجله داشتم رفتم توی خط عابر پیاده تا خیابان را رد کنم، ولی راننده ناگهان پایش را گذاشت روی گاز و با سرعت هرچه تمامتر مرا مثل پرکاه پرت کرد. دختر خانم معقولی بنظر می‏آمد. باید اشتباه کرده باشد، گاز را بجای ترمز فشار داد. برای داشتن تجربه رانندگی جوان می‏نمود.”
” گفتی دختر خانم معقولی بود؟ تو هم مثل راننده که گاز و ترمز را اشتباه کرده است، اشتباه نمی‏کنی؟ کسی که تو را به بیمارستان آورد آقا است و نه خانم.”
” نه سرکار. اشتباه نمی‏کنم. دختر خانم جوانی بود با چشمان بادامی. شاید تازه گواهی‏نامه گرفته بود. ”
” خودش سوارت کرد؟ ”
” نه خودم پریدم توی ماشینش و خواهش کردم مرا به بیمارستان برساند. ولی دوام نیاوردم و بی‏هوش شدم. ”
” آقای ضرابی گمان می‏کنم استراحت بکنید بهتر است. بعدن مزاحم می شوم.”
داشتم دوباره از حال می‏رفتم، محو و گنگ شنیدم به پرستار گفت:
” اصلن حالش خوب نیست. دارد هذیان می گوید. می گوید با خانمی تصادف کرده و خودش بدون کمک کسی بلند شده در اتو مبیل او را باز کرده و کنار راننده نشسته، و خواهش کرده که برساندش به بیمارستان “

فکر کردم، چرا آقائی مرا به بیمارستان رسانده؟ جریان چیست؟
پاسی از شب گذشته بود که چشم باز کردم. پرستاری با سرنگ خالی کنار تختم ایستاده بود.
“فکر کردیم درد داری. دکتر گفت، نه مرفین ولی داروی ضد درد دیگری به تو تزریق شود.”
“هنوز هم در ناحیه شکم، درد زیادی دارم.”
“برای همین درد که نشان داده شده در جائی از محوطه شکمت خونریزی هست امشب، یعنی تا کمتر از یکساعت دیگر عملت می‏کنند. باید علت خونریزی هرچه زود معلوم شود. تا متوقفش کنند.”
“عمل!؟ شبانه؟ مگر خونریزی زیادی دارم؟ ”
” نمی‏دانم. ولی می‏دانم که قرار است همین امشب عمل بشوی همه دکترهای مربوطه هم آمده‏اند. جراح، دکتر بیهوشی، پرستارهای اتاق عمل، همه وهمه…”
” مثل اینکه وضعم تعریفی ندارد. باید رفتنی باشم . دلم برای این همه تلاش می سوزد.”
” این حرفا چیه آقای ضرابی؟ ”
” نفهمیدی چرا پلیس حرف‏هایش را با من تمام نکرد؟ شنیدم که به همکارت می‏گفت من هذیان می‏گویم. در حالیکه من آرام و با دقت به همه‏ی سؤال‏هایش جواب می‏دادم. ”
” آقای ضرابی بگذار روشنت کنم. تو را آقائی، بیهوش به بیمارستان آورده است. ولی تو می‏گوئی با اتومبیل خانمی تصادف کرده‏ای. این همه را گیج کرده است، بخصوص که از یکطرف گفته‏ای شدت تصادف تو را پرت کرده و از طرف دیگر گفته‏ای که خودت پس ازچنین تصادفی برخاسته و رفته‏ای سوار اتومبیل خانم شده‏ای.”
” خانم پرستار! من را دارند می‏برند اتاق عمل، شاید زنده برنگشتم. خواهش می‏کنم با دقت توجه بفرمائید. این کاملن حقیقت دارد که من با یک دختر خانم چشم بادامی تصادف کردم، نمی‏دانم چینی بود یا کره‏ای یا از کشوری دیگر در آن حدودها، و چون دیدم در تدارک فرار است با همه‏ی نیرو برخاستم و خودم را به درون اتومبیل او انداختم و گفتم مرا به بیمارستان برسان.
بنظر می‏رسد مرا کنار مزرعه‏ای در بیابان‏های اطراف پرت کرده و رفته و این آقا از سر خیرخواهی مرا به بیمارستان رسانده است. خواهش می‏کنم حتمن این حقیقت را به پلیس بگوئید. همکارت می‏گفت این مرد خیّر گرفتار شده و پلیس حرفش را قبول ندارد.”
” بخاطر این کار خیر حتمن سالم و خوب از اتاق عمل بیرون می‏آئی. همه این حرف‏ها را به پلیس خواهم گفت شاید از آن آقا رفع اتهام شود. ضمنن بگویم که اگرپس از تصادف از جایت تکان نخورده بودی این همه ضایعات نمی‏داشتی. برای سلامتی‏ات دعا می کنم.”

حالا شش ماه است بیمارستانم. می گویند یکماه دیگر گچ ها را باز می کنند. می گویند امیدوارند که خوب خوب بشوم. ولی خودم چنین احساسی ندارم. شنیده ام که پلیس رد دختر خانم را در” هنگ گنگ ” پیدا کرده است. و گویا می خواهد از ” اینتر پل ” کمک بگیرد که من موافق نیستم.
نمی دانم از بیمارستان که مرخص شدم خودم می توانم کارهایم را روبراه کنم یا …نمی خواهم به ” یا ” ی آن فکر کنم.

” آقائی که تا حالا او را ندیده ایم آمده می خواهد شما را ببیند، اجازه می
دهید؟ ”
” اگر مامور است چه از بیمه یا پلیس یا هر جای دیگر، نه، حوصله ندارم. ”
” گمان نمی کنم اداره ای! باشد “

” آ قای ضرابی از دیدارتان و از اینکه روز به روز بهتر می شوید خوشحالم…”
” می بخشید! جنابعالی؟ ”
” من وکیل خانواده ” جیانگ لو ” هستم. اگراجازه بدهید چند دقیقه وقتتان را می گیرم. ”
” جیانگ لو؟ نمی شناسم و نمی خواهم بشناسم و حوصله و رمق مصاحبه هم ندارم. از آمدنتان ممنونم ولی نمی توانم در خدمتتان باشم ”
” آقای ضرابی! خانمی که با شما تصادف کرد و آن کار احمقانه را انجام داد خانم جیانگ لو است دختر این خانواده است. ”
” شنیده ام که خانم! هنگ کنگ تشریف دارند؟ ”
” اجازه می دهید چند دقیقه بنشینم ؟ ”
” فکر می کنم که همان روز تصادف متوجه شده اید که خانم جنیفر جیانگ لو دختر خانم جوانی است. او فقط بیست سال دارد.”
” این دختر خانم جوان که حتمن منظورتان کم تجربه بودنش است، چطور توانسته مرا از اتومبیلش بکشد بیرون، مثل یک لاشه بی اندازد در بیابان و برود. این کار یک آدم خونسرد ، آگاه و خب، خلافکار است. و البته سنگدل! و بی گمان سخت ترسیده ”
” شما درست می گوئید. مقصود من هم این بود، کل کاری که در رابطه با شما انجام داده است اشتباه و ناشی از جوانی و کم تجربگی بوده وبی تردید از ترس و وحشت شدید. وبه علت همین وحشت به هنگ گنگ پناه برده است. ”
” می توانم بپرسم قصد شما از آمدن اینجا چیست؟ خواهش می کنم بی زمینه چینی و بطور خلاصه منظورتان را بفرمائید. من، هم خیلی خسته ام وهم روحیه خوبی ندارم، می بخشید از جور حرف زدنم، آقای ….”
” مزینی! آمده ام از شما بپرسم که در رابط با این تصادف می خواهید چکار کنید. بهتره بگویم چه چیز شما را راضی می کند. ”
” تا قبل از رو در رو شدن با خانم جنیفر جیانگ لو، نه رضایت می دهم و نه چیزی راحتم می کند. گمان می کنم حرفم را واضح بیان کردم جناب مزینی. ”
” خوب می دانم که چقدر آزرده و خسته هستید و کل این پیش آمد تا چه حد شما را در هم کرده است، ضمن تشکر از اینکه مرا پذیرفتید و با ابراز خوشحالیم که دارید بسوی بهبود کامل می روید اجازه بدهید در ملاقات کوتاه بعدی پاسخ خانواده جیانگ لو را به اطلاع شما می رسانم ”
” خواهش می کنم طبق عادت وکلا وقت را با رفت و آمد تلف نکید. ممنون می شوم مرا بیش از این نیازارید. ضمنن بگویک که باید خانواده هوشمندی باشند. انتخاب وکیل فارسی زبان، نشانه آن است “

وقتی طبیب معالجم همراه با دو پرستاری که بیشتر با من در تماس بوده اند، وارد اتاقم شدند فهمیدم که نباید یک ویزیت معمولی روزانه باشد.
” آقای ضرابی، خوشحالیم که دارید خوب می شوید. روزی که آن آقا ا آورد تان بخاطر خون زیادی که از شما رفته بود و شکستگی های متعددی که عکس ها نشان دادند و بیهوشی عمیقی که داشتید گمانمان بر زنده بودنتان بسیار اندک بود. جوانی و اراده شما یاری کرد تا معالجات مؤثر واقع شود. آنچه را که می خواهم بگویم و شما باید بدانید این است که در دو قسمت بدن شما فلز بکار برده ایم در قسمت چپ لگن و در ران پای راست. دیگر اینکه به علت پارگی شدید که همراه با خونرزی زیاد بود نا چار طحال شما را بر داشتیم .
شما حد اقل باید به مدت یکسال با تکیه بر عصا و آهسته راه بروید. ضمنن هزینه بیمارستان شما نیزرقم بسیار بالائی است، متوجه هستید که در اتاق اختصاصی بستری هستید.
اگر اجازه بدهید مراتب را به خانواده شما نیز خواهیم گفت. می دانیم خود شما به آنها می گوئید ولی اصرار دارند از زبان مانیز بشنود.
تا ده روز دیگر مرخص خواهی شد.در این فاصله همه گونه بررسی مجدد را برای اطمینان کامل از سلامتی شما بعمل خوهیم آورد. می خواهیم خیالمان راحت شود “

داشتم فکر می کردم، این چه طوفانی بود که آوارم شد…؟ کجا می رفتم؟ چرا پیاده بودم ؟ …معلوم نیست دیگر آدمی که بودم بشوم. یکسال با عصا؟ یکسال آهسته راه رفتن؟ دختر خانم چرا ترمز نکرد؟ چطور توانسته دست تنها من را، من را که نه، لاشه ام را از اتومبیلش بیرون بیاندازد؟ داشت حالم دگرگون می شد. زندگی روی دیگرش را رو کرده بود. روی زشت و کریه اش را. نه، روی دیگرش مرگ نیست. مرگ راحت شدن است مرگ به نوعی رهائی است.
برایم کتاب دلخواهم را آورده اند، اما حتا حوصله نکرده ام بازش کنم. فکر می کنم نیمی از خون در گردش رگهایم دارو های گوناگونی است که به کمکشان زنده مانده ام….این هم شد زندگی؟
خیلی ها در این مدت طولانی به دیدنم نیامدند. چرا؟
می دانم هرکس درد و مشکلات خودش دارد. بیایند که چه کنند؟ احوالپرسی ؟ مسخره است. من دارم خاموش می شوم. دیگر برای اطرافیانم حرارت لازم را نداردم .

زنگ کنار تختم را فشار دادم، نمی دانستم چرا. پرستاری پاسخ داد:
” چه مشکلی دارید؟ ”
” لطفن اگر امکان دارد برایم آینه بیاورید. ”
” آینه!؟ …می خواهید چکار کنید؟ ”
” می خواهم خودم را که مدتهاست با دقت ندیده ام، ببینم ”
” اقای ضرابی! حالتان خوبه؟ ”
جوابش را ندادم.
کاش گفته بودم خوابم نمی برد داروی خواب می خواهم. حالا هم دیر نشده. رفتم دوبار زنگ بزنم که تلفن اتاقم به صدا در آمد:
” آقای ضرابی! آقای مزینی پشت خط است، می خواهد با شما صحبت کند، وصل کنم؟ ”
” نه، بگو خوابم. ”
و برعکس همیشه که دائم خوابم می برد، پلکهایم باسنگینی و چشمانم با خواب فاصله زیادی داشتند. و هجوم افکاری که مثل ابرهای تیره ودرهم و بر هم تمامی رگهای مغزم را گشت می زدند آرامم نمی گذاشت.
لحظه ها گاه بنیان می گذارند شکوه و زیبائی و عشق را و گاه فرصت سال را برای د رهم ریختن قشنگترین طاق نما های زندگی فراهم می کنند. و برای من لحظه ی تصادف آن روزبنیان کن بود.
بد ترین پیش آمد های نا مطلوب وقتی است که فقط مرکز تفکرت سالم می میماند. مرگهای مغزی در این مواقع بهترین موهبت است. من هر گز نخواسته ام قهرمان علیلی باشم حتا اگر با شهرت جهانی همراه باشد.
من نگاه ها را سرشار از مهر می خواهم مهری صادقانه و همراه با احترام و نه مملّو از ترحم.

” خانم جیانگ لو آمده می خواهد شما را ببیند، اجازه می دهید؟ ”
” جوان است؟ ”
” نه، گویا آنکه با شما تصادف کرده دختر ایشان است ”
” تنهاست؟ ”
” بله تنهاست ”
” حالا که وقت ملاقات نیست، ”
” می دانم، ولی چرا به او اجازه داده اند نمی دانم ”
” کجاست ؟ ”
” درقرارگاه پرستاران این بخش منتظر اجازه شماست ”
” اشکالی ندارد بگوئید بیاید. لطفن حتمن تاکید کنید که زیاد نماند ”
من همیشه در تشخیص و حدس حدود سن مردم این نژاد نا موفق بوده ام. خانمی شیک و متشخص حدود چهل ساله با دسته گلی زیبا که فقط چند شاخه بود وارد شد و با انگلیسی بسیار روان گفت:
” سلام آقای ضرابی. از وقتی که به من داده اید ممنونم. امید وارم هرچه زودتر شما را با سلامت کامل در بیرون از اینجا ببینم. ”
” خانم لو از گل هایتان سپاسگزارم. چه خدمتی از من ساخته است ؟ ”
” اتفاقن من آمده ام بگویم از ما چه خدمتی انتظار دارید؟ ”
” خانم محترم آنچه که من می خواهم از دست و امکان شما بر نمی آید. من سلامتی کاملم را می خواهم. می خواهم همانی بشوم که دختر شما از من گرفت. ”
بی صدا گریست. چند دقیقه ساکت ماند و آرام گفت:
” ما از روز اول خود را نه تنها کنار نکشیدیم که رسمن مقصر بودن دخترمان را به پلیس اطلاع دادیم،
البته می دانید که به عمد نبوده است.
ما خواستیم که اتاق اختصاصی به شما بدهند و از هر کاری و دعوت از بهترین متخصصین به هزینه ما دریغ نکنند و حالا هم تمامی هزینه های بیمارستان را می پردازیم. انتطار هم نداریم که شما کاملن راضی بشوید .
بیش ازاین مزاحم نمی شوم. فقط می گویم که جنیفر هم وضع روحی خوبی ندارد. اگر هنوز می خواهید که با او روبرو بشوید حرفی نداریم، ترتیب آن را هم می دهیم. ”
دست مرا با هر دو دست گرفت، خم شد و بسیار مهربان پیشانی ام را بوسید و با نشاندن چند قطره اشک بر صورتم و با گفتن بسیار متاسفم به سوی در رفت و اضافه کرد”
” شخصن مجددن به دیدارتان خواهم آمد ”
” خانم جیانگ لو! همه هزینه های بیمارستان را بیمه اتومبیل دختر خانم شما باید بپردازد، شما چرا؟ ”
با خنده تلخی اتاقم را ترک کرد.

با بسیاری از درد های جسمی و دنیائی از ناراحتی های احساسی، ملاقات با خانم لو و نوع برخورد و حرف هایش مزید شد.
مدتها چشم به سقف، دفتر زندگی ام را ورق زدم.
چرا باید جنیفرلو از بیم اشتباهی که کرده است گرفتاری فکری نوع دیگری وبالش شده باشد. و از خانه اش آواره گردد. انصاف نیست. فردا کار را تمام می کنم، تا بهتر ببینم پس از بیمارستان با خودم چکار خواهم کرد.
از پرستار خواستم اگر امکان دارد به پلیس اطلاع بدهد که من آمادگی دارم.
اشک های خانم جیانگ لو با آنهمه وقارو منشی که در حرکاتش بود منقلب ام کرده بود. نه، من نمی توانم سبب ساز این درهم ریختگی باشم. فردا رضایت می دهم و به سهم خودم کابوس دختر خانم آن ها را تمام می کنم. تلاطم روحی دختر جوانی بخاطر یک اشتباه نا خواسته نباید چون خوره بیفتد به بجانش. لانه کردن ترس چون موریانه سلامت روان را می جود و وجود را از مقاومت تهی می کند.

” بفرمائید خانم جیانگ لو، ضرابی هستم ”
” …من نمی توانم این سخاوت را فراموش کنم. تلفنی مراتب را به جنیفر اطلاع دادم، باور نمی کنید چگونه گریست. من تا کنون چنین هق هقی از او ندیده بودم. صمیمانه سپاسگزارم که روحیه او را ترمیم کردید. ما این محبت شما را بنحو شایسته ای جبران خواهیم کرد….”

چقدر خوشحالم. به بهائی که پرداخته ام کاری ندارم. این اتفاق ممکن بود توسط هر کس دیگر نیزرخ بدهد .
شاید تجربه ای باشد برای دختر خانمی که کسب هر تجربه میتواند برایش مفید باشد.

لباس پوشانده شدم. باید تا یکساعت دیگر اتاقی را ترک کنم که بیش از شش ماه مرا در خود پناه داده بود. بیمارستانی را که کارکنانش مرا با مهری ناب آشنا کردند. نمی خواهم بگویم کاش می توانستم بیشتر بمانم ولی می دانم که در بیرون از اینجا کمتر چنین صداقتی یافت خواهد شد.
دستور داده اند چند بار طول اتاق را با عصا راه بروم. احساس می کنم دارند پا به پا می برندم. خوشحالم که آغوش مادرم در انتظارم است. می دانم که همه فامیل جمع خواهند بود. ولی من دیگر آن سهراب شلوغ همیشه نیستم.
من نمی توانم ورجه وورجه های سابق را داشته باشم. می دانم جام بلورینی هستم که بند زده شده است. باید همه حواسم جمع سرما و گرما و فراز و نشیب ها باشد. من آن بی خیالی را که داشتم دوست دارم. عاشق خنده هائی هستم که در جواب مادر وقتی که می گفت می خواهم برایت آستین بالا بزنم، سر می دادم.
مثل درخت در حال رشدی که آبی ریشه سور پایش ریخته باشند، دارم زرد و زرد تر می شوم. من با همه ی بیخیالی هرگز تمام داشته هایم را به قمار نمی گذاشتم ولی بی آنکه خودم بخواهم این بار همه را باخته ام.
از خستگی روی صندلی ملاقات کننده ها نشستم. نفس نفس می زدم. از وضعیتم خوشحال نبودم.

” آقای ضرابی دختر خانم جوانی آمده می خواهد شما را ببیند. گمان می کنم همان دختر خانمی باشد که با شما تصادف کرده است. با مادرش آمده ولی می گوید به تنهائی می خواهد شما را ببیند از ما هم خواسته که حضور نداشته باشیم. اجازه می دهید بیابد ؟ ”
” گفتید من لباس پوشیده و دارم بیمارستان را ترک می کنم؟ ”
” بله، ولی خودش می دانست “

چند ضربه به در خورد و با اجازه من در باز شد. خدای من از قاب در یکی از زیبا ترین مینیاتور های ” رضا عباسی ” جان گرفت و گام به درون اتاق گذاشت.
داشتم پریشان می شدم. چند لحظه کناردرایستاد، بعد آرام بسویم گام برداشت. در یک قدمی من گفت:
” سهراب ضرابی؟ ”
” بله ”
” من جنیفر جیانگ لو هستم . بنظر می رسد حالتان خوب باشد! خوشحالم. “

” تو همان جنیفر روز اتفاق هستی ؟ …چه زیبائی خیره کننده ای؟ ”
تبسم کرد.
” آمده ام شخصن پوزش بخواهم و از گذشت باور نکردنی شما تشکر کنم و خواهش کنم برای آشنائی بیشتر امشب نه، که می دانم با خانواده خواهی بود ولی فرداشب را اجازه بدهید شام با هم باشیم. ”
با همه حاضر جوابی کم آوردم. وقتی سکوتم ادامه یافت، گفت:
” خواهش می کنم! ”
و همان یک قدم فاصله را نیز کم کرد، جلویم ایستاد. هیجان گلگونش کرده بود. خم شد وگونه مرا که مبهوت بودم بوسید. و گفت:
” فرداشب منتظرشما هستم. خواهش می کنم قبول کنید. خیلی خوشحال خواهم شد. بیشتر مزاحم شما نمی شوم، فردا شب منتظرت هستند. ”
و بسوی در رفت. قبل از خروج سر بر گرداند، زیبائیش را یکبار دیگر به رخم کشید و ” خواهش می کنم ” را در لفافی از ناز تکرار کرد، و رفت.
من او را دیگر ندیدم .

فاروق همرزم ابوعمار – مهران رفیعی

تیر ۱۳۹۵

بیشتر حرف هات دروغ بود, یک مشت ادعاهای بی اساس و پوچ!mehran-rafiei
در حالیکه با عجله چیزهای روی میز و تریبون را توی ساک می انداختم و بدون آنکه سرم را بلند کنم, جواب دادم : خوب این نظر شماست, ولی چند صدنفری که توی میدان بودن و بارها کف زدن لابد مثل شما فکر نمی کردن!
فرصت زیادی نبود و قرار بود که محل تظاهرات را در زمان تعیین شده ترک کنیم تا جایی برای غرولند کردن کارمندان شهرداری باقی نمونه.
– بنظر من این جور کارهای شما کاملا اشتباه است!
با تعجب و دلخوری ساک را روی زمین گذاشتم و بدقت وراندازش کردم. شخص شاکی, مردی بود بلند قد, در حدود هفتاد ساله با موهایی فرفری و جو گندمی. کت و شلواری تیره پوشیده بود, لباسی که در بعد از ظهرهای آخر هفته کمتر استفاده می شود . از لهجه اش معلوم بود که اهل یکی از کشورهای عرب زبان خاورمیانه است. میدان وسط شهر تقریبا خالی شده بود؛ از بادکنک های سبز, پلاکاردها و بلندگوها هم دیگر اثری دیده نمی شد. رهگذرها قدم زنان به سمت رودخانه و پارک ساحلی آن می رفتند, بعضی ها هم با کیسه های خرید به طرف پارکینگ ها و ایستگاههای اتوبوس. کمی آن طرف تر, کسانی مشغول نصب دستگاههای صوتی و تصویری بودند, بلندگوهایی با پایه های بلند و تلویزیون هایی با اندازه های میدانی؛ برنامه ای در حال شکل گیری بود.
با لحنی آرام گفتم: شما حتما میدونید که همه مردم یک جور فکرنمی کنن, در ضمن توی این مملکت آزادی بیان هم وجود داره. همینطور که می بینین مردم اجازه دارن که جمع بشن و حرف هاشون را بزنن. در ضمن, شما هم همین حق را دارین و می توانید کار مشابهی بکنین…
مرد دست و سرش را به حالت اعتراض تکان داد و حرفم را قطع کرد: شما دارین وقت و انرژی خودتون و مردم را تلف می کنین.
– آقای محترم, عرض کردم که این نظر شماست و البته قابل احترام. اما من نه میلش را دارم و نه فرصتش را که به آنها گوش بدم.
– گوش کنید, من پنجاه سال است که مشغول فعالیت های سیاسی هستم. مدتها ست که اصول و روشهای مبارزات اجتماعی و سیاسی را تدریس میکنم. چیز های زیادی است که من باید به شما یاد بدهم, مهمتر از همه, الفبای حرکت های سیاسی را.
نگاهی به ساعتم کردم و بعدش هم نظری به اطراف. بچه های گروه تقریبا تمام وسایل را به صندوق عقب ماشین ها منتقل کرده بودند. با احترام به طرف شخص معترض برگشتم و گفتم: اگه ممکنه ده دقیقه ای به ما مهلت بدین تا ماشین ها را از میدان خارج کنیم؛ بعدش فرصت کافی برای شنیدن تذکرات تخصصی شما را خواهیم داشت.
در زمان کوتاهی همه چیز ها جمع و جور شده بود؛ کارت های حافظه دوربین ها را رد و بدل کرده بودیم و قول و قرارهای مان برای تهیه و انتشار گزارش تظاهرات را هم گذاشته بودیم. ناگهان یکی از بچه ها نزدیک تر آمد و با عصبانیت گفت: بابا یک کسی بیاد و ما را از شر این مزاحم راحت کنه!
برگشتم و دیدم که در گوشه ای از میدان, استاد علوم سیاسی با سه چهار نفری مشغول جر و بحث جدی است؛ دست های شان هم مثل صدای شان بلند بود و مرتبا به این طرف و آن طرف حرکت می کردند. نزدیک تر رفتم و برای چند دقیقه ای گفتگوهای شان را دنبال کردم.
– استاد عزیز, توجه کنین که ما اهل سیاست و حزب و اتحادیه و این جور سازمان ها نیستیم. حرف و اعتراض ما خیلی ساده است, چند هفته قبل رفتیم پای صندوق انتخابات و رای مان را انداختیم داخل آن, و حالا هم دنبال رای های گم شده مان می گردیم, والسلام!
– شما را فریب دادن آقا؛ همه تون بازیچه شدین. شما که از این بازی های پیچیده سیاسی چیزی نمی فهمید بهتر است که از استاد این رشته نصیحتی بشنوید.
– جناب استاد, حتما شما از سیاست کشورهای دیگه بخوبی سر در میارین, ولی جنابعالی به اندازه ما این حضرات را نمی شناسین, منظورم کسانی است که همه قدرت ها را در مملکت ما قبضه کردن.
– اتفاقا در مورد کشور شما و انقلاب اسلامی بیشتز از بقیه جا ها خبر دارم, از روز اولش هم کاملا در جریان بودم. من شخصا در همان ابتدای پیروزی انقلاب به عنوان مهمان دولت به تهران رفتم, همراه دوست همرزمم, ابو عمار.
یکی از سالخورده تر های گروه جلو آمد و گفت : دوست عزیز, توجه داشته باشین که در سی سال گذشته وضعیت خیلی تغییر کرده؛ در بعضی از موارد اوضاع به اندازه صد و هشتاد درجه چرخیده.
– من در جریان همه این تحول ها بوده و هستم, همه خبر ها را با دقت دنبال می کنم؛ من تماس های زیادی با بعضی مقامات فعلی هم دارم. چندین ملاقات داشته ام با برخی ازسران انقلاب, از امام گرفته تا بازرگان و بهشتی و طالقانی و منتظری؛ عکس های زیادی از آن ایام و ملاقات ها را هنوز در دفترم دارم.
بنظرم رسید که محل و زمان مناسبی برای اینگونه بحث ها نیست؛ بچه ها هم پس از یک روز پر جنب و جوش حسابی خسته بودند. خوشبختانه پیشنهادی به ذهنم رسید: دوست عزیز, اگه ممکنه کارت تون را به ما بدین؛ مطمئن باشین که بزودی با هاتون تماس میگیریم و جلسه گفت و شنودی راه می اندازیم.
با خوشحالی پذیرفت: من واقعا از بحث های سیاسی لذت می برم؛ اکنون سالهاست که توی دانشگاههای مختلف این رشته را تدریس کرده ام؛ با کمال میل شما را هم تعلیم میدهم.
– راستی استاد, این روزها توی کدام دانشگاه تدریس می کنین؟
– من؟ … یادم آمد, در دانشگاه گریفیث.
تا حدودی تعجب کردم چون معمولا دانشگاهی ها تسلط بهتری به زبان انگلیسی دارند و اشتباهات کمتری میکنند. بعدش فکر کردم که احتمالا به خاطر سوابق مبارزاتی و یا تجربیات برجسته ش از این گونه نقاط ضعف او چشم پوشی کرده اند.
– چه جالب! اتفاقا چندین نفر از استادان و دانشجویان گریفیث هم امروز توی جمع ما بودن؛ حتما شما بعضی از اونها را می شناختین؛ درسته؟
– نه,…, من کسی را نشناختم, البته این را هم اضافه کنم که من دو سه سال اخیر را در شعبه دوبی کار میکردم؛ در حقیقت فقط دو سه هفته است که به استرالیا برگشته ام.
– پس بهتره که فعلا کارت هامون را رد و بدل کنیم و از طریق تلفن و ایمیل قول و قراری بذاریم برای یک نشست درست و حسابی. راستی اسم تون را هم هنوز نمیدانیم!
مرد جیب هایش را گشت و گفت : “فاروق کمال”, اسم من فاروق کماله. متاسفانه امروز صبح کیفم را عوض کردم و در حال حاضر کارتی با خود ندارم, ولی شماره موبایلم را می تونم به شما بدم.
– فاروق کمال؟ خوشبختانه این یک اسم متداولی نیست و از طریق تلفنچی های دانشگاه براحتی قابل پیدا کردن است. البته اگر اسم تون چیزی مثل “جان اسمیت” بود قضیه به این سادگی ها نبود!
فاروق لبخندی زد و گفت: فعلا همین شماره موبایل بهترین وسیله تماس با منه, کارهای دانشگاه هم به اون مرتبی ها نیست؛ گاهی دو سه سال طول میکشه تا شماره های تلفن و اتاق را اصلاح کنند.
کارتی به فاروق دادم که شماره تلفن و آدرس ایمیل هم داشت و توضیحی هم بدنبالش: گروه ما در کافی شاپی در محله میلتون جلسه تشکیل میده, غالبا در روزهای وسط هفته, معمولا پس از شام.
– مکان و زمان جلسه برای من اهمیتی نداره؛ هر جایی که بگین با کمال میل میام, ولی بذارین فبل از اینکه از هم جدا بشیم اولین درس را به شما بدم.
– به شرط آنکه مفید و مختصر باشه, استاد. بچه ها چندین روزه که به دنبال تدارکات برنامه امروز بودن و کلی کارهای عقب افتاده روی دست شون مونده.
فاروق آب دهانی قورت داد و گفت: نه, اصلا نگران نباشین, فقط چند تا جمله کوتاه. شما بهتر است که بجای انجام تظاهرات خیابانی دفتری باز کنید؛ یک مرکز برای فعالیت های سیاسی, برای تشکیل جلسه و تماس با احزاب و افراد کلیدی, جای اینگونه کارها که توی کافی شاپ نیست!
یکی از بچه ها که تا اون وقت ساکت مانده بود در این مرحله قاطی بحث شد: ولی این روزها که همه چیزها مجازی و آنلاین شده, دیگه کسی دنبال دفتر و دستک فیزیکی نیست, حتی شرکت های بزرگ تجاری و بانک ها هم دارن شعبه هاشون را تعطیل میکنن.
– شما باز هم اشتباه می کنید. شما باید جایی داشته باشین که محل رفت و آمد خبرنگارها, سیاستمدارها و غیره باشه. در غیر این صورت, کسی شما را اصلا به حساب نمیاره.
با زهم پریدم وسط بحث و گفتم: حتی اگر با راه حل شما موافق هم باشیم, قدرت اجرا کردنش را نداریم. نه پولی داریم برای اجاره محل, و نه آدم بیکاری که هر روز بره اون جا و کار ها را راست و ریس بکنه, تازه کلی هزینه های اضافی دیگه هم هست, از تلفن گرفته تا بیمه و برق و … ولی اجازه بدین همه این چیز ها را توی همون جلسه بعدی حل و فصل کنیم.
دستی دادیم و از هم جدا شدیم.

شب بعد ایمیلی از فاروق رسید, با امضای دکتر فاروق کمال, از آدرسی که بر خلاف انتظارم نشانی از هیچ دانشگاهی نداشت. به حساب قوانین ادارای گذاشتم و برنامه های سختگیرانه صرفه جویی در موسسات آموزشی.
نوشته بود که منتظر ملاقات موعودمان است و این مژده که خود را برای آموزش دادن ما آماده میکند. دو سه مورد اشتباه لغتی هم در جملاتش دیده می شد. من هم دو سطری نوشتم و تشکر از محبت هایش و اینکه از دانشگاهیان و مبارزان واقعی انتظاری جز آن نمیرود.

در آخرهفته فرصتی پیش آمد تا همراه همسرم به کنار دریا برویم؛ برای ناهار سر از رستورانی در آوردیم که فقط یک میز خالی داشت. با کمال تعجب متوجه شدیم که سه نفری که در میز کناری ما نشسته بودند به دو زبان صحبت می کنند. مردی میان سال با پدرش به عربی حرف می زد و با فرزند ده دوازده ساله اش به انگلیسی, آرام و با مهربانی.
شنیدن مکالمه عربی مرا به یاد دوران کودکیم انداخت, زمانی که در آبادان زندگی می کردیم. در فرصتی به طرفشان برگشتم و سلامی گفتم. پدر بزرگ و پدر با خوشحالی جواب دادند و احوال پرسی کردند.
– چیز زیادی از عربی به خاطر ندارم. از دوره مدرسه دو سه تا بیتی در ذهنم جا خوش کرده اند, برای شان خواندم … “انا دیک من الهندی …”
از خنده روده بر شدند و گفتند حدس می زنند که ایرانی باشم
– شما درست زدین به هدف, کمتر کسی توی این مملکت با حدس اول لهجه ما را تشخیص میده.
پدربزرگ با لبخندی دوست داشتنی جواب داد: پدر بزرگ من هم ایرانی بوده و از اصفهان به فلسطین مهاجرت کرده, پدرم هم فارسی بلد بود, ولی متاسفانه من حتی یک جمله را هم نمی توانم به فارسی بگویم.
– چه اتفاق جالبی!. ما سالهاست که توی این مملکت زندگی میکنیم و لی تا حالا فقط با یکی دوتا آدم فلسطینی برخورد کرده بودیم. اما در هفته اخیر, شما مورد دوم هستین.
– یرای من هم عجیبه که شما را هیچوقت توی مسجد ندیده ایم.
– نه اصلا عجیب نیست, ما ایرونی ها خاطره های خوشی از مسجد ها نداریم, اگه داشتیم که بیرون نمیامدیم!
– خوب بگذریم, راستی نفر قبلی کی بود؟
– دکتر فاروق کمال, استاد دانشگاه گریفیث.
بار دیگر هر دو از خندهرریسه رفتند, شاید از دفعه قبلی هم طولانی تر. پدر گفت: خودش گفت که استاد دانشگاه است یا شما این را از کسی شنیده اید؟
– اینطور که خودش میگفت سالهاست که در دانشکده علوم سیاسی تدریس میکنه, گویا کلی هم سابقه فعالیت های سیاسی بین المللی داره.
– این جناب فاروق در هر جایی خودش را به یک صورتی معرفی میکنه, گاهی تاجر, زمانی کارخانه دار, وقتی هم سفیر و وزیر, اما نوع آکادمیک برام کاملا تازگی داره چون همه میدونن که او حتی دبیرستانش را هم تمام نکرده.
– معلوم میشه که شما از سابقه اش کاملا با خبر هستین!
– تا وقتی که فاروق کار میکرد, یک نظافتچی بود , توی راه آهن سیدنی. معمولا هر وقت به ایستگاه سانترال میرفتیم فاروق را با غلطک بلندش میددیم که دیوارهای کاشی کاری را می شست, میدونین که بعضی ها این دیوار ها را بد جوری کثیف میکنن!
-عجب ! پس چرا چنین ادعاهایی میکنه؟ چه سودی می بره؟ آن هم در دوره ای که لاف زدن حتی درغریبی هم سخت شده. البته من از نوع حرف زدن و نوشتنش تعجب کرده بودم؛ و همینطور از آدرس ایمیل غیر کاری او.
– به نظر من, دروغ گفتن یک نوع بیماریه, ارتباطی هم سود و زیان نداره.
– ولی فکر میکنم شما خودتون دانشگاهی باشین, اینطور نیست؟
– برای مدتها بودم, ولی حالا چند ساله که بیشترکار وکالت میکنم؛ البته هنوزهم هفته ای دو سه ساعت تدریس می کنم.
کارت هایی رد و بدل کردیم و بعدش خدا حافظی.
دو سه روز گذشت تا ایمیل دومی از فاروق رسید و اینکه کماکان در انتظار آموزش ما.
برایش نوشتم که قول و قرارمان بر این روال است که در چنین مواردی, فرد تازه وارد را به گروه معرفی کنیم, تا افراد زمینه ای داشته باشند. خوب است که نمونه هایی از آخرین مقالاتش را برایم بفرستد تا برای دوستان بفرستم.
ماهها گذشت و خبری از مقالات او نشد؛ دیگر پاسخی هم به ایمیل و تلفن های من نداد. بعد ها کسی گفت که فاروق کمال را چندین بار در جلسه هایی که سفارتی ها برای دانشجویان بورسیه ای برگزار میکنند دیده است.

چراغ خاموش – شهره احدیت

تیر ۱۳۹۵

شهره احدیت، از همان اوایل آغاز به کار گذ رگا ه، از یاران ما بود. داستان های زیبایش، این راه عبور را چراغانی کرده بود،
و آمار نشان می داد، که شوق خواندن آثار او که تا مدتها، هر ماه با گذرگاه همراه بودبر مخاطبین این ماهنامه می افزود.
در شماره بیست و چهار بود ” آبان ماه ۱۳۸۲ ” که موفق شدیم از او بنویسیم.
ایشان مدتی است که به علت روزمرگی های زندگی، فرصت رسیدگی به گذرگاه را ندارد.
برای مخاطبین جدید خود، در نوبت های مختلف پاره ای از داستان های او را باز نشر می دهیم.
برایش سلامت و دل خوش آرزو داریم.
———————————————————————————————————————

بعضی ادمها با عادتهایشان زندگی می کنند بعضی با حسرت هایشان، انگار این را جایی خوانده ام. بهرحال من از نوع دومم. امروز از صبح رفتم ارایشگاه. بیش از نصف حقوق ماهیانه ام را خرج خودم کردم. لباس دوختم، موهایم را رنگ کردم. هر کاری که زنهای دیگر می‌کنند. اصلا عروسی اکرم را بهانه کردم برای دل خودم، تا شب بشود ومن توی اتاق خواب چراغ را روشن کنم وروبروی محمد بنشینم. اما تا آمدم وکلید را زدم، محمد بلند گفت:
” نور چشامو می زنه،خاموشش کن! ”
یعنی از شب اول همینطوری بود. جدی وگرفته با نگاه رو به پایین. شب اول تا نشستم روی تخت،چراغ را خاموش کرد وگفت:
” ببخشین… روم نمی شه، گویا روایت هم هست که خوب نیست توی روشنایی…”
ومن توی دلم هزار بار قربان صدقه اش رفتم، گفتم:
” بله هر طور شما …”
آنوقت خودم لباسهایم را کندم و زیر لحافی که رویش عکس لیلی ومجنون را بزرگ گلدوزی کرده بودند دراز کشیدم. محمد همیشه همینطور بود. هر شب چراغ را فورا خاموش می کرد حالا هم که بچه اش توی شکمم وول می خورد باز میگوید :«روم نمی شه» نه اینکه دوستم نداشته باشد. اینقدر شبها مهربان است و گیج که مرتب اکرم صدایم می کند. وقتی صبح به او می گویم چرا اینقدر اکرم اکرم می‌کنی می‌گوید: «چه فرق میکنه اعظم یا اکرم،تو برای من هر دویی،اصلا مگه از تو اکرم تر هست؟» توی دلم یک چیزی می لرزد. میدوم ومی‌بوسمش. چشمهایش را می بندد. امشب خیلی خسته است. یک هفته است برای عروسی اکرم مرخصی گرفته. شده خانه شاگرد مادرم. از صبح دنبال کارهای عروسی اکرم می دود. اصلا جور دیگری شده، هر کاری که برای عروسی خودمان بد بود برای عروسی اکرم خوب است. دیروز خاله ام می گفت:«خوش بحالت خواهر، داماد مومن داشتن خیلی حسن داره» بعد نگاهی به من انداخت که: «قسمت بوده لابد… . خدایا قربون کرمت برم» قسمت مادر هم این بود که دو دختر داشته باشد با دو سال فاصله سنی، یکی خیلی خوشگل یکی خیلی…. نمی دانم راضیم به رضای خدا.

امشب وقتی اکرم وجواد را دست به دست دادند وبا هم رفتند طبقه بالای آپارتمان ما که زندگیشان را شروع کنند. محمد را دیدم که از شکاف چادر روی سر عروس، به اکرم خیره شده بود. با همان چشمهای محجوبی که همیشه روی زمین را نگاه می کرد. حالا خسته وهلاک روی تخت افتاده واصلا نمی فهمد که من فقط به خاطر او این همه خرج کرده ام…. باید بروم بخوابم، چراغ را خاموش می کنم

رانده وو با گرگ – نادره افشاری

تیر ۱۳۹۵

nafshari

ساعت درست شش و سی دقیقه‌ی جمعه نهم فوریه است. در کافه‌ای در ساحل گل آلود رودخانه‌ای نشسته‌ام و منتظر مرد خوش قیافه‌ای‌ام که از همین هفته رل دندانپزشکم را بازی می‌کند. اول که دیدمش، ماسک داشت، اما می‌شد از برق چشم‌هاش و لبخندهاش دید که بدک نیست. بار اول بود که می‌دیدمش. دندانپزشک قبلی پیر شده بود، یعنی برای کار کردن پیر شده بود، والا که مثل شاخ شمشاد، هنوز هم دلش غنج می‌زد ترتیب زنان مو مشکی شرقی را بدهد. حاضر نبود از دخترهای جوان هم بگذرد. هر که را می‌توانست نم می‌کرد. اگر هم راه نمی‌دادند، با کلی عشوه بالاخره به قهوه‌ای راضی‌شان می‌کرد و حالا دیگر نیست. یعنی هست، اما در این آدرس نیست. مطب را با شماره تلفنش و تمام بساطش واگزار کرده و رفته است. جاش مردی است که من سه شنبه‌ی ششم فوریه، پس از چند ساعتی که در مطب مغز و اعصاب گذراندم، سراغش رفتم. زودتر نمی‌شد. دندانم همین دوشنبه کار دستم داده بود و دیگر وقتی نبود. نوک دندان نیش راستم پریده بود و این اولین فرصتی بود که می‌توانستم سراغش بروم. سرش شلوغ بود. با این همه مرا پذیرفت و پس از نیمساعتی به یکی از اتاقهای ویزیتش راهی شدم. دستیارش روی صندلی مخصوصش درازم کرد، دستمالی به گردنم آویخت، صندلی را تا می‌شد، صاف کرد که بیشتر حالت درازکش داشته باشم. بعد دکتر با همان ماسک کذایی‌اش آمد. صدای خفه‌اش را از زیر ماسک، از اتاق ویزیت کناری می‌شنیدم. قدش بلند بود. چشمهای مهربانی داشت و تا مرا دید، پرسید کجایی هستم! درست بود. از همان جایی می‌آمدم که هر روز این همه آدم باید آنجا می‌مردند. هر روز می‌مردند و منِ ننر برای لب پریدگی دندان نیشم که هنوز درد هم نگرفته بود، خودم را به مطب لوکسش رسانده بودم. احساس گناه… نه، آدم‌هایی که خودشان را دوست ندارند، آدم‌های خطرناکی‌اند و من… چند سالی خطرناک بودم. دکتر داشت حرف می‌زد و من زده بودم به صحرای کربلا و مثل حسین در خلاء۱ گیر کرده بودم. آه … اسمم، معنی‌اش می‌شود استثنایی … پدرم خیال می‌کرد آدم مهم یا نابغه یا نادره‌ای را پس انداخته. این شد که این اسم بدمصب به نافم بسته شد. دکتر از زیر همان ماسکش نگاهم کرد و لبخندی که یعنی چرا سراغش رفته‌ام! مگر نمی‌دید که نوک دندان نیشم پریده؟ نگاه کن، همین جا، همین جا که زبانم را می‌چپانم. آره، درست همینجا… اوه، باید بسلفم، اگر قرار است با پودر چینی همرنگ دندانم پر شود و خوشفرم بماند، باید… باشد، او. کی. و سرنگ‌های سر کننده آماده می‌شوند. دستیار دکتر حوله‌ی تمیزی را که با آب گرمی خیس می‌کند و روی پیشانی‌ام می‌گذارد. ده دقیقه‌ای تنهام می‌گذارند. هر دو می‌روند تا در اتاق ویزیت بغلی به داد دخترک کوچولوی نازی برسند که همین بعدازظهری اولین دندان شیری‌اش افتاده است. براش یک قوطی صورتی آماده کرده‌اند که دندان افتاده‌اش را در آن بگذارد و به عنوان مرحله‌ای از زندگی‌ همراهش ببرد. مامان و باباش از خوشحالی و نگرانی افتادن اولین دندان شیری دخترکشان دارند می‌میرند. جعبه‌ای شکلات مارک دار آورده‌اند که آن را به دستیار دکتر می‌دهند. چه شادی‌ ارزان قیمتی!

دارد می‌آید. باران نمی‌گذارد ببینمش، اما کلاه کپی‌اش را می‌بینم که دارد تمام مسیر روی پل را می‌دود، تا به کافه برسد. اتومبیلش را آن سمت پل پارک کرده است. روزنامه‌ای روی سرش گرفته که کلاهش خیس نشود و من از پنجره می‌بینمش. او هم زود آمده است. درست مثل من. انگار او هم مشتاق است. تا لباسش را بکند و سر میز بیاید، نگاهی به خودم می‌کنم. نه، دیگر دهانم کج و کوله نیست. قیافه‌ام طبیعی‌تر شده است. اما هنوز جای سیخ و سمباده‌هاش درد می‌کند. خیلی وقت است این جائید؟ نه، ده دقیقه‌ای می‌شود. می‌خواستم قهوه‌ای بنوشم. قهوه‌تان را نوشیده‌اید؟ اوه… می‌شود باز هم نوشید. شما حالتان خوب است؟ فقط خسته‌ام. تمام روز را کار کرده‌ام، اما مهم نیست. حالا با شما خستگی‌ام در می‌رود. وقتی کارش را کرد و دندانم را وصله کرد، همراهم بیرون آمد. قراری برام نوشت و پالتوی مرا برداشت که … اوه… دیگر ماسک نداشت. گقتم: بالاخره شما را بدون ماسک دیدم. خندید. قشنگ‌تر شد. پرسید: خوش تیپم؟ خیلی. یعنی حاضرید قهوه‌ای با من بنوشید؟ و حالا هر دومان این جا هستیم. حاضر بودم قهوه‌ای با دکتر گرگ نازنین بنوشم، دکتری که استکان لب پریده‌ی دندان نیشم را بند زده بود. چینی بندزن هم می‌تواند با مریضش قرار بگذارد و ساعتی را به گپ زدن بگذراند. نه؟!

مهمانی ، داستانی بلند با سوژه ای ابتکاری– ابوالفضل سپاسی

تیر ۱۳۹۵

خیال داشتم یک مهمانی مفصلی بدهم. فکرش را کردم ، بهترین جائی که میشود این ضیافت را برگزار کنم در یک رستوران است.
بهترین راه برای دعوت کردن مهمانهایم ،استفاده از فضای مجازی
بود دقیقا هم نمیدانستم چند نفر میایند، چه بسا کسانی میامدند که من
خیال دعوتشان را نداشتم، ویا اصلا در فکرشان نبودم.
این فضای مجازی هم ،از وقتی که فیس بوک وتویتر واینجور وسایل ارتباطی آمده ،همه را بهم نزدیک کرده وهرکس با داشتن یک گوشی موبایل ،فورا از همه چیز وهمه کس خبر دار میشود، ومرتبا هم عکس وخبر را برای یکدیگر میفرستند. خوب منهم چاره ای نداشتم جز استفاده از این راه، چون مدتها بود از حال وروزشان خبر نداشتم،مهمانهایم را میگویم، آنها قهرمانهای داستانهای من بودند!
من نویسنده آن داستانها بعد ازآفرینششان، دیگر خبری از آنها نداشتم.
دلم میخواست آنها را در یک جا ببینم و از حال وروزشان مطلع شوم.مگرنه این است که داستانهای نویسندگان ،مثل بچه هایشان میمانند. من گاهی که دلم برای یکی از آنها تنگ میشود ، بسراغشان میروم، که مدتها است در یک فلش مموری حبسشان کرده ام، و آنها را بر صفحه نورانی مانیتور میدیدم، بی هیچ کلامی. بنابراین تصمیم گرفتم همه آنها را باهم در یک جا ببینم وبا آنها به سخن بنشینم چه جائی بهتر از رستوران، که هر گروهی دور یک میز می نشستند ومن فرصتی می یافتم که سری به هر میزی بزنم، وبا آنها حال واحوالی بکنم، چه کنم جلوی خیال را نمی شود گرفت!
عصر پنجشنبه یک روز پائیزی را برای اینکار در نظر گرفتم وقبل از آن روز، تعداد پنج-شش میز پنج نفره را از یک رستوران خوب وآبرومند رزروکرده،سفارشات لازم را هم برای غذا وسایرمخلافات به آنها دادم . خرجی روی دستم ماند اما ارزشش را داشت.
در دعوتنامه ای که در فضای مجازی قرار دادم نوشتم:
” تقاضا مندم هر کس در داستانها وخاطره نوشته های من بهرعنوان حضورداشته است، درروز پنجشنبه…. در رستوران… برای صرف شام شرفیاب شود ومرا خوشحال کند”
در ادامه هم، خواستم که برای اطلاع یکدیگر این نوشته را بقول فیس بوکی ها شر کنند.و به آنهائی که ممکن است از این وسیله استفاده نکنند ، اطلاع دهند. وتشکر ویژه خود را هم را نوشتم.
آن روز حسابی به خودم رسیدم،به آرایشگاه رفته وحمامی کردم وبالباسهای مرتب وکراوات زده ومعطر ،زودتر از همه به رستوران رفتم و دم در نشستم ،تا به عنوان میزبان پذیرای مهمانهایم باشم.
********************
پیر مردی عصا زنان با کت وشلوار ی مرتب وکلاه شاپو مشگی ماهوتی، در حالیکه زنش او را همراهی میکرد، ومشخص بود که هفت ،هشت سالی از شوهرش کوچکتر است وارد شدند.فکر کردم که باید از مشتریان رستوران باشند، چون من همه رستوران را که رزور نکرده بودم، اما وقتی وارد شدند اوهم مرا را با صاحب رستوران اشتباه گرفت وگفت :
« ببخشید ما از مهمانهای آقای ( سپاسی) هستیم».
گفتم:ـــ خودم هستم ،سلام عرض میکنم بفرمائید خواهش میکنم اما من شما را به خاطر نمیاورم.
گفت : « باید هم به جا نیاورید برادرمن، چون شما اصلا اسمی از من درداستان ات نبردی، بنده اسمم (جوادی )است»
ــــ ببخشید منظورتان کدام داستان است؟ من تا آنجا که به یاد دارم هم سن وسال شما درداستانهایم نداشته ام.
با حالتی غضبناک گفت: « یعنی میفرمائید ما بر گردیم !»
ــــ نه پدر جان چنین جسارتی نمی کنم.
گفت : « شما بیماری قلبی دارید؟»
ـــ نه بحمد الله تا حالا با قلبم مشکلی نداشته ام.
گفت: « در آن داستان ( خاطرات یک متوفی) این من بودم که تا آخر داستان با شما همراه بودم، دست آخر هم مرا با آن بیماری قلبی رها کردید ورفتید.»
ــــ بله بله یادم آمد حالا حالتان چطور است؟گفت :
« الان سه هفته ای میشود که از بیمارستان مرخص شده ا م، بالاخره مجبوربه عمل باز “بای پس” قلب شدم . اگر همین زن که از دست
غرولندهایش گله کرده بودم نبود ،الان مرااینجا نمی دیدید.»
در حالیکه آنها را به میزی همراهی میکردم گفتم:
ـــ خدا خیرشان بدهد. وبا نگاهی به زنش که مانتو سرمه ای زیبائی تنش بود و روسری گلداری به سر ، ادامه دادم :
ـــ شما فرشته نجات این مرد هستید، باید قدر شما را بیشتر بداند.
ویادم آمد که شوهرش از دست بچه هایش هم گلایه مند بود احوال بچه هایشان را از او پرسیدم.
« ای آقا بچه ها وقتی بزرگ میشوند میروند سراغ زندگی خودشان»
ــــ بله این قانون طبیعت است، خدا کند هر کجا هستند سالم باشند.
گفت: «ما سه تا فرزند داریم دوتا پسر که خارج از کشورند ویک دختر که در اینجا شوهر کرده وبا زندگی خودش مشغول است ،ولی مرتب با شوهر وبچه هایش بما سر میزنند.»
آنها پشت میزی نشستند ،ومن دوباره بکنار درب رستوران رفتم تا از بقیه مهمانها استقبال کنم.
مرد میان سال درشت اندامی که صورت گردی داشت با ته ریش وموهائی جو گندمی، با کت وشلوار نسبتا گشاد قهوه ای رنگی وارد شدابتدااورانشناختم،ولی باکمی دقت درصورتش دیدم او (مش حسین)
است، همان کسی که در داستانی واقعی که بنام خودش نوشته بودم حضورپررنگی داشت.با ( مش حسین ) سلام وعلیک گرمی کردم واو را به میزکنار آن زن وشوهرمسن ،هدایت کردم در چند سئوال جواب اولیه ای که بااو داشتم دانستم که ( مش حسین) ازدواج کرده وحالا، یک پسر ویک نوه هم دارد.
گویا پسرش هم اورا به این مهمانی فرستاده است چطوروچگونه اش را نپرسیدم. اما ساعتی بعد که دوباره با او صحبت کرده و احوال مادرش (قزی) را پرسیدم ؟ گفت:
« ۱۵-۱۶ سالی میشود که فوت کرده» و در ادامه گفت:« یکی از آن دو برادر هم که پیش آنها کار میکردم فوت کرده وبرادر دیگر هم بعلت کهولت خانه نشین است.»
پرسیدم :ــــ آن پسری که با تو همکار بود وکمی هم خواندن ونوشتن یادت داد و من داستان را از زبان او نوشتم کجاست؟
با لبخند همیشگی اش گفت:
«چند سالی میشود خبر درستی از اوندارم، بعد ازمرگ مادرم (قزی) یکباراورا دیدم ، اوهم همان سالها به تهران رفت وازدواج کرد، در یک شرکت هم حسابداری میکرد، حالا هم باز نشسته شده و میرود خارج پیش بچه هایش، اینها را برادرش به من گفته.»
راستش را بگویم از شخصیت (مش حسین) ازدواج وبچه ونوه دار شدن واین گونه صحبت کردن را انتظار نداشتم.
مردمیان سال قد بلند دیگری وارد شد، او هم با اسم سراغ مرا گرفت گفتم:ـــ بفرمائید خودم هستم، افتخار آشنائی به چه کسی را دارم.
گفت:« من (جعفری) همان سپاهی دانشی هستم که قبل از انقلاب در
آن روستای نزدیک شهر درس میدادم وخودم بچه ها را با می بوس
(مش عزیز)به شهر میبردم، برای امتحان نهائی، سال آخر دبستان»
اورابغل کرده وبوسیدم وگفتم:
ــ توباید قهرمان وظیفه شناس وایده آل داستان (آن سالها) باشی که لباس زیبای نظامی به تن داشتی ،وبچه ها چقدر ترادوست داشتند. در حین رفتن به داخل رستوران برایم گفت که بعد از اتمام خدمتش در سپاه دانش ،به دانشگاه تربیت معلم رفته است ،اما درسال دوم انقلاب میشود ودانشکاهها تعطیل ، واوهم به جبهه جنگ میرود با خنده میگوید:« خوشبختانه شهید نشدم و برگشتم، درسم را ادامه داده وحال هم دبیر دبیرستانها هستم.»
ساعتی بعد در گفت وشنود بعدی که بااوداشتم پرسیدم:
ــــ از دکتر چه خبر؟
گفت:« نمیدانم منظورتان کدام دکتر است در بین دانش آموزان من در آن سالها چند نفری تا مقطع دکترا دررشته های مختلف رفتند.»
وقتی مشخصات دکتر آن قصه را برایش گفتم که در واقع پزشگ شده بود وپدرش بعد از انقلاب به شهر آمده ومغازه بقالی باز کرده بود او را شناخت وگفت:
« بله میدانم (رسول) را میگوئید پسر کدخدا ، که پدرش از همان اول با انقلاب مخالف بود، بهمین دلیل چیزی از املاکش بدستش نرسید وبرایش هم دردسر درست کردند،دکتر پسرش هم چندین سال است که به آلمان رفته.»
ـــ پس غیبت اش برای امشب موجه است.
مرد جوانی با دو خانم جوان که یکی از آنها معلوم بود خارجی است وارد شدند. تا وارد شدند آنها را شناختم، با ( احمد) روبوسی کردم با خانم ها دست دادم ، اینها ( کریستینا)و ( صفیه) دو همسر (احمد) بودند که در قصه یا فیلمنامه(تخت خواب سه نفره) حضور داشتند.
( احمد )برایم گفت که حالا در کانادا یک سوپر مارکت ایرانی دارد وچهار فرزند از دوهمسرش، که خانه هایشان جدا است وبا خنده گفت:« هر دو شب در یک خانه هستم ، هنوز به آنجا نرسیده ام که هر دو بیرونم کنندوتوی خیابان بخوابم!»
ومنظورش ازحکایت مردان دو زنه ای، است که از دست هر دو فرارمیکند، وبقول آن ضرب المثل معروف روی پشت بام حمام میخوابد.، برای سالگرد مرگ مادرش همراه خانواده اش به ایران آمده بودند ودعوت نامه مرا هم دختر بزرگ اش دیده ونشانش داده بود.
************************
شاید فکر کنید که چرا اکثر مهمانهای من میان سال هستتند؟
در جواب این پرسش باید ابتدا یاد آوری کنم که در حال حاضر میانگین سن در کشورهای پیشرفته ۸۵ سال و در کشور ما ۸۰ سال است ،بنابراین افرادی در میانه ۵۰تا ۶۵ را باید میان سال نامید، که اکثرا هم سر حال وقبراق هستتند. ودوم اینکه من سالها بود که از قهرمانهای قصه هایم بی خبر بودم ، طبیعی است که سن وسال آنها هم مثل خود من بالا رفته است.
میروم دوباره به استقبال مهمانهایم.
یک اتومبیل شاسی بلند سفید رنگ که گویا تویوتا بود جلوی رستوران ایستاد، مرد قوی هیکلی با کت وشلوار سرمه ای وپیراهن سفید ، که تا دکمه های آخرش را هم بسته بود ، با تسبیحی در دستانی که چند انگشترعقیق وفیروزه درانگشتان داشت،وته ریشی در صورت که سفیدی های موهای سر وصورتش ، از سیاهی هایش بیشتر بود ،از پشت فرمان پیاده شد،از درب دیگر اتومبیل مردی ریز نقش هم سن وسال خودش ولی با صورتی اصلاح کرده کاپش وشلواری در تن پیاده شد وهر دو بطرف رستوران آمدند.
آنها را شناختم مرد درشت اندام حاج مظفر وآن دیگری حاج ناصر بودند که در داستان(رحمت وبی بی خاتون) حضور داشتند.
یاد آوری کنم که حاج مظفر در واقع همان رحمت آن داستان ، که در ابتدا باغبان حاج ناصر بود، باغی که اینک اثری از آن نیست وجایش را به شهرکی داده است با یک نام اسلامی، درادامه قصه، رحمت که در آن موقع جوانی بود به تهران میاید و دست تقدیر، ویاشاید هم بیشتر به خاطر هیکل درشتش ،اورادر وزارت اطلاعات استخدام میکنند، ونامش را عوض ، ومیشود حاج مظفر.
سلام علیک وروبوسی با آنها میکنم به میزی که مردان دور آن نشسته اند هدایتشان میکنم.
مهمانها یکی یکی از راه میرسیدند، خانم بلند قدی که صورت نسبتا زیبائی هم داشت با لباسهای شیکی درتن وسنی گذراز ۵۰ سالگی ،اما جوان نما وارد شد وخیلی مودبانه سلام کرد وپرسید:
” شما آقای سپاسی هستید؟”
سلامش را پاسخ دادم وگفتم: بله خودم هستم شما هم باید( آذر خانم) باشید.
گفت: «از آشنائی با شما واز دعوتتان متشکرم البته یادتان باشد که من در قصه شما (آذر خانوم) بودم».
در حالیکه به میز خانوادگی راهنمائیش میکردم گفتم:
از یاد آوری شما ممنونم باید بگویم چه سعادتی داشتم که دراین روز مهمانی شما در ایران بودید.
” شانس من بود که بعد از ده سال دوری از ایران حالا یکهفته ای میشود که برای شرکت درعروسی خواهر زاده ام ،به ایران آمده ام، بهانه ای شد برای دیدارازدوستان وفامیل والبته شرکت در این مهمانی.
دوباره به دم درب رستوران برگشتم . خانم میان قامتی او هم با مانتو وروسری خوش رنگی، که کمی جوانتر از آذر خانوم بود ولی نه به زیبائی او وارد شد. وبلافاصله بعداز سلام کردن خودش را معرفی کرد وگفت:
“من ( پناهی ) هستم از مهمانهای آقای سپاسی”
سلام خانم ،خودم هستم سپاسی ،بسیار خوشحالم از دیدن شما ، در داستان ( اتوبوس) شما بسیار مهربانانه با دکتر..
«مسعود را میگوئید، همسرم ، قهرمان اصلی آن داستان.که شما اسمی ازش نبردید.»
ـــ چرا تشریف نیاورند؟
«سلام رساندند وبسیار عذر خواهی کردند ، با کار مطب حسابی در گیر است، بیشتر وقت ها تا ساعت۱۲ شب در مطب میماند سرش خیلی شلوغ است، من اما مطبم را تعطیل کردم وچند روزی به خودم استراحت دادم.»
مگر شما هم مطب جداگانه دارید؟
«بله من بعد از ازدواج با مسعود رشته مامائی را خواندم وحالا در همان شهر…
ـــ لطفن اسم شهر را نبرید من در داستانهایم ازذکرنام شهرها واسامی اصلی قهرمانها ،خود داری میکنم تا سوء تفاهمی ایجاد نشود ، اسامی مستعار بدون آدرس دقیق مکانها،از لطف شما بسیار سپاسگزارم که تشریف آورید.
او را به میزی که آذرخانم نشسته بود هدایت کرده وبرگشتم.
*****************************
باز هم مرد میان سالی، که کاپشنی قهوه ای رنگ با شلوار طوسی وکلاهی تخت ولبه دار بر سر همراه با جوانی که لباس وآرایشی به سبک جوانان امروزی داشت، وارد شدند ، آنها( اصغر آقا) و(مهران)بودند که در داستان نسبتا بلند ( در کوچه باغهای خاطره) حضور داشتند اصغر آقا را چند روز قبل از روز مهمانی خودم با تلفن دعودت کرده بودم، شماره تلفن اش راهم از(شهرام)روایت گر، که بعنوان نویسنده آن داستان هم بود گرفته بودم .
یاد آوری کنم این آقای( شهرام) قهرمان چند داستان دیگر من بنامهای
( همه گربه های من ۱و۲) ،(دوران خوش) ،(قطار) …وهمین
( در کوچه…)است که در کانادا زندگی میکند و درمکالمه ای که
با اوداشتم ،خیلی معذرت خواهی کرد که نتوانسته در این مهمانی بقول او با شکوه شرکت کند وگفت:
«میدانید که کار وشغل دراینجا اولیت زندگی آدمی است و خیلی راحت وبدون برنامه ریزی قبلی نمیشود آنرا رها کرد.»
ـــــ بله میدانم من در خاطره نویسی(اولین سفر به کانادا)و
( دوران خوش) هم اززبان شما بودکه همه آن مطالب را نوشتم، وببخشید که اسم شما ،درآن مطالب هم نبود.
مهران واصغر آقا هم احوال آقای (شهرام) را از من پرسیدند ،ولی مهران که با خودش پیرنیت کرده داستان( در کوچه…) را همراه آورده بود پرسید:
« ایشان در ابتدای این داستان خودش را باز نشسته اجباری معرفی کرده بود ونوشته بود که ( اکنون در چنین حالتی هستم) چرا نتوانسته بیاید؟
ــــ حتما برای خودش کاری دست وپا کرده است ، از طرفی هزینه رفت وآمد به کانادا ،رقم کمی نیست.
اصغر آقا گفت : بله درست میگوئید.
آنهارا هم به میزی که هنوز خالی بود هدایت کردم.
دو مرد دیگر که تقریبا هم قد هم بودند با کت وشلوار بدون کراوات وته ریش کم پشت ولی مرتب واصلاح کرده وارد شدند ، بنظرم سنشان در میانه پنجاه بود . سلام کردند و اسم مرا پرسیدند جواب دادم وگفتم:ــ افتخار اشنائی با …؟
نگذاشتند حرفم را تمام کنم که یکی از آنها گفت :
« من (سعید) هستم ودوستم آقا(محسن) که در داستان ( آبادی) این من بودم که به شهر…»
ــــ بله بله یادم افتاد لطفا اسم شهر را نبرید … و چقدر داستان غم انگیزی از واقعیت خشک سالی در آن منطقه بیان کردید خیلی خوش آمدید بفرمائید خواهش میکنم.
و آنها را به میزی که اغلب مردان بدون زن نشسته بودند هدایت کردم.
مرد دیگری با همان مشخصات دونفر قبلی ولی با ریش اصلاح کرده وسنی بالاتر از آنها وارد شد وتا آمد خودش را معرفی کرد وگفت:
« (موحدی) هستم ،سلام عرض میکنم شما باید آقای سپاسی باشید».
ــــ سلام قربان خیلی خوش آمدید از آشنائی با شما بسیار خرسندم شما در داستان ( قطار) همسفر آقای ( شهرام) بودید.
« بله آشنائی من با ایشان زمان زیادی نبود ، فقط در طول سفر،اما خاطرات آن هنوز در ذهن من باقی است ،آمدم گفتم شاید ایشان را هم در این ضیافت ببینم.
ــــ نخیر ایشان نیامده اند، ولی در تماس تلفنی که با ا یشان داشتم
جویای حال شما و خانواده بودند.
آقای موحدی هم در کنار سایر مردان نشست ومن داشتم فکر میکردم که چه کسان دیگری باید بیایند، که درب رستوران باز شد واین بار یک خانم وآقای نسبتا جوان وارد شدند ، مرد کت وشلوار خوش رنگ وکراوات زیبائی بتن داشت و زن با مانتوکوتاه وشلوار وروسری گلداری وارد شدند. ابتدا آنها را نشناختم در حالیکه من تازه داستان آنها را نوشته بودم ، پیش دستی کرده وگفتم:
ـــ سلام عرض میکنم خیلی خوش آمدید آقای…..
دکترشهرام هستم. وبا اشاره به همسرش گفت: همسرم مهناز خانم.
ـــ بله بله شناختم در داستان (یک حادثه وبقیه ماجرا) شما با ایشان آشنا شدید. بسیار لطف کردید تشریف آوردید دکتر جان حتما بخاطر این مهمانی مطب را هم تعطیل کرده اید؟
نخیر من زیاد کار نمیکنم خدا را شکر شهری که در آن زندگی میکنیم پزشک زیاد دارد.
مهناز در ادامه گفت: آقای سپاسی دنیا را هم که تقسیم کنند سهم ما بیشتر از این نمیشود ، خانه ای واتومبیلی وشغلی واز همه مهمتر دوستان واقوام خوبی.
ـــ آفرین بر شما با این طرز تفکر که با دید مثبت به زندگی نگاه
میکنید، قتاعت به مفهوم واقعی کلمه در زندگی.
دکتردرحالیکه بسمت میزی که اشاره میکردم میرفتند شعر سعدی را
خواند:«چشم مرد دنیا دار را …..یا قناعت پر کند یا خاک گور»
در گفت وشنود بعدی که با آنها داشتم از دکترشهرام که قهرما ن
آن داستان بود سراغ دو دوست وهمکارش درآن بیمارستان کذائی
را گرفتم گفت:
منوچهر وحمید با هم، یک کلینیک در شهرکی ،نزدیک تهران دایر
کرده اند ، من اما با آنها نرفتم و در همان بیمارستان تا ریاست بخش
اورژانس هم رسیدم تا آنکه با مهناز تصمیم گرفتیم به شهر…
باز هم نگذاشتم اسم شهر را بگویند وبلافاصله گفتم:
ـــ بله میدانم ضرب المثلی داریم ،که از کسی میپرسند اهل کجائی
میگوید ” هنوز زن نگرفتم”.
همه خندیدند.
یادآوری کنم که این دکتر شهرام درهمین داستان ( یک تصادف و..)
با آن شهرام که درکانادا حضور دارد وقبلن در باره اش حرف زدم
یکی نیستند ،فقط تشابه اسمی است که در اولی بجای شهرت و در
دومی بجای نام بکاررفته است.درزبان فارسی ما ازاین اسامی
فراوان داریم.
از مهنازخانم هم احوال آتنا را پرسیدم گفت:خوب است با شوهرش
زندگی خوبی دارند ،وبزودی هم بچه دار میشوند.گفتم:
ـــ پس ازاتمام دانشگاه ،به شغل شریف خانه داری مشغول شده است
«بله آقای سپاسی هم اینک هزاران تحصیل کرده بیکار در مملکت داریم که نیاز مبرم به کار دارند، خودتان که بهتر از من میدانید».
*********************
مهمانها مشغول خوردن پیش غذا وسالاد شده بودند، که درآن رستوران بصورت اپن بار بود، ومن حالا به هر میزی سری میزدم وبا آنها مشغول گفتگوبودم . دوست ویار صمیمی من، که بقول سعدی دوست گرمابه وگلستان ام بود، را هم با همسرش دعوت کرده بودم که آنها هم آمده بودند. خانمش سراغ همسر من را گرفت گفتم:
ــــ همسر من اصولا با داستان نویسی وخاطره نگاری من مخالف است و میگوید« از این کارها که پولی در نمی آید فکر نان کن که خربزه آب است.»
شما چه جواب میدهید ؟
ــــ در حالیکه حق را به او میدهم، ولی بارها به او گفته ام که هر
آدمی یک نوع سرگرمی دارد و نوشتن هم سرگرمی من است، شاید
بعدها ،آیندگان یادی از من با این نوشته ها بکنند .
****************************
در این هنگام یکی از پیش خدمت های رستوران نزد من آمد وگفت:
آقای سپاسی یکی دیگر از مهمانهای شما آمده اند.
بطرف در رفتم پیر مردی با هیکلی نسبتا درشت وقدی متوسط در لباسی مرتب کراوات زده در حالیکه در یک دستش کلاه شاپو و در
دست دیگرش عصا بود ایستاده بود.
ــــ سلام عرض میکنم سپاسی هستم ،افتخارآشنائی با شما را در کدام داستان باید داشته باشم میدانیدکمی فراموشی درسن سال من طبیعی است.
من همان آقای( میم)هستم که در داستان (یادی از یک خاطره) قهرمان داستان شما که اگر فراموش نکرده باشم بایداسمش شهرام باشد ،همراه دوست همسفرش « فرامرز» به خانه من آمدند.
ـــ بله درست میفرمائید شما،حالاحالتان چطور است ؟
خوبم خدا را شکر عارضه ای بود در آن سالها که مدتها است رفع شده است، حالا فقط کسالت های ایام پیری است، وباز هم خدا را شکر میکنم که هنوز میتوانم راه بروم ،هر کجا که دلم میخواهد میروم، مثل اینجا که آمده ام آقای شهرام را ببینم.
ــــ متاسفانه ایشان امشب در این ضیافت حضور ندارند ، شاید شما نمیدانید که ایشان سالهاست مقیم کانادا هستند.
عجب ،عجب، پس من امشب مزاحم شما شدم.
در حالیکه صندلی را برای نشستن او آماده میکردم ،بلندگفتم:
ـــ بسیاربر بنده منت گذاشتید ، من برای همه کسانی که در قصه های من حضور دارند حتی به صورت گذرا وکوتاه احترام زیادی قائلم ،شما که در آن داستان حضور نسبتا پر رنگی هم داشتید.
در مکالمه بعدی که بااو داشتم برایم توضیح داد که چگونه مرا پیدا کرده است وگفت:
«سال کذشته دخترم بمناسبت تولدم یک لب تاپ بمن داد و طرز استفاده از آنرا یادم داد. دختر ودامادم یک شرکت کامپیوتری نسبتا موفق دارند.،چند ماه پیش به سایت “گذرگاه” سر زدم که خیلی نوشته ها وداستانهای خوبی در آن وجود دارد، ونظرم به همین داستان شما ( یادی از یک خاطره) افتاد، یادم آمد من در آن قطارکذائی که به مشهد میرفت، با آنها آشنا شده بودم، ولی من در نیشابور ازقطار پیاده شدم، دو روز بعد آنها به دیدنم آمدند، ومادرم چه ناهارخوبی برایشان پخت.البته درآن ایام که باید بیش از چهل سال از آن گذشته باشد، آنها ازمن جوانتر بودند.من درآن وقت دبیر دبیرستانها بودم»
ـــ درست میفرمائید اغلب نوشته های من در سایت “گذرگاه” است، سایت پر محتوائی است که ماهانه در میاید. او در ادامه گفت:
«من این داستان را که خواندم برای دخترم تعریف کردم که این داستان مربوط به من هم میشود ،دو سه روز پیش ایشان آگهی شما را در فیس بوک دید وترتیب آمدن من به این ضیافت راداد.»
من دیگر برایش یاد آوری نکردم که ایشان یعنی همین آقای (میم) در آن روزهابه نوعی بیماری روحی روانی دچار شده بودوزن ودخترش آن روز به خانه پدرزنش رفته بودند، وخودش با مادرش زندگی میکرد که آن روز دائی اش هم آنجا حضور داشت، ولی وقتی سراغ (فرامرز) راگرفت خودش گفت :
« دوست شهرام که گویا با هم در آن سفر آشنا شده بودند، وقتی به
خانه ماآمدند خیلی سر حال نبود وحالت اضطراب داشت.»
ـــ بله شهرام راوی آن داستان هم در باره حالت عجیب (فرامرز) در آن روز نوشته است ،بعدها در ادامه داستان ، پس از آن تصادفی که برای آنها اتفاق می افتد،از بی مرامی او بعنوان یک همسفرسخن میگوید. فعلن ایشان تا کنون به این مهمانی نیامده است شاید اطلاع پیدا نکرده، ویا با وجود آن نوشته ها در باره خودش نخواسته است که بیاید.
مهمانها مشغول صرف غذا شده بودند ، جوانتر ها باقلا پلو با گوشت ومسن تر بیشتر چلو کباب یا زرشک پلو با مرغ را سفارش داده بودند. ومن خیال میکردم که تقریبا اکثر مهمانهای من آمده اند ودیگر منتظر کسی نبودم ، که مرد میان سال سر حالی وارد شد وشنیدم که از کسی دارد سراغ مرا میگیرد ، برخاستم وبه استقبالش رفتم پس از سلام بلافاصله خودش را معرفی کرد وگفت:
بنده (امیر) هستم.کارمند اداره آمارکه درداستان(یادی ازیک خاطره)
درمسافرخانه شهر شاهرود با قهرمان آن داستان آقای شهرام آشنا شدم ، وبعد این من بودم که برای دیدن مجدد بااودر مشهد به هتل محل اقامت ایشان رفتم ولی متاسفانه نبودند ومن برایشان یک پیغام کتبی گذاشتم . میدانید که آنروزها هنوز موبایل واینترنت واین گونه وسایل نبود.
ــــ بله خیلی خوش آمدید، آقای شهرام که خودشان نیستند ولی جالب است بدانید که پیش پای شما ، آقای (میم) که او هم بنوعی در آن داستان حضور داشت تشریف آورده اند. با تعجب گفت:
آقای ( میم)…..
ـــ بله ،چطور مگه ایشان را میشناسید؟
من خانم (میم) دختر ایشان را میشناسم ، امروز غروب که به دفترشرکت آنها رفتم دیدم خانم (میم) دارد راجع به داستان پدرش درزمانی که در نیشابور بوده اند، با یکی از همکارانشان صحبت میکرد،به منزل که رسیدم کنجکاو شدم وسری به سایت” گذرگاه”زدم وداستان را خواندم ،یادم افتاد که منهم بنوعی در آن داستان حضور داشتم ،فورا لباس پوشیده وباعجله خودم را رساندم ،برای اینکه مطمئن شوید که خودم هستم میتوانم اسم پسرعموی آقای شهرام را که شما در داستان اسمش را ننوشته اید و آنروزها دوران آموزشی سربازی را در پادگان شاهرود میگذراند، بگویم. وبلافاصله اسم او را گفت .
ــــ خواهش میکنم قربان همین که لطف کرده وتشریف آورده اید محبت کردید.
و طبق معمولی به همه مهمانها معرفی اش کردم و بعداز او پرسیدم ــــ همکارتان که با شما در شاهرود بود چه خبر؟
(رضا )را میگوئید مدتها است ازخانمش جدا شده وچون زبان فرانسه رابخوبی میدانست بعد از باز نشستگی رفته فرانسه پیش پسرش.
حالا دیگر همه با هم آشنا شده بودند و سرگرم صحبت با یکدیگر
مهران همان پسر جوان که با اصغر آقا عمویش آمده بود پرسید:
آقای سپاسی چرا نام بعضی شهر ها میبرید ولی بعضی را نه؟
ــــ مهران جان شهرهای بزرگی مثل مشهد وهمین جا تهران ،کوچک نیستتند بطوری که همه یکدیگر را بشناسند در این تهران از محله خودت که کمی دور شوی دیگر کسی تو را نمیشناسد. از طرفی در خاطره نویسی ها، بیشتر شهرها مثل نیشابور وشاهرود عبوری بوده است ،و قهرمانان داستانها در آنجا ساکن نیستند.
و بالافاصله با اشاره به اقای (میم) گفتم: ــ ایشان هم که دیگر ساکن نیشابور نیستند ولی همچنان نامش برای همگان مجهول است.مهران شروع به دست زدن کردن وگفت: به افتخار آقای( میم).
وهمگی دست زدند.
*************************
از( آذرخانوم ) سراغ شوهرامریکائی اش مستر( فلیپ) و فریبرز پسرش را گرفتم گفت:
«فلیپ دارد کتابی در باره آدمهای موفق ولی گمنام که بر خاسته ازخانواده های فقیرهستند مینویسد ،مدتی است به کشورهای امریکای لاتین رفته، تا تحقیقاتی ، راجع به موضوع کتابش انجام دهد. فریبرز هم مهندس کامپیوتر است ودو سال پیش هم با دوست دخترش ازدواج کرد و در ایالتی دیگر زندگی میکنند.»
آقای(موحدی) پرسید :
«داستان واقعی (ننه شکر) خیلی زیبا وجالب بود، وآدم تحت تاثیر شخصیت این زن خدمتکاروبسیار با عاطفه قرار میگیرد،چرا راوی آن داستان را اگر در اینجا حضور دارد به ما معرفی نکردید»؟
ــــ چه خوب شد یادی ازاین زن بسیار مهربان کردید روانش شاد باد، وباید بشما بگویم راوی آن داستان خودم بودم، که امشب سعادت آشنائی با شما دوستان خوبم را حضورا، پیدا کردم.
مهران تحت تاثیر حرفهای من بلند گفت:
«به افتخار آقای سپاسی » وهمگی با ردیگر دست زدند.
منهم بسیار تشکر کردم، از همه.
به آقای موحدی گفتم :ــ مثل اینکه سایر همسفران ،آقای شهرام در آن داستان (قطار) نیا مده اند ،البته ایشان هم فقط با شما خیلی صمیمی شدند.
در ادامه از او سئوال کردم آیا هنوز دخترش در مشهد زندگی میکند گفت: دو سه سالی میشود که به تهران آمده اند و دخترم دومم هم همین جا تازه ازدواج کرده است.
به او تبریگ گفتم .
*************************
در گوشه ای از رستوران میز ها را جا بجا کرده، ویک فضای خالی درست کردند .پسرجوانی ایستاده شروع به نواختن ویلون کرد، مردی که گویا پدرش بود روی یک صندلی در کنار او با ضرب همراهیش کرد. قطعات بسیار زیبائی دردستگاههای موسیقی اصیل ایرانی نواختند، که بسیار مورد توجه قرار گرفت، در این هنگام مرد جوانی که از مشتریان رستوران بود، و اینطور که خودش گفت با نامزدش آن شب در آنجا حضور داشت، بلند شد وکنار نوازندگان رفت وگفت: «با اجاره حضار محترم ، به افتخارمهمانهای آقای سپاسی، و نامزد عزیزم، آوازی را در مایه اصفهان با همکاری این دو هنرمند عزیزاجرا میکنم ،با شعری از شیخ بهائی».
وشروع به خواندن کرد .صدای دلنشین این جوان همراه با آن موسیقی زیبا ، شبی خاطره انگیز را برای من ومهمانهایم بیادگار گذاشت.
از ریئس رستوران ،بخاطرحسن انتخاب اش برای این شب بسیارخاطره انگیز تشکر کردم ،دیدم که(آذرخانوم) اولین کسی بود که به نوازندگان پول داد و بقیه هم به طبع او همین کار کردند . منهم انعام های بیشتری را به کارکنان ونوازندگان دادم و با خود گفتم کاش سایر رستورانهای، همین کاررا شبها انجام دهند، تا جماعت هنرمندان گمنام وبیکار جامعه امروز ایران برای میعشتشان به سختی نیفتند.
هنگام خدا حافظی فرا رسید ،رئیس رستوران کنار درب ایستاد واز مهمانهای من تشکر کرد و با آنها دست داد. بعضی ها با موبایل هایشان عکسهائی گرفتند،که از همه خواهش کردم عکسها را در فیس بوک وسایرشبکه های مجازی نگذارند.این نوشته را با شعر زیبائی که آن جوان خواند بپایان میبرم. اگر چه ربطی به مطلب ندارد ، اما شعر زیبا ،پر معنا وطولانی است که همان قسمت اولش را پایان بخش این داستان میکنم. شاد وپیروز باشید.

تا کی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه ، چون سیل روانه
خواهد بسر آید شب هجران تو یانه
ای تیر غمت را، دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول وتو غایب زمیانه

******************************************************

سروده ای از عیدی نعمتی

تیر ۱۳۹۵

اگر دین پاسخ و پناهگاهی برای دلجویی و تسلای رنجدیده گان و کاستی های این دنیای ماتم سرا باشد، آن گاه بدون شک از محو شدن فقر در جامعه آسیب خواهد دید، خصوصن وقتی دولت سرمایه دین مدار در قدرت باشد .
نعمتی
سرخ می زند
از رد شلاق
تن کارگران
در سرزمین چاه های نفت
میدان های گاز
قاضی
عمامه را می چرخاند
قاه قاه می زند .
از رد شلاق
گر گرفته تن
عرق اش خشک نشده
این مزد کارگراست
در حکومت سرمایه دین مدار
این خون
نبض زندگی ست که می زند
کیفر خواست علیه بیداد
فریاد ها مگر شکسته در گلو
که کسی دم نمی زند
قاضی
قاه قاه می زند .
آه …
تا از خود در آید وُ
برای خود شود
تا گُرده بتکاند از زیر بار رنج
این نهنگ
به خروشد بر دریای آسفالت
تا اسپارتاکوس دو باره نیزه اش را پرتاب کند
شلاق
خطی از آتش می کشد !

گاهی برای خنده دلم تنگ می شود – قیصر امین پور

تیر ۱۳۹۵

 قیصر-امین-پور
گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود
گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود
گاهی بساط عیش خودش جور می شود
گاهی دگر، تهیه به دستور می شود
گه جور می شود خود آن بی مقدمه
گه با دو صد مقدمه ناجور می شود
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود
گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست
گاهی تمام شهر گدای تو می شود…
گاهی برای خنده دلم تنگ می شود
گاهی دلم تراشه ای از سنگ می شود
گاهی تمام آبی این آسمان ما
یک باره تیره گشته و بی رنگ می شود
گاهی نفس به تیزی شمشیرمی شود
ازهرچه زندگی ست دلت سیرمی شود
گویی به خواب بود جوانی‌ مان گذشت
گاهی چه زود فرصت مان دیر می شود
کاری ندارم کجایی چه می کنی
بی عشق سرمکن که دلت پیرمی شود
.

شاعر – مهتاب خرمشاهی

تیر ۱۳۹۵

خرمشاهی

همیشه با یک حرف آغاز می شود
با یک بغض
با یک شکستن
و در بمباران بی رحمی
شاعرانه ترین شعر
خاکستر می شود
اینجا شاعری
جان می دهد
اما روحش را
هرگز نمی فروشد

از انگشت هایم بپرس…. خسرو باقرپور

تیر ۱۳۹۵

khosro Bagherpour
با چشم دل ببین این خونِ گرم را

که اینگونه بی مهار
و هر بار
بی قرار
از انگشتانم بر برف فرو می چکد.
بیرون تابستان است
من در خانه مانده ام
و در برف می روم
خون از انگشتانم بر برف می چکد
پامچال های بنفش بر برف می رویند
می روم تا دیوارِ رو به رو
رد گل ها را می گیرم
باز می گردم
و گوش می کنم به پچ پچه ی پامچال ها.

کبوتران رفته از اینجا – مهرداد اکبری

تیر ۱۳۹۵

هی می گویند حوصله کن
عاقبت ،
در دهلیز تاریک کوچه ها
کواکب ، از خواب ما خواهند گذشت
کبوتران رفته از اینجا
به منزلشان باز خواهند گشت.
می گویند عاقبت ،
کلید روشن روز
در قفل تاریک شب خواهد چرخید
آینه ها پاک خواهند شد
رنج بی حدود ما را باور خواهند کرد
می گویند قرار است رمه های ابر ،
میان این دامنه و
باران قهر کرده پادرمیانی کنند.
می گویند عاقبت ،
پیاله های تشنه ی ما
به آواز زلال آب خواهند رسید.
من که دیگر از شمارش این وعده های پر باد ،
خسته ام
به خدا من تشنه ام
طعم تشنگی مرا فقط دریا می داند و
بس.
مهرداد اکبری

سروده ای از مهتاب چگینیان

تیر ۱۳۹۵

مهتاب
بیا
زودتر
بیا
زمانِ عشق ما رسیده
مثل رگبار بی امانی
که دلش
بهار می خواهد
بی صبرانه
منتظرم
.
مهتاب چگینیان

دو غزل زیبا و کوتاه – م. ر. محب

تیر ۱۳۹۵

محمد رضا جنتی محب
ای عمر گرانمایه، چه بیهوده گذشتی

ای دل، چه غریبانه و آزرده شکستی
نه ابر امیدی و نه باران نشاطی
ای گل، به چه امید در این بادیه رستی
گیرم که در میکده و باغ گشودند
کو ذوق تماشای گل و لذت مستی
بلبل که شود هم قفس زاغ، خموش است
شد خون دل این فرصت ده روزه هستی
—————————
سر گران رفتی و اندوه تو دلگیرم کرد
نگه سرد تو، از جان و جهان سیرم کرد
تیری از ناوک مژگان تو بر بال دلم
چشم بیمار تو بنشاند و زمین گیرم کرد
با خیالت همه شب گرم سخن بودم و دل
گفت مجنونم و با زلف تو زنجیرم کرد
گفتم ای بخت، تو در خواب گرانی همه عمر
نیشخندی زد و تسلیم به تقدیرم کرد
مهربانی و ادب، بود گناهی که فلک
مجرمم خواند و به صد حادثه تعزیرم کرد
گذر روز و مه و سال ندارد گنهی
غم نامردمی بی هنران پیرم کرد
م ر محب

باران بی حاصل – رحیم سینائی

تیر ۱۳۹۵

Rahim-Sinaei

از فرصتِ ایامِ من ،امروز هم طی شد

اینک ،قطارِ عمرِ من هم وارد دی شد

دیریست دیگر روزهای عمر خالی ماند

هرچند باغ غوره‌ام انگورو پس می شد

ردّی نمانده از نشاط و شور در کوچه

شادیمان در امتداد ایده‌ی وی شد

رخصت نمی یابم که حرف تاز‌ه‌ای گویم

چونان گذشته شرح دردم ناله ی نی شد

دنیا دگرگون گشت امّا ما همان ماندیم

از ذهنمان رفته است که کی آمد وکی شد

باران بی حاصل چه می باری تو بر این خاک

در این خیالی که کویرت خطه‌ی ری شد؟

«سینا» چه حاصل بر سرای بسته کوبیدن

غم چاره‌اش با باده کن امروز هم طی شد

من به تنهایی خود می مانم – حمید مصدق

تیر ۱۳۹۵

من به درماندگی صخره و سنگ
من به آوارگی ابر ونسیم
من به سرگشتگی آهوی دشت
من به تنهایی خود می مانم
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
گیسوان تو به یادم می اید
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
شعر چشمان تو را می خوانم
چشم تو چشمه شوق
چشم تو ژرفترین راز وجود
برگ بید است که با زمزمه جاری باد
تن به وارستن عمر ابدی می سپرد
تو تماشا کن
که بهار دیگر
پاورچین پاورچین
از دل تاریکی می گذر
و تو در خوابی
و پرستوها خوابند
و تو می اندیشی
به بهار دیگر
و به یاری دیگر
نه بهاری
و نه یاری دیگر
حیف
اما من و تو
دور از هم می پوسیم
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم از زیستن بی تو دراین لحظه پر دلهره است
دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست
از سر این بام
این صحرا این دریا
پر خواهم زد خواهم مرد
غم تو این غم شیرین را
با خود خواهم برد

سرودی که در ایران خوانده نشد

تیر ۱۳۹۵

باز وقت رفتن است – میثم آقا سید حسینی

تیر ۱۳۹۵

از کوچه های فرعی روزگار
روزها میگذرند
و من میان حرف های مرده
در جستجوی تار شکسته
برای پود زندگی ام
روزها میگذرند
قلب مرا سنجاق کن به پیراهنت
وقت رفتن است
ومرا در قاب شکسته ی
عکس دسته جمعی
به دیوار بکوب

خوانش نقادانه حسین پاینده از رمان سپید تر از استخوان، رمان جدید حسین سناپور

تیر ۱۳۹۵

حسین پاینده
سپیدتر از استخوان جدیدترین رمان حسین سناپور است و در اسفند ۹۴ منتشر شد. آنچه در پی می‌آید، خوانش نقادانه‌ی حسین پاینده از این رمان است که در روزنامه‌ی اعتماد (یکشنبه ۲۲ فروردین ۹۵) منتشر شد.
سنا پور****
رمان اخیر حسین سناپور با عنوان سپیدتر از استخوان (چاپ دوم، تهران: نشر چشمه، زمستان ۹۴) با سبک‌وسیاقی نوشته شده است که دیگر می‌توان مُهرونشان خاص او در کار نویسندگی‌اش محسوب کرد: روایتی مدرنیستی به منظور بازنماییِ ناآرامیِ روحی و روانیِ شخصیت اصلی، با استفاده از تکنیک‌های رواییِ مدرن از قبیل تک‌گویی درونی، گفتار مستقیم آزاد و گاه سیلان ذهن. وقایع رمان در بازه‌ی زمانیِ یک شب تا صبح در یک بیمارستان رخ می‌دهند و شخصیت اصلی آن، دکتر سام ادیب است که خواهر بیست‌وچندساله‌اش سوفیا خودکشی کرده و از آن زمان به بعد ادیب هم آرامش روانیِ خود را از دست داده و تمایل به خودکشی دارد. جانمایه‌ی رویدادهای این شب تا صبح، که بویژه با گفتار درونی ادیب به خواننده القا می‌شود، مرگ، مرگ‌اندیشی و مرگ‌خواهی است. نخستین نمونه از این گفتارهای درونی را در صحنه‌ی آغازین رمان می‌توان دید که ادیب به درختان کاج در فضای تاریک محوطه‌ی بیمارستان چشم دوخته است و به خودکشی می‌اندیشد:
درازیِ کاج‌ها شب را تاریک‌تر می‌کند. تن‌هایی تاریک و لُخت، با کله‌هایی رگه‌رگه، پخش توی تاریکی. شیارهای تاریک مغز، توی سفیدی. سفیدی‌اش پخش می‌شود روی سیمانِ تاریک. می‌توانم بپرم. بپرم توی شب و خیال کنم هیچ‌وقت تمام نمی‌شود. می‌دانم [سوفیا] همان‌جاست. همان زیر. می‌خواهد من هم باشم. پام را آن‌ور آویزان کنم، بعد خودم را ول کنم و پایین بروم. عصب‌ها یک‌آن تا نهایتِ درد کشیده می‌شوند و تمام. اگر خودم را درست بیندازم. بعد دیگر به هیچ‌جا نمی‌رسم. توی شب می‌روم همین‌طور. (ص. ۷)
آغاز رمان در تاریکی شب، اولین نشانه از حال‌وهوای فکری ادیب را به دست می‌دهد. دنیای درونی او به اندازه‌ی شب تاریکی که کاج‌های محوطه‌ی بیمارستان را در بر گرفته، تیره‌وتار، محزون و ناامیدانه است. مرگ خودخواسته‌ی سوفیا در عنفوان جوانی چنان ضربه‌ی هولناکی به روان ادیب زده است که او اکنون لذتی در زندگی نمی‌بیند و اندیشه‌ای جز مرگ در سر نمی‌پروراند. «کاج»‌ و «تاریکی» در جمله‌ی اول، واژهای مهم و دلالت‌داری هستند که تا پایان رمان بارهاوبارها تکرار می‌شوند و به این ترتیب، با تکرارهای پیاپی، وجهی نمادین پیدا می‌کنند. شب و تاریکی البته از دیرباز نماد مرگ بوده‌اند، در حالی که درخت کاج به علت حفظ برگ‌هایش در چهار فصل سال، نماد نامیرایی است و تداعی شدن آن با مرگ متناقض به نظر می‌رسد. اما این تناقض وقتی قابل قبول می‌شود که به یاد آوریم ادیب، به حکم پزشک بودنش، می‌بایست انسان‌ها را از مرگ نجات دهد و حال آن‌که در فکر کشتن خویش است.

در این رمان دو روایت جداگانه اما نهایتاً مرتبط، با دو شیوه‌ی رواییِ متضاد، به خواننده ارائه می‌شوند. روایت اول کاملاً درونی و ذهنی است و تلاطم روانیِ شخصیت اصلی را برملا می‌کند. این روایت به شکلی پراکنده و گسیخته، لابه‌لای روایت دومی صورت می‌گیرد که، برخلاف روایت اول، کاملاً بیرونی و عینی است و حوادث رخ‌داده در بیمارستان را بازمی‌گوید. این دو روایت به تناوب جایگزین یکدیگر می‌شوند، به این نحو که راوی مشاهدات عینی خود از بیماران و رویدادهای بیمارستان را به شکلی زمانمند و خطی برای خواننده تعریف می‌کند، اما در مقاطع مختلف و به کرّات این روایت را رها می‌کند تا خاطراتی از پدر و مادر و خودکشی خواهرش بدون رعایت تقدم‌وتأخر در ذهن او تداعی شوند. روایت اول عمدتاً به شیوه‌ی تک‌گویی درونی صورت می‌گیرد و از خلال آن درمی‌یابیم که پدر و مادر ادیب رابطه‌ی پُرتنشی داشته‌اند و خودکشی سوفیای باعاطفه و حساس یکی از پیامدهای فروپاشی این خانواده بوده است. روایت دوم به شیوه‌ی اول‌شخصِ شرکت‌کننده (درون‌رویداد) انجام می‌شود و از خلال آن شناختی از همکاران دکتر ادیب، بیمارانش و حال‌وهوای حاکم بر بیمارستان به دست می‌آوریم.
نویسنده برای شناساندن ابعاد ناپیدای شخصیت اصلی رمان، در روایت اول علاوه بر تک‌گویی درونی که در صحنه‌ی آغازین شروع می‌شود و به طور پراکنده و منقطع تا پایان رمان ادامه می‌یابد، از گفتار مستقیم آزاد هم استفاده کرده است. در این شیوه که معمولاً در میانه‌ی گفت‌وگوی شخصیت اصلی با شخصیتی دیگر به کار گرفته شده است، افکار راوی همان‌گونه که به ذهن او متبادر می‌شوند در اختیار خواننده قرار می‌گیرند تا تباینی بین وجه آشکار و وجه ناآشکارِ دکتر ادیب ایجاد شود. متن زیر نمونه‌ای از کاربرد این تکنیک روایی در رمان سپیدتر از استخوان است. در این صحنه، ادیب مخاطب صحبت‌های پرستار باختری است که از وضعیت زندگی‌اش با او درددل می‌کند:
می‌گوید: «ببخشید. این مزخرف‌ها مال خودِ آدم است. افتادم به حرف. چقدر کم‌حرف‌اید شما. همه این‌جوری می‌گویند. می‌گویند به زحمت می‌شود از شما حرف بیرون کشید. امشب راستش دل خودم خیلی پُر بود … .»
نقش من این است. سکوت. توی خود. مجسمه‌ای که کارش را می‌کند و می‌چرخد توی بیمارستان و می‌شود بهش خندید. باز بد نیست. خندیدنی بهتر است تا فحش‌دادنی. شاید هم نه. شاید آن بهتر است. (ص‌. ۳۶-۳۵)
گفتار درونی ادیب شامل سخنانی است که او هرگز در گفت‌وگو با دیگران بر زبان نمی‌آورد. سکوت، همچنان که خودِ ادیب هم اشاره می‌کند، خصیصه‌ی اوست. اما با شنیده شدن صدای درونیِ او معلوم می‌شود که این سکوتِ ظاهری فقط پرده‌ای ضخیم است که ناگفته‌ّهای او را مسکوت نگه داشته است، وگرنه ذهن ادیب مشحون از نجواهای بی‌وقفه‌ای است که آرامش روانیِ او را برهم می‌زنند. او با خویشتن سخن می‌گوید چون در جهان پیرامونش کسی را سراغ ندارد که احوال درونی‌اش را بداند یا درک کند. حجم مونولوگ در کل این رمان چندین برابر بیشتر از دیالوگ است و البته در وضعیتی که انسان‌ها به یکدیگر تقرّب جسمی دارند ولی به لحاظ روحی و روانی خودشان را دور از هم حس می‌کنند، باید مونولوگ بر دیالوگ غلبه داشته باشد. در بخشی از رمان، ادیب خود را متعلق به «عالَمِ سایه‌ها» می‌نامد: «مریض نگاهم می‌کند، انگار از عالَمِ سایه‌ها. آشنا می‌زنم براش لابد. اهل آن عالَم همدیگر را می‌شناسند» (ص. ۴۶). دیگران او را از منظری بیرونی می‌بینند و به آرامش او حسرت می‌خورند، ولی از ناآرامی‌های روحیِ او خبر ندارند. یکی دیگر از پرستاران از او می‌خواهد که با بیماری که اقدام به خودکشی کرده بوده است حرف بزند تا بلکه آرامشش به بیمار هم منتقل شود: «همین آرامشی که دارید، همین را اگر بدهید بهش، خودش خیلی چیزها می‌فهمد» (ص. ۲۲). دکتر کریمیان ( همکلاس سابق و همکار کنونی ادیب) به نقل از همسر خودش (شیوا) می‌گوید که آرامشی شگفت‌انگیز در ادیب هست: «شیوا همیشه آرامش تو براش عجیب است» (ص. ۴۴) و همسرش نیز در گفت‌وگوی تلفنی با ادیب، از کریمیان نقل می‌کند که «می‌گوید شما زیاد سخت نمی‌گیرید. گفتم کار درستی می‌کنید» (ص. ۵۴). کارکرد تکنیک‌های رواییِ به‌کاررفته در رمان دقیقاً همین است که نشان دهند قضاوت دیگران درباره‌ی ادیب (و چه بسا قضاوت‌های خود ما درباره‌ی دیگران در زندگی واقعی) تا چه حد سطحی و از سرِ نادانستگی یا نداشتن حساسیت‌های انسانی است. تک‌گویی درونی و گفتار مستقیم آزاد، دو مورد از این تکنیک‌ها هستند که از پناه بردن شخصیت اصلی رمان به خلوت درون برای التیام گذاشتن بر جراحت‌های روح حکایت می‌کنند. اما سیلان ذهن هم یکی دیگر از آن‌هاست که نمونه‌اش را در متن زیر می‌توان دید:
رئیس … آرام حرف می‌زند و می‌گوید درست نبوده دکتر عباسی پشت‌شان را در شرکت خالی کرده و تازه شبکه‌ی توزیع داشته جا می‌افتاده. شبکه. عنکبوت. هیکلِ رئیس. دست‌وپا زدن من. (ص. ۱۰۷)
در این صحنه، رئیس بیمارستان در حضور ادیب و دکتر کریمیان، با جراحی به نام دکتر مفخم صحبت می‌کند که دست‌اندرکار تأسیس بیمارستان دیگری است و یکی از پزشکان به نام دکتر عباسی را هم با خود همراه کرده است. رئیس بیمارستان گِلِه می‌کند که این کارِ مفخم درست نبوده چون در شرکت توزیع دارو که او به راه انداخته بوده است، دکتر عباسی هم سرمایه‌گذاری کرده بود و اکنون می‌خواهد سرمایه‌اش را از آن‌جا بیرون ببرد. اما به مجرد شنیدن کلمه‌ی «شبکه»، در ذهن ادیب سیلانی از تداعی‌های ناقص به راه می‌افتد. «شبکه» ادیب را به یاد تار عنکبوت می‌اندازد که شبکه‌مانند است و این حکایت از تلقی بیان‌نشده‌ی او از شخص رئیس بیمارستان دارد: این رئیس نه یک پزشکِ باوجدان و دلسوز به حال بیماران، بلکه سوداگری است که بیمارستان را محلی برای کاسبی با جان انسان‌ها می‌داند. در واقع، بیمارستان دامی است که او، هم برای به دام انداختن بیماران پهن کرده و هم برای بهره‌کشی از پزشکان. عبارت «هیکلِ رئیس» دو کارکرد دارد. در یک معنا، درشتیِ هیکلِ رئیس بیمارستان را توصیف می‌کند، اما در معنایی دیگر حکایت از رفتار ضعیف‌کشانه‌ی او دارد. این معنای دوم وقتی معلوم می‌شود که آخرین عبارت در سیلان ذهن ادیب را می‌خوانیم: «دست‌وپا زدن من». در ژرف‌ترین لایه‌های ذهنش، ادیب خود را موجود ضعیفی حس می‌کند که در دام رئیس بیمارستان گرفتار شده است و تقلا می‌کند تا خود را برهاند. در این قبیل موارد که روایت درونی با تکنیک سیلان ذهن صورت می‌گیرد، محتویات ذهن ادیب بدون سانسور، بدون توضیح، بدون نظم و اغلب نه به صورت جملات کامل بلکه به صورت کلمات منفرد یا عبارت‌های ناکامل بیان می‌شوند تا افکار آشفته‌ای که سیل‌وار در ذهن او سرازیر شده‌اند بی‌واسطه به خواننده ارائه شوند.
علاوه بر استفاده‌ی صناعتمندانه از شیوه‌های رواییِ مدرن، در این رمان طرز بازنمایی زمان هم درخور تأمل است. در سطحِ رمان، حرکت زمان رو به جلو است زیرا وقایع هنگام شب آغاز می‌شوند و دم‌دمه‌های صبح به اتمام می‌رسند. اما در لایه‌ای عمیق‌تر، حرکت دیگری نیز در زمان صورت می‌گیرد که جهتی معکوس دارد: از حال به گذشته. این دومی در ژرفای ناخودآگاهِ دکتر ادیب رخ می‌دهد که دائماً خاطرات دردآوری از خواهر خودکشی‌کرده‌اش در ذهن او سرریز می‌شوند. خواننده ناگزیر است دو روایتِ توأمان و موازی را دنبال کند. روایتِ اول از نقطه‌ای در زمان آغاز می‌شود و به جلو می‌رود؛ دومی از نقطه‌ای در زمان (خودکشی سوفیا) آغاز می‌شود و به عقب بازمی‌گردد (به ناسازگاری‌ها و بی‌قیدی‌های پدر و مادر ادیب و حتی به کودکیِ او و سوفیا). همان‌طور که منطق مدرنیستیِ چنین رمانی اقتضا می‌کند، حرکت زمان به گذشته به‌مراتب مهم‌تر از حرکت آن به جلو است. گذشته و روایت کردن گذشته، راهی برای فهم حال و درانداختن طرحی برای آینده است. این آموزه‌ای است که در روان‌کاوی نظریه‌پردازی شد و به رمان مدرن تسرّی پیدا کرد. همچنان که در رمان سپیدتر از استخوان نشان داده می‌شود، گذشته لجوج و خیره‌سر است؛ هر وقت بخواهد به امروز سرک می‌کشد و اغلبْ ناخوانده مهمان می‌شود. ایماژهای ذهنیِ دکتر ادیب از سوفیا به گذشته‌ای تعلق دارند که گویی نمی‌خواهد گذشته‌گی خود را بپذیرد. هجوم این ایماژها، همراه با همه‌ی خاطراتی که از فروپاشی خانواده‌ی ادیب در ذهن شخصیت اصلی تداعی می‌شوند، نه فقط نظم‌ونَسَقِ ذهنیِ او را بر هم می‌ریزند، بلکه نظم‌وترتیبِ رواییِ رمان را هم مختل می‌کنند تا بدین ترتیب حس‌وحالی بی‌واسطه از روحی جراحت‌برداشته و ذهنی پُرتلاطم به خواننده افاده شود. از این حیث، شیوه‌ی روایی رمان با طرح زمانی‌اش به درستی انطباق داده شده است.
حضور شخصیت‌های فرعی، این امکان را به نویسنده داده است که علاوه بر مضمون اصلی، برخی درونمایه‌های ثانوی را هم وارد رمان کند و بپروراند که در جای خود تأمل‌برانگیزند. مثلاً دو زن، یکی تازه‌ازدواج‌کرده و دیگری در آستانه‌ی ازدواج، که در ناحیه‌ی شکم و پهلو درد دارند (دومی به ظاهر). اولی دردی می‌کشد که دومی از سرِ ناز برای نامزدش به آن وانمود می‌کند، غافل از این‌که او خود بعدها واقعاً به این درد دچار خواهد شد. وضعیت این دو بیمار، از این حیث آیرونی جالبی دارد، اما شاید آیرونی جالب‌تر، عاقبتِ اعتراض‌ها و های‌وهوی پُرسروصدا اما توخالیِ دکتر کریمیان باشد که در ابتدای رمان از وضع زندگی خودش و از روزگار شِکوه‌وشکایت دارد، به دکتر مفخم ایرادهای شبه‌انسان‌دوستانه و رادیکال می‌گیرد که بیماران را برای پول عمل می‌کند و به کشتن می‌دهد و ککش هم نمی‌گزد و غیره، اما در پایان رمان با اندک روی خوشی که همان دکتر مفخم در انجام عمل جراحی به او نشان می‌دهد، ناگهان کشف می‌کند که مفخم «با همه‌ی گندکاری‌هاش یک‌جورهایی دوست‌داشتنی است» (ص. ۹۹). آیرونی کریمیان در این است که در ابتدای رمان قصد مهاجرت به کشوری دیگر دارد و خطاب به ادیب می‌گوید: «به همین خیال باش که نظرم را عوض کنی. آن هم بعد از سه سال دوندگی و وکیل گرفتن و پول خرج کردن» (ص. ۴۴)، ولی بعد از گوشه‌ی چشمی که از پزشک پول‌پرستی مانند دکتر مفخم می‌بیند، آه‌وناله‌های اولیه و متوسل شدنش به ادیب برای پادرمیانی و متقاعد کردن همسرش به مهاجرت و … به راحتی رنگ می‌بازند و او تصمیم می‌گیرد در بیمارستان جدیدی که مفخم در دست احداث دارد مشغول به کار شود. تقرّب و همپالکیِ فکری و عملیِ کریمیان با مفخم نباید تعجب‌انگیز باشد. مفخم نماینده‌ی آن نوع عافیت‌طلبی است که در جامعه‌ی ما هواداران کثیری دارد و امثال کریمیان که بسیار هیاهو و انتقاد می‌کنند اما در مواقع لازم فرصت‌طلبانه عافیت‌اندیش می‌شوند و به سرعت تغییر موضع می‌دهند، یارِ غارِ امثال مفخم‌اند.
اما مهم‌ترین شخصیت فرعی رمان که به نوعی باعث بازگشت ادیب به زندگی هم می‌شود، دختر جوانی، کمابیش هم‌سن‌وسالِ سوفیا، به نام ماه‌رخ است که تلاشی ناموفق برای خودکشی کرده و خواهر و مادرش او را به بخش فوریت‌های پزشکی بیمارستان آورده‌اند، اما حتی در بیمارستان هم با بریدن رگ دستش دوباره می‌کوشد خودکشی کند. مواجهه‌ی ادیب با این بیمار موجی از احساسات تناقض‌آمیز در ذهن او به راه می‌اندازد. ادیب قاعدتاً می‌بایست برای نجات جان ماه‌رخ تلاش کند، اما در باطن با این دختر همذات‌پنداریِ ناخودآگاهانه دارد و او را برای اقدامی که خود هنوز جرئت انجام دادنش را پیدا نکرده است می‌ستاید. نشانه‌ای از این همذات‌پنداری را در توصیف ادیب از چشمان ماه‌رخ می‌بینیم: «نمی‌دانم چشم‌هاش بیشتر غیظی هستند یا التماسی، یا پُرِ اندوه، یا پُر از خستگی یا چیز دیگر، اما آشنایی‌اش را می‌بینم، می‌فهمم» (ص. ۶۹). با پیش رفتن وقایع رمان، دلیل این همذات‌پنداری بیشتر معلوم می‌شود. ادیب که می‌خواهد کار خواهرش را با کشتن خودش تکرار کند، با دیدن ماه‌رخ ناخواسته به یاد سوفیا می‌افتد:
پنجره را باز می‌کنم و به تاریکیِ درخت‌ها گوش می‌کنم … چیزی … توی چشم‌هاش هست که نمی‌گذارد دردش را به روی کسی بیاورد. همان‌جا توی اورژانس، روی تختِ خون‌آلودش دراز کشیده و دردش را برای خودش نگه داشته … او همان تاریکیِ زیر درخت‌هاست که سوفیا هم میانش ایستاده. (ص. ۷۶)
با این همه، در پایان رمان، ماه‌رخ وقتی برای بار سوم می‌خواهد اقدام به خودکشی کند، باعث وقوف ناخودآگاهانه‌ی ادیب به موضوعی می‌شود که او را از فکر خودکشی می‌رهاند و حتی وامی‌داردش که ماه‌رخ را نیز از کشتن خود منصرف کند. پس از دومین تلاش ماه‌رخ به خودکشی، ادیب به بالین او می‌رود و داستانی ساختگی (یا به قول خودش «دروغی مسخره»، ص. ۷۱) درباره‌ی دختری که با پریدن از بام بیمارستان خودکشی کرد به او می‌گوید. در این گفت‌وگو، ادیب حرف‌هایی کلیشه‌ای را درباره‌ی اثرات ویرانگر خودکشی بر بستگان و نزدیکان تکرار می‌کند و این‌که «حداقلش این است که آدم عذاب خودش را می‌گذارد این‌جا و می‌رود. برای اطرافیان و … هر کس» (ص. ۷۱). در صحنه‌ی پایانی، ماه‌رخ به ساختگی بودن داستان ادیب پی برده است و به پشت‌بام بیمارستان می‌رود تا با پرت کردن خود به پایین، زندگی‌اش را خاتمه دهد. ادیب که درمی‌یابد برملا شدن دروغش موجب بی‌اعتمادی مطلق ماه‌رخ به همه‌کس و تلاش مجدد او برای خودکشی شده است، خود را سراسیمه به پشت‌بام بیمارستان می‌رساند و با اعتراف به این‌که «من از خودم حرف زدم. از پریدن خودم. خیلی بهش فکر کرده‌ام. خیلی بیشتر از تو.» (ص. ۱۱۳)، ماجرای خودکشی خواهرش را بازمی‌گوید و این‌که او خود را به علت کم‌توجهی به وضعیت روحی و روانی سوفیا مقصر می‌داند. متقابلاً ماه‌رخ هم از خودکشی پسر جوانی سخن می‌گوید که به او عاشق بوده است و گویی خودکشی‌اش هیچ تألمی در دیگران ایجاد نکرده است. بازگفتن و شنیدنِ متقابلِ این روایت‌های درونیِ واپس‌رانده به ناخودآگاه، روان‌پالاییِ هر دو شخصیت (ادیب و ماه‌رخ) را در پی دارد: هم ادیب درمی‌یابد که نباید خود را به دلیل خودکشی خواهرش ملامت کند و هم ماه‌رخ متوجه می‌شود که نباید تاوان رفتار غیرانسانی اطرافیانش را بپردازد. مطابق با نظریه‌ی ارسطو درباره‌ی روان‌پالایی، ادیب و ماه‌رخ وقتی مخاطب روایت‌های یکدیگر قرار می‌گیرند، هر یک تراژدیِ دیگری را به طور ذهنی تجربه می‌کند. ادیب ناخودآگاهانه قهرمان تراژیکِ داستانِ ماه‌رخ می‌شود و ماه‌رخ هم متقابلاً قهرمان تراژیکِ داستانِ ادیب. آمیزه‌ی ترحم و ترس (همدلی با دیگری و همزمان هراس از سرنوشت تراژیک)، احساس ناخودآگاهانه‌ی گنهکاری را در آنان پالایش می‌کند و در نتیجه هر دو به حیات بازمی‌گردند. نشانه‌ای نمادین از این بازگشت، پیشنهاد ادیب به ماه‌رخ در صحنه‌ی آخر است: «می‌توانیم تا خورشید بیاید بالا، همین‌جا بایستیم. دیگر چیزی نمانده» (ص. ۱۱۶). اکنون که نگاه ادیب به زندگی عوض شده است، دمیدن خورشید (نماد حیات) را باید نظاره کرد. دعوت از ماه‌رخ برای تماشای طلوع آفتاب، دعوت به روی آوردن به زندگی به جای مرگِ خودخواسته است. به این ترتیب، بسیار بجا و دلالتمند است که این رمان در شب آغاز می‌شود و در ابتدای صبح به پایان می‌رسد. اکنون و با این تحول درونی، کاج‌ها دیگر برای ادیب یادآور مرگ نیستند:
به ماه نگاه می‌کنم … شب خوبی است حالا … و این کاج‌ها. همه‌چیز … نبضم تند می‌شود. تند. آن‌قدر که دلم می‌خواهد روی زمین نباشم. توی خودم نباشم. خم می‌شوم و به آن پایین نگاه می‌کنم. فقط تاریکی. کاج‌ها اما آن‌طور تاریک نیستند. نفس می‌کشند. عطرشان روی پوست آدم می‌دود. (ص. ۱۱۳)
توصیف کاج‌ها در صحنه‌ی فرجامین از هر حیث با توصیفی که از آن‌ها در صحنه‌ی آغازین خواندیم تباین دارد. اُبژه (موضوع شناسایی) تغییر نکرده است؛ این درختان کاج همان‌هایی هستند که در ابتدای رمان در تاریکی فرورفته بودند و تداعی‌کننده‌ی مرگ بودند. آنچه تغییر کرده، سوژه (فاعل شناسایی) است که اکنون، پس از تحولی روانی، همان اُبژه را به گونه‌ای دیگر درک می‌کند. آنچه در ابتدای رمان پیام‌آورِ مرگ و مقوّم مرگ‌خواهی بود، اکنون عطری سرمست‌کننده دارد و حیاتِ دوباره را به ذهن متبادر می‌کند. در یک کلام، فضای تاریک و مرگ‌اندیشِ شخصیت اصلی رمان، جای خود را به میلی وافر برای یافتن نور و ادامه‌ی زندگی داده است.
به این ترتیب، می‌توان گفت رمان سپیدتر از استخوان، همچون اکثر رمان‌های مدرنیستی، ساختاری دَوَرانی یا دایره‌ای دارد: این رمان در همان جایی پایان می‌یابد که آغاز شده بود. دایره یگانه شکلی هندسی است که زاویه یا انحنایی ندارد و از این رو رسم کردنش با انقطاع همراه نیست. از جمله به همین مناسبت، دایره از دیرباز نماد استمرار و جاودانگی بوده است و هم در هنرهای تجسمی به وفور به چشم می‌خورد و هم در شعر کهن. در روانشناسی تحلیلیِ یونگ، دایره در اَشکالِ موسوم به «ماندالا» کهن‌الگوی یکپارچگی و تمامیت است و یگانگیِ ذهن (دنیای درون) ‌و عین (دنیای بیرون) را بازمی‌نمایاند. دایره نشان‌دهنده‌ی تعادل و توازن تن و روح است و این همان آرامش روانی است که شخصیت اصلی رمان سپیدتر از استخوان در نهایت به آن دست می‌یازد.

برچسب‌ها: «سپیدتر از استخوان», نقد رمان, حسین سناپور, تک‌گویی درونی

کجائی ای عشق – ابوالفضل سپاسی

تیر ۱۳۹۵

نقد فیلم ناگفته های هوشیارانه ای است که منقد از دل یک اثر سینمائی بیرون میکشد ودر برابر ما قرار میدهد. من نقد فیلم های سینمائی را میخوانم چه بسا آن فیلم را هرگز موفق به تماشا نشوم.
سالها پیش، دریکی از شماره های، هفته نامه ای در تورنتو ،نقد فیلم (قلب کاغذی) درج شده بود ،که بنا بر نوشته منتقد محترم مستند گونه ای قابل توجه در باره آدمهائی است که هرگز عاشق نشده ویا مورد توجه دیگران قرار نگرفته اند. من این فیلم را هنوز ندیده ام اما موضوع جالب والبته مهم فیلم مرابرآن داشت تادرباره این گمشده انسانهای قرن بیست ویکم ،یعنی «عشق» سخن بگویم.
ابتدا یاد آور میشوم که در سال ۸۷ ۱۳در ایران فیلمی بر پرده سینما های ایران آمد با نام (مجنون لیلی)که متاسفانه این فیلم در هیاهوی سینمای تجاری ایران آن طور که باید دیده نشد، و از نگاه تیز بین منتقدان دور ماند. فیلم (مجنون لیلی) اگر چه با انبوهی ازهنرپیشگان مطرح سینمای ایران ساخته شده بود اما سوژه ای داستان گونه به روال سایر فیلم های تجاری نداشت. کارگردان دوربین را بدنبال یک جعبه کادو ولنتاین که مظهر عشق گمشده در هیاهوی زندگی امروزی است روانه میکند تا خواستار واقعی اش را بیابد.
سخن زیبائی در اوائل فیلم از زبان هنرپیشه جوان فیلم به گونه سئوالی از مرد مسنی بیان میشود اومیگوید:
«راستی حاجی لیلی ومجنون ها وشیرین وفرهاد ها کجا رفتند چرا در این دور وزمانه، ما هیچ از این عاشق ومعشوق ها نداریم ؟ ۷۰۰- ۸۰۰ سالی میشه که خبری از این گونه عاشق ومعشوق آنچنانی نیست»
در ادامه فیلم، کادو ولنتاین پس از عبور از موقعیت هائی که واقعیت های زندگی را نشان میدهد بدست جوانی می افتد که برای بدست آوردن ورساندنش به دست عشق زندگیش، حاضر میشود تا پای جان خطر کند که سکانس زیبا وپایانی فیلم را میسازد.
اما واقعن عشق در کجای زندگی فعلی ما آدمیان امروزی قرار دارد؟ وقتی پول حرف اول وآخر رامیزند؛ عاشق ها بدنبال معشوق های پولدار میگردند ومعشوق ها اجازه ورود فقرا به دایره عاشقانشان را نمیدهند وعشق واقعی جائی برای عرض اندام ندارد. بهمین دلیل است که آمار طلاق روز بروز زیاد تر وخیانت زوج ها به یک دیگر علنی تر میشود. که بقول شاملو «روز گار غریبی است نازنین
ما اینک ،درجهانی زندگی میکنیم که بیش از نیمی ازمردمانش درفقر، گرسنگی ،بیماری ویا آزارها وتجاوزات و تبعیض ها بسر میبرند که همه روزه به نوعی شاهد آنها هستیم در حالیکه هیچکس قادر به حل این معضلات اجتماعی نیست .ومردم آنقدر غرق در مشکلات زندگیشان هستند ،که اگر در جائی عاشق ومعشوق واقعی پیدا شوند ،هرگز دیده نمیشوند تا نامشان وعشقشان عالم گیر شود. البته نا گفته نماندعاشق ومعشوقی هم اگر به وصال یکدیگر نایل شوند اول چیزی راکه نابود میکنند عشق است چرا که واقعیت های زندگی گاهن اجازه نگهداشتن حرمت عشق را به آنهاهم نمیدهد.
اما انسانهای سرگشته واسیر تکنو لوژی دنیای امروز بدنبال معشوقی آسمانی میگردنند تا با یادش ساعتی آرام گیرند . بهمین دلیل عرفان و روان پژوهی رونقی بسزا یافته است، و این رونق نشان از جستجوی انسان بدنبال گمشده خویش است. هرچند که گروهی معتقدند باید منتظر بود تا علم سرگشتگی وپریشان خاطری انسان را ریشه یابی وشاید مداوا کند.
اما به اعتقاد من ایمان داشتن بیک مبداء، بزرگترین عشقی است که انسان میتواند در وجود خودش ایجاد کرده وهمیشه آنرا زنده نگهدارد ،تا آرامشی همیشگی داشته باشد.
آنچه گفته شد قطرهای از دریای بی کران عشق بود که فرهیختگان بسیار کتابها و سروده ها در باره اش نوشته وخواهند نوشت. کلام زیبای مولانادر این باره بهترین حسن ختام این نوشته است.
هرچه گویم عشق را شرح وبیان….. چون به عشق آیم خجل باشم از آن
چون قلم اندر نوشتن،می شتافت….. چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت
چون سخن در وصف این حالت رسید….. هم قلم بشکست وهم کاغذ درید

نگاهی به داستان ” پیوک ” از داستان های کتاب ” روز های آفتابی” – ندا ایرانی

تیر ۱۳۹۵

neda
چندی پیش نسخه ای از مجموعه داستان ” روزهای آفتابی ” را تهیه کردم. با آنکه بشدت درگیر تکمیل پایان نامه و کارم بودم و تنها بنا به تجربه شیرینی که از خواندن کتاب دیگراین نویسنده ” شام با کارولین” داشتم، شروع به خواندن این مجموعه داستان کردم. این مجموعه خواندنی از ۱۷ داستان کوتاه تشکیل شده است. فضای شکل گیری این داستان ها ضمن تنوع آنها ، بیشتر جنوب ایران است. قهرمانان داستان های آقای صفریان غالبا مردم عادی هستند که در جریان این حوادث تحمیلی بیشترین از خود گذشتگی را نشان میدهند و عمیق ترین زخم های روحی و جسمی را هم متحمل می شوند. ابتدا سعی کردم شرح کوتاهی در باره گزیده ای از این داستان ها بنویسم ولی هر بار در مقابل کلام ساده و شیوای نویسنده ناتوانی خود را بیشتر و بیشتر حس کردم. احساس کردم نمیتوانم بهتر از آنچه نگارنده شرح داده است چیزی بنویسم که حق کلام را ادا کرده باشد.
از سویی وظیفه خود میدانستم که در باره این مجموعه نظری ارائه بدهم . بناچار در تصمیم نهائی به شرح داستانی که بیشترین تاثیر را در من گذاشت پرداختم.
اولین بار بود که باکلمه “پیوک” به معنی رایج آن در ایران برخورد میکردم. کلمه ای با همین تلفط در انگلیسی عامیانه هست که به معنی استفراغ کردن است. اما عنوان این داستان به نوعی، به کرم انگلی در مناطق گرمسیر جنوب ایران اشاره میکند که زیر پوست شخص مبتلا به بیماری پیوک جا خوش میکند. این کرم شبیه نخ نازکی است که طول آن گاهی به یک متر هم میرسد. عواقب این بیماری عفونت و انسداد شرایین و حتی مرگ را شامل میشود.
این داستان از این بیماری هولناک برای ترسیم عریان فقرمردمی استفاده میکند که در تمامی زندگی شان از ابتدایی ترین امکانات پزشکی و درمانی محروم هستند. تنها پزشکیار این منطقه درشعاعی به وسعت ده ها کیلو متر فردی است که تازه دوره چهار ساله دانشکده پزشکی را تمام کرده و برای استفاده از امکانات این طرح به سه سال کار در این منطقه تن داده است. آنچه بعنوان بیمارستان نامیده می شود چادری است که دکتر هم درآن زندگی میکند و هم بیمارانش را معاینه میکند. تنها دستیارش زنی است که بهترین سالهای زندگی اش را بدون کمترین انتظاری در این منطقه سپری کرده است تا با تجربه اندکی که دارد پزشک اعزامی موقت را دستیاری کند.
“پیوک” همانند داستان های دیگر این مجموعه بخوبی خواننده را در فضای مورد نظر قرار میدهد بطوری که وقتی آن را میخواندم احساس کردم در کناری شاهد کار این پزشک هستم. و از اینکه نمیتوانم به آنها کمکی بکنم احساس زبونی کردم. این چند سطر گفتگوی راننده ای است که پزشکیار را به محل خدمتش رسانده است و در باره محل و ساکنانش به دکتر اطلاعات میدهد:
” آقای دکتر اینجا دارک است. و کل جمعیت آن هشتادو سه نفر است. آن ردیف کپرهای موازی نخل ها واین ده دوازده تا خیمه و آن کاه گلی ها، کل خانه های اینجاست. سمت راست، آن چادر که از همه بزرگتر است مقر بهداری و خانه مسکونی شماست.”
– برای همین هشتاد نفر آمده ام اینجا؟ از کی تاحالا برای دهی با این تعداد جمعیت ، یک طبیب اختصاص میدهند؟
” نه آقای دکتر همین هشتاد نفر نیستند. در حقیقت دارک مرکز بیش از صد محل کوچکتر از خودش است. و این بار با لبخندی تلخ ادامه داد:
” آقای دکتر” دارک پایتخت این نقطه هاست و روزانه شما چیزی بیش از دویست مریض خواهی داشت و همراه هر مریض یکی دو نفر نیز راه می افتند که بیایند گردشی کرده باشند و دارک را ببینند. دارک نهایت دید آنهاست.”
داستان ابتدا به یک مریض مبتلا به پیوک که پزشکیار بیچاره اولین بار است می بیند ، میپردازد. بعد هم دختر خردسالی که مورد تجاوز قرار گرفته است و پایان غم انگیزی که برایشان رقم خورده است جلوی چشم خواننده قرار میگیرد.
این داستان مفهوم فلاکت را که برخی نام زندگی برآن نهاده اند با گستاخی قلم نویسنده جلوی چشمان حیرت زده مامثل یک فیلم ترسیم میکند. و بالاخره پایان دردناک زندگی انسان هایی که گویی خدایشان قرنهاست مرده است، داستان را به سر انجام میرساند.

اشاره ای به کتاب دکتر مانا زندیان در مورد احسان یار شاطر – مانا آقائی

تیر ۱۳۹۵

یار شاطر
زندگی نامه دکتر احسان یار شاطر (بنیانگذار و استاد ممتاز مرکز مطالعات ایران‌شناسی دانشگاه کلمبیای نیویورک و بنیانگذار و سرویراستار دانشنامه ی ایرانیکا) با همکاری و کوشش دکتر ماندانا زندیان (شاعر، روزنامه‌نگار و پزشک ایرانی‌ ساکن آمریکا) در ۴۳۲ صفحه٬ توسط انتشارات شرکت کتاب در لس آنجلس منتشر شده است.
ماندانا زندیان کتاب حاضر را عمدتا در قالب مجموعه گفتگوهایی خواندنی با دکتر یارشاطر تدوین، و به رشته ی تحریر درآورده است. کتاب با سال شمار زندگی احسان یارشاطر و پیشگفتاری از ماندانا زندیان آغاز شده و با چهار جستار از اساتید ایران شناسی ساکن آمریکا – که به گستره های کاری گوناگون یارشاطر پرداخته اند – به پایان می رسد. بخشی از کتاب نیز به مقالاتی از احسان یارشاطر در زمینه های مختلف چون تاریخ٬ زبان٬ ادبیات و سنت روشنفکری در ایران اختصاص یافته است.
دکتر احسان یارشاطر (متولد سال ۱۲۹۹) نخستین ایرانی تبارست که پس از جنگ جهانی دوم در آمریکا به مرتبه استادی رسیده و در طی زندگی حرفه ای خود منشا خدمات ارزنده ای به فرهنگ ایران بوده است. وی نویسنده شانزده جلد کتاب تاریخ ادبیات ایران است و ویراستاری سه مجلد از تاریخ ایران کمبریج را نیز به عهده داشته است. از ابتدای دهه ی ۱۹۷۰ تا کنون نزدیک به ۴۰ ویراستار و ۳۰۰ نویسنده از آمریکا، اروپا و آسیا در شکل گیری دانشنامه ی ایرانیکای با ایشان همکاری داشته اند.
خواندن این کتاب ارزشمند و قابل اعتنا را به همه ی دوستانم توصیه می کنم.

هوشنگ ابتهاج ( ه. ا . سایه

تیر ۱۳۹۵

ابتهاج
او در ۶ اسفند ۱۳۰۶ در رشت متولد شد. پدرش آقاخان ابتهاج از مردان سرشناس رشت و مدتی رئیس بیمارستان پورسینای این شهر بود. برادران ابتهاج عموهای او بودند. هوشنگ ابتهاج دوره تحصیلات دبستان را در رشت و دبیرستان را در تهران گذراند و در همین دوران اولین دفتر شعر خود را به نام نخستین نغمه‌ها منتشر کرد. ابتهاج در جوانی دلباخته دختری ارمنی به نام [گالیا] شد که در رشت ساکن بود و این عشق دوران جوانی دست مایه اشعار عاشقانه‌ای شد که در آن ایام سرود. بعدها که ایران غرق خونریزی و جنگ و بحران شد، ابتهاج شعری به نام کاروان (دیرست گالیا…) با اشاره به همان روابط عاشقانه‌اش در گیرودار مسائل سیاسی سرود. ابتهاج مدتی به عنوان مدیر کل شرکت دولتی سیمان تهران به کار اشتغال داشت.
منزل شخصی سایه که از منازل سازمانی شرکت سیمان است در سال ۱۳۸۷ با نام خانه ارغوان به ثبت سازمان میراث فرهنگی رسیده‌است. دلیل این نام گذاری وجود درخت ارغوان معروفی در حیاط این خانه است که سایه شعر معروف ارغوان خود را برای آن درخت گفته‌است.
سایه در سال ۱۳۴۶ به اجرای شعرخوانی بر مزار حافظ در جشن هنر شیراز می‌پردازد که دکتر باستانی پاریزی در سفرنامه معروف خود (از پاریز تا پاریس) استقبال شرکت کنندگان و هیجان آنها پس از شنیدن اشعار سایه را شرح می‌دهد و می‌نویسد که تا قبل از آن هرگز باور نمی‌کرده‌است که مردم از شنیدن یک شعر نو تا این حد هیجان زده شوند.
ابتهاج از سال ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۶ سرپرست برنامه گل‌ها در رادیوی ایران (پس از کناره گیری داوود پیرنیا) و پایه‌گذار برنامه موسیقایی گلچین هفته بود.[۲] تعدادی از غزل‌ها، تصنیف‌ها و اشعار نیمایی او توسط موسیقی‌دانان ایرانی نظیر شجریان، ناظری و حسین قوامی اجرا شده‌است. تصنیف خاطره انگیز تو ای پری کجایی و تصنیف سپیده (ایران ای سرای امید) از اشعار سایه است. سایه بعداز حادثه میدان ژاله (۱۷ شهریور ۱۳۵۷) به همراه محمدرضا لطفی، محمدرضا شجریان و حسین علیزاده، به نشانه اعتراض از رادیو استعفاء داد.
از مهم‌ترین آثار هوشنگ ابتهاج تصحیح او از غزل‌های حافظ است که با عنوان حافظ به سعی سایه نخستین بار در ۱۳۷۲ توسط نشر کارنامه به چاپ رسید و بار دیگر با تجدیدنظر و تصحیحات تازه منتشر شد. سایه سال‌های زیادی را صرف پژوهش و حافظ شناسی کرده که این کتاب حاصل تمام آن زحمت هاست که سایه در مقدمه آن را به همسرش پیشکش کرده‌است.

پرفسور کمال سرابندی نابغه ای با ۱۸ دکترا تحقیق از: استاد احمد قندهاری

تیر ۱۳۹۵

ahmad1
پروفسور «کمال سرابندی» متولد ۱۴ آبان ۱۳۳۵ در زابل و وابسته به طایفه سربندی می باشد که خانواده پدری اش در حال حاضر در شهرکرج زندگی می کنند،وی عضو شورای مشورتی ناسا،استاد مهندسی برق و علوم کامپیوتری و مدیر آزمایشگاه پرتو افشانی دانشگاه میشیگان آمریکا و دریافت کننده جایزه هری راسل ۱۹۹۷میلادی است.

او یکی از رهبران و محققین جهان در زمینه اسباب آلات کنترل از راه دور و ماکرویو استمردی.

سرابندی یک روش علمی و عملی در فن مهندسی مایکرویو بوجود آورده اند که ظرفیت حوزه مایکرویو رادار را چندین برابر نموده و مورد استفاده قرار گرفته که جزء پیشرفته ترین و دقیق ترین مدلهای ریاضی می باشد و نیز ایشان با استفاده ازسیستمهای جدیدتصویری رادار به تحقیق و تجسس دراطراف کره زمین و فضای سبز اقدام نموده است.پروفسور سرابندی دروس جدیدی را بجای دروس گذشته در دوره دکترا و فوق دکترا بکار گرفته است.

ایشان همچنین جایزه سال ۱۹۹۶ در زمینه مهندسی الکترونیک و علوم کامپیوتری را دریافت نموده است،علاوه براین وی به عنوان اولین استاد سال در آمریکا نیز شناخته شده است.وی تاکنون مدیر اجرایی پروژه*های تحقیقاتی بسیاری وابسته به ناسا،آزمایشگاه پیشرانه جت،آرو،بنیاد ملی علوم،سازمان پروژه های تحقیقاتی دفاعی پیشرفته و دیگر صنایع بزرگ بوده است

ایشان دارای ۱۸ مدرک دکتراست که در سه رشته آن بعنوان برترین آن رشته ها شناخته می شوند ( ۱- علم ریاضی ۲- علم رادار ۳-علم الکترونیک)

از وی تاکنون فصول گوناگونی در کتب مختلف و بیش از ۱۷۰ مقاله در مجلات مرجع چاپ شده است،عنوان سخنران برجسته وزارت آموزش و پرورش و علوم دولت فدرال آلمان و ارائه دهنده برترین مقاله در کنفرانس علوم ارتش آمریکا، خشی دیگر از افتخارات وی میباشد.ایشان هم اکنون به عنوان ریاست گروه علوم جغرافیایی و سنجش از راه دور انجمن مهندسین برق و الکترونیک در ایالت میشیگان آمریکا و عضو هیئت داوران سازمان فضایی آمریکا NASA در علوم و فنون زمین شناسی می باشد.

خفاش پرنده(جاسوسی نظامی)طرح پروفسور کمال سرابندی

کمال سرابندی، مدیرCOM-BATو استاد مهندسی برق و علوم کامپیوتر در دانشگاه میشیگان گفت: روبات هواپیمای جاسوسی شبیه خفاش که ۱۵ سانتی متر طول دارد، قادر به جمع آوری اطلاعاتی از مناظر، صداها و بوها در مناطق رزمی شهری و فرستادن آنها به سربازان در کمترین زمان ممکن می باشد.

ایرانیان مقیم خارج

عبارت ایرانیان مقیم خارج یا ایرانیان خارج از کشور به ایرانیانی گفته می‌شود که در ایران به دنیا آمده‌اند، اما در خارج از ایران با خانواده‌هایشان زندگی می‌کنند.
بر اساس اظهارات دبیر شورای عالی امور ایرانیان خارج از کشور، پنج تا شش میلیون ایرانی خارج از کشور زندگی می‌کنند که هفت درصد از جمعیت کل کشور را شامل می‌شود.
جمع سرمایهٔ ایرانیان مقیم خارج در سال ۲۰۰۰ به بیش از ۱٫۳ تریلیون دلار می‌رسید. در سال ۲۰۰۰، واحد مرکزی خبر در ایران اعلام کرد که ایرانیان بین ۲۰۰ تا ۴۰۰ میلیارد دلار در ایالات متحده آمریکا، چین و اروپا سرمایه‌گذاری کرده‌اند. ولی رقم این سرمایه‌گذاری در ایران تقریباً هیچ است. پولی که گردشگران ایرانی در دُبِی خرج می‌کنند بیش از ۲۰۰ میلیارد دلار تخمین زده شده (سال ۲۰۰۶). در سال ۲۰۰۶ کارگران مهاجر ایرانی مجموعاً بیش از ۲ میلیارد دلاردرآمد داشته‌اند.
ایرانی های مهاجر به طور متوسط از لحاظ موفقیت های فردی مانند سطح تحصیلات، موقعیت اجتماعی و فرهنگی و شرایط شغلی و مالی، رتبه بالایی دارند ولی در همبستگی و حمایت از آنچه که “جامعه ایرانیان مهاجر” خوانده می شود چندان قوی نیستند و صدای آنها چندان بلند نیست که در تصمیم گیری های سیاسی جامعه میزبان به حساب بیاید. شاید موفق ترین گروه ایرانیان مهاجر، ایرانیان کالیفرنیا باشند که به عنوان یک گروه تاثیرگذار مورد توجه جامعه میزبان قرار گرفته و در سیاستگذاری های این ایالت نقش مهمی دارند. ولی تشکیل یک جامعه مهاجر قوی و تاثیرگذار به تعداد بیشتری انسان های مسئول و باپشتکار

لوئی پاستور، فرانسوی – باکمک از ویکی پدیا فارسی

تیر ۱۳۹۵

پاستور
متولد ۲۷ دسامبر سال ۱۸۲۲ در شهر شاتو ویله نوولتان از ایالت ژورادول فرانسه و در گذشت سال ۱۸۹۵در حومه پاریس.
شهرت وی مدیون شناخت نقش باکتریها در بروز بیماری و کشف واکسن ضد هاری می‌باشد. همچنین عمل پاستوریزه‌کردن که مأخوذ از نام اوست، از ابداعات این دانشمند نامدار است. پاستور نخستین کسی است که پی به واگیردار بودن سیاه‌زخم گوسفندان برد.
برجسته ترین کار این دانشمند شیمی و فیزیک کشف دارویی برای در مان مرض وحشت آور هاری است .پس از آن دیگر کسی از بیماری و شنیدن سگ هار دچار وحشت نشد. لویی پاستور به سال ۱۸۲۲ متولد شد پدرش رنگرز بود در دانشسرای عالی پاریس تحصیلات خود را به پایان رسانید او در دوران تدریس فیزیک در دیژون و آموزش شیمی در استرانبورگ همه‌اش در اندیشه کشف آفت آبجو و شراب را نمی‌دانستند و پیوسته ذهنشان مشغول آن بود. پاستور از کوشش بی فرجام همکارانش نومید نشد و سرانجام دریافت که ذرات زنده‌ای عامل حقیقی این تحولات هستند.او به سال ۱۸۷۲ کتاب معروفش را دربارهی تخمیر نوشت و از آن پس سازندگان آبجو دستور او را به کار بستند. در ۱۸۶۵ کرم ابریشم در فرانسه دچار مرض می‌شد و از میان می‌رفت و صنعت ابریشم سازی زیان می‌دید پاستور همراه دوستش دوما بر این مهم همت گماشت آنان پس از مدتی دریافتند که یک نوع باسیل موذی موجب آنهمه آفت است و راه کشتنش آسان گردید. کشت میکروب‌ها از ابداعات اوست. هفتای میکروب را می‌کاشت بعد به احشام تزریق می‌کرد و با این کار جان هزاران گاو و گوسفند را نجات می‌داد این شیوه را دربارهٔ مرغ به کار بست سود مند افتاد. پاستور برای درمان هاری با حوصلهٔ قابل تمجیدی دل به کار بست وآزمایش‌های فراوانی روی سگ انجام داد و دلیرانه برای نخستین بار نتیجهٔ تحقیق خود را بر روی انسان آزمود (۱۸۸۵). سه سال بعد از انستیتو پاستور در پاریس بنیاد گذاشته شد و سپس از روی آن نمونه‌های زیادی در دنیا ایجاد گردید. این موسسات تا کنن جا میلیون‌ها تن را از مرگ نجات داده‌اند و تا جهان باقی است این کوشش انسانی برقرار خواهد ماند. پاستور مردی ساده و مهربان بود غرضی جز خدمت به دانش و انسان نداشت از اغراض دنیوی منزه بود

ظظظظظ

تیر ۱۳۹۵

یا رو لکنت زبون داشته به اورژانس زنگ میزنه که بیان جنازه همسایه شون که مرده رو ببرن!
میگه : اااالو اااوورژانس ،این ههههمسایمووون ممممرده! یک آمبولانس میفرررررستین؟!…
یارو اورژانسیه میگه : آدرستون کجاست؟!
طرف تا میاد آدرس رو بگه زبونش بند میاد میگه: ظظظظظ!!!!
طرف میگه : منظورتون ظفره ؟
طرف میگه : نننننننـــنه!
اورژانسیه فکر می کنه رفته سرکار می خنده و گوشی رو قطع میکنه!
یه هفته بعد همین اتفاق دوباره میفته بازم طرف میگه : آدرستون کجاست؟
باز زبون بنده خدا بند میاد میگه : ظظظظ!!!!
یارو میگه ظفر؟ میگه: ننننه!
دوباره مامور اورژانس فکر می کنه رفته سرکار گوشی رو قطع میکنه!
یک ماه میگذره،دوباره طرف زنگ می زنه میگه :
اااااووووورژانس، این ههمسایمون مممرده محلللمون بوی گند گررررررفته یک آمبولانس ببفرستیییین!
طرف میگه : آدرستون؟!
باز زبون یارو بند میاد میگه : ظظظظ!!!
اورژانسیه میگه : آقا منظورت ظفره؟!
طرف میگه :آآآآررررره آآآآشغااااال؛ آآآآررره ککککثافت کشووووندم آورددددمش ظفرببیییا بببرشش!!!!

نعره در مرگ فرزند

تیر ۱۳۹۵

گریه و فریاد مادر در مرگ فرزند
نعره در مرگ فرزند

بوی کتاب

تیر ۱۳۹۵

کتاب
بوی کتاب

سروی با بیش از ۱۰۰۰ سال عمر

تیر ۱۳۹۵

Kohansal tarin derakhte SARV e donya
سروی با بیش از ۱۰۰۰ سال عمر

نترس عزیزم

تیر ۱۳۹۵

نترس عزیزم ما روزه ایم
نترس عزیزم ما روزه ایم

زهره تنکابنی ممنوع الخروج شد

تیر ۱۳۹۵

ماموران فرودگاه در تهران، از خروج خانم زهره تنکابنی از زندانیان سیاسی آزاد شده در سال ۶۷ جلوگیری کردند.
خانم تنکابنی قصد داشت روز جمعه به شهر برلین در کشور آلمان مسافرت کند. بنابر گزارش دریافتی، دادگاه انقلاب اوین او را ممنوع الخروج اعلام کرده و مانع مسافرتش شده است.

زهره تنکابنی از فعالین چپ گرا در ایران است که در جریان جنبش سبز نیز مدت کوتاهی دستگیر شد. او اخیرا کتابی به نام «ریشه در خاک» که شرح حال زندگی و فعالیت های مبارزاتی او و به خصوص خاطرات دوران زندان وی در جمهوری اسلامی است، نوشته که با استقبال زیآدی در محافل روشنفکری و چپ ایران مواجه شده است

یک خبر

تیر ۱۳۹۵

http://www.akhbar-rooz.com/news.jsp?essayId=74184

یک خبر کلیک کنید و بخوانید

اختلاف دو شریک ایرانی در کانادا

تیر ۱۳۹۵

سام میزراهی٬ یکی از بهترین و شناخته شده ترین سازندگان مسکن در کانادا، در حال ساختن دو مجتمع مسکونی لوکس در مرکز شهر تورنتو بود که تماسی تلفنی دریافت کرد. تماس از طرف کسی بود که از او درخواست میلیون‌ها پول کرده بود و تهدید کرده بود که خانه‌اش را می‌سوزاند و آبروی او را می‌برد.

شخصی که در آن طرف تماس تلفنی بود کسی نیست جز محمودرضا خاوری: مدیر سابق بانک ملی که پس از افشای اختلاس سه هزار میلیارد تومانی به کانادا گریخت. او همچنین پدر شریک تجاری میرزاهی و یکی از منابع اصلی سرمایه شرکت او است.

اینکه بین این دو چه اتفاقی افتاده که باعث شده یک فراری دیپلماتیک که الان موضع بحث بین ایران و کانادست یکی از ثروتمندترین و شناخته شده ترین ساختمان سازان کانادا را این چنین تهدید کند مشخص نیست. این مسئله هنوز در دادگاه در حال بررسی است.

مسئله اصلی در این پرونده دادگاه همکاری بین میزراهی و خشایارخاوری، فرزند محمودرضا، در تامین بودجه و ساخت دو مجتمعی مسکونی لوکس در منطقه یورکویل تونتو است. این پرونده چگونگی همکاری آنها و دلیل اختلاف‌شان را توضیح می‌دهد.

در اسناد دادگاه، خشایار خاوری مدعی شده‌است که ادعای میزراهی مبنی بر دریافت تماس تهدید دروغ است. او پدرش را فردی آرام توصیف می‌کند که هیچگاه کسی را چنین تهدیدی نمی‌کند. خشایار خاوری کسی است که شکایت اصلی را مطرح کرده‌است. او مدعی است که میزراهی سوء مدیریت داشته و منابع مالی را هدر داده‌است. او درخواست ۱۰۵ میلیون دلار خسارت دارد. همچنین او می‌گوید این تنها همکاری این دو نیست.

این دو اولین بار شش سال پیش با هم ملاقات کرده بودند. خانواده خاوری میزراهی را استخدام کرده بودند که در املاک‌شان تغییراتی ایجاد کند. میزراهی مانند خاوری‌ها اهل ایران است. او به همراه خانواده‌اش دو سال پیش از انقلاب به کانادا مهاجرت کرده‌است. او هیچگاه تحصیلات بیشتر از دبیرستان نداشته‌است.

خاوری‌ها قصد سرمایه‌گذاری در بازار مسکن داشتند و میزراهی و شرکتش قصد ساخت مسکن. بین آن دو معامله‌ای برقرار می‌شود مبنی بر اینکه میزراهی با سرمایه خاوری‌ها ساخت و ساز انجام دهد و سود به صورت پنجاه پنجاه توزیع شود. خاوری‌ها حداقل ۱۴/۲ میلیون دلار صرف این همکاری کرده‌اند.

منبع: فایننشال پست

Copyright: gooya.com 2016

در انجمن گلستان

تیر ۱۳۹۵

روز مادر در انجمن ادبیات و هنر و موسیقی گلستان

در گلستان

کاریکاتور هائی ازسید میثم آقا سیید حسینی

تیر ۱۳۹۵

کاریکاریکاتورسقوط تاریخ و ایران در کذر زمان
کاتور

رونمایی از کتاب ” رستاخیز ایرانیان ” – نوشته دکتر محمود کویر

تیر ۱۳۹۵

mahmood-kavir akse jadid
شامگاه ۲۷ ماه مه بنیاد فرهنگی کویر از آخرین اثر دکتر محمود کویر زیر عنوا «رستاخیز ایرانیان، بازیابی علمی، فرهنگی و اجتماعی ایرانیان (سدۀ سوم تا پنجم)» رونمایی کرد.

برنامه با خوشآمدگویی جواد کبیری، از یاران دکتر کویر، آغاز شد که به علت حضور مهمانان انگلیسی‌زبان، شامل توضیح مختصری به زبان انگلیسی دربارۀ محتوای کتاب نیز بود.

سپس دکتر مصطفا شمس، نوازندۀ چیره‌دست دف و ضرب، اشعاری از شاهنامه فردوسی را در وصف آگاهی و خرد با نوای دف خواند.

دکتر مصطفی شمس
دکتر مصطفی شمس

آنگاه دکتر کویر سخنرانی دربارۀ کتاب اخیرش را با ابیاتی چند از شعر معروف رودکی آغاز کرد:

بوی جوی مولیان آید همیmahmoud-kavir_4
یاد یار مهربان آید همی‌
ریگ آموی و درشتی‌های او
زیر پایم پرنیان آید همی
آب جیحون از نشاط روی دوست
خنگ ما را تا میان آید همی‌

دکتر کویر گفت که سخن او بر سر رستاخیزِ بزرگ علمی‌و فرهنگیِ ایرانیان در بیش از هزار سال پیش و حدود ۷۰۰سال قبل از رنسانس اروپاست. رستاخیزی که بنیادهای آن برفرهنگ کهن ایران استوار بود. او ادامه داد که به دنبال ده سال پژوهش به این نتیجه رسیده که آنچه در مورد حملۀ تازیان و دو قرنِ سکوتِ پیآمد آن به ما گفته‌اند نادرست است و ما باید تاریخِ خودمان را از نو بنویسیم. به علت گستردگی موضوعِ، دکتر کویر سخنان را چنین فهرست کرد: ۱) یورش تازیان ۲)زمینه‌های رستاخیز ۳) پایداری مردم و قیام‌ها ۴) حکومت‌های مستقل و آزاد ۵) جنبش‌های فکری و اجتماعی ۶) رستاخیر در اجتماع ۷ ) رستاخیز علمی‌ ۸) رستاخیز فرهنگی.

دکتر محمود کویر

سخنزان در آغاز بحث تاکید کرد که محدود ساختن صحبت او به دانشمندان و متفکرانِ ایرانی را نباید به نگاه ناسیونالیستی و خودبرتربین ایرانی نسبت داد. مسلماً در این دوران اندیشمندانِ عرب و یا از ملل دیگر در سرزمین‌های اسلامی‌بوده و کارهای زیادی کرده‌اند. اما محتوای پژوهش و کتاب او متمرکز بر ایرانیان و رستاخیز ایرانی است.

۱) وی بار دیگر تأکید کرد که تهاجم تازیان و شکست ایرانیان را نه از دید نژادپرستانه وخود برتربینِ ایرانی- که قوم مهاجم را «یک مُشت عرب سوسمارخور» می‌بیند – و نیز نه از دیدِ متافیزیکِ نسبت دادن حرکت الهی و شکست ناپذیری تازیان می‌توان کند و کاو کرد. مجموعه‌ای از عوامل سیاسی، اقتصادی و نظامی ‌موثر در این رویداد نقش داشته‌اند. رقابت‌های ایران و روم، دو اَبر قدرتِ زمانه، و کمک‌های مستقیم و غیر مستقیم سیاسی، اقتصادی و نظامی ‌روم به اعراب مسلماً نقشی تعیین کننده در این میان داشته است. علاوه بر رومیان، دشمنانِ دیگر و اقوامِ شکست خورده از ساسانیان نیز که منتظر فرصتی برای انتقامگیری بودند، با اعراب همدست شدند و در شکست ایرانیان نقش داشتند.

۲) می‌گویند طبقات محروم امپراتوری ساسانیان به شدت از حکومت ناراضی بودند و ایرانیان با آغوش باز به استقبالِ اعراب رفتند. در مقابل چنین ادعاها کافی است بگوییم که تنها فتحِ جنوبِ ایران ۲۱ سال طول کشید. تسخیر مناطق دیگر ایران زمین که خیلی بیشتر به درازا کشید و خطه‌ای مانند طبرستان هزار سال هم تقریباً دست نخورده باقی ماند.

سخنران سپس چندینِ نبرد مهم از میان نبردهای متعددی که اعراب و ایرانیان داشته‌اند را برشمرد که نهاوند و قادسیه تنها آخرین آنها بوده‌اند.

کتاب دکتر محمود کویر۳) به محض پایان جنگ‌ها، قیام‌ها شروع شدند مانند قیام به‌آفرید و بابک خرمدین. از قیام‌های مردمی، ما بیشتر نام قیام سیاه جامگان را- که با اسم ابومسلم خراسانی گره خورده است- و قیام سفید جامگان در شمال ایران و قیام عیاران در سیستان را شنیده‌ایم در حالی که قیام‌های متعدد دیگری در سرتاسر ایران رخ داده‌اند. در این میان می‌توان از قیام منحصر به فرد قرمطیان در «لهسا» در بحرینِ کنون نام برد که جنبشی الحادی بود و حتی موفق به فتح کعبه نیز شد. به اینان قیام‌های راوندیان، زندیان و خوارج را نیز باید افزود.

۴) یک سلسله جنبش‌های فرهنگی هم در همین ۲۰۰ سالی که معروف به دو قرن سکوت است رُخ دادند مانند شعوبیه، زندقه و وجنبش‌های عرفانی. نهضت ترجمه بخش دیگری از این حرکت‌هاست که با اسم روزبه- ابن مقفع- پیوند خورده است. وقتی که دامنۀ کتابسوزان‌ها و از میان بردن کتاب‌ها توسط اعراب بالا گرفت، بخش بزرگی از دانشمندان و اندیشمندان ایرانی بر آن شدند تا با ترجمه و برگرداندن کتاب‌ها به زبان عربی در حفظ آنها بکوشند و صد‌ها جلد کتاب علمی‌ و ادبی و فرهنگی از زبان پهلوی و یونانی به عربی برگردانده شد. بنابراین، این دوره نه «دو قرن سکوت» بلکه دو قرن سراسر فریاد بوده استرستا خیز.

۵) نتیجۀ همۀ جنبش‌ها و قیام‌هایی که در طی ۲۰۰ سرتاسر ایران زمین را درنوردیدند، به قدرت رسیدن خاندان‌های ایرانی طاهریان، صفاریان، سامانیان، آل زیار و آل بویه و دیلمیان بوده است که خود باعث رونق بازار خرد و اندیشه در سرزمین ایران شدند. کسایی می‌گوید «به وقت حکومت سامانیان و بلعمیان ( خاندان وزرای سامانی) چنین نبود جهان و باوقار و سامان بود». و یا عروضی سمرقندی می‌گوید: «به روزگار سامانیان جهان آباد بود و ملک بدون خصم و روزگار مساعد و خلق موافق». وقتی سخن بر سر دو مولفۀ آزادی و مدارا در زمان این حکومت‌هاست آنها را مسلماً در بستر تاریخی و با سنجه‌های زمانه باید بررسی کرد. حتی با توجه به این هم درجۀ بالایی از آزادی‌های سیاسی و اقتصادی که نه در دوران سلطۀ اعراب وجود داشته و نه به دنبال یورش اقوامِ ترک و به حکومت رسیدن آنها دیده شد در قلمروی حکومت‌های ایرانی مستقل وجود داشته است. نمونه اینکه مالکیت زمین خاندان‌های اشرافی محترم شمرده می‌شده و دهقانان متوسط نیز از آزادی‌های اقتصادی قابل توجهی برخوردار بودند. همین قدرت نسبی و توان اقتصادیِ اشراف به نوبۀ خود به شکوفایی بیشتر رستاخیز ایران کمک می‌کرده است. یعنی ثروت اشراف باعث گستردگی امکانات فرهنگی مانند کتابخانه‌ها و مدارس برای استفادۀ دانشمندان، نویسندگان و هنرمندان و نیز توانِ پرداخت پاداش به فرهیختگان می‌شد.

از شواهد وجود آزادی در این دوران می‌توان به نمونۀ امیر نصر سامانی اشاره کرد که خواسته بود شورایی از سرآمدان اندیشمند مُلک، که آنان نیز خود توسط گروه‌های بزرگترِ فرهیختگان انتخاب شده بودند، بر کار حکومت او نظارت کنند که به قول خودش راه خطا در پیش نگیرد.

در این دوره ما شاهد گرایشی برای احیای سیاستمداریِ دوران پیش از اسلام و سلطنت ساسانیان هستیم. این گرایش به گذشته را هم در «قابوس نامه» می‌بینیم و هم در «سیاست نامه» نظام‌الملک. اگر نیک به اثر آخری بنگریم خواهیم دید که تلاشی است برای بازگشت به اندیشۀ ایرانشهری که وحدت‌بخش ایرانیان در دوران امپراتوری ساسانی بوده است.

درجۀ بالایی از مدارای مذهبی و قومی‌ در این دوران دیده شده است. پیروان ادیان و مذاهبی مانند زرتشتی، مسیحی و کلیمی ‌نسبت به گذشته و نیز دوران بعدی نه فقط کمتر مورد آزار و اذیت قرار می‌گرفتند بلکه امکان صعود از نردبان قدرت را نیز داشتند. صدراعظم عضدالله دیلمی ‌یک یهودی بوده است.

دکتر محمود کویر

۶) گرایش بازگشت به گذشته و احیایِ عظمت دوران سپری شده را در ادبیات این دوره نیز می‌بینیم، چیزی که در رنسانس اروپا نیز رُخ داد و اندیشمندان اروپایی در پی باز یافتن و پیوند با اندیشۀ یونان و روم باستان بودند. دقیقاً به همین دلیل دکتر کویر کلیت جنبش‌های اجتماعی، فرهنگی و عملی در ایران آن زمان را یک «رستاخیز» یعنی تلاشی برای نوزایی هر آنچه از گذشته تاراج رفته بود- با ترجمه و زنده کردن آنها– می‌داند. برای نمونه «هزار و یک شب» و «کلیله و دمنه» و «شاهنامه» همگی بر پایه‌های ادبیات دوران پیش از اسلام استوارند. این آثار بعدها حتی فراتر از مرزهای سرزمین‌های اسلامی ‌رفتند و بر ادبیات و اندیشۀ اروپاییِ دورۀ رنسانس نیز تاثیر عمیقی گذاشتند.

از نشانه‌های دیگر نوزایی در این دوره انبوه کتابخانه‌هایی است که ما تنها اسامی‌ برخی از آنها را شنیده‌ایم. کتابخانه‌هایی مانند «انوشیروان» در کاشان، «عضدالله دیلمی» در طبرستان، و نیز کتابخانه‌هایی در بخارا، سمرقند، شیراز و ری که دارای صدها هزار جلد کتاب بوده‌اند که تنها جدول آنها شامل چندین جلد کتاب بود. توجه کنیم که کاغذ آن زمان تازه به ایران رسیده بود. آثار موجود در این کتابخانه‌ها در ستاره شناسی، ریاضیات، پزشکی، سیاست، فلسفه وادبیات بودند که در ۲۰۰ سال بعد از حملۀ اعراب پنهان نگه داشته شده بودند. بعدها نیز با همدستی ترکان غزنوی و اعراب مجدداً هر آنچه از فرهنگ و دانش ایرانی از دوران ساسانی در پناه کتابخانه‌ها و مدارس باقی مانده بود آسیب‌های فراوانی دید. سلطان محمود غزنوی هم با افتخار و غرور از سرکوبی جنبش‌های اجتماعی و فکری یاد می‌کند تا خوش‌خدمتی خود را به خلیفه عباسی ثابت کند.

گذشته از کتابخانه‌ها، تعدد مدارس نیز از شواهد رستاخیز مزبور است. در مدارس نیشابور، طوس، بخارا و سمرقند علم ریاضی، ستاره‌شناسی ، جغرافیا، پزشکی و فلسفه تدریس می‌شد. چیزی هم که از فلسفۀ اسلامی ‌می‌شناسیم که به اعتراف بنیانگذاران آن جز اقتباس و برداشت از حکمت ایرانِ باستان نبوده است. عین‌القضات، پورسینا، زکریای رازی، خیام، فارابی و سهروردی بزرگترین فیلسوفانی هستند که همه در آن دوره می‌زیستند. سهروردی هم در «حکمت شرق» خود تلاشی برای احیای حکمت ایران باستان با استفاده از منابع قلیلی کرده است که از آن دوران باقی مانده بود. مکاتب مختلفِ کلام اسلام از جمله معتزله و تفسیر کتب اسلامی ‌هم بیشتر کار ایرانیان بود.

۷) در ستاره‌شناسی نیز گام‌های بلندی برداشته شد. ستاره‌شناسی امروزی به این دوره تاریخی و دورۀ ساسانی مدیون است. از بزرگترین دانشمندان علم نجوم در این دوره ابوریحان بیرونی است که به او بسیار جفا شده است. تمام کشفیات دوران‌ساز او بیش ۵۰۰ سال پیش از کپرنیک و گالیله بوده است. اندازه‌گیری قطر و محیط کرۀ زمین دستآورد این دانشمند ایرانی است که لازم به گفتن نیست که با آگاهی به کروی بودن زمین به دست آورد. از او ۱۴۶ کتاب و رساله باقی مانده است. یکی از کارهای ارزندۀ این دانشمند بزرگ تدوین روش تحقیق علمی‌ است. دیگر آنکه تئوریزه کردن وجود قارۀ آمریکا در آن سوی اقیانوس‌ها نیز از اندیشه او برخاسته است.

اصطرلاب و یا با املای فارسی «استرلاب» ساختۀ ابراهیم خزایی دانشمند و مخترع بزرگ ایرانی است. عبدالله مروی نخستین دانشمندی است که گدشت زمان را با توجه به ارتفاع خورشید توضیح داده است. خیام ۶۰۰ سال پیش از نخستین اروپایی‌ها از حرکت زمین به دور خورشید سخن گفته است. احمد سیستانی سال‌های طولانی پیش از کپرنیک حرکت چرخشی زمین به دور خودش را مطرح کرده است. استرلاب ساختۀ سیستانی هم اینک در دانشگاه اکسفورد نگهداری می‌شود.

لیست خدمات ایرانیان در فیزیک و شمیی نیز بالابلند است. وزن مخصوص و قطب‌نما در فیزیک و روش‌های استخراج و خالص‌سازی طلا و اختراع الکل و ساخت اسیدهای مختلف از خدمات ایرانی‌هاست. در ریاضیات هم به اعتراف اروپاییان خوارزمی‌ معلم واقعی علم جبر بوده است. خدمات ریاضی خوارزمی‌ اساساً موضوع یک سخنرانی جداگانه می‌تواند باشد.

در پزشکی نیز سه کتاب به تنهایی معرف عظمت خدمات ایرانیان به این علم است. «طب ملکی» اثر علی اهوازی که ازقرون ۱۶ به بعد ۲۰ بار چاپ شده و «انجیل پزشکی» لقب گرفته است؛ کتاب «قانون» پورسینا و «الحاوی» رازی.

در همین دوره می‌بینیم که برخلاف برخی گفتار که کالبدشکافی و تشریح آناتومی ‌بدن از اروپا شروع شد، شواهد محکمی ‌وجود دارد که قرن‌ها پیش از اروپائیان، ایرانیان از آناتومی ‌و شبکه رگ‌ها و ماهیچه‌‌ی بدن انسان و حیوانات آگاهی داشتند. تصاویری در این زمینه در پایان کتاب «رستاخیر…» منتشر شده است. تمام اینها هم بر مبنای دستآوردهای پزشکی در دانشگاه «جندی شاهپور» در زمان ساسانیان استوار بوده‌اند. علاوه بر اینها ایرانیان مخترع ابزارهای پزشکی متعددی هم هستند.

فروش کتاب دکتر محمود کویر

در گیاه‌شناسی و ساخت دارو، ایرانیان از زمانۀ خود بسیار جلوتر بودند. رازی مخترع الکل است و پورسینا تعداد بسیار زیادی از داروها را مورد بررسی قرار داده است. زکریا رازی در مجموع ۱۸۶ کاتب و رساله نوشته که تعداد کمی‌ از آنها باقی مانده است زیرا بخش بزرگی از آثار او را متحجران به جرم ملحد بودن وی نابود ساخته‌اند.

در زمینه معماری و شهرسازی هم آنچه از آثار این دوره در شهرهای بخارا، سمرقند، مرو، ری و خجند باقی مانده چیزی جز تایید عظمت، ثروت و پیشرفت ایران در این زمینه‌ها نیست. برخی از «معماری اسلامی»‌ سخن می‌گویند در حالی که اعراب در آن زمان چیزی برای عرضه نداشتند. آثار معماری باقی مانده در خراسان تاریخی متاثر از معماری دورۀ ساسانی است زیرا آثار ساسانی در این خطه به دلیل دوری از اعراب و تهاجم ویرانساز آنها بیشتر باقی مانده بود.

واما چند کلمه‌ای راجع به کلمۀ «برج» که در اطراف شهرها و در گوشه‌های قلعه‌ها ساخته می‌شد تا هم مسافران از فواصل دور آنها ببینند و راهنمایی شوند و هم محافظت از شهرها را آسان کند. برج کلمه‌ای فارسی است که در زبان‌های اروپایی به Burg و یا در انگلیسی به Borough تغییر یافته است. کلمه «بورژوازی» هم از آن می‌آید و به معنای اولین صنعتگران شهری هستند که در ایرانِ آن زمان به وجود آمده بودند. جالب است یادآوری شود که اولین کتاب‌های راهنمای اتحادیه‌های صنفی به نام «فتوت نامه»‌ها در مورد قوانین حاکم بر هر رشتۀ تولیدی، مانند قصابان، پارچه‌بافان، شیشه‌گران، کفاشان و غیره نیز در همان زمان نوشته شده است مانند اینکه کفاشان از وقتی که حجره را باز می‌کنند چگونه باید عمل کنند.

سیستم آبیاری و تهویه مطبوع هم در آن دوره بخصوص در شهرهای کویری یزد و کاشان به وجود آمده است. باغ فین کاشان که البته چندین بار بازسازی شده در آن زمان سیستم آبیاری پیشرفته داشته است. قنات سنتی ایران در همان دوره بیشترین توسعه را یافته است. بادگیرهای شهرهای کویری هم سیستم جالبی است که از چند جهت باد را به درون خانه‌ها و زیرزمین‌ها که محلِ خنک نگهداری از موادغذایی بوده‌اند هدایت می‌کردند.

۸) در آخر چند کلمه‌ای در مورد رستاخیز فرهنگی بشنوید. در این دوره ما شاهد پیشرفت سفرنامه‌نویسی درایران هستیم که درارتباط با علم جغرافیا و برای هدایت تجار در سفرهایِ طولانیِ آنها پیشرفت کرد. پیشرفت سفرنامه‌نویسی معرف آن هم هست که تفکر ایرانی به آنچنان بلوغی رسیده بود که می‌توانست مردم سرزمین‌ها دیگر و رسوم آنها را مورد مشاهدۀ دقیق قرار دهد.

اروپایی‌ها فکر می‌کنند دانشنامه‌نویسی از آنها شروع شده است. در حالی که نخستین دائرۀ المعارف در ایران آن زمان توسط محفلِ روشنفکری «اخوان صفا» نوشته شده است. این محفل مجلداتی شامل ۵۲ رساله حاوی اطلاعات علمی‌ در مورد رشته‌های مختلف آن زمان تهیه کرده بود.

موسیقی نیز به پیشرفت‌های زیادی در آن دوره رسید و فارابی در این رشته آثار مهمی ‌از خود باقی گذاشته است.

کتاب‌های دکتر محمود کویر

و اما چرا رنسانس ایرانی در هزار سال پیش قطع شد هرچند که بعدها چند بار تلاش شد تا احیا و از نو زاده شود. دلیل اول آنکه خاندان‌های مستقل ایرانی گاه در مقابل متحجران مجبور به عقب‌نشینی‌هایی می‌شدند. سپس با سر کار آمدن غزنویان و سپس سلجوقیان و دیگر سلسله‌های ترک و همکاری با تازیان برای برانداحتن استقلال و رستاخیز ایرانی و بعد یورش مغولان و تیمور و سرانجام بر روی کار آمدن حکومت دینی صفویان اصلا ریشه‌های این رنسانس و تلاش برای نوزایی را خشکاند.

دکتر کویر در پایان تأکید کرد، این کار پژوهشی او تلاشی است برای بررسی رازهای رستاخیز ایرانی.

پس از سخنرانی، پرسش و پاسخ بین سخنران و حاضران صورت گرفت و آنگاه دکتر کویر به امضای شمار زیادی از کتاب‌هایی پرداخت که همان جا به فروش رسید.