گذرگاه خردادماه

خرداد ۱۳۹۵

گلهای شفایق

تا شقایق هست زندگی باید کرد…سپهری
گذرگاه خرداد ماه ١٣٩۵درپانزدهمین سال انتشار
————————————————
محمود صفریان – دکتر محمود کویر – تورج نگهبان – ندا ایرانی -مهرداد اکبری – مریم اسحاقی – فرشته نوبخت- سپهر داد گرگین – مهتاب خرمشاهی- الف .اندیشه – ابوالفضل سپاسی – مریم مطهری راد – توران رئیسی
احمد قندهاری – محمد رضا جنتی – ندا ایرانی -رحمان چوپانی – امیر مهیم – رحیم سینائی- عمران صلاحی – ابوالفضل سپاسی – هوشنگ ابتهاج   –

چرا جهان این همه آشفته است؟ محمود صفریان

خرداد ۱۳۹۵

بیکاری و گرانی در همه ی زمینه ها از موا غذائی تا هزینه های باور نکردنی هواپیما و سایر انواع وسائل حمل و نقل بیداد می کند.
در هر گوشه جهان پدیده دست سازی به جان آرامش انسان ها افتاده است و آزادی ها هر روز محدود تر می شود.
هر روز برپایه امنیتی بر کنترول ها از راههای مختلف افزوده می شود. توان بالندگی انسان ها به طروق مختلف کاستی می گیرد. و در مجموع می رویم بسوی ” هر روز دریغ از روز پیش “.
در حالیکه هر قدر آزادی ها بیشتر باشد و هر قدر ابر قدرت ها مانع از پدیده هائی چون ” داعش ” ها بشوند و هر قدر از انقیاد انسان ها تحت نام ” نظم نوین جهانی ” کم کنند و آرامش بیشتری حاکمیت بیابد بسیار بیشتر به نفع بانیان این همه شَر در دنیا خواهد بود.
خوشبختانه ناگزیری ” مرگ ” برای همه هست و خوشبختانه همه می دانند که ناگر باید حاصل حرص و آز خود را بگذارند و بروند که اگر نبود شاهد چه مصیبت باور نکردنی بزرگتری بر جان و مال و تنفس انسان ها می بودیم .
اعصاب هیچکس از فولاد نیست که با وجود این همه نا امنی و شر و زیاده خواهی که راه می اندازند بهر دلیل که می خواهد باشد، خواب راحت خواهند داشته باشند.
بازی های پر تنش و پر فراز و نشیب با ارزش پول که خود باعث بل بشوی دیگر می شود، و فشار به اعصاب بانیان، و مرگ زودترشان حاصل دیگری ندارد. چه سود که اینهمه درهم ریختگی و فشار در تمامی سطوح، به بدن انسان ها و بدنه جامعه آوردن که تعداد صفر های حساب هایشان بیشتر و از تعداد سالهای عمرشان کسر شود.
انسان که با این همه تکنولژی باز عامل اصلی بازدهی است وبودن پر توانشان بنفع صاحبان قدرت است، در این آشفته اوضاع جهانی بیشتر فرسوده و بی علاقه و کم بازدهی میشود.
بدون شک با برپائی چنین ناپایداری جهانی که سرشار از بی اطمینانی است، دودش در چشم بانیان اصلی می رود. امیدوارم تا دیر نشده انسان و زندگی آرامش را دریابند و جهان را از اینهمه تلاطم بی اندازند.

دانائی خورشید است – دکتر محمود کویر

خرداد ۱۳۹۵

mahmood kavir
دانایی،خورشید است و خودکامگی خفاش
خودکامگی در سیاهی و ترس بزرگ می شود و آبشخورش از مرداب های جهل و خرافات و هراس است
دانایی و آگاهی زاده می شود و می بالد و درختی می شود و جنگل می شود و خار و خاشاک می خشکد و می میرد.
دانایی چگونه فراهم می اید؟ از تجربه. از جستجو. از نو شدن. از ادبیات. از هنر.
ببینیم. بخوانیم. بشنویم تا سر خوشانه به سوی فردا سفر کنیم.
سفر کنیم. برویم که رفتن کار ماست. کار دریاست. ماندن و پوسیدن کار مرداب است.
ما دریاییم. ما جنگلیم. برویم. بروییم
بیا برویم کتابی بخریم. کتابی هدیه کنیم. کتابی بخوانیم. برای دوستمان. برای سوغات. برای فرزندمان. برای شاگردمان. بیا برویم

موضوع انشا : کشور خارج کجاست ؟ – مجله نگین کرمان

خرداد ۱۳۹۵

نشریه “نگین کرمان” برای انتشار این مقاله طنز ، توقیف شد
موضوع انشا : کشور خارج کجاست ؟
خارج جایی است که همه آدم ها در آن ایدز دارند!
مملکت خارج جایی است که همه در آن با ناموس همدیگر کار دارند!!
در حالی که در مملکت ما چند نفر با ناموس همه کار دارند !!!>
کشور خارج جایی است که رییس جمهورشان بیشتر از یک دست لباس دارد بس که تشریفاتی و مرفه است!
تازه در خارج کراوات هم می زنند که همه میدانند یک جور فلش و علامت راهنمای رو به پایین است!!!
خارجی ها همه غرب زده هستند بی همه چیز ها !!!
مردم خارج ، همیشه مست هستند و دائم به هم میگویند: یوآر …!
اما در اینجا ما همیشه در حال احوال پرسی از خانواده طرف مقابل هستیم بس که مودب و بافرهنگیم!!
ما در ایران خیلی همه چیز داریم ! نان ، مسکن و حتی به روایتی آزادی <
اما فرق اصلی ما در این است که خودمان میگوییم این ها را نداریم ، ولی مقاماتمان میگویند دارید!!
و ما از بس که نفهم هستیم ، اصرار میکنیم و میگوییم پس کو ؟
آن وقت آنها مجبور میشوند گشت درست کنند و به زور به ما حالی کنند که ایناهاش!!!!!
در خارج اما اینطوری نیست بس که آنها بی منطق هستند!
خارج جای عقب افتاده ای است که گشت نسبت ندارد ! آن ها برای لاک زدن جریمه نمیشوند!
در خارج هنوز نفهمیده اند که رنگ سیاه مناسب تابستان است!!
خارجی ها بس که دین و اعتقاد ضعیفی دارند ، با دیدن موی نامحرم ، هیچ چیزیشان نمی شود!!
اما ما اگر یک تار مو ببینیم ، دچار لرزش می شویم ! بس که محکم است این اعتقاداتمان!!!
خارجی ها فکر میکنند ما در جنگ جهانی هستیم چون کوپن داریم و سهمیه بندی!
آنها وقتی جنگ جهانی میکردند همه چیزشان سهمیه بندی بود!!
ما همیشه در حال جنگ جهانی هستیم ! بس که رییس جمهورها و رهبرمان منتخب ما هستند!!!
آنجا کشیش ها و پاپ حوزه علمیه ندارند بس که بی فرهنگ هستند!
خارجی ها بس که بی دین و کافر هستند ، نمی دانند ازدواج از نوع موقت چیست!!!
خارجی ها بس که سوسول هستند می گویند مرد با زن برابر است و
هیچ استاد پاک و مطهری نبوده که بهشان بگوید نخیر ! هر ۴ تا زن میشود یک مرد!!!
ما استاد پاک و مطهری داشتیم که استاد اخلاق بود و پسرش هم برای
نشان دادن اصل و نسب پدرش ، در مجلس به یکی دیگر گفت : فیوز !!
البته او قبل از فیوز یک ( پ ) هم گذاشت که ما نفهمیدیم چرا ؟!!!
آن ها بس که بی فرهنگ هستند در کلیسا با کفش می روند و عود روشن میکنند، در حالی که
همه می دانند لذت حرف زدن با خدا در بوی جوراب مخلوط با گلاب است!!!
آن ها تمام شعر های مذهبی خود را با آهنگ میخوانند، بس که الاغند،
در حالیکه وقتی آدم با خدا حرف میزند ، اجازه ندارد شاد باشد!
خدا خیلی ترسناک است و هیچکس جز ایرانی ها نمیداند این را
ما قطب جهان اسلامیم در حالی که خارج در جهان اسلام هیچ چیز نیست!
ما میدان آزادی داریم ولی خارجی ها فقط مجسمه آزادی دارند!
و هر بچه ای میداند که اصلا مجسمه یعنی هیچ کاره ! پس ما آزادی داریم ولی خارجی ها ندارند!
آن ها خواننده هایی دارند که همش اعتراض میکنند بس که بی ادبند ،
در حالی که خواننده های ما میخوانند همه چی آرومه بس که هنرمندهای مودبی هستند
آن ها بس که به بزرگترشان احترام نمیگذارند ، هیچ وقت آل پاچینو و جرج کلونی و آنجلینا جولی را ،
نمی فرستند دست بوس اسقف و پاپ تا بلکه عبرت بگیرند و کار بد نکنند در فیلم ها!!
ما در ایران تعداد صندلی های دانشگاه هایمان از متقاضی ها بیشتر است
بس که علم داریم ! فیلم های ما در ایران هیچ وقت پایان غمگین ندارد بس که ما شادیم !
ولی خارجی ها همه افسرده هستند و همه اش در فیلم ها در حال خون ریزی و کارهای بد بد !!!
در حالی که همه میدانند لذت هر فیلمی به عروسی انتهای آن است!
آن ها بس که سوسول هستند هر ۴ سال یک نفر میشود همه کاره مملکتشان ،
ولی ما همیشه گفته ایم که حرف مرد یکی است و هیچ کس عوض نمیشود!!!
ما در ایران خانواده خود را خیلی دوست داریم و هر وقت کاره ای شدیم ،
تمام فک و فامیل خود را میکنیم مدیر!!
اما آن ها بس که بنیان خانواده قوی ندارند ، این کارها را بلد نیستند!
ما از این انشاء نتیجه میگیریم که خارج جای بدی است.
خارج جایی است که همه آدم ها در
آن ایدز دارند
ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻲ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺯﯾﺎﺩ ﺷﺪﻩ ﮐﻪ ﺣﺪ ﻭ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻣﺜﻼ:
ﺍﺯ ﭘﻮﻝ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﻣﺎ ﯾﺎﺭﺍﻧﻪ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﻣﻤﻨﻮﻥ ﻭ ﺧﺮﺳﻨﺪ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ !
ﻭﺍﺭﺩ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ ﻭ ﺟﺎ ﮔﯿﺮﻣﺎﻥ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﮐﻪ ﺑﻨﺸﯿﻨﯿﻢ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ
ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ !
ﺩﺭ ﺻﻒ ﺷﻠﻮﻍ ﻧﺎﻧﻮﺍﯾﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﻭ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﻧﺎﻥ ﮔﯿﺮﻣﺎﻥ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ،
ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ !
ﻫﻮﺍﭘﯿﻤﺎﯾﻤﺎﻥ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﻣﯽ ﺭﺳﺪ ﻭ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﻢ ﺳﻘﻮﻁ ﻧﮑﺮﺩﻩ
ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ !
ﮐﺎﺭﺕ ﺷﺎﺭﮊ ۲۰۰۰ ﺗﻮﻣﺎﻧﯽ ﺭﻭ ﻭﻗﺘﯽ ۲۰۰۰ ﺗﻮﻣﺎﻥ ﻣﯿﺨﺮﯾﻢ ﻗﻨﺪ ﺗﻮ
ﺩﻟﻤﻮﻥ ﺁﺏ ﻣﯿﺸﻪ !

اودت سن سوم خانم خانه داری که جان هزاران فرانسوی را از مرگ نجات داد از کتاب : داستان های شجاعت و مقاومت نویسنده :کلیر سوین ، برگردان – احمد قندهاری

خرداد ۱۳۹۵

خانم

وقتی جنگ جهانی دوم در اروپا شروع شد، خانم اودت سن سوم ، یک زن خانه دار بود که ، شوهر و سه دختر داشت. زندگی اش فوق العاده نبود ولی خانواده ی شادی داشت. در سال ۱۹۴۰ ، کشور آلمان به فرانسه حمله کرد و آن را تصرف کرد. اودت با شجاعت تصمیم گرفت ، خانواده اش را ترک کند و علیه آلمان در فرانسه بجنگد. او یکی از انسان های شجاعی در تاریخ بود که در شکل گیری دنیای جدید ما مؤثر بود. اودت سن سوم ، در ۲۸ آوریل سال ۱۹۱۲ در شهر امیتز که در شمال فرانسه قرار دارد ، متولد شد. مادرش، طی سال های جنگ جهانی اول ، بر علیه آلمان ها ، به انگلیسی ها کمک کرد. او اتاق های خانه اش را در اختیار سربازان
۲
انگلیسی قرار داد. اودت کوچولو ، دوست داشت با سربازان بازی کند. اگرچه آن ها فرانسه را به خوبی صحبت نمی کردند ولی رفتار دوستانه ای داشتند و برای اودت جالب و سرگرم کننده بودند. اودت از داستان هایی که سربازان انگلیسی ، در باره ی انگلستان می گفتند لذت می برد. بعد ها وقتی اودت با یک مرد انگلیسی ازدواج کرد ، مادرش تعجبی نکرد. آن ها پس از مدتی اقامت در فرانسه ، در سال ۱۹۳۱ ، به انگلستان نقل مکان کردند. در سال ۱۹۳۹ ، سربازان آلمانی به لهستان حمله کردند و جنگ جهانی دوم شروع شد. یک سال بعد، آلمان ، کشور فرانسه را تصرف کرد و دولت جدید خود را بر سر کار آورد. اودت از این عمل آلمان ها ، سخت ناراحت شد. او مردم غیور امیتز را در جنگ جهانی اول به خاطر می آورد، که برای آزادی فرانسه سخت می جنگیدند. ولی حالا سراسر کشور، به وسیله ی آلمان ها اشغال شده است. اودت دلش می خواست به فرانسه کمک کند ولی او فقط یک زن خانه دار بود و چه کاری می توانست بکند؟ در اوائل سال ۱۹۴۰ ، کشور های زیادی در گیر جنگ شده بودند. مردم زیادی در جنگ شرکت می کردند و کشته می شدند. اودت به اخبار رادیو با تاسف گوش می کرد و قلبش به درد می آمد. دولت انگلستان ، به نقشه ی سواحل فرانسه نیاز داشت. اودت عکس هایی از قدیم داشت که تا حدودی آن مناطق را نشان می داد.او این عکس ها را در اختیار دولت انگلیس قرار داد. بالاخره توانست کمک کوچکی بکند. وقتی سازمان جاسوسی انگلستان ، عکس های اودت را دید ، به این فکر افتاد ، که از خانم اودت استفاده کند. زیرا این خانم اطلاعات زیادی در باره ی سواحل شمال فرانسه داشت ممکن است اطلاعات او مفید واقع شود ، یا شاید این خانم قادر باشد به طریقی دیگر کمک کند. نمی دانستند ، او خانم باهوشی است یا نه . به هر حال آن ها تصمیم گرفتند با خانم اودت ملاقاتی داشته باشند. به زودی خانم اودت به سوی سرنوشتی می رفت که آن را در وحشتناک ترین رویا هایش هم تصور نمی کرد. مرد موقری در اداره ی جاسوسی با متانت به خانم اودت گفت : فرانسه و
۳
انگلستان به کمک شما نیاز دارند. از شما می خواهیم به عنوان جاسوس به فرانسه بروید. اودت باور نمی کرد که این جمله را شنیده باشد. با خود گفت یک جاسوس ، شایداین مرد دیوانه باشد. پس از چند لحظه به آرامی گفت ، من فقط یک زن خانه دار هستم ، من یک شوهر و سه دختر دوست داشتنی دارم، آن ها به من نیاز دارند ، متاسفم. وقتی این جمله را ادا می کرد ، این فکر هم به ذهنش رسید که ممکن است کشور فرانسه بیشتر به من نیاز داشته باشد. اتاق ساکت و آرام بود. آن مرد موقر پشت میزش ساکت نشسته بود و منتظر پاسخ بود. اودت در باره ی خانه و خانواده اش فکر می کرد. قلبش به طپش افتاده بودو بالاخره گفت : از من هر کمکی بر آید دریغ نخواهم کرد. ، نیاز دارید چه بکنم ؟
اودت زندگی مخفی در تنهایی را شروع کرد. ناچارا حتی به خانواده اش هم دروغ گفت. او به خانواده اش گفت که می خواهد به عنوان پرستار در جنگ کمک کند و با مهربانی به دختران و شوهرش می خندید. ظاهرا ، آن ها را با شادمانی بوسید. در درونش غوغایی دیگر بر پا بود. پیش خود فکر کرد ، آیا دوباره دختران عزیز و شوهرم را خواهم دید ؟
سازمان جاسوسی ، لباس های فرانسوی برای خانم اودت تهیه کرد ، موی سر او را به شکل موهای سر خانم های فرانسوی در آورد. حتی حلقه ازدواج جدید فرانسوی برایش تهیه کرد. زندگی راحت او در انگلستان تمام شده و زندگی پر خطر او به عنوان یک جاسوس شروع شده بود.
در نوامبر سال ۱۹۴۲ ، کار اودت در کن که در جنوب فرانسه قرار دارد آغاز شده بود. او هم در صحبت کردن و هم در رفتار، یک زن معمولی فرانسوی جلوه می کرد. ولی در واقع او باجاسوس دیگری به نام پی تر چرچیل ارتباط جاسوسی داشت و برای سازمان مقاومت فرانسه پول می برد. اودت سریعا کارش را یاد گرفت و آهسته آهسته کار های خطر ناک تری را به عهده گرفت. او خانه ی امنی برای سایر جاسوس ها تهیه کرد که بتوانند در آن جا مخفی شوند. و یک
۴
جای مناسب مخفی را پیدا کرد که هواپیما های انگلیسی بتوانند برای گروه سازمان مقاومت اسلحه و سایر تجهیزلت را بریزند.
او می دانست که اگر جاسوسی را هنگام جنگ دستگیر کنند ، بلافاصله او را می کشند. هر کلمه و هر عمل برای اودت خطر ناک بود. در ۱۶ آوریل سال ۱۹۴۳ ، اودت و پی تر به وسیله ی پلیس آلمان دستگیر شدند. آن ها در مورد اودت و پی تر سوالات متعدی کردند. اودت فکر می کرد که کار تمام است. و آلمان ها ، حتما هر دوی آن ها را خواهند کشت. ولی بلافاصله این فکر به ذهنش رسید ، اگر چه فکر خطر ناکی بود ولی تنها امید آن ها بود.
اودت گفت پی تر را نکشید ، مرا بکشید ، پی تر شوهر من است و برای گروه مقاومت هم کار نمی کند. او فقط به خاطر من در فرانسه است. ظاهرا او به دروغ بهتری نیاز داشت که بتواند زندگی شان را نجات دهد. و اضافه کرد ، پی تر برادر زاده ی وینستون چرچیل است ، اگر او را بکشید ، حتما خودتان هم کشته خواهید شد. آلمانی ها به فکر فرو رفتند، این خانم غیر عادی کیست و پیتر چرچیل کیست ؟ بالاخره آن ها راضی نشدند که پی تر را بکشند زیرا واقعا فکر می کردند که عمویش وینستون چرچیل معروف نخست وزیر انگلستان است. آن ها این دو نفر را بردند. پلیس آلمان دستور داد همه ی اطلاعات را از این دو نفر کسب کنند و برای این کار ، هر چه لازم است انجام دهند. وقتی آهن گداخته پوست خانم اودت را لمس می کرد، اودت درد زیادی را تحمل می کردو در درون می گریست ولی حرفش را عوض نکرد. مردی قد بلند ، با سردی خاصی چشمانش را به چشمان خانم اودت دوخت ، سپس به آرامی و آهستگی ناخن دست خانم اودت را با انبر کشید و کند. اودت صدایی از خودش در نیاورد. البته او در مقابل درد ضعیف بود ولی در عین حال زن مغروری بود. سکوت او جان بسیاری از مردم فرانسه را نجات داد.

۵
ظاهرا چند روز بعد ، برای اودت تصمیم گیری می شد. او را به دادگاه بردند. او در دادگاه هم آرام بود. اتاق دادگاه ، بسیار تمیز و روشن بود و پنجره ی بزرگی به خیابان داشت به طوریکه سر و صدای مردم خیابان شنیده می شد. آزاد شدن برای اودت یک رویا بود. پاهایش شدیدا درد می کرد و از لحاظ جسمانی هم ضعیف شده بود. اودت روبروی افسر های آلمانی ایستاد و مستقیم به چشمانشان نگاه می کرد. افسر آلمانی با لهجه ی بدی به فرانسه گفت که دادگاه تصمیم گرفته است که تو را بکشد. زیرا یک جاسوس انگلیسی هستی و برای گروه مقاومت کار می کنی فعلا به زندانت بر گرد و منتظر باش.
روز ها و هفته ها و ماه ها گذشت. هر وقت گارد محافظ به اتاقش می آمد ، او دستان مرگ را احساس می کرد ولی امیدش را از دست نداده بود. به نظر می آمد که دروغش در باره ی چرچیل کار خودش را کرده باشد. او هر شب در خیالش، دختر هایش را بغل می کرد و می بوسید و به آن ها می گفت شما را خیلی دوست دارم .
در ماه می سال ۱۹۴۴ ، اودت را به رانزبورگ در شمال آلمان منتقل کردند. در این جا ، صد ها زندانی ضعیف و لاغر نگهداری می شدند. بدن های آن ها پوست و استخوانی بیش نبود ، مو های سرشان را هم تراشیده بودند. چهره های آن ها کاملا نا امید و در چشمانشان هیچ فروغی از زندگی وجود نداشت. در این جا زندانی ها آنقدر کار می کردند تا بمیرند. هر روز صبح اجساد مردگان را جمع می کردند و آن ها را می سوزاندند.
فریتز سورن رئیس زندان مرد خونسرد و خود خواهی بود.و اودت را می شناخت ، می دانست که او یک حالت خاص است. ولی به او اعتماد نداشت. اودت را در یک سلول تاریک به مدت یک ماه زندانی کرد. اودت می دانست چگونه با امید زنده بماند. او خانواده اش را در ذهن تجسم می کرد و برای دخترانش لباس های

۶
رنگی می خرید و به تن آن ها می کرد. چندی گذشت که آمریکائی ها به آلمان رسیدند. وجنگ تقریبا داشت تمام می شد.
در ۲۸ آوریل سال ۱۹۴۵، سورن اودت را ملاقات کرد و به او گفت ما اینجا را ترک می کنیم. آن ها اودت را داخل مینی بوس زندانی ها جا دادند و با عجله آن محل را ترک کردند. اودت آنچه را که می دید باور نمی کرد ، او با خود گفت آیا آزاد خواهم شد ؟ پس از چهار روز اودت را از ماشین زندانی ها به اتو مبیل سورن منتقل کردند. اودت از خودش می پرسید چرا من را انتخاب کردند؟اودت تقریبا مطمئن بود که سورن می خواهد او را بکشد. او یک رضایت باطنی داشت و آن این بودکه با سکوت خود توانست جان هزارها تن را از مرگ حتمی نجات دهد. این موضوع باعث شادی درونی او می شد و خود را برای یک مرگ با افتخار آماده می کرد.
در ساعت ۱۰ شب به شهر کوچکی رسیدند. سورن به اودت گفت می خواهم تو را به آمریکایی ها تحویل دهم. اودت چیزی را که شنیده بود باور نمی کرد. آیا این یک شوخی بی مزه و بی موقع نیست ؟ ولی قیافه ی سورن جدی بود. او فکر می کرد که اودت زندانی مهمی است. او از اودت خواست که بعد از جنگ ، در باره ی او منصفانه قضاوت کند. سورن به یک افسر آمریکایی گفت : این خانم چرچیل از بستگان وینستون چرچیل است و بدون این که به اودت نگاه کند ، اسلحه اش را به زمین انداخت و به آرامی برگشت و سربازان آمریکایی او را دستگیر کردند و به زندان بردند.
اودت به اطراف این شهر نگاه می کرد. نگاه های دوستانه ی سربازان آمریکایی را می دید. آیا این صحنه ها یک رؤیا ست ؟ آ یا من واقعا زنده ام ؟آیا واقعا آزاد شده ام.
اودت به انگلستان برگشت ، همسر و دخترانش را در آغوش گرفت و از خوشحالی می گریست. بعد از سال ها ، ترس و وحشت دوباره با خانواده ی خود
۷
زندگی کرد. دخترانش او را می بوسیدند و او را مادر شجاع می نامیدند . او به دخترانش گفت شما خیلی زیباتر از آن شده اید که من تصور می کردم ، عشق به شما توانست مرا تا امروز زنده نگاه دارد.
در سال ۱۹۴۶ ، اودت سن سوم به بزرگترین مدال شجاعت انگلستان مفتخر شد. او گفت این مدال فقط مال من نیست ، مال همه ی فرانسوی های شجاعی است که در جنگ مقاومت کردند. عمل شجاعانه ی اودت جان هزاران فرانسوی را از مرگ حتمی نجات داد. اگر چه او خانواده اش را دوست داشت ولی به تنهایی خطر بزرگی را برای کمک به دیگران پذیرفت. زندگی امروز ما با از خود گذشتگی افرادی مانند اودت سن سوم شکل گرفته است.
وقتی از سرگذشت شجاعت ها و از خود گذشتگی های این گونه افراد، آگاه شویم، این آگاهی درس بزرگی برای ما و نسل های آینده خواهد بود. خانم اودت سن سوم در ۱۳ مارچ سال ۱۹۹۵ در گذشت. فداکاری و شجاعت هایش هرگز از ذهن تاریخ محو نخواهد شد.

گردو شکست و رفت” – رحمان چوپانی”

خرداد ۱۳۹۵

چوپانی
آقای دکتر براهنی و آقای گلشیری و کوشان عزیز: رسیدگی به نوشته های ناتمام خودم را به شما عزیزان واگذار می کنم. ساعت یک و نیم است. خسته ام. باید بروم. لطف کنید و نگذارید گم و گور شوند و در صورت امکان چاپشان کنید. نمی­گویم بسوزانید. از هیچ­کس متنفر نیستم. برای دوست داشتن نوشته­ ام. نمی­خواهم، تنها و خسته­ ام برای همین می­ روم. دیگر حوصله ندارم. چقدر کلید در قفل بچرخانم و قدم بگذارم به خانه­ ای تاریک. من غلام خانه­ های روشنم. از خانم دانشور عزیز خداحافظی می­ کنم. چقدر به همه و به من محبت کرده است. چقدر به او احترام می­ گذارم. بانوی رمان بانوی عطوفت و یک هنرمند راست و درست. با شفقت بسیار. خداحافظ دوستان عزیزم.»
۲۱ اردبیهشت؛ برای داستان و رمان ایرانی یاد آوردِ سفر بی بازگشت « غزاله علیزاده» است. متن بالا را که بعضی تنها وصیت او دانسته اند، بارها خوانده ایم. گمان نمی کنم اعتنای چندانی به این وصیت حتا از سوی نامبرگان در متن وصیت به ویژه در مورد رسیدگی به نوشته هایش شده باشد که اگر شده بود؛ وضع این طور نبود. هرچند رمانی از او – آخرین رمان تمام شده ی او _به ارشاد رفته و امیدوارم زودازود منتشر شود. جان کلام آن که در ۲۱ اردیبهشت سال ۷۵ غزاله برای چهارمین بار دست به خودکشی زد. سه خودکشی پیشین موفقیت آمیز نبود. شرح ماوقع را به جا و درجا خواهم نوشت. قرار بود آن روزها مجله ی «کارنامه»ویژه نامه ای را به غزاله اختصاص بدهد که نداد. شاید سردبیر دلخور بود از نقدی که غزاله به او و مریدانش داشت. اگرچه خودخواسته رفت اما حرف ناگفته ای هم باقی نگذاشت. همه ی حرف ها را در داستان درخشان« گردو شکنان» اش گفت و رفت. اصلاح می کنم؛ یکی از داستان های درخشان فارسی، درخشان تر از «دادرسی» و رمان « خانه ی ادریسی ها». داستانی که همه در برابر آن سکوت کردند یا شاید هم پی به جایگاه آن نبردند. از گردو شکنان هم نوشته ام. عمری اگر بود و توفیقی در نصیب منتشر خواهم کرد. این روزها که موسم فحش خوردن و فحش دیدن در شبکه ها و فضای مجازی است. پس لابد باید صد سالی بگذرد تا بشود از بانوی داستان سُرا و متفکر ایرانی نوشت. یادش به خیر دلبر روشن ضمیر ما…..

داریم آب می شویم – محمود صفریان

خرداد ۱۳۹۵

ax

دارد آب می شود….دارند آبش می کنند….سکه طلائی که در کوره ی کور دلی و در لابیرنت های توطئه ها دارند از سکه می اندازنش…و ما که فقط تماشا کردن ازمان بر می آید کلاهمان را از بیم دو دسته چسبیده ایم و ناظریم. فکر می کنیم که تخته ی زیر پایمان استوارترین تکه زمین است و طوفان را باور نداریم. جیبمان را می شناسیم و دهانمان را، و ساحل امنی را که پایدارش می دانیم.
ما داریم ” دقیانوس ” دیگری می شویم، دارند ” دقیانوس ” مان می کنند. و گمان نمی کنم که این گفته هم به درد شرح احوالمان بخورد که ” بماند سالها… ” و داریم می بینیم که نخواهد ماند
” آنهم با نظم و ترتیب …” *
فرق تبخیر با تصعید در همین است که در تبخیر امید تراکم و ابر و بارش هست ولی تصعید، پریدن است و به جائی که شاید ناکجا!   باشد رفتن و در حقیقت نابود و نیست شدن. دارند” تصعید ” مان می کنند.
این دیگر نه افسانه ی ” اسکندر ” است و نه ادامه ی عملکرد تازیان، نه مغول گونه است و نه از این دست حملات و آشوب ها، که از سر گذراندن آن ها مایه افتخار و دلخوشی باشد. این ” دقیانوس : شدن است و ” تصعید ” . حتا اگر نامی بماند ” باری ” ندارد. مگر ” دقیانوس ” تصور دندانگیری دارد؟ یا شیشه سر گشاده ” اِتر” پس از چندی حتا از ” بو ” نیز خالی نمی شود؟
هر روز تراشیده ترمی شویم. از دست یا پا ” چه فرقی می کند ” آویزانمان کرده اند و با گزلیک افتاده اند به جانمان. دهانمان را هم بسته اند که نتوانیم با فریاد از دردمان کم کنیم. دلخوشیم وقتی ازلاشه های دیگران تکه بیشتری لایه بر داری می کنند. همیشه مرگ خوب است ولی برای همسایه.
آنجا که باید می ایستادند و چون یک ” کاپیتان ” آخرین می بودند، بهر دلیل نماندند…آنجا که قرار بود به ایستیم، نایستادیم، با اینکه کلی هم هزینه دادیم و بها پرداخت کردیم، کوتاه آمدیم، مجبورمان کردند کوتاه بیائیم و بابت همین کوتاه آمدن نیز چه سنگین پرداخت کردیم ، و این آب رفتن، تصعید شدن و به راه محتوم ” دقیانوس ” رفتن ادامه پرداخت برای همین نه ایستادن است…داریم تبدیل به ” هیچ ” می شویم.
مگر نه آنگاه که نفعمان پیش بیاید ” یوسف” را هم می فروشیم، گرچه برادرمان باشد. آنهم نه به زری ناب.
از ماست که بر ماست، از ما ناخلف ها.

——————–
* بماند سالها این نظم و ترتیب
زما هر ذّره خاک افتاده جائی

کانون نویسندگان ایران ۲٣ اردیبهشت ۱٣۹۵

خرداد ۱۳۹۵

آقای حسن روحانی، رئیس جمهوری اسلامی، در مراسم گشایش نمایشگاه کتاب «شهر آفتاب» در تاریخ ۱۴ اردیبهشت ۱٣۹۵ اعلام کرد که «من بارها در دولت گفته ام، به وزیر ارشاد هم گفته ام نظر من این است [که] باید کارها را به صاحب نظران واگذار کنیم. این کتاب خوب است یا بد، قابل چاپ هست یا نیست [را] به انجمن نویسندگان و ناشران واگذار کنیم … امروز زمانی است که ما باید به مولفین مان امنیت و آزادی بدهیم و به ناشران مان فضای رقابت و شفاف بدهیم … آن کسی که دلسوزانه نقادی می کند نباید در پیچ و خم کتابش و نوشتارش و شعرش گرفتار شود».

بی گمان، دولت موظف است امنیت و آزادی نویسندگان را تأمین کند، و سخن رئیس جمهوری تا آنجا که به بیان این وظیفه مربوط می شود، مغتنم است. اما رفتار و عملکرد واقعیِ دولت یک بار دیگر نشان داد که واقعیت چیزی غیر از سخن آقای روحانی است. این سخن هنوز به تمامی در اینجا و آنجا منتشر نشده بود که مسئولان «وزارت ارشاد»، در ادامه ی همان سنت سخت جان و دیرپای سانسور در این وزارت خانه، ورود آثار بسیاری از شاعران، نویسندگان و مترجمان را به نمایشگاه کتاب کنونی ممنوع اعلام کردند و صدها عنوان کتاب فارسی و غیرفارسی را که ناشران گوناگون ایرانی و خارجی به نمایشگاه آورده بودند جمع آوری کردند. عمل و رفتار است که صحت و سقم گفتار را نشان می دهد، و همین نکته برای بیان این حقیقت بس است که دولت نه تنها خواهان «امنیت و آزادی» نویسندگان نیست بلکه، برعکس، مجری سیاست سانسور آثار نویسندگان آزادی خواه است. شاید دولت بتواند بگیر و ببندهای فعالان اجتماعی و فرهنگی و سیاسی را با این بهانه توجیه کند که از سوی نهادهای دیگر انجام می گیرد و قوه ی مجریه نقشی در آن ندارد، هر چند این قوه در این زمینه نیز بی شک مسئول است. اما در زمینه ی سانسور کتاب و صدور مجوز برای انتشارآن حتی این بهانه را نیز در دست ندارد، چرا که انتشار کتاب زیر نظارت مستقیم و تابع دستور قوه ی مجریه و شخص رئیس جمهوری است. اگر آقای روحانی به راستی خواهان «امنیت و آزادی» نویسندگان است باید از بیان سخنان زیبا اما فاقد ضمانت اجرایی فراتر رود و به طور واقعی و عملی در راه آزادی اندیشه و بیان گام بردارد. به عمل کار برآید، به سخن دانی نیست.

کانون نویسندگان ایران، ضمن استقبال از هرگونه اقدام عملی و واقعی در زمینه ی الغا و امحای شیوه های سانسور و آزادی ستیزی، پیرو اصل نخست منشور خود، آزادی اندیشه و بیان و نشر را در همه ی عرصه های حیات فردی و اجتماعی بی هیچ حصر و استثنا حق همگان می داند و مصمم و پیگیر به فعالیت و تلاش خود برای تحقق این اصل آزادی خواهانه ادامه می دهد.

در مورد رمان مثل یوسف که در آینده نتشر خواهد شد

خرداد ۱۳۹۵

درحقیقت یک داستان بلند است و آنچه که از آن، قبلن نوشته شده و بصورت یک داستان کوتاه نشر یافته کامل ِ آن چیزی نیست که حالا جلوی رویتان است
اگر یوسف در طوفان عشق زلیخا کوتاه آمد، زلیخا دست بر دار نبود. چون عاشق واقعی و بی قرار او بود.
یوسف تنها گناهش داشتن سر و روئی زیبا بود، ولی با این همه هرگز گامی به سوی زلیخا بر نداشت، و این زلیخا بود که شیفته و بیقرار او شده بود.
در ” مثل یوسف ” نیز آنکه به واقع دلش کوره گدازان بود نه هوشنگ دادالهی که خانم شیرین جهانگیری است. و چنین شوری در آنجائی که قبلن پایان گرفت از تلاطم باز نمی نماند.

دراین داستان خواهیم خواند که چگونه این عشق خود را نشان می دهد و چگونه است که ” مثل یوسف ”
چیزی ازداستان “یوسف ، پسر یعقوب ” کم ندارد، که بیشتر هم دارد.
این شما خواننده عزیز، و این هم داستانی که یک رمان است و می نمایاند که زندگی گاه چه پیچ و خم هائی دارد که از قدرت، تصور، و اختیار ما بیرون است

قانون کشتن با ترحم یا اتانازی – تحقیق از احمد قندهاری

خرداد ۱۳۹۵

اصطلاح “کشتن از سر ترحم” در معنای حقیقی کلمه، “مرگ مطلوب” معمولاً به ترغیب مرگ بدون رنج برای افراد مبتلا به بیماری های سخت وعلاج ناپذیری که در صورت زنده ماندن عذاب می کشند، اشاره می کند.
اتانازی یا کشتن از روی ترحم.
به معنای مرگ خوب یا مرگ راحت ، بیمارکشی با ترحم ، بیمارکشی طبی ویا تسریع درمرگ شخص محتضر، می باشد
اتانازی,یا خاتمه دادن به زندگی توسط دیگری به درخواست صریح شخصی که مرگش حتمی است انجام می پذیرد .گاهی این اصطلاح به گرفتن زندگی کسی درمعنای مثبت آن اطلاق می شود برای مثال(تزریق دارویی مهلک) به بیماری که زندگی اش سراسررنج ومشقت بوده این کار به صورت عمل یا ترک عمل بوده به صورتی که عمل آن همان طور که ذکرشد تزریق دارویی مهلک وترک عمل آن متوقف کردن مراحل درمان پزشکی مثل قطع داروهاوقطع کردن دستگاه از بیمار مرگ مغزی و…که درصدد مرگ اوبرمی آید..
انواع اتانازی
۱ – اتانازی داوطلبانه ۲ -٫اتانازی غیرداوطلبانه ۳ -اتانازی مستقیم ۴ – اتانازی٫غیر مستقیم
اتانازی داوطلبانه:اتانازی داوطلبانه به مواردی اطلاق می شود که شخصی که بیماری لاعلاج دارد و در هر لحظه در حال ضجر کشیدن است از فرد دیگری می خواهد تا اورا به کام مرگ بفرستد یا دراین راه به او کمک کند.
اتانازی غیرداوطلبانه:به مواردی اطلاق می شود که اتانازی بدون اعلام رضایت ونظر فرد بیمار انجام می شود ، وقتی خود بیمار قادر به تصمیم گیری نباشد.(برای مثال فردی که در حالت نباتی دائم فرو رفته باشد)خانواده یا خویشاوندان در مورد قطع درمان هایی که به بهبود وضع بیمار کمکی نمی کند تصمیم گیری میکنند..
اتانازی مستقیم:به مواردی اطلاق می شود که اقدام خاصی برای پایان دادن به زندگی بیمار صورت می گیرد.
اتانازی غیرمستقیم: به مواردی اطلاق می شود که درمان ها ویا دستگاههای حیاتی مراقبت از بیماردر شرایطی که هیچ کمکی به بهبود وضعیت بیمار نمی کند کنار گذاشته می شوند.
خود کشی یا انتحار:
قتلی است که قاتل ومقتول یک نفر است. یعنی فرد برای پایان دادن به زندگی خود به صورت های مختلف به آن دست میزند . به عنوان مثال:حلق آویزکردن خود یا مصرف داروی سمی ، وصل کردن جریان الکتریسته به بدن, رگ زدن، پرش از ارتفاع، غرق کردن خود ، خودسوزی و…شکل می گیرد. خود کشی خودکشی عملی است با سابقه تاریخی که اگربه تاریخ ملتها برگردیم مواردی می یابیم که خود کشی درآن ها ستوده شده است.خودکشی معروف کلئوپاترا ، هاراگیری ژاپنی های عصر سامورایی ها، خودکشی مربوط به رسم ساتی زنان هندی وخود کشی پیرمردان اسکیمو( اینویت ها ) ازاین جمله اند . اما در یونان خود کشی جرم محسوب می شده وهرکس خودکشی می کرده دست وی قطع می شده ودر جای دیگری دفن می شده است.حتی دربرهه ای از تاریخ یونان به علت رواج خود کشی در بین زنان ، مجازات این زنان این بود که جسدشان به صورت عریان درمعرض دید عموم قرار گیرد..
در روم نیزدرقرن ششم میلادی در زمان ژوستین امپراطوری روم ازدواج با بیوه کسی که خودکشی کرده ننگ محسوب می شد.
خودکشی با همکاری پزشک – .مهم‌ترین استدلال‌ها به نفع اتانازی عبارت‌اند از: درد شدیدی که افراد مبتلا به بیماری‌های لاعلاج تحمل می‌کنند، سربار شدن افرادی که قادر نیستند در فعالیت‌های طبیعی انسانی شرکت کنند. و در عین حال هزینه سنگینی برای خانواده یا دولت ایجاد می کنند. .مخالفان اتانازی معتقدند هرگاه اتانازی قانونی شود، پتانسیلی برای سوءاستفاده در دست مراقبان سلامت خواهد بود. اولین قدم برای تحقق اتانازی در جامعه‌ای که انجام این کار قانونی شده است، باعث می‌شود قدم‌های بعدی آسان‌تر برداشته شود. اگر اتانازی یا خودکشی با همکاری پزشک قانونی و در حوزه عمل پزشکی اجرا شود، ممکن است پزشکان حساسیت خود را از دست بدهند و در مواردی که می‌توان از اتانازی دوری کرد، آن را انجام دهند. از طرف دیگر این احساس که پزشکان مجوز کشتن را داشته باشند، باعث می‌شود که مردم و دست‌اندرکاران امر بهداشت و درمان ، به پزشکان اعتماد نکنند، چون مسئولیت آنها برای حفظ حیات، بدل به اهداکنندگان مرگ شده است. در این حالت، بین هیچ نوع اتانازی‌ای تمایزی مطرح نیست، چون پزشک نمی‌تواند اجازه دهد بیمار بمیرد و باید تا آخرین لحظات برای حفظ حیات او تلاش کند حتی اگر امیدی به زنده‌ماندن بیمار نباشد..
اتانازی نوزادان:
هیچ قانونی از مشارکت پزشک در خود کشی وقتل نوزادان وکودکان افلیج حمایت نمی کند زیرا این موضوع به حق انتخاب و تصمیم گیری والدین مربوط می شود.به هر حال، تصمیم گیری درزمینه رد مداخلات پزشکی برای ادامه حیات بیمار می تواند توجیه اخلاقی داشته باشد .هنگامی که تصمیمی مبنی بر رد اتانازی اتخاذ می شود ،ممکن است یک نوزاد یا کودک برای سال ها زندگی پردرد ورنج را تحمل کند.در اینجا این سوال مهم مطرح می شود که چنانچه پایان دادن به زندگی نوزاد به صورت سریع و مستقیم از نظر اخلاقی مجاز باشد،چرا باید مرگ تدریجی ورنج آور را تحمل کند؟ ..
فرض کنید والدینی یک فرزند معلول بدنیا می آورند. این خانواده تماما در خدمت این فرزند معلول است و دولت هم برای لوازم آسایش این فرزند هزینه زیادی می کند . چرا باید مردم با مالیات دادن بیشتر هزینه زنده ماندن چنین کودکانی را تحمل کنند. زندگی کردن و زنده مانی تفاوت بسیار دارد. در صورتی که اگرقانونی برای از بین بردن این گونه کودکان وجود داشته باشد ، هم پدر و مادر این بچه معلول راحت می شوند و هم هزینه دولت کاهش می یابد. چرا نباید یک پیر مرد یا پیر زنی که بیماری غیر قابل علاج دارد یا دچار مرگ مغزی شده است سریعااز بین برد؟.
محکومیت کیفری قاتل:
یکی از صاحب نظران قضایی اعلام کرد :هر کس لوله تغذیه مصنوعی را بر دارد ویا به هر شکل تغذیه مصنوعی راقطع کند منجر به مرگ بیمار شود،مرتکب قتل شده است.هر چند که این نظریه به جهت استفاده از زبان عاطفی مورد انتقاد قرار گرفته است . قاتل فردی است که با قصد و اراده باعث مرگ دیگری می شود. و در این مورد برایش نفعی وجوددارد..
در قوانین کیفری اقدام مؤثری که باعث مرگ می شود و حذف و یا قطع مداخلاتی که باعث پیشگیری ازمرگ می شود متفاوت از یکدیگر هستند.به طور کلی،حذف یا قطع مداخلات جهت پیشگیری از مرگ را نمی توان قتل تلقی نمود وعامل را به عنوان قاتل تحت پیگرد قانونی قرار داد.اما اگر مشخص شود که به علت عدم انجام وظیفه، فردی فوت شده است می توان آن را قتل وآدم کشی محسوب کرد،اگر چه غیر عمد باشد.
بنابراین ، واضح است که قانونی بودن اتانازی غیرفعال به این سوال مربوط می شود که آیا پزشک در انجام وظیفه خود برای درمان بیمار قصور کرده است؟برای پاسخ به این سؤال باید به شرایط بیمار توجه داشته باشیم.
مسائل حقوقی:
کشتن عمدی دیگری یا مشارکت دراین کار جرم محسوب می شود مگر آنکه توجیه یا دلیل موجهی داشته باشد.اگر چه خودکشی خلاف قانون نیست، تقریباً کلیه ایالت های آمریکا مقررات ویژه ای علیه کسانی وضع کرده اند که دراین کاربه مقتول کمک می کنند. اخیرا در چند ایالت کانادا هم این نوع خودکشی یا بیمار لا علاج کشی به تصویب رسیده است..
به هر حال،قضاوت کلینینگی(بالینی) مبنی بر اینکه ادامه درمان ومراقبت های پزشکی کاری بیهوده وبی اثری است،پزشک را از انجام تعهدات پزشکی خود در اجرای اقدامات درمانی لازم معاف می سازد.

بحث قانونی کردن «کشتن از روی ترحم » در مجلس دانمارک

اکثریتی از دانمارکی ها و برخی مسئولین اداره بهداشت و بیمارستان ها بر این عقیده اند که موضوع «کشتن از روی ترحم » بیماران بد حال را در دستور کار مجلس این کشور قرار دهند . بر طبق نظر سنجی از هر ده دانمارکی هفت نفر موافق این امر هستند که کمک کنند به بیماران غیر قابل درمان و بد حال از بین بروند تا از ضجر کشیدن رهایی یابند. نظر سنجی ها در هشت سال گذشته نشان می دهد که اکثریت خواهان مرگ زود رس بیماران لا علاج اند ، ولی بطور رسمی، مجلس تا کنون با این موضوع مخالفت کرده است.
نخستین مرگ با ترحم در آمریکا
یکشنبه ۳ خرداد سال ۱۳۸۸، یک زن آمریکایی ۶۶ ساله که از بیماری سرطان لاعلاج رنج می برد، پنج شنبه شب گذشته با خوردن دارو به طور قانونی اقدام به خودکشی کرد، که در نوع خود اولین مورد از مرگ های ترحم آمیز محسوب می شود.
قتل از روی ترحم در یک بیمارستان سوئیس
سخنگوی بیمارستان دانشگاه لوزان گفت این تصمیم پس از مدتها بررسی ، گرفته شده است. او گفت اجازه ارائه تسهیلات برای خودکشی بیماران تحت شرایط بسیار سخت و غیر قابل علاج صادر خواهد شد.
این اقدام در سوئیس قانونی است اما تنها در مورد بیمارانی مجاز محسوب می شود که از لحاظ قوای ذهنی قادر به تصمیم گیری باشند و بیماری آنها قابل درمان نباشد.
بیماران رو به موتی که در بیمارستان اصلی شهر لوزان بستری هستند اجازه خواهند داشت تا در محوطه این بیمارستان به زندگی خود خاتمه دهند، به شرط آنکه از قوای ذهنی سالمی برخوردار باشند، حالشان چنان وخیم باشد که نتوانند به خانه هایشان بازگردند و مصرانه تمایل خود به مردن را ابراز کرده باشند.
در مورد کشتن و از بین بردن انسان ها مطالبی را یاد آوری می کنم : در جنگ جهانی دوم بیش از ۷۲ میلیون تن کشته شده اند به علاوه میلیون ها تن زخمی و میلیارد ها دلار خسارت مالی داشته است.
سازمان ملل – علت ایجاد سازمان ملل متحد ، در سال ۱۹۴۵ ، برقراری روابط دوستانه بین کشور ها ، و جلو گیری از جنگ های آتی بود. و آمریکا یکی از ارکان اصلی تشکیل دهنده این سازمان بود ، ولی چند سال پس از تاسیس سازمان ملل ، دنیا شاهد جنگ هایی نظیر جنگ آمریکا و کره ، جنگ آمریکا و ویتنام به مدت ۲۵ سال ، جنگ هند و پاکستان ، جنگ چین و هند ، جنگ ایران و عراق و جنگ آمریکا و عراق وحمله ی شوروی به لهستان بوده است. علاوه بر این جنگ ها ، دنیا شاهد ده ها کودتا های خونین و موارد نقض حقوق بشر بوده است.
هم اکنون هر هفته در عراق ، افغانستان ، پاکستان ، سوریه ، تونس ، مصر، یمن ،هندو …، چندین نفر بی گناه در اثر بمب گذاری و درگیری های مذهبی از بین میروند. حالا دلمان برای راحت کردن چند بیما رغیر قابل علاج که دائما در رنج اند می سوزد و سر و صدای حقوق بشر را مطرح می کنیم.
سوهارتو ، دیکتاتور نظامی سابق اندونزی حدود یک ملیون تن از مردمش راکشت. او با این کشتار روی چنگیز و هیتلر و موسلینی را سفید کرد به طوری که یک سایت سیاسی نوشت که او فاسد ترین چهره ی سیاسی جهان است ولی چون طرفدار آمریکا بود نه تنها مجازات نشد بلکه پس از برکناری در نهایت رفاه و آسایش زندگی کرد تا مرد ، در این میان حقوق بشر چه شد ؟.
آگستینو پینوشه دیکتاتور نظامی شیلی با آن همه کشتار به مرگ طبیعی مرد. فردیناند مارکوس دیکتاتور سابق فیلی پین با آن همه کشتار، در نهایت رفاه و آرامش در گذشت. ایدی امین قصاب اوگاندا هر کار خلافی را بر علیه مردم کشورش انجام داده است و بسیاری از آن ها را به قتل رسانیده است و در سن ۸۴ سالگی در کاخی در عربستان صعودی در نهایت آرامش درگذشت. ولی هیچ کس صدایش در نیامد و سازمان ملل ، قادر به انجام هیچ کاری نبود زیرا آن ها متحد آمریکا بودند. وده ها جوجه دیکتاتورهای دیگر، چون متحد یکی از پنج قدرت دارای حق ناحق وتو می باشند و تعداد زیادی از هم وطنان خود را به قتل رسانیده اند و می رسانند آب از آب هم تکان نمی خورد و اصلا از حقوق بشر نام برده نمی شود.
کمبود شدید کودک در جهان
جهان با کمبود شدید کودک روبرو است.این بدان معنی است که جهان از نیروی کار به اندازه کافی برخوردار نیست ودر آینده دچار معضلات عدیده خواهد بود. بجای این که فکری اساسی برای این کمبود شود. پول و امکانات دولت ها را صرف زنده نگاه داشتن بیماران علاج ناپذیر می کنیم .

سنگ قلاب – محمود صفریان

خرداد ۱۳۹۵

عنسمحمود
مدتی بود مغازه خواربار فروشی خود را در ” دان تاون ” باز کرده بودند،
ولی من فرصت سر زدن به آن ها را نیافته بودم.
قبل از آن نگران بودند که کاری، درآمدی ندارند، و دارند از جیب می
خورند.
” گنج قارون هم باشد ته می کشد. باید جنبید و در آمدی را روبراه کرد. ”
دلم می خواست ببینمشان، بخصوص که مغازه شان در قلب پائین شهر بود،
جائی بی رقیب و پر جمعیت. جائی که ایرانی ها به مایحتاج اختصاصی خود
دسترسی نداشتند…نان بربری، برنج باسمانی، پنیر لیقوان، خرما، حلوا ارده،
زرشک و…سایر کالاهائی که به آن ها عادت دارند.
شانس یاری کرد، تکان بر تنبلی چیره شد و بالاخره راه افتادم.
با همه ی شلوغی سرشان، برخوردشان گرم بود. جای مناسبی نشاندنم، که
یعنی بفکر زود رفتن نباش. صندلی راحتی بود. مشتری خارجی هم کم
نداشتند ولی برای من،
ایرانی ها که می آمدند جالب بود.
مجله ای را ورق می زدم که شنیدم یکی از مشتری ها به فارسی
گفت:
” من چیز زیادی نمی خواهم، کمی پنیر ” فتای ” ایرونی، و یک نان بربری.
عجله ای هم ندارم ”
” براتون آماده نکنم؟ ”
” نه، کمی صبر کنید. می خواهم کمی با شما حرف بزنم ”
” با من ؟ ”
” بله ”
” چه حرفی؟ بفرمائید در خدمتم ”
” حرف خاصی ندارم. می خواهم کمی در مورد خودم بگویم، البته سرتان که
خلوت شد ”
دیدم دوستم پر از تعجب و کنجکاوی است. برخاستم رفتم بطرفشان می
خواستم به دوستم که چند مشتری منتظر داشت کمک کنم.
وقتی دید بطرفشان می روم گفت:
” توجه دارید که من فرصت ندارم، اگر همانطور که اشاره کردی حرف
خاصی نداری از دوستم خواهش می کنم با تو صحبت کند.
بدون اینکه منتظر جواب او باشد از من که به آن ها رسیده بودم و احساس می
۶۷
کرد همه ی مکالمه آن ها را شنیده ام خواهش کرد ببینم چکار دارد.
کنجکاوی من هم تحریک شده بود.
جوانی آمده به خوار بار فروشی در دان تاون، ولی در حقیقت نه برای خرید
بلکه می خواهد کسی با او صحبت کند. تازگی داشت اینجوریش را ندیده بودم.
حدود بیست و هفت هشت ساله بنظر می آمد بر خلاف تصورم چهره ای باز
داشت، بد قیافه نبود، بد هم نپوشیده بود، مو هایش کوتاه و ریشی تراشیده
داشت.
” باقری هستم، از دوستان خانواده سپاسی، اجازه بدهی می توانم در
خدمتتان باشم. راستش برایم جالب بود که شما در حقیقت برای خرید نیامده
اید، دلتان می خواهد کسی باشما صحبت کند و احتمالن در هر زمینه ای.
درست متوجه شده ام؟ ”
با خنده دستش را بسویم دراز کرد و خودش را معرفی کرد:
” محمد سجادی هستم. من هم از آشنائی با شما خوشحالم. گویا هم مزاحم
کاسبی آقای سپاسی شده ام و هم مزاحم شما که بنظر می رسد برای گپ و
گفتی با دوستت به اینجا آمده ای.”
” نه، هیچ مزا حمتی نیست بخصوص اگر بتوانم به شما کمکی بکنم.”
” با تشکر مجدد بگویم که کار خاصی ندارم ولی بخاطر جائی که زندگی می
کنم و دوری از همه ی امکانات مراوده ای و ندیدن و نداشتن طرف محاوره
ای، گفتم حالا که برای ده روز به مرخصی آمده ام با کسی کمی حرف بزنم

و با طنز:
” می ترسم فارسی یادم برود. ”
بیشتر کنجکاو شدم.
” مگر کجا زندگی می کنید ؟ ماشاالله هر گوشه دنیا پر است از ایرانی.
بقولی ایرانی ها دست به بزرگترین کوچ تاریخ زده اند، هر جا که سرک! می
کشی ایرانی فراوان است.”
” ولی دوست عزیز بسیار جاها ، شهرها و شهرک ها و حتا دهکده هائی
هست، که شاید شما حتا اسمش را نشنیده باشید با مشخصاتی که باور نمی کنی
ولی ایرانی دارد مثل همین جائی که من هستم.”
” می دانم حتا در بسیاری از جزایر کناره شمالی خلیج فارس خط مرزی
ایران، بسیاری جزیره هست که یا اصلن غیر مسکونی است و یا با سکنه ای
اندک. گاه انگشت شمار و حتا بسیاری از آن ها پایگاه های دریائی و یا
هواشناسی دارند و چه بسا که مثلن ساکنی هندی ویا از آن طرف ها نیز که
برای کار به آنجا رفته اند داشته باشند.
” باورت می شود من در شهرکی کار و زندگی می کنم که جزو خاک همین
۶۸
کشور است، اما حتا چراغ راهنمائی ندارد چون چند تائی اتومبیل بیشتر در
آنجا نیست؟ ”
” پس ایاب ذهاب مردم چه می شود؟ ”
” بیشتر پیاده، یا با دوچرخه و …”
” منظورم وسیله نقلیه عمومی است؟ ”
” بیشتر از چیزی شبیه درشکه های قدیم خودمان ، بنام کالسکه استفاده می
کنند. جمعیت آنچنانی هم ندارد ”
” و تو در چنین جائی چکار می کنی؟ ”
” داریم وقت آقا و خانم سپاسی را می گیرم و بهر حال مانع کسب و کارشان
هستم. اجازه بدهید برویم بیرون در یک کافی شاپی بنشینیم. حالا که دارید
لطف می کنید و من بخاطر آن از شما ممنونم، بگذارید درد دل کنم و هرچه
را که دلم می خواهد به کسی چون شما بگویم شاید بتوانید راهنمائیم کنید. ”
” آقای سجادی، راستش من پس از مدتها که دلم می خواسته سپاسی ها را
ببینم امروز موفق شده ام، اگر بتوانید بگذاریدش برای فردا حتمن در خدمتتان
خواهم بود ”
” هم موافقم و سپاسگزارو هم خوشحالم که شما را یافته ام. من برای پس فردا
باید بر گردم چون چهار روز دیگر از مرخصی ام نمانده راه هم خیلی پیش
رو دارم ”
” بسیار خوب از حالا قرارش را می گذاریم. موافقی؟ ”
پس از قرار فردا، با ساعت و محل ملا قات، همانی را که گفته بود ” پنیر و
نان ” خرید و رفت.
می دانستم سپاسی پرس و جو خواهد کرد. آنچه را گفتگو کرده بودیم برایش
توضیح دادم. چون فردا یکشنبه بود و مغازه تا ساعت شش بعد از ظهر بیشتر
باز نبود و ما قرارمان را برای ساعت هفت بعد از ظهر گذاشته بودیم ”
رحمت ” هم علاقمند شد همراه من بیاید و در گفتگو ها شرکت کند، بعد از
خلاصه ای که برایش گفتم خیلی مشتاق شده بود بیشتر با وضعیت او آشنا
شود. مرتب سر تکان می داد ودلخور و دمق می گفت تو را بخدا ببین چه به
روزمان آورده اند که هر کداممان به جائی پرتاب شده ایم .
از همراهی رحمت با من نه تنها ناراحت نشد که خیلی هم خوشحال شد.
” جناب سپاسی واقعن خوشحالم کردی، برای من بسیار بهتر شد تا هم بتوانم
دو همصحبت داشته باشم وهم برای راهنمائیم دو فکر همراهیم کند.
۶۹
سفارشات که تمام شد و گارسون تنهایمان گذاشت، پرسیدم:
” آقای سجادی داشتی می گفتی چطور شد که سر و کارت به چنین جائی
کشید. ”
” در اینجا از بیکاری و کارهای موقت و بخصوص ناجور داشتم کلافه می
شدم ”
” کار های ناجور؟ ”
قبل از پاسخ او،رحمت پرسید:
” مگر اقامت دائم اینجا را داری؟ ”
” بله، من سالهاست که آمده ام بیرون، آنجا که بودم هر صدائی از پشت سر
تکانم می داد و ترس را در جانم می ریخت. با همین صداهای از پشت سر
بسیاری از دوستانم را از دست داده بودم ”
” خب چه نوع کارهائی ناجور بود ؟ ”
” منظورم این نیست که کارهای بدی بودند بلکه به گروه خونیم نمی خورد
مثل ” دلیوری پیتزا ” ”
رحمت پرسید:
” چطور شد که سر از آن سر دنیا! در آوردی و از ایرانی ها دور افتادی؟ ”
” والله، نه فقط از ایرانی ها ، بلکه از هرکس که بوی عشق بدهد
دور شدم. هر چند می خواهم از عشق برایتان بگویم. ”
من ورحمت مشتاق و کنجکاو همدیگر را نگاه کردیم. در آنجای دور افتاده و
نا آشنا و خسته کننده، …صحبت عشق می توانست شنیدنی باشد.
” اجازه بدهید شام کوچولوئی در خدمتتان باشم. شرمنده ام که دارم خسته تان
می کنم. ”
” صاحب اینجا مرا می شناسد، شما بفرمائید صحبت کنید، من به سلیقه خودم
چند بشقاب مختصر می گویم بیاورند.”
” نه، ما نه تنها خسته نشده ایم بلکه خوشحالیم که گویا عشقی دارد جوانه می
زند. ”
” جوانه چه عرض کنم، بفهمی نفهمی دارد شکوفه می دهد. ”
” آفرین چه برداشت های ادبی با واژه های زیبائی. حتمن کتاب زیاد می
خوانید؟ ”
” بله کتاب زیاد می خوانم، تنها دوستان ساعات تنهائیم هستند، بی آزارند و
سر گرم کننده. دیروز هم چند کتاب جدید خریدم ”
رحمت که از سفارش دادن فارغ شده بود نگاهی به او انداخت و بعد رو به من
گفت:
” باقری دقت کن! آقای سجادی بوی عشق می دهد ”
۷۰
” رفیق حالا که چنین سراپا گوشمان کرده ای بگو ببینیم چگونه بوده است یا
در حقیقت چگونه هست این حکایت ”
” من یک روز در یکی از روزنامه های انگلیسی زبان یک پیشنهاد کار دیدم
که حقوق بالائی داشت و کمکی هم به بلد بودنم می کرد، کارش لوله کشی
شبکه آب خوردن رسانی به همه ی شهر بود، ولی حقوقش اغوا می کرد. تلفن
که کردم دیدم در همین به قول آقای سپاسی آن سر دنیائی است که حالا هستم.
معطلش نکردم. قبول کردم خرج سفر گرفتم راه افتادم. از قبل کمی در کار
لوله کشی بودم اینجا هم داشتم کلاسش را می دیدم. فکر کردم تا پایان پروژه
میمانم و با پس انداز خوبی بر می گردم و از آن خِنِثی که گرفتار شده ام نیز
رها می شوم “.
” تا قبل از این که بروی به خوبی می دانستی کجا می روی؟ ”
” نه، اصلن. شاید اگر قراداد نبسته بودم که لغوش جریمه داشت بر می گشتم.
ولی فکر کردم داروئی است که برای رهائی از وضعی که دارم با همه ی
تلخیش باید خورده شود. چنین شد که ماندم. البته بگویم که تاثیر باور نکردنی
در وضع مالی من داشت تا حدی که توانستم برای مادرم پول بفرستم و در
فکرم که تا قبل از ازدواج بتوانم خانه کوچکی را هم دست و پا کنم ”
پرسیدم:
” کجا، در همان شهر یا در جائی دیگر؟ ”
رحمت قبل از اینکه سجادی به من جواب بدهد با حالت طنز گفت:
” ببینم مگرخبرائی هست، کسی را برای ازدواج زیر سرداری؟ ”
و من مجددن جمع بندی کردم:
” بگذار خودمانی تر باشم. محمد جان پس، از قرار، هم وضع مالی روبراهی
داری که باعث خوشحالی ماست، هم در فکر خرید خانه ای، و از همه مهمتر
در فکر ازدواجی، حالا بگو ببینیم عروس خانم کیست؟ حتمن اتنخاب شده
است. ”
” قبل از هر چیز یکبار دیگر از اینکه وقت گذاشته و با من به صحبت نشسته
اید ممنونم. باور کنید علاوه بر صحبت باهم زبان های خودم، احساس می کنم
مشاوران خوبی برای راه و چاه ام هستید. امیدوارم روزی بتوانم جبران کنم.

” دعوت ما به عروسی ات برایمان کافی است.”
با بدرقه ای از خنده ادامه داد:
” اولن بگویم جائی که هستم هوای بسیار دلچسبی دارد، کمی بارندگیش زیاد
است، ولی در زمستان ها نه سرمای آزاردهنده دارد و نه برف می بارد،
هوایش متعادل است، و سکوت جالبی دارد که من به آن عادت کرده ام.
در خانه بزرگی که متعلق به زن و شوهری میان سال است زندگی می کنم.
۷۱
تنها مغازه خواربار فروشی شهر به آن ها تعلق دارد، وضع مالی خوبی
دارند. اینجا را شرکتی که برایشان کار می کنم بطور موقت برایم پیدا کرده
بود که پس از ورود سرگردان نباشم. یکماهی که از اقامتم گذشت و سوار کار
هم شده بودم به آن ها پیشنهاد کردم مرا برای یافتن جائی یاری کنند. پیشنهاد
کردند اگر جایم راحت است می توانم همانجا بمانم وحتا گفتند که برای این
یکماه از شرکت ما پولی نگرفته اند و حالا هم چشم داشتتی برای اجاره
ندارند، و با حسن نیت کلی هم از خلق و خو و رفتار من تعریف کردند، و
چنین شد که ماندگار شدم. ”
” محمد جان داری قصه تعریف می کنی؟ ”
” آقای باقری توجه کرده ای که چه شیرین هم تشریح می کند. حال دیگر این
مائیم که نیازمند حرف زدن با او هستیم. چه جالب ما را حریص شنیدن کرده
است “.
” پس از مدتی که در آن خانه بودم، یک روز تعطیل که صبح نسبتن زود
برای صبحانه رفته بودم بیرون، وقتی برگشتم با تعجب بسیار دیدم در
گستردگی آفتاب آن روز اواخر تابستان، خانمی در کنار استخر کوچک خانه
با مایوی دو تکه روی تخت مخصوص کنار استخردراز کشیده است و با
روز نامه ای صورتش را از اشعه موذی آفتاب پوشانده است. سابقه نداشت یا
من تا حالا ندیده بودم. با اندامی بسیار خوشتراش، کرم ضد آفتابی هم که
مالیده بود، آن را براق کرده بود.
پاهایم شُل شد نایستادم ولی گام هایم را آهسته بر داشتم و محو تماشای اندامش
شدم. هنوزاز او عبور نکرده بودم که بسیار سریع روزنامه را برداشت و
نشست. جا خوردم و فورن نگاهم را دزدیدم.
” صبح بخیر آقای سجادی! ”
بیشتر جا خوردم، آمادگی نداشتم. خودم را جمع وجور کردم و برپایه نوع
فکری و تربیت ی که در جانمان رخنه دارد پوزش خواستم و گفتم:
” می بخشید خانم …”
” من شارلوت هستم دختر این خانواده…”
” نمی دانستم آقا و خانم اسمیت دختری چون شما دارند. از آشنائی با شما
خوشحالم. ”
” من هم خوشحالم. شما با ما قاطی نمی شوید. بیش از پنج ماه است که در این
خانه زندگی می کنید ولی هنوز یک نشست کوتاه هم با شما نداشته ایم.”
” راست می گوئید، این کار کله سحر رفتن و تنگ غروب برگشتن و بسیار
خسته، فرصتی باقی نمی گذارد. البته کوتاهی از من بوده است وگرنه روز
هائی چون امروز زیاد داشته ایم. ”
۷۲
دیگر برخاسته و روبرویم ایستاده بود .
تا شانه هایم بود.
” یعنی نسبتن بلند قد است چون شما کلی بلند بالا و خوش قیافه اید و اگر
خانمی تا سر شانه های شما باشد اگر نگوئیم بلند قد ولی حتمن کوتاه قد هم
نیست. ”
خوشحال خندید، ونشان می داد که دارد از عشقش صحبت می کند.
بله می گفتید:
” نگرانم خسته تان کرده باشم. ”
رحمت قاطعن گفت:
” نه، چه خسته ای، شاممان را خورده ایم ، حالا هم داریم قهوه مان را مزمزه
می کنیم. وقتم که خیلی داریم ”
و می رساند حسابی تو کوکش است و مشتاق است همه ی ماجرا را بشنود.
البته من هم بدم نمی آمد، هر چند مرا یاد بیعرضه گی ام می انداخت، وگرنه تا
حالا باید متاهل شده باشم..
” درد سرتان ندهم همان روز خانم شارلوت برای عصرانه به خانه شان
دعوتم کرد. برای حدود ساعت پنج بعد از ظهر.
دسته گلی تهیه کرده بودم که خیلی خوششان آمد. فرصتی شد تا نگاه به
اصطلاح خریداریم را به شارلوت بیاندازم. شدیدن به دلم نشست، نشستی که
تکان اولیه را داد. دلم می خواست بیشتر نگاهش کنم ولی در حضور پدر
مادرش که شارلوت تنها فرزندشان است رویم نمی شد.
شارلوت با نگاه به پدر و مادرش گفت:
” آقای سجادی مستاجر شماست ولی مهمان من است. من او را دعوت کرده
ام، ازشان متشکرم. در حقیقت ما حالا به نوعی یک خانواده چهار نفری
هستیم ولی آشنائی کاملی با ایشان که نفر چهارم خانواده ماست ، نداریم.
پس از کمی سکوت و با چهره ای محجوب گفت
” می خوام با او ازدواج کنم نظر شما چیست؟ ”
” مهم خودت هستی. اگر پسندیده ای نظر ما که هیج چیز جز آنچه همین حالا
گفتی در مورد او نمی دانیم نمی تواند صحیح باشد.”
با حالت شوخی گفتم
“رحمت جان ما در حقیقت چیز زیادی در مورد خود محمد خان سجادی هم
نمی دانیم. جز اینکه بنظر می رسد پسر خونگرم و با معرفتی است ”
” در مورد خودم مهم این است که فعلن در این شهر بسیار کوچک زندگی و
کار می کنم. از کارم بخصوص که هم درآمدش خوب است و هم بنظر می
رسد تا چند سال دیگر ادامه دارد راضی هستم. مدتی هم هست سر کارگر شده
ام حدود بیست و هشت سالمه. دیپلم ریاضی دارم بخاطر وجود شارلوت
۷۳
از زندگی دراین جای کوچک راضی هستم. در جائی که زندگی می کنم گمان
نمی کنم حتا یک ایرانی دیگر باشد. جای پرتی است. حکومت مرکزی مدت
هاست بفکر نو نوار کردنش است که همین لوله کشی از پدیده های آن است.
شارلوت هم دیپلمه است، بیست و چهار سال دارد، معلم یکمی از مدارس
ابتدائی است. وضع مالی پدر مادرش بد نیست ضمن اینکه خودش هم بنظر
می رسد پرو پولش بد نباشد. تا اینجا که شناختمش بسیار مهربان و صادق
است و حالا پس ار دوماه از آشنائی که با او داشته ام فکر می کنم دوستم دارد
البته من خیلی بیشتر دوستش دارم و فکر می کنم خیلی روی خط ذهنی من
است. بیشتر می خواهید بدانید دعوتتان می کنم به آنجا بیائید، رسمن دعوتتان
می کنم. ”
یک نکته مهم در مورد شارلوت یادم رفت بگویم، نکته ای که نمی دانم در
آینده تاثیری در زندگیمان دارد یا نه، و آن این است که شارلوت در همین
محل متولد و بزرگ شده و به مدرسه رفته و تا حالا پایش را از این شهر
بیرون نگذاشته است.
ضمن اینکه دریافته ام خیلی شوق مسافرت دارد
” ولی بسیار اهل مطالعه است و از دنیا بی خبر نیست. ”
رحمت را نگاه کردم تا ببینم نظر او چیست. ساکت به آقای سجادی خیره شده
بود.
گفتم :
” محمد جان همانطور که خودت اشاره کردی بنظر می رسد از زندگی ات
راضی هستی، و شارلوت گویا نقشی بنیانی در این مورد دارد.
بگذار یک نکته اساسی را البته از دیدگاه خودم به تو بگویم.
اولن یک ضرب المثل طلائی داریم که می گوید:
” کجا خوش، آنجا که دل خوش ”
و تو در اینجائی که هستی بنظر می رسد که دلت خوش است.
بسیارند آدم های مشهور و سر شناس و ثروتمند که نه تنها دلشون خوش نیست
بلکه افسردگی هم دارند. و تو از این لحاظ شانس آورده ای. و اگر دختری را
که پیدا کرده ای همانی است که می خواهی و به واقع و صمیمی دوستت
دارد، و همانطور که اشاره کردی تو هم دوستش داری، با توجه به رضایتی
که از کار و درآمد داری، می خواهم بگویم آن را بچسب و حواست را از این
شاخ به آن شاخ پرواز نده. هم فارسی حرف زدن قابل حل است و هم از این
شهر بیرون نرفتن شارلوت. سالی یکبار با استفاده از مرخصی به اتفاق به
نقاط مختلف دنیا رفتن می تواند یکی از کلید های تداوم دوستی شما باشد و
خب شارلوت هم جهاندیده می شود.
برای فارسی حرف زدن هم می توانی ازرادیو تلویزون های فارسی زبان
۷۴
بهره بگیری.
بعنوان یک سؤال آخر و کمی خصوصی ترمی خواهم به پرسم با وجود پدرو
مادر شارلوت در خانه ای که هستی می توانی لحظاتی را با اوتنها باشی؟ ”
با تاملی که کرد و کمی تغییر چهره، به او گفتم:
” می بخشی دوست عزیز، می توانی پاسخ ندهی ”
” محمد جان آقای باقری فقط به قصد کمک به تو چنین سؤالی را کرد. ”
” نه دوستان! من اصلن نمی دانم چرا فکر کردید ناراحت شده ام. اتفاقن سؤال
آقای باقری بسیار طبیعی و دوستانه است. سکوت من بخاطر پرواز فکرم به
جای دیگر بود.
همانطور که گفتم خانه آقا و خانم اسمیت، بزرگ، جا دار، و با اتاق های
متعدد است. من مدتهاست که جای بزرگتری از آن ها اجاره کرده ام. اجاره
که چه عرض کنم. تا حالا که از من یک پاپاسی هم نگرفته اند.
شارلوت می گوید این خانه دراصل خانه من است و تو مدتهاست که از نظر
من دیگر در این خانه مستاجر نیستی .
بله اغلب شارلوت از مدرسه که می آید یکسر می رود به اتاقم . و من که دیر
تر از او به خانه می آیم می بینم که همه ی وسائل دوش گرفتن مرا آماده کرده
و وان را با کف مخصوص پر از آب گرم کرده است و بیشتر مواقع ترتیب
شامی را هم داده است ”
من و رحمت بهم نگاه کردیم:
” جناب محمد خان سجادی به راستی از این بهتر نمی شود. از آقای باقری هم
که با سؤال خود باعث شد که خوب در جریان قرار بگیریم ممنونم. دوست
عزیز مبارک است و برایت آرزوی روز های بهتری را دارم. ”
و با طنز ادامه داد:
” خواهش می کنم فراموش نکنی که باز برای فارسی حرف زدن! سری به ما
بزنی ”
داشت دیر می شد
” جناب سجادی اجازه بدهی ما کم کم برویم خیلی دیر شده است. رحمت را
نمی دانم ولی من بدم نمی آید چند روزی بیایم به دیدنت. به خانم شارلوت هم،
احساس خوب ما را اطلاع بده و بگو که ممکن است مهمان داشته باشی ”
رحمت به هنگام فشردن دست سجادی گفت:
” کارت دعوت برای عروسی یادت نرود ”
وجدا شدیم .

کنسرت کازین ” فامیل ” های هنرمند ، همراه با فایل صوتی- توران رییسی

خرداد ۱۳۹۵

آن روز همه در تورنتو جمع شده بودند روز خوبی بود و واقعن به همه بچه ها داشت خوش می گذشت ، همه کازین ها همدیگر رو تازه دیده بودند ‘ آن ها وقت زیادی نداشتند چون از راه های دور آمده بودند و باید دو هفته دیگه به خونه و مدرسه هاشون بر می گشتند ، اون ها فقط برای کریسمس که مدرسه ها تعطیل بود ، خودشون این برنامه ریزی رو کرده بودند ، و با پدر و مادر ها در میان گذاشته بودند و آن ها هم قبول کرده بودند ، حالا همه کازین ها دور هم بودند و از خوشحالی آواز می خواندند ، و دلشون نمی خواست این روز ها تموم بشه
تیام و نازین از استرالیا اومده بودند البته استرالیا تا کانادا خیلی دور بود یعنی اون طرف کره زمین بودند که نزدیک قطب جنوب میشد .
و الکس و آدرین هم در کانادا یعنی این طرف کره زمین که نزدیک قطب شمال بود زندگی می کردند .
لیانا و آروین از ایران اومده بودند و اونجا سرزمین پدر و مادری همه کازین ها بود ، خیلی جای قشنگیه و همه کازین ها اونجا رو دوست دارن .
و لیلین هم از انگلستان اومده بود و تورنتو رو خیلی دوست داشت .
بچه ها هر روز با بزرگتر ها میرفتند و جاهای دیدنی رو میدیدند و ساعت هایی رو هم در کنار هم و با خودشون سر گرم می شدند ، تیام و نازین در باره استرالیا تعریف می کردند ، و لیانا و آروین از ایران حرف هایی میزدند ، و الکس و آدرین راجع به کانادا صحبت می کردند و لیلین در باره انگلستان هر چی میدونست می گفت ، البته سن اون ها اندازه هم نبود، ولی خیلی همدیگر رو دوست داشتند ، و همیشه دلشون می خواست یکدیگر رو ببینند ، حالا این فرصت و شانس عالی رو پیدا کرده بودند .
این کازین ها در کنار درس و مدرسه و کودکستان ، هم خوب ورزش می کردند و هم چون به موزیک و هنر علاقه داشتند همشون هنرمند بودند .
، لیلین بلد بود خوب برقصه و پیانو بزنه ، او نقاشی و داستان نویسی هم بلد بود ، تیام خیلی قشنگ پیانو و فلوت میزد و همراه سازش آواز میخوند ، و تاتر هم بازی می کرد ، نازین خوب گیتار و ترمپت و فلوت میزد ، الکس خوب ویولن میزد و گاهی گیتار هم تمرین می کرد ، و به فوتبال و تکنولوژی هم علاقه داشت ، آدرین خیلی خوب پیانو میزد و خوب پاتیناژ بازی می کرد و رقص و عکاسی هم دوست داشت ، لیانا هنوز کوچک بود ولی خیلی قشنگ می رقصید و بلد بود جک تعریف کنه ، آروین که خوب سنتور میزد و فوتبالیست خوبی بود ، کار فیلم و عکس رو هم خوب بلد بود و کارگردانی می کرد .
یک روز که بزرگترها رفته بودند بیرون و بچه ها توی خونه بودند با هم قرار گذاشتند تولد آرین رو که خودش توی ایران بود و او هم هنرمند بود و میتونست خیلی خوب گیتار بزنه و آواز بخونه ، براش جشن بگیرند .
از آروین هم خواستند که فیلم برداری کنه تا آرین رو سورپرایز کنند ،
چون که پیانو توی خونه آدرین بود همه بچه ها ساز ها و لباس رقص و وسایلی که لازم داشتند برداشتند و رفتند اونجا .
لیلین و آدرین که خوب بلد بودند مدیریت کنند ، میز و صندلی هارو چیدند ، و تیام اول از همه نشست پشت پیانو ، آروین بلد بود سنتور بزنه ولی حیف که با خودش از ایران نیاورده بود ، اما او تمام کارهای فیلم برداری رو بخوبی انجام داد ، آلکس و نازین ویلون و گیتارشون رو دست گرفتند لیانا و لیلین لباس رقص پوشیدند ،البته لیلین کفش تق تقی هم داشت ولی لیانا مال خودشو از ایران نیاورده بود ، آدرین قراربود بعد از تیام پیانو بزنه ، ولی حالا با لباس رقص آمده بود وسط .
وای که بچه ها چقدر مرتب و منظم ترتیب یک کنسرت دست جمعی رو داده بودند !
آروین با صدای بلند گفت ،یک ، دو ، سه ، و دوربین رو استارت کرد ! و ساز ها به صدا درآمد و رقص و موسیقی شروع شد ، صدای موزیک آنقدر قشنگ بود که آدرین ولیانا و لیلین اول دو سه تا رقص ایرانی خوشگل کردند و با این که خسته شده بودند همینطور می رقصیدند و قر می دادند.
اما حالا لیلین میخواست رقص یک نفره اسپانیش کنه ، نوبت آدرین بود ، تیام بلند شد و حالا آدرین با پیانو یک موزیک اسپانیش خوشگل زد ، تیام هم با فلوتش او رو همراهی کرد ، و الکس و نازین هم ساز می زدند ، و لیلین با کفش تقتقی و لباس قرمزش خیلی قشنگ اسپانیش رقصید و همه دست زدند و هورا کشیدند . .
اوه ،نمیدونید اون شب چه خبر بود !!!
همه کازین های هنرمند با هم کنسرت جالبی اجرا کردند ، یک دفعه کیک و شمع روشن با میز چرخ دار وارد شد ، و ریتا اومد و گفت بچه ها حالا تولد مبارک بخوانید ، بچه ها بلند و باهم موزیک زدند و تولد مبارک خواندند و توی دوربین به آرین که در ایران بود تبریک و هپی برد دی گفتند ، و کیک روبریدند و شیما آن هارو برای همه توی بشقاب گذاشت و آروین تمام فیلم هارو که به دقت گرفته بود ، تند تند برای آرین میفرستاد .
واقعن شب جالبی بود و لیانا و لیلین و تیام و نازین و آدرین و الکس و آروین آن شب هر چی هنر داشتند از رقص و موزیک و جوک و عکس و فیلمبرداری ، انجام دادند ،آرین واقعن سورپرایز شده بود ! و مسج های تشکر برای کازین هاش میفرستاد ،بچه ها اصلن خسته نبودند داشتند کیک میخوردند و با هم حرف میزدند و کیف می کردند ، که خاله توری اومد و گفت آفرین به شما کازین های هنرمند ‘ چه شب خوبی درست کردین ، من میرم که داستانتونو بنویسم ، شب بخیر.
تورنتو مارچ ٢٠١۶

بدنبال یک لقمه نان- ابوالفضل سپاسی

خرداد ۱۳۹۵

نیمه های شب مردی گریخته از زندان، به خانه کشیشی پناه میبرد،پلیس بدنبال اوست. جرم زندانی شدنش ربودن یک قرص نان بوده است.کشیش نه تنها او را موعظه نمی کند، بلکه روز بعد هم گلدانهای نقره ای را که از خانه او ربوده ،وباعث دستگیری مجددش بدست پلیس شده است، در حضور پلیس باو برمیگرداند ومیکوید:
” اینها هدیه من به او بوده است” .
اینهاکه گفتم قسمت کوتاهی بود از،رمان بلند «بینوایان» شاهکار (ویکتور هوگو) که فیلم اش را هم چندین بار ساخته اند، بگمانم اگر کسی کتاب اش را نخوانده باشد ،فیلمش را دیده است.
اما قصد من از نقل این قسمت از داستان ویاد آوری آن ، نگاهی است به واقعیت های تلخ جامعه امروز ایران ما.
***
جوانی که دارای زن ویک دختر بچه خردسال است ومدتها بیکار، با دوستی که هم درد اوست، برای یافتن لقمه نانی ، شب هنگام با قمه به خانه ای حمله میکنند ،تا طلا ها وپولهائی که آنها در خانه دارند بدزدند، ساعتی بعد بوسیله پلیس دستگیر میشوند.
خبرنگاری که این روزها تعدادشان در ایران فراوان است ،سر میرسد و از او میپرسد:« اگر این کار، که تو با آن خانواده کرده ای کسی با تو میکرد راضی بودی؟»
جواب میدهد:« اگر مرد آن خانه هم شرایط امروز مرا داشت شاید همین کار را میکرد.»
خبرنگار دوباره میپرسد:«چرا دنبال کار نرفتی؟»
میگوید:«کارگر یک کارخانه بودم که مدتهااست مثل خیلی از کارخانه های دیگر تعطیل شده است، کا رگاههای ساختمانی هم یکی پس از دیگری در حال تعطیلی هستند، خیل دست فروشها را هم دارند میگیرند، شما بگوئید چگونه در این اوضاع کار پیدا کنم؟»
خبرنگار دیگر حرفی نمی زند ، چرا که خودش ،همه این واقعیت ها را میداند.
جوان را به زندان میبرند، در زندان هر هفته یک روحانی میاید و زندانیان را موعظه میکند، از رستگاری درستکاران وعذاب الیم
بد کاران در جهان آخرت سخن میگوید.
اما او حالا در زندان سر پناهی دارد ولقمه نانی، وقتی به اومیگویند که حکمش مطابق با قوانین جدید که دزدی با سلاح سرد وگرم را مساوی میدانند، مفسد فی الارض واعدام است، وجزء زیر تیغی ها است، برای ابلاغ واجرای حکمش روز شماری میکند.
در بیرون زندان اما چند روزی میگذرد تا زنش میفهمد که او زندانی شده است، مدتی را با قرض کردن ،وکمکهای دوست وآشنا بسر میبرد، زیبا وجوان است ،دوستی به او پیشنهاد میکند که ، کمی به خودش برسد تا راهی بهتر وآسانتر برای پول بدست آوردن ، نشانش بدهد. مدتها با خودش کلنجار میرود سرانجام زیربار فشار زندگی وگرانی کمر شکن قبول میکند . حالا اومدتها است بعضی شبها به خانه اش که الونکی در جنوب شهر است نمی آید، دختر ک پنج شش ساله اش برخی شبها را در خیابان می خوابد و روزها در سر چهار راهها به دست فروشی میگذراند.
در راستای طرح مبارزه با مفاسد اجتماعی بجای حل مسئله و ریشه یابی ناهنجاری ها اجتماعی ، مطابق معمول صورت مسئله را پاک میکنند ، زن ایستاده درحاشیه یک خیابان برای یافتن مشتری بدست پلیس به اصطلاح مبارزه با مفاسد اخلاقی، دستگیر میشود.دوباره خبرنگاری سر میرسد و از اومیپرسد: چرا به این کار رو آوردی؟
میگوید: «برای آنکه شکم خود وبچه ام را سیر کنم. » و درادامه سری تکان میدهد میگوید :«برای یک لقمه نان»
خبر نگار سراغ شوهرش را میگیرد.
میگوید : «از او جدا شده ام ،او هم برای یک لقمه نان دزدی کرده است واکنون در زندان است ومیگویند از زیر تیغی ها ست.»
در دادگاه ،جدائی از شوهرش را نمی تواند ثابت کند، اماعدم اثبات زناو دوری از شوهر بمدت چند سال را نوعی طلاق اجباری بحساب میاورند و از حکم زنا که سنگسار ، یعنی اعدام در شنیع ترین وجه موجود است ،نجات می یابد و پس از مدتها در زندان ماندن وزدن چندین ضربه شلاق بر پیکر نحیف اش ،حکم اسلام را در موردش اجرا ، ورهایش میکنند!. با خود میگوید چرا باید یک عده در خانه های چندین میلیاردی با داشتن اتومبیل های آنچنانی وچه بسا اختالاسهای میلیاردی فارغ از بگیر وببند ، آسوده وبی خیال از حال گرسنگان زندگی کنند آنوقت امثال من که الونکی هم از خود نداریم باید متحمل شلاق وزندان باشیم ؟تا جامعه در امنیت اخلاقی باشد.
او قسمتی از این حرف هارا، به خانم محجبه ای که معلم اخلاق زندانیان زن است، گفت ولی پاسخی نشنید!
دخترک زیبایش که حالا به سن مدرسه رسیده است وقتی میفهمد مادرش هم در زندان است به دوست مادرش پناه میبرد، و مدتها در کنار او زندگی میکند بدون رفتن به مدرسه، با همان شغل دست فروشی در خیابانها بزرگ میشود. مردی که گاهی شبها به خانه دوست مادرش میاید ، از او میخواهد برایش بسته ای را جا بجا کند وپولی بگیرد تا دیگر مجبور به دست فروشی در خیابانها نباشد ، بدون انکه بداند درون آن بسته هائی که بدست مشتریان مرد میرساند چیست ؟ مدتها به این کار ادامه میدهد و تا آنکه روزی او هم بدست مامورین مبارزه با مواد مخدر، دستگیر میشود، او را به مرکز اصلاح وتربیت دختران نوجوان بزهکار میفرستند . ریئس این مرکز یک مردروحانی است ، آدمی که از درجات پائین رئیس بسیج محله بودن شروع کرده ،و حالا به اینجا رسیده است ، او در فکر دست یابی به ثروت ودرجات بالا تر است ، برای رسیدن به این هدف باید دم بالاتری ها را ببیند.
در این مرکز دختران تازه بلوغ یافته وخوش سیما فراوان است چه خدمتی بالاتر از آن که بزم دوستان ومقامات را که میتوانند برای او شغل های پر در آمد تر وبا مسما تری را در آینده تدارک ببینند، با این دخترکان گرم تر کند.
بدین سان این گونه دختران فدای بلهوسی مقامات عالیه ای میشوند که در هئیتی ریا کارانه،غالبن با ریش وجای مهر بر پیشانی، بعنوان سخن ران ،مردم را به عدالت ، صداقت ،پاک دامنی ، و درستکاری هم دعوت میکنند.
اینها که گفتم قصه وداستان نبود . اینها اخباری است که در لابلای روزنامه ها همیشه بچشم میخورد، گوشه کوچکی از آن را در زیر ذره بین قلم گذاشتم.تلخ است اما واقعیت دارد ،چه باید کرد؟بغضی بود در گلو مانده ، که اینگونه با شما خواننده این سطوردر میانش گذاشتم. مرا ببخشید.

عروجیان – مریم مطهری راد

خرداد ۱۳۹۵

مریم مطهری راد
صبح امروز خانم ناصری مرد. آسانسور آپارتمان مثل هرروز از ساعت پنج صبح دائم جا به جا می شد.
مرتضی پسر دانشجوی خانم ناصری و تنها فرزند مجردش هراسان، در واحد خودشان را باز کرد و با صدایی شبیه زوزه در حالیکه مادرش را صدا می کرد،دکمه آسانسور را پشت هم می زد . سعی می کرد کفشها یش را بپوشد.
دائم پا می کوبید.از رسیدن آسانسور که نا امید شد با همان سرو صدا پله های تاریک را تا پایین ترین طبقه دوید .
سروصدای مرتضی خیلی زود به همه فهماند که مادرش مرده است . خانم ناصری مدتی در بستر بیماری بود و همسایه ها گاهی به ملاقاتش می رفتند . این اواخر با لاغر تر شدن خانم ناصری و ورم دست و پاهایش و زمزمه های آقای ناصری در گوش مردان همسایه،وقتی حال همسرش را می پرسیدند،دیگر کسی امیدی به خوب شدن خانم ناصری نداشت .
البته مرتضی هم بارها گفته بود که دعا کنید مادرم به آرامش برسد ؛دیگر همه احساس می کردند خانم ناصری فرصت زندگی اش به پایان رسیده است و به زودی خواهد مرد.
با این حال وقتی خانم ناصری مرد همه شوکه شدند ،انگار این زن در حین طناب بازی یا بازی سنگ کاغذ قیچی بی مقدمه سرش را زمین گذاشته و مرده است.
کم کم همه همسایه ها با خبر شدند و خود را به طبقه پنجم رساندند.
آرام کفش های خود را در می آوردند داخل می رفتند با سری افکنده به آقای ناصری تسلیت می گفتند . هرکدام یک صندلی را انتخاب می کرد و می نشست و خانم ها با ملاحظه وضعیت آقای ناصری که بیشتر ناراحت نشود،دستشان را جلوی دهانشان می گرفتند و آهسته هق هق می کردند. آقای ناصری روی یک صندلی بدون دسته نشسته و هردو دستش را روی پاهایش رها کرده بود . خط نگاهش گل های قالی را می شکافت و انگار به تصویری خیره شده که فقط خودش قادر به دیدن آن بود و گاهی بدون اینکه پلک بزند قطره های اشک از روی پوست نه چندان چروک صورتش عبور می کرد و بعد از آن در ته ریش سیاه و سفیدش محو میشد .
مرتضی، رنگ پریده به همراه دکتر آمد .دکتر خیلی فوری نامه فوت خانم ناصری را مهر و امضا کرد و رفت .
با رفتن دکتر انگار نفس آقای ناصری بالا آمده باشد شروع کرد از ابتدای مریضی خانم ناصری و تا لحظه مرگش تعریف کرد و در حالیکه بینی اش را با دستمال کاغذی کوچکی که دردستش دیده نمی شد می گرفت به مردان همسایه گفت : همه داروهایش خارجی بود هردکتری هرچه نوشت خریدم افاقه نکرد .میلیونها تومان پول دارو دادم آدم نشد که نشد نصف داروها هم مانده آنجاست داخل کمد . بعد رو کرد به آقا ی مرادی گفت : مرادی جان شما تو بیمارستان هستید ببین می تونی بقیه داروها را برگشت بزنی . حیفه به خدا ،حالا نصف قیمت هم برداشتن بده بره.
آقای مرادی هم که مسؤول تازه استخدام شده بخش خدمات بیمارستان بود و سر رشته ای از دارو نداشت مکثی کرد،زیر چشم چپش را با چهار ناخن همان دست چپ خاراند و گفت : براتون می پرسم .
خانم افلاکی زن میان قد ، لاغر و جوان واحد روبرویی آپارتمان آقای ناصری بود .خانم ناصری او را دختر خود می دانست و درد دل ها ی زیادی با او می کرد. به همدیگر عادت کرده بودند قرار بود به زودی با هم آش دوغ درست کنند و درست کردن پنیربا طعم خردل و نعنا را در کنار خانم ناصری آموزش ببیند و قرار دیگرشان این بود که حتما هفته ای یکبار به استخر و سونا بروند .
خانم ناصری که مرد، خانم افلاکی فکر می کرد هیچ وقت نتوانسته آنطور که باید تنهایی او را پر کند . داشتن همسر و دو فرزند و خانواده ای پر رفت و آمد برایش وقتی نمی گذاشت.آن روز در حالیکه روبروی آقای ناصری نشسته بود قلبش فقط از یک چیز گرم بود و آرامش داشت و آن اینکه خانم ناصری را چند روز قبل از مریضی اش که دو ماه طول کشیده بود آنقدر خندانده بود که بعد از اینکه به خانه برگشت، خانم ناصری به خاطر این شاد شدن و برای تشکر به او تلفن کرد و از او خواست اگر توانست بیشتر به خانه اش برود . همانجا بود که قرار استخر را با هم گذاشتند و به او گفته بود به یاد حمام زنانه رفتن های دسته جمعی در جوانی اش که به همین اندازه به او خوش می گذشت سیب زمینی دودی شده به سونا می بریم و قرار بود بیشتر از خاطره حمام ها و خنده هایشان بگوید .
فضای خانه سنگین اما آرام بود که دخترهای خانم ناصری هر دو با هم رسیدند .هردو بینی هایشان عمل شده بود و موهای عسلی رنگی داشتند که به زردی می زد و آشفته ،ازشال مشکی بیرون ریخته شده بود .دختر بزرگتر لاغر تر از دختر کوچکتر بود. خانم افلاکی کمتر آنها را دیده بود آقای ناصری همیشه از گرفتاری کاری دخترهایش گفته بود.
دخترها چشمشان که به آقای ناصری افتاد بغضشان ترکید. یکی یکی در آغوش پدر رفتند و مفصل گریه کردند و وقتی هم وارد اتاق خانم ناصری شدند صدای شیونشان بلند شد و پشت سرشان زن های همسایه هم با صدای بلند گریستندو مردها هم با سرها و چشمان پایین انداخته شده بی صدا اشک می ریختند . زن ها با دو دختر خانم ناصری وارد اتاق شدند ؛اتاق بوی دارو می داد و سطل کنار اتاق پر از سرنگ ها وبسته های خالیه دارو بود . احتمالا خانم ناصری در آخرین لحظات زندگی اش به این سطل نگاه کرده و لابد با خودش فکر کرده اگر خوب شدنی بود قبل از اینکه این سطل پر شود خوب می شد.
ساکنان آپارتمان های روبرویی آن سمت کوچه، سرک می کشیدند و به پنجره اتاق خانم ناصری نگاه می کردند که از آن صدای شیون هایی که خبر از مرگ می داد شنیده می شد . زن ها و مردها طوری می گریستند که انگار بادی که از درز پنجره در داخل اتاق می چرخید و پنجره نیمه باز را آرام تکان می داد با خود خانم ناصری را حمل می کرد و هر یک از آنها خود را در آغوش همان باد می دیدند که دست و پا زنان می روند و باید می رفتند و از این بابت بیشتر می گریستند.
به توصیه خانم صابر ، زن کوتاه قد محجبه واحد سمت راستی طبقه دوم که بیشتر اوقاتش را در جلسات روضه خوانی و کلاسهای دینی می گذراند ،آقای ناصری و مرتضی که از محارم خانم ناصری بودند، او را از بالای تخت پایین آوردند و روبه قبله گذاشتند و ملحفه سفید مچاله شده کنار تخت را رویش کشیدند . بعد خانم صابر انگار که خودش این جابه جایی را انجام داده درحالیکه نفس نفس می زد چادرش را روی سرش جابه جا کرد و روی صورتش را فوری قاب گرفت و روبه دخترهای خانم ناصری گفت: دخترای گلم الآن فقط برایش دعا کنید سوره یس و ملک بخونید و دائم روی صورتش فوت کنید تا توشه راهش بشه و با آرامش بره وگرنه با گریه شما دلش به دنیا می مونه.یادتون باشه که گوشهاش هنوز می شنوه زیارت عاشورا بخونید دورش رو خلوت کنید که ملائک بیایند و به دادش برسن .
بالأخره خانم صابر،به اوضاع آرامش داد. بعضیزن ها اتاق را ترک کردند و به سالن نشیمن ،آنجا که مردها و آقایناصری و مرتضی بودند رفتند؛ اما خانم افلاکی پایین پای خانم ناصری روی همان صندلی همیشگی زمان ملاقات ها نشسته بود و قرآن می خواند و احساس سرما می کرد انگار سردی جنازه خانم ناصری به تمام اتاق یا شاید به تمام خانه سرایت می کرد.
آقای ناصری در سالن پذیرایی بی حال روی کاناپه افتاده بود و رو به همسایه ها طوری که دخترانش هم که در آن اتاق بودند بشنوند می گفت : آرزو می کردم فقط زنده بود ، حتی اگر هم نا توان بود ولی فقط زنده بود و نفس می کشید و من به او خدمت می کردم .
خانم افلاکی در حالی که چشمانش روی کلمات قرآن خیره مانده بود به حرفهای آقای ناصری فکر می کرد و سعی می کرد با تجربه ها و روش های زنانه اش حرفهای او را درک کند . زیرا خاطرش آمد که چند روز پیش که برای عیادت خانم ناصری می رفت؛ پشت در صدای آقای ناصری را شنیده بود که می گفت : اینطور پیش برود مجبورم زن بگیرم . گناه که نیست ،مرد زن می خواهد ،مریض هم پرستار . ولی از خانم ناصری هیچ صدایی نشنیده بود یا اگر هم چیزی گفت، صدایش خیلی ضعیف و ناتوان بود . خانم افلاکی آن روز دیگر به ملاقات نرفته و به خانه برگشته بود.
مریضی ،خانم ناصری را لاغر کرده بود و وقتی او را زمین روبه قبله گذاشتند قد بلندش نمایان تر شد به طوری که ملحفه فقط تا مچ پایش را گرفته بود . دخترهای خانم ناصری که با نصیحت های خانم صابر آرام شده بودند کنار هم در حالیکه زانو در بغل گرفته بودند مثل کودکان یتیم شده آرام اشک می ریختند.
دختر کوچکتر خیره مانده بود به پاهای مادرش که از ملحفه بیرون زده بود و پای سمت راستی اش انگشت کوچک نداشت.بی مقدمه به خواهرش گفت : آبجی ، تو کی فهمیدی مامان یک انگشت پا کم داره ؟
بعد خواهر بزرگتر که مدتها به سطل دارو خیره مانده بود بدون اینکه سرش را تکان دهد نگاهش را روبه پاهای مادرش چرخاند و با چشمانی خیس و بهت زده در حالیکه بغض صدایش را ضعیف کرده بود گفت : نمی دونم فکر کنم با هم فهمیدیم همان روز که شنیدیم خودش به بابا گفت مادر زادی بوده بابا هم غر میزد چرا توی خواستگاری چیزی نگفتن .مامان هم گفت : چند بار باید توضیح بده که فکر نمی کرده یک انگشت کوچک آنقدربرای همسر آینده اش مهم باشه ولی بابا باز هم غرمی زد ومی گفت : سرم رو کلاه گذاشتید.
بعد هر دو دختر با هق هقی بلند شروع به گریه کردند و در همین حال مظلومیت مادرشان جلوی چشمشان مجسم می شد و آنقدر به گریه ادامه دادند و صورت خود را خراشیدند و مادر مادر گفتند که انگار پس از این هم خانم ناصری با آن نه انگشت با مشکل مواجه خواهد شد و شاید دوباره با خود فکر کرده اند که مادرشان با این نه انگشت در پاهایش به بهشت که هیچ به جهنم هم نمی تواند برود و با این افکار که خودشان هم نمی دانستند از کجا به ذهنشان خطور می کرد دائم شیون می سکردند.
دوباره خانم صابر با خوراندن آب قند به دخترها و پاشیدن آب سرد به صورتشان ،حالشان را جا آورد و روی خانم ناصری را با ملحفه ای بزرگتر که از کمد آورد کاملا پوشاند . آقای مرادی در یک رفت و برگشت به منزلش یک سی دی تلاوت قرآن با صدای عبدالواسط آورد و به مرتضی دادو مرتضی هم فوری سی دی را داخل دستگاه جا داد. یک اکوی ضبط بزرگ را کنار پنجره باز و اکوی دیگر را کنار در ورودی گذاشت و سعی کرد فضای عذادار خانه را به بهترین شکل به نمایش درآورد.
با بلند شدن صوت قرآن زنها هم به خود آمدند و آشپزخانه را برای پذیرایی از مهمانها آماده کردند. چای دم کردند و در حالیکه قندانها و سینی های خرما را هم برای پذیرایی روی میز می گذاشتند به گفتگوی مردان گوش می کردند.
آقای مرادی از آقای ناصری پرسید : برای خاکسپاری قبری تهیه کرده اند؟
آقای ناصری گفت : هنوزنه .ولی زنگ زدم همه قبرها دو طبقه و سه طبقه بود .
بعد انگار سر درد دلش باز شده باشد دوباره گفت:آقا مملکت با این وسعت چرا قبرها باید چند طبقه باشد ؟آخه والا این کارا بی حرمتیه به مرده . توی زندگی، مردم باید تو این آپارتمانها و برج ها روی سر هم سوار باشن، بعد از مرگ هم تا میان به آرامش برسن می بینن رفتن تو یک چاله مشترک با خلق الله . ما از مرگ همون یک وجب جا بهمون می رسید که اونم ازمون گرفتن .
بعد آقای رضایی مرد مسن همسایه واحد یک که تا آن موقع ساکت مانده بود و فقط گفتگو ها را می شنید و گاهی سرش را به نشانه تأیید تکان می داد گفت: آقای ناصری شما خونت رو کثیف نکن ؛آدم که مرد اون یک تکه جارو هم تا یه زمانی بهش قرض میدن اونم به یه منظورایی که خیلی به حال مرحوم فرقی نمی کنه . چاله قبر، کارش گرفتن خاک بدنه که خداوند به انسان امانت داده بوده .بعد از سی چهل سال که کارش با تجزیه بدن تموم شد و آدم رو با خاک یکسان کرد دیگه اون چاله هم به درد هیچ کس نمی خوره. من که به بچه هام گفتم وقتی مردم کسی فکر جا و مکان برای من نباشه. میتونن لنگم رو بگیرن و بندازن تو دریا.
آقای ناصری اما انگار در حرفها و گله گذاری های خودش غرق بود به هیچ عنوان به استدلالات آقای رضایی گوش نمی داد؛نگاهش پایین بود و دائم سرتکان می داد و نفس عمیق می کشید.
آقای مرادی هم در همین گیرو دار دنباله صحبت آقای رضایی را گرفت و گفت: حرف شما درسته آقای رضایی البته حاج آقا ناصری هم بی جهت دلخور نیستن ولی چه کار می شه کرد به این راحتی ها هم نیست که ما فکر می کنیم بحث هزار نفر و دو هزار نفر که نیست . جمعیت به این عظمت هرروز هم داره اضافه می شه خوب همه این زنده هایی که در آپارتمان ها زندگی می کنن بالأخره می میرن اما با این حال شما دقت بفرمایید می بینید که اتفاقا از وسعت زمین برای قبرستان استفاده می کنن وگرنه باید عمق قبرها رو به اندازه برج ها دربیارن که ارتفاعشون در زمین فرو رفته باشه؛من که تو بیمارستان هستم می بینم که فقط در یک بیمارستان روزانه چند نفرمی میرن حالا شما حسابش رو بکنید این جریان در کل کشورچقدر گسترده است و چطوری باید مدیریت بشه.
آقای مرادی در حالیکه چای را از روی سینی که همسرش تعارف می کرد برمی داشت ،زیر لب تشکر کرد،قند را گوشه لبش جای داد لبخندی زد ودوباره گفت :مخصوصا با این آب و هوای آلوده تهران وعدم نظارت بر سیستم غذایی و درجریان هستید که وجود پالم و هزار جور کوفت و زهرمار در محصولات حاضری که تو سبد خرید روزمره مردم هست تازه بدون احتساب بنزین های آلوده و خودروهای بی کیفیتی که عامل اصلیه سرطانهای اخیر شده .
مرتضی سی دی قرآن رو به فولدر یک برگرداند و برگشت سرجایش نشست.آقای مرادی و رضایی دائم بحث را ادامه ودر موضوع اصلی به هم پاس می دادند .دقیقا وقتی آقای مرادی استکان داغ چای را به لبش چسباند و کمی از چای را سرکشید آقای رضایی از فرصت استفاده کرد و گفت: اتفاقا چند روز پیش گذرم به غسالخانه افتاد.همان مرده شورخانه . مسیرش رو پیدا نمی کردم. از چند نفرپرسیدم یکسری تابلو نشانم دادن ؛دقت که کردم دیدم غسالخانه را نوشته اند “محل تطهیر پیکر عروجیان” خوب ببینید چقدر یک مسؤول باید فکر کرده باشه تا آن اسم زمخت رو به این اسم تغییر بده و قطعا اگر قرار باشه من رو بعد از مرگم به غسالخانه ببرن نه خودم دل رفتن دارم نه اطرافیانم .اما اگر بگن برای تطهیر پیکر تو که از عروجیان هستی می ریم ،خوب با لبخند می رم و خوشحال می شم از زحمتی که برام می کشن.
در همین گیرو دار بین آقای رضایی و همسرش نگاه هایی رد و بدل شد که به آقای رضایی فهماند نیازی نیست بیشتر به این بحث ادامه دهد.
آقای ناصری هم تسبیح دانه درشت شاه مقصودش را دردستش جمع و صدایش را صاف کرد و گفت : چه عرض کنم به هرحال ما که قانون نمی ذاریم . چیزی را هم که نمی تونیم عوض کنیم پس اگر مثل شما فکر کنیم ،راحت تر هم زندگی می کنیم.
در اتاق خانم ناصری اما همچنان همهمه های زنانه برقرار بود و خانم صابر وظیفه سنگینی را به دوش میکشید.خانم صابر برای دخترهای خانم ناصری وظایف مستحب دینی شان را مشخص می کرد و به آنها می گفت که چطور برای مادرشان در لحظه خاکسپاری و شب اول قبل ادای دین کنند بلکه اینطور کمی از زحمات این مادر از دست رفته جبران شود.
قرار شد فردا در هنگام خاکسپاری، وقتی مداح تلقین خانم ناصری را می خواند یکی از دختر ها انگشت کوچکش را در خاک فروکند و به همان شکل نگه دارد و دائم پشت هم فاتحه بخواند و تلقین را برای مادرش زمزمه کند.بعد از اینکه خاکسپاری تمام شد هردو دخترسر قبر بمانند و به خواندن قرآن ادامه دهند و بعد یکی دورتراز دیگری برود و روبه قبر بایستد و دوباره فاتحه بدهد و بعد از مدتی دختر دیگر خانم ناصری با احترام تمام و با ذکر و فاتحه خاک مادر را ترک کند.
خانم صابر اما برای قبل از خاکسپاری هم برای خانم ها تکلیف مستحبی مشخص کرد .
بند کفش بلند استفاده نشده ای را از کنار اتاق پیدا کرد،سپرد به خانم رضاییو از همه خانم ها خواست،هرنفر سوره ملک و یاسین را سی بار بخواند و بعد از تمام شدن سوره یک گره به این بند بزند و روی آن فوت کند و در نهایت همان بند را دوباره به خانم رضایی بسپارند و خانم رضایی هم موظف شد این بند را در اولین فرصت کنار خانم ناصری در داخل قبر قرار دهد تا به برکت نفس های محبوس شده در این گره ها سختی گذر از شب اول قبر برای خانم ناصری آسان شود.
خانم افلاکی همچنان سرش در قرآن بود و زمزمه می کرد؛ اما در واقع در افکار خود غوطه ور بود و خانم ناصری را درمرکز استخر و در بخش آب درمانی میدید که شاداب راه می رفت ،آب تا زیر گردنش بود وهر طرف که می رفت سرش را برمیگرداند به سمت زنی که آواز می خواند و صدایش را در فضای باز استخررها می کرد و خانم ناصری در کرشمه های صدای زن که باده فروش را صدا می کرد جوانی اش را برای خانم افلاکی زمزمه می کرد.
دخترها همانطور چمباتمه زده،به زمین خیره مانده بودند واز سردرد شکایت می کردند .
باد پنجره را تاب می داد .یک باد تند هم آمد و پارچه روی صورت خانم ناصری را تا روی بینی اش کنارزد. خانم افلاکی دید که پلکهای خانم ناصری آنچنان سنگین روی هم قرار گرفته اند که انگار پرده نمایش پس از یک اجرای سنگین و طاقت فرسا موقتا بسته شده است و آنچنان در خودش فرورفته بود و هیچ حرکتی نداشت که گویی با همه خستگی از اجرای نمایش قبلی در پشت پرده پلکهایش سخت مشغول تمرین برای اجرای دوباره است . انگار خود جدیدی می ساخت تا هرچه زودتر خود قدیمش را تحویل دهد .
و خانم افلاکی درهمین زاویه صدای خانم رضایی را میشنید که در گوش خانم مرادی از کیفیت میوه های کنار جاده در مسیرخاکسپاری در جاده بهشت زهرا میگفت و از او خواست که حتما فردا که برای خاکسپاری می روند یک توقفی برای خرید بکنند.

نگاهی از پشت قاب شیشه ای غبارآلود – الف. اندیشه

خرداد ۱۳۹۵

الف - اندیشه

چشم هایم را می گشایم .هر چه تقلا می کنم ،نمی توانم حرکت کنم .تنم در انبوهی از تارها محصور شده که همچون ریسمان محکمی من را تسخیر کرده و وادار به سکون می کند .
نگاهی به اطرافم می اندازم .خود را جسمی معلق بر هندسه ی چسبناک تنیده شده ای می بینم که من را چون طعمه ای در خود نگاه داشته !
تنها توانایی چرخش چشمانم را دارم و چیزی نمی بینم جز اتاقی مخوف که بر دیوارش ساعتی خوابزده خودنمایی می کند که گویا سال هاست زمان را فراموش کرده !و کمی آن طرف تر قاب عکسی کهنه که بر دیواری نمور تکیه کرده است !
در خاموشی اطرافم غرق شده بودم که ناگهان پرتوی نورعظیمی با شتاب به سویم آمد .تلالوی فروغی که پس از اصابت به من ،در فضای متروکه ی اتاقک پراکنده شد و هر تکه اش در گوشه ای جاخوش کرد .
با دستانی بسته ،ناگزیر خود را به آنچه در حال رخ دادن بود ،سپردم . در این میان شخصی را دیدم که پشت به من ایستاده .
با دهانی بسته فریاد می زدم ،اما او نمی شنید .گویی من و او با فرسنگ ها فاصله در یک مکان نفس می کشیدیم !
او شروع به قدم زدن کرد و مبهوت مانده بودم و حس می کردم که خودم را روبرویم می بینم !
پیکری تکیده و آرام ،با موهایی به بلندای این دقایق نامعلوم . چقدر حرکاتش شبیه به من بود .مانند من پیش از اسارت .
ایستاد .نگاهش بر قاب پوسیده ی روی دیوار خیره ماند .آن را برداشت و با دست های لرزانش ،گرد و غبار سال های فراموشی را کنار زد .
با دیدن چهره ای که در چارچوبی کهنه جاودان مانده بود ، ارتعاش هق هقش ،عقربه ها را از خواب پراند !
به خاطر آوردم که روزگار زیبایی را با صاحب عکس گذرانده بودم ،تا آن روز که من را به باد نسیان سپرد و برای همیشه او را در حصار ذهن خموده ام دفن کردم . اکنون دیدن چشمان ملتمسش ،قلبم را که سال ها در صندوقچه ی سینه ام خاک می خورد ،به تپش وامی داشت .
او را تماشا می کردم که قاب عکس را بر زمین کوبید و گویا خاطرات بتی را که ساخته و سال ها پرستش می کردم ،در هم شکست .
زانو زد و مشغول کندن زمین شد .خاک ها را به زحمت با دستان نحیفش کنار میزد .
پس از گذشت ساعتی که برایش با مشقت سپری شد ،به هدفش رسید .
متوقف شد و حاصل نبش قبری کهنه را تماشا می کرد .
برخاست .سرش را چرخاند و به چشمانم خیره شد .لحظه ای مات و بی حرکت ماندیم .
به کنجی رفت و ایستاد .این بار او مرا تماشا می کرد .
نگاهم به سمت مدفن چرخید .به دنبال کسی بودم که در این گور مدفون شده بود .
مبهوت مانده بودم و حس می کردم خودم را روبه رویم می بینم . پیکری تکیده و آرام با موهایی به بلندای این دقایق نامعلوم که گویا سال هاست که بی دغدغه خفته .
بارقه های نور پراکنده ،ناپدید می شدند و دنیایم به رخوت پس از توفان باز می گشت .
چشم هایم را باز می کنم .هرچه تقلا می کنم ،نمی توانم حرکت کنم .تنم در انبوهی از تارها محصور شده که همچون ریسمان محکمی مرا تسخیر کرده و وادار به سکون می کند !

بیاد پرویز یاحقی -کجاست معجزه نشئت آور سازش- تورج نگهبان

خرداد ۱۳۹۵

یاد هر دو زنده یادان …پرویز یاحقی و تورج نگهبان مانا و جاودان
————————————————————————
اگر چه حادثه بیگاه و بس غم انگیز است
ز مرگ، عارف آزاده را چه پرهیز است
شکسته نغمه و آهنگ در گلو گه ساز
که سوگنامه ی ایران عهد چنگیز است
ز ریشه زیر و زبر می شود جوانه و گل
مگر به باغ هنر تند باد پائیز است
کجاست معجزه ی نشئت آور سازش
که از تلاوت آیات عشق لبریز است
زسیم و تخته ی بیجان به گوش جان خواند
مسیح دم نفس صوفی سحر خیز است
پیام مکتب او را دوباره دوره کنیم
خدای نامه ی دیباچه ای دل آویز است
خدای هم که بجان ها سرود هستی خواند
یقین بدان ز گذرگا ه ساز پرویز است

راه را باید رفت – امیر مهیم

خرداد ۱۳۹۵

مهیم
راه را باید رفت
باز بر میدارم
چمدان هایم را،
چمدان ها خالیست
جاده، از هم سفرانم تنهاست.
چمدان خالی،
مدتی هست که با من تنهاست.
جاده تنهایی،
بی مسافرچه صبور است، صبور.
من و تنهایی واین راه بدون همراه
همرهی میبایست،
عزم این راه کند.
همه گفتند ” که ما همسفریم
همه فریاد زدند
همه از ظلمت شب،
همه از راه پر از شیب و فرازش گفتند
همه میدانستند،
بکدامین ره پر صخره و تار آمده اند”.
من و تنهایی و شب
من و تنهایی این ظلمت قیراندوده
من و تنهایی و این صخره وهم افزوده.
به کجا باید رفت؟
گر چه دشوار و خطرناک،
چه باک،
راه را باید رفت.
پس از این راه دراز،
روشنی، منتظر است
نور در پشت همان صخره بی ریشه و تار،
در همان خانه مهر پدری است
چمدان را بر دار
راه را باید رفت.

حصار – مهتاب خرمشاهی

خرداد ۱۳۹۵

خرمشاهی

غرورت را با کدام حس زنانه ام معامله می کنی
تا هر روز شانه هایم نگریند
حضورت در پشت حصار حوا بودنم
آدم را می ماند که هوای ماندن اش طوفانی ست
یکی بودن افسانه ای ست
که از مغرب آغاز شد
و در مشرق جان باخت
به یاد چشمان بی حاصل ات
در نگاه نمناک ام
دستهایم فرو می ریزند
تا از شعر واژه ای دیگر بسازند
فاصله ها چند غزل بسرایند
تا آسمان غرورت غروب کند

سلام کافه چی – مهرداد اکبری

خرداد ۱۳۹۵

مهرداد-اکبری
سلام کافه چی
شبت خوش
دل و دماغت چاق
می دونم بد موقع اومدم
اما دله دیگه شب و روز نمی شناسه
کافه چی یه لیوان آرامش میخوام،داری ؟

کافه چی!!!
قهوه ام را شیرین کن
آن روزها که تلخ می خوردم،روزگارم شیرین بود…

در راه عاشقی… – م. ر. جنتی

خرداد ۱۳۹۵

محمد-رضا-جنتی-محب
در راه عاشقی، که پر از فتنه و بلاست

آنکس رسد به دوست، که با درد آشناست
چون خام و عافیت طلبی، گرد ما مگرد
جانی که درد عشق در او نیست، بی بهاست
بیمار عشق را، همه مهر است و راستی
دریا دل است، آنکه به این درد مبتلاست
آیینه ی دلی که ندارد جلای عشق
در وی نظر مکن، که پر از نقش بی صفاست
صاحبدلی چو نیست، که فهم سخن کند
اظهار درد خویش، به نامحرمان خطاست

چرا؟ – محمود صفریان

خرداد ۱۳۹۵

چرا مرا نمی بری؟
چرا به باغ عشق خود رهم نمی دهی؟
چرا در آسمان شعر من
تو پر نمی کشی؟
چرا به جام من
که از شراره ها تهی است
تو جرعه ای نمی شوی؟
به کوی من
تو
پا نمی نهی؟
چرا، تو
شور را
تو، یاد روز های رهروی به سوی نور را
تو، بوی عشق را
تو حرمت صفای دوستی
تو گرمی نگاه های شوق را
ز یاد برده ای؟
تو نیستی
تو رفته ای زکوره راه ها
و من عبث
در انتظار بازوان گرم تو
در آستانه مانده ام

کلاغ ها خبر ندارند – مریم اسحاقی

خرداد ۱۳۹۵

اسحاقی

حالم را بپرس!

با تو سپید می شوم

و سراسر روز را

از رگم آفتاب می تراود.

کلاغ ها خبر ندارند

شب را قال گذاشتم و

چه قدر خوشبختی از گل های بالشت چیدم.

حالا تا خدا خواب است

در خواب هایت غلتی بزنم

موهایت را بنویسم.

زندگی در می زند

بیدار شو!

کمی جوشانده از آسمان برایت دم کرده ام

رنگین کمانی در بشقاب.

صدایت را در استکان بریز

صبحانه حاضر است

کسی که بجز آرزو های خوشبختی ، چیزدیگری برای بخشیدن ندارد – سپهر داد گرگین!

خرداد ۱۳۹۵

گرگین
ببینن
نگاه کن
چه رایگان می‌بخشم
به شما
واژه‌هایی را
که پر از خوبی است
که سرشار از خوشبختی است
ببین،
نگاه کن،
چگونه با واژه‌هایم
بهترین تن‌پوش را
در یک فاصله‌ی کوتاه
بر برهنگی آرزو‌هایت
می‌پوشانم!
این‌روز‌ها
چه رایگان
واژه‌هایم را
به تو می‌بخشم
این‌روز‌ها
چیز دیگری
به جز این واژه‌های خوشبختی ندارم.

تو آن قیامتی – رحیم سینائی

خرداد ۱۳۹۵

Rahim Sinaei
تو آن قیامتی که به دنیا نشسته‌ای
آتش ولی چوباده به مینا نشسته‌ای
سوزی تمام جانم وخاکسترم کنی
ققنوسم آفریده ، فریبا نشسته‌ای
امواج دلنشین پُر از شوق بوسه‌ای
کز دور دست دامن دریا نشسته‌ای
گشتی چو لاله سرخ رُخ از التهاب عشق
مجنون صفت به دامن صحرا نشسته‌ای
نقشی زتیشه‌ای که پُر از شور اشتیاق
بر بیستون عشق چه زیبا نشسته‌ای
آن بی بدیل گوهر نابی به روزگار
رخشان چو زُهره بر شب یلدا نشسته‌ای
سر گرم عیش ونوش رفیقان شدند وآه
« سینا » به کنج عُزلت وتنها نشسته‌ای

سروده کوتاهی از زنده یاد عمران صلاحی

خرداد ۱۳۹۵

درخت را به نام برگ
بهار را به نام گل
ستاره را به نام نور
کوه را به نام سنگ
دل شکفته مرا
به نام عشق
عشق را به نام درد
مرا
به نام کوچکم صدا بزن

نگاهی به مجموعه داستان کلاغ – فرشته نوبخت – مریم اسحاقی

خرداد ۱۳۹۵

کلاغاسحاقی
نگاهی به مجموعه داستان کلاغ
فرشته نوبخت
نشر چشمه-۱۳۹۰
مریم اسحاقی- متن نو
بشر به مرحله ای رسیده که زبان برای دروغ گفتن و نفهمیدن یکدیگر است. مینیمالیست ها می گویند: با سکوت و گفت و گوهای بی ربط بیان کنیم.
مجموعه داستان کلاغ،دومین مجموعه داستان فرشته نوبخت است.پیش از این، مجموعه‌داستان مرغ عشق‌های همسایه‌‌ی روبه‌رویی‌،شامل شانزده داستان کوتاه، درسال ۱۳۸۸ توسط نشرافراز از او منتشرشده است. کلاغ، حکایتی از انزوای انسان هاست. کلاغ حکایت آدم هایی است که در کنار هم هستند و با هم نیستند. حکایت دغدغه های درون آدم هاست. حکایت غارغار کردن و صدای هم را نشنیدن است.
عنوان کتاب( کلاغ)، عنوان هیچ یک از داستان ها نیست و شاید به نوعی از روابط سیاه و خاکستری آدم ها در زندگی امروز حکایت دارد. کلاغ، حکایتی از رئالیسم کثیف در زندگی روزمره است که مثل درختِ دو نیمه شده از تنه( در داستان بنویس عشق) نمادی از جدایی آدم هاست و فقط نخ باریک روزمرگی به هم پیوندشان می دهد و نگاهشان که کنی فقط خزه هایی سبز وسیاه بر آن ها نقش بسته است. زن گفت: « ببین این درختا هم مثل آدما هستن. بعضی شون یه راست و محکم تا بالا رفته ن، بعضی هم از نیمه دو تیکه شده ن.» بعد به دو درختی که با تنه هایی نزدیک به هم، شبیه عدد هفت، کم کم از هم دور می شدند، اشاره کرد: « این ها رو ببین، معلومه که از همون ریشه دو تیکه شده ن.» مرد انگار متوجه لرزش خفیفِ صدای زن نشد؛ نگاهی به درخت ها انداخت،سیگاری میان دو لب گذاشت و گفت: « باز خیالاتی شدی؟ این که تو می گی فقط دو تا درخت نزدیک به همه، همین.» صفحه ۷۳- از داستان بنویس عشق.
این مجموعه داستان شامل یازده داستان کوتاه و یک کار نسبتا بلند است. ۱۱ داستان اغلب در فضای آپارتمان و گاه آسانسور و در برخی دیگر از داستان ها نظیر ( جایی دیگر- سفر- بنویس عشق) در فضایی بیرون از شهر رخ می دهد و تنها داستان ماه گرفته کمی فضای بومی دارد. داستان ها ظرف زمانی خاص یا ارتباط تنگاتنگ با دوره ی خاص تاریخی ندارند.
زبان داستان ها روان و یکدست است. درونمایه ی اغلب داستان ها : عشق ـ خیانت ـ مرگ و رابطه ی آدم ها و در واقع تنهایی و انزوا و دغدغه های درونی آدم هاست.نویسنده به خوبی از شخصیت پردازی و نشان دادن تنهایی در زندگی مدرن برآمده است. شخصیت های زن به خوبی پرداخت شده اند و کشمکش های درونی آن ها نشان داده شده است. در سه داستان ( راز ـ کوه سنگی ـ اردک های چاق و مدادهای عاشق) داستان بین روایت در زمان گذشته و حال در نوسان است و تعلیق خوبی ایجاد می شود. سایر داستان ها معمولا روایتی خطی را پی گرفته اند. راوی اغلب داستان ها، اول شخص می باشد ولی در داستان های: (جایی دیگر ـ صندل ها و ته سیگارهای ماتیکی ـ بنویس عشق) راوی زن و به صورت سوم شخص می باشد.
در دو داستان های جایی دیگر و صندل ها که زاویه دید نمایشی است، راوی شخصیتی عادی است و داوری نمی کند، روایتِ خونسرد، بیان مسائل به شکل غیر مستقیم، نداشتن پایان قطعی، کنش های مختصر، سکوت و سپید خوانی در متن، برون گرایی در این دو داستان… همه و همه آن را در ردیف داستان های مینیمال و رئالیسم کثیف قرار می دهد. چینش داستان ها در این مجموعه به خوبی صورت گرفته است. بگذریم از این که داستان شصت صفحه ای بهشت کوچک، می توانست به عنوان داستان بلند در مجموعه ی دیگری از این دست چاپ شود.
داستان کلیدها از زبان پیرزنی پارانوئید به خوبی بیان شده و زبان و تکیه کلام ها و پردازش شخصیت ها مناسب است. فقط به نظر من راوی اول شخص در ابتدا و انتهای داستان کمی حالت مقدمه و حضور پررنگ نویسنده را به نمایش می گذارد. شاید استفاده از تک گویی بیرونی به تنهایی برای پیرزن پاسخ گوی داستان بود. به ویژه این که فرشته نوبخت در این داستان، از عهده ی زبان شیرین پیرزن به خوبی برآمده است. داستان ماه گرفته، تنها داستان تا حدی بومی در کتاب است، شخصیت منفعل مهراج، که خانم دکتر نیز خطاب می شود و در همان ابتدا می شنویم که در مقابل زنی که کف از دهانش سرازیر شده واکنشی ندارد و دیگران به او می گویند:« نترس خانوم دکتر، این زن غشیه» یا جایی در اواخر داستان می خوانیم که قوزک پایش را می سپارد به دست ماه پری که بااقتدار برایش باندپیچی کند،کمی باورپذیر نیست.
در کل مجموعه داستان خوبی خواندم و به خانم فرشته نوبخت تبریک می گویم که روایت هایی به یادماندنی از زندگی و تنهایی و دغدغه های آدمی داشته اند.این که داستان هایش تصویری هستند و فضاآرایی و جزءپردازی بسیار خوبی دارند، سبب ماندگاری و در خاطر ماندن داستان هاست. به نظر من از داستان های خوب این مجموعه:صندل ها و ته سیگارهای ماتیکی- کوه سنگی- بنویس عشق ـ جایی دیگر ـ راز ـ اردک های عاشق هستند. صندل ها و ته سیگارهای ماتیکی اش را بسیار دوست می دارم و چندباره خواندمش.
به امید خواندن داستان ها و کتاب های بعدی از نوبخت.
سطرهای پایانی کتاب: «… گاه از خودم می پرسم اگر آن ها بفهمند که هرازگاهی سر از قصه هایم درمی آورند، چه می شود؟ آن ها قصه های مرا می خوانند. گاهی می خندند و زمانی اشک می ریزند. حتا خیلی وقت ها از قصه های من خوش شان نمی آید و در هر صورت نمی دانند و یا به فکرشان هم نمی رسد که این ها خودشان هستند و زندگی هاشان که با خیالات تمام نشدنی من درآمیخته اند. اما راستی چه می شد اگر همه ی آن چه می نویسیم رنگ واقعیت و حقیقت به خود می گرفت. همان طور که آدم ها سر از قصه های مان در می آوردند، قصه ها نیز سر از زندگی ما در می آوردند. شاید این طوری تحمل بار سنگین زندگی راحت تر بود
——————————————————
درباره رمان از همان راهی که آمدی برگرد
درباره رمان از همان راهی که آمدی برگرد
نعمت مرادی – روزنامه شهروند – بیست و هفت اسفند ۹۳
«از همان راهی که آمدی، برگرد» نام چهارمین کتاب و به نوعی جدیدترین کتاب فرشته نوبخت است که از سوی انتشارات چشمه درصدوسی صفحه روانه بازار کتاب شده است. این رمان با روایت چهار شخصیت پیش می‌رود. (شیوا، سیامک، سعید و مریم) که هر کدام از این شخصیت‌ها ساختار ذهنی و بیرونی خودشان را روایت می‌کنند. شالوده رمان، تمی اجتماعی را یدک می‌کشد. ساختار رمان دو چیز را بسیار خوب به تصویر می‌کشد، یک نظم روایت‌ها و دو شاکله زمانی آنها. این به این سبب است که نویسنده تلاش می‌کند که در طول مسیر ‌روایت‌ها و خرده‌روایت‌های درهم تنیده شده، باعث منطبق شدن این دو مهم باشد؛ تا بتواند به حرکات و رفتار‌های غیرعادی شخصیت‌ها و نقاط تاریک آنها از جنبه‌های مختلف دست یازد. نویسنده می‌کوشد تا به‌وسیله لحن شخصیت‌ها، جایگاه آنها را در سطوح مختلف اجتماعی به تصویر بکشد. کارلوس فوئنتس در آغاز مقاله سروانتس و در نقد خواندن می‌گوید: اگر از من بپرسند. عصر جدید یک زندگی از کی برای انسان شروع می‌شود. می‌گویم: آن زمانی که دن کیشوت لامانچا در سال ١۶٠۵ دهکده خود را ترک کرد و به میان دنیا رفت. برای شکل گرفتن زندگی بر مبنای ساختاری جدید، او رفت و دید دنیا آنطور که او در کتاب‌ها خوانده است، نیست. او رفت و کشف کرد که دنیا هیچ شباهتی به آنچه خوانده و دیده است، ندارد.

فرشته نوبخت
فرشته نوبخت، نویسنده‌ای است که توانسته به‌وسیله همین لحن، تناقضات رفتاری درونی شخصیت‌هایش را به تصویر بکشد و بعد دیگری به مسأله بدهد. بعدی که از طریق لحن توانسته است به یک بینامتنیت در روایت و خرده‌روایت‌های که در روایت اصلی تنیده شده است، ختم شود. نه این مسأله بل ارجاع دادن نویسنده به متن‌های دیگر، تاثیر خوبی را در روند کلی رمان ایجاد کرده است. هر چند در سال‌های اخیر خیلی از منتقدان تعریف‌های به غیر از آنچه ژولیا کریستوا ارایه داده بود به خورد مخاطب دادند. بینامتنیت در این رمان یکی از ‌های خوب به شمار می‌رود که خانم نوبخت در ساختار کلی رمان توجه ویژه‌ای به آن داشته است. در ساختار کلی بینامتنیت هیچ متنی بدون پیش‌متن نیست.
کریستوا می‌گوید: «هیچ چیزی با هیچ خلق نمی‌شود. حتما گذشته‌ای با آن است». ‌ای واقعی و براساس و پایه تجربیات زیستی یا مشاهدات عینی، یا ‌ای که ساخته ذهن انسان است. انسان با ‌اش زنده است. همان‌گونه که در این اثر گذشته «شیوا» با اوست. ساختاری نهادینه شده در ذهنش. چطور می‌توانست گذشته‌اش را جا بگذارد. آیا «کافه وارتان» که خود نمادی از یک دنیای متفاوت بود، می‌توانست او را به جلو سوق دهد؟ «نمی‌دانم دقیقا چه روز مزخرفی بود که توی کافه وارتان دیدمش، تازه از کار بیکار شده بودم و هنوز کفگیرم ته‌دیگ نخورده بود. هر روز می‌رفتم کافه می‌نشستم. یکی دو نخ سیگار می‌کشیدم و زل می‌زدم به شکارهام که خودم را از یاد می‌بردند».
شیوا، انسانی واکنشگراست. او نسبت به محیط‌های شبیه سیامک واکنش نشان می‌دهد. رفتارش پاسخی به تحریک است. یک تحریک آرزوهایش و دو‌های رفتاری که قسمتی از این تحریک‌ها بیرونی است و تا حدودی هم درونی. او ‌می‌خواهد نشان دهد رفتاری پیچیده دارد اما در سادگی‌هایش غرق می‌شود. برعکس شخصیت سیامک نشان‌دهنده یک انسان تفکر‌کننده است که همه چیز را دوست دارد زیر نظر بگیرد و به نوعی با شخصیت‌هایی که می‌توانند برای او سودی داشته باشند، تعامل کند. او دوست دارد بقیه برای او پلکانی باشند که او بتواند از آنها بالا برود. شناخت نویسنده از شخصیت‌های اصلی و فرعی، شناختی قابل تامل است. او با زبانی بینابین و تصویری دست به ساخت مفهوم می‌زند. تا مخاطب به‌وسیله کششی که در فصل رمان ایجاد شده است. تا پایان رمان پیش برود اما این پیش رفتن از نوع همذات‌پنداری آنی در ساختار کلی رمان در حالتی نسبی شکل می‌گیرد تا نویسنده یکی دو قدم جلوتر از مخاطب حرکت کند. سعید و مریم دو تا کاراکتر دیگر در این رمان هستند که بار زیادی از رمان را به دوش می‌کشند.
می‌توان آنها را از طریق نوع روابط اجتماعی، لحن، نوع رفتار‌های بیرونی و نوع ادا کردن کلمات و نوعی تکیه‌کلام‌های جزیی بهتر شناخت که خانم نوبخت تا حدودی موفق عمل کرده اما تنها ضعفی که گریبانگیر این رمان است. ضعفی است که در عدم وجود تاویل در روند کلی رمان است. به جز بخش پایانی که تقریبا نویسنده پایان بازی را انتخاب کرده است و قضاوت را به ‌عهده مخاطب گذاشته است. «به نظرتون اونا برمی‌گردن؟» نگاهم نکرد و لیوان چای ریخت و نشست روی صندلی. گفت: «دم صبحی تو جاده هراز کوه ریزش کرده و هفتادوهشت ماشین له شدن».
منتشر شده در صفحه ادبیات روزنامه شهروند – ۲۷ اسفند
————————————–

نقدی بر نوشته های دکتر محمود صفریان – ابوالفضل سپاسی

خرداد ۱۳۹۵

من قبل از انتشار کتابهای آقای صفریان، از مسیر ماهنامه اینترنتی « گذرگاه» با داستانهای ایشان آشنا شده ام،واینک همه کتابهایشان را در خانه دارم. در حقیقت دیر گاهی است که از مشتاقان داستانهای ایشان بوده ام ، حتا ازآن زمان که با نام مستعار «عباس صحرائی» پاره از نوشته هایشان، در مجلات برون مرزی چاپ میشد.
این نوشته نگاهی است بر برخی از داستانهای ایشان.
روانی قصه ها درهمه پنج کتابی که بصورت داستانهای کوتاه به بازار نشر را ه یافته است، خواننده را بی وقفه تا انتها میکشاند.
من در اکثر آنها به وضوح رد پای «البر کامو» را می بینم.
ناکامی ومرگ بیشترقهرمانان داستانهای آقای صفریان، شاید اشاره ای به دیدگاه نا امیدانه نویسنده به زندگی است.
مثلن در داستان« جاسم»* تلاش”عبود” برای ماندن ،بودن و دست یابی به “زبیده” تا حد توسل به کرامت یک امامزاده ، پیش میرود، ولی باز این سر خوردگی ونا امیدی است که غالب میشود. شاید هم نویسنده میخواهد بی تاثیری توقع معجزه، از امامزاده ای که فقط در حد یک نام عام است، وهویت دیگری ازآن بر خواننده روشن نیست را نشان دهد. ولی به وضوح تلاش برای ماندن”عبود” او را به آستانه یک قهرمان میکشاند، اما…..
توجه دکتر صفریان به کوتاه ماندن داستان، گاه باعث میشود که پاره ای از بازیگران اصلی کاملن شناسانده نشوند، و” زبیده” در همین داستان «جاسم» یک مورد آن است. که مرموز وناشناخته باقی میماند. در حالیکه در داستان «خاله پوران»*، این شخصیت پردازی خواننده را ارضا میکند و خواننده با خاله پوران بخوبی آشنا میشود.
« خاله پوران ، با آن هیکل گرد وقلنبه ای که از سر هم کردن چند گره گنده شکل گرفته بود با آن صورت پت وپهن مغولی، وراه رفتنی عین مرغابی….».
در داستان لطیف «نم نم باران»* نیز،همین یاس وناکامی موج میزند.
هرچند حکایتی ناب از ایثار معشوقی است که نمیخواهد پرپرشدنش در دامان کسی باشد که دوستش دارد، ولی حاصل آنکه خواننده میماند با دلی اندوه گین ویک دنیا اسف.
در داستان زیبا وپر کشش «روزهای آفتابی» در کتابی به همین نام،
حکایتی است ازعشقی نا همگون، چنان شخصیت پردازی ماهرانه ای از “غلام” میشود که خواننده شیفته او میشود، ولی صفریان امان نمی دهد که بتوانی از آنهمه لطافت عشق وایثار لذت ببری، تا کله چرخ دهی، بر سر ” غلام” آن می آید که بر سایر کاراکتر های کلیدی داستانهای ایشان.
البته به این حقیقت باید اعتراف کنم که واقعیت مرگ، که در کمین دوستان ما در داستانهای آقای صفریان نشسته است، بیان واقعیت بی تردید زندگی است، بقول “سهراب سپهری” که اگر نبود…
«دست ما در پی چیزی میگشت ».
ولی تفاوت اساسی دارد،آنچه درداستان«مرتضی وسرگرد ناصری» رخ میدهد باآنچه که سرنوشت محتوم سایرقهرمانها دردیگر داستانها.
بنظر من یکی از بهترین داستانهای کتاب «روزهای آفتابی» همین داستان «مرتضا وسرگرد ناصری »است.
توصیف های نویسنده از جبهه های جنگ وشرایط خط مقدم، ترسیم های نفس گیری است از واقعیت های آن لحظات. به قسمت هائی از داستان توجه کنید.
«صدای رگبار مسلسل ها ، یک لحظه قطع نمیشد. غرش توپ ها تمامی منطقه را میلرزاند و ما سربازان ،بچه های صیغه ای جبهه، درون چاله ای که هیچ شباهتی به سنگر نداشت توی هم وول می خوردیم ….»
«….غروب شب را با خود حمل میکرد، سیاهی بر همه جا کشیده میشد، و برد دیدمان را تاریکی محو میکرد… ودشمن بی وقفه میبارید. قصدش در هم کوبیدن همه میدان بود. صدای فریاد نفرات از گوشه وکنار و از درون آتش بازی دشمن در تمامی محوطه به گوش میرسید.»
و باز دراین داستان، حیفم میاید آنچه را که من از خواندنش لذت برده ام با همه تلخی که در جنگ نهفته است، با شما در میا ن نگذارم اگر چه تکرار در توصیفات هم در چند جا به چشم میخورد.
«..هق هق گریه آتشبارهای دشمن تمام شدنی نبود.تاریکی سیطره اش را گسترده بود وما جای کافی برای تکان خوردن نداشتیم…»
«… شعله افکن های دشمن، تمامی صحنه را روشن میکرد وگلوله بی امان میبارید، وهمه صداهای دنیا در آنجا جمع شده بود.»
«…. زمین در حال انفجار بود. کستاخی دشمن بجای ترس ، خون را در رگهایمان بجوش آورده بود….»
در داستان « احضار»* ، دلهره وترس ونگرانی های اوایل انقلاب را از اعدام “یدالله” بجای “فتح الله” و آوردن کلاه با سر، وهمه آن شرایط جهنمی و وحشت را بخوبی می نمایاند.و حکایت از لمس آن لحظات بارگ وپوست نویسنده دارد.چرا که این داستان بسیاربه واقعیت نزدیک است. بهترین خصوصیت یک داستان خوب .
«قهوه ای که خورده نشد»*طنز زیبائی است که لبخند را به لبها نمی آورد . شاید بدلیل اینکه، از نویسنده ای با بیش از پنجاه داستان کوتاه ودو رمان بلند، که در آنهابیشتر قهرمانهارا به سرنوشت تلخ دچار میسازد ، چنین انتظاری نباید داشت.
صحبت از شن های داغ جنوب و،آسمانی که روزها خورشید ش می سوزاند وشب ها چنان پر ستاره ،با سقفی کوتاه ونزدیک به زمین که احساس میکنی میتوانی آنها را بچینی، حکایت از جنوبی بودن نویسنده دارد که با نام بردن از ” خسرو آباد” ودیگر محله های (آبادان) در داستان «روزهای آفتابی» آدرس آن شهر با داشتن مردمانی خون گرم را، به ما میدهد، قصه«جاسم» و چند داستان دیگر هم بنظر میرسد در همین شهر اتفاق افتاده است .
دست آخر اینکه ،ایکاش شیفتگان ادبیات ایران زمین با حمایت از نویسندگانی که در غربت با هزاران زحمت به نشر آثارشان مبادرت میورزند، وچراغ زبان شیرین فارسی را با نوشته ها دلپذیرشان همچنان روشن نگهمیدارند، به کارشان دلگرمتر سازند. بویژه نویسنده ای مانند دکترمحمود صفریان که بتنهائی بار انتشار سایت پروپیمون «گذرگاه» را هم سالها ست که بدوش میکشد.
نا گفته نماندکه دومین کتاب رمان دکترصفریان با نام«فصلی دیگر»
مدتها است به بازار نشر راه یافته است که من قبلن در باره آن نقدی در «گذرگاه» دارم بقول فرهاد “هرچه بود بیشتراز اینها گفته بود”.
اما درپایان آن نوشته میخواستم شعری از(احمد شاملو) بگذارم با نام (فصلی دیگر)که قطعه ای از آن گویا برای داستان «فصلی دیگر» سروده شده است .و چه تشابه مبارکی میان نام آن شعر واین داستان که گمان میکنم خود دکتر صفریان هم از آن بی اطلاع بوده است. این نوشته را با آن قطعه شعر بپایان میبرم . توفیق روز افزون نویسنده ونشرسایت «گذرگاه» را آرزومندم ،وهمگان را به مطالعه اثار ایشان دعوت میکنم.
****

” این فصل دیگری است
که سرمایش از درون
درک صریح زیبائی را ….پیچیده میکند” « احمد شاملو»
پیش نویسها :
جاسم -و–مرتضی وسرگرد ناصری…… در کتاب روزهای آفتابی
خاله پوران–و—قهوه ای که خورده نشد…..در کتاب اشگ ققنوس
احضار و— نم نم باران……. در کتاب روزی که گلابتون رفت

نخستین رمان بلند ……شام با کارولین

معرفی یک کتاب – شام با کارولین نگارش آقای محمود صفریان – ندا ایرانی

خرداد ۱۳۹۵

neda

به لطف آقای محمود صفریان کتاب ایشان بنام ” شام با کارولین” را آغاز به خواندن کردم و با اینکه پاسی از شب گذشته بود و بسیار خسته بودم ولی این داستان پر شور عشقی که در محیط خارج از ایران رخ میدهد، آنچنان کششی داشت که نتوانستم تمام نکرده بخوابم.

این کتاب در عین طراوت ، سادگی ، و شیوایی یک رمان عاشقانه، با تیزبینی خاصی به روانکاوی تنها قهرمان ایرانی این داستان “امیر” می پردازد. امیر با کوله باری از تربیت مرد سالاری شرقی نمی داند در مقابل یک خانم زیبا که دست دوستی به سویش دراز کرده است چگونه عکس العمل نشان بدهد. رفتارهای ناشیانه این مرد تحصیل کرده صحنه های اصلی این داستان عاشقانه را رنگ آمیزی می کند. شاید اولین برخورد کارولین در رستوران پدرش با امیر و عکس العمل ناشیانه امیر، به بهترین شکلی تضاد بین قید و بند های تربیت سنتی امیررا از یک طرف و تلاش برای روشنفکرانه عمل کردن نشان میدهد. امیر در این برخورد می کوشد خودش را خونسرد و با تجربه نشان بدهد در حالیکه بخاطر شخصیت پیچیده شرقی اش به برخوردی خشن و غیر عادی متوسل می شود. واقعیت این است که او درخواب هم نمی تواند تصور کند یک بانوی زیبا و متشخص به او پیشنهاد دوستی میدهد، و درحالیکه این واقعیت در مقابل چشمان بهت زده اش در حال شکل گرفتن است ، بطور ناخودآگاه بطرف خراب کردن این فرصت استثنایی سوق داده می شود. تربیت سنتی به او فرمان میدهد که هرگز برای شروع یک آشنایی طرف مؤنث نباید پیش قدم شود. از سوی دیگر در خودش هم آنقدر اعتماد بنفس سراغ ندارد که این صحنه را خوب اداره کند. ناگفته نماند که این عکس العمل غیر متعارف او از دید کارولین که زن بسیار جذابی است تا حدودی مثبت قلمداد می شود. سرتاسر این داستان کوتاه سرشار از نمایش این دوگانگی تربیت در امیر است.

ضمن آرزوی موفقیت برای استاد عزیزم آقای محمود صفریان، خواندن این کتاب را به دوستان اهل ذوق و عاشقان پاک باخته توصیه می کنم
عکس

هوشنگ ابتهاج

خرداد ۱۳۹۵

هوشنگ_ابتهاج_(ه_ا_سایه)
هوشنگ ابتهاج با نام مستعار ” ه. ا. سایه ” یکی از شاخص ترین غزلسرایان ما است.
از کار های ماندگار او تصحیح غزل های حافظ است که بانام ” حافظ به سعی سایه ” مشهور است و در سال ۱۳۷۳ توسط نشر کارنامه به چاپ رسیده است و خیلی زود به چاپ بعد ی رسید
شعر خوانی اودر جشن هنر شیراز بر مزار حافظ که به قول باستانی پاریزی در سخن رانی معروفش ” از پاریز تا پاریس ” آنرا یکی از هیجان انگیز ترین شعر خوانی ها نامید.
او در ششم اسفند ۱۳۰۶ در رشت متولد شد و تا کنون سروده های فراوانی داردکه بسیاری از آن ها را شجریان، ناظری، و حسین قوامی خونده اند.

فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت
دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت
شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ
زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت

شرحی کوتاه از زندگی چارلی چاپلین – ندا ایرانی

خرداد ۱۳۹۵

چارلی

چارلی چاپلین هنرمندی که لبخند بر لبهای میلیون ها انسان می نهادneda
چارلی اسپنسر چاپلین در ۱۶ آوریل ۱۸۸۹ در لندن بدنیا آمد. پدرش خواننده و هنرپیشه بود و مادرش نیز که تحت نام مستعار ” لیلی هارلی” بروی صحنه میامد هنرپیشه و خواننده زیبایی بود که در زمینه اپرای سبک، شهرتی بهم زده بود.
چارلی قبل از اینکه به سن ده سالگی برسد در اثر فوت پدر و بیماری مادر بحال خودش واگذار شد و در نتیجه به اتفاق برادرش سیدنی مجبور به نگهداری از خودشان شدند.
این دو جوان با استعدادی که از پدر و مادر خود به ارث برده بودند، به صحنه تاتر روی آوردند. چارلی بعنوان یکی از اعضای گروه رقص هشت نفره لنکشایر شهرتی بهم زد.
در سن دوازده سالگی اولین نقش جدی خود را با نام ” بیلی ” در تاتر ” شرلوک هولمز ” بعنوان بازیگر پشتیبان بازی کرد. در سال ۱۹۱۰ در “رپتوار فرد کارنو” نقش کمدینی را بروی صحنه آورد که بدین وسیله به آمریکا سفر کرد در ۱۹۱۲ اولین پیشنهاد فیلم را در آمریکا دریافت کرد و در سال ۱۹۱۳ موافقت کرد که جلوی دوربین قرار بگیرد. اولین حقوقش هفته ای ۱۵۰ دلار بود ولی با شهرت یکباره اش کار رقابت برای استخدام او بسرعت بالا گرفت.
در سال ۱۹۱۵ به شرکت اسانی با حقوق بالاتر پیوست و قراددادی برای ۱۲ کمدی مختلف امضاء کرد. بطور مثال از ” بازرس فروشگاه ” ، ” مامور آتش نشانی” ، “خانه بدوش” ، ” ساعات یک صبح” که درآن تنها هنرپیشه بود، ” پشت صحنه ” ، ” خیابان آسان ” ، ” معالجه “، ” مهاجر ” و ” ماجراجو” میتوان یاد برد.
در سال ۱۹۱۷ پس از پایان قراردادش تصمیم گرفت خودش بطور مستقل فیلم هایش را تهیه کند تا آزادی عمل بیشتری برای کارش داشته باشد. برای این کار در قلب منطقه مسکونی هالیوود استودیو خودش را ساخت.
در سالهای ۱۹۱۸ کارش را به نمایش جنگ اختصاص داد. در آوریل سال ۱۹۱۹ با کمک سه نفر دیگر کمپانی “یونایتد آرتیست” را تاسیس کرد که در این شرکت هنرپیشه ها مسئول امور مالی خود بودند ولی از سود شرکت بهره مند می شدند.
در اوایل ۱۹۲۱ ” بچه ” را که شاهکار بود ،بیرون داد در این فیلم بلند چارلی یکی از برگزیده ترین کودکان بازیگر را بنام “جکی کوگان” به سینما معرفی کرد.
در پایان این سال با کشتی مسافرت تفریحی خودش را به لندن، پاریس، برلین، چند کشور دیگر آغاز کرد که در همه جا با استقبال شایانی مواجه شد. پس از این مسافرت کار خود را با یونایتد ارتیست آغاز کرد.
برخی از فیلم های معروف دیگرش بقرار زیرند:
۱۹۲۳ زنی از پاریس
۱۹۲۵ تب طلا
۱۹۲۸ سیرک
۱۹۳۱ چراغ های شهر
۱۹۳۶ عصر جدید
۱۹۴۰ دیکتاتور بزرگ
۱۹۴۷ آقای وردو
۱۹۵۲ لایم لایت
در سالهای آخر عمرش به نوشتن پرداخت از جمله نوشته هایش از ” مسافرت من به خارج” ،” یک کمدین دنیا را می بیند” ، ” زندگی نامه من” و ” زندگی من در تصاویر” میتوان یاد برد.
چارلی چاپلین در کریسمس ۱۹۷۷ به ابدیت پیوست واز خودش ۹ فرزند از دو ازدواج باقی گذاشت.

چند لطیفه

خرداد ۱۳۹۵

تو جلسه خواستگاری:
دﺧﺘﺮﻩ به ﭘﺴﺮﻩ ﻣﯿﮕه: ﺧﻮﺩﺗﻮ ﻣﻌﺮﻓﯽ ﮐﻦ !
پسره ﻣﯿﮕﻪ: ۲۸ ﺳﺎﻟﻤﻪ ! ﭘﺰﺷﮑﻢ، ﺩﻭ ﺗﺎ ﺧﻮﻧﻪ ﺩﺍﺭﻡ، ﻣﺎﺷﯿﻨﻢ لکسوس
ﻣﺸﮑﯿﻪ! ﺑﺎﺑﺎﻡ ﮐﺎﺭﺧﻮﻧﻪ ﺩﺍﺭﻩ، ﺗﮏ ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ !
و ﺷﻤﺎ ؟
دختره چشماشو می بنده میگه: به ﻧﺎﻡ ﺧﺪﺍ، ﻫﻤﺴﺮت
****
به سگ ها که محبت میکنی باوفا میشن 😐
به آدم ها که محبت میکنی هار میشن
آما!! به خر که محبت میکنی….
اصلا براش فرقی نداره!! از بس که ثبات شخصیت داره این بزرگوار…
****
ﺯﻧﻪ ﺑﻪ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﻣﯿﮕﻪ :ﺗﻮ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﻣﻨﻮ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺷﺘﯽ!
ﻣﺮﺩ ﯾﻪ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﭘﻨﺞ ﺗﺎ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﺷﻮﻥ ﻣﯿﮑﻨﻪ
ﻣﯿﮕﻪ :ﭘﺲ ﺍﯾﻦ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺗﻮ ﮔﻮﮔﻞ ﺩﺍﻧﻠﻮﺩ ﮐﺮﺩﯾﻢ!!؟
****
رئیس : ساعت چنده ؟
کارمند: ۹
رئیس : شما باید ۸ پشت میزت باشی
کارمند : امروز چندمه؟
رئیس : هشتم
کارمند : باید یکُم حقوقم تو حسابم باشه !
****
یارو توی هواپیما میره داخل کابین خلبان با تهدید میگه برو فرانکفورت
خلبان یه نگاهی بهش میکنه میگه پس اسلحه ات کو!؟
یارو میگه رفاقتی برو دیگه حتما باید زور بالا سرتون باشه!

ماسوله شهرک زیبائی در گیلان

خرداد ۱۳۹۵

ماسوله
ماسوله

ماسوله شهری زیبا در گیلان

خرداد ۱۳۹۵

ماسوله 2

ماسوله شهری زیبا در گیلان

تابستان

خرداد ۱۳۹۵

100_1618

تابستان

سگ ناجی در گذشت

خرداد ۱۳۹۵

سگ سگی که جان ده ها انسان را زیر آوار مانده را نجات داده بود

زابل آلوده ترین هوای جهان

خرداد ۱۳۹۵

زابل آلوده ترین هوای جهان را دارد

• گزارش تازه سازمان جهانی بهداشت از آلودگی هوا حاکی از آن است که پنج شهر در دنیا آلوده‌ترین آب و هوا را دارند، چهار شهر در هند و یک شهر در صدر آنها در ایران، شهر زابل
زابل

رئیس جمهور برزیل

خرداد ۱۳۹۵

سنای برزیل طرح محاکمه و برکناری رئیس جمهوری را تصویب کرد.رئیس

به گزارش بی بی سی روز پنجشنبه، ۲۳ اردیبهشت (۱۲ مه)، اعضای مجلس سنای برزیل پس از دو روز مذاکره، با اکثریت آرا طرح تعلیق و محاکمه دیلما روسف، رئیس جمهوری، به اتهام تخلف از قوانین مالی این کشور، را تصویب کردند. با این رای، خانم روسف تا زمان انجام محاکمه، از سمت خود معلق می‌شود و میشل تامر، معاون رئیس جمهوری، وظایف او را برعهده خواهد گرفت.

مشاهیر ادبی

خرداد ۱۳۹۵

عکسی خاطره انگیز برای آن هائی که بخصوص مرتضا کیوان را می شناسند و برای نسل جوانی که که از این مشاهیر خاطره ای ندارند.
بی بی سی فارسی بمناسبت سالگرد تیرباران مرتضا کیوان در شروع مطلب مفصل خود در مورد او چنین می نویسد:
بمناسبت سال مرگ مرتضی کیوان . و یاد او که در ذهن جامعه روشنفکری ایران باقی مانده است. نه تنها شاعران و نویسندگان چپ که همگامان آرمانی او به شمار می روند، بلکه عده‌ای از ناهمگامان و رفقای نیمه راه نیز از او به احترام یاد می کنند.
از راست به چپ:
هوشنگ ابتهاج – سیاوش کسرائی – نیما یوشیج – احمد شاملو و مرتضا کیوان
کیوان