گذرگاه اردیبهشت ماه

اردیبهشت ۱۳۹۵

photo1

اردیبهشت، ماه بهشتی سال برایتان سر شار از شادی باشد
گذرگاه شماره ١٧۴ مربوط به اردیبشت ماه ١٣٩۵ در پانزدهمین سال فعالیت
این شماره گذرگاه حاصل همت این یاران است
———————————————-
محمود صفریان- محمود کویر -شادی سابجی – مسعود امینی ” روانشید ” -محمد جعفری – بنفشه کمالی – یزدان خدا بنده لو – مریم مظفری پور – ابوالفضل سپاسی – اسماعیل معزّی – ناره افشاری – توران رئیسی- مهتاب چگینیان – علیرضا بدیع – فرشته نوبخت – لیلی گلستان- اشکان صفریان
احمد قندهاری – پرویز نادری – مهران رفیعی – الیسا تنگسیر- مژگان عباسلو- عبید زاکانی -رضا ستار دشتی – فرخ ازبری- 

در جشن بزرگ نوروزگان

اردیبهشت ۱۳۹۵

شرکت در جشن بزرگ نوروزگان در انجمن فرهنگی ادبی گلستان و صحبت در مورد ۸ مارچ ” روز زن ” و آمدن بهار و نوروز

طط

یک روز با حسن و آورده هایش از ایران – محمود صفریان

اردیبهشت ۱۳۹۵

100_2343
با حسن قرار گپ و گفتی گذاشته بودم. تازه از ایران آمده بود. تلفنی گفت
” خیلی برایت حرف دارم…”
” جین ” را کشیم به پا، ” تی شرتی ” انداختم رویش، زدم بیرون، شدیدن مشتاق دیدن او، شنیدن حرفهایش، آگاهی از خبر های ایران و دوستان و فامیل در آنجا، و گذران نه ماهی
که در تهران بوده است بودم. در ترافیک که گیر کردم در پبغام گیرش گفتم که جائی نرود، در راهم.
مدتی است که اصلن دل و دماغ درستی ندارم. خرابی روحیه ام که با سرو کله زدن در جنگل خبر ها بیشتر داغونش کرده ام، شوقم را مچاله کرده است. سر خلق نیستم. می روم
سراغ حسن تا شاید کمی روبراه شوم.
…حسن را کمی تکیده دیدم. فروغ چشمانش، آنی نبود که قبلن بود. تر و فرزی و نا آرامی همیشگی را نداشت. مغبون، خسته و پکر به نظر می رسید. تا آمدم به خودم بیایم، سیگار
دوم را روشن کرد. ریشی چند روزه را به صورت داشت. و بفهمی نفهمی آبریزشی از بینی.
رو در واسی را ” گو اینکه بخصوص با او هیچ وقت نداشتم ” کنار گذاشتم، و بی مقدمه پرسیدم:
” حسن! روبراه نیستی، چیزی شده؟ ”
و به شوخی گفتم:
” تومنی، تومن با حسن نه ماه پیش توفیر کرده ای…”
بدون پاسخ به من، با حرکاتی بسیار ملایم و آرام از جایش برخاست، و از میز کنار اتاق آلبومی به دستم داد.
” با این، خودت را مشغول کن تا چای بیاورم. تقریبن همه آن هائی را که می شناسی، پیدا می کنی. البته خیلی عوض شده اند…”
و بطرف آشپزخانه رفت. همانطور که آلبوم را ورق می زدم، با صدای بلند گفتم:
” حسن! سیگار بعدی را روشن نکنی، دارم خفه می شوم…”
بسیار نامفهوم گفت:
” علی، سخت نگیر…”
به گوشم طنینی ناجور آمد. نگران شدم. چای را که آورد، خودش شروع کرد:
“…علی! تهران برو بچه ها وقتی می خواهند بیشتر محبت کنند، بیشتر پا جور می کنند …”
و رفت سیگار دیگری بر دارد که مانع شدم.
” بذار برات تعریف کنم….آلبوم را نگاه کردی؟ همه شون عشقشون تریاکه. بساطش هر جا که دعوتت کنن پهن و رو براهه…”
حرفم نمی آمد. فهمیدم حال و روز حسن از کجا آب می خورد. سرم را پائین انداختم. بهتر دیدم اول عکس ها را نگاه کنم.
– خدا یا! این ها رفقای من هستند. دو دو، چشمانشان از عکس های غمزده شان هم پیدا بود.
حسن، سکوت را شکست:
“….علی! کجائی؟ ….چای سرد شد، تو فکر نرو،…این همه حساس نباش…”
” حسن! اینا چرا این جوری شدن؟….تو در این نه ماهه چه به روز خودت آورده ای؟…کاه مال خودت نبود، کاهدان که بود…رفتی، این همه هم ماندی که به تریاک معتاد بشوی؟
رفته بودی ته بساط را جمع و جور کنی و بیاوری اینجا، تا به زخمی بزنی، برای همین هم ” فاطی ” را با خودت بردی که کمک کند….چه کارش کردی، چرا با تو برنگشت؟
گیریم که تریاک فراوان بود، تعارف دوستان را هم همراه داشت، تو چرا از هول حلیم توی دیگ افتادی؟….تو آنقدر افراط کرده ای که چیزی نمانده همه ” سین ” ها را ” شین ” و
همه ی ” ز ” ها را هم ” ژ ” تلفظ کنی….تو که این همه غرق شدی، چرا نماندی؟ چرا آمدی؟….اینجا که پیدا نمیشه. اگر هم پیدا بشه تو تنگ خریدش را نمی توانی بکشی. برنامه ات
چیست؟ می خواهی چکار کنی؟ خودت خوب می دانی که اینجا آنجا نیست، یک ذره اش را پیدا کنند می روی آنجا که عرب نی انداخت. ”
و ساکت شدم.
بر خلاف تصورم حسن را بی تاب جواب نیافتم. چای سردی دستش بود و سیگاری که همه اش خاکستر شده بود. آرام جابجا شد. یک پایش را زیر نشیمنش گذاشت و آهسته گفت:
“….علی! باید خودت بروی و از نزدیک ببینی، بی امید ترین جوان های دنیا توی تهران و حتمن توی همه شهر ها جمع شده اند. تعداد اندکی که وابستگی دارتد همه در ها به رویشان باز است. در آمد خوب دارند و به خر مراد سوارند. بقیه نمی دانند چکار دارند می کنند. از هر طرف که می روند سنگ و سد در راهشان است. به همه چبزشان کار دارند بدون اینکه کاری برایشان بکنند. بهمین خاطر تریاک و سایر مواد دارد از ریشه در شان می آورد. آنجا که باشی آنقدر درد و دق و کمبودشان را در جانت می ریزند که همراهشان می شوی. وقت و بی وقت می نشینند پای بساط تا فراموش کنند…
حرفش را بریدم و تقریبن با عصبانیت گفتم:
– حسن چرا پرت می گی، تعداد جوانهائی که می روند کوه، دوچرخه سواری می کنند، و در باشگاههای ورزشی وول می خورند، خیلی بیشتر از این هائی است که دست به دامان مواد شده اند. من اصلن حرفت را قبول ندارم. زندانی هائی که به ابد محکوم شده اند نیز توی زندان برای سلامت وقبراق بودن، فعالیت ورزشی دارند، و بهر شکلی خودشان را نگه می دارند.
” …علی! دست هائی تو کاره…آنقدر مواد ارزان تو دست و بال همه هست که تا آنجا نباشی باورت نمی شه….اگه بدونی چه دختر های گلی منحرف شده اند و هر روز هم به تعدادشان افزوده می شود…اگه بدونی چقدر دزدی میشه…جوان هائی که دستشان به عرب عجمی بند نیست، باید از هفتخوان بگذرند تا بنوانند ادامه تحصیل بدهند، ادامه هم که دادند، مثلن طبیب هم شدند، کار ندارند. می دانی که هیچ جای دنیا به اندازه ایران طبیب بیکار نداره؟ می دانی که خود دولت برای رفع بیکاری این همه طبیب در کشور های دیگر چوب حراج راه انداخته؟ و هنوز نتوانسته کاری برایشان انجام بدهد؟ می دانی که تعدادی از همین فارغ از تحصیل ها پاهای ثابت منقل هستند؟….پسر تو کجای کاری؟ میروند کوه چیه؟
خب کنار دریا هم می روند، ولی چه جوری؟ با چه دلهره ای؟ آنجا باید از سایه ات هم بترسی. هر لحظه هر چیزی می تواند اتفاق بی افتد. خب وقتی سوک گیر می افتی و راه در رو هم نداری، مثل آن غریق بهر شاخ و برگی متوسل می شوی. نشسته ای کنار گود می گوئی لنگش کن…تکان بخور سری برو آنجا تا حالیت بشه یه من ماست چقد کره داره.
از لحظه ای که قدم ات را آنجا می گذاری، باید منتظر هر چیزی باشی. تو هنوز تو باغ چلو کباب ده، دوازده تومانی و اجاره خانه های سه، چهار هزار تومانی هستی، در حالیکه
گدا هم کمتر از صد، صدو پنجاه تومان را قبول نمی کنه…نیروی کار یا بیکار است یا اگر کار هم داشته باشد کل حقوق و در آمدش کفاف یک سوم فقط اجاره اش را هم نمی کند.
باور نمی کنی اگر بگویم ده ها باند دزدی، تجاوز کار، جاعل، و حتا آدم ربا در آنجا فعال است، که بیشترش زائیده بیکاری، عدم در آمد، استیصال و درماندگی به خاطر بسته بودن همه در هاست…آدم تعجب می کند که چگونه در آنجا سنگ روی سنگ بند است.
با چه طمطراقی آمدند. همه خوشحال بودند که مردان خدا آمده اند، و اسمش را گذاشتند بهار آزادی. و مشکلات قبلی ها را در بوق دمیدند، که دزدند، آزادی ها را سلب کرده اند،
زندان ها را انباشته اند، ساواک راه انداخته اند، و معلوم نیست پول نفت را چکار می کنند…و
و حالا بیا و ببین…ببین مردان خدا بی شرم از خدا، چگونه دارند پوست می کنند، و هست و نیست را دارند تاراج می کنند. مثل اینکه برای رو سفیدی آن ها آمده اند. گرانی و بیکاری دارد بیداد می کند. مامورین قیچی به دست سر هر کوی و برزن برای چیدن تفس ها حاظر به یراقند….
علی! هیچ مفری نیست. هرچه در مورد خوبی آنجا می شنوی دروغ است. و خب یکی از راه های فرار از این همه نا هنجاری ها، متاسفانه تریاک است و سایر مواد…و بنظر
می رسد این آن چیزی است که آن ها می خواهند……” و ساکت شد.
به صورتش که نگاه کردم، بهتم زد. مثل اینکه به نا گهان قرنی بر او گذشته است. پیر ِ پیر شده بود. نمی دانم چرا بنظرم رسید که دندان ندارد، و کاسه های چشمانش را فقط دو حفره می دیدم. ترسیدم. داشت روی صندلی ذره ذره آب می شد.
وقتی با هزار زحمت برخاستم و گفتم:
– حسن من رفتم
با کمال تعجب، بی هیچ احساس و تعارفی گفت:
” به سلامت! ”
حسن داغون شده بود.
****

یک یاد داشت کوتاه – شادی سابجی

اردیبهشت ۱۳۹۵

آقای صفریان گرامی

کتاب روزهای آفتابی کتاب خیلی قوی هستش در مقایسه با شام با کارولین. همانا که این قدر خواندن این کتاب پر از لذت و غم بود که تصمیم گرفتم آن ها را در یک مقاله بنویسم. مقاله را در ۸ صفحه تدوین کرده ام که البته هنوز بخش هایی از آن ناقص است. بخش هایی در باب نقد و بخش اعظم آن را باب توضیح راجع به سبک و نحو این کتاب….
داستان پیوک و غنچه را خیلی دوست داشتم
روزهای آفتابی

زانو بجای سینه – لیلی گلستان

اردیبهشت ۱۳۹۵

بخاطرچاپ کتابم جای ( سینه ) را با ( زانو )عوض کردم
لیلی گلستان در گفتگو با ایسنا گفته: در دولت قبل برای ممیزی یک کتابم برای عبارت «دست رد بر سینه‌اش زد…» اصلاحی آمد که این را بردارید و به جای «سینه» چیز دیگری بگذارید،
بر این اساس، متن اصلاح شده ی یک مجموعه داستان ایرانی را که بعد از اصلاح و ممیزی در صف انتشار است، در ادامه می‌خوانید:
نکته: نویسنده برای پیشگیری از هرگونه شائبه به جای کلمه «سینه» از «زانو» استفاده کرده است :
وقتی رییس دست رد به زانوم زد و با وام موافقت نکرد راهی خونه شدم. غم سنگینی توی زانوم حس می کردم و احساس می کردم دنیا به آخر رسیده. تا غروب توی کوچه ها گشت زدم و دست آخر، شب با بچه ها رفتیم هیئت زانو زنی. یه کم خالی شدم.
صبح وقتی از خواب بیدار شدم کمی خس خس زانو داشتم؛ فکر کنم «زانو پهلو» کردم! یه پرنده لب پنجره نشسته بود. زانو کفتری بود و زل زده بود به من…انگار داشت می گفت: دوباره برو پیش رئیست و زانو تو سپر کن و بگو این وام حق منه!
بعد پر زد و رفت زانو کش آفتاب…قلبم به تپش افتاده بود و حس می کردم امید توی قفسه زانوم جریان پیدا کرده…راه افتادم. با خودم گفتم اولین جمله ای که به رئیس میگم باید این باشه: آقای رئیس! برادر عزیز! ما خودمون زانو سوخته ایم، چرا ما رو تحویل نمی گیری؟
برای اینکه دچار استرس نشم، سر راه یه شربت زانو خریدم و با آب معدنی خوردم و راه افتادم. به اداره رسیدم. رفتم دفتر رئیس. زانویی صاف کردم و گفتم: چند دقیقه با رئیس کار دارم. می خوام با ایشون زانو به زانو حرف بزنم، مرد و مردونه.
داخل شدم. رئیس زانوی دیوار وایستاده بود و داشت خیابون رو نگاه می کرد. هنوز سلام نداده بودم که گفت: اگه میخوای سنگ این جماعت تازه به دوران رسیده رو به زانو بزنی، بهتره برگردی پشت میزت!
زانویی صاف کردم و گفتم: نخیر قربان بنده برای عرض دیروزی دوباره مزاحم شدم.
احساس کردم رئیس زیاد حالش خوب نیست و کمی شنگوله! ته مانده شربت زانو رو دراوردم و دادم بهش و گفتم: مرهم زانو درده از هر نوعش!
خوشش اومد. لبخندی زد و گفت: تو هم کارمند خوبی هستی ها.
گفتم: ما زانو چاک شماییم. بعد هم دستم رو گذاشتم روی زانوم به نشانه احترام.
گفت: خب حالا چی میخوای؟
رئیس که شربت زانو رو خورده بود و درد زانوش بهتر شده بود، گفت: زانو مالامال درد است ای دریغا مرهمی…!!!!!!!!
(لیلی گلستان، مترجم و نگارخانه‌دار ایرانی )

چراغِ آشنائی روشن کرد و رفت – رضا ستار دشتی –

اردیبهشت ۱۳۹۵

محمد علی
تا ــ به قدرِ وِسعم ــ شمع ی افروخته باشم در گرامیداشت کوشش های چند ساله ی
محمدعلی صفریان مترجمِ آبادانی
شاید شاخص ترین میعادگاه روشنفکران آبادان«کتابخانه ی اَنِکس» بود با مدیریّتِ«محمد علی صفریان» که از تمام آثارترجمه شده، دست کم یک نسخه هم به زبان اصلی وجود داشت در آن جا.
همین بود که بسیاری دوستان، از راهِ تطبیق ها، خود مترجمی شدند،از جمله «پرویزامین زاده ”
دفتر کارِ آن عزیز و بزرگوار،پاتوق اهالی قلم شده بود.
همان جا بود که« اسماعیل فصیح» (نویسنده)، نجف دریابندری(مترجم) وابراهیم گلستان(نویسنده و کارگردان) و «امیر نادری»را ازنزدیک دیدم .
نقشِ کارساز ترجمه دربرانگیختنِ شوقِ ــ هر چند مختصر ــ کتاب خوانی و پیدایش و پیشبردِ ادبیات معاصر، انکار پذیر نیست.
بسیاری از کتابخوانان و ــ حتا برخی ازاهل قلم ــ تا آن حد با زبان ادبیات جهان ــ انگلیسی و فرانسه ــ آشنا نبودند تا بتوانند به زبان اصلی مراجعه کنند.
در ترجمه های صفریان ،آشکارا خطِ فکری او را می توانیم ببینیم و بخوانیم ش و در نوشته های دیگران.
وقتی رفیق م «اسماعل محرابی» در آن کتابخانه مشغولِ به کار شد،ساکن نخلستان بودم که تا«انکس» فقط چند دقیقه ئی راه بود. اغلب روزها سری می زدم و از مصاحبت جناب«صفریان»بهره ها می بردم.با گزینش او یکی دو کتاب قرض می کردم و برداشتم از کتاب تازه ئی که خوانده بودم ،با او در میان می گذاشتم و خطا هایم را اصلاح می کرد.
اگر«پرویزامین زاده» یا «ناصر تقوائی» یا «پیرزادِ جهرمی»از راه می رسیدند،هنوز کار ساز تر می شد نقد کتاب ها.
از مزایای عمده ی آن جا ترکیب کتاب های کلاسیک و کمیاب ــ حتا نایاب ــ بود با تازه ترین نوشته های اهل قلم ما و دیگران.دیگر این که گزینش کتاب های نوپدید، با او بود و«صفدر تقی زاده» با پیشنهاد مراجعان.محلّ مناسبی شده بود برای تبادل نظرهای اجتماعی و سیاسی .از میان ما به گمانم «ناصر تقوائی» و «پرویز امین زاده»بیشترین بهره ها بردند از آن استاد که حلالِ شان باد.
تا آن جا که به یاد دارم «صفریان» هرگز در باب نویسنده یا مترجمی، قضاوت «کیلوئی » یا «کومه ئی» ــ به دون ترازو ــ نمی کرد . هممواره نقد ش همراه می شد با ذکرِ نمونه ها و نقلِ قول ها.کم حرف بود اما سنجیده می گفت و مستند.
همو بود که از شاعرانی چون «شاملو»و «اخوان ثالث» و مترجم ی توانا چون «نجف دریابندری» دعوت می کرد.
بیشترین بهره را بعد از پایان سخنرانی و شعر خوانیِ آنان می بردیم که پرسش و پاسخ ها مطرح می شد در جمع و بعد در دفتر کار«صفریان» پای گفتگوهای خصوصی شان می نشستیم و همچون شاگردان «مستمع آزاد»؛ کسب فیض می کردیم.
به چشمِ جوانِ کم تجربه ام ،حضورِ تندیس کوچک«ماکسیم گورکی»روی میزکارِصفریان، بیانگرِ گرایش سیاسی و جسارت اوبود.
به نسبت، زود رفت و یادش مانده هنوزبا اهالی کتاب.
******************************
*. این ها ترجمه های ماندگارِ استاد «محمد علی صفریان»است:
وقت داشتی، بخوان و چراغِ خانه ش را روشن تر کن :
«دوبلینیها»از»جیمز جویس»،
«ارثیه»،
«کوههای بزرگ»،
«اهریمن پیر»، «یک حادثه دردناک»،
«قضیه اطلسیهای له شده»،
«مصاحبه با ویلیام فاکنر»،
«سیمای پنهای برزیل»،
«چرخ و فلک»،
«مرگ در جنگل از نویسنده ی نامدار جهان شرود اندر سن که با ادگار آلن پو، ایوان تورگنیف، و گی دو موپاسان شروع می شود و به گابریل گارسیا مارکز و دانلد بارتلمی پایان می پذیرد
متاسفان در ۵۹ سالگی در آمریکا درگذشت

تکه ای در مورد استاد ابوالحسن ورزی – اشکان صفریان

اردیبهشت ۱۳۹۵

ابوالحسن ورزی زن زیبائی داشت که از خوبرویان تهران به شمار می‌آمد و علاوه بر چهره‌ی جذاب، روحی زیبا پرست و لطیف داشت. اهل دل و شیفته شعر و ادبیات و هنر بود و با این خصائل جسمی و روحی ، الهام‌بخش طبع شاعرانه ورزی به شمار می‌آمد. وی نیز در جلساتی که همسرش شرکت می‌کرد، حضور داشت و در همین نشست و برخاست‌ها بود که بین او و آن جوان بلندبالای مازندرانی علائق عاشقانه شکفته شد و بتدریج حدیث مهرورزی آنها به یکدیگر از پرده بیرون افتاد و نهایتاً بین ورزی و همسرش جدائی رخ داد و آن عاشق و معشوق باهم ازدواج کردند.
طبع ظریف و حساس ورزی از این جدائی بسیار آزرده و مکدّر و ملول شد و به تدریج به آشفتگی‌های روحی گرفتار آمد. دوستان مشترک آنها که رنج و عذاب بی‌حد ورزی را می‌دیدند و احتمال می‌دادند که به جنون گرفتار آید، از این رویداد بسیار رنجیده و ناراحت شدند و آن را مغایر آئین دوستی و جوانمردی می‌دانستند و جمعاً به مرد بلندبالای مازندرانی فشار وارد آوردند که زن را رها کند و نهایتاً پس از ۷-۶ ماه آن دو از هم جدا شدند و زن بار دیگر به زندگی ورزی پیوست و غزل زیبا و پرمعنای «آمد امّا در نگاهش آن نوازش‌ها نبود»، بازتاب این رویداد بود. داستانی که موجب شد تا ورزی، آزردگی‌های روحی و احساسات لگدمال شده خود را در این غزل بیان کند . از سردی بوسه‌ها و نگاه‌های بی‌نوازش و آغوش بدون مهر شکوه و شکایت کند و از رسوائی‌ها ناله سردهد. تردید ندارم که خوانندگان صاحب‌نظر این نوشته براحتی می‌توانند به عمق ملال و آزردگی‌های روحی شاعر پی‌ببرند.
آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود
چشم خواب آلوده اش را مستی رویا نبود.
نقش عشق و آرزو از چهره ی دل شسته بود
عکس شیدایی، در آن آیینه ی سیما نبود.
لب همان لب بود اما بوسه اش گرمی نداشت
دل همان دل بود، اما مست و بی پروا نبود.
در دل بیزار خود جز بیم رسوایی نداشت
گرچه روزی همنشین جز با من رسوا نبود.
در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود
برق چشمش را، نشان از آتش سودا نبود.
دیدم، آن چشم درخشان را ولی در آن صدف
گوهر اشکی که من میخواستم پیدا نبود.
بر لب لرزان من، فریاد دل خاموش بود
آخر آن تنها امید جان من تنها نبود.
جز من و او دیگری هم بود اما ای دریغ
آگه از درد دلم زان عشق جانفرسا نبود

شناسائی بیشتر یک نویسنده – اسماعیل معزّی

اردیبهشت ۱۳۹۵

داشتم دستی به سرو روی کتابخانه کوچکم می کشیدم و بعضی از کتاب هایم را جابجا می کردم، بر خوردم به کتاب های محمود صفریان. نمی خواهم در اینجا از آن ها صحبت کنم، چون با نوشته های متعددم به دفعات در مورد آن ها گفته ام و در مکان های مختلف از جمله در رسانه گذرگاه نیز منتشر
کرده ام. این بار متوجه یک موضوع شدم و اینکه در حقیقت کمتر نویسنده ای را با این همه کتاب منتشر شده می شناسم ” هم مجموعه داستان و هم کتابهای رمان و بر اساس اطلاعیه در پایان آخرین کتابش یعنی ” فصلی دیگر ” رمان دیگری نیز با نام ” کویر بی حاشیه ” در دست دارد.” و بخصوص متوجه یک موضوع مهم دیگر شدم و آن اینکه این نویسنده تا کنون در چهار مجموعه داستانی که منتشر کرده است دقیقن ۵۱ داستان کوتاه داشته است آن هم داستان های چون:
لفط الله – جاسم – روز های آفتابی – غنچه – پیو ک – راز – روزی که گلابتون رفت – شب گوزن ها – ماههای آخر – ریزش طاق نما – خانه تسخیر شده – همسفرم اسدالله – قربون کور – نوعی نفس کشیدن، و بقیه که بدون مداهنه هر یک شاهکاری در داستان کوتاه نویسی هستند و باید خواندشان تا دریافت شود که چه می گویم.
آیا نبایستی مردم کشورم با این نویسنده آشنائی کامل داشته باشند؟
اعتقاد او در مورد داستان کوتاه بر این است که نبایستی چون رمان های حجیم زیاده گوئی داشته باشد و به دفعات یاد آور شده است، از آنچه در گوشه ای از داستان کوتاه صحبت می شود بایست در جائی دیگر از داستان در موردش صحبت شود.
می خواهم بگویم که تمامی داستان های کوتاه او ضمن اینکه پر محتوا، خوش نگارش و با سوژه هائی پر کشش است رعایت کامل داستان کوتاه شده است و بنظر من می تواند راهنمائی برای داستان نویسان جوان باشد
در حالیکه خانم آلیس مونرو کانادائی بخاطر نوشتن داستان های کوتاه جایزه ادبی نوبل را می برد، در ایران نویسنده بسیاری داستان های کوتاه ناب ،برای بسیاری از خوانندگان داستان های کوتاه ناشناس
بامی باشد.
اگر منتقدی داستان های این نویسنده را نقد بیغرضانه می کرد و باعث شناساندن او می شد در می یافتیم وقتی خود داریم زبیگانه تمنا نکنیم.
به این داستان کوتاه او توجه کنید که تا چه اندازه دلچسب است ضمن اینکه هیچگونه زیاده گوئی نارد و چه راحت و روان خوانده می شود .

در ایستگاه اتوبوس
ساعت هشت شب از کلاس که آمدم بیرون. سوز سرمای اواخر دسامبر، لوله شد توی تنم و تا ایستگاه اتوبوس که چهل، پنجاه متر بیشتر نبود، چیزی نمانده بود که یخ بزنم. داشت نفسم بند می آمد. سرما از درون تسخیرم کرده بود، احساس می کردم رگهایم دارند می بندند.
چشمانم پر از اشک بود و سرم به شدت درد گرفته بود. پوششم روبراه نبود. کلاه و شال گردن نداشتم، پالتویم را هم نیاورده بودم.
به کلاس که می رفتم، نه هوا چنین بود و نه قرار بود ناکهان دیوانه بشود.
هر چند مارک ” پشم خالص نو ! ” به کت و شلوارم خورده بود، ولی جان ِ رو بروئی با بادی را که احتمالن از قطب می آمد نداشت. گویا چنین است که همه چیز با هم اتفاق بی افتد، چون اتومبیل نیمه قراضه ام را نیز پس از ماهها بی توجهی صبح همان روز برده بودم تعمیرگاه.
چاره ای جز تحمل ادامه سرما در ایستگاه اتوبوس را که سر پناه درستی هم نداشت، و بنظر می رسید که باد را بیشتر کوران می دهد نداشتم. با تسلط ناپایدار برای توقف لرزیدن، نگاهی به برنامه آمدن اتوبوس ها انداختم و از زبان ساعت متوجه شدم که حدود بیست دقیقه بایستی سرما را تحمل کنم. امکان احضار تاکسی را هم نداشتم، و چاره همان بود که گفتم: ” تحمل ! ”
شروع کردم به قدم زدن، با این تصور باطل که، گرمم بشود، و ورانداز دو نفری که بعد از من آمده بودند، و حال و روزی بهتر نداشتند. ولی بنظر می رسید که سنگین رنگی تر سرما را دارند تحمل می کنند. خانمی پا به سن، و دختر خانمی که اگر سرما می گذاشت، زیبائیش آرامش می داد. با هم نبودند. به فاصله آمده بودند. بنظر می رسید آنها را قبلن دیده ام. شاید در همان آموزشگاه شبانه درس می خواندند.
بیشتر خانم پا به سن را می گویم، چون جوان تر ِ را اگر قبلن دیده بودم، زیبائیش حتمن جائی در یادم باز کرده بود.
به بهانه قدم زدن فاصله ام را برای دیدن بهتر زیبائی که از ” آن ِ ” خاصی هم بر خوردار بود کم کردم. دیدن زیبائی، و کششی که دارد، برای خودش حکایتی است. نه می توان، یا در حقیقف نه می شود، آن را نادیده گرفت و بی تفاوت از کنارش گذشت، و نه ادب اجازه می دهد که خوب سرک بکشی، ” بخصوص وقتی که از بخت بد کسی را همراه داری، یا طرف همراه کسی است. و شور بختی است وقتی که هر دو مانع! با هم باشند ”
عطر خوب را سرما هم مانع نمی شود، وقتی پره های بینی ام به لرزه در آمدند، فهمیدم که ریه هایم منتظرند، منتظر تنفس عمیقی که ازروی آن زیبائی و شادابی سوار بر رایحه ای خوش که فضای یخ زده را می شکافت می آمد. و این دلمشغولی مانع از دید لازم و نگاه خریدارانه شد. سرمای بی ذوق هم، بی توجه به آشوبی که داشت درونم را قلقلک می داد کار خودش را می کرد.
خانم پا به سن، با مهربانی خاصی بر اندازم کرد. در چشمانش قصد من بخوبی دیده می شد. نزدیکش که شدم گفت:
” چه سرمای لوسی. ”
سر ما همه چیز بود جز لوس. شاید داشت به من حالی کن می گذاشت. بهر حال، نمی شد جواب خانم محترمی را که همدردی کرده بود نداد.
” فقط لوس نیست، بقول شاعر، نا جوانمرد هم هست….من که حسابی سردم است. ”
و به دنبالش، مزه هم انداختم:
” چربی لازم را هم ندارم ”
ولی نگرفت. نه خندید و نه جوابی داد. اما چرا، سر تا پایم را خوب نگاه کرد. به گمانم داشت دنبال چربی می گشت.
ولی خوشگله تنهایم نگذاشت، ضمن چسباندن کتابی که در دست داشت به سینه هایش، گفت:
“….کار نفوذ این باد، از چربی گذشته. منکه دارم کبود می شوم ”
بهانه ای شد که راحت نگاهش کنم. باز با چاشنی رقیقی از مزه، گفتم:
” منکه کبودی نمی بینم. بزنم به تخته، حتا به در ماندگی من هم نیستید. ”
کاش گفته بودم:
” …در عوض این باد و سوز، گل سرخ زیبائی را روی گونه هایت نشانده است که هر بیننده ای را کمی اذیت می کند. ”
چراغ اتومبیلی از دور تاریکی و سرما را باهم شکافت، و ذرات معلق در فضا را به رقص در آورد.
می دانستم که اتوبوس نیست. هنوز چند دقیقیه ای به آمدن آن مانده بود. نزدیک که شد آهسته جلوی پای دختر ایستاد. نمی دانم چرا دلم گرفت. با کمی دستپاچگی، سرم را برای دیدن راننده بردم جلو. قبل از آن که متوجه بشوم راننده خانم است، از پشت سر، صدائی که خالی از طنز نبود گفت:
” مادرش است! ”
این حسادت چیست که مردان را در حد نا جوری دست پاچه می کند؟ حتا آنجا که حق هم ندارند، مثل من در ایستگاه اتوبوس، در آن شب سرد.
دختر جلو رفت، دستگیره در جلو را لمس کرد، سر بر گرداند، نگاهش را روی هر دوی ما انداخت و گفت:
” بفرمائید سوار شوید، از مادرم خواهش می کنم شما را برساند. هوا خیلی سرد است، بیش از این منتظر اتوبوس نمانید. ”
قبل از آنکه حرفی بزنم، و دنباله افکارم را عملن به اجرا بگذارم، خانم پا به سن بسیار قاطع گفت:
” متشکریم، اتوبوس آمد ”
سر که بر گرداندم، از چراغ هایش فهمیدم که همه چیز تمام شد. و در این فکر بودم که چرا، ” متشکریم :
چرا از طرف من برید و دوخت؟
آنچه برایم مانده بود اجرا کردم. جلو رفتم، و با تشکری دیگر، دستم را به سویش بردم، دست دادیم، ریه هایم را از مانده عطر دلنشین او پرکردم و چشمانم را از آن همه زیبائی.

حسب حالی بنوشتی و شد ایامی چند ! – یادداشتی بر کتاب سرگذشت یک سفر- نوشته ی محمد جعفری – شادی سابُجی

اردیبهشت ۱۳۹۵

نویسنده

سفرسابجی

در این یادداشت کوتاه سعی می کنم تا ابتدا به تعریف خلاصه ی کتاب و سپس به تحلیل و بررسی محتوی کتاب بپرازم، همچنین به طور مختصر به نقد کتاب محتوی سرگذشت از چند دیدگاه خواهم پرداخت و در پایان نیز چند پیشنهاد برای کتاب ارائه می گردد.

۱-معرفی و تعریف خلاصه ی کتاب
کتاب “سرگذشت یک سفر، زندگی نامه محمد جعفری فرزندی از تبار کوهستان و کویر” نوشته ی محمد جعفری چاپ آلمان، انتشارات برزاوند شامل ۲۷۸ صفحه می باشد. کتاب یک اتوبیوگرافی است که حاوی سرگذشت نویسنده در مدت هفتاد سال زندگی اش، از زمان تولد و کودکی در روستای ماربین تا زمان کنونی او در لندن را در بر می گیرد. نویسنده در حین تعریف سرگذشت خود که همراه با مهاجرت های مداوام از این شهر به آن شهر است به ارائه ی تصویری از زمانه و عصر خویش که همزمان با دوران حکومت پهلوی دوم، سقوط رژیم پهلوی، انقلاب سال ۵۷ و بعد از انقلاب است، می پردازد.

مهاجرت مدوام نویسنده، دغدغه ی آموختن درس و یادگیری، کاسبی و دغدغه ی معاش، اندیشه و تفکر مذهبی چهار عنصر عجین شده در این سرگذشت هستند. نقطه ی شروع مکانی این سرگذشت از روستای ماربین از توابع شهرستان اردستان در استان اصفهان و نقطه ی شروع زمانی سال ۱۳۲۳ شمسی است، نویسنده برای پی گیری عنصر آموختن و آموزاندن، زندگی در مکان های گوناگونی از جمله اصفهان، تهران، آبادان، چیذر شمیران، روستای امامه و آهار ازبخش روبار قصران شهرستان شمیرانات تهران،روستای لالون، روستای سنگ بست مشهد، شهر کرفلد آلمان، شهر وپرتال آلمان، برلین آلمان و لندن انگلیس را تجربه می کند. او از شهرهای بسیار دیگری چون قم، شهرهای شمالی ایران، ارومیه، پاریس،فرانکفورت،کلن، مونیخ، کاسل، کلن و ….هم در مسیر زندگی اش دیدن می کند.

نویسنده در پیگیری عنصر امرار معاش از کودکی تا زمان کنون دست به کارهای بسیار گوناگونی می زند از جمله کندن پونه از نهرهای آب (که در اصفهان به آن مادی گفته می شود)، شاگردی در بازار اصفهان، توت فروشی، فروختن چسب برگدان در مدرسه، فروختن بلیط بخت آزمایی در آبادان، مقنی و چاه کنی در تهران، دستفروشی در ناصرخسرو تهران، تدریس و معلمی در روستاهای تهران و مشهد، خرید و فروش زمین، زنبور داری در تهران، مهندس شیمی در وپرتال آلمان، مدیر روزنامه ی انقلاب اسلامی در تهران، نوشتن کتاب در زمینه شیمی، مدیر تولید کارخانه ی رنگ، خرید و فروش ژانراتور برق، فروش قطعات یدکی اتوموبیل BMW و …

در عنصر اندیشه و تفکر مذهبی نویسنده مسیر درازی را در سراسر عمر طی میکند. که شامل این روند است: نخل گردانی ماه محرم در ماربین، یادگیری روضه خوانی، قاری قرآن مدرسه، کلاس قرآن رفتن، روضه خوانی و منبر رفتن، مطالعه ی کتاب های مذهبی تصوف تسنن تشیع، شرکت در مراسم فوت آیت الله برجردی در قم، عدم انحراف در داشتن رابطه با زنان تن فروش آبادان، جستجوی مراسم بحث و نقد دینی در زمان پهلوی، پیوستن به سلک درویشان، دانستن نظر مثبت و یا منفی خمینی در قم برای رفتن به سپاه دانش، زیارت مرقد امام رضا در مشهد، تبلیغ برای خمینی در زمان تدریس در دوران پهلوی، جذب شدن به اتحادیه ی انجمن اسلامی دانشجویان خارج کشور، انتخاب نام های مذهبی عقیله (متاسی از لقب حضرت زینب: عقیله بنی هاشم) و حسنیه (متاسی از یک جزوه ی مذهبی) برای فرزندان اول و دوم، دیدار با بنی صدر در سال ۵۱ و همکاری با وی، همکاری با انقلابیون از بدو ورود با آلمان، سخنرانی در حسینه ها و مجالس بعد از انقلاب و آموختن عربی در زندان و….

نویسنده از نسلی است که در دوران رژیم پهلوی با فقر دست و پنجه نرم می کند و بزرگ می شود، به سپاه دانش می رود و سپس به استخدام آموزش و پرورش در می آید و از نظر مالی اندکی جان می گیرد، در روستای تدریس مبلغ خمینی می شود و سپس برای تحصیل به خارج از ایران می رود و چون مخالف رژیم پهلوی است جذب اتحادیه ی انجمن های اسلامی دانشجویان خارج از کشور می شود و به کمپ بنی صدری ها و نوفل لوشاتو می پیوندد سپس در ۱۴ بهمن ۵۷ با هواپیمای دیگری به جز پرواز انقلاب به ایران باز می گردد و به عنوان یک انقلابی مسلمان به خدمت انقلاب می پردازد و مدیر روزنامه ی انقلاب اسلامی اسلامی در دوران ریاست جمهوری بنی صدر می شود و بعد خودش قربانی رژیمی می شود که در تدارک آن نقش داشته است! آن هم به وسیله ی مصادره کننده گان ارزش های انقلاب که به تازگی بر اریکه قدرت سوار شده بودند. و در کودتای خرداد شصت همزمان با عزل بنی صدر از فرماندهی کل قوا به زندان می افتد و پنج سال و اندی را در زندان های مختلف نظام می گذارند و اندکی پس از آزادی دوباره مهاجرت میکند.

نویسنده در پایان سرگذشت خود این طور از زندگی خود نتیجه می گیرد که «تجربه به من آموخته است که روح عالم هستی بر راستی که ارزشی جهانشمول است، استوار می باشد و نه دروغ و یا دروغ مصلحت آمیز که خود نوعی از دروغ ولی با کلاه شرعی است. و به نظر و تجربه ام اگر انسانها هر کاری که می خواهند بکنند ولی دروغ نگویند و دروغ و انواع آن از جهان رخت بربندد، دنیا گلستان خواهد شد و بهشت موعود با راستی در همین دنیا ساخته خواهد شد. »

۲-تحلیل و بررسی محتوی
۲-۱ جذابیت رمان گونه ی کتاب
یکی جذابیت های این سرگذشت که در اثر تلاطم مکانی نویسنده در شهرهای مختلف است باعث می شود خواننده لحظاتی فکر کند که یک رمان را مطالعه میکند. تلاطم مکانی زندگی نویسنده از دبستان تا کنون نویسنده را شاید بتوان در یک بیت شعر از سیمین بهبهانی خلاصه کرد:

نه بسته ام به کس دل نه بسته کس به من نیز چو تخته پاره بر موج رها رها رها رها من

تلاطم جذاب دیگری که در این سرگذشت دیده می شود تغییر شغل مداوم نویسنده است فقر در دوران کودکی باعث می شود که در او روحیه ی کاسبی و داشتن استقلال مالی ایجاد می شود. از سوی دیگر کنده شدن او از کودکی از خانه و کاشانه در جستجوی درس و آموختن، نداشتن پدری مستبد و زور گو، در کنار نداشتن حامی و نقطه اتکای محکم برای پابند شدن و یکجا ماندن، جابه جایی مداوم در شهرها و عوامل متعدد دیگری باعث می شود که او آزادی و استقلال را با تمام وجود تجربه کند.

البته در این سرگذشت رد آشکار نوعی رها شدگی و تنها ماندگی انسان از دیدگاه اگزیستنسیالیستی را هم به وضوح می توان دید، انسانی که از کودکی تا هفتاد سالگی اش یکه و تنها در زورق خویش پارو می زند و از رودها و سیلاب های زیادی یکه و تنها عبور می کند غرق می شود دست و پا می زند نجات می یابد و….همه چیز همین طور بی راهنما و بی پشتوانه. نویسنده در چند جای کتاب آشکارا گلایه می کند که در زندگی اش راهنما نداشته و افسوس این نداشتن را می خورد، درد و اعتراض حسرت گونه ایی که پدر من هم که از هم نسلان محمد جعفری است همیشه از آن شکایت داشت!. انگاری که افسوس عمده ی این نسل نداشتن راهنما بود. اما نویسنده ی سرگذشت علی رغم چشیدن تنهایی و بی پناهی اگزیستنسیالیستی هیچ گاه از چهارچوب اندیشه ی خداباورانه اش خارج نمی شود! و هرگز در مقابل خدا و سرنوشت به عصیان و انتقاد بر نمی خیزد.

در نتیجه آزادی، استقلال و اسلامی بودن سه عنصری است که گویا تشکیل دهنده ی روحیه ی او و نسل او می شود، روحیه ایی که سال ها بعد در زمان انقلاب سال ۵۷ باعث می شود که این نسل در خیابان فریاد بزند استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی! نسلی که بعدتر خودش قربانی انقلابی می شود که در تدارک آن نقش داشته است! در واقع آن چه در پشت برخی سطرهای این سرگذشت خفته است روایت یک فرد و یک شخص نیست بلکه بخش هایی از این زندگی نامه، روایت نسل انقلابی قربانی شده ی خود انقلاب است!

حرکت ها و واکنش ها زنانه ی یکسانی هم در این سرگذشت دیده می شود که بیشتر به تکنیک های نویسندگی در رمان ها شباهت دارد. گویی که نویسنده ی رمان از یک رفتار زنانه شکایت دارد زنانی که با عزیمت کردن و رفتن همیشه مخالف اند. زمانی که محمد جعفری جوان می خواهد به آلمان برود با مخالفت مادرش مواجه می شود و باز همین مخالفت بیست سی سال بعد زمانی که حسنیه دختر جوان محمد جعفری می خواهد برای تحصیل پزشکی به آکسفورد برود، دقیقا همین مخالفت برای ترک خانه از سوی بتول جعفری همسر محمد دیده می شود.

۲-۲ اشاره به مقتضیات زمانه
بازی ها: نویسنده در ابتدای کتاب به اجمال از سنت های رایج در مکان و زمان خویش سخن می گوید و در اشاره ایی کوتاه از بازهای رایج زمان خود چون کارگو، گچ کنم، بازی شاه و وزیر و… به نام می برد و توضیح کوتاهی هم راجع به آن ها می دهد.
غذاها و خوراک: نویسنده در لابه لای خاطرات خود اشاره های کوتاهی هم به خوراک مردم می کند. برخی از غذاهای آن زمان عبارت بودند از: کله جوش، نان و ماست، نان و پنیر، تریت نان و شیر، جغولی بغولی و ….
بیماری ها: نویسنده در اشاره ایی تاریخی به بیماری های کچلی، تراخم چشم و مالاریا در ماربین و اصفهان در دهه ی ۳۰ اشاره می کند. این بیماری ها چنان در تاریخ اصفهان پر رنگ بوده اندکه اگر در همین زمان پای سخن مردان و زنان همان دوره که اکنون مادر بزرگ و پدربزرگ های ما هستند بنشینیم حکایت های زیادی در باره ی این بیماری ها و نحوه ی علاج آن دارند.
عناصر تشخص ورزی: چون در آن زمان ماشین کمیاب بوده است، در وسایل نقلیه ی بین شهری، “نشستن روی صندلی” در علامت تشخص و بزرگی بوده است، موضوعی که در عصر حاضر کاملا عادی تلقی می شود. از سوی دیگر داشتن دوچرخه هم یکی از روش های فخر و پز حساب می شد! همچنین دانستن و خواندن قرآن هم یکی از عناصر ی بوده است که فرد قاری مورد احترام دیگران واقع شود.

۲-۳ اطلاعات سیستم آموزشی
یکی از اطلاعات کلیدی این سرگذشت مربوط به روزگار نویسنده، اشاره به سیستم آموزشی و تحصیلی در دوران شاه است که با دیپلم ریاضی می توان در کنکور همه ی رشته های تجربی، ادبی و هنر شرکت کرد! با دیپلم ادبی فقط در کنکور ادبی و هنر و با دیپلم تجربی در کنکور تجربی، ادبی و هنر . بنابراین با مطالعه ی آن، متوجه می شویم که در سیستم آموزشی جمهوری اسلامی هنوز بعد از گذشت ۳۶ سال از انقلاب ۵۷ هیچ گونه تغییر بنیادی و ساختاری در سیستم دیپلم و کنکور نسبت به زمان پهلوی نکرده است و زیر ساختارهای آموزشی کنونی هنوز هم همان زیر ساختارها باقی مانده از رژیم قبلی است.

۲-۴ اطلاعات اقتصادی
یکی دیگر از اطلاعات کلیدی سرگذشت، اشاره ی نویسنده هر چند به طور موجز، به میزان دستمزد و در آمدش در مشاغل گوناگون، سطح مخارج ، بهای اجاره خانه و… است. از مقایسه ی قیمت ها و دستمزدها ذکر شده شده در این سرگذشت می توان شدت واپاشی و نابودی هزاران مرتبه ایی و حتی میلیون مرتبه ایی ارزش پولی ایران از زمان پهلوی تا زمان حال که ۳۶ سال پس از انقلاب است را به وضوح دید. برای مثال اولین دستمزد ماهانه ی معلمی نویسنده در سال ۱۳۴۶، معادل ۵۶۰ تومان و کرایه ی اتاق اجاره ایی معادل حدود ۱۰ تومان است! ارقامی که از نگاه نگارنده ی این مقاله و مقایسه ی آن با حال روز کنونی ایران، بیشتر رنگی از افسانه و خیال را تداعی می کند!

۲-۵ اطلاعات امنیتی
نویسنده در این سرگذشت به یک “مشکل کلیدی دانشجویان خارج کشور” در زمان پهلوی اشاره میکند، دانشجویانی که در راه مبارزه با استبداد هستند. محمد جعفری در دوران دانشجویی اش در آلمان که همزمان مشغول مبارزه هم هست از بازگشت به ایران اجتناب می کند زیرا نگران است که اسم او در لیست ساواک باشد و در بازگشت به ایران برای او مشکلی پیش بیاید. متاسفانه این مشکل که حتی پس از گذشت نزدیک به پنجاه سال از زمان تعریف شده در کتاب هنوز هم پابرجاست اما این بار در رژیم جمهوری اسلامی! و حتی به مراتب وخیم تر و بدتر هم شده است! دانشجویان بسیاری در خارج از کشور هستند که از بازگشت به وطن نگران اند و هراس دارند که اسم شان در لیست اطلاعات و نهادهای امنیتی و ….باشد و در بازگشت به ایران روانه ی زندان شوند، حال چه در راه مبارزه باشند و چه نباشند!! چرا که پرونده سازی و جرم کرده و جرم ناکرده و خیلی دیگر از واژه های دیگر مفهوم و معنای سابق خود را از دست داده است.

۲-۶ صداقت بیان
یکی دیگر از جذابیت چشمگیر این سرگذشت به صداقت نویسنده مربوط می شود که می توان در چند جا آن را به طور برجسته دید آن جایی که نویسنده خوبی و بدی در رفتارش داشته هر دو را ذکر کرده است و هیچ گونه لاپوشانی، سر هم بندی و یا زهدنمایی نیز دیده نمی شود، نویسنده در جاهایی شفاف آن چه در درون ضمیرش میگذرد را وا می گوید، برای مثال اول، نویسنده در دوران تدریس اش نشان می دهد که از درس نخواندن بچه های کلاس چنان خشمگین می شود که همه ی کلاس را تنبیه میکند و از هنگامه ی خشم از تنبیه شاگرد اول کلاس، هاجر، هم چشم پوشی نمی کند که این تنبیه باعث می شود انگشت هاجر آسیب می ببیند، گویی که هنوز عذاب وجدانی از این ماجرا در ضمیر نویسنده باقی مانده است هر چند که نویسنده از پشیمانی این گناه خود به طور مستقیم جمله ایی نمی نویسد. برای مثال دوم هم این که نویسنده اقرار می کند که پس از دو فرزند دخترش، دوست داشته که فرزند سومش پسر باشد! که این طور هم نمی شود! و سومین فرزند هم دختر می شود اما او باز هم با آغوش باز و شوق بسیار مقدم او را گرامی میدارد.

۲-۷ بررسی و واکاوی نقش زن از دیدگاه محمد جعفری
در کتاب هیچ اشاره ی مستقیم و ابراز نظری از نگاه نویسنده به “زن” وجو ندارد اما در واکاوی نقش زنان حاضر در این سرگذشت می توان اندکی به نگرش نویسنده به زن پی برد.

مادر: در بررسی نقش زن در این زندگی نامه می توان گفت که نقش مادر بسیار کم رنگ است.
خواهر: نویسنده در کتاب درباره ی روحی و فکری و عاطفی اش در رابطه با خواهر یا خواهرانش چیزی بیان نکرده است! حتی اسم آن ها در سرگذشت ذکر نشده! در صورتی که چنین روندی برای بردار نویسنده وجود ندارد و نویسنده جزییات زیادی را از رابطه با بردارش را بیان کرده است.
دختر: نقش سه فرزند دختر بسیار برجسته و پر رنگ است تاجایی که نویسنده از تولد، تحصیلات تا روحیات و ازدواج آن ها در روند موجز و مفید در اواخر کتاب شرح می دهد.
عمه: نقش عمه به عنوان زنی که سعی در دست اندازی به اموال پدری اش را دارد معرفی می شود!
همسر: نقش همسر شاید بیشترین نقش زنانه ایی است که در کتاب به آن پرداخته می شود. اما در بعد از مهاجرت به صورت مختصر اشاره می شود که همسر سختی های زیادی را تحمل میکند و همواره غم خوار و مدد کار بوده اما خیلی به جزییات آن پرداخته نمی شود.
خانم گیزلا بوشر (صاحبخانه): زنی که ابتدای امر نگاه مساعدی به نویسنده ندارد و منتظر است تا در گذر زمان او را بشناسد. و سپس در گذر زمان ارتباط فکری و روحی پایداری با نویسنده پیدا می کند که از سال ۱۹۷۵ تا کنون ادامه دارد.
زنان تن فروش آبادان: تعدادی زن تن فروش در آبادان هم در سرگذشت هستند که نویسنده به خاطر اندیشه ی مذهبی و فقر مادی اش اصلا به آن ها نزدیک نمی شود و تنها به فروش بلیط های بخت آزمایی اش به آن ها اکتفا میکند.
زن آقای طهماسبی دبیر مثلثات: این زن که روسری به سر ندارد و بی حجاب است به ظن نویسنده بی دینی را تداعی میکند. که البته نویسنده کمی بعدتر درس تجربه ایی می گیرد که عقیده و دین افراد را به لباس و شکل و شمایل نداند.
چند دانش آموز دختر در زمان معلمی: یکی از دانش آموزان دختر که هر روز سیبی را بر روی میز معلم می گذارد و نویسنده به او به چشم فرزند می نگرد. و دانش آموز دیگر هاجر است که انگشت دست اش در اثر تنبیه نویسنده آسیب می بیند.

نگاه محمد جعفری به زن برخلاف هم نسلان و معاصرانش، نگاهی است که نه سنتی است و نه مرد سالارانه است و نه ابزاری انگارانه. نویسنده با این که مسلمان معتقدی هم است اما به همسر و به فرزندان خود نظراتش را تحمیل نمی کند و زور گویی ندارد. نگاهی که آزادی و استقلال و رشد و پیشرفت و حق انتخاب را هم برای زنان به رسمیت شمرده است.

۳-نقد
۳-۱ عدم ابراز نظر شخصی نسبت به شخص شاه و شیخ
نویسنده در زمان اتمام دوران آموزشی سپاه دانش خود از جلوی شاه رژه می رود اما هیچ جمله یا ابراز نظری از دیدن شخص شاه در کتاب نیست. آیا مشکل او و هم نسلان اش سیستم سرکوب و ظلم است و یا شخص شاه؟ در خلال روایت کتاب نویسنده به بیان نظرات شخصی خودش درباره ی رژیم سابق کمتر می پردازد، البته رفتار نویسنده در مقابله با ساواک نوعی تقیه و ترس دیده می شود. همین عدم ابراز فکر و نظر، درباره ی شخص شیخ ( امام خمینی) هم دیده می شود نویسنده در زمان استخدام خود در آموزش و پرورش به علت تبلیغ برای خمینی گزارشی علیه اش رد می شود که با مساعدت شخصی مختومه می گردد، اگر چه در یک جای کتاب اشاره می کند که برای نظر مثبت و یا منفی خمینی جهت رفتن به سپاه دانش به قم نزد خانه ی خمینی می رود اما نظر صریح خود را درباره ی علت ارادت و تبلیغ اش برای خمینی نمی گوید.

۳-۲ وا افتادگی بارز در روایت سرگذشت
نویسنده از زمان مهاجرت و اقامتش در لندن که از صفحه ی ۲۲۷ کتاب شروع می شود، تمام وقایع ۲۰ سال زندگی اش را در کمتر از ۲۰ صفحه توضیح می دهد! که در صفحات زیادی موضوع روایت از خویشتن خویش به تحلیل وقایع مرتبط با سه فرزند دخترش می پردازد. در واقع نوعی وا افتادگی بارز در روایت از وقایع زندگی هست که جای خالی اتفاقات این دوره به شدت به چشم می خورد. علت عدم تعریف نویسنده از واگویی احوالات کنونی خویش در چیست؟

۴-پیشنهادات:
۴-۱ بازخوانی و ویراستاری کتاب ازدیدگاه زبانشناسی
ساختار فارسی برخی از جملات ساختار زبان فارسی نیست بلکه بسیار متاثر از ساختار زبان انگلیسی است، برای مثال چندیدین جمله ی معترضه ی در درون جمله ی اصلی قرار می گیرد، ساختاری که مربوط به زبان انگلیسی است. نگارنده حدس می زند که با توجه به اقامت بیست سی ساله ی نویسنده در خارج از ایران، این گرده برداری زبانی به صورت کاملا ناخوداگاه انجام شده است.
همچنین در ده سال اخیر قواعد و تغییراتی هم در رسم الخط فارسی داده شده است که بالطبع شاید نویسنده در جریان آن نباشد: برای مثال یکی از آن ها پرهیز از معرب نویسی : مثلا اطاق را دیگر با ط نمی نویسند و اتاق نوشته می شود. و یا قانون جدا نویسی پسوندهای جمع، جمع “ها” جدا نوشته می شود بدبختیها به صورت بدبختی ها نوشته می شود و تغییرات نگارشی زبانی از این دست که البته سهم اندکی خواهد داشت. کما این که صورت پردازی زبانی ! مطرح نیست، و به قول شاعر: ما درون را بنگریم و حال را ….با این حال پیشنهاد می شود که کتاب از دیدگاه زبانی و ساختار جملات بازخوانی و ویراستاری گردد.

۴-۲ افزودن بخش های وا افتاده در روایت سرگذشت
در روایت کتاب، از گذشته ها با شور و شوق صحبت شده است حتی جزییات بسیار ریزی از گذشته آورده شده است اما نویسنده با اشاره به سختی دوران از سر گیری درس و تحصیل در مقطع فوق لیسانس، روایت را قطع می کند. و خواننده کاملا منتظر می ماند که بعد چه شد؟

۴-۳ افزودن عکس های مکمل دیگر در انتهای کتاب
با توجه به این که نویسنده در اتحادیه انجمن اسلامی دانشجویان خارج از کشور عضو بوده و فعالیت سیاسی در خارج از کشور داشته و سپس در پاریس به مجموعه ی هوادارن خمینی می پیوندد، سپس دوران اول انقلاب را هم به عنوان روزنامه نگار تجربه میکند، چنان چه عکسی از آن دوران بسیار حساس تاریخی در خارج از کشور و یا داخل کشور دارد، پیشنهاد می شود که به انتهای کتاب و مجموعه ی عکس ها اضافه شود چون چنین عکس هایی ارزش تاریخی خواهند داشت.

۴-۴ نام استفاده شده توسط نویسنده
با توجه به تشابه اسمی نویسنده با چندین انسان معروف دیگر در زمان خودش از جمله:
– مسؤول سازمان تبلیغات اسلامی، یکی از فرماندهان سپاه، یکی از شاعران جوان، رئیس انجمن ملی حمایت از حقوق مصرف کنندگان،‌ که تلویزیون رژیم با او زیاد مصاحبه می‌کند. معاون پژوهشی و فن آوری دانشگاه تهران، یکی از دوستان الله کرم که رسانه های حکومتی وی را «کارشناس مسائل خاورمیانه» معرفی می‌کنند. یکی از استادان دانشگاه مشهد، یک دوبلر فیلم، یکی از اعضای حزب کمونیست کارگری، نویسنده و روشنفکر ایرانی محمد جعفری با نام مستعار همنشین بهار، و چندین هزار محمد جعفری دیگر در ایران و خارج از ایران پیشنهاد می شود که نویسنده از نام محمد جعفری ماربینی -فامیل دوم- خود هم استفاده کند تا از این طریق برای آینده گان در قرن ها و سالهای بعد اشتباهی پیش نیایید!.

با امید به این که نسل جدید و نسل های آتی ایران زمین از تاریخ این نسل و اشتباهات تاریخی اش درس بگیرند و در پی احقاق حقوق خود و رفع ظلم و داشتن ایرانی آباد و نه ایرانی ویران باشند. نسلی که اندیشه اش آزادی و استقلال ایران بود در تلاشی پر شور هم از خارج از کشور و هم از داخل کشور سعی کرد تا در گذر تاریخ، ارابه ی استبداد را در مسیر آزادی و رهایی پیش براند، اگر چه بر اثر خدعه و خیانت انقلاب دزدان نتیجه ی تلاشش این شد که ایران از “چاله ی استبداد شاهی” به “چاه استبداد شیخی” در افتد.
حال سوال این جاست که نسل کنونی برای نجات ایران از “چاه استبداد شیخ” چه برنامه ایی دارد؟ نسل کنونی صاحب چه اندیشه و آرمانی بر سرزمین ایران و سرنوشت خویش است؟ آیا افت بسیار شدید تیراژ کنونی چاپ کتاب به ۲۰۰-۳۰۰ جلد، حاکی از آن است که این نسل در جستجوی اندیشه ایی برای تحول روزگار خویش است؟ نسل جدید در داخل و خارج از کشور چگونه مبارزه می کند؟ آیا بر اشتباهات نسل قبل آگاهی کافی را دارد تا از تکرار دوباره ی آن در تاریخ ایران پرهیز کند؟

شادی سابجی- فرانسه
Chadi.saboji@gmail.com
۲۴ مرداد ۱۳۹۴ معادل ۱۵ اوت ۲۰۱۵

جغرافیای شبه جزیرۀ عربستان – یزدان خدا بنده لو

اردیبهشت ۱۳۹۵

11143188_895577037147931_6609425205902906770_n(1)
بیش از ۹۵ درصد از مساحت ۲٫۱۴۹٫۰۰۰ کیلومتر مربع کشور نو بنیاد عربستان سعودی که پس از فروپاشی امپراتورئ عثمانی توسط انگلیسها مستقل شد ، ریگزاری خشگ ، صحرای لم یزرع ، کوه های کم ارتفاع ماسه ائ فاقد گیاه فراگرفته و رودخانه ، باران ، رطوبت و هوای مساعد ندارد . میانگین بارندگی در سال ۱۰۰ میلی متر و هوا بسیار گرم و دمای آن در تابستان تا ۵۴ درجۀ سانتیگراد میرسد و در صحرای ربع الخالی میزان باران بسیار کمتر از حاشیه ها و گاهی سالها باران نمی بارد و بیش از نیمی از ساکنان عربستان صحرانشین ، دامدار و زیر چادر به سر میبرند و پیوسته در حال کوچیدن هستند .
عربستان از غرب به دریای سرخ ، شبه‌ جزیرۀ سینا و از شمال شرقی به خلیج پارس ، عراق و از جنوب به یمن ، دریای عرب ، اقیانوس هند و از شمال به سوریه ، عراق محدود میشود و در جنوب شرقی این سرزمین صحرای خشک ربع‌ الخالی قرار دارد و مناطق مسکونئ آن شامل .
۱٫ استان حجاز : در امتداد ساحل دریای سرخ .
۲٫ استان تَهامه : در کرانۀ شرقی دریای احمر .
۳٫ استان نجد : منطقۀ مرتفعی که از کوه‌ های حجاز شروع و در شرق تا بحرین امتداد می ‌یابد .
در گذشته ، جمعیت آن اندک و گروه های متمدّن ، حکومت‌ مقتدر و تشکیلات سیاسئ انسجام یافته در آن به وجود نیامده و روستا نشینی به مناطقی محدود می‌ شود که باران در فصولی از سال می ‌بارد و کاروان‌ های حمل کالا از مسیر هائیکه آب وجود داشت حرکت میکردند و طبیعت خشگ و صحرائی عربستان ، قبائل کوچنده را به سوی مناطق آباد و سرزمینهای خرم سوق می‌ داد و نظام اجتماعی آنها پدر سالاری منطبق با قوانین قبیله‌ بود و برای بادیه ‌نشین ها ، عصبیت قبیله در حکم قانون ، حکومت و ملیّت به شمار میرود .
شهرهای مهم عربستان .
شبه جزیره‌ به دلیل هوای گرم و خشک ، شهر مسکونی با اهمیت نداشت و شهر مکّه و نام قدیمئ آن « بکه » به دلیل وجود چهار دیواری بنام کعبه و بازاری در جوار آن و روستای طائف به دلیل آب و هوای نسبتأ معتدل و مدینه به علت قرار گرفتن در مسیر کاروانراه بازرگانی از اهمیّت نسبی در قدیم برخوردار بودند و ساکنان کاروان شهر مکه از قبیلۀ قریش با باور های مسیحی ، یهودی و زرتشتی و تعدادی هم بُت پرست بودند و فردی بنام اسماعیل سرایدارئ کعبه را برعهده داشت و در قرن پنجم میلادی از راه حمل و نقل کالا بین دو حوزۀ مدنیت یمن و دریای مدیترانه از رونق نسبی برخوردار بود و در یثرب در ۲۵۰ کیلومترئ شمال شهر مکّه و ۷۰ کیلومتری ساحل دریای سرخ کشاورزی تنها حرفه مردم و مهم‌ ترین محصول خرما و روستای طائف در شرق مکّه تنها انگور تولید میکرد …
فعّالیّت‌ های بازرگانی در مکّه .
تجارت به سرپرستی قریشی ها با سوریه در شمال و یمن در جنوب انجام میشد که در فصل تابستان با شتر به سوی شام و در فصل زمستان به طرف یمن حرکت میکردند و بازار های تجاری در ماه‌ های حرام نزدیک کعبه برگزار میشد . اعضاع قبائل اطراف مکه به این بازار ها آمده و کالای مورد نیاز خود را تهیه میکردند و ناحیۀ یمامه تولید کنندۀ گندم بود و در بازار عسل ، حبوبات و روغن معامله می‌ شد و تجارت ، حمل و نقل کالا مهم ترین وسیلۀ امرار معاش و تنها در ماه‌ های حرام صورت میگرفت و در طول دو ماه‌ ، عرب‌ ها بازار برپا میکردند و هشت روز ادامه داشت و در آن کشمش ، زیتون ، پارچه‌ ، ادویه خرید و فروش می ‌شد و مردم مکّه به شعرگوئی برای بالا رفتن از دیوار اغراق و خودستائی که محصول جادۀ کاروان روی تجاری بود علاقه داشتند و صنایع در آنجا رواج نداشت و تنها چند آهنگر در شهر مکّه قمه و شمشیر های زمخت می ‌ساختند و تعدادی به دباغئ پوست حیوانات و زنان عرب هم به ریسندگی و بافندگی مشغول بودند

اوضاع سیاسئ عربستان در سده های اخیر :
اقلیم عربستان تا قبل از استخراج نفت در جغرافیای سیاسئ جهان از اهمیت برخوردار نبود و سران قبائل را به بازی نمیگرفتند و سرشماری دقیق در آن صورت نگرفته و تعداد سکنه غیر مهاجر این کشور را در حدود ده میلیون نفر تخمین می زنند که غالباً در صحرای حجاز و بیابانهای کشور های همسایه ییلاق و قشلاق میکنند .
عربستان در طول تاریخ تا دهه سوم قرن بیست به دلیل خوی صحرائئ قبائل از آسایش و امنیت برخوردار نبود و فاقد حکومت مرکزی و امروزه نیز تحت حمایت قدرت های استعماری جهان قرار دارد و شیوخ عرب در گذشته جهت مشروعیت خود با سلطان عثمانی بیعت میکردند و نخستین بار در زمان عبدالعزیز سعودی در نیمۀ اول قرن بیست بوی نفت قبایل متخاصم را در یک حکومت واحد گرد آورد و جنگ و ستیز را موقتأ کنار گذارده و امنیتی نسبی در عربستان برقرار گشت و توسط خانوادۀ آل سعودی اداره میشود . استان نجد در صحرا خیزشگاه آل سعود و منشأ فرقۀ وهابی از شاخۀ حنبلیست و شمال نجد در نیمه دوم قرن نوزده میدان تاخت و تاز آل رشید بوده و شهر های اَحْساءِ ، قطیف ، ظَهْران ، خُبَر و دَمّام در ساحل خلیج پارس قرار دارند و اکثریت سکنۀ آنها شیعی مذهب اند و نفت عربستان از این منطقه استخراج و از بندر های خلیج پارس صادر میگردد.
شهر ها و استانهای عربستان غالباً نامهای باستانی و اسم عشیره ای دارند و اهالی آنها مرتب در حال کوچیدن و در این کشور کشاورزی و صنعت قابل توجه غیر از نفت وجود ندارد و تنها یک دهم از اراضی آن قابل زراعت و مواد خوراکی از خارج وارد میشود . 
استعمار انگلیس در عربستان :
سالهای اول قرن بیست ، دوران اوج سیاست استعماری و فعالیّتهای اقتصادی و ژئوپلیتیک بریتانیا در خاورمیانه و خلیج فارس بود و حضور آلمان هیتلری در منطقه که راه هند را به خطر میانداخت ، دولت انگلیس را بر آن داشت تا قدرت خویش در خلیج پارس و دریای عمان تثبیت و دولتهای منطقه را مطیع خویش سازد و لرد کرزن نایب السلطنه انگلیس در مستعمرات هند در سال ۱۹۰۳ میلادی به خلیج پارس آمد و شیوخ منطقه را تحت الحمایه دولت بریتانیا کرد و راه آب خلیج پارس و دریای عمان را بر روی آلمان و سایر دول اروپایی بست و اختلافات با فرانسه و روس را بر طرف و با آنها اتحادیه ای برای مقابله با آلمان نازی تشکیل داد و در سال ۱۹۰۷ روس و انگلیس برای حذف آلمان از خاورمیانه و خلیج پارس ، طبق قرار دادی مناطق نفوذ خود در ایران را گسترش و شمال و جنوب کشور ما را بین خود تقسیم نمودند و دولت انگلیس برای استحکام قدرت خود در منطقه ، شریف حسین شاه حجاز را تشویق به تأسیس اتحاد اسلام و عرب کرد و بنگاه « پان اسلامیزم » را در لندن تأسیس و ارتباط آشکار و پنهان سران کشور های مسلمان را فراهم نمود و این انیستیتوئ استعماری بنا به اصل تفرقه انداز و حکومت کن اقوام ساکن در منطقه را با تقویت گروه های عربی به جان هم انداخت تا خاورمیانه را هرچه بیشتر عربیزه کند و خانم گِرتُورد بل منشی کمیسر انگلیس در بغداد به پدرش ، سیاست بریتانیا در خاورمیانه را در یک جمله چنین خلاصه کرده : « پدر ، از بس که سلطان ، ملک و شاه ساختم خسته شدم »…
نقشه عربستان

فال و فالگیری- ابوالفضل سپاسی

اردیبهشت ۱۳۹۵

فال وفالگیری، بی شک باید قدمتی باندازه تاریخ آغاز تمدن وشهر نشینی
انسان داشته باشد.دراسطوره های تاریخی فالگیرها ،رمالها ودعا نویس ها
همواره حضوری جدی داشته اند،چه آنگاه که در خدمت پادشاهان و در
صف درباریان بوده اند وچه درمیان توده های مردم، وحضور درادبیات
نوشتاری، با پیش گوئی هائی که بعضا در لابلای تاریخ ثبت است.
اگر کار این جماعت در حد پیش گوئی وایذا شرح حال افراد باقی میماند
شاید بیشتر قابل توجه وبررسی های علمی واقع میشد، اما متاسفانه رواج خرافات وموهومات باعث رونق بازار رمالها ودعا نویسها شد، که با فروش دعا و جادو وجنبل کار پر رونقی را برای آنها ایجاد کرد.
افرادی آنرا با مذهب آمیختند که نمونه آن استخاره وتفعل به قرآن در اسلام است.
اما بحث در باره ایمان داشتن وبا واقعیت مطابقت دادن وبدنبال علتهای
علمی بودن برای مسئله فال وفالگیری که ارتباط مستقیمی به تقویت روح
ودانش شخص فالگیر با مسائل روحی وروانی ،و برخی از آنان با اگاهی
به خوابها مغناطیسی یا همان هیپتونیزم دارد ،در مقوله این مقاله نیست.
که دانشمندان واندیشمندان این رشته بسیار کتابها در این باره نوشته اند.
بحث من بیشتربراین محوراست که در دنیای امروزکه علم ازتسخیرمریخ تا مشابه سازی انسان پیش رفته است ،چگونه با این پدیده برخورد کنیم.
که از سوئی ریشه در اعماق تاریخ وباور های مردم دارد و از سوئی به دکانی پر سود برای گروهی در آمده است.
برای ارزیابی این مسئله ابتدا به سراغ فالگیر ها رفتم وصادقانه با آنها به گفتگو نشستم. همه آنها معتقند که پیش گوئی هایشان درست ازآب در آمده است وبا فالهایشان گاها مشکلات مردم راحل کرده اند که درآگهی های تبلیغاتیشان از آنها بهره گرفته اند. نا گفته نماند که در دنیای آزاد غرب کار کردن برای این گروه بسیار راحت تر ازکشورهای نظیر ایران است که اساسن فالگیری راحرام دانسته وامکان آزاد کارکردن برای آنها میسر نیست.
بهرحال بسراغ یک ایرانی روسی تبار رفتم که مدتی بود به کار فال بینی مشغول بود از او پرسیدم چگونه به این شغل رو آوردی او گفت: «متخصص وتعمیرکار کامپیوتر بودم روزی خانمی مرا به خانه اش برای تعمیر کامپیوتراش دعوت کرد پس از پایان کار او قهوه ای درست کرد و از من خواست تا فال او را بگیرم باو گفتم من اینکاره نیستم ولی او گفت تو از مهاجرین روسی هستی ومن میدانم که اکثر روسها این کار را بلدند. آنروز بنا بر اصرار این خانم فالش را همین طوری گرفتم واز
جمله به اوگفتم توبه امریکا میروی ودرآنجا صاحب فرزند پسر میشوی ،
اومرا مسخره کردوگفت، من کجا وامریکا کجا؟
اما مدتی بعد او بمن تلفن زد وگفت، من هم اکنون در امریکا هستم وبزودی هم صاحب پسری میشوم. بدین ترتیب اندک اندک بخودم ایمان آوردم ودیدم هرچه میگویم ، بیشترش درست از آب در میاید و اینک اینکار را بعنوان حرفه دوم خود انتخاب کرده ام.»
خودش که مدتها بود از زنش جدا شده بود در زیر زمین یک خانه اجاره ای تنها زندگی میکرد . در آخر سخن صادقانه ای گفت که به دلم نشست او گفت:
« فال بین ها تا حدود کمی آینده کسی را میتوانند حدسی بگویند بیشتر از آن اگر امکان داشت وضع زندگی خودم قطعا بهتر از این بود که می بینی».
بعنوان یک مشتری بسراغ یکی دیگر از فال بین های غیر ایرانی رفتم، او ابتدا از من پرسید مشکلت چیست؟ باو گفتم این را تو باید به من بگوئی آمده ام تا ببینم فالم چه میگوید او گفت: « تو اول باید به سئولات من جواب بدهی تا بتو بگویم…» بعد کمی جر وبحث من مجاب شدم اما قیمت پیشنهادیش برای انواع فال ها ئی که میخواست بگیرد بسیار بالا تر از حد معمول بود ومعامله صورت نگرفت .
اما من به این نتیجه رسیدم که این جماعت از پدیده روانشناختی استفاده میکنند وبا هوش وذکاوتی که دارند، در لابلای سئوال وجوابها به مشکل شخص مراجعه کننده پی برده وبیشتر مطالب را در آن باره میگویند.
علاوه بر این که یک سری مشکلات در میان سنین مختلف مردم جنبه عمومی دارد، مثلن جوانها با مشکل درس ،معلم ،دوست دختر ویا پسر و ایضا مشاجره با پدر ومادر درگیر هستند، میان سالان غالبا مشکلات مالی ویا شکست در ازدواج ودعوای با همسر را دارند، بدین گونه است که غالب مراجعه کنندگان به فالگیرها ،کسانی هستند که دچار شکستی در زندگی شده اند ویا در تصمیم گیری مهمی در تردید ودودلی بسر میبرند که البته در همه این موارد نقش فالگیرها اگر بتوانند، میتواند بعنوان یک امید دهنده وراهگشا بسیار مفید ومثبت باشد، چون برای هرکس موقعیت های حادی در زندگی ممکن است پیش بیاید، که گاهی منجر به دست زدن به کار خطرناکی مثل خودکشی میشود ،در این گونه موارد حرفهای یک امید دهنده ویا یک راهنما حتی در مقام یک فال بین می تواند بسیار مفید ونجات بخش باشد.
از سوئی بنظر من فال وفال بینی را نباید زیاد جدی گرفت بعنوان کمک فکری ومشاوره ویا تنوع وسرگرمی شاید بتواند ساعاتی ما را مشغول کند
اما فکر کردن به آن ومدام بسراغ آنها رفتن خطر جدی برای سلامت روانی آدمی دارد. بیاد میاورم پدرم در مقطعی از زمان هر کاری را که میخواست انجام دهد تسبیح را از جیب بیروم میاورد وفورا با آن استخاره میکرد ، انگاه انجام آن کار را به نتیجه استخاره محول میکرد ،اوائل زیاد به این کارش اهمیت نمیدادم اما وقتی استمرار در این کارش را دیدم روزی به اوگفتم شما عقل واندیشه خود را بدست دانه های تسبیح سپرده اید فکر نمیکنی این کار به زیان سلامت روانی شما باشد.
او آدم منطق پذیری بود مدتی روی حرف من فکر کرد وآنرا پذیرفت چون از آن به بعد دیگر استخاره نکرد.
اگر با مشکلات زندگی منطقی برخورد کنیم ، در مقابل دیگران کمی گذشت داشته باشیم ، در تصمیمات عمده ومهم فکر را بکار بیندازیم وجوانب کار را بخوبی بررسی کرده ومیزان ریسک را بدقت محاسبه کنیم و از همه مهمتر اتکا به نفس داشته باشیم قطعا موفق میشویم.
نکته دیگری که زیاد بی ارتباط با این بحث نیست خرید بلیط های لاتاری است که بنوعی فال بحساب میاید ،ولی وقتی بصورت یک عادت در میاید چیزی جز یک روان ناسالم ویک زیان مالی در هزینه های روزمره زندگی آدمی ندارد، اگر بپذیریم که شانس برنده شدن در لاتاری در صد بسیاری ضعیفی دارد وبدانیم که برندگان اصلی در واقع همه هفته صاحبان این حرفه هستند ، هرگز خود را معتاد به خرید دائمی آن نمی کنیم.
اگر حساب زندگی خود را بررسی کرده و با برنامه ریزی به یپش ببریم ، میتوان با در آمد اندک هم خوب وخوشبخت زندگی کرد، خوشبختی چیزی نیست که از کسی یا جائی برایمان به ارمغان بیاورند.
با نگاهی مثبت در می یابیم که خوشبختی از ما دور نیست. با قطعه ای از یک شعرسهراب سپهری شاعر اندیشه های پاک ، این نوشته را پایان میدهم.
” چشم ها را باید شست
جور دیگر باید دید”
……….هر کجا هستم باشم،آسمان مال من است
پنجره، فکر، هوا، عشق
زمین مال من است.
….

مصاحبه ای با خانم سابجی در میهن تی وی

اردیبهشت ۱۳۹۵

فایل صوتی
https://soundcloud.com/saeed-behbahani-1/0u8lgxqpmck1

​انعکاس ​

صدای ادبیات ایران ا

​از دوردست​

با برنامه ی “زورق ادبیات در آب های دور”

لینک صوتی مصاحبه در ساندکلود برای شنیدین

https://soundcloud.com/saeed-behbahani-1/0u8lgxqpmck1
لینک تصویری مصاحبه در یوتیوب برای دیدن​

https://www.youtube.com/watch?v=dFH2YO4vXTM

صفحه ی فیس بوک برنامه جهت اطلاع رسانی مصاحبه ها و برنامه ها

https://www.facebook.com/zoragheadabiyat?ref=hl

شبکه ی تلگرام برنامه ی زورق ادبیات در آب های دور

http://telegram.me/zoragheadabiyat

زورق

مسابقه داستان نویسی

اردیبهشت ۱۳۹۵

یک پیشنهاد
نوعی مسابقه داستان نویسی، با جایزه ای چون برگی سبز
زیر نظر شورای نویسندگان گذرگا ه. و هر نازنین صاحب نظر دیگری. اسامی داد طلبان داوری بتدریج اعلام خواهد شد، تا همگی در کوران باشند
حالا که فرهیختگانه یگانه را فرصت دیدار نیست، و پای رفتن و بالندگی شان را به بند کشیده اند، شاید این تلاش بارقه ای باشد. تلاشی در حد وُسع و امکانمان. از یاری دریغ نکنید
یکدست صدا ندارد
————————————————————————————————
در زیر ،شروع یک داستان کوتاه آورده می شود. هر گونه می پسندید، و می خواهید و می توانید، آن را ادامه بدهید….تکه پیشنهادی، می تواند هر جای داستان بیاید
حتا می توانید نوشته زیر را به عنوان، فقط یک سوژه مورد بهره برداری قرار دهید
————————————————————————————————
* پاسخ های دریافتی را به ترتیب، منتشر خواهیم کرد، و به آگاهی خوانندگان خواهیم رساند
در پایان، نظر وقضاوت آن ها ” خوانندگان ” تاثیری اساسی دارد
* مدت دریافت داستان ها، شش ماه است. ” تا پایان….شهریور ۱۳۹۵ “
* شرکت در این مسابقه شرط سنی ندارد ” مربوط به همه نسل هاست “
شرط زیستگاهی هم ندارد. از هر گوشه ی این دهکده جهانی می توان در آن شرکت کرد
* به نفرات: اول – دوم و سوم، پاداش کوچکی، اهدا خواهد شد….به اطلاع خواهیم رساند که چگونه پاداشی است
نتیجه مسابقه علاوه بر این که در گذرگاه خواهد آمد، وسیله ئی میل نیز اطلاع داده خواهد شد و در فیس بوک هم یاد آوری می شود
داستان ها بایستی در  *

” Word”
و با حروف

Unicode
و با شماره ۱۴
نوشته شده باشد. و فقط وسیله ئی میل

: gozargah@gozargah.com
ارسال گردد

* از هر شرکت کننده فقط یک داستان پذیرفته می شود
* از یاد آوری ئی میلتان دریغ نکنید
* داستان ها نباید از بیست سطر کمتر و از صد سطر بیشتر باشد..
————————————————————————————————
نه حال جواب دادن به تلفن را که داشت مرتب زنگ می زد داشتم و نه حال باز کردن در را که در فواصل زنگ های تلفن اعصابم را می نواخت
می دانستم که یکی از این دو مزاحم! باید او باشد. دروغ گفتن ها و زبان بازی هایش داشت کلافه ام می کرد. می خواستم خلاص شوم. تصمیمم را گرفته بودم
حدود سه سال بود که بازی بدی را با من شروع کرده بود. هم زیبا بودم و با تحصیلات دانشگاهی و هم پدر پول داری داشتم. و این ها داشت خفه اش می کرد. برای همین تا حالا به درازا کشیده بود، و مانع شده بود که رهایم کند. این نیمچه شیادان فرصت ادامه ندارند، تنور داغ می خواهند که در کمترین زمان نان شان را بچسبانند و تلیت کنند. و من چه موقعیت هائی را در این زمان از دست دادم
با هم که آشنا شدیم، مهندس برق بود از آلمان. خیلی زود متوجه شدم حتا یک کلمه آلمانی نمی داند، با زبان بازی شوخی کرد
” افسانه، باور کن مهندس برق هستم ولی نه از آلمان. انگلیس بودم، آنجا را حالا هم دوست دارم
امیدوارم توهم دوستش داشته باشی. خیلی دلم می خواهد بچه مان متولد آنجا باش
برای تعطیلات عید آمده بودم که سخت گرفتارت شدم. هر کار کردم نتوانستم دل بکنم. همین شد که تا حالا ماندگار شده ام. گمان نمی کنم کارم را در کارخانه عظیم پارچه بافی، به عنوان مهندس برق از دست بدهم

داستان غنچه – محمود صفریان

اردیبهشت ۱۳۹۵

وقتی برادربزرگم ازدواج کرد، شانزده هفده سالش بود. این را از بزرگ تر ها که با هم حرف می زدند متوجه شدم. اما بزرگتر نشان می داد.
“…عباس، این پسر شانزده هفده سالش بیشتر نیست، چطورداری زیر بارزن گرفتنش می روی؟ ”
و عباس که پدر من هم بود، بیشتر مواقع جوابی نمی داد. ولی یکی دو بار شنیدم که گفت”
” …چکار کنم، شاشش کف کرده…اگر برایش زن نگیرم می ترسم مریض بشود…”
تا مدت ها نمی دانستم که چرا اگر زن نگیرد مریض میشود. یک بار دیگر که باز دراین مورد صحبت میکردند، حاج آقا صابونچی، گفت:
” اوس عباس، مریض میشه چیه؟ مگه همه جوون هائی که زن ندارن مریض میشن ؟ ”
و پدرم گفت تو شهر ما ” دوب ” اش پر از خانم هائی است که یک از یک خوشکل ترند و خیلیا شون هم مریضند…حاجی می ترسم سوزاک بگیرد ”
با اینکه شنیدم بیماری که پدر ازش می ترسد ” سوزاک ” است. ولی نه می دانستم سوزاک چیست و نه می دانستم ” دوب ” که زنانش این بیماری را دارند کجاست. و چرا برادرم باید برود آنجا که سوزاک بگیرد.
از شهر خودمان، به این شهر آمده بودیم. جائی که بیشتر فامیل زندگی می کردند. هر سال می آمدیم. تابستان ها هوایش خَنک بود. سر سبز هم بود. حالا هم تابستان بود.

بیشتر حرف هایشان را نمی فهمیدم. بالا تر از سن ام بود. ولی نمی دانم چرا از گوش خواباندن
خوشم می آِمد.
کنجکاوی با آدم متولد می شود و از حس هانی است که از شیرخوارگی یقه را می چسبد.

می دانستم زن که بگیری هر وقت بخواهی می توانی همه جایش را ببینی و کیف کنی.
تو شهر خودمان با دختر یکی از همسایه هایمان که هم سن بودیم دوست صمیمی بودم.
دختری ارمنی بود. آنقدر خوشگل بود که من با همه کم سالی از دیدنش خوشم می آمد. خیلی دلم می خواست به همه جایش دست بکشم. مثل حریر بود. انصافن اکثر مواقع هم نا امیدم نمی کرد.
آدامس، خیلی دوست داشت. یک روز که یک بسته اش را روی یکی از میز های خانه دیدم به عشق خوشحال کردن ” هاسمیک ” برش داشتم. اسمش ” هاسمیک ” بود.
آدامس با طعم دارچین بود. آن روز هر چه این ور آن ور نگاه کردم، و همه جا را گشتم، ندیدمش.
دلم می خواست یکی از آن ها را بجوم، ولی هم می خواستم دست نزده اش را به او بدهم، تا فکر کند که توی خانه خیلی دوستم دارند که یک بسته آدامس دست نزده به من می دهند، هم ترسیدم به خانه که بروم بوی دهانم کار دستم بدهد.

حالا فکر می کردم که برادرم دارد با هاسمیک، یا دختری شبیه او عروسی می کند. دلم گرفته بود.
دلم می خواست، وقتی در مورد انتخاب زن برای برادرم حرف می زنند، من هم باشم تا بدانم اسمش چیست. با آنکه می دانستم حتمن ” هاسمیک ” نیست.

فردا که دیدمش، صدایش کردم. در خانه شان ایستاده بود. وقتی آمد بی مقدمه گفت:
” ابی! می دانی که ما به شما می گوئیم ” بارسیک ؟ ”
نفهمیدم چه می گوید. گفتم:
” بارسیک! بارسیک یعنی چه؟ ”
” یعنی که تو مسلمونی و من ارمنی، و ما باید از ” بارسیک ها ” خوشمان نیاید. با همه کم سن و سالی، کمی ترسیدم. مثل اینکه کمی هم سردم شد. ولی در جوابش گفتم”
” هاسمیک برایت آدامس آورده ام ”
بال گرفت، چند بار بالا و پائین پرید. و بی اختیار بغلم کرد و بوسیدم. هاج و واج شده بودم. بسته آدامس را از جیبم در آوردم و جلوی چشمش گرفتم. مات نگاهم می کرد.
” ابی! یک بسته؟ چند تایش را به من می دهی ؟ ”
” یک بسته کامل است. به یک شرط همه اش را به تو می دهم.”
” به چه شرطی؟ ”
” اگر شورتت را پائین بکشی و ” اونجا یت ” را نشانم بدهی. بخدا فقط نگاه می کنم…”
وقتی گفت:
” تو اول بده. ”
چه حال خوشی پیدا کردم. با عجله همه اش را گذاشتم کف دستش.
به این ور و آن ور نگاه کرد. ترس ریخت توی صورتش، ولی خوشگل تر شد. آهسته گفت:
” ابی! اینجا نمیشه. بریم زیر سایه بون توی باغچه جلوی خانه تان…”
قبل از او دویدم به آنجا. وقتی رسید، نفس نفس می زد.
” ابی! به من دست نزنی آ، فقط نگاه کن…کمی نگاه کن باید زود بروم…”
و شورتش را پائین کشید و بدون اینکه من بگویم دامنش را بالا گرفت. خدایا چقدر زیبا بود. مثل گندمی بود که کمی بزرگش کرده باشند، با موهای تنک و تک تک ِ کمی زرد رنگ… دلم می خواست ببوسمش…کاش حالا بود، کاش حالا چنین گل یاسی را می دیدم…هرچند این شانس را یافتم که بالاخره به موقع با نفسی عمیق مشامم را پر کنم.
در نشئه دیدار بودم که دیدم به خانه شان رسیده است. مدتی بود که بی او تنها ایستاده بودم. ولی آن لحظه و آن دیدار اولیه، گمان نمی کنم که تا بمیرم فراموشم شود.

به برادرم داشت حسودیم می شد. داشت هاسمیک را برای خودش می آورد خانه، خوش بحالش.

یک روز تصمیم گرفتم بروم یک گوشه ای دور و شاشم را امتحان کنم. ولی لامصب کف نکرد. معلوم شد که حالا حالا باید صبر کنم، و با خاطره هاسمیک بسازم.
بعد از آن روز خیلی کوشش کردم بهر شکل شده، یکبار دیگر آن پسته ی تازه دهان باز کرده را ببینم و هرجور شده دستی به رویش بکشم، ولی نشد، راه نداد. گویا این ” بارسیک ” بودن من، فاصله اش را روز به روز زیاد تر می کرد.

مدتی بعد ما نه از آن کوچه، که از آن محله رفتیم. اما فکر او، به من فرصت نمی داد که در محله جدید با سنی که، کمی هم بیشتر شده بود، جایگزینی برای اوپیدا کنم. آن پا های کشیده، آن ران های تراشیده با آن غنچه ای که در خود جا داده بودند، یک آن از ذهنم دور نمی شد. فکر می کردم هیچکس نمی تواند به آن زیبائی باشد
دلم می خواست همه این ها را مو به مو برای برادرم ” و در حقیقت برای خودم ” تعریف کنم، و بگویم خوش به حالت که داری زن می گیری، اگر مثل هاسمیک باشد هر وقت که پیش بیاید چه می بینی! ولی در این حد نبودم.
آن قدر دلم می خواست شاشش را ببینم. نوع و مقدار کف آن برایم خیلی مهم بود. می خواستم ببینم کی نوبت من می شود.
ولی من هیچکس را جز هاسمیک و آن زیبا ترین چاک را نمی خواستم.
همه آن هائی که به شکلی درد من را داشتند، بعد از مدتی کاملن فراموش می کردند. ولی برای من چنین نشد. هاسمیک عین یک عکس به دیواره ذهنم چسبیده بود.

مدارس که شروع شد، روز اولی که سواراتوبوس شدم، تا بروم مدرسه، با کمال تعجب و نا باورانه هاسمیک را دیدم، که چون اوایل خط بود، وسط های اتوبوس روی یک صندلی دونفره، تنهائی نشسته بود. داشتم با تردید نگاهش می کردم که خندید، و بسیار خوش رو برخورد کرد و صدایم کرد که بروم کنارش بنشینم. نفهمیدم چرا قلبم شروع کرد به تند زدن. سابقه نداشت. اما فهمیدم که دارم از احساس غرور پر می شوم.

” هاسمیک عطر زده ای یا خودت اینطور خوش بوئی؟ ”
خندید.
” یواش تر حرف بزن. کمی از مال خواهرم زده ام…”
” هاسمیک آن قدر ناراحتم که چرا بارسیک هستم. می دانم که از من، چون بارسیک هستم خوشت نمی آید. ولی من گناهی ندارم، بارسیک متولد شده ام. ”
” نه ابی، بخاطر بارسیک بودن نیست. ما دیگه داریم بزرگ می شویم، نمی توانیم مثل زمان بچگی با هم باشیم. ولی من دلم می خواهد تو را بیشترببینم. ”
” راستی هاسمیک آدامس ها خوش مزه بودند؟ ”
خندید و سرش را پائین گرفت.
” چرا این همه سرخ شدی، منکه حرفی نزدم. ”
نه سرش را بالا آورد و نه جوابی داد.
وقتی داشت پیاده می شد، نگاهم کرد و گفت:
” ابی، ناراحت نباش تو اتوبوس بیشتر می بینمت…”
” تو اتوبوس! ”
داشت تنها بودن با او، برایم رویا می شد. توی اتوبوسی که در باره عطر هم باید آهسته حرف زد، خیلی با خواست من فاصله داشت. باید کاری می کردم. من دلم می خواست هر روز ببینمش، حواسم را از درس و مشق دور کرده بود. تو مدرسه هم دلم نمی خواست زیاد ورجه وورجه داشته باشم. تنها دلخوشی ام ” هم اتوبوس بودن ” با او بود. و اگر یک روز بهر لیل نمی دیدمش تا فردا که باز سوار شوم گم شده ای داشتم. نمی دانم چرا رشدش بیشتر از من بود. دفعه آخری که پس از دوهفته دیدمش، داشت خانمی به قاعده می شد، و هر روز خوشگل و خوشگل تر، و من حسود و حسود تر. می ترسیدم از دست بد همش، داشت میوه رسیده ای می شد، که می دانستم نصیب من نخواهد شد.
کنارش که نشستم، بدنش ” هُرم ” داشت. گرمایش را خوب احساس می کردم.
” هاسمیک، می توانم کمی خودم را به تو بچسبانم، کسی متوجه نمی شود. ”
” اینقدر اسمم را تکرار نکن. یعنی از این نزدیکتر؟ من دارم گرمی بدنت را حس می کنم. “

کم کم داشتم متوجه می شدم که برادرم دارد چکار می کند. می خواهد هر وقت خواست، گرمی هاسمیکی را که درکنارش بود، برای ساعت ها داشته باشد.
از ذهنم آهسته گذشت:
” حرامش باشد ”
آخر دوستش داشتم، برادرم را می گویم، ” طفلک چند سال پیش عمرش را بشما داد و مرا از پا درآورد ” و آن روز نمی خواستم، یک جورائی نفرینش کنم. اما داشت مرا خیلی جا می گذاشت، کورس برداشته بود.

وقتی آن روز گفت:
” ابی! چرا این همه لاغر شده ای؟ ”
فهمیدم که دارم خیلی غصه می خورم. اما با ژست مخصوصی گفتم:
” این قدر اسمم را به زبان نیار ”
خندید، انگار که دنیا را به من دادند. بی اختیار گفتم:
” جون! ”
برافروخته نگاهم کرد و دوبار کمی هم بلند تر گفت:
” ابی! …این “جون ” را از کجا یاد گرفته ای؟ تا راستش را نگی، دیگه با تو حرف نمی زنم. ”
و با اخم ساکت شد. داشت یک چیزائی حالیم می شد. گفتم:
” این ایستگاهت است باید پیاده شوی، فردا حتمن می گویم که از کجا یاد گرفته ام. ”
قند تو دلم آب شد، فکر کردم، شاید دوستم داشته باشد که حسودیش شده، و بهمین خاطر حتمن فردا می بینمش، می آید که بداند از کجا یاد گرفته ام. کنجکاو شده بود.

” ابی! خوشحال نیستی دارم زن می گیرم؟ چرا این همه توهمی؟ ”
” نه، چرا نا راحت باشم؟….راستی داود، اسم زنت چیه؟ ”
” من که هنوز ندیدمش. میگن سیمینه ”
” چند سالشه داود؟ ”
” نمی دونم، گفتم که هنوز ندیدمش، اما حتمن از خودم کوچکترهِ “

حتمن هم سن ” هاسمیک ” است، پس هاسمیک هم می تواند ازدواج کند…سرم تیر کشید.
یعنی ” هاسمیک ” شاشش کف کرده ؟ شاید مال زن ها زود تر از مردا کف کند…شایدم آن ها احتیاج به کف، نداشته باشند. ولی هرچه باشد مال من نمی شود…من باید بزرگتر بشوم، باید شاشم کف بکند،
باید بابام بترسد که ممکن است سوزاک بگیرم…
خدایا! تا آن وقت هاسمیک بچه دار هم شده.

چطوری ” دوب ” را پیدا کنم؟ بابام از کجا می فهمد که من هم ” دوب ” را بلد هستم؟ تا فکر کند که ممکن است ” سوزاک ” بگیرم…اگر واقعن سوزاک گرفتم چی؟ اگر هاسمیک بفهمد، ازمن فرار خواهد کرد. بارسیک باشی، سوزاک هم بگیری!

” یک روز پشت در اتاق بابا مامانم بودم شنیدم بابام به مامانم گفت ” جون ” مامانم خوشش آمد.
صدای خنده اش ازدرز در زد بیرون. بلند خندید، بابام بهش گفت: ” زری یواش “…
اما هاسمیک تو اخم کردی…ولی من…”
” ولی تو چی؟ ”
” نمی دونم، تو چرا اینقدر سؤال پیچم می کنی؟ ”
می ترسیدم بفهمد که دروغ گفته ام. بابام با آن اخم دائم اش، نمی دانست ” جون ” چیه. اگر می دانست ” بجای دست بزنی که داشت، زندگیمون از این بهتر می شد. ” خدا بیامرزدش، روی هم رفته بابای بدی نبود، اگر بد بود داود به آن زودی زن نمی گرفت. کسی به جوانی به آن سن وسال زن نمی دهد. آن هم زنی مثل ” سیمین ” زن خوبی بود.

خیلی از آن سال ها گذشته، خیلی هاشون رفته اند. منهم دارم حسابی پیر می شوم. هاسمیک هم.

” هاسمیک ” از گاه گاهی تو اتوبوس دیدنت خسته شده ام. اگر کاری نکنی که یک جای خلوتی نیم ساعتی با تو حرف بزنم…”
” چه می کنی، اگر کاری نکنم؟ ”
” نپرس بغض دارم، تو اتوبوس خوب نیست بازش کنم. ”
” چی را باز کنی، چرا سخت حرف می زنی ”
” بغضم را هاسمیک! بغضم را. دارم می ترکم. ”
” اگر نتوانم چی؟ چکار می کنی؟ ”
” اول بغضم را توی اتوبوس باز می کنم تا آبروی هر دوی مان برود، بعدش هم…”
” بعدش چی؟ ”
” بعدش هم دلت را می سوزانم. پشیمونت می کنم.”
” ابی! چه میکنی؟ چی داری می گوئی. چطوری دلم را می سوزانی، چکار می کنی که پشیمون بشم؟ ”
” هاسمیک! خودم را می کشم، فهمیدی؟ “

” گریه نکن، هاسمیک، خوب نیست همه دارند نگاهمان می کنند. ”
و با گریه پیاده شد. با این اشک ها چه جور می رود سر کلاس؟
اگر نخواست یا نتوانست، چه جوری خودم را بکشم؟ کار بسیار سختی است.

روز عروسی داود، زنش را دیدم. چه خوشگل بود، اما نه به خوشگلی هاسمیک.
خدائیش جمع و جور و زیبا بود.
همانطور که هردویشان روی صندلی کنار هم نشسته بودن، از ذهنم گذشت:
” خوش به حال هردوی شما. “

” سیمین ” این ” ابی ” برادر کوچکمه. پسر ِ خوبیه، خیلی دوستش دارم ”
سیمین سرتا پایم را نگاه کرد، و لبخند زد.
نمی خواستم ساکت باشم، ولی نمی دانست چه بگویم. خجالت هم می کشیدم.
” سیمین خانم، این داود، خیلی مَرده….تو هم خیلی خوشگلی…”
و از دید رسشان دور شدم.

” ابی! یک خبر خوب دارم یک خبر بد ”
ساکت ولی با دلهره نگاهش کردم.
” ابی! روز جمعه همراه پدر و مادر وخواهرم، قرار است همه برویم خانه عمویم. می خواهم سر درد و درس را بهانه کنم، و با آن ها نروم. اگر بتوانم، تو خونه تنها می شوم. ”
نگذاشتم حرفش را ادامه بدهد. داشتم ذوق زده می شدم.
” هاسمیک من از کجا بفهمم، که موفق می شوی، تا بیایم.”
” ابی دیگه از آن حرف ها نزنی. قول بده ”
” کدوم حرف ها؟ ”
” خودت می دونی، دیگه تکرارش نکن. ”
ساکت نگاهم کرد. منتظر بودم تکلیفم را روشن کند.
” خب، از کجا بفهمم؟ ”
” منتظر قولت هستم. قسم بخور و قول بده ”
” مردن من برایت این همه مهم است هاسمیک؟ ”
” دوباره این کلمه را گفتی؟ مگر نگفتم تکرارش نکن؟ …آخه ابی…”
” ابی چی؟ ”
هر وقت شرم در رگ هایش راه می افتاد، قبل از اینکه صورتش گلگون شود سرش را پائین می گرفت.
” آخه ابی! من خیلی دوستت دارم…”
بی اختیار دوقطره اشک روی گونه هایم دوید. دستپاچه شد.
” چه شد ابی! چرا گریه می کنی؟ پاکشان کن بَدِه، …حرف بدی زدم؟ ”
” نه هاسمیک، این اشک خوشحالیه. تو واقعن من را دوست داری؟…هاسمیک من هم تو را خیلی دوست دارم…خیلی،… پس خبر بدت کدومه؟ ”
” جمعه که آمدی بهت میگم…جمعه باید از ساعت ده صبح اطراف خانه مان باشی، جائی که کسی تو را نبیند ولی تو درِ خانه ما را ببینی. وقتی آمدند بیرون اگر من همراهشان نبودن، در خانه ای خالی منتظرت هستم. خوب فهمیدی؟ ”
” و اگر تو هم آمدی بیرون، چکار کنم؟ دیوانه می شوم. ”
” از حالا اینطور فکر نکن…من رفتم. به ایستگاه رسیدم “

وقتی داشتم از سیمین و داود، دور می شدم فهمیدم که داود پرسید: سیمین دوستم داری؟
من دیگر دور شده بودم. ولی حالا، ابی، فهمیدی که هاسمیک چه گفت:
” ابی دوستت دارم. نه، گفت ابی ” خیلی ” دوستت دارم “

خدایا! امروز چهارشنبه است، تا جمعه چکار کنم ؟ خیلیه! اگر به زور راهش انداختن چی؟
می دانم که کار دیگری خواهد کرد. گفت که خیلی دوستم دارد.
اما کی؟ چطور تحمل کنم؟ ….کاش دعا راست بود.

” ابی! نمی بینم خیلی به درس هات برسی. اشباه نکنی مثل من زود درس را رها کنی یا جدی نگیریش…منم درفکرم اگر بشه ادامه بدهم…”
” داود، پس زنت را چکار می کنی؟ پول از کجا در میاری؟…”
” می خواهیم اگر بابا قبول کند با هم درس را ادامه بدیم. ”
” یعنی هم زن و شوهر باشین هم درس بخونید؟ میشه؟…اگه بابا قبول نکرد چی؟ داود بابا این همه
پول داره؟ ”
” سمین با مامانش در این باره صحبت کرده، قول داده اگه بابا قبول کنه و کمک هم بکنه، مامان سیمین هم همراهی کنه.”
” داود! ماما یا بابای سیمین؟ چرا ماماش؟ ”
” ابی، مامای سیمین وضع مالیش توپِ توپِ “

مامای هاسمیک چی؟ اگر کار ما به آنجا بکشه، می تونه کمک کنه؟ ولی من که ” بارسیک ” ام،
فکر نکنم بگدارند ما با هم ازدواج کنیم.

خوب نیست دوباره برایش آدامس ببرم، تازه آدامس یادش می آورد که دفعه قبل بخاطرش چه کار کرده، نه آدامس نه…
امروز پنجشنبه است. حوصله به مدرسه رفتن را ندارم. دلم می خواهد خانه باشم، تا ببینم فردا چه می شود. ولی به چه بهانه ای؟ بهتره بروم شاید هاسمیک را دیدم و توانستم در مورد فردا بیشتر به پرسم. چی به پرسم؟ همه را گفته، میماند خودم و شانسم.

رفتم ولی ندیدمش. شاید از حالا خودش را به مریضی زده.
چرا این همه دلهره دارم؟ من که هر روز او را می بینم حتا گرمی مطبوع بدنش را حس می کنم، مگر جمعه قرار است چی بشود که این همه ” یک جوری ” شده ام.

وقتی در را باز کرد، نتوانستم خودم را بگیرم، بغلش کردم، از زمین کندمش و با فشار بوسیدمش، و فریاد زدم:
” موفق شدیم.”
دست پاچه شد:
” چه کار می کنی ابی؟ آرام باش. بگذار خودمون را پیدا کنیم. بگذارم زمین خسته می شوی.
سرو صدا هم نکن، آخه یعنی من تنها هستم…”
” ببوسم تا بگذارمت زمین.”
” امروز خیلی می بوسمت، نگران نباش…بوسه عاشقانه و بوسه خدا حافظی…”
آرام گذاشتمش زمین.
” چی گفتی؟ بوسه خدا حافظی دیگه برای چیست؟ خدا حافظی! درست شنیدم؟…هاسمیک چرا زجرم می دهی؟ بگو که داری ناز می کنی.”
” ابی! آروم بگیر بنشین تا برایت نوشابه بیاورم، باید مواظب باشم زیاد ظرف کثیف نکنیم، اگر پدر مادرم بو ببرند، واویلا می شود.”
” هاسمیک، نوشابه نمی خواهم، تو هم بگیر بنشن، مگه نمی گوئی وقت زیادی نداریم؟ ”
” بگذار در را از تو قفل کنم. الآن میام کنارت می نشینم. ”
” آنجا نه، بیا درست کنارم، می خواهم گرمی تنت را بهتر احساس کنم. ”
” ابی! شیطونی بی شیطونی…”
” هاسمیک! چشم هات چه رنگیه؟ وقتی می چرخونیشون، تسلیم ات می شم. خودت می دونی که خیلی خوشگلی؟.
” ابی، این همه لوسم نکن، بارسیکی! که من خیلی دوستت دارم. اما اگر پدر مادرم بفهمند که من یک بارسیک را آورده ام خانه، نمی دونی چه به روزکارم می آورند…”
” هاسمیک آنقدر دلم می خواد لب هایت را ببوسم، همانطور که تو فیلم ها دیده ام…
هاسمیک، اگر از بارسیکی در آیم، می توانم با تو ازدواج کنم؟ نه حالا، موقعش که شد. ”
” چطور می خواهی از بارسیکی درآی ؟ ”
” پشت خانه مان یک کلیسا هست، کشیشش خوش قیافه ای که فکر می کنم خیلی هم مهربون باشه آنجا میره و میاد. ازش خواهش می کنم که یک کاری بکنه…”
” نه ابی، ما نمی توانیم با هم ازدواج کنیم. باید زن و مرد چندین سال تفاوت سنی با هم داشته باشند. آخه زن ها زود تر شکسته می شوند. ”
” این حرف ها چیه؟ وقتی زن ومرد موافق باشند این حرف بی معنیه. من موافقم، توچی موافقی؟”
” ابی حالا موقع این حرف ها نیست…خبر بد، اینه که بعد از تعطیل مدارس، ما برای همیشه از این شهر می رویم. ”
” کجا؟ ”
” تهران! ”
” چرا؟ ”
” بابام میگه، بقیه دبیرستانت را باید تهران تمام کنی و همانجا هم بروی دانشگاه. ما تا پایان سال تحصیلی می توانیم با هم باشیم “

” هاسمیک من دیگه برم…حالم خوب نیست. بابا مامانت هم نزدیک ِ بیان، نمی خوام ناراحتت بکنند…”
” ابی صبرکن. کجا؟ راستی راستی داری می روی؟ کمی صبر کن، توضیح بدهم…پس راست نمی گوئی که دوستم داری…”
” اتفاقن چون خیلی دوستت دارم، دارم می روم…خدا حافظ…”

” از صب منتظر بودم تا بیائی، ماما خیلی از دستت عصبانیه. میگه، صبح زود کجا رفت، چرا به من نگفت.
من به ماما گفتم: وقتی داشت می رفت به من گفت که به شما بگم داره میره پیش چند تا از همکلاسی هاش. مواظب باش که من دروغگو در نیام…”
” ممنون سیمین خانم. چشم مواظبم…”

” ابی توئی؟ بیا ببینم کدام گوری بودی؟ ….این چه وضعیه؟ چرا این همه در همی؟ چی شده؟ ”
” هیچی، چیزی نشده. ”
” با این همه برافروختگی و در همی، میگی چیزی نشده، می خوای باورکنم؟ اول بگو ببینم کجا بودی؟ چرا صبح زود و بدون اینکه به من بگی رفتی؟ ”
” ماما! می خواستم دیروز بگم یادم رفت. امروز صبح هم نبودی، تو اتاقت بودی. ولی به سیمین خانم گفتم که می روم پیش دوستام ، بعد هم با یکی از آن ها بگو مگوم شد.
کافیه، محاکمه تموم شد. می توانم بروم دست و رویم را بشورم؟ ”
” با کدام دوستت بگو مگو داشتی؟ ”
” ماما تو را بخدا گیر نده. حال ندارم…”
” برو از جلوی چشمم دور شو.

” ماما، می خوام بعد از این با دوچرخه برم مدرسه. برام می خری؟ ”
” اتوبوس چشه؟ چی شده که می خوای با دوچرخه بری مدرسه؟ ”
” می خری ماما؟ ”
” جواب منو بده، هی حرف خودت را تکرار نکن. با کدام دوستت حرفت شده که دیگه نمی خوای با او تو یک اتوبوس بری مدرسه؟ ”
” راستش همین جوریه که می گی. ”
” این که چاره اش دوچرخه نیست که فعلن نداری. از فردا صبح کمی زود تر تکان بخور با اتوبوس دیگری برو. اما آدم با دوستش اینجوری قهر نمی کنه. دوست زیاد پیدا نمیشه برو باهاش آشتی کن. “

بیش از یک هفته صبح ها زود تر پاشدم و با اتوبوسی که می دانستم هاسمیک سوارش نیست رفتم مدرسه. و زجر کشیدم.
خواب هایم شده بود کابوس. بدترینش هم خوابی بود که هاسمیک با پسره لندهور بد قیافه ای، عروسی می کرد. حتمن پسره بارسیک نبود چون با هم برای عقد به همان کلیسای پشت خانه ما می رفتند. جگرم کباب می شد وقتی آن پسره نکبت می بوسیدش. چند بار هجوم بردم که بزنمش، و لی قلدر به نظر می آمد. و دوشب پیش که دیگر تصمیم را گرفتم و رفتم جلو که یقه اش را بچسبم، دیدم دختری که همراه او دارد به کلیسا می رود هاسمیک نیست. خیس عرق از خواب پریدم. آنقدر خوشحال شدم که دیگر خوابم نمی برد.

نمی دانستم چکار باید بکنم؟ عقلم به کاری که موثر باشد قد نمی داد. با اینکه داشتم کلاس نهم دبیرستان را تمام می کردم، و کم کم پشت لب هایم داشت پُر می شد، ولی مثل اینکه عقلم قد لازم را نکشیده بود. داغ ِ دیدن هاسمیک بودم اما نمی دانستم چکار کنم. در حقیقت نمی دانستم اگر دیدمش چه بگویم. او داشت می رفت، داشت مرا ترک می کرد. از لحاظ قد و هیکل و قیافه هم کاملن مناسب ازدواج شده بود. درسته که می گوید تا درسم تمام نشود ازدواج نمی کنم، ولی اگر یک حرامزاده توانست مخ اش را بزند چی؟ من هم که دم دستس نیستم که حرف های دیگران را باطل کنم. وقتی من باشم هوائی نمی شود. فرصت نمی کند. ارمنی ها هم مثل ما پدر مادرشان زورشان نمی کنند که حتمن باید ازدواج کنی و با این مرد که ما می گوئیم. کاش می شد ماهم می رفتیم تهران. می رفتم تا مثل شاهین هوایش را داشته باشم. ولی واقعیت با ” کاش ” خیلی فاصله داشت. اگر امکان داشتم، مثل دزد های دریائی می دزدیمش، می بردمش توی ” خَن ” یک کشتی پنهانش می کردم، همانجا هم با هاش ازدواج می کردم. و با کشتی همه جای دنیا می بردمش و از سهم دزدی ها یمان هرچه که دلش می خواست برایش می خریدم….خدایا! دارم دیوانه می شوم.

” ابی چرا این روز ها پریشانی؟ سیمین از من خواسته با تو صحبت کنم و اگر بخواهی کمکت کنم. من برادر بزرگت هستم، میدانی که خیلی هم دوستت دارم، سمین هم واقعن دوستت دارد، با من حرف بزن، اگر مشکلی داری تنهائی به کول نکش. برو لباس هایت را بپوش با هم برویم بیرون. می خواهم تنهائی با تو صحبت کنیم…”

تصمیم گرفتم با ” داود ” حرف بزنم. کس دیگری را ندارم. من هاسمیک را دوست دارم، یک فکر کمکی می خواهم تا راهنما ئیم کند. با داود صحبت کردن حتمن در بد ترین شکلش کار را از اینی که هست ناجور تر نمی کند. حالا همه چیز راکد مانده، حتا فکر من.

” داود، اگر به من بخندی، یا عصبانی بشوی، دیگه برادر من نیستی. باید قول بدهی که نصیحتم نکنی، باید از بن بست بیرونم بکشی…”
” حرف بزن ابی، من فقط می خواهم اگر بتوانم کمکت کنم. خنده و عصبانیت یعنی چه؟ “

” داود، عاشق شده ام، عاشق یک دختر ارمنی، داود خیلی دوستش دارم. ولی حالا بیشتر از یک هفته است که ندیدمش. ”
” چرا؟ “

آفرین بر این برادر، چقدر خوب توجه می کند، و چه خونسرد و بدون عصبانیت سؤال کرد.

” داود جریانش مفصل است. برای چند دقیقه خانه شان بودم، تنها بودیم. وقتی گفت تصمیم دارد با خانواده اش از این شهر برود، می روند تهران. من هم بغضم گرفت برای اینکه نفهمد، ولش کردم و تقریبن به حالت نیمه قهر آمدم بیرون. خیلی گفت:
نرو، با مکافات خانه را خلوت کرده ام.
ولی من آمدم. و پشیمان شدم. دارم دیوانه می شوم. در محله قبلی همسایه بودیم، از آن پس در اتوبوسی که می روم مدرسه می بینمش که آن را هم با زود تر رفتن، از خودم گرفته ام. ”
” دختر آقای ” میناسیان ” را که همسایه بودیم می گوئی؟ ”
” بله، هاسمیک را می گویم. ”
” می دانی که ارمنی ها کمتر با مسلمان ها ازدواج می کنند ؟ ”
” بله می دانم خودش به من گفته ”
” پس می خواهی که فعلن معشوقه ات باشد تا ببینی چه می شود ؟ ”
” داود بگذار ببوسمت، تو چقدر خوب می فهمی، کاش نصف تو حالیم بود…”
” ابی بگذار فکر کنم، چند روز دیگر دوباره با تو صحبت می کنم. ولی تو هر طور شده بدون اینکه خوت را بشکنی ترتیبی بده که حتمن ببینیش، و حتا بابت آن روز از دلش در آوری.
خوب گرفتی که چه می گویم؟ ”
” بله داود. “

پکر از مدرسه آمدم بیرون، دلم نمی خواست سوار اتوبوش بشوم، ولی برای پیاده روی تا خانه
خیلی راه بود. هاسمیک این همه بی معرفت نبود که سراغی از من نگیرد، یعنی چه شده؟
آهسته آهسته رفتم بطرف ایستگاه اتوبوس.
داود هم گفت یکجوری حتمن دوباره ببینش، و گفت که بابت آن روز از دلش درآر. چه جوری؟
از کجا پیدایش کنم؟ بهتره که فردا با همان اتوبوسی که می دانم سوار می شود، بیایم مدرسه. همین
کار را می کنم.
کمی خیالم راحت شد. شب فکر می کنم که اگر دیدمش چکار کنم و چه بگویم.

” آقا ابی بی معرفت! ”
سر برگرداندم، هاسمیک بود. از خوشحالی داشتم پس می افتادم. بی اختیار رفتم به طرفش، بازو هایش را گرفتم، تکانش دادم و کمی بلند گفتم:
” فدات شم، هاسمیک توئی؟ ”
با خنده گفت:
” فکر می کنی می توانی از دستم در بروی؟ ”
” هاسمیک اینجا چکار می کنی، اینجا که ایستگاه مدرسه ما است ”
” ولی ارث بابات که نیست، من هم می توانم اینجا منتظر عشقم باشم، نمی توانم؟ ”
” چرا عزیزم، می توانی. ”
” ابی چه رمانتیک حرف می زنی، مثل اینکه بد نیست هراز گاهی قهر کنی.
امروز تصمیم گرفته بودم هر طور شده تو را ببینم. دلم برای دیدنت یک ذره شده بود….می دانی که حالا خانواده ام کلی نگرانم هستند. بجای رفتن به خانه، از این وری آمده ام، ساعت آخر را هم برای اینکه از دست ندهمت به کلاس نرفتم. و خب، موفق هم شدم.
دیدن تو برایم یک دنیا می ارزد. هم غیبت امروز و هم برخورد تلخ خانواده ام را، یک کاریش می کنم. ”
” هاسمیک، اگر نگاهمان نمی کردند می بوسیدمت و روی سرم حلوا حلوات می کردم…
اتوبوس آمد زود تر برویم تا بیشتر دیرت نشده، فکر می کنی کاری از دست من برای دیر رفتنت ساخته است…ببینم کتک متک که در کار نخواهد بود؟ ”
” نه ابی جان ناراحت نباش خودم کاریش می کنم، نه اصلن و ابدن کتک تو برنامه خانواده ما نسیت…”
” هاسمیک مدتی است گوش هام سنگین شده و بعضی از حرف ها را نمی شنوم. چی گفتی؟ ”
” گفتم نگران نباش. راست میگی که گوش ها ت سنگین شده اند؟ ”
” نه گوش هام سنگین نشده ولی بعضی حرف ها را دلم می خواهد چند باره بشنوم ”
” گرفتم!…ابی جون، ابی جون، ابی جون، من هم فدات شم. گوشت وضعش روبراه شد؟
من دیگه رفتم. ”
” هاسمیک فردا توی اتوبوس می بینمت. برات حرف های خوب دارم. ”
” ای کلک! “

چه شب خوبی خواهد بود. هم داود قرار است را چاره ای بیابد، هم هاسمیک را دیدم، آن هم خوشحال و سرحال، و قرار است که فردا هم ببینمش.
پس از مدت ها لای کتاب هایم را باز کردم. احساس سبکی خاصی داشتم. و در این فکر که چکار کنم که هاسمیک برای همیشه مال من بشود. مگر نمی گویند: کار نشد ندارد. پس حتمن راهی دارد.

” ابی باید ترتیبی بدهی که یکبار دیکر در خانه با او تنها باشی، و از قبل خودت را آماده کنی که به او چهار کلمه حرف درست وحسابی بگوئی و مثلن دربیاوری که اگر بقول تو” بارسیک ”
نبودی حاضر بود با تو ازدواج کند، یا حتا در اینصورت هم باز با تو ازدواج نمی کرد. ”
” داود! منکه آمادگی ازدواج را ندارم ”
” من که نمی گویم همین فردا ازدواج کن، ولی اول معلوم شود که اهل ازدواج هست یا نه ”
” راستش آن دفعه هم تهدیش کردم که اگر کاری نکنی که نیم ساعتی با تو تنها باشم خودم را می کشم، او هم ترتیبش را داد…”
” چه گفتی ابی؟…به او گفتی خودت را برایش می کشی؟ ”
” خب معلوم شد که دوستم دارد، چون نخواست که خودم را بکشم. داود من هم او را همین اندازه دوستش دارم. ”
” پسر این حرف ها و این کار ها چیه؟ مثل اینکه واقعن وضعت روبراه نیست. بهر حال تو اول برادریت را ثابت کن بعد برو دنبال ارث…”
” بعنی چه داود؟ نمی فهمم. ”
” شاید برای او دیگر جور نشود، که بتواند خانه را خالی کند، شاید هم بخاطر کار آن روزت نخواهد. من می توانم ترتیب خالی بودن خانه خودمان را برایتان بدهم. تو اول ببین او آمادگیش را دارد؟ به من اطلاع بده تا اقدام کنم.”
” مرسی داود، بگذار ببوسمت، چه برادر خوبی هستی. ”
” خوبه، بغض نکن. منتظر خبرت هستم.”

چقدر خوب است که آدم یک دلسوز، یک مشاور آگاه و یک برادر مثل داود داشته باشد. خوب متوجه است که تا چه حد گرفتارم. داود همیشه مرا خوشحال کرده است. “

ندیده بودم که هاسمیک این همه شیک بپوشد، و دستی هم به سر و صورتش بکشد. شده بود یک تیکه ماه. ترسیدم. برای چنین دخترهائی شکارچی زیاد است. خوش برو رو، خوش لباس وبا جیب های پُر و تا بخواهی زبان ریز که می توانند هر مُخی را بزنند.

” هاسمیک چه لعبتی شده ای، اینجوری می خواهی بروی مدرسه؟ عین هلوی پوست کنده ای، دلم می خواهد یک گاز کوچوبو از لُپات بگیرم. من بابد با یک اتومبیل آخرین مدل بسیار سطح بالا جلوی پایت به ایستم در را برایت باز کنم و بغلت کنم تا سوار بشوی.”
” ابی! اینکه آدم را یاد شب عروسی می اندازد. ”
” هاسمیک میشه؟ فکر می کنی یک روزی جور بشه؟ ”
” تو، اتو مبیلش را پیدا کن تا در باره اش حرف بزنیم ”
” هاسمیک قبول دارم اما باید در باره اش تنهائی و نه در اتوبوس با تو صحبت کنم. ”
” ابی داریم می رسیم، من باید بروم، ولی فکر نکن که من می توانم دوباره ترتیب خانه خالی را بدهم…من رفتم تا فردا…”
” هاسمیک ترتیب خانه خالی را من می دهم، نوبتی هم باشه نوبت منه ”
” ابی می توانی؟…خدا حافظ. “

همه ی ملاقات در اتوبوس را بی کم وکاست به داود گفتم.

” می دانم فرصت نکردی به او بگوئی:
بله می توانم.
در ملاقات بعدی به او بگو که می توانی، و به پرس که چه روزی برای او مناسب است. فکر می کنم جمعه بسیار روز خوبی است، چون من هم می توانم، بابا و ماما را به اتفاق سیمین به دیدار عمو ببرم برای ناهار. خبرش را به من بده. “

خوشحالی ام وصف نداشت. کار به همان مسیری می رفت که می خواستم. چون حتمن فرصت کافی نخواهد بود، لُب حرف هایم را باید تمریم می کردم. چند جمله حسابی ی کار ساز، نیاز داشتم.

” هاسمیک، خودت می دانی که چقدر خوشکلی؟ و روز به روز هم تو دل برو تر می شوی…”
” تو این جور فکر می کنی، خوشحالم. ولی حتمن واقعیت اینطور نیست، چون چند روز پیش روی مطلبی که پیش آمده بود مادرم به من گفت:
” خوبه که خوشگل هم نیستی. وخواهرم هم که آنجا بود زد زیرخنده، درتائید حرف مادرم.”
” خواسته اند اذیتت کنند. هاسمیک تو می دانی که پر از ” آنی “. و همین ” آن ” توست که مرا بیچاره کرده است.”
” ابی! پر از چی هستم؟ ”
” جمعه برایت توضیح می دهم ”
” جمعه! جمعه چه خبره؟ من کجا هستم که تو برایم توضیح بدهی؟ ”
” خانه ما. ”
” من که سر در نمی آورم که تو چی داری ردیف می کنی. داریم به ایستگاه من نزدیک می شویم.
بگو راحتم کن. چی تو آن کله ات است؟ ”
” یا من ایستگاه تو، پیاده می شوم، یا تو یک ایستگاه اضافه تر بیا. مگر دیروز نگفتم این دفعه نوبت من است که ترتیب خانه خالی را بدهم ، و توهم گفتی: ” ابی، می توانی؟ … ” و تیز پیاده شدی؟ ”
” ابی! من ایستگاه بعدی پیاده می شوم. تونباید در ایستگاه مدرسه ما، با من پیاده نشی. بچه ها هم حسودند و هم هوچی.
بگو ببینم چه خوابی دیده ای؟ ”
” امروز دوشنبه است ”
” خب فردا هم سه شنبه است ”
” بی مزگی نکن هاسمیک، فقط یک ایستگاه وقت داریم. تا جمعه فرصت داری برنامه ات را جوری ترتیب بدهی، تا بتوانی جمعه صبح بیائی خانه ما. برادرم و زنش همراه پدرو مادرم، اتفاقن آن ها هم می خواهند بروند به دیدار عمویم، ناهار هم آنجا خواهند بود. ”
” همین جمعه؟ ”
” بله همین جمعه! ”
” ابی معلومه که منو خیلی دوست داری، خیلی خوشحالم. همه تلاشم را می کنم. نمی دانم می شود یا نه. سخته، جمعه روز تعطیله، به چه بهانه ای بیایم بیرون…من دیگه رفتم. ”
” هاسمیک سینما را بهانه کن، شاید قبول کنند…”

تو این مدت چقدر بالا و پائین و سرد و گرم شده ام؟ اگر تا این عمق عاشق نبودم، به قول معروف صد کفن پوسانده بودم.
معلم ادبیاتمان عاشق شعر و شاعری است. هر کلاس که با او داریم، شعری برایمان می خواند. و چه با احساس و گرم می خواند. شاید من از همه همکلاس هایم بیشتر لذت می برم. هفته پیش شعر قشنکی از” مولانا ” برایمان خواند، البته پس از مقدمه چینی و صحبت های زیادی که در مورد
مولانا و شمس داشت. من چیزی نمانده بود سر کلاس بزنم زیر گریه. وقتی این مصرع را خواند
و من فورن یاد داشت کردم و بخاطر سپردم:
بروید ای حریفان، بکشید یار ما را // به من آورید یکدم صنم گریز پا را
اگراوبه وعده گوید که دم دگر بیایم // همه وعده مکر باشد بفریبد او شما را

همه را به داود توضیح دادم،
” داود اگر جور کرد و توانست جمعه بیاید، تو در این فاصله می توانی خانه را روبراه کنی؟ اگر نشه چکار کنم؟ ”
” خیالت راحت باشد ابی، من پیشا پیش به عمو گفته ام که شاید جمعه بیائیم خدمتتان. اتفاقن اصرار داشت که برای شام بیائید، من موافقت نکردم و بهانه آوردم که شنبه اول وقت کار مهمی دارم باید شب زود تر بخوابم. ”
” داود خدا عمرت را زیاد تر کند تو چقدر خوبی. کاش می توانستم برایت کاری بکنم .”
” ابی! یادت نره زودتر خبرش را به من بده “

” ابی دیروز چی داشتی می گفتی؟ تمام دیشب آنها را در مغزم مزمزه می کردم. جمعه بیایم خانه شما برای چی؟ چه می خواهی بگوئی که نگفته ای؟ چقدر طول می کشد؟ از چه ساعتی خانه تان کسی نیست؟…
” هاسمیک حالت خوبه؟ ما یک مثال داریم که بابام همیشه به کار می برد:
” تازه بعد از این مدت وبه قول تو این همه حرف و با هم بودن، “می پرسی لیلی زن بود یا مرد”
باور نمی کردم که به پرسی:
” بیایم خانه شما برای چی؟ ”
” چه می خواهی بگوئی که نگفته ای؟ “

” پس برای چی با آن آرتیست بازی من آمدم خانه شما؟ ”
” ابی ناراحت نشو، من تصورات دیشبم را داشتم برایت می گفتم. تازه خیلی هاش را روم نشد که بگویم…”
” لامصب! اول آن هائی را که رویت نمی شود می گفتی، که من اینطور شوکه نشوم…”
” حالا بگو، چه ساعتی؟ ”
” مگر ترتیب آمدنت را داده ای؟ بگو ببینم چکار کردی. ”
” ابی، یک ایستگاه بعد از مدرسه ام هر دویمان پیاده می شویم ، تو خود ایستگاه حرف هایمان را
می گوئیم، عین دفعه پیش، بعد می رویم مدرسه “

” ابی اگر بدونی چه اشتباهی کردم. دیشب رفتم اتاق خواهرم، روی تختش دراز کشیده بود داشت استراحت می کرد. لبه تخت کنارش نشستم. و نمی دانم چرا بی مقدمه پرسیدم: ” ژنیک ” می توانی، بگوئی که ” آن ” یعنی چی؟ وقتی به یک دختر یا زنی می گویند تو پُر از ” آنی ” یعنی
پُر از چی هستی؟ مثل اینکه یک لیوان آب یخ رویش ریخته باشم، پرید و روی تختش نشست. و با حالت ناجوری پرسید:
کی به تو گفته که ” پُر از آنی “.
دستپاچه شدم و کمی هم ترسیدم. ولی توانستم به خودم مسلط شوم. و گفتم: ژنیک مگر چی گفتم چرا اینجور شدی؟
خیلی جدی پرسید:
گفتم چه کسی به تو گفته که پُر از ” آنی “؟
واصرار که راستش را بگو.
و قبل از اینکه من چیزی بگویم، ادامه داد: هاسمیک عاشق کسی شده ای یا کسی عاشقت شده؟
…وقت نیست ابی که همه جزئیات را برایت تعریف کنم. ولی وقتی بالاخره پس از جر وبحث
زیاد برایم توضیخ داد، اشتباه دیگری کردم، چون پرسیدم: پس چرا آن روز ماما گفت که خوشگل نیستم و تو هم خندیدی.
ما هنوز هم می گوئیم، معمولی هستی، که عیب هم ندارد. و من گفتم:
پس چرا پُر از ” آن “هستم،
که دوباره، طوفان شد در حدی که برای آرام کردنش به التماس افتادم. “

” هاسمیک برای جمعه چه کردی؟ بقیه حرف ها باشد برای موقعی که با هم تنها هستیم ”
” همه این ها را گفتم، تا اضافه کنم که ” ژنیک ” قول داد برای روز جمعه کمکم کند که
بروم سینما!! یا در حقیقت بیایم ببینم در سینمای تو چگونه فیلی هوا می کنند…”
و خندید، از همان خنده هائی که من بی تابشان هستم.
” جمعه چه ساعتی؟ ”
” از ده ونیم ببعد، خوبه؟… پاشو اتوبوس آمد…بی صبرانه منتظرت هستم “

” دادود جان، همین جمعه از ساعت ده و نیم ببعد. خوبه؟ ”
” عالیه! ابی خودت را آماده کن این آخرین شانس است. گمان نمی کنم بشود تکرارش کرد.
اگر در این حدی که می گوئی دوستش داری، و ادعا می کنی که او هم در همین حد دوستت دارد
همه سنگ هایت را با او وابکن. متوجه هستی چه می گویم. باید متوجه بشوی که واقعن تو را با تمام وجود دوست دارد. می دانم که تو در شرایطی هستی که او هرچه بگوید بی کم و کاست انجام می دهی، او چی؟ همین را باید مشخص کنی. ابی می دانی که اگر بابا و ماما و حتا سیمین بفهمند که من یک جورائی فریبشان داده ام چقدر برایم سنگین است.
وقتی آمد او را می بری به اتاق خودت تا هرچه ریخت و پاش است در همان اتاق باشد و باید سخت مواظب باشی که هیچ برگه و علامت و نشانی در جای دیگر خانه پراکنده نشود.
ابی! سیمین خیلی با هوش است، شش دانگ باید حواست جمع باشد.
همه آنچه را که گفتم بی کم وکاست گرفتی؟ روز جمعه وقتی ما در تدارک رفتن می شویم تو هم لباس بپوش و وانمود کن که می خواهی با ما بیائی. من به تو نهیب می زنم که لازم نکرده، بنشین کمی لای کتابهای صاحاب مرده ات را باز کن.
ابی! دیگر حرفی ندارم و برایت آرزوی موفقیت می کنم.
اما چرا یک شرط مهم دیگر دارم:
اگر بهر دلیل نتوانستی کاری از پیش ببری ، باید قول بدهی که آن را تمام شده بدانی. من خودم اقدام میکنم تا مدرسه ات را تغییربدهم، ببرم جائی دیگر، جائی که چشمت توی چشم او نیفتد. فهمیدی ابی!؟… با توام، فهمیدی؟ …چرا ساکتی؟ اگر به من قول مردانه ندهی، وهمین حالا، من گام بر نمی دارم و خودم را کنار می کشم ”
” داود! قول و تصمیم خیلی سختی است. کمی به من فرصت بده. ”
” زمان بسیار کم است ابی…تا کی وقت می خواهی؟ ”
” تا فردا که از مدرسه بر گردم. داود، می دانی که من اگر سرم هم برود زیر قولم نمی زنم. و این تصمیمی بسیار سنگین است و عملی کردن آن خارج از تحمل من است. اما داود تو راست می گوئی، اگر نتوانم در این فرصت، یا در حقیقت اگر هاسمیک جواب صریح در روز جمعه به من ندهد، باید راه دیگری برگزینم. ”
” نه ابی، راه دیگری بر گزینم نه، همان که گفتم… باشد تا فردا که از مدرسه برگشتی “

همه ی آنچه را که داود گفته بود، موبه مو و جز به جز به هاسمیک گفتم.

” ابی مگر قرار است که من چه کار کنم و چه بگویم؟ من حرف نگفته ندارم، خودت همه چیز را خوب می دانی…”
” هاسمیک، می خواهم تکلیفم را در رابطه با تو روشن کنم. می دانمی که عاشقانه دوستت دارم…”
” خب من هم دارم ”
” ولی هاسمیک می خواهم آینده ام با تو روشن باشد، من نمی خواهم هاسمیک فقط دوست اتوبوسی من باشد، و دل خوش کنم به اینکه روزی حد اکثر نیمساعت او را می بینم. و روز شماری کنم تا سال تمام شود و او برود تهران، و من عین یک ابله تماشاگر باشم…”
” ابی من به خدا فقط تو را و به اندازه چشم هام دوست دارم، چرا این همه نگرانی؟…”
” ثابت کن ”
” من دارم پیاده می شوم،…باشه تا جمعه…”

خدای من! در را که باز کردم چه دیدم. یک شاخه ی باز نشده ” رُز “، یک غنچه زیبا در آستانه درایستاده بود. بهت زده بی هیچ کلامی نگاهش می کردم. پیراهنی سبز یشمی، با صورتی براق و درخشان و لب هائی با لایه ای بسیارملام از ” رُوژ ِ ” گل بهی، غنچه را یک غنچه زیبای رُز
را برایم مجسم کرد. با وقار خاصی گام به درون گذاشت و قبل از هر گونه عکس العمل من، دست هایش را به گردنم حلقه کرد آرام به خودش چسباند و لب هایم را به بوسه گرفت. غنچه رُزی که بوی بسیار ملام ” یاس ” می داد. گیسوان افشانش را روی صورتم ریخت تا بوسه هایمان را از دید نامحرم نور پنهان کند. اگر هر بوسه عاشقانه ای چنین می تواند شیرین، گرم، جذاب و هوس انگیز باشد، باید گفت که هیچ عشق واقعی بدون آن آغاز نمی شود…و عشق واقعی ما با همین بوسه طولانی و لذت بخش آغازی دوباره یافت.

او را به اتاق خوابم راهنمائی کردم و رفتم برایش قهوه ای روبراه کنم، مانع شد.
” ابی! من چبزی نمی خورم. در را ببند… ”
و آرام شروع کرد:
” ابی! من با تو عشق را شناخته ام، و با تو و حرف هایت و حرکاتت، که گاه بوی دیوانگی می دهد شکل گرفته ام، بزرگ شده ام و دارم قوام می یابم. و جزتو کسی در زندگی من نیست و نخواهد بود. بارسیک و دین و مذهب را بیانداز دور… تهران هم که بروم فقط وفقط در انتظار تو خواهم بود، تا بیائی و با هم به دانشگاه برویم. و آنگاه که مستقل شدیم و توانستیم روی پای خودمان باستیم با هم ازدواج کنیم….ابی! نمی خواهم بعد از حرف های من تو حتا یک کلمه حرف بزنی. من همه نظر وحرف هایم را دارم می گویم و همین امروز هم عملن به تو نشان خواهم داد. بعد از امروز ما همین طور که تا حالا بوده ایم خواهیم بود با این تفاوت که آینده مان هم روشن و مشخص است، و به آن سو خواهیم رفت. اگر همه حرف هایم را خوب متوجه شده ای و صد در صد با آن موافقی، حرف نزن، فقط با اشاره سر جوابم را بده”

از لبه تخت برخواست و جلوی دیدگان ناباور من، به آرامی و تانی تکه تکه لباسهایش را درآورد،
لحاف روی تختم را کنار زد، و دست مرا گرفت و در کنار خودش زیر لحاف خواباند…

و من برای اولین بار، عشق، زندگی، رفاقت، و پایمردی بر سر قول را تجربه کردم. یاد گرفتم و مرد دیگری شدم.

راز بچه گربه ها

اردیبهشت ۱۳۹۵

اتوبوس درست مقابل خانه لیلین ایستاد ، آقای جان در حالی که به بچه های داخل اتوبوس سفارش می کرد که از جای خود شون تکون نخورند ، پیاده شد و دست لیلین را گرفت تا بره توی اتوبوس و با خنده گفت بدو برو پیش انجلینا بشین ، لیلین یک دامن چهارخانه با بلوز سفید و کراوا ت قرمز و سفید و کفش براق مشکی پوشیده بود و موهاشو با روبا ن قرمز تزیین کرده بود و خیلی خوشگل شده بود و کوله اش هم رو دوشش بود، او از اول تا رسیدن به مدرسه با انجل حرف زد و با هم خندیدند .
موقع پیاده شدن جان در اتوبوس را باز کرد و بچه ها تک تک پایین رفتند اما لیلین و انجل که هنوز دست همدیگر و گرفته بودند ، گفتند یک صدا هایی می شنوند ! و پرسیدند آقای جان این صدای چی بود ؟ آقای جان رفت بالا و یک دوری زد و گفت نه ! هیچ چیز اینجا نیست ، لیلین گفت چرا هست لطفن دوباره ببینید ، انجل گفت ، گوش کنید مثل این که صدای میو میو بود ، و دوباره آقای جان رفت بالا و این دفعه زیر صندلی هارو هم نگاه کرد ، و یک دفعه گفت دیدم دیدم ! درست شنیدید ، عجب بچه های با هوشی هستید ، آفرین به شما چرا من از صبح تا حالا صداشونو نشنید ه بودم ؟ چطوری اومدن اینجا ؟؟ اون ها بی بی کت ” هستند ! و بقیه بچه ها هم که هنوز نرفته بودند توی مدرسه اومدن جلو و همه دور آقای راننده جمع شدند ،و با تعجب گربه های کوچولو رو دیدند که هر کدوم اندازه دست آقای جان بودند و تو دوستاش وول می خوردند و میو میو می کردند ، لیلین گفت انگار مامانشونو میخوان ،و انجل گفت شاید گرسنه هستند و دوریس و جاسمین می گفتند بهتره بهشون شکلات بدیم ، و جک و ملینا و لوسی خندیدند و گفتند ، هه هه هه ! این ها که شکلات نمی خورن ! این ها بی بی کت هستند ! باید شیر بخورند تا بزرگ بشن .
آقای راننده گفت بچه ها بهتره تا دیر نشده شما ها برین توی مدرسه تا من ببینم با این ها چکار باید کرد ، فکر کنم بدمشون به مرکز نگه داری حیوان ها ، یک دفعه لیلین گفت آقای جان خواهش می کنم ، خواهش می کنم ،اونو برای خودمون نگه داریم ، و آقای جان که بچه ها رو خیلی دوست داشت ، گفت آخه چطوری اینکار رو بکنیم ،شما ها که باید برین مدرسه و بعدشم خونه ، یک دفعه همه بچه ها ریختن سر آقای جان و گفتند بله بله ، آقای جان لیلین درست میگه ما همه کمک می کنیم تا این ها بزرگ بشن ،آقای راننده کمی فکر کرد و گفت خب خب ، باشه باشه ، حالا بدوین تو مدرسه که دیر نشه ، اما این فعلن یک راز بین من وشما باشه و بچه ها که می خواستند هر طور شده بی بی کت ها را نگه دارند قبول کردند .
امروز سر کلاس بچه ها با هم پچ پچ می کردند و راجع به بچه گربه ها حرف می زدن آن ها با هم قرار گذاشتند که به کسی حرفی نزنند ، خانم معلم خیلی از کار بچه ها تعجب می کرد ، اما چیزی نفهمید .
بعد از ظهر اتوبوس آمده بود
” بی بی کت ها ” میو میو می کردند و آقای راننده گفت بچه ها حالا که آن هارو دوست دارین و دلتون میخواد نگه دارین هر کدوم از شما یک وسیله برای راحتی شون بیارین ، بچه ها هورا کشیدند و همه گفتند باشه باشه !
انجل گفت من تشک عروسکم رو براشون میارم که روش بخوابند ، لیلین گفت من براشون أسباب بازی و باربی میارم ،یک دفعه آقای راننده و بچه ها زدند زیر خنده وگفتند چی میاری؟؟؟ بعد لیلین خودش هم خندش گرفت و همه با هم خندیدند ،ولی آقای راننده گفت بچه ها ، این ها احتیاج به غذا دارند بهتره لیلین صبح ها یک لیوان شیر بیاره ، و بچه های دیگه هم سبد و یک ظرف برای شیر و آب و یک پتوی کوچولو و کیسه های کوچک برای جمع کردن پوپو اون ها بیارن ، و گفت من هم یک کیسه شن میارم ، لیلین و انجل به هم نگاه کردن و گفتن میخواین بریزین رو سرشون ؟ و آقای جان خندید و گفت باید بریزم توی سبد تا ” بی بی کت ها ” دستشویی شونو روی اون انجام بدن ، البته هیچ کدوم از بچه ها تا اون روز نمی دونستن که گربه ها کجا و چطوری پو پو می کنند ، ولی آقای راننده براشون توضیح داد .
از فردا صبح بچه ها به عشق کمک و دیدن ” بی بی کت ها ” زود تر حاضر می شدند تا سوار اتوبوس مدرسه بشن ، آن ها اسم گربه قهوه ای با خط خط سفید رو گذاشته بودند ” برانی ” و او ن که خال خال سیاه روی گردنش داشت اسمش شده بود ” بلاکی ”
راستی یادم رفته بود بگم که لیلین دو تا زنگوله کوچولو که توی أسباب بازی هاش پیدا کرده بود آورد و آقای جان اونو به گردن ” برانی و بلاکی ” آویزان کرد .
هر روز صبح که بچه ها سوار اتوبوس مدرسه می شدند ، از صدای زنگوله می فهمیدند که برانی و بلاکی بیدارند و لیلین با کمک آقای جان شیر رو توی ظرف اون ها می ریخت و بچه ها تماشا می کردند ، و گاهی از آقای جان اجازه می گرفتند که روی تن اون ها دست بکشند ،اما ملینا یک کمی می ترسید و بهشون دست نمی زد ،ولی انجل و لیلین دستشونو کنار دست ملینا میذاشتن و می گفتند ببین ترس نداره اون ها که کاری نمی کنند ،چون خیلی کوچولو هستند و لیلین گفت چون که ما بهشون غذا دادیم و مهربونی کردیم اون ها مارو دوست دارند و ملینا با ترس و لرز چند بار روی برانی و بلاکی دست کشید و دیگه نترسید .
چند روز گذشته بود که آقای جان وقتی میخواست بچه هارو به خونه هاشون برسونه ، به اون ها گفت بچه ها جون امروز من میخوام یک موضوعی رو بگم ، همه ساکت شدند ،و آقای جان گفت بچه ها دیگه این ” بی بی کت ها ” بزرگ شدند و شما بچه ها بهتره به پدر و مادر هاتون راجع به ” برانی و بلاکی ” تعریف کنید ، منم میخوام به ” خانم لوییز ” بگم که توی اتوبوس چه اتفاقی افتاده !
روز دوشنبه بود که خانم لوییز سر صف گفت ، بچه ها میخوام امروز یک چیزی نشونتون بدم ، هیچکس نمی دونست چه خبره و خانم لوییز در باره چی می خواست صحبت کنه ، او اولش گفت بچه هایی رو که صدا می کنم ، بیان اینجا پیش من ، بعد هفت نفر رو صدا کرد : و ” بچه ها در کنار خانم لوییز ایستادند ،
خانم لوییز راننده اتوبوس مدرسه رو هم که همه بچه ها اونو میشناختند و دوستش داشتند را ” با برانی و بلاکی ” صدا زد ، بچه ها با تعجب دیدند که آقای جان با دو تا گربه خوشگل و ملوس کوچولو که زنگوله تو گردنشون بود و اون هارو توی یک سبد گذاشته بود وارد شد ، همه دست زدند و هورا کشیدند و خانم لوییز براشون تعریف کرد که چه کسانی همراه آقای جان توی اتوبوس از این گربه ها مراقبت کردند و گفت حالا که این ها بزرگتر شدند و ما میدونیم که همه شما حیوان ها را دوست دارید میخواهیم توی اطاقک کنار چمن از این گربه ها نگه داری کنیم آیا همه شما این کار را دوست دارید ؟ و یک دفعه همه مدرسه فریاد زدند بله بله ، عالیه عالیه ، و خانم لوییز از لیلین و أنجلینا و ملینا و جک و دوریس و جاسمین و لوسی تشکر کرد و گفت این بچه ها به آقای جان کمک کردند و برای بزرگ کردن ” برانی و بلاکی ” خیلی زحمت کشیدند ، همه براشون دست زدن و آفرین گفتند و هورا کشیدند و خانم لوییز به اون ها کارت آفرین کمک به حیوانات را داد .
ولی به بچه ها یاد آوری کرد که یادشون نره که هر موضوعی که براشون پیش میاد حتی اگر کوچک باشه و یا فان باشه اول به پدر و مادرشون بگن ، حتی راز ” بی بی کت ها ” را . میدونم که همه شما این کار رو میکنید .
برانی و بلاکی سرشونو از تو سبد بیرون آورده بودند و با صدای بلند میو میو می کردند . و بچه ها میدونستند که از فردا اون هارو توی حیاط مدرسه خواهند دید .

بیژن – نادره افشاری

اردیبهشت ۱۳۹۵

n-afshari
آمده بود مرا ببیند
حمید گفت
” بیژن پائین است، تو ماشین. ”
گفتم
” بهش بگو نرود، الان میآیم. ”
تا از پله ها بدوم پائین، اتومبیل راه افتاده و رفته بود. دستم را زدم به زانوم که: اه… باز هم رفت. و برگشتم. اما نرفته بود. کنار دیوار ایستاده بود و منتظر که ببینمش. همان لبخند همیشگی را داشت.
گفتم:
” ” بیا برویم بالا
گفت:
” نه، زود باش بیا برویم. ”
گفتم :
” با این لباس که نمیشود! ”
گفت :
” هنوز هم در بند لباسی؟ بیا برویم! آنجا به لباس کسی کاری ندارند.”
گفتم:
” ولی تو لباس شیکی پوشیده ای.”:
گفت:
” جدی؟ به نظرت اینطوری است؟ ”
و دویدم بالا. داشتند خانه را تعمیر میکردند. همه چیز درهم و برهم بود. مامان چند تا از دوستانش را دعوت کرده بود که خانه را گذاشته بودند رو سرشان. نه لوازم آرایشم سر جایشان بودند، نه ساعتم را پیدا می کردم و نه آن رژ خوشرنگی را که دوست داشت، که تا آن را میزدم، دستم را میکشید و میبردم تو آن اتاق عقبی و آنقدر میبوسیدم که لبهام داغمه میبستند. جای بوسه هاش روی گردنم و روی سینه هام، اول صورتی، بعد تیره تر و بعد کبود میشدند. با تمام وجودش میبوسیدم و من… همانطور که گیجه و ویج بودم، فکر میکردم:
آیا همه چیز، همانگونه خواهد شد که آن سالها بود.
۲۳سال است سرش را خورده اند. اسدالله سرش را خورده است. یادم نبود. اصلا یادم نبود. اما حالا آمده بود عقبم. پائین، کنار دیوار ایستاده بود.
همه، خانه را گذاشته بودند روی سرشان. من هیچ چیزم را پیدا نمیکردم و میترسیدم این بار هم مرا بگذارد و برود. یکبار چند سال پیش آمده بود و مرا همینطور سراسیمه، بدون این که وقتی برای لباس عوض کردن داشته باشم، با خودش برده بود. ما ساعتها در جنگلها راه رفتیم و گل شقایق چیدیم و خندیدیم. اما یکباره دلم برای لباسهام تنگ شد و برگشتم. بیژن اما برنگشت. رفته بود تا همین دفعه و من نگران و ترسان که باز خریتی بکنم و از دستش بدهم.
هیچ چیزم سر جاش نبود. هم بنایی بود و هم میهمانداری. کمد من عمومی شده بود و میهمانهای مامان چیزهایی را که خریده بودند، چپانده بودند تو کمد من و… من… هر چه را که میخواستم بردارم، میدیدم مال من نیست. هی میرفتم پائین و میگفتم:
” الان میآیم. صبر کن! ”
بیژن میگفت:
” زود باش، دیر میشود. دیگر نمیتوانم سطر برجسته ی زندگی ات باشم. ”
راست میگفت. ۲۶ سال پیش کتابی براش خریدم و در صفحه ی اولش نوشتم:
” به تو که سطر برجسته ای از زندگی من هستی! ”
آخ… این شعر از کی بود؟ اما مدتها بود که نبود. دیگر سطر برجسته ی زندگی ام نبود. یعنی نبود که سطر برجسته ی شعر زندگی ام باشد. اسدالله سرش را خورده بود. ساعتی را پیدا کردم که دوست مامان برای خودش خریده بود. یعنی مال من نبود. انگشترم هم نبود. همان انگشتری را که از آنجا که بعدها سرش را خوردند، برام فرستاده بود. انگشتری مردانه ای که در خیابان ویلا از آن ” آزاد شده ” گرفتم و وقتی سرش را خوردند، میباید پسش میدادم، ولی ندادم. ولی حالا نبود. کجا بود، پیداش نمیکردم. پیداش نمیکردم. وای خدا چرا اینقدر گیجم؟!
همانجا ایستاده بود. قد بلندی داشت. سبیلش مثل همان روزها قیطانی بود. بارانی بژ بلندی روی کت و شلوار تیره ای پوشیده بود. موهاش بلند شده بودند و چشمهاش همانطور سبز بودند. سبز سبز و من سراسیمه هی بالا میرفتم و هی پائین میآمدم، تا دوباره گمش نکنم. اما او هولم میکرد:
” زود باش. ول کن این چیزها را… دوباره میرویم. هر جا که تو دوست داشته باشی. هر جا تو بخواهی. ”
بابا میگفت:
” چرا همینجا نمیماند که با هم عروسی کنید؟ ”
میگفت اینجا جا براش تنگ است. بابا نگاهی به او میکرد که مردک احمق، اگر تهران برات تنگ است، پس بچه ام را کجا میخواهی ببری؟
آن کنار ایستاده بود. همان کت و شلوار روشنی را پوشیده بود که خودم براش خریده بودم. روی کت و شلوارش بارانی روشنی پوشیده بود. سبیل قیطانی خوش فرمی داشت که هلاکم میکرد، که همیشه میبوسیدمش. بعد که ولش میکردم، دستی به همان سبیل قیطانی اش میکشید و قلقلکم میداد. آه… ساعتم کو؟ ساعتم کجاست؟ ماتیکم؟ همان ماتیکم که آنقدر دوست داشت. چرا نمیتوانم دوباره مثل همان سالها بشوم؟ مامان این همه میهمان دارد. بابا دنبال این است که مرا بیخ ریش یک بدبخت بیاندازد و از این که تا حالا موفق نشده است، شکار است. بیژن آن پائین منتظر است و من گیج شده ام و هیچ چیزم را پیدا نمیکنم. هیچ چیزم را. او همان پائین است و من این بالا…
فقط از پله ها میدوم پائین و لبم را میگذارم روی لبش و… همین

تماشای فیلم در جوار شتر – مهران رفیعی

اردیبهشت ۱۳۹۵

ت

فیلم به نیمه هایش رسیده بود که نمایش آن را متوقف کردند. چراغ های سالن روشن شدند و گفته شد که پانزده دقیقه انتراکت خواهیم داشت.
همین که خواستم از صندلیم بلند شوم متوجه شدم که یکی از پاهایم به خواب رفته است؛ بطور نشسته سرک کشیدم و نگاهی به اطراف انداختم. کسی از دو ردیف عقب تر سر و دستی تکان داد. قیافه اش آشنا بود؛ لنگ لنگان به طرفش رفتم.
– ببخشین, اسم تون را فراموش کرده ام. این را به حساب بی ادبی ام نذارین؛ بیشتر تقصیر اون تاریخ توی شناسنامه است و این اوضاع آشفته.
جوان ناشناس, دستی به موهای بلندش کشید و گفت: این دفعه, گناه را به گردن شناسنامه و تاریخ تولدتون نذازین. راستش اینه که در دیدار قبلی مون, اصلا اسمم را بهتون نگفته بودم که شما فراموشش کرده باشین.
– عیبی نداره؛ میگن ماهی را هر وقت که از آب بگیرن تازه است. حالا اسم تون را بگین تا اون را توی یک جای خوب حافظه ام نگه دارم.
– شما با اسم من چکار دارین؟ مگه برای حرف زدن احتیاجی به اسم و رسم آدم هم هست؟
– خوب باشه ؛ هر طور که شما دوست داشته باشین. ولی مثل اینکه یادم اومد؛ بنظرم دفعه قبل شما را توی یک کنسرت دیدم, درسته؟ راستی از اون برنامه خوش تون اومد؟
– اتفاقا این یک مورد را می تونین به حساب شناسنامه تون بنویسین. نه, من اونجا نبودم؛ البته اگه خبر داشتم, حتما میامدم.
– خوب دوست من , گذشته که گذشته؛ ولی اگه اسم, تلفن و یا ایمیل تون را به بچه های پشت میز بدین, حتما برای برنامه های بعدی خبرتون می کنن.
جوان کمی فاصله گرفت و با لحنی جدی گفت : در شرایط موجود, من اسم و آدرسم را به کسی نمیدم, به هیچکس!.
– البته این حق طبیعی شماست که اطلاعات شخصی تون را به کسی ندین؛ ولی خوب در نظر داشته باشین که هر نوع انتخابی, یک نتیجه هایی هم داره؛ لابد خودتون سبک و سنگین کردین و این تصمیم را گرفتین.
جوان مکثی کرد, بعدش با لحنی دوستانه تر ادامه داد: خوب برنامه بعدی تون چیه؟ راستی, برنامه های ورزشی و تفریحی هم دارین؟
– برنامه ها مون که زیادن, برای هر نوع سلیقه ای هم بالاخره یک جور چیزهایی پیدا می کنیم؛ از شعر خوانی گرفته تا بازی های فوتبال و والیبال.
– چه جوری به مردم خبر میدین؟
– به روشهای مختلف, از برنامه فارسی زبان رادیوی محلی گرفته تا چسباندن اطلاعیه پشت ویترین رستواران ها و مغازه های ایرانی ؛ برای یک عده هم پیامک و ایمیل می فرستیم.
– من که حوصله گوش کردن به رادیوی فارسی را ندارم؛ وقتش را هم ندارم؛ اهل خرید زرشک و زعفران و مربای آلبالو هم نیستم که گذارم به اون جور فروشگاهها بیفته.
– خوب فعلا از این موضوع بگذریم ؛ راستی از این فیلم خوشتون اومده ؟ منظورم تا همین جاییه که تا حالا دیده ایم؟
– بنظرم فیلم بدی نیس؛ حالا ببینیم که آخرش چی میشه. راستی قبل از شروع فیلم, چند نفر از مردم عکس می گرفتند, برامون مشکلی درست نشه؟
– چه جور مشکلی, عزیزم؟
– خوب اگه عکس ها را توی یک جاهایی منتشر بکنن, ممکنه توی دردسر بیفتیم.
– ای آقا! این دیگه چه حرفیه؟ این فیلم هم پروانه ساخت داره و هم توی سینماهای داخل کشور, هزار بار نشونش دادن!.
– از قدیم گفتن “دور از شتر بخواب تا خواب آشفته نبینی”. احتمالا شما خیلی وقته که از ایران خارج شدین و اونا را خوب نمی شناسین.
– آخه با دیدن یک فیلم پروانه دار,چه جور مشکلی ممکنه درست بشه؟
– شما نمیدونین آخه؛ شما اونا را نمی شناسین. خیلی وقتها توی فرودگاه به آدم گیر میدن که چرا در فلان محل و زمان, بهمان کار را کرده ای؟ چیزهای بی موردی که حتی خودت هم فراموش شون کرده ای.
– دوست عزیز, مگه شما اخبار مملکت را دنبال نمی کنین؟ روزی نیست که در جایی خبری نباشه. اونا فعلا به اندازه کافی مشکل داخلی دارن؛ تازه مگه ما چه خطری ممکنه براشون داشته باشیم؟
– ای آقا, پس خبر ندارین؛ اتفاقا اونا از ایرانی های مقیم خارج بیشتر می ترسن.
– خوب مگه تماشای یک فیلم پروانه دار چه ضرری ممکنه به اونا بزنه؟
– راستش اینه که اونا از ریسمون سفید و سیاه هم می ترسن؛ اهل گذشت هم نیستن, “کینه شون شتریه”؛ حرفت و یا کارت رایک جایی یادداشت می کنن تا روزی که فرصت پیدا کنن؛ اون وقت حسابی حالت را می گیرن.
– راستش شما مرا کاملا گیج کردین. بالاخره ما از اونا می ترسیم یا اونا از ما؟
جوان نا شناس سرش را خاراند, کمی مکث کرد و با صدایی آهسته جواب داد : امیدوارم که شما هیچوقت به دام شون نیفتین؛ هر کی افتاده باشه, حرف های من را درک میکنه.
چراقها را باز خاموش کردند تا نمایش قسمت دوم فیلم شروع شود. برای این که مزاحم دید کسی نشوم “دولا دولا” به صندلیم برگشتم, آخه در فکر دیدن بقیه فیلم بودم و نه “شتر سواری”.

از میان شیشه، از میان مه – علی خدایی

اردیبهشت ۱۳۹۵

.

فنیا هر بار که از شیشه‌های اتوبوس بیرون را نگاه می‌کرد با دستکش‌هایش به شیشه می‌مالید تا بخارها پاک شوند، باران را می‌دید که می‌بارید. وقتی اتوبوس در ایستگاه انزلی ایستاد با خود گفت: “‌باز هم انزلی، باز هم باران و باز هم این آراکس کوفتی.” دکمه‌های پالتوی خاکستری‌اش را بست؛ شال گردن قرمزش را روی شانه‌ها و گردن مرتب کرد؛ دور و برش را نگاه کرد و بلند شد. چیزی از یادش نرفته بود. نفس عمیقی کشید، گره روسری‌اش را محکم کرد. از پله‌های اتوبوس که پایین می‌آمد، سرش را به طرف صندلی که در آن نشسته بود برگرداند. جای دستکش‌هایش هنوز روی پنجره‌های شیشه‌ای کنار صندلی بود. باران به صورتش خورد. خواست صورتش را توی پالتو فرو کند که پایش در گودال کوچکی از آب فرو رفت.

“کفشم، کفش چرمی تازه‌ام. توی این راه نکبتی هم پاهایم باد کرده.”

کفش را از ترس از پا بیرون نیاورد. ایستاد تا چمدانش را از شاگرد راننده گرفت. از ایستگاه بیرون آمد. مسافرها یکی‌یکی در باران گم شدند. فنیا ماند و میدان انزلی.

“باز هم انزلی!”

خانه‌ی آراکس آن طرف میدان، درست رو به روی پل سفید بود. چراغ‌های مغازه‌ی آراکس روشن بود. “تا به خانه‌ی آراکس برسم، این کفش‌ها درست و حسابی از ریخت می‌افتند. چرمش، چقدر این چمدان لعنتی سنگین است.”

از میدان گذشت. رو به روی مغازه ایستاد. زنگ در را زد. منتظر شد و نگاه کرد مغازه‌ای را که کرم سودا می‌فروخت و آراکس را که پیش‌بند آبی با تور سفید می‌بست. دست‌هایش را توی جیب‌های پالتو فرو برد. دستکش‌هام خیس شده. من که تازه سوراخ‌هایش را دوخته بودم. این‌جا همیشه‌ی خدا باران می‌بارد. همیشه‌ی خدا توی این باران کوفتی موهایم را باز می‌کردم و جلو همین مغازه‌ی کوفتی آراکس که کرم سودا را مد کرد، می‌ایستادم. آراکس می‌گفت بیا تو دختر. موهام خیس خیس می‌شد و لباس‌هام به تنم می‌چسبید. آراکس دستم را می‌گرفت و به داخل مغازه می‌کشاند. حوله را می‌انداخت روی سرم. خودت را خشک کن، دختر. دستش را توی موهام می‌کرد و می‌پرسید: “حالا امشب چکار می‌کنی؟”

فنیا دوباره زنگ زد و منتظر شد. آراکس باز هم خوابش برده.

وقتی رسیدیم هم خواب بود. بیدارش کردم. جلو آینه نشست. گفتم: “حالا دیگر وقت این کارها نیست.” پرسید: “چشم‌هایم که پف نکرده؟” آمدیم روی عرشه. کشتی ایستاده بود. باید از پله‌ها پایین می‌رفتیم. آراکس دامنش را کمی بالا گرفت تا از پله‌ها پایین بیاید. گفت: “این‌جا ایرانه فنولی؟” و بعد گفت: “فنولی پیانوی من کجاست؟” گفتم: “برو پایین. برو پایین پهلوی این شپشوهای کوفتی.” دور میدان انزلی دور زدیم. تا به همین‌جا که حالا ایستاده‌ام رسیدیم.

فنیا دور خودش چرخی زد و میدان را نگاه کرد. چراغ‌های میدان روشن بود و پل سفید در ته میدان پیدا بود. باران هنوز می‌بارید. آراکس گفت: “این‌جا را باید بخرم. همین مغازه را. خیلی خوبه. رو به روی میدان اصلی شهر هم که هست. از روی پل سفید تمام کامیون‌های روسی را که می‌آیند می‌بینیم. خیلی‌ها به هوای کرم سودا و لیموناد توی تور می‌افتند.”

این آراکس کوفتی چرا در را باز نمی‌کند. سکته نکرده باشد. می‌داند که می‌آیم.

همه به ما نگاه می‌کردند. به ما دو تا زن تنها که کنار مغازه ایستاده بودیم می‌خندیدند. ما دو تا زیر چتر آژاکس جمع بودیم. شانه‌های من و آراکس از دایره‌ی چتر بیرون زده بود. خیس شده بودیم.

آراکس با حوله‌ای در دست در را باز کرد؛ فنیا را که دید گفت: “باز هم آمدی و باران را آوردی. موهایت خیس شده.”

چمدان را از فنیا گرفت. گفت: “سنگینه، بیا تو، بیا تو. خیلی وقت است این موقع شب زنگ این‌جا را نزده‌ای.”

فنیا داخل مغازه شد. کفش‌هایش را بیرون آورد. گفت: “پاهایم باد کرده، توی این اتوبوس پدرم درآمد.”

به قوزک پایش دست کشید: “درد می‌کنه.”

آراکس گفت: “آب گرم بیاورم؛ پاهایت را توی آب بگذاری؟” و رفت که لگنی آب گرم بیاورد.

فنیا روسری‌اش را باز کرد؛ روی میز انداخت و روی صندلی لهستانی کنار میز نشست. از پنجره‌ی کنار میز بیرون را نگاه کرد؛ با دست‌هایش بخار روی پنجره را پاک کرد. ماشینی گذشت. کفش‌هایش را از کف چوبی مغازه برداشت و نگاه کرد: “قوزک پایم روی چرم کفش جا انداخته. این پاها دیگر پا بشو نیستند.”

آراکس آب گرم آورد. فنیا پاهایش را توی آب گرم و صابون گذاشت. گرما به تنش که رسید، دکمه‌های پالتو را باز کرد. آراکس حوله را روی موهای فنیا گذاشت.

فنیا گفت: “خیلی وقته که این‌جا نبوده‌ام.”

آراکس گفت: “حالا چای می‌چسبد. بروم چای دم کنم.”

صبح روز بعد وقتی فنیا از پله‌های اتاق طبقه‌ی بالای مغازه پایین آمد، آراکس را دید که پیش‌بند آبی با تور سفید بسته و شیرقهوه برای مشتری‌ها می‌برد. فنیا روی یکی از صندلی‌ها نشست. به آراکس گفت: “هنوز این خانه مستراح نداره؟ “گارشوگ” کجاست؟”

آراکس گفت: “برو توی حیاط پشت مغازه، هنوز برای چند سال جا دارد.”

فنیا بلند شد. چتر آراکس را از کنار پیشخوان برداشت. توی حیاط چتر را باز کرد. کنار درخت نارنج رفت و نشست.

سال‌ها پیش، توی همین حیاط دو تا صندلی راحتی پارچه‌ای می‌گذاشتیم. هوا هم آفتابی بود، نه مثل حالای کوفتی. موهایمان را باز می‌کردیم، روی صندلی‌ها ولو می‌شدیم. زیر درخت گردو میز گرد کوچکی می‌گذاشتیم و رویش تنگی پر از لیموناد. گرم می‌شدیم. آراکس از “ایوان” می‌گفت که راننده بود و همیشه توی جیبش چاقو می‌گذاشت. من حرص واریس پاهایم را می‌خوردم. موهای من بلندتر از آراکس بود. آراکس موهای من را شانه می‌کرد و می‌گفت این‌جا رطوبت داره، موهایت فرفری می‌شود. عرق می‌کردیم. پاهایمان را توی شن‌های حیاط فرو می‌کردیم. خنک بود. آراکس می‌گفت: “امشب ایوان دعوت‌مان کرده. پیانو بزنیم؟” می‌رفت و پیانوی قرمز کوچک “تامارفش” را می‌آورد. ناخن‌هایم بلند بود. ناخن‌های آراکس کوتاه بود. هر موقع که لیوان‌ها را می‌شست یکی از ناخن‌هایش می‌شکست و می‌گفت آخ. توی آفتاب دراز می‌کشیدیم و آراکس بی‌خیال، با چهار انگشت روی دکمه‌های پیانو می‌زد و آوازی برای ایوان می‌خواند، برای ایوان بی‌خیال و مردنی که با آراکس توی قایق روی دریا بود.

فنیا بلند شد. با پاهایش چند تکه شن گلی را کنار درخت نارنج، جایی که نشسته بود، ریخت و با صدای بلند گفت: “عجب کودی!” و خندید.

آراکس گفت: “صبحانه چه می‌خوری؟”

فنیا گفت: “هر چه باشد.”

هر که وارد مغازه می‌شود آراکس می‌گفت: “بروید یک ساعت دیگر بیایید. مهمان دارم.”

فنیا گفت: “حالا چکار می‌کنی؟” آراکس گفت: “متولی کلیسا شده‌ام.” مچ دستش را به فنیا نشان داد که روی آن صلیب خال‌کوبی شده بود.

فنیا خندید و گفت: “مچ دست مرا ببین.” و مچ دستش را نشان داد.

آراکس گفت: “چیزی که نمی‌بینم.”

به فنیا نگاه کرد و گفت: “هنوز هم بعد از سی سال؟ بیست سال است که این‌جا نیامده‌ای و حالا که آمدی، امروز آمدی؟”

فنیا گفت: “برویم توی خیابان، برویم بگردیم.”

آراکس مغازه را بست. چتر را باز کرد. دوتایی توی خیابان راه افتادند و فنیا به یاد آورد روزهایی را که دو زن تنها بودند و توی همین خیابان حتا یک کلمه از آنچه مردم می‌گفتند نمی‌فهمیدند. جلو هر مغازه‌ای می‌ایستادند، و با انگشت‌هایشان ادای سیگار کشیدن را در می‌آوردند تا سیگاری بخرند، یا کسی به آن‌ها سیگاری بدهد.

آراکس گفت: “بیا برویم، برویم سر خاک ایوان.”

فنیا چیزی نگفت. می‌دانست هر بار، هر سال، همین موقع وقتی او به انزلی می‌آمد، آراکس همین حرف را می‌زند.

روز اول پسر جوانی کامیونش را کنار مغازه پارک کرد. توی مغازه آمد. ما را برانداز کرد و گفت: “فقط شیرقهوه دارید؟” آراکس گفت: “بله.” پسر جوان باز گفت: “گفتم فقط شیرقهوه دارید؟” لیوانی را که پاک می‌کردم روی پیشخوان گذاشتم و به پسر جوان گفتم: “اگر شیرقهوه می‌خواهی هست و اگر چیز دیگری می‌خواهی این‌جا نیست.” عصر آن روز من مغازه را گرداندم و آن‌ها اتاق طبقه‌ی بالای مغازه بودند. وقتی ایوان رفت به آراکس گفتم: “به فامیل‌هایت خوب می‌رسی!”

آراکس گفت: “ببین، این‌جا پر از گل و سبزی است. ببین.” گل خودرویی را چید. “ببین چه بوی خوبی دارد. با ایوان این‌جا هم آمدیم. حالا قبرستانه، باشه.”

فنیا گفت: “لابد روی این قبرها هم؟”

آراکس گفت: “معلومه، فنیا جان. تو همیشه از ایوان بدت می‌آمد. چند سال شب مردنش این‌جا می‌آمدی و به من متلک می‌گفتی و دعوا می‌کردی و می‌رفتی.”

روز بعد دوباره ایوان توی مغازه پیدایش شد. صبح خیلی زود. با کلاه کپی چرمی که بر سر داشت، با خنده‌ای که به آراکس می‌کرد. دسته‌گل خودرویی به او داد: “برای تو آورده‌ام آراکس.” آراکس از پشت ایوان دوید تا گل‌ها را بگیرد. ایوان صورت آراکس را بوسید. چشم‌های آراکس بسته بود.

فنیا دسته‌ای گل خودرو روی قبر ایوان ریخت. به آراکس گفت: “برویم. از این خراب‌شده‌ی کوفتی برویم.”

آراکس گفت: “پاهایت باد کرده؟”

از قبرستان تا مغازه راه زیادی نبود. باید از کنار پارک ملی و اسکله می‌گذشتند تا به میدان انزلی برسند.

عصر وقتی آراکس پیانوی کوچکش را روی پیشخوان گذاشت و با چهار انگشت روی دکمه‌های پیانو می‌زد و برای خودش ترانه‌ی ایوان دلیر من را می‌ساخت، ایوان وارد مغازه شد. آراکس به من نگاهی کرد. چراغ‌های نفتی را روشن می‌کردم. آراکس می‌گفت: “ایوان، بگو برای من حاضری چکار کنی؟” ایوان می‌گفت: “همه کار، گنجشک من.” چاقویش را از جیب بیرون آورد. باز کرد. چوب‌های کف کنار پیشخوان را نشانه گرفت چاقو را انداخت: “همه کار، گنجشک من.”

تا آخر شب به مشتری‌ها شیرقهوه و کرم سودا و چای فروختم؛ تا آراکس به خانه برگشت و برایم تعریف کرد که با “لوتکا” زیر آن باران، تا وسط وسط‌های دریا رفته بودند.

آراکس گفت: “از پارک ملی برویم.”

وقتی بار اول آراکس با ایوان از پله‌ها پایین می‌آمدند، آراکس دامنش را صاف می‌کرد و گوشواره‌ی کوچک دانه‌یاقوتی‌اش را به لاله‌ی گوشش می‌چسباند.

فنیا گفت: “چرا نیمکت‌های پارک ملی را رنگ سبز می‌زنند. این‌جا که همیشه سبز است.” و رفت روی یکی از نیمکت‌ها نشست. خیس بود.

آراکس گفت: “سرما می‌خوری فنیا جان.”

فنیا گفت: “باران که نمی‌بارد. چترت را ببند. بنشین. استخوان‌هایت درد نمی‌کند؟”

آراکس چتر را بست. فنیا ادامه داد: “چرا ندادی علف‌های روی قبر ایوان را بکنند. حتا اسمش پیدا نیست. فقط یک صلیب کوفتی مانده. از کجا بفهمم این قبر ایوان است. این پاهای لعنتی من باد کرده است.”

آراکس گفت: “فنیا جان، هر چقدر علف‌ها را بکنیم، چیزی که این‌جا فراوان هست، علف خودروست. در می‌آید.”

فنیا پالتویش را جمع و جور کرد. پشت یکی از درخت‌ها پنهان شده بودم. پهلوی هم ایستاده بودند. لب‌های آراکس تکان می‌خورد. ایوان می‌خندید. به اسکله رسیدند. از پله‌ها پایین رفتند. ایوان و آراکس آرام آرام گم شدند و بعد قایقی آن دو را به میان دریا برد.

آراکس گفت: “موهایت را رنگ نمی‌کنی؟”

فنیا گفت: “توی لا- رزیدانس وقتی ظرف می‌شویی، موها رنگ‌کردن لازم ندارد.”

آراکس گفت: “وقتی به انزلی می‌ایی، برای ایوان، هم ناخن‌ها لاک می‌خواهد، هم موها رنگ، حنایی مثلا”. حالا دخترها موهایشان را حنایی می‌کنند، نه؟”

فنیا گفت: “بیشتر طلایی، اسم‌شان را می‌گذارند طوطی و لباس سبز می‌پوشند، رنگ همین نیمکت، و لب‌هایشان را مثل همان موقع که من و تو و ایوان رو به روی هم می‌نشستیم و شیر قهوه می‌خوردیم. یادت هست؟ به تو شکلات داده بود. وقتی آمد توی مغازه باران می‌بارید. چترش را پرت کرد کنار پیشخوان. داد زد آراکس، فنیا. آب باران روی چوب‌های کف مغازه می‌چکید جای پاهایش روی کف چوبی مغازه می‌ماند و تو می‌خواستی پایت را توی جا پاها بگذاری. شیر قهوه آوردی. پرده‌های چین‌دار کنار شیشه‌های ویترین را کنار زدی و بخارها را با کف دستت پاک کردی. نشستیم دور میز. تو خندیدی و گفتی شیر قهوه‌ها گرم بود، دست‌هایم می‌سوخت. حالا خنک شدم. شکلات‌ها را باز کردی و خوردیم. لب‌هایمان را که به فنجان می‌چسباندیم، جای لب‌هایمان روی لبه‌ی فنجان می‌ماند. شکلاتی و قرمز.”

آراکس گفت: “بلند شو فنیا، برویم لب‌هایمان را قرمز کنیم. موهایمان را رنگ کنیم. هنوز من و تو از این طوطی‌ها خیلی بهتریم. به ما می‌گفتند گنجشک‌های شب. بلند شو، امشب باید حسابی خوش بگذرانیم.”

فنیا گفت: “هر شب که لیوان‌ها را می‌شویم، از روی لیوان‌ها می‌فهمم نوشنده مرد بوده یا زن. زن‌ها چند ساله‌اند و لب‌های کی قشنگ است. قرمز، صورتی، شکلاتی.”

آراکس دست فنیا را گرفت. بلند شدند و به راه افتادند.

آراکس گفت: “یادت می‌آید موقعی که انگشتر مادرم را فروختم تا این مغازه را بخرم؟ چه یادت بیاید چه نیاید مثل همان وقت خوشگلم.” خندید و به فنیا دندان طلایش را نشان داد.

فنیا گفت: “صدای سوت کشتی آراکس. صدای سوت، بلند شو این‌قدر نخواب. باید برویم پایین. پهلوی این شپشوهای کوفتی. خانه‌مان را خراب کردند. ماما وبا گرفت. من و تو را فرستادند پهلوی این زبان‌نفهم‌ها. ماما کجاست. آراکس؟”

آراکس گفت: “کجایی، فنیا؟”

دست فنیا را گرفت و گفت: “به من تکیه بده، فنیا جان.”

فنیا گفت: “استخوان‌هایم درد می‌کند. پاهایم باد کرده.”

وقتی به مغازه رسیدند، آراکس تابلوی کوچک (تعطیل است) را روی دستگیره‌ی در بیرون مغازه گذاشت.

فنیا روی صندلی لهستانی کنار پنجره نشست. به بیرون زل زده بود. به آراکس گفت: “این‌ها به چه زبانی حرف می‌زنند؟”

آراکس گفت: “به زبان من و تو. بیا دختر. این آدم‌ها توی این مغازه نمی‌آیند. بیا لباس‌های قدیمی‌مان را بپوشیم. موها را رنگ می‌کنیم دو تا خانم درست و حسابی می‌شویم. می‌نشینیم پشت پنجره. پرده‌ها را کنار می‌زنیم. پنجره را اندازه‌ی دو تا قاب صورت از بخار پاک می‌کنیم. بیرون را تماشا می‌کنیم. غذا می‌خوریم. می‌نوشیم. خوش می‌گذرانیم.”

فنیا به میدان انزلی نگاه می‌کرد. به آراکس گفت: “پل سفید کجا بود؟”

آراکس با کف دست پنجره را پاک کرد. با انگشتش ته میدان را نشان داد. دوباره باران می‌بارید. گفت: “آن‌جا ته میدان.”

فنیا گفت: “هوا سرده.”

تمام بعد از ظهر آراکس پاهای فنیا را در آب گرم و صابون گذاشت. پاهایش را با آب و صابون شست و با قیچی گوشت‌های اضافه‌ی دور ناخن‌های پایش را چید.

فنیا گفت: “دور ناخن‌های پایم را؟”

آراکس گفت: “گوشت اضافه آورده دختر. دست‌هایت را بده جلو. دور ناخن‌های دستت هم مثل انگشت‌های پایت شده.”

فنیا گفت: “زمخت شده؟”

آراکس گفت: “قرمز تیره قشنگ‌تر است؟”

فنیا گفت: “ناخن‌هایم می‌شکند.”

موهای فنیا را رنگ کرد. “موهای ما طلایی بود، نه؟”

آراکس گفت: “چشم‌هایت را ببند.”

توی صندلی راحتی، آراکس ناخن‌هایم را لاک می‌زد. ناخن‌هام بلند بود. انگشت‌هایم را باز می‌کرد و بالا می‌بردم تا زودتر لاک‌ها خشک بشود.

وقتی فنیا به آینه نگاه کرد گفت: “حالا شدم یک خانم حسابی.”

آراکس گفت: “برو بالا لباس بپوش. این‌جا را که مرتب کردم، من هم می‌آیم.”

فنیا به اتاق بالای مغازه رفت. چمدانش را باز کرد. لباس مخمل قرمزش را که دامنی چین‌دار داشت بیرون آورد. آن را جلو آینه به تنش چسباند. سوار قایق شدیم. سه نفر بودیم. من و ایوان و آراکس. قایق تکان می‌خورد. ایوان دست ما را گرفته بود و می‌گفت: “نیفتید، دخترها.” آراکس می‌گفت: “الان می‌افتم ایوان. دستم را محکم‌تر بگیر.” و می‌خندید. سرش را روی سینه‌ی ایوان می‌گذاشت. دستم را از دست ایوان بیرون کشیدم. نشستم روی پوزه‌ی قایق. آن‌ها آن طرف‌تر. ایوان پاروها را گرفت. پارو زد. قایق روی آب آرام جلو می‌رفت. باران می‌بارید و من از حرصم چتر را روی سرم گرفتم. گفتم: “شما دو تا خیس بشوید.” از ساحل دور شدیم.

“هنوز این لباس تنگ نشده.”

لباس را پوشید و گل‌سینه‌ای که گل‌های مروارید سفید پارچه‌ای داشت به سینه زد و دوباره به آینه نگاه کرد: “از ساحل دور شدیم.”

از پله‌ها پایین آمد. آراکس گفت: “به! چی شدی فنیا !”

فنیا گفت: “تنگ نشده.”

آراکس جلو آمد گفت: “گل سینه‌ات کج شده.” آن را صاف کرد. موهای فنیا را جمع کرد و سنجاق سرش را میان موها فرو کرد. بالا رفت تا لباسش را عوض کند.

فنیا کنار پنجره نشست. پنجره را پاک کرد. بیرون را نگاه کرد. روی میز، آراکس تنگ و لیوان گذاشته بود. با صدای بلند گفت: “از ساحل دور شدیم، رفتیم تا وسط دریا. شما دو تا خیس شده بودید.”

برای خودش ریخت و گفت: “به سلامتی تو!”

خیس خیس شده بودید. آراکس لباس سفید پوشیده بود و ایوان بین پاهایش شیشه بود.

صدای مشتری‌ها می‌آمد که دستگیره‌ی در را فشار می‌دادند و می‌گفتند: “امشب هم که تعطیله.”

ایوان کلاه چرمی‌اش را روی موهای خیس آراکس گذاشت.

آراکس دستش را روی شانه‌ی فنیا گذاشت. فنیا به آراکس نگاه کرد. همان لباس سفید را پوشیده بود با گل‌سینه‌ای از رز قرمز. گفت: “این گل‌سینه یادت می‌آید، آن شب خیس خالی شده بودیم.” رو به روی فنیا نشست. فنیا گفت: “پنجره را پاک کن.” آراکس گفت: “تو، تو همیشه به من، تو همیشه به من و ایوان.” فنیا گفت: “تو بلند شدی و توی قایق رقصیدی. دست‌هایت را باز می‌کردی و می‌بستی.”

آراکس گفت: “من بلند شدم. دست‌هایم را باز می‌کردم و می‌بستم. رقصیدم از این طرف قایق تا آن طرف. حسابی خورده بودیم. ایوان را بغل کردم.”

فنیا گفت: “می‌خواستم ایوان را بغل کنم.”

آراکس فنیا را بغل کرد.

فنیا گفت: “می‌خواستم با ایوان شنا کنم.”

فنیا سرش را بالا برد. چشم‌هایش را بست. نفسی تازه کرد و گفت: “روی صورتم باران می‌نشست.”

آراکس گفت: “خیس شده بودم و ایوان پارو می‌زد. تو بلند شدی.”

فنیا گفت: “بلند شدم، می‌خواستم…”

آراکس گفت: “زودتر از تو سرم را روی پای ایوان گذاشتم. ایوان می‌خندید و از شیشه می‌خورد.”

فنیا گفت: “نشستم. چتر از دستم افتاد. صورتم را برگرداندم.”

آراکس سرش را روی پاهای فنیا گذاشت.

فنیا گفت: “ایوان پاروها را توی قایق گذاشت. قایق وسط دریا ایستاد. تو را از روی پاهایش بلند کرد. ایوان برای تو آواز می‌خواند و تو به ایوان گفتی حاضری برای من چکار کنی؟ ایوان هم گفت همه کار، عشق من.”

فنیا بلند شد. آراکس را بلند کرد و گفت: “باز کن.”

آراکس موهای فنیا را باز کرد و فنیا موهایش را در دست آراکس گذاشت. آراکس گفت: “ببر، ایوان.”

فنیا گفت: “موهایم خیس بود. ایوان می‌خندید. تو هم می‌خندیدی. وسط قایق ایستاده بودی. ایوان جلو آمد. رو به روی من. گفت: حاضر فنیا؟ سرم را پایین انداخته بودم. موهای مرا توی مشتش گرفت. چاقویش را بیرون آورد.”

آراکس گفت: “بخور، فنیا.”

دردم می‌گفرت. موهایم بریده نمی‌شدند. روی آب، توی تاریک و روشن، روی صورتم، روی پیرهنم، موهایم را می‌دیدم که دسته‌دسته می‌ریختند. تو می‌خندیدی و می‌گفتی، بخور. دست‌هایش گرم بود و خیس بود و موهایم به دستش می‌چسبید.”

آراکس گفت: “آخر شب وقتی بر می‌گشتیم تو کلاه ایوان را روی سرت گذاشته بودی.”

فنیا گفت: “کلاه را با خودم بردم. تنها یادگاری من از ایوان.”

آراکس گفت: “تنها یادگاری تو و من از ایوان. بعد از آن تو نه دیگر به من نگاه کردی و نه به ایوان و رفتی. گاهی یک نامه نوشتی تا برای تو نوشتم ایوان مرد. آمدی این‌جا کلاه کپی را پرت کردی روی صلیب قبر.”

فنیا گفت: “آمدم پرت کردم روی صلیب ایوان. روی دو تا چشم پوسیده‌اش توی خاک که همه جا به دنبالم بود. وقتی از این‌جا رفتم، همه جا بود. توی خیابان ویلا که خانه گرفتم، کلاهش روی جارختی بود. هر وقت کسی به خانه‌ام می‌آمد می‌خندید و می‌گفت کی کلاهش را جا گذاشته، خانم؟”

آراکس گفت: “کلاهش را برداشتم، آوردم این‌جا. روی جارختی انداختم. نگاه کن.”

فنیا از جارختی کلاه را برداشت. روی سرش گذاشت. گفت: “این‌طور بود. نه؟ کمی کج، لبه‌اش به طرف پایین.”

آراکس پشت پیشخوان مغازه رفت پیانوی قرمز کوچک تامارفش را بیرون آورد. با چهار انگشت روی دکمه‌ها زد و خواند: “روزی از روزها من و فنیا و ایوان در قایقی…”

و فنیا می‌رقصید. دست‌هایش را این سو و آن سو می‌برد، به صندلی لهستانی تعظیم کرد و آن را برداشت. دست‌هایش را دور لبه‌ی صندلی گذاشت. دست‌ها را روی شانه‌ی ایوان گذاشت.

“و باران می‌بارید.”

فنیا در را باز کرد. زیر باران با صندلی می‌رقصید. به ایوان گفت: “آن موقع توی انزلی وقتی که می‌بارید پاها توی گل فرو می‌رفت. به حالا نگاه نکن که پابرهنه می‌رقصم.”

صدای پیانو توی بارانی که می‌بارید گم شد.

فنیا گفت: “رفتم تهران، که باران نمی‌بارید. همه جا خشک بود. تا موهایم بلند شد. همه جا پر از گرد و خاک بود.”

آراکس از مغازه بیرون آمد، صندلی را از دست فنیا گرفت، و دوتایی همدیگر را بغل کردند.

هیچ‌کس توی میدان نبود. چراغ‌های میدان انزلی روشن بود و باران می‌بارید.

فنیا گفت: “پاهایم درد می‌کند، آراکس.”

به فنیا پنجره‌های ویترین رانشان داد که دو قاب پاک‌شده از بخار داشت. آراکس گفت: “خیس شدیم.”

آراکس گفت: “تمام دندان‌هایم را باید بکشم. خیس شدیم.”

توی مغازه آمدند. در را بستند و بالا رفتند.

آراکس دکمه‌های لباس فنیا را یکی‌یکی باز کرد. فنیا روی تخت دراز کشید.

آراکس گفت: “خیلی خوردیم.”

فنیا کلاه را از سرش برداشت. روی کف چوبی اتاق انداخت. آراکس کنار او دراز کشید. فنیا گفت: “استخوان‌هایم درد می‌کند. علف‌ها را بده بکنند. قبر معلوم نبود. صورت ایوان پیدا نبود.”

صبح زود وقتی فنیا چشم‌هایش را باز کرد، آراکس هنوز خواب بود. بلند شد لباس قرمزش را توی چمدان گذاشت. هنوز خیس بود. پالتوی خاکستری‌اش را پوشید. دکمه‌هایش را بست. روسری‌اش را سر کرد و گره محکمی زیر گردنش زد. شال گردنش را روی گردن انداخت. کفش‌های چرمی تازه‌اش را به پا کرد. کلاه ایوان را برداشت. پایین آمد، کلاه را روی جارختی گذاشت. به دور و برش نگاه کرد. بخار پنجره را به اندازه‌ی صورت پاک کرد. بیرون را نگاه کرد. در مغازه را باز کرد. صندلی توی خیابان افتاده بود. آن را توی مغازه آورد. روی میز، پیانوی کوچک قرمز “تامارف” آراکس بود. با چهار انگشت روی دکمه‌ها زد. بیرون آمد. تابلوی تعطیل است را از دستگیره‌ی در مغازه برداشت. روی میز، کنار پیانو انداخت. بیرون آمد. در را بست.

مه بود و چراغ‌های میدان انزلی هنوز روشن بودند. به طرف ایستگاه که می‌رفت برگشت تا به مغازه‌ی آراکس نگاهی کند. همه چیز در مه گم شده بود.

فنیا گفت: “استخوان‌هایم درد می‌کند، آراکس.”

کفش نارنجی – مریم مظفری پور

اردیبهشت ۱۳۹۵

شیرین پشت ویترین مغازه کفش فروشی ایستاده بود، قیمتها را میخواند و با پولی که جمع کرده بود مقایسه میکرد تا چشمش به آن کفش نارنجی که یک گل بزرگ نارنجی هم روی آن بود، افتاد. بعد از آن دیگر کفشها را نگاه نکرد, قیمتش صد تومان از پولی که او داشت بیشتر بود. آن شب، بر سر سفره شام، به پدرش گفت که میخواهد کفش بخرد و صد تومان کم دارد. بعد از شام پدرش دو تا اسکناس پنجاه تومانی به او داد و گفت: فردا برو بخرش.

شیرین تا صبح خواب کفش نارنجی را دید که با یک دامن نارنجی پوشیده بود و میرقصید و زیباترین دختر دنیا شده بود.
فردا بعد از مدرسه با مادرش به مغازه کفش فروشی رفت، مادر تا کفش نارنجی را دید اخمهایش را درهم کشید و گفت: دخترم تو دیگه بزرگ شدی برای تو زشته؛ و با اجبار برایش یک جفت کفش قهوه ای خرید، آن شب شیرین خواب دید، همان کفش نارنجی را پوشیده با یک دامن بلند مشکی، هر قدر دامن بلند مانع
دیدن کفش های نارنجی می شد.
شش سال بعد وقتی که هجده سالش بود, با نامزدش به خرید رفته بودند؛ کفش نارنجی زیبایی با پاشنه بلند پشت ویترین یک مغازه بود، دل شیرین برایش پر کشید, به مهرداد گفت:چه کفش قشنگی اینو بخریم؟

مهرداد خنده ای کرد و گفت: خیلی رنگش جلفه، برای یه خانم متاهل زشته. فقط لبهای شیرین، خندید.
دو سال بعد پسرش به دنیا آمد
بیست و هفت سال به سرعت گذشت، دیگر زمانه عوض شده بود و پوشیدن کفش نارنجی نه جلف بود و نه زشت. یک روز که با مهرداد در حال قدم زدن بودند، برای چندمین بار، کفش نارنجی اسپرت زیبایی پشت ویترین مغازه, دل شیرین را برد. به مهرداد گفت: بریم این کفش نارنجی رو بپوشم ببینم تو پام چه جوریه. مهرداد اخمی کرد و گفت: با این کفش روت میشه بری خونه مادرزن پسرمون!!! این بار حتی لبهای شرین هم نتوانست بخندد.

بیست سال دیگر هم گذشت، شیرین در تمام جشن تولدهای نوه اش، که دختری زیبا، شبیه به خودش بود، بعلاوه کادو یک کفش نارنجی هم میخرید. این را تمام فامیل میدانستند و هر کس علتش را می پرسید شیرین میخندید و می گفت: کفش نارنجی شانس میاره.
آن شب، در جشن تولد بیست و سه سالگی نوه اش، در میان کادوها، یک کفش نارنجی دیگر هم بود، پسرش در حالیکه کفشها را جلوی پای شیرین میگذاشت گفت: مامان برات کفش نارنجی خریدم که شانس میاره.
بالاخره شیرین در سن هفتاد سالگی، کفش نارنجی پوشید، دلش میخواست بخندد اما گریه امانش نمیداد؛ در یک آن، به سن دوازده سالگی برگشت، پشت ویترین مغازه کفش فروشی ایستاد و پنجاه و هشت سال جوان شد؛ نوه اش، او را بوسید و گفت: مامان بزرگ چقدر به پات میاد.

شیرین آن شب خواب دید که جوان شده کفشهای نارنجی اش را پوشیده و در عروسی نوه اش میرقصد.
وقتی از خواب بیدار شد و کفشهای نارنجی را روی میز کنار تخت دید با خودش گفت: امروز برای خودم یک دامن نارنجی میخرم.

شما چه آرزوها و رویاهایی را به خاطر حرف دیگران کنار گذاشته اید؟

سینه سرخ ها – محمود کویر

اردیبهشت ۱۳۹۵

mahmood kavir
پشت این پنجره

سینه سرخی
به من عاشق شده است
دانه بر می چیند
از لبانم
با شوق
بال می شوید
زیر باران نگاهم
با شور
پشت هر پنجره ای
سینه سرخی است
که عاشق شده است

گلستانه – مژگان عباسلو

اردیبهشت ۱۳۹۵

ﺧﺎﮐﺴﺘﺮ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺩﻭﺩ ﺭﻓﺘﻪﺍﺳﺖ
ﺁﺗﺶ ﻓﺮﻭﻧﺸﺴﺘﻪ ﻭ ﻧﻤﺮﻭﺩ ﺭﻓﺘﻪﺍﺳﺖ

ﺟﺰ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﻋﺸﻖ ﮐﻪ ﺑﺎﻣﺶ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﺎﺩ
ﻫﺮ ﺳﺎﯾﻪﺍﯼ ﮐﻪ ﺑﺮ ﺳﺮ من ﺑﻮﺩ ﺭﻓﺘﻪﺍﺳﺖ

ﺩﻟﺒﺴﺘﻪﺍﻡ ﺑﻪ ﻏﻢ ﮐﻪ ﺟﺰ ﺍﻭ ﻫﺮﮐﻪ ﺩﯾﺪﻩﺍﻡ
ﯾﺎ ﺩﯾﺮ ﺁﻣﺪهﺳﺖ ﻭ ﯾﺎ ﺯﻭﺩ ﺭﻓﺘﻪﺍﺳﺖ

ﻓﮑﺮ ﻋﺼﺎﯼ ﭘﯿﺮﯼ ﺧﻮﺩ ﺑﺎﺵ ﺑﺎﻏﺒﺎﻥ!
ﺍﯾﻦ ﮔﻞ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﺗﻮ ﮐﻪ ﻓﺮﺳﻮﺩ، ﺭﻓﺘﻪﺍﺳﺖ

ﭘﺎﺩﺍﺵ ﺻﺒﺮ ﭼﯿﺴﺖ ﺑﻪ ﺟﺰ ﺧﻮﻥﺟﮕﺮ ﺷﺪﻥ؟
ﺍﯼ ﺳﯿﺐ ﺳﺮﺥ! ﺗﺎ ﺑﺮﺳﯽ ﺭﻭﺩ ﺭﻓﺘﻪﺍﺳﺖ…

سروده ای کوتاه از – مهتاب چگینیان

اردیبهشت ۱۳۹۵

مهتاب
یادت آمد
چرخید
و
چرخید
مثل پهلوانی حرفه ای
معرکه گرفتُ
دوباره
زمینم زد

شعری از – علیرضا بدیع

اردیبهشت ۱۳۹۵

علیرضا بدیع
درین محاکمه تفهیم اتهام ام کن
سپس به بوسه ی کارآمدی تمام ام کن
اگرچه تیغ زمانه نکرد آرام ام
تو با سیاست ابروی خویش رام ام کن
به اشتیاق تو جمعیتی ست در دل من
بگیر تنگ در آغوش و قتل عام ام کن
شهید نیستم، اما تو کوچه ی خود را
به پاس این همه سرگشتگی به نام ام کن
شراب کهنه چرا؟…. خون تازه آوردم
اگر که باب دلت نیستم حرام ام کن
لبم به جان نرسید و رسید جان به لبم
تو مرحمت کن و با بوسه ای تمام ام کن

بهاران خجسته باد – بنفشه کمالی

اردیبهشت ۱۳۹۵

کمالی
همراه بهار
با بهار
زورقی بساز ازنیلو فر های آبی
از جنس بهار
همراه بهار شو با ما
رفیقانه
بادبانی به رنگ خورشید
پارویی از تلاش
رویش، جوشش ، رفتن
بی با کانه، رفیقانه، صمیمانه
جوانه، سر شار از شوقِِ رویش
گیاه لبریزاززایش دوباره
با بهار همسفر ما شو
با شکوفه های گیلاس و بادام
سر شار از شور شکفتن
همراه شو با ما در بهار
با شادی ها آشکار و نهان
دست در دست
شانه به شانه
بی تردید
نیست ما را هراسی ز ناممکن ها –
زورقی بساز-
از ترانه و سرود
رنگ ها و ترنم صدا ها
ستم دید گان همره هانند
ترسمان نیست زسنگلاخ ها
همره هان بسیارند
در کنارِ گل نیلوفر، مریم و یاس و بسیار گلان
قایقی میسازیم از جنس بهار
همه شور، شکوفه، شادی ،شعرو سرور
تا که بر پا کنیم نظمی دگر
نظمی بر خاسته از جنسِ لطیفِ گل ها

بهارى بود – فرخ ازبری

اردیبهشت ۱۳۹۵

شاعر
در این هنگامه ى حیرت
یکى در زد
بهارِ آشنا آمد
و عطرى از بنفشه هاى ترس و تشنه
که دامانش پُر از بابونه هایى خشک و بى ریشه
حکایت بودش از روزان بى رنگى
بر این انکار ها در وهم و بیزارى

صداى بستن در آمد و گُل بر تپش افتاد
بهارى بود
دلى رنگین نداشت
صداى پاى او در گوش زرد این چمن باقیست .

مروری بر کتاب سیب ترش نوشته فرشته نوبخت – محمود صفریان

اردیبهشت ۱۳۹۵

فرشته نوبخت

چندی پیش نوشته ای داشتم در مورد سبک نگارش کتاب ِ” از همان راهی که آمدی، برگرد ” نوشته خانم فرشته نوب
ایشان پس از خواندن آن برایم نوش:
” سلام
چندین بار نوشته ی شما را خواندم ولی چیزی از آن نفهمیدم ”
این اظهار نظر حد اقل این را به من رساند یا این را به من گفت که:
” تو هم حق داری که می گوئی کتابت را خواندم ولی چیزی نفهمیدم ”
اما بخاطر توجه ایشان و سایر عزیزانی که نمی دانند، لازم می دانم بگویم که رسانه گذرگاه در حدود ۱۶ سال پیش تاسیس شد ” یعنی زمانی که بیشتر نویسندگان جوان ما کودک بوده اند، احتمالن سرکار خانم فرشته نوبخت هم “، با این هدف که همیشه ” البته درحد امکانات و توانمان چون دسترسی به تمامی کتاب های منتشر شده در ایران را نداریم ” بد نویسی، نا مفهوم نویسی، پست مدرن نویسی افراطی و من درآوردی، را اگر نه مانع شویم ” مگر ما چکاره ایم ” بلکه تذکر دهیم. و با نگاه به شماره های متعدد این ماهنامه ادبی دریابند که به دفعات گفته ایم که ” اگر چوب نقد بر گرده اثری نواخته
نشود ، فریادش در نمی آید ” و استدعا کرده ایم که نویسندگان ما کمی تحمل و سعه صدر داشته باشند و نخواهند که فقط از کتابشان تعریف شود و فقط از دست و پای بلورینشان صحبت به میان آید.
در جواب ایشان نوشتم :
” با سلام و ارادت، ممنون که این نوشته را خواندید. اما چرا متوجه نشده اید جای حرف دارد ، چون بسیاری دیگر که آن را خوانده اند چنین نظری ندارند. هدف بیان واقعیاتی بود که شاید…بله شاید مفید واقع شود.
با سپاس مجدد ”
در واقع هم، هدف همین است.
مثلن در آن کتاب نوشته است:
” ” …چطور می شود آدم مثل پیاز همه چیز را پای قسمت و تقدیر بگذارد؟ ”
و خواسته بودیم بفرمایند
” چه ارتباطی بین پیاز وقسمت و تقدیر هست؟ اگر هست گویا به اصطلاح از دیپلم بالا تر است، که به سواد من قد نمی دهد”
بگذریم… آن نوشته در گذرگاه فروردین ماه و بر روی فیس بوک هم موجود است… برای علاقمندان.

با دنیائی مشغله و کارهای متعددی که دارم، دیدم بهتر است کتاب ( سیب ترش ) ایشان را هم بخوانم
” حالا که دارمش ”
کتابی که ناشر آن نشر چشمه است و مثل اکثر کتاب هائی که این ناشر منتشر می کند در حدود یکسال بعد به چاپ دوم رسیده است…” که فقط خدا!! می داند ” چرا؟ و چگونه؟
دیدم ازلحاظ شلوغ پلوغی تعاد کاراکتر ” در یک صفحه…چندین نفر… باید هم حوصله داشته باشم هم حواس جمع که اشتباهشان نکنم
خواندم : ” چه تیز شدی لادن ” گفتم حتمن از ” تیز و بُز ” گرفته شده است و گذشتم.

این چند دوست برای اینکه بروند صبحانه، حلیم بخورند چه مکالماتی دارند!!…
برای اینکه بگوید من ” همراهتان نمیام ” ، ” من نیستم ” و صدها جمله کوتاه معمولی دیگر، می گوید
” ول مون کن بابا. هرچی سوزوندیم تو خونه ی تو بر می گرده سر جاش، یه چیزی هم روش ”
ماهی به او می گوید : ” تو نیا خب ”
واقعن خانم ماهی دست مریزاد دارد که از چنان جمله ای دریافته است که می خواهد بگوید من نمیام.
اینجور نویسی تازگی ها مد شده؟
اینجور نویسی یک فیسه ؟ِ
اینجور نویسی یک برتری است برای نشان دادن خود؟.
نمی دانم ، شاید.
برای خواندن نوشته های این نویسنده باید آمادگی سرو کله زدن با نثر و کاراکتر ها و ضرب المثل های تاکنون نشنیده و بسیاری پیچیدگی هائی را، داشته باشی. نمی توانی با آن ها خواندنت را ارضا کنی و لذت ببری . اگر روزی که این کتاب ” سیب ترش ” منتشر شده بود، از آن همه خوانندهائی که آن را خوانده اند ” تا به چاپ دوم! رسیده است ” یکی همت می کرد روی پاره ای از اشکالات آن دست می گذاشت یا اگر با خواندن آن غرق خوشی! شده است اشاره ای می کرد کتاب بعدی ایشان آن همه نکات غیر قابل درک نداشت. این بی توجهی خوانندگان کار خواننده های بعدی را مشکل می کند.

” مهری بر می گردد طرفش، می گوید : ” توام ، اُسکول مون کردیا!..”
یعنی چه ؟

” هر کدام ِ ما امکان ِ جور دیگر زیستن ِ هم هستیم ”
این را چی؟
” هستیم ” بجای ” داریم ” آمده؟ یا من اشکال فهم دارم؟

آمدیم در وقت استراحتمان کتابی بخوانیم ببینید توی چه دست اندازی افتاده ایم ؟.

چند جمله و کلمه ای که نفهمیدم، احتمالن اشکال از درک من است.

” از گیت گذشت “- منظور ِ از “درگذشت ” است؟

” مثل خر با حسرت و شوق به او خیره شده بودند ”
کار برد ” خر ” چیزی مثل همان است که می گویند ” مثل خر کیف کرد ” ؟ یا اصطلاح جدیدی است ؟

” مثل خشک کن ماشین لباسشوئی می پیچید دور خودش…”
منظور مثل ” مارگزیده می پیچید دور خودش ” ؟ چه جمله نا زیبا و ثقیلی.

” حالا چیزی از توی قلبم زرتی بریزد وسط حلقم…”
خانم فرشته نوبخت، چرا ” زرتی ؟ “

” و سی چهل پله را گز می کنم ”
من گمان نمی کنم ” گز ” را برای پله به کار ببرند!
در صفحه ۲۱ کتاب وقتی فصل ” نامه سوم ” را می خوانی، هرچند تک و توک جملا زیبائی می بینی، ولی متاسفانه در انبوه حرف های درهم و برهم از زبان شخصیت های مختلف سر رشته را از دست می دهی .
نمی دانم مگر ما چه تعداد باسواد هائی داریم که بتوانند تنگ چنین پیچیده نویسی ها را بکشند؟ و نمی دانم روان و پاکیزه و دلنشین و راحت خوان نوشتن چه اشکالی دارد که اصرار داریم خودمان و قلم و نوشته هایمان را در پیچ و تاب بیاندازیم

در نشستی به سخنران که در مورد ارزش کتاب خوانی صحبت می کرد گوش می دادم…:
“… از مزایای کتابخوانی بخصوص داستان خوانی یکی هم این است که چون غرق آن می شوی افسردگی ” دیپریشن ” سراغت نمی آید و چون نوعی ورزش فکری است احتمال ابتلا به الزایمر
را نیز بسیار کم می کند.”
اعتقاد راسخ دارم که منظور سخنران داستان هائی بود که خواننده را با خود ببرد نه اینکه با بی سرو تهی آن بیشتر گرفنار افسردگی بشوی.

کم کم دارم بیشتر قبول می کنم که پاره ای از نویسندگان جوان برای آفریدن داستان هائی که خواننده را درخود بگیرد تسلط کافی و تجربه لازم را ندارند و آنگاه که همین نوشته های هذیانی آنها با به به های پا منبری ها همراه می شود بیشتر تشویق می شوند که نتوانند حتا نیم گامی در راه ارتقا ادبیات داستانی ما بردارند ، یا در حقیقت نتوانند داستان مورد قبول بنویسند.

همه می دانیم که درد کم خوانی و عدم توجه به کتاب، سخت دامن مردم ما را گرفته است تا جائی که وقتی زمان مانگین کتاب خوانی در ژاپن حدود ۹۰ دقیقه، در انگلستان ۵۰ دقیقه در فنلاند ۴۴ دقیقه و… در ایران زیر یک دقیقه است ” بخصوص درمورد کتاب های رمان و داستانی “، این یک فاجعه گریه آور است.” از سوئی دیگر در حالیکه شماره گان انتشار کتاب در بیشتر کشور ها در حال بالا رفتن است و می رود که از مرز یک میلیون برای هر کتاب بیشتر شود در ایران که روزگاری حدود ۳ تا ۵ هزار جلد بود دارد می رود زیر ۵۰۰ و ۳۰۰ و کمتر، و می دانیم انتشار کتاب های پر کشش و راحت خوان می تواند به کتاب خوانی کمک کند، و تشویقی باشد برای خوانندگان ما، کتاب هائی چون ” سیب ترش ” مانع می شود. چون مردم حال و حوصله سر و کله زدن برای خواندن چنین کتاب هائی را ندارند. بخصوص که سانسور نیز قوز بالا قوز است.
با وضع قانون نا نوشته، کتاب های عامه پسند که می بینیم کتابی چون ” بامداد خمار ” رابه کجا رسانده است، و کتاب های خاص یا خواص پسند که نمونه ماندگاری ازشان نداریم و منحصر می شود به خوانندگانی حد اکثر حدود انگشتان دست و پا، می رساند که ما برای مردم با سواد و کتابخوان کشورمان می نویسیم و به فارسی و باید به خواست آن ها توجه داشته باشیم. که احتمالن ” بامداد خمار ِ خانم حاج سید جوادی ” چنین چیزی داشته است.
واگر می خواهیم رسالتی را برای آگاهی دادن بجا بیاوریم، باید افاده و پُز خود را در نظر نگیریم و به دنبال انتشار نام خود نباشیم و پازل نویسی نکنیم چون البته بدین شکل بجائی هم نمی رسیم.
اگر خانم نوبخت علاقه داشته باشند می توانم نوشته هائی را به ایشان معرفی کنم تا بهتر متوجه بشوند.

چرا کتاب هائی در غرب ، از بدو انتشار به فروشی بالای ۷۰ میلیون جلد رسیده اند؟
آیا دلیلش فقط می تواند این باشد که به یکی از زبان های زنده دنیا نوشته شده اند؟
که البته می تواند درست باشد، ولی مگر ما در کشورمان آنقدر با سواد کم داریم، تا حدی که بهترین کتاب هایمان در حدود فقط ۳۰۰۰ نسخه چاپ می شوند؟ بدون شک چنین نیست اگر کتابی خوش خوان و با محتوا و با نثری گیرا و سوژه ای قابل درک و فهم باشد یقینن به چنین فقری از خواننده برخورد نمی کند.
وقتی فصلی از این کتاب ” سیب ترش ” را می خوانی احساس می کنی کسی دارد نوعی از فارسی را با تو صحبت می کند که آن را نمی فهمی، چون بهیچ وجه مطلبی، معنائی، یا نقلی را نمی گوید که تو با آن آشنا باشی. تا جائی که به شنوائیت شک می کنی. در حالیکه کتاب می خوانیم تا لذت ببریم و بیاموزیم و راحت به درونمان جاری بشود و با حل جدول کلمات متقاطع و جور کردن تکه های پازل فرق بکند.
چندین بار گفته ام ، شاید چنین نگارشی مُد! شده است و یا احتمالن از ما بهترانی هستند که از آن سر در می آورند…اما لذت شک

نگاهی به نقد – از فیس بوک محمود صفریان

اردیبهشت ۱۳۹۵

متاسفانه نقد ادبی در کشورمان گرفتار چهار چوب نا خوشایندی شده است که دیگر بهیج روی
” نقد ” نیست.
اگر قرار باشد که هر نقدی! با بیان خلاصه ای از کتاب مورد نقد، شروع شود و برود تا جائی که بسیاری از خوانندگان دیگر نیازی به خواندن آن کتاب نداشته باشند، و علت وجودی نقد نیز رعایت نشود، و اشاره ای به نحوه نگارش و پستی و بلندی های آن نوشته نکند بی تردید دیگر
نقد نسیت، و نام دیگری جز نقد دارد.
اگر قرار باشد برای ممانعت از دلخور شدن نویسنده هیچگونه اشاره ای به کمی ها و کاستی های کتاب مورد نقد نشود در حقیقت بی توجهی به رعایت و هدف و منظور از نقد است.
اولن، هر کتاب، داستان، و اثری ادبی برای نقد سالم و آگاهی دهنده اتنخاب نمی شود. در حقیقت انتخاب هر کتاب برای نقد خود ارزش قائل شدن برای آن کتاب است.
دومن، باید قبول کرد که اگر چوب نقد بر گرده اثری نواخته نشود، صدایش در نمی آید و مورد توجه قرار نمی گیرد.
سومن، باید نویسنده ظرفیت شنیدن و خواندن نقد بر اثر خود را داشته باشد و فکر نکند که نوشته اش چون آیه از آسمان نازل شده است و هیچگونه کسر و کمبو و اشکالی ندارد و منتقد دارد به او و اثرش توهین می کند و قدر کار بی نقص! او را نمی داند.
چهارمن، اگر کسی ، بهر دلیل از کار او تعریف و تمجید شود، هوا برش ندارد، و کمترین توجه به کاستی های کارش، تریج قبای او را تبدیل به آینه ای نکند که تاب آه نداشته باشد.
نویسنده نباید فکر کند که از دماغ فیل افتاده است و دائم احساس کند که هندودانه ای زیر بغل دارد و کسر شان است اگر به نقدی توجه کرد، و بهتر بداند که دائم خودش را بگیرد و گوشش جر برای تعریف و تمجید و به به ، باز نباشد
در همه ی دنیا ادبیات بدون نقد از رمق می افتد. آمار نشان می دهد که پس از توجه به هر اثری آن را بیشتر خریده و خوانده اند.
منتقد بایستی کتاب را کامل و به درستی بخواند و بیغرضانه نظرش را در مورد آن بیان کند.
نویسنده کتاب بایستی خوشحال و شاکر با شد که کتابش برای نقد اتنخاب شده است و با خوش روئی با آن روبرو شود.
طبیعی است که برداشت و نحوه بیان هر منتقد با منتقد دیگر فرق خواهد داشت. و به هیچ وجه نبایستی سبب بغض و قهر و دلخوری نویسنده بشود، چنین بر خوردی حتمن می تواند دلیل جنبه کم نویسنده باشد.
این ها مطالبی بود که فکر می کنم بایستی گفته می شد، با این امید که مورد توجه واقع شود

چمدانی گریخته از وطنی گَس، مملوِ حسرتِ عشق – شادی سابُجی

اردیبهشت ۱۳۹۵

سابجییادداشتی بر کتابِ خداحافظ “ای یادگارهای پنهان” نوشته ی مسعود امینی – م.روان شید

کتاب خداحافظ ای یادگارهای پنهان، مجموعه ی کتاب شعری است که انتشارات کتاب ارزان سوئد آن را در پاییز ۲۰۱۳ منتشر کرده است. کتاب به قلم مسعود امینی متخلص به م. روانشید است. جلد کتاب مزین است به دو تصویر. یکی تصویر محو شده ی زنی در پس زمینه، که در واقع از عشق نویسنده به زنی در ایران نشات می گیرد و دیگری طرح روی جلد اثر علی اردلان که در برگیرنده ی جاده ایی است نمادین که خط های کف جاده هم در آن به جای سفید، به رنگ سیاه است. طراحی جلد و نام کتاب با هم از هماهنگی برخوردار است در واقع نویسنده از به طور آشکار نشان می دهد که به طور عمده از دو عنصر دارد خداحافظی می کند. یکی زنی از جنس عشق و محبت که مدتی در زندگی نویسنده حضور داشته و با مهاجرت ناخواسته ی نویسنده به سوئد از او دور می افتد و در غربت و تنهایی خود در سوئد به او فکر می کند و از او می نویسد و بازهم از آن دوران کوتاه عاشقانه الهام می گیرد و عاشقانه هایش را می سراید. و دومی از ایران سرزمین و وطن خویش خداحافظی می کند، وطنی که از جاده هایش به نوعی در ماتم و عزا هستند و سیاه پوش اند که علت این ماتم را شاید بتوان در لابه لای بخش” یادداشت هایی بناچار” در ابتدای کتاب از نویسنده فهمید.روانشید
مجموعه ی کتاب به طور کل شامل دو بخش است. بخش اول با عنوان “یادداشت هایی بناچار” شامل یادداشت هایی است که نویسنده با آوردن صفت ترکیبی “بناچار” نشان می دهد که گویی مجبور است آن ها را روایت کند و بخش دوم که در برگیرنده ی اشعار است با عنوان “خداحافظ ای یادگارهای پنهان.
دربخش “یادداشت های بناچار”، روان شید، نویسنده و شاعری که گویی تازه آمده از زندانِ سرزمین ایران بیرون آمده است، طعم تلخ کشتارهای نویسندگان و دگر اندیشان را با خود به یادگار به سوئد آورده است. آمده است تا روشنگری کند و از رنج ها و ظلم هایی که بر نسل او رفته است. روان شید در بخش “یادداشت های بناچار” خود را انگار ناگزیر می بیند که هنوز از راه نرسیده و چمدان را در کوی ناآشنا و غریب بر زمین نگذاشته از تاریخی که بر او رفته است و از کشتار نویسندگان ایران بگوید، او آمده تا “کمی از لبخند مردم سوئد را بدزدد” و همین را در یک سخنرانی اش در کلیسا برای مردم سوئد می گوید. نویسنده که با مهاجرت ناخواسته اش از کشتار و کشته شدن گریخته است در این خود تبعیدی به واگویی علت کشتار و جرم هم مسلکانش که همانا اندیشیدن و دست به قلم بودن است اشاره می کند.
در بخش دوم، شعرهای او بیشتر رنگ وطن و رنگ عشق دارد. او به وضوح در این بخش کتاب نشان می دهد که شکایت دارد و رد این شکایت ها را در جای جای این کتاب که به نوعی شکواییه اوست، می شود دید. او در یکی از شعرهای کتابش نقل قولی از “هینگستون هیوز” را فریاد می کشد ” این وطن برای من وطن نبود”. همچنین در شعری با عنوان “(…)” به کشتارهای انتخابات خرداد ۸۸ و قتل ندا و سهراب اشاره می کند. رد دو دهه کشتار حکومتی در لابه لای برگ های این کتاب، به نغمه در می آید.خدا حافظ

با توجه به محتوی اشعار و نوشته های نویسنده با دغدغه ی اجتماعی در این کتاب، می توان آن را جزو “ادبیات متعهد ایران” دست بندی نمود، ادبیات متعهدی که در هزاران کیلومتر آن سو تر در تبعید منتشر و تولید می شود. در این نوشته سعی می شود از چند دیدگاه به کتاب نگاه شود.

۱٫ طعمِ گَسِ وطن
این کتاب به طور عمده از سه عنصر شاخص تشکیل شده است. یکی طعم گس وطن، بوی ناگزیر هجرت و طعم پر حسرت عشق. در واقع وطن به عنوان زمینه ی اصلی و سنگ بنای این اثر است و هجرت و عشق به عنوان دو گیاهی است که رویش شان بر این سنگ بستر ناگزیر است. نویسنده با بیان ها و استعاره های مختلف از وطنی سخن می گوید که برایش وطن نبود و حسرتش را از این وطن و تازیانه های وطنی با چند استعاره نشان می دهد. او در شعری به نام “وطن” می سراید :

تماشاچیان نگاه کنند
و ما که تماشایی شده ایم
هی وطن وطن کنیم و بزک شویم با موچین و تازیانه

و باز در انتهای همین شعر می نویسد:
و از یاد مبر
این گربه چنگ می زند.

شاعر هجرت خود را از وطن در چندین شعر با تعبیرهای مختلف بیان می کند. او در شعر دیگری که از وطن و تنگی وطن به تنگ آمده است از تنگی وطن با تعبیر کوچه ی آشتی کنان یاد می کند و در شعر “کوچه ی آشتی کنان ” شاعر این طور می نویسد:
وطن تو کوچه ی آشتی کنان من بودی
تو
ای سرزمینِ مادر
آنگاه که دور
دور می شدم

۲٫ طعمِ پرحسرتِ عشق
شاعر از هجرت ناگزیر خود حسرتی می خورد، حسرتی که ناشی از دوری از معشوق خود و وطن و زادگاه خود است. او در شعری که در برگیرنده ی عنوان کتاب هم هست این چنین می سراید:
دیگر
سرزمین من نیست
آن جا که از معشوق و معشوقه خالی است

او در شعری دیگر باز هم با عنوان (…) نشان می دهد که در هجرت هم منتظر معشوق خود است و با معشوق خود چنین دردناک و پر حسرت و از جان گذشته حرف می زند.
اگر آمدی
بگو تا مسیر را تا تکه های جانم
آذین کنم

۳٫ بوی ناگزیرِ هجرت
فضاهای استعاره ایی تعریف شده در اشعار فضاهای شادمانی نیستند و بیشتر از زخم ها و خنجرهای وطن روایت می کنند. درواقع تاریکی و غمزدگی و پژمردگی و سیاهی و ناله و شیون و سوگواری به طور بارزی بر این فضاهای استعاره ایی و فضاهای وطنی غالب است که بی شک نشات از تاریکی شرایط وطن دارد و نه تاریک اندیشی و سیاه بینی و یا سیاه نمایی شاعر.
او آشکارا می گوید که نه در غربت و نه در هجرت شادمانی هست و نه در وطن، اما حداقل در غربت زندان پاداش اندیشه و قلم او نیست. او در شعر “از پشت میله های بهشت” می سراید:

نه در غربت بزمی بود
و نه در ولایت مانوس کودکی هامان
انفرادی
تقدیرِ یکِ یکِ ما شاعرانِ زندانی است
۴٫ بی پروایی در بی سانسوری
م. روان شید نویسنده ایی که سالها در فضای خفقان و سانسور قلم زده با مهاجرت خود به یکباره از سانسور به فضای بی سانسوری پرتاب شده است. از این رو می توان نفس کشیدن های او در این هوای آزادی و بی سانسوری را به در جای جای کتاب دید. روان شید این بار بی پروا و آزاد در دو جا ی کتاب از خامنه ایی با القاب “شیطان پیر” و “علی خامنه ایی قصاب قلم و اندیشه” در کتاب یاد می کند.
همچنین برای دو شخصیت برقرارکننده ی خفقان در وطن یعنی جلاد و بازجو هم اشعاری سروده شده است و شاعر بی پرده بدون دستاویز قراردادن هیچ استعاره ایی از این دو عنصر مستقیما به همان نام خودشان در اشعار یاد می کند. د
از سوی دیگر روان شید در بخش یادداشت ها به طرح یک سوال جسورانه هم در رابطه با آدم کشان استبداد هم پرداخته است و به دفعات این سوال را تعمدا تکرار می کند گویی که با تکرار آن در پی آن است که جوابی منطقی و قانع کننده بیابد. سوالی که تنها در فضای بی سانسوری امکان نوشتن و انتشار آن هست” آیا آدم کشان آسوده می خوابند؟ “.

۵٫ در دهلیزهای تعهد
روان شید به وضوح در این کتاب ناله از استبداد سر می دهد استبدادی که لباس های مختلف در بر می کند و روان شید هم همراه با به نظاره نشستن این لباس کلماتش را تغییر می دهد. در شعری با عنوان “(…) “او از هیولا ی استبداد و درس آموختن و فراموش نکردن او در تاریخ و آینده این طور سخن می گوید :
من دارم لغت به لغت هیولا را معنا می کنم
تا گم نشوی
تا گم ات نکنم در تاریخ

او بار دیگر در انتقاد از بهره برداری حکومتی از جنازه های شهیدان وطن، که می تواند شامل همه ی شهدای ایران در سالهای از ابتدای انقلاب و تاسیس حکومت جمهوری اسلامی تا همین اکنون و تا فردایها نیز باشد، هشیاری خود به عنوان فردی از جامعه ی ۸۰ میلیونی ایران را به آگاهی از این سو استفاده از جنازه ها نشان می دهد. او در شعری با عنوان “جنازه های مقدس” این چنین می سراید:

جنازه های مقدس و نام دار-
شخم خورده
مهیای کشت نو

۶٫ روایت های زمانی و مکانی در کتاب
زمان ها و مکان های درج شده در پایین اشعار و یادداشت ها بسیار متنوع است و نشان می دهند که نویسنده در همه جا و در همه وقت قلم و کاغذ را از خودش دریغ نداشته. برخی از یادداشت ها در ایران از جمله در شهرهای اهواز، تهران، بندر انزلی، و برخی نوشته ها مربوط به سوئد در شهرهایی چون هولمسوند، یورن، اوستهامار، استکهلم و ….است. حتی روایت برخی از نوشته ها در بیمارستان های سوئد است از جمله بیمارستان شلفیتو است که نشان می دهد نویسنده از نوشتن در بیمارستان و در موقع درمان بیماری هایش هم دست نمی کشد. این اعتیاد به نوتن شاید ناشی از تنهایی های اوست.
با توجه به این که قدیمی ترین یادداشت مربوط به ۹ دی ماه ۱۳۸۸ است و جدیدترین یادداشت مربوط به تاریخ آگوست ۲۰۱۳ است، می توان سیر زمانو تغییرات سبک نگارش نویسنده در گذر زمان را در اشعار و یادداشت های حاوی این اثر دید. همچنین تغییر تقویم یادداشت ها از تاریخ شمسی به تاریخ میلادی هم بوی ناگزیر هجرت نویسنده از سرزمین خویش است که در سراسر این اثر به مشام می رسد.

۷٫ نگاهی بر واژگان ترکیبی تازه
در بخش اشعار کتاب اگر به دنبال شکار واژهای تازه باشیم، به چندین واژگان ترکیبی تازه در خلق این اثر برخورد خواهیم کرد. واژگان ترکیبی ” پستان پلاسیده” که در این شعر به کار رفته است:
مادران داغدار
خواهران داغدار
معشوقه های داغ دار…
چه کسی پنهان می کند
پستان پلاسیده
خود را
اشاره به زنان و مادران و خواهران داغداری در ایران می کند که شور زندگی و طراوات تن شان در زیر تیغ انواع کشتارهای رژیم جمهوری اسلامی در دوره های مختلف از ۶۷، ۸۸ و تا کنون از دست رفته است.
واژگان ترکیبی “کشاورز روح ات” در شعر:
سال تا سال الفبای انسانی را
در روح ات شخم می زند
تو تنها کشاورزِ روح ات می شوی در کرت های خشک و بهم ریخته

واژگان ترکیبی “شبگردِ کرگدن” در شعر “هندسه ی تنهایی” :
شب را شکسته این قبیله ی شبگرد
این شبگرد کرگدن

با توجه به فاصله ی تبعید ناخواسته ی شاعر از ایران در ۲۰۱۲ و چاپ این کتاب در سوئد در سال ۲۰۱۳، در واقع می توان این کتاب را اثری دانست که از چمدان گریخته از وطن شاعر برون افتاده است، چمدانی مملو از بار سنگین و نامرئی حسرتِ عشق در وطنی گَس است.
در پایان، امید است که با حمایت خوانندگان ادبیات پارسی ایران در هزاران کیلومتری دورتر از سرزمین پارسی زبانان، این ادبیات هم به تولید و زایش خود ادامه دهد و چراغ محفل اهالی ادبیات پارسی تا انتهای سحرگاهان تاریخ روشن بماند. از این رو خواندن این مجموعه برای اهالی دور از وطن، که خود طعم گس وطن و بوی ناگزیر هجرت و طعم پرحسرت عشق چشیده اند خالی از لطف نیست.

فرانسه
نگارش اولیه مقاله: ۲۰ اکتبر ۲۰۱۵
نگارش نهایی :۱۸ فوریه

نظر یک خواننده – پرویز نادری

اردیبهشت ۱۳۹۵

من پس از خواندن کتاب فصلی دیگر رمان کوتاهی از محمود صفریان تا مدت ها ناراحت بودم . و همه اش در مورد داستان آن فکر می کردم و اینکه چرا باید چنین  باشد
نمی دانم من زیاد حساسم یا کل ماجرای کتاب و نحوه بیان آن چنین اثر گذار است، ولی در مجموع نه تنها از خواندن آن ناراضی نیستم بلکه دلم می خواهد برای درک بیشتر آن و مرور مجدد بر جریان آن، دوباره بخوانمش
کتابی که بتواند چنین اثر کذار باشد در بل بشوی آنچه که این روز ها مد روز است و کمتر خواننده ای از آن ها سر در می آورد
حتمن حرفی برای گفتن دارد
وقتی بشود کتابی را به راحتی خواند نعمتی است که می تواند خواندن را ت تشویق کند
با خواندن بعضی از کتاب های این نویسنده متوجه می شویم که می توانیم اجبار خواندن کتاب های ترجمه شده را نداشته باشیم
اگر کتاب خوان باشیم و به دنبال خواندن کتاب های خواندنی و لذت بردنی باشیم توصیه می کنم آثار متعدد این نویسنده را بخوانید
فصلی دیگر

استاد سخن سعدی – تحقیق از احمد قندهاری

اردیبهشت ۱۳۹۵

ahmad
با درود فراوان خدمت استاد دکتر محمود صفریان. اول اردیبهشت برابر ۲۰ اپریل روز بزرگداشت سعدی است. و سوم اردیبهشت برابر ۲۲ اپریل روز بزرگداشت شیخ بهایی و۱۸ اردیبهشت برابر ۷ ماه می روز مادر است. و روز ۲۵ اردیبهشت برابر با ۱۴ ماه می روز بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی و روز ۲۸ اردیبهشت برابر با ۱۷ ماه می روز بزرگداشت خیام نیشابوری است. بدین وسیله مقالات مربوط با این بزرگان را خدمت شما تقدیم می کنم
آ ******

 

ابو محمد مصلح ابن عبدالله مشهور به سعدی ، در حدود سال ۵۸۸ خورشیدی در شیراز متولد شد. سعدی ، شاعر و نویسنده ی ایرانی است که مقامش تا بدآنجاست که به وی لقب استاد سخن داده اند. او در کودکی پدر را از دست داد. ازهمان کودکی با علاقه به مکتب می رفت و مقدمات علوم را آموخت. در جوانی به پژوهش دین و دانش علاقه ی فراوانی نشان داد. در حدود سال های ۶۰۲ یا ۶۰۴ خورشیدی به مدرسه ی نظامیه بغداد رفت و در آنجا از آموزه های امام محمد غزالی ، بیشترین تاثیر را پذیرفت. غیر از نظامیه بغداد ، از مجلس درس استادان دیگر بهره ها گرفت. پس از پایان تحصیل ، به سفر های گوناگونی پرداخت، ودر حدود سال ۶۳۶ خورشیدی به شیراز بازگشت.

سعدی مقام ارجمندی در دربار یافت. در دوران ابوبکر ابن سعد ابن زنگی ، شیراز پناهگاه دانشمندان بود. ولیعهد ابو بکر به نام سعد ابن ابوبکر، که تخلص سعدی هم از نام اوست ، به سعدی ، ارادتی خاص داشت.                       سعدی کتاب بوستان را در سال ۶۳۶ خورشیدی به پایان رساند. یک سال بعد ، دومین اثرش به نام گلستان را نوشت.متن نثر مسجع دیباچه گلستان او بر تارک ادبیات ایران می درخشد. سعدی در حدود سال ۶۷۱ خورشیدی درگذشت. آرامگاه او در خانقاهی که به سعدیه شیراز معروف است قراردارد. این مکان قبلا خانقاه شیخ بود، و اواخر عمر را در آنجا می گذرانید.

بیت :   بنی آدم اعضای یکدیگرند       که در آفرینش ز یک گوهرند.             بر سر در سازمان ملل در نیویورک و نیز در یونسکو نقش بسته است.    کتاب بوستان او کتابی منظوم در اخلاق وکتاب گلستان او با نثر آهنگین فارسی در هفت باب نوشته شده است.

شاید بتوان گفت که سعدی تنها شاعر بزرگ ایرانی است که تقریبا در باره ی همه چیز حرف داشته و سخن گفته است، عشق ، عرفان ،دین ،دنیا ،عفت ،اخلاق ،دولت و جامعه ،عدل وداد ، و شاه و وزیر. اما بارزترین مشخصه ی او التقاتی بودن اوست. یعنی سعدی در هیچ چار چوب بسته ای نمی گنجد. او مکتب خاصی ندارد یا ازایدئولوژی خاصی پیروی نمی کند. حتا فرا تر از این به جهان و آنچه در آن است ، از زوایای گوناگون می نگرد. برغم آشنایی نزدیک با عارفان و موازین عرفانی و بزرگداشت عارفان و سالکان نامدار ، عارف نبود وبا تصوف موجود برخوردی انتقادی داشت. متدین بود ولی از تعصب وتنگ نظری به دور بود. اگرچه عاشق پیشه بود ولی عشق را هم بی نهایت نمی دانست. اگرچه برعلیه ظلم و ستم شعر ها گفت ولی انقلابی نبود. شاید بتوان او را یک رئالیسم فلسفی خواند.

سعدی کمال گرا نبود و وعده ی هیچ بهشتی را نمی داد. او در همه ی امور اهل اعتدال بود. اگرچه اصرار داشت که باید تا اندازه ی ممکن پاک بود وپاک زیست ، برای دیگران نیز حق حیات قائل بود.

مقدار زیادی از تاثیر گلستان مدیون فرم و شیوه ی بیان آن است. وگرنه اگر نکات اساسی آن در کتابچه ای خلاصه میشد ممکن نبود چنین تاثیر عمیقی در ایران و سایر کشور ها داشته باشد. توفیق بیشتر کتاب گلستان ، تا اندازه ای به خاطر این است که ترکیبی از واقعیت و تخیل و حکمت و حکایت را ، با دلپذیر ترین و ساده ترین و روشن ترین فرم ، بیان و در هم آمیحته است.

هیچ شاعر ایرانی به اندازه ی سعدی در زمان خودش شهرت نیافت تا آنجا که آوازه ی آثارش از مرز ایران زمین و حتا از قلمرو زبان فارسی نیز گذشت. این شهرت چنان بود که وقتی آندره دوریه در سال ۱۶۳۶ ، میلادی بخشی از گلستان را به عنوان امپراتور گل ها به فرانسه ترجمه کرد ، تا آن زمان آثار هیچ شاعری به زبان های اروپایی ترجمه نشده بود. ترجمه ی انگلیسی گلستان برای نخستین بار در سال ۱۸۰۶ میلادی صورت گرفت. سعدی از اواسط قرن هفدهم تا اواخر قرن نوزدهم در میان اهل قلم و ادب و اندیشه شهرت یافت. اروپائیان که تازه قرون رنسانس را پشت سر گذاشته بودند ، انتظار نداشتند که یک شاعر ایرانی قرن سیزدهم میلادی برخورد مشابهی با مساله ی، انسان ، اخلاق ، دین ، دنیا ،فرد و اجتماع داشته باشد. بنا براین جای هیچ شگفتی نیست که در قرن هیجدهم و عصر روشنگری فرانسه ولتر آثار سعدی را بخواند و کارنوی انقلابی و ریاضی دان معروف و سازمان دهنده ی انقلاب کبیر فرانسه در برابر تهاجم خارجی ، نام او را برای پسر خود انتخاب کند. پسری که خود یکی از بزرگترین ریاضی دانان قرن نوزدهم شد.آشنایی با حافظ نیز در اروپا از اواخر قرن هیجدهم آغاز شد تا اینکه شهرت گسترده ی خیام به کمک ادوارد فیتز جرالد انگلیسی در اواخر قرن نوزدهم برسعدی و حافظ غالب شد و در اواخر قرن بیستم شهرت مولوی حتا خیام را نیز کنار زد.

صاحبدلی به مدرسه آمد ز خانقاه           بکسست عهد صحبت اهل طریق را

گفتم میان عالم و عابد چه فرق بود           تا اختیار نمودی از آن این فریق را

گفت آن گلیم خویش بدرمیبرد زموج       وین جهد می کند که بگیرد غریق را

مراجع :

۱- کتاب بوستان و گلستان

۲-سعدی ، دکتر همایون کاتوزیان

۳- عاشقانه های سعدی ، محمد قاسم زاده.

ابوالقاسم فردوسی – به انتخاب الیسا تنگسیر

اردیبهشت ۱۳۹۵

ابوالقاسم فردوسی توسی (زادهٔ ۳۱۹ خورشیدی، ۳۲۹ هجری قمری – درگذشتهٔ پیش از ۳۹۷ خورشیدی، ۴۱۱ هجری قمری در توس خراسان)، سخن‌سرای ایرانی و سرایندهٔ شاهنامه حماسهٔ ملی ایران است. فردوسی را بزرگ‌ترین سرایندهٔ پارسی‌گو دانسته‌اند.[
فردوسی سخن‌سرایی وطن‌پرست و در میهن‌خواهی استوار بود. این باور پایدار او از جای جای شاهنامه و به ویژه از شور فردوسی در ستایش ایران و نژاد ایرانی به خوبی آشکار است. او از تاریخ نیاکان خود و داستان‌ها و افسانهٔ شاهان و تاریخ ایران آگاهی و یا به دانستن آن‌ها شوق و دلبستگی فراوان داشت و تربیت خانوادگی او نیز وی را بر این می‌داشت؛ و به همین سبب است که به این کار سترگ دست زد و تا هنگامی که گرفتار فقر و تهیدستی نگشت، یعنی مال و ثروت نیاکانی را بر سر کار شاهنامه نگذاشت، به دربار شاهان و جایزه‌های ایشان چشم نداشت. فردوسی در سرودن شاهنامه، گذشته از انگیزهٔ وطن‌خواهی و باورهای میهنی، کمابیش پشتیبانانی داشته‌است. او خود از چند تن به نام یاد کرده‌است که ایشان به گونه‌ای در برانگیختن یاری او کوشیده‌اند. یکی از آنان که بیش از همه مورد ستایش اوست، کسی‌است از بزرگان و فرمانروایان آن روزگار که فردوسی ویژگی‌هایش را برمی‌شمارد، اما آشکارا نام او را نمی‌گوید.
آنچنان که از سخن آشکار او می‌توان این برداشت را که فردوسی؛ به گفتهٔ «نولدکه» دانشمند آلمانی -که می‌گوید فردوسی تعصب مذهبی نداشته‌است- و می‌گوید که خدای زمین و زمان نیاز به جا و مکان ندارد؛ و نیز می‌گوید که برای پیشینیان ما «آتش» تنها برای نشان کردن سمت نیایش بود، همان گونه که برای تازیان «سنگ» سمت پرستش است.
به نظر فروغی از ویژگی‌های فردوسی پاکی زبان و عفت اوست. در تمام شاهنامه یک واژه و یا یک عبارت مستهجن دیده نمی‌شود و پیداست که فردوسی بر خلاف بسیاری از شاعران، از آلوده کردن خود به هزل و زشتی‌ها کناره‌گیری داشته‌است و هر جا که به فراخور داستان‌سرایی مطلب شرم‌آمیزی می‌بایست نقل کند بهترین و نازک‌ترین عبارت‌ها را برای آن یافته است. عفت‌خواهی فردوسی به اندازه‌ای‌ست که در داستان‌هایی هم که به فراخور طبیعت بشری بی‌اختیار رخ می‌دهد، نمی‌پسندد که پهلوانان او گرفتار نفس شده و از حدود مشروع فراتر رفته باشند. فردوسی مردی است بسیار اخلاقی، با نظر بلند و قلبی نازک و حسی لطیف، ذوق سلیم و طبع حکیم؛ همواره از رویدادها هوشیاری می‌شود و خواننده را رهنمون می‌سازد که کار بد میوهٔ بد می‌دهد و راه کج انسان را به آرمان نمی‌رساند.
هیچ‌کس به اندازهٔ فردوسی باورمند به خرد و دانش نبوده و تشویق به اندوختن دانش و هنر ننموده‌است. فردوسی چون خیام در اشعارش به کوتاهی زندگانی افسوس می‌خورد و بیان حیرانی می‌کند که انسان برای چه آمده‌است و کجا می‌رود و پس از این زندگی چه خواهد شد.
۳

حالی با طنز های عبید زاکانی

اردیبهشت ۱۳۹۵

عبید یک پدیده نادر است در طنز و هجو که ششصد و اندی سال پیش چون ستاره ای در آسمان ادب پارسی
درخشید، و با طنز خود ” ذوق ” را غنا بخشید.


مردی کودکی را دید که می گریست، و هر چه مادرش او را نوازش می کرد خاموش نمی شد. به او گفت
خاموش شو، ارنه، مادرت را به کار گیرم
مادر کفت
این طفل تا آنچه گوئی نبیند به راست نشمارد و باور نکند
*
کنیزی را گفتند
آیا تو با کره ای؟
گفت: خدا از تقصیرم در گذرد، بودم
*
کسی مردی را دید که بر خری کند رو نشسته، گفتش
کجا می روی؟
گفت
به نماز جمعه
گفت: ای نادان اینک سه شنبه باشد
گفت: اگر این خر شنبه هم مرا به مسجد برساند نیکبخت باشم
*
مردی در خُم نگریست و صورت خویش در آن دید. مادر را بخواند و گفت: در خُم دزدی نهان است
مادر فراز آمد و در خم نگریست و گفت: آری، روسپی ئی نیز همراه دارد
*
روباهی عربی را بگزید. برای درمان افسونگری را بیاوردند. پرسید: کدام جانورت گزید؟
شرم کرد بگوید روباهی، گفت: سگی!
چون به افسون خواندن آغاز کرد، گفت بهتر است افسون روباه را هم به آن بی افزائی
*
مردی را گفتند: شوربای گرم را چه نامند ؟ گفت: کله جوش
گفتند چو سرد شود چه نامید
گفت ما امانش ندهیم که سرد شود
*
صوفی را گفمند: خرقه خویش بفروش
گفت: اگر صیاد دام خود بفروشد، به چه چیز شکار کند.؟
*
مردی به زنی گفت: خواهم تو را بِچشَم، تا دریابم تو شیرین تری یا زن من
زن گفت: این حدیث از شویم پرس، چون او من و او را چشیده باشد
*
مردی از کسی چیزی بخواست. او را دشنام داد. گفت: مرا که چیزی ندادی، چرا دشنام دهی. گفت
خوش ندارم تهی دست روانه ات کنم
*
غلامباره ای را گفتند
چگونه است که راز دزد و زنا کار نهان ماند و تو رسوا گردی؟
گفت : کسی را که راز با کودکان افتد چون رسوا نگردد؟
*
بزرگی کنیزی بخرید. از وی پرسیدند : کنیز را چون یافتی؟
گفت: دو صفت بهشتی در او یافتم : فراخی و سردی
*
مردی جامه ای بدزدید و به بازار برد تا بفروشد. جامه از او نیز بدزدیدن. پرسیدند
به چند فروختی؟ گفت به اصل سرمایه

زمستان دیر هنگام

اردیبهشت ۱۳۹۵

یخبندان - 4
زمستان دیر هنگام

به امید برداشتی بهتر در سال پیش رو

اردیبهشت ۱۳۹۵

انار
به امید برداشتی بهتر در سال پیش رو

چه عشاق اشک ریزی دارد

اردیبهشت ۱۳۹۵

100_2026

چه عشاق اشک ریزی دارد؟

نان مجانی

اردیبهشت ۱۳۹۵

نان مجانی
نان به سر سفره خود ببرید حتا بدون پول
فقط نیازمندان

مرگ سگ زنده یاب

اردیبهشت ۱۳۹۵

رادیوفردا – روزنامه ایران از مرگ «دومان» سگ امداد و نجات هلال احمر آذربایجان شرقی که در ۳۰ عملیات موفق به نجات جان ۵۰ انسان‌ گرفتار زیر آوار و بهمن شده بود٬ بر اثر بیماری سرطان جان سپرد

سگ

نوزاد گمشده در اوین

اردیبهشت ۱۳۹۵

عدالت برای ایران٬ – ۱۹ فروردین ۱۳۹۵: گلرو راحمی‌پور٬ نوزادی که پدر و مادرش در زندان اوین بازداشت بودند٬ نوروز ۱۳۶۳ در زندان اوین تهران به دنیا آمد. پدر و مادر گلرو به خاطر فعالیت‌های سیاسی‌شان بازداشت شده‌ بودند و مادرش در هنگام بازداشت باردار بود. ۱۵ روز پس از تولد گلرو٬ ماموران زندان به بهانه آزمایش‌های پزشکی او را از مادر زندانی‌اش جدا کردند و از آن زمان به بعد هیچ اطلاعی از سرنوشت او در دست نیست.

راحله راحمی‌پور٬ عمه این نوزاد ناپدیدشده، پس از اعدام پدر گلرو٬ بارها پیگیر سرنوشت برادرزاده‌اش شده و خواهان دانستن حقیقت درباره وضعیت گلرو است. با گذشت بیش از سه دهه از ناپدید شدن این نوزاد ۱۵ روزه٬ مقامات ایرانی تا کنون هیچ پاسخ مشخصی به عمه او نداده‌اند و او را تهدید به بازداشت کرده‌اند.

باز هم پول نفت هاپولی شد

اردیبهشت ۱۳۹۵

اسحاق جهانگیری، معاون اول رئیس جمهور ایران گفته است نهادهایی که در دوره تحریم، از وزارت نفت ایران، نفت گرفتند تا بفروشند یک دلار پول فروش آن را به دولت برنگرداندند.
آقای جهانگیری امروز ۲۸ فروردین (۱۶ آوریل) در یک سخنرانی در تهران و در همایش “نفت و اقتصاد دانش‌بنیان” گفته است “در گذشته نهادها و افراد مختلف از سوی وزارت نفت مامور به فروش نفت می‌شدند که من می‌توانم به صراحت بگویم هیچ نهادی که از وزارت نفت، نفت گرفت تا بفروشد حتی یک دلار پول آن را به دولت بر نگرداند.”
معاون اول رئیس جمهور ایران گفته “این روش، روش فروش نفت نیست و بنابراین ما از روز اول گفتیم که فروش نفت با خود وزارت نفت است و هر قدر هم که فشار آوردند بر این موضوع تاکید کردیم

خلبان ایرانی

اردیبهشت ۱۳۹۵

خلبان ایرانی: به مقام امنیتی گفتم به اسرائیل پناهنده می شوم و علیه شما خواهم جنگید

تایمز اسرائیل – چند روز گذشته رسانه های ترکیه از محکومیت دو ایرانی به شش سال زندان خبر دادند، که اتهام آنها، تلاش برای ربودن یک پناهجوی ایرانی و انتقال او به ایران عنوان شد.
این پناهجوی ایرانی، سرگرد خلبان احمدرضا خسروی، فارغ التحصیل دانشکده پلیس در ایران و از پرسنل هلی کوپتری نیروی انتظامی ایران بود.
در پی اقدام دستگاههای امنیتی – اطلاعاتی جمهوری اسلامی برای ربودن این خلبان نیروی انتظامی ایران که به دلیل مخالفتش با سیاستهای نظام از ایران خارج شده و به سازمان ملل در ترکیه پناهنده شده است، تایمز اسرائیل مصاحبه ای با وی داشته و از مشکلاتش با رژیم جمهوری اسلامی تا جزئیات ربودنش توسط برخی عوامل امنیتی از ترکیه پرسش می کند