گذرگاه فروردین ماه ۱۳۹۵

فروردین ۱۳۹۵

sonbolha

آمدن بهار که همراه است با آغاز سال ۱۳۹۵ و آمدن نوروز این سند پر افتخار هویت ما، بر همه ی شما مبارک و شاد باد
گذرگاه شماره ١٧٣ مربوط به فروردین ماه ١٣٩۵ در پانزدهمین سال فعالیت

این شماره گذرگاه حاصل همت این یاران است
محمود صفریان – توران رئیسی –
کاوه استاد- شهاب مرادی – سپیده مختاری -ویدا پارسا – فریدون – مشیری- زهره – محمد رضا جنتی محب – مهری یلفانی – محمد زهری – مهرداد اکبری – فرشته نوبخت- آزاده جعفری – ندا ایرانی -مهتاب خرمشاهی -احمد قندهاری – آرش آذرپناه – ابوالفضل سپاسی -امجد گیویان -رحمان چوپانی -پروین اعتصامی    
————————————————–

تبریک سال نو

فروردین ۱۳۹۵

سال نو، بهاری دیگر و عید نوروز بر همه ی شما دوستان بزرگوار ، همکاران عزیز، وهمه ی ملت ایران درهرکجای دنیا، مبارک و سرشار از خوبی ها باشد. محمود صفریان
این سروده تقدیم به همه ی شما
از نرگس زار سر زمینم
که یک دشت بیکران است
بوی عشق می آید،
بوی بهارنرگس،

بوی نوروز
و
بوی رفا قت
ولی
یک شاخه از آن
در گلدان خالی خانه من
نیست.
از پر چین خانه ای در دور دست
که یک بغل از آن را دارد
که یک دشت از آن را دارد
به من
که حتا یک شاخه اش را ندارم
سلام می کند
و کلاه کا کل اش را
برایم بر می دارد
و می پرسد:
” شما ایرانی هستی؟ “
فرصت پاسخ نمی دهد
” من هم هستم “
می گویم:
” این بوی آشنا را
خوب می شناسم
بوی سر زمین من است
بوی دل انگیز ایران است “
می روم که بیاورمش
تا هفت سینم را
که در خانه همسایه پهن کرده ام
معطر کند
دست نمی دهد
می پرسم:
” مگر ایرانی نیستی؟ “
می گوید:
” هستم!
ولی تو با همه هوشیاری
در خانه ات نیستی
و من با همه مستی
در خانه همسایه نیستم
هر چند در خانه خودم
در بندم
اینجا همه ی مست ها
در بندند
ولی بویم چون همیشه
در پرواز است “
می گویم:
” در آنجا مست و هوشیار یکی است
همه در بندند
اما تو
فریاد رایحه را داری
چون مستی.
آن را دریغ نکن
برایم کافی است

.

آغاز پرواز پرستوهائی که بهار را در منقار دارند

فروردین ۱۳۹۵

آغاز پرواز پرستوهائی که بهار را در منقار دارند
پرستو ها
و سالروز هویت ما، نوروز باستانی بر همه ی شما هم میهنانم و همه ی ملت هائی که نوروز را گرامی میدارند
مبارک و میمون باشد..
امیدوارم سالی پر برکت و سرشار از شادی و سلامتی همراه با رایحه آزادی داشته باشیم
نوروز ماندگار است، تا یک جوانه باقی‌ ست
باقی‌ست جمع جانان، تا این یگانه باقی است

دکتر فریناز کوشانفر ماری کوری ایران – تحقیق از احمد قندهاری

فروردین ۱۳۹۵

ahmad1
فریناز کوشانفر؛ نخبه‌ای که قرار بود ماری کوری ایران شود!
هشت سال پیش زمانی که سی سال بیشتر نداشت بر صندلی استادی دانشگاه رایس (یکی از مهم‌ترین دانشگاههای ایالت تگزاس) نشست.
یک سال پس از شروع کارش به خاطر طراحی نوعی از میکروتراشه ها جایزه مخترع جوان سال دانشگاه ام آی تی (TR35) را ازآن خود کرد و سال ۲۰۱۱ به عنوان یکی از نخبگان علوم جدید و مهندسی از دست اوباما جایزه گرفت. این ها تنها جوایز، فریناز کوشانفر نیستند. فهرست جوایز و تشویق هایش آنقدر عریض و طویل است که خودش هم همه آنها را به یاد ندارد.
فریناز کوشانفر ۱۵ سال پیش و پس از دریافت مدرک لیسانس الکترونیک از دانشگاه صنعتی شریف برای ادامه تحصیل به امریکا امده است با این همه یک ایرانی تمام عیار است این را از تی شرت طرح نیمانی‌اش که منقش به خط فارسی است، می توان فهمید. درطول مصاحبه حواسش جمع است که از کلمات انگلیسی استفاده نکند و موقع سفارش نوشیدنی بدون مکث چای را انتخاب می‌کند.
برای او ایران و آمریکا فرق چندانی نداشته هم در ایران در بهترین مدارس و دانشگاهها درس خوانده و شاگرد اول بوده و هم در آمریکا.
او دانش آموز مدرسه فرزانگان تهران متعلق به استعدادهای درخشان بوده و پس از گرفتن لیسانس از دانشگاه صنعتی شریف مقطع فوق لیسانس را دررشته برق و کامپیوتر در دانشگاه یو سی ال ای کالیفرنیا می گذراند و برای مقطع دکترا در همین رشته راهی برکلی می‌شود. در دانشگاه برکلی آنقدر واحد امار و ریاضیات برمی‌دارد که همزمان با گرفتن دکترا، فوق لیسانس امار و احتمال هم می‌گیرد. او می‌گوید: «هر چیزی که یاد می‌گیریم وفکر می‌کنیم به هیچ دردی نمی‌خورد یک روز به کارمان میاید. این را با همه وجود درک کرده‌ام و هر روز به خودم یاداوری می‌کنم که هرچیزی امروز یاد بگیرم، روزی به دردم می‌خورد.»
فریناز کوشانفر در ویکی پدیای فارسی اهل ایذه معرفی شده. این موضوع در سایت های مختلف فارسی که اخبار موفقیتهای او را منتشر کرده‌اند بارها ذکر شده است. وقتی اسم ایذه را می‌اورم . فریناز می‌خندد و حکایتی عجیب ولی واقعی تعریف می‌کند و ایذه شهری از خوزستان سوژه آغاز گفت و گوی ماست در کافه‌ای ایتالیایی در شهر هیوستن امریکا.
.
روزهای جنگ و مدرسه
وقتی کلاس اول دبستان بودم، جنگ شروع شد. هیچ وقت تصویر تهران دوره جنگ را فراموش نمی‌کنم. انگار استفاده از لباس های مشکی و سرمه‌ای و رنگهای تیره فضیلت محسوب می‌شد. سال اول راهنمایی وارد مدرسه فرزانگان شدم. فضای جامعه در مدرسه کاملا منعکس شده بود. آن زمان مدارس غیر انتفاعی و دولتی در تهران هنوز متولد نشده بودند. فرزانگان از نظر علمی پیشرفته تر از بقیه مدارس بود. بیشتر معلم‌ها فوق لیسانس داشتند واز همان دوره راهنمایی درس علوم ما را به سه بخش شیمی، فیزیک و زمین شناسی تقسیم کرده بودند. برای هرکدام از این دروس ما معلم جدا داشتیم. به صورت عملی دروس را تمرین می‌کردیم مثلا حیوانات را کالبد شکافی می‌کردیم یا برای شناخت دقیق گیاهان به باغ گیاهشناسی می‌رفتیم اما برای همه ما که دبستان را در مدارس معمولی گذرانده بودیم. فرزانگان خفقان عجیبی داشت. شرایط طوری بود که مادر من که چادر سر نمی‌کرد و از مانتو و روسری استفاده می‌کرد تنها یک یا دومرتبه به مدرسه ما امد، رفتار خوبی با او نشد و پس از آن پدرم برای شرکت در جلسات به مدرسه می آمد. یادم می‌اید یکی از بچه‌هایی که بعدها جزو رتبه‌های برتر کنکور بود، سال سوم دبیرستان به خاطر اینکه از پسری در مدرسه تعریف کرده بود، اخراج شد. ویژگی دیگر مدرسه «فرزانگان» این بود که ما اختلاف طبقاتی را درآن مدرسه با عمق وجودمان حس می‌کردیم. آن زمان بچه ها از مناطق مختلف در ازمون مدرسه شرکت می‌کردند و هر منطقه ای سهمیه ای داشت. پذیرفته شدگان از مناطق مختلف تهران بودند و از لحاظ اقتصادی و فرهنگی کاملا متفاوت. مثلا مشکل یکی این بود که چرا اخرین مدل از لباس شب فلان مارک را ندارد و مشکل دیگری این بود که چرا اصلا لباس ندارد. یکی هر روز با راننده به مدرسه می‌آمد و یکی هم بود که در کل خانواده‌اش اصلا کسی ماشین نداشت. این نشان می‌داد که محیط خانواده تاثیری روی هوش افراد ندارد. این میان چیزی که گاهی ذهنم را درگیر می کند این است که ما بچه هایی داشتیم که واقعا باهوش بودند و توانایی شان در حد من و یا شاید مریم میرزاخانی بود و می‌توانستند به موفقیت‌های خیلی عظیم برسند اما شرایط برایشان محیا نبود. مثلا بعضی از بچه ها در خانواده‌ای زندگی می‌کردند که باید بیست سالگی ازدواج می‌کردند. خب ازدواج کردن اتفاق بدی نیست اماخیلی وقتها مسیر زندگی ادم ها را عوض می کند. خیلی از انها الان خوشبخت هستند اما من درباره موفقیت شان حرف می زنم، می‌دانم که آنها از نظر علمی می‌توانستند موفق تر باشند.
تحت تاثیر پدربزرگ
پدر مادرم سرلشگر دکتر مقبل یکی از درجه داران ارتش بودند که زمانی ریاست بیمارستانهای ارتش ایران را به عهده داشتند.. من از کودکی تحت تاثیر شخصیت و حرف های پدربزرگم بودم. از انجایی که هم ایشان و هم پدرم پزشک بودند. همیشه به من می‌گفتند که تو سراغ پزشکی نرو، برو سراغ علوم جدید. تصویر زن دانشمند در ذهن پدربزرگم که فرانسه درس خوانده بود؛ ماری کوری بود. آن موقع دایی هایم در برکلی درس می‌خواندند و نام دانشگاه برکلی با آزمایش هایی که برای ساخت بمب اتم در آزمایشگاههایش انجام شده بود، سرزبانها افتاده بود. پدربزرگم هم به من می‌گفت: برو دنبال فیزیک هسته‌ای. از همان موقع من فکر می‌کردم که حتما در رشته ای دکترا می‌گیرم ان هم از دانشگاه برکلی.
من خیلی دلم نمی‌خواست که در کنکور ایران شرکت کنم و دوست داشتم سریع خودم را به آمریکا برسانم . چون فکر می‌کردم اینجا علم بیشتر به روز است. اما انگار پدر و مادرم برای این که من را از ۱۸ سالگی از خودشان جدا کنند، نگران بودند. همه این ها باعث شد دوره لیسانس را در دانشگاه صنعتی شریف بگذرانم و بعد برای دانشگاههای آمریکا اپلای کنم.
سالهای دور از خانه
بیست و دو ساله بودم که به امریکا آمدم . دوست و آشنا و فامیل زیاد داشتم که هنگام مریضی به دادم برسند اما امور روزمره را باید خودم انجام می‌دادم. برای من که همیشه در تهران همه چیز در خانه برایم اماده بود، شستن لباس ها و غذا درست کردن یک معضل واقعی بود. راستش گاهی با خودم فکر می کنم اگر دوباره بخواهم زندگی کنم زودتر از قبل مستقل می‌شوم. مثلا یادم می‌آید هیچ وقت، زمانی که بچه ها ساعت‌های بعد از مدرسه با هم قرار میگذاشتند من در قرارهایشان شرکت نمی‌کردم چون پدر و مادر دوست داشتند بعد از مدرسه بلافاصله به خانه بروم . از روش تربیتی آن‌ها انتقاد نمی‌کنم اما فکر کنم به دخترم فرصت دهم تا زودتر مستقل شودو چیزهای بیشتری را تجربه کند. برای اینکه من معتقدم بهترین دانشمندان، یا لااقل دانشمندانی که من دوست دارم شبیه شان باشم هیچ کدام یک بعدی نیستند. الان خیلی دوست دارم بعضی کتابها را بخوانم یا بعضی فیلم ها را ببینم اما فرصت کمی دارم. خیلی اوقات خودم را سرزنش می‌کنم که چرا بعضی کارها را خیلی قبل تر انجام ندادم. البته فکر می‌کنم این افسوس همه آدم‌هاست.
من یک زن هستم
حتی در امریکا هم آسان نیست که زن باشی، سن‌ات زیاد نباشد و از طرف دیگر با رشته‌های مهندسی هم سر وکار داشته باشی. در دانشگاه یک سری دوره‌هایی داریم که برای زنان برگزار می‌شوند. در آن دوره ها برای ما از تحقیقاتی که انجام شده، میگویند. مثلا به ما توصیه میکنند که در روزهایی که قرار است سرکلاس درس حاضر شویم حتما لباس رسمی بپوشیم. چون تحقیقات نشان داده مردم زنان را ازروی لباس‌شان قضاوت می‌کنند. یا می‌گویند سر کلاس خیلی شوخی نکنید. چون تحقیقات نشان داده که زنان را خیلی سریع، جدی نمی‌گیرند. یا دانشجویان تصور می‌کنند که چون شما زن هستید باید نمره بهتری بدهید و سخت‌گیر نباشید.
بهتر است این طور توضیح بدهم که اگر من مرد باشم و سن بالاتری داشته باشم ،همه به طور کامل احترام می‌گذارند اما کسی در موقعیت فعلی من اول باید خودش را ثابت کند و بعد احترام بخرد. شاید این برایتان جالب باشد که بعد از هشت سال سابقه کار در دانشگاه رایس، وقتی با همکاران مرد برای گرفتن بودجه به مراکز دولتی می‌رویم.خیلی وقتها اگر مسئول بودجه من را از قبل نشناسد یا مقالاتم را نخوانده باشد در طول جلسه با همکاران مرد خیلی جدی تر صحبت می‌کند و همه این ها کار خانم ها را سخت می‌کند .
ضمن این که در زندگی زن‌ها یکسری اتفاقات است که هیچ وقت یک مرد در زندگی کاری اش تجربه نمی کند. مثلا من که الان یک دختر دو ساله دارم برای شرکت در کنفرانس ها و جلسات علمی باید فکر کنم که بچه را چه کسی نگه می‌دارد. در عین حال باید به مقالاتم برسم . باید مقالات جدید را بخوانم. با دانشجویانم روی پروژه‌ها کار کنم تا عقب نمانم در عین حال نیازهای بچه را فراموش نکنم . در حالی که همکارم مرد من ممکن است در همین چند سال دوبار بچه دار شود و فکرش خیلی کمتر مشغول شود. چون همسرش کارهای مربوط به بچه را به عهده دارد.

در مورد ترجمه کتاب ها – محمود صفریان

فروردین ۱۳۹۵

اگر در صحنه جهانی ادبیات از کتاب های فارسی گفتگو و نوشته ای نیست و یا اگر هست چنان اندک است که انگاری نیست، یقینن بخاطر زبانمان است، زبانی که با آن می نویسیم.
به اکثرنوشته های نویسندگان خارجی نگاه کنید، نه تنها چیز دندانگیری برای گفتن ندارند، که اغلب خواننده را جذب و جلب هم نمی کنند، وبیشتر به زور ناشرها و راههائی است که گاه به کار می برند تا کتاب خواننده می یابد.
ما مترجم فارسی به انگلیسی نداریم ( در عوض تا بخواهی مترجم انگلیسی به فارسی داریم ) و همین باعث شده است که ملت های دیگر با آثار نویسندگان ایرانی بیگانه باشند و این کمبود تا جائی است که اگر گاه به همت نویسنده یا به کمک دوستانش کتابی از فارسی به زبان دیگری بر گردانده شد یک واقعه تلقی می شود.
عدم علاقه به خواندن در اکثر مردم با سواد کشورمان نیز مزید بر علت شده است. قلیلی هم که می خوانند بیشتر به سراغ کتاب های ترجمه می روند انگار که مرغ همسایه غاز است.
از فلان نویسنده رمانیائی، آلبانیائی و حتا یالقوز آبادی! کتاب به فارسی بر گردانده می شود که اغلب معلوم نیست تا چه حد برابر اصل است و یا تا چه حد از ترجمه ” گوگل ” استفاده شده است و به دنبال چاپ و نشر چنین کتابی چنان در بوق و کرنا هم می دمند و تحلیل و نقد و تعریف بدرقه اش می کنند که تبدیل به یک واقعه می شود، ولی متاسفانه کسی به فکر بر گرداند کتاب های فارسی که گاه خواندنشان خواننده را پای بند ادامه می کند نیستند.
نمی توانند؟ صرف نمی کند؟ حسادتی نا محسوس آزارشان می دهد و یا بهر علت دیگر ، کتاب های فارسی مهجور می مانند و کسی از آمدن و رفتنشان با خبر نمی شود.
متاسفانه تا در بر این پاشنه نا مطلوب و نا خوشایند می چرجد در دور باطل خواهیم ماند.

چه داشتیم و چه نداشتیم ؟ – امجد گیویان

فروردین ۱۳۹۵

ما با هزاران سال تاریخ تا حدود ۹۰ سال پیش تشکیلات یا ارگان های زیر را نداشتیم .

رادیو سر تا سری نداشتیم
دانشگاه نداشتیم
دادگستری امروزی نداشتیم
آرتش منظم نداشتیم
برگ هویت ” شناسنامه ” که سال تولد ما در آن نوشته شده باشد و نام و نام خانوادگی مشخصی نداشتبم.
راه های خارج از شهری مطمئن و با امنیت نداشتیم
راه آهن سرتاسری نداشتیم.
گمرکات نداشتیم
مدارس و دبیرستان های منظم و مشخص با تحصیلات اجباری و مجانی را نداشتیم
و بسیاری ارگان های مدرن دیگر را نداشتیم.
اما ” تراخم ” که در نهایت کور می کرد و انواع ” کچلی ” ها و مالاریائی را که بیداد می کرد و بیماری های مختلف پوستی را داشتیم
در حقیقت ما کمتر ازیک قرن است که پا در مدرن شدن گذاشته ایم.
چگونه این همه کار در فاصله ای چنین اندک انجام شد؟
هر کس مجاز است هر گونه که می خواهد فکر کند.

نمایشکاه کتاب در مدرسه کودکان کلاس اول تا سوم دبستان – محمود صفریان

فروردین ۱۳۹۵

شنیده بودم روز پنجشنبه ۲۵ ماه فوریه ” ششم اسفند ماه ” در مدرسه کودکان کلاس اول تا سوم ابتدائی نمایشگاه کتاب دائر است و قرار است کتاب ها با قیمت ارزان به آن ها فروخته شود. تلفن کردم از مدیر مدرسه اجازه گرفتم تا بروم بازدید و در مورد نحوه مطالعه کتاب کودکان نیز جویا شوم. .مدیر هم پس از آگاهی کامل از مشخصات و هویت من اجازه داد.
با اینکه می دانستم کودکان را از همین سنین به خواندن کتاب ترغیب می کنند، رفتم هم عملن ببینم، و هم نحوه اجرا را پرسو جو کنم، و ماحصل را برای دوستان نازنینم توضیح و تشریح کنم، شاید معجزه ای! شد و بنحوی به گوش دست اندر کاران برنامه ریزان مدارس ما در ایران نیز رسید وتوانستند کاری بکنند.
بهر حال روزی باید از جائی کتاب خواند با تشویق و آگاهی های لازم شروع شود. بیگانگی اکثر مردم ما به کتاب و کتابخوانی که مسبب بسیاری عقب ماندگی جامعه کشورمان شده است در مرز تاسف انگیزی است و این درد مزمن درمان نمی شود مگر از مدرسه و کودکان محصل آغاز شود چون در این سنین است که هم عادت می آورد و هم حوصله ی لازم را ایجاد می کند، عادت و حوصله ای که اینک بسیاری ندارند.
رفتم و متوجه شدم که درسال حدود سه بار چنین نمایشگاه هائی دائر می شود و قبلن مراتب را به کودکان اطلاع می دهند تا روز نمایشگاه که با شناخت و میل و سلیقه خودشان می توانند کتاب بخرند و بسیار ارزان، پول با خود بیاورند، و استقبال بچه ها برایم باورکردنی نبود. مدرسه ای که من رفتم دو زبانه بود و بچه هائی که انگلیسی را چون زبان مادری خود می دانستند ” کودکان از کشور های دیگر بیشترین بودند ” کتاب ها تمامن به زبان فرانسه بود. از کودکی که سه کتاب خریده بود خواهش کردم یک صفحه از یکی از کتاب های خریداری کرده را برایم بخواند. خواند و با چه زبان فرانسه سلیسی. از دیگری پرسیدم: کی شروع می کنی به خواندن این کتاب هائی که خریده ای ؟ گفت از همین امشب چون باید از هفته آینده هر کدام در کلاسمان در مورد یکی از کتاب هائی که خریه ایم کنفرانس بدهیم.
از معلم کلاس سوم ابتدائی پرسیدم، مگر در مدرسه کتابخانه ندارید که بچه ها باید از نمایشگاه خرید کنند؟ گفت: کتابخانه مفصلی هم داریم. این گونه نمایشگاه ها بیشتر به دو هدف ترتیب داده می شوند . برای اینکه یچه ها عادت کنند کتاب بخرند. و برای اینکه کتابی را که خود می پسندند انتخاب کنند.
وگفت : ما از بچه ها می خواهیم که حتمن در خانه کتاب بخوانند و بعد در کلاس در مورد کتابی که خوانده اند صحبت کنند و من توضیحات تکمیلی را به آن ها می دهم.
وچنین است که در بزرگسالی کتابخواندن برایشان عادت می شود و چنین است که شمارگان چاپ کتاب در غرب بسیار بالاست و در ایران چنین حقیر است.

انرژی تاریک ،ماده تاریک – به انتخاب ندا ایرانی

فروردین ۱۳۹۵

neda
انرژی تاریک Dark Energy ، ماده تاریک Dark Matter
در اوایل دهه نود میلادی تصور بر این بود که بخاطر وجود انرژی جاذبه که خود نتیجه ماده متمرکز است ، جهان که از زمان انفجار بزرگ درحال انبساط بوده است، مقلوب قدرت جاذبه شده و به سمت انقباض تغییر جهت خواهد داد. این تئوری در سال ۱۹۹۸ و با مشاهدات تلسکوپ هابل در هم ریخت. این مشاهدات نشان میداد که جهان بر خلاف تصور پیشین نه تنها در حال انبساط است بلکه ضریب این انبساط هم در حال رشد است.
برای یک چنین ضریب افزایشی به انرژی ورای انرژی قابل رویت نیاز بود. از این مشاهده چندین نظریه بیرون آمد که سعی در تشریح این مشاهدات میکنند.
دانشمندان باز هم به سراغ وجهی از تئوری جاذبه انیشتن رفتند که شامل “ضریب ثابت کیهانی Cosmological Constant” بود. دانشمندان این انرژی را “انرژی تاریک” نام نهادند.
امروز می دانیم که تقریبا” ۶۸ درصد جهان “انرژی تاریک” و ۲۷ در صد “ماده تاریک” است. یعنی فقط ۵ درصد جهان از ماده شناخته شده تشکیل شده است.
نظریه اول این است که “انرژی تاریک” ویژگی فضا است. انیشتن اولین کسی بود که به این مسئله اشاره کرد. او معتقد بود که فضای خالیEmpty Space بمعنی هیچ نیست. اولین ویژگی آن این است که فضای بیشتری ممکن است بوجود بیاید. نظریه اول به استناد به این ویژگی میگوید چون فضای خالی دارای انرژی خودش است، با انبساط جهان رقیق تر نمیشود. بخاطر این انرژی جهان با شتاب بیشتر و بیشتر در حال انبساط است. متاسفانه کسی نمیداند چرا این ” ضریب ثابت کیهانی” باید موجود باشد. تا چه رسد به اینکه بتوان با استناد به آن مقدار شتاب افزاینده جهان را اندازه گرفت.
نظریه دوم از ” تئوری کوانتوم ماده” کمک می گیرد، مطابق این نظریه ، فضای خالی دارای ذرات مجازی هستند که پیوسته شکل گرفته و ناپدید می شوند. دانشمندان پیرو این نظریه کوشیدند مقدار انرژی ایجاد شده در فضای خالی را حساب کنند ولی محاسباتشان بطرز فاحشی غلط از آب درآمد. مقدار این اشتباه معادل ۱۰ بقوه ۱۲۰ بار بزرگتر بود.
نظریه سوم میگوید انرژی تاریک ، یک میدان دینامیک انرژی است که تمام فضا را پر کرده است و اثرش مخالف تاثیر ماده و انرژی قابل رویت است. این نظریه quintessence و با الهام از عنصر پنجم فلاسفه یونانی نام گذاری شده است.
آخرین نظریه میگوید شاید تئوری جاذبه انیشتن درست نباشد و تئوری دیگری برای تشریح نیروی جاذبه مورد نیاز است.
ماده تاریک ، هم به اندازه انرژی تاریک ناشناس مانده است آنچه در باره ماده تاریک میدانیم آن است که از ذراتی بنام باریونزBaryons تشکیل شده است . ماده تاریک بخاطر جذب ردییشنی که از داخلش عبور میکند قابل شناسایی است.
ماده تاریک با ضد ماده َAntiMatter تفاوت دارد زیرا اشعه گامای ناشی از برخورد ماده با ضد ماده را تولید نمیکند.
طبق آخرین مشاهدات ۷۲ مجموعه کهکشان در مرکز فضایی ناسا، این کهکشانها از سه عنصر اصلی تشکیل شده اند. ستاره ها ، ابر گازهای فوق العاده داغ ( میلیونها درجه) ، و ماده تاریک.

این هم عیدی من از سوی نشریه ای که قرار بود داستان من را در ویژه نامه ی نوروزی اش منتشر کند- رحمان چوپانی –

فروردین ۱۳۹۵

آقای چوپانی عزیز
با این‌که داستانتان را برای چاپ انتخاب کرده بودم و حتا صفحه‌بندی هم شد اما به جهت ملاحظاتی که در اختیار بنده نیست (از جهت ممیزی) مجله از چاپ آن منصرف شد. متأسفانه می‌ترسند که موضوع داستان و شخصیت محوری آن گرفتاری تولید کند. از دید من حیف شد چون داستان خوبی بود با نگاهی انسانی. امیدوارم همیشه بنویسید و موفق باشید.»

یک سوال؟

فروردین ۱۳۹۵

شما رمان های بالای ۲۰۰ صفحه را ” مثلن بین ۵۰۰ تا ۱۰۰۰ صفحه و بیشتر را ” فرصت ، حوصله، و علاقمند دارید بخوانید؟ ( البته صحبت من با نازنین هائی است که به قول معروف اهل مطالعه هستند و خواندن کتاب جزو برنامه زندگی آن هاست )
کتاب های مجموعه چندین داستان کوتاه حکایت دیگری است چون معمولن خواندن یک داستان از آن کتاب را در هر فرصتی می توان خواند.
صحبت در مورد رمان است که طرفداران زیاد دارد.
اگر رمانی داستان پر کششی داشته باشد و خواندنش خواننده را خوش بیاید و بین ۷۰ تا نهایت ۲۰۰ صفحه باشد که بشود در هر شرایطی آن را به دست گرفت و خواند حتا شب به هنگام خواب بهتر است،؟ و مورد قبول ؟ یا رمانی که مثلن ۸۰۰ صفحه و بیشتر باشد و به دست گرفتن و خواندنش زمان خاصی را لازم داشته باشد.؟
معمولن رمان های پر صفحه متهمند که زیاد گوئی دارند و روی بسیاری از مطالب، حرف ها چند باره و تکراری می شوند، در حالیکه چنین رخدادی در رمان های کم صفحه امکان ندارد.
بنظر می رسد حالا زندگی شتاب بیشتری دارد و آن ها که به خواندن کتاب یک جورائی
علاقمند هستند برایشان کتاب های پر برگ و احیانن چند جلدی کمتر راه دستشان است. چنین نیست؟

پرندگان کوچک قهرمان – نوشته توران رییسی

فروردین ۱۳۹۵

مادر گفته بود تو باشگاه ثبت نامش می کنه تا هر چقدر دوست داره پیشرفت کنه
پژمان عاشق بسکتبال بود و همش از مامان می پرسید پس کی ؟
اره گفته بودم ، ولی بزار یک کمی بزرگتر بشی ، مثلن بری کلاس پنجم ، قوی تر بشی و قدت هم بلند تر بشه .
اوه اوه مامانو ببین ! من الان هشت سالمه دیگه بزرگ شدم ! الان توی مدرسه که بازی می کنم همه توپ هارو میندازم تو بسکت ( سبد ) تازه قد و هیکل توی بازی بسکتبال گنده میشه ! کجای کاری مامان خانم !
مامان با خنده روی موهای پژمان دست کشید و گفت باشه اگر تو تا این اندازه علاقه داری ! امروز با بابات صحبت می کنم تا ثبت نام کنی ، خوبه ؟
عالی شد مامان ! چند تا از دوستا م هم میان ، آرین ، و شروین ، و آندرو ، گویک ، حمید ، اسحاق ، و…
اوه این همه ؟ مگه اون ها نمیتونن برن باشگاه خودشون عضو بشن؟ چی ؟ مامان یعنی چی ؟ چی گفتی ؟
خب پسرم اون ها برا خودشون باشگاه دارن ، کلیسا ، و کنیسا ، دارن ، مثل ما که مسجد داریم .
مامان خانم ، ما که نمیخواهیم دعا کنیم ! همه ما توی مدرسه هم تیمی هستیم ، آقا ورزش گفت میتونیم بریم تو باشگاه بیشتر یاد بگیریم و قوی بشیم و مثل توی مدرسه بازی کنیم ! بعدش هم تا تیم ملی برسیم و قهرمان بشیم …
مامان ، با خنده ! فسقلی داری به من درس میدی ؟. منظورم این بود که اون ها باشگاه مخصوص خودشونو دارن !
مامان فهمید که حرفش بی ربطه ، و بهتره که دنیای بی غل و غش و پر شور بچه ها با گفتن این حرف ها خراب نشه و این توهمات رو در ذهن بچه ها فرو نکنه !
پژمان که در این موقع خود ش را در میان دوستانش تصور و تجسم می کرد، با خوشحالی و شیطنت پرید بغل مامان و لپشو بوسید.
کار تمام بود و از شنبه آینده رفقای جون جونی دبستانی عازم بودند تا در هفته دو روز بعد از ظهر ها در باشگاه ورزشی منطقه ، که نزدیک به محله ارمنی نشین بود آموزش ببینند و بازی کنند .
>> پدر پژمان آرین و گویک را هم سر راه سوار می کرد .
>> مادر آرین ، ” خانم ورونیک ” و ” آقا و خانم هارتونیان ” پدر و مادر گویک از بابت رفت و آمد بچه هاشون آسوده خاطر بود ند ، بچه ها در این رفت و برگشت راجع به تیم و مربی ، و توپ و زمین و سایر چیز ها نظر می دادند و فکر و ذکرشون درس و بسکتبال و رسیدن به تیم ملی بود .
آرین کم حرف بود و بر خلاف شیطنت ها و شوخ طبعی های پژمان و گویک ، ساکت تر به نظر می رسید ولی نظر اون هارو برای رسیدن به تیم ملی قبول داشت .
پدر پژمان گاهی با او شوخی می کرد و می گفت آرین نکنه تو جزو شورای إسلامی باشگاه باشی ؟ و بار اول آرین که این گفته را باور کرده بود می گفت نه ! نه ! به خدا من ارمنی هستم منو اونجا راه نمیدن ! و همه می خندیدند !!!
اسحاق با پدرش که دکتر أطفال بود و یا با مادرش که دندانپزشک بود به باشگاه می آمد . آن ها خانواده ای شریف و محترم و دوست داشتنی بودند ، آقای دکتر در درمان بچه ها هر کمکی از دستش بر میآمد می کرد .
و حمید با پدرش ” جناب سرهنگ سلیم ” که افسر ارتش بود ، درست سر ساعت به باشگاه می آمد .
پدر شروین هم یکی دیگر از مکانیک های معروف وبه نام ارامنه بود که او هم با آقای هارتونیان شریک بود ، آن ها تا دیر وقت کار می کردند ، پدر شروین برای بردن او به باشگاه نیازی به دست کشیدن از کار نداشت چون رفتن شروین چند دقیقه بیشتر طول نمی کشید ، او همیشه با اندرو زودتر از همه در محل حاضر می شدند .
>> اتفاق خوب و جالب این بود که جلسه هایی ، که توسط اداره ورزش و آموزش و پرورش در باشگاه تشکیل می شد با حضور والدین بود ، و این دیدار ها باعث آشنایی و صمیمیت و دوستی خانواده ها ی این نو نهالان شده بود ، تا آن اندازه که این گروه خارج از جلسات، با هم ملاقات می کردند و تجربه های خود را در مورد فرزندان با یکدیگر در میان می گذاشتند ، و بنا به شغل و حرفه خود خدماتی هم به یکدیگر می دادند مثل درمان بچه ها هنگام بیماری و یا کار تعمیرات ماشین ، و شرکت در مسابقات و تشویق بچه ها و غیره…
رفاقت و صمیمیت این نو نهال ها صادقانه و دلپذیر بود . و این دوستی همزمان با سن و سال آن ها و مهارت و تجربه های شان رشد می کرد .
در میانه این سال ها ، که بچه ها سیزده یا چهارده ساله شده بودند ، جنگ هشت ساله شروع شده بود ، عده ای در مدارس ، نوجوانان را تشویق و ترغیب می کردند تا به گروه هایی بپیوندند و یا به جنگ بروند و به آن ها می گفتند از این بابت نیازی به اجازه والدین ندارند.
و ارامنه و کلیمی ها به اشکال دیگر ی مورد اذیت و آزار قرار می گرفتند و آدم های ناشناسی آن ها را تهدید می کردند .
روزی که اسحاق بغضش ترکید و با مادرش درد دل کرد به او گفت که دیگر نمی خواهد به مدرسه برود ، و اعتراف کرد، به جای رفتن به مدرسه روزها به پارک می رفته و درست موقع تعطیل شدن مدرسه به خانه بر می گشته زیرا بچه ها در مدرسه کتکش می زدند و او را مسخره می کردند ، و روی نیمکت ، در کنار او نمی نشستند و به او می گفتند تو نجس! هستی و وقتی او پیش مدیر شکایت بچه ها را کرده است آقای مدیر با تغیر و توپ و تشر گفته است حتمن خودت کاری کردی برو بنشین و موذیگری نکن! ما کاری نمی توانیم بکنیم به پدر و مادرت بگو فکری به حالت بکنند.
خانم دکتر که سعی می کرد خشمش را فرو بخورد ، چند تذکر ی که قبلن از مدرسه در مورد غیبت اسحاق گزارش شده بود را به یاد آورد، و از این که روزها و شب ها از غصه جگر گوشه اش بی خبر بوده در خود می شکست
و دو ماه بعد بود که دکتر و خانمش از والدین و بچه ها دعوت کردند تا در جشن پایان سیزده سالگی اسحاق که یکی از مراسم مهم کلیمی ها به مناسبت ” مرد شدن پسران ” است شرکت کنند.
خانواده ها و رفقای هم تیمی شب خوشی را با اسحاق و خانم و آقای دکتر و دختر کوچکشان گذراندند. این خاطره ای فراموش نشدنی برای بسکتبالیست های نوجوان بود ؛
هفته بعد از جشن، اسحاق بدون هیچ خبر و یا خداحافظی از دوستان هم تیمی اش، و به جا گذاشتن یاران و باشگاه و بسکتبال، به تنهایی نزد عمه اش در امریکا فرستاده شد
چند روز بعد ، بچه ها با شنیدن این خبر تعجب کردند و نمی توانستند آن را باور کنند
آن ها از رفتن اسحاق غمگین و غصه دار شده بودند خانم دکتر بعد ها و تا قبل از کوچ دائمی به امریکا و پیوستن به اسحاق، در باره ریسگ تنها فرستادن پسرش، و سپس مهاجرت خودشان جزییات بیشتری را برای مادر پژمان تعریف کرده بود.
سر نوشت آرین و اندرو و گویک هم چیزی شبیه اسحاق بود و آن ها غالبن در مدرسه و محل، مورد اذیت بچه های دیگر قرار می گرفتند و با دماغ خونین و یا دست و پای شکسته و از همه بد تر قلب های خونین و مالین به خانه می آمدند و از این که بچه های مدرسه و یا کوچه آن ها را ” سگ ارمنی ” نامیده بودند متاثر و خشمگین و عاصی می شدند و به درو و دیوار می کوبیدند و نا سزا می گفتند ، اما کاری از آن ها بر نمی آمد ، در محله ارامنه گاهی سرو صدا هایی شنیده می شد و باعث ترس و نگرانی بیش ازحد اهالی شده بود.
این روزها باشگاه به دلایل مختلف و یا آژیر قرمز ، تعطیل می شد و بچه ها از این موضوع و همینطوراز رفتن اسحاق و عملکرد های مردم نسبت به ارامنه، دمق بودند ، گویک و اندرو که نسبتی با هم داشتند به پژمان گفته بودند که امکان دارد پناهندگی اطریش را بگیرند و به زودی همه دو خانواده از ایران بروند . و از او خواسته بودند که این مطلب را با کسی در میان نگذارد ، حتی با حمید.
روحیه بچه ها به سرعت تضعیف می شد و قدرت و اشتیاق و اعتماد به نفس شان مختل شده بود ، و خبر های جنگ و کوچ هم وطنان جنوبی به تهران ، و شهر های دیگر، و پرتاب راکت و موشک در تهران ، همه را می ترساند.
پژمان گاهی دوستان خود را گم می کرد، و از آن ها بی خبر می شد
در باشگاه، نظم سابق وجود نداشت ، رفقا ی صمیمی یک در میان غیبت داشتند و فعالیت های ورزشی بدون آن ها لذتی نداشت ،
پژمان دل سرد و بی انگیزه شده بود ، وقتی از مربی بسکتبال شنید گویک و اندرو بسکتبال را ترک می کنند ، گویی پتکی به سرش کوبیدند ، تعجب کرد ولی وقتی صحبت های گویک را به خاطر آورد شصتش خبر دار شد که آن ها هم پریدند….و،
>> آرین اما در این سال ها مدرسه را ترک کرده بود و پیش پدرش در مکانیکی کار می کرد ، او با گویک و اندرو در تماس بود و بارها به این درو آن در زده بود که کارش درست شود ، تا بتواند نزد آن ها برود ولی موفق نمیشد ، اما پدرش به او امید داد ه بود که هر طور شده تلاش می کند تا راهی برای رفتن پیدا کند ، کمی بعد آن ها خانه کوچکشان را فروختند ، پدر آرین قبلن گفته بود با آنکه مکانیک با سابقه و کارکشته ای است اما مدت هاست مشتری های درست و حسابی و پولدار از دورو بر شان پراکنده شده اند او تصمیم گرفت سهم خودش در مغازه را هم بفروشد.
این روزها زد و خورد و تک و پا تک در مرزهای جنوبی به اوج خود رسیده بود ، ترس و دلهره در دل مردم عمیقن آزارشان می داد ، و با شنیدن هر صدایی پا به فرار می گذاشتند و یا به زیر پله ها و زیر زمین های خانه پناه می بردند.
باشگاه بر قرار شده بود و پژمان با آن که چند نفر از دوستان و بازیکنان خوب تیم را از دست داده بود ، و از جای خالی آن ها احساس خوبی نداشت ، اما دوباره ، با تشویق غیر مستقیم پدر و مادرش، کار ورزش را سخت تر از گذشته دنبال کرد. .
خبر رسیده بود ، آرین و خانواده اش که در انتظار بودند تا توسط کسی از طریق مرز آستارا خارج شوند، به وسیله یک رابط نا شناس سر کیسه شده و دارو ندارشان را از دست داده اند و بدون هیچ نتیجه ای ، دوباره به تهران بر گشتند و فعلن در خانه یکی از فامیل های نزدیک خود به سر میبردند ، و این در حالی بود که پژمان و بقیه، مدت ها از آرین بی خبر بودند
وقتی ارین به باشگاه آمد تا دوستانش را ببیند در مورد غیبت خود و مشکلات چند ماه گذشته به دوستان شرح داد ، و از این که در دام مسائل سختی قرار گرفته بودند و با همه زحمت ها و از دست دادن سرمایه ، به موقعیت بدتری گرفتار شدند ، به شدت ناراحت بود ، ولی از این که دوباره دوستانش را در باشگاه مشغول و سر حال می دید ، إظهار خوشحالی می کرد .
>> بقیه هم تیمی ها از دیدن او واقعن خوشحال شده بودند .
>> پژمان و حمید که از علت غیبت چند ماه ارین و مشکلات سفر و کلاهبرداری با خبر شد ند ، برای فرد کلاهبردار خط و نشان می کشیدند و از آرین می خواستند نشانی هایی از او به آن ها بدهد ، آرین اما بارها گفته بود که حتا خودشان هم او را ندیده بودند .
>> وقتی پدر حمید داستان بیکاری و کلاهبرداری را شنید ، برای کمک به پدر آرین پشنهاد کار خوبی به او و آقای هارتونیان داد ، اما آقای هارتونیان هنوز با وجود کسادی کار در مغازه اش مشغول بود ،
و روز های بعد بود که ارین با پدرش برای تعمیرات ماشین آلات و تجهیزات ترابری ، در خط جنگی ، عازم سفر. به خرمشهر شدند.
ارین به رفقای تیم گفته بود که اندرو و گویک و شروین پناهندگی اطریش را گرفته اند و قرار بر این بود آرین و هرمینه و پدر و مادر شان ، هم پس از خروج از مرز و رسیدن به ارمنستان و معرفی خودشان به کلیسای ” گریگوریان ” به آن ها در اطریش بپیوندند . او گفت گویک و اندرو و شروین خیلی خوشحالند آن ها در کمال آسایش و امنیت به مدرسه میروند و حتی در تیم بسکتبال مدرسه بازی می کنند . و سر گرمی های خوبی در یک مجموعه ورزشی بزرگ دارند .
پژمان با انگشت زیر چانه مادر را بلند کرد تا به او نگاه کند ، مادر چشمش به دماغ خونی پژمان افتاد و با ناراحتی پرسید این دیگه چیه ؟ و او با بی خیالی گفت ، آرنج یکی از بچه ها توی دماغم خورد ، چیز مهمی نیست درد نمی کنه
پژمان با اعتراض گفت مامان ، مدال به این قشنگی رو تو گردنم ندیدی ؟ فقط به دماغم نگاه کردی ؟
مادر خندید و به مدال طلایی پژمان با روبان سه رنگ ” سبز و سفید و سرخ ” توی گردنش نگاه کرد و با خوشحالی به به و چه چه و تعریف کرد .
میدونستم این مسابقه رو می برید ، و حکم قهرمانی او را چندین بار با صدای بلند خواند و او را بوسید و تشویق کرد و گفت بهت افتخار می کنیم ،
پژمان لبخند میزد و شاد و راضی به نظر می رسید
مامان آگه گفتی الان دلم چی میخواد، و خودش فوری گفت کاشکی دوستام اینجا بودند ، چه روزهای خوبی تو باشگاه تمرین کردیم، حتی مربی هم اینو می گفت. چه حیف بچه ها نیستند
>> تو که استعداد دوست یابیت حرف نداره ، نباید ناراحت باشی !
>> خب مامان الان هم دوستای زیادی دارم ولی میدونی که منو ،اسحاق و گویک و شروین و حمید و آرین و اندرو ، بسکتبال رو با هم شروع کرده بودیم ، ما قرار گذاشته بودیم تا آخر عمر با هم باشیم ، حتا اگر خانواده تشکیل دادیم زن ها و بچه هامون هم با هم باشند ، اما کی فکر می کرد این اتفاق ها بیفته . مامان واقعن دلم براشون تنگ شده .
>> پژمان واقعن درست می گفت ، الفت و دوستی آن ها خیلی عمیق و محکم بود و همزمان با قد و هیکل و سنشان رشد می کرد ، آن ها با هم صادق و بی غِل و غش بودند .
>> وقتی آرین از خرمشهر به تهران می آمد از جنگ و توپ و تانک و ترس و بی خوابی ها برای بچه های باشگاه می گفت ، و نامه هایی که از اطریش به دستش رسیده بود را به پژمان و حمید نشان می داد ،
>> حالا دیگر بچه ها با یکی دو سال فاصله به آخر دبیرستان و یا اول دانشگاه رسیده بودند اما حیف که فرسنگ ها از هم دور شدند ، و به راستی هر یک برای خود یلی شده بودند ، از عکس هایی که میفرستادند ، قدو هیکل ها کاملن بسکتبالی و قوی به نظر می رسید ، از تفریحات و سر گرمی ها و دوست دختر ها ی شان برای هم می نوشتند و البته این نامه ها از طریق خانواده ارین رد و بدل می شد ، و یکی از روزها که پژمان به در خانه آن ها رفته بود تا جواب نامه ای که برای گویک و اندرو و شروین نوشته بود را به خانم ورونیک بدهد ، هرمینه خواهر ارین در را باز کرد ، و پژمان یک لحظه ساکت شد او با ورش نمی شد این یک جفت نگین براق فیروزه ای که به او نگاه می کرد با آن همه موی زرین و بلند و پریشان و اندام زیبای ونوسی اش ،. هرمینه باشد !
>> پژمان از خوشحالی فریاد زد تو همان هرمینه ای که برای تشویق ما سوت میزدی و هورا و جیغ می کشیدی ؟ چقدر عوض شدی ، باورم نمیشه اینقدر بزرگ شده باشی ؟
>> پژمان تو چی ؟ خودت هستی ؟ تو هم توی این دو سه سالی که ندیدمت خیلی بزرگ شدی .
>> آره هر دو بزرگ شدیم ، خب حالت چطوره ، چه کار ها می کنی ؟
>
>> خب من سال سوم دبیرستان هستم ، میدونی امشب منتظر پدرم و ارین هستیم .
>> چه خوب ، من اومده بودم این نامه رو بدم ، خوب شد دیدمت ، میدونی خیلی خوشگل شدی،
>> هرمینه سرخ شد و گفت مرسی ، میدونستی ارین تصمیم داره دوباره درس شو شروع کنه ، و باز هم به باشگاه بیاد ،
>> واقعن ، خیلی خبر خوبی دادی ، وقتی اومد بگو زود تر به من زنگ بزنه . .
>> حتمن ،
>> خدا حافظ و به امید دیدار .
>> پژمان سرتا سر اطاقش رو پر کرده بود از پوستر های بسکتبالیست های ” ان بی ای ” ، و حکم های قهرمانی اش رو قاب کرده بود روی دیوار و مدال هاش روی قفسه کتابش به شکل های جور و واجور آویزان بودند .
>> پژمان لبالب سرشار از امید بود ، با تمرینات پی در پی و مسابقات و ارتباط با مربی ها وتیم های گوناگون رقابت و مسابقه داشت ، او جوانی با اراده و استوار ، و با اعتماد به نفس و نیرومند به نظر می آمد ، دقیقه ای از وقت خود را به هدر نمی داد و محکم روی زمین قدم می گذاشت. پژمان روزهای پنج شنبه به دهکده المپیک میرفت و بعد از تمرین با بچه های تیم در حلیم فروشی مهدی در تجریش جمع می شدند و ساعتی با بچه ها حلیم خوری و گپ و گفتی داشتند ، نه و نیم شب بود و همزمان با رسیدن به خانه ، در باز شد و مادر نگاهی به بیرون انداخت او مضطرب بود و تا چشمش به پژمان افتاد گفت:
سلاممامان دلواپس شدی ؟ میدونی که ، بعد از بازی رفته بودیم تجریش کمی دیر شد؟و می خواست حرفی بزند
مادر توجهی به حرف او نکرد ، و گفت هرمینه زنگ زد .
، پژمان خوشحال شد و فوری گفت الان زنگ میزنم ، حتمن ارین آمده ،
مادر گفت ولی خبر ها خوب نیست !
پژمان دلش فرو ریخت ، چی ؟ چی شده ؟ فوری گوشی را برداشت اما هنوز به سلام و احوالپرسی نرسید ه بود که صدای گریه و زاری ، و ناله های هرمینه در گوشی پیچید .
پژمان دهانش از تعجب باز مانده بود
هرمینه با حالت بغض و گریه گفت ، دیگر منتظر آرین نباشید او با پدرم به یک سفر ابدی رفت، آن ها رفتند و هرگز بر نمی گردند..
پژمان گوشی را به گوش خود چسبانده بود تا خوب بشنود ، و صدایش در میان های های گریه هرمینه گم می شد
دوباره پرسید ، هرمینه جان درست بگو نمی فهمم ، اوه پژمان ، پژمان ! تو خوب فهمیدی ، اما من هر چه تکرار کنم آن ها بر نخواهند گشت ، در این لحظه صدای افتادن تلفن از دست هرمینه در گوشی پیچید
پژمان نمی دانست با بغض توی گلویش چه کند ، وقت را از دست نداد و با مادر که هنوز ایستاده بود به خانه ارین رفتند
خبر ها تمام و کمال رسیده بود و سرهنگ سلیم هر چه توانست کوشش کرد تا مسئولان تکه هایی از جنازه این دو شهید ارمنی را به دست بیاورند و با تشریفات و احترام مراسم تدفین آن هارا انجام دهند ، اما دریغ از تکه و پاره ای از پیکرشان
پدر سخت کوش و فرزند برومند و قوی بنیه اش ، در گرماگرم خدمت و دفاع از مرز و بوم ، ابزار و آلات و ماشین ها را به خوبی تعمیر و مهیأ می کردند تا برای حفظ جان مردم و آب و خاک مورد استفاده قرار بگیرد ، اما افسوس که خود در میان تنوره آتش خمپاره ،دود شدند و به هوا رفتند
پژمان دیگر گریه نمی کرد ، او در ذهنش تنها و تنها ، ارین را در حال دویدن و پرتاب توپ در سبد تجسم می کرد . و به یاد شوخی هایی که پدرش با او می کرد و لبخند بی صدا و منش آرام او با دوستان و حتی در زمین بازی و رقابت هایش با تیم مقابل و… ، خاطراتش را ورق می زد
هرمینه و خانم ورونیک ، با اشگ و افسوس از رفتگان خود صحبت می کردند
وپژمان نمی دانست چگونه آن ها را دلداری بدهد. او فکر می کرد ، چگونه هریک از دوستان به نوعی دورو پراکنده شدند ، حتی حمید به نوعی با ازدواج زود هنگامش از دایره دوستان هم تیمی خارج شد، و با پرواز غم انگیز و هولناک ارین دیگر کسی از رفقای قدیمی باقی نمانده بود.
این غم پایان نداشت ، اما پژمان یاد گرفته بود که زندگی متوقف نمی شود و زمان در حال گذر است ، او به خود آمد و سرعت تلاشش را برای به دست آوردن مهارت ها بالا برد و اعتماد به نفس شکسته اش را دوباره ساخت و یاد دوستان از دست داده و سفر کرده و رفیفان نیمه راه، او را دچار یاس نکرد ، افزون بر آن او امید را توشه راه پیش رو ی خود کرد، با تمرین های پی در پی و امتیاز های بی شمار شایسته مدال و مرتبه شد
این جد و جهد ها در مسابقات بسکتبال راه او را به تیم ملی و قهرمانی باز کرد ، مدال ها و حکم هایی که با تلاش و کوشش خود به دست می آورد او را شاد و سر حال می کرد ، توپ زدن و زندگی در میدان های ورزشی همراه با ورزشکاران ، نفسش را تازه می کرد و نیروی اراده و پشتکار و مثبت اندیشی و صداقت را در وجودش قوت می بخشید ، نقش خانواده البته در بنیان این خصایص ، کلیدی و پر اهمیت بود ، اما افت و خیز ها در زندگی پژمان بسیار بودند و او همواره نیاز به پشتیبانی آن ها داشت ، و این باعث شده بود تا او گاهی اتفاقات و عملکردهای مسئولین ورزشی که زیر سوْال بودند را در خانه تعریف کند ،
آن شب پژمان وقتی از در وارد شد چنان خشمگین بود که ، نمی خواست با کسی صحبت کند ، چند ساعتی طول کشید ، تا از اطاق خود بیرون آمد ، مدت ها بود پس از رفتن رفقا به اطریش و امریکا ، و حادثه نا گوار ارین و دست کشیدن حمید از بسکتبال، که در واقع او را در این دایره تنها گذاشتند و رفتند ، با حربه توپ ، مبارزه می کرد و تلخی ها و ناملایماتی که گرداگرد جوانان موج میزد و هر آن در کمین خشکاندن طراوت و همیت آن ها بود از دورو بر زندگی اش دور می کرد ، او می خواست از حاصل این تلاش ها کامش را شیرین نگه دارد و آینده درخشانی برای خود بسازد .
اما آن شب او بغضش ترکید و هرچه در دلش از کاستی ها و بی برنامگی ها و تبعیض ودروغ وریا در محیط ورزشی نسبت به بازیکنان اعمال می شد را بیرون ریخت. او گفت که برای بازی در تیم یک کشور اروپایی انتخابش کرده بودند و در حالی که گذر نامه و مدارک لازم را به فدراسیون داده بود خبری از قرارداد و شرایط نبود ، اما ناگهان متوجه شد که رئیس فدراسیون پسر خود را جایگزین او کرده و به ظاهر وانمود می کند که من انصراف داده بودم ، و چندی پیش هم خبر سو استفاده از بودجه فدراسیون که برای مخارج اردو ها و سفر بازیکنان در نظر گرفته شده بود را صرف مخارج شخصی و خانوادگی کرده، و با آن که حراست و بالاتری ها متوجه این مسئله شدند ، اما او هنوز در پست خود پابرجاست، و با تبعیض ها و بی عدالتی ها ورزشکاران را مایوس و نا امید می کند و …. آسیب کارهای بی رویه و سود جویانه این مسؤولان مستقیمن جوانان را نشانه می گیرد ، تا جایی که همه در تلاش فرار به هر جا به غیر از اینجا هستند
و پژمان رو به پدر و مادرش کردو گفت دیگر جای ماندن نیست و من باید ورزش را در کنار ادامه تحصیل در محیطی دیگر پیش ببرم ، تا دور از هر رنگ و ریا باشم این فضا برای من که راه تلاش و دست و پنجه نرم کردن را در میدان های ورزشی تجربه کرده ام درد ناک است و قابل تحمل نیست، من حاصلی به اندازه تلاش و کوششم می خواهم
و امروز وقتی که مامان تلفن را روی اسکایپ گذاشت پژمان تازه از دانشگاه بیرون آمده بود، لباس بسکتبال به تن داشت و باید به سرعت راهی بیمارستان می شد ، قرار بود” دکتر ، پرفسور ماسیمو جرالد ” جراح مشهور مغز ، بخشی از جراحی را که روی یک بیمار انجام میداد به پژمان که دانشجوی خاص او بود نشان بدهد ، به گفته این پرفسور، پژمان چندین سال جلوتر از خود حرکت می کرد .
” دکتر پرفسور ماسیمو جرالد ” معتقد بود پژمان علاوه بر این که یک دانشجوی با استعداد و با هوش است ، مهارت زیادی در انگشتان دست و در تصمیم گیری انجام ظرافت های جراحی مغز دارد و این حاصل تمرین های مستمر ورزشی است که از کودکی انجام داده است. و توانایی در تصمیمات سریع که لازمه کار پزشکی است را در اثر تداوم تمرین های پیوسته در رقابت های گروهی و مدیریت کردن بر ذهن خود یاد گرفته ، که در کار جراحی به خوبی از آن بهره می گیرد
اشتیاق پژمان در فضای باز و آزاد دانشگاه بزرگ هاپکینز ، انگیزه او را در تحقیقات پزشکی و درمان بیماران در بخش اورژانس دو چندان کرده بود و او مثل همیشه فعال و با نشاط کارها را دنبال می کرد . و میل خدمت به مردم در وجودش می جوشید . او سودای به دست آوردن جایزه نوبل را در سر می پروراند .
تصویر افراد خانواده در صفحه مقابلش او را خوشحال کرده بود و از دلتنگی بیرون آورد ، بوسه ای برای شان فرستاد به امید ارتباطی دوباره ، در وقتی دیگر
اما ایکاش ها و افسوس ها از ذهنش بیرون نمی رفت و پرواز قهرمانان دغدغه شب و روزش شده بود
نوشته توران رییسی ، تور

زیبا سپید رو – مهری یلفانی

فروردین ۱۳۹۵

تقدیم به همه زنان جهان

سخنی باید گفت
سخنی باید گفت
فروغ فرخزاد

مهری

روز اولی که زینت برای تمیزکاری به خانه‌ام آمد، دخترک چهار پنج ساله‌ای همراهش بود
گفت،: خیالتان راحت باشد. اذیت نمی کند.
پرسیدم، نامش؟
گفت، زیبا. و با زهر خندی بر لب ادامه داد، نامش زیباست اما خودش نه. نام فامیلش هم سپیدرو است. و می‌بینی، نه زیباست نه سفیدرو.
در نگاه دخترک اندوهی نهفته بود. شاید اندوه زیبا نبودن. اما بود. مثل همه کودکان جهان زیبا بود.
* * *

عروسک را به دستش دادم. با تردید گرفت. نگاهش کرد. در نگاهش همان اندوه نهفته بود. عروسک گویا شادش نکرده بود.
زینت پرسید، چرا سیاه است؟
گفتم، خوب، سیاه است دیگر.
گفت، مثل زیبا. و با تمسخر خندید.
گفتم، زیباست. مثل زیبا.
و زیبا با همان اندوه و ناباوری به عروسک خیره شد.
* * *
زیبا. گوشه‌ای نشسته بود و با عروسک بازی می‌کرد.
گفتم، زینت، وقتش است که یک بچه دیگر بیاوری.
زینت گفت، نه. یکی کافی است. شاهنشاه می‌فرماید، فرزند کمتر، زندگی بهتر.
گفتم، دوتا که زیاد نیست. فکر زیبا را بکن. خواهری، برادری…
زینت گفت، یکی دیگر مثل زیبا. و خندید. در خنده‌اش تحقیر بود.
زیبا به مادر نگاه ‌کرد و بعد به من. سرش را پایین انداخت. دستی به موهای عروسک کشید.
گفتم، زیبا دختر باهوشی است.
گفت، باهوش یعنی چی؟ کاش خوشگل بود. شوهرش می‌دادم. اما…
در امایش حسرت بود. و در نگاه زیبا غم بود.
* * *

عیدی‌اش را گذاشتم لای یک دفتر و با یک جعبه مداد رنگی به او دادم. زینت دفتر را از زیبا گرفت و آن را باز کرد. پول را برداشت و گفت، به بچه نباید پول داد.
گفتم، برایش یک پیراهن نو بخر.
زینت گفت، زشت است. مخمل هم بپوشد باز زشت است.
زیبا سر به زیر داشت.
* * *

دفتر را به دستم داد.گفت، برای شماست.
دفتر را ورق زدم. همه صفحات را با نقاشی پر کرده بود. دخترکی سیاه چرده با نگاهی پر از اندوه در کنار باغچه‌ای ویا گوشه حیاطی. دخترکی تنها.
گفتم، زیبا نقاشی‌هایت زیباست، مثل خودت. لبخندی بر لبانش نشست؛ لبخندی آلوده به غم.
هفته بعد دفتری دیگر برایش خریدم و با یک جعبه بزرگتر از مدادهای رنگی.
و او دوباره دفتر را پر کرد از نقاشی و هفته بعد که به خانه‌ام آمد، دفتر را به من داد و گفت، برای شما.
دفتر را گرفتم و نگاهی به آن انداختم. دفتر پر از نقاشی‌های گل و پرنده بود.
* * *

زینت به خانه‌ام آمد با فرزندی در بغل و زیبا.
گفتم، زینت، چطور شد؟
گفت، امام فرموده. سرباز اسلام.
* * *

زیبا نشسته بود و میثم را روی پاهایش تکان می داد. در دفتری که به او داده بودم، طرح می‌کشید. از در و دیوار و میز و صندلی. مادر داد زد، بگذار کنار آن دفتر را. بچه را بغل کن. ببرش توی حیاط. زیبا بچه به بغل و با دفتر زیر بغل به حیاط رفت.
گفتم، زینت زیبا دختر خوبی است. چرا بداخلاقی می‌کنی؟
گفت، کمکم نمی‌کند. فقط می‌خواهد کاغذ خراب کند.
گفتم، نقاشی می‌کند. دوست دارد. عروسک که نبابد بازی کند، می‌گویی گناه دارد. می‌گویی روز قیامت باید به‌ش جان بدهد. نقاشی هم نباید بکند. تو که این همه خرافاتی نبودی.
گفت، کار حرام می‌کند. باید شوهرش بدهم.
گفتم، شوهر! ده سال هم ندارد.
گفت، دختر نه ساله بالغ است. خودم نه ساله بودم که رفتم خانه شوهر.
گفتم، تو؟ و تو بدبخت شدی. نشدی؟
گفت، قسمت بود.
* * *

یک جعبه آب رنگ و یک دفتر بزرگ نقاشی به زیبا دادم. گفتم، پول عیدی‌ات را دادم به این ها.
گرفت. با همان لبخند اندوهگین.
گفت، شاگرد اول کلاس شدم.
گفتم، آفرین به تو. درست را بخوان. تو باید…
گفت، به مادرم بگویید.
* * *

زینت با سه بچه به خانه‌ام ‌آمد. یکی بغل زیبا، یکی بغل خودش. سرباز دیگری برای اسلام!
پرسیدم، شوهرت مگر بیکار شده است؟
گفت، پادوی آخوند مسجد شده است.
پرسیدم، کار نمی‌کند.
گفت، نه. از آخونده مواجب می‌گیرد.
پرسیدم، خرجی نمی‌دهد؟
گفت، زن دیگری گرفته. از بیوه‌های قربانیان جنگ.
* * *

زیبا دفتر را به من داد و گفت، برای شما.
نگاهی سرسری به دفتر انداختم. نیمی از دفتر خالی بود.
پرسیدم، چرا دفتر را پر نکردی؟
زیبا هیچ نگفت.
گفتم، وقتی همه صفحات را …
زینت گفت، دو هفته دیگر می‌رود خانه بخت.
* * *

زیبا که به شوهر رفت، دیگر زینت را ندیدم. برای عروسی زیبا مرا هم دعوت کرده بود. نرفتم. و نخواستم که زینت به خانه‌ام بیاید. و بعد هم کوچ کردیم به کانادا و ندانستم بر سر زیبا چه آمد.
* * *

ترانه گفت، نگاه کن، چهره بیشتر زن‌ها به تو شباهت دارد.
گفتم، من؟
گفت، آره. خوب نگاه کن. انگار نقاش از چهره تو نقاشی کرده است.
گفتم، من که نقاش را نمی‌شناسم. و زیبا سپیدرو نامی بود که انگار نشنیده بودم.
از مسئول نمایشگاه سراغ نقاش را گرفتم، گفت، قرار بود باشد. اما کاری برایش پیش آمد و نتوانست بیاید.
نمایشگاه پر از آدم بود و تابلوها بسیارگران.
ترانه گفت، به این یکی نگاه کن. انگار تویی. زنی جوان که بر سر دخترکی پنج شش ساله دست نوازش می‌کشید. چهره دخترک روشن نبود. تابلو قیمت نداشت.
مردی با مسئول نمایشگاه به تابلو نزدیک شد. از قیمت آن پرسید. مسئول نمایشگاه گفت، فروشی نیست.
مرد گفت، شاهکار است. هر قیمتی رویش بگذارد من خریدارم.
و به تابلو خیره شدم. من بودم یا زنی شبیه من؟
* * *

زنگ در خانه‌ام به صدا درآمد. به دم در رفتم. یک اتومبیل ون دم در بود. مردی که زنگ دم را زده بود، پرسید، خانم سیمین بهرامی؟
گفتم خودم هستم.
گفت، خانم سپیدرو تابلویی برای شما فرستاده. اجازه می‌دهید، به داخل خانه بیاورمش.
گفتم، چرا که نه.
و در دل گفتم، چرا من؟
تابلو را به درون آورد و پرسید، کجا بگذارم.
جایی در اتاق پذیرایی نشانش دادم. تابلو را به دیوار تکیه داد و بسته‌ای به دستم داد و رفت.
کاغذ تابلو را باز کردم. نقلشی همان زن و کودک بود که در نمایشگاه قیمت نداشت و خریداری که حاضر بود به هرقیمتی که رویش گذاشته شود، آن را بخرد.
زن تابلو من بودم؟ باورم نمی‌شد.
گیج و گنگ محو تماشای تابلو شدم. دلم می‌خواست ترانه هم بود و می‌دید که نقاش تابلو را به من داده. چرا من؟ بسته را باز کردم. نامه‌ای در بسته بود.
سیمین خانم عزیز
هرچه دارم از شما دارم و از آن دفترهای نقاشی و مدادرنگی‌ها. هدیه ناقابلم پاداش خوبی‌های شماست. تمام این سال‌ها به یادتان بوده‌ام. واین دفترچه همان بود که خواستم به شما بدهم و شما گفتید که نگهش دارم و من نگهش داشتم برای شما.
زیبا
* * *

دفتر پر از نقاشی‌های یک کودک ده -نه ساله بود از گوشه و کنار خانه ما در ایران. از من و دخترم آزیتا و پسرم نیما و شوهرم فرهنگ و آن روز من بی آن که نگاهی به دفتر بیاندازم آن را به او پس دادم. نیمی از دفتر سفید بود.
یاد آن روزها تاسفی بر دلم نشاند. و دخترک سیه چرده‌ای را به یاد آوردم که همیشه اندوهی ناگفتنی در چشمانش موج می‌زد.
* * *

نامش را در گوگل جستجو کردم و سرگذشتش را در ویکی پدیا خواندم.
زیبا سپیدرو متولد کبوترآهنگ
یازده ساله‌گی ازدواج می‌کند. پانزده‌ ساله‌گی شوهرش در جنگ کشته می‌شود و از او دختری برایش می‌ماند به نام سیمین.
در بیست و یک ساله‌گی دیپلم دبیرستان می‌گیرد. از دانشگاه تهران در رشته هنرهای زیبا و نقاشی فارغ التحصیل می‌شود. از انگلیس بورس تحصیلی می‌گیرد. و نام شهرها و کشورهایی که نمایشگاه داشته است، در ذهنم باقی نمی‌ماند.
* * *
به نمایشگاه زنگ زدم. خانمی تلفن را جواب را داد. از خانم سپیدرو پرسیدم.
گفت، نمایشگاه تمام شد و خانم سپیدرو تورنتو را ترک کرد.
پرسیدم، نشانی ازش دارید؟
گفت، نه.

۱۸ فوریه ۲۰۱۶

قربانی – آرش آذرپناه

فروردین ۱۳۹۵

آراش
زن لبه ی پرده ی ماهوت را کنار کشید . زیر چشمی از درز میان دو لته حیاط را پایید. این هنگام بعد از ظهر مرد میآمد . مثل همیشه از پله ها . زن بطرف در دوید و بازش کرد . مرد کیف دستی را بر زمین گذاشت . گفت :
ـ نگفته بودم بی چادر کنار در نایست؟ !
زن سر به زیر انداخت :
ـ سلا م عرض شد
مرد دستی به ریش های جوگندمی کشید و انگار ته مزهی کنایه را در دل حس کرد. پاسخ سلام زنش را داد تا زن خسته نباشید بگوید و بعد چون همیشه بپرسد :
ـ امروز چند تا طلاق ؟
مرد کت از تن بیرون آورد و به سختی دگمه ی روی یقه را باز کرد . گردن نفس راحتی کشید . زن کت را به گلمیخ جالباسی آویخت و فکر کرد بوی طلاق می دهد بوی دادگاه خانواده . بوی مشاجره و ته مانده ی آن کمی هم بوی قضاوت .
شوره های ریز سفید را از روی شانه های کت تکاند و روی گلمیخ مرتبش کرد . بعد برگشت روی کاناپه و تقارنش بر چوب لباسی را به نظاره نشست . مرد آستین پیراهن سفید را بالا زد و رفت بطرف دستشویی . زن گفت :
ـ نگفتی چند تا ؟
و آرام دست را بر ساتن کوسن های کاناپه لغزاند . لیزی و لغزندگی آنها را دوست داشت همانقدر که از زبری پارچهی جیر کاناپه متنفر بود . نوازش لطافت ساتن خوشی گنگی را ته دلش مینشاند.
مرد از دستشویی آمد بیرون . قطره های ریز آب از انتهای تارهای ریش ، از قوس چانه می چکید. بی هیجان گفت:
ـ بگو چه جور طلاقی ، نگو چند تا !
زن نگاه خالی از احساسش را به زبری ریش مرد دوخت و دست بر جیر کاناپه کشید . مرد پنجه ی نمدار بر فرق سر کشید و روی پاها را مسح کرد . گفت :
ـ پرونده ی بی سابقه ای بود . خیلی عجیب و غریب . تقریباً باور نکردنی بود .
رفت توی اتاق و زن صدای «الله اکبر» ش را شنید که همواره بلندتر ادا می کرد . برخاست و رفت در راهرو را باز کرد . بی پروا جلوی در ایستاد و دست به لطافت موهایش کشید . بعد آرام شده و تسکین یافته برگشت تا ساتن مخده ها را نوازش کند .
مرد سجاده را جمع کرد . تسبیح انداخت و بعد برگشت توی هال . دستی به ریش نیمه بلند کشید. خشونتی میان محاسن بود که لبخند بر لبش می نشاند . گفت :
ـ خیال کردم بیشتر از این کنجکاوی کنی . تا بحال به چنین موردی بر نخورده بودم .
زن بی تفاوت گفت :
ـ اصل مطلب یکی است ، طلاق !
مرد پیش آمد و بر کاناپه نشست . به چهره ی زنش دقیق شد و فکر کرد چقدر با کارش غریبه است.
ـ تو همیشه فقط آمارشان را می پرسی
و احساس کرد اینگونه به زنش اعتراض کرده است ، یا که شاید اندک گلایه ای کرده بود . دوباره گفت :
ـدو زن بودند. یکی ۱۹ ساله و دیگری ۲۸ ساله .
زن برگشت و نگاهی مات و کدر به چهره اش دوخت . مرد همیشه توجه زن را پیروزی می دانست و حالا می توانست در دادن باقی اطلاعات خست بخرج دهد . به نخستین پرونده ی صبح فکر کرد و تلاش کرد چهره ی دو زن را به یاد بیاورد . نوزده ساله از یک سو اصرار می کرد و زن بیست و هشت ساله از سوی دیگر تمام خواهش ها را بی پاسخ گذاشته بود و نشنیده نمی پذیرفت .
مرد سرسام گرفته بود که شوهر با قامتی بلند و اندامی متوسط از میان هیاهوی دو زن کنار میز رسیده بود . فوری هر دو را بر دو صندلی کنارش نشانده بود . او بی توجه به شوهر پس از خواندن چند صفحه ، بلافاصله پرونده را بسته بود . بعد آن را روی میز به جلو سرانده بود و رو به شوهر گفته بود :
ـ ۳۴ سال بیشتر سن ندارید ، این چه زندگی عجیبی است که ساخته اید ؟
دستی نرم و سبک به شانه اش خورد . زن برش گرداند به هال . مرد نفسی کشدار بیرون داد . زن پرسید :
ـ دو تا زن داشت ؟
مرد لای انگشت ها را با زبری ریش خاراند و دست دیگری بر انحنای شکم کشید . شمرده جواب داد:
ـ در دو زمان مختلف ، نه همزمان .
زن دستی به صورتش برد :
ـ یک کم کوتاهشان کن .
مرد لبخند زد :
ـ زینت مرد است .
مرد موجی از گلایه را در صداش تشخیص داد . زن کوچکتر هم گلایه آمیز سخن گفته بود . شوهر تا آمده بود که پاسخ بدهد ، زن نوزده ساله بی معطلی نالیده بود :
ـ آقای قاضی من به پدر و مادرم می گفتم به درد این مرد نمی خورم . اما آنها به گمان خودشان باید مرا خوشبخت می کردند . می گفتند کسی جز او به درد من نمی خورد . حالا عذر خواهی میکنند . بعد از مرگ سهراب ! می گویند اشتباه کرده اند .
گذاشته بود تا زن کوچکتر ادامه بدهد .
ـ اما هنوز هم اشتباه می کنند . من به شوهرم علاقمند شده ام . دوست ندارم جدا شوم ازش .
حروف در لفافه ای از بغض ، بریده بریده بیرون می آمد . مرتب اشک ها را با گوشه ی دستمال پاک می کرد . اثر اشک ها اما توی صدا به چشم می خورد .
شوهر بلند قامت دوباره آمده بود سخن بگوید که این بار او نگذاشته بود .
گفت :
ـ خودش را به موش مردگی زده بود . اما چندین بار مجال حرف زدن پیدا نکرد . اجازه ندادمش وقت و بی وقت لب وا کند .
زن مخده ها را روی کاناپه مرتب کرد . زیر لبی گفت :
ـ تو هیچوقت به هیچکس مجال عرض اندام نمی دهی ، حتا مجال حرف زدن را .
مرد سر پیش آورد . نیم لبخندی بر لب ، در گوش زن زمزمه کرد :
ـ مگر به تو !
زن کمی پس رفت . هرم زبری نفس مرد را بر کرکهای لطیف زیر نرمه ی گوش احساس کرد . سالها بود بوی زبری این نفس سایه به سایه دنبالش می آمد . همه جا . توی آشپزخانه . شانه به شانه اش توی خیابان و مخصوصاً هنگامیکه رها کنار در خانه می ایستاد . قبل از همه ی این سالها گفته بود :
ـ هدفت از انتخاب «من» چیست ؟
اغواگرانه لبخند زده و چشم پایین انداخته بود . مژه ها بلند و مقعر به سمت بالا می رفتند و هیچ خطی هر چند ریز در چهره نبود . مرد پاسخ داده بود :
ـ سنت پیغمبر
و او زبری رایحه ای را حس کرده بود .
مرد صدایش را چند پرده بلند کرد . زن به آشپزخانه رفته بود .
ـ کار ما اینطور است که اگر کمی کوتاه بیایی ، ادامه ی راه قضاوت خیلی مشکل می شود . دست پیش را باید گرفت که پس نیفتاد .
صدای زن از آشپزخانه از لابه لای جرینگ جرینگ لیوانها شنیده شد :
ـ نگفتی ، ۱۹ ساله ، زن دوم بود ؟ حتماً او طلاق می خواست .
گفت و پیش خود فکر کرد ، چرا حتماً ۱۹ ساله ؟ دست به پیشانی گذاشت خطهای پیشانی را با نوک انگشت ها لمس می کرد . حالا بیست و هشت ساله بود . یا شاید کمی بیشتر ، مثلاً ۲۹ ساله . یک جایی باید حسابش از دست آدم در برود و حالا مدتها بود که دیگر با زمان پیش نمی رفت . لیوانهای چای را روی میز آشپزخانه گذاشت و قوری را از روی گاز برداشت . لیوانها را مرتب کرد . همان توی آشپزخانه سؤالش را تحلیل کرد . چندین بار توی ذهن تکرارش کرد . بیست و هشت ساله که قطعاً نمی توانست جدا شود . تلخ لبخند زد . صدا بالا برد و از همانجا دوباره پرسید :
ـ حتماً زن نوزده ساله طلاق می خواست ؟ هان ؟
مرد لبخندی از سر رضا زد . دوباره کنجکاوی زنش را تحریک کرده بود .
ـ اتفاقاً بر عکس، همه چیز بر ضد او بود اما او …
شوهر بلند قد با اشاره ی او دوباره سکوت کرده و سر به زیر انداخته بود . او اما به زن کوچک گفته بود :
ـ از آنجا که اظهارات این پرونده تنها از سوی شوهر شماست ، برای روشن شدن تکلیف باید توضیحات دقیقی ارائه کنید .
آنگاه توبره ی حرف های زن یکهو ترکیده بود و از راه زبان بیرون می ریخت :
ـ ۱۹ ساله هستم . وقتی به خواستگاری ام آمد ۱۸ سال بیشتر نداشتم . تازه از دبیرستان فارغ التحصیل شده بودم . وقتی مادرم گفت مردی آمده به خواستگاری ام خیلی غصه ام گرفت آقای قاضی ، حتا وقتی دیدمش هم علاقه نداشتم زیر یک سقف با او زندگی کنم .
دستی زیر چانه انداخته بود و تا ته حرف های زن را دقیق شده بود
ـ چون به من گفته بودند شوهر آینده ام قبلاً زنش را طلاق داده . آقای قاضی خودتان بهتر می دانید هیچ دختر جوانی علاقه ندارد به مردی شوهر کند که قبلاً زن داشته . اما همه می گفتند موقعیتش برای زندگی عالی است . گفتند بخت خودت را از خانه بیرون نکن .
با آه و زاری گفته بود . با حسرتی عمیق در ته صدایی که نوزده ساله نمی زد و مرد را تا این ساعت عصر به فکر واداشته بود . در تمام عمر کاری اش آن همه تناقض گویی را نشنیده بود ، تا آنچنان ذهن را مشغول کند که اینک هنوز در بهت نخستین پرونده ی صبحش بماند .
زن از آشپزخانه تا نشیمن آمد . با همان صدای پر تأنی و پر آهنگ گفت :
ـ یادت می آید ؟ نوزده سالم بود که آمدی . آن موقع تازه امتحان قضاوت داده بودی . من توی عالم خودم سیر می کردم . اصلاً نمی دانستم زندگی مشترک یعنی چه ؟ پدر و مادرم گفتند ، موقعیتش خیلی خوب است.
مرد آهی کشید .
ـ همه چیز در دراز مدت بدست می آید خانم . هزار بار گفته ام . حتا زندگی مشترک .
زن لیوان چای روی عسلی مدور مقابل مرد گذاشت و سینی با قندان را کنار خود :
ـ حالا اما از ۲۸ سال بیشتر دارم . مثل آن زن بزرگتر .
آن زن بزرگتر هیچ نگفته بود . فقط یک بار مدرک مهندسی اش را به رخ کشیده بود . می گفت : «هوویش در شان او نیست » و به شوهر متوسط اندام اشاره کرده بود . شوهر یکریز از زن کوچکتر عذر می خواست بعد به عجز افتاده بود .
ـ از تو خواهش می کنم
همین یک جمله را گفته بود و به دنبال آن یک بند ، زنجیری از حرفها و خواهش ها سرازیر شده بود .
ـ تمام مهریه اش را فوری و یکجا می پردازم آقای قاضی . حاضرم سند قطعه ای زمین را حتا به نامش کنم.
گفته بود و کیف دستی اش را پی چیزی می کاوید . بعد رو به زن کوچکتر همه حرف ها را تکرار کرده بود .
ـ همه مهریه ات را …
زن کوچکتر اما آرام و نا آرام میان بغضی مانده بود. شوهر همچنان یکریز و مدام از او تمنا می کرد.
ـ ازت عذر می خواهم . خواهش می کنم مرا ببخش . منطقی نگاه کن ! من و تو که نمی توانیم دیگر کنار هم ، با هم زندگی کنیم ، می توانیم ؟
شگفت زده ، متعجب ، بی اختیار دست بر میز کوبیده و دستور سکوت داده بود . نوزده ساله زیر لب موییده بود :
ـ تحقیر شدم ، آقای قا…
بریده بود و دوباره پافشاری می کرد . میان ضجه هایش دوباره گفته بود :
ـ حاضر به جدایی … آخر یکسال با او زندگی کرده ام .
هق هقی تن صدا را زیر و بم می کرد :
ـ به زندگی ام علاقمند شده ام … نمی توانم دل بکنم آقای …
شوهر میان زنجموره و شیون هاش دویده بود :
ـ من فقط رضایت به جدایی می خواهم .
نوزده ساله می خواست دوباره حرفی بزند که زن بزرگتر برای نخستین بار لب گشوده بود و صدا در گلوی کوچکتر خفه مانده بود .
ـ فکر می کنم ادب شده باشد دیگر …
و پوزخند زده بود . یا زهر خندی گویا . او بر پیشانی گره انداخته بود و همانطور ابرو در هم کشیده توضیح خواسته بود . زن ۲۸ ساله گفته بود :
ـ بدون او نمی توانستم . یعنی ما هر دویمان بدون هم نمی توانستیم. از اول هم می دانستم . اما برای تأدیبش لازم دیدم . باید جدا می شدم لااقل برای یک مدت کوتاه …
احساس کرده بود کلمه ی «من» را برای پا نگذاشتن روی آن همه غرور زنانه اش به ما جمع بسته بود . اما جدی گفته بود و او باور نمی کرد ؟
زن گفت :
ـ چرا آن زن بزرگتر هیچ حرفی نمی زد ؟
مرد با آن صدای ملیح و پر کرشمه از میان دیوارهای بی روح دادگاه بیرون کشیده شد تا میان دیوارهای خانه . لیوان چای را تا لب ها بالا برد و داغی مطبوعی بر پوست نازک لب نشست . حبهی قند در دهان انداخت و همانطور گفت :
ـ حرف زد ، بالاخره چیزی گفت که اول متوجه نشدم . بعد …
چای را سر کشید و بر عسلی گذاشت . زن با طمأنینه بر دالبر دالبرهای فلزی اطراف عسلی دست کشید و انگشت ها به لیوان گرم مرد رساند .
پرسید :
ـ بعد چی ؟
مرد باد به غبغب انداخت و مصنوعی سرفه کرد :
ـ بعد فهمیدم که … ظاهراً اوایل زندگی تا قبل از طلاق هزینه های کمرشکن برای مردش می تراشیده … .
زن زیرجلکی زمزمه کرد : هزینه … و نگاهی به روبرو کرد . از نگاه چشمهای بی تفاوت مرد گذشت و به پارچه فروش های کنگره کنگره ی مولوی رسید و آن پارچه ای که رویه ی چون حریرش زیر تشعشع آفتاب می درخشید و وقتی نوازشش کرد نرمی لغزندگی دلپذیری تا ته دلش سرید و پایین رفت . پارچه ای چرمین با رویه ی ابریشمی چشمش را گرفته بود . تسخیر کرده بود.
ـ متری چهل و پنج هزار تومان خانم !
بزاز گفته بود . کوبنده و تحقیر آمیز . شب به مرد گفت :
ـ اگر بشود پارچه ی کاناپه ها را عوض کنیم . اذیت می شوم روی آنها …
دستی کشید رویشان و خندید :
ـ مگر چه اشان است؟ مخملی مخملیند .
گفت و هرگز نفهمید لمس هر روزهی مخمل کهنه و زبر و سخت شده ی کاناپه مو بر تنش سیخ می کرد و نزدش چقدر زجر آور می شد بخصوص وقتی خود او چهره به چهره اش می نشست . گفت :
ـ این ها دارند می پوسند … پارچه دیده ام متری چهل …
مرد سوتی ممتد کشید . لب ها لوله کرده بود و از انبوه موی صورت سیاهی حفره ی دهان صدای سوت را همراه با آن نفس زبر بیرون می داد . از جا برخاست . بی تفاوت پاسخ داد :
ـ پارچه های مبلی خیلی گرانند … حالا تا ماههای آینده … ببینیم چه پیش می آید .
اینک زن پس از یکسال هنوز کنار او بر مخملها دست می کشید . مور مورش شد . دندانها به هم چفت شده پرسید:
ـ یعنی ۲۸ ساله جدا شده بود ؟ حالا می خواست برگردد ؟ درست متوجه نشدم .
مرد لحنی از یأس را ورای صدای زن کشف کرد . رگه هایی از حزن و اندوه را هم . ابروها را بالا برد.
ـ چطور مگر ؟
بعد گفت :
ـ شوهره هم می خواست که … اصلاً هر سه نفر چنان هو و جنجالی به پا کردند که بیا و ببین . داشتم بهم می ریختم دیگر … یا عذر می خواست یا تمنا می کرد . تقاضای طلاق داشت از ۱۹ ساله .
همان ابتدای دادگاه هم معذرت خواسته بود و تا او آرامش کرده بود ، شوهر لابه می کرد . از دقایق اول ماجرا بیشتر از نوزده ساله خواسته بود تا بگوید . مدتی بعد زن کوچکتر ادامه داده بود:
ـ روزی وقتی به خانواده اش پاسخ رد دادم ، چاقو به دست آمد خانه مان و گفت یا مرا می کشد یا خودش را . تحت تأثیرش قرار گرفتم . باور کنید به همین راحتی .
ابتدا پوزخند زده بود . سپس اما جدیت آن زن کوچکتر پوزخند را بر لب ها خشکانده بود .
ـ نمی دانستم زندگی چه پیچ و خم هایی دارد . فکر کردم واقعاً به من علاقمند است . برای همین رضایت دادم .
سرش را تکان داد و او دید که از چشمها هزار آه و افسوس بر زمین ریخت . مرد لب ها را به دندان جویده بود . این یکی بسیار طولانی شده بود . حتا میان راهرو اکنون ازدحامی بود .
زن سرش را تکان داد و از چشم ها ته مانده ای از نوجوانی بر روی زبری جیر کاناپه ریخت . به لحنش کش و قوسی داد و چون سالها پیش اغواگرانه گفت :
ـ آن بیست و هشت ساله ، الان که زنش نبود ؟ بالاخره نگفتی … می خواست برگردد ؟
انگار سالها بود که از بیست و هشت سالگی رد کرده بود . اینگونه بود ؟ می دانست نه . دست بر مخده ها کشید بار دیگر . ساعاتی که از آمدن مرد می گذشت نوازش ساتن مخده دیگر لذتبخش نبود . کمی خشن می شد و زبری می گرفت . مرد پاسخش داد :
ـ اول اصلاً حرفی نمی زد . می خواست ببیند چه پیش می آید . بعد اما …
زیر لب استغفار گفت و تسبیح در مشت گرفت .
زن بی حرارت خیره به تارهای سپید میان سیاهی محاسن مرد ، گفت :
ـ دوست دارم بدانم آنها که می آیند پیش تو به کجا رسیده اند ، کجاست که من تصورش را ندارم.
پر دریغ گفته بود این را . مرد جوابش داد . مختصر و بی تفاوت .
ـ هیچ جا … فقط راه بازگشت را پیدا کرده اند .
برقی خفیف در چشمهای زن درخشید . عضله ی زیر چشم دل دل می کرد . به آشپزخانه برگشت و از آنجا داد کشید :
ـ چرا نگذاشتی مرد حرف بزند ؟
نگذاشته بود ؟ شوهر که دائم عذر می خواست و اصرار بر رضایت زن دوم می کرد . آنجا را روی سرش گذاشته بود . نوزده ساله چانه اش گرم شده بود . گفته بود :
ـ «خوشبختی ام همان چند ماه اول دوام آورد . بعد تمسخر و دست انداختن ها شروع شد . یکبار به بچگی ام میزد،یکبار نداشتن مدرک را توی سرم می کوبید . بعد وقتی گفت ازدواج با من تنها بهانه ای بود که همسر پیشیناش حسادت کند و دوباره راضی به زندگی با او شود ، نمی دانید چه حالی شدم .»
تا یکسال بعد خانه جهنم شده بود . زن روزی پر صدا زار می زد . مرد بلند قد سراسیمه شد . زن به تکرار می گفت «دروغ می گویی» مرد سماجت بخرج می داد . گفت :
ـ نه باور کن . نه سال جوان تر بودن تو دلیل نمی شود . اصلاً امتیازی نیست برای تو . حالا که حس حسادتش گل کرده راه برگشت من باز شده .
زن جوان میان آن همه تضرعش جیغ کشید :
ـ دروغ می گویی تو ، من وسیله نبودم .
زن میان آن همه شیون و زاری اش این را تلخ و گزنده گفته بود . مرد سر زیر انداخت . چشم ها بی فروغ و شرمنده بود. زنگ تلفن بصدا در آمد . زن میان اشک و هقاهقش صدای آن زن دیگر را حدس زده بود که پشت گوشی ، سر ناسزا را بسته بود به او و یک بند دشنام می گفت . هفتهای دیگر هر سه تا راهروی این ساختمان آمده بودند تا مردی دست میان تارهای ضخیم ریش خود متفکرانه خاموششان کند یا به حرف وادارشان .
دست آخر خودش اجازه ی صحبت به شوهر را داده بود . سرانجام شوهر پر جرأت و مسلط بر خویش اما آرامتر از لحظات گذشته لب گشوده بود :
ـ من از او عذر می خواهم
و برای بار چندمین به زن نوزده ساله اشاره کرده بود .
ـ ادامه ی زندگی با او خوشبختمان نمی کند . تنها مانع ازدواج مجدد با همسر اولم می شود. آقای قاضی من هنوز دوستش دارم .
به زن بزرگتر با نگاهی آغشته به حسرت و خواهش نگریسته بود . بعد از زیاده خواهی هایش گفته بود در آن سالهای نخستین.
ـ آقای قاضی، دخل و درآمد آدم هر چقدر هم که باشد ، جایی به بن بست می خورد . یک جایی بالاخره می ماند . من تمام خواسته هایش را نمی توانستم تامین کنم . این دلیل نمی شود دوستش نداشته باشم ؟ دلیل می شود ؟
او سر پایین انداخته بود . با گوشه ی مقوایی پرونده روی میز ور می رفت و خیره به سایه ی مات پره های پنکه سقفی که روی میز چرخ می زد، بفکر فرو رفته بود . تا به حال فقط خودش از مراجعین سؤال می کرد و این بار کسی از او پاسخ خواسته بود . گفته بود :
ـ و بعد طلاقش دادی . البته این جا نوشته طلاق توافقی .
به پرونده بر میز نگاه کرده بود . زن بزرگتر همچنان آرام با چشمانی بی نور ، بی نگاه به جایی دور،افقی گنگ را زل زده بود. خیره شده و بی حرف مانده بود . شوهر بلند قد با اعتماد به نفسی باز یافته حرف هاش را در سادهترین جملات پی گرفته بود :
ـ بعد از مدتی متوجه شدم که بدون او نمی توانم زندگی کنم . دوستش داشتم بهش عادت کرده بودم . حتا به بیرویه خرج کردنهایش، به نق و نوق هایش . نمی دانم . اما واقع اینکه دوباره می خواستمش . این ترفند هم حاصل مشورت با همکارانم بود . خوب آنها همه چیز را می دانستند . با شان در دل می کردم . چه می دانم ؟ شاید هم پیشنهادشان خیلی احمقانه بود که ما حالا این جا، توی این مخمصه مانده ایم .
گفته بود ولی هیچ احساسی انگار میان کلماتش بیتوته نکرده بود . بعد دوباره رشته ای از عذر خواهی و تمنا را سخاوتمندانه بر دامان زن کوچکتر ریخته بود .
آنگاه او مقتدرانه صدا صاف کرده بود . آیه ای آورده بود و حدیثی . و بعد گفته بود :
ـ دلایلتان سطحی است آقا ! خلاصه گویی های کلی اند .
نیمه چشم غره ای به شوهر بلند قد رفته بود . در دلش اما که نگریسته بود نه دلیل را می پذیرفت و نه سطح را .
مرد به آشپزخانه رفت . زن داشت ظرفهای شسته را توی آبچکان جابجا می کرد . چهره نزدیک پهنای صورت زن گرفت . به نجوا گفت :
ـ بظاهر غیر منطقی می گفت . اما انگار پاسخی نداشتم برایش . زن گفت :
ـ مهم این است ، آن زن بزرگتر چه می خواست ؟
مرد صدایش را از ته قلبی زنانه شنید . مأیوسانه گفت :
ـ دم نزد اصلاً . مگر همان دو سه جمله ای که در مورد تأدیب مردش …
سرانجام در پایان ظهر بی گفتن کلامی اضافه از در بیرون زده بود . مرد میانسالی توی راهرو ، پشت در ایستاده بود.
ـ دخترم فقط نوزده سال داشت .
گفته بود و با مشت گره کرده به سوی مرد بلند قامت جهیده بود . زنی میانسال حائل شده بود . مرد ریخته بود کف کریدور . گریسته بود . دست ها بر سر می کوبید . سیاهه ای در دست داشت . لابلای زاری مردانه اش سیاهه را بالا گرفته بود . گفته بود :
ـ هنوز قسط های جهیزیه را می دهم .
زن ۲۸ ساله باز گفته بود :
ـ فقط برای تأدیبش جدا شده بودم. من هم بدون او هرگز نمی توانستم زندگی …
بقیه حرفش را خورده بود و از جلوی میانسال بسرعت و با گامهای بلند دور شده بود .
مرد به زن نزدیکتر شد . موهای صورتش بر نرمی پوست شفاف چهره ی زن نشست :
ـ هر دوشان چیزهایی را می خواستند که پیش از این داشتند .
زن دست های نمدار را با دامن چلوارش خشک کرد . چهره از صورت مرد گرفت و دور کرد .
ـ پس آن بزرگتری راه بازگشت را پیدا نکرده بود ؟
زن ناغافل پرسید و از آشپزخانه بیرون زد و برای نخستین مرتبه حس کرد که سایه ی آن رایحه ی زبر و خشن دنبالش راه نیفتاده است . فارغ از پاسخ و پرسشهایش با مرد ، توی اتاق آخری سراغ پس اندازش در قعر کمد رفت . لباسهای همیشگی اش را از کمد بیرون کشید . هر کدام از یک جنس بود . دامن حریر . پیراهن چیت گلدارش . رب دوشامبر زنانه ی ژرسه ، مانتوی کرپ و بلوز متقال . بیرون ریختشان . ته کمد پارچه ی دو لا عرض پیچازی را که سالها داشت و هرگز ندوخته بودش بیرون کشید و زیر آن هم سارافون آبی رنگ دوران نوجوانی را . به دبیرستان رفت .
دبیرستان . دویدنهاشان و خندیدن هاشان . ایوان مدرسه با آن پرچم سه رنگ و بر روی آن سرود خواندنها با سارافونهای یک دست . خانم مدیر جان گرفت . با عینک پنسی و چهره ی کم و بیش عبوس . رویا و سمیه و مریم و عاطفه و دیگران … سمیه با نگاه میشی رنگش و مریم با ریزخندهای زیرجلکیاش و عظیمه با قهرهای یک ساعته …
دختران نوجوان با چشمهای شاداب پرنگاه … یکپارچه هورا کشیدنها را هم یاد کرد و عاقبت زن ۲۸ ساله ای که از مسیر بازگشتش نیز نیمه ی راه برگشته بود . نوزده ساله را هم یک لحظه بخاطر آورد و زود در میانه ی ذهن محوش کرد . تا چند لایه ی سارافون را از هم گشود . میانش دستههای اسکناس را برداشت و سرسری شمرد . سارافون را سر جایش گذاشت .
سارافون را شسته بود و گوشه ی کمد انداخته بود . به پدرش گفته بود :
ـ تمام شد . این هم از درس و مدرسه !
و پر شیطنت خندیده بود .
چند سالی گذشته بود . خیابانها ، خالی از مشت های جماعت نا خرسند ، تازه آرامش خویش را باز یافته بود که روزی از سر صبح خانه ناآرامتر شده بود . پدر سبدهای میوه را مهیا در یخچال گذاشته بود و او عصر پشت پنجره ی اتاقش در خانه ی پدری بی تاب آینده ای مبهم ، به انتظار مانده بود .
لبه ی پرده را کنار کشیده بود و زیر چشمی از درز میان دو لته حیاط را می پایید . بعد از ظهر مرد از پله ها آمده بود. آمده بود و مانده بود.
خمیازه ای کشید . خواب در چشمهایش چندک زده بود . فردا باید پارچه ی مبلها را نو می کرد . اسکناسهای شمرده را در کیف دستی پوست ماری اش گذاشت و به نشیمن بازگشت . شبح درشت مردی از آشپزخانه به اتاق خواب می رفت . دو انتهای لب به نشانه ی لبخند به بالا قوس برداشت . چقدر مردی که تنهاییاش را می فهمید، دوست داشت . با صدای بلند گفت :
ـ شب بخیر .
همه ی خانه فرو رفت در خاموشی

یک تصادف وبقیه ماجرا – ابوالفضل سپاسی

فروردین ۱۳۹۵

یک تصادف وبقیه ماجرا – ابوالفضل سپاسی
ساعت یک ونیم بعد از نیمه شب بود،پشت چراغ قرمز یک چهارراه در اتومبیل پراید خودم اولین ماشینی بودم که ایستادم، چون چراغ تازه قرمز شده بود، ناگهان یک اتومبیل”مازارتی” زرد رنگ دو در با سرعت از بغل من گذشت وبدون توجه به چراغ قرمز وارد چهارراه شد، وهم زمان با یک اتومبیل سفید رنگ شاسی بلند “سانتافه”که از جهت مخالف میامد تصادف کرد.
اولین بار بود که صحنه یک تصادف را بطور زنده میدیدم ، برای یک لحظه ترسیدم ،چون هر آن ممکن بود من وماشنیم را بی نصیب از آن تصادف نگذارند.
اما اتومبیل “سانتافه” بعد از برخورد با آن “مازاراتی” چرخید وبطرف جدول وسط خیابان روبروی من رفت وهمان جا توقف کرد، ولی اتومبیل “مازاراتی” که بشدت از سمت راست راننده آسیب دیده بود مستقیما بطرف نبش چهارراه رفت، وبا چرخهای جلودر یک چاله که از تقاطع جوی های خیابانهای ایجاد شده بود افتاد در حالیکه چرخهای عقبش کمی بالا آمده و هم چنان می چرخید،ایستاد.
چهار دختر وپسری که در “سانتافه ” بودند چون تمام ایر بک های ماشینشان باز شده بود فورا از ماشین پیاده شدند. اما دو سرنشین “مازاراتی” که راننده آن پسر جوان آلامد پوشی بود ویک دختر جوان در کنارش در اتومبیل شان مانده بودند .
من وچند نفر دیگر بطرف آنها دویدیم، خوشبختانه هر دو کمر بند هایشان را بسته بودند، اما نمیدانم چرا ایر بکهای شان باز نشده بود.
ابتدا پسررا بیرون کشیدیم ،رنگش به شدت پریده واز درد دستش ناله میکرد چند جای صورت ودستش هم زخمی شده بو د اما بهوش بود.ولی دختر جوان که روسری گلدارش از سرش افتاده بود ،نیمی از چهره اش با خونی که از سرش جاری شده بود، آغشته وبیهوش بود، او را هم از درب راننده به زحمت بیرون آوردیم و باتفاق یک مرد میان سالی که به کمک آمده بود، به ماشینم خودم رساندم و در صندلی عقب خواباندم وفورا از همان جا دور زده وبطرف بیمارستان محل کار خودم رفتم.
بیمارستان زیاد از چهارراه دور نبود ،ومن تازه شیفتم را تحویل همکارم داده و در راه بازگشت به خانه بودم، که این اتفاق افتاد.
پرستارها وکارکنان بخش اورژانس که موضوع را شنیدند فورا برانکا رابه ماشین من رساندند ودخترجوان وزیبا را که یک مانتوی آبی رنگ تنش بود وروسریش را روی بدنش انداخته بودندآوردند.
یکی ازمردانی که برانکا را حمل میکرد کیف قرمزرنگ زنانه ای را بمن داد وگفت :«این در ماشین شما بود»
منوچهر همکارم که مشغول ویزیت یک بیمار بود کارش را رها کرد وآمد وگفت:«وای چه شده!» وپس از یک معاینه سطحی دستور
داد اورابه اتاق عمل ببرند.
من خیلی فوری جریان را برایش گفتم.
گفت: « بچه های شیفت اتاق عمل هستند ، منم خودم هستم با هاشون در تماسم ، تو میتونی بری خونه.»
گفتم: “من با او، تا اتاق عمل میرم”. وهمراه با او به طبقه سوم که اتاق عمل درآنجا قرار داشت رفتم. با وجود اینکه بسیار مشتاق بودم با او به اتاق عمل بروم، اما نرفتم، تازه دوماه بود که به آن بیمارستان رفته بودم ،با پرسنل اتاق عمل هم بخوبی آشنا نبودم، از طرفی میدانستم بدون لباس مخصوص(گان) نمیشود وارد اتاق عمل شد.
دل نگران روی صندلی، درسالن پشت اتاق ریکاوری نشستم.
نیمساعتی گذشت ،که خانم پرستاری از اورژانس بسراغم آمد و
گفت:« دکتر، پلیس ها آمده اند میخواهند از شما چند سئوال بپرسند»
همراهش رفتم ، در اورژانس یک افسر پلیس همراه دو مامور دیگر مشغول صحبت با منوچهر بودند و یکی از آن دو مامور درحال نوشتن گزارش بود .
سلام کرده وخودم را به افسر پلیس معرفی کردم و در ادامه تمام آنچه را که دیده بودم ورساندن آن دختر جوان به بیمارستان را مفصلا توضیح دادم. پلیس مشخصات آن دختر جوان را میخواست ومن نمیدانم چرا از داشتن کیف آن دخترکه آنرا در روی صندلی سالن اتاق عمل جا گذاشته بودم حرفی نزدم. فقط گفتم فعلا در اتاق عمل است وبیهوش. منوچهرهم ازاوضاع حالی آن پسر جوان راننده “مازاراتی ” که گویا بعد از من یک راننده دیگر او را به بیمارستان رسانده ورفته بود ، به افسر پلیس توضیح داد.
در این هنگام یک زن میان سال با چادر مشکی همرا ه با دختر جوانی که با مانتو وروسری بود وارد شدند وسراغ پسر جوان که نامش “بهروز” بود را گرفتند ، او روی یکی از تخت خوابهای اورژانس خوابیده بود و ناله میکرد، پرستارها در حال پانسمان زخمهایش بودند.
آن خانم مادر، وگویاآن دختر خواهرش بودند چند دقیقه ای بعد مادر آن پسر بطرف افسر پلیس آمد واورا به کناری کشید وآهسته بااو مشغول صحبت شد، منوچهر به سر کارش برگشت ومن همان جا منتظر ماندم ببینم چه میشود. حرکت سر افسر پلیس حکایت از تائید وقبول حرفها آن خانم را داشت . پس از پایان مکالمه آنها پلیس ها رفتند.
خانم چادر پوش بطرف اتاق منوچهر رفت وبا او هم مکالمه کوتاهی کرد، ودقایقی بعد پسر جوان راکه زیر بغلش را گرفته بودند با خودشان بردند.
من هاج و واج به طرف منوچهر رفتم .
وپرسیدم :چطور شد؟ پلیس ها یه دفعه رفتند و اینها هم پسرشان را سریع بیرون بردند .
گفت: خانمه میخواست پسرش را از مهلکه نجات بده او را به یک بیمارستان خصوصی بردند، غلط نکنم از بچه پول دارهای یکی از دم کلفت ها بود، از ترس پیدا شدن سر وکله خبرنگارها او را از اینجا فراری دادند.
ــ سراغی از دختری که با پسرشان در آن ماشین بود نگرفتند؟
گفت: نه بابا اینها فقط از آبروی ریزی علنی توی روزنامه ها میترسند کاری با جان مردم ، الخصوص دختر، آنهم همراه با پسرشان، معلوم است که ندارند.
گفتم :منوچهر اینها از مردم هم نمیترسند،چون رانت خواری وچپاول مال مردم برایشان عادی شده است، فقط میترسند کهسر نخی دست رقیبان خودشان بدهند، در واقع مثل گرکهای گرسنه باید مواظب باشند یه وقت سایر گرگها آنها را ندرند.
این را گفتم ودوباره به طبقه سوم بسراغ آن دختر جوان رفتم که اکنون تقربیا مطمئن شدم طعمه آن پسر بوده ، وچه بسا این تصادف او را از مهلکه بزرگتری رهانیده است.
نیمه ساعتی گذشت که او را با سر باند پیچی شده ولباس مخصوص بیماران در همان حال بیهوشی روی برانکا آوردند کیسه سیاهی پائین پایش بود که لباسها یش در آن قرار داشت و او را بطرف اسانسور بردند. لحظه ای بعد بدنبالش یک دکتر هم سن سال خودم از اتاق ریکاوری هم بیرون آمد، جلو رفتم سلام کرده خودم را به او معرفی کردم . واز احوال آن دختر جویا شدم.
گفت: من دکتر «حق پرست »هستم ازآشنائی با شما خوشحالم دکتر، بنظر میرسد که آسیب جدی به مغز وارد نشده من گمان میکنم تا فردا ظهر بهوش بیاید ، دستور سی تی اسکن هم برایش نوشتم که فردا انجام دهد.
و بلا فاصله گفت : گویا شما او را میشناسید؟
نمیدانم چرا گفتم : بله دختر یکی از آشنا ها است .
گفت: پس لطفن به بخش زنان بروید، میدانید که طبقه پنجم است و مشخصاتش را بگوئید تا در فایلش بنویسند.
در حالیکه از پله ها بسمت طبقه پنجم میرفتم کیفش را باز کرده و از داخلش، کیف کوچکی را پیدا کردم،که چندین کارت از جمله کارتهای ملی و دانشجوئی اش را یافتم.
نامش آتنا بود ومتولد ۱۳۷۳ در یکی از شهرهای مرکزی ایران، کارت دانشجوئی اش ، نشان میداد که دانشجوی یکی از دانشگاه های آزاد تهران در رشته حسابداری است. داخل کیفش یک گوشی موبایل نچندان گران قیمت هم بود.
در طبقه پنجم او را به اتاق سه تخته بردند، که دو زن بیماردیگر هم در آنجا بستری بودند.
بطرف کانتر پرستاری بخش رفتم ، یکی از پرستارها مرا شناخت و سلام کرد وپرسید : دکتر شما این دختر را میشناسید ؟
باز هم نمیدانم چرا گفتم: “بله بفرمائید این کارت ملی اوست فایل را تکمیل کنید” .
و درادامه بخاطر اینکه بدانند که نگران اش هستم گفتم:
با وجود بودن شما خاطرم جمع است که مواظبش هستید، مثل اینکه نیازی به” ای ـ سی ـ یو” بردنش نبوده، اینطور که دکتر (حق پرست) گفت باید تا فردا ظهر بهوش بیاید.
او مشغول نوشتن فایل شد وپس از مدتی کارتش را به من پس دا د.
ــ متشکرم خدا حافظ.
در اورژانس جریان را برای منوچهر گفتم واز او هم خدا حافظی کردم و از بیمارستان خارج شدم.
ساعت چهار صبح بود که ، در اتاق خواب آپارتمان یک خوابه، شهرکی در شرق تهران به کمک یک قرص خواب آور چند ساعتی را توانستم بخوابم.
نه صبح ، در حال خوردن صبحانه بودم که صدای موبایل از کیف
آن دختر بصدا در آمد.
الو…الو ..آتنا..
ــ بفرمائید خواهش میکنم.
الو ببخشید مثل اینکه عوضی گرفتم.
ــ نه خانم لطفا قطع نکنید ، درست گرفتید ، گوشی آتنا است در دست من .
پیدایش کردید؟
ــ بله یه جوری میتونم بگم بله، میتونم اسم شما را بپرسم؟
من “فرح ناز” هستم همکلاسی آتنا ، امروز نیامده بود دانشگاه نگرانش شدم.
ــ خانم خیلی از آشنائی با شما خوشحالم من دکتر (شهرام) هستم وبقول خارجی ها یک خبر خوب ویک خبر بد برای شما دارم. خبر بد اینکه آتنا دیشب با یکی از دوستانش که چه عرض کنم …! دراتومبیل او ،تصادف کرده است.
آخ…آخ..
ـــ وخبر خوب اینکه حالش خوب است و در بیمارستان….بستری است.
آخ …آخ چه اتفاقی دیروز بعد از ظهر بمن گفت امشب مهمانم، اما نمیدانستم کجا؟ منهم زیاد نپرسیدم باعجله ازش خداحافظی کردم ،ببخشید حالا من کجا میتونم شما واو را ببینم ؟
ـــ من تا یک ساعت دیگه میرم بیمارستان سری بهش میزنم ، اما شیفت شروع کارم از ساعت سه بعد از ظهر است ، چند تا کار دارم انجام میدم ودوباره برمیگردم وتا آخر شب هستم.
شما در همان بیمارستان کار میکنید؟
ـــ بله آدرسش را برایتان روی همین شماره میفرستم ، طبقه پنجم بخش زنان بستری است.
متشکرم دکتر منهم تا ساعت یک در دانشگاه هستم بعد از آنجا مستقیم میایم بیمارستان .
ــ اگر ایرادی نداره لطف کنید علت غیبت او را به دانشگاه اطلاع دهید.
چشم حتما این کار میکنم . خدا حافظ
ـــ خدا حافظ ، روز خوبی داشته باشید.
در حافظه تلفن آتنا شماره تلفن های پدرش و شماره خانه پدری او در شهرستان محل تولد ش، وچند شماره تلفن دیگه که اسمی هم نداشت بچشم می خورد . من فعلن صلاح ندانستم تصادف او را به آنها اطلاع بدهم ، نمیخواستم آنها را که در راه دور هم هستند، نگران کنم.
در بیمارستان مسقیما به طبقه پنجم رفتم . پرستاران دیشب نبودند ، وآتنا در اتاقش نبود ، از بخش سراغش را گرفتم گفتند او را برای سی تی اسکن برده اند ولی سوپر وایز بخش وقتی مرا شناخت.
پرسید: بیمار شماست؟
ــ نه از آشنا هاست، دکتر (حق پرست) پزشک معالج اوست میخواستم بدانم وضعیت حالش نسبت به دیشب که بیهوش بوده چطور است؟
صبح که من دیدمش علائم هشیاری در او کم کم دیده میشد.
ـــ ماساژ کف پا.
بله و تکان دادن یکی از انگشت های دستش.
گفتم خدا را شکر ، من بعد از ظهر برمیگردم، یکی از دوستانش هم تا آنموقع برای ملاقاتش میاید.
خداحافظی کردم ورفتم.
هوای سنگین وغبار آلود، مانند چتری بر روی کلان شهرتهران افتاده بود، و تنفس را تا حد خفگی مشگل میکرد، رادیو ماشینم روشن بود و خبر میداد که میزان آلودگی در محله هائی که نام میبرد از حد مجاز گذشته است وازبچه ها وبیماران وافراد مسن میخواست تا حد امکان از خانه خارج نشوند،اداره هواشناسی هم خبروارونگی هوا،اصطلاحی که بجای آلودگی هوا بکار میبردند را، برای چند روز آینده ، هم پیش بینی میکرد. خبری از باد وباران پائیزی نبود.
خوشبختانه چند کاری را که داشتم در حول وحوش بیمارستان وخارج از محدوده ترافیک در شمال تهران بود.
گره کراواتم را کمی شل کردم، من کراوات زدن را زیاد دوست ندارم ،اما بخاطر مخالفت با این قانون جاهلانه ،که مثل هزاران قانون نانوشته دیگرکه از اول انقلاب بر فرهنگ وزندگی ما تحمیل کرده اند، اکثر روزها با کراوات در محل کارم حاضر میشوم، هر چند که تا آخر شب دوام نمی آورم واز گردنم به جیبم میرود.
و آن جماعت تند رو وبی سوادی ،که برای هرچیز بی دلیلی مزاحم مردم میشوند، با پزشگان کاری ندارند، چرا که میدانند بالاخره روزی نیازشان به آنها می افتد. من وبسیاری از همکارانم با همین نیت مخالفت ، که در واقع نوعی مبارزه خاموش است، همیشه ازلباسهای مرتب همراه با کراوات استفاده میکنیم ،که از نظر روانی درروحیه بیماران هم ،بی تاثیر نیست.
ساعت از دو بعد از ظهر گذشته بود ، که به بیمارستان برگشتم در رخت کن روپوش سفیدم را پوشیده ومستقیما بسراغ آتنا رفتم.
دخترجوان و نسبتازیبائی ،لاغراندام با قدی متوسط ، بامانتوسرمه ای وروسری گلداری که فقط نیمی از موهای خوش رنگش را پوشیده بود، در کنار تخت خواب آتنا ایستاده بود ، چند نفر دیگر هم در اتاق به ملاقات دو بیمار دیگر آمده بودند.
مرا که دید سلام کرد .
ـــ سلام شما باید “فرح ناز” خانم باشید.
بله ببخشید شما را نشناختم ، آقای دکتر شهرام از ملاقات با شما خوشحالم.
ـــ متشکرم ، از حال دوستان بگوئید .
من که آمدم چشمهایش را باز کرد.
ـــ چه خوب، حرف هم زد؟
نه ولی از نگاهش فهمیدم مرا شناخت، و دستم را فشار داد.
ـــ مثل اینکه فعلن خواب است.
بله ، من نیم ساعتی هست که اینجا هستم دلم میخواهد جریان تصادفش را بیشتر بدانم.
ـــ برای صحبت کردن اینجا بالای سر بیمار جای مناسبی نیست، من برای صرف ناهار می روم به رستوران بیمارستان ، از شما خواهش میکنم ناهار مهمان من باشید، غذا های رستوران ما با غذا های بیماران فرق میکند.
متشکرم من ناهاررا در دانشگاه خورده ام.
ـــ خوب ، شما را به نوشیدن چای یا نوشابه دعوت میکنم.
در ناهار خوری بیمارستان جریان تصادف دیشب را از اول برایش گفتم وفراری دادن راننده آن مازاراتی که همراه آتنا بود را هم شرح دادم.
او هم گفت که آتنا از شهرستان آمده و در رشته حسابداری دانشگاه آزاد با هم درس میخوانند، از وضع زندگی خانوادگی اش درست چیزی نمی دانست اما گفت: آتنا در طبقه بالای یک خانه در انتهای خیابان نظام آباد با دختری که دریک فروشگاه بزرگ کار میکند هم خانه است.
ومیدانست که با تدریس خصوصی خرج زندگی اش را درمیاورد.
از این گفتگو خیلی چیز ها دستگیرم شد و گمانه هائی هم در ذهنم شکل گرفت، باید منتظر بمانم تا او از بیمارستان مرخص شود واز زبان خودش نحوه آشنائی اش را با آن پسر ، که به نظر من کمال نامردی را با او کرده بود، بدلیل اینکه نه خودش ونه هیچ کس از طرف او سراغی ازش نگرفت را ، بشنوم.
از” فرح نا” خداحافظی کردم و برای برداشتن گوشی معاینه ام دوباره به رخت کن رفتم ، منوچهر را آنجا دیدم ، پس از سلام واحوال پرسی معمول پرسیدم:
ـــ توکه امروز باید offباشی ! مگه حمید نیامده؟
چرا تا ساعت ۱۲ اینجا بود، زنگ زد به بمن میخواست بره شمال پیش فک وفامیل های زنش گفت اگه میشه تا ساعت ۳که تومیائی من بیایم جایش وایسم میگفت به تو تلفن کرده جواب ندادی.
ـــ گفتم آره گوشی ام توماشین جا مونده بود… راستی منوچهر تو دکتر (حق پرست)را میشناسی.
آره بابا دوره تخصصی جراحی را تازه تموم کرده میگن تو دانشکده تمام سالها جز شاگرد اولی ها بوده، خیلی ازش تعریف میکنند.چطور مگه،.. وبا لبخند ملیحی پرسید:
حال مریض خوشکله دیشب چطوره؟بهوش آمده؟
ـــ دکتر (حق پرست) که دیشب جراح اش بود میگفت ضربه به سرش سطحی بوده وبه مغز آسیبی نرسیده کارش خیلی درسته چون میگفت تا ظهر امروز بهوش میاید ، خداراشکر بهوش آمده اما من دیدمش خواب بود…. در ادامه گفتم وضع در مانگاه چطوره مثل همیشه شلوغه؟
نه زیاد اما مثل اینکه چند نفری منتظر تو هستند.
اورژانس بیمارستان ،روزها به درمانگاه وصل است وبیشتر مریض هایش روی دوش پزشگان عمومی است، چون دکتر های متخصص به نوبت هر کدام یک روز در هفته برای ویزیت بیماران میایند.
بعضی ازبیماران هم به دکترخاصی توجه بیشتری دارند،به اصطلاح میگویند فلانی دستش خوب است من هم مثل سایر همکارانم تعدادی از این دست بیماران را دارم که هر چند وقت یک بار میایند.
بعد از چند بیماری را که دیدم یک افسر نیروی انتظامی با دختر۱۴ ــ ۱۵ ساله اش آمد از همان دسته اشخاصی که مرا برای طبابت قبول دارند. و من او را چندین بار دیگر دیده بودم.
سلام ـــ سلام خیر باشه جناب سروان.
آقای دکتر دخترم چند روزی است دلش درد میکنه داروهائی راکه تو خونه داشتیم بهش دادیم ،خوب نشده.
ـــــ دخترم اسمت چیه؟
نازنین.
ـــ چند سالته؟ کلاس چندمی؟
۱۵ سالمه کلاس سوم راهنمائی هستم.
ـــ حتمن تو مدرسه از این لواشک وآلو چه ها خوردی ، عیب نداره بروعزیزم رو تخت بخواب تا بیایم معاینه ات کنم.
وقتی پشت پرده پاراوان داشتم معاینه اش میکردم، آهسته از وضع پریودش پرسیدم وعلت دل دردش را فهمیدم.
به پشت میز بر گشتم و گفتم:
ــــ جناب سروان چیز مهمی نیست نگران نباشید برایش دو تا قرص می نویسم که از هرکدام روزی یکی بخورد.
آقای دکتر آزمایش نیاز نداره؟
نه فعلن، این قرص ها حتمن آرامش میکنه .اگه تا چند روز دیگه دردش ادامه پیدا کرد بیارید تا برایش آزمایش بنویسم …. و در ادامه
گفتم:جناب سروان دیشب حدود ساعت یک بعد از نیمه شب درچها راه…. نزدیک بیمارستان یک تصادف اتفاق افتاد که من همانجا تو ماشین خودم پشت چراغ قرمز ایستاده بودم…. و در ادامه کل ماجرا را برایش تعریف کردم….. وگفتم: بنظرم پسره از اون بچه پول دار ها است.
گفت: دیشب پست من نبود اما از بچه ها ئی که دیشب بودند پرس وجو میکنم بشما میگم.
کارتم را بهش دادم گفتم :”به موبایلم زنگ بزنید لطفن”
خدا حافظ ــــ خدا حافظ
شب دوباره بدیدن آتنا رفتم، بیدار بود وکاملن بهوش آمده بود، ابتدا
فکر کرد دکتر معالجش هستم .
گفتم : خوشحالم که حالت خوب شده وبهوش آمده ای …. و در ادامه ماجرای تصادف ورساندنش به بیمارستان را برایش تعریف کردم ولی فراری دادن آن پسر از بیمارستان وچگونگی آشنائی اش را با او نپرسیدم وجالب اینکه او هم سراغی از آن پسر نگرفت، فقط سراغ کیف وموبایلش را گرفت ، رفتم و از داخل ماشینم برایش آوردم.
ـــــ بفرمائید اینهم کیف شما …. و کارتم را هم به او دادم .
پرسید: شما هم در همین بیمارستان کار میکنید؟
ــــ بله عزیزم ، سفارش ات را به پرستار های بخش کرده ام فردا هم از ساعت سه بعد از ظهر شیفتم شروع میشه اما سعی میکنم فردا قبل از ظهر سری به شما بزنم. اگه کاری داشتی میتونی به من زنگ بزنی.
چشم ها، بسیاری اوقات حالات درونی آدمها را نشان میدهند و من در چشم های او احساس اعتماد وصداقت را نسبت به خودم دیدم وبا زبان نگاه محبت اش را به من ابراز داشت وگفت:
“خیلی از شما متشکرم خدا بشما خیر بده دکتر”.
از اوتشکر وخداحافظی کردم، وامید وار شدم به اینکه بتوانم به او که تقریبا داشتم مطمئن میشدم با این تصادف از یک فریب بزرگ نجات یافته است، خدمتی بکنم.
دو روز بعد افسر نیروی انتطامی باموبایلم تماس گرفت، بسیار با احتیاط و در لفا فه سخن میگفت.
“آقای دکتر سلام حالتون چطوره؟”
ـــ خوبم خیلی متشکرم چه خبر؟
” همانطور که خودتون تعریف کردید بوده یک اتومبیل سانتافه با یک مازاراتی زرد تصادف کرده بودند که این طور که کارشناسی میگه سانتافه به قسمت عقب مازاراتی خورده که اگه کمی جلو تر زده بود تصادف با تلفات همراه میشد وخوشبختانه سرعت سانتافه هم زیاد نبوده. دکتر ما هر چند شب یکبار از این تصادف ها در این منطقه بین اتومبیل های مدل بالا داریم، بچه پول دارها هستند دیگه!
ــــ حال دخترتون چطوره؟
” خوبه الحمدالله دردش برطرف شده.”
ـــ یادتون باشه همانطور که گفتم قرص هارا باید چند روز پس از بهبودی ادامه بده.
“چشم دکتر چشم”
ـــ متشکرم که تلفن کردی روز خوبی داشته باشید ..خدا حافظ.
“ممنونم دکتر خداحافظ”
چند روزی را که (اتنا )در بیمارستان بود من ودوستش (فرح ناز) مرتب به اوسر میزدیم، یکروز هم چند تا از هکلاسی های دانشگاهش به ملاقاتش آمده بودند ، گویا هم خانه اش از تصادف او مطلع شده بود وتلفنی با او در تماس بود. دو بیمار هم اتاقی اش از او راجع به بمن سئوال کرده بودند ،و او هم گفته بود که از اقوام است. این را خودش بعد ازمرخص شدنش از بیمارستان به من گفت. پدر ومادرش راهم تلفنی در جریان گذاشت ولی مثل همه نوجوانها واقعیت بودنش با آن پسر وساعت وقوع تصادف را بدرستی نگفته بود. واز من خواست که حرفی در این باره به آنها نگویم.
روزی که قرار بود مرخص شود من در خانه بودم تلفن زد وگفت دفتر چه بیمه اش همه مخارج بیمارستان را تقبل نمیکند وبیمه دانشجوئی اش هم شرایط خاصی برای پرداخت این گونه هزینه ها دارد که شاملش نمیشود. با حسابداری بیمارستان تماس گرفتم ومابقی هزینه را تقبل کردم. واو با همراهی دوستش از بیمارستان مرخص شد. از همان جا دوباره با من تماس گرفت وخیلی تشکر کرد.وخبر داد که پدرش دارد به دیدارش میاید و گفت پدرم خیلی مایل است شما را ببیند.
ـــ من فردا از صبح در بیمارستان هستم تا ساعت سه بعد از ظهر بعد از آنجا بسیار خوشحال میشوم که ایشان را ببینم.
” خیلی ممنون ما ساعت سه درب بیمارستان هستیم”
آنها را به رستورانی که همیشه خودم میرفتم دعوت کردم و با پدرش که مردی ریز نقش با ریش جوگندمی وصورتی گرد وکلاهی شاپو وکت وشلوار راه راهی مشکی در تن ، آ شنا شدم ، آدم کم حرفی بود وچندین بار از محبت های من نسبت به دخترش قدردانی کرد ودست آخر یک بسته اسکناس از جیبش در آورد وگفت:
“بابت اضافه مخارج بیمارستان که پرداخت کرده اید هرچه هست بفرمائید تا تقدیم کنم”.
پول را برگرداندم طرف ( آتنا) وگفتم :
ــ لازم نیست این را به آتنا جان بدهید تا خانه اش راعوض کند واتاقی نزدیکتر به دانشگاهش بگیرد.
این حرف را برای این گفتم چون در مدت بستری بودن آتنا در بیمارستان به بسیاری از اطلاعات راجع به زندگی او و جریان آنشب حادثه، از زبان دوستش پی بردم. آتنا فرزند آخر یک خانواده پر جمعیت ومتوسط بودکه پدرش با یک مغازه کوچک میوه فروشی خانواده عیال وارش را اداره میکرد . آتنا که برای ادامه تحصیل به تهران آمده بود، اتاقی درطبقه دوم یک خانه دو طبقه ، با دختری که چندین سال از خودش بزرکتر و در یک فروشگاه بزرگ کار میکرد، هم خانه بود. این دختر که گویا از شوهرش جدا شده بود، اینطورکه “فرح ناز” در چندین بار ملاقاتی که با اوداشته، دستگیرش شده بود بسیار لوند واهل عیش ونوش بوده وپایش به مهمانی های خصوصی بچه پول دارها، به اصطلاح تازه بدوران رسیده باز شده بود .
بعدها خود آتنا برایم تعریف کرد که در آن شب کذائی به تحریک آن دختر برای نخستین بار والبته آخرین بار بوده که با او به یکی از این مهمانی ها میرود ، میگفت:
«مشروب وغذا های فراوانی بود ولی من مشروب نخوردم وخیلی زود تر از پایان مهمانی درست بعد از صرف شام از آنها خواستم برایم یک آژانس بگیرند تا بروم ، اما (بهزاد )اصرار کرد تا بمانم او مرا به خانه میرساند، به هم خانه ام گفتم من میترسم با او بروم ولی او گفت:
” نترس این پسر یکی از فرمانده هان سپاه است که پدرش صاحب چندین شرکت بزرگ است کاری با تونداره، خاطرت جمع باشد دختر تو دست وبالش خیلی هست”. ،
«ا ما او که حسابی مست بود در بین راه چندین بار میخواست بمن دست بزند که من مقاومت میکردم، ولی او مرتب تو خیابانها دور میزد ومن داشتم اعتراض میکردم که ناگهان اون تصادف اتفاق افتاد ومن دیگر چیزی نفهمیدم».
این حرف ها را یک ماه بعد از بیرون آمدنش از بیمارستان و در ادامه آشنائی بیشتر با من برایم تعریف کرد.
منوچهر وحمید که از دوران دانشکده با هم دوست بودیم سر بسر من میگذاشتند و میگفتند:
“کی باید شیرینی عروسی ات را بخوریم خانواده اش که تو راپسند کردند هر وقت میایند تهران بتو سر میزند”
در جواب آنها میگفتم :
ـــ بخدا قسم اصلا نظری به او ندارم ثانیا اگر من زودتراز اینها ازدواج کرده بودم الان باید دختری نزدیک به سن او داشتم عروسک بازی که نمیخوام بکنم.
دوستانم حق داشتند که چنین تصوراتی بکنند ، چون آتنا هروقت یکی از فامیل هایش به تهران میامد،او را به بیمارستان میاورد تابا من آشنا کند .وبدین ترتیب خانواده اش با من بسیار صمیمی شدند.از سوئی من برخلاف آنها که بعد ازاتمام دانشکده بلافاصله ازدواج کردند ، همچنان مجرد مانده بودم و وقتی کسی سئوال میکرد چرا تا کنون ازدواج نکرده ام میگفتم :”مورد دلخواه پیش نیامده”.
آتنابه کمک من خیلی زود توانست در همان شهرکی که من ساکن بود اپارتمان یک خوابه ای پیدا کند، وبا اعتمادی که بمن پیدا کرده بود خیلی از رازهایش را به میگفت وگاهی هم با من در مورد های مختلف مشورت خواهی میکرد. مسئله ای که برایش پیش آمده بود اینکه تصمیم گرفته بود که از (بهزاد) شکایت کند ، ولی گویا چندین تلفن به او زده بودند وتهدیدش کردند که اگرشکایت کنی یا خبر را در فضای مجازی انتشار دهی خودت وخانواده ات در دردسر بدی می افتید. از من نظر خواهی کرد گفتم :
ـــ خدا را شکر کن که از دامشان رهائی یافتی و سلامتی ات را هم بدست آوردی ، فعلن مملکت در دست این مافیای، بقول دکتر شریعتی زر وزور وتزویر است ، اینها بقول معروف به صغیر وکبیر رحم نمکنند. نمونه اش را در سال ۱۳۸۸ دیدیم، چند سال پیش هم پسر یکی از این آخوند های مزدور با اسلحه کمری اش یک پاسبان بی گناه را کشت ولی محاکمه را طوری ساختند که پاسبان را مقصر دانستند،وخانواده اش را تهدید کردند که دنبال پرونده نباشند.آتنا جان از این نمونه ها در این کشور خیلی زیاد است تا کی شود که این خونهای به نا حق ریخته گریبان اینها را بگیرد .
دو سال بعد آتنا به شهر زاد گاهش برگشت، و مدتی بعد با پسر خاله اش که از کودکی با هم بزرگ شده و دلبسته یکدیگر بودند ازدواج کرد، داماد هم لیسانس عمران گرفته بود ولی در مغازه فرش فروشی پدرش در همان شهر کار میکرد.برای شرکت در جشن عروسی اش به شهرشان رفتم وچند شبی رامهمانشان بودم که چقدراحترام گذاشتند و بمن خیلی خوش گذشت . در جریان این سفر سرنوشت آینده من رقم خورد.میخواهید بدانید چرا ؟ ادامه داستان را بخوانید.
******************
من از دوران کودکی ونوجوانی شروع به کتاب خواندن کرده ام علت این علاقه به کتاب را مرهون پدرم میدانم که از وقتی بیاد دارم کتابخانه کوچکی داشت، وبتدریج بر قفسه هایش می افزود وخودش آدم کتاب خوانی بود و همیشه کنار رختخواب وزیر تشکچه ای که می نشست کتاب دیده میشد.
اما دوستانی که در طول زندگی یافته بودم ،در میانشان کتاب خوانها کمتر بودند، مثلا منوچهر دوست وهمکارم جز کتابهای درسی ومقالات ومجله های پزشکی کتابهای دیگری را نمیخواند ،که البته اگر نبود این مطالعات علمی وتخصصی بشر بدین جا نمی رسید ، اما حمید به کتابهای تاریخی علاقه مند بود با من در مورد آنها صحبت میکرد.
اینها را گفتم تا برسم به اینکه در آن سه شبی که مهمان خانواده آتنا بودم ، دختر جوانی که چهره ای سفید ونسبتا زیبا با هیکلی باریک اندام با قامتی متوسط ،که چشمان سیاه جذابی هم داشت ونشان نمیداد که سنش ازسی گذشته باشد ،رادرمیان جماعت مهمانها چندین بار دیدم.
روزی هنگامی که به خانه پدر آتنا که مادرش خاله او میشد آمده بود کتابی دردست داشت، ابتدا فکر کردم ازآن دست کتابهای رمان زنانه است ،که جدیدا خیلی ببازار آمده و در دست زنان ودختران جوان دیده میشود ، اما چون او را چندین بار دیگر دیده بودم کنجکاو شدم ببینم چه کتابی در دست دارد.
ـــ می بینم شما هم اهل مطالعه هستید.
” بله من کتاب زیاد میخوانم در واقع بیشتر اوقات فراغتم را با مطالعه میگذرانم”.
ـــ چه خوب میتونم بپرسم در چه زمینه ای، چون بعضی ها فقط تاریخی میخونن بعضی فقط رمان.
” من در همه زمینه ها تاریخی ، عرفانی وداستانی ، گاهی هم کتاب شعر”
صدای ظریف ودلچسبی داشت ورفتاری موقرانه، و لباسی هم.
ــــ میتونم بپرسم کتابی که در دست دارید چیه؟
” بله این را امروز خریدم، از کتاب فروشی آشنائی که کتابها خوب وتازه ای که برایش میاید به من میگه. بفرمائید ببنید.”
ـــ متشکرم .. چه خوب کتاب« مردی در تبعید ابدی» اثر روان شاد (نادر ابراهیمی).
” مگه نادر ابراهیمی فوت کرده؟”
ـــ بله متاسفانه چند سالی هست که ایشون فوت کرده. میدونید این کتاب در باره کیست؟
” بله در مقدمه اش نوشته شده در باره (ملا صدرا) فیلسوف بزرگ اسلامی است.
ـــ زندگی ( ملا صدرا) را بصورت داستانی زیبا وخواندنی در آورده است، من با زنده یاد (نادر ابراهیمی) از دوران دبیرستان آشنا شدم با کتاب (انسان ــ جنایت ــ احتمال) که ممکن است بجای خط تیره حرف “و”باشد.
“پس شما باید همه کتابهایش را خوانده باشید ”
ــــ نه همه کتابهایش ، چون ایشان از نویسندگان قدیم ایرانی است که کتابهای زیادی نوشته است ،و مشهور ترین کتابش که در چندین جلد است(آتش بدون دود) نام دارد،که من تاکنون نخوانده ام، ولی چند ین کتاب از اوراخوانده ام ،از جمله همین که شما ،چاپ یازدهمش را گرفته اید ،من چند سال پیش از نمایشگاه کتاب خریدم.
و در ادامه گفتم : من بسیار دوست دارم با کسانی که اهل مطالعه هستند زیاد حرف بزنم ببخشید که زیاد حرف زدم .
“نه خواهش میکنم خیلی استفاده کردم ”
این ملاقات در آخرین روز سفر من در شهر زیبای آنها که طبیعت زیبا وتفرجگاه های خوبی هم در اطراف شهر داشت، برایم بسیار خوش یمن بود ، چرا که بعدا بوسیله تلفن ادامه پیدا کرد وکوتاه زمانی بعد از او تقاضای ازدواج کردم .
او که نامش (مهناز)بود، تحصیلات به اصطلاح عالیه نداشت وفقط تا دیپلم خوانده ،و یک ازدواج ناموفق راهم پشت سر گذاشته بود، ابتدا همه اینها را صادقانه بمن گفت واز من خواست بیشتر فکر کنم مبادا که بعدا پشیمان بشوم.
ـــ نه عزیزم مطمئن باش من پشیمان نخواهم شد، چون اعتقاد دارم سواد داشتن با مدرک نیست از سوئی هرکس میتواند ازدواج نا موفق داشته باشد ، احتمالن او تو را درک نمی کرده است.
” بله دقیقا همین طور است او با کتاب کاملا بیگانه بود ، از اقوام بود و مهندسی برق را هم خوانده بود.
ــــ میدانم از از این دست آدمها من زیاد میشناسم بهمین دلیل تیراژ کتاب در کشور ما اینقدر پائین است.
سر انجام او با خواسته من موافقت کرد و ما باهم ازدواج کردیم.
فقط یک سئوال برای من باقی ماند او چگونه با وجود داشتن یک پدر کشاورز ودام دار ومادری بیسواد وبرادرانی که بعد و حتی قبل ازگرفتن دیپلم هر کدام به شغلی آزاد رو آورده بودند، وهمه با کتاب بیگانه ،اینقدر با آنها از نظر فکری وعلاقه شخصی به کتاب تفاوت داشت، دقیقا مثل پدر خودم که برادران ،خواهران وپدر ومادرش هیچ کدام اهل مطالعه وکتاب خوان نبودند. (مهناز) در پاسخ گفت:
«نمیدانم اما از وقتی خواندن ونوشتن را یاد گرفتم هر روزنامه یا مجله ای که بدستم میرسید با دقت وتا آخر می خواندم تا رسیدم به کلاسهای بالا تر وبا رمانهای تاریخی به کتاب خوانی علاقه مند شدم که همچنان آن علاقه در من زنده وپایدار است» .
ـــ میدانی بودائیها وبسیاری از عرفا وشعرا ایرانی در قرنها پیش واکنون هم عقیده ای بنام (اکنکار)بر این باورند که روح انسان چندین بار در قالب جسم های مختلف چه بصورت زن یا مرد به زمین باز میگردد، تا به تکامل معنوی نایل شوند، این است که در خانواده می بینید یکی بشدت مذهبی متعصب میشود، یکی بی اعتقاد یکی بدنبال عرفان میرود ودیگری بدنبال لذت های دنیوئی.
اما در هر صورت من به آن کسی که به دنبالش برای همسری میگشتم دست یافتم ، بسیاری از اوقات با هم راجع به کتاب ،عرفان، شعر واین گونه مباحث ساعتها سخن میگوئیم، گاهی به او میگویم:
ــ یک حادثه در یک شب سرد پائیزی، چگونه مرا وتو را بهم رساند،ومرا به خواسته ام رساند.
میگوید:
«ومنهم»
حالا مدتها است از تهران پر از دوده وشلوغی، به شهر( مهناز )کوچ کرده ایم . ودر مطبی که دایر کرده ام او دستیار من است.
ساعت یک ونیم بعد از نیمه شب بود،پشت چراغ قرمز یک چهارراه در اتومبیل پراید خودم اولین ماشینی بودم که ایستادم، چون چراغ تازه قرمز شده بود، ناگهان یک اتومبیل”مازارتی” زرد رنگ دو در با سرعت از بغل من گذشت وبدون توجه به چراغ قرمز وارد چهارراه شد، وهم زمان با یک اتومبیل سفید رنگ شاسی بلند “سانتافه”که از جهت مخالف میامد تصادف کرد.
اولین بار بود که صحنه یک تصادف را بطور زنده میدیدم ، برای یک لحظه ترسیدم ،چون هر آن ممکن بود من وماشنیم را بی نصیب از آن تصادف نگذارند.
اما اتومبیل “سانتافه” بعد از برخورد با آن “مازاراتی” چرخید وبطرف جدول وسط خیابان روبروی من رفت وهمان جا توقف کرد، ولی اتومبیل “مازاراتی” که بشدت از سمت راست راننده آسیب دیده بود مستقیما بطرف نبش چهارراه رفت، وبا چرخهای جلودر یک چاله که از تقاطع جوی های خیابانهای ایجاد شده بود افتاد در حالیکه چرخهای عقبش کمی بالا آمده و هم چنان می چرخید،ایستاد.
چهار دختر وپسری که در “سانتافه ” بودند چون تمام ایر بک های ماشینشان باز شده بود فورا از ماشین پیاده شدند. اما دو سرنشین “مازاراتی” که راننده آن پسر جوان آلامد پوشی بود ویک دختر جوان در کنارش در اتومبیل شان مانده بودند .
من وچند نفر دیگر بطرف آنها دویدیم، خوشبختانه هر دو کمر بند هایشان را بسته بودند، اما نمیدانم چرا ایر بکهای شان باز نشده بود.
ابتدا پسررا بیرون کشیدیم ،رنگش به شدت پریده واز درد دستش ناله میکرد چند جای صورت ودستش هم زخمی شده بو د اما بهوش بود.ولی دختر جوان که روسری گلدارش از سرش افتاده بود ،نیمی از چهره اش با خونی که از سرش جاری شده بود، آغشته وبیهوش بود، او را هم از درب راننده به زحمت بیرون آوردیم و باتفاق یک مرد میان سالی که به کمک آمده بود، به ماشینم خودم رساندم و در صندلی عقب خواباندم وفورا از همان جا دور زده وبطرف بیمارستان محل کار خودم رفتم.
بیمارستان زیاد از چهارراه دور نبود ،ومن تازه شیفتم را تحویل همکارم داده و در راه بازگشت به خانه بودم، که این اتفاق افتاد.
پرستارها وکارکنان بخش اورژانس که موضوع را شنیدند فورا برانکا رابه ماشین من رساندند ودخترجوان وزیبا را که یک مانتوی آبی رنگ تنش بود وروسریش را روی بدنش انداخته بودندآوردند.
یکی ازمردانی که برانکا را حمل میکرد کیف قرمزرنگ زنانه ای را بمن داد وگفت :«این در ماشین شما بود»
منوچهر همکارم که مشغول ویزیت یک بیمار بود کارش را رها کرد وآمد وگفت:«وای چه شده!» وپس از یک معاینه سطحی دستور
داد اورابه اتاق عمل ببرند.
من خیلی فوری جریان را برایش گفتم.
گفت: « بچه های شیفت اتاق عمل هستند ، منم خودم هستم با هاشون در تماسم ، تو میتونی بری خونه.»
گفتم: “من با او، تا اتاق عمل میرم”. وهمراه با او به طبقه سوم که اتاق عمل درآنجا قرار داشت رفتم. با وجود اینکه بسیار مشتاق بودم با او به اتاق عمل بروم، اما نرفتم، تازه دوماه بود که به آن بیمارستان رفته بودم ،با پرسنل اتاق عمل هم بخوبی آشنا نبودم، از طرفی میدانستم بدون لباس مخصوص(گان) نمیشود وارد اتاق عمل شد.
دل نگران روی صندلی، درسالن پشت اتاق ریکاوری نشستم.
نیمساعتی گذشت ،که خانم پرستاری از اورژانس بسراغم آمد و
گفت:« دکتر، پلیس ها آمده اند میخواهند از شما چند سئوال بپرسند»
همراهش رفتم ، در اورژانس یک افسر پلیس همراه دو مامور دیگر مشغول صحبت با منوچهر بودند و یکی از آن دو مامور درحال نوشتن گزارش بود .
سلام کرده وخودم را به افسر پلیس معرفی کردم و در ادامه تمام آنچه را که دیده بودم ورساندن آن دختر جوان به بیمارستان را مفصلا توضیح دادم. پلیس مشخصات آن دختر جوان را میخواست ومن نمیدانم چرا از داشتن کیف آن دخترکه آنرا در روی صندلی سالن اتاق عمل جا گذاشته بودم حرفی نزدم. فقط گفتم فعلا در اتاق عمل است وبیهوش. منوچهرهم ازاوضاع حالی آن پسر جوان راننده “مازاراتی ” که گویا بعد از من یک راننده دیگر او را به بیمارستان رسانده ورفته بود ، به افسر پلیس توضیح داد.
در این هنگام یک زن میان سال با چادر مشکی همرا ه با دختر جوانی که با مانتو وروسری بود وارد شدند وسراغ پسر جوان که نامش “بهروز” بود را گرفتند ، او روی یکی از تخت خوابهای اورژانس خوابیده بود و ناله میکرد، پرستارها در حال پانسمان زخمهایش بودند.
آن خانم مادر، وگویاآن دختر خواهرش بودند چند دقیقه ای بعد مادر آن پسر بطرف افسر پلیس آمد واورا به کناری کشید وآهسته بااو مشغول صحبت شد، منوچهر به سر کارش برگشت ومن همان جا منتظر ماندم ببینم چه میشود. حرکت سر افسر پلیس حکایت از تائید وقبول حرفها آن خانم را داشت . پس از پایان مکالمه آنها پلیس ها رفتند.
خانم چادر پوش بطرف اتاق منوچهر رفت وبا او هم مکالمه کوتاهی کرد، ودقایقی بعد پسر جوان راکه زیر بغلش را گرفته بودند با خودشان بردند.
من هاج و واج به طرف منوچهر رفتم .
وپرسیدم :چطور شد؟ پلیس ها یه دفعه رفتند و اینها هم پسرشان را سریع بیرون بردند .
گفت: خانمه میخواست پسرش را از مهلکه نجات بده او را به یک بیمارستان خصوصی بردند، غلط نکنم از بچه پول دارهای یکی از دم کلفت ها بود، از ترس پیدا شدن سر وکله خبرنگارها او را از اینجا فراری دادند.
ــ سراغی از دختری که با پسرشان در آن ماشین بود نگرفتند؟
گفت: نه بابا اینها فقط از آبروی ریزی علنی توی روزنامه ها میترسند کاری با جان مردم ، الخصوص دختر، آنهم همراه با پسرشان، معلوم است که ندارند.
گفتم :منوچهر اینها از مردم هم نمیترسند،چون رانت خواری وچپاول مال مردم برایشان عادی شده است، فقط میترسند کهسر نخی دست رقیبان خودشان بدهند، در واقع مثل گرکهای گرسنه باید مواظب باشند یه وقت سایر گرگها آنها را ندرند.
این را گفتم ودوباره به طبقه سوم بسراغ آن دختر جوان رفتم که اکنون تقربیا مطمئن شدم طعمه آن پسر بوده ، وچه بسا این تصادف او را از مهلکه بزرگتری رهانیده است.
نیمه ساعتی گذشت که او را با سر باند پیچی شده ولباس مخصوص بیماران در همان حال بیهوشی روی برانکا آوردند کیسه سیاهی پائین پایش بود که لباسها یش در آن قرار داشت و او را بطرف اسانسور بردند. لحظه ای بعد بدنبالش یک دکتر هم سن سال خودم از اتاق ریکاوری هم بیرون آمد، جلو رفتم سلام کرده خودم را به او معرفی کردم . واز احوال آن دختر جویا شدم.
گفت: من دکتر «حق پرست »هستم ازآشنائی با شما خوشحالم دکتر، بنظر میرسد که آسیب جدی به مغز وارد نشده من گمان میکنم تا فردا ظهر بهوش بیاید ، دستور سی تی اسکن هم برایش نوشتم که فردا انجام دهد.
و بلا فاصله گفت : گویا شما او را میشناسید؟
نمیدانم چرا گفتم : بله دختر یکی از آشنا ها است .
گفت: پس لطفن به بخش زنان بروید، میدانید که طبقه پنجم است و مشخصاتش را بگوئید تا در فایلش بنویسند.
در حالیکه از پله ها بسمت طبقه پنجم میرفتم کیفش را باز کرده و از داخلش، کیف کوچکی را پیدا کردم،که چندین کارت از جمله کارتهای ملی و دانشجوئی اش را یافتم.
نامش آتنا بود ومتولد ۱۳۷۳ در یکی از شهرهای مرکزی ایران، کارت دانشجوئی اش ، نشان میداد که دانشجوی یکی از دانشگاه های آزاد تهران در رشته حسابداری است. داخل کیفش یک گوشی موبایل نچندان گران قیمت هم بود.
در طبقه پنجم او را به اتاق سه تخته بردند، که دو زن بیماردیگر هم در آنجا بستری بودند.
بطرف کانتر پرستاری بخش رفتم ، یکی از پرستارها مرا شناخت و سلام کرد وپرسید : دکتر شما این دختر را میشناسید ؟
باز هم نمیدانم چرا گفتم: “بله بفرمائید این کارت ملی اوست فایل را تکمیل کنید” .
و درادامه بخاطر اینکه بدانند که نگران اش هستم گفتم:
با وجود بودن شما خاطرم جمع است که مواظبش هستید، مثل اینکه نیازی به” ای ـ سی ـ یو” بردنش نبوده، اینطور که دکتر (حق پرست) گفت باید تا فردا ظهر بهوش بیاید.
او مشغول نوشتن فایل شد وپس از مدتی کارتش را به من پس دا د.
ــ متشکرم خدا حافظ.
در اورژانس جریان را برای منوچهر گفتم واز او هم خدا حافظی کردم و از بیمارستان خارج شدم.
ساعت چهار صبح بود که ، در اتاق خواب آپارتمان یک خوابه، شهرکی در شرق تهران به کمک یک قرص خواب آور چند ساعتی را توانستم بخوابم.
نه صبح ، در حال خوردن صبحانه بودم که صدای موبایل از کیف
آن دختر بصدا در آمد.
الو…الو ..آتنا..
ــ بفرمائید خواهش میکنم.
الو ببخشید مثل اینکه عوضی گرفتم.
ــ نه خانم لطفا قطع نکنید ، درست گرفتید ، گوشی آتنا است در دست من .
پیدایش کردید؟
ــ بله یه جوری میتونم بگم بله، میتونم اسم شما را بپرسم؟
من “فرح ناز” هستم همکلاسی آتنا ، امروز نیامده بود دانشگاه نگرانش شدم.
ــ خانم خیلی از آشنائی با شما خوشحالم من دکتر (شهرام) هستم وبقول خارجی ها یک خبر خوب ویک خبر بد برای شما دارم. خبر بد اینکه آتنا دیشب با یکی از دوستانش که چه عرض کنم …! دراتومبیل او ،تصادف کرده است.
آخ…آخ..
ـــ وخبر خوب اینکه حالش خوب است و در بیمارستان….بستری است.
آخ …آخ چه اتفاقی دیروز بعد از ظهر بمن گفت امشب مهمانم، اما نمیدانستم کجا؟ منهم زیاد نپرسیدم باعجله ازش خداحافظی کردم ،ببخشید حالا من کجا میتونم شما واو را ببینم ؟
ـــ من تا یک ساعت دیگه میرم بیمارستان سری بهش میزنم ، اما شیفت شروع کارم از ساعت سه بعد از ظهر است ، چند تا کار دارم انجام میدم ودوباره برمیگردم وتا آخر شب هستم.
شما در همان بیمارستان کار میکنید؟
ـــ بله آدرسش را برایتان روی همین شماره میفرستم ، طبقه پنجم بخش زنان بستری است.
متشکرم دکتر منهم تا ساعت یک در دانشگاه هستم بعد از آنجا مستقیم میایم بیمارستان .
ــ اگر ایرادی نداره لطف کنید علت غیبت او را به دانشگاه اطلاع دهید.
چشم حتما این کار میکنم . خدا حافظ
ـــ خدا حافظ ، روز خوبی داشته باشید.
در حافظه تلفن آتنا شماره تلفن های پدرش و شماره خانه پدری او در شهرستان محل تولد ش، وچند شماره تلفن دیگه که اسمی هم نداشت بچشم می خورد . من فعلن صلاح ندانستم تصادف او را به آنها اطلاع بدهم ، نمیخواستم آنها را که در راه دور هم هستند، نگران کنم.
در بیمارستان مسقیما به طبقه پنجم رفتم . پرستاران دیشب نبودند ، وآتنا در اتاقش نبود ، از بخش سراغش را گرفتم گفتند او را برای سی تی اسکن برده اند ولی سوپر وایز بخش وقتی مرا شناخت.
پرسید: بیمار شماست؟
ــ نه از آشنا هاست، دکتر (حق پرست) پزشک معالج اوست میخواستم بدانم وضعیت حالش نسبت به دیشب که بیهوش بوده چطور است؟
صبح که من دیدمش علائم هشیاری در او کم کم دیده میشد.
ـــ ماساژ کف پا.
بله و تکان دادن یکی از انگشت های دستش.
گفتم خدا را شکر ، من بعد از ظهر برمیگردم، یکی از دوستانش هم تا آنموقع برای ملاقاتش میاید.
خداحافظی کردم ورفتم.
هوای سنگین وغبار آلود، مانند چتری بر روی کلان شهرتهران افتاده بود، و تنفس را تا حد خفگی مشگل میکرد، رادیو ماشینم روشن بود و خبر میداد که میزان آلودگی در محله هائی که نام میبرد از حد مجاز گذشته است وازبچه ها وبیماران وافراد مسن میخواست تا حد امکان از خانه خارج نشوند،اداره هواشناسی هم خبروارونگی هوا،اصطلاحی که بجای آلودگی هوا بکار میبردند را، برای چند روز آینده ، هم پیش بینی میکرد. خبری از باد وباران پائیزی نبود.
خوشبختانه چند کاری را که داشتم در حول وحوش بیمارستان وخارج از محدوده ترافیک در شمال تهران بود.
گره کراواتم را کمی شل کردم، من کراوات زدن را زیاد دوست ندارم ،اما بخاطر مخالفت با این قانون جاهلانه ،که مثل هزاران قانون نانوشته دیگرکه از اول انقلاب بر فرهنگ وزندگی ما تحمیل کرده اند، اکثر روزها با کراوات در محل کارم حاضر میشوم، هر چند که تا آخر شب دوام نمی آورم واز گردنم به جیبم میرود.
و آن جماعت تند رو وبی سوادی ،که برای هرچیز بی دلیلی مزاحم مردم میشوند، با پزشگان کاری ندارند، چرا که میدانند بالاخره روزی نیازشان به آنها می افتد. من وبسیاری از همکارانم با همین نیت مخالفت ، که در واقع نوعی مبارزه خاموش است، همیشه ازلباسهای مرتب همراه با کراوات استفاده میکنیم ،که از نظر روانی درروحیه بیماران هم ،بی تاثیر نیست.
ساعت از دو بعد از ظهر گذشته بود ، که به بیمارستان برگشتم در رخت کن روپوش سفیدم را پوشیده ومستقیما بسراغ آتنا رفتم.
دخترجوان و نسبتازیبائی ،لاغراندام با قدی متوسط ، بامانتوسرمه ای وروسری گلداری که فقط نیمی از موهای خوش رنگش را پوشیده بود، در کنار تخت خواب آتنا ایستاده بود ، چند نفر دیگر هم در اتاق به ملاقات دو بیمار دیگر آمده بودند.
مرا که دید سلام کرد .
ـــ سلام شما باید “فرح ناز” خانم باشید.
بله ببخشید شما را نشناختم ، آقای دکتر شهرام از ملاقات با شما خوشحالم.
ـــ متشکرم ، از حال دوستان بگوئید .
من که آمدم چشمهایش را باز کرد.
ـــ چه خوب، حرف هم زد؟
نه ولی از نگاهش فهمیدم مرا شناخت، و دستم را فشار داد.
ـــ مثل اینکه فعلن خواب است.
بله ، من نیم ساعتی هست که اینجا هستم دلم میخواهد جریان تصادفش را بیشتر بدانم.
ـــ برای صحبت کردن اینجا بالای سر بیمار جای مناسبی نیست، من برای صرف ناهار می روم به رستوران بیمارستان ، از شما خواهش میکنم ناهار مهمان من باشید، غذا های رستوران ما با غذا های بیماران فرق میکند.
متشکرم من ناهاررا در دانشگاه خورده ام.
ـــ خوب ، شما را به نوشیدن چای یا نوشابه دعوت میکنم.
در ناهار خوری بیمارستان جریان تصادف دیشب را از اول برایش گفتم وفراری دادن راننده آن مازاراتی که همراه آتنا بود را هم شرح دادم.
او هم گفت که آتنا از شهرستان آمده و در رشته حسابداری دانشگاه آزاد با هم درس میخوانند، از وضع زندگی خانوادگی اش درست چیزی نمی دانست اما گفت: آتنا در طبقه بالای یک خانه در انتهای خیابان نظام آباد با دختری که دریک فروشگاه بزرگ کار میکند هم خانه است.
ومیدانست که با تدریس خصوصی خرج زندگی اش را درمیاورد.
از این گفتگو خیلی چیز ها دستگیرم شد و گمانه هائی هم در ذهنم شکل گرفت، باید منتظر بمانم تا او از بیمارستان مرخص شود واز زبان خودش نحوه آشنائی اش را با آن پسر ، که به نظر من کمال نامردی را با او کرده بود، بدلیل اینکه نه خودش ونه هیچ کس از طرف او سراغی ازش نگرفت را ، بشنوم.
از” فرح نا” خداحافظی کردم و برای برداشتن گوشی معاینه ام دوباره به رخت کن رفتم ، منوچهر را آنجا دیدم ، پس از سلام واحوال پرسی معمول پرسیدم:
ـــ توکه امروز باید offباشی ! مگه حمید نیامده؟
چرا تا ساعت ۱۲ اینجا بود، زنگ زد به بمن میخواست بره شمال پیش فک وفامیل های زنش گفت اگه میشه تا ساعت ۳که تومیائی من بیایم جایش وایسم میگفت به تو تلفن کرده جواب ندادی.
ـــ گفتم آره گوشی ام توماشین جا مونده بود… راستی منوچهر تو دکتر (حق پرست)را میشناسی.
آره بابا دوره تخصصی جراحی را تازه تموم کرده میگن تو دانشکده تمام سالها جز شاگرد اولی ها بوده، خیلی ازش تعریف میکنند.چطور مگه،.. وبا لبخند ملیحی پرسید:
حال مریض خوشکله دیشب چطوره؟بهوش آمده؟
ـــ دکتر (حق پرست) که دیشب جراح اش بود میگفت ضربه به سرش سطحی بوده وبه مغز آسیبی نرسیده کارش خیلی درسته چون میگفت تا ظهر امروز بهوش میاید ، خداراشکر بهوش آمده اما من دیدمش خواب بود…. در ادامه گفتم وضع در مانگاه چطوره مثل همیشه شلوغه؟
نه زیاد اما مثل اینکه چند نفری منتظر تو هستند.
اورژانس بیمارستان ،روزها به درمانگاه وصل است وبیشتر مریض هایش روی دوش پزشگان عمومی است، چون دکتر های متخصص به نوبت هر کدام یک روز در هفته برای ویزیت بیماران میایند.
بعضی ازبیماران هم به دکترخاصی توجه بیشتری دارند،به اصطلاح میگویند فلانی دستش خوب است من هم مثل سایر همکارانم تعدادی از این دست بیماران را دارم که هر چند وقت یک بار میایند.
بعد از چند بیماری را که دیدم یک افسر نیروی انتظامی با دختر۱۴ ــ ۱۵ ساله اش آمد از همان دسته اشخاصی که مرا برای طبابت قبول دارند. و من او را چندین بار دیگر دیده بودم.
سلام ـــ سلام خیر باشه جناب سروان.
آقای دکتر دخترم چند روزی است دلش درد میکنه داروهائی راکه تو خونه داشتیم بهش دادیم ،خوب نشده.
ـــــ دخترم اسمت چیه؟
نازنین.
ـــ چند سالته؟ کلاس چندمی؟
۱۵ سالمه کلاس سوم راهنمائی هستم.
ـــ حتمن تو مدرسه از این لواشک وآلو چه ها خوردی ، عیب نداره بروعزیزم رو تخت بخواب تا بیایم معاینه ات کنم.
وقتی پشت پرده پاراوان داشتم معاینه اش میکردم، آهسته از وضع پریودش پرسیدم وعلت دل دردش را فهمیدم.
به پشت میز بر گشتم و گفتم:
ــــ جناب سروان چیز مهمی نیست نگران نباشید برایش دو تا قرص می نویسم که از هرکدام روزی یکی بخورد.
آقای دکتر آزمایش نیاز نداره؟
نه فعلن، این قرص ها حتمن آرامش میکنه .اگه تا چند روز دیگه دردش ادامه پیدا کرد بیارید تا برایش آزمایش بنویسم …. و در ادامه
گفتم:جناب سروان دیشب حدود ساعت یک بعد از نیمه شب درچها راه…. نزدیک بیمارستان یک تصادف اتفاق افتاد که من همانجا تو ماشین خودم پشت چراغ قرمز ایستاده بودم…. و در ادامه کل ماجرا را برایش تعریف کردم….. وگفتم: بنظرم پسره از اون بچه پول دار ها است.
گفت: دیشب پست من نبود اما از بچه ها ئی که دیشب بودند پرس وجو میکنم بشما میگم.
کارتم را بهش دادم گفتم :”به موبایلم زنگ بزنید لطفن”
خدا حافظ ــــ خدا حافظ
شب دوباره بدیدن آتنا رفتم، بیدار بود وکاملن بهوش آمده بود، ابتدا
فکر کرد دکتر معالجش هستم .
گفتم : خوشحالم که حالت خوب شده وبهوش آمده ای …. و در ادامه ماجرای تصادف ورساندنش به بیمارستان را برایش تعریف کردم ولی فراری دادن آن پسر از بیمارستان وچگونگی آشنائی اش را با او نپرسیدم وجالب اینکه او هم سراغی از آن پسر نگرفت، فقط سراغ کیف وموبایلش را گرفت ، رفتم و از داخل ماشینم برایش آوردم.
ـــــ بفرمائید اینهم کیف شما …. و کارتم را هم به او دادم .
پرسید: شما هم در همین بیمارستان کار میکنید؟
ــــ بله عزیزم ، سفارش ات را به پرستار های بخش کرده ام فردا هم از ساعت سه بعد از ظهر شیفتم شروع میشه اما سعی میکنم فردا قبل از ظهر سری به شما بزنم. اگه کاری داشتی میتونی به من زنگ بزنی.
چشم ها، بسیاری اوقات حالات درونی آدمها را نشان میدهند و من در چشم های او احساس اعتماد وصداقت را نسبت به خودم دیدم وبا زبان نگاه محبت اش را به من ابراز داشت وگفت:
“خیلی از شما متشکرم خدا بشما خیر بده دکتر”.
از اوتشکر وخداحافظی کردم، وامید وار شدم به اینکه بتوانم به او که تقریبا داشتم مطمئن میشدم با این تصادف از یک فریب بزرگ نجات یافته است، خدمتی بکنم.
دو روز بعد افسر نیروی انتطامی باموبایلم تماس گرفت، بسیار با احتیاط و در لفا فه سخن میگفت.
“آقای دکتر سلام حالتون چطوره؟”
ـــ خوبم خیلی متشکرم چه خبر؟
” همانطور که خودتون تعریف کردید بوده یک اتومبیل سانتافه با یک مازاراتی زرد تصادف کرده بودند که این طور که کارشناسی میگه سانتافه به قسمت عقب مازاراتی خورده که اگه کمی جلو تر زده بود تصادف با تلفات همراه میشد وخوشبختانه سرعت سانتافه هم زیاد نبوده. دکتر ما هر چند شب یکبار از این تصادف ها در این منطقه بین اتومبیل های مدل بالا داریم، بچه پول دارها هستند دیگه!
ــــ حال دخترتون چطوره؟
” خوبه الحمدالله دردش برطرف شده.”
ـــ یادتون باشه همانطور که گفتم قرص هارا باید چند روز پس از بهبودی ادامه بده.
“چشم دکتر چشم”
ـــ متشکرم که تلفن کردی روز خوبی داشته باشید ..خدا حافظ.
“ممنونم دکتر خداحافظ”
چند روزی را که (اتنا )در بیمارستان بود من ودوستش (فرح ناز) مرتب به اوسر میزدیم، یکروز هم چند تا از هکلاسی های دانشگاهش به ملاقاتش آمده بودند ، گویا هم خانه اش از تصادف او مطلع شده بود وتلفنی با او در تماس بود. دو بیمار هم اتاقی اش از او راجع به بمن سئوال کرده بودند ،و او هم گفته بود که از اقوام است. این را خودش بعد ازمرخص شدنش از بیمارستان به من گفت. پدر ومادرش راهم تلفنی در جریان گذاشت ولی مثل همه نوجوانها واقعیت بودنش با آن پسر وساعت وقوع تصادف را بدرستی نگفته بود. واز من خواست که حرفی در این باره به آنها نگویم.
روزی که قرار بود مرخص شود من در خانه بودم تلفن زد وگفت دفتر چه بیمه اش همه مخارج بیمارستان را تقبل نمیکند وبیمه دانشجوئی اش هم شرایط خاصی برای پرداخت این گونه هزینه ها دارد که شاملش نمیشود. با حسابداری بیمارستان تماس گرفتم ومابقی هزینه را تقبل کردم. واو با همراهی دوستش از بیمارستان مرخص شد. از همان جا دوباره با من تماس گرفت وخیلی تشکر کرد.وخبر داد که پدرش دارد به دیدارش میاید و گفت پدرم خیلی مایل است شما را ببیند.
ـــ من فردا از صبح در بیمارستان هستم تا ساعت سه بعد از ظهر بعد از آنجا بسیار خوشحال میشوم که ایشان را ببینم.
” خیلی ممنون ما ساعت سه درب بیمارستان هستیم”
آنها را به رستورانی که همیشه خودم میرفتم دعوت کردم و با پدرش که مردی ریز نقش با ریش جوگندمی وصورتی گرد وکلاهی شاپو وکت وشلوار راه راهی مشکی در تن ، آ شنا شدم ، آدم کم حرفی بود وچندین بار از محبت های من نسبت به دخترش قدردانی کرد ودست آخر یک بسته اسکناس از جیبش در آورد وگفت:
“بابت اضافه مخارج بیمارستان که پرداخت کرده اید هرچه هست بفرمائید تا تقدیم کنم”.
پول را برگرداندم طرف ( آتنا) وگفتم :
ــ لازم نیست این را به آتنا جان بدهید تا خانه اش راعوض کند واتاقی نزدیکتر به دانشگاهش بگیرد.
این حرف را برای این گفتم چون در مدت بستری بودن آتنا در بیمارستان به بسیاری از اطلاعات راجع به زندگی او و جریان آنشب حادثه، از زبان دوستش پی بردم. آتنا فرزند آخر یک خانواده پر جمعیت ومتوسط بودکه پدرش با یک مغازه کوچک میوه فروشی خانواده عیال وارش را اداره میکرد . آتنا که برای ادامه تحصیل به تهران آمده بود، اتاقی درطبقه دوم یک خانه دو طبقه ، با دختری که چندین سال از خودش بزرکتر و در یک فروشگاه بزرگ کار میکرد، هم خانه بود. این دختر که گویا از شوهرش جدا شده بود، اینطورکه “فرح ناز” در چندین بار ملاقاتی که با اوداشته، دستگیرش شده بود بسیار لوند واهل عیش ونوش بوده وپایش به مهمانی های خصوصی بچه پول دارها، به اصطلاح تازه بدوران رسیده باز شده بود .
بعدها خود آتنا برایم تعریف کرد که در آن شب کذائی به تحریک آن دختر برای نخستین بار والبته آخرین بار بوده که با او به یکی از این مهمانی ها میرود ، میگفت:
«مشروب وغذا های فراوانی بود ولی من مشروب نخوردم وخیلی زود تر از پایان مهمانی درست بعد از صرف شام از آنها خواستم برایم یک آژانس بگیرند تا بروم ، اما (بهزاد )اصرار کرد تا بمانم او مرا به خانه میرساند، به هم خانه ام گفتم من میترسم با او بروم ولی او گفت:
” نترس این پسر یکی از فرمانده هان سپاه است که پدرش صاحب چندین شرکت بزرگ است کاری با تونداره، خاطرت جمع باشد دختر تو دست وبالش خیلی هست”. ،
«ا ما او که حسابی مست بود در بین راه چندین بار میخواست بمن دست بزند که من مقاومت میکردم، ولی او مرتب تو خیابانها دور میزد ومن داشتم اعتراض میکردم که ناگهان اون تصادف اتفاق افتاد ومن دیگر چیزی نفهمیدم».
این حرف ها را یک ماه بعد از بیرون آمدنش از بیمارستان و در ادامه آشنائی بیشتر با من برایم تعریف کرد.
منوچهر وحمید که از دوران دانشکده با هم دوست بودیم سر بسر من میگذاشتند و میگفتند:
“کی باید شیرینی عروسی ات را بخوریم خانواده اش که تو راپسند کردند هر وقت میایند تهران بتو سر میزند”
در جواب آنها میگفتم :
ـــ بخدا قسم اصلا نظری به او ندارم ثانیا اگر من زودتراز اینها ازدواج کرده بودم الان باید دختری نزدیک به سن او داشتم عروسک بازی که نمیخوام بکنم.
دوستانم حق داشتند که چنین تصوراتی بکنند ، چون آتنا هروقت یکی از فامیل هایش به تهران میامد،او را به بیمارستان میاورد تابا من آشنا کند .وبدین ترتیب خانواده اش با من بسیار صمیمی شدند.از سوئی من برخلاف آنها که بعد ازاتمام دانشکده بلافاصله ازدواج کردند ، همچنان مجرد مانده بودم و وقتی کسی سئوال میکرد چرا تا کنون ازدواج نکرده ام میگفتم :”مورد دلخواه پیش نیامده”.
آتنابه کمک من خیلی زود توانست در همان شهرکی که من ساکن بود اپارتمان یک خوابه ای پیدا کند، وبا اعتمادی که بمن پیدا کرده بود خیلی از رازهایش را به میگفت وگاهی هم با من در مورد های مختلف مشورت خواهی میکرد. مسئله ای که برایش پیش آمده بود اینکه تصمیم گرفته بود که از (بهزاد) شکایت کند ، ولی گویا چندین تلفن به او زده بودند وتهدیدش کردند که اگرشکایت کنی یا خبر را در فضای مجازی انتشار دهی خودت وخانواده ات در دردسر بدی می افتید. از من نظر خواهی کرد گفتم :
ـــ خدا را شکر کن که از دامشان رهائی یافتی و سلامتی ات را هم بدست آوردی ، فعلن مملکت در دست این مافیای، بقول دکتر شریعتی زر وزور وتزویر است ، اینها بقول معروف به صغیر وکبیر رحم نمکنند. نمونه اش را در سال ۱۳۸۸ دیدیم، چند سال پیش هم پسر یکی از این آخوند های مزدور با اسلحه کمری اش یک پاسبان بی گناه را کشت ولی محاکمه را طوری ساختند که پاسبان را مقصر دانستند،وخانواده اش را تهدید کردند که دنبال پرونده نباشند.آتنا جان از این نمونه ها در این کشور خیلی زیاد است تا کی شود که این خونهای به نا حق ریخته گریبان اینها را بگیرد .
دو سال بعد آتنا به شهر زاد گاهش برگشت، و مدتی بعد با پسر خاله اش که از کودکی با هم بزرگ شده و دلبسته یکدیگر بودند ازدواج کرد، داماد هم لیسانس عمران گرفته بود ولی در مغازه فرش فروشی پدرش در همان شهر کار میکرد.برای شرکت در جشن عروسی اش به شهرشان رفتم وچند شبی رامهمانشان بودم که چقدراحترام گذاشتند و بمن خیلی خوش گذشت . در جریان این سفر سرنوشت آینده من رقم خورد.میخواهید بدانید چرا ؟ ادامه داستان را بخوانید.
******************
من از دوران کودکی ونوجوانی شروع به کتاب خواندن کرده ام علت این علاقه به کتاب را مرهون پدرم میدانم که از وقتی بیاد دارم کتابخانه کوچکی داشت، وبتدریج بر قفسه هایش می افزود وخودش آدم کتاب خوانی بود و همیشه کنار رختخواب وزیر تشکچه ای که می نشست کتاب دیده میشد.
اما دوستانی که در طول زندگی یافته بودم ،در میانشان کتاب خوانها کمتر بودند، مثلا منوچهر دوست وهمکارم جز کتابهای درسی ومقالات ومجله های پزشکی کتابهای دیگری را نمیخواند ،که البته اگر نبود این مطالعات علمی وتخصصی بشر بدین جا نمی رسید ، اما حمید به کتابهای تاریخی علاقه مند بود با من در مورد آنها صحبت میکرد.
اینها را گفتم تا برسم به اینکه در آن سه شبی که مهمان خانواده آتنا بودم ، دختر جوانی که چهره ای سفید ونسبتا زیبا با هیکلی باریک اندام با قامتی متوسط ،که چشمان سیاه جذابی هم داشت ونشان نمیداد که سنش ازسی گذشته باشد ،رادرمیان جماعت مهمانها چندین بار دیدم.
روزی هنگامی که به خانه پدر آتنا که مادرش خاله او میشد آمده بود کتابی دردست داشت، ابتدا فکر کردم ازآن دست کتابهای رمان زنانه است ،که جدیدا خیلی ببازار آمده و در دست زنان ودختران جوان دیده میشود ، اما چون او را چندین بار دیگر دیده بودم کنجکاو شدم ببینم چه کتابی در دست دارد.
ـــ می بینم شما هم اهل مطالعه هستید.
” بله من کتاب زیاد میخوانم در واقع بیشتر اوقات فراغتم را با مطالعه میگذرانم”.
ـــ چه خوب میتونم بپرسم در چه زمینه ای، چون بعضی ها فقط تاریخی میخونن بعضی فقط رمان.
” من در همه زمینه ها تاریخی ، عرفانی وداستانی ، گاهی هم کتاب شعر”
صدای ظریف ودلچسبی داشت ورفتاری موقرانه، و لباسی هم.
ــــ میتونم بپرسم کتابی که در دست دارید چیه؟
” بله این را امروز خریدم، از کتاب فروشی آشنائی که کتابها خوب وتازه ای که برایش میاید به من میگه. بفرمائید ببنید.”
ـــ متشکرم .. چه خوب کتاب« مردی در تبعید ابدی» اثر روان شاد (نادر ابراهیمی).
” مگه نادر ابراهیمی فوت کرده؟”
ـــ بله متاسفانه چند سالی هست که ایشون فوت کرده. میدونید این کتاب در باره کیست؟
” بله در مقدمه اش نوشته شده در باره (ملا صدرا) فیلسوف بزرگ اسلامی است.
ـــ زندگی ( ملا صدرا) را بصورت داستانی زیبا وخواندنی در آورده است، من با زنده یاد (نادر ابراهیمی) از دوران دبیرستان آشنا شدم با کتاب (انسان ــ جنایت ــ احتمال) که ممکن است بجای خط تیره حرف “و”باشد.
“پس شما باید همه کتابهایش را خوانده باشید ”
ــــ نه همه کتابهایش ، چون ایشان از نویسندگان قدیم ایرانی است که کتابهای زیادی نوشته است ،و مشهور ترین کتابش که در چندین جلد است(آتش بدون دود) نام دارد،که من تاکنون نخوانده ام، ولی چند ین کتاب از اوراخوانده ام ،از جمله همین که شما ،چاپ یازدهمش را گرفته اید ،من چند سال پیش از نمایشگاه کتاب خریدم.
و در ادامه گفتم : من بسیار دوست دارم با کسانی که اهل مطالعه هستند زیاد حرف بزنم ببخشید که زیاد حرف زدم .
“نه خواهش میکنم خیلی استفاده کردم ”
این ملاقات در آخرین روز سفر من در شهر زیبای آنها که طبیعت زیبا وتفرجگاه های خوبی هم در اطراف شهر داشت، برایم بسیار خوش یمن بود ، چرا که بعدا بوسیله تلفن ادامه پیدا کرد وکوتاه زمانی بعد از او تقاضای ازدواج کردم .
او که نامش (مهناز)بود، تحصیلات به اصطلاح عالیه نداشت وفقط تا دیپلم خوانده ،و یک ازدواج ناموفق راهم پشت سر گذاشته بود، ابتدا همه اینها را صادقانه بمن گفت واز من خواست بیشتر فکر کنم مبادا که بعدا پشیمان بشوم.
ـــ نه عزیزم مطمئن باش من پشیمان نخواهم شد، چون اعتقاد دارم سواد داشتن با مدرک نیست از سوئی هرکس میتواند ازدواج نا موفق داشته باشد ، احتمالن او تو را درک نمی کرده است.
” بله دقیقا همین طور است او با کتاب کاملا بیگانه بود ، از اقوام بود و مهندسی برق را هم خوانده بود.
ــــ میدانم از از این دست آدمها من زیاد میشناسم بهمین دلیل تیراژ کتاب در کشور ما اینقدر پائین است.
سر انجام او با خواسته من موافقت کرد و ما باهم ازدواج کردیم.
فقط یک سئوال برای من باقی ماند او چگونه با وجود داشتن یک پدر کشاورز ودام دار ومادری بیسواد وبرادرانی که بعد و حتی قبل ازگرفتن دیپلم هر کدام به شغلی آزاد رو آورده بودند، وهمه با کتاب بیگانه ،اینقدر با آنها از نظر فکری وعلاقه شخصی به کتاب تفاوت داشت، دقیقا مثل پدر خودم که برادران ،خواهران وپدر ومادرش هیچ کدام اهل مطالعه وکتاب خوان نبودند. (مهناز) در پاسخ گفت:
«نمیدانم اما از وقتی خواندن ونوشتن را یاد گرفتم هر روزنامه یا مجله ای که بدستم میرسید با دقت وتا آخر می خواندم تا رسیدم به کلاسهای بالا تر وبا رمانهای تاریخی به کتاب خوانی علاقه مند شدم که همچنان آن علاقه در من زنده وپایدار است» .
ـــ میدانی بودائیها وبسیاری از عرفا وشعرا ایرانی در قرنها پیش واکنون هم عقیده ای بنام (اکنکار)بر این باورند که روح انسان چندین بار در قالب جسم های مختلف چه بصورت زن یا مرد به زمین باز میگردد، تا به تکامل معنوی نایل شوند، این است که در خانواده می بینید یکی بشدت مذهبی متعصب میشود، یکی بی اعتقاد یکی بدنبال عرفان میرود ودیگری بدنبال لذت های دنیوئی.
اما در هر صورت من به آن کسی که به دنبالش برای همسری میگشتم دست یافتم ، بسیاری از اوقات با هم راجع به کتاب ،عرفان، شعر واین گونه مباحث ساعتها سخن میگوئیم، گاهی به او میگویم:
ــ یک حادثه در یک شب سرد پائیزی، چگونه مرا وتو را بهم رساند،ومرا به خواسته ام رساند.
میگوید:
«ومنهم»
حالا مدتها است از تهران پر از دوده وشلوغی، به شهر( مهناز )کوچ کرده ایم . ودر مطبی که دایر کرده ام او دستیار من است.

داستان احضار – محمود صفریان

فروردین ۱۳۹۵

DSCN1171

  “فردا ساعت هشت صبح باید دادگاه مستقر در زندان ” اوین ” باشم. چند دقیقه پیش تلفنی اطلاع دادند
من تنها نمی روم. رئیس توئی، تصمیم گیری های نهائی با توست. فردا با هم می رویم….”
مثل برق گرفته ها تکان خورد. رنگش پرید، و بر عکس همیشه که چکشی حرف می زد تقریبن با ناله گفت:
” …من چرا؟ تو را احضار کرده اند. آمدن من کمکی نمی کند…”
حرفش را بُریدم…
“…من گفته باشم، اگر فردا نیائی، منهم نمی روم، آن وقت می آیند سراغ تو، می دانی که دیگر صحبت تلفن و احضار نخواهد بود. جلبت می کنند. می آیند و می برندت. ”
سیگارش را خاموش کرد. از پشت میزش بیرون آمد. خودش را روی مبل چرمی اتاقش انداخت و نگاهش را
ملتمسانه به من دوخت. نگرانش شدم، اما نتوانستم خودم را به تنها رفتن قانع کنم. می دانستم از آنجا خارج شدن به راحتی وارد شدن نیست. اگر به اشتباه من را هم بین آدمهائی که دسته دسته می گداشتند سینه دیوار به گلوله ای میهمان! می کردند چی؟ تصورم بر این بود که اگر دو نفر باشیم امکان چنین اشتباهی کمتر است. یا اینطور تصور می کردم.
ضمنن به یک عصای ذهنی احتیاج داشتم، چرا که آن روز ها فراوان ” یدالله ” را بجای ” فتح الله ” اعدام می کردند. با این توضیح که اگر بی گناه باشد، می رود بهشت. و من هر جهنمی را به چنین بهشتی ترجیح می دادم.
” نگفت چکار دارد؟ ”
” نه، خیلی پرخاشجو مسئولیتم را پرسید، وقتی گفتم، به ساعت حضورم در دادگاه اشاره کرد و گوشی را گذاشت”
” خودت چی فکر می کنی؟ اوین چرا؟…این همه کمیته این طرف و آن طرف پراکنده است، چرا اوین؟ ”
” نمی دانم، فردا ازش می پرسیم!….بهر حال فکر می کنم گاومان زائیده باشد…”
” این چه موقع مزه انداختن است؟….من که گاوی ندارم، حتمن ریگی به کفش توست…”
فکر کردم حالاکه به این زودی طنابش را دارد می کشد، و بی توجه به من، قصدش بیرون کشیدن گلیم خودش است، بیشتر لفت و لعابش بدهم، ولی دلم نیامد. سالها بود که دوست بودیم، دبیرستان و دانشگاه را با هم تمام کردیم،
ولی او بخاطر داشتن معافیت از خدمت نظام در بازار کار دو سال از من جلو افتاد. حالا در اینجا، او رئیس من است. خارج از محیط کار کماکان دو دوست هستیم.
“…چرا ساکتی؟ بالاخره چه کار می کنی؟ اگر حتا پنج درصد هم فکر می کنی می توانی من را با خودت ببری اشتباه می کنی. تنها برو اگر برایت مشکلی پیش آمد، من تلاشم را شروع می کنم. ”
دیدم، نه، به کلی حسابش را جدا کرده است، و می خواهد مرغ را روی یک پا نگهدارد و بگذارد من تنها بروم پَر چَک.
” …ساکتم برای اینکه نمی دانم فردا تا چه حد می توانم تو را نیاندازم جلو، و نگویم که صاحب اختیار اصلی توئی…”
پهلوان پنبه هائی بودیم که در دفتر شیک و پُر اُبهت او مایوسانه با هم کلنجار می رفتیم …دیگر از آن سرفه های مدیر کُلانه خبری نبود.
ترجیح می داد که از فند ک طلائیش استفاده نکند، و برای سیگار های پشت سر همش، با آنکه می دانست من سیگاری نیستم، کبریت می خواست.
” ما که کارمان اشکالی ندارد. راه خلافی نرفته ایم. کار اشتباهی از ما سر نزده است. این احضار برای چیست؟
خوب بود می پرسیدی که چکارمان دارد. ”
” خودت چند وقت پیش می گفتی:
این ها قبل از شمردن می بُرند ”
بر افروخته شد و با قلدری بی رمقی گفت:
” داری پرونده سازی می کنی؟ ”
دیدم بد جوری خودش را باخته است، و سَرَک ترس توی نی نی چشمانش دیده می شد. بنظرم رسید لباس هایش به تنش گریه می کند. دانه های ریز عرق بر پیشانی براقش که می رساند در حمام صبح حسابی صابون خورده است
روئیده بود. مثل گر گرفته های یائسه، کلافه بود. البته من هم وضع بهتری نداشتم. ولی بهر حال ” مدیر عامل ” او
بود.
فکر کردم، راستی چرا نپرسیدم دلیل احضارم چیست؟ و یادم آمد که فرصت نداد. عجول و عصبی، چند کلمه گفت و قطع کرد.
چرا اسمش را نپرسیدم؟
چرا نخواستم احضارم را کتبی کند؟
راستش اسم ” اوین ” که آمد، بریدم. ضمن اینکه ممکن بود احضاریه را بدهد دست یک پسر بچه جغله پاسدار تا با ژ ۳ ای از خودش بزرگتر بیاید در محیط شرکت عقده گشائی کند، و بجای کلاه سر را هم بِبَرَد.
پس ار مدتی سکوت، مثل اینکه ” یافته ” باشد، گفت:
” راهی به نظرم رسیده. بهتر است، منشی تو، تلفن کند و بگوید که به کمر درد یا دل درد و یا بیماری دیگری مبتلا شده ای و نمی توانی بروی، و از طرف تو قول بدهد که تا چتد روز دیگر خواهی رفت. ”
نگاهم را به او دوختم و سنگینی احساسم را رویش خالی کردم، و تا مدتی ادامه دادم. به واقع نمی دانستم چکار کنم. در مانده گفتم:
” این هنوز از نتایج سحر است. هنوز گرفتاری ها شروع نشده. بگذار جلو بروند، بگذار میخ شان را حسابی بکوبند، این خط و این نشان، چنان دماری از روزگار همه در آورند که این احضار چیزی شبیه شب نشینی رفتن باشد. ”
” همین طور است که می گوئی. بگذار این را حل کنیم، شاید تا به آنجا برسد زنده نبودم….جوابم را ندادی ”
با فشار به خودم گفتم:
” به شرط آنکه بگوید که بجای من تو می روی، بدین ترتیب قال قضیه کنده می شود. ”
و قبل از گرفتن پاسخ، منشی را خواستم. مثل مرغ سر کنده به پر پر افتاد. تا آمد بگوید،
چکار می کنی…
خانم منشی قلم به دست وارد شد و رو به من گفت:
” بفرمائید! ”
و او دست پاچه گفت:
” چیزی نیست، هنور تصمیمی گرفته نشده، بیرون تشریف داشته باشید، مجددن صدایتان می کنیم ”
و بدین ترتیب جلوی پیشروی مرا گرفت، و با لحنی که کوشش می کرد عاری از محبت نباشد، گفت:
” بگو چکار کنیم؟ کمی فکر کن، شاید راه حل درستی پیدا شود ”
دو راه به ذهنم رسید، عنوان کردم:
” بنظر من یکی از این دو راه می تواند مسئله را حل کند ”
دستور داد دو فنجان چای آوردند.
” یکی این که واقعن دل به دریا بزنیم و فردا صبح به اتفاق برویم، شاید به خیر گذ شت ”
فنجان چای را به لب برد و آهسته گفت:
” شاید هم به خیر نگذ شت ”
” دوم اینکه تلفنی تماس بگیر و بگو که دوستم مریض است، هر مرضی به نظرت رسید بگو، و اضافه کن که مدیر عامل هستی، و به پرس احضار ایشان در چه موردی است، تا اگر بتوانم کمک کنم.
حُسن این کار در این است که اگر دلیل احضار را بگوید، بهتر می توانیم خودمان را آماده کنیم ”
بر خلاف تصور راه دوم را را پسندید، ولی گفت:
” من تلفن نمی کنم، همین مکالمه را بگو خانم منشی انحام بدهد ”
قبول کردم.
پس از موفق شدن به برفراری ار تباط تلفنی، در سکوت کامل مکالمه را گوش کردیم:
” …نمی دانم…قدری کسالت داشت…نه، بیمارستان نیست…فکر نمی کنم خیلی سنگین باشد…دکنر شریف زاده…”
رنگ از صورت دوستم پرید.
“…بسیار خوب، پنجشنبه ساعت هشت صبح…چشم…”
دوشنبه بود. حدود سه روز فرصت داشتیم تا خودمان را آماده کنیم. و بدین ترتیب ” دکتر شریف زاده ” احضار شد. هر چند معلوم نشد دلیل احضار چیست. بُردی حاصل نشده بود.
تا قبل از صحبت منشی فقط شب پبش رو را می بایستی در نگرانی بگذرانیم، ولی حالا سه شب را. ” آمدیم زیر
ابرویش را برداریم ” کار دست خودمان دادیم. هم من بایسی دلیل بیماریم را بگویم، هم هر دو برویم. بنظر می رسید،
” هم چوب را خورده ایم هم پیاز را ”
دیگر حال نداشتم. برخاستم. همانطور که بطرف در خروجی می رفتم گفتم:
” من چون مریضم! از فردا نمی آیم کار. اگر تا چهار شنبه حالم خوب شد اطلاع می دهم، در غیر اینصورت، پنجشنبه صبح خودت تنها برو و بگو که من هنوز روبراه نیستم. این طوری بهتر است، بار تو سبک تر می شود ”
آرام گفت:
” چه بگویم؟ بگذار خودم را پیدا کنم. یکبار هم که شده بایستی با واقعیت حاکم روبرو بشوم. تو درست می گوئی مسئولیت نهائی تصمیم گیری های این شرکت با من است…تو نگران نباش. حتمن این چند روزه را استراحت کن.
من تنها می روم…”
در آستانه در خشکم زد. گوش هایم را باور نداشتم. چیزی مثل تاسف و به سنگینی اندوه در فلبم فرو ریخت. شادی
گذشت و جوانمردی، موهای تنم را سیخ کرد. به طرفش رفتم، در آغوش گرفتمش. تصمیمش را که بوی رفاقت ناب می داد ارج گذاشتم، و قاطع گفتم:
” من می روم، لازم نیست تو بیائی. می دانم چه بگویم و چگونه رفتار کنم که تو مطرح نشوی ”
دستش را فشردم و بدون تامل خارج شدم.
دفعه بعد که او را دیدم، حدود سه سال از آن روز گدشته بود.

و روزی می آید که سنگ ها آرام گیرند – مهتاب خرمشاهی

فروردین ۱۳۹۵

خرم
سنگ
==========
وقتی زمستان خوابید
و آسمان تب کرد
وقتی فصل ها گم شدند
وبنفشه بغض می کرد
وقتی زمین به زمان ناسزا می گفت
و کسی به ماه لبخندی نزد
سنگ به سخن در آمد
آتش را به شهادت گرفت
از کفر خاک خنجری ساخت
و به ستارگان گفت
روزی می آید که زمستان بیدار شود
و آسمان را نوازش کند
روزی می آید که فصل ها به هم سلام کنند
و بنفشه را در آغوش کشند
روزی می آید که زمین با زمان آشتی کند
و ماه به همه لبخند زند
و روزی می آید که سنگ ها آرام گیرند
سنگسار

سروده ای از – کاوه استاد

فروردین ۱۳۹۵

همچو گل در خاطرم عطرت چه غوغا می کند
خنده ات، نازت، برایم غنچه را وا می کند
در بر دیگر کسان هرگز مشو چون آفتاب
گرمی ات یخ از دلم غمدیده ام وا می کند
بازی چشمت زچه با من چنین بیگانه است
ای قار جان و دل چشمت چه حاشا می کند
کاوه را کشتی دیگ بازلف خود بازی مکن
طره بازی را بس است این دل تمنا می کند

به افتخار خودم شاعر حواشی ها – سپیده مختاری

فروردین ۱۳۹۵

سپیده

به افتخار شعور زبانزد پسرم
به درک ساده ی او از وقوع تلخ طلاق
به اینکه شستشوی ظرف را بلد شده است
به اینکه یاد گرفته چگونه پای اجاق…

به افتخار خودم شاعر حواشی ها
به سقف ظرفیتم لابلای لاشی ها
به کشف ابرهه ها در دل نجاشی ها
پناه می برم از شرشان به حجم اتاق

به افتخار پدر مادرم به دوری شان
تماسهای سراسیمه ی ضروری شان
به در مقابل عصیان من صبوری شان
که هی بریده ام و هی گرفته اند سراغ

به افتخار تو وقتی نمیتوانستی
بیاوری هیجان را به خانه ی قسطی
تو باغبان بدی بودی و ندانستی
که اشتباه تو یعنی به گه کشیدن باغ

و در ادامه خدایا به افتخار خودت
اگرچه بود در این بین کار کار خودت
کلک چگونه تو با نقشه ی فرار خودت
گذاشتی همه ی عمر پشت دستم داغ

بداهه ای کوتاه – محمد رضا جنتی محب

فروردین ۱۳۹۵

محمد رضا جنتی محب
با چنین چهره که امروز تو پرداخته ای
آتش از بهر کباب دل ما ساخته ای
رهزن صبری و یغما گر بیرحم قرار
تیغ ابرو٬ به شرار نگهی آخته ای
تا سیه چاله چشم تو شود محبس دل
از حصار مژه هایت قفسی بافته ای
هر کجا مینگرم٬ خانه خرابان تو اند
گوییا زلزله در شهر در انداخته ای

شاید روزی….محمود صفریان

فروردین ۱۳۹۵

شاید روزی
شاید هم نه
هرگز ندانی آبشخور ها را
که از هفتاد رنگ هم بیشتر است
شاید هم
نخواهی بدانی
تا گوشت خواب باشد
و ادعایت هم
یکی از هفتاد افزون رنگ
شاید
انتخاب دوری و دوستی
برای ساحلی امن
انتخاب بدی نباشد
اما نازنین
آب ازسر چشمه گل آلود است
بگذار
فریاد کنم
در هر فرصتی
هر اندازه کوتاه
شاید
یک دست صدائی داشت
از من کدر نشو
گفته بودی
تو داری به در می گوئی
این براه بادیه رفتن است
چه می دانی
شاید
دیوار شنید
می دانم که
به از نشستن باطل است

بگذارید هواری بزنم – فریدون مشیری

فروردین ۱۳۹۵

feraydon
مشت می‌کوبم بر در
پنجه می‌سایم بر پنجره‌ها
من دچار خفقانم، خفقان
من به تنگ آمده‌ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم
آی! با شما هستم
این درها را باز کنید
من به دنبال فضایی می‌گردم
لب بامی
سر کوهی
دل صحرایی
که در آن‌جا نفسی تازه کنم
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد!
من هوارم را سر خواهم داد!
چاره درد مرا باید این داد کند
از شما خفته‌ی چند!
چه کسی می‌آید با من فریاد کند

ﺗﻠﻨﮕﺮ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ﺍﻣﺸﺐ ﮐﺴﯽ ﺑﺮ ﺳﻘﻒ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ ﺗﻮﯾﯽ ﺑﺎﺭﺍﻥ؟ – زهره

فروردین ۱۳۹۵

زهره
ﺗﻠﻨﮕﺮ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ﺍﻣﺸﺐ
ﮐﺴﯽ ﺑﺮ ﺳﻘﻒ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ
ﺗﻮﯾﯽ ﺑﺎﺭﺍﻥ ؟
ﺗﻮ ﺍﯼ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﻧﺎﺧﻮﺍﻧﺪﻩ
ﺑﺰﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ !
ﺗﻮ ﻫﻢ ﺯﺧﻤﯽ ﺑﺰﻥ
ﺑﺮ ﺯﺧﻢ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ .…
ﺑﺰﻥ ﺁﻫﻨﮓ ﺯﯾﺒﺎﯾﺖ
ﺻﺪﺍﯼ ﭼﮏ ﭼﮏ ﺳﺎﺯﺕ
ﻣﯿﺎﻥ ﮐﺎﺳﻪ ﯼ ﺧﺎﻟﯽ
ﺷﮑﻨﺠﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺍﻣﺸﺐ
ﻣﻦ ﺗﻨﻬﺎﯼ ﺯﻧﺪﺍﻧﯽ .…
ﺗﻮ ﺍﯼ ﺑﺎﺭﺍﻥ
ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻭﯾﺮﺍﻧﻪ ﺩﻝ ﺑﮕﺬﺭ
ﯾﻘﯿﻦ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ
ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺩﻝ ، ﻫﻮﺍﯼ ﻋﺎﺷﻘﯽ ﺩﺍﺭﻧﺪ…

سروده ای از شهاب مرادی

فروردین ۱۳۹۵

از چهره مهتاب ؛ لکش قسمت ماشد
از عشق ؛ غم مشترکش قسمت ما شد
هی فال گرفتیم در آیینه تقدیر …
زنگار گرفت و ترکش ؛ قسمت ما شد …
وقتی که فلک ؛ حکم به تنهایی ما داد
’بر خورد ورقها و تکش ؛ قسمت ما شد
عمریست که آشفته این بود و نبودیم ؛
از مساله ساده ؛ شکش قسمت ما شد…
گفتند که ایام جوانی چه قشنگ است…
غمها و شب و شاپرکش ؛ قسمت ما شد
نامرد رفیقان ؛ به خدا بشکند این دست
وقتی که فقط بی نمکش ؛ قسمت ما شد…

خانه دوست اینجاست – ویدا پارسا

فروردین ۱۳۹۵

من دلم می خواهد :
خانه ای داشته باشم بر دوست!
دوستهایم بنشینندآرام!
گل بگویندو همه گل شنوند
بر درش برگ گلی بگذارم!
روی آن هم بنویسم:
خانه ی ما اینجاست…
تا که سهراب نپرسد دیگر:
خانه ی دوست کجاست؟

دو سروده از – آزاده جعفری

فروردین ۱۳۹۵

بوسه های خونین چیدی
و از ابرهای مسموم
بارقه های عشق دزدیدی
ننگ تاریکی بر دوش توست
اگر پروانه ها در آغوش تو جان دادند
که مرام گرگ هاست
تکه تکه کردن چراغ
****
رشد نمناک تاریکی
به تن سرد شب
روی خاک تنهاترین پریشان گردی
و شب
شب وهم انگیز موهات
در تدارک جادو بود
به افسون باد
ولی
اشاره پریان بیدار
رقصان در رویای رود

نگاهی به بعضی از کارهای خانم فرشته نوبخت – محمود صفریان

فروردین ۱۳۹۵

فرشته نوبخت
گویا جوری نوشتن که خواننده متوجه سرو ته قضیه نشود دارد یک روش در نوشته های نویسندگان درون کشور می شود
در بعضی از داستان ها ، کلمات جدید، اصطلاحات من در آوردی که گاه زیبا هم هست، و بازی با واژه ها دیده می شود ولی در مجموع سر نخ درست و یا مطلب دندانگیرو قابل توجهی را سبب نمی گردد.
من این نظر را بر اساس کتابهای حدود ۵ -۶ نویسنده دیده ام و کلی هم درمانده شده ام.
بنظر من یکی از علل انتشار چنین کتاب هائی ، تعدادی از ناشران هستند. کتاب ها را به تعداد کم چاپ می کنند ولی تعداد بیشتر نشان می دهند، البته با اطلاع به نویسنده های آن ها که ادعائی نداشته باشند. کسانی را هم دارند که بر این کتاب ها نقد می نویسند ” بخوانید تعریف می کنند ” تا کتاب و نویسنده بیشتر مورد توجه خوانندگان قرار بگیرند . و تکان هم بخوری به چاپ !! چندم می رسند. که آن هم بهمین منظور است.
تعداد ناشران هم بسیار زیاد است و هر نوشته بی سر و تهی را هم ناچار چاپ می کنند تا بیکار نباشند و از مزایای دیده و نا دیده بر خوردار شوند.
تازگی ها ، گاه نوشته ها نه دو کلمه بلکه نوشته های یک سطرهم فاصله متعارف را ندارند، بهم نه چسبیده که بی فاصله کنارهم قرار دارند، یعنی رعایت اولیه نکارش هم نشده است.
کتابی را که دارم می خوانم ” ازهما ن راهی که آمدی، برگرد ” پر است از اینگونه جملات عاشق بهم نزدیک، امکان داشتید نگاهش کنید، گمان می کنم بجزعدم اصول حروف چینی! خواننده را نیز خوش نمی آید.
من نمی دانم مگر نوشتن داستانی که راحت بشود خواندش، سروته داشته باشد و جالب و جذاب باشد از پاره ای از نویسندگان درون کشور بر نمی آید که مشتی جملات بی مبتدا و خبر و درهم بر هم را بهم می ریزند و تکان تکان می دهند و بعد عین طاس نرد می ریزند روی صفحه کاغذ.
ما بیرونی ها ز یاران چشم یاری داریم.
بگذارید با هم نگاهی به کتابی که دارم می خوانم داشته باشیم.
این نویسنده قبلن رمان ” سیب ترش ” را در کارنامه دارد، رمانی که پس از دو مجموعه داستان کوتاه بنام های ” مرغ عشق های همسایه روبروئی ” و کتاب ” کلاغ ” نوشته است. و من هنوز آن ها را نخوانده ام، البته رمان ” سیب ترش ” را دارم ولی نمیدانم چرا اول دومی را دارم می خوانم به گمانم چون رمان ” از همان راهی که آمدی، برگرد ” تازه تر است و سیب ترش بهرحال خواندنش به تاخیر افتاده است.
نگاه بسیار گذرا و مختصری به آنچه در مورد سیب ترش نوشته شده است بیاندازیم تا بهتر متوجه بشویم در رمانی که می خوانیم چه در انتظارمان است.
خانم مریم اسحاقی که بنظر می رسد ارادت خاصی هم به نویسنده دارد در مورد رمان ” سیب ترش ” می گوید:
” سیب ترش با فرم خاصی نوشته شده است “

و اشکال من همین فرم خاص نوشتن است
البته همین خانم در جائی دیگر تکلیف را روشن می کند و می کوید :
سبک نگارش رمان سیب ترش ” وجهی از مدرنیسم است ”
واین مدرنیسم است که بیشتر شعرا و شعرهایشان را به ” هذیان ” نزدیک کرده است و در داستان نویسی خواننده را کیج می کند وتا آنجا پیش می رود که ” سروته داستان” را نمی توان متوجه شد.

زری نعیمی دیگر خواننده سیب ترش می گوید:
” داستان ساخت تقریباً پیچیده و متفاوتی دارد، اما ادراک پیچیده و عمیقی ندارد”
ای هر چقدر فرشته نوبخت نویسنده ای توانا و زیرک است اما به همان میزان نگاهش سطحی و کلیشه
است “

از ” پویا نعمت الهی ” نقل است، در مورد دو کتاب مجموعه داستان خانم فرشته نوبخت
” من دو کتاب اول او را زیاد دوست نداشتم. در این مجال قصد ندارم به آن آثار بپردازم ”
“این وضعیت سبب شده که در چند فراز از کتاب؛ خواننده به تلاش طاقت فرسایی برای همراهی با کتاب محتاج شود. یعنی نوع روایت، امکان همراه شدن با خواننده را سلب میکند و در این فرازها داستان انگار برای ایجاد تعادل بین «درگیریهای ذهنی» و «درگیریهای خارجی»؛ از کنترل نویسنده خارج میشود”

خب آنچه که ملاحظه کردید در مورد رمان قبلی خانم فرشته نوبخت بود.
از دیدگاه تعدادی که آن را خوانده اند رمان مورد پسند خواننده نیست. و می شود جزو همان کار هائی که اشاره کردم.
حالا سری به رمان اخیرشان، به رمان ” از همان راهی که آمدی، برگرد ” بزنیم.
نگاه کنیم به بعضی استعارات و توضیحات به کار رفته و از فرهیختگان نازنین برای درک آن ها التماس دعا!! داشت باشیم.
” …چطور می شود آدم مثل پیاز همه چیز را پای قسمت و تقدیر بگذارد؟ ” ص ۶
چه ارتباطی بین پیاز وقسمت و تقدیر هست؟ اگر هست گویا به اصطلاح از دیپلم بالا تر است، که به سواد من قد نمی دهد.
هر صفحه این کتاب را که می خوانی متوجه نمی شوی کی به کی است. بنظر می رسد که نویسنده فهم ودرک و دریافت متن را فدای کار برد هائی کرده است که از خودش ساخته وحتمن بدین گمان که دارد گل می کارد و خواننده را فدائی کرده است.
” صبح های بیمزه و کرخت ” – ” غروب های کند ” ، و بسیار بیشتر.
من متوجه نشدم که چه جور جائی است که:
که صرافی ها و استودیو ها – با دباغی ها در یک راستا باشند
خواننده سر در نمی آورد منظور از کار پر در آمدی که ضمنن کثافتکاری است، تن فروشی است یا خیر چون نامی هم از ” قلعه ” که یکی از نام های محل فواحش تهران بود است بکارمی برد.
ما مصدر ” جوریدن ” که از آن ” جوریدم ” را بسازیم نداریم، یا من بی اطلاعم. از ” جستن ” هم نشنیده و ندیده ام ” جوریدم ” ساخته شود. بهر حال خانم فرشته نوبخت چند باری ” جوریدم ” به معنای جستجو کردن را به کار برده است.، که شاید بتوان آن را خدمتی به فرهنگستان به حساب آورد.
اما می دانم در زبان عامه گاه برای جستن بخصوص ” شپش ” در سر بکار رفته است:
مثلن ” بگذار سرت را بجورم ” ولی ایشان برای پیدا کردن جعبه سیکار روی خرت و پرت های میز بکار برده است.
گاهی اوقات جملات این کتاب خواننده را حواس پرت می کند:
” …داشتم یه خواب ناز می دیدم اصن. ”
که نه زیباست ، نه نوآوری است و نه من در اوردی قشنگی!.
یا:
” بوی چرب پیاز داغ می داد ”
نه بوی ” چربی ” بلکه بوی ” چرب ”
تازه پیاز داغ خودش بوی خاصی دارد …نشنیده ام که بجای کار برد آن از ” بوی چرب ” ش صحبت شود مگر اینکه خانم نوبخت از چربی مخصوصی برای پیاز داغ استفاده می کند که گمان نمی کنم برای سلامتش خوب باشد
یا جمله ثقیلی چون :
” حالا کی ناهار خواست از تو آخه ؟ ”
یا :
” این اندام کشیده ی بی چربی و دنبه ی …”
بهتر نیست کمی هم از” بوی چرب پیاز داغ ” و ” اندام های دنبه ای ” و…رفت به سراغ جملاتی که خواننده نفس تنگی نگیرد؟
یک دیا لوگ کوتاه در این کتاب:
” مگه هنوز فریدو می بینی تو؟ ”
” نه دیگه، نمی بینم همو. ”
خواستم بگویم همین دو جمله را اینطور بنویسی بهتر است. نگفتم، دیدم ممکن است خیلی برخورنده باشد.

بنظر من وقتی در این دنیای وانفساس کمی حیرت انگیز کتاب خوان . دخالت های ممیزین ارشاد که حتا هر” کلمه ای ” را که بوی شادی و عشق می دهد با کلبتین و مقراض سانسور بیرون می کشند، حد اقل نویسندگان، کمی با سرو ته ! تر بنویسند و از جملات من در آوردی پیچیده ی نا زیبا، پرهیز کنند تا شوقی برای خواندن باقی بماند. هدف این نیست که ناممان بر جلد کتابی بیاید و چندتا پا منبری هم به به و جهجه کنند. هدف نوشتن کتاب های با سر و ته و روان خوان و دوری از پازل نویسی است.
بخواهم همه ی کتاب ۱۳۰ صفحه ای ” از هماان راهی که آمده ای، بر گرد ” را با همان کلبتین ارشاد واکاوی کنم کار به درازا می کشد بهمین خلاصه بسنده می کنم چوت اعتقاد دارم:
در خانه اگر کس است یک حرف بس است

شش کتاب نشر گذرگاه برای خدمت به ادبیات کشورمان

فروردین ۱۳۹۵

عکس ششتا
تکه هائی از داستان های مختلف کتاب ها

شب خوبی بود. احساس می کردم که کم و بیش به همه خوش گذشته است
دورا دور مواظب بودم ، مهندس از من چشم بر نمی داشت و این آن چیزی بود که می خواستم. در یکی دوباری که او را دیده بودم ازش بدم نیامده بود بخصوص که دریافتم تحصیلات دانشگاهی هم دارد. شکار خوبی بود باید دقت می کردم از دامم درنرود، بهمین خاطر از کنارش که رد می شدم به بهانه رتق و فتق امور، عشوه خاصی را می ریختم در حرکاتم ” از داستان مشتی خانم
———

باهرمالش ، ناله ى لرزانى سرمیداد ، که به هیچ وجه دَردى درخود نداشت وبا کمى دقت، رگه هاى کیف را در پهنه صورتش مى شد دید  از داستان خاله پوران
———————-

” بعد از آن واقعه، دیگر با هواپیما پرواز نکردم، و مدتها به بها نه مریضى و انواع دیگرگرفتاریها از کارم فاصله گرفتم. کمى که آرام شدم و خودم را پیدا کردم، آمدم اینجا در این شهر، تا مدتى را با پدرم باشم، با این امید که ذهنم را مشغول کنم. چقدر به مادرى نیاز داشتم، تا به من آرامش بدهد، تا مشکلات را برایم کوچک کند. تا دست مهربانش را به سرم بکشد، که نبود، سالها قبل رفته بود. و در این شبهاى تنهائى، در این رستوران بود که براى اولین بار تو را دیدم. چه شباهتى! مدتها به تو و حرکاتت خیره مى شدم. ولى هر بار تا مى آمدم رویایم را جمع وجور کنم و به آن شکل بدهم، مى رفتى، تو زود نمى رفتى، من بیشتر احتیاج داشتم. شبهائى که تنها نبودى، بخصوص با آن خانم که مى آمدى، بى دلیل دل تنگ مى شدم. به دنبال فرصت مى گشتم تا ساعاتى را با تو تنها باشم، تا از نزیک ببینمت، تا بیاد او با تو حرف بزنم. و امشب جورشد. از رمان شام با کارولین
——————-
با همان سن کم، که هنوز نبایستی ” چیزی! ” سرم می شد، از دیدن آن همه زیبائی کیف می کردم.
برایم تابلو های قشنگ متحرکی بودند. به پاس حرمت عمه فاطمه، دستی هم به سرو کول من می کشیدند. می بردندم به اتاق های خودشان و کلی چیز های خوش مزه به خوردم می دادند، بخصوص، آن هائی که شوهرهایشان برای درآمد بیشتر به ” کویت ” رفته بودند.
به واقع آن سال حسابی چشم و گوشم باز شد                      از داستان لفط الله
————————
” …اواسط اسفند ماه بود، بهترین ماه سال برای این ناحیه. نه گرم است نه شرجی دارد و نه سوز
سر ما را که وقتی می وزد درون را ناکار می لرزاند. حتا آب رودخانه کارون که همراه با بارندگی های بهار کف بر لب و گِل آلود می شود عبور آرامی داشت همراه با چین های کم عمق و ملایم. و عبور تک توک بلم های با و بدون بادبان،آرامش مطبوعی را در جان می ریخت.
گلهای پر برگ و زیبای آفتاب گردان باغمان، چشمان را خیره می کرد و رنگارنگی گلهای میمون و عطر ملایمشان فضا را پر از زندگی کرده بود. قرمزی گلهای تاج خروسی روزی خوب و خوش را نوید می دادند. “                   از داستان اشک ققنوس

———————————————————-

 نگاهی را از روی صورت هم گذراندند و سریع بر گشتند 
” …سرما و لیزی خیابان ها هم اجازه نمی داد که راننده زودتر از مسافرانی چنین ترسیده و رم کرده راحت شود

از داستان همه داریم دیوانه می شویم
——————————————————–
برای تهیه این کتاب ها که حدود پنجاه داستان کوتاه و دو رمان است  و همه هم بر روی سایت آمازون موجود هستند می توانید ار لینک  زیر استفاده کنید. در حقیقت کتاب ها در دکان کتابفروش آمازون می باشتد
http://ow.ly/tSLFb

محمد زهری – به انتخاب مهرداد اکبری – هر دو شاعران بنام ایران اند

فروردین ۱۳۹۵

زهری
سحر, در بستر غم, خفته بودم
به گوشم آشنا آواز آمد,
سراسیمه دویدم سوی ایوان,
دلم در سینه, در پرواز آمد,
پرستو; کولی دنیا نوردم,
بهار آمد, گل آمد, باز آمد,
رمید آواره از بامم به افسون,
به افسوس از خطای ناز آمد,
بهار آمد, گل آمد, او نیامد,
نمی دانم که را دمساز آمد,
به همراه پرستو رفت و لیکن,
به ره ماند و پرستو باز آمد.
محمد زهری
محمد زهری (زاده مرداد ۱۳۰۵ درگذشته ۱۵ اسفند ۱۳۷۳) شاعر معاصر ایرانی بود.
زندگینامه
زهری در روستای عباس آباد نزدیک شهسوار به دنیا آمد. او چهار ساله بود که از زادگاه خویش به تهران و سپس به ملایر و شیراز رفت و از سال ۱۳۲۱ در تهران اقامت گزید در سال ۱۳۳۲ در رشته زبان و ادبیات فارسی دانشکده ادبیات تهران لیسانسه شد بعداً دوره دکترای ادبیات فارسی را نیز گذراند چند سال دبیر ادبیات بود سپس به سازمان برنامه منتقل شد و در سال ۱۳۴۱ به کتابخانه ملی رفت و در آنجا مشغول شد. او در دهه چهل خورشیدی در تالیف ۹ مجلد از «کتابشناسی ملی ایران» در دو مرحله مشارکت داشته است
زهری در روز شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۷۳ در بیمارستان آسیا در تهران بر اثر سکته قلبی درگذشت.
فکر و شعر زهری
در آغاز چهارپاره سرا بود و از زمره ی شاگردان مکتب توللی بود. اما خیلی زود به نیما و قالب نیمایی روی آورد و این شیوه ی تازه را در مجموعه ی «گلایه» آشکار کرد. موضوع قطعات این دفتر رنج، تنهایی و اندوه شاعرانه است. مجموعه ی بعدی او «شب نامه» حاوی قطعات فلسفی و اجتماعی است. دو شعر «به فردا» و «لندن ۷۰» او بسیار مشهور است.
نمونه اشعار
در این جا گزیده ای از شعر لندن ۷۰ او را که در غربت و در انگلیس سروده است و دیده های خود را از شهر لندن بازگو می کند را می خوانیم: این شعر به «گلچین گیلانی» شاعر شعر مشهور باز باران با مطلع «باز باران با ترانه / با گوهرهای فراوان می خورد بر بام خانه» تقدیم شده است. صبح باران / ظهر باران / عصر باران شب – همه شب – باز باران دائماً چتر است و / باران است و / بارانی… شهر، شهر بی نگاهی است کشف های تازه را ناخواسته، بدرود گفته… خانه ها با پله های چوبی پیچان سرد / دلمرده / نمور و / تار… هست فریادی اگر / نجواست یا صدای سوت کشتی / یا ترن / یا کارخانه یا طنین خسته ی زنگ کلیسا / – روز یکشنبه – که دگر در گوش سنگین جوانان / مرده و ناآشناست…
مجموعه اشعار
* جزیره (۱۳۳۴)
* گلایه (۱۳۴۵)
* شبنامه (۱۳۴۷)
* … و تتمه (۱۳۴۸)
* برگزیده اشعار (۱۳۴۸)
* مشت در جیب (۱۳۵۳)
* پیر ما گفت (۱۳۵۶)[۱]

زندگینامه پروین اعتصامی -احمد قندهاری

فروردین ۱۳۹۵

اعتصامی
نام اصلی او “رخشنده ” است در بیست و پنجم اسفند ۱۲۸۵ هجری شمسی در تبریز متولد شد ، در کودکی با خانواده اش به تهران آمد . پدرش که مردی بزرگ بود در زندگی او نقش مهمی داشت…

.
” پدر پروین”
یوسف اعتصامی معروف به اعتصام الملک از نویسندگان و دانشمندان بنام ایران بود. وی اولین “چاپخانه” را در تبریز بنا کرد ، مدتی هم نماینده ی مجلس بود..
“مادر پروین”
مادرش اختر اعتصامی نام داشت . او بانویی مدبر ، صبور ، خانه دار و عفیف بود ، وی در پرورش احساسات لطیف و شاعرانه دخترش نقش مهمی داشت و به دیوان اشعار او علاقه فراوانی نشان می داد.
“شروع تحصیلات و سرودن شعر”
پروین از کودکی با مطالعه آشنا شد . خانواده او اهل مطالعه بود و وی مطالب علمی و فرهنگی به ویژه ادبی را از لابه لای گفت و گوهای آنان درمی یافت در یازده سالگی به دیوان اشعار فردوسی ، نظامی ، مولوی ، ناصرخسرو ، منوچهری ، انوری ، فرخی که همه از شاعران بزرگ و نام آور زبان فارسی به شمار می آیند ، آشنا بود و از همان کودکی پدرش در زمینه وزن شعر و شیوه های یادگیری آن با او تمرین می کرد.
گاهی شعری از شاعران قدیم به او می داد تا بر اساس آن ، شعر دیگری بسراید یا وزن آن را تغییر دهد ، و یا قافیه های نو برایش پیدا کند ، همین تمرین ها و تلاشها زمینه ای شد که با ترتیب قرارگیری کلمات و استفاده از آنها آشنا شود و در سرودن شعر تجربه بیاندوزد.
هر کس کمی با دنیای شعر و شاعری آشنا باشد ، با خواندن این بیت ها به توانائی او در آن سن و سال پی می برد برخی از زیباترین شعرهایش مربوط به دوران نوجوانی ، یعنی یازده تا چهارده سالگی او می باشد ، شعر ” ای مرغک ” او در ۱۲ سالگی سروده شده است:
ای مُرغک خُرد ، ز آشیانه
پرواز کن و پریدن آموز

با خواندن این اشعار می توان دختر دوازده ساله ای را مجسم کرد که اسباب بازی اش ” کتاب” است ؛ دختری که از همان نوجوانی هر روز در دستان کوچکش ، دیوان قطوری از شاعری کهن دیده می شود ، که اشعار آن را می خواند و در سینه نگه می دارد.
شعر ” گوهر و سنگ ” را نیز در ۱۲ سالگی سروده است.
شاعران و دانشمندانی مانند استاد علی اکبر دهخدا ، ملک الشعرای بهار ، عباس اقبال آشتیانی ، سعید نفیسی و نصر الله تقوی از دوستان پدر پروین بودند ، و بعضی از آنها در یکی از روزهای هفته در خانه او جمع می شدند ، و در زمینه های مختلف ادبی بحث و گفتگو می کردند. هر بار که پروین شعری می خواند ، آنها با علاقه به آن گوش می دادند و او را تشویق می کردند.
” ادامه تحصیلات”
پروین ، در ۱۸ سالگی ، از دبرستان فارغ التحصیل شد ، او در تمام دوران تحصیلی ، یکی از شاگردان ممتاز مدرسه بود. البته پیش از ورود به مدرسه ، معلومات زیادی داشت ، او به دانستن همه مسائل علاقه داشت و سعی می کرد ، در حد توان خود از همه چیز آگاهی پیدا کند. مطالعات او در زمینه زبان انگلیسی آن قدر پیگیر و مستمر بود که می توانست کتابها و داستانهای مختلفی را به زبان اصلی ( انگلیسی ) بخواند . مهارت او در این زبان به حدی رسید که ۲ سال در مدرسه قبلی خودش ادبیات فارسی و انگلیسی تدریس کرد.
“سخنرانی در جشن فارغ التحصیلی”
در خرداد ۱۳۰۳ ، جشن فارغ التحصیلی پروین و هم کلاس های او در مدرسه برپا شد. او در سخنرانی خود از وضع نامناسب اجتماعی ، بی سوادی و بی خبری زنان ایران حرف زد. این سخنرانی ، بعنوان اعلامیه ای در زمینه حقوق زنان ، در تاریخ معاصر ایران اهمیت زیاد دارد.
پروین در سال ۱۳۱۳ خورشیدی با پسر عمویش که در آن زمان رئیس شهربانی کرمانشاه بود ازدواج کرد.
پروین در خانه ای سرشار از مظاهر معنوی و ادبی پرورش یافته بود. پس از ازدواج ناگهان به خانه ای وارد شد که یک دم از بساط عیش و نوش خالی نبود. به همین علت پس از ۷۵ روز اقامت در خانه ی شوهر با بخشیدن مهریه طلاق گرفت.با شرایط آن روزگار، تلخی شکست را با خونسردی و متانت شگفت آوری تحمل کرد و هیچ گاه زبان به شکایت نگشود
“اخلاق پروین”

یکی از دوستان پروین که سال ها با او ارتباط داشت ، درباره او گفته است :
« پروین ، پاک طینت ، پاک عقیده ، پاکدامن ، خوش خو و خوش رفتار ، نسبت به دوستان خود مهربان ، در مقام دوستی فروتن و در راه حقیقت و محبت پایدار بود. کمتر حرف می زد و بیشتر فکر می کرد ، در معاشرت ، سادگی و متانت را از دست نمی داد . هیچ وقت از فضایل ادبی و اخلاقی خودش سخن نمی گفت.».
“نخستین چاپ دیوان اشعار”

نخستین مجموعه شعر پروین ، حاوی اشعاری بود که او تا پیش از ۳۰ سالگی سروده بود و بیش از صد و پنجاه قصیده ، قطعه ، غزل و مثنوی را شامل می شد.
مردم استقبال فراوانی از اشعار او کردند ، به گونه ای که دیوان او در مدتی کوتاه پس از چاپ ، دست به دست میان مردم می چرخید و بسیاری باور نمی کردند که آنها را یک زن سروده است ، استادان معروف آن زمان ، مانند دهخدا و علامهء قزوینی ، هر کدام مقاله هایی درباره اشعار او نوشتند و شعر و هنرش را ستودند.
” کتابداری”
پروین مدتی کتابدار کتابخانه دانشسرای عالی تهران (دانشگاه تربیت معلم کنونی) بود . کتابداری ساکت و محجوب که بسیاری از مراجعه کنندگان به کتابخانه نمی دانستند او همان شاعر بزرگ است . پس از چاپ دیوانش وزارت فرهنگ نیز از او تقدیر کرد.
” دعوت دربار و مدال درجه سه”
معمولا رسم است که دولت ، دانشمندان و بزرگان علم و ادب را طی برگزاری مراسمی خاص ، مورد ستایش و احترام قرار می دهد . در چنین مراسمی وزیر یا مقامی بالاتر ، مدالی را که نشانه سپاس ، احترام و قدردانی دولت از خدمات علمی و فرهنگی فرد مورد نظر است ، به او اهدا می کند ، وزارت فرهنگ در سال ۱۳۱۵ مدال درجه سه لیاقت . پروین اعتصامی به اواهدا کرد ولی او این مدال را قبول نکرد..
حتی پیشنهاد رضا خان را که از او برای ورود به دربار و تدریس به ملکه و ولیعهد وقت دعوت کرده بود ، نپذیرفت ، روحیه و اعتقادات پروین به گونه ای بود که به خود اجازه نمی داد در چنین مکان هایی حاضر شود . او ترجیح می داد در تنهایی و سکوت شخصی اش به مطالعه بپردازد.
او که در ۱۵ سالگی درباره ستمگران و ثروتمندان به سرودن شعر پرداخته ، چگونه می تواند به محیط اشرافی دربار قدم بگذارد و در خدمت آنها باشد ؟
” دوران بیماری و مرگ پروین”
، پس از کسب افتخارات فراوان و درست در زمانی که برادرش – ابوالفتح اعتصامی – دیوانش را برای چاپ دوم آن حاضر می کرد ، ناگهان در روز سوم فروردین ۱۳۲۰ بستری شد پزشک معالج او ، بیماری اش را حصبه تشخیص داده بود ، اما در مداوای او کوتاهی کرد و متاسفانه زمان درمان او گذشت و شبی حال او بسیار بد شد و در بستر مرگ افتاد.
نیمه شب شانزدهم فروردین ۱۳۲۰ پزشک خانوادگی اش را چندین بار به بالین او خواندند و حتی کالسکه آماده ای به در خانه اش فرستادند ، ولی او نیامد و …. پروین در آغوش مادرش چشم از جهان فرو بست .
پیکر پاک او را در آرامگاه خانوادگی اش در شهر قم و کنار مزار پدرش به خاک سپردند . پس از مرگش قطعه شعری از او یافتند که معلوم نیست در چه زمانی برای سنگ مزار خود سروده بود . این قطعه را بر سنگ مزارش نقش کردند ، آنچنانکه یاد و خاطره اش در دل مردم نقش بسته است
.
روی سنگ قبرش نوشته شده است :
این که خاک سیهش بالین است اختر چرخ ادب پروین است
گر چه جز تلخی ز ایام ندید هر چه خواهی سخنش شیرین است

اشک یتیم
روزی گذشت پادشهی از گذرگهی فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست
پرسید زآن میانه یکی کودک یتیم کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست
آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست پیداست آنقدر که متاعی گران بهاست
نزدیک رفت پیر زنی گوژ پشت و گفت این اشک دیده ی من و خون دل شماست
ما را برخت و چوب شبانی فریفته ست این گرگ سالهاست که با گله آشناست
آن پارسا که ده خرد و ملک رهزن است آن پادشاه که مال رعیت خورد گدااست
برقطره ی سرشک یتیمان نگاه کن تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست
پروین سخن به کجروان از راستی چه سود کو آنچنان کسی که نرنجد ز راه راست

یک لطیفه

فروردین ۱۳۹۵

زنی از مردش پرسید
کیو بیشتر از همه دوست دار؟
مرد گفت دخترم را
پزن پرسید
دیگه کی رو؟
گفت مامانم را
بعدش؟:
بابام را
زن با ناراحتی پرسید
بعد از بابات؟
مرد گفت خواهرم را
زن با بغضی که در گلو داشت پرسید
همین؟
مرد گفت تو پرسیدی کیو دوست داری نگفتی که عشقت کیه
زن ذوق زده پرسیید
عشقت کیه؟؟؟
مرد گفت : تیم پرسپولیس

عکس -۱

فروردین ۱۳۹۵

مزخرف

عکس – ۲

فروردین ۱۳۹۵

هدایت

عکس شماره -۳

فروردین ۱۳۹۵

عهد ۲۵ ساله نانوای محله ی نواب /هیچ سفره‌ای خالی از نان نمی‌ماند.
همه چیز از خالی شدن جیب یک سرباز در شهری غریب شروع شد. از روانداختن او به یک نانوا در اوج گرسنگی و دست رد زدن نانوا به سینه او.
برخورد نامهربانانه آن نانوا و دلشکستگی سرباز جوان که از قضا در شهر و دیار خود نانوا بود باعث شد که او تصمیم مهمی برای آینده زندگی‌اش بگیرد.
«هاشم عباسی» همان سرباز جوان است که این روزها در بزرگراه نواب، حوالی میدان جمهوری، مغازه نانوایی دارد.
او براساس عهدی که آن روز با خود بست در همه ۲۵ سال بعد از آن ماجرا به نیازمندان و کارتن‌خواب‌ها نان رایگان داده و اجازه نداده است که هیچ نیازمندی دست خالی از مغازه‌اش بیرون برود

نان مجانی.

عکس شماره – ۴

فروردین ۱۳۹۵

دروغ

رئیس جدید سازمان جهانی فوتبال – فیفا

فروردین ۱۳۹۵

جیانی اینفانتینو رئیس فیفا شد

جیانی اینفانتینو به عنوان جانشین سپ بلاتر انتخاب شد و در رقابت با شیخ سلمان بعد از دو دوره به صندلی بلاتر رسید و تا ٣ سال آینده بالاترین مقام فوتبالی جهان خواهد بود.

به گزارش ایسنا، انتخابات فدراسیون بین‌المللی فوتبال فیفا امروز در زوریخ برگزار می‌شود و از بین شیخ سلمان بحرینی، جیانی اینفانتینوی سوییسی-ایتالیایی، ژروم شامپاین فرانسوی، توکیو سکسول آفریقایی و شاهزاده علی اردنی، یک نفر برای ٣ سال آینده ریاست فیفا را بر عهده خواهد گرفت.
در همین حال گزارش زنده از انتخابات فیفا را در زیر می‌خوانیم:
۱۶:۱۵ تمامی ۲۰۹ عضو فیفا امروز در این کنگره حاضر هستند. اگرچه تنها ۲۰۷ رأی می‌تواند به ثبت برسد. اندونزی و کویت از حضور در این رأی‌گیری محروم خواهند بود. قطعاً شیخ سلمان امیدوار بود که کویت، که حامی اصلی اوست در این انتخابات حق رأی داشته باشد. از ایران نیز علی کفاشیان در این انتخابات حضور دارد.
۱۶:۲۴ توکیو سکسول یکی از نامزدهای فیفا که از کشور آفریقای جنوبی در این انتخابات حضور داشت، از این انتخابات کنار کشید تا با چهار گزینه انتخابات فیفا به مرحله حساس نزدیک شود. او اعلام کرد افراد به فرد دیگری برای انتخابات فیفا رای دهند ولی مشخص نکرد از چه کسی حمایت خواهد کرد. او همچنین اعلام کرد فوتبال آنطور که می گویند فاسد نیست و از شرایط خوبی بهره می‌برد.
۱۶:۲۷ شیخ سلمان در حاشیه مراسم انتخابات ریاست فدراسیون بین المللی فوتبال اظهار داشت:هدف من کاهش فاصله میان کشورهای بزرگ و کوچک در دنیای فوتبال است.
۱۶:٣۲ رای گیری برای انتخاب رئیس فدراسیون بین‌المللی فوتبال فیفا آغاز شد و افراد به ترتیب حروف الفبا برای انتخاب گزینه مورد نظر خود وارد سن می‌شوند تا نام گزینه مورد نظر خود را اعلام کنند.
۱۶:٣۶ مخالفان شیخ سلمان بیرون از محوطه در حال اعتراض به حضور رئیس کنفدراسیون فوتبال آسیا در این انتخابات هستند. صدای اعتراض گروهی از مخالفین شیخ سلمان از بیرون سالن شنیده می شود: شیخ سلمان یک تروریست است. سلمان قاتل است. سلمان شکنجه گر است. همچنین اعتراض هایی به وضعیت کارگران در کشور قطر به گوش می رسد و معترضان خواستار رسیدگی به وضعیت کارگرانی هستند که در بدترین شرایط در حال آمادگی ورزشگاه های قطر برای جام جهانی ۲۰۲۲ هستند.

سخنرانی رئیس موقت فیفا در انتخابات زوریخ
۱۶:۴۰ شیخ سلمان هیچ صحبتی در مورد اتهامات موجود مبنی بر اینکه او در شکنجه و کشتار مردم در اعتراضات نقش داشته انجام نداده است. او همچنین عنوان کرد نمی توانید جلوی آماده سازی جام های جهانی ۲۰۱٨ و ۲۰۲۲ در روسیه و قطر را بگیرید.
فعالان حقوق بشر معتقدند چنین شخصی نباید زمام امور را در فیفا در دست گیرد.بعد از او اینفانتینو به محل سخنرانی آمد تا قبل از شروع رای گیری هر کدام برای دقایقی برای حاضرین در سالن سخنرانی کنند و اهداف و برنامه های خود را در صورت انتخاب به عنوان رئیس فیفا شرح دهند.
۱۶:۴۶ روسای فدراسیون‌های کشورهای مختلف هر یک به ترتیب حروف الفبا برای حضور در انتخابات پای صندوق های رای می روند و رای خود را مشخص می‌کنند.

شیخ سلمان در انتخابات فیفا
۱۶:۵۰ نظم خاصی در محل برگزاری انتخابات وجود دارد و روسای فدراسیون هر یک با حضور در صندوف های تعبیه شده آرای خود را به داخل انها می اندازند و بعضا در کنار هم عکس سلفی می گیرند.
۱۷:۰۰ کرگ دایک رئیس اتحادیه فوتبال انگلیس بعد از رای دادن اعلام کرد که به اینفانتینو رای داده است. این در حالی است که شنیده می‌شد انگلیس از شاهزاده علی بن حسین در انتخابات فیفا حمایت می کرد. همچنین اعلام شده است که شیخ سلمان بحرینی ۲٣ رای از کشورهای آمریکایی خواهد داشت که در صورتی که این اتفاق رخ دهد شانس بالایی برای انتخاب شیخ سلمان وجود خواهد داشت.
۱۷:۰۵ با تصویب اصلاحیه فیفا درانتخابات زوریخ، دوران ریاست این نهاد به ٣ سال کاهش پیدا کرد. همچنین اختیارات رئیس فدراسیون فوتبال فیفا محدود شده است و درآمدهای مالی و حقوق مالی این نهاد نیز بیشتر از قبل باید به وضوح در اختیار رسانه ها قرار بگیرد.
۱۷:۱۰ علی کفاشیان رای خود را برای انتخاب رئیس فدراسیون فوتبال فیفا داخل صندوق انداخت. همچنین از افراد خواسته می شود تا هنگام رای دادن تلفن همراه خود را داخل اتاق رای دادن نبرند و به نظر می‌رسد همچون دوره قبل از آنها خواسته می‌شوند تا دلیل رای دادن به فرد خاصی را اعلام کنند.

اینفانتینو در انتخابات فیفا
۱۷:٣۰ کمپین اینفانتینو این ادعا را که ۲٣ کشور آمریکایی قرار است در انتخابات فیفا به شیخ سلمان رای بدهند به شدت تکذیب و عنوان کرد این جوسازی کمپین شیخ سلمان برای تحت تاثیر قراردادن رای دهندگان است.
۱۷:۴۰ کم کم به پایان رای گیری دور اول انتخابات فیفا نزدیک می شویم. در صورتی که نامزدی نتواند دو سوم آرا را به خود اختصاص دهد، انتخابات به دور دوم کشیده می‌شود. کسی که در این دوره بتواند رییس فیفا شود به جای ۴ سال، سه سال رییس خواهد ماند. چرا که حدود یک سال از این دوره با سپ بلاتر طی شده و سه سال دیگر باقی می ماند. بدین ترتیب انتخابات بعدی فیفا در سال ۲۰۱۹ برگزار می‌شود.
۱۷:۵۵ رای گیری برای انتخاب رئیس فدراسیون بین‌المللی فوتبال فیفا به پایان رسید. در این بین صحبت اینفانتینو جالب به نظر می‌رسد. او عنوان کرده در صورتی که شیخ سلمان در دور اول بیش از ۱۰۰ رای بیاورد از این انتخابات کنار می‌کشد. به نظر می‌رسد این صحبت طعنه آمیز بوده، در غیر این صورت انتخابات به عنوان دور دوم نخواهیم داشت.
۱٨:۲۵ سپ بلاتر از منزل خود در سوئیس انتخابات را نگاه می‌کند و به زودی امشب یا فردا بیانیه ای با تبریک برای نفر برنده ارسال خواهد کرد.
۱٨:٣۰ انتخابات فیفا به دور دوم کشیده شد.
در این رای گیری اینفانتینو با ٨٨ رای بالاتر از شیخ سلمان با ٨۵ رای قرار گرفته است. شاهزاده علی بن حسین نیز ۲۷ رای کسب کرده است و شامپاین فرانسوی نیز ۷ رای کسب کرد.
نتایج رای گیری دور نخست:
جانی اینفانتینو ٨٨ رای شیخ سلمان ٨۵ رای شاهزاده علی بن حسین ۲۷ رای شامپاین ۷ رای
۱٨:۵۰ رقابت برای انتخاب به عنوان رئیس فیفا بین شیخ سلمان و اینفانتینو است و گاردین گزارش داده است که آرای شیخ علی بن حسین به اینفانتینو خواهد رسید تا شانس این گزینه در دور دوم بیشتر باشد.
۱۹:۰۰ انتخابات فیفا در دور دوم در حالی برگزار خواهد شد که برتری جزئی نیز یک نامزد را برنده انتخابات خواهد کرد و به این ترتیب هر کدام از نامزدها که ۱۰۴ رای در این دور کسب کند به عنوان رئیس فیفا انتخاب می‌شود.
۱۹:۱۵ دور دوم انتخابات فیفا در حالی شروع شد که هر کاندیدا به ۱۰۴ رای برای انتخاب به عنوان رئیس فیفا نیاز دارد.
۱۹:٣۰ همانند دور نخست روسای فدراسیون ها به ترتیب حروف الفبا برای دادن رای به نامزد مورد نظر خود اقدام خواهند کرد.
۱۹:۵۵ اگر تمام کسانی که به اینفانتینو و شیخ سلمان رای داده اند بر سر تصمیم اولیه خود بمانند، ٣۴ رای تعیین کننده خواهیم داشت (شاهزاده علی و شامپاین). اینفانتینو به ۱۶ رای دیگر برای پیروزی نیاز دارد و شیخ سلمان به ۱۹ رای.
۲۰:۱۵ رای گیری دور دوم به پایان رسید و شمارش آرای این دور آغاز شد.
۲۰:۲۷ به زودی نتیجه دومین دور انتخابات فیفا اعلام می‌شود و سکوت سالن محل اجلاس فیفا را فراگرفته است.
۲۰:٣۰ جیانی اینفانتینو به عنوان رئیس فیفا انتخاب شد. او بالاتر از شیخ سلمان به این مهم دست یافت. او با ۱۱۵ رای به این مهم دست یافت و ابراز امیدواری کرد فیفا را احیا کند.

**شمارش نهایی انتخابات فیفا: جانی اینفانتینو ۱۱۵ رای شیخ سلمان ٨٨ رای علی بن حسین ۴ رای

متوجه هستید؟ داره پول رو پول میاد

فروردین ۱۳۹۵

کنسرن “رویال داچ شل” از غول‌های صنعت نفت جهان، نزدیک به دو میلیارد دلار از بدهی‌های نفتی خود به شرکت ملی نفت ایران را به یورو پرداخت کرد. امکان پرداخت بدهی‌ها در پی رفع تحریم‌ها علیه جمهوری اسلامی فراهم شده است.

در کشور ما چاقو دسته خودش را هم می برد

فروردین ۱۳۹۵

محمد خاتمی٬ رئیس جمهور پیشین ایران از شرکت در مراسم سالگرد درگذشت خواهرش نیز محروم شد.

به گزارش دیگربان، آقای خاتمی در متنی که به مناسبت سالگرد درگذشت خواهرش منتشر کرده٬ نوشته که از حضور در این برنامه «محروم» شده است.
وی افزوده «من از این‌که توفیق حضور در مراسم را نیافتم بخصوص از فرزندان عزیز این فقیده سعیده‌ طلب پوزش می‌کنم.»
محمد خاتمی جمعه گذشته نیز با حکم دادستانی تهران از حضور در جشن عروسی نرگس موسوی٬ فرزند موسوی و رهنورد محروم شده بود.

یادی از گذشته – از یک فیس بوک

فروردین ۱۳۹۵

عکس

فروردین ۱۳۹۵