گذرگاه اسفند، ماه آخر زمستان

اسفند ۱۳۹۴

یک شب پرفی

این هم یک شب برفی
گذرگاه شماره ١٧٢ مربوط به اسفند ماه ١٣٩۴ در پانزدهمین سال فعالیت

این شماره گذرگاه، حاصل همت این یاران است
محمود صفریان – دکتر محمود کویر – تورج نگهبان – ابوالفضل سپاسی – هاشم کرباسی – احمد قندهاری – حسنا محمد زاده
بهروز آزاد – روژی ام – ابراهیم ناصری – هاشم کرباسی – صفیه ناظر زاده – خسرو باقر پور – م. ر. محب – علیرضا میبدی – علی مدرسی – کاوه استاد – شادی سابجی – صادق شکیب – سهیل پارسا – تارا سیاوش – محمد احمدی – الیسا تنگسیر
آندره ژید – داراب پهلوان – پرویز نادری    –

هوشنگ صفریان پرکشید

اسفند ۱۳۹۴

برادرم هوشنگ صفریان رفت و مرا تنها گذاشت
الفت کم مانندی به شعر داشت و با صدای مردانه و گیرائی آن ها را می خواند
با او بسیار بسیار خاطره دارم ،که یاد آوری آنها آزارم می دهد.
وقتی بود گاه به اتفاق مرورشان می کردیم، و حالا که نیست من در کوجه پس کوچه های آنها سر گردانم. دیواری نیست که دستم از بیم فرو افتادن تکیه گاهی داشته باشد.
رفت و خاطرات کودکی ام را خاکستری کرد …دارم عذاب می کشم…..دوستش داشتم100_1625

12572974_967560663330696_8784365111530734136_n

یاد بود

اسفند ۱۳۹۴

گوهر از خاک بر آرند و عزیزش دارند
بخت بد بین که فلک گوهر ما برده به خاک
سروران، عزیزان، و بزرگواران محترم؛ برادرم هوشنگ صفریان را چون امانتی موقت که در اختیار داشتیم به آرامگاه ابدی اش سپردیم و دست خالی با یکدنیا خاطره و با پریشانی کامل باز گشتیم.
برای بزرگداشتش شنبه سی ام ژانویه ۲۰۱۶ ” دهم بهمن ماه ۱۳۹۴ ” از ساعت ۲ تا ۴ بعد از ظهر در رستوران شیراز گرد هم می آئیم، حضور شما مارا خوشحال و او را در یاد ها زنده نگه میدارد
Tulipsهووووو

گفتار دکتر محمود صفریان در بزرگداشت هوشنگ صفریان

اسفند ۱۳۹۴

خانم ها و آقایان بزرگوار
از حضورتان که احترامی است به من، به خانواده ام، و به برادرم هوشنک که رفت و در میان ما نیست، کلاه از سر بر داشته سپاسگزاری می کنم.
امیدوارم اگر عمر و سعادت داشته باشم با شرکت در شادی های شما تلافی کنم.
دست های مهربانتان را به گرمی می فشارم.
———————————————————————–
گوئی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود
بار بر بست و بگردش نرسیدیم و برفت

او، هوشنگ، برادرم ، بیشتر یک صدا بود. و به گفته فروغ که می گوید تنها صداست که میماند
هو شنگ با صدای گرم و پرقدرت و مردانه اش که سالها با همین صدا برایمان شعر خوانده است و شعر دکلمه کرده است، خواهد ماند.
بی تردید هنوز صدایش همراه با پاره ای از اشعاری که خوانده است در گوشمان آهنگ دارد
وقتی در یکی از شب های شعر خوانی خواند:
خدایا یاری ام کن اگرچیزی شکستم دل نباشد
به راستی مرا تکان داد و دریافتم که شعر ها را با دقت و هدف انتخاب می کند.
کتابخانه او مملو است از دیوان شعرای بسیاری از کلاسیک و نیمائی…
دیوان عراقی، کلیم کاشانی، عبید زاکانی، مثنوی مولوی و بسیاری دیگر و از شعرای نیمائی
دفتر اشعار فریدون مشیری، نادر نادر پور، نصرت رحمانی، اخوان ثالث و تعدادی بیشتر
دیوان غزل های شهریار و دیوان عزل های هوشنگ ابتهاج را او غزل را بسیار دوست می داشت.
او به واقع عاشق شعر و شاعران بود.

گاه می آمد به سراغ من تا گشتی بزنیم و چون قرار داشیم که اگر تک بیت یا رباعی دلنشینی یافتیم برای هم بخوانیم، در این گشت ها بیشتر این تک بیت ها را برای هم می خواندیم. این دو بیت را که دریکی از با هم بودن هایمان برایم خواند یادم مانده است:

آن نخل ناخلف که تبر شد زما نبود
ما را زمانه گر شکند ساز می شویم

چو غنچه گر چه فرو بسته است کار جهان
تو همچو باد بهاری گره گشا می باش

عجب بازی هائی دارد روزگار.
کسی چون بتهون را که نیاز به گوشی حساس و تیز یاب داشت، کر کرد.
و سیف الملوکی عکاس را که آثاری بسیار دل انگیز داشت و من داستان ” یک شاخه شب بو ” را از زندگی او وام گرفته ام کور کرد.
و هوشنگ ما را که برای شعر خوانی به سبک خودش نیاز وافر به نفس داشت ریه اش را آزرد.
واقعن چه نیرنگ باز است زمانه وچه یکه چین است این حیات پیچ در پیچ.

او زندگی را دوست داشت، مسافرت و سیاحت را دوست داشت، ادبیات را دوست داشت، شعر خوانی را دوست داشت، دوستانش را دوست داشت، ولی…مرگ را دوست نداشت، اما گویا مرگ او را دوست داشت و عاقبت خودش را به او تحمیل کرد و بردش …او هم ناگزیرهمراهش شد.

ما با هم بزرگ شدیم ، با هم به دهانمان الفاط نهاده شد و گفتن آموختند، با هم به مدرسه رفتیم و تا حد امکان با هم بودیم، و حالا که او رفته است من مانده ام و دنیائی از خاطراتی که با هم داشتیم ، که در این زمان دلم نمی خواهد مرورشان کنم. نگاه به آن ها عذابم می دهد.
جای خالی او سخت پیداست، وصدایش در گوشم حضوری مملموس دارد…ببینم بالا خره چکار می کنم.

هوشنگ جان:
تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است

با سپاس از توجه شما
9

7

پاسخ به مهر دوستان – محمود صفریان

اسفند ۱۳۹۴

با خضوع
از همه ی شما نازنین هائی که در گذشت برادرم را به انحاء مختلف ( حضوری،در نشست بزگداشتش وسیله تلفن ،در روز نامه یا بر روی فیس بوک ) تسلیت گفته اید، با عمق احساس ممنونم . شما عزیزان، دوستان، و یاران من هستید. مهرتان را ارج می گذارم و حضورتان را گرامی می دارم. دست همه ی شما را به گرمی می فشارم و برایتان دل شاد وسلامتی و بهروزی آرزو دارم.
پوزش مرا از اینکه جداگانه به تک تک شما پاسخ نداده ام بپذیرد….یارا نبودم.

آثار هنری ایران در موزه والترز – محمود کویر

اسفند ۱۳۹۴

mahmood kavir
پس از رزم و شور و جنبش در میدان فرهنگ و دانش و زبان، ستیزهای جانانه بر دامن کوه و بر سینه ی دشت در سراسر ایران، نسیم آزادی وزیدن گرفت و پرچم کاویانی بار دیگر به رقص بر بام ایران برخاست. آزادی از چنگال تازیان مسلمان. صفاریان وسامانیان و بوییان نخستین سلسله های ایرانی و ازاد پس از آن بودند. در پناه ازادی هنر و دانش رخشیدن گرفت و در هزار سال پیش، ایرانیان پیشتاز رنسانس در جهان شدند و به یک باره خیام،پورسینا،فردوسی،بیرونی پیدا شند و این رستاخیز گرچه با همدستی ترکان غز و خلیفه و امیرالمومنین بغداد در هم شکست اما تا زمان سلجوقیان به درازا کشید. نمونه برجسته کارهای ایرانیان در این زمان در سفال و فلز است. سفالگری در کاشان و نیشابور به اوج رسید. کار هنری بر سفال و فلز به درخششی بی مانند در تاریخ رسید. شوربختانه چنان غارت و نابودی گریبان این آثار را گرفت که هیچ پژوهش گرانسنگی در این زمینه نشد. این پاره های تن مردمان این سرزمین را کندند و بردند و بردند و می برند و می کنند با چنگ و با دندان کین….. نمونه هایی از سفال های سامانی تا سلجوقی و فلزکاری ها را از این موزه ببینیم
4زیر خاکی - 3زیر خاکی - 4

زیر خاکی دیگر

زیر خاکی -5

سهیل پارسا، افتخاری شاخص برای ایرانی های کانادا

اسفند ۱۳۹۴

سهیل
سهیل پارسا، کارگردان ایرانی‌ در کانادا: کار به زبان انگلیسی لذت‌بخش است
تارا سیاوش
دانش‌آموخته تئاتر

اجرای جدید گروه “مدرن تایمز” از نمایش ‘عروسی خون’، یکی مشهورترین نمایشنامه های فدریکو گارسیا لورکا، برنده شش جایزه “دورا” شده است. این جایزه مهم‌ترین جایزه هنرهای نمایشی در شهر تورنتو است که “عروسی خون” به کارگردانی سهیل پارسا توانست در میان دویست و پنجاه اثر نمایشی اجرا شده در سال ۲۰۱۵ در شش رشته، از جمله بهترین کارگردانی و نمایش سال، آن را کسب کند.
این نمایش همچنین از طرف منتقدان مجله Now نمایش برگزیده سال شد.
با حدود سی سال فعالیت هنری، آقای پارسا بیش از چهل نمایش در کانادا و دیگر کشورها به روی صحنه برده‌ است.
در کارنامه او اجراهایی از نمایشنامه هایی از شکسپیر، آنتوان چخوف، ساموئل بکت، اوژن یونسکو، برشت و ژان ژنه در کنار نمایشنامه‌هایی از نویسندگان ایرانی مانند بهرام بیضایی، غلامحسین ساعدی، عباس نعلبندیان و محمد رحمانیان به چشم می خورد.
سهیل پارسا، کارگردان، نویسنده، دراماتورژ، معلم و طراح حرکت، تئاتر را در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران شروع کرد ولی در آخرین سال تحصیلش، همزمان با انقلاب فرهنگی در ایران، از دانشگاه اخراج شد.
او در ۱۹۸۴ به کانادا مهاجرت کرد و در دانشگاه یل تورنتو تحصیل در تئاتر را ادامه داد. در ۱۹۸۹ توانست به همراه یکی از همکلاسی هایش، پیتر فاربریج، کمپانی تئاتر مدرن تایمز را تاسیس کند. پارسا می گوید در ابتدای کار سختی‌های زیادی پشت سر گذاشت، چند کار اول خود را با سرمایه شخصی انجام داد تا کم کم مورد توجه منتقدان کانادا قرار گرفت و به بدنه اصلی تئاتر شهر تورنتو و کانادا راه یافت.
موفقیت اجراهای مکبث و مرگ یزدگرد، گروه “مدرن تایمز” را در ۱۹۹۷، صاحب بودجه سالانه دولتی کرد.
سهیل پارسا آخرین بار نمایش مکبث را در سال ۲۰۰۳ در ایران اجرا کرد ولی پس از آن به دلیل مشکلاتی که در ایران برایش به وجود آمد دیگر سفری به ایران نداشته است.
سهیل پارسا تنها ۹ سال بعد از مهاجرت جایزه مهم “پیشتازی هنر به عنوان یک مهاجر جدید” در کشور کانادا را نصیب خود کرد. کار مستمر پارسا به عنوان یک هنرمند مهاجر برای او عضویت در هیات مدیره کنسول فرهنگ و هنر شهر تورنتو و همچنین ریاست کمیته تئاتر کنسول فرهنگ و هنر این شهر را ارمغان داشت. او می گوید: “از این جایگاه در جهت حمایت از هنرمندان مهاجر و اقلیت‌ها استفاده می کنم.”
Image copyrightSue Balint
این کارگردان ایرانی تبار در سال ۲۰۱۳ مدال سلطنتی ملکه الیزابت دوم را به خاطر خدماتش به تئاتر کانادا، دریافت کرد.
ترجمه سهیل پارسا از نمایش مرگ یزدگرد، نوشته بهرام بیضایی، در سال ۱۹۹۴ جایزه بهترین ترجمه سال و همچنین ترجمه و اقتباس او از نمایشنامه داستانهایی از بارش مهر و مرگ، نوشته عباس نعلبندیان در سال ۲۰۱۴ جایزه بهترین ترجمه و اقتباس را کسب کرد.‬‬
کارگردان نمایش مرگ یزدگرد می گوید: “کار به زبان انگلیسی برای من بسیار لذت بخش است، مخصوصا ترجمه و کار بر روی متون فارسی از نمایشنامه نویسان قدَر ایرانی.”
Image copyrightBrian Damude
Image caption
بهاره یراقی،‌ بازیگر متولد ایران،‌ نقش اول تئاتر عروسی خون را ایفا کرد
آقای پارسا نمایش آرش نوشته بهرام بیضایی، را به زبان‌های اسپانیایی و کروات در کلمبی ا، کوبا و بوسنی به روی صحنه برده است.
او می گوید: “وقتی با قلب خود کار می کنم از تمام بالا و پایین شدنهای بازیگر به هر زبانی که باشد سر درمی آورم و این چالش بسیار شیرین و جذابی است.”
او درباره بازیگران مهاجر که به اجبار باید به زبانی غیر از زبان مادری خود بازی کنند می‌گوید: “اگر بازیگر خلاق باشد از لهجه متفاوتش هم بهترین استفاده را می برد و نمونه بارز آن بازیگر سرشناس ایرانی ساکن سوئد، سوسن تسلیمی است که در تئاتر سوئد توانسته جایگاه خاصی برای خود کسب کند.”
کارگردان نمایش آرش می گوید در انتخاب بازیگرانش جنسیت و نژاد هیچ اهمیتی ندارد، تا آنجا که در بعضی از اجراهایش از نمایشنامه آرش، نقش آرش را بازیگر زن ایفا کرده‌ است. برای او اسطوره فراتر از جنسیت و ملیت است: “اسطوره در یک فرهنگ و کشور زاده می شود ولی بعد از آن حیاتش در هر فرهنگ و ملتی می تواند ادامه یابد. من برای ایفای نقش حلاج در سال ۲۰۰۹ یک بازیگر سفید پوست کانادیی انتخاب کردم. به عقیده من عرفان حلاج، جنسیت، رنگ و نژاد نمی شناسد.”
سهیل پارسا می‌گوید با آنکه از هنرمندان بزرگ جهان تاثیر گرفته‌است، توانسته به سبک و زبان شخصی خودش برسد ولی در این میان بیشترین تاثیر پذیری خود را از بهرام بیضایی می داند.
او می گوید: “با آنکه فقط در دوره دانشجویی در دانشگاه تهران در فرصت کوتاهی شاگرد استاد بهرام بیضایی بودم، بیشترین تاثیر در شکل‌گیری دیدگاه‌های هنری و طرز تفکرم را مدیون او می‌دانم و این تاثیرپذیری بیشتر از خواندن و ترجمه آثار بهرام بیضایی برای من حاصل شده‌است.”
Image copyrightJohn Lauener
Image caption
نمایی از تئاتر حلاج
در اجراهای پارسا طراحی حرکت اهمیت زیادی دارد تا جایی که بعضی‌ها بر این باورند که که کار او تماما یک طراحی حرکت است. بعضی از گروه‌های رقص کانادا از پارسا به عنوان مشاور در کارهایشان سود می برند. او اعتقاد دارد همان اندازه که حرکت در صحنه مهم است ایستایی نیز اهمیت دارد و ایستایی را در نهایت، بخشی از حرکت می داند. به اعتقاد او “ضرورت است که ایجاد حرکت می‌کند و حرکتی که زاده یک ضرورت است، در صحنه تئاتر یک اتفاق می سازد.”
در نمایش‌های او تمرکز زیادی بر روی نور و صدا وجود دارد. طراحی صحنه‌های نمایش‌هایش بسیار ساده و مینیمال و در خدمت اجراست.
او می‌گوید در انتخاب نمایشنامه روح اسطوره‌ای برایش بیشترین اهمیت را دارد.
یکی از تم های مورد علاقه این کارگردان، رمز هستی است. برای او ماحصل اجرای نمایش، طرح سوال درباره رمز هستی در ذهن کارگردان، بازیگر و ببینده‌اش است.
سهیل پارسا قائل به نیروهای ناشناخته‌ایست که در هستی و زندگی ما جریان دارند و این رویکرد را در آثار بزرگانی چون مولانا و خیام گرفته تا آثار لورکا، شکسپیر و بیضایی می‌یابد.
اندیشه ضد خشونت، ضد جنگ و ضد ایدئولوژی، از دیگر دیدگاه‌های او در انتخاب یک متن نمایشی است.
پارسا اعتقاد دارد بسیاری از مشکلات ما از وابستگی به ایدئولوژی‌های خاص و تک‌هویتی بودن انسانها ناشی می شود و این دیدگاه در اکثر تولیدات نمایشی‌اش نمایان است. به عنوان کارگردان او به اکثر تولیداتش ابعاد بی‌زمانی و به مکانی می‌دهد. بی زمانی و بی مکانی یک اثر است که آن را متعلق به حال و همین لحظه می کند. پارسا به ریشه های شرقی و ایرانی اش، در پردازش کارهایش بسیار باور دارد: “به عنوان مثال برای آمادگی خودم در کار بر روی نمایشنامه در انتظار گودو، خیام می خواندم. این دو دنیا را به هم مرتبط می‌دیدم.”
Image copyrightjohn Lauener
Image caption
نمایی از تئاتر درس
تنهایی و ناشناخته های هستی
تم تنهایی انسان و عدم درکش از ناشناخته های هستی یکی دیگر از تم های مورد علاقه اوست. پارسا درباره انتخاب آثار لورکا می گوید: “دنیای شاعرانه لورکا و قدرت شخصیتهای زنش را بسیار دوست دارم واین چیزی است که در آثار بیضایی هم نمایان است. لورکا استادانه از رئالیسم فراتر می رود و وارد دنیای شاعرانه نمایشی می شود و ما را با نیروهای دیگری در زندگی روبرو می کند. هم لورکا و هم بیضایی نویسندگان جهانی هستند. آثار بیضایی آنقدر ایرانی است که جهانی می شود. ما قرار نیست بر روی صحنه فرهنگ خاصی را بازسازی کنیم بلکه قرار است انسان را نمایش دهیم.”
در سال آینده گروه مدرن تایمز بار دیگر نمایشنامه مرگ یزدگرد، اثر بهرام بیضایی را با کارگردانی پارسا در تورنتو و سان فرانسیسکو به روی صحنه خواهد برد. در کنار تولید مرگ یزدگرد، مدرن تایمز پروژه دیگری به نام “معتقدین” را شروع خواهد کرد که درباره نقش ایدئولوژی های مذهبی و سیاسی در اتفاقات قرن بیستم است.
این پروژه نوشته سهیل پارسا و همکار کانادایی‌اش پیتر فاربریج است.
این کارگردان مطرح ایرانی-کانادایی از پیگیریش در ارتباط با تئاتر روز ایران می‌گوید، و بر این باور است که بدون سماجت و پیگیری مداوم هنرمندان داخلی در عرصه تئاتر و موسیقی، این هنرها در ایران نمی توانستند به حیات خود ادامه دهند.
او مشکل اصلی تئاتر در ایران را عدم تداوم کار گروهای تئاتری به دلیل نبودن حمایت از این گروه‌ها و هنرمندان می داند. به اعتقاد او هیچ ضمانت و سیستم حمایتی در ایران برای اجرای گروه‌های نمایشی وجود ندارد و این بزرگترین نقصان برای پویایی این هنر در ایران است
عروسی خونصحنه ای از نمایش عروسی خوت

فروغ فرخزاد! گلی که در بهار چیده شد… خسرو باقرپور

اسفند ۱۳۹۴

khosro BagherpourForoogh
روز چهارشنبه ۲۶ بهمن ماه ۱۳۴۵ بود، هوا سرد بود و گرفته، نزدیک ظهر بود. آمبولانس که ایستاد «احمدشاملو» و «مهدی‌اخوان‌ثالث» تابوت را بیرون کشیدند، طاقه‌ی شال‌ترمه‌ی روی تابوت بوی کافور می‌داد. «هوشنگ ‌ابتهاج» و «سیروس طاهباز» کمک کردند و کمر تابوت را گرفتند، حالا تابوت دیگر از ‌آمبولانس بیرون بود. «سیاوش کسرایی» و «غلامحسین‌ ساعدی» جلو آمدند و همگی با هم تابوت را بلند کردند، «ابراهیم گلستان» در حالی که بی‌صدا می‌گریست، شانه اش را به زیر تابوت کشاند، عده‌ای دیگر هم که آمده‌ بودند شانه به زیر تابوت دادند. ساکت و صامت از میان گورها گذشتند و تابوت را گذاشتند روی سنگ قبر تازه‌ای که کنارش توده‌ای خاک، حاصل از کندن گوری تازه، ریخته شده بود.
شال را از روی تابوت یکی برداشت و با دقت تا کرد. گورکن که انگار دیر متوجه رسیدن آمبولانس شده بود دوان دوان رسید، سلامی کرد و بیلش را که در توده‌ی خاک ها فرو کرده بود بیرون کشید و زمین گذاشت. زنان سیاهپوشی که گویا کمی دیر تر از آمبولانس رسیده بودند، با عجله خود را به جمع سوگوار رساندند. گورکن کنار گور رفت، دستانش را به لبه‌ی گور گذاشت و با چالاکی به داخل آن پرید. چند تا از مردها تابوت را به کنار گور تازه آوردند و زمین گذاشتند، یکی از آنها درب تابوت را برداشت، چند تایی از مردها مرده‌ی کفن پیچ را از درون تابوت با احتیاط تمام بلند کردند و کنار گور بردند. گورکن از درون گور زیر کمر مرده راگرفت. از بیرون قبر هم مردها سر و پای مرده را گرفته بودند، حالا گورکن مرده را کف گور روی شانه‌ی راست خوابانیده بود. زنان بلند می‌گریستند و ضجه می‌زدند. چندی بعد، مردها دست های خاک‌آلود خود را تکاندند و کنار کشیدند. یکی دوتا از زنها و مردها به لبه‌ی گور رفتند، گورکن از همان پایین گره‌ی کفن روی سر مرده را باز کرد و روی او را گشود، فروغ فرخ‌زاد با چهره‌ای آرام و سفید چشمانش را بر هم نهاده بود. همه گریستند، زنان بلند و با هق هق، و مردان آرام تر. حالا گورکن داشت تکه سنگ‌هایی را از کسی می‌گرفت و به درون گور می‌برد. فروغ فرخزاد دفن شده بود و برف هم کم کم داشت می بارید. ساعتی دیگر هیچ کس در گورستان نبود و قبر فروغ زیر بارش ریز و ممتد برف مدفون بود.
«شاید حقیقت آن دو دست جوان بود
آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد
و سال دیگر، وقتی بهار
با آسمان پنجره همخوابه می‌شود
و در تنش فوران می‌کند
فواره ‌های سبز ساقه‌های سبکبار
شکوفه خواهد داد ای یار، ای یگانه‌ترین یار
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد …
مرگ روز۲۴ بهمن به سراغ او آمده بود، در شمال تهران و در خیابان دروس. ساعت چهار و نیم بعدازظهر و در یک حادثه‌ی ناگهانی‌ی تصادف اتومبیل. علت مرگ را هم پزشکی‌ی قانونی ضربه‌ی مغزی و شکستگی‌ی جمجمه اعلام کرده بود. روزنامه ها که خبر مرگش را اعلام کرده بودند نایاب شده بودند، و تیراژ مجلات و نشریاتی که خبر مرگ فروغ را درج کردند به شدت بالا رفت. این امر نشان داد که مرگ فروغ چقدر دوستداران شعر او را اندوهگین کرد. گل وجود فروغ فرخ زاد در جوانی و در اوج شکوفایی‌ی هنری‌ی خویش چیده شد، او اما از یاد نرفته است و در شعر نوین ایران جاودانه است.
▪ فروغ فرخ‌زاد و زندگی
فروغ در روز ۱۵ دی ماه ۱۳۱۳ خورشیدی در تهران به دنیا آمد. پدرش «محمد فرخ‌زاد» سرهنگ ارتش بود و نام مادرش «بتول خانم وزیری‌تبار». خانه‌ی آن ها در محله‌ی امیریه تهران و نزدیک میدان گمرک بود. خودش در پاسخ به سوالی در مورد زندگی‌ی اش می‌گوید: «به نظر من این کار خسته کننده و بی‌مورد است، بالاخره هر کسی که به دنیا می‌آید تاریخ تولدی دارد، اهل شهر یا دهی است، توی مدرسه ای درس خوانده، یک مشت اتفاقات خیلی معمولی و قراردادی توی زندگی‌اش اتفاق افتاده که برای همه می‌افتد، مثل توی جوی افتادن دوره‌ی بچه‌گی، یا مثل تقلب کردن در دوران مدرسه، عاشق شدن دوره‌ی جوانی و از این جور چیزها».
فروغ ۱۳ ساله بود که استعداد سرشار شعری او شروع به بروز کرد. او در این سال ها غزل ‌های ‌شورانگیزی سرود که هرگز چاپ نشدند. در این موقع او دانش آموز «دبیرستان خسرو خاور» بود.
«آرش پژمان» از قول یکی از دوستان فروغ به نام خانم «یزدی» نوشته است: «زنگ‌های انشا برای فروغ بدترین ساعات درس بود. همیشه می‌گفت:(من از انشا متنفرم، بیزارم) برای اینکه انشا خوب می‌نوشت و معلم انشا او را توبیخ می‌کرد و میگفت: فروغ تو اینهارا از کتاب‌ها می‌دزدی!!». فروغ بعد از پایان کلاس نهم در هنرستان بانوان نام نویسی می‌کند و از اساتید معروفی چون «علی‌اصغر پتگر» و «بهجت ‌صدر» تعلیم نقاشی می‌گیرد. در این موقع با «سهراب‌سپهری» آشنا می‌شود. طرح هایی که فروغ از چهره‌ی خودش ترسیم کرده مربوط به این دوره است. فروغ در این دوران به تجربه‌ی هنر های دیگر هم چون خیاطی، طراحی، و گلدوزی می‌پردازد که در شکل‌گیری‌ی استعداد سرشار هنری او تاثیر فراوان داشته‌اند.
فروغ در حالی که فقط ۱۶ سال دارد در سال ۱۳۲۹ با اصرار مادر و اقوام مادری با یکی از اقوام دور مادری اش «پرویزشاپور» که ۳۱ ساله است ازدواج می‌کند، او فکر می‌کند که عاشق شده است!
پانزده سال اختلاف سن نوید زندگی‌ی خوبی را نمی‌دهد. یک سال بعد از ازدواج فروغ صاحب پسری می‌شود که نام او را «کامیار» می‌گذارد. یک سال بعد از ازدواج اختلاف بین فروغ و همسرش بالا می‌گیرد. و او «بین شعر و زندگی‌ی با شوهر» که حرف شوهرش بود، شعر را انتخاب می‌کند.
«یار من شعر و دلدار من شعر
می‌روم تا به‌دست آرم او را.»
فروغ خود گفته است:« آن عشق و ازدواج مضحک در ۱۶ سالگی پایه های زندگی‌ی آینده‌ی مرا متزلزل کرد.»
«قانون شاهانه» به هنگام طلاق، هم فرزندش را از او گرفت و هم حق دیدن او را. جدایی فرزند چون داغی بر دل حساس و نازک فروغ ماند. او دیگر فرزندش، «کامیار» جانش را ندید. فروغ در شانزده سال باقی ‌مانده‌ی عمرش، فرزندش را دیگر هرگز ندید و قسم هایش شد: «به جون بچه‌ام». این جا بود که فروغ «عصیان» کرد چاره را در عشق، و عشق، و باز هم عشق بیشتر یافت. به دوست داشتن روی آورد، به دلبستگی و مهر.
در این زمان او سرود:
«وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ‌های مرا تکه‌تکه می‌کردند،
وقتی که چشم‌های کودکانه‌ی عشق مرا
با دستمال تیره‌ی قانون می‌بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره‌های خون به بیرون می‌پاشید
چیزی نبود، هیچ چیز به‌جز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم، باید، باید، باید
دیوانه وار دوست بدارم»
و زندگی فروغ سرشار از دوستی، عشق و اعتماد و مهر به انسان شد، از شعر سرشار شد، شعری ماندگار و ابدی، تا ساعت چهار و نیم بعدازظهر روز دوشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۴۵ در خیابان دروس تهران. زمانی که فروغ نابهنگام و ناگهان رفت.
انگار برای خودش سروده بود:
«به مادرم گفتم: دیگر تمام شد
گفتم: همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می‌افتد
باید برای روزنامه تسلیت بفرستی.»
▪ فروغ فرخ‌زاد و شعر
اولین مجموعه‌ی اشعار فروغ نام «اسیر» را بر خود دارد. این کتاب ۴۴ سروده را شامل می‌شود.
این کتاب در زمانی که او فقط ۱۸ سال دارد در سال ۱۳۳۱ به چاپ می‌رسد.
«آقای شجاع‌الدین‌شفا» بر این کتاب مقدمه‌ای می‌نگارد.
او در سال ۱۳۳۵ دومین مجموعه‌ی اشعار خویش را با نام «دیوار» عرضه می‌کند. با چاپ این دو مجموعه باران شماتت و ناسزا و اتهام از جانب کوته بینان بر او باریدن می‌گیرد. ولی او با این که بار ها تا اوج نا امیدی می‌رود، برسر عزم جزم خویش می‌ایستد و همه‌ی ناملایمات را تاب می‌آورد و شعر می‌سراید.در این دوران همه به فروغ می‌تازند از «روشنفکران اصیل و مردمی» گرفته تا «اندیشمندان و هنرمندان» آن زمان.
او تنها می‌ماند در «اتاقی که به اندازه‌ی یک تنهایی است» اطرافیان وی نیز چنان که خود در (ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد) گفته است این ها بودند:
«جنازه های خوشبخت
جنازه های ملول
جنازه های خوش‌برخورد، خوش‌پوش، خوش خوراک.»
او در جامعه ای فاسد که به زور می‌باید به «تمدن بزرگ» برسد، و سرکوب رعب آور «ساواک» نفس را در گلوی آزادی حبس کرده است از سکوت می‌ترسید، او می‌سرود:
«من از زمانی
که قلب خود را گم کرده است می‌ترسم
من از تصور بیهودگی‌ی این همه دست
و از تجسم بیگانگی‌ی این همه صورت می‌ترسم»
فروغ در سال ۱۳۳۶ سومین مجموعه‌ی اشعارش را را با نام «عصیان» به چاپ می‌رساند.
او در مورد «دیوار» و «عصیان» گفته بود: « دیوار و عصیان در واقع دست و پا زدنی است مایوسانه در میان دو مرحله از زندگی. آخرین نفس زدن‌های پیش از یک نوع رهایی است. آدم به مرحله‌ی تفکر می‌رسد، در جوانی احساسات ریشه‌های سستی دارند، فقط جذبه‌شان بیشتر است. اگر بعدا به وسیله‌ی فکر رهبری نشوند و یا نتیجه‌ی تفکر نباشند، خشک می‌شوند و تمام می‌شوند. من به دنیای اطرافم و به اشیای اطرافم و آدم‌های اطرافم و خطوط اصلی‌ی این دنیا نگاه کردم، آن را کشف کردم، و وقتی که خواستم بگویمش، دیدم کلمه لازم دارم، کلمه‌های تازه که مربوط به همان دنیا می‌شود. اگر می‌ترسیدم می‌مردم. اما نترسیدم.»
در سال ۱۳۴۲ فروغ مجموعه ای جدید از اشعار خویش را با نام «تولدی دیگر»به دوستداران شعرش تقدیم می‌کند. او در مصاحبه‌ای که با «م. آزاد» میکند، میگوید: «من در مورد کار خودم قاضی‌ی ظالمی هستم. وقتی به کتاب «تولدی ‌دیگر» نگاه می‌کنم، متاسف می‌شوم. این حاصل چهار سال زندگی‌ی من است و خیلی کم است. من ترازو در دست ندارم و شعر هایم را وزن نمی‌کنم اما از خودم انتظار بیشتری دارم. شب که می‌خواهم بخوابم از خودم می‌پرسم امروز چه کردی؟ عیب کار من این است که می‌توانست خیلی بهتر باشد و خیلی سریع تر رشد کند، اما من احمق جلواش را گرفتم، با تنبلی، نومیدی‌های فیلسوفانه، دلسردی هایی که حاصل تنگ فکری و توقعات احمقانه از زندگی‌داشتن است….» فروغ فرخ‌زاد اما با سرودن مجموعه اشعار «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» اعجاب شاعران بزرگ زمان خویش را برانگیخت و کارستان بزرگ خویش را صورت تحقق بخشید.
او یکی از مدرن ترین و با اصالت ترین چهره های شعری معاصر است. او در «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» شاعره‌ای مدرن و خلاق است. او می‌کوشد وزن را از نو بسازد، به آفرینش شعری دست می‌یازد، که دارای اوزان متفاوت است. «علی‌باباچاهی» در این مورد می‌گوید: «فروغ درگیری با وزن را به موازات درگیری های تازه‌اش با تصویر، در گیری با واژگان به اصطلاح غیر شاعرانه پیش می‌برد. او تصاویر، مفاهیم و افکار آشنا را در متنی نا آشنا بیان می‌کند، از این رو از وزن نیمایی، نوعی موسیقی‌ی حسی و از چند وزنی، چند صدایی را در فضایی جدید به دست می‌دهد.» در این ارتباط به سروده‌ی زیر دقت کنید:
و این منم
زنی تنها
در آستانه‌ی فصلی سرد
در ابتدای درک هستی‌ی آلوده‌ی زمین
و ناتوانی‌ی این دست‌های سیمانی
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
امروز روز اول دی ماه است
من راز فصل ها را می‌فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک، خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش
…..
…..
(از ایمان بیاوریم به…)
فاصله گیری فروغ در این شعر از اشعار متداول و حتی از شعر شاعران پیشرو امروزی، در آن جا است که وی از منظری دیگرگون و غیر متعارف هم به شعر و درک از شعر و هم به دنیای پیرامون خود می‌نگرد. او شعری را ارائه می‌کند که نامنتظر و غیر قابل انتظار است. و گاه اشعار او از چنان سادگی شگفت‌آوری برخوردارند که در اطلاق «شعر» به آنان شعر شناس دچار تردید می‌شود، به این نمونه دقت کنید:
در کوچه باد می‌آید
این ابتدای ویرانی است
آن روز هم که دست‌های تو ویران شدند باد می‌آمد.
….
….
(از ایمان بیاوریم به)…
شعر فروغ دارای ویژگی‌هایی مخصوص به خود است، او اهل خطر و دست یازیدن به تجارب جدید است. فروغ در شعر نگاه به انسان دارد، در جستجوی زیبایی است، او شکنندگی‌ی انسان، دغدغه های او و زخم‌های او را کاوش و بیان می‌کند. فروغ به شعر زنانه و شعر معاصر ایران آبرو و اعتبار بخشیده است.
افسوس که زندگی به فروغ فرخزاد فرصتی اندک برای فعالیت و کنکاش و آفرینش در عرصه‌ی جادویی شعر داد، ولی همین فرصت اندک از فروغ چهره‌ی درخشانی ساخته است که پویایی، صداقت، و تسلط بر بیان، معنی و شعر مشخصه‌ی بارز آن است.
فروغ با نفی مانایی و طرح سوال “چرا توقف کنم؟ چرا؟” از بیابان سنت در شعر و زندگی و زنانگی عبور کرده است. او با بیرون کشیدن شعر خود از مانداب کهنگی و تکرار مکررات در شعر ایران، گستره های بسیطی را بر منظر شعر نوین ایران گشوده است. شعر فروغ چونان جاده ای است که رهسپاران شعر مدرن و امروزین ایران به سوی افق های روشن از آن گذشته اند و می گذرند. برای تداوم رشد موزون شعر مدرن و انسانی ایران باید از فروغ نیز عبور کرد. حرکت و پرهیز از توقف و دست یازیدن به خطر در ذهن و زبان از میراث بزرگ فروغ فرخزاد در شعر نوین پارسی است. برای نسل امروز و فردا سیمای انسانی‌ی فروغ فرخ‌زاد سیمای ماندگار و جاودانه‌ای است.
▪ این نوشتار پیش از این در کتاب “حکایت با صبا” به قلم نویسنده آمده است. در این جا نکاتی بر آن افزوده شده است.
▪ دوست مهربان و عزیزم حسین منصوری، پسر خوانده ی فروغ فرخ زاد، بعد از بازچاپ مطلب فوق، نکاتی را به من متذکر شده است، که آن چه در پیوند با متن فوق است عینا در این جا می آورم: “…روز تولد فروغ پانزدهم دی ماه نیست. سرهنگ فرخ زاد طبق عادت روز تولد فرزندانش را در صفحه ی اول قرآنش ثبت میکرد. در آنجا روز تولد فروغ را هشتم دی ماه ۱٣۱٣ نوشته است. و دوم اینکه فروغ به اصرار مادرش همسر شاپور نشد، بلکه خودش با اصرار تمام میخواست به همسری او درآید
12742004_10154070705584406_460355623969650482_naramgah forogh

ولنتاین – ابوالفضل سپاسی

اسفند ۱۳۹۴

عشق خلاق همه اندیشه ها است// عشق آتش میزند ، بر سینه ها
عشق تعبیر تمام خواب ها است// عشق تاب وقوت بی تاب ها است
عشق گردنبند الماس دل است// عشق طوفان است ، اما ساحل است
علی حیدری

مردمان ولنتاین را با چند شاخه گل، یک بسته شکلات ویا هدیه ای گرانبها
با عشق بیکدیگر تقدیم میکنند. من اما این نوشته را تقدیم به همه زوجهائی میکنم که سالهای زیادی را با یکدیگر میگذرانند اما مرور زمان رنگ عشق زندگیشان را تیره کرده است. ودائم درحال فرسایش روح یکدیگرند آنچنانکه هیچ ولنتاینی آنها رادوباره با یکدیگر مهربان نمی کند.
عزیزان من:
۱- روح انسان بسیار لطیف تر از جسم آدمی است. عصبانیت حتا برای مسائل ناچیز و زود گذر روح را زخمی میکند، زخمی که به آسانی ترمیم نمیشود.انتظار بیهوده ای است که فکر کنیم دیگران باید مواظب باشند که ما عصبانی نشویم، وقتی آدمی بفکر سلامت روان خودش نباشد از دیگران چه توقعی میتوان داشت. سعدی میگوید:
«آتش خشم ابتدا در خداوند خشم افتد، پس انگه خصم را بسوزاند یا نسوزاند
۲- قطار زندگی از مزارع سر سبز، دشت های پر گل وبیابانهای خشک وبی آب وعلف عبور کرده ومیکند چرا باید همیشه ناهمواریها و سختی ها عبور از بیابانها ،که در موقع خودش روحمان را آزرده واینک گذشته است را بیاد داشته باشیم؟
۳- با احترام به نظریه حلال مشکلات بودن پول وثروت، باید دانست که وقتی پول بحد خواست ما نیست چه خوب است که با همان مقدار اندک وموجود که داریم خوب زندگی کنیم، این هنرزندگی کردن است که اگر داریم باید به آن ببالیم.
یادمان باشد که عمر کوتاه وفرصت های بدون بازگشت، به راحتی از دست رفتی است.
وکلام آخر اینکه دنیای امروز ما پراست ازکتابها، نوشته ها وگفتار های نغز، دل انگیز وآموزنده چه خوب است که با آنها در ارتباط باشیم ودیوار اتاقمان را با نوشته های خوب وزیبا تزئین کنیم، ویادمان باشد زندگی با عشق زیبا است آن را بکام خود ودیگران تلخ نکنیم شاعری میکوید:
زندگی رازشکوفائی گلهای یخ است // زیر سر پنجه قهار زمستان عبوس

چیکو مندز و جنگل بارانی – نویسنده : کلیر اسوین ، برگردان-احمد قندهاری

اسفند ۱۳۹۴

ahmad1

مردی که با کوشش و شجاعت توانست مانع نابودی بزرگترین جنگل دنیا شود

یک روز بعد از ظهر، هوا گرم و دم کرده بود. زیر پوش چیکو خیس عرق بود و به تنش چسبیده بود. او در عمق جنگل که کمی تاریک هم بود، به آسانی و با سرعت ، از لابلای درختان در حال عبور بود. این جا خانه ، زندگی و محل کار او بود. بعد ها برای نجات این جنگل زیبا و پر اهمیت ، که نقشی اسا سی در زندگی منطقه ، حتا در کشور های مجاور داشت تلاش های بسیار کرد. جنگل انبوه پر باران آمازون که به ” جنگل بارانی ” معروف است. یکی از مکان های جالب روی کره ی زمین است. این جنگل ، بزرگترین ، قدیمی ترین و غنی ترین جنگل جهان است. اندازه ی آن تقریبا به بزرگی کشور استرالیا است .این جنگل محل زندگی ملیون ها حیوانات مختلف ، گیاهان و پرندگان است و بیشترین آب شیرین جهان در اینجا قرار دارد. درختان و گیاهان جنگلی آن پاک

کننده ی آلودگی های هوای منطقه ی بزرگی از کره ی زمین است. این جنگل ، احتمالا مهمترین و با ارزش ترین محل برای اینده ی بشر است.

چیکو مندز در ۱۵ دسامبر سال ۱۹۴۴ در شهراگساپوری نزدیک آمازون در کشور برزیل متولد شد. درآن سال ها در منطقه ی جنگل بارانی ، مدرسه ای وجود نداشت. چیکو ، مانند بقیه ی بچه ها از ۹ سالگی شروع به کار کردن کرد. کار پسر های جوان گرفتن شیره ی شیری رنگ ، از درختان مخصوصی در جنگل بود. این شیره ی کش دار به شیره ی لاستیک معروف است. آن ها این شیره ها را به کار خانه های محلی می فروختند. این یک روش قدیمی کسب درآمد نو جوانان کشاورز بود. گرفتن شیره ی درخت ، به روشی که آن ها به کار می بردند به درخت لطمه ای نمی زد. در نتیجه هم درختان و هم مردم در کنار هم زندگی می کردند. به عنوان یک جوان، چیکو هیچ اطلاعی در باره ی دنیای خارج از این محل نداشت. او فقط به کار و خانواده اش توجه داشت. ولی وقتی بزرگتر شد ، اطلاعاتی در باره ی جنگل بارانی پیدا کرد. او یاد گرفته بود که چگونه از گیاهان این جنگل دارو و غذا درست کند. مانند مردمی که از هزاران
سال پیش هم همین کار را می کردند. او متوجه شده بود که همه ی مردم باید از این جنگل با دقت مراقبت کنند. ولی خودخواهی و پول پرستی بعضی از افراد به آن ها اجازه نمی داد که برای نسل های آینده فکر کنند. وقتی چیکو بزرگ تر شده بود، متوجه شد که قسمتی از جنگل ، به وسیله ی افراد سود جو تخریب شد. در نزدیکی شهر اگساپوری ، هزاران درخت سوزانده شد تا زمین جنگل به مزرعه
جدید ی تبدیل شود. چیکو متوجه شده بود که بدون جنگل ، این زمین ها خشک و خاک آن بی قوت خواهد شد. پس از چند سال ، غذا و گیاه برای حیوانات به وجود نمی آید. اگر سود جویان باز هم درختان بیشتری را قطع کنند ، مساله خشک شدن منطقه و بی حاصل شدن خاک جدی تر خواهد شد. در قسمت های دیگر آمازون ، قسمت هایی از جنگل به خاطر ساختن جاده و ایجاد ایستگاه های برق ، درختان زیادی از بین رفتند. سود جویان ، بلافاصله این درخت ها را قطع می کردند وتنه ی درختان را خیلی ارزان به کار خانه های کاغذ سازی و سازندگان لوازم منزل می فروختند.
جنگل بارانی بیشتر از ۱۸۰ ملیون سال قدمت دارد. وقتی به این شیوه درختانش قطع شود ، به این ساده گی ها درختان جدید ، جای گزین درخت های قبلی نخواهد شد. . در واقع باید گفت که آن قسمت ها ، برای همیشه از حالت جنگل خارج خواهد شد. چیکو نسبت به تجار و مزرعه دارانی که مبادرت به قطع درختان می کردند ، احساس خشم داشت. به نظر او جنگل بارانی اهمیت ویژه ای برای نسل های آینده خواهد داشت و دلش می خواست این جنگل به همین شکل

حفظ و حراست شود. ولی چیکو یک کشاورز فقیر و جمع کننده ی شیره درخت بود وقتی او در این باره با مزرعه داران صحبت می کرد آن ها اصلا به حرف های او گوش نمی کردند. پول برای آن ها در زندگی از همه چیز مهم تر بود. چیکو با سیا ستمداران محلی نیز صحبت کرد ولی آن ها هم فقط به فکر حفظ قدرت بودند. چیکو و امثال او برای آن ها اهمیتی نداشتند
چیکو به فکر افتاد که مستقیما با مردم صحبت و آن ها را نسبت به مساله آگاه کند. چیکو به مردم گفت اگر جنگل از بین برود ، ضرر جبران ناپذیری به مردم و کشور وارد خواهد شد. پس از مدت ها تلاش ، متوجه شد که صد ها نفر از مردم با او هم عقیده اند. در نتیجه امیدش بیشتر شد. این بار مردم به صورت دستجمعی اعتراض کردند ولی با این حال تجار ثروتمند که مشغول قطع درختان بودند، توجهی به اعتراض های مردم نکردند. این تجار قدرتمند و سیاستمداران حریص حاضر به هر کاری بودند تا جنگ با چیکو خاتمه یابد.
چیکو دشمنان زیادی در اگساپوری برای خودش درست کرده بود و زندگیش به خطر افتاده بود. چیکو خواستار جنگ و دعوی نبود، بلکه طرفدار حل مسالمت آمیز مساله بود. او می گفت این مسال نه با گلوله و چاقو بلکه با گفتگو باید حل شود. چیکو بازهم با مردم بیشتری در این زمینه صحبت کرد. او به آن ها می گفت زندگی و کسب و کارتان در خطر است.. اگر سود جویان به همین ترتیب جنگل ها را از بین ببرند، همه ی ما و نسل های آینده نابود خواهیم شد. به این ترتیب مردم بیشتر آگاه شدند. حتا وقتی سرمایه داران بزرگ ، برای صاف کردن جنگل و از بین بردن درختان اقدام می کردند، چیکو هم مردم زیادی زا به آن محل می برد که جلوی کار گرفته شود. به زودی مردم واقعا جلوی قطع درختان و از بین بردن جنگل را گرفتند. به این ترتیب قسمت بزرگی از جنگل از تخریب و نابودی نجات یافت.

مبارزه ی چیکو ، بسیاری از مردم فقیر منطقه مانند رانندگان وسائل قطع درخت و کارگران کارخانه های چوب بری را بیکار کرد.چیکو به آن ها گفت شما می توانید مانند ما شیره ی درختان را بگیرید و آن را به کار خانه ها بفروشید. و از گیاهان جنگل، مواد دارویی تهیه کنید و از میوه های جنگل هم استفاده کنید.
ما همه باید از جنگل مراقبت کنیم و از محصولات آن کسب در آمدنمائیم. نسل های آینده به این جنگل نیاز دارند. در دهه ی ۱۹۸۰ ، این فکر خطرناک بود. تجارت برای دولت برزیل اهمیت ویژه ای داشت. برزیل ، کشوری ثروتمند نبود. ظاهرا دولت می خواست به مردم کمک کند و سرمایه گذاری خارجی برای دولت مهم بود. لذا خود دولت به کشاورزان پول می داد که جنگل را آتش بزنند تا زمین کشاورزی ایجاد شود و مردم به کشاورزی بپردازند. اکثر مردم با این فکر موافق بودند. چیکو تنها کسی بود که بر علیه این کار قد علم کرده بود. با کار چیکو، قسمت هایی از جنگل از تخریب مصون ماند. او می گفت اگر مردم آگاهی بیشتر پیدا کنند با او همراه خواهند شد.
به همین خاطر چیکو به سراسر کشور سفر کرد و مشکل را به به روش جدیدی برای مردم شرح داد . او می گفت وقتی جنگل از بین برود دو اتفاق خواهد افتاد. اتفاق اول این است که زمین های جدیدی برای کشاورزی ایجاد خواهد شد و این کار در کوتاه مدت به نفع کشور است واین خوب است ولی اتفاق دوم این است که هزاران حیوان و گیاه و درخت از بین خواهند رفت. در دراز مدت این منبع طبیعی یعنی جنگل بارانی بیشتر از کشاورزی به نفع مردم و دولت خواهد بود. البته اکثر مردم متوجه عمق سخنان چیکو نشدند ولی دانشمندان با عقیده ی چیکو موافق بودند و اعلام کردند که ، در دراز مدت وجود جنگل به نفع مردم و کشور است.
در سال ۱۹۸۵ ، چیکو یک گروه ملی از مردمی که از طریق وجود جنگل ارتزاق می کردند را تشکیل داد و آهسته آهسته مردم برزیل متوجه فواید نظریه

ی چیکو در مورد حفظ جنگل شده بودند. تجار بزرگ برزیل از موفقیت چیکو در شهر اگساپوری اطلاع یافتند و نگران منافع خود شدند. همان قدر که چیکو مردمی تر می شد به همان اندازه دشمنانش نیز بیشتر می شدند. سیاستمداران و تجار بزرگ خیلی از دست چیکو عصبانی بودند. تجار پول زیادی به سیاستمداران دادند که از منافع آن ها حراست کنند. از طرفی سیاستمداران هم نیروی خود را بر علیه چیکو بسیج کردند. آن ها زندگی و کار او را تا حد ممکن سخت و دشوار کردند، حتا او را برای مدتی به زندان انداختند. ولی چیکو از مبارزه دست نکشید. او می دانست که زندگیش در خطر است و بسیاری از سود جویان خواستار مرگ او بودند.
شرکت های بزرگ بین المللی ، صاحبان بزرگترین مزارع و کارخانه جات آمازون در جنگل بارانی بودند ، چیکو فکر کرد ممکن است گفتگوی رو در رو با رؤسای شرکت ها بهترین راه برای نجات جنگل بارانی باشد. به همین علت در اواخر سال ۱۹۸۵ چیکو به ایالات متحده ی آمریکا رفت و با بسیاری از رؤسای شرکت های بزرگ به گفتگو پر داخت.بعضی از رؤسای شرکت ها اصلا به حرف های او توجه نکردند. در این زمان مرد شجاعی مانند چیکو از برزیل خوراک مناسبی برای روزنامه ها بود. در نتیجه چیکو هم معروف شد و هم مورد توجه مردم سراسر آمریکا قرار گرفت. بالاخره مردم به باور ی جدید رسیدند و آن این بود که آن ها خواهان دنیای سالم تری برای فرزندان خود شدند. روز نامه ها با او مصاحبه کردند و تهیه کنندگان تلویزیو نی برنامه هایی در باره ی او و افکارش ساختند.
افراد مهمی خواستار ملاقات با او شدند. هر روز تعداد بیشتری از مردم ، پول جهت حفظ و حراست جنگل بارانی به سازمان محافظت از جنگل ارسال می کردند. با این حال زمین داران بزرگ و تجار هنوز مشغول ازبین بردن درختان جنگل بارانی بوند. تا سریعا به در آمد راحتی دست یابند.

بعضی از سیاستمداران صالح برزیل ، متوجه شدند که نظریه ی چیکو برای جهان بخصوص برای کشور برزیل فوق العاده مهم است. در نتیجه دولت مجبور شد که از تخریب بقیه ی جنگل جلو گیری کند. در نوامبر سال ۱۹۸۸ ، نظریه ی چیکو به صورت قانون در آمد و در بخش هایی از کشور اعمال شد. مردم هم براستی خواهان توقف تخریب جنگل شدند. زیرا بسیاری از مردم می توانستند از میوه های درختان و گیاهان دارویی و شیره ی درختان استفاده کنند و زندگی خود را تامین نمایند. در واقع کوشش های چیکو به نتایج خوبی رسیده بود که کسی چیکو را متوقف کرد.
چیکو مندز ، مدافع سر سخت حفظ جنگل در حیاط خانه اش در ۲۲ دسامبر سال ۱۹۸۸ به قتل رسید. غافل از این که چیکو مردم را بیدار کرده بود و این بیداری با از بین بردن چیکو از بین نخواهد رفت. بسیاری از مردم می دانستند که چه کسی چیکو را کشت. این شخص ، آدم مهمی در دولت و تجارت بود. هیچ کس جرات ابراز نداشت و از عهده ی اثبات جرم نیز بر نیامد. . اگر چه زندگی چیکو کوتاه بود ولی ایده ی شجاعانه ی او به وسیله ی دیگر مردم دنبال شد.
بعد از مرگ چیکو ، مردم سراسر جهان ، کمک های مالی فراوانی کردند ، تا اهداف چیکو دنبال شود. قسمت های مهمی از جنگل بارانی از نابودی نجات یافت وعده ای مسئول مراقبت از آن شدند. شرکت های بزرگ بین المللی هم مقدار زیادی پول و هم مقدار زیادی از قدرت خود را در این منطقه از دست دادند.
متاسفانه امروز هم بسیاری از مردم در حال از بین بردن جنگل بارانی آمازون هستند. صد ها نوع جانور و گیاه هر روز ازبین میروند. متاسفانه بیشتر از ۲۰ در صد این جنگل از بین رفته است. دانشمندان می گویند حدود یک ملیون سال طول می کشد تا دوباره قسمت های تخریب شده ی جنگل به صورت اول در آید.

ولی با این سرعت که دارند جنگل را از بین می برند این جنگل با این عظمت تا ۵۰ سال دیگر بکلی نابود می شود.
مانباید کار شجاعانه ی چیکو و مردم شبیه او را فراموش کنیم. یک مرد به تنهایی توانست افکار جهان را متوجه ی نجات جهان کند. ما باید بشتر دقت کنیم حتا در مورد لوازمی که می خریم حساس باشیم اعمال ما می تواند جنگل ها را از نابودی نجات دهد. اهداف شجاعانه ی چیکو باید ادامه یابد تا آینده ی جهان وضع بهتری پیدا کند.

یک درد دل – هاشم کرباسی

اسفند ۱۳۹۴

ما در مورد کتاب و نویسنده و بطور کلی ادبیات، پس ازانقلاب و این مهاجرت بسیار گسترده، علاوه بر درد ” نخواندن ” و بی علاقگی و کم حوصلگی در این مورد، گرفتار شکاف بزرگی نیز هستیم که بین بخصوص روشنفکران مقیم ایران، و آنها که بهر دلیل به خارج آمده اند ایجاد شده است.
این ها که در خارج هستند از تحولات و رخداد های ادبی درون و کتاب ها و نویسندگان جدید آگاهی چندانی ندارند و آنها که در داخلند، از این هم بدتر، ضمن بی اطلاعی از این گونه تحولات در خارج، خود را تافته جدا بافته هم می دانند و نمی دانند که چه آثار و نویسندگانی که بهر حال ایرانی هستند در خارج وجود دارند. در حالیکه با کمترین توجه می توان پی برد که از هر ملتی چه نویسندگان قدری در خارج از کشورشان چه قدی آراسته اند..

براین بی توجهی و بی اطلاعی بایستی سانسور راهم اضافه کر که حتا شامل پست و نرساندن کتاب ها و مطالب ادبی نیز می شود.
ادبیات چون نهالی است که رشد روزانه و در تمام فصول دارد، و اینک هم در ایران و هم در خارج نویسندگان صاحب سبکی خود را نشان داده اند در حالیکه با یکدیگر آشنا نیستند و از آثار خود تا آن حد بی خبرند که نام کتاب های هم را نمی دانند.

وقتی از نویسندگان داخل ایران در مورد نویسندگان خارج از کشور پرسش می شود یا نمی دانند یا اسامی را که سالهاست در گذشته اند چون جمالزاده را بر زبان می آورند ، بهر حال از نویسندگان
جدید و آثارشان آگاهی ندارند. و اگر بهشان بر نخورد بیشتر خود را می شناسند و چون بهر حال از امکانات ایران برخوردارند و صحبت هائی که در مورشان می شود هوائیشان می کنند و کسی را جز خودشان نمی بینند با کلی خود شیفتگی.
ما در حقیقت بایستی با هم باشیم و هر کداممان این حق را به همه نویسندگان دیگر بدهیم که در راه اعتلای ادبیات ما تلاش می کنند.

درست است فیلترینگ که طرفند حضرات است برای عزیزان درون ایجاد سد کرده است ولی اولن به طروق مختلف می توان بر آن فائق آمد، و دیگر اینکه نباید دل را به هندوانه های زیر بغل خوش کرد و گذاشت کبر وجودمان را تسخیر کند. نام نمی برم ولی می دانم که خودشان می دانند.
و نویسندگان برون بخصوص آن ها که گذشته ای داشته اند ” و متاسفانه مثل جای آبله در چهره شان ماندگار شده است ” هنوز آن باد را حفظ کرده اند و هر نوشته ای را یا نمی خوانند، یا با دنیائی تفرعن
به آن نگاه می کنند و اگر هم بهر دلیل خواستند در مورد آن حرف بزنند ادبیات بدی را به کار می گیرند.

یکپارچگی و با هم بودن و از کار های یکدیگر مطلع شدن و در ارتباط پستی و ئی میلی بودن ادبیات ما را بارور، وکار آمد می کند. بهمانگونه که در سایر کشور ها جاری است. مگر می شود مردم و نویسندگان درون کشور ” چک ” و مردم پراکنده این کشوردر سراسر دنیا از حضور و آثار ” میلان کوندرا ” بی اطلاع باشند و یا با نام و آثار ” واسلاو هاول ” آشنا نباشند؟ و آیا در رابط با دوستداران ادبیات، ایرانی ها چه در درون و چه در بیرون چنین آگاهی از هم دارند؟

می پرسم: چه تعدادی می دانند که ما نویسنده خوبی بنام ” فریبا وفی ” و بسیاری چون او را داریم؟ و یا آثارشان را به نام می شناسیم؟ ” از خیر خواندن آنها می گذرم ” و چه تعدادی در درون ایران می دانند که ما در خارج از کشور، شعرائی چون ” خسرو باقر پوریا عیدی نعمتی ” و بسیاری دیگر را داریم، و با کار هایشن آشنا هستند؟
ما باهم بیگانه ایم، ویا متاسفانه جز خودمان را قبول نداریم و در برج تفرعن خود محبوس تکبریم؟ بیشتر مان چون خاله سوسکه فقط قربان دست و پای بلورین!! خود می رویم.
این گویا بشکلی از قدیم و ندیم وجود داشته است. شما هیچ گونه اشارهای نه از سوی ” حافظ ” در مورد ” عبید ” می یابید و نه در آثار ” عبید ” از حافظ در حالیکه هم زمان بوده اند.
این را از این جهت عنوان کردم که شاید برحسب تصادف این بار ” برود میخ آهنین در سنگ “

تقدیم به استاد دکتر محمود کویر و همه‌ی یاران و ایرانیان وطن‌دوست – علی مدرسی

اسفند ۱۳۹۴

افتخار می‌کنم که پژوهشگر فرهیخته، استاد دکتر کویر، در بکی از برنامه‌های خود، نعبیر این‌جانب را در مقاله‌ی ” شاهنامه و آخرش” که در سایت متن نو و مجله یزدا منتشر شده بود، به‌عنوان یکی از تعابیر قابل تأمل مطرح فرموده بودند. ضمن سپاس از ایشان و همه دوستانی که در طول هفته گذشته مرا مورد محبت قرار داده‌اند، با تقدیم ویدئوی سخنان استاد کویر و در پاسخ به سئوالات عزیزان، توضیحات تکمیلی زیر تقدیم می‌گردد. امید که حوصله نموده متن را به دقت بخوانید.
۱ – ضمن تأیید نظر استاد درباره‌ی علت وجودی ضرب‌المثل‌ها، یادآوری می‌شود که مثل‌ها عموماٌ در شرایط خاص زمانی و مکانی و در پاسخ به خواسته‌های مردمان به وجود آمده‌اند.
۲ – در زمان‌های گذشته نقال‌ها، سریال‌وار داستان‌های شاهنامه را در قهوه‌خانه‌ها برای مردم بازگو می‌کردند. و از آنجا که بسیاری از داستان‌های شاهنامه مانند سیاوش، رستم و سهراب و … غم‌انگیز بوده‌اند، مردم مشتاق به هم وعده می‌دادند که صبر و تحمل کنید، آخر داستان‌ها با خوشی تمام می‌شود. مثلا اگر سیاوش کشته شد، کیخسروی پیدا می‌شود و انتقامش را خواهد گرفت و … بدین ترتیب شاید یکی از دلایل ابداع این ضرب‌المثل چنین بوده است. در هر حال ربطی به اعراب ندارد تا این ضرب‌المثل را ساخته باشند.
۳ –همان گونه که در مقدمه مقاله اینجانب آمده است: ” ملی گرایی افراطی همانقدر زیانبار و ویرانگر است که بی‌توجهی و بی‌مهری به فرهنگ و آداب و رسوم شایسته ملی! متاسفانه گروهی دانسته یا نا‌دانسته به نوعی ملی‌گرایی افراطی دامن می‌زنند و با طرح مطالب خلاف واقع و تفرقه برانگیز، تعصبات کور را تقویت می‌کنند. از جمله قسمتی از یک پیامک که اخیرا شایع شده است چنین است: اعراب به ما آموختند بگوییم شاهنامه آخرش خوش است چون آخر شاهنامه، ایرانیان از اعراب شکست می‌خورند… “. بر این باورم که گویندگان این پیامک‌ها، دانسته یا نادانسته اثر بزرگ فردوسی را نیز زیر سئوال می‌برند.
۴ – از همان ابتدای یورش تازیان، مقاومت‌ها و جنبش‌های مختلف ایرانی، چه در بعد نظامی و چه در بعد فرهنگی در مقابل مهاجمان شکل گرفت. که هیچگاه مورد علاقه مهاجمان نبود و با شدت و با خشونت با این جنبش‌ها برخورد شده است.
۵ – مقاومت و مبارزات نظامی مردم و سردارانی چون ابومسلم و سنباد و استاد سیس و بابک و مازیار و حمزه آذرک و … با نیرنگ و فریب و بی رحمی تمام به خاک و خون کشیده شد. تا سرانجام یعقوب‌لیث، طاهریان، سامانیان و … گام به گام موفق به احیاء استقلال ایران شدند.
۶ – مبارزات فرهنگی مردم ایران و بزرگانی چون اسماعیل یسار، روزبه ( ابن مقفع)، شهید و ابو شکور بلخی، رودکی، بوعلی، دقیقی، و … نیز سرنوشتی بهتر از مبارزات نظامی نداشت. به طوریکه اسماعیل یسار پس از شکنجه تبعید شد. اشعار رودکی و ابوشکور و ترجمه‌های ابن مقفع و بوعلی از بین برده شد. ابن مقفع و دقیقی ترور شدند. حتی مردآویج که در صدد بازیابی سنن ایرانی بود، پس از بزرگزاری جشن سده، ترور شد و …
۷ – در چنین شرایطی فردوسی بزرگ کار خود را شروع کرد. و خود اطمینان نداشت که بتواند این کار عظیم را به پایان برساند.
مگر خود درنگم نباشد بسی بباید سپردن به دیگر کسی
۸ – فردوسی در پایان شاهنامه خلاصه و مانیفست این اثر بزرگ را در چند بیت بیان می‌کند که بسیار زیبا، امید آفرین، اثربخش و حرکت‌زا است. از جمله:
سدیگر سیاوش، ز تخم کیان / کمر بست، بی‌آرزو، بر میان
به گفتار گرسیوز، افراسیاب / ببرد از روان و خرد شرم و آب
جهاندار کیخسرو از پشت اوی / بیامد جهان کرد پر گفتگوی
نیا را به خنجر به دو نیم کرد / سر کینه جویان پر از بیم کرد …
۹ – در چنین شرایط و اوضاع و احوالی وقتی فردوسی موفق می‌شود، شاهنامه را به پایان ببرد، سرشار از غرور و خوشحال از عظمت کاری که کرده است و خود بیش از هر کس می‌داند که چه کرده است، در آخر شاهنامه خوش‌ترین و زیبا‌ترین پیامی را که می‌تواند ملتی در حال احتضار و نابودی دریافت کند، دردمندانه و صمیمانه اما پر صلابت و پرغرور و با افتخار فریاد می‌کند:
بناهای آباد گردد خراب / ز باران و از تابش آفتاب
پی افکندم از نظم کاخی بلند / که از باد و باران نیابد گزند
بسی رنج بردم در این سال سی / عجم زنده کردم بدین پارسی
نمیرم از این پس که من زنده ام / که تخم سخن را پراکنده‌ام
هر آن کس که دارد هش و رای و دین / پس از مرگ بر من کند آفرین
۱۰ – و تو ای دوست گرامی بدان که: شاهنامه، نامه‌ای‌است پندمند. سرگذشت تاریخی ملتی است که شکست‌ها و پیروزی‌های زیادی را تجربه کرده، اما همواره بر پای ایستاده و در برابر همه حوادث سربلند و سرافراز بیرون آمده است. شاهنامه می‌آموزد که تاریخ اینجا تمام نخواهد شد. آخر شاهنامه آخر تاریخ نیست. پیروزی و شکست لازمه وجود هر جامعه‌ای هست. روزی روزگاری دیگر تقدیر تاریخ به گونه‌ای دیگر رقم خواهد خورد. قطعا در گذر تاریخ باز هم جنگ‌هایی خواهد بود. باز هم شکست‌ها و پیروزی‌هایی نصیب ما خواهد شد.
نه شکست از اعراب اولین شکست ما بوده و نه قرار بود آخرین شکست ما باشد؟ مگر تاریخ امروز ما به همین جایی که هستیم پایان خواهد پذیرفت؟ اگر خوش بودن یا ناخوش بودن را به پیروزی یا شکست منحصر کنیم، آنگاه ابتدای شاهنامه هم که پیروزی ضحاک است، نیز غم انگیز است. وسط شاهنامه که شکست از توران، روم، و… است نیز دردناک. همچنانکه پیروزی بر ضحاک و توران و روم و… شیرین است! تاریخ کدام ملتی را می‌شناسیم که بدون شکست باشد؟ بالاخره فردوسی یک جایی باید شاهنامه را تمام می‌کرد. پیروزی یا شکست از روم. پیروزی یا شکست از توران زمین و… شاهنامه هر کجا تمام می‌شد، این قصه نا تمام بود. و ناتمام نیز می‌ماند و البته تا پایان تاریخ هم ناتمام خواهد ماند! اما فردوسی به ما می‌آموزد که:
نه این پای دارد به گردش نه آن سر آید همه نیک و بد بی گمان
نگه کن به این نامه پند مند دل اندر سرای سپنجی مبند
شاهنامه به ما می‌آموزد که نه از پیروزی‌ها غره شویم و نه شکست‌ها ما را ناامید و مایوس کند. شکست مقدمه پیروزی است. این سخن عام تاریخ است. فلسفه تاریخ است. که چه بودند و چه شدند و چه خواهند شد. فردوسی این واقعیت را به ما می‌آموزد که هرگز کار تمام نخواهد شد. او می داند که آینده را نخواهد دید. اما در آیینه تاریخ می‌بیند که در این مرز و بوم، باز فرزندانی به پا خواهند خاست و کاوه خود را خواهند یافت و عزت و عظمت گذشته را تکرار خواهند کرد. و این بزرگترین و خوش ترین درس شاهنامه است که:
گردون نگردد به جز بر بهی به ما بازگردد کلاه مهی
چنین باد

جمعیت ایران از ۷۹ میلیون نفر گذشت

اسفند ۱۳۹۴

ساعت ۲۱ و ٣۴ دقیقه و ٣۰ ثانیه شامگاه سه شنبه ۱٣ بهمن ۱٣۹۴جمعیت ایران از مرز ۷۹ میلیون نفر گذشت.

به گزارش ایرنا شمارش گر پایگاه اطلاع رسانی مرکز آمار ایران شامگاه سه شنبه، عدد ۷۹ میلیون (۷۹.۰۰۰.۰۰۰) تن را نمایش داد.
علی اکبر محزون مدیرکل آمار و اطلاعات جمعیتی و مهاجرت سازمان ثبت احوال کشور نیز ماه گذشته رشد موالید را در ۹ ماهه اول سال جاری چهار و نیم درصد اعلام کرده بود.
به گفته وی رشد موالید در سال ۱٣۹۱ به میزان ۲،۹ درصد، در سال ۱٣۹۲ به میزان ٣،۵ درصد، در سال ۱٣۹٣ به میزان ۴،۲ درصد بوده است.
وی گفته بود بر اساس آمارها در ۹ ماهه اول سال جاری در هر ساعت ۱٨۰ مورد ولادت در کشور به ثبت رسیده که نسبت به مدت مشابه سال گذشته ۴،۵ درصد افزایش نشان می دهد.
وی همچنین درباره آمار فوت در این مدت نیز گفته بود: در این مدت ۲۷۷ هزار و ۹۱۴ مورد فوت در کشور به ثبت رسیده که ۱۵۶ هزار و ۱۷۷ مورد مرد و ۱۲۱ هزار و ۷٣۷ مورد زن بوده که بر اساس این آمار در هر ساعت ۴۲ واقعه فوت در کشور ثبت شده است.
همچنین محمدجواد محمودی رییس کمیته مطالعات و پایش سیاست های جمعیتی دبیرخانه شورای عالی انقلاب فرهنگی نیز ماه گذشته با اشاره به افزایش موالید در چند سال گذشته گفته بود که بیشترین تولدها در ایران سال ۵۹ ثبت شده است.
به گفته محمودی با تایید این که از سال ۱٣٨۰ به علت اثر گشتاور یا نیروی محرکه درونی جمعیت، با افزایش زاد و ولد در کشور مواجه بودیم، که اوج آن در سال ٨٨ قبل از اتخاذ سیاست های افزایش جمعیت، با رشدی حدود ۷/٣ درصدی نسبت به سال ٨۷ بود.
وی گفته است که این درحالی است که شعارهای حمایت از افزایش فرزند آوری از سال ۹۰ آغاز شده است.
محمودی با اشاره به این که نرخ رشد تولد درسال ۹٣ نسبت به سال ۹۲، ٣/۴ درصد افزایش داشته است، افزود: این بیشترین نرخ رشد زاد و ولد در ۲۰ سال گذشته بوده است.

آشنائی با یک برنامه خوب برای افراشتگی پرچم ادبیات پارسی- شادی سابُجی

اسفند ۱۳۹۴

سابجی عکس -1خانم شادی سابجی و کار قشنگ برنامه ی زورق ادبیات در آب های دور
برای انعکاس صدای ادبیات ایران در خارج از مرزها، کاری کارستان را دارد انجام می دهد
در زمانه ای که هرکس کلاه خودش را چسبیده که نوازش باد هم آزرده اش نکند چنین همتی جای سپاس فراوان دارد.
با مراجعه به صفحه ی فیس بوک برنامه ی زورق ادبیات به این آدرس:
https://www.facebook.com/zoragheadabiyat

و یا با جستجو در شبکه ی یوتیوب:
https://www.youtube.com/

و یا کانال تلگرام برنامه به این آدرس:
http://telegram.me/zoragheadabiyat

می توانید مصاحبه های ارزشمند این بانوی فرهیخته با اهالی قلم و ادبیات معاصر ایران را ببینید، او شاعران و نویسندگان و مترجمانی ایرانی پراکنده شده در جغرافیای پنج قاره کره ی زمین را پیدا می کند و از آن ها برای مصاحبه دعوت می کند. با دیدن این برنامه شما در خواهید یافت که هنوز ادبیات ما دلسوز و حامی دارد و جا دارد که از او و کارهایش حمایت و تقدیر به عمل آورید.
رویای شادی یا هدف او از تولید این برنامه، به گفته ی خودش “سرمایه گذاری و تقویت افکار عمومی از طریق آشتی ایرانیان خارج از کشور با کتاب و جامعه ی روشنفکری برای تغییر سرنوشت ایران و ایرانی ” است.
پشنهاد می کنم برای حمایت از رویا و هدف شادی که در راه اعتلای ادبیات پارسی است، دست های حامی مان را به سوی دست های تنهای او دراز کنیم و به سهم خود حاصل کارهایش را باز نشر کنیم چه از طریق رسانه گذرگاه و یا ارسال ایمیل یا اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی. باشد که بین کتاب ها و اندیشه های روشنفکران خارج از کشور با افکار عمومی ایرانیان چه در داخل و چه در خارج آشتی صورت گیرد.
کار هایش بسیار ارزشمند است چون کمتر رسانه ایی را می توان یافت که به واکاوی و معرفی آرا و اندیشه های نویسندگان معاصر ادبیات ایران در خارج از کشور توجهی نشان دهند و آن ها به افکار عمومی معرفی کند.
او را برای تحقق رویایش، که آرزوی هر یک از ما نیز هم هست، با دست هایمان یاری کنیم
———————
ئی میل تماس

Shadi SABOJI

فواید خواندن کتاب

اسفند ۱۳۹۴

خواندن کتاب یعنی چکاندن بینش و معرفت بر داشته های مغز
خواندن کتاب یعنی مقاوم شدن در برابر تیر های جهل و خرافات
و نشر گذرگاه سالهاست که در این راه گام بر میدارد
سپر بلاhttp://ow.ly/X4R141عکس ششتا

تغذیه مغز

بوالحسن نجفی، زبانشناس و مترجم نامدار

اسفند ۱۳۹۴

نجفی
ابوالحسن نجفی، زبانشناس و مترجم برجسته ایرانی در هشتاد و شش سالگی در بیمارستان مهر تهران درگذشت.
او طی حدود نیم قرن فعالیت حرفهای خود در چندین زمینه تلاش کرد و آثار ارزشمندی از جمله “غلط ننویسیم”، ترجمه “شازده کوچولو” و “خانواده تیبو”، و “فرهنگ فارسی عامیانه” بر جای گذاشت.
ابوالحسن نجفی علاوه بر تدریس در دبیرستانهای اصفهان و سپس دانشگاههای اصفهان، تهران و علامه طباطبایی، در مؤسسه فرانکلین، دانشگاه آزاد ایران، مرکز نشر دانشگاهی، دانشنامه جهان اسلام و شورای عالی ویرایش سازمان صدا و سیما، فعالیت داشت.
او از سال ۱۳۶۹ تا پایان عمرش، عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسی بود.
بیشتر بخوانید: ابوالحسن نجفی، اوج انسان شرقی
ویراستاری و فرهنگنویسی
با وجود گوناگونی زمینههای فعالیت ادبی ابوالحسن نجفی، ویراستاری برای او اهمیتی ویژه داشت.
او زمانی گفته بود: “در دورانی که به زبان فارسی بیتوجهی شده و رادیو تلویزیون و اینترنت به نوشتن آسیب بسیاری رسانده، به گونهای که جوان امروز به نوشتن بیتوجه شده است، این وظایف ویراستاران است که برای درستنویسی زبان راهی پیدا کنند.”
نجفی که خود ویراستاری زبردست بود، حاصل تجربیاتش در این زمینه را در کتاب “غلط ننویسیم” گردآوری کرد که موجب شهرتش شد. این کتاب با عنوان فرعی “فرهنگ دشواریهای زبان فارسی” اولین بار در سال ۱۳۶۶ منتشر شد و سپس بارها به چاپ رسید.
“” غلط ننویسیم” زمانی منتشر شد که نجفی در مرکز نشر دانشگاهی مشغول کار بود
او گفته بود: “اگر این کتاب را نوشتهام، مرهون تشویقهای [نصرالله] پورجوادی [رئیس وقت این مرکز] بودم. من از قدیم یادداشتهایی نوشته بودم، اما تشویق پورجوادی باعث شد آنها را به عنوان کتاب چاپ کنم. حتی عنوان را او پیشنهاد داد.”
این کتاب، فهرستی است از غلطهای رایج در متون معاصر، اعم از غلطهای املایی و انشایی و کاربرد نادرست واژهها، از جمله کلمات مأخوذ از زبانهای خارجی و نیز اشتباهات صرفی و نحوی، به ویژه آنچه به “گرتهبرداری” معروف است.
علاوه بر این، آقای نجفی در “غلط ننویسیم”، دشواریهایی را که در خود زبان فارسی وجود دارد و بیشتر اوقات نویسندگان را هنگام نوشتن دچار تردید میکند، بررسی کرده است.
با این حال، خود نجفی درباره این کتاب گفت: “این کتاب حقیقتا انتظاری را که از آن میرود، برآورده نمیکند. همه دشواریهای زبان فارسی را نمیگوید و به نظرم حق مطلب را بیان نکرده است. من بیشتر به واژگان پرداختهام، اما مهمترین مسائل به نحو زبان بازمیگردد، یعنی جملهبندی زبان فارسی در خطر است.”
فرهنگ فارسی عامیانه
ابوالحسن نجفی، سالها بعد، فرهنگ دیگری را با عنوان “فرهنگ فارسی عامیانه” منتشر کرد که شامل لغات، ترکیبات و تعبیرات زبان عامیانه و روزمره متداول مردم تهران است.
نویسنده در این کتاب- آن طور که در مقدمه کتاب آمده- گویشهای محلی و اصطلاحات و تعبیرات شهرستانی را کنار گذاشته و برای انتخاب مثالها، به استثنای دو کتاب از محمدعلی جمالزاده که متولد اصفهان بود، از آثاری استفاده کرده که اولا پس از سال ۱۳۰۰ خورشیدی نوشته و منتشر شده، و ثانیا نویسنده آنها زاده تهران یا پرورش یافته تهران بوده است.
این کتاب در سال ۱۳۸۱ جایزه کتاب سال را به دست آورد و نویسندهاش از سوی محمد خاتمی، رئیس جمهوری وقت ایران تقدیر شد.
زبانشناسی
ابوالحسن نجفی که در ایران و فرانسه تحصیل کرد و دارای کارشناسی ارشد “زبانشناسی همگانی” بود، علاوه بر تدریس در این زمینه، کتاب “مبانی زبانشناسی و کاربرد آن در زبان فارسی” را در سال ۱۳۵۸ منتشر کرد که در آن، با زبانی ساده برخی مسائل زبانشناسی را شرح داده است.
آقای نجفی ویرایش دوم این کتاب را در سال ۱۳۷۱ منتشر کرد و در مقدمه آن نوشت که در نظر داشته کتاب را کاملتر کند و مباحث دیگری به ویژه معناشناسی، تحول زبان، روابط زبان و جامعه، سبکشناسی و ادبیات را بر آن بیفزاید، اما این کار به درازا کشیده و سرانجام ترجیح داد همان تحریر نخست با بعضی اصلاحات به چاپ برسد.
نجفی در سال ۱۳۸۷ در نشستی در “شهر کتاب” گفت: “اعتقاد ندارم زبان فارسی عقیم است.”
به عقیده او، فارسیزبانان به سه شیوه میتوانند از امکانات بالقوه زبانخود استفاده کنند:
اشتقاقهای فعلی، استفاده از وندها (پیشوند و پسوند) و ترکیبسازی (ترکیب اسم و اسم، اسم و صفت، صفت و اسم، صفت و صفت، قید و اسم، و ترکیب ضمیر و اسم).
با این حال نجفی بر ضعفهای زبان فارسی واقف بود:
“یکی از مشکلات زبان فارسی، تتابع افعال است که درک جمله را مشکل میکند. این مشکل بیشتر با ورود زبانهای خارجی و از طریق مترجمان وارد زبان فارسی شده و به این خاطر است که در زبان فارسی فعل در آخر جمله قرار میگیرد.”
ترجمه
ابوالحسن نجفی کار انتشار کتاب را با ترجمه از فرانسه به فارسی آغاز کرد. او در سال ۱۳۴۴ زمانی که تازه از فرانسه به ایران بازگشته بود، ترجمه “بچههای کوچک قرن” نوشته کریستین روشفور، نویسنده فرانسوی، را که به گفته خودش در پاریس تقریبا تمام کرده بود، در همان چند ماه اول ورودش به ایران آماده کرد و تحویل انتشارات “نیل” داد؛ انتشاراتی که به همراه مؤسسه فرانکلین، جزو نخستین مراکز در ایران بودند که کار خود را بر ترجمه بنا کرده بودند.
نجفی سپس آثار متعددی از نویسندگانی چون آلبر کامو، آندره مالرو، رومن گاری، روبر مرل و روژه مارتن دوگار ترجمه و منتشر کرد و ترجمه دیگری نیز از کتاب معروف “شازده کوچولو” نوشته آنتوان دوسنت اگزوپری به فارسیزبانان ارائه کرد.
او معتقد بود دیگر مترجمهای ایرانی مشهور “شازده کوچولو”، “مراتب زبان را رعایت نکردهاند.”
نجفی در سال ۱۳۸۲ در نشستی با عنوان “نقد کتابهای غیرتخیلی” با بیان این که “زبان کتاب شازده کوچولو زبان معیار است و اصلا ادبی نیست”، با تأکید بر “ادیبانه” بودن ترجمه محمد قاضی، گفت: “ترجمه شاملو افراط قاضی را به تفریط میکشاند و برای اینکه کتاب از حالت ادبیانه خارج شود، لحن را عامیانه میکند، عامیانههایی که بعضا کاملا بی جا و بیمعناست.”
نجفی چند کتاب از ژان پل سارتر نیز ترجمه کرد که “ادبیات چیست؟” از جمله آنهاست که با همکاری مصطفی رحیمی در سال ۱۳۴۸ منتشر شد.
همچنین کتاب “ضدخاطرات”، یکی دیگر از ترجمههای مشترک ابوالحسن نجفی است که با همکاری رضا سیدحسینی انجام شد. نجفی ترجمه این کتاب را “مشکلترین ترجمه” در کارنامه خود خوانده است، زیرا به عقیده وی، “مالرو جملههای کوتاه بسیاری دارد که برگردان آنها به فارسی بسیار مشکل است.”
از دیگر ترجمههای معروف ابوالحسن نجفی، کتاب “وظیفهٔ ادبیات” است که در سال ۱۳۵۶ منتشر شد و شامل مقالاتی از نویسندگان مختلف است.
“بیستویک داستان از نویسندگان معاصر فرانسه” نیز جزو آخرین ترجمههایی است که ابوالحسن نجفی روانه بازار کتاب ایران کرد.
فهرست ترجمهها
شازده کوچولو (آنتوان دو سنت اگزوپری)
شیطان و خدا (ژان پل سارتر)
گوشهنشینان آلتونا (ژان پل سارتر)
ضدخاطرات (آندره مالرو)
خانواده تیبو (روژه مارتن دوگار)
بیست و یک داستان از نویسندگان معاصر فرانسه
بچههای کوچک قرن (کریستیان روشفور)
شنبه و یکشنبه در کنار دریا (روبر مرل)
کالیگولا (آلبر کامو)
ادبیات چیست؟ (ژان پل سارتر)
استادکاران (آرتور آدامُف)
همان طور که بودهایم (آرتور آدامُف)
پرندگان میروند در پرو میمیرند (رومن گاری)
ژان پل سارتر (هِنری پیر)
درباره نمایش (ژان پل سارتر)
نژاد و تاریخ (کلود لوی استروس)
وعدهگاه شیر بلفور (ژیل پرو)
عیش و نیستی (تیری مونیه)
گمگشته (ژیل پرو)

عروض (وزن شعر فارسی)
یکی از حوزههایی که ابوالحسن نجفی به آن پرداخت، عروض یا وزن شعر فارسی است. فتحالله مجتبایی، عضو پیوسته زبان و ادب فارسی در این باره گفته است: “نجفی نکاتی را در عروض یافته که هیچکس آنها را نیافته بود.”
نجفی در یک سخنرانی در سال ۱۳۸۶ در بنیاد ایرانشناسی گفت: “تعداد کسانی که به وزن عروضی شعر میسرایند، بیشتر از کسانی است که شعر آزاد میگویند، و بر فرض محال که این وزن عروضی هم کنار گذاشته شود، مفاخر بزرگ فرهنگی ما آثار خود را با وزن عروضی عرضه کردهاند و آنچه که ما به آن میتوانیم، فخر و مباهات کنیم، آن آثاری است که با وزن عروضی سروده شدهاند؛ بنابراین شناخت این وزن بهنوعی وظیفه ملی ما است.”
ادبیات تطبیقی
نجفی همچنین در حوزه “ادبیات تطبیقی” نیز کار کرده بود و مدیریت گروه ادبیات تطبیقی فرهنگستان زبان و ادب فارسی را بر عهده داشت. او معتقد بود: “کار ادبیات تطبیقی این است که محققان و معلمان و محصلان و نیز خوانندگان عادی را یاری کند تا مقدم بر مطالعه شاخهای جزئی یا چند شاخه مجزا از ادبیات، به شناخت بهتر و درک کاملتر ادبیات به عنوان یک کل واحد نائل آیند و این غرض تنها از طریق تطبیق ادبیات با حوزههای دیگر دانش و کوشش بشری، خاصه در زمینههای هنری و فلسفی، بهتر حاصل میشود. برای این منظور باید قلمرو بحث و فحص ادبیات را، هم از نظر جغرافیایی و هم از نظر ماهوی، گسترش داد.”
ابوالحسن نجفی معتقد بود که “فاطمهسیاح پایهگذار ادبیات تطبیقی در ایران بود” و کتاب “از سعدی تا آراگون” نوشتهجواد حدیدی از مهمترین کتابهای منتشر شده پس از انقلاب درباره ادبیات تطبیقی است.
فعالیت مطبوعاتی
ابوالحسن نجفی پیش از انقلاب، مدتی سردبیری مجله سخن را بر عهده داشت: “من در دوره  قبل از علیرضا حیدری مدتی حدود یک سال و نیم سردبیر بودم. آن زمان کسی به دفتر نمیآمد بیشتر من بودم و خانلری، بیشتر کسانیکه میآمدند برای دیدار با خانلری بود، دوستانش، شاگردانش و گاهی هم نویسندگان هم سن و هم سبک خانلری بودند. اینها میآمدند که سری بزنند و یا احیانا یک مقالهای بدهند در این مدت همه زحمات بر عهدهمن بود. از تهیه و ترجمه  مطالب تا غلطگیری در چاپخانه با حروف سربی، چاپخانهها اذیت میکردند، وعده میدادند اجرا نمیکردند و… به شکلی که میدیدم دارم از پا درمیآیم و یک تنه نمیتوانم مجله را ماه به ماه منتشر کنم. و بعد هم میدیدم مجله آن چیزی نشد که من دلم میخواست نشد، یعنی در آن دوره مقالهمهمی که من به آن بنازم و بگویم دردوره  سردبیری من این مطلب چاپ شد در مجله منتشر نشد.”
با این حال، فتحالله مجتبایی، از نویسندگان آن دوره “سخن”، درباره این دوره گفته است: “این تشخیص نجفی بود که آن مجموعه از “سخن” بهترین شمارههای مجله “سخن” شد.”
نجفی همچنین در جُنگهای ادبی نیز فعال بود: “من نمیخواهم دربارهجنگ اصفهان که خودم با آن همکاری داشتم اغراق کنم اما نمیشود کتمان کرد که اصولا انتشار این جنگها خیلی تاثیرگذار بود و ظاهراً جنگ اصفهان هم در همه چند شمارهای که منتشر شد به نوعی یک سروگردن بالاتر از بقیه بود.”
ابوالحسن نجفی درباره شرایط موجود برای مطبوعات ادبی ایران نیز می گفت: “همیشه تأسف میخورم از این که کارهایی شروع میشود و درست وقتیکه میتوان به اوجگیری آن امیدوار بود یکدفعه متوقف میشود و بعد مجله هم تعطیل میشود.”
داوری جوایز کتاب
عضویت در بنیادهای خصوصی، از فعالیتهای جنبی ابوالحسن نجفی بود. زمانی که به طور رسمی به بنیاد گلشیری مجوز داده شد، نام ابوالحسن نجفی در میان اسامی هیأت امنا به چشم خورد.
او امیدوار بود که جایزههای ادبی در ایران بتوانند در گسترش تیراژ کتابها و معرفی آنها به علاقهمندان تأثیر مثبت داشته باشند. داوری در جوایزی همچون جشنواره کتاب کودک و نوجوان و کتاب سال جمهوری اسلامی ایران نیز از دیگر فعالیتهای نجفی در این زمینه بود، اما گاهی این داوریها برایش حاشیهساز میشد.
نجفی در سال ۱۳۸۳، زمانی که داور بخش داستان گروه ادبیات کتاب سال بود، از حذف کتاب “نامها و سایهها” نوشته محمدرحیم اخوت، علیرغم رأی مثبت همه داوران به این کتاب در آخرین جلسه داوری خبر داد، اما پس از آن که معاون وقت امور فرهنگی وزارت ارشاد، این خبر را تکذیب کرد، نجفی گفت: “هر وقت خبرنگاران با من صحبتی کردهاند، جز اینکه برایم دردسر شده باشد، هیچ ثمر دیگری نداشته است”

کجائی ای عشق – ابوالفضل سپاسی

اسفند ۱۳۹۴

نقد فیلم، ناگفته های هوشیارانه ای است که منتقد از دل یک اثر سینمائی بیرون میکشد ودر برابر ما قرار میدهد.
من نقد فیلم های سینمائی را میخوانم، با اینکه بسیار اتفاق می افتد که هرگز آن فیلم را نبینم.
سالها پیش، دریکی از شماره های، هفته نامه ای در تورنتو، نقد فیلم (قلب کاغذی) را خواندم. مستند گونه ای قابل توجه در باره آدمهائی بود که هرگز عاشق نشده ویا مورد توجه دیگران قرار نگرفته بودند. من این فیلم را هنوز ندیده ام اما موضوع جالب والبته مهم فیلم مرابرآن داشت تادرباره این گمشده انسانهای قرن بیست ویکم ،یعنی «عشق» سخن بگویم.
ابتدا یاد آور میشوم که در سال ۱۳۸۷در ایران فیلمی بر پرده سینما ها آمد با نام (مجنون لیلی)که متاسفانه در هیاهوی سینمای تجاری ایران آن طور که باید دیده نشد، و از نگاه تیز بین منتقدان دور ماند. فیلم (مجنون لیلی) اگر چه با انبوهی ازهنرپیشگان مطرح سینمای ایران ساخته شده بود اما سوژه ای داستان گونه به روال سایر فیلم های تجاری نداشت. کارگردان دوربین را بدنبال یک جعبه کادو ولنتاین که مظهر عشق گمشده در هیاهوی زندگی امروزی است روانه میکند تا خواستار واقعی اش را بیابد.
سخن زیبائی در اوائل فیلم از زبان هنرپیشه جوان فیلم به گونه سئوالی از مرد مسنی بیان میشود اومیگوید:
«راستی حاجی، لیلی ومجنون ها وشیرین وفرهاد ها کجا رفتند چرا در این دور وزمانه، ما هیچ از این عاشق ومعشوق ها نداریم ؟ ۷۰۰- ۸۰۰ سالی میشه که خبری از این گونه عاشق ومعشوق های آنچنانی نیست»
در ادامه فیلم، کادو ولنتاین پس از عبور از موقعیت هائی که واقعیت های زندگی را نشان میدهد بدست جوانی می افتد که برای بدست آوردن ورساندنش بدست عشق زندگیش حاضر میشود تا پای جان خطر کند که سکانس زیبا وپایانی فیلم را میسازد.
اما واقعن عشق در کجای زندگی فعلی ما آدمیان امروزی قرار دارد؟ وقتی پول حرف اول وآخر رامیزند؛ عاشق ها بدنبال معشوق های پولدار میگردند ومعشوق ها اجازه ورود فقرا به دایره عاشقانشان را نمیدهند ؛ عشق واقعی جائی برای عرض اندام ندارد. بهمین دلیل است که آمار طلاق روز بروز زیاد تر وخیانت زوج ها به یک دیگر، علنی تر میشود. که بقول شاملو «روز گار غریبی است..»
ما اینک در جهانی زندگی میکنیم که بیش از نیمی از مردمانش درفقر، گرسنگی، بیماری ویا آزارها وتجاوزات و تبعیض ها بسر میبرند که همه روزه به نوعی شاهد آنها هستیم در حالیکه هیچکس قادر به حل این معضلات اجتماعی نیست .ومردم انقدر غرق در مشکلات زندگیشان هستند که اگر در جائی عاشق ومعشوق واقعی پیدا شوند، هرگز دیده نمیشوند تا نامشان وعشقشان عالم گیر شود. البته نا گفته نماندعاشق ومعشوقی هم اگر به وصال یکدیگر نایل شوند اول چیزی راکه نابود میکنند عشق است چرا که واقعیت های زندگی گاهن اجازه نگهداشتن حرمت عشق را به آنهاهم نمیدهد.
اما انسانهای سرگشته واسیر تکنولوژی دنیای امروز بدنبال معشوقی آسمانی میگردنند تا با یادش ساعتی آرام گیرند . بهمین دلیل عرفان و روان پژوهی رونقی بسزا یافته است، و این رونق نشان از جستجوی انسان بدنبال گمشده خویش است. هرچند که گروهی معتقدند باید منتظر بود تاعلم، سرگشتگی وپریشانی خاطرانسان را ریشه یابی وشاید مداوا کند.
اما به اعتقاد من ایمان داشتن بیک مبداء، بزرگترین عشقی است که انسان میتواند در وجود خودش ایجاد کرده وهمیشه آنرا زنده نگهداردتا آرامشی همیشگی داشته باشد.
آنچه گفته شد قطرهای از دریای بی کران عشق بود که فرهیختگان بسیار کتابها و سروده ها در باره اش نوشته وخواهند نوشت. کلام زیبای مولانا در این باره بهترین حسن ختام این نوشته است.
هرچه گویم عشق را شرح وبیان….. چون به عشق آیم خجل باشم از آن
چون قلم اندر نوشتن،می شتافت…..
چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت
چون سخن در وصف این حالت رسید…..
هم قلم بشکست وهم کاغذ درید

شاخه ترد اطلسی – محمود صفریان

اسفند ۱۳۹۴

100_1615
تازه بیدار شده بودم که رفت
در را به آرامی باز کرد و داشت خارج می شد:
” بیدارم حامد راحت باش. ”
– دیشب تا دیر وقت چراغ اتاقت روشن بود، خواستم بیدارت نکنم. ”
” چرا صبح به این زودی؟ ”
– با نعمت می روم، با اتومبیل او. محل ِ کارش به اینجا دور است برای همین صبحها زودتر از من راه می افتد.
و رفت….
این آخرین باری نبود که دیدمش، اما آخرین باری بود که صدایش را شنیدم.

سال آخر دانشکده فنی بود، ماشیت آلات می خواند.
هیج وقت کامل متوجه نشدم که ماشین آلات چگونه تحصیلی است. پرس و جو هم نکردم، خودش هم توضیح درستی نداد، یا داد ولی من متوجه نشدم. فقط می دانستم دارد مهندس می شود.

پنج سال بیشتر نداشت که مادرش را در تصادفی دردناک از دست داد. مادری که عشق من بود و برای همیشه هم خواهد ماند.
حامد تنها فرزندمان بود، و چقدر هم شبیه مادرش بود. وهمین مایه دلنشینی که در چهره اش جا گرفته بود، علاقه مرا به او دو چندان کرده بود. و من بخاطر او و بخاطر مالامالی عشقی که از سیمین در سینه داشتم، هرگزدیگر ازدواج نکردم.
از همان موقع با اینکه کمر خودم زیر بار این واقعه شکسته بود، او را مثل بچه گربه به دندان گرفتم. برایش هم پدر بودم و هم مادر. البته شاید نه پدر کاملی بودم و نه مادری که او نیاز داشت.
هر روز بیشتر بهم وابسته می شدیم و در شبهای تنهائی مونسهای خوبی برای هم بودیم.
هیچگاه مستقیم از مادرش نپرسید، ولی هرگز نشد که از کنار عکسش عبور کند و توقف کوتاهی نداشته باشد و به چهره خندان او خیره نشود…تا روزی که از مدرسه درهم و گرفته به خانه آمد. این حال او که تا آن روز ندیده بودم پریشانم کرد. خودم را دستپاچه و ناراحت نشان ندادم. گذاشتم تا مثل هر روز بیاید مرا ببوسد و شیرین و خواستنی بپرسد:
– بابا خسته نیستی؟
وقتی نیامد، و حتا در ِ اتاقش را بست، طاقت نیاوردم. با لیوانی شیر رفتم سراغش، در زدم.
– بابا جان حالا می آیم ”
که یعنی وارد نشو.
بر خلاف میل و عادتم در را باز کردم …روی تختش دراز کشیده بود و من توانستم برق مسیر عبور اشک را بر روی گونه هایش ببینم. بی سابقه بود.
گذاشتم راحت باشد. فورن آمدم بیرون.
ندیده بودم اینگونه در هم بریزد. او همیشه خوشحال و سر حال از مدرسه می آمد. درسش عالی بود. دوستان خوبی هم داشت. من هم کوتاهی نمی کردم. برایم، هم عجیب بود و هم می خواستم زود تر متوجه بشوم . طاقت آشفتگی او را نداشتم.
خوشبختانه زود از اتاقش بیرون آمد، و با علاقه مرا بوسید و سراغ شیری را که در یخچال گذاشته بودم گرفت.
” حامد جان! اگر دلت می خواهد به من بگو که چرا چنین در هم شده ای؟ چه اتفاقی افتاده؟ البته مجبور نیستی، اگرهم نمی خواهی می توانی چیزی نگوئی. ولی می دانی که من شدیدن ناراحتم….”
– بابا ناراحت نشو، مهم نیست …”
” چرا عزیزم فکر می کنم مهم بوده که توانسته تو را چنین آشفته کند. طبیعی است که من هم ناراحت بشوم چون ندیده بودم که تو چنین درهم بشوی ”
– بابا اگر بگویم، فکر می کنم که ناراحت تر بشوی. ولی من قبولش کرده ام…”
” تو که داری بیشتر نگرانم می کنی. بگو ببینم چه شده؟ ”
– قرار است بخاطر نمرات خوبی که گرفته ام تشویقم کنند. از من خواسته اند که به مادرم بگویم بیاید مدرسه….و من هر چه گفتم که پدرم را می آورم قبول نکردند، و گفتند چون مادران دیگری هم می آیند، بهتر است مادرت را بگوئی بیاید…و من….”
” حامدم گریه نکن . تو دیگر داری مردی می شوی. خواهش می کنم، بخاطر بابا گریه نکن. نمی خواهم بقیه اش را بگوئی. خودم می روم مدرسه و ترتیب همه کار ها را می دهم ”
– نه بابا، دیگر ترتیبی ندارد. چون وقتی معلمم زیاد اصرار کرد، و بچه ها هم دم گرفتند که :
” کسی نمی خواهد مادرت را بخورد ”
با فریاد گفتم:
” من مادر ندارم…مادر ندارم…و گریه ام گرفت …بابا خواهش می کنم ناراحت نشو. نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. گفته بودی که کوشش کنم در برابر مسائل مقاوم باشی، و بخصوص گریه نکنم ، ولی بابا من گریه کردم، خیلی هم گریه کردم، و کلاس هم ساکت شد. عکسش، همین عکسی که آنجاست و دارد به من می خندد جلوی چشمانم ظاهر شد و دیدم که دیگر نمی خندد و دارد به گریه من نگاه می کند ….و من ازش خجالت کشیدم…. از مادرم خجالت کشیدم “

سال سوم دانشکده بودم که برای تعطیلات عید به شهرمان رفتم… و در همین سفر بود که اتفاق افتاد.
شبی در خانه برادرم، در میهمانی دوره ای که داشتند با دختری آشنا شدم. با جوانی کمی بزرگتر از خودش آمده بود.
دائم با هم صحبت می کردند و می خندیدند. وقتی همه آمدند و میهمانی گرم شد، برادرم مرا به آنها معرفی کرد، و از او که فهمیدم اسمش سیمین است در خواست کرد که بخواند….ولی نخواند. اما پس از اصرار جوان همراهش، ترانه زیبائی از مرضیه را ” که آن روز ها در اوج بود و پر طرفدار ” خواند. و با چه شور و حالی. در صدایش ” چیزی ” بود که به دل می نشست. و من داشتم در رویای خاصی سیر می کردم. و احساس کردم که دارد به شوهر جوانش حسودی ام می شود.
تمام شب فقط چند کلمه با من حرف زد:
” در چه رشته ای تحصیل می کنید؟….سال چندم هستید؟…”

منتظربودم میهمانی تمام شود تا بتوانم از برادرم بیشتر در موردش بدانم.
من در خانمها رنگ سیاه را برای پاره ای از داشته هایشان دوست دارم، و آن شب موهای مشکی او که بر شانه هایش شلال بود و چون ریزش آبشاری در زیر نور، برق خاصی داشت
آرامشم را سلب کرده بود.

موقع خدا حافطی وقتی دستش را در دستم گذاشت، دستی محکم بود و نه چون پاره ای از خانمها که وقتی دست می دهند چیزی شبیه دنبه ی وارفته را حواله ات می کنند ” که یعنی تشخص! ”
به چشمانم نگاه کرد و از روی ادب لبخند زد. لبخندی که تاثیر تیر خلاص را داشت. و دریافتم که عشق در یک نگاه می تواند راست باشد….اما داشتن شوهر، بخوبی سرکشی احساسم را مهار کرد.
آن شب را بد خوابیدم.
شب بعد به هنگام شام خانوادگی، برادر بزرگم که گویا بوئی برده بود پرسید:
” میهمانی دیشب چطور بود؟ ”
جوابش را ندادم ولی پرسیدم”
” آن دختر خانم و شوهرش چقدر بهم می آمدند. چند وقت است ازدواج کرده اند؟ ”
خنده او و خوانمش می نمایاند که مرا زیر نظر داشته اند، وبا هم صحبت کرده اند چون خانمش به او گفت:
” نگفتم؟ کور شود کاسبی که مشتری اش را نشناسد….”
و رو به من:
” نه عزیزم، آن جوان برادرش بود. او هنوز ازدواج نکرده است، فقط بیست سال دارد. سال آخر دبیرستان است. ما از طریق یکی از دبیرانش که رفت و آمد داریم با آنها آشنا شده ایم ”
محسوس گل خُلق و روحیه ام شکفت. سر خوشانه پرسیدم:
” گویا زیر نظرتان بوده ام؟ زیاده روی که نکرده ام؟ خودم گمان نمی کنم لغزشی داشته ام که اگر می دانستم شوهر ندارد، می داشتم. ”
و خانم برادرم با حالت خاصی گفت:
” …نه، بظاهر کاری نکردی. خیلی هم سنگین و رنگین بودی، ولی می توان فهمید که درون آرامی نداشته ای….”
و همه با هم خندیدیم.
خوشحال بودم و احساس خوبی داشتم، و در تصورم این آرزو داشت رنگ می گرفت که کاش می توانستم او را چون شاخه ای زنبق در گلدان درونم قرار بدهم.
از بیم زرنگترهای خودم، که اغلب شکار چیانی ماهر نیز هستند، زود جنبیدم.
چند شب بعد با لحنی شوخی و جدی از برادرم و خانمش پرسیدم :
” موافق هستید برای سیمین پا جلو بگذاریم. احساس می کنم خیلی از او خوشم آمده است. ”
” چه خودمانی می گوئی سیمین؟ مثل برادرت قاطع و بی رودرواسی هستی. از بدون مقدمه چینی صحبت کردنت خوشم می آید. ”
برادرم ادامه داد:
” من حرفی ندارم پا جلو بگذارم، البته اگر تو همه فکر هایت را کرده باشی، ضمن اینکه گمان نمی کنم راحت قبول کنند، و حتمن پایان درس تو و گرفتن دیپلم او را بهانه خواهند کرد. اگر موافق باشید نامزدی را عنوان کنیم تا فعلن مُهری به مسجد گذاشته باشیم و بیاوریمش زیر اسم
تو و بهانه ادامه تحصیل هم نداشته باشند….”
” بنظر من اگر می توانید اول نظر خودش را بپرسید. موافق باشد گام مهم اول را برداشته ایم و و حتا می توان گفت نیمه راه را رفته ایم ”
” و اگر موافق نباشد؟ ”
خانم برادرم بود که با شیطنت عنوان کرد
” نمی خواهم در موردش فکرکنم. ”
برادرم قبول کرد تلفنی با او صحبت کند و می گفت رو در رو نباشد بهتر است تا راحتتر بتواند حرف دلش را بگوید.

وقتی با او ازدواج کردم یک شاخه ی ترد اطلسی بود، با پوستی گل بهی، و چشمانی عسلی که در جامی از مهر نشسته بود. اندام موزون او بافته ای از اثیر بود. خوئی ملایم و دوستداشتنی داشت….شش سالی را که با هم بودیم فصل زمینی زندگی من نبود. بندرت آزرده می شد، ولی قهر نمی کرد. همیشه توجه داشت که زندگی را آلوده بی مهری نکند و می گفت که، زندگی کوتاه است، قدرش را باید دانست ” هر چند برای او بسی کوتاه تر بود ” و حامد بسیاری از او را در خود داشت.
مرا دوست داشت و برایم رفیقی قابل اعتماد بود. زبانم را که هرگز عنادی در خود نداشت، خوب می فهمید.
هیچگاه تنها به قاضی نمی رفت….و به من بسیاری از درسهای زندگی را آموخت و من که نمی دانم تا کی زنده هستم وامدار او خواهم بود ……
حسن سلوکش مرا مطیع خودش کرده بود. هیچگاه از برگ گل نازکتر به من نگفت. او ابدن پر خاش جو نبود. گلی بود که قبل ازاینکه دل در گرو باغبانی دیگر گذاشته باشد و بخواهد خاطره او را همیشه با خودش حمل کند، با من همراه شد. من او را در باغچه قلبم کاشته بودم، و او هر روز تازه تر و خوشبوتر می شد….و خوشرنگتر.
وقتی بار دار شد، گفت:
دلم می خواهد فرزندمان پسر باشد، نه بخاطر اینکه برایم فرق می کند، برای این که می خواهم چون توئی را دوتا داشته باشم. و این بهترین تعریفی بود که در عمرم کسی از من کرده بود. در حالیکه من دلم می خواست فرزندی چون او داشته باشم.
افسوس و فریاد از این رخداد های ناگهانی که بیشتر می دِرود تا برویاند…

– – بابا خوبی؟ می دانی خیلی دوستت دارم؟ ”
” حامد، حرفت را بگو، مقدمه چینی و تعریف را کنار بگذار ”
– تعریف نیست پدر. می دانم که تو شادابی ات را به پای من ریخته ای. من می دانم که تا مرا از آب وگل بیرون بکشی سیاهی موهایت را با روزگار معامله کرده ای. دلم می خواهد جوری که خورند دریای مهر تو باشد سپاسگزاری کنم. پدر من می دانم برای اینکه بیشتر با من باشی زود تر از موعد خودت را باز نشسته کردی، و همه داشته های حتا کوهانت را نیز به پای من ریخته ای.
قول می دهم دانشکده ام که پایان گرفت با همه توان جبران کنم….”
“…عزیزم این حرفها برای چیست؟ من فقط وظیفه ام را انجام داده ام و نه بیشتر… و حالا حرف اصلی ات را بگو. من فکر می کنم که این مقدمه برای بیان مطلب اصلی است و می بینم که سؤالی بزرگ پشت دیواره ی ذهن ات منتظر بیرون ریختن است….بگو عزیزم حرف دلت را بگو، گمان می کنم صحبت از عشق باشد….”
– پدر کاش من هم می توانستم در حد شما نا گفته ها را از چهره ها بخوانم….بله صحبت از عشق است که بی شعله و دود آتش می زند و می سوزاند….”
” در این مورد سروده زیبائی ” کلیم کاشی ” دارد که گویا وصف حال توست. با این بیت شروع می شود:
زآتش سوزان عشق هر که شد افروخته
دود نخیزد از او چون نفس سوخته
کیست و از کی شروع شده که به سوختن رسیده است؟ ….به کجا رسیده؟….من نا دیده انتخاب تو را قبول دارم….اسمش چیست؟ چه کاره است؟….”

– اسمش شبنم است…سه سال از من کوچکتراست….در دانشگاه ما، ادبیات می خواند. پارسال یک روز که روی پله های دانشکده نشسته بودم، آمد و به شوخی گفت:
بنظر نمی رسد خسته باشی، منظره جالبی هم پیش رو نداری، می ماند که منتظر کسی باشی. نگاهش کردم دیدم خوش برو بالاست، خوشگل است، خوب حرف می زند و در صحبتهایش طنز هست. در جوابش گفتم
درست می گوئی، منتظر هستم. کمی هم دیر کرده است. داشتم می رفتم، که آمد.
” آمد؟ من که کسی را نمی بینم…”
دستم را دراز کردم و گفتم:
” دستم را بگیر تا بلند شوم، نمی خواهم منتظرش بگذارم. ”
گیج و ویج شده بود. دستم را گرفت و من بلند شدم و گفتم:
” برویم، چرا دیر کردی، داشتم نگران می شدم. ”
با تعجب نگاهم کرد و به انگلیسی گفت:
“Are you Ok?”
– گفتم:
” بله من
OK
هستم. منتظرت بودم ….چرا بهتت زده بزن برویم. ”
پدر چنین آغاز شد….”

– ” آفرین! چه استادانه و ظریف و زیبا و به قول خودت با طنز عمل کرده ای، می دانم که خانمها کلافه چنین بر خورد هائی هستند بخصوص که خودشان راه داده باشند….حالا چه؟ همدیگر را دوست دارید؟ …حالا پس از یکسال فکر می کنید به درد هم بخورید؟ با هم جور هستید؟ ”
– پدر! می خواهم بیاورمش تا با شما آشنا شود. وقتی به او گفتم محسوس خودش را باخت، کلی دلداریش دادم…”
” حتمن از من برایش هیولا ساخته ای…”
– این حرفها چیه پدر از بس از خوبیتو گفته ام می ترسد کم بیاورد. “

سیمین! کاش بودی….قرار است تا چند روز دیگر عروست را ببینم….تو چرا این همه زود رفتی؟….چرا مرا تنها گذاشتی؟ ….باور کن دیگر نمی کشم…شبنم که می آمد تو بودی خیلی بهتر بود. هم برای من که نمی دانم چگونه برخوردی داشته باشم، همه برای شبنم، تا کمتر این ملاقت برایش سنگین باشد.
سیمین باور می کنی؟ این همان حامد کوچولوست که می گفتی: تا مرد شود دم شتر به زمین می رسد….حالا، هم دارد مهندس می شود، همین امسال، هم همسر آینده اش را انتخاب کرده است…..من در دیدار با شبنم چه دارم بگویم؟

” شبنم! به دیدار پدر که می رویم، درمورد فعالیتهای دانشجوئی من حتا اشاره غیر مستقیمی هم نداشته باش. باید مواظب باشی، پدر خیلی زرنگ است، خوب می گیرد. من نمی خواهم او که دائم نگران من است آزرده شود….کوشش کن نرم و ملایم و خودمانی رفتار کنی. عین عروس انگور ننشینی گوشه ای و من را بدهی پرچک پذیرائی، منکه نمی گذارم پدر بلند و کوتاه شود. ماهرانه قاطی شو. آدمی نیست که زیاد بپرسد، ولی گاه تکه هائی می پراند، در پاسخگوئی باید صبور باشی. ففط برای یکبار است چون خیلی زود خودمانی می شود و در دفعات بعد تو احساس می کنی که در خانه خودت هستی. وقتی از فکر مادرم فاصله می گیرد بذله گو است….من خیلی دوستش دارم پدر نمونه ای است…. موافق باشی پنجشنبه عصر به دیدارش می رویم، به او گفته ام منتظر ماست. هر چند پیش نخواهد آمد اما بهر دلیل اگر صحبتی از مادرم پیش آمد با دقت تمام جوری که او احساس کند علاقمند ی بشنوی توجه کن….من کمتر عشقی به این عمق و با این همه صداقت دیده یا شنیده ام. ”
” هم موافق و مشتاقم و هم می خواهم هرچه زود تر پدر ِ شوهر آینده ام را ببینم، واز نظرش بی واسطه آگاه شوم….حامد هیچوقت در مورد مادرت یا درحقیقت عشق او با هم صحبت کرده اید؟ ”
” فراوان! “

” پدر اگر برایت مناسب است، پنجشنبه شام شبنم را می آورم خانه؟ ”
” پسرم خانه ی خودت است هر وقت که دلت می خواهد می توانید بیائید. کاش جوری با او حرف نزده باشی که فکرکند قرار است اتفاقی بیفتد؟…. با چه نوع شامی موافقی؟ شبنم چه دوست دارد؟
البته فقط برای پنجشنبه، از آن پس خودتان هرچه می خواهید درست کنید. ”
“…بابا خیلی دوستت دارم…چقدر با تو که هستم راحتم…و احساس می کنم که چون کوه پشتم ایستاده ای….بابا اگر مادر بود چه زندگی جمع و جور خوبی داشتیم….به دفعات شنیده ام که گفته ای خیلی زود رفت….وحالا می گویم، نه فقط تورا تنها گذاشت که من را هم ازآغوشی که دوست داشتم محروم کرد….”
ناگهان چه سکوتی خودش را روی هر دویمان انداخت….سکوتی که انگار به آن نیاز داشتیم…
بر خاست و گفت:
” بگذار برایت چای بیاورم، می دانم وقتی که انتظارش را نداری چای می تواند گوارا باشد….” و به سوی سماور کوچکمان رفت…رفت تا خودش را از میدان دید من خارج کند ….داشت چشمانش نمناک می شد. دلش نمی خواست من متوجه بشوم، ولی کمی دیر شده بود.
” پدر تو مادر را خیلی دوست داشتی؟ و تا وقتی که رفت به او وفا دار بودی؟…چرا؟
” چرا؟…این چه سؤالی است؟ ….مگر تو مرا و شبنم را دوست نداری؟ مگر من تو را دوست ندارم؟ ….پسرم دوست داشتن چرا ندارد….دست خودت نیست، وقتی شروع می شود، هیچ سد سکندری هم جلو دارش نیست….درونت بهم می ریزد، دیگر صاحب اختیار احساست نیستی.
مولانا می گوید: علت عاشق زعلت ها جداست/// عشق اسطرلاب اسرار خداست. ”
” می بخشی پدر، خواستم، حالا که دارم شبنم را می آورم…در حقیقت حالا که شبنم را دارم، صحبت مادر را پیش کشیده باشم….خواستم روحش ناظر بر رفتار و انتخاب من باشد. نمی خواستم بی توجه به مادرم باشم…. من که درک و دریافت شما را ندارم… می بخشی مثل اینکه خیلی عریان مطرحش کردم….گویا بیراهه رفته ام و شما را آزردم و می بینم که آشفته شده اید.”
” وقتی بدون اینکه انتظارش را داشته باشی، عشقت با پروازی ناگهانی برای همیشه بسوی افقهای دور دست پر می گشاید، عین داغ است، تمام درونت را زخم می کند، زخمی که همیشه خون چکان است و با هر تلنگری سر باز می کند، و تو همیشه احساس می کنی یک روز که پرده را کنار می زنی تا تک گل زیبای باغچه ات را مثل هر روز ببینی، پرپر شده اش جلوی چشمانت قرار می گیرد…. ولی پسرم ناراحت نشو یاد آوری بسیار بموقعی بود….”

” سلام پدر! این هم شبنم. ببین با انتخابم موافقی؟…”
” به به شبنم خانم. از اینکه می بینمت خوشحالم. چه دختر آراسته و زیبائی…نه، مثل اینکه پسرم
شکار چی قابلی است….”
” متشکرم پدر….نه، من شکار نشده ام، هیمنه ی شکار چی عین مار افسای ماهری مرا با پای خودم به سوی خودش کشاند. قبل از این که شکار چی ما تیر در کمان بگذارد شکار پای در دامش گذاشت.”
“….به به، چه عروس خوش بیان و خوش ذوقی….حامد گفته بود ادبیات می خوانی. حامد! به تو تبریک می گویم…ولی مواظب باش، گوشت ِ چنین شکاری خوردنی نیست فقط باید همیشه در حصار قلبت نگهش داری……بنشینید تا برایتان چای تازه دم بیاورم….”
” پدر، اجازه بدهید، اگر حامد جای بساط چای را نشانم بدهد، من چای می آورم….مگر نه اولین چای چنین مجالسی را باید عروسهای آینده بیاورند؟…”
” شبنم مواظب باش پدر چای پاشویه دار! نمی خورد ”
“بی مزه!… امید وارم در این امتحان کوتاه مدت بتوانم قبول شوم ”
” خوشحالم چه محفل سر حالی….از همین حالا بگویم، اگر هر دو موافق هستید، مبارک است “

آن روز صبح زود که با نعمت رفت، بیش از شش ماه از این نشست اولیه گذشته بود. در این فاصله کم و بیش شبنم را می دیدم بیشتر شبها با حامد می آمد. گه گاه نیز تلفنی احوالم را می گرفت. من دیگر به او عادت کرده بودم و از هم آهنگ بودنشان لذت می بردم. یکی دوبار در مورد ازدواج رسمی آنها، با حامد صحبت کرده بودم، زیر بار نمی رفت و هر بار هم دلیل عمده اش تمام نشدن دانشگاهش بود. شبنم به زودی تحصیلش تمام می شد، حامد هم در آستانه اش بود.
یک روز که به او گفتم دلم می خواهد تا زنده ام عروسی ات را ببینم خیلی در هم شد و با حال نگرانی گفت:
” پدر اینطور که حرف می زنی دلم می گیرد. قول می دهم درسم که تمام شد اولین کارم باشد “

بیشتر شبها، شام را با هم می خوردیم. و او آرام آرام و بی عجله تمام گذران روزش را برایم تعریف می کرد.
و حالا مدتی بود که شبنم هم برای شام با او می آمد، و من خوشحال بودم که تنهایم نمی گذارند، هرچند انتظاری نداشتم. دنیای جوانها همیشه با نسل قبل از خودشان تفاوت دارد. و گاه این تفاوت به ایجاد شکاف منجر می شود و به دنبال خودش اختلاف و بر خورد پیش می آورد.
ولی ما تفاهم خوبی با هم داشتیم.

دیر وقت بود که شبنم تماس گرفت، احوالم را جویا شد و با کمی سکوت گفت:
” پدر می خواهم یک شب را میهمان ما باشید، من و خانواده ام، خواستم اول اجازه گرفته باشم.
دلم می خواهد با خانواده ام آشنا شوید و کمی بیشتر بهم نزدیک شویم….”
چرا حالا؟ این موقع شب. چرا قبلن حامد به من حرفی در این مورد نگفته؟ می شود که شبنم با او صحبت نکرده باشد؟ حامد کجاست؟ چرا شبنم با حامد نیست؟ ….و رگباری از این پرسش ها…
” شبنم جان نظر حامد چیست؟ ”
” هنوز با او در میان نگذاشته ام. ”
“…با همه علاقه ای که برای دیدن پدر ومادرت دارم نمی خواهم مزاحم بشوم….”
” نه پدر، هیچ زحمتی نیست….با نظر شما هم موافقم که بایستی اول با حامد مشورت کنم…”
راحت حرف نمی زد….تلفن دیر هنگام، ونبودن با حامد، داشت آشفته ام می کرد.
” شبنم جان مگر امروز با حامد نبودی؟…”
” نه پدر، به من گفته بود که امروز در دانشگاه خیلی کار دارد، ولی من ماندم خانه چون امروز درسی نداشتم…مگر حامد خانه نیست؟ هنوز نیامده؟ ”
پس این تلفن، بهانه ای بود برای اینکه بداند حامد کجاست. باید ناراحت باشد. سابقه نداشت که یک روز تمام اگر با هم نیستند از هم بی خبر هم باشند…
” نه عزیزم… دارم نگران می شوم ”
” نگرانی ندارد پدر، باید همین حالا پیدایش بشود…؟

داشت شب ازنیمه می گذشت، ولی هنوز حامد نیامده بود….مثل مرغ سرکنده بی تعادل این ور و آن ور می رفتم….با آنکه می دانستم آنجا نیست بیش از ده بار به اتاقش سر زدم….فشار عصبی داشت از پا درم می آورد….چکار می توانستم بکنم؟….برای تلفن کردن به این و آن هم خیلی دیر بود….کاش تلفن نعمت را داشتم، ببینم آمده خانه و بدون حامد، امانت مرا صبح او با خودش برده بود….خیال های ناجوری داشت از پا درم می آورد….چای نیمه گرمی را از مانده ته قوری برای خودم ریختم اما نخوردم، حوصله هیچ کاری را نداشتم در واقع رمقی برایم نماند بود. قندی را که برای خوردن چای به دهان گذاشته بودم در دستشوئی تف کردم. شیرینی اش داشت دهانم را تلخ می کرد….روی تخت دراز کشیدم، دستهایم را زیر سرم گذاشتم و نمی دانم به کجا خیره شده بودم.
درماندگی کامل روحم را مچاله کرده بود….پس از سیمین این اولین شبی بود که این ساعت حامد خانه نبود.
هم صحبت می خواستم ….موبایلش برای چندمین بار گفت:
” در دسترس نمی باشد ”
یعنی چه؟ حامد کجا می تواند باشد؟ خدا نکند تصادف کرده باشد….نه، نعمت خیلی محتاط می راند…پس تلفنش چرا جواب نمی دهد؟….چرا با شبنم تماس نداشته؟….

“….نعمت جان، شبنمم، می بخشی، می دانم بی موقع است ولی طاقت ندارم. دارم دیوانه می شوم…تو از حامد خبر نداری؟ نیامده خانه. تو صبح کجا پیاده اش کردی؟ ”
” نیامده خانه؟ مطمئنی؟ ….”
” حدود یکساعت قبل با پدرش صحبت کردم، گفت خانه نیست….نباید تماس می گرفتم، من که می دانستم خانه نیست. اگر بود با من تماس می گرفت. پیر مرد را نگران کردم، و حالا خودم را ترس برداشته….”
” من امروز صبح جلوی در اصلی دانشگاه پیاده اش کردم. همه دانشجو ها در محوطه اجتماع کرده بودند، ولی بهروز جلوی در ایستاده بود، بنظر می رسید منتظرش است. همین حالا ازش می پرسم…”

” شبنم خانم سلام….نعمت می گوید حامد نرفته خانه، منهم نگران شدم…”
” بهروز جان تا کجا با هم بودید….امروز دانشگاه چه خبر بود؟ چرا همه در محوطه چمن دانشگاه جمع شده بودند؟….”
“….خودت که می دانی بچه ها از همه چیز ناراحت اند….امروز هم وقتی به اتفاق وارد دانشگاه شدیم، وضع آرام نبود. همه داشتند جمع می شدند تا بریزند در خیابان، به او گفتم حامد روز شلوغی است باید مواظب باشیم. اینها با دانشجو جماعت دشمنی خاصی دارند….بیا خودمان را کنار بکشیم. ناراحت شد. گفت: خودمان را کنار بکشیم یعنی چه؟ ما که نباید از ترس اعدام قبلن خودکشی کنیم…هر چیزی بهائی دارد….
هنوز درست وارد خیابان نشده بودیم که حمله کردند، همه اوضاع در هم شد و در شلوغی که داشت شدیدن با خشونت همراه می شد و دود و دَم زیادی فضا را تیره کرده بود همدیگر را گم کردیم….”
” بهروز فکر می کنی دستگیرش کرده اند؟ ”
” اگر خانه نرفته احتمالش زیاد است؟ “

” من، عقدش هستم….خیر، مادرش فوت کرده….پدر پیری دارد….”
” خانم ما چنین کسی اینجا نداریم. “

“….مادرمان فوت کرده….پدرم هم پیر و از کار افتاده است…خواهش می کنم به من بگوئید برادرم کجاست؟ ”
” خانم در اینجا حامد نداریم. از دوستانش که دیروز بهم تیر اندازی کردند بپرس. ما بیش از ۴- ۵ نفر دستگیر شده از جریان دیروز دانشگاه اینجا نداریم….هیچکدام هم اسمش حامد نیست. ”
” می گوئید چکار کنم؟ خواهش می کنم کمکم کنید. خیلی نگرانم. ”
” شما به پزشکی قانونی مراجعه کرده اید؟…..الو خانم با شما هستم….”

من گمان نمی کردم این شاخه اطلسی هم تُرد باشد….ولی افسوس که اطلسی شاخه غیر تُرد ندارد….شاخه ها هم تردند هم زود شکن، هر چند، هر شاخه ی دیگری هم زیر این همه فشار تاب نمی آورد. من حالا هیچ یک از پنجره های خانه ام به باغ باز نمی شود…من دارم فراموش می کنم که اطلسی چگونه گلی است….

داستان های مینی مال – محمد احمدی

اسفند ۱۳۹۴

کاکی شهری است در استان بوشهر ایران. شهر کاکی مرکز بخش کاکی در شهرستان دشتی قرار دارد.
بر اساس سرشماری سال ۱۳۸۵ جمعیت این شهر ۹۸۹۳ نفر (۱۹۸۳ خانوار) است.[۱]
تکه هائی یاداشت گونه و یا داستان های مینی مال از محمد احمدی یکی از بچه های ” کاکی ی بوشهر ” خواندنی هستند
—————————————————————————

شب روستا
در شبهای گرم تابستان روی پشت بام می خوابیدیم.ستاره ها به ما نزدیک بودند.باستارگان حرف می زدیم ودرددل می کردیم.قبل از خواب باشمردن ستاره ها سرگرم می شدیم و در خواب هم ستاره می چیدیم.شبها نسیم خنکی از سمت رودخانه به روستا می وزید و هوا را لطیف می کرددر حیاط خانه مان باغچه ای از گلهای معطر و رنگارنگ بود که عطر خوش آنها شبها به مشام می رسید.شبها صدای جیرجیرکها وآواز قورباغه ها شنیده می شد ولی ما به آنها عادت کرده بودیم اما پشه های شب ما را اذیت می کردند و مارا نیش می زدند .ما مجبور بودیم با یک پارچه روی خود مان را بپوشانیم تا ازآزار و اذیت آنها در امان باشیم.سالها از آن روزگار خوش می گذرد ولی خاطرات شبهای خوش روستا هنوز در خاطر ماست.
————————————
آتش گرفتن خرمن
در فصل درو گندمها را بعد از چیدن به روستا می آوردیم و در زمین های صاف و هموار روی هم تلنبار می کردیم که به آن خرمن می گفتند.ما کودکان از ساقه های بلند گندم ها خانه می ساختیم ودر آنجا بازی می کردیم و روزها هم مواظب بودیم تا بزها و گوسفند ها خرمن را نخورند.
گندمهای خرمن به وسیله تراکتور خرد می شد البته کاه و گندم مخلوط می شدند.روزهایی که باد می وزیدگندمها را به وسیله وزش باد از کاه جدا می کردیم.برای نگه داری گندم ها گودال های بزرگی در زمین ایجاد می کردند و گندمها را در آن می ریختند.بدین ترتیب که ابتدا کف گودال و اطراف دیواره آن کاه می ریختند وبعد گندمها را در آن می ریختند و روی آن دوباره کاه ریخته و با خاک می پوشاندند.یک سال خرمن پدرم آتش گرفت.پدرم خیلی ناراحت شد زیرا برای فصل های بعد گندم نداشتیم اما مردم روستا هر کدام یک یا دو گونی گندم به پدرم کمک کردند.پدرم از این کار مردم روستا خیلی خوشحال شد و از آنها تشکر کرد.بازیهای کودکانه در خرمن از بهترین خاطراتم می باشد.

——————————————————–
گرگ وبیابان
هوا گرگ و میش بود که با گوسفند ها و بز ها را هی صحرا شدم.مادرم وقتی نهارم رادرکوله پشتی ام می گذاشت سفارشهای همیشگی را به من کرد:((مواظب گله باش)).مدتی بود که گرگ سیاهی به گله های روستا حمله می کرد. من اغلب اوقات مواظب گله بودم .در روستای ما بیشتر اهالی در خانه هایشان بز وگوسفند نگه داری میکردند و هر گله چوپان مخصوص به خود را داشت.همسایه مش رحیم نیز گله داشت که پسرش وحید چوپان گله شان بود.من با وحید قهر بودم.من و وحید قبل از آن دوستان خوبی بودیم.دعوای ما بر سر مزرعه گندم بود که تازه برداشت گندم آن تمام شده بود.بعداز برداشت ساقه های کوتاه گندم باقی می ماند که ما گله خودمان را به آنجا می بردیم. با وحید بر سر مزرعه گندم دعوا کردم.بعد از آن دیگر سراغی از وحید نگرفته بودم
بعد از آنکه گله مان را از کوچه پس کوچه های خاکی روستا رد کردم به نز دیکی رودخانه رسیدم .رودخانه آب کمی داشت و گله به راحتی از آن می گذشت اما تکه های ابر سیاه نشانه باران بود.هنگام بارندگی آب رودخانه بالا می آمد وعبور گله دچار مشکل میشد.تصمیم گرفتم به صحرا و زمین های گندمزار گله را راهی کنم.مدتی در صحرا بودم وگله مشغول چرا بود که هوا ابری شد وباران شروع به باریدن کرد.تصمیم گرفتم گله را به روستا برگردانم.وقتی مشغول جمع آوری گله بودم بزها وگوسفندها به این طرف وآن طرف می دویدند.ناگهان متوجه شدم که گرگ سیاهی به دنبال گوسفند و بزهاست.
گرگ سیاه گوسفندی را گرفت اما گوسفند فرار کرد .باران تند می بارید.کلافه شده بودم ونمی دانستم چکار کنم داد و فریاد کردم وکمک خواستم ناگهان دیدم یک نفر به طرف من می آید گرگ به سوی گله حمله می کرد من با چوبدستی گرگ را دنبال می کردم.آن فردوقتی نزدیک شد او را شناختم .وحید پسر همسایه مان بود که به کمک من آمده بود.آنروز با کمک وحید گله هایمان را به خانه بردیم وبعد از آن دوستان خوبی برای هم بودیم وگله هایمان را با هم به چراگاه می بردیم.

———————————————————————-
گرگ در طویله
شب بود و هوا سرد بود. پدر و مادرم خانه نبودند. مشغول درس خواندن بودم که ناگهان صدایی از طویله به گوشم رسید. بزها و گوسفندها سر و صدا می کردند انگار حیوان وحشی به آنها حمله کرده بود. فانوس را برداشتم و به طرف طویله رفتم.در زیر نور فانوس دیدم که یک جانور وحشی در طویله ایستاده و به من زل زده است. حتما گرگ بود. یک گرگ سیاه و ترسناک. سکوت وحشتناکی فضا را در برگرفته بود. گرگ سیاه چندین گوسفند و بز را دریده بود. و می خواست به طرف من حمله کند که از طویله بیرون پریدم. هیچ کس خانه نبود تا گرگ را از طویله بیرون کند. تصمیم گرفتم به خانه همسایه مان بروم و به آنها خبر بدهم تا به کمک بیایند. فانوس به دست به در حیاط آنها رفتم و قضیه را به آنها گفتم. همسایه مان هم چوبدستی اش را برداشت و به همراه من امد. آن شب با کمک همسایه مان گرگ را کشتیم. زیرا خیلی از گوسفندانهایمان را خورده بود مردم روستا به خاطر این کار از ما تشکر کردند. فردای آن روز لاشه گرگ در کوچه های روستا گردانده شد. مردم روستا از دست آن گرگ سیاه نجات پیدا کردند

————————————————————–
پرستو و بهار
بهار که از راه می رسید پرستو ها به روستاهای ما باز می گشتند. آنها در خانه های ما لانه می ساختند. ما آنها را اذیت نمی کردیم. بعضی اوقات جوجه های آنها بیرون می افتادند و ما ان ها را دوباره به لانه باز می گرداندیم. پرستو ها بر روی درخت ها و خانه ها می نشستند. مردم روستا پرستوها را پرندگان مقدسی می شمردند و به آنها کوچکترین آسیبی نمی رساندند . ما کودکان نیز از آنها یاد گرفته بودیم که پرستو ها را نباید هرگز اذیت کنیم.

————————————————–
تاریکی شب و گرگها
همه جا تاریکی فرا گرفته بود، شب در بیابان ترس آور بود. اما من مجبور بودم برای آبیاری زمین شب تا صبح آنجا باشم. صدای حیوانات وحشی شنیده می شد.
سرما هم هجوم آورده بود. آتش روشن کردیم و در کنار آن خودمان را گرم کردیم.
من و پدرم منتظر رسیدن آب بودیم تا آن را به کرت ها راهی کنیم. آب در تاریکی شب صدای خاصی دارد. صدایی آهنگین و زیبا، ماه در آسمان پیدا نبود و تاریکی وبد و سیاهی . ناگهان صدایی به گوش رسید صدایی که هر لحظه به ما نزدیک تر می شد خوب که دقت کردیم فهمیدیم که صدای گرگ هاست که زوزه کشان به ما نزدیک می شوند. باید خودمان را برای دفاع کردن آماده می کردیم. صدای زوزه گرگها هر لحظه نزدیک و نزدیک تر می شد. من و پدرم به آبیاری ادامه می دادیم. ناگهان در دور و برمان صدای پای گرگها را احساس کردیم. گرگها در اطراف ما چرخ می زدند و می خواستند به ما حمله کنند. من و پدرم از قبل چوب دستی با خودمان آورده بودیم و منتظر حمله گرگها بودم. من از آنها می ترسیدم اما پدرم تجربه زیادی داشت و نمی ترسید . چوبدستی ام را به دست گرفتم از ترس دست و پایم می لرزید. گرگها به نزدیکی ما رسیدند پدرم هیزم بیشتری روی آتش ریخت و ما کنار آتش ایستادیم گرگها به طرف ما حمله کردند . پدرم با جوبدستی اش یکی از گرگها را زخمی کرد. من هم یکی از آنها را زدم. گرگها که این وضع را دیدند پا به فرار گذاشتند . من شب های دیگر هم به بیابان می رفتم اما دیگر ترسی از گرگها نداشتم
——————————–
سالی که سیل آمد
روستای ما در کنار رودخانه قرار دارد. اگر باران ببارد رودخانه طغیان می کند و زمین های روستا زیر آب می رود.
زمانی که ما کودک بودیم یک سال باران زیادی بارید و خیال بند آمدن نداشت. بعد از این که باران بند آمد رودخانه طغیان کرد. مردم روستا با همکاری یکدیگر دورتادور روستا را آب بند گذاشتند و از ورود آب رودخانه به روستا جلوگیری کردند.

آنها از صبح تا شب، مواظب بودند که بند شکسته نشود و یا سوراخ نگردد. اگر بند سوراخ می شد آب به روستا می آمد و خانه های روستا را خراب می کرد. ما کودکان نیز پشت بندها بازی می کردیم و اگر بند سوراخ می شد به بزرگتر ها می گفتیم. بزرگترها از سر شب تا صبح بیدار بودند و کشیک می دادند. ما کودکان شب ها می خوابیدیم.

سالی که سیل آمد رودخانه طغیان کرد و زمین های روستا زیر آب رفت. ما در کنار رودخانه خربزه و هندوانه کاشتیم و سال خوبی بود. اگر چه طغیان رودخانه برای مردم روستا زحمت زیادی داشت اما به برکت آب رودخانه، در فصل تابستان، هندوانه و خربزه زیادی به دست آوردیم و ما راضی و خوشحال بودیم.
———————————–
شب و تاریکی
همه جا تاریکی و سیاهی فرا گرفته بود، می خواستم به روستای همسایه بروم اما باید برای رفتن به روستای همسایه از رودخانه می گذشتم.
من باید به خانه دوستم می رفتم زیرا دوستم مریض شده بود و نمی توانست به مدرسه بیاید. فردا امتحان ریاضی داشتیم . من باید به او درس می دادم تا برای امتحان آماده شود. از خانه که بیرون آمدم کوچه های خاکی روستا پر از آب بود. باران باریده بود و حتما آن رودخانه بالا آمده بود.
هنگامی که به رودخانه رسیدم ترسیدم که به آب بزنم، پاچه های شلورام را بلا زدم و وارد آب شدم به وسط رودخانه رسیده بودم که احساس کردم آب شدت جریان بیشتری دارد.
سیاهی شب و صدای وحشتناک آب ترسی در دلم انداخت از حرکت ایستادم نمی توانستم جلو تر بروم نمی دانستم چه کار کنم.

ناگهان صدای پای اسبی آمد. پدرم که سوار بر اسب بود جلو آمد او فهمیده بود که من برای کمک به دوستم از خانه بیرون آمده ام. آن شب با کمک پدرم، سوار بر اسب از رودخانه گذشتم.
دوستم روز بعد به مدرسه آمد و امتحان داد و نمره خوبی گرفت. من از اینکه توانستم به دوستم کمک کنم خوشحال بودم.
——————————————–

در سوگ نازنین دوست ارجمندم زنده یاد هوشتگ صفریان – داراب پهلوان

اسفند ۱۳۹۴

darab
در شب بزرگداشت برادر هوشنگ صفریان که با حضور بسیاری از نازنین های شهر در سالن بزرگ رستوران شیراز برگزار شد
استاد داراب پهلوان که از شعرای سرشناس شهر است بخاطر سالها دوستی نزدیک با او علاوه بر سخنرانی مفصل، شعر زیر را نیز که بهمین مناسبت سروده بو دکلمه کردند. شعر از زبان هوشنگ برادرم می باشد.

در سوگ نازنین دوست ارجمندم زنده یاد هوشتگ صفریان
—————————————————————-
گر چه من خود راضی ام با عدل وحکم ِ داورم    لیک دلتنگ از فراق یار دیرین همسرم
چون بسازم با جدائی ؟ از عزیزم، دخترم           میوه باغ ِ دلم شاخه گُل ِ نیلوفرم
رفتم اما همچنان دل واپس دُردانه ها              یادگار عمر ِ من این نور ِ چشمان ترم
شمع ِ جمع ِ دوستان بوده ام، تا بوده ام           کی رود؟ آن مهربانی ها زیاد و خاطرم
عاقبت از اشتیاق و عشق یاران سوختم         عطر افشاند به هر جا ذّره خاکسترم
گر من اندر خاک سرد و تیره ماواکرده ام         مهر ورزی عزیزان گرم دارد بسترم
بر مزار ِ  من  نشان ِ  زادگاهم  را   دهید          من یکی آزاده ی ایرانی ِ دوراز کشورم
من  ز رنج  و  درد ِ بیماری  نیافتادم ز پا          حسرت ِ دیدار ِ ایران سوخته بال و پرم
چشم  بر دنیا   ندارم  پاکبازی  سازگارم          کِسوت ِ درویشیم ارزد به صد ها گوهرم
گر چه نتوان کرد، تدبیری  ز تقدیر و قضا          مات و حیران از کج اندیشی این بازیگرم
وقت  رفتن  بود،  در دل  آرزوی  دیگری          کاش سنگ مام میهن بود با لین سرم
نکته ای چون کیمیا گویم،به گوش جان سپار   بذل و ایثار محبت، این پیام آخرم
در رثایت با من این قلب و قلم همراه نیست    چون هنوز از رویداد ِ تلخ ِ تو بی باورم
بس که دلتنگ و پریشان خاطرم ازمرگ تو       گفت ” عدی ” بس کن دگر آتش گرفته دفترم

میانه ی راه!… خسرو باقرپور

اسفند ۱۳۹۴

خسرو
من شاعرم
و می دانم
همیشه برایِ گریستن؛
برایِ گریختن
همیشه برای سرودن ِ
پای “چیز” ی در میان است
چیزی که دوست داشتنی ست
چیز ی که خواستنی ست
اشتباه نکن
این را به حسابِ خودت نگذار
این “چیز” از تو بزرگتر است
تو ممکن است بی بها بشوی
تو ممکن است دروغ بگویی
اما آن چه راست است
آن چه قیمتی ست
میانه ی راه است ِ
آن جا که عشق از نفس می افتد
و شعر آغاز می کند

سروده ای از- کاوه استاد

اسفند ۱۳۹۴

شعر می گویم بدون تو خمارم می کند
تو که باشی هر غزل مثل بهارم می کند
ای که چون گلها پر از عطر گل سرخی گلم
باش در شعرم ببین عطرت جوانم می کند
چشم تو تا حالت رفتن بخود گیرد ز خشم
خوب می دانی غمت خانه خرابم می کند
فکر بی تو بودن آزاری است، ای دلبر هوار
تو نمی دانی بدون تو چکارم می کند
با من از ماندن بگو رفتن نباشد راه کار
کوک کن ساز مرا عشقت چو سازم می کند

سروده ای از: م . ر . محب

اسفند ۱۳۹۴

یاد از اسیر خسته و شیدا نمیکنی
با صید دلشکسته ، مدارا نمیکنی
آسوده خاطر از بر ما میروی به ناز
از آه سینه سوخته، پروا نمیکنی
وصف جمال خود که شنیدی، ز عشق ماست
آن حسن را، در آینه پیدا نمیکنی
ای دل، در این زمانه کسی اهل درد نیست
آن به، که سِّر خویش هویدا نمیکنی

بیاد پرویز یاحقی -کجاست معجزه نشئت آور سازش- تورج نگهبان

اسفند ۱۳۹۴

اگر چه حادثه بیگاه و بس غم انگیز است
ز مرگ، عارف آزاده را چه پرهیز است
شکسته نغمه و آهنگ در گلو گه ساز
که سوگنامه ی ایران عهد چنگیز است
ز ریشه زیر و زبر می شود جوانه و گل
مگر به باغ هنر تند باد پائیز است
کجاست معجزه ی نشئت آور سازش
که از تلاوت آیات عشق لبریز است
زسیم و تخته ی بیجان به گوش جان خواند
مسیح دم نفس صوفی سحر خیز است
پیام مکتب او را دوباره دوره کنیم
خدای نامه ی دیباچه ای دل آویز است
خدای هم که بجان ها سرود هستی خواند
یقین بدان ز گذرگا ه ساز پرویز است

خواستی لیلا ،نمی خواهی زلیخا می شوم – حسنا محمد زاده

اسفند ۱۳۹۴

محمدزاده
گُر گرفت انگشت ِ من از شدت گرمای تو

تا قلم ها سر در آوردند از دنیای تو

دست هایم را کنار باغچه می کارم و-

می نشینم تا بروید صورت ِ زیبای تو

از قمار ِ زندگی یک دل ، برایم مانده بود

باختم ته مانده ی دارایی ام را پای تو

مثل سنگی می خورم بر گیجگاه خواب ها

چشم های من کجا و دیدن رویای تو ؟

کشتی ام هر روز بر گِل می نشیند بی هوا

در خلیج ابری و توفانی لب های تو

باز هم رحمت به دلفین ها که پیدا می کنند

پیکرم را نیمه جان در ساحل دریای تو

گفته بودی : جای من باش و جنونم را بفهم !

باشد ، از امشب خودم را می گذارم جای تو

خواستی لیلا نمی خواهی زلیخا می شوم

یا نه … تنها تا همیشه می شوم حُسنای تو

هنوز شعر ِ نگاهش خیال پرداز است – بهروز آزاد

اسفند ۱۳۹۴

هنوز شعر ِ نگاهش خیال پرداز است
به آسمانِ امیدش ، امید ِ پرواز است
اگرکه بسته شد از هر طرف به رویت در
هزار شکر خدا را ، در ِ هنر باز است
چرا فسرده بخوانیم و خسته و خاموش
دلی که با دل مرغ چمن هم آواز است
زمان رویش ِ گل را بهار می فهمد
فقط نسیم سحر راز دار این راز است
عروس غنچه مگر چاک داده پیراهن
که عندلیب چمن بر اریکه ی ناز است
کدام نور درخشیده در فضای امید
که دلنوازی ِ خورشید زندگی ساز است
دلا ز مردم بی مهر ِ این دیار ، هنوز
گلایه هاست ، ولیکن چه جای ابراز است

ﻧﺎﻣــــــــــﻢ ﺯﻥ ﺍﺳــــــــــــــــــــﺖ – روژی ام

اسفند ۱۳۹۴

ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻪ ﮔﻮﺭﻡ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯼ
ﮔﺎﻩ ﺳﻨﮕـــــﺴﺎﺭ …
ﮔﺎﻩ ﻣﺮﺍ ﺿﻌﯿﻔﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﯽ …
ﮔﺎﻩ ﻟﭽﮏ ﺑﻪ ﺳﺮ …
ﻭ ﻣﻦ ﺍﺯ ﻫﺮ ” ﻣﺮﺩی” ﮐﻪ ﺗﻮﯾﯽ
⇦ﻣﺮﺩﺗــــــــــﺮﻡ⇨
ﻫﻤﺎﻥ ﻭﻗﺖ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻋﺮﺑﺪﻩ ﻣﯽ ﮐﺸﯽ
ﻭ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺣﮑﻢ ﺁﺑﺮﻭﺩﺍﺭﯼ
ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﻨﺪﻡ !
ﻫﻤﺎﻥ ﻭﻗﺖ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺩﺭﺩ ﻣﯽ ﮐـــــﺸﻢ
ﻭ ﺗﻮ ﭘﺪﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﯼ …
ﻭ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ ،
ﮐﻪ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﻮ ⇦ﻣﺮﺩﺗــــــــــﺮم⇨
ﻫﻤﺎﻥ ﻭﻗﺖﮐﻪ ﺩﺭ ﺗﺎﮐﺴﯽ
ﺯﺍﻧﻮﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﺍﻧﻮﯾﻢ ﻣﯽ ﺳﺎﯾﯽ
ﻭ ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﺟﻤﻊ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ
ﻭ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ :
” ﺁﻗﺎﯼ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﻟﻄــــــــــﻔﺎ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭ !
ﻭ ﺑﺎﺯ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﻮ ⇦ﻣﺮﺩﺗــــــــــﺮﻡ⇨
ﻫﻤﺎﻥ ﻭﻗﺖ ﮐﻪ ﭘﯿﺶ ﭘﺎﻫﺎﯾﻢ
ﺗﺮﻣﺰ ﻣﯽ ﺯﻧﯽ ﻭ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﯽ ﭼﻨﺪ ؟
ﻭ ﻣﻦ ﺭﻭﯾﻢ ﺭﺍ ﺑﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﺍﻧﻢ …
ﻭ ﺗﻮ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﻟﻢ
ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﯽ ﮔﺮﯾﺪ …ﮔﺮﯾﺴﺘﻨﯽ ﺳﺨﺖ،
ﺩﻭﺭ ﺍﺯ ﺍﻧﺪﯾﺸﮥ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺗﻮ …
ﻭ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ ﮐﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﻭﻗﺖ
ﺩﺭﺳﺖ ﻫﻤﺎﻥ ﻭﻗﺖ
“ﻣﻦ ﺍﺯ ” ﺗﻮ” ⇦ﻣﺮﺩﺗــــــــــــــــــــﺮﻡ⇨
ﺯﻥ ﻋﺸﻖ ﺯﺍﯾﺪ …
ﻭ ﺗﻮ ﺑﺮﺍﯾـــــــﺶ ﻧﺎﻡ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ !
ﺍﻭ ﺩﺭﺩ ﻣﯿﮑﺸﺪ …
ﻭ ﺗﻮ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ
ﺑﭽﻪ ﺩﺧـــــﺘﺮ ﻧﺒﺎﺷﺪ … !!!
ﺍﻭ بیخوابی ﻣﯽ ﮐﺸﺪ …
ﻭﺗﻮ خواب حوریان بهشتی میبینی !!
او مادر میشود
وهمه جا میپرســـــن:نام پدر؟!!!!

دوسروده از ابراهیم ناصری

اسفند ۱۳۹۴

‏ منظری از دایره سوم که من هستم
از کنار رود
هنگامه ی سفر
میخواستم منظری باشم
از صید رایحه
به فتح گل
همچون مثلثی از لوزی حضور ما
نیم رخی نهان کردی از روز کامل
که می افشاندستاره سحری را
به تلخ این شراب
از اندیشه خون
به دست موزون مرگ
در رقص اشکال
که عمر این چرخ پنچر
از شرح پیچ های زنگار بسته این شهر
از سر عود افزای ما زیادتر است
نقره ی چشم
سیمیای
سیمای تو کم داشت
که بی رویایی از رایحه ی تو پیر شد
مانند
مرغان آوازخوان
منظر خون گشتم
در سیاحت شمشیر خورشید
که اسیر ابری ست
عقیم
به نظاره ی چشمی مسافر
در خم جاده های رنج
***********

خیالی دور
انعکاس گام های لیلی
از آینه ای
که جهان را میشکند از نور
جهان جهل مکشوف حیرت است
که تنها باتلفظش دهانی باز میماند
و با اشاره ای اختران به توارد انتخاب میرسند
که همه من هستم
کاشف و مکشوف
و حتا
نشانه ای که چراغ سرخ به سر دارد
و سنگ آه میپراند از دهان
لیلی نامده
کمین چاه ست
بر جانی که بتابد
از آینه
سوئی از شرق نمیزند
فرد
یعنی منفرد از روبروی آینه
دور شو
در ذره ای از انوار ازل
شب پره ی خاموش
میدمد بر نگاه
و حیرتی دور شونده
که به مکاشفت
گام می نهد

ستاره… برای نوزده بهمن… خسرو باقرپور

اسفند ۱۳۹۴

با کوله‌باری پر ز ترانه،
و با دلی با مهر یگانه،
به دیدار تو آمدم.
« بوسه‌ات مزه‌ی باران می‌داد
در گلوگاه تو مرغ سحری،
قصه‌ی غصه‌ی آدم می‌خواند
اسبِ عصیانِ نگاهت بی‌تاب
در چمنزارِ دلم می‌تازید
باد هرزه چو ز صحرای غضب می‌آمد،
دست تو چترِ شقایق می‌شد
گل‌شبدر به تو عاشق می‌شد!
کاکل نارس گندمزاران،
شوق دیدار تو اش می‌لرزاند
تُندری پرکینه، تا خروشی می‌کرد،
اضطراب مادر،
ته چشمان هراسیده‌ی تو پیدا بود
مهر چشمان تو چه زیبا بود!
سایه‌ی ابر چو بر سینه‌ی رویا افتاد،
آخرین شاخه‌ی نیلوفر را،
از نگاهم چیدی
و به تندابِ خروشانه‌ی رودش دادی
در شبی پاییزی،
ماه را،
از بلندای سرِ شانه‌ی من
برچیدی
و نثارِ سفرِ چلچله‌هایش کردی.»
عمری در خیالِ من زیسته‌ای
در من آواز خوانده‌ای
حسرت،
گیسو در خونِ خیالِ تو شسته‌ست
و ستاره،
غرورش را در زخم‌های تو جسته‌ست
چهل و پنج سال گذشته است
و من اینک،
با گنج یافته‌هایم،
رها شده‌ام از رنج بافته‌هایم

نوروز ماندگار است تا یک جوانه باقی‌ست – علیرضا میبدی

اسفند ۱۳۹۴

بمناسبت نوروز در راه

نوروز ماندگار است، تا یک جوانه باقی‌ ست
باقی‌ست جمع جانان، تا این یگانه باقی‌ست
بار دگر بریدند نای و نواش اما-
این ساز می‌نوازد، تا یک ترانه باقی‌ست
سینه به سینه گفتند کوتاه تا شود شب
کوتاه می‌شود شب، وقتی فسانه باقی‌ست
عید است و نامه دارم از من رسان سلامی
بشتاب ای کبوتر، تا آشیانه باقی‌ست
گم کردمش! نشانی‌ش یک کوچه تا جوانی
پیداش کن پرنده! تا این نشانه باقی‌ست
می‌چینمت دوباره از آسمان کرمان
پرواز کن ستاره! تا بام خانه باقی‌ست
نور نگاه کوروش، بر بردگان بابل
بعد از هزارها سال، در هگمتانه باقی‌ست
زیباست حرف باران در کوچه‌های تبریز
آواز مولوی هست تا یک چغانه باقی‌ست
دود اجاق وصلی، کو در سفر برافراشت
بعد هزار منزل، در بلخ و بانه باقی‌ست
در حیرتم که بعد از کشتار عشق اینک
در زیر سقف تاریخ، عطر زنانه باقی‌ست
تازی و کینه‌توزی، جهل و سیاه‌روزی
نفرین بر آن که عدلش با تازیانه باقی‌ست
عصر دگر برآید، این نیز هم سرآید
گر نیستت یقینی، حدس و گمانه باقی‌ست
یغمائیان ربودند محصول عمر ما را
بشتاب و کِشت می‌کن تا چند دانه باقی‌ست
افراط کرد و تفریط، این ساربان گمراه
ای کاروان سفر خوش! راهِ میانه باقی‌ست

کتاب ” فصلی دیگر ” که رمانی است در ١٣٢ صفحه – صفیه ناظر زاده

اسفند ۱۳۹۴

این نوشته در بخش ادبی رسانه اخبار روز منتشر شده ایت
” فصلی دیگر ” داستانی است با حال و هوائی کاملن متفاوت با داستان هائی که خوانده ام.
از نثر روان و یکدست آن که بگذریم، واز زیبائی یگانه چیدمان واژه ها، کل بدنه داستان همانطور که در مقدمه ادعا شده است، چنان در هم می شود، که بخصوص برای ” مراد ” یکی از شخصیت های اصلی داستان ، تمیزش مشکل است.
وقوع داستان و جاری شدن عشق بین دختری بغایت زیبا و متعلق به یکی از خاواده های در حقیقت اشرافی و با امکانات مالی کافی و تحصیلات دانشگاهی تا سطح دکترا و افسری آرتشی که دارد خدمت متعارف خود را می گذراند بدون داشتن شاخصه ای چشمگیر، نه قدری که کلی نا باورانه است.
در حالیکه بدون شک جوان هائی به مراتب با مشخصات بیشتر در اطراف دختر فراوان بوده است.
ضمن اینکه تا هنگام وقوع عشق بین ” مراد ” افسر وظیفه و ” دکتر آلتین آتابای ” به اندازه کافی زمان بوده است که چنین میوه خوشرنگ و احتمالن خوش طعمی بی هیچ رخ دادی بر درخت باقی نماند تا
” مرادی ” که می دانیم کیست از راه برسد و آن را بچیند.
در نتیجه من هم با مراد هم عقیده هستم که چنین عشقی واقعی نبوده و تمامن می تواند زائیده تصورات افسری باشد که وقتی برای اولین بار روزی که برای پیچیدن نسخه مافوق خود به داروخانه می رود و چنان هلوی پوست کنده ای را می بیند به ذهنش راه می یابد و افسار تاختن در دنیای رویا را در دست می گیرد. چون می داند که در عالم واقع چنین میوه ای نمی تواند مناسب دستش ” هر چند چلاق! هم نیست ” باشد.

” یک روز رفتم داروخانه، دوماه کمتر بود که اعزام شده بودم. نسخه جناب سرهنگ را برده بودم. داروخانه شلوغ بود. کناری ایستادم تا خلوت شود. با دیدن خانم دکتر، ” اسد! ” ، حالت امروز تو را پیدا کردم. حتا وقتی با بعضی از مریض ها ترکمنی صحبت می کرد ملاحت خاصی داشت.
وقتی داروخانه خلوت شد با طنز خاصی که انتظار نداشتم، گفت:
جناب سر گرد چه امری دارند؟
تکان خوردم.
تو می دانی که چقدر ذلیل چنین ظرافت های کلامی هستم و برایم معیار سطح درک و دریافت افراد است، و اگر طرف خانم باشد، بیداد است. رفتم جلو و با چسباندن پر صدای پاشنه های پا سلام نظامی دادم. و گفتم:
خانم دکتر بیمارم داروی شفابخش می خواهم.
خوشش آمد، گرفت و با خنده ای تیر خلاص را شلیک کرد. ”
” اسد ” پسر خاله مراد در داروخانه چه دیده بود؟

” صبح دوشنبه ای بود. به داروخانه که خلوت هم بود وارد شدم، بهتم زد. عروسک بسیار زیبائی را دیدم که روپوش سفید ی پوشیده و با آرایش بسیار ملایمی که داشت تماشایش بسیار خوش آیند بود. “

طبیعی است که چنین میوه خوشرنگ و رسیده ای هرگز انتظار یک افسر وظیفه ای را که پس از پایان خدمتش، می شود یک ” مراد ” معمولی نمی کشیده است.
و طبیعی است که ” مراد ” مجرد ، با توجهی که به بروبالای خود دارد، و وضع مالی خوبی که از ناحیه پدری به او امداد می رساند، به خود اجازه می دهد و اشاراتی هم می کند. ولی دستش کوتاه بود برای خرمائی که بر نخیل جا گرفته بود، اما در ِ تصور و رویا که بسته نیست.

کتاب ” فصلی دیگر”، رمانی است در روال و شکل و فرمی دیگر، زیبا و خواندنی است.
شاید با آغاز خواندن آن کششی داشته باشد برای ادامه که در کل شکوفائی خواندن را به بار بنشاند.

نقد و تاملی بر رمان* صد سال تنهایی* نوشته ی گابریل گارسیا مارکز – صادق شکیب

اسفند ۱۳۹۴

ساعتی پیش مطالعه چند باره ی کتاب *صد سال تنهایی* مارکز را به پایان رساندم .
هر بار از خواندن کتاب، لذت وصف ناپذیری می برم . می توانم بگویم : از جهات گوناگون متفاوت با تمام کتاب هایی است که معمولا عادت به خواندن شان یافته ام . همین مسئله باعث می شود با تمام اندوه بار بودن نسبی آن، مرور مکرر کتاب برایم دلنشین باشد.
داستان از دوره ای و با کسانی آغاز می شود که انسانها با اختراعات بشری هنوز آشنا نشده اند و قرار گرفتن آنها در مقابل آن اختراعات و توصیف عکس العمل های عجیب مردم در برابر تمام چیزهایی که کاملا برای ما عادی شده، طراوت و جذابیت دلنشینی به رمان داده است.. تاثیر کولی ها در دوره ای از تاریخ برای انتقال دانش و اختراع و کشفیات، نکته جالبی است که احتمالا کمتر کسی تصورش رامی نماید .
پیش تر با رفتار ها و علاقمندی دیوانه وار خوزه آرکادیو به اختراعات جدید و نشان دادن نحوه ی تفکر مخترعین اولیه که مایلم از آنها به مخترعین بدوی نام ببرم، خواننده در فضای علمی کهنه ی مبهوت کننده ای قرار می گیرد !
تخیلات ساده و در عین حال عجیب و غیر متعارف نویسنده به ازاء تمام اعضاء خانواده، خواننده را بر سر شوق می آورد. مانند سعی در عکس گرفتن از خدا بعد از آشنایی با دوربین عکاسی، به منظور اثبات وجود خداوند توسط خوزه آرکادیو که عدم توانایی درآن با یک استدلال کودکانه و ساده بیان می شود که، پس خدا وجود ندارد؟!
قهرمانان رمان بطور واقعی مجموعه ای از دیوانگان متفکر تاثیر گذار می باشند که هر کدام با وجود دارا بودن بعدهای روانی خاص خود و مجزا بودن نوع بیماریشان، رفتارهای ژنتیکی مشابهی دارند. مسلما این نکته از لحاظ بررسی جنبه های روانشناختی دارای محسناتی است . چون حضور نمونه های این افراد در اشخاص دور یا نزدیک خود و در هر جامعه ای قابل ملاحظه است. مانند آمارانتا که به بیماری سادیسم و مازوخیسم شدید بطور همزمان دچار است. یا آئورلیانوی دوم که در وادی عیاشی و اپیکوریسمی خود رها شده و مانند یک حیوان در آن می چرد و خانه و شهر خود را تبدیل به یک جامعه ی آنارشیستی فجیعی می کند که به مسافران شهر اجازه رفتارهای فضاحت بار می دهد یا سرهنگ آئورلیانو که ازآمال خود یک جنگ ضد آمال میسازد ….. همه ی نقش ها دچار یک افراط و تفریط بی بدیل هستند که آنها را از هر نقشی متمایز می کند. اینها تمام چیزهایی هستند که ما در اطراف خود میبینیم و همچنان با آنها به یک مدارای غریزی می پردازیم و در ادامه ی این سناریو به همدیگر دست یاری میدهیم تا چه خودآگاه و چه نا خود آگاه متوجه عمق فاجعه نشده و توان ایستادن بر روی پاهای خود را داشته باشیم!
روال داستان غیر واقعی و دور از ذهن است. با این حال چنان در کلمات و جملات ساده گداخته شده و در تخیلات، روان گشته که خواننده را به فضای آن دنیای غیر واقعی عادت می دهد. مانند حضور ارواح در خانه و رفت و آمد پر سرو صدای آنها که گویا یک امر کاملا طبیعی و جزو روال زندگی خانوادگیست .
تمام این مطالب که به آنها اشاره شد، توضیحاتی در باره نحوه ی نگارش و نوع داستان است که سادگی نگارش و نیمه تخیلی بودن آن را بیان می کند. ولی اگر بخواهیم وارد مفاهیم شویم، به انحصاری ترین و پر رنگ ترین کلمه یعنی * تنهایی * بر می خوریم.
گارسیا مارکز به زیبایی و بصورت تمام و کمال ، ابعاد فاجعه بار این کلمه را با رفتارها و خصوصیت های مختلف هر شخصیت اندازه گرفته و به تناسب، همه ی وجوه این کلمه را در عمق معنای واژگان به توصیف کشیده است.گویی نویسنده خواسته است در بند بند اثر به *تنهایی * بسان بزرگ ترین درد بشر امروزی ، انگشت بگذارد . و نشان دهد که سایه ی عجز و ناتوانی انسان ، به نسبت افق های مختلف* تنهایی*، در همه ی گوشه جهان گسترده است. و تلاش بر ای رهایی از این درد بزرگ، از این سنگینی و از این سایه که هیبتی غول آسا دارد، باعث ورود آنها به تکرار یک سری کارهای بیهوده و بی هدف و یاس آور می شود. تا زمان و زندگی خود را فریب دهند.
در این راستا همه ی افراد خانه برای فریب خویش به یک همبستگی روحی دست یافته است! سرهنگ ، ماهی های طلایی می سازد و بعد از اتمام، دوباره آنها را در کوره آب می کند تا دوباره از آن طلاها، ماهی بسازد. آمارانتا پارچه ی کفن خود را می بافد و از آن سر می شکافد تا دوباره بتواند بافتن را از سر بگیرد. یا دکمه ها را میدوزد و دوباره می کَند تا بتواند بار دیگر آنها را بدوزد. آئورلیانوی دوم در زمان باران چند ساله، وسایل خانه را خراب می کند تا بتواند دوباره درستشان کند ! …. در اینجاست که همان یگانگی روحی در تمام روانهای بیمار گونه ی اعضاء خانواده که به آن اشاره شد، خود را نشان می دهد.
نگارنده در حین تحلیل این وجه اثر ، زندگی متناوب روز و شب وار داستان برای گریزاز تنهایی یا پرکردن خلاء منبعث از تنهایی، به شباهت با نفرین خدایان در افسانه ی سیزیف می افتد . سیزیفی که محکوم شده بود تا آخر عمر سنگ عظیمی را بالای کوهی ببرد و سنگ ازبالای کوه ، پایین می غلطید و باید همچنان سنگینی درد کاربیهوده حتی بیشتر از سنگینی وزن سنگ را بر خود ودرخود، تحمل می کرد!. در ادامه ی این شباهت، نقل قولی ازآلبر کامو در این باره برای ادای مقصود مناسب می باشد : «خدایان دانسته بودند که هیچ چیزی دهشتناک تر از انجام کار بیهوده نیست که سیزیف را چنین مجازات سنگینی کردند!» و اینچنین سیزیف دچار نفرینی ابدی شد. سیزیف محکوم و نفرین شده ی خدایان ناچارا تن به عملی بیهوده داده بود، ولی شخصیت های این داستان به خاطر رهایی از عذاب و درد جانکاه * تنهایی *دست به این اعمال بیهوده می زنند !
البته تفاوتهای بسیاری در محکوم بودن و اجبار در بیهودگی یک عمل با انتخاب عمل بیهوده برای گریز از مصائب دیگر وجود دارد! ولی با این حال هر دو دردی را بر بشر تحمیل می کنند! دردی که گاه از توان تحمل بشر خارج می شود و او را بسوی انتحار سوق می دهد. این همان نکته ایست که جای خالی آن بعد از آنهمه تحلیل و ظرافت ها خود را در این داستان نشان میدهد .(البته در جایی سرهنگ دست به انتحار می زند ولی به طرز طنزگونه ای از مرگ نجات پیدا می کند!)
نکته ی دیگری که می توان به آن اشاره کرد، این است که زندگی همه ی خاندان بوئندیا در فصل های مختلف رمان ، با جزئیات توضیح داده شده و همین مسئله باعث می شود، داستان حول یک شخصیت جریان نداشته باشد. به این معنی که کتاب مجموعه ی داستان یا سریالی از زندگی تمام افراد خانواده است و تک تک این افراد به نوبه ی خود قهرمان مثبت یا منفی ( در این داستان این کلمات در شکل مرسوم فاقد مفهوم است ) هستند.
نکته ای هم که شاید اغلب خواننده های کتاب را متوجه خود کرده ونا خودآگاه باعث اعتراض و نارضایتی یا حتی به نوعی سبب احساس کلافه گی او در هنگام خواندن کتاب شود، این است که تمام مردان و زنان داستان دارای نامهای مشترک هستند. این مسئله باعث می شود وقفه های زیادی در حین مطالعه و درک اینکه کدام اتفاق سر کدام آرکادیو یا آئورلیانو افتاده است و یا این آئورلیانو فرزند کدام آئورلیانو یا آرکادیو است ، بیافتد! و خواننده را مجبور می کند مدام مابین شجره نامه در اول کتاب و جریان داستان گریز بزند!
مسلما مارکز هدفی از این کار داشته است! که ای بسا از دید من و امثال من مجهول و نا معلوم مانده است؟! ولی باورنگارنده بر این ا ست که مارکزخواسته است : روح واحد * تنهایی * را در جسم ها ، زمان ودر شرایط مختلف زندگی ، به تصویرکشد. با این هدف وبرای نشان دادن این روح های واحد از نامهای مشابه استفاده کرده است !
نهایت سخن اینکه بطور نسبی ، عمرطولانی اکثر افراد خانواده بازتاب * صد سال تنهایی* همه ی قهرمانان رمان است. بدین مفهوم که* صد سال تنهایی*، شامل زندگی اکثر شخصیت های داستان می شود و مارکز به حق اسمی متناسب تر از این نمی توانست بر روی این کتاب بگذارد.

به بهانه انتشار کتاب فصلی دیگر نوشته محمود صفریان – هاشم کرباسی

اسفند ۱۳۹۴

بر گرفته از رسانه عصر نو

با رمان فصلی دیگر پرونده نویسندگی محمود صفریان دارد حجم لازم را بعنوان یک نویسنده ایرانی موفق، پیدا می کند. و می توان او را یک نویسنده ایرانی دانست که در داستان نویسی بسیار موفق است.
او هم داستان های کوتاه دارد هم بلند و هم کتاب های رمان.
بدون شک خوانندگان بسیارهم دارد، که من یکی از آن ها هستم.
من به زیستگاه او کار ندارم چون معتقدم اگر نویسنده ای سالها سابقه داشته باشد و نقد های هائی نیز بر بعضی اثارش نوشته شده باشد، آنکه خواننده است بهر شکل شده کتاب هایش را پیدا می کند و می خواند.
به این هم کار ندارم که اصولن بسیاری از مردم ما با خواندن میانه ای ندارند، چون روی سخنم با آن هائی است که عاشق خواندن هستند و همیشه حتمن کتابی در دست دارند.
البته منکر این مهم نمیشود شد که سد و بند هائی در کشور ما جلوی جریان منطقی کتاب را گرفته است ولی به قول معروف خواستن توانست است…بگذریم.
من کتاب های مجموعه داستان او را خوانده ام و اعتقاد دارم بیشترداستان ها نمونه ی ارزنده ای در دنیای داستان های کوتاه فارسی هستند و اگر به یکی از زبان های زنده دنیا بخصوص انگلیسی ترجمه می شدند، مردم کتاب و داستان خوان غربی استقبال خوبی از آن ها می کردند.
در کتاب ” روز های آفتابی ” که مجموعه هفده داستان است، من شخصن با نویسنده ای صاحب سبک روبرو شدم. انتخاب واژه ها و چیدمان ماهرانه آن ها و مکان سازی و کاراکترهای آن ها تمامن جدید، دلنشین، و جذاب است ، اگر این کتاب را دارید نگاه مجددی به داستان های آن داشته باشید بهتر متوجه می شوید. و موقعی که رمان کم برگ ” شام با کارولین ” را منتشر کرد و نشان داد که دستی توانا نیز در نگارش رمان دارد و استقبال بسیار فراونی که از آن شد این واقعیت را تائید کرد بیشتر متوجه شدم که محمود صفریان نویسنده قدری است.
همین جا بگویم که دربعضی از کاب های او ضعف ویراستاری بخوبی مشهود است. هر چند در کتاب های اخیرش در حد زیادی این مشکل بر طرف شده است.
به این نکته نیز اشاره کنم که صفریان در نامگذاری داستان ها و کتاب هایش و طرح ها و رنگ های روی جلدشان ذوق و سلیقه خوبی دارد. و به قول معروف قواره نصف کار است .
واما در مورد رمان جدید ایشان و نام فصلی دیگر. به گمام انتخاب چنین نامی کتاب را که بخوانیم بهتر متوجه می شویم. چون از یکسو داستان عشق است و در عین حال داستان تاسف است و غبن و از سوئی دیگر چرخشی دارد به فضا و تصوراتی دیگرکه مجموعه این ها در زندگی انسان می تواند فصلی دیگر از زندگی باشد فصلی جدا از متعارف.
دیگران را نمی دانم ولی برای من داستان پر کششی بود، و بعنوان خواننده دنبال بقیه ماجرا بودم چون کم کم اتفاق می افتاد.
می شود روان و راحت خواندش ، چون نثر به کار گرفته شده، بسیار نرم و و زیباست. خواندن فصلی دیگر مثل بقیه کارهایش بی پیچ و تاب است و خواننده احساس سختی خواندن و سنگینی جملات را ندارد. و انصافن در جای جای کتاب با احساس لطیف خواننده سازگاری دارد.

” اسد، حالم خوب نیست مثل اینکه دارم سرما می خورم، عضلاتم درد می کند اگر اشکال ندارد با اتومبیل من برو داروخانه ” صحت ” خانم دکتر جوانی آنجاست، بگو که پسر خاله من هستی، شیشه ای قرص میدهد، برایم بیاور. متوجه شدی که تلفنی هم به او گفتم. اشکال ندارد؟
” نه چه اشکالی دارد. فقط اگر ممکن است یکبار دیگر مسیر را بگو “

صبح دوشنبه ای بود. به داروخانه که خلوت هم بود وارد شدم، بهتم زد. عروسک بسیار زیبائی را دیدم که روپوش سفید ی پوشیده و با آرایش بسیار ملایمی که داشت تماشایش بسیار خوش آیند بود.

” سلام! من پسر خاله جناب سروان شیبانی هستم، مراد شیبانی ”
ملاحت خنده اش دلنشین بود.
” دیشب درجه گرفته است؟ تا دیروز ستوان دوبود ”
با خنده دیگری زیبائیش را مهر تائید زد.
” نه خانم دکتر، درجه نگرفته است ولی این رسم است که همیشه نظامی ها را یکی دو درجه بالاتر خطاب می کنند.”
” خوشحالم که نظامی نیست. دارد فقط دوران خدمت متعارفش را می گذراند.”

” جریان چیست؟ خانم دکتر، هم ” مراد ” خطابت می کرد هم در مورد آینده ات نظر می داد ، وخوشحال بود که آرتشی باقی نمی مانی.
نباید برایش فقط یک مشتری باشی. گفته بودی که ترکمن ها اگر رفتند تو کلاس خوشگلی بیداد می کنند، بی همتا می شوند. این خانم دکتر از آن ها بود. تعجب می کنم که چطور وقتی که درس می خوانده توانسته از دست پسر های دانشجو جان بدر ببرد. “

کسی که بخاطر امکانات فامیلی قرار بوده در تهران به خدمت نظام برود، بهر دلیل موفق نمی شود و به شهر ” گنبد کاووس ” اعزام می گردد. خواننده گمان می کند تقدیر بوده ، وگر نه جور شدن این رخداد با مشخصات ویژه ای که بعدن متوجه می شویم جور شدن ” مراد” با خانم دکتر ” آلتین آتابای ” بیشتراز کمی، بعید بوده است، و بهمین خاطر دلیل فصلی دیگر شدن، نطفه اش در همین موضوع نهفته است

” قوچک مادر پسندیدی؟ ”
” مادر مگر شهر هرت است، که هر کس را تو پسندیدی، با سر بدود و بگوید بله؟ تازه، اولن از من خیلی جوانتر است و بعد از آن، من قصد ازدواج ندارم. من گرفتارم مادر گرفتار می دانی؟ ”
” نگو گرفتار بگو دیوانه شده ام، هوائی شده ام و در تصورات بی خودی، خودم را گرفتار کرده ام. ”
” بنظر من همه چی تموم بود، خوشگل، خوش برو بالا، تحصیل کرده، خانواده دار…”
” مادر کافیه، همه این ها اولن به من چه، من نه سر سیرم نه ته پیاز. از آن گذشته هیچ معلوم نیست بشود حتا گامی بر داشت، او برای خودش بسیار نم کرده و در صف دارد.
از همه مهمتر من یکبار دیگر فقط به تو که مادرم هستی می گویم : “

کتاب چند کاراکتر کلیدی دارد که دائم ماجرا درست می کنند، و همین سبب تحریک خواننده می شود تا نه علت که علل را دریابد .
به راستی برای آگاهی از کم و کیف موضوع باید خواندش و این توصیه من است.

کتاب فصلی دیگر …و من ابوالفضل سپاسی

اسفند ۱۳۹۴

به مجرد تهیه این کتاب مشتاقانه به خواندنش پرداختم.
قبل از آنکه حرفهایم را در مورد آن بگویم، به این نکته اشاره میکنم که من رمانهای بسیاری خوانده ام، وقتی کتاب رمانی از یک نویسنده خارجی که بر جلدش خبر برنده شدنش را در چندین جایزه معتبر جهانی با اسم وتاریخ، میخوانم ، آن حال وهوائی را که در رمانهای نویسندگان ایرانی احساس میکنم در آنها نمی بینم، چون در فضای داستانهای آنها نزیسته ام.
اما وقتی نویسنده ای در رمانش از شهر گرگان سخن میگوید، مرا یاد خیابانهای باریک، میدانهای با صفا وخانه هائی که سقف های شیب دارشان با سفالهای رنگی پوشیده شده می اندازد. شهری که پراز درخت های نارنج، پرتقال ولیمو است به حدی که بوی خوش بهار نارنج را در همه شهر می توانی احساس کنی، وکمی بالاتر تو را به «گنبد قابوس» میبرد، سرزمین ترکمنها ، مردان وزنانی با لباسهای زیبای محلی، مردمانی خون گرم ومهمان نواز، پیر مردانی با کلاه های پشمی یا ساده اما گرد ویک شکل در ردائی بلند وشالی بر کمر، با ریشهای تنک که احساس میکنی باید سازی دو تار مانند در دستانشان باشد تا با نواختن وخواندنشان ترا به ملکوت ببرند. وجوانانی که در اسب سواری وشکارماهرند وچه مسابقات منحصر بفرد وپر هیجانی را همه ساله سوار بر اسب اجرامیکنند. این چیزها که گفتم همه را با خواندن کتاب (فصلی دیگر) احساس می کنید.
کتاب در ۱۲ فصل نوشته شده است. این فصلی که می گویم هیچ ربطی به نام (فصلی دیگر) که عنوان کتاب است ندارد، چون آن خود فصل دیگری است که از چهار فصل سال هم گذشته است.
خیال ندارم که با نوشتن تکه هائی از کتاب مشتاقان راگلایه مند خود کنم که “ای بابا تو که همه اش را گفتی”.
اما بدانیدکه داستان عشق در تمامی اعصار تاریخ با بشر بوده است وعجبا که از هرزبانی که میشنوی واز هر قلمی که میخوانی گوئی داستان تازه ای به گوش ات رسیده است، مشتاقانه سر اپا غرق در آن میشوی.
” یک نکته بیش نیست غم عشق و این عجب
گز هر زبان که بشنوی نا مکرر است
قصه شیرین وفرهاد یا همان خسرو وشیرین به گمانم نخستین داستان مثلث عشقی، در ادبیات سر زمین ماست، اما بدانید که همواره تاریخ تکرار میشود.
بیش از این چیزی نمی گویم ،اما مصرانه میخواهم بروید، بیابید و بخوانید کتاب (فصلی دیگر) را با قلم شیوا وروان دکتر محمود صفریان، که یافتنش از طریق سایت “آمازون” بسیار سهل وآسان است. موفق وپیروز باشید.

درد مطبوع – پرویز نادری

اسفند ۱۳۹۴

پرویز نادری
من کتاب زیاد می خوانم ، شاید بشود گفت یک جورائی معتاد خواندن هستم.
دومین کتاب رمان محمود صفریان را بنام ” فصلی دیگر ” خواندم. اعتراف می کنم که این کتاب را همچون رمان اولش
بنام ” شام با کارولین ” تا تمام نکردم نتوانستم زمینش بگذارم. بسیار منسجم، پرکشش، و زیبا نوشته شده است.
چه می شود کرد این دو کتاب چنان تمام می شوند که انتظارش را نداری، اگر هم انتظار داری به این شکل نداری. بی شک این قدرت نهفته در این کتاب هاست که نمی گذارد زمینشان بگذاری، و از قید خواندنشان بگذری شروع که کردی هر چند احساس درد می کنی ولی با علاقه خواندن را ادامه می دهی.
بنظر من بجای اینکه در موردش بیشتر صحبت کنم، بهتر است که  اگر دنبال خواندن کتابی خوب هستید آن را بهر نحو تهیه و بخوانید.

سر گذشت حاجی بابای اصفهانی – تنظیم ازمحمود صفریان

اسفند ۱۳۹۴

کتابی بسیار خواندنی، با ترجمه ای روان و
ابهامی بزرگ
ترجمه: میرزا حبیب اصفهانی از متن فرانسه

” سر گذشت حاجی بابای اصفهانی ” کتابی است در قطع جیبی ولی حجیم، ( در هشتاد گفتار، و با ضمائم در ۸۶۶ صفحه ) در نتیجه در جیب جا نمی گیرد!
این کتاب به انگلیسی نوشته شده، در انگلیس نشر یافته، و از انگلیسی به زبان های دیگر ترجمه شده است. نام نویسنده آن ” جیمز موریه ” است.
ولی صحبت و نظر در مورد نگارش آن فراوان است.
یک نظر این است که این کتاب اولین بار به فارسی نوشته شده است، و نویسنده آن همان ” حاجی بابای اصفهانی ” است یعنی در حقیقت یک شرح حال
نویسی از یک سیاحتگر ماجراجوی ایرانی است که در دوران فتحعلی شاه قاجار، از اصفهان راه می افتد و به قصد سیرو سیاحت به جاهای مختلف می رود، و ماجراهای گوناگونی را که خواندنی و مشغول کننده است از سر می گذراند….و آن را بصورت خاطرات و یا شرح وقایع در کتابچه ای یاد داشت می کند، و چون به بستر بیماری می افتد، بشکلی که در متن کتاب نیز آمده است، به پاس خدمات درمانی ” جیمز موریه ” که بی اطلاع از علم طبابت نبوده به رسم امانت یا هدیه به او می سپارد. با تسلط کاملی که ” موریه ” به زبان فارسی داشته است، آن را به انگلیسی بر می گرداند و به نام خودش به چاپ می رساند.
اقوال متفاوت است. می گویند چون ” موریه ” ده سال پس ازمراجعت به انگلستان اقدام به نشر کتاب ” سر گذشت حاجی بابای اصفهانی ” درلندن می کند،
می رساند که این دوران طولانی برای ترجمه آن بوده است. و نیز می گویند: کتاب بعدی ” موریه ” بنام ” حاجی بابا درلندن ” که چهارسال پس از حاجی بابای اصفهانی منتشر می شود و قصد ” موریه ” آن بوده که بعنوان جلد دوم کتاب اول، به بازار بیاورد، از حیث نگارش و توصیف صحنه ها، بهیچ وجه به پای کتاب ” سرگذشت حاجی بابا ” نمی رسد، و اصلن از استحکام و بن مایه کتاب اول بر خوردار نیست. و این می رساند که کتاب اول ،
به خامه موریه نیست. و نویسنده آن بایستی یک ایرانی باشد.
ولی گروهی دیگر را عقیده بر این است که: چون ” سر گذشت حاجی بابا ” به عادات ایرانی ها توهین کرده است، و به خصوصیات مردم بر چسب هائی
زده است نمی تواند نوشته یک خودی باشد. و نظر می دهند که نویسنده آن ” موریه ” است. ”
البته این قلم، نه توهین و نه بر چسبی به این غلیظی! در این کتاب نمی بیند.
و بعضی دیگر را نظر بر این است که ” موریه ” جمعن شش سال در ایران بوده و اولین بار نیز در سن بیست و نه سالگی به ایران آمده است و نه در کودکی و سن مناسب فراگیری کامل زبان، در نتیجه نمی توانسته تا این حد به ته و توی عادات و خصائل ایرانی ها وارد شود، و نمی توانسته در حد ماجرا های کتاب ” سر گذشت حاجی بابا ” فرصت گشت و سیاحت داشته باشد.
” سامرست موام ” نویسنده انگلیسی اصل که قسمت اعظم عمرش را در فرانسه گذراند، گفته است:
” …نمی توان به کُنه خلقیات و عادات ملتی نقب زد مگر آنکه در آنجا متولد و بزرگ شده باشی… ”
ولی هرچه که هست، و هر کس نویسنده آن باشد، کتابی است خواندنی، با ترجمه ی شیوای ” میرزا حبیب اصفهانی ” ادیب و دانشمند ایرانی…و کاری است ماندگار.
سیاق ترجمه و شکل نوشته، البته مربوط به زمان ” میرزا حبیب ” است. چیزی حدود هشتاد – نود سال پیش.
میرزا حبیب، که در سال ۱۳۱۵ شمسی در ۶۰ سالگی در گذشت یکی از روشنفکران خوش ذوقی بود که سبک جدیدی را در نگارش بدعت گذاشت.
او به واقع ادیبی بود با داشته های فراوان و به زبان های فارسی، عربی، فرانسه، و ترکی تسلط کامل داشت. هم او بود که برای اولین بار زبان فارسی را به روال ” دستور ” کشاند.
جمله: ” دستور قوائد زبان فارسی ” از اوست که جای گزین ” صرف و نحو ” کرد.
بد نیست دانسته شود که او با این همه خدمت به ادب پارسی، و گستردگی دانش به ” دهری ” بودن متهم شد و نا چار برای حفظ جان کشور خودش را
ترک کرد…..این چه ارواح خبیثه ایست که چون دوالپا بر گرده این سر زمین سوار است و به هیچ روی قصد پائین آمدن ندارد؟ و چون مار بر شانه های ضحاک، در هر فرصتی نخبگانی را گلو میفشارد و نا چار می کند که خانه پدری را ترک کنند.؟
برای توجه به سبک نگارش و تر جمه این کتاب تکه های کوچکی از دو گفتار آن را می آورم.
“….اما از دریوزه عار داشتم. خواستم میمون یا خرسی بخرم و لوطی شوم، دیدم تعلیم خرس و میمون خیلی زحمت، و لوطیگری خیلی هنر و بی حیائی لازم دارد. خواستم روضه خوان و تعزیه گردان شوم، دیدم در این کار بی حیائی بیشتری لازم است. خواستم واعظ شوم، دیدم احادیث و اخبار باید جعل کنم، و عربی هم نمی دانستم. خواستم فالگیر شوم دیدم فالگیر و رمال در مشهد، از سگ هم بیشتر است…” از گفتار دهم صفحات ۱۱۴ و ۱۱۵
“…حکیم بعد از کمی تامل: ( عادت من این نیست که بیمار را ندیده دارو بدهم، چرا که می شود ضررش بیش از فایده شود. اگر بدانم کنیزک را داروی من
ناگزیر است، باید او را ببینم. )
حاجی: ( از دیدن کنیزک بگذرید که کاری بس دشوار است. در ایران دیدن زنان مختص شوهران است، مگر اینکه کار خیلی تنگ شود، آن وقت حکیم اذن گرفتن نبض او را دارد. آن هم زیر چادر، و آن هم محرم اسلام و نه حکیم فرنگی )….” از گفتار بیستم صفحات ۲۰۲ و ۲۰۳

آندره ژید

اسفند ۱۳۹۴

- فرانسویاندره-زید
آندره ژید نویسندهٔ نامدار فرانسوی، که مدت نیم قرن حضوری نمایان در عرصهٔ ادب فرانسه داشت و تأثیر شگفت آور نوشته‌هایش در سالهای پس از جنگ جهانی براکثر مخاطبان و به ویژه بر نسل جوان انکارناپذیر است، به سال ۱۸۶۹ در پاریس، چشم به جهان گشود. پدرش استاد حقوق و مادرش دختر یکی از بورژواهای ثروتمند نرماندی بود. ژید در خانواده‌ای پایبند به سنت‌های مذهب پروتستان پرورش یافت و سال‌های نوجوانی و جوانی او، تحت تأثیر این موضوع قرار گرفت. در کودکی، به سبب بیماری نتوانست به طور منظم به تحصیل در مدرسه ادامه دهد. اما از آنجا که در خانواده‌ای علاقه‌مند به علم و فرهنگ می‌زیست، توانست این کمبود را به خوبی کنترل کند و در خانه به تحصیل ادامه دهد. پس از مرگ پدر به سال ۱۸۸۰، سرپرستی او به مادر دقیق و سختگیرش واگذار شد که با توجه و دلسوزی بیش از اندازه، پسر را به ستوه آورده بود. در این سال‌ها، ژید در محیطی زنانه می‌زیست. در پانزده سالگی، با عشقی بی‌آلایش و عرفانی، به دخترخاله‌اش، مادلن روندو دل بست. این دلبستگی در سال ۱۸۹۵ به ازدواج انجامید و به رغم تمایلات دیگرگون جنسی ژید، آن دو تا سال ۱۹۳۸ (سال مرگ مادلن)، سعادتمندانه در کنار یکدیگر زیستند.

ژید فعالیت ادبی خود را در بیست و دو سالگی (۱۸۹۱) آغاز کرد. از آنجا که به یاری بخت، از رفاه مالی برخوردار بود و نیازی به کار کردن نداشت، توانست با فراغ بال به نوشتن بپردازد و از پشتیبانی معنوی نویسندگان و شاعرانی چون پی‌یر لوییس، پل والری، و استفان مالارمه بهره‌مند شود. به ویژه دوستی او با مالارمه، سبب شد که در آغاز کار، به مکتب سمبولیسم روی آورد. مهم‌ترین آثار او در این دوران، عبارت‌اند از: یادداشت‌های روزانه آندره والتر، شهرهای آندره والتر، رسالهٔ نرگس و سفر اورین. اما طولی نکشید که از این مکتب رویگردان شد و او نیز مانند مونتی، روسو و استندال، زندگی انسان را موضوع آثار خود قرارداد و با تجزیه و تحلیل مداوم و مستمر مسائل عاطفی و روانی خویش، کوشید تا از خواست‌ها، نیازها، اضطراب‌ها، ضعف‌ها، توانمندی‌ها و پیچیدگی‌های روح بشر، پرده بردارد.

ژید در ۲۴ سالگی (۱۸۹۳) در حالی که به شدت بیمار بود و می‌پنداشت که زندگی‌اش با خطری جدی روبه‌روست، به تونس رفت. اما دو سال بعد (۱۸۹۵)، هنگامی که از آفریقای شمالی به فرانسه بازگشت، تغییری ژرف در او پدید آمده بود و جدا از بهبود کامل، از بسیاری از قید و بندهای جسمی و روحی رهایی یافته بود. از این پس، دست به نوشتن آثاری زد که از تجربیاتی سرچشمه می‌گرفت گه از او «موجودی تازه» ساخته بودند. از میان این آثار، می‌توان به مائده‌های زمینی(۱۸۹۷) ضد اخلاق(۱۹۰۲) و در تنگ (۱۹۰۹) اشاره کرد. اما کتابی که مایهٔ موفقیت او شد، دخمه‌های واتیکان بود که به سبب لحن جسورانه‌اش، شهرتی ناگهانی برایش به ارمغان آورد

فارابی – معلم ثانی – به انتخاب الیسا تنگسیر

اسفند ۱۳۹۴

ابونصر محمد بن محمد طرخانی ملقب به فارابی، در حدود سال ۲۵۷هجری قمری/ ۸۷۰میلادی در دهکدهٔ «وسیج» از ناحیهٔ پاراب (فاراب) در فرارود (شهر اُترار کنونی در جنوب قزاقستان) یا پاریاب (فاریاب) خراسان در افغانستان کنونی به دنیا آمد. دهخدا به نفل از بدیع الزمان فروزانفر می‌نویسد: «اسم پدراو طرخان و نام جدش اوزلوغ است. درشرح زندگی فارابی مطلبی که بر جریان واقعی زندگی دوران طفولیت و جوانی وی باشد در کتابها وجود ندارد. ابن ابی اصیبعه دو خبر متناقض دربارهٔ او نقل می‌کند: اول اینکه فارابی در آغاز کار نگهبان باغی در دمشق بودو دوم اینکه، در عنفوان جوانی به قضاوت مشغول بود و چون به معارف دیگر آشنا شد، قضاوت را ترک کرد و با تمام میل به طرف معارف دیگر روی آورد.» در جوانی برای تحصیل به بغداد رفت و نزد «متی بن یونس» به فراگرفتن منطق و فلسفه پرداخت. سپس به حرّان سفر کرد و به شاگردی «یوحنا بن حیلان» درآمد.

از آغاز کار، هوش سرشار و علم آموزی وی سبب شد که همه موضوعاتی را که تدریس می‌شد، به خوبی فرا گیرد. به زودی نام او به عنوان فیلسوف و دانشمند شهرت یافت و چون به بغداد بازگشت، گروهی از شاگردان، گرد او فراهم آمدند که «یحیی بن عدی» فیلسوف مسیحی یکی از آنان بود.

در سال ۳۳۰هجری قمری/۹۴۱میلادی به دمشق رفت و به «سیف الدوله حمدانی» حاکم حلب پیوست و در زمره علمای دربار او درآمد. فارابی در سال ۳۳۸هجری قمری/۹۵۰میلادی در سن هشتاد سالگی در دمشق وفات یافت. عده ایی بر این باورند که ابونصر هنگامی که از دمشق به عسقلان می‌رفت به دزدان برخورد. ابونصر گفت: «هر آنچه از مرکب، سلاح، لباس ومال هست بگیرید و با من کاری نداشته باشید.» آنها نپذیرفتند و قصد کشتن او کردند. ابونصر به ناچاربا آنها جنگید و کشته شد. امرای شام از حادثه با خبر شدند. ابونصر را دفن کردند و دزدان را بر سر قبر او دار زدند.

مورخان اسلامی معتقدند که فارابی فردی زهد پیشه و عزلت‌گزین و اهل تأمل بود. اعراض او از امور دنیوی به حدی بود که با آن که سیف الدوله برایش از بیت‌المال حقوق بسیار تعیین کرده بود، به چهار درهم در روز قناعت می‌ورزید.

فارابی در انواع علوم بی همتا بود. چنان‌که دربارهٔ هر علمی از علوم زمان خویش کتاب نوشت و از کتاب‌های وی معلوم می‌شود که در علوم زبان و ریاضیات و کیمیا و هیئت و علوم نظامی و موسیقی و طبیعیات و الهیات و علوم مدنی و فقه و منطق دارای مهارت بسیار بوده‌است.

درست است که کندی نخستین فیلسوف اسلامی است که راه را برای دیگران پس از خود گشود؛ اما او نتوانست مکتب فلسفی تأسیس کرده و میان مسائلی که مورد بحث قرار داده‌است، وحدتی ایجاد کند. در صورتی که فارابی توانست مکتبی کامل را بنیان نهد.

ابن سینا او را استاد خود می‌شمرد و ابن رشد و دیگر حکمای اسلام و عرب، برایش احترام بالایی قائل بودند. ازجمله سخنی از ابن سینا است که اوج منزلت علمی اورا بیان می‌کند:کتاب مابعدالطبیعه را مطالعه کردم وبعد از چهل مرتبه مطالعه نتوانستم ازاغراض مؤلف آن آگاهی پیداکنم تا اینکه در بازار به کتابی از ابونصر فارابی برخورد کردم که شرحی بر کتاب مابعد الطبیعه بود بعد ازمطالعه آن توانستم مطالب مابعد الطبیعه را در یابم وبسیار مسرور شدم.

در سنت فلسفه اسلامی، فارابی را بعد از ارسطو که ملقب به «معلم اول» بود، معلم ثانی لقب داده‌اند

سروده طنز زیبائی از – هادی خرسندی

اسفند ۱۳۹۴

خرسندی
بگذر از نی، من حکایت می کنم
وز جدایی ها شکایت می کنم

ناله های نی ، از آن نی زن است
ناله های من ، همه مال من است

شرحه شرحه سینه می خواهی اگر
من خودم دارم، مرو جای دگر

این منم که رشته هایم پنبه شد
جمعه هایم ناگهان یکشنبه شد

چند ساعت، ساعتم افتاد عقب
پاک قاطی شد سحر با نیمه شب

یک شبه انگار بگرفتم مرض
صبح فردایش زبانم شد عوض

آن سلام نازنینم شد «هِلو»
وآنچه گندم کاشتم، رویید جو

پای تا سر شد وجودم «فوت» و«هد»
آب من«واتر» شد و نانم«برد»

وای من! حتی پنیرم «چیز» شد
است و هستم ، ناگهانی «ایز» شد

من که با آن لهجه و آن فارسی
آنچنان خو کرده بودم سال سی

من که بودم آنهمه حاضر جواب
من که بودم نکته ها را فوت آب

من که با شیرین زبانی های خویش
کار خود در هر کجا بردم به پیش

آخر عمری، چو طفلی تازه سال
از سخن افتاده بودم، لال لال

کم کمک،‌ گاهی «هِلو» ، گاهی «پیلیز»
نطق کردم! خرده خرده، ریز ریز

در گرامر همچنان سردرگمم
مثل شاگرد کلاس دومم

گاه «گود مورنینگ» من جای سلام
از سحر تا نیمه شب دارد دوام

با در و همسایه هنگام سخن
لرزه می افتد به سر تا پای من

می کنم با یک دو تن اهل محل
گاهگاهی یک «هلو» رد و بدل

گر هوا خوبست یا این که بد است
گفتگو درباره اش صد در صد است

جز هوا ، هر گفتگویی نابجاست
این جماعت، حرفشان روی هواست

بگذر از نی، من حکایت می کنم
وز جدایی ها شکایت می کنم

نی کجا این نکته ها آموخته
نی کجا داند نیستان سوخته

نی کجا از فتنه های غرب و شرق
داغ بر دل دارد و تیشه به فرق

بشنو از من ، بهترین راوی منم
راست خواهی ، هم نی و هم نی زنم

سوختند آنها نیستان مرا
زیر و رو کردند ایران مرا

کاش می ماندم در آن محنت سرا
تا بسوزانند در آتش مرا

تا بسوزانندم و خاکسترم
در هم آمیزد به خاک کشورم

دیدی آخر هر چه رشتم پنبه شد
جمعه هایم ناگهان یکشنبه شد

سازندگان ایران امروز

اسفند ۱۳۹۴

کازنانکاش فتو شاپ باشد

نوعی معماری، در دل کوهای سنگی

اسفند ۱۳۹۴

روستای سنگی

یک دشت گل

اسفند ۱۳۹۴

یک دشت گل

خبری در مورد نیکلا سر کوزی رئیس جمهور سابق فرانسه

اسفند ۱۳۹۴

نیکُلا سرکوزی سه شنبه شب ۱۶ فوریه/ ۲۷ بهمن، پس از یک روز بازجوئی در بخش مالی دادسرای پاریس، رسما به تامین غیرقانونی هزینۀ کارزار انتخاباتی خود در انتخابات ریاست جمهوری ۲۰۱۲ متهم شد. رئیس جمهوری پیشین فرانسه به دست کاری در حساب‌های مبارزات انتخاباتی خود برای پنهان کردن هزینه های اضافه بر حد نصاب قانونی به میزان ۲۲,۵ میلیون یورو متهم است

همه دارند به مراد دلشان می رسند جز مردم ایران

اسفند ۱۳۹۴

مدیرعامل بخش نفت و گاز شرکت آمریکایی جنرال الکتریک برای بررسی فرصتهای سرمایه گذاری به ایران سفر کرد

چگونگی داستان کوتاه – محمود صفریان

اسفند ۱۳۹۴

نوشته ای از کتاب دل نوشته ها
تقدیم به دوستان جوانم که
امید های تداوم ادبیات داستانی
ما هستند.
—————————–
داستان کوتاه نمی تواند یک سر هم بندی جملاتی با واژه هائی معمولی و پیش پا افتاده و گاه بی باری از ارزش باشد.
داستان کوتاه، آنگاه که بریده ای از زندگی است، و آنگاه که گرمای عشق و هیجان بودن را دارد، داستان کوتاه است.
داستان کوتاه جذاب و گیرا نمی تواند فقط زائیده خیال باشد و برپایه تصورشکل بگیرد. باید هم از درد ها و درماندگی ها بگوید و هم توجه به کرامت و سترگی انسان و تلاش سازنده اش داشته باشد. و چنین بر داشتی نمی تواند فقط بر پایه تخیل باشد.
دلنشینی این پدیده ادبی که یکی از پر طرفدار ترین نوع نگارش است موقعی است که مایه ای از واقعیت داشته باشد.
مگر می شود از عشق گفت بی گذری از آن؟ و بازیگران آن با هم گرم گفتگو شوند فقط به زعم تصور نویسنده؟ این که خیلی خشت بر آب زدن است.
داستان کوتاه، باید رمان بالا بلندی باشد که کوتاه شده است، با پرهیز از زیاده گوئی اکثر رمان ها.
و بتواند خواننده را جلب و جذب کند و بر احساس و توجه او تاثیر عبور شهابی در شب تار را داشته باشد.
باید در جام جان نویسنده حضوری ملموس داشته باشد، و آنگاه که فرصت بروز می یابد بیاید روی صحنه ی ذهن خوانندگان، و آنها را به تفکر وا دارد، و با احساس آنها بیا میزد و پرده ای از روزمرگی را بنمایاند.
و نبایستی منولوگی خسته کننده باشد، چون زیبائی هر داستان در دیالوگ های کوتاه، شیرین و اثر گذار آن است.
داستان کوتاه باید در مکان و مقامی باشد که ارزش نگاه و نقد منتقدین را داشته باشد، و از پیچ و تاب های گنگ و نامفهوم و کار برد جملاتی بی سر و ته و هذیانی پسامدرن های من درآوردی به دور باشد، چرا که اولین تاثیر نا مطلوب چنین داستانی متوجه خودش می شود و نوشته بی خواننده کافی، چون درختی بی بار و حتا بی برگ است.
داستان کوتاه یک اثر هنری است با همه ی ظرافت هائی که برای خلق یک اثر ارزشمند لازم است. چنین که باشد، خواننده ” که هدف اساسی هر نویسنده باید باشد ” با خواندن آن در باره اش می اندیشد و مزمزه دوباره ای از آن در ذهنش خواهد داشت.
رعایت علامات( ” )، نقطه گذاری، کار برد ویرگول، و گیومه، توجه به فاصله ها و…. نه تنها لازم است که تاثیری بنیانی در راحت خواندم اثر دارد، که متاسفانه بسیاری از نویسندگان به آن بی توجه اند.
با توجه به اینکه هر نویسنده ای، قبل از هرکس دیگر برای مردمان خودش می نویسد، لذا بایستی آشنائی کامل با حال و هوای آنها داشته باشد، و چنان ننویسد که خواننده با شروع، از ادامه خود داری کند. با توجه به این مهم داستان کوتاه می شود از دل بر آمده ای که بر دل می نشیند.
الگو بر داری از نویسندگان خارجی که دور از ذهن و خواست مردم خودی است داستان کوتاه را منتزع می کند و از فهم و درک و بخصوص از گرما و پذیرش می اندازد.
نامگذاری از جایگاه خاصی بر خورداراست و…. داستانی که با شروع به دل ننشیند، شوق ادامه را کم می کند. یک نام سنجیده و گیرا و گاه با ایهام اولین تکان شوق را در خواننده باعث می شود.
همه آنچه که گفته شد باید چون ترکیبات لازم، در جام ذوق و احساس و قدرت نگارش نویسنده، خوب همبند شود و در تار و پود و احساس خالق اثر رسوخ داشته باشد تا زایشی خجسته به همراه بیاورد

دفاع ظریف از وضعیت حقوق بشر در ایران

اسفند ۱۳۹۴

محمدجواد ظریف، وزیر خارجه ایران در طول دوران وزارت خود درباره وضعیت حقوق بشر در ایران همواره سخنان همتایان پیشین خود در جمهوری اسلامی را تکرار کرده است. او این بار در پارلمان اروپا از «دمکراسی نوپا»ی ایران دفاع کرد و اعدام‌های گسترده مجرمان مواد مخدر در جمهوری اسلامی را به سود اروپا خواند

در گذشت برادر

اسفند ۱۳۹۴

100_1894
ما شورای نویسندگان رسانه گذرگاه با اندوه فراوان در گذشت هوشنگ صفریان براد دکتر محمود صفریان را به ایشان و خانواده محترمشان تسلیت می گوئیم و برای همه ی آن ها تحمل این ضایعه را آرزو دارم
امیدواریم آخرین غمشان باشد

خوب نگاه کنید!

اسفند ۱۳۹۴

261_01
خودتان را جای این بچه بگذارید