مانده از پائیز…هنوز خبر درستی از زمستان نیست – گذرگاه بهمن ماه

بهمن ۱۳۹۴

مانده از پائیز

مانده از پائیز…هنوز خبر درستی از زمستان نیست
گذرگاه شماره ١٧١ مربوط به بهمن ماه ١٣٩۴ در پانزدهمین سال فعالیت

این شماره گذرگاه، حاصل همت این یاران است
=============================

محمود صفریان-  دکتر محمود کویر – مهرداد اکبری – فرشته تیفوری – حسنا محمد زاده – فریدون مشیری – سعید شریفی – ضحی کاظمی – نیلوفر امینی – جهانگیر علیزاده – بهمن – کریم شفائی – احمد قندهاری -امیر هوشنگ برزگر –شهره احدیت – الهه مشتاق – ایرج گرگین – توران رئیسی–
فرنگیس اقراری–شکیلا شایسته
رحیم سینائی -صادق شکیب – ریحانه نعمتی -هوشنگ معین زاده – هادی خرسندی – فریبرز رئیس دانا –
-علی رادبوی

تونل زمان – محمود صفریان

بهمن ۱۳۹۴

100_2291
مثل فیلم هائی که بعضی از صحنه های گذشته را با ” فلش بک ” مجددن نشان می دهند، داشتم کتاب
” بیراهه ” را که دیروز به دستم رسیده است می خواندم …
” صبح یکشنبه است. خمار ِ کم خوابی دیشب هستم…”
که افتادم در تونل زمان و برگشتم به سالها قبل از آنچه که کشورم را از حال و هوای ئی که داشت انداخت و با بلدوزر زیر و رویش کرد.
…بوی دل انگیز گلهای ” پیچ امین الدوله ” بر پرچین باغها و روی لبه دیوار های خیابان اندیشه حالم را جا آورد…
اگر کشتی بان جهان بینی درستی داشت و تفرعن، در خود غرقش نکرده بود و ما را از یکسو لرزان و ترسان دستگاه امنیتی خود ” که دیدم عاقبت هم به درد ش نخورد ” نکرده بود و می دانست که برای مردم اکسیژن ِ آزادی نیاز است و بدون آن دارند خفه می شوند، ما امروز گرفتار این این هیولا نبودیم …
با این همه لب ریخته هائی داشتیم.
هنوز می توانستیم بعضی از جمعه ها در ” چاتانوگا ” جمع شویم و گپ و گفت دوستانه داشته باشیم.
با دوستان اهل حال به خانه محسن برویم ، شعر بخواندیم، در مورد کتابهای مختلف نظر بدهیم.
شاملو گلشیری و احمد محمود زنده بودند، دلکش و مرضیه وبسیاری دیگر می خواندند، دوستان خانمی که داشتیم زور حجاب کلافه شان نکرده بود، آراسته و شیک بودند. به قول آن دوست نازنین یهودی ام موسا به دین خودش بود عیسا هم به دین خودش، اصلن این حرف ها را نداشتیم. هر در زدنی می توانست صدای آمدن دوستی باش ونه هجوم ماموران…نمی دانسیتم خدا هم می تواند ” قاسم الجبارین ”
باشد. او را فقط رحمان و رحیم می دانستیم…
راحت کنار دریا می رفتیم و ادای اسکی روی آب را در می آوردیم. در پلاژ های مختلف کباب ” اوزون برون ” را با ودکا می خوریم.
خانواده ها دور هم جمع بودند و هر کدام در گوشه ای پرتاب نشده بودند. درد دوری و مرگ بی دیدار نداشتیم ” یا کم داشتیم ”
خنده را می فهمیدیم، عشق را می شناختیم…فحشا را در قالب صیغه نداشیم. چهار شنبه سوری را بی دلهره داشتیم، عید نوروز را بی دغدغه راه می انداختیم…وای که چه پرتابی شدیم. کاش از این تونل
بیرون نمی آمدم و کما کان در نرگس زار های جنوب گام می زدم و زندگی ام معطر و روشن بود.
کاش…

دکتر محمود کویر در مورد کتاب فصلی دیگر جنین نوشته است

بهمن ۱۳۹۴

mahmood kavir
با درود و مهر. دکتر صفریان نازنین. کتاب فصلی دیگر امروز بامداد به دستم رسید و در دو ساعت ، یک نفس آن را خواندم. داستانی عاشقانه و اندوهبار. داستانی پر کشش و خواندنی. داستانی که چون جویباری کوچک می آغازد و دامنه ها و تپه ها، سنگ و صخره ها را در می نوردد و چون شطی خروشان تو را با خود می برد. فصلی دیگر، کار تازه ی شما به راستی تازه است. به راستی فصلی دیگر در داستان نویسی ما و شماست. ادمی همراه قهرمانان داستان شما به تهران و ترکمن صحرا سفر می کند. با قوچک و آلتین به خوبی آشنا می شود. برای مراد دل می سوزاند و خود در داستان حضور پیدا می کند. داستان بسیار پرکشش و خواندنی است. به خوبی گره داستان بسته و در اوج با توانایی گشوده می شود.به عاشقان داستان پیشنهاد می کنم داستان را بخوانند. دستان پر تلاش شما را می فشارم. خسته نباشید. دست مریزاد

fasli-cover

اطلاعیه کانون نویسندگان ایران به مناسبت درگذشت هما ناطق

بهمن ۱۳۹۴

Homa_Nategh
هما ناطق (۱٣۹۴-۱٣۱٣) نویسنده ، پژوهشگر تاریخ ، فعال جنبش زنان و عضو دیرین کانون نویسندگان ایران روز یازدهم دی در پاریس درگذشت.

ناطق از جمله زنان روشنفکر و از پایه گذاران «اتحاد ملی زنان» بود. او نویسنده‌ای متعهد و فعال بود ، چنان که در سال ۱٣۵۶ در جریان انتشار نامه ی سرگشاده‌ی انتقادی خطاب به نخست وزیر وقت ، معروف به «نامه‌ی چهل نفره» ماوران امنیتی به ناطق و چند تن دیگر از نویسندگان و فعالان یورش بردند و آن‌ها را مورد ضرب و جرح قرار دادند.
از هما ناطق کتاب‌ها و مقاله‌های بسیار از جمله «حافظ خنیاگری، می و شادی»، «روشنفکران عصر مشرطه»، «تاریخ اجتماعی دوران قاجار» ، «کارنامه و زمانه‌ی میرزا رضا کرمانی» ، «کارنامه‌ی فرهنگی فرنگی در ایران» و … منتشر شده است.
کانون نویسندگان ایران درگذشت این محقق برجسته را به خانواده‌ی او ، دوستان و جامعه‌ی فرهنگی مستقل کشور تسلیت می‌گوید.

کانون نویسندگان ایران
۱۶/۱۰/۱٣۹۴

ادبیات جَنگ – ادبیات زندان – امیر هوشنگ برزگر

بهمن ۱۳۹۴

ما حالا علاوه بر ادبیات متعارفمان، ادبیانت جَنگ را هم داریم و ادبیات زندان را. و این هر دو را تا پیش از انقلاب حد اقل در این سطح و بدین گستردگی نداشتیم
همراه با بسیاری از آورده های دیگر، که بیشترشان نامیمون و نا مبارک بوده است، این دو، بنظر من در غنای ادبیات ما ره آورهای قابل توجهی بوده اند. هرچند علت وجودیشان لورده کردن اندام جامعه ما بوده است، و حاصل رخداد هائی هستند که بر ما، مردم ما، و بخصوص جوانان ما تحمیل شد. و ادبیات حاصل از آن ها باز تاب زخم های عمیق دو فاجعه جنگ و زندان های جمهوری اسلامی است
هر دوی این ادبیات آنجا که زبان حقیقت هستند، چشم و گوش وجدان جامعه را باز کرده است. به تعبیری می توان آن ها را ادبیات ” خبری ” نیزنامید چرا که هردو از نا دیده ها و نا گفته ها می گویند. و نثرشان و روانی بیانشان، و صداقتی که در سطر سطر خود دارند به واقع ادبیات ما را ” رئالیزه ” کرده اند. مستندند ولی در قالب ادبیاتی، پر کشش و خواندنی، و تاثیری چشمگیر در ازیاد خواننده داشته اند. ا.
ما بسیاری کتاب های ناب خاطرات زندان داریم، که خواندنشان قدرت نویسنده های آن ها را می رساند و می توان گفت از سوئی دیگر نسل آگاهی از نویسنده نیز در دامان این ادبیات پرورده شده است، که نوید بخش است
ما در ادبیات زندان بیشتر کتاب داریم. گاه کتاب های پر حجم، که به رمانی خواندی پهلو می زنند، ونیز چنان نوشته شده اند که پاره ای از قسمت های آن ها هم پایه  های داستان کوتاه ِقابل توجهی هستند
ولی ادبیات جنگ بیشتر بر پایه داستان های کوتاه است، و الهام بخش.
آقای صفریان همکار خودمان نیز داستان های زیبا و خواندنی
مرتضا و سر گرد ناصری…و
ماههای آخر
را از جنگ ایده گرفته است
آنچه از این دو ژانر ادبی در داخل کشور چاپ شده متاسفانه دخالت های گسترده و بنیانی وزارت سانسور، آن ها را از ارزش واقعی انداخته است و آنچه که به دست خواننده می رسد کاملن بی یال و دم و اشکم است. اما در عوض نشر در خارج جبران کننده بوده است بخصوص در مورد ادبیات زندان، که اصولن زادگاهش در برون مرز است.
خوشبختانه پاره ای از آن ها را بصورت کتاب های الکترونیک می توان بر روی سایت ها ی برون مرزی یافت. توصیه می کنم بیابید و بخوانید، این ها پاره های تن ادیبات ما هستند.

کتاب فصلی دیگر نوشته جدید محمود صفریان را خواندم – فرنگیس اقراری

بهمن ۱۳۹۴

قبلن بگویم که این تداوم انتشار کتاب های دکتر محمود صفریان شده است صدای بیدار ادبیات ما و یاد آور دورانی است که کتاب های متعدد و خوب و بی گرفتاری گرفتن اجازه مخصوص، جاری می شد در عروق جامعه، و هر کتابی درست همانی بود که نویسنده تحریر کرده بود بدون دستکاری و نظر ممیزینی که نمی توان قبول کرد می توانند در مورد همه ی کتاب ها نظر اصلاحی بدهند.
فصلی دیگر کتابی است که خواندنش خواننده را به شوق می آورد و سبب می شود که یک نفس بخواندش. البته مثل اغلب کتاب های این نویسنده هم شیرینی خواندن را دارد و هم رگه های تلخی که ذائقه را آزار می دهد. این شیرینی و آن تلخی چنان با تار و پود هائی بهم تنیده شده اند که وقتی سر برمی داری کامت را در خود گرفته است و تفکرت را به آنجا می کشاند که اگر نویسنده آن خودت بودی گریز دیگری داشتی؟
زیبائی کل داستان و چیدمان واژه ها بنحوی است که خوشایند است و گمان می کنی آنچه که نوشته شده است همانی است که بایستی نوشته می شد.
تعریف وجاهت که به دفعات در جای جای کتاب آورده شده است، توام با حسادت و خباثت و پیچ و خم های دیگر داستان به شکلی است که مرد اول داستان را به شک می اندازد و دچار وهم می کند، تا حدی که خواننده نیز نمی داند با او همراه شود و یا رهایش کند در دنیای خودش.
نمونه ای از نثر این کتاب که ضمنن از وجاهت نیز می گوید در صفحه ١۵چنین آمده است:

” وقتی درلابی هتل در انتظارش بودم، با اینکه یکبار در داروخانه و با روپوش سفید دیده بودمش، نگران اطراف را می پائیدم و بیم داشتم که بیاید و نشناسمش. چه تصورابلهانه ای، چون وقتی تقریبن همه ی سرها به سویش چرخید فهمیدم که دارد می آید. برخاستم تا متوجه بشود. چون او هم مرا فقط یکبار و به مدتی کوتاه دیده بود.
البته زیبائیش شاخصه چشمگیری بود که او را می شناساند.
رویم را چرخاندم و چند گام به سویش رفتم. ولی نگاه های کنجکاو چند نفری که در لابی بودند عذابم می داد.
دختری بغایت زیبا با سیمائی ترکمنی و بسیار شیک پوش با اندامی یگانه به رویم لبخند زد.
نگاهی خریدارانه به عروس احتمالی خانواده انداختم:
آلتین محصول بسیار زیبائی بود از پدری ترکمن و مادری دو رگه، با چشمانی که خیلی مورب نبود و همین بر وجاهت او افزوده بود. با چهره ای خندان و دندان هائی سفید و بدون کمترین نا هنجاری. به این خوش سیمائی، اندامی متناسب در حد کمی کوتاهتر از صدو هفتاد و کمی از ترکه ای پر گوشت ترجذابیتی خاص در صورت و اندامش پاشیده بود که هر بیننده ای را وادار می کرد بیشتر از معمول نگاهش کند. و بعد فهمیدم که با همه ی این مشخصات و فرزند ِ یگانه بودن، شخصیتی محکم و با اتکا به نفس دارد. ”
مکان های داستان های محمود صفریان به خواننده امکان می دهد با شخصیت های داستان به نقاط مختلف همسفر شود، و بشود یکی از آنها، با آن ها شادی کند و در اندوهشان غرق شود. و گاه دلش می خواهد نظر بدهد و انتظار اجرا را هم دارد.
من دلم می خواست خیلی زود تر یکی از شخصیت های کلیدی همین داستان فصلی دیگر را از صحنه بیرون برانم چون به او شک داشتم.

” اگر ازدواج تو با من مشکل اوست بسیار از درک و دریافتش هم متاسفم و هم متعجب. گیریم که من نبودم، ولی با احساس بیان شده تو که او را برادر خود می دانی، و بسته بودن عقد پسر عمو و دختر عمو در آسمان ها را هم به وضوح و با دلیل منطقی رد کرده ای، نمی توانست با تو ازدواج کند، پس مشکلش چیست؟ ”
و کتابی که چنین خواننده را با خود ببرد حتمن صفات ویژه ای دارد.
نحوه انتخاب مکان های رخداد های همه یا قسمتی از هر داستان، خواننده را به این فکر وامیدارد که نکند داستانی واقعی را می خواند، در این صورت صفریان باید اگر نه جهانگرد که یک ایران گرد کارکشته ای باشد و سنگ صبوری مورد قبول که ابن همه داستان را برایش تعریف کرده باشند یا خودش یکی از بازیگران آن ها است.
حتا قبل از انتشار این کتاب، مجموعه کارهای محمود صفریان در ادبیات داستان نویسی به او جایگاه ویژه ای داده است. او تاکنون بیش از پنجاه داستان کوتاه و نیمه بلند و دو رمان دارد که پاره ای از آن ها در مرز شاهکار هستند، ومی تواند کارنامه بسیار خوبی برای او باشد.
چه می شود کرد که متاسفانه مردم ما میانه خوبی با کتاب خوانی ندارند. در حالیکه میانگین کتاب خوانی در پاره ای از کشور ها پنجاه دقیقه در روز است و در پائین ترین زمان که باعث تاسف کشور های اروپائی است، پانزده دقیقه در روز است ، ولی برای ما کمتر از یک دقیقه است. و مزید بر آن دیوارنا میمون حائل بین برون و درون کشورمان است که به دلایل زیادی بنظر نمی رسد برداشته شود.

” … رنگش کاملن پریده بود، وبا چشمانی بسته طاق باز روی تخت بیمارستان در حالی که به کندی نفس می کشد دراز کشیده بود و دو قطره اشک از گوشه های چشمان بسته اش به بیرون راه باز کرده بود، و دیدم که دارد زیر لب کلماتی را بیان می کند. جلو رفتم و با دقت گوش دادم شاید می خواست حرفی را با ما در میان بگذارد. متوجه شدم شعری را آرام تکرار می کن و اشک می ریزد:
” ای که در ساغر من باده ی غم ریخته ای
چند پیمانه ی دیگر بده، کم ریخته ای ” “

در مجموع کتاب فصلی دیگر کتابی است بسیار گیرا و خوش نثر و همانطور که گفته شده برای مراد که یکی از کاراکترهای اصلی است با دکتر آلتین زیبا که همسرش است در بر پاشنه متعارف نمی پرخد یا چنین تصور می شود. بنظرمن کتابی است خواندنی.

قبلن بگویم که این تداوم انتشار کتاب های دکتر محمود صفریان شده است صدای بیدار ادبیات ما و یاد آور دورانی است که کتاب های متعدد و خوب و بی گرفتاری گرفتن اجازه مخصوص، جاری می شد در عروق جامعه، و هر کتابی درست همانی بود که نویسنده تحریر کرده بود بدون دستکاری و نظر ممیزینی که نمی توان قبول کرد می توانند در مورد همه ی کتاب ها نظر اصلاحی بدهند.
فصلی دیگر کتابی است که خواندنش خواننده را به شوق می آورد و سبب می شود که یک نفس بخواندش. البته مثل اغلب کتاب های این نویسنده هم شیرینی خواندن را دارد و هم رگه های تلخی که ذائقه را آزار می دهد. این شیرینی و آن تلخی چنان با تار و پود هائی بهم تنیده شده اند که وقتی سر برمی داری کامت را در خود گرفته است و تفکرت را به آنجا می کشاند که اگر نویسنده آن خودت بودی گریز دیگری داشتی؟
زیبائی کل داستان و چیدمان واژه ها بنحوی است که خوشایند است و گمان می کنی آنچه که نوشته شده است همانی است که بایستی نوشته می شد.
تعریف وجاهت که به دفعات در جای جای کتاب آورده شده است، توام با حسادت و خباثت و پیچ و خم های دیگر داستان به شکلی است که مرد اول داستان را به شک می اندازد و دچار وهم می کند، تا حدی که خواننده نیز نمی داند با او همراه شود و یا رهایش کند در دنیای خودش.
نمونه ای از نثر این کتاب که ضمنن از وجاهت نیز می گوید در صفحه ١۵چنین آمده است:

” وقتی درلابی هتل در انتظارش بودم، با اینکه یکبار در داروخانه و با روپوش سفید دیده بودمش، نگران اطراف را می پائیدم و بیم داشتم که بیاید و نشناسمش. چه تصورابلهانه ای، چون وقتی تقریبن همه ی سرها به سویش چرخید فهمیدم که دارد می آید. برخاستم تا متوجه بشود. چون او هم مرا فقط یکبار و به مدتی کوتاه دیده بود.
البته زیبائیش شاخصه چشمگیری بود که او را می شناساند.
رویم را چرخاندم و چند گام به سویش رفتم. ولی نگاه های کنجکاو چند نفری که در لابی بودند عذابم می داد.
دختری بغایت زیبا با سیمائی ترکمنی و بسیار شیک پوش با اندامی یگانه به رویم لبخند زد.
نگاهی خریدارانه به عروس احتمالی خانواده انداختم:
آلتین محصول بسیار زیبائی بود از پدری ترکمن و مادری دو رگه، با چشمانی که خیلی مورب نبود و همین بر وجاهت او افزوده بود. با چهره ای خندان و دندان هائی سفید و بدون کمترین نا هنجاری. به این خوش سیمائی، اندامی متناسب در حد کمی کوتاهتر از صدو هفتاد و کمی از ترکه ای پر گوشت ترجذابیتی خاص در صورت و اندامش پاشیده بود که هر بیننده ای را وادار می کرد بیشتر از معمول نگاهش کند. و بعد فهمیدم که با همه ی این مشخصات و فرزند ِ یگانه بودن، شخصیتی محکم و با اتکا به نفس دارد. ”
مکان های داستان های محمود صفریان به خواننده امکان می دهد با شخصیت های داستان به نقاط مختلف همسفر شود، و بشود یکی از آنها، با آن ها شادی کند و در اندوهشان غرق شود. و گاه دلش می خواهد نظر بدهد و انتظار اجرا را هم دارد.
من دلم می خواست خیلی زود تر یکی از شخصیت های کلیدی همین داستان فصلی دیگر را از صحنه بیرون برانم چون به او شک داشتم.

” اگر ازدواج تو با من مشکل اوست بسیار از درک و دریافتش هم متاسفم و هم متعجب. گیریم که من نبودم، ولی با احساس بیان شده تو که او را برادر خود می دانی، و بسته بودن عقد پسر عمو و دختر عمو در آسمان ها را هم به وضوح و با دلیل منطقی رد کرده ای، نمی توانست با تو ازدواج کند، پس مشکلش چیست؟ ”
و کتابی که چنین خواننده را با خود ببرد حتمن صفات ویژه ای دارد.
نحوه انتخاب مکان های رخداد های همه یا قسمتی از هر داستان، خواننده را به این فکر وامیدارد که نکند داستانی واقعی را می خواند، در این صورت صفریان باید اگر نه جهانگرد که یک ایران گرد کارکشته ای باشد و سنگ صبوری مورد قبول که ابن همه داستان را برایش تعریف کرده باشند یا خودش یکی از بازیگران آن ها است.
حتا قبل از انتشار این کتاب، مجموعه کارهای محمود صفریان در ادبیات داستان نویسی به او جایگاه ویژه ای داده است. او تاکنون بیش از پنجاه داستان کوتاه و نیمه بلند و دو رمان دارد که پاره ای از آن ها در مرز شاهکار هستند، ومی تواند کارنامه بسیار خوبی برای او باشد.
چه می شود کرد که متاسفانه مردم ما میانه خوبی با کتاب خوانی ندارند. در حالیکه میانگین کتاب خوانی در پاره ای از کشور ها پنجاه دقیقه در روز است و در پائین ترین زمان که باعث تاسف کشور های اروپائی است، پانزده دقیقه در روز است ، ولی برای ما کمتر از یک دقیقه است. و مزید بر آن دیوارنا میمون حائل بین برون و درون کشورمان است که به دلایل زیادی بنظر نمی رسد برداشته شود.

” … رنگش کاملن پریده بود، وبا چشمانی بسته طاق باز روی تخت بیمارستان در حالی که به کندی نفس می کشد دراز کشیده بود و دو قطره اشک از گوشه های چشمان بسته اش به بیرون راه باز کرده بود، و دیدم که دارد زیر لب کلماتی را بیان می کند. جلو رفتم و با دقت گوش دادم شاید می خواست حرفی را با ما در میان بگذارد. متوجه شدم شعری را آرام تکرار می کن و اشک می ریزد:
” ای که در ساغر من باده ی غم ریخته ای
چند پیمانه ی دیگر بده، کم ریخته ای ” “

در مجموع کتاب فصلی دیگر کتابی است بسیار گیرا و خوش نثر و همانطور که گفته شده برای مراد که یکی از کاراکترهای اصلی است با دکتر آلتین زیبا که همسرش است در بر پاشنه متعارف نمی پرخد یا چنین تصور می شود. بنظرمن کتابی است خواندنی.

تمدن مارلیک – دکتر محمود کویر

بهمن ۱۳۹۴

IMG_0001
تمدن مارلیک یک تمدن مستقل هفت هزار ساله است که دوران زن سالاری در آن تا دوران ساسانیان دوام آورد
تپه مارلیک یک محوطهٔ باستانی در کرانهٔ خاوری سفیدرود و در درهٔ «گوهر رود» از توابع رودبار در استان گیلان است. تپه مارلیک بقایای به جای مانده از تمدن باستانی متعلق به هفت هزار سال پیش است
تپه املش یک حوزهٔ فرهنگی و باستان شناسی است که محدوده‌های دیلمان، رانکوه، اشکورعلیا، اشکورشوییل و بخشی از نواحی غرب مازندران را دربر می‌گرفت
این دو تپه و چندین تپه کوچکتر بر روی هم قلمرو تمدن مارلیک بوده اند
آثار یافته شده از نواحی مختلف دیلم، بیش از هر چیز بیانگر این حقیقت است که کوهستان های گیلان در هزاره های پیشین خاستگاه انسان هایی بوده است که به مرتبه بالایی از فرهنگ و تمدن دست یافته بودند
جام‌های شیشه‌ای هفت هزار ساله در این محوطه از اولین نمونه‌های صنعت شیشه سازی بشر است
به باور من این پیکرک ها بیشتر جنبه هنری داشته تا استفاده روزانه. دیگر این که نمادگرایی و بویژه نمادهای خورشید و باروری در آن قوی است. نمادهای اساتیری مانند ایزدبانوان و نیمه انسان ها نیز در میان این اشیا دیده می شود

آثار باستانی -1مارلین - 3مارلیک -4مارلیک - 5اصلی

به یاد زنده یاد دکتر هما ناطق – هوشنگ معین زاده

بهمن ۱۳۹۴

Hushang-Moinzadeh
در مقدمۀ کتاب « بشارت، خدا به زادگاهش باز می گردد» که در تاریخ ۱۳۸۴ منتشر شد، اشاره ای داشتم به مقالۀ زنده یاد دکتر هما ناطق در بهمن ماه ۱۳۸۱ در کیهان لندن، با تیتر «خودم کردم که لعنت بر خودم باد!». مقاله ای حاکی بر اظهار ندامت این بانوی فرهیخته در مشارکت خود، در انقلاب ایران و کتاب « گمراهان ولالضالین»، مهندس مهدی بازرگان و نقشی که این تحصیلکردۀ فرانسه در برپائی انقلاب اسلامی، پاک کردن چهره خمینی و واگذاری حکومت ایران به او و آخوندها داشته است.
بازرگان در کتاب گمراهان به شیوۀ آخوندی، به صحرای کربلای قرون وسطای اروپا زده، جائی که خود او با پول ملت ایران، برای علم آموزی به اروپا اعزام شده بود تا در دانشگاههای آنجا، بیاموزد و برگردد و به میهن خود خدمت کند. او در همان کشوری تحصیل کرده بود که یکی از سوژه های عمدۀ کتاب گمراهانش، ویکتور هوگو، شاعر، نویسنده و سیاستمدار متعهد فرانسوی بود. شخصیتی که در همان شرایط روزگار مهدی بازرگان در فرانسه، با شجاعت و شهامت به کلیسا و کشیشها نه گفت! و اجازه نداد که حتی شریعت مسیحیت در مدارس کشورش تدریس شود.
امروز پس از دهسال از انتشار کتاب بشارت، با درگذشت زنده یاد هما ناطق، این پژوهشگر فرهیخته، یاد نوشته او در کیهان لندن و کتاب گمراهان مهدی بازرگان افتادم و به نظرم رسید با یادآوری نوشتۀ هما ناطق و مقایسه اش با نوشتۀ مهدی بازرگان، ادای احترامی به این بانوی فرهیخته کرده و نام و یادش را بیش از پیش زنده سازم.
.Homa_Nategh

*
آنچه در مقدمه کتاب « بشارت، خدا به زادگاهش باز می گردد»، آمده است:

….. این مقدمه را با گنجاندن بخشى از کتاب « گمراهان» نوشتۀ مهندس مهدى بازرگان پایان مى دهم. علت این انتخاب، آن است که نامبرده شرح مفصلى در بارۀ تفتیش عقاید قرون وسطاى اروپا وعملکرد کلیسا و کشیشان مسیحى داده که از قلم او، آنهم در سال ۱۳۶۲، یعنی حدود سه سال بعد از انقلاب اسلامى که خود او از هیزم بیاران اصلی معرکه بود، بسیار قابل توجه و عبرت آموز است.
کتاب گمراهان مرا به یاد مقالۀ خانم هما ناطق در کیهان لندن انداخت. این بانوى پژوهشگر با شهامت و شجاعت از شرکت و سهمى که در انقلاب ایران داشته، ابراز ندامت و پشیمانی کرده و با کلمات صریح خود همه را به تحسین شجاعت خود واداشته است.
آقاى بازرگان، بر خلاف خانم هما ناطق، بى آنکه از کار خود اظهار ندامت کند، با گشودن باب انکیزیسیون و رفتار کلیسا و کشیشان با مردم، در واقع، خواسته است که شباهت حکومت آخوندى را به حکومت کلیساى قرون وسطى نشان دهد. اما معلوم نیست که چرا، دست از سر آیه هاى قرآن و روایات جعلى ائمه اطهار برنداشته و آنها را نیز چاشنی استدلالهاى خود کرده است.
از عجاىب روزگار اینکه این « رطب خورده»، در همان فرانسه و در دانشکده هائی که به همت بزرگ مردانی مانند ویکتور هوگو، بنیاد گذاشته بودند، درس خوانده است. او بر خلاف آموخته هاى خود، نه تنها به پیام امثال ویکتور هوگو و سایر فرزانگان فرهیخته کشور فرانسه توجهى نداشته است، بلکه شخصاً به پا بوس نمادى رفت که دویست سال پیش امثال ویکتور هوگو، کوس رسوائی آنها را به صدا در آورده بودند.
بازرگان تا روزى که رئیس الوزراء حکومت آخوندى بود، تنها هنرى که از خود نشان داد، نقل قصه هاى ملا نصرالدین بود. اما وقتی که وى را کنار گذاشتند و حتى از آخوند بى سر و پائی چون خلخالى پس گردنی خورد، یادش آمد که ویکتور هوگو در باره حاکمیت کلیسا و کشیشان چه گفته بوده. او، به نقش خود و اطرافیانش در به حکومت رساندن آخوندها اشاره اى نمى کند، ولى در مذمت کلیسا و کشیشان قلم مى فرساید و فراموش مى کند به حکومتى اشاره کند که در کنار گوش او، دهها بار بیشتر از پاپ و کشیش هاى قرون وسطى، به مردم ایران ظلم و ستم و جفا روا داشته اند…
آنچه در زیر مى خوانید، در صفحه ۱۲۶کتاب گمراهان به قلم بازرگان آمده و ما آن را بدون هیچ شرح و تفسیرى عیناً نقل مى کنیم.

کتاب: گُمراهان، ولالضالین، حدیثی از قرون وسطای مسیحیت در ارتباط با سورۀ حمد! نوشتۀ مهندس مهدی بازرگان:

– « براى درک روحیه اى که بر محیط روشنفکر و معتقد اروپا سایه انداخته بوده، بطور نمونه شرحى را ( که ظاهراً بعضى از استادان دانشگاه تهران در آبانماه ۱۳۶۱ براى ستاد انقلاب فرهنگى ایران فرستاده بودند و براى نگارنده هنوز سند و اصالت آن روشن نیست)، در اینجا نقل به اختصار می نمایم و این اظهارات غیر از مجلات کاریکاتورى و افکار علیه کلیسا و کشیشها است که هنوز هم وجود دارد، یا احزاب معتبر که رسماً anticlerical، یعنی ضد آخوند هستند. در آن نامه اختصاراً و عیناً چنین آمده بود :
ـ « ویکتور هوگو، شاعر و نویسنده نامدار فرانسوى… در آثار فراوان و متنوع او روح مبارزه با کهنه پرستى… بخوبى نمایان است… در موقعى که ویکتور هوگو نماینده مجلس فرانسه بود از طرف دولت لایحه اى… پیشنهاد مى شود که در عمل دست انجمن هاى دینی را در کار تعلیم و تربیت باز می گذارد. ویکتور هوگو به مخالفت با این لایحه بر می خزد و جنبه هاى ارتجاعى رهبران مذهب کاتولیک را آشکار می کند. از جمله چنین می گوید : .. به عقیدۀ من در امر تعلیم و تربیت کمال مطلوب این است که مجانی و اجبارى باشد، اجبارى در مرحله ابتدائی و مجانی در همه درجات… باید درهاى علم به روى همه کس باز باشد. هر جا مزرعه است، هر جا آدم هست، همانجا باید کتاب هم باشد، هیچ دهقانی بى دبستان، و هیچ شهروندى بى دبیرستان و هیچ مرکز مهمى نباید بدون دانشکده باشد… دست دولت باید پایه نردبان معرفت را در تاریکى جهل عامه محکم نصب کند و آنها را به روشنائی علم عروج دهد… آنچه میخواهیم این است که عرض کردم… ولى این قانون را که براى ما آورده اند، نمیخواهیم. چرا؟ براى آنکه قانون، حربه و آلت است… و جان کلام هم اینجاست که این آلت به دست چه اشخاصى به کار مى افتد. آقایان متوجه باشید که این حربه به دست فرقه کاتولیک مى افتد و من از آن دست میترسم و میخواهم این حربه شکسته شود. پس، این لایحه را رد میکنم. سپس هوگو خطاب به عمال کلیسا میگوید : این قانون، قانون شماست و من به شما اطمینان ندارم. تعلیم دادن، ساختمان کردن است و من از آنچه شما میسازید، بیم دارم… این قانون نقاب بر چهره دارد. چیزى میگوید، اما کار دیگر می کند. آزادى میگوید، اما بندگى میدهد، این رسم دیرین شماست که زنجیر به گردن می گذارید و می گوئید آزادى است! عذاب می کنید و می گوئید عفو عمومى است! … شما آفت و انگل دینید! سپس هوگو مظالم کلیسا را یاد می کند و می گوید، جمعیت شما بود که « پر ینلى» را به چوب بست، براى آنکه گفته بود ستاره ها به زمین نمى افتند. «هاروى» را آزار کرد، براى آنکه جریان خون را در بدن اثبات کرده بود و « گالیله» را که گفته بود زمین به دور خورشید مى چرخد به زندان انداخت… و هر کس قانون هیئت آسمانی را کشف می کرد گناهکارش مى دانست. «پاسکال» را بنام دین و « مون تنی» را بنام اخلاق و «مولیر» را بنام این هر دو تکفیر کرد. دیرگاهى است که دلها از شما آزرده و با شما مخالف است… تربیت شدگان خود را نشان بدهید. یکى از پروردگان شما ایتالیا و یکى دیگر اسپانیاست. شما که چندین قرن است دو ملت پر استعداد را در دست گرفتید و در مدارس( مکتب) خود پروردید، آنها را به چه روزى انداختید؟ … اسپانیا بجاى همۀ نعمتها، محکمه تفتیش عقاید برقرار کرده و آن محکمه تفتیش عقاید که پنج میلیون نفوس محترم را در آتش سوزانید یا در زندان خفه کرد، همان محکمه اى که مُردگان را به عنوان کفر و الحاد از گور به در آورده و سوزانید، همان محکمه اى که هر کس را تکفیر میکرد، اولاد او و نوادگان او را هم معلون و مطرود میساخت و فقط فرزندانی را معاف میداشت که از پدران خود به محکمه سعایت کنند! کانونی را که ایتالیا مینامند خاموش کردید و کشور معظمى را که اسپانیا میخوانند ویران ساختید و آن دو ملت بزرگ را به خاک سیاه نشاندید، فرانسه را چه میخواهید بکنید؟ …
من از کسانی هستم که براى این کشور حق و عدالت میخواهم و رشد دائمى، نه حقارت. قدرت میخواهم نه بندگى. بزرگى میخواهم نه کوچکى. هستى میخواهم نه نیستى. شما نمیخواهید اینکار را بکنید. شما میخواهید فرانسه را متوقف کنید. فکر انسان را متحجر سازید. شما مقتضیات زمان را نمى بینید. در عصر ترقیات و اکتشافات و اختراعات و نهضتها، شما توقف و سکون میخواهید… شرافت و عقل و فکر و ترقى آینده را پایمال میکنید… شما میخواهید بایستید. شما نوع بشر را میخواهید از حرکت باز دارید… »(۱)
امیدوارم خوانندگان بعد از خواندن این بخش از کتاب گمراهان، چند دقیقه به آن فکر کنند و سپس به داورى بنشیند و میان مدعیان روشنفکرى ما با روشنفکران غرب، مقایسه اى نمایند تا در یابند که چرا ما ایرانیان چنین سرنوشتى پیدا کرده ایم.!!
پاریس فروردین ۱۳۸۴ـ هوشنگ معین زاده

(١) ـ نقطه چین ها به همین شکل در کتاب گمراهان آمده که براى حفظ امانت، عیناً نقل شده است، بى آنکه از مفاهیم آنها اطلاعى داشته باشیم. ترجمۀ خطابۀ ویکتور هوگو نیز به همان شکلى که در کتاب گمراهان آمده نقل شده و در آشفتگى آن ما نقش و گناهى نداشته ایم.

از من خواست واسه زنش نامه بنویسم – جهانگیر علیزاده

بهمن ۱۳۹۴

نامه نویس
گفتم تو بگو من مى نویسم
گفت تو خودت بنویس و من ماندم که چه بنویسم !
خب بگو :
اسم خانمت چیه ؟
مریم !
مریم جان سلام
دیگه ؟
گفت من بلد نیستم تو بلدى
اخه من نمى دونم چى مى خواى به خانمت بگى تا من بنویسم
تو بنویس من دارم کارگرى مى کنم مریم جان
دلم واسه دخترم تنگ شد
امروز خیلى براش گریه کردم و خب بعد ؟!
دیروز سرکارم اجر یکراست خورده ملاجم و زخمى شدم ولى خب بستم و کارمو ادامه دادم
هفته قبل عذر منو خواستند گفتند کار نداریم و من چند روز بیکار بودم و نتونستم پولى جمع کنم واست بفرستم
چند وقت قبل هم با صاحب کارم دعوام شد و دوروز حق منو نداد و من هم خیلى گریه کردم !
دیگه ؟!
بنویس مواظب دختر من باش اونجا هوا سرده و بچه سرما مى خوره و دوا پیدا نمیشه و خیلى گرونه و تو که پولى ندارى دارى بخرى !
دیگه بنویس من شش ماه دیکه باید کارگرى کنم و شاید بتونم پولى جور کنم و بیام پسرمونو ببریم پیش دکتر
اینجا مى گن یه دستگاهى هست که مى ذارن گوش پسرمون و میتونه بشنوه ولى خیلى گرونه و خب من کار مى کنم و وپولو تا اون موقع جور مى کنم و میام تا شب عیدى با تو و بچه ها دور هم باشیم
سکوتى تلخ کرد و ایستاد و متوقف شد
گفتم دیگه چى بنویسم ؟
گفت دیگه هر چى خواستى خودت بنویس و من ماندم چى بگم !
گفت واسم مى خونى چى نوشتى ناراحت میشى از دست من ؟
گفتم نه و شروع کردم به خوندن نامه
تا به چند خط رسیدم دیدم گریه امانش نمى دهد
گفتم چرا گریه مى کنى بذار نامه را بخونم خانمت خوشحال میشه واسش نامه نوشتى !
گریه امانش برید و در هق هق بى انقطاعش زار میزد و مى گفت اخه من تا الان نمى دونستم اینقدر بدبختم
ومن این همه بدبخت بودم و خودم نمى دانستم !
و من هم

جمع بندی یک گفتار- محمود صفریان

بهمن ۱۳۹۴

  قبول کنیم که کتاب دوستی بی آزار، بدون توقع، و بدون مزاحمتی است*
به خود بقبولانیم که زمانی از روز مان را به خواندن تخصیص دهیم. حتا اگر مدت کوتاهی قبل از خواب شبانه باشد*
خواندن کتاب های داستانی و عمیق شدن در پیچ و خم های آن فکر را مشغول می کند و از بروز افسردگی جلو گیری می نماید
خواندن کتاب چون سلول های مغز را به نوعی ورزش می دهد مانع از بروز الزایمر می شود*
خواندن کتاب نقشی اساسی در زنده و بالنده نگهداشتن جامعه و ارتقاء سطح بینش مردم و شاخص کردن کشور می شود*
خواندن کتاب کمکی ارزنده است به چاپ و بالا بردن شمارگان کتاب، که اینک در وضع تاسف آوری است*
* و بالا خره…زندگی را هدفمند می کند و از بیکارگی و ملال انگیز کردن آن جلو گیری می نماید…
تصمیم بگیریم و آغاز کنیم، عادت می کنیم و کلاس زندگی مان ارتقا می یابد

بعد از ممنوع شدن کلمه ” بشکن ” و ” سینه ” ،ارشاد می گوید کلمه ” شراب ” هم نبایستی آورده شود

بهمن ۱۳۹۴

بعد از اینکه ارشاد گفته بود نبایستی در کتاب ها کلمه ( بشکن ) بیاید
و بعد تر گفته بود نباید کلمه ( سینه )آوره شود حتا اگر نوشته شود ( دست رد به سینه اش زد )این بار ….به این نوشته در فیس بوک استاد فریبرز رئیس دانا توجه کنید
رئیس دانا
رئیس اداره ی کتاب وزارت ارشاد گفته نباید زین پس در کتابها نام شراب آورده شود. خب رئیس جان عرق را چکار کنیم. درکتاب معروف آشپزی خانم معظمی در دستور پخت بعض خوراکی ها آمده بود که باید فلان نوع گوشت را در شراب بخوابانند یا با شراب تفت بدهند و از این جور دستورها . این کتاب بسیار محبوب و پرفروش بعد از سال ۱۳۵۸ تمام شرابها را به سرکه تبدیل کرد اما اهل فن می دانستند سرکه یعنی چه و از گذشتگان آموخته بودند و صفحاتی را که شراب به سرکه تبدیل می شد ضربدر زدند. بگذریم که شراب سازی کار ظریفی است و با چند اشتباه شراب نارسیده خودش به سرکه تبدیل می شود و مادر بزرگ های ترشی ساز و اساسا ترشی سازان را شادمان و باده پیمایان را دلسرد می کند . اما اگر به جای شراب در کتاب ، و نه در خمره، سرکه بگذاریم با سرکه ی واقعی باید چه کنیم. پیشنهاد می کنم بجای عرق بگذارند آب شنگولی و بجای شراب هم بگذارند قرمزو غالیه و سفید شنگوله و الی آخر (برای ویسکی و جین و بقیه ی این نجسی ها خودتان کمی فسفر بسوزانید.) راستی با حافظ چه کنیم که گفت: شراب خانگی ترس محتسب خورده/ به روی یار بنوشیم و بانگ نوشانوش و نیز گفت:ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود/تسبیح شیخ و خرقه ی رند شراب خوار. و اما تقدیر من ببین که آخر عمری:مرا که نام شراب از کتاب می شستم/ زمانه کاتب دکان می فروشم کرد.

درد

بهمن ۱۳۹۴

یکی از بزرگترین موهبت های جهان برای موجود زنده…درد است
بدون درد هیچ موجودی قادر به زندگی نیست
هر بیماری که که همراه با درد نباشد خطر ناک و کشنده است
فقط با درد می توان به وجود بیماری پی برد و در رفع آن تلاش کرد

در جامعه نیز چنین است
بی دردان هر گز نقشی در اصلاح جامعه ندارند، چون به بیماری وقوف ندارند

لفط الله – محمود صفریان

بهمن ۱۳۹۴

mahmood2 (1)
عمه فاطمه پار سال، پس از کمی بیش از هشتاد سال زندگی بسیار معمولی، و در بی خبری کامل
از بزرگی و متنوعی دنیا، و با بر جای گذاشتن دو دختر و دو پسر، زندگیش نقطه پایان خورد.
طفلک تا مرد، فکر می کرد با ” لفط الله ” ازدواج کرده است. البته این فکر، به لطف الله ختم نمی شد. بهر اتومبیلی هم می گفت ” فورد ” و این صنعت پیشتاز، برای او از فورد جلو تر نرفته بود.
راستش نمی دانم فقط به ماشین های سواری می گفت فورد، یا هر نوعش برایش فورد بود.
اولین باری هم که بچه هایش رادیو ” آندریا ” ئی آورده بودند خانه که با باطری به بزرگی باطری اتومبیل کار می کرد، چیزی نمانده بود قبض روح بشود. پس از این واقعه بود که اطمینان بی برو بر گردش به ” جن “، بی چون و چرا شد. پیش که می آمد به دو دست بریده ابوالفضل قسم می خورد که ” جن ” را به چشم دیده و با گوش هایش شنیده که در طاقچه خانه نشسته بوده و او را که دیده گفته:
” اینجا تهران است ”
و توضیحات مکرر بچه ها، که بخدا قسم، ” جن ” نبوده، رادیو ” آندریا ” بوده که پس از خاموش شدن تا مدتی بعد هم به حرف زدن ادامه می دهد، فایده نکرده بود.
به واقع زندگی راحت و بی دنگ و فنگی داشت. نه درآشوب تکنولوژی دست وپا می زد، ونه حرص خرید و تجملات را داشت. چشم و هم چشمی هم نداشت.
اما چرا، حمام رفتن زن ها ی دیگر خانه که حکایت از رسیدگی شبانه شوهر ها بود کمی آزارش می داد.
شنیده بودم که به ” صدیقه خانم ” که مدت ها از حمام رفتنش گذشته بود، می گفت:
” به این بقچه و بندیلشان نگاه نکن، بیشتر اوقات خبری نبوده، واین حمام رفتنشان برای کم نیاوردن است. “

آن سال من را به شهر محل اقامت عمه یک جورائی تبعید کرده بودند. شیطان بودم، مادرم بتازگی بچه دیگری به دنیا آورده بود، و حوصله و فرصت هچ و نچ با من را نداشت. پدرم تصمیم گرفته بود خانه را برای او ” که هنوز دوستش داشت، چون تنبانش دوتا نشده بود ” ساکت کند، و حد اقل بار زحمت من یکی را از کول او بردارد.
فرستاده شدم تا سال تحصیلی آینده را خدمت عمه خانم باشم. دوم ابتدائی بودم.

خانه ی درندشتی بود در سه طبقه و دو شبستان، و ” شاه نشین ” کوچکی که بر بالای طبقه سوم نشسته بود. و زن و بچه بود که در این کاروانسرا وول می خوردند. از خودی و مستاجر…و چه زن و دختر های خوشگلی هم بودند

با همان سن کم، که هنوز نبایستی ” چیزی! ” سرم می شد، از دیدن آن همه زیبائی کیف می کردم.
برایم تابلو های قشنگ متحرکی بودند که به پاس حرمت عمه فاطمه، دستی هم به سرو کول من می کشیدند. می بردندم به اتاق های خودشان و کلی چیز های خوش مزه به خوردم می دادند، بخصوص، آن هائی که شوهرهایشان برای درآمد بیشتر به ” کویت ” رفته بودند.
به واقع آن سال حسابی چشم و گوشم باز شد.
علاقمند شده بودم که به حرف های بخصوص زن ها گوش بدهم. پاره ای از آن حرف ها، به مراتب از فیلم های پورنوی کنونی سکسی تر بود. همچین که می دیدم چند تا ئی دور هم جمع شده اند می دانستم که عاقبتش به کجا کشیده می شود. فورن بساط مشق و درسم را در همانجا، همراه با
گوش هایم پهن می کردم.
به همه اتاق ها، به خاطر عمه خانم و کمی سن، و اینکه حواسم جمع مشق و درسم است، جواز ورود داشتم.

لطف الله که می خوابید، خانه ای به آن شلوغی از نفس می افتاد. بخصوص خواب بعد از ناهار، که بنظر می رسید حرمت بیشتری دارد.
در طول این خواب نیمساعته بود، که بساط پچ پچ زن ها رونق می گرفت و تا پاسی پس از رفتن مجدد او به مغازه نجاری اش ادامه می یافت. غیبت شوهرانی که تا تنگ غروب به کار مشغول بودند، به این نشست ها رونق بیشتری می داد.
لطف الله، رئیس صنف نجارها بود، و بهمین خاطر در خانه او را ” قنسول ” صدا می کردند، و عمه از این بابت چه پزی می داد و چه خودی می گرفت. من عمو صدایش می کردم.
اولین کتکی که از او خوردم، وقتی بود که در مورد حسرت زن ها از خروس عمه برای او تعریف کردم. که البته عمه به حمایت من برخاست.
“…لفط الله! این چه کاری بود کردی؟ این بچه این جا امانته! ما حق نداریم او را آن هم این جور ناکار بزنیم. اون که نمی دونه منظور این زن های بی حیا چیه…”
و همین اعتراض عمه بود که متوجهم کرد داستان خروس از چه قرار بوده است. و حالی ام شد که از حرف های این گونه نشست ها، چیزی حتا به عمه هم نگویم. چون همین عمه بود که پس از اعتراض به شوهرش به من پرخاش کرد که:
“…چرا به حرف زن ها توجه می کنی؟ و چرا آن ها را به عمویت می گوئی، مگر حواست به مشق و درست نیست؟…. یک دفعه دیگر از این غلط ها بکنی من می دانم و تو. ”
و من دیگر جائی تعریف نکردم. هرچند به واقع تعریف کردنی بودند.
عمه تو حیاط ولنگ و واز خانه، هفت هشت مرغ رنگارنگ و یک خروس قبراق داشت. از تخم آنها، هم برای خوراکی استفاده می کرد، هم برای جوجه کشی. و در یکی از همین گرد هم آئی های زنانه بود که زهرا خانم گفت:
“…کاش مردای ما از این خروس یاد می گرفتند. پاش که می افته تنگ چند تا مرغ را پشت سر هم می کشه ”
و عصمت زن جوان و زیبای مش جواد شاطر، به دنبال آهی کوتاه گفت:
” بذار یکی را بی فس فس حریف بشن، چند تا پیش کششون ”
و آنقدر می گفتند، که آرزو می کردم، کاش مرد نبودم. و مدت ها رفتم تو کوک ِ خروس حرامزاده که ببینم ” و بیشتر درآرم ” که چطور می تواند چند مرغ را حریف بشود. و کم کم حسادت را تجربه کردم.
دفعه بعد که مش جواد را دیدم با نان سنگک بلند بالای دو آتشه ای که نوکش را گرفته بود تا همسایه ها بهتر بتوانند آن را ببینند، جلو رفتم و برای اینکه قد و بالا و صورتش را خوب بررسی کنم سلام کنان، نان را از دستش گرفتم و به دنبالش راه افتادم، و تا توی اتاقشان رفتم. انصافن فس
فسی در او ندیدم. فکر کردم که حتمن عصمت خانم انتظارهای دیگری از او دارد. دلم می خواست نه از او، اما از عصمت خانم بپرسم، مردی به این سر حالی چرا ” فس فس ” می کند. ضمن اینکه
درست نمی دانستم منظور از فس فس چیست.
امتحان ثلث اول را گند زدم. کسی هم نبود که چرائیش را ازم بپرسد. ولی خودم از ترس مادر که اگر بفهمد کارم ساخته است، به شد ت نا راحت بودم. عمه متوجه شد.
” احمد! چرا تو خودتی؟ حالت خوبه؟ ”
و الکی گفت:
” مادرت نامه فرستاده، خیلی هم از تو پرسیده، و نوشته، دلم برای احمد یک ذره شده…”
پرسیدم:
” عمه جان می توانم نامه را ببینم؟ ”
” نه، تو جیب بغل کتِ عموته ”
عمه را سر حال و مهربان دیدم. فکر کردم وقتشه. به خودم جرات دادم و پرسیدم:
” چرا به یه مرد میگن فس فسو؟ ”
گردش چشم عمه، همه تنم را لرزاند.
“…تو به مرد ها چه کار داری؟ کی را دیدی که فس فسوه؟ ”
” عمه! من اصلن نمی دونم فس فسو یعنی چه. ”
” پس چرا می پرسی؟ از کی شنیدی؟…”
گرفتار شده بودم. عجب غلطی کردم. نمی دانستم چه بگویم. ولی می دانستم که اگر اسم جواد و عصمت را بیاورم، واویلا می شود.
دروغ گفتم:
” معلمم سر کلاس گفت…”
” معلمت!…درست بگو ببینم چه گفته…”
چه پیله ای کرده بود.
گفت:
” یه مرد خوب اونه که فس فسو نباشه، بخصوص برای زنش…”
که عمه گُرگرفت. طوفان شد.
” معلمت و تو با هم غلط کردید. فردا پسرعمه ” مَندل ” را می فرستم مدرسه تا پدرش را درآوره، و یادش بده که دیگه از این گه های زیادی نخوره، و راجع به مرد و زن در کلاس حرف نزنه ”
کمی ترسم ریخت. پسر عمه مَندل مرد آرامی بود. من را هم خیلی دوست داشت. منهم همیشه ازش حساب می بردم و بسیار مودب با او بر خورد می کردم. بد اخلاقی و خشونت عمو لطف الله را هم نداشت. گه گاهی هم دستی به سروکولم می کشید و گاه دهشاهی هم کف دستم می گذاشت و لوطیگری در مدرسه ام را رونق می داد، حتا یکبار هم مرا همراه چند تا از دوستانش به پیک نیک برد، که خیلی خوش گذشت.
بلند بالا و خوش سیما بود، هر چند کاسبکارانه لباس می پوشید و در قید لباس شیک نبود. او هم در
دکان سه دهنه نجاری عمو لطف الله کار می کرد.
تمام کار های ظریف، از جمله تزئین سقف هتل ها و خانه های گران قیمت ” بجای گچ بری ” از وظایف او بود، و بنظر می رسید که از این بابت درآمدش خیلی خوب باشد.

یک روز که از مدرسه آمدم، خانه بود، زمانی که ندیده بودم خانه باشد. مرا که دید، صدایم کرد:
” بیا اینجا ”
قرار بود حالا که کار به او سپرده شده چنین ترسی نداشته باشم، ولی نمی دانم چرا جرات نزدیک شدن به او را نداشتم. داشتم این پا آن پا می کردم که خندید و دوباره به نام صدایم کرد با افزودن
” جان ”
خنده و جانی که پسوند اسمم کرده بود و چهره مهربانش، توانم را روبراه کرد. بسویش رفتم:
” بله، پسر عمه ”
” با من بیا، می خواهم کمی با تو حرف بزنم ”
به اتاقش رفتیم.
کیف مدرسه ام همچنان دستم بود.
” بنشین! ”
هر چه نگاه کردم دیدم صندلی برای نشستن در اتاقش نیست. همان یکی هم که بود خودش نشسته یود.
متوجه شد.
” بنشین لبه تخت ”
جایم از صندلی راحت تر بود.
” خب احمد! جریان خروس چیه؟ ”
از کجا فهمیده؟ قرار بود در مورد مردان ” فس فسو ” بیاد مدرسه.
” احمد، هر چه هست کامل برایم تعریف کن. بدون واهمه و ترس. من نمی گذارم کسی به تو کاری داشته باشد. بگو ببینم کی در مورد خروس صحبت کرد، کیا آنجا بودند، تو آنجا چکار می کردی؟ ”
فقط توانستم بگویم:
” خروس! ”
” بله، جریان چی بوده؟ …کامل و بی کم وکاست برایم تعریف کن. ”
” می ترسم. ”
و گریه کردم.
برخاست دستی به موهایم کشید و محکم گفت:
” گفتم نترس، نمی گذارم هیچکس به تو کاری داشنه باشد، نه عمه ونه عمو…گریه نکن…”
سرم را پائین گرفتم و آرام و آهسته شروع کردم، ضمن اینکه نمی دانستم چرا این همه علاقمند شنیدن جزئیات است.
” …چند روز پیش که عمو خوابیده بود، چند تا از زن ها و دخترها تو اتاق عصمت خانم جمع بودند من هم به بهانه نوشتن تکلیف های مدرسه ام به آنجا رفتم و بساطم را پهن کردم و مشغول شدم. چند دقیقه ای که گذشت، نصرت دختر حاج حبیب گفت:
” حواسش نیست، داره مشق می نویسه.”
کبرا دختر ترشیده آن جمع گفت:
” حواسشم باشه حالیش نمیشه…”
و ادامه داد:
” …دقت کردید که خروسه حتمن کارشوخوب و کامل هم انجام می ده، چون پائین که میاد هم خودش و هم مرغه چه سینه ای جلو می دن و با چه پزی راه می افتن، و این یعنی ارضای کامل…”
” وقتی کبرا داشت حرف می زد، بقیه چکار می کردند؟ ”
” هیچی! سرا پا گوش بودند… ولی وقتی کبرا اضافه کرد: کاش من یکی از مرغ ها بودم، نمی دانم چند نفر دیگرشان هم گفتند: کاش ماهم بودیم…”
شعف خاصی چهره پسر عمه را گل انداخته بود.
” دیگه چی؟ ”
” یادم نمی آید، فکر می کنم دیگه چیزی نگفتند. ”
” مگه میشه؟ بعد از اینکه چند تائی که دلشان می خواست مرغ باشن، بقیه لالمونی گرفتند؟
خوب فکر کن…”
” فقط مثل اینکه صدیقه خانم بود که گفت:
خوش به حالتان، در عوض مال من از این خروسه هم بدتره. زخمم کرده…”
باز خندید..
” …پاشو برو، من همه چیز را برایت روبراه می کنم. تو هم دیگه اصلن حرفی در هیچ مورد از جمع زنها به عمه نگو. ولی هر وقت دور هم جمع شدند، بهر بهانه ای برو و خوب گوش بده و بعد کلمه به کلمه اش را برایم تعریف کن، فهمیدی؟ ”
” بله! فهمیدم ”
پسر عمه مَندل مجرد بود.

موسیو جیمی و سیرونه ! – نوشته توران رییسی

بهمن ۱۳۹۴

عقربه ها درست  روی عدد ١٢  نشسته بودند ، آستین ها را که بالا می کشید  پادوی حجره  را صدا زد ! آهای  پسر    حواستو جمع کن تا من برگردم . بازیگوشی نکن ، به مشتری درست جواب بده !!

چشم آقا !

    طبق عادت خانوادگی  و به شیوه کسبه بازار به مسجد شاه  رفت و نماز ش را   ادا کرد  ،  بدون آنکه اعتقاد چندانی داشته باشد !

این روزها  در کوچه پس کوچه های بازار   غلغله  است    ، مردم  در رفت و آمد ند  و صدای تبلیغ چی های سرای  ، پارچه فروش ها ، فرش و قالی ،  طلا فروشی ، لباس های زیر و رو،  ظرف و ظروف ،  و  لوازم خانگی  ، در  تیمچه  ، و زر و زیور و بدلی جات و  خرده ریز وغیره … با همهمه مردم مخلوط شده  . هرکس برای پیدا کردن نیاز های خود ، جمعیت را کنار می زند تا به فروشگاه مورد نظرش برسد !

”  بار کول ” های  خسته  بی توجه از کوچه های تنگ و دورودراز   و سر پوشیده  رد می شوند ، و مردم از روی دلسوزی و ترحم کنار می کشند  و راه را برای شان  باز می کنند  ‘ تا آن ها سنگینی بارشان را در عبوری هموار  و آسان تر تحمل کنند  و به مقصد برسانند.

هوا هنوز سرد است ،  و بوی آب و جاروی  زمین خاکی  جلوی  حجره ها و  بوی تعفن لجن  جوی ها  ، و دم ، جمعیت عظیم مشتری ها ی عبوری ، به هم آمیخته   و هوا را نفس گیر کرده  است ، مردم اما توجهی به این چیز ها ندارند   و راه خود را می روند.

حاجی جمال آستین ها را پایین می کشد  و به سمت حجره برمی گردد  .

آ های  پسر ،  چه خبر  ؟ !  کسی با من کار نداشت ؟

نه آقا فقط چند نفر جنس ها را قیمت کردند و رفتند،

 ،باشه برو سر کارت .

حاجی جمال بعضی روزها  ناهار را در حجره و  گاهی  در چلو کبابی   شیخ الاسلامی سر بازارچه می خورد  ،

 اما امروز او مست از  بوی دستپخت  مادر است   ، خوش غذائی و اشتهای همیشگی  را از پدر ش به إرث برده ،  او هم  هیچوقت غذای خانه را از دست نمی داد .

  انگار همین دیروز بود که در بیست سالگی  به خواست پدر  و  همراه   او به  زیارت مکه  رفت  ، و بعد از برگشتن از این سفر بود که  پدر  بادی به غبغب انداخت و  فوت و فن کار در حجره را به او  یاد داد ،  و  مسولیت هایی را به او سپرد ،   تعصب  پدر او را مجبور به پذیرفتن کرد و الا او کجا و مکه و حجره داری و کار در بازار !!!

   اهالی بازار    بعد از مرگ نا به هنگام    حاجی کمال  ، او را که جمال  نام داشت  ” حاجی جمال” صدا  زدند  و این  اسم بر او ماندگار شد ،

      او  که می خواست  احترام و اعتبار نام پدر  مانند سابق  باقی بماند وانمود می کرد که با دیگران فرقی ندارد ، و مرام پدر را دنبال می کرد ، اما در واقع  دوست داشت مانند همنسلانش  جوانی کند  و به روز باشد ، او به دنیا جور دیگری نگاه  می کرد .   و به این ترتیب شیوه های  سنتی کار در بازار با خواسته هایش   متفاوت بود .

 ” حاجی جمال  ” بیست و هشت ساله بود  ، اما  وصیت پدر  را  هنوز در مورد ازدواج   به جا نیاورده  بود . او می خواست جوانی  اش را در سفر ، وگشت و گذار وهمراه با همسالان خود تجربه کند و  مقید به رسم و رسوم دست و پا گیر  نباشد.

 او نام خود را دوست نداشت  ، وقتی   صدایش می زدند گوش به کری میزد ، از اینکه پیشوند حاجی روی اسمش بود احساس   عقب ماندگی  و نا خوشا یندی داشت

، روزها   برایش تکراری شده بود ند ،  هم صحبتی با کسبه و أفکار  و اعتقادات آن ها زود خسته  اش می کرد و برایش کسالت  آور بود  و  تمایلی به معاشرت  با  آن ها   نداشت  ،  بیشتر کار می کرد و کمتر حرف میزد ، از پیشنهاد های مادر  برای ازدواج و وصلت   با خانواده های سر شناسی  که قبل از مرگ پدر با آن ها  مراوده  و دوستی داشتند   دلخور بود واز گزینه هایی که مادرش  توصیف می  کرد  و یا ترتیب ملاقات  با آن ها را می داد  به بهانه های گوناگون سر باز می زد و برنامه های او را پا در هوا  رها می کرد  ،  بیست و هشت سالگی برای خانواده او سن پدر شدن و قبول مسولیت زن و فرزند  بود  اما او گوشش به این رسم و رسوم بدهکار نبود .

در حال سرو کله زدن و نشان دادن جنس به مشتری  است

 مشتری بعدی هم  وارد  می شود

 ببخشید !  این شکلات خوری کریستال چند ؟

   ” الان میام خدمت شما !

   به مشتری قبلی  ، بله  خانم داشتم می گفتم که  این مخلوط کن  میتواند کارهایی از قبیل  …

 ” نه نه  !!! این را نمی خواهم ؛ ” آن یکی را بیاورید که روی جعبه آبی گذاشته اید  ،

   ، بسیار خب ، بفرمایید  این هم خدمت شما ؛

خب  “اگر می شود دفتر چه اش را  هم ببینم ؟ “

   البته ،  خانم  !  ولی این کار را باید در خانه انجام  بدهید ، دستورالعمل آن طولانی است …   فقط  برای شروع کار با این دستگاه ،  اول  دوشاخه را به برق میزنیم و …   و بعد مواد را داخل آن میریزیم و….

مشتری   ”   خب ، خب ؛    آقا این به درد من نمی خورد ، حالا آن یکی   که کوچکتر است را بیاورید؛

حاجی جمال  ” روی می گرداند به سمت مشتری  دیگر  ،  اوه !  ببخشید خانم محترم الان میام خدمت شما  !

اشکالی نداره من منتظر میمانم  .  و به جنس ها نگاه می کند .

 حاجی جمال به مشتری قبلی  برمی گردد ، گفتید   کدام یکی  ؟

  ” آن یکی که کوچکتر از  اولی  و نقره ای  رنگ است “

 حاجی جمال ، بله منظورتون اینه  ؟ خب، ،بفرمایید  !

 مشتری قبلی ، خب این قیمتش چنده  ؟

 حاجی جمال ،  قابل   شما را ندارد  ! …” روی جعبه نوشته شده “

 مشتری قبلی ،  خب باشه  ! حالا این چه کارهایی می کنه  ؟

 حاجی جمال ، خب این ها مانند هم اند  ولی  این یکی گنجایش کمتری داره

، مشتری بعدی انتظار ش  طولانی شده و کمی این پا و ان  پا می کند ،  و رو به  حاجی جمال ،  ببخشید  !  ممکنه جواب منو بدید آخه من وقت  زیادی ندارم !

  بله ، حتمن خانم  محترم ، الان میرسم خدمتتون  ، ببخشید .

 مشتری قبلی ، آقا أصلا من چیز دیگه ای انتخاب می کنم ،  این ها به دردم نمیخوره  ، یکی ارزونتر بیارید .

 حاجی جمال ، واقعن که  !  خانم عزیز من کارو زندگی دارم  !!!  مشتری دارم ،تصمیمتونو بگیرید ، بالاخره چی میخواهید؟

 مشتری قبلی  ، واه واه واه   ،  آقا با دستپاچگی که نمیشه خرید کرد  !  اصلن نمیخوام از این جا چیزی بخرم ،  این چه وضعیه حواستون به مشتری نیست  !!!   میرم از جای دیگه خرید می کنم  اینجا پر از فروشگاه لوازم خانگیه ؛

حاجی جمال نفس عمیقی کشید و دندان ها  را به هم فشرد  اما چیزی نگفت !  و  نگاهش را از  او برداشت وبا  لبخندی مشتری پسند  به سمت فرد منتظر بر گشت .

خیلی ببخشید  خانم محترم  ، بعضی مشتری ها وقت  زیادی می گیرند و  آخرش هم چیزی نمی خرند !   ” حالا من در خدمتتون هستم! بفرمایید  ، با لبخند “

مشتری دوم ” ممنون ،  إشکالی نداره !  لطفن  آن شکلات خوری کریستال رو می خواستم  ببینم  و قیمتش رو هم بفرمایید  “

بله حتمن ،  این هم خدمت شما و قابلی هم ندارد ، شما بپسندید ! بر چسب قیمت  هم دارد   !  با شما خوب حساب می کنیم ، با  ” لبخند ” !

 مشتری  ،  در حال دست کشیدن روی لبه ظرف و  چک کردن   نقش های خوش تراش و ظریف  کریستال    ،  یهو دستش را کنار کشید ، تیزی ریز  روی ظرف دستش را برید  و رو به حاجی جمال گفت ”  وای  حیف شد لب پر است ،  و در حالی که ظرف را می چرخاند، گفت   روی این تراش ها  هم پریده  ! “

 حاجی جمال ، اجازه بدید ببینم !

 مشتری  بفرمایید !

حاجی جمال ، نه نه منظورم دستتان بود  صبر کنید  خون می آید  ، بگذارید چسب زخم بیاورم ،  ما اینجا یک جعبه کمک های اولیه پر از دارو داریم ،  ، باید  زخمتان را زودتر ببندید ،

 مشتری ،  بله حق با  شماست  ! ممنون

حاجی جمال  چند دقیقه بعد چسب  را روی نرمه داخلی  انگشت شصت  خانم جوان چسباند . و  از بابت این صدمه عذر خواهی کرد

مشتری   ، از کمکتون خیلی ممنون ،  خب من از این   یکی خیلی خوشم آمده بود و دقیقا همین  رو میخواستم . فکر نمی کردم این طور بشود

 حاجی جمال ،  خیلی متأسفم  ولی همین یکی بود  ، من این مشکل را ندیده بودم   ،  می بخشید که   زخمی شدید و با این ترتیب   این ظرف قابل استفاده  نیست ، البته  میتونم تا  دوسه روز دیگه یکی مثل همین رو   براتون  جور کنم ، تا جبران بشه .

 آهای پسر بیا این شکلات خوری رو از اینجا ببر ،  دیگه توی شلف نزار تا ببریمش تو انبار. این  مرجوعیه ی .

 مشتری ، بله می گفتم  من این  را برای یکی از دوستان صمیمی ام  می خواستم ، فردا باید به دیدنش برم  ، خب   وقت دیگه ای   برای خرید کادو ندارم  !

 حاجی جمال ، بله بله حتمن ، قول میدم هر طور شده  لنگه همینو تا  فردا براتون  پیدا کنم ؛

 مشتری  ، اما آخه  …  من تا بعد از ظهر کار می کنم ، نمیتونم بیام بازار برام ممکن نیست .

 حاجی جمال ، نگران نباشید ، اصلن لازم نیست خودتون بیایید  ،  من هر طور شده یکی مثل همین با بسته بندی خیلی زیبا قبل از این که به مهمونی برید به دست شما می رسونم.

 مشتری  ، واقعن ؟! مطمئن باشم ؟ !

 حاجی جمال ، البته ،  قول من توی بازار زبان زده !!!  با خنده

مشتری راستی ؟ چه خوب ، ممنونم ،  با “لبخند “امیدوارم این محبت شما رو یک جوری جبران کنم ، شاید هم در روز های کریسمس !

 حاجی جمال با تعجب  ، چطور ؟ !  مگه شما روزهای کریسمس چه کار می کنید  ؟

 مشتری  ، خب مثل همه جشن می گیریم  و شادی می کنیم و به هم کادو می دیم و درخت  سرو و کاج  تزیین می کنیم و  تخم مرغ های رنگی  درست می کنیم و خیلی کار های دیگه !

 حاجی جمال ، خب بله من این سال ها می بینم که جوان ها چقدر به مراسم  و عید ها و رسم و رسوم ملیت ها مثل ” همین کریسمس ” والنتاین” ” عید پاک ” و مراسم  ” آب بازی ” و جشن های  باستانی  خودمون  ،  مثل  نوروز ، چارشنبه سوری ، سیزده بدر   تیرگان ، مهرگان ، و غیره … اهمیت میدن  ، به خصوص   ، پسر ها و دختر های جوان  ، خیلی این هارو  دنبال  می کنند  و به هم خبر میدن  ،  خب شما هم لابد یکی از همین جوان ها هستید ؟! درسته ؟

 مشتری ، البته ولی من یک فرق دیگری هم دارم !

 حاجی جمال  با نگاه کنجکاوانه، چه فرقی ؟

 مشتری  ، خب من مسیحی هستم و طبیعه که به کریسمس علاقه داشته باشم !

 حاجی جمال ،  یک دفعه گویی  چیزی توی ذهنش به هم ریخت !   اما به روی خودش نیاورد و گفت راستی ؟ چه جالب ، ولی  ظاهرتون نشون نمیده !   آخه شما مثل اونها چشم آبی و بلوند نیستید ؛

 مشتری ، خب من  با وجود این که اجدادم ایروانی  هستند ، اما  پدر  ،  پدربزرگم  در ایروان  به دنیا آمده و در زمان شکست تزار ها  همه خانواده  فرار کردند وبه ایران  آمدند و همه در اینجا زادو ولد کردند ،  و ایران شد وطننمون .   اما من خیلی شکل بقیه نیستم !  میگن شبیه  مادر بزرگم  که تبریزیه شدم  ،  دوران بچگی اونجا بودم ولی باور نمی کنند ارمنی باشم  ، اما به هر حال من یک ایرانی ام ،   ارمنی ایرانی ؛ از گل و خاک ایران درست شدم دیگه ، با خنده

خب ببخشید ، کمی دیرم شده ، از کمکتون خیلی ممنونم  باید برم .

 حاجی جمال ، اما با این صحبت ها ، فراموش کردم  ازتون بپرسم  ، به چه آدرسی بفرستم  ،

 مشتری ، بله ببخشید ، بفرمایید روی این کارت نوشته شده .

خب  بزارید بخونم م م م  ، سر کار رررررررر  !  خانم سیرونه ،  چه اسم قشنگی ،  معنی اسمتون چیه ؟ ، من یک جایی خونده بودم  ،

خب چی نوشته بود ؟

  شما خودتون می دونید ؟  بله !

خب چی ؟  البته سیرونه به ارمنی یعنی دختر زیبا ، اسمه دیگه  دلیل نداره درست باشه  !  خب دلیل هم نداره درست نباشه   !  از قدیم گفتن  ” اسباب خونه  به صاحبخونه میره  !!! “

  و سیرونه با خنده گفت  از لطفتون ممنون  ، شما  چه چیز هایی بلدین  نشنیده بودم !

 حاجی جمال با لبخند ، خب سیرونه خانم حتمن فردا براتون میفرستمش.

 سیرونه با تشکر  و خداحافظی بیرون رفت  .

حاجی جمال ، مشتری  های بعدی را راه انداخت ،  و زود تر از وقت  تعطیلی فروشگاه  بیرون رفت .

او خوب می دانست در انبار چیزی شبیه آن شکلات خوری  وجود ندارد ، اما نمی دانست چرا آن طور سفت و سخت قول داد که آن را فراهم کند و در أسرع وقت  به دست  سیرونه برساند  .  ونمی دانست چرا قلبش به یکباره لرزیده   بود و خون گرمی از درون رگ ها یش عبور کرده و هوش و حواسش  را  به هم ریخته بود  .

او بارها این اسم را زیر لب تکرار کرد ، سیرونه؛ سیرونه  ؛ دلش مالش می رفت  ، اصلن شبیه  حس گرسنگی نبود ،گویی دلشوره خبر یا اتفاقی را دارد .

  او که  از  مدت ها پیش   به تغییر شغل  خود فکر کرده بود ،  چندان به ذخیره کردن اجناس  در فروشگاه   ، دلخوش نبود و سودای گسترش کار تجارت  را داشت  ، کارهایی  خارج از این محیط  که  بیشتر  با روحیه اش سازگار ی داشته  باشد .

  به  سفر برود  و از تجارت  و کسب کار دنیا با خبر باشد،

حاجی جمال  به چند فروشگاه   آشنای بیرون از بازار  سر زد  ، و چیزی که به مشتری قول داده بود را  پیدا کرد ،

 همه اش در فکر بود  و لطافتی  مثل سر زدن شکوفه های رنگین  بهار باغ دلش   را زیرو رو می کرد .و إحساسی دلنشین  و گرم از سر زندگی در  درونش  موج می زد ، و مشامش عطر آگین شده بود ،  هر گز خود را تا این اندازه   رها و بی دغدغه ندیده بود و چنین تغییری را در خود تجربه نکرده بود .  به  خانه رسید و ،  بی وزن و سبکبال روی تختخوابش  ولوشد ،  و  سر خوش و امیدوار، تمام شب  با فراغ خاطر و با شوق زیاد دنیای پیش رویش را تصویر می کرد گویی  شریک رویا هایش  را  پیدا کرده و در آغوش دارد ، درازای شب خوش  بود و تمام نشدنی . اما روشنای صبح کم کم می رسید و    با  پیچیدن صدای مادر    در اطاق   ،. او از رؤیای شبانه  جدا شد تا برای نماز صبح   آماده شود،

   بسته  رنگین روی میز  که با روبان صورتی پهن و براق تزیین شده  بود ،  توجه مادر را به خود کشاند ، از نزدیک   ورانداز ش  کرد ،  ” حاجی جمال ”    سوت زنان  و با سر خوشی  و شیطنت  ،  مو های بافته  مادر   را به عقب کشید   و از بالآی سر پیشانی او را بوسید و گفت   ،این   امانت   مال دوستی  است که  باید امروز تحویلش      بدم !

مادر :  خیر باشه ، خب  این امانت پیش تو چکار می کنه ؟

 پسر ، چیزی نیست نگران نباش بعدا میفهمی ؛

حاجی  جمال   فکر می کرد ، به :  دیروز ، به  مشتری های خوش برخورد و  یا  به    غر و لند   بعضی  از آن ها  ، و  هوای آفتابی و روشن و ملس    وسط زمستان  ، انگار  بوی بهار   می آمد  !

  امروز روز دیگری بود  ،  روحیه متفاوت او  مادر را متعجب کرده بود  ،  با خود می گفت ، حتمن کارو کاسبی  پسرم خیلی خوب بوده ، خب نزدیک عید است و مردم  زندگی را  نو می کنند ، تا بوده همین طور بوده ، فقیر و غنی ندارد ، بالاخره هرکسی یک چیزی برای خونه اش میخره ،

 مادر فکر می کرد و می خواست  با او حرف بزند و دوباره ازگزینه  های  مخصوص  ازدواج برایش بگوید ، اما حاجی جمال سوت می زد و یک جا بند نبود ؛ و توجهی به مادر و اطرافش نداشت .

 سیرونه  می خواست ساعت ٨ صبح مثل همیشه از خانه بیرون برود ، او با مادر و خواهر و برادر کوچکترش  زندگی می کرد ، هنوز در را نبسته بود که صدای زنگ بلند در ،  به صدا درآمد ، آیفون بی تصویر را جواب داد ،  بله بفرمایید ؛

 شما یک بسته دارید !

 اوه  !  شما پستچی هستید ؟   بله ، اما فقط امروز ….  همین الان در را باز می کنم  ،

و به سرعت  رفت جلوی در .

سیرونه  با  تعجب فروشنده  دیروزی  را   روبرو ی خود دید ، با کمی خجالت گفت اوه شما هستید  ؟ اشتباه نمی کنم  ؟   شما  چرا زحمت کشیدید  ، فکر کردم  بسته را با پیک می فرستید راضی نبودم تا این اندازه … اما    شما کی وقت کردید آن را پیدا کنید  ؟

 حاجی جمال با خوشرویی  و شوخی گفت  خب به خاطر آن اتفاق خودم را مجازات کردم،  وشما میخواستید آن را  امروز  کادو بدهید من هم سعی خودم را کردم .

، واقعا جای قدردانی دارد . نمی دانم چطور   از شما تشکر کنم ، برای خودم امکان نداشت به این زودی به بازار بیایم ،

حاجی جمال بسته را تحویل داد و خیلی زود خداحافظی کرد و رفت

سوز و  سرما  بود ، برف زیادی در شهر های سردسیر کشور می بارید  ،  اما هنوزتهران برف و بارانی نداشت  ،مادر سیرونه  ” مادام وارتانوش  ” می گفت پشت این سرمای خشک برف است ، کریسمسی  هم که برف نبارد شگون ندارد ،و سیرونه درخت را قشنگ تر از هر سال تزیین کرده بود ، مادر بافتنی را پیش روی سیرونه نگه  داشت  تا از  اندازه اش  مطمئن شود ، و سیرونه پرسید مادر میتونم شب کریسمس بپوشمش ،خیلی زیبا شده  مرسی مامان ، و او را در آغوش گرفت و بوسید و مادر  گفت ،

خب   روز شنبه که مهمونی کریسمس داریم دختر خوشگلم بافتنی کار دست مامانشو  میتونه بپوشه !!!

 مرسی مامان جون  دوستت  دارم .       Merci myrig means mother

“… مرسی   دخترم منم همینطور ”       merci myrig kezi siroum yem

  راستی مامان مهمونامون چه کسانی هستند ؟

خب همه خانواده و دوستامون دیگه ! دوستای خودت هم که هستند،

مامان ، میخوام  یک دوست جدید م رو هم دعوت کنم ؟

 کدوم دوستت ؟

مسیحی نیست ، مسلمونه ، ولی   دوست داره جشن کریسمسو ببینه ،می گفت تا حالا ندیده . اما در باره اش زیاد شنیده

مامان میخوام ازش قدر دانی کنم همون کسی که برام شکلات خوری رو پیدا کرد ، و خودش آورد .

و مادر با دو تا چشمش مستقیم به او نگاه کرد و یک کمی  هم لبشو کج کرد و دیگه چیزی نگفت.

فردا صبح سیرونه به شماره ای که داشت زنگ زدو ” حاجی جمال ” را به مهمونی کریسمس شنبه شب دعوت کرد ، و او هم مشتاقانه پذیرفت .

 شب جشن “حاجی جمال ”   با یک سبد گل و یک هدیه  کریسمس  برای زیر درخت   و تابلوی کوچکی که خودش هنر مندانه خطاطی و تزهیب کرده بود برای سیرونه  آورد ه بود  به مهمانی آمد .

 سیرونه  اونو با مامانش آشنا کرد ، مامان ، ایشان  آقای حاجی جمال هستند  که زحمت تهیه و آوردن کادوی دوستم را  کشیدند ،

 اوه سلام ، دخترم گفت که چه لطفی کردید ، بفرمایید،  به جشن ما خوش آمدید .

 خواهش می کنم   “

حاجی جمال  با اینکه قبلن  ؛ در مهمانی دوستانه رقص و پایکوبی  رفقایش شرکت  کرده بود ، و در جمع بودن  برایش تازگی نداشت ،  اما  این جا با کمی خجالت  ، در گوشه ای نشسته بود و تماشا می کرد  ،  و نمی دونست توی جشن کریسمس چه رسمی هست . ، و باید چکار کنه !

جوان ها با ریتم شاد  و دام دام   موزیک  پر سروصدا ، می رقصیدند و جام ها را به سلامتی یکدیگر بلند           می کردند ،

  چند جوان هم سن و سالش او را به اصرار  به  رقص و پایکوبی  دعوت کردند ،  و کم کم  او هم مانند سایرین غرق هیجان و شادی شده  بود و از این که دعوت سیرونه را برای شرکت در جشن  قبول کرده بود خوشحال به نظر می رسید ، تنها وقتی که  جوانان پر جوش و خروش  نام او  را صدا میزدند   با اکراه  می شنید ، اما گوش به کری می زد  ، و مایه تعجب  چند دختر و پسر مسلمان دیگر ی که در  آنجا بودند می شد ،  به نظر آن ها معمولن حاجی را به یک مرد مسن و شکم گنده  و ریشو و تسبیح به دست نسبت می دادند !    اما یکی از جوان های شوخ و بذله گوی مهمانی که فامیل نزدیک سیرونه بود ،  بار ها  اورا جیمی  صدا می کرد   ، و حاجی جمال ”  که این اسم کوتاه به دلش نشسته بود  به طرف او بر می گشت  ،  و  اینطوری بدون چک و چانه  و  کم کم حاجی از دهان جمع  افتاد و “جیمی ”   را  از شر نامی که رنجش می داد خلاص کرد !!!

جشن کریسمس  پر هیجان و پر نشاطی بود و هر یک از حاضرین از هدایای زیر  درخت کاج بهره مند شدند ،   و    شب خوشی را سپری کردند .  جیمی هم یک شال گردن چهار خانه پشمی نصیبش شد ، کسی نمی دانست هدیه   از جانب کیست ، و جیمی فکر می کرد چه رسم جالبی است !

استقبال صمیمانه میزبان  دلپذیر بود وچهره دلربای سیرونه و رقص باله او  با لباس صورتی رنگش که مانند قوی سبکبالی   می خرامید ورقص می کرد  و گل  سر سبد  مهمانی شده بود ،  و هر از گاهی  گفتگوی کوتاهی با جیمی داشت ، احساس دلچسب و به یاد ماندنی  رویای شب های گذشته را در جیمی  قوت می بخشید . اما او  هنوز قدرت ابراز  عشقی که به این  سرعت در وجودش جوانه زده بود  را  به سیرونه  نداشت ، از طرفی  نگران   تفاوت  دینی و اعتقادی  شان بود که  مانع بزرگی برای وصلت  بین دو  خانواده  است ، اما  پیوسته با فرا فکنی  ، تصویر در بر گرفتن او را در  خواب و رؤیای خود به یاد می آورد  ،   و  چهره مادام وارتانوش ، و مادر خود را پس از شنیدن این خبر تجسم می کرد ، که هر یک با تعصبات  بر کیش و مذهب شان چگونه بر  این  پیوند  رأی  منفی خواهند داد ، واو را  بر سر دو راهی   می گذارند .

جیمی پس از این مهمانی ،  همچنان دوستی خود را با سیرونه و خانواده اش  ادامه داد ،  و مادام وارتانوش با دقتی  مادرانه   ارتباط سیرونه را با جیمی  زیر نظر داشت ، و قلبن از  این دوستی  خوشحال نبود ،

سیرونه  اما هر هفته جیمی را به عنوان مهمان در مجموعه ورزشی و تفریحی  آرارات که  مخصوص  ارامنه بود دعوت می کرد ،  البته   عضویت مسلمان ها در این مجموعه ورزشی و تفریحی  ممنوع بود ،  ولی اعضا به عنوان مهمان  دوستان خود را دعوت می کردند ، مراسم  و جشن ها و آداب و رسوم  ارامنه و شرکت در کإرهای  متفاوت هنری  و موسیقی و ورزشی  ،   در این مجموعه  ، به همراه  دوستان شاد و پر جنب و جوش  سیرونه  برای جیمی  جاذبه  بسیار داشت و در  این مقایسه  ، از مراسم دل مرده و قید و بند های سنتی و  فامیلی   و خانوادگی خود. ، احساس بیزاری بیشتری می کرد .

مادر جیمی از تغییر در رفت و آمد و تماس های او با دوستان جدید ،  به نظرش می رسید که وقت آن باشد که به طور جدی در مورد ازدواج  با او صحبت کند .

 جیمی هر شب به یاد سیرونه می خوابید و به عشق او بیدار می شد ، اما هر چه فکر می کرد نمی توانست در این مورد با مادرش صحبت کند او  می دانست ،  با نادیده گرفتن  و بی توجهی به  رسم  و رسوم و آیین خانواده ،  به قول عوام   “آغ والدین  ” خواهد شد !!!    فکری   که این روزها موضوع مهم زندگی اش  شده بود  و آزارش       می داد  .

او   بارها از زبان آدم های سنتی  و مذهبی این جمله را  شنیده بود ،  اما دلیل آن را درک نمی کرد ، و نمی دانست  چگونه   از عشقی که سر تا پای وجودش را می سوزاند اما  زنده نگهش می دارد  و همچنین از تصمیم  ازدواج و برنامه هایی که برای آینده  پیش بینی   کرده ، مادر آرزومندش را با خبر کند ،  و او را متقاعد کند که  برای رسیدن به این منظور بی خیال دین و مذهب و رسم و رسوم  باشد و در رسیدن به سیرونه یاری اش کند ،

سیرونه متقابلن با همین مشکل روبرو بود و به خوبی می دانست ، مادرش ،   مادام وارتانوش هرگز راضی نمی شود او  با مرد مسلمانی ازدواج کند .

  دیدار ها ادامه داشت  و ملاقات های  دوستانه  و هم عاشقانه مابین  سیرونه  و جیمی  عهدی  نانوشته و رویایی را مبدل به واقعیت کرد   و قدرتی به آنان داد تا  با رویارویی   با مخالفت ها  و ناملایمات ، موانع را از پیش پا بر دارند وسنت ها را بشکنند و با عبور از تلخی ها ، خانواده ها را راضی به نشستن  در کنار  سفره عقد خود کنند ، تا این که دو خانواده  ، سر انجام  شاهد پیمان زناشویی  آن  دو  شدند     بی آن که  مراوده و معاشرتی در میان  دو فامیل بر قرار شود ، دلداده  های عاشق اما  ،  زندگی خوشی را  سر گرفتند و  در سالیانی چند صاحب سه فرزند دختر شدند که هر یک  منش و شخصیت و زیبایی خاص خود را  داشتند،  شور و نشاط و شادی در خانه  پراکنده بود .

دختر ها بزرگ می شدند و سیرونه و جیمی  کم کم   به میان سالی  می رسیدند جیمی کارخود  را توسعه داده بود و با سفرهای تجاری به اروپا و دوردنیا  ،  ثروتی اندوخته   و رفاه خانواده را تامین  کرده بود ،  او به نا چار   بیشتر أوقات  را در سفر می گذراند ،  مادام وارتانوش در  روز های یکشنبه  رفتن به کلیسا را همچنان ادامه می داد و سعی می کرد   دختر و نوه ها   را در این راه تشویق کند  ، جیمی  غالبن   سیرونه را از این کار منع می کرد ، زیرا نگران  بود که قید و بند های مذهبی از کودکی   در وجود  آن ها رخنه کند   و تربیت دو گانه ای از دو مذهب    باعث سر کشی   و فرو ریختن   باور ها  و آرامش آشیانه گرمی که با عشق  و آزادی ساحته اند بشود ، و  وجود شان  را از کینه و خشم و نفرت پر کند بخصوص که مادام وارتانوش تعصب زیادی بر زبان ارمنی و آداب مسیحیت ، و مرام و مسلک خانوادگی شان داشت و بچه ها را   تحت تاثیر قرار می داد

 و از سوی دیگر مادر و خواهران جیمی از او انتظارات دیگری داشتند ،

جیمی در فرانسه خانه ای برای خانواده خریده بود که همگی بتوانند  در آنجا و هم در ایران به راحتی زندگی کنند ،

دختران هر کدام  پس  از تحصیلات ازدواج کردند ، و هر یک  دارای فرزندانی شدند ،

و پدر با تمول و توانایی مالی خود زیر پر و بال آن ها را می گرفت  تا در داشتن  زندگی خوب و خوشبختی   همراهی شان  کرده باشد  ،

 در این میان  ، با آن که جیمی از خانواده خوش نام و سر شناسی بود دخترانش  با عمه ها و عمو های خود معاشرت  چندانی نداشتند وبه طور معمول و رایج   نسبت به آن ها حس فامیلی  نمی کردند و از محبت و مهربانی آنان و گرما و صفای خانواده پدری  شان بی بهره  بودند ،

شکاف های  فرهنگی و سنتی  و مذهبی  ، نا پیدا  فرصت اینگونه  لذت ها را از آنان دریغ کرده بود ، و دختران تا قبل از دوره بلوغ باور مند و پیرو مرام  مادام وارتانوش شده  بودند ، هر چند که  پس  از رسیدن به سن نوجوانی پوسته ها ی ذهنی را کنار زدند و خود را لا مذهب اعلام کردند و دیگر به هیچ آیین و مذهبی گرایش نداشتند ،

در شکاف  و طلاطم  این تفاوت ها  رفته رفته سردی  و فاصله  ای   که ریشه در  جوانه های اولیه فرهنگی و مذهبی دارد نمایان  می شد  ،  و کم کم  تاریخ مصرف  پیمان بسته شده  ای که در مقابله با دو باور جداگانه که ریشه در قرن ها داشتند  به سر می رسید  ، و عشق میان  جیمی و سیرونه رنگ  می باخت  و به سردی  می گرایید .

 جیمی به بهانه کار،  در فرانسه  مقیم شد  وسیرونه در خانه تهران  گذران زندگی  می کرد ، هر یک از عشاق در سایه شکاف تعصبات خانواده  در نقطه ای دور از هم  گوشه گیر  و دست به گریبان بیماری ها شده  بودند ، و تنها دلخوشی آنان دیدار فرزندان و نوه ها بود که در فرصت هایی از سال در تردد بین ایران و فرانسه به آن ها سر کشی کنند ،

 در آن شب سرد زمستانی   ماشین پلیس به همراه، آمبولانس زوزه کشان و با سرعت به سمت خیابان  ” لویرا خانه مسکونی  شماره ١٠٠  ، موسیو جیمی  ” رسید و توقف کرد .   و  تکنسین ها جنازه را  با آمبولانس  به سرد خانه بیمارستان  منتقل کرد ند .

 موسیو فرانسیس  که ، از دوست  همجوار  و همسایه خود  موسیو  جیمی  خبری نداشت ،  و  هر چه  به در کوبیده بود  از او  صدایی  نشنیده بود   ،  با نگرانی    پلیس محلی  را در جریان گذاشته بود   .

 به سرعت خبر  به تهران و خانواده   داده شد  . سیرونه که هنوز غم از دست دادن  مادام وارتانوش را داشت  همراه  با   فرزندان و چند نفر از نزدیکان  ،در اولین فرصت خود را  به پاریس رساند ، تا شاهد  دفن غم انگیز  عشقی  باشد که  در “. آن کریسمس   ” با شادی و نشاط  در میان قلب او  و جیمی شکل گرفته بود   ،  اما  رفته رفته  سرگردانی در میان باور ها و بی باوری ها ،  استواری و آرامش را از درون موسیو جیمی دور کرده  و یاس و      نا امیدی را در او قوت  بخشید ،  و قلبش  در یک شب زمستانی به سردی گرایید.

  و سیرونه  ً  در غم تنهایی  و کهولت ، با خلق و خو و روانی  بیمار چند صباحی  دیگر  زندگی کرد  ، او نیز در زیر سنگینی اعتقادات  و دوگانگی باورهایش عشق را قربانی کرد ،  و   افسردگی   و هیهات و تاسف ، و اظطراب و نا آرامی وجودش  را از درون  پوساند  ودر غروبی   دلگیر  در همان   خانه شماره ١٠٠  در زیر تابلویی که ” موسیو جیمی   جمله ای را خطاطی و تزهیب کرده بود  ”  با دنیا وداع کرد !

” دوگانگی دل ها را سرد و عشق ها را سست   و آرامش را سر نگون میکند “

نمایشنامه برای دو صدا- فرشته تیفوری

بهمن ۱۳۹۴

عارفِ حکمت‌شعار از مدرسه اخراج شد
زن و دکتر که صدای آرامی دارد
صدای جیغ و فریادهای گوش‌خراش زن به همراه کلمات بریده و نامفهوم:
بازم… بازم… اونجا…اونجا، اونجا وایساده (با جیغ) داره به من نگاه می‌کنه … (گریه، های های بلند)
دکتر: آروم باشین خانم، آروم… آروم… (کلمه‌ی آروم کشیده و خیلی ملایم ادا می‌شود) چند دقیقه‌ی دیگه اثر می‌گذاره، آروم می‌شید.
زن: (با جیغ چند صدایی) واه… واه… (صدای زدن مشت زن به سینه)
دکتر: پرستار، دست‌هاشو بگیرین. کار دیگه‌ای الأن نمیشه کرد، باید بستش، فیکسش کرد.
(صدای داد زن خفیف‌تر و کوتاه تر می‌شود و کم کم آرام‌تر)
چند لحظه سکوت
دکتر: چشماتونو ببندین، سعی کنین بخوابین.
زن (با اعتراض): نمیشه دکتر، اونجا وایساده به من نگاه می‌کنه، ببینین… ببنینین‌اش…
دکتر: کجا؟ کی؟ چی می‌بینین؟
زن: روی دیوار، روی دیوار وایساده.
دکتر (با لحن ملاطفت): خانم خیال می‌کنین، این جا کسی روی دیوار نیست.
زن: دیوار مدرسه رو می‌گم. دیوار بلند مدرسه همیشه روی دیوار مدرسه وایساده، از اون جا به من نگاه می‌کنه. بعدش… (با صدای گریه) بعدش دیوار کم کم خراب میشه. اما اون سبک روی هوا حرکت می‌کنه، میاد پایین، آروم میاد پایین تا جلوی من. اونوقت جلوی من (صدای بلند و فریاد) وایمیسه و به من نگاه می‌کنه… (گریه)
دکتر: (خیلی ملایم) اون کیه که به شما نگاه می‌کنه؟
زن (با گریه و فریاد): حکمت… حکمت… حکمت…
دکتر: پرستار، دو میلیِ دیگه لازمه. خانم، بگذارین، آها… فقط یک نیش سوزن… الأن تموم میشه… بعدش می‌خوابین..
زن: عارفه، عارف. چشماش عارفند، نگاهش عارفه، گوش‌هاش عارفند، وجودش حکمته، از همه‌ی شاگردا بیشتر می‌دونه، از من بیشتر می‌دونه. با این حکمتشه که منو کوچک می‌کنه، عارف منو حقیر می‌کنه… آخ… (گریه)
دکتر (خیلی آهسته): خیلی وضعش خرابه.
زن: نه، دکتر شما نمی‌دونین. این فسقلی چه هوشی داشت.
دکتر: فسقلی کیه؟
زن: عارف… عارف، چشماش نگاهش، گوشهاش… توی دفترچه‌اش فعل‌های فارسی رو جدول‌بندی کرده بود، از روی ریشه‌ها. مدار سیاره‌هارو کشیده بود. یک علامت عجیبی‌ام نوشته بود و مساوی گذاشته بود برای فوتون‌ها که اصلاً نمی‌دونم چیه..
چند لحظه سکوت
دکتر: کم کم می‌خوابین خانم، اما راجع به کی حرف می‌زنین؟
زن: عارف، عارف حکمت.
دکتر (با لحن تعجب و کنجکاوی): ببینم، این همون کودک دبستانی نبود که…
زن (دکتر را قطع می‌کند، بلند و با گریه): آره، آره، خودش، همون، (گریه)
دکتر: خوب، این موضوع چه ربطی به شما داره؟
زن: داره، خیلی‌هم داره. نمی‌تونستم ببینمش، حقیر می‌شدم، از من بیشتر می‌دونست. از چشماش یه چیزی بیرون می‌اومد که منو اذیت می‌کرد. وجودش آزارم می‌داد. نمی‌خواستم ببینمش.
دکتر: چرا؟
زن: بیگانه بود، اجنبی بود، خارج از همه چیزای بود که برای من زندگی و فکر بودن، خارج از عادت و شریعت من بود. حکمتش برایم سخت بود، نمی‌فهمیدمش، گنگ می‌شدم. خودمو گم می‌کردم. نمی‌دوستم کجام، چی می‌خوام. همین‌قدر می‌دونستم که…
دکتر (نجواکنان): بیگانه، اجنبی، عادت، شریعت، هِه، عجب!
زن: دکتر، اون موقع نمی‌فهمیدم چی‌کار می‌کنم. اما حالا که سال‌هاست می‌گذره… (بغض و گریه)
دکتر: آروم باشین خانم. (با صدای متفکرانه و تأکید روی اسم‌ها): حکمت، عارف، سرنوشت عجب باز‌ی‌ها داره.
زن (با هق هق): بیرونش کردم، از مدرسه انداختمش بیرون. اما اون بعدش هر روز صبح وقتی من وارد مدرسه می‌شدم، روی دیوار مدرسه وایساده بود و منو نگاه می‌کرد. بعد سنگین می‌شد، اونقدر سنگین می‌شد که دیوار مدرسه رو خورد می‌کرد. دیوار شروع به ریختن می‌کرد. اونوقت همه جا نوشته می‌شد: “حکمت، حکمت” بعد یک عده شعار می‌دادن: “عارف، عارف” صداها بلند می‌شد، همه جا را صدا پر می‌کرد. حکمت سنگین می‌شد، من سنگینی‌اش رو روی سینه‌ام احساس می‌کردم. نفسم می‌گرفت، سینه‌ام تنگ می‌شد. از چشمای عارف حکمت بیرون می‌ریخت و صداها داد می‌زدن حکمت، حکمت… اونوقت همه جا رو حکمت پر می‌کرد. همیشه، هر روز، هر صبح، هر شب. وای ی ی ی وای ی ی ی…

ماهی ها – شهره احدیت

بهمن ۱۳۹۴

دستهایش را گذاشت لب پاشویه و روی حوض خم شد. ماهی ها بدون حرکت وسط حوض ماندند. صورتش را برد جلو. آب را که لیسید، ماهی ها همه تندی دم تکان دادند و رفتند زیر آب.
” پیشت! پیشت! ”
گربه را از حوض دور می کنم. ماهی ها که دُم تکان می دهند دلم فرو می ریزد. حوض بوی ماهی می دهد، بوی ماندگی. سبزی آب بوی لجن را از ته حوض بالا می آورد. سر شیلنگ را به تنه درخت خرمای باغچه تکیه می دهم و شیر آب را باز می کنم. لب پاشویه می نشینم و به شرشر آب که از تنه ی
خرما روی خاک باغچه می ریزد گوش می دهم. نمی دانم چند سال است این درخت، خرما نمی دهد. شاید از همان سالی که پدر مُرد. همین جا بود که پدر سرش گیج رفت و ولو شد. آمده بود به ماهی ها نان بدهد. پدر می گفت:
” درختای خرما مثل ِ آدمیزادن، باید جفت داشته باشن تا خرما بدن ”
نمی دانم هر سال از کدام خانه ی شهر، گَرد درخت خرمای نر را پیدا می کرد، و یک روز بهاری، بعد از نماز صبحش، نردبان را به تنه ی درخت خرما تکیه می داد و می رفت بالا و آن گرد شیری رنگ را میان شاخه های خرما می پاشید. از پله های نردبان که پائین می آمد، بوئی مثل بوی تریاک همه ی خانه را پرکرده بود، و من توی خواب و بیداری، شیرینی خرما را حس می کردم.

روزی هم که منصور با مادر و خواهرش آمدند خانه ی ما، پدر کنار حوض بود و به ماهی ها که کنار هم بی حرکت وسط آب مانده بودند،خیره شده بود.
منصور ماهی ها را دوست نداشت، می گفت:
” فقط به درد سبزی پلو می خورن ”
ولی کنارحوض روی صندلی حصیری می نشست و به درخت خرمای باغچه خیره می شد تا برایش چای بیاورم و با آن لباس قرمزم که یقه اش سفیدی سینه ام را بیرون می ریخت دورش بگردم. و او هر وقت سر حال بود، دندان هایش را روی هم می سائید:
” مرمری، سینه کفتری من ”
و من دلم می لرزید.

ماهی ها دُم تکان می دهند و تند می روند زیر آب، مثل لحظه رفتن پدر.نمی دانم مادر کجا بود؟ لابد توی آشپز خانه، پای اجاق، غصه هایش را توی قابلمه
می ریخت، که قابلمه سر ریز شد و مادر جزقاله شد. همان موقع هم ماهی ها دم تکان داده بودند، که مادر ندیده بود.
توی تُنگ خانه من هم، ماهی ها دم تکان می دهند، و سرشان را محکم به تنگ می زنند.

مادر منصور می پرسد:
” دیشب خونه نیومد؟ ”
سرم مثل سرب روی بالش افتاده. نمی توانم چشمهایم را باز کنم. تا می خواهم دروغی سرهم کنم، من و منی می کند ومی گوید:
” مادر جون، بالاخره مرد زن می خواد، حالا اگه بچه ای، دل خوش کنکی، چیزی…”

محبوبه، خواهر منصور با آرنج به پهلوی مادرش می زند. سرم می پرخد. دستم به طرف چپ سینه ام می رود. همان جائی که صاف شده است. منصور رو به زنی با پیراهن قرمز دندان می ساید:
” مرمری کفتری من! ”
زن می چرخد، می چرخد، می چرخد، من عق می زنم، محبوبه و مادرش دستشان را جلو دهان می گیرند و به طرف در اتاق می روند.

” مامان! مجبور بودی اینجور بگی؟ ”
” واً! کار به حرف من نداره، عق زدنش مال شیمی درمانیه ”
” نمی گفتی شازده ت چه گندی زده می مردی؟ ”
” گند چی، بالاخره مَرد ِ، تازه خود زن می فهمه “

می فهمم.باید بروم لب حوض ِ خانه پدری. می روم. دست ورم کرده ام را لب پاشویه می گذارم، با دست دیگر شیر آب را می بندم. صورتم را به آب نزدیک می کنم، روسری ام را بر می دارم. توی حوض ماهی ها روی سرم بی حرکت ایستاده اند. تنم بوی ماهی می دهد. ماهی ها یکهو دم تکان می دهند و می روند زیر آب. صورتم را توی حوض فرومی برم.

یک روز خوب براى خدا حافظى – الهه مشتاق

بهمن ۱۳۹۴

هوا خیلى خوب بود. اصلا کثیف نبود. خورشید بود، البته کم نور. خورشید آخر پائیز. باد هم مى وزید و آلوده گى ها را مى برد. این هوا بعد از سالها عجیب بود.
البرز پیدا بود. با سر شانه هاى کشیده اش که برف زده بود و سفیدش کرده بود. زن گفت:
” بیا برویم دامنه ى کوه. برویم در یکى از قهوه خانه ها بنشینیم و آنجا حرف بزنیم. ”
مرد گفت :
” باشه ”
مى خواستند از هم خدا حافظىکنند. مى خواستند این خدا حافظى، یک طور دیگر باشد. باید با خدا حافظى هاى معمولى فرق داشته باشد. باید جدید باشد. یک خدا حافظى ماندگار. زن یک شال بلند سیاه روى سرش انداخته بود. صورتش سفید ِسفید بود. شال سیاه قشنگش کرده بود . مرد دلش مى خواست این را به او بگوید ، اما فکر مى کرد با موضوع خدا حافظى چندان جور نیست . براى همین ساکت مانده بود. در طول راه هم حرفى نمى زد. فقط بعضى وقتها در جواب زن سرش را تکان مى داد. تکانى آرام و خفیف که نمى شد آن را به حساب چیزى گذاشت. خودش این را خوب مى فهمید. زن هم مى فهمید، اما به روى خودش نمى آورد. وقتى قرار بود خداحافظى کنند، چرا باید اصرا داشته باشد که مرد همه ى حرف هایش را قبول کند. تائید مرد را احتیاج نداشت. مرد هم این را مى دانست و فقط سرش را آرام تکان مى داد.
“…فکر مى کنم همه ى حرفهایمان را زدیم. انگار دیگر حرفى نمانده است، حتا وقتى مى خواهم برایت تعریف کنم که دراین چند ماهه چه اتفاقى افتاده است نمى توانم. انگار دیگر نمى توانیم براى هم تعریف کنیم. مى توانیم؟ مثلا تومى توانى بگوئى دیشب چه خورده اى، چکارکردهاى؟ این روزها چه کتابى مى خوانى یا با چه کسانى رفت و آمد مى کنى؟ ”
مرد سرش را آرام تکان مى داد. گاهى به راست و چپ، گاهى از بالابه پائین. حواسش به رانندگى بود. با دقت و با حوصله مى راند. برایش مهم بود که یکبار دیگر به زن نشان بدهد چقدر خوب رانندگى مى کند. چقدر درتمام این سالها خوب رانندگى کرده است. فرمان را با یک دست بى اعتنا گرفته بود و مثل همیشه هواى همه ى آینه ها را داشت. پشت سر و هر دو طرف. در تمام این سالها یکبار هم تصادف نکرده بود. درتمام این سالها به زن نشان داده بود که چقدردر ماشین او ایمن است. زن گفت:
” برویم و از این هواى خوب استفاده کنیم. سالهاست که هوا اینقدر خوب نبوده است. این یک سعادت است شاید هم یک نشانه باشد. تو فکر نمى کنى که این یک نشانه است؟ اینکه حالا ما میخواهیم از هم خداحافظىکنیم و هوا اینطورى خوب و قشنگ شده است؟ حتما یک نشانه است. یک خیرى در این کار هست. این فکر به من کمک مىکند که خیالم راحت باشد. خوشحال مى شوم از اینکه اشتباهى در کار نبوده، هر چند من آدمى نیستم که از گذشته هایم پشیمان باشم. من با تو زندگى خوبى داشتم. خوب و عجیب و غریب. مثل همین حالا که داریم از هم خداحافظى مى کنیم. ”
در آن هواى خوب مردم خیابانها را شلوغ کرده بودند. با اینکه ساعت کار بود اما اتومبیل هاى زیادى در خیابان حرکت مى کردند. پشت چراغ قرمزها، جمعیت اتومبیل ها مى ایستادند و جمعیت فروشنده هاى دوره گرد و آدم ها در لابلاى آنها سردرگم مى شدند. زن به پسر بچه اى که فال حافظ مى فروخت نگاه مىکرد و خودش را آماده کرده بود تا یک فال بخرد، اما چراغ سبز شد و مرد با سرعت به راه افتاد. زن گفت:
” داشتم فکر مى کردم کتاب حافظ را تو برداشتى، یا پیش خودم ماند؟ ”
مرد با یک ویراژ درمقابل جاى پارکى که تازه داشت خالى مى شد ترمزکرد. این هم از هنر هاى رانندگى او بود. دو سه ماشین دیگرکه براى گرفتن جا ى پارک دست دست کرده بودند، با دلخورى محل را ترک کردند. مرد طاقت نیاورد و به زن گفت:
” دیدى چه خوب جاى پارک گیر آوردم ”
زن گفت:
” تو همیشه آدم خوش شانسى بودى ”
” این که به شانس ربطى ندارد . آدم باید زرنگ باشد ”
” اما تو همیشه خوش شانس بودى. ”
” خوش شانس بله، ولى زرنگ و با هوش هم هستم ”
” زرنگ و با هوش، قبول ”
مرد مى خواست بگوید این شال سیاه خیلى تورا خوشگل کرده است، اما باز حرفش را خورد. زن هم خنده اش را خورد. مى دانست اگر بخواهد این بحث را ادامه بدهد، موضوع خداحافظى فراموش مى شود و آن وقت باید یک روزدیگر دوباره وقت بگذارد تا مراسم را اجرا کند. مرد هم این را مى فهمید و او هم خنده اش را خورد. در راهى که خوب مى شناختند راه افتادند. به طرف جائیکه خوب مى شناختند.در این هواى خوب، که در این فصل بعد از چند سال بى سابقه بود. یک روز خوب براى هر نوع مراسم. زن گفت:
” حالا پیشنهادى دارى؟ ”
” پیشنهاد که خب زیاد دارم. اما راستش هیچکدام بدرد بخور نیستند ”
” مثل همیشه ”
” مثل همیشه؟ ”
” خب بگذارمن پیشنهاد بدهم. یک پیشنهاد، اما به درد بخور. ”
” حرفى نیست ”
” من مى گویم حقیقت بهترین چیز است. ”
” اینکه فلسفه است نه پیشنهاد ”
” یعنى مى خواهم بگویم به همه راستش را بگوئیم و خیال خودمان را راحت کنیم.”
به قهوه خانه که رسیدند، مرد راهش را به طرف در ورودى کج کرد، اما زن آستین کتش را کشید . ” حالا بیا کمى راه برویم ”
مرد به آستینش دردست زن نگاه کرد ولى حرفى نزد و دنبال او راه افتاد. حوصله راه رفتن نداشت. دلش مى خواست این مراسم زودتر تمام شود. اما از این هم که در قهوه خانه بنشیند و صورت زیباى زن در نزدیکى اش باشد خوشش نمى آمد.
مرد گفت:
” من موافقم که به همه حقیقت را بگوئیم. باید بگوئیم که از هم خسته شده ایم. ”
زن در لحن مرد دلخورى احساس کرد، اما درگفتن اینکه از او خسته نشده است تردید داشت. دنبال کلمات مناسب مىگشت. ضمنا مى خواست به اصل راستگوئى که خودش وسط کشیده بود احترام بگذارد. فقط گفت:
” تو فکر مى کنى حقیقت این است؟ ”
مرد شک کرد و گفت:
” نمى دانم ”
تازه اگرما بگوئیم که از هم خسته شده ایم کسى باور نمىکند. مثلا مادر ِخودت اصلا این حرف را قبول نمى کند ”
مرد از اینکه زن را به دام انداخته بود و خودش از دام بیرون آمده، خوشحال شد. اگر زن باز اصرار کرده بود که حقیقت چیست، حسابى گیج مى شد.
” مادر هرچه من بگویم باورمىکند. چون قبول دارد که من آدم راستگوئى هستم. تازه وقتى آدم حقیقت گفتن را به عنوان پایه اى براى همه چیز انتخاب مىکند، دیگرنباید به حرف دیگران اهمیت بدهد ” زن هنوزدلش مى خواست بگوید که از مرد خسته نشده است، اما نگفت. فقط گفت:
” تو راست میگوئى.”
از دامنه کوه، در راهى از قبل آماده شده و صاف بالا میرفتند. یک طرفشان کوه بود از سنگهاى کبود و زرد و طرف دیگر شان دره بود که زیاد عمیق نبود و ته آن رود کم آبى جریان داشت. بالاى سرشان آسمان صاف و آبى بود و هوائى بسیار تمیز وکمىخنک. آرام قدم مى زدند ومراقب بودند که شانه هایشان بر خوردى با هم نداشته باشد. مرد هنوز احساس مى کرد که توانسته است در بحث موفق تر باشد. گفت:
” اصلا تو چرا اینقدر اهمیت میدهى که به دیگران چه بگوئى یا من چطورماجرا را براى دیگران تعریف بکنم. ما از هم خدا حافظى مى کنیم و دنیایمان با همه آدم هایش ازهم جدا مى شود. مگ نه؟ ” “من به آنچه که تو فکر میکنى اهمیت مى دهم ”
” چرا؟ فکرمن چه اهمیتى براى تو دارد، وقتى که دیگر خودم نیستم ”
” راست مى گوئى. شاید عادت کرده ام که به فکر تو اهمیت بدهم. شاید نمى خواهم تو فکرغلطى در مورد من در سرت داشته باشى .”
” طلاق مثل مردن مى ماند، وقتى ازهم جدا مى شویم انگار براى هم مرده ایم ”
زن دردلش احساس درد کرد. کلمه ى مردن خیلى سنگین بود. مرد هم این را فهمید، اما دیگر دیر شده بود. بهتر بود براى درست کردن اوضاع تلاشى نکند، چون ممکن بود بدتر بشود.
” اما خاطراتمان چى؟ آنها که باقى میمانند. ما ازمرده هایمان هزار خاطره داریم. چه بهتر که خاطره هاى خوبى ازهم داشته باشیم ”
” ما هر کارى ازدستمان بر مى آمد کردیم ”
” من فکر مى کنم همیشه تو را دوست داشته باشم ، حتا وقتى که دیگر با من نباشى ”
” اما من ترجیح مى دهم وقتى تورا ندارم ، دیگر دوستت نداشته باشم ”
راه باریکتر شده بود. کوه و دره بهم نزدیک شده بودند. دیگر نمى توانستند در کنارهم راه بروند . زن جلوتر میرفت و مرد از دنبالش. براى قدم برداشتن احتیاط مى کردند. مرد از حرفهائى که مى زد راضى نبود. کاش توانسته بود به زن بگوید که در این شال سیاه چقدر زیبا ودوست داشتنى شده است. دلش نمى خواست در روز خداحافظى شان حرفهاى تند به زن بزند. به اندام زن که در مقابلش راه مى رفت نگاه مى کرد و ازخودش بدش مى آمد که نمى تواند حقیقت را به زن بگوید. زن ولى کاملا مطمئن بود که حقیقت را شنیده است. همه ى حرفهاى مرد با شناختى که ازاو در ذهنش داشت جور در مى آمد. مرد کسى نبود که از گلدان گلى که از آن او نبود لذت ببرد.
زن گفت:
” اما من گلدان گل نبودم. ”
” چى؟ نشنیدم چى گفتى؟ ”
زن احساس کرد که حرف بى ربطى زده است. این را مطمئن بود که مرد هیچگاه قادر نبوده صداى ذهن اورا بشنود. حرفش را عوض کرد.
” گفتم چه گلهاى قشنگى تو این فصل ”
مرد خوشحال شد که زن بحث را ادامه نداده است. چه بهتر که همین حالا از هم خداحافظى مى کردند
و دیگر همدیگر را نمى دیدند. از همان پشت سر، آستین زن را گرفت:
” مى گویم ، بهتر نیست برگردیم به همان کافه، من خسته شدم ”
زن مى دانست که مرد خسته نشده است، فقط حوصله حرف زدن ندارد.
” تو مى ترسى که من وارد جزئیات بیشترى بشوم. ”
” من هیچ وقت از تو نترسیده ام ”
دو باره از همان راه باریک برگشتند. لبه اى که بر آن راه میرفتند به اندازه یک پا با دره فاصله داشت. هوا کمى گرمتر شده بود. زن دنباله هاى شال را از روى شانه هایش برداشته بود و رها کرده بود. مرد صورتش را نمى دید. زن گفت:
” من هیچوقت از تو نخواهم پرسید چرا در مورد من به دیگران دروغ گفتى. ”
مرد ترجیح داد خودش را به نشنیدن بزند. کمى سرعت قدم هایش را کند کرد تا فاصله اش از زن بیشتر بشود. دلش نمى خواست حرفى را از زن بشنود که جوابى برایش نداشت. حالا اصلا احساس نمى کرد که در بحث پیروز بوده است. زن هم احساس مى کرد حسابى باخته است. به چاهى افتاده بود که دیگر نمى خواست از آن بیرون بیاید. از خودش بدش مى آمد که مثل خاله زنکها حرف زده است. دو بچه با خنده و شوخى دوان دوان از کنارشان گذشتند. براى اینکه همگى به دره پرت نشوند زن ومرد مجبور شدند کنار بکشند و به دیواره بچسبند. بچه ها اصلا نگران دره گسترده زیر پایشان نبودند. مرد بعد ازعبور بچه ها، داد زد:
” حواستان کجاست؟ ”
زن چیزى نگفت. جدا تصمیم گرفته بود که دیگر حرفى نزند تا بیشتردرچاه فرو نرود. تا قهوه خانه آن پائین هیچکدام حرفىنزدند. مرد سکوت زن را به حساب د لخورى اش گذاشته بود وحالا لحظه شمارى مى کرد که این ملاقات زودتر تمام شود. احساس میکرد مثل همیشه زن را آزرده است و مثل همیشه از شاد کردن زن ناتوان بوده است. به قهوه خانه که رسیدند هوا حسابى گرم شده بود. در این فصل بى سابقه بود. مرد نتوانست سئوالى را که مى دانست پرسیدنش غلط است نپرسد.
” تو از دستم ناراحت شدى ؟ ”
زن احساس کرد واقعا از دست مرد ناراحت شده است. احساس کرد تمام این مدت از مرد دلخور بوده است. از همان صبح که سوار اتومبیل شده بود. چیزى نگفت، فقط اخم کرد. مرد رفت که چاى سفارش بدهد. مىخواست از زن بپرسد چیزدیگرى هم مىخورد، اما وقتى اخم زن را دید منصرف شد. زن روى یک تخت نشست و شال سیاه را محکم دور سرش پیچید. مرد وقتى با سینى چاى و خرما برگشت صورت زن را که در شال سیاه قاب گرفته شده بود دید. به نظرش دیگر زیبا نبود. در سکوت چایشان را خوردند. مرد به زن نگاه نمى کرد و نگاه زن به دامنه ى کوه بود. مرد و زن دیگرى آن طرف تر، روى تختى که پشت تنه ى کلفت یک درخت قرار داشت نشسته بودند وگاهى یواشکى ازلب هاى هم بوسه برمىداشتند. مرد ازجسارتشان لذت مى برد. برگشت که آنها را به زن نشان بدهد ، اما نگاه غمگین زن را در همان جهت دید و چیزى نگفت. نفهمید که، زن به کوه نگاه مى کرده است . مقابل اتومبیل که رسیدند زن گفت:
” خدا حافظ ”
مرد گفت :
” صبر کن برسانمت ”
” نه، همینطورى بهتر است، ما مى خواستیم خدا حافظى کردنمان جدید باشد. ”
مرد به دنبال زن راه ا فتاد.
” اینطورى خوب نیست بیا سوار شو ”
زن با راننده یک تاکسى سر نرخ توافق کرد و چیزى نگفت. وقتى داشت در تاکسى مى نشست، مرد در را گرفت:
” اصلا از این کارت خوشت نیامد ”
” خودت گفتىکه ما براى هم مرده ایم ودنیاهایمان راهم با خودمان برده ایم . دیگر چه اهمیتى دارد که خوشت بیاید یا نه ”
مرد در را رها نمى کرد. راننده تاکسى بلاتکلیف به آنها نگاه مى کرد. زن احساس کرد باید حرفش را بزند، همین حالا را فقط فرصت داشت. اما چیزى نگفت. مرد با تمام وجود آرزو مى کرد که زن آن حرف را بزند. مى دانست این دلخورى تا آخر عمر باقى خواهد ماند. اگر زن حرفش را مى زد شاید هر دوشان سبک مى شدند. زن فقط گفت:
” خدا حافظ ”
مرد دست دست میکرد. حالا حسابى پشیمان بود که از صحبت با زن طفره رفته بود. تلاش کرد در مورد شال سیاه و صورت زن چیزی بگوید، اما راننده داشت با کنجکاوی نگاهش می کرد. فقط گفت:
” خدا حافظ ”
و در را بست.

فقط مرا به خانه ی خراب خودم برگردانید- مهرداد اکبری

بهمن ۱۳۹۴

مهرداد-اکبری
نه تخت واژه
نه تاج چکامه ،
فقط مرا به زادرود پر علاقه ی خودم برگردانید!
نه دیهیم دریا
نه سینه ریز ثریا ،
فقط مرا به خانه ی خراب خودم برگردانید-
نه سهمی از سیب حوا
نه فهمی از گندم دانا ،
فقط مرا به گهواره ی شکسته ی خودم برگردانید!
نه التفات آسمان
نه شفاعت شما ،
فقط می خواهم به ترنم تنهایی خویش برگردم.

یا به دریا دل سپردن …یا بیابانی شدن- حسنا محمد زاده

بهمن ۱۳۹۴

محمدزاده
حس پشیمانی ابرهای بغض در رؤیای بارانی شدن
سینه ها دریاچه‌ای در حال طوفانی شدن
پنجه‌ی خونین بالش‌ها پر از پرهای قو
خواب‌ها دنبال هم در حال طولانی شدن
زندگی، آن مردِ نابینای تنهایی‌ست که
چشم‌ها را شسته در رؤیای نورانی شدن
قطره‌ای پلک مرا بی‌تاب و سنگین کرده‌است
مثل اشک بره‌ها در شام قربانی شدن
خوب می‌فهمم چه حالی دارد از بی‌همدمی
پابه پای گرگ‌ها سرگرم چوپانی شدن
برکه‌های تشنه می‌بینند با چشمان خیس
نیمه شب‌ها خواب گرم ِ ماه پیشانی شدن
خالی‌ام از اشتیاق بودن و تلخ است تلخ
جای هر حسی پر از حس پشیمانی شدن *
چاره‌ی لیلای بی‌مجنون ِ این افسانه چیست ؟
یا به دریا دل سپردن …یا بیابانی شدن-

لیلی شعرم … بیا اینجا هوا دم کرده است – نیلوفر امینی

بهمن ۱۳۹۴

نیلوفر امینی
لیلی شعرم … بیا اینجا هوا دم کرده است
هجر چشمانت مرا لبریز ماتم کرده است
لیلی شعرم … نمی دانی که دور از یاد تو
هر غزل چشمان من را خیس شبنم کرده است
لیلی شعرم … تمام خطبه های شعر من
چشم من را با دو چشمان تو محرم کرده است
من به یادت می سرایم گر نمیدانی … بدان
این سرایش ها مرا رسوای عالم کرده است
ناله هایم بی شمارند و طبیب عاشقان
از لبانت بر لبانم ذکر مرهم کرده است
لیلی شعرم … نبین من را که قد خم کرده ام
درد دوری تو جانا قامتم خم کرده است
لیلی شعرم … دگر قلبم عنانش را برید
در هوای کوی تو این بی پدر رم کرده است
قصد جانم را نموده در هواخواهی تو
آن چنان شیطان که قصد جان آدم کرده است
لیلی شعرم … بدان پس لرزه های هجر تو
پیکر و جان مرا ویران تر از بم کرده است

تولد – محمود صفریان

بهمن ۱۳۹۴

همراه با احساس سرد آمدن
همزادم شمارش معکوس را آغاز کرد.
در بهاری گرم
با گَرَده های نخل
پریشانی ام را آزمودم.
رودی گِل آلود
در پیچ و خم دشت های تَفته
ماهی سر گردان زندگیم را به دماغه رساند.
اقیانوس را
با همه تیرگی و عمق
با نسیمی که آبستن سیلاب بود
فهمیدم
و در هیچ کرانه ای
آرامش را نیافتم.
زندگی تلاطم یک بند امتداد است
و تیک تاکی که
زمان را تکرار می کند

رُک بگویم… از همه رنجیده ام – فریدون مشیری

بهمن ۱۳۹۴

رُک بگویم… از همه رنجیده ام
از غریب و آشنا ترسیده ام
با مَرام و مَعرفت بیگانه اند
من به هَر سازی که شُد رقصیده ام
در زمستانِ سکوتم بارها
با نگاهِ سردِتان لرزیده ام
رد پای مهربانی نیست…نیست
من تمام کوچه ها را دیده ام
سالها از بس که خوش بین بوده ام
هر کلاغی را کبوتر دیده ام
وزنِ احساس شما را بارها
با ترازوی خودم سنجیده ام
بی خیالِ سردیِ آغوشها
من به آغوش خودم چسبیده ام
من شما را بارها و بارها
لا به لای هر دُعا بخشیده ام

رُخصت دهید – رحیم سینائی

بهمن ۱۳۹۴

Rahim-Sinaei
رخصت دهید از قفس خود رها شـــویم……… با باغ بی حضور قفس آشنا شــویم

از نور ماهتـاب شـب ما منوّر اســـــت……… هرگز مباد تا که شبیه شما شـــویم
زُهد وریا وجبــرِعبادت فســـــردمان………ساقی شرابمان بده تا با صفا شـویم
ای راه کج که راســت نمایی به چشممان………ایمانمان بگیر که تا با خدا شــــویم
شــور تعصّبــی به دل مـــــا گره زده………سرپنجه‌ی خِرَد مددی کن که وا شویم
محتاج نقد خویشم وچون روز روشن است ……..ناید دمی که مُنکر این مُدّعا شــویم
مارا فُروغ عشق رهاند از این ضـــــلال………موسی بیا بِرَسم شبان در دُعا شـویم
«سینا» زبحث مدرسه دامن کشیده اسـت………از ما بدور باد که اهل ریــــا شـویم

غزلی کوتاه از حافظ

بهمن ۱۳۹۴

ناگهان پرده برانداخته‌ای یعنی چه
مست از خانه برون تاخته‌ای یعنی چه
زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب
این چنین با همه درساخته‌ای یعنی چه
شاه خوبانی و منظور گدایان شده‌ای
قدر این مرتبه نشناخته‌ای یعنی چه
نه سر زلف خود اول تو به دستم دادی
بازم از پای درانداخته‌ای یعنی چه
سخنت رمز دهان گفت و کمر سر میان
و از میان تیغ به ما آخته‌ای یعنی چه
هر کس از مهره مهر تو به نقشی مشغول
عاقبت با همه کج باخته‌ای یعنی چه
حافظا در دل تنگت چو فرود آمد یار
خانه از غیر نپرداخته‌ای یعنی چه

ظلمات- بهمن

بهمن ۱۳۹۴

در این تاریکی مطلق
کدامین چشمه را می جوئی؟
آن آب افسانه ای
که فقط یک شاهد دارد
سواران زیادی را
به بی راهه کشانده است.
اسکندر را
فتح آسان به ظلمات کشاند
و بیهوده!
به دنبال
آنچه می یافت نشود
چه رکاب ها که سائیده شد
این آب
همانقدر افسانه است
که
” خضر ”
آن تنها شاهد

چند سروده زیبا و کوتاه از زنده یاد کریم شفائی

بهمن ۱۳۹۴

رهایم نمی کنی
حتا در فاصله لغزش قطره ها
به هنگام لرزش پلک ها
***
شعر های من تلخ نیستند
تلخی لب و دهان تو،
از قهوه ای است که خورده ای!
فال بین چه تقصیری دارد،
او فقط از تقدیرت برایت سخن گفته است!
***
سادگی با سیمای شب
به آبشخور عاطفه می رفت
چونان یک یک اسب
و طراوت مهتاب بر یالش می درخشید.
خیس بود پلک باغ
و شبنم در اشک او بلور می شد،
و رنگ می خورد سایه روشن گیاه
در عطر دلپذیر رویش جوانه ها
***
دلواپس مباش،
با نگاهی که همه شب به آسمان خیره کرده ای
شعله های آفتابی را ملتهب ساخته ای
که شرمگین از پلک های خسته ی توست.
چشم بر هم بگذار
تا آفتاب بر آید
اوسهم خود را خوابیده است
حالا نوبت توست.
***
چه می خواهید از خان من ؟
طناب انداخته اید که با من چه کنید،
که مرا از درون سیاهی ها بیرون بکشید؟
در جهانی که سراسر سیاهی است
از سیاهی دستان من به وحشت افتاده اید؟
مگر این ستاهی را من با خود به جهان آورده ام.
که بر علیه ام چنین ظالمانه می شورید؟
نگاهی به سرتا پای تان بیاندازید،
این سیاهی سرو روی شماست
که بر دست و بازوی من مالیده است.
***
کاغذی مچاله در گوشه ای
برگی افتاده از شاخه ای
باد مرا به کجا می برد.
*********************************

در بستر ذهنم شعری نمی روید – مهرداد اکبری

بهمن ۱۳۹۴

خیلی وقت است
در بستر ذهنم شعری نمی روید
می خواهم به نقطه ای دور سفر کنم
به جایی که آواز پرندگانش ،
خواب شاخه ها را بشکند
باران هم باشد
اگر کسی سراغم را گرفت
بگویید رفته است واژه های زیبا را از خواب ،
بیدار کند .

تلخی نقد – محمود صفریان

بهمن ۱۳۹۴

شخصن نقد را داروئی می دانم مثل ( گَنه گَنه ) که دافع ” مالاریا ” ست و تن و جسم را از لرزه های نوبتی و لاجرم از عدم توانائی و تمرکر می رهاند
کمتر نویسنده یا شاعری را دیده ام که تحمل نقد بر نوشته خود را داشته باشد، وبا همه ی ادعا و داد سخن که:
” نقد ادبیات را شکوفا می کند ”
تلخی اش را بر تابد
گاه به ناقد می تازند و حتا تهمت های ناجور می زنند. گاه ناقد را فاقد صلاحیت می دانند و نوشته خود را ” که عاشقانه هم دوستش دارند ” مبرا از هر نقدی می دانند
در کل و اصولن باید بدانیم که نقد، مقوله ای ریاضی نیست. و نمی توان آن را در چهار چوب قالب های از پیش ساخته شده ریخت، به همانگونه که داستان های ” کوتاه یا بلند را نیز
دستورالعمل های فرموله، و از قبل تدوین شده را نمی توان برای کارهای ادبی الگو قرار داد. اگر قرار است خالق یک اثر باشیم، خلاقیت لازم است، که ریشه در ذوق و
استعداد دارد. مگر نه یک ضرب المثل زیبای ما می گوید: ” بی مایه فطیر است” . در حقیقت باید تفاوتی باشد بین خالق یک اثر ادبی ” رمان یا داستان کوتاه ” با نامه نویس های جلو پستخانه که برای کارشان ” قالب دارند
نقد در حقیقت یک اثر هنری است و نمی توان آن را در فرم و قالب از پیش تدوین شده ریخت نقد باز تابی است از احساس و فهم و درک و دریافت ناقد از یک اثر، با توجه به سطح پذیرش و خواست جامعه. به همانگونه که نویسندگی انحصاری نیست، نقد هم ملک طلق کسی یا حتا کسانی نیست. آنکه می خواند حق اظهار نظر هم دارد
بهمان شکل که قبول و پذیرش هر اثر، بستگی به تار و پودی که با آن بافته می شود، و نحوه بافت و دست های بافنده دارد. نفد نیز چنانچه بتواند، ضعف و نارسائی های یک اثر را بنمایاند، و عاری از حب و بغض باشد، نه تنها موثر که لازم نیز هست.
مدتی است که با اعلام قبلی و دعوت از افرادی خاص و جمع شدن در کافه ای ” یا مکانی دیگر ” به نام نقد و در حضور نویسنده در حقیقت کتابی را به تمجید می نشینند. . بدین ترتیب هم نقد را به بیراهه می کشند و از ارزش و اعتبار و سازندگی می اندازند و هم نویسنده را بر بال اوهام سوار می کنند و از خلاقیت و بالندگی می اندازتد ” و در پاره ای از وبلاگ های دوستان نیز چه بازتابی به این نشست ها می دهند.”
دیده ام که در بعضی از این جلسات من درآوردی ِ نان قرض دادن ها، کتابهائی که حتا اسمشان قابل نقد است، و برای دوری از عامه پسند! شدن چه پیچ و تاب های نا مفهوم و خسته کننده ای دارند، چه به به و چهچه هائی نثارشان می شود
مدت هاست که دلمان یک نقد اصولی، پر مایه، و سازنده را طلب می کند، و نیست. اما گویا اول باید کتابش را که ارزش چنین نقدی را داشته باشد ، پیدا کرد

در مورد تاثیر نقد – شکیلا شایسته

بهمن ۱۳۹۴

شایسته
هراندیشه ای درمرحله نخستین نارسا وخام است وتنها درپیشرفت زمان ودرسایه برخورد با نقدها ومخالفتها به کمال وپختگی میرسد
نقدهراندیشه که مخالفت نیزجزئی ازآن است به رونق وگسترش آن کمک میکند.
سکوت دربرابراندیشه نشانه بی ارزش بودن آن است وتمجید یکپارچه ازآن بدان معنی است که براثرفاجعه ای شوم ، تفکر، ازپیشرفت وپروازبازمانده، وواقعا تاریخ بطورموقت یادائم به تعطیل کشیده شده است
بشردرهرمقام ومرتبه که باشدازخطا مصون نیست ومنتقدان موظفند که این خطارا آشکارکنند.
اعتبارحقیقت ازهرفلسفه ای بیشتراست وهراندیشه دربرخورد با نقد شفاف تروکاملترمیگردد.
اندیشه هاوفرهنگهای ضعیف، قرنطینه ایجاد می کنند چون بیم آن دارند که دربسترتضارب وتبادل افکارواندیشه بعلت فقدان اصالت وبی مایگی محوشوند ولی اندیشه ای که به اصالت وماندگاری خوداعتقاد دارد ازنقد استقبال میکند.
ازچه بایدترسید؟
ترس ازاینکه نقد اندیشه ای ، منجربه نابودی اش شود؟
پس به یقین اندیشه ای که دربرخورد با نقد و مخالفت نا بو دشود، همان بهترکه نابود شود.
درختی که دربرابریک باد برزمین می افتد درخت پوکی است منتظرمیوه اش نباشیم
درخت کهنی که دربرابربادها وطوفان ها مقاومت کرده است بیشترثمرمیدهد.
هراس ازنقد نشانه سستی وبی مایگی کلام است
حقیقت برترازهرچیزاست پس به پیشوازش بشتابیم وحقیقت را پاس بداریم.
چرا دین و مذهب، از نقد می هراسد؟

صا دق شکیب – ریحانه نعمتی- نقدی بر داستان مسخ نوشته فرانتس کافکا، ترجمه صادق هدایت

بهمن ۱۳۹۴

بی شک شهرت فرانتس کافکا در ایران مدیون صادق هدایت است.نام هدایت به عنوان مترجم ، کافی است تا کششی برای خواندن نوشته های وی برانگیزد.
داستان مسخ از مشهورترین آثاری است که توسط هدایت و دوست دیرینه اش ، حسن قائمیان به فارسی برگردانده شده است. شهرت هدایت تا بدان حد فراگیر است که حتی نام قائمیان به محاق فراموشی می رود وکمتر کسی با وجود اینکه صراحتا در مقدمه کتاب ذکر شده این اثر توسط این دو نفر ترجمه شده است به این موضوع توجه می نماید.اکثر اشخاص صادق هدایت را به تنهایی مترجم این اثر می دانند.
داستان مسخ در سال ۱۳۲۹ یعنی یکسال قبل از خودکشی صادق هدایت به فارسی برگردانده شده است.
شخصیت اصلی داستان گره گوار نام دارد که با کار و تلاش خود در تجارتخانه ای هزینه زندگی پدر ، مادر و خواهرش را تامین می کند.داستان از آنجایی آغاز می شود که گره گوار طبق روال همیشه می خواهد سرکار خود برود که بدون هیچ زمینه و سابقهً قبلی به ناگاه خویشتن را بیمار می یابد!
احساس بیماری و تلقین این احساس وی را دچار تنبلی بی حدی می کند تا جایی که وی واقعا خود را مریض می پندارد و زمین گیر می شود. این فساد چنان در وجود او ریشه می دواند که خوی انسانی در او بالکل زائل می شود تا جایی که وی خویشتن را حشره می پندارد . افراد خانواده وی را طرد می کنند. گره گوار در اتاقی دربسته در حالتی نیمه جنون زندگی انگلی پیشه می کند. و با پرخوری سیری ناپدیر و رفتارهای غیر طبیعی اش نفرت اعضای خانواده را بر می انگیزد.
در داستان مسخ ، گره گوار نماد توهین به شخصیت و شعور انسان است. انسانی که آفرینشگر، خلاق و تلاشگر است در این داستان از هر حیث به سخره گرفته می شود. پرسشی در این جا مطرح می شود : آیا هدایت که یکسال قبل از خودکشی اش مبادرت به ترجمه این اثر نموده است در اواخر زندگی خود واقعا در باب مفهوم انسان و نقش وی در جامعه به این باور رسیده بود؟!
با در نظر گرفتن اینکه هدایت در زندگی کوتاه ولی پرثمر خویش چنان اثرهای ماندگاری در عرصه ی ادبیات داستانی میهنمان آفریده است که به حق می شود اورا پیشتاز داستان نویسی واقع گرایی بعد از انقلاب مشروطیت در ایران دانست.
این پرسش که خودکشی وی حاصل یک تصمیم آنی بوده است ، یا اینکه وی در دو سه سال آخر عمر خود از زندگی و پیشرفت جامعه و نقش انسان در آن چنان ناامید شده بود که به ترجمه داستان کم مایه ای چون مسخ می پردازد و کشش و علاقه و احترام خاصی به کافکا پیدا می کند وحتی می توان گفت شیفته او می شود ، اهمیت فراوانی می یابد .نگارنده مایل است این پرسش را با خوانندگان در میان نهد که خالق آثار بی نظیری چون حاجی آقا،قصه آفرینش و علویه خانم با چه انگیزه ای گره گوار را که در روند زندگی عاری از هر نوع خصلت انسانی می شود به ما معرفی می کند؟ در این مورد می توان بحث را با تاملی برآخرین نوشته هدایت با عنوان * پیام کافکا * پی گرفت . هدایت در پیام کافکا مطالبی را مطرح می کند که نشان می دهد وی دچار روحیه متعارض و متناقضی با گرایشات نهیلیستی شده است . موضوع را اندکی بشکافیم . پیام کافکا که در ۵۷ صفحه توسط انتشارات مجید منتشر شده است ، تحلیلی است که صادق هدایت از کافکا و زندگی و آثار او نموده است . هدایت در این نوشته آشکارا به تمجید وستایش کافکا پرداخته است . کافکا در سن ۴۱سالگی در اثر بیماری سل گلو در گذشت . وی در زندگی خویش به تمامی معنا دچار ناامیدی و یاس بود . و کل نوشته هایش در سایه این ناامیدی و ناکامی به رشته تحریر در آمده است . و به نحوی توصیف در ماندگی خویش از زندگی است . موردی که هدایت هم در بخشی از پیام کافکا به آن اذعان دارد . و بدرستی می نویسد : * شخص و اثرش جدایی ناپذیر است *. با در نظر داشت این مطلب که هدایت می گوید : همه قهرمانان آثار کافکا افرادی خرد شده هستند و کافکا آرزوی نابودی کامل شخصیت خود را داشته است .و از سوی دیگر می گوید : کافکا مظهر آدم جنگجویی است . نمی رساند که هدایت در وصف کافکا دچار تناقضی شده است که سراسر زندگی کافکا با آن عجین بود؟ . در دهه بیست همه ی نشست و برخاست هدایت با پیشروان ادب و فرهنگ زمانه خود نظیر زنده یاد عبدالحسین نوشین بود . و در همان ایام نوشته های ارزشمندی به قلم وی چاپ ومنتشر شد . بعد ازحادثه تیراندازی به محمد رضا شاه در بهمن سال ۱۳۲۷که پی آمد آن بسته شدن فضای کشور شد، این وضعیت تاثیر منفی عمیقی بر روح و روان هدایت نهاد . و وی را از امید به هر نوع تحول در کشور مایوس ساخت . همین تاثیر را می توان سبب شیفتگی وی به کافکا دانست . کافکایی که معتقد بود : انسان ناگزیر است پایان فرمان روایی خود را به عنوان شخصیت انسانی به رسمیت بشناسد . هدایت درسرانجام زندگی خود به بن بست رسیده بود … وپایان غم انگیز زندگی اش در پاریس که مرگی خود خواسته است ، ریشه در همین افکار یا * دگر دیسی* داشته است

باز به بیراهه رفته ام، کتاب مجموعه ده داستان کوتاه از – علی رادبوی در۹۶ صفحه – محمود صفریان

بهمن ۱۳۹۴

این سومین کتاب مجموعه داستان های کوتاه این نویسنده است
قبلن از این نویسنده کتاب های
تا دور دست ها را داشته ایم با ۲۲ داستان کوتاه و
خانه های مردم رابا ۱۰ داستان کوتاه
رادبوی به راستی روان و راحت می نویسد، و بنظر میرسد که اگر نه تمام داستان ها ولی بیشتر آنها مشاهدات روزانه او است و برخورد هائی است که با انواع مردم داشته است و گمان می کنم این از حرفه او نشئت می گیرد
داستان ” در روشنائی ماه ” این کتاب همراه با نثری روان بسیار اثر گذارنیز هست
آنگاه که از درماندگی و استیصال به دنبال سر پناهی به تعمیرگاهی که سرایدارش از دوستانش است مراجعه می کند…چنین سر می خورد.
“…امشب آخرین تیرم هم به سنگ خورد، در ِ تعمیرگاه از بیرون با قفل و زنجیر ِ کت و کلفتی بسته بود ”
ناچار امید به سگ نگهبان که نامش ” ببری ” است و او را از قبل می شناسد می بندد
“… پس ببری کجاست؟ لابد نیست و الا حالا صدای پارسش همه جا را پر کرده بود ”
هندوانه زیر بغل به امید اینکه سرایدار در را باز کند تا هم او به سر پناهی برسد وهم با هم هندوانه ای بخورند و به گپ و گفت بنشینند. ولی محب علی هم که پس از مدتی زنجیر در را تکان دادن پیدایش می شود آب پاکی روی دستش می ریزد

والله عسگر آقا شرمنده ام. خودت که می بینی ، حسن آقا در را از بیرون قفل کرده و به ما هم سپرده که بعد از ساعت کار هیچ کس نباید به اینجا رفت و آمد بکند. “

نا امید از درهای بسته و اینکه هیچکس توجهی به این پند ندارد که
” چو استاده ای دست افتاده گیر ”
” …هندوانه را هم که وبال گردنم شده بود در سرا زیری خیابان رهایش کردم ”
نا امید با پائیدن اطراف، خود را به خرابه ای می رساند تا با استفاده از نورماه کیسه های اشغال را زیر و رو کند و جائی برای اینکه شب را بگذراند بیابد
و در همین گوشه خرابه است که ” ببری ” با وفا را میبیند که به سراغش آمده، هر چند از استیصال و در ماندگی اول می پندارد  به دنبال سفارش ” حسن آقا ” تعقیبش کرده است. ولی بعد در می یابد که چنین نیست
” ببری همچنان به من خیره مانده بود و تکان نمی خورد و من اندوه و احساس ترحم را به وضوح در چهره اش می دیدم. چقدر شکسته شده بود. انگار از بستر بیماری مهلکی بر خاسته باشد. شاید هم بهمین دلیل بو ده  که دیگر به تعمیر گاه راهش نمی دادند. ”
و در آن تنگنای مکانی و سر خوردگی از بسیاری مسائل سرما هم مزید بر علت می شود. و نا چار از ببری کمک می گیرد
” …چی بگم ببری جان؟ اصلن فراموش کن ، حالا وقت این حرفا نیست. سردم است ببری، تو سردت نیست ؟ ”
دنیای هم صحبتی با سگی که روزی برای خودش یال و کوپالی داشته است و حالا احتمالن بخاطر پیری و از کار افتادگی بی کس و بی سرپناه به خرابه ای روی آورده است که بوی نسیم آشنائی را به مشامش رسانده است، از تکه های بسیار جالب این داستان و یا در حقیقت این کتاب است. صفحات ۴۵ تا ۵۱

کتاب مجموعه ده داستان است که با شروع یقه ات را می گیرد و آنگاه که تمام می شود در می یابی که به نویسنده و داستان ها و کتاب یک جورائی معتاد شده ای. بی پیچ و تاب های نامفهوم که این روز ها بسیاری از نویسندگان به کار می برند، بنحوی که در این وانفسای بیعلاقگی مردم به خواندن ، بیشتر دورشان می کند نوشته های علی رادبوی بارقه ای است برای آشتی کردن با مطالعه.
اگر راه دستتان است کتاب های این نویسنده را تهیه کنید و همراه با آن ها با خواندن آشتی کنید.

معرفی رمان تازه منتشر شده ام «اینجا کسی مرده؟» به قلم دوست عزیز نویسنده سعید شریفی – ضحی کاظمی

بهمن ۱۳۹۴

ا
zoha_kazemiین‌جا کسی مرده؟/ ضحی کاظمی/ نشر مروارید –
فیلسوفی که اصلاً اسمش را به‌یاد نمی‌آورم یک جایی که یادم رفته کجا بود چیزی گفته که فراموش‌اش کرده‌ام؛ اما مضمونش تقریباً چنین چیزی بود: فقط یک مسئله‌ی فلسفی وجود دارد و آن هم مرگ است. یک نفر دیگر پاسخ داده بود که فقط یک مسئله وجود ندارد بلکه مرگْ آن چیزی‌ست که تمام مسائل فلسفی دیگر را از اعتبار ساقط می‌کند. فیلسوف دیگری زیرلب چیزی گفته بود و کسی نشنیده بود که آن را تکرار کند. یکی دیگر که لب پنجره نشسته بود زمزمه کرده بود که مرگ تنها چیزی‌ست که تمام داستان‌ها و قضایای فلسفی را معنا می‌کند. یک نفر قضایا را چندبار بلندبلند تکرار کرده و بعد زده بود زیر خنده. فیلسوف دیگری که در تاریکی نشسته بود و دود سیگارش نبود اما بویش همه‌جا پیچیده بود از چیزهایی مثل نقاط مرزی حرف زده بود و یک نفر دیگر فنجان قهوه‌اش را دمرو کرده بود و زل‌زنان به نقش‌های ته فنجان، گفته بود مرگ و عشق و بیماری و ادامه داده بود که در این نقاط است که مرز و حدود‌ انسان‌ها معین و مشخص می‌شود. یکی در ادامه گفته بود که مرز هم نگوییم، انسان‌ها -این‌جا مکث کرده و پوزخندی زده بود- با آزمون مواجه می‌شوند. آنی که در تاریکی دود سیگارش پیدا نبود گفته بود آزمونْ نه، کلمه‌ی غلطی‌ست. آدم‌ها با خودِ خودِ خودشان مواجه می‌شوند و بعد تکرار کرده بود: مرگ و عشق و بیماری خیلی شدید.
ضحی کاظمی در رمان «این‌جا کسی مُرده؟» این سه مفهموم را به هم می‌تند تا شش شخصیت رمانش را با مهم‌ترین ماجرا، آزمون یا سؤال زندگی‌شان مواجه کند. چه‌قدر می‌توانیم یا حاضریم برای کسی که دوست‌اش داریم رنج بکشیم، اگر بدانیم این رنج ما موجب نجات آن‌ها از مرگ‌شان می‌شود؟ آیا می‌توانیم رنج و درد حادثه‌ی منجر به مرگ آن‌ها را بخریم و خودمان به‌طور کامل آن حادثه، درد و عذاب متعاقبش را تجربه و تحمل کنیم؟
از طرفی ساخت شش شخصیت با شش داستان جداگانه و درهم تنیدن شش ماجرا طوری که منجر به موسیقی‌ای از جنس موسیقی متال -با همان تیرگی، خشونت و فلزگونگی‌اش- شود، اتفاقی‌ست که درین رمان افتاده و تمام نواها و نت‌های موسیقی این رمان مدام مخاطب را با این پرسش، آن هم نسبت به تک‌تک آدم‌های اطرافش مواجه می‌کند، آن هم دوسویه: چه‌قدر ما برای آن‌ها و چه‌قدر آن‌ها برای ما؟
رفتن لب پرتگاه این پرسش و خیره شدن به تیرگی اعماق آن پرتگاه، تجربه‌ی هولناکی‌ست که قرارست با باز کردن جلد کتاب و فرو رفتن در خطوط به‌دست آورید. لطفاً اقدامات ایمنی فراموش‌تان نشود و البته اگر قلب ضعیفی دارید محتاطانه به کتاب نزدیک شوید. این کتاب نیش دارد

معرفی یک کتاب- کتاب: امید و آزادی ایرج گرگین

بهمن ۱۳۹۴

کتابی در ۶۳۱ صفحه
با جلد مقوائی اس و قس دار
ناشر: شرکت کتاب
چاپ نخست، بهار ۲۰۱۲ میلادی – ۱۳۹۱ هجری –
موضوع کتاب : طرح هائی از یک زندگی نامه با بیش از ۷۰ موضوع با بخش یا قسمت خواندنی.
شامل همه ی وقایعی که در زندگی نویسنده رخ داده است و یا ناظر بوده و یا شنیده است با نثری بسیاربی تکلف و خواندنی.
مطالبی از رخداد های سیاسی – صحبت در مورد شخصیت های سیاسی، نویسندگان و شعرائی که هم عصر او بوده اند و بنحوی با زندگی او ارتباط داشته اند. از بیژن مفید – سعیدی سیر جانی – نلسون ماندلا – نادر نادر پور – سهراب سپهری – آنتوان دو سن اگزوپری – تقی مدرسی – و…
و مصاحبه و گفتگوهائی با:
شاپور بختیار – حسین علیزاده – احمد شاملو – بزرگ علوی در باره صادق هدایت – محمود دولت آبادی – فروغ فرخزاد – نصرت رحمانی – فریدون مشیری – مهدی اخوان ثالث …
و بسیاری مطالب دیگر.
ایرج گرگین حدود پنجاه سال در متن سمت های چون روزنامه نگاری، گویندگی اخبار، هنرپیشگی ، گزارشگر و تهیه کننده، بوده است…
کار در روزنامه کیهان ،کار در رادیو ایران ، تهیه کننده و مجری برنامه ” صدای شاعر “در برنامه دوم رایو ایران نیز از فعالیت های او بوده است.
این کتابی یگانه است در مورد بسیاری از رخداد های گذشته کشورمان، که با حفظ امانت تحریر شده است، خواندن آن را به علاقمندان ِ آّگاهی از این وقایع ،توصیه می کنم.
” روزی که مرحوم سیرجانی به دعوت من برای مصاحبه به فرستنده تلویزون
International Chanel
درلس آنجلس آمد، من پیش از صحبت با او در برنامه ام ” چشم انداز ” گفتاری داشتم .
مرحوم سعیدی این گفتار را بسیار پسندید و از من خواست تا نسخه ای از آن را به او بدهم
موضوع این گفتار وضع روشنفکر ایرانی در طول تاریخ بود.
در آن روز من به دقت در نیافتم که چه نکته ای در این گفتار چنین مورد پسند او قرار گرفته است.
اکنون حدود سه سال پس از آن زمان، آن گفتار را عینن در اینجا به عنوان مقدمه ای برای صحبتم نقل می کنم ، مطلب این است:
***
در جائی از بخش :
نقش روشنفکران می نویسد:
” دردوران اخیر، بسیاری از جوانان ما و هوا داران عقاید مختلف سیاسی، برخی از مبارزان سیاسی را که احتمالن به نویسندگی نیز پرداخته اند یا شعر سروده اند، اما در ارزش ادبی کارشان تردید بسیاروجود دارد، بسی بزرگ کرده و سر مشق قرار داده اند. و آن سو بسیاری را که به راستی ادیب و هنرمند بوده اند، اما یا به سیاست نپرداخته اند یا حتا در جبهه ای مخالف قرار داشته اند قابل اعتنا نمی دانن. این امری نادرست است که دلیل آن را باز هم در تعصب افراط گرایانه، یا عدم بلوغ فکری و اجتماعی باید جستجو کرد.
در بخش
نقش شخصیت ها
چنین می نویسد:
” چنین به نظر می رسد که با پایان یافتن قرن، دوران شخصیت های پر جاذبه در مقام رهبری کشور ها، و عصر مردان و زنان بزرگ و فرزانه که ملت های خود را در پیکار های سر نوشت ساز به سوی صلح و ثبات و پیشرفت رهنمون شوند نیز در حال پایان یافتن است.
در صفحه ۳۲۷ تحت عنوان:
” ناگه دلم ریخت، افسرد ”
” خانم ها، آقایان
با آنکه شب، شهر را دیر گاهی است
با ابر ها و نفس دود هایش
تاریک و سرد و مه آلود کرده است
و سایه ها را ربوده ست و نا بود کرده است
اما هفت سال پیش در این روز ها بود که ناگهان دریافتیم که غروب دو ستاره، ژرفای شب های ما را چنین بیش کرده است.
و
دل های ما ریخت، افسرد افسرد
این سو کمین گاه وحشت،
آنسو، هیولای هوول…
ماکه سالها بود با سایه های خسته ی خود افتان و خیزان از کوچه پس کوچه ها می گذشتیم
به چشم دیدیم که:
ره تیره تر شد
دیگر نه دست و نه دیوار ،
دیگر نه دیوار، نه دوست
و ز هیچ یک هیچ مهری نه برما!
آری هفت سال گذشته است، از غروب عمر خانلری
شاعر، زبان شناس، نویسند، ناشر، مدیر، سیاستمدار، دانشمند و پژوهش گری که سوای آثار و تحقیقات با ارزش ادبی و مقالات و نوشته ها و شعر های فراموش نشدنی اش ، شاید بیش از هر ادیب و شخصیت ادبی دوران در ایجاد فضائی برای پرورش و پیشرفت ذوق و اندیشه ی شاعران و نویسندگان و هنر مندان کوشید و در این زمینه، وجود او تاثیر گذار بود.
و نیز هفت سال است که ” م. امید ” روی در نقاب خاک کشیده است.
آن همشهری فردوسی، آن قاصد تجربه های مهم تلخ و راوی قصه های رفته از یاد آن شاعر بزرگ که از دریچه های روبه روی هم سخن گفت و رفتن او یکی از آن دریچه ها را بست و دل ما را شکست.
***
به راستی این کتاب دریائی از مطلب است. مطالبی بسیار خواندنی.
تنظیم آن حاصل سه سال از تلاش زنده باد ایرج گرگین است
او بخاطر ابتلا به سرطان روده بزرگ در صبح جمعه ۲۳ دیماه ۱۳۹۰ در ویرجینیا درگذشت و انتشار این کتاب را ندید
پیکر او را در گورستان
Forest lawn
در لس آنجلس به خاک سپردند.
امید و آزادی نام دو رادیوئی است که ایرج گرگین بنیاد نهاد.

لسان الغیب حافظ شیرازی از: احمد قندهاری

بهمن ۱۳۹۴

ahmadاین کفر گوی خداشناس ، این سرگشته ی نظرباز، این عاشق خونین دل ، این محرم خلوت انس ، این خراباتی آگاه به اسرار عشق ، این یار زود آشنای دست نیافتنی ، این پرده در حاکمان جبار و زاهدان ریایی کیست؟ این خرقه پوشی که با خرقه عیب می پوشاند و گاه آن را به گرو باده می دهد ، این جاودانه ی همیشه ی تاریخ هنر و شعر ، که اشعارش همچو گوهری یگانه، در هر نور معرفتی ، جلوه ای ویژه دارد و هر دل دلداده ای ، به قدر بضاعت خویش ، از او دریافتی ، و در دل هر صاحبدلی جایگاه وآلایی دارد به راستی کیست؟ این موجود خاکی آسمانی ” لسان الغیب خواجه شمس الدین حافظ شیرازی است ” که بیشتر آسمانی است تا خاکی. حافظ عرفان ، فلسفه و
کلام را به خدمت هنر شعرش گرفته و غزل هایی سروده که در تاریخ ادب این مرز و بوم جاودانه است. حافظ هم اهل عرفان است و هم اهل فلسفه ، رند و نظر باز هم هست. او موجودی چند بعدی و پیچیده است به طوریکه حافظ شناسان از او درک واحدی ندارند. حافظ معبود همه ی بیدلان زمانه است و غزل هایش از لطیف ترین و زیبا ترین و هنرمندانه ترین غزل های ادبیات پر بار ایران است و بی شک سهم بسزایی در غنای شعر فارسی دارد.
مهم نیست که حافظ فرزند که بود و چگونه زندگی کرد. مردی به نام شمس الدین محمد حافظ در قرن هشتم وجود داشت. این مرد سبک خاصی در شعر آفرید که از اندیشه ی معرفت حق لبریز بود. شیوه ی بیان او به قدری جذاب بود ، که حتی در زمان حیاتش شهرت وی آفاق را درنوردید. این حافظی که در ذهن ماست زمینی نیست ، پسر فلان و پدر بهمان نیست. او فرزند مضامین عالی و پر مغز خویش و پدر فصاحت و بلاغت کم نظیر خود است . او پادشاه ملک اندیشه است که با کیسه ی تهی ، گنج در آستین دارد. او بد نمی گوید و میل به نا حق نمی کند.
. شعر حافظ ، شعر ایهام و ابهام است. ابهام شعر حافظ رازناک و لذت بخش است. حافظ به اقتضای هنر خویش می کوشیده تا شعر خود را به زیبا ترین و ناب ترین حالت ممکن بیان کند. از آن جا که ابهام و ایهام جزء لا ینفک شعر ناب محسوب می شود ، حافظ بیشترین سود و بهره را از آن برده است. موضوع دیگر آن است که زمان پر فتنه ی حافظ از شاعر معترض ، زبان خاصی طلب می کرد که قابل تفسیر به مواضع گوناگون باشد.
غزل هایش گاه رندانه ، گاه عارفانه و گاه عاشقانه است. گاه چنان آزاده است که
غلام همت آنم که زیر چرک کبود زهر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
و سخت به لطف و کرم حق متکی است که : نصیب ماست بهشت ای خدا شناس برو که مستحق کرامت گناه کارانند و چنان دلداده ی عشق و عاشقی است که : عالم از ناله ی عشاق مبادا خالی که خوش آهنگ و فرح بخش نوایی دارد گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن شیخ صنعان خرقه رهن خانه ی خمار داشت و آن چنان به عدالت اجتماعی بها می دهد که : ساقی به جام عدل بده باده تا گدا غیرت نیاورد که جهان پر بلا کند و این گونه از خرقه و خرقه پوشی سخن می گوید : خرقه پوشی من ازغایت دینداری نیست پرده ای بر سر صد عیب نهان می پوشم در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی و گاه چنان به زندگی دل بسته وو آبسته است که :
حدیث از مطرب و می گوی و راز دهر کمتر جو که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
و گاه چنان رندانه تسلیم است که : دلا منال زبیداد و جور یار که یار تو را نصیب همین کرد و این از آن دادست و زمانی چنان مستغنی است که : از ننگ چه گویی که مرا نام زننگ است و زنام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است گاه چنان خدا جوی که : سر اردت ما و آستان حضرت دوست که هر چه بر سر ما میرود اراده ی اوست زمانی آن چنان می و میخانه پرست است که : منم که گوشه ی میخانه خانقاه من است دعای پیر مغان ورد صبحگاه من است و گاه چنان میخانه و می فروش را تعالی می دهد که: بر در میخانه رفتن کار یکرنگان بود خود فروشان را به کوی می فروشان راه نیست سر خدا که عارف سالک به کس نگفت در حیرتم که باده فروش از کجا شنید و آن چنان به شور و عشق دل بسته و وآبسته است که: هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست و گاه مجلس رندان را چنین ارج می نهد : مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز ور نه در مجلس رندان خبری نیست که نیست

و گاه از مجلس وعظ می گذرد تا عمر از دست ننهد: گر زمسجد به خرابات شدم خرده مگیر مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد و آن چنان به ارزش وجودی خویش واقف است که : بر سر تربت ما چون گذری همت خواه که زیارتگه رندان جهان خواهد بود نذرش شنیدنی است : نذر کردم گر از این غم بدر آیم روزی تا در میکده شادان و غزلخوان بروم زین سفر گر بسلامت به وطن بازرسم نذر کردم که هم از راه به میخانه روم او هم به روز رستاخیز معتقد است و هم از ترس به باده پناه می برد: پیاله بر کفنم بند تا سحر گه حشر به می ز دل ببرم حول روز رستاخیز و گاه با باد صبا همقدم می شود که : با صبا در چمن لاله سحر می گفتم که شهیدان که اند اینهمه خونین کفنان او همراز عشق است و داغ بر دل دارد: ما بی غمان مست دل از دست داده ایم همراز عشق و هم نفس جام باده ایم ای گل تو دوش داغ صبوحی کشیده ای ما آن شقا یقیم که با داغ زنده ایم گاه از زهد ریایی شرمنده است که
بشارت بر به کوی می فروشان که حافظ توبه از زهد ریا کرد بس که در خرقه آلوده زدم لاف صلاح شرمگین رخ ساقی و می رنگینم گاه چنان هوس می و مطرب دارد که : مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم وآی اگر خرقه ی پشمین به گرو نستانند قراری بسته ام با می فروشان که روز غم بجز ساغر نگیرم و گاه چنان شیدا که : بر سر تربت من با می و مطرب بنشین تا به بویت زلحد رقص کنان برخیزم و گاه چنان متعالی است که : حجاب چهره ی جان میشود غبار تنم خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم چه گونه طوف کنم در فضای عالم قدس که در سراچه ی ترکیب تخت بند تنم
و این چنین از زاهدان ریایی سخن می گوید
نه به هفت آب که رنگش به صد آتش نرود آنچه با خرقه ی زاهد می انگوری کرد

صوفی مجلس که دی جام قدح می شکست باز به یک می عاقل و فرزانه شد
زکوی میکده دوشش به دوش مبردند امام شهر که سجاده می کشید به دوش.
منابع- این تحقیق از چندین منبع مختلف و مقاله سابق خودم صورت گرفت.

نیکلا تسلا- مخترع بزرگی که یکی از مهمترین ابداعاتش یافتن جریان متناوب الکتریسته بود- ترجمه و تحقیق از – احمد قندهاری

بهمن ۱۳۹۴

مخترع

نیکلا تسلا یکی ازبزرگترین و مهمترین مخترعان تاریخ است. او بیش از ۱۲۰ اختراع داشت. که بیشترین آن ها ، به شکل اولیه یا به شکل جدید ش تا امروز هم کار برد دارند. او در باره ی نور ، فلورسنت ، موتور با قدرت خورشید ، روبات ، ساعت الکتریکی کار کرد و قطعات جدیدی را اختراع کرد که در همه رادیو ها و تلویزیون ها به کار می رود. مهمترین اختراع او یافتن جریان متناوب الکتریکی است. این سیستم الکتریکی ، درهر خانه ، کارخانه ، اداره و در همه جای دنیای مدرن به کار می رود. هنوز مردم دنیا نمی دانند که نیکلا تسلا چه کسی بود. نیکلا تسلا در ۱۰ جولای سال ۱۸۵۶ در اسمیل جان کرواسی متولد شد. او از نژاد صرب بود که در آن زمان تحت سلطه ی امپراطوری اتریش قرار داشت. نیکلا یک بچه ی غیر عادی بود. او حافظه ای مانند دوربین عکاسی داشت. بطوریکه همه ی مطالب یک کتاب را که خیلی سریع هم آن را خوانده بود ، به خاطر داشت. درضمن گاهی شعر هم می سرود. وقتی ۵ ساله بود چرخ چاه را ساخت و سعی کرد هواپیمای دست ساز خود را به پرواز در آورد. در همان سال ، برادر بزرگترش در گذشت. مردم می گفتند ، نیکلا تصادفا او را ، در راه پله خانه خودشان هل داد. پس از این واقعه اعمال نیکلا عیر عادی شده بود. نیکلا وقتی بچه بود اغلب بیمار بود و نوع بیماری او هم اسرار آمیز بود . به طوری که هیچ پزشکی از بیماری او سر در نیاورد.
تسلا وقتی به هیجان می آمد یا وقتی که غرق فکر کردن در موضوعی بود ، یک لحظه جرقه ی نوری را می دید. زمانی که کاری را شروع می کرد ، نمی توانست آن را رهاکند. برای مثال وقتی ۸ ساله بودجذب خواندن کتاب شده بود. او اغلب تمام مدت شب را بدون اینکه یک لحظه بخوابد مطالعه میکرد.
وقتی که در دانشگاه پراک تحصیل می کرد ، مطالعه را ، از ساعت ۳ بامداد شروع می کرد و تا یازده شب یکسره ادامه می داد. در بیشتر عمرش شبی بیش از دو ساعت نمی خوابید. نیکلا وقتی در دانشگاه پرا ک تحصیل می کرد ، در باره ی بکار بردن جریان متناوب الکتریسته در یک موتور فکر می کرد. جریان متناوب الکتریسته خیلی قوی تر و کارآ تر از جریان مستقیم الکتریسته در یک باطری بود. اگرچه استادش گفت این کار عملی نیست ، ولی تسلا آن را به انجام رسانید. وقتی پدر نیکلا در گذشت ، او باید تحصیل را رها می کرد و شغلی می یافت ، او همین کار را کرد و در یک شرکت تلفن در بوداپست مشغول به کار ، شد ولی نمی توانست ایده ی خود را فراموش کند. نیکلا وقتی فکر یا ایده ای درسر داشت تا به نتیجه نمی رسید از مطالعه و آزمایش وحل آن مساله دست بر نمی داشت. او مدت ها ، دیدگاه خاصی نسبت به همه ی سیستم های الکتریکی داشت. او به عنوان مهندس در شرکت بین المللی ادیسون مشغول کار شد. وقتی در آن جا کار می کرد اولین مدل موتور خود را ساخت ، ولی گردانند گان شرکت به کار او توجهی نشان ندادند. به همین علت نیکلا تصمیم گرفت به ایالات متحده برود و با مخترع بزرگ توماس ادیسون در این باره گفتگو کند. نیکلا وقتی به آمریکا رسید فقط ۱۴ سنت پول در جیب داشت. وقتی با ادیسون ملاقات کرد، ادیسون برای ایده ی او هیچ اهمیتی قائل نشد . زیرا ادیسون با جریان مستقیم الکتریسته سر و کار داشت. به هر حال ادیسون به تسلا کاری را وآگذار کرد که فکر می کرد انجام آن غیر ممکن است. و آن این بود که تسلا باید کارآیی همه ی مولد های برق شهر نیویورک را افزایش دهد. تسلا کارش را از ۵/۱۰ صبح آغاز می کرد و تا ساعت ۵ صبح روز بعد کار را ادامه می داد. بعضی اوقات ۲تا ۳ روز بی وقفه کار می کرد. وقتی تسلا آن کار را به انجام رسانید ، ادیسون از پرداخت ۰۰۰ ۵۰ دلار که بابت دستمزد آن پروژه به تسلا قول داده بود امتناع کرد. پس از آن ادیسون و تسلا دشمن یکدیگر شدند. نیکلا تسلا، شرکت لامپ الکتریکی تسلا را ساخت و ۴۰ مورد از لوازم سیستم جریان متناوب را به ثبت رسانید. به ثبت رسانیدن یک اختراع این خاصیت را دارد که ، هرکس بخواهد آن جنس را تولید کند ، باید امتیاز تولید آن را از مخترع بخرد. نیکلا ، حقوق استفاده از این امتیاز ها را به شرکت برقی وستینگ هاوس که متعلق به جرج وستینگ هاوس بودبه مبلغ یک میلیون دلار به اضافه درصدی از فروش کالا در آینده وآگذار کرد. از این به بعد جنگ علنی بین ادیسون و تسلا بر سر این موضوع که سیستم الکتریکی کدام یک بهتر است درگرفت. ادیسون کوشش می کرد ، به مردم
بقبولاند که سیستم الکتریسته ی متناوب کار آمد نیست و حتی به خبر نگران گفت که این سیستم خطرناک است ، در حالیکه چنین نبود. از طرفی نیکلا تسلا هم در مقابل ، سخنرانی هایی در سراسر آمریکا بر گزار کرد و در ضمن ، روز نامه نگاران را به آزمایشگاهش جهت اثبات اینکه نشان دهد اخترعش بی خطر است دعوت کرد. او یک بار یک ملیون ولت برق متناوب را از بدن خودش بدون استفاده از سیم عبور داد و در همان حال لامپی که در دستش بود روشن شد. چند سال بعد نیکلا به کمک شرکت وستینگ هاوس مولد های متناوب برق را در آبشار نیاگارا نصب کرد و نیروی برق را به شهر بوفالو که در ۳۵ کیلو متری آن قرار دارد ، انتقال داد. این عمل ، نیکلا تسلا را به عنوان مخترع بزرگ مطرح ساخت. ضمنا یاد آور می شوم که تنها مجسمه ای که در حاشیه سر سبز آبشار نیاگارا هست مجسمه نیکلا تسلا می باشد. نیکلا مردی بلند قامت ، با اندامی متناسب بود و قادر بود به ۸ زبان زنده ی دنیا صحبت کند. خودش و زندگیش غیر عادی بود. او بهترین لباس ها را می پوشید و شیک ترین کلاه ها را به سر می گذاشت ، دستکش ابریشمی به دست و پیراهن ابریشمی به تن داشت و از کراوات های گران قیمت استفاده می کرد. او همیشه پیراهن ، دستکش و کراوات را فقط یک بار استفاده می کرد ، سپس آن را دور می انداخت. نیکلا در هتل ها زندگی می کرد و در اتاقی ساکن می شد که شماره ی آن بر عدد ۳ بخش پذیر بود. روی میز غذا خوریش ۱۸ دستمال سفره وجود داشت که او از آن ها برای تمیز کردن و برق انداختن ظروف نقره ای و کریستال ها قبل از صرف هر وعده غذا استفاده می کرد. و همیشه به تنهایی غذا صرف می کرد و هیچ وقت با یک خانم غذا نمی خورد.
او همیشه مقدار سوپ ، قهوه وهر وهله غذا را قبل از خوردن وزن می کرد و اندازه می گرفت. موضوع حیرت انگیز دیگر در مورد تسلا این است که حالت روانی خاصی داشت و می توانست بسیاری از اتفاقات را قبل از وقوع آن پیش بینی کند.
می گویند در گذشت مادرخودش را پیش بینی کرد و درست بود. او بیماری خواهرش را پیش بینی کرد ودرست بود. یک شب در یک ضیافت نیکلا به میهمانانش گفت موقع رفتن ، فلان ترن را سوار نشوید. همان شب آن ترن تصادف کرد و تعدادی از مسافران مجروح شدند. نیکلا تسلا به طور باور نکردنی درخشان و بر جسته بود. همین عامل باعث موفقیت های بزرگی در زند گیش شد ودر عین حال او را نابود کرد. او می خواست از هر جهت کامل باشد و به حدی به خودش فشار می آورد که بالاخره از لحاظ روحی مسائلی پیدا کرد. بعضی وقت ها آن چنان روی موضوعی تمرکز می کرد که در اطراف خود نه چیزی را می دید ونه صدایی را می شنید.
کار گران هتل میگویند بعضی وقت ها در حالی که خود تسلا در اتاق بود آن ها اتاق را نظافت می کردند و متوجه می شدند که تسلا هیچ حرکتی نمی کند و اصلا متوجه وجود آن ها نمی شود ، فقط به یک نقطه بدون حرکت خیره می شود.
نیکلا تسلا برای پول هم اهمیت زیادی قائل نبود. یک بار جرج وستینگ هاوس به تسلا اطلاع دادکه نمی تواند ۱۲ میلیون دلار سهمی که بابت فروش لوازم به او بدهکار است را پرداخت کند. تسلا در پاسخ گفت که جرج وستینگ هاوس دوست من است و اصلا نباید بابت پرداخت این پول نگران باشد ، سپس تسلا قراردادبین خود و شرکت وستینگ هاوس را پاره کرد. متاسفانه نیکلا تسلا بعد ها دچار مشکلات مالی شد، حتی نتوانست اختراع دیگرش را به ثبت برساند.
در سال ۱۸۹۵ یک آتش سوزی در آزمایشگاهش رخ داد که همه ی لوازم او که شامل کارهایش در باره ی رادیو ، ارتباطات ، اشعه ی ایکس و سیستم ارسال و دریافت صدا بدون استفاده از سیم بود از بین رفت. نیکلا تسلا ، کار جدیدش ساختن موتوری بود که نیرویش را از نور خورشید می گرفت. بعد از انجام آن به فکر دستگاهی برای کنترل هوا افتاد. او یک آزمایشگاه در منطقه ی سرد سیر کلرادو دایر کرد و قطعه ای به نام کوئل ساخته بود که در رادیو و تلویزیون به
کار می رفت. او همچنین زمانی سعی کرد که انرژی الکتریکی را بدون استفاده از سیم از جایی به جایی دیگر انتقال دهد. بعضی از این ایده ها در آن زمان بیشتر به دیوانگی شباهت داشت. البته بعد ها بسیاری از آن ها باعث اختراعاتی شد که امروزه همه ی دنیا از آن استفاده می کنند. بعد ها نیکلا تسلا پول چندانی برای به پایان رساندن پروژه های خود نداشت. اواخر عمر را در پارک ها جهت دانه دادن به پرنده ها سپری می کرد. در سال ۱۹۱۵ با توماس ادیسون مشترکا برنده ی جایزه ی نوبل شدند ولی تسلا از گرفتن جایزه ی نوبل خود داری کرد. نیکلا تسلا دانشمندی پر ارزش بود و علاقه مند بود اختراعاتش مورد استفاده ی عام قرار گیرد. او به عنوان یک دانشمند برجسته و اعجاب آور در عرصه ی الکتریسته برای همیشه در تاریخ باقی خواهد ماند. در سال ۱۸۹۴ از دانشگاه کلمبیا و ییل دکترای افتخاری دریافت کرد. و هم چنین مدال الیوت کرسوم را از انستیتوی فرانکلین دریافت داشت. در سال ۱۹۳۴ شهر فیلادلفیا مدال جان اسکات را به او هدیه کرد و عضو افتخاری موسسه ی نور بین المللی شد.طی یک دعوت رسمی قیصر ویلهلم دوم به آلمان رفت و مدال دکترای ممتاز را دریافت کرد. در سال ۱۹۳۱ که تولد ۷۵ سالگی او بود از طرف ۷۰ شخصیت برجسته ی دنیا از جمله آلبرت اینشتاین و مارک تواین ( نویسنده نامدار آمریکایی ) کارت تبریک تولد دریافت کرد.
پیش از جنگ و در طول جنگ جهانی دوم نیروی دریایی آمریکا دست به آزمایشاتی برای نامرئی کردن کشتی ها و هواپیماها زد. این نامرئی کردن به گونه ای بود که رادارها دیگر قادر به ردیابی این وسایل نباشند و به این منظور کل جرم وسیله مورد نظر باید کاملا وارد بعد دیگری از زمان-فضا می شود تا جرم آن قابل ردیابی و بمباران شدن نباشد. تحت نظر بزرگترین فیزیکدانان قرن از جمله “نیکلا تسلا” و “ جان ون نیومن” این پروژه در مساحتی بیش از ۵۰ هکتار در کنار بندر فیلادلفیا شروع به کار کرد
نیکلا تسلا در میان امواج الکتریسیته…زندگی پر ازرمز و رازی داشت وبا کشتی ای که به سفر زمان فرستاده شده بود همراه بود.
مرگ جعلی اش توسط دولت آمریکا بسیار شک برانگیز است .در حالیکه اعلام شد او در سال ۱۹۴۳ مرده است جسدش به هیچ کس نشان داده نشد و در مراسم خاکسپاری او علاوه بر مقامات دولتی متجاوز از ۲۰۰۰ تن از افراد برجسته و دانشمندان و برندگان جایزه ی نوبل شرکت داشتند.
ولی شاهدان عینی او را در سال ۲۰۰۱ نیز زنده دیده اند در حالیکه همچنان دست به آزمایشات می زد. در این زمان تسلا ۱۴۵ سال داشت ولی شاید حدود ۵۷ سال از عمرش را در سفر زمان بوده است که بیش از یک هفته از عمرش نبود.

عید قربان به جای عید نوروز – هادی خرسندی

بهمن ۱۳۹۴

به جای عید نوروز، عید قربان!
همین امسال اجرائی کن آن را
بکُش یک گوسفند و احتراماَ
خبر کن حضرت صاحبزمان را
بپیچان روده را دور سر خویش
بکن تقلید، شیخ روضه خوان را
دکور کن در میان هفت-سین ات
به جای سبزه، سیراب شیردان را
به گلدان، جای سنبل، پاچه بگذار
ز بویش تازه کن اعماق جان را
به جای نُقل، وقت سالتحویل
بکن با پِشکِلی، شیرین دهان را
به جای تخم مرغِ رنگی آنوقت
بفرما رنگ کن این دنبلان را

کوچه خاطرات

بهمن ۱۳۹۴

کوچه
کوچه خاطرات

کند و کاو هندوانه

بهمن ۱۳۹۴

H - 5

H- 2

عکس هائی از تزیین هندوانه

بهمن ۱۳۹۴

H - 3

H - 4

ما در ایران بحران آب نداریم؛ بحران “نخبگان” داریم؛

بهمن ۱۳۹۴

ما در ایران بحران آب نداریم؛ بحران “نخبگان” داریم؛ وگرنه چرا کشورهائی مانند عربستان، کویت، امارات و دبی، اسرائیل، بحرین و عمان و …. ، بمانند ما با بحران آب مواجه نیستند؟ کشورهائی که برشمردم، ده ها بار کمتر از ایران منابع آبی در اختیار دارند، آب و هوای آنها خشک تر است، و دسترسی آنها به دریا بیشتر از کشور ما ایران نیست. از لحاظ نرم افزاری اگر بنگریم نیز؛ موضوع حفاظت از بوم زیست و حفاظت از آب و خاک و هوا در فرهنگ ایرانی بسیار ریشه دارتر است، و دانش و توانائی های انباشت شده و نیروی کار تحصیل کرده مناسب حل مسئله آب نیز، در ایران کمتر از کشورهای مزبور نیست. حتی منابع گاز که امروز مناسب ترین سوخت برای تولید آب شیرین از دریاست را اگر مقایسه کنیم، سهم ایران بیشتر از مجموع همه این کشورهاست. با اینهه وقتی به رده بندی جهانی بحران آب و خاک می رسیم، ایران بدترین رتبه را دارد. معصومه ابتکار، رئیس سازمان محیط زیست می گوید:
« در رده بندی دنیا در بحث آب و خاک در جایگاه خوبی قرار نداریم و متاسفانه در تنش آبی نیز در دنیا در رتبه اول قرار داریم.» [معصومه ابتکار، ایسنا، ۱۶ مهر ۱۳۹۴ ]
اما بحران آب از زاویه دیگری هم برای ایرانیان هشدار برانگیز است؛ نقشه “آبی- سیاسی” ( Hydro politics ) منطقه خاورمیانه به صورت غافلگیر کننده ای در حال تغییر است. ادامه روند کنونی تعادل ژئوپولیتیک منطقه را برهم خواهد زد. این تغییرات “آبی – سیاسی”، بیش از آنکه ناشی از روند گرمایش زمین و تغییرات اقلیمی باشند، به افزایش جمعیت، قابلیت های مدیریتی دولت ها، و پیشرفت های صنعت “نمک زدائی و پردازش و بازیافت” آب بستگی دارند.
امروز امیرنشین “دبی” تا ۹۸ درصد نیاز آبی خود را با نمک زدائی [۱] آب خلیج فارس تامین می کند. نمونه عربستان سعودی با یک حکومت قبیله ای برای ما اموزنده تر است؛ درحالی که کل نیاز آب شهری (آب شرب) ایران، حتی در بدترین حالت خشکسالی کمتر از ۸ درصد آب های تجدید پذیر [۳ ] کشور است؛ این رقم برای عربستان سعودی ۲۰۰ درصد است. یعنی امکانات طبیعی ایران چند ده برابر بهتر از سعودی ها است. اما آنها بمانند ما دچار بحران آب نیستند. از میان دلایل مختلفی که می توان برشمرد، یک دلیل آن است که آنها بر ایجاد تاسیسات نمک زدائی توام با نیروگاهای برق تمرکز داشته اند و کشور ما عمدتا” بر روی سد سازی سرمایه گذاری کرده است.
البته سد سازی همیشه بد نیست، اما تعداد مکان های مناسب سد سازی محدود است که پس از ۷۰ سال سد سازی در ایران، رو به پایان دارند. در مقابل، فرصت های نمک زدائی در ایران عملا” بی پایان اند و با رشد تکنولوژی نیز به این فرصت ها افزوده می شود. نمک زدائی امتیازهای دیگری هم نسبت به سد سازی دارد که برای استراتژی آبی کشور تعیین کننده است. از جمله، در حالیکه سدها تنها می توانند آبهای موجود را مهار و کنترل کنند، با استفاده از نمک زدائی می توان به حجم آب تجدید پذیر کشور در مقیاس نجومی افزود. دیگر آنکه، سد سازی پر ریسک و پر هزینه است، در صورتیکه نمک زدائی تقریبا” بدون ریسک و نسبتا” کم هزنیه است. برای مثال، اگر هزینه ساختن سد گتوند را خرج تاسیسات نمک زدائی کرده بودیم، اکنون می توانستیم معادل آب شرب تمام ۱۳ میلیون ساکنین تمام استانهای جنوب کشور آب شیرین تولید کنیم. ریسک چنین پروژه ای نیز در مقایسه با سد گتوند ناچیز می بود. علاوه بر آن، انجام پروژه نمک زدائی مزبور بیش از دو تا سه سال طول نمی کشید، در صورتیکه ساخت بعضی از سدهای ایران دو سه دهه طول کشیده است.
برای جستجوی

یک خبر ناخوشایند

بهمن ۱۳۹۴

خبرگزاری مهرگزارش کرده است که تیراژ کتاب درایران به بیست نسخه رسیده است

این خبر می تواند پاسخی برای فریاد  های ما درمورد وضع اسفبار کتاب و در نتیجه خواندن کتاب باشد