گذرگاه دیماه ۱۳۹۴

دی ۱۳۹۴

عکسی زیبا از گلاره صفریان

                  گذرگاهی که دارد خود را برای زمستان آماده می کند
             و طی این پانزده سال به دفعات خود را آماده کرده است

گذرگاه شماره ١٧٠ مربوط به دی ماه ١٣٩۴ درآغاز پانزدهمین سال فعالیت
این شماره گذرگاه، حاصل همت این یاران است

**********************************
محمود صفریان – احمد قندهاری – عمران صلاحی – نعیمه دوستدار- منصوره فراهانی -مهرداد اکبری  – مهتاب خرمشاهی – دکتر محمود کویر – دکتر محسن بهشت – فروغ رخشا – امیر حسین نیکنی دکتر پور جوادی – مجتبا عبداللهی – شروین سلیمانی – هوشنگ  معین زاده- امیر هوشنگ برزگر- احمد محمود – حمید مصدق – ابو الفضل سپاسی- مانا آقائی – منیژه عارقی -نیلوفر مالک – راضیه رستگار – نادره  افشاری – علی میر عطائی – سارا اکبریان — لیلا صادقی – فرح آریا-
– مبنو نصرت
——————————————————————–

شب یلدا – شورای نویسندگان

دی ۱۳۹۴

سلامی گرم به یلدا….شب یلدا

که آبستن خورشید و قد کشیدن روز است

با یلدا، شب های پر رمز و راز زمستانی را

آغاز می کنیم که در زهدان خود، نطفه بهار

را حمل می کند

با حضور یلدا، دست در دست هم ، عهد رویاندن

دوباره گلها را، گلهای عشق را، گلهائی که بوی

زندگی را فریاد خواهند زد تجدید کنیم

و با یلدا اعلام کنیم

اگر چه شب دراز است، اما قلندران ایران زمین

بیدارند

یلدا

دی ۱۳۹۴

anarتولد میترا مبارک باد

یلدا به زمان بین غروب آفتاب از ۳۰ آذر (آخرین روز پاییز) تا طلوع آفتاب در اول ماه دی (نخستین روز زمستان ) گفته می‌شود. خانواده‌های ایرانی در شب یلدا، معمولاً شامی فاخر و همچنین انواع میوه‌ها و رایج‌تر از همه انار و هندوانه را مهیا و دور هم صرف می‌کنند. پس از صرف تناولات، قصه‌گویی پیرترها برای دیگر اعضای فامیل و همچنین فال‌گیری با دیوان حافظ رایج است

یلدا از :احمد قندهاری

دی ۱۳۹۴

عکسی از یلداسفرهٔ شب یلدا

یکی از نظریه های نسبتا معتبر اینست که می گوید کره ی زمین حدود ۴٫۵ ملیارد سال پیش شکل گرفته است. این که حیات چگونه در روی کره ی زمین به وجود آمده است هنوز برای دانشمندان مشخص نیست.
البته نظریه های مختلفی مطرح است . حدود ۲ ملیون سال پیش میمون ها به وجود آمدند و حدود ۴۰۰ هزار سال پیش انسان های اولیه و بشر امروزی حدود ۱۰۰ هزار سال پیش در روی زمین به وجود آمد.
مشکلات بشر اولیه علاوه بر یافتن غذا ، ترس و وحشت دائمی از تاریکی بود. زیرا پس از غروب آفتاب تاریکی مطلق بر همه جا حکمفرما بود. علاوه بر مساله ی تاریکی به علت وجود طوفان و باد های شدید و صدا های رعد و برق ،شب ها ترس و وحشت مردم افزایش می یافت. حتا در شب های مهتابی به علت وزش باد و طوفان ، سایه های اشیاء و در ختان جا بجا می شد و باعث ترس و وحشت بیشتر می شد.
اما در روز هیچ یک از این موارد ایجاد وحشت ، وجود نداشت. لذا نور ، خورشید و روز ، دشمن تاریکی واز بین برنده ی ترس و وحشت بود. به همین علت نور ، خورشید ، و روز ، ارزش فوق العاده زیادی در زندگی بشر اولیه داشت. بی سبب نیست که شب یلدا ، ارزش فوق العاده ای در زندگی بشر اولیه پیدا کند زیرا از پگاه فردای آن شب ، زمان نور وروشنایی خورشید افزایش می یافت و طول روز بیشتر می شد.
تاریکی نماینده اهریمن بود و چون در طولانی‌ترین شب سال، تاریکی اهریمنی بیشتر می‌پائید، این شب برای ایرانیان نحس بود و چون
فرا می‌رسید، آتش می‌افروختند تا تاریکی و عاملان اهریمنی و شیطانی نابود شده و بگریزند، مردم گرد هم جمع شده و شب را با خوردن، نوشیدن، شادی و پایکوبی و گفتگو به سر می‌آوردند و خوانی ویژه می‌گستردند، هرآنچه میوه تازه فصل که نگاهداری شده بود و میوه‌های خشک در سفره می‌نهادند.
شب یلدا یا شب چله ، طولانی ترین شب سال در نیمکره ی شمالی است. ایرانیان و بسیاری از اقوام دیگر این شب را مبارک می دانند و آن را جشن می گیرند
واژه ی یلدا به معنی زایش ، زاد روز و تولد است که برگرفته از زبان سریانی است .
ایرانیان عهد باستان باور داشتند که میترا ، آن فرشته ی نور و روشنایی در سحرگاه بلند ترین شب سال ظهور می کند و به پاس همان طلوع ،جشن بزرگ ترتیب می دادند و تا پگاه نه می آرمیدند و نه می خوابیدند. الهه ی نور و روشنایی پرستندگانی داشت که معبودشان مهر و آئین شان مهر ورزی و ستایش نور بود. این آئین فرخنده در همه ی سر زمین های روم باستان هم رواج داشت. به طوری که مسیحیان در سده های اولیه، تولد میترا در شب یلدا را با تولد حضرت مسیح برابر می دانستند.
یلدا و جشن هایی که در آن شب بر گزار می شد یک سنت باستانی است. در عهد باستان ، صبح روز یلدا را آغاز سال نو می دانستند. به همین دلیل در دوران کهن ، فرهنگ اوستایی ، سال با فصل سرد شروع می شد. در اوستا واژه ی سرد مفهوم سال را افاده می کند و این به معنی غلبه ی اهور مزدا براهریمن یا پیروزی روشنایی بر تاریکی است.
ایرانیان گاه شب یلدا را تا دمیدن پرتو پگاه در دامنهٔ کوه‌های البرز به انتظار باززاییده‌ شدن خورشید می‌نشستند.
روز پس از شب یلدا (یکم دی ماه) را خورروز (روز خورشید) و دی گان؛ می‌خواندند و به استراحت می‌پرداختند و تعطیل عمومی بود (خرمدینان، این روز را خرم روز یا خور روز می‌نامیدند).خورروز در ایران باستان روز برابری انسان‌ها بود در این روز همگان از جمله پادشاه لباس ساده می‌پوشیدند تا یکسان به نظر آیند و کسی حق دستور دادن به دیگری نداشت و کارها داوطلبانه انجام می‌گرفت نه تحت امر. در این روز جنگ کردن و خونریزی حتی کشتن گوسفند و مرغ هم ممنوع بود این موضوع را نیروهای متخاصم با ایرانیان نیز می‌دانستند و در جبهه‌های جنگ رعایت می‌کردند و خونریزی به طور موقت متوقف می‌شد و بسیار دیده شده که همین قطع موقت جنگ به صلح طولانی تبدیل می شده‌ است. در این روز بیشتر از این رو دست از کار می‌کشیدند که نمی‌خواستند احیاناً مرتکب بدی شوند که آیین مهر ارتکاب هر کار بد کوچک را در روز تولد خورشید گناهی بسیار بزرگ می‌شمرد

ایرانیان به سرو به چشم مظهر قدرت در برابر تاریکی و سرما می‌نگریستند و در خورروز در برابر آن می‌ایستادند و عهد می‌کردند که تا سال بعد یک سرو دیگر بکارند. محققان معتقدند که مسیحیت غربی چارچوب اصلی خود را که به این دین پایداری و شکل بخشیده به مذاهب پیش از مسیحیت روم باستان از جمله میترایسم مدیون است وبرای نمونه تقویم کلیساها ، بسیاری از بقایای مراسم و جشنهای پیش از مسیحیت را در خود نگاه داشته‌ است و کریسمس به عنوان آمیزه‌ای از جشن‌های زایش میترا در روم باستان در قرن چهارم میلادی با رسمی شدن آیین مسیحیت و به فرمان کنستانتین به عنوان زادروز رسمی مسیح در نظر گرفته شد. و از سرو برای ترئین این جشن استفاده کردند.
، پس از استیلای مسیحیت در اروپا، آداب و رسوم آیین مهر که در زندگی مردم و به‌خصوص در میان رومیان نفوذ کرده بود هم‌چنان باقی ماند و با آمدن دین جدید رنگ نباخت. کلیسای کاتولیک روم روز ۲۵ دسامبر را به عنوان زادروز مسیح برگزید تا به مراسم آئین مهر ، معنا و مفهوم مسیحی بخشد. برای نمونه، کلیسا جشن زادروز میترا خدای نور و روشنایی را با جشن بزرگداشت زادروز عیسی مسیح ، جایگزین نمود تا از درآمیختن این دو مناسبت، نفوذ بیشتری بر زندگی مردم داشته باشد
یلدا در استان های ایران
استان آذربایجان (شرقی و غربی)
در خطهٔ شمال و آذربایجان رسم بر این است که در این شب خوانچه های تزیین شده به خانهٔ تازه‌عروس یا نامزد خانواده بفرستند. مردم آذربایجان در سینی خود هندوانه‌ها را تزئین می‌کنند و شال‌های قرمزی را اطرافش می‌گذارند. درحالی که مردم شمال یک ماهی بزرگ را تزئین می‌کنند و به خانهٔ عروس می‌برند.
استان کردستان – در کردستان نیز مانند سایر مناطق کوهستانی ایران این آیین تاریخ کهنی دارد.
استان بوشهر- مردم استان بوشهر نیز همچون دیگر هموطنان ایرانی، این آیین کهن را با رفتن به خانه بزرگ ترها می‌گذرانند. هندوانه در شب یلدا در بوشهر کاربرد زیادی دارد.
استان مازندران – در مازندران شب یلدا بسیار با اهمیت و گرامی داشته می‌شود. در این شب همه مردم به خانه پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها رفته و ضمن دور هم نشینی و خواندن فال حافظ و فردوسی خوانی به خوردن تنقلات و میوه جات خصوصاً” انار و هندوانه و ازگیل می‌پردازند و با خوردن و نوشیدن و شنیدن صحبتها و داستان‌های بزرگترها شب را به صبح می رسانند و معتقدند که صبح بعد از یلدا روز پیروزی خورشید بر سیاهی و تاریکیها است.
استان فارس – سفرهٔ مردم شیراز مثل سفرهٔ نوروز رنگین است. مرکبات و هندوانه برای سرد مزاج‌ها و خرما و رنگینک برای گرم مزاج‌ها موجود است. حافظ‌ خوانی جزو جدانشدنی مراسم این شب برای شیرازی‌هاست. البته خواندن حافظ در این شب نه تنها در شیراز مرسوم است، بلکه رسم کلی چله‌نشینان شده‌است.
استان همدان – همدانی‌ها فالی می‌گیرند با نام فال سوزن. همه دور تا دور اتاق می‌نشینند و پیرزنی به طور پیاپی شعر می‌خواند. دختر بچه‌ای پس از اتمام هر شعر بر یک پارچه نبریده و آب ندیده سوزن می‌زند و مهمان‌ها بنا به ترتیبی که نشسته‌اند شعرهای پیرزن را فال خود می‌دانند. همچنین در مناطق دیگر همدان تنقلاتی که مناسب با آب و هوای آن منطقه‌است در این شب خورده می‌شود. در تویسرکان و ملایر، گردو و کشمش نیز خورده می‌شود که از معمول ترین خوراکی‌های موجود در این استان هاست.
استان اردبیل – در اردبیل رسم است که خانواده ها شب یلدا دور هم جمع می شوند و تا پاسی از شب با هم شب نشینی می کنند.هنداونه.انار.پرتقال.تخمه.ماهی پلو و… از جمله خوراکی هایی است که در استان اردبیل مرسوم هست.
استان گیلان – در گیلان هندوانه را حتماً فراهم می‌کنند و معتقدند که هر کس در شب چله هندوانه بخورد در تابستان احساس تشنگی نمی‌کند و در زمستان سرما را حس نخواهد کرد. «آوکونوس» یکی دیگر از خوردنی‌هایی است که در این منطقه در شب یلدا رواج دارد و به روش خاصی تهیه می‌شود. در فصل پاییز، ازگیل خام را در خمره می‌ریزند، خمره را پر از آب می‌کنند و کمی نمک هم به آن می‌افزایند و در خم را می‌بندند و در گوشه‌ای خارج از هوای گرم اتاق می‌گذارند. ازگیل سفت و خام، پس از مدتی پخته و آبدار و خوشمزه می‌شود. آوکونوس در اغلب خانه‌های گیلان تا بهار آینده یافت می‌شود و هر وقت هوس کنند ازگیل تر و تازه و پخته و رسیده و خوشمزه را از خم بیرون می‌آورند و آن را با گلپر و نمک در سینه‌کش آفتاب می‌خورند.در گیلان در خانواده‌هایی که در همان سال پسرشان را داماد یا نامزد کرده‌اند رسم است که طبقی برای خانواده نوعروس می‌فرستند. در این طبق میوه‌ها و خوراکی‌ها و تنقلات ویژه شب چله به زیبایی در اطراف آراسته می‌شود و در وسط طبق هم یک ماهی بزرگ (معمولاً ماهی سفید) تازه و خام همراه با تزیین سبزیجات قرار می‌گیرد که معتقدند باعث خیر و برکت و فراوانی روزی زوج جدید و همچنین سلامت و باروری نوعروس می‌گردد.
استان خوزستان – مردم خوزستان تا سحر انتظار می‌کشند تا از قارون افسانه‌ای استقبال کنند. قارون در لباس هیزم‌شکن برای خانواده‌های فقیر تکه‌های چوب می‌آورد. این چوب‌ها به طلا تبدیل می‌شوند و برای آن خانواده، ثروت و برکت به همراه می‌آورند.
استان قزوین – مردم استان قزوین نیز همچون دیگر هموطنان ایرانی، این آیین کهن را با رفتن به خانه بزرگ‌ترها می‌گذرانند. به عقیده بزرگ‌ترها آوردن میوه‌های مختلف خشک و تر و میوه‌های سرخ فام که به “شب چره” معروف است، همراه با خوراکی‌های دیگر شگون داشته و زمستان پر برکتی را نوید می‌دهد. در بعضی مواقع که مادر بزرگ‌ها در آوردن تنقلات تاخیر میکنند کوچکترها شعر “هر که نیارد شب چره – انبارش موش بچره” سر می‌دهند، که مادربزرگ در آوردن “شب چره” تعجیل میکند. دراین شب اغلب مردم قزوین با خوردن سبزی پلو با ماهی‌دودی و سپس هندوانه، انار، انواع تنقلات از جمله کشمش، گردو، تخمه، آجیل مشگل گشا و انجیر خشک، شب نشینی خود را به اولین صبح زمستانی گره می‌زنند. به عقیده مادر بزرگ‌های قزوینی اگر دراین شب ننه سرما گریه کند باران می‌بارد، اگر پنبه‌های لحاف بیرون بریزد برف می‌آید و اگر گردنبند مراوریدش پاره شود تگرگ می‌آید. یکی دیگر از آداب و رسوم “شب یلدا” فرستادن “خونچه چله” از سوی داماد به عنوان هدیه زمستانی برای عروس است. در این خونچه برای عروس پارچه، جواهر، کله‌قند و هفت نوع میوه مثل گلابی هندوانه، خربزه، سیب، به با تزئینات خاصی فرستاده می‌شود.

کارهای استاد دکترمحمود کویر در شناسائی هویت ما

دی ۱۳۹۴

استاد فرهیخته و پر تلاش دکتر محمود کویر که عاشقانه و خشت با خشت هویت ما را دارد می سازد و دست آورده های ارزشمندش را در گزارش هائی خواندنی و دیدنی در فیبس بوکش به آگاهی می رساند
به راستی همه ی ما را وامدار خود کرده است.
نه تنها حیف ام آمد که شما را با این کار های دیدنی و بیاد ماندنی آشنا نکنم بلکه احساس کردم این می تواند یک وظیفه باشد.
چون دیدن و خواندن آن ها و بخصوص تصاویری که چراغ های روشن آگاهی ماست به خوبی مقدور نبود بهتر دیدم که آدرس فیسبوک ایشان را به شما یاد آورشو م و توصیه کنم که حتمن همه ی آن ها را ببینید، تحسین بر انگیزند.
https://www.facebook.com/mahmood.kavir
گذرگاه نیز سعی خواهد کرد در نوبت هائی این گزارش ها را باز تاب بدهد چون می دانیم که خیلی از شما نخواهید توانست از طریق فیس بوک به این گنجینه دسترسی بیابید.

هدیه نیویورک – دکتر محمود کویر

دی ۱۳۹۵

این یکی از بسیاری گزارشات توجه برانگیز است که امیدواریم در شماره های بعدی ادامه بیابد. بخصوص برای نازنین هائی که نتوانسته اند به همه ی آن ها دسترسی داشت باشند.
mahmood-kavir akse jadid

ایران سرزمین گنج هاست. چرا؟ از چه بوده است که همواره دفینه ساز و گنجینه نهان کن بوده ایم؟ شاید قدرتمداران از ترس مردمان و همدیگر. مردمان از ترس قدرتمداران و همدیگر. امنیت نبوده است. امید به فردا نبوده است.
افسوس که چه گنج ها که در این سرزمین در دل خاک نهان است:گنج آموی. گنج مارلیک. گنج شوش…. این گنج های نام آور امروزه در جهان پخش است.این ها چند نمونه از اشیا زرین هخامنشی در موزه متروپولیتن است. هر کدام از این ها یک کتاب است. کتابی در ستایش و تصویر هنر بی مانند هنرمندان و مردمان ایران در دو تا سه هزار سال پیش. در جهانی که بخش بزرگی از آن در غار به سر می برد و چون گله می زیست، هخامنشیان امپراتوری بر اساس انسان دوستی و احترام به دیگران بنا نهادند. این کتاب ها می گویند که ما مردمانی آزاد،دلیر،دانا و هنرمند بوده ایم. مردمان این سرزمین در درازای چند هزار سال با کار و دانش، تمدنی شگرف را پی افکندند. آنگاه مانند بسیاری از سرزمین های دیگر روزگار فخر و شکوه به سر امد و بیش از هزار سال پیش ،این سرزمین تکه تکه شد و هزار سال ستیز و سرکوب و جدایی، خشونت و تاخت و تاز و خودکامگی، بر آن فرمان راند. اما ما فرزندان این تاریخیم. برخاستیم. افتادیم. شکستیم. پیروز شدیم و تاریخ هم چنان ادامه دارد. هنوز در این سرزمین چه بسیار دانایان و هنرمندانی از کردو لر و بلوچ و گیلگ و… در کار گرداندن چرخ تاریخ هستند. گریزی و گزیری نیست. باید رفت و این چرخ تاریخ خواهد گشت…. این آثار تاریخی را بنگریم تا بدانیم که به سروده ی سعدی:
این که در شهنامه ها آورده اند
رستم و رویینه تن اسفندیار
تا بدانند این خداوندان قوم:
کز بسی خلق است دنیا یادگار
تصویر - 2تصویر - یکتصویر - 3تصویر - 4تصویر - 5

هماهنگی علم و اندیشه نوشتۀ هوشنگ معین زاده

دی ۱۳۹۴

دیدگاه استیون هاوکینگ در بارۀ آفرینش جهان در کتابstephen-hawking

« طرح عظیم»

و

دیدگاه هوشنگ معین زاده در بارۀ آفرینندۀ جهان در کتاب”  وصیت نامه خدا Hushang-Moinzadeh
  این کتاب در کتابخانه کذرکاه موجود است  »

استیون هاوکینگ فیزیکدان برجسته بریتانیایی در یکی از کتاب های خود بنام « طرح عظیم » که آن را همراه یک فیزیکدان آمریکایی به نام لئونارد میلودینو نوشته است، مدعی شده که کائنات را خدا نیافریده است و « انفجار بزرگ» که جهان بر اثر آن بوجود آمده، نتیجه و پیامد قوانین فیزیک است. در این کتاب استدلال می شود که وجود فرضیه های گوناگون و اکتشافات جدید ثابت می کند که جهان هستی، خالق ندارد.
روزنامه تایمز چاپ لندن نیز بخشهایی از این کتاب را منتشر کرده است و در قسمتی از آن، پروفسور هاوکینگ با استدلالاتی که شرح آن از حوصله این مقال خارج است، می نویسد:
« چون قوانین جدید فیزیک، مثل جاذبه وجود دارند، کهکشانها می توانند خود را از هیچ بسازند. روند آفرینش بدون مقدمه و یکباره، دلیل وجود کهکشانها و هستی ما است و هیچ ضرورتی ندارد که خداوند را برنامه ریز و مسئول آفرینش بدانیم.»

*
در راستای نظریۀ علمی استیون هاوکینگ در کتاب طرح عظیم، نگاهی می اندازیم به دیدگاهی که در کتاب « وصیت نامۀ خدا»، در تعریف « خدا» یا « آفرینندۀ جهان» ارائه شده. دیدگاهی که نشاندهندۀ هماهنگی علم و اندیشه است.
کتاب « وصیت نامۀ خدا»، با « تعریف خدا» آغاز می شود، تعریفی که تاکنون از زبان و از قلم هیچکس شنیده و خوانده نشده است. با این مقدمه نویسنده می گوید: همۀ آنهایی که در بارۀ خدا سخن گفته و قلمفرسایی کرده اند، حتی پیامبران، فقط به شرح و تفسیر صفات او پرداخته اند و کاری به « چیستی و کیستی» او نداشته اند.
در این کتاب، برای اولین بار « خدا» تعریف و چیستی و کیستی او روشن می گردد و در گسترۀ اندیشه، علاوه بر آفرینش جهان هستی، توسط خدا، داستان خلقت انسان به دست او هم به چالش گرفته می شود.
تعریف خدا را بگونه ای که در کتاب وصیت نامۀ خدا آمده است، بخوانیم و ببینیم، خدا و سایر مفاهیم اعتقادی بشر از کجا آمده اند؟ چرا انسان پس از هزاران سال تلاش و کوشش فکری، هنوز هم در لابلای کش و قوس برداشتهای دوران نوزادی نوع خود و توهمات پدران نا آگاهش دست و پا می زند؟ در حالی که انسان و توانایی های او، هم اکنون از خدای پنداری ادیان یکتا پرست هم جلوتر افتاده و می رود که خود در جایگاه خدا بنشیند. به قول عارف فرزانۀ ما، کمال الدین اصفهانی، بگوید:

باش تا صبح دولتت بدمد کین هنوز از نتایج سحر است

تعریف خدا

از دید صاحب نظران پنهان نیست که تا به امروز در هیچ یک از متونی که در بارۀ خدا مطلب نوشته شده، حتی کتب به اصطلاح « آسمانی» خدا تعریف نشده است، بلکه همۀ آنها به شرح و تفسیر صفات او پرداخته اند. آنهایی هم که معتقدند، خدا، آفرینندۀ دانا و توانای مطلق است، نه تنها هیچ سند و مدرک معتبری ارائه نکرده اند، بلکه نتوانسته اند بگویند که این خدای دانا و توانای مطلق، چیست؟ و کیست؟ از کجا آمده است؟ چرا آمده است؟ به چه منظوری دست به آفرینش زده است؟ در حالی که لازم بود پیش از توصیف هنرنمایی های خدا، خود او را تعریف می کردند تا ببینیم این صنم یکتا چیست یا کیست؟
خدایی که بی هیچ مقدمه ای، جماعتی او را وارد صحنه هستی می کنند، و مدعی می شوند که عالم و آدم و بسیار چیزهای دیگر را از نیستی خلق کرده است، زیرا دانایی و توانایی مطلق از جملۀ صفات اوست. اما نه او و نه برکشیدگانش، نمی توانند در دو کلمۀ ساده و قابل فهم همگان بگویند، خدا چیست یا کیست؟ لابد اگر حضرتشان وجود داشت، این کار آسان را می توانست انجام دهد تا اینهمه حرف و حدیث درباره اش گفته نشود، این همه مشکل هم برای کسانی که آنها را بندگان او قلمداد می کنند، بوجود نمی آمد.
در بارۀ تعریف خدا، چیستی و کیستی او که حتی پیغمبران شریعت گذار از این کار باز مانده اند، دلایل فراوانی وجود دارد. یکی از مهمترین دلایل، این است که پیش از ظهور پیغمبران خدا در باور مردم حضور داشت. یعنی از هزاران سال پیش، هر یک از جوامع انسانی یک یا چند خدا داشتند که مسئول برآورده کردن بخش هایی از نیازهای آنان بودند، با این تفاوت که هیچ یک از آنها مثل خدای یکتای کنونی، همه فن حریف نبود. به همین علت هم وقتی مردم از دست یک خدا به تنگ می آمدند، به خدای دیگری پناه می بردند. تا آن که « خدای خدایان» را آفریدند و در رأس انبوه عظیم خدایان قرار دادند تا از شر خدایان متعدد خلاص شوند که نشد، آمدند و از درون مایۀ آن خدای یکتا را آفریدند.
در این مرحله، آفرینندگان خدای یکتا، علاوه بر این که همۀ مشخصات خدایان پیشین را در انبان قدرت او ریختند، امتیازات دیگری هم به او هدیه کردند. از جملۀ این امتیازات « آفرینش جهان» و «خلقت انسان» بود. بعد هم او را علاوه بر این که صاحب اختیار زندگی این دنیایی بشر قلمداد کردند، دوران پس از مرگ انسان را هم در اختیار او قرار دادند. به زبان ساده، دنیای دیگری برای او ساختند، زنده شدن مجدد مُردگان را ابداع کردند، پاداش و جزایی که تا پیش از حضور خدای یکتا، در همین دوران زندگی از طرف خدایان پیشین به بشر می رسید، به دنیای دیگر او حواله دادند. با این وصف، می بینیم که این خدا هم با همۀ صفت هایی که به او داده اند، هنوز بودن و نبودنش روشن نیست و دهها و صدها پرسش در قصه های حضور او در عالم هستی، وجود دارد که هیچ یک از مدعیان، چه پیغمبران و چه متکلمین ادیان پاسخگوی این پرسشها نبودند و نیستند.
موسی شریعت گزار دین یهود، در فرامین دهگانه اش فقط صفات یهوه، خدای خود را شرح می دهد، بی آن که او را تعریف کند. عیسی هم جهان بینی خاصی ارائه نداد و تنها هنر او توصیف جدیدی از بعضی صفات خدای قوم یهود بود و تبدیل چهرۀ خشن او با سیمای یک خدای مهربان که وی را پدر می نامید. محمد نیز بی آن که وارد چیستی و کیستی خدا شود، جهان بینی دین یهود را با شرح و تفسیری خاص، زیر بنای مکتب خویش قرار داد و با به صحنه کشیدن دنیای دیگر خدا، بیشتر به شرح و تفسیر پاداشها و جزاهای آن چنانی او پرداخت. بنابراین، روشن است که خود این سه بزرگوار هم کوچکترین اطلاعی در باره ماهیت خدایشان نداشتند.
اگر پا را از دایرۀ ادیان و مذاهب بیرون بگذاریم و وارد عرصه فلسفه شویم، می بینیم که فیلسوفان نیز مانند پیغمبران حرف به درد خوری در بارۀ خدا نزده اند. آنان که طبعاً تحت سیطرۀ باورهای حاکم بر جامعۀ خود بودند، ناچار در راستای این باورها قدم بر می داشتند. چنانچه در دوران فیلسوفان یونان دیدیم که سقراط را به خاطر گمراه کردن جوانان در بارۀ خدایان، جام شوکران نوشاندند. پس از حضور ادیان توحیدی هم متفکرانی را که منکر و معارض خدا بودند، به صلابه کشیدند. اینگونه بود که فلسفه هم که می بایستی به شناخت این مسائل بپردازد، به خدمت ادیان در آمد که نمونه روشن آن، فارابی و ابن سینا است. فیلسوفانی که جوهر کلامشان در برهان«واجب الوجود» خلاصه می شود. بعد هم با دادن صفت « جوهر مجرد» که هیچ ماده ای در ذاتش وجود ندارد، نادانسته خدا را از نظر فلسفی با « هیچ» برابر کردند. بعد هم با همین دو دیدگاه به شرح و تفسیر فلسفی صفات خدا پرداختند تا سخنان بی پایه و اساس ادیان را به شیوۀ فلسفی اثبات کنند.
البته فیلسوفان انسانهای فرزانه ای بودند، ولی آنها نیز اجازه نداشتند، به دنبال کشف حقایق بروند و افکار و اندیشه های خود را آزادانه بیان کنند. اگر فضای مناسبی برای آنان فراهم می بود، بی شک می توانستند بسیاری از مشکلات فکری بشر را در این زمینه ها از میان بر دارند. این وضع حتی در دوران رنسانس غرب نیز ادامه داشت. به عنوان مثال، امانوئل کانت یکی از فیلسوفان بزرگ غرب که همۀ براهین اثبات وجود خدا را به گونۀ فلسفی رد می کند، در پایان از ترس کلیسا با جملۀ قصار خود « من مجبور شدم علم (عقل) را کنار بگذارم تا برای ایمان جا باز کنم»، گریبان خود را از پی آمد های احتمالی کفرگویی بیرون کشید. سپس به صراحت هم گفت : « قوۀ استدلال در حقایق فوق حسّی کارگر نیست و ادراک آنها و یقین بوجودشان تنها به قوۀ ایمان ممکن است.». یعنی، خدا را هم نه با دلایل عقلی، بلکه باید از طریق ایمان پذیرفت.
*
برای تعریف هر چیز یا هر وجودی، به چند روش می توان متوسل شد. یکی از بهترین روشها تجربه است که شامل « مشاهده» و« آزمایش» می شود و ما را قادر می سازد تا بتوانیم آن چیز یا آن وجود را به درستی بشناسیم و تعریف کنیم. اما می دانیم که « خدا قابل دیدن و آزمایش شدنی نیست». آیا کوچکی یا بزرگی او باعث عجز بشر از دیدنش می شود؟ یقیناً نه! چون امروزه با وسائل و ابزاری که بشر اختراع کرده است، هر موجودی هر قدر هم کوچک باشد قابل رویت است. برای اشیاء بزرگتر هم وسائلی هست که از فاصله های دور می توان از آن عکس برداری کرد و پی بوجودش برد.
در بارۀ آزمایش نیز ما هیچ قرینه ای که دال بر وجود خدا باشد، در اختیار نداریم که با روش آزمایش به شناخت او نائل گردیم. آنچه باقی می ماند، نخست توهمات انسانهای اولیه است که سنگ بنای باور به وجود خدا را گذاشتند. بعد هم نقل قول چند پیغمبر که طبعاً هیچ دلیل و منطقی بر موجودیت او ارائه نداده اند. دیدار و گفتگوی پیغمبران با خدا و معجزات آنها نیز فقط افسانه های ساختگی است که به قول زکریای رازی، یکی از فیلسوفان بزرگ جهان« پس از آنها برایشان ساخته اند». گواه زندۀ گفتۀ رازی هم خود محمد ابن عبدالله پیغمبر اسلام است که به زبان صریح خود در قرآنش گفته است که نه خدا را دیده و نه قادر به معجزه است. حال آن که پس از فوت او صدها معجزه برای او ردیف کرده اند و حتی مجالس دیداری نیز با خدا برایش ترتیب داده اند.
بنابراین، تنها چاره ای که برای ما می ماند، این است که با نظریاتی که در بارۀ خدا در دست داریم، موضوع را تجزیه و تحلیل کنیم و ببینیم، آیا راهی برای شناخت و تعریف او وجود دارد یا نه؟ ما این تجزیه و تحلیل را با نظریات زیر آغاز می کنیم :
نظریۀ اول، این است که خدا ساخته و پرداختۀ پیغمبران نیست. این مفهموم هزاران سال پیش از ظهور آنها و ایجاد ادیان، توسط پدران ابتدایی ما وارد عرصۀ ایمانی بشر شده است.
نظریۀ دوم، این ست که هیچیک از پیغمبران خدا را تعریف نکرده اند، بلکه همگی صفات او را بیان نموده اند.
نظریۀ سوم، این است که خدا فقط در ذهن انسان وجود دارد. غیر از انسان هیچ موجودی در عالم هستی خدا را نمی شناسد و نیازی هم به او ندارد.
نظریۀ چهارم، این است که خدای فعلی ( خدای یکتا) که مورد پرستش پیروان ادیان توحیدی، یعنی یهود و مسیحیت و اسلام است، با این که در ظاهر یکی به نظر می رسد، ولی در باطن سه خدای متفاوت هستند. بعضی از اختلافات این سه خدا را می توان به شرح زیر بیان کرد:
– کتب به اصطلاح مقدس هر یک از این ادیان که مدعی هستند، وحی مُنزل می باشند، در بسیاری از موارد با هم در تضاد هستند. به دور از باور خرد خواهد بود که بپذیریم یک خدای واحد، سه کتاب مختلف با سه متن متضاد برای هدایت بندگانش فرستاده باشد.
– هر یک از این خدایان علاوه بر نام، مکان های مقدس و مشخصات متفاوت، مراسم ویژه ای برای زیارت دارند. یهودیان دیوار ندبه، مسیحیان بیت اللحم و مسلمانان مکه را مقدس می شمارند و زیارت می کنند.
– شرایع عبادی هر یک از این سه دین هم با هم متفاوت هستند و کمتر تجانسی با هم ندارند.
– محرمات سه دین نیز با هم اختلاف کلی دارند.
– روزهای تعطیل این سه دین که روز استراحت خدایشان پس از آفرینش جهان بوده نیز جداگانه است، جمعه برای مسلمانان، شنبه برای یهودیان و یک شنبه برای مسیحیان.
اگر به مسائل فوق داستان ختنه کردن و نماز خواندن و روزه گرفتن و قوانین ارث و حقوق انسانها چه در مقام بنده و ارباب، یا زن و مرد و یا مومن و کافر و همینطور مسائل مربوط به معاد و غیره را اضافه کنیم، می بینیم که خدای یکتای ادیان سه گانه ابراهیمی در حقیقت سه خدای متفاوت است.
اکنون، بر مبنای نظریاتی که به آنها اشاره شد، بخصوص این که معلوم شد که خدای موسی و عیسی و محمد خدای واحدی نیستند، بالطبع خدای ادیان دیگر هم که پیش از این سه پیغمبر خدایی می کردند، مانند ایندرا، وارونا، میترا، برهمه، اهورامزدا، زروان، اهریمن، آمون و آتون و زئوس و غیره نیز با خدایان این سه دین یکی نبودند. اگر هزاران خدای دیگر را که در دوران های مختلف خدا بودند و خدایی می کردند، بر این جمع کثیر خدایان اضافه کنیم، به این نتیجه را می رسیم که خارج از باورهای جاری، هر انسانی در هر دورانی خدای خاص خود را داشته و دارد. با این استدلال هم باید بپذیریم که خدای موسی و عیسی و محمد هم خدای خاص خود آنها بوده است، نه یک موجود متعالی و خارج از ذهن آنها.
پس از این توضیح کوتاه که امیدوارم برای پیگیری مطالبی که بدانها اشاره خواهم کرد کافی باشد، می گویم :
خدا چیزی نیست، کسی هم نیست. او فقط یک واژه و یا تعبیری از یک « مفهوم» نامعلومی است که از کودکی به ذهن انسان وارد می کنند، و او را وامی دارند که همراه با توهمات، تخیلات و تفکرات خود و تحت تأثیر القائاتی که تا دم مرگ به گوشش می خوانند، در پردۀ ذهن خود نگهدارد. وقتی هم انسان می میرد، این واژه نیز با او می میرد. در اصل، این واقعیت خدایی است که از هزاران سال پیش سایه اش به تلقین دکانداران معرکۀ او بر جامعه انسانی افکنده شده است.
با در نظر گرفتن اصل فوق، باز می گردیم به این پرسش که بالاخره خدا چیست و کیست؟ سنگ است؟ درخت است؟ حیوان است؟ انسان است؟ و یا چیز دیگر؟. مسلماً با گفتن این که سیب و گلابی میوۀ درخت است، درخت برای ما روشن نمی شود. همینطور گفتن این که سگ و گربه، شیر و پلنگ حیوان است، حیوان را تعریف نکرده ایم. با همین استدلال هم اگر بگوئیم: خدا آفریننده جهان و خالق انسان است، خدا را تعریف نکرده ایم، بلکه صفات یا قدرتها و اعمال او را بر شمرده ایم. خود او چیست؟ پرسش اساسی و مورد نظر همین است.
در آغاز این بحث گفتیم که خدا را با صفات او به ما شناسانده اند، و ما جز صفات او چیزی از او نمی دانیم. تا جایی که ما حتی از علت وجودی او هم بی اطلاع هستیم. اگر نگاهی دقیق به سر آغاز تورات بیندازیم می بینیم که در« سفر آفرینش»، خدا بدون هیچ مقدمه و دلیلی یکباره ظاهر و وارد معرکه می شود. زمین و زمان و همۀ هستی را از هیچ می آفریند. بی آن که بگوید خودش چیست و کیست؟ چه کاره است؟ از کجا آمده؟ چرا آمده؟ برای چه دست به این آفرینش زده است؟
در قرآن نیز خدا حضور خود را با سورۀ « اقراء باسم ربک الذی خلق….»(بخوان بنام خدایت که تو را….) به نمایش می گذارد. او هم مانند خدای یهود، بی آن که خود را بشناساند، هنرنمایی های خود را وصف می کند. وقتی هم کارش گیر می کند، اشارۀ بسیار حیرت انگیزی به علت حضور خود می نماید، آن هم نه از زبان خودش و در کتابش، بلکه از زبان پیغمبرش در یک حدیث به اصطلاح « قدسی»، به این عبارت: « کنت کنزاً مخفیاً فأحببت ان اعرف فخلقت الخلق لکی اعرف»، یعنی « گنجی پنهان بودم برای این که شناخته شوم، خلق را آفریدم». البته می بینیم که در مورد محتوای گنج هم چیزی عنوان نمی کند و حتی نمی گوید برای چه می خواهد شناخته شود! یا چه نیازی به شناخته شدن دارد؟ در این میان صفت صمدیت ( بی نیازی) او چه می شود؟
اکنون، برای این که تجزیه و تحلیل خود را با داده هایی که در دست داریم ادامه دهیم، چاره ای نداریم جز اینکه صفات خدا را که تنها مشخصۀ وی می باشد، مورد بررسی و تحلیل قرار دهیم. اگر بشود ثابت کرد که خدا فاقد صفاتی است که به او داده اند، خود به خود پاسخ چیستی و کیستی او هم داده می شود.
نخستین، بزرگترین و مهمترین صفت خدا آفرینش جهان و خلقت انسان است. یعنی به دلیل داشتن این دو صفت، او را صاحب اختیار و مالک هستی عالم و آدم قلمداد می کنند.
داستان آفرینش جهان در شش هزار سال پیش در تورات آمده که مورد تأئید و تصدیق مسیحیت و اسلام نیز قرار گرفته است. اما علم کنونی بشر ثابت کرده که داستان آفرینش تورات از پایه و اساس نادرست است.
انفجار بزرگ « بیگ بنگ» که جهان کنونی حاصل آن است، بیش از ۱۴ میلیارد سال پیش رخ داده است. کره زمین که مأوای ما انسانهاست، با فاصلۀ بسیار درازی از پیدایش جهان کنونی در منظومۀ شمسی پدیدار شده است. انسان هم پس از چهار میلیارد سال از پیدایش زمین پا به عرصه وجود گذاشته است. مهمتر از همه این که خود خدا پس از این زمان دراز، یعنی پس از پیدایش جهان و کره زمین و ایجاد حیات و حضور انسان در آن، با تاخیر چند هزار سال از پیدایش انسان وارد عرصه حیات بشر شده است. یعنی هیچ یک از نوشته های تورات با حقایقی که علم بدانها دست یافته تطبیق نمی کند.
اما افسانۀ ساختن پیکر« آدم» از گل و دمیدن از نفس خدا و حیات یافتن او در شش هزار سال پیش نیز نیازی به شرح و تفسیر زیادی ندارد. زیرا بشر پس از هزاران سال تلاش و کوشش، پی به حقایقی برده است که عملاً ثابت می کند که پیدایش حیات بر خلاف گفته سه دین سامی، نه تنها شش هزار سال پیش نبوده، بلکه چند میلیارد سال پیش در کره خاکی صورت گرفته است. دیگر این که ایجاد حیات موجودات یک باره نبوده، بلکه همۀ جانداران در اثر تحول و تکامل سلول تک یاخته ای که به تصادف صاحب حیات شده بود، طی میلیاردها سال به صورت فعلی در آمده است. سه دیگر این که انسان بر خلاف ادعای پیغمبران، به صورت انسانی خلق نشده است، بلکه این موجود نیز همچون شاخه ای از درخت حیات و از بخش حیوانی آن سر بر آورده است. هیچ تفاوت خاصی هم جز آن بخش از ویژگی هایش که مربوط به نوع انسانی اوست، با اجداد حیوانی خود ندارد.
آنچه در فوق گفته شد، مانند گفته های پیغمبران فقط نقل قول بی دلیل و منطق نیست، بلکه با مستندات علمی و پژوهشهای آزمایشگاهی و کنکاش های فسیل شناسی و غیره قطعیت پیدا کرده است. بنابراین، وقتی نخستین، بزرگترین و مهمترین صفت خدا، از او سلب می شود، صفات دیگر او نیز خود به خود مردود شمرده می شود. داشتن و نداشتن آنها نه برای اثبات وجود او و نه برای قانع کردن ما به کار نمی آید. از این رو ناچار می شویم که درستی این گفته را که خدا « چیزی نیست» و « کسی هم نیست»، جز یک توهم ذهنی، مُهر تائید بزنیم، و این واقعیت را بپذیریم که خدایی که از هزاران سال پیش سایه موهوم و مبهم او را بر جامعه انسانی گسترده اند، فقط در ذهن ما انسانها جا دارد، نه در خارج از آن. مهمتر از همه این که هر انسانی با هر عقیده و ایمانی و با پیروی از هر دین و مذهبی، خدای خاص خود را دارد که با خدایان دیگران متفاوت است.
اینک این پرسش پیش می آید که چه کسانی و چرا خدا را ساخته اند؟
پاسخ این پرسش این است که وقتی بشر از جامۀ حیوانی خود به در آمد، با توهمات، تخیلات و تفکرات ابتدایی خویش به دنبال امنیت و حفاظت از خود افتاد. او به علت ترس و نا آگاهی مطلق از علل و اسباب حوادث و اتفاقاتی که با آن رو به رو بود و خود را در محاصرۀ موجوداتی خیال می کرد که در حول و حوش او حضور دارند و به آزارش می پردازند. این موجود تازه به دنیا رسیده (انسان) برای جلب رضایت آنها به تلاش افتاد و بتدریج وجود و حضور این موجودات نامرئی یکی از مشغولیت های ذهنی او شد. به مرور زمان با آگاهی هایی که از طریق تجربه های عینی و حسی حاصل کرد، برای آنها نام و نشان و مقام و منزلت در نظر گرفت. بالاخره هم در دراز مدت به این موجودات نامریی لباس خدایان را پوشاند و آنها را در ذهن خود جا داد. ادامه داستان روشن و حیرت انگیز است، چون هنوز هم ما پس از گذشت هزاران سال از آن دوران، همان موجودات نامرئی را در قالب خدای یکتا، پرستش می کنیم.
در این میان، از ابتکارت جالب انسانها این بود که چون هیچ شناخت درستی از این موجودات نامریی موهوم نداشتند، به تن آنها که به عنوان خدایان نامیده بودند، صفاتی پوشاندند که خود انسانها این صفت ها را به صورت نسبی داشتند. به عنوان مثال با توجه به خلاقیت انسان، او را خالق مطلق قلمداد کردند. دانایی و توانایی اندکی که خود داشتند یا در همنوعان خود می دیدند، به طور کامل و مطلق به او نسبت دادند و وی را دانا و توانای مطلق نامیدند. عادل بودن و نیکی کردن که از صفات انسان محسوب می شود، در حد مطلق به او هدیه کردند. نتیجه ای که از این بحث می توان گرفت، این است که انسان در آرزوی خداگونه شدن، همۀ ویژگی های مورد نظر و آرزوهای خود را به خدا داده و او را الگویی از کمال انسان ساخته است.
پرسش دیگری که مطرح است، این است که چرا با وجود پیشرفت دانش بشر و آشکار شدن بی پایگی صفت های خدا، بخش عظیمی از مردم جهان، چه عالم و عامی و چه با دین و بی دین هنوز دوست دارند که چنین خدایی داشته باشند؟ اصولاً با چنین خدایی می خواهند چه کنند؟ اگر به دور از احساسات دینی با این افراد گفتگو کنیم و چگونگی خدا را از آنها جویا شویم، هر یک از آنان خدایی غیر از خدای مخصوص ادیان ارائه می دهند و وجودش را ضروری می شمارند، چرا؟.
برای این که سازندگان خدا نه از روی عمد، بلکه به دلیل این که خودشان نیز چیزی از خدا نمی دانستند، در تعریف او سکوت کرده و میدان داده اند، تا هر کس در حد دانش و معرفت و نیازش، خدایی را در ذهن خود برای خویش بسازد.
چند هزار سال است که خدای یکتا به سردمداری قوم یهود و سپس با دو بازوی مسیحیت و اسلام، بر بخش عظیمی از مردم جهان خدایی می کند. در حالیکه از خدایی او جز مصیبت و بدبختی حاصلی نصیب بشر نشده. بیشتر جنگها و کشت و کشتارها هم میان پیروان همین ادیان به اصطلاح توحیدی و به نام خدا و به خاطر او رخ داده است.
پرسیدنی است که چه کسانی به چه منظور و هدفی می خواهند این خدا را همچنان حاکم بر سرنوشت بشر نگهدارند؟ چرا خردمندان بر نمی خیزند و واقعیت های او را به صورت علمی در جهان آشکار نمی کنند و مردم را به بی پایه و اساس بودن ادعاهای پیغمبران و تبلیغ شریعتمداران آگاه نمی سازند؟
اگر وجود خدا در زندگی انسان ضروری است، باید این ضرورت با دلیل و منطق نشان داده شود و اگر ضروری نیست، بگذارند مردم به زندگی خود بپردازند.
آنچه مسلم است، جهان را خدا نیافریده و انسان را نیز خدا خلق نکرده است، پس به سبب کدام هنر خدا، انسان را بنده و عبد و عبید او قلمداد می کنند؟ برای چه انسانها را به خاطر موجودی که هیچ اثری در زندگی او نداشته و ندارد، مکلف می کنند که به خاطر خداباوری بی ثمر هزینه های ادارۀ دستگاههای پر طمطراق ادیان و مذاهب را بپردازند؟ و معیشت زندگی مشتی انسانها بیکاره را تحت عنوان خدامداران تامین کنند؟
پرسش دیگر این است، آیا خدامداران حرفه ای تا چه زمانی قادر خواهند بود حقایق را از مردم پنهان کنند؟ آیا بشر بالاخره به مرحله ای خواهد رسید که قید و بند ادیان و مذاهب و خدا و دنیای دیگر و زندگی جاودانه در بهشت و دوزخ او را از باورهای خود دور کند؟ آیا ارزش و اعتبار بشر کمتر از حیوانات است که بدون هیچ دین و مذهبی، بدون هیچ خدا و پیغمبری و بدون هیچ چشمداشتی از غیر خود، زندگیشان را اداره می کنند؟ مگر کوچکترین جانداران تا بزرگترین آنها مشکلی در ادارۀ زندگی خود بدون خدا و پیغمبر و دین و مذهب داشتند و دارند؟ پس چرا انسان نتواند مانند آنها خود به ساماندهی زندگی اش بپردازد؟
راستی چرا نه!؟ به مرحله خدایی رسیدن که انسان او را الگوی تکامل خود قرار داده است، آرزوی تک تک افراد بشر است. امروزه بسیاری از انسانها دست کم در عمق احساس ناگفتنی خویش می دانند که خدایی وجود ندارد، ولی در عین حال داشتن چنین خدایی را آرزو می کنند! آیا این بدان معنا نیست که خود انسان می خواهد خدا بشود؟
آن تک سلولی که میلیارد ها سال پیش، تصادفاً پا به عرصۀ حیات گذاشت، به تدریج تکامل یافت و به انسان امروزی رسیده است. اوست که می کوشد در قالب آنانی که از خود بوجود آورده که بخشی از آنها در نوع انسان به حیات او ادامه می دهند، به مرحله ای از تکامل برسد که الگوی آن را خود او، پیشاپیش در قالب خدای یکتا به تصویر کشیده است.
این اوست که خردمندان به درستی نام « خودآ» را به او داده اند. اما بعضی ها از سر ناآگاهی او را در واژۀ «خدا» جستجو می کنند. « لم یلد و لم یولد،» در واقع صفت محرز آن تک سلول دُردانه ای است که نه از کسی متولد شده و نه کسی از او زاده شده است. اما چیستی و کیستی او و علت حضورش در عالم، بر عکس خدا برای همگان روشن است. مهمتر از همه این که همۀ دارندگان حیات، خود آن گوهر دُردانۀ یگانه هستند که با تقسیم خود، همانندانی از خود بوجود آورده است که همۀ آنها مثل او و به زبانی خود او هستند. هم اوست که گلستان حیات را با گلهای رنگارنگش شکوه و جلال داده است. اوست که آرزوهای ما را برآورده می کند. اوست که چه در درون و چه در برون برای پایدار ماندن هستی ما می کوشد. اوست که به دنبال پیدایش زمین پا به عرصه گذاشته و همچنان پویا است و تا زمانی که این کرۀ زیبا در کهکشان ما باقی و به گردش خود ادامه می دهد با او باقی خواهد ماند.
او را بر خلاف خدای پنداری و غیر قابل شناخت و تعریف، می شود، شناخت و تعریف کرد. می شود، او را مشاهده و آزمایش کرد. خدای واقعی ما اوست که نه با دم خود، بلکه با تقسیم خویش به ما حیات بخشیده است. اوست که به هزار و یک شیوه متوسل شده تا از خود انسانی ساخته است که می خواهد خدا گونه شود و به مرحله ای برسد که جاودانه و لایزال گردد. این خواسته و آرزوی دیرینۀ اوست.
آری خدای واقعی ما به آن معنایی که می تواند باشد، در درون تک تک ما است. هر انسانی با خدای خود زاده می شود و با او زندگی می کند. وقتی هم می میرد، بی آن که عرصۀ هستی را ترک کند، به قالب های دیگر می رود تا سهمی در پایداری حیات بر عهده بگیرد. حیات، جاودانگی را در ذات خود دارد و انسان نیز نمودی از آن است. بنابراین، حیات ما انسانها هم جاودانه است، اما نه تنها در قالب انسانی، بلکه در قالب هایی که به تناوب در آنها شرکت خواهیم داشت تا خود نیز سهمی در این جاودانگی بر عهده داشته باشیم.
فراموش هم نکنیم که نماد حیات یا آن« خودآ» بی آن که نیازی به خدای موهوم و چشم انتظار دنیای خیالی دیگر او و بهشت و دوزخ و عمر جاودانه اش داشته باشد، پیشاپیش جاودانگی را به دارندگان حیات از جمله انسان هدیه کرده است. تمام آن مائدهایی را هم که خدا وعدۀ آن را در دنیای دیگر خود داده است، در همین دنیا برایشان فراهم کرده است. مائده هایی که به وضوح آنها را می بینند، حس می کنند و از آنها برخوردارند. در حالی که وعده های موهوم و نسیه ای که از جانب خدای پنداری داده شده است را هیچ انسان فهیمی نه عقلانی و نه عملی و نه ممکن می داند.
آنچه گفته شد شرح کوتاهی از خدای واقعی بود. آنچه را هم که در بارۀ خدای پنداری به استناد نقل قول تنی چند پیغمبر گفته شده نیز مشخص است. اینک قضاوت بر عهدۀ خود انسانها است که کدام یک را خدا بنامند و بشناسند.

نقل از کتاب « وصیت نامۀ خدا»

به مناسبت آغازسال دیگری از فعالیت گذرگاه – محمود صفریان

دی ۱۳۹۴

وقتی آمدیم یکی از دو، سه تا بودیم، در واقع تنها بودیم . یک ساقه ترد و بسیار کوچک، آنقدر کوچک که در اعتنای باد هم نبودیم. حس می کردیم که از بالای سرمان می وزد و  به ما که ریشه ی جان داری هم نداشتیم کاری نداشت، گویا اصلن به چشمش نمی آمدیم. همین شد که ماندیم.

کم و بیش و اندک اندک می آمدند، و ما نیز کم کم از تنهائی در می آمدیم…..تا وبلاگ که با ما نشاء شده بود از جا جهید و کورس برداشت و با خودش آبادانی آورد. باغش پر شد از ریا حین گوناگون و رنگارنگ. با زایش هر وبلاگ، یک قلم به دست ( و نه الزامن نویسنده ) پا پیش گذاشت و این یک طلیعه بود. و درد کم خوانندگی را که مشکل بنیانی آثار ادبی ما است مرهم شد. تازیانه ای شد بر رکود حوصله. هر وبلاگ حد اقل یک خواننده داشت، و آنگاه که از مرز هزاران گذشت، رو به تناوری آورد. و این خوشحال کننده بود ( و البته هست ). اما متاسفانه تعداد زیادی از آنها ( که نه فقط قلم به دست بلکه نویسندگانی به قاعده نیز بودند ) یا نیامده رفتند، یا درنگی چند بیشتر نداشتند، دولت مستعجل بودند….. و جایشان خالی است

ما پس از رونق الفبای بین المللی ( یونی کد )،  که خوانندگان  بیشتری را برای گذرگاه  به ارمغان آورد مرتب مورد سئوال بودیم،   می خواستند برای بقا مطالب متنوع گذرگاه آرشیو مرتب و منظم و قابل دسترسی راحتی داشته باشیم و چنین کردیم و حالا آرشیو  قابل دسترسی آسانی را داریم.  .

آرشیو گذرگا ه سرشار است ار: داستان – شعر– نقد – طنز و مقالات متعدد.
متاسفانه در این میان چفت و بست فیلترآمد و شد قوز دیگری، وگستره سر زمین مادری را نیز از ما گرقت.که البته پایدار نیست.  و کلید فیلتر شکن را در اختیار داریم و حالا، هر چند بزرگ و تنومند نشده ایم، اما دیگر به آن تردی و لرزانی هم نیستیم .

مائیم و بیش از صد هزاز خواستاری که هر ماه به سراغمان می آیند، هرچند ” نرم و آهسته “، از یکطرف، و از سوئی دیگر به زنجیر جهانی ( یونی کد ) پیوسته ایم، و ازین پس هم زبانی بیشتری خواهیم داشت.

گذرگا ه چون گذشته به شما تعلق دارد، چراغش را با ارسال آثار خود در هر زمینه ای که باشد روشن نگهدارید. تنومندش کنید تا بیشتر بماند.

نظریات خود را از ما دریغ نکنید. ما آینه خود نمی توانیم باشیم.

هگل می گوید

دی ۱۳۹۴

 در زیر هر وجب از خاک ایران مردی در خون خود خفته است تا از موجودیت این سرزمین پاسداری کند

شکنجه گری! – محمود صفریان

فروردین ۱۳۹۵

100_2251

شکنجه گری، یک شغل است؟
یعنی، یک شکنجه گر، همچون یک استخدام شده، می رود کار!؟ ولی مثلن بجای هر کار معقول دیگری، دست به کار شکنجه انسان می شود؟…شلاق می زند ( و مثل یک مکانیک که انواغ ابزار را دارد، او هم انواع شلاق را دارد، کابل، باریک و کلفت، چرمی، سیمی، الیافی، بافته و تافته!…)، دستبند قپانی به کار می برد؟ از آتش سیگار بهره می گیرد، کهنه کثیف به دهان شکنجه شونده فرو می کند که صدایش در نیاید، سرش را در چاه توالت فرو می برد ، پوتین به پا می کند و به سر و صورت و پهلو و کمر لگد کشنده می زند و… اگر بخواهد ( که اغلب هم می خواهد ) به او تجاوز می کند؟ و خسته که می شود مثل هر کارگر دیگری، موقتن دست ازکار! می کشد و می رود چای یا قهوه می خورد؟

خانه و زندگی، زن و بچه دارد؟ با آن ها سر سفره می نشیند و با لذت غذا می خورد؟ می گوید و می خندد؟
” جوک ” سرش می شود؟ پیش که بیاید می رقصد؟ گاه گاهی بعضی از اشعار یا ترانه ها را زمزمه می کند؟

برای شکنجه گری تجربه !! لازم است؟ از کجا و چگونه می شود کسب کرد؟
می گویند، یعنی چند سال پیش در نوشته ای تحقیقی خواندم که، آن ها را انتخاب می کنند ( لابد کسانی، ارگان هائی، دستگاه هائی، دولت هائی، و صاحبان منظور هائی! ….) و تحت انواع تحقیر ها قرار می دهند، به دفعات و به انحا مختلف به آن ها تجاوز می کنند. و با انواع فیلم های از پیش تنظیم و ساخته شده، و زمینه چینی ها، شستشوی مغزی می دهند. و درونشان را پر از عقده می کنند. و زندانی را بصورت طعمه برای آن ها در می آورند و در نهایت از آن ها موجوداتی تشنه انتقام و تلافی می سازند، هار، قسی، و بیرحم؟

به واقع شکنجه گران چه صیغه ای هستند؟ انسانند؟ پس چرا درنده خوئی دارند ( و می کنند )؟ حیوانند؟ پس چرا وقارو منش پاره ای از حیوانات را ندارند؟ برای پول شکنجه گر می شوند؟ برای چه مقدار پول؟ که با چنین پولی چه کنند؟ برای دفاع و حمایت از حکومت است؟ و این ها چاکران و مخلصان و ذوب شدگانند!؟ الگو و نمونه نتیجه داده قبلی، در طول تاریخ و در پهنه گیتی، کی و کجا بوده که این ها می خواهند جا پایش بگذارند؟

آیا موجوداتی روان پریش هستند و سادیسمی مزمن گریبانشان را در چنگ دارد؟ پس چرا سیستماتیک و با عقل و برنامه کامل، کار! خود را اجرا می کنند، و هر موقع که بخواهند….و در زمان های پس از شکنجه، بنظر می رسد که از تعادل روحی و روانی بر خور دارند…. عجب معمائی است.

شکنجه گران، گاه هیستریک می شوند، و همانند حیوانات وحشی تیر خورده، به طعمه بی دفاع و دست وچشم بسته خود حمله ور می گردند، و در حد از نفس افتادن، و خیس عرق شدن ( با قساوت کامل ) او را می زنند، می کوبند و له و لورده می کنند. چرا؟ انگیزه چیست؟ ما در هیچگونه ناپایداری عقلی ( انواع دیوانگی ها )، چنین مداومتی در عصیان های روحی که روز ها وشبهای فراوانی، بی وقفه و با حدت و شدت ادامه داشته باشد سراغ نداریم.

نگاه کنید به موارد بسیاری که در کتاب های متعدد خاطرات زندان، بیان شده و تشریحی که از خلق و خوی شکنجه گران شده است. و بنشینید پای صحبت بسیار بیشتری که شکنجه شده اند، ولی بیرون که آمده اند بهر دلیل خاطره ای منتشر نکرده اند.

به راستی این شکنجه گران،” چی ” یا ” کی ” هستند؟
در پاره ای از بر رسی هایم، گاه به این نظر یا فرضیه نیز بر خورد کرده ام که، موجودات ترسو، کم جربزه، خود کوچک بین، تو سری خورده و تحقیر شده، طعمه های کارخانه های ” مطلق سازی ” می شوند، تا به مجرد یافتن ” مفر ” عین چاه ” آرتیزین “فوران کنند.

به هر روی، حساب شکنجه گر از داستان ” مامور و معذور” جداست. با نظامی گری هم نمی خواند.در قالب اجرای دستور و انجام وظیفه هم نمی گنجد. این موجودات با حکم ( آوردن کلاه )، در تمام بر خورد های خود کلاه را با سر می آوردند.
گمان می شود که صحبت ” ژن “، تعداد ” کروموزوم “، و ساختار دگرگون شده ” DNA ” در میان باشد چون با معیار های متعارف جامعه شناسی جور در نمی آید.

“….هرچه می توانی محکم ببندش، دو دستش را در طرفین ولی پاهایش را چسبیده بهم . می خواهم از پشت گردن و کمرش بزنم تا کف پاهایش….آنقدر می زنم تا خون بالا بیاورد. یا بمیرد یا حرف بزند….”

“… گویا با نفر دومی که در اتاق بود حرف می زد، با کسی که دستورش را برای بستن من اجرا کرد.
من از ضربات مشت و لگد قبلی، جای سالم در بدنم نبود…..باید بیش از دو ساعت باشد که در این اتاق زیر دست و پای او هستم….رمق تکان خوردن، اعتراض و حتا حرف زدن هم نداشتم، و او هر کار که دلش می خواست، با ذره ذره بدن من می کرد….دیگر برایم توفیر نمی کرد که زنده بمانم یا بمیرم، و او اگر ازبیان کشتن من برای ترساندنم استفاده می کرد، تیرمؤثری نبود. من آنچه را که لازم بود ( و نه آنچه را که می دانستم ) به او گفته بودم، ولی او پی بها نه می گشت که بیشتر بزند. هرچه بیشتر هم اگر می گفتم دردی را دوا نمی کرد. فکر می کردم دلش می خواهد حرف دیگری نگویم تا زدن تمام نشود. داشت لذت می برد…او یک سادیست بود….می دیدم که از زدن من لذت می برد. خسته که می شد مرا به همان وصغیت رها می کرد، باز نشده و له شده بر روی تخت یا نیمکت چوبی، و می رفت برای استراحت!….”

همه شب های غم آبستن روز طرب است /// یوسفِ روز ز چاه شب یلدا آید – خسرو باقر پور

دی ۱۳۹۴

این نوشتار را پیشکش می کنم به رفیق دوران کودکی ام تا کنون. به چریک فدایی خلق محمود هاشمی (علیرضا) برادرِ بزرگترِعزیزترین رفیق و برادرم: بهروز هاشمی، که… به وحشیانه ترین شیوه به دست مزدورانِ بی همه چیزِ باند های سیاهِ جمهوری ی اسلامی در کرمانشاه (گروهِ شیت) قطعه قطعه شد. علیرضا اینک سوگوار شریکِ شریف زندگی اش “طاهره” است. طاهره که خواهر دلسوز من نیز بود. در این نوشته “امید” را پیشکشِ علیرضا و فرزندانش سیامک و بابک و سپیده کرده ام. عزیزانم: یلدا بر شما شادان شاد. طاهره شمایان را شاد می خواهد…
….
….
….
“امید” به راستی در جان و جهان ایرانیان شعله ای بوده است که در گذر زمان و زندگی و در عبور از مغاک های تاریکِ اندوه، روشنایی ی راه آنان شده است. اگر نبود این آتش همیشه شعله ور و فروزش های تابناک آن، چگونه این مردم می توانستند از مهلکه ی اهریمنانی عبور کنند که بار ها و بار ها در گذر بی ترحم زمان قصد نابودی فرهنگ و هویت این مردمان را داشته اند.
کیمیای “امید” اما شوق و ذوق به پایداری و ماندن را در جان های ایرانیان دم افزون کرده و عبور از گرداب های حایل را سبب شده است.
از سوی دیگر دشمنان این مردم به درستی منابع ملی ی “امید” را در جان ایران نشانه رفته اند و با آن خصومت ورزیده اند. آنان دریافته اند تا پیوند گسست ناپذیر همه ی مردمان ایران زمین با منابع شور آفرین و “امید” زای برخاسته از فرهنگ و اسطوره ها و تاریخ این مردم برقرار است، این مردم و تاریخ آنان نیز ماندگار و پا برجایند.
شاعر و متفکر جاودان یاد محمد مختاری در جستاری تاریخی، ایران را مکانی می داند که “فاضلاب های جهان” در آن سرازیر بوده اند! تاریخ ایران اما گواه است که این مردم بسیار بار ها به بر آلودگی های فرهنگی و قبیله ای مهاجمان فایق آمده اند.
و هوشنگ جان ابتهاج (ه. ا. سایه) چه خوش قصه ی شب یلدا را سروده است:
چند این شب و خاموشی؟ وقت است که برخیزم
وین آتش خنداشمارهن را با صبح برانگیزم
گر سوختنم باید، افروختنم باید
ای عشق بزن در من، کز شعله نپرهیزم
صد دشت شقایق چشم، در خون دلم دارم
تا خود به کجا آخر، با خاک در آمیزم
چون کوه نشستم من، با تاب و تب پنهان
صد زلزله برخیزد، آنگاه که برخیزم
برخیزم و بگشایم، بند از دل پُرآتش
وین سیل گدازان را، از سینه فرو ریزم
چون گریه گلو گیرد، از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افروزد، در صاعقه آویزم
ای سایه! سحر خیزان دلواپس خورشیدند
زندان شب یلدا، بگشایم و بگریزم
تاریخ ایران شاهد است هر اهریمنی که قصد پف کردن چراغ هویت و فرهنگ این مرز و بوم را داشته است ریشش سوخته است و خود به ناگزیر واژه ی تسلیم را در برابر ژرفای فرهنگی ایرانی به زبان آورده است. سخن از ازمنه ی دور نمی گوییم، همین فرهنگ سوزان حاکم کنونی را که بر مرز و بوم ایرانی ی مان فرمان می رانند بنگرید، تا به روشنی ببینید تمامی ی تلاش های فرهنگ ستیزانه ی آنان برای محو و اضمحلال هویت فرهنگی ایرانی شکست خورده است. نسل های کنونی ی ما تلاش های عبث و شکست خورده ی حاکمان کنونی را که کمر به نابودی ی “امید” های ملی ایرانیان چون “نوروز” ، “چهارشنبه سوری” ، “مهرگان” و “یلدا” بسته بودند، و در برابر پایداری ایرانیان و پاسداشت آنان از سنت های فرهنگی شان سپر افکندند، فراموش نمی کنند.
یکی از این سنن گرامی که پیوندی اسطوره ای و عمیق با هویت ایرانیان دارد، برافروختن آتش “امید” در دل طولانی ترین و سیاه ترین شب سال است! شبی که فردایش و صبح روشنش مهر یا میترا دوباره زاده می شود. این شب طولانی ترین شب سال است. زمان تاریکی در شب یلدا پانزده ساعت و پنجاه و چهار دقیقه است. در شب یلدا آفتاب در برج جدی تحویل می شود.
یلدا واژه ای است سریانی که به معنای زایش و به عرصه در آمدن است. در عربی این واژه معادلی چونان “میلاد” دارد و در زبان رومی نیز نوئل و ناتالیس خوانده می شود که به معنای زایش و تولد است.
تولد میترا یا مهر تا چند صد سال پس از ظهور مسیحیت نیز در اروپا گرامی داشته می شد. میتراییان اروپا نیز زایش میترا یا مهر را به شادخواری و شادی می نشستند و آسمان و زمین را نور افشان می کردند. در اواسط قرن چهارم میلادی کلیسا که توان به نسیان سپردن این مراسم و فرهنگ را در اذهان مردم نداشت، آن را به زایش مسیح نسبت داد که با روز بیست و پنجم ماه میلادی ی دسامبر برابر شد. علت این اختلاف چهار روزه با مراسم “یلدا” به علت در نظر گرفتن و نگرفتن سال های کبیسه است. در ایران اما در این شب دراز و دیجور در مراسمی که “یلدا”یش نام نهاده اند، ایرانیان گرد هم می آمدند و اینک نیز ملیون ها تن از آنان گرد هم می آیند تا تسمه از گرده ی دیو تاریکی و پلیدی برکشند. شادخوارانه و سرخوشانه تیغ امید را بر پهلوی سیاهی می نهند و الهه ی روشنایی را از دل پلیدی بیرون می کشند. تولد “میترا” را که مهر نیز هست به شادمانی تا سپیده دمان به انتظار می نشینند.
در میتولوژی ی ایرانی، شب سمبل اهریمن است و دیر پایی و بلندی شب در یلدا، نحس و بد شگون است. میتولوژی ایرانی بر این باور است که تهاجم سرنوشت ساز اهریمن بر میترا یا مهر در این شب صورت می گیرد. میترا الهه ی دوستی و روشنایی و محبت و صفای روان است و هرگز مباد در این نبرد تنها بماند، پس باید شب را به یاد و نام مهر متبرک کرد و نوشید و روشن شد! و نور امید را در دلها فروزاند و صبح سپید را چشم به راه نشست.
یلدا جشن امید است و جشن پیروزی ی نور بر ظلمت. ایرانیان در این شب گرد هم می آیند تا گل های دوستی و محبت بشکفند و دلها به نوری در پایان شب دیجور روشن گردد، ترس و جبن از روان آدمی برود و دست سپید نیکویی به همیشه ی عمر گشوده گردد، تا لب تنور و شب سمور نیز بگذرد!
در این شب ایرانیان بر پایه ی یک باور کهن در منزل بزرگان خاندان گرد هم می آیند. در شب یلدا از میهمانان با تنقلات چونان برگه ی قیصی جات و توت خشک و نیز هندوانه و خربزه و انار پذیرایی می گردد. علت آن نیز در اعتقادات میترایی نهفته است، چون این خوردنی ها برای عمل آمدن نیاز فراوانی به نور خورشید دارند! در دل تاریک ترین و طولانی ترین شب سال خوردنی ها و آشامیدنی ها نیز جان خود را از نور و مهر گرفته اند.
در این شب پیران و خردمندان با نقل حکایات و تمثیل در گوش جان جوانان، حکایت نور می گویند و امید. حکایت رزم و رنج و راز زیستن در گزش زهر آلود زمهریری که پاد زهر آن امید باید باشد. حکایت های شب یلدا حکایت نبرد نیک و بد است و خیر و شر و روشن کردن چراغ دل به نور امید.
در بنیان های اسطوره ای انسان ایرانی تقابلی ازلی – ابدی و جاودانی نمودی نمایان دارد. بر این بنیان، این تقابل میان خیر و شر و نیکی و بدی و اهورا و اهریمن جاری است. در این میان شب یلدا نشانگر تقابل هستی شناسانه ی سترونی و سرما و پژمردگی و مرگ با نور و گرما، باروری و سبزی و سرانجام زندگی است. تمامی ی این عناصر نیکو در ایزد مهر یا میترا چهره نمایی می کند. در این میتولوژی سال به دو فصل تقسیم شده است. فصل گرما و فصل سرما، که بهار و زمستان نامیده می شده است. ایرانیان آغاز “سال” را با فصل سرما برابر می دانستند. این مفهوم را می توان در واژه ی “سال” نیز بر رسید، که با واژه ی سرد هم ریشه است. این میتولوژی بر این باور است که ایزد مهر یا میترا در آغاز فصل سرما یعنی در “مهرگان” به دست دیو سرما جان می بازد، و مهرگان نیز آیینی است جهت بزرگداشت خدای کشته شده (مهر). در این زمان خورشید(مهر) که نشانه ی زندگی و گرما و نشاط است در آسمان کمتر می پاید. روزگاران کوتاه می شوند و شب دستی دراز می یابد.
در شب یلدا مهر دوباره زاده می شود و در نبردی سهمگین بر دیو سرما و سیاهی چیره می گردد.
در پژوهشی بسیار گرانقدر از گرامی یاد استاد دکتر مهرداد بهار می خوانیم که ریشه های اسطوره شناسی ی مهر، به اقوام ساکن در آسیای غربی می رسد. ایزد مهر بر اساس متن های اوستا، ایزدی است دارای مراتع و چراگاه های بسیار فراخ. ایزد مهر قبل از بر آمدن خورشید، ایستاده بر ارابه ای با اسبانی سفید و زیبا، آشکار می شود نوید چیرگی ی روشنایی ی زندگی را بر تاریکنای فسردگی و مرگ می دهد. از این رو با پرتو خورشید همبستگی ی نزدیک داشته است. با سیر تحول اساطیری ی ایرانی، مهر جایگاه ویژه ای در میتولوژی ی ایرانی یافت و آیینی ویژه ی این ایزد در ایران پا به عرصه ی وجود گذاشت. این آیین (میتراییسم) در دوران اشکانیان و ساسانیان به رشدی چشمگیر دست یافت. سپس توسط دریانوردان اروپایی و مغان آسیای صغیر به روم راه یافت. این آیین در طول سه دهه رشد و گستردگی چشمگیری یافت و مهرابه ها (محراب) و مهرکده هایی ویژه ی آن ساخته شد. آیین ها و اساطیر و اعتقادات میترایی در گذر زمان تاثیرات ژرف و شگرفی بر آیین مسیحیت نهاد. چنان که پیشانه نوشته شد شورای کلیسایی روز تولد مهر را با تولد عیسی برابر گرفت.
چنان که پیشتر آمد از درون و از دل مرگ و سیاهی و اوج تاخت و تاز سرما یعنی شب یلدا، خورشید زندگی و بی مرگی از دل تاریکی زاده می شود و از فردای آن، درنگ خورشید در آسمان فلک مانایی ی بیشتری می یابد.
بر بنیان اساطیر میترایی، مهر در شبی سرد و زمستانی (یلدا) از درخت سرو که نماد سر سبزی دائمی و جاودانگی است زاده می شود. این نماد هم اکنون نیز نماد زایش مسیح در نزد مسیحیان نیز هست. مهر زاده می شود در حالی که در دستی مشعل و در دستی دیگر خنجری دارد. زایش او را چوپانان گواهی می دهند تا بر پیوند او با سبزی و چراگاه های سر سبز صحه بگذارند. سپس مهر به شکار گاو می رود، با فروبردن خنجر بر گلوی گاو آفرینش آغاز می شود. از خون و گوشت و سرگین گاو گیاهان و جانوران پدید می آیند. آنگاه مهر بزمی در غاری بر پا می دارد و از پی سیر شدن از گوشت گاو، به آسمان فراز می گردد.
برخی از اسطوره شناسان بر این معنا تاکید دارند که اساطیر راوی ی آغاز آفرینش اند و انسان اسطوره ای با باز بینی و انجام آن در مراسم و مناسک، آن خاطره ی اساطیری را در امر آفرینش در ذهن خویشتن زنده نگاه داشته و باز آفرینی می کند و از این طریق به زندگی ی خویش معنا می بخشد. انسان ایرانی نیز در شب یلدا با یاد آوری و انجام کردار های روشن گرای آیینی و اسطوره ای، رود زندگی و امید و آفرینش را بر زمین هستی و زندگانی ی میرای خویش جاری می سازد تا به جاودانگی و مانایی دست یازد.
به دیگر سخن، نگاه انسان ایرانی به مراسم آیینی و اسطوره ای خویش چون نوروز، مهرگان، آبانگان، سده و یلدا، دارای درون مایه و ساختار دیدگاهی ی یکسانی است. این باور، باور به خرمی و عدالت، غلبه ی خیر بر شر، صفای روان، زایش نیکویی و مرگ زمستان و تاریکی است. دل تپنده ی تمامی ی این عناصر انسانی “امید” است. شب یلدا شبی است که “امید” سردی آن را گرما می بخشد و تاریکی ی آن را با گرمای خویش می زداید.

از فیس بوک خانم لیلا صادقی

دی ۱۳۹۴

امروز رستا اولین تئاتر زندگی اش را تجربه کرد و من نیز اولین تئاتر کودک را با نگاه مادرانه … و به این فکر کردم که ای کاش وزارت فرهنگ بجای قیچی کاری آثار و مجبور کردن یک روباه به پوشیدن مانتو به علت زن بودن بازیگر و منع حیوانات قصه کودکانه از رقص های کودکانه و بسیار منع های مخل دیگر به فکر ساختن نسل آینده بود. کاش بجای پرورش بررس هایی که به زیر و روی بازیگران چشم می دوزند، از تخصص چند روانشناس کودک استفاده می شد، نه به منظور خط خطی کردن اثر، بلکه پرورش نسلی با سلامت روانی و رشد مهارت های فکری که قادر به ساختن مملکتش باشد و افسوس که احساس کردم تئاتر کودک راهی ناامیدکننده را می پیماید

نمایش

از سخنرانی هائی که در ۲۴ آبان ماه روز کتاب ایراد شده است

دی ۱۳۹۴

از متن یک سخنرانی در روز ۲۴ آبان ماه روز کتابخوانی
هرچه بیشتر کتاب بخوانیم و شعرها و داستان ها را حفظ کنیم. مغز ما بیشتر کار و تمرین می کند و حافظه ما قوی تر می شود. برای همین است که می گویند کتاب خوانی یک عادت خوب است و بچه ها باید هرچه بیشتر به خواندن کتاب عادت کنند.
۲۴ آبان ماه، روز کتاب و کتاب خوانی است، روزی که در آن بر فایده ورزش مغز تاکید می شود. باید از امروز تصمیم بگیریم بیشتر کتاب بخوانیم

اهمیت کتاب و کتاب خوانی:دکتر محسن بهشت
در تقویم ما ایرانیان روز چهارشنبه ۲۴ آبان ماه روز کتاب و کتاب خوانی است. دقت کرده اید جدیداً مردم ما چقدرمیزان خواندن ومطالعه کتاب برایشان مشکل شده است.عجیب است که آنها ساعتها وقت صرف ” چت ” و…. می کنند ولی روزی چند ساعت وقت خود را صرف مطالعه نمی کنیم. راستی آخرین باری که پول کتاب داده اید کی بوده است؟ آیا آن کتاب را خواندید یا نه؟ شاید هم گذری سطحی به آن انداختید و درگوشه اتاقتان رهایش کردید. خیلی جالب است ! به فلانی می گویم که کتاب را خواندید؟ مِن مِن می کند و می گوید وقت نکردم . اما می بینم ساعت ها با دوستانش راجب ماجراهای آنجلینا جولی و براد پیت و اینکه بالاخره به سر بچه هایی که قبول کردند چه آمد ، سیر تحولی بازی های اخیر با شگاه های اروپا و تیم ها ی لیگ برترایران ، ماجرای خرید ماشین ۴۰ میلیون تومانی همکارش که سوار می شود و پوزش را می یاد حرف می زند. ولی اگر از او بپرسید، از مثنوی و مولانا، حافظ ، رودکی و فردوسی چند بیت بخوان، می گوید ما که ادیب نیستیم. عجیب تر اینکه یخچال های خانه اش روز بروز بزرکتر ولی کتابخانه منزلش روز بروز کوچکتر می شود. یخچال خانه او پر از خوراکی های مختلف هی پر و خالی می شود و بسیاری از خوراکی ها بدور ریخته می شود، اما کتابخانه اش هر روز خالی و خالی تر، آری درد بنده این است. آیا این درست است که خانواده تان تمام سریال های تلویزیونی را مو به مو حفظ باشد، ولی مقدار کمی از وقت شان را صرف مطالعه و خواندن شرح حال بزرگان و اندیشمندان نکنند.واقعاً اشکال کار کجاست؟ اینکه خود ما علاقه ای به مطالعه نشان نداده ایم تا فرزند و همسر ما نیز علاقه مند شود ؟ یا اینکه کتاب های جدید جذابیتی برای خواننده ندارند؟ به نظر شما مشکل کجاست؟ خواهش می کنم بیایید مشکل را با هم برسی کنیم و ببینیم ضعف ما درچیست؟ اما این را باور داشته باشید که براستی جامعه وقتى فرزانگى و سعادت مى‏یابد که مطالعه آدم ها، ” کار روزانه شان باشد ” کتاب میراثی ماندگار، پدیده ای شکوهمند و با ارزش و عنصری رشد آفرین و روشنگر در پهنه زندگانی بشر است. نقش برجسته، والا ، حساس و سازنده کتاب در پویشهای تکامل آفرین فردی و اجتماعی، ناشی از گستردگی روح ارزش دانش و بینش و ابهت و اهمیت فرهنگ مکتوب در تاریخ بشری است و به راستی سزاوار نیست که چنین عنصرهایی را به دست فراموشی یا کم توجهی بسپاریم. کتاب، دروازه‏ای به سوی جهان گسترده‏ی دانش و معرفت است و کتاب خوب، یکی از بهترین ابزارهای کمال بشری است…. کسی که با این دنیای زیبا و زندگی‏بخش، دنیای کتاب، ارتباط ندارد، بی‏شک از مهم‏ترین دست آورد انسانی و نیز از بیشترین معارف الهی و بشری محروم است.

نعیمه دوستدار: در زندان برای نوار بهداشتی التماس می‌کردیم – منصوره فراهانی

دی ۱۳۹۴

naeimeh_doustdar (1)

نعیمه دوستدار، روزنامه‌نگار است. او در دی ماه سال ۸۸ بدون هیچ مشکلی از مرز هوایی ایران عبور کرد و سوار هواپیما شد که برای همکاری با رادیو فردا از ایران خارج شود، اما در حالی‌که هواپیما در حال آماده شدن برای پرواز بود، مأموران او را از هواپیما پیاده و بازجویی کردند.

این روزنامه‌نگار ایرانی می‌گوید: «موضوع ممنوع‌الخروجی و پیاده کردن من از هواپیما در حالی که مسافران دیگر مرا نگاه می‌کردند، بدترین اتفاقی بود که برایم افتاده است. نمی‌دانم مسافرهای دیگر در مورد من چه فکری کردند. لابد پیش خودشان فکر می‌کردند یک مجرم هستم یا قاتل.. »

بلاتکلیفی و ترس

نعیمه بعد از گذشت چندین سال هنوز از ترس فرودگاه رهایی پیدا نکرده است. او که اکنون در سوئد زندگی می‌کند، می‌گوید: «هر بار که وارد فرودگاهی می‌شوم، این حس ترس برای من تداعی می‌شود. هر لحظه فکر می‌کنم که ممکن است کسی مانع سفرم شود. در برخورد با ماموران فرودگاه همیشه دچار اضطرابم گرچه می‌دانم خطایی نکرده‌ام. حتی هنوز هم گاهی خواب می‌بینم که به ایران رفته‌ام و برای خروج مشکل پیدا کرده‌ایم، یا خواب می بینم پاسپورتم را از من گرفته‌اند و به من اجازه خروج نمی‌دهند. شب‌هایی که این خواب‌ها به سراغم می‌آیند، دچار اضطراب شدید می‌شوم و روز بعدی را نیز خیلی بد می‌گذارنم.»

اما نعیمه بعد از پیاده شدن از هواپیما، بلافاصله بازداشت نشد. او چند هفته بلاتکلیف بود. می‌گوید: «این دو- سه هفته خیلی برای من سخت گذشت. حس ناشناخته‌ای را تجربه کردم. نمی‌دانستم چه زمانی و چگونه بازداشت می‌شوم. ذهنم سخت با این موضوع درگیر شده بود.»

او می‌گوید: «از این فرصت استفاده کردم و مقالات زیادی در مورد اینکه با بازجوها چطور برخورد کنی و چطوری خودت را آماده کنی خواندم، ولی با این‌حال، نمی‌شود گفت که کاملاً آماده بودم. آنجا همه چیز باز هم ناشناخته و ترسناک به نظر می‌رسید.»

بعد از آنکه نعیمه را از هواپیما پیاده کردند، نوبت تفتیش و بازجویی رسید: «مرا به بهانه‌ای واهی و اتهامی دروغ به دادگاه انقلاب کشاندند و آنجا دستگیرم کردند. بعد برای بازرسی منزل، به خانه رفتند. بازرسی همراه با توهین و تحقیر اعضای خانواده‌ام بود و سرانجام مرا با چشم‌های بسته به اوین بردند. بعدها متوجه شدم که همان روز و همزمان با دستگیری من تعداد دیگری از روزنامه‌نگاران در یک پروژه مشترک از سوی وزارت اطلاعات ایران دستگیرشده‌اند.»

احساس قوت و فترت

پس از بازداشت احساست متناقضی در او شکل گرفت: احساس قوت از یک سو و احساس ضعف و فترت از سویی دیگر: «از یک طرف احساس می کردم به شدت قوی شده‌ام، ولی همزمان احساس ضعف و ترس شدید داشتم. وقتی مرا بازداشت کردند و به سلول بردند، حس کردم قوی هستم و این مرحله‌ای است که باید بپذیرم، اما وقتی که تهدیدم می‌کردند با با خشونت با من رفتار می‌کردند، احساس ضعف می‌کردم که همین احساس درماندگی از نظر روحی هم آسیب‌های زیادی به من وارد کرد.»

بی‌خوابی و تپش قلب یکی از همین آسیب‌هاست:

«بی‌خوابی برایم عذاب‌آور بود، نمی‌توانستم بخوابم تا زمان را که در سلول بسیار کند می‌گذشت درک نکنم. هر ثانیه برایم مثل هزار سال می‌گذشت. چندین بار به بهداری اوین مراجعه کردم. آنها به من دارویی دادند که خیلی قوی بود و با مصرف این دارو به من حالت نیمه‌بیهوشی دست می داد، به طوری که نمی‌توانستم روی پاهایم بایستم. و تمام روز بیهوش می‌ماندم. بالاخره با اعتراض خودم و هم‌سلولی‌ها، دارو را قطع کردند و داروی سبک‌تری دادند.»

نعیمه می‌گوید: «برخورد بازجوها همیشه همراه با تهدید و خشونت بود. آن‌ها معمولاً نقاط ضعف زندانی را پیدا می‌کنند و از آن به راحتی بر ضد او استفاده می‌کنند. در آن زمان من خیلی نگران همسرم بودم، چرا که هفته‌های آخر خدمت سربازی‌اش را می‌گذراند. مدام تهدید می‌کردند که همسرم را بازداشت می‌کنند. نزدیک دو هفته بود که از مادرم بی‌خبر بودم. به آن‌ها التماس می‌کردم که بگذارند با مادرم تماس بگیرم، اما ممکن نبود.»

بی‌اعتمادی پس از آزادی

بعد از آزادی از زندان هم، گاهی همچنان وحشت از بازجویی وجود دارد: «یک‌بار ساعت ۱۲ نیمه‌شب تلفن خانه زنگ خورد. نمی‌توانستم تلفن را جواب دهم. یکی از اعضای خانواده‌ام جواب داد. زنگ زده بودند که بگویند برای تحویل وسایلم به اوین بروم. نمی‌توانستم به آن‌ها اعتماد کنم، می‌گفتم دروغ می‌گویند، فکر می‌کردم دروغ می‌گویند، همانطور که با دروغ مرا به دادگاه انقلاب کشاندند و بازداشت کردند. این تماس‌های گاه و بیگاه مرتب تکرار می‌شد و امنیت روانی‌ام را به‌هم می‌ریخت.»

ترس و بی‌اعتمادی به تدریج گسترده‌تر می‌شود و ممکن است به زودی به همه شئون زندگی گسترش پیدا کند:

«دچار بی‌اعتمادی شده بودم، احساس می‌کردم، در اطرافم همه مأمور اطلاعات هستند، اگر از کوچه‌ای رد می‌شدم و فردی در ماشین نشسته بود، دچار وحشت می‌شدم. حتی زمانی که در خانه خودم تلویزیون بی بی سی را نگاه می‌کردم، تصور می‌کردم که دوربینی کار گذاشته شده و مرا در خانه خودم زیر نظر دارند. هر بار که از خانه بیرون می‌رفتم، فکر می‌کردم کسی به خانه ما می‌آید و دستگاه شنود کار می‌گذارد. برخی اوقات به دوستان نزدیکم هم مشکوک می‌شدم.»

این ترس‌ها به دلیل اطلاعات بسیار شخصی و محرمانه‌ای بوده که بازجوها در حین بازجویی درباره زندگی گذشته او می‌دادند و از آنها خبر داشتند.

نیازهای روزانه و درماندگی

می‌گوید: «یکی از چیزهایی که خیلی از نظر روانی من را اذیت کرد و آثارش هنوز به جای مانده، این بود که نمی‌توانستم نیازهای اولیه خودم از جمله مواد غذایی و لباس را در زندان برآورده کنم. تعداد بازداشتی‌ها در آن سال زیاد بود. آن ها نمی توانستند امکانات اولیه را برای زندانیان تأمین کنند، مثلاً اگر به همه زندانی‌ها باید سه پتو یکی برای زیر،یکی برای رو و یکی برای بالش و یک دست لباس می‌دادند، برای من اینگونه نبود. به من به جز مسواک و خمیر دندان و حوله، چیزی دیگری نرسید. زمانی که بازداشت شدم یک پالتو داشتم و لباس و شلوار جین به تن داشتم که و با این لباس‌ها پنج هفته بازداشت را سپری کردم.»

نعیمه می گوید: «زمانی که پریود شدم، باید به آن‌ها التماس می‌کردم که به من نوار بهداشتی بدهند. در مورد بقیه زندانی‌ها هم همین‌طور بود. آنها از ما پول می‌خواستند، ما که در زندان پول نداشتیم، بعد با کلی التماس با تأخیر نوار بهداشتی به تعداد محدود می‌آورند. من در تمام مدت بازداشت، لباس زیر و لباس اضافه نداشتم. مجبور بودم لباسم را بشویم و جایی نبود که آن‌ها را خشک کنم. برای همین لباس‌های خیس را تنم می‌‌کردم. هنوز هم وقتی حمام می‌روم این حس‌ها برای من زنده می‌شود. هم خوشحالم که می‌توانم خودم را خشک کنم و مجبور نیستم لباس خیس به تن کنم و هم از تکرار این خاطرات ناراحت می‌شوم.»

پس از خروج از کشور و گذراندن دوره‌های مشاوره، حس اعتماد و اطمینان به اطرافیان دوباره در او زنده شده است: «تا زمانی که در ایران بودم نمی‌توانستم به کسی اعتماد کنم، نه تنها به این دلیل که فکر می‌کردم آن ها کارهای من را گزارش می دهند، بلکه نگران بودم اگر دیگران به خاطر من بازداشت شوند، چه خواهد شد. این مهم‌ترین نگرانی من بود.»

نوعی مناجات – امیر هوشنگ برزگر

دی ۱۳۹۴

ای آنکه می گویند می توانی….کاش می توانست

مشکلات- درگیری ها- و کمبود هایمان را بیاوری در سطح همانی که مردم سایر کشور ها با آن درگیرهستند، و جریمه تولد در کشورمان را نداشته باشیم
کاری بکنی، که بغض فریاد گلویمان را نفشارد، و ما را به سوی خفقان نکشاند

کاری بکنی، که همچون مردمان آزاده از حد اقل امنیت زندگی بر خوردار شویم

ما را از زیر سیطره بختک سیاه قیم و آقا بالا سر نجات دهی

آن همه ثروت را از چنگال انگشت شمار بیرون بیاوری و برای حد اقل رفاه در عروق جامعه جاری کنی

کاری بکنی، که بتوانیم، بی نگاه خیره داروغه، بی نگرانی از ” گشت ” و بی ترس از مامور، راه برویم، کار بکنیم، حرف بزنیم، بنویسیم
بخندیم، و تفریح داشته باشیم

اعصاب ها را آرامش بدهی، روابط را بر پایه احترام متقابل استوار کنی، و خشونت را که دارد جامعه ما را در غرقاب خود فرو می برد،ریشه کن کنی

گرانی کمر شکن، بیکاری گسترده، اعتیاد ریشه سوز، و فحشا روز افزون را، چاره ساز باشی

می دانی که ما، مستوجب این همه فشار، این همه زور، این همه پیگرد، و این همه نگرانی نیستیم. ما می توانیم و باید آزاد و با اختیار باشیم…..کاش می دانستیم که می توانیم، کاش خود باور می شدیم.

نگاهی به سبک و سیاق نوشته های محمود صفریان – سارا اکبریان

دی ۱۳۹۴

با توجه به تقریبن اکثر نوشته های این نویسنده، خواننده متوجه می شود که همه ی آنها از دهان راوی اول شخص مفرد بیان می شود. در حقیقت این خودش است ، خود نویسنده است که دارد قصه ها را تعریف می کند. البته نشانکر این واقعیت هم هست که داستان ها فقط تخیلی نیستند و در تار و پود آن ها واقعیاتی سرک می کشند. و چنین که هست خواننده گاه خودش را در آن ها می یابد.
بنظر من بیانگر یا راویتگر هر داستانی مهم نیست، خواه راوی عقل کل باشد خواه اول یا سوم شخص، مهم نثر و بیان داستان است و مهم روانی و قابل فهم خواننده بودن است.
موضوع داستان ” سوژه ” می تواند تاثیری بنیانی داشته باشد، و بنظر من موضوع داستان های آقای صفریان تمامن گوشه هائی از زندگی های ماست و هر کدام بشکلی نمایشگر رخدادهائی است که جاری است.
من وقتی داستانی از او را می خوانم تصور می کنم در جائی با گروهی نشسته ایم و او دارد داستانی از زندگی خودش را برایمان می خواند. و چون خودش می خواند بهتر آهنگین بودن نثرش را درک و دریافت می کنم.
داستان های او ارتباطی به اینکه داستان های در تبعید هستند یا جان مایه ای از درون دارند، ندارد چون تقریبن همه ی آنها گوشه هائی از رویداد های درون جامعه ما هستند. در اینصورت فرق نمی کند که محل نگارششان کجای دنیا بوده است.
من وقتی داستان ” پیوک ” را می خوانم خودم را در ” بندرعباس ” در جنوب کشورمان می یابم به قریه ” دارَک ” می روم و با مصائبشان آشنا می شوم، و هرگز بر این موضوع دقت ندارم که راوی این ماجرا کیست و در کدامین محل جغرافیائی نگارش شده است. اما وقتی راوی به تعبیری خود نویسنده است بیشتر داستان برایم ملموس می شود.
می توانید امتحان کنید شما هم ” پیوک ” را بخوانید تا بهتر متوجه شوید که گویا کسی دارد آن را برای شما می خواند ، کسی که خودش در آنجا حضور داشته است.
خواندن ماجرای جوان هائی که در روایت ” قصه ی کوچ ” تعریف می شود این حس را ایجاد می کند که کاش یکی از آن ها بودی و یا تصور میکنی که یکی از آن ها هستی و این نیست جز روانی توصیف و اینکه ” سخن کز دل بر آید لاجرم بر دل نشیند. ” و چون بسیاری از داستان های دیگر، یک نظاره گر خارج از گود نیستی و بد تر، انتظار نمی کشی که هرچه زودتر تمام شود و نقطه پایان بخورد.
وقتی که راوی خودِ نویسنده باشد در حقیقت تو داریی با علاقه به داستان خودت گوش فرا می دهی.

پیرو نظر من نویسنده خود در رمان ” شام با کارولین ” می گوید:
” من محمود هستم و خوشحالم که با شما آشنا می شوم …”
و می رساند که:
” رمان حاضر، یعنی رمان شام با کارولین، حاصل نشست های متعدد ( نویسنده = محمود ) با دوستی است که این کتاب داستان زندگی اوست ”
وقتی کتابی این همه واضح می گوید که حاصل نشست نویسنده است با صاحب داستان، خواننده را مشتاق می کند تا دریابد که ماجرا چیست، و خب به دل می نشیند. بی تردید این کتاب نمی تواند اثر گذار نباشد
من نمی دانم چنین روش و سبک نگارشی می تواند مورد پسند صاحبنطران باشد؟ ولی برای نویسنده ای که داستان می نویسد، و قرار است که داستان هایش خوانده شود ” چرا که اصولن هر داستانی برای خواندن نوشته می شود ” و چه بهتر است که خواننده هم بتواند آن را بی درد سر و بدون مشکل بخواند، چنین روایتگری می تواند دلنشین و مقبول باشد و چنین سوژه هائی می تواند مورد پسند واقع شود.؟

رادیو- ابوالفضل سپاسی

دی ۱۳۹۴

نسل من از گذرگاههائی عبور کرده است ،که مثل امروز تکنولوژی بسرعت برق حرکت نمیکرد . من فکرمیکنم گاهی باید به پشت سر نگاه کرد، ویادمانها را باید نگاشت تا در کویر زمان گم نشود.
یکی از پدیده های مدرنی که در دوران کودکی با آن آشنا شدم باطری بود، همین باتری های قلمی امروزی ولی در بزرکترین سایزش که استوانه ای شکل بود و ابتدا بدون هیچ نشانی مثل یک قوطی حلبی کوچک، ولی خیلی زود با یک پوششی، زرد وآبی رنگ وبا آرمی به زبان فارسی وانگلیسی بنام ” ری ـ او ـ واک” به بازار ایران راه یافت.ناگفته نماندکه سالها گذشت تا باتری های قلمی آمد.ازاین باتری
که آن زمانها هم مثل کلمه طهران با ط (ت دسته دار) نوشته میشد در چراغ قوه ها ورادیوهای ترانزیستوری که تازه به بازار آمده بودند، استفاده میشد، این رادیوها ،با شش تا از آن باتری ها کار میکردند.
اندازه آن رادیو به شکل یک کتاب بزرگ بود ونامش “توشیبا” ،که در قسمت بالایش یک آنتن تاشو مثل آنتن اتومبیل های پیکان وجود داشت وبا دودکمه گردان درضلع کناریش کارمیکرد، به این رادیوها آنتن سر خود هم میگفتند، چرا که قبل از ظهور آنها رادیوهای بزرگ
“گراندیک” بود که با باتری های، تر، کار میکردند ومن شرح آنها را درداستان«در کوچه باغهای خاطره » قبلا داده ام.
رادیو”توشیبا” یک دسته بزرگ هم به اندازه طول قسمت فوقانی اش داشت. واین ازمزایای آن رادیو بود،که میتوانستی همه جا آنرا با خودت ببری، وپدرم روزهای جمعه که ما به صحرا یاهمان« پیک نیک» امروزیها میرفتیم ، آنرا با خودش میآورد.
من بعدها در نصف صفحه روزنامه وکمی بعد تر در تهران روی تابلوی های بزرگ در تقاطع خیابانها، تبلیغ رادیو “توشیبا” را با عکس وتفضیلات دیدم.
با این مقدمه طولانی میخواهم از یک برنامه رادیوئی که همچنان رد پایش در خاطره من بیادگارمانده است سخن بگویم.
برنامه « قصه های ظهرروز جمعه» یا با نام« بچه ها سلام» که روزهای جمعه ما را در کنار رادیو می نشاند.

«بچه ها سلام ، امروز میخواهم داستان پیرمرد آسیابانی رابرا تون
تعریف کنم که یک پسر داشت.»
این صدای گرم “صبحی” بود مردی که با کلامی شیرین ودلپذیرش ما کودکان آن روزگاران راساعتی سرگرم میکرد،وگاهی باقصه ای ناتمام تا جمعه ای دیگر در انتظار نگهمیداشت.
در نوشته ای در باره این مرد بزرگ آمده بود.
«صبحی روز های جمعه که میشد پیاده عصا زنان با کت وشلوار بلندش( آنروزها مردها کت های بلند می پوشیدند) وکولی باری از قصه هایش از باغ صبا راه می افتاد سه راه قصر را پشت سر میگذاشت وکمی بالاتر از عباس آباد خودش را به بی سیم میرساند تا برای بچه ها قصه بگوید».
بی سیم نام ایستگاه رادیو ایران بود ، بعدها که اداره و ایستگاه فرسنتده رادیو به میدان ارک انتقال یافت، نام بی سیم بر آن محله وایستگاه اتوبوس اش همچنان باقی ماند.
“صبحی” که قصه میگفت، ما بچه ها بازی را رها میکردیم ودور تادور رادیو می نشستیم ،سراپا گوش ، تا قصه آنروز را بشنویم،اگر یکی از بچه ها پارازیت می انداخت یا حرف اضافه ای میزد، بچه های دیگر با هیس هیس او را خاموش میکردند.
برنامه “قصه ها ی ظهر جمعه” همچنان باقی ماند وما بزرگ شدیم.
کتاب قصه های صبحی هم سالها بعد از مرگش انتشار یافت.
“صبحی” ازآن دسته انسانهائی بود که به بچه ها عشق می ورزید .
او در یکی از روزهای پائیز سال ۱۳۴۱براثر بیماری سرطان درگذشت.خبر مرگش را در روزنامه های آن زمان نوشتند.
بعداز درگذشت او مدتها برنامه اش پخش نشد، تا اینکه بزرگ مرد دیگری بنام “حمید عاملی” که از گویندگان با سابقه رادیو بود جایش را گرفت، وبا همان سبک وسیاق «بچه ها سلام » برنامه قصه های ظهر روز جمعه را گویا با نام «قصه ظهر روز تعطیل» ادامه داد. من گاهی بیاد ایام کودکی ،صدای اوراچندین بار در رادیوی اتومبیلم شنیدم .صدائی دلپذیر،گرم والبته جوانتراز صدای زنده یاد “صبحی”.
“حمید عاملی” هم متاسفانه بر اثر بیماری سرطان در سال ۱۳۸۶ ودر سنی کمتر از مرحوم “صبحی” درگذشت، با نوشته های زیبائی یاد گار آن برنامه ها، که از او بجا مانده است.
گویا بعد از فوت او برنامه «قصه ظهر روز تعطیل» هم به تعطیلی ابدی پیوست.
روان این دو بزرگ مرد، شاد باد که شادی آفرین کودکان بودند.
این نوشته اگر چه یادمانی ازدوران کودکی من بود ،اما یادی بود از دوانسان والامقام که با احترام به آنها، تقدیم به روانشان میکنم.

یادی از مجله سخن ، چه روزگاری داشتیم – محمود صفریان

دی ۱۳۹۴

خوش به حال آن ها که آن دوران را ندیده اند و چشم را در دنیای کنونی گشوده اند
مجله سخن به مدت ۳۵ سال انتشار گام هائی بلند و اساسی در خدمت به ادبیات ما برداشت و سر دبیر آن دکتر پرویز ناتل خانلری نویسنده ای ادیب، شاعری مسلط، و مفسر و منتقدی آگاه بود. و بسیاری از نامداران ادبیات ما با مجله سخن پا گرفتند.
چون در آن زمان برای دادن امتیاز نشریه بایستی سی سال تمام داشته باشی و دکتر ناتل خانلری برای کسب حق انتشار مجله سخن زیر سی سال بود در نتیجه مجله به صاحب امتیازی ذبیح الله صفا و سردبیری دکتر خانلری منتشر شد و پس از چند شماره که خانلری به سی سالگی رسید امتیاز به او منتقل گردید.
پس از انتقال صاحب امتیازی سخن به خانلری و خالی شدن پست سردبیری طی دوران های مختلف، سردبیری آن را تعدادی از فرهیختگان صاحب نام بعهده داشته اند و این نشان می دهد که مجله سخن چه جایگاه رفیعی داشته است. صاحب نام هائی چون:
رضا سید حسینی – تورج فرازمند – احسان یار شاطر- حسن هنرمندی – ایرج افشار – و چند نفری دیگر.
سخن به عنوان یک مجله ادبی و فرهنگی پیشرو و نوجو اعتبار و شهرت شایانی کسب کرد، که این همه به دو مناسبت بود: یکی روی آوردن به نشر شعر و داستان و نمایشنامه‌های نوی اروپایی، و ملل دیگر که پیش از آن در مجله‌های فارسی مرسوم، دیده نمی‌شد، و دیگر چاپ کردن نوشته‌ها و سروده‌های گروهی نویسنده تازه‌ نفس بود که پیش از آن آثارشان چندان در نشریات فارسی دیده نمی‌شد. درمجموع مجله سخن نقش به‌سزایی در جهت‌گیری ادبیات فارسی در دوره معاصر داشته است
بسیاری از نویسندگان و شعرای مشهورکارهایشان را در مجله سخن نشر داده اند که:
جلال آل احمد – محمد اسلامی ندوشن – بهرام صادقی – علی دهباشی – پرویز شهریاری – امیر حسین آریان پور – و…پاره ای از آن ها هستند.
دکتر پرویز ناتل خانلری گرداننده مجله سخن، خود درسال ۱۳۲۲ دانشنامه دکترای زبان و ادبیات فارسی را از دانشگاه تهران کسب کرد و تز دکترای خود را با عنوان ” تحول غزل در شعر فارسی ” زیر نظر و راهنمائی ملک الشعرا بهار به انجام رساند. و بعدن این تز با نام ” تحقیق انتقادی در عروض و قافیه و چگونگی تحول اوزان غزل فارسی ” به چاپ رسید، و تاثیر این داشته ها همراه با شخصیت بارزادبی که داشت در باروری هرچه بیشتر مجله سخن تاثری بی تردید داشت
روز انتشار هرماهه مجله سخن برای روشنفکران منتظر، یک واقعه بود چون ره آورد آن در تغذیه فکری آن ها تاثیری به سزا داشت… و کماکان مراجعه به دوره های آن که در کتاب خانه ها موجود است یک مرجع است

کتاب و کتابخوانی و تاثیرش در رشد جوامع با نگاهی به آمار – دکتر محمود صفریان

دی ۱۳۹۴

متن سخنرانی من در نشست دوستان در شهر اوکویل در روز ۱۲ دسامبر ۲۰۱۵

از دیدگاه من، مشکل بنیانی کمی فروش کتاب در کمبود خواننده است.

امروز کمی در مورد کتاب، و بخصوص کتاب‏خوانی و کم ‏بود آن که تاثیر منفی حیرت‏انگیزی بر رشد ادبیات ما دارد با اشاره به ارقام با شما درددل می‏کنم.
اجازه بدهید بگویم که بخصوص ادبیات ما، بخاطر کمی شوق خواندن، گرفتار “درد باریک” است و هر روز بیشتر تکیده می شود.
در برابر، کتاب و رغبت و میل چشمگیر خواندن در غرب هر روز پروارتر و سرحال‏تر می‏شود. و این بیماری ادبیات ما درمان نمی‏شود مگر بهر شکل عزیزان، روی‏کرد مناسبی به کتاب‏خوانی بیابند.
در حقیت هم درد و هم درمان از یک جا نشئت می‏گیرد.
به قول حافظ
” دردم از یار است و درمان نیز هم ”
صائب تبریزی شاعر بلند آوازه‏ی کلاسیک قرن یازدهم ما در بیتی زیبا می‏گوید:
” روزی که برف سرخ بیارد از آسمان
بخت سیاه اهل هنر سبز می ‏شود ”
و این سیاهی بخت هنرمندان، بخصوص نویسندگان و به ویژه داستان‏نویسان، آنگاه به سوی سبز شدن می‏رود که شوق خواندن در بین با سوادها گسترش لازم را بیابد.
چون برف سرخ که، هر گز نخواهد بارید، ولی می‏توان امیدوار بود که رغبت و میل به خواندن بتدریج به یک نیاز برای آبیاری روح و روان تبدیل شود، و کار باریدن برف سرخ را برای سبز کردن بخت اهل هنر به ارمغان بیاورد، کما اینکه سبزی بخت هنرمندان در غرب بدون باریدن برف سرخ حاصل شده است.
در اینجا، حتمن توجه داشته‏اید که در قطارهای مترو و بین‏شهری، در اتوبوس‏ها، در پروازهای هوائی، در اتاق‏های انتظار، در پارک‏ها، و به هنگام خواب، کتاب می‏خوانند. خواندن در این دیار بصورت یک نیاز درآمده است. و بهمین سبب کتابها با شمارگان بسیار بالا، صدهزار تا یک میلیون جلد چاپ می‏شود.
و اگر در این میان به قول معروف بزند و کتابی “بست سلر” بشود، یعنی توجه تعداد بیشتری خواننده را جلب کند، حکایتی دیگر خواهد شد.
بهتر است بدانید که هیچ ربطی بین ارقام فروش کتاب در غرب و کتابهای فارسی وجود ندارد.
چون در فرهنگ این‏ها خواندن کتاب نهادینه شده است.
برای درک و دریافت بیشتر نگاهی کوتاهی دارم به ارقام چاپ و خواندن کتاب در غرب و در ایران و یا بطور کلی کتاب هائی که به زبان فارسی نوشته می شود.

* کتاب رازداوینچی ” The Davinci code ” نوشته ” دن براون ” از بدو انتشار تا حالا ۸۰ میلیون فروش داشته است. ممنون می شوم چنانچه به ارقام توجه بیشتری داشت باشید
*ناتور دشت، نوشته دیوید سالینجرتا کنون ۶۵ میلیون فروش داشته است.
*کیمیا گر، نوشته پائولو کوئلیو نویسنده پرتقالی زبان اهل برزیل از بدو انتشارتا کنون ۶۵ میلیون فروش داشته است.
* لولیتا نوشته ولادیمیرناباکوف روسی الاصل که بعدن مقیم آمریکا شد از بدو انتشار تا کنون ۵۰ میلیون فروش داشته است.
البته من شخصن نظر خوبی به این کتاب که این همه فروش داشته است ندارم.
از کتاب های دیگری که حتا بیشتر فروش داشته اند مثل هری پاتر نوشته خانم جوان رولینگ که مجموع آنها نزدیک به ۱۵۰ میلیون جلد فروش داشته اند حرفی نمی گویم.

و حالا به وضع فروش کتاب در ایران توجه کنید.
متاسفانه اطلاع منظم و درستی از آمار فروش کتاب های فارسی نداریم جز از طریق نگاه به دفعاتی که تجدید چاپ شده اند که آن هم شور بختانه صداقتی را در خود ندارد. چون بعضی از ناشران برای ایجاد ترغیب دروغین در اعلام دفعات تجدید چاپ صادقانه رفتار نمی کنند.
با این همه بر پایه اطلاعای جسته گریخته می توانیم بگوئیم که این چند کتاب بیشترین دفعات تجدید چاپ را داشت اند.
بامداد خمار نوشته فتانه حاج سید جوادی
پریچهر نوشته مرتضا مؤب پور
چراغ ها را من خاموش می کنم نوشته زویا پیرزاد
جای خالی سلوچ نوشته محمود دولت آبادی
هم خونه نوشته مریم ریاحی
دالان بهشت نوشته نازی صفوی
کافه پیانو نوشته فرهاد جعفری…که به نشر چشمه پس فرستاده شد
و سری کتاب های زنده یاد فهیمه رحیمی
یکی بود یکی نبود نوشته جمال زاده
و به یقین هیچکدام در نهایت از بدو انتشار و با توجه به دفعات چاپ بیش از ۱۵۰ تا ۲۰۰ هزار جلد چاپ نشده اند.
و این ارقام نشان می دهد که چه فاصله زیادی با انتشار و استقبال مردم در غرب از کتاب داریم.
بد نیست به این آمار که گویای دیگری است از وضع تاسف بار خواندن کتاب در کشورمان دقت کنید.
امار بر پایه زمانی است که هر فرد در روز صرف خواندن می کند توجه کنید بسیار هوشدار دهنده است.
هر فرد ژاپنی در روز ۵۰ دقیقه مطالعه می کند
در فنلاند ۴۴ دقیقه
نروژ ۳۹ دقیقه
آلمان ۳۶ دقیقه
هلند ۳۱ دقیقه
سوئد ۳۱ دقیقه
لهستان ۲۵ دقیقه
انگلیس ۲۱ دقیقه
فرانسه و آمریکا هر یک ۲۰ دقیقه
بلغارستان ۱۵ دقیقه
….
ایران کمتر از ۲ دقیقه
و این دهان باز فاجعه را به خوبی می نماید
دو علت عمده چنین وضعی در ایران است.
یکی و مهمترینش این است که در غرب کودکان را از سطح کودکستان با خواندن آشنا می کنند. ولی در کشور ما در کلاس های ۴۰- ۵۰ نفری فرصت چنین کاری نیست، ضمن اینکه از بنیان در برنامه آموزش و پرورش نیز درنطر گرفته نشده است.
و علت دوم بیداد سانسور است که همیشه با ما بوده است و متاسفانه در هردو رژیم.
و حالا چنان است که باور کردنی نیست.
قضیه بشکن …علی اشرف درویشیان
و قضیه سینه…دست رد به سینه او زد
مردم نمی خواهند کتابی را که سلاخی شده وزارت ارشاد است وزارتی که در حقیقت وزارت قیم برای مردمی است که گمان می کنند صغیرند. با همه این ها نتیجه می گیریم
نتیجه می‏گیریم که در اینجا نویسندگی یک شغل است و نویسندگان با کاری دیگر امرار معاش نمی‏کنند. نویسندگان به کمک گستردگی طیف خواننده و چاپ بالای هر کتابشان بسیار مرفه هستند. و بر همین پایه ناشران نیز بسیار روبراهند. و در مجموع ادبیات در غرب همیشه در فصل بهار پرسه می‏زند.
در حالیکه نویسندگان ما حتمن برای گذران زندگی بایستی به کاری مشغول باشند و بر پایه عشق و علاقه در فرصت‏هائی که برایشان پیش می‏آید بنویسند.
ببینید تفاوت ره از کجاست تا به کجا.
می گویند این توجه حیرت‏انگیز به کتابها در این سوی دنیا بخاطر زبان اول بودن انگلیسی و زبانهای زنده‏ی اسپانیائی و فرانسوی و آلمانی است که در ادبیات اینجا به کار برده می‏شود، که البته نظر و حرفی درست است.
ولی همانطور که می‏دانید بنا به روایات مختلف بین ۳ تا ۶ میلیون ایرانی که تقریبن همه هم با سواد هستند در خارج از ایران زندگی می‏کنند. ولی همه کتابهائی که طی این سالها در خارج منتشر شده است شمارگانی بین ۱۰۰ تا ۵۰۰ داشته‏اند. و طی چندین سالی که از انتشارشان می‏گذرد هنوز موجودی دارند.
در ایران نیز با وجود ۷۰ تا ۷۵ میلیون جمعیت که اکثرن هم با سواد هستند آمار آنی است که می دانید .
یکی ازپایه‏های پایداری یک ملت ادبیات آن است، که هم بانی و باعث شهرتش می‏شود و هم غنای فرهنگیش را می‏نمایاند. بالنده بودن ادبیات هر کشور، حتا اگر زبانش بین‏المللی نباشد مرز ها را درهم می‏کوبد.
مگر گوته فیلسوف آلمانی با احترام از حافظ یاد نکرده است.
مگر خیام و مولانا و هدایت معرف ایران نبوده‏اند.
درمان همان است که گفتم ما خواندن را جدی نگرفته‎‏ایم در حالیکه اگر قدری از توجهی که به تغذیه جسم خود داریم به تغذیه روح و روان خود هم داشتیم، در بر این پاشنه‏ی کند و زنگ زده‏ای که می‏چرخد، نمی‏چرخید و روغن‏کاری می‏شد.
در این مورد حرف بسیار است…. تو خود حدیث مفصل بخوان از این
مجمل”

کانادا در نخسین سفر – ابوالفضل سپاسی

دی ۱۳۹۴

ساعت ۷ صبح روز سیزدهم فروردین ماه سال ۱۳۷۴ پس از یک شب بی خوابی و معطلی در فرودگاه مهر آباد ،وبدنبال چندین ماه تلاش خسته کننده، سرانجام هواپیما ایران ایر بسوی امستردام پرواز کرد تا از آنجا به کشور کانادا بروم.
پس از ۱۹ ساعت پرواز با مدت زمان انتظار در فرودگاه امستردام غروب آفتاب به شهر تورنتو رسیدم . میزبان خوبم با دختر مهربانش در فرودگاه به اسقبالم آمده بودند. پذیرائی او وخانواده خونگرمش در مدت اقامت من درکانادا ،ازبیادماندنی ترین خاطرات زندگی من است.
حالا در کانادا هستم،
سرزمین رویاها وبهشت برین در خیال آنانی که هنوز قدم به این سرزمین نگذاشته اند.چگونه جائی است؟
امیدوارم بتوانم آنچه راکه دیده ام و دیدگاهایم  را  که حاصل هفت ماه اقامت من در این کشور است ، به رشته تحریر درآورم.
کانادا دومین کشورجهان از نظروسعت ، دارای ۱۲ استان وبیش از ۵۰ شهر کوچک وبزرگ است جمعیتی حدود ۳۰ ملیون نفر دارد، اختلاف ساعت بین دو نقطه شرقی وغربی آن ۵ ساعت است. انبار گندم جهان لقب دارد، و جزء هفت کشور صنعتی دنیا است.
در اینجا بد نیست بدانید که راندمان کاری مردم کانادا طبق برآورد های جهانی ،ازبالاترین هاست ، رقمی حدود ۵ ساعت در روز است
که در ایران ما روزی ۲۰ دقیقه است. چرا؟
در اینجا اکثر شاغلین را نشسته سرکار نمی بینید. فروشندگان، صندوق دارها ، سرکارگران ، صاحب کاران ،کارمندان در برخی ادارات وبانکها، حتی مدیران رستورانها سر کار نمی نشینند.
بسیاری ازفروشگاهها روزی۱۴ ساعت حتی درروزهای تعطیل باز هستند .بعضی از فروشگاههای مواد غذائی بطور ۲۴ ساعته کار میکنند.
در هر جامعه نصف ویا بیشتر جمعیت را زنان تشکیل میدهند.
در جوامع غربی وبویژه آنچه که من در اینجا دیدم، زنان نقش اساسی در بازار کار وفعالیت های اجتماعی ،پا به پای مردان دارند.
من زنان زیادی را دیدم که در جاده سازی، رانندگی لودر ونصب بلوک های سیمانی اطراف جاده ها با مردان همکاری میکردند.
وگویا سن باز نشستگی بستگی به توان آنان دارد، چرا که من زنان ومردان بالای ۶۰ سال زیادی را دیدم که راننده اتوبوس های شهری وبین شهری بودند.
من اینها را دلایل مهم بالا بودن راندمان کاری مردم کانادا میدانم.
البته هر کس موظف است کاری که میکند ،درست انجام دهد.
در سر کار فرصتی برای حرفهای اضافی زدن ،صرف چای یا قهوه بجز در تایم های کوتاه استراحت ندارند.
صبح باید سریع به محل کاررفته وبعد ازپایان کار برگردند. در ایستگاه اتوبوس یا مترو همه تقریبا تند راه میروند و دربین راه اکثرن روزنامه یا کتاب میخوانند. انسان تبدیل به ماشین میشود و یک ماشین نباید باز دهی منفی داشته باشد ، حتی اگر دست کارگری که با ماشین کار میکند زیر چرخهای ماشین برود، بلافاصله کارگر دیگر باید جای او را بگیرد ومسئول رساندن کارگرمجروح به بیمارستان کس دیگری است ،همکار بغل دستی اش با نگاه غم انگیز بدرقه اش میکند.شاید این تداعی من را برگرفته از فیلم مشهور «چارلی چاپلین» با نام «عصر جدید» بدانید ،اما در دنیای سرمایه داری باید اینگونه باشد تا راندمان کاری بالا بماند. در اینجا دلار حرف اول را میزند وحاکم مطلق بر همه زندگی است ،هرکس باید دلار بدست بیاورد تا بتواند بیل های ( همان قبض های خودمان )آب وبرق وتلفن را که همه ماهه بدستتش میرسد پرداخت کند.تاخیر در پرداخت اجاره ،اخراج را بدنبال دارد . البته این چیزی است که در هر جای دیگر جهان هم که زندگی کنی به همین گونه است. حاکمیت دلار دوست وآشنا نمی شناسد، بیزینس باید بچرخد ودر این چرخش هر چه له شد،شد.
مالیات در کشورهای سرمایه داری یک تراژدی است . در اینجا شما هر چه از فروشگاها بجز مواد غذائی که میخری ، مالیات یا بقول خودشان تکس را همراه با قیمت پرداخت میکنی ،که ۱۵ % قیمت کالا است. آخر سال هم هر چقدر درآمد داشته باشی بین ۱۷% تا۲۷% را باید به دولت مالیات بدهی . سیستم اخذ مالیات بر مبنای بیل ها وقبض ها، رسید اجاره وفروش مغازه ها است ،وچون کامپیوترهائی وجود دارد که قادرند ،بالغ بر صد ملیون اطلاعات را روی یک دیسک نازک حفظ کنند ، فرار ازپرداخت مالیات امکان پذیر نیست.
ناگفته نماند که سالانه برای هر کس مازاد پرداختی های مالیاتی اش را ،برایش طی یک چک میفرستند.
اما بر خلاف کشور های جهان سوم ، دولت درازای این مالیات ها
خدمات مشخصی را بطور همگانی بدون تاخیر به مردم ارائه میدهد. در کانادا این خدمات شامل موارد زیر است:
مجانی بودن ویزیت پزشکان، درمان وجراحی های بزرگ وکوچک در بیمارستانها، مجانی بودن آموزش وپروش تا حد تامین لوازم التحریر تا پایان مقطع دبیرستان، در اختیار گذاشتن کمک های جانبی بصورت وام های تحصیلی به دانشجویان، پرداخت حقوق به کهنسالان واز کار افتادگان، تامین حداقل حقوق به بیکاران وتازه واردها تا زمان یافتن کار، وشاید خدمات دیگری که من از آنها اطلاعی ندارم ، که البته همه اینها شامل شهروندان اینجا وبه اصطلاح خودشان (سیتی زن شیپ)ها میشود.
بد نیست بدانید که بیشتر از نصف جمعیت کانادا را مهاجرین تشکیل میدهند.که البته اگر انگیسی ها وفرانسویان اولیه ای را که کمتر از دویست سال پیش به اینجا آمده اند بحساب بیاوریم باید گفت ۹۰% مردم کانادا مهاجر هستند وآن ۱۰% ،بومیان سرخ پوست اولیه بوده واکنون نوادگانشان هستند ،که صاحبان اصلی این کشور به حساب میایند وبدلیل همین مالکیت از پرداخت مالیات معاف هستند، واین بزرکترین پوینی است که به آنها داده اند.
مهاجرین کانادا، به ترتیب جمعیت از کشورهای چین، امریکای جنوبی، تایلند ، هندوستان ، پاکستان ،ایران ، افغانستان، کشورهای عربی، وافریقا میباشند.
هر کدام از این ملیت ها آزادانه زندگی میکنند هر ملیتی هفته ای چند ساعت برنامه تلویزیونی ورادیوئی در کانال های دولتی دارند ، مجله وروزنامه به زبان خودشان منتشرمیکنند،فروشگاه هائی رادر محله های خودشان دارند. نماز عید فطر وعید قربان مسلمانان در مکانهای بسیار بزرگ وسرپوشیده ای انجام میشود، این مکانها غالبن توسط دولت ساخته شده و در اختیار همه گروهها ومذاهب ، وحتی ارکستر های بومی قرار میگیرد. البته این مکانهائی بود که من در شهر تورنتو دیدم در سایر شهرها دیگرهم شاید باشد ،که من بی اطلاع بودم.
“تورنتو” مرکز ایالت ” اونتاریو” است ،شهری بسیار بزرگ است که از چندین شهر بهم پیوسته تشکیل شده است.”تورنتو” یکی از این شهر است که چون اولین وقدیمی ترین بوده، همه ساختمانهای بلند اداری وتجاری وفروشگاهای چندین طبقه وبرج معروف “سی ان تاور” در کنار دریاچه زیبای “اونتاریو” ویک ورزشگاه بزرگ که
سقف آن در روزهای خوب وآفتابی باز میشود، در این شهر است.
“تورنتو” طبیعت زیبائی دارد و هوائی بشدت متغیر ، به گونه ای که در طول روزمیتوان چندین نوع هوا رااز بهاری تا پائیزی را احساس کنی،شهری است باد خیز با پائیزی زیبا وزمستانی سرد که با وجود امکانات رفاهی فراوان کمتر احساسش میکنی.
آزادی همانطور که برای مذهبون وجود دارد برای لائیک هم وجود دارد ، زنها در لباس پوشیدن آزادند واصلا فرقی بین خودشان ومردان نمی بینند، برخی جوانهارا با آرایش های عجیب وغریب می ببنی ،بیشتر در میان بچه محصل ها، که البته در اقلیت هستند.
سکس وخشنونت موضوع اکثر فیلم های سینمائی وتلویزیونی است.
اما ارزش انسان بسیار بالا ومهم است ، پدر ومادر جرات تنبیه بدنی فرزندانشان را ندارند، در دبستانها به بچه یاد میدهند که اگر از طرف پدر یا مادر تنبیه بدنی ، یا حتی روحی شدند به پلیس تلفن کنند
دراین گونه موارد هم ،پلیس فورا سر میرسد ،وبقیه قضایا معلوم است، تا جائی که بچه را با خودشان به مراکز پرورشگاهی وپدر یا مادررا به زندان میبرند.واین ازآن گونه مسائلی است که مهاجرین شرقی از آن رنج میبرند.
مهاجرین که گفتم از ملیت های مختلف به اینجا آمده اند ،در سنین مختلفی هستند. میگویند صد هزارنفر ایرانی در این کشور ساکن اند که از این تعداد حدود ۸۰% در استان “اونتاریو” وبقیه در سایر نقاط کانادا بسر میبرند.
من مهاجرین را درسه گروه سنی تقسیم کرده ام تا درباره آنهااطلاعاتی را که دارم بیان کنم.
اول جوانها ونوجوانان،دوم میان سالان وسوم مسن ها.
جوانها ونوجوانها که با پدر ومادرشان به اینجا آمدهاند ، خیلی زود با محیط اینجا اخت میشوند پس از گذشت سالها خاطرات وطن را زیاد بیاد نمی آورند. برخی از جوانها که بصورت پناهندگی به اینجا آمده اند ، غالبن در میهن خودشان یا با مشکلات سیاسی در گیر بوده یابا مسایل مادی دست بگریبان بوده اند. اینها سالها است که از ایران دورند ودر جامعه اینجا حل شده اند، قادر به ترجمه صیحح کلمات به زبان فارسی نیستند ، سالها دوری آنها از ایران اکثر دو رقمی است ،خاطرات وطن را از ۱۵ تا ۲۰ سال پیش بصورت کم رنگی در ذهن خود دارند، این خاطرات در بعضی ها ممکن است پر رنگ تر باشد ،اما هرگز فکر بازگشت به ایران را ندارند. برخی از نوجوانها هم در اینجا به دنیا آمده اندوهنوز ایران را ندیده اند.
گروه دوم، میانسالان هستند غالبن از سن ۳۵ سالگی به بالا و با زن وفرزند به اینجا آمده اند ، دلیل عمده مهاجرتشان را هم بخاطر فرزندانشان ذکر میکنند . از تخصصهای بالا مثل پزشگی، استادی دانشکاه، نویسندگان وهنرمندان تا شغل های فنی مثل لوله کشی وبرق کاری ساختمان در میانشان هست. هر کدام به کاری مشغولند ، آموزگاری ، کارمندی ، روزنامه نگاری وکارهای فنی.
روزنامه ها وبرنامه های رادیو وتلویزیونی فارسی زبان در دست این طبقه سنی است. با خاطراتشان از ایران دلخوشند واگر چه زبان به پشیمانی میگشایند اما در ترازو وجدانشان کفه امنیت ، رفاه وآینده فرزندانشان بر کفه وطن پرستی وعشق به باز گشت چرب تر است. وبه سختی وبالجبار به زندگی در اینجا عادت کرده اند .برخی از خانواده های ایرانی والبته سایر مهاجرین هم که داری مغازه هستند غالبن آن را به اتفاق هم می گردانند، در برخی موارد زنها وبچه ها جداگانه در جای دیگری کار میکنند.
طلاق وجدائی مشگل عمده خانواده های مهاجر است ،که متاسفانه در میان هم میهنمان ما هم دیده میشود ،من هوس رانی وبی مسئولیتی را عامل آن میدانم.
گروه سوم مسن ها وکهنسالان هستند.آنها که از سالها پیش به اینجا آمده و در اینجا عمری را سپری کرده اند، دیگر قدرت وتوانی را برای باز گشت به وطن ندارند .اما گروه زیادی از اینان بوسیله فرزندانشان به اینجا آمده اند، اگر چه در تنهائی بسر میبرند اما از معالجه خوب ودرمان های مجانی امراضشان،وایذا اگر سیتی زن شده باشند از حقوق ومزایای افراد مسن که به آنها “سینیور” میگویند بهره مند هستند. تنها مشکلشان بی هم زبانی وتنهائی است ، کاهن اتفاق افتاده است برخی از اینان اگر در فرصتی به ایران برگردند و کسی را در آنجا داشته باشند ، حاضر به بازگشت نیستند بویژه اینکه رنج سفر به کانادا که راهی است بس طولانی وخسته کننده را هم نمی توانند تاب بیاورند.
زندگی اجتماعی مردم کانادا در اطاعت از قانون است، همه از قوانین جاری پیروی میکنند . این مسئله بویژه در رانندگی بسیار چشم گیر است. پلیس در خیابانها وچهار راهها نمی ایستد ، آنها در اتومبیل های خود نشسته وبا دوربین ها و دستگاههای سرعت سنج که با خود دارند ،متخلفین را شناسائی کرده و با دنبال کردن آنها را مجبور به توقف میکنند.
در این شهر ها فقط یک نوع پلیس وجود دارد که در مواقع لزوم فورا بسراغ متخلفین ومجرمین میروند. با همه خشونتی که در فیلمهای اکشن تلویزیونی بسیار به نمایش در میاید،من زد وخوردی در خیابانها ندیدم ، اما گاهی مواردی از تیر اندازی گروه هائی که میگویند از مافیا ها سوداگران مواد مخدر است ، وجود دارد.البته سرقت ،جنایت وآدم کشی هائی هم بعضا اتفاق می افتد که آنهم در جوامع صنعتی در حد معمول موضوع متعارفی است.
اما جالب است بدانید در این کشور نوشیدن مشروبات الکلی در خیابانها وپارکها ورستورانها وکافه های بدون مجوز ممنوع است.
خود فروشی زنها هم در خیابانها ممنوع است ،اگر چه من بعضی شبها در خیابانها مرکز شهر مواردی دیدم.
مردم با کلمات احترام آمیز با یکدیگر سخن میگویند، تعارفات دورغین که در میان ما ایرانیها راجع است در اینجا نیست .
محله های مسکونی درطول روز در سکوتی وهم انگیز فرورفته اند واین برای کسی که از شلوغی شهر ها ومحله های کشوری مثل ایران به اینجا میاید ، در ماه های اول تعجب برانگیز است.
دیدینها کانادا و شهر تورنتو واطراف آن بسیار است ، اما من گمان میکنم استفاده بهینه از ابزار مدرن برای کسانی که از ایران آمده اند باید جزئی از دیدینها باشد. در کانادا تلفن وارتباطات نقش مهمی در کارها وبقول خودشان بیزینس دارد. شرکت معروف «بل» که ارتباط تلفنی را در اختیار دارد ،امکانات بسیار جالبی در اختیار مردم قرار داده است. مثلن یک شرکت پخش پیتزا که دارای دهها مغازه در سطح شهر بزرگ توررنتو است با حدود ۶۰ خط تلفن که همه به یکشماره وصل هستند کارمیکند.این تلفن ازمرکزیا (هد افیس)
سفارش مشتری را میگیرد، وبعد بلافاصله کامپیوتر مشخص میکند که این مشتری را کدام مغازه باید سرویس دهد، کامپیوتر آن مغازه سفارش را تحویل گرفته، ۴۰ دقیقه بعد غذای آماده به خانه مشتری میرسد.چون ۶۰ خط تلفن وجود دارد و چندین نفر پاسخ گو هستند کسی پشت خط نمی ماند. کابل اینترنت هم در همه جا با تلفن همراه است،کابل تلویزیون از طرف شرکت های مربوط به خانه ها متصل است، ودیگر نیازی به انتن نیست.
تعداد کانالی را که بخواهی بستگی به پولی دارد که برایش می پردازی، چون بسیاری از کانال ها متعلق به بخش خصوصی است.
در اپارتمانها وبرخی خانه ها،درب باز کن روی دستگاه تلفن است
وهرکس پشت درب باشد، تصویرش در تلویزیون خانه دیده میشود.
درتلفن ها هم ،شماره واگر مشخص باشد نام تلفن کننده دیده میشود.
سیستم آژیر اعلام خطر از دزدی ویا آتش سوزی در غیاب افراد خانه در اکثرمنازل ومکانها وجود دارد، که با یک خط ارتباطی به شرکت کنترل کننده ،وصل است که از آنجا به سیستم پلیس و آتش نشانی متصل میشود ،وفورا به محل وقوع هر حادثه ای که اتفاق افتاده است میرسند.
در اینجا به مترو (ساب وی) میگویند، از برخی ایستگاه های مرکز شهرکه بیرون میآئی وارد (مال) میشوید ،که مجموعه ای از چندین فروشگاه ،رستوران و سینما درفضائی بزرگ وسر پوشیده در چندین طبقه با آب نما ها ی زیبا وحتی درخت کاری، مجهز به پله های برقی واسانسور با چندین درب خروج و ورود.
میگویند بزرکترین (مال) جهان در «ادمینتون» یکی از شهر های کانادا است که متعلق به یک ایرانی از مهاجرین سالهای خیلی پیش است،که باید جای دیدنی باشد اما از تورنتو خیلی فاصله دارد.
در سطح شهر والبته دراکثر شهرها، فروشکاههای بزرگی زیر یک نام که عرضه کننده مواد غذائی، پوشاک، لوازم خانه و لوازم اتومبیل هستند، فراوان دیده میشود . که به آنها (چین) یعنی زنجیره ای میگویند.
کلیه این (مالها)وفروشکاهای بزرگ به سیتم گرمائی در زمستان و خنک کننده در تابستان مجهز هستند.
کناردریاچه زیبا ( اونتاریو) درمرکز شهر یا همان( دان تان) برج بلندی ساخته اند به ارتفاع حدود۴۰۰ متر،که گفتم به آن (سی ان تاور) میگویند وآنطور که مشهور است بلند ترین یا دومین برج بلند دنیا است، در بالای این برج یک رستوران گردان هم وجود دارد.
در کناراین برج سالن ورزشی بزرگی هست که سقف اش متحرک است .ساختمانها بلند،موزه ها،سالنهای زیبا وقدیمی تئاتر وکلیساهای تاریخی با ساختمانهای با شکوهشان در (دان تان) واقع است.
در اطراف شهر هم دوباغ وحش هست یکی حیوانات در قفس ودر دیگری بازید کنندگان در ماشین ، محلی هم بقول خودمان شهر بازی چیزی مثل (دیزی لند) امریکاکه به آن ( واندر لند ) میگویند هم وجود دارد،که بزرگ وتماشائی است.
بعلت داشتن طبیعت بکروسرسبز ،پارک ها وسیع ودریاچه های با مناظر زیبا وفرح انگیز در اطراف شهر بسیار زیاد است.که مناظرش را من در کارت پستا لها می دیدم.
ابشار مشهور ( نیاگارا) در ۱۲۰ کیلومتری تورنتو است که من از آن دیدن کردم.یکی دیگر از جاهای دیدنی هزار جزیره است وبعضی از پارکهای طبیعی کنار دریاچه که برای ورود به آنها و اقامت باید پول پرداخت میکردی .ماهی گیری وقایق رانی از تفریحات رایج در اینجا ست.
شاید سئوالی برای کسانی که مایل هستند برای زندگی به اینجا بیایند پیش بیاید که چگونه میتوان این کار کرد؟ در حد اطلاعاتی که از این وآن شینده ام میتوانم پاسخ گوباشم .
برای ورود به کانادا چند راه وجود دارد.
اولین راه اینکه از طریق پناهندگی ،معمولن آنها ئی که این راه را انتخاب میکنند از طریق یک کشور اسیائی یا اروپائی با پاسپورت که دارای ویزا کانادا است میایند ، ولی در این جا بسیار مورد سئوال قرار میکیرند ، وگاهن اگر دلایل شان مورد قبول واقع نشود دیپورت میشوند. این راه ریسک ومخارج فراوانی دارد ، از جمله اقامت طولانی مدت در کشور ثالث وهزینه گرفتن پاسپورت وهواپیما ومخارج دیگر. کسانی که فکر میکنند کانادا کشور مهاجر پذیری است و به نیروی انسانی نیازمند است سخت در اشتباه هستند ، چون حقیقت این است که کانادا افرادحرفه ای وتحصیل کرده رامی پذیرید.
راه دوم بر گرفته از حقیقتی است که گفتم یعنی افراد متخصص و با سواد بالا میتوانند از طریق ( ایمی گرندی) یا قبولیت مهاجر به اینجا بیایند. شرط سنی برای اینگونه افراد زیر ۴۵ سال است، دانستن زبان انگلیسی یا فرانسه در حد محاوره ومدرک تخصصی یا علمی معتبر حتما لازم است. بالای ۴۵ ساله ها هم از طریق بازرگانی با سرمایه کافی مورد قبول ومدارک اثبات حرفه بازرگانی در کشور خود میتوانند به اینجا بیایند.
گرفتن وکیل برای انجام امور مهاجرت لازم ودر پیشرفت کار کمک میکند. مخارج وکیل و پرداختی های به اداره مهاجرت و داشتن پولی برای حداقل چهار تا پنج ماه اقامت در اینجا را باید در نظر گرفت.
در کانادا گرفتن وکیل برای انجام امور زندگی از واجبات است چرا که خرید وفروش خانه، عقد قرارداد ها و در مواردی صحبت با پلیس همگی نیازمند به حضور وکیل است.
برق کانادا ۱۱۰ ولت است وبا سه سیم وارد خانه ها میشود ،دو سیم ۱۱۰ ولت ویک سیم نول (منفی) ،در بعضی از دستگاه ها که نیازمند ۲۲۰ ولت است مثل اجاق برقی، ازدوسیم ۱۱۰ ولت استفاده میشود.
آب اینجانسبتا سبک است وهوایش را هم که قبلن گفتم . اما بد نیست بدانید که بیش از ۵۰% دریاچه های آب شیرین جهان در کشور کانادا است، بدلیل نزدیکی اینجا به قطب شمال که همیشه پوشیده از برف ویخ است. امیدوارم توانسته باشم آنچه که لازم بود گفته باشم. شاد باشید.

در ایستگاه اتوبوس – دکتر محمود صفریان

دی ۱۳۹۴

داستان کوتاه ” در ایستگاه اتوبوس ” که یکی از داستان های کتاب ” روزی که گلابتون رفت ”  است بمناست سوز سردی که این روز ها می آزارد

ساعت هشت شب از کلاس که آمدم بیرون. سوز سرمای اواخر دسامبر، لوله شد توی تنم و تا ایستگاه اتوبوس که چهل، پنجاه متر بیشتر نبود، چیزی نمانده بود که یخ بزنم. داشت نفسم بند می آمد. سرما از درون تسخیرم کرده بود، احساس می کردم رگهایم دارند می بندند.
چشمانم پر از اشک بود و سرم به شدت درد گرفته بود. پوششم روبراه نبود. کلاه و شال گردن نداشتم، پالتویم را هم نیاورده بودم.
به کلاس که می رفتم، نه هوا چنین بود و نه قرار بود ناکهان دیوانه بشود.
هر چند مارک ” پشم خالص نو ! ” به کت و شلوارم خورده بود، ولی جان ِ رو بروئی با بادی را که احتمالن از قطب می آمد نداشت. گویا چنین است که همه چیز با هم اتفاق بی افتد، چون اتومبیل نیمه قراضه ام را نیز پس از ماهها بی توجهی صبح همان روز برده بودم تعمیرگاه.
چاره ای جز تحمل ادامه سرما در ایستگاه اتوبوس را که سر پناه درستی هم نداشت، و بنظر می رسید که باد را بیشتر کوران می دهد نداشتم. با تسلط ناپایدار برای توقف لرزیدن، نگاهی به برنامه آمدن اتوبوس ها انداختم و از زبان ساعت متوجه شدم که حدود بیست دقیقه بایستی سرما را تحمل کنم. امکان احضار تاکسی را هم نداشتم، و چاره همان بود که گفتم: ” تحمل ! ”
شروع کردم به قدم زدن، با این تصور باطل که، گرمم بشود، و ورانداز دو نفری که بعد از من آمده بودند، و حال و روزی بهتر نداشتند. ولی بنظر می رسید که سنگین رنگی تر سرما را دارند تحمل می کنند. خانمی پا به سن، و دختر خانمی که اگر سرما می گذاشت، زیبائیش آرامش می داد. با هم نبودند. به فاصله آمده بودند. بنظر می رسید آنها را قبلن دیده ام. شاید در همان آموزشگاه شبانه درس می خواندند.
بیشتر خانم پا به سن را می گویم، چون جوان تر، را اگر قبلن دیده بودم، زیبائیش حتمن جائی در یادم باز کرده بود.
به بهانه قدم زدن فاصله ام را برای دیدن بهتر زیبائی که از ” آن ِ ” خاصی هم بر خوردار بود کم کردم. دیدن زیبائی، و کششی که دارد، برای خودش حکایتی است. نه می توان، یا در حقیقف نه می شود، آن را نادیده گرفت و بی تفاوت از کنارش گذشت، و نه ادب اجازه می دهد که خوب سرک بکشی، ” بخصوص وقتی که از بخت بد کسی را همراه داری، یا طرف همراه کسی است. و شور بختی است وقتی که هر دو مانع! با هم باشند ”
عطر خوب را سرما هم مانع نمی شود، وقتی پره های بینی ام به لرزه در آمدند، فهمیدم که ریه هایم منتظرند، منتظر تنفس عمیقی که ازروی آن زیبائی و شادابی سوار بر رایحه ای خوش که فضای یخ زده را می شکافت می آمد. و این دلمشغولی مانع از دید لازم و نگاه خریدارانه شد. سرمای بی ذوق هم، بی توجه به آشوبی که داشت درونم را قلقلک می داد کار خودش را می کرد.
خانم پا به سن، با مهربانی خاصی بر اندازم کرد. در چشمانش قصد من بخوبی دیده می شد. نزدیکش که شدم گفت:
” چه سرمای لوسی. ”
سر ما همه چیز بود جز لوس. شاید داشت به من حالی کن می گذاشت. بهر حال، نمی شد جواب خانم محترمی را که همدردی کرده بود نداد.
” فقط لوس نیست، بقول شاعر، نا جوانمرد هم هست….من که حسابی سردم است. ”
و به دنبالش، مزه هم انداختم:
” چربی لازم را هم ندارم ”
ولی نگرفت. نه خندید و نه جوابی داد. اما چرا، سر تا پایم را خوب نگاه کرد. به گمانم داشت دنبال چربی می گشت.
ولی خوشگله تنهایم نگذاشت، ضمن چسباندن کتابی که در دست داشت به سینه هایش، گفت:
“….کار نفوذ این باد، از چربی گذشته. منکه دارم کبود می شوم ”
بهانه ای شد که راحت نگاهش کنم. باز با چاشنی رقیقی از مزه، گفتم:
” منکه کبودی نمی بینم. بزنم به تخته، حتا به در ماندگی من هم نیستید. ”
کاش گفته بودم:
” …در عوض این باد و سوز، گل سرخ زیبائی را روی گونه هایت نشانده است که هر بیننده ای را کمی اذیت می کند. ”
چراغ اتومبیلی از دور تاریکی و سرما را باهم شکافت، و ذرات معلق در فضا را به رقص در آورد.
می دانستم که اتوبوس نیست. هنوز چند دقیقیه ای به آمدن آن مانده بود. نزدیک که شد آهسته جلوی پای دختر ایستاد. نمی دانم چرا دلم گرفت. با کمی دستپاچگی، سرم را برای دیدن راننده بردم جلو. قبل از آن که متوجه بشوم راننده خانم است، از پشت سر، صدائی که خالی از طنز نبود گفت:
” مادرش است! ”
این حسادت چیست که مردان را در حد نا جوری دست پاچه می کند؟ حتا آنجا که حق هم ندارند، مثل من در ایستگاه اتوبوس، در آن شب سرد.
دختر جلو رفت، دستگیره در جلو را لمس کرد، سر بر گرداند، نگاهش را روی هر دوی ما انداخت و گفت:
” بفرمائید سوار شوید، از مادرم خواهش می کنم شما را برساند. هوا خیلی سرد است، بیش از این منتظر اتوبوس نمانید. ”
قبل از آنکه حرفی بزنم، و دنباله افکارم را عملن به اجرا بگذارم، خانم پا به سن بسیار قاطع گفت:
” متشکریم، اتوبوس آمد ”
سر که بر گرداندم، از چراغ هایش فهمیدم که همه چیز تمام شد. و در این فکر بودم که چرا، ” متشکریم :
چرا از طرف من برید و دوخت؟
آنچه برایم مانده بود اجرا کردم. جلو رفتم، و با تشکری دیگر، دستم را به سویش بردم، دست دادیم، ریه هایم را از مانده عطر دلنشین او پرکردم و چشمانم را از آن همه زیبائی
گلی.

این لینک شما را به دست یابی به همه ی کتاب ها راهنمائی می کند
http://ow.ly/tSLFb

عایشه – نادره افشاری

دی ۱۳۹۴

عایشه – نادره افشاری
برات چه فرقی می‌کند من در چه حالی هستم. اصلا چرا می‌نویسم و تازه چرا برای تو، تویی که نه زبانم را می‌فهمی و نه اساسا ـ شاید ـ زندگی‌ام برات اهمیتی دارد. چطور می‌توانی بفهمی وقتی شال و کلاه می‌کنم و از رستوران خارج می‌شوم، چه اتفاقی برام می‌افتد. تو همان لبخندها را می‌بینی و کارم را و بعد هم هیچی به هیچی. می‌روی دنبال زندگی‌ات که نمی‌دانم چگونه زندگی‌ای است. خسته و مرده بعد از چهارده ساعت کار به خانه‌ات می‌رسی، و من از خودم می‌پرسم آیا کسی هست که انتظارت را بکشد، برات چای و قهوه دم کند، شانه‌ات را بمالد، بالشی برات بگذارد، تا تکیه کنی… یا این که در تنهایی خودت تلویزیون را بغل می‌کنی و تا فردا روی همان کاناپه‌ی لابد یغور اتاق نشیمنت می‌خوابی!
شاید تو هم از آن دسته آلمانی‌هایی هستی که یک هفته‌ی تمام، و تو البته روزی دو شیفت کار می‌کنی، تا آخر هفته‌ها سری به میخانه‌ی سر کوچه‌ات‌ بزنی و تا خرخره‌ آبجو بخوری و بعد هم مست و خراب کپه‌ی مرگت را بگذاری و یک شنبه را تا لنگ ظهر تو رختخواب سر کنی و بعد باز همان میخانه و همان عربده‌ها و همان خستگی‌ها و همان چشم‌های پف کرده و همان اخلاق گه صبح‌های دوشنبه! و لابد اگر فوتبالی براه باشد که بهتر، آبجوها را بالا می‌اندازی و با آن لباس‌های لوس و آن شال گردن‌های مسخره‌، تو ایستگاه‌ راه آهن عربده می‌کشی و بقیه‌ی قضایا.
اما تو قیافه‌ات به این اطوارها نمی‌آید. دوشنبه‌ها سردرد نداری، به کسی فحش نمی‌دهی. با این که هفته‌ای هفتاد ساعت کار می‌کنی، اما همیشه لبخند می‌زنی و اگر من سینی‌ای دستم باشد، در را برام باز می‌کنی که مجبور نباشم با پشتم به در بکوبم و احتمالا چند لیوان را قربانی کنم.
هر وقت تو را با آن لبخند طلایی‌‌ات می‌بینم، فکر می‌کنم چطور توانسته‌ام این همه سال را بدون این احساس سر کنم که تو در کنارم نباشی؟! چه ادعاها؟! تو در کنار من؟! منظورم این است که تو را چند ساعت در روز در همان فضایی ببینم که آنجا هستم، که آنجا کار می‌کنم؛ برای این که نیازی به این مردک نداشته باشم، برای این که یواش یواش استقلال پیدا کنم و برای این که اگر شد، یواش یواش، گوش شیطان کر، شرش را از سرم کم کنم. تو این مردک را می‌شناسی. علی را می‌گویم. هیکل گنده و سبیل‌های کمونیستی‌اش را دیده‌ای که وقتی آب یا آبجو می‌خورد، خیس می‌شود و هی روی آن دست می‌کشد و تازه خیال می‌کند خوشگل هم هست. قد کوتاه، هیکل بدقواره، سبیل استالینی، سر طاس و دهانی بی‌دندان و… تو با آن قد بلند، با آن چشم‌های سبز و آن دست‌های ظریفت که نمی‌دانم چرا با این همه کاری که می‌کنی، باز هم این همه ظریفند، چقدر با علی فرق داری. اصلا مگر می‌شود دست‌های یک مرد این همه ظریف باشند؟
همان روز اول که دیدمت، دست‌هات برام جالب بودند و این را عایشه هم فهمید. علی از من بزرگ‌تر است. ۲۰ سال از من بزرگ‌تر است و من بیست سال از او کوچک‌ترم، هر چند که انگار این مردک نه بزرگ می‌شود و نه اصلا رشد می‌کند. در همان کودکی سیاسی سی/چهل سال پیشش قفل شده است. هنوز هم منتظر است استالینی ظهور کند و خرابکاری‌های امپریالیست‌ها را راست و ریس کند. هرچند رفیق استالین ریق رحمت را سر کشیده است، این یارو باید دست کم در خانه‌اش، خانه‌ای که از تصدق سر پناهندگی آن را تصاحب کرده است، برای اسیری که گرفته است ـ خودم را می‌گویم ـ رل همان استالین را بازسازی کند و مرا به مرگ در سبیری محکوم. لابد تو که آدم گرمی هستی، فرق گرما و سرما را می‌فهمی! من گرما را در نگاه‌های شیرینت می‌بینم، و لابد تو نمی‌توانی حدس بزنی که می‌شود آدم در خانه‌اش یخ‌های سیبری را بازسازی کند و خودش مثل خرس قطبی خرناسه بکشد و تا بوق سگ شعارهای صدمن یک غاز بدهد.
البته تازگی‌ها شعارهاش عوض شده‌اند. از وقتی پاسپورت آلمانی‌اش را گرفته و سفری به ایران رفته، بفهمی/نفهمی حرف‌های تازه‌ای می‌زند. چه اشکالی دارد که آدم تغییر کند؟ به نظر من هم بد نیست، ولی چه تغییری؟! با قاسم آقا و نعلبندیان که می‌نشیند، صحبت از تایلند می‌کند. خیال می‌کنم دفعه‌ی پیش که پول‌ها ته کشید، سری به تایلند زده بود، چون هم برنزه شده بود و هم دیگر شب‌ها کمتر سر به سرم می‌گذاشت. من البته از همان اولِ این ازدواج کذایی یاد گرفته‌ام که خوب است آدم شوهری داشته باشد که فقط اسمش باشد، ولی خودش نباشد. چه تفاوتی می‌کند؟! وقتی نه عشقی در کار است و نه حتا تحملی، همان بهتر که وجود نحسش هم از صفحه‌ی روزگار من غایب باشد. چقدر از بابا و مامان بیزارم که هنوز که هنوز است حاضر نیستند سایه‌ی جنازه‌ی این یارو از سرم کم شود.
«دختر، هرچه هست، همان که سایه‌اش بالای سرت است، خدا را شکر کن!»
و من روزی هزاربار خدا را شکر می‌کنم که از دست این‌ها هم خلاص شده‌ام. اگر غزاله نبود و اگر نمی‌ترسیدم که مردک بچه‌ام را بدزدد و به ایران ببرد و بعد طلاقم را غیرشرعی بخواند، حتما حتما راهی دادگاهش می‌کردم. قضیه‌ی فتحی را حتما شنیده‌ای؟ خودم برات تعریف کردم. از وقتی پسرش را از فریده دزدید و به ایران برد، روزگار فریده سیاه شده است. طفلک هر چه کرد بچه را برگرداند، نشد. همه‌ی رادیو/تلویزیون‌ها و تریبون‌های فمینیستی جمع شدند، و کمکش کردند؛ اما فتحی بچه را دزدیده بود و برده بود. و حالا فریده این جاست. با طلاقی که از نظر حکام اسلامی غیرشرعی است، چون در محاکم غربی صادر شده است. و فتحی دیوانه‌تر از همیشه، بچه را تحویل ننه‌اش داد و دوباره برگشت این‌جا. چه رویی؟! آدم از بی‌حیایی این‌ جماعت سیاسی شاخ درمی‌آورد. و حالا باید شش سالی باشد که زندان است. دهسالش را می‌کشد و بیرون می‌آید. اما فریده‌ی بیچاره نه بچه‌اش را دارد و نه جرات دارد پا به آن وطن کذایی بگذارد، تا بچه‌اش را ببیند. و من از همه‌ی این چیزها نگرانم. این یادداشت‌ها را هم تو هفت‌تا سوراخ قایم می‌کنم، تا یک وقت یارو بویی از آن‌ها نبرد و در این میان و با این همه ترس و نگرانی، منِ احمق عاشق شده‌ام، آن هم عاشق جوانکی آلمانی و نمی‌دانم چه خاکی به سرم بریزم.
دست‌هات گرمند. خودت هم می‌دانی، وقتی آفتاب باشد، رنگ چشم‌هات بدجوری سبز است، مخصوصا که بیشتر رنگ‌های سبز و آبی و سفید می‌پوشی و من چقدر این چشم‌ها و آن لب‌های سرخ را که انگار همین حالا از بوسه‌ای طولانی جدا شده‌اند، دوست دارم و تو این را نمی‌دانی. تو فقط زنی را می‌بینی که گاه پیرمردی به دنبالش می‌آید و با شیطنت می‌پرسی، آیا من با این سن و سال هنوز هم با پدرم زندگی می‌کنم! و من از شیطنت تو می‌خندم؟ یعنی تو می‌بینی که این مردک چقدر از من پیرتر است؟ لابد جلو آیینه که می‌ایستی، به خودت می‌گویی: چه خوب که شکل این یارو نیستی. چه حرف‌ها؟ اگر شکل این یارو بودی که نگاهت نمی‌کردم. نگاه کردنی هم نبودی. و من برای این که از دست زخم زبان‌ خاله خانباجی‌ها و خاله قزی‌های وطنی خلاص شوم، تن به این ازدواج داده‌ام. آن موقع برام خوب بود. یک تغییر بود و من نمی‌دانستم که همیشه همه‌ی تغییرها خوب نیستند. از مار غاشیه نمی‌توان به اژدها پناه برد و این‌ها مرا مجبور کردند که پناه ببرم. برات ننوشته‌ام که این یارو همان دوران آخر حکومت امپراطوران کمونیستی سه سالی را هم در باکو و عشق آباد و آن طرف‌ها سپری کرد. وقتی هم پس از فروپاشی آرزوهای استالینی‌اش، پاش به آلمان غربی رسید، و تا آن پاسپورت آبی را تو جیبش گذاشت، مرا هم به این جا کشاند. اولش نمی‌خواستم بیایم. غزاله با من بود و من نیازی بهش نداشتم. کار می‌کردم و خرج هر دومان را درمی‌آوردم. و غزاله‌ی من بعد از این که پای کوچولوش شکست، دل مرا هم شکست و بابا صدبار بیشتر گفت: «برو پیش شوهرت، هرچه باشد، این بچه پدرش را میخواهد!» میخواهد
دوران جنگ بود. شوروی داشت از هم می‌پاشید و من نمی‌دانستم کی ایران از هم می‌پاشد. برادر حاج آقا کمکم کرد. و بالاخره بساطم را جمع کردم و از آن خراب شده زدم بیرون، با این امید که علی عقل به کله‌اش آمده باشد و در غربت قدر کانون خانواده را بهتر فهمیده باشد. چه خیالاتی که غزاله می‌تواند «زیر سایه‌ی پدرش» همان طور که بابا می‌گفت بزرگ شود، شوهر کند و به سر و سامان برسد و حالا غزاله‌ی من ۲۵ ساله است. من چهل سالگی را رد کرده‌ام و در این غربت کوفتی، عاشق یک جوانک فرنگی شده‌ام و دارم با دمم گردو می‌شکنم. رئیس جمهوری ایران به نیویورک می‌رود و می‌خواهد زیر چشم غرب بمب اتم بسازد و به کشورهای تروریست پرور بفروشد، و من در گوشه‌ی آشپزخانه‌ی این رستوران شیک فرنگی، از تو و برای تو می‌نویسم. خودخواهم، نه، باشد، هستم. می‌خواهم بعد از چهل و چند سال، از خط فداکاری‌های مسخره و برای دیگران زندگی کردن عبور کنم و برای خودم زندگی کنم، برای خودِ خودم و چه اهمیتی دارد؟! کودکی دارد در درون من رشد می‌کند و من باید هر چه زود از شرش و از شر باباش خلاص شوم.
شنبه رفته بودم کتاب‌خانه، کلی گشتم تا کتابی در مورد حق و حقوق زنان پیدا کردم. باید به این کارمندان آلمانی کتابخانه می‌گفتم چه می‌خواهم و این خانم «گوشت گاو» ـ ترجمه‌ی اسم فامیلش همین است ـ مرا به مجله‌ی «اِما» حواله داد. باید با انجمن‌هایی که زنانه هستند و برای زنان کار می‌کنند و زن‌های کتک خورده را یاری می‌دهند، تماس بگیرم. خودشان راه و چاه را نشانم می‌دهند. این بچه دارد در شکمم تکان می‌خورد و من وقت چندانی ندارم.
امروز بالاخره رفتم دکتر زنان، گفتم دل درد دارم. دل دردهای شدید. کلی آشغال خوردم، تا دل درد بگیرم. باید دکتر را راضی می‌کردم بچه‌ را بیاندازد. پول می‌خواهد. بیمه پولش را نمی‌دهد. عیبی ندارد، چند هفته اضافه کار می‌کنم. مرخصی هم نمی‌گیرم، تا پولش در بیاید. قرار است دوشنبه، پس فردا برای کورتاژ بروم. خوب موقعی را انتخاب کرده‌ام. همین حالا که رفته است ایران، وقت خوبی است. به دکتر گفتم گذاشته و رفته است. مدت‌هاست رفته است. عایشه هم با من بود. کلی فیلم بازی کردیم تا راضی‌اش کنیم. گفتم بچه مال شوهرم نیست و اگر یارو بفهمد سرم را می‌برد. چه حرف‌ها، من بدبخت هنوز دستم به دست تو نرسیده، هنوز نمی‌دانم وقتی تو را ببوسم، چه حالی خواهم شد و بچه‌ را انداختم گردنت، و دکتر قبول کرد که شرش را بکند. هیچ احساسی به بچه ندارم. بچه‌ای که حاصل یک شب تحمل وزن سنگین علی استالین باشد، چه ارزشی دارد؟ فقط یک ماهه بود و حالا خونریزی دارم. عایشه دویست تا بهم قرض دارد و امیدوارم تا باباش برگردد، حالم خوب شده باشد. احتیاج دارم خوب باشم. باید خوب و قوی باشم. برای جنگ با کمونیسم، حتا در اروپای مرکزی کلی انرژی لازم است و امیدوارم از عشق تو این انرژی را بگیرم.
این چند روزی که مجبور شده‌ام خانه بمانم، دلم برات تنگ شده و امروز با همان حالم آمدم سر کار. مرخصی داشتم. مولر موافقت نکرد کار کنم. فقط در بار نشستم، تا به تو نزدیک‌تر باشم و تو جاسیگاری برام گذاشتی و یک کاپوچینوی داغ برام ریختی. روی میز/صندلی‌ها احساس دوری می‌کردم و عایشه همه چیز را می‌دانست. می‌گفت نباید بترسم. مردها مگر کی هستند و خودش از وقتی که از شر «آقا بالاسر ترکش» خلاص شده، با زن‌ها رفت و آمد دارد. زن‌ها را بیشتر از مردها دوست دارد. می‌گوید رابطه با زن‌ها رابطه‌ی بین انسان‌هاست و نه رابطه بین زن و مرد و من در این فکرم که آیا من هم می‌توانم گاهی زنی را امتحان کنم، شاید بد نباشد. دست کم با زن‌ها آدم حامله نمی‌شود و ارگاسم را آنطور که عایشه می‌گوید، تجربه می‌کند.
باورت نمی‌شود، اما این کلمه را من بار اول از عایشه شنیدم و نمی‌دانستم که در بستر، زن هم می‌تواند چیزی‌اش بشود. تصور این که یک مرد گنده‌ی بدهیبت روی تو بیفتد و با آلت کوچکش روی شکم تو جلق بزند و بعد هم تو را و رختخوابت را کثیف کند، حتما صحنه‌ی کمدی‌ای است و من وقتی از تلویزیون شنیدم که «سکس» قشنگ‌ترین احساس انسانی است، به خودم خندیدم. عایشه هم همین طور بود. وقتی اولین بار در کلوب ستاره‌ی آبی با مایا دوست شد، وارد دنیای تازه‌ای شد که حالا دیگر دوست ندارد از آن دل بکند. عایشه با مایا زندگی می‌کند و شانس آورده که همان سال اول از شوهرش جدا شد. خانواده‌اش طردش کرده‌اند، چون هم لچکش را برداشته و هم طلاق گرفته است. چند تا گناه با هم و عایشه می‌خندد. گور پدر همه‌شان. من الان خوشبختم و بیشتر از این هم نمی‌خواهم. گذشته مال همان‌ها که دوستش دارند، من از گذشته، خودم را بریده‌ام و این‌ها را وقتی که سالاد درست می‌کنیم، وقتی که ساندویچ‌های صبحانه را آماده می‌کنیم، وقتی که خیار و گوجه خرد می‌کنیم، زیر گوشم زمزمه می‌کند. اولش خیلی می‌ترسیدم که در کنار یک زن “لزب” کار می‌کنم و دوستش دارم و خوب که این را علی نمی‌داند، والا مو از سرم می‌کند. عایشه چند بار مرا بوسیده است. با زبان بوسیده‌ است و من همان موقع هم به تو فکر کردم. فکر کردم اگر تو را می‌بوسیدم، آیا هم زمان به عایشه فکر می‌کردم؟! نمی‌دانم. چه خوب که این جا، هم تو هستی و هم عایشه و فعلا علی نیست و من بچه را کورتاژ کرده‌ام و غزاله برای خودش درس می‌خواند و کار می‌کند و کاری به کار من ندارد. فقط گاه تلفن می‌کند و هنوز جرات نکرده‌ام براش بگویم که می‌خواهم از شر پدرش خلاص شوم. می‌ترسم طرف پدرش را بگیرد. بعد که کارم را کردم، خواهد فهمید و لابد مجبور می‌شود قبول کند.
احساس خوبی است، احساس گناه نداشتن. این را هم از عایشه یاد گرفته‌ام. قانون‌ها را، دین‌ها را مردها ساخته‌اند و باب دل خودشان همه‌ی قید و بندها را برای زن‌ها گذاشته‌اند و آزادی ها را برای خودشان. و من این‌جا آزادم. آزاد و خوشحال، فقط دلم می‌خواست نمی‌ترسیدم. هنوز هم می‌ترسم و عایشه می‌گوید گور پدر مردم و هر چه می‌گویند.
دیشب خواب دیدم. خواب یک آخوند را که می‌گفت پولی به او بدهم تا گناهانم را ببخشد و من گفتم پولی ندارم و او دروازه‌ی جهنم را حواله‌ام داد. نمی‌دانم که بود، ولی خیلی پولکی بود. حساب کرده بود برای کورتاژ دویست تا، برای عایشه صدتا و برای تو هزار تا و می‌گفت این آخری حکم سنگسار را دارد و من نخواستم بگویم که تا همین الان عشق من تقریبا یک طرفه است و تو با همه‌ این همه خوبی. ترسیدم. عایشه فقط دویست تا بود و تو خیلی قیمتی هستی و دوست داشتن تو می‌تواند کار دستم بدهد. خیال می‌کرد من این قدر خرم که پام را به قاره‌ی آسیا یا افریقا بگذارم. نه بابا جان من از این اروپا تکان نخواهم خورد. ملاها باشند برای همان‌ها که آنجا هستند و تحملشان می‌کنند. من که تحملشان نکردم و راهم را کشیدم و آمدم این سمت. خب، آره، این علی مرا کشاند این جا. بدبخت را فقط ۱۷ روز گرفتند و بعد که خانه‌ی دایی‌اش را گرو گذاشتند، و خلاص شد، جانش را برداشت و در رفت، و من چهار سال بعدش آمدم. اما انگار من بیشتر احساس آزادی دارم. بیچاره تا پاسپورت آلمانی‌اش را گرفت، رفت سفارت ایران و هنوز پاسپورتش را تحویل نگرفته، بلیط “ایران ایر”ش را خریده بود. لیاقتش همین است.
این خونریزی لامصب بند نمی‌آید. فردا مرخصی‌ام تمام می‌شود و می‌توانم باز هم در کنار تو کار کنم و دست کم چند لبخند در روز میهمانت باشم. اما اگر کار این خونریزی بیق پیدا کند، چه خاکی به سرم بریزم؟ علی همین فردا/پس فردا سر و کله‌اش پیدا می‌شود و غزاله دوست پسرش را دارد، و من این وسط گیر کرده‌ام. تو اگر جای من بودی چه می‌کردی؟ عایشه گفت دوباره بروم دکتر و رفتم و کلی هم تو مطب منتظر شدم. این خانم دکتر افغانی کلی تحویلم گرفت و باز هم برام چند روز استراحت نوشت و من، هم باید استراحت کنم و هم نمی‌خواهم. حوصله‌ام سر می‌رود و این بی‌حوصلگی برای این است که این خانه را دوست ندارم و این کمدها را و این مبل‌ها را و هر طرف را که نگاه می‌کنم یک روح سرگردان سبیل کلفت از تو هر سوراخی بهم دهن کجی می‌کند و باید منتظر باشم که ریخت نحسش دوباره پیدا شود و عایشه… آه این عایشه چه خوب است و چه مهربان است و من چقدر این طور دوست را در کنارم کم دارم و نمی‌خواهم علی چشمش به او بیافتد که کارش است. هیچکس را با من و در کنار من و دوست من نمی‌تواند تحمل کند. برای همه یک تهمتی تو آستین چرکش دارد و حتما عایشه را هم مثل خودش بدکاره و همه جایی خواهد خواند. فقط من می‌دانم که آدم می‌تواند زن باشد، ترک باشد، مذهبی باشد و بعد عطای فامیل و شوهر و روسری را به لقایش ببخشد و همانطور که سنجاق قفلی‌های لچکش را باز می‌کند، خودش را از شر قانون‌های نانوشته‌ی وطنی‌اش رها کند و زندگی کند آنطور که دوست دارد. من گاه به عایشه که بیست سال از من جوان‌تر است، حسودی‌ام می‌شود. نه، حسودی که نه، حسرتش را می‌خورم و این که چطور خودم دل و جگرش را ندارم و این همه خنگم و این همه ترسو و این همه بدبخت و هنوز هم ملاحظه‌ی آبرو و حیثیت فامیل را می‌کنم که پشت سر زن طلاق گرفته چه لغزها که نمی‌خوانند. لابد همان لغزهایی را می‌خوانند که من هر روز و هر شب خودم پشت سر خودم می‌خوانم.
هنوز هم از دیشب می‌ترسم. می‌ترسم فکر کنم با تو رقصیده‌ام و با عایشه رقصیده‌ام و کله‌ام کمی گرم شده بود و مایا دستم را کشید و وادارم کرد رقص شکم بکنم و با آهنگ ترکی تکانی به خودم بدهم و اگر عایشه به دادم نرسیده بود، لابد دوباره رو خونریزی می‌افتادم و نمی‌توانستم فردا را سر کار بیایم و دوباره تو را و عایشه را ببینم و لابد مولر هم از این که پانزده روز پشت سر هم مرخصی استعلاجی و مرخصی سالانه را ردیف کرده‌ام، کلافه می‌شود و بیرونم می‌کند. نه نمی‌گذارم. امروز کلی ویتامین خورده‌ام. آب میوه و استیک و سالاد و انگار دارم یواش یواش تعارف با خودم را کنار می‌گذارم و یواش یواش روم به کاغذهام باز می‌شود و یواش یواش هر چه را که دلم می‌خواهد می‌نویسم. انگار کمتر می‌ترسم که این یادداشت‌ها دست کسی بیافتد. انگار دیگر برام مهم نیست که ننه/بابام پشت سرم صفحه می‌گذارند، یا اگر اتفاقی دوباره ازدواج کردم ـ مثلا با تو ـ قضیه را از همه‌ی اهل فامیل و در و همسایه مخفی می‌کنند و اصلا جریان طلاق مرا آفتابی نمی‌کنند، تا کسی در باره‌ی من چون و چرا نکند و نفهمد که ای وای من دوبخته شده‌ام و مثل فخری و سیمین از هر شوهری یکی/دوتا بچه دارم و حالا هم به قول آن‌ها میخ پای تابوت بار گرفته‌ام، آن‌هم از شوهر یا مردی آلمانی. چه جنایتی! عایشه همه‌ی این مرزها را رد کرده است و من حسرتش را می‌خورم. درست مثل همان زمان‌ها که روشنفکرهای ما می‌رفتند ترکیه و آنکارا و ازمیر و استانبول و آن طرف‌ها روشنفکری را یاد می‌گرفتند و از ترک‌ها روزنامه درآوردن و انتقاد کردن به حکومت را یاد می‌گرفتند و کردند و یادگرفتنشان شد پایه‌ی انقلاب مشروطه. من هم در گوشه‌ی این رستوران شیک آلمانی، از عایشه، آدم بودن را یاد می‌گیرم و هی قدم بلندتر می‌شود و دیگر کمتر قوز می‌کنم و کمتر از تن خودم می‌ترسم و یاد می‌گیرم که جلو آیینه لخت بایستم و به خودم دست بکشم و به تنم دست بمالم و سینه‌های هنوز سفت و خوش ترکیبم را، به قول عایشه، جلو آیینه از چند سو تماشا کنم و برای خودم چند تا کرست شیک توردار بخرم و شورتی پام کنم که جلوش تور باشد و خودم را طوری اصلاح کنم که این روزها مد است. و این مدل توی این شورت‌های ابریشمی توری مارک فلینا چه قشنگ می‌شود و من هیچ وقت نمی‌دانستم که زن هم قشنگ است و تنش هم قشنگ است و سینه‌اش هم قشنگ است و دیگر مرد آن زمان‌ها که بابا می‌گفت پستان‌هام مثل کوهان شتر شده‌اند و من حالا سرم را بالا می‌گیرم و بلوز یقه باز می‌پوشم و جوراب بالا توری و دیگر کفش‌های تخت زشت وطنی را دور ریخته‌ام و به جز موقع کار کردن، کفش‌های شیک قرمز و زرد و سفید می‌پوشم. این روزها کفش‌های رنگی مدند و من از کفش‌های شیک و رنگی خوشم می‌آید و از این که با این کفش‌ها قدم بلند می‌شود و دیگر احساس توسری خوردگی و کوتوله‌گی ندارم، خوشم می‌آید. احساس این که تنم زیباست و دیدنی است و چرا باید مخفی‌شان کنم و من دارم دوباره بعد از صد سال با عایشه و این بار در ناف اروپا انقلاب مشروطه را در تنم تجربه می‌کنم و می‌شاشم به هر چه مشروعه و مشروعه طلب است. و تو با چشم‌های سبزت بیشتر هولم می‌دهی که موهای سیاهم را روی شانه‌هام بریزم و ماساژ بروم و ماسک بگذارم و برای هربار دیدن تو کلی خودم را از نو کشف کنم و این‌ها را، همه را از عایشه دارم. چه اسم قشنگی دارد. می‌گوید عایشه اسم زن پیغمبر بود و چون همان ۱۴۰۰ سال پیش اعتراض کرد و بر علیه دستور شوهرش، دوباره شوهر کرد، اسمش این همه ماندنی شده است و من همیشه یادم می‌آید که هروقت اشتباهی می‌کردم، و حتا اگر اشتباه هم نمی‌کردم، بابا بهم می‌گفت: عایشه!
عایشه ۱۸ سالش بود که محمد ۶۳ ساله مرد و تا هفتاد سالگی‌اش هم زنده بود و در این پنجاه و دوسال چه باید می‌کرد؟ باید زنجیرهای دوباره‌ی دین شوهر و پدرش را محکم‌تر می‌کرد؟ نکرد و خوش به حالش و من به او حسودی‌ام می‌شود که ۱۴۰۰ سال پیش شجاع بود و من این جا برای هر حرکتی باید کلی با خودم «کار توضیحی» بکنم و تازه اگر عایشه نبود، مگر می‌توانستم این همه قد بکشم و این همه راه بروم و این همه دوست داشته باشم؟! دلم کمتر درد می‌کند و من به فردا فکر می‌کنم که با تو با هم پشت پیشخوان می‌ایستیم و به مشتری‌ها لبخند می‌زنیم و برایشان غذا می‌کشیم.
۱۷ ساله بودم. یک روز یکی را آوردند خانه و گفتند این شوهرت است و یارو همان جمعه‌اش شوهرم شد. و حالا ۲۶ سال است و من غزاله را دارم و فقط تا می‌توانستم نگذاشتم بچه‌دار بشوم و این داغ ننگ را خریدم که پسرزا نیستم و مردک می‌تواند برود و یک جای دیگر پسر پس بیاندازد. این را ننه‌اش که آمده بود این جا می‌گفت. اما زبانش کرم می‌گذاشت اگر می‌گفت این یارو در همه‌ی این بیست سال اصلا کار نکرده است و اگر من کار نمی‌کردم و اگر با خیاطی و خرده خیاطی خرجمان رادر نمی‌آوردم، هنوز هم به دم ادارات اجتماعی این جا آویزان بود. عایشه می‌گوید احمق هستم و این چیز تازه‌ای نیست. خودم هم می‌دانم احمق هستم. بیست سال است این جا هستم. احمقم که چرا در این بیست سال هیچ تکانی به خودم نداده‌ام و حالا از وقتی که تو را دیده‌ام، انگار اعتقاد به سرنوشت را هم از دست داده‌ام و انگار یاد گرفته‌ام که می‌شود عوض شد. می‌شود به جای این که فقط بساط عرق و تریاک نعلبندیان و قاسم آقا را کنار علی استالین به راه بیاندازی و فسنجان و آش رشته علم کنی، طور دیگری زندگی کنی.
ترس مثل یک ابر خاکستری دور سرم چنبر زده است. تمام تنم می‌لرزد. از وقتی تشریف نحسش را آورده است و بعد از این که در تایلند وطن، دخترهای سیزده/چهاده ساله حسابی مشت و مالش داده‌اند و عرق سگی را به ناف سگی‌اش بسته‌اند و بساط تریاکش را راه انداخته‌اند، یک هو یادش آمده که کسی را هم این طرف‌ها کاشته است که روی کاغذ زنش است. همان که می‌خواهد سر به تنش نباشد و می‌خواهد از ترس بمیرد و قیافه‌ی حمام نرفته و سر چربش را دوباره نبیند. و من احمق، همین امروز بعد از آن همه کار، باز هم بساط قورمه سبزی را راه انداخته‌ام و به غزاله گفته‌ام بیاید تا خیر سرش پدرش را بعد از دو ماه سفر سکسی قندهارش دوباره زیارت کند.
اگر این آخر هفته‌ی کذایی برسد و اگر با تو ـ همان طور که قرار گذاشته‌ام ـ بعد از کار قهوه‌ای بنوشم، برات خواهم گفت که این ترس لعنتی دارد مرا می‌کشد و خواهم گفت چقدر تو را و نگاهت را دوست دارم و خواهم گفت که تنها تو هستی که زندگی را برام قابل تحمل می‌کنی. لابد اگر تو نبودی، من بالاخره یا دیوانه می‌شدم، یا دست به خودکشی می‌زدم. نه خیال کنی به زن‌هایی که با علی می‌خوابند حسودی‌ام می‌شود. وقتی کسی را دوست نداری، حسودی‌ات هم نمی‌شود. تازه خوشحال هم می‌شوی که یارو کمتر سراغت می‌آید و کمتر هیکل نحسش را روت می‌اندازد. اما احساس تحقیر دارم. زنی که خیانت می‌بیند، بیش از حسادت، احساس تحقیر می‌کند و این را محمد هم می‌دانست. برای همین هم تو موعظه‌هاش گفته بود که جهاد زن این است که هوو را تحمل کند. اگر زنی هوو را تحمل کند چند تا غرفه تو بهشت براش رزرو می‌شود و من از خودم می‌پرسم اگر مردی فلانش را دستش بگیرد و حق خودش بداند که تو هر سوراخی که راه داد ـ مجانی و پولی ـ راه پیدا کند، چند تا قصر تو بهشت پشت قباله‌ی زنش نوشته می‌شود؟ محمد خودش با همین کارهاش کلی غرفه تو بهشتش برای زن‌هاش و کنیزهاش و صیغه‌هاش از پیش تدارک دید. مساله‌ی آلت این‌ها باید حل شود و احساس تحقیر زن‌هاشان هم باید یک طوری با همین وعده‌ها تخفیف داده می‌شد، تا یک وقتی زهر به خوردشان ندهند.
نمی‌دانم مرا چگونه می‌بینی؟ اما اگر می‌توانستی حرف‌های مرا از نگاهم بخوانی، لابد می‌توانستی این را هم بدانی که بهشت برای من جایی است که مردی مثل علی استالین آنجا راهی نداشته باشد. بهشت آنجاست که من و عایشه با هم برویم سلمانی و موهامان را رنگ کنیم و لباس‌های سکسی پرو کنیم و هرچه پول درمی‌آوریم، بدون ترس و نگرانی تو کافه‌ی ستاره‌ی آبی به رقص و بوسه بدل کنیم. رقص و بوسه‌ای بدون ترس، بدون نگرانی و چه غول عظیمی است این پدیده‌ی ناپیدای آبرو که همه‌ی زندگی را و حتا نوشیدن قهوه‌ای را با تو برام بدل به یک عملیات مسلحانه‌ی تروریستی در آن دوره‌ها می‌کند. چقدر سخت بود و حالا من باید ترسم را ترور کنم و نمی‌توانم.
عزیزم، وقتی کنارت هستم، زمان مثل باد می‌گذرد. وقتی در این خانه‌ی نکبتی وارد می‌شوم، اصلا زمان نمی‌گذرد. هر شب انگار که شب قدر است. هزار سال است هزار سال سیاه و من چشم به ساعت، دقیقه شماری می‌کنم و تا می‌توانم وسایل آسایش این یارو را فراهم می‌کنم، تا کمتر حرف‌های رکیک بلغور کند. نمی‌دانم اگر با تو باشم، باز هم مجبورم لباست را اطو کنم و باز هم مجبورم بشنوم که سلیطه، پیراهنم را که درست اطو نزدی!؟ خیال نمی‌کنم. تو که سال‌هاست تنها زندگی می‌کنی، حتما این را هم یاد گرفته‌ای که همه‌ی کارهای خودت را خودت انجام بدهی و از آن‌هایی نیستی که تا جوانی، در هتل مامان همه چیزت به راه باشد و بعد هم مامان جانت یکی را برات تدارک ببیند و از همان اولش هم چک کند که آشپزی و اطوکشی و میهمانداری و فامیلداری و شوهرداری و بچه‌داری و همسایه داری و قرمساق داری را خوب بلد است. چه حرف‌ها؟ می‌توانی بفهمی که من اصلا تصوری از زندگی در غرب ندارم و نمی‌دانم که یک مرد اروپایی گاه حسرت این را می‌کشد که چه زود گذشت زمانی که زن‌ها هنوز لغت دانشگاه را نمی‌توانستند اسپل کنند. این حد بالای حسرت مردهای غربی است و مردهای ما ـ همه‌شان را می‌گویم ـ مثل دیوار مستراح سفت و سخت از همه‌ی زشتی‌های درون و بیرونشان محافظت می‌کنند. بدجوری محافظت می‌کنند، حتا به قیمت حفظ همین حکومت اسلامی!
دست‌هام گرم بود. وقتی دستم را گرفتی و ازم خواستی شنبه شب با تو سینما بروم، دستم لرزید. درست مثل چهارده‌ساله‌ها که هنوز دستشان به دست کسی نخورده و من این جا در این سن و سال، دخترک چهارده‌ساله‌ی بکر درونم را بزرگ می‌کنم و به آزمایش زندگی می‌فرستم. عایشه می‌گوید نترسم. از چه می‌ترسم؟ مگر علی استالین همه جا را آباد نکرده است؟ چرا من می‌ترسم؟ دست بالا می‌بوسمت یا حتا تن گرمت را تجربه می‌کنم. عایشه می‌خندد. شجاع باش! برای گرفتن حق دوست داشتنت مبارزه کن! نه فقط با علی، با ۱۴۰۰ سال تحقیر و یک میلیارد تحقیر کننده، مبارزه کن و من هی زور می‌زنم و می‌ترسم زورم نرسد. می‌ترسم زیر بار این مسئولیت کمرشکن، خم بشوم و نتوانم سر پام بایستم ونتوانم کمر راست کنم و همان جا زیر دست و پای این یک میلیارد تن ۱۴۰۰ ساله له و لورده بشوم.

بزرگراه – نیلوفر مالک

دی ۱۳۹۴

نیلوفر مالک

با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار می شوی. ساعت شش صبح است . دلت می خواهد دوباره سر روی بالش نرم بگذاری و بخوابی ،شاید بقیه ی خواب شیرینت را ببینی .اما نه نمی شود چون یادت می آید جلسه ی مهمی داری . نرفتن یعنی از دست دادن یک موقعیت خوب . به زور بلند می شوی . سرت کمی درد می کند . یک راست به آشپز خانه می روی . همه جا ساکت و آرام است . بوی بدی می آید . دور آشپز خانه چشم می گردانی . ظرف های کثیف و چرب روی سینک ومیز آشپز خانه را پر کرده اند . حتی یک قاشق شسته هم نمی بینی . از توی یخچال کیک و شیر بر می داری و پشت میز گرد وسط هال می نشینی . بزرگراهورق های بازی روی میز ،
وسط پوست تخمه ها افتاده اند . با دست کنارشان می زنی و جا برای صبحانه ات باز می کنی . بی بی دل به تو زل زده . چشم های خمارش ….برش می گردانی . وقت نداری به این چیز ها فکر کنی .کیک را با کاردی که که هنوز توی ظرف است و به همه جایش خامه چسبیده می خوری . شیر را با بطری سر می کشی . تلفن زنگ می زند . مثل ترقه از جا می پری . پیش از آن که مهشید بیدار شود باید جوابش را بدهی وگرنه غرغر هایش اعصابت را به هم می ریزد و روزت را خراب می کند . گوشی را برمی داری . صدای خانمی است . بی وقفه حرف می زند . صدایش آشنا نیست . از حرف هایش می فهمی ناظم مدرسه ی میناست . وسط حرف هایش می پرسد :«چرا مینا یک هفته است غیبت دارد. امروزصبح زود کلاس فوق العاده فیزیک داشته . امتحانات نزدیک است . » وباز درباره ی قانون مدرسه وراجی می کند .
کیک توی گلویت گیر می کند . با مشت به سینه ات می کوبی تا پایین برود . یک هفته ؟!؟ابن پدر سوخته که هرروز پول تو جیبی اش را می گرفت و سر ساعت بیرون می رفت .امروز به هوای کلاس فوق العاده زود تر رفت . من و من می کنی :«ببخشید . مریض بوده . چشم . این بار خبر می دهیم . »چرا باید غریبه ها بفهمند تو از حال دخترت بی خبری . خدا حافظی می کنی و گوشی را سر جایش می گذاری . به فکرت می رسد بروی توی خیابان ها دنبالش بگردی . اما کجا ؟ تازه تو وقت نداری . هیئت مدیره منتظر توست .باید بروی . باشد برای بعد . امشب یا فردا شب . چه فرقی می کند . او که هر شب به خانه بر گشته . حتمأامشب هم می آید . آن وقت حسابش را می رسی . به ساعت نگاه می کنی دارد دیر می شود . به اتاق خواب می روی . مهشید هنوز خواب است . بی صدا کت و شلوارت را از توی کمد بر می داری و می پوشی . لکه ای روی یقه اش است . با ناخن خراشش می دهی . بی فایده است . معلوم نیست لکه ی چیست . جورابت را زیر تخت پیدا می کنی لنگه به لنگه است . لنگه ی دیگرش به لبه ی جا میز آویزان مانده .این هم کیف و حالا سوییچ . روی جیب هایت دست می کشی . پیدایش نمی کنی . روی بوفه هم نیست . یادت می آید دست مهرداد است . بله . دیروز با پررویی برش داشت و گفت زود بر می گردد.رفت و بعد……تا ساعت سه که مهمان ها رفتند هنوز برنگشته بود . به اتاق مهرداد می روی تخت خواب دست نخورده است سرتاسر دیوار اتاق پراز عکس زن های هنر پیشه است . راست و کج، نیمه عریان و ….. بی چشم و رو . لبانت را روی هم فشار می دهی و در اتاق را محکم …..( نه ،محکم نه ،ممکن است مهشید بیدار شود )می بندی و زیر لب غر می زنی . حالا مجبوری با ماشین مهشید بروی .
سوییچ را توی جیب مانتوی جدیدش پیدا می کنی . همراهش چند کارت هم بیرون می آید . یعنی بیرونشان می آوری . نگاهی از سر فضو……. کنجکاوی به آن ها می اندازی . “فال قهوه ،چای ،نسکافه،شیر کاکائو ……..” چه مزخرفاتی . سوییچ را برمی داری و بیرون می زنی . آسمان تاریک و روشن است .هوای تازه ی صبح حالت را بهتر می کند . سوار ماشین می شوی . تکه کاغذ مچاله شده ای را از توی کیفت بیرون می آوری . نگاهی به آ درس می کنی بعد کاغذ را پرت می کنی روی صندلی کناری . رادیو را روشن می کنی . مجری برنامه چنان حرف می زند که تو هم سر حال می شوی . داری فکر می کنی چه روز خوبی که یک دفعه زنگ موبایل تکانت می دهد . باز هم عامری سمج است . یک ربع حرف می زند . می خواهد چکت را بگذارد اجرا ء . هر چه می گویی حرف خودش را می زند . توی دلت فحشش می دهی .« اصلأ به درک . هر غلطی می خواهد بکند . آن قدر دنبال پولش بدود تا جانش در بیاید .» موبایل را خاموش می کنی و پخش صوت را روشن . با یک دست فرمان را می گیری و دست دیگر را از آرنج بیرون پنجره آویزان می کنی .باد خنک به صورتت می خورد و تو به رویاهایت فکر می کنی . پست مدیر عاملی . منشی ات را که حتمأبا خودت می بری . منشی باید به اخلاق و عادات رئیسش آشنا باشد و کارش را بلد باشد . ماشینی از روبه رو می آید و به سرعت از کنارت می گذرد . برایش بوق می زنی و متلکی بارش می کنی .”گاری چی تو باید الاغ برونی جای ماشین ” از خودت می پرسی «چرا بعضی ها این قدر بی کله اند . توی بزرگراه هم خلاف می روند . اصلأ قانون سرشان نمی شود . حقشان است بزنی درب و داغانشان کنی بروند لای دست ننه شان » صدای موزیک تند ،ماشین خلاف کار را از یادت می برد . باد خنک حالت را بهتر و بهتر می کند . کمی جلوتر ماشین دیگری از کنارت می گذرد . غر می زنی :مادر ……ها همین ها هستند که نظم شهر را به هم می زنند و آدم ها را به کشتن می دهند . این ها را باید …… باید……. اعدام کرد . بله اعدام . اگر دو نفرشان را اعدام کنند بقیه حساب کار خودشان را می کنند . به ساعتت نگاه می کنی . دیر شده . جلسه خیلی مهم است . آن هم توی دفتر جدید شرکت . سرت را بالا می گیری . از دور سایه هایی را می بینی که نزدیک می شوند . سیگاری به لب می گذاری . روشنش می کنی . به جلو نگاه می کنی . باور کردنی نیست . سرت را جلو می بری . دقیق تر نگاه می کنی .تمام عرض بزرگراه پر از ماشین است و همه دارند به طرف تو می آ یند . گیج شده ای . نفهم ها ! همه شان دارند خلاف می کنند . از روبه رو اتوبوسی می آید . باید کنار بروی . باید …. اتوبوس نزدیک و نزدیک تر می شود . چراغ هایش روشن وخاموش می شوند . پشت هم بوق می زند . سیگار از میان لبانت می افتد روی پایت و قل می خورد پایین . . سوزشی به اندازه ی نوک سوزن روی رانت حس می کنی . با دو دست فرمان را گرفته ای . چشم هایت دارند از حدقه بیرون می زنند . یک لحظه چشمت به تابلو کنار بزرگراه می افتد که فلش آن خلاف جهت تو را نشان می دهد . معنی اش را نمی فهمی . اصلأ معنی ندارد . تابلو ها را هم عوضی نصب می کنند بی پدر ها . اتو بوس بزرگ و بزرگ تر می شود . با تمام توان پایت را روی ترمز می گذاری . فرمان را می چرخانی . همه چیز با هم به ذهنت می آ یند و فرار می کنند بی بی دل ، مینا ، شرکت ، مدیر عامل، …………… صدای کشیده شدن لاستیک ها روی زمین ، بوی لاستیک سوخته ،صدای به هم خوردن آهن پاره ها ، شکستن شیشه و …………………………دیگر هیچ

سرخ مثل آرزو – منیژه عارفی

دی ۱۳۹۴

منیژه عارفی

از همان وقت که شوهرت مرد و تنها شدی و آمدی تا با من زندگی کنی، می دانستم اخلاق های عجیب غریب داری. هشت سال با هم پشت یک نیمکت درس خوانده بودیم. از خل و چل بازی ها و آرزوهای عجیبت خبر داشتم. از همان روز که معلم ریاضی عصازنان آمد توی کلاس و زل زدی بهش. بعد چند تار مویت را ریختی توی صورتت و گفتی: “خدا جان چی می شد اگر پنجاه شصت سال زودتر به دنیا آمده بودم؟”

اما فکر این یکی را دیگر نکرده بودم. اگر همان روز که هن هن کنان چمدان قهوه ای کهنه ات را از پله بالا آوردی و گوشه اتاق گذاشتی و نشستی روبرویم می دانستم چه خوابی برایم دیده ای می گفتم تو را به خیر و مرا به سلامت. برو جای دیگر.

بیچاره مرده شور. اول فکر کرد دیوانه ام یا یک طوری ام می شود. یعنی تو نباید یک ذره فکر آبروی من را می کردی. آخر زن گنده! نگفتی اگر من با این سن و سال بروم و همچنین خواهشی بکنم مردم چه فکری می کنند. حالا خودت هیچ که با آن ریخت باید جواب نکیر و منکر را بدهی که اصلاً فکر نکنم با آن وضعی که برای خودت درست کردی سراغت بیایند.

حیف! حیف که آن روز طوری به آن عکسی که توی اردو گرفته بودیم زل زدی که دلم نیامد نه بهت بگویم. آه کشیدی و گفتی: “باز هم گلی به جمال تو. آن دو تا نره غول که آن سر دنیا نشسته اند و حال مادرشان را نمی پرسند. آن خدا بیامرز هم که گذاشت و رفت. علی ماند و حوضش. دیگر کسی را ندارم جز تو.”

فکر نمی کردم بعد از این همه سال هنوز هم همان جوری باشی، خل و چل.

استغفرالله. خدا بیامرزدت. دستت از دنیا کوتاه است. ولی نه، آخر این کار بود. وصیت بود تو کردی، با آن سن و سال.

اگر آن روز که نشستی جلوی بخاری دیواری و زل زدی به آتش، آن دو تا قطره اشک را توی چشم هایت ندیده بودم، محال بود که خودم را مضحکه عام و خاص کنم. وصیت کردی که کرده باشی. اما آن دو تا قطره اشک… انگار تویش غرق شدم.

آب دماغت را بالا کشیدی. بغضت را خوردی. گفتی: “از خواهر برایم عزیزتری. می کنی این کار را برایم؟ تو این دنیا که خیری ندیدم. از وقتی خودم را شناختم یک آقا بالا سر داشتم. آن هم که بدبختی از این کار بدش می آمد. می گفت همان شب عروسی هم به زور تحمل کرده. هر چی می گفتم: مرد! توی کوچه که نمی زنم. چی می شود توی خانه، ماتیکی، سرخابی، چیزی بزنم یا یک میل سرمه بکشم توی چشمم؟ قبول نکرد که نکرد. تازه وصیت کرد بعد از مرگش هم بزک نکنم. فکر می کرد سر پیری خودم را درست می کنم می روم توی کوچه. خدا بیامرزدش. همه کاری واسم کرد الا این یکی. تو این کار را برایم می کنی؟“

نمی دانستم جدی می گویی. گفتم حتماً اشتباه شنیده ام یا شوخی می کنی. از این کارها می کردی البته. مثل آن روز که به آن خدا بیامرز حکم کرده بودی چله زمستان یخ حوض را بشکند و برود تویش تا ببیند آن ماهی کوچولوی سفره هفت سین هنوز زنده است یا نه!

عکس را از دستت گرفتم و گذاشتم توی قاب. خیره شدم به چشم های گود و بی مژه ات و خط قهوه ای ای که بالایش کشیده بودی. گفتم: “آخر عزیز من دندان هایت را هم که درمی آورند. دیگر چه لبی! چه چشمی!” اما تا آره نگفتم لب به هیچی نزدی، دو روز. اگر می مردی خونت گردنم بود.

خدا از سر تقصیرم بگذرد. اگر امشب نکیر و منکر از دیدنت با آن قیافه وحشت کردند و با گرز آهنین کوبیدند توی صورتت، توی لب هایت…

آخر من نمی فهمم زیر هزار خروار خاک، پر از سوسک و موش و مار برای کی می خواستی خودت را درست کنی؟ خوب آن خدابیامرز نگذاشته بود خودت را بزک کنی که نگذاشته باشد. مَردت بود. بهت هم که می گفتم دست می کشیدی به چروک های صورتت و می گفتی: “ببین این خارجی ها وقتی می میرند چه خوشگل درستشان می کنند. لباس خوب تنشان می کنند. صورتشان را هم بزک می کنند، مثل عروس.”

وای که دلم به هم خورد وقتی سر کفن را باز کردند و چشمم به صورتت افتاد. به لب هایت که از شب عروسی ات هم قرمزتر بود. حالا همه تف و لعنم کردند به کنار. گورکن را بگو که چه بازی ای سرم درآورد. خودت که شاهد بودی. سر کفن را که باز کرد تا صورتت را روی خاک بگذارد، سرخ شد و گفت: “لعنت خدا به دل سیاه شیطان. چه دوره و زمانه ای شده!” از قبر آمد بیرون. گفتم: “پس چی شد آقا؟” شلوارش را تکاند و بیل را گذاشت روی دوشش: “ما این کاره نیستیم آبجی.” دسته بیلش را گرفتم و کشیدم. گفتم: “خدا را خوش نمی آید. مرده روی زمین مانده. بیا تلقینش بده و تمامش کن.” بیل را فرو کرد توی خاک و زل زد توی چشم هایم. چانه اش می لرزید: “ما روی ابلیس، خاک هم نمی ریزیم، چه رسد به تلقین.”

خدا به دور! انگار همه صورتش دو تا ابروی سیاه پرپشت بود که از پیشانی تا روی چشم هایش را پوشانده بود. دماغش هم عین دستگیره قابلمه بود. گفتم: “آقاجان، ابلیس چیه؟ تو کارت را بکن پولت را بگیر. چی کار به این کارها داری؟” ابروهایش بالا رفت و دو تا نقطه سیاه زل زد توی چشم هایم. تازه آن موقع بود که فهمیدم یارو چشم هم دارد. انگار خیلی عصبانی شد و بیلش را گذاشت روی دوشش و راه افتاد.

نمی دانم چرا همه لال شده بودند. هیچ کس پا جلو نگذاشت. انگار همه مسلمانی یادشان رفته بود. یکی نگفت این زن یکه و تنها چه قدر به این مردک التماس کند.

دویدم دنبالش. عین جن راه می رفت. تا رسیدم بهش و خواستم بیلش را بگیرم، پایم گیر کرد به یک سنگ قبر و افتادم زمین. می بینی زن چه به روز من آوردی! یارو برگشت و گفت: “بیخود التماس نکن آبجی. این کارِ ما نیست.” گفتم: “آخر برادر من، پیرزن بیچاره مجنون بوده. یک چیزی خواسته. قاتل هم که بود به خواستش عمل می کردند. شما بزرگواری کن. طوری نشده حالا. یک کم لب هایش سرخ شده. آن هم پای خودش. به من و شما چه مربوط؟”

کلاه کاموایی اش را از سرش درآورد و عرق سر و صورتش را پاک کرد. تکیه داد به بیلش و ریش دراز جوگندمی اش را خاراند: “چه طور مربوط نیست؟ ما که مجنون نیستیم، آبجی. می فهمیم این کار معصیت است.” نمی دانم قبر کدام بخت برگشته ای بود که رویش نشسته بودم. و گفتم:”مردم معطلند. توی این ظل آفتاب هلاک شدند. خوب نیست. من و شما را که توی قبرش نمی گذارند. خدا از برادری کمت نکند. من هم از خجالتت درمی آیم.” کلاهش را سر کرد و بیل را برداشت: ” قبول. اما تلقینش باطل است. از ما گفتن.”

خاک را که رویت می ریخت، دولا شدم توی قبر. خیلی جوان تر شده بودی انگار.

گفتی: “خواهری کن و این کار را بکن.” ملافه را کشیدم تا زیر چانه ات. موهای سفیدت را از توی صورتت کنار زدم. گفتم:” زود خوب می شوی و برمی گردی خانه. ” دستم را گرفتی: “قول بده”.

پرستار سوزن را فرو کرد توی رگت که مثل یک مار آبی رنگ دور دستت پیچیده بود. سرنگ را انداخت توی سطل. درجه را از دهانت درآورد و جلوی نور گرفت و گفت: “ای بابا پیرزن بیچاره را اذیت نکنید. مگر چه می خواهد؟” دخترک که نمی دانست من بدبخت چه گیری کرده ام.

خودت خواستی. اگر امشب تا روز صد هزار سال لگد به گور زدی تقصیر خودت است. نمی دانی چه بدبختی ای کشیدم. تا جریان را به مرده شور حالی کنم. ماتیک را که از لای هزاری درآورد طوری نگاهم کرد که انگار جذام دارم. درش را باز کرد و پیچاندش. بعد خال گوشتی گوشه لبش را که اندازه یک فندق بود خاراند و گفت: “این دیگر واسه چیه؟” بیچاره فکر کرد آورده ام برای خودش. بویش کرد و گفت: “قشنگه. اما خیلی سرخه. آقامون زیاد خوشش نمی آید.” گفتم: “خودش رنگش را انتخاب کرده.” به تخت مرده شورخانه اشاره کرد: “خودش که با اجازه ات مرخصه.” چادرم را زیر بغل زدم و گفتم: “حالا نه. قبل از مردنش.” ماجرا را که برایش تعریف کردم، شانه های استخوانی اش را بالا انداخت و گفت: “نوچ. گناهه خانم جان. مگر چی گیر ما می آید؟” از بوی سدر و کافور و هزار کوفت و زهرمار داشت حالم به هم می خورد. با گوشه چادر عرق پیشانی ام را پاک کردم. یک مشت اسکناس چپاندم توی جیب ژاکتش. دست کشید به جیبش و با چشم اشاره کرد به همکارش:”اون یارو را چی کار کنم؟” نشستم روی سکوی گوشه مرده شورخانه و دست روی سرم گذاشتم: “قربانت یک کاریش بکن.” با چه بامبولی قبول کرد یواشکی این کار را بکند. بعد هم ماتیک مال خودش.

خدا خیرت بدهد. آخر این هم شد وصیت. توی این دنیا که نتوانستی خودت را واسه مردها درست کنی. حالا لابد با این بزک دوزک فکر می کنی غلمان ها که صد تا حوری و پری مثل ماه دور و برشان است می آیند استقبالت و دلشان را می بری. امان از دست تو.

حالا باز اگر صورتی ای، قهوه ای ای، یک رنگ ملایم تری بود یک چیزی. اما مثل بچه های لجباز گفتی: “فقط سرخ، عین آن خانم پلیسه توی سریال.”

حالا هر طور بود من به وصیتت عمل کردم، اما راستش من اگر بخواهم این کار را بکنم، ماتیک نارنجی می‌گیرم، فقط نارنجی.

مهتاب بهانه ای بود – مهتاب خرمشاهی

دی ۱۳۹۴

مهتاب

مهتاب بهانه ای بود
تا بغض تن های برهنه ی تنهایی
در گلوی پیر بستر های زخمی
طناب پاره ی اشک را
بر گردن خشکیده ی چشمان غریب
ملتمسانه بیاویزد

و ما به درگاه رویاهای پر چراغ خواهیم رسید. – مهرداد اکبری

دی ۱۳۹۴

مهرداد-اکبری

من از لفظ تنهایی
تنهاترم!
آسمان نگاهم همیشه بارانی
و دلم انباشته از غفلت مبهم شماست
حوصله کن دل بیقرار من
عاقبت ، زورق شکسته ما نیز
روزی از خواب این دریا و
بغض بادها خواهد گذشت
و ما به درگاه رویاهای پر چراغ خواهیم رسید.

بگذار کمی بخوابم!… خسرو باقرپور

دی ۱۳۹۴

khosro Bagherpour
بگذار کمی بخوابم!… خسرو باقرپور
خوابی تو!
از خوابِ تو می پرم!
می روم؛
می نشینم کنارِ این پرنده ی خواب آلود؛
بر شاخه یِ این “راشِ” * هوشیار.
خوابم می آید!
صدای این شهرِ چراغان چه غمگین است،
پایانِ پاییز است
عابران، مست و خراب می گذرند؛
از وقتِ خوابِ پرنده گذشته ست!
چشمانِ مبهوتِ پرندگان باز است
ما بر شاخه ها پرپر می زنیم؛
و خوابمان نمی آید؛
باران می آید.

اعتراف مى‌کنم – مانا آقائی

دی ۱۳۹۴

Mana-Aghaei

اعتراف می کنم
که شاعر بدى بوده‌ام
زیرا لب‌هایم را با سوزن شک
و نخ تردید دوخته‌ام

و همواره معنى فریادهایم را
تا تاریخ انقضاى سکوت به تاخیر انداخته‌ام
من اعتراف مى‌کنم
که خاک را بجاى خدا پرستش کرده‌ام
و همچون موم به آفتاب خیره شده‌ام
من اعتراف مى‌کنم که خودکارم را همچون عصاى موسى
به سمت بلاهت قومم نشانه رفته‌ام
و آینه را همچون دریاى احمر شکافته‌ام
من اعتراف مى‌کنم
که نا امیدى‌هایم را همچون عکسى
در تاریکخانه‌ی ذهنم به ظهور رسانده‌ام
که وسوسه‌هایم را همچون اسامی دوستان قدیمی
از دفترچه‌ی حریص خاطراتم خط زده‌ام
و به همه حتى به خودم دروغ گفته‌ام
من اعتراف مى‌کنم
که لوله‌های گشاد قلبم را همچون شاهراهى
که تصادفی سنگین آن را بند آورده است
با مصرف قرص و سیگار مسدود کرده‌ام
و خونم را، خونم را که به ذرات کثیف هوا آلوده بود
در دکّه‌هاى عطارى “زالو موجود است” به حراج گذاشته‌ام
من اعتراف مى‌کنم
که با رویاى به دست آوردن یک تکه نان به خیابان رفته‌ام
و بسترم را با مردانى تقسیم کرده‌ام
که عدالت را فقط در خواب مى‌بینند
من اعتراف مى‌کنم که گرسنه‌ی صداقت بوده‌ام
و معده‌ی خالى‌ام را براى حمل آوازهاى بکر ترجیح داده‌ام
من اعتراف مى‌کنم که جنگیده‌ام
با زنان ترسو و خانه نشینى
که از پشت دیگ‌هاى سیاه مطبخ اعلام آتش بس کردند
با مردان هیزى که اندامم را به رگبار نگاهشان بستند
و پیراهن‌هاى دخترانه‌ام را ضد گلوله کردند

شودآیا روزی – مینو نصرت

دی ۱۳۹۴

شودآیا روزی نصرت
پرندگان مهاجر برگردند
دستها به جای سنگِ تمام‌گذاشتن
نهال سیب بکارند؟
شودآیا روزی
تو نهر انگور را به تکلم درآوری
من نهر آب را
و مادران
جز کودکان عشق نزایند؟
شودآیا روزی
به خواب بگویی نیاید
برخیزی
تکیه‌گاه شب‌دری شوی
که زنده است تا سحر
به شبدری چهاربرگ بگوید: صبح به خیر ؟
شودآیا روزی
انتهای هر انتظاری
به حول و قوۀ عشق
با نگاه خیرۀ آفتابگردان ها
ختمِ به خیر شود؟
شودآیا؟

دو سروده از احمد محمود

دی ۱۳۹۴

AAA
گیاه، خواب زرد می بیند
در پائیز

مورچه، خواب خوشه های طلائی گندم
خرس، خواب زمستانی

و من

خواب نان گندم زرد طلائی
در زمستان این مرز پر گهر
———————————————

رازم را به آتش سپردم
نیازم را به آب
آب خشکید
آتش زخم خورد
در خود پیچید
پیچید
و دود شد.

یک رباعی از فرح آریا

دی ۱۳۹۴

عجب شوری بُوَد در دل که امشب یار می آید
گمانم خواب می بینم وَ او در عالم پندار می اید
تمام آرزویم هست دست شب نگیرد دامن فردا
شب یلدا وُمهتاب وُ انار بوسه ها با یار می آید

کوتاه از عمران صلاحی

دی ۱۳۹۴

صلاحی

سالهاست
که از جزیره ی متروک
نامه ای را در بطری
روانه ی آبهای عالم کرده ام
اگر کسی عاشق باشد
می تواند کلماتم را بخواند
به هر زبانی
در هر سرزمینی
گاهی فکر می کنم
کسی می آید
و با همان شیشه
برایم شراب می آورد
.

مرگ برگ – حمید مصدق

دی ۱۳۹۴

در سالگرد خاموشی سراینده شعر
 اگه تو بر خیزی، اگه من بر خیزم ، همه بر می خیزند:

در اوج شادمانی
در قله ی غرور
در بهترین دقایق این عمر نا به پای
در لذت نوازش برگ و نسیم صبح
در لحظه ی نهایت نسیان رنج ها
در لحظه ای که ذهن وی از یاد برده است
خوف تگرگ را
کز شاخسار باغ جدا کرده برگ را
نا گاه
غرنده تر ز رعد و شتابنده تر ز برق
احساس می کند
چون پتک جانگدازی،
این پیک مرگ را

اگر رفتید بهشت – شروین سلیمانی

دی ۱۳۹۴

رفتید بهشت، بوس با خود ببرید.
لبخند ظریف و لوس با خود ببرید.
شاید شد و خواستگار هم پیدا شد
یک پیرهن عروس با خود ببرید
رفتید بهشت سنگ با خود ببرید
یه روسری قشنگ با خود ببرید
شاید که بهشت گشت ارشاد نداشت
یک دست لباس تنگ با خود ببرید
رفتید بهشت باد با خود ببرید
سی دی و نوار شاد با خود ببرید
تا پیش پری و حور راحت باشید
پیژامه پا گشاد با خود ببرید
رفتید بهشت، تار و تنبک بزنید
روی چمن بهشت پشتک بزنیدشماره
در راه اگر حوریِ خوبی دیدید
فی الفور به ما نیز پیامک بزنید!
رفتید بهشت قند با خود ببرید
انگشتر و دستبند با خود ببرید
شاید نرسد دست شما به میوه‌ها
یک حوری قد بلند با خود ببرید!😂😂

عایشه،نگاهم را جلب کرد – محمود صفریان

دی ۱۳۹۴

 نادره افشاری متاسفانه در قید حیات نیست و چند سال پیش بسیار ناگهانی پرواز کرد و داغی سنگین بر دل هایمان نشاند

داستان ِ نه کوتاه
عایشه
از خانم
نادره افشاری
را می گویم
من نمی دانستم که خانم نادره افشاری داستان هم می نویسد، آن هم داستان خوب. داستان هائی با سوژه های جالب و با نثری روان و در نهایت به واقع خواندنی. تصور من از ایشان زنی بود ” و البته هست ” که در دفاع از حرمت زن، یا بهتر در مبارزه با بی حرمتی به زن در اسلام، جانانه فعال است. و
با مطالعه کامل، بیشتر این موارد را که شور بختانه از سوی پاره ای از زنان ” حالا بهر علت: اعتقاد خودشان، یا به خاطر منافع و موقعیتی که نصیبشان شده و یا ترس از شوهرحزب الله هی، ومواردی از این قبیل ” نه تنها نا دیده گرفته می شود، بلکه با تعجب فراوان وارونه هم تعبیر و تفسیر می شود، و آن را می گذارند پای حرمت!! زن در اسلام. و با این برداشت عرق شرم توام با اسف را بر پیشانی زنان مبارز و حتمن بر پیشانی خانم افشاری می نشانند.
بهر حال و بطور بسیار خلاصه من خانم نادره افشاری را یک محقق و تحلیل گر می دانستم و نه داستان نویس. ولی داستان: ” عایشه ” ی او متوجه ام کرد که داستان نویس استخوان داری نیز هست.
نمی دانم چرا، من شخصن از اسم ” عایشه ” خوشم می آید، و به احتمال بر می گردد به کاراکتری که از او در کتب مختلف ” اعم از آسمانی و زمینی ”
ترسیم کرده اند….تخس، یکدنده، حراف، زیبا، سوگلی ” آن هم سوگلی کی! ” و کسی که خدا برای مهار اعمال او وارد عمل می شود و چند تائی ” آیه ” هم برایش می فرستد.
رفته بودم به اداره ای ” یکی دو هفته پیش ” دختر خانمی که برای انجام کارم جلو آمد روی سینه اش نوشته شده بود ” عایشه ” .
به او گفتم :
– من از این اسم خوشم می آید
گفت:
– چرا؟
گفتم:
– چرایش را نپرس.
متعجب شدم وقتی گفت:
ولی با محمد بد کرد.
دیدم دارد بیخ پیدا می کند، مکالمه را قیچی کردم…..بگذریم.
این را گفتم که بگویم چرا از بین چند مطلب که ار خانم افشاری داشتم اول رفتم سراغ داستان: عایشه.
و جای شما خالی، چه داستان خوبی خواندم. اگر از نثر روان و راحت و پخته این داستان، ” برات ” و ” برام ” برداشته می شد و ” برایت ” و ” برایم ”
گذاشته می شد از لباس فاخرو زیبای عایشه ” وصله ” ها برداشته می شد.

” برات چه فرقی می کند من در چه حالی هستم؟ اصلن چرا می نویسم، و تازه چرا برای تو؟ تویی که نه زبانم را می فهمی و نه اساسن، شاید زندگیم برات
اهمیتی دارد.
چطور می توانی بفهمی وقتی شال و کلاه می کنم و از رستوران خارج می شوم، چه اتفاقی برام می افتد؟ تو همان لبخند ها را می بینی و کارم را و بعد هیچی به هیچی….”
وقتی داستانی چنین روان و راحت و بخصوص جذاب شروع می شود، نمی توان آن را یک نفس نخواند، و تمام که می شود نمی توان دلخور نشد که چرا تمام شد.

فراز و نشیب های زندگی اش را که مدت ها بود در ذهن اش رسوب داده بود، و نمی خواست آن ها را برای ” سایه اش ” بگوید، یقه همکاری را در رستورانی که نمی دانیم کجاست و چگونه غذائی دارد می چسبد و همه را می ریزد روی دایره. به همانگونه که آن ” سایه معروف ” هرگز متوجه مطالب
صادق خان نشد، این همکار ” فارسی نفهمم ” هم تا آخر حالی اش نشد که چه زجر نامه ای برای او تحریر شده است. واین عایشه دوست و همکار دیگرش است که در حقیقت مخاطب شفائی اوست. چون از ترس علی استالین، شوهر پیرش همین یاد داشت ها را هم ” تو هفت تا سوراخ قایم می کند “

داستان عایشه عین برش های یک منشور رنگ های مختلفی دارد.
بیشتر از مرد ” ایرانی ” می گوید، و سنت های جاری در خانواده ها، که بی توجه به خواست و تمایل و بخصوص سن دخترکان خود مجبورش می کنند که ” فدا و فنا ” بشوند. و می نمایاند، که تعصب چه ریشه ای تنیده است.
“…من! از همان اول ِ این ازدواج کذائی یاد گرفته ام که خوب است آدم شوهری داشته باشد که فقط اسمش باشد، ولی خودش نباشد….وقتی نه عشقی در کاراست و نه حتا تحملی! همان بهتر که وجود نحسش هم از صفحه ی زندگی من غایب باشد، چقدر از بابا و مامان بیزارم که هنوز که هنوز است حاضر نیستند سایه ی جنازه این یارو از سرم کم شود…”
” …علی ار من بزرگتر است. بیست سال از من بزرگتر است و من بیست سال از او کوچکترم…”
این تکرار و تاکید بیست سال بزرگتر بودن شوهر، نشانگر عمق ناراحتی او از ازدواج با مردی است که هم سن پدر اوست، و اصرار خانواده به این وصلت، و اجبار او برای قبول این حکم ظالمانه.
واقعن دل آدم به حالش می سوزد که مجبور بوده با چه ” هیبتی ! ” همخوابگی کند….علاوه بر بیست سال بزرگتر بودن:
“…علی، با آن هیکل گنده، و سبیل های کمونیستی، با آن قد کوتاه و بد قواره، و با سری طاس و دهانی بی دندان…”
به خواب هر کس هم که بیاید، آن را تبدیل به کابوس می کند.
نمی دانم چرا پس از آمدن به خارج که بهر حال دنیای دیگری است، باز تا جائی تسلیم علی است که ” همخوابگی جای خودش ” از او بچه دار هم می شود؟ آن هم با آگاهی ار الواتی های او در ” تایلند ” و خب به علت گذران سالها، حتمن پیر تر و از نظر ظاهر ” هیولا ” تر شدن.
خودش هم معترف است :
“…بچه ای که حاصل یک شب تحمل وزن سنگین علی استالین باشد چه ارزشی دارد…”
من گمان نمی کنم که زنان ما تا این حد تسلیم باشند، حتا اگر شوهرشان بجای علی استالین، علی ” مارکس ” باشد.

و برش دیگر این داستان پر داختن به عشق است. عشق این لعل بدخشان انسان، ” کز هر زبان که بشنوی نا مکرر است ”
“…دست هات گرمند. خودت هم می دانی. وقتی آفتاب باشد، رنگ چشم هات بد جوری سبز است، مخصوصن که بیشتر رنگ های سبز و آبی و سفید
می پوشی. و من چقدر این چشمان و آن لب های سرخ را که انگار همین حالا از بوسه ای طولانی جدا شده اند، دوست دارم، و تو این را نمی دانی…”
ولی بختک مردی که در رل ” استالین ” او را به گروگان گرفته و “…به مرگ در سیبری محکوم کرده است!! ” دائم با اوست. و چه ترسی در جان او ریخته است که حتا قادر نیست عشق ذهنی خود را راحت در اختیار داشته باشد:
“…و در این مبان و با این همه ترس و نگرانی، من احمق عاشق شده ام، آن هم عاشق جوانکی آلمانی و نمی دانم چه خاکی به سرم بریزم…”
البته در مقابل آن علی استالینی که برایمان توصیف کرد، شوهری که دائم او را تنها می گذارد .
“….سه سالی را در باکو و عشق آباد و آن طرف ها ” سپری می کند. یا:
“…با قاسم آقا و نعلبندیان که می نشیند، صحبت از تایلند می کند. خیال می کنم دفعه پیش که پول ها ته کشید نیز سری به تایلند زده بود، چون هم برنزه شده بود و هم دیگر شب ها کمتر سر به سرم می گذاشت…”
سه سال هم که او را در ایران تنها می گذلرد و پناهنده آلمان می شود…
به اروپا که می آید و موقعی که کاری در رستورانی می یابد، بر می خورد به همکاری که در باره اش می گوید:
“…تو با آن قد بلند، با آن چشم ها ی سبز، وآن دست های ظریف، و لبان سرخی که انگار همین حالا از بوسه ای طولانی جدا شده اند…”
باید به او حق داد که در ذهن و بر روی تکه های کاغذ، شیفته او بشود، و همه آرزوهای سر کوفت خورده اش را بیان کند….و چنین می کند و با چه ظرافتی. و با یاری گرفتن از عایشه دوست ترکش، که چنین مسیری را رفته، کمی شهامت می یابد :
“…عایشه می گفت نباید بترسم، مرد ها مگر کی هستند. و خودش از وقتی که از شر آقا بالا سر ترکش خلاص شده است ”
زندگی دیگری را تجربه کرده است.
وبت چه ظرافتی، ترنم های خواستن را، بر بال کلمات عاشقانه پرواز می دهد، و داستان اوج می گیرد:
” …دست هام گرم بود. وقتی دستم را گرفتی و ازم خواستی شنبه شب با تو سینما بروم، دستم لرزید. درست مثل چهارده ساله ها که هنوز دستشان به دست کسی نخورده است….”

و آنجا که برشی دارد به سیاست؛ داستان افت پیدا می کند..
“…دوران جنگ بود. شوروی داشت از هم می پاشید و من نمی دانستم کی ایران از هم می پاشد…..”
و توجه می دهد به این که ایران می خواهد:
” زیر چشم غرب بمب اتم بسازد و به کشور های تروریست پرور بفروشد…”
این ها بیشتر تیتر های خبری است که به قامت رعنای عایشه نمی خورد

بهر روی شیوه بیان، و انتخاب روش آن از عایشه داستانی به قاعده ساخته است که خواننده را خوش می آید.

دست تکان دادن درختان تبریزی کلامی بر مجموعه شعر ” گرگ ها و لاجورد”نوشته – فروغ رخشا …- امیرحسین تیکنی

دی ۱۳۹۴

gorg
نه بالای این خلیج
نه میان انبوه درختان سیب
در جنگل گردو کلاغ های بسیاری هستند
که ” دوستت دارم”
قارقار خشکی ست در گلویشان … (ص ۲۴ )

گرگ ها و لاجورد” فروغ رخشا ، کتاب شاعری است که بر لبه پرچینی قدیمی راه می رود و از تنهایی هایش ترانه می سازد. شاعری که بلندترین ستاره سر انگشتانش را سوزانده است اما همچنان به زندگی شهری و المان های آن از گذشته تا امروز مبتلاست، سخت درگیر روابط پیچیده انسان ها می شود و سرکشی هایش به طبیعت و انزوا چیری از تنهایی اش کم نمی کند بلکه بر اندوه آن می افزاید.
“گرگ ها و لاجورد” کتاب شعرهای خطی نیست اما گسست زمان در شعرها به گونه ایست که خوانش شعر را سخت نمی کند بلکه به آن مسیری دایره وار می دهد ، به شکلی که در انتهای هر شعر ، خواننده بر آن می شود که بار دیگر شعر را بخواند و پازل شعر را در ذهنش بچیند.
عشق در “گرگ ها و لاجورد” گاهی به شکل درخت آلبالو خودش را نشان می دهد و گاهی بسیار ملموس تر، مثلن در شعر “موهایش را ” . این مساله تعمدی است. نه برای عشق که برای هر المان که در شعر وارد می شود دو رویه توصیف می شود. رویه ای قابل لمس و توصیفی و رویه ای شاعرانه که ظرافت را به شعر ها بر می گرداند. شاعر این کتاب در این زمینه موفق عمل کرده است. این جریان به شعر کمک می کند تا بتواند با مخاطب ارتباط احساسی خوبی نیز برقرار کند و اندیشه های و جهان بینی اش را به او بقبولاند.
زیر سایه ی این درخت توت
بخواب و خواب گنجشک خونینی را ببین
که رویای گربه ی براقی ست در خواب مردی که کنار تو خفته است. (ص ۳۱)
یکی از شعرهای شاخص این مجموعه در صفحه ی ۳۵ آمده است. موهایش را دم اسبی که می بندد … . این شعر همچون تابلویی چند بعدی در ذهن مخاطب تصویری شگرف می سازد. عشق در قالب زمان بعد می یابد. مکان های قدیمی ، برج ها و باروها زمان را طی می کنند ، تا جوان خوش تیپ امروزی چیزی از اسفندیار بالا بلند کم نیاورد. به هر حال شاعر این مجموعه را باید شاعری از جنس تنهایی نامید چرا که در تمام شعرهایش نوعی محکومیت شخصی و دور خود حصار کشیدن دیده می شود. شاعر تنها با مخاطب سخن می گوید ، اندوه هایش را می گوید و جهانش را توصیف می کند اما در پایان مخاطب را رها می کند و باز به خویشتن خویش باز می گردد. ” این شهر به اثری تاریخی تبدیل شد ” (ص ۳۶)
ببین لاجورد به همه ی زندگی ات پیچیده (ص ۵) ، لاجورد در شعر های “گرگ ها و لاجورد” ، ابدیت محکوم آدمی است. سرنوشت است . زندگی انسانی در ملحفه پیچیده شده و رها شده در سراشیبی دشتی سبز و عطرآگین است. جهانی عجیب که نمی دانی باید از آن لذت ببری یا عذاب بکشی. زمان تک بعدی نیست ، سرنوشت انسان مدور است . علت ها در دست معلول ها گرفتار هستند و اندیشه هم همچون زنجیری به هم بافته می شوند. تار و پودی که قابل تفکیک است البته . ظرافتش نه در ظرافت بافت آن که در توازن رنگ ها و بجا بودن آن هاست به گونه ای که مخاطب آن ها درک می کند . فکر می کنم به کلاغ ها / که فکر می کنند به گردو ها (ص ۵۵) و این امر نشان می دهد که شاعر مجموعه توانسته است به زبانی گیرا و مجلل دست یابد. زبانی که علی رغم امروزی بودن و دور بودنش از زبان غنایی ، مفهوم را می تواند بیان کند.
شب چیست؟
هشت ضلعی خاموش
در هر کنار گوشه گرگی زوزه می کشد در باد (ص ۲۷)
یکی از شاخصه های این مجموعه شعر یکدستی شعر هاست هم در محتوا هم در زبان و هم در شاعرانه گی. شاعری که از جهان ، گسسته و به جهان شعر پناه آورده است، در بندر کلمات ، تنهایی به معنای سکوت نیست چنانکه برای رفتن نیازی به پا نیست و برای دیدن نیازی به چشم.
گفتم که
دیگه نمی خوامت پا ! (ص ۶۳ ، آخرین عبارت کتاب

بابا طاهر در آینه تاریخ – دکتر پور جوادی – ونگاه مجتبا عبدالله نژاد به این کتاب

دی ۱۳۹۴

در شماره جدید «بخارا» من دربارۀ کتاب «بابا طاهر» آقای دکتر پورجوادی نوشته‌ام

بابا طاهر در آینۀ تاریخ
بابا طاهر تا همین چند ماه پیش در تاریخ و فرهنگ و ادبیات ایران سرنوشت عجیبی داشت. از طرفی مجموعه‌ای از شعرهای منسوب به او در خانۀ هر ایرانی صاحب‌ذوقی پیدا می‌شد و مردم ایران، از هر طبقه‌ای، ترانه‌های منسوب به او را می‌خواندند و لذت می‌بردند؛ از طرف دیگر تقریباً هیچ اطلاعات دقیقی دربارۀ زندگی او وجود نداشت. روایت‌های شفاهی البته فراوان بود (و هست). اما هیچ کس راجع به هویت واقعی این مرد چیزی نمی‌دانست. با وجود تحقیقات وسیعی که دربارۀ او صورت گرفته بود، تنها اطلاعات قابل‌توجهی که دربارۀ او داشتیم این بود که مردی بوده عاشق و دلسوخته و دردمند، اهل همدان، در نیمه‌های قرن پنجم، با تمایلات صوفیانه و اشعاری به لهجه‌های عامیانه، و احتمالاً صاحب کتابی به نام «کلمات» در علم تصوف. جز اینها و چند حکایت‌ کوتاه که بیشتر از مقولۀ «تاریخ مقدس» یا «تاریخ ارشادی» است و در مطاوی بعضی کتب رجال و متون ادبی و تاریخی آمده، تقریباً چیز دیگری دربارۀ او نمی‌دانستیم. در صحت انتساب کتاب «کلمات» به او تردید بود. بخش عمدۀ آن شعرها هم متعلق به او نبود و می‌دانستیم که اگر هم شعری از او باقی مانده باشد از دستبرد و دستکاری زمانه مصون نبوده.
حالا آقای پورجوادی کتابی تألیف کرده‌اند به نام «بابا طاهر: شرح احوال و نگاهی به آثار ابومحمدطاهر جصّاص همدانی» و پرده از زندگی پوشیدۀ این مرد برداشته‌اند. هویت تاریخی او را پیدا کرده‌اند و با جستجو در بعضی کتب رجال و منابع تاریخی و ادبی اطلاعات دقیقی دربارۀ زندگی او به دست آورده‌اند.
تحقیقات آقای پورجوادی حقایق مهمی را دربارۀ بابا طاهر همدانی آشکار می‌کند. اولین حقیقت اینکه بابا طاهر آن‌قدرها هم شاعر نبود. مردی که شهرت او بیشتر به خاطر آن ترانه‌های عامیانه است و مردم ایران غالباً او را به خاطر آن ترانه‌ها می‌شناسند، در درجۀ اول مردی صوفی بود از قبیل حلاج و بایزید و شبلی و لقمان سرخسی و معشوق طوسی و اگر هم پاره‌ای از شعرهایی که به او منسوب کرده‌اند واقعاً متعلق به او باشد، باز مقام او در شعر و شاعری به پایگاه او در صوفیگری نمی‌رسد. آن شعرها جزو حواشی زندگی او محسوب می‌شود.
آقای پورجوادی هویت واقعی بابا طاهر افسانه‌ای را هم پیدا کرده‌اند. ثابت کرده‌اند مردی که ما تا حالا او را به اسم بابا طاهر همدانی می‌شناختیم، ولی چیزی از هویت واقعی او نمی‌دانستیم و حتی دربارۀ ایام حیات او تردید داشتیم، کسی نیست جز ابومحمد طاهر بن حسن بن ابراهیم جصّاص همدانی، متوفی ۴۱۸ که از مشایخ بزرگ صوفیه در نیمه دوم قرن چهارم و اوایل قرن پنجم هجری در همدان بود. خب. حالا که هویت واقعی بابا طاهر پیدا شد، می‌توانیم در منابع تاریخی بگردیم و اطلاعات بیشتری دربارۀ او پیدا کنیم و آقای پورجوادی این کار را کرده‌اند و با جستجو در منابعی مثل «الأنساب» سمعانی و «تاریخ‌الإسلام» و «سِیَرُ أعلام النُّبلاء» از شمس‌الدین ذهبی و «الوافی بالوفیات» از صلاح‌الدین صَفَدی اطلاعات بیشتری دربارۀ زندگی او به دست آورده‌اند. بعضی از شیوخ و شاگردان او را پیدا کرده‌اند. دربارۀ پاره‌ای خوارق عادات و بعضی خصوصیات اخلاقی دیگر او توضیحات مفصلی داده‌اند. در خصوص تمایلات ملامتی و چله‌نشینی‌های پی‌درپی او اسناد مهمی رو کرده‌اند. راجع به کراماتی که به او منسوب می‌کرده‌اند، شواهد تاریخی دقیقی آورده‌اند و خلاصه اینکه گرد افسانه را از چهرۀ این شاعر آشنا و صوفی گمنام زدوده‌اند و طاهر افسانه‌ای را به طاهر تاریخی تبدیل کرده‌اند.
مطابق تحقیقاتی که آقای پورجوادی کرده‌اند، بابا طاهر یا همان شیخ طاهر جصّاص همدانی در نیمه اول قرن چهارم متولد شده و در ۴۱۸ هجری وفات کرده. وی از مشایخ بزرگ صوفیه در قرن چهارم و پنجم هجری در همدان بوده و در تصوف می‌توان او را پیرو «مکتب بغداد» به شمار آورد. از شیخ یا مشایخ او در طریقت چیزی نمی‌دانیم، ولی شیخ حدیث او را می‌شناسیم: قاضی ابوعلی حسن بن علی صفار، از علما و محدثان بزرگ قرن چهارم که شاگردان معروفی چون قاضی عبدالجبار معتزلی دارد. بابا طاهر با اینکه در قسمتی از سال‌های عمر خود رفتاری دیوانه‌وار و شیفته‌گونه داشته مردی عالم و تحصیل‌کرده بوده و حتی به روایتی هر روز سیصد تن از اوتاد در حلقۀ درس او گرد می‌آمده‌اند. کتاب‌های متعددی در علم تصوف تألیف کرده که یکی از آنها «احکام‌المریدین» است و این احتمالاً همان کتابی است که ما امروز به اسم «کلمات» یا «اشارات» می‌شناسیم. در باب شعرهایی که به او منسوب کرده‌اند، نظر قطعی نمی‌توان داد، ولی احتمال اینکه طاهر همدانی از طبع شعر برخوردار بوده و به زبان فهلوی ابیاتی سروده باشد، وجود دارد. قراین معنایی و زبان‌شناختی هم صحت انتساب بخشی از آن شعرها به او را تأیید می‌کند.
آقای پورجوادی در کتاب اخیر خود فرض را بر این گذاشته‌اند که خواننده با تحقیقات قبلی در باب بابا طاهر آشناست و مثلاً حاصل تحقیقات مینورسکی یا مرحوم خانلری یا آقای اذکایی دربارۀ بابا طاهر را مطالعه کرده. بنابراین از شرح برخی جزئیات یا مسائل تکراری خودداری کرده‌اند و اگر هم در مواردی لازم می‌دیده‌اند، به اجمال به این مسائل اشاره کرده‌اند. این اجمال در کنار شیوایی و فصاحت نثر آقای پورجوادی کتاب را از قالب نوعی تحقیق خشک و بی‌روح تاریخی خارج کرده و به متنی شیوا و شیرین و خواندنی و لذت‌بخش تبدیل کرده، به طوری که خواننده وقتی آن را برداشت و شروع به خواندن کرد، دیگر دوست ندارد آن را زمین بگذارد. نثر کتاب نثر شیوا و شیرینی است و من کمتر کسی دیده‌ام که با این روشنی و فصاحت چیزی بنویسد. به عقیدۀ من اگر هم کسی علاقه‌ای به بابا طاهر یا تحقیقات تاریخی نداشته باشد، باز باید این کتاب را مطالعه کند و از آقای پورجوادی فارسی‌نویسی یاد بگیرد.
یکی دو نکته دیگر را در حواشی کتاب یادداشت کرده‌ام که اینجا هم یادآوری می‌کنم. در خصوص لقب عریان برای بابا طاهر آقای پورجوادی گفته‌اند: «دربارۀ عریانی طاهر نیز منابع قدیم پارسی همه خاموش‌اند. ذهبی و صفدی نیز اشاره‌ای به عریان بودن طاهر نکرده‌اند. فقط نویسندگان متأخر پارسی‌نویس، مانندی اوحدی بلیانی و رضا قلی‌خان هدایت‌اند که در این باره سخن گفته‌اند.» ولی می‌دانیم که لااقل در یکی دو جا از منابع قدیم، از مردی به نام «ابوطاهر کرد» یا «ابوطاهرمکشوف» یاد شده که به احتمال قوی همان «باباطاهر» عریان است. ازجمله هجویری در «کشف‌المحجوب» از او نام می‌برد و می‌گوید: «شیخ ابوطاهر مکشوف از اجله وقت بود» و جامی هم در «نفحات‌الانس» از قول احمد جام می‌گوید: «ابوطاهر کرد پیر صحبت من بود.» آقای پورجوادی لابد به این دلیل که این «ابوطاهر مکشوف» را مردی غیر از بابا طاهر می‌دانسته‌اند یا در خصوص هویت او تردید داشته‌اند، در این باره سکوت کرده‌اند. ولی کاش به این موضوع هم اشاره می‌کردند.
در خصوص دو بیتی معروف «من آن پیرم که خوانندم قلندر…» گفته‌اند: «طاهر در این دوبیتی خودش را به عنوان قلندر معرفی کرده است» و بعد از توضیحاتی دربارۀ مضمون شعر گفته‌اند: «این دوبیتی نیز می‌تواند اصیل باشد». پیداست که «قلندر» را لقب یا صفتی برای صوفی فرض کرده‌اند و قول آقای شفیعی را که معتقدند «قلندر» تا نیمه‌های قرن هفتم اسم مکان بوده و بنابراین باید در صحت انتساب این دوبیتی به بابا طاهر تردید کرد، قبول ندارند. ولی کاش تاریخچه این بحث را باز می‌کردند و در خصوص این موضوع توضیحات بیشتری می‌دادند.
برای معنای «لنگر» در اصطلاح قلندریان به کتاب «قلندریه در تاریخ» آقای شفیعی، ص ۵۱۰، استناد کرده‌اند و آن را از قول آقای شفیعی «محل تجمع قلندران» معنا کرده‌اند. آقای شفیعی در ص ۵۱۰ کتاب «قلندریه در تاریخ» برای توضیح بیشتر دربارۀ کابرد لنگر در اصطلاح قلندریه به صفحات ۵۵ و ۵۹ و ۶۰ کتاب مذکور ارجاع داده‌اند که همه اشتباه است. در هیچ یک از این صفحات اسمی از «لنگر» نیامده. کاش آقای پورجوادی صفحات مذکور را وارسی می‌کردند که ابهامی وجود نداشته باشد.

مارگارت میچل و خلاصه رمان بر باد رفته – تحقیق از احمد قندهاری

دی ۱۳۹۴

ahmad

“مارگرت میچل” در ۸ نوامبر سال ۱۹۰۰ در آتالانتای آمریکا متولد شد. نویسنده‌ ای که بعدها و در سال ۱۹۳۷ برای رمان برباد رفته جایزه پولتیزر را دریافت کرد. کتابی که برای همیشه از محبوب‌ترین کتاب‌های تمام دنیاست با بیش از ۲۸ میلیون نسخه و بارها تجدید چاپ به یقین شایسته چنین عنوانی است.

مارگرت دوران کودکیش را در سال های جنگ‌های شهری آمریکا گذراند و به خوبی با فضا و حال و هوای آن دوران آشنا بود و آن را می‌شناخت و شاید جزئیاتی که در کتابش و در میان روابط انسان‌ها به شکل عجیبی قابل لمس هستند، ناشی از زندگی در همان شرایط استبرباد.

او پس از فارغ‌التحصیلی از دبیرستان به کالج اسمیت پیوست تا این که در سال ۱۹۱۸ از آن فارغ‌التحصیل شد و سپس به عنوان اولین زن روزنامه‌نگار در جنوب آمریکا در روزنامه‌ای که مطالب مارگرت را یک‌شنبه‌ها و به صورت هفتگی منتشر می‌کرد شروع به کار کرد.

“مارگارت میچل” پس از ازدواج ناموفق با “ردآشیو” در ۱۹۲۲، سه سال بعد با مرد دیگری به نام “جان مارش” ازدواج کرد و همچنان با چاپ خاطرات ژنرال‌های جنگ‌های شهری و ایالت جورجیا و مصاحبه با چهره‌های مطرح آن روزها، خود را به عنوان یک نویسنده با استعداد معرفی کرد.

چندی بعد وقتی جان مارش همسرش برای او و بنابر علاقه‌ایکه مارگارت میچل به کتاب های تاریخی داشت، یک کتابخانه بزرگ از کتاب‌های تاریخی آماده کرد و او را تشویق به نوشتن رمانی تاریخی کرد.

سرانجام در سال ۱۹۳۶ پس از ملاقات میچل با ناشری به نام “هاواردلاتام” پس از ۷ سال نگارش مداوم “بر باد رفته” این رمان ارزشمند منتشر شد.

کتاب “مارگارت میچل” را “اسلزنیک” تهیه کننده نامدار هالیوود در اماتیزه کرد کاری که سه سال به طول انجامید و حقوق کتاب را به قیمت ۵۰۰۰ دلار که در آن زمان مبلغ قابل توجهی بود از میچل خرید و در سال ۱۹۳۹ و در روزهای آغازین جنگ جهانی دوم پیش تولید فیلم بر باد رفته آغاز شد.

مارگرت میچل سرانجام بر اثر تصادف رانندگی در سال ۱۹۴۹ فوت کرد. سال‌ها پس از مرگ او کتابی دیگر از او نیز منتشر شد.

مارگرت میچل در سال ۱۹۳۷ به خاطر نگارش رمان پرفروش برباد رفته جایزه معتبر پولیتزر را از آن خود کرد.

کتاب بر باد رفته چند سال قبل از افتتاحیه نمایش فیلم منتشر شد و با فروش بالایش در صدر کتاب های پرفروش تاریخ قرار گرفت.

اما سرانجام سلزنیک که از باهوش‌ترین تهیه کنندگان تمام تاریخ سینما است پایه‌گذار ساخت فیلمی شد که امکان ندارد در نظرسنجی های عمومی حتی پس از ۶ سال از نمایش آن جزو انتخاب های همیشگی مخاطبان عام سینما نباشد . فیلمی که ۱۰ جایزه اسکار را دریافت کرد و نزدیک به نیم قرن پربیننده‌ترین فیلم تمام تاریخ سینما بود. تا سرانجام فیلم “تایتانیک” این فیلم را به رتبه دوم راند.

به هر حال کمپانی بین‌المللی سلزنیک با خرید حق نمایش کتاب میچل قدم‌های آغازین را برا ساخت فیلم برباد رفته گرفت.

انتخاب عوامل فیلم دو سال طول کشید. مخصوصا برای انتخاب نقش “اسکارلت اوهارا” نزدیک به ۱۴۰۰ نفر از بازیگران سینما و تئاتر و تلویزیون جهان مصاحبه شدند که از میان آن‌ها می‌توان به “بت دیویس”، “نور ماشیرر”، “جون کرافورد”، “میریام هایکنیز”، “لورتایانگ” ، “آن شریدان”، “کاترین هپبرن” و… اشاره کرد که سرانجام “ویویان لی “در شرایطی انتخاب شد که فیلمبرداری برخی از صحنه‌های فیلم شروع شده بود.

فیلمبردای با کارگردانی “جان کیوکر” که به عنوان کارگردانی که در هدایت بازیگران زن و پروراندن شخصیت زنان در سینما شهرت داشت، شروع شد. وقتی “گیبل” احساس کرد که کیوکر بیش از اندازه به هنرپیشگان زن فیلم یعنی لی و دوهاویلند میدان می‌دهد با نفوذی که در سلزنیک داشت باعث اخراج کیوکر شد و ویکتور فلمینگ را به سلزنیک پیشنهاد داد. لی و هاویلند حتی پس از اخراج کیوکر درباره صحنه‌های فیلم با او ملاقات می‌کردند و درباره صحنه‌های مختلف فیلم از او سوال می کردند.

این فیلم ۴ کارگردان داشت. ابتدا کیوکر و سپس فلمینگ و صحنه‌های پایانی رانیز” سام وود”و “ویلیام کامرون” کارگردانی کردند.

فیلمنامه فیلم در واقع حاصل مشورت‌های بسیار سلزنیک با فیلمنامه نویسان مختلف بود. اما در نهایت فیلمنامه اصلی را سیدنی هووارد نوشت. از نویسندگان نامدار دیگری که در نوشتن فیلمنامه کمک کردند باید از نویسنده معروف یعنی” اسکات فیتز جرالد” نام برد. “سیدنی هوارد” در زمان فیلمبرداری طی حادثه‌ای درگذشت و جایزه اسکارش بعد از مرگش به او تعلق گرفت.

داستان کتاب قصه‌ای عاطفی و ملودرام است که با شخصیت پردازی های محکم مارگارت میچل به راحتی قابل باور و لمس هستند. رابطه‌ای کش و قوس‌دار میان سه شخصیت اصلی فیلم و ویژگی‌های بکری که برای شخصیت اسکارلت اوهارا در نظر گرفته شد همگی به موفقیت قصه کمک می‌کردند.

حضور تلخ جنگ شمال و جنوب آمریکا و خرابی‌های که برای نابودی زندگی انسان به بار آمده بودند رابطه‌های پیچیده شخصیت‌های قصه را جذاب می‌نمود. شاید همین تلخی قصه و سر راست بودنش را باید از امتیازهای برجسته این رمان دانست.

فلمینگ که بارها نشان داده است که فیلم‌هایش براساس احترام به ساختار حرفه‌ای و سینمای قصه‌گویی هالیوود بنا شده است، بدون هیچ تظاهری قصه‌اش را بسیار ساده برای تماشاگر تصویر می‌کند و در این روایت هیچ باکی از تناقض‌ها و برخوردهای این شخصیت‌ها ندارد.

فیلم که با وفاداری کامل به رمان ساخته شده است نمونه مشخصی برای اثبات این نظریه است که در اقتباس نباید جزییات قصه اصلی را مورد توجه قرار داد و تنها باید برداشت آزاد کارگردان را به عنوان یک اصل واقعی در قصه پذیرفت. اما فیلم بر باد رفته با نگاهی کامل به قصه اصلی صحنه‌های آن را برای تماشاگر به وضوح قابل رویت کرد.

به هر حال فیلم بر باد رفته با آغاز حضور قدرتمند سینمای آمریکا در دوران سینمای رنگی همزمان شد و موفقیت آن مدیون فرا وطن بودن و خارج بودن این روایت انسانی از چهارچوب زمان و مکان ای. فرصت را به تهیه کنندگان آن داد تا با موفقیت فیلم به ثروت هنگفتی دست یابند.

اما خلاصه داستان کتاب بر باد رفته:

بر باد رفته اثر به یادماندنی و پرفروش مارگارت میچل نویسنده ی زن آمریکایی است . او در کتاب به شکلی زیبا ، بخشی از تاریخ آمریکا را هم گنجانده است.داستان درباره ی دختری به نام اسکارلت اوهارا است .پدر اسکارلت یک زمیندار متمول جنوبی است .اسکارلت یک دختر نازپرورده و سبک سر است که تنها تفریحش جلب توجه مردان اطرافش است.

اسکارلت

وقتی او خبر نامزدی اشلی(پسر یکی از زمینداران همسایه )با دختری ساده وبی آلایش به نام ملانی را میشنود حسادت زنانه اش تحریک میشود و به اشلی ابراز علاقه میکند اشلی او را از خود میراند وقتی اشلی میرود مردی نه چندان خوشنام به نام رت باتلر که شاهد این ماجرا بوده از اسکارلت میخواهد به جای اشلی اورا دوست بدارد.

اسکارلت پیشنهاد اورا رد میکند.اسکارلت برای تحریک حسادت اشلی بدون هیچ علاقهای با برادر ملانی ازدواج میکند.جنگ شمال و جنوب آمریکا در میگیرد و اشلی و برادر ملانی و بقیه ی مردان به جنگ میروند. شوهر اسکارلت در جنگ میمیرد و اسکارلت که در اوج جوانی بیوه شده از این وضع پیش مادرش شکوه میکند مادرش هم برای بهتر شدن روحیه ی اسکارلت پیشنهاد میکند او را به شهری دیگر نزد ملانی خواهر شوهرش بفرستد.اسکارلت برای نزدیکتر شدن به اشلی این پیشنهاد را می پسندد .در یک مهمانی اسکارلت دو باره رت باتلر را ملاقات میکند و به این ترتیب پای رت باتلر به خانه ی ملانی هم باز میشود.

رت باتلر و اسکارلت

وقتی جنگ به اوج خود میرسد رت به اسکارلت کمک میکند که از شهر در معرض اشغال شمالی ها به همراه ملانی بیمار بگریزد و به املاک پدرش برگردد.رویای اسکارلت که تصور میکند در خانه همه چیز به سامان است به ملک پدری در تارا می رودبا دیدن وضع خانه و خانواده فرو می پاشد؛او میبیند که مادر ش مرده ؛پدرش عقلش را از دست داده؛خواهرانش هم بیمارند پس از مدتی پدرش هم میمیرد.اشلی هم به آنجا می آید و کم کم به اسکارلت علاقه مند می شود.از طرفی اسکارلت شدیدا به پول نیاز دارد.برای همین به دیدن رت باتلر که به زندان افتاده ، میرود اما وقتی که می فهمد او پولی ندارد تصمیم میگیرد با نامزد خواهرش ازدواج کند.بعد از این ازدواج او که مقداری پول به دست آورده علاوه بر نجات املاک پدرش از مصادره ؛تصمیم میگیرد با سرمایه اش تجارت کند.

البته در آن زمان چنین کاری برای یک زن دور از شان بوده.در یکی از روزهایی که او برای کار به بیرون شهر می رود میرود ، دزدان به او حمله میکنند اما او نجات می یابد ؛همسرش برای انتقام گرفتن همراه با اشلی و عده ای دیگر جهت انقام از دزدان می روند.همسرش کشته میشود و اشلی زخمی باز میگردد،رت باتلر در آن بحران جنگ جان اشلی را نجات میدهد.
سرانجام اسکارلت با رت باتلر (که ثروتمند هم بوده)ازدواج میکند ولی مشغول بودن ذهن اسکارلت به اشلی؛ رت باتلر را آزار می دهد این علاقه برای اسکارلت بی آبرویی به بار می آورد ولی ملانی با بزرگواری او را می بخشد.
تنها دختر اسکارلت و رت باتلر در ماجرای اسب سواری با تشوق پدرش از مانع می پرد و از اسب به زمین پرت می شود و می میرد و اسکارلت ، رت باتلر را مقصر اصلی میخواند.سر انجام ملانی هم می میرد ولی قبل از مرگ از اسکارلت میخواهد مراقب اشلی باشد.اسکارلت تنها در آن لحظه از اشلی دل میکند که با مرگ ملانی روبرو میشود.

او در آن زمان می فهمد که چه دوست باارزشی را ازدست داده او برای از دست ندادن رت باتلر هم تلاش میکند ولی رت باتلر هم به علت علاقه اسکارلت به اشلی ، اسکارلت را ترک میکند و علاقه ی اسکارلت به اشلی مبدل به نفرت میشود سرانجام اسکارلت تصمیم میگیرد به املاک پدری اش باز گردد و سعی کند دوباره رت باتلر را بدست آورد. که موفق نمی شود
.

در نگاهی بسیار کوتاه ، شهاب الدین سهروردی – علی میر عطائی

دی ۱۳۹۴

شهاب الدین سهروردی معروف به شیخ اشراق از فلاسفه مشهور زمان، در سال ۱۱۵۵ میلادی
” ۵۴۹ هجری ” در ” قیدار زنجان ” متولد شد و ۳۸ سال بعد در سال ۱۱۹۳ میلادی ” ۵۸۷ هجری ” توسط صلاح الدین ایوبی به زندان افکنده شد و در زندان به قتل رسید.
قبلن عمال دین او را بخاطر فکر نوینی که داشت و به اتهام عدم قبول اصول دین به الهاد متهم کرده بودند و آنگاه که ” ملک ظاهر” بخاطر علاقه ای که به سهروردی داشت زیر بار نرفت به پدر او صلاح الدین ایوبی که برای حفظ اعتبار خود به علمای دینی نظر داشت مراجعه کردند و بالا خره کار خود را به پیش بردند.

نام کامل او: شهاب الدین یحیا ابن حبش ابن امیرک ابوالفتوح سهروردی است
که بطور خلاصه او را ” شهاب الدین ” – ” شیخ اشراق ” – و” شیخ مقتول” می نامند.
نگاه این دانشمند به هستی، از دریچه اشراق است که مفصل طی کتاب ” حکمت اشراق ” توضیح داده است. این نظر چنان استوار وارد زندگی دانشمندان و فلاسفه شد که به او لقب ” شیخ اشراق ” دادند.
فلسفه شهاب الدین سهره وردی، لطیف، منطقی عقلانی و قبول کردنی است و بهمین سبب بهیچ وجه از روی تعصب و اوهام به مذهب توجه نداشته است، و از همین روی مورد غضب پدر خوانده های خشک اندیشه اسلامی قرار می گیرد و عناد تا آنجا پیش می رود که او را به الهاد متهم می کنند و عاقبت هم موفق می شوند که این نابغه را در عنفوان شکوفائی اندیشه در سن ۳۸ سالگی معدوم کنند.

سهروردی شجاعانه نظرش را در کتاب حکمت اشراق بیان می کند و می گوید:
” …هستی چیری جز” نور” نیست. و آنچه در جهان است و یا بعد از این به وجود بیاید نور است ” در نتیجه بنیان تحجر را که بر پایه خدای خود ساخته استوار است می لرزاند.
او در حقیقت می گوید هر چیز به نوعی” انرژی ” است و بدین ترتیب از خرافات، و نیروهای زائیده اوهام فاصله می گیرد.
او در توضیح بیشتر در مورد نظریه ” نور ” می گوید:
” بعضی از انواررقیق و برخی غلیظ – برخی انوار پراکنده و پاره ای ذرات متراکم هستند. ” نظریه ای که امروزه به اثبات رسیده است.
او یکی از قربانیان خشکه مقدسانی است که در طول تاریخ ادیان، هر گل خوشبونی را پرپر کرده اند و راه برخرد و آگاهی بسته اند

شعر و لطیفه

دی ۱۳۹۴

دزدی را با همکارش  به جرنم سرقت بانک میگیرن، قاضی  به او می گوید:
شما محارِبین، حکمتون اعدامه!!!  طرف می پرسد : محارب یعنی چی؟! قاضی میگه: یعنی جنگ با خدا
نگاهی به همکارش می کند و می گوید
بی پدر ! مگه نگفتم تیر هوایی نزن!!! بفرما خورده به خدا
——————-
رفتید بهشت، بوس با خود ببرید.
لبخند ظریف و لوس با خود ببرید.
شاید شد و خواستگار هم پیدا شد
یک پیرهن عروس با خود ببرید
رفتید بهشت سنگ با خود ببرید
یه روسری قشنگ با خود ببرید
شاید که بهشت گشت ارشاد نداشت
یک دست لباس تنگ با خود ببرید
رفتید بهشت باد با خود ببرید
سی دی و نوار شاد با خود ببرید
تا پیش پری و حور راحت باشید
پیژامه پا گشاد با خود ببرید
رفتید بهشت، تار و تنبک بزنید
روی چمن بهشت پشتک بزنید
در راه اگر حوریِ خوبی دیدید
فی الفور به ما نیز پیامک بزنید!
رفتید بهشت قند با خود ببرید
انگشتر و دستبند با خود ببرید
شاید نرسد دست شما به میوه‌ها
یک حوری قد بلند با خود ببرید
شروین سلیمانی

نگران خانواده

دی ۱۳۹۴

piman
نگران خانواده

دختری زیر برف

دی ۱۳۹۴

Barfe Thranدختری زیر برف

آن ها که با فیلم های خود نسل قبلی را خنداندند

دی ۱۳۹۴

hardy
آن ها که با فیلم های خود نسل قبلی را خنداندند

شل حجاب!!

دی ۱۳۹۴

220_05

شل حجاب!!

ازدواج کودکان در ایران همچنان یک معضل اجتماعی است – پانته‌آ بهرامی

دی ۱۳۹۴

• پیمان نامه حقوق کودک که ایران نیز آنرا امضا کرده است، تمامی افراد زیر ۱۸ سال کودک محسوب می شوند و بر پایه این پیمان نامه ازدواج کودکان زیر ۱۸ سال ممنوع است. بطور متوسط هر سال در ایران ۴۰ هزار نفر زیر سن ۱۸ سال ازدواج می کنند. آیا پرونده همه این ۴۰ هزار نفر طبق قانون در دادگاه از زاویه رسیدن به سن بلوغ بررسی می شود؟ …

هشت سال زندان بدون مرخصی وفقط یک نوبت ملاقات

دی ۱۳۹۴

به گزارش خبرگزاری هرانا، ارگان خبری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران، کمال شریفی، روزنامه نگار و فعال سیاسی کرد، متولد مهر ماه ۱۳۵۱ در شرایطی در زندان میناب دوران حبس ۳۰ ساله در تبعید خود را می گذراند که در تمام این سال ها از مرخصی محروم بوده و تنها یک بار و آنهم پس از یک اعتصاب غذای طولانی مدت امکان ملاقات با پدر و مادر خود را پیدا کرده است.

کوتاه از عمران صلاحی

دی ۱۳۹۴

سالهاست
که از جزیره ی متروک
نامه ای را در بطری
روانه ی آبهای عالم کرده ام
اگر کسی عاشق باشد
می تواند کلماتم را بخواند
به هر زبانی
در هر سرزمینی
گاهی فکر می کنم
کسی می آید
و با همان شیشه
برایم شراب می آورد