گذرگاه آذر، ماه آخر پائیز

آذر ۱۳۹۴

   پائیز یکگذرگاه آذر، ماه آخر پائیز

گذرگاه شماره ١۶٩ مربوط به آذر ماه ١٣٩۴ درآغاز پانزدهمین سال فعالیت
این شماره گذرگاه، حاصل همت این یاران است

**********************************
ندا ایرانی – رضا علامه زاده – محمود صفریان-  رحیم سینائی -عبید – شهره احدیت – احمد قندهاری
عیدی نعمتی- برتولت برشت – نیلوفر پاشا – ابوالفضل سپاسی – زهره – پوری سلطانی – مریم رحمانی – مژگان عباسلو – مجتبا عبدالله نژاد – مهتاب خرمشاهی – مهرداد اکبری – علی شروقی
نادره افشاری – مهران رفیعی — محمد سعید عرفانی منش -فریدون مشیری –

قسمتی از یک سخنرانی که برای معرفی کتاب ام بر گزار شد

آذر ۱۳۹۴

درقسمتی از یک سخنرانی که برای معرفی کتاب ام بر گزار شد چنین گفته ام
چرا که از دیگاه من مشکل بنیانی کمی فروش کتاب در کمبود خواننده است

” ….امروز کمی در مورد نه کتاب، که کتاب خوانی و کم بود آن که تاثیر منفی حیرت انگیزی بر رشد ادبیات ما دارد با شما درد دل می کنم.
اجازه بدهید بگویم که بخصوص ادبیات ما ، بخاطر کمی شوق خواندن، گرفتار ” درد باریک ” است و هر روز بیشتر تکیده می شود .
در برابر، کتاب و رغبت و میل چشمگیر خواندن در غرب هر روز پروار تر و سرحال تر می شود. و این بیماری ادبیات ما درمان نمی شود مگر بهر شکل عزیزان، روی کرد مناسبی به کتاب خوانی بیابند.
در حقیت هم درد و هم درمان از یک جا نشئت می گیرد.
به قول حافظ
” دردم از یار است و درمان نیز هم ”
صائب تبریزی شاعر بلند آوازه ی کلاسیک قرن یازدهم ما در بیتی زیبا می گوید:
” روزی که برف سرخ بیارد از آسمان
بخت سیاه اهل هنر سبز می شود ”
و این سیاهی بخت هنر مندان، بخصوص نویسندگان و به ویژه داستان نویسان، آنگاه به سوی سبز شدن می رود که شوق خواندن در بین با سواد ها گسترش لازم را بیابد.
چون برف سرخ که، هر گز نخواهد بارید، ولی می توان امیدوار بود که رغبت و میل به خواندن بتدریج به یک نیاز برای آبیاری روح و روان تبدیل شود، و کار باریدن برف سرخ را برای سبز کردن بخت اهل هنر به ارمغان بیاورد، کما اینکه سبزی بخت هنرمندان در غرب بدون باریدن برف سرخ حاصل شده است.
در اینجا، حتمن توجه داشته اید که در قطار های مترو و بین شهری ، در اتوبوس ها، در پرواز های هوائی، در اتاق های انتظار، در پارک ها، و به هنگام خواب، کتاب می خوانند. خواندن در این دیار بصورت یک نیاز درآمده است. و بهمین سبب کتابها با شمارگان بسیار بالا ، صد هزار تا یک میلیون جلد چاپ می شود.
و اگر در این میان به قول معروف بزند و کتابی ” بست سلر” بشود، یعنی توجه تعداد بیشتری خواننده را جلب
کند ، حکایتی دیگر خواهد شد.

بهتر است بدانید که هیچ ربطی بین ارقام فروش کتاب در غرب و کتابهای فارسی وجود ندارد.
چون در فرهنگ این ها خواندن کتاب نهادینه شده است .
نتیجه می گیریم که در اینجا نویسندگی یک شغل است و نویسندگان با کاری دیگر امرار معاش نمی کنند. نویسندگان به کمک گستردگی طیف خواننده و چاپ بالای هر کتابشان بسیار مرفه هستند. و بر همین پایه ناشران نیز بسیار روبراهند. و در مجموع ادبیات در غرب همیشه در فصل بهار پرسه می زند.
.
در حالیکه نویسندگان ما حتمن برای گذران زندگی بایستی به کاری مشغول باشند و بر پایه عشق و علاقه در فرصت هائی که برایشان پیش می آید بنویسند.
ببینید تفاوت ره از کجاست تا به کجا

می گویند این توجه حیرت انگیز به کتابها در این سوی دنیا بخاطر زبان اول بودن انگلیسی و زبانهای زنده ی اسپانیائی و فرانسوی و آلمانی است که در ادبیات اینجا به کار برده می شود، که البته نظر و حرفی درست است.
ولی همانطور که می دانید بنا به روایات مختلف بین ۳ تا ۶ میلون ایرانی که تقریبن همه هم با سواد هستند در خارج از ایران زندگی می کنند. ولی همه کتابهائی که طی این سالها در خارج منتشر شده است شمارگانی بین ۱۰۰ تا ۵۰۰ داشته اند. و طی چندین سالی که از انتشارشان می گذرد هنوز موجودی دارند.
در ایران نیز با وجود ۷۰ میلیون جمعیت که اکثرن هم با سواد هستند آمار آنی است که می دانید .
یکی ازپایه های پایداری یک ملت ادبیات آن است، که هم بانی و باعث شهرتش می شود و هم غنای فرهنگیش را می نمایاند. بالنده بودن ادبیات هر کشور، حتا اگر زبانش بین المللی نباشد مرز ها را درهم می کوبد.
مگر گوته فیلسوف آلمانی با احترام از حافظ یاد نکرده است.
مگر خیام و مولانا و هدایت معرف ایران نبوده اند.
درمان همان است که گفتم ما خواندن را جدی نگرفته ایم در حالیکه اگر قدری از توجهی که به تغذیه جسم خود داریم به تغذیه روح و روان خود هم داشتیم، در بر این پاشنه ی کند و زنگ زده ای که می چرخد نمی چرخید و روغن کاری می شد.
در این مورد حرف بسیار است…. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل “

محاکمه – برتولت برشت

آذر ۱۳۹۴

قاضی: اسم؟
برتولت برشت: شما خودتان می دانید
قاضی: می‌ دانیم اما شما خودتان باید بگویید.
برشت: خب. من رو به خاطر برتولت برشت بودن محاکمه می ‌کنید
دیگه چرا باید اسمم رو بگم؟
قاضی: با این حال باید اسم تان رو بگویید. اسم؟
… برشت: من که گفتم. برشت هستم
قاضی: ازدواج کرده اید؟
برشت : بله
قاضی: با چه کسی؟
برشت: با یک زن
[خنده حضار در دادگاه]
قاضی: شما دادگاه را مسخره می‌کنید؟
برشت: نه این طور نیست
قاضی: پس چرا می ‌گویید با یک زن ازدواج کرده‌اید؟
برشت: چون واقعاً با یک زن ازدواج کرده‌ام
قاضی: کسی را دیده‌اید که با یک مرد ازدواج کند؟
برشت: بله
قاضی: چه کسی؟
برشت: همسر من!! او با یک مرد ازدواج کرده است
[خنده حضار در دادگاه]
محاکمه آزادیخواهان همیشه فرصتی بوده برای افشاء وتمسخر دیکتاتورها…
_

گشت ارشاد و تجاوز به زنان ابزارهایی برای کنترل- مریم رحمانی

آذر ۱۳۹۴

ناامنی علیه زنان در ایران، اشکال مختلفی دارد گاه از سوی مردانی که به سبب فرادست بودن در فرهنگ مردسالار به اشکال مختلف بر زنان خشونت اعمال می‌کنند و گاه به‌صورت سازمان‌یافته‌تر توسط قوانین تبعیض‌آمیز علیه زنان از سوی دولت و ساختارهای قدرت رسمی. هردوی این خشونت‌ها وضعیت زنان ایرانی را در فضای عمومی و خصوصی با خطرات زیادی مواجه کرده است که نیازمند توجه سیاست‌گذاران و فعالان زنان است. خشونت علیه زنان آسیب‌های جدی برای جامعه به بار می‌آورد و دولتمردان و دولت زنان هم به‌خوبی از کنه این آسیب‌ها باخبرند، منتهی یا راهکاری برای کاهش این خشونت ندارند یا درمان‌هایی اشتباه که سبب افزایش ناامنی برای زنان در جامعه می‌شود، ارائه می‌کنند. نسخه‌ای به نام «گشت ارشاد» یکی از این دست درمان‌های الابختکی است؛ برای این‌که پوشش زنان سبب غلیان شهوت مردان نشود! و زنان به اشکال مختلف مورد تجاوز قرار نگیرند! به‌جای آن‌که به مردان آموزش دهند که با زنان مانند جنس دوم و ابژه جنسی برخورد نکنند و به آنان بیاموزند که لباس زنان و آرایش آنان به معنی آن نیست که می‌خواهند مورد تجاوز قرار گیرند و از این مسئله لذت می‌برند! بلکه زنان حق دارند پوشش خود را انتخاب کنند.

سیاست‌گذاران فرهنگی با راه انداختن کاروان‌های گشت ارشاد به مردان می‌آموزند این زنان هرچه می‌کنند برای از راه به دربردن شماست. نوع پوشششان برای خاطر لذت بردن شماست نه به خاطر دل خودشان یا و اهمیت متناسب لباس پوشیدن برای آن‌ها. از همه کانال‌های رسمی به مردان آموزش می‌دهند که زن فقط برای شوهرش باید زیبا باشد و لباس‌های فلان و بهمان بپوشد. اندیشه‌ای که نشان می‌دهد زن تنها وسیله لذت بردن مردان است نه انسانی مستقل. راه‌کارهایی همچون نهی‌های مکرر درمجموع سبب نشده است فضای جامعه امن شود و به‌جای آن شاهد منتشر شدن اخبار تجاوز به زنان در اشکال مختلف هستیم.

تجاوز در جنگل، خفت گیری و تجاوز در آرایشگاه …

به گزارش خبرآنلاین www.khabaronline.ir در جاده باراجین قزوین به دختران جوانی که به پیک‌نیک رفته بودند تجاوز شده متهمان هم دستگیر شده‌اند و حالا مسئولان انتظامی و قضایی قزوین بر سر اینکه چه کسی این خبر را تایید کند، بحث می‌کنند. این اتفاق بیش از سه بار در این جاده در نزدیکی جاده فرعی زرشک افتاده و دختران جوان در حالی مورد تعرض قرار گرفته‌اند که عده‌ای پسر جوان نیز در اکیپ‌شان حضور داشته‌اند. گفته می‌شود تعرض‌کنندگان هر بار پسرهای جوان را با تهدید سلاح گرم به درخت بسته و در مورد دختران اقدام به تعرض می‌کردند.

در حالی بیش از یک ماه از دستگیری ۱۰ نفری که به دختران جوان در باراجین قزوین تجاوز کرده‌اند می‌گذرد که هیچ‌یک از رسانه‌ها حتی رسانه‌های محلی قزوین دراین‌باره خبری منتشر نکرده‌اند.

علی‌حسین حسینی‌نژاد، رئیس پلیس آگاهی استان قزوین در گفت‌و‌گو با «فرهیختگان» درباره این خبر ابتدا اظهار بی‌اطلاعی کرد و سپس گفت: «هیچ خبری از این موضوع ندارم و جزئیاتی هم نمی‌دانم».

او همچنین با طرح این پرسش که چه کسی این خبر را به شما داده است، افزود: «از هرکسی که این خبر را گرفتید جزئیات خبر را هم بگیرید».

او در پاسخ به اینکه چطور ممکن است رئیس پلیس آگاهی استان از چنین پرونده‌ای آن هم یک ماه پس از دستگیری متهمان بی‌خبر باشد، توضیح داد: «شاید هم بی‌خبر نباشم، اما برای دریافت خبر باید به مقر انتظامی استان بیایید».

این خبر را بگذارید در کنار خبرهای دیگری که در روزنامه‌های مختلف در صفحه حوادث درباره تجاوز به عنف منتشر می‌شود مانند ربودن یک دختر در روز روشن در خیابان توسط یک جوان با یک اتوموبیل کرایه ای سانتافه. قربانی این تجاوز ماجرا را این‌گونه روایت می‌کند: منتظر تاکسی بودم که یک خودروی سانتافه مقابلم توقف کرد و راننده خواست سوار ماشینش شوم اما من با عصبانیت از او خواستم که برایم مزاحمت ایجاد نکند. با این حال راننده دست‌بردار نبود تا اینکه بعد از چند دقیقه از ماشین پیاده شد و با زور و تهدید چاقو مرا سوار ماشینش کرد. در بین راه با التماس از او خواستم که رهایم کند اما او مرتب با چاقو تهدیدم می‌کرد که اگر سکوت نکنم مرا می‌کشد.

وی ادامه می‌دهد: در بین راه او حتی با یک خودروی پراید هم تصادف کرد و با اینکه خسارت سنگینی به‌خودروی پراید وارد شد، از صحنه تصادف فرار کرد. این مرد در ادامه به سمت حاشیه تهران تغییر مسیر داد و پس از توقف در محلی خلوت، با تهدید چاقو مرا مورد آزار و اذیت قرار داد.

و این خبر ساعت ۵ عصر یکشنبه سوم آبان ماه سال جاری درحالی‌که حدود ۱۲ زن در آرایشگاهی واقع در منطقه پادادشهر اهواز حضور داشتند، مردی با ماسک سبز و درحالی‌که تفنگی در دست داشت، داخل شد و با تهدید به مرگ، همه آن‌ها را به اتاقی کشاند. مرد مسلح درحالی‌که فریادزنان سعی در وحشت‌آفرینی داشت، کیسه پلاستیک سفیدرنگی را دست به دست زنان چرخاند و آن‌ها همه طلا و پول‌هایشان را داخل آن ریختند. یکی از زنان که هنوز وحشت‌زده است، گفت: آن مرد که شناخت کاملی از داخل آرایشگاه داشت، ما را به اتاقی در انتهای سالن برد بعد که پول و طلاهایمان را گرفت، دو زن را جداگانه بیرون کشاند و دیدم آن‌ها را اذیت و آزار کرد. وقتی زنان بازگشتند، از ترس می‌لرزیدند تا اینکه مرد مسلح ساختمان را ترک کرد و بعد از ۱۵ دقیقه پلیس سررسید.

آرایشگاه محیطی زنانه و دربسته است که علی‌القاعده باید امن‌تر از خیابان‌های عمومی باشد اما می‌بینیم که در آرایشگاه هم به زنان مانند خیابان و جنگل تجاوز می‌شود و مسئولان گویا در خواب خرگوشی هستند.

آیا حفظ امنیت زنان وظیفه دولت ایران نیست؟

گشت ارشاد سال‌هاست که رفتارهایی زننده با زنان این مرز و بوم دارد و زنان و مردان پلیس افسارگسیخته در خیابان‌های شهرهای مختلف مرتکب خشونت‌هایی عریان علیه زنان و همین‌طور مردانی می‌شوند که برای دفاع از آن‌ها با پلیس درگیر می‌شوند. این داستان تا کجا ادامه دارد درحالی‌که مجرمان با کمال آرامش زنان ایرانی را در کوی و برزن مورد آزار جنسی و کلامی قرار می‌دهند، روی صورتشان اسیدمی پاشند و زندگی‌شان را به تباهی می‌کشانند؟

آیا یکی از وظایف دولت و سیاست‌گذاران حفظ امنیت همه شهروندان به‌خصوص اقشار آسیب‌پذیرتری مانند زنان و کودکان نیست؟ پس چرا به‌جای این مسئله و برنامه‌ریزی صحیح به‌جای این‌که پلیس‌های زن و مرد به افزایش امنیت زنان ایرانی در جامعه کمک کنند شاهد برخوردهای خشن با زنانی هستیم که ملاک‌های سلیقه‌ای ماموران زن و مرد گشت ارشاد را رعایت نکرده‌اند. بارها در خیابان شاهد دستگیری زنانی بوده‌ام که نوع پوششان به هیچ عنوان مساله دار به‌زعم حاکمیت نبوده است اما به بدترین وجهی دستگیر شده‌اند.

این ویدئو و برخورد زشت و به‌دور از انسانیت این مردان و زنان غیور پلیس را ببینید. دستنبد زدن به‌دست زنی که نه دزد است نه مجرم. فقط یک شهروندی عادی است و فیلمی از دستگیری داماد به دلیل نداشتن حجاب عروس و خشونتی که در چنین روزی بر این زوج و خانواده‌هایشان اعمال شد، این داستان را بگذارید در کنار دستگیری زنی که از دوستان من است و به‌تازگی به بدترین وجهی توسط گشت ارشاد دستگیر شده است؛ زنی که هرگز آرایشی ندارد و به ساده‌ترین شکل ممکن لباس می‌پوشد اما به جرم آن‌که تیپش مردانه است، دستگیرشده! مانتو و شلوار جین معمولی نه حتی جین چسبان که هیچ‌کدام هم کوتاه نبود با شالی تیره‌رنگ و البته بدون آرایش. معیارهای سلیقه‌ای گشت ارشاد را پایانی نیست یکی را به جرم داشتن آرایش می‌گیرند، یکی را به جرم نداشتن آن.

آیا زنان ایرانی شایسته جامعه امن نیستند؟ آیا اندکی بیرون بودن مو و پوشیدن لباس‌های متنوع که حق طبیعی هر انسانی است امنیت جامعه را مخدوش می‌کند یا برخورد خشونت‌بار با مردم؟ و امن نکردن جامعه به روش‌های گوناگون برای زنان؟ با وجود این همه دوربینی که در سطح شهر قرار دارد چرا وقتی زنی را دارند به‌زور سوار ماشین می‌کنند پلیس اقدام به تعقیب خاطی نمی‌کند؟ تهیه نقشه مکان‌های ناامن برای زنان و تلاش برای امن کردن آن از راه‌هایی است که می‌تواند امنیت زنان را در شهر افزایش دهد اما توجهی به آن نمی‌شود ریشه این مسئله در کجاست؟ زنان ناپاک‌اند و منشا آلودگی مردان پس جامعه را ناامن می‌کنیم که کمتر در جامعه حضور پیدا کنند و با گشت ارشاد هم به زنانی که معیارهای مسلط را نمی‌پذیرند ضرب شصت نشان می‌دهیم؟

از دیگر سو این سوال مطرح می‌شود، همه این قدرت‌نمایی‌ها و خشن کردن فضای جامعه از سوی گشت ارشاد که از بعد از توافق هسته‌ای شدت یافته است برای چیست؟ آیا صف‌آرایی نیروهای مرتجع‌تر نظام است برای زهر چشم گرفتن از مردمی که از برداشته شدن تحریم‌ها ابراز شادی کردند؟ برای این‌که بار دیگر به ما به‌خصوص زنان ثابت کنند چیزی عوض نشده است؟ البته شاید این تحلیلی خوش‌بینانه باشد. هرچند که دولت روحانی تاکنون گامی برای بهبود وضعیت زنان برنداشته است و همچنین شاهد موضع‌گیری در مورد برخوردهای ناشایست با زنان در سطح شهر از سوی او نبوده‌ایم. اما زنان ایرانی هرروز تلاش می‌کنند تا ملاک‌های خود را در رفتار و پوشش به کرسی بنشانند. از این‌ها گذشته دولت وظیفه دارد خیابان را برای ما زنان امن کند با تمهیداتی برای کنترل مجرمان فردی و همین‌طور مجرمانی به نام گشت ارشاد.

یاد داشتهای ندا ایرانی

آذر ۱۳۹۴

neda
برای تو

در مخمل نگاهت که از پس چشمهای برنگ عسل دنیا را تصویر می کند رازی را می بینم که مرا بسوی اندیشیدن ابدی فرا می خوانند. می بینم که با اراده ای نه چندان استوار می کوشی احساسی را که در ابتدا در من و سپس در خودت بوجود آورده ای در چهار چوب قفسی که با معیارهای کهنه و متداول ساخته شده اند زندانی کنی . قفسی که میتواند از انسان فوق العاده ای مثل تو یک آدم معمولی و بر خلاف میل باطنی ات بسازد.
تو برایم زنجیرهایی را پاره کردی که میخواهند اکنون دست و پای خودت را به اسارت بکشند. اگر قادر هم بودم نمی خواستم زمان را به عقب برگردانم. چرا که با تو بسیاری از مفاهیمی را که برایم گنک و ناروشن بودند اکنون بروشنی می بینم و لمس می کنم. اکنون می دانم که بیقراری چیست ، دلتنگی چه معنی دارد و شنیدن صدای یک انسان برای یک انسان دیگر چقدر می تواند امید بخش باشد. – نداایرانی
———————————

تصویری شیرین از تجربه ای ممنوع

ندا ایرانی آبان ۱۳۹۴ – تقدیم به کسانی که بخاطر ترس از قضاوت نابخردانه دچار خود سانسوری نشده اند.
ندا ایرانی آبان ۱۳۹۴ – تقدیم به کسانی که بخاطر ترس از قضاوت نابخردانه دچار خود سانسوری نشده اند.
پاسی از شب گذشته بود . چند روزی بود که در خانه ییلاقی در حال استراحت بودم کم کم داشتم آرامش خودم را دوباره پیدا می کردم.
بیرون از پنجره انعکاس ماه را روی سطح برکه می دیدم. تنها صدای جیرجیرک ها سکوت شب را می شکست. خوابم نمی برد، احساس خوبی داشتم، پنجره اتاق خوابم را باز کردم تا نسیم خنک شب را بر پوست تنم احساس کنم. گویی ماه با دقت به بدن عریانم که از زیر لباس خواب نازک بخوبی دیده میشد خیره شده بود.
بر روی شاخه مشرف به پنجره جغد زیبایی با چشمان باز مرا نظاره میکرد. خواب از چشمم پریده بود. عادت نداشتم داخل رختخوابم پیچ و تاب بخورم.
از پله ها آهسته آهسته پایین آمدم تا باغبان را که با همسر و تنها دختر جوانش در سمت شمالی خانه سکنا داشت بیدار نکنم. پله های کهنه چوبی هم با صدای قژ قژ خودش کارم را مشکل می کرد.
پتوی کوچکم را برداشتم و آهسته از درب منزل بیرون آمدم. نگران نبودم کسی مرا نیمه عریان ببیند می دانستم در این وقت شب همه خواب هستند. بعلاوه نزدیکترین همسایه چندین کیلومتر با ما فاصله داشت. هوا کمی خنک بود، ولی احساس دلنشینی بمن می داد.
از کنار باغچه و از راه باریکی که به سکوی کنار رودخانه منتهی میشد به سمت برکه راه افتادم. صدای خش خش برگها ی زیر پایم سکوت شب را بهم می ریخت. کمی ترسیدم. تقریبا نزدیک برکه بودم. احساس کردم شبحی در کنار آب در حال حرکت است. زیر نور ماه اندام ظریفش را بخوبی می توانستم ببینم. پشت یک درخت پنهان شدم. ریحانه دختر باغبان بود. ظاهرا برای آب تنی از تاریکی شب استفاده کرده بود. لباس هایش را که بر روی حوله کوچکی ریخته بود می دیدم. زیر نور ماه پستان های کوچکش خودنمایی میکرد.
مدتی ساکت به نظاره ایستادم. اصلا متوجه حضور من نشده بود. پشت درختی که لباسهایش را روی زمین پهن کرده بود میخکوب شده بودم. اندام زیبایش را با دقت نگاه می کردم. تنم گرم شده بود دلم می خواست بهمان شکل در آغوشش بگیرم. احساس عجیبی بود. برایم بوی بهار می داد.
خم شد و حوله اش را از زمین برداشت. رانها و باسن ظریفش مثل کار ییکر تراشی ماهر از مرمر سفید و با دقت تراشیده شده بود. ضربان قلبم را براحتی می شنیدم. تنم گر گرفته بود. می ترسیدم مرا در آن حال ببیند.
دلم را بدریا زدم و آهسته بطوری که وحشت زده نشود از پشت درخت بیرو ن آمدم. با این حال جیغ کوچکی کشید و وقتی انگشت مرا که بر روی لب هایم گذاشته بودم مشاهده کرد آرام گرفت.
پتوی کوچکم را روی چمن پهن کردم. لباس خواب نازکم را از سر شانه های عریانم آهسته رها کردم تا تمامی تن مرا در زیر نورمهتاب ببیند. بی اختیار حوله کوچکش را از دور تنش رها کرد. گویی دعوت مرا پذیرفته بود. باز هم تردید داشتم. با این حال دستهایم راگشودم و با اشاره سر اورا بداخل بازوانم دعوت کردم. بوی سکر آورپوستش را در فضا اشتنشاق میکردم. آرام و با وقار او را در آغوش گرفتم. تنش از التهاب می لرزید.
صورت قشنگش را در میان دست هایم گرفتم و لبهایم را با لبهای زیبایش مماس کردم.
برقی مثل صاعقه تمام تنم را لرزاند. احساس می کردم اولین باری است که کسی این لبها را می بوسد. می توانستم تپش قلب کوچکش را براحتی حس کنم. مثل گنجشک کوچکی که در مشتت گرفتار شده باشد، می لرزید. دست هایم بدور کمرش حلقه شده بود. نمی خواستم لبهایش را رها کنم.
هرگز بوسه ای با این گرمی تجربه نکرده بودم. هنوز تنش از آب برکه خیس بود.
پاهایش را محکم بدور کمرم حلقه کرده بود و محکم مرا بطرف خودش می کشید. نفس هایمان به شماره افتاده بود. سر شار از التهاب بودیم. گذشت زمان را حس نمیکردیم.
اندام زیبایش را در آغوش گرفتم و هر دو به خواب عمیقی فرو رفتیم. تنها ماه شاهد این لحظات زیبا بود. احساس کردم که بما حسادت میکند. نورانی تر بنظر می رسید. شاید هم دلش می خواست بما بپیوند.

شلخته‌ نویسى سلمان رشدى از اسطوره‌های ایرانى در رمان جدیدش – رضا علامه زاده

آذر ۱۳۹۴

allameh

به‌هر جان‌کندنی بود رمان تازه‌ی سلمان رشدی را به پایان بردم! اگر خوره‌ی رمان‌خوانی نبودم، یا اگر به موضوع این رمان علاقه ویژه‌ای نداشتم حرفش را نمی‌زدم و این را به حساب خودم می‌گذاشتم نه نویسنده. رمان‌های نیمه‌خوانده در کتابخانه‌ام کم نیست. اما رمانی با عنوان “دوسال و هشت‌ ماه و بیست‌ وهشت شب” که جمعش می‌شود همان هزارویکشب، خوراک هرکس نباشد خوراک من یکی باید می‌بود!
از آنجا که کتاب پرحجم “هزارویکشب” را بارها بالا و پائین کرده‌ام و جدا از مطالب پراکنده، اخیرا در پانزده مطلبِ پیوسته از زوایاى مختلف این کتاب شگفت را بررسیده‌ام وقتى با رمان تازه‌ى سلمان رشدى روبرو شدم بلافاصله و با اشتیاق تمام شروع به خواندنش کردم. متاسفم که بگویم این کتابِ بى‌دروپیکر و بى‌شیرازه را در سطح کارهاى سابق خود نویسنده ندیدم که هیچ، آن را بازى شلخته‌اى یافتم با نمادها و کاراکترهاى شناخته شده‌ى شرقى به‌قصد ارائه‌اش به غربیانِ ناآشنا با دنیاى قصه‌پردازىِ شرق.

اما پیش از پرداختن به این رمان باید یک بار دیگر تکلیفم را با خوانندگان این مطلب در مورد سرچشمه‌ی کتاب هزارو یکشب روشن کنم. چون موضوع حساس است اجازه بدهید قاعده بازى را تعیین کنیم که کسى نتواند جر بزند!

وقتى از کتاب هزارویکشب نام مى‌برم منظورم کتابى است که صدوشصت، هفتادسال پیش به دستور بهمن‌میرزا فرزند فرزانه‌ى عباس‌میرزا (ولیعهد فقید محمدشاه) توسط عبدالطیف طسوجىِ تبریزی، از عربى به فارسى ترجمه شده و مترجم به جاى ترجمه اشعار عربى به فارسى، از ابیاتى از رودکى و فردوسى و انوری و سعدى و حافظ و… به مناسبت استفاده کرده است.

این کتاب که در قطع معمولی دارای نزدیک به دوهزار صفحه است از یک داستان اصلی یا بقول هنرمند دانای زمانه‌مان، بهرام بیضائی، از یک “داستانِ بنیادین” تشکیل شده که در دل خود چندین و چند داستان کوتاه و بلند را جا داده است. این داستان اصلی یا بنیادین را همه می‌شناسیم: شهرزاد با بیان قصه‌های تودرتو در طول هزارویکشب ملک شهربازِ همسرکش را نه تنها از کشتن بیشتر وامی‌دارد بلکه از او پادشاهی عادل و مهربان به حال رعیت می‌سازد. اما شاید همه به این نکته توجه نکرده باشیم که این داستانِ بنیادین حداکثر هشت صفحه از کتاب قطور هزارویکشب را به خود اختصاص داده و تمامی بحث‌های مربوط به ایرانی بودنِ اصل هزارویکشب مریوط به همین داستانِ بنیادینِ هشت صفحه‌ای است! تازه کم نیستند مورخینی که معتقدند همین داستان بینادین را هم ایرانیان باستان از یک کتاب هندی گرفته‌اند! و این را هم نگفته رها نکنم که نویسندگان کتاب هزارویکشب به ایرانی بودن داستان بنیادین اعتراف دارند وگرنه به راحتی می‌توانستند اسم شهرزاد و دنیازاد و شهرباز را به اسامی عربی تغییر دهند و این کتاب قصور را با نام بردن از سلسه ساسانیان آعاز نکنند: “چنین گویند که مَلِکی از مُلوکِ آلِ ساسان، سلطان جزایر هند و چین بود و دو پسر داشت، یکی شهرباز و …”

من قبلا هم نوشته‌ام که چون با همسایگانمان خیلی اهل من‌وتوئی نیستم این مقوله را درز می‌گیرم فقط یادآوری می‌کنم که کتاب هزارویکشبِ مورد بحثِ من، مثل یک پرده نقاشى عظیم چندهزارمترى است که قاب باریکى دورش را گرفته و تنها عنصری که رنگ ایرانى دارد همین قابِ آن است؛ یعنى قصه‌ی شهرزاد و خواهرش دنیازاد، و شوهرش ملک شهرباز. وگرنه تمام قصه‌هاى درهم‌بافته‌شده‌ى این تابلوى عظیم، قصه‌هاى عربى هستند؛ یعنى هم کاراکترها عموما عرب‌اند و نام‌هاى عربى دارند، و هم ماجراها در اغلبِ قریب‌به‌اتفاق قصه‌ها در سرزمین‌هاى عربى مى‌گذرد. و شاید به‌همین دلیل ساده باشد که ترجمه کتاب هزارویکشب به زبان‌های اروپائی عنوانش “شب‌های عربی” است؛ نه به‌خاطر توطئه غربی‌ها برای دزدیدن گنجینه‌ی ادبی ما، و بخشیدن آن به عرب‌ها!

حالا حتى اگر بپذیریم آن کتابى که با عنوان “هزار افسان” در ایران باستان وجود داشته و روزی روزگاری به عربی ترجمه شده، همین کتابی است که عرب‌ها بخشى را دستکارى کرده و بخشى را کم‌وزیاد کرده‌اند و نام هزارویکشب بر آن گذاشته‌اند، باز باید ببینیم جز ماجراى شهرزاد و شوهرش و چند حکایت کوتاه در مورد حیوانات که زمان و مکان معین ندارند کدام حکایت هزارویکشب مى‌توانست در هزار افسان وجود داشته باشد.

این هم یادمان باشد که حتی حضور عدد هزار در این هر دو، دلیل هیچ تشابهى نیست. هزار افسان یعنى هزار افسانه یا قصه (البته اگر لغت هزار، به اصظلاح اهل دستور زبان، “قیدِ کثرت” مثل “هزارپا” و “هزارچم” نباشد!)، در حالیکه در کتاب هزارویکشب صحبت از حداکثر دویست (دقیق‌تر بگویم صدونودوهفت) حکایتِ مستقل است که در هزار و یک شبِ متوالى توسط شهرزاد براى شوهرش بیان شده است.

برگردم به اصل مطلب:
سلمان رشدی در رمان تازه‌اش گرچه به‌زیبائی با عدد هزارویک بازی کرده و با بخش کردن آن به ماه و سال، عنوان تفکر برانگیزی برگزیده اما در استفاده‌ی ساختاری از کتاب هزارویکشب اصلا موفق نبوده است؛ نه از داستان‌های گیرایِ تودرتو در آن خبری هست، و نه از کاراکترهای تازه و جالب توجه.

خلاصه کردن کتاب به‌دلیل بی‌شیرازه بودن آن غیرممکن است و مثل خود کتاب بی‌سروته از آب در خواهد آمد. تنها چیز دندانگیری که در این کتاب یافتم این نکته است که سلمان رشدی سعی می‌کند بگوید که در دنیای امروز ما، دیواری که در قدیم میان زندگی جاری و واقعی از یکسو، و زندگی تخیلی و کابوس وار اجنه و شیاطین و اشباح از سوی دیگر وجود داشت، فروریخته است و زندگی امروزیان ملغمه است از کشمکش دائمی دنیای ما و دنیای اجنه، که حتما اشاره‌ای است به شرائط سیاسی امروز جهان، بویژه جنگ مذهبی در خاورمیانه. و برای بیان این نکته از هر چه در فرهنگ غنی شرق وجود دارد بی‌توجه به عمق معنای آنان استفاده کرده است: جن و پری و عفریت و …. و شهرزادِ قصه‌پردازِ هزارویکشب.

او نه تنها با نام شهزاد و خواهرش دنیازاد بازی ساده‌ای کرده بلکه از کوه قاف و سیمرغ شاهنامه هم نگذشته و جاوبیجا از آنان استفاده نادقیق کرده است. اگر این را وقت تلف کردن نمی دانستم می‌آمدم چندین نمونه از این شلختگی را نشانتان می‌دادم ولی تا نگوئید که دارم بهانه می‌گیرم به یک نمونه آشکار از آن می‌پردازم.

رشدی در صفحه ١۵٧ رمان، از زبان کاراکتر اصلی‌اش که نام خواهر شهرزاد، دنیازاد، را بر او نهاده و او را از اجنه‌هائی معرفی می‌کند که در زمان‌های مختلف می‌زیسته، می‌گوید:

“در اطراف مرزهای سرزمین افسانه‌ها، کوهِ گِردی وجود دارد به نام کوه قاف، جائی که بر مبنای افسانه‌ها زمانی یک خدا- پرنده در آنجا زندگی می‌کرد به نام سیمرغ که فامیل مرغ رُخ در حکایت سندباد است.”

از یک خانواده پنداشتن یا هماننددانی سیمرغِ شاهنامه با مرغ رُخ در حکایت سندباد نشانه‌ی روشن بی‌دانشی کسی است که نه شاهنامه را به درستی خوانده و نه هزارویکشب را.

سیمرغ، در اساطیر ایرانی گرچه بسیار پبش‌تر از نوشته شدن شاهنامه حضور داشته ولی استادِ توس آن‌چنان چهره‌ی بی‌همتائی از این مرغِ افسانه‌ای تصویر کرده است که در نوغ خود در دنیای اساطیری بی‌نظیر است. بر من نیامده که در مورد سیمرغ بنویسم فقط به یادتان می‌آورم که نامِ سیمرغ با رستم، قهرمان اصلی شاهنامه پیوندی ناگسستنی دارد چرا که این سیمرغ است که زال پدرِ رستم را از نوزادی در آشیانه‌ی خود می‌پرورد و وقتی او را به برنائی می‌رساند با دادن پَری از بال‌اش به زال، دو بار در جساس‌ترین لحظات زندگی رستم به کمکش می‌شتابد: یکی در وقت به‌دنبا آمدن او، وقتی مادرش رودابه از هوش رفته است؛ و یکی آنگاه که در نبرد با اسفندیار زخم‌های مرگبار خورده است و تنها به افسون این مرغِ افسانه‌ای است که سلامتش را باز می‌یابد.

حالا بیائید خلاصه‌ای از مرغ رُخ در حکایت سفرهای سندبادِ بحری در هزارویکشب را با سیمرغ مقایسه کنید تا ببینید چه مضحک است در دنیای قصه‌پردازی این دو را از یک طایفه نامیدن!

سندباد در سفر دوم از هفت سفر معروفش در جزیره‌ای چنان سرمست طبیعت می‌شود که خوابش می‌برد و ملوانان و بازرگانان او را در همان جزیره جا می‌گذارند و می‌روند. وقتی بیدار می‌شود چشمش به پرنده‌ی عظیم‌الجثه‌ای می‌افتد که بر گنبد سفید بزرگی نشسته. نام این پرنده “رُخ” است و آن گنبد سفید چیزی نیست جز تخمِ رخ! سندباد دستارش را مثل طناب می‌تابد و یک سرش را به کمر خود و سر دیگرش را به پای رخ گره می‌زند تا به این حیله وقتی رُخ به پرواز در می‌آید از آن جزیره بگریزد.

حالا نقش ابتدائی مرغ رُخ در هزارویکشب را با نقش استوره‌ای سیمرغ در شاهنامه مقایسه کنید تا ببینید چه تشبیه بی‌پایه‌ای از قلم سلمان رشدی در این رمان جاری شده است.

بگذریم! گرچه آن طور که دلم می‌خواست پنبه این کتاب را نزدم ولی فکر می‌کنم به اندازه کافی دقِ دلم را از این که کُلی پول و وقتم را برای خریدن و خواندن هزارویکشب به روایت سلمان رشدی حرام کردم، در آورده باشم!

شیخ صنعان، پاک باخته عشق – محمود صفریان

آذر ۱۳۹۴

در این شماره و چند شماره آینده گذرگاه،
از زبان عطار نیشابوری، از عشق و رسوائی شیرین آن می گوئیم از

شیخ صنعان، پاک باخته عشق

به نقل از:
” منطق الطیر ”
تنظیم از:

محمود صفریان

یکی از صد ها آفریده ی زیبا و آموزنده ی ” عطار ” داستان: ” شیخ صنعان ” است.
داستان سیطره عشق، داستان هیمنه عشق و حکایت پاک باختگی و رسوائی…
و به راستی چه زیبا گفته است

یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب
کز هر زبان که می شنوم نا مکرر است “….حافظ

تمامی داستان ” شیخ صنعان ” به نظم است. اشعاری به غایت وزین و دلنشین.

شیخ صنعان، پیر عهد خویش بود
در کمال از هرچه گویم، بیش بود
شیخ بود او در حَرَم، پنجاه سال
با مریدی چارصد صاحب کمال

هم عمل، هم علم، با هم یار داشت
هم عیان،هم کشف،هم اسرارداشت

پیشوایانی که در پیش آمدند
پیش اوازخویش بی خویش آمدند
موی می بشکافت مرد ِ معنوی
در کرامات و مقامات ِ قوی
هر که بیماری و سستی یافتی
از دَ م ِ او، تن درستی یافتی
خلق را فی الجمله در شادی و غم
مقتدائی بود در عالَم عَلَم

و با ایمان، خلوص و اقتدار برکرسی راهبری مریدان نشسته بود و در دنیای تسلط خود روزگار می گذراند تا…..
گرچه خود را قدوه ی اصحاب دید
چند شب اورا، همچنان درخواب دید
این خواب ها او را دگرگون می کنند. و با آنکه دریافته بود که ” ترسا ” دختری است، و نه در شهراو که در مکان دیگری زندگی می کند، دامن از دست
می دهد. شیدا و بی قرار به قصد یافتن و دیدن او بار سفر می بندد.
می ندانم تا از این غم، جان برم
ترک جان گفتم اگر ایمان برم
مریدان که از این پریشانی او در عجب می شوند، و عزم راسخ او را برای رفتن و یافتن معشوقی که، ” در خواب ” دیده است مشاهده می کنند، مصمم
می شوند در این سفر عشق و رسوائی آن هم به ” روم ” او را تنها نگذارند. همراهش می شوند.
چار صد مرد مرید معتبر
پی روی کردند با وی در سفر
می شدند از کعبه تا اقصی روم
طوف می کردند، سر تا پای روم
از قضا را، بود عالی منظری
بر سر منظر نشسته دختری
دختر ترسای روحانی صفت
در ره روح اللهش صد معرفت

با چه ظرافتی از دختر ترسا لعبت یگانه ای میسازد، توجه کنید

بر سپهر حسن و در برج جمال
آفتابی بود، اما بی زوال
آفتاب از عکس رشک روی او
زرد تر از عاشقان در کوی او
هر که دل در زلف آن دلدار بست
از خیال زلف او، زنار بست
هر که جان در لعل آن دلبر نهاد
پای در ره نا نهاده، سر نهاد

چون دو چشمش فتنه ی عشاق بود
هر دو ابرویش به خوبی طاق بود

روی او در زیر زلف تابدار
بود آتشپاره ای، بس آبدار
لعل سیر آبش جهانی تشنه داشت
نرگس مستش هزاران کشته داشت

چه تلاشی کرده است شیخ نیشابور تا با توصیف و کشش زیبائی های مقاومت ناپذیر دختر ترسا، از بار گناه ” شیخ صنعان ” کم کند….به راستی تاب و توان هم حدی دارد.

گویا عطار دارد از دلبستگی خودش می گوید، ار آفتی که توان او را از کف اش ربوده است…به توصیف ادامه می دهد:

چاه سیمین در زنخدان داشت او
همچو عیسا در سخن جان داشت او
صدهزاران دل چو یوسف غرق خون
اوفتاده در چه او سر نگون

دختر ترسا چو برقع بر گرفت
بند بند شیخ، آتش بر گرفت
گر چه شیخ آنجا نظر در خویش کرد
عشق آن بت روی، کار خویش کرد
شد به کل از دست و بر جای اوفتاد
جای آتش بود و، بر جای اوفتاد
هر چه بودش سر به سر نا بود شد
ز آتش سودا، دلش چون دود شد

واقعن تا بدین حد از خود بی خود شدن، و با غرق در شیدائی، پاک باختگی را پذیرا شدن هم، عالمی دارد…

عشق دختر کرد غارت جان او
کفرریخت از زلف بر دامان او
شیخ ایمان داد و ترسائی خرید
عاقبت بفروخت، رسوائی خرید
دمش گرم….

و مریدانی که با دنیای دلباختگی بیگانه بودند:

سر به سر در کار او حیران شدند
سر نگون گشتند و سرگردان شدند

و شروع کردند به کاری که معمولن در چنین مراحلی، راه به جائی نمی برد.

پند دادندش بسی، سودی نکرد
بودنی چون بود، بهبودی نکرد
عاشق آشفته، فرمان کی برد
درد درمان سوز، درمان چون برد
====================
و این قصه عشق، در شماره آینده ادامه خواهد داشت.

با یزید بسطامی گوید

آذر ۱۳۹۴

به صحرا شدم عشق باریده بود عشق باریده بود

پوراندخت (پوری ) سلطانی- مرتضا کیوان

آذر ۱۳۹۴

پوری

مراسم تشییع پیکر پوراندخت (پوری) سلطانی، از پایه‌گذاران علوم کتابداری در ایران برگزار شد. سلطانی که پایه‌گذار مرکز ملی کتابداری و عضو هیات علمی دانشگاه تهران بود، شانزدهم آبان‌ماه در سن ۸۴ سالگی در تهران درگذشت.

به گزارش دویچه وله، پیکر پوری سلطانی روز یکشنبه (۸ نوامبر/ ۱۷ آبان) تشییع شد. خانم سلطانی صبح شنبه در پی نارسایی ریه در بیمارستان ایرانمهر تهران درگذشته بود. او از سوم آبان به علت نارسایی قلبی و ریه و همچنین انسداد روده در بخش مراقبت‌های ویژه بیمارستان‌ بستری بود.
خانم سلطانی، متولد ۱۳۱۰، از پایه‌گذاران علوم کتابداری و اطلاع‌رسانی در ایران برشمرده می‌شود. او به “مادر کتابداری نوین ایران” مشهور بود. پوری سلطانی مرکز ملی کتابداری ایران را پایه گذاشت و عضو هیات علمی دانشگاه تهران و عضو هیات علمی گروه کتابداری کتابخانه ملی ایران بود. او همچنین انجمن کتابداران ایران را تأسیس کرد.
پوری سلطانی از جمله جایزه ترویج علم را از انجمن کتابداری و اطلاع‌رسانی ایران دریافت کرد. این انجمن همچنین جایزه‌ای به نام “پوری سلطانی” در زمینه نوآوری در حوزه علوم اطلاعات تصویب کرده که قرار است به “کتابدار و کتابخانه نوآور” اعطا شود.
پوراندخت سلطانی همسر مرتضی کیوان، عضو حزب توده ایران و از چهره‌های فرهنگی و سیاسی تأثیرگذار چپ بود. در پی وقایع پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ کیوان که سه تن از نظامیان سازمان افسری حزب توده را در خانه خود پنهان کرده بود، به همراه پوری سلطانی دستگیر شد. در آن هنگام سه ماه از ازدواج این دو می‌گذشت.
مرتضی کیوان دو ماه پس از دستگیری (مهرماه ۱۳۳۳) تیرباران شد. پوری سلطانی پس از اعدام همسرش مدتی در خارج از ایران زندگی کرد، اما دوباره به کشور بازگشت. او پس از بازگشت مرکز ملی کتابداری ایران را تأسیس کرد.
آشنایی پوری سلطانی با مرتضی کیوان در سال ۱٣٣۰ و زمانی که او دانشجوی ۲۱ ساله دانشگاه تهران بود رخ داد. مرتضی کیوان به دلیل فعالیت سیاسی، ادبی و فرهنگی حلقه اتصال بسیاری از شاعران و نویسندگان نظیر احمد شاملو، سیاوش کسرایی، مصطفی فرزانه، هوشنگ ابتهاج، نجف دریابندری و… بود. خود سلطانی درباره آشنایی با کیوان در گفتگو با «بخارا” گفته است:« سال۱٣٣۰ در مراسم نامزدی برادر سیاوش کسرایی با کیوان و سایه آشنا شدم. سیاوش دوست زمان کودکی ام بود. قبلا ذکر سایه و کیوان و شاملو را از دوستان و آشنایانم شنیده بودم. بهمین دلیل پس از نیمساعت گفتگو به نظرم رسید که سالهاست با هم دوست و آشنا بوده ایم. حتی بعدها برای خودم تعجب آور بود که چگونه همان شب بعلت اینکه سر میز شام بشقاب دم دست نبود، من و کیوان در یک بشقاب غذا خوردیم؟… معذالک رابطه بین ما رابطه بین دو دوست بود. »
پوری سلطانی در باره زندگی مشترک با مرتضی کیوان که تنها سه ماه دوام داشت و با اعدام کیوان، پوری برای تمام عمر سیاه پوش شد می گوید :« هرگز باورم نمی شد که ممکن است روزی با او زندگی مشترکی را شروع کنم. مطلقا به این مسئله نیندیشیده بودم. دانشکده می رفتم و یادم است در مورد “ویس و رامین” تحقیقی می کردم و آن شب آشنائی در این مورد با مرتضی صحبت کرده بودم. صبح روز بعد از دانشکده ادبیات آمد و در این مورد مطلبی از صادق هدایت برایم آورد. و دوستی ما از همانجا سرگرفت… از این طریق با دوستان دیگر او نیز آشنا شدم. آنوقت ها او بیشتر با سایه و سیاوش و نادرپور و شاملو و ناصرمجد و پاک سرشت محشور بود و برای من هیچ لذتی بالا تراز این نبود که در جمع این دوستان باشم. ما تقریبا تمام اوقاتمان را با هم می گذراندیم. بخصوص با چهار نفر اول، بسیار دوستان دیگر را جداگانه می دیدیم: مثل شاهرخ مسکوب، سروش، نیما، …»

در شعر “نگاه کن” احمد شاملو به “سال خون مرتضی” و “سال اشک پوری” اشاره شده است. امیرهوشنگ ابتهاج (سایه) نیز آشکارا گفته است که بسیاری از شعرهای کتاب “یادگار خون سرو” را در رثای دوست خود مرتضی کیوان و قتل بیرحمانه‌ی او سروده است.
“سرعنوان‌های موضوعی فارسی” و “دانشنامه کتابداری و اطلاع‌رسانی” از جمله کتاب‌هایی هستند که پوراندخت سلطانی در زمینه کتابداری نوشت. او همچنین “هنر عشق ورزیدن”، اثر مشهور اریش فروم آلمانی را ترجمه کرد.

معرفی یک پژوهشگر برتر- مجتبا عبدالله نژاد

آذر ۱۳۹۴

مجتبی عبدالله‌نژاد (۱۳۴۸ کاشمر) نویسنده و مترجم ایرانی است که کتاب‌هایی از زبان انگلیسی به فارسی ترجمه می‌کند و درضمن درباره‌ی ادبیات کلاسیک فارسی تحقیق می‌کندکتاب «گفتگو با مسعود سعد سلمان» نوشته‌ی او، تلفیقی است از کار تخیلی با کار پژوهشی. وی در گفت‌وگویی در روزنامه ایران می‌گوید: «این ژانری است که خودم ابداع کردم». از وی مقالاتی در بعضی نشریات ادبی مثل کلک، کارنامه، سمرقند، بخارا، رودکی، نافه، شوکران، و گوهران منتشر شده است]
———————————————————————————————————————————————————-
این خانم چهارده صفحه روزمه دارد. صاحب ده‌ها عنوان علمی و پژوهشی است. عضو هیئت علمی دانشگاه است. عضو هیئت علمی «شورای بررسی متون و کتب علوم انسانی» است. عضو هیئت علمی «پژوهشگاه مطالعات علوم اجتماعی» است. عضو کمیته علمی «نقشه جامع علمی کشور» است. عضو کمیته علمی «نشست‌های تخصصی فارسی عمومی» است. عضو هیئت تحریریه چند مجله علمی-پژوهشی است. عضو هیئت داوران ده‌ها همایش و جشنواره و مجله علمی- پژوهشی است. مشاور و راهنمای ده‌ها رساله فوق‌لیسانس و دکتری است. پژوهشگر نمونه است. استاد برتر است. ده‌ها مقاله علمی-پژوهشی دارد که البته جز معدودی همه مقالات مشترک است. اگر بخواهم فهرست تمام افتخارات علمی و اداری او را بنویسم، باید چهارده صفحه چیزی بنویسم و حوصله شما را سر می‌برم.
من به مناسبتی با یکی از مقالات این خانم روبرو شدم که البته استثنائاً مقاله مشترک نبود. نویسنده همکار نداشت. محتوای مقاله در حد انشاء دانش‌آموز دبیرستانی هم نبود. ولی حالا کاری به محتوای مقاله ندارم. در حیرتم که این پژوهشگر نمونه با این نثر فارسی چطور دیپلم گرفته. عنوان مقاله «تحلیل مبانی اندیشه‌های خردگرایی در شاهنامه فردوسی» است که خودش به تنهایی فاجعه است. این هم نثر فارسی او با همان رسم‌الخط خودش بدون هیچ نیم‌فاصله‌ای:
«صوفیه و معتزله، که از همه مهم‌تر بودند، کالاهای گوناگون خود را یک یک عرضه کردند و سرزمین ایران را با انواع تفسیرها و ایران اسلامی را با انواع تغییرها نظرات خویش به بازاری پر جنب و جوش بدل کردند.»
«بررسی جریان اندیشه ی خرد گرایی و خرد گریزی در شاهنامه‌ی فردوسی یکی از ارکان اندیشه ی ایرانی ـ اسلامی در واقع به معنای بررسی این جریان مهم در اندیشه و تاریخ تفکر ایران، در مهم ترین قرون شکل گیری و پایه ریزی اندیشه های ایرانی – اسلامی از قرون ۴ تا ۷ است.»
«خرد همواره یکی از ملاک‌ها و مبانی تفکر و اندیشه ی انسانی بوده است و خوانده‌ها و نوشته‌ها و به طور کلی تمام آگاهی هایی که بدست می آید به نوعی با میزان های عقلانی سنجیده و ورزیده و پذیرفته می شود؛ عقل هماره برترین معیار در گزینش اندیشه‌های انسانی بوده است.»
«از این رو علل پیدایش معتزله، به معنای علل نضج اندیشهِ‌ی خرد گرایی و فلسفه گرایی است.»
«معتزله به تدقیق و تفکر در دین، قائل بودند و از هر تقلید و پیروی بدون اندیشه به صرف دینی، خودداری می‌ کردند.»
«با سیاست های نسبتا تساهل آمیز سامانیان، و ایجاد شرایط نسبی رفاهمندانه اجتماعی و اقتصادی، خرد گرایی به اوج می رسد.»
«اگر میزان بکارگیری و الگو گیری و راهنمایی خرد افزون شود، انسان به راه روشن می رسد.»
همین قدر کافی است. کافی نیست؟
از فیس بوک

در رثای بزرگ نویسنده کشورمان. بمناست سالگرد در گذشت نادره افشاری نویسنده ای که یک پارچه آزاده گی بود – محمود صفریان –

آذر ۱۳۹۴

n-afshari
من نوشته های تو، ئی میل های تو، و توجهی را که برای یاری من به رسانه گذرگاه داشتی، من، اعتقادت را به درستی ها و دست رد ات را به سینه سیاهی ها و….خودت را دوست داشتم.
وقتی خبر رفتنت را خودت با ئی میل منتشر کردی یک شوخی پنداشتم. و در پاسخت چون گذشته با تو شوخی کردم. ولی تو با انتشار خبر مرگت در سایتی که داری پروازت را شکوه پرواز عقاب دادی و چون همیشه به ریش زندگی خندیدی. در سایتت چنین نوسته ای ” نمی دانم چه کسی پس از در گذشتت در روز جمعه ۹ نوامبر از ئی میل خودت این را فرستاده است:
یادنامه/ نادره افشاری درگذشت
” بیماری امانم را بریده است. از درد کشیدن خسته شده‌ام که گاه اگر به کسی تندی کرده‌ام، دلیلی نداشته است جز همین «درد»!
چند شب است که در هنگام خواب وصیتنامه یا «یادنامه»ای در سرم می‌چرخد که بنویسم هرچه را که دوست دارم؛ پیش از آن که «اجل معلق» سر برسد که حتما می‌رسد و «هیچکس» را از آن گریزی نیست؛ من نیز از اهالی همین ولایت «هیچکس» هستم.
در آغاز بگویم که من [نادره افشاری] به هیچ خدا و الله و محمد و علی… و در اساس به هیچ دین و مذهبی باور ندارم و همه‌ی دینها را دسیسه‌ی شیادان، راهزنان و شارلاتانها برای به بردگی کشاندن مردم و سواری گرفتن از ایشان می‌دانم. بنابراین اگر روزی نبودم، دوست ندارم کسی لباس سیاه بپوشد، ریش بگذارد، حلوا و خرما خیر کند، فاتحه بگیرد و یا حتی شیون و زاری کند. شمعی و شرابی و شاخه گلی مرا بس است!
زندگی کرده‌ام آنگونه که دوست داشته‌ام و خودم را در فرزندانم و کتابها و نوشته‌هایم منتشر کرده‌ام؛ پس، از همچو منی سخن از «مرگ» گفتن «یاوه»ای بیش نیست. من در تک تک واژه‌هایم زنده‌ام و زنده می‌مانم؛ چرا که برای آزادی از بند بردگی‌ها و آگاهی و شناخت، دست به قلم برده‌ام.
به عنوان یک زن خاورمیانه‌ای که خود را از بند «مفعول» بودن رها کرد و به عاملی کننده و خواهنده و «فاعل» تبدیل شد [با تلاشی جانکاه] به خودم افتخار می‌کنم؛ امیدوارم زنان و آزادیخواهان کشورم نیز چنین کنند!
هیچکس مرا ساپورت نکرد؛ پدرخوانده نداشته‌ام؛ مزدور و قلم به مزد هیچ درگاه و درباری نبوده‌ام؛ هرچه کرده‌ام، خود [بر اساس باور و شناختم] کرده‌ام؛ با سوزن کوه کنده‌ام و با پشتکار کارهایم را به ثبت رسانده‌ام
کوشیده‌ام هر چه نوشته‌ام را تا پیش از پایان سال ۱۳۹۰ منتشر کنم. چیز زیادی در کامپیوترم [بجز چند ده کار نیمه کاره] ندارم که اگر بخت و فرصتش را داشتم، حتما تمامشان می‌کنم!
دوست ندارم از زندگی خصوصی‌ام [حتی نام همسر و فرزندانم] چیزی بنویسم!
در زندگی هیچ مردی را واقعا «دوست» نداشته‌ام؛ اما به همسرم احترام می‌گذارم؛ چرا که هرچه کرده‌ام و هرچه نوشته‌ام، در همین «شانزده/هفده» سالی است که با او بوده‌ام که هیچگاه برای من تکلیف تعیین نکرد؛ هیچگاه «بکن نکن» نکرد و هیچگاه «قلم» دست و پایم را نشکست. بقیه‌ی مردانی که گاه در داستان‌هایم نامی از آنها برده شده است، تنها «خوراک قصه»هایم بوده‌ان
کارهایم را با بازنویسی تازه در وبسایتم منتشر کرده‌ام. همه می‌توانند کارهایم را چاپ و منتشر کنند. کسی از ایشان بازخواست نخواهد کرد. فقط دوست ندارم کارهایم را سانسور، دستکاری و یا «قیمه قیمه» کنند. بیزارم از کسانی که به خودشان اجازه می‌دهند کارهایم را دستکاری کنند
پیکرم را می‌سوزانند و به آب و باد و باران می‌سپارند.
مرا در چهچه‌ی پرندگان، در چک چک باران بر روی پنجره‌ها، در نوازش نسیم و در مزه‌ی شراب خواهید یافت؛ طبیعت، اینگونه زنده است!
تنها «خودخواهی» و آرزویم این است که در ایران آزاد بدون آخوندها، کتابهایم در مدارس و دانشگاهها تدریس شوند و [اگر شد] با نگاشتن نامم بر سنگ مرمر سپیدی، زیر پای فردوستی توسی در میدان فردوسی، جاودانم کنند؛ چرا که برای زیبا، شیوا و درست نگاشتن زبان پارسی بسیار کوشیدم
از جنجال بیزارم و برای همین هم نخواستم خوراک و طعمه‌ی مدیایی شوم که در نهایت سرنخش به حکومت کهریزکی اسلامی می‌رسد!
می‌توانستم مادر بهتری برای فرزندانم باشم [اگر دانشش را می‌داشتم] با این همه [در گیرو دار فرار، طلاق، وحشت و آوارگی] بیش از این توانش را نداشتم. فرزندانم مرا حتما خواهند بخشید؛ همین! “

به یاد ایرج کریمی, سینماگری ششدانگ . دوئل زود هنگام با ایرج کریمی – مهران رفیعی

آذر ۱۳۹۴

با ایرج کریمی فیلم های زیادی ندیده ام اما در مورد همان چند تا, ساعت ها با هم صحبت کرده ایم, گاهی در حال راه رفتن ولی بیشتر در کنج اغذیه فروشی ها و یا در خانه دوست مشترک مان, مهرداد هومن. پیش میامد که فیلمی را برای بار دوم می دیدیم. گاهی برای به کرسی نشاندن حرف خودمان, بجای دنبال کردن داستان فیلم, مشغول جمع کردن شاهد ها و قرینه های مورد نظرمان می شدیم تا پس از پایان فیلم با حرارت بیشتری بحث را دنبال کنیم.
فیلم دوئل اسپیلبرگ یکی از همین موارد بود که برای دیدن آن به سینما بلوار رفتیم, در یک سر بولواری که اسمش هنوز کشاورز نشده بود. محل خوبی بود, نزدیک به دانشگاه تهران و نه چندان دور از خوابگاه دانشجویان در امیر آباد. پیشتر فیلم “پرده پاره” هیچکاک را هم در همان سینما دیده بودیم, خاطره ای که آن را هرگز فراموش نکرده ام. در اواسط نمایش و هنگامیکه که ماجراجویی های حیرت انگیز پول نیومن اکثر بینندگان را بر صندلی ها میخکوب کرده بود, کسی از ردیف های نزدیک به پرده سینما فریاد کشید” آتش, آتش” و شروع به دویدن به سمت درب خروجی کرد. ما هم مثل بسیاری دیگر, خودمان را با سرعت به خیابان رساندیم. صحنه عجیبی بود و تجربه ای تازه. در اطراف سینما مردم داشتند دنبال همراهان شان می گشتند, چند پدر و مادری را هم دیدیم که برای یافتن فرزندان خردسال شان به این طرف و آن طرف می دویدند. جمع شدن مردم در مقابل سینما راه را بر عبور اتومبیل ها بسته بود و بزودی صدای آژیر پلیس و آمبولانس هم بلند شد. زمانی در بی خبری و انتظار گذشت و بالاخره حرکتی در جمعیت دیده شد, ما هم بدنبال بقیه برای تماشای باقیمانده فیلم به داخل سالن برگشتیم. آن شب هیچیک از ما رغبتی به نقد فیلم نشان نداد. مهرداد سیگارش را دود میکرد و ایرج به کف های روی جامش خیره شده بود.
شاید به علت همان خاطره آزار دهنده بود که تصمیم گرفتیم فیلم دوئل را در یکی از ساعات صبح ببینیم و قرعه فال به نام جمعه افتاد که برای من به معنای چشم پوشی از زیارت کوهستان بود, یادش بخیر شیرپلا, کلک چال, گلاب دره و میگون چه صفایی داشتند. مهرداد و ایرج چنین دغدغه ای نداشتند, راستش بیشتر خیابانی بودند تا بیابانی.
پس از دیدن فیلم دوئل, ایرج گفت که نهاری بخوریم و گپی بزنیم, او پیکان سوار بود ولی ما دو نفر مشتری شرکت واحد اتوبوسرانی و اگر عجله ای در کار نبود مسافر خط یازده. چندین بار با مهرداد از تئاتر شهر تا پارک ساعی را پیاده رفتیم و برگشتیم ولی در مورد موضوع نمایش هنوز ناگفته هایی داشتیم. آن روز بالاخره قرار شد به سراغ غذاخوری کوچکی برویم که پاتوق مهرداد بود, محلی دنج در یکی از کوچه های فرعی شمال ورزشگاه امجدیه, من هم چند باری در آنجا غذا خورده بودم, صاحبش مردی میانسال, خونسرد و خنده رو بود, با ته لهجه ی شیرین ارمنی.
از آن جایی که خانه ایرج در اطراف سلطنت آباد بود او مسیر راه را بخوبی میدانست, تا بالای میدان چندم شهریور مشکلی پیش نیامد, اما به محض اینکه من و مهرداد با هم فریاد زدیم “بپیچ دست راست”, اخم ایرج در هم رفت. حق با او بود, ما هرگز توجهی به علامت “ورود ممنوع” نکرده بودیم, چون برای پیاده ها تمام خیابان ها و کوچه ها دو طرفه است.
غذا خوردن مهرداد معمولا مدتها طول میکشید و گاهی لازم بود تذکری بدهیم که کسانی منتظر خالی شدن صندلی ها ایستاده اند, آن روز هم عجله ای برای تمام کردن کتلتش نشان نمیداد, با هیجان در مورد کار اسپیلبرگی حرف میزد که برای اولین بار اسمش را می شنیدم. ایرج هم با دقت و حوصله در مورد این فیلمساز صحبت میکرد , از زاویه و حرکت دوربین, از دیالوگ های بسیار کوتاه و هوشمندانه و نیزپرهیز او از نشان دادن صحنه های غیر ضروری شهوانی و یا توسل به خشونت های بی مورد. من هم گوش میکردم و یاد میگرفتم, و البته همراه با مطرح کردن پرسش هایی, گاهی هم پاسخم را نمیگرفتم.
در پلی تکنیک تهران ایرج مکانیک میخواند و مهرداد نساجی, اما نه از روی رغبت و اشتیاق که اولی شیفته سینما بود و دومی دلباخته موسیقی. گاهی به تالار رودکی میرفتیم و در بازگشت مهرداد اکثر فطعات اجرا شده را با سوت تکرار میکرد, استعداد و حافظه اش براستی حیرت انگیز بود.
پس از دهها سال, هنوز بیاد آوردن صورت زخمی و عینک شکسته مهرداد مرا آزار میدهد. خوب بیاد دارم که او, ایرج و چند دوست دیگرشان چه زحمت هایی برای درست کردن اطاق موسیقی و تدارک آن برنامه کشیده بودند. قرار بود چند قطعه از آثار موسیقی کلاسیک اروپا پخش شود و مهرداد چند کلمه ای در مورد آن ها حرف بزند. کمی پیشتر با هم به فروشگاه بتهوون در خیابان پهلوی رفته بودیم و او آنها را راضی کرده بود که چند صفحه موسیقی را برای پخش کردن در برنامه دانشگاه به او قرض بدهند. متاسفانه در زمان اجرای برنامه, من مشغول یکی از امتحانات میان ترم در دانشگاه صنعتی بودم و نمیتوانستم در کنار دوستانم باشم.
پس از شام بود که صدای باز شدن قفل درب آپارتمان مشترک مان را شنیدم و مهرداد را با آن حالت باور نکردنی دیدم. حوصله حرف زدن نداشت, مدتها روی تختش دراز کشید و به سقف خیره ماند, چند سیگاری هم دود کرد. آب جوشی درست کردم و قوری چای را روی کتری گذاشتم و استکانها و قندان را روی میزی گذاشتم که بیشترین قسمت هال کوچک مان را اشغال میکرد, همان میزی که مورد استفاده های گوناگونی قرار میگرفت, از درس خواندن تا غذا خوردن, از تمرین سلفژ و هارمونی, و تا بازی کردن شطرنج و گاهی هم فال گرفتن, پاسور و حکم.
وقتی حالش کمی جا آمد, استکانش را از چایی که دیگر سیاه شده بود پر کرد و در آیینه دیواری به زخم های صورتش نگاهی انداخت. با صدایی که بیشتر به زمزمه شبیه بود خلاصه ای از ماجرا را تعریف کرد, انواع تهمت ها را شنیده بود از ساواکی گرفته تا کافر و غرب زده. یک دوتا از صفحه های سی و سه دور امانتی را هم شکسته بودند که غرامت سنگینش را خانواده مهرداد پرداختند. این درگیری موضوع صحبت چند روز ما بود, با ایرج و مهرداد تلاش میکردیم که انگیزه مهاجمان را درک کنیم و اگر ممکن باشد با ایشان گفتگویی داشته باشیم. آرزویی که در جو پلیسی و غیر شفاف آن دوران هرگز جامه عمل نپوشید.
دوران تحصیل مان به پایان رسید و هر کدام به سویی رفتیم, من برای خدمت سربازی به شیراز, مهرداد برای تحصیل موسیقی به وین و ایرج بدنبال صنعت فیلم سازی گاهی در تهران و زمانی در اروپا. و بعد از جنگ من راهی استرالیا شدم.
در بهار هفتاد و دو خورشیدی خبر کشته شدن مهرداد را شنیدم, گویا در یک اتفاق باور نکردنی, توسط مرد مستی از ساکنان مجتمع مسکونی محل اقامت مهرداد در وین.
مدتها بود که در نظر داشتم با کمک ایرج در مورد مهرداد کاری بکنم , مثلا من قصه ای بنویسم و او فیلمی بسازد. بخوبی میدانستم که تک تک مان را دست روزگار روزی به دوئل فرا میخواند و شکی هم در چابکی و تیز دستی او نداشتم اما هرگز فکر نمیکردم که زمان دوئل با ایرج چنین غافل گیرانه و زود هنگام باشد. یادش ماندگار.

کوتاه از مترجم و نویسنده و شاعر، مجتبا عبدالله نژاد

آذر ۱۳۹۴

مجتبا

واقعیت این است که شعر فارسی امروز مخاطب ندارد. یعنی آن اولویتی که شعر در گذشته برای مردم داشت، امروز ندارد. الآن رمان جای شعر را گرفته، شاید رمان اهمیت بیشتری پیدا کرده است. من معتقدم کارکرد شعر در زبان فارسی تا حدودی پایان یافته است. یعنی نوعی جابه جایی بین شعر و ادبیات داستانی صورت گرفته و کارکرد اجتماعی شان هم تغییر کرده است. امروز هم من شعر می گویم ولی به فکر چاپ آن در نشریات و یا به صورت کتاب نیستم. شعر نسبت به وضعیتی که امروز دارد و با این روندی که در پیش گرفته، موافق نیستم. احساس می کنم که باید مدتی سکوت پیشه کرد تا این موج از سر بگذرد و این آب گل آلود روشن شود.

گذرگاه دارد وارد پانزدهمین سال فعالیت خود می شود

آذر ۱۳۹۴

آذرماه ۱۳۸۰ بود که عشق به ادبیات گذرگاه را برشاخه علاقه ما رویاند، شکوفه داد و به یاری شما مخاطبان به بار نشست و در حد توان همکاران نازنینی که اندک اندک از گوشه و کنار جهان دست یاری مارا فشردند و گام جلو گذاردند شکل و قوام یافت و وحاصل آنی شد که ملاحظه می کنید.
یکصد و هفتاد ماه بی وقفه و تعطیل با مهر گام به خانه های شما گذاردند کار کمی نیست که بهر زحمت و درد سرو تحمل مشکلات انجام پذیرفته است.
توجه و یاری های شما که بانی تحرک و مداومت ما بوده است تحسین بر انگیز است که بخاطر آن دست تک تک شما را می فشاریم و برایتان عشق بیشتری برای ” خواندن ” را آرزو داریم.
از آنجائی که بالاخره مثل بسیاری رخداد های دیگر، گذرگاه نیز روزی پایان می گیرد، امیدواریم خاطره آن و راهی را که پیموده است، در شرایطی که ادبیات ما تحت ستم مضاعف بوده است توانسته باشد گامی برداشته باشد.
تا هستیم همراه و باشمائیم و امیدواریم که شما نیر مهرتان را از ما دریغ نکنید.

راز – محمود صفریان

آذر ۱۳۹۴

عکس یک

تازه به محله جدید نقل مکان کرده بودیم. نه به خانه عادت داشتم و نه محله را می شناختم. احساس می کردم به شهر جدیدی آمده ایم. هیچ دوستی در این محله نداشتم. با خانه قبلی هم فاصله کمی نبود که بتوانم با بچه محل های آنجا روزانه در تماس باشم. خودم بودم با دوچرخه لکنته ای که هر روز یک جایش اشکال داشت. دلم گرفته بود دوچرخه را بر داشتم و زدم به کوچه تا اگر اشکالی دارد بر طرف کنم و با آن چرخی در محله بزنم، و تا قبل از باز شدن مدارس شاید کسی را پیدا کردم. سرم را پائین گرفته بودم و داشتم زنجیرش را که زنگ زده بود روغن کاری می کردم که احساس کردم کسی بالای سرم ایستاده است. با کمی ترس سرم را با لا کردم. میخکوب شدم. پسر هم سن و سال خودم را دیدم که سیاه سیاه بود.
حتا حدس نمی زدم که، ما در کشورمان سیاه پوست داشته باشیم هرچند بعد ها فهمیدم که تعدادشان کم هم نیست. من در فیلم ها با سیاه پوستان آشنا شده بودم و تصورم براین بود که پسر بالای سرم، به زبان انگلیسی بامن حرف خواهد زد. هنوز نفسم جا نیفتاده بود که شنیدم به فارسی گفت:
” کمک نمی خواهی؟ ”
هم برایم جالب بود هم ترسم ریخت.
” تازه به این محل آمده اید؟ ”
دوچرخه را رها کردم و برخاستم.
” من همسایه تان هستم اسمم ” اَتی تو” است ”
اگر ایرانی است و دارد فارسی حرف می زند چرا اسمش یکجوری است.
” گفتی اسمت چیست؟ ”
” تعجب کردی؟ اسمم ” اَتی تو ” ست. ما اهل ” میناب ” هستیم ، سیاه های آن حوالی همه اسم هایشان در این روال است. ”
” من هم اسمم ” رسوله .
” رسول؟ ”
” بله رسول، شنیده بودی؟ ”
” بله زیاد هم شنیده ام ”
” من امسال می روم کلاس اول دبیرستان تو کلاس چندی
اَتی تو؟ ”
” من هم امسال می روم کلاس ِ اول دبیرستان ”
” چه خوب شد پس امسال همکلاسیم. ”
و آشنا شدیم. و من بالاخره کسی را یافتم.
کمکم کرد تا دوچرخه را روبراه کردم.
” مرا ترک سوار کن تا در خانه مان، تا من هم دوچرخه ام را بردارم و باهم گشتی بزنیم.”
روز خوبی بود. یک کوچه آن طرفتر خانه ای شبیه ما داشتند.

” آن پیر ِ زنی که کنار آن درخت بساط دارد، مادر بزرگ منه همه مثل خود ما به او می گویند
” بی بی ” چیزائی که بچه ها دوست دارند می فروشد: خروس قندی که پر است از آب شیرین خوشمزه، نخود چی کشمش، و( باسورک ِ ۱) خیس خورده که راحت پوستش شکسته می شود، و خیلی دیگر.”

” من باسورک خیس خورده بشرط اینکه توی آب شور خیس خورده باشد خیلی دوست داریم، موافق باشی برویم هم با مادر بزرگت آشنا بشوم هم دو استکان باسورک بخریم”
رفتیم و من بی بی را از نزدیک دیدم. مثل اتی تو سیاه نبود، رنگ پوستش شکلاتی تیره بود. اتی تو متوجه شد:
” مادر ِمادر بزرگم سفید بوده، بی بی دورگه است. “

” یک دوست خوب دارم که او هم امسال تو کلاس ماست، خیلی دوست خوبیه اسمش عزیزه می خوای با تو آشناش کنم؟ ”
موافقت که کردم دنبالش راه افتادم.

” عزیز! این رسول ِ تازه آمده در محله ما، بنظر می رسه خیلی با حال باشه ”
از هر دوی ما کمی کوتاه تر بود. موهایش را خیلی کوتاه کرده بود گیوه کرمانشاهی به پا داشت. همین بهانه شد که سر صحبت را با او باز کنم.
” خوشحالم عزیز خان بنظر می رسه که کرمانشاهی باشی، من دوست کرمانشاهی زیاد داشته ام. ”
” نه آقا رسول، کرمانشاهی نیستم ولی گیوه هایشان را دوست دارم، قشنگ و راحت است ”
و شدیم سه تفنگدار.
در دبیرستان خیلی هوای هم را داشتیم. روزی که معلم سر کلاس می خواست از ” اتی تو ” درس بپرسد وبرای صدا کردن او گفت:
” اووو سیاه با تو هستم بگو ببینم…”
و همه ی بچه های کلاس بی اختیار برگشتند و زُل زدند و ” اتی تو ” خجالت کشید. من و عزیز بهر ترتیبی بود خودمان را به مدیر دبیرسان رساندیم و ماجرا را گفتیم. بُهتمان زد وقتی مدیر با دلایلی بچگانه گفت”
” مگر دوست شما سیاه نیست؟ ”
عزیز بر افروخته گفت:
” جناب مدیر اگر کسی بخواهد شما را صدا کند بگوید اووو آقا کوتاه قده، خوشتان میاد، و کشیده ناگهانی مدیری که برای شکایت و دادخواهی به حضورش رفته بودیم از کرده پشیمانمان کرد و معلوم شد که
خانه از پای بست ویران است.
وعزیز با فریاد گفت:
” اگر فرهنگ شهرما صاحب دارد، می دانم چکار کنم. من پدرم افسر شهربانی است. اگر نتواند کاری بکند از پدری خلعش می کنم ”
و با عصبانیت در را بست و رفت و من هم بناجار به دنبلش رفتم.
بعد متوجه شدیم که معلممان بیشتر حواسش را جمع کرده است.

خانه های ما در کوچه های متفاوت ولی در یک ردیف بود و شب ها بایکی دو دوست دیگر در میدانگاهی جلوی خانه هایمان جمع می شدیم و تا پاسی از شب صحبت می کردیم. شب های خوبی بود خوش می گذشت. بخصوص پنجشنبه شب ها که بازی های مخصوصی هم ردیف می کردیم.
یکی دوشب بود که عزیز نمی آمد، از همدیگر پرسو جو کردیم. این اتی تو بود که گفت:
” گمان می کنم تازگی ها با دختزی آشنا شده است، باید سرش با او گرم باشد. ”
پرسیم:
” اتی تو، از کجا می دانی؟ پس چرا به من نگفتی؟ ما سه نفر که خیلی با هم نداریم پس چرا به ما
نگفته ؟ ”
وفردایش که او را دیدیم، گفت:
” رفته بودیم سینما. پیش آمدی بدون برنامه ریزی بود. فرصت نشد تا شما را در جریان بگذارم. “

تازه تعطیلات مدرسه شروع شده بود و ما سه نفر تقریبن محله را در اختیار داشتیم. نا آرامم نبودیم ولی همراه بودنمان سبب شده بود که بقیه بیشتر مواظبمان باشند.
یک شب پیشنهاد شد که چند روز دیگر به اتفاق با دوچرخه به شهری که حدود صد و بیست کیلومتر با ما فاصله دارد رکاب بزنیم. شب را بمانیم و فردایش برگردیم من و عزیز موافق بودیم ولی اتی تو گفت من نمی توانم بیایم و رو به من گفت شما هم نروید کارتان دارم.
کنجکاو شدم با عزیز در میان گذاشتم، قرار شد آن ها بروند و ما ببینیم جریان اتی تو چیست.
” بچه ها این را که بشما می گویم دلم نمی خواهد جائی باز گو کنید. برای پس فردا شب هر دوی شما برای شام خانه ما هستید. ما زود شام می خوریم.”
عزیز فرصت نداد حرفش تمام شود.
” مناسبتش چیست اتی تو؟ ”
” داشتم توضیح می دادم فرصت ندادی. می خواهم با خانواده ام با پدر و با عموهایم که آن ها هم مهمان هستند و با تنها دائی ام و دوتا پسرخاله هایم آشنا شوید ”
” من رویم نمی شود با این گروهی که نامبردی بر یک سفره بنشینم. تازه به قول عزیز چرا ما را به شام دعوت کرده ای؟ به پدر مادرت چه گفته ای ؟ ”
” این آشنائی برای شب موعود است می خواهم با همه ی آن هائی که نام بردم حد اقل با چهره هایشان آشنا شوید. خانواده ام از برنامه ام خبر ندارند چون در اینصورت حتمن موافقت نمی کردند. ”
به عزیز نگاه کردم متوجه شدم بیش از من متعجب است.
” بچه ها برویم خانه ما یک چای با هم بخوریم و از اتی تو خواهش کنیم کمی واضحتر برایمان توضیح بدهد. موافقید؟ ”
در راه رفتن به خانه عزیز از اتی تو پرسیدم :
” گفتی شب موعود. شب موعود دیگه چیه؟ چرا اینقدر سخت حرف می زنی؟ ”
” برویم خانه عزیز، گلوئی تر کنیم. همه آنچه را که یک راز است و خواهش می کنیم برای همیشه پیش خودتان باشد، برایتان توضیح می دهم و کاملن روشنتان می کنیم. به شما می گویم چون احساس می کنم که برادرانم هستید، و من نمی خواهم از این راز زندگی من و خانواده ام نا آگاه باشید. ”
باز با تعجب من و عزیز بهم نگاه کردیم. واقعن در سنی نبودیم که کسی راز خانوادگی اش را برایمان باز گو کند، با بسیاری حدس و گمان که مگردر زندگی یکی از بهترین دوستمان چه رازی هست که خودش هم از افشا کردنش حال درستی ندارد.
کنجکاوی روحم را سوهان می زد. و همین بیقراری را درعزیز حس می کرم و خود ِ اتی تو هم به نوع دیگری منقلب بود.
شاید پشیمان شده است. بهتردیدم که کاریش کنم و پس از خوردن چای نگذارم مطلبی در مورد راز را با ما مطرح کند. و چنین کردم.
” من دانسته و برای تداوم دوستیمان این راز را نه که می خواهم بلکه واجب می دانم که بشما بگویم. یادت هست آن شبی که دور هم بودیم ولی عزیز نیامد تا چه حد دلخور شدیم، که با توضیحات بعدی او بخیر گذشت. حتمن اتفاق خواهد افتاد که من هم غیبتی چنین داشته باشم شما قبلن علتش را بدانید بهتر است. ”
عزیز زد زیر خنده که
” اتی تو با چه زمینه چینی و تبدیلش کردنش به راز ما را به خودش جلب کرده است. رفیق راحت بگو دختره کیه؟ این که دیگه راز نیست. بعدش هم رسول رازش!! را برایمات تعریف خواهد کرد ”
نگاه اتی توعادی نبود وبه حرف های عزیزهم واکنشی نشان نداد.
” عزیز شوخی کرد. به دل نگیر متوجه هستیم که مطلب دیگری را می خواهی بگوئی، ولی به نظر من اگر گفتنش سخت است و بیانش ناراحتت کرده لزومی ندارد که به ما چیزی بگوئی. به خودت بیش ازاین فشار
نیا ور. ”
” رسول راست میگه. راحت باش. بگذار یک چای دیگر برایت بیاورم دوباره گلویت را ترکن و راز و این حرف ها را هم ول کن. نمی خواهیم چهره در هم رفته ات را ببینیم. بگذار راحت با هم باشیم مثل گذشته ”
” برای ادامه رفاقتمان و برای روراست بودنم با شما، ناچارم این موضوع را در میان بگذارم.
” اگر اینطور است که ناگزیر به بیان آن هستی پس بگو و خودت و ما را راحت کن. ”
” رسول من اولین بار است که کسی می خواهد سّر زندگیش را برایم بگوید.”
” تو که بیشتر از اتی تو هیجان داری ”
کمی جابجا شد، چای دوم را بجای دیشلمه با دو قاشق شکر شیرین کرد تکیه داد و با جرعه جرعه نوشیدن، خیلی جدی گفت:
” گفتم که در آینده نزدیکی برای دیدن پدرو سایر اقوام نزدیکم شما را برای شام به خانه مان می برم. این آشنائی برای این است که…”
حرفش را قطع کرد و پس از کمی سکوت گفت:
” بچه ها شما می دانید ” زار ” چیست؟ ”
” ” بله راز چیزی است که منتظریم تو برایمان فاش کنی
” عزیز جان زار و نه راز، نه من هم نمی دانم یعنی چه ”
” اتی تو مگر نگفتی راز ؟ ”
” نه ، همین که رسول گفت، زار. پس اول برایتان بگویم که زار چیست تا بعد بهتر متوجه بشوید منظور از رازی که می خواهم افشا کنم چیست ”
سرتا پا گوش شده بودیم و اَتی تو با حالتی بسیار جدی شروع کرد به توصیف کردن.
” هر از گاهی که کسی در آستانه و در کوران دگرگونی روحی و جسمی است و به تعریفی ساده می رود که گرفتار از خود بی خود شدن بشود، در حقیقت گرفتار زار می شود . این حالتی است که در ما سیاه ها ی اهالی جنوب و البته در افراد خاصی بروز می کند. ما اعتقاد داریم که ” جن ” در بدنش راه یافته و بایستی بهر شکل که شده کمکش کرد که جن از بدنش خارج شود. ”
من و عزیز ساکت و مبهوت چشم به دهان اتی تو دوخته بودیم و با شنیدن کلمه ” جن ” ترس نا شناخته ای وجودمان را پر کرد.
من با ترس و آرام کفتم :
” اتی تو، تو هم زارت می گیرد؟ ”
” خود زار را نه ولی حتمن باید در مراسمی که ترتیب داده می شود حضور داشته باشم. ”
و عزیز ادامه داد:
” اتی تو ما هم ممکن است روزی گرفتار زار بشویم. ”
” نه، یعنی من نشنیده ام که سفید پوستان هم گرفتار این حالت بشوند ”
” این آن رازی بود که می خواستم با شما درمیان بگذارم. و می خواستم بدانید که اگر مواقعی من شما را تنها می گذارم شبی است که باید در مراسم خارج کردن ” جن ” از بدن کسی که زارش می گیرد شرکت کنم. پدرم کسی است که می تواند با ” جن ” در بیفتد و او را از بدن طرف خارج کند. برای آشنائی با شرکت کنندگان تصمیم دارم که شما را یک شب به خانه مان دعوت کنم ”
” نه، من ترجیح می دهم که اگر شبی مراسمی برای نجات زار
” جن ” گرفته برگزار می شود، ترتیب بده حضور داشته باشم.”
عزیز هم حرف مرا تائید کرد.
” ولی بچه ها شرکت دادن شما بر خلاف مراسم است و به احتمال زیاد پدرم موافقت نخواهد کرد. فکرش را کرده ام درآن شب وقتی که نی انبان شروع به زدن می کند به بهانه اینکه چیزی نمی دانید طبق معمول بیائید سراغ من، در آن موقع حواسشان نیست آرام یک گوشه ای بنشینید.
فقط نگاه کنید، به من هم کاری نداشته باشید و هر وقت دیدید که ترس برتان داشته و نمی توانید تحمل کنید یواش و بی سر و صدا خارج شوید. ”
رنگ صورت عزیر شده بود مثل گچ. من هم ترس سراسر وجودم را گرفته بود ولی ته دلم می خواستم اگر چنان شبی پیش آمد شرکت کنم.

مادر عزیز سر زده وارد اتاق شد.
” بچه ها دوساعت است، در اینجا چکار می کنید؟ چرا این همه ساکتید؟ …عزیز چرا رنگت پریده مادر؟ ”
من و اتی تو برخاستیم.
” مادر داشتیم می رفتیم. کار خاصی نداشتیم اتی تو داشت از خاطرات سفر چند سال پیشش به جنوب برایمان صحبت می کرد ”
” پس چرا رنگتان پریده؟ ”
و ما بدون پاسخ، از عزیز و مادرش خدا حافظی کردیم.
تمام شب داشتم حرف های اتی تو را مرور می کردم….
( زار، جن ، مراسم با نواختن نی انبان و احتمالن از خود بی خود شدن شروع می شود. پدرش چطور می خواهد جن گیری کند.
چه مراسم ترسناکی می تواند باشد، ولی هم دیدن کسی که جن در بدنش لانه کرده هم کارهای پدر اتی تو، و از همه مهمتر دیدن حال و روز اتی تو، مشتاقم کرده بود. بعدن فهمیدم که وضع عزیز بهتر از من نبوده است. )
عجب رازی در زندگی این دوست ما وجود داشت، رازی که ما اصلن فکرش را نمی کردیم

از آن روز حالت خاصی را در بر خورد با اتی تو داشتم
همه اش فکر می کردم وقتی مراسمی بر گذارمی شود و به احتمال همه از خود بی خود می شوند تا بروند در قالب زار و پدرش دست به کار می شود تا با جن در گیر شود و او را از جان جن زده بیرون بکشد دوست ما در چه وضعیتی خواهد بود؟.
وقتی نظرم را با عزیز در میان گذاشتم متوجه شدم که او هم کم و بیش مثل من فکر می کند
بالا خره روز موعود رسید:
” بچه ها فردا شب در خانه ما مراسم زار هست. شما برای بعد از شام موقعی که یواش یواش نی انبان شروع می کند بیائید، تا شاید کسی شما را نبیند.
یادتان باشد من حرفی در این مورد به شما نگفته ام اگر سؤالی شد بگوئید مثل شب های قبل آمده اید سراغ من.
ولی توی آن شلوغی گمان نمی کنم کسی شما را ببیند چون اصلن انتظار آمدن بیگانه را ندارند.
اگر جوّ شما را گرفت یا احساس نگرانی کردید و یا ترس برتان داشت آرام و بی سرو صدا خارج شوید.
البته اگر مایل نیستید و یا فکر می کنید برایتان جالب نباشد می توانید نیائید.
بدانید که فقط صدای نی انبان نیست و زمانی می رسد که آدم ها دیگر آن هائی که موقع آمدن شما بودند نخواهند بود. وقتی می روند در ” حال ” دیگر چهره ها و قیافه ها آنی نخواهد بود که دیده بودید.
فقط یک موضوع دیگر را بگویم و خلاص.
آنچه از من و حال و روزم می بینید همان شب فراموش کنید و نه به رویم بیاورید و نه سؤال کنید. از فردایش من باید برای شما همان اتی توی سابق باشم. ”
احساس کردم می خواهم تنها باشم وتا فرداشب با اتی تو نباشم. بهمین خاطر خدا حافظی کردم و رفتم خانه.
دست و روئی شستم یک لیوان شیر خوردم و رفتم در اتاقم و یکی از کتاب هایم را باز کردم. می دانستم مادم سر زده به سراغم خواهد آمد.
وقتی دید مشغول درس خواندن! هستم در را بست و رفت.
خیلی دلم می خواست فرداشب بروم خانه اتی تو. می دانستم دیگر چنین فرصتی را نخواهم داشت. ولی دلهره داشتم. حواسم متمرکز نمی شد، بهمین خاطر وقتی مادر گفت عزیز آمده تا باهم درس بخوانید هم خوشحال شدم ، وهم گوشی دستم آمد.
” عزیز جان خوب شد آمدی من این مسئله شیمی را نمی فهمم چه میگه ”
” من هم اتفاقن برای حل همین مسئله آمده ام ”
و مادر گل از گلش شکفت که ما تا این حد نگران درسمان هستیم . قیافه عزیز دیدنی شده بود.
” رسول چه میگی؟ بریم یا ولش کنیم. من دارم می ترسم. اگر در آن حالت از خود بی خودی متوجه بشوند که در حریمشان وارد شده ایم، گمان می کنم تکه بزرگمان گوشمان باشد. ”
” بخصوص در آن حال من گمان نمی کنم که حواسشان به ما باشد ”
” رسول تو خیلی از ناجور بودن احوالشان می گوئی مگر تا کنون چنین جائی بوده ای؟ ”
” نه، نبوده ام اما حدس می زنم، ضمن اینکه خود اتی تو هم اشاره ای کرده است. ”
” در نهایت نظرت چیست؟ می روی ؟ ”
” بله من تصمیم دارم بروم. ”
” پس با هم برویم من هم می آیم ”
به مادرم گفتم با عزیز می رویم خانه اتی تو تا برای امتحان خودمان را آماده کنیم .
و ساعت حدود نه شب به اتفاق به خانه اتی تو رفتیم.

در را مادر اتی تو باز کرد، دلمای فرو ریخت. ولی قبل از آوردن بهانه و باز گشت، گفت:
” کفش هایتان را در آورید و آرام بروید تو. اتی تو گفته بود که شما می آئید.
صدا های درهم نواختن سازهای کوبه ای فضا را پر کرده بود. آرام و بی سر و صدا در گوشه ای کِزکردیم.
بوی عود و کُندر و عطر های ناشناس در حدی بود که نفس کشیدن را مشکل می کرد. چهار سیاه پوستی که دهل و دمام و نی انبان و چیزی شبیه طبل را می زدند خود حال درستی نداشتند. چند نفری برخاسته و در وسط اتاق خود را لرزان و از خود بی خود تکان می دادند. بنظر می رسید هر کدام دیگری را احساس نمی کنند.
صدای کوبه ها، رقص جنون آور سیاهان رقصنده و کفی که به دهان داشتند، داشت از گرده ما تسمه می کشید و ترس را در جانمان می ریخت.
ناگهان همه ی نوازندگان ساکت شدند و میدان را در اختیار نوازنده نی انبان دادند. او هم از جا برخاست و خود را به میان افراد رقصنده کشاند و چنان شوری بر پا کرد که داشت تحمل را از همه سلب می کرد به شکلی که سه سیاه عضلانی نوازنده طبل و دهل و دمام را هم به میدان کشید.
عزیز خودش را به من چسبانده بود، نمی دانم یا من خودم را به او نزدیک کرده بودم.
اتی تو راست گفته بود هیچکس هیچکس را نمی شناخت، ولی ما دیگر بفکر شناخته شدن نبودیم و بخصوص من دلم می خواست بزنم بیرون. عرق کرده بودم نفسم راحت بالا نمی آمد، هر چند از طرف دیگر هیجان حاکم برایم خیلی جدید، دیدنی و توام با کنجکاوی شدید بود.
در یک کلمه چنان شور و هیچانی بر پا شده بود و چنان از خود بی خودی حاکم بود که گمان نمی کردم به این زودی بحال طبیعی بر گردند.
عزیز آهسته در گوشم گفت:
” رسول به این میگن زار؟ یعنی زارشون گرفته ؟ پس آتی تو کجاست؟ پس کی جن گیری می کنند؟ ”
کوتاه گفتم
” عزیز جان هرچه هست همه ی این ها که می بینی تو حال خودشون نیستند. ”
” آره خب، رفتن تو حال زار. ببین آنی که پیراهنش را در آورده و کف زمین دراز کشیده اتی تو نیست؟ ”
خوب که نگاه کردم دیدم درست میگه اتی تو ِ.
” بله عزیز خودشه اتی توِ ِ. من برای قسمت جن گیری نمی مانم. خودت ِ آماده کن بزنیم بیرون ” “

” رسول چرا نماندی؟ شاید قسمت جن گیریش هم دیدنی بود.
” عزیز، نمی دانم دقت کردی؟ یکی از آن هائی که دهل یا طبل می زد سرش را به دیوار کوبید، هیچکس هم متوجه نشد و کمکش نکرد. حالش دگرگون شده بود. به اینجا که می رسد خیلی کارهای دیگر هم می کنند، فکر کردم بخصوص برای ما که تو حال خودمان بودیم، دیگر ماندن ندارد. ”
شورعجبی که زائیده بوهای مختلف، نواختن کوبه ها با صدای بلند، رقص های پرتحرک ِ هیجانی و از خود بی خود شدن در حد انجام کارهای غیرعادی، فضا را نا آشنا غریب و ترسناک کرده بود. بخصوص دیدن اتی تو با حال عجیب که لخت در میانه میدان دراز کشیده بود و به خودش می پیچید، و کف بر دهان آورده بود، برای من و احتمالن برای عزیز هم ماندن بیشترجایز نبود.
” رسول اینکه میگن فلانی زارش گرفته یعنی همین حالتی که دیدیم. دیدنش بد نبود. اما تو درست می گوئی ادامه ماندن ممکن بود کار دستمان بده.”
” متاسفانه اتی تو از ما قول گرفته که در این مورد هیچ گونه سؤالی از او نکنیم، و گرنه با چند پرسش می توانستیم اطلاعات بیشتری به دست بیاوریم ”
” البته اگر امشب زنده بماند. نظر تو چیه رسول”
” نمی دانم، چون هیچکس حواسش جمع نبود حتا نفهمیدند که بعضی ها سرشان را به دیوار می کوبند.”

چند روزی از اتی تو خبری نبود و ما هردو کماکان آنچه را که دیده بودیم مرور می کردیم.
هم نگرانش بودیم هم دلمان برایش تنگ شده بود. به اتفاق بخانه اش مراجعه کردیم و از مادرش جویا شدیم :
” …حالش خوب نیست. در اتاقش خودش را زندانی کرده است. در را از داخل قفل کرده و فقط گه گاه چند کلمه ناقص با پدرش حرف می زند. پدرش می گوید گمان می کنم که همان شب ” هوای” خاصی در جانش رسوخ کرده است…نگرانش هستم حال درستی ندارد. پدرش تصمیم دارد بدون مراسم اقدام کند و اگر بشود جانش را برهاند
تا کی گرفتار این ماجرا هستیم نمی دانم، ولی تا مشکلش حل نشود گمان نمی کنم بتواند بیرون بیاید ”
” اما مادر تا دوازده روز دیگر مدارس برای سال جدید باز می شوند. اگر به موقع نجنبد ادامه تحصیلش گرفتار مشکل می شوند “

مدارس شروع شد، ولی ما هنوز خبری از اتی تو نداشتیم.
در یکی از درس ها معلم از من سراغش را گرفت. نمی دانستم چه بگویم.
” من تا دو روز پیش با خانواده ام در مرخصی بودیم، خبری از او ندارم، ولی برای فردا پس فردا با عزیز می رویم خانه شان و جویا می شویم. “

خواهرش درا باز کرد. ما را می شناخت. از اتی تو پرسیدیم.
” مادر و دائی ام اتی تو را برده اند تهران برای معالجه…”
حرفش را قطع کردیم و با هم و با تعجب گفتیم:
” معالجه!… ”
” حالش خوب نبود. ”
” چرا حالش خوب نبود، ناراحتیش چیست؟ ”
” می دانم شما دوستان صمیمی برادرم هستید. مادرم گفت همان شبی که به دنبالش، اتی تو چنین شد آمده بودید…”
” ما بی اجازه نیامده بودیم اتی تو دعوتمان کرده بود که بی سر و صدا بیائیم. البته تا آخرش هم نماندیم.
گفتید حالش خوب نبود. چه نوع خوب نبودنی است.؟ ناراحتیش چیست؟ ”
” فکرش قاطی کرده، حرف های نا مربوط می زد. در مجموع حالت آرامی نداشت. برای بردنش به تهران هم از دواهای آرام کننده استفاده کرده اند. قرار شد مادرم از تهران ما را در جریان بگذارد که هنوز پس از یکهفته تماسی نگرفته است ”
گیج و پریشان و مضطرب خدا حافظی کردیم.
” رسول میگی چه شده؟ ”
” نمی خواهم حرفی بگویم، صبر می کنیم تا مادرش تماس بگیرد ”
پکر و مستاصل از هم خدا حافظی کردیم و رفتیم خانه هایمان.

حدود ده روز بعد خواهر اتی تو به خواهرم در مدرسه گفته بود که مادرش از تهران آمده است. ”
عزیز خبر را به من داد و به اتفاق رفتیم به دیدنشان.
مادرش با چشم گریان در را باز کرد و بر خلاف انتظار ما را به درون خانه برد و ما موفق شدیم برای اولین بار با پدر اتی تو که کاملن حالت عادی داشت و بسیار با احترام روبرو شدیم.
من بخاطر اشک های مادر اتی تو منقلب بودم و بی تردید عزیز هم حالت من را داشت.
” می دانم شما دوستان صمیمی پسرم هستید…”
بُغضی واضح راه گلویش را گرفت به شکلی که نتوانست ادامه بدهد. مادر و خواهرش هم حضور داشتند و بی صدا گریه می کردند.
منتظر چنین جریانی نبودیم. نگران در این فکر بودیم که بر سر دوستمان چه آمده است.
وقتی دیدم چشمان عزیزهم پر از موج اشک است بیشتر دگر گون شدم.
نمی خواستم دنباله حرف را به دست بگیرم و از حال اتی تو و اینکه چه به روزش آمده به پرسم. پدرش ادامه داد:.
” پس از آن شب چنین شد. همان شبی که گویا شما هم حضور داشته اید، حضوری که نمی بایست داشته با شید، اتی تو چنین شد. در آن شب بیش از متعارف هیجان داشت و کاملن از خود بی خود شده بود و متاسفانه بهمین علت چندین بار سرش را به دیوار کوبیده است و یکی از دوستان، که هم همین حال را داشته است چندین بار سر اتی تو را می کوبد. و همین سبب شد که اتی تو دیگر به حال اول بر نگشت و نا آرام و حرف نشنو و عاصی باقی ماند. ”
مادرش که تا حالا ساکت بود ادامه داد.
” پدرش هرچه می دانست برای روبراهی او انجام داد ولی متاسفانه تاثیر نکرد. از دیگران هم کمک گرفتیم
که آن هم فایده ای نداشت. پس از مشورت زیاد با کمک برادرم بردیمش تهران چند دکتر او را معاینه کردند و به اتفاق گفتند دچار جنون شده است.
نا امید بازهم با مشورت بردیمش میناب خانه خواهرم و قرار شد که آن ها از استاد های فن کمک بگیرند و ما نگران در انتظاریم ”
با نا راحتی و تاثر خدا حافظی کردیم، به امید دریافت خبر بهبودی او به خانه برگشتیم.

در مدرسه یتیم شده بودیم. دست و دلمان به شیطنت و بگو بخند نمی رفت. جای خالی اتی تو به وضوح احساس می شد.
” رسول من می دانم که هرچه زود تر خوب خواهد شد و دوباره جمعمان جمع می شود. بیا قرار بگذاریم که وقتی آمد برنامه خوبی برایش روبراه کنیم و به اتفاق برویم عشق. ”
” من هم فکر می کنم در جنوب آدم های با تجربه معروفی هستند که اینجور آدم ها را شفا می دهند و به زودی خوب خواهد شد و باز خواهد گشت. من بدون او احساس می کنم در خلا راه می روم. حالم روبراه نیست. ”
” رسول وقتی برگشت باید مجبورش کنیم که در هیچ مراسمی در رابطه با زار شرکت نکند. لامصب انقدر خودش را کوبانده به در و دیوار که مغزش عیب بر داشته. شاید جن طرفی که در آن شب ازاد شده رفته در بدن او. ”
” نه عزیز صحبت جن نیست چون اگر بود پدرش می توانست برایش کاری بکند. هرچه هست مربوط است به آن ضربه هائی که در حال خلسه انجام داده است. خدا کند بتوانند برایش کاری بکنند “

” رسول! خواهرم می گوید خواهر اتی تو سه روز است مدرسه نمی آید ”
” حتمن امروز به خواهرت بگو بهمین بهانه سری به خانه شان بزند و سر و گوشی آب بدهد. یادت نره عزیز! “

ما دیگر سه تفنگ دار نیستیم.
دریک غروب گرفته خاکستری، اتی تو از خانه خاله اش در
” سندرک ” میناب می زند بیرون و گم می شود. جستجو فایده ای نداشته، تا چندین روز بعد که دریا پیکر بی جان او را به ساحل می آورد.
ما دیگر خوشحال نیستیم و جای خالی او تمام حواسمان را در خود گرفته است.
اتی تو یک پارچه مهر و محبت بود. او دوست بسیار خوبی بود، ولی متاسفانه زار او را با خود برده است. زاری که راز زندگی او بود.

النگو – شهره احدیت

آذر ۱۳۹۴

چیزی توی تنم جا به جا می شود. دلم زیرو رو می شود. می دانم چه مرگم هست. درد مثل سگ وسط کمرم را دندان می زند، بعد پخش می شود توی همه تنم. تا می خواهم نفس بکشم یک سیخ بزرگ آهنی زیر دلم فرو می کنند. چقدر دوست دارم جیغ بزنم، نمی شود، دیگر نمی شود. سیخ که فرو می رود نفسم بند می آید. زیر دلم چیزی تکان می خورد، یک تکان مخصوص. نمی شود گفت به کدام طرف. مثل کیسه ماستی که دو طرفش را بگیری و محکم تکان بدهی…مثل وقتی که مینو آمد. مینو که آمد، نفسم بند آمد، گفتم این دفعه دیگر حمید دیوانه می شود. بیمارستان که نخواهد آمد، حتمن یکی دو ماهی را هم قهر می کند. دوباره نهار و شام و صبحانه اش یکی می شود. هر سه وعده ظرف پنیر را جلویش می گذارد و تند و تند لقمه می گیرد. بعد لقمه را جوری بلند بلند می جود که من چندشم می بشود. آنقدر قهر می کند تا این دختر هم به رویش بخندد و مثل آن دوتای قبلی، یک جائی کنج و پسله های قلبش بنشیند.
اما حمید آمد بیمارستانبا سه شاخه گل گلایل رنگ شده آبی، و از جیبش سه تا النگوی پهن طلا بیرون آورد و به زور دستم کرد. بغض توی گلویم شکست.
اشکهایم که سرازیر شد، خندید و گفت:
” همیشه باید دستت باشد مثل این سه تائی که بیخ ریش من بستی ”
جوابش را ندادم، یعنی چیزی نداشتم که بگویم. پرستار سِرُم دستم را عوض کرد و گفت:
” خدا شانس بده، من جا تو بودم سالی دوتا دختر می آوردم ”
حمید می دانست، فقط حمید می دانست که از هیچ چیز به اندازه النگو بدم نمی آید. قبل از عروسی گفته بودمش. می خواستم همه چیز را بداند. برای همین نگذاشته بود هیچکس سر سفره عقد، النگو بدهد. به مادرش گفته بود:
” منیژه هنر مندِ ، می خواد نقاشی کنه، النگو نمی خواد، به جاش سکه بدین ”
مادرش اخم کرده بود که :
” وا ! النگو زینت دست زنه ”
هیچکس النگو نداد. حمید می دانست، فقط حمید می دانست.
روز اولی که تابلوهایم را دید گفت:
” خوبه که دغدغه اصلی شما، زن ها هستند، مثل خیلی ها ”
خندیدم:
” یک زن با همین دغدغه ها زندگی می کنه ”
به تابلو ی النگو اشاره کرد که:
” وقت آن رسیده که زن ها خودشان مشکلاتشان را حل کنند ”
دست زن تا آرنج پر از النگو بود و جای سیلی روی صورتش را به شکل یک النگو نقش زده بودم.
گفت:
این همه اصرار در خریدن چیزی که دست زیر بارش خم شود! ”
باورش کردم. آن وقت قصه ی النگو های مادر را گفتم. صدای مادر که رختخواب مخمل مروارید دوزی پدر را پهن می کرد، توی گوشم می پیچید. پدر
هر وقت سر حال بود، یک النگو به دست مادر اضافه می کرد که:
” النگو، زینت دست زنه و سیلی، زینت صورتش ”
چیزی توی دلم زیرو رو می شود. درد مثل گرگ کمرم را دندان می زند. سیخ آهنی داغی زیر دلم فرو می رود. زهر آب تا دهانم بالا می آید، مثل وقتی که مینو و مهسا و مریم….نمی دانم با این یکی نام حمید باقی خواهد ماند یا…
درد می آید و می رود، چیزی توی تنم پاره می شود. گُر می گیرم. النگوها مثل سرب داغ به دستم چسبیده اند. درد که می آید، پرده را چنگ می زنم. نفسم می گیرد، خم می شوم.
آسمان پر از النگوهائی است که می چرخند.

آبادی – ابولفضل سپاسی

آذر ۱۳۹۴

سالها بود ندیده بودمش، وحالا فرصتی پیش آمده بود بدنبال یک سفر اجباری، در شهری نزدیک به شهر او بودم، تصمیم گرفتم او وشهر خاطرات کودکیم را ببینم.
صبح زود به مسئول هتل گفتم ممکن است شب دیر وقت برگردم؛ با سواریهای مخصوص آن مسیر، به شهری وارد شدم که دوران مدرسه وراهنمائی را به دلیل ماموریت پدر درسالهای دور، در آن جا گذرانده بودم.
یار دبستانی من در اداره تعاون روستایی کار میکرد، با تاکسی رفتم به دیدارش. میخواستم سوپرایزش کنم! اما شور بختانه او صبح قبل از اینکه به اداره بیاید ، به ماموریت روستاهای اطراف شهررفته بود.
آخرین ماه تابستان بود، هوس دیدار از اطراف شهر، به بهانه به دنبال دوست رفتن در ماورای ذهنم درهم آمیخت.
آدرس اولین روستای ماموریت آن روزش را گرفتم. پس از خوردن صبحانه ای لذیذ، عسل وسر شیر در یک قهوه خانه، سوار بر مینی بوسی جاده نیم اسفالته وناهمواری راکه از انتهای یکی از خیابانهای شهربسوی تپه های اطراف میرفت طی کردم ونام دهکده را به راننده گفتم ساعتی بعد در کنار یک جاده خاکی وباریک در کمرکش یک تپه ایستاد وگفت:
« آن اقایی که میخواست بره خاتون آباد پیاده بشود.»
” ولی من اینجا دهی نمی بینم! ”
«از این تپه که بری بالا می بینیش»
پیاده که شدم تابلو رنگ ورورفته وکوچک خاتون آباد رادیدم، جاده با شیب تندی به نوک تپه میرسید ۱۵ دقیقه ای طول کشید تا به بالای تپه رسیدم از آنجا، در دوردست دهی را دیدم بدون سبزه زار ودرخت، فقط در اطراف آن تک وتوک درختانی در بعضی جاها دیده میشد، خیال میکردم ۱۵ دقیقه ای دیگرراهپیمایی در یپش دارم اما بیش از نیم ساعت طول کشیدتا به اوایل ده رسیدم.
باد خنگی میوزید، وتمام مزارع خشک شده بودند.با توجه به موقعیت این به اصطلاح آبادی که در کمر کش تپه ها زندانی بود، بیشتر زراعتشان دیم وآنچه که دیده میشد آثار خشک سالی بی رحمانه ای بود که آتش قهرش این منطقه را فرا گرفته بود.
در کنار چشمه ای بسیار خسیس، چند زن ودختر مشغول پر کردن دبه هایشان بودند، ظرف کوچکی را به سختی از آب چشمه پر میکردندو داخل دبه میریختند. آب برداشتن از آن چشمه اگر چه لازم ،اما بیشتر حالت یک وقت گذرانی را داشت، به کنارشان رفته وسلامی کردم جوابی نشنیدم وهمه مثل بره های که از دست چوپان فرار میکنند دبه هایشان رارها کرده وبه کناری رفتند ولابد فکرکردند میخواهم دست وصورتم را شسته وکمی آب بخورم.
پرسیدم:
«آب اشامیدنی مردم روستا ازاین چشمه کوچک وکم آب تامین میشود؟»
دخترجوانی که نزدیکتربمن ایستاده بودوکمترخجالت میکشیدگفت:«نه یک چاه آب داریم که دو سه ساعت در روز کار میکند و آب مردم ده را میدهد»
پرسیدم:چرا کسی در مزارعتان نیست؟
همان دختر گفت« مردها صبح زود میرن شهر دنبال کار، خشک سالی زراعتی برای ما نگذاشته»
با کاسه آنها جرعه آب نوشیدم وبا خداحافظی بی پاسخی آنها را ترک کردم ،واردخیابان اصلی ده شدم پسر بچه های با یک توپ پلاستکی در حال بازی، گردو خاکی بپا کرده بودند.
جلو تر که رفتم میدانچه کوچکی بود ،در میان خانه های گلی که چند پیر مرد، زیر آفتاب کم جان شهریور،در گوشه ای از میدان نشسته بودند. در یک طرف دیگر میدان،دکان کوچکی بود که خوار وبار اهالی را عرضه میکرد.چند خیش وابزار کشاورزی مستعمل جلوی بعضی خانه ها دیده میشد. بسراغ پیر مردها رفتم سلامی کردم ،همگی جوابم رادادندپرسیدم:
مامورین اداره تعاون روستایی اینجا نیستند؟یکی گفت:
«صبح اینجا بودند رفتند کمال آبادسفلی و پرسید شما ازآنها جا مانده اید؟»
نه دوستم باآنهاست آمده ام اورا ببینم و ماجرای سفرم را به آنها گفتم. یکی که سر حال تر از بقیه به نظر میرسید بطرف مغازه رفت وبا صندلی چوبی کهنه ای برگشت وگفت : «آقای مهندس بفرمائید بنشیند تا یکی دو ساعت دیگه احتمالن برمیگردند»
در حال تشکر ونشستن گفتم: دوساعت!
یکی گفت :«ما یک عمر اینجاییم آقای مهندس»
گفتم :حق با شماست اینطورکه می بینم زندگی سختی را هم گذرانده اید.
گفت :«ای آقاتازه الان دوران خوشی ماست چون جوانهایمان میرن شهر دنبال عملگی، زمان جوانی ماخشک سالی یعنی مرگ»
گفتم:الان در بعضی نقاط دنیا مثل افریقاهنوز همین طور است. اما نگفتم سالانه حدود ۹۰۰ هزار انسان بر اثر گرسنگی میمرند چون اگر چه آنها با مرگ روبرو نبودند اما زندگی خوبی هم در این شرایط نداشتند.
پرسیدم :حال در شهر خبری هست؟
« نه آقا همه آنهائی که میرن شهر ،دست پر بر نمیگردند»
دیدم راست میگوید شهر های نزدیک آنها هم از فقر های نسبی رنج میبرند.شهری که ساعات کار وفعالیت مغازه هایش از ده یا ده ونیم صبح ، شروع ودر ساعت دوازه ونیم ظهر برای نهار شهر تعطیل میشود، تا در ساعت پنج بعد از ظهر دوباره شروع بی رمقی را تا هشت غروب ادامه دهند، وفقر را در همه زمینه ها از اجتماعی گرفته تا فرهنگی،در آنجا بخوبی میتوان دید ،چه حاصلی برای جوان روستایی گریخته از گرسنگی خشک سالی میتواند داشته باشد.
ساعتی گذشت ویار دبستانی من نیامد؛ وانتی به میدانچه آبادی رسید که چندمسافرو مقداری بار بهمراه داشت جلوی مغازه ایستاد مسافرین وبارهایش را که زیاد هم نبود خالی کرد. از کسی پرسیدم این وانت دوباره بشهر برمیگردد؟
این راننده اش مش علی مال ده خودمانه شاید برگردد وبا صدای بلند ولهجه خودشان داد زد:« آهای مش علی برمیگردی شهر»؟ وقتی جواب مثبت داد بااو همسفر شدم ودهی را پشت سر گذاشتم که نمونه ای ازبیش ۲۰۰ پارچه آبادی در آن منطقه بود.
بدون دیدن یار دبستانی وبا خاطری اندوه بار بخانه برگشتم.

مبالغه در پاره ای از دو بینی های بابا طاهر – متن صحبت های من در شب شعر ” گلستان ” در دهم نوامبر ۲۰۱۵

آذر ۱۳۹۴

زبان ما و ادبیات ما بعلت غنای فراوانی که دارد و بعلت خوی بذله گوئی که اغلب ما داریم سرشار است از مبالغه و غلّو چه در مکالمات روزانه که گاه کاه را کوه می کنیم و چه در معرفی کالا، مثل کار برد :
تنگ طلا برای طالبی-
یا شکر پاره برای زرد آلو
و قطره طلا برای آلو زرد
ویا حتا در تبلیغ های منفی مثل :
دیشب تو دریا بوده این بره ماهی…ولی نگاه که می کنی می یبنی این مباله برای فروش میگوهای خشک بسیار کوچولوئی است که بیش از چندین سال پیش در دریا بوده است…بگذریم
این مبالغه و غلو در ادبیات ما گاه حیرت انگیز است و البته شنونده را بخصوص از ظرافتی که در آن ها بکار رفته است خوش می آید…و فراوان است، که من برای کوتاه گوئی فقط به چند مورد آن اشاره می کنم.
برایت دسته گل آوردم امروز
به این بیچاره زیبائی بیا موز
این بیتی است از شاعر معروف لاهوتی
به مبالغه توجه کنید زیبائی معشوق را تا چه حد و مرزی کشانده است
یا این بیت که گمان می کنم از صائب تبریزی باشد
تو زحسن خود خبر کی داشتی
گردن آئینه سازان بشکند
و جالب است که تقریبن همه ی این تشبیهات زیبا، به خاطر گل زیبای روی دلدار است
به این مبالغه زیبا توجه کنید متاسفانه نام شاعر را نمی دانم.
فدای چشم سیاهت شوم که در محشر
خدا شود متحیر که آفریده ی کیست:
این درست که شعر های سرشار از تشبیهات مست کننده، بیشتر سروده های شاعران کلاسیکی است که در سبک هندی کار می کرده اند، ولی ببینید که حتا شاعری نیمائی چون فریدون مشیری چه مبالغه زیبائی دارد:
گفته بودی که چرا محو تما شای منی
و آنچنان مات که یک دم مژه برهم نزنی
مژ بر هم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشمان تو ، به قدر مژه بر هم زدنی
و طالب عاملی چنین می گوید
لب از گفتن چنان بستم که گوئی
دهان بر چهره زخمی بود و به شد
————————————
و اما نگاهی به مبالغه و غلو ّدر دو بیتی های بابا طاهر که ظرافت بعضی از آن ها بیداد می کند داشته باشیم. و به تار و پودشان دقت کنیم که چگونه از حریر واژه ها بافته شده است:

عزیزوم کاسه ی چشمم سرایت
میون هر دو چشمم جای پایت
از آن ترسوم که غافل پا نهی تو
نشیند خار مژگانم به پایت
در همین مضمون شاطر عباس می گوید: بر سر مژگان یار من مزن انگشت /// آدم عاقل به نیشتر نزند مشت
بی تو هر شو سرم بر بالین آیو
چو نی از استخوانم نالش آیو
شب هجران بجای اشک چشمم
ز مژگان پاره های آتش آیو

هر آنکس با تو قربش بیشتر بی
دلش از درد هجران ریشتربی
اگر یکبار چشمانت بوینم
به جانم صد هزاران نیشتر بی
حد اقل من مبالغه شور انگیزی از این دوبیتی کمتر خوانده ام. واژه ها و چیدمانشان بی نظیر است و چون آبی گوارا به قولی جگر را جلا می دهد
توجه بفرمائید:
نسیمی کز بن آن کاکول آیو
مرا خوشتر ز بوی سنبل آیو
چوشوگیروم خیالش را درآغوش
سحر از بستروم بوی گل آیو

باد می آیدو بر شاخه ی تردِ زندگی – عیدی نعمتی

آذر ۱۳۹۴

eddie

عزیزم
دستت را
پناه چراغ بگیر
باد می آیدو بر شاخه ی تردِ زندگی
عمر را اعتباری نیست
همین دوش بود
از حوالی ی خواب هایم
اسبانی یال افشان
از آن انحنای پیر گذشتند
و تا من دست سایبان چشم کردم
تنها گَردی از خاطره بر کناره ماند .
عزیزم
دستت را
پناه چراغ بگیر
باد وُ پاییز
سفیرانِ مرگند
و این سایه های مرموز در کوچه
درخت را
بی برگ می خواهند
پرنده را بی آواز .
عزیزم
دستت را
پناه چراغ بگیر
باد می آید .

دوستی – مهتاب خرمشاهی

آذر ۱۳۹۴

مهتاب
بگو ای سکوت
ای آخرین
چگونه باید به راز کلام پی برد ؟
کاغذهای کاهی من کو ؟
من برای چشم ها فریادی دارم
و برای گوش ها سکوتی
کدام آغاز ؟
کدام زخم ؟
کدام هیچ ؟
امروز که قلب بلورین من
سنگ ها را می شکند
گریستن را با برگ های پاییزی دفن خواهم کرد
امروز سکوت
گوش آسمان را کر می کند
و هر قدم
قفل حلقه های زنجیر را می شمارد
بگو ، بگو ای سکوت
ای آخرین
چگونه به آینه لبخند بزنم
که لبانم را ندوزد
از آغاز تا پایان چند فریاد را باید سفر کرد ؟
بگو که عطر شب های نارون
صدایش از کدام حنجره ی خشکیده ی درخت می آید
که دیگر چشمانم
سبزی اش را نخواهد دید
و خاطره اش در کویر تشنه بی ستاره است
سکوت ، ای سکوت من
بغض ات ، دوستی را در هیچ معنا کرد

در کنار اندوه پنجره نشسته ام – مهرداد اکبری

آذر ۱۳۹۴

مهرداد-اکبری

آهنگ زرد پاییز در گوش چنارها و
صدای یکریز باران،
گلوگاه ناودان ها سر می خورد
در کنار اندوه پنجره نشسته ام
و سرم گیج می رود از مشتی حرف مفت!
دیگر هیچ میلی به ماندن ندارم
اینجا هر شب یک عده می آیند،
که سواد علاقه ندارند
و رویاها را مدفون باد می سازند!
دیگر دلم جا نمی گیرد اینجا
می خواهم بروم کلمات خسته را
از خواب گریه بیدار کنم
از کرانه های نور عبور کنم و
سر به مهر دریا بگذارم
و …
اصلا من کلمه باز بی حروفم
به شما چه مربوط
رویا ندیدگان بی سواد!
مهرداد اکبری

یک رباعی از : نیلوفر پاشا

آذر ۱۳۹۴

نیلوفر

در من خیالش می دود دل را هوایی می کند
داند که تنهایم ولی او بی وفایی می کند
درشهراوگمگشته ای بی مبداء و بی مقصدم
وصلش ندیده دل چرا قصد جدایی می کند؟

ﺗﻠﻨﮕﺮ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ﺍﻣﺸﺐ ﮐﺴﯽ ﺑﺮ ﺳﻘﻒ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ، ﺗﻮﯾﯽ ﺑﺎﺭﺍﻥ؟ – زهره

آذر ۱۳۹۴

زهره

ﺗﻠﻨﮕﺮ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ﺍﻣﺸﺐ
ﮐﺴﯽ ﺑﺮ ﺳﻘﻒ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ
ﺗﻮﯾﯽ ﺑﺎﺭﺍﻥ ؟
ﺗﻮ ﺍﯼ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﻧﺎﺧﻮﺍﻧﺪﻩ
ﺑﺰﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ !
ﺗﻮ ﻫﻢ ﺯﺧﻤﯽ ﺑﺰﻥ
ﺑﺮ ﺯﺧﻢ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ .…
ﺑﺰﻥ ﺁﻫﻨﮓ ﺯﯾﺒﺎﯾﺖ
ﺻﺪﺍﯼ ﭼﮏ ﭼﮏ ﺳﺎﺯﺕ
ﻣﯿﺎﻥ ﮐﺎﺳﻪ ﯼ ﺧﺎﻟﯽ
ﺷﮑﻨﺠﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺍﻣﺸﺐ
ﻣﻦ ﺗﻨﻬﺎﯼ ﺯﻧﺪﺍﻧﯽ .…
ﺗﻮ ﺍﯼ ﺑﺎﺭﺍﻥ
ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻭﯾﺮﺍﻧﻪ ﺩﻝ ﺑﮕﺬﺭ
ﯾﻘﯿﻦ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ
ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺩﻝ ، ﻫﻮﺍﯼ ﻋﺎﺷﻘﯽ ﺩﺍﺭﻧﺪ…

هر که در عشق سر از قله برآرد هنر است – مژگان عباسلو

آذر ۱۳۹۴

مژگان عباسلو

چشمها – پنجره‌های تو – تأمل دارند

فصل پاییز هم آن منظره‌‌‌ها گل دارند

ابر و باد و مه و خورشید و فلک مطمئنم

همه در گردش چشم تو تعادل دارند

تا غمت خار گلو هست، گلوبند چرا

کشته‌ هایت چه نیازی به تجمل دارند

همه‌ جا مرتع گرگ است، به امید که‌ اند

میش‌ هایم که ته چشم تو آغل دارند

برگ با ریزش بی‌وقفه به من می‌گوید

در زمین خوردن عشاق تسلسل دارند

هر که در عشق سر از قله برآرد هنر است

همه تا دامنه‌ ی کوه تحمل دارند

گُناه دختران – رحیم سینائی

آذر ۱۳۹۴

Rahim-Sinaei

من دختری مُجردم ومُستقل ولی
چونکه نبود مرا حق انتخاب
اینک صدا کنند مرا
ترشیده دختری
یا باتسامحی زمُحبّت
هان ! پیر دختری
هرگز کسی نگفت گُناهم چه بوده است
من خواستم چنین ؟
آیا کسی ؟
راهی درون خلوت من باز کرده است.
حرفی بکوک ساز دلم ساز کرده است ؟
مَردی به مهر
عشقی به من ابراز کرده است؟
من را گُناه چیست ؟
که تُرشیده دخترم
جُرمم چه بوده است؟
کنون پیر دخترم
دانم همین وبس
باشد گُناهم این
هم زاد مادرم
چُونان پرنده در قفس تنگ باورم
تا دردلم فُروغ نگه بی اثر شود
در پیش مردها
مُلقّب به خواهرم

رُک بگویم… از همه رنجیده ام – زنده یاد فریدون مشیری

آذر ۱۳۹۴

رک بگویم…از همه رنجیده ام
از غریب و آشنا ترسیده ام
با مَرام و مَعرفت بیگانه اند
من به هَر سازی که شُد رقصیده ام
در زمستانِ سکوتم بارها
با نگاهِ سردِتان لرزیده ام
رد پای مهربانی نیست…نیست
من تمام کوچه ها را دیده ام
سالها از بس که خوش بین بوده ام
هر کلاغی را کبوتر دیده ام
وزنِ احساس شما را بارها
با ترازوی خودم سنجیده ام
بی خیالِ سردیِ آغوشها
من به آغوش خودم چسبیده ام
من شما را بارها و بارها
دیده و سنجیده و بخشیده ام “

وصف الحالی از ایرج میرزا

آذر ۱۳۹۴

ﻫﺮ ﻭﻋﺪﻩ ﮐﻪ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺑﺎﺩ ﻫﻮﺍ ﺑﻮﺩ
ﻫﺮ ﻧﮑﺘﻪ ﮐﻪ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻏﻠﻂ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺭﯾﺎ ﺑﻮﺩ
ﭼﻮﭘﺎﻧﯽ ﺍﯾﻦ ﮔﻠﻪ ﺑﻪ ﮔﺮﮔﺎﻥ ﺑﺴﭙﺮﺩﻧﺪ
ﺍﯾﻦ ﺷﯿﻮﻩ ﻭ ﺍﯾﻦ ﻗﺎﻋﺪﻩ ﻫﺎ ﺭﺳﻢ ﮐﺠﺎ ﺑﻮﺩ ؟
ﺭﻧﺪﺍﻥ ﺑﻪ ﭼﭙﺎﻭﻝ ﺳﺮ ﺍﯾﻦ ﺳﻔﺮﻩ ﻧﺸﺴﺘﻨﺪ
ﺍﯾﻨﻬﺎ ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﻏﻔﻠﺖ ﻭ ﺑﯿﺤﺎﻟﯽ ﻣﺎ ﺑﻮﺩ!
ﺧﻮﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﺷﮑﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﺩﺭﯾﺪﻧﺪ ﻭ ﺗﮑﺎﻧﺪﻧﺪ
ﻫﺮ ﭼﯿﺰ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﯽ ﺑﺮﮒ ﻭ ﻧﻮﺍ ﺑﻮﺩ .
ﮔﻔﺘﻨﺪ ﭼﻨﯿﻨﯿﻢ ﻭ ﭼﻨﺎﻧﯿﻢ ﺩﺭﯾﻐﺎ …
ﺍﯾﻨﻬﺎ ﻫﻤﻪ ﻻﻻﯾﯽ ﺧﻮﺍﺑﺎﻧﺪﻥ ﻣﺎ ﺑﻮﺩ !
ﺍﯾﮑﺎﺵ ﺩﺭ ﺩﯾﺰﯼ ﻣﺎ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﺪ
ﯾﺎ ﮐﺎﺵ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮔﺮﺑﻪ ﮐﻤﯽ ﺷﺮﻡ ﻭ ﺣﯿﺎ ﺑﻮﺩ

کجا بجویمت ای جان، که ناکجای منی؟- محمد سعید عرفانی منش

آذر ۱۳۹۴

تو کیستی که پراکنده در هوای منی
تنیده ای به وجودم ولی سوای منی
کجای زمزمه هایم، کجای حادثه ای؟
کجا بجویمت ای جان، که ناکجای منی؟
گره زدی به نگاهت کلاف چشم مرا
به این گره زدنت هم، گره گشای منی
درین هجوم سیاهی که ماه پیدا نیست
چه باکم از بیراهه؟ که روشنای منی
کسی شبیه تو در من، مرا به دریا برد
رسیده ام به یقین: این که ناخدای منی
سوال کرده ام عمری: چرا؟ چرا؟ و اینک
تویی، که پاسخ صدها چرا چرای منی
ولی سوال بدون جواب مانده ی من:
تو ای غریبه که هستی، که آشنای منی
«محمد سعید عرفانی منش»

نگاهی به مجموعه داستان «شماره‌ی ناشناس» نوشته آرش آذرپنا – علی شروقی

آذر ۱۳۹۴

مجموعه داستان «شماره‌ی ناشناس» آرش آذرپناه
دراین قصه‌ها با محوریت مکان چه به صورت شهر و خیابان و چه به صورت خانه، هتل و مکان‌های عمومی مثل پارک‌ها و کافه‌ها و …مواجهیم. در بیشتر قصه‌های مجموعه «شماره‌ی ناشناس»، مکان‌ها بر اساس پس‌زنندگی یا پذیرندگی سازماندهی شده‌اند و جالب اینکه این کارکرد مکان جاهایی با جنسیت کاراکترها پیوند خورده و در برخی از قصه‌های مجموعه «شماره‌ی ناشناس»، شاهد همدستی مکان‌ها با شخصیت‌های مرد یا زن قصه علیه یکدیگر هستیم. مکان را در قصه‌های آرش آذرپناه به دو دسته می‌توان تقسیم کرد: یکی مکان‌هایی که شخصیت‌ها به‌طور موقت در آن ساکن‌اند مثل هتل‌ها، مکان‌های عمومی، مطب دکتر و یا جایی که شخصیت‌ها به آن سفر کرده‌اند و برای مدتی در آن هستند و دیگری خانه‌ها و مکان‌هایی که اشخاص داستان در آن سکونتی بلندمدت دارند. در قصه «قدم‌زدن در تمام شهرهای جهان» می‌بینیم که چطور این دو نوع مکان در تقابل با یکدیگر قرار می‌گیرند. شخصیت زن این داستان، خود را در مکانی موقت، جایی که به آن سفر کرده، رها و سرخوش می‌یابد و در مقابل، شوهر او، خود را در جایی که از دیرباز به آن تعلق داشته، در خانه‌اش، راحت احساس می‌کند و می‌خواهد زودتر بازگردد چراکه جایی که می‌خواهد به آن بازگردد حقیقتا از آن اوست نه از آن زن. شغل مرد و محل کارش با زبان در پیوند است. زبان، خانه اوست اما زن گویی به این مکان و زبان تعلق ندارد. زبان و مکان حامی شخصیت مرد است نه شخصیت زن و همین در نهایت به جدایی زن و شوهر می‌انجامد، چون زن خود را بیرون از زبان و مکانی می‌بیند که مرد خود را متعلق به آن احساس می‌کند. در قصه «گم‌شده در گرما» نیز وضع به همین گونه است. مزرعه پرورش شترمرغ، زن را پس زده است. زن در این مزرعه ناپدید شده است. انگار که آب شده و رفته توی زمین؛ توی همان زمینی که شوهرش شترمرغ‌های خوفناکی در آن پرورش می‌دهد. برعکس در دو قصه «سفر کویری» و «فراموشیِ فردا» مکان به سود شخصیت‌های زن، شخصیت مرد را پس می‌زند. مرد در قصه «فراموشی فردا» خود را در محاصره زنانی می‌بیند که بی‌آنکه تهدیدی مستقیم علیه او باشند، گویی بذر ترس و تشویش را در جان او می‌کارند چراکه در تعارض با تصاویر زندگی گذشته او قرار دارند. گذشته‌ای که مرد در آن دست بالا را داشته است. یا در قصه «سفر کویری» که در آن، مکان در همدستی با شخصیت زن داستان، مرد را می‌تاراند.
در قصه اول کتاب، «به هیچ باختن»، این ورزشگاه است که به‌عنوان مکانی پس‌زننده، شخصیت اصلی داستان را زیر حضور سنگین، مردانه و خشونت‌بار خود خرد می‌کند و او را از دایره زندگی به بیرون پرتاب می‌کند. شخصیت اصلی داستان «به هیچ باختن» پسری است روشنفکر و کتاب‌خوان که گویی در کتاب‌ها زندگی می‌کند و همه چیز دور و برش را بر اساس آن‌ متون نظری که در کتاب‌ها خوانده تجزیه و تحلیل می‌کند. او دوستانی دارد اهل فوتبال و یک‌بار علیرغم میل باطنی و به اصرار آن دوستان برای تماشای مسابقه فوتبال به استادیوم می‌رود و آنجا زیر دست و پای جمعیت له می‌شود. در این قصه، ورزشگاه به مثابه مکانی هراس‌انگیز ترسیم می‌شود. جایی که شخصیت اصلی داستان خود را در آن در معرض هجوم فیزیکی خوفناکی می ‌بیند.
اما بدل‌شدن مکان‌های آشنا و عادی به مکان‌هایی هراس‌انگیز برای افرادی که به آن مکان‌ها رفت‌وآمدی هرروزه دارند، به بهترین نحو در قصه «شاعرانه‌ی شیرها»، که از بهترین قصه‌های مجموعه «شماره‌ی ناشناس» است، ترسیم شده است. مکان وقوع داستان در «شاعرانه‌ی شیرها» باغ‌وحش است. «باغ‌وحش»ی که مکانی رام و آشنا برای مسئولان و نگهبانان آن بوده، با بازماندن در قفس و فرار شیرها، با رهایی یک توحش، ناگهان به مکانی وحشت‌زا بدل می‌شود و کارمند باغ وحش که خود را تنها در برابر این توحش رهاشده می‌یابد متوجه می‌شود که شیر نر مرد لالی را که مسئول غذادادن به حیوانات بوده، خورده است. این واقعه اما در ادامه از روایت صرف بلعیده‌شدن یک مرد توسط یک شیر فراتر می‌رود و به مخدوش‌شدن مرز انسان – حیوان می‌رسد و این در شعری که پسرِ شاعرِ مرد لال برای پدرش که به کام شیر رفته سروده است و در تحویل‌گرفتن جسد شیر به عنوان جسد پدرش، تجلی می‌یابد. گویی مرد با بلعیده‌شدن توسط شیر، به مکانی که حقیقتا به آن تعلق داشته پیوسته است و به شیر – مردی بدل شده که پسرش او را در مرثیه‌ای می‌سراید.
در قصه «شب سرد سردار جنگل»، مکان، همچون شخصیت‌های داستان، خصلتی لغزنده و غیرثابت می‌یابد و با به تحقق پیوستن یک شوخی، ثبات خود را از دست می‌دهد. دو شخصیت داستان، پسرانی هستند که ظاهرا به‌ قصد آماده‌شدن برای امتحان کنکور کارشناسی ارشد از شهرستان به تهران آمده‌اند. آنها در شبی سرد و برفی که تاکسی به‌سختی پیدا می‌شود از کلاس کنکور به خانه باز می‌گردند. در اوج ناامیدی از آمدن تاکسی، ماشینی پیش پایشان ترمز می‌کند. راننده به یکی از شخصیت‌ها آشنایی می‌دهد. شخصیت داستان راننده را نمی‌شناسد اما وانمود می‌کند که شناخته است و دوتایی شروع می‌کنند به مرور خاطرات گذشته و سراغ‌گرفتن از دوستان مشترک. هیچ‌کدام هم کم نمی‌آورند و هر اسمی که یکی به زبان می‌آورد، دیگری سرگذشتش را باز می‌گوید و هیچ اسمی هم نیست که یکی بیاورد و دیگری نشناسد. گویی این دو واقعا همدیگر را بشناسند و چنین دوستان مشترکی داشته باشند و چنین تصادف شگفتی چنان طبیعی در داستان اتفاق می‌افتد که داستان، اصلا آن را پس نمی‌زند. گویی راننده و مسافر، طی توافقی ناگفته و به صورت فی‌البداهه در این شب سرد کسالت‌بار، بازی‌ای را تدارک دیده‌اند و می‌خواهند بازی را تا آخرین حد ممکن ادامه دهند؛ تا جایی که مسافر به مقصد می‌رسد و آخرین بازی در همین مقصد است که رخ می‌دهد؛ جایی که بازی به حقیقت می‌پیوندد. مسافر، حین پیاده‌شدن به راننده تعارف می‌کند که به خانه‌شان بیاید. راننده می‌گوید امشب نه، اما یک وقت دیگر حتما خواهد آمد. مسافر به راننده نشانی غلط می‌دهد. پلاک را پرت‌وپلا می‌گوید اما وقتی با دوستش به خانه می‌رسند می‌بینند که پلاک‌ها همان روز عوض شده و پلاک جدید، همان پلاک پرت‌وپلایی است که مسافر به راننده گفته است. گویی حالا مکان است که شخصیت داستان را به بازی گرفته و او را دست می‌اندازد و این، پایان بازی است

معرفی کتاب ” رمان ” فصلی دیگر- نوشته محمود صفریان

آذر ۱۳۹۴

اگر بالاخره روزی رمان ” فصلی دیگر ” منشر شد، خواهید دید که کتابی یا رمان و یا داستانی است در شکل و فرم دیگر.
شاید نگاه به مقدمه این رمان بتواند اندکی راهگشا باشد:

” داستان مفصلی است که بهر تعبیر اتفاق افتاد. گویا نمی توانست پیش نیاید. پیش آمد ها نا باورانه بودند.
وقوع آن در هیچ یک از فصل های چهار گانه ای که می شناسیم نبود.
فصلی دیگر بود، در فصلی که بعنوان فصل پنجم گاه می آید. فصلی که فقط یکماه دارد اما با چهار وضعیت هوا. خواب بود یا رویا ؟
شاید یک تصور و عبور یک تفکربود و شاید هم به نوعی واقعی بود ، ولی بهر تعبیر اتفاق افتاد.
تکه های این رخداد از سویه های متفاوت گرد هم آمدند، با نا باوری بهم پیوند خوردند و ساختند و شکل دادند این ماجرا را.
ماجرائی که تا برهوت چند خانه وار را در بر گرفت و بنا گاه، چون گرد بادی پیچان، همه را در نوردید، فضا را تیره کرد و محو شد. چیزی مثل پرپر شدن. چه برجای گذاشت؟ …بهت بود یا حیرت نمی دانیم. شاید درختی خم شده زیر برگ و بار که تاب نیاورد.
سرعت و نحوه رخدادش چه واقعی و چه پنداری، فرصت نداد ” احساس ” خودش را پیدا کند. حاصل اسف بود و مالیدن پلک های ذهن.
وقوعش هر چند انتظارش نمی رفت خوشحال کننده بود، بو و رنگ دلپذیری داشت، نشئه وتخدیر کرد…و با خوشحالی ادامه یافت. بدون توجه به کمین گاه.

فصلی است که بی اطلاع می آید همه را در خود می گیرد، از خود بی خود می کند و حیران برجای می گذارد، و… چنان می رود که نه انگار آمده بود.
چنین است که درجائی و در فصلی که آشنا نیست رخ بدهد…. که داد. بی توجه و آگاهی از آنچه که بر تاق ذهن آینده حک شده است و گریزی نیست.

این فصل شاید بُعد دیگری است از زمان ، شاید هم جبران یک کمبود است، ولی خاطره اش سترگ و ماندگاراست.

در چنین بُعدی بازی آغاز می شود و می رود به سمت و سوئی که می خواهد و پایانش همانی می شود که باید. “

سعید نفیسی

آذر ۱۳۹۴

سعید نفیسی

سعید نفیسی، فرزند میرزا علی‌اکبر ناظم‌الاطبا (معروف به “ناظم‌الاطباء کرمانی”) و از اَحفاد حکیم نفیس بن عوض کرمانی (طبیب نامدار ایران در قرن نهم هجری) در ۱۸ خرداد ۱۲۷۴ خورشیدی در تهران به دنیا آمد. تحصیلات سه‌سالهٔ ابتدایی را در مدرسهٔ شرف، یکی از نخستین مدارس جدید که پدرش تأسیس کرده بود گذراند و تحصیلات متوسطه را در مدرسهٔ علمیه، تنها مدرسه‌ای که دورهٔ متوسطه داشت، در بهار ۱۲۸۸ در تهران به پایان رساند. پانزده ساله بود که برادر بزرگترش دکتر اکبر مؤدب نفیسی او را برای ادامهٔ تحصیل به اروپا برد. نفیسی تحصیلات خود را در شهر نوشاتل سوئیس و دانشگاه پاریس انجام داد و در سال ۱۲۹۷ به ایران بازگشت. ابتدا در دبیرستان‌های تهران به تدریس زبان فرانسه پرداخت و بعد در وزارت فواید عامه مشغول خدمت شد. در سال ۱۲۹۷ به گروه نویسندگان مجلهٔ دانشکده پیوست و در مدت یک سالهٔ فعالیت این مجله با ملک‌الشعرا بهار همکاری داشت.
در سال ۱۳۰۸ خورشیدی به خدمت وزارت فرهنگ درآمد و علاوه بر تدریس زبان فرانسه در دبیرستان‌ها، به کار آموزش در مدارس علوم سیاسی، دارالفنون، مدرسه عالی تجارت و مدرسه صنعتی پرداخت. در سال‌های بعد به تدریس در دانشکده‌های حقوق و ادبیات پرداخت و به عضویت فرهنگستان ایران درآمد.
وی از آغاز بنیانِ دانشگاه تهران در جایگاه استاد دانشکدهٔ حقوق و پس از آن، به استادی دانشکدهٔ ادبیات برگزیده شد. نفیسی از هموندان پیوستهٔ فرهنگستان بود و چندی در دانشگاه‌های کابل و شهرهایی چون دهلی، کلکته، دانشگاه‌های قاهره و بیروت به آموزش پرداخت.[۴]
تسلط نفیسی به تاریخ و ادبیات ایران، باعث شده بود تا آثار تازه و پژوهش گرانه‌ای پدید آورد و تعداد بسیاری از متن‌های منثور و منظوم فارسی را به شیوه‌ای علمی منتشر کند و از گمنامی بیرون آورد. کتابخانه شخصی و کم‌مانندی که به مرور زمان فراهم ساخته بود به او این امکان را می‌داد که به مهم‌ترین مآخذ تاریخی و ادبی دسترسی داشته باشد. دکتر صادق رضازاده شفق دربارهٔ سعید نفیسی می‌نویسد: «من در تمام مدت شناسایی او حیران کار و کوشش او بودم. می‌توانم بگویم که در همه عمر مردی در کتاب‌دوستی و مطالعه و فراوان‌نویسی و کنجکاوی ادبی مانند او ندیدم… در عین فراوان‌نویسی تندنویس هم بود و اگر قلم برمی‌داشت مدتی نگذشته مقاله‌ای وافی و مطالبی کافی به رشته تحریر می‌کشید… در هر صورت این گونه ثمربخشی حیرت‌آور از نفیسی عجب نیست و در این کار هیچ‌یک از نویسندگان و مؤلفان زمان ما به پایه او نمی‌رسد و باید او را از حیث تعداد آثار با امثال یاقوت حموی یا ابوعلی سینا یا غزالی، و از متأخرین با مؤلف ناسخ‌التواریخ مقایسه کرد… تندنویسی او خود استعداد نادری بود که من در همه عمر بر او ثانی ندیدم. قلم در لای انگشتان باریک او ساز سیال و سیار و منبع فیاضی بود که ایست نداشت و اگر آغاز به نوشتن می‌کرد ساعتی نمی‌گذشت که ستون‌ها و صحیفه‌هایی مشحون از عبارات شایان و فارسی استوار روان روی میز تحریر پخش می‌گشت و شخص آنچه را که سحر قلم عنوان داده‌اند به چشم می‌دید
وی از بنیانگذاران مکتب نثر دانشگاهی است که از جمله ویژگی این نثر پیراستگی عبارات در لفظ و معنا بوده، به طوری که نویسنده می¬کوشید، اندیشه خود را چنان ساده بیان کند که عبارات او از هر گونه پیچیدگی دور بماند و به جای زیورهای بیهوده لفظی، از استحکام دستوری بهره بگیرد.
نفیسی را معمار نثر جدید معاصر ایران نامیده‌اند و این تبحر و چیرگی، ناشی از احاطه کامل وی به زبان‌های یونانی، لاتین، فرانسه، روسی، اردو، پشتو، عربی و فارسی می‌باشد. ترجمه‌های کم‌نظیر استاد از زبان‌های بیگانه دارای معروفیت خاصی می‌باشد. بزرگترین خدمت استاد به زبان و ادب و فرهنگ فارسی، تصحیح و تنقیح متون قدیمی است که از گوشه‌های کتابخانه‌های جهان بیرون کشیده و روی آنها با جدیت تمام کار کرده و به صورت کتاب عرضه داشته است. یکی از افتخارات استاد نفیسی، احیا و بنیانگذاری شیوه داستان‌نویسی تاریخ است که در آنها روح وطن پرستی و سلحشوری و قهرمانی را تقویت کرده، جوانان ایران زمین را به حب وطن و حفظ استقلال و تمامیت ارضی کشور فرا می‌خواند.[۵]
به گفته استاد عبدالحسین زرینکوب، نفیسی شخصیتی است، چند بعدی: مورخ، محقق، ادیب، منتقد، نویسنده، مترجم، زبانشناس، روزنامه نگار. همسرش پریمرز نفیسی می¬گوید: نفیسی واقعاً عاشق کتاب بود. او مصرف مفید و به جای پول را فقط در خریدن کتاب می¬دانست؛ به طوری که ضروری¬ترین احتیاجات شخصی خود را در این راه صرف می¬کرد. می¬ گویند در مدرسه شاگرد زیاد منظمی نبود، ولی هوش و حافظه ¬اش عالی بود. مطالعه را از همان اوایل جوانی دوست داشت. عقیده داشت کتاب باید چاپ شود و به دست مردم برسد. کتاب را نباید حبس کرد و جلوی پیشرفت فکری مردم را گرفت. باید وسیله بدست مردم داد تا هر کس هر قدر مایل است، مطالعه کند، و روشن بین و روشنفکر شود و این مسئله را یک قدم اساسی برای پیشرفت جامعه و بخصوص جوانان می¬دانست. هیچ وقت با هیچ ناشری در گرفتن حق تألیف سخت نمی¬ گرفت. سعید نفیسی در جمع ¬آوری کتاب حریص بود، هر نوع کتاب و نوشته و مجله، مربوط یا نامربوط به رشته ¬های تخصصی خود جمع می¬کرد. حدود پنجاه سال از دوران زندگی را صرف این کار کرد. شاید بهترین مجموعه کتاب¬های روسی دربارهٔ ایران از آنِ او باشد. او توانسته بود به مناسبتِ مسافرت¬های متعددی که به شوروی رفته بود، در طول چهل سال آخر زندگی اش اکثر آثار روسی دربارهٔ ایران را گردآوری کند. نفیسی مردی بود پاکدل و خوشرو. وقتی از کسی می ¬رنجید، رودرروی از او گِله می¬کرد. اگر چه در نویسندگی بی¬ پروا بود و گاه نوشته¬‌هایش موجب رنجش دوستان می¬ گردید، چون نیتی پاک داشت، خیلی زود با دوستانِ آزرده، صفا می¬کرد. تند برمی¬ آشفت و تندتر از آن آرام می ¬گرفت. نفیسی صاحب صفات برجسته ¬ای بود که مجموع آنها کمتر در فردی یافت می‌شد¬[۶]

ایگور سیکورسکی مخترع هواپیمای آبی و هلی کوپتر… نویسنده : استیون تینوسکی …برگردان : احمد قندهاری

آذر ۱۳۹۴

ahmad

ایگور سیکورسکی در روز ۲۵ ماه می سال ۱۸۸۹ ، در کیف مرکز اوکرآین متولد شد. پدرش ایوان استاد دانشگاه و مادرش ماریا یک پزشک بود.اوائل هیچ نشانه ای از تلاش و سخت کوشی در او دیده نمی شد. تا این که کتاب “سفر به فضا ” تخیلی نویس فرانسوی ژول ورن را خواند و به ماشین پرنده علاقه مند شد. وقتی ۱۲ ساله بود چیزی شبیه هلی کوپتر ساخت که با باطری کار می کرد و کمی هم پرواز کرد. ایگور در سال ۱۹۰۳ به آموزشگاه نیروی دریایی سن پطرز بورگ رفت. در همان سال شنید که ، برادران رایت در آمریکا ، ماشین پروازی ساختند که ، توانستند با آن در کیتی هاوک ایالت کارولینای شمالی به مدت ۱۲ ثانیه پرواز کنند. همین امر باعث شد که ایگور در ۱۷ سالگی ، آموزشگاه نیروی دریایی را

رها کند و به آموزشگاه هوا نوردی پاریس برود. پس از ۴ ماه اقامت در پاریس، به کیف بازگشت و اولین هلی کوپتر خود را ساخت و لی این هلی کوپتر پرواز نکرد. او دریافت که مساله پیچیده تر از آن است که او فکر می کردایگور سیکورسکی.

پس از آن به فکر ساختن هواپیمایی افتاد که ، از روی سطح آب بلند شود و پس از پرواز، بتواند روی سطح آب بنشیند. او اولین هواپیما را ساخت و آن را با موفقیت به پرواز در آورد ، ولی موقع فرود آمدن در مردابی سقوط کرد. پس از رفع اشکالات ، این بار توانست حدود ۳۰ دقیقه در ارتفاع ۳۰۰ متری پرواز کند. ایگور در سال ۱۹۱۲ ، هواپیمایی با ۳ سرنشین ساخت و نام آن را (اس-۶ ای) گذاشت و برنده ی مدال طلای نمایش هوایی شد.
پس از آن ، در شرکت راه آهن بالتیک استخدام شد و اوقات فراغت را صرف ساختن هواپیما می کرد. در سال ۱۹۱۳ ، یک هواپیما به وزن ۴٫۵ تن ساخت که چهار موتور داشت و طول بال های آن ۳۰ متر بود. او نام آن را ” باشکوه ” گذاشت.این هواپیما به مدت ۸ ساعت پرواز کرد. پس از آن هواپیمای کامل تری ساخت و نام آن را ” ایلیا مورومتز ” گذاشت که نام یکی از قهرمانان قدیمی شهر کیف بود.

در سال ۱۹۱۳ ، این هواپیما قادر بود از سن پطرزبورگ تا کیف که فاصله ای آن ها در حدود ۱۳۰۰ کیلومتر بود پرواز کند. در سال ۱۹۱۴ ، روسیه ، به جنگ جهانی اول پیوست. هواپیمای او یک باره به یک اسلحه ی مخرب جنگی تبدیل شد.. طی جنگ ، ایگور ، ۷۵ هواپیما ی بمب افکن ساخت که حدود ۴۰۰ بار عمیات بمباران را انجام دادند. ارتش روسیه ، کارآیی لازم برای جنگ را نداشت و مردم فوق العاده از جنگ ناراضی بودند. در سال ۱۹۱۷ ، در حالیکه مردم از جنگ و کشتار به ستوه آمده بودند، انقلاب سوسیالیستی در روسیه صورت گرفت. رهبران جدید ، کنترل کشور را در دست گرفتند. آن ها تزار و همه ی بستگانش و هزاران تن از اشراف روسیه را کشتند. ایگور هم چون از خانواده ی نسبتا مرفه بود ، مورد اعتماد دولت جدید قرار نگرفت و از ترس در فوریه ی سال ۱۹۱۸ ، با یک کشتی از سن پطرزبورگ به انگلستان گریخت. هنوز جنگ به پایان نرسیده بود که ، ایگور به فرانسه رفت و در آن جا مشغول ساختن هواپیماهای جنگی شد.، که ناگهان جنگ ، با شکست آلمان به پایان رسید.در نتیجه ایگور شغل خود را از دست داد و از آن جا در سال ۱۹۱۹ ، به آمریکا رفت در حالیکه فقط ۶۰۰ دلار پول داشت. او نتوانست در آمریکا شغلی بیابد و به سختی روزگار می گذرانید. تا اینکه شغل تدریس ریاضی در انستیتوی روسی برایش پیدا شد و در آن جا مشغول کار شد. در سال ۱۹۲۴ ، با یک خانم روسی که معلم مدرسه ی ابتدایی بود ازدواج کرد. ایگور در کنار تدریس ، سخنرانی هایی در باره ی هوانوردی ایراد می کرد. شاگردان تحت تاثیر قرار گرفتند. وآلدین شاگردان پول جمع کردند و شرکت هواپیمایی سیکورسکی را تاسیس کردند. در سال ۱۹۲۴ ، ایگور هواپیمای (ای-۲۹ ای) را ساخت که به راحتی پرواز کرد. ایگور در سال ۱۹۲۷ ، قصد داشت از روی اقیانوس اطلس پرواز کند و به اروپا برسد. در همان سال ، یک هواپیمای پستی ، به خلبانی چارلز لیندبرگ از

آمریکا به پاریس پرواز کرد و خیلی مورد استقبال قرار گرفت. ایگور هواپیمایی به نام ( اس- ۳۸) ساخت که در ته آن دو قایق نصب شده بود و از روی آب برمی خاست و پس از پرواز به روی آب می نشست. این هواپیما با سرعت ۲۰۸ کیلومتر در ساعت که در آن زمان بیشترین سرعت برای هواپیما بود ، پرواز کرد. شرکت پن ام ، تعدادی از این هواپیما ها را برای مسافربری خرید.لیند برگ که خلبان ورزیده ا ی بود و برای شرکت پن ام کار می کرد با اولین هواپیمای سیکورسکی ، برای افتتاح کانال پاناما که به تازگی به وسیله ی آمریکا اشغال شده بود، به آن جا پرواز کرد. آخرین هواپیمای آبی سیکورسکی (اس – ۴۴ ای) بود که از نیویورک پرواز کرد و بدون توقف به شهر رم ایتالیا رفت. ایگور سیکورسکی ، در سال ۱۹۳۹ ، اولین هلی کوپتر خود را ساخت. و اولین پرواز کامل هلی کوپتر در ۱۳ ماه می سال ۱۹۴۰ انجام شد. هلی کوپتر بعدی سیکورسکی ، که دو برابر هلیکوپتر قبلی بود ، (وی- اس-۳۰۰) نام داشت و خیلی با قدرت بود. ایگور در یک نمایش هوایی برای ارتش آمریکا، با این هلی کوپتراز ایالت کانک تیکت تا میدان رایت در دی تاون اوهایو که به فاصله ی ۱۲۱۷ کیلومتر بود پرواز کرد و یک رکورد جدیدی به جای گذاشت. ارتش آمریکا شدیدا تحت تاثیر قرار گرفت. وقتی آمریکا در سال ۱۹۴۱ ، وارد جنگ بین الملل دوم شد، از این هلیکوپتر ها استفاده های شایانی کرد. این هلی کوپتر ها جان هزاران سرباز را که گاهی در محاصره قرار می گرفتند را نجات می داد.

جالب است بدانیم که ایگور هلی کوپتر ساخت خود را، برای اولین بار خودش امتحان می کرد. امروزه هلی کوپتر ها کامل تر شدند و وظائف گوناگونی را در جامعه به عهده دارند. ایگور سیکورسکی علاوه بر امور پرواز به نجوم و تاریخ باستان، دین و فلسفه ی دینی علاقه ی خاص داشت ، ویک پروتستان کاملا معتقد بود. او چندین کتاب در باره ی ” ایمان ” نوشت .و در یکی از کتاب هایش نوشت که ” قرن بیستم یکی از تاریک ترین دوران معنویت بشر در تاریخ است.” او می گفت علوم نبایددر مورد معنویت بی طرف باشد ، بخش هایی از علوم که منجر به فساد و تباهی جامعه میشود ، باید مورد بازبینی دقیق تری قرار گیرد.
۶
ایگور سیکورسکی در ۲۶ اکتبر سال ۱۹۷۲ ، در سن ۸۴ سالگی در خانه اش درگذشت. یکی از مهندسین شرکت او گفت ” ما آخرین پایه گذار واقعی هوانوردی را از دست داده ایم، مرگ او پایان یک دوره بود.” با این حال زندگی و افسانه ی سیکورسکی، به همراه نام هلی کوپتر همیشه زنده است. در سال ۱۹۶۸ ، آکادمی علوم آمریکا، بالاترین مدال علمی را به وسیله ی رئیس جمهوری وقت، لیندون جانسون به وی تقدیم کرد.

حالی با لطیفه های عبید زاکانی

آذر ۱۳۹۴

عبید یک پدیده نادر است در طنز و هجو که ششصد و اندی سال پیش چون ستاره ای در آسمان ادب پارسی
درخشید، و با طنز خود ” ذوق ” را غنا بخشید.


مردی کودکی را دید که می گریست، و هر چه مادرش او را نوازش می کرد خاموش نمی شد. به او گفت
خاموش شو، ارنه، مادرت را به کار گیرم
مادر کفت
این طفل تا آنچه گوئی نبیند به راست نشمارد و باور نکند
*
کنیزی را گفتند
آیا تو با کره ای؟
گفت: خدا از تقصیرم در گذرد، بودم
*
کسی مردی را دید که بر خری کند رو نشسته، گفتش
کجا می روی؟
گفت
به نماز جمعه
گفت: ای نادان اینک سه شنبه باشد
گفت: اگر این خر شنبه هم مرا به مسجد برساند نیکبخت باشم
*
مردی در خُم نگریست و صورت خویش در آن دید. مادر را بخواند و گفت: در خُم دزدی نهان است
مادر فراز آمد و در خم نگریست و گفت: آری، روسپی ئی نیز همراه دارد
*
روباهی عربی را بگزید. برای درمان افسونگری را بیاوردند. پرسید: کدام جانورت گزید؟
شرم کرد بگوید روباهی، گفت: سگی!
چون به افسون خواندن آغاز کرد، گفت بهتر است افسون روباه را هم به آن بی افزائی
*
مردی را گفتند: شوربای گرم را چه نامند ؟ گفت: کله جوش
گفتند چو سرد شود چه نامید
گفت ما امانش ندهیم که سرد شود
*
صوفی را گفمند: خرقه خویش بفروش
گفت: اگر صیاد دام خود بفروشد، به چه چیز شکار کند.؟
*
مردی به زنی گفت: خواهم تو را بِچشَم، تا دریابم تو شیرین تری یا زن من
زن گفت: این حدیث از شویم پرس، چون او من و او را چشیده باشد
*
مردی از کسی چیزی بخواست. او را دشنام داد. گفت: مرا که چیزی ندادی، چرا دشنام دهی. گفت
خوش ندارم تهی دست روانه ات کنم
*
غلامباره ای را گفتند
چگونه است که راز دزد و زنا کار نهان ماند و تو رسوا گردی؟
گفت : کسی را که راز با کودکان افتد چون رسوا نگردد؟
*
بزرگی کنیزی بخرید. از وی پرسیدند : کنیز را چون یافتی؟
گفت: دو صفت بهشتی در او یافتم : فراخی و سردی
*
مردی جامه ای بدزدید و به بازار برد تا بفروشد. جامه از او نیز بدزدیدن. پرسیدند
به چند فروختی؟ گفت به اصل سرمایه

گذرگاه

آذر ۱۳۹۴

گذرگاهگذرگاه

فصل رنگ

آذر ۱۳۹۴

فصل رنگفصل رنگ

جالبه

آذر ۱۳۹۴

جالبهجالبه

چه بگویم

آذر ۱۳۹۴

چه بگویمچه بگویم

منکه سیرابم چنین از چشمه ی جوشان عشق /// خلق اگــــر با مــن نمی جوشد ، چـه تاثیری مرا- رحیم معینی کرمانشاهی در گذشت

آذر ۱۳۹۴

کرمانشاهی
رحیم معینی کرمانشاهی (زادهٔ ۱۵ بهمن ۱۳۰۴ درکرمانشاه- وفات ۲۶ آبان ۱۳۹۴ در تهران)
نقاش، روزنامه‌نگار، نویسنده، شاعر و ترانه‌سرا .

هشدار کارشناسان سازمان ملل در مورد مصائب بشری شش ماه آینده

آذر ۱۳۹۴

 گروهی از کارشناسان سازمان ملل متحد که وظیفه آنها پیش‌بینی فجایع و مصائب بشری است، هشدار می‌دهند که طی شش ماه آینده وضعیت نقاط بحرانی جهان از لیبی و افغانستان گرفته تا مناطق آسیب دیده از پدیده ال نینیو احتمالا وخیم‌تر خواهد شد.

به گزارش خبرگزاری رویترز، کار شناسان در این مورد با لحن کم‌سابقه‌ای هشدار می‌دهند که در کشور بروندی ممکن است یک کودتای دیگر روی دهد، اسلام‌گرایان در افغانستان و مالی پیشروی کنند و اتیوپی مواد غذایی لازم برای مقابله با خشکسالی شدید را نخواهد داشت.

سازمان ملل متحد در لیبی تلاش می‌کند تا میان دو حکومت رقیب در این کشور توافق نهایی را برقرار کند. در این گزارش کارشناسی هشدار داده شده که در صورت عدم موفقیت این اقدامات به احتمال زیاد بین حکومت لیبی که از سوی جامعه جهانی به رسمیت شناخته شده و ارتش شکاف عمیقی به وجود خواهد آمد و شرایط برای تسخیر قدرت با توسل به زور فراهم خواهد شد.

در بخشی از پیش‌بینی کارشناسان سازمان ملل متحد گفته می شود: «در غیاب یک حکومت مشروع به احتمال زیاد در لیبی یک جنگ داخلی راه افتاده و به سرعت تشدید خواهد شد. چنین اتفاقی احتمال دستیابی به یک مصالحه سیاسی را برای مدت زیادی از بین خواهد برد.»

طبق این پیش‌بینی نیجریه و کشورهای همسایه آن در آفریقا نخواهند توانست از قتل‌عام‌های گروه بوکوحرام جلوگیری کنند و در عین حال ارتش این کشورها به سرکوب، آزار و نقض حقوق مردم ادامه خواهد داد.

در بخشی از این گزارش آمده است: «گذشته از گروه بوکوحرام، ارتش کشورهای منطقه به همان شکل نقض حقوق بشر از جمله اعدام‌های خودسرانه، ربودن افراد، شکنجه و تجاوز را ادامه خواهند داد.»

در این گزارش همچنین اشاره می‌شود که در کشور مالی نیز نیروی حافظ صلح کافی برای دفاع از مناطق تحت کنترل حکومت وجود ندارد و اسلام‌گرا ممکن است، پیشروی کنند. اوضاع در جمهوری آفریقای مرکزی هم به همین منوال است.

بودجه کافی برای کمک های بشردوستانه در سراسر جهان وجود ندارد و در مواردی نهادهای امدادرسان و سازمان‌های بشردوستانه مورد حمله قرار می‌گیرند. یک نمونه آن حمله هوایی آمریکا به بیمارستان پزشکان بدون مرز در شهر قندوز افغانستان بود.

کارشناسان سازمان ملل متحد در این مورد می‌نویسند: «همانطور که حمله به بیمارستان پزشکان بدون مرز در قندوز به خوبی نشان داد رساندن کمک‌های بشردوستانه به این قبیل نهادهای امدادرسان دشوارتر می‌شود.»

در یکی از معدود مواردی که از وخامت اوضاع کاسته خواهد شد این کارشناسان پیش‌بینی می‌کنند که بحران اوکراین کاهش یافته و یا در همین حد فعلی باقی خواهد ماند. یکی از دلایل این موضوع دخالت نظامی روسیه در سوریه است که احتمالا باعث خواهد شد مسکو ترجیح دهد وضعیت در اوکراین آرام باقی بماند.

تشدید تنش و خطرهای سیاسی که کارشناسان سازمان ملل متحد به آنها پرداخته‌اند شمار افراد نیازمند به کمک‌های بشردوستانه را حدود ۱.۹ میلیون نفر افزایش خواهد داد. اما براساس این گزارش شمار افرادی که به خاطر وقوع سوانح طبیعی به خصوص پدیده جوی ال نینیو محتاج کمک خواهد بود بسیار بیشتر از این رقم است.

پیش‌بینی می‌شود که تحت تاثیر این پدیده جوی حدود نیم میلیون نفر در شاخ آفریقا به کمک غذایی جامعه بین‌الملل محتاج شوند. در عین حال جمعیتی حدود ۴ میلیون نفر در جزایر جنوبی اقیانوس آرام و چندین میلیون نفر دیگر نیز در نقاط دیگر آفریقا در خطر کمبود مواد غذایی قرار خواهند گرفت.

یک افشا گری ناتمام – نادره افشاری

آذر ۱۳۹۴

در اردیبهشت ماه ۱۳۸۸ – ماه مه ۲۰۰۹ با زمینه چینی ها و صحبت های لازم ترتیب مصاحبه ای ” وسیله ئی میل ” را با زنده یاد نادره افشاری دادم. در آستانه پایان ، به من اطلاع داد که علاقه ای به
انتشار آن ندارد. تلاش کردم آنچه که او را ناراضی کرده است از متن مصاحبه بر دارم زیر بار نرفت، من هم دیگر پی نگرفتم و مسکوت ماند.
مدتی بعد متوجه شدم که در رسانه ” عصر نو ” تحت عنوان ” مشتی پاسخ بی پرسش ” اقدام به انتشار پاسخ های خودش به پرسش های این مصاحبه کرده است. به این نوشته توجه کنید…” در بایگانی این رسانه موجود است.
من هرگز پرسش های این مصاحبه را منتشر نخواهم کرد.

نادره افشاری

۱ – او.کی. چشم، اما جان مادرت این کلمه ی ” فرهیخته ” را حذف کن، من از این کلمه بدم میاید. داستانی به نام „چلوکباب فرهیخته“ دارم که در بخش داستان سایتم هست. اگر شد آن را بخوان و دیگر به من فرهیخته نگو لطفا! برای ماچ و بوسه و این حرفها هم با حلوا حلوا کردن دهان شیرین نمیشود، میشود؟ باید بود و یار را زیر پوست حس کرد!

۲ – خانواده ی ما بیشتر شبیه به یک سربازخانه ی بزرگ بود. بیشترشان ارتشی بودند. دیدن آن همه مرد خوشگل، خوش هیکل و خوش لباس با آن قپه های قلمبه برای من از همان کودکی جالب بود؛ به ویژه که سالها در پایگاههای نظامی زندگی کرده ام.

۳ – راستش آذری که نه، ولی گویا خانواده ی پدری ی پدرم از ترکهای همدان بودند. یادم هست عمه و عموی پدرم با هم ترکی حرف میزدند. ظاهرا از ایل افشار بودند که آنجا سکنی داده شده بودند. لابد یک پادشاهی به زور وادارشان کرده بود آنجا بمانند، یادم نیست کدامشان. احمد کسروی اینها را بهتر بلد است. باید بگردم پیدا کنم. اما ۷۵% بقیه ی خانواده ام شیرازی، اصفهانی و تهرانی هستند.

۴ – از سال ۱۹۹۵، چگونگی اش این که اصلا دنبال این بازیها نبودم. دو/سه سالی بود از سازمان مجاهدین کنار کشیده بودم. بعد روزنامه ای و رادیویی دوره ام کردند که دمت علم سمت علم! منم شروع کردم به „ردیه نویسی“ این آغاز کار بود.

۵ – باور میکنی اصلا هیچوقت آدم سیاسی ی درست و حسابی نبوده ام؟
این بابای بچه ها چند نفر از این بچه های آواره ی اینها را آورد خانه مان [سال ۱۳۶۰] بعد هم از همانجا آلوده شان شدم؛ مثل هروئینیها. همیشه هم میدانستم کار درستی نیست. ولی به دلیل نفرتم از حکومت اسلامی مدتی با اینها رفتم. برای همین میگویم سیاست باز نبودم. چون اصلا هیچگاه از این کارم، همان زمان هم خوشم نمیآمد. ولی خواندن کتابهای تاریخی را همیشه دوست داشته ام. شاید این منطقی ترین کار سیاسی ام باشد.

۶ – برای این که آدمهای دگمی بودند و هستند. برای این که طرح سنگین جداسازی ی جنسی داشتند. برای این که با روشنفکر و روشنفکری و آگاهی مخالف بودند. برای این که از انسانها ابزار میساختند، از بچه ها ابزار میساختند و از زنان وسیله ی ارضاء جنسی ی نیروهای وفادارشان! اینها را باید آنجا بودی و میدیدی. یکباره که خودشان را رو نمیکنند! تازه تو خودت هم همیشه سر خودت را کلاه میگذاری. خیال میکنی هر که با آخوندها درافتاده، پاک و پاکیزه است! میخواستی اینطوری ببینی، برات تا مدتها „انشاالله گربه است“ شعار است؛ آخر اینها فداکاری میکنند، خون میدهند، باید مدتها بگذرد تا بفهمی که همه اش دکان است و وسیله ی رسیدن به قدرت! تازه، خودت هم چند تا زندانی سیاسی داری، خودت هم در رفته ای!

۷ – این که تا کجا رفته ام؟ تا جای خاصی نرفتم، همیشه معترض بودم، همیشه تحت برخورد بودم. در این چند سال هم صد دفعه بریدم و کنار کشیدم که آمدند دنبالم و باز از احساسات خرکی ام استفاده کردند. بار آخر راه را برویشان بستم. در موردشان نوشتم و گفتم، باز هم از رو نرفتند. دست آخر پیشنهاد پول دادند. بیست هزار یورو. طنزی نوشتم که „حاجی کمتر از پنجاه تا صرف نمیکنه!“

۸ – نمیدانم، هی نوشتم و نوشتم، یک دفعه دیدم اسم دومم بانوی نویسنده است. اول „ردیه نویسی“ بود، بعد مقاله نویسی، بعد هم… کتاب و داستان و همینطور تا حالا!

۹ – نه عزیزم! خواستم بگویم آن همراهی را کار سیاسی نمیدانم، چون مبنای درست فکری نداشت. چون فقط از بغض معاویه بود، چون با شناخت نبود و شناخت بعدها در درون جریان پیش آمد و آنهم کلی طول کشید.

۱۰ – نه، آن زمان که بودم، بودم. وقتی هم کنار کشیدم، تازه شروع کردم به فهمیدن این که کجا بوده ام! دلیل کنار کشیدنم هم این حرفها نبود. با بچه هاشان بد برخورد میکردند. این دلیل جدا شدنم بود. بعد هم مثل این که داری بازجویی میکنی ها!

۱۱ – من در این مورد کلی مطلب نوشته ام. اشکالی دارد که نخواهم در باره ی این مرده های سیاسی حرفی بزنم؟ به نظرم چیزهای جالب تری در زندگی ام هستند که به پرسیدن می ارزند. چه اصراری است که یک گفتگوی دلچسب ادبی را به بازجویی تبدیل کنیم؟
۱۲ – اول ِ کتاب „عین الله خره“ کجا از عشق نوشته ام؟ دو/سه تا داستان عاشقانه در این کتاب هست، ولی „درآمد“ فکر نکنم عاشقانه باشد. بیشتر نسق گیری است.

۱۳ – عشق، حس قشنگی است که اگر کسی درکش نکرده باشد، تمام عمرش برباد است. یک حس قشنگ، یک دویدن خون زیر لاله های گوش، یک بوی دلپذیر مردانه، یک چاک سینه ی خوشفرم که میتوانی ببوسی اش و سیر نشوی، بعد سرت را بگذاری روی آن سینه های خوشفرم، بعد بگذاری مجبوب، تمام قد بغلت کند و در آغوشت بکشد! چه بگویم؟ این چیزها گفتن ندارد، نوشتن ندارد، باید عاشق بود و باید شرایطی پیش بیاید که بشود نوشتشان. سفارشی که نمیشود از عشق نوشت، میشود؟

۱۴ – زمانی اولین کتابم چاپ شد که نه کامپیوتر مد بود و نه اینترنت. از همانجا شروع شد و هنوز هم ادامه دارد. تازگیها هم مجموعه داستانهای تازه ام به نام „مردانی که دوست داشته ام“ چاپ شد. به نظرم فضای مجازی ی اینترنتی جذابیت خودش را دارد، ولی من نیمه شبها در کنار تختم با کاغذ و کتاب بیشتر ور میروم. کتاب، نوستالژی خودش را دارد. ولی من گاه دوست دارم امل و عقب افتاده باشم، دست کم در تکنیک. نمیشود؟

۱۵ – هنوز نه عزیزم. بگذار مدتی بگذرد، تا صدای ناشر درنیاید!

۱۶ – نمیدانم. فقط این را میدانم که بسیاری از ایرانیان، حتا در خارج از کشور، امکان دسترسی به اینترنت را ندارند و ترجیح میدهند از کتابها و مجلات و روزنامه های کاغذی استفاده کنند. به نظر من اگر کاری خوب باشد، جای خودش را پیدا میکند. اگر هم خوب نباشد، که هیچ… گم و گور میشود. البته نقش تبلیغ را نباید دست کم گرفت. در مورد „سانسور“ هم چون در این رابطه کلی نوشته ام و دست کم سه کتاب در این رابطه منتشر کرده ام، دیگر نیازی به تکرار و تکرار این حرفها حس نمیکنم.

۱۷ – نمیدانم. احتمالا باید کار فرهنگی ی طولانی مدت کرد و لابد به عمر من و تو هم قد نمیدهد.

۱۸ – نه خسته نشدم. نوع سوالهات برام جالب نیستند.

۱۹ – تو آزادی بپرسی، من هم آزادم پاسخ بدهم یا ندهم. چیزهایی را نمیدانم و چیزهایی را نیازی نمیبینم پاسخ بدهم، چون هزار بار گفته و نوشته ام. هر کس همان کتاب „هتل عمو مسعود“ را دستش بگیرد، میبیند که پاسخ این سوالها را سر فرصت و با حوصله داده ام. دو کتاب دیگر هم در باره ی این جانوران دارم که یکی اش „زن در دولت خیال“ است و یکی هم „عشق ممنوع“ باور کن از این حرفهات دیگر بالا میآورم.

۲۰ – راهی به نظرم نمیرسد. تازه اگر هم برسد، چه کسی به حرف من گوش میکند؟ واقعیت این است که درد، فقط سانسور نیست؛ درد، کلیت حکومت دینی است و این مقوله در زیر مجموعه ی کلیت آن رژیم تعریف میشود و چون من سرنگونی طلب هستم، تنها راه را حذف این حکومت و انواع دیگر حکومتهای در قدرت و در سایه ی ایدئولوژیک از صحنه ی سیاسی ایران میدانم. راستش من زیاد دربند این ریزه کاریها نیستم.

۲۱ – من ننوشتم که خوانده شدن یا نشدن „ریزه کاری“ است. گفتم: „درد، فقط سانسور نیست، کلیت حکومت دینی است و این مقوله در زیر مجموعه ی کلیت آن رژیم تعریف میشود و چون من سرنگونی طلب هستم، تنها راه را حذف این حکومت و انواع دیگر حکومتهای در قدرت و در سایه ی ایدئولوژیک از صحنه ی سیاسی ایران میدانم.“ بنابراین واژه ی „ریزه کاری“ برمیگردد به این که تا این حکومت هست و تا مردم به آن اطمینان ندارند و تا کار فرهنگی طولانی مدت و از همان دبستان در یک حکومت سکولار انجام نپذیرد، ما همچنان گرفتار این پدیده ی کتاب نخواندن هستیم. با این همه من شخصا همیشه خوانده شده ام و همیشه کارهام واکنشهایی را ایجاد کرده اند و از این بابت زیاد بدشانس نبوده ام.

۲۲ – نه علاقه ای دارم و نه دعوتها را قبول میکنم. بارها و بارها این دعوتها را رد کرده ام.

۲۳ – به دلیل امنیتی و به دلیل نوع کارم، درست تر میبینم که در چنین جلساتی حضور پیدا نکنم. هر چند که دوستان و منتقدانم میتوانند پرسشهاشان را مطرح کنند و پاسخهاشان را بشنوند و بخوانند.

۲۴ – دست کم سعی میکنم.

۲۵ – بستگی دارد. من دیده ام که بیشتر نقدها یا تائید مطلق است و یا تکذیب مطلق. کمتر دیده ام کسی مثل اروپاییها کاری را نقد کند. در واقع ما در زبان فارسی منتقد حرفه ای نداریم. به همین دلیل نمیدانم چه باید بگویم. البته اگر کسی با حوصله و نه هردمبیل و یا از سر گرایش خاص حزبی/گروهی کارم را نقد و معرفی کند، خوشحال هم میشوم. به همین دلیل به پیشواز نقد ادبی میروم ولی با احتیاط.

۲۶ – الان و همین الان دارم دو/سه کتاب را همزمان در مورد مصدق میخوانم، چون دارم داستانی در این مورد مینویسم. یک داستان نیمه بلند. کتابهای علی میرفطروس و جلال متینی را. اما من بیشتر کتابهای پژوهشی و تاریخی را دوست دارم. و به ویژه فصلنامه هایی مثل ایران شناسی و ایران نامه را خیلی دوست دارم. رمانها و مجله ی های زنان به زبان آلمانی هم همیشه در کیفم هستند و بیرون از خانه و در کافه ها و تو مترو با این جور نوشته ها سرگرم میشوم.

۲۷ – تقریبا… فقط اولین کتابم را که شامل چند گفتگو است، چون باید تصحیح شود، در سایتم نگذاشته ام. اگر فرصت کردم کم کم تایپش میکنم. مال سال ۱۹۹۵ است. کتاب دیگری هم تنظیم کرده ام به نام „بحران روشنفکری در ایران“ که مجموعه ی مطالب سیاسی و پژوهشی ام است، به اضافه ی کلی مقاله که این طرف و آن طرف پیداشان کردم. البته این کتاب اینترنتی است.
کتاب „هتل عمو مسعود“ را هم فقط برای اینترنت تنظیم کرده ام. یعنی چاپ نشده است. اسم آخرین کتابم هم این است: „مردانی که دوست داشته ام“
یک گفتگوی صوتی هم شامل پانزده پرسش و پاسخ در مورد داستان نویسی دارم که امیدوارم این هفته روی نت برود [که رفت].عنوان گفتگو این است: چگونه پس از „رنسانس وارونه“ و „خشونت، زنان و اسلام“ داستان نویس شدم؟ مونتاژ جالبی است با صدای یکی از مردانی که خیلی دوستش دارم: محمدعلی جمال زاده، پدر داستان نویسی مدرن فارسی!

۲۸ – اتفاقا „عشقی“ زندگی نمیکنم، خیلی هم در زندگی ام دیسیپلین دارم، مخصوصا در نوشتنم. برای همین هم نمیشود به این زندگی „عشقی“ گفت.

۲۹ – تا حالا هزار بار بیشتر عاشق شده ام. اولین بار نه سالم بود، شاید هم هشت سال. تو داستان „کچلها جمع بشین“ نوشته ام. بعد همینطور یک قطار مرد خوشگل. هر چند وقت به چند وقت هم یکیشان بود!

۳۰ – راستش مردی که الان دوستش دارم، چاک سینه اش خیلی خوشگل است. هم خوشگل است و هم سکسی. اما در مورد یک قطار مرد خوشگل باید بگویم که در یک زندگی نیم قرنی، بالاخره آدم با مردهای گوناگونی برخورد میکند. میشود خیلی هم زیاد نباشند، ولی بالاخره به انگشتان دو دست که میرسند. نه سالگی، دوازده سالگی، هفده سالگی و برو تا حالا!
البته این به این معنی نیست که همه شان را داشته ام. بیشتر این عشقها از همان عشقهای خرکی ی بچه گانه ی تو راه مدرسه بوده اند که در همان نگاه و آه خلاصه شده اند، ولی خاطره شان مثل بهار در ذهنم مانده اند. مخصوصا که آدم زندگی موفقی هم نداشته باشد. این خاطرات فرصتهای نابی هستند برای اندیشیدن به خوشبختی. بیشتر داستانهای عاشقانه ی من هم همینطوری هستند؛ خواب و خواهشهایی که کمتر…بگذریم. عشق این روزهای من هم همین گونه است، یک عشق اینترنتی، ولی ناب. اشکالی دارد؟
این حس و حال برای داستان نویسی خوب است. وسوسه بالاخره کار خودش را میکند، والا که زندگی پس از چندی تکراری میشود؛ نمیشود؟

۳۱ – آن وقت لیست „مردانی که دوست داشته ام“ خیلی دراز میشود ها! اشکالی ندارد؟ او.کی. شاهرخ مسکوب، صادق هدایت، محمد علی جمال زاده، سهراب سپهری، حمید مصدق، از زنده ها از بعضی کارهای عباس صحرایی خوشم میآید. از یکی/دوتا کار عباس معروفی، خیلی طولانی شد، نه؟! ولی بهترینشان همان مسکوب است. راستی تعجب نمیکنی که لیستم فقط مردانه است؟!

۳۲ – اگر بگویم با هیچکدامشان ارتباطی ندارم، باورت میشود؟ مثل یک فرد خیلی معمولی سینما میروم. ولی با فیلمهای فارسی اصلا میانه ای ندارم. خیلی باسمه ای به نظرم میآیند. از هنرپیشه ها همانها را که نوشتم، دوست دارم. صیاد و فنی زاده را. موسیقی ایرانی را هم روضه میدانم و خوشم نمیاید. بیشتر آهنگ غربی گوش میکنم؛ مخصوصا کانتری های امریکایی. کافی است؟

۳۳ – دقیقا، خوب فهمیدی، برای این که عقب افتاده اند. برای این که ایده ندارند. برای این که همه چیز را سرسری میگیرند. برای این که کپی برداری میکنند. برای این که ناشی هستند. برای این که آماتور هستند.

۳۴ – من معتقدم بیشتر „هنرمندان“ یا „روشنفکران“ ایرانی به اندازه ی گاو هم نمیفهمند. ولی مردم را نگفتم. همین هنرمندان و روشنفکران این بلای حکومت اسلامی را سر ما آوردند. موافق نیستی؟

۳۵ – این کارها همه اش هنر نیست، اعتراض است. و این دو تا فرق دارند.
ولی بیشتر این اعتراضها هم الکی هستند، مثل اعتراض های اکبر گنجی، سروش و دیگران… به هر حال من سختگیریهای خودم را دارم. تو هم میتوانی هر انگی بزنی. مهم نیست. مهم این است که تجربه به من آموخته است که خیلی از این کشتارها، کشتارهای درون گروهی سر تقسیم قدرت بوده است؛ مثل کشتار مجاهدین و حتا تا حدی همین قتلهای زنجیره ای!

۳۶ – راستی تو دو تا موضوع را قاطی میکنی. یکی مساله ی „روشنفکری و روشنگری“ است و یکی هم داشتن انشای خوب و حتا پرداخت خوب. بعد هم انگار داری تو رینگ بکس با من حرف میزنی. چرا عصبانی میشوی؟ نمیشود کسی نظرش با تو فرق داشته باشد و آنها را که تو „واقعی و صادق“ مینامی، طور دیگری دیده باشد و یا اصلا ندیده باشد؟
به نظر من کشته شدن هیچ دلیل منطقی ای برای کار خوب داشتن نیست. این همان اخلاق امام حسین بازی ما ایرانیهاست. تا کسی کمی „مظلوم“ واقع میشود، دیگر یادمان میرود چه بوده و چه کرده است؟! من اگر فردا سرم را به تیر غیبی بگذارم زمین، همین تو اولین صاحب عزای من میشوی، بدون این که این طور که مینویسی، کارهای مرا در رده ی „واقعی و صادق“ دسته بندی کنی. ولی حالا داری دو تا انگ و سه تا انگ پشت سر هم میزنی!

۳۷ – من نمیدانم کجای این حرفها را میخواهی منتشر کنی و چطور یکباره بدون اطلاع من اطلاعیه منتشر میکنی و این طرف و آن طرف میفرستی
ولی مرسی از چوبکاری!
مادرم داستانی تعریف میکرد. میگفت: مردی زنش را جلو همه سبک میکرد، ولی یواشکی حتا گوشه ی مستراح ماچش میکرد. زن یک روز به شوهرش گفت: „نه کنج خلا ماچم کن، نه جلو همه خوارم کن!“ حالا حکایت تست!
اما جواب: من چون صبحها خیلی زود از خانه خارج میشوم، به ساختن و این حرفها نمیرسم. بدو بدو پا میشوم. دوشی میگیرم. بیشتر هم شب قبلش دوش میگیرم. بعد هم فنجانی قهوه و راه میافتم میروم سر کار. مثل خر کار میکنم، مثل گاو میخورم، مثل خرس میخوابم، و… بقیه ی قضایا. بنابراین این لوکس بازیها میماند برای روزهای تعطیل که تو رختخواب خرغلت بزنم، دیر بلند شوم، بعد اگر عیال باشد، تو رختخواب صبحانه ای بخورم و از این حرفها. نه! معمولا اگر خسته و یا مریض نباشم، همیشه خوش برخوردم؛ مگر این که کسی مثل تو اذیتم کند……………………
۳۸ – اگر میخواستی فقط قدقد کنی، میگفتی چند تا عکس لخت برات میفرستادم، تا بتوانی ادعا کنی که اولین کسی هستی که نادره را لخت کرده ای…
۳۹ – اجازه نداری چیزی از من و در باره ی من منتشر کنی…
۴۰ – مگر من ننوشتم اجازه نداری این گفتگو را منتشر کنی؟ پس این لینک چیست؟
راستی یک سوال: میشود پرسشها را از پاسخهام حدس زد؟
۱۹ ماه مه ۲۰۰۹ میلادی