گذرگاه آبان ماه

آبان ۱۳۹۴

پائیز سهمگر نه پائیز است؟..
گذرگاه شماره ١۶٨ مربوط به آبان ماه ١٣٩۴ در چهاردهمین سال فعالیت
ا

این شماره گذرگاه، حاصل همت این یاران است
**********************************
محمود صفریان – رهی معیری – نیلوفر- عیدی نعمتی – پروفسور هانری ماسه
حسنا محمد زاده – اخوان ثالث – احمد قندهاری – خسرو باقر پور – مهرداد اکیری -دکتر بیژن باران- هنگامه صابری  رضا اغنمی – عیاس شاکری – خسرو باقرپور – ژاله شادی طلب    –
=====================================

در مورد گذرگاه

آبان ۱۳۹۴

این چندمین پائیز است که همراه با گذرگاه
کلاه از سر بر داشته بشما می گویم سلام؟
گذرگاه با آذر، ماه آخر پائیز وارد پانزدهمین سال فعالیت می شود
تا کجا همراه شما و ادبیاتمان خواهد بود نمی دانیم. چهارده سال شاید
در عمر انسان رقمی نباشد ولی برای رسانه ای که درست اول هر ماه منتشر شود و در حد امکان مطالب مورد خواست مخاطبان را داشته باشد بی هیچ کمک مالی حتا یک ریال کار آسای نیست. در حالیکه در عوض غرق در دریای نامرادی ها، دشنام ها، و در کمترین حد بی توجهی ها بوده است و اگر چه لنگان گام برداشته است و اوراقش به شهادت آرشیو سرشار است از انواع ژانرهای ادبی.
داریم شماره اول پائیز امسال را حضورتان معرفی می کنیم و من شخصن دست یکایک همکارانم را به گرمی و با مهر فراوان می فشارم و بر شانه همه شان بوسه می زنم و اعتراف می کنم اگر یاری های بی چشمداشت آن ها نبود من یارای کشیدن این بار نبود.
این شما این هم بضاعت ناچیز ما

یک سئوال ؟

آبان ۱۳۹۴

چرا دوستان در ایران به شاعران و نوبسندگان خارج از کشور توجه ندارند ؟
در مورد آن ها حرفی نمی زنند، چیزی نمی نویسند،، آثارشان را نام نمی برند، و آن ها را بررسی نمی کنند؟
چنان رفتار می کنند که گویا حدود شش میلیون ایرانی که همه هم با سواد هستند و در کشور های مختلف زندگی می کنند و آثاری بسیار قابل توجه نیز دارند،اصلن وجود ندارند.
نمی دانند؟ نمی خواهند؟ فکر می کنند جایشان تنگ می شود؟ از کارهایشان بی اطلاعند؟ اطلاع دارند ولی حسودی می کنند؟ فکر می کنند کارهای آن ها ممکن است نظر خوانندگان درون کشوررا بهتر یا بیشتر جلب کند و در نهایت به سود آن ها نباشد؟ یا می ترسند از آن ها حرفی بزنند، یعنی ترس تا این حد؟
در خارج علاوه بر ناشرهای خوب ایرانی، رسانه آمازون نیز کتاب ها را بسیار مرغوب، بسیار سریع، و بسیار ارزان و بدون سانسور چاپ می کنند. شاید همین چاپ کتاب های بدون سانسور است که عزیزان را در ایران خوش نمی آید!!. شاید هم بیم از ناشران است که زبان در کام و قلم در نیام گرفته اند.
بر می گردم به همان گفته معروف که: جلوی تابش خورشید را نمی توان به گِل گرفت چون در اینصورت فقط زحمت خود می دارند.
واقعن این همه بی توجهی و این همه فاصله عزیزان برای چیست؟ کاش دوستی، بزرگواری، صاحبنظری …همت می کرد و گام پیش می نهاد و این مشکل را پرده دری می کرد.
به امید این همت.

نقد و تحلیل جباریت

آبان ۱۳۹۴

این نوشته که سالها پیش نوشته شده است هنوز خواندنی است

شاره ای به کتاب: نقد و تحلیل جباریت
سایت: نا نوشته شده ها –

” نقد و تحلیل جباریت» نوشته «مانس اشپربر» . این روانشناس آلمانی این کتاب را در سن ۳۲ سالگی و در دهه ۳۰ میلادی (هفتاد سال پیش) یعنی پیش از آن که هیتلر جهان را به کام جنگ جهانی دوم بکشاند، نگاشته است. او حتی در کتاب خود از روی تحلیل روانی رفتار دیکتاتورها، پیش بینی کرده است که کسی مثل هیتلر سرانجام خودکشی خواهد کرد. وقتی این کتاب منتشر شد نویسنده اش نه تنها مجبور شد برای مصون ماندن از خشم نازیها، به زندگی پنهانی روی آورد بلکه حتی کمونیست های پیرو استالین نیز خواندن این کتاب را ممنوع کردند و پیروانشان حتی از دست زدن به این کتاب هم پرهیز می کردند.
این کتاب توسط کریم قصیم به زبان فارسی ترجمه و در سال ۱۳۶۳ توسط انتشارات دماوند به چاپ رسیده است. به علت استقبال از کتاب، ظرف یک سال به چاپ سوم رسید و پس از چاپ سوم همین کتاب در سال ۱۳۶۴ بود که پس از سه سال فعالیت، انتشارات دماوند تعطیل شد.
اشپربر در این کتاب، که متنی بسیار روان و جذاب دارد، با تحلیل روانشناختی شخصیت و رفتار جباران، نشان می دهد که جباران به خودی خود جبار نمی شوند بلکه آنها محصول رفتار توده هایی هستند که خلق و خوی جباریت بخشی از وجود آنهاست. برای آن که جباریت و دیکتاتوری برای همیشه از جامعه ای رخت بربندد باید روحیه جباریت توده ها از بین برود
اشپربر نشان می دهد که چگونه شخصیت روانی یک جبار به تدریج و در طول زمان تحول می یابد و او را از یک زندگی معمولی محروم می کند به گونه ای که جبار به تدریج دچار سادیسم (دیگر آزاری) و در مراحل بعدی دچار مازوخیسم (خودآزاری) می شود. در واقع از نظر اشپربر، جباران بیمارانی هستند که بیماریشان در هیاهوی توده ها، برای خودشان و برای دیگران مخفی می ماند و به همین علت فرصت درمان نیز از آنها ستانده می شود.
اشپربر با دسته بندی انواع ترس نشان می دهد که جباران دچار «ترس تهاجمی» هستند و در واقع بخش بزرگی از رفتار آنها ناشی از این نوع ترس است. اشپربر معتقد است اعتیاد به دشمن تراشی و ایده «دشمن انگاری هر کس با ما نیست» از سوی جباران محصول ترس عمیقی است که در وجود آنها نهفته است. او از قول افلاطون می نویسد «هر کس می تواند شایسته صفت شجاع باشد، الا فرد جبار». و بعد خودش به زیبایی و با تحلیل روانشناختی نشان می دهد که این سخن افلاطون چقدر دقیق است. در واقع نشان می دهد که جباریت ویژگی است که جایگزین فقدان شجاعت می شود. و این رفتار در همه سطوح قدرت (پدر، معلم، رئیس اداره، پلیس محله و ….) نمود دارد. اما وقتی احاد توده های شخصیتاً جبار در عالم واقع با یکی از جباران همراهی می کنند و او را حمایت می کنند، از او یک حاکم به تمام معنی دیکتاتور می سازند.
اشپربر نشان می دهد که چگونه ترس در طول زمان به نفرت تبدیل می شود و آنگاه توده ها برای ارضای حس نفرتشان از عده ای، جباری را یاری می کنند تا آنان را نابود کند. و بعد دوباره زمانی می رسد که توده ها به علت نفرت از همین جبار، او را به کمک جبار دیگری به چوبه دار می سپارند.
او به زیبایی نشان می دهد که چگونه جباران با ساده کرده مسائل پیچیده زندگی، راه حل های عامه پسند ـ اما غیر قابل اجرا ـ می دهند و اصلا هم نگران عدم قابلیت اجرای این ایده های خود نیستند چرا که آموخته اند وقتی راه حلشان به نتیجه نرسید به راحتی می توانند با انداختن مسئولیت
ین ناکامی به گردن دیگران (دشمنان فرضی)، این ناکامی را تبدیل به فرصتی کنند تا نشان دهند که دشمنانشان چقدر قدرتمند اند و نمی گذارند تا آنها به اهدافشان برسند.
اشپربر البته تحلیلش را معطوف به شخصیت سیاسی خاصی نمی کند اما برخی مثالهایش را از رفتار دیکتاتورهای زمانه اش (استالین و هیتلر) می آورد. با این حال، زیبایی این کتاب به این است که وقتی نام هیتلر و استالین را حذف می کنیم و نام هر دیکتاتور دیگری را می گذاریم می بینیم چقدر تحلیل تازه است، گویا اشپربر آنها را همین دیروز و برای تحلیل رفتار دیکتاتورهای این زمانه نوشته است.

شروع داستان ” شب گوزن ها ” که یکی از داستان های کتاب ” روز های آفتابی ” است

آبان ۱۳۹۴

Roozhaye-Aftabi
شب گوزن ها
خُنَکى دوش آب سردى که بیش از نیم ساعت روى سرم ریخته بود، کم کم، در همه بدنم مى دوید، و فشار گرماى نفس گیر را کم مىکرد.
حرارت طاقت سوز مرداد ماه، شهر را همچون تنورى بزرگ مى گداخت و روز پایانى نداشت.
فریاد درد آسفالت تاول زده خیابانها، که زیر چرخ اتومبیل ها پوست مى انداختند، از هر سو بگوش میرسید. و همه چیز از وراى تَف زمین گُرگرفته، لرزان و مواج دیده مى شد.
بوى نخل نر، فضا را انباشته بود و چنبره چتر برگ ها، گَرده هاى منتظر پرواز را ازدید نا محرم نور پنهان کرده بود.
شرجى، هماننده بختکى سمج، حلقوم شهر را مىفشرد و نسیم وصال را از نخل هاى ماده دریغ مى کرد.
لرزش امواج ریز ” اروند رود “، بوى ماهى زنده را در همه جا مى پراکند.

مراحل تأسیس یک امامزاده -از یک فیس بوک

آبان ۱۳۹۴

 مراحل تأسیس یک امامزاده
یک سال گذاشتن یک خمره آب و یا آبسردکن در محل گذر
۲٫ دو سال بعد…
تبدیل آبسرد کن به سقاخانه!
۳٫ سه سال بعد…
قرار دادن محلی در سقاخانه برای روشن کردن شمع!
۴٫ چهارسال بعد…
درست کردن یک سکو برای روشن کردن شمع ها!
۵٫ پنج سال بعد…
تبدیل کردن سکوی شمع روشن کردن به شکل قبر در کنار سقاخانه!
۶٫ شش سال بعد…
انداختن یک پارچه ی سبز روی سنگ قبر!
۷٫ هفت سال بعد…
گذاشتن یک جانماز و یک جلد قرآن روی پارچه سبز!
۸٫ هشت سال بعد…
مشهور کردن صاحب قبر به هر اسمی که در آن منطقه مناسب است,، مثلا شاهزاده هاشم!
۹٫ نه سال بعد…
درست کردن یک ضریح چوبی ساده و قراردادن بر روی سنگ قبر و تعبیه سوراخی در آن برای ریختن پول توسط اهالی و مسافران در آن!
۱۰٫ ده سال بعد…
درست کردن یک شجره نامه برای آن امامزاده توسط سازمان اوقاف و امور خیریه!
۱۱٫ سال یازدهم…
درخواست بودجه کافی از دولت جهت بازسازی و توسعه حرم مطهر آن حضرت!
۱۲٫ شفا دادن چند فلج و کور مادر زاد همین چند ماه پیش!!!
پیوست :
البته با توجه به درجه جهل افراد منطقه، این پروسه در برخی مناطق طی یک ماه هم
به اجرا و بهره برداری رسیده است…!
.

به مناسبت اهدای جایزه نوبل ادبی به ” نویسنده اهل بلاروس خانم ” سویتلانا آلکسیویچ

آبان ۱۳۹۴

این نوشته اولین بار در ” گذرگاه ” شماره ۵۷ در مرداد ماه ۱۳۸۵ منتشر شده است

جوایز نوبل
جوایز نوبل، فکر می کنید حقی است که به حق دار می رسد؟ ( بخصوص جایزه ادبیات و صلح ) و آن ها که این جوایز را دریافت می کنند، به واقع از بهترین ها هستند؟ و هیجگونه ملاحظاتی برای انتخاب آنها اعمال نمی شود؟ گمان نمی کنید پاسخ مثبت به این پرسش ها، می تواند ریشه در خوش باوری داشته باشد؟
به واقع جایزه نوبل ادبی که در سال ۱۹۵۸ ( در شور حسینی! جنگ سرد ) به ” بوریس پاسترناک ” نویسنده روسی ( در شوروی سابق ) به مناسبت
انتشار کتاب: ” دکتر ژیواگو ” تعلق گرفت بدون ملاحظات سیاسی بود؟
همانطور که می دانید ” پاستر ناک ” بیشتر ( و اصولن ) شاعر است تا نویسنده، و اتفاقن کتاب شعری هم دارد با نام: ” تولدی دیگر- Second Birth ”
شاید هم ” دومین تولد ” و تنها کتاب ِ به نثر او ( یا اولین کتابی که به شعر نیست ) همین ( دکتر ژیواگو ) ست که نوبل را برایش آورد.
نمی گویم همه جوایز نوبل ( یا همه کیرندگان آن ) بر پایه روابط است و نه ضوابط، ولی می گویم آنجا که لازم بدانند کسی را بر می گزینند که می خواهند.
مثل جایزه صلح آن، برای ( جیمی کارتر، و حتا البرادعی ) ، و دیگرانی که می شناسید.
در جائی به نقل از کمیته نوبل خواندم: ( جایزه نوبل الزامن به آن هائی که واجد شرایط هستند تعلق نمی گیرد. یا: نوبل تنها معیار شناخت خوبی و بدی نویسندگان نیست. )
کما اینکه مشاهیری چون : برشت – دریدا – جیمز جویس – سامرست موام – دی. اچ. لورنس – سالینجر – آرتور میلر – مارک تواین و حتا، تولستوی، نوبل
نگرفتند. ولی ” پاستر ناک ” گرفت. در چنین وضعیتی ما انتظار داشتیم، ” شاملو ” نوبل بگیرد.
گویا به واقع، دنیا دار مکافات است! باید چشم و گوشمان کاملن باز، و حواسمان حسابی جمع باشد، در تمامی موارد و زمینه ها

زندانی با امکانات هتل ۵ ستاره !

آبان ۱۳۹۴

کشور هائی که شانس آورده اند و پرشان به افعی های جهانخوار نگرفته است و در نتیجه اختیار دار خودشان هستند گاه کار هائی می کنند که گاه از آنطرف بام سرنگون می شود و نفس وجودی بسیاری ازداشته ها را در نظر نمی گیرند…توجه کنید!

زندانی با امکانات هتل ۵ ستاره !
زندان “هالدن”دومین زندان بزرگ نروژ برای زندانیان خود امکانات یک هتل ۵ ستاره را فراهم آورده است و زندانیان در این زندان بسیار راحت و آسان زندگی می‌کنند.
این زندان در سراشیبی جنگل‌های جنوب نروژ و در زمینی به مساحت ۳۰ هکتار ساخته شده است. هالدین که ساخت و ساز آن بیش از ۲۵۲ میلیون دلار هزینه دربرداشته امکاناتی بیش از هتل‌های ۵ ستاره دارد و به نوشته روزنامه‌های محلی از خانه شهروندان نروژی راحت‌تر و لوکس‌تر است
استودیوی صدا، مسیر مخصوص پیاده‌روی و خانه‌های مستقل ۲ اتاق خوابه که به منظور ملاقات و پذیرایی از اعضای خانواده زندانیان طراحی شده از جمله امکانات هالدن به شمار می‌روند. در این زندان ابدا بوی نامطبوع به مشام نمی رسد بلکه رایحه پرتقال از کارگاه آشپزی که در آن زندانیان دوره‌های پخت و پز می‌بینند فضا را پر می کند. سلول‌های زندان هالدن بیشتر شبیه خوابگاه‌های دانشجویی شیک هستند
هر سلول مجهز به تلویزیون و یخچال کوچک است و پنجره‌های قدی بلند فضای روح نوازی به سلول‌ها می‌دهد. هر ۱۰ تا ۱۲ سلول یک آشپزخانه و اتاق پذیرایی دارد که فضای داخلی آنها با مبلمان راحتی، میز قهوه‌خوری سبز رنگ و سرویس حمام لوکس تزئین شده است. در این جا معماری و دکوراسیون داخلی در کاستن اضطراب زندانیان و توانبخشی آنها نقش مؤثری دارد.
یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های این زندان آن است که تلاش شده محیط آن با فضای بیرون از زندان هیچ تفاوتی نداشته باشد. به همین دلیل فضای داخلی به جای سیمان و آجر با ورق‌های گالوانیزه و درختان کاج از فضای بیرون جدا شده است. در واقع تنها دیوار بتنی امنیتی زندان با پوشش انبوه گیاهی از منظر زندانی‌ها دور نگه داشته شده تا زندان هالدن خصمانه به نظر نرسد.
اما ثمر بخش‌ترین ویژگی هالدن وجود ارتباط قوی میان زندانبان‌ها و زندانی‌ها است طوری که گارد زندان اسلحه حمل نمی‌کنند، با زندانی‌ها در تمرینات ورزشی روزانه همراه می‌شوند و با یکدیگر غذا می‌خورند. هیچ کدام از زندانی‌ها به کار اجباری مجبور نمی‌شوند بلکه خودشان کار مورد علاقه‌شان را انتخاب می‌کنند
نروژی‌ها می‌گویند، زندانی کردن مجرمان در شرایط سخت نه تنها نتیجه بخش نیست بلکه احتمال ارتکاب به جرم پس از آزادی را در میان زندانیان افزایش می‌دهد. در نروژ درصد ارتکاب به جرم زندانیانی که ۲ سال مورد آموزش قرار می‌گیرند پس از آزادی حدود ۲۲ درصد تخمین زده می‌شود اما این رقم در بریتانیا و ایالات متحده به ترتیب بین ۵۰ تا ۶۰درصد است.
نروژ ۳ هزار و ۳۰۰ زندانی دارد و از هر یکصد هزار نفر تنها ۶۹ نفر پس از گذراندن دوره محکومیتشان دوباره به زندان باز می‌گردند اما در ایالات متحده که عنوان شلوغ‌ترین زندان‌های جهان را به خود اختصاص داده و جمعیت زندانیان آن ۲ میلیون و ۳۰۰ هزار نفر تخیمن زده می‌شود که از هر یکصد هزار نفر ۷۵۳ نفر پس از آزادی دوباره به زندان باز می‌گردند

بدین قرار هوم لس یا کارتن خوابی نبایست وجود داشته باشد…چون با اولین خطا می توانند به این هتل بروند..

نیلوفر و مینیاتور هایش

آبان ۱۳۹۴

در شماره قبل شماره مهر ماه که با متن زیر اطلاع رسانی کرده بودیم ،اشاره شده است که در شماره بعدی ،همین شماره نمونه دیگری از مینیاتور های نیلوفر را منتشر کنیم

شماره - 2

نیلوفر هنرمندی است خوش ذوق و توانا ،او تصمیم دارد که پاره ای از کار هایش را در گذرگاه به تماشا بگذارد ، از مهر و محبتش ممنونیم .
از زبان خودش بسیار مختصر با او آشنا شویدو یکی از مینیاتورهایش  رابه تماشا بنشینید. در شماره های آینده بیشتر با کارهای او آشنا می شویم
.
من نیلوفر هستم نقاش و طراح
فارغ اتحصیل دانشگاه تهران
شرکت در ٨٩ نمایشگاه در ایران و اروپا و امریکا
برنده ١٢ لوح تقدیر از اکادمیهای معتبر هنری
به پیشنهاد دکتر صفریان پاره ای از کارهایم را در گذرگاه به تماشا می گذارم

نظر پروفسور ” هانری ماسه ” در مورد ادبیات فارسی

آبان ۱۳۹۴

پروفسور فرانسوى “هانری ماسه” در جشن بازنشستگی اش در دانشگاه سوربن فرانسه چنین گفت:
من عمرم را وقف (ادبیات فارسی) ایرانی کردم و براى اینکه به شما استادان و روشنفکران جهان بشناسانم که این ادبیات عجیب چیست، چاره ای ندارم جز اینکه به مقایسه بپردازم و بگویم که ادبیات فارسی بر چهار ستون اصلی استوار است:
فردوسی، سعدی، حافظ، و مولانا

فردوسی، هم سنگ و همتاى هومر
یونانی است و برتر از او… سعدی، آناتول فرانس فیلسوف را به یاد ما می آورد.
حافظ با گوته ی آلمانى قابل قیاس است که خود را شاگرد حافظ و زنده به نسیمی که از جهان او به مشامش رسیده، می شمارد.
اما مولانا …
در جهان، هیچ چهره ای را نیافتم که بتوان مولانا را به آن تشبیه کرد، او یگانه است و یگانه باقی خواهد ماند.
او فقط شاعر نیست بلکه بیشتر جامعه شناس و به ویژه روان شناس کاملی است که ذات بشر و خداوند را دقیق میشناسد، قدر او را بدانید و بوسیله آن خود را و خدا را بشناسید. … و من اگر تا پایان عمرم دیگر
حرفی نزنم، همین چند جمله برایم کافی است

هنگامه صابری، استادی بزرگ با عصایی سفید

آبان ۱۳۹۴

صابری

توانا- «خواستن، توانستن است» یک مثل است که گاهی بسیار شعاری جلوه می‌کند. تاریخ راوی ِ قصه‌های بسیاری است کسانی که خواستند اما نتوانستند. اصلا کسانی که خواستند و نتوانستند شاید خیلی از صفحات تاریخ را به خود اختصاص ندهد. اما شاید دلیل ِ خواستن‌ها و نتوانستن‌ها تفاوتی باشد که میان «خواست»‌ها و «اراده»‌ها است. یکی از کسانی که به راستی به این مثل معنا بخشیده است «هنگامه صابری» است. نابینای مطلق از هر دو چشم و متولد ۱۳۵۵ که در سن ۱۶ سالگی و در سال ۱۳۷۰ رتبه‌ی سوم کنکور سراسری علوم انسانی را کسب کرد؛ کارشناسی و کارشناسی ارشد حقوق بین‌الملل را از دانشگاه تهران دریافت کرد.همچنین توانست کارشناسی ارشد حقوق از دانشگاه مک گیل کانادا دریافت کند. او دکترا و پست دکترای خود را از دانشکده‌ی حقوق دانشگاه هاروارد آمریکا گرفت. صابری در دانشگاه‌های براون، تنسی، و بُستن یونیورسیتی تدریس کرده است. هنگامه صابری در مورد مرحله‌ی تحصیلات خود می‌گوید: «سن من وقتی که وارد دانشکده حقوق شدم ۱۶ سال بود. در کنکور علوم انسانی رتبه‌ام سه شد و بین رشته‌های متفاوتی مردد بودم. فلسفه، علوم سیاسی و ادبیات… درس مقدمه حقوق را با عزت‌الله عراقی گذراندم و حقوق اساسی را با ابوالفضل قاضی. بعد از این دو واحد درسی بود که متوجه شدم جای درستی آمده‌ام… بعد برای دوره‌ی فوق لیسانس خودم گرایش حقوق بین‌الملل را در همان دانشکده انتخاب کردم و تز ارشد خودم را در مورد کنوانسیون‌های ژنو نوشتم… فوق لیسانسم را از مک گیل گرفتم و در طول آن به طور خاص روی فلسفه‌ی حقوق بشردوستانه تمرکز کردم. بعد فوق لیسانس حقوق و دکترای آن را از دانشگاه هاروارد گرفتم.» هنگامه صابری فرزند میانی پدر و مادری سالم است که سه فرزند نابینای موفق و برجسته به جامعه تحویل داده استهنگامه.

هنگامه صابری در مورد بیماری‌اش می‌گوید که «دلیل معلولیت من RP است که ریشه در ژنتیک و مشکل شبکیه دارد و مادرزادی است. در این نوع نابینایی تا دو سالگی میزانی از دید وجود دارد و پس از آن کودک نابینا می‌شود. با توجه به این‌که پیش از دو سالگی را به یاد نمی‌آورم، میزان دیدم به همین شکل بوده است.» هنگامه صابری در مورد شرایط و امکانات ِ موجود برای نابینایان در زمان نوجوانی‌اش می‌گوید: «درباره شرایط فرهنگی و آموزشی نیز باید بگویم که امکانات آموزشی برای بچه‌های زیر سن مدرسه در زمان ما بسیار محدود بود، برای کودکان نابینا این مسئله شدیدتر می‌­شد و نوارهای قصه تنها چیزی بود که ما در اختیار داشتیم..» هنگامه صابری از تجربه‌ی مدرسه خود و برادر نابینایش می‌گوید که هر دو در مدرسه نابینایان شیخ محمد خیابانی در کوی ۱۳ آبان درس می‌خواندند که مدرسه‌ای مختلط بود اما مدرسه‌ی دخترانه و پسرانه از هم جدا شدند. صابری در پاسخ به این پرسش که آیا مختلط بودن مدرسه افراد نابینا و افراد دارای ناتوانی ذهنی مشکلی پیش نمی‌آورد چنین توضیح می‌دهد: «اگر در این نوع مدارس نظارت درست باشد مشکلی پیش نمی‌آید اما اتفاقی که در مدرسه‌ی ما افتاد چیزی از جنس تنش بود. اسم مدرسه‌ی ما را مدرسه عق‌ مانده­‌ها گذاشته بودند و این بار منفی برای ما هم داشت و این برای ما ناراحت­‌کننده بود. علاوه بر آن یکی از تنش­‌هایی که بین بچه­‌ها به وجود می‌­آمد آزاری بود که از سوی کودکان ناتوان ذهنی نسبت به بچه­‌های نابینا صورت می­‌گرفت، مثلا این‌که آن‌ها بچه‌­های نابینا را هل می‌دادند یا مانعی بر سر راه­شان می‌­گذاشتند. درمواجهه با این آزارها نسبت به خودم و دوستان نابینایم من سعی می‌­کردم از روش‌های خشن در مقابل کودکان ناتوان ذهنی استفاده کنم و این به واسطه‌ی نوعی حس برتری بود که در من وجود داشت. رفتار آن روز من در برابر این کودکان موجب شد که امروز هم من نسبت به افراد دارای معلولیت ذهنی حساسیت داشته باشم و این تصور که دیگران نسبت به این افراد احساس برتری دارند هنوز مرا اذیت می‌کند، البته ذکر این نکته در اینجا شاید جالب باشد که در کشورهایی نظیر آمریکا و کشورهای اروپایی امروزه اولویت حمایت از افراد دارای معلولیت، روی افراد ناتوان ذهنی قرار گرفته است و بیشترین کارهای حقوقی و حمایتی روی این قشر انجام می‌­شود.»

صابری پس از دوره‌ی راهنمایی وارد مدرسه‌ی عادی می‌شود. هنگامه صابری تز دکترای خود را در حوزه‌ی تاریخ و فلسفه‌ی حقوق انتخاب می‌کند و درباره‌ی تاثیر عمل‌گرایی روی تاریخ تحول حقوق بین‌الملل در آمریکا به انجام می‌رساند. صابری در مورد پذیرشش در دانشگاه هاروارد می‌گوید که در شرایط خوبی وارد دانشگاه هارواد شد و به دلیل انتشار کتابی در ایران و نمره‌های خوب و روزمه‌ای که داشته موفق شده است که از هاروارد بورس کامل بگیرد. هنگامه صابری در مورد بازگشت به ایران در گفت‌وگو با وبسایت «معلولین ایران» که در سال ۱۳۸۹ صورت گرفته می‌گوید: «خیلی مطمئن نیستم، من مشکلی برای بازگشت به ایران ندارم، بیش‌تر بستگی به شرایط ایران دارد که آیا فرصتی برای تدریس برای من در دانشگاهی نظیر دانشگاه تهران فراهم شود یا نه.» صابری می‌گوید که به عنوان یک اقلیت مشکلات بسیاری را درک و تحمل کرده است اما هم‌واره تلاش کرده که از این تبعیض‌ها سکوی پرشی برای خود بسازد. «چیزی که در مورد تبعیض برای من مهم است این است که اصولا تبعیضات اجتماعی به شکلی خیلی پیچیده عمل می‌کنند و در نتیجه هیچ قاعده‌ی یکسانی نیست که بر اساس آن بتوان پیش‌بینی کرد که یک عامل یا مشخصه فردی (جنسیت، معلولیت و..) به چه شکلی می‌تواند عامل تبعیض محسوب شود. گر چه در بازاری رقابت می‌کنی که همه‌ی این مشخصات فردی می‌تواند عامل تبعیض قرار گیرد، ولی همه‌ی این مشخصات فردی فرد را یک مورد منحصر به فرد می‌کند و همه‌ی این‌ها چالش‌هایی‌ است که توانمندی‌های اجتماعی فرد را بیش‌تر می‌کند. یکی از این توانمندی‌ها این است که تمرین کنی که از تبعیض به عنوان وسیله‌ی قربانی‌نمایی و تضعیف بیش‌تر خود استفاده نکنی و اقلیت‌بودنت را در هر موردی عامل رشد نکردنت حساب نکنی مگر این‌که دلیل کاملا موجهی داشته باشی. من با این دید وارد رقابت برای ورود به حرفه‌ی تدریس حقوق شدم و فکر می‌کنم این دیدگاه به من کمک کرد.»

صابری در مورد موضوع موفقیت و موفق‌بودن خود می‌گوید: «تا وقتی که ما به عنوان افراد جامعه‌ی ایرانی مساله‌ی تفاوت را چه در سلایق شخصی، تفاوت‌های سیاسی، عقیدتی، فرهنگی، سلیقه‌های ساده‌ی روزمره، طبقات اجتماعی، ملیت، رنگ پوست، نوع میل جنسی و معلولیت حل نکنیم، تمام ادعاهای ما در مورد جامعه‌ی دموکراتیک، نقض یا رعایت حقوق بشر، آزادی و مانند آن توخالی است. یکی از جذابیت‌های تدریس و کار دانشگاهی برای من افزودن به خودآگاهی آدم‌ها در قبال تصمیم‌گیری‌های لحظه به لحظه‌ی زندگی است. به نظرم یکی از سوال‌هایی که در آخر هر روز می‌توانیم از خودمان بپرسیم این نیست که آن روز را روز موفقی دیدیم یا نه، بل‌که این است که چطور آن را موفق می‌بینیم. سوال درست پرسیدن از جواب‌دادن مهم‌تر است.»

تو نیستی که ببینی… نگاهی به جهانِ شعری ی فریدون مشیری در بی مرگی ی او. نوشته ی خسرو باقرپور

آبان ۱۳۹۴

از سوم آبان ماه هزار و سیصد و هفتاد و نه، سالیانی گذشته است، از روزی که فریدون مشیری شاعر و خالق عشق و عاطفه در سادگی و صمیمیت شعری درگذشت. یادنامه ای را همان موقع در سوگ فریدون مشیری و در اندوه رفتنش نوشته بودم. لازم به یادآوری است روزهای دشواری که بر ایران ما و دل و جان من و ما گذشت، این فرصت را از من ستاند تا از مشیری و شعر او به موقع یادی بکنم. اینک به یاد شعر مهربان او واژگانی چند می نویسم . یاد زلالش بی زوال باد… بی زوال است

ادبیات پر آوازه‌ و غنی ایران وارد دوران تلخ و غمباری شده است. نسلی که شعر و ادب معاصر ایران ما را اعتبار و درخشش بخشیده‌اند یکان یکان در می‌گذرند، شاملو، نادرپور، کسرایی، اخوان، مختاری، گلشیری و… بر بال نسیم عمر می‌روند، با دلی پر ز غصه‌ی یار و دیار، و یا با دلی تنگ از دوری و غریبی، و یا چون مختاری با حلقه‌ی کبودی نشسته برگلو. یکی دیگر از این فرهیخته‌گان درگذشته، فریدون مشیری است، شاعر شعر های ساده، با زبانی روشن و شفاف، شاعری که زندگی، رفتار، کلام، و معانی نهفته در زبان ساده‌اش از عشق به مردم و میهن و انسان سرشار بود. شاعری که پرنیان روح لطیف‌اش را در شنگرف عاطفه‌اش می‌تنید و شعر می‌سرود. زمانی که خار مرگ مشیری در جان دوستداران شعر و ادب ایران خلیده بود، ارگان بی‌فرهنگی و ناسپاسی «روزنامه کیهان تهران» خبر درگذشت او را با ذکر این جمله اعلام کرد: «شاعری که برای خوانندگان رژیم‌شاه ترانه می‌سرود مرد»! فریدون مشیری مدت ‌زمانی است رفته است، ولی هنوز ادب و فرهنگ ایران و اهالی آن غمگین ‌اویند.

تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه‌ها پیداست.
چگونه عکس تو در برق شیشه‌ها پیداست.
چگونه جان تو در جان زندگی سبز است.
هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ می‌نگری.
درختها و چمنها و شمعدانیها،
به آن ترنم شیرین
به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می‌نگرند.
تمام گنجشکان
که در نبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته‌اند،
ترا به نام صدا می‌کنند!
هنوز نقش تو را از فراز گنبد کاج
کنار باغچه
زیر درختها
لب حوض
درون آینه‌ی پاک آب می‌نگرند.

تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده ست
طنین شعر نگاه تو در ترانه‌ی من،
تو نیستی که ببینی چگونه می‌گردد
نسیم روح تو در باغ بی‌جوانه‌ی من.

در بعد نگاه فنی به شعر مشیری می توان گفت اشعار مشیری چنان ساده،‌ بی‌ پیرایه و “روشن” ‌اند که درک آن برای همگان به سادگی میسر است. یکی از ویژه‌گی های بارز او در عرصه‌ی سرایش این است که او مخاطبان شعر خویش را بسیار گسترده می‌طلبد، به همین خاطر روشنی و دوری از ابهام از خصیصه های ذاتی شعر مشیری است، هرچند همین خصلت به اعتقاد برخی از صاحبان نظر، شعر مشیری را از مختصات زیباشناختی نیز دور کرده است. اگر این تعریف فرانسیس بیکن را که “کار هنرمند عمیق تر کردن راز هاست” بپذیریم، باید به این صاحب نظران حق بدهیم.
شعر مشیری را بسیاری از صاحب نظران و شعر شناسان به خاطر فقدان معرفت مدرن شعری، حتی شعر نمی دانند. شعر مشیری همانگونه که پیشانه گفته شد عاطفی و به همین دلیل فوق العاده مردمی و عامیانه است. شعر مشیری شعر تکان به “دل” است، شعر اندیشه و حرکت نیست. به همین دلیل است که اشعار این شاعر بیشتر در میان مردم حضور دارد تا در میان روشنفکران و اقشار پیشرو جامعه. شعر مشیری هرچند از قوالب شعری کهن دور شده و به عرصه شعر نیمایی گام گذاشته است، اما قادر به پیمودن مسیری دراز در این عرصه نشده و در ابتدای ورود متوقف مانده است. اشعار این شاعر وقتی به عرصه کاویدن و کنکاش در روزگار ما و مسائل آن و تاثیر بر آنان پا می گذارد بسیار درمانده می شود. شعر مشیری در عرصه اندیشه و فلسفه و نگاه به ایران و جهان امروزین، شعر روزگار ما نیست. اما عنصر حس و عشق و عاطفه و مهر در اشعار مشیری چنان قدرتمند، غالب، تاثیر گذار و دلنشینند که می توانند جای بسیاری از کاستی های شعر او را در “دل” دوستداران شعر بگیرند و “دل” و مهر و عشق را سلطان عالم کنند. و مگر دوست و برادر شوریده ام اسماعیل جان خویی که خود شاعری خردمند و فیلسوف است در وصف “دل” آدمی این گونه نسروده است:

خرد در نیمه ره وانه که ناید
به جز ماندن به گل زین نره خر هیچ

ورای این خرد شادان خرد باد
که باشد دل، نبود انگارِِِِ هر هیچ
خوشا جز او ندیدن مولوی وار
نه ره ، نه رهروی، نه راهبر هیچ
بشر دل دارد و از دل همه چیز
غیاب دل کند ذات بشر هیچ

ضریبی دان جهان از عشق در عشق
وگرنه مضربی از هیچ در هیچ
همه عشق و همه عشق و همه عشق
دگر هیچ و دگر هیج و دگر هیچ.

در شعر مشیری هرچند «قوالب عروضی» شکسته شده‌اند، ولی رعایت «قوافی» کاربرد دلنشینی دارند که شعر وی را از آهنگی خوشایند برخوردار می‌کنند. در اشعار وی «وزن» نمودی نمایان دارد و کوتاه و بلند شدن مصرع ها از موزونی آنان کم نمی‌کند. به این سروده‌ی زیبا با نام ( «گوشه»‌ی دلتنگی) دقت کنید:

از پشت میله‌های قفس، امروز،
با مرغکی به گفت و شنو بودم.
من یک غزل به زمزمه می‌خواندم،
او یک غزل به چهچهه سر می‌داد.
در اوج هم‌دلی و هم‌آهنگی.
او «گوشه» ای ز پرده‌ی غم می‌خواند
من «پرده» ای ز گوشه‌ی دلتنگی!

فریدون مشیری به‌گونه‌ای شورانگیز به ایران عشق می‌ورزید و این امر به هیچ‌وجه در تقابل با مهرعظیم او به انسان و در هر کجای این جهان قرار نگرفت. بی‌مهر ایران زندگی را نمی‌خواست، و آرزومند سعادت و رفاه مردم خود بود. او در وصف عشق شورانگیز خود به میهنش چنین سروده است:

معنای زنده بودن من، با تو بودن است
نزدیک، دور
سیر، گرسنه
رها، اسیر
دلتنگ، شاد
آن لحظه که بی تو سر آید مرا مباد!

مفهوم مرگ من
در راه سرفرازی تو، در کنار تو
مفهوم زندگی است.
معنای عشق نیز
در سرنوشت من
باتو، همیشه با تو، برای تو زیستن!.

مشیری در سروده ‌ای با نام «پنجره» که شاید خطاب او به شعور انسانی، مهرورزی، فرهیختگی، شعر، هنر، و سیمای درخشان و فرهنگی بشری است این‌گونه سروده است:

تو، تنها دری هستی، ای همزبان قدیمی
که در زندگی بر رخم باز بوده‌است.
تو بودی و لبخند مهر تو،
گر روشنایی
به رویم نگاهی گشودست.

مرا با درخت و پرنده،
نسیم و ستاره
تو پیوند دادی
تو شوق رهایی
به این جان افتاده در بند دادی

تو آغوش همواره بازی،
بر این دست همواره بسته.
تو نیز آرزومند پرواز و آواز من،
در فرود و فرازی،
ز من ناگسسته.

تو دروازه‌ی مهر و ماهی
تو مانند چشمی، که دارد به راهی نگاهی!
تو همچون دهانی، که گاهی
رساند به من مژده دلبخواهی.

تو افسانه‌گو، با دل تنگ من، از جهانی
من از باده‌ی صبح و شام تو مستم
وگر چند، پیمانه‌ای کوچک از آسمانی!

تو، با قلب کوچه
تو با شهر، مردم
تو با زندگی هم‌نفس، هم‌نوایی
تو با رنج آن‌ها، که این سوی درهای بسته
به‌سر می‌برند آشنایی.

من اینک کنار تو، در انتظارم.
چراغ امیدی فرا راه دارم.
گر آن مژده،
ـ ای همزبانِ قدیمی ـ
به من در رسانی
به جانِ تو، جان می‌دهم مژدگانی!.

فریدون مشیری متولد سال هزار و سیصد و پنج بود ‌و در تهران زاده شد. به علت ابتلا به بیماری سرطان خون، خورشید زندگی این شاعر و ادیب در سپیده ‌دم سه‌شنبه سوم آبان ماه هزار و سیصد و هفتاد و نه در بیمارستان «تهران‌ کلینیک» فروخفت.
مشیری در سال هزار و سیصد و سی ‌و ‌سه با خانم اقبال اخوان ازدواج کرده بود و دو فرزند با نام‌های بهار و بابک ثمره‌ی این ازدواج‌اند.

از آثار فریدون مشیری می توان به عناوین زیر اشاره کرد:

تشنه‌ی طوفان (نایاب) هزار و سیصد و سی و چهار، نشر صفی‌ علیشاه.
گناه ‌دریا هزار و سیصد و سی و پنج، نشر نیل.
ابر (ابر و کوچه) هزار و سیصد و چهل، تهران.
بهار را باور کن هزار و سیصد و چهل و هفت، نیل، تهران.
پرواز با خورشید (گزیده) هزار و سیصد و چهل و هفت، صفی‌علیشاه.
از خاموشی هزار و سیصد و چهل و هفت، کتاب زمان.
گزینه‌ی اشعار هزار و سیصد و شصت و چهار، مروارید.
مروارید مهر هزار و سیصد و شصت و پنج، نشر چشمه.
آه، باران هزار و سیصد و شصت و هفت، نشر چشمه.
از دیار آشتی.
با پنج سخن‌سرا.
لحظه‌ها و احساس.
آواز آن پرنده‌ی غمگین.
برگزیده‌ ها.
اشعار سه‌دفتر.
دلاویز ترین.
یک آسمان پرنده.
یکسان نگریستن (منتخبی از «اسرار التوحید»)
و…..
یاد و خاطره‌ی این شاعر مهربان و انسان دوست در جان و جهانِ دوستداران شعر فارسی ماندگار است

باید خود را پاکنویس کنیم از : احمد قندهاری

آبان ۱۳۹۴

ahmad

شک نیست که زنان موجوداتی به مراتب قوی تر، توانمند تر ، و با ارزش تر از مردان می باشند. ولی نه هر زنی ونه در هر شرایطی و نه در هر زمانی. زنان باید این ارزش را با مطالعه و دقت و توجه به روز،آن ها تر وتازه نگاه دارند.
بر رسی مسائل اجتماعی ، که انسان یکی از فاکتور های مهم آن می باشند نیاز به مطالعه ، بر رسی ، تعمق و تفکر دارد.
باید عرض کنم که ، مردان ایرانی به طور اعم ، به دو علت گرایش خاصی به خانم ها ، و علاقه مندی زیادی به بیان تعریف و تمجید از آن ها دارند.علت اولیه آن دین است . دیدگاه بسیاری از ادیان ، زن را موجودی برای تولید مثل می دانند. طبعا مقوله ی تو لید مثل ، عمل سکس را به دنبال دارد. علت دوم وجود سنت های خاص در جامعه ی ظاهرا مرد سالار است. در جامعه ی ایران دوست پسر یا دوست دختر داشتن ناپسند است. البته همه ی ما می دانیم این اعمال پنهانی صورت می گیرد. بگذریم که اگر پسر ما هر کاری کرد ، نه تنها ناراحت نمی شویم بلکه توی دل ما قند هم آب میشود ، ولی اگر همان عمل را دختر مان انجام دهد ، در حد بی ناموسی و بی شرافتی به آن نگاه می کنیم و حد اقل پیش خود مان شرمنده ایم. مردانی که حدود ۵۰ سال پیش جوان بودند ، تاچشم باز کرده اند خود را در چهار چوب خانواده زنا شویی یافتند و این هدیه در بسته هر چه از آب در آمد بیخ ریششان ماند . اگر چه خانم ها هم در ایران وضعی به مراتب بد تر از مردان قرار داشتند .معمولا هیچ یک از جوان های قدیمی ، از ملاک و معیار های زندگی زناشویی اطلاع درستی نداشته اند. خاصه این که، این ۵۰ ساله ی اخیر، جامعه بسیار تغییر کرده است و بسیاری از معیارها وحتی ارزش ها ، دگرگون شده است.

از طرفی مساله ی جدایی زن و شوهر هم به علت اخلاق متداول اجتماعی در ایران خیلی قابل هضم نیست. به خصوص برای بچه ها. در یک خانواده ی معمولی ایرانی ، مردن مرد برای حفظ شئو نات خانواده بهتر از جدا شدن پدر و مادر است. از طرفی ادیان اثرات عمیقی در زندگی بشر داشته اند . مثلا در ایران ممکن است بعضی افراد به دین اصلا بها ندهند ولی اثرات متعصبانه ی دین به صورت ژن در همه ی ما وجود دارد .
برای مثال اگر مردی آراسته و خوشنام و تحصیل کرده به پسری بگوید که می خواهم با مادرت ازدواج کنم ، رگهای گردن پسر بیرون می زند و عصبانی می شود، ممکن نیست این در خواست آن مرد ، بدون حادثه ای خاتمه پیدا کند. در صورتی که ازدواج کردن ، در همه ی ادیان و در همه ی جوامع ،عملی درست و پسندیده است. حالا اگر به یک پسر کانادای بگوئید که می خواهم با مادرت ازدواج کنم ، پسر خیلی خوشحال می شود ، حتا ممکن است شما را به رستوران دعوت کند. زیرا فکر می کند مادرش ، از تنهایی نجات می یابد.
به دلائلی که عرض شد ، خصلت های خاصی در مردم ایران وجود دارد. و ما مرد ها می خواهیم در هر فرصتی از وجود خانم ها بهره مند شویم و در این راه از هیچ کوششی فرو گذار نمی کنیم. علاوه بر مطالب گفته شده ،ادب و نزاکت را هم باید به آن اضافه کرد. البته تشخیص اینکه اعمال مردی ، ناشی از ادب و نزاکت است یا ناشی از بر قراری سکس ، فوق العاده دشوار و زمان بر است.
در این میان ، خانم ها خود را در معرض توجه مردان زیادی می بینند. اکثر خانم ها این تو جه زیاد مردان را به خود می گیرند و فکر می کنند که ، تافته ی جدا بافته ای اند. زیرا مردان زیادی به آن ها تو جه نشان می دهند ، غافل از اینکه این نوع توجه ها ، برای همه ی خانم ها با هر سر وقیافه ای وجود دارد . خانم ها نمی دانند یا نمی خواهند بدانند که ، این ابراز دوستی ها و خواستن ها بیشتر نشئات گرفته از خلق وخوی مردان و مشکلات اجتماعی جامعه ی مرد سالار

ایران است ، نه زیبایی و یگانه بودن یا وقار و ارزشمند بودن آن خانم است. بسیاری از خانم ها هم ، دیگر خانم ها را آدم به حساب نمی آورند و خود را همیشه یک سر و گردن از هر نظر بالاتر از دیگر خانم ها می دانند ،چون این خانم ها ، از ابراز علاقه ی مرد ها به خانم های دیگر مطلع نیستند یا نمی خواهند مطلع شوند. این جاست که پیش خود می گویند پس چرا شوهر من به اندازه ی کافی مرا دوست ندارد ؟این توجه مردان ، ممکن است بنیان بسیاری از خانواده ها را سست کند. که کرده است . به آمار طلاق در ایران توجه کنید. آمار رسمی طلاق در ایران در سال ۱۳۸۵ ، ۴۱ در صد است . از طرفی بسیاری از خانواده ها جهت رعایت بعضی از مسائل ، راضی به طلاق نمی باشند. و هر کسی کار خودش را می کند.
مساله ی زیبایی: لباس زیبا ، لوازم زندگی زیبا ، کفش زیبا ، چهره ی زیبا بسیار بسیار خوب و دلچسب است . ولی مساله ی زیبایی همه مشکلات زندگی ما را حل نمی کند. ما نمی توانیم در گذران زندگی با آن همه فراز و نشیب هایش فقط به زیبایی توجه کنیم. در زندگی امروز ما ، آن قدر مسائل ارزشمند پیچیده ی دیگر وجود دارد که ، باید توجه اصلی ما به آن ها معطوف باشد. زندگی های امروز با زندگی های گذشته ها کاملا متفاوت است. بسیاری از چیز هایی که قبلا با ارزش بودند ، یا حالا بی ارزش شدند یا ارزش کمتری دارند. ما حتی ، باید باور های مان را صیقل دهیم یا عوض کنیم. بسیاری از اطلاعاتی که به ما داده شد یا قضاوت هایی که قبلا در مورد مسائل گوناگون اجتمایی صورت گرفته است ،امروز کار آئی ندارند ، و باید مورد باز بینی قرار گیرند. این باز بینی ها باید همه جانبه ، دقیق و از منابع موثق صورت گیرد. به گفته ی فلان کس یا بهمان کس نباید اکتفا کرد. امروز، روزی است که دسترسی به اطلاعات آسان است . نباید با افکار گذسته زندگی کرد زندگی در قرن بیست و یکم ، پیش نیاز های خود را لازم دارد. نمی توان نسبت به تغییرات و حوادثی که در کل جهان می گذرد بی اعتنا بود .

برای مثال اخلاق که بخشی از فرهنگ هست را در نظر بگیریم ، در صد سال پیش اگر مردی با همسر برادرش صمیمانه حرف میزد، هم آن خانم فاسد به حسا ب می آمد هم آن آقا مطرود خانواده می شد . ولی اگر امروز ، مردی همسر برادرش را ببوسد نه تنها فاسد به حساب نمی آید بلکه این عمل ، عمق صفا و صمیمیت را نشان می دهد.
به غیر از مسائل بنیادی عاطفی غیر قابل تغییر ، مانند رابطه ی بین مادر و فرزند ، در سایر موارد ، باید مرتبا خود را تر و تازه کنیم. باور و ذهنیتی که از مسائل اجتمایی ، مثلا در ۳۰ سال گذشته داشتیم ، ممکن است امروز درست نباشد. برای رفع هر شبهه ای باید بررسی و مطالعه کرد تا به نتایجی صحیح رسید. مسائل ، فقط در ریاضی ، دو جنبه صحیح یا غلط دارد. در مسائل مطروحه ی اجتماعی امروز ، چنین نیست. مثلا در مورد موضوعی در اقتصاد ممکن است چندین نظریه ی مختلف وجود داشته باشد که هیچ کدام هم غلط نباشد .نمونه ی عینی آن تعریف شعر است. ما همه با شعر سر وکار داریم ولی تعریف آن را نمی دانیم. البته در این مورد حق داریم زیرا شعر تعریف ناپذیر است ولی هر شاعری ، برای خودش از شعر تعریفی دارد که با تعریف دیگر شاعران متفاوت است ولی نادرست نیست. در پایان باید عرض کنم ، جملاتی نظیر این که فقط من درست فکر میکنم یا فقط عقیده و باور های من صحیح است نه تنها درست نیست بلکه ناشی از بی اطلاعی ماست. در دنیای امروز همه چیز در حال تغییر است. مثلا حتی اعتقاد به یک باور و ایستادگی در مقابل نظریات گوناگون دیگر، جز این که بی اطلاعی وبی ادبی و کم بضاعتی ما را برساند چیز دیگری نیست.
اما باور داشتن به عشق ، محبت ،انسانیت ، شرف ، آزادی ، آزادگی ، عدالت ، خرد ، فضیلت ، نیکی ،راستی ، جوانمردی و رشادت باید سر لوحه ی زندگی

همه ی ما قرار گیرد . زیرا این موارد در هر زمان و در هر فرهنگی نه تنها پذیرفته است بلکه قابل ستایش است. با توجه به مطالبی که عرض شد ،آیا لازم
نیست هر چند گاه یک بار افکار و عملکرد خود را بازبینی کنیم یا به عبارت دیگر خود را ویرایش یا پاکنویس کنیم؟.

به یاد مهندس فتح الله بی نیاز – جواد اسحاقیان

آبان ۱۳۹۴

در گذشت نویسنده نامدار فتح الله بی نیاز همه ی ما را سخت اندوهگین کرد. نوشته ای است از دوستان او

به یاد مهندس فتح الله بی نیاز  که به مهندسی ادبیات داستانی بیش از شغل و تخصص خود پرداخت
چند سال پیش نخستین بار ، او را در خانه ی دوست مشترکمان ، ” محسن میهن دوست ” در ” مشهد ” دیدم و در همان نخستین دقایق ، بر او دل نهادم و چه اندازه تأسف خوردم که دیرش یافته ام و سوگند خوردم که زودش دامن از دست ندهم . جز رابطه ی تلفنی ـ که پیوسته با هم داشته ایم ـ هر گاه گذرم به ” تهران ” می افتاد ، به دیدنش می شتافتم و او و همسر بی نظیرش ، خانم آرزو چربدست ، چه مهربانانه و گرم می پذیرفتند و از همه چیز و کس می پرسیدند و خواهش و التماس که بیشتر بمانم ؛ و وقتی خانم ” اسکندری ” گویا از خبرگزاری ” ایسنا ” به من زنگ زد که ” خبر دارید یا نه ؟ ” و واقعه را گفت ، تا خوردم و دست به دیوار نهادم تا نیفتم و چون سکوت و صدای نامفهوم و بریده بریده ام را شنید، دریافت که نمی دانسته ام و اظهار تأسف کرد و دانست که نمی توانم چیزی گفت و رفت تا من راحت بگریم که مرگِ چنین خواجگانی ” نه کاری است خُرد ” و به خود گفتم که مرگ ، دروغی بیش نیست ؛ که او از شاهرگ گردن به ما نزدیک تر است و خطا گفتم که او در ما و ما، مهجوریم .
از خود ، کم تر می گفت و از تو بیش تر می پرسید تا نشان دهد که تو را بر خود برمی گزیند . از تو تعریف می کرد و خود را فروتر می داشت و این ها همگی از سرِ فروتنی بود که تو می دانستی او از همگان بزرگ تر است و چنین بود که بر او دل می نهادی . ندیدم از کسی خرده بگیرد که فضیلت ها را می دید . پیوسته در پی این بود که در کسی از استعداد نشانی ببیند تا او را برانگیزد . من پس از زنده یاد ” گلشیری ” کم تر نویسنده و منتقدی دیده ام که این اندازه بر خود سخت بگیرد و آثار این و آن بخواند و بیندیشد و در ارتقای آنان تکلّف کند و بر خود رنج نهد . دانسته هایش ” به روز ” بود و ازهمه چیز و کس خبر داشت . بسیار می نوشت با این همه ، آثارش پربار بود . در روزنامه ها می نوشت اما ” ژورنالیستی ” نمی نوشت . نقد و نظرهایش ، منبع و مأخذ نداشت . با این همه ، هیچ نوشته ای چون مقالات او معتبر و مستند نیست . نگاهی به کارنامه ی او در پهنه های داستان کوتاه و رمان و نقد و نظریه ی ادبی ، نشان می دهد که با وجود سستی هایی در تن دردمند ، چه اندازه پرمایه بود و چه سخت می کوشید !
هنرمند و منتقدی ادبی ، به غیرت او نیافته ام . اگر مصاحبه کننده ی ناآگاهی از نبودِ منتقد ادبی برجسته ای در کشورمان می گفت ، بی درنگ شاهد می آورد و کارهای برجسته ی این و آن منتقد را معرفی می کرد . کافی بود بفهمد این نویسنده یا آن منتقد چنان که باید ، شناخته نشده است تا بی درنگ پلی ارتباطی شود برای معرفی او به این سایت هنری یا آن نشریه و ناشر و خبرگزاری تا آثارش شناخته شود . شخصیت هنری و اجتماعی داشت و بر کسی رشک نمی ورزید . در او فضیلت ، به انبوه بود و از کوتاه بینی هایی که برخی اهل قلم بسیار دارند ، در او سراغ نیافتم .
بر نوشته های خود ، شیفته سار نمی شد . آن ها را فروتنانه به این یار و آن صاحب نظر می داد تا عیب و ایرادش را بگیرد . وقتی رمان منتشر نشده ی ” آفتابگردان های پژمرده ” را برایم فرستاد ، آن را به عنوان رمانی عاشقانه ـ اجتماعی ، گیرا و دلنشین و در حد ” چشمهایش ” بزرگ علوی یافتم اما دریغم آمد که در اصلاحش نکوشم و او ، بزرگوارانه رمان را زیر و رو ، و پایانش را به تمامی عوض کرد و سمت و سویی متفاوت را که گفته بودم ، به رمان داد و من متن بازنویسی شده ی آن را ـ که چند نسخه ی چاپی اش را برای این و آن فرستاده بود و قرار بود انتشار یابد ـ دارم که متأسفانه اجازه ی چاپ نیافت و این داغ بر دل او ماند . او به پاس رهنمودهایی که داده بودم ، سخاوتمندانه رمان را به من تقدیم کرد . به راستی که او چه دریا دل و دیگران چه کوته فکر و گران جان افتاده اند و چه بی قیدانه آفتابگردان هایمان را پژمرده و پرپر می کنند و فاصله ها چه اندازه بیشتر شده است !
می گذارم که سایت های هنری و ادبی و خبرگزاری ها از ” مرگ ” ش بنویسند اما ” من این نکته گیرم که باور نکردم / که مرغی ز دریا به صحرا بمیرد ” . به نوشته ی ” شمس الدین افلاکی ” در ” مناقب العارفین ” پس از مرگ ” مولانا جلال الدین
بلخی ” عروس جوانش چنان متألّم شد که از شیر دادن به نوزاد خود بازماند ، شبی روان آن قطب جهان عرفان بر او پدید و گفت : ” اگر این موی ها که می کَنی ، و اگر این مویه ها که می کُنی ، برای من است ، که من به جایی نرفته ام . هر جا باشم ، شما را باشم و فیضان معانی بر ضمایر شما پاشم . مرا در ” مهد عارف ” ببین که فرزند تو و نوه ی من است . ” و من باور دارم که ” بی نیاز ” هرگز نمرده است ؛ که او زنده ی ماندگار است و من او را در آنچه از او به یادگار مانده است ، می بینم . روانش شاد و یادش گرامی باد

آمار تکاندهنده تن‌فروشان دارای تحصیلات تکمیلی – ژاله شادی طلب

آبان ۱۳۹۴

به نوشته « تأمین ۲۴» در نخستین نشست «سلامت زنان و رفتارهای پرخطر با تمرکز بر تن فروشی» که روز یکشنبه ۲۶ مهر در تهران برگزار شد ژاله شادی طلب جامعه شناس با تاکید بر آنکه در خصوص تعداد زنان تن فروش در کشور و سطح شهرها و محلات هیچ آمار دقیقی وجود ندارد، عنوان کرد: چنانچه هر مسئولی با توجه به مسئولیت خود آماری را از این زنان اعلام و منتشر کند نیز در خصوص صحت آن خودش مسئول است.

پژوهش و آمارهایی درباره زنان تن‌فروش تهران و علت گرانی پژوهش‌های اینچنینی

شادی طلب در ادامه این نشست ضمن بیان اینکه حدود هشت سال پیش پژوهشی را برای وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی در سطح شهر تهران با همکاری سایر سازمان‌ها، اعم از قوه قضائیه به انجام رسید، به تشریح آمارها و نتایج این پژوهش پرداخت و گفت: ویژگی‌های ظاهری علل جذب این افراد به چنین حرفه‌ای، مشتری‌های آنها و غیره همگی در این پژوهش بررسی شدند؛ تعداد کل زنان تن فروشی که در این پژوهش قرار گرفتند حدود ۳۰۰ نفر (به طور دقیق ۲۸۹) نفر بودند که عمدتا در خیابان‌ها آنها را پیدا کردیم. در واقع در این پژوهش به سازمانی خاص برای دریافت این زنان مراجعه نکرده و تمامی آنها کسانی بودند که در سطح شهر تهران کار می‌کردند.
وی افزود: مثلا خیابان شهید مطهری، زیر پل محمودیه، ابتدای اتوبان کردستان، میدان ونک، همچنین توانیر و جنوب شهر تهران و غیره از اقصی نقاطی بودند که این زنان را در آنجا یافتیم.
این جامعه شناس ادامه داد: در این تحقیق ۳۰۰ پرسشنامه کامل و حدود ۷۵ مصاحبه عمیق داشتیم.
وی تصریح کرد: به دلیل آنکه زنان از ساعت کار خود زده و وقتشان را در اختیار ما قرار می‌دادند باید در ازای پاسخ آنها به سوالاتمان مبلغی را به آنها پرداخت می‌کردیم که چنین مسئله‌ای در سایر پژوهش‌های آسیب‌های اجتماعی اعم از اعتیاد هم صدق می‌کند به همین ترتیب پژوهش در آسیب‌ها به طور کلی پژوهش‌های گرانی هستند.

تصور فراری و معتاد بودن تمامی زنان تن‌فروش اشتباه است

شادی طلب در ادامه ضمن تاکید بر آنکه بررسی وضعیت این زنان قبل از گرایش به تن فروشی در این پژوهش برای ما از اهمیت بالایی برخوردار بود، اظهار کرد: ۷۶ درصد زنان حاضر در این پژوهش اظهار کردند که هرگز سابقه فرار از منزل را نداشته‌اند. پس این تصور که خیلی‌ها گمان می‌کنند اکثر آنها افراد فراری هستند اصلا صحت ندارد زیرا تنها حدود یک سوم این افراد تجربه فرار از منزل را داشتند؛ همچنین برخی تصور می‌کنند میان مصرف مواد و تن فروشی ارتباط وجود دارد در حالی که تنها ۲۳ درصد این زنان قبل از گرایش به تن فروشی مصرف کننده بوده‌اند. علاوه بر آن تنها ۱۲ درصد زنان حاضر در این پژوهش قبل از گرایش به تن فروشی تجربه ورود به زندان را داشته‌اند.
وی افزود: کمتر از هفت درصد آنها اظهار کردند که برای تامین هزینه‌های مصرف مواد خود اقدام به تن فروشی کرده‌اند و این در حالیست که معمولا این تصور در جامعه وجود دارد که این افراد برای تامین مواد خود وارد پروسه تن فروشی می‌شوند.
وی ادامه داد: ۹ درصد این زنان برای نخستین بار به اجبار شوهر، ۱۸ درصد به اجبار والدین (غالبا پدر) مبادرت به تن فروشی کرده‌اند.
شادی طلب در ادامه اظهار کرد: تعداد زیادی از این افراد را زنان و دختران جوان تشکیل می‌دهند به طوری که ۷۰ درصد زنان حاضر در این پژوهش کمتر از ۵ سال بود که تن فروشی را آغاز کرده بودند و عمدتا شروع آنها نیز در ۱۸ یا ۱۹ سالگی بوده است.

مهمترین عوامل موثر در شیوع تن فروشی در کشور

این جامعه شناس در ادامه به مهمترین عوامل موثر در شیوع تن فروشی در کشور مبتنی بر این پژوهش اشاره کرد و گفت: به ترتیب مسئولیت تامین مخارج چند نفر در زمان تن فروشی، مهمترین دلیل و دارای بیشترین فراوانی در میان زنان تن فروش بوده است. سپس سابقه بازداشت و جرم پدر (اکثر افرادی که توسط والدین مجبور به تن فروشی می‌شوند در این گروه قرار دارند)، وضعیت تاهل (نوع رابطه با همسر در شروع تن فروشی بی‌تاثیر نبوده است) و همچنین حضور در بین دوستان تن فروش و معاشرت با افرادی که اقدام به تن فروشی کرده‌اند در آخرین رتبه علل ابتلا به این پدیده بوده است.
وی در خصوص فعالیتهای اقتصادی این زنان قبل از اقدام به تن فروشی نیز تصریح کرد: تنها ۲۲ درصد آنها شاغل بوده‌اند و در واقع ۸۰ درصد آنها اعلام کرده‌اند که هیچ شغلی نداشتند و در عین حال مسئول تامین زندگی چند نفر بوده‌اند.
شادی طلب در خصوص ۲۲ درصدی که شاغل بوده‌اند گفت: هشت درصد آنها کارمند امور اداری بازرگانی، هفت درصد منشی، چهار درصد فروشنده، هفت درصد آرایشگر، پنج درصد کارگر و همچنین دو درصد اقدام به کار سیاه می‌کرده‌اند و به نظر می‌آید مشاغل آنها قبل از تن فروشی از لحاظ مالی آنها را تامین نمی‌کرده است.
وی در خصوص تعداد افراد خانواده‌های این زنان نیز اظهار کرد: در سال ۸۶ میانگین بعد خانوار ۳٫۵ نفر بود که بیشتر آنها در خانواده‌هایی بیش از میانگین بعد خانوار کشور و معمولا پرجمعیت بودند.
سن گرایش به تن فروشی
شادی طلب همچنین در خصوص سن گرایش آنها به تن فروشی نیز عنوان کرد: اغلب اینها در سن ۲۰ سالگی برای اولین بار اقدام به تن فروشی کرده‌اند به طوری که زنانی که دارای ۵ سال سابقه کار بودند در حدود ۲۵ سال سن قرار داشتند.
وی در خصوص وضعیت تاهل این زنان نیز عنوان کرد: اغلب زنان حاضر در این پژوهش اولین ازدواج دائم خود را در سن ۱۵ تا ۱۸ سالگی داشتند البته تعدادی هم ازدواج کمتر از سن ۱۵ سال داشتند با وجود آنکه طبق قوانین بین المللی ازدواج کودکان جرم محسوب می‌شود.

آمار تکاندهنده تن‌فروشان دارای تحصیلات تکمیلی

این جامعه شناس در خصوص تحصیلات این زنان نیز اظهار کرد: با توجه به افزایش نرخ سواد در کشور شاهد آن بودیم که تنها شش درصد آنها بیسواد بودند اما بیشترین گروه دارای تحصیلات راهنمایی و ابتدایی و سپس دیپلمه‌ها هستند.
شادی طلب ادامه داد: تکان دهنده ترین مسئله در خصوص سطح سواد این زنان نیز آن است که حدود ۱۴ درصد آنها دارای تحصیلات فوق دیپلم و لیسانس بوده‌اند که این مسئله هشداری است برای کشور که حاکی از آن است که گرفتن مدرک دانشگاهی لزوما به معنای کسب شغل برای تامین زندگی نیست.
وی ادامه داد: ۱۱ درصد این زنان دارای ازدواج دائم، ۴۲ درصد مجرد و ۳۹ درصد مطلقه، ۴ درصد بیوه و همچنین تعداد کمی از آنها کسانی بوده‌اند که بدون طلاق، جدا از همسر خود زندگی می‌کرده‌اند.
مرز بین تن فروشی و ازدواج موقت بسیار مبهم است
به گزارش ایسنا، در ادامه این نشست شادی طلب در خصوص نقش ازدواج‌های موقت و تن فروشی زنان نیز اظهار کرد: در حال حاضر مرز بین تن فروشی و ازدواج موقت بسیار مبهم است؛ البته می‌دانیم ازدواج موقت دارای مزایایی همچون مشخص بودن پدر فرزند، داشتن حق و حقوقی برای زن، مدت زمان مشخص و غیره است اما با تمام اینها واقعیت این است که مرز بین ازدواج موقت و تن فروشی همچنان مبهم است.
وی با لحنی کنایه‌آمیز با بیان اینکه زمانی که نمی‌توانیم بگوییم ازدواج موقت بد است و مخالفت با آن را نیز از گناهان کبیره می‌دانیم ادامه داد: ما باید آگاه باشیم که این مسئله پیچیده‌ای است و در حال حاضر حتی شاهد آن هستیم که این زنان در صورت ازدواج موقت نیز عده سه ماه و ده روزه صیغه را نیز رعایت نمی‌کردند.

تحصیلات، سن و درآمد مشتریان زنان تن‌فروش

این جامعه شناس در خصوص مشتری‌های این زنان نیز تصریح کرد: اغلب مشتریان این زنان مردان ۳۰ تا ۵۰ ساله هستند که نیمی از آنها متاهل بوده، ۳۷ درصد دارای تحصیلات عالیه، ۳۳ درصد تحصیلات دبیرستانی هستند.
وی همچنین عنوان کرد: ۸۰ درصد آنها شاغل هستند و ۴۴ درصد این مردان در گروه‌های پردرآمد قرار دارند.
شادی طلب در ادامه در خصوص اولین تجربه این زنان در تن فروشی نیز اظهار کرد: اغلب آنها نخستین بار در کنار خیابان اقدام به تن فروشی کرده‌اند و پس از اینکه چندین بار به این کار مبادرت داشتند وارد شبکه شده به طوری که ۴۲ درصد آنها از طریق شبکه روابط اجتماعی، ۲۲ درصد کنار خیابان و ۲۵ درصد از طریق تماس تلفنی به کار خود ادامه داده‌اند و سایرین از راه‌های دیگر اقدام به این کار کرده‌اند.
این جامعه شناس در ادامه به مکان‌های جلب مشتری توسط این زنان اشاره کرد و گفت: خیابان‌های اصلی شهر و همچنین منزل خود این مردان از مکان‌های جلب مشتری توسط این زنان و این امر جای تعجب دارد.
وی ادامه داد: اغلب زنان تن فروش حاضر در این پژوهش منطقه توانیر به بالا را شمال شهر دانسته و مرکز شهر را طالقانی، نجات اللهی، مطهری و شهید بهشتی می دانند که از خیابان‌های مورد تردد این زنان است.

آگاهی بسیار اندک زنان تن‌فروش از ایدز

این جامعه شناس ادامه داد: تعداد زیادی از این زنان آگاهی‌های بسیار کمی از ایدز داشته به طوری که ۶۸ درصد از زنان مجرد تن فروش و ۷۵ درصد از زنان مطلقه تن فروش هرگز آزمایش ایدز نداده‌اند و یا از لوازم پیشگیری استفاده نمی‌کرده‌اند.
مینو محرز، متخصص بیماری‌های عفونی هم که در این نشست حضور داشت، گفت بررسی ما در سال ٩١ تا ٩٢ روی ١۶١ نفر نشان می‌دهد که وضع به‌مراتب بدتر است. در‌حال‌حاضر و طبق آماری که دقیق نیست، ۵٠٠ زن معتاد و مسئله‌دار جنسی در شهر تهران هستند که برای تأمین مواد، این کار را انجام می‌دهند و به طور میانگین از هر ١۴ نفر، دو نفر مبتلا به HIV مثبت است. همچنین حدود ۵٠٠ زن کارتن‌خواب خیابانی در کشور وجود دارد؛ آماری که در سال‌های قبل اصلا وجود نداشت.

همسفرم اسدالله – محمود صفریان

آبان ۱۳۹۴

خودم
تنگ ِ غروب سوار شدم. قطار شب از تهران می رفت و صبح به اهواز می رسید. تمام شب کوه های لرستان را که وسیله تونل های طولانی متعدد، ” تونل های معروف به شاهی ” دریده شده اند غرش کنان و آهنگین می پیمود.
هنوز پرواز های هوائی در این مسیر رونق نگرفته بود. به ماموریت می رفتم. قطار از جمعیت مملّو بود. من و سه مسافر دیگر در یکی از کوپه های درجه یک همسفر بودیم.
من مسافرت با قطار را دوست دارم، بخصوص قطارهای آن موقع ایران را، چون در کوپه های درجه یک ا ش که تعداد مسافرکمتر و فضا باز تربود، ضمن آسایش بیشترگاه دوستان جدید ی نیز می یا فتی.
در رستوران ها ی روبراهش انواع غذا ها را با آبجوی سرد سرو می کردند، و درمجموع احساس راحتی در جانت می نشست
برعکس قطار های اروپا که گاه چون صحرای کربلا از آب خوردن هم تهی بودند.

فکر می کردم از ” وین ” به شهر مرزی ” اینسبوروگ ” نزدیک به ” مونیخ ” در آلمان، حد اکثرحدود دو ساعت با قطار راه است، ولی راه که افتادیم فهمیدم تمام شب را با دورزدن کوههای آلپ در راه خواهم بود.
خوشحال شدم که می توانم زمان زیادی از شب را در رستوران یک قطار اروپائی بگذرانم. تصور می کردم در مقایسه با رستوران قطار های ایران باید رستوران هائی حظ کردنی باشند.
تصورش را بکنید وقتی که دریافتم اصلن رستوران ندارد و تمام شب را باید گرسنه و تشنه بگذرانم چه حالی شدم. پکر و مغبون در نهایت بی حوصلگی تنها در کوپه ای که مسافر دیگری نداشت نشستم، پاهایم را بالا بردم و به ردیف مقابل تکیه دادم.
مسئول کنترل قطار که آمد و نه به زبان آلمانی، بلکه با انگلیسی خوبی گفت:
” پایت را بیاور پائین ”
گفتم:
” نمی آورم ”
ناراحت و کمی زمخت گفت:
” می گویم پایت را بیاور پائین ”
و با پُز گفت
” این قطار کشور اطریش است و من هم رئیس این قطارم و به تو می گویم پایت را بیاور پائین ”
گفتم:
” بله می دانم، و شدیدن متاسفم که قطار شما ابدن قابل مقایسه با قطار های کشور من ” ایران ” نیست،
قطار شما برای حدود چهارده ساعت مسافرت یک رستوران کوچک هم، برای آشامیدن لیوانی آب و یا فنجانی قهوه و خوردن یک ساندویچ ندارد. در حالیکه در رستوران های شیک قطار های ما می توانید استیک را با آبجوی سرد میل کنید، و از مسافرت لذت ببرید… انتظار دارید در چنین قطاری که بیشتر به درد حمل زندانی می خورد، آرام در گوشه کوپه بنشینم و زمان را ثانیه شماری کنم…”
هیچ نگفت، بلیطم را با دستگاه مخصوص سوراخ کرد و رفت. حدود دو ساعت بعد با دو لیوان کاغذی پر از قهوه آمد عذر خواهی کرد و نشست تا به اتفاق قهوه بخوریم.

در کوپه درجه یک با سه نفر دیگر داشتیم به جنوب، به ” اهواز ” می رفتیم.
یادم رفت آن شب به مامور قطار ” وین – اینسبوروگ ” بگویم که در قطار های ایران، در کوپه های درجه یک اش شام هم سرو می کردند. می توانستی سفارش بدهی و بجای رفتن به رستوران در کوپه خودت شام بخوری.
و این می توانست برای آن مامور رویا و غیر قابل باور باشد.
من از قطار مسافری که آن شب در وین سوار شدم می گویم بی توجه و اطلاع از خطوط دیگر و کشورهای دیگر و در این زمان.

شام که خوردیم، همراه با صدای ریل که زیر سنگینی تنه ی تنومند اژدهای پولادین شب را می شکافت و پیش می رفت به صحبت نشستیم. تا پرده را نبسته بودیم کورسوهائی از دور دست که همراه باسرعت قطار از جلوی دیدگانمان رد می شدند نشانه ای بود از بسیاری دهکده های پراکنده در سر زمین پهناورکشورمان.
برای شکستن سکوت و آغاز گفتمانی تا بیشتر آشنا بشویم و بر شب غلبه کنیم ضمن تعارف شکلاتی که همراه داشتم و پرسیدن نام همسفرانم گفتم:

” حوصله اش را داشته باشید می خواهم سؤالی مطرح کنم شاید بتوانید کمکم کنید
آقائی که با گذاشتن عینک مطالعه، داشت خواندن کتابی را تدارک می دید، با روئی گشاده به من نگاه کرد و گفت:
” بفرمائید، اتفاقن برای مسافرت های این چنینی سوژه خوبی می تواند باشد. موضوع چیست که برای حل آن مشکل دارید “

” مسائلی هست که من علتش را نمی دانم، از جمله شنیده ام که بعضی ها با ثروتی سرشار، بیشتر ماست می خورند آنهم با لبه های نانی که خشک هم شده است. من فکر می کنم بیشتر شایعه است چون باورش سخت است که کسی با ثروتی بی حساب حتا درمورد خورد و خوراک خودش هم دریغ داشته باشد. ”
پیر مردی که خودش را ” اَستولا – اسدالله ” معرفی کرده بود و روبروی من به پشتی تکیه داشت، تکانی خورد، جابجا شد، کمی خودش را جمع و جورکرد، جلو تر آمد، و فقط با نگاه به من گفت:
” من نمی دانم دیگر مسائلی که داری چیست، ولی می توانم این سؤالت را جواب بدهم. ”
و دربهت و تعجب ما سه نفر ادامه داد:
” من آنقدر ثروت دارم که نمی دانم چقدر است، و هر روز هم اضافه تر می شود، ولی شد یدن ناراحت هستم که دارم بجای درجه سه که بسیار ارزانتر است با درجه یک مسافرت می کنم. به پسرم گفته بودم که درجه سه برایم بگیرد، بر گردم گوشمالیش می دهم. ”
جوانی که در کنار من نشسته بود، صورتش گل انداخت با هر دو دست سرش را گرفت، کمی موهایش را چنگ زد. مدت ها سکوت برقرار شد.
” اسدالله خان پسرتان چند سالش است که می خواهید گوش مالیش بدهید. ”
” تقریبن هم سن شماست ”
” من سی و پنج سالم است زن و بچه دارم…”
” پسر من هم زن و بچه دارد ”
من رو کردم به مرد جوان و گفتم:
” در حقیقت می خواهد یک مرد را مواخذه کند. ”
آقائی که کنارش نشسته بود بسیار آرام پرسید:
” چرا؟ …چرا با این همه ثروتی که هر روز هم برآ ن افزوده می شود، از خرج کردن برای رفاه خودت هم ناراحتی؟ ”
بیشتر تعجب کردیم وقتی گفت:
” من بیمارم، بیماری که با هر تلاش و تلقینی هم که می کنم درمان نمی شود. باور کنید نمی خواهم چنین باشم . میدانم که فردا سرم را می گذارم زمین و جز دو متر چلوار سفید با خودم نمی برم و همه ی ثروت بی حسابم می ماند برای ورثه. این درد بی درمانی است که درجانم ریخته شده، می دانم که خوب هم نمی شوم. من خرج کردن را یاد نگرفته ام. ”
” پس اینکه امشب سفارش شام ندادید بهمین علت است؟ ”
من از بیم اینکه ” اسدالله خان ” خجالت بکشد نگاه نا مهربانی به جوانی که کنارم نشسته بود انداختم و با تغییری کم جون گفتم”
” جناب رازانی قرار نیست که به زندگی خصوصی هم، کار داشته باشیم. می بخشید اما به ما چه که ایشان چکار می کنند.”
” خودش دارد چنین می گوید ”
موضوع را عوض کردم و با گفتن :
” این هم اگر بیماری نباشد که اسدالله خان گفت، یک جور نگاه به زندگی است ”
” نگاه که نه، همانجور که خودشان گفتند یک جور بیماری است. ولی من معتقد هستم که با یک عمل متهورنه درمان می شود. این جور نیست که درمان نداشته باشد، ولی همت می خواهد. ”
همه بطرف او بر گشیم و تقریبن با هم گفتیم ”
” چه عملی؟ ”
اسدالله خان با دهان نیمه باز و منتظر گفت:
” بگو ببینم پسرم، چکار باید کرد؟ ”
” اگر ناراحت و دلخور نمی شوید پیشنهادم این است ”
گفتم:
” در حقیقت درمان ِ پیشنهادی. ”
” اگر بجای اسدالله خان بودم، وچنین ثروتی داشتم و نمی توانستم از نعمت هایش بهره وری کنم چنین می کردم ”
” کلافه شدیم بگو چه می کردی؟ ”
” در حد یک کُپه چهار شنبه سوری در حیاط خانه ام اسکناس روی هم می چیدم و در نهایت خوشحالی کبریت می کشیدم و از روی آتشش می پریدم…. تا یاد بگیرم که می شود پول از دست داد. می شود دل از پول کند. تا میکروب امساک بیمارگونه را سوزاند. ”
ساکت بهم نگاه کردیم و گذاشتیم که ارکستر خزیدن قطار بر روی ریل، بریزد در سکوت کوپه. اسدالله خان برخاست، پرده را بالا کشید و از ورای تاریکی غالب به چند کورسوئی که از دید پنجره جا می ماندند و در تاریکی گم می شدند چشم دوخت. همه منتظر ماندیم تا برگردد سر جایش، و عکس العمل نشان بدهد. وقتی نشست کماکان چشم به پنجره ای که حالا پرده اش کشیده شده بود داشت و ساکت. به چه چیزمی اندیشید نمی دانستم. ولی حتمن در مورد وضع خودش فکر می کرد.
برخاستم از اتاقک قطار زدم بیرون تا بروم به سوی رستوران. در را پشت سرم بستم و راه افتادم. صدای در کوپه که آمد برگشتم دیدم اسدالله است. ایستادم.
” کجا تشریف می برید ؟ ”
” رستوران! ”
” گمان نمی کنم این ساعت هنوز باز باشد ”
رفتیم، باز بود.
” بستنی می خورید ؟ ”
” نه، اگر سوپ داشته باشد بد نیست.”
سفارش بستنی و سوپ دادم . سوپ جو داشتند.
وقتی آورد، اسدالله پیشدستی کرد و هر دو سفارش را پرداخت. به فال نیک گرفتم. اولین گام داشت براشته می شد.
آدرس و تلفن اش را در تهران گرفتم تا در مراجعت بروم سراغش. کنجکاو شده بودم.
ریش کوتاه جو گندمی داشت، رفتارش متین بود، شمرده حرف می زد و کلمات را کامل و قابل فهم بیان می کرد.
گفت که چهار فرزند دارد و در کار واردات تیر آهن و بسیاری کالای دیگر است. برخلاف معمول چنین آدمهائی، نه تسبیح می انداخت و نه جای مهری بر پیشانی داشت.
” از حرف دوست هم سفرمان د ل خور نشو، گمان نمی کنم قصد بدی داشت. به فکر شما بود ”
” خیلی دلخورم اما از خودم ونه از همسفر جوانم. ممنون می شوم در مراجعت از سفر اگر فرصت کردید حتمن به دیدن من بیائید. نمی دانم چرا احساس می کنم صحبت با شما کاری از پیش می برد. دلم می خواهد با پسرانم آشنا شوید. ”
به کوپه بر گشتیم، دوستان محبت کرده بودند و تخت های طبقه اول را برای ما گذاشته بودند تا راحت باشیم، و خودشان در تخت های بالا خوابیده بودند. روی یکی از تخت ها دراز کشیدم. اسدالله هم دراز کشید و فورن چشانش را بست.
کمی که گذشت صدای یکنواخت ریلی که زیر بار واگن های قطار ناله می کرد، شد لالائی و گوشم را نوازش می داد. افکارم را به تاریکی بیرون کشاندم وبه آسمان آشنای بسیار پر ستاره ای که سالها سقف بالای سرم بوده است. و برهوتی که تا اهواز گسترش داشت و گرمائی که این تکه از کشورم را در تابستان ها آتش می زد و حیات وحشی که شانس کمتری برای شکار داشتند….و زندگی که زیر بار بسیاری از مشکلات سائیده می شد و شتر معروفی که روزی به دیدار خواهد آمد…و خوابی که چشمانم را تنگ و تنگ تر می کرد.

صبح دیر تر از همسفرانم برخاستم، هنوز آفتاب خودش را نشان نداده بود. پس از یک شب طولانی صبح زیبائی چشم باز کرده بود. و قطار کماکان می کوبید و می رفت. ما همسفران یکبار دیگر دور هم جع شدیم و آمادگی و جمع و جور شدنمان، جدائی و بدرود را با خود داشت.
اسدالله خان!، که کمتر حرف میزد با روی گشاده و با چرخاندن نگاه بر روی همه ی ما گفت:
” کم کم داریم به اهواز می رسیم، مقصدی که مبداء جدائی ما است، برای من سفر خوبی بود چون امکان داد که با شما عزیزان شنا شوم. از گفته هایتان بهره گرفتم.
احساس می شد قطار هم دارد از تنوره کشیدن فاصله می گیرد، سخت خسته بود. تمام شب را، جز ایست های کوتاهی در بعضی از ایستگاه های مهم، دشت و دمن بسیاری را با قدرت تمام آمده بود.
هنوز صبح زود بود که صدای فریاد ترمز هایش را شنیدیم و به دنبال آن وارد ایستگاه اهوازشد و از نفس افتاد.

تعداد کمی برای استقبال آمده بودند، اکثرشان خواب شب گذشته را بر چهره داشتند، وبعضی حتا دستی به درهمی موهای خود نکشیده بودند و بی حوصله نگاهشان را از لابلای مسافرها برای یافتن طرف خود عبور می دادند .
ما چهار نفرمی دانستیم کسی انتظارمان را نمی کشد.
قبل از خدا حافظی و جدا شدنمان گفتم:
” دوستان ! اگر موافق باشید روز چهارشنبه در هتل اهواز برای شام دیداری مجدد داشته باشیم. من رسمن دارم دعوت می کنم .”
آقای رازانی تائید کرد:
” کاملن موافقم، چون دوستی آغاز شده را قوام بیشتری می دهد. ”
اسدالله خان هم با روئی گشاده استقبال کرد. ولی دوست جوانمان که کمی هم در لایه ای از شرم صحبت می کرد، پوزش خواست.
” من دانشجوی پزشکی دانشگاه ” جندی شاپور ” هستم. قرار است ما را برای ادامه تحصیل یا به آلمان و یا به تهران بفرستند، باید این روز ها حضور داشته باشم. می دانم گرد همائی مهمی در این مورد برای چهار شنبه شب ترتیب داده اند خواهش می کنم با پذیرش پوزشم مرا معاف کنید.از زمانی را که باشما بودم سفر خاطره انگیزی خواهم داشت برایتان موفقیت آرزو دارم…”
و پس از روبوسی سوار تاکسی شد و رفت. ما هم با قرار دیدار مجدد شام چهار شنبه هریک دنبال کاری که برایش آمده بودیم رفتیم.
در تاکسی که مرا به هتل می برد، شبی را که در قطار گذشت و کل مسافرت سیزده ساعته را مرور کردم و رضایتی مطلوب به درونم جاری شد.
ساعت پنج بعد از ظهر همان روز قرار ملاقات سمیناری را داشتم که قرار بود سه شنبه صبح به مدت یک روز آغاز و انجام شود.

در شام چهارشنبه شب، اسدالله را خوشحال دیدم. به شوخی گفتم:
” اسدالله خان ما که نمی دانیم و نپرسیدم قصد مسافرت شما چه بوده است ولی این خوشحالی می رساند که معامله ای در کار بوده که شیرین انجام شده.”
رازانی گفت:
” اینطوره اسدالله خان ؟ پس باید شیرینی بدهی”
تعجب کردیم وقتی که گفت:
” بر عکس، برای مشکلی که در گمرک خرمشهر داشتم با اتومبیل به آنجا رفتم ولی نتوانستم و جریمه هم شدم ”
” پس این خوشحالی برای چیست ؟ ”
” برای آشنائی با شما و تاثیر مثبتی که در من داشته است. گویا خیلی هم محسوس است چون وقتی ماجرای عدم موفقیتم را در گمرک خرمشهر تلفنی به پسرم گفتم با تعجب گفت بابا پس چرا خوشحالی؟ لحن صدایت برخلاف همیشه از اندوه تهی است. به او گفتم وقتی آمدم برایت تعریف می کنم.”

” دوستان اگر کاری تهران دارید و به این زودی بر نمی گردید، من جمعه عازمم بگوئید با علاقه انجام می دهم ”
” خیلی ممنون ، نه من کاری ندارم خیر پیش، اما اگر اسدالله خان کاری دارد نمی دانم ”
” اگر با قطار بر می گردید و هنوز بلیط نخریده اید، من هم می آیم با هم باشیم بهتر است من دیگر کاری اینجا ندارم.”
” اسدالله خان برای من باعث خوشحالی است که مجددن با شما همسفر باشم، من فردا می روم بلیط بگیرم می خواهید برای شما هم تهیه کنم ؟ ”
” ممنون می شوم. حتمن با درجه یک بر می گردید؟ ”
” بله، ولی می توانم برای شما درجه سه بگیرم. در رستوران قطار می توانیم با هم باشیم. ؟ ”
” اذیت نکن آقای مهندس. گفتم که دارم کم کم تغییر می کنم ”
” هورا!، پس آقای مهندس برای اسدالله خان هم درجه یک بگیر “

جمعه وقتی جاگیر شدیم و پس از حرکت قطار به اتفاق رفتیم رستوران و سفارش دو لیوان آب میوه دادیم.

” آقای مهندس اگر حوصله اش را داشته باشی می خواهم کمی با تو درد دل کنم. ”
چهره ای مصمم داشت، لباس بهتری پوشیده بود. بدون شک قبل از آمدن به ایستگاه قطار دوش گرفته بود.
حدود ۶۵ ساله نشان می داد. ساعتی که به دست داشت بنظر می رسید ساعت قبلی نیست. همانطور که اشاره کردم، آرام و شمرده حرف می زد. گمان میکنم آنهائی که دستشان راحت به دهانشان می رسد با اعتمادی بیشتری رفتار می کنند و حرف می زنند. احساس کردم سفر چند روز قبل و صحبت هائی که در رابط با او مطرح شد، تغییرات اساسی ایجاد کرده است. بنظر می رسید تکانش داده است.
با خوردن آب میوه که به من آرامش داده بود و دیگر عطش نداشتم، هوس چای کردم. و سفارش دادم. اسدالله ملتهب بود. بجای چای می خواست زود تر صحبتش را شروع کند. چای را که آورد. رو کردم به او گفتم در خدمتم ” آقای مهندس از شما بخاطر سؤالی که آن شب مطرح کردید ممنونم. و می خواهم بگویم که از جمع حرف های آن شب به خود شناسی رسیدم. ”
و سردرد دلش باز شد. از کودکیش گفت که در یک خانواده پر جمعیت و کم در آمد بزرگ شده است وگفت که صبح ها برای اینکه پنیر کم نیاید و بهمه برسد به بچه ها می گفتند ویشکون های کوچک ازش بگیرید تا کمتر دردش بیاید.
اسدالله لبریز بود. کمی هم بر افروخته و عصبی به نظرم می رسید. داشت ریشه امساکی که او را بیمار کرده بود به من می نمایاند.
” تصمیم گرفتم حتمن پولدار شوم ….و در این راه با هرگام ِ موفقیت، بیشتر دست بسته و سفت می شدم ….و رفته رفته شدم گره کوری که لذت و بهر وری از پول و زندگی را فراموش کردم تا جائی که به سهم خودم حتا در خوردن غذا نیز کوتاه آمدم ”
” پس این سفر را باید به فال نیک بگیری و در باز گشت تولد دوباره خود را برای خانواده ات به ارمغان ببری. “

” آقای مهندس خواهش می کنم حتمن با من در تماس باشید. می دانم که به راهنمائی بیشتر و کمک برادرانه ات نیاز وافر خواهم داشت، تلفنم را هم داری “

در تهران باز غرق شدم، غرق ِ ده ها مسئله ریز و درشت. کام تهران روال درست زندگی را می بلعد. و آلودگی هوا با هر تنفس، توان و سلامت و انرژی را بیرحمانه تحلیل می برد. چه مقاومتی دارند همین تک توک درختان خیابانی، هنوز سبزینه دارند و قامتی افراشته.
شانس داشتم که بیشرمواقع بخاطر نوع کارم به استان های دیگر می رفتم و فرصت می یافتم استراحتی به ریه هایم بدهم.
کم کم آن مسافرت به جنوب با قطار، داشت از من دور می شد. و بخصوص اسدالله را فراموش کرده بودم، چند باری هم که در خاطره ام چرخید خوشحالم کرد که حاصلی نیکو ببار آورده بود و اسدالله دیگری به تهران باز گشته بود. یکبار هم که تصمیم گرفتم با او تماس بگیرم، شماره تلفنی که به من داده بود نیافتم. فامیلی او را هم نمی دانستم که جستجو کنم. داشت آن مسافرت و آن چند روز برگی از خاطراتم می شد.
زندگی ام با همه ی فراز و نشیب هایش روال معمول خودش را داشت، تا آن روز که روزنامه عصر را ورق می زدم. بخشی را که همیشه نگاه می کنم نام آنهائی است که دیگر در جهان ما نیستند و مجالس ترحیمشان. روزنامه را می بستم تا از خانه بزنم بیرون که اسدالله هی را در آن بین دیدم با نا باوری مجددن آگهی را خواندم. از مجلس ترحیم ” اسدالله رواقی ” نوشته بود که فردا پنجشنبه در خانه ی شخصی او بر گزار می شد.
نه، نمی تواند اسدالله خودمان باشد. او روبراه تر و سرحال تر از آن بود که از پا در آمده باشد. زنِش شقیقه هایم و دندانی که بی اراده بروی هم میفشردم دل واپسم کرد. از آخرین دیدارم با اسدالله بهنگام خدا حافظی در ایستگاه قطار تهران ، و این جمله که:
” آقای مهندس فراموش نکنی با من تماس بگیری ”
حدود ۸ -۹ ماه می گذشت. نمی دانم چرا به اسدالله اکتفا کرده بودم و نام فایلی او را نپرسیده بودم. یادم آمد که او هم فقط مهندس خطابم می کرد. وبا نام کامل من آشنا نبود.
داشتم خودم را قانع می کردم که نباید اسدالله خودمان باشد، ولی کنجاوی به جانم چنگ انداخت تا به مجلس ترحیم بروم و مانع شوم تردیدی در وجودم لانه کند.

کنارعکسش که بر دیوار بیرونی خانه نصب شده بود بهت زده میخ کوب شدم. دلم نمی آمد و شاید نمی خواستم به درون خانه بروم. تصمیم گرفتم به آن هائی که جلوی در خانه ایستاده بودند، تسلیت بگویم و تاسف عمیقم را بردارم و برگردم. چه سرزنشی به جانم ریخته بود. کاش به او تلفن کرده بودم. او به عنوان یک خواست تقاضای تماس مجدد کرده بود. چرا نپرسیدم که اسدالله چی؟ چرا خودم را کامل معرفی نکرده بودم؟ چرا شماره تلفنم را به او نداده بودم؟ مرد محجوبی بود. و این حجب بهنگام مراجعت که برایم از تغییر درونی خود می گفت بیشتر به چشم می خورد. نگاه های مصممش جلوی دیدگانم را گرفته بود و با پوز خندی که می گفت: می دانم که شما روشنفکران بیشتر اهل حرف هستید تا عمل. کمتر عاطفه ای در رفتارتان و رفاقتتان دیده می شود وقابل اعتماد نیستید، به بادی بندید…
ولی من که با او خیلی صمیمی رفتار می کردم. و می توانست متوجه بشود که برایش احترام قائلم.
نه، تشخیص او درست تر بود، وگرنه چرا پس از آن آشنائی و نزدیکی به آخرین خواستش توجه نکردم و سراغش را نگرفتم تا امروز که به مجلس ترحیمش آمده ام.

به سوی در خانه و بطرف دو آقائی که بعد فهمیدم پسرانش هستند، راه افتادم. قبل از رسیدن به آنها آقای ” رازانی” را دیدم که از خانه بیرون می آید. آشنائی داد. دستش را فشردم و با اشکی که در چشمان هردوی ما حلقه زده بود، از اسدالله و آن مسافرت صحبت کردیم.
” متوجه نشدید که چرا ناگهائی درگذشته است؟ ظاهرش نشان نمی داد که قلبی ناراحت داشته باشد. ”
” نه، سکته قلبی نبوده در جاده بین بجنورد و مشهد تصادف کرده است. ”
” چه ضایعه ای! “

” من درگذشت این مرد شریف را که بریش احترامی خاص قائل هستم به شما فرزندانش تسلیت می گویم. عمیقن متاسفم. برای شما و خانواده…. ”
” می بخشید! شما پدر ما را از کجا می شناختید؟ ”
” من در سفر رفت و برگشت به جنوب با ایشان همسفر بودم ”
” خدای من شما آقای مهندسی هستید که پدرمان بسیار زیاد درباره اش برایمان صحبت کرده است؟ ”
” بله من مهندس بهداد شفائی هستم که پدرتان مرا فقط بنام مهندس صدا می کرد ”
” کاش قبل از این واقعه توانسته بودم یکبار دیگر آن وجود نازنین را ببینم ….افسوس. “

عجب بازی هائی دارد این چرخ، که بر رواقش ازهر جنس که هست و با هر مصالح و خطی نوشته اند…
” جدائی! ”
و این سر نوشت محتوم، وقت و بی وقت بر فرق ها کوبیده می شود و هر جامی را تلخ می کند. حتا سبکبالان ساحل ها هم گریزی ندارند، چه حال ما را بدانند و چه ندانند.

مدت ها حال و روز درستی نداشتم. مرخصی گرفتم، وبیشتر درخانه برای کسب آرامش تلاش کردم.
داشتم دراز کشیده بر تختخواب، در غزلی از حافظ با مطلع:
” پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود ”
این سطر را می خواندم :
” از دم صبح ازل تا آخر شام ابد/// دوستی و مهر بریک عهد و یک میثاق بود ”
تلفن زنک زد، برنداشتم، در پیغام گیر شنیدم”

” آقای مهندس شفائی مهرداد رواقی هستم، با پوزش از مزاحمت در رابطه با وصیتنامه پدرم کاری فوری با شما دارم سپاسگزار می شوم با من تماس بگیرید ”
آقای مهرداد رواقی بامن کار فوری دارد در رابطه با وصیتنامه پدرش مرحوم اسدالله رواقی؟
نتوانستم ارتباطی بیابم. یکساعت بعد تماس گرفتم. قرار شد او را در جمع خانوادگی و در خانه پدرش ملاقات کنم.
سه روز دیگر، جمعه، حدود یکماه پس از درگذشت پدرشان.
حاصل یکی از سفر هایم که همچون همه ی سفر های دیگرم بود، مرا داشت با خودش می برد. من آدمی هستم که همیشه دلم می خواهد در خودم باشم و آنچه را که دوست دارم و قصد می کنم اجرا کنم. کمتر در قالبی که برایم می سازند جا می افتم. در هر متن دیگری رغبتم راه نمی افتد.

باور نمی کردم کسی که فقط در حد یک همسفربودیم ، مرا بعنوان دوست صددرصد مورد اعتماد خود انتخاب کرده باشد. آنچه را می شنیدم در باورم نمی گنجید، هر چند خودم را مرد این میدان نمی دیدم ولی ازاعتماد صادقانه ای که به من شده بود، از حسی پر شده بودم که در گذشته ام سراغی ازش نمی دیدم.
تمام خانواده جمع بودند و بسیار گرم و محترمانه مرا پذیرا شدند. در جمعی حدود بیست نفر داشتم کم می آوردم
بخصوص وقتی همسرش رو به من گفت:
” بخاطر اعتمادی که همسر مرحومم به شما کرده است، من از این پس شما را فرزند خودم می دانم و خوشحالم که حالا سه پسر دارم. ”
به دنبال این بیان قاطع، هردو پسر اسدالله خان به نوبت مرا در آغوش گرفتند و تبریک گویان بوسیدند.
خودم را با زحمت بسیار جمع و جور کردم و از زیر بار سنگین مهری که نثارم کرده بودند سر بلند کردم و در حد توان آرام و شمرده تشکر کردم و ادامه دادم:
” در حقیقت من خود را لایق این اعتماد و محبتی که نشان داده اید نمی دانم، ضمن اینکه به آن افتخار می کنم. اما راست می گویم که مسئولیت توضیح داده شد در پیام دوست وهمسفر بزرگوارم برای من بسیار سنگین است و گمان نمی کنم از عهده اش برآیم. اگر درست متوجه شده باشم نیمی از ثروت اسدالله خان که نمی دانم چه مبلغی است در اختیار بنیادی که تاسیس می شود قرار خواهد گرفت که با نظر من و همیاری مهرداد و مهران صرف خانه سازی شود تا با اجاره بسیارکم در اختیار آنهائی که نیاز دارند قرار داده شود، بخصوص که این خانه ها بایستی در یک محل و کنار هم نباشند تا واجدین شرایط یکدیگر را نشناسند. ساختن این خانه های متفرق، یافتن مستاجرین مناسب و نظارت های دائم برای حفظ و نگداری آنها و بسیاری مسائل دیگر که بدون شک در حاشیه خواهد داشت کاری نیست که از من ساخته باشد، بخصوص که برای گذران زندگی ام کاری سنگین و وقت گیر نیز دارم و فرصتم اندک است. ”
داشتم حقیقت را می گفتم و سکوت جمع، نشانی از قبولی گفته هایم را در خود داشت.
با این توافق که، کامل خودم را کنار نکشم، و در حد امکان با برادان جدیدم همراه باشم چرا که خواست و شرط اصلی وصیتنامه برپایه بودن من دربرنامه تعیین شده بود، و با این قول که رفت و آمد مرتب به خانه آنها داشته باشم و قرار بعدی برای برداشتن اولین گام در راه هدف اصلی، آنها را ترک کردم.

باور کردنی نیست، گاه فقط یک اتفاق ساده، چه پیامد های بزرگی را به دنبال دارد. نیمی از ثروت کسی که می گفت آنقدر دارم که نمی دانم چقدر است، در اختیار سازمانی قرار خواهد گرفت و زمام اصلیش به دست کسی سپرده می شود که فقط در حد رفت و برگشت یک سفر با هم بوده اند.
چه درس بزرگی است از انسانی که روحی پر از صفا و صداقت داشت بی کمترین پیچیدگی و در همی عقده های مختلف. آنجا که با حقیقت روبرو شد سالار گونه برخورد کرد و در آخرین گامها به راهی رفت که از عهده بسیاری با دنیائی از ادعا بر نمی آید. دریافتم که انسان گاه می تواند چه سهندی باشد با اقیانوسی از گذشت

چند داستان کوچک

آبان ۱۳۹۴

 یک دانشجوی افغانی میگفت زمان تحصیلم در سوئیس با یکی از اساتید دانشگاهمون رفتیم کافه نزدیک دانشگاه تا قهوه بخوریم

حرف از حکومت و اوضاع بد افغانستان شد که استادم حرف جالبی زد که همواره توی ذهنم نقش بست.

استادم گفت: فکر نکن برای کشورها قرعه کشی کرده اند و مردم سوئیس به خاطر شانس خوب این حکومت گیرشون اومده و مردم افغانستان بد شانس بودن و به این روز افتادند، بلکه هر ملتی حکومتی که سزاوارش هست رو میسازه و اتفاقا مردم سوئیس حقشون داشتن حکومتی اینچنین هست و افغان ها هم لیاقتشون بیشتر از اینی که دارند، نیست.

دوستم میگفت: کمی احساس تحقیر کردم، به همین خاطر پرسیدم: افغان ها چه کاری باید انجام دهند تا تغییر کنند؟

استاد فنجون قهوه رو از کنار دهانش پائین آورد و لبخندی زد و گفت:

هر سوئیسی در سال ۱۰ کتاب میخواند، تو اگر یک افغانی را دیدی از طرف من بهش بگو چنانچه مردم کشورت سالی یک کتاب بخوانند کشورت تغییر خواهد کرد
———————————————————
فردی چندین سال شاگرد نقاش بزرگی بود و تمامی فنون و هنر نقاشی را آموخت.
استاد به او گفت که دیگر شما استاد شده ای و من چیزی ندارم ک به تو بیاموزم.

شاگرد فکری به سرش رسید، یک نقاشی فوق العاده کشید و آنرا در میدان شهر قرار داد ، مقداری رنگ و قلمی در کنار آن قرار داد و از رهگذران خواهش کرد اگر هرجایی ایرادی می بینند یک علامت × بزنند و غروب که برگشت دید که تمامی تابلو علامت خورده است و بسیار ناراحت و افسرده به استاد خود مراجعه کرد .
استاد به او گفت: آیا میتوانی عین همان نقاشی را برایم بکشی؟ شاگرد نیز چنان کرد و استاد آن نقاشی را در همان میدان شهر قرار داد ولی این بار رنگ و قلم را قرار داد و متنی که در کنار تابلو قرار داد این بود که : “”اگر جایی از نقاشی ایراد دارد با این رنگ و قلم اصلاح بفرمایید””
غروب برگشتند دیدند تابلو دست نخورده ماند. استاد به شاگرد گفت:
” همه انسانها قدرت انتقاد دارند ولی جرات اصلاح نه “

—————————————————-
توی یک شیرینی فروشی

.فقط پولدارا میتونستن اونجا خرید کنن
،یه روز که تعدادی از پولدارا تو قنادی در حال خرید بودن

یه گدای ژنده پوش وارد شد و تموم جیبهاشو گشت ،یه ۵۰ تومنی پیدا کرد و گذاشت رو میز ،گفت اینو شیرینی بهم بده !!!!

مدیر قنادی با دیدن این صحنه جلو اومد و به اون فقیر تعظیم کرد و با خوشحالی و لبخند ازش حال پرسید و گفت :

قربان !خیلی خوش اومدید و قنادی ما رو مزین فرمودید …

پولتون رو بردارید و هر چقدر شیرینی دوست دارید انتخاب کنین !!!!

امروز مجانیه اینجا …
پولدارا ازین حرکت ناراحت شدن و اعتراض کردن که چرا با ما اینجوری برخورد نکرده ای تا حالا ؟ مدیر قنادی گفت :شما هم اگه مثل این آقا ،تموم داراییتون رو ، رو میز میذاشتین ،جلوتون تعظیم میکردم .

ننه شکر – عباس شاکری

آبان ۱۳۹۴

“خدایا بمن چگونه زیستن را بیاموز” از سخنان دکتر شریعتی

نوجوان بودم که بخانه یمان آمد. خانه پدری بزرگ بود وپدر بزرگ خاندان، با وجود حضور مادر بزرگ ، بدلیل اولاد ارشد بودن پس از مرگ پدرش ، همه فامیل او را بعنوان بزرگ خاندان بودن ارج مینهادند. بدین سان بود که خانه ما همیشه پر از مهمان بود.
از فامیل ها وآشنایان گرفته تا دوستان وهمکاران پدر که همواره به
بهانه دیدار، مشاوره ومباحثه ویا درمناسبت هائی غالبا برای صرف نهار یا شام میهمان ما بودند.
مادر، تحمل بارسنگین این رفت وآمدها رابه تنهائی نداشت، بهمین جهت همواره خدمتکارانی را برای انجام امور در کنار خود داشت.
ازمیان همه آنها، همیشه یکی پای ثابت بود، که سالها چون عضوی از خانواده با ما زندگی می کرد.
در میان این افراد ثابت، «ننه شکر» شخصیت ویژه ای داشت، ومن نوجوان بودم که اوبه خانه یمان آمد، از روستاهای اطراف تازه به شهر آمده بود. لباس محلی وساده، بهمان سادگی نامش، بر تن داشت.
شوهرش کارگر زحمتکش فقیری در روستای محل زندگیشان بود. اینطور که خودش میگفت با ” تش برق” که منطورش همان صاعقه بود، جانش را از دست داده، واورا که فرزندی هم نداشت تنها گذاشته بود. «ننه شکر» در جستجوی کار بشهر آمده بود و تصادفن به ما برخورد کرده بود و درخانه ما بکار مشغول شد، او در آن زمان حدود ۴۰ ساله بود. اما طبق معمول همه زنان فقیرآن سامان بسیار بیشتر از سنش نشان میداد.
شاید لقب «ننه» بخاطر مسن نشان دادن چهره اش باو داده بودند.
اما هر چه بود، اخلاقی بسیار خوب داشت، عزت نفس واعتماد به نفس از برجسته ترین صفات او بود.
با بچه ها بسیار مهربان بود، وبه بزرگتر ها احترام میگذاشت.
پدر، اتاق کوچکی در یکی از محلات پائین شهر برایش تهیه کرده بود. او اکثرشبها پس از پایان کارش با پای پیاده بخانه اش میرفت،
وشگفتا که با وجودغذا های فراوانی که در خانه ما بود، وهمه خدمتکاران موقع رفتن زنبیل های خود را پر میکردند،«ننه شکر»
غالبا دست خالی میرفت. بخانه اش که میرسید تازه برای خودش مشغول پخت وپز میشد، سماور کوچکش را روشن میکرد، قلیانش را آماده میساخت وغذائی را که برای خودش تدارک دیده بود، در سفره کوچک وپراز صفایش تنها، ویاغالبا با یکی از همسایگان ، تناول می کرد.
از صفات ویژه او اینکه هرگز عصبانی نمیشد. و اگر گاهی از کسی می رنجید ساعتها سکوت میکرد.
همیشه با آرامش ومهربانی، با همان لهجه شیرین روستائی اش سخن میگفت. بار ها دیدم، در محفلی که با زنان همکار ودوستانش، دور هم جمع میشدند ومعمولا، غیبت دیگران را می کردند او سکوت می کرد وبیشتر شنونده بود.
از حقوق ناچیزش به مناسبت های مختلف برای بچه ها هدیه میخرید.
اگر کسی از دوستان وهمکارانش ، که با همگی آنها در خانه ما آشنا شده بود خانه ای می خرید ، یا از سفری زیارتی بر می گشت کادوئی در حد توانش تهیه میکرد وباو میداد.برای پول ارزشی بیش از حد نیاز قائل نبود.
بعد ها که من بزرگتر شدم، واز شهر کوچکمان به تهران مهاجرت کردم و درآنجا ازدواج کردم، «ننه شکر» به مناسبت هائی مثل، هنگام تولد فرزندانم یا تعویض خانه، برای کمک بما به تهران میآمد، وچند صباحی را نزدما میماند.درهمان ایام هم ازکادو وهدیه دادن بمن
وهمسر وفرزندانم دریغ نمیکرد. او مرا مانند فرزند خودش میدانست
وبسیار بندرت بابت زحماتش از ما پولی می گرفت ، ومی گفت همان حقوق ماهیانه ای که مادر میدهد برایم کافی است.
« ننه شکر» سواد نداشت، اما درس اخلاق را تا درجه فوق دکترا فرا گرفته بود، او فقیر بود، اما به ثروت قناعت دست یافته بود.
آرزوی سفر مکه داشت، که به آرزویش رسید. زمانی که از سفر حج برگشت، برای همه افراد خانواده ما، هرکس را به فراخور حالش، وبه اندازه وسعش، سوغاتی خریده بود.
بهمت همسایگانش وکمک آنها، مهمانی مفصلی هم بمناسبت ورودش از زیارت خانه خدا براه انداخت، که من با خانواده خودم درآن حضور داشتیم. چقدر ساده و با صفا بود آن ضیافت.
مرگش بسیار ناگهانی اتفاق افتاد، با مریضی کوتاهی ومرگی آرام.
دردسر زیستن ،در شهر های بزرگ وبی خبر ماندن بموقع من از آن واقعه، باعث شد که نتوانستم در مراسم تدفین وترحیم او شرکت کنم.که همواره این قصور را بر خود نمی بخشم.
«ننه شکر» رفت اما به گمان من هرکس با کمی دقت ، امثال او را در میان افراد جامعه می تواند بیابد. وچه بسا خودمان مثل او باشیم

حادثه هنوز خواب بود – عیدی نعمتی

آبان ۱۳۹۴

eddie

حادثه هنوز خواب بود که راه افتادیم
از رگه های الماس
تیغ کشیده می شد
هوا هنوز سوز داشت
ما رو به صف تازه از عشق رفتیم
تا گل گل باشد
آتش آتش
حادثه هنوز خواب بود
رو به صحنه های شعله ور می رفتیم!

سروده ای از حسنا محمد زاده

آبان ۱۳۹۴

حسنا
حس پشیمانی ابرهای بغض ،در رؤیای بارانی شدن
سینه ها دریاچه‌ای در حال طوفانی شدن
پنجه‌ی خونین بالش‌ها پر از پرهای قو
خواب‌ها دنبال هم در حال طولانی شدن
زندگی، آن مردِ نابینای تنهایی‌ست که
چشم‌ها را شسته در رؤیای نورانی شدن
قطره‌ای پلک مرا بی‌تاب و سنگین کرده‌است
مثل اشک بره‌ها در شام قربانی شدن
خوب می‌فهمم چه حالی دارد از بی‌همدمی
پابه پای گرگ‌ها سرگرم چوپانی شدن
برکه‌های تشنه می‌بینند با چشمان خیس
نیمه شب‌ها خواب گرم ِ ماه پیشانی شدن
خالی‌ام از اشتیاق بودن و تلخ است تلخ
جای هر حسی پر از حس پشیمانی شدن *
چاره‌ی لیلای بی‌مجنون ِ این افسانه چیست ؟
یا به دریا دل سپردن …یا بیابانی شدن

سروده ای زیبا از مهرداد اکبری

آبان ۱۳۹۴

مهرداد اکبری

چراغ کهنه شب می سوزد
خوابم نمی آید
پهنای گونه هایم از قدم های تند گریه می لرزد
بدجوری دلم گرفته است
روزها را در باور خسته ام گم کرده ام
خودم را از یاد برده ام!
چقدر تنهایم
چقدر خسته ام
نه پای رفتن دارم
نه دل نشستن
دلم می خواهد زیر این بارش بی وقفه سکوت
چتری از گفتگو بسازیم
کاش می شد همگام با گنجشک های دیروزی پرواز کرد
باد ،پر از مشق های خط خورده ی من است
من ، مسافربی مقصد این حیات موهومم
هیچکس لهجه ی پر حسرت مرا نی فهمد
چه کسی می داند که بر من خسته
چه گذشته است؟
راستی اندوه من از کدام ترانه ی تلخ آغاز شد؟!

من عقب قافله ام – حسنا محمدزاده

آبان ۱۳۹۴

حسنا
همه رفتند فقط من عقب قافله ام
بی حواسم ، کسلم ، ساکت و بی حوصله ام
حاصل عمر مرا در چمدانت بستی
آه… بدجور، زمین خورده ی این فاصله ام
هیچ کس بعد تو دنیای مرا درک نکرد
سالها رفته ولی حل نشده مسئله ام
عشق ، تصمیم گرفته ست که ویران بشوم
چند سالی ست که روی گسل زلزله ام
چند سالی ست که تو قله نشینی و هنوز
لنگ لنگان وسط دامنه هایت ، یله ام
قاصدک ها خبر جشن تو را آوردند
کاش می شد که به گوشت برسد هلهله ام
تو پس از من همه جا قافله سالار شدی
من ولی بی تو همیشه عقب قافله ام

شهر قرق- دکتر بیژن باران

آبان ۱۳۹۴

باران
همانی که خود می دانی
در شهر حاکم است.
همه چراغهای چهارراه
به امرش روشن و خاموش می شوند.
ساعت بزرگ فصول ناظر مترو ایستگاه
با فتوای او به عقب می رود.
او رصد می کند-
برنامه دبستان تا دانشگاه،
علوم انسانی و کتابها،
مرز نهادهای مدنی و سندیکاها،
حجم حضور مردم میدانها.
همانی که خود می دانی
در کنترل فرودگاهها با برج دیدبانی،
صدور گذرنامه، محتوای جام جهان نما،
سرعت شبکه جهانی وب.
صف زندانها را تعیین می کند.
ما با شنا در تاریخ
مانند اقران خود پیش می رویم.
او کیست؟
او خود را استثنا داند-
در سیل خروشان در راه.
او- یک بام و دو هوا، بخود تلقین کند:
گر بر سر خاشاک یکی پشه بجنبد
جنبیدن آن پشه عیان در نظر ماست*
همانی که خود می دانی.

*ناصر خسرو شاعر و فیلسوف

ﻫﺮ ﺩﻏﻞ ﭘﻴﺸﻪ ﺩﺭ ﺍﻧﺪﻳﺸﻪ ﺧﺎﻡ ﺍﻓﺘﺎﺩﺳﺖ- رهی معیری

آبان ۱۳۹۴

رهی
ﻱ ﻭﻃﻦ، ﺧﺼﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺳﻨﮓ ﺑﻪ ﺟﺎﻡ ﺍﻓﺘﺎﺩﺳﺖ
ﻃﺸﺖ ﺭﺳﻮﺍﻳﻲ ﺍﻳﻦ ﺑﻮﻡ ﺯ ﺑﺎﻡ ﺍﻓﺘﺎﺩﺳﺖ
ﺁﺗﺶ ﮐﻴﻨﻪ ﺑﺮﺍﻓﺮﻭﺯ، ﮐﻪ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﺎ
ﻫﺮ ﺩﻏﻞ ﭘﻴﺸﻪ ﺩﺭ ﺍﻧﺪﻳﺸﻪ ﺧﺎﻡ ﺍﻓﺘﺎﺩﺳﺖ
ﺭﻭﺯ ﺧﻮﻥ ﺭﻳﺨﺘﻦ ﺍﺯ ﺧﺎﺋﻦ ﻣﻠﮏ ﺍﺳﺖ ﺍﻣﺮﻭﺯ
ﺍﺯ ﭼﻪ ﺷﻤﺸﻴﺮ ﺗﻮ، ﺩﺭ ﺑﻨﺪ ﻧﻴﺎﻡ ﺍﻓﺘﺎﺩﺳﺖ
ﺭﻳﺸﻪ ﺧﺼﻢ ﺑﺮﺍﻓﮑﻦ ﮐﻪ ﺯﺑﻮﻥ ﮔﺸﺖ ﻭ ﺿﻌﻴﻒ
ﺟﺎﻥ ﺍﻳﻦ ﮔﺮﮒ ﺑﺮﺁﻭﺭ، ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﺍﻡ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ
ﺳﺮ ﺑﻴﮕﺎﻧﻪ ﭘﺮﺳﺘﺎﻥ ﺑﻪ ﮐﻤﻨﺪ ﺍﺳﺖ ﺑﻴﺎ
ﺗﺎ ﺑﺒﻴﻨﻲ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﺍﻡ ﺗﻮ ﮐﺪﺍﻡ ﺍﻓﺘﺎﺩﺳﺖ
ﺧﻮﻥ ﻣﺎ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﺪﺍﻧﺪﻳﺶ ﻭ ﮐﺴﻲ ﺁﮔﻪ ﻧﻴﺴﺖ
ﺑﺲ ﮐﻪ ﻧﻮﺑﺎﻭﻩ ﺟﻢ، ﺩﺭ ﭘﻲ ﺟﺎﻡ ﺍﻓﺘﺎﺩﺳﺖ
ﻳﻮﺳﻒ ﻣﻠﮏ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺑﻼ‌ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﺳﻴﺮ
ﺑﺮ ﺭﺥ ﻣﻬﺮ، ﺳﻴﻪ ﭘﺮﺩﻩ ﺷﺎﻡ ﺍﻓﺘﺎﺩﺳﺖ
ﺍﻱ ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﻭﻃﻦ ﻧﻮﺑﺖ ﺟﺎﻥ ﺑﺎﺯﻱ ﺗﻮﺳﺖ
ﺳﺮ ﻓﺪﺍ ﺳﺎﺯ، ﮐﻪ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺳﺮﺍﻓﺮﺍﺯﻱ ﺗﻮﺳﺖ

زندان و باز جویانی در مدینه فاضله نگاهی به کتاب ” ذوب شده ” نوشته عباس معروفی – محمود صفریان

آبان ۱۳۹۴

یکی از ایراد های جاری که بر همه ی ما بخصوص وقتی که امکاناتی در اختیار داریم وارد است و بانی نوعی فساد در جامعه و گمراهی بخصوص جوان ها میشود، این است که وقتی باد کنکی می یابیم چنان در آن می دمیم و بزرگ وبزرگترش می کنیم که انفجارش، هم بوی نا خوشایند در فضا می پراکند و هم تیرگی دید می آورد.
لعنت بر بانیان این فساد که زندگی متعارف و معقول را از سکه می اندازند.

نوشتن در انحصار کسی نیست. می توان نوشت، حتا داستان، و می توان آن نوشته یا داستان را به چاپ هم رساند.
حتا می توان کلی هم بادمجان دور قاب چین تدارک دید. پای منبری، نوچه، و ملیجک داشت تا هورا بکشند جنجال راه بی اندازند، و قربان دست وپای بلورین بروند، و اجازه داد که عمله اکرات دور و بر، برای هر منظوری
” چون حتمن بی هدف نیست ” تا حد فشار به همه جا در باد کنک شان بدمند. به کسی هم مربوط نیست، گو اینکه دودش چشمان نازنین جامعه را مکدر می کند.
اما نمی توان دروغ گفت، در حقیقت نباید دروغ گفت و دروغ نوشت. نباید تاریخ را دستکاری کرد و به شعور جمعی توهین روا داشت، به این بهانه که سر در برف است و کسی نمی بیند و متوجه نمی شود.
چون باد شده ای نباید ادعای بی پایه و اساس داشت. شعور مردم بسیار مورد احترام است ضمن اینکه این شعور بسیار آگاه هم هست و همه ی رخداد ها را می داند، و قضاوتی درست دارد.

معمولن ” نقد ” بر کتاب هائی نوشته می شود که درکلاس نقد باشند و ارزش نگاه منتقد را داشته باشند. و اگر من دارم به کتاب بی اهمیت و بی ارزش ” ذوب شده ” می پردازم برای گذاشتن دست رد بر سینه ایست که دارد نفس هذیانی می کشد. می خواهم اگر بتوانم در حد خوانندگان آثارم مانع شوم که چنین ناروا هائی در عروقشان جاری شود.
بهمین علت از اینجا شروع می کنم که در فاصله سالهای ۱۳۶۰ – ۱۳۶۷ ” که کتاب( ذوب شده ) از آن سالها می گوید ” زندان ها قتلگاه بود و باز جو ها بسیار خشن، بی رحم، قسی، و بیداد گر بودند. و این را همه می دانند و مردم از آن وقوف کامل دارند.
و بهت انگیز است که ” ذوب شده ” بی انصافانه و به ناروا از مِهر و ملاطفت و دوستی و محترمی! بازجو ها در آن سال های سیاه می گوید. واضح است که نویسنده در زندان های آنموقع نبوده و با بازجو های آن زمان بر خورد نداشته است، و آنچه که نوشته است نادرست است. خواسته خود را به عنوان یک زندانی ” شیرین ” کند تا منزلتی کاذب بیابد، یا خدای ناکرده قصد دفاع از ارازل را دارد.
باز جو می گوید:
” اسفاری الاغ اذیت نکن….”
فقط مانده بگوید”
” اسفاری جون این همه قمیش نیا! ”
انصافن نه تنها در آن سال ها و نه تنها در این رژیم وهمه ی بازجو ها، بلکه در هردو رژیم، شنیده یا دیده اید که باز جوئی چنین مکالمه ای داشته باشد؟ ….توجه بفرمائید:

“…یکباراسفاری، مامور زندان را صدا کرده بود و قسم خورده بود که چیز مهمی می خواهد بگوید، مامور
ویژه !! گفته بود ببریدش در یک فضای باز ببینید این حرف مهمش چیست، سیگار و قهوه هم برایش ببرید ….”

دارد از زندان آن سالهای وحشت می گوید یا از هتلی، پانسیونی، بیمارستانی، خانه دوستی، خویشی و…صحبت می کند. ص ۱۰
“…اسفاری سه سیگار کشیده بود ( مامورین هم با حوصله تحمل کرده اند تا آقا اسفاری هرچه دلش می خواهد سیگار بکشد ) قهوه اش را هم خورده بود و بعد …”
عین خانه خاله! و نه زندان آن سالهای بی رحم و پر از وحشت.
ملاحظه می فرمائید کتاب از همان گام اول به راه خلاف و ناصحیح می رود و بر پایه هذیان و خواب، طی طریق می کند.
اسفاری طفلک چقدر دلش می خواسته قهرمان نمائی کند و لی از آنجائی که گویا حتا یک روز هم در بند آن جانوران نبوده از رویایش کمک می گبرد:
” …روی تنم سیگار خاموش کنید…ناخن هایم را بکشید ….”
و هوا برش می دارد که دارد باز جو ها را به زانو در می آورد و همه ی مردم در میدان زندگی جمع شده اند تا برایش هورا بکشند.
” مامور ویژه ( یعنی چگونه ماموری؟ ) گفت : ما آخر نفهمیدیم شما ها چه جور موجوداتی هستید! اگر سنگ هم بود تا حالا سوراخ شده بود ”
یعنی که در برابر باز جو ها فوق قهرمان بوده است

به خطاب مامور ویژه!! توجه بفرمائید:
” اسفاری جان… ( جان اسفاری، مامور جان چه امری دارید؟ ) وظیفه ما کشف سر زمین عجایب است ….”
ص ۱۱
” رخوت بعد از بیرون کشیدن گلوله را در تنش حس می کرد ….”
مگر چند بار گلوله را از تنت بیرون کشیده اند که چنین قاطع حال بعد از بیرون کشین آن را داری؟
تازه این گلوله از کجا بیرون کشیده شده است، از نخاع ؟

یادم رفت بگویم ضمنن هرکس می تواند خود را قهرمان بداند و برای خود دنیای از وهم و جعل بسازد، اما
همانطور که گفتم نباید دروغ بگوید، و درحال تب آ لود ذهنی و غیر واقعی کتابی بنویسد و به شعور مردم توهین کند.
اگر قصد ریختن آب تطهیر براعمال جانیان نیست چرا از بازجویانی که بدون تردید آدم هائی، حیوان صفت بوده اند ” و البته هستند ” موجوداتی ، رحیم و محترم و مهربان و حتا ترسو بسازد و عربده کشی کند و بگوید هر کار با من می خواهید بکنید من حرف بزن نیستم حتا اگر:
” سرم را لای منگنه بگذارید ”
یا
” تکه تکه ام کنید ”
و
” ناخن هایم را بکشید ”
بیخود زحمت نکشید
” من سگ جانم ”
عجب اسفاری قلدری!!

بنظر من اگر این کتاب در ایران چاپ نشده است، بخاطر مخالفتش با حاکمان نبوده است، فقط به خاطر بی محتوائی و نادرست بودن مطالب و هذیانی بونش بوده است. و ناشر بخاطر حرمت و موقعیت و اعتبار خود زیر بار نشر آن نرفته است.
به واقع چنین کتاب بی محتوا و سراسر نادرستی، نه تنها خواندن و چاپ کردن ندارد که حتا نوشتن هم ندارد.
باید خیلی از خود متشکر بود، و گرفتار خود کمتر بینی مزمن، و در اوهامی بچگانه تا چنین مطالب بی پایه و اساسی رابتوانی ردیف کنی.
ما کتاب های زیادی در مورد خاطرات زندانیانی که در آن سالهای سیاه و شوم در بند بوده اند داریم که هریک گوشه هائی از جهنم آن موقع را باز گو کرده اند. کاش نویسنده زحمت خواندن دوسه تائی از آن ها را به خود داده بود ، و از آنها الهام گرفته بود و الگو قرارداده بود بهمانگونه که از خشم و هیاهوی ویلیام فاکنر، برای کتابی دیگر.
آنگاه بازجویانی چنین دور از واقعیت نمی تراشید و ” اسفاری! ” نیز این همه نامربوط گوئی نمی کرد.

اگر کتاب توجه بیشتری می کرد و می دانست که زندانی را به این راحتی ها به بیمارستان نمی برند و اگر هم کار زندانی به درمانگاه کشیده شود یک پزشکیار تعلیم دیده نگاهی به او می اندازد و نه بیشتر. اما اینکه :
” …همه ی دکتر ها بالای سرش جمع می شوند و دستپاچه و شتاب زده به قلبش گوش می دهند….”
یک تصور نامروط است.
به راستی نمی دانم این کتاب از کدام زندان و کدام بازجو ها ئی که هم قهوه و چای می دهند و هم در هر فرصت سیکار تعارف می کنند. و هم ترتیب حضور ” دکتر ها ” را می دهند، و هم زندانی را ” اسفاری را ” جان خطاب می کنند، سخن می گوید؟

بگذارید جملات دیگری از این کتاب را چون آینه جلوی رویتان بگیرم و اندیشیدن در مورد صحت و سقم آن را به عهده شما خواننده بگذارم. امیدوارم با هر ایده و” طرفی ” که هستید ، منصفانه قضاوت کنید. دریافت واقعیت صفای روح می آورد.

از گفته های باز جو!، مثل اینکه دارد بایکی از دوستان صمیمیش حرف می زند
” قیمت مهم نیست. ما که این جا نشسته ایم ممکن است اعتقادی هم نداشته باشیم، ولی ویرمان گرفته که به تو بگوئیم حرف بزن، اسفاری حرف بزن. “

بازجوئی در آن سال های شکنجه و خون و اعدام و قتل عام، با ” مِهر ” کامل می گوید:
” اسفاری جان، مرد که گریه نمی کند! “

” بازجو موهای اسفاری را نوازش کرد و کنارش نشست:
تو چه ت شده مرد؟ ”
” باز جو از جایش بلند شد: اسفاری جان …می شنوی؟ من….”
” باز جو وحشت کرده بود. هرچه شانه های اسفاری را می مالید، نمی توانست آرامش کند: اسفاری جان، دیگر تمام شد قول می دهم. من به تو قول می دهم ….”
کدام مادری این همه به فرزندش می گوید ” جان ” که بازجو به اسفاری می گوید؟

نویسنده دارد با خواننده مزاح می کند، یا شاید در عالم خیال فکر می کند دارد واقعیتی را می نویسد. می توان فکر کرد که او ابدن در باغ نیست و گویا دارد در همان مدینه فاضله ای زندگی می کند که گفتم:

” افساری سرش را تکان داد، باز جو جلو تر آمد که بتواند او را ببیند، باور نمی کرد زنده مانده است. بی اختیار خم شد و صورتش را بوسید: چقدر ضعیفی اسفاری جان “

این مطالب را می توانید از صفحات ۱۰ به بعد کتاب بخوانید…و اگر اعصاب خواندن مطالب نادرست و من درآوردی و هذیانی را دارید تا آخر بروید. در اینصورت من ِ منتقد مسئولیت عوارض ناشی از فشار خون بالا را بعهده نمی گیرم.

به راستی، نویسنده این بازجو های مامانی را در کدام گوشه ذهنش داشته است:
” بازجو: همین که اسفاری از مردن رسته باید خدا را شکر کنیم …”

اگر می خواهید اشمئزاز بهت را در خود آزمایش کنید، در صفحه ۳۱ ماجرای بچه گربه را بخوانید. آوردن چنین مطالبی در کتاب ها بی سابقه بوده است.

واقعن نوشتن کتاب این همه برای نویسنده ِ” این کتاب ” مهم بوده است که هرچه روا و ناروا به ذهنش رسیده بر کاغذ آورده است و کتابی بیرون داده است که ملاحظه کردید در مورد باز جو ها و شرایط زندان در آن سال های کشتار کور، چه نا مربوط و پرت نوشته و چه صحنه هائی را بیان کرده و چه تشبیهات نچسب و نا زیبا و غیر واقعی را بیان کرده است-
” بوی آب گندیده ی شکم غریق باد کرده را می داد ” ص ۱۳
” مثل جنازه مومیائی شده ای که از کف دریا بیرونش کشیده باشند ” ص ۱۵
جسد مومیائی شده کف دریا!!؟
و گله به گله مربوط و نامربوط جمله ی :
” عطوفت اسلامی ” را به کار برده است تا یادمان نرود که حکومت اسلامی می تواند ” عطوفت اسلامی ” هم داشته باشد.
” این که گفتی نظام سخت گیری می کند، آن طرفش را هم باید ببینی ” ص ۳۴ – ۳۵
آنطرفش چیست؟ عطوفت اسلامی؟

گاه بازجو، همان باز جوهای دوست داشتنی!! با زندانی خود حتا می نشینند به درد دل کردن. صفحه ۳۵ را نگاه کنید. و این نگاه را بد نیست به صفحه بعد ” صفحه ۳۶ هم داشته باشید “

بازجو که تعویض می شود به قصد نشان دادن خشونت!، اسفاری! برای خودی نشان دادن و کوبیدن بر طبل پهلوانی، چنان با او یکی به دو می کند و قلدری نشان می دهد، که دلت به حال بازجو می سوزد:
“…بر افروختم، شما اجازه ندارید به من توهین کنید ”
” بلند تر داد زدم، از شما شکایت می کنم. شما آدم بی نزاکتی هستید ”
کار برد کلماتی چون ” شکایت می کنم ” و ” آدم بی نزاکتی هستید ” با بازجوی دوران قتل عام، نهایت بی اطلاعی و شاید هم ” قهرمانی !! ” است.

” در همین لحظه در ِ اتاق باز شد، مردی خوش پوش و جوان به درون آمد….نگاهی به هر دوی ما انداخت. مامور ویژه سرش را زیر انداخت …اذیتم کرد من هم زدمش قربان…
بی خود کردی…بیرون!… بار آخرت باشد دست روی زندانی تحت پوشش من بلند کنی….”

نه تنها در آن موقع و در زندان و بین باز جو ها چنین مکالمه ای غیر واقعی است که در تمام دستگاه قضائی پس از انقلاب هم نادر است

آدم از این همه تعارف تکه پاره کردن اسفاری برای خودش، هم خنده اش می گیرد هم حال دل بهم خوردگی پیدا می کند:
” …آدم باهوشی است. خیلی چیز ها می داند . او یکی از حرامزاده هاست ”
” این از آن مزمار های هفت خط است…”

و آنگاه که به بهانه این کتاب و از دهان بازجو ها برای خودش مایه می آید و خودش را بعنوان تافته ای جدا بافته به خواننده تحمیل می کند و زیپ آسمان را فقط برای نزول یگانه وجود نازنیش باز می کند و خودش را در اینجا و خلیفه را در بغداد می بیند و می رود در آستانه ترکیدن وجود باد کنکی که خیلی درش دمیده شده است. آدم از این همه از خود متشکر بودن بهت زده می شود…. ضمنن دلش بحالش می سوزد، طفلک گناه دارد.

” گوش کن ، بریده ی یکی از روز نامه ها را در باره اش برات می خوانم :
ناصر اسفاری، داستان نویس نو پرداز، در سال هزار و سیصد و بیست و شش در تهران به دنیا آمده و پس از اتمام تحصیلات ابتدائی و متوسطه به دانشکده ادبیات رفته و طی سال ها ی تحصیل، داستان های بسیاری نوشته است. ا سفاری بیشتر بخاطر مطرح کردن مسائل اسطوره ای در داستان های خود شهرت دارد. این شهرت تا به آن حد است که منتقدان ادبی وی را مبدع نوعی داستان نویسی بی آزار دانسته اند.
او پایه گذار جریان سیال ذهن در ادبیات ایران است،…”

این همه را وبسیار بیشتر را ” که نخواستم به جهت طول کلام شاهد بیاورم ” از بریده روز نامه ای دو بازجوی زندان برای هم می خوانند و نظر می دهند.

آنجا کجاست؟ زندان است و باز جوئی که بایستی همراه با کابل و سایر ابزار شکنجه برای اعتراف گیری و خواباندن در تابوت ها و بسیاری موارد دیگر باشد ودمار از روزگار زندانی در آورد، یا شب شعر و نقد و داستان خوانی است؟

عجب دور و زمانه ای شده است. ملاحظه کنید در همین کتاب بی ارزش ” ذوب شده ” که عاری از هرگونه مایه ادبی، وقایع نگاری، و حتا گردش گری و شرح حال نویسی است، چقدر و تا کجا توهم و دروغ پردازی شده است، بی هیج ابا و کنترلی.
هر برگ آن را که می خوانی به نوعی آزار دهند است.

این بازجو به آن بازجو :
” ناهار چی می خوری؟ ”
” با اسفاری می خورم!! ”
عین عاشقی که ترجیح می دهد با معشوقش ناهار بخورد

این کتاب در ۱۳۹ صفحه و در هفده بخش است و خواننده هرقدر نا مربوط نویسی هر بخش را تحمل می کند و به امید اینکه در بخش دیگر از دنیای پوچ خود بیرون می آید و نگاهی به حقیقت خواهد داشت، نا امید تر می شود. جای شکرش باقی است که در همین تعداد برگ و بخش است، اگر بیشتر بود به واقع کلافه کننده می شد.

بخش هفت با کمال تاسف چنین شروع می شود:
” باز جو به خاطر این که اسفاری احساس آرامش کند…”

خب باز جو جان چرا آزادش نمی کنی و جان خود را نمی رهانی؟

در این فصل کار دوستی و رفاقت اسفاری و باز جو بالا می گیرد و باز جو سفره عشق دلش را برای اسفاری باز می کند. و اسفاری ناقلا باز خواننده را به خنده می اندازد:
اسفاری جان باید تو را با او آشنا کنم تا بدانی زیبائی یعنی چه و تو :
” داستان زندگی و این عشق عارفانه و ایمان این دختررا بنویسی . قول می دهم اگر با قلم تو نوشته شود به تمام زبان های زنده ی دنیا ترجمه اش می کنند و نان تو هم می افتد توی روغن ”
آرزو بر جوانان عیب نیست.

من گمان می کنم حتا یک کلمه ی این کتاب واقعیت ندارد. بیشتر آن را تراوشات مغزی، خود خُرد و کوچک بین
می دانم که دارد با نوشتن این حرف ها برای خودش سر پناهی از ” بزرگ بینی ” تدارک می بیند، که نا کارآ مد از آب در آمده است.

باز جو ” که البته دیگر بازجو نیست ” می رود در قالب دلال محبت و به اسفاری می گوید ، برای الواتی آپارتمان مجردی نداری؟
” گفتم شاید بخواهی بعضی وقت ها تنها باشی، یا با کسی باشی که نخواهی زنت بو ببرد”
” بهر حال اگر خواستی من می توانم کلید یک آپارتمن کوچولو را نزدیکی های میدان ونک برات جور کنم که خودت باشی و خودت ” جل الخالق!!

دندان روی جگر بگذارید و این کتاب را بخوانید فقط برای اینکه بدانید چرا عکسش را مثل مرد سا ل مجله تایم
روی جلد می اندازند. و بدانید که یک نوشته بد یعنی چه.

پس آن همه قتل زندانی ها در ساله های ۶۰ تا ۶۷ و آن همه بی رحمی و خشونت باز جو ها حقیقت ندارد؟
اسفاری می گوید بله چنین کشتار و چنان باز جویانی در کار نبود ه است چون بازجوی او به او می گوید:
” دنیای امروز یعنی سکس و آهن و صداهای عجیب و غریب. شور و هیجان. تو خیلی عقبی آقای اسفاری.
باید یک سفر ببرمت دانمارک یا فنلاند. ناراحت نباش درستت می کنم. ”
به قول مادر بزرگم :
” دیگه حرفم نمیاد ”
خود دانید و این کتاب و آقای اسفاری.
————————————-
برای آگاهی بیشتر یاد آور می شوم که پس از عدم موفقیت نویسنده در به چاپ رساندن کتاب در ایران که در اول اسمش
” طبل بزرگ زیر پای چپ ” بوده و این گفته ناشر ِنشر نو:
” فکر می کنم بهتر است فعلن از چاپ و انتشار این رمان چشم بپوشی و بروی زندگیت را بکنی ”
از خیر انتشارش می گذرد تا پس از آمدن به مهاجرت و سالها بعد که مادرش به دیدارش می رو و دست نوشته آن را برایش می برد.
در سال ۱۳۸۶ پس از ” در حد نوازش ویر استاریش ” کردن و دریافت اینکه فیلم سازی اسم ” طبل بزرگ زیر پای چپ ” را ” مصادره انقلابی ” کرده و گذاشتن نام ” ذوب شده ” بر آن در آلمان و در انتشاراتی خودش
” گردون ” به چاپ می رسد .

نگاهی به کتاب سلفچگان نوشته دکتر محمود صفریان – رضا اغنمی

آبان ۱۳۹۴

نقد و بر رسی کتاب
ناشر: انتشارات گذرگاه
کتاب سلفچگانِ صفریان مرا به سالهایی برد که درحاشیه خلیج فارس و جزیره قشم و هنگام، کارهایی را انجام می دادم. اسم ” زار” ومراسم آن را در گفتگویی با زنده یاد غلامحسین ساعدی که تازه ازسفر جنوب برگشته بود شنیده بودم. مدتی پس ازآن اتفاق افتاد برای دوسال وخرده ای کارم به حاشیه خلیج فارس درفاصلۀ یکهزار کیلومتری بوشهر وبندرعباس افتاد و با زارها و مراسم شان بعنوان یک تماشاگر از نزدیک آشنا شدم.
این دفتر۱۲۳ برگی شامل ده داستان کوتاه است در روال همان داستان های پیشین نویسنده که درگذشته منتشر شده است. روانی وسادگی زبان داستان ها یکی از بهترین شیوه هائی ست که نویسنده در آثارش رعایت می کند. این بررسی شامل چند داستان خواهد بود که ازاین دفتر برگزیدم.
نخستین داستان با نام «بازرس» است و یادآور بازرس های هایی که هریک ازما در دوران دبستان و دبیرستان خاطره های تلخ ازادا و اصول های باسمه ای وکبر وغرورهای نفرت آورشان به خاطر داریم. در این دفتر نیز نویسنده به بهانۀ بازخوانی بازرس، مخاطبین و نسل های گذشته را روی نیمکت مدرسه نشانده، و خاطره های تلخ وشیرین ایام سپری شده را یادآور شده است.
نویسنده دراین داستان در نقش بازیگر اصلی و از زبان راوی با نام حامد که «مبصر کلاس» است سخن می گوید و با اعتماد به نفس با رعایت ادب ومهربانی آقای” ارفعی ” را با اندک مشت مال معرفی می کند. مبصرکلاس وظایف خود را شرح می دهد. ازآشنائی خود با همکلاسش ” رابرت ” که مسیحی است و بچه ی « تر وتمیز ومرتبی بود. سفید ترین بچۀ کلاسمان بود کیفی پُر و پیمون داشت» و بلافاصله یادآور می شود که درتمام محتویات کیفش او را شریک می کرد درحالی که خودش که بچۀ سوم خانواده بوده «درکیفم از این خبرها نبود». بازرس وارد کلاس شده چون ژنرالی که بچه های کوچک را بترساند با پُز وافاده نگاه می کند. وازاو اسمش را می پرسد . می گوید حامد. سپس می پرسد «کی تورا مبصر کرده؟» پاسخ می دهد آقا معلم. از رابرت هم که کنار او نشسته اسمش را می پرسد اوهم پاسخ می دهد. آقای بازرس می گوید ازفردا رابرت باید مبصرکلاس شود. چک وچانه ها به جائی نمی رسد و با پاسخ های بی ادبانه ازکلاس می رود با این اخطار به رابرت:
” ازفردا تو مبصر کلاسی. دفتر را ازحامد تحویل بگیر. ”
چند سال بعد حامد که پایان کلاس دوازدهم را می گذرانده، دریک مهمانی با آقای بازرس برخورد می کند. با حضور معلم یادآوری خاطرۀ تلخ آن برخورد، و گله گذاری ها داستان به پایان می رسد.
قربون کور دومین داستان این دفتر است که به دکتر محمود کویر پیشکش شده است.
داستان درتهران می گذرد. درکوچه تهرانچی انتهای خیابان شاپور.
بیست سی مترکه به سمت جنوب میرفتی خیابان شوش بود. محلی بسیار پرازدحام بامردمانی گوناکون کاسب و کارمند وکارگر وبازاری و کریم آقا کفاش که دستدوزماهری بود با مشتریان خاص خودش. دکان کریم آقا پاتوق جاهل های محل بود و راوی داستان نیز با نام رضوی بعنوان « اهل علم» مورد احترام که محصل مدرسه ای بوده در حوالی میدان حسن آباد و شاید همان مدرسه ای که درکوچه حمام شازده روبروی پارک سنگلج بود. کریم کفاش راوی داستان را به قربان کورازجاهل های سرشناس محله معرفی می کند که آموزش خواندن و نوشتن رابه او تعلیم دهد. قربان کور تصمیم گرفته ازدواج کند و دست از باجگیری بردارد. ضرورت پیدا کرده که حتما باید باسواد شود. راوی داستان این کاررا برعهده می گیرد وبا آموزش دلسوزانۀ او قربان کورهم سواد دار می شود.
روزی دروقت آموزش، قربون کور رضوی را به سرسفره دعوت وبه خانمش زری خانم معرفی می کند در«دواتاق در حیاط دنگالی دراختیار خودش وخانمش بود. خانمی با زیبائی خیره کننده». از این بخش روایت داستان نتوانستم بگذرم و صفا و صمیمیت معلم نوپا را با مخاطبین درمیان نگذارم : «بیش از دوماه بود که انصافن با صرف وقت و بدون تعطیل درس می خواند ومثل کودکی رام و حرف شنو تکالیفش را انجام می داد. جمعه غروبی بود رفتم دکان کریم آقا، کفش هایم را اصغر واکس بزند شب با برو بچه ها می رفتیم به رستورانی درخیابان قوام که بیشتر غذاهایش حرف نداشت با تعحب دیدم همه ی آنهائی که برایشان روزنامه میخواندم پای منبر قربون نشسته اند واوباکاربرد عینکی که بتازگی تهیه کرده بود کیهان را به دست گرفته و می خواهد برای جمع روزنامه بخواند. مثل اینکه فرزند خودم می خواهد سواد دست وپا شکسته اش را به رخ دیگران بکشد».
راوی پس از مدتی در روزنامه خبرقتل قربان یارمحمدی را می شنود که به دست باجگیری کشته شده. روزنامه توضیح داده بود که مقتول مدتی پیش ازجاهلی ونسق گیری دست شسته دکان خواربارفروشی دائرکرده بود که به دست باجگیری کشته شده است.
سلفچگان: داستانی ست که راوی اول شخص روایتگرآن است. زمانۀ پس از انقلاب اسلامی : « هنوز آوار حجاب اجباری برسرمان خراب نشده بود». همو درسلفچگان اتومبیل شیکی را می بیند درگوشه ای با تنها سرنشینش دخترنوجوانی گوش سپرده به آهنگ «سنگ خارا»ی مرضیه. با نگاهِ تعجب آمیز راوی، دختر نوجوان شیشۀ اتومبیل را پائین می کشد و می گوید: «خاله ام درکافه است من دارم (چیزی) را که خواسته برایش می برم» . درقهوه خانه خاله را می بیند: «نگاهش را که بسویم برگرداند، پراز جاذبه وطراوت بود» . آن دو باهم آشنا می شوند. با دخالت مرد قهوه چی درصحبت ها ونگاه آن ها، راوی داستان، پیام تنها بودن در سفر ومجرد بودن خود را به خانم می رساند. پس از خاتمه صبحانه قبل از ترک قهوه خانه، خانم باگفتن اینکه «کاش مسیرشماهم به سمت جنوب بود» و تعارفات معمولی، در حالی که پیداست دل راوی پیش خانم به تله افتاده ؛ وقتی می خواهند قهوه خانه را ترک کنند، معلوم می شود اسم خانم سارا و درتهران معلم است. برای عروسی برادرش که کارمند عالیرتبۀ راه آهن است به اهواز می رود. درمقابل پرسش راوی پس چرا همسرتان را همراه ندارید؟ «نگاه “بشما مربوط نیست” اش را به رویم ریخت ولی با نازی ملیح و باخنده گفت : «متآهل نیستم. مگر شما متآهل هستید؟» پاسخ می دهد: «نه همسر ندارم، نامزد هم ندارم» و قول و قرار ملاقات در تهران را باهم می گذارند. راوی ایرج شازده روی تکه کاغذی اسم وتلفن خود را به اومی دهد.
درروزنامه خبردستگیری یک قاچاقچی با مواد مخدر درپل دخترخرم آباد منتشر می شود با همان نشانه های ساراخانم و دخترنوجوان که آزاد شده است. بالاخره معلوم.می شود که عموی ساراخانم از قاچاقچی های سابقه دار است و مواد مخدررا در ماشین شیک و گران بها جاسازی کرده تا با فریب سارا خانم موادمخدررا به مقصد برساند. با دستگیری و زندانی شدن عمو، ساراخانم آزاد می شود. با ازدواج و عروسی مهندس ایرج شازده و ساراخانم داستان به پایان می رسد .
راز، آخرین داستانی ست که دراین بررسی برگزیده ام .
داستان خواندنی ازدوران تحصیل روایتگر این دفتر است که با انتقال واسباب کشی خانه به محله تازه، با پسرسیاهپوستی آشنا می شود به نام “آتی تو”. ازشنیدن اسم با تعجب می پرسد توداری فارسی حرف میزنی ولی اسمت یه جوری ست؟ آتی تو می گوید : «ما اهل “میناب هستیم، سیاه های آن حوالی همه اسم هایشان دراین روال است». راوی داستان نیزخودش را رسول معرفی می کند و آن دوهمکلاس در یک مدرسه رفاقتشان محکمتر می شود. با پیوستن عزیز دوست آتی تو و رسول به قول خودشان “سه تفنگدار” شکل می گیرد. طبیعی ست که در این آشنائی ها پای همکلاسی ها به خانه های همدیگر باز می شود. وخانواده هریک نیز با همکلاسی های فرزندان خود آشنا می شوند. روزی از روزها آتی تو به آن دو می گوید:
«برویم خانه عزیز، گلوئی تر کنیم. همۀ آنچه را که یک راز است و خواهش می کنم برای همیشه پیش خودتان باشد. برایتان توضیح می دهم وکاملن روشنتان می کنم به شما می گویم چون احساس می کنم که برادرانم هستید، ومن نمی خواهم ازاین راز زندگی من و خانواده ام نا آگاه باشید». درخانه عزیز پس از خوردن یکی دوفنجان چای، آتی تو می گوید که دراین نزدیکی ها تمام اقوام درخانه ما حمع می شوند و مراسم … حرفش را قطع کرده می پرسد: «بچه ها شما می دانید “زار” چیست» عزیز پاسخ میدهد : «بله راز چیزی است که منتظریم تو برایمان فاش کنی» رسول می گوید: «عزیزجان زار ونه راز، نه من هم نمی دانم یعنی چه» و اتی تو شروع می کند به شرح زار: «هرازگاهی که کسی در آستانه و درکوران دگرگونی روحی و جسمی است . . . این حالتی ست که در ما سیاه های اهالی جنوب والبته درافراد خاصی بروز می کند. ما اعتقاد داریم که “جن” دربدنش راه یافته وبایستی بهرشکل که شده کمکش کرد که جن ازبدنش خارج شود».
روزموعود فرا می رسد. رسول و عزیز به طورغیرمنتظره واردخانه آتی تو می شوند. مراسم شروع شده، عده ای بیحال درمیان فریاد کوبه ها وضربات دهل وبوی عود و رقص های پرتحرک بر زمین افتاده اند. آتی تورا می بینند که پیراهنش را درآورده کف زمین دراز کشیده است. «مردی که دهل یا طبل می زد سرش را به دیوارکوبید، هیچکس هم متوجه نشد و کمکش نکرد. حالش دگرگون شده بود …» آن دو جوان تاب نیاورده مجلس را ترک می کنند. چندروزبعد آتی تو بیمار شده و معالجات محلی اثر نمی کند ، به تهران می برند. «چند دکتراو را معاینه کردند وبه اتفاق گفتند دچارجنون شده است». واخرسربه میناب می برند . آتی تو گم می شود « تاچندین روزبعد که دریا پیکر بی جان اورا به ساحل می آورد». و کتاب را می بندم با آرزوی موفقیت نویسنده .
بعدالتحریر:
کتاب سلفچگانِ صفریان مرا به سالهایی برد که درحاشیه خلیج فارس و جزیره قشم و هنگام کارهایی را انجام می دادم. اسم زار ومراسم آن را در گفتگویی با زنده یاد غلامحسین ساعدی که تازه ازسفر جنوب برگشته بود شنیده بودم. مدتی پس ازآن اتفاق افتاد برای دوسال وخرده ای کارم به حاشیه خلیج فارس درفاصلۀ یکهزار کیلومتری بوشهر وبندرعباس افتاد و با زارها و مراسم شان بعنوان یک تماشاگر از نزدیک آشنا شدم.
ساعدی درچند مونوگرافی خود، اثری دارد پرمحتوا با نام «اهل هوا» که درسال های ۱۳۴۵ توسط انتشارات امیرکبیرمنتشر شد و با استقبال عموم به چاپ های بعدی رسید. درآن اثر پژوهشیِ جالب انواع زار هارا شرح می دهد و می نویسد:
«زار خطرناکترین وشایعترین بادهاست. بیشترمبتلایان “اهل هوا” گرفتار این باد هستند. زارها همه کافرند . ازجاهای مختلف می آیند. بیشترازسواحل شرقی افریقا، زنگبار، سومالی و حبشه که قرنها رفت وآمدی بوده بین حواشی و سواحل جنوبی ایران، و بعد ازعربستان وهندوستان که کوه های اسرار آمیز و دریاهای بسیار بزرگ درکنار دارند . . . زار را از زبانی می شناسند که از کدام خاک و از کدام دریا آمده است. هر زار وقتی خون می خورد، زیر می شود و به زبان درمی آید و از درون کالبد شخص مبتلا و به حنجرۀ وی با بابا و ماما صحبت می کند و می گوید که ازکدام دیار آمده است. شیوع زارها همه جا یکسان نیست. مرکز اصلیشان همان “سواحل” است که گفتیم بیشتر زار ها از همان طرف پیدا می شوند

معرفی مجدد کتابی که مورد اقبال مردم بوده است – امیر هوشنک برزگر

آبان ۱۳۹۴

کتاب ” شام با کارولین ” در بین کتاب های محمود صفریان، مجموعه داستان نیست. یک داستان است. یا در حقیقت اولین رمان کوتاهی است که نوشته است و بر پایه آمار مورد استقبال خوانندگان نیز قرار گرفته است.
البته در آینده نزدیکی دومین رمان او با نام ” فصلی دیگر ” منتشر خواهد شد.
” شام با کارولین ” در ۷ فصل است که فصل اول آن ” شام با کارولین ” است فصلی که هم نام کتاب از آن گرفته شده است و هم، همه ی ماجراها و فراز و نشیب های بعدی از آن شام شروع شده است .
چیدمان واژه ها در نثر این کتاب خواننده را خوش می آید و کشش خاصی دارد، به این تکه توجه کنید

 ” بعد از آن واقعه، دیگر با هواپیما پرواز نکردم، و مدتها به بها نه مریضى و انواع دیگرگرفتاریها از کارم فاصله گرفتم. کمى که آرام شدم و خودم را پیدا کردم، آمدم اینجا در این شهر، تا مدتى را با پدرم باشم، با این امید که ذهنم را مشغول کنم. چقدر به مادرى نیاز داشتم، تا به من آرامش بدهد، تا مشکلات را برایم کوچک کند. تا دست مهربانش را به سرم بکشد، که نبود، سالها قبل رفته بود. و در این شبهاى تنهائى، در این رستوران بود که براى اولین بار تو را دیدم. چه شباهتى! مدتها به تو و حرکاتت خیره مى شدم. ولى هر بار تا مى آمدم رویایم را جمع وجور کنم و به آن شکل بدهم، مى رفتى، تو زود نمى رفتى، من بیشتر احتیاج داشتم. شبهائى که تنها نبودى، بخصوص با آن خانم که مى آمدى، بى دلیل دل تنگ مى شدم. به دنبال فرصت مى گشتم تا ساعاتى را با تو تنها باشم، تا از نزیک ببینمت، تا بیاد او با تو حرف بزنم. و امشب جورشد. ”
می توان گفت ضمنن کتابی است که رخداد هایش همه در خارج از کشور بوده است و شاید بتواند نمونه ای ازادبیات در هجرت باشد.
بجز ” امیر ” که یکی از آدم های اصلی داستان است بقیه همه خارجی هستند. و راوی که از زبان امیر حرف می زند به گمان من داستانی اگر نه کاملن ولی واقعی را بیان می کند، چرا که رستوران ” مونتاناس ” که اولین جرقه در آنجا زده می شود رستورانی واقعی است و کماکان دایر است.
با هجرت انبوهی که داشته ایم به روایتی شام با کارولین زندگی یکی از آن ها را می نمایاند و نشان می دهد که بسیاری از آن ها توانسته اند در جامعه جدید خود را جا بیندازند و حتا بسیار هم موفق باشند.
بنظر من موفقیت ” امیر ” به دوعلت اساسی بوده است.
هم زبان انگلیسی را بسیار فصیح و بی لهجه می دانسته و هم حرفه ای را که در دانشگاه
داشته تدریس زبان فارسی بوده است که کم مشتاق ندارد. و این دو وقتی میخورد دست جوانی و خونگرمی که کم و بیش از صفات حسته ایرانی هاست او را نه تنها موفق که محبوب هم می کند، و راه به دوستی با رئیس دانشگاه می برد.
دکتر محمود صفریان به خوبی توانسته است انسجام و روند مورد پسند خواننده به داستان بدهد ونثری بنمایاند که سوار بر داستان راه به قلب های خوانندگان بیابد
شام با کارولین نمونه یک رمان خواندنی پر کشش و بدون زیاده گوئی است
پنج کتاب

اخوان ثالث -احمد قندهاری

آبان ۱۳۹۴

ثالث

اخوان در سال ۱۳۰۷ در توس مشهد متولد شد. اخوان تحصیلات ابتدایی و متوسطه و دوره ی هنرستان در رشته ی آهنگری را در مشهد به پایان رساند و در همان جا مشغول کار شد.
اخوان تا سال ۱۳۲۶ در مشهد ماندگار شد.پس از آنکه به تهران آمد به عنوان آموزگار روستا ، در اداره ی فرهنگ استخدام شد و برای کار به ورامین رفت. واز سال ۱۳۳۰ با مطبوعات همکاری تنگاتنگی داشت.
اخوان در سال ۱۳۲۹ با دختر عمویش ایران (خدیجه) ازدواج کرد. او چند بار به زندان افتاد و یک بار به حومه ی کاشان تبعید شد. در سال ۱۳۳۳ هم پس از تلاطم سیاسی کشور به زندان افتاد. پس از آزادی از زندان سیاست را کنار گذاشت و در سال ۱۳۳۶ به کار در رادیو پرداخت و مدتی بعد به تلویزیون خوزستان منتقل شد. در سال ۱۳۵۳ از خوزستان به تهران آمد ودر رادیو وتلویزیون ملی به کار پرداخت.او در سال ۱۳۵۶ در دانشگاه های تهران ، ملی ، و تربیت معلم به تدریس شعر پرداخت. بعد از انقلاب ، از اخوان خواسته شد که با دولت همکاری کند او در پاسخ گفت : ما همواره بر سلطه بوده ایم نه با سلطه. پس از این پاسخ در سال ۱۳۶۰ بدون حقوق و با محرومیت از تمام مشاغل دولتی بازنشانده شد.
در سال ۱۳۶۹ به دعوت خانه ی فرهنگ آلمان برای برگزاری شب های شعر برای نخستین بار به خارج رفت و چند ماه پس از بازگشت در روز چهارم شهریور همان سال در گذشت. و در توس در کنار آرامگاه بزرگ مرد ایران حکیم ابوالقاسم فردوسی به خاک سپرده شد

اخوان در قسمتی از شعرجاودانه ی زمستان می گوید
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ،
سرها در گریبان است .
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را .
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند ، که ره تاریک و لغزان است .
وگر دست ِ محبت سوی کس یازی ،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون ؛ که سرما سخت سوزان است.
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است
حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است.
خاصه ای از شعر چاوشی
بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند
گرفته کول و بار زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خیزران در مشت
گهی پر گوی و گه خاموش
در آن مه گون فضای افسانه گیشان راه می پویند
و ما هم راهمان را می کنیم آغاز
سه ره پیداست نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر
حدیثی کش نمی خوانی بر آن دیگر
نخستین راه نوش و راحت و شادی،
به ننگ آغشته اما رو به شهر و باغ و آبادی
دو دیگر راه نیمش ننگ نیمش نام
اگر سر برکنی غوغا وگر دم درکش آرام
سه دیگر راه بی برگشت بی فرجام
بیا ره توشه بر داریم قدم در راه بگزاریم
بسوی سر زمین هایی که خورشیدش
دواند در رگم خون نشیت زنده ی بیدار
نه این خونی که من دارم پیر و سرد و تیره و بیمار
لحظه دیدار –
باز من دیوانه ام مستم باز میلرزد دلم دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ
های نپریشی صفای زلفکم را دست
و آبرویم را نریزی دل ای نخورده مست
لحظه دیدار نزدیک است.

امیر کبیر در چند سطر

آبان ۱۳۹۴

«میرزا محمد تقی‌خان فراهانی» (زاده: ۱۱۸۶ اراک، درگذشته:۲۰ دی ۱۲۳۰ کاشان) مشهور به امیرکبیر، یکی از صدراعظم‌های ایران در زمان ناصرالدین‌شاه قاجار بود. امیرکبیر همسر عزت‌الدوله، خواهر ناصرالدین‌شاه قاجار، پدر تاج‌الملوک همسر مظفرالدین‌شاه قاجار و پدربزرگ محمدعلی‌شاه، ششمین پادشاه از دودمان قاجار بود.

اصلاحات امیرکبیر اندکی پس از رسیدن وی به صدارت آغاز گشت و تا پایان صدارت کوتاه او دنبال شد. مدت صدارت امیر کبیر ۳۹ ماه (سه سال و سه ماه) بود. وی بنیان‌گذار دارُالفُنون بود که برای آموزش دانش و فناوری‌های نو به فرمان او در تهران پایه‌گذاری شد. هم‌چنین انتشار روزنامهٔ وقایع اتفاقیه از جمله کارهای وی به‌شمار می‌آید. امیرکبیر پس از این که با دسیسهٔ اطرافیان شاه از جایگاه خود برکنار و به کاشان تبعید شد، در حمام فین به دستور ناصرالدین‌شاه به قتل رسید. پیکر وی در شهر کربلا به خاک سپرده شده‌است.[۲][۳]

تصادف

آبان ۱۳۹۴

یک روز یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف ناجوری می کنه. بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه. ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برن.

وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان، رانندهء خانم بر میگرده میگه:

– آه چه جالب شما مرد هستید!…. ببینید چه به روز ماشینامون اومده! همه چیز داغون شده ولی ما سالم هستیم! این باید نشونه ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و ارتباط مشترکی رو با صلح و صفا آغاز کنیم!

مرد با هیجان پاسخ میگه:

– اوه … “بله کاملا” …با شما موافقم این باید نشونه ای از طرف خدا باشه!

بعد اون خانم زیبا ادامه می ده و می گه:

– ببین یک معجزه دیگه! ماشین من کاملن داغون شده ولی این شیشه مشروب سالمه. مطمئنن خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف خوش یمن که می تونه شروع جریانات خیلی جالبی باشه رو جشن بگیریم!

و بعد خانم زیبا با لوندی بطری رو به مرد میده.

مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان میده و در حالیکه زیر چشمی اندام خانم زیبا رو دید می زنه درب بطری رو باز می کنه و نصف شیشه مشروب رو می نوشه و بطری رو برمی گردونه به زن.

زن درب بطری رو می بنده و شیشه رو برمی گردونه به مرد.

مرد می گه شما نمی نوشید؟!

زن لبخند شیطنت آمیزی می زنه در جواب می گه:

– نه عزیزم ، فکر می کنم الان بهتره منتظر پلیس باشیم !!!

آیا می توان به آینده امید وار بود؟

آبان ۱۳۹۴

khakam besarآیامی توان به آینده امیدوار بود؟

تفاوت

آبان ۱۳۹۴

تفاوت              !!!تفاوت

عشق هم عشق های قدیم

آبان ۱۳۹۴

ذوج

تنبل خانه!!

آبان ۱۳۹۴

تنبل خانه

چادری شدن هزاران دختر دبستانی در ده سال گذشته

آبان ۱۳۹۴

 هزاران دختر دبستانی در ده سال گذشته به دلیل “طرح ملی حجاب مدارس” چادری شده اند. براساس آمارهای مرکز تحقیقات و طرح‌های کاربردی حجاب (ریحانه النبی)، نزدیک به ۱۸ هزار دختربچه بین ۷ تا ۱۲ سال در سال تحصیلی گذشته از سوی طلبه‌های مستقر در مدارس ابتدایی دخترانه هفت استان ایران تحت آموزش و تشویق برای پوشیدن چادر قرار گرفته‌اند. همین موسسه اعلام می کند که فقط در سال ۱٣۹۰، هزار و ۴۴۰ نفر در شهر تهران و ۶٨۲۶ هزار و ٨۲۶ نفر در شهرهای مشهد، ارومیه، اصفهان، شیراز، کاشان، ساری و شهرری تحت آموزش‌های طلبه‌های زن، چادری شده‌اند. در این طرح که از سوی وزارت آموزش و پرورش حمایت می‌شود، دختران دبستانی تحت آموزش‌های خاص قرار می‌گیرند و در صورت چادری شدن، جوایز متعددی دریافت می‌کنند و از امتیازهایی مثل بلیت مجانی برای مراکز فرهنگی و ورزشی و همینطور، شرکت در برنامه‌های کودک تلویزیون برخوردار می‌شوند. این طرح قرار است به تدریج در تمامی مدارس کشور اجرا شود.

کانون نویسندگان ایران

آبان ۱۳۹۴

یاران هم قلم
خبر خاموشی هنینگ مانکل نویسنده و کارگردان انسانگرای سوئدی موجب تأسف عمیق همه ما شد. او تنها یک نویسنده و هنرمند سوئدی نبود بلکه به اعتبار آنچه در زندگی خویش کرد متعلق به همه انسانهای آزاده و شریف جهان است. گذشته از ارزش والای ادبی و هنری مانکل، خاطره مبارزات او در دفاع از آزادی و حقوق مردم ویتنام، افریقای جنوبی و فلسطین هرگز فراموش نخواهد شد و زندگی او الهام بخش همه کسانی است که در راه آزادی انسان و احیاء شأن انسانی او مبارزه می کند. کانون نویسندگان ایران درگذشت هنینگ مانکل را به انجمن قلم سوئد، مردم سوئد، و همه روشنفکران پیشرو و مستقل جهان تسلیت می گوید.

شعری برایِ دیوارِ اطاقم… خسرو باقرپور

آبان ۱۳۹۴

ا

خسروز دهان مرگ ربودی مرا
و مرا از غبارِ آه و گریه تِکاندی
رهگذران سوت زنان می رفتند؛
و قطار ها بی توقف از ایستگاه می گذشتند؛
که با چمدانی از اشتیاقِ ارغوانی رسیدی!
ماه در چشمانِ تو می خندید
و مهر در دستانِ تو گُل می داد
تو هیج نمی گفتی
و من در پیراهن نازکِ تو خفته بودم.
در سرشتِ اندوه؛
دیگر میانِ اشتیاق و مرگ؛
فرقی نیست؛
بودا؛ زیرِ این درختِ کُنار مُرده است؛
و خانه ام چاه است؛
بی بوی پیراهنِ یوسف.