گذرگاه مهر ماه

مهر ۱۳۹۴

پائیز  به سوی پائیز

گذرگاه شماره ١۶٧ مربوط به مهرماه ١٣٩۴ در چهاردهمین سال فعالیت
============================================
این شماره گذرگاه، حاصل همت این یاران است

**********************************
مسعوذ ناصری –  شهره پور حسن – مجید قنبری – محمود صفریان – بهار الماسی – مهتاب خرمشاهی – مجید یکتائی
فاضل نظری – ابوالفضل سپاسی – احمد قندهاری – صادق هدایت – مهران رفیعی – رضا اغنمی – هادی خرسندی-
عیدی نعمتی -امیرحسن چهل تن – علی شروقی – محمود دولت آبادی -الیسا تنگسیر -رحیم سینائی- مجتبا گلستانی
مهین میلانی -نیلوفر- فرشته نوبخت -نجمه واخد  –

کتاب ” فصلی دیگر ” نوشته محمود صفریان

مهر ۱۳۹۴

mahmood2 (1)
فصلی دیگر

نام رمانی است که در اولین فرصت منتشر خواهد شد
در پیشگفتارش آمده است:
داستان مفصلی است که بهر تعبیر اتفاق افتاد. گویا نمی توانست پیش نیاید. پیش آمد ها نا باورانه بودند.
وقوع آن در هیچ یک از فصل های چهار گانه ای که می شناسیم نبود.
فصلی دیگر بود، در فصلی که بعنوان فصل پنجم گاه می آید. فصلی که فقط یکماه دارد اما با چهار وضعیت هوا… خواب بود یا رویا ؟
شاید یک تصور و عبور یک تفکربود و شاید هم به نوعی واقعی بود ، ولی بهر تعبیر اتفاق افتاد.
تکه های این رخداد از سویه های متفاوت گرد هم آمدند، با نا باوری بهم پیوند خوردند و ساختند و شکل دادند این ماجرا را.
ماجرائی که تا برهوت چند خانه وار را در بر گرفت و بنا گاه، چون گرد بادی پیچان، همه را در نوردید، فضا را تیره کرد و محو شد. چیزی مثل پرپر شدن. چه برجای گذاشت؟ …بهت بود یا حیرت نمی دانیم. شاید درختی خم شده زیر برگ و بار که تاب نیاورد. “

تیرگان

مهر ۱۳۹۴

پنجمین برگزاری جشنواره تیرگان چنان در همه ی زمینه ها با موفقیت همراه بود و چنان تنوع برنامه ها با سنگ تمام همراه بود و چنان نیکو هنر ایرانی را نمایاند که بنطر من بخصوص از مدیریت سطح بالای آن بایستی سپاسگزار بود به ویژه از شخص مهرداد آریان نژاد.
جشنواره ای به این بزرگی و تنوع و دعوت از هنر مندان طراز اول ایرانی در سطح جهانی و این همه منظم و با ترتیب حکایت از مشتاقان ایران زمین و افراشتن پرچم آن سر زمین اهورائی دارد و جا دارد که از همه ی دست اندر کاران که با مهربانی و خلوص انجام وظیفه کردند ممنون بود.
با بر گزاری این جشنواره بزرگ، ما و سر زمینمان بیشتر و بهتر به زعمای قوم دولت کانادا شناسانده شدیم.
برای همه موفقیت بیشتر آرزو دارم و امید وارم در جشنواره بعدی که ششمین خواهد بود شاهد عظمت و شکوه بیشتر باشیم .

نیلوفر و مینیاتور هایش

مهر ۱۳۹۴

نیلوفر هنرمندی است خوش ذوق و توانا ،او تصمیم دارد که پاره ای از کار هایش را در گذرگاه به تماشا بگذارد ، از مهر و محبتش ممنونیم .
از زبان خودش بسیار مختصر با او آشنا شویدو یکی از مینیاتورهایش  رابه تماشا بنشینید. در شماره های آینده بیشتر با کارهای او آشنا می شویم
.
من نیلوفر هستم نقاش و طراح
فارغ اتحصیل دانشگاه تهران
شرکت در ٨٩ نمایشگاه در ایران و اروپا و امریکا
برنده ١٢ لوح تقدیر از اکادمیهای معتبر هنری
به پیشنهاد دکتر صفریان پاره ای از کارهایم را در گذرگاه به تماشا می گذارم

شماره- 4

در مورد بهار الماسی

مهر ۱۳۹۴

bahar-almasi
بیشتر با سراینده شعرهای کتاب ” دختر خرداد ” که شعری کوتاه و زیبا از او را دربخش
شعر همین شماره آورده ایم با زبان خودش آشنا شوید.
او دختری بسیار فعال است در شناساندن کتاب و فراورده های ادبی . میز فروش کتاب در جشنواره تیرگان به همت او و یارانش ترتیب داده شده بود و تلاشی پی گیر در برگزاری شب های شعر کانون شعر تورونتو دارد. کاش از این انسان های فرهیخته اندیشه ورز زیاد تر داشتیم . برایش موفقیت بیشتر آرزو دارم .
***
متولد سال ۱۳۶۴ خورشیدی در تهران هستم، و هم اکنون در شهر تورنتو زندگی‌ می‌کنم.
فارغ‌التحصیل و شاغل در رشته‌ی برق الکترونیک هستم، و در کنار کار، بطور پاره وقت به تحصیل در رشته‌ی ادبیات، و طراحی‌ رسانه و اطلاعت مشغولم.
شش ماهی‌ست که به همراه گروهی از دوستان، کانون شعر تورنتو را تشکیل داده‌ایم، و به طور منظم نشست‌های ماهانه شعر خوانی‌، و برنامه‌های گوناگون مجازی برگزار می‌کنیم.
از من تا کنون یک مستند رادیویی با عنوان «دهه شصتی‌ها»، و یک مجموعه شعر ، با عنوان «دختر خرداد» که تحت نظارت نشر افرا منتشر شده است و گزینه‌ایست از اشعار سه دفتر شعر (بین سال‌های ۱۳۸۹-۱۳۹۴). منتشر شده است. تهیه این دفتر
آمازون ” amazon.comاز طریق سایت
امکان پذیر است
البته ادبیات رو مجزا کرس برمیدارم. مدرک ادبیات نمیگیریم

هنر چیست؟ – مجید یکتائی

مهر ۱۳۹۴

هنر یک واژه کهن اوستائی است و در زبان فارسی از پیشوند «هو» بمعنی خوب و واژه «نر» بمعنی مردانگی و توانایی پیوند یافته و «هونر» بمعنی «خوب توانی» بکار رفته است. بیش از هزار سال است که پیشینه واژه هنر باین معنی در زبان و شعر فارسی دیده میشود فردوسی گفته:

چو پرسند پرسندگان ازهنر

نباید که پاسخ دهی از گهر

هنر نزد ایرانیانست و بس

ندارند شیر ژیان را بکس

و از عنصری است:

ایا شنیده هنرهای خسروان بخبر

بیا زخسرو مشرق عیان ببین تو هنر

و نظامی راست:

عیبم مکن از عشق که در مکتب ایام

آموخته بودم به ازین گر هنری بود

و حافظ گوید:

خواجه گفت که جزغم چه هنر دارد عشق

گفتم ای خواجه غافل هنری خوشتر ازین

در زبان یونانی واژه برای هنر نیست و در زبانهای فرنگی واژه «آرت» که امروز بکار میبرند بمعنی صنعت است و در معنی هنر تازه بکار رفته است و برای معنی هنر رسا نیست. در زبان عرب نیز واژه برای هنر نیست و برای هنر واژه «الفن» را که از فارسی گرفته اند بکار میبرند و بدان «الفنون الجمیله» گویند و به هنرمند «فنان». صنایع ظریفه و مستظرفه نیز از ساخته‌های فارسی زبانان است و این معنی‌ها نیز برای هنر رسا نیست. در زبانهای اروپائی منظور از «آر» یا «آرت» بیشتر هنر نقاشی بوده است و بعد آنرا به پیکرسازی و شعر و موسیقی و رشته‌های دیگر گفته اند خلاصه آنکه هنر را دارای هفت رشته دانسته اند: نقاشی،موسیقی،رقص،نمایش،پیکرتراش وساختمان،شعر وخطابه. بهمین جهت برای هنر هفت فرشته قائل شده اند. گرچه در میان رشته‌های هنری برخی موسیقی و رقص و شعر را فسادانگیز دانسته اند ولی صوفیان رقص و سماع را تجویز کرده و ستوده اند. هنر دوستی و حس زیبائی پرستی از آغاز با آدمی همراه بوده است شواهد بسیار هست که هنرمند از همه چیز رابطه‌های زیبا استخراج میکند. وقتی یک جنگل را یک دانشمند گیاه شناس می‌بیند بیشتر توجه او به نوع گیاهان و درختان آنست اما هنگامیکه یک هنرمند یا شاعر یا نقاش آن جنگل را می‌بیند دید دیگری دارد هنرمند زیبائیهای آنرا پیدا میکند و بتوصیف آن می‌پردازد. بسیاری از زیبائیها در جهان هست که بحال خود معرفت ندارند این آدمی و هنرمند است که این زیبائیها را پیدا کرده و نشان میدهد یکی با سخن یکی با قلم یکی با قلم مو و دیگری با آهنگ و نوای موسیقی . . . . هر پدیده هنری از دو عامل عینی و ذهنی پدید میآید و هر پدیده هنری نیز باین عامل نهادی تجزیه میشود. اصل عامل عینی است و عامل ذهنی نیز نتیجه مشهودات بصری در ذهن پدید میآید. باید گفت کمال هنر چه بصورت عینی و چه ذهنی هر دو در زیبایی است و در هنر حساب سود و زیان نیست پس هنر تجلی مدرکات نیرومندی است که انسان آنها را بدست آورد. یا بازده ذهنی مشهودات به دیگران و بگفته دیگر هنرمند چنین تعریف میشود: هنر به توانی نمایش انعکاسهای جهان برونی در مغز آدمی است. هنر در گذشته برای هنر نبوده بلکه انگیزه‌های دیگر داشته اما امروز هنر برای هنر خود موقعیتی دارد. مکتبهای هنری نیز در گذشته بیشتر بر حسب مقتضیات زمان و مکان پدید آمده است. اما درباره شعر که یکی از شقوق هنر است:

۱- صورت عینی شعر ریختن اندیشه‌های هنری در قالب سخن منظو م است. [۱۷]

۲- صورت ذهنی شعر با اندیشه درباره مشهودات و مضمون سازی در ذهن شکل می‌گیرد. اکنون میتوانیم بگوئیم برخلاف سخن منسوب به ارسطو درباره تعریف شعر امکان دارد ماده شعر خیال نبوده و شعر از نوع اندیشه محض یا مشهودات عینی (وقوع) و تأثیرات ناشی از آن یا شعر خبری باشد. شعر با پیوند دو صورت عینی و ذهنی که یکی از پدیده‌های هنری است تحقق می‌یابد. شعر بی هدف پدیده هنر برای هنر است و مانند موسیقی بی هدف و بی جا از اثر آن میکاهد. چه بهتر که هنر در خدمت مردم و جامعه گماشته شود و تنها برای دل خود پدید نیامده باشد و چه بهتر که هنر بجا بکار رود که گفته اند «هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد». هنر برای هنر در شعر مانند بیشتر غزلهای حافظ و ترانه‌های خیام وبسیاری از غزلیات زیبا و دلنشین سوزنی سمرقندی و انوری ابیوردی و ظرایف عبید زاکانی و برخی شعر پرانیهای ایرج و مانند آن است که ممکنست روزی محمل و مصداق خاصی داشته. اینگونه هنرگاه از جهت اخلاقی و اجتماعی ضعیف است اما چون هنر است نمیتوان آنها را نکوهید زیرا بگفته مولوی:

صنعت نقاش باشد آنکه او

هم تواند زشت کردن هم نکو

یا بگفته سعدی:

بنزد طایفه ای کژ همی‌نماید نقش

گمان برند که نقاش او نه استاد است

ازینرو درباره هنر میتوان گفت هنر تنها نشان دادن زیبائی نیست بلکه نشان دادن عیب و زشتیها نیز چه بسا هنر باشد. گاه زور و پول از هنر بهره گیری کرده است چنانکه انگیزه پیدایش بسیاری از اثرهای هنری نیازمندی بوده است.

هنر چیست؟

فروید اتریشی هنر را زاده عقده‌های جنسی وفعالیتی در قلمرو جنسی میداند وشیللر واسپنسر هنر را از زمره بازی بشمار آورده اند و عقیده دارند هنر غریزه بازیگری آدمی را ارضاء میکند و انگیزه هنر آفرینی میشود.

مادام دوستال نویسنده فرانسوی عقیده دارد هنر آفرینی زاده تأثیر آب وهوا و محیط است.

هیپولیت تن نیز عقیده دارد آثار هنری زاده عاملها و خصوصیتهای نژادی و محیط طبیعی انسانی و نمودهای تاریخی است.

گیو انگلیسی نیز در سال ۱۸۸۹ کتابی بنام «هنر از نظر موازین علم الاجتماع» نگاشت که در آن کتاب معیار احساس و ذوق زیباپرستی را در هیجانهای غریزه زندگی دانسته است. دانشمندان دیگری عقیده دارند هیجانهای درونی که ریشه غریزی و گاه غریزه جنسی دارد موجب انفعال و تحرک نفس برای هنر آفرینی میشود و برخی انگیزه هنر آفرینی را یک ودیعت الهی دانند که بمیراث به آدمیان رسیده است.

شارل بودلر شاعر فرانسوی عقیده دارد تحرک باطنی از حواس ظاهر و باطن و جنبش‌های نفسانی سرچشمه می‌گیرد. با آنچه گفته شد اگر عقیده داشته باشیم هر فرد شخصیت هنری خویش را از جامعه و محیط خویش می‌گیرد و نه تنها عاملهای اجتماع بلکه عاملهای طبیعی مانند آب وهوا و سرزمین در آن اثر دارد و این اثر در هنر آفرینی هنرمندان اثر بخش است. میتوان گفت معیارهای هنری را جامعه برای ارزشیابی هنری بدست میدهد. نمونه اینگونه سخنان قصیده‌های عنصری،انوری،اثیرالدین اخسیکتی،خاقانی،رشید وطواط،ظهیر فارابی وستایشگریهای ادیب صابر و کمال الدین اسمعیل،مجد همگر و قاآنی است که از اینگونه سخن بیشتر شاعران دارند. اما هنر در خدمت مردم یک گونه هنر رهبری شده است. مانند گفته‌های فردوسی،مخزن الاسرار نظامی،مثنوی مولوی،بوستان سعدی و بیشتر گفته‌های ابن یمین،اوحدی مراغی،کمال خجند و مانند آن از اینروست که فردوسی فرموده:

«سخن گفتن کژ نباشد هنر»

هنرمندان نیز دو گروهند یکی آنانکه هنر را پدید میآورند و هنرآفرینند. در میان شاعران: دقیقی،فردوسی،نظامی،سنائی،عراقی،حافظ،نظیری نیشابوری،محتشم و هاتف ازینگونه اند. گروهی دیگر هنر را پیدا میکنند و نشان میدهند مانند: ناصر خسرو،عطار،مولوی،سعدی،جامی،کلیم،علی اکبر صابر،غالب و اقبال لاهوری. بدیهی است این اظهار نظر درباره همه آثار شاعران نیست بلکه درباره بیشتر آثار آنان است وگرنه فردوسی و نظامی و حافظ نیز چه بسیار هنرجوئی کرده اند و ناصر خسرو و مولوی و سعدی نیز چه بسا هنر آفرینی کرده باشند ازینرو درباره گفته‌ها و سخنان آنان شایسته است یکایک بررسی شود و بگفته تن منتقد فرانسوی «عاملهای یک شاهکار ادبی مانند یک ماده شیمیائی باید در آزمایشگاه تجزیه گردد.» گاه برخی هنرمندان و شاعران در هنر آفرینی تفنن کرده اند مانند تفنن‌های سلمان ساوجی و اهلی شیرازی در صنایع شعری [۱۸] و بدیع و گفته‌های سوزنی،بسحق اطعمه و شیخ بهائی و حکیم سوری در هجا و خوراکها. اما در اینجا اگر بحث ما درباره شعر است از جهت هنری با نقاشی و دیگر هنرها نیز قابل تطبیق است زیرا وقتی نقاشی مانند تیت سین یا کمال الملک از روی طبیعت کار میکنند و شبیه می‌سازند و گاه نقاشانی مانند نقاشان سبک امپرسیونیسم اندیشه و احساس خود را در اثرهای هنری دخالت میدهند و گاه این دخالت به هنر آفرینی سبکهای سوررئالیسم میرسد. عاملهای محیطی و اجتماعی که هنرمند و شاعر در آن زیست میکند در دیدنیهای آنها و اندیشه‌های درونی و ذهنی و چگونگی هنر آفرینی آنان اثر فراوان دارد. چنانکه اروپائیها عقیده دارند ادبیات شمالی (نوردیک) مه آلود است بواسطه آنکه شمال اروپا غالباً گرفته و مه آلود است یا نقاشی مانند رنوار رنگهای روشن و زنده سبز و گلی و زرد بکار میبرد این روش چگونگی بیان احساسهای درونی و تأثیرات برونی شیوه و روشن هنری هنرمند را تعیین میکند و مجموعه این پدیده‌ها در پدید آوردن شخصیت هنری هنرمند نقاش و شاعر اثر بسزا دارد. برای شناسائی هنر هنرمند و چگونگی هنر آفرینی هر شاعر هنرمند باید اثر او مورد تجزیه و بررسی قرار گیرد. برای شناسائی هنر و زیبائی در هر جامعه موازین و معیارهایی است. چنانکه هنر و زیبائی بدیده یک ایرانی و یک هندی ویا یک فرنگی و یک سرخ پوست فرق دارد ازینرو گفتگو درباره هنر آفرینی جنبه فلسفی و اجتماعی دارد،و با آنکه هنر یک پدیده جهانی است بیشتر یک پدیده قومی نیز هست. اکنون با این مقدمه شعر و نقاشی و موسیقی هر یک یکی از رشته‌های هنر است و شعر و نقاشی و موسیقی در هر جامعه مانند هنر در آن جامعه میزان و سنجش خاص دارد. چنانکه جامعه ایرانی و مردم فارسی زبان خود برای شعر معیارهایی دارند که آن معیارها زاده ذوق هنری آن مردم است و در سنجش هنری خود بهترین ملاک سنجش است و هرگز نمیتوان آن معیارها را از دید جهانی نادیده گرفت.

زیبائی و هنر

چنین بنظر میرسد که برترین هدف هنر زیبایی است و زیبائی ظاهر نماینده خوبی درونی. آدمی چنان می‌پندارد که اگر بدنبال این زیبائی‌ها برود به خوبیها خواهد رسید شکی نیست که زیبائی مرحله ایست از خوبی و میتوان گفت کمال هر چیز در زیبائی آن نیز هست اما از نظر دیگر میتوان گفت زیبائی بر دو گونه است: یکی آنکه با خوبی همراه است و آن کمال زیبایی و هنر است و دیگری آنکه با خوبی همراه نباشد. ارنست رنان منتقد فرانسوی میگوید: «زیبائی به همان اندازه حقیقت و نیکی دارای اهمیت و ارزش است.» از اینرو زیبایی خود برای هنر هدفی است والا. زیبایی را باید درک کرد و شعر و نقاشی و موسیقی را از نظر زیبائی و هنر شناخت. کشش همه هنرها از شعر و نقاشی،رقص و موسیقی،پیکر تراشی و ساختمان همه سو زیباپرستی است. و در ادبیات کمال هر چیز نموده میشود چه زشت و چه زیبا و این کمال خود از زیبائی و خوبی برخوردار است افلاطون از قول سقراط میگوید: «شاعران تنها بهنر شعر نمیگویند بلکه ترانه سرایی آنها از الهام و شیفتگی نیز هست و این روحیه هرجا پدید آید بیسوادان نیز خواهند توانست بگفتن شعرهای زیبا بپردازند.» ما میدانیم زیباپرستی به بیسوادی و با سوادی نیست و شعر که یکی از رشته‌های هنر است زاده حس زیباپرستی و هنرجوئی است. نقاش و عکاس آن اندازه توانایی ندارند که شاعر،شاعر میتواند زیبائی‌های طبیعت (برونی» وزیبائیهای درونی را پیدا و نشان دهد یا پدید آورد و هنر آفرینی کند. دیگران چنین جهان پهناوری در احتیار ندارند. کمال شعر در زیبائی آنست. هدف هنری شعر نیز در زیبائی شعر است ازینرو در شناسائی شعر و نقاشی و موسیقی هرگز نباید معیارهای اخلاقی و سودجوئی و راستی و حقیقت را بکار برد زیرا زشتی و زیبائی با خوبی و بدی و سودجوئی یا حقیقت طلبی راه جداگانه دارند و ناچارم برای هر یک ازینان مثالی بیاورم:

شعر و اخلاق: چنانکه گفته شد هدف اصلی شعر زیبائی است نه اخلاق همین گفتگو وقتی در میان شاعران فرانسوی و منتقدان شعر در گرفت. درباره شعر لافونتن باین سخن معروف رسیدند که «لافونتن یک هنرمند است نه یک مربی اخلاق» ازینرو هنر او و هنر آفرینی و زیبایی سخن وی شایسته ستایش است نه اینکه آیا گفته او با اخلاق سازگارست یا نه.

هنر و حقیقت

برخی گمان دارند هدف هنر حقیقت جوئی است این عقیده درست نیست زیرا بطور نمونه شعر هنر است و هدف هنر زیبائی است و کمال شعر نیز در زیبائی آن است «زیبائی لفظ و معنی و وزن». در نقاشی نیز هدف تنها نشان دادن طبیعت و واقعیت نیست آنجا نیز هدف هنر و زیبائی است. در زمان جاهلیت دویم عرب توجهی بوده است که شعر راست و درست باشد و صداقت را یکی از صفات ممیزه شعر جاهلی دانسته اند. گویند شاعران آنزمان نیز چنین عقیده داشتند چنانکه زهیر گوید: [۱۹]

و اِنٍّ اشعْر بیت‘’ اَنت قائٍله

بیت یقال اِذا اَنشدتهْم صَدقا

ازینرو شاعران جاهلی عرب پیرامون مبالغه و اغراق نمی‌گشتند اما این عقیده در شعر نادرست است زیرا گرچه نظامی زیر تأثیر این عقاید بفرزند خویش گفته است:

در شعر مپیچ و در فن او

چون اکذب اوست احسن او

اما این حسن شعر است و راه شعر با حقیقت و راستی جداست. چنانکه حدیثی نقل شده است که قال رسول الله: فَحسنه حسن و قبیحه قبیح. ولی چه بسا که از لحاظ هنری دروغترین شعر بهترین آن باشد.»

ازاینرو راه صدق و حقیقت جوئی راه دیگریست و این راه هنر و شعر و نقاشی نیست چنانکه نظامی گفته:

اگر راست خواهی سخنهای راست

نشاید در آرایش نظم خواست

از اینروست که انوری گفته است:

راه معنی رو که در معنی این جنس علوم

ره بدشواری توان برد از طریق شاعری

آگاهی من از شعر موجب شد که در بحث هنری بیشتر مورد مثال ما شعر باشد و گاه به نقاشی اشاره ای شود ولی آنچه هنر را در برمیگیرد از لحاظ گفتگوی ما در هنر و زیبائی شامل میشود و میتوان از این نظر در هر یک از رشته‌های هنری بحثی جداگانه داشت

گفتگوی امیر حسن چهل تن با علی شروقی در مورد جشنواره ادبی برلن

مهر ۱۳۹۴

عکس
علی شروقی: فستیوال ادبی برلین از سال ٢٠٠١ تاکنون هرساله در برلین برگزار می‌شود و امسال هم به روال هرسال از ٩ تا ١٩ سپتامبر (١٨ تا ٢٨ شهریور) میزبان نویسندگان بسیاری از کشورهای مختلف است. امسال در پانزدهمین دوره این فستیوال چنانکه در سایت فستیوال ادبی برلین آمده امیرحسن چهلتن نیز یکی از مهمانان آن است. چهلتن پیش از این نیز سه‌بار به این فستیوال ادبی دعوت شده است. آن‌چه می‌خوانید گفت‌و‌گویی است با او به مناسبت حضورش در پانزدهمین دوره این فستیوال. چهلتن در این گفت‌وگو از برنامه‌هایی که امسال در این فستیوال ادبی برایش در نظر گرفته شده، از دلیل توجه ناشران و مترجمان و منتقدان آلمانی به آثارش، از داستان‌نویسی ایران و دلایل اینکه ادبیات معاصر ایران چندان برای اروپایی‌ها شناخته شده نیست و همچنین از تازه‌ترین رمانش، «خوشنویس اصفهان»، که امسال در فستیوال ادبی برلین از ترجمه آلمانی‌اش رونمایی می‌شود سخن گفته است. «سپیده‌دم ایرانی» رمان دیگری از چهلتن است که امسال در این فستیوال از ترجمه آلمانی آن رونمایی خواهد شد. رمانی که متن فارسی آن چندسال پیش از طرف انتشارات نگاه منتشر شده است. گفت‌وگو با امیرحسن چهلتن را می‌خوانید.

امسال در سایت فستیوال ادبی برلین نام شما هم به عنوان یکی از نویسندگان مهمان آمده است. دلیل دعوت از شما چه بوده؟
برای اینکه امسال ترجمه آلمانی دو کتاب من، یعنی «سپیده‌دم ایرانی» و «خوشنویس اصفهان»، منتشر می‌شود و از من برای رونمایی ترجمه آلمانی این دو کتاب دعوت شده است.

«خوشنویس اصفهان» به فارسی در نیامده،آن را برای مجوز به ارشاد داده‌اید؟
بله، این رمان هم متأسفانه مثل برخی دیگر از رمان‌های من هنوز به فارسی منتشر نشده. نه، برای اینکه در مورد رمان‌های قبلی که به ارشاد دادم پاسخ‌های مأیوس‌کننده‌ای گرفتم و قرارم با خودم این است که یک کتاب بدهم و اگر آن کتاب مجوز گرفت آن‌وقت کتاب بعدی را بدهم. الان برای یکی از رمان‌هایم به اسم «تهران، شهر آخرالزمانی»، اصلاحیه داده‌اند و یکی از موارد اصلاحی حذف یک فصل است. خب این دیگر اسمش اصلاحیه نیست چون رمان را ویران می‌کند.

در فهرست‌های مربوط به دوره‌های قبل فستیوال ادبی برلین هم چندبار نام شما به عنوان مهمان درج شده.
بله، من پیش از این سه‌بار به این فستیوال دعوت شده‌ام و آن سه‌بار هم مثل الان برای رونمایی از کتاب‌هایی که از من به آلمانی ترجمه شده.اولین‌بار در سال ٢٠٠٩ برای رونمایی از کتاب «تهران، خیابان انقلاب» به این فستیوال دعوت شدم، بعد در سال ٢٠١١ برای «آمریکایی‌کشی در تهران»، سال ٢٠١٢ برای «تهران، شهر بی‌آسمان»، حالا هم که برای همان دو کتابی که گفتم.

برنامه‌ای که در فستیوال برای شما در نظر گرفته شده چیست؟
رسم، همیشه این بوده و امسال هم هست که یک هنرپیشه تئاتر یا سینما به مدت حدودا بیست دقیقه بخشی از کتاب را که خود من انتخاب می‌کنم به زبان آلمانی می‌خواند که امسال در مورد کتاب‌های من این کار قرار است توسط فردریک پتاک انجام شود که در گوگل سرچ کردم و دیدم از هنرپیشه‌های معروف و مسن تئاتر و سینمای آلمان است.معمولا خودم هم چندسطر به فارسی می‌خوانم برای اینکه مخاطبان با لحن و موسیقی زبان اصلی اثر هم آشنا شوند. یک بخش دیگر هم پاسخ به پرسش‌هایی است که مجری برنامه می‌پرسد.
بخشی از داستان را که به فارسی می‌خوانید، معمولا واکنش مخاطبانی که فارسی نمی‌دانند چیست؟
بسیار اتفاق افتاده که اروپایی‌ها وقتی بخشی از داستان را به زبان فارسی شنیده‌اند آمده‌اند و به من گفته‌اند این زبان چه‌قدر قشنگ و گوش‌نواز است.

در فهرست‌های مربوط به دوره‌های قبل فستیوال، نام نویسندگان معروفی مثل یوسا و اورهان پاموک و هرتا مولر هم به‌عنوان مهمان آمده است.
بله، آنها هم از جمله مهمانان فستیوال بوده‌اند.اگرچه فستیوال ادبی برلین هرسال یک مهمان ویژه دارد و دیگر مهمانان، اغلب نویسندگانی هستند که مثل من کتاب تازه‌ای از آنها به آلمانی منتشر شده است. در سال ٢٠١٢ که به این فستیوال دعوت شده بودم هرتا مولر و اریک امانوئل اشمیت هم به خاطر کتاب‌های تازه شان در آن حضور داشتند. خب این دو نویسنده در ایران شناخته شده‌ هستند اما بسیاری از نویسندگانی هم که به این فستیوال دعوت می‌شوند در ایران شناخته شده نیستند،چون تعداد نویسنده‌های دنیا زیاد است و ما تعداد کمی از آنها و بیشتر دانه درشت‌هاشان را می‌شناسیم.در فستیوال ادبی برلین هرسال نویسندگان زیادی از کشورهای مختلف می‌آیند و محیط خیلی جالبی است. برنامه‌ها بیشتر در خانه فستیوال برلین برگزار می‌شود و در باغچه این ساختمان هم چادری هست که در آن غذا و نوشیدنی سرو می‌شود؛ این چادر به نوعی محل ملاقات نویسنده‌ها با یکدیگر است و طی ده روزی که فستیوال برگزار می‌شود نویسنده‌ها در این چادر جمع می‌شوند و با هم گفت‌وگو می‌کنند و معمولا در همان‌جا قرارهایی هم برای مصاحبه با روزنامه‌نگارها تنظیم می‌شود. این برنامه‌ها و دور هم جمع شدن نویسنده‌ها برای ما که در وطن خودمان از این تجربه‌ها نداریم یا بسیار کم داریم خیلی جالب است و آنجاست که آدم متوجه می‌شود یک نویسنده هم می‌تواند صاحب منزلت باشد و شرکت در این فستیوال از این نظر برای من خیلی تجربه خوبی است.

از شما همانطور که خودتان اشاره کردید تاکنون پنج کتاب به آلمانی ترجمه شده. واکنش منتقدها و مخاطبان آلمانی‌زبان به این کتاب‌ها چه‌طور بوده؟
این دوکتاب جدید که تازه دارد منتشر می‌شود و هنوز به‌دست خواننده نرسیده، اما در مورد کتاب‌های قبلی باید بگویم که استقبال منتقدان از آنها خیلی خوب بوده. برای «تهران، خیابان انقلاب» که اولین کتابی بود که از من ترجمه شد، روزنامه‌های مهمی مثل «فرانکفورتر آلگماینه» و «سوددویچه سایتونگ» هرکدام دوتا ریویو و نقد چاپ کردند و این‌طور که آنجا به من گفتند چنین اتفاقی خیلی کم می‌افتد. کلا حدود ۴٠ نقد در تقریبا تمام روزنامه‌ها و مجلات مهم آلمان بر این کتاب نوشته شد و همچنین در ایستگاه‌های رادیویی و یکی دو برنامه تلویزیونی در آلمان هم به این کتاب پرداخته شد. استقبال از دو کتاب بعدی‌ام هم خوب بود اما نه به اندازه آمریکایی‌کشی. حالا امیدوارم واکنش‌ها به این دو کتاب اخیرا ترجمه شده هم مثبت باشد. کلا آن‌طور که من احساس کرده‌ام آنها اگر از کتابی خوش‌شان نیاید درباره‌اش سکوت می‌کنند اما وقتی از کتابی حرف می‌زنند به این معناست که نکات مثبتی در آن دیده‌اند.

برای آنها کتاب‌های شما بیشتر از چه منظری جالب است؟
روشنفکران آن‌جا هم مثل ما معتقدند که آن‌چه رسانه‌های اروپایی از ایران تصویر می‌کنند با ایران واقعی متفاوت است و این را مخصوصا زمانی بیشتر احساس می‌کنند که خودشان برای چند روز به ایران سفر می‌کنند. آن‌وقت است که می‌بینند ایران واقعی آن ایرانی نیست که رسانه‌های آنها تصویر کرده‌اند. آن‌چه از ایران در رسانه‌های اروپایی تصویر می‌شود کلیشه‌های فرسوده‌ای است که نه تنها چیزی را درباره این کشور روشن نمی‌کند بلکه به ابهام ماجرا می‌افزاید، در حالی‌که ایران به‌هرحال یک کشور نوظهور نیست و در تمدن و فرهنگ جهان نقش داشته است. بنا براین یکی از نکاتی که منتقدان اروپایی در مورد کتاب‌های من روی آن انگشت می‌گذارند این است که این کتاب‌ها ایران معاصر واقعی را به ما نشان می‌دهد. خب البته این اعتقاد من هم هست که هیچ چیز به اندازه ادبیات و رمان نمی‌تواند وضعیت یک ملت و روحیاتش را در یک دوره تاریخی منعکس کند. نه روزنامه‌ها قادر به این کار هستند نه کتاب‌های جامعه‌شناسی. البته آن‌چه در وهله اول مهم است این است که این کتاب‌ها لذت خواندن یک متن ادبی را به خواننده بدهد که امیدوارم اینطور باشد.

از دو رمانی که اخیرا از شما به آلمانی ترجمه شده «سپیده‌دم ایرانی» را به فارسی خوانده‌ایم و رمان خیلی خوبی هم هست، با اینکه در این‌جا به اندازه کارهای قبلی شما به آن پرداخته نشد، اما «خوشنویس اصفهان» که تازه‌ترین رمان شما هم هست به فارسی درنیامده. ممکن است درباره حال و هوا و داستان آن توضیحی بدهید؟
«خوشنویس اصفهان» رمانی است که مقطع فوق‌العاده حساس و مهمی از تاریخ ما را در بر می‌گیرد. وقایع این رمان سیصدسال پیش در اصفهان عصر صفوی و درست در هشت ماهی که اصفهان در محاصره افاغنه بود و سرانجام هم سقوط کرد اتفاق می‌افتد. داستانی که من در این پس‌زمینه تاریخی روایت می‌کنم یک داستان عاشقانه است. داستانی عاشقانه که در اصفهان قحطی‌زده‌ای اتفاق می‌افتد که نکبت از سر و روی آن می‌بارد؛ اصفهانی که در آن آدم‌ها بعد از آن‌که از فرط قحطی و گرسنگی ریشه درخت‌ها و گوشت حیواناتی مثل اسب و الاغ و سگ و گربه را می‌خورند، بعد از اینکه کفش‌ها و مشک‌های چرمی را چنانکه در اسناد تاریخی آمده می‌جوشانند و می‌خورند، به سراغ زنده و مرده آدم‌ها می‌روند، به قبرستان‌ها می‌روند و جنازه دفن شده مرده‌ها را در می‌آورند و می‌خورند، کودکان و جوانان و زن‌ها را در معابر می‌دزدند و برخی قصابی‌ها گوشت آنها را علنی می‌فروشند. داستان عاشقانه من در چنین زمینه وحشتناکی است که نقش شده است.

این‌طور که می‌گویید این رمان با رمان‌های قبلی‌تان دو تفاوت دارد: یکی اینکه در این رمان به جای ایران معاصر به سراغ یک دوره قدیمی‌تر از تاریخ ایران رفته‌اید و دیگر این‌که این‌بار تهران زمینه رویدادهای داستان نیست.
بله، چون آن مقطع تاریخی که محل وقوع حوادث‌اش اصفهان بوده خیلی ذهنم را به خودش مشغول کرده بود.اصفهان در آن زمان شهر آبادی بوده که بسیاری از جهانگردها آن را نسبت به شهرهایی مثل پاریس یا لندن واجد جنبه‌های مثبت بیشتری می‌دانستند. بعد می‌بینید که محمود افغان با چندهزار سرباز پابرهنه این شهر آباد و بزرگ را به زانو در می‌آورد، در حالی‌که این آدم شهرهای سر راه را بعد از تصرف نمی‌توانسته نگه دارد و جز اصفهان نمی‌تواند جای دیگری از ایران را تصرف کند اما قلب ایران و آن پادشاهی از درون پوسیده را به‌راحتی تصرف می‌کند. راستش آن محاصره هشت ماهه من را مبهوت کرد و وقتی تاریخ دویست‌ساله دوره صفویه را خواندم تا به رازهای چنین شکستی پی ببرم بر بهت من افزوده شد چرا که می‌دیدم ایران عصر صفوی پیش از آنکه آن‌طور تضعیف شود چه شکوه و ابهتی نزد غربی‌ها داشته و آنها همیشه می‌خواستند در برابر عثمانی ایران را به عنوان متحد خود نگه دارند. بیش از دوسال به خواندن تاریخ عصر صفوی مشغول بودم و البته اول نه به این قصد که رمان بنویسم، اما وقتی تصمیم به نوشتن این رمان گرفتم راجع به آن دوره بیشتر تحقیق کردم. امیدوارم توانسته باشم در این رمان دلایل سقوط اصفهان را نشان دهم. در عین حال این رمان ستایش خوشنویسی فارسی هم هست چون یکی از کاراکترهای اصلی آن خوشنویسی است که فقط «مثنوی» را خوشنویسی می‌کند و به همین خاطر هم از سوی دربار مورد انتقاد است. بنابراین برای نوشتن این رمان در زمینه خوشنویسی هم زیاد مطالعه و تحقیق کردم.

امیدوارم این کتاب به فارسی در بیاید و بتوانیم مفصل‌تر درباره‌اش صحبت کنیم.
من هم امیدوارم، چون برای من هیچ‌چیز غم‌انگیزتر از این نیست که نوشته‌هایم به زبان‌هایی در بیاید که خودم قادر به خواندنشان نیستم. هیچ‌وقت احساس نمی‌کنم اینها کتاب‌های من هستند. کتاب‌های من مثل هر ادبیات دیگری فقط وقتی برایم اهمیت پیدا می‌کنند که به زبان فارسی چاپ شوند.

به نظرتان به صِرف اینکه یک اثر به زبانی دیگر ترجمه شود، می‌شود گفت که آن اثر جهانی شده؟ این را به این دلیل می‌پرسم که این روزها یک‌جور شوق ترجمه آثار ادبی به زبان‌های دیگر پدید آمده و حتی گاه خبر ترجمه آثاری را به زبان‌های دیگر می‌خوانیم که در خود ایران هم چندان شناخته شده نیستند و اثر اول یا دوم پدیدآورنده‌شان هستند و مترجمان این آثار هم ایرانیانی هستند که زبان دوم می‌دانند نه مترجمان خارجی.
به نظر من یک نویسنده، اول باید در سطح ملی شناخته شود و تا حدودی قدر دیده باشد. ناشران اروپایی هم طبیعتا اگر بخواهند اثری را ترجمه کنند تحقیق می‌کنند ببینند چه نویسنده‌ای تا حدودی مقبولیت ملی دارد و بعد روی آثار او متمرکز می‌شوند. اما چون از ادبیات معاصر ایران به اندازه کافی ترجمه نشده هیچ سابقه‌ای هم برایش به‌وجود نیامده. برای همین اروپایی‌ها از ادبیات معاصر ما تصوری مبهم دارند و نمی‌خواهند در این مورد ریسک کنند. به‌خصوص که صنعت نشر اروپا هم پیرو مشکلات اقتصادی که الان در آن‌جا وجود دارد، دچار مشکلات مادی است و رقیبی هم مثل اینترنت برایش پیدا شده و علاقه به خواندن کتاب کمتر شده و برای همین ناشران اروپایی با افت تیراژ روبه‌رو هستند و در ترجمه آثاری که درست نمی‌شناسند احتیاط می‌کنند. البته در مورد خودم باید بگویم که بعد از استقبال از ترجمه آلمانی «تهران، خیابان انقلاب» ترجمه آلمانی چند کتاب دیگر مرا انتشارات C.H.Beck که یکی از بهترین و قدیمی‌ترین ناشران آلمان است و بیش از دویست سال از تأسیس‌اش می‌گذرد منتشر کرد. پیش از آن‌که اولین کتاب من به آلمانی ترجمه شود من برای یکی دو روزنامه‌ مهم آلمانی مقاله‌هایی نوشتم که خیلی مورد استقبال قرار گرفت و بعد از آن هرسال تعداد زیادی مقاله برای نشریات آن‌جا می‌نوشتم. ناشر آلمانی که مقالات مرا خواند به من گفت تو حالا دیگر در آلمان یک اسم داری و می‌شود کتاب‌هایت را به آلمانی ترجمه کرد. آن موقع من تازه «تهران، خیابان انقلاب» را تمام کرده بودم و همان را به ناشر آلمانی دادم و این شروع خیلی خوبی بود و در آلمان چنان سر و صدا کرد که در نمایشگاه کتاب فرانکفورت سال ٢٠٠٩ من روی مبل آبی بودم که مخصوص نویسندگانی است که کارشان خیلی گرفته و از آنها دعوت می‌شود که روی مبل آبی بنشینند تا با آنها مصاحبه شود. این شروع خوب خیلی مهم بود. نمی‌دانم شاید اگر با «آمریکایی کشی در تهران» شروع می‌کردم این موفقیت را به دست نمی‌آوردم. به هر جهت من یک مقدار از این موفقیت را هم پای شانس می‌گذارم، یعنی نمی‌گویم که حالا اثر ادبی من آلمانی‌ها را شگفت زده کرده و فلان. خب به هرحال چیزهای دیگری هم در این قضیه دخیل بوده،مثل موقعیت خاص اجتماعی ایران و اینکه ایران در صدر خبرهاست و عواملی از این دست اما مهم‌تر از همه این بوده که در وهله اول این ادبیات برای خواننده‌های آلمانی زبان قابل قبول بوده است.نمی‌دانم این ادعا تا چه حد بزرگ است اما شاید موفقیت کتاب من باعث شد که چند کتاب دیگر فارسی هم به آلمانی منتشر شود، اما شما اگر در گوگل سرچ کنید یک نقد هم راجع به آن کتاب‌ها در مطبوعات آلمانی نمی‌بینید. این را هم بگویم که راستش من برخی اداها مثل زبان‌آوری و کارهایی از این دست را در ادبیات خودمان درست نمی‌دانم و فکر می‌کنم این کارهاادبیات ما را محدود می‌کند.بسیاری از رمان‌های ما ضعف پلات دارند. برخی از آنها یک داستان کوتاهِ کش آمده هستند.
خب خواننده‌های غربی، حتی فرهیخته‌هاشان، در ادبیات دنبال قصه هستند و وقتی با آثاری که داستان‌های کوتاه کش‌آمده هستند روبه‌رو می‌شوند می‌گویند خب این که شروع رمان است و شما این شروع را دویست صفحه کش داده‌ای، بعدش می‌خواهی چه کنی؟ و بعد ناگهان می‌بینند که رمان تمام شده است. این‌جور نوشتن و به جای قصه گفتن زبان‌آوری کردن یک زمانی در داستان‌نویسی ما مد شده بود و هنوز هم لابد هست اما من به این موضوع آگاه بودم که آن عنصر افسانه و قصه در ادبیات خیلی مهم است. البته بقیه چیزها هم مهم است و در واقع این‌ها هیچ‌کدام مهم‌تر از دیگری نیستند و ما همین‌طور که به زبان می‌پردازیم باید سعی کنیم یک قصه جذاب هم به خواننده بدهیم نه اینکه فقط زبان‌آوری کنیم. در ترجمه، قصه است که حفظ می‌شود نه زبان‌آوری و بازی‌های زبانی. خب مخاطب اروپایی وقتی به رمان‌هایی بر می‌خورد که صرفا زبان‌آوری‌اند و پلات خوبی ندارند، داستان به نظرشان الکن و ناقص می‌رسد؛ اما من در تمام داستان‌هایم ماجرائی را تعریف می‌کنم و حالا اگر بتوانم، آن ماجرا را به ادیبانه‌ترین و جذاب‌ترین شکل تعریف می‌کنم و این می‌شود یک رمان خواندنی. لابد رمان‌های من از دید مخاطب اروپایی چنین خاصیتی دارد و خودم هم فکر می‌کنم که دارد.اما گاهی که از من خواسته‌اند اثری را برای ترجمه پیشنهاد کنم می‌مانم که چه چیزی را پیشنهاد کنم که قابل ترجمه به یک زبان اروپایی باشد و یک ماجرائی را نقل کند. خب چنین آثاری خیلی کم است. اینجا متأسفانه هر چند وقت یکبار چیزی مد می‌شود. مثلا یک موقع کارور مد می‌شود، یک موقع جریان سیال ذهن مد می‌شود. من همیشه می‌گویم رمان‌هایی که به فارسی به شیوه جریان سیال ذهن نوشته می‌شوند «خشم و هیاهو»هایی هستند که فصل آخر ندارند، برای اینکه در فصل آخر خشم و هیاهو، دیلسی تمام کلیدها را به خواننده می‌دهد وگرنه قبلش ما روی هوا هستیم؛ اما در رمان‌های ایرانی که به این سبک نوشته می‌شوند خواننده تا پایان داستان روی هوا می‌ماند. پیش آمده است که ناشر اروپایی به من بگوید فلان رمان فارسی را خوانده و آخرش نفهمیده راجع به چه دارد صحبت می‌کند. به نظر من رمان‌های ما پلات‌های ضعیفی دارند و تا پلات درست و حسابی نداشته باشیم رمان‌های‌مان قابل ترجمه نیستند و ترجمه‌هاشان خوب در نمی‌آید. خب البته بحث مترجم هم هست. مگر ما چند فرنگی داریم که زبان فارسی بداند؟ خب این هم خودش یک محدودیت است. از طرفی ما با کشورهای دیگر تعامل فرهنگی نداریم.سفارتخانه‌های ما در معرفی ادبیات معاصر فعال نیستند، در حالی‌که ترک‌ها این کار را کرده‌اند و عرب‌ها هم دارند این کار را می‌کنند چون به این نتیجه رسیده‌اند که ادبیات یک سرمایه است. ادبیات یکی از سرمایه‌های ملی ماست. فقط کشتی‌گیرها نیستند که اگر مدال ببرند باعث افتخار ما می‌شوند. یک رمان خوب ایرانی هم وقتی که معرفی و ترجمه بشود افتخارش اگر از مدال کشتی بیشتر نباشد از آن کمتر نیست؛ بنا‌براین مسئولین فرهنگی باید در این مورد کمی انعطاف و انصاف داشته باشند.

آثار شما را چه کسانی به آلمانی برگردانده‌اند؟
عمدتا کورت شارف، او تا‌کنون سه رمان مرا به آلمانی ترجمه کرده است، اگرچه مترجم رمان سپیده‌دم ایرانی بانویی به نام یوتا هیملرایش است. اخیرا برخی جستارهایم را نیز اورس گوسکن که یک سوئیسی است ترجمه کرده است. بطور کلی انتخاب مترجم با ناشر است. سوزانه باغستانی که بانویی دو رگه است و همچنین فرزین بانکی نیز از من مطالبی ترجمه کرد‌اند.

رضا سید حسینی، پیشکسوت… و برخورد به ترجمه ی اکرم پدرام نیا (موخره ی کتاب لولیتا) – مهین میلانی

مهر ۱۳۹۴

رضا سید حسینی

• حیف، از دست می دهیم نخبگانی را که با حس مسئولیتی متعهدانه به کار می نشستند در مقایسه با بسیاری از ترجمه هایی که امروز ناشران حتی نگاهی به آن نمی اندازند و فقط به دلیل اینکه نویسنده اش جایزه ای برده است، یا ترجمه اجازه ی چاپ از اداره ی ارشاد نگرفته است، آن را برای منافع مالی به هر شکل قانونی و غیرقانونی به چاپ می رسانند. …
اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
۵

رضا سید حسینی، پیشکسوت…
و برخورد به ترجمه ی اکرم پدرام نیا (موخره ی کتاب لولیتا)

مهین میلانی
ویراستار:آزاده رادبوئی

اگر در ترجمه ی یک جمله احساس کردید که ۹۹ درصد درست است
و یک درصد شک داشتید، بدانید که ۹۹ درصد غلط است

رضا سید حسینی یکی از تواناترین مترجمین ایران از زبان فرانسه و ترکی بود، یکی از سه تفنگدار پیشکسوت، به گفته ی لیلی گلستان.
وقتی خواستم کتاب “کنسرت در پایان زمستان” – شاهکار “اسماعیل کاداره” نویسنده ی آلبانیائی – را از زبان فرانسه ترجمه کنم، رضا سید حسینی گفت تو اگر این کار را نمی کردی من حتما به ترجمه ی آن می پرداختم. این کتاب تازه از زبان آلبانی به زبان فرانسه ترجمه شده بود. من آن زمان در مجله ی آدینه کار می کردم و از طریق ایرانیانی که در خارج از کشور با ما در ارتباط بودند، از انتشار آن کتاب آگاه شدم. وقتی کتاب را خواندم احساس کردم خودم آن کتاب را نوشته ام. دوباره و سه باره آن را خواندم. به مطلبی از من در این باره در “اخبار روز” توجه کنید (۱). رضا سید حسینی اولین کسی بود که در این راه به من یاری رساند. وی کتاب “ضد خاطرات” اثر “آندره مالرو” – ترجمه ی خودش به فارسی و اصل کتاب به زبان فرانسه – را به من داد. و من قبل از ترجمه یک واحد کامل دانشگاهی ادبیات تطبیقی با آن داشتم.
سال ها بعد اسماعیل کاداره، در سال ۲۰۰۵ ، جایزه ی “من بوکر پرایز” را به خاطر کتاب هایش چون “زمستان” و “کنسرت در پایان زمستان” از آن خود ساخت.
پس از رضا سید حسینی، محمد پوینده مرا یاری رساند در ترجمه و سپس کاظم کردوانی با حوصله حلال همه ی مشکلاتم در ترجمه ی این کتاب بود. به علت ویرایش زیبای دو بخش اول کتاب از جانب کاظم کردوانی، نشر مرکز، یکی از انتشارات متعهد کشور ما، که پیش از این نیز کتابهای کاداره را به چاپ رسانده بود، قرارداد ترجمه را با من نوشت. در نهایت عبدالله توکل کل کتاب را ویرایش کرد. نشر مرکز تأکید داشت که کتاب می بایست بدون هیچ ایرادی به چاپ برسد.

حیف، از دست می دهیم نخبگانی را که با حس مسئولیتی متعهدانه به کار می نشستند در مقایسه با بسیاری از ترجمه هایی که امروز ناشران حتی نگاهی به آن نمی اندازند و فقط به دلیل اینکه نویسنده اش جایزه ای برده است، یا ترجمه اجازه ی چاپ از اداره ی ارشاد نگرفته است، آن را برای منافع مالی به هر شکل قانونی و غیرقانونی به چاپ می رسانند.

نقد عبدالله کوثری بر کتاب “اینس” ترجمه ی اسدالله امرایی

عبدالله کوثری نقدی بر کتاب “اینس” ترجمه ی اسدالله امرایی نوشت که بسیار قابل توجه می باشد. وی با آوردن عبارات به انگلیسی و عبارات ترجمه شده توسط اسدالله امرایی، ترجمه ی صحیح خود را نیز علاوه کرده است. ترجمه ی کتاب “اینس” حتی به انتشار سوم نیز در ایران رسید. اما وقتی به غلط های فاحشی که عبدالله کوثری به ترجمه ی این کتاب اشاره کرده است توجه کنیم، به اهمیت توجه ویژه به کار ترجمه و ویرایش و نقد پی خواهیم برد. این نقد را می توان در نشر “قفسه” یافت (۲).

من موخره ای که نوباکف خود بر کتابش “لولیتا” نوشته بود و توسط اکرم پدرام نیا ترجمه و در شهروند بی سی (۳) به چاپ رسیده است را مطالعه کردم. متن ثقیل است. و می توان گفت در برخی قسمت ها غیر قابل فهم. این برداشت را می دهد که مترجم نتوانسته است برخی مفاهیم پراز استعاره و تند و پرمعنای نوباکف را به خوبی درک کند و برداشتی شتاب زده از عبارات ارائه داده است.

این ترجمه از موخره ی کتاب نمونه ای می تواند باشد بر ترجمه ی تمامی کتاب “لولیتا” که سرشار است از استعاره، بازی با کلمات، و مفاهیمی که ریشه در فرهنگ روسی، آمریکائی و اروپائی دارد و…؛ و اگر چه مایه ی بسی خوشحالی است که فروش کتابی بدون سانسور در ایران به طور غیر قانونی از هزارها می گذرد، اما مایه ی تاًسف است که ترجمه دارای غلط های فاحش است، نه فقط از جنبه ی فهم عبارات، بلکه عدم حفظ روح و حال و موقعیت کلام، نادیده گرفتن برخی کلمات و…

در این جا من بخش هایی مهم از این ترجمه ی موخره را بررسی می کنم. برای اطمینان از صحت حتی الامکان این بررسی از آزاده رادبوئی فارغ التحصیل ادبیات انگلیسی از یو بی سی ونکوور و فلسفه از دانشکده ی نانتر پاریس و استادیار فلسفه در دانشگاه مونترال یاری جسته ام.

آن طور که رضا سید حسینی گفت: ” اگر در ترجمه ی یک جمله احساس کردید که ۹۹ درصد درست است و یک درصد شک داشتید، بدانید که ۹۹ درصد غلط است“.

ترجمه می بایست مراحل زیر را طی کند که کاری کارآ از آب درآید:

۱٫ کمک گرفتن از کسی که کاملاً با زبان اصلی زندگی و کار کرده و در رشته ی ادبیات زبان اصلی تحصیل کرده باشد تا آن ظرایف زبان که فهمش ساده نیست شفاف شود؛ این امر برای کسانی که تازه کار هستند و یا در کشور مرجع زندگی نکرده اند و یا کاملاً با زبان اصلی اخت نیستند از واجبات است.
۲٫ ویرایش کار با همکاری مترجم از جانب یک مترجم با کیفیت. یک مترجم با سابقه می بایست ویرایش کار را با همکاری تنگانگ با مترجم اثر به عهده بگیرد؛
۳٫ ناشر می بایست قبل از چاپ کتاب مطمئن شود که دو مرحله ی فوق صورت گرفته است وگرنه خود می بایست دست به کار شود؛
۴٫ پس از نشر، منتقدین متعهد به ترجمان صحیح می بایست کار را نقد کنند؛ و
۵٫ رسانه ها دقت داشته باشند که هر کار ترجمه ای را بدون اطمینان یافتن از کارکرد درست، معرفی ننمایند مگر اینکه نقدی کارآ در کنارش منتشر نمایند.

چه متنی می بایست برای ترجمه انتخاب شود؟

قبل از شروع به ترجمه، متنی باید برای ترجمه برگزیده شود که مترجم کاملاً با آن اخت باشد، تمام صحنه ها و حوادث و پیچ وخم هایش را گویی که خود آن ها را خلق کرده حس کند، وگرنه بهتر است اقدام به چنین کاری نکند. برای مثال اگر کسی نتواند بفهمد چند و چون چند بعدی و ظرایف نگارش کتابی چون “لولیتا” را و مثلاً فقط از این دیدگاه به کتاب نگاه کند که مردی ۴۷ ساله عاشق یک دختر ۱۲ ساله می شود و این امر را به عنوان یک تابو شکنی تلقی کند و پیچیدگی های درونی این مرد را، پارادوکس هایش را، و تاًثیر زندگی دوران کودکی وی که هم مادرش را از دست می دهد و هم دختری هم سن و سال خودش که در کودکی وی را بسیار دوست می داشت در حادثه ای از دست می رود را مد نظر قرار ندهد، و هم چنین در نظر نداشته باشد ناهنجاری های روانی و بسیاری عوامل دیگر را که کاملاً با آنچه در کشور هایی چون ایران گذشته، و در آن به طور شرعی و قانونی برای بخش هایی از مردم غیرمعمول نبوده است که یک مرد مسن به راحتی دختر نابالغی را به ازدواج خود در آورد، آنگاه کتابی ترجمان می شود در بافتی متفاوت.
نوباکف به عنوان یک نویسنده ی روسی الاصل که در این متن زبان روسی را در مقایسه با زبان انگلیسی قرار می دهد و از زبان مادری خود چون زبانی رام و غنی یاد می کند، دیدگاه های معمول بازبین کنندگان آمریکائی کتابش را در این موخره به نقدی بیرحمانه می کشد. این موخره خود اثری است بسیار عمیق و تودهنی محکم بر کسانی در آمریکا ( یا هرکجای دیگر) که در سطح قرار دارند و قادر نیستند به درون لابیرنت های تو در توی اذهان غوص کنند.
متن اصلی موخره را می توانید در صفحه ی زیر ببینید (۴).

و اما ترجمه ی اکرم پدرام نیا بر موخره ی کتاب “لولیتا” به نام
On a book Entitled Lolita

این موخره را ولادیمیر نوباکف خود بر کتابش نوشته و در پایان کتاب به اغلب زبان های ترجمه شده منتشر شده است.
در نقدی که بر این کتاب نوشته ام، در آغاز عبارت، سپس جمله یا پاراگراف انگلیسی، و آنگاه ترجمه ی اکرم پدرام نیا و بعد توضیحات لازم با ترجمه ی خودم آورده می شود.
لینک متن کامل موخره به زبان انگلیسی در گوگل بوک و متن کامل ترجمه ی پدرام نیا در شهروند بی سی نیز در انتهای این مطلب ارائه شده است که در صورت تمایل می توان به آن مراجعه کرد.

۱- Although everybody should know that I detest symbols and allegories (which is due partly to my old fued with Freudian voodooism, and partly to my loathing of generalizations devised by literary mythists and sociologists), an otherwise intelligent reader who flipped through the first part described Lolita as “Old Europe debauching young America, “ while another flipper saw in it “young America debauching old Europe.
ترجمه شده است:
همه می‌دانند که من از سمبل و تمثیل بیزارم (که بخشی از این بیزاری ناشی از دشمنی‌ام با ودوگرایی فرویدی‌ست بخشی دیگر ناشی از نفرتم از کلی‌گویی‌های طراحی‌شده‌ی خیالباف‌ها و منتقدان ادبی) اما یکی از خواننده‌هایی که از جنبه‌ی دیگری باهوش بود بخش اول را ورق زده بود و آن را داستان «اروپای پیری» شرح داده بود که «آمریکای جوان را گمراه می‌کند» یا «آمریکای جوانی که اروپای پیر را گمراه می‌کند.»
۱٫ در اینجا نویسنده صحبت از دو خواننده ی کتاب می کند که دو حرف مختلف در مورد اروپای قدیم و آمریکای جوان می زنند. مترجم هر دو عبارت را نسبت به یک خواننده داده است. عبارت کاملا بی معناست و معلوم نیست چه می خواهد بگوید. توجه کنید به: while another flipper saw
۲٫ an otherwise intelligent” از جنبه‌ی دیگری باهوش” ترجمه شده است. در حالی که معنای آن چنین است: اتفاقا آدم کم هوشی هم نیست.
۳٫ literary mythists and sociologists غلط ترجمه شده است
ترجمه ی درست:
با وجود اینکه همه باید بدانند که من از سمبل و تمثیل بیزارم ( که بخشی از آن به علت عداوت دیرینه ی من با وودوگرائی فرویدی و بخش دیگر به دلیل نفرت شدید من از کلی گویی هاییست که منتقدان ادبی جامعه شناسی و اسطوره گرائی از خودشان درآورده اند)، یکی از بازبین کنندگانی که اتفاقا آدم کم هوشی هم نیست، پس از ورق زدن بخش اول، لولیتا را این چنین توصیف می کند: “اروپای کهن آمریکای جوان را گمراه می کند”؛ در حالی که ورق زن دیگر می گوید: “آمریکای جوان اروپای کهن را به گمراهی می کشاند”.

۲- No writer in a free country should be expected to bother about the exact demarcation between the sensuous and the sensual;
ترجمه شده است:
به‌واقع، در یک کشور آزاد نباید از هیچ نویسنده‌ای انتظار داشت که میان احساسات و شهوت خط و مرز دقیقی تعیین کند
۱- bother ترجمه نشده است
۲- در ترجمه ی کلمات sensuous و sensual باید در نظر داشت که این دو واژه همیشه برای حس های جنسی به کار برده نمی شود. Sensual حس خوب و لذت بخشی است که می تواند نسبت به هر چیزی باشد و sensuous حس هوس برانگیزی است که کماکان می تواند نسبت به هرچیزی باشد. بنا براین ما در اینجا نمی بایست تفسیر خودمان را از نوشته بیاوریم.
ترجمه ی درست:
از هیچ نویسنده ای در یک کشور آزاد نمی بایست انتظار داشت که به خود زحمت دهد مابین حس هوس برانگیز و
حس لذت بخش مرزبندی دقیقی داشته باشد.
۳- This is preposterous. I can only admire but cannot emulate the accuracy of judgment of those who pose the fair young mammals photographed in magazines where the general neckline is just low enough to provoke a past master’s chuckle and just high enough not to make a postmaster frown.
ترجمه شده است:
من از کسی تقلید نمی‌کنم؛ مثلاً، برخی برای عکس روی مجله‌ها یقه‌ی پستاندارانِ بچه‌سالِ زیبا را آن‌قدر پایین می‌کشند که ارباب قبلی را خوشحال کند و آن‌قدر بالا نگه می‌دارند که ارباب بعدی را عصبانی نکند
۱٫ This is preposterous. I can only admire ترجمه نشده است.
۲٫ در ترجمه ی دو لغت chuckle و frown که اگر چه مفهوم چندان دور از این دو واژه نیست ولی دقیقا مفهوم عبارت را نمی رساند، به اضافه اینکه نوع ترجمه نیز سبک و روح عبارات را منتقل نمی کند.
۳٫ postmaster ارباب بعدی معنی شده است، در حالی که معنای آن رئیس دفتر پست است.
۴٫ مترجم جمله را نیمه – نصفه معنا کرده است. ما در ترجمه معنا نمی کنیم. همانطور که تحت اللفظی نمی نویسیم. ما می بایست روح و روش نوشته را در ترجمان وفادار باشیم
ترجمه ی درست:
این مسخره است. کسانی هستند که عکس هایی از یک ماده پستاندار بچه سال زیبا در مجلات به چاپ می رسانند، به گونه ای که یقه ی لباس آنها آنقدر باز باشد که تک خنده ای بر لبان رئیس پیشین آورد و آنقدر بسته که اخم بر چهره ی رئیس دفتر پست نیاورد؛ من فقط می توانم دقت نظر آنها را تحسین کنم، اما نمی توانم ازآنها تقلید کنم.

۴- I presume there exist readers who find titillating the display of mural words in those hopelessly banal and enormous novels which are typed out by the thumbs of tense mediocrities and called “powerful” and “stark” by the reviewing hack.
ترجمه شده است:
گمان می‌کنم خواننده‌هایی هستند که از چاپ واژه‌های نمایشی در بی‌شمار ‌رمان‌های مبتذل که میان‌مایه‌نویس‌ها می‌نویسند و منتقدان قلم‌فروش آن‌ها را «قوی» و «عالی» معرفی می‌کنند خنده‌شان بگیرد.
۱٫ کلمه ی hopelessly ترجمه نشده است
۲٫ کلمه ی enormous به معنای “بی شمار” ترجمه شده است که می بایست “پرحجم” ترجمه شود
۳٫ titillating “خنده‌شان بگیرد” ترجمه شده است، که منافات دارد با اساس فهم این جمله. این کلمه به معنای تحریک شدن (کیف کردن) است.
۴٫ display “چاپ” معنی شده است. منظور نوباکف در اینجا دقیقأ به نمایش گذاشتن و نشان دادن است که می بایست به همین صورت برگردانده شود.
۵٫ banal به معنای معمولی و پیش پاافتاده است که می تواند مبتذل هم باشد. ولی هر معمولی و پیش پا افتاده مبتذل نیست.
۶٫ the thumbs of tense ترجمه نشده است. به جای آن “می نویسند” معنا شده است. نوباکف هدف دارد از ساختن جمله به این صورت و می بایست عبارت به همان شکلی که گفته شده ترجمه شود.
ترجمه ی درست:
من گمان می کنم خوانندگانی وجود داشته باشند که تحریک می شوند (کیف می کنند) از نشان دادن واژگان نمایشی در رمان های پرحجمی که به شکل ناامید کننده ای پیش پا افتاده هستند، و با انگشتان بی انعطاف کم مایه نوشته شده اند؛ و منتقدان قلم فروش از آنان به عنوان داستان های “قوی” و “عالی” نام می برند.

۵- For me a work of fiction exists only insofar as it affords me what I shall bluntly call aesthetic bliss, that is a sense of being somehow, somewhere, connected with other states of being where art (curiosity, tenderness, kindness, ecstasy) is the norm. There are not many such books.
ترجمه شده است:
برای من یک اثر داستانی زمانی یک اثر داستانی‌ست که مرا به خلسه‌ی زیبایی‌شناسانه ببرد، یعنی حس بودن که به‌گونه‌ای و در جایی با دیگر مرتبه‌های بودن که در آن هنر (کنجکاوی، مهربانی، دلسوزی، خلسه) معیار است رابطه داشته باشد. شمار این‌گونه کتاب‌ها خیلی نیست.
۱٫ کلمه ی bluntly ترجمه نشده است
۲٫ aesthetic اگر s در انتها داشته باشد زیبائی شناسی معنی می شود. aesthetic آن حسی است که به طور فیزیکی با حسی در بدن از زیبائی حاصل می شود. نویسنده خود در عبارت بعدی این حس را توضیح می دهد.
۳٫ ترجمه مفهوم نویسنده را نمی رساند، علاوه بر اینکه فرم و بخصوص روح نگارش را حفظ نکرده است. استنباطی از جمله گرفته شده و آن هم به طور نامفهومی ترجمه شده است.
ترجمه ی درست:
برای من یک داستان تخیلی فقط زمانی وجود دارد که آنچه را که به جرات می گویم خلسه ی ناشی از حس زیبائی به من بدهد، آن حس بودن که به گونه ای و در جایی در ارتباط با دیگر حالت های هستی قرار دارد، آنجا که هنر (کنجکاوی، نرمش، مهربانی، نشئگی) معیار بودن است. کتاب هایی از این دست چندان یافت می نشود.

۶- All the rest is either topical trash or what some call the Literature of Ideas, which very often is topical trash coming in huge blocks of plaster that are carefully transmitted from age to age until somebody comes along with a hammer and takes a good crack at Balzac, at Gorki, at Mann.
ترجمه شده است:
بقیه یا یاوه‌های مورد بحث روزند یا چیزی که برخی به آن‌ها ادبیات نظری می‌گویند، که در بیشتر موارد یاوه‌های مورد بحث روزند و در قالب‌های پوشیده از گچ می‌آیند و با ظرافت و دقت از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شوند تا این‌که سرانجام یکی می‌آید و با ضربه‌ی چکشی تکه‌ی خوبی از بالزاک، گورکی یا مان می‌کند.
۱٫ توجه به سه مورد استفاده از at در آخر این قطعه بنمائید. نویسنده می خواهد کوبندگی چکش را با استفاده از این حرف اضافه تأکید کند. و این تأکید به طور قطع باید آورده شود.
۲٫ کلمه ی تیشه جا افتاده است. این کلمه نقش مهمی در قصد نویسنده از بیان مطلبش در کوبندگی بازی می کند.
۳٫ take a good crack به معنای” کندن تکه ی خوب” معنی شده است. این عبارت به معنای ایجاد کردن شکاف است. ترجمه ی فوق معنا ندارد. نوباکوف می خواهد بگوید که کتاب “لولیتا” اثری است نوین، نه آنچه نویسندگان قدیمی تر می نوشتند. و خود را همان کسی دانسته است که چکش برداشته و شکاف در نویسندگان مذکور ایجاد کرده است
ترجمه ی درست:
بقیه یا مزخرفات روزمره هستند، یا آنچه که برخی آن را ادبیات نظری نام نهاده اند، که اغلب همان مزخرفات روزمره اند که به صورت قالب های گچی به دقت نسل به نسل به زمان حال منتقل شده اند تا اینکه کسی با تیشه از راه می رسد و شکافی در بالزاک ایجاد می کند، در گورکی ایجاد می کند ، در مان ایجاد می کند.

Nothing is more exhilarating than philistine vulgarity
ترجمه شده است:
و هیچ جنبه‌ای از هرزگی از فرهنگ دلشاد‌کننده دور نیست
۱٫ این عبارت با کلمه ها ی more وthan به صورت یک عبارت تفضیلی در می آید. بنابر این ساختار ترجمه تطابق با اصل ندارد.
۲٫ کلمه ی”جنبه” از کجا آورده شده است؟
۳٫ “هرزگی” از کجا آمده است؟
ترجمه ی درست:
هیچ چیز وجدآورنده تر از ابتذال بی فرهنگی نیست.

۷- Any proletarian from Chicago can be as bourgeois ( in the Flaubertian sense) as a duke..
ترجمه شده است:
یک کارگر شیکاگویی می‌تواند (به قول فلوبر) همان‌قدر بورژوامنش باشد که یک دوکِ اروپایی

۱٫ sense in the Flaubertian غلط ترجمه شده است و مفهوم جمله را کاملا تغییر داده است. این جمله را فلوبر نمی گوید. این جمله را نوباکف بیان می کند. و توضیح میان پرانتز در توضیح کلمه ی بورژوا هست.
۲٫ در اینجا به طور قطع از کلمه ی پرولتاریا باید استفاده شود. علت آن را می بایست در فرهنگ واژه های سوسیالیستی که مارکس و انگلس و لنین و غیره بکار بردند جست. هر کارگری از نظر اینان پرولتاریا نیست. پرولتاریا به کارگران کارخانه های بزرگ صنعتی گفته می شود، که در مقابل صاحبانشان که بورژوا هستند قرار دارند.
ترجمه ی درست:
هر پرولتاریا ی اهل شیکاگو می تواند به اندازه ی یک دوک بورژوا باشد ( به معنای فلوبرتین کلمه).

۸- Besides the lambs who read the typescript of Lolita or Olympia Press edition in a spirit of “why did he have to write it?” Or…
ترجمه شده است:
گذشته از بی‌تجربه‌هایی که دست‌نوشته‌ی لولیتا یا چاپ نشر المپیا را با این دیدگاه تعصب‌آمیز خواندند
۱- lambs the در این جا استفاده شده برای وصف آدم های ساده لوح، و متافور است. ما نباید معنا و تفسیر خود را از این کلمه در اینجا بیاوریم. نوباکف خود نیز می توانست مفهومی را که می شود از آن استنباط کرد بیاورد؛ ولی با آوردن این کلمه بدین صورت چندین معنا را و فرهنگی که در پشت آن خوابیده است بیان می کند.
۲- Olympia Press نام یک انتشاراتی است، لذا می بایست عین کلمات آورده شود، مگر اینکه دست کم توی کد گذاشته شود مانند: ” نشر المپیا”
۳- “بی‌تجربه‌هایی” ترجمه ای متین نیست. خوب است از بی تجربه به عنوان صفت استفاده شود. استفاده از چنین اسم فاعل هایی بیشتر در زبان محاوره با ارزش های کمتر ادبی استفاده می شود
۴- از کلمه ی spirit ما نمی توانیم برداشت خودمان را ترجمه کنیم. ما می بایست کلمه را ترجمان باشیم. دیدگاه تعصب آمیز تفسیر مترجم است.
ترجمه ی درست:
به استثناء بره هایی که دست نوشته ی لولیتا یا نسخه ی چاپی “المپیا پرس” را با این روحیه می خوانند

۹- Every serious writer, I dare say, is aware of this or that published book of his as of a constant comforting presence. Its pilot light is steadily burning somewhere in the basement and a mere touch to one’s private thermostat instantly results in a quiet little explosion of familiar warmth. This presence, this glow of the book in an ever accessible remoteness is a most companionable feeling, and the better the book has conformed to its prefigured contour and color the ampler and smoother it glows.
ترجمه شده است:
به جرئت می‌گویم که هر نویسنده‌ی جدی‌ای از این آگاه است که این یا آن کتاب چاپ‌شده‌اش عامل آرامش خاطر دایمی اوست. شمعکش همواره در گوشه‌ای از زیرزمین روشن است و فقط یک اشاره به ترموستات آن بی‌درنگ به انفجار آرام و کوچکی از گرمای دوست‌داشتنی می‌انجامد. این آرامش و این درخشش در دوردستی همواره‌دست‌یافتنی دلگرم‌کننده‌ترین احساس است، و هر چقدر کتاب با نما و رنگِ ازپیش‌تصویرشده‌اش بهتر مطابقت داشته باشد فراخ‌تر و خوشایندتر خواهد درخشید
۱- در اینجا کلمه یpresence “حضور” دو بار در متن اصلی استفاده شده و در پاراگراف های بعدی نیز استفاده می شود و می بایست عینأ ذکر شود. این کلمه تفسیر شده است و در دو جا کلمه ی “حضور” با دو معنای متفاوت به کار برده شده است. یک بار با معنای “عامل” و در جای دیگر با معنای “آرامش”. نوباکف “حضور” را به معنای اخص کلمه استفاده می کند. و نه تنها در این جا بلکه در دو سه مورد دیگر این واژه را به کار می گیرد. این کلمه جای خاصی در متن دارد.
۲- ” خصوصی” از جا افتاده است.
۳- familiar “دوست داشتنی” تفسیر شده است. ترجمه ی صحیح “آشنا” است
۴- Smoot چرا خوشایند ترجمه شده است؟
ترجمه ی درست:
باجرأت بگویم که هر نویسنده ای که در کارش جدی است، به این امر آگاهی دارد که این یا آن کتاب انتشار یافته اش به مثابه حضور آرامش خاطر دائمی است. شمعک آن به طور دائم یک جایی در زیرزمین می سوزد و اشاره ای کوچک به ترموستات خصوصی هرکس بی درنگ منجر به انفجار کوچک آرامی می شود از یک گرمای آشنا. این حضور، این درخشش کتاب در دوردست هایی قابل لمس، رضایت بخش ترین حس است، و هراندازه یک کتاب با نما و رنگ از پیش به تصویرکشیده اش بهتر تطابق داشته باشد، گسترده تر و با نرمش بیشتری خواهد درخشید.

۱۰- I find it to be a delightful presence now that it quietly hangs about the house like a summer day which one knows to be bright behind the haze.
ترجمه شده است:
اما هنوز حضور دلچسبش را در خانه احساس می‌کنم، درست مثل حضور یک روز تابستانی که آدم می‌داند در پشت مه و بخار روشنایی‌ای هست.
۱٫ بخشی از عبارت ترجمه نشده باقی مانده است
ترجمه ی درست:
اما اکنون حضور درخشانش را که بی سر و صدا در گوشه و کنار خانه معلق است، حس می کنم، مانند یک روز تابستانی که هرکس می داند آن سوی آسمان مه آلود روشن است.

۱۱- When I, thus think of Lolita, I seem always to pick out for special delectation such images as Mr. Taxovich, or…
ترجمه شده است:
بر همین اساس، هر وقت به داستان لولیتا فکر می‌کنم، مثلاً به تصاویری چون آقای تاکسی‌ویچ،……همیشه به چنین لذتی می‌رسم
۱- کلمه ی pick out بر می گردد به تصاویری چون… و به معنای برگزیدن است
ترجمه ی درست:
بدین ترتیب، وقتی که من به کتاب لولیتا فکر می کنم،انگار تصاویری از کتاب را برای التذاذی وِیژه برمی گزینم، تصاویری چون قطعه ی مربوط به آقای تاکسوویچ،…

۱۲- Or the tinkling sounds of the valley town coming up the mountain trail (On which I caught the first known female of Lycaeides sublivens Nabokof).
ترجمه شده است:
یا به صدای جرینگ‌جرینگ‌هایی که از آن شهرکِ میان دره به سمت جاده‌ی کوهستانی بالا می‌آید (جاده‌ای که در آن ماده‌ی پروانه‌ی معروف Lycaeides sublivens را گرفتم)
۱- صدای جرینگ جرینگ در اینجا معنی ندارد. نوباکف دارد از التهاب شکار یک پروانه ی ماده، و به عبارتی لولیتا سخن می گوید. هنگامی است که با لولیتا برای اولین بار در اتوموبیل خود در جاده ی کوهستانی به سوی هتل می راند. بنابراین طنین صدای آن شهرک میان دره است که بالا می آید، نه جرینگ جرینگ.
۲- “اولین نمونه” در اینجا جا افتاده است
۳- “نوباکف” نیز جا افتاده است
۴- در اینجا نوباکف علت دارد که از شکار پروانه صحبت می کند و از اولین نمونه صحبت می کند و نام خود “نوباکف” را می آورد:
– او کلکسیون پروانه داشته است. در اینجا می گوید که اولین نمونه از این نوع پروانه را شکار کرده است. که این در واقع به طور تلویحی از لولیتا این دختر ۱۲ ساله حرف می زند که برای اولین بار او را شکار می کند.
– ماده پروانه است چون لولیتا نیز ماده است
– نام نوباکف بر رویش است چون نوباکف او را برای اولین بار یافته است
۵- در ترجمه “اولین نمونه” و “نوباکف” ترجمه نشده است. و این جمله بدون آوردن این واژه ها معنای خود را در این متن از دست می دهد و برای خواننده این سئوال را ایجاد می کند که چرا نوباکف در اینجا از شکار پروانه صحبت می کند.
ترجمه ی درست:
یا به صدای طنین انگیزی که از شهرک میان دره به سمت جاده ی کوهستانی بالا می آمد (جاده ای که در آن من اولین نمونه از پروانه ی ماده ی معروف به Lycaeides sublivens نوباکف را شکارکردم).

۱۳- These are the secret points, the subliminal coordinates by means of which the book is plotted
ترجمه شده است:
این‌ها نکته‌های رازآمیز رمان‌اند، هماهنگ‌کننده‌های ناخودآگاهی که به‌واسطه‌ی آن‌ها طرح کتاب پی‌ریزی شده است،
۱٫ “هماهنگ کننده های ناخود آگاهی” در این جمله چه معنائی دارد؟
ترجمه ی درست:
این ها نکته های رمز آلود داستان هستند، مختصه های (نشانه های) نهفته، که توسط آنها طرح کتاب پی ریزی می شود.
۱۴- But after all we are not children, not illiterate juvenile delinquents, not English public school boys who after a night of homosexual romps have to endure the paradox of reading the Ancients in expurgated versions.
ترجمه شده است:
با این همه، ما که بچه نیستیم، یا نوجوان بزهکار بی‌سواد، یا از آن پسربچه‌های مدرسه‌های انگلیسی که پس از گذراندن شبی با هم‌جنس‌هایشان مجبورند آثار هرزه‌زدایی‌شده‌ی باستانی را بخوانند.
۱- مدرسه ی دولتی حذف شده است. نوباکف دلیل دارد از اینکه صحبت از بچه مدرسه ی دولتی می کند. چرا که چه بسا در مدارس خصوصی صحنه های “نامعقول” می تواند از آثار باستانی سانسور نشده باشد.
۲- کلمه ی romp ترجمه نشده است. در حالیکه باید گفته شود چه جور شبی تا تناقض آن با خواندن آثار سانسور شده نشان داده شود.
۳- کلمه ی پارادوکس در اینجا ترجمه نشده است. این کلمه نقش مهمی در جمله بازی می کند.
۴- عبارت هرزه‌زدایی‌شده‌ی گنگ و نامفهوم است. بخصوص که اگر چه تفسیر ما از واژه ی expurgated می تواند در اینجا زدودن بخش های هرزه درائی آثار باشد، ولی این واژه صرفا به معنای زدودن بخش های هرزه درائی نیست. به معنای پاک کردن، زدودن و لاغر کردن متن است در هر زمینه ای. و ما نمی بایست تفسیر خود را از واژه در اینجا بیاوریم.
۵- فقط خواندن آثار باستانی نیست؛ تحمل کردن خواندن این آثار است

ترجمه ی درست:
اما، بعد از همه ی این حرف ها، ما که بچه نیستیم. همانطور که یک نو جوان بی دانش بزهکارنیستیم، یا پسر بچه ی دبستانیِ انگلیسیِ مدرسه ی دولتی که پس از گذراندن یک شب بازی های هم جنسانه مجبور می شوند تناقض خواندن آثار باستانی را در نسخه ی لاغر شده تحمل کنند.

۱۵- When the only discomfort I really experienced was to live in my workshop among discarded limbs and unfinished torsos
ترجمه شده است:
در حالی که تنها زجری که تحمل کرده‌ام زندگی در میان فیش‌ها و کارهای ناتمام پراکنده در اتاق کارم بوده است.

۱٫ در این جا نوباکف دو عبارت استعاری به کار برده است ، و باید به همان شکل بیاید تا برائی سخنش را همانگونه که خواسته است بیان کند. ما نمی توانیم این استعاره ها را معنی کنیم. این با خواننده است که فکر کند منظور چیست. نوباکف خود می توانست کلمات معمول تر را به کار ببرد.
ترجمه ی درست:
در حالی که فقط زمانی دچار زحمت می شدم که در میان تکه های بدن پراکنده و بالاتنه های تمام نشده در کارگاهم زندگی می کردم

۱۶- An American critic suggested that Lolita was the record of my love affair with romantic novel.
ترجمه شده است:
منتقدی آمریکایی برایش نوشت لولیتا رکورددار عشق من به رمان عاشقانه است
۱- این جمله بی معناست. record در اینجا به معنای ثبت کردن ماجرای عشقی است
۲- “عشق من” با “ماجرای عشق من” متفاوت است. به متن اصلی توجه فرمائید.
ترجمه ی درست:
یک منتقد آمریکائی گفته است که لولیتا ماجرای عشقی من بود که در “رمان عاشقانه” ثبت شد. یا لولیتا ثبت ماجرای عشقی من بود در “رمان عاشقانه”.

۱۷-I feel my voice rising to a much too strident pitch

ترجمه شده است:
احساس می‌کنم صدایم به لحنی بس خشن تبدیل می‌شود
۱٫ به ترکیب a much too strident pitch توجه فرمائید. Much و too در کنار یکدیگر به معنای “بس” نیست، بلکه به معنای “کمی زیادی” است.
ترجمه ی درست:
حس می کنم لحن صدایم یک کمی زیادی بلند می شود (انتقادی می شود)

۱۸- My natural idiom, untrammeled, rich, and infinitely docile Russian tongue
ترجمه شده است:
زبان مادری‌ام، زبان نامحدود، غنی و بی‌نهایت رامِ روسی،
۱٫ در عبارت اول idiom به معنای “زبان” نیست بلکه به معنای تعبیرهاییست ویژه از زبان. و نوباکف عامدانه در عبارت اول idiom به کار برده است و در عبارت دوم tongue
۲٫ در عبارت اول از واژه ی natural استفاده شده است. البته منظور همان زبان مادریست، ولی علت استفاده از این کلمه دلیل داشته است. خواسته است از طبیعی بودن ویژگی های زبان مادری سخن بگوید و ما باید این مفهوم را در ترجمه برسانیم.
ترجمه ی درست:
تعبیرهای ویژه ی زبان طبیعی ام، زبان بی حد و مرز، غنی، و بی نهایت سربه راه روسی

۱۹- The implied associations and traditions – which native illusionist, frac-tails flying, can magically use to transcend the heritage in his own way.
ترجمه شده است:
رابطه‌ها و آداب و رسوم تلویحی، که این وهم‌گرای بومی، با دامن فراکِ۳ درپروازش، معجزه‌وار می‌تواند استفاده‌شان کند تا به شیوه‌ی خودش از میراثی که به او رسیده فراتر رود.
۱٫ Illusionist دقیقأ به معنای شعبده باز است. وهم گرای بومی یعنی چه واگر هم چنین کسی وجود داشته باشد با دامن فراک چه می کند؟
۲٫ درجملات قبلی نیز نوباکف از شعبده باز صحبت می کند.
ترجمه ی درست:
رابطه ها و آداب و رسوم تلویحی – که یک شعبده باز بومی، با دامن پرواز کنان فراکش می تواند به شکل معجزه آسایی بهره بگیرد تا به شیوه ی خود از آنچه به او به ارث رسیده است فراتر رود.

۲۰- After doing my impersonation of suave John ray, the character in Lolita who pens the Foreword, any comments coming straight from me may strike one – may strike me, in fact – as an impersonation of Vladimir Nabokov talking about his own book. A few point, however, have to be discussed; and the autobiographic device may induce mimic and model to blend.
ترجمه شده است:
پس از بازی در نقش جان ریِ فرهیخته، شخصیتی در داستان لولیتا که پیش‌درآمد این کتاب را نوشته، هر نظری از جانب من ممکن است این را برای خواننده (و برای من) تداعی کند که ولادیمیر ناباکوف دارد در نقش کس دیگری درباره‌ی کتاب‌ خودش حرف می‌زند. اما چند نکته را باید توضیح داد؛ درضمن طرح زندگی‌نامه‌نویسی هم ممکن است سبب شود نمونه و نوع ساختگی در هم آمیزند.

۱٫ به عبارت بلندی که زیر آن خط کشیده شده است توجه فرمائید. عبارت برعکس ترجمه شده است. در اینجا نوباکوف در نقش کس دیگری نیست، بلکه کس دیگری در جای نوباکف قرار می گیرد.
۲٫ اتوبیوگرافی به مفهوم “خود زندگی نامه نویسی” است و نه “زندگی نامه نویسی”. به علاوه این واژه را به نظر من می توان به همان صورت لاتین استفاده کرد. هیچ زبانی خالص نیست و می تواند از زبان های دیگر در برخی مواقع قرض بگیرد.
۳٫ one “برای خواننده” معنی شده است که مفهوم را می رساند ولی ترجمه ی صحیح برای one در اینجا کسی، یا کسانی است.
ترجمه ی درست:
پس از اینکه من در جلد “جان ری” فرهیخته رفتم، شخصیتی در کتاب لولیتا که پیش درآمد کتاب را می نویسد، هر نظری که مستقیما از جانب من ارائه شود، امکان دارد به نظر کسانی، و حتی به نظرمن، چنین بیاید که انگار کس دیگری به جای ولادیمیر نوباکف دارد در باره ی کتابش سخن می گوید. با این حال چند نکته باید مورد بحث قرار بگیرد؛ و البته شمای اتوبیوگرافی (خود زندگی نامه نویسی) ممکن است سبب شود مقلد و مدل با هم در آمیزند.

۲۱- Teachers of literature are apt to think up such problems as “What is the author purpose”, or worse “What is the guy trying to say?”
ترجمه شده است:
این‌ها مشکلاتی‌اند که شاید استادهای ادبیات آن‌ها را به گونه‌ای دیگر بیان کنند و بپرسند: «اصلاً هدف نویسنده چی‌ست؟» یا، بدتر از آن، بگویند: «این آقا چه می‌خواهد بگوید؟»

۱٫ پیش از این از گونه ای صحبت نشده است که حالا بخواهند به گونه ای دیگر مطرح کنند.
۲٫ کلمه ی apt “شاید” ترجمه شده است که درست نیست.
ترجمه ی درست:
اساتید ادبیات تمایل دارند چنین مسائلی را به صورت ” قصد نویسنده چه بوده است؟ ” مطرح کنند، یا بدتر از آن بپرسند ” این بابا چه می خواهد بگوید؟”

۲۲- The first little throb of Lolita went through me late in 1939 or early in 1940, Paris, at a time when I was laid up with a severe attack of intercostal neuralgia. As far as I recall the initial shiver of inspiration was somehow prompted by a newspaper story, an ape in the Jardin des Plantes
ترجمه شده است:
نخستین ضربان نوشتن لولیتا در پایان سال ۱۹۳۹ یا آغاز سال ۱۹۴۰ در ذهنم شروع به زدن کرد. آن زمان در پاریس بودم و به‌خاطر حمله‌ی شدیدی از دردهای عصبی در دنده‌هایم استراحت می‌کردم. تا جایی که یادم می‌آید، این ضربان درست زمانی زد که داشتم داشتم در روزنامه‌ای داستانی را درباره‌ی میمونی در Jardin des Plantes (باغ گیاهان) می‌خواندم

۱٫ کلمه ی throb به معنای لرزش و تپش آنی است و به یک باره در لحظه حاصل می شود. معنای سکشوال هم دارد مثل عملpenetration که رفت و برگشت دارد و تپش های تکان دهنده در لحظه تولید می کند. لذا “ضربه شروع به زدن کرد” آن معنایی را که نوباکف در نظر دارد نمی دهد.
۲٫ laid up به معنای بستری شدن است. به دنبال حمله ی شدید، “استراحت کردن” آن شدید بودن حمله را نمی تواند توجیه کند.
۳٫ لغت little در اینجا جا افتاده است
۴٫ لغت inspiration نیز جا افتاده است. مترجم عبارت shiver of inspiration را ضربان ترجمه کرده است که غلط است. Shiver به معنای رعشه است که با ضربان تفاوت دارد. انتخاب این کلمه از جانب نوباکف عامدانه است و اولین رعشه های الهام برای نگارش کتاب را هم سنگ قرار می دهد با اولین رعشه های خواهش شخصیت اول کتاب لولیتا برای دخترک.
ترجمه ی درست:
اولین لرزش کوچک برای نگارش لولیتا در اواخر سال ۱۹۳۹ یا اوایل سال ۱۹۴۰ در پاریس به درون من تپید، وقتی که به علت یک حمله ی شدید عصبی در عضلات دنده ها بستری شده بودم. تا آنجا که به یاد دارم، اولین رعشه ی الهام از داستانی در من برانگیخته شد که در روزنامه خواندم، داستان میمونی در Jardin des Plantes .

۲۳- An ape in the Jardin des Plantes, after months of coaxing by a scientist, produced the first drawing ever charcoaled by an animal:
ترجمه شده است:
میمون بیچاره، پس از ماه‌ها ریشخند و کار مستمر یک دانشمند، اولین نقاشی‌ جامعه‌ی حیوانات را کشیده بود
۱٫ لغت “بیچاره” را مترجم خود اضافه کرده است.
۲٫ Coaxing یعنی کسی را با لطافت و صبر و مهربانی سعی کنی متقاعد بکنی کاری را بکند. نیشخند درست نیست.
۳٫ در ترجمه صحبتی از نوع نقاشی حیوان نشده است: نقاشی با ذغال
۴٫ جامعه ی حیوانات یعنی چه؟ نویسنده گفته است an animal و می بایست به همین صورت برگردانده شود.
ترجمه ی درست:
این میمون پس از ماه ها، با تعریف و تمجید یک دانشمند، اولین نقاشی با ذغال، طراحی شده توسط یک حیوان را تولید کرد
۲۴- The impulse I record had no textual connection with the ensuing train of thought, which resulted, however, in a prototype of my present novel, a short story some thirty pages long.
ترجمه شده است:
این عامل با زنجیره‌ی فکرهای من که به نوشتن پیش‌نمونه‌ای از لولیتا منجر شد رابطه‌ی دقیقی نداشت. آن پیش‌نمونه داستان کوتاهی بود حدود سی صفحه.
۱٫ کلمه ی impulse “عامل” ترجمه شده است. این کلمه به معنای حسی است که ناگهان بوجود می آید و حرکتی را بوجود می آورد.
ترجمه ی درست:
حس محرکی که من بیان می کنم، هیچ رابطه ی مستقیم با رشته ی افکار من نداشت، افکاری که نتیجه اش، به هرحال، نوشتن طرح اولیه ی رمان فعلی من شد: یک داستان کوتاه سی صفحه ای.

۲۵- Around 1945, in Ithaca, upstate New York the throbbing, which had never quite ceased, began to plague me again. Combination joined inspiration with fresh zest and involved me in a new treatment of the theme,
ترجمه شده است:
دوروبر سال ۱۹۴۹ در شهر ایتاکا، بخش شمالی ایالت نیویورک، آن ضربان که هرگز مرا رها نکرده بود دوباره شروع کرد به زدن و اذیت کردن. به عبارت دیگر، تلفیق با شوری نو به الهام پیوست و مرا درگیر پردازش بن‌مایه‌ای تازه کرد.
۱٫ بن مایه یا موضوع پرداخت تازه ای نمی گیرد. پرداختی جدید بر روی موضوع به کار گرفته می شود. نویسنده در جمله ی آخر این پاراگراف نیز در متن بر این مسئله تکیه می کند.
۲٫ فعل plague همه ی وجود را می گیرد از طریق لرزش های تپنده. درست است که معنای اصلی این فعل در مورد بیماری هایی مانند طاعون و غیره صحبت می کند که همه گیر است و صدمات زیادی می زند ولی در اینجا این لرزش که همراه است با الهام و شوری نو، معنای اذیت کردن نمی تواند داشته باشد.
ترجمه ی درست:
حوالی سال ۱۹۴۹، در ایتاکا، بخش شمالی ایالت نیویورک، لرزشی که هیچ گاه کاملأ از تپش باز نماند، دوباره شروع کرد به گرفتن همه ی وجود من. تلفیق با شوری نو به الهام پیوست و مرا درگیر پرداختی جدید بر روی موضوع کرد.
۲۶- But otherwise the thing was new and had grown in secret the claws and wings of a novel.
ترجمه شده است:
بقیه چیزها نو بود. بدین ترتیب، در نهان پر و بال یک رمان ساخته شد
۱٫ بقیه ی چیزها نو نبود. ماجرا (چیز) نو بود. دقت کنید به کلمه ی thing که منظور همان ماجرا است. و این ماجراست که به رمان بال و پر می دهد.
ترجمه ی درست:
اما ماجرا (چیز) تازه بود و در نهان به رمان بال و پر داد.
۲۷- Had carried my Juanita Dark as far as the shadow of the leaning incinerator on the innocent lawn,
ترجمه شده است:
راستش «هوانیتا دارک»ام را تا زیر سایه‌ی سطل زباله‌سوز روی چمن ناب میان حیاطمان هم بردم،
۱- “خوانیتا دارک” نام اسپانیائی joanne d’arc است به اضافه ی اینکه قسمت دوم اسم را آگاهانه به dark یعنی “تاریک” تبدیل می کند و این نام همان کتابی است که بعد به “لولیتا” تغییر می یابد.
۲- معنایInnocent “ناب” نیست. منظور معصوم و بی گناه است که به شکلی رجوع می دهد به بی گناه و معصوم بودن یا به عبارتی بسیار نوجوان بودن لولیتا.
۳- Leaning را نیز از این جهت به کار می گیرد که این مرد به این دختر تازه روئیده که به “چمن معصوم” تشبیه شده است، متکی شده است.
ترجمه ی درست:
و کتاب خوانیتا دارکم را حتی تا زیر سایه ی سطل آشغال سوزی که بر روی چمن های تازه روئیده تکیه زده بود برده بودم
۲۸- It was at such of our headquarters as Telluride, Colorado; Afton, Wyoming; Portal, Arizona; and Ashland, Oregon;
ترجمه شده است:
در جاهایی مثل تلیوراید، کلرادو و افتون، وایومینگ و پورتال، اریزونا و و اشلند، ارگان بود
۱٫ در اینجا به شهر و ایالتی که آن شهر در آن قرار دارد توجه نشده است. اسامی پشت هم آمده اند. مثل اینکه بگوئیم شیراز و فارس به جای اینکه مطرح کنیم شیراز در فارس، یا شیراز، فارس؛
ترجمه ی درست:
در مراکزی چون تلورایدِ کلورادو؛ آفتونِ وایومینگ؛ پورتالِ آریزونا؛ و آشلندِ اورگان بود.

۲۹- Or even the verve of a fine poet in a wanton mood
ترجمه شده است:
یا حتا شوری از شعری ناب در قالب شوخی و مزاح،
۱٫ fine poet “شعری ناب” ترجمه شده است که درست نیست.
۲٫ در اینجا صحبت از شاعریست که هرآنچه می خواهد بدون رعایت هیچ چیز می نویسد.
ترجمه ی درست:
و یا حتی شور یک شاعر ظریف گوی سرکش و بی ملاحظه

۳۰- The real murderer may turn out to be, to the fan’s disgust, artistic originality
ترجمه شده است:
ممکن است از ژانر جنایی به نوآوری هنری بدل شوند و حال خواننده را به هم بزنند
۱٫ real murderer چرا به ژانر جنایی ترجمه شده است؟
۲٫ turn out to be به معنای “بدل شوند” ترجمه شده است که غلط است.
ترجمه ی درست:
قاتل واقعی ممکن است، به انزجارِ خواننده، نوآوری هنری باشد.

۳۱- The passages in between must be reduced to sutures of sense, logical bridges of the simplest design, brief expositions and explanations,
ترجمه شده است:
بخش‌های گذرای میان این صحنه‌ها هم باید تا حد بخیه‌های حسی، ساده‌ترین شکل از پل‌های منطقی، شرح و وصف‌های کوتاه تنزل یابد.
ترجمه ی درست:
فاصله ی بین این صحنه های سکسی می بایست تنزل یابد به بخیه های معنا، ساده‌ترین شکل از پل‌های منطقی ، و شرح و توضیح مختصر.
۳۲- Therefore the end of the book must be more replete with lewd lore than the first chapters
ترجمه شده است:
و بدین ترتیب در پایان کتاب باید صحنه‌های جنسی بیش از بخش‌های اول آن باشد.
ترجمه ی درست:
و بنابراین انتهای کتاب می بایست بیشتر از بخش های اول کتاب محتوای هرزه درائی داشته باشد

۳۳- And the total atheist who lives a happy and useful life, and dies in his sleep at the age of 106
ترجمه شده است:
و بی‌خدایی که زندگی شادی داشته باشد، برای جامعه مفید باشد و ۱۰۶ سال عمر کند و عاقبت هم در خواب بمیرد.

۱٫ برای جامعه از کجا آمده است
۲٫ در عبارت اصلی “عاقبت” وجود ندارد
ترجمه ی درست:
و فردی کاملا بی خدا که زندگی خوشحال وسودمندی دارد، و هنگام خواب در سن ۱۰۶ سالگی می میرد.

(۱) اخبار روز: “اسماعیل کاداره” یعنی رنگ، خورشید، هوا، زندگی و دیگر هیچ / مهین میلانی
www.akhbar-rooz.com
(۲) قفسه: نقد ترجمه ی “اینس” / عبدالله کوثری
qafaseh.com

(۳) شهروند بی سی: در باره ی کتابی به نام لولیتا / ولادیمیر نوباکف/ مترجم: اکرم پدرام نیا
shahrgon.com

(۴) Vladimir Nabokov ON A BOOK ENTITLED LOLITA
بخشی از مطلب را می توانید در لینک زیر بخوانید ولی برای مطالعه ی ۶ صفحه ی کامل متن نوباکف لازم است که به اصل انگلیسی کتاب مراجعه فرمائید.
books.google.ca

خون سیاوش – احمد قندهاری

مهر ۱۳۹۴

ahmad
سپیده دمی سه یل ، به نام های گیو ، گودرز و طوس به همراه چند تن ، به شکار رفتند آن ها همچنان در دشت ها پیش می رفتند تا مرز توران پدیدار شد. طوس و گیو پیش تاختند و در آن بیشه می گشتند که ناگهان چمشان به ماهرویی افتاد. از حال آن زیبا رو جویاشدند. دختر گفت ” من ازبستگان گرسیوز برادر افراسیابم . دوش پدرم مست به خانه آمد و بر من خشم گرفت و قصد جانم کرد. چاره ای نداشتم که فرار کنم. سوار بر اسب شدم و تاختم تا به این بیشه رسیدم. راهزنان ، زر و گوهر به زور از من گرفتند و من از بیم تیغشان به پشت درختی پنهان شدم.”
طوس و گیو بر سر دختر، به ستیزه برخاستند و هر یک دختر را برای خود می خواست. ولی نشد ، برای ختم غائله دختر را به نزد کاوس شاه بردند. کاوس شاه دختر را بسیار اکرام کرد و گرامی داشت واو را به زنی گرفت. پس از چندی از او صاحب پسری به نام سیاوش شد.ستاره شناسان طالع کودک را آشفته یافتند. کاوس شاه پس از چند سال سیاوش را به رستم سپرد تا به او آئین پهلوانی بیاموزد. رستم ، سیاوش را به زابلستان برد و به او پهلوانی آموخت. پس از چند سال به جوانی خوش سیما ، برومند و پهلوانی بنام تبدیل شد. و به نزد پدرباز گشت. پدر خیلی شادمان شد و او را گرامی داشت.
روزی کاوس شاه با پسرش سیاوش برتخت نشسته بودند که سودابه ، همسر کاوس شاه که دختر شاه هامارون بود از در درآمد. سودابه ، یک دل نه صد دل عاشق و وآله ی سیاوش شد. سودابه از کاوس شاه خواست که سیاوش را به شبستان به فرستد ، به این بهانه که سیاوش خواهران ناتنی خود را ملاقات کند. وقتی سیاوش به شبستان رفت ، سودابه از تخت فرود آمد و سیاوش را در آغوش گرفت و بوسید و خداوند را سپاس گفت که چنین فرزندی دارد.
سودابه به کاوس شاه پیشنهاد کرد که یکی از دخترانش را به سیاوش بدهد. کاوس هم این فکر را پسندید. پس از آن سیاوش احساس کرد که سودابه بیشتر از معمول به او توجه دارد.سودابه دخترانش را ماه و خود را خورشید می دانست. او از سیاوش خواست که به ظاهر دخترش را به زنی بگیرد اما ، پیمانی با او ببندد تا او ، جان و تن خود را نثار سیاوش کند ، سپس سر سیاوش را در آغوش گرفت و بیشرمانه بر آن بوسه های بسیار زد. سیاوش شرم زده ، شبستان را ترک کرد. پس از آن سودابه به شاه کاوس گفت که سیاوش عاشق دختر من است. کاوس شاه شادمان شد
پس از آن ، سودابه در نهان به سیاوش گفت ، اکنون دخترم را به تو می سپارم و هر چه خواهی به تو میدهم ، دیگر چه بهانه ای داری که از مهرم سر بتابی ؟ سپس به پایش افتاد و زاری ها کرد. در ضمن تهدید کرد که اگر از فرمانش سر بتابد ، روزگارش را سیاه خواهد کرد. سیاوش با خشم از تخت به زیر آمد که برود ، ناگهان سودابه به او آویخت و گفت ” راز دل با تو گفتم ، اکنون رسوایم می کنی ” سپس جامه بر درید و خروش بر آورد ، فریادش به گوش کاوس شاه رسید. سودابه همین که چشمش به کاوس شاه افتاد روی خراشید و گیسوان کند و گفت سیاوش بر او نظر دارد. کاوس شاه ، سیاوش را پیش خواند و سرا پای پسر را بوئید و بوسید ، هیچ بویی از او به مشامش نرسید که نشان دهد در سودابه در آمیخته باشد. سپس نزد سو دابه رفت و سر و روی او را پر از بوی مشک و گلاب دید ، غمگین گشت. کاوس به سودابه چیزی نگفت ولی در دل مهر از او برید. سودابه حیله های دیگر هم به کار برد.
شاه کاوس موبدان را فرا خواند و چاره ی کار پرسید. آنان گفتند آتشی عظیم بر افروزید و از هر دو بخواهید که از آتش بگذرند ، گناهکار خواهد سوخت و لی بیگناه به سلامت از آتش بیرون خواهد شد. همین کار را کردند و آتشی عظیم بر پا نمودند. سیاوش با اسب به درون آتش رفت و از طرف دیگر این آتش عظیم ،بسلامت بیرون شد.. شاه فرمان به دار آویختن سودابه را داد که سیاوش میانجی شدو گفت سودابه را به او ببخشند.
پس از کوته زمانی افراسیاب شاه توران بر ایران بتاخت. کاوس شاه ، سیاوش را به همراهی تهمتن به مصاف افراسیا ب فرستاد. سیاوش و سپاهیانش پیش رفتند تا به بلخ رسیدند. شاه تو ران گرسیوز را مامور جنگ با سیاوش کرد ولی سیاوش او را شکست داد و خود پیروز شد. افراسیاب از این شکست بر آشفت و در صدد جنگ با سیاوش ، با سپاهی عظیم شد. موبدان افراسیاب را از این کار بر حذر داشتند در عوض صلح و آشتی را به او توصیه کردند.
افراسیاب به سرکردگی گرسیوز هدایای زیادی ، برای سیاوش فرستاد و تقاضای صلح کرد ، سیاوش هم پذیرفت. قرار شد برای تظمین صلح ، صد تن از خاندان سلطنتی توران زمین به در گاه سیاوش بیایند و در ضمن سر زمین هایی که تو رانیان قبلا از ایران اشغال کرده بودند را به ایران باز گردانند. افراسیاب پذیرفت. پس از آن رستم ماوقع را به کاوس شاه اطلاع داد. کاوس ، خشمگین شد و رستم را به بی لیاقتی متهم کرد و از پسرش شیاوش هم شدیدا خشمگین شد سیاوش دستور داد تا گروگان ها ، به نزد افراسیاب باز گردند. در ضمن افراسیاب را در جریان ما وقع گذاشت و خود را به افراسیاب وفادار نشان داد.
مشاوران افراسیاب به او سفارش کردند که سیاوش را به زیر چتر حمایت خود بگیرد. چون پس از درگذشت کاوس ، سیاوش پاد شاه ایران زمین خواهدشد. و سر زمین ایران هم در اختیار افراسیاب قرار خواهد گرفت. به همین دلائل افراسیاب نامه ای به سیاوش نوشت و او را به حمایت خود دلگرم کرد. سیاوش جهت ملاقات با افراسیاب به سمت توران زمین رفت. پیران از بزرگان توران زمین با سپاه وپیل وتخت و درفش پرنیانی به استقبالش آمد. و به او خوشآمد گفت. اگر چه سیاوش شاد شد ولی مهر ایران و دوری از سرزمین خویش ، او را آزرده خاطر می داشت.
افراسیاب هم به پیشباز سیاوش آمد. آن ها وقتی به هم رسیدند ، از اسب ها پیاده شدند و یکدیگر را در آغوش گرفتند. افراسیاب قصری برای سیاوش تدارک دید و پس از مدتی از سیاوش خواستند که از بین دختران شاه ، گرسیوز و پیران همسری انتخاب کند. سیاوش به جریره ، دختر پیران میل کرد. پس از مدتی پیران به سیاوش گفت : اگر چه دختر مرا داری ولی فرنگیس دختر افراسیاب هم لایق و هم خیلی زیباست. به اصرار پیران و به جهت رعایت مصالح ای ، سیاوش پذیرفت. افراسیاب سر زمین پهناوری را تاچین به سیاوش سپرد. سیاوش کاخی عظیم در این سر زمین بنا نهاد. افراسیاب از این قضیه مطلع شد و شاد گشت و گرسیوز را برای تهنیت به نزد سیاوش فرستاد. گرسیوز کینه ای از سیاوش به دل داشت. اولین کینه این بود که در جنگ با سیاوش شکست خورده بود و دومین کینه این بود که چرا سیاوش دختر او را بزنی نگرفت.
گرسیوز در مدت اقامت خود در نزد سیاوش از او پهلوانی ها دید ،در نتیجه کینه و حسدش بیشتر شد. پس از مراجعت به نزد افراسیاب ، از سیاوش به طوری بد گویی کرد که نظر افراسیاب را نسبت به سیاوش برگردانید. از طرفی گرسیوز به نزد سیاوش آمد و از افراسیاب بد گویی کرد و گفت اگر افراسیاب از تو دعوت کرد چنانچه دعوت او را بپذیری ، فرمان قتل خود را صادر کرده ای
به سفارش مشاوران ، افراسیاب از سیاوش دعوت کرد تا نقار بین آن ها از بین برود. به علت بد گویی گرسیوز ، سیاوش دعوت افراسیاب را نپذیرفت . افراسیاب به گمان اینکه سیاوش با او دشمن شده است ، با سپاه به جنگ سیاوش رفت.
گرسیوز نگذاشت که سیاوش با افراسیاب گفتگو کند. بلکه افراسیاب را تشویق کرد که هر چه زود تر به دشمن حمله کند. سیاوش به علت پایبندی به پیمان دوستی قبلی بین خود و افراسیاب دست به شمشیر نبرد. بسیاری از سپاهیان ایران در حمله ی افراسیاب کشته شدند و چند تیر هم به سیاوش اصابت کرد. پس از آن سیاوش را دستگیر کردند و به نزد افراسیاب بردند. پیلسم برادر پیران افراسیاب را از کشتن سیاوش بر حذر داشت ولی با دخالت گرسیوز وضع بد تر هم شد. فرنگیس همسر سیاوش نزد پدر رفت و او را از این اعمال برحذر داشت. افراسیاب را آن چنان نسبت به سیاوش بد بین کرده بودند که افراسیاب دستور داد دختر خودش فرنگیس را کور کرده در سیاه چال انداختند.
پس از آن سر سیاوش را از تن جدا کردند و خون سرخش را بر زمین ریختند. پس از ساعتی از همان جا ، گیاهی رست که بعد ها خون سیاوشون نامیده شد. زن و مرد از مرگ سیاوش شدیدا افسرده شدند. پیران واسطه شد که افراسیاب دخترش فرنگیس را نکشد. و بگذارد فرزند سیاوش متولد شود که شاه ایران خواه

فاطمه‌هایی که خیلی تنهاتر از لیلای شمایند: نقدی بر سریال «تنهایی لیلا» – نجمه واحدی

مهر ۱۳۹۴

شما که انقدر باحالید و به فکر رنجهای یک دختر تنها و بی‌کس‌ اید (!) پیشنهاد می‌کنم بعد از سریال «تنهایی لیلا»، یه سریال هم به اسم مثلا «تنهایی فاطمه» بسازین و از رنج‌های دختری بگید که در یک محیط سنتی و مذهبی بزرگ شده، خونه‌شون اتفاقا حوض داشته، آقاجونش ریش‌سفید محل بوده، عزیزجونش، لابد مادر ترزا (همین قدر کاریکاتوری و غلو شده و مبتذل)! همه‌ی زندگیش نمازهاش رو خونده، روزه هاش رو گرفته؛ ولی الان به هزار و یک دلیل به این نتیجه رسیده که خانواده‌ی بهتر از برگ درخت و هم محله‌ای‌های بهتر از آب روانی که شما تصویر می‌کنین، صدها نقص دارن که دیگه نمی‌خواد به این شیوه از زندگی ادامه بده. فاطمه‌ای که مثل لیلای شما با سبک زندگی قبلیش، به آرامش نرسیده. فاطمه‌ای که همین هم‌محله‌ای‌ها عرصه رو بهش تنگ کردن. فاطمه‌ای که دیده چادر سیاهش نه براش امنیت میاره، نه احترام. فاطمه‌ای که دیده بقیه به مظلوم و بی‌صدا و قربانی بودن و اعتراض نکردن می‌گن «حیا» و ازش توقع دارن که باحیا باشه. فاطمه‌ای که دیگه این شکل از زندگی رو نمی‌خواد و یه روزی همه‌چیز رو می‌ذاره می‌ره. مثل لیلای شما که همه‌ی زندگیش رو گذاشت و اومد. نمی‌دونم فراوانی این «لیلا»ی کذایی شما چقدره، اما مطمئنم که تعداد این «فاطمه»ها داره هر روز زیادتر میشه. فاطمه‌هایی که خیلی تنهاتر از لیلای شمان. یا هجرت می‌کنن به یه شهر بزرگتر یا از کشور می‌رن. از اطرافیان قبلی خودشون رونده و از شرایط جدید زندگی، مونده! هیچکس هم تابحال نه تنها از زندگیشون و رنج‌هاشون فیلم نساخته، هر فیلمی هم ساخته میشه، شیوه‌ی قبیح زندگی آدم‌بده‌ی قصه، شبیه شیوه‌ی جدید زندگی این فاطمه هاست!

البته نمی‌دونم کارگردان و فیلم‌نامه‌نویس، برای اون شب تحول‌زای اول قصه می‌خوان چکار کنن! خوشبختانه برای اون دیگه مسخره‌ست که برن سراغ سوزونده شدن تک تک انگشتها از ترس شیطان رجیم! البته شاید هم بشه! مثلا این فاطمه‌ی قصه‌ی ما یه روز که دید متولی امامزاده‌شون چقدر آدم ضایعیه که نتونسته یه شب به دختری که زیربارون به امامزاده پناه آورده، نگاه نادرست و جنسی نداشته باشه؛ متحول میشه و با خودش میگه پس این اعتقادات کلا به چه دردی می‌خوره، اگر نگاه به یک زن بی‌پناه رو هم نمی‌تونه به یه نگاه انسانی تبدیل کنه؟! این میشه که متحول میشه و مسیرش رو از اون وری عوض می‌کنه در زندگی! والا به خدا!

معلم مرد؛ دلیل بازماندن دختران از تحصیل

مهر ۱۳۹۴

• نماینده حوزه انتخابیه زابل و سراوان درباره دلایل بازماندن دختران از تحصیل در استان سیستان و بلوچستان به «آرمان» می‌گوید: در سال‌های گذشته در بسیاری از مناطق سیستان به دلیل اینکه به ویژه در پایه متوسطه از معلم مرد برای آموزش دختران استفاده می‌کردند ما شاهد ترک تحصیل و ممانعت از تحصیل دختران بودیم. تلاش ما بر این است که حداقل برای دوره ششم ابتدایی به بعد از معلم نامحرم برای دختران استفاده نشود …
اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
چهارشنبه ۱٨ شهریور ۱٣۹۴ – ۹ سپتامبر ۲۰۱۵

به نوشته روزمان آرمان چاپ تهران در آستانه روز جهانی سوادآموزی (۱۷ شهریور) مساله بازماندن از تحصیل در ایران بار دیگر مورد توجه قرار گرفت. در میان اظهارنظرهایی که روز گذشته در این‌باره انجام شد، بازماندن دختران از تحصیل به دلیل داشتن معلم مرد، بیش از همه مورد توجه قرار گرفت. آن طور که معاون وزیر آموزش و پرورش اعلام کرد، در برخی استان‌ها مانند سیستان و بلوچستان و چهارمحال و بختیاری خانواده‌ها به دلیل مرد بودن معلمان از تحصیل دختران خود ممانعت می‌کنند.

به گفته رئیس سازمان نهضت سوادآموزی، طبق سرشماری سال ۹۱، ۹ میلیون و ۷۰۰ هزار بی‌سواد مطلق در جامعه داریم، همچنین ۱۰ میلیون نفر تحصیلات ابتدایی دارند و ۱۰ میلیون نفر تا سطح سیکل تحصیل کرده‌اند. بدین‌ترتیب ٣۰ میلیون نفر از جمعیت ایران بی‌سواد و کم‌سوادند که معادل نیمی از جمعیت است.

بر اساس آمارها تعداد سه میلیون و ۵۰۰ هزار کودک خارج از تحصیل ، آن هم بر اساس آمارهای سه سال گذشته در کشور وجود دارد و این در حالی است که آماردختران در میان بازمانده‌های از تحصیل بالا است.

موانع بر سر راه تحصیل دختران

در توضیح دلایل بازماندن از تحصیل یا بطور کلی ممانعت از تحصیل و ثبت نام در مدرسه روانشناسان و کارشناسان حوزه آموزشی معتقدند فقر در ابعاد مختلف آن عامل اصلی بی‌سوادی و ترک تحصیل افراد است. به دلیل مشکلات فرهنگی، اقتصادی بخشی از خانواده‌ها اجازه تحصیل به دختران خود نمی‌دهند و آنها را وادار به ازدواج و تشکیل خانواده می‌کنند و برخی دیگر به پسران خود به عنوان نیروی کار نگاه می‌کنند و آنان را از ادامه تحصیل محروم می‌کنند. علاوه بر این در برخی از مناطق و شهرهای مرزی به دلیل نبود امکانات تحصیلی و مدرسه خانواده‌ها شرایط مناسبی نمی‌بینند که اجازه تحصیل به فرزندان خود بدهند و همه مشکلات دست به هم می‌دهد تا باعث شود تعدادی از افراد از تحصیل بازمانند. بر همین اساس معاون وزیر آموزش و پرورش با بیان اینکه ورود زنان به آموزش و پرورش امکان تحصیل دختران را در مناطق محروم فراهم کرده است گفت: ۲۲۰۰ دختر به دلیل اینکه معلم مرد داشتند از تحصیل بازمانده بودند، به واسطه حضور معلمان زن توانستند به تحصیل برگردندد.
به گزارش ایسنا، مرضیه گرد عنوان کرد: در سیستان و بلوچستان و چهار محال و بختیاری اجازه تحصیل به کودکان دختر را نمی‌دادند و با ورود زنان به عرصه معلمی و آموزش و پرورش این دختران توانستند به آغوش تعلیم و تربیت برگردند. او اظهار داشت: طی دو سال گذشته سعی در بالا بردن نرخ پوششی دانش‌آموزان دختر به‌ویژه در مناطق محروم داشته‌ایم.

همخوانی با تعصب مذهبی

نماینده حوزه انتخابیه زابل و شمارهسراوان درباره دلایل بازماندن دختران از تحصیل در استان سیستان و بلوچستان به «آرمان» می‌گوید: در سال‌های گذشته در بسیاری از مناطق سیستان به دلیل اینکه به ویژه در پایه متوسطه از معلم مرد برای آموزش دختران استفاده می‌کردند ما شاهد ترک تحصیل و ممانعت از تحصیل دختران از سوی خانواده بودیم. هدایت‌ا… میرمراد زهی می‌افزاید: تلاش ما بر این است که حداقل برای دوره ششم ابتدایی به بعد از معلم نامحرم برای دختران استفاده نشود زیرا این با باور و تعصبات مذهبی مردم این منطقه همخوانی ندارد. این نماینده با اشاره به اینکه این مشکل برطرف شده و دیگر در دبیرستان‌های این شهر از معلم مرد برای دختران استفاده نمی‌شود می‌گوید: با رایزنی با وزارت آموزش و پرورش و با توجه به کمبود معلم زن در این مناطق این مشکل برطرف می‌شود و با اعزام و به کارگیری معلمان زن از نقاط مختلف دیگر شاهد این نخواهیم بود که پدر یا مادری به دلیل تعصب مانع تحصیل فرزند خود بشود.
نماینده حوزه زهک و هیرمند نیز درباره دلیل ممانعت از تحصیل دختران به «آرمان» می‌گوید: به هر حال در کشوری مسلمان زندگی می‌کنیم و برای افرادی که پایبندی زیادی به باورهای مذهبی دارند این امر چندان مطلوب نیست. این نماینده مجلس می‌افزاید: جایز نیست حتی اگر خانواده‌ها اعتراضی در این زمینه نداشته باشند از معلم غیر هم جنس استفاده شود. حسینی با اشاره به مشکلاتی که ممکن است برای نوجوانان در اثر این اتفاق پیش بیاید می‌گوید: ارتباط دو سویه و متقابلی که بین معلم و دانش‌آموز وجود دارد و اقتضائات سنی نوجوانان و طغیان احساسات دراین سنین ممکن است باعث شود ارتباط معلم و شاگردی چه درباره دانش‌آموز دختری که با معلم مرد سر و کار داشته و چه برای دانش‌آموز پسری که با معلم زن در ارتباط است خدشه‌دار شود و مناسبات دیگری جای آن را بگیرد.

پاسخی به سعید کنگرانی – ابوالفضل سپاسی

مهر ۱۳۹۴

در روز یکشنبه اول شهریور سال۹۴ مصادف با۲۳ اکوست ۲۰۱۵ درسایت گویا نیوز، مصاحبه ای به نقل از سایت فارس نیوز،نشریه (عصر اندیشه) چاپ تهران به سردبیری( پیام فضلی نژاد) با آقای سعید گنکرانی، هنرپیشه سالهای پیش ازانقلاب انجام داده بود ، قرار گرفت، که ایشان با قاضی قرار دادن خود در مورد سینمای قبل ازانقلاب مطالبی راعنوان کردند وبر بسیاری از بانوان سینما ی قبل از انقلاب وتنی چنداز خاندان پهلوی که هرکدام اینک اگر در قید حیات باشند ،باید در دوران کهن سالی عمر بوده و احترامشان نه تنها لازم که بر انسانهای عاقل ،واجب میباشد ،بی شرمانه تاختند در این نوشته پاسخی برای ایشان دارم که ابتدا شما خوانندگان این مقاله را به خواندن آن مصاحبه ،در سایت گویا نیوز دعوت میکنم لازم به ذکر است که من از سایت گویا نیوز بسیار سپاسگزارم که با انتشار مطالبی از این دست بیطرفانه و بدون خود سانسوری در شناساندن این قبیل افراد، کوشا هستند.
پاسخ من
«تا مرد سخن نگفته باشد ………عیب وهنرش نهفته باشد»
کاش بعضی ادمها جایگاه خودشان را بدانند، تا با سخن گفتن های نا بجا عیب هایشان نمایان نشود.
آقای سعید کنگرانی در مصاحبه ای با آقای( پیام فضلی نژاد) که بقول یکی از کامنت های ذیل آن مطلب ، بیشتر به یک باز جوئی شبیه بود تا مصاحبه، با پریشان گوئی هایش ،قبل از آن که بخیال خودش دیگران را خراب کند واز ابتذال سینمای قبل از انقلاب سخن بگوید، خودش را رسوا کرده است.
اگر این سخنان گفته نمیشد، مردم همچنان سعید کنگرانی را در قالب(سعید) آن جوان پاک ومحجوبی میدیدند، که عاشق دختر دائی جان ناپلئون بود وحاضر نمیشد به او دست درازی کند ، ویا او را همان(بابک) جوان بیمار ،زیبا ومهربانی که عاشق خانم هنرپیشه فیلم میشود، میدیدند.
آیا آقای گنکرانی لازم بود به همه بگوید که پس از قریب به پانزده سال اقامت در امریکا، همچنان سرخورده ونا موفق ومعتاد به وطن باز گشته است. و در تلاش برای ورود دوباره به دنیای بازیگری وسینما این چنین مثل آقای (سلحشور) نسنجیده به دیگران تهمت بزند وآنها را مسبب اعتیاد خود بداند.
کاش میدانست که با گفتن چنین حرفهای سخیفی، ارزش وشخصیت آنهائیکه او به عمد ویا شاید به اجبار قصد خراب کردنشان را داشت نزد مردم افزونتر میشود.وکاش میدانست که همیشه این دشنام دهنده است که رسوا میشود، همانگونه که آقای (سلحشور) شد.
من قصد نام بردن از کسی را در این نوشته نداشتم ، اما حرفهای ایشان به حرفهای آقای(سلحشور) که چندی پیش در مورد خانمهای هنرپیشه سینمای ایران گفته بود بسیار شبیه است.
آقای کنگرانی غیراز شما بسیاری بودند در سینمای قبل از انقلاب، ستارگان درخشانی در میان آقایان وخانمها که علاوه بر پاک دامنی هرگزهم معتاد نشدند ، و در مردمی بودنشان همین قدر بدانید (اگر به خاطر داشته باشید) در مراسم درگذشت روان شاد (فردین) تابوتش بردوش هزاران مردمی حمل شدکه خیلی ازآنها دراوج شکوفائی اش
هنوز به دنیا نیامده بودند.
کاش قبل از گفتن این گونه سخن ها، مصاحبه ای را که یکی از مجله های تهران با بانوی فرهیخته سینمای ایران خانم(پوری بنائی)
انجام داده بود می خواندید، تا بدانید چگونه این بانوی هنرمند با وجود سالها دوری از سینما، با انجام کارهای خیریه به مردمی که عاشقانه دوستشان دارد، کمک ویاری میکند.
خوشبختانه در قسمت اول این مصاحبه سخنی از سریال مشهور
(دائی جان ناپلئون) نکردید، اما بدانید از این پس مردمی که گاها در مروربر خاطرات گذشته خود به تماشای این سریال دیدنی می نشینند
چهره نامطلوبی از شما در ذهنشان بجا میماند. اگر چه سخنان شما تائثری بر این شاهکار سینمائی آقای( ناصر تقوائی) نخواهد گذاشت.
کلام آخر اینکه ایکاش برای دست یابی به سینمای دولتی جمهوری اسلامی راه دیگری غیر از تخریب دیگران می یافتید.
حالا باید در انتظار روزی باشیم که آقای سعید کنگرانی درنقش های نچندان محبوب فیلم های آقای(سلحشور)وآقای (ده نمکی) دیده شود.
ابوالفضل سپاسی

به یاری کتاب بیائیم و کتاب خواندن را ترغیب کنیم – محمود صفریان

مهر ۱۳۹۴

در فکر بودم با کمک و استمداد از صاحبنظران و جامعه شناسان، و از دوستان نویسنده ام و همه ی آنهائی که با درد کهنه ی کم خوانی کتاب در کشورمان بیگانه نیستند دعوت کنم که هریک نظر خود را برای درمان این درد در دو مقطع کوتاه مدت و دراز مدت بیان کنند و راه کارهائی را بنمایانند تا شاید بشود مرهمی برای این ناسوری اجتماعی که سبب شده است ما را از کاروان جهانی عقب نگه دارد اندیشه کرد اما دریافتم اشکالات و کمبود ها و مصائب دیگری بر سر راه داریم که اول باید فکری برای آنها کرد.
مشکل کمبود کاغذ- مشکل بنیانی سانسور که نمی گذارد کتابهای مورد خواست مردم چاپ شود، که نمی گذارد بدون واسطه ممیز ها با نوشته و با کار اصیل نویسندگان روبرو شد. مشکل دوندگی بی وقفه و خسته کننده به دنبال ” نان ” یا در حقیقت مشکل خستگی مفرط آنهائی که می توانند کتاب بخوانند. وبسیاری موانع و سد ها و دلهره های دیگر.

به قسمتی از یک خبرتوجه کنید
” بحران ارزی و تورم سرسام‌آور در ایران بازار کاغذ و سایر وسایل نشر را نیز متلاطم کرده است. نشریات مستقل با فشارهای تازه‌ای روبرو شده‌اند، تعداد عناوین و تیراژ کتاب‌ها کاهش یافته و چاپخانه‌ها نیز وضعیتی بحرانی دارند.”

در نشستی با دوتن از دوستان صاحبنظر که می دانم چون من با این کمبود و درد آشنا هستند ومی دانستم که فراست و حوصله ی گفتگو در این باره را دارند چندین ساعت صحبت کردیم. حاصل که هم اینک خدمت شما می گویم بد نبود، در حدی که گمان می کنم بتوان بر پایه آن برنامه اولیه ای را دنبال کرد. چون در حد امکان به پاره ای ازعلل بی توجهی به مطالعه کتاب توجه شده است.

صحبت شد که با توجه به مشکلات درون، موضوع را از دو دیدگاه مورد بررسی قرار دهیم:
موانع و علل بی توجهی به خواندن کتاب در درون کشور، و
موانع و علل بی توجهی به خواندن کتاب در خارج از کشور
چون پرداختن به دوری از خواندن کتاب بخصوص کتاب های داستانی اعم از رمان یا مجموعه داستان کوتاه دردرون کشور همانطور که اشاره کردم به مسائل اساسی جنبی ارتباط دارد، پرداختن به آن، مسیر و شکل دیگری در مقایسه به همین مشکل در خارج از کشور دارد، لذا تمرکز اولیه را به خارج از کشور معطوف کردیم.

** با اینکه تاثیر مشکل سانسور و کمبود کاغذ، و در حدی نبود مشکل دوندگی خستگی آورد تهیه نان، را در خارج از کشور نداریم، و کتابی که منتشر می شود دقیقن نوشته نویسنده است بدون کمتری دستکاری از سوی ممیزین سانسور چی، پس چرا در خارج یعنی ایرانیان مقیم خارج که حدود ۴ – ۵ میلیون نفرند و با حدس نزدیک به یقین همه هم با سواد هستند کتاب نمی خوانند.؟
در حالیکه کتاب های منتشر شده در خارج اکثرشان بهائی بیشتر از ده دلار ندارند و با توجه به خرج های دیگری که راحت انجام می شود که بسیار بیشترازبها خرید یک کتاب است می توان نتیجه گرفت که بها تهیه یک کتاب نمی تواند فشاری بردوش بودجه خانه داشته باشد.، در نتیجه حتمن مشکل می تواند دلیل یا دلایل دیگری داشته باشد.
صحبت شد که شاید وجود کانال های متعدد تلویزونی و وجود سریالهای فارسی مردم را مشغول می کند. ولی مگر غیر ایرانی ها کانالهای متعدد تلویزونی ندارند. و مگر سریال و غیر سریال و فیلم های گونا گون ندارند، پس چرا مانع خواندن کتابشان نشده است؟
عنوان شد شاید به علت دوری از وطن، خارج نشینان را کم حوصله کرده است. ولی شاهدیم و می بینیم که بسیاری کارهای دیگری که اتفاقن خیلی هم به حوصله و سر حال بودن مربوط است انجام می دهند ولی به کتاب که اتفاقن در بی حوصلگی هم می توان آن را خواند اقبالی نشان نمی دهند؟
بحث شد که نسل دوم و سوم فارسی را در حد خواندن کتاب و درک و دریافتی از آن نمی دانند، که حرف درستی است و خب نه تنها جای تاسف فراوان است که جای نگرانی عمیق هم هست. و گناه آن در حد زیادی به گردن والدین است. می بینیم دیگر ملل، فرزندانشان با اینکه در خارج از کشور زادگاه پدر مادر خود متولد شده اند زبان مادری را بسیار خوب می دانند. از آن گذشته خود ِ والدین ایرانی که تعدادشان کم هم نیست چرا کتاب نمی خوانند؟
و نتیجه گرفته شد که این مشکل بر می گردد به نظام آموزشی در کشورما ومقایسه با روشی که در غرب اجرا می کنند.
کلاسهای بسیار پر جمعیت در کشور ما که زمان زیادی از معلمین را می گیرد تا بچه ها را ساکت کنند و این ساکت کردن بخصوص در گذشه با تنبیهات بدنی و همراه با توهین به شخصیت کودکان نیز همراه بوده است، و این سرکوفت زدن بچه ها، تاثیری بنیانی در روحیه و ساختار تربیتی آنها داشته است
” ساکت باشید ” ، ” حرف نزنید “، ” خفه شوید ” ….و جریمه های سنگین بصورت انجام تکالیف طاقت سوز،
و نداشتن امکان ابراز عقیده در کلاس ها، و مجموعه کارهائی که بچه ها را عاصی می کند، امکان اتکا به نفس را از کودکان می گیرند. خلاقیت و امکان نشان دادن استعداد ها را مهار می کند. و با این ترتیب اگر کودکی در سنین بالا تر در نوجوانی و جوانی دستی بر قلم و شوقی در روال ادبیات نشان می دهد بی تردید ریشه در آموزش و پرورش ندارد. و زائیده گرایش شخصی است.
اما درغرب اولن کلاس ها چنان انباشته نیست که معلم را عاصی کند، واین، امکان میدهد که زمان بیشتری صرف توجه به پرورش آنها داشته باشد. مشاهدات حضوری ما و بررسی های مختلف از سوی کارشناسان تربیتی عمومن ایرانی، گویای این است که بچه ها نه تنها تشویق به خواندن می شوند بلکه هر هفته به انتخاب معلم کتابی از کتابخانه مدرسه انتخاب می شود که، یکبار در کلاس از سوی معلم خوانده می شود و سپس هر هفته یکنفر اتنخاب می شود که در کلاس در مورد همان کتاب صحبت کند. هر کودکی که علاوه بر این کتاب ، کتاب دیگری نیز خوانده باشد با علاقه دعوت می شود که در مورد آن برای دوستان همکلاس خود حرف بزند، و بدین ترتیب از سنین پائین هم حرف زدن را در جمع به آن ها می آموزند تا در بزرگی راحت بتوانند در هر محل و مکانی صحبت و حتا سخنرانی کنند و هم تخم علاقه به خواندن را در ضمیر آن ها می کارند. و چنین است که در غرب در هر فرصتی کتاب می خوانند، یعنی در حقیقت در هر فرصتی می آموزند و حاصل می شود باروری نشر کتاب و پرورش نویسندگان و رفاه حال آن ها.
بر این ها باید، نبود سانسور، امکانات چاپ، فراوانی کاغذ، و بسیاری از امکانت دیگر را افزود. دست به دست دادن این ها خواندن را در این دیار رونقی به سزا داده است و می توان گفت شوق خواندن و صرف وقت کافی برای آن شمارگان را از فقری که نشر کتاب در ایران دارد رهانیده است.
به این آمار در مورد توجه و علاقه مردم به خواندن و مقایسه با وضع آن در ایران دقت کنید:
” آمار سرانه مطالعه در ایران را چیزی میان ۲ تا ۷ دقیقه در شبانه روز می‌دانند.
در سال ۱۳۸۷ رئیس کتابخانه ملی ایران سرانه کتابخوانی در کشور را برای هر نفر فقط ۲دقیقه در روز اعلام کرد. مقدار این سرانه با افزودن کتابهای درسی به ۶ دقیقه می‌رسد. برای این که تصویری از این وضعیت در ذهنمان شکل بگیرد، بد نیست برای نمونه به آمار سرانه سه کشور دیگر هم نگاهی بیندازیم. آمار سرانه مطالعه در امریکا ۲۰دقیقه، انگلیس ۵۵ دقیقه و ژاپن ۹۰دقیقه در روزاست ”
این آمار گویا، نشانگر تفاوت ره است که از کجاست تا به کجا. و نیز می نمایاند که کار باید از پایه از سطح کودکستان و دبستان بنیان درستی داشته باشد.
و بر پایه این گفته درست که:
” مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد ”
وقتی کار نویسنده مورد استقبال قرار بگیرد و کتاب هایش خریداری و خوانده شود شوقش بارور می شود، و تشویق می شود که آثار بیشتر و بهتر و پر محتواتری خلق کند.و کار از باری بهر جهت خارج می شود.
همه ی این مسائل همچون یک زنجیر بهم ارتباط دارند.
به این نوشته که در سایت فیروزه آمده است توجه کنید تا بهتر دریابید که وقتی جامعه ای گرفتار بسیاری مشکلات عدیده است نویسندگانش نیز از دقت و توجه وا میمانند:
این تکه از مقاله در ستایش داستان نوشته حسین سرانجام را بخوانید:
“… هنوز درست نمی‌دانیم از کی و چرا داستان‌هایمان این طور بی‌مزه و بی‌آب و رنگ شدند. حداقل، شمارگان و آمار فروش کتاب‌ها در سال‌های اخیر این را نشان می‌دهد. کم نبودند مجموعه داستان‌ها و رمان‌هایی که حتی برخی‌شان نشان افتخار جوایز سرشناس را هم دریافت کرده‌اند اما در مواجهه با مخاطبان شکست خورده‌اند. هر قدر هم بخواهیم سرمان را بالا بگیریم و غرورمان را حفظ کنیم که مثلاً برای مخاطب فرهیخته می‌نویسیم، بازهم ته‌ دلمان می‌دانیم که داستانمان گیرا نبوده ‌است ”
چرا کتاب ” بامداد خمار ” نوشته ” فتانه حاج سید جوادی، طی ده سال ٣۰۰ هزار نسخه به فروش رفته است؟
ودر هرنوبت چاپ ۱۰۰۰۰ جلد شمارگان داشته است، با این سوژه ی تکراری ، معمولی و حتا قدیمی …
” مشکلات ازدواج یک دختر تحصیل کرده پولدار با یک جوان فقیر ” همراه با لفت و لعاب های حواشی.”
حتمن نثر بی دست انداز و روان آن در این گستردگی فروش و خواننده بی تاثیر نبوده است.

خودمان گرفتاری بنیانی کمی خواننده داریم بعد می آئیم تقسیم بندی های ” عامه پسند، که بیشترین خواننده را دارد ” و ” خواص پسند که کمترین خواننده را دارد و همان تعداد اندک هم خوانندگان تکراری همیشگی هستند ”
سازمی کنیم. در حالیکه اول باید در راه رونق خواندن و راهکارهای تشویقی گام بر داریم. ” که بدون شک از گذرگاه معما گونه نویسی نمی گذرد ”
کتابی که در روال ” عامه پسند ” باشد اگر دلنشین و به دور از اغلاط املائی و انشائی نباشد خود با اقبال خواننده رویرو نمی شود دیگر لازم نیست ما جوش بی خود بزنیم و پُز روشنفکران عصا قورت داده را بخود بگیریم.
مردمی که می توانند کتاب بخوانند و دیده ایم که برخوردشان با بسیاری از کتاب ها تا چه حد آگاهان است خود بهتری داوران هستند. اول سالن نمایش را پر از تماشاچی بکنیم بعد قسمت ” وی آی پی ” را سوا کنیم بسیار بهتر و کارآ تر است تا از همان اول مالک دوزخ را دربان کنیم تا به سلیقه خود سوا کند و فقط ” خواص ” را به سالن راه بدهد. چنین سالنی هرگز ” انبوه ” به خود نمی بیند.
ما فعلن گرفتاری این را داریم که کتاب هایمان روی دستمان مانده است. خواننده نداریم که دریابند که کتاب عامه پسند است یا نیست. یکی از راه کارهای رفع این مشکل در برون از ایران تداوم نشست های ادبی است توام با پذیرای و بر گزاری خوشایند آنها است.
چون بخصوی در تورونتو، بیش از شش نشریه هفتگی داریم که با تیراژ های ۴ تا ۶ هزار منتشر می شوند و بهر علت شاید چون مجانی هستند با استقبال مردم روبرو می باشند، مسیر خوبی می تواند باشد که در مورد کتاب بطور اعم و کتاب خوانی بطور اخص در آن ها بنویسیم، کاری که ما بیش از یکسال است در هفته نامه ” شهر ما ” انجام می دهیم.
کتاب را باید در حد توانمان معرفی کنیم در موردش بنویسیم و خواندن را با بر شمردن مزایای آن تشویق کنیم،
و کارمان در این زمینه تداوم داشته باشد.
بهر حال باید در زمینه معرفی و مزایای کتاب و همه ی راه هایی که هست اجرا کنیم که کم کم بتوانیم بسوی نور حرکت کنیم.
طبیعی است که دریافت نظریات بزرگواران صاحبنظر برای این راه گشائی تاثیری به سزا خواهد داشت.

اما این معضل در درون کشور ما حکایت دیگری است. گمان بر این است که وزارت ارشاد برای گسترش و نشر کتاب بدون دستکاری سدی سکندر است و اصولن برای به ناکامی کشاندن ادبیات کشورمان کمر بسته است.
آنچه که در کنار این سانسور با هدف، بروز می کند از جمله کمبود مصنوعی کاغذ، و نگهداری طولانی مدت کتاب ها، حتا برای پاسخی منفی که سبب عاصی کردن نوبسندگان می شود، و گاه تغییرات بنیانی متون کتاب ها و حتا حذف فصولی از یک کتاب تمامن نوای شومی است که در حال نواختن است. و نویسندگان ما که گاه با وام بانکی و حتا گاه با فروش خانه خود مشتاقند که کتابی هر چند سلاخی شده منتشر کنند، تا اسمی از آن ها برجلد کتابی دیده شود، متاسفانه هیزم بیار این تنور کتاب سوزان هستند.
نوشته زیر و کامنتی که استاد فرهیخته دکتر محمود کویر بر آن نوشته است را بخوانید تا بیشتر صحبت کنیم.
فاجعه ی هولبار جامعه ی ما از زبان یک کارگر انتشاراتی در تهران به روایت حمید رضایی در زمانه ”
مولف یا مترجمی را دیده‌ام که فقط برای چاپ ۱۰۰ جلد از کتاب هر روز به اینجا می‌آمده و ساعت‌ها با مسئول انتشارات صحبت می‌کرده است. کتاب‌هایی که ارزشمند هستند و هر ناشری می‌فهمد که ارزش چاپ شدن دارند. به دلیل خرابی بازار و گرانی کاغذ به دروغ داخل جلد تیراژ را ۱۰۰۰ عدد می‌نویسند اما فقط ۱۰۰ جلد از کتاب منتشر می‌شود. مولف یا مترجم حق تألیف و ترجمه نمی‌گیرد. فقط می‌خواهد کتابش که نتیجه ماه‌ها و یا شاید سال‌ها زحمت است از بین نرود و جایی ثبت شود تا شاید در آینده یک جلد از آن به دست کسی برسد و بتواند به صورت قانونی یا غیر قانونی در شرایط بهتری آنرا چاپ کند. نویسنده‌ای را می‌شناسم که خانه خود را برای چاپ کتابش فروخته بود تا کتاب از بین نرود و به دست مردم برسد. حس دردناکی است. مثل اینکه تنها بچه آدم در یک شهر در حال جنگ در بغل آدم باشد و بترسد که مبادا گلوله بخورد یا در شلوغی به زمین بیفتد. حاضر هستند کتاب‌هایشان فقط ۱۰۰نسخه چاپ شود و از حق و حقوق خود بگذرند ولی کتاب ثبت شود و از بین نرود. حق دارند. نتیجه عمر و وقت آدم است. “

ونظر دکتر محمود کویر:
” می خواهم خودم در زیر این مطلب دردناک و رنج آور بنویسم که چاره ی ان آه و ناله نیست. پذیرش مسئولیت است. کتاب بخریم. کتاب بخوانیم. کتاب هدیه کنیم. من مسئولم. تو مسئولی. ما مسئولیم. در برابر تاریخ. در برابر فرهنگ. در برابر خویش

پند توانمندی است برای ایجاد شوق خواندن و ترغیب کتابخوان ها. اما نقش و کار هدفمند ارشاد مسئله دیگری است.
بنظر می رسد چاپ الکترونیک و عرضه ی آن بر روی نت یکی از راه کار ها باشد، بخصوص اگر از نازنین خواننده ها خواهش کنیم که از آن با خرید و دانلود و پرینت مفری باز کنند.
چه می شود کرد فعلن سخت در بندیم و باید برای گسستن آن و رساندن کتاب بدون دستکاری و بدون ماهها و شاید سالها اتنظار راههای مختلف را بیازمائیم.
بدون شک همانطور که گفتم یاری صاحبنظران و بر داشتن مُهر از قلم و برای نجات کتاب و تشویق به کتاب خوانی جانانه به میدان آمدن آرزوی همه ی ماست چرا که میدانم کار ساز است. امیدوارم دریع نکنند و ما را بهر دلیل تنها نگذارند.

نظم نوین جهانی

مهر ۱۳۹۴

پس از اعلام بر پائی نظم نوین جهانی در سالها پیش وسیله بوش پدر که باید خواند نظم نوین انقیاد انسان ها که برای پیاده کردنش سالها برنامه ریزی کردند تا رسیدند به انقلاب ایران و بر پائی کانون دائم در حال جوششی برای ناامنی در دنیا و سپس نا بودی برج دو قلوها و بسیاری کارهای ریز ودرشت دیگری که بتوانند انسان ها را درگیر نان شبانه کنند و با ایجاد سرویس های متعدد امنیتی و ایجاد گرانی خواست مردم را معطوف تلاش برای زنده ماندن بکنند. برای دنیا برنامه دیگری چیدند و دارند ادامه می دهند مگر اینکه جائی از این باد کنک سوراخ شود مثل سوراخی که یونان ایجاد کرده است

پنج اکتبر ” سیزده مهر ماه ” سالروز در گذشت برادر نازنینم محمد علی صفریان است

مهر ۱۳۹۴

محمد علی صفریان

پنج اکتبر ” سیزده مهر ماه ” سالروز در گذشت برادر نازنینم محمد علی صفریان است که متاسفانه خیلی زود و در سن ۵۹ سالگی ما را تنها گذاشت.
از او آثار ترجمه بسیاری به یاد گار مانده است که خاطره او را زنده نگه خواهد داشت.
درگذشت او و فراموشی زود هنگام دوستانی که در حقیقت او بود که دستشان را گرفت و بانی و با عث شهرتشان شد، دردی است که همیشه تازه و پند آموزخواهد ماند.
او علاوه بر ترجمه هائی که با یاری پاره ای از دوستان مترجمش داشت، به تنهائی نیز کتاب های زیر را به ادبیات پارسی اهدا کرده است:
دادگاه مونزا
عشق هفت عروسک
کوه های بزرگ
یک حادثه در ناک
اطلسی های له شده
سیماس پنهان برزیل
دوبلینی ها ی جمیز جویس
دل تاریک جوزف کنراد
. ترجمه مصاحبه با گارسیا مارکز در مورد کتابک عشق در زمان وبائی
یاد و خاطره عزیزش ماندکار.

شبی به یاد محمد علی سپانلو در بریزبین استرالیا – مهران رفیعی

مهر ۱۳۹۴

کانون ایرانیان کویینزلند برنامه شب کتاب ماه جاری را به بزرگداشت محمدعلی سپانلو اختصاص داده بود. در این برنامه که با مدیریت علی کوهستانی برگزار گردید, شرکت کنندگان با فعالیت های هنری این عضو برجسته کانون نویسندگان ایران آشنا شدند. افسانه پناهی دو سروده “از عبث” و “تا سرزمین گرم” او را برای شرکت کنندگان خواند. در بخش دیگری از برنامه , فیلمی اکران شد که در آن سپانلو از فعالیت های ادبی, اجتماعی و صنفی خود سخن میگفت.
میراندا یوسفی پور, از سخنرانان دیگر برنامه, به معرفی کتاب خود “شعله” پرداخت و از دین باوران دعوت کرد که در جلسات هفتگی او حضور یابند. یک نسخه کمیاب از ترجمه شاهنامه فردوسی که در قرن نوزدهم توسط یک پزشک استرالیایی به انگلیسی برگردانده شده, توسط خانم پناهی در معرض دید قرار گرفت. در بخشی از این کتاب, که علاوه بر ترجمه اشعار توضیحاتی هم دارد, مطالبی در مورد رابطه شاعر حماسه سرا و سلطان محمود غزنوی نوشته شده که با روایات متداول تفاوتی فاحش دارد.
عباس فیروزآبادی در مورد سابقه داستان کوتاه در ایران و جهان سخن گفت و از پیشکسوتان این حرکت نام برد. ایشان خلاصه ای از داستان “گیله مرد” اثر بزرگ علوی را با زبانی ساده تشریح کرد. امیر غنوی آخرین سخنران جلسه بود که داستان ” زنی که شوهرش را گم کرده بود” نوشته صادق هدایت را به اختصار بازگفت.
این جلسه در محل همیشگی خود, سالن کتابخانه کن مور, در شامگاه یکشنبه سی ام ماه اوت بر پا شد

مردم قدر نشناس –نمونه کوچکی از زندگی یک ملت

مهر ۱۳۹۴

شادروان حبیب یغمائی تعریف میکرد:
در دوره رضاشاه کبیر که عزا داری،
سینه زنی، و قمه زنی ممنوع شده
بود، یک روز ملک الشعرای بهار به
شوکت الملک ( امیر بیرجند ) گفته
بود سپاس خدایرا که در این دیار هم
برق دارید، هم آب، هم مدرسه، هم
سالن نمایش، همه چیز دارید. اینکه
بعضیها هنوز شکایت میکنند دیگر چه
میخواهند؟ شوکت الملک گفته بود:
اینها برق نمی خواهند- اینها محرم
میخواهند.! اینها مدرسه نمی
خواهند،روضه خوانی میخواهند.
کربلا را باینها بدهید، همه چیز
داده
اید!!
حبیب یغمائی متعلق به کوره دهی بود
بنام ” خور ” و خیلی بآنجا عشق
می ورزید. در آنجا درمانگاه و
کتابخانه و مدرسه ای ساخت و برای
آبادانی آنجا جلوی هرکس و ناکسی
ریش بخاک مالید و زانو زد. مهمتر
آنکه کتابخانه ای درست کرد و همه
کتابهای خطی اش را که در طول عمر با
خون دل جمع آوری کرده بود به آنجا
منتقل کرد ووصیت کرد بعد از مرگش
اورا آنجا دفن کنند.
میدانید مردم قدر شناس(!!!) خور با
جنازه اش چه کردند؟؟ وقتی پیکر
نحیف و رنج کشیده اش را با کاروانی
متشکل از شاگردانش، دکتر اسلامی،
دکتر باستانی پاریزی، دکتر زرین
کوب، سعیدی سیرجانی و دیگر چهره
های نامدار وطن ما به روستای خور
رسید، همان کودکانی که در مدرسه
” یغمائی ” درس خوانده و یا
میخواندند، و همان مردمانی که در
درمانگاهش درد های خود و
عزیزانشان را درمان کرده بودند چه
که نکردند ( !!!). به فتوای آخوندک
ابله همان روستا، دامنشان را پر از
سنگ ریزه کردند تا جنازه این
خدمتگذار صدیق به فرهنگ ایران را
سنگباران کنند. دردناک تر آنکه پس
از دفن جنازه فرزندانش دوسه روزی
در مقبره اش کشیک دادند مبادا
پیکرش را از زیر خاک بیرون بیاورند
و به لاشخورها بدهند.
با تاثر فراوان باید اذعان کرد که
میهن ما از این ناسپاسی ها و قدر
نشناسی ها بسیار
دارد که خود عاملی است بسیار مهم
در عقب ماندگی ما از کاروان تمدن.
کسانیکه نمی دانند، تصور می کنند
میدانند

آگهی استخدام – محمود صفریان

مهر ۱۳۹۴

mahmood2 (1)

روز نامه کنار تختخوابم را باز کردم. آگهی استخدام را که خواندم خوشحال شدم. قالب مشخصات من بود.
با آنکه پلک هایم هنوز چسب خواب داشتند، و تا خودم را بسازم کلی راه بود، نیمه آماده تلفن کردم.
صدای آرام و خوش آهنگ منشی، حالم را جا آورد و تتمه خواب را از سرم پراند، و این برخلاف سابقه بود.
معمولن این وقت صبح با صد من عسل هم نمی شود خوردشان!.

” بفرمائید؟”
” آگهی استخدامتان را خواندم. ”
” خب؟ ”
” من شرایطی را که خواسته اید دارم.”
” چه خوب! ”
” ولی این جایش را حالیم نشد.”
” کجایش را ؟ ”
” که اگر پس از دو تا پنج دقیقه مکالمه تلفنی اولیه قبول شدم، برایم وقت مصاحبه اصلی گداشته خواهد شد.”
” پس کجایش را حالیتون نشده،؟ شما که با توضیحتان نشان می دهید بسیار خوب هم حالیتون شده است.”
” حالا باید چکار کنم؟ ”
” همین کاری که دارید می کنید ”
” من که کاری نمی کنم. ”
” مگر ندارید با من صحبت می کنید؟ ”
” بله!”
” این کار نیست؟ ”
” بله، پس یعنی دارم امتحان مکالمه می دهم؟ ”
” نه! ”
” نه؟ پس چکار دارم می کنم؟ ”
” دارید از من اطلاعات می گیرید. تا وقتی به مسئول مربوطه معرفی شدید آمادگی داشته باشید. حالا می خواهید معرفی تان کنم؟، آمادگی دارید؟ ”
” اگر مسئول مربوطه شما باشید، کاملن آمادگی دارم. ”
” و، اگر من نباشم؟ ”
” نمی دانم. ”
” چی را نمی دانید؟ مگر برای استخدام تماس نگرفته اید؟ مگر نگفتید کل شرایطش را قبول دارید؟ ”
” نه! ”
” نه!؟ همین حالا خودتان گفتید ”
” من گفتم شرایطش به من می خورد…”
” چه فرق می کند؟ ”
” خیلی! ”
” بهتر است به طرف مربوطه وصلت کنم…گوشی دستت…”
” حیف شد.”
” چی حیف شد؟ ”
” پایان صحبت با شما ”
” چرا؟ ”
” چرا ندارد…”
” چرا ندارد؟ منظورتان چیست؟ ”
” این اولین بار است که دراین وقت صبح تلفن می کنم و خانمی با این آهنگ مهربان صدا، جوابم را می دهد.”
“چه خوب، پس امیدوارم موفق شوید ”
آلو بفرمائید
می بخشید از مزاحمت. بر اساس آگهی استخدامتان تلفن کردم و همه ی حرف هایم را به خانم تلفنچی ش”
” ایشان خانم زرگنده و معاون مدیر عامل هستند و بخاطر تاخیر منشی مسئول تلفن، با شما صحبت کردند و اتفاقن نظرشان درمورد مکالمه اولیه در مورد شما مثبت است. من فقط برای گرفتن مشخصات مزاحمتان می شوم .”
با لحنی دوستانه:
” پس مرحلهِ اول را قبول شده ام؟ ”
” همینظور است. اجازه بدهید به اتفاق فرم مشخصات را پرکنیم. ”
” بفرمائید! در خدمتم ”
” قبل از گرفتن مشخصات بگذارید به پرسم، اینکه گفته اید با کار پیشنهادی ما آشنائی قبلی دارید برچه سابقه ای است؟ ”
” به خانم زرگنده فقط گفتم:
” من شرایطی را که خواسته اید دارم.”
” خب همین را توضیح بدهید. ضمن اینکه یکی از شرایط ما این است که متقاضی بایستی در سن استخدامی باشد
ولی خانم مریم زرگنده در این مورد چیزی به من نگفته اند. من متاسفانه از لحاظ سنی جوان نیستم ولی درخود احساس کهولت نمی کنم. ”
” چند ساله هستید؟ ”
” ۵۵ ساله ”
” بسیار خوب.”
” زبان انگلیسی می دانید ؟ ”
” خیلی خوب ”
می توانم بپرسم کجا یاد گرفته اید؟ ”
” من بیش از ده سال آمریکا و انگلیس بوده ام ”
” بسیار خوب. از شما دعوت می کنم روز چهار شنبه ساعت ده صبح به آدرسی که داده بودم برای انجام مصاحبه مراجعه کنید. “

روز و ساعت تعیین شده به آنجا رفتم. با ورودم خانم تلفنچی مثل اینکه آمادگی داشته باشد مرا به نام مخاطب قرار داد و راهنمائیم کرد به اتاق نسبتن تر و تمیز وشیکی:
” تشریف داشته باشید تا خانم زرگنده بیایند.”
” خانم زرگنده !؟ ”
” بله، ایشان را می شناسید؟ ”
” نه ، نمی شناسم ولی یکی دو دقیقه با ایشان مکالمه تلفنی داشته ام. ”
” با ایشان؟ به چه مناسبت؟ ”
” روزی که شما گویا کمی دیر آمده بودید به جایتان ایشان به تلفن من پاسخ دادند. ”
” حتمن صبح خیلی زود بوده است ”
” بله زود بود. ”
و یادم آمد که هنوز درست از خواب بر نخاسته بودم، گویا خیلی زود بوده است.

پس از ده پانزده دقیقه خانمی موقر و شیک با برو روئی زیبا و نسبتن جوان، بسیار آرام وارد اتاق شد.
” آقای بشارتی ، صبح بخیر، من مریم زرگنده هستم . خوشحالم که دعوت ما را پذیرفتید و برای مصاحبه تشریف آوردید. ”
” من نیز از دعوت شما سپاسگزارم. گویا خوش شانس هستم که آغاز آشنائیم با شرکت شما نیز از صحبت اولیه با جنابعالی بوده است. ”
” بله یادم هست. ”
” می بخشید قبل از شروع صحبت با من که بخاطر آن خدمت رسیده ام می توانم به پرسم چه کاری برای من درنظر گرفته اید ، البته اگر مورد پسند واقع شدم . ”
با خنده:
” مورد پسند! بنظر می رسد آدم شوخی باشید.
آقای بشارتی شما می توانید به مسافرت بروید و از خانه دور باشید؟ ”
” بله، من خوشبختانه یا شاید هم متاسفانه مجرد هستم ”
با تعجب!
” یعنی اصلن ازدواج نکرده اید؟ ”
” چرا، ازدواج ناموفقی را پشت سر دارم. کوتاه مدت بود. بچه هم ندارم. تنها هستم با امکان فراوان مسافرت. ”
” ما، در فکر توسعه کارمان هستیم و تصمیم داریم شعبه ای در خارج از ایران راه بی اندازیم . بنظر می رسد می توانیم برای اقامت در محل روی شما حساب کنیم ، اینطور نیست؟ ”
” چرا اینطور است اما…”
حرفم را قطع کرد.
” فکر نمی کردم اما داشته باشد. معمولن این ( اما ها ) کار را خراب می کنند. ”
” ناراحت نشوید سرکار خانم. اتفاقن همین ( اما ها ) زوایای کار را روشن می کند، و امکان می دهد که دانسته عمل شود. ”
” درست می فرمائید آقای بشارتی. ناراحت نشده ام . برای ( اما های ) شما در خدمتم. ”
در با صدا باز شد و پیر مردی دو فتجان چای را جلوی ما گذاشت.
چه بموقع بود
” می بخشید چند سؤال برای روشن شدن بیشتر خودم دارم. اجازه می فرمائید؟ ”
” بفرمائید. ”
” اگر همانطور که گفتید برای توسعه کارتان در کشوری دیگر در فکر باز کردن شعبه ای هستید، و چنانچه مرا برای اینکار برگزیدید، سمتم چه خواهد بود و حقوق و مزایایش بر چه پایه ای است؟ ”
” در صورت اعزام شما به خارج ، طبیعی است که سمت سرپرستی دارید و بطور رسمی مدیریت فروش به عهده شما خواهد بود.
به شما حقوقی متعارف پرداخت می شود ولی در عوض کمیسیون خوبی خواهید داشت.
در صورت موافقت، برای شما ترتیب یک دوره کوتاه آموزش می دهند ”
” اگرسؤال دیگری ندارید گمان می کنم بتوانید از هفته آینده دوره کوتاه آموزشی را آغاز کنید. “

بیش از یکهفته است که در دوبی هستیم و داریم تدارکات لازم را انجام می دهیم. مریم خانم زرگنده بعنوان معاون مدیرعامل مرا همراهی کرده است. در حقیقت بر پایه نظر ایشان ترتیبات داده می شود. بنظر می رسد خانم باسواد و آگاهی است. هرچند فکر نمی کنم تجربه کاری زیاد ی داشته باشد ولی شم مدیریت دارد.
در حقیقت شرکتی است که در کار واردات ِ بیشترکالاهائی است که تحریم شده اند.
وعلاوه بر آن صادرات خشکبار که بازار خوبی دارد.

دفتر روبراهی ترتیب داده ایم. ظاهرش بسیار شیک است و مشتری ها چه خریدار و چه فروشنده با احساسی مثبت به ما مراجعه می کنند.
برپایه تجارب قبلی و فعالیت و تحرک کافی، توانستیم موفقیت پیشرونده داشته باشیم ، و متوجه شده ام که خانم زرگنده از همکاری با من راضی است چون داشتیم برای رفع خستگی قهوه می خوردیم که با وضوح گفت:
” از کارت خوشم می آید پخته بنظر می آئید ”
حقوقش چنگی به دل نمی زند ولی درصد کمیسیون خوبی دارد که بر می گردد به نتیجه فعالیت خودم.

هر روز بدون استثنا شیک می پوشید و عطر ملایمی به کار می برد.
تلفنچی زیبائی داریم که اهل اوکراین است. انگلیسی می داند و عربی. عربی حرف زدنش بسیار با مزه است.
خانم زرگنده بسیار ماهرانه زمان هائی مرا با او که اسمش تاتیانا است تنها می گذارد غافل از اینکه در این زمینه سالها ست که درسم را روان ام. خود ِ سرکار خانم مریم زرگنده کجا تاتیانا کجا.؟ فارسی حرف زدن او که گاه فراز و نشیب های گیرائی دارد کجا و حرف زدن این یکی کجا.
ولی من مواظبم که پایم از گلیمم دراز تر نشود ” البته با فشار بخودم ” و شاید همین حالت بی توجه من ، به تاتیانا و حتا به خودش تاثیر مطلوبی داشته است.
طرح تبلیغ جالبی که دریکی از روزنامه های محلی منتشر کردم خیلی گرفت و بخصوص وقتی که به دنبالش دعوت از تعدادی تاجر وارد کنند ه و خریداران خشکبار برای یک ککتل پارتی در سالن یکی از هتل ها، کارمان را بسیار سریعتر از انتظارمان رونق داد.

” آقای بشارتی امروز آقای فاضلی مدیر عامل با خوشحالی رضایتش را از شما اعلام کرد ”
” چرا ازمن؟ کار و پیشرفت اینجا عملکرد صحیح و دقیق شماست من در حقیقت فرمان برده ام ”
” شکسته نفسی نکنید “.
وقتی گفت بر می گردم چون کارهای زیادی برای انجام دارم، متوجه شدم که اطمینانش را جلب کرده ام.

امروز تلفن یکی از دفتر های بزرگ و موفق تجاری برای دعوت از من که به دیدارشان بروم به فکرم انداخت.
اینجا با شرکت هائی که رشد سریع دارند میانه خوبی ندارند بخصوص بیشتر از سوی کمپانی های بزرگ. حالا چرا از سوی این شرکت بزرگ عربی به من تلفن شده است بخصوص که اشاره کرده اند شخص شیخ یاسر بن شاکر می خواهد مرا ببیند برایم سؤال بر انگیز بود.
فردایش به دیدار شیخ رفتم.
” خانم! تلفنی از من خواسته بودید به دیدارتان بیایم .”
” شما ؟ ”
” من بشارتی سرپرست دفتر شرکت ” انتخاب بهتر ” هستم ”
سر تا پایم را براندز کرد و با لبخند شیرینی گفت :
” چند دقیقه بفرمائید بنشینید تا به مدیر عامل که ضمنن صاحب شرکت است اطلاع بدهم ”
” خانم چه انگلیسی خوبی صحبت می کنید، حتا ته لهجه عربی شما هم بسیار کمرنگ است ”
همانطور که انتظار داشتم، گل از گلش شکفت.
” شما لطف دارید آقای بشارتی. انگلیسی شما هم بسیار خوب است حتا بدون ته لهجه ایرانی، من البته چندین سال انگلیس وآمریکا بوده ام ” ” منهم همانجا ها بوده ام “

متوجه شدم که در مورد من و شرکت ” انتخاب بهتر ” تحقیق کامل دارند.
شیخ یاسر با لباس عربی ” دیشداشه و چفیه وعِگال ” در اتاقی بسیار مجلل پشت میز نشسته بود. بدون اینکه از جایش بلند شود در را که باز کردم گفت:
” بفرمائید بنشینید ”
خوشم نیامد. بجای نشستن بطرفش رفتم و دستم را بسویش دراز کردم.
باز هم بدون تکان خوردن از جایش دستم را فشرد و بفرمائید بنشینید را تکرار کرد. نشستم.
چنین شروع کرد:
” آقای…بشارتی چند سال است در این حرفه هستید ؟ ”
برای گفتن اسمم به کاغذی که جلویش بود نگاه کرد و همین موضوع کدرم کرد. می رساند که گوش بفرمان هایش گزارش کار ما را به او داده اند. خودش اطلاع درستی نداشت. جوابش را ندادم و نگفتم که چه مدتی است که دراین کار هستم. قرار نبود به بازپرسی رفته باشم.
” خیلی سال است. من فرهاد بشارتی هستم مدیر فروش شرکت The better choice شعبه دوبی. در خدمتتان هستم. لطفن بفرمائید بامن چکار داشتید.”
” آقای بشارتی من نمی دانم چقدر حقوق می گیرید و چه درصدی کمیسیون نصیبتان می شود. علاقه ای هم ندارم بدانم. ولی لطف کنید بگوئید اگر چه پیشنهاد درآمدی بشما بشود با همان سمت مدیر فروش حاظر می شوید با ما همکاری کنید؟ ”
” جناب شیخ یاسر! من مجموع حقوق و کمیسیونی که می گیرم در حدی هست که نخواهم جایم را عوض کنم، ضمن اینکه از لطف شما ممنونم، و ازآشنائی باشما خوشحالم. ”
” حالا جوابتان را نمی خواستم. چند روزی فکر کنید. موافق بودید
پیشنهاد بدهید. ”
وقتی داشتم خارج می شدم به منشی زیبایش که داشت براندازم می کرد پیشنهاد همکاری با حقوق بیشتر کردم. ساکت شد، ولی بعد از کمتر از یک دقیقه گفت:
” پیشنهادت را با شیخ در میان می گذارم اگر قبول نکرد خبرتان می کنم. ”
من دقیقن همین را می خواستم.

امروز، بعد از حدود دو هفته پس از باز گشت خانم زرگنده و سپردن تمامی کارها به من، تلفن کرد:
” آقای بشارتی ، دلم برای کار با شما تنگ شده، همکاری خوبی که با هم داشتیم فضای آرام و دوستانه ای ایجاد کرده بود. ضمن اینکه کارهم پیشرفت مطلوبی داشت. موافقی برای یک دوره کوتاه دیگر بیایم آنجا ؟ ”
” مریم خانم از آمدن مجدد شما من شخصن به گرمی استقبال می کنم. و اعتراف می کنم از وقتی شما رفته اید احساس می کنم چیزی را گم کرده ام. ”
وقتی پس از کمی سکوت مرا با نا کوچکم خطاب کرد بهمانگونه که من، فهمید م یکطرفه نیست.
” فرهاد خان در تلاشم ترتیباتی بدهم تا بتوانم مدتی را به آنجا بیایم. ”
خواستم به پرسم قبل از آمدنتان بگوئید تا برایتان هتل رزرو کنم، نگفتم.
گذاشتم تصمیم با خودش باشد ار همانجا هم می شود هتل رزرو کرد، اگر نکرد و نخواست که من کاری بکنم، بهتر است آمادگی داشته باشم. کسر و کمبود هایم را روبراه کنم و هرچند آپارتمانم نوساز است و لی باید دستی به سر و رویش بکشم. دلباختگی درونی داشتم بی کمترین تظاهری . آرامش ظاهری ام با آشوب درونم نمی خواند.
خوش بیان، خوش پوش، خوش چهره، و با سواد بود. و در مجموع آنچه را که می توانست مرد مجردی مثل من را به زانو در آورد داشت.
اینجا که بود یکی دوبار برای تفهیم مطلبی ، از پشت سر بالای سرم می ایستاد و ورایحه بسیار ملایمی را می ریخت در حواسم. در حدی که گاه مقداری از حرف هایش را متوجه نمی شدم. غرق می شدم.
داشتم فکرمی کردم که این باز گشت دوباره و با این فاصله کم چه دلیلی میتواند داشته باشد.
از تاتیانا پرسیدم:
” بتازگی با خانم زرگنده تماس تلفنی داشته ای؟ ”
” بله آقای بشارتی. همان روز که از دفتر شیخ برگشتید و داشتید دست و رویتان را می شستید، تلفن کرد. من چون دیدم در دستشوئی هستید به ایشان گفتم که تازه از دفتر شیخ بر گشته اید و دارید دست و رویتان را می شوئید. ”
و من فهمید م که چرا دارد به این زودی می آید دوبی.

کم کم دفتر ما بیشتر بخاطر خدمات به موقع و در حد امکان سریعش داشت سر زبان ها می افتاد و کم و بیش پاتق تجار شده بود.
کار بی اشکال تاتیانا خورده بود دست سه زبانی که می دانست و بخصوص سر به هوا نبودن و جدی بودنش بسیار مورد توجه قرار گرفته بود.
شخصن بر امور بانکی نظارت داشتم و مواظب بودم که کمترین اشکالی پیش نیاید. در حد امکان شیک می پوشیدم و حواسم کاملن جمع موقعیت و شخصیت مراجعین بود.
فکر می کنم بخاطر مجموعه ی عملکردمان خوشنام داشتیم رشد می کردیم و یقینن باز تاب همه ی ای مسائل تاثیر خوبی بر دفتر مرکزی گذاشته بود، و تلفن خانم زرگنده نیز نبایستی از این تاثیر به دور باشد، بخصوص که فهمیده اند با شیخ یاسر که یکی از مشهور ترین وثروتمندترین شرکت ها را دارد قرار ملاقات داشته ام.

سه شنبه صبحی بود، وقتی به دفتر آمدم تاتیانا گقت خانم زرکنده تلفن کرده است، نبودید گفت مجددن تماس می گیرم.
من تماس گرفتم، تا منشی وصل کرد، با گفتن سلام صبح بخیر، خانم زرگنده که گویا منتظر بود جوابم را داد.
” همین امروز با پرواز بعد از ظهر می آیم.”
قرار شد بروم فرودگاه. استقبال کرد..

در فرود گاه از خوشحالی بود یا برای خیر مقدمی گرم بی اختیارصورتش را بوسیدم، نه تعجب کرد و نه واکنش نا مطلوبی نشان داد. خیلی عادی گفت:
” خسته ام، جائی به قول معروف پیاه شوم دوشی بگیرم کمی استراحت کنم بعد شام برویم بیرون ”
شام با هم برویم بیرون؟ درست شنیدم؟
” ” پیشنهاد می کنم اگر موافق باشید شما را به آپارتمانم ببرم همه آنچه را که گفتید انجام بدهید، من هم کمی کار های مانده دارم می روم دفتر زنگ که زدید می آیم سراغتان تا برویم برای شام ”
وقتی گفت پیشهاد بدی نیست ، احساس خوبی در درونم ریزش کرد.
رساندمش. چمدان کوچکش را خودم بردم توی آپارتمان، در را که باز کردم کلید را گذاشتم روی میز کنار در، صدایش را شنید گفت :
” ممنونم! ”
نفسی کشید، نگاهم کرد، با تکانی به سرش موهایش را آزاد کرد:
” به به آقای بشارتی چه آپارتمان نقلی خوبی دارید و چه باسلیقه دکورش کرده اید. انتخاب هایت بسیار پسندیده و زیباست. ”
” مریم خانم این نظر لطف شماست “

تعمدن گفتم:
مریم خانم
” امید وارم رفع خستگی بشود. منتظر تلفنتان هستم. ”
و رفتم…
موفق شدم در یکی از هتل های خوب اتاقی برایش رزرو کنم.
کارم در دفتر تمام شد ساعت تعطیل بود. تاتیانا و مستخدممان رفته بودند ولی خبری از خانم زرگنده نشد. چند دقیقه ای بیشتر منتظر ماندم وقتی خبری نشد تلفن کردم پس از سه زنگ قطع کردم و نگران بسوی خانه رفتم. کلید نداشتم ، وقتی رسیدم بهتر دیدم مجددن تلفن کنم. با دومین زنگ برداشت و با صدائی خواب آلود گفت بفرمائید.
” فرهادم، نگران شدم، خبری از شما نشد. ”
” فرهاد!؟ …ببخشید آقای بشارتی دراز کشیدم خوابم برد. شرمنده ام. همین حالا حاضر می شوم. شما هنوز دفتر هستید؟ ”
نه خانم زرگنده . نگران شدم، تلفن نکردید، به تلفنم هم جواب ندادید. آمدم، حالا پشت در هستم. ”
” بفرمائید تو، در را باز می کنم “

با ترس ولرز پیشنهاد مشروب دادم، باورم نمی شد به پذیرد. انتظار اخم و ناراحتی داشتم. حتا فکر می کردم مرا هم منع کند و عمیقن دلخور شود. ولی با روئی خوش قبول کرد و حتا دو لیوان را آماده کرد و در هر کدام کمی هم یخ ریخت. با انتخاب نوع لیوان متوجه شدم که انتظار ویسکی را دارد، خوشبختانه داشتم.

” کجا را برای شام پیشنهاد می کنید فرهاد خان ”
خوشحال که بالاخره از ” بشارتی ” شدم ” فرهاد ” البته به فرمان ویسکی، گام کوچک دیگری جلو رفتم و گفتم:
” مریم جان چه نوع شامی دوست دارید؟ ”
با چهره ای باز و نگاهی براق جلو آمد دستش را روی شانه ام گذاشت:
” جا و شام مهم نیست فرهاد جان! فقط رستورانی باشد که بتوانیم ادامه بدهیم. ”
” در اینصورت فقط می توانیم به رستوران هتلی که برایتان اتاق رزرو کرده ام برویم. بخاطر توریستی بودن مشروب آزاد است. ” ” اتاق برایم رزرو کردی؟ ”
و با کمی مکث:
” لطف کردید. پس وسائلم را با خودم می آورم که بعد از شام نخواهیم برای بر داشتن آنها ها به اینجا بر گردیم. ”
هر چند تشکر کرد ولی به سر حالی قبل نبود.

خواستم مشروب سفارش بدهم مانع شد:
” من دیگر نمی خورم، نمی دانم چرا کمی سرم درد گرفته است ”
دیگر مریم زمان ورود نبود، حتا با مریمی که می خواست جائی غذا بخورد که بتواند ویسکی خانه را ادامه بدهد، فاصله گرفته بود.
شام مختصری سفارش داد، و در ضمن خوردن آن بحث کار را پیش کشید. بی تردید دلخور بود. شاید می بایستی از او برای گرفتن هتل اجازه می گرفتم وچنین بی گدار به آب نمی زدم.

” توانستی دریابی که وضع شرکت شیخ در چه حدی است؟ ”
” من زمان زیادی آنجا نبودم ، فرصت آنقدر نبود که دریابم بر چه پله ای ایستاده اند ”
” پس برای چه احضارت کرده بود؟ ”
دیدم بهر دلیل دارد جو ِ شام و مشروب و گپ و گفت را بهم می زند و با سؤال هائی در مورد شرکت شیخ خط دیگری را می رود. البته حق داشت می خواست از رقیب خبر هائی دریابد، من فکر می کردم می تواند کار فردایمان در دفتر باشد. ولی صلاح دیدم حالا که به این سو می رود ماجرا را برایش تعریف کنم.
” ازبرخورد شخص شیخ خوشم نیامد. ولی تصور می کنم برای طرح پیشنهادی اش از من دعوت کرده بود ”
” مگر پیشنهادی داشت؟ ”
” گفت من کاری به حقوق و درآمد ناشی از کمیسیونت ندارم، به من بگو چه درآمدی می خواهی تا بیائی و با همان سمت ِ مدیر فروش، با ما همکاری کنی؟ ”
با حالتی که متوجه نشدم چه هدفی دارد، پرسید:
” و تو چه گفتی؟ ”
” سرکار خانم زرگنده بماند برای فردا در دفتر. ”
کمی آرام تر گفت:
” باشه، هر طور تو می خواهی “

فردا صبح وقتی به دفتر رفتم آمده بود و داشت اوراقی را می خواند. من هم به کارهای بانکی رسیدگی کردم
بی ذره ای مهر و در قالب یک رئیس صدایم کرد:
” آقای بشارتی لطفن بیائید اینجا ”
” ترتیبی بدهید حسابدار شرکت را ببینم ممنون می شوم ”
” خانم زرگنده اشکالی پیش آمده؟ ”
متوجه شد که کمی زمخت برخورد کرده است، شاید هم به ملاقاتم با شیخ توجه کرد، بهر حال محسوس پیاده شد.

” خب فرهاد خان امشب شام کجا می رویم تا هم کمی تلخی بخوریم و هم کمی گپ بزنیم. ”
داشت همان مریم خانم می شد.
” اگر رستوران ژاپنی و سوشی وساکی دوست داشته باشی جای بدی برای گپ زدن نیست، ضمن اینکه مشروب قابل ترمزی است.”
” چه اصطلاحی ! قابل ترمز…عرق برنج به اندازه کافی سنگین هست مگر اینکه در واقع بتوان ترمز خوردنش را کشید. ”
” مریم خانم می توانیم در همه ی زمینه ها صحبت کنیم؟ ”
” چرا نه، گپ با مشروب برای همین است.در سمینار که شرکت نکرده ایم. ”
سفارش ” یک چیزی ” جز سوشی داد، که می رساند غذا های ژاپنی راخوب می شناسد. انصافن خوشمزه هم بود.
در فاصله ای که از دفتر به هتل رفت تا زمانی که من رفتم سراغش و با هم آمدیم به این رستوران چه موهائی درست کرده بود و چه لباس شیکی پوشیده بود؟
” می دانید که من ۵۵ سالمه، بچه هم ندارم و ازدواج ناموفقی را هم در کارنامه دارم، ولی من در همین حد هم از شما چیزی نمی دانم. می دانم که نباید سن خانم ها را پرسید ولی اجازه بده کمی بیشتر آشنا شوم. ”
با خنده گفت:
” پس می خواهی بیشتر آشنا شوی؟ بسیار خوب.
تو که می دانی اسم من مریم است و نام خانوادگی آم زرگنده است؟ اگر کافی نیست بگویم که متولد تهران هستم و رشته مدیریت را خوانده ام…بازم بگویم؟ ”
به شوخی گفتم:
” خوب شد گفتی وگرنه من فکرمی کردم متولد چاه بهاری ؟ ”
ته استکانی را بالا انداخت:
” دلخور نشو این هم بقیه اش…
۴۴ ساله ام. مثل تو ازدواج بسیار کوتاهی را پشت سر دارم و بچه هم ندارم. ”
” ازدواج بسیار کوتاه؟ چرا؟ ”
” در ٢۶سالگی ازدواج کردم و متاسفانه در کمتر از یکسال پس از ازدواجمان معتاد شد و هر روز بیشتر فرو رفت. نا امید که شدم بهر شکلی بود جدا شدم و دیگر هرگز حتا بفکر ازدواج هم نیفتادم…
حالا ما چرا برنامه شام و صفا کردن را به مجلس خواستگاری تبدیل کرده ایم نمی دانم؟ ”
” من علاوه بر همکاریا بگویم کارمند شما بودن خودم را دوست شما نیز می دانم و بهمین خاطر تقاضا کردم مرا بیشتر با خصوصیات خود آشنا کنید. اگر زیاده خواهی بوده ببخشید. ”
” کاملن درست می گوئید. من ابدن ناراحت نشده ام ”
” اگر موافق باشی کم کم برویم. چون فردا باید برای شرکت در سمیناری که می دانی، بروم ابوظبی. ”
” اگرفکر می کنی فردا فرصت نباشد می توانیم همینجا به حرف هایمان ادامه بدهیم. ”
” سمینارفقط یک روز است یا در حقیت چند ساعت است موافق باشی با هم برویم. فکرمی کنم فردا را تاتیانا بتواند به تنهائی دفتررا بچرخاند ”
” این بهتراست. حرفی هم داشته باشیم بین راه مطرح می کنیم. موافقم برویم تا بیشتر استراحت کنیم ”
” مریم خانم فردا با لباس معمولی بیا. شیخ میخ های زیادی فردا هستند.”
” نفهمیدم! چه شد؟ حسودی می کنی؟ “

” از لباسم راضی بودی؟ ”
” از رفتارت هم راضی بودم. اگر کسی ازمن راجع به تو می پرسید، بهش می گفت:
” خودشه! ”
” نگرفتم، یعنی چه؟ ”
” تو نگرفتی؟ “

” خوب بود کلی هم معامله انجام دادیم، سفر پر برکتی بود
از نتیجه خیلی راضی هستم. فرهاد از پیچ و تاب های کاری ات خوشم می آید. امروز شاهد بودم که کار را خیلی خوب می چرخانی. و فهمیدم که شیخ خیلی هم بی گدار به آب نزده است. ”
” کدام شیخ مریم؟ ”
در گردش نگاهش یکدنیا حرف بود.

شب همه اش در این فکر بودم که بهتر است به او پیشنهاد ازدواج بدهم و خیال خودم را راحت کنم. من که به او علاقمند شده ام و دلم می خواهد مال من باشد نگهداشتن استخوان لای زخم کاری از پیش نمی برد و بهر دلیل ممکن هم هست که دیر شود و مرغ از قفس بپرد.
موضوع مهم این است که چگونه مطرحش کنم تا سنگ روی یخ نشوم، و اگر قبول نکند و جواب رد بدهد دیگر در این شرکت ماندن ندارد.
اما نباید احساسم تا این حد به من دروغ بگوید، من در برخورد و حرکات او بارقه هائی از دوطرفه بودن این احساس را، حس می کنم

حتمن دلیلی داشته که تا حالا ازدواج نکرده است. اگر کسی را داشته باشد و یا کسی که شرایطی بهتر از من دارد او را در تیر رس قرار داده باشد، با برداشتن اولین گام به قول معروف کنف می شوم.
عاقبت به این نتیجه رسیدم که بهر شکل دریابم که نظرش در مورد چنین کاری نسبت به من چیست. اما چطوری؟…
و در حین مرور مجدد این فکر ها خوابم برد.
صبح به این نتیجه رسیدم که رفتار احساسیش را نسبت به خودم بیشتر زیر نظر داشته باشم. و شاید بد نباشد زمزمه پیشهاد شیخ را
” که البته نمی دانستم به قوت خود باقی است ” ساز کنم.

به دفتر که رسیدم هنوز نیامده بود. داشتم در مورد دیروز که نبودیم از تاتیانا پرسو جو می کردم که آمد.
” فکر کردی خیلی زرنگی؟ من زود تر از تو تلفنی کلی با او صحبت کرده ام. ”
” نه اتفاقن، نه تنها خیلی که کمی هم زرنگ نیستم، اگر بودم حالا خانه و زندگی درستی داشتم. ”
فی البداهه گفتم اصلن جزو افکار دیشبم نبود.
” چه ارتباطی دارد؟ ازدواج و تشکیل خانواده بیشتر شانس است و به زرنگی مربوط نیست. ”
زنگ تلفن دنباله اش را قطع کرد.
” خانم زرگنده آقای فاضلی از دفتر مرکزی با شما کار دارد. ”
با اینکه می دانستم از ادب و نزاکت به دور است گوش خواباندم.
” نه آقای فاضلی تا هفته آینده نمی توانم بیایم. ”
” نه، اتقاقن خیلی ازش راضی هستم. دیروز در سمیناری که در ابوظبی بود با هم رفتیم؛ آنچنان زمینه را مساعد کرد که در بهت من توانست معاملاتی انجام بدهد. در حالیکه سمینار محل معامله نیست. با اجازه شما هرچه زودتر می آیم و او را نیز با خودم برای یکی دوروز می آورم تا به اتفاق کمی صحبت کنیم. “

” آقای فاضلی بود کلی از تو پرسید من هم سنگ تمام گذاشتم ، قرار شد وقتی می روم تو را هم با خودم برای دوروز ببرم ”
” مریم جان تو را به خدا این همه از من نگو، چون من در نهایت می روم با شیخ کار بکنم حقوق و مزایایش خیلی بهتر است.
قبول دارید که درست می گویم ؟ ”
آنچنان به خودش رسیده بود که می توانم بگویم ربطی به خانم زرگند هر روز نداشت.جوان تر و زیبا تر و شیک تر از هر روز شده بود و من دقت نکرده بودم. با آقای فاضلی که صحبت می کرد براندازش کردم. دیدم نمی توانم با او کار بکنم.
” فرهاد این پنبه را از گوشت در آور که من بگذارم تو از من جدا بشوی ”
می توانست بگوید :
” که بگذارم از پیش ما ، یا از این شرکت بروی ”
بُل گرفتم.
” مریم خانم دارد دیر می شود می خواهم ازدواج کنم، می دانم بخاطر محبتی که به من داری قبول داری حرفم را ”
” آقای بشارتی امشب در این مورد مفصل صحبت می کنیم. حالا بگذار کارهای عقب افتاده را روبراه کنیم. ”
” اگر منظورت امشب موقع شام است، بگویم که امروز من کمی زودتر می روم و در آپارتمانم ترتیب شامی را می دهم. دیگر میلی به عذای بیرون ندارم. ”
موافقم. پیشنهاد خوبی است.”

” آقای بشارتی سی و پنج درصد شرکت ” انتخاب بهتر ” به من تعلق دارد. می دانستی؟ ”
” نه، نمی دانستم ولی این را برای چی به من می گوئید؟ که بدانم در حقیقت کار فرمای من شما هستید ”
” نه، بخاطر این است که بگویم حاضرم برای اطمینان خاطر تو ده درصدش را به نامت بکنم. به من بگو ببینم مگرکسی را درنظر داری که نگران گذران بهتر زندگی پس از ازدواج هستی ؟ ”
مسائلی داشت مطرح می شد که نمی توانستم بفهممش. بهتر دیدم کمی رویش به قول معرف بخوابم.
چرا باید برای ماندن من حتا از ده درصد سهمش بگذرد؟ این بنظر می رسد بیش از رگه ای از مهر شخصی را در خود دارد. .. کاش چنین باشد همه ی ترس من از یک طرفه بودن این عشق است.”.
” مریم جان اجازه بدهی شام بخوریم چون با شکم خالی مشروب حال من را بهم می زند ”
موافقت کرد. گویا خودش هم داشت روی حرفی که زده بود فکر می کرد.
” کباب تاوه ای با برنج ایرانی درست کرده ام. امیدوارم بشود خوردش. ”
” بویش که دارد کلافه می کند. نه، دیگه باید برایت آستین بالا زد، عین دخترای دم بختی. ”
حقیقت این بود که نه کسی را در نظر داشتم و نه به فکر ازدواج با دیگری بودم، این خود مریم خانم بود که مرا تسخیر کرده بود.
سنش، درک و دریافتش، نحوه جالب حرف زدنش، لباس پوشیدنش، و بخصوص زیبائیش درست همانی بود که در ذهن داشتم. داشتم فرار می کردم. من جز اطلاعت کاری چیز دیگری نداشتم که بتوانم پا جلو بگذارم. کاش موافقت می کرد که بروم..

” فرهاد جان، چای را بگذار من درست کنم ”
” مریم جان، چای را آوردی چند دقیقه بنشین تا حرف آخرم را بگویم.”
” اگر حرف آخرت در مورد رفتن از این شرکت باشد، حرفی نیست که من آماده شنیدنش باشم. ”
” و اگر در مورد رفتنم نباشد؟ ”
” با علاقه می شنوم “. “

” مریم خانم چرا پیشنهاد واگذاری سهم به من کردی؟ ”
” برای اینکه دلم نمی خواهد از پیش ما بروی، ضمن اینکه قبول دارم برای تشکیل خانواده به درآمد بیشتر نیاز داری ”
” اگر بگویم سهم شما را نمی خواهم دلخور می شوی؟ ”
” علتش را بگوئی، نه دلخور نمی شوم ”
نمی دانستم چگونه عنوان کنم. نه رویم می شد و نه شهامتش را داشتم. نمی دانم چرا می ترسیدم. اگر بگویم که خودت را می خواهم و جواب منفی بگیرم، حتمن باید از این شرکت بروم. دیگرماندن ندارد. در حالیکه نمی دانم شیخ هنوز روی حرفش هست؟ چون اگرنباشد، به قول معروف از اینجا رانده و از آنجا مانده می شوم.
از آنجائی که هر کاری هزینه خودش را دارد، دندان روی جگر گذاشتم.
” مریم جان دستت درد نکند، چه چای خوبی است. یکی دیگر هم می خورم ”
” خوشحالم این را می شنوم. برای خودم هم می ریزم و کم کم زحمت را کم می کنم. ”
” مریم! ”
” جونم! ”
چه جونم بجائی بود، شهامت را در رگ هایم جاری کرد.
” مریم جان می خواهم مطلبی را بگویم، اگر موافق نبودی، خواهش می کنم چیزی نگو، چایت را که خوردی همانطور که گفتی برو صبح می آیم دفتر. ”
با خنده!
” وای ددم وای مگر چه می خواهی بگوئی؟ ”
” مریم! من به تو علاقمند شده ام، نمی دانم، شاید هم این عشق تواست که بی تابی خاصی در من به وجود آورده است. نمی توانم حتا یکروز تو را نبینم. می خواهم به تو پیشهاد ازدواج بدهم یعنی دارم پیشنهاد می دهم. اگر قبول کنی مرد خوشبختی خواهم بود واگر اشتباه کرده ام و نابجا گام برداشته ام و جوابت منفی باشد، از فردا خودم را گم می کنم و قول می دهم که دیگر تو را نبینم. ”
سرش را بین دستهایش گرفت، نگاهش را از من برداشت، و به گل قالی خیره شد.
چه سکوت سنگین و دلهره آوری. گونه هایش باور نکردنی گل انداخته بود. نمی دانستم چکار کنم. خواستم بروم دستشوئی، نرفتم. نمی خواستم بزدلانه صحنه را ترک کنم. فکر کردم نگذارم از این بیشتر در این حالت بماند، و نشان بدهم که با تصمیم و شهامت جلو آمده ام. سکوت من حتمن تاثیر بدی داشت.
دل به دریا زدم، رفتم کنارش سرش را در آغوش گرفتم:
” مریم خانم اگر تا این حد تو را آزرده ام پوزش می خواهم. فردا به دفتر نمی آیم تا کاری برای خودم بکنم و تو هم کم کم آرامش ات را پیدا کنی… مرا بخاطر این بی ادبی ببخش. قول می دهم بیش از این ناراحتت نکنم. فکر می کردم راحت تر با سؤال من کنار می آئی وبسیار واضح و رک جوابم را می دهی. باورکن از خودم دارم خجالت می کشم.”
همانطور که سرش در آغوشم بود، صورتش را بالا گرفت چشمان سرخ شده از اشکش را به چشمانم دوخت. چند لحظه ساکت ماند. من هم حرفی نزدم .
” فرهاد! خیلی غیر منتظره بود. باید فکر کنم. کمی به من فرصت بده…منهم بی نظر نبوده ام. ”
پاسخی ندادم. برخاست.
” فرهاد جان اگر حالش را نداری برایم تاکسی صدا کن.”
کلید اتومبیلم را برداشتم.
” در خدمتم “

مدتی است که در شرکت شیخ یاسر مشغولم.
وقتی فردای آن روز روی میز دفترم یاداشتش را خواندم. جزئی لوازمی که داشتم بر داشتم و دیگر هرگز به آن دفتر سر نزدم وخانم زرگنده را هم ندیدم.
” آقای بشارتی نه تنها از کارت که از خودت هم بسیار راضی هستم. به شخص خودت هم بی علاقه نیستم، ولی
متاسفانه به دلایلی که نمی خواهم عنوان کنم نمی توانم پیشنهادت را قبول کنم. از صمیم قلب برایت آرزوی موفقیت و سلامت دارم…
مرا ببخش!! “

پل، سیگار، و شاعر بخش سیزدهم – مجید قنبری

مهر ۱۳۹۴

آن روزها برف می‌بارید بر حیاط کوچک خانه‌ی کوچک‌مان. تکلیف آن شب‌ها زمستان بود و سه بار نوشتنش، از اول تا آخر و کلمه‌ و ترکیب‌های تازه‌اش. آن وقت‌ها همه‌چیزمان تازه بود جهان تازه بود. کلمات تازه بودند. هنوز پیچیده نشده بودند. فریب نمی‌دادند. مقابل تلویزیون سیاه و سفیدمان دراز می‌کشیدیم و می‌نوشتیم، رج می‌زدیم، هنوز می‌توانستیم پاک کنیم، می‌توانستیم هر چیز را ازَز سَر بنویسیم. پشت شیشه‌های بخارگرفته‌ی پنجره‌ی چوبی و پوسیده‌ی اتاق می‌ایستادیم. آبی‌اش پوسته‌پوسته بود. دماغ‌مان را بر شیشه‌ی پنجره فشار می‌دادیم که به گونه‌ای کیف‌ناک خیس و سرد بود. از ته دل “ها” می‌کردیم و قایمَکی نامی ممنوع را با سرانگشتان کوچک‌مان بر شیشه می‌نوشتیم و به سرعت پاک می‌کردیم. بخاری بزرگ نفتی گُرگُر می‌سوخت و ما چه گرم بودیم وقتی که برف گوله‌گوله می‌بارید پنبه‌ای و درشت. به برف‌بازی فردا فکر می‌کردیم، “ای‌کاش برف‌اش خشک نباشد”. گل‌های شمعدانی و شاه‌پسندمان عروس می‌شدند. حتی حوض کوچک وسط حیاط هم شاد بود. جای پای قمری‌ها و بادگلوهاشان بر یکدستی روشن برف، و گربه‌های کمین کرده بالای هره‌ی دیوار. آجرهای آجری رنگ و انعکاس مهتاب بر سکوت سفید برف.
از همان ابتدا عاشق بودیم، عاشق بوی چادر سفید چیت گل‌دار وقتی که با حرکتی پرتمنا دو بال آن کنار می‌رفت تا مثلث سپید و روشن ساق‌های دختر همسایه نمایان شود. عاشق ساقه‌های بی‌پروا و درهم‌ پیچیده و خشک تاک باغچه‌ی کوچک پای دیوار. عاشق خرپشته و پشت‌بام‌ کاه‌گلی. عاشق ستاره‌ها که چه آسان هرکدام‌ صاحب ستاره‌ای بودیم. عاشقِ دوست بودیم. عاشق آمده‌گان و نیامده‌گان.
و آن روزها تو هنوز نیامده بودی. از نیامده‌گان بودی. زود بود. هفده سال زود بود. بی‌قراری ته دل‌مان غنج می‌زد. یک روز خواهد آمد. یک روز خواهی آمد. یا یک شب. چه فرصت بی‌پایانی داشتیم برای یافتن دوست، برای عشق ورزیدن. می‌جستیم. می‌دانستیم. می‌خواستیم. و ناگهان همه‌چیز دیر شد. تمام شد.
پاک‌کن‌هامان گم شد انگار و دیگر هرگز نتوانستیم هیچ چیز را پاک کنیم و آفریدگار فرمود: تمام، و تمام شدیم.
دیروز رفته بودم بهشت زهرا. جنازه‌ها را روی تشتک‌هایی می‌آوردند که خیلی شبیه قایق‌های اسکیموها یا سرخ‌پوست‌ها هستند. تا حالا دقت کردی؟ متوجه شدی که این تشتک‌ها همه یک اندازه‌اند؟ کوچک و بزرگ یا کوتاه و بلند ندارند. عزیزم من رفته بودم بهشت زهرا با پای خودم. مسخره نیست؟
زن جوانی خودش را می‌زد، فریاد می‌کشید، زبان گرفته بود. پسر جوانش مرده بود. یک پیرزن هم که حتما خاله‌ی جنازه بود یا مادربزرگش یا هرکس دیگرش پشت به من ایستاده بود و قاب عکس بزرگی را بالای سرش گرفته بود. مادر ضجه می‌زد و می‌نالید: چقدر بهت گفتم تو خوشگلی. چشمت می‌زنند. مواظب خودت نبودی. گفتم خوش قدوبالایی. عزی‌ی‌ی‌ی‌ز دلم. مگه همش چند سالت بود . . . فدای اون قدوبالات بشم … گفتم نرو . . . التماست کردم.
دیگر روی آسفالت داغ وارفته بود. پکیده بود انگار. به مردی که کنارم ایستاده بود گفتم: آدما به محض این که می‌میرن عزیز می‌شن. خوش قدوبالا می‌شن. بعد کمی جلو رفتم. جمعیت نمی‌گذاشت جلوتر بروم. جمعیت یک حجم سیاه بود. یک حجم خاک بر سر، مثل ظهرهای عاشورای دوران کودکی‌ام، وقتی که هنوز به کارناوال تبدیل نشده بود. وقتی که از زمین و آسمان خاکستر می‌بارید. روی‌ام را برگرداندم تا عکس بالا گرفته را ببینم. یک لحظه ماندم. واقعا زیبا بود. ولی با این وجود مرده بود. تشتک پسر جوان که از حمام جسدها بیرون آمد یک باره همه‌ی جمعیت فریاد کشیدند و دو دستی برسرشان کوبیدند. دیگر غریبه و آشنا و فامیل نداشت، همه یکی شده بودند انگار. اما من هیچ حرکتی نکردم. همین‌طور با دهان باز مانده بودم. مات شده بودم. هیبت مرگ را دیده بودم انگار. تشتک از بالای سر حجم سیاه لیز می‌خورد و می‌رفت. جلو و عقب یا چپ و راست نداشت. فقط می‌رفت. یک چیز نیم متری کشیده و خشک در غلاف یک پارچه‌ی سفید چندش‌آور از قایق بیرون زده بود. پاهای جنازه بود. از زانو به پایین. واقعا خوش‌قدوبالا بود ولی باز با این وجود مرده بود. “او مرده بود برای ابد/ هم‌چون تمامی مردگان زمین/ همچون همان مردگان که فراموش می‌شوند/ به زیر پشته‌ای از آتش‌زنه‌های خاموش”
تشتک پدرم بعد از پسر جوان آمد. پدر هم سُر خورد و رفت. من بی‌حرکت ماندم. جلو نرفتم. شانه زیر تشتک ندادم. همان‌جا بود که فهمیدم. و از این که دیگران هیچ‌وقت به آن توجه نکرده بودند تعجب می‌کردم. همه‌ی تشتک‌ها یک اندازه بودند. دیگر با مردن تو هیچ فرق نمی‌کرد کوتاه بوده‌ای یا بلند، بزرگ یا کوچک. تو هم در تشتکی هم‌اندازه‌ی تشتک من می‌خوابی عزیزم. حتی اگر پاهایت یا سرت نیم‌متری بیرون بزند. دیگر هیچ فرقی با هم نداریم. همه یک شکل و یک قیافه پیچیده در سفیدی شولایی چندش‌انگیز.
اما تو می‌خواستی بزرگ شوی. بزرگ بمانی. مشهور شوی . . . و تنها راه بزرگ شدن خود را در کوتوله نگه‌داشتن دیگری می‌دیدی. عزیزم هیچ شاعری با کوتوله نگه داشتن دیگران بزرگ نشده است. تو ممکن است بتوانی تعدادی از اطرافیان‌ یا دوستان‌ات را فریب دهی یا کسانی را که ساده‌دلانه به تو اعتماد کرده‌اند. اما فرایند عقب نگه‌داشتن دیگری یقینا به عقب ماندن خودت منجر می‌شود. همه را که نمی‌شود برای همیشه فریب داد. آدم می‌تواند خودش را فریب دهد اما نه برای همیشه. بالاخره دیر یا زود باید واقعیت را بپذیرد. هر چه‌قدر رویایی، سرانجام باید پا بر زمین سخت گذاشت. در مورد فریب دیگری هم همین‌طور است. شاید تنها کسی را که می‌شود تا به ابد فریب داد من باشم. چون خودم می‌خواهم. فریب عشق خوردن را دوست دارم. باور کن.
تو می‌خواستی بزرگ شوی، اما بزرگ نسبت به چه چیز؟ خوب اشکال کار این‌جاست که بهای بزرگ شدن تو را دیگری یا دیگران باید بپردازند. بزرگ شدن قانون خود را دارد. ببین، اگر همین امشب که می‌خوابیم با معجزه‌ای اندازه‌ی همه‌ی جانداران و بی‌جانان جهان چند برابر شود، فردا که از خواب بیدار شویم اصلا متوجه‌ی بزرگ شدن خودمان نمی‌شویم. پس لازمه‌ی بزرگ شدن تو کوچک ماندن دیگران است. به هر قیمتی. باید بتوانی که دیگران را حتی باز هم کوچک‌تر کنی تا بزرگی خودت را به رخ بکشی. اما عزیزم دیگران را چگونه می‌شود کوچک کرد، تحقیر کرد و مانع از رشد طبیعی‌شان شد؟ تو راه‌اش را خوب بلد بودی و از آن مهم‌تر این که ابزارش را هم داشتی.
شاعران متعددی سعی کرده‌اند تعریفی از شعر به دست دهند. همه را خوانده‌ بودم بی که هیچ‌کدام راضی کننده باشد. تا این که تو آمدی و مقابلم عریان شدی. نگاه‌ات کردم. خوب نگاه‌ات کردم تا سرانجام دانستم که شعر یعنی دروغِ زیبا. همه شیدایی‌ات، همه‌ اشک‌هایت، همه‌ زیبایی روحت فقط دروغ‌هایی شاعرانه‌اند. دروغی به همان‌ بزرگی که می‌خواهی باشی. تو کذب محض بودی. می‌فهمی؟
مهره‌ها! مهره‌های بزرگ و کوچک! باید زودتر می‌فهمیدم. باید همان موقع که خود را به مسافری تشبیه کردی و مرا به مستراحی بین راهی، باورت کرده بودم. دوست و دشمن برای تو چه فرقی با هم دارند وقتی که دیگران را پیچ و مهره‌هایی می‌دانی در خدمت خویش. با هر دوستی فقط تا آن‌جا همراهی که منافع‌ات ایجاب می‌کند. بعد از آن به هزار و یک دلیل راهت جدا می‌شود. اصلا باید بشود وقتی که دوست فقط نردبانی بوده تا به اندازه‌ی قدش از آن بالا روی و حالا در جستجوی نردبان بلندتری هستی. نه، من عصبانی نیستم. این خشم من نیست این نهایت ناامیدی من است. این شکست باور من است به زندگی و عشق. به انسانی که تا به امروز “رعایت” ‌اش کرده بودم. و اگر نه من و تو که در این میان هیچ نیستیم. چه فرقی می‌کند که من هنوز ایستاده باشم یا به زانو درآمده باشم؟ چه فرق می‌کند که تو هنوز می‌توانی بنویسی یا ننویسی؟ باور کن هیچ چیز تغییر نخواهد کرد. نه با زانو زدن من و نه با ننوشتن تو. اتفاقا فاجعه همین‌جا است.
زمان: شب.
مکان: توقفگاه یا استراحتگاهی در کنار جاده‌ای بین‌شهری.
اتوبوس در خاکی کنار جاده ایستاده است. همه طرف تاریکی است. چند ساختمان کوچک یک طبقه و نور کمرنگی بر بالای تابلو رستوران که فقط تا چند متر جلوتر را روشن می‌کند. مرد و زنی ایستاده‌اند. هر دو غمگین. یکی از آن دو، هیچ‌فرق نمی‌کند کدامیک، در روشنی چراغ است و دیگری بیرون از روشنی. بوی بدی در هوا پیچیده که از توالت کنار ساختمان است.
ـ: خب دیگه وقتشه. من باید برم. می‌دونی که باید راه خودم رو ادامه بدم.
ـ: کدوم راه؟
ـ: باید مسیر زندگی خودم رو دنبال کنم. همون مسیری که قبل از دیدن تو می‌رفتم.
ـ: و اون مسیر کجا بود؟ یعنی از کجا به کجا؟
ـ: ببین، می‌دونم که دلگیری. حتما فکر می‌کنی با احساست بازی شده. ولی باور کن این‌طور نیست. برای خودم هم سخته. اما چه می‌شه کرد، هرکس هدف خودش رو داره. عزیزم باید هرکدوم راه خودمون رو بریم.
ـ: اما من نمی‌فهمم. دیگه حتی یادم نمیاد قبل از این که تو رو ببینم داشتم کجا می‌رفتم.
ـ: من دوستت دارم. این رو که می‌فهمی. این رو هم باید بفهمی که ما فقط بخشی از مسیر رو با هم همراه بودیم، بخشی که مشترک بود. حالا دیگه راهمون جدا میشه. تجربه‌ی خوبی بود. خاطره‌اش برا همیشه می‌مونه. یه لحظه کوتاه بود از یک زندگی طولانی و ملال‌آور. ما هیچ‌کدوم همه‌ی زندگی اون یکی نیستیم. هرکس زندگی و مسیر خاص خودش رو داره.
ـ: ما از کجا همراه شدیم؟ چرا باید باقی راه رو تنها بریم؟
ـ: کی گفت تنها؟! مطمئن باش همسفرهای جدیدی پیدا می‌کنی. ببین، این‌ دوستی‌ها تو جاده‌ی زندگی هرکس مث توقفگاه‌ یا استراحتگاه‌های کوچیک بین‌‌راهی‌ست. قدری می‌ایستیم. نفسی تازه می‌کنیم. قدری استراحت و تجدید قوا. و دوباره حرکت. اتوبوس زندگی در توقف‌گاه‌های دیگه‌ای هم می‌ایسته. همیشه کمی جلوتر استراحتگاه تازه‌ای وجود داره.
گیج و منگ، انگار که با خودش: هیچ مسافر عاقلی برا همیشه تو یه توقفگاه نمی‌مونه.
خسته: هیچ مسافری . . .
تمام شده: هیچ . . .
تو می‌دانستی. می‌دانم که می‌دانستی. از پایان داستان خبر داشتی. با لیلیوم‌های‌ات به استقبال پاییز رفته بودی. حالا گرد بدبوی زرد رنگی روحم را پوشانده است انگار. حتی مینا هم چنین تحقیرم نکرده بود. لیلیوم‌های زرد هنوز در گلدان چینی روی میز هستند. از آن‌ها فقط سه شاخه چوب نازک مانده است و گرده‌ای هزارساله انگار که برای همیشه شیشه‌ی میز را زرد کرده و هرگز با هیچ ساینده و محلول شوینده‌ای زدوده نخواهد شد.

شب های ورامین – صادق هدایت

مهر ۱۳۹۴

هدایت
ازلای برگهای پاپیتال، فانوسی خیابان سنگفرش را که تا دم در میرفت روشن کرده بود

آب حوض تکان
نمیخورد، درختهای تیره فام کهنسال در تاریکی این اول شب ملا یم و نمناک بهار بهم پیچیده ، خاموش و
فرمانبردار بنظر میآمدند . کمی دورتر در ایوان سه نفر دور میز نشسته بوند : یک مرد جوان ، یک زن جوان و یک
دختر هیجده ساله ، سگشان مشکی هم زیر میز خوابیده بود . فرنگیس تار ظریفی که دسته صدفی آن جلو چراغ
میدرخشید در دست داشت، س رش را پائین گرفته بزمین خیره نگاه میکرد و مثل این بود که لبخند میزد . تار
بطور عاریه در دستش بود و از روی سیمهای نازک آن آهنگ سوزناکی در میآورد . صدای بریده بریده آن در
هوا موج میزد، میلرزید و هنوز خفه نشده بود که زخمه دیگری بسیم تار میخورد . ولی معلوم نبود چرا همیشه
همایون را میزد ، یا آنرا بهتر بلد بود و یا اینکه از آهنگ آن بیشتر خوشش میآمد.
گاهگاهی مانند انعکاس ساز، جغدی روی شاخه درخت ناله میکشید . فریدون دست در جیب نیم تنه زمخت خود
کرده به پیچ و خم لغزنده دود آبی رنگ سیگار نیم سوخته اش نگاه میکرد . اگر چه او از سازهای معمولی بزودی
خسته و کسل میشد، ولی این آهنگ را با وجود اینکه صدها مرتبه شنیده بود از روی میل گوش میکرد. بخصوص
که نوازنده آن فرنگیس بود و بدون اراده در مغز او یادگارهای دور دست و محو شده از سر نو جان گرفته بود
و مانند پرده سینما میگذشت.
گلناز با چشمهای خمار و خواب آلود نگاه حسرت آمیز بدست و پنجه استاد خود میکرد، چون فریدون عقیده
نداشت که او ساز بزند ولی روزها که پی کار میرفت فرنگیس پنهانی او به گلناز تار مشق میداد.
دو سال میگذشت که فریدون از سویس برگشته و در املاک موروثی ، زندگانی روستائی و دهقان ی را پیشه
خودش کرده بود این زندگانی موافق ذوق و سلیقه او بود، چه تحصیل او در فرنگ نیز در قسمت کشاورزی
بود.- تازه نفس و پشت کاردار باندازه ای جدیت بخرج میداد که در این دو سال حاصل ده او پنج برابر شده بود.
اگر چه ملک او در ورامین و نزدیک تهران بود ولی برای گ ردش در سال سه مرتبه هم بشهر نمیرفت . تمام روز
را با پیراهن یخه باز ، نیم تنه کلفت قهوه ای و کفشهای نخاله با رعیت هایش سرو کله میزد ، آنها را راهنمائی
مینمود و ب ه آبادی و پاکیزگی آنجا میکوشید – تنها مایه دلخوشی او زنش فرنگیس بود که کمک او شده و بهمه
کارهایش رسیدگی میکرد . از صبح زود که بیدار میشد دقیقه ای از کار آرام نمیگرفت . شاید کمتر اتفاق میافتد که
زن و شوهر تا این اندازه بهم دلبستگی داشته باشند – یکبار نشد که میان آنها بهم بخورد و یا دلخوری و رنجش
از هم پیدا یکنند . آنهم با زندگی محدودی که آنها داشتند . چون ف ریدون بجز فرنگیس و ناخواهریش گلناز هیچ
خویش و آشنائی نداشت و هر سه آنها در این ملک زندگی ساده و آرام مینمودند.
خانه آنها عبارت بود از دو دست ساختمان که یکی از آنها قدیمی و دیگری کوشک دو مرتبه زیبائی بود که خود
فریدون ساخته بود و فرنگیس هر دو این خانه ها را سرو صورت پاکیزه و آبرومند داده بود . وارد باغ که
میشدند بوی گل در هوا پیجیده بود، سبزه ها تر و تازه ، همه جا شسته و روفته و پاپیتال روی دیوار ها خزیده
بود.
همینطور که هر سه آنها متوجه ساز بودند ناگاه ساعت دیواری نه زنگ زد . فریدون بساعت مچی خودش نگاه
کرد و در همینوقت صدای تار هم خفه شد . فرنگیس تار را کنار گذاشت بعد مثل اینکه از درد فوق العاده ای
خودداری بکند دست روی قلبش گذاشت . دندانهایش را بهم فشرد و دانه های عرق روی پیشانی او پدیدار شد .
فریدون که ملتفت بود رنگش پرید، ولی فرنگیس قیافه خونسرد بخودش گرفت و ل بخند زورکی زد . گلناز که
خوابش میآمد بلند شد و آهسته از پله های ایوان پائین رفت . از دور صدای نسترن باجی دایه گلناز میآمد که با
باغبان گفتگو میکرد.
فریدون خاموشی را شکست و گفت :
– فرنگیس هیچ میدانی از بسکه بخودت زحمت دادی قلبت را خراب کردی؟ منکه راضی نیستم . تو بایدمدتی
استراحت بکنی ، راستی دوایت را مرتب میخوری؟
فرنگیس کمی تأمل کرد بعد با بی اعتنائی گفت :
– چه فایده دارد؟ شش ماه است که دواهای جوربجور میخورم ، اینها بدتر آدم را ناخوش میکند.
– مقصود ، گفتم که فکر خودت هم باشی توی این خانه هیچکس باندازه تو کار نمیکند آنهم با این مزاج علیل !
فرنگیس جواب داد – حالا که حالم بهتر است ، چیزی نیست درست میشود.
– میخواهی فردا برویم پیش حکیم؟ اگر چه این دکترها هم چیزی بارشان نیست ، همه اش استخوان لای زخم
میگذارند و مقصودشان پول درآری است!
– هر چه قسمت باشد همان میشود!
– فریدون با بی حوصله گی گفت : – از بسکه قسمت قسمت گفتی خفه شدم، چرا آنقدر حرفهای املی میزنی ؟
فرنگیس گفت : نقل پریشب است که منکر آن دنیا شده بودی؟ توهم که پاک فرنگی شدی و زیر همه چیز زده ای !
فریدون – اینکه دیگر دخلی ب ه فرنگیها ندارد، اما میخواهم بگویم که ما بد تربیت میشویم ، همه خرابی ما بگردن
همین خرافات است که از بچگی توی کله مان چپانده اند و همه مردم را آن دنیائی کرده اند . این دنیا را ما ول
کرده ایم و فکر موهوم را چسبیده ایم، نمیدانم کی از آن دنیا برگشته که خبرش را برای ما آورده ! از توی خشت
که می افتیم برای آخرتمان گریه میکنیم تا بمیریم، اینهم زندگی شد !
فرنگیس ب ا حال اندیشناک گفت : – من فکر میکنم با وجود اینکه تو آنقدر مهربان و خوش اخلاقی چطور بهیچ چیز
اعتقاد نداری؟
در میان زندگی آرام و خوشبخت آنها تنها اختلافی که وجود داشت همین مسئله بود که فریدون از بیخ عرب شده
بهیچ چیز اعتقاد نداشت . برعکس فرنگیس که مادر بزرگ املش فکر او را کهنه و قدیمی بار آورده بود و
بخصوص پاپی شوهرش میشد و میخواست او را مجاب بکند ولی فریدون شانه خالی میکرد.
فریدون با لبخند گفت : – ببین بازاولش شد ، من نمیخواهم داخل این حرفها بشوم، اما خوبی و بد ی آدم دخلی
بمذهب و عقیده ندارد . همه فتنه ها زیر سر آدمهای مذهبی بوده ، همه جنگهای مذهبی ، جنگهای صلیبی زیر سر
کشیشها بوده.
فرنگیس از میدان در نرفت و گفت : – منکه مثل تو حاضر جواب نیستم ، ولی قلبم بمن گواهی میدهد که بجز این
دنیا یک چیز دیگری هم هست . اگر آن دنیا نبود پس چرا آدم خواب میدید؟ تو خودت میگفتی که با ما نیتیسم آدم
را خواب میکنند. مگر توی آن کتاب فرانسه ات عکس روح را بمن نشان ندادی ؟ به فرنگیها که اعتقاد داری !
فریدون جواب داد : – کی گفت ؟ مگر هر مزخرفی که اروپائی نوشت راست است ! اینها عقیده پیر زنهای فرنگ
است. دوباره بساعت مچی خودش نگاه کرد خمیازه کشید و گفت :
– ساعت نه و نیم است.
هر دو از جا برخاستند، فرنگیس بعد از جمع آوری روی میز دنبال شوهرش از پله ها بالا رفت . نیم ساعت بعد
چراغها خاموش بود، همه بخواب رفته بودند مگر جغدی که فاصله به فاصله ناله می کشید.
دوماه بعد فرنگیس با موهای ژولید ه، تن لاغر ، چهره پژمرده ، پای چشم گود رفته کبود رنگ در تخت خواب
افتاده بود ، نه خواب داشت و نه خوراک ، گاهی قلبش ول میشد . تک سرفه میکرد ، رنگ لبش میپرید، نفسش بند
میآمد و بخودش می پیچید . نصف شب از خوابهای ترسناک میپرید و فریاد میزد . باندازه ای در زحمت بود که
را سر بکشد و اگر در همینوقت فریدون نمیرسید خودش را آسوده کرده بود. « دیژیتال » یکبار خواست شیشه
فریدون شب و روز با رنگ پریده ، سیمای پریشان و چشم های بی خوابی کشیده روی صندلی راحتی پهلوی
تخت خواب او نشسته بود . دقیقه ای آرام نداشت، یا نبض فرنگیس رامیشمرد، یا گرمای تن او را روی کاغذ
یادداشت میکرد، یا دنبال حکیم میدوید، یا قاشق قاشق شربت باو میخوراند و هر دفعه که قلب او میگرفت دنیا
بنظرش تیره و تار میشد . یکروز طرف غروب که فریدون بالای تخت فرنگیس نشسته بود و چشمش بچهره لاغ ر
فرنگیس دوخته شده بود، جلو روشنائی چراغ مژه های بلند او را میدید که نیمه باز مانده بود ، مثل این بود که
لبخند میزد و آهسته نفس می کشید . نیم ساعت میگذشت که بحالت اغما افتاده بود . ناگاه چشمهای فرنگیس باز
خورشید…پس خورشی د کو؟ …همیشه شب ، شب های ترسناک » : شد و دیوانه وار زیر لب با خودش گفت
….سایه درختها را بدیوار نگاه کن….ماه بالا آمده …جغد ناله میکشد…درها را بازکنید…بشکنید….
دیوارهارا خراب کنید … اینجا زندان است …زندان…توی چهار دیوار ….خفه شدم بس است ….نه من کسی را
«.. ندارم….تار بزنیم …تار را بیاور اینجا توی ایوان … تف …تف باین زندگی
خنده بلند کرد، خنده دیوانه وار، چشمش را برگردانید بصورت فریدون خیره شد، که سرش را نزدیک او برده
بود و شانه های لاغر فرنگیس را مالش میداد و میگفت :
«… آرام شو…آرام شو »
اشک در چشمهای فرنگیس پر شد و مثل چیزیکه کوشش فوق العاده کرده باشد با صدای خراشیده و خفه گفت :
«…! من میمیرم اما آن دنیا هست …بتو ثابت میکنم »
بعد قلبش ول شد، بسختی لرزید، فریدون دوید در فنجان با قطره چکان دوا درست کرد . ولی همینکه برگشت باو
بخوراند دید کار از کار گذشته ، دندانهای او کلید شده و تنش کم کم سرد می شد.
فریدون او را در آغوش کشید ، میبوسید و اشک میریخت . نسترن باجی هراسان وارد اطاق شد، بسرو سینه اش
میزد و زبان گرفته بود . همه اهل ده ماتم زده شدند . ولی کسیکه در این میان بحالش فرقی نکرد گلناز بود که با
چشمهای خمار و گیرنده اش همه را میپائید و خیلی که تورو در بایستی گی ر میکرد دستمال کوچک ابریشمی در
می آورد و جلو چشمش میگرفت.
با طبیعت حساس و مهربانی که فریدون داشت این پیش آمد او را از پا درآورد . از کار خودش کناره گرفت، تمام
روز را روی صندلی افتاده با حال پریشان یادگارهای گذشته جلو چشمش مجسم میشد . دو هفته بهمین ترتیب
بهت زده در غم و سوگواری مانده بود . با چشمهای رک زده اش چنان مینمود که چیزی را حس نمیکند و نمیبیند .
در صورتیکه هر چه در اطراف او میگذشت بخوبی میدید و پیوسته در شکنجه روانی بود . گلناز ناخواهریش و
نسترن باجی باو چیز میخوراندند . کم کم حالت مالیخولیائی باو دست داد . در اطاق تنها با خودش حرف میزد و
پرت میگفت تا اینکه یکی از خویشان زنش آمد و او را برای معالجه به تهران برد.
عصر همانروزی که فریدون در حال خودش بهبودی حس کرد، بقصد ورامین اتومبیل گرفت و هنگامیکه جلو
خانه اش پیاده شد ، هوا تاریک و تکه های ابر روی آسمان را پو شانیده بود. چند دقیقه در زد ، بعد از دور صدای
پا شنیده شد، کلون در صدا کرد ، در باز شد و نسترن باجی با قد خمیده که فانوسی در دست داشت پدیدار
گردید همینکه فریدون را دید هراسان بعقب رفت و گفت :
آقا …آقا …شما هستید؟ »
فریدون پرسید : – پس حسن کجاست ؟
«! آقا رفته ، همه رفته اند -»
فریدون گیج و منگ بود . سرش را پائین انداخت ، وارد باغ شد و جلو خیابانی که به عمارت سر در میآورد
ایستاد. از دیدن خانه اش داغ او تازه شد . بعد از کمی تردید بسوی کوشک مسکونی خود رهسپار گردید و بسایه
خودش نگاه میکرد که جلو روشنائی فانوس رو ی زمین بلند و کوتاه میشد . برگ خشک درختها را لگد میکرد . همه
جا بی ترتیب ، جاروب نکرده ، شلوغ و ترسناک بود . آب حوض پائین رفته بود . دم ایوان که رسید فانوس را از
دست نسترن باجی گرفت و به تعجیل از پله ها بالا رفت ، مثل اینکه کسی او را دنبال کرده باشد وارد اطاق
نشیمن خودش شد و در را کیپ کرد . گرد و غبار روی میز نشسته بود، همه چیزها ریخته و پاشیده بود . اول
پنجره را باز کرد هوای تازه داخل اطاق شد . بعد چراغ روی میز را روشن کرد و رفت روی صندلی را حتی افتاد .
نگاهی بدور اطاق انداخت ، مانند این بود که از خواب درازی بیدار شده ، چیزهای آنجا را از روی کنجکاوی نگاه
میکرد، مثل این بود که برای اولین بار آنها را می بیند . ناگهان آهسته در باز شد و نسترن باجی با پشت خمیده و
چهره چین خورده وارد شد و گفت :
– ان شاءالله که تنتان سلامت است.
فریدون سرش را تکان داد .
– آقا چرا سرزده آمدید؟ شام چه میخورید؟
– نمیخواهم ، خورده ام .
نسترن قیافه مکار بخودش گرفت و گفت : خداوند عالم هیچ خانه ای را بی صاحب نکند ، آقا نمیدانید ما چه
کشیدیم ! از همه بدتر ، نه خدایا.
فریدون هراسان پرسید : مگر چه شده ؟
آقا هیچ چیز آخر برای حالت شما خوب نیست.
فریدون تشر زد: – بگوچه شده ؟
نسترن باجی با حالت وحشت زده گفت : آقا تا حالا نزدیک یک ماه است . شما که نبودید ، وقتیکه همه
خوابیده اند صدای ساز میآید بلکه هم که همزاد اوست . آقا انگاری که فرنگیس خانم تار میزند !
فریدون گفت چه میگوئی حواست پرت است .
این جمله را با صدای لرزان گفت بطوریکه هول وهراس او آشکار بود .
نسترن گفت : بلا نسبت شما منکه با این گیس سفیدم دروغ نمیگویم . از خودم که در نیاوردم ، عالم و
آدم میدانند ، دیگر کسی توی این خانه بند نمیشود ، باغبان با حسن هر دو گریختند . من رفتم دعای بیوقتی برای
خودم و گلی خانم گرفتم ، ترسیدم از ما بهتران بما صدمه برسانند . آقا اول سگمان مشکی مرد ، من گفتم قضا
بلا بوده . بعد همان ساز ، همانجور که خانم میزد ، همه میگویند این خانه جنی شده !
فریدون پرسید : کی در آن عمارت است ؟ شبها کسی آنجا میخوابد ؟
مثل پیشتر من و گلی خانم آنجا هستیم .
کلید در تالار که به باغ باز میشود پیش کی است؟
پیش گلی خانم ، روی سر بخاری گذاشته . آقا ما همه مان عزا داریم بلا نسبت کسی اینجا ساز نمیزند ،
کسی جرئت نمیکند برود توی تالار .
فریدون با بی صبری پرسید : گلناز چه میگوید؟
آقا دخیلتانم ، من ترسیدم گلی خانم هول بکند ، خوب دختر است ، جوان است ، باو بروز ندادم . امشب
سرش درد میکرد رفته خوابیده . ماشاالله خوابش هم سنگین است ، اگر دنیا را آب ببرد او را خواب میبرد . اگر
میدانست که شما میآئید هرگز نمیخوابید ، طفلکی ! حالا هم میترسم تنهایش بگذارم .
بعد دلا دلا رفت فانوس را برداشت ، دم در رویش را برگردانید وگفت :
آقا شام خورده اید ؟ رختخوابتان را درست بکنم ؟
لازم نیست ، تو برو پی کارت ، مرا تنها بگذار .
هزار جور اندیشه ها ی موهوم و بی سر و پا جلو فریدون نقش بست . با خودش میگفت : ((شبها تار
میزنند همان آهنگی که فرنگیس میزد . نوکر و باغبان رفته اند ، سگ مرده ! )) به دشواری نفس میکشید ، سایه
های خیالی جلو او میرقصیدند ، چشمش افتاد ب ه قالیچه بدنه دیوار که عکس حضرت سلیمان روی آ ن بود ، سه
نفر عمامه بسر دست بسینه کنار تخت او ایستاده بودند ، زمینه قالیچه پر شده بود از اژدها ، جانوران خیالی و
دیوهای خنده آوری که روی تنشان خال سیاه داشت وشلیته قرمز به کمرشان بود ، این نقش که پیشتر او را
بخنده میانداخت حالا مثل این بود که جان گرفته بو د و او را میترسانید ، بدون اراده بلند شد ، چند گامی بدرازی
اطاق راه رفت جلو در اطاق مجاور ایستاد دسته آنرا پیچاند ، در باز شد ، در تاریکی دید دو تا چشم درخشان باو
دوخته شده ، قلبش تند شد ، پس پسکی رفت ، چراغ را برداشت نزدیک آورد دید ، گربه لاغری از شیشه شک سته
پنجره بیرون جست .نفس راحت کشید ، اینجا اطاق شخصی فرنگیس بود روی م یز گلدان را با گلهای خشکیده
دید. نزدیک رفت آنها را مابین انگشتانش فشار داد ، خورد شد روی میز ریخت ، اشک در چشمش حلقه زد ، بوی
بنفشه در هوا پراکنده بود ، همان عطری بود که فرنگیس دوست داشت .پا پوشهای او را زیر نیمکت دید ، پیچه او
با نوار آبی به گل میخ پرده آویزان بود . همه این چیزها خودمانی ودست نخورده سرجای خودشان بودند ولی
صاحبش آنجا نبود . نه ، او نمیتوانست باور بکند که فرنگیس مرده ، هر دقیقه او می توانست در را باز بکند و
وارد اطاق خودش ب شود . ناگاه چشمش به ساعت روی بخاری افتاد ، از زور ترس خواست فریاد بکشد ، دید
عقربک آن سر ساعت هفت و ده دقیقه ایستاده همان ساعتی که فرنگیس روی دستش جان داد . عرق سرد از
تنش سرازیر شد ، چراغ را برداشت و به اطاق خودش برگشت ، ولی میترسید پشت سرش را نگاه بکند . سیگاری
آتش زد و روی صندلی افتاد .
این افکار تلخ سر او را تهی کرده بود ، تن او را از کار انداخته بود . و اراده اش را بی حس کرده بود .
باز یاد حرف نسترن افتاد که گفت : (( همزاد فرنگیس شبها تار میزند . )) وضعیت مرگ زنش را بیاد آورد که
بجای وصیت با لحن تهدید آمیز باو گفت : (( من میمیرم اما آن دنیا هست ، بتو ثابت میکنم ! )) آیا روح هست ؟
بلکه روح اوست که برای اثبات آن دنیا میآید و میخواهد بمن بگوید که آن دنیا راست است . اما روحی که ساز
میزند ! بلند شد از قفسه دیوار کتاب احضار ارواح فرانسه را بیرون آورد ، گرد آنرا فوت کرد ، نشست و
سرسرکی ورق میزد چشمش افتاد به این جمله : (( اگر در مجالس احضار ارواح ساز ملایمی بنوازد به تجلی
روح کمک خواهد کرد . )) دوباره ورق زد جای دیگر نوشته بود : (( او زاپیاپالادینو میانجی سرشناس ایتالیائی
هنگامیکه بحالت اغما میافتاد ، پرده پشت سر او باد میکرد جلو میآمد . صدای تلنگر از در و دیوار میبارید ، میز
تکان میخورد ، صندلی میرقصید ، ماندلین در هوا معلق میماند و ارواح با آن ساز میزدند . )) کتاب از دستش
افتاد ، وهم و هراس مرموزی باو دست داد .
زیر لب با خودش میگفت : (( آیا روح ساز میز ند ؟ آیا راست است ؟ شبها می آید تار بزند ، لابد آن دنیا
هست . همایون ، آری همان همایون را میزند ، نه به این سادگی نیست . )) و در همان حال حس کرد که تنها
نیست ، بلکه روح فرنگیس در نزدیکی اوست و با لبخند پیروزمندانه باو نگاه میکند .
از پنجره نگاهی بعمارت روبر و انداخت همانجا که شبها تار میزند . ولی دوباره با خودش گفت : (( مرا
بگو که بحرف خاله زنیکه ها باور میکنم ! هنوز که صدائی نشنیده ام ، خبری نشده . شاید هم نسترن از خودش
در آورده . از آن دنیا هم دلم بهم خورد . اگر بنا بود مرده ها هم همان سستیها ، همان سرگرمی ها ، همان
شهوت و فکر زنده ها را داشته باشند ، اگر آنها هم باز دلنگ دلنگ تار بزنند ، همان کثافتکاری های روی زمین که
خیلی بچگانه است . نه پیداست که این دلخوشکنکها را مردم از خودشان در آورده اند . اصلا ناخوشی مرا
ضعیف کرده ، فردا صبح باید پرده از روی این کار بردارم . تار را میآورم توی همین اطاق تا به بینم زننده آن
کیست . ))
در اینوقت صدای وز وز طویلی چرت او را پاره کرد . دید مگس درشتی دیوانه وار خودش را به چراغ
میزد ، فتیله پائین میکشید و دود میزد . بلند شد سیگار دیگری آتش زد دید نفت ته کشیده ، چراغ را فوت کر د ،
اطاق تاریک شد . در خودش احساس آرامش کرد .
صندلی راحتی را جلو پنجره کشید ، دستش را روی در گاه تکیه داد به بیرون نگاه میکرد . عمارت
تاریک و مرموز جلو او بود ، صدای وزش باد میآمد که برگهای خشک را از اینسو به آنسو میکشید . سایه
درختها مانند دود غلیظ و سیاه بود و شاخه های لخت آنها مانند دستهای ناامیدی بسوی آسمان تهی دراز شده
بود . افکار پریشان و ترسناک باو هجوم آورد . ناگهان هیکل خاکستری رنگی بنظرش آمد که از لای درختها
آهسته میلغزید ، گاهی می ایستاد و دوباره براه میافتاد ، تا اینکه پشت عمارت کهنه ناپدید گردی د . فریدون با
چشمهای از حدقه بیرون آمده نگاه می کرد و بجای خودش خشک شده بود ، ولی سر او درد میکرد ، تنش
خسته و خرد شده بود افکارش کم کم تاریک شد ، چشمهایش بهم رفت .
بنظرش آمد که در بندر مارسی در رقاصخانه کثیف و پستی بود . گروهی از کشتیبانان ، گردنه گیرها و
عربهای بد دک و پوز الجزایر کنار میزها نشسته بودند ، شراب مینوشیدند و صحبت میکردند . دو نفر با شال
گردن سرخ و پیراهن پشمی چرک ، یکی از آنها بان ژو میزد و دیگری ساز دستی . زنهای چرک با لبهای سرخ
غرق بزک در آن میان با لاتها میرقصیدند . یکمرتبه در باز شد فرنگیس با یکنفر عرب پا برهنه که ریخت راهزنان
را داشت دست بگردن وارد شدند ، با هم میخندیدند و به او اشاره میکردند . فریدون از جایش بلند شد ولی دید
همه مردم بلند شدند و صندلی ها را بهم پرتاب میکردند ، گیلاسهای شراب بزمین میخورد و می شکست . عربی
که وارد شده بود کاردی از زیر عبایش در آورد ، یخه یکنفر را گرفت جلو کشید سر او را برید . ولی آن سر
همینطور که در دستش بود و از آن خون میریخت با صدای ترسناکی می خندید ، در این بین سه نفر پلیس
ششلول بدست وارد شدند همه آنها را ج دا کردند و بیرون بردند . اومات سر جایش ایستاده بود . نگاه کرد دید
فرنگیس هم آنجاست ، موهای مشکی تاب دار خودش را پریشان کرده بود ، لاغرتر از همیشه رفت ساز را از
روی میز برداشت و به همان حالت خسته و همانطوری که همایون را میزد ، سیمهای ساز را می کشید و اشک از
چشمهایش سرازیر شده بود .
فریدون هراسان از خواب پرید ، عرق سرد از تنش می ریخت ، اول بخیالش کابوس است ، چشمش را
مالاند ولی صدای ساز را می شنید . صدار تار مانند گریه بریده بریده در هوا موج میزد . هر زیر و بمی که
میشنید تار و پود وجودش از هم پاره میشد . صدای خفه و نامساعدی مانند ناله بگوش او میرسید . این همان
همایون بود که فرنگیس دوست داشت !
توده ابرهای سیاه مایل به خاکستری طلوع صبح را اعلام میکرد . نسیم خنکی میوزید ، سایه کوه های
کبود تیره در کرانه آسمان مشخص شده بود و صدای پای اسبی که با سم خودش زمین طویله را میخراشید
شنیده میشد .
فریدون از جا بر خاست ، پاورچین پاورچین از پله دالان پائین رفت ، چون چشمش به تاریکی آمخته
شده بود از پله ایوان هم پائین رفت و با احتیاط هر چه تمامتر به عمارت کهنه رسید . صدای ساز را خوب
میشنید ، قلبش تند میزد بطوری که تپش آنرا حس میکرد .
در اطاق نسترن باجی را باز کرد ، از در دیگ ری که بدالان باز میشد بیرون رفت . دقت کرد ، صدای ساز
خاموش شده بود ؟ در ده قدمی او در تالار بود ، همانجا که ساز میزدند ، نزدیک رفت و از جای کلید نگاه کرد .
تعجب او بیشتر شد ، چه دید که یک شمعدان روی میز میسوخت و چفت در از بیرون باز بود . در ضمن صدای
دو نف ر که با هم صحبت میکردند شنید . بی اختیار تنه اش را بدر زد ، صدای شکستن چوب و چیزی که بزمین
خورد و فریاد ترسناکی از درون اطاق شنیده شد . فریدون با مشتهای گره کرده بمیان اطاق جست ، ولی از
منظره ای که دید سر جای خودش ماند :
مردی با لباس خاکستری ، صورت سرخ ، گردن کلفت و اندام نتراشیده روی نیمکت والمیده بود . گلناز
خوشگل تر و فربه تر از پیشتر با پیراهن خواب و موهای ژولیده بحالت بهتزده ایستاده بود و تار فرنگیس با
دسته صدفی جلو پای او شکسته افتاده بود . آن مرد با چشمهای ریزه براقش نگاهی بسر تا پای فریدون کرد ،
سپس بدون اینکه چیزی بگوید بلند شد ، سرش را پائین انداخت با پشت خمیده و گامهای سنگین از در دیگر که به
باغ راه داشت بیرون رفت .
فریدون دستهایش را بکمرش زده بود ، قهقهه میخندید و بخودش می پیچید با خنده ترسناک . همه اهل
خانه جلو در اطاق جمع شدند ، ولی کسی جرئت پیش امدن نداشت . بقدری خندید که دهنش کف کرد و با صدای
سنگینی بزمین خورد ، بطوریکه تا چند دقیقه بعد چلچراغ میلرزید .
همه گمان میکردند که فریدون جنی شده . اما او دیوانه شده بود . ۱
پایان

دوران خوش -ابوالفضل سپاسی

مهر ۱۳۹۴

دوران خوش آن بود که با دوست بسر شد
باقی همه بی حاصلی وبی ثمری بود.
سیگاری روشن کرده روی کاناپه لمیده بودم وبه تلویزیون روشن که اصلن حواس مرا به خودش جلب نکرده بود نگاه میکردم. من سیگاری نیستم اما نمیدانم چرا گاهی اوقات سیگار میکشم، شاید با دودش بشود غم غربت را کم رنگ تر کرد. اما نه! خاطرات شاید کم رنگ تر شودولی هرگز محو شدنی نیستند. اینک که سالها است در کانادا بسر میبرم، با همه وجودم به ایران فکر میکنم. خدا کند غربت مرا قریب فرهنگ نکند.کلام پدر بیادم میاید روزی که در فرودگاه
مهر آباد عازم کانادا بودم کتاب کوچک منتخب کلستان سعدی را بمن داد وگفت:
پسرم هیچوقت با فرهنگ ایران بیگانه مشو.آنروز که اولین روز جدائی من از خانه پدری، وطن وخانه خاطراتم بود چهره معصومانه دخترخاله ام را که سالهای کودکی
را با یکدیگر طی کرده بودیم وعشق آسمانی وپنهانی در چشم هایمان بود هرگز از یاد نمیبرم، امروز که این سطور را بعد از ۲۶ سال مینویسم او ازدواج کرده ومیگویند یک دختربیست ساله هم دارد، حتما باید مثل خودش زیبا ومعصوم باشد
چقدر دلم میخواست او را در لباس عروسی ببینم.
نمیدانم چرا خاطرات کودکی هرگز از ضمیر آدمی پاک نمیشود و اکنون میتوانم بگویم قشنگ ترین خاطرات کودکی من در خانه پدری بود.
خانه ما بزرگ بود ودر محله مرکزی شهری کوچک که اندرون وبیرونی داشت از داخل کوچه وارد هشتی میشدی سمت راست حیاط بیرونی بود ومقابل درب حیاط اندرون که با یک درکوچک به هم راه داشتند ،درحیاط اندرونی که بزرگتر بود و وسیع تر دو درخت مو در دو طرف حوض قرار داشت که برای هرکدام داربست چوبی بزرگی درست کرده بوند، اواخر تابستان انگورهای سفید وقرمز از لابلای شاخه ها آویزان میشدند که چقدر زیبا بود.
مادرکیسه های کوچک سفید میدوخت وپدر روزهای جمعه انگور ها را روی درخت در کیسه میکرد تا از آسیب گنجشکان که تعدادشان هم کم نبود، وهمیشه روی درخت نارون کنار حوض اجتماع میکردند ،در امان بمانند.با آواز گنجشکان هر روز صبح ما از خواب بیدار می شدیم ،که چه موسیقی دلنشینی بود. کنار درخت نارون در انتهای حیاط آشپز خانه قرار داشت ،که به آن مطبخ میگفتند کنار آشپز خانه ، یک اتاق سه دری وبغل آن انبار بزرگ خانه بود هر ماه دو بار زنان،نان پز می آمدند وبرایمان نان می پختند ، روزهای نان پزان برای ما بچه ها چقدر سرگرم کننده بود.
اواخر سال که برفها ی حیاط آب میشدند ،وآبیار محله آب تازه به حوض خانه ما میفرستاد ،مادربا زنهای فامیل وخد متکاران ازمادرمهربانتر بساط آش رشته پزی را در مطبخ راه می انداخت نزدیک ظهر آش که آماده میشد ما با کاسه های گلی آبی رنگ به کنار دیگ می رفتیم وبا کاسه پراز آش رشته به کنار حوض آمده و آن را آرام در حوض میگذاشتیم تا خنگ شود.
تابستانها کنار حوض تخت میگذاشتند،غروب مادرقسمت بالای حیاط را آب وجارو میکرد وتخت را فرش میکرد وبساط سماور ذغالی را کنارش میگذاشت پدر لامپی بالای تخت اویزان میکرد واز نعمت برق که آنروزها تازه بخانه ما راه پیدا کرده بود ،تعریف وتمجید میکرد وبرای ادیسون خدا بیامرزی میفرستاد.
شام را در کنار بوی نم آجر ها وگاهگل های پشت بام میخوردیم، گاهی وقت ها پدر لخت میشد وبا شورت بلندش در آب تازه حوض شنا میکرد.
حوض استخر شنای ما بچه ها در ظهر های تابستان بود ،وتابستانها چقدر برایمان پر خاطره بود.صبح صدای دست فروشها دورگرد که با بارالاغهایشان از روستاهای اطراف میامدند، وشوید تازه، خیار گل بسر، هندوانه قرمز، وخربزه شیرین می فروختند فضای خانه را پر میکرد. یادش بخیر دوران ارزانی بود وپدرعیال وار،ناچار همه چیزرا با بار الاغ میخرید. بار شوید که میامد بوی تازه اش همه خانه را پر میکرد وبعد زنها جمع میشدند ،شوید ها را پاک کرده وروی تخت ها پهن میکردند تا خشک شود، نهار آنروزهم اغلب باقلا پلو با شوید وروغن حیوانی بود، که بوی غذا از هشتی خانه بمشام میرسید.
هشتی چه جای خنکی بود، ظهر ها پدر بعد از ناهار در کنار پنکه ای که تازه خریده بود میخوابید وما بچه ها در هشتی روی یک زیلو «یک قل دو قل» بازی میکردیم.
امروز میگویند قسمت هائی از آن خانه در طرح خیابان جدید از بین رفته است وبا بقیه زمینش خانه ها ومغازه های کوچک ساخته اند ولی دلم میخواهد بدانم درهای چوبی آبی رنگ وآن«ارسی ها» با پنجره های کوچک ورنگی اش چه بسسرشان آمده است.
خانه ما دو طبقه بود، پله های آجری پهن در وسط ساختمان داخل حیاط ودو شبستان در دو طرف پله ها قرار داشتند، بالای پله ها ایوانی بود و در وسط اتاق کوچکی بنام قهوه خانه و درکنارشان دو اتاق بزرگ بنام مضیف یا اتاق مهمانی. اکثر مهمانی ها که غالبا در ایام محرم بود ، در آن دو اتاق انجام میشد. از چند روز به محرم مانده چادر بزرگی وسط حیاط افراشته میکردند( در چهار گوشه آن چادرعکسهای شیری که در یک دستش شمشیر بود دوخته بودند) تخت ها را روی حوض میگذاشتند وسماوری بزرگ با آبخوری های ورشو وسایر وسایل چای را روی آن قرار میدادند.منبر چوبی بلندی که در تمام ایام سال جایش در انباری ، ته حیاط بود بیرون میاوردند ،و در کنارپله اجری میگذاشتند، دور تا دور حیاط را با پارچه های سیاه نوشته شده می پوشاندند«باز این چه شورش است که در قلب عالم است».
دسته های سینه زنها وزنجیرزنها می آمدند ومراسم اجرا میکردند ومیرفتند ،اما «کتل ها»بخانه ما نمی آمدند ، پدر مخالف با کتل بود ، شاید او هم عقیده واعظ نابینا و روشن ضمیر همسایه مان بود که می گفت شبیه سازی حرام است.
شبهای عاشورا نذر پدر حلیم بود. از صبح آشپز ها می امدند و در مطبخ حلیم را می پختند سفره هاجلوی مردم در همان اتاقهای بزرگ پهن میشد و«مجمعه های» پر از حلیم با دارچین وروغن حیوانی داخل سفره قرار میگرفت. زنها که اکثرن از فامیل بودند در اتاقهای بیرونی جمع میشدند.
بیاد دارم شبی از یکی از ان شبها ،پدر پس از پایان مهمانی وقتی برای بستن درب بزرگ حیاط رفته بود، دزدی را دید که خودش را در هشتی خانه پنهان کرده بود تا در فرصتی بدرون خانه بیاید. پدر مقداری پول وظرفی غذا باو داد وبه او گفت : جوان امشب شب عاشورا است. وشب عاشورا چه شب پر هیجانی بود.
عروسی خواهر بزرگمان هم در همان خانه انجام شد، او حالا دارای چند عروس وچندین نوه است. اما بیاد دام که خیلی جوان بود ک به خانه بخت رفت.
آنشب مهمانها یکی یکی از غروب آمدند، تابستان بود وبساط چای وشربت روی تخت کنار حوض چیده شده بود ،زنها درحیاط بیرونی بودند وبا دایره زنگی ِ زنی که نخستین باربود اورامیدیدم میزدند ومیرقصیدند .ومردها ی حاضر در حیاط اندرونی حق ورود به آنجا را نداشتند .
آشپز، پیرمردی بود که خدایش بیامرزد با ریش بلند وسفیدش از صبح با شاگردانش مشغول آماده کردن غذا شد ،غروب دیگ بزرگ پلو را بار گذاشت، وروی آنها را در یک سینی بزرگ، آتش گذاشت وخودش در کنار این بساط نشسته بود وقلیان میکشید که چه ابهتی هم داشت.
بوی خورشت قیمه ، فضای حیاط را پر کرده بود. آب حوض حالا با لوله کشی پر میشد ودیگر آن عمق سابق را نداشت.
مهمانها شام را که خوردند صدای هلهله زنها بلند شد ، که خبر از آمدن خانواده داماد بهمراه مهمانهایشان میداد، که با چند چراغ زنبوری وصلوات مردان وهلهله زنها به حیاط وارد شدند، بعداز خوردن شیرنی وشربت، پدر دست خواهرم را که در لباس عروسی یک چادر سفید با گلهای قرمز روی سرش انداخته بودند بدست داماد داد و گفت این را بتو وهر در دوی شما را به خدا میسپارم.
مراسم عقد قبلن انجام شده بود و آنشب، شب عروسی بود. مادر آهسته گریه میکرد من در کنار پدرم باغافله مهمانها پشت سرعروس وداماد پیاده راهی خانه داماد شدیم یک نفر در جلوی مردان با صدای خوش ورسا اشعاری را گویا در مایه دشتی میخواند که به آن چاوشی میگفتند.
وقتی به خانه داماد رسیدیم گوسفندی راجلوی آنها سر بریدند، وبا شیرینی وشربت از ما پذیرائی کردند.ساعتی بعد مهمانها هم یکی یکی خدا حافظی کردند ورفتند ما بچه هاهم با پدر راهی خانه خودمان شدیم، طبق رسوم مادر، در خانه مانده بود. بدین صورت خانه ما از وجود خواهر بزرگمان که همه ما بچه ها به زور گوئیها وشماتت هایش عادت کرده بودیم ،خالی شد. ومن آنشب در خلوت خود برای این جدائی گریستم.
خاطره صحرا یا بقول امروزی ها پیک نیک رفتن ما داستانی داشت.اینکار غالبا دسته جمعی وبصورت فامیلی انجام میشد. هر خانواده از خانه خودش راهی محلی میشدند که قبلا قرار گذاشته بودیم. مادر از روزقبل دلمه را آماده میکرد بعد صبح جمعه، یا گاهی پنجشنه ها که خلوت تر بود. صبح زود از خواب بیدار و صبحانه نخورده ، هر کدام بسته ای بدست سوار درشکه راهی صحرا میشدیم ، در محلی پر درخت و در کنار نهر آبی که البته زیاد هم از شهر دور نبود، پیاده میشدیم . جوانترها با طناب، تاب بزرگی بر درخت می بستند که بچه های کوچک را توان آن تاب سواری نبود. بزرکتر ها اجاق می بستند وغذا را بار میگذاشتند .
سماور ذغالی را هم روشن میکردند وبساط صبحانه راه می افتاد. پدر دوچرخه ای داشت که اگر چیزی کم بود فورا میرفت واز شهر میاورد. میخوردیم ،می گفتیم، می خندیدیم وبازی میکردیم تا غروب که دوباره درشکه به سراغمان میامد وبه خانه برمیگشتیم…..
بعد ها که من دیپلم گرفتم پدر خانه دیگری در محله های بالا شهر خرید وآن خانه بزرگ را فروخت. بچه ها بزرگ شدند ، دختر ها بخانه بخت رفتند و پسرها هرکدام بجائی . ومن هم برای ادامه تحصیل به تهران آمدم وسر انجام با وجود مخالفت های پدر وگریه های مادر تصمیم به مهاجرت به کانادا گرفتم وچنین شد که برای دومین بار غم غربت از زادگاهم را پذیرا شدم و هنوز پس از گذشت سالها با این غربت بیگانه ام. .و پرنده خیالم همچنان برای آنروز های بیاد ماندنی پر میزند. اما دریغ که گذشته ها وگذشتگان هرگز بر نمیگردند.
ا—–
ورقی ها
۱- یه قل دوقل: نوعی بازی با سه یا پنج سنگ کوچک.
۲- کتل: نوعی تئاتر خیابانی،گروهی با اسب وپیاده واقعه کربلا را اجرا میکردندو به خانه های بزرگی که در انجا مراسم عزاداری برپا بود میرفتند .
۳- ارسی : نوعی پنجره که به صورت عمودی باز وبسته میشدند،ودارای شیشه های کوچک ورنگی بودند.
۴- مجمعه: سینی های بزرگ وگرد با لبه های کنگره ای از جنس مس و ابکاری شده

همه ی گربه های من ــــ ابوالفضل سپاسی

مهر ۱۳۹۴

سفید بود وملوس، دخترم اسمش را گذاشته بود جونی ولی مونس دائم من بود.وقتی سوت میزدم،هرکجا بودخودش را بمن می رساند
وحضورش را نشان میداد. صبح که وارد مغازه میشدم به استقبا لم میامد وتا کارهای اولیه مغازه را میکردم دنبالم بود تا قوطی غذایش را باز میکردم میخورد وبیرون میرفت.
بیرون رفتن های همیشگی اش، کار دستش دادو حامله شد واین کاری اجتناب ناپذیر بود، چون گربه ها اگر بموقع سکس نداشته باشند صدا های عجیبی از خودشان درمیاورند، صدائی که به ناله های بلند شبیه است.زندگی با حیوانات خانگی یا بقول خارجی ها پت بسیاری چیزها، به آدمی میاموزد.از آن به بعد به غذایش بیشتر میرسیدم موقع ناهار همیشه میامد وکنارم مینشست که در غذای خودم اورا سهیم میکردم. قبل از زایمان به همه جای مغازه وزیرزمین سر میزد وگوئی دنبال مکان ایمنی برای زایمان بود ویک شب در تنهائی وزیر تخته هائی که من مقداری اثاثیه روی آن چیده بودم ودر عقب مغازه قرار داشت زایمان کرد. صبح آن روز وقتی ندیدمش فهمیدم، وخودش ساعتی بعد که من وارد مغازه شدم با بی حالی بیرون آمد ومرادنبال خودش برد، گوئی میخواست بچه هایش را بمن نشان بدهد.این حالت ها بین انسان وحیوان رامن در داستانها خوانده بودم، اما این گونه از نزدیک احساسش کردن از تجربه های زندگی من، در دوران پنج سالی بود که مغازه خوار بار فروشی یا بقول امروزی ها سوپرمارکت در یک محله قدیمی شهر تورنتو داشتم جایی که موش ها دائمن در رفت وآمد بودند. وجودگربه برای ترساندن موش ها بیشتربه شوخی می مانست.اما حضورش وبویش موشها رابیشتر در سوراخ ها یشان نگهمیداشت ودر فرصت کوتاه غیبت او به خرابکاری دست میزدند والبته او هم روزی یکی دو تا از آنهارا میگرفت، اما هرگز نتوانست همه آنها را از بین ببرد، تا آنکه تعمیرات اساسی کرده وتمام روزنه های ورودی موشهارا مسدود وبطور کامل راه نفوذ آنها را بستم .
بهرحال، جونی پنج بچه گربه کوچک وزیبا بدنیا آورد که یکی از آنها مرد . وبقیه را هم بعد از مدتی که کمی بزرگ شدند به افرادی که مایل به نگهداری گربه بودند دادم. وچون یکی یکی از آنها دور میشدنداحساس واعتراضی نسبت به غیبت آنها نداشت. گویا حامله شدن و زاییدن برایش مهم بود. من قبلن گربه هائی را دیده بودم که با فرزندانشان که از آنها جدا نمیشدند سر ناسازگاری داشتند. سرانجام در یک روز شنبه که سرم شلوغ واز روز های پر کار مغازه بود. شخصی که گویا محل زندگیش را میدانست، وارد مغازه شد وگفت گربه یتان را یک ماشین زیر گرفت ورفت، بلافاصله به خیابان رفتم اثری از او نبود، به مغازه آمده دیدم زیر کاتن های وسط که رویشان اجناسی را گذاشته بودم نشسته است . هر چه صدایش کردم بیرون نیامدفهمیدم ضربه بدی خورده است.اورا بیرون آوردم ومغازه را به همسرم سپرده وبه اتفاق یکی ازمشتریها اورا به بیمارستان حیوانات رساندم. در آنجا ابتدا یک امپول مسکن برایش زدند وگفتند قطع نخاع شده وقادر به حرکت پاهایش نیست . میشود اورا جراحی کرد ولی احتمال بهبودیش پنجاه در صد است. وبهتر است اورا بخوابانیم. تا آن روز نمیدانستم منظور از اورا بخوابانیم ،یعنی از زندگی راحتش کنیم. بنا بر این تصمیم، بمن فرصت دادندتا فردا از اونگهداری کرده وبه اصطلاح ازاو خداحافظی کنیم، تافردا اورا بمرکز حیوانات خانگی دولتی ببرم. فردا درآن ساعت معینی که قراربود به آنجا ببرمش نرفتم. که دیدم یک اتومبیل شبیه ماشین های پلیس جلوی مغازه ایستاد ویک نفر با انیفورم پلیس وارد شد وسراغ گربه را گرفت وبسیار عصبانی بود که چرا در موقع معین به آنجا که باید میرفتم نرفته ام. گویا آنها خیال میکردند قصد نگهداری اورا با همان حال بیماری داشته ام وعمدن به آنجا نرفته ام. خلاصه بعد از کلی جر وبحث فرمی را داد که امضا کنم ومنظور آن بودکه از آن به بعد هیچ ادعائی نسبت به آن گربه نداشته وحق اعتراضی ندارم. جونی را در یک قفس مخصوص با خودش برد. که تا کنار ماشین اورا بدرقه کردم. بدین ترتیب تا مدتهامغازه بدون گربه ماند ومن ماندم با خاطرات او،تا آنکه گربه دیگری پیدا شد ،که داستان دیگری دارد

صبح یک روز تابستان تازه مغازه را باز کرده بودم ودر حال انجام کارهای اولیه به اصطلاح « اوپنیگ» مغازه بودم که ،مرد جوان ایرانی که تا آنروز هرگز او راندیده بودم وارد شد ، و پس از سلام گفت: «بمن گفته اند شما یک گربه احتیاج دارید در ست است»
بله درست است اما چه کسی بشما گفته؟
یکی از دوستانم که مشتری شماست بهرحال من یک گربه برای شما آورده ام.
بسیار خوب بیاورید متشکرم.
او رفت ودقیقه ای بعد با یک گربه سفید وملوس برگشت ، وآنرا از لای پتوئی که او را پیچانده بود در آورد وبدست من داد وبلافاصله خداحافظی کرد ورفت، گوئی نمیخواست بایستد و به سئوالات من جواب دهد وشایدحالتی مثل اینکه میترسید من پشیمان شوم ، این حرکت او کمی شک برانگیز بود،اما من بی خیال شدم وگربه را به زیر زمین برده آب وغذا برایش گذاشتم ، برگشته ودرب زیر زمین را بستم. باید چند روزی صبر میکردم تا بامحیط آشنا ، وبمن عادت کند.
چند ساعتی گذشت یکی از مشتریان آشنا که دوست وهم سخن من بود آمد ، جریان گربه جدید را برایش گفتم واز فرصت حضور او استفاده کرده تا سری به گربه تازه وارد بزنم. با کمال تعجب در زیر زمین اثری از گربه نبود اما غذایش را خورده بود، تمام سوراخ وسنبه ها را بدنبالش گشتم پیدایش نشد. بالا آمدم وتا شب چند بار دیگر بدنبالش رفتم گوئی بقول مش قاسم دود شده وبه آسمان رفته.
مغازه در یک محله قدیمی بود، که بیش از ۵۰ سال از ساخت بنای آن میگذشت، زیر زمین هم سوراخ وسنبه های زیادی در لابلای اثاثیه های صاحبان قبلی داشت ،در آن زیر زمین تاریک یک پنجره کوچک در فاصله تقریبا یک ونیم متری، از سطح زمین قرار داشت که به زیر پله های داخل مغازه راه داشت یک طرف این پنجره همیشه بسته، فضای خالی کوچکی قرار داشت که راه به جائی نداشت ،وقابل دست رسی هم نبود. من تا آنروز به این محفظه خالی دقت نکرده بودم ، بهر حال همچنان بدون دیدن گربه مغازه را بستم وبه خانه رفتم.
روز بعدتازه مغازه را باز کرده بودم که خانم جوان وزیبائی با موهای بور وهیکلی نسبتا چاق که احتمالن ، روسی یا شاید هم
کانادائی بود وارد شد و پرسید:« گربه من پیش شماست؟»
من ابتدا فکرکردم یکی ازاهالی محل است که دنبال گربه گمشده اش می گردد.
گفتم : نه من گربه شما را ندیده ام.
ولی دوست پسر من گفته که آنرا برای شما آورده.
اوه بله بله دیروز آوردش الان هم در زیر زمین است. و باتفاق به زیر زمین رفتیم اما اثری از گربه نبود.او چند باری با اسمی که برایش گذاشته بود صدایش کرد ولی هیچگونه صدا وحضوری نشان نداد. وگوئی عمدا خودش را پنهان کرده وحالتی مثل قهر کردن داشت. من در همان موقع یک قوطی غذا برایش گذاشته ظرف آبش را هم پر کردم و
گفتم: وقتی کسی نیست میاید غذا میخورد ودوباره میرود.
کجا میرود؟
نمیدانم کجا خودش را قایم میکند ولی مطمئن باشید که از این جا بیرون نرفته است.
با او بالا آمدیم واو شروع به گریستن کردن کرد، آنچنان میگریست که گوئی عزیزی را از دست داده است.
منهم او را دلداری دادم وگفتم : خانم نگران نباشید پیدایش میکنم نترسید جائی نرفته ، همین جاست.او در حال گریستن توضیح داد
این گربه در جای گرم ونرم وبقول ما لای پر قو بزرگ شده ومیگفت :حال در این محل کثیف وتاریک خبری هم ازش نیست گمان میکنم فرارکرده.
دوباره اورا دلداری داده وبه باو اطمینان دادم که فرار نکرده شما فردا بیائید او را پیدامیکنیم اصلن نگران نباشید.
او در حالی که اشک هایش را پاک میکرد بدون خدا حافظی وفحش های زیر لبی که به دوست پسر ایرانی اش میداد رفت.
تا آخر آنروز هم هنوز اثری از او نبود، فقط یک بار که خیلی آهسته به زیر زمین رفتم دم سفیدش را از فضای خالی کنار پنجره دیدم حالا دیگر مطمئن شدم که در کجا پناه گرفته است، اما راهی برای ورود به آنجا نبود وتلاشهای من برای بیرون آوردنش از آن مکان تنگ وباریک به جائی نرسید.
روز سوم خانم جوان دوباره اول صبح آمد ، جریان دیده شدن دمش را از کنار پنجره زیر زمین برایش گفتم. او آنروز سگ ملوس وکوچکی همراهش بود و میگفت :«اینها با هم خیلی بازی میکنند شاید به خاطر این بیاید».
اما او همچنان حاضر به نشان دادن خودش به صاحب و سگ ملوسش نشد، یک ساعتی برای بیرون آوردنش از آن محفظه تلاش کرد.نتیجه ای نگرفت به بالا آمد وگفت:
«خودش را نشان داده است اما حاضر به بیرون آمدن نیست» بد جوری قهر کرده بود.این حالت اعتصاب و قهر طولانی را در حیوانات خانگی ازعجایبی بود که تا آن موقع ندیده بودم، گفت: لطفن فردا برایش غذا نگذارید تا من بیایم .
فردا با یک تله مخصوص شکار گربه آمد، وغذایش در داخل تله برایش گذاشت ساعتی بعد که هردو داخل مغازه بودیم صدای بسته شدن درب تله بگوش رسید ،رفتم وآن گربه ملوس را که با چشمانی زیبا مرا نگاه میکرد ، و چند روزی ما را سر کار گذاشته بود در داخل قفس آوردم وبه بدست صاحبش دادم. پس از رفتن او باخودم گفتم دوست پسرش حق دارد که از دست این گربه لجوج عصبانی باشد ، شاید هم تحمل دو حیوان خانگی را نداشته است وبا آوردن گربه، خیال داشته است از دست یکی از آنها نجات پیدا کند .
به هر حال ،چند ماه بعد، با تعمیرات اساسی دیگری که از مغازه کردم راههای ورود موشها رابستم وخودرا ازداشتن گربه بی نیاز .
.

سه سروده از عیدی نعمتی

مهر ۱۳۹۴

eddie

از هزار توی زمان
هر تابستان
از درخت
به صندلی
به دار می رسم
به پا های تو
به پشته پشته
دمپائی
——————————
از دهلیز های هزار توی زمان
سر باز می کند
خون
از درخت
از دیوار
در خواب های خاورانی من!
—————————–
مانده ام
درکُمای یاد شما
یاران ِ تابستان های داغ
پائیزهای شعله ور
که امروزم را روشن می کنید
داغ دلم را تازه.

از کجا آمده ای ؟ -مهتاب خرمشاهی

مهر ۱۳۹۴

خرمشاهی

از کجا آمده ای ؟
که با آمدنت
برای زخم های کهنه غزل می خوانی
و دستانت
تنهایی مرا با نبض سرخت در آغوش می کشد
از کجا آمده ای ؟
که نگاهت
رنگ آبی دوست داشتنی من است
که در دریا موج می زند
و کلامت
شعری ست که هیچ شاعری آنرا نسروده است
از کجا آمده ای ؟
که لبانت
عطر بوسه ای ست
که همیشه مهتاب و باران از تو آغاز می شوند
ای که آمدنت
فصل هایم را با نسیم بودنت همآغوش کرده
در اینجا که ماییم
زیباترین لحظه ی آغاز است
دیگر کسی به دیوار نمی اندیشد
فرصت دستهای گرم
میان بوسه و خنده
کوتاهست
کوتاه
….

فال یک کولی – بهار الماسی

مهر ۱۳۹۴

پیشانیت بلند
پیشینه ات سفید
کشیده خط زندگی بر سینه ات
عمیق
خط لبخند ت
مبارک است
دختر خرداد
مادر می شوی

بوی مرغوب گل ریحان است – شهره پور حسن

مهر ۱۳۹۴

من تو را خواهم برد
به دیاری که در آن
مردم آزاری نیست
شک و تردید و ریا
از تنِ حوصله ی مردم آن
جاری نیست
به دیاری که در آن
پیچکِ مهر و محبت
از لب پنجره آویزان است
بوی دست مردم
بوی مرغوب گل ریحان است
من تو را خواهم برد
به دیاری که در آن
جای منْ منْ گفتن
ما دارد
در رخ مردم شهر
خنده سکنی دارد
به دیاری که در آن
دغدغه ی یک کودک
نیست جز تیر و کمان
روزگارش عالیست
در گذر نیست زمان
من تو را خواهم برد
به دیاری که در آن
دیده ها گریان نیست
در پس هر خنده
کس نمی گوید هیس
کس نمی گوید ایست
من تو را خواهم برد
به دیاری که ندارم از آن
هیچ نشانی در دست
و نمیدانم کی …؟
بی تأمل چمدانم را بست

غزلی کوتاه -فاضل نظری

مهر ۱۳۹۴

ما گشته‌ایم، نیست، تو هم جست‌وجو نکن
آن روزها گذشت، دگر آرزو مکن
در قلب من، سراغ غم خویش را مگیر
خاگستر گداخته را زیر و رو مکن
در چشم دیگران منشین، در کنار من
ما را در این مقایسه بی آبرو مکن
راز من است غنچه لب‌های سرخ دوست
راز مرا برای کسی بازگو مکن
دیدار ما تصور یک بی‌نهایت است
با یکدگر دو آینه را رو برو مکن

تو می بستی افسار من بر دم خر – به انتخاب الوالفضل سپاسی

مهر ۱۳۹۴

ندانم کجا دیده ام این حکایت
ویا اینکه بشنیده ام این روایت

یکی از بزرگان ،اعراب یثرب
که میداشت جمعی به زیر حمایت

بهنگام نزع روان ،وقت مردن
همی خواست او، از یکایک رضایت

تمام قبیله، رضا گشته از وی
رضایت گرفت او، بحد کفایت

بناگه بیاد آمدش اشتری را
که مرکوب اوبوده است از بدایت

بفرمود اشتر نمودند حاضر
کشیدش به سر، دست لطف وعنایت

بدو گفت کی اشتر سالخورده
که عمری نمودی ،به من بس رعایت

کنون باش راضی در این وقت مردن
تو بگذر ز تقصیرمن با رضایت

زبان شتر باز شد بهر پاسخ
ز لطف خدا گفت این، نغز ایت

رضا هستم از هرچه کردی تو با من
که بودی مرا صاحبی با درایت

ولی نیستم راضی از یک گناهت
که بود این گناه تو ،بر من خیانت

تو می بستی افسار من بر دم خر
که ره را نماید بمن خر ،هدایت

شتر میرود زیر هر بار سنگین
ولی سخت باشد بر او بی نهایت

که افسار او را کشد، یک الاغی
رود زیر بار خر بی کفایت

شعر طنزی از شهریار – به انتخاب ابوالفضل سپاسی

مهر ۱۳۹۴

مشهور است که منبر را از چوب گردو میسازند، چون بسیار محکم وبا کیفیت است. درخت گردو علاوه بر داشتن چوب مرغوب بار خوبی هم دارد.اما درخت چنارمیوه ندارد وسایه درست وحسابی هم.
از چوب این درخت چوبه دار را میسازند ، مناظره این دو درخت در شعر کوتاهی از شهریار شنیدنی است.

گفت با طعنه، منبری به چنار……….سرفرازی چه میکنی؟بی بار
نه مگر ننگ هر درختی تو…………کز تو ساخته اند ،چوبه دار
پس برآشفت آن درخت دلیر………..رو به منبر چنین نمود اخطار
گفت گر منبر تو فایده داشت………کار مردم نمی کشید به دار
*********************************

در مورد نقد

مهر ۱۳۹۴

من همیشه گفته ام

  چوب نقد بر گرده هر اثری که نواحته شود صدایش را در می آورد و بانی شهرت بیشتر آن  اثر می شود
میوبا تعجب بسیار بیشتر مواقع از سوی آنهائی که می گویند

کاش بخصوص نویسندگان تحمل نقد را داشتند و با هر نقدی که از کار و نوشته و کتاب آنها سخن گفته است از کوره در نمی رفتند، دلخور و عصبانی نمی شدند و قهر نمی کردند، و با حوصله و تامل نقد را می خواندن و اشارات مثبت و آموزنده آن را قبول می کردند”
برخوردی نا خوشایند دیده می شود
اما نقد “مرگ ” نیست که فقط برای همسایه خوب باشد.
هر اثری اقبالی بلند داشته باشد و از سوی منتقدی برای نقد بر گزیده شود و مورد بررسی و تحلیل قرار گیرد شانسی است که به آن اثر روی کرده است، و بخصوص بر نویسندگان صاحب نام است که از آن استقبال کنند، و بشوند سر مشقی برای دیگران، اما آنجا که از سوی نویسندگان بخصوص صاحب لولهنگ پر آب، مورد بی مهری قرار می گیرد تا حدی که در سرای می بندند، می شود ” وای به روزی که بگندد نمک “

«من و تو و عطا» و «زِرزِرهای زنانه» نگاهی به کتاب سیب ترش اثر فرشته نوبخت – مجتبی گلستانی

مهر ۱۳۹۴

«می‌گفت از زِرزِرهای زنانه بیزار است و آن وقت داشت اشک می‌ریخت.»
(از متن کتاب «سیب ترش»)

جان استوری در کتاب «مطالعات فرهنگی درباره‌ی فرهنگ عامه» از رازیلند کاورد نقل می‌کند که «پیدایش فمینیسم با افزایش محبوبیت داستان‌های عاشقانه متناظر بوده است». استوری می‌نویسد: «به‌گفته‌ی او، خیالاتی که در داستان‌های رمانتیک پرورانده می‌شوند “به پیش از دوره‌ی نوجوانی تعلّق دارند و تقریباً عین خیالات پیشاآگاهانه‌اند”… در داستان‌های رمانتیک، تجربه‌ی دختربچه‌ها از رویدادهای دوره‌ی ادیپی مجدداً به نمایش گذاشته می‌شود، با این تفاوت که این بار در پایان وقایع دخترْ عاجز و درمانده نیست.»
حتی تراکم نام‌ها، به‌ویژه نام‌های زنانه، در صفحات آغازین کتاب «سیب ترش» (نوشته‌ی فرشته نوبخت، انتشارات به‌نگار، ۱۳۹۱) نمی‌تواند خواننده را از یافتن مثلث معهود در این‌گونه شبه‌رمان‌های رمانتیک باز دارد؛ شبه‌رمان، از آن جهت که با وجود گنجاندن آگاهی‌های شبه‌روشنفکرانه و گزاره‌های شبه‌فلسفی و کلیشه‌ای در دل متن ـ مثل جمله‌ی نقل‌شده در آغاز این نوشته ـ همچنان از خودافشاگری ناگزیرند و چهره‌ی اصلی‌شان حتی از زیر چنین نقاب‌های خودساخته‌ای هویداست. بنابراین «سیب ترش» نه تنها مدار بسته‌ی میل، مثلث ادیپی و همچنین چرخش‌های درونی این مثلث را میان «من و تو و عطا» (ماهرخ ملکی، لادن سلوکی، عطا تهرانی) بازگو می‌کند، بلکه چنان با ساختارهای سه‌گانه همبسته است که دیگر نام‌های فرعی داستان را نیز ـ و البته نه شخصیت‌ها، زیرا اصولاً در شبه‌رمان‌ها از شخصیت‌پردازی به‌منزله‌ی فنّ یا تکنیکی در داستان‌نویسی نشانی نیست ـ در درون مثلث جای می‌دهد و می‌چیند (مثل سه‌گانه‌ی خانم صورتی و صدف طاهری و مرتضی شورکی). ازاین‌روست که این ساختارهای سه‌وجهی در این شبه‌رمان‌ها عمدتاً با خیانت درآمیخته می‌شوند: «حتی اگر ندانی دقیقاً به چه چیزی دارد خیانت می‌شود و حتی اگر به وجود آن چیز مطمئن نباشی! ساده است. خیانت خیانت است. آن‌قدر ساده که وقتی می‌خواهم بنویسمش، پیچیده می‌شود.»
با این پیش‌فرض‌ها می‌توان گفت که شبه‌رمان‌های رمانتیکِ عامه‌پسند اکثراً در پی اعاده‌ی هویّتِ شخصیت‌های زنی هستند که همچنان به بحران هویّت دچارند. جنیس رَدوِی از منتقدانی است که مانند تانیا مادلسکی و رازیلند کاورد تشخیص داده بود که ساختار رمان‌های عامه‌پسند رمانتیک زنانه با «ساختار دست‌نخورده‌ی مثلثی روان زنان» سر و کار دارند و در دل این متون همواره نوعی دلسوزی و مراقبت به‌شیوه‌ی مادرانه جسته می‌شود. جان استوری دیدگاه‌های جنیس رَدوِی را چنین توضیح می‌دهد که از نظر وی، «برای واپس‌روی (regression) به این شکل از ارضای عاطفی مادرانه، زن سه گزینه دارد: همجنس‌گرایی، ارتباط با مرد و ارضاطلبی از سایر راه‌ها». جنیس رَدوِی گزینه‌ی اول را با توجه به محدویت‌های فرهنگ‌ها و گزینه‌ی دوم را با توجه به ماهیت مردانگی رد می‌کند و برای زنان میسر نمی‌داند و «قرائت داستان‌های عاشقانه» را از نوع گزینه‌ی سوم برمی‌شمارد. بااین‌همه، باید توجه داشت که این گزینه‌ها را جنیس رَدوِی در برابر خواننده‌ی احتمالی زن داستان‌های رمانتیک می‌گذارد تا به تبیین نوع مواجهه‌ی زنان خواننده با این‌گونه داستان‌ها برسد. اما بگذارید این معیارها را به درون خودِ متن ببریم و شخصیت‌های زن داستان را با آن‌ها بسنجیم.
مثلاً زنان در رمان معروف «ساعت‌ها» نوشته‌ی مایکل کانینگهام در پی آنند که به گزینه‌ی اول متوسل شوند (اتفاقاً بخش اول کتاب «سیب ترش»، «نامه‌ها و ساعت‌ها» نام دارد و «ساعت‌ها»یش به تقلید از رمان «خانم دلوی» یک روزِ زندگی لادن را در بر می‌گیرد). هر سه شخصیت اصلی زن در رمان «ساعت‌ها»، اگرچه در تصویری کلی یک مثلث بدون مرد را می‌سازند، جملگی در هر سه سطح روایت در مثلثی واقع شده‌اند که از دو زن و یک مرد ساخته شده است: مثلث «ویرجینیا وولف، خواهر ویرجینیا، لئونارد (شوهر)»؛ یک مثلث درون‌خانوادگی که به ناکامی و خودکشی وولف می‌انجامد / مثلث «لورا براون، زن همسایه، شوهرـ فرزند سه‌ساله‌اش (ریچی)» که در آن، لورا خواننده‌ی علاقه‌مند رمان «خانم دلوی» است و خانه و زندگی‌اش را به پای روایت خود از زنانگی می‌گذارد و می‌رود/ مثلث «کلاریسا وون، زن همخانه‌اش، ریچارد (همان ریچیِ سه‌ساله که حالا شاعر بزرگی است)»؛ کلاریسا که گویی همان «خانم دَلُویِ» وولف و «لورا»ی خواننده‌ی رمان است، جسارتی را دارد که آن دو نداشته‌اند. رمان «ساعت‌ها» با خودکشی ریچارد همچون تاییدیه‌ای در باب همجنس‌گرایی و نفی حضور مردان در زندگی زنان به پایان می‌رسد.
گزینه‌ی دوم، ارتباط زنان با مردان یا جنس مخالف است که عمدتاً در شبه‌رمان‌های زنانه‌ی چند سال اخیر در ایران به‌منزله‌ی یک رابطه‌ی ناکامل و نامفهوم ترسیم شده است. راوی‌ها و شخصیت‌های بسیاری را، به‌ویژه در رمان‌های زنان نویسنده، می‌توان همچون نمونه‌های کارآمدی برای عدم برقراری چنین ارتباطی پیدا کرد. «سیب ترش» و همچنین مجموعه‌داستان «کلاغ» از همین نویسنده نمونه‌هایی از این گزینه هستند.
گزینه‌ی سوم یا «قرائت داستان‌های عاشقانه» که در تحلیل جنیس رَدوِی راه دیگری برای ارضای عاطفی زنان معرفی شده بود، خود را در شکل «روایت داستان‌های شبه‌عاشقانه‌ی زنانه» برای مخاطبان نشان می‌دهد، به این معنا که زن این‌بار در مقام راوی ـ نه در مقام خواننده ـ داستانی عاشقانه را برمی‌سازد و روایت می‌کند. بااین‌همه، در جهان داستانی برخی زنان نویسنده‌ی ایرانی در چند دهه‌ی اخیر، گزینه‌ی دوم و سوم تااندازه‌ای تفکیک‌ناپذیر هستند و طبیعتاً به‌هیچ‌روی نباید پنداشت که راوی یا شخصیت اصلی این‌گونه روایت‌ها خودِ نویسندگان هستند، بلکه این امر در شخصیت‌های زن داستان‌ها ظهور داشته است.
لادن و ماهرخ در کتاب «سیب ترش» ماجرای یک مثلث ادیپی را شرح می‌دهند؛ خیانت و نیز ناتوانی در برقراری رابطه با جنس مخالف درون‌مایه‌ی اصلی این داستان است. در «ساعت‌ها و نامه‌ها»، ماهرخ به لادن نامه می‌نویسد و لادن از زاویه‌ی دید اول‌شخص ماجراها را بازگو می‌کند. استراتژی ظاهراً پنهان کتاب در نامه‌ی دوم «لو» می‌رود: «هر کدام از ما امکان جور دیگر زیستنِ یکدیگریم. جور دیگر زندگی کردن کسی که می‌توانستی دشمنش باشی و نشدی» زیرا «وقتی نمی‌توانی با کسی بجنگی با او دوست شو»! در بخش دوم که «نوشتن» نام دارد، با توسل به زاویه‌ی دیدِ سوم‌شخص معطوف به لادن، ماجرای بازگشت دوباره‌ی لادن به دامان زندگی و پذیرش واقعیت شرح داده می‌شود. با توجه به آن‌چه درباره‌ی اهمیت این‌گونه داستان‌ها برای نقد و خوانش فمینیستی گفته شد، نوشتن و روایت برای زنان در دل داستان «سیب ترش»، خواه در نامه‌های ماهرخ یا در منِ راوی لادن یا راوی سوم‌شخصِ «نوشتن» که جملگی می‌کوشند یک روایت شوند یا یک راوی باشند، گریزگاه یا همان راه دیگری است که زنان برای کسب ارضای عاطفی و احراز هویت خود به آن متوسل می‌شوند و شبه‌رمان‌های عامه‌پسندی همچون «سیب ترش» این ارزش و اهمیت را دارند که به‌قول تانیا مادلسکی، «تنش‌های ملموس زندگی زنانِ» شهری را بازنمایی می‌کنند و پژوهش‌های فمینیستی را در باب داستان‌های عامه‌پسندِ عاشقانه و زنانه غنی و بارور می‌سازند.

نگاهی به کتاب شعرانه ، سروده های هادی خرسندی رضا اغنمی

مهر ۱۳۹۴

شعرانه
سروده های هادی خرسندی
چاپ اول: لندن – فروردین ۱۳۹۴
ناشر: نشرباران
صفحه آرا: کمال خرسندی (انتشارات الفبا) نقلاب به زبان ساده

 مد وباهمۀ پختگی ام خامم کرد
ملت زنده بُدم امت اسلامم کرد
بر درختی که خودم کاشتم آویخت مرا
با طنابی که خودم بافتم اعدامم کرد

نخستین برگ این دفتر: «به فاطی عزیز وپیوند وشاپرک که دراین سی چهل سال، بخشی ازآرامش و آسایش زندگی آنها، با کلمه کلمه این مجموعه به تاراج رفته است»، روایتِ حسِ صادقانه ومهر انسانی یک تلاشگرفرهنگی ست، که درمبارزه برای شکستن حصارهای جهل ریشه دار؛ روزگار تاراج شدۀ جامعۀ بزرگ را ازخانوادۀ خود شروع کرده است.
پس ازیادی از دوستان ازدست رفته، زنده یادها: حسین منجمی و حسین شهیدی، و پیشگفتاری کوتاه با «سلام» که یادآورعادت همیشگی هادی درملاقات ودیدارهای سرپائی ست، عجولانه وسرراهی، سلام واحوالپرسی تلگرافی . وسپس شعر انگور ناد رنادرپور. فهرست «راهنمای شعریابی الفبائی» و سرآغاز شعرانه سروده های تکان دهنده، که نمی توانی کتاب را نخوانده ونصف کاره ازخود دورکنی :
«نه موسایم، نه عیسا، نه محمد/ نه زرتشتم که با گفتار نیک است/ من آن پیغمبر بی ادعایم/ که اعجازم به یک خودکارپیک است».
ازهمان سطر نخست پرده های وهم و خرافه را می دِرد. با زبانی رسا و کلامی عریان، به خوابرفته های قرون دراین سرزمین آفت زدۀ اندیشه واندیشیدن پیام بیداری می دهد. اعجاز قلم را یادآور می شود.
پس از «گربه هه!» که بر سر زبان هاست و با عنوان مشقی «برای بچه های ایران » شهرت پیدا کرده، سرودۀ بس آگاهانۀ «آلزایمر» آرزوی دردناکش در ذهن و خیال خواننده می پیچد:
«دلم میخواهد آلزایمر بگیرم / که لبریز از فراموشی بمیرم؟.
[نگاهی به پشت سر دارد. به گدشته های نزدیک ] :
نمی خواهم به یاد آرم چه ها شد/ که پی در پی وطن غرق بلا شد/ چگونه در هزار و سیصد و نفت/ خودم دیدم که جانم از بدن رفت/ گرسنه بود ملت بر سر گنج / به سال یکه زار و سیصد و رنج /چه سالی رفت ملت درته چاه / به تاریخ هزار و سیصد و شاه/ به تاریخ هزار و سیصد و دق / چه شد؟ تبعید شد دکتر مصدق / . . . . . ./ به سال یک هزار و سیصد و باد / خودم توی خیابان می زدم داد/ به سال یک هزار و سیصد و دین / به کشور خیمه – زن شد دولت کین / . . . . . ./ دلم خواهد فراموشی بگیرم / که درآفاق آلزایمر بمیرم / بطوری گم کنم سررشتۀ خویش / که یادی ناورم از کِشتۀ خویش/ . . . / اگر جنت دروغ هر چه دین است / فراموشی بهشت راستین است».
آلزایمر، نگاهی ست ژرف و آگاهانه به تاریخ معاصرکشور وحوادث سال های خیزش ملی و شکست و شکوفانی دهه های سی به بعد که به فاجعۀ افتادن در تلۀ رجعت انجامید.
شیخ وعقرب :
آن شنیدستم که درکاشان شبی / شیخ صاحب نام را زد عقربی / صبح روز بعد عقرب مرده بود / شیخ آن را جای میگو خورده بود». ا
ین سروده به زنده یاد خانم سیمین بهبهانی تقدیم شده است.
جمکران: طنزیست تلخ و گزنده که نادانی وجهل مسلط درجامعه را در روایت های گوناگون توضیح می دهد. اینکه امروزه فقها پرچمدارننگین اوهام، میراثدار سیاه گذشته ها هستند و انواع خرافه ها را بین عوام در پوشش مناسک دینی رواج می دهند تردیدی نیست. خرسندی، با عریان کردنِ این پدیدۀ شوم هدف ریاکارانۀ واسطه های بهشت و جهنم را با زبانی ساده و سنجیده، با مخاطبین درمیان گذاشته به قدرت کلام با طنز و طعنه نیاتِ اصلیِ فقها واندیشه های نادان پروراین جماعت انگل را یادآور شده است. همو، درآفرینش صحنه های روائی چنان استادانه سخن گفته که خواننده با خنده و اندوه، انگار در برابر شاهکاری از یک هنرمند برجسته درفضای خاکستری تابلو، تماشاگرِ انبوهِ مردمی ست که در ژرفای ظلمتِ جهل، درقید زنجیرطاعت وبندگی، مسخ و سرگردانند:
« وطن اغفال چاه جمکران شد/ خرافاتش کران تا بیکران شد/ زفرط نا امیدی خلق محروم / چنین با سر به چاه جمکران شد / به او گفتند آقا در تهِ چاه / چراغ خانۀ مستضعفان شد/ . . . . . . / یکی، شب یک شتر ازحضرتش خواست / سحرگه صاحب صد کاروان شد / شبی خوابید آنجا یکنفر لال / دوهفته بعد استاد زبان شد/ . . . . . . / پشیمان شد زسرقت یکنفر دزد / شبش خوابید و صبحش پاسبان شد / یکی شب قاطرش را بست آنجا / شبانه قاطر او مادیان شد/ . . . / یکی حاج اصغرآقا منشی اش بود / سحر سکرتر او ارغوان شد / . . . . . . / یکی را عضو مردی بود باریک / به زودی درکلفتی استکان شد / یکی ازکوچکیِ بیضه نالید / همانجا بیضه هایش دُنبلان شد / . . . / اگراینها دروغین بود و واهی/ حقیقت نیزیک قدری عیان شد / یکی بیرق که خرچنگی برآن بود/ هماورد درفش کاویان شد/ ازاین هم حیرت آورتر، خلایق: / که هر عمامه، یک تاج کیان شد/ . . . . . ./ بپرس از خلق نادان وگرسنه / چنین، تحمیق تاکی میتوان شد/ . . . / بگو کافرشوید ازمذهب جهل / که بهر شیخ وملا خود دکان شد/ بگو آقایتان درچاه نفت است / که چاه جمکران تقلید ازآن شد / خوشا کز حرف هادی بُل بگیرید / مراد از حضرت پترول بگیرید» .
در آزادی گل شاعر با دیدن دسته گلی زیبا در پمب بنزین، دلخوری خود را از دلتنگی وغریبی گل روایت می کند
« گل زیبا نگاهم رابه خود دوخت / برای دسته گل آنجا دلم سوخت/ میان آنهمه بنزین و روغن /آچار و هندل و لاستیک و آهن / غریب افتاده بود آن نازنین گل/ نمیکرد آن غریبی را تحمل/ چه سختست ازدیار خود جدائی /گرفتاری غریبی، بینوائی/ گل آنجا مثل مرغی درقفس بود/ چه بی فریاد وبی فریادرس بود/ . . . خریدم لاجرم آن دستۀ گل / چو بیرون آمدم بویش درآمد / توگوئی دور زندانش سرآمد/ همه گلبرگ ها زیبا شد آنجا / بله، گل را، گل ازگل واشد آنجا / . . . . . . / دو روزی را که گل مهمان ما بود / زلطفش خانه ما با صفا بود » .
کتیبۀ داریوش درپیشانی این برگ آمده است: «به دکترابراهیم هرندی که به این سروده لطف دارد».
«کتیبه داریوش پی سی تاریخی است /مونیتورش سنگی وحروف آن میخی است، بدون کیبورد و موش/ سنگ نبشته چنین کرده خدا را خطاب/ گفته اند که عالیجناب! مراسه باشدعذاب/ بکن به این گوش : / یکی که دارم هراس، زحمله دشمنان/ دشمن اگرحمله کرد، مرا بنه درامان، شما به هرسه دفعش بکوش! / دو: بکنم خدمتت، زخشکسالی گله / پس تو بده آب تا، خاک شودحامله، زمین شود سبزه پوش / بعدهم آن پادشاه، گفته: خدایا پناه! / زگفتمان دروغ، شود ممالک تباه، فزون شود حرص وجوش/ همینکه آماده شد، کتیبۀ باشکوه، به دیدنش آمدند، خلق گروها گروه، پرهیجان و خروش/ کتیبه را گفت شاه، جانب کاخش برند/ گفت که بانوی من، میکند آن را پسند، سه حرف زیباست توش/ همان شب البته شاه، دیر به کاخش رسید/ به علت خستگی، با «علم» اش رفته بود به گردش وعیش و نوش» بگومگو بین شاه وملکه پیش می آید. حرف آخر را ملکه می زند که هم مادراست و هم، برخوردار از حس و شعور والائی : «خواهی اگر ملتی، بی کژی وکاستی / ازخودت آغاز کن، درستی و راستی، به راستگوئی بکوش/ همسر شاه بزرگ، غُر زد و بی تاب گشت/ کتیبه با امر او، به کوچه پرتاب گشت، شاه غمین وخموش».
خرسندی، درسیمای ملتی محکوم به زیست طاعت و بنده واری، گفتمان عبرت آموزتاریخ رااین گونه پایان می دهد
«دروسط فرق من، کتیبه آمد فرود / بنده درآن وقت شب، زتخت طاوس بود، عازم میدان شوش/ بر سرمن خورده دوش کتیبۀ داریوش» .
تآملی کوتاه درکلمات ورابطۀ مفهومی دراتصال حلقه های ارتباط، نگاهِ تیز و آگاهانۀ شاعررا توضیح می دهد. پایان فاجعه بار وپرتاب از تخت طاووس به شوش و خوردن کتیبۀ داریوش بر سر ملتی در سیاهی شب روایتگر، بازنگری گذشته ها ویادآوری دگرگونی های تکراری و سیاهه ای بلند ازطعنه در ایستائی .
چارلی چاپلین اسلامی دربرگ عنوان این سروده، شاعر با اشاره به گفتۀ آقای خامنه ای «کاش ما هم هنرمندانی مثل چارلی چاپلین داشتیم»، به درستی اضافه کرده که «تقدیمش میکنم به صمد «صمدآقا » وبه بزرگی های هنری پرویز صیاد، هنرمند فرهنگساز سینما و تآترهمسفر من به درحدود یکصد شهر دنیا که افتخار پانصدبار همصحنه شدن با او نصیبم شد».
شاعر درخیال، ذهنیت رهبررا میشکافد وآرزوی حسرتباراورا توضیح می دهد، سیاهفکری های اورا نقد می کند. ازپاسخ به روح چارلی هم غافل نیست. پنداری، روح چارلی در روانِ آگاهِ خرسندی این هنرمند بزرگ زمانۀ ما زاکانی دیگری را درادبیات تبعید به بار نشانده ست .

«کاش ماهم چارلی چاپلین داشتیم؟ ختنه کرده تابع دین داشتیم/ باهمان کفش وکلاه وآن عصا / ظهراذان می گفت با بانگ رسا / توی فیلم لایم لایت می زد قمه / تا بریزد خون او یک عالمه / چند تائی بیوۀ ناب شهید / صیغه می فرمود در عصرجدید / توی فیلم «روشنائی های شهر» / رُشدی بدکاره را می داد زهر/ غسل می کرد و به خود می بست لُنگ/ توی فیلم کنتسی از هنگ و کنگ/ کاش ماهم چارلی چاپلین داشتیم/ از برایش درس و تمرین داشتیم / . . . . . ./ مثل طرزشاش کردن بااصول/ همچنین اندازه و سایر دخول/ یا که طرز عشقبازی با شُتر/ شستن پائین تنه درآب کُر/ . . . . . . . . . . . ./ ناگهانی سبز میشد اززمین/ حجت الاسلام چارلی چاپلین/ رشوه ازگبر ومسلمان میگرفت/ داد خود ازبند تنبان میگرفت/ صیغه های زیرسن شانزده/ مینمود ارشاد ازسرتا به ته / منزلش درسلطنت آباد بود / خانۀ تیمسارخسروداد بود/ اعتقادش محکم،ایمانش قوی/ رختخوابش مال شمس پهلوی/ . . . . . ./ . . . . . / روح چارلی دادپاسخ: ای عمو/ باز باطل کرده ای از خود وضو / چارلی گربود درایران زمین/ بودجایش توی زندان اوین / میشدی تاراج اموالش همه / چوبدست و دستمال و قابلمه / جُرم او خنداندن مردم بُدی / دشمن جانش رژیم قُم بُدی / تو صمد را ازوطن دادی فرار/ چارلی چاپلین هوس داری برار/ درخور تو رمبواست و راکی است/ آن دو را هم مذهب سفاکی است / یکنفر بوده همه مولایتان / حق بیامرزد دراکولایتان».
شعرانۀ پُربار ۲۴۴ برگی «هادی خرسندی» را همین جا می بندم با این پیام به آن ها که با قلم و کتاب سر و کاردارند: حتما این سروده ها را بخوانند و درگشت و گذارِ برگ برگ کتاب، آفت های فرهنگی و ملی را بهتر و بیشتر بشناسند. خرسندی، با سروده های طنزآمیز و به شدت انتقادی، سندی معتبر و درخشان به ادبیات تبعید افزوده و نام نیکِ خود و آثارش را تثبیت کرده است.

محمود دولت آبادی – به انتخاب الیسا تنگسیر

مهر ۱۳۹۴

Mahmood_Dolatabadi
محمود دولت آبادی نوسنده نامدار در ۱۰ مرداد ۱۳۱۹ در روستای دولت آباد شهرستان سبزوار متولد شده است
نوسنده داستان های کوتاه و رمان. بازیگر تاتر و بازی در بسیاری از نمایش ها است
زندگی دولت آبادی سرشار است از فراز و نشیب های بسیار و آشنائی و دیدار با اکثر نوسیندگان و شعرای کشورمان.
نگاهی همراه با توضیحی مختصر در مورد آثار او:

آثار
پس از «ته‌شب»، دولت‌آبادی «ادبار» را به همراه داستان‌های «بند»، «پای گلدسته امامزاده»، «هجرت سلیمان» و «سایه‌های خسته»، در مجموعه «لایه‌های بیابانی» در سال ۱۳۴۷ منتشر کرد.
داستان بعدی او «هجرت سلیمان» و «سایه‌های خسته»، است که از نظر ساختار با آثاری که تا به آن روز منتشر کرده بسیار متفاوت است. در این اثر، دخالت نویسنده بسیار ناچیز است، دیالوگ و عمل داستانی ماجرا را به پیش می‌برد که نقش تأثر در آن غیر قابل انکار است. اثر بعدی دولت‌آبادی «بیابانی» است که نقطه عصیان آثار دولت‌آبادی نیز به شمار می‌رود، داستان دیگری از ناکارآمدی ساخت و ساز نوین اجتماعی.
پس از آن، دولت‌آبادی اولین رمانش را تحت عنوان «سفر» به چاپ رساند. این رمان از طرح داستان محکمی برخوردار نبود. «سفر» داستان یک گره، یک بن‌بست است، داستان با یک بحران آغاز می‌شود؛ از بی‌کار شدن مختار و طلیعه دنیای جدید و ورود ماشین که این گرفتاری‌ها را آغاز کرده‌است. پس از آن دولت‌آبادی رمان «اوسنه بابا سبحان» را منتشر کرد که از ساخت خوبی برخوردار است. رمان با بابا سبحان آغاز می‌شود و بعد عروسش شوکت و آن‌گاه پسرها صالح و مصیب و دیگر شخصیت‌ها، در شبکه‌ای منطقی از روابط اجتماعی روستا و تعاملی معقول و ناگزیر، یکی‌یکی پا به صحنه داستان می‌گذارند.
رمان بعدی دولت‌آبادی «باشبیرو» است که این اثر با آثار قبلی دولت‌آبادی تفاوت فاحشی دارد.
دولت‌آبادی داستان‌هایی دارد که پرده داستان به روی یک زن باز می‌شود. «جای خالی سلوچ» و «کلیدر» (و نیز «باشبیرو») از آن جمله‌است. پس از آن «گاواره‌بان» را می‌نویسد که رمانی کوتاه‌تر از «باشبیرو» و نه به خوبی «اوسنه بابا سبحان» است، «گاواره‌بان» نیز چون همیشه با یک بحران آغاز می‌شود.
داستان بعدی دولت‌آبادی، «مرد» است که در سال ۵۱ نوشته می‌شود ولی در سال ۵۳ به دست مخاطبان می‌رسد. داستان کوتاه نسبتاً بلندی راجع به مرد شدن یک پسر نوجوان، این نوشته مثل بقیه آثار دولت‌آبادی داستان فقر است اما داستان نکبت نیست و این درست در جهت عکس نوشته‌های نویسنده‌ای مثل چوبک است که در آن‌ها می‌توان بوی چرک و کثافت را فهمید، ولی تفاوت دولت‌آبادی با چوبک در این است که وقتی دولت‌آبادی از مردم عادی یا فرودست جامعه صحبت می‌کند نگاه او نگاهی آرمانی و حتی حماسی است. اثر بعدی او «عقیل عقیل» است. این اثر دیگر با بحران شروع نمی‌شود بلکه داستان با فاجعه آغاز می‌شود؛ زلزله! در مرکز فاجعه عقیل قرار دارد که همه کس‌اش مرده‌اند جز دخترش شهربانو، که با او به صحرا رفته بوده‌است و جز پسرش تیمور که در گناباد به سربازی رفته‌است. در «عقیل عقیل» این پدر است که پسر را گم کرده‌است اما در واقع تیمور تنها پسر عقیل نیست که همه کس و کار اوست؛ پس باز هم عقیل پدر گم کرده‌ای بیش نیست.
پس از آن «از خم چنبر» را منتشر می‌کند که بسیاری معتقدند موضوع یا ماجرا در این داستان اهمیت ندارد. اثر دیگری که از دولت‌آبادی منتشر می‌شود «دیدار بلوچ» سفرنامه کوتاهی است که شرح سفری است که دولت‌آبادی به زاهدان و آن حدود داشته‌است. سفرنامه از مشاهدات وی از زاهدان آغاز شده و بعد همراه راوی به میرجاوه و زابل هم سری می‌زنیم. در این اثر برخی افکار و روحیاتی که دولت‌آبادی در جابه‌جای آثارش به عنوان تفکری محوری در داستان‌هایش بروز داده‌است، در این اثر نمودی آشکار و مستقیم پیدا می‌کند. اثر بعدی او «جای خالی سلوچ» است. این داستان با غیبت سلوچ با جای خالی او آغاز می‌شود، پدر نقطه اتکا و اطمینان خانواده ناگهان نیست شده یا از بین رفته‌است.
کلیدر
اثر بعدی دولت‌آبادی کلیدر است، رمانی در ستایش کار و زندگی و طبیعت، رمانی حماسی از شجاعت و مردانگی، که خود دولت‌آبادی بارها گفته‌است «دیگر گمان نکنم که نیرو و قدرت و دل و دماغم اجازه بدهد که کاری کاملتر از کلیدر بکنم. کلیدر از جهت کمی و کیفی، کاملترین کاری است که من تصور می‌کرده‌ام که بتوانم و شاید بشود گفت. در برخی جهات از تصور خودم هم زیادتر است.»
• با توجه به حجم بالای این کتاب که بالغ بر سه هزار صفحه‌است اما متن آن طوری توسط دولت آبادی به نگارش در آمده که از شدت جذابیت و گیرایی خواننده متوجه تورق نمی‌شود. شخصیت اول این رمان شخصی به نام «گل محمد» است. داستان کلیدر پیرامون زندگی گل محمد است.
• کلیدر، یک رمان عظیم روستایی است در ۱۰ جلد و بالغ بر ۳ هزار صفحه که او بیش از ۱۵ سال عمرش را صرف نگارش آن کرده‌است و حجیمترین رمان فارسی به شمار می‌رود؛ البته گمان نمی‌رود که دوباره چنین حادثه‌هایی تکرار شود، با زبانی فخیم و حماسی و بیش از شصت شخصیت که جملگی تمام و کمال پرداخته شده‌اند.
دولت‌آبادی، در ادامه جلد دوم مردم سالخورده را می‌نویسد که زندگی همه آدمهایی است که چون راوی دردمند این اثر زخمها را از این زمانه بیرحم بر جان خود احساس می‌کند؛ فقر، فقر، فقر.
اثر بعدی او سلوک است که جنجالهای بسیاری را به پا کرد.
• بی تردید محمود دولت آبادی شاخص ترین نویشنده در قید حیات ماست که امیدواریم عمرش دراز و با سعادت باد

لئوناردو داوینچی (۱۵ آوریل ۱۴۵۲ – ۲ مه ۱۵۱۹) – به انتخاب الیسا تنگسیر

مهر ۱۳۹۴

خالق اثر جاودانه تابلوی ژوکوند ” لبخنده ژوکوند ”
او دنشمند، نقاش، مجسمه‌ساز، معمار، موسیقی‌دان، ریاضی‌دان، مهندس، مخترع، آناتومیست، زمین‌شناس، نقشه‌کش، گیاه‌شناس و نویسنده ایتالیایی دوره رنسانس بود. نبوغ او شاید بیش از هر چیز دیگری مورد توجه بوده است. لئوناردو معمولا به عنوان نمونهٔ بارز یک مرد رنسانس معرفی می‌شود.[۱] از او به طور گسترده بزرگترین نقاش تاریخ یاد می‌کنند. عده‌ای نیز او را با استعدادترین شخصی می‌دانند که تا کنون در این جهان زندگی کرده است.
عده‌ای از محققان ایتالیایی با تحقیق بر روی اثر انگشت بازسازی شدهٔ وی، او را دارای ریشهٔ عربی و اهل خاورمیانه برشمرده‌اند.[۲] داوینچی را کهن‌الگوی «فرد رنسانسی» دانسته‌اند. وی فردی بی‌نهایت خلاق و کنجکاو بود. او نظریات خود را در مجموعه یادداشتهایی که بالغ بر هزاران صفحه می‌باشند، ثبت کرده است. او طرحهای مبتکرانه‌ای را برای ساخت سلاحهایی مانند توپ‌های بخار، ماشین‌های پرنده و ادوات زرهی ارائه کرده بود، هرچند که بسیاری از آنها هرگز ساخته نشدند.
داوینچی اولین طراح هواپیما و صدها اثر معماری دیگر به‌شمار می‌رود. یکی از طرح‌های ابتکاری او لباس غواصی و زیر دریایی جنگی است. او همچنین مسلسل، تانک نظامی، ساعتی که به ساعت داوینچی معروف است، کیلومترشمار و چیزهای دیگر را طراحی یا اختراع کرد و با استفاده از خط معکوس برای طراحی‌های خود یادداشت‌هایی را نوشته است، که آنها را فقط در مقابل آینه می‌توان خواند. شهرت جهانی داوینچی بیشتر به‌خاطر نقاشی‌های شام آخر و مونالیزا است. مارکو روسکی درباره او می‌گوید: در حالی که گمانه‌زنی‌های زیادی در مورد لئوناردو وجود دارد، چشم‌انداز او از جهان اساساً منطقی است و نه اسرار آمیز، و این که روش‌های تجربی به کار گرفته شده او برای زمان خودش غیرمعمول بود.[

چند لطیفه – مسعود ناصری

مهر ۱۳۹۴

داشتم تو پیاده رو میرفتم که یهو یه موتوری توی عابر پیاده با سرعت از بغلم رد شد و نزدیک بود بزنه به من!
داد زدم اینجا پیاده روئه ها!!!
جواب داد اینجا ایرانه ها!!!
حرفش منطقی‌ بود ، کاملا قانع شدم
!!!

تو اتوبوس بودیم راننده با یه خانومه دعواش شد بعد راننده گفت: جواب ِ ابلهان خاموشیست, زنه هم گفت خفه شو پس
!!!

داشتم تو اتوبان میرفتم دیدم یه بچه ای رو موتور خوابش برده بود و داشت می افتاد باباش هم اصلا حواسش نبود رفتم کنارش هر چقدر بوق میزدم نمی فهمید آخرش رفتم جلوش و سرعتمو کم کردم تا ایستاد بهش گفتم پس چرا حواست به بچه ات نیس ی دفعه دو دستی زد تو سرشو گفت : اصغر پس ننه ت کوووووووو؟؟
*

تو جاده پلیس جلو یه ماشین رو می گیره و میگه چون از صبح اولین کسی هستی که کمربند ایمنی بستی برنده ۱۰۰ هزار تومن پول شدی. حالا می خوای باهاش چیکار کنی؟ مرد می گه: می رم گواهینامه می گیرم . زنش سریع می گه: جناب سروان این وقتی اکس می زنه پرت و پلا می گه. بچشون از اون پشت می گه: بابا نگفتم با ماشین دزدی قاچاق نکنیم؟ یه صدا از صندوق عقب می یاد: از مرز رد شدیم
!!!!!!

امروز رفتم ماست بخرم، گرون نشده بود !!! خواهشمندم مسئولین رسیدگی کنند
*.

بعد از کلی قرض و قوله رفتیم یه دونه تلویزیون ال‌ سی‌ دی خریدیم حالا این مادر ما هی‌ غر میزننه که گلدون رو چطوری بزارم روش
*..

سال ها برای برابری زنان و مردان تلاش کردیم و بالاخره توانستیم حق مش کردن مو، سوراخ کردن گوش و برداشتن ابرو را
به آقایان تقدیم کنیم!

اگه یه روز صبح خیلی خوشحال از خواب بیدار شدی و دیدی همه چیز خیلی خوبه، نه غمی هست نه دردی …
روحت شاد و یادت گرامی

یارو میره سمعک بخره فروشنده میگه: همه جورشو داریم از هزار تومنی تا یک میلیون تومنی.
طرف میپرسه: هزارتومنی اش چطوری کار می کنه؟
فروشنده میگه: این اصلا کار نمیکنه فقط مردم با دیدنش بلندتر حرف می زنن!!!

فقط یک ایرانی میتونه با بوق ماشین هم سلام کنه،هم خداحافظی،هم فحش بده و هم تشکر کنه… !

پشت چراغ قرمز یه گدایی اومده کنار ماشین …میگم برو اونور پول ندارم!
میگه ….. نمیگفتی هم از قیافت معلوم بود

این کیه ؟

مهر ۱۳۹۴

Hilary این کیه ؟

چه جانوری بود که همه چیز را مسخره می کرد؟

مهر ۱۳۹۴

چه جانوری بود که همه چیز را مسخره می کرد؟

hanooz dorbin mibine

حسرت است یا کمبود، فقر و گرسنگی است یا کنجاوی بچه گانه؟

مهر ۱۳۹۴

حسرتحسرت است یا کمبود، فقر و گرسنگی است یا کنجاوی بچه گانه؟

به مسلخ می برد؟

مهر ۱۳۹۴

hamlo naghl dar chin 2به مسلخ می برد؟

از دوری هم، هر دو چه بیمار و خرابیم

مهر ۱۳۹۴

گویا که جهان بعد تو زیبا شدنی نیست
حتی گره اخم خدا واشدنی نیست.
از حاصلضرب من و تو عشق بپا شد
از خاطره ام عشق تو منها شدنی نیست
من با تو، همیشه همه جا ما شدنی بود
من با تو شدن، ایندفعه گویا شدنی نیست
آغوش من و عشق تو و لحظه ی دیدار
رویای قشنگیست و اما شدنی نیست
از دوری هم، هر دو چه بیمار و خرابیم
اندازه ی این عشق که معنا شدنی نیست
پایان کلامم، من و تو، آخر این شعر،
، با وصله واصرار ودعا… ماشدنی نیست..

مصرف آب از مرز بحران عبور کرده است

مهر ۱۳۹۴

• یک مقام حکومت ایران هشدار داد طبق استانداردهای بین المللی، سقف برداشت از منابع تجدیدپذیر ۴۰ درصد و در کشور ما ۸۶ درصد است و میزان مصرف آب در کشور از مرز بحران عبور کرده است

ممنوعیت کار افغان ها

مهر ۱۳۹۴

رادیو فردا: قائم مقام وزیر تعاون، ‌کار و رفاه اجتماعی ایران در امور بین‌الملل روز سه‌شنبه ۲۷ مرداد اعلام کرد که به کارگیری کارگران افغان در ۱۶ استان ایران ممنوع است

عکس است یا نقاشی؟

مهر ۱۳۹۴

11990557_885178508235123_7233310461373743594_nعکس است یا نقاشی؟

رُخصت دهید – رحیم سینائی

مهر ۱۳۹۴

Rahim-Sinaei
رخصت دهید از قفس خود رها شـــویم

با باغ بی حضور قفس آشنا شــویم
از نورماهتـاب شـب ما منوّراســـــت
هرگز مباد تا که شبیه شما شـــویم
زُهد وریا وجبــرِعبادت فســـــردمان
ساقی شرابمان بده تا با صفا شـویم
ای راه کج که راســت نمایی به چشممان
ایمانمان بگیر که تا با خدا شــــویم
شــور تعصّبــی به دل مـــــا گره زده
سرپنجه‌ی خِرَد مددی کن که وا شویم
محتاج نقد خویشم وچون روز روشن است
ناید دمی که مُنکر این مُدّعا شــویم
مارا فُروغ عشق رهاند از این ضـــــلال
موسی بیا بِرَسم شبان در دُعا شـویم
«سینا» زبحث مدرسه دامن کشیده اسـت
از ما بدور باد که اهل ریــــا شـویم

هنوز هم عاشقانه می بوسم- از یک ئی میل

مهر ۱۳۹۴

هنوز هم عاشقانه می بوسم  !
من و پیرمرد شصت ــ هفتاد ساله همسایه با هم دوستیم. گاهی پیش او می روم . شیشه ای شراب کهنه می آورد. یک گیلاس می نوشیم و گپی می زنیم ، از حرفهای روز، از خاطراتش.
یک روز که نزد او بودم . پس از نوشیدن جرعه ای شراب، گفت : زمانی که بیست سال داشتم ، عاشق زنی چهل ساله و بسیار زیبا شدم .به مدت یک سال هم این روابطه عاشقانه برقرار بود. سرنوشت خواست که او راه خودش را برود، من راه خودم. دوسه روز پیش دیدم اش . خیلی پیر و شکسته شده بود. صورت سفید و لاغر و پر از چروک. دست و پای لرزان. بر روی چشمهای زیبایش دوتا ذره بین. موهای طلائی اش نیمی ریخته ، نیم دیگر مانند برف سفید.
نشناختم اش ، او مرا شناخت و صدایم کرد. یک کمی فکر کردم و از صدایش او را شناختم . دو دستش را گرفتم و بوسیدم. گفت : همچو دست مادری می بوسی؟
گفتم : نه ! هنوز هم عاشقانه می بوسم، عاشقانه . از چشم مرد چند قطره اشک بر رخ اش سرازیر شد.

نگاهی به داستان های محمود صفریان در کتاب های ” روز های آفتابی :” و ” روزی که گلابتئن رفت – اسماعیل معزی در رسانه عصر نو

مهر ۱۳۹۴

http://asre-nou.net/php/view.php?objnr=24410
این لینک را کلیک کنید
http://asre-nou.net/php/view.php?objnr=24410