همکاران این شماره گذرگاه – شهریور ماه ۱۳۹۴

شهریور ۱۳۹۴


این تعدادی از کتاب هائی است که نشر گذرگاه به ادبیات ما تقدیم کرده است

گذرگاه شماره ١۶۶ مربوط به شهریور ماه ١٣٩۴ در چهاردهمین سال فعالیت
============================================
این شماره گذرگاه، حاصل همت این یاران است

**********************************
کاوه استاد – فرشته نوبخت – مهرداد اکبری – مهتاب خرشاهی – محمود صفریان – دکتر بیژن باران – نگار دستمالچی – آمن خادمی- رحمان چوپانی – کارینه داودیان – سعید طباطبائی – شفیعی کدکنی- امیر جان دل – اکبر خورد چشم – اسدالله امرائی – حسین پروند – جعفر مدرس صادقی – محمود دولت آبادی –
کاوه صالحی – بیژن نجدی – عیدی نعمتی –

آیا زنان می‌توانند بدون اندیشیدن به هویتِ زنانه‌ی خود بنویسند؟ – فرشته نوبخت

شهریور ۱۳۹۴

فرشته نوبخت – روزنامه‌نگار، نویسنده و منتقد ادبی، فارغ‌التحصیل دانشگاه علوم‌پزشکی.
آثار:
مرغ عشق‌های همسایه‌ روبرویی (مجموعه داستان/ نشر افراز)،کلاغ (مجموعه داستان/ نشر چشمه)، سیب ترش (رمان/ نشر به نگار)،از همان راهی که آمدی برگرد (رمان/ نشر چشمه).
فعالیت‌ها:
داور نخستین دوره‌ی داستان‌ کوتاه جایزه‌ی ادبی هفت‌اقلیم، و نخستین دوره‌ی کتاب سال هفت‌اقلیم، داور دور نخست جایزه‌ی ادبی داستان‌های بومی/ کنام،داور دو دوره جایزه‌ی ادبی فهرستبرگزیده‌ی هشتمین دوره‌ی جایزه‌ی نقد ادبی خانه‌ی کتاب.
************

زنان نویسنده‌ی امروز اگرچه میراث ‌دارِ بیش از پنج دهه داستان‌نویسیِ زنانِ نویسنده‌ی پیش از خود هستند، اما به گواهِ آثارشان راهِ دیگری را در پیش گرفته‌اند. زنان پیش از این بیشتر از هرچیز با دغدغه‌هایی عدالت‌خواهانه و آزادی‌خواهانه می‌نوشتند و ناگزیر ستیزی نرم و پنهان در زیرلایه‌ی آثارِ آن‌ها در جریان بود. ردِ پای این امرِ آرمانی همواره در آثار نویسندگان زنِ چندین دهه از داستان‌نویسیِ ما مشهود است. کسانی مثل سیمین دانشور، شهرنوش پارسی‌پور، غزاله علیزاده، مهشید امیرشاهی و بسیاری دیگر.تردیدی نیست که چنین امری برخاسته از وضعیت و شرایطِ حاکم بر جامعه‌ و نتیجه‌ی اوضاعِ اجتماعی و سیاسیِ دورانِ ظهورِ آن‌ها بوده است. در آثارِ سیمین دانشور زنانی را می‌بینیم سرشار از احساساتِ زنانه که در پیِ یافتنِ هویتِ واقعیِ خود و کشفِ جهانی زنانه در جامعه‌ای سنت‌زده و مردسالار به تحول می‌رسند. یا در آثارِ شهرنوش پارسی‌پور زنانی را می‌بینیم که پیوسته در پیِ به‌دست‌آوردن آزادیِ خود در محدوده‌ی جنسیت و نیروهایی هستند که طبیعت به آن‌ها ارزانی داشته است. در آثارِ پارسی‌پور زنانگی و دایره‌ی بسته‌ی آن، شعاع‌های نامحدودی از نیروهایی ست که برای شکوفایی آزادی و امکان می‌طلبد. در آثار گلی ترقی هم زنانی را می‌بینیم که همه‌ی تلاشِ خود را می‌کنند تا بتوانند بدونِ مرد – پدر، شوهر، معشوق و حتا پسر – به زندگی خود ادامه دهند و حیاتِ مستقلِ خود را در دایره‌ی امکاناتی که به واسطه‌ی زن بودن، جامعه به آن‌ها می‌دهد، اثبات کنند. نشان‌دادن، اثبات کردن، مطالبه‌کردن، به‌دست آوردن و آرزوی استقلال برجسته‌ترین مسئله‌ی آثارِ نویسندگانِ زن یا زنِ نویسنده بوده است. اما امروز چطور؟ آیا هنوز هم می‌شود چنین مسائلی را دغدغه‌ی زنان نویسنده امروز دانست؟ واقعیت این است که زن نویسنده‌ی امروز برشانه‌‌ی پیشینیانِ خود ایستاده است. بستری برای او فراهم آمده و راهی که اگرچه همواره نیست، اما راه‌وار است. او دغدغه‌ی اثبات کردن و مطالبه‌کردن و به‌دست آوردن ندارد با این‌حال شرایط دشوارتری را تجربه می‌کند. زیرا در طولِ زمان محکوم شده به نوشتن از دلِ زنانه‌گی‌هایش در جامعه‌ای که توان پذیرشِ تمامیتِ جنسیتی زنی را که می‌نویسد ندارد. این‌که زن ِ نویسنده در وقت نوشتن، فارغ از جنسیتِ خود نیست و اثرِ او هم گفتار است و هم نوشتار و با زبان محاکات بیگانه است، و در عوض مرتبط است با جنسیت و با احساسات و لذت‌های منحصر به زنانگی و بنابراین متنِ زنانه ضربآهنگ و تکانه دارد و نمی‌تواند جدا از تن و احساس و ذهنی زنانه باشد. به عبارتی جنسیت نه بخشی از هویتِ یک زن که همچون قالبی همه‌ی هویتِ او را در برمی‌گیرد. این همان چیزی است که اغلب تعبیر به زنانه و زنانه‌نویسی می‌شود شاید و زمینه‌ی پدیدآمدنِ نهضتی برعلیهِ نوشته‌های زنانه! این قیامِ غیرمنصفانه و مردسالارانه و تمامیت طلبانه از زنِ نویسنده می‌خواهد وقت نوشتن از چنین قالبی رها شود و «مرد» باشد. همین نهضت هم هست، که آثارِ زنانِ نویسنده را اغلب سطحی و احساساتی ارزیابی می‌کند و فاقد ارزشِ ادبی و هنری. خوشبختی این‌جاست که این قیام روندی رو به مصالحه و آشتی دارد و طرفدارانِ آن روزبه روز کم‌تر می‌شوند. در مقابل نویسندگانِ زن، روز به روز بر تعدادشان افزوده می‌شود و به همین نسبت درونمایه و محتوای آثارشان فردیت بیشتری پیدا می‌کند و ویژگی‌های زنانه‌ی آن‌ها نه به شکلِ تلاش‌های عقیمانه برای اثبات و طلب که برای نشان‌دادنِ افکار و اندیشه‌هاشان بروز می‌کند. دو ده دهه‌ی گذشته، عرصه‌ی ادبیات، بستری بوده برای تجلیِ این‌گونه‌ی نوشتار. نوشتارِ زنانی که روزمرگی‌ها و دغدغه‌ها و حضورشان در اجتماع را به آثارشان وارد کرده‌اند. این زنان گونه‌ی منحصرِ به خودی را در ادبیاتِ معاصر ما پدیدآورده‌اند. توجهِ مخاطبانِ زیادی را به خود معطوف کرده‌اند و آرایِ داورانِ جوایزِ ادبی را هم‌چنین. ادبیاتِ زنان، از ابتدای ظهورِ خود بستری برای تجلیِ زیبایی‌شناسیِ جنسیت بوده است. این بستر آینه‌ای تمام‌نما و بازتابی از شرایطِ اجتماعی و سیاسی و فرهنگیِ زمانه است و واقعیت این است که همه‌ی انواعِ ادبیاتی را که زنان تولیدکننده‌ی آن هستند، شامل می‌شود. چه آن بخشی که ادبیاتِ سهل‌وممتنعِ آشپزخانه‌ای را تعریف می‌کند و چه بخشِ نخبه‌پسند و فاخری که بینش و دیدگاه‌های زنِ روشنفکر را نشان می‌دهد و مرزِ میانِ این‌ها چالش‌های بینِ صاحبانِ آراء و اندیشه را تعریف می‌کند. وجودِ چنین تفاوت‌های درون‌مایه‌ای و محتوایی انکارناپذیر است. اما واقعیت این است که تلاشِ زنان برای انکار و نادیده گرفتنِ دخالتِ جنسیت به عنوانِ یک وضعیتِ بیولژیکی و طبیعی در هنگام نوشتن یکی از بزرگترین چالش‌های میانِ آثارِ نویسندگان مرد و زن را پدید آورده است. آیا زن و مرد در وقتِ نوشتن در وضعیتی برابر قرار می‌گیرند؟ آیا نویسنده‌ی زن هنگام نوشتن از جنسیت خود جدا می‌شود و مانند نویسنده‌ی مرد، جدا از جنسیت خود می‌نویسد؟ آیا نویسنده‌ی مرد و زن در وضعیتی مشابه و برابر قرار می‌گیرند در هنگام نوشتن؟ و آیا پذیرش این حقیقتِ زیبا چیزی از ارزش‌ِ آثارِ زن نویسنده کم می‌کند؟ واقعیت این است که زن و مرد تفاوت‌های بسیاری دارند و این تفاوت‌ها به سطوحِ فرهنگی و جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم محدود نمی‌شود و ناگزیر پایِ مسائلِ بیولژیکی و روانی هم در میان است. و همین است که وقتی زنی، از جنسِ خود می‌نویسد دیدگاه‌های خود را به متن وارد می‌کند و اصلا با واسطه‌ی جنسیتِ خود و آن گذشته‌ی تاریخیِ متفاوتِ خود با مردان است که مرتکبِ عمل نوشتن می‌شود. با وجودِ واقعیت‌های انکارناپذیر و این ‌که محدوده‌ی تاریخی، سیاسی و اجتماعیِ ظهورِ نویسندگان، همواره بستری بوده برای تجلیِ درونمایه‌هایی مشترک، محدودشدنِ زنِ نویسنده در عرصه‌های بیولژیکی و جنسیتی یکی از بزرگترین آفت‌های نوشتن است و این خطر هست که آن گذشته‌ی تاریخی و اجتماعیِ متفاوتِ زن امروز با مردان آسیبی جدی و بزرگ برای نوشتن باشد و همین نکته‌ی باریک‌تر از مو است که آثارِ نویسندگانِ مختلف را از هم جدا می‌کند و مسئله‌ی ناخودآگاه و خودآگاهیِ زنان هنگام نوشتن را روشن می‌کند. آثارِ زنانی که با آگاهی از این تفاوت‌ها می‌نویسند و با باور و پذیرشِ تفاوت‌های بیولژیکی، تجلیِ زیبایی‌ از مظاهرِ مختلفِ جنسیت هستند. این زنان تسلیمِ وجوهِ مادری و همسری و مهرورزی و مهرطلبیِ خود نیستند در هنگام نوشتن، بلکه متن برای آنان عرصه‌ای است برای نمایاندنِ وجوهی فراتر از این زنانگی‌ها. نوشتن هنری است که راه را برای حیاتِ درونیِ زن باز می‌کند و او را از اتصالِ مداوم به آن گذشته‌ی موروثیِ متفاوتِ تاریخی و اجتماعی که در آن مظهری از ستم‌کشی و مهرورزیِ بی‌چون و چرا بوده، جدا می‌کند. عمل نوشتن وجهِ خودآگاهانه و خودخواهانه‌ی زن را که او را از پذیرش کور و مطلق برحذر می‌دارد، بیدار می‌کند و فرصتی تازه برای به فعل آمدنِ توانایی‌ها فراهم می‌کند. نوشتن امکانِ چنین حیاتِ درونی و تجربه‌ی متفاوت را به زنان می‌دهد و شاید به دلیل همین نگاهِ بی‌رحمانه‌ و تردیدآمیزِ زنی که می‌نویسد به ایثار و ازخودگذشتگیِ جنسِ خود است که موجب می‌شود خود را با مردان برابر بداند. اما این برابری هرگز در سطحِ نوشتن اتفاق نمی‌افتد. زن و مرد در وقتِ نوشتن، دو موجود کاملا متفاوت هستند و رازِ زیباییِ آثارشان هم در این حقیقت نهفته است. در این نکته‌ی ساده و غیرقابل انکار که آثارِ هردوی آنها مظاهری از تجلیِ زیباییِ جنسیت هستند. آینه‌هایی که هرکس به فراخورِ خود طرحی در آن می‌بیند.

لهجه ها در زبان فارسی – دکتر بیژن باران

شهریور ۱۳۹۴

زبان فارسی لهجه های فراوان با واژه، نحو، تلفظ های گوناگون مانند تهرانی، مشهدی، یزدی، هراتی، کابلی، تاجیک دارد. خود تهرانی لایه هایی مانند شمرونی، شابدولعظیمی، بازاری، چاله میدانی، حسن آبادی، یهودی، ارمنی، “ترکی” دارد. نام شهر ری عمداٌ از روی تلفظ نگاشته شده نه از روی ترکیب فارسی و تازی. نیز، ویژگی قشری مانند اصالتی/ قومی، فرنگ رفته ای، لاتی، تخصصی، آخوندی، میرزایی، طبی، مهندسی، نتی دارد. تازه زبان محاوره با کتبی متفاوت است. شهر قصه بیژن مفید این لهجه های گوناگون را ارایه داد.
هر زبان نسخ فراوانی دارد: ادبی، رسمی، حرفه ای، عامیانه، منطقه ای، در جوار زبانهای دیگر. زبان در یک ناحیه در معرض اثرگیری از و اثر گذاری بر زبانهای همچوار نیز قرار دارد. در شمال فلات واژههای روسی و ترکی در جنوب واژه های عربی و انگلیسی و در غرب بیان اردو روی زبان متکلمان پیرامونی وارد شده اند.

نگار دستمال‌چی، آهنگساز آلبوم «زیر باران»: موسیقی را مردم حفظ کردند – آمن خادمی

شهریور ۱۳۹۴

«زیر باران» آلبومی است به خوانندگی سینا سرلک که به‌تازگی توسط انتشارات بتهوون منتشر شده. آهنگساز این آلبوم نگار دستمال‌چی است؛ متولد ۱۳۵۶ در رشت و دانش‌آموخته رشته موسیقی از جهاد دانشگاهی تهران. او می‌گوید در طول تاریخ، ضدیت با هنر موسیقی وجود داشته، اما مردم موسیقی را حفظ کرده و پیش برده‌اند. این آهنگساز معتقد است حذف صدای زن مانند حذف تعدادی نت یا سیم یا شکستن یک ساز است و بانوان باید در چارچوب قانون از این حق برخوردار باشند تا بتوانند صدایشان را در همین مملکت شکوفا کنند. با دستمال‌چی درباره مسایل و مشکلات این‌روزهای موسیقی به گفت‌وگو نشستیم:
این روز‌ها اغلب مخاطبان از تکراری‌شدن موسیقی سنتی گلایه می‌کنند، نظر شما درباره این نظر چیست؟
اگر آگاه باشیم که موسیقی چیزی جز صدای درون آهنگساز و نوازنده که برگرفته از احساسات، عواطف، رنج‌ها و مسایل روز اجتماعی، سیاسی و فرهنگی که بازتابش توسط نوازنده اجرا می‌شود نیست، آنگاه خواهیم پذیرفت تنها موسیقی سنتی تکرار نمی‌شود. شما در دیگر هنر‌ها هم تحول و نوآوری چشمگیری ملاحظه نمی‌کنید و این مشکل هنرمند یا موسیقی نیست. با وجود پشتوانه‌های شعری و ردیف‌های موسیقی، امکان تولید موسیقی بد یا تکراری ممکن نیست. مشکل، ذایقه و طبع مردم است. یکی از ارگان‌های مهم که در تعیین سلیقه شنیداری مردم نقش بسزایی دارد، رسانه ملی است. یکی از وظایف رسانه ملی باید حمایت از موسیقی ردیفی و دستگاهی باشد (مثل حفظ میراث فرهنگی) اما صداوسیما دایما موسیقی مصرفی و بی‌کیفیت به خورد مردم داده است. در رسانه‌های ما حتی یک برنامه تخصصی موسیقی نداریم حتی در شبکه چهار، برنامه وزین «دستان» خواننده‌محور و زن‌گریز است. به نظر من ما در یک مرحله آشفتگی فرهنگی قرار داریم که فقط گذر زمان این مشکل را حل خواهد کرد. اگر نه آثار جدیدی مانند «نه فرشته‌ام نه شیطان» یا کار «هم‌آواز پرستو‌های آه» یا «یاد باد» از لحاظ فرم محتوا حس رنگ‌آمیزی کاملا متفاوت از هم هستند.
به نظر شما برای نوشدن موسیقی آیا فقط آهنگسازی روی شعر نو کفایت می‌کند؟
شعر نو می‌تواند در نوشدن موسیقی تاثیرگذار باشد ولی این به‌تنهایی کافی نیست یا بهتر بگویم این نگاه که شعر نو می‌تواند بهتر از اشعار دیگر شاعران چون مولانا، سعدی و حافظ گویای مسایل روز باشد، درست نیست. حلاوت و تازگی اشعار آن بزرگان هنوز هم می‌تواند نیاز امروز ما را برطرف کند. برای نوشدن موسیقی، یک اتفاق از درون هنرمند باید شکل بگیرد و رشد کند. این احساس هنرمند است که با توجه به درک و علم حاصل‌شده از اطراف خود، او را به نگاهی نو می‌رساند که در آثارش متجلی می‌شود. اصرار بر نوشدن بدون توجه به طی‌شدن مراحل آن، بد‌ترین ضربه را به موسیقی ما خواهد زد. تا دهه۷۰ اکثر آلبوم‌ها دلنشین و تاثیرگذار بود. اصرار به پلی‌فونی‌شدن، ایجاد رنگ‌های صوتی مختلف و دورشدن از ردیف و اضافه‌کردن تکنیک‌های پیچیده و به قولی جهانی‌شدن، مردم را از موسیقی سنتی دلزده کرد.
بسیاری معتقدند وقتی یک آلبوم در ذهن مخاطبان جا باز می‌کند، بقیه آهنگسازان و تهیه‌کنندگان به فکر کمترین ضرر هستند و معمولا آثاری از این دست را سفارش می‌دهند. نظر شما چیست؟
من اینطور فکر نمی‌کنم، چون تولید آلبوم یک زایش ذهنی است پس ذاتا نمی‌تواند در آن سفارش و کپی‌برداری جایی داشته باشد.
در آهنگسازی آلبومتان به چه عناصری توجه کرده‌اید؟
یکی از فرم‌هایی که من به آن علاقه‌مندم، موسیقی تصویری است. قطعاتی را به نام‌های «پروانه»، «ثانیه‌ها»، «نیلوفر»، «باران» و «برف» نوشته‌ام که در این آلبوم اجرا نشده است. غیر از قطعه «باران» که تصویری است و حس باران را زنده می‌کند، در این آلبوم بقیه قطعات وابسته به شعر هستند. باید بپذیریم موسیقی هنری تجریدی و وابسته به شعر است و من سعی کردم تلفیق شعر و موسیقی از نظر ریتم و حس، درست بیان شود و تمام سعی‌ام این است که در آلبوم بعدی تصویرسازی از طبیعت را بیشتر مدنظر قرار دهم.
با انتشار این آلبوم فقط هدفتان این بوده که بگویند یک زن آن را آهنگسازی کرده یا دنبال هدف دیگر بوده‌اید؟
به هیچ عنوان. خواست من، مثل هر انسان دیگری، خارج از مبحث جنسیت، رسیدن به تصمیم و هدفم بود.
چندی است در بسیاری از شهرستان‌ها بانوان نوازنده نمی‌توانند به صحنه بروند. به نظر شما ادامه این روند به کجا خواهد رسید؟
من فکر نمی‌کنم این روند مداوم باشد. چون موسیقی در بستر یک جامعه رشد می‌کند و این نیاز جامعه است. در طول تاریخ همیشه با هنر مخصوصا موسیقی ضدیت وجود داشته و این مردم بودند که موسیقی را حفظ کرده و پیش برده‌اند. در دهه اخیر کنسرت‌هایی برای خانم‌ها اجرا می‌شد که قابل‌توجه بود ولی متاسفانه کنسرت‌ها از حالت رسمی و هنری تغییر شکل داد و این تاسف‌برانگیز بود. در مرحله بعدی مختلط‌بودن گروه‌ها بهترین اتفاق این سال‌ها بود که زنان هنرمند می‌توانستند هنرشان را در سطح و کیفیت عالی و حرفه‌ای در کنار مردان به نمایش بگذارند.
به نظر شما حذف صدای زنان از موسیقی منجر به گسترش چه نوع موسیقی‌ای در میان مردم شده است؟
همه ما انسان‌ها از بدو تولد با صدای زیبا و جاودانه لالایی‌های مادرانمان به خواب رفته‌ایم. حذف صدای زن مانند حذف تعدادی نت یا سیم یا شکستن یک ساز است.‌ ای‌کاش بانوان در چارچوب قانون از این حق برخوردار باشند که بتوانند صدایشان را در همین مملکت شکوفا کنند زیرا در غیر این‌صورت یا گزینه زیرزمینی را انتخاب می‌کنند یا در جایی غیر از وطن خود به کار می‌پردازند.
در حال حاضر، گرایش به موسیقی سنتی و یادگیری ساز سنتی را چگونه ارزیابی می‌کنید؟
نسبت به دودهه گذشته استقبال و اشتیاق به یادگیری بی‌نظیر است، شاگردان خوبی تربیت شده‌، به جامعه هنری معرفی شده‌اند و نشانه آن را در جشنواره‌های موسیقی فجر می‌توان دید. ولی مشکل اینجاست که جوان احتیاج به دیده‌شدن و توجه دارد اگر شبکه‌ای برای موسیقی راه‌اندازی شود، اگر تولیدات جوانان خلاق از شبکه‌ها از انواع ژانرهای موسیقی پخش شود، برنامه‌های علمی و اطلاعات در اختیار مخاطبان قرار گیرد، این انرژی و خلاقیت هدر نرفته و به‌سمت موسیقی مصرفی و عامه‌پسند نمی‌رود یا سر از شبکه‌های بیگانه درنمی‌آورد.
نبود قانون کپی‌رایت یکی از معضلات اساسی موسیقی است، فکر می‌کنید چه مشکلاتی در راستای نبود این قانون به وجود می‌آید؟
قانون کپی‌رایت قانونی برای حفظ آثار هنری است و درک و شناخت آن به فرهنگ‌سازی نیاز دارد که باز هم صداوسیما در این زمینه می‌تواند بسیار اثر‌گذار باشد. مردم به زشتی دزدی آگاهند اما هنوز آگاه نیستند که کپی غیرمجاز هم نامش دزدی است. ولی مشکل اصلی‌تر آنجاست که خود صداوسیما هم که باید مجری این فرهنگ باشد، آثار مختلفی را بدون اینکه حق و حقوق پدیدآورندگان را رعایت کرده باشد، پخش می‌کند. در نتیجه، پیشرفت تکنولوژی و وجود سایت‌های متعدد دانلود رایگان و بی‌توجهی مسوولان در این حوزه، ورشکستگی صنعت موسیقی، دلزدگی و بی‌انگیزگی برای آهنگسازان را به دنبال آورده است. چرا مسوولان که برای هرچیزی فیلتر می‌گذارند، برای دانلود موسیقی فیلتر نمی‌گذارند.
نبود استاندارد درست برای تدریس موسیقی یکی دیگر از معضلات این هنر به شمار می‌آید. نظر شما در این مورد چیست؟ چه راهکاری پیشنهاد می‌دهید؟
همگان بر این باورند که موسیقی بر پایه اصول علمی است، یعنی برای تعلیم آن به افراد تحصیلکرده نیاز است و اگر یک استاندارد تدریس، تدوین شود، افرادی که در این امر حضور دارند صلاحیت‌سنجی شوند، خروجی هنرجویان بازتاب بهتری خواهد داشت. آموزشگاه‌ها باید درجه‌بندی شوند و نظارت مستقیمی از طرف اساتید مطرح کشور صورت گیرد.
نظرتان درباره هنرستان‌های موسیقی چیست و چرا چهره‌های شاخص به جامعه تحویل نمی‌دهند؟
هنرستان بهترین مکان برای کشف و پرورش استعداد‌های موسیقی است. تمام بزرگان موسیقی این کشور، فارغ‌التحصیل از هنرستان‌های این مملکت بودند. کسانی که در هنرستان‌ها تعلیم می‌بینند، نوازندگی آنان غیرقابل مقایسه با کسانی است که به طور آزاد در آموزشگاه‌ها تعلیم می‌بینند. در قدیم کسانی که فارغ‌التحصیل هنرستان بودند بلافاصله ججذب صداوسیما و اداره فرهنگ و هنر و بیمه می‌شدند و این به معنی انگیزه است. ولی امروز این امکان وجود ندارد. دردناک‌تر اینکه خانواده‌ها صرف اینکه فرزندشان هنرستان می‌رود فرزند را ثبت‌نام می‌کنند و به کمترین چیزی که توجه دارند، ساز و موسیقی است ولی در قدیم استعدادسنجی می‌شد و کسانی که وارد هنرستان می‌شدند، عاشق ساز بودند. مسلم است وقتی عشق نباشد استاد هم نمی‌تواند عشق و انرژی بگذارد در نتیجه چهره شاخصی به جامعه عرضه نمی‌شود.

یادی از گذشته ای که دیگر نیست

شهریور ۱۳۹۴

رادیو دریا

رادیو دریا از رادیوهای پر طرفدار درقبل ازانقلاب بود. این رادیو از چالوس سه ماه در سال برنامه های شادی برای مسافران تابستانی شمال ایران پخش می‌کرد. بنیانگذاری و تهیه کنندگی این رادیو با شاهرخ نادری بود که تا تا تابستان ۵۸ ادامه یافت. مدتی تا تعطیلی آن حسن یوسفی اشکوری مدیریت این رادیو را بر عهده داشت.

از عوامل اصلی رادیو دریا در قبل از انقلاب می توان به جمشید عدیلی و همسرش مولود کنعانی، منوچهر نوذری، ژاله علو، زینت مودب، مولود ذهتاب، فریدون توفیقی، ایرج فهیمی، محمود امینی و محمود معلمیان به عنوان گوینده و شاهرخ نادری به عنوان تهیه کننده اشاره کرد. حیدر صارمی، هرمز شجاعی مهر و چند گوینده دیگر نیز پس از انقلاب با رادیو دریا قبل از تعطیل شدن همکاری داشتند. منوچهر نوذری، جمشید عدیلی و مولود کنعانی گویندگان دائمی رادیو دریا از سال ۱۳۵۱ تا سال ۱۳۵۷ بودند.

رادیو دریا در ۲۵ خرداد سال ۱۳۵۱ در شهر چالوس راه اندازی شد. هدف از راه اندازی این رادیو راهنمایی مسافران تابستانی شمال ایران و ارائه اطلاعات آب و هوایی، وضعیت جاده، نشانی مراکز اقامتی، تفریحی و درمانی برای ایشان و همچنین پخش موسیقی و برنامه های تفریحی برای آنها بود.

برنامه های رادیو دریا همه ساله به مدت سه ماه از ۱۵ خرداد تا ۱۵ شهریور پخش می شد. این رادیو هر روز هجده ساعت برنامه از ساعت ۷:۳۰ صبح تا ۱:۳۰ نیمه شب پخش می کرد. این برنامه ها شامل دو برنامه ترکیبی صبحگاهی و عصرگاهی به نام دریا بود که برنامه صبحگاهی از ساعت ۹:۳۰ تا ۱۲:۳۰ و برنامه عصرگاهی از ساعت ۱۵:۳۰ تا ۱۹:۳۰ پخش می شد. در سایر اوقات هم عمده برنامه های رادیو را پخش موسیقی های ملایم، غربی، سنتی و شاد تشکیل می دادند. در هر سی دقیقه نیز یک بخش خبری کوتاه مشابه رادیو پیام فعلی از این رادیو پخش می شد.

رادیو دریا بر روی موج متوسط ردیف ۱۲۱۵ متر پخش می شد.

جُنگ اصفهان – به انتخاب رحمان چوپانی

شهریور ۱۳۹۴

جُنگ اصفهان حلقه ادبی ای است که در آغاز دهه چهل توسط تعدادی نویسنده جوان و نو اندیش در اصفهان پایه گذاری شد.
اوایل دهه ۴۰ شمسی هوشنگ گلشیری و همفکرانش برای طرح دیدگاه‌های تازه خود در مقابل جریانات ادبی و سنت گرای انجمن شعر صائب در اصفهان سلسله جلساتی را تشکیل دادند که بعدها جنگ اصفهان نام گرفت. اولین جلسات در کنار قبر صائب برگزار شد. از دل همین جلسات بود که نویسندگان و نظریه پردازان ادبی دهه چهل و پنجاه شمسی در ایران بیرون آمدند.
مجله جنگ اصفهان، شمارهُ اول، ۱۳۴۴ محصول همین دوره‌است. هستهُ اصلی اصحاب جنگ به ترتیب الفبا اینها بودند: محمد حقوقی، اورنگ خضرایی، روشن رامی، رستمیان، جلیل دوستخواه، محمد کلباسی، هوشنگ گلشیری و احمد گلشیری.
از شمارهُ دوم ابوالحسن نجفی، احمد میر علایی، ضیاء موحد و بعدتر تعدادی از نویسندگان و شاعران جوان به حلقهُ همکاران پیوستند. جنگ اصفهان که این جمع را به عنوان قطبی در ادب معاصر شناساند کمابیش با همین ترکیب تا سال ۱۳۶۰ در یازده شماره منتشر شد.
بهرام صادقی، محمود نیکبخت، احمد اخوت، رضا فرخفال، محمد کلباسی، مجید نفیسی و یونس تراکمه از دیگر یاران جنگ اصفهان بودند.
برخی از بهترین آثار ادبیات معاصر ایران اولین بار در این جلسات خوانده و نقد شدند. ملکوت نوشته بهرام صادقی و شازده احتجاب نوشته هوشنگ گلشیری از این جمله‌اند.

کودکانی که فروخته‌ می‌شوند

شهریور ۱۳۹۴

کودکانی که فروخته‌ می‌شوند؛ از ۴۰۰ هزار تومان تا هشت میلیون‌
تنها تهران نیست که کودکانش را می‌فروشد؛ ساری، آمل و دهها شهر دیگر که هنوز کسی از آنها خبر ندارد، شاهد فروش کودکان هستند. قیمت: از ۴۰۰ هزار تومانی که به مادر و پدر می‌رسد تا هفت هشت میلیونی که جیب دلال را پر می‌کند.
زن و شوهر، سرایدار مجتمعی مسکونی در تهران و صاحب یک فرزند بودند که زن بار دیگر حامله شد. دومین زایمان، دوقلوهایی را برای این زوج به دنیا آورد که خواهانش نبودند.
مرد پس از مدتی تصمیم به فروش یکی از دوقلوها می‌گیرد. موضوع را با زن در میان می‌گذارد. سعی می‌کند قانعش کند: «ما حتی پول شیرخشکشان را هم نداریم. یکی‌شان را می‌دهیم به یک خانواده پولدار، هم بچه خوشبخت می‌شود هم ما با پولی که می‌گیریم سرو سامانی به دو بچه دیگر می‌دهیم. فکر کن، عقل داشته باش، با احساست تصمیم نگیر.»
زن اما همه وجودش حس است و مادری و تنها چیزی که نمی‌تواند به آن فکر کند جدایی از کودکش حتی به قیمت بهتر شدن زندگی آن دو تای دیگر است. دست به دامان خانواده‌ای می‌شود که برای کار به خانه‌شان می‌رفته. با اشک و زاری داستان را می‌گوید. این خانواده، پدر را می‌خوانند و به او قول می‌دهند خرج دوقلوها را تا رسیدن به سن مدرسه تقبل کنند. “بعدش هم خدا بزرگ است. شاید توانستیم و به کمک‌هایمان ادامه دادیم”.
حالا دوقلوها دوسالشان نشده. هنوز شیرخشک می‌خورند. چندین خانواده با هم مخارجشان را تامین کرده‌اند. مادرشان هربار که خانواده خیر را می‌بیند می‌خواهد دست زن را ببوسد. او حالا هر سه فرزندش را در کنار خود دارد؛ هرچند با فقر.
این داستان واقعی است. مجتمع مسکونی در یکی از محلات شرق تهران است. اما این پدر و مادر تنها پدر و مادری نیستند که قصد فروش فرزندشان را داشته‌اند.
بهمن ماه سال ۱۳۹۲ بود که روزنامه اعتماد گزارشی تکان‌دهنده از خرید و فروش کودکان در محله دروازه غار تهران منتشر کرد. “از صد هزار تومان تا پنج میلیون تومان”، قیمت کودکانی است که بنا بر این گزارش در دروازه غار خرید و فروش می‌شوند.

اسدالله امرایی از سانسورکتاب می گوید

شهریور ۱۳۹۴

این نوشته گویا و بیان گر درد دل همه ی ما اهالی کتاب و نوشتن را در سایت والس بافتیم. ولی متاسفانه نه آن را در صفحه فیس بوک جناب امرائی یافتیم و نه اثری در سایت علی سرهنگی. از آنجائی که به پست های دوست بزرگوارم سعید جان طباطبائی علاقمندم و می تواند برایم ماخذی معتبر باشد آن را به اطلاعتان می رسانم.
چای ……………..گپ ……………..ادبیات

درخواست من این است که سانسور را از کتاب بردارید !

“اسدالله امرایی” در گفت‌و‌گو ئی پیرامون انتظارش از وزیر فرهنگ و ارشاد گفت : انتظارم این است که ایشان وزارت خود را بکنند و اجازه بدهند ما هم کار خودمان را بکنیم… بگذارند کارهای ما هم منتشر شود… تنها خواسته ما نویسندگان، مترجمان و اهل ادبیات این است که اجازه بدهند کارهای ما منتشر شود…
این مترجم پرکار افزود: اساسا ما باید ابتدا درنظر بگیریم کسی که کتاب می‌خواند و اوقات فراغت خود را به خواندن کتاب می‌گذراند، به قدری رشید و بالغ هست که با خواندن یک کتاب از راه به در نشود…
امرایی هم چنین عنوان کرد: تنها موردی که شاید نظارت بر کتاب قابل قبول باشد، نظارت بر کتاب‌های کودکان و نوجوانان است، آن هم به این دلیل که شاید آن‌ها در مرحله‌ی تمیز نباشند…به همین دلیل من تصور نمی‌کنم در عرصه کتاب های ماممیزی وسانسورنیاز باشد.این مترجم در ادامه گفت: به فرض این‌که کسانی با کتابی مخالف باشند، می‌توانند به آن پاسخ بدهند و کتابی در رد آن بنویسند؛ کاری که بزرگان ما در گذشته هم انجام می‌دادند…
امرایی در ادامه درباره‌ی پیشنهاد وزیر ارشاد مبنی بر جایگزینی ممیزی بعد از انتشار با ممیزی پیش از انتشار، گفت: اگر ممیزی را به پس از انتشار اثر موکول کنیم، ممکن است بسیاری از ناشران محافظه‌کار شوند؛ اما خواست کلی من این است که ممیزی وسانسور پیش از انتشار را بردارند، بعد از انتشار هم نیازی به ممیزی نیست.
امرایی هم چنین درباره‌ی ممیزی در آثار ادبی، عنوان کرد: این کار پایین آوردن سطح ادبیات و نادیده گرفتن شعور خواننده است. بررسی آثار در اصل برای کارهای کودکان و نوجوانان است. امروز وقتی اثری ممیزی می‌شود و به آن اجازه‌ی انتشار نمی‌دهند، یا منتشر می‌شود و بعد از انتشار جلو آن را می‌گیرند، در روز روشن و آزادانه آن را در کنار خیابان می‌فروشند و هیچ اتفاقی نمی‌افتد؛ الا ضایع شدن حق و حقوق پدیدآورنده و ناشر…
او ادامه داد:‌ جلو دانشگاه و جاهای دیگر بساط می‌کنند و همه‌ی کتاب‌هایی را که مجوزشان باطل شده، یا اجازه‌ی نشر نگرفته‌اند، با قیمت‌هایی گزاف می‌فروشند… زحمت را فرد دیگری کشیده، اثری مجوزی گرفته و منتشر شده، حال بعد از انتشار جلویش را می‌گیرند و آن را در کنار خیابان بدون زحمت می‌فروشند، یک ریال هم به صاحب اثر داده نمی‌شود…
او افزود: امیدوارم حذف ممیزی پیش از انتشار اتفاق بیفتد… برای این کار باید قانون اصلاح شود، وگرنه کتابی منتشر می‌شود و بعد چهار جمله از آن را در یک بولتن می‌نویسند و برای فلان شخص محترم در فلان شهر یا فلان نماینده‌ی مجلس می‌فرستند و اعتراض می‌شود…

ﻣﻌﺠﺰﻩ‌ﯼ ﭘﯿﺎﺯ ﻭ ﺷﺐ ﺯﻓﺎﻑ – عزیز شهاب

شهریور ۱۳۹۴

ﭘﻴﺎﺯﻓﺮﻭﺵ ﻫﻲ ﻣﻴﺰﻧﻪ ﭘﺸﺖ ﺩﺳﺘﺶ و ﻣﻴﮕﻪ:
« ﭼﻪ ﺧﺎﻛﻲ ﺗﻮ ﺳﺮﻡ ﻛﻨﻢ حالا , ﺑﺪﺑﺨﺖ ﺷﺪﻡ ﺭﻓﺖ»
ﮔﻔﺘﻢ: «ﭼﻲ ﺷﺪﻩ ﻳﺎ ﺍَﺧﻲ؟»
ﺳﺮﺵ ﺭﻭ ﺑﻠﻨﺪ ﻛﺮﺩ ﮔﻔﺖ: «ﭘﻴﺎﺯﺍﻡ ﺩﺍﺭﻩ ﺧﺮﺍﺏ ﻣﯿﺸﻪ! ﻛﻠﻲ ﺷﺘﺮ ﺑﺎﺭ ﺯﺩﻡ، ﺍﺯ ﮐﺮﺑﻼ‌ ﭘﻴﺎﺯ ﺁﻭﺭﺩﻡ ﻣﺸﻬﺪ، ﺍﻣﺎ ﺩﺭﻳﻎ ﺍﺯ ﻳﻚ ﺧﺮﻳﺪﺍﺭ!»
ﻫﻨﻮﺯ ﺣﺮﻓﺶ ﺗﻤﻮﻡ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺩﻳﺪﻡ ﭘﻴﺸﻨﻤﺎﺯ ﻣﺴﺠﺪ ﺩﺍﺭﻩ ﻣﻴﺮﻩ ﺑﺮﺍﻱ ﻧﻤﺎﺯ ﻛﻪ ﺻﺪﺍﺵ ﻛﺮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ: «ﻳﺎ ﺷﻴﺦ ﺩﺳﺖ ﺍین ﭘﻴﺎﺯﻓﺮﻭﺵ ﺑﻪ ﺩﺍﻣﻦ ﻋَﺒﺎت! ﭘﻴﺎﺯﺍﺵ ﺩﺍﺭﻩ ﺧﺮﺍﺏ میشه! ﻛﻠﻲ ﭘﻴﺎﺯ ﺍﺯ ﮐﺮﺑﻼ‌ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺑﻪ ﺍﻣﻴﺪ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ، ﻭﻟﻲ ﺍﻫﺎﻟﻲ ﻣﺸﻬﺪ ﺍَصلأ ﭘﻴﺎﺯ ﻧﻤﻲ‌ﺧﻮﺭﻥ !»
ﺷﻴﺦ ﻳﻪ ﻧﮕﺎﻫﻲ ﺑﻪ ﭘﻴﺎﺯﻓﺮﻭﺵ ﻛﺮﺩ وﮔﻔﺖ: «ﻛﻴﻠﻮ ﭼﻨﺪﻩ ﺍﻳﻨﺎ؟»
ﭘﻴﺎﺯ ﻓﺮﻭﺵ ﮔﻔﺖ: ﻫﺮ ﻛﻴﻠﻮ ﻧﻴﻢ ﺳﻜﻪ.
ﺷﻴﺦ ﮔﻔﺖ: «ﺍﮔﻪ ﻣﻴﺨﻮﺍﻱ ﭘﻴﺎﺯﺍﺕ ﻓﺮﻭﺵ ﺑﺮﻩ ۵۰ ﺳﻜﻪ ﺑﺮﻳﺰ ﺗﻮﻱ ﺍﻳﻦ ﺟﻴﺐ ﻋﺒﺎ»
ﭘﻴﺎﺯ ﻓﺮﻭﺵ ﻳﻪ ﻧﮕﺎﻫﻲ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻛﺮﺩ ﻛﻪ ﻳﻌﻨﻲ ﭼﻴﻜﺎﺭ ﻛﻨﻢ؟
ﮔﻔﺘﻢ ﺑﺮﻳﺰ ﻭ ﭘﻴﺎﺯﻓﺮﻭﺵ ۵۰ ﺳﻜﻪ ﺭﻳﺨﺖ ﺗﻮﻱ ﺟﻴﺐ ﺷﻴﺦ.
ﺟﻨﺎﺏ ﺷﻴﺦ ﮔﻔﺖ ﻫﻤﻴﻦ ﺍﻻ‌ﻥ ﻳﻚ ﻛﻴﺴﻪ ﭘﻴﺎﺯ ﻫﻢ ﻣﻴﻔﺮﺳﺘﻲ ﺩﺭ ﻣﻨﺰﻝ ﻭ ﭘﻴﺎﺯﻓﺮﻭﺵ ﮔﻔﺖ: «ﭼﺸﻢ.»
ﺷﻴﺦ ﮔﻔﺖ: «ﻳﻪ ﻛﺎﻏﺬ ﻣﻲ‌ﻧﻮﻳﺴﻲ
ﭘﻴﺎﺯ ﮐﺮﺑﻼ‌ ﻫﺮ ﻛﻴﻠﻮ ۳ ﺳﻜﻪ ﻭ ﺑﻪ ﻫﺮ ﻧﻔﺮ ﻫﻢ ﻳﻚ ﻛﻴﻠﻮ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻧﻤﯽ‌ﺩﻱ.»
ﻣﺮﺩ ﭘﻴﺎﺯﻓﺮﻭﺵ ﮔﻔﺖ: «ﻳﺎ ﺷﻴﺦ ﺩﻳﻮﺍﻧﻪ ﺷﺪﻱ؟ ﻣﺮﺩﻡ ﻧﻴﻢ‌ﺳﻜﻪ ﻫﻢ ﻧﻤﻲ‌ﺧَﺮَﻥ ﺍﻭﻧﻮقتﺗﻮ ﻣﻴﮕﻲ ۳ ﺳﻜﻪ؟ ﺗﺎﺯﻩ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ ﺑﻪ ﻫﺮ ﻛﺲ ﻳﻚ ﻛﻴﺴﻪ ﭘﻴﺎﺯ ﺑﻔﺮﻭﺷﻢ. ﺗﻮ ﻣﻲ‌ﮔﻲ ﻳﻚ ﻛﻴﻠﻮ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻧَﺪﻡ؟»
ﺷﻴﺦ ﺑﻪ ﭘﻴﺎﺯﻓﺮﻭﺵ ﻧﮕﺎﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ: «ﺍﻱ ﻣﻠﻌﻮﻥ ﺍﮔﻪ ﭼﻴﺰﺍﻳﻲ ﻛﻪ ﮔﻔﺘﻢ ﮔﻮﺵ ﻧﻜﻨﻲ ﭘﻴﺎﺯﺍﺕ ﺑﻪ ﻓﺮﻭﺵ ﻧﻤﻲ‌ﺭﻩ. ﺗﻮ ﻓﻘﻂ ﻫﻤﻴﻦ ﻛﺎﺭﻱ ﻛﻪ ﮔﻔﺘﻢ ﻣﻲ‌ﻛﻨﻲ» ﻭ ﺭﻭﺍﻧﻪ ﻣﺴﺠﺪ ﺷﺪ ﻭ ﻣﻨﻢ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻟﺶ.
ﻧﻤﺎﺯ ﻛﻪ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ ﺷﻴﺦ ﺭﻓﺖ ﺑﺎﻻ‌ﻱ ﻣﻨﺒﺮ و ﮔﻔﺖ: «ﻧﻘﻞ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﺍﻣﺎﻡ ﻣﺤﻤﺪﺑﺎﻗﺮ ﻛﻪ ﺭﻭﺯﻱ ﻣﺮﺩﻱ ﺑﻪ ﺧﺪﻣﺖ ﺍﻳﺸﺎﻥ ﺭﺳﻴﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻳﺎ ﺍﺑﺎاﻟﺤﺴﻦ ﺑﻨﺪﻩ ﻳﻚ ﻏﻠﻄﻲ ﻛﺮﺩﻡ ﺳﻪ ﺗﺎ ﺯﻥ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺍﻣﺎ ﺩﻳﮕﻪ ﻛﺸﺶ ﻧﺪﺍﺭﻡ. ﻧﻤﻲ‌ﻛﺸﻪ ﻳﺎ ﺍﺑﺎﻟﺤﺴﻦ , ﭼﻪ ﺧﺎﻛﻲ ﺗﻮﻱ ﺳﺮﻡ ﺑﻜﻨﻢ؟
ﺍﺑﺎﻟﺤﺴﻦ ﮔﻔﺖ : ﭘﻴﺎﺯ ﮐﺮﺑﻼ‌ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﺸﻬﺪ ﺑﺨﻮﺭ ﺍﻭﻧﻮقت ﻧﺎﺟﻮﺭ ﻣﻲ‌ﻛﺸﻪ !
ﺍﺯ ﺭﺳﻮﻝ ﺧﺪﺍ ﺷﻨﻴﺪﻡ ﻛﻪ ﻫﺮ ﻛﺲ ﭘﻴﺎﺯ ﮐﺮﺑﻼ‌ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﺸﻬﺪ ﺑﺨﻮﺭﺩ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺑﺎ ﻫﻔﺘﺎﺩ ﻫﺰﺍﺭ ﺣﻮﺭﻱ ﺑﻬﺸﺘﻲ همنشین میشود ﻭ ﺗﺎﺯﻩ ﺻﺒﺢ ﻗﺒﺮﺍﻕ ﻭ ﺳﺮﺣﺎﻝ ﻣﻲ‌ﮔﻪ ﺩﻳﮕﻪ ﻧﺒﻮﺩ؟»
ﺧﻼ‌ﺻﻪ ﺷﻴﺦ گفت ﻛﻪ ﺍﻱ ﺍﻭﻧﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻱ ﺍﻓﺘﺎﺩﻳﻦ ﻳﺎ ﻛﻤﺮﺗﻮﻥ ﺷُﻠﻪ! ﭘﻴﺎﺯ ﮐﺮﺑﻼ‌ ﺑﺨﻮﺭﻳﻦ ﻛﻪ ﺁﺏ ﺭﻭﻱ ﺁﺗﺸﻪ.
ﻫﻨﻮﺯ ﺣﺮﻑ ﺷﻴﺦ ﺗﻤﻮﻡ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺩﻳﺪﻡ ﻛﺴﻲ ﭘﺎﻱ ﻣﻨﺒﺮ ﻧﻴﺴﺖ.
ﺍﺯ ﻣﺴﺠﺪ ﻛﻪ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺩﻳﺪﻡ ﺟﻠﻮﻱ ﭘﻴﺎﺯﻓﺮﻭﺷﻲ ﻳﻚ ﺻﻔﻲ ﻛﺸﻴﺪﻥ ﻣﺮﺩ ﻭ ﺯﻥ ﻛﻪ ﺍﻭﻥ ﺳﺮﺵ
ﻧﺎﭘﻴﺪﺍ ﻭ ﺩﺍﺭﻥ ﭘﻴﺎﺯ ﻣﻲ‌ﺧﺮﻥ ﻛﻴﻠﻮﻳﻲ ﺳﻪ ﺳﻜﻪ ﻭ ﺗﺎﺯﻩ ﺍﻟﺘﻤﺎﺱ ﻣﻲ‌ﻛﻨﻦ ﻛﻪ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﻳﻚ ﻛﻴﻠﻮ
ﺑﺪﻩ.
ﺭﻓﺘﻢ ﺟﻠﻮ ﻭ ﺑﻪ ﭘﻴﺎﺯﻓﺮﻭﺵ ﻛﻪ ﺳﺮ ﺍﺯ ﭘﺎ ﻧﻤﻲ‌ﺷﻨﺎﺧﺖ ﻛﻤﻚ ﻛﺮﺩﻡ ﺗﺎ ﻧﻮﺑﺖ ﻳﻪ ﭘﻴﺮﺯﻥﺷﺪ. ﭘﻴﺮﺯﻥ ﺍﻟﺘﻤﺎﺱ ﻣﻲ‌ﻛﺮﺩ ﻭ ﻣﻲ‌ﮔﻔﺖ: «ﺍﻟﻬﻲ ﺧﻴﺮ ﺑﺒﻴﻨﻲ ﻧﻨﻪ‌ﺟﺎﻥ ﺑﻪ ﻣﻮ ﺩﻭﻛﻴﻠﻮ ﺑﺪﻩ. ﺩﻋﺎﺕ ﻣِﻜُﻨُﻢ ﻧﻨﻪ. ﻣﻮ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻟﻪ ﻛﻪ ﺑﺨﺎﺭ ﻣﺨﺎﺭ ﻧﺪﺭﻩ ﺩﻳﮕﻪ. ﺍﻳﺸﺎﻟﻠﻪ ﺍﻱ ﭘﻴﺎﺯ ﮐﺮﺑﻼ‌ ﺭﻩ ﺑﺨﻮﺭﻩ ﺣﺎﺟﺖ ﻣﻮﺭﻩ ﺑﺪﻩ. »
ﺧﻼ‌ﺻﻪ ﺍﻭﻥ‌ﺭﻭﺯ ﭘﻴﺎﺯﻓﺮﻭﺵ ﻫﻤﻪ
ﭘﻴﺎﺯﺍﺵ ﺭﻭ ﻓﺮﻭﺧﺖ .
ﻓﺮﺩﺍﺵ ﺭﻓﺘﻢ ﺩﻡ ﺑﺴﺎﻁ پیاز ﻓﺮﻭﺵ ﺩﻳﺪﻡ ﺩﺍﺭﻩ ﺳﻜﻪ‌ﻫﺎﺵ ﺭﻭ ﻣﻲ‌ﺷﻤﺮﻩ ﻛﻪ ﭘﻴﺮﺯﻥ ﺩﻳﺮﻭﺯﻱ ﺍﻭﻣﺪ ﮔﻔﺖ: «ﺧﻴﺮ ﺑﺒﻴﻨﻲ ﺍﻟﻬﻲ ﭘﻴﺎﺯ ﮐﺮﺑﻼ‌ ﻧﻴﺎﻭﺭﺩﻱ ﻫﻨﻮﺯ؟»
ﭘﻴﺎﺯﻓﺮﻭﺵ ﮔﻔﺖ: «ﻣﮕﻪ ﻳﻚ ﻛﻴﻠﻮﻱ ﺩﻳﺮﻭﺯ ﺍﻓﺎﻗﻪ ﻧﻜﺮﺩ ﺑﻲ‌ﺑﻲ؟»
ﭘﻴﺮﺯﻥ ﺧﻨﺪﻩ ﺭﻳﺰﻱ ﻛﺮﺩ ﮔﻔﺖ: «ﻭﺍ! ﺧﺎﻙ ﻋﺎﻟﻢ! ﭼﻲ ﭼﻴﺰﺍ ﻣﭙﺮﺳﻲ ﺗﻮ!»
ﭘﻴﺎﺯﻓﺮﻭﺵ ﮔﻔﺖ: «ﻧﻘﻞ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ
ﺍﻣﺎﻡ ﺻﺎﺩﻕ ﻛﻪ ﻫﺮﻛﺲ ﭘﻴﺎﺯ ﮐﺮﺑﻼ‌ ﺭﻭ ﺩﺭ ﻣﺸﻬﺪ ﺑﻔﺮﻭﺷﻪ ﻣﺜﻞ ﺩﻛﺘﺮ ﻣﺤﺮَﻣﻪ ﻧَﻨﻪ‌ﺟﺎﻥ.»
ﭘﻴﺮﺯﻥ ﮔﻔﺖ: «ﻭﺍ!ﻣﺤﺮَﻣﻪ!؟ ﺧﺐ ﺣﺎﻻ‌ ﻛﻪ ﻣﺤﺮَﻣﻲ ﻣﮕﻢ! ﺩﻳﺸﺐ ﺑﻪ ﺯﻭﺭِ ﻟﻨﮓ ﻛﻔﺶ ﺩﺍﺩﻡ حاجی ﻳﻚ ﻛﻴﻠﻮ ﭘﻴﺎﺯﻩ ﺧﺎﻟﻲ‌ﺧﺎﻟﻲ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﻌﺪ ﺟﺎ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘُﻢ ﺭﻭ ﺍﻳﻮﻭﻥ ﺧﻮﺩﻣﻪ ﺁﺭﺍ
ﮔﻴﺮﺍ ﻛﺮﺩﻡ ﺗﺎ ﺣﺎﺟﻲ ﺁﻣﺪ! ﭼﻲ ﺷﺒﻲ ﺑﻮﺩ ﺩﻳﺸﺐ . ﻳﺎﺩ ﺷﺐ ﺯﻓﺎﻓُﻢ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ… ﺁﺧﻲ … ﺗﺎ ﺳﺤﺮ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﻴﻞ ﻣﺰَﺩ ﺁﺏ ﻣﺪﺍﺩ ﺍﻱ ﺯﻣﻴﻦ ﺧُﺸﻜﻪ ﻫﻤﭽﻲ ﺩﻟُﻢ ﻭﺍ ﺭﻓﺖ ﻛﻪ ﻧَﮕﻮ
ﻧﻨﻪ…. ﺧﻼ‌ﺻﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺶ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩ ﻭﻟﻲ ﺩﻫﻨﺶ ﺧﻴﻠﻲ ﺑﻮﻱ ﭘﻴﺎﺯ ﻣﺪﺍﺩ… ﻏﺮﻭﺏ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺮُﻡ ﻣﺴﺠﺪ ﺑﺒﻴﻨﻢ ﺍﻱ ﺍﻣﺎﻡ ﺑﺎﻗﺮ ﻛﻪ ﺍﻟﻬﻲ ﺑﻪ ﻗﺮﺑﻮﻧﺶ ﺑﺮُﻡ ﺣﺪﻳﺜﻲ ﭼﻴﺰﻱ ﺑﺮﻩ ﺑﻮﻱ ﭘﻴﺎﺯ ﻧﮕﻔﺘﻪ…!
ﺧﻼ‌ﺻﻪ ﻧﻨﻪ ﭘﻴﺎﺯ ﻛﻪ ﺁﻭﺭﺩﻱ ﺩﻭ ﺳﻪ ﻛﻴﺴﻪ ﺑﻔﺮﺳﺖ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﺎ …! ﭘﻴﺮ ﺑﺮﻱ ﺍﻟﻬﻲ.»

چه دیر – مهرداد اکبری

شهریور ۱۳۹۴

شراب خواستم…

گفت : ” ممنوع است “

آغوش خواستم…

گفت : ” ممنوع است”

بوسه خواستم…

گفت : ” ممنوع است “

نگاه خواستم…

گفت: ” ممنوع است “

نفس خواستم…

گفت : ” ممنوع است “

حالا از پس آن همه سال دیکتاتوری عاشقانه ،

با یک بطری پر از گلاب ،

آمده بر سر خاکم و به آغوش می کشد با هر چه بوسه ،

سنگ سرد مزارم را

و

چه ناسزاوار

عکسی را که بر مزارم به یادگار مانده ،

نگاه می کند و در حسرت نفس های از دست رفته ،

به آرامی اشک می ریزد .

تمام تمنای من اما

سر برآوردن از این گور است

تا بگویم هنوز بیدارم…

سر از این عشق بر نمی دارم

زبان زرگری در جلفا – کارینه داویدیان

شهریور ۱۳۹۴

با ساکن شدن ارمنیان در جلفای اصفهان گروهی از آنان به کار زرگری روی آوردند. ظرافت کار زرگران ارمنی چنان بود که نه تنها خواست عموم را برآورده می ساختند بلکه ساخته های آنان مورد پسند و رضایت، درباریان نیز بود.
از اولین کارهای زرگران جلفا می توان به انجیلی با جلد نقره و کنده کاری های ظریف اشاره کرد. این انجیل، که تاریخ ساخت آن به۱۶۱۹م باز می گردد، در حال حاضر در بخش دست نوشته های موزهٔ کلیسای وانک نگهداری می شود (شمارهٔ۳۸۲)
در موزهٔ جواهرات ملی نیز، کُره ای وجود دارد که دریاها و رودهای آن با فیروزه و دیگر سنگ های قیمتی نشان داده شده و بر روی پایهٔ طلای زیبایی قرار گرفته. این کُره به دستور ناصرالدین شاه به دست زرگری ارمنی به نام آبراهام در۱۲۹۱ق/۱۸۷۵م ساخته شد. تعداد جواهرات روی این کره ۳۶۶ ,۵۱قطعه و سطح آن حدود ۶۶ سانتی متر است.
از دیگر شاهکارهای زرگران جلفا می توان به تخت الماس اشاره کرد که به دست زرگری به نام سرحد ساخته شده است.
در۱۹۶۱م، ملکهٔ انگلستان به ایران آمد و دولت وقت به رسم پیشکش کلید طلایی شهر اصفهان را به وی اهدا کرد. این کلید ساختهٔ دست گئورگ قازاریان از زرگران جلفا بود.
تمامی جواهرات خانوادهٔ ضل السلطان، استاندار وقت اصفهان به دست زرگران جلفا ساخته می شد که از جملهٔ این زرگران می توان به میناس هوسپیان و مگردیچ دروریان اشاره کرد. در دوران حکومت محمدشاه زرگر مخصوص عباس میرزا توماس خان ملیک توماسیان بود که ساخت تمام جواهرات سلطنتی را بر عهده داشت.
در گذشته مرسوم بود که اکثر صنعتگران در خانه های خود فعالیت می کردند و جز بازارهای بزرگ در سطح شهر مغازه ای وجود نداشت. بنا بر آنچه هاروتون زرگر می گوید پدرش، زرگر میناس، اولین کسی بود که در جلفا به فکر باز کردن مغازهٔ زرگری افتاد و در دههٔ۱۸۷۰م در محلهٔ چهارسوق در جوار خانهٔ خود مغازه ای باز کرد. این کار میناس سرمشقی برای دیگران شد از جمله زرگرانی که بعد از او در جلفا مغازهٔ زرگری باز کردند می توان به ماطاوس صرافیان و پسرش، زادور، آبراهام و آوِدیک مارگاریان، خسرو مورادیان، قازاز هوهاگیمیان و گاسپار خاچاطوریان اشاره کرد.
در آن زمان اکثر زرگران طبق زرگری داشتند که عبارت بود از یک سینی گود مسی که آن را بر روی پاها قرار می دادند و به صورت نشسته بر روی زمین مشغول به کار می شدند. اما پیش از آن زرگران به جای سینی از پیشبند چرمی استفاده می کردند. زرگر میناس از جملهٔ زرگرانی بود که اولین بار بر روی میز شروع به کار کردند.
در دههٔ۱۹۰۰ م نقره کاری در جلفا وارد مرحلهٔ جدیدی شد و زرگرها علاوه بر ساخت وسایل تزیینی شروع به کنده کاری برروی نقره و ساخت وسایل نقره ای از قبیل سینی،قندان،قوری،قاشق، چنگال، قاب عکس، گلدان، جا کبریتی، زیرسیگاری و غیره کردند.
در موزهٔ کلیسای وانک، قوری نقره ای وجود دارد که مربوط به۱۸۵۵ م است و نقره کاری ارمنی آن را به خلیفهٔ وقت جلفا هدیه کرده. همچنین در این موزه تعدادی قاشق چایخوری و زیرسیگاری نقره مربوط به۱۸۸۴م وجود دارد که میناس هاروتون هوسپیان زرگر آنها را ساخته و ظل السلطان آنها را به کلیسای وانک اهدا کرده است.
در مورد تعداد دقیق زرگران جلفا در سال های اولیهٔ سکونت آنها در این منطقه اطلاعات دقیقی در دست نیست و فقط از روی سنگ قبرهای باقی مانده در قبرستان جلفا می توان به طور تقریبی تعداد آنها را حدس زد. از آنجایی که در بیشتر موارد وسایل مربوط به شغل و حرفهٔ افراد بر روی سنگ قبر آنها حجاری می شده این امر ما را در شناسایی حرفهٔ افرادی که در این قبرستان دفن شده اند یاری می کند با این حال نمی توان در مورد تعداد دقیق زرگران جلفا اظهار نظر کرد زیرا ممکن است تعدادی از آنان طی مسافرت به دیگر نقاط فوت کرده و در همان جا به خاک سپرده شده باشند و یا سنگ قبر آنان از بین رفته باشد.
از زرگران معروف قرن هفدهم میلادی می توان به آبکار و پانوس در محلهٔ میدان بزرگ، گریگور، زاکار و کاراپِت در چهارسوق و خاچیک در محلهٔ هاکوپ جان اشاره کرد.
زرگران جلفا به سه گروه تقسیم می شدند که عبارت بودند از:
۱٫افرادی که برای بازار کار می کردند
۲٫ گروهی که زیورآلاتی برای روستاییان درست می کردند
۳٫ گروهی که زیورآلات و وسایلی برای شهرنشینان می ساختند
گروه اول مطابق سفارش بازار کار می کردند و زیورآلات آنان چندان ظریف و مرغوب نبود. این زرگرها ساخته های خود را با قیمت ارزان به طلافروشی های بازار می فروختند.
گروه دوم زیورآلاتی از قبیل روبند، انگشتر و غیره برای زنان روستایی می ساختند.
گروه سوم نیز زیورآلاتی ظریف و گران قیمت مطابق سلیقهٔ زنان شهری می ساختند که عبارت بودند از انگشتر، دگمه های طلایی برای لباس، دستبند، النگو و غیره.
در جلفا، علاوه بر زرگرها قلم زن ها نیز با نقره سر و کار داشتند و نقش های مختلفی بر روی وسایل نقره ای یا مسی حکاکی می کردند. از قلم زنان معروف جلفا می توان هوهانس داویدیان را نام برد که در۱۸۶۳ م به درخواست اسقف وقت ارمنیان جلفا، تادئوس، بر روی ظرفی نقره ای، هدیه شده به کلیسای وانک، نقوشی را حکاکی کرد. هوهانس قلم زن نام خود را بر لبهٔ این ظرف با این عبارت حک کرده است: کنده کار و حکاک، هوهانس داویدیان.
در جلفا وسایل و زیورآلات طلایی و نقره ای به سه دسته تقسیم می شدند:
۱٫ ظروف و تزیینات کلیسایی: کلیساهای ارمنیان گذشته از اینکه مراکزی مذهبی هستند مهم ترین مرکز رشد و توسعهٔ رشته های مختلف هنری از قبیل خطاطی، مینیاتور، موسیقی، قالیبافی، کنده کاری و صنایع دستی محسوب می شوند. مؤمنان نزورات خود و هدایایی را که برای گرامی داشت عزیزانشان تهیه می کنند به کلیساها می دهند و این اشیاء، که غالباً آثار زیبای هنری هستند، زینت بخش کلیساها می شوند.
در دههٔ۱۷۲۰ م مالیات سنگینی بر کلیساهای جلفا بسته شد و چون در آن زمان مردم جلفا چیزی نداشتند که به جای مالیات کلیساها پرداخت کنند و آنها را از غارت نجات دهند فراشان دولتی به ده کلیسا هجوم بردند و حدود صد کیلوگرم صلیب، لیوان، جلد انجیل و سایر وسایل طلایی و نقره ای به عوض مالیات از آنها جمع آوری کردند.
امروزه نیز در کلیساهای جلفا تزیینات متعددی را می توان یافت که کار دست زرگران جلفاست. در تعدادی از کلیساهای جلفا میزهایی که انجیل مقدس و عکس حضرت عیسی مسیح بر روی گذاشته می شود با نقره پوشانده شده اند، از جمله میز کلیسای نرسس مقدس و میز کلیسای گریگور روشنگر که به ترتیب در۱۹۱۰ و۱۹۶۲م با ورقه های نقره ای کنده کاری شدهٔ زرگران جلفا کاملاً پوشانده شده اند.
در کلیسای مریم مقدس صلیب نقره ای وجود دارد که در قسمت مرکزی آن عکس حضرت عیسی مسیح و چند تن از قدیسان به صورت برجسته بر روی چوب نوشته شده. دستهٔ این صلیب طلایی است و با حروفی زیبا بر روی آن حک شده: ((این صلیب متعلق به اینجانب پِطرُس، فرزند زاکار، بعد از مرگ من به کلیسای مریم مقدس اهدا شود)).
کلیساهای دهات اطراف جلفا نیز خالی از آثار هنرمندانهٔ زرگران و نقره کاران جلفا نیستند و می توان تزیینات بسیار زیبایی را از هنر دست آنان در این کلیساها مشاهده کرد.
۲٫ زیورآلات زنانه و مردانه: دور از حقیقت نیست اگر بگوییم زرگری با ساخت زیورآلات برای زنان به وجود آمد و بعدها زیورآلاتی برای مردان نیز ساخته شد. در جلفا هم همانند سایر نقاط زرگران زیورآلاتی مانند انگشتر، النگو، گوشواره، کمربند، جاسوزنی، انگشت دانه، دگمه و غیره می ساختند و زیورآلات مردان در مقایسه با زیورآلات زنان بسیار محدود بود. از جملهٔ زیورآلات مردان می توان به انگشتر، حلقهٔ ازدواج، سنجاق کراوات، زنجیر کلید و ساعت و غیره اشاره کرد. بچه ها نیز زیورآلات مخصوص به خود داشتند مانند صلیب، النگو، پلاک و…
۳٫ لوازم خانگی و غیره: اهالی جلفا که به طلا علاقه داشتند و داشتن طلا و نقره را نشانهٔ ثروتمندی و تشخص می دانستند تنها به داشتن زیورآلات اکتفا نمی کردند و برخی از وسایل زندگی را نیز از طلا و نقره درست می کردند. توماس هربرت از سیاحان انگلیسی در۱۶۲۸ م که در خانهٔ خواجه نظر، از تجار جلفا، میهمان بوده در این مورد می نویسد: ((تمام لیوان ها و بشقاب های خواجه نظر از طلا بودند››. در آن زمان در خانه های تجار جلفا اکثراً سرویس های چای خوری از فنجان گرفته تا بشقاب و سینی از نقره تهیه می شدند. در موزهٔ کلیسای وانک هم قوری نقره ای وجود دارد مربوط به ۱۸۵۵م در جلفا قلیان هایی نیز ساخته می شد که بخشی از بدنهٔ آن از نقره بود. برخی از این قلیان ها هم با فیروزه و نگین تزیین می شدند. ساخت ظروف طلا و نقره ا مروزه نیز در میان زرگران جلفا متداول است؛ ظروفی مانند جاسیگاری، زیرسیگاری، ظرف های شیرینی، گلدان، کاپ های ورزشی، مدال و صدها شیئ دیگر.
الله وردی، آبکار، بوغوسیان و صرافیان ها از معروف ترین زرگران جلفا بودند.الله وردی که در قرن هفدهم میلادی می زیست در قبرستان جلفا دفن شده. بر روی سنگ قبر این زرگر سال۱۶۹۱م و نُه وسیلهٔ مختلف زرگری حک شده است.
آبکار در قرن هجدهم میلادی زندگی می کرد و چنان که از برخی متون بر می آید تا۱۷۶۹م زنده بوده. سنگ قبر وی در اثر کاوش هایی که در سال های اخیر صورت گرفته در حیاط کلیسای مریم مقدس پیدا شد. بر روی سنگ قبر آبکار تعدادی وسیلهٔ زرگری همراه با این جمله حک شده: این قبر آبکار پسر هوهانس است،۱۷۸۵م.
ساهاک بوغوسیان از ازمیر ترکیه به جلفا آمده بود. اطلاعاتی که دربارهٔ وی وجود دارد بیشتر مربوط به نوشته های سنگ قبر اوست. بر اساس این نوشته ها بوغوسیان زرگر و میناکاری ماهر بوده که در قرن هفدهم میلادی در ازمیر به دنیا آمده و در۱۷۴۰م در اصفهان دار فانی را وداع گفته. پسرش هاروتون نیز زرگر بوده و در۱۸۰۷ م در گذشته.
ماطاوس و زادور صرافیان، پدر و پسر، هر دو از زرگران معروف جلفا بودند. زادور در حرفهٔ خود سرآمدتر از پدر بود. او همواره تمایل داشت برای تکمیل مهارت های حرفه ای خود به خارج از کشور برود اما از آنجا که تنها فرزند خانواده بود با مخالفت شدید پدر روبه رو شد و در جلفا باقی ماند. با این حال، با تلاش و پشتکار توانست از زرگران معروف زمان خود شود به طوری که وی سازندهٔ کلیهٔ زیورآلات اعیان آن دوران بود. تاریخ تولد و مرگ ماطاوس در دست نیست اما زادور در ۱۸۸۸م متولد و در۱۹۶۰م در سن ۷۲ سالگی فوت شد.
مارتیک خاچاطوریان (کوچهٔ وانک)، تیگران طوروسیان (روبه روی کلیسای وانک)، بیدروس باغومیان (خیابان نظر)، ساکو گیراگوسیان (روبه روی کلیسای وانک)، آرارات بوغوسیان (روبه روی کلیسای وانک) و گورگِن قازاریان (چهارراه نظر)[۳] نیز از زرگرانی هستند که در حال حاضر در جلفا مشغول فعالیت اند.
در جلفا صنایع دیگری نیز وجود داشت و صنعتگران جلفا دومین رده از طبقات اجتماعی محسوب می شدند. در دههٔ۱۸۸۰م سی خریدار و فروشندهٔ جوراب، ده خرده فروش، ده زرگر، شش نجار، چهار آهنگر، پنج بقال، شش قصاب، هشت فروشنده و خریدار آرد و ۱۳۰ کارگاه پارچه بافی و نخ ریسی در جلفا وجود داشت. در این دهه زنان اکثراً به جوراب بافی و مردان به نخ ریسی اشتغال داشتند و در سال حدود ۱۳۰ تا ۱۴۰ تخته پارچهٔ کتانی و ۲۵ تا سی هزار جفت جوراب در کارگاه های جلفا بافته می شد.[۴]

منابع:
درهوهانیان، هاروتون. تاریخ جلفای نو. اصفهان: چاپخانهٔ کلیسای وانک،۱۹۸۰٫
میناسیان، لئون. زرگری در جلفا. اصفهان: چاپخانهٔ خلیفه گری ارامنهٔ جلفای اصفهان،۱۹۸۳٫

پی نوشت ها:
۱- گزیده ای از پایان نامهٔ کارشناسی مؤلف.
۲- فارغ التحصیل رشتهٔ علوم اجتماعی ـ ارتباطات.
۳- لئون میناسیان، زرگری در جلفا (اصفهان: چاپخانهٔ خلیفه گری ارامنهٔ جلفای اصفهان،۱۹۸۳).
۴- هاروتون در هوهانیان، تاریخ جلفای نو (اصفهان: چاپخانهٔ کلیسای وانک،۱۹۸۰).

ثریا حکمت – سعید طباطبائی

شهریور ۱۳۹۴


چیزی نمانده که در چادر زندگی کنم !
زندگی ثریا حکمت در گوشه ی خیابان

دو بار خواستم خودم را از بین ببرم اما موفق نشدم !

اشاره : “ثریا حکمت” یک بازیگردردمنداست ….بازیگری جدامانده ازدنیای سینما و تئاترو تلویزیون ……بازیگری که در وضعیت مالی بدی به سر می‌برد، خودش می گوید : بعد از ۳۵ سال کار و ۶۱ سال سن، هنوز من را به‌عنوان پیشکسوت قبول ندارند… و چیزی نمانده که در چادر زندگی کنم …! این هنرمندبازیگر که بیش از ۱۰ سال است فعالیت بازیگری ندارد در آثار دیگری چون «نقطه ضعف»، «تصویر آخر»، «خواستگاری»، «نیش» و فیلم به‌یاد ماندنی «ای ایران» ناصر تقوایی به ایفای نقش پرداخته است…. وی در گفت‌و‌گو ئی اظهار کرد: صاحبخانه ودیعه اجاره را بالا برده که از توان من خارج است و تصمیم دارم اثاث‌هایی که برایم باقی مانده را بفروشم و با پول آن دخترم را به خوابگاه بفرستم و خودم هم در خیابان چادر بزنم…درباره اش بیشترمی خوانیم ………………سردبیر
وی با بیان این که در سال گذشته هم سه روز در چادر زندگی کرده است، گفت: آن موقع هم به‌دلیل این که اجاره خانه‌ام عقب افتاده بود، صاحبخانه از پول ودیعه‌ام کم کرده بود که دیگر پولی برای خانه گرفتن نداشتم…اگرچه بعد از کمک پنج میلیونی ارشاد توانستم جایی را اجاره کنم…
این بازیگر با بیان این که با مشکلات زیادی زندگی را می‌گذراند، ادامه داد: سال گذشته تصمیم گرفتم دو بار خودم را از بین ببرم و اقدام به این کار هم کردم اما موفق نشدم… الان کل دندان‌هایم را کشیده‌ام و هزینه درمان آن‌ها را ندارم… برای گرفتن بودجه به همه‌جا رفته‌ام. حتی چندی پیش به‌سراغ همسر آقای انصاری که مالک بازار مبل هستند، رفتم اما باز هم اتفاقی نیفتاد و نمی‌دانم این همه بودجه در مملکت جابه‌جا می‌شود، چرا من بعد از این همه سال فعالیت هنری نباید سهمی از آن داشته باشم..؟
وی افزود: به خانه سینما رفتم، آن جا هم گفتند خودمان ۵۰۰ میلیون تومان بدهی داریم و نمی‌توانیم کمک کنیم… خانه پیشکسوتان هنر هم می‌گوید چون به‌عنوان هنرمند درجه دو معرفی شده‌ام، نمی‌توانند کمک کند… در صورتی که در فیلم‌های زیادی نقش اول بازی کرده‌ام… البته با صحبت‌هایی که با آن جا شده قرار است ۱۵۰ هزار تومان به من بدهند…
ثریا حکمت ادامه داد: به وزارت ارشاد نامه نوشتم و درخواست کمک کرده‌ام… زمانی آقای انتظامی (عزت‌الله) به ما کمک می‌کرد اما دیگر خسته شد و الان دیگر جواب تلفن را هم نمی‌دهد… اخیرا آقای ایوبی ماهی ۳۵۰ هزار تومان ماهیانه تعیین کرده‌اند و ۱۸۰ هزار تومان هم از طرح تکریم می‌گیرم اما این مبلغ حتی نصف اجاره خانه‌ام هم نمی‌شود.

جستاری در داستان حسنک وزیر – اکبر خورد چشم دبیر ادبیات در تهران – از روزنامه رسالت

شهریور ۱۳۹۴

ادبیات داستانی حسنک وزیر

در داستان حسنک وزیر از همان ابتدای داستان و بعد در ظاهر آن نمایان است که این داستان درونمایه ای چون رویاروی شدن حق و باطل دارد، منتهی با این تصور که در شکلی تاریخی هویدا می شود.

شورانگیزترین، بی بدیل ترین و جالب ترین قسمت کتاب تاریخ بیهقی، ماجرای بر دار کردن “بوعلی حسن بن میکائیل”(۱) معروف به حسنک وزیر است. البته این به آن معنا نیست که چون ما هرساله در کتاب درسی خودمان ادبیات تخصصی سال سوم انسانی این داستان را تدریس می کنیم، پس خواه، ناخواه آن را از هر حیث بر دیگر بخش های این گرانمایه کتاب تاریخ، برجسته تر می دانیم، بلکه به این خاطر است که ماجرای بر دار کردن حسنک وزیر از جهات مختلف ویژگی های منحصر به فرد خودش را دارد که پرداختن به آن جالب توجه است. اصلا به جرات می توان گفت که شرح جزءجزء این حادثه، چون نگینی بر کتاب تاریخ بیهقی می درخشد و بس. حالا که سخن از برجستگی داستان بر دار کردن حسنک وزیر به میان آمد، در این مقال تلاش می کنیم برای اثبات این ادعا که چرا داستان حسنک وزیر از ابعاد گوناگون برتر است به جنبه های داستانی و ساختاری آن بپردازیم. اما قبل از آن ذکر این نکته را لازم می دانیم که هرچند ساختارشناسی داستان نویسی مورد نظر ما بیشتر مربوط به داستان جدید و به اصطلاح داستان مدرن است، ولی خب در داستانی که ابوالفضل بیهقی آن را نقل می کند، درست همین ساختار تعریف شده به خوبی رعایت شده است که در ذیل به شرح هرکدام از آنها پرداخته می شود؛

الف) زاویه دید

درست است که تاریخ بیهقی یک کتاب تاریخی است و به تبع آن داستان بر دار کردن حسنک وزیر هم از این گونه روایت تاریخی بهره می برد، اما باید گفت که این داستان در شکل کلی از زاویه دید سوم شخص یاهمان دانای کل بهره می برد. هرچند در این بین از زاویه دید اول شخص هم در برخی موارد بی بهره نیست که خود همین در هم آمیختن دو زاویه دید سوم شخص و اول شخص و بهینه استفاده کردن از آنها در جای خود تا اندازه ای برقوی بودن این اثر افزوده است.

آن گونه که از شواهد داستان بر می آید، ظاهرا ابوالفضل بیهقی به عنوان یک مورخ ادیب و نکته سنج در بیرون داستان ایستاده و تنها روایتگر حوادث مربوط به آن می باشد؛

“چون حسنک را از بلخ به هرات آوردند، بوسهل زوزنی او را به علی رایض چاکر خویش سپرد و …”(۲)

اما گاهی اوقات، یعنی آنجا که نیاز است و شرایط داستان ایجاب می کند، خود نگارنده داخل شده و به خواننده متذکر می شود که این شرح حادثه از یک سند و واقعیت نگاری برخوردار است و آن مشاهده نویسنده می باشد؛ “چون این کوکبه راست شد من که بولفضلم و قومی بیرون طارم به دکان ها نشسته در انتظار حسنک یک ساعت ببود …”(۳)

شاید این حضور نگارنده در لابه لای حوادث داستان یک ضرورت انکار ناپذیر است. زیرا اگر غیر این باشد، کلام تاثیرگذاری اش را از دست می دهد. به خاطر همین از نظر مخاطب، علی رغم کهن بودن اثر، انتخاب زاویه دید از طرف ابوالفضل بیهقی به استادی هرچند تمام تر انجام شده است؛ زیرا برخلاف داستان های به اصطلاح مدرن امروزی که در سراسر اثر تنها از یک زاویه دید بهره می برند، ابوالفضل بیهقی باتوجه به شرایط و حوادث پیش آمده، با مهارت هرچه تمامتر تغییر روایت داده، زاویه دیدی را انتخاب کرده و به شرح حوادث داستانی خود پرداخته، چنانچه گاهی اوقات خود در داستان است و به عنوان یکی از شخصیت های داستانش حرکت می کند و آنچه را می بیند بی هیچ کم و کاستی شرح می دهد. گاهی هم در بیرون داستان ایستاده و همانند یک راوی دانای کل به شرح حوادث می پردازد. پس بر همین مناسبت که سخن و داستان بیهقی از نظر شیوه روایت از ابتدا تا انتها بر مخاطب اثر گذار است.

ب) شخصیت پردازی

بی تردید قوی ترین نقطه داستان پردازی بیهقی شخصیت پردازی در اثرش است؛ گویی در کتاب تاریخ بیهقی شخصیت ها همگی زنده و پویا هستند و چون آدمیان زنده به این طرف و آن طرف حرکت می کنند، سخن می گویند و چون همگان به ادامه حیات خویش می پردازند. پس با این اوصاف باید گفت که بیهقی با وسواس هرچه تمام تر سعی کرده است شخصیت های زنده و پویا را در نظر ما مجسم کند که هرکدامشان با رفتار و کارهای خودشان شخصیت های زنده و پویا را در نظر ما مجسم کند که هرکدامشان با کارکرد و کنش خودشان، خود و آنچه را که درونشان است به ما نشان می دهند.

با مطالعه در کل کتاب تاریخ بیهقی البته از جلد پنج تا ده بدون هیچ شک و شبهه ای باید اذعان داشت که اوج هنر شخصیت پردازی داستانی ابوالفضل بیهقی در داستان حسنک وزیر نمود خارق العاده ای پیدا می کند؛ به طوری که با یک حساب سرانگشتی می توان گفت که در یک داستان هشت صفحه ای بیش از بیست و پنج شخصیت وجود دارد؛ شخصیت هایی که هرکدامشان در جای خود از ضروریات داستان به شمار می روند و نبودن یکی از آنها به داستان لطمه ای جبران ناپذیر وارد می کند.

گفتیم که اوج هنر بیهقی در داستان حسنک وزیر، در بخش شخصیت پردازی آن نمود بسیاری پیدا می کند. پس در ادامه باید متذکر شد که در این داستان ما با سه نوع شخصیت یا همان کاراکتر روبرو هستیم؛ از یک طرف تعداد پنج نفر از شخصیت های خوب و عدالتجو که در محل ثقل آنها حسنک وزیر قرار دارد، از آن سوی هم تعداد هشت نفر از شخصیت های بد و فتنه انگیز که همگی در حول محور بوسهل زوزنی در حال چرخش هستند و سرانجام در میان این شخصیت خوب و بد تعداد دوازده نفر از شخصیت های عادل و به اصطلاح خاکستری رنگ مثل بونصر مشکان قرار دارند که تنها در مواقع نیاز حاضر می شوند و در حد توان خود به داستان و حوادث آن سرعت می دهند. تقابل شخصیت های خوب و بد داستان و به دنبالش آمدن و رفتن شخصیت های خاکستری رنگ به درون و برون داستان، سرعت خاصی به این اثر داده است و جالب آنکه زمانی این سرعت خوب و مطلوب است که با چاشنی اعتماد همراه می شود؛ یعنی ابوالفضل بیهقی با حساسیت هرچه تمام تر و با صراحت کامل به پردازش شخصیت های داستانی اش پرداخته و خود به صراحت می گوید که در قبال هیچ کدام ولو اینکه دوست هم هستند جانب افراط و عدول از حق را برنگرفته است؛

“و پس از حسنک، این میکائیل بسیار بلاها دید و محنت ها کشید و امروز برجای است و به عبادت و قرآن خواندن مشغول شده است چون دوستی زشت کند چه چاره از باز گفتن و …”(۴)

همان گونه که گفته شد بیهقی گاهی اوقات خود وارد داستان شده و به معرفی شخصیت های داستانش می پردازد که به ظاهر امروزه این امر چندان مطلوب نیست، چنانچه در تعریف و معرفی کردن شخصیت بوسهل چنین می خوانیم: “این بوسهل مردی امام زاده و محتشم و فاضل و ادیب بود. اما شرارت زعارتی در طبع وی موکد شده …”(۵)

اما این معرفی شخصیت بوسهل زوزنی نه تنها به داستان ضربه نمی زند، بلکه در دنباله مطلب در خدمت نویسنده و سطور به نگارش درآمده اوست.

در ادامه این مقال باید گفت که زیبایی و پختگی شخصیت پردازی بیهقی در داستان حسنک وزیر زمانی نمود پیدا می کند که همراه با توضیحات داستانی است؛ یعنی با در کنار هم قرار گرفتن توصیف حالات درونی افراد و توصیف صحنه های بیرونی داستان، بنابراین ما در کمتر داستانی سراغ داریم که نویسنده توانسته باشد با استفاده از کلمات کوتاه به اصطلاح چکشی حالات درونی شخصیت خود را با اتفاقات پیرامون آن وفق بدهد. فی المثل آنجایی که حسنک وزیر با اقتدار هرچه تمامتر از کرانه بازار پیدایش می شود، درست مثل آن است که یک دوربین فیلمبرداری با هنرمندی هرچه تمام تر آنچه را که اتفاق می افتد، ارائه می دهد؛

“و سواران رفته بودند با پیادگان تا حسنک را بیاورند. چون از کران بازار عاشقان در آوردند و میان شارستان رسید و …”(۶)

و یا آنجایی که حسنک را می خواهند به دار بکشند، در کنار هم قرار گرفتن حالات درون و اتفاقات برون باعث شده است که یک شخصیت پردازی همراه با توصیف صحنه ها در نظر خواننده تجسم یابد؛

“و دو پیک را ایستانیده بودند که از بغداد آمده اند و قرآن خوانان قرآن می خواندند. حسنک را فرمودند که جامه بیرون کش. وی دست اندر زیر کرد و ازار بند استوار کرد. ازار را ببست و جبه و پیراهن بکشید و دور انداخت. با دستار برهنه با ازار بایستاد و دستهای درهم زده تنی چون سفید و روی چون صد هزار نگار و همه خلق به در می گریستند …”(۷)

ج) هسته

هسته و پیرنگ داستان حسنک وزیر را همان چیزی تشکیل می دهد که در ادبیات کهن ایران زمین بسیار شاهد آن بوده ایم؛ نبرد و کشاکش بین خوبی و بدی، زشتی و زیبایی و حق و باطل. مثل اینکه در ادبیات کهن ما این یک اصل بوده است که در تمام آثار ادبی همواره خوبی و بدی در مقابل هم و در تضاد با یکدیگر بوده اند و گویا این هم یک اصل بوده که همیشه به ظاهر باطل پیروز می شده و نتیجه کار جور دیگری می شده است، یعنی پیروزی حق علیه باطل؛ آن هم در قضاوت آیندگان!

در داستان حسنک وزیر هم هسته و شالوده اصلی همان نبرد خیر و شر است، نبردی که در دل خود ریشه های کهن دارد و سرچشمه گرفته شده از عقده گشایی سلطانی سلطان مسعود مصور است و شخصی چون بوسهل زوزنی که گویا تشنه قدرت و آ زار رساندن به دیگران و در خود نوعی بیماری سادیسم دارد، گرداننده آن حادثه می باشد؛

“امیرت را بگوی که من هرچه کنم، به فرمان خداوند خود می کنم. اگر وقتی تخت ملک به تو رسد، حسنک را باید بردار کرد.”(۸)

حال چرا چنین است و اتفاقات داستان چگونه یکی پس از دیگری خودشان را نشان می دهند؟!

اینها سوالاتی می باشند که از ابتدا تا انتهای داستان با چینش مناسب حوادث و اتفاقات پیش آمده، مخاطب را به دنبال خود می کشاند. هرچند در این بین ابوالفضل بیهقی به معرفی شخصیت بوسهل زوزنی تحت عناوینی چون؛

“همیشه چشم نهاده بودی تا پادشاهی بزرگ و جبار بر چاکری خشم گرفتی و آن چاکر را لت زدی و فرو گرفتی. این مرد از کرانه بجستی و فرصتی جستی و تضریب کردی و المی بزرگ بدین چاکر رسانیدی و …”(۹)

تا حدودی طینت بد او را به تصویر می کشد. اما در سراسر داستان است که با بروز شخصیت درونی بوسهل زوزنی در رفتارهایش به هسته حوادث داستان قوام و جهت می دهد.

بی شک آنچه در داستان حسنک وزیر تحت عنوان هسته و پیرنگ نمود دارد کشاکش بین خوبی و بدی است که با چاشنی انتقام آمیخته شده؛ انتقامی که در جای جای داستان از کینه توزی خبر دارد . ظاهرا عامل اصلی این کینه توزی سلطان محمود غزنوی است، اما خب، اشخاصی چون بوسهل زوزنی به این آتش انتقام دامن می زنند.

در داستان حسنک وزیر آنچه بیش از دیگر عوامل نمایان است، اوج و فرودهای داستانی می باشد. اصلا می توان گفت که این داستان از همان ابتدا با اوج شروع می شود؛ یعنی بیهقی در همان ابتدای داستان می گوید:

“فصلی خواهم نبشت در ابتدای حال بردار کرد این مرد و پس به سرشد قصه شد.”(۱۰)

این اوج همراه با فرودهایی است که به صورت پستی و بلندی های داستان دیده می شوند. جالب آنکه این اوج داستان به صورت خفیف و گاه به شکل نمایان تا آخر ادامه دارد، یعنی پایان داستان که ظاهرا باید به صورت فرود و نتیجه گیری با بیان شرح حال مختصری از مادر حسنک که زنی شجاع است، به پایان می رسد؛

“و مادر حسنک زنی بود جگرآور. چنان شنودم که دو سه ماه از او این حدیث نهان داشتند. چون بشنید جزعی نکرد چنان که زنان کنند بلکه بگریست به درد و …”(۱۱)

د) درونمایه

در داستان حسنک وزیر از همان ابتدای داستان و بعد در ظاهر آن نمایان است که این داستان درونمایه ای چون رویاروی شدن حق و باطل دارد، منتهی با این تصور که در شکلی تاریخی هویدا می شود.

بدون حتم درونمایه داستان حسنک وزیر بی شباهت به هسته آن نمی باشد، یعنی بیان کشاکش خوبی و بدی که در آن چاشنی انتقام گیری موج می زند. جالب تر آنکه بیهقی دانسته یا ندانسته مسئله کدورت دل خلیفه را از سلطان محمود بیان کرده و این چنین در شکلی دیگر بر سرعت و شتاب داستان افزوده است؛

“امیر را نیک درد آمده بود که حسنک را قرمطی خوانده بود خلیفه. و با آن همه، وحشت و تعصب خلیفه زیادت می گشت اندر نهان نه آشکارا …”(۱۲)

م) لحن

لحن نوشتاری بیهقی جدی است و در آن کمتر رگه هایی از شوخ طبعی دیده می شود و شاید این به آن خاطر است که او خویشتن را تاریخ نگاری منظم و دقیق می پندارد و به این نتیجه رسیده است که یک تاریخ نگار باید همانند خود تاریخ، جدی، دقیق و حتی بی رحم باشد.

این جدیت گفتاری و نوشتاری بیهقی در داستان حسنک وزیر به صورت دقیق و حساب شده ای رعایت می شود؛ یعنی این نگارنده قرن پنجم در جای جای داستان خویش، خود را ملزم می کند که هر طور هست رعایت انصاف را داشته باشد و این گونه توسط خوانندگان این تصنیف به بی عدالتی متهم نشود؛

“در تاریخی که می کنم، سخنی نرانم که آن به تعصبی و تزیدی کشد و خوانندگان این تصنیف گویند: شرم باد این پیر را! بلکه آن گویم که تا خوانندگان با من اندر این موافقت کنند و طعنی نزنند.”(۱۳)

پس با این اوصاف، مشخص می شود زمانی که سخن از حکایت حسنک وزیر است و بیهقی آنچه را به عینه دیده بازگو می کند، این جدی بودن لحن و گفتار داستانی، در نهایت به سر می برد.

سخن آخر

به هر حال داستان حسنک وزیر یک داستان محض نیست، بلکه در دل خودش رگه هایی از تراژدی دارد و آن را می توان یک اثر تراژدیک نامید و از این حیث هم مورد بررسی قرار داد. پس بر همگان، بخصوص دبیران ادبیات واجب است که در کلاس درس خود به تمام جنبه های داستان توجه داشته و آن را با کنکاش بیشتری تدریس نمایند.

پی‌نوشت‌ها:

۱- کتاب تاریخ ایران از استاد حسن پیرنیا

۲الی ۱۳- کتاب تاریخ بیهقی، بخش حکایت بر دار کردن حسنک وزیر

خون سیاوش -احمد قندهاری

شهریور ۱۳۹۴

سپیده دمی سه یل ، به نام های گیو ، گودرز و طوس به همراه چند تن ، به شکار رفتند آن ها همچنان در دشت ها پیش می رفتند تا مرز توران پدیدار شد. طوس و گیو پیش تاختند و در آن بیشه می گشتند که ناگهان چمشان به ماهرویی افتاد. از حال آن زیبا رو جویاشدند. دختر گفت ” من ازبستگان گرسیوز برادر افراسیابم . دوش پدرم مست به خانه آمد و بر من خشم گرفت و قصد جانم کرد. چاره ای نداشتم که فرار کنم. سوار بر اسب شدم و تاختم تا به این بیشه رسیدم. راهزنان ، زر و گوهر به زور از من گرفتند و من از بیم تیغشان به پشت درختی پنهان شدم.”

طوس و گیو بر سر دختر، به ستیزه برخاستند و هر یک دختر را برای خود می خواست. ولی نشد ، برای ختم غائله دختر را به نزد کاوس شاه بردند. کاوس شاه دختر را بسیار اکرام کرد و گرامی داشت واو را به زنی گرفت. پس از چندی از او صاحب پسری به نام سیاوش شد.ستاره شناسان طالع کودک را آشفته یافتند. کاوس شاه پس از چند سال سیاوش را به رستم سپرد تا به او آئین پهلوانی بیاموزد. رستم ، سیاوش را به زابلستان برد و به او پهلوانی آموخت. پس از چند سال به جوانی خوش سیما ، برومند و پهلوانی بنام تبدیل شد. و به نزد پدرباز گشت. پدر خیلی شادمان شد و او را گرامی داشت.

روزی کاوس شاه با پسرش سیاوش برتخت نشسته بودند که سودابه ، همسر کاوس شاه که دختر شاه هامارون بود از در درآمد. سودابه ، یک دل نه صد دل عاشق و وآله ی سیاوش شد. سودابه از کاوس شاه خواست که سیاوش را به شبستان به فرستد ، به این بهانه که سیاوش خواهران ناتنی خود را ملاقات کند. وقتی سیاوش به شبستان رفت ، سودابه از تخت فرود آمد و سیاوش را در آغوش گرفت و بوسید و خداوند را سپاس گفت که چنین فرزندی دارد.

سودابه به کاوس شاه پیشنهاد کرد که یکی از دخترانش را به سیاوش بدهد. کاوس هم این فکر را پسندید. پس از آن سیاوش احساس کرد که سودابه بیشتر از معمول به او توجه دارد.سودابه دخترانش را ماه و خود را خورشید می دانست. او از سیاوش خواست که به ظاهر دخترش را به زنی بگیرد اما ، پیمانی با او ببندد تا او ، جان و تن خود را نثار سیاوش کند ، سپس سر سیاوش را در آغوش گرفت و بیشرمانه بر آن بوسه های بسیار زد. سیاوش شرم زده ، شبستان را ترک کرد. پس از آن سودابه به شاه کاوس گفت که سیاوش عاشق دختر من است. کاوس شاه شادمان شد

پس از آن ، سودابه در نهان به سیاوش گفت ، اکنون دخترم را به تو می سپارم و هر چه خواهی به تو میدهم ، دیگر چه بهانه ای داری که از مهرم سر بتابی ؟ سپس به پایش افتاد و زاری ها کرد. در ضمن تهدید کرد که اگر از فرمانش سر بتابد ، روزگارش را سیاه خواهد کرد. سیاوش با خشم از تخت به زیر آمد که برود ، ناگهان سودابه به او آویخت و گفت ” راز دل با تو گفتم ، اکنون رسوایم می کنی ” سپس جامه بر درید و خروش بر آورد ، فریادش به گوش کاوس شاه رسید. سودابه همین که چشمش به کاوس شاه افتاد روی خراشید و گیسوان کند و گفت سیاوش بر او نظر دارد. کاوس شاه ، سیاوش را پیش خواند و سرا پای پسر را بوئید و بوسید ، هیچ بویی از او به مشامش نرسید که نشان دهد در سودابه در آمیخته باشد. سپس نزد سو دابه رفت و سر و روی او را پر از بوی مشک و گلاب دید ، غمگین گشت. کاوس به سودابه چیزی نگفت ولی در دل مهر از او برید. سودابه حیله های دیگر هم به کار برد.

شاه کاوس موبدان را فرا خواند و چاره ی کار پرسید. آنان گفتند آتشی عظیم بر افروزید و از هر دو بخواهید که از آتش بگذرند ، گناهکار خواهد سوخت و لی بیگناه به سلامت از آتش بیرون خواهد شد. همین کار را کردند و آتشی عظیم بر پا نمودند. سیاوش با اسب به درون آتش رفت و از طرف دیگر این آتش عظیم ،بسلامت بیرون شد.. شاه فرمان به دار آویختن سودابه را داد که سیاوش میانجی شدو گفت سودابه را به او ببخشند.

پس از کوته زمانی افراسیاب شاه توران بر ایران بتاخت. کاوس شاه ، سیاوش را به همراهی تهمتن به مصاف افراسیا ب فرستاد. سیاوش و سپاهیانش پیش رفتند تا به بلخ رسیدند. شاه تو ران گرسیوز را مامور جنگ با سیاوش کرد ولی سیاوش او را شکست داد و خود پیروز شد. افراسیاب از این شکست بر آشفت و در صدد جنگ با سیاوش ، با سپاهی عظیم شد. موبدان افراسیاب را از این کار بر حذر داشتند در عوض صلح و آشتی را به او توصیه کردند.

افراسیاب به سرکردگی گرسیوز هدایای زیادی ، برای سیاوش فرستاد و تقاضای صلح کرد ، سیاوش هم پذیرفت. قرار شد برای تظمین صلح ، صد تن از خاندان سلطنتی توران زمین به در گاه سیاوش بیایند و در ضمن سر زمین هایی که تو رانیان قبلا از ایران اشغال کرده بودند را به ایران باز گردانند. افراسیاب پذیرفت. پس از آن رستم ماوقع را به کاوس شاه اطلاع داد. کاوس ، خشمگین شد و رستم را به بی لیاقتی متهم کرد و از پسرش شیاوش هم شدیدا خشمگین شد سیاوش دستور داد تا گروگان ها ، به نزد افراسیاب باز گردند. در ضمن افراسیاب را در جریان ما وقع گذاشت و خود را به افراسیاب وفادار نشان داد.

مشاوران افراسیاب به او سفارش کردند که سیاوش را به زیر چتر حمایت خود بگیرد. چون پس از درگذشت کاوس ، سیاوش پاد شاه ایران زمین خواهدشد. و سر زمین ایران هم در اختیار افراسیاب قرار خواهد گرفت. به همین دلائل افراسیاب نامه ای به سیاوش نوشت و او را به حمایت خود دلگرم کرد. سیاوش جهت ملاقات با افراسیاب به سمت توران زمین رفت. پیران از بزرگان توران زمین با سپاه وپیل وتخت و درفش پرنیانی به استقبالش آمد. و به او خوشآمد گفت. اگر چه سیاوش شاد شد ولی مهر ایران و دوری از سرزمین خویش ، او را آزرده خاطر می داشت.

افراسیاب هم به پیشباز سیاوش آمد. آن ها وقتی به هم رسیدند ، از اسب ها پیاده شدند و یکدیگر را در آغوش گرفتند. افراسیاب قصری برای سیاوش تدارک دید و پس از مدتی از سیاوش خواستند که از بین دختران شاه ، گرسیوز و پیران همسری انتخاب کند. سیاوش به جریره ، دختر پیران میل کرد. پس از مدتی پیران به سیاوش گفت : اگر چه دختر مرا داری ولی فرنگیس دختر افراسیاب هم لایق و هم خیلی زیباست. به اصرار پیران و به جهت رعایت مصالح ای ، سیاوش پذیرفت. افراسیاب سر زمین پهناوری را تاچین به سیاوش سپرد. سیاوش کاخی عظیم در این سر زمین بنا نهاد. افراسیاب از این قضیه مطلع شد و شاد گشت و گرسیوز را برای تهنیت به نزد سیاوش فرستاد. گرسیوز کینه ای از سیاوش به دل داشت. اولین کینه این بود که در جنگ با سیاوش شکست خورده بود و دومین کینه این بود که چرا سیاوش دختر او را بزنی نگرفت.

گرسیوز در مدت اقامت خود در نزد سیاوش از او پهلوانی ها دید ،در نتیجه کینه و حسدش بیشتر شد. پس از مراجعت به نزد افراسیاب ، از سیاوش به طوری بد گویی کرد که نظر افراسیاب را نسبت به سیاوش برگردانید. از طرفی گرسیوز به نزد سیاوش آمد و از افراسیاب بد گویی کرد و گفت اگر افراسیاب از تو دعوت کرد چنانچه دعوت او را بپذیری ، فرمان قتل خود را صادر کرده ای

به سفارش مشاوران ، افراسیاب از سیاوش دعوت کرد تا نقار بین آن ها از بین برود. به علت بد گویی گرسیوز ، سیاوش دعوت افراسیاب را نپذیرفت . افراسیاب به گمان اینکه سیاوش با او دشمن شده است ، با سپاه به جنگ سیاوش رفت.

گرسیوز نگذاشت که سیاوش با افراسیاب گفتگو کند. بلکه افراسیاب را تشویق کرد که هر چه زود تر به دشمن حمله کند. سیاوش به علت پایبندی به پیمان دوستی قبلی بین خود و افراسیاب دست به شمشیر نبرد. بسیاری از سپاهیان ایران در حمله ی افراسیاب کشته شدند و چند تیر هم به سیاوش اصابت کرد. پس از آن سیاوش را دستگیر کردند و به نزد افراسیاب بردند. پیلسم برادر پیران افراسیاب را از کشتن سیاوش بر حذر داشت ولی با دخالت گرسیوز وضع بد تر هم شد. فرنگیس همسر سیاوش نزد پدر رفت و او را از این اعمال برحذر داشت. افراسیاب را آن چنان نسبت به سیاوش بد بین کرده بودند که افراسیاب دستور داد دختر خودش فرنگیس را کور کرده در سیاه چال انداختند.

پس از آن سر سیاوش را از تن جدا کردند و خون سرخش را بر زمین ریختند. پس از ساعتی از همان جا ، گیاهی رست که بعد ها خون سیاوشون نامیده شد. زن و مرد از مرگ سیاوش شدیدا افسرده شدند. پیران واسطه شد که افراسیاب دخترش فرنگیس را نکشد. و بگذارد فرزند سیاوش متولد شود که شاه ایران خ

حکایتی جالب از ریچارد فرای شرق شناس و ایران شناس برجسته – به انتخاب کاوه صالحی

شهریور ۱۳۹۴

ریچارد فرای بیش از ۷۰ سال از

زندگی‌اش را صرف مطالعه و پژوهش

دربارهٔ تاریخ و فرهنگ فلات ایران

کرد.در دهه ۱۹۷۰ در هنگامی که در

دانشگاه پهلوی شیراز به تدریس

اشتغال داشت بناگاه تدریس را رها

کرد و به شغلی آزاد (مدیریت یک

سوپرمارکت) روی آورد و سه سال بعد

به اصرار و دعوت دانشگاه هاروارد

بار دیگر به تدریس در این دانشگاه

پرداخت. دکتر ویلیام پیرویان

استاد دانشگاه آزاد اسلامی کرج

> تعریف می کرد که زمانی در امریکا

در جلسه سخنرانی فرای حضور

داشتم. پس از سخنرانی ایشان و به

هنگام پرسش و پاسخ اجازه خواستم

سوالی شخصی از ایشان بپرسم. ایشان

اجازه داد و من از علت ترک درس و

دانشگاه در آن سالها سوال کردم.

ایشان پاسخ داد:

روزی در یکی از خیابانهای شیراز

> قدم می زدم. به در مغازه گوشت فروشی

رسیدم که در کنار آن آرایشگاهی

قرار داشت. دیدم بین صاحب گوشت

فروشی و جوان مشتری آرایشگاه

دعوایی پیش آمده است. قصاب از آن

جوان می خواست که موتورش را از

مقابل سلمانی بردارد چون ممکن بود

هر آن ماشین گوشت از راه برسد و

جوان نیز می گفت بگذار کار من با

> سلمانی تمام شود بعدا موتور را

برمی دارم. دعوا بالا

گرفت و قصاب به مغازه رفت ساطور

برداشت و در این میان ساطور به سر

جوان خورد و جان داد. من تمامی این

اتفاقات را شاهد بودم. بسیار متاثر

شدم. از آنجا رفتم . کاری داشتم

انجام دادم و بعد از چند ساعت که

بازگشتم دیدم هنوز ازدحام مردم

> وجود دارد. از یکی از حاضران سوال

کردم که چه شد؟ آن شخص جواب داد

جوانی به همسر این قصاب نظر سوء

داشته و قصاب او را کشته است. من که

حادثه را از ابتدا تا انتها دیده

بودم می دانستم که اینگونه نبود.

ناگهان شوکی به من وارد شد. حادثه

ای که چند ساعت بیشتراز وقوع آن

نمی گذشت چنین تحریف شده بود. من

چگونه می خواستم حوادث سه هزار سال

قبل را بشناسم. تمام دانسته های من

به جهل تبدیل شد. باعث شد تدریس را

رها کنم و به مغازه داری روی

آورم

سخنانی برای اندیشیدن – از یک ئی میل

شهریور ۱۳۹۴

این تکه ای از یک نوشته بلند است

از دختر فال فروش پرسیدم چه می کنی؟
گفت ازحماقت برخی انسانها،تکه نانی درمی آورم
اینان از منی که درامروز خودم مانده ام،فردایشان راطلب می کنند!
خرافه (جمع: خرافات) به معنی اعتقاد غیرمنطقی به تأثیر امور ماورای طبیعت و خلاف عقل، علم و تجارب شهودی در امور طبیعی است. خرافه، به عبارت دیگر، هر نوع اندیشه باطل و خلاف واقع است. معمولاً در خرافه، رویدادها و حوادثی که با هم ارتباط منطقی ندارند، به یکدیگر ربط داده می‌شوند و یا علت و معلول یکدیگر دانسته می‌شوند. معمولا خرافات ریشه در واقعیات دینی و یا تجربی در زندگی بشر داشته اند و به مرور تبدیل به خرافه شده‌اند. خرافات، «پندار موهوم» است که سپس تبدیل به گفتار یا کردار نیز می شود ولی به هر حال نه تنها ریشه در علم و عقل و شرع نداشته بلکه حتی پایه‌ای که در خیال و تخیل نیز ندارد. پس باید گفت خرافات مبتنی بر وهم است که خود از نظر روانی، ریشه در جهل و ترس دارد

گذرگاه هک شده بود

شهریور ۱۳۹۴

تازه از خواب برخاسته بودم، رفتم سراغ لپ تاپم، طبق معمول اول رفتم سراغ ئی میل هایم دیدم هیچ میلی ندارم، بی سابقه بود. هر روز این موقع حد اقل با بیش از سیصد چهارصد ئی میل روبرو می شدم، ” البته بیش از نود درصد آنها تبلیغاتی و یا چرت و پرت بودند ”
با تعجب به خودم گفتم:
” چرا؟ چه شده؟ ”
اعتراف می کنم که اطلاع چندانی ار مشکلات تکنیکی کمپیوتر ندارم، در فکر بودم که کاردان این مسائل را خبر کنم ” البته بعد از مدتی که با تکیه به اطلاعات ناقصم با آن ور رفته بودم و بی نتیجه ” نمی دانم چرا رفتم سراغ گذرگاه، بهتم زد وقتی که دیدم گذرگاهی وجود ندارد. چنا نکه گوئی هر گز وجود نداشته است. با کمی بهت دست بدامان تکنیسینی که همیشه به دادم می رسد شدم، آمد و با یک کلیک آه از نهادم در آورد:
” گذرگاه را هک کرده اند ”
” چی ؟ هک کرده اند یعنی چه؟ چرا؟ کی؟ ”
” یعنی دیگر گذرگاهی وجود ندارد. ”
ساکت نگاهش کردم. و در فکرم گذشت:
” یعنی چهارده سال تلاش و فعالیت و زحمت و…از بین رفت ”
بغضی بی اراده راه گلویم را گرفت، احساس کردم دارم خفه می شوم.
جسدی هم روی دستم نبود که به خاک بسپارمش تا یادگاری ازش برایم باقی بماند. از صندلی برخاستم و خودم روی مبل ولو کردم .
” نگران نباش بگذار فکر کنم ببینم از کجا شروع کنم. البته اگر موفق شدم بایستی چنان پاس ورد مشکلی برای ورود به گذرگاه بگذارم که خودت هم جزبا کپی پیست نتوانی وارد شوی تا در آینده بسادگی نتوانند هکش کنند.”
رفتم از کتابخانه کوچولویم کتابی بر داشتم و خودم را به خواندن مشغول کردم تا ببینم چکار می تواند بکند. ولی مگر توانستم کتاب بخوانم. همه ی هواسم به او و حرکات عضلات صورتش بود که با هر کاری تغییرات محسوسی داشت. یکی دو بار هم با خودش بلند بلند حرف زد، و من فکر کردم با من است.
دیدم تلفن را گرفت و با کسی شروع کرد به صحبت کردن:
” پاسخ هائی که به دو ئی میل من دادید معلوم کرد که یا من در ئی میل هایم نتوانسته ام دردم را درست توضیح بدهم یا شما درست توجه نکرده اید.
گذرگاه را هک کرده اند و اگر شما کمک نکنید و از کپی که دارید آن را بر نگردانید، گذرگاهی دیگر وجود نخواهد داشت و شما یکی از قدیمی ترین مشتری های خود را از دست می دهید…و نالید
” گذرگاه حیف است ”
و پس از چنین ساعت نا امیدی و دلهره بالاخره تشکیلان سرویس دهنده غیرت کرد و دوباره چشمانم را به دیدار گذرگاه نورانی کرد.
مانده بود که ئی میل ندارم. باور نمی کردم درست کردن آن ها بیش از ماجرای هک کار دشته باشد.
و حالا از همه ی مخاطبان نازنین و بزرگوار که در این فاصله کوتاه ناراحت شده اند کلاه از سر بر داشته پوزش می خواهم، هرچند مقصر نبوده ام.
می دانم که بالا خره روزی گذرگاه نخواهد بود و مثل هر چیز دیگر پایان خواهد گرفت اما تا آنموقع دلم نمی خواست مقهور شوم

اول بنا نبود – محمود صفریان

شهریور ۱۳۹۴

این نوشته براساس خبرى که چندین سال پیش منتشر شد خیال پردازی شده است.

گاه درهم شدن چند بو، چه نفس گیرمى شود.
بوى عرق بدن، که با بوى انواع ادوکلنهاى مردانه وعطرهاى زنانه درهم شده بود، بوى تند سیرى که با هردَم ، همچون تنوره دیو، چرخان بیرون میزد، و بوى لباسهاى باران خورده که چیزى شبه بوى سنگ پاى تمیزنشده بود، فضاى اتوبوس را پرکرده بود و آسم کهنه ام کم کم داشت شروع مى شد.
چنگش را برگذرگاه تنفسم احساس مى کردم و مى رفتم تا همچون حمله هاى قبلى، یک نفس راحت نهایت آرزویم باشد. نگاه درمانده ام را روى مسافرانى که بى هیچ مشکلى نفس مى کشیدند ونمى دانستند ازچه نعمتى برخوردارند، چرخاندم و سروسینه وشانه هایم رابه حالت نفس عمیق بالا دادم و با تمام نیرو تلاش کردم تا هواى خفه موجود را تو بدهم و دم و بازدمى را تدارک ببینم، ولى نا موفق و مایوس احساس کردم دارم خفه مى شوم. و تمام تلاشم براى نیم نفسى راحت به جائى نرسید. ریه هاى بیمارم زیرفشاراین بو ها چلانده مى شد و دستى قوى داشت نفسم را مى برید. تحمل ماندن نداشتم، ناچار از خیر رسیدن به مقصد گذشتم و زنگ توقف اتوبوس را به صدا درآوردم و دراولین ایستگاه بازحمت خود را پائین کشیدم.
سوز سرما گونه هایم را شلاق مى زد ودریافتم که دفع فاسد با افسد کرده ام. خودم را به ” کافى شاپ ” خلوتى کشاندم وقبل ازسفارش، روى یکى ازصندلى ها ولوشدم وجیب هایم را براى ” اسپرى ” ناجى، جستجوکردم. نفسم که آهسته آهسته به سوى رونق رفت، بار سنگینى ازکولم پائین گذاشته شد. سفارش قهوه اى تلخ وداغ دادم. به میزکنارشیشه هاى مشرف به خیابان رفتم. مٍه روى آنها را پاک کردم و تصمیم گرفتم مدتى را همانجا بمانم تا کاملا رو براه شوم.
هنوز از بگو مگوهاى دیشب خلاص نشده بودم، و به واقع نمى دانستم چه تصمیمى بگیرم. باورم نمى شد که، روى دُم بنشیند و هرچه دلش مى خواهد بگوید. مثل مشت زنى که ضربه سنگین حریف ناگهان به چانه اش خورده باشد، سرگیجه گرفته بودم.
“….من اولش هم از تو خوشم نمى آمد، چى شد که افتادم توتله نمى دانم. این همه سالها را تحمل کردم، اما حالا مى خواهم آزاد شوم، ازقفس توخسته شده ام. ”
ما بخاطرعلاقه ى زیادى که بهم داشتیم ازدواج کرده بودیم، هیچگونه فشاروفریبى هم درکارنبود، و این دوستى وعلاقه پس از ازدواج هم، ازهردوطرف بیشتر شد. تمامى تصمیم هاى زندگیمان را نیز به اتفاق مى گرفتیم، ترک خانه وکاشانه وآمدن به اینجا هم با نظرموافق اوبود. من زندگى در” نیویورک ” را دوست نداشتم ، ولى چون او مى خواست، مخالفتى نکردم. اینجا هم تا کارى دست و پا نکرده بود، همانى بود که از اول بود، ولى دشب آب را گذاشت کرت آخر.
البته مدتها بودکه احساس مى کردم چیزى دارد اتفاق مى افتد. باملایمت ونا باورى گفتم:
” پس بچه هامون؟ ”
بسیاربى اعتناجواب داد:
” نگران آنها نباش، بزرگ مى شوند و راه خودشان را مى روند. ضمنن من آنقدردوستشان دارم که نگذارم ناراحت بشوند. ”
دنبال چاره مى گشتم، حمله را ناگهانى شروع کرده بود.
” ولى خیلى برایشان ناجورخواهد بود که ببینند ما از هم جدا شده ایم و تور فته اى سراغ مرد دیگرى. ”
” جا نمازآب نکش، توهم پاش که بیفتد مى روى سراغ یک لکاته. اصلن بیش ازاین هم لیاقت ندارى.”
بهت زده نگاهش کردم. تا آن موقع آن همه دریدگى از او ندیده بودم.
هنوز مدتى ازاستخدامش دراموردفترى آرتش نگذشته بود که برایم تعریف کرد:
” جلال! واقعا” شانس آورده ایم، کاردائمى وخوبیه، مثل کارهاى دیگه، خیلى راحت آدم را دست به سر نمى کنند، فکر مى کنم اگر بتوانم تنگش را بکشم وضعمان کاملن روبراه بشه.”
ولى شبى که گفت:
” رئیسم افسرخوبیه، قبلن در کشور” کره ” بوده وعلاقه اى هم نداره که مجددن به آنجا برگرده، اگر بمونه، چون احساس می کنم که ازکارم راضیه، شاید لازم نباشه که توکار بکنى. ”
فکرم را سخت مشغول کرد. با آنکه دو تا بچه داشتیم، ” زرى ” ، کماکان جوان، شاداب و زیبا بود، و مثل همه عمرش، خوب به خودش مى رسید و شیک مى پوشید، و همین باعث مى شد که ناراحت باشم و نا خواسته آزارم بدهد.
بیش ازدوماه ازاستخدامش نگذشته بود، که با توجه به حرفهائى که مى زد وجسته وگریخته مطالبى را که عنوان میکرد، بوهاى ناجورى را حس میکردم. به اوگفتم :
” زرى، اگر احساس می کنى زحمتت زیاد است، لازم نیست ادامه بدهى، بیش ازاین خودت را خسته نکن، درآمد من کافى است. ”
ولى جواب او بیشتر پریشانم کرد.
” به خدا قسم اگر با مسلسل هم بتوانند کارم را ازم بگیرند! تازه راه و چاه را یاد گرفته ام و مى بینم که ازم رضایت دارند ”
و دیشب با آمادگى کامل و تصمیمى که قاطع گرفته شده بود شروع کرد. هرقدرمن با منطق و ملایم صحبت میکردم او بیشتردریدگى می کرد. به اوگفتم :
” مگرنه قرار و مدارگذاشته بودیم، که براى آینده ى بهتر بچه ها به اتفاق تلاش کنیم ؟ و مگر نه حالا اینجا اطراق کرده ایم وکم کم داریم روبراه مى شویم ؟ وخب دستمون هم که به دهانمون مى رسه و تقریباً از همه لحاظ کم و کسرى هم نداریم، پس چرا دارى ادا درمیاورى؟ منکه گفتم تولازم نیست کار بکنى و گفتم که بهتره وقت بیشترى را با بچه ها باشى.
متاسفانه چشمانش را بسته بود و عقل را کنارگذاشته بود و یکدنده به راه احساس و خواست دلش میرفت.
” همان که گفتم، من دیگه نمى خوام این وضع را ادامه بدم، توهم بهتره لجبازى را کنار بگذارى. ”
خشم داشت دیوانه ام میکرد……..با فریاد گفتم:
” کدام وضع رو نمى توانى ادامه بدهى؟ مگر وضع چه تغییرى کرده؟ ….. زرى! جرّم را در نیار، دارى خونم را جوش میارى، ببین به توهشدارمیدم که ازخر شیطان پیاده بشوى. بگذارصریحن بهت بگم، که من نمى گذارم، تو به همین راحتى منو بیاندازى دور، و هر غلطى که دلت مى خواد بکنى. ”
درجوابم، پرخاشگرانه گفت:
” پس طلاق رابراى چى گذاشتن ؟ خب وقتى دو نفرنمى تونند زیر یک سقف باهم زندگى کنن، بهتر نیست که محترمانه از هم جدا بشن؟ ”
گفتم:
” صحبت ِ نتوانستن زیر یک سقف بودن نیست، صحبت اینه که گلوى تو بد جورى گیر کرده و بهر شکلى مى خواهى همه چیز را فدا کنى، ولى به توگفته باشم، من نمى گذارم از من، پلى براى رسیدن به هدفت درست بکنى، از وقتى آمده ایم اینجا، از این بازى ها از دیگران زیاد دیده ام، ولى من از اوناش نیستم. زمان کوتاهى را به تو فرصت مى دهم تا تکلیفت را با این گروهبان امریکائى یکسره کنى. من را از قوانین اینجا نترسون، بهتره سر به راه بشى. من حتا حاضرم که مجددن و به اتفاق برگردیم سر خونه و زندگى سابقمون. هرچه هم در این مدت و به خاطر این جابجائى ازدست داده ایم جبران مى کنم، اگر واقعا هم از زندگى با من خسته شده اى وحالا پس ازسال ها به این نتیجه رسیده اى که به دردت نمى خورم، وقتى برگشتیم، یا وقتىکه داستان این پسره سرباز، تموم شد، ترتیب جدائى را مى دهم. اما تحت هیچ شرایطى نمى گذارم که معشوق بگیرى و به خاطر او همه چیز را بهم بریزى و به ریش من بخندى. ”
اگرمى دانستم علت فقط خستگى وعدم علاقه به ادامه ى زندگى بامن است، راحت ترمى توانستم تحمل کنم، و احیانن از اوکه عمیقن دوستش دارم جدا شوم. ولى میدانستم که، فقط یک هوس است، وقاپ او را گروهبان همکارش دزدیده است، ومن زیر بار چنین خواست نا معقولى نمى روم، ضمن اینکه به شدت نگران سرنوشت فرزندانم هستم، فرزندانى که میدانم او نیز خیلى دوستشان دارد و بارها گفته است که زندگى را با آنها قشنگ مى بیند.
اعصابم نمى کشد که دراین شهر شلوغ رانندگى کنم، داشتم مى رفتم مطلب را با خواهرش درمیان بگذارم، که نفس تنگی امانم نداد. فکر می کردم شاید خواهرش بتواند چشمانش را بازکند، شاید از زبان او بهتر متوجه شود که دارد همه چیز را بنیانى درهم مى ریزد، شاید بتواند به او بفهماند که کورکورانه به دنبال هوسش نرود، و به او بگوید که دارد تخم پشیمانى را مى کارد.
به خانه که برگشتم، پیغامش را که درتلفن برایم گذاشته بودگرفتم:
“….به من پیشنهاد شده که تقریبن با دو برابرحقوق فعلى براى حداقل یکسال به ماموریتِ کُره، بروم و من میخواهم قبول کنم، بهتره بجاى مخالفت و مقاومت، فکرى براى خودت بکنى. ”
بدون کمترین اشاه اى به بچه ها. چندین بارآن را گوش کردم. نشستم و غرق شدم. درماندگى داشت کلافه ام می کرد.
بچه ها با چه سر و صدائى از مدرسه برگشتند. مرا که دیدند واقعن خوشحال شدند. بوسه هایشان شوق را با اشک درچشمانم چرخاند، بخصوص وقتی که دخترم سرش را روى شانه ام گذاشت و چندین بار به فارسى و انگلیسى تکرارکرد:
” بابا دوستت دارم ”
سرگرمشان کردم، برایشان غذا آوردم و کانال مورد علاقه شان را راه انداختم و خودم را که زیر بار فشار ناجورى کلافه بودم از دیدشان پنهان کردم. روى تخت درازکشیدم. دست ودلم به هیچ کارى نمى رفت. همه چیز تازگیش را برایم ازدست داده بود. بوى فضاى اتوبوس را که حالا با بوى تن ” زرى ” قاطى شده بود با خودم آورده بودم. …..ودرهم شدن آنها بوى تند کافور را به سر و رویم مى ریخت، و مثل اینکه به لباسم چسبیده باشد دماغم را مى آزرد، احساس غبن همچون خوره به جانم ریخته بود و اراده ام را ازکار انداخته بود .
وقتى سال دوم دانشکده به نحوى خودم را کنارش نشاندم و او بى اعتنا جایش را تغییرداد، نا امیدى احاطه ام کرد. ولى حریف اراده ام نشد. تصمیم گرفتم فراموشش کنم. چندروزى به کلاس نرفتم. درحضور مجدد، ته کلاس نشستم وکمترین توجهى به اونکردم. این اوبود که به بهانه مشکل درسى به من نزدیک شد. آنروز شخص دیگرى درمیان نبود، اما حالا گمان نمى کنم که برگشتى درمیان باشد. دیگر از آن حجب دست نخورده خبرى نیست. قرارگذاشته بودیم که: براى گرمى و دوام زندگیمان علاوه بردو همسر، دو دوست باشیم. هم او بودکه می گفت:
” دوستى مثل شرابه، هرچه کهنه بشه طعم ونشئه ای دیگه اى داره. ”
افسوس که دارد بهم میخورد، دارد از روال مى افتد، دارد جمع کوچکمان ازهم مى پاشد. پیدا است که مى خواهد به خواست دلش عمل کند وحاضر است که، هر بهائى ر ا براى تحقق آن به پردازد. نمى دانم، شاید، هرکس دیگرى هم، اگر چنین دلباخته وشیدا مى شد، به همین راه میرفت. ولى من حتى تصورش هم آزارم میدهد، دگرگونم مى کند. نمى توانم آنرا قبول کنم. تک تک سلولهایم دارد چلانده مى شود. اندوه دارد جانم را بالا مى آورد.کم کم دارم محومى شوم. صدا ها از خیلى دور و نا مفهوم به گوشم مى ریزد. تنفر دارد روانم را پرمی کند. انتقام دارد زورش را تحمیل میکند. احساس پاک باختگى دارد ذهنم را ازجلامى اندازد. امید، دارد ازمن دور می شود. دارم تهى می شوم. خالى، بى خاصیت، بى رمق و بى حوصله. اگر واقعن برنامه اش را عملى کند و من و بچه ها را بگذارد و برود، بدون شک آخرین دیدارش ازهرسه ما خواهد بود. و این داغ برقلبش خواهد نشست، که تا زنده است زجر بکشد. دیر وقت آمد و بدون توجه به من، بچه هاى خواب را وراندازکرد ومشغول خودش شد. بسیارملایم و آهسته، ولى کاملن شمرده و واضح به او گفتم:
” زرى! دارى اشتباه می کنى. میدانم که پشیمان خواهى شد. یعنى کارى می کنم که پشیمان بشوى. میدانم که تبى تند است، و زود به عرق مى نشیند. ولى بدان که آن وقت خیلى دیر خوهد بود. ”
و قبل ازآ نکه شروع کند، از دید رسش دور شدم. و این آخرین حرفهاى من بود. و دیگر تا روزى که رفت و با یاد داشت کوتاهٍ:
” من رفتم، تماس خواهم گرفت. ”
خبرش را به ما داد، هرگز با اوحرف نزدم. احساس می کردم که دلش مى خواست حرف بزند ولى من راه ندادم. ورفت ….. به یکى دوتلفن راه دورش جواب ندادم ، پیغام گیر را هم قطع کردم. همه چیز را تمام شده و تاریک مى دیدم. تصمیم را گرفته بودم. داغ ندیدن همیشگى مارا برتمامى وجودش خواهم نشاند. دلم میخواست مى توانستم به نحوى اثرآن را مى دیدم، که امکان ندارد. او بود که مرا تا مغز استخوان چزاند و ناچارم کرد که بهاى سنگین و غیر قابل جبرانى را بابت آن به پردازیم. من و بچه ها، راحت مى شویم، بر او چه خوا هد گذشت، نه مى دانم، ونه برایم مهم است.

آینه – محمود دولت آبادی

شهریور ۱۳۹۴

 دولت

مردی که در کوچه می رفت هنوز به صرافت نیفتاده بود به یاد بیاورد که سیزده سالی می گذرد که او به چهره‌ی خودش درآینه نگاه نکرده است. همچنین دلیلی نمی‌دید به یاد بیاورد که زمانی در همین حدود می‌گذرد که او خندیدن خود را حس نکرده است. قطعا” به یاد گم شدن شناسنامه‌اش هم نمی‌افتاد اگر رادیو اعلام نکرده بود که افراد می‌باید شناسنامه‌ی خود را نو، تجدید کنند. وقتی اعلام شد که شهروندان عزیز مواظف‌اند شناسنامه‌ی قبلی‌شان را ازطریق پست به محل صدور ارسال دارند تا بعد از چهار هفته بتوانند شناسنامه‌ی جدید خود را دریافت کنند، مرد به صرافت افتاد دست به کار جستن شناسنامه‌اش بشود، و خیلی زود ملتفت شد که شناسنامه‌اش را گم کرده است. اما این که چراتصور می‌شود سیزده سال از گم شدن شناسنامه‌ی او می‌گذرد، علت این که مرد ناچار بود به یاد بیاورد چه زمانی با شناسنامه اش سر و کار داشته است، و آن برمی گشت به حدود سیزده سال پیش یا – شاید هم � سی و سه سال پیش، چون او در زمانی بسیار پیش از این، در یک روز تاریخی شناسنامه را گذاشته بود جیب بغل بارانی‌اش تا برای تمام عمرش، یک بار برود پای صندوق رای و شناسنامه را نشان بدهد تا روی یکی از صفحات آن مهر زده بشود. بعد ازآن تاریخ دیگر باشناسنامه‌اش کاری نداشت تا لازم باشد بداند آن را در کجا گذاشته یا درکجا گم‌اش کرده است. حالا یک واقعه‌ی تاریخی دیگر پیش آمده بود که احتیاج به شناسنامه داشت و شناسنامه گم شده بود. اول فکر کرد شاید شناسنامه درجیب بارانی مانده باشد، امانبود. بعد به نظرش رسید ممکن است آن را در مجری گذاشته باشد، اما نه… انجا هم نبود. کوچه راطی کرد، سوار اتوبوس خط واحد شد و یکراست رفت به اداره‌ی سجل احوال. در اداره‌ی سجل احوال جواب صریح نگرفت و برگشت، اما به خانه اش که رسید، به یاد آورد که � انگار � به او گفته شده برود یک استشهاد محلی درست کند و بیاورد اداره. بله، همین طور بود. به او این جور گفته شده بود. اما… این استشهاد را چه جور باید نوشت؟ نشست روی صندلی و مداد و کاغذ را گذاشت دم دستش، روی میز. خوب … باید نوشته شود ما امضاء کنندگان ذیل گواهی می‌کنیم که شناسنامه‌ی آقای … مفقودالاثر شده است. آنچه را که نوشته بود با قلم فرانسه پاکنویس کرد و از خانه بیرون آمد و یکراست رفت به دکان بقالی که هفته‌ای یک بار از آنجا خرید می‌کرد. اما دکاندار که از دردسر خوشش نمی‌آمد، گفت او را نمی‌شناسد. نه این که نشناسدش، بلکه اسم او را نمی‌داند، چون تا امروز به صرافت نیفتاده اسم ایشان را بخواهد بداند. “به خصوص که خودتان هم جای اسم راخالی گذاشته‌اید!”

 بله، درست است

 باید اول می‌رفته به لباسشویی، چون هرسال شب عید کت و شلوار و پیراهنش را یک بارمی‌داده لباسشویی و قبض می‌گرفته. اما لباسشویی، با وجودی که حافظه‌ی خوبی داشت و مشتری‌هایش را – اگر نه به نام اما به چهره � می‌شناخت، نتوانست او را به جا بیاورد؛ و گفت که متاسف است، چون آقا را خیلی کم زیارت کرده است. لطفا” ممکن است اسم مبارکتان را بفرمایید

خواهش می شود؛ واقعا”

“دست کم قبض، یکی از قبض‌های ما را که لابد خدمتتان است بیاورید، مشکل حل خواهد شد.”

بله، قبض.

آنجا، روی ورقه‌ی قبض اسم و تاریخ سپردن لباس و حتا اینکه چند تکه لباس تحویل شد را با قید رنگ آن، می‌نویسند. اما قبض لباس… قبض لباس را چرا باید مشتری نزد خود نگه دارد، وقتی می رود و لباس را تحویل می گیرد؟ نه، این عملی نیست. دیگر به کجا و چه کسی می‌توان رجوع کرد؟ نانوایی؛ دکان نانوایی در همان راسته بود و او هرهفته، نان هفت روز خود را از آنجا می‌خرید. اما چه موقع از روز بود که شاگرد شاطر کنار دیوار دراز کشیده بود و گفت پخت نمی‌کنیم آقا، و مرد خود به خود برگشت و از کنار دیوار راه افتاد طرف خانه اش، با ورقه‌ای که از یک دفترچه‌ی چهل برگ کنده بود.

پشت شیشه‌ی پنجره‌ی اتاق که ایستاد، خِیلکی خیره ماند به جلبک های سطح آب حوض، اما چیزی به یادش نیامد. شاید دم غروب یا سر شب بود که به نظرش رسید با دست پر راه بیفتد برود اداره مرکزی ثبت احوال، مقداری پول رشوه بدهد به مامور بایگانی و از او بخواهد ساعتی وقت اضافی بگذارد و رد و اثری از شناسنامه‌ی او پیدا کند. این که ممکن بود؛ ممکن نبود ؟ چرا…

“چرا… چرا ممکن نیست؟”

با پیرمردی که سیگار ارزان می‌کشید و نی مشتک نسبتا” بلندی گوشه‌ی لب داشت به توافق رسید که به اتفاق بروند زیرزمین اداره و بایگانی را جستجو کنند؛ و رفتند. شاید ساعتی بعد از چای پشت ناهار بود که آن دو مرد رفتند زیرزمین بایگانی و بنا کردند به جستجو. مردی که شناسنامه‌اش گم شده بود، هوشمندی به خرج داده و یک بسته سیگار با یک قوطی کبریت در راه خریده بود و باخود آورده بود. پس مشکلی نبود اگر تا ساعتی بعد از وقت اداری هم توی بایگانی معطل می‌شدند؛ و با آن جدیتی که پیرمرد بایگان آستین به آستین به دست کرده بود تا بالای آرنج و از پشت عینک ذره بینی‌اش به خطوط پرونده‌ها دقیق می شد، این اطمینان حاصل بود که مرد ناامید ازبایگانی بیرون نخواهد آمد. به خصوص که خود او هم کم کم دست به کمک برده بود و به تدریج داشت آشنای کار می‌شد.

حرف الف تمام شده بودکه پیرمرد گردن راست کرد، یک سیگار دیگر طلبید و رفت طرف قفسه‌ی مقابل که با حرف ب شروع می‌شد، و پرسید “فرمودید اسم فامیلتان چه بود؟” که مرد جواب داد “من چیزی عرض نکرده بودم.” بایگان پرسید “چرا؛ به نظرم اسم و اسم فامیلتان را فرمودید؛ درآبــدارخانه!” و مـرد گفت “خیر، خیر… من چیزی عرض نکردم.” بایگان گفت “چطور ممکن است نفرموده باشید؟” مردگفت “خیر… خیر.”

بایگان عینک ازچشم برداشت و گفت “خوب، هنوز هم دیر نشده. چون حروف زیادی باقی است. حالا بفرمایید؟” مردگفت “خیلی عجیب است؛ عجیب نیست؟! من وقــت شمارا بیهوده گرفتم. معذرت می‌خواهم. اصل مطلب را فراموش کردم به شما بگویم. من… من هرچه فکر می‌کنم اسم خود را به یاد نمی‌آورم؛ مدت مدیدی است که آن را نشنیده‌ام. فکر کردم ممکن است، فکر کردم شاید بشود شناسنامه‌ای دست و پاکرد؟”

بایگان عینکش را به چشم گذاشت و گفت “البته… البته باید راهی باشد. اما چه اصراری دارید که حتما”…” و مرد گفت “هیچ… هیچ… همین جور بیخودی… اصلا” می‌شود صرف نظر کرد. راستی چه اهمیتی دارد؟” بایگان گفت “هرجور میلتان است. اما من فراموشی و نسیان را می‌فهمم. گاهی دچارش شده‌ام. با وجود این، اگر اصرار دارید که شناسنامه‌ای داشته باشید راه‌هایی هست.” بی درنگ، مرد پرسید چه راه‌هایی؟ و بایگان گفت “قدری خرج بر می‌دارد. اگر مشکلی نباشد راه حلی هست. یعنی کسی را می‌شناسم که دستش در این کار باز است. می توانم شما را ببرم پیش او. باز هم نظر شما شرط است. اما باید زودتر تصمیم بگیرید. چون تا هوا تاریک نشده باید برسیم .”

اداره هم داشت تعطیل می‌شد که آن دو از پیاده رو پیچیدند توی کوچه‌ای که به خیابان اصلی می‌رسید و آنجا می‌شد سوار اتوبوس شد و رفت طرف محلی که بایگان پیچ واپیچ‌هایش را می‌شناخت. آنجا یک دکان دراز بودکه اندکی خم درگرده داشت، چیزی مثل غلاف یک خنجر قدیمی. پیرمردی که توی عبایش دم در حجره نشسته بود، بایگان را می‌شناخت. پس جواب سلام او را داد و گذاشت با مشتری برود ته دکان. بایگان وارد دکان شد و از میان هزار هزار قلم جنس کهنه و قدیمی گذشت و مرد را یکراست برد طرف دربندی که جلوش یک پرده‌ی چرکین آویزان بود. پرده را پس زد و در یک صندوق قدیمی را باز کرد و انبوه شناسنامه‌ها را که دسته دسته آنجا قرار داده شده بود، نشان داد و گفت “بستگی دارد، بستگی دارد که شما چه جور شناسنامه‌ای بخواهید. این روزها خیلی اتفاق می‌افتد که آدم‌هایی اسم یا شناسنامه، یا هردو را گم می‌کنند. حالا دوست دارید چه کسی باشید؟ شاه یا گدا؟ اینجا همه جورش را داریم، فقط نرخ‌هایش فرق می‌کند که از آن لحاظ هم مراعات حال شما را می‌کنیم. بعضی‌ها چشم‌شان رامی‌بندند و شانسی انتخاب می‌کنند، مثل برداشتن یک بلیت لاتاری. تا شما چه جور سلیقه‌ای داشته باشید؟ مایلید متولد کجا باشید؟ اهل کجا؟ و شغل‌تان چی باشد؟ چه جور چهره‌ای، سیمایی می‌خواهید داشته باشید؟ همه جورش میسر و ممکن است. خودتان انتخاب می‌کنید یا من برای‌تان یک فال بردارم؟ این جور شانسی ممکن است شناسنامه‌ی یک امیر، یک تاجر آهن، صاحب یک نمایشگاه اتومبیل… یا یک… یک دارنده‌ی مستغلات… یا یک بدست آورنده‌ی موافقت اصولی به نام شما دربیاید. اصلا” نگران نباشید. این یک امر عادی است. مثلا” این دسته ازشناسنامه‌ها که با علامت ضربدر مشخص شده، مخصوص خدمات ویژه است که… گمان نمی‌کنم مناسب سن و سال شما باشد؛ و این یکی دسته به امور تبلیغات مربوط می شود؛ مثلا” صاحب امتیاز یک هفته نامه یا به فرض مسؤول پخش یک برنامه‌ی تلویزیونی. همه جورش هست. و اسم؟ اسم‌تان دوست دارید چه باشد؟ حسن، حسین، بوذرجمهر و … یا از سنخ اسامی شاهنامه‌ای؟ تا شما چه جورش را بپسندید؛ چه جور اسمی را می‌پسندید؟”

مردی که شناسنامه‌اش راگم کرده بود، لحظاتی خاموش و اندیشناک ماند، وز آن پس گفت “اسباب زحمت شدم؛ باوجود این، اگر زحمتی نیست بگرد و شناسنامه‌ای برایم پیداکن که صاحبش مرده باشد. این ممکن است؟” بایگان گفت “هیچ چیز غیرممکن نیست. نرخش هم ارزان‌تر است.”

ممنون؛ ممنون!

بیرون که آمدند پیرمرد دکان‌دار سرفه‌اش گرفته بود و در همان حال برخاسته بود و انگار دنبال چنگک می گشت تا کرکره رابکشد پایین، و لابه لای سرفه‌هایش به یکی دو مشتری که دم تخته کارش ایستاده بودند می‌گفت فردا بیایند چون “ته دکان برق نیست” و … مردی که در کوچه می‌رفت به صرافت افتاد به یاد بیاورد که زمانی در حدود سیزده سال می‌گذرد که نخندیده است و حالا… چون دهان به خنده گشود با یک حس ناگهانی متوجه شد که دندان‌هایش یک به یک شروع کردند به ورآمدن، فرو ریختن و افتادن جلو پاها و روی پوزه‌ی کفش‌هایش، همچنین حس کرد به تدریج تکه‌ای از استخوان گونه، یکی از پلک ها، ناخن‌ها و… دارند فرو می‌ریزند؛ و به نظرش آمد، شاید زمانش فرا رسیده باشد که وقتی، اگر رسید به خانه و پا گذاشت به اتاقش، برود نزدیک پیش بخاری و یک نظر � برای آخرین بار � در آینه به خودش نگاه کند!

بی‌گناهان ـ بیژن نجدی

شهریور ۱۳۹۴

این دومین شبی بود که ساعت نه و هفت دقیقه دستی پنجره اتاق را باز می‌کرد و با انگشتان فرورفته در دستکش‌های سیاه و تاریکی چرم شده، موها و مچ پر از النگوی زنی را می‌گرفت. او را روی قالی می‌کشید و در فریادی که هوای اتاق را جر می‌داد از پنجره به خیابان و روی باران نیمه‌شب پرت می‌کرد.

ناخن‌های زن در تاریکی فرومی‌رفت و بی آن‌که پاهایش بتواند پلکانی را روی باران و آب پیدا کند، تن نیمه برهنه و پر از ترسِ باور نشده‌اش در گودال سیاه بین پنجره و آسفالت، به طرف جاذبه‌ی مرگ‌آلود زمین می‌رفت.

لحظه‌ای کف دستهایش پر از کلمه می‌شد. درختان دو طرف پیاده‌رو روی ریشه‌های‌شان می‌چرخیدند و شاخه‌های‌شان را با سرطان به طرف دست‌ها و پاهای از هم بازشده زن می‌فرستادند. هوا کنار می‌رفت. زن به باران اطرافش چنگ می‌زد و دندان‌هایش به چند اسم غریبه می‌چسبید.

بالکن‌ها و پنجره‌های روشن دور می‌زدند و ساختمان‌های وارونه در هوا معلق می‌شد. زن صدای فریادش را از ته خیابان می‌شنید. و همین که روی آسفالت می‌آفتاد، دلش با دانه‌های خون می‌ترکید. پیشانی‌اش با کاشی‌ها تکه‌تکه می‌شد. چشم‌هایش با آینه می‌شکست. موهایش به خونابه و مغز لیز و ریخته‌اش می‌چسبید و مرتضی شانه‌هایش را کوچک می‌کرد، پاهایش را به هم می‌فشرد و خودش را در مخمل کهنه صندلی سینما مچاله می‌کرد و در موسیقی دلشوره‌آوری که از پشت آژیر اتومبیل‌های پلیس به گوش می‌رسید، با دیدن اسم فیلمساز که روی پرده می‌افتاد، آهسته می‌گفت: خدا لعنتت کنه.

شب دوم دیدن فیلم، مرتضی با این لذتِ کِش آمده در در ذهنش که دیگر از هیچ چیز نمی‌ترسد به جزئیات روشن و پهناور روبرویش خیره شد. حالا او از تقدیر همه‌ی آدم‌ها تا آخرین لحظه زندگی آن‌ها و هر فاجعه‌ای پیش از آن که اتفاق بیفتد با خبر بود. در حالی که شب قبل، کابوسی را با خودش از سینما به خانه برده، ساعت‌ها در خوابی که او را از کنار ریشه گیاهان و جمجمه‌های پر از لبخند در گودالی پایین می‌برد (نه یک تکه آسمان، نه اسم کسی، نه پنجره، نه آسفالتی که بر آن پرت شود) به خودش گفته بود:

ـ همه بیگناه بودند، همه . . . اولش خیال کردم قاتل همان مردی‌ست که نصف سورتش سوخته بود و به سوال‌های پلیس جواب نمی‌داد.

بعد از بازجویی‌های طولانی به درازای خیابانی تا بازداشتگاه و پایان‌ناپذیرتر از راه رفتن بازپرس دور صندلی چوبی، درست در لحظه‌ای که مردِ صورت سوخته به گریه افتاد و فقط روی نیمه سوخته صورتش اشک ریخت، مرتضی بی‌گناهی او را باور کرده بود. کاش می‌توانست دستش را در تاریکی مه‌آلود سینما دراز کند و شانه‌های آن مرد را بگیرد و تکان دهد.

(من باور می‌کنم، حاضرم قسم بخورم کار تو نیست.)

حالا به زن سرایدار که با گردنی بدون گردنبند و دستهای بدون طلا اعتراف کرده بود که هفته‌ای دو روز رخت چرک مقتول را می‌شست و هر هفته دوبار در آینه به گردن لختش دست می‌کشید (تصویر صابون و کف و کثافت و مفصل‌های ورم کرده و انگشتان رماتیسمی از آینه می‌ریخت و گلهای کاغذ دیواری را خیس می‌کرد) شک کردهبود. هر بار که زن سرایدار نمی‌توانست به سوال‌ بازپرس جواب دهد نمایی درشت و دردآور از دستهای او روی پرده می‌افتاد که تکه‌ای از دامنش را روی زانوانش مشت می‌کرد و آن را به هم می‌پیچاند.

ـ من باید برم دستشویی.

بازپرس گفته بود: چند وقت بود برایش کار می‌کردی؟

ـ کار نمی‌کردم، فقط لباس‌هاشو می‌شستم. من باید برم . . .

ـ چقدر بهت می‌داد؟

ـ پول‌هاش هم مثل رخت‌هاش نجس بود. من باید برم آقا. برم دستشویی.

در راهرو پر از موزائیک، بین اتاق بازپرس و دستشویی، زن سرایدار یکی از شانه‌هایش را به دیوار تکیه داد و روی همان دیوار پایین آمد. با استخوان دنده و آرنجش روی موزائیک‌ها افتاد. بعد از آنکه او را روی زمین تا کنار توالت بردند، مرتضی موزائیک‌های روی پرده سینما را دید که از پاشنه کفش زن سرایدار تا لنگه‌های باز توالت خیس می‌شد.روی همان تصویر خیس و غمبار کف راهرو، مرتضی فهمید که زن سرایدار حتی نمی‌تواند یک پیراهن چرک‌مرده یا ملافه مچاله شده‌ای را از پنجره‌ای به خیابان پرت کند.

از آن لحظه به بعد احساس کرد در جهانی پر از بیگناهان زندگی می‌کند. مردم پشت سوختگی، کف صابون، رماتیسم و گریه‌هایشان پنهان شده‌اند. مردان و زنان بیگناهی که اگر پیراهن‌شان را کنار بزنند، پوستی از معصومیت‌شان دیده می‌شود که روی استخوان‌هایشان پوشیده‌اند. حتی لحظه‌ای که در پایان فیلم، قاتل فریاد می‌کرد:

ـ من کشتمش، اگه جنازه‌اش را به من بدهید، باز هم می‌کشمش . . .

سایه درختان بازداشتگاه را دید که روی زمین پیش می‌رفت تا از زیر پای مرد دستگیر شده بگذرد. فیلم تمام شد.

مردم از دالان باریک پشت سالن بیرون رفتند. گاهی تن آنها به شانه‌های مرتضی می‌چسبید. حتی در خیابان هم که دانه دانه شدند و لذت شنیدن صدای پای آنها با خیابان رفت، مرتضی به پنجره‌های روشن ساختمان‌ها با لبخند پنهان شده‌ای نگاه می‌کرد. در تمام راهی که بین او و حیاط خانه‌اش افتاده بود، هیچ جسدی در پیاده‌رو دیده نمی‌شد. آن شب مرتضی با شرمساری کسی که پیشانی دیگران را با لب‌های ذغال شده بوسیده باشد به رختخواب رفت و بی‌آنکه چراغ را خاموش کند آنقدر به گچ دیوارهای اطرافش نگاه کرد و آنقدر به سکوت دلشوره‌آوری که در گوشه‌های اتاق روی هم ریخته شده بود گوش داد، تا این که بالاخره زیر پلک‌هایش دفن شد. خوابید. همان شب تا صبح، سینماها یک تاریک را نمایش دادند که که مستطیل سفید و جذام گرفته‌ای را پوسته پوسته می‌کرد و ارواح مردان و زنانی که سال‌ها روی پرده‌های سفید مرده بودند صندلی به صندلی روی صندلی‌ها می‌رفتند و هر بار که یکی از آن‌ها بار دیگر می‌مرد دیگران برایش کف می‌زدند.

مرتضی در سرتاسر روز بعد سعی کرد خوابهای دیشبش را به یاد نیاورد. خواب دیده بود از درختی نوارهای فیلم آویزان است و او آن را دور گردن مردانی که نیمی از صورتشان سوخته بود می‌پیچد و صندلی‌های زیر پایشان را با لگد کنار می‌زند. این بود که شب بعد باز هم به دیدن همان فیلم رفت. بیگناهان در ذرات پراکنده نوری به رنگ صبح شناور بودند و از سوراخ ته سالن به طرف پرده می‌رفتند و آنجا گریه‌ها و ادرارشان بند نمی‌آمد.

بعد از باز شدن چشم‌های زن سرایدار کنار دیوار دستشویی و شرم خیسی که به جورابش چسبیده بود، وقتی که خانمی در ردیف پشت مرتضی گفت:

ـ کثافت خودشو زده به موش‌مرده‌گی.

مرتضی سرش را برگرداند و آهسته گفت:

ـ اصلا اینطور نیست.

مردی که کنار خانم نشسته بود گفت:

ـ چی؟

ـ اون کسی را نکشته، قاتل یکی دیگه‌س.

ـ حرف نزن آقا.

ـ باشه، ولی خانمتون . . .

روی پرده برای زن سرایدار لیوانی پر از آب آورده بودند.

ـ خانم من چی؟

کنترلچی سینما چراغ قوه‌اش را روشن کرد. مرتضی گفت: خانمتون اشتباه می‌کنه.

یک نفر داد زد: خاموش کن.

مرد گفت: خفه شو مرتیکه.

مرتضی گفت: باشه من خفه می‌شم ولی خانمتون به اون بدبخت فحش داد.

زن سرایدار را دوباره به اتاق بازپرسی می‌بردند.

ـ داد که داد به تو چه؟

خانم گفت: کدوم بدبخت؟

ـ شما بهش گفتین کثافت، مگه نگفتین.

حالا مرتضی پشت به پرده ایستاده. نوک انگشتش به طرف چهار انگشت زن سرایدار بود که سیاه شده بود و همان انگشتان سیاه شده رماتیسمی را به مقوای انگشت‌نگاری می‌مالید.

کنترلچی روی دنباله چراغش مرتضی را پیدا کرد. بازپرس چیزی گفت که در همهمه سینما شنیده نشد.

ـ بشین بابا . . . آقا بشین! مرتضی نشست.

کنترلچی گفت: بیا بیرون.

مرتضی گفت: چرا؟

ـ گفتم بیا بیرون.

مرتضی گفت: آخه چرا؟ اینا دارن مفت می‌گن، من بیام بیرون؟

مرد به خانمش گفت: شیطون می‌گه همچین بزنمش.

مرتضی سرش را برگرداند.

ـ بزنی؟ منو؟

بعد از تکان خوردن هوا و صدای یک دست، دهان مرتضی پر از خونی شد که از لثه و دندانش بیرون زده بود. زنی جیغ کشید. پرده سینما به طرف دیوارها رفت. سیاهی سالن از بالکن ریخت. و مرتضی با نگاه فراموش شده‌ای روی دسته صندلیش افتاد.

صورتش روی تاریکی که حالا زمخت شده بود پایین آمد. از اطرافش صدای دویدن مردم و تا شدن صندلیها به گوش می‌رسید. و او بدون باز شدن پنجره‌ای با پیشانی به طرف کف سالن رفت. پوست صورتش به مشتی پوست خیس تخمه چسبید. مرد صورت زخمی بر پلکان دادگستری ایستاده بود و به تاریکی سالن نگاه می‌کرد و با هر دو گونه‌اش اشک می‌ریخت. زن سرایدار چشم‌هایش را با آرنج ماسیده‌اش پوشانده بود.

نگاه مرتضی کنار پایه‌های صندلی سینما افتاده بود. یکی از چشم‌هایش باز نمی‌شد. همان چشمی که به کف سیمانی سالن چسبیده بود و تمام بیگناهان از آن رفته بودند.

چراغ‌های سالم روشن شد. تصویر رنگ‌پریده‌ی زنی که کشته شده بود، روی تختخواب کالبدشکافی و در محاصره چراغ‌های سالن، رنگ‌پریده‌تر به نظر می‌آمد. مرتضی روی زانوان و کف دست‌هایش زور می‌زد که خودش را از زمین بلند کند. دسته یکی از صندلی‌ها را گرفت و توانست در موسیقی دلشوره‌آوری که از بلندگوها پخش می‌شد آب دهان و خون مالیده بر زبانش را تف کند و از خودش بپرسد: من چه‌م شده؟

تازه داشت سوزش دهان و دردی که یکی از چشم‌هایش را بسته بود پیدا می‌کرد و زبانش را روی زخم لثه‌اش می‌کشید که از سالن بیرونش بردند.

صبح روز بعد او خودش را دید که با چشمی تنگ شده و نوار چسبی که از گوشه لب‌ها تا شقیق‌اش رفته بود در آینه اتاقش ایستاده و مرد صورت زخمی با صورتی بدون زخم به شیشه آینه مشت می‌زند.

مرتضی نیم‌رخش را به آینه چسباند. آنها همدیگر را بغل کردند و تا باز شدن گیشه تمام سینماهای دنیا آنقدر با هم حرف زدند تا این که بالاخره مرتضی با تنی که بوی جیوه می‌داد خودش را از آینه دور کرد. پیراهن سفیدش با لکه‌های خشک خون از شانه تختخواب آویزان بود. آن را برداشت و بو کرد.

ـ این بوی خون نیست . . . پس چیه؟ تنهایی؟

با همان پیراهن تا لنگچه دستشویی رفت و با دست‌های زن سرایدار پیراهن را شست. بیرون باران ماتم‌زده‌ای می‌بارید. مرتضی هر چه بیشتر می‌شست سفیدی پیراهن کمرنگ‌تر و لکه‌های خون، شفاف‌تر می‌شد و صدای آب در لنگچه نمی‌گذاشت که او باران را بشنود. دست‌هایش در آب پیر شده بود و رماتیسم یخ کرده و بدون دردی از مفصل انگشتانش می‌گذشت. پیراهن را چلاند و با اطو خشکش کرد. پوشید. و به احترام بارانی که می‌بارید بدون چتر، بیرون زد.

کوچه‌ای او را به طرف سیگارفروشی برد (دود تلخی از کوچه به خیابان پیچید.)

برای این که شانه‌اش به کسی نخورد، بیرون از پیاده‌رو، کنار لجن جوی خیابان راه رفت. شاید هم برای این که اجسادی را که از پنجره‌ها روی آسفالت نمی‌افتاد لگد نکند.

ویترین مغازه‌ها تصویر درشتی از مرتضی را شیشه به شیشه راه می‌بردند.

خونی که قطره قطره در رگ‌هایش راه بازمی‌کرد، ضربان قلب او را به طرف مچ پاهایش می‌برد.

گاهی مرتضی با یک دست مچ دست دیگرش را می‌گرفت ضربان قلبش را مشت می‌کرد و آن را یکی یکی می‌شمرد. باران دست مرتضی را گرفته بود و او را به سینما می‌برد.

فردی که بلیط‌ها را پاره می‌کرد گفت.

ـ کجا؟

ـ یعنی چی کجا؟

ـ یه دقه صبر کن.

رفت و با مدیر سینما برگشت.

ـ باز هم می‌خوای شر به پا کنی؟

مرتضی گفت: چه شری؟ من می‌خوام . . .

ـ نه.

عده‌ای دور و بر آن‌ها جمع شدند.

ـ برو یه سینمای دیگه . . . این فیلمو جاهای دیگه هم نشون می‌دن.

مرتضی نیم‌رخش را به مدیر سینما نشان داد و گفت.

ـ ولی توی سینمای شما بود که منو زدن. نگاه کنین.

ـ خیال می‌کنی اون یارو که تو رو زده حالا توی سالن نشسته؟

ـ نه.

ـ پس اومدی که چی؟

مرتضی گفت: اومدم همون اول فیلم به مردم بگم که قاتل کیه.

ـ ببین بچه . . . تو حسابی زده به سرت.

و توی صورت مرتضی لبخند زد. لبخندی بدون مهربانی که فقط به درد آگهی‌های خمیردندان می‌خورد.

مرتضی برای این که از سردر و پاگرد سینما وارد خیابان شود بلیطش را جر داد و تکه‌های آن را روی چل و گل پیاده‌رو ول کرد و کنار مردم، شانه به شانه‌ دیوار، رفت.

خیلی زود خیابان از مرتضی خالی شد. موسیقی دلشوره‌آور باران و برق اتومبیل‌ها و رفت و آمد مردم آن قدر ادامه یافت تا این که باز هم پشت لکه‌های سرخ پیراهنش، مرتضی، لاغر، با موهای ریخته روی گوش‌هایش، چشم‌های غمگین و تنگ و ترکمنی، گونه‌های استخوانی سرد و سرمازده و زخم و خونمرده‌گی بدون نوارچسب صورتش پیدایش شد. روبه‌روی گیشه و مردم، توی صف، کنار پیاده‌رو نشست. مقوای بزرگی را به سینه‌اش تکیه داده بود که روی آن اسم بیگناهان نوشته شده بود . . . و قاتل.

عالی جناب – جعفر مدرس صادقی

شهریور ۱۳۹۴

افسانه با عکس گرفتن مخالف بود. با لباس سفید عروس و سفره‏ ی عقد هم مخالف بود. هرچه مادرش اصرار کرد، رضایت نداد عکّاس خبر کنند. می‏گفت خبری نیست که عکس بگیرند. و راستی هم خبری نبود. فقط پدرومادرها بودند و بزرگان فامیل. آخوند عاقد خُطبه‏ی عقد را خواند و افسانه صبر نکرد که آخوند، مطابق مرسوم، سه بار اجازه بگیرد، همان بار اوّل “بعله” اش را گفت و خُطبه‏ی عقد جاری شد. همه‏ی حُضّار شرمنده شدند. حتّا خودِ داماد هم از رو رفت. مادر افسانه هم، مثل همه‏ی مادرهای دیگر، سفارش کرده بود “مبادا دفعه‏ی اوّل و دوم بعله را بگی! خودتو بگیر! عروس باید خودشو بگیره! مبادا بخندی! مبادا زیادی حرف بزنی!”

افسانه کم‏حرف بود. بلد نبود خودش را بگیرد. فقط کُند و بی‏حال بود و راه که می‏رفت، پاهاش را روی زمین می‏کشید و شکمش را جلو می‏داد و شمرده‏شمرده و آرام حرف می‏زد. دیربه‏دیر می‏خندید و اگر خیلی سرحال بود و تصمیم می‏گرفت به چیز خیلی خنده‏داری بخندد، فقط لبخند ملایم بی‏رمقی روی صورتش ظاهر می‏شد. روز عقد، به اصرار مادرش، آرایش مختصری کرد و با لباسی که دیر‌به‌دیر و فقط برای مهمانی‌ها می‌پوشید پای سفره‌ی عقد نشست. با لباس شیک پوشیدن و آرایش کردن مخالف بود. حتّا با خودِ ازدواج هم مخالف بود. اگر پدر و مادرش رضایت می‏دادند، ترجیح می‏داد توی محضر قال قضیّه را بکنند. امّا نمی‏خواست آنها را برنجاند. رنجیده که بودند. بیشتر از این که بودند، نمی‏خواست برنجاندشان. به اندازه‏ی کافی دلخورشان کرده بود. آنها دلشان می‏خواست افسانه لباس عروسی به تن کند، دلشان می‏خواست مراسم آبرومندی برگزار شود و عکّاس هم خبر کنند تا از مراسم عکس بگیرد. و مهم‏تر از همه، دلشان می‏خواست افسانه، تنها دخترشان، با مردی ازدواج کند که سرش به تنش بیرزد. اگر با مردی ازدواج می‏کرد که به‏ش می‏آمد داماد باشد و خانه و زندگی و شغل آبرومندی داشت یا دست‏کم قیافه و هیکل آبرومندی، شاید حتّا بدون مراسم عروسی و بدون عکس هم رضایت می‏دادند. امّا حالا که افسانه کار خودش را کرده بود و داشت با پسری که خودش پسندیده بود ازدواج می‏کرد، اجرای مراسم، عکس، لباس و آرایش، برای پدر و مادرش اهمیّت بیشتری پیدا کرده بود. چه عیبی داشت که از مراسمی که امروز برگزار می‏شد عکس بگیرند تا سالها بعد عکسها را به این و آن نشان بدهند و به یاد امروز بیفتند؟ لُطف زندگی به همین دلخوشی‏ها بود. جوان‏ها نمی‏فهمیدند. زمانه عوض شده بود و جوان‏های این دوره دیگر زیر بار حرف پدرومادرها نمی‏رفتند.

پدر و مادر افسانه با این ازدواج مخالف بودند. علی به نظر آنها برای ازدواج کوچک بود. چهار سال از افسانه جوان‏تر بود. دانشجو بود. کار نمی‏کرد. درآمدی نداشت. افسانه کار می‏کرد، کار نیمه‏وقت. مُنشی یک درمانگاه خصوصی بود. با حقوقی که می‏گرفت، حتّا نمی‏شد یک اتاق فسقلی اجاره کرد. پس از ازدواج، مدّتی دنبال خانه گشتند و بعد از چند ماه جست‏وجوی بی‏حاصل، یکی از دوستهای علی که او هم به‏تازگی ازدواج کرده بود و پدر پولدارش آپارتمان کوچکی برای او خریده بود، علی و افسانه را دعوت کرد که آنجا ساکن شوند. آپارتمان دوتا اتاق بیشتر نداشت. یکی از اتاق‏ها را در اختیار آنها گذاشتند و اتاق دیگر مال آن زوج دیگر. هر دو زوج زندگی ساده‏ای داشتند. هرچه توی آن آپارتمان بود، چیزهایی که از قبل بود و چیزهایی که بعداً افسانه و علی خریدند و با خودشان آوردند، مشترک بود و هیچ‏کس صاحب هیچ‏چیز نبود. خرج این دو خانواده‏ی کوچک نوپا سوا نبود و هرچه هر کدام از آنها می‏خرید، برای همه می‏خرید و هر چهار نفر سر یک سفره می‏نشستند. دوست علی از آنها اجاره نمی‏گرفت. دوست علی هم مثل علی و افسانه مُرید عالی‏جناب بود و خوشحال بود که با هم‏مسلک‏های خودش زیر یک سقف زندگی می‏کند.

پدر علی هم با این ازدواج مخالف بود. مرد پولداری بود. در خرّم‏آباد چاپخانه داشت. فقط برای شرکت در مراسم عقد به تهران آمد و با قیافه‏ی عبوس، گوشه‏ای لم داد و به عروس و داماد کوچولو زُل زد. عروس و دامادی که هیچ‏چیزشان به عروس‏ودامادها نمی‌آمد و به نظرش خنده‏دار می‏آمدند. “عروسک” و “دامادک”. این اسم را همان‏جا برای آنها گذاشت و زیرلبی به زنش گفت. دیگر حرف نزد، لام تا کام. به او بر خورده بود. همه‏ی کسانی که او را می‏شناختند می‏دانستند که چه‏قدر به او بر خورده است و به او حق می‏دادند که دلخور باشد. او بزرگ فامیل خودشان بود. همه‏ی فامیلشان، چه آنهایی که ساکن خرّم‏آباد بودند و چه آنهایی که در شهرهای دیگر بودند، هر مشکلی که پیش می‏آمد و هر کاری که داشتند، می‏آمدند پیش او و با او صلاح و مصلحت می‏کردند و آن‏وقت پسر خودش که رفته بود تهران تا درس بخواند و به قول معروف به جایی برسد، هنوز دو سال از دوره‏ی دانشجویی‏اش نگذشته، عاشق این عروسک فسقلی شده بود و مادرش را واسطه کرده بود تا رضایت پدرش را جلب کند. و این زنها را که می‏شناسید: هر کاری را با گریه و زاری پیش می‏برند. با گریه و زاری شوهرش را وادار کرده بود رضایت بدهد و با گریه و زاری، از شوهرش خواهش کرده بود در مراسم عقد شرکت کند. و چه خوب شد که عکّاس خبر نکرده بودند! پدر علی اصلاً دلش نمی‏خواست عکسش را بغل این عروس و داماد مسخره بگیرند. سر سفره‏ی عقد، رونما به عروس نداد. حاضر نشد به پسرش، برای روبه‏راه کردن زندگی، کمک کند. سر مهریّه اصلاً چانه نزد. فقط گفت “به من مربوط نیست. خودش باید بدهد.” حتّا مقرّری ماهانه‏ی علی را که در دو سال اخیر برای او می‏فرستاد قطع کرد. گفت “خودش می‏داند.” به زنش که گریه و زاری می‏کرد، گفت “تا همین‏جاش هم به اندازه‏ی کافی تحقیر شدم.” فردای روز عقد، برگشت خرّم‏آباد.

افسانه تا پیش از ازدواج، در خانه‏ی پدرش، اتاق مستقل داشت. یک خانه‏ی حیاطدار بزرگ یک‏طبقه، با استخر و باغچه و شش‏تا اتاق، در خیابان نیاوران. شش‏تا اتاق برای سه نفر: اتاق خواب پدر و مادرش، اتاق کار پدرش، اتاق خودش و سه‏تا اتاق دیگر هم خالی و بی‏استفاده مانده بود. پدر افسانه قُد نبود. با این که از علی خوشش نمی‏آمد و دلش نمی‏خواست دخترش به این زودی ازدواج کند، به سرنوشت آنها دلبسته بود. با این که دلش می‏خواست حالا که ازدواج کرده بودند، بیایند همان‏جا توی خانه‏ی خودش زندگی کنند، اصرار چندانی نکرد و وقتی که شنید تصمیم گرفته‏اند توی خانه‏ی یکی از دوستهای علی زندگی کنند، کمی غُر زد، امّا بعد که دید حریفشان نمی‏شود، رضایت داد. حتّا برای آنها مقرّری ماهانه‏ای معیّن کرد، چون که می‏دانست با حقوق افسانه زندگی‏شان نمی‏چرخد.

مادر افسانه دلش می‏خواست افسانه ازدواج کند. افسانه به سنّ‌ و ‌سال ازدواج رسیده بود و حتّا اگر می‏خواستید سخت بگیرید، شاید کمی دیر هم شده بود یا داشت می‏شد: سه‏چهار سال بود دانشگاهش را تمام کرده بود و یکی دو سال دیگر سی سالش تمام می‏شد. امّا علی انتخاب بدی بود. علی جوان بود، ریزه‏میزه بود، بی‏کار بود، بی‏پول بود. همه‏ی عیبهای ممکن را داشت. خود مراسم عقد هم که به اصرار افسانه بی هیچ دنگ و فنگی برگزار شده بود، فکری بود که مادر افسانه را مُدام آزار می‏داد. مادر افسانه دلش نمی‏خواست توی هتل جشن بگیرند یا نوازنده و خواننده دعوت کنند و هفت شب و هفت روز بزن و بکوب باشد. نه. این زیاده‏روی‏ها سرشان را بخورد. لازم نبود. فقط ای کاش مجلس آبرومندی برگزار می‏شد، ای کاش کیک سفارش می‏دادند. نه کیک چندطبقه، کیک یک‏طبقه، امّا کیکی که اسم افسانه و علی را روش نوشته باشند. و ای کاش شام مفصّلی تهیّه می‏کردند و افسانه لباس عروس می‏پوشید و علی لباس دامادی می‏پوشید و خیلی‏ها را از دوستان و آشنایان دور و نزدیک دعوت می‏کردند و ای کاش (و این از همه واجب‏تر بود)عکس هم می‏گرفتند: از کیک، از مهمان‏ها، از سفره‏ی عقد، از عروس و داماد، عروس با لباس عروس و داماد با کُت و شلوار دامادی و کراوات.

غُرزدن‏های مادر افسانه از همان فردای روز عقد شروع شد. تا یکی دو ماه اوّل بعد از ازدواج که هنوز به خانه‏ی دوست علی نرفته بودند، افسانه توجّه چندانی به این غُرزدن‏ها نداشت. و بعد که افسانه از خانه‏ی پدری درآمد و در خانه‏ی دوست علی مستقر شدند و زندگی مشترک با علی تازگی روزهای اوّلش را از دست داد و مثل همه‏ی زندگی‏های دیگر، با مُختصری تفاوت، به عادت تبدیل شد، غُرزدن‏ها همچنان ادامه داشت و روزهای جمعه که برای ناهار به خانه‏ی پدر و مادر افسانه می‏رفتند، مادر افسانه باز حرف روز عقد را پیش می‏کشید و افسوس می‏خورد که از آن روز هیچ عکسی ندارند و آن‏قدر به آنها سرکوفت زد و آن‏قدر گفت و گفت و گفت، تا افسانه از رو رفت و رضایت داد که یک بار دیگر مراسم عقد را تکرار کنند، امّا نه به‏اسم عقد: سوری به مناسبت ازدواج آنها که همه‏ی فامیل را دعوت کنند و عکس هم بگیرند و افسانه لباس عروسی بپوشد و علی لباس دامادی.

علی هیچ‏وقت کُت‌و‌شلوار نمی‏پوشید. فقط یک بار پوشید و آن هم سر سفره‏ی عقد. آن کُت‌و‌شلوار هم قرضی بود: از دوستی که حالا همخانه‏اش شده بود قرض گرفت. باز هم از همان دوستش باید قرض می‏گرفت. فقط همان دوست بود که کُت‌و‌شلوار داشت. نه یک دست، چندین دست. و این بار همه‏ی کُت‏وشلوارهای او را امتحان کرد تا یکی را که درست قالب تنش باشد پیدا کند. کُت‌و‌شلوار سر سفره‏ی عقد قالب تنش نبود، گُشاد بود. همه‏ی کُت‏وشلوارهای دوستش برای او گُشاد بود. یکی از کُت‏وشلوارهای قدیمی دوستش را پوشید که برای دوستش دیگر تنگ شده بود. برای علی اندازه بود. امّا باز هم قالب تنش نبود. شانه‏های کُت برای شانه‏های علی بزرگ بود. شلوار بلند بود و پاچه‏هاش می‏کشید روی زمین. افسانه پایین شلوار را تو گذاشت، امّا دست به ترکیب کُت نمی‏شد زد. اگر می‏خواستند کُت‌و‌شلوار بهتری سفارش بدهند، باید دو هفته مهمانی را به تأخیر می‏انداختند و مادر افسانه، حالا که با این‏همه زحمت افسانه را راضی کرده بود، حوصله‏ی صبر کردن نداشت. لباس عروسی افسانه مال مادرش بود، امّا درست قالب تن افسانه. مثل این که اصلاً برای او دوخته باشند. با کفشهای بی‏پاشنه‏ی خودش، پایین دامن لباس روی زمین کشیده می‏شد و کف اتاق‏ها را جارو می‏کرد. امّا کفشهای پاشنه‏بلند مادرش را که پوشید، لبه‏ی چیندار دامنش دو سه انگشت با زمین فاصله داشت. دامنش گُشاد و پُف‏کرده بود و فنر داشت، سنگین بود. امّا افسانه بعد از چند دقیقه، با این لباس اُخت شد. توی این لباس راحت بود. از این طرف به آن طرف می‏رفت، چرخ می‏زد، خودش را توی آینه‏ی قدّی هال نگاه می‏کرد، به همه‏ی اتاق‏ها سرکشی می‏کرد. در اتاق پدرش را که بسته بود بی‏خبر باز کرد و پدرش را که توی صندلی پُشت میز تحریرش داشت چُرت می‏زد، با قیافه‏ی تازه‏اش ترساند.

پدرش توی صندلی جابه‏جا شد، نگاهی به سرتاپاش انداخت. آب از لب و لوچه‏اش آویزان بود. چشمهای پُف‏کرده‏اش را به‏هم زد. گفت “خواب می‏بینم؟”

افسانه خندید. چرخی زد تا پدرش لباسش را خوب تماشا کند. گفت “اگه گفتی این لباس مال کیه؟”

پدرش نمی‏دانست و نمی‏خواست بداند. مال هر کس که بود، حالا تن دخترش بود و خیلی هم به او می‏آمد. گفت “چه‏قدر خوشگل شدی!”

افسانه گفت “خیلی ممنون.” باز هم چرخی زد و داشت از اتاق می‏رفت بیرون که شنید پدرش چیزی گفت، چیزی شبیه “کوفتش بشه الاهی” یا “حرومش باشه”. پرسید “چیزی گفتی؟”

پدرش گفت “گفتم مُبارکه. گفتم به پای هم پیر بشین.”

افسانه گفت “خیلی ممنون.”

مهمانی در خانه‏ی پدر افسانه برگزار شد. علی با کُت‌و‌شلوار تازه‏اش رو آمده بود، بزرگتر از سنّ و سالش می‏زد. امّا باز هم، با این قیافه‏ی جدید، وقتی که پهلوی افسانه می‏ایستاد، به او نمی‏آمد شوهر افسانه باشد. افسانه از او بلندقدتر بود، هیکلش درشت‏تر بود. به افسانه می‏آمد خواهر بزرگتر علی باشد. و اگر لباسشان را باهم عوض می‏کردند، به افسانه می‏آمد شوهر علی باشد. امّا به علی نمی‏آمد شوهر افسانه باشد. ساعتی پیش از آمدن مهمان‏ها، هر دو مقابل آینه‏ی قدّی ایستادند و خودشان را توی آینه نگاه کردند و خندیدند. چه خوب بود عکسی مثل همین تصویر توی آینه‏ی قدّی می‏گرفتند، با قیافه‏های شاد و خندان، قیافه‏هایی که مال خودشان بود، و با لباس‏هایی که مال خودشان نبود امّا توی عکس معلوم نمی‏شد که مال خودشان بود یا نبود. دوربین عکّاسی هم مهیّا بود: دوربین عکّاسی خاله‏ی افسانه.

خاله‏ی افسانه زودتر آمده بود تا به مادر افسانه کمک کند. شام مفصّلی برای مهمان‏ها تهیّه می‏دیدند. مادر افسانه به هیچ‏کدام از مهمان‏ها نگفته بود به چه مناسبت دعوتشان کرده. فقط تلفن زده بود و گفته بود فلان شب تشریف بیاورید منزل ما و اگر کسی پرسیده بود “به چه مناسبت،” گفته بود “دور هم باشیم.” بیست سی نفری می‏شدند. و همین تعداد برای عکس گرفتن کافی بود.

افسانه برای عکس گرفتن بی‏تاب بود. دست در گردن داماد، توی اتاق پدرش، پُشت به قفسه‏ی کتاب‏ها ایستاد و از خاله‏اش خواست اوّلین عکس را بگیرد.

مادر افسانه موافق نبود. گفت “صبر کنید تا مهمان‏ها بیان!” دلش می‏خواست همه‏ی عکسها را وقتی که مهمان‏ها آمدند بگیرند. حتّا عکسهای دونفره. عکس دونفره‏ی پدر و مادر افسانه، مادر افسانه با لباس عروسی و پدر افسانه با کُت‌و‌شلوار مشکی، پیراهن سفید چیندار و پاپیون مشکی، روی تاقچه‏ی اتاق پذیرایی بود. مادر افسانه روی صندلی نشسته بود و پدر افسانه کنار صندلی ایستاده بود و دستش را گذاشته بود روی پُشتی صندلی. مادر افسانه قاب‏عکس را با دستمال پاک کرد و شیشه‏اش را برق انداخت و مدّتی به عکس زُل زد. مثل این که همین دیروز بود. عکس را توی عکّاسخانه گرفته بودند. آن زمان رسم نبود توی عروسی عکس بگیرند. بعد از عروسی، عروس و داماد می‏رفتند عکّاسخانه و عکّاسخانه‏ها لباس عروس و داماد برای عکس گرفتن داشتند. مادر افسانه خوشش نمی‏آمد با لباس عروس عکّاسخانه عکس بگیرد و لباس خودش را با خودش برده بود تا با لباس خودش عکس بگیرد. دلش می‏خواست به هر کس که این عکس را می‏دید بگوید این لباس لباس خودش بوده، بگوید عکّاسخانه لباس قرضی هم داشت، امّا این لباس که می‏بینید لباس خودم بوده، لباسی که تا امروز، توی کمد، صحیح و سالم، نگهش داشته بود، لباسی که امروز به تن دخترش به این برازندگی و زیبایی بود. لباس پدر افسانه قرضی بود. لباس عکّاسخانه. مادر افسانه دلش می‏خواست همه بدانند لباس افسانه همان لباس عروسی توی عکس است. خاله‏ی افسانه خبر داشت. امّا دایی افسانه (که هنوز نیامده بود) حتماً یادش نبود. پدر افسانه هم اصلاً یادش نیامد. فقط کافی بود نگاه دقیقی به این عکس بیندازید. تمیز کردن شیشه‏ی روی عکس نیم ساعت طول کشید. این لباس با همه‏ی لباس‏های دیگر فرق داشت. هیچ عکّاسخانه‏ای لباس به این قشنگی نداشت. امروز افسانه با این لباس مثل خود او بود. توی اتاق‏ها چرخ می‏زد و مثل مادرش روی همه‏چی دستمال می‏کشید تا همه‏چی را برق بیندازد و برای مهمانی آماده کند. چه شور و اشتیاقی داشت! چرا اتاق‏خواب‏ها را تر و تمیز می‏کرد؟ مهمان‏ها که به اتاق‏خواب‏ها کاری نداشتند. همه‏ی مهمان‏ها همین‏جا توی اتاق پذیرایی جا می‏گرفتند و هیچ‏کس قرار نبود توی اتاق‏ها سرک بکشد.

مادر افسانه گفت “افسانه، فقط روی میزهای اتاق پذیرایی را دستمال بکش!”

افسانه داشت سنگ تمام می‏گذاشت. از این رو به آن رو شده بود. چرا روز عقدکُنان این شور و اشتیاق را نداشت؟ تقصیر این پسر بود. او بود که عقلش را دزدیده بود. هنوز هم، مادر افسانه خبر داشت، هر دو به طور مرتّب در جلسه‏های هفتگی محفلشان شرکت می‏کردند. در یکی از همین جلسه‏ها بود که باهم آشنا شده بودند. درست است که افسانه پیش از آشنایی با علی به این جلسه‏ها می‏رفت و زمینه‏اش را داشت، امّا اگر با علی آشنا نمی‏شد، شاید بعد از مدّتی ول می‏کرد و می‏رفت سراغ یک سرگرمی دیگر. سرگرمی برای جوان‏های هم‏سن‏وسال او زیاد بود. زمانی می‏رفت کلاس گیتار، زمانی می‏رفت کلاس خیّاطی، زمانی کتاب می‏خواند و می‏خواست نویسنده شود، زمانی توی مهمانی‏ها درباره‏ی سیاست و آینده‏ی مملکت بحث می‏کرد و می‏خواست یک حزب سیاسی مستقل تشکیل بدهد، زمانی می‏رفت استخر آب گرم… امّا علی سابقه‏اش بیشتر بود. محفل برای علی سرگرمی نبود، همه‏ی زندگی‏اش بود. تا پیش از ازدواج، توی یکی از تمپل‏های محفلشان زندگی می‏کرد، جزوه‏های آموزشی محفلشان را پخش می‏کرد، نوشته‏های عالی‏جناب را که رئیس محفل بود و خودش مُقیم آمریکا بود. محفل با ازدواج مخالف بود. خیلی از دوستان علی، بعد از ازدواج، با او قطع رابطه کردند. بعد از ازدواج، علی دیگر مُقیم تمپل نبود. به تمپل سر می‏زد و توی همه‏ی جلسه‏های آنها شرکت می‏کرد، امّا مُقیم نبود. مثل پیش از ازدواج نمی‏توانست همه‏ی وقتش را صرف کار پخش و تبلیغ کند. هنوز فعّال بود، امّا نه مثل پیش از ازدواج. پدر و مادر افسانه امیدوار بودند بعد از ازدواج هر دو به‏کلّی از محفل دست بکشند، امّا باز هم هر دو در جلسه‏ها شرکت می‏کردند و جُزوه‏های آنها را می‏خواندند و در همه‏ی مهمانی‏ها از عالی‏جناب حرف می‏زدند.

از گفته‏ها و نوشته‏های عالی‏جناب تفسیرهای مختلفی وجود داشت. خود عالی‏جناب در هیچ‏کدام از نوشته‏های خودش هیچ اشاره‏ی صریحی به مسئله‏ی ازدواج نکرده بود. آن‏قدر مسائل مهم و حیاتی و در ابعاد جهانی و اغلب لاینحل وجود داشت که جایی برای بحث درباره‏ی مسائل پیش ‏پا افتاده‏ای مثل ازدواج باقی نمی‏ماند. این خلیفه‏های عالی‏جناب بودند که در همه‏ی موارد گُنگ دست به کار می‏شدند و تفسیرها و تعبیرهایی مطرح می‏کردند تا مُریدهای خُرده‏پا را از سردرگُمی نجات دهند. امّا علی گوشش بدهکار هیچ تعبیر و تفسیری نبود. هیچ‏کدام از خلیفه‏های عالی‏جناب را قبول نداشت. نوشته‏های عالی‏جناب را با عقل خودش می‏سنجید و فقط تفسیرهای خودش را قبول داشت. علی معتقد بود “عالی‏جناب با خودِ ازدواج مخالف نیستند.” می‏گفت “ایشون با عروسی مخالف‏اند.” بعد از روز عقدکُنان، بحثهای زیادی بین عروس و داماد جوان درگرفت. علی معتقد بود “عالی‏جناب با ازدواج موافق‏اند، امّا با جشن عروسی و عکس گرفتن موافق نیستند.”

دایی افسانه با اوّلین گروه مهمان‏ها وارد شد و رسیده و نرسیده، با علی شروع کرد به بحث کردن. علی همان حرفهای تکراری همه‏ی مهمانی‏ها را می‏زد. به قیافه‏اش نمی‏آمد به‏زور او را به این مهمانی آورده باشند. کُت‌و‌شلوار قرضی، حالا که توی مُبل لم داده بود، به نظر می‏آمد قالب تنش باشد. پاهاش را روی هم انداخته بود و داشت با دایی افسانه درباره‏ی مخالفت عالی‏جناب با جشن عروسی و عکس گرفتن حرف می‏زد.

دایی افسانه گفت “پس چه‏طور خودِ ایشون عکسشون را روی جلد همه‏ی کتاب‏هاشون چاپ کرده‏اند؟”

علی توضیح داد “با اجازه‏ی خودِ ایشون نبوده. نه عکس گرفتنش، نه چاپ کردن عکس پُشت جلد کتاب‏ها. هیچ‏کدوم با اجازه‏ی خودِ ایشون نبوده.”

مهمان‏ها از لباس عروسی افسانه جا خوردند. افسانه آرایش غلیظی کرده بود، موهاش را درست کرده بود، فر داده بود و تور نازک سفیدی انداخته بود روی موهاش. توی لباس عروسی، عین عروسک شده بود. همین که او را با لباس عروسی می‏دیدند، تازه می‏فهمیدند که این مهمانی فقط مال “دور هم بودن” نبوده. همه دست ‏خالی آمده بودند. همه از مادر افسانه گله کردند که چرا به آنها نگفته است مهمانی به چه مناسبت برگزار می‏شود.

مادر افسانه گفت “خبری نیست. فقط لباس پوشیده. روز عقدش نپوشید، امروز پوشیده.”

خاله‏ی افسانه با ورود مهمان‏ها دست‏به‏کار شد و چپ و راست عکس می‏گرفت. افسانه مُدام راه می‏رفت و خودش از مهمان‏ها پذیرایی می‏کرد. نمی‏خواست مهمانی شباهتی به عروسی داشته باشد، نمی‏خواست مثل عروس‏ها خودش را بگیرد و بالای مجلس، پهلوی داماد، بنشیند. داماد مشغول بحث کردن با دایی افسانه و مهمان‏های دیگر بود و عروس مُدام می‏چرخید و با مهمان‏ها عکس می‏گرفت، مُدام جا عوض می‏کرد تا عکسهایی که خاله‏اش می‏گرفت متنوّع‏تر باشد، سعی می‏کرد به دوربین نگاه نکند، امّا می‏دانست خاله‏اش کی دگمه‏ی دوربین را فشار می‏دهد و در آن لحظه تکان نمی‏خورد، سرش را بالا می‏گرفت و لبخند می‏زد. افسانه از لباس عروسی‏اش خیلی خوشش آمده بود، از تور سفید روی موهاش خیلی خوشش آمده بود. به مهمان‏ها می‏گفت “من این لباس را خیلی دوست دارم، من این تور سفید را خیلی دوست دارم.” و با این حرف می‏خواست بگوید فقط به این دلیل این لباس را پوشیده، فقط به این دلیل که این لباس را دوست دارد.

مادر افسانه شام را زود کشید و پیش از این که مهمان‏ها بروند سر میز شام، خاله‏ی افسانه چندتا عکس از میز شام برداشت. سویا بود و مُرغ سُرخ‏کرده و دو سه جور خورش رنگ و وارنگ. عروس و داماد فقط سویا می‏خوردند. گوشت لب نمی‏زدند. هیچ‏وقت گوشت لب نمی‏زدند. این یکی از تعلیمات اساسی عالی‏جناب بود که همه‏ی پی‏روانش باید رعایت می‏کردند. علی پنج سال بود گوشت نمی‏خورد و افسانه سه سال. باز هم، سر میز شام، بحثی بین دایی افسانه و علی درگرفت. دایی افسانه با یک دست قاشق پُر از چلومُرغش را توی دهانش فرو برد و با دست دیگر پُشت ‏جلد یکی از کتاب‏های عالی‏جناب را به مهمان‏ها نشان داد. عکس رنگی عالی‏جناب پُشت جلد این کتاب چاپ شده بود که عالی‏جناب را در حال لبخند زدن نشان می‏داد. عالی‏جناب چهره‏ی گردِ گوشتالویی داشت، سبیل‏های پُرپُشت آویزانش روی دهانش را پوشانده بود. چارزانو نشسته بود روی زمین و به یک پُشتی بزرگ تکیه داده بود، دستهای پشمالوی خپله‏اش را گذاشته بود روی شکم گُنده‏اش و به دوربین نگاه می‏کرد. دایی افسانه گفت “ببینم. خودِ ایشون هم فقط با همین غذاهای رژیمی سر می‏کنند؟” به ظرف سویا اشاره کرد. “من که باور نمی‏کنم.”

دایی افسانه بیشتر از همه حرف می‏زد. بلبل‏زبانی می‏کرد، مهمان‏ها را می‏خنداند، با علی بحث می‏کرد، جوک می‏گفت و خودش بیشتر از همه می‏خندید. دوربین کوچکی با خودش آورده بود که از آن هم حرف زد. یک دوربین جیبی جمع‏وجور که واقعاً توی جیب جا می‏گرفت. درست به اندازه‏ی یک پاکت سیگار. در یکی از سفرهای اخیرش به اروپا خریده بود. از لندن. آدرس دقیق داد که از کدام خیابان و خوب یادش بود که چند پوند. و چه عکسهای خوبی که با همین دوربین در پاریس و رُم و شهرهای دیگر گرفته بود! دوربین ساده‏ای بود که احتیاجی به تنظیم کردن نداشت. بر خلاف دوربین خاله‏ی افسانه که گُنده و سنگین بود و فاصله و نور و همه‏چیزش را باید به‏دقّت تنظیم می‏کردی. خاله‏ی افسانه دوربینش را از تهران خریده بود و خیلی گران. دوربین حرفه‌یی بود. عکّاس‏های حرفه‌یی با این دوربین عکس می‏گرفتند. بحث داغی بین آنها درگرفت. هر کدام از دوربین خودش تعریف می‏کرد و از عکسهای خوبی که با دوربینش گرفته بود. دایی افسانه هم از وقتی که وارد شده بود عکسهای زیادی گرفته بود. مادر افسانه گفت “باید دید! تا خودِ عکسها را نبینیم، باور نمی‏کنیم.” و از دستپُخت خودش تعریف کرد. مهمان‏ها هنوز از دستپُخت او تعریف نکرده بودند. پُرچانگی دایی و خاله‏ی افسانه به هیچ‏کس مجال حرف زدن نداده بود. مادر افسانه مهمان‏ها را غافلگیر کرد و همه شروع کردند به تعریف کردن از دستپُخت او. همه باهم حرف می‏زدند، باهم می‏خندیدند و صدا به صدا نمی‏رسید.

پدر افسانه توی اتاق کار خودش قدم می‏زد و به این بگومگوهای فامیلی و خنده‏ها گوش می‏داد. در اتاق بسته بود و هنوز کسی نیامده بود او را خبر کند. حتّا از سر میز شام او را صدا نزده بودند. مثل این که یادشان رفته بود چنین آدمی هم توی خانه هست. پدر افسانه منتظر بود خبرش کنند و صبر می‏کرد و دلش می‏خواست ببیند کی به یادش می‏افتند. همه‏ی مهمان‏ها قوم‏وخویش‏های زنش بودند یا دوستهای زنش و دوستهای علی و افسانه. زنش همیشه فقط قوم‏وخویش‏ها و دوستهای خودش را دعوت می‏کرد، از دوستها و قوم‏وخویش‏های شوهرش خوشش نمی‏آمد و دلش نمی‏خواست از آنها پذیرایی کند.

پدر افسانه قیافه‏ی خودش را توی آینه‏ی کوچکی که بغل میز تحریرش بود نگاه کرد. زشت بود. کج و معوج بود. کلّه‏اش زیادی گُنده بود. تاس بود. چشمهاش پُف کرده بود و زیر چشمهاش دوتا حلقه‏ی کبود آویزان بود. چیزی توی صورتش ندید که قابل تعریف کردن باشد. هیچ چیز دیگری هم نداشت که قابل تعریف کردن باشد. نگاهی به دور و برش انداخت. اینجا اتاق خودش بود: اتاق مطالعه و کار. اسم اینجا را گذاشته بود “اتاق مطالعه” و گاهی هم می‏گفت “اتاق کار”، امّا نه کاری توی این اتاق صورت می‏داد و نه مطالعه‏ای می‏کرد. حوصله‏ی کتاب خواندن نداشت. هیچ‏کدام از کتاب‏هایی را که توی قفسه‏های دورتادور اتاق خاک می‏خورد نخوانده بود. کتاب‏های نایاب گران‏قیمتی داشت، کتاب‏های چاپ سنگی، کتاب‏های مرجع، کتاب‏های غیر مرجع. می‏توانست سر میز شام از کتاب‏های نایابی که داشت حرف بزند. امّا می‏دانست که دخترش و علی به ریشش می‏خندند و مسخره‏اش می‏کنند. زنش بیشتر از همه به او می‏خندید. هیچ‏کس حرفهای او را جدّی نمی‏گرفت. زنش همیشه عادت داشت وسط حرف او بدود. یادش نمی‏آمد جمله‏ی کاملی را سر میز شام یا توی اتاق پذیرایی خطاب به مهمان‏ها ادا کرده باشد. و اگر مهمان هم نداشتند، خودی‏ها به حرفهای او گوش نمی‏دادند. همیشه از حرف زدن منصرف می‏شد و یادش می‏رفت که چی می‏خواست بگوید. زنش از تحقیر کردن او کیف می‏کرد و دوست داشت توی ذوق او بزند. می‏دانست که در غیاب او زنش به مهمان‏ها و دوستهای خودش چه می‏گفت. اگر حرفی از او به میان می‏آمد، زنش می‏خندید، مسخره‏اش می‏کرد و به آنها می‏گفت شوهرش مرد بازنشسته‏ی ازکارافتاده‏ی بی‏سواد و تنبلی ا‏ست که از صبح تا شب وقتش را با قدم زدن توی پارکها و خیابان‏ها و تلویزیون تماشا کردن و گوش دادن به رادیو و ور رفتن به کتاب‏هایی که هیچ‏کدامشان را نخوانده است تلف می‏کند.

پُشت میز تحریرش نشست و کاغذ سفیدی را که روی میز بود پیش کشید. دلش می‏خواست چیزی بنویسد، نامه‏ای برای زنش یا افسانه. شاید نامه‏ی او را می‏خواندند. دلش می‏خواست بنویسد چرا هیچ‏کس غیبت او را احساس نمی‏کند، چرا هیچ‏کس او را صدا نمی‏زند؟ حتّا هیچ‏کدام از مهمان‏ها سراغ او را نمی‏گرفتند. هیچ‏وقت چیزی نمی‏نوشت، حتّا نامه. کسی را نداشت که برایش نامه بنویسد. اگر علی و افسانه می‏رفتند به شهرِ دیگری یا مهاجرت می‏کردند، برای آنها نامه می‏نوشت. و ماجرای همین امروز را هم برای آنها می‏نوشت: روزی که هیچ‏کس خبر نداشت که او سر میز شام نیست. هیچ‏کس سراغ او را نمی‏گرفت، هیچ‏کس در اتاق او را باز نمی‏کرد و نمی‏آمد تو. کاری که خودش همیشه می‏کرد. دوست داشت وقت و بی‏وقت، در اتاق افسانه را باز کند و برود تو. افسانه همیشه در اتاقش را می‏بست. قفل نمی‏کرد. فقط می‏بست. دوست داشت در اتاق افسانه را باز کند و سرک بکشد. می‏خواست ببیند هست یا نه و چه‏کار می‏کند: خوابیده است یا بیدار است، لباس پوشیده است یا نه. حق داشت. ناسلامتی پدرش بود. گاهی ساعت‏ها طول می‏کشید و در اتاقش بسته می‏ماند و هیچ صدایی از توی اتاقش بیرون نمی‏آمد. کسی خبر نداشت توی اتاقش هست یا از در رو به حیاط رفته است بیرون. گاهی وقتها، مهمان که داشتند، از در رو به حیاط اتاقش می‏زد به چاک تا مجبور نباشد بیاید پیش مهمان‏ها و خودش را نشان بدهد. گاهی وقتها، در اتاقش را که باز می‏کرد، می‏دید چارزانو نشسته است وسط اتاق. ساعت‏ها، چارزانو، بی‏صدا و بی‏حرکت، می‏نشست روی زمین. مِدیتِیشِن می‏کرد. مادر افسانه با این دربازکردن‏ها مخالف بود. سر او داد می‏زد و به او تذکّر می‏داد که این کار کار خوبی نیست. امّا این حرفها توی گوشش فرو نمی‏رفت. کار خودش را می‏کرد. و یک روز که زنش نبود، دید درِ اتاق افسانه قُفل بود. عصبانی شد. دسته‏ی در را چند بار تکان داد. صدایی نیامد. تلنگر زد. با مُشت کوبید به در. صدایی نیامد. ناچار شد با لگد بکوبد به در و قُفل در را بشکند. و تا او قُفل در را بشکند و برود تو، افسانه رفته بود توی حیاط و از در حیاط رفته بود بیرون. و تا صبح نیامد. رفته بود تمپل. شب، توی تمپل خوابیده بود. و از همان شب بود که تصمیم گرفت با علی ازدواج کند.

سر میز شام، علی داشت حرف می‏زد و همه ساکت شده بودند تا صدای او را بشنوند. آرام حرف می‏زد و مهمان‏ها که تا چند لحظه‏ی پیش این‏همه سر و صدا راه انداخته بودند، نفسشان را توی سینه حبس کرده بودند و آن‏قدر ساکت بودند که پدر افسانه توی اتاق دربسته صدای علی را می‏شنید. داشت درباره‏ی عالی‏جناب حرف می‏زد. داشت می‏گفت “ایشون معلّم عشق‏اند. ما همه‏چیزمون را از ایشون داریم. کتاب‏های ایشون به همه‏ی زبان‏های زنده‏ی دنیا ترجمه شده.”

دستش را دراز کرد و یکی از کتاب‏های عالی‏جناب را از لای کتاب‏های توی قفسه کشید بیرون. عکس رنگی عالی‏جناب پُشت جلد کتاب چاپ شده بود. درست عین قصّاب‏ها. حق با دایی افسانه بود. این شکم گُنده را با غذاهای گیاهی چه‏طور پُر می‏کرد؟ به این مرد می‏آمد که هر روز چلوکباب و چلومُرغ توی شکم گُنده‏اش بتپاند. به او می‏آمد قصّاب یا راننده‏ی کامیون باشد، نه عالی‏جناب. شاید هم از بس که آش خورده بود به این روز افتاده بود. دلش می‏خواست ماجرای روزی را که به خانه‏ی آش‏خورها سر زده بود روی این کاغذ بنویسد. همان خانه‏ای که علی و افسانه توی یکی از اتاق‏هاش زندگی می‏کردند. مدّتی بود رفته بودند آنجا و زنش به او با تأخیرِ زیاد خبر داده بود که آنجا را پیدا کرده‏اند. پدر افسانه می‏خواست ببیند دخترش کجا زندگی می‏کند. حق داشت بداند. افسانه با او مشورت نکرده بود. هیچ‏وقت با او مشورت نمی‏کرد و کار خودش را می‏کرد. پدرش با ازدواج افسانه مخالف بود، با همه‏ی کارهایی که می‏کرد مخالف بود. امّا نمی‏توانست بی‏تفاوت بماند. آدرس را از زنش گرفت و یک‏روز عصر، بی‏خبر، رفت آنجا. افسانه و علی نبودند. دوست علی او را برد توی اتاق پذیرایی و او روی یکی از مُبلهای نزدیک در نشست. از لای یکی از درها که نیمه‏باز بود، دید کسی روی تخت اتاق آن‏طرف هال خوابیده و یک نفر (که زنی بود) داشت توی اتاق راه می‏رفت. بوی گندی از همان دم در به بینی‏اش خورده بود: بوی غذای مانده و دوا. دوست علی اصرار کرد بنشیند تا علی و افسانه برگردند. گفت رفته‏اند خرید و همین حالا برمی‏گردند. رفت برای او آش بیاورد. پدر افسانه گفت “نه، ممنونم. چیزی نمی‏خورم.” ولی دوست علی اصرار داشت که از او پذیرایی کند. نه چای می‏خوردند، نه شربت، نه شیرینی، نه قهوه. فقط آش می‏خوردند و تنها وسیله‏ی پذیرایی‏شان آش بود. گوشه‏ی اتاق پذیرایی، دسته‏دسته کتاب تلنبار بود، بسته‏بندی شده و باز. همه عین هم. پا شد، نگاهی انداخت. همه کتاب‏های عالی‏جناب بود. تعداد زیادی از یکی از کتاب‏های عالی‏جناب. با همان عکس رنگی عالی‏جناب پُشت جلد. عکس بزرگ قاب‏شده‏ی عالی‏جناب به دیوار اتاق پذیرایی آویزان بود: همان عکس پُشت جلد کتاب. شاید راستی‏راستی عکس دیگری نداشت و شاید علی راست می‏گفت که از عکس گرفتن خوشش نمی‏آمد و این عکس را دزدکی گرفته بودند. شاید اگر کمی بیشتر توی این خانه می‏ماند و این آش را می‏خورد، همه‏ی حرفهای علی را باور می‏کرد. دوست علی آش را بلافاصله آورد. آش حاضر و آماده بود. همیشه همین آش را می‏خوردند و از صبح تا شب آش حاضر و آماده بود، آش ولرم بی‏مزّه‏ای که معلوم نبود توش چی بود. همان بویی که از دم در به بینی‏اش خورده بود، حالا از توی آش به حلقش فرو رفت. دو قاشق خورد. قاشق سوم را هم به‏زور توی دهانش فرو برد. قاشقش را گذاشت توی آش و دیگر نخورد. دوست علی اصرار داشت که باز هم بخورد و اصرار داشت که صبر کند تا علی و افسانه از خرید برگردند. امّا حالش داشت به‏هم می‏خورد و نمی‏توانست صبر کند. پا شد و به‏زحمت خودش را تا دم در رساند. همان‏جا، بیرون در، بالا آورد. دوست علی گفت “عیبی نداره. از قرار معلوم، غذای ما به شما سازگار نیست.” و در را بست. صدای یک نفرِ دیگر را شنید که می‏گفت “مزاجشون هنوز عادت نکرده به این غذاها.” از پُشتِ در، صدای خنده‏ای آمد. صدای چند نفر بود که داشتند می‏خندیدند. و یکی از خنده‏ها خنده‏ی زن بود. نکند خودِ افسانه بود که داشت می‏خندید. همه به او می‏خندیدند: افسانه، علی، دوست علی، همه، هرکس که او را می‏شناخت. زنش همیشه به او می‏خندید. پی بهانه می‏گشت که به او بخندد. و فردا که خبر بالا آوردنش را شنید، بیشتر از همیشه به او خندید. از شدّت خنده، روی پاهاش بند نبود. نیم ساعت تمام فقط می‏خندید، زمین را چنگ می‏زد و آب از چشمهاش سرازیر بود.

روی کاغذ نوشت:

این‏جانب به این وسیله اعلام می‏کنم که جهان جای خوبی برای زندگی کردن نیست.

به عکس عالی‏جناب نگاهی انداخت و خنده‏اش گرفت. چه قیافه‏ی خنده‏داری داشت! “چه‏قدر شماها به من بخندید؟ اجازه بدهید کمی هم من به شما بخندم.” این دوتا جمله را هم می‏خواست بنویسد، امّا ننوشت. حالا نوبت او بود بخندد. از سر جاش پا شد و بلندبلند خندید. نه. صدای خنده‏ی او را کسی از بیرون نمی‏شنید. حرفهای علی تمام شده بود و باز بگومگوهای فامیلی درگرفته بود. داشتند سر همدیگر را می‏خوردند و حرفهای تکراری ردّوبدل می‏شد. پُزدادن‏ها، منم‏منم‏کردن‏ها، جوکهای بی‏نمک.

روی کاغذ نوشت:

این‏جانب به این وسیله آقای عالی‏جناب را از مقام خود عزل و از این پس خودم شخصاً هدایت مردم را به عهده گرفته و کتاب‏های خودم را خواهم نوشت.

کتاب عالی‏جناب را جر داد و انداخت روی زمین. از در رو به حیاط، رفت بیرون. بی سر و صدا، از در خانه رفت بیرون و رفت تا کتاب‏های خودش را بنویسد.

* * *

عالی‏جناب سگ کی بود؟ پدر افسانه از عالی‏جناب زشتتر نبود. حتّا توی عکس، اگر عکس می‏گرفت و آن هم عکس رنگی، بهتر از او می‏افتاد. مثل عالی‏جناب سبیل‏های قصّابی نداشت و شکمش هم به آن گُندگی نبود. عکس شش‌درچهار سیاه‌و سفیدش که توی روزنامه‏ها چاپ شد، مال سالها پیش بود، مال زمانی که کارمند رُتبه‏ی دوازده وزارت دارایی بود و بیست ‏تا کارمند زیر دستش کار می‏کردند. پایین عکس اسم و فامیلش را نوشته بودند و تاریخ خارج شدنش را از منزل و از مردم خواسته بودند که اگر او را پیدا کردند، “اطّلاع داده مُژدگانی دریافت دارند.” امّا هیچ‏کس از روی این عکس قدیمی نمی‏توانست او را بشناسد. قیافه‏ی پدر افسانه در سالهای اخیر به‏کلّی عوض شده بود. همه‏ی موهاش ریخته بود، (توی عکس کاکُل داشت،) دندان‏های جلوش افتاده بود و یکی‏دوتا هم که نیفتاده بود، سیاهِ سیاه بود، (توی عکس لبخند می‏زد و دندان‏های جلوش سفید و مرتّب بود،) چشمهاش ریز بود و توی گودی پایین ابروهای پُرپُشتش فرو رفته بود (توی عکس چشمهاش درشت و وَق‏زده بود).

در مهمانی یک ماهِ بعد، روزنامه‏ای که عکس پدر افسانه توش چاپ شده بود دست‏به‏دست می‏چرخید. افسانه باز هم لباس عروسی پوشیده بود و علی لباس دامادی. عکسهای مهمانی قبلی همه خراب شده بود و مادر افسانه ناچار شده بود مهمانی دیگری ترتیب بدهد و این بار مهمان‏های دیگری دعوت کرده بود. هیچ‏کدام از مهمان‏های قبلی توی این مهمانی نبودند. همه دوستهای خودش بودند با همکلاسی‏های زمان دانشجویی افسانه. و یک عکّاس حرفه‌یی با دوربین حرفه‌یی‏اش مُدام میان مهمان‏ها می‏چرخید تا طبیعی‏ترین و بهترین عکسهای ممکن را از عروس و داماد و مهمان‏ها بگیرد. مادر افسانه ناچار بود برای مهمان‏ها توضیح بدهد که این عکس روزنامه آخرین عکس شوهرش بود. او به عکس گرفتن علاقه‏ای نداشت. زورش می‏آمد عکس بگیرد. نوشته‏های او را به مهمان‏های خودمانی‏تر نشان می‏دادند و می‏خندیدند.

علی برای مهمان‏ها از عالی‏جناب حرف می‏زد. مهمان‏ها که حرفهای علی برایشان تازگی داشت، ساکت می‏شدند تا صدای علی به همه برسد. گاهی یکی از آنها که به علی دورتر بود، می‏گفت “لطفاً کمی بلندتر صحبت کنید!”

امّا علی نمی‏توانست بلندتر حرف بزند و باید ساکت می‏شدند و جلوتر می‏آمدند تا همه‏ی حرفهای او را بشنوند. همه سراپا گوش بودند و موقع گوش دادن هیچ‏کس نمی‏خندید و پارازیت نمی‏انداخت. افسانه به مادرش گفت “از این به بعد، هیچ‏وقت دایی‏جون را دعوت نکنیم.”

مادرش موافق بود. دایی افسانه تنها کسی بود که حرفهای علی را جدّی نمی‏گرفت.

سروده ای از عیدی نعمتی

شهریور ۱۳۹۴

eddie

وحشت زده از خواب بیدار می شود
دست بر پیشانی ی سوراخ شده ی سپیده دم می گذارد
پلک پنجره می زند
در یاز می شود
نسیم بوی تو را از رد ِ خاطر ِ می آورد
هر سپیده دم
زندگی
از پیشانی ی جوان تو بیدار می شود

غروب است – مهرداد اکبری

شهریور ۱۳۹۴

دم دمای ظهر است
باد بادک کودکی غمگین ،
بر شاخه های بید کهنسال می لرزد
پیرزنی خمود با رنبیل خالی اش
از هشتی کوچه می گذرد
نی لبک گدایی کور ،
از سالیان غیبت باران و بوسه می گوید
و عابرانی ناشادمان و بی اعتنا
از خطوط خط خورده ی رویا می گذرند
دست هاشان بوی سیگار و
کبریت سوخته می دهد !

غروب است
چند کبوتر غریب ،
میان آجرهای شکسته لانه کرده اند
و کودک معصوم پر رویا ،
باد بادکش را نگاه می کند هنوز !

حالا چه باید بکنم
بی بی راه بلد !

تا لبخند برلب پیر پنجره بنشیند- مهتاب خرمشاهی

شهریور ۱۳۹۴

فرصتی نمانده
تا یاسمن ها سلام کنند
تا بید مجنون دل به مهتاب بسپارد
تا لبخند برلب پیر پنجره بنشیند
این شهر
ناتوان تر از آن است
که به خستگی ی گنجشک ها بیندیشد
تصویر تکرار بامداد و شام
در آینه ی محبوس فراموشی
به شیون نشسته است
فرصتی نمانده
حتی در حضور باران
با دست هایمان آشتی کنیم
رعدی هولناک
هستی ام را
چون کاسه ی خون
به دیوارهای بلند خاردار می پاشد
و هر ناله ای
مرا تا عرش عزاداری غریب ابر می برد
و اکنون
چه دیر رسیده ایم
ما چشم هایمان را
در اعماق چاه های عطش
جا گذاشته ایم
و هرگز
آبی ی آسمان را
با

قصیده شفیعی کدکنی در ستایش فردوسی بزرگ …جاودان خرد… – به انتخاب دکتر بیژن باران

شهریور ۱۳۹۴

برگرفته از کتاب هزاره دوم آهوی کوهی، دفتر شعر:مرثیه های سرو کاشمر*

بزرگا! جاودان مردا! هشیواری و دانایی

نه دیروزی که امروزی، نه امروزی که فردایی

همه دیروز ما از تو، همه امروز ما با تو

همه فردای ما در تو، که بالایی و والایی

چو زینجا بنگرم، زان سوی ده قرنت همی بینم

که می گویی و می رویی و می بالی و می آیی

به گردت شاعران انبوه و هریک قله ای بشکوه

تو اما در میان گویی دماوندی که تنهایی:

سراندر ابر اسطوره به ژرفاژرف اندیشه

به زیر پرتو خورشید دانایی، چه زیبایی!

هزاران ماه و کوکب از مدار جان تو تابان

که در منظومه ی ایران، تو خورشیدی و یکتایی

ز دیگر شاعران خواندم مدیح مستی و دیدم

خرد مستی کند آنجا که در نظمش تو بستایی

اگر سرنامه ی کار هنرها دانش و داد است

تویی راس فضیلت ها که آغاز هنرهایی

سخن ها را همه زیبایی لفظی است در معنی

تو را زیبد که معنی را به لفظ خود بیارایی

گهی در گونه ی ابر و گهی در گونه ی باران

همه از تو به تو پویند جوباران که دریایی

چو دست حرب بگشایند مردان در صف میدان

به سان تندر و تنین، همه تن بانگ و هرایی

چو جای بزم بگزینند خوبان در گلستان ها

همه جان، چون نسیم، آرامشی وبریشم آوایی

بدان روشن روان، قانون اشراقی که در حکمت

شفای پورسینایی و نور طور سینایی

پناه رستم و سیمرغ و افریدون و کیخسرو

دلیری، بخردی، رادی، توانایی و دانایی

اگر سهراب، اگر رستم، اگر اسفندیار یل

به هیجا و هجوم هر یکی شان صحنه آرایی

پناه آرند سوی تو، همه در تنگنایی ها

تویی سیمرغ فرزانه که در هر جای ملجایی

اگر آن جاودانان در غبار کوچ تاریخ اند

توشان در کالبد جانی که ستواری و برجایی

ز بهر خیزش میهن، دمیدی جانشان در تن

همه چون عازرند آنان و تو همچون مسیحایی

اگر جاویدی ایران، به گیتی در، معمایی ست

مرا بگذار تا گویم که رمز این معمایی:

اگر خوزی، اگر رازی، وگر آتورپاتانیم

تویی آن کیمیای جان که در ترکیب اجزایی

طخارستان و خوارزم و خراسان و ری و گیلان

به یک پیکر همه عضویم و تو اندیشه ی مایی

تو گویی قصه بهر کودکی کرد و بلوچ و لر

گر از کاووس می گویی ور از سهراب فرمایی

خردآموز و مهرآمیز و دادآیین و دین پرور

هشیوار و خرد مردی، به هر اندیشه بینایی

یکی کاخ از زمین افراشته در آسمان ها سر

گزند از باد و از باران نداری، کوه خارایی

اگر در غارت غزها و گر در فتنه تاتار،

وگر در عصر تیمور و اگر در عهد این هایی،

هماره از تو گرم و روشنیم، ای پیر فرزانه!

اگر در صبح خرداد و اگر در شام یلدایی

حکیمان گفته اند : آنجا که زیبایی ست بشکوهی ست

چو دانستم تو را، دیدم که بشکوهی که زیبایی

چو از دانایی و داد و خرد، داد سخن دادی

مرنج ار در چنین عهدی، فراموش بعمدایی

ندانیم و ندانستند قدرت را می دانند

هنرسنجان فرداها که تو فردی و فردایی

بزرگا! بخردا! رادا! به دانایی که می شاید

اگر بر ناتوانی های این خردان ببخشایی…

کاشکی- حسین پروند

شهریور ۱۳۹۴

کاشکی در کوچه های کودکی گم می شدم
هم صدای قاصدکهای تکلم می شدم

می نشستم زیر آواز سپید چلچله
بار دیگر خیس باران ترنم می شدم

زندگی را می دویدم تا فراسوی امید
تا که در چشم تماشا یک توهم می شدم
آرزو می چیدم از رنگین کمان شاپرک
ناگهان در جنگل پروانه ها گم می شدم

می تکاندم غم غبار اشک را از چشم دل
مهربان هم بازی عشق و تبسم می شدم

کوچ می کردم از این تنهایی خاکستری
بی ریا همسایه لبخند مردم می شدم

کودکی آن سوی حسرت چشم در راه من است
کاشکی در کوچه های کودکی گم می شدم !

یک رباعی از ابو سعید ابوالخیر

شهریور ۱۳۹۴

دل جای توشد، وگرنه پرخون کنمش
دردیده تویی ، وگرنه جیحون کنمش
امید وصال  تست جان را  ورنه
از تن به هزار حیله بیرون کنمش…

باختیم – امیر جان دل

شهریور ۱۳۹۴

وای از آن روزی که ما، “دل” را به “دنیـــا” باختیم

خانـــه مان را، روی “تـــار عنکـــبوتی” ساختیم

یادمان رفت آن زمانی را، که “آدم” بوده ایم

چهــــره خود را درون آینـــــه، نشناختیـــم

وای از آن روزی که “خودخــواهی”، گریبانگیر شد

بی محـــابا، سوی تخریب ِ “شـــرافـــت” تاختیم

حرمت “انســـان”، شکســـتیم و بدون دلهره

پیکر بی جــــــان او را، زیر پــــا انداختیم

گور خود را با دو دست خویـــش، کندیم و بر آن

نوحـــه خواندیم و به ترحـــــیم و عــــزا پرداختیم

دیر فهــــمیدیم با “خــــود”، ما چه کردیم و چه شد

ما “شـــــــرافت” ، “آدمـــــیت” ، ما “خــــدا” را باختیم

متروک، در میانه‌ی هیاهو …فرشته نوبخت

شهریور ۱۳۹۴


* فرشته نوبخت -یکی از دشوارترین ژانرهایِ ادبی، واقع‌گرای اجتماعی است. به این دلیل که همواره نویسنده و متنِ او را در معرض این خطر بزرگ و جدی قرار می‌دهد که نه تنها دچارِ اطاله‌ی کلام، که گرفتارِ سطحی‌نگریِ ژورنالیستی و پژوهش‌گرایانه یا مواردی از این دست شود. به همین دلیل نمونه‌هایِ موفق رمانِ اجتماعی اندک است، هرچند که معمولا با اقبال بی‌اندازه از سوی مخاطب همراه است. خوشبختانه در سال‌هایِ اخیر نویسندگانِ جوان توجه بیشتری به این مقوله نشان داده‌اند و می‌بینیم که ضمن اهمیت دادن به مسئله‌ی ژانر، که حلقه‌ای مغفوله در تاریخِ ادبیاتِ داستانی ما بوده است، با نگاهی موشکافانه و گاه آسیب‌شناسانه و البته همچنان هنرمندانه، مضامین اجتماعی را وارد روایت‌هایِ خود کرده‌اند. «انجمن نکبت‌زده‌ها» نوشته‌ی سلمان امین، نمونه‌‌ای از این دست است. سلمانِ امین را با رمانِ «قلعه‌مرغی، روزگارِ هرمی» می‌شناسیم. نویسنده‌ی جوانی که توانست با اولین اثر خود که مضمونی اجتماعی و متفاوت داشت، توجهِ زیادی را به خود معطوف کند. قلعه‌مرغی … رگه‌هایِ بسیار قدرتمندی از شائبه‌های امین درباره‌ی شهر و زندگیِ آدم‌هایی از طبقه‌ی فرودستِ جامعه دارد. رگه‌هایی که اگرچه ردِ آن به رئالیسمِ چرک و گزنده‌ی آثارِ نویسندگانی نظیرِ صادق چوبک می‌رسد، اما کم‌تر مورد توجه داستان‌نویسانِ جوانِ دو دهه‌ی اخیر بوده است.«انجمن نکبت‌زده‌ها» در ادامه‌ی همان مضامین، رویِ دیگری از تهران را نشان می‌دهد. چهره‌ای که چندان خوشایند نیست، اما بازتاب‌دهنده‌ی دردهایِ کشنده‌ای است که برایِ درمانشان باید ابتدا از آن‌ها گفت. سلمانِ امین در دومین رمانِ خود بار دیگر از شهر به عنوان بستری برایِ نمایش واقعیت‌های زندگیِ شخصیت‌های داستانش بهره گرفته است. در این مسیر او مسحور و شیفته‌ی شهر و جذابیت‌هایش نشده، بلکه از نقشِ شهر به‌مثابهِ بخشی از هویتِ آدم‌ها بهره جسته است. پمپِ بنزینی متروک، کانونِ داستان و محل تجمعِ چند کارتن‌خواب است که هر یک به بهانه‌ای گذرشان به آن‌جا افتاده. نقطه‌ی صفری که آرام آرام بدل به گردابی ویران‌گر می‌شود. سلمان امین، خیلی خوب شخصیتِ این آدم‌ها را بازآفرینی کرده و با وجود دیدگاهِ کلاسیکِ روایت، موفق شده خواننده را نیز درگیر فرایندِ داستان کند. در واقع انتخابِ راوی دانایِ کل که زبانی طناز و لحنی سرخوشانه دارد، تاکتیکی هوشمندانه بوده است، زیرا جز این خلقِ چنین فضایی ممکن نبود. راوی به همه‌جا سرک می‌کشد، از همه‌چیز خبر دارد، می‌بیند و بازگو می‌کند و مرزها را می‌شکند و در نهایت تصویرِ باشکوهی از فروپاشیِ یک بریگاردِ محکوم به شکست ترسیم می‌کند. آیا پمپِ بنزینِ متروک استعاره‌ای روشن و معنادار از لایه‌های حقیقیِ یک طبقه است؟یا کانونی برایِ اجرای محاکاتِ نکبت و بدبختی که مانند سلولِ سرطانی از درون تکثیر می‌شود؟ روایت امین از «انجمن نکبت زده‌ها» به شدت عینی و ذهن‌گریز است. راوی همه‌چیز را تعریف می‌کند. با بی‌رحمی و به‌شدت هجوآمیز.زبان «ابزار»ی است در دستِ او تا بر هژمونیِ قوانینِ اجتماعی بتازد. ابزاری که از قضا بسیار خوب و به‌جا از آن استفاده شده و موجب انتقالِ روشن و شفافِ پیام‌ها در لایه‌‌هایِ باطنی و زیرینِ داستان می‌شود. به نظر می‌رسد «انجمن نکبت‌زده‌ها» یک علامتِ سوالِ بزرگ در برابر همه‌ی فعالیت‌هایِ جامعه شناختی و قوانینِ مدنی قرار می‌دهد و بی‌آنکه ادعایی داشته باشد، ما را بر آن می‌دارد که دست‌کم به این علامتِ سوال بیاندیشیم، حتی اگر نتوانیم پاسخی برایِ آن بیابیم. این‌ها لایه‌هایِ باطنیِ متن است و در واقع روایتِ اصلیِ رمان، با همه‌ی اوج و حضیض‌هایش، به قطعه‌ای والس می‌ماندبا همان فرازها و فرودها و سکوت‌ها و باز و باز و باز زندگی، که جریان دارد همچنان

معرفی کتاب ها

شهریور ۱۳۹۴

عکس 5 کتاب

برپشت جلد هر یک از این کتاب ها  تکه ای از یکی از داستان های درون آن کتاب آمده است، با عنوان ” از متن کتاب “. برای آشنائی بیشتر با این کتاب ها و نمونه ها ئی از نثر نگارش آنه ها، اشاره ای خواهیم داشت به بعضی از آن ها. با توجه  اینکه بر پیشانی گذرگاه این ماه نیز همین تصویر آمدهاست این آشنائی بی منا سبت نیست. بر پشت اولین کتاب که ” روز های آفتابی ” است چنین آمده است.
خُنَکى دوش آب سردى که بیش از نیم ساعت روى سرم ریخته بود، کم کم، در همه بدنم مى دوید، و فشار گرماى نفس گیر را کم مىکرد.
 حرارت طاقت سوزمرداد ماه، شهر را همچون تنورى بزرگ مى گداخت و روز پایانى نداشت.
 فریاد درد آسفالت تاول زده خیابانها، که زیر چرخ اتومبیل ها پوست مى انداختند، از هر سو بگوش میرسید. و همه چیز از وراى تَف زمین گُرگرفته، لرزان و مواج دیده مى شد.
بوى نخل نر، فضا را انباشته بود و چنبره چتر برگ ها، گَرده هاى منتظر پرواز را ازدید نا محرم نور پنهان کرده بود.
 شرجى، هماننده بختکى سمج، حلقوم شهر را مىفشرد و نسیم وصال را از نخل هاى ماده دریغ مى کرد.
 لرزش امواج ریز ” اروند رود “، بوى ماهى زنده را در همه جا مى پراکند. و پالایشگاه خاموش، چون جنگلى از فولاد. نیمه سوخته بر پا بود .

و بر پشت جلد کتاب ” روزی که گلابتون رفت ” چنین نوشته شده است

چند ماه بیشتر با هم نبودیم. وقتی جدا شدیم، یا در حقیقت ، وقتی گذاشت و رفت برایم خیلی ناگهانی بود. قبلا اشاره ای نکرده بود. این آخری ها گه گاه رَد اندوهی را در چهره اش می دیدم، ولی هیچ وقت نپرسیدم. چون اعتقاد دارم ، هر کس زمانی بی اراده می رود در پس توهای ذهنش و می خواهد در دنیای خودش باشد.
با همه این ها با هم بودیم تا آن روز صبح ِ تعطیل آخر هفته که در یکی از پاتق هایمان روبروی هم نشستیم. بر خلاف همیشه ساکت و مغبون بود، و با فنجان قهوه اش بازی می کرد. سرش را پائین گرفته بود . به من نگاه نمی کرد . بنظر می رسید در دنیای خودش است. مزاحمش نشدم و خودم را با روز نامه صبح مشغول کردم. وقتی مانده قهوه اش را سر کشید، دیدم دو خط اشک گونه هایش را شیار داده است. قلبم فشرده شد، روز نامه را کنار گذاشتم، ولی قبل از آنکه چیزی بگویم، او شروع کرد. بسیار شمرده و آرام، و با صدائی کاملا اندوهگین :

آنچه بر پشت جلد کتاب اشک ققنوس آمده است

ققنوس اشکی ندارد، در اساطیر است و افسانه است…گویند تنهاست و بی جفت است…چه می دانیم شاید جفتی داشته و از دست داده و یا شاید پس از هزاران سال که در انتظار می ماند از تنهائی به تنگ می آید و خود را در آتش خود افروخته خاکستر می کند. در مورد او زیاد گفته اند از جمله اینکه:
اشک ققنوس زخم را درمان می‌کند.
اشکی که دیده نمی شود ولی بر باخت ها و زخم ها مرهم است.
با این اشک است که آوا سر می دهد و موسیقی را بنیان می نهد…موسیقی که سوز دل ققنوس است ”
*
اواسط اسفند ماه بود، بهترین ماه سال برای این ناحیه. نه گرم است، نه شرجی دارد و نه سوز سرما را که وقتی می وزد درون را ناکارمی لرزاند. حتا آب رود خانه کارون که همراه با بارندگی های بهار کف برلب و گِل آلود می شود عبور آرامی داشت همراه با چین های کم عمق و ملایم. و عبور تک توک بلم های با و بدون بادبان. آرامش مطبوعی را در جان می ریخت. گلهای پر برگ و زیبای آفتاب گردان باغمان، چشمان را خیره می کرد و رنگا رنگی گل های میمون و عطر ملایمشان فضا را پر از زندگی کرده بودند. قرمزی گلهای تاج خروسی روزی خوب و خوش را نوید میدادند.

وقتی کیف و چمدان کوچک مسافرتی اش را در اتومبیل گذاشتند، فهمیدم که عازم فرودگاه است. آمد جلو دستی پدرانه و مهربان روی شکم نه خیلی بر آمده ام گذاشت، به چشمانم نگاه کرد، بوسیدم و گفت
” مواظب خودت و کوچولو باش، زود برمی گردم. امشب در تراس بنشین و ریه هایت را از بوی شب بوهائی که خودت در کاشتشان سهیم بوده ای پر کن، به ستاره ها از خلال برگ های شکوهمند نخل ها نگاه کن، من با تو بیشتر و بهتر زندگی را و زیبائی هایش را فهمیدم”.
من دیوانه اینجور حرف زدنش بودم..
و رفت برای عقد قرار دادی که خیلی دلش می خواست انجام شود

برای تهیه کتاب ها این لینک را کلیک کنی

http://ow.ly/tSLFb

بالزاک نویسنده کتاب زن سی ساله

شهریور ۱۳۹۴

اونوره دو بالزاک نویسنده، مورخ، جامعه شناس و اعجوبه فرانسوی در بیستم مه سال ۱۷۹۹ از زنی عصبی به نام لورسالامبیه به دنیا آمد و چون روز تولدش مصادف با روز عید «سنت اونوره» بود، او را« اونوره» نام نهادند. پدر وی مردی به نام «برنارد فرانسوا بالزاک» بود که در سال ۱۷۴۶به دنیا آمد..

اونوره تا سن چهار سالگی، بدور از زادگاه خویش- شهر تور، در نزد دایه ای به سر می برد و وقتی که هشت ساله شد، در ۲۲ ژوئن سال ۱۸۰۷ به مدرسه «واندوم» که در دست «اوراتورین ها» بود، سپرده شد و چندین سال در آن جا به تحصیل پرداخت. در این مدرسه، بیشتر اوقات او به مطالعه کتاب می گذشت و در همین جا، « رساله اراده» خود را به رشته تحریر در آورد؛ اما کشیشی که معلم او بود، رساله اش را از بین برد و اونوره مورد تمسخر این و آن قرار گرفت. اونوره دو بالزاک در سال ۱۸۱۳ ناگزیر به آغوش خانواده بازگشت و به مدت یک سال در مدرسه «تور» به تحصیل پرداخت.

در سال ۱۸۲۱ اونوره با زنی به نام «لورلوئیز آنتوانت» آشنا شد که چهل و پنج سال داشت و تا روز مرگ خود – که بالزاک را سخت متأثر کرد – نقش فرشته نگهبانی را در زندگانی این نویسنده بزرگ بازی کرد..

زمانی که بالزاک در «پاریزی» به سر می برد، ناگهان جده مادری او درگذشت و خانواده بالزاک با ارثی که به دست آوردند، به پاریس بازگشتند و داستان نویسی اونوره آغاز شد. این نویسنده پرکار از سال ۱۸۲۲ تا ۱۸۲۵ ده تا دوازده رمان نوشت که بیشتر از چهل جلد بود و همه این داستانها را با نام های مستعاری منتشر ساخت.

در سال ۱۸۲۵ بر آن شد که چاپخانه ای باز کند و آثار «ولتر» و «لافونتین» را چاپ کند، ولی در این راه شکست خورد و صد هزار فرانک به خود و خانواده اش ضرر زد. با وجود آن همه شکست، یأس و ناامیدی بر بالزاک غلبه  نکرد و چون نویسنده انگلیسی مجبور شد که برای امرار معاش و پرداخت قروض خویش، دوباره دست به قلم ببرد

خواجه نصیر الدین طوسی ، پنج اسفند ماه ۵۷۹ – ۱۱ تیر ماه ۶۵۳ هجری ، به انتخاب : الیسا تنگسیر

شهریور ۱۳۹۴

فیلسوف، بیانگر، ریاضی دان، و منجم ایرانی است که دارای القابی چون : ” نصیر الدین “، ” استاد البشر ” ، ” محقق طوسی ” و
” خواجه ” بوده است.
فلسفه مشاء ” که بیشتر بر استلال و برهان استوار است ” و پس از ابن سینا داشت در ایران افول می کرد ، توسط او بار دیگر احیا شد.
رسد خانه مشهور مراغه را او ساخت و در کنارش کتابخانه ای به وجود آورد که نزدیک به چهل هزار جلد کتاب داشته است.
او با پرورش شاگردانی همچون ” قطب الدین شیرازی ” و گردآوری دانشمندان ایرانی، عامل انتقال تمدن و دانش ایرانی پیش از مغول به آیندگان شد.
خواجه تحصیلاتش را در نیشابور به اتمام رساند و در آنجا به عنوان دانشمندی بر جسته ، پر آوازه شد.
در زمان حمله مغول در کوهستان های خراسان جنوبی نزد ناصرالدین محتشم ، به کار های علمی مشغول بود و در همین زمان کتاب ” اخلاق ناصری ” را نوشت. این کتاب از مهمترین رساله های حکمت علمی است.

کودکانی که خاموش میمیرند!

شهریور ۱۳۹۴

۸۰ درصد کودکان‌ خیابانی دچار کاهش‌ قد، ۸۶ درصد کاهش‌ وزن‌، ۷۷ درصد بیماری‌های‌ دهان‌ و دندان‌، ۷۳ درصد بیماری‌های‌ چشم‌، ۶۱ درصد بیماری‌های‌ دستگاه‌ تنفسی‌، ۶۴ درصد بیماری‌های‌ قلبی‌، ۶۰ درصد بیماری‌های‌ گوش‌ و حلق‌ و بینی‌، ۸۲ درصد بیماری‌های‌ پوست‌ و ۶۰ درصد دارای‌ بیماری‌های‌ دستگاه‌ گوارشی‌ هستند.‌ ۵۶ درصد‌ کودکان خیابانی‌ بی‌ سوادند

از ساده لوحی پرسیدند احترام چیست …!!!! – کاوه استاد

شهریور ۱۳۹۴

میگه یه چیزیه که:
من میزارم به تو ،
تو میزاری به من ،
یکی میزاره به یکی ،
یکی هم نمیزاره به یکی ،
ولی به نظر من
هرکی گذاشت بهت ،…..
تو هم باید بزاری بهش

برای نجات مادر از چنگال شاهین

شهریور ۱۳۹۴

فداکاری…

بار کامیون!!

شهریور ۱۳۹۴

بار کامیون!!!

گرد باد

شهریور ۱۳۹۴

گرد باد

بوسه خورشید- عکس بردار محمود صفریان

شهریور ۱۳۹۴

بوسه خورشید

سواستفاده های جنسی از دانشجویانِ دختر

شهریور ۱۳۹۴

• بر اساسِ این اطلاعات، ۲ استادِ این دانشگاه، دخترانِ دانشجو را برای اخذِ نمره قبولی به سکس «وادار» می کرده اند. پس از شکایتِ یکی از این دانشجویان به «حفاظت اطلاعات نیروی انتظامی»، و همچنین به «حراست دانشگاه»، یکی از این اساتید «اعتراف» می کند و از دانشگاه اخراج می شود. استادِ دیگر همچنان بر سرِ مقام و کارِ خود باقیست .

پناهندگی ورزشکار ایرانی در پرتغال

شهریور ۱۳۹۴

یک ورزشکار ایرانی که پناهنده پرتغال شده دردسر بزرگی را برای مربی خود به وجود آورده است.
به گزارش جام جم، تیم ملی قایقرانی ایران در حال بازگشت از آلمان به ایران بود که مربیان تیم ملی متوجه می شوند شروین پاکدلان با وجود گذر از گیت دوباره برگشته و به عبارت دیگر فرار کرده است.

حالا این ورزشکار ایرانی درخواست پناهندگی در این کشور اروپایی را داده است. چند روز پیش که خبر پناهندگی یک قایقران ایرانی در پرتغال به گوش می رسید همه نگاه ها به سمت آرزو حکیمی قایقران المپیکی تیم ملی رفت اما به سرعت این خبر تکذیب شد و بعد مشخص شد که پناهندگی در پرتغال کار یکی دیگر از قایقرانان بوده، قایقرانی به نام شروین پاکدلان که تنها ۱۷ سال دارد.
آخرین اخبار حاکی از آن است که وی به درخواست خانواده مادری اش از فرودگاه فرار کرده تا نزد آنها در پرتغال بماند این در حالی است که پدر این ورزشکار به شدت از دست اهمال فدراسیون قایقرانی شکایت دارد.
ناگفته نماند کرمی مربی تیم ملی قایقرانی به دلیل پناهندگی این ورزشکار در پرتغال از سمت خود اخراج شده است این در حالی است که وی می گوید هیچ اطلاعی از تصمیم پاکدلان نداشته است.