گذرکاه مردادماه

مرداد ۱۳۹۴

صفای با هم بودن

گذرگاه مرداد ماه ١٣٩۴ در چهاردهمین سال  انتشار

گذرگاه شماره ١۶۵ در چهاردهین سال انتشار

این شماره گذرگاه، حاصل همت این یاران است
**********************************
غلامرضا روحانی – جواد بدیع زاده – هوشنگ گلشیری – محمود صفریان – فرخ ازبری – توران رئیسی – رخیم سینائی – احمد قندهاری – خسرو باقر پور – مهتاب خرمشاهی – فروغ فرخزاد –
گلی ترقی – علی اشرف درویشیان – سعید طباطبائی – میلان کوندرا – شبنم – دکتر بیژن باران – جواد اسحاقیان – امیر بهاج – نادر ثانی – مهران رفیعی – ابوالفضل اردو خانی – بزرگ علوی – الیسا تنگسیر – مهدی مرعشی – مجید قنبری – سیمین بهبهانی – ابوالفضل سپاسی –

===============================

اینجا مونترآل – عصر یکشنبه

مرداد ۱۳۹۴

به اجرای بسیار زیبای استاد مهدی مرعشی توجه کنید.
در برنامه شماره۱۲۴  این رادیو استاد مهدی مرعشی یکی از داستان های کتاب سلفچگان را خوانده است

کصد و بیست و چهارمین برنامه‌ی رادیویی این‌جا مونترال، عصر یکشنبه با تهیه و اجرای مهدی مرعشی این برنامه با شعری به نام «وصیت» سروده‌ی زنده‌یاد بیژن نجدی، داستانی به نام «به همین سادگی» نوشته‌ی محمود

SOUNDCLOUD.COM|BY MEHDI-MARASHI

چرا باید کتاب خواند – توران رییسی

مرداد ۱۳۹۴

این نوشته براشتی از یک ئی میل است

چرا کتابخوانها بهترین آدمهایی هستند که میتوان با آن ها راحت تر دوستی کرد:
چندی پیش، مقالهای در مجله تایم منتشر شد که نویسندهاش ادعا میکرد، آنچه «مطالعه عمیق» نامیده میشود به زودی از بین خواهد رفت؛ چرا که میزان مطالعه عمیق میان آدمها کمتر شده و این روزها دیگر آدمها سرسری کتاب می خوانند و با وجود مطالب خلاصه شده اینترنتی تعداد خواننده های کتابها روز به روز تقلیل پیدا میکند.
نکته وحشتناک ماجرا این جاست که مطالعات ثابت کرده، کتابخوان ها در قیاس با افراد عادی آدمهای خوبتر و باهوشتری هستند و شاید تنها آدمهایی روی این کره خاکی باشند که ارزش عاشق شدن را داشته باشند.
بر اساس مطالعاتی که روانشناسان در سالهای ۲۰۰۶ و ۲۰۰۹ انجام داده اند، کسانی که رمان می خوانند میان انسانها بیشترین قدرت همدلی با دیگران را دارند و قابلیتی دارند با عنوان « تئوری ذهن» که در کنار آنچه خود به آن اعتقاد دارند، میتوانند عقاید، نظر و علائق دیگری را مدنظر قرار دهند و درباره آن قضاوت کنند.
آنها میتوانند بدون این که عقاید دیگران را رد کنند یا از عقیده خودشان دست بردارند، از شنیدن عقاید دیگران لذت ببرند.
تعجبی هم ندارد که کتابخوانها آدمهای بهتری باشند. کتاب خواندن تجربه کردن زندگی دیگران با چشم غیرواقعی است. یاد گرفتن این نکته که چه طور بدون این که خودت در ماجرایی دخیل باشی، بتوانی دنیا را در چارچوب دیگری ببینی.
کتابخوانها به روح هزاران آدم و خرد جمعی همه این آدمها دسترسی دارند. آنها چیزهایی دیدهاند که غیر کتابخوانها امکان ندارد از آن سر دربیاورند و مرگ انسانهایی را تجربه کردهاند که شما هرگز آنها را نمیشناسید.
آنها یاد گرفتهاند که زن بودن چیست و مرد بودن یعنی چه. فهمیدهاند که تماشای رنج دیگران یعنی چه. کتابخوانها بسیار از سنشان عاقلترند.
تحقیق دیگری در سال ۲۰۱۰ ثابت کرده که هر چه قدر بیشتر برای کودکان کتاب بخوانیم، «تئوری ذهن» در آنها قویتر میشود و در نهایت باعث میشود این بچه ها واقعا عاقلتر شوند، با محیطشان بیشتر انطباق پیدا کنند و قدرت درکشان بالاتر برود.
تجربه های قهرمان های داستان ها تبدیل به تجربههای خود خوانندهها میشود. هر درد و رنجی که شخصیت داستان میکشد، تبدیل به باری میشود که خواننده باید تحمل کند. خوانندههای کتابها هزاران بار زندگی میکنند و از هر کدام از این تجربهها چیزی یاد میگیرند.
اگر دنبال کسی هستید که شما را تکمیل کند و فضای خالی قلبتان را پر کند، میتوانید این کتابخوانها را در کافیشاپها، پارکها و متروها پیدا کنید. چند دقیقه که صحبت کنید، آنها را به جا خواهید آورد.
کتابخوانها با شما حرف نمیزنند، با شما رابطه برقرار میکنند
آنها در نامهها یا مسجهایشان انگار برایتان شعر مینویسند. صرفا به سوالاتتان جواب نمیدهند یا بیانیه صادر نمیکنند، بلکه با عمیقترین فکرها و تئوریها پاسخ شما را میدهند. شما را با دانش بالای کلمات و ایدههایشان مسحور خواهند کرد.
تحقیقات دیگری در دانشگاه برکلی نشان داده، کتاب خواندن برای کودکان باعث میشود آنها کلماتی را یاد بگیرند که هرگز در مدرسه به آنها یاد نمیدهند.
به خودتان لطف کنید و با کسی قرار بگذارید که میداند چهطور از زباناش استفاده کند.
آنها فقط شما را نمیفهمند، درکتان میکنند
آدمها فقط باید عاشق کسی شوند که بتواند روحشان را ببیند. این آدم باید کسی باشد که به روح شما نفوذ میکند و به بخشهایی از روح شما دسترسی پیدا میکند که هیچکس دیگر قبلا کشفاش نکرده است.
بهترین کاری که خواندن داستانها با آدمها میکنند این است که کامل نبودن شخصیتها باعث میشود ذهن شما سعی کند از ذهن دیگران سردربیاورد. این جور آدمها توانایی همدلی پیدا میکنند. ممکن است همیشه با شما موافق نباشند، اما سعی میکنند ماجراها را از زاویه دید شما ببینند.
آنها نهتنها باهوشاند که عاقل هم هستند
باهوش بودن همیشه هم خوشایند نیست، اما عاقل بودن آدمها را تحریک میکند. همیشه مقاومت در برابر آدمهایی که میشود چیزی ازشان یاد گرفت کمی سخت است. عاشق یک آدم کتابخوان شدن نهتنها کیفیت گفتوگو را بالا میبرد، بلکه باعث میشود سطح گفتوگو بالا برود.
بر اساس تحقیقات، کتابخوانها به دلیل دایره وسیع واژگانشان و مهارتهای حافظه، آدمهای باهوشتری هستند. ذهن آنها در قیاس با آدمی معمولی که کتاب نمیخواند توانایی درک بالاتری دارد و راحتتر و بهشکل موثرتری میتوانند با دیگران ارتباط برقرار کنند.
قرار و مدار گذاشتن با آدم اهل کتاب به قرار گذاشتن با هزاران نفر میماند. انگار که تجربهای را که او با خواندن زندگی همه این آدمها به دست آورده در اختیار شما قرار دهد، انگار با یک کاشف قرار گذاشته باشید.
اگر با کسی قرار بگذارید که کتاب میخواند، یعنی میتوانید هزاران بار زندگی کنید.

چرا کتاب‌خوان‌ها بهترین آدم‌هایی هستند که می‌توان عاشق‌شان شد ؟ – سعید طباطبائی

مرداد ۱۳۹۴

کتاب‌خوانی
چندی پیش، مقاله‌ای در مجله تایم منتشر شد که نویسنده‌اش ادعا می‌کرد، آنچه «مطالعه عمیق» نامیده می‌شود به‌زودی از بین خواهد رفت؛ چرا که میزان مطالعه عمیق میان آدم‌ها کمتر شده و این روزها دیگر آدم‌ها سرسری کتاب می‌خوانند و با وجود مطالب خلاصه شده اینترنتی تعداد خواننده‌های کتاب‌ها روز به روز تقلیل پیدا می‌کند.
نکته وحشتناک ماجرا این جاست که مطالعات ثابت کرده، کتاب‌خوان‌ها در قیاس با افراد عادی آدم‌های خوب‌تر و باهوش‌تری هستند و شاید تنها آدم‌هایی روی این کره خاکی باشند که ارزش عاشق شدن را داشته باشند.
بر اساس مطالعاتی که روان‌شناسان در سال‌های ۲۰۰۶ و ۲۰۰۹ انجام داده‌اند، کسانی که رمان می‌خوانند میان انسان‌ها بیشترین قدرت همدلی با دیگران را دارند و قابلیتی دارند با عنوان «تئوری ذهن» که در کنار آنچه خود به آن اعتقاد دارند، می‌توانند عقاید، نظر و علائق دیگری دیگری را مدنظر قرار دهند و درباره آن قضاوت کنند.
آن‌ها می‌توانند بدون این که عقاید دیگران را رد کنند یا از عقیده خودشان دست بردارند، از شنیدن عقاید دیگران لذت ببرند.
تعجبی هم ندارد که کتاب‌خوان‌ها آدم‌های بهتری باشند. کتاب خواندن تجربه کردن زندگی دیگران با چشم غیرواقعی است. یاد گرفتن این نکته که چه طور بدون این که خودت در ماجرایی دخیل باشی، بتوانی دنیا را در چارچوب دیگری ببینی.
کتاب‌خوان‌ها به روح هزاران آدم و خرد جمعی همه این آدم‌ها دسترسی دارند. آن‌ها چیزهایی دیده‌اند که غیر کتاب‌خوان‌ها امکان ندارد از آن سر دربیاورند و مرگ انسان‌هایی را تجربه کرده‌اند که شما هرگز آن‌ها را نمی‌شناسید.
آن‌ها یاد گرفته‌اند که زن بودن چیست و مرد بودن یعنی چه. فهمیده‌اند که تماشای رنج دیگران یعنی چه. کتاب‌خوان‌ها بسیار از سن‌شان عاقل‌ترند.
تحقیق دیگری در سال ۲۰۱۰ ثابت کرده که هر چه‌قدر بیشتر برای کودکان کتاب بخوانیم، «تئوری ذهن» در آن‌ها قوی‌تر می‌شود و در نهایت باعث می‌شود این بچه‌ها واقعا عاقل‌تر شوند، با محیط‌شان بیشتر انطباق پیدا کنند و قدرت درک‌شان بالاتر برود.
تجربه‌های قهرمان‌های داستان‌ها تبدیل به تجربه‌های خود خواننده‌ها می‌شود. هر درد و رنجی که شخصیت داستان می‌کشد، تبدیل به باری می‌شود که خواننده باید تحمل کند. خواننده‌های کتاب‌ها هزاران بار زندگی می‌کنند و از هر کدام از این تجربه‌ها چیزی یاد می‌گیرند.
اگر دنبال کسی هستید که شما را تکمیل کند و فضای خالی قلب‌تان را پر کند، می‌توانید این کتاب‌خوان‌ها را در کافی‌شاپ‌ها، پارک‌ها و متروها پیدا کنید. چند دقیقه که صحبت کنید، آن‌ها را به جا خواهید آورد.
کتاب‌خوان‌ها با شما حرف نمی‌زنند، با شما رابطه برقرار می‌کنند
آن‌ها در نامه‌ها یا مسج‌هایشان انگار برای‌تان شعر می‌نویسند. صرفا به سوالات‌تان جواب نمی‌دهند یا بیانیه صادر نمی‌کنند، بلکه با عمیق‌ترین فکرها و تئوری‌ها پاسخ شما را می‌دهند. شما را با دانش بالای کلمات و ایده‌هایشان مسحور خواهند کرد.
تحقیقات دیگری در دانشگاه برکلی نشان داده، کتاب خواندن برای کودکان باعث می‌شود آن‌ها کلماتی را یاد بگیرند که هرگز در مدرسه به آن‌ها یاد نمی‌دهند.
به خودتان لطف کنید و با کسی قرار بگذارید که می‌داند چه‌طور از زبان‌اش استفاده کند.
آن‌ها فقط شما را نمی‌فهمند، درک‌تان می‌کنند
آدم‌ها فقط باید عاشق کسی شوند که بتواند روح‌شان را ببیند. این آدم باید کسی باشد که به روح شما نفوذ می‌کند و به بخش‌هایی از روح شما دسترسی پیدا می‌کند که هیچ‌کس دیگر قبلا کشف‌اش نکرده است.
بهترین کاری که خواندن داستان‌ها با آدم‌ها می‌کنند این است که کامل نبودن شخصیت‌ها باعث می‌شود ذهن شما سعی کند از ذهن دیگران سردربیاورد. این جور آدم‌ها توانایی همدلی پیدا می‌کنند. ممکن است همیشه با شما موافق نباشند، اما سعی می‌کنند ماجراها را از زاویه دید شما ببینند.
آن‌ها نه‌تنها باهوش‌اند که عاقل هم هستند
باهوش بودن همیشه هم خوشایند نیست، اما عاقل بودن آدم‌ها را تحریک می‌کند. همیشه مقاومت در برابر آدم‌هایی که می‌شود چیزی ازشان یاد گرفت کمی سخت است. عاشق یک آدم کتاب‌خوان شدن نه‌تنها کیفیت گفت‌وگو را بالا می‌برد، بلکه باعث می‌شود سطح گفت‌وگو بالا برود.
بر اساس تحقیقات، کتاب‌خوان‌ها به دلیل دایره وسیع واژگان‌شان و مهارت‌های حافظه، آدم‌های باهوش‌تری هستند. ذهن آن‌ها در قیاس با آدمی معمولی که کتاب نمی‌خواند توانایی درک بالاتری دارد و راحت‌تر و به‌شکل موثرتری می‌توانند با دیگران ارتباط برقرار کنند.
قرار و مدار گذاشتن با آدم اهل کتاب به قرار گذاشتن با هزاران نفر می‌ماند. انگار که تجربه‌ای را که او با خواندن زندگی همه این آدم‌ها به دست آورده در اختیار شما قرار دهد، انگار با یک کاشف قرار گذاشته باشید.
اگر با کسی قرار بگذارید که کتاب می‌خواند، یعنی می‌توانید هزاران بار زندگی کنید.

سخنرانی هوشنگ گلشیری هنگام دریافت جایزه‌ی اریش ماریا رمارک

مرداد ۱۳۹۴


سخنرانی هوشنگ گلشیری در شهر اوزنابروک، آلمان، هنگام دریافت جایزه‌ی اریش ماریا رمارک، سوم جولای ۱۹۹۹
چرا داستان می‌نویسیم
در کشور من کسانی که فیلم‌های آمریکایی و گاهی روسی دیده باشند، سربازان آلمانی جنگ اول و گاهی دوم را انبوهی آدم آهنی می‌بینند که اغلب به صف و اسلحه به دست حرکت می‌کنند و به هر چیز زنده‌ای شلیک می‌کنند. این تصویر عام سربازان آلمانی است. هر بلایی سر چنین موجوداتی بیاید، بینندگان را متأثر نمی‌کند.
اما اگر کسی این بخت را داشته باشد که در غرب خبری نیست اریش ماریا رمارک را خوانده باشد یا بعضی رمان‌ها و داستان‌های کوتاه هاینریش بل، داستان‌های کوتاه ولفگانگ بورشرت را، آن تصویر عام رنگ می‌بازد، و سربازان آلمانی نیز گذشته و حال پیدا می‌کنند، صاحب درون می‌شوند و بالأخره فردیت پیدا می‌کنند.
از این منظر است که من امروز می‌خواهم با نگاهی به تجربه‌هایم در عرصه‌ی نویسندگی بگویم که چرا داستان می‌تواند به صلح میان ملت‌ها، به تسامح میان آدم‌های گوناگون کمک کند. پس اگر گاهی از تجربه‌های خودم می‌گویم، تنها به این دلیل است که بر تجربه‌های صاحب این قلم اشراف دارم.
اما پیش از آغاز سخن اصلی، ذکر این نکات را ضروری می‌دانم که همه مفروضات من است در بحث از داستان. می‌دانم که هر کلمه هیچ نسبتی با شیء مدلول ندارد، بلکه در همه‌ی زبان‌ها دلالت کلمه بر عین قراردادی است. از سوی دیگر این دلالت بی‌واسطه نیست، بلکه ابتدا بر معنی و آن‌گاه بر عین دلالت دارد. باز می‌دانم که کلام ملفوظ و یا مکتوب بر خط جاری است، پس یک بعد بیشتر ندارد، در حالی که جهان عینی و ذهنی ما دارای سه بعد است که اگر زمان وقوع را هم بیفزاییم، بعد چهارمی هم پیدا می‌کند. پس در عالم نظر انطباق زبان ملفوظ و یا مکتوب بر جهان عینی یا ذهنی ناممکن است. گذشته از این محدودیت‌ها، از آن‌جا که ابزار ما در این عرصه داستان است، و خود داستان نیز تابع ضرورت‌هایی است نظیر موجود شدن بر صفحات کتاب، آغاز و پایان داشتن داستان ‌ـ‌در حالی که زندگی در این جهان آغاز و پایان ندارد‌ـ و هم‌چنین جاری بودن هر عمل بر خط زمان ـ‌در حالی که هیچ عملی در واقعیت به شکل انتزاعی و یا منفرد تحقق پیدا نمی‌کند‌ـ و هم‌چنین لزوم کشش داشتن داستان، محدود بودن تعداد آدم‌ها در رمان و به‌خصوص داستان کوتاه و غیره، می‌توان گفت که واقع‌گرایی توهمی بیش نیست، پس ما داستان‌نویسان چاره‌ای جز این نداریم که به توهم واقعیت دل‌خوش کنیم. با توجه به همین توهم واقعیت است که می‌خواهم بگویم ما چه می‌کنیم یا در آرزوی تحقق چه‌ چیزهایی داستان می‌نویسیم.
من، به گمانم، از بیست و یک یا بیست و دو سالگی چیزهایی نوشته‌ام، یعنی چهل سالی است که فکر می‌کنم چیزی می‌نویسم. هم شعر گفته‌ام و هم داستان نوشته‌ام و هم نقد. پایان‌نامه‌ی لیسانسم در رشته‌ی ادبیات فارسی فولکلور مردم اصفهان بود که از بازی‌های محلی گرفته تا معتقدات مردم عوام را گرد آورده بودم. هنوز هم قصه‌هایی دارم به نقل از شاگردانم که چاپ نکرده‌ام. یکی دو سال هم با دوستم دوستخواه بر روی فرهنگ لغات عامیانه کار می‌کردیم که روزی از خیر همه‌ی آن‌چه بود، گذشتم و همه را به او بخشیدم، چرا که اغلب یکی دو ساعتی دیر‌تر از زمان قرار‌هامان می‌آمد. از بیست سالگی هم تا یکی دو سال بعد از انقلاب از اول ابتدایی تا کلاس‌های دانشگاه درس داده‌ام که به اخراج از دانشگاه انجامید. دو باری هم به زندان افتاده‌ام در زمان شاه. و دیگر این‌که از ابتدای تأسیس، سال ۴۶، عضو کانون نویسندگان ایران بوده‌ام. و حالا هم که خدمت شما هستم یکی از اعضای هیئت دبیران موقت کانون هستم. بیست سالی هم هست که ازدواج کرده‌ام و دو فرزند هم دارم، باربد و غزل و همسرم هم، فرزانه طاهری، مترجم است از زبان انگلیسی به فارسی. تا هم‌اکنون هم هفده کتاب از من منتشر شده است: که حاوی شش رمان است و سه داستان بلند، حدود سی و چند داستان کوتاه. دو کتاب هم در نقد، و بالأخره یک داستان برای نوجوانان و یک فیلم‌نامه چاپ شده. در نوشتن دو فیلم‌نامه که بر اساس دو اثر من بوده با کارگردان آن‌ها، بهمن فرمان‌آرا، همکاری کرده‌ام. مجموعه‌ی مقالاتی هم دارم در نقد ادبی که منتظر اجازه است. با نام مستعار هم آثاری هست که از ذکر آن‌ها معذورم.
به زبان فارسی هفت هشت تایی مصاحبه‌ی جدی با من موجود است. تا آن‌جا هم که به دست من رسیده است آثاری از من به آلمانی و فرانسوی و انگلیسی و ارمنی و اردو و کردی و ژاپنی ترجمه شده.
در سال گذشته در هر دو فهرستی که دست به دست گشته و گویا قرار بوده به قتل برسند، نام من هم آمده. دو بار مشخصاً کسانی سعی کردند ما را بربایند، که اگر گفته‌های بعضی دوستان را بپذیرم که کسانی را در کمین ما دیده‌اند، می‌توانم بگویم که من اکنون از سر اتفاق است که این‌جا ایستاده‌ام.
در تلویزیون کشور من مرا جاسوس سیا خوانده‌اند و در روزنامه‌های وابسته به جناح راست جاسوس سفارتخانه‌ی آلمان و به هنگام استیضاح وزیر ارشاد، نمایندگان مخالف دولت، دو بار به اسم از من نام بردند. و وزیر در دفاع از عملکردش گفت که به کتاب ایشان اجازه نداده‌ایم. پس انگار اجازه‌ی انتشار ندادن به اثری از من در نظر نمایندگان مجلس از اقدامات مثبت وزیر ارشاد بود.
سه بار جایزه‌ای به نام من ثبت شده است: جایزه‌ی فروغ فرخزاد همراه با بهرام صادقی، جایزه‌ی لیلیان هلمن و دشیل همت از سوی سازمان دیده‌بان حقوق بشر و همین جایزه‌ی اریش ماریا رمارک. البته کارگردان فیلم شازده احتجاب که بر اساس همین کتاب ساخته شد جایزه‌ی فستیوال جهانی فیلم تهران را پیش از انقلاب برده است.
هم‌اکنون هم سردبیر ماهنامه‌ای ادبی به نام کارنامه هستم که پنج شماره‌ی آن تاکنون منتشر شده است.
حاصل این چهل سال نوشتن که البته سی و پنج سال آن به شکل جدی بوده ـ‌چون تنها همین آثار به چاپ رسیده است‌ـ بیم زندان و ترور است و از سوی دیگر همین داستان‌هایی است که به این نام در آمده و شهرتی در کشورم و ترجمه‌هایی به زبان‌های مختلف و مثلاً همین جایزه.
هر چه پیش بیاید من باز به کشورم بازمی‌گردم که بنویسم. کارهایی نیمه تمام دارم که باید به سرانجامی برسانم. در این چند ماه که از قتل نویسندگان می‌گذرد، من به ندرت حتا برای خرید یک پاکت سیگار تنها از خانه‌مان بیرون رفته‌ام.
یکی از اتهامات من برای اخراج از دانشگاه نوشتن مقاله‌ای بود در نشریه‌ای. سه کتاب از من به فارسی در استکهلم چاپ شده که گمان نمی‌کنم تا سال‌های سال در ایران اجازه‌ی چاپ بیابند. رمانی از من بیست سال است اجازه‌ی چاپ نگرفته است و چاپ نهم مشهور‌ترین رمان من، شازده احتجاب، هفت سال است که منتظر اجازه‌ی ترخیص از صحافی است، یعنی که پس از چند بار اجازه‌ی چاپ گرفتن در زمان شاه و در این دوره برای بار نهم اجازه‌ی چاپ صادر کرده‌اند، اما هفت سالی است که منتظر صدور اجازه‌ی ترخیص از صحافی است. جلد اول مجموعه‌ی آثارم چهار سالی است که منتظر اجازه‌ی چاپ است.
حاصل نوشتن همه البته این نبوده است. بار‌ها به کشورهای مختلف دعوت شده‌ام و بالأخره با وجود آن‌که هفده سال است کار ثابتی نداشته‌ام از راه نوشتن و‌گاه ویراستاری نوشته‌ی دیگران و اکنون سردبیری مجله‌ی ادبی گذران کرده‌ام. خانه‌ای داریم و من خانه‌ی کوچکی برای محل کار. در همه‌ی این سال‌ها چند سالی هم با درآمد همسرم زیسته‌ایم. گفتم که مترجم است و گمانم بیست‌تایی کتاب از نویسندگان مختلف، در نقد و داستان و حتا روان‌شناسی و معماری ترجمه کرده است.
با این همه، نوشتن برای من یک ضرورت بوده است. حال اگر این ضرورت همراه با خطر باشد یا نباشد، دیگر مسئله‌ی ثانوی است.
پس ما می‌نویسیم چون مجبوریم بنویسیم.
در یکی از داستان‌های کوتاهی که در آغاز کار نوشتن به نام من ثبت شده است چند مرد سرزده به خانه‌ی دوستی می‌روند و پس از اتفاقاتی که در خانه‌ی آن دوست می‌افتد، از آن‌جا فرار می‌کنند. اکنون دارند نقل می‌کنند که آن شب به واقع چه اتفاقاتی افتاده. معلوم است بر سر حوادث آن شب اختلاف نظر دارند، و دست آخر هم نمی‌دانند که آیا آن دوست خودکشی کرده یا همه‌ی آن حوادث را به عمد تدارک دیده تا امروز با تغییر ظاهر از دست دوستان قدیم و جدید در امان بماند.
می‌بینید که شناخت دیگری از طریق روایت حوادثی چند، اولین گام در نوشته‌های من بوده است که بعد‌ها در بسیاری از داستان‌ها ادامه می‌یابد. گاهی این تلاش برای شناخت خود و اجداد و بالأخره یک دوره‌ی تاریخی است. شازده احتجاب در رمانی به همین نام برای شناخت همسرش خانه را زندان او می‌کند و مستخدمه‌ای هم برای او می‌گمارد تا همه‌ی حرف‌ها و حرکات او را شب به شب گزارش کند. با مرگ همسر مستخدمه را وادار می‌کند تا مانند زن بزک کند و از‌‌ همان کردار و گفتار او تقلید کند. از این پس هم مستخدمه ناچار است که هم نقش همسر او را بازی کند و هم نقش مستخدمه را. سرانجام هم در می‌یابیم که نه تنها زنش را نشناخته، بلکه نام خودش را حتا نمی‌داند.
ما دیگران را بر اساس کردار و گفتار آن‌ها می‌شناسیم، اما از آن‌جا که این عینیات باید از صافی ذهن ما بگذرد، ناچار مستندات ما آغشته به پیش‌داوری‌ها، برداشت‌های ماست. در ثانی، چنان که گذشت، این امور شکل زبان به خود می‌گیرند و در قالب داستان در می‌آیند. با این همه داستان یکی از مهم‌ترین ابزار شناخت دیگران است.
پس ما می‌نویسیم تا دیگران را بشناسیم.
ما نویسندگان گاهی در شناخت خودمان از همین ابزار سود می‌جوییم. زمانی، در سال‌های دور، داستانی نوشتم و بعد به قصد کار بر موسیقی کلام آن را ضبط کردم. شبی که داشتم به صدای خودم گوش می‌دادم، از لحن صدا دریافتم که راوی داستان عاشق شده است. واقعه‌های داستانی گاهی برگرفته از اتفاقاتی بود که در زندگی من اتفاق می‌افتاد، اما من خود آگاهانه می‌خواستم فقط راوی آن‌ها باشم. پس از این داستان، من شش داستان دیگر هم نوشتم، با مصالح زندگی روزمره‌ای که برای خودم یا در کنار من اتفاق می‌افتاد. حاصل کار هفت داستان پیوسته بود، چیزی میان یک رمان و هفت داستان کوتاه پیوسته. بعضی از منتقدان گفته‌اند که این اثر ثبت وضعیت روشنفکران زمانه است در تقابل با فرهنگ غرب، چرا که زن، در آن داستان غربی بود و راوی، آدمی بر آمده از سنت. سرانجام و با سفر زن، راوی می‌نشیند تا وقایع رفته را بنویسد.
پس ما می‌نویسیم تا ببینیم در عرصه‌ی دنیای خصوصیمان چه می‌گذرد و ابزار این شناخت هم داستان است.
هم‌زمان با انقلاب اسلامی و حتا تا چند سال پس از آن اغلب سازمان‌ها و احزاب سیاسی از درک آن‌چه می‌گذشت عاجز بودند. به یاد می‌آورم که وقتی مقوله‌ی حجاب مطرح شد، بیشتر این نهاد‌ها با این توجیه که عمده‌ترین مسئله‌ی روز مبارزه‌ی با امپریالیسم است عمده کردن مسائل فرعی نظیر آزادی‌های فردی را ضربه زدن به آن مبارزه می‌دانستند. من در‌‌ همان زمان داستانی نوشتم با عنوان فتح‌نامه‌ی مغان. قهرمان اصلی این داستان، برات، میخانه‌چی است که از مبارزان زمان شاه بوده، و چند سالی مانده به انقلاب دکه‌ای علم می‌کند تا پاتوق دوستان باشد. برات در سرنگون کردن مجسمه‌ی شاه نقش اصلی را بازی می‌کند، در نتیجه تیر می‌خورد، و چون از بیمارستان برمی‌گردد، دیگر حکومت مستقر شده، و میخانه داشتن دیگر ممکن نیست. برات تا مدتی مقاومت می‌کند ولی بالأخره تسلیم می‌شود، اما گاه‌گاه یک بطری هم به دوستان می‌رساند. با گذشت چند ماهی دوستان سابق، سیاسی‌های یک شهرک، سرگرم مرگ بر آمریکا گفتن‌اند و به سر وقت برات نمی‌روند، اما شبی خبر می‌شوند که محل مخفی مشروب‌های او کشف شده و حالا همه را برده‌اند و جایی در بیرون شهر ریخته‌اند. آن‌ها هم چراغ به دست راه می‌افتند تا سهمی از آن مشروب بربایند. در بیابان متوجه می‌شوند که انگار همه‌ی مردم عازم محل‌اند. بالأخره می‌رسند و زمین را به چنگ می‌کاوند و بطری‌ها را با دست خونین پیدا می‌کنند. در اثنای این بزم عظیم مأموران می‌رسند و اینان را که انگار مغان عصر ساسانی یا اشکانی‌اند محاصره می‌کنند و حال دارند یکی یکی بر زمین می‌خوابانند تا شلاق بزنند.
اینجا البته قصد تجلیل خیامی از بی‌خبری یا مستی نیست، بل‌که شاید بتوان دریافت که حاکمان اغلب به بهانه‌ای کوچک و‌گاه ظاهرالصلاح شروع می‌کنند تا بالأخره آدم‌ها را به قالبی بریزند که می‌خواهند.
یکی دو سال پس از انقلاب در عرصه‌ی ادبیات سیاسی کسی کمتر گفته بود که ما را دارند به قالبی دیگر می‌ریزند، اما به حکم ابزار داستان می‌شد دید که چه دارد می‌گذرد.
پس ما می‌نویسیم تا بدانیم چه می‌گذرد.
اگر ما با ابزار داستان بتوانیم دیگری را از درون ببینیم و یا بتوانیم به آن‌چه در درون خودمان می‌گذرد، شکل بدهیم؛ یا بتوان به این زندگی درگذر شکل داد، مفهومش کرد، آیا داستان می‌تواند از آینده، از آن‌چه حاصل جمع کردار و رفتار و گفتار معاصران ما در آینده‌ی دور یا حداقل نزدیک باشد خبر بدهد؟
گفته‌اند که قهرمان‌های خاص داستایفسکی پس از عصر او دیده شدند، و گاهی هم گفته‌اند این تیپ آدم در زمان نوشتن‌های او وجود داشتند، اما دیده نمی‌شدند، به همین جهت با انتشار برادران کارامازوف یا جنایت و مکافات یا جن‌زدگان حضور آن‌ها در جامعه‌ی روسیه محسوس شد. موقعیت‌های موجود در آثار کافکا نیز بیشتر منطبق بر وقایع پس از زمان نوشتن اوست، روابط حاکم میان فرد و دولت را در دوره‌ی آلمان هیتلری یا روسیه‌ی عصر استالین و یا هر دیکتاتوری نزدیک به عصر ما از منظر این داستان‌ها بهتر می‌توان تبیین کرد.
حال آیا می‌توان وقایعی را که منجر به انقلاب اسلامی شد، و یا آن‌چه ما در این دوره دیدیم در داستان‌های پیش از انقلاب سراغ گرفت؟
من ده سال پیش در مقاله‌ای با عنوان پیش‌گویی در ادب معاصر ایران مواردی از این نوع عملکرد را در داستان‌های نویسندگان پیش از انقلاب برشمردم. ذکر دوباره‌ی آن‌ها در این‌جا ـ‌به دلیل فقدان آشنایی مخاطبان‌ـ ضرورتی ندارد، ولی می‌توان متذکر شد که اگر داستان‌ها و شعرهای معاصران با دقت لازم خوانده شده بود‌، می‌شد حدس زد که در آینده‌ی دور و‌گاه نزدیک چه اتفاقی خواهد افتاد. به عنوان نمونه می‌توان گفت که یکی شدن روشنفکران و قشر عامه‌ی مردم، و‌گاه حتا تبعیت روشنفکر از عامه در داستان‌های ما تصویر شده بود. ما پیش از آن‌که مثلاً در عالم واقع سنگسار زنان اتفاق بیفتد، به تفصیل از آن سخن گفته بودیم.
پس‌گاه می‌نویسیم تا ببینیم در آینده‌ی دور و نزدیک چه اتفاقی خواهد افتاد.
مهم‌تر از آن‌چه گذشت به نظر من ساختارهای عام فرهنگ مسلط بر یک ملت است. بیگانگان یا مثلاً امپریالیسم و یا در محدوده‌ی یک کشور حاکمیت وقت وقتی می‌توانند مؤثر واقع شوند که با اتکا بر این ساختار‌ها عمل کنند. مثلاً ما از دیر زمان معتقد به وجود خیر و شر مطلق بوده‌ایم و یا ما مردم بیشتر جبری مذهبیم. حاکمان ما اغلب با توجیه وصل به منبع وحی یامؤید به تأیید خداوند بر ما حکومت کرده‌اند. داشتن فره‌ی ایزدی، ظل‌الله بودن برای ما اصطلاحاتی آشنا هستند. هنوز هم کلام مکتوب و‌گاه ملفوظ در نزد ما تقدس دارد. پس ما بیشتر مردمی هستیم کلام‌محور. من این چند نمونه و بسیاری ساختارهای دیگر را در رمانی ارواح خبیثه نامیده‌ام و همان‌جا ـ‌آینه‌های دردار‌ـ گفته‌ام که نویسنده گاهی همین ارواح را احضار می‌کند و جلو مردمش می‌گذارد که خود دانید و این اجنه‌تان، این شیاطینتان.
یکی از راه‌های تجسد بخشیدن به این ارواح، به نظر من البته، بازسازی آثار گذشتگان است و یا کار بر روی قصه‌های عامیانه، معتقدات عوام، فولکلور.
من ابتدا ناآگاهانه و بالأخره با اشراف بر مصالح و نحوه‌ی کار، سلسله داستان‌هایی نوشته‌ام با عنوان‌های معصوم اول، معصوم دوم و الی آخر. از این سلسله تنها چهار داستان کوتاه و یک داستان بلند چاپ شده است. ولی از آن‌جا که حتا در زمان شاه با مشکل سانسور و حتا کج‌فهمی منتقدان و خوانندگان مواجه شدم دیگر این عناوین را بر داستان‌های مورد نظر نگذاشتم. ممیزان فکر کرده‌ بودند که این عناوین تعریضی است به ائمه‌ی اطهار. من البته از مصالح قصه‌های دینی و حتا تکنیک آن‌ها سود جسته بودم، ولی قصدم هیچ‌گاه توهین به معتقدات مردم کشورم نبود.
در معصوم اول مترسکی از پس اتفاقاتی چند بر دل و ذهن مردم ده حاکم می‌شود. در معصوم دوم مردم دهی ویران، از آن‌جا که می‌خواهند ده آن‌ها هم مرکزیتی پیدا کند و بالأخره آباد شود، سیدی را دعوت می‌کنند و طی مراسم تعزیه سر او را می‌برند و به خاکش می‌سپارند. بالأخره معصوم پنجم ترکیبی است از روایات مختلف در باب موعود و بالأخره دجالی که می‌آید و مدعی موعود بودن می‌شود…
پس ما می‌نویسیم تا ارواح خبیثه‌ی مردم را احضار کنیم.
جز این‌ها که گذشت در دوره‌های خاص ِ مثلاً دیکتاتوری که یکی از مختصاتش اعمال سانسور در عرصه‌ی کلام است، داستان تذکر تاریخی هم هست، حتا گزارش وقایع روزمره است، اطلاع‌رسانی است، چیزی در سطح خبر روزنامه.
پس داستان‌های ما‌گاه خبر روزنامه است؛ گاهی تذکر تاریخی است و به ندرت تاریخ عاطفی یک کشور است.
در آخرین سفرم به آمریکا، در فرودگاه فرانکفورت وقتی به قسمت ویژه‌ی آمریکایی‌ها رسیدم. افسری چمدان مرا بر سکویی گذاشت و هر چه در آن بود یک‌یک دید. البته که چیزی پیدا نکرد. بار دیگر هم گشت. باز چیزی پیدا نکرد. من ایستاده بودم و انتظار می‌کشیدم. دفعه‌ی سوم هر چه در چمدان بود بیرون ریخت. اول هم همه‌ی زیر و روی چمدان را بازرسی کرد، بعد هم زیر و رو و‌گاه حتا توی هر شیء را یکی‌یکی دید و توی چمدان انداخت. باز هم چیزی نیافت. اما ناامید نشد. نگاهی به من کرد و از سر نو شروع کرد. یادم نیست که چند بار این کار را کرد. من که دیگر داشتم ذله می‌شدم فکر می‌کردم یعنی همینگوی هم آمریکایی بوده، یا فاکنر؟ اگر این‌ها را نخوانده باشد، توی دبیرستان که حداقل داستانی از هاثورن خوانده است. باز که همه‌ی دل و روده‌ی چمدان مرا بیرون ریخت فهمیدم که اشکال در این است که منِ ایرانی را تجسم تصاویری می‌داند که در تلویزیون دیده است، هما‌ن‌ها که پرچم کشورش را آتش می‌زنند یا با مشت گره کرده فریاد می‌زنند: مرگ بر آمریکا!
پس اشکال این بود که آثار هدایت یا ساعدی یا صادقی را نخوانده بود. بالأخره خسته شد. عرقش در آمده بود، گفت: «sorry!» و اجازه داد که من بروم تا چند ساعت بعد پا برخاک کشوری بگذارم که کشور دوس پاسوس بود هم، گرترود اشتاین، می‌لر، سوزان سونتاگ.
پس ما می‌نویسیم تا مخاطبان ما ملت‌های گوناگون را به رغم تصاویر تلویزیونی، اخبار روزمره و فیلم‌های تبلیغاتی، از منظر نویسندگان آن ملت‌ها بشناسند.
تسامح میان آحاد مردم متعلق به فرهنگ‌های متفاوت گاهی هم از طریق همین کلام داستانی‌شده ممکن می‌شود.
شاید به همین دلیل است که در کشور من با این شدت با داستان دشمنی می‌ورزند و در جهان هم هنوز جنگ است و هنوز تا استقرار صلح در جهان راه درازی در پیش است. به همین دلیل است که ما باز هم باید بنویسیم، باز هم ترجمه کنیم.
برای تمرین تیراندازی، سربازان به آدمک‌ها تیراندازی می‌کنند. تداوم چنین کاری سبب می‌شود تا دیگری هم‌چون آدمک تمرین جلوه کند. بد‌تر این‌که ما انسان‌ها معمولاً در این جنگ‌ها با تبلیغات معمول در تلویزیون، روزنامه‌ها، اعلامیه‌ها، پلاکارد‌ها کاری می‌کنیم تا سربازان ما دیگران را نه انسان‌هایی با گذشته‌هایی مشخص و امید و آرزو‌ها، عشق‌ها، که حیوان، کافر، آدم‌خوار ببینند تا به طیب خاطر بتوانند آن‌ها را هدف قرار دهند.
اگر سربازان با تمرین تیراندازی می‌آموزند تا دیگری را آدمک ببینند، یا خلبان‌ها، خانه‌های دیگران را نقطه‌ای بر روی مانیتور، داستان ما را عادت می‌دهد تا آن دیگری را آدمی ببینیم خاص که فقط یک‌بار اتفاق می‌افتد،‌گاه حتا می‌تواند، هم‌چنان که در داستان‌های سنت اگزوپری، با دیدن یک چراغ یک زندگی را ببیند، خانواده‌ای که سر شام نشسته‌اند، مادری که دارد به کودکش شیر می‌دهد.
پس انگار ما، همه‌ی ما می‌نویسیم و می‌خوانیم تا آدم‌های گوناگونی بتوانند در کنار هم و با هم بر این کره‌ی کوچک اما هنوز زیبا زندگی کنند.
هوشنگ گلشیری اردیبهشت ۱۳۷۸

ایران ما به زودی می‌میرد

مرداد ۱۳۹۴

باید محل زندگی‌، خانه و ماوا و آشیانش را ترک کند. باید دست خانواده‌اش را بگیرد و برود جای دیگری. باید ریشه‌هایش را قطع کند و به سوی مقصدی نامعلوم و آینده‌ای مبهم‌تر قدم بردارد…

بیشتر بخوانید

باشگاه ادبیات، پروژه‌ای ارزش‌مند برای کتاب‌ و کتاب‌خوانی
آیا «سد بهشت‌آباد»، گتوندی دیگر می‌شود؟
آب هست اما کم است
۲۵ درصد آب رودخانه‌های ایران شور شده
سدسازی‌ها، علت گرد و غبار سراسری

بی‌آبی و خشکی مفرط او را وادار به رفتن می‌کند. کوچک‌ترین بختی برای ماندن و زیستن در این عرصه خشک و تفته وجود ندارد. این مهاجرت اجباری، گریبان میلیون‌ها ایرانی را خواهد گرفت. بی‌آبی، «مرگ زمین» را رقم می‌زند و چاره‌ای نیست جز بُن‌کن شدن و کوچ کردن به دیاری نامعلوم.

وقتی فلامینگو‌ها به تالاب‌ ارومیه نیامدند زنگ خطر نواخته شد. کسی آن را جدی نگرفت. از ارومیه پهنه‌ای نمک باقی ماند. پیش از آن، نَفسِ هامون بر اثر بی‌تدبیری به شماره افتاده و گاوخونی با کم‌آبی مفرط روبه‌رو شده بود. همین بلا بر سر دریاچه‌ها دیگر هم آمد. بختگان، پریشان و کل تالاب‌های فارس خشک شدند. امروز زریوار، میانکاله، انزلی، هورالعظیم، بندعلی خان و بسیاری دیگر از عرصه‌های آبی ایران حال خوشی ندارند. زاینده‌رود و کارون بارها در خلال این سال‌ها بی‌آب شدند.

اما باز هم کسی موضوع را جدی نمی‌گیرد. سد‌سازی، توسعه کشاورزی و آبیاری سنتی هنوز هم ادامه دارد. وقتی مسوولی در وزارت کشاورزی از افزایش دو و نیم درصدی تولید گندم در سال‌جاری می‌گوید در حالی که میزان بارندگی به شدت کاهش یافته است، یعنی هنوز کسانی در مقام‌های اجرایی مساله بی‌آبی را جدی نگرفته‌اند. کسانی که برای پیشنهاد کارشناسان خبره و طرح «کاشت فراسرزمینی» کوچک‌ترین ارزشی قائل نیستند. وقتی فلامینگوها و پلیکان‌ها منطقه‌ای را ترک کنند، چندی بعد نوبت اهالی و مردمان آن عرصه است که تن به کوچ‌ اجباری بدهند. سال‌ها پیش پرنده‌شناس و بوم‌پژوه آمریکایی، راجر توری پترسان همین را گفته بود: «پرندگان شاخص‌های محیط‌زیست هستند. اگر آنها در مخمصه باشند، به زودی ما هم گرفتار خواهیم شد.»

وداع با آب‌های سطحی

موضوع بی‌آبی در ایران سابقه‌ای به قدمت تاریخ این سرزمین دارد. ساخت قنات، روشی بود برای مقابله هوشمندانه با دشواری‌هایی که طبیعت در طول قرن‌ها به این سرزمین تحمیل کرده است. اما به تدریج این روش به فراموشی سپرده شد. در دهه ۲۰ خورشیدی سدسازی و بهره‌برداری از منابع آب زیرزمینی با پمپ‌های پرقدرت به تدریج شروع شد و در سه دهه اخیر به اوج خود رسید. به طوری که امروز منابع رسمی اعلام می‌کنند ۶۷ درصد تالاب‌های ایران خشک شده و بیش از ۷۰ درصد منابع ‌آبی زیرزمینی مصرف شده است. فرونشست زمین که هر از گاهی فیلم و ویدئویی از آن منتشر می‌شود دلیلش نابودی منابع آب در زیر زمین است. این پدیده را «مرگ زمین» نامیده‌اند.

بعد از این مرحله اگر آب به سطح یا زیر زمین وارد شود، تقریبا غیرممکن است که آن اراضی دوباره احیا شوند. عیسی کلانتری وزیر کشاورزی دولت سازندگی امروز اعتراف می‌کند که مدیریت منابع آب در سه دهه اخیر اشتباه بوده و کشاورزی بخش قابل توجهی از آب سرزمین را بلعیده است. او می‌گوید: «تنها دو کشور در جهان وجود دارد که با بهره‌برداری بی‌رویه از منابع آب‌های سطحی در معرض بحران جدی قرار گرفته‌اند و آن دو کشور ایران و مصر است. این در شرایطی است که میزان بهره‌برداری از آب‌های سطحی در مصر به ۴۶درصد و در ایران با اختلاف فاحش به ۹۷درصد رسیده‌است.»

وداع با آب‌های زیرزمینی

مصرف بیش از حد آب‌های زیرزمینی به نقطه‌ای رسیده است که دشت‌های کشور یکی پس از دیگری می‌میرند. «مرگ زمین» یعنی پایان زندگی و امید در کشور. هفته گذشته خبرگزاری مهر به نقل از مدیر کل دفتر حفاظت از منابع آب کشور نوشت: «آب‌های زیرزمینی شرایط خوبی ندارند. بسیاری از چاه‌ها دچار افت سطح آب شده و تبعات آن در سراسر کشور به صورت نشست زمین که به آن «مرگ زمین» می‌گوییم خود را نشان داده است، اتفاقی که قابل برگشت نیست.»

سید مسعود مصطفوی با بیان اینکه ۹۰ درصد از مرگ زمین و کاهش ذخایر آب های زیرزمینی مربوط به ۲۰ سال گذشته است، افزود: «فرصت‌های زیادی در طول این سال‌ها از دسترس مردم خارج کردیم و در این زمینه مردم و مسوولان هر دو سهیم هستند.»

ماه گذشته خبرگزاری ایلنا گزارش داد عیسی کلانتری، دبیر ستاد ملی دریاچه ارومیه میزان برداشت از آب‌های زیرزمینی در کشور را ۹۰ درصد اعلام کرد و گفت: «مصرف آب از بحران نیز عبور کرده است.» به گفته او، در حال حاضر بیش از ۹۰ درصد از آب‌های تجدید‌پذیر، در نقاط مختلف کشور مصرف می‌شود اما باید میزان مصرف از این آب‌ها به صورت اصولی ۴۰ درصد باشد. به علاوه این روند باعث خواهد شد ۷۰ درصد ایرانیان تن به مهاجرت اجباری دهند.

پیش از او نیز پرویز فتاح، وزیر سابق نیرو در دولت نهم در اردیبهشت ۸۸ گفته بود: «آب‌های زیرزمینی که جزو منابع استراتژیک ماست، در معرض آسیب‌های جدی است.» به گزارش آفتاب، وزیر اسبق نیرو تاکید کرده بود که « وزارت نیرو طبق قانون مسوول است منابع زیرزمینی را کنترل کند و ما هر سال می‌بینیم که سطح این آب پایین‌تر می‌رود. چاه‌هایی که ۴۰ سال پیش حدود ۵۰ متر پایین‌تر از سطح زمین بوده، الان به ۲۵۰ تا ۳۰۰ متر رسیده و کنترل کیفی روی این منابع بسیار پایین است. مجموع این موارد باعث می‌شود که زمین فرونشست داشته باشد و این منابع آبی را از دست دهیم.»

حرف‌های این مقام مسوول در دولت اول احمدی‌نژاد، پس از حوادث خرداد ۸۸ به دست فراموشی سپرده شد. پیش از این «نشنال جئوگرافیک» در گزارشی وضعیت آب‌های زیرزمینی ایران را فاجعه‌بار ترسیم کرده بود: «ظرف ۱۵ سال گذشته، سطح آب‌زیرزمینی به طور متوسط هر سال نیم‌متر کاهش داشته است. با از دست رفتن آب، خاک و سنگ فرسوده شده و در نهایت، زمین نشست می‌کند.»

بر اساس پژوهشی که تابستان ۲۰۱۲ در مجله «نیچر» (Nature) منتشر شد، وضعیت آب‌زیرزمینی در بسیاری از نقاط جهان نگران کننده است. نِهِشتِ* آب زیرزمینی (Groundwater footprint) نخستین بار در این مقاله مطرح شد. نهشت آب زیرزمینی مناطقی را شامل می‌شود که نیازمند مصرف پایدار منابع آب‌های زیرزمینی است و بهره‌دهی زیست‌بوم** در این مناطق به آب‌های زیرزمینی وابسته است. در این مطالعه سطح نهشت‌های آب زیرزمینی را در حدود ۱۳۲ میلیارد متر مترمربع برآورد شده است، رقمی که تقریبا سه برابر و نیم بیش از سطح سفره‌ها و آبخوان‌های فعال کره زمین است. به عبارت دیگر، مصرف این آب‌ها بیشتر از تغذیه سفره‌های زیرزمینی است.‌ در این رابطه هفت کشور نقش برجسته‌تری دارند که در کنار آمریکا، مکزیک، چین، عربستان، هند و پاکستان، نام ایران هم دیده می‌شود.

از دست رفتن منابع آب سطحی و زیرزمینی، فرونشست و مرگ زمین عواقبی تلخ‌تر از تصور دارد. زوال تالاب‌ها، نابودی کشاورزی و مرگ حیات‌وحش شروع این ماجراست. اگر تغییری بنیادین در نحوه مدیریت و مصرف آب صورت نگیرد، گردِ مرگ بر بخش وسیعی از ایران خواهد نشست. سرانجام، ۵۰ میلیون ایرانی ناگزیر باید به سرزمین مادری خدانگهدار بگویند و به سوی مقصدی نامعلوم مهاجرت کنند، این یعنی رنج مضاعف و چشیدن طعم تلخ خانه‌به‌دوشی برای مدتی نامعلوم.

* نِهِشت: (بن ماضی نهشتن) به معنی نهادن و گذاشتن. (در زمین‌شناسی) موادی که وسیله آب یا باد از محلی به محل دیگر حمل و انباشته می‌شود، فرهنگ لغت عمید

** این عبارت معادل Ecosystem Services انتخاب شده است.

سفر به کره ماه ، یک دروغ بزرگ – تحقیق از احمد قندهاری

مرداد ۱۳۹۴

گذرگاه نظری در این مورد ندارد. نوشته ای است از همکار محقق ما استاد احمد قندهاری
تا بعد از ظهر روز چهارم اکتبر سال ۱۹۵۷ ، داویت آیزنهاور رئیس جمهوری آمریکا مطمئن بود که قدرتمند ترین ملت را رهبری می کند. اوائل دهه ی ۱۹۵۰ در ایالات متحده به دوره ی آیزنهاور معروف بود. بسیاری از آمریکائی ها ، این دوره را به عنوان سال های شکوفایی و شادمانی یاد می کنند. آمریکا فاتح جنگ جهانی دوم ، ثروتمند ترین کشور جهان و در حال پیشرفت بیشتر هم بود. به نظر می آمد هیچ کشوری ، در هیچ زمینه ای نمی تواند با آمریکا برابری کند.
در همین زمان خبری دریافت شد که همه ی آمریکایی ها را شوکه کرد و باور های آن ها را فرو ریخت. آن خبر این بود ” شوروی به فضا دسترسی پیدا کرد “. قبل از این خبر ، بیشتر آمریکایی ها بر این عقیده بودند که کشورشان قوی ترین و پیشرو ترین کشور در روی کره ی زمین است.
شنیدند که میلیون ها رادیو در سراسر جهان صدای بیب بیب را شنیدند که میگفت : این صدای فضا پیمای ” سپوتینگ اول است “. به این ترتیب اولین سفینه شوروی در فضا قرار گرفت و مردم آمریکا را شوکه کرد.این موقع زمان جنگ سرد بین دو ابر قدرت با دو سیستم مختلف رهبری بود. روسیه شوروی و آمریکا بزرگترین دشمن یکدیگر بودند. احتمال جنگ واقعی همواره وجود داشت. ولی موضوع جنگ سرد ، فقط در باره ی نیروی های نظامی و اسلحه نبود ، بلکه جنگ تکنولوژی و اثبات برتری سیستم ایدئولوژی آن ها بود. هرطرف که زودتر به پیشرفت هایی دست پیدا میکرد ، ادعا میکرد که سیستم حکومتی او برای اداره ی کشور مفید تر و کارآ تر است. بنا بر این وقتی روسیه شوروی ماهواره ی نقره ای رنگ خود را در یک شب سرد ، در آسمان جمهوری قزاقستان به فضا فرستاد ، فقط یک پیشرفت تکنولوژی نبود ، بلکه عملی بود که به دنیا نشان میداد که روسیه شوروی در جنگ ایده ئولوژی پیروز شده است. فضا پیمای کره ای شکل به قطر ۵۸ سانتیمتر که هر ۹۶ دقیقه یک بار ، کره ی زمین را دور می زد وطبعا از آسمان آمریکا هم می گذشت.نام این ماهواره اسپوتینگ ۱ بود.
اسپوتنیک-۱
اسپوتنیک-۱: نخستین ماهواره جهان
اسپوتنیک-۱ (به معنی همسفر-۱) نخستین ماهواره فضایی جهان بود که در تاریخ ۱۲ مهر ۱۳۳۶ (۴ اکتبر ۱۹۵۷) توسط اتحاد جماهیر شوروی از پایگاه فضایی بایکونور به مدار زمین پرتاب شد. پرتاب اسپوتنیک-۱ به مدار زمین آغازگر عصر فضا و مسابقه فضایی بود.
این ماهواره که با نام «پی-اس-۱» یا «ماهواره مقدماتی-۱» نیز شناخته می‌شد، به مدت سه ماه با سرعتی برابر ۲۹٬۰۰۰ کیلومتر در ساعت در مدار زمین حرکت می‌کرد و بطور متوسط هر ۹۲ دقیقه یکبار یک مدار کامل را می‌پیمود. سیگنال‌های رادیویی این ماهواره بصورت «بیپ بیپ»های متوالی با فرکانس ۲۰٫۰۰۵ و ۴۰٫۰۰۱ مگاهرتز به زمین مخابره می‌شدند، و توسط گیرنده‌های رادیویی در اقصی نقاط زمین قابل دریافت بودند.
پرتاب اسپوتنیک-۱ چه به لحاظ علمی و چه از نظر سیاسی یکی از مهمترین رویدادهای قرن بیستم محسوب می‌شود. مطالعه امواج رادیویی دریافتی از اسپوتنیک در زمین، اطلاعات زیادی را در مورد حرکت امواج رادیویی در یونوسفر برای دانشمندان فراهم آورد. همچنین با اندازه‌گیری کاهش سرعت مداری اسپوتنیک-۱ به خاطر اصطکاک با لایه‌های فوقانی اتمسفر زمین، پژوهشگران برای نخستین بار توانستند چگالی لایه‌های فوقانی اتمسفر زمین را با دقت بالایی تخمین بزنند. مجله نیوساینتیست در مقاله‌ای در سپتامبر ۲۰۰۷، پرتاب اسپوتنیک را به دلیل شتاب دادن به سرمایه‌گذاری‌های بین‌المللی در زمینه دانش و فناوری، به عنوان بزرگترین عامل توسعه دانش در تاریخ بشر برشمرده است.
ارسال پیام‌های رادیویی از ماهواره اسپوتنیک-۱ به مدت ۲۲ روز و تا خالی شدن باتری‌های آن ادامه داشت. سرانجام ماموریت اسپوتنیک-۱ پس از سه ماه و طی مسافتی بیش از ۶۰ میلیون کیلومتر در مدار زمین، در تاریخ (۴ ژانویه ۱۹۵۸) با سقوط آن به جو زمین به پایان رسید و در اثر اصطکاک شدید با اتمسفر سوخت و از بین رفت.
آمریکایی ها بخصوص سیا ستمداران و سرمایه داران بزرگ دلواپس بودند ، که اگر شوروی به فضا دسترسی پیدا کند ، دیگر چه کارهایی می تواند بکند. طرح بعدی آن ها چه خواهد بود؟ آن ها می توانند از آن بالا، هر کشوری را بمباران کنند. روزنامه ها به طور گسترده موضوع را مورد بررسی قرار داده و خطر های احتمالی را گوشزد کردند.
این جو تفکر باعث شد که در سال ۱۹۶۲، رئیس جمهور آمریکا، جان اف کندی بگوید که تا قبل از پایان این دهه ، آمریکا می تواند انسان را بر روی ماه فرود آورد و دوباره وی را به زمین بازگرداند. اما مدت کوتاهی پس از ترور او، بهترین دانشمند جهان در زمینه ی موشک که در این پروژه کار می کرد به لیندون جانسون جانشین کندی اطلاع داد که علم حداقل تا ۳۰ سال آینده از انجام چنین پروژه ای ناتوان است.
حقیقت این است… در واقع آنها کمی خوش بین بودند. الآن ما ۴۰سال از آن تاریخ را گذرانده ایم و هنوز هم تکنولوژی قادر به فرستادن یک انسان به ماه و باز گرداندن سالم وی به زمین نیست. قدرت هایی که در مورد این مساله تصمیم می گرفتند به این نتیجه رسیدند که اگر آنها نتوانستند انسانی را به ماه بفرستند وبه سلامت به زمین بازگردانند، باید از ناسا بخواهند این چنین پروژه ای را جعل کنند.
پس از آن، آنها تصمیم گرفتند که می توانند کل این ماجرا را جعل کنند. در این جا چند حقیقت وجود دارد که باید به ذهن بسپارید که نمی شود واقعاً انسانی را به ماه فرستاد و غیر ممکن است:
۱ – کره ماه به طور دائم توسط شهاب سنگ های خیلی ریز که با سرعت ۳۲هزار کیلومتردر ساعت حرکت می کنند، در حال بمباران شدن است. کره ماه هم هیچ اتمسفری ندارد که سرعت این شهاب سنگ ها را کم کند. برای این که تصور درستی داشته باشید ، در نظر بگیرید که گلوله یک تفنگ با سرعت ۱۳۰۰ کیلو متربر ساعت حرکت می کند.
اگر یکی از فضانوردان یا یکی از لوازم سفینه ماه نشین ، توسط یکی از این شهاب سنگ ها ضربه ای ببیند حتی اگر این شهاب سنگ ، به اندازه ی یک دانه برنج باشد، آن وقت کار تمام است. عجیب این که ناسا در آن زمان اصلاً متوجه چنین موضوع علمی نبود.

۲- یک سری امواج در فضا وجود دارد که برای فضانوردان کشنده است و آنها را از بین می برد. از طرفی، کره ماه بر روی زمین که ۴۰۰ هزار کیلومتربا آن فاصله دارد نور می فرستد ، پس نورکره ماه برای هر فضا نوردی در خود کره ماه کور کننده خواهد بود.
ایستگاه های فضایی در فاصله ۳۵۰ کیلومتری زمین قرار دارند و ماهواره ها در فاصله ۳۶ هزار کیلومتری از زمین قرار دارند .
نیل آرامسترانگ کسی که ناسا مدعی است اولین انسانی است که پا بر روی ماه گذاشت دچار بیماری روانی شده بود چرا که تمام عمرش مجبور بوده با این دروغ زندگی کند.
۳- عجیب این که ما هیچ گاه ندیدیم که فضانوردانی که بر روی ماه راه رفته اند در یک جمع مردمی از جزئیات این سفر حرف بزنند. چرا این کار را نکرده اند ؟ زیرا ناسا به آنها اجازه نداد.
۴- در عکس زیر که از ماه نورد گرفته شده ومدعی شده اند که این ماه نورد ، بر روی ماه حرکت کرده است هیچ رد لاستیکی در عقب یا جلوی آن دیده نمی شود. در حالی که جای پای فضا نوردان را نشان داده اند.سفر به کره ماهماشین فضانورد  
۵- یک چیز جالب دیگر اینکه، اولین سیگنال های ارسالی از ماه ابتدا به استرالیا رسیده است، استرالیایی ها می گویند که در اولین تصویر مخابره شده ظاهرا از کره ماه، دیده اند که یک نفر یک قوطی کوکاکولا را که در تصویر بوده از تصویر به بیرون پرت کرده است.
۶- به این عکس توجه کنید که در آن پرچم آمریکا به آرامی توسط باد در حال تکان خوردن است. جالب این که در ماه هیچ گونه جریان بادی وجود ندارد. چون ماه اتمسفر ندارد.
وضع پرچم دروغ بودن سفر به ماه را آشکار کرده است  

ایجاد ناسا
برای آنکه سفر به فضا امکان پذیر شود،و در این مورد از بلوک سوسیالیسم جلو تر باشند ، ناسا را تأسیس کردند.
برنامه ی فضایی آپولو این طور وانمود کرد که انسان می تواند به فضا سفر کند و بر روی ماه پیاده روی کند. برای شروع بهتر است بدانید که تنها ۱۰۰ نفر در پروژه فرود بر روی کره ی ماه در مرکز هیستون درگیر بوده اند. و بیشتر نفراتی که بر روی این پروژه کار کرده اند، شکی ندارند که این کار یک دروغ بوده است. هزاران نفری که درگیر این ماجرا شده اند، تنها نگران قسمت کوچکی بودند که مربوط به آنها بود. مهندسان، مکانیک ها، برنامه نویسان کامپیوتری ، کاری به یکدیگر نداشتند که با هم مشترک باشد. هر کدام از پروژه های آپولو با دقت تمرین می شد و سپس با دقت بسیار بیشتر در صحنه های نمایش در سایت آزمایشی فوق سری کمیسیون انرژی اتمی ، در صحرای نوادا و استودیوهای کاملاً امن ومحافظت شده والت دیزنی که در آن یک مدل بزرگ از ماه وجود دارد ، به صورت فیلم در می آمد.
۷- شفاف ترین مورد ، انفجار ساختگی سفینه ی فضایی آپولو ۱۳بود،که در ۱۳ آوریل ۱۹۷۰ رخ داد. به این ترتیب سفرهای اکتشافی ماه متوقف شدند ، چرا که ادامه دادن این دروغ بزرگ بدون آشکار شدن آن امکان پذیر نبود .
هیچ انسانی، هیچ گاه از ارتفاع ۴۸۰۰ کیلومتری زمین بالاتر نرفت. در این ارتفاع فضانوردان تحت فشار تشعشعات کمربند ون آلن خواهند بودو البته کمربند ون آلن از آنها در برابر تشعشعات زیاد کیهانی محافظت می کرد.
کمر بند ون آلن به دور کره زمین
کمربند «ون آلن» که در سال ۱۹۵۸ توسط دانشمند امریکایی جیمز ون آلن کشف شد، بوسیله ابری نامرئی از ذرات الکتریکی زمین را محاصره کرده است. دانشمندان این کمربند را که مثل یک تله ذرات الکتریکی را در خود نگه می‌دارد، منطقه تابش ون آلن می‌نامند. دانشمندان زمانی به وجود این ذرات پی بردند که درون سفینه‌ها تجهیزات آشکار سازی این ذرات را بکار بردند.
کمربند ون آلن از دو لایه بیرونی و درونی ساخته شده است؛ لایه درونی آن که در شکل (۱) به رنگ قرمز مشخص است، بین ۱۰۰۰ تا ۵۰۰۰ کیلومتر ضخامت دارد و شامل پروتون‌هایی با انرژی ۱۰۰ میلیون ولت و الکترونهایی با انرژی ۱ تا ۳ میلیون ولت می‌باشد.
لایه بیرونی که در شکل (۱) به رنگ آبی مشخص شده، دارای ضخامتی بین ۱۶۰۰۰ تا ۲۴۰۰۰ کیلومتر که عمده آن محیط شامل الکترون دارای انرژی حدود ۵ تا ۲۰ میلیون ولت می‌باشد و این موضوع برای دانشمندان بسیار مشکل است که تشخیص دهند، این الکترون‌ها از کدام منبع وارد این دو منطقه از کمربند ون آلن شده است.
تشعشعات عظیم در کمربند ون آلن ، تشعشعات خورشیدی، پرتوهای کیهانی، روشنایی خیره کننده خورشید، کنترل دما و خیلی از مشکلات دیگر به هیچ موجود زنده ای اجازه نمی دهد که با چنین سطحی از تکنولوژی که ما در اختیار داریم، از اتمسفرزمین خارج شود.
به این تصویر دقت کنید خورشید پشت سر فضا نورد قرار دارد و سایه فضا نورد هم این را نشان می دهد . ولی با اینکه صورت فضا نورد پشت به آفتاب است و صورت و جلوی عکس کاملا روشن است .
اکنون ۴۰ سال از آن تاریخ می گذرد و ناسا هنوز نتوانسته یک راکت را به ماه ببرد و برگرداند ، کاری که آمریکا ادعا می کند ۴۰ سال پیش آن را انجام داده است. به تصویر زیر نگاه کنید همه ی اشیا ء سایه دارند بجز خود فضا نورد.

عمر شریف(۱۰ آوریل ۱۹۳۲ – ۱۰ ژوئیه ۲۰۱۵) هنرپیشه سرشناس مصری سینمای هالیوود در گذشت

مرداد ۱۳۹۴


عمر شریف بازیگر و کارگردان مصری الاصل سینمای آمریکا متولد ۱۰ آوریل سال ۱۹۳۲ در اسکندریه  است . او کار بازیگری را از سال ۱۹۵۴ شروع کرد و در طول این سال ها در ۹۵ پروژه سینمایی و تلویزیونی حضور داشته است. بازی در فیلم های «لورنس عربستان» و «دکتر ژیواگو» از شاخص ترین نقش های سینمایی وی به شمار می رود

به بهانه‌ی روز جهانی محیط زیست یادی کنیم از: مهندس کریم ساعی- دکتر بیژن باران

مرداد ۱۳۹۴


مهندس کریم ساعی، بانی ساخت پارک ساعی و کاشت درختان خیابان ولی‌عصر تهران و موسس رشته‌ی جنگل‌داری
کریم ساعی بنیان‌گذار رشته‌ی جنگل‌داری در ایران و همین‌طور پایه‌گذار سازمان “جنگل‌ها، مراتع و آب‌خیزداری ایران” در سال ۱۲۸۹ در شهر مشهد به دنیا آمد. کریم ساعی هم‌چنین بانی ساخت پارک معروف ساعی در تهران است. اگر از خیابان ولی‌عصر تهران عبور کنید درختان این خیابان دیده و روان شما را آرامش می‌بخشند؛ درختانی که مهندس کریم ساعی کاشته است.
بسیاری معتقدند خیابان ولی‌عصر تهران در کنار شانزلیزه پاریس و هایدپارک لندن هم‌چنان می‌درخشد و هویت تاریخی تهران را نشان می‌دهند. چنارهایی که مهندس ساعی در دو طرف خیابان ولی‌عصر از میدان تجریش تا میدان راه‌آهن کاشت، طولانی‌ترین خیابان پایتخت دود‌اندود و آلوده‌ی کنونی را به یکی از خیابان‌های زیبای جهان تبدیل کرد. خیابانی که امروز شهرداری تهران برای تعریض بخشی از آن قصد بریدن برخی از درختان آن را دارد.  
کریم ساعی تحصیلات ابتدایی و متوسطه خود را در شهر زادگاهش، به پایان رساند و پس از آن وارد مدرسه عالی فلاحت دانش‌گاه تهران، در کرج شد و در سال ۱۳۱۰ فارغ‌التحصیل شد. کریم ساعی پس از این در دوره اعزام دانش‌جو به خارج برای مدت دو سال به مون‌پلیه در انستیتو اگرونومیک فرانسه رفت و در آنجا با رتبه ممتاز فارغ‌التحصیل شد به طوری‌که مجله معتبر “روودوبوآ” ساعی را به عنوان یکی از چهره‌های شاخص علم جنگل معرفی کرد. ساعی هم‌چنین در سال ۱۳۱۶، فوق‌لیسانس خود را در رشته آمار جنگل‌ از دانشگاه برکلی کالیفرنیا گرفت. اولین کتاب جنگل‌شناسی در ایران به قلم مهندس کریم ساعی نوشته شده است. روزی که کریم ساعی سخن از جنگل و جنگل‌بانی و جنگل‌شناسی گفت تعداد کمی می‌دانستند که او از چه سخن می‌گوید. ساعی تدریس جنگل‌شناسی را برای اولین بار در دانش‌کده کشاورزی کرج آغاز کرد و همین‌طور اولین بانی ِ آزمایش‌گاه جنگل و چوب‌شناسی بود. به پیش‌نهاد ساعی در سال ۱۳۳۱ و همین‌طور با پشتیبانی دکتر احمدحسین عدل، رئیس وقت دانش‌کده کشاورزی رشته جنگل بنیان گذاشته شد که خود مهندس ساعی مدرس این رشته در دانش‌گاه تهران بود. او در فاصله سال ۱۳۲۷ تا ۱۳۲۹ کتاب دو جلدی «جنگل‌شناسی» را منتشر کرد که می‌توان گفت با انتشار این کتاب اساس اطلاعات علمی جنگل‌بانان در ایران پی‌ریزی شد. ساعی در ۱۵ آذرماه ۱۳۲۸ نشریه مخصوص کارکنان بنگاه جنگل‌ها را با نام خبرنامه‌ی بنگاه جنگل‌ها منتشر ساخت. مجسمه این مرد خدمت‌گذار طبیعت ایران در بوستان ساعی که با نام ایشان نام‌گذاری شده است نصب شده است
مهندس کریم ساعی در راه بازگشت یک ماموریت پژوهشی از شیراز به تهران در روز ۴ دی‌ماه ۱۳۳۱ دچار سانحه‌ی هوایی شد و هواپیمای مسافربری سقوط کرد و مهندس ساعی و ۲۳ سرنشین دیگر این هواپیما کشته شدند. پیکر مهندس کریم ساعی بنا بر وصیت خودش در دانش‌کده منابع طبیعی دانشگاه تهران به خاک سپرده شد

گفتگو با جواد اسحاقیان به مناسبت مجموعه چهار جلدی شناختنامه ی ادبیات ایران – امیر بهاج

مرداد ۱۳۹۴

با درود بسیار !
۱٫ ۱٫ در باره ی ادبیات امروز ایران ، بحث های زیادی شده است . شما به عنوان صاحب نظری که ادبیات داستانی ایران را به صورت گسترده بررسی کرده اید ، ریشه های ادبیات امروز ایران ، مخصوصاً داستان نویسی ، را در ادبیات کهن ایران همچون ” هزار و یک شب ” و . . . می دانید یا تأثیر گرفته از ادبیات غـــرب همچــــون ” بورخس ” و ” روب ـ گری یه ” و ” دوراس ” ؟
ادبیات داستانی کنونی ما ، دو خاستگاه دارد : هم ریشه ای در ادبیات داستانی سنتی ( حکایت ، قصه ) دارد و هم به شدت از ادبیات داستانی غرب متأثر است . داستان هایی مانند ” هزار و یک شب ” در قالب ” حکایت ” و داستان هایی مانند ” سمک عیار ” ، ” داراب نامه ی طورسوسی ” و ” ملک جمشید ” و ” امیر ارسلان ” به اعتبار ” نوع ادبی ” در قالب ” قصه ” روایت شده اند . شگردهای غالب بر ” حکایت ” و تلویحاً ” قصه ” را ” تودوروف ” در ” بوطیقای نثر ” (۱۹۷۱) قانونمند کرده که خوشبختانه به فارسی در دسترس است . شما می توانید دو عنوان کتاب ” هزار و یک شب ” و ” داراب نامه ی طورسوسی ” را در سایت های داخلی ( ” خراسون دات کام ” و ” مرور ” ) و ” امیر ارسلان ” را در سایت ” گردون آکادمیک ” ـ که با توجه به ” بوطیقای نو ” یا ” رویکردهای ادبی معاصر ” مورد بررسی قرار داده ام ـ مطالعه کنید . از اواخر سلطنت ” ناصرالدین شاه ” نخستین آشنایی راویان و نویسندگان ایران با ادبیات داستانی اروپا یا فرنگ ( فرانسه ) آغاز می شود . کتاب ” امیر ارسلان ” نوشته ی ” نقیب الممالک شیرازی ” هم زیر تأثیر شدید ” هزار و یک شب ” است و هم متأثر از ” کنتِ مونت کریستو ” ی ” الکساندر دوما ” است . نویسنده ی این کتاب ، قصه را مانند ” شهرزاد ” قصه گو شب هنگام برای ” قبله ی عالم ” روایت می کرد اما یکی ـ دو سال پس از انقلاب مشروطیت انتشار یافته است . نخستین نشانه های ” مدرنیته ” و ” مدرنیسم ” در ادبیات داستانی ما با انتشار این کتاب ، بروز کرد . دومین اثر ” شمس و طغرا ” نام دارد که ” محمد باقر میرزا خسروی ” در سه جلد در ۱۲۸۷ و همزمان با ” امیر ارسلان ” انتشار داده است . این تریلوژی هم زیر تأثیر ” هزار و یک شب ” است و هم متأثر از ” کنت مونت کریستو ” و ” سه تفنگدار ” دوما ” که من الآن دارم به عنوان بیست و ششمین جلد کتاب خود ، روی آن کار می کنم و شما می توانید یکی از مقالاتش را با عنوان ” تحلیل گفتمان انتقادی در شمس و طغرا ” در سایت ” مرور ” بخوانید . این گونه آثار ، نشانه ی نخستین آشنایی داستان نویسان ما با انواع ادبی ” رمانس ” و ” رمان ” است که عناصری از ” قصه ” را هم در خود دارد . اما نخستین آشنایی با ” داستان کوتاه ” یا چیزی شبیه یا نزدیک به آن در ” یکی بود ، یکی نبود ” نمود می یابد که در ۱۳۰۰ انتشار یافته و ” جمال زاده ” در نوشتن همه ی آن ها ، به شدت زیر تأثیر ” سرگذشت حاجی بابای اصفهانی ” نوشته ی ” جیمز موریر ” انگلیسی است که ” میرزا حبیب اصفهانی ” آن را به صورت آزاد به فارسی ترجمه کرده و نثری مانند ” گلستان ” دارد و با متن انگلیسی آن به اعتبار زبان ، تفاوت زیادی دارد . من در کتاب خود با عنوان ” داستان شناخت ایران : نقدی بر آثار سید محمد علی جمال زاده ” ـ که انتشارات ” نگاه ” منتشر کرده است ـ به تفصیل
نوشته ام . با این همه ، هم ” کنت مونت کریستو ” هم ” سرگذشت حاجی بابای اصفهانی ” تا اندازه ای زیر تأثیر ” هزار و یک شب ” نوشته ی ” عبداللطیف تسوجی تبریزی ” است ؛ مانند ماجرای ” سندباد بحری ” در ” کنت مونت کریستو ” و ” حکایت سرِ بریان ” در ” سرگذشت حاجی بابای اصفهانی ” که البته بازآفرینی شده اند . اما ” بوف کور ” نیز به شدت زیر تأثیر ” حکایت تاج الملوک ” در ” هزار و یک شب ” است و من که در مورد آثار ” هدایت ” کتابی نوشته ام ـ که می توانید آن را در سایت ” مرور ” بخوانید ـ توانستم معمای رمان کوتاه اما شاهکار ” هدایت ” را رمزگشایی کنم . ادبیات داستانی غرب و آمریکای لاتین هم زیر تأثیر ” هزار و یک شب ” است . ” دانشنامه ی بریتانیکا ” ادبیات داستانی غرب را متأثر از ” هزار و یک شب ” می داند . ” فوئنتس ” در ” خویشاوندان دور ” زیر تأثیر ” حکایت تاج الملوک ” و ” حکایت صیاد ” در ” هزار و یک شب ” و ـ هم چنان که در یکی از مقالاتم در باره ی این رمان دشوارفهم نوشته ام و به زودی می توانید آن را در سایت ” حضور ” مطالعه کنید ـ برخی از شخصیت های زن این رمان ، مانند ” بوف کور ” در نهایت به یک زن و چند شخصیت مرد به یک شخصیت و همگی در نهایت به یک ” وجود ” تبدیل می شوند که همان کهن الگوهای ” انیما ” و ” آنیموس” هستند . ” بورخس ” در داستان ” معجزه ی پنهان ” ، ” هفت شب ” و ” حکایت آن دو تن که خواب دیدند ” و نیز بن مایه ی ” هزار تو ” زیر تأثیر حکایات ” هزار و یک شب ” است . ” کوئلیو ” در ” کیمیاگر ” زیر تأثیر ” خواب عجیب ” و ” گارسیا مارکز ” در ” صد سال تنهایی ” نیز زیر تأثیر ” هزار و یک شب ” هستند .
نخستین کسی که زیر تأثیر داستان های کوتاه ” بورخس ” چیزی نوشت ” گلشیری ” بود که زیر تأثیر نویسندگان و مترجمان ” حلقه ی اصفهان ” و ” جُنگ زاینده رود ” با ترجمه های ” میرعلایی ” از آثار ” بورخس ” آشنا شد و داستان کوتاه ” دست تاریک ، دست روشن ” او ، زیر تأثیر ” زخم شمشیر ” نویسنده ی آرژانتینی نوشته شد . ” شازده احتجاب ” او زیر تأثیر مستقیم ” خشم و هیاهو ” ی ” فاکنر ” از یک سو و ” بوف کور ” از سوی دیگر است . ” گلشیری ” از نویسندگان و داستان شناسان و منتقدان هوشیار و تأثیرگذار بر ادبیات داستانی معاصر ما است و در ادبیات داستانی ما ” موج ” ایجاد کرد و بسیاری از نویسندگان ” مدرنیست ” ما از تربیت شده های اویند . ” تقی مدرِسی ” در ” یکلیا و تنهایی او ” زیر تأثیر شدید کتاب ” عهد عتیق ” و تفاسیر مربوط به آن مانند ” تَلمود ” است . یکی از منابع داستان های ” بورخس ” هم ” قبالا ” ( عرفان و فلسفه ی یهود ) است که در آثاری مانند ” ویرانه های مدوَّر ” و ” اَلِف ” بازتاب یافته است . ” بهرام صادقی ” در ” ملکوت ” زیر تأثیر آموزهای ” تورات ” و ” انجیل ” و ” بوف کور ” و در داستان کوتاه ” خواب خون ” زیر تأثیر ” روب ـ گری یه ” در رمان ” پاک کن ها ” است که با متن اصلی آن به زبان فرانسه آشنایی یافته است . اگر از داستان کوتاه ” خائن ” اثر ” بزرگ علوی ” و برخی از دیگر آثار او بگذریم ، ” صادقی ” یکی از بهترین آفرینندگان داستان معما و کارآگاهی است . ” روب ـ گری یه ” از بنیانگذاران اصلی ” رمان نو ” در ادبیات فرانسه است و تأثیر ” صادقی ” از او ، ما را با تجربیات تازه ای در ادبیات داستانی غرب آشنا ساخت .
۱٫ ۲٫ شما مدرنیسم را در آثار نویسندگان بزرگی همچون ” گلستان ” و ” هدایت ” و ” چوبک ” مورد بررسی قرار داده اید . فکر می کنید در حال حاضر ، نویسندگان ما چهارچوب های مدرنیسم را در آثارشان به کار می برند؟
نخستین و بهترین نویسندگانی که گرایشی به ” مدرنیسم ” دارند ، کسانی اند که معمولاً با یک یا دو زبان اروپایی آشنا دارند . ” هدایت ” ، ” بزرگ علوی ” ، ” گلستان ” ، ” چوبک ” ، ” صادقی ” و ” دانشور ” با آشنایی به منابع اصیل و مستقیم ” مدرنیته ” و ” مدرنیسم ” می توانند آثاری ماندگار بیافرینند که متأسفانه در این نوشته نمی توانم به آن ها بپردازم . برخی مانند ” گلشیری ” ، ” ابوتراب خسروی ” ، ” بی نیاز ” و ” آتش پرور ” اهل زبان نیستند اما نیروی خلاقانه ای در آنان هست که در درونشان می جوشد و با آشنایی با شگردها و زبان روایی مدرن ، می تواند آثاری تجربی و ماندگار خلق کنند . برخی مانند ” مندنی پور ” تجربه ی زنده و سرشاری از زندگی و حرفی برای گفتن ندارند ؛ ناگزیر به ” فورمالیسم ” روی می آورند که نداشته های خود را بپوشانند ؛ در حالی که فورمالیسم ” گلشیری ” سرشار از تجربیات ذهنی و هنری شده است . برخی چون ” دولت آبادی ” نه زبان می دانند و نه از ” مدرنیته ” و ” مدرنیسم ” تصور شفافی دارند و آثاری خلق می کنند که می شود آن ها را ” پیشا ـ بالزاکی ” خواند . ” سلوک ” نوشته ی ” دولت آبادی ” تجربه ی موفقی در ” مدرنیته ” و ” مدرنیسم ” نیست . من خود با آن که مقاله ی مفصلی با عنوان ” رگه های مدرنیسم بر مرمر سلوک ” ( ماهنامه ی ” ادبیات و فلسفه ” ) در دفاع از این اثر نوشته ام ، آن را نمود واقعی ” مدرنیسم ” نمی دانم . تنها کسی می تواند این رمان را تا پایان بخواند که بتواند سی ـ چهل صفحه ی آغاز آن را هم تحمل کند . ” مدرنیسم ” البته ” شگرد ” است اما در ذهنیت ” مدرنیته ” ریشه دارد ؛ در حالی که ذهنیت ” دولت آبادی ” به شدت ” سنتی ” است . به این دلیل می گویم تنها کسی می تواند ” مدرنیستی ” بنویسد که ” مدرنیته ” را ذهنی و درونی خود کرده باشد . هیچ یک از آثار این نویسنده ، معرّف پیشرفت خطی و عمودی در ذهنیت ایستای او نیست . او حتی در حد و حدود ” یاشار کمال ” هم نیست ؛ تا چه رسد مثلاً در حد ” اورهان پاموک ” . او ” نمی خواهد ” ارتقا کند و همچنان بر ” ذهنیت و شهودی ” نویسی خود اصرار دارد . او به ” نقد ” و منتقد ادبی اهمیتی نمی دهد و می گوید همیشه با ” آینه ی صدق ” خود روبه رو می شود . این ادعا به این معنی است که حتی ” منتقد ادبی ” او هم در درون نویسنده زندگی می کند و وجود عینی ندارد . پس ، ” منتقد ادبی ” جایگاهی ندارد مگر آن که نویسنده را بستاید .
۱٫ ۳٫ در ادبیات امروز ، نویسندگان و شاعرانی ظهور کرده اند که اصرار دارند مدرنیسم و پست ـ مدرنیسم را در کارهای خود به کار ببرند . گاه این رویکرد ، به نوعی فشار درونی از سوی خود نویسندگان تبدیل شده است که گویی اگر سبک مدرن نوشتاری را در کارهایشان اعمال نکنند ، از قافله عقب می مانند . آیا این فشار درونی ، لازم است و ادبیات داستانی امروز ما باید آغشته به نگاه مدرنیسم باشد؟
من بارها اشاره کرده ام که ” مدرنیسم ” شگرد روایی نیست ؛ بلکه نمود بیرونی ” مدرنیته ” یا ذهنیت ضد سنتی است . نویسنده ی مدرن ، باید ذهنیتی غیر سنتی و پویا داشته باشد اما این ذهنیت ، طبعاً شگردهای روایی نو و بدیعی را طلب می کند . نگاه ” یاشار کمال ” البته مدرن است هرچند تحصیلات آکادمیک ندارد اما به اعتبار تجربه ی زیسته ی زندگی ، نویسنده ای خلاق ، معترض و زنده است . رمان ” اینجَه مَمِد ” او ، رآلیستی و بی پیرایه است اما هم به واقعیت عینی نزدیک است و هم فورمی مناسب خود دارد . ” کلیدر ” دولت آبادی ، از همین رمان الهام گرفته اما نویسنده با شهودهای بی وجه و سطحی خود ، ارزش اجتماعی و هنری اثر خود را تباه کرده است . ” بنگر ، فرات خون است ” یاشار کمال ” روایتی چندان مدرن نیست اما به اعتبار ” چند صدایی ” بودنش ” مدرن ” و متعالی است . ” مترجم دردها ” ی ” جومپا لاهیری ” ، نویسنده ی آمریکایی بنگلادشی تبار به این دلیل در نخستین مجموعه ی داستان کوتاه خود جایزه ی ” پولیتزر ” می گیرد که در جست و جو هویت ملی خویش است و با نگاهی انتقادی اما واقع بینانه با فرهنگ آمریکایی وارد گفتمان می شود . آنچه این اثر و نیز رمان ” همنام ” او را خواندنی و برجسته می سازد ، پیچیدگی های فورم و شگرد نیست ؛ بلکه عظمت درون مایه است اما دیگر مانند ” بالزاک ” هم نمی نویسد . داستان های ” روانی پور ” و ” گلی ترقی ” البته ” مدرنیستی ” است اما شگردهای روایی آن ، از بطن ذهنیت ” مدرنیته ” ی آن دو می تراود و خواننده بر آن ها دل می نهد . ذهنیت ” پساـ مدرنیستی ” غالب بر ” جزیره ی سرگردانی ” و ” ساربان سرگردان ” ، دیگر همان رویکرد ” پسا ـ مدرنیستی ” غربی نیست ؛ بلکه در به کارگیری برخی از شگردهای رمان پسا ـ مدرن غربی خلاصه می شود که کاملاً بومی و ایرانی شده است . جامعه ی ایران ، حتی در نیمه راه ” مدرنیته ” هم قرار ندارد تا چه رسد به ذهنیت ” پسا مدرن ” . ” بی نیاز ” در ” ترجیعبندی برای شاعران ” از برخی شگردهای ملایم پساـ مدرنیستی به عنوان پرده و ابزاری برای ترسیم یک جامعه ی بیمار روانی ، استبدادزده ، در حال فروپاشی و بی سامان سود می جوید و به دل می نشیند اما ” رضا براهنی ” در ” آزاده خانم و نویسنده اش ” در پرداخت پساـ مدرنیستی ” اثر خود به ” تکلّف ” و ” اسنوبیسم ” درمی غلتد و این ، همان است که شما از آن به ” فشار درونی از سوی خود نویسندگان ” تعبیر می کنید .
۱٫ ۴٫ به گفته ی خودتان ، ” مدرنیسم انواع ادبی را به هم می آمیزد . ” آیا این حکم به این معنا است که نویسنده لازم است همه ی انواع ادبی را بداند ؟ به نظر می رسد اکنون ، نویسندگان جوان با الگوبرداری از یک یا چند اثر همچون ویرجینیا وولف ، سعی در تقلید از آن ها بدون درنظر گرفتن ریشه های ادبیات مدرن دارند ؟
این پرسش ، دو سؤال جداگانه است . این که نوشته ام ” مدرنیسم ، انواع ادبی را به هم می آمیزد ” در مورد یکی از ویژگی های داستان های کوتاه ” گلستان ” در مجموعه ی ” جوی و دیوار و تشنه ” است . در داستان کوتاه ” سفر عصمت ” برخی عبارات به ” شعر منثور ” نزدیک می شود . ” مری کلیگس ” مشخصه ی آثار مدرنیستی را ” از میان رفتن فاصله ی میان ” انواع ادبی ” می داند ؛ مثلاً در منظومه های ” الیوت ” آنچه شاعرانه است ، ناگهان مستند می شود یا در مورد رمانی مانند ” به سوی فانوس دریایی ” برخی جاها ، به ” شعر ” آهنگ می کند . داستان کوتاه ” آخرین لبخند ” نوشته ی ” هدایت ” داستانی در مورد ” روزبهان برمکی ” و خودکشی او پس از یک تجربه ی حالت عارفانه و بودایی وار است اما بی درنگ به مطلبی مقاله وار در باره ی ” معبد نوبهار بلخ ” و ” برامکه ” و نقش آنان در تاریخ ایران می پردازد . در داستان ها کوتاه ” بورخس ” ـ که به فارسی ترجمه شده ـ کم تر دیده ام با ” مقاله ” همراه نشود ؛ هم چنان که حتی مقالاتش هم تا اندازه ای ” روایی ” است مانند ” دیوار چین و کتاب ها ” یا داستان فلسفی ” ویرانه های مدوّر ” که در اوج خود ناگهان به توضیح مقاله وار مشرب فکری ” گنوسیسم ” می پردازد و برخی از منتقدان ادبی ، آن را گونه ای ” غریب سازی ” یا ” آشنایی زدایی ” می دانند .
اما این که ضرورتی دارد که نویسنده ی زن مثلاً از ” وولف ” یا ” دوراس ” الگوبرداری کند یا نه ؟ پرسش دیگری است . نویسنده ی زن حتماً باید آثار این نویسندگان مدرن را بخواند تا دریابد که یکی از ویژگی های ” نوشتار زنانه ” فرصت هایی است که زن برای دریافت های شهودی خود باید فراهم آورد . ” فانوس دریایی ” برای ” وولف ” چنین فرصتی فراهم می آورد . ” دوراس ” در ” باغ گذر ” نوولی خلق می کند که هیچ گونه ” حادثه ” ، ” کنش ” ، ” بزنگاه ” ، ” تعلیق ” و ” کشمکش ” ی ندارد . با ” گفت و شنود ” مرد و زنی ناشناس در پارکی آغاز و به همان ختم می شود . در این حال ، عنصر سازنده و برجسته ی داستان ، همین ” دیالوگ ” رندانه ، ظریف ، دلالتگر ، زیبا و تأثیرگذار آن است که ” نوشتار زنانه ” ی داستان را رقم می زند . این تصور کلیشه ای که گویا داستان حتماً باید سرشار از رخداد و شخصیت و کشمکش باشد ، ویژگی داستان سنتی و نقالی است . نویسنده باید تجربیات زیسته و شگردهای مناسب آن را بازگوید اما شناخت تجارب هنری برجسته ، راه را برای نویسنده ی غیر حرفه ای ، هموار می کند .
۱٫ ۵٫ در ادبیات امروز ، بهره گیری از عقاید روان شناسانه و فرویدیسم دیده می شود و نویسندگان مدرن و پست ـ مدرن از نظریات روانشناسانه استفاده می کنند . به نظر شما ، یک نویسنده مخصوصاً در حوزه ی مدرنیته باید قبل از نویسندگی ، روان شناسی را تا حدّ زیادی بداند تا بتواند موفق باشد ؟ احاطه ی او بر روان شناسی ، تا حد لازم است ؟
هیچ نویسنده ای ، تجربه ی هنری خود را با یادگیری روان شناسی ” فروید ” ی و ” ادلر” ی و ” یونگ ” ی و ” لاکانی ” اغاز نمی کند . ” کلیدر ” دولت آبادی ، سرشار از مفاهیم و رفتارهای روان شناختی است ، اما می توانید مطمئن باشید که نویسنده از روان شناسی همان قدر خوانده که از نجوم . ” بوف کور ” هدایت ، سرشار از ” کهن الگو ” های یونگی ( از نوع ” روان زنانه ” و ” روان مردانه ” ) است ، اما او کوچک ترین اطلاعی از این ” کهن الگو ” ها نمی داشته است ، زیرا در آن روزگار (۱۳۱۵) هنوز مکتب و آموزه های ” یونگ ” نه تنها در ایران ، بلکه در اروپا تازه مطرح و از ۱۹۵۷ به بعد ترویج یافت . ” شهرزاد ” قصه گو و راویان حکایات ” هزار و یک شب ” هم هیچ یک با مفهوم ” کهن الگو ” به گونه ای نظری طبعاً آشنا نبوده اند و این اشارات ناخودآگاه ـ که به ناخودآگاه جمعی و حافظه ی تاریخی و مشترک همه بشر مربوط می شود ـ در ذهن تمامی مردم به گونه ای مکتوم هست و نیازی به آموزش نظری نیست . با این همه ، قصه نویس و منتقدی ادبی که با این مفاهیم آشنا باشد ، درک شفاف تری از انگیزه های رفتار فردی و جمعی ، شناخت رؤیا ، اسطوره و قصه های عامیانه و حکایات پریان خواهد داشت اما نویسنده هرگز نباید بر پایه ی این مفاهیم ، داستانی بنویسد . برخی از نویسندگان مانند ” استفان تسوایگ ” در ” گل های سفید ” و ” شنیتسلر ” در ” طوطی سبز ” و ” نقاب بئاتریس ” دقیقاً از آنچه ” فروید ” در مورد ” شور جنسی ” ( لیبیدو ) نوشته است ، آگاهی می داشته اند و ” علوی جوان ” با آشنایی با چند زبان ( فرانسه ، آلمانی ، روسی ) آثار این نویسندگان را با دقت و شیفتگی زیاد می خوانده است . تأثیر ” گل های سفید ” ـ که خود آن را نخستین بار ترجمه کرده و در مجله ی ” دنیا ” ( ۱۳۱۲) انتشار داده ـ بر داستان کوتاه ” قربانی ” و ” سرباز سربی ” ( در مجموعه ی ” چمدان ” ) و تأثیر آثار ” شِنیتسلِر ” بر داستان های ” عروس هزار داماد ” و ” در به در ” قطعی است اما او در ادامه ی تحول فکری ، اجتماعی و سیاسی خود ، از ذهنیت فرویدی فاصله گرفت . آنچه در داستان نویسی اهمیت دارد و تعیین کننده است ، چگونگی کاربرد این آموزه ها است . در آثار ” هدایت ” خواننده ی منتقد ، متوجه تأثیر غیر مستقیم و پوشیده ی این آموزه ها می شود اما به چشم نمی آید مانند مفهوم ” عقده ی اودیپ ” در به دار کشیده شدن ” پیر مرد خنزر پنزری ” در ” میدان محمدیه ” در ” بوف کور ” در حالی که در آثار ” علوی ” این آموزه ها ، آشکارتر است و به قولی ” بخیه بر روی کار می افتد . ”
۱٫ شما بررسی هایی در مورد نوعی ادبیات عرفانی غربی مثل بورخس انجام داده اید . وی محتوای عارفانه ای را در ادبیات جهان به سبک آمریکای جنوبی بیان کرد . چگونه است عرفانی که حد اقل از نظر جغرافیایی با جامعه ی ایران فاصله ی زیادی دارد ، مخاطبان فراوانی در ایران پیدا می کند ولی ادبیات عرفانی کهن ایران در حال حاضر ، مخاطبانی خاص دارد؟
عرفان ” بورخس ” غربی نیست و همان گونه که اشاره کردم ، متأثر از عرفان و فلسفه ی یهودی و ” گنوسی ” است و خودش به تأثیرات فرهنگ شرق بر آثارش اشاره می کند و اعتقاد دارد که پس از تصرف ایران ، اسکندر میراث علمی ایرانیان و هندیان را با خود به یونان برده است . اما از نظر فلسفی ، ” بورخس ” زیر تأثیر فلسفه ی ” بِرکلی ” و ” ایده آلیسم ذهنی ” او است که حتی اعیان خارجی را زیر تأثیر ” ذهن ” و ” ایده ” می داند ، زیرا چنان که می دانید او تقریبا کور بوده و چون نمی توانسته با چشم و محسوسات عینی ، امور را درک کند ، بیش تر درونگرا بوده و گرایش به عرفان یهودی ( قبالا ) ، گنوسی و ایده آلیسم ذهنی به برخی نوشته های او ، رنگی از عرفان می دهد که قابل تأمل است . آنچه به این گونه ذهنیت فلسفی ـ عرفانی جاذبه می دهد ، اعتقاد ” بورخس ” به جاندار بودن اشیا است که دو خاستگاه دارد : یکی باوری سرخپوستی به این که روح ، فیضان الهی است و طبیعت ، المثنای آن است و دوم اعتقاد نویسنده به حلول و تناسخ روح است ؛ مثلاً در داستان کوتاه ” خوان مورانیا ” چاقوکشی به این نام مظلومانه کشته می شود و چاقوی او پس از مرگ ، به سراغ همسر داغدیده می رود تا از قاتلش انتقامجویی کند . دقت کنید که ” بورخس ” خود را ” جهان وطنی ” می داند نه آرژانتینی صِرف و حتی در ۱۹۳۴ مقاله ای به نام ” من یهودی هستم ” نوشته است . به این دلیل ، ذهنیت او ، تلاقیگاه اندیشه های جهانی ، فراـ مرزی و گفتمانی میان همه ی فرهنگ های برجسته ی جهانی است . او همان اندازه از خیام و عطار نیشابوری متأثر است که از عرفان مسیحی و یهودی و سرخپوستی . برخی از داستان های کوتاه او ، زیر تأثیر ماجراجویی ها و شرارت های ” گاچو ” ها یا گاوچرانان بومی کشور خویش است . گاه چنان در به کار بردن واژگان کهنه و مهجور آرژانتینی اصرار دارد که حتی برخی از خوانندگان آثارش را شگفت زده می کند . این آدم کور در تمام عمر ، در حال خواندن و شنیدن بوده است . او را با این نویسنده های پیر و جوان و کم سواد دیروز و امروز مقایسه کنید تا بفهمید چرا آثارشان در طی این سی چهل سال ، کوچک ترین تحولی نیافته ؟ اما شاید مقصود شما ” کوئلیو ” نویسنده ی برزیلی باشد که عناصری از عرفان سرخپوستی و بومی را با آموزه های عرفانی مسیحیت و نیز شرقی با هم تلفیق کرده است . اثر برجسته تر او ” کیمیاگر ” است و بر پایه ی یکی از حکایات ” هزار و یک شب ” بازآفرینی شده که ” حکایت مطابقت دو خواب ” نام دارد و ” مولوی ” هم در ” مثنوی معنوی ” از آن الهام گرفته است . به احتمال زیاد ” کوئلیو ” با این حکایت از طریق دو مقاله ای آشنا شده که ” بورخس ” یکی با عنوان ” مترجمان شب های عربی ” در ۱۹۳۵ و دومی با عنوان ” شب های عربی ” در ۱۹۸۰ انتشار یافته اند . اولین مقاله را دوست گرامی ام ” عبدالله کوثری ” ، در ” کتاب ماه : هنر ” و دومین را ” کاوه ی سید حسینی ” در سایت ” دیباچه ” ترجمه کرده اند . اما علت جاذبه ی آثار این دو نویسنده ، ترسیم گونه ای عرفان ملایم ، زمینی و معتدل است که بیش تر بر جاذبه ها و نیروی شگرف روان آدمی استوار است تا دخالت مطلقه ی خداوند بر سرنوشت آدمی . امروزه دیگر این پندار که گویا ما همگی شیرانی بر روی درفش هستیم که اگر حرکتی داریم ، بر اثر وزش باد است و از خود اختیاری نداریم ، مطبوع طبع جوانان امروز نیست و علت اقبال همین جوانان به کتاب های روان کاوی و خودشناسی ، نیز همین است که می خواهند با شگفتی های روان انسان زمینی امروز آشنا شوند نه با پندارهای عرفانی هفتصد سال پیش که همه ی این آثار باید ضرورتاً مورد خوانش دوباره و انتقادی قرار گیرند .
۱٫ ۷٫ آیا این نظر درست است که ادبیات عرفانی ـ که از جایی دور از ایران گفته و نوشته شده ـ با تلفیق زبان خاص بیان شده و آغشته به ذهنیت مدرنیته است ، اما نوشته های عرفانی ما با همان زبان خاک خورده و به همین دلیل ، ادبیات عرفانی ایران کم تر جهانی شده ؟
همان گونه که خود گفته اید ، عصر امروز ، عصر مدرنیته است نه سنت ، و نسل باسواد ، دانشگاه دیده و فرهیخته ی معاصر ، دیگر اعتقادی به همان عرفان کلاسیک و سنتی ندارد ، زیرا پیشرفت دانش فیزیک ، مکانیک ، و غلبه ی ذهنیت سکولار ، علمی و تجربی جایی برای باور به پندارهای غیر علمی ـ تجربی و موهوم گذشته باقی نمی گذارد . باورهای عرفانی امثال ” کاستاندا ” و ” ویکتور سانچس ” مکزیکی ـ که بر تجربیات نظری و عملی سرخپوستان آمریکای لاتین است ـ بیش از آنچه آسمانی و الهی باشد ، زمینی و انسانی است . ” سانچس ” می گوید خدای عارفان سرخپوستی مکزیکی در هیأت انسان یا گوزنی آبی رنگ نمود می یابد . طبیعت ، نمودی از روان الهی است و باید به آن احترام گذاشت . سیاست های اقتصادی ویرانگر ، باعث قطع درختان و تبدیل زمین آباد به مراکز تجاری و سوداگرانه می شوند . اما عرفان سرخپوستی ، زمین را ، سیمایی از روان زنده و الهامبخش الهی می داند و با درختان ، اشارات عاشقانه می کند . راهنمای سالک در طی طریق ، انسان فراـ طبیعی و آسمانی که شال سبزی به سر و گردن دارد ، نیست ، گوزن و قوچ و گوسفند سفید است . ” کوئلیو ” رمانی دارد به نام ” خاطرات یک مُغ ” که در آن سالک و مریدی برای چیرگی بر امری مقدّر به نام مرگ به راهنمایی مُراد ( ناوال ) خود ، گوری می کند و شبی را تا صبح به تنهایی و در جایی پرت می گذراند . از نظر ساحر سرخپوست ، دفن اختیاری خود در گور ، گونه ای باززایی و آموزه ای برای چیرگی بر مرگی است که بیهوده از آن بیم داریم . این گونه برخورد با مرگ ، با آنچه ” مولوی ” در دفتر دوم ” مثنوی معنوی ” در مورد خالت نزع روان ” شیخ احمد خضرویه ” می گوید ، خیلی فرق دارد . ” جمال میرصادقی ” زیر تأثیر همین رمان داستان کوتاهی به نام ” روشنان ” دارد و در آن شخصیت داستان برای فرار از مرگی زشت و ناخواسته ـ که در شهری با هوای آلوده در انتظار او است ـ در دامن طبیعت گوری کنده ، شبی را به تنهایی به صبح می رساند . در این حال ، احساس می کند که به درختی تناور تبدیل شده که شکوفه هایش به طرف آسمان پرواز می کنند و باد ، دانه هانش را به هر سو می پراکند . مشروح این دو داستان را می توانید با عنوان ” سازه های جادویی در ” روشنان ” میرصادقی ” در سایت های مختلف بخوانید . اگر قرار است مفاهیم عارفانه و تجارب فرابینانه دیگربار در ادبیات داستانی ما تکرار و زنده شود ، حتماً باید در قالب داستان کوتاه و رمان و به زبانی امروزی اما رازورانه و رمزپردازانه ارائه شود و گرنه ، تاریخ مصرف اندیشه های عرفانی به سبک و سیاق کلاسیک ، گذشته است .
۱٫ ۸٫ شما ، بیش ترین و تخصصی ترین نقد ها را در ادبیات داستانی ایران و نویسندگان ایران نوشته اید . این نقدها بیش تر در پهنه ی نویسندگان نسل قبل بوده است . کمتر پرداختن به نویسندگان نسل امروز به خاطر عدم توانایی این نسل در مقایسه با نسل قبل است یا مجالی نبوده ؟ آیا در نسل جدید ، پتانسیل داستان نویسی رو به رشد بوده یا نه ؟
این خرده گیری ، وجهی ندارد . شاید شما در سایت ها و مجلات آنچه را من در مورد نویسندگان نسل کنونی ایران در طی سی سال گذشته نوشته ام ، ندیده اید یا هنوز انتشار نیافته اند . در زمینه ی داستان کوتاه در مورد ” یک قدم با عزازیل ” بیروتی ، ” بشکن دندان سنگی ” مندنی پور ، ” ماهی در باد ” حسین آتش پرور ، ” معصوم اول ” و معصوم دوم ” و ” دست تاریک و دست روشن ” گلشیری ، مجموعه ی ” یوزپلنگانی که با من دویده اند ” بیژن نجدی ، مجموعه داستان ” بقال خرزویل ” نسیم خاکسار ، ” التهاب سرد ” و ” تشییع جنازه ی یک زنده به گور ” فتح الله بی نیاز ، ” درخت گلابی ” و ” بازی ناتمام ” گلی ترقّی ، ” کنیزو ” و ” کافه چی ” منیرو روانی پور ، در پهنه ی رمان سه گانه ی ” آدم و حوا ” ، جمشید و جمک ” و ” مشی و مشیانه ” ی ” محمد محمد علی ” و ” اسفار کاتبان ” ابوتراب خسروی ( دو مقاله ) ، ” خیابان بهار ، آبی بود ” آتش پرور ( سه مقاله ) ، ” تهران ، شهر بی آسمان ” چهل تن ، ” ترجیع بندی برای شاعران ” و ” مکانی به وسعت هیچ ” بی نیاز ، ” چراغ ها را من خاموش می کنم ” پیرزاد ( دو مقاله ) ، ” خانه ی ادریسی ها ” ی غزاله علیزاده ( چهار مقاله ) ، در باره ی ” طوبا و معنای شب ” پارسی پور ( دو مقاله ) و ” حاشیه ی باغ متروک ” محبوبه ی میرقدیری ، ” سمفونی مردگان ” معروفی ( یک بار کتابی با عنوان ” از سمفونی مردگان تا خشم و هیاهو ” و بار دوم با عنوان ” گفتمان متون میان سمفونی مردگان و خشم و هیاهو ” نوشته ام ـ که در سایت ” گردون ” به صورت الکترونیکی انتشار یافته است . چنان که می بینید ، چهل مقاله یا کتاب در باره ی نویسندگانی نوشته ام که همگی در طی انقلاب به پهنه ی ادبی کشور وارد شده اند . خوب ، اگر من نوشته ام ، این چشم انداز امیدبخش است ، به این دلیل بوده که این آثار آن اندازه دارای ارزش هنری بوده که به خوانش آن ها بپردازم .
با این همه ، باید به برخی موانع راه نیز اشاره کرد . بسیاری از نویسندگان جوان آن اندازه که می خواهند داستان هایشان خوانده و ارزیابی شود ، نمی خواهند بیاموزند . من به عنوان کارشناس ، گاه در برخی از این کارگاه های داستان نویسی تدریس کرده ام . من دریافتم که آنان اصلاً نمی خواهند من در مورد داستان نویسی ” احمد محمود ” چیزی بگویم . بی علاقگی به یادگیری و آشنایی با میراث و تجربه ی ادبی پیشینیان ، یکی از این موانع راه و پیشرفت هنری است . بسیاری از این کارگاه ها ، فرمایشی ، دستوری و جهت یافته است و نهادهای خاصی اقدام به تأسیس آن ها کرده اند و داستان نویس برای خودشان تربیت می کنند . علاقه به ” نقد و نظریه ی ادبی نو ” در میان این جوانان ، بسیار ناچیز است . من در ” مشهد ” دو کارگاه دارم که در آن ها ” بوطیقای نو ” را در آثاری مانند ” داراب نامه ی طورسوسی ” و ” هزار و یک شب ” تدریس می کنم و تعداد اعضایش در هریک ، از تعداد انگشتان یک دست ، بیشتر نیست و در میانشان حتی یک قصه نویس هم نیست اما قصه نویسان انتظار دارند تا مجموعه ای از داستان کوتاه یا رمانشان انتشار می یابد ، منتقدی شناخته فوراً آثار بی نظیرشان را معرفی و ستایش کند ، آن هم در راه رضای خدا و رسولش . در همین شهر شماره ی این گونه قصه نویسان ، اندک نیست اما به یادگیری فرهنگ داستان رغبتی نشان نمی دهند .
با تشکر از شما
جواد اسحاقیان

بهتانی بهت‌انگیز یا بهت‌انگیزیِ این بهتان؟ – نادر ثانی

مرداد ۱۳۹۴

این نوشته توسط ئی میل دریافت شده است

ساعتی پیش نوشته‌ای از “ناصر زراعتی” تحت عنوان “بهتانی بهت‌انگیز” که به همراه نامه‌ای از “علی بهبهانی” (فرزند سیمین بهبهانی) در “تریبون زمانه” (۱) درج شده است توجه‌ام را جلب کرد. آنرا خوانده و پس از خواندن آن تلاش کردم تا نوشته‌های دیگری را که در این رابطه نوشته شده بودند و در اینترنت می‌توانستم آنها را بیابم را بخوانم.

آنچه که “ناصر زراعتی” و “علی بهبهانی” سخن از آن دارند در مورد نوشته‌ای است از “مینا اسدی” که تحت عنوان “کاش این حقارت را به چشم نمی‌دیدم” در روز جمعه ۲۹ ژوئیه ۲۰۱۱ (مطابق با ۷ مردادماه ۱۳۹۰) ابتدا در صفحه شخصی نویسنده در اینترنت و سپس در صفحات بسیار دیگری درج شده بود (۲). در این نوشته مینا اسدی به رمانی از “ژوزف بابازاده” تحت عنوان “کهربا” که در سال ۲۰۰۴ از جانب “انتشارات آرش” در سوئد چاپ و پخش شده است می‌پردازد. مینا اسدی در نوشته خود به دو امر مهم اشاره دارد: نخست آنکه هدف این کتاب خراب کردن چهره برخی از افراد مطرح هنری و سیاسی در دهه‌های ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ در لباس داستان است و دیگر آنکه نویسنده این کتاب کسی نیست جز “محمدعلی سپانلو” که برای رهایی از پاسخگویی به پرسشهایی که در مورد مندرجات در این کتاب می‌توانستند مطرح باشند، آنرا تحت نام مستعار “ژوزف بابازاده” به نشر داده است.
“علی بهبهانی” در نامه‌اش به “ناصر زراعتی” نوشته است:
“حتّا اگر «نویسندۀ کتاب همان سپانلویِ خودمان» بوده باشد”. (۱)
و بدینگونه می‌نمایاند که بر هویت واقعی “ژوزف بابازاده” آگاهی ندارد. اما از آنچه که “ناصر زراعتی” در نوشته یادشده در بالا (۱) متذکر شده و آنچه که “مسعود فیروزآبادی” مدیر “نشر آرش” گفته است (۳) مشخص می‌شود که اشاره مینا اسدی در مورد دوم درست و به‌جا بوده و “کهربا” نوشته “محمدعلی سپانلو” است. این دو می‌گویند:
ناصر زراعتی: “من این کتاب را همان زمان خواندم. همان هنگام نیز می‌دانستم که «ژوزف بابازاده» نامِ مستعاری است که دوستِ عزیزِ شاعر و نویسنده‌مان محمدعلی سپانلو برایِ این کتاب برگزیده است.” (۱)
مسعود فیروزآبادی: “بله. نویسنده رمان «کهربا» محمدعلی سپانلوست. ۱۱ سال پیش او به من مراجعه کرد و دست‌نویس این رمان را در اختیار نشر آرش قرار داد. من با وجود آنکه ایرادهایی داشتم به این کتاب، موافقت کردم،اما از آقای سپانلو خواهش کردم در یکی دو مورد، در نشانه‌هایی که از اشخاص واقعی به دست داده بودند، تجدید نظر کنند. اما موافقت نکرد و من هم با سانسور مخالفم، برای همین کتاب را به شکلی که بود منتشر کردم.” (۳)
پس “بهتان بهت‌انگیز” مینا اسدی که ناصر زراعتی و علی بهبهانی من و شما را به آن رجوع می‌دهند کدام است؟
علی بهبهانی و به تبعیت از او ناصر زراعتی می‌گویند که رجوعی که مینا اسدی در نوشته خود به سیمین بهبهانی داده است نادرست است و این همان “بهتان بهت‌انگیز” می‌باشد!
مینا اسدی در نوشته یادشده آورده است:
“کهربا را که دیدم و چند صفحه از آن را که خواندم تردید نکردم که ادامه‌ی برنامه‌ی «هویت» رژیم است برای خراب کردن چهره‌ی روشنفکران دهه‌ی چهل و پنجاه خورشیدی؛ و خط کشیدن بر روی یکی از بهترین دوره‌های تاریخی روشنفکری ایران که نویسنده‌ی کتاب هم از آن‌جا برخاست. و اگر او امروز به خود می‌بالد می‌داند که او نیز محصول همان دوره‌ای‌ست که اینک به نفی و انکار آن می‌پردازد.پیش درآمد کتاب را که خواندم تردیدم به یقین بدل شد. نویسنده‌ی کتاب با نام «ژوزف بابازاده» به خواننده معرفی می‌شود، اما شنیدم که نویسنده‌ی واقعی آن محمدعلی سپانلو همراه روزهای پر فراز و نشیب گذشته‌ی ماست.
باور آن آسان نبود. بهتر دیدم که حکایت حال از سیمین (بهبهانی) بپرسم که می‌دانستم بی رو دربایستی حقایق را می‌گوید. سیمین پس از شنیدن صدای خشم‌آلود من خندید و گفت: آری همه را می‌دانم. وقتی کتاب را پسرم علی برایم خواند، به شوخی گفتم: اگر دست «سپان» به «مینا» رسیده بود، این مزخرفات را نمی‌نوشت.
آن‌جا دانستم که این شایعه پر بیراه نیست و نویسنده‌ی کتاب همان سپانلوی خودمان است که این بار با نام ژوزف بابازاده به صحنه آمده است.” (۲) تاکید از من است.
علی بهبهانی و به تبعیت از او ناصر زراعتی می‌گویند که سیمین بهبهانی چنین چیزی نگفته است! بسیار خوب! من در زمان گفتگوی احتمالی مینا اسدی و سیمین بهبهانی در محل نبوده‌ام؛ اما به راستی درستی و یا نادرستی این رجوع چه اهمیتی در نبض نوشته مینا اسدی و دو هدف او از نوشته‌اش دارد؟ نوشته‌ای که به قول علی بهبهانی در ۹ صفحه نوشته و درج شده است!
جالب اینجاست که نوشته مینا اسدی در ۷ مردادماه ۱۳۹۰ و به عبارت دیگری مدتها پیش از درگذشت سیمین بهبهانی (۲۸ مردادماه ۱۳۹۳) و مرگ محمدعلی سپانلو (۲۱ اردیبهشت‌ماه ۱۳۹۴) درج شده است و در صورت بهتان بودن رجوع مینا اسدی، سیمین بهبهانی و محمدعلی سپانلو امکان آنرا داشتند تا آن را تکذیب نمایند.
و اما آنچه که ارزش اساسی دارد و در نوشته علی بهبهانی و ناصر زراعتی به “فراموشی” سپرده شده است کدام است؟ محمدعلی سپانلو در “کهربا” (نوشته‌ای که ناصر زراعتی آن را “کم‌ارزش” و حتی “بی‌ارزش” می‌خواند (۱)) تحت پوشش نامی مستعار بهتانهای بسیار به بسیاری از چهره‌های مطرح در دهه‌های ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ (از جمله علی شریعتی، اسفندیار منفردزاده، غلامحسین ساعدی، یداله رویایی، مینا اسدی و ……) می‌زند و تمامی تلاش خود را به کار می‌برد تا این چهره‌ها را “خراب” کند و حال زراعتی به جای پرداختن به این کژی‌ها و هدفهایی که پشت سر این “خراب‌کردن‌ها” بوده، می‌نویسد:
“روشن است که هرگاهِ اشخاصِ واقعی دریافتند در اثری [حتا در «داستان»ی] به حریمِ شخصی و حقوقِ خصوصیِ انسانیِ ایشان اهانت شده، می‌توانند از نویسنده و ناشرِ آن اثر در محاکمِ حقوقی شکایت کنند. (در ایالاتِ متحدۀ آمریکا کم نیستند وکلایی که منتظرند وکالتِ این و آن را عهده‌دار شوند و بابایی را به‌اصطلاح «سو» کنند و به مال و منالی برسند!)” (۱)
در اینجا گویا “گناه” مینا اسدی آن است که به جای آنکه رو به “محاکمِ حقوقی” نظامهای سرمایه‌داری کرده و “نویسنده و ناشرِ” “کهربا” را “«سو»” !!! کند، صادقانه رو به افکار عمومی ایرانیان کرده و از توطئه‌ای که در راه پای‌گیری است پرده برداشته و به در‌ خواب‌ماندگان تلنگری به‌جا می‌زند.
با مطالعه دوباره نوشته مینا اسدی به این جمعبندی می‌رسم که هدف او همانگونه که در بالا هم آمد نه دفاع از خود و یا به محکمه کشاندن (!!!!!) سپانلو، که هشدار دادن به ما از آنچه که در کنار گوش ما می‌گذرد و همزمان عریان نمودن چهره واقعی نویسنده “کهربا” بوده است. درست از همین‌روست که می‌نویسد:
“سپان!
تو «کهربا» را با نام مستعار نوشتی و در آن به چهره‌ی همه‌ی روشنفکران و مبارزان و رفقای قدیمی‌ات سیلی زدی اما به قول خودت رژیم حتا اجازه‌ی چاپ کتاب شفاهی زندگی‌‌‌ات را نداده است، کتابی که تو در آن از «نظام» دفاعی جانانه کرده‌ای و این همه خون و جنون را نادیده‌گرفته‌ای.
خودت در مورد کتاب «ممنوعه‌»‌ات! گفته‌ای:
«در جاهایی من از نظام هم دفاع کرده‌ام. پایش هم شجاعانه می‌ایستم. بسیاری از دوستان در خاطراتشان از این مسائل می‌گذرند. اما من گفته‌ام. یکی از این مسائل این بود که درباره‌ی مسائل مربوط به آغاز انقلاب توضیح دادم که این نظام نبود که ترورها را شروع کرد. می‌شد مثل برخی دیگر از دوستان از برخی مسائل بگذرم و کتابی بی‌خاصیت تحویل دهم.»
http://www.aftabir.com/news/view/2011/jan/06/c5_1294300649.php
سپان!‌ تو اولین و آخرین کسی نیستی که خم شدی و قدر ندیدی و بر صدر نه‌نشستی. این رژیم به هیچ‌کس وفا نمی‌کند نه به دوست و نه به دشمن.” (۲)
نوشته‌ام را با سروده‌ای زیبا از شهریار دادور که تاریخ ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۴ برابر با ۱۲ می ۲۰۱۵ (فردای روز درگذشت محمدعلی سپانلو) را بر سرلوحه خود دارد به پایان می‌رسانم:
نمی‌مُردی هم اگر
مرده بودی پیش از این !
تاریخ مرگ را در خّطِ حرف‌ها اگر دنبال کنی
حتماً به وفاق روایتی می‌رسی که تقویم شده است
در انشاهای از رویِ دست هم
و عکس‌های جمعی و تک‌ی و دونفره‌ای که مایه‌ی فخر است
به وقتِ مرگ کسی که دیگر نیست !
از این گذشته
ترسیم جا پای گذشتگان
و نذر چراغی بر دیواره‌ی دودگرفته‌ی سقاخانه‌ای متروک
تمام روایت اسطوره‌هایی است که گِرد شهر می‌چرخند
در ابهام حضور غربت‌زدگانی که در تو به شعر می‌رسند
و بی نام می‌میرند !
نمی‌مردی هم اگر
مرده بودی پیش از این .
تمام نشانه‌های مرگ ِ پیشاپیش
تشخیص شماره‌ی حسرت‌هایی است که از گذشته در یاد است
و افسوسِ شهری که دیگر نیست
شمارش ثانیه‌های مرگ را به ساعت آخر
تسریع می‌کند
و این نشانه‌ی خوبی برای ماندن نیست .
نمی‌مردی هم اگر
مرده بودی پیش از این .
تاریخ مرگ را
از حضور مشایعت‌کنندگان اول صف
و لحن خطابه‌ی تدفین قاریان ِ غمناک
به تقویمی پیش از روز واقعه تحریر کرده‌اند!
شمارش ثانیه‌های مرگ به ساعت آخر که می‌رسد
تسریع می‌شود
و این نشانه‌ی خوبی برای ماندن نیست !
نادر ثانی، دوشنبه ۲۲ تیرماه ۱۳۹۴، ۱۳ ژوئیه ۲۰۱۵
۱) https://www.tribunezamaneh.com/archives/79401
۲) http://www.gozargah.com/maghaleh/kash-in-hegharat-ra-be-cheshm-nemididam/
۳) http://www.radiozamaneh.com/219472

آخرین شب شعر- مهران رفیعی

مرداد ۱۳۹۴

قسمت اول شب شعر بپایان رسیده, گروه سه نفری نوازندگان به همراه خواننده ای خوش صدا چند قطعه زیبا از موسیقی اصیل را بصورت داوطلبانه اجرا کرده اند, با کیک و چای و نسکافه از شرکت کنندگان پذیرایی شده است. مجری برنامه از شرکت کنندگان دعوت میکند تا به صندلی های شان برگردند تا نیمه دوم برنامه شروع شود, هنوز چند نفری در اطراف میز چای و شیرینی دیده میشوند.
مجری – اگه اجازه بدین قسمت دوم را شروع کنیم تا برنامه سر وقت تموم بشه و برای دوستان ادب دوست هم مشکلی پیش نیاد
عباس آقا – آقا بذارین این چند نفر از مهما نامون هم از چای و شیرینی شون لذت ببرن, بقیه هم که عجله ای ندارن, همشون دارن با دوستان شون حرف میزنن و حال میکنن
گلاره (با لباس شب و کلاه و تلفظ کلمات فرنگی و با لهجه فرانسوی) – مرسی برای این که خیلی زحمت کشیدین تا این چیزا را ردیف کردین ولی ایکاش چند تا چیز کوچولو دیگه را هم رعایت کرده بودین, راستش من که از دیدن این اوضاع حسابی “دکوراژه” شدم
عباس آقا – خدا نکنه, اسباب شرمندگی بنده
مجری – والا ما هیچ کدوم مون حرفه ای نیستیم و ادعایی هم نداریم, و البته با راهنمایی آدمای دلسوزی مثل شما چیزای بیشتری یاد میگیریم, لطفا بدون رودرواسی اشکال مون را بگین تا در صورت امکان اونا رو بر طرف کنیم
گلاره – آخه از کجاش بگم, هرجاشو نگاه میکنم ایراد داره, نمیدونم چطوری بگم, آخه میدونید اونایی که توی فرشته بزرگ شدن, کلاس شون با بقیه یه فرقایی هم داره, مگه نه؟ البته منظورم پول و ماشین و از این جور چیزا نیس, منظورم کالتور و رنسانس و از اون جور چیزاس
عباس آقا – حتی چای و کیک مون هم با کلاس نیس؟
گلاره – اتفآقا اشکال اصلی تون همینه و ظاهرا خودتون هم متوجه نمیشین, آخه پذیرایی هم برای خودش پرنسیپ و حساب و کتابی داره, بخصوص وقتی که چند تا آدم با کلاس توی سالن باشن, بیخود نیس که اونا پاشون توی این جور جا ها نمیذارن, این طرف چای گذاشتین اونم از نوع تی بگی, اون طرفم اون کیکا تون که هر کدوم شون یه شکلیه و اندازیه ای
عباس آقا – این کیکا رو خانم ترابی با هزینه خودشون درس میکنن, بنده خدا روز قبل از برنامه, خودش با پای پیاده ظرف کیکا رو میاره دم دکون ما تا خیال مون از پذیرایی راحت باشه, این از کیک ها , حال میرسم به چایی, یعنی طرفای شما دیگه چایی نمی خورن؟
گلاره – چای ؟ معمولا که نه, مگه اکازیون خاصی باشه
آذر – ما با هرگونه نظام طبقاتی و اشراف گرایی مخالفیم و در تمام قطعنامه هامون هم اونا را بشدت محکوم کرده ایم
شعر واقعی از اعماق توده ها محروم بیرون میاد نه از توی کاخ های سلطنتی, ما مدافع حقوق رفیق ترابی هستیم
عباس آقا – فرمایش شما هم حرف نداره , منتهی خانم والده همیشه میگفتن “عباس یه کاری بکن که نه سیخ بسوزه و نه کباب” خلاصه ما دوست داریم که همه راضی باشن
گلاره – عباس آقا, حالا این وسط کی سیخه کی کباب؟
عباس آقا – این که ضرب المثله خانم, ولی به جان شما اگه دست مون تنگ نبود, همین وسط منقل رو علم میکردیم به همه نون و کباب میدادیم, با دوغ اعلا, بالاخره درس میشه, یه خورده دندون رو جیگر بذارین ما هم مثل بقیه صاحب ساختمون و سر و سامون میشیم, خدا بزرگه
گلاره – ترا خدا فکرش رو هم نکنین, نون و کباب؟ مگه ما مال شابدواعظیم یم؟ اگه نمی تونین استیک و این جور چیزا بدین, لا اقل کتلت, ژامبون و پیتزا سرو کنین, با چند تا شیشه شراب درست و حسابی
حاج آقا – لا الله علی الله
عباس آقا – شما منو به یاد شاپرک می اندازین, نکنه خواهرتونه
گلاره – من اصلا نه خواهر دارم نه برادر, تک تکم. عباس آقا حال شباهت من و شاپرک تو چیه؟ اصلا این شاپرک کی هست؟
عباس آقا – شاپرک مثل شما مال اون بالا ها بود, مال جردن, بیشستر وقتا شلوارک می پوشید, همون مدرسه فرانسوی ها هم درس خونده بود, ژاندارک (بر وزن شلوارک)
گلاره – اوا, اسم مدرسه مونم عوض کردین؟ اسمش ژاندارکه نه ژاندارک. خوب لابد این شاپرک مال پایین جردن بوده که برای آرایش میامده نارمک, آدمای بالای جردن همه شون میامدن سالن کاترین که نزدیکای ما بود
عباس آقا – والا پایین و بالاش را نمیدونم ولی وقتی مشتری ما شد که یه خونه توی نظام اباد اجاره کرده بودن, شاپرک و مادرش
گلاره – چطور؟ خیلی عجیبه, معمولا مردم از فرشته و جردن میرن نیاورون و صاحبقرانیه, چی شد که اینا رفتن نظام اباد؟
عباس آقا – آخه پدر شاپرک را بعد از انقلاب چیز کردن و خونه شون هم مصادره کردن, برادراش هم در رفتن, شاپرک و مادرش هم مجبور شدن یه جایی توی نظام اباد کرایه کنن, آدمای بدی هم نبودن, ما که از شون هیچ بدی ندیدیم
گلاره – گفتی شاپرک شلوارک می پوشید؟ چه رنگی ؟ نکنه فیروزه ای؟
عباس آقا – آره فیروزه ای هم می پوشید, بعضی وقتا هم زرشکی یا مغز پسته ای, چطور مگه؟
گلاره – الهی چشم حسودا کور بشه, از وقتی من اون شلوارک فیروزه ای رو از پاریس آوردم, همه ی زن و دخترای بالای شهر تقلید کردن, اصلا حقشون بوده که اون بلا ها را سرشون بیارن, خوب شد که خونه شونو مصادره کردن
مجری – اجازه بدین برگردیم به موضوع پذیرایی و بحث را تموم کنیم, مردم منتظرن . بطور مختصر بگم که ما بودجه ای برای پذیرایی نداریم و درآمدی هم نداریم چون که بلیط ورودی هم نمی فروشیم , بچه های گروه موسیقی هم معمولا بدون دستمزد هنر نمایی میکنن
حاج آقا – ( در حالیکه به زمین نگاه میکند) بنده هم عرضی داشتم حضرت آقا, بخصوص در همین موارد منکراتی که اشاره کردین, آقا به بهانه شعرخوانی که نمیشه معصیت کرد, شما از هر فرصتی برای لهو و لعب استفاده میکنین, واقعا که قباحت داره آقا , آخه فردای محشر چطوری میخواین جواب پس بدین؟ تازه بعضی ها صحبت از نجسیات هم میکنن, استغفرالله
عباس آقا – به به چشم مون روشن , اصلا نمیدونسیتم منکراتی ها پاشون به فرنگ هم باز شده, کدوم منکرات حاج آقا؟ حالا که توی صدا و سیمای خودشون هم ساز و دهل میزنن, جون من نمیزنن حاج آقا؟
حاج آقا – البته کار اونا هم خالی از اشکال نیس, البته از لاعلاجی شونه , از بس که این ماهواره ها همه را فاسد کردن. بگذریم (با حسرت و آه کشیدن). در ضمن شما باید رعایت این ایام محترم را هم بکنین
عباس آقا – منظورتون ایام محترم کریسمسه؟
حاج آقا – نخیر آقا, خوب البته حضرت مسیح هم بهر حال فرستاده خداوند بوده و تا حدودی احترامش واجبه, ولی امروز سالگرد وفات سید مصطفی گلاب دره است, که ایشون اخوی زاده سید کاظم قاسم آبادیه
عباس آقا – به به , چه جاهای با حالی , من که عاشق رقص قاسم ابادی م , لابد همون گلاب دره خودمون را میفرمایین؟ زیر کلک چال؟ به به ! آقا نمیدونین چه خاطره هایی از اونجا داریم, حتما سید با حالی بوده که اون طرفا را انتخاب کرده, چه کافه هایی اون طرفا پیدا میشه, بگذریم حاج آقا, انشالله هر چی خاک ایشونه عمر حاج آقای خودمون باشه
حاج آقا – نخیر برادر, معلوم میشه که شما اساسا با معارف مذهبی آشنا نیستین, امامزاده ها که اهل خوش گذرونی نبودن, حتما حکمتی داشته که در اونجا آقامت فرمودن
عباس آقا – والا ما از حکمت هیچی سرمون نمیشه ,شرمنده تونم حاج آقا, آخه ما تو نظام قدیم درس خوندیم, تا آخر راهنمایی, اون وقتا که ازین خبرا نبود؛ بعدش هم که شدیم شاگرد پدر مرحوم مون و سر مردم را تراشیدیم, راسی یاتش اهل مسجد و حسینه هم نبودیم که این چیزا را یاد بگیریم, انشاالله زیر سایه شما توی همین بلاد کفرارشاد میشیم, علی الحساب برای اینکه کام تون شیرین بشه یک کیک دیگه هم میل کنین, یه چایی داغ هم میدم خدمت تون که پشت بندش کنین
مجری (رو به استاد) – مثل اینکه شما هم چیزی می خواستین بگین؟
استاد – بنظر من ایرادات این خانم از نظری علمی کاملا درسته و من, هم در برنامه ریزی و هم در اجرای برنامه تون اشکالات فراوانی می بینم
مجری – ولی استاد ما سالهاست که از امثال جنابعالی خواسته ایم که آستینا را بالا بزنین و کار درست را بما نشون بدین
استاد – اتفآقا غیر از شما کسان دیگری هم چنین درخواست های نادرستی را مطرح کرده اند, همه تون هم اشتباه میکنین, به چند دلیل
عباس آقا – (با تعجب) تازه به یک دلیل هم نه, چند تا دلیل, استاد میشه یکی یکی دلیل ها رو بگین
استاد – اولا وظیفه اساتید در تمام دنیا تدریس و تحقیقه, نه کارای اجرایی, دوما جواب شما از نظر متدولوژی اشکال داره, سوما شما می خواین با تهدید دهن منتقدین را ببندین تا هر کاری را که خواستین انجام بدین, واقعا شرم آوره, بهش میگن شانتاژ فرهنگی و ترور ادبی, شما میخواین با گیر انداختن ما در کارهای اجرایی, کیفیت تحقیق و تدریس را بکشین پایین
عباس آقا – جناب استاد, شما اصلا ناراحت نشین, اولا که این آقای مجری فقط برای همین دو ساعت شب شعر رییسه ولی جنابعالی برای همه عمر استادین, دوما ما که مثل شما توی دانشگاه درس نمیدیم که همه چی حالیمون باشه, بنده که آرایشگرم و فقط سر مردم را اصلاح میکنم, ولی شما دانشمند ین و توی سر مردم را اصلاح می کنین , و بقیه هم کار های جوارواجور دیگه میکنن, یه عده مسافر کشی میکنن , یه عده کارای ساختمونی و هزار جور کارای دیگه, البته چند تایی هم دکتر و مهندس داریم
استاد – خوشا بحالت که فقط با بیرون سر مردم سر و کار داری, وقتی که یه خورده جلو تر بری هزارتا مشکل پیدا میشه
مجری – البته این بحث جالبیه ولی چه بکنیم که شب های شعرمون بهتر بشن؟ خوب اگه ممکنه شما چند تا راه حل عملی و قابل اجرا بگین تا مورد ازمایش قرار بگیرن, با نگفتن که چیزی درس نمیشه
آذر – (با پوتین, شلوار و کاپشن کوه نوردی) بنظر ما این نوع شب ها شعر دارای اشکلات ساختاریه و با بزک کردن و ماله کشی هم قابل اصلاح نیستن, و درست به همین علته که از طرف تمام نیروهای پیشرو و مترقی تحریم شدن
حاج آقا – البته برادران ما هم این شب ها رو به علل دیگری تحریم کردن, مثلا همین قسمت حافظ خوانی جنبه انحرافی داشت آقا
عباس آقا – والا ما که متوجه انحراف نشدیم, یعنی عقل مون به این جیزا قد نمیده, اگه چاکرتون را روشن بفرمایین, از دفعه قبل اصلا نمیذارم آدمای منحرف پاشون رو توی سالن بذارن, اونم جایی که چنین خانمای با کلاسی تشریف میارن
حاج آقا – در قسمت معرفی حافظ, اون برادر ناطق باید صراحتا میگفت که منظور شاعر از “می” شراب الهی بوده و نه شرابی که اهل جهنم از انگور درست می کنن, التفات فرمودین, اصولا تمام اشارات لسان الغیب جنبه معنوی داره ونه دنیوی
مجری – پس توی شعر معروفش ” می بخور منبر بسوزان, آتش اندر خرقه زن” منظورش اینه که منبر الهی را بسوزان؟
حاج آقا – نه جانم, در این بیت “می” ش الهیه ولاکن “منبر”ش غیر الهی, منظورش از منبر, همان تخت پادشاهی بوده
عباس آقا – خوب دیگه این تقصیر خود شاعر که وسط بیت دنده عوض میکنه, آخه همه که وارد نیستن و پاک قاطی میکنن, یه وقط دیدن یه کسی وارونه فهمید و نشست به عرق خوری و بعدش رفت سراغ سوزوندن منبر های الهی, همونایی که توی تکیه ها و مسجدا پیدا میشه, اینطور نیس حاجی جون؟
حاج آقا – اگر شما در مجالس هفتگی ما شرکت کنید, توی چند ماه همه این مطالب را یاد میگیرین و از خطر سقوط به منجلاب ضلالت نجات پیدا می کنید
عباس آقا – البته برای بنده سعادتیه که در خدمت برادرانی مث حضرتعالی چیز یاد بگیرم ولی کو وقت؟ تا دکون ببندیم و جارو بکشیم و یه خریدی بکنیم میشه ساعت هشت و نه, ولی یه چیزی بنظرم رسید, یه راه اسون تر
حاج آقا – در مورد چی؟ جلسات مذهبی ما یا اشعار حافظ؟
عباس آقا – نه بابا, ما کی هستیم که در مورد مجالس شما فضولی کنیم, در مورد اشعار یه راه حل ساده وجود داره
گلاره – من عاشق راه حلای ساده هستیم, بگین مام یاد بگیریم
استاد – مخلفم آقا, همین ساده کردن هاست که ما رو به این روز انداخته, کار هر بز نیست خرمن کوفتن, بطور کلی ادمای بدون دکترا حق ندارن که در مورد مسایل ادبی حرف بزنن
آذر – ما هرگونه تبعیضی را با قدرت و قاطعیت محکوم میکنیم, از تبعیض جنسیتی گرفته تا نژادی و مدرکی, رفیق عباس راه حل مردمیت را با صدای بلند فریاد کن
عباس آقا – چشم عرض میکنم ولی اجازه بدین فریاد نکشم, دیدم چندم بچه شیره خوره توی بغل ماماناشون خوابیدن, طفلکی از خواب می پرن
گلاره – خوب اینکه درست نیس, معمولا توی هر کارت دعوتی می نویسن که از آوردن اطفال خودداری کنین, شما نمی نویسین عباس آقا؟
آذر – ما به انحراف کشاندن میتینگ را هم محکوم میکنیم, رفیق عباس, بشتاب
عباس آقا – ای به چشم, البته توجه داشته باشین که راه حل ادبی من عین راه حلای سلمونیا س, نه مثل دانشگاهیا و شیوخ و قطعنامه ایا, حتی کلاسش هم بالا نیس
مجری – اشکالی نداره, بالاخره از مجموع همه این راه حلا , روش درست بیرون میاد
عباس آقا – بنظر این حقیر, حافظ نباید شعرای الهی و غیر الهیش را فله ای کنار هم میذاشت تا ما گیج بشیم, مثلا می تونست نصفه اول دیوانش را الهی کار کنه, نیمه بعدیش را بره تو خط غیر الهی. یا مثلا الهیا رو سمت راست بنویسه, غیر الهیا رو طرف چپ, ما هم توی مغازه همین کارو میکنیم, رنگ موا رو یه جا میذاریم, شپش کشا رو یه جای دیگه …
استاد – آقا جان, پیچیدگی یکی از ویژگی های اصیل ادبیات است و برای درک آن شما باید قدرت ذهنی تان را تقویت کنید نه برعکس
مجری – اجازه بدین حرفشون را تموم کنن استاد
عباس آقا – خدا را شکر ما امشب دو تا طرفدار پیدا کردیم
گلاره – با من یا بی من؟
عباس آقا – نه با شما میشه سه نفر, ولی من برای شما یه حساب جداگونه باز کردم
مجری – میفرمودین آقای عباس, در مورد حافظ عرض میکنم
عباس – خوب اگه حافظ دوست داره در همی کار کنه, یعنی از الهی بزنه تو غیر الهی و هی ویراژ بده, میتونه یه علامتی بالای بعضی از لغت هاش بذاره تا مردم گیج و ویج نشن, مثلا یه دایره کوچیک یا حتی ستاره,
آذر – بدین ترتیب تموم لغات غیر الهی ستاره دار میشن, بهترین وسیله برای حذف شون, مخالفم این نظریه محکوم است, واقعا متاسفم, مردم ببینید که چگونه طبقات زیرین و نااگاه تبدیل به ابزاری برای سانسور میشن و این شکاف طبقاتی را بیشتر و بیشتر میکنه, باید این سیکل باطل را در هم کوبید
حاج آقا – سرکار خانم, چرا موذیانه از اصطلاح باردار “ستاره دار” استفاده میکنین؟ چرا همه جیزا رو بیخودی سیاسی میکنین؟
مجری –عباس آقا, بازم چایی داری؟
عباس آقا – تا دلتون بخواد, ولی ایشون از ین چاییا نمیخورن , گلاره خانم اگه نظرتون عوض شده, یه قند پهلو تقدیم کنم
گلاره – باشه, فقط این دفعه, ولی محال دفعه بعدی لب بزنم, به کسی نگیا
مجری – بی زحمت یکی هم بده خدمت حاج آقا تا ما برگردیم به آذر خانم و اشکالات ساختاری مون, ولی شما با تحریمی ها کاری نداشته باشین, لطفا نظر شخصی خودتون را بفرمایین
آذر – شما که دست خودتون را واز کردین آقا, البته که ماهیت شما و گروه تون برای ما از روز اول روشن بود, از همون وقتا خوب میدونستیم که شما به کدوم حریان وصلین. فکر کردین به همین سادگی میتونین بین ما شکاف بیندازین؟ همون حقه استعماری نخ نما شده, تفرقه یبنداز و حکومت کن. کور خوانده اید آقای مجری
عباس آقا – شما به این میگین حکومت کردن خانم؟ ما که تا حالا ندیده بودیم حاکمی چای بی کلاس درست کنه و یک مشت صندلی های فکسنی را بچینه و آخر شب جمع شون کنه و دست آخر هم سطل زباله را خالی بکنه, اگه حکومت اینه همش مال شما, مبارک تون باشه
آذر – رفیق عباس, شما از خود ما هستین, از جنس زحمتکش ها. نذارین این لایه ها فرادست از لایه های فرودست بهره کشی کنن وبه دسترنج اونا دستبرد بزنن
عباس آقا (در حالیکه سرش را می خاراند) – ببخشین میشه یکبار دیگه حرف تون را تکرار کنین, البته این دفعه رو بدون “دست” بگین, شما اونقدر”دست” گفتین که من دست چپ و راستم را هم گم کردم, راس راستی دستپاچه شدم
آذر – شما را بازی داده ن و دارن از تون بهره کشی میکنن, خودتون هم حالی تون نیس, واقعا متاسفم , این خودش ثابت میکنه که حقیقتا توده ها نیاز به رهبری دارن و گرنه تا ابد فرودست باقی می مونن
عباس آقا – پس به خاطر ما هم که شده همیشه به برنامه هامون بیاین, با رفقاتون
آذر – اتفآقا در آخرین میتینگ گروه های مترقی درین مورد مذاکرات مفصلی کردیم ولی به نتیجه مشترکی نرسیدیم
عباس آقا – عجب ! اصلا به مخیله ام هم خطور نمیکرد که در این جا هم هنوز ازین خبر ها باشه
آذر – خوب این استراتژی ماست برای حفظ تشکیلات مون, مگه نمیدونین ,اونا همه جا خبر چین دارن
عباس آقا – خوب در این میتینگ هاتون چکار میکنین؟ کلا چند نفر هستین؟
آذر – تعداد مون کم نیست ولی دادن اینگونه اطلاعات ممنوعه, در منشور مون هم قید شده, در قطعنامه هامون هم مرتبا تکرار شده
عباس آقا ( با تعجب) – تا حالا فکر میکردم که میتنگ و منشور و قطعنامه فقط مال سازمان ملله, لابد تشکیلات شما هم در همون حدوداس
آذر – ( با بادی در غبغب) وقتی که کار را تموم کردیم اون وقت به قدرت تشکیلات مون پی می بری, بگذریم حق با بچه ها بود, نباید به اینجا میامدم, حیف که امشبم رو تلف کردم , ما که میدونستیم هزینه این ضیافتا و ارکسترا از کجا ها میاد
گلاره (با تعجب) – به این میگن ضیافت؟ کدوم ارکستر؟ همش یک تار کوفتی بود و یک تنبک بدقواره و یک سنتور ایکبیری
مجری – اتفآقا چقدر خوب شد که اومدین و چقدر خوب که نظرات تون را گفتین, ممکنه از تون خواهش کنم که در شب های دیگه هم تشریف بیارین و دوستا تون هم بیارین
آذر – آقا ما که گرگ بارون ندیده نیستیم, شما دارین برامون دام میذارین, میخواین با این کلک نیروهای مترقی را شناسایی کنین تا وظیفه اصلی تون را انجام بدین, ما بعد از ضربه سال شصت دیگه چشامون کاملا بازه, خیلی مارو دست کم گرفتین. مگه ما نمیدونیم که این شب های به اصطلاح فرهنگی با چه هدف های پلیدی طراحی و اجرا میشن؟ به عرض تون برسونم که ما همه کارت ها تون را خونده ایم, بیخودی برای ما فیلم بازی نکنین, ما که رفتیم, ما حتی از پول هایی که براتون حواله میشه خبر داریم و به موقع افشا گری میکنیم, شما فکر میکنین اگه با چراغ خاموش حرکت کنین از رادار ما خارج میشین؟
عباس آقا – نخ خانم این یکی واقعا سوتفاهمه, آقای مجری که چراغا را خاموش نکرد, اینا بطور اتوماتیک خاموش و روشن میشن, دوره آخر زمون شده, کو آن وقتا که دم هر دری یک دربان و سریداری پیدا میشد و می تونستی با هاش درد دل کنی, آدرس بپرسی و کلید توالت را بگیری, میگین همش درست کامیتوتره, آخه کامپیوتر که مونس آدمیزاد نمیش ( رو به حمعیت ), شما بگین میشه؟
آذر در حالیکه با قدم های سنگین و پر سر و صدا از سالن خارج میشود, زیر لب هم خشمگینانه چیزهایی میگوید, , ……..
عباس آقا – (رو به مجری) خوب بابا اگه پول مولی میفرستن دست ما را هم بگیرین, خدا رو خوش نمیاد که به لایه های زیرین فشار بیارین
مجری – عباس آقا, بجنب تا نرفته برو دنبالش و ته و توی حواله بانکی را در بیار شاید کار همه مون درست بشه
عباس آقا – حالا وقتش نیس, بغضی وقتا از مقابل دکان ما رد میشه, در اولین فرصت در گوشی ازش می پرسم
مجری – خوب تا اون پولا بدست مون برسه فعلا برسیم به درد دلای خانم گلاله و شهر فرشته ها
گلاره – آقا بیخودی “ر” را “ل” نکنین, اسم من گلاره اس نه گلاله, اصلا نمیدونم چرا آقایون دوس دارن همه جیزا رو “له” بکنن؟
مجری – من جواب این سئوال را نمیدونم ضمن این که نماینده آقایون هم نیستم, ولی شاید عباس آقا جوابی براتون داشته باشه
عباس آقا – ( در حالیکه دهنش از تعجب واز شده) ای آقا, معلوم میشه خیلی از اوضاع بی خبرین! . آقایون و نماینده؟ کدوم نماینده برادر؟ اصلا مدتهاس که دفتر نمایندگی آقایون را هم گچ کرفتن.
( زیر لبی – اصلا مردا گور دارن که کفن داشته باشن؟)
گلاره – واه واه, چه حرفا؟ اینا را برای کسی بگین که شما مردها را نشناسه
مجری – منم با شما موافقم, اما بهتره فعلا برگردیم سر اشکالات ما, احتمالا شما در لس آنجلس چیزای بهتری دیدن که عیب های ما این جوری به چشم تون میاد
عباس آقا – (خطاب به مجری) – عرض نکردم که شما از اوضاع بی خبرین؟ سرکار خانوم مال خیابون فرشته هستن نه لس آنجلس, اتفآقا با خونه ما هم فاصله ای نداره و خانم والده این روزها بیشتر از سوپر فرشته شاپینگ میکنن
مجری – عباس آقا مگه شما توی نارمک نمی نشستین, نارمک کجا فرشته کجا؟
عباس آقا – منظورم فاصله زمانیه نه مکانی, با اون تونله از میدون هفت حوض تا سوپر فرشته فقط پنج دقیقه طول میکشه
مجری – کدوم تونل؟
عباس آقا – البته هنوز که نساختن ولی حالا که دکتر بر گشته نارمک حتما توی چند ماه اینده تمومش میکنه, احتمالا خانم والده برای خرید شب عید میره توی فرشته. (رو به گلاره) خانم گلاره میفرمودین
گلاره – ببنین آقا, برای ما که توی فرشته بزرگ شدیم این نوع چایی تی بگی و لیوان کاغذی و اون چیزی که به اسم کیک به خورد مردم میدین قابل قبول نیس, دیگه خسته شدیم از این همه امل بازی
استاد – اجازه بدین من از دیدگاه علم لیتوپولوژی مساله را براتون حلاجی کنم
عباس آقا – ما که سرا پا گوشیم استاد
استاد – مساله را باید از منظر آتمسفر, فرم, محتوا و پرفورمنس آنالیز کرد, ایراد خانم گلاره بر میگردد به موضوع اتمسفر, یعنی ایجاد فضای مناسب برای رسیدت به هدف مطلوب , که متاسفانه در این فاز شما مردود شده اید
مجری – شما بفرمایید با این امکانات موجود چه باید کرد؟
استاد – اگر شما افق دیدتان را گسترش دهید, امکاناتی را خواهید دید که فعلا نمی بینید. من می توانم بطور علمی ثابت کنم که به خاطر استفاده از متدولوژی غلط و ناکارآمد, بازده شما دقیقیا بیست و هفت درصد است.
عباس آقا – واقعا که شما استادین, خیلی هم اهل حساب و کتابین, کاشکی این چیزا رو به ما هم یاد بدین, بدرد سلمانی مون هم میخوره, شاید با روش شما دخل دکان مان هم پر تر بشه
استاد – بعله, امروزه زمان دقت, سنجش و اندازه گیریه و دیگه نمیشه دیمی کار کرد, من خودم این روش ها را برای دانشجویان مقطع دکترا درس میدم, کتاب های من هم هست می توانید از کتابخانه بگیرید, بهش میگن روش های لیتو متریک
مجری – یعنی روش اندازه گیری ادبی؟ درسته؟
استاد – کاملا درست حدس زدین, حتی از روی مدل های من, برنامه های کامپیوتری هم درست شده که بوسیله اونا ارزش ادبی هر کتاب و مقاله یی را محاسبه می کنن, اگه شما از روش های من استفاده کنین راندمان کارتون هفتاد و هشت درصد بالا میره
عباس آقا – ( در حالیکه با انگشت هاش مشغول شمردنه) ولی جناب استاد, این فرمایش شما با حساب و کتاب ما نمیخونه, بیست و هفت درصد و هفتاد و هشت درصد, از صد میزنه بالا, تقریبا پنج تایی توفیر داره, که میکنه دلاری پنج سنت
استاد – آخه تمام دنیا و محاسبات شما جنبه مکانیکی داره, ولی ما داریم در مورد ادبیات و هنر حرف میزنیم که دارای دینامیزم ذاتی هستن, روشن شد؟
عباس آقا – ولی استاد مگر مکانیکی چه ایرادی داره؟ شما به لباسای روغنی شون نیگاه نکنین, یه روغن عوض میکنن سیصد تا میگیرن, به اندازه پونزده سر که ما بتراشیم, من که آروز میکنم کاشکی میکانیکی داشتم
گلاره – آقا شما بنزتون را کجا میبرین که فقط سیصد دلار میگیره؟ جون منوچ من تا حالا کمتر از هفتصد تا نداده ام
عباس آقا – کدوم بنز خانوم؟ مگه با شونه و قیچی از این غلطا میشه کرد؟
گلاره – پس مانیکور و میزانپلی و آرایش عروس چی؟
عباس آقا – دروغ چرا؟ فعلا که ازین خبرها نیس. ولی اگه اوضاع ولایت درس بشه و اون تونله هم ساخته بشه, من هم برمیگردم سر خونه و زندگیم, البته نه با قایق, با هواپیمای درست و حسابی, مثل آدمای توی فرشته . باور کنین وضعم ازین رو به اون رو میشه, تموم خوشگلای فرشته پشت آرایشگاه عباس صف میکشن, اونوقت منم وقتای دوماهه بهشون میدهم, به هر کی دلم بخواد , بنز میخرم, توی دوبی ویلا میخرم, هر وقت دلم خواست میرم اسکی
مجری – عباس آقا, بی زحمت یه چای “تی بگی” اعلا بده خدمت استاد که نفس شون تازه بشه
عباس آقا – ای بر روی هر دو چشم
مجری – خانم گلاره, حالا برسیم به محتوای برنامه, میشه اشکالات اونا را هم بگین
گلاره – حتما, ما اصولا از شعر هایی که بوی بدبختی و اینجور چیزا بده خوشمون نمیاد, شاید به خاطر اینه که توی فرشته آدم بدبخت و بیچارپیدا نمیشه, سعی کنین که از شعر های شاد و قشنگ برامون بخونین, مثلا از شاهنامه
مجری – چه پیشنهاد خوبی, فردوسی همیشه و همه جا طرفدار داشته و داره. راستی کدوم قصه شاهنامه را بیشتر دوس دارین؟ بیژن و منیژه؟ رستم و سهراب؟ داستان سودابه و سیاوش؟
گلاره – والا من که تا حالا فرصت نکرده ام شاهنامه را بخونم, ولی خوب از اسمش پیداس که باید همشون خوب باشن, راستی داستان عشق و عاشقی وعروسی هم توش هست؟
مجری – مگه میشه که نباشه؟ خوب عاشق شدن و زناشویی که چیز تازه ای نیس, مثلا داستان دل بستن تهمینه به رستم و آرزوی داشتن پسری از او
گلاره – راست میگین؟ اینا توی شاهنامه س؟ یا بیخودی میگین که منو خوشحال کنین؟
مجری – عباس آقا, لطفا اون کتاب شاهنامه را بده خدمت خانم که هر وقت فرصت کردن داستان تهمینه را بخونن
گلاره – ( در حالیکه کتاب را ورق میزند به تصاویر میناتوری آن خیره شده و با ذوق زدگی میگوید)
من عاشق داستان های عاشقانه هستم, عباس آقا عروسی کیت و ویلیام چقدر ناز بود, مگه نه؟ وای که لباس ملکه چقدر ماه بود
عباس آقا – راستش خانم, ما را دعوت نکرده بودن, احتمالا اون سلمونی های دیگه برامون زده بودن
گلاره – خوب ما هم دعوت نداشتیم, منظورم فیلمشه, تا حالا ده بار از اول تا آخرش رو نگاه کردم, کاشکی توی شب شعر بجای اون موسیقی الکی, ارین فیلما نشون میدادن تا مردم روحیه شون شاد بشه, البته یه چیزای هم حسابی حرصم در اورد
عباس آقا – خدا نکنه حرص شما در بیاد, حالا سر چی بود؟
گلاره – اولش که بخاطر نبودن دیانا, بیچاره توی تونل کشتن, یادت میاد عباس آقا؟
عباس آقا – آره بابا, مدینه گفتی و کردی کبابم, اصلا خانم والده یه ماه سیاه پوشید, ما که پاک قاطی کرده بودیم و نمیدونستیم چه خاکی تو سرمون بکنیم, واقعا که این دنیا خیلی بی وفاس
گلاره – حالا بزار بعدیش رو بگم
عباس آقا – خوب باشه دومی رو را بگین, بشرط اینکه مثل اولی سوزناک نباشه, آخه دل ما که از ملامین نیس, یه بند میشکنه
گلاره – واه چه حرفا, یعنی شما اینقدر حساسین؟
عباس آقا – آره والا, حساسیت زیادی چیز خوبی نیس, فکر کنم از مرحوم ابوی به ارث بردم, خوب حالا بریم سر دومیش
گلاره – خواهر کیت یادت میاد؟ دیدی چقدر حسود بود؟ یه جوری راه میرفت که انگار از خواهرش حقش رو خورده …..
مجری – عباس آقا, لطفا یه کیک فنجونی اعلا بده خدمت گلاره خانم تا برسیم به حرفای استاد
استاد – اتفآقاهمین ماه گدشته در همین مورد مقاله جالبی نوشتم و در کنفرانس بین المللی بورکینافاسو مطرح کردم که در مجلات معتبر هم منتشر شدن
مجری – یعنی مقاله شما در مورد مضرات استفاده از تی بگ در شب شعر بود؟
استاد – آقا من اعتراض دارم, شما حتی علم را هم مسخره میکنید, اگر اینطور باشد که سنگ روی سنگ بند نمیشه, من در همین جا به عنوان اعتراض به سانسور و دفاع از ارزش های علمی جلسه را برای همیشه ترک میکنم
( استاد کتاب و یادداشت هایش را در کیف میگذارد و بدون خدا حافظی به طرف درب خروجی میرود
عباس آقا – خوب من هم یه چای درجه یک میدم خدمت حاج آقا که تمام این مدت ساکت بودن و فقط با تسبیه شون بازی میکردن
حاج آقا – البته زحمات شما بدون اجر اخروی نیست ولی این حقیر هم میخواستم شکوه جمعی از برادران را خدمت تون عرض کنم. البته ما با فرمایشات این همشیره مون کلی مساله داریم که اگه مجالی …..
گلاره – آقای محترم, من همشیره شما نیستم و از این القاب خواهر و همشیره و برادر حالم بهم میخوره , حتی بیشتر از چای “تی بگی” . اصلا جای من اینجا نیس, …
و در حالیکه با موبایلش ور میرود از جلسه خارج میشود
حاج آقا – استغفرالله , آدم چی بگه که معصیت و غیبت نباشه؟ آن هم در این ایام مبارک
مجری – ایکاش آن برادران هم مثل شما بزرگواری کرده و جمع ما را نورانی, ولی تا اون وقت لطفا شکوه های خودتان را بفرمایید
حاج آقا – مساله و مشکل اصلی توجه به عفت کلام و رعایت اصول است و این هسته اصلی ایرادات برادران ماست
مجری – اگه ممکنه با ذکر مثال منظورتان را روشن بفرمایید تا سوتفاهمی پیش نیاید
حاج آقا – خوب حضرت آقا, شعر هر کسی رو که نمیشه قرائت کرد, مثلا اون شاعره ایی که بی بند وبار بوده, یا اون شاعری که در ملا ئ عام به شرب خمر مبادرت میکرده, اینا همش محل اشکاله, حتی در مورد شعرای مومن و مومنه هم باید احتیاط کرد, حتی بعضی از اشعار سعدی و حافظ ایرادات شرعی داره آقا, البته وضع مولانا خیلی بدتره
مجری – فرضا که نظر شما درست باشه که نیست, چه کسی صلاحیت این ممیزی رو داره ؟
حاج آقا – همه برادران در خدمت تان هستند, این امر هم جنبه نهی از منکر دارد و هم باعث تقویت اخلاق و انسجام جامعه میشود
عباس آقا – ولی حاج آقا, سی ساله که توی مملکت خودمون دارن همین کارا را میکنن ولی وضعیت اخلاق از قبل هم بدتر شده, مگه نه؟
حاج آقا – شما فورا قضیه را سیاسی میکنین, ما داریم در مورد انسانیت و اخلاق و عفت عمومی حرف میزنیم
مجری – پس میفرمایید بر روی اشعار هم چادر و روسری بکشیم تا برادران تشریف بیاورند
حاج آقا – حقیقتا که شما هم از آن خواهر گمراه تر هستین, …..
او هم در حالیکه چیزهایی را به زبان عربی زمزمه میکند از میز دور میشود
مجری برنامه – عباس آقا, علی ماند و حوضش, بهتره تا چراغها خاموش نشدن چیزا را جمع و جور کنیم و بریم دنیال کارمون, تا اطلاع

یاد لوطی عنتری ها بخیر

مرداد ۱۳۹۴

یاد لوطی عنتری ها بخیر
معرکه که می گرفتند، به آنها که پولی می دادن می گفتند ” دوست ”
عنتره تعلیم دیده هم تا لوطی می گفت جای دوست کجاست
ملقی می زد و دستش را می گذاشت روی سرش با روی پلک هایش
و اگر در دور نمایشی خود جلوی کسی می ایستاد تا چیزی بگیرد و
طرف نمی داد، می شد ” دشمن ” و با اشاره لوطی که می پرسید جای دشمن کجاست
بدون ملق ماتحتش را نشان میداد.
در داستان کلیله و دمنه تا مثالی زده میشد می گفت
این را گفتم تا ” شتربه” بداند….

پیوک* – محمود صفریان

مرداد ۱۳۹۴


آن سال ها چنین بود که می توانستی پس از اتمام سال چهارم پزشکی، دانشگاه را رها کنی و برای سه سال خدمت با عنوان پزشکیار بروی به دهات دور افتاده و اغلب بد آب و هوا و پس از آن مجددن برگردی دانشگاه و تحصیل را از سال پنجم ادامه بدهی. اگر تعهد چنین خدمتی را می دادی در عوض با گذراندن امتحانی خاص ” و نه کنکور ” به دانشگاه می رفتی و پس از بازگشت و اتمام بقیه دوره و گذراندن ” تِز ” و دریافت پایان نامه دکترا، دیگر نیازی به گذراندن چند سال خارج از مرکز نداشتی.” اصلان ” با سپردن چنین تعهدی سه سال خدمت بهیاریش را در ده دور افتاده و سرتا پا محروم از همه چیز و در حقیقت فراموش شده ” دارَک ” از دهات بندر عباس گذراند. از بچگی رفیق بودیم من و او و ” کاظم “، در حقیقت سه تفنگ داری بودیم که حتا یک فشنگ هم نداشتیم. بهیار شدن اصلان و مرخصی های کوتاه مدتی که می آمد” پُز” گروهمان بود. بیشتر شب ها دور هم می نشستیم و او برایمان حرف می زد.
حالا پس از سالها می خواهم پاره ای از خاطرات او را از زبان خودش تعریف کنم. حالا ئی که بدون شک دِه ” دارک ” وضعی بد تر دارد. آنجا ها قرار نیست هرگز بهتر بشود. اصلن بهتر شدن برای دهات مفلوکی چون دارَک، که تعداشان از حساب بیرون است، معنی ندارد؟
بهتر است قبلن اشاره ای داشته باشم به قسمتی از یک سفر نامه، از گردش گری به نام ” محسن ” تا بهتر بتوان متوجه شد که محل خدمت ” پزشکیار اصلان ” کجا بوده است ومن دارم از چه نوع خاطراتی صحبت می کنم.
این ، ده که نه، محلی است بنام ” دارَک ” که بی ستاره ایست پرت افتاده.
“… کمی که به حاشیه بندر می روی ” بندر عباس را می گویم “، من نمی دانم می شود آنچه را که هست و به وضوح می بینی و لمس می کنی، اسمش را زندگی بگذاری؟ ولی به طاقت انسان باید ایول گفت.
برهوتی عاری از سبزه، جز تک و توک نخل های قناس ِ کم شاخ و برگ.
در روز آفتابی در حد یک آتش سوزی هُرم و تَف دارد، و در شب فضائی ساکن و بی نسیم، با پشه هائی که نیش توام با زهرشان، زجر دنیا را در جانت می ریزند. بدون آب آشامیدنی. آنچه بجایش هست، همطراز آب سماورِ روشن است. گرم و غیر قابل دست و رو شستن، تا چه رسد به خوردن.
بیغوله های مفلوک و توسری خورده ای که یعنی سر پناه. بچه هائی با پا هائی به نازکی ” نی قلیان ” و شکم هائی چون طبل…..و بگذار دیگرننویسم. واقعن شرم بشریت است بر چهره کریه زندگی.
آنچه که من در این سفر در آن خطه دیدم گمان نمی کنم ” مالا ریا ” در جهان ریشه کن شود.
باور نمی کنید، در کپری دو پسربچه دراز کشیده بودند و در واقع از بی رمقی نا نداشتند. رویشان را صدها هزار مگس همچون رو اندازی سیاه پوشانده بود…..خدایا چه منظره ای!!.
سوار جیپ که شدیم بر گردیم، از داغی نمی دانستیم چکار کنیم. از تشنگی داشتم هلاک می شدم ولی دستم نمی رفت آب خنک ” کلمن ” را سر بکشم….”
اولین نشست با ” اصلان ” دوست دوران کودکیم. شش ماه پس از آغاز ماموریت او، در اولین مرخصی اش بود:
” …وقتی خودم را به بهداری بند عباس معرفی کردم، دکتر نادری چنان سرتا پایم را برانداز کرد که بی اختیار و با ناراحتی گفتم:
– دکتر دنبال جذام می گردی؟
جا خورد. و با مهربانی خاصی گفت:
” داشتم مجسمه گذشت و شهامت را نگاه می کردم.”
کمی آرام شدم. به شوخی پرسیدم:
– دکتر! حالا گذشت را یک جورانی می شود به ماموریت من چسباند ولی شهامت برای چی؟
” دکتر اصلان می دانی محل خدمتت کجاست؟ ”
این اولین باری بود که یک رئیس بهداری دکتر خطابم می کرد.
– بله دکتر، قبلن برو بچه ها در تهران به من گفته اند که ماموریتم ده ِ ” دارَک ” است.
” دکتر کار ِتو از یک هفته دیگر شروع می شود. در این فاصله می توانی در خود بندر گشتی بزنی.
ولی فردا ساعت هشت صبح اینجا باش تا بگویم با جیپ اداره تو را ببرند به دارک، سرو گوشی آب بدهی تا بهتر متوجه بشوی که از هفته دیگر محل خدمتت کجاست.
دکتر! با آن مردم بودن، بی تردید نه تنها یک خدمت که یک ادای دین هم هست. وقتی برگشتی کمی با هم حرف می زنیم. ”
– بچه ها آنقدر دلم می خواست آن روز صبح شما هم بودید تا با هم می رفتیم دارک. جیپ خالی بود. من بودم وراننده.
” اصلان! چقدر از بند عباس دور بود؟ ”
– آنجا، توی استانهای کناره خلیج فارس فاصله ها مثل شمال کشورمان نیست که شهر ها سر سبز و چسبیده بهم باشند. البته دارک تا بندر بیشتر از سه ساعت نبود، ولی در مورد شهرها صحبت سیصد، چهار صد کیلو متر است. و جاده های غیر اسفالت، جاده های ” شوسه ”
” اصلان! سیصد، چهارصد کیلومتر؟ چرا این همه از هم دورند؟ ”
– همه اش هم برهوت است.
– راه که افتادیم، در این فکر بودم، که چگونه بهداری را رونق و سرو صورتی بدهم، تا بتوانم بهتر به بیماران برسم. و در این فکر بودم که خانه ام را بیاورم نزدیک محل بهداری تا راحت تر دسترسی داشته باشم. گمانم بر این بود که فعلن آپارتمانی یک خوابه برایم کافی است.
وقتی جیپ ایستاد، فکر کردم برای استراحت موقت و آشامیدن آب و چای است تا راحت تر ادامه بدهیم. هنوز پیاده نشده بودیم که دور جیپ را ده – پانزده بچه پا برهنه، نیمه لخت و لاغر، با چشمانی بی فروغ احاطه کردند. با لهجه ای صحبت می کردند که متوجه نمی شدم، حتا یک کلمه اش را. راننده به آن ها تشر زد، که بروید کنار بگذارید آقا دکتر پیاده شود. او برای کمک به شما آمده است.
با تعجب به راننده گفتم:
– من فقط می توانم به مردم دارَک سرویس بدهم، به این ها قول ندهید.
راننده، نخندید، لبخند هم نزد، حالت تمسخر هم به خودش نگرفت، آمد جلو دستش را گذاشت روی شانه ام و آهسته وبا لحنی حزن انگیز گفت:
” آقای دکتر اینجا دارَک است. و کل جمعیت آن هشتاد و سه نفر است. همان ردیف کپر** های موازی نخل ها و این ده دوازده تا خیمه و آن کاه گلی ها، کل خانه های اینجاست. سمت راست، آن چادر که از همه بزرگتر است مقر بهداری و خانه مسکونی شماست. ”
– برای همین هشتاد نفر آمده ام اینجا؟ از کی تا حالا برای دهی با این تعداد جمعیت، یک طبیب اختصاص می دهند.؟
” نه آقای دکتر همین هشتاد نفر نیستند. در حقیقت دارک مرکز بیش از صد محل کوچکتر از خودش است.
و این بار با لبخندی تلخ ادامه داد:
” آقای دکتر!” دارَک ” پایتخت! این “نقطه ” هاست. و روزانه شما چیزی بیش از دویست نفر مریض خواهی داشت. و همراه هر مریض یکی دونفرنیز راه می افتند، که بیایند گردشی کرده باشند و دارک را ببینند. دارک نهایت دید آنهاست. و سرش را بر گرداند و من دیدم که چشمانش مالامال است. ”
بهتم زده بود، حرفم نمی آمد. نمی دانستم خوابم یا بیدار و یا وزارت بهداری قصد دست انداختنم را داشته است.
از راننده که بهش می گفتیم ” مرادی ” پرسیدم:
– دارو و سایر نیازمندی ها را از کجا باید تهیه کرد؟ کسی هست که دستی به من بدهد؟ برق و آب چه می شود؟ مریض های نیازمند جراحی فوری چه می شوند…؟؟؟
” آقای دکتر ماشالله هرچه سؤال دارید با هم مطرح می کنید. فردا که آمدید بهداری این ها را از آقای دکتر نادری بپرسید. من نمی دانم چه بگویم. فقط می دانم که زهرا خانمی هست که می تواند بعنوان پرستار دم دست شما باشد. کارمند وزارت بهداری است. همین حالا می فرستم سراغش تا با او آشنا بشوید. برای برق هم باید از چراغ زنبوری که در چادرتان هست استفاده کنید. یک منبع بزرگ آب هم در چادرتان هست. آبش را زهرا خانم ترتیب می دهد. ”
داشتم سرسام می گرفتم. انزجار عذاب دهنده ای روانم را می جوید. آنچه می دیدم و می شنیدم، باور کردنی نبود. مرا به برهوتی پرتاب کرده بودند، تا از خار های مغیلان مواظبت کنم.
– آقای مرادی، مگر آن چادری که به من نشان دادید از داخل چقدر بزرگ است که بتواند هم درمانگاه باشد هم محل سکونت من و هم منبع بزرگ آبی را در خود داشته باشد. و کلیه وسائل مورد نیاز درمانگاه را. می توانم خواهش کنم آن را از نزدیک نشانم بدهی؟
زن جا افتاده ای با پوستی تیره و قدی کوتاه و لاغر اندام، خودش را ” زهرا خانم ” معرفی کرد تا به اتفاق آقای مرادی، خیمه و خرگاه را بازدید کنیم.
پشیمانی از قبول این ماموریت عین موریانه بجانم افتاد. در خودم نمی دیدم که حتا یک هفته هم دوام بیاورم. امکان خدمت وجود نداشت. و من هرز می رفتم.
– زهراخانم! چند سال است در اینجا خدمت می کنید؟
” حدود ده سال است.”
– ده سال است که در دارک زندگی می کنید؟
” زندگی نه، کار می کنم ”
عجب جوابی!
در تونلی از یاس گیر کرده بودم. فردا حتمن به دکتر نادری خواهم گفت که نمی توانم.
دیدم در مراسم معرفی و دراولین بر خورد با او، از ” شهامت ” حرف زد. خوب می دانست که یا باید دیوانه باشی و یا شهامت داشته باشی. که من در اسکلت خودم نمی دیدم.
” زهرا خانم دستم به دامنت بچه ام دارد می میرد…”
بچه ای در حال اغما روی دستهای مادری که بنظر می رسید یارای نگهداری او نیست، به دست های باز شده زهرا خانم منتقل شد که با عجله آن را روی تخت چوبی که باتشک و ملافه ای مندرس در گوشه چادر درمانگاه! قرار داشت خواباند. و در حالیکه رو به من گفت:
” دکتر گمان می کنم مسموم شده ”
به گوشه دیگر چادر دوید و سطلی کوچک پر از مایع بنفش رنگ را با خود آورد.
– زهرا خانم این چی یه؟ ”
” محلول پرمنگنات ِ دکتر. ”
– پودرش را داریم؟ ”
” بله دکتر! ”
– زهرا خانم برو کمی پودر پرمنگنات بیاور…عجله کن…سطل را کجا خالی کنم؟ ”
” چی گفتی دکتر!…چرا خالی کنی؟ ”
– می خواهم محلول تازه درست کنم. ”
– مادرش را از چادر بیرون کن و دهان بچه را به کمک آقای مرادی باز نگهدارید…مرادی جان قربانت بجنب..”
هنوز بچه را به استفراغ نکشانده بودیم که خانم جوانی را با درد شدید پائین شکم و استفراغ آوردند. اصلن آمادگی نداشتم. داشتم کلافه می شدم. جائی برای خواباندن او نداشیتم، که معاینه اش کنم.
– مرادی جان بچه را پشت به خودت در آغوش بگیر و آرام تکان تکان بده، تا برای چند دقیقه خانم را معاینه کنیم…
-زهرا خانم تاقباز بخوابانش، ملافه را رویش بکش و سمت راست شکمش را بین ناف و کشاله ران کمی به آرامی فشار بده…”
فریاد خانم که بلند شد و بچه هم چندین بار استفراغ کرده بود، رو به مرادی گفتم:
– خانم آپاندیس حاد دارند، باید فورن به بیمارستان برسد، این نزدیکی ها بیمارستانی نیست؟ ”
” نه آقای دکتر، فقط در بندر داریم. ”
– لطفن بدون معطلی او را به بندربرسان ”
“پس شما چی می شوید ؟ ”
– من فعلن هستم، رسیدی و جور شد بیا سراغم، نیامدی امشب را هر طور هست اینجا می گذرانم، ولی فرداصبح زود بیا. ”
” اصلان ، کاظم راست می گوید، مثل قصه می ماند. آنشب کجا خوابیدی؟ چطور خوابیدی؟ ”
– همانطور که باید سه سال بخوابم ”
“چند روز می مانی اصلان خان؟ تنها بر می گردی؟ یا سوسن خانم را هم می بری؟”
” من کجا بروم. ؟ بندرش را هم من نمی روم چه برسد به آنجا که خودش هم جا ندارد. ”
– راستش خانم، خودم هم گیر کرده ام. نمی دانم چکار کنم. هم اول زندگی ام نمی خواهم از همسرم جدا باشم، هم ” دارَک ” برای سوسن نه مناسب است و نه در واقع می شود زندگی کرد. ”
” شری، بنظر تو چکار کنند؟ میدانی که من و اصلان و کاظم عین سه تا برادریم…اگر من و تو در چنین وضعی بودیم، پیشنهادت چی بود؟ ”
” اکبر تو؛ تو بانک کار می کنی، اگر برای ما پیش می آمد، دارک که بانک ندارد، منتقل می شدیم بندر. هرچه باشه آنجا شهراست. ”
” اصلان، آن روز راننده برگشت سراغت ؟ ”
” می دانی به سر خانمی که می گوئی ” آپاندیس ” حاد داشت چه آمد؟ ”
” اصلان خان، همان روز اول باز هم مریض آمد؟ ”
– بقیه ماجرای آن روز را بعد از شام برایتان می گویم. شری خانم اصلن شامی در کار هست؟ ”
” اصلان! ”
” سوسن خانم، خانه خودتان است. اصلان خان هم مثل برادر من است…بله یه چیزائی پیدا میشه ”
***
– من چند مشکل اساسی دارم، یکی دوری از سوسن است، ” دارَک ” نه تنها جای زندگی نیست، که جای درمان هم نیست. یک چیزی می گویم یک چیزی می شنوید، تا نبینید باور نمی کنید که چنین جائی وجود داشته باشد. من نمی دانم مردم آنجا هم جزو آمار سرشماری منظور می شوند؟
بیماری های گرمسیری در آنجا بیداد می کند….از بیماری های عجیب وغریب پوستی گرفته تا ” سالک ” و” تراخم ” و تب هائی که من نمی توانم علتش را تشخیص بدهم. به من می گویند
دکتر ولی حقیقت این است که من فقط چهار سال پزشکی خوانده ام. قبول کردم برای اینکه تنها راه ورود به دانشکده پزشکی بود و دلم می خواست به دهات بروم تا هم خدمت کرده باشم هم تجربه کسب کنم. اما نهایت تصورمن از دهات دوری از شهر با یک زندگی متعارف دهاتی بود. ” دارَک ” را در خواب های کابوسی ام هم تصور نمی کردم.
خدای من! آن ها که با ” پیوک ” مراجعه می کنند چه زجر و دردی می کشند و من نمی توانم کاری برایشان بکنم…پیوک در آنجا بیداد می کند. و چه بیماری پلیدی است…همه چیز همراهش است، از ترس و دلهره گرفته تا ورم و درد و خارش. بیماری نا هنجاری است که درمان مستقیم هم ندارد.
عزیزم اصلان! چرا گریه می کنی؟
سکوت سنگینی خودش را روی جمع پنج نفری ما انداخته بود.
” اصلان می دانم این سؤال ناراحتت می کند، ولی من نمی دانم ” پیوک ” چیست؟ چیست که هم درد دارد هم زجر؟ فقط مال آنجاست یا این جا هم پیدا می شود؟
اصلان داشت با دستمالی که سوسن به او داده بود بیشتر چشمانش را می مالید تا اشکهایش را پاک کند.
نگاه قرمزش را به ” کاظم ” دوخت:
” …کاظم! کِرم است. کِرمی که زیر پوست وول می خورد. ” خارش هم دارد. خارش بیشتر از درد امانشان را می بُرَد.
تقریبن همه با هم و با تعجب پرسیدیم:
“… کرم!؟ کرم زیرپوست؟ مگه میشه؟… ”
” اگر نمی شد، باید اصلن ” دارَک ” ی وجود نمی داشت. دارک ها خود سالکی چرکینند بر چهره همه. خود ” پیوک” ی هستند زیر پوست همه مردم ما…”
***
زهرا خانم مرا که بیرون از چادر قدم می زدم صدا کرد. ساعت ده صبح بود. شب اش را خوب نخوابیده بودم. در دارَک هیچ شبی را راحت نمی شود خوابید. گاه، دو یا سه بعد از نیمه شب هم مریض می آید، جای دیگری نداشتند. همه امیدشان به این امامزاده بود که هیچ معجزه ای هم نداشت
” دکتر! این پیر مرد ” پیوک ” ساق پا دارد، ببینید چکار می توانیم برایش بکنیم. ”
داشتم می رفتم پیر مرد را ببینم که جیپ بهداری جلوی پایم ایستاد و رئیس بهداری، دکتر نادری با یک نفر دیگر، که قبل از دکتر نادری، مرادی معرفی اش کرد، از آن پیاده شدند.
” کجا داشتی می رفتی دکتر؟ ”
– کجا دارم بروم؟ زهرا خانم صدایم کرده بود که بروم پیرمردی را که می گوید درساق پا ” پیوک ” دارد ببینم.
” دکتر صابری، قبل از شما در اینجا کار می کرده است. ازش خواهش کردم امروز با من بیاید تا با هم آشنا شوید، و اگر سؤالی هم در مورد اینجا داری به پرسی…”
و من بی اراده پرسیدم:
– دکتر چند سال در این جا بودی؟ ”
” سه سال، گمان می کنم شما هم سه سال ماموریت دارید؟ ”
– فکر می کنم برای جائی مثل دارَک سه سال زیاد است…چطور گذشت دکتر ؟ ”
” عین سیخی که از کباب! ”
” دکتر صابری آمده ای به قول معروف یار شاطر باشی، نه بار خاطر…چرا توی دلش را خالی می کنی؟ ”
و خندید.
– دکتر نادری من قبلن توی دلم خالی شده است…لطفن به اتفاق برویم پیر مرد را ببینم. بهتر است بگویم که من جز آنچه که در کتاب در مورد این بیماری خوانده ام، چیز بیشتری نمی دانم. حتا موردی از آن را هم قبلن ندیده ام…”
” دکتر اصلان نگران نباش! آنقدر می بینی که می توانی در موردش کتاب بنویسی. من هم که آمدم این جا ” پیوک ” ندیده بودم.
خدا کند خود درمانی نکرده باشد و سرش را نکنده باشد. ”
نفهمیدم چه می گوید.
” ا ِ ، اینکه ” مش رمضون ” خودمان است. ”
و آهسته به من گفت حد اکثر تا بندر رفته است، اصلن نمی داند مشهد کجاست، ولی چون یه جورائی حالت کدخدائی دارد خوشش می آید ” مش ” جلوی اسمش بگداریم.
” سلام آقا دکترصابر. قربونت برم به دادم برس، کلافه ام کرده است. ”
دکتر صابری نزدیکتر شد، نگاه خیره اش را به پای ” مش! رمضان ” دوخت. واضح برافروخته شد.
” چی به روز این پا آورده ای؟ چرا سر جونور را کنده ای؟ تو که این بیماری را خوب می شناسی. حالا می گی چکار کنیم؟ ”
” دکتر، دردش را تحمل می کردم ولی دیشب خارشش داشت دیوانه ام می کرد. خودم قبلن به آرامی یک دور، دور چوب کبریت پیچونده بودمش، اما خارش، هم توانم را برید هم حواسم را پرت کرد. وقتی متوجه شدم دیدم چوب کبریت و سر جونور را با هم کنده ام…تو را بخدا دکتر کاری برایم بکن…هم درد و هم خارش دارد پدرم را در می آورد…”
هر دو، هم دکتر نادری و هم دکتر صابری به من نگاه کردند. کمی دستپاچه شدم. داشتم توی فکرم دنبال جائی که در مورد ” پیوک ” خوانده بودم می گشتم که زهرا خانم به دادم رسید.
با مقداری خرت و پرت داروئی آمد و رو به من گفت:
” دکتر! اجازه بدهی با این پماد ” که چیزی هم تویش نمانده ودکتر نادری باید هرچه زود تر برایمان بفرستد ” محل را بی حس کنیم …”
دکتر نادری، به زهرا خانم نگاه کرد:
” چاره ای اساسی نیست، ولی از هیچ بهتره ، اگر تیغه را ضد عفونی کرده ای بده به دکتر صابری، و خودت هم درست و حسابی محل را پماد به مال…”
دیدم نمی شود ساکت بمانم، و همه سر نخ ها دست آنها باشد.
“…زهرا خانم پماد آنتی بیوتیک هم آورده ای؟ ”
” بله دکتر ”
دکتر صابری رو به من:
” زهرا خانم خودش یکپا دکتره. اگر دست من بود به او دکترای افتخاری بیماری های گرمسیری اهدا می کردم. ”
” مرسی آقای دکتر من اگر هم چیزی می دانم از کار کردن دم دست شما هاست .”
***
” چایتان سرد شد دکتر اصلان!…. ما را بگو که نشستیم و قصه گوش می دهیم. ”
” قصه نیست شری خانم، ذکر مصیبت است. ”
سوسن به شوخی گفت:
” اصلان جان! مرا می خوای ببری آنجا که نان زهرا خانم را آجر کنی!؟ ”
– کاش بلد بودی. زهرا خانم واقعن کار عملی اش بهتر از ماست. این را بگم که اگر نبود چرخاندن آنجا عملی نبود. این سفارشی بود که دکتر صابری به من کرد که، حواست خیلی به زهرا خانم باشد.
دیر وقت شب بود که خانه اکبر و شراره خانم را ترک کردیم.
به همه شان قول دادم که از دارک برایشان نامه بفرستم، هرچند دیر برسد. و خواهش کردم که آن ها را نگه دارند تا سر فرصت ترتیبی برایشان بدهیم.
اجازه گرفته ام که تکه ای از نامه آخرش را که پریشانم کرده است باز گو کنم. نامه ای که چشمان همه ما را گریاند و بغضی سیاه در گلویمان ریخت.
***
نیمه های شب بود. تازه تخت ام را کشانده بودم بیرون و پشه بند را چفت و سفت کرده بودم، و تاقباز، داشتم آسمان را نگاه می کردم. آسمانی که ستاره هایش از کمی جا به هم تکیه داده بودند.
آسمان ” دارَک ” روز هائی که باد ِ ” سام ” گردو خاک را در هوا نپاشیده باشد، شب هایش زیبائی خیره کننده ای دارد. می شود به راحتی ستاره ها را شمرد.” راه شیری ” را بی نیاز به مسلح کردن چشم به وضوح می توان دید. شب هائی که نسیمی هم به وزد ” که کمتر اتفاق می افتد ” جان می دهد برای فکر کردن، به ذهن بال و پر می دهد.
یکی از همین شب ها، هنور پر نگشوده بودم که دختر خانم ۱۰ – ۱۲ ساله ای را آوردند. دو خانم همراهش بودند.
“…دکتر! ببخشید، چاره ای نداشتیم که این وقت شب مزاحم شدیم. خاک به سر و بی آبرو شدیم. از خونریزی دارد می میرد. تنها فرزندم است.”
و با گریه ای بی امان ادامه داد:
“… دکتر به دادمان برس، برای مردن خیلی جوان است…”
بجای سؤال های تک تک، نمی دانم چرا آنها را به رگبار بستم:
اسمش چیست؟ شما چه نسبتی با او دارید؟ چرا به خون ریزی افتاده؟ از کی شروع شده؟
خون ریزی که بی آبروئی ندارد.
” اسمش ” هاجر” است دکتر. من مادرش هستم این هم خواهرم است خاله ِ هاجر…”
به سئوال های دیگرم پاسخ نداد.
به او گفتم:
– به برش توی درمانگاه، روی تخت بخوابانش، ملافه را بکش رویش تا من بیایم.
واز خاله خواستم که برود سراغ زهرا خانم و هرچه زودتر بیاوردش. هم دست تنها برایم سخت بود، هم مریض دختر خانمی بود که خون ریزی داشت.
رفتم توی چادر:
– خانم من که خونی نمی بینم، از جائی افتاده؟
سرش را پائین گرفت، صورت پوشید اش را بیشتر توی روبنده و چادر فشرد، و بسیار آهسته گفت:
” نه آقای دکتر، از جائی نیفتاده…خون ریزی زنانه است…”
مشکل داشتم، نمی توانستم با چنین مادری وارد گفتگو های زنانه بشوم. ناچار با احتیاط بسیار، آرام و آهسته گفتم:
– عادت شده؟…بعضی ها در این مواقع خون بیشتری دارند…
جوابم را نداد، ولی برای خودش زمزمه کرد:
” …زهرا خانم که آمد، به او می گویم…”
نخواستم تا آمدن زهرا خانم صبر کنم، ناچار ادامه دادم:
– خانم اگر درد دارد، قرصی می دهم، بدهید بخورد.
” بله دکتر خیلی درد دارد، بدهید، ممنون…”
طفلک زهرا خانم، خواب آلود و آشفته خودش را رساند. آمده نیامده با مادر وخاله دختر پچ پچ را شروع کرد. احتمالن ادامه صحبت های بین راه با خاله دختر بود.
صلاح دیدم از درمانگاه بروم بیرون و بگذارم راحت با زهرا خانم حرف بزنند.
” …شما هم مثل برادرم هستید، خب دکتر محرم هم هست…”
– چه شده زهرا خانم چرا این همه مقدمه چینی می کنی ؟
” آقا دکتر به دختر تجاوز شده…”
پریشان شدم:
– تجاوز! خودش گفته؟ کی، کجا، چرا؟…
” دکتر بهتره اول کاری برایش بکنیم، بعد ماجرا را برایتان تعریف می کنم…”
به اتفاق رفتیم توی چادر، رفتم بالای سر دختر، به او که نزدیک شدم چشمانش را که پر از اشک بود و داشت یک نقطه را نگاه می کرد، بست. نمی خواست چشمش به من بیفتد. زیبائیش برای ” دارَک ” زیاد بود. ترس صورتش را مهتابی کرده بود. موهای مشکی شانه نشده اش روی ملافه ریخته بود.
– زهرا خانم! مگر همه دختران باکره ای که ازدواج می کنند، آن ها را می آورند درمانگاه؟ خونریزی بکارت، مسئله ای نیست که کار را به اینجا بکشاند. این یک خونریزی معمولی و شناخته شده است. اگر به عنف بوده باید مراتب به ژاندارمری گزارش شود…
” …نه دکتر! متاسفانه پارگی شدید داده است…”
کاش می توانستم سرم را بجائی بکوبم. مستاصل شده بودم. نیمه های شب با دختری که به او تجاوز شده بود، و این تجاوز وحشیانه همراه با پارگی هم بوده، روبرو بودم، ولی به عنوان یک دکتر هم، حق نداشتم او را معاینه کنم. حجم ومقدار خون ریزی را ببینم و از نوع پارگی آگاه شوم.
” دکتر اجازه بدهی اول با محلول ضد عفونی پاکش کنم…”
حرفش را قطع کردم:
– زهرا خانم، گمان می کنم پاره گی حد فاصل ” پرینه ” است؟ …می توانی بخیه بزنی؟…اصلن بهتره مادر و خاله اش را از اینجا بیرون کنی تا خودم به کمک تو این کار را بکنم.
” دکتر، مادرش نگران بکارت او است. و از بارداری ناخوسته ای که ممکن است پیش بیاید می ترسد. می گوید نمی توانم تحمل کنم. حتا اشاره کرد که برای رهائی از زیر بار این رسوائی و ننگ، همین امشب اول او را و بعد خودم را خلاص می کنم…”
حال روحی ام داشت بهم می خورد. اعصاب ام بهم ریخته بود…
محل پارگی را که خوب تمیز شده بود بررسی کردم. زهرا خانم با مانده پماد بی حسی دست به کار شد. دستورات نحوه ادامه کار را دادم و به قصد آرام کردن آن ها رفتم سراغ مادر و خواهر هاجر که با حالی پریشان ایستاده بودند.
– خانم تا نیمساعت دیگر می توانید ببریدش، ولی تا یک هفته نمی تواند کار کند. شما هم لازم نیست خود کشی کنید. همه چیز را روبراه می کنیم. از بابت بکارت و بارداری هم نگران نباشید، تا دو هفته دیکر، اگر خبری از بار داری نبود، خطر گذشته، اگر هم بارداری نشان داد بی سرو صدا کاری برایش می کنیم. البته ما بر اساس وظیفه مان باید مراتب را به ژاندارمری اطلاع بدهیم، چون تجاوز به عنف بوده است. و متجاوز بایستی …
مهلت نداد حرفم را تمام کنم…آنچنان گریه تلخی را شروع کرد که دلم ریش شد. آمد بطرف دست هایم که آن ها را ببوسد و هق هق کنان گفت:
” دکتر ترا به خدا ژاندارم نه، ژاندار مری پایش بیاید وسط مرگ ما هم درستش نمی کند. به زهرا خانم بگوئید که خودش کاری بکند…”
و ادامه اداد:
” دکتر بکارتش چه می شود؟ در مورد آن چه خاکی به سرکنم …؟ ”
– آرام باشید برای آن هم کاری می کنیم.
” چکار می شود کرد…خدایا! ”
زهرا خانم با تبسمی نا محسوس، بطرف ما آمد.
” حالش بهتر است…”
وبسته کوچکی را داد دست مادر هاجر:
” روزی دو دفعه کمی از این پودر را در ظرف بزرگی با آب نیم گرم حل کن وبنشانش توی آن..”
تنها گذاشتمشان و رفتم توی درمانگاه…هاجر مرا که دید ملافه را تا روی صورتش کشید.
– هاجرحالب بهتره ؟
جوابی نداد، ولی صدای گریه اش را از زیر رو انداز شنیدم. جوجه ای بود که آن زیر داشت می لرزید…کبوتری بود که شاهین گرسنه ای پرو بالش را ریخته بود.
بر گشتم بیرون و لبه تختم نشستم.
زهرا خانم ترتیب بردنش را داد. و شنیدم که داشت سفارش هائی به آن ها می کرد.
آن ها که رفتند سپیده دمیده بود. ستاره ها از من قهر کرده بودند. مردی که آن همه چشمک را نگیرد، و حتا یکبار هم سرش را بالا نکند جرمش این است که بدون استراحت روز دیگری را آغاز کند.
آن روز را به زهرا خانم مرخصی دادم
– نگران نباش، امروز را خودم کاریش می کنم. تو فقط بعد از استراحت اگر توانستی سری به هاجر بزن…
نزدیکی های غروب بود که زهرا خانم خودش را انداخت توی درمانگاهی که اتفاقن مریضی نداشت. گریه زهرا را آن هم چنین، ندیده بودم.
” …دکتر! هاجر خودش را گشت…”
و گریه امانش نداد،…مثل اینکه دستم را به سیم لخت برق گرفته باشم، تکان شدیدی خوردم و افتادم روی صندلی و سرم را میان دست هایم تا آنجا که می توانستم فشار دادم…
به شخص سومی نیاز بود، زهرا داشت از حال می رفت و من رمق با خته، او را نگاه می کردم.
– بیچاره هاجر!
” دکتر، هاجر رفت، می دانم که مادرش هم خودش را خواهد کشت. از هم پاشیدند…
هاجر پدر نداشت، مردشان دائی او بود. همان کسی که این بلا را به سرشان آورد.
– دائی هاجر؟
” بله دکتر، دائی ی هاجر!..در این ده نفرین شده، تجاوزات فامیلی فراوان است. ” پیوک ” که با دیدن هر مورد آن، می بینم که شما دگر گون می شوید، واضح است، آن را می بینیم و کاری هم برایش می کنیم. در نهایت یک بیماری است، که سرافکندگی و شرمساری هم ندارد. ولی این تجاوزات که من هم یکی از قربانیان آن هستم از ترس آبرو نا دیده می ماند و مثل خوره درون خیلی ها را دارد می تراشد، همانطور که درون مرا…”
نمی دانستم درست شنیده ام. زهرا داشت از خودش می گفت؟ مثل کسی که مار گزیدگی داشته باشد
دور خودم پیچیدم، قلبم تیر کشید. رفتم لیوان آبی برداشتم، شاید بر آتش درونم ریخته شود. گر گرفته بودم. دارک با همه آفتاب دائمی و تُندش،همیشه برایم مه گرفته و غباری بود، حالا داشت
از خاکستری به تاریکی کشانده می شد. احساس می کردم هرچه می بینم از پشت عینکی دودی است. تنگی نفس، تنفس راحت را ازم گرفته بود.
“…دکتر اصلان، من دیگر طاقت ندارم. تحمل این زندکی برایم مشکل است. از کار با همه شما که هر یک سه سال از بهترین سالهای عمرتان را به پای مردم دارک ریختید ممنونم. ولی دیگر قادر به ادامه نیستم. فکرجانشینی برای من باشید. می دانم که نمی شود یا نباید اینطور رفتار کرد ولی دکتر اصلان من از همین فردا نمی آیم.
– از فردا؟ بنشین کمی با تو حرف دارم…
” خواهش می کنم ناراحت نشوید، اجازه بدهید بروم. دیشب هم نخوابیده ام. صحبت هایتان که کم و بیش می دانم در چه موردی است باشد برای زمانی دیگر…می دانم ادامه کاربه تنهائی برایتان مشکل است. بهتر است چند روز درمانگاه را تعطیل کنید، مثل همان موقع که دکتر صابری رفت. برای مردم دارک بودن و نبودن درمانگاه تفاوت چندانی ندارد. بروید بندر و موضوع را با دکتر نادری در میان بگدارید…”
و به طرف در خروجی درمانگاه راه افتاد، و مرا بهت زده تنها گذاشت. پشت سرش راه افتادم و بیرون از درمانگاه او را که دور می شد بی نگاهی به پشت سر، با نگاهی نامید بدرفه کردم، تا آنجا که در خم کوچه ای پیچید.
هیچ نمی دانستم که این آخرین دیدار من از زنی است که ده سال برای مردم دارک زحمت کشید و شب و روزش را به پای آن ها ریخت و عصاره وجود درد کشیده اش را مرهم زخم های آن ها کرد. زنی که دیدم بهره ای از زندگی نداشت. از دارک برخاست و در دارک به خواب رفت.
وقتی در راه بندر بودم برای دیدار دکتر نادری، سه روز بود که زهرا دیگر وجود نداشت.
همان غروب که مرا ترک کرد و در خم کوچه ای از نطر افتاد، داشت آخرین خم کوچه زندگی را می پیمود.
————————————–
* یک نوع بیماری پوستی است. کرمی بصورت رشته باریکی در زیرپوست پیدا میشود و وول می خورد.
** خانه های ساخته شده از بوریا

انار بانو و پسرهایش – گلی ترقی

مرداد ۱۳۹۴

فرودگاه مهرآباد ـ پرواز شماره ۷۲۶ ـ ایرفرانس.دو بعد از نیمه شب یعنی تمام شب بی‌خوابی. یعنی کلافگی و خستگی و شتاب، همراه با دلتنگی و اضطرابی مجهول و این که می‌روم و می‌مانم و دیگر برنمی‌گردم (از آن فکرهای الکی)، یا برعکس، همین جا، در همین تهران عزیز ـ با همه خوبی‌ها و بدی‌هایش ـ می‌مانم و از جایم تکان نمی‌خورم (از آن تصمیم‌های الکی‌تر) و خلاصه این که گور پدر این سرگردانی و این رفت و برگشت‌های ابدی (ابدی به اندازه‌ی عمر من) و این پرواز نصف شب و کشیدن چمدان‌ها و عبور از گمرک ـ پل صراط ـ و تفتیش تحقیرآمیز بدن و کفش و جیب و کیف و سوراخ گوش و دماغ.
خداحافظی. بدون حرف، بدون نگاه، سرد و سریع، با بغضی پنهانی و خشمی بی‌دلیل، که نباید نشان داد و حسی تلخ که باید فرو بلعید و زد به چاک.
ورودی خواهران. ظاهرم قابل قبول نیست. روسری‌ام عقب رفته و آخرین دگمه‌ی پای روپوشم باز است. بسیار خب. حق با شماست. سر و وضعم را مرتب می‌کنم. باربری که چمدان و کیف دستی‌ام را آورده، عجله دارد. پولش را می‌خواهد. دنبال مسافری دیگر می‌گردد.
می‌گویم: “باید تا گمرک با من باشی.”
طی کرده بودیم. حرف خودش را می‌زند. می‌خواهد برود. چمدانم را روی نوار نقاله می‌گذارد تا از زیر دستگاه بازرسی بگذرد. به مسافری دیگر اشاره می‌کند.
به خودم می‌گویم: “عصبانی نشو خانم جان. ول کن. اینطوری‌ست. پولش را بده برود.”
دیواری شیشه‌ای این طرفی‌ها را از آن طرفی‌ها جدا می‌کند. آن‌ها که می‌مانند و آن‌ها که می‌روند. هر دو دسته غمگین و افسرده‌اند و حرف‌های صامت و نگاه‌های پرحرفشان از قطر آن دیوار شیشه‌ای عبور می‌کند و چون غباری خاکستری روی صورت‌ها می‌نشیند.
دل و روده‌ی چمدانم را با دقت بررسی می‌کنند. چیزی مشکوک و ترسناک، که نمی‌دانم چیست، در چمدانم است.
انگشتی تهدیدکننده به اندرون چمدان من اشاره می‌کند.
“آلت قتاله.”
“کدام آلت قتاله؟ توی چمدان من؟”
بازرس با مأموری دیگر گفتگو می‌کند. خم می‌شوند و به تصویری مجهول روی صفحه‌ی دستگاه بازرسی نگاه می‌کنند.
بدرقه‌کننده‌ها از پشت دیوار شیشه‌ای سرک کشیده‌اند. آن‌ها که در اطراف من هستند پچ‌پچ می‌کنند. ته چشم‌هایشان پرسشی گنگ موج می‌زند. در یک آن تغییر شکل داده‌ام و به نظر موجودی خطرناک می‌آیم. گناهکارم و محکومیتم قطعی‌ست.
تروریست؟
شاید. امکان هر فکر و هر کاری می‌رود.
آلت قتاله تبرزین طلایی‌ست که برای پسرم از خنزرپنزر فروشی گمنامی در اصفهان خریده بودم. مفت نمی‌ارزد. کسی را هم نمی‌شود با آن کشت، به خصوص خلبان هواپیما را.
چمدانم را کنار می‌گذارند. می‌بایست محتویاتش را با دقت بررسی کنند. مسافرها با شک و حیرت، شاید ترس، نگاهم می‌کنند و نگاه‌ها خیره به من و چمدانم است.
می‌گویم: “بابا، این یک تبرزین کهنه است. مال درویش‌هاست. خوشم آمد خریدم. توی چمدانم است. من که نمی‌توانم با آن کاری بکنم. کدام کار؟”
گوششان بدهکار نیست. تبرزین ـ آلت قتاله ـ را با احتیاط از توی چمدانم در می‌آورند. مردم نگاه می‌کنند. مأمور گمرک می‌گوید که قدیمی‌ست، زیرخاکی‌ست، گرانبهاست، میراث فرهنگی‌ست.
زکی!
کاغذ خریدش همراهم است. سرتا پایش پنج هزار تومان هم نمی‌ارزد. رویش را با کلمات عربی، احتمالاً آیه‌ای از قرآن، تزئین کرده‌اند.
“باید آقای طوطی آن را ارزیابی کند.”
بلندگو آقای طوطی را صدا می‌زند. یکی دو نفر می‌خندند و کسی زیر لب کلمه‌ای را طوطی‌وار تکرار می‌کند. دستی بازویم را می‌گیرد.
“خانم جان …”
خانم پیری‌ست چیزی می‌گوید. چیزی می‌خواهد. نمی‌فهم. عجله دارم. باید تکلیفم را با آلت قتاله روشن کنم.
می‌گویم: “من این تبرزین را نمی‌خواهم. مال شما. ولم کنید.”
سرنوشتم دست آقای طوطی‌ست. باید صبر کنم. چشمم کور.
خانم پیر از پشت به شانه‌ام می‌زند. دوباره می‌گوید: “خانم جان. الهی فدایت شوم. دیرم شده. می‌ترسم جا بمانم.”
پیرزنی دهاتی‌ست. گیج و دستپاچه است. التماس می‌کند پرسشنامه‌ی گمرکی را برایش پر کنم.
می‌گوید: “خانم جان. چشمم نمی‌بیند. سواد درستی ندارم. پسرهایم گفتند ننه، سوار شو بیا. نمی‌دانستم آنقدر مکافات دارد. دو دفعه توی اداره‌ی گذرنامه غش کردم. هلاک شدم.”
می‌گویم: “صبر کن. کار دارم. از کسی دیگر بخواه.”
می‌گوید: “از کی؟ هیچ کس وقت ندارد.”
جوانی تر و تمیز ـ شیک و پیک ـ را نشانش می‌دهم.
می‌گوید: “ازش پرسیدم. فرنگ بزرگ شده. بلد نیست بنویسد. می‌ترسم پسرهای من هم بی‌سواد شده باشند. فارسی از یادشان رفته باشد. خدا به من رحم کند.”
بلندگو دوباره آقای طوطی را صدا می‌زند. خانم پیر ول‌کن نیست. دور خودش می‌چرخد. نمی‌داند کجا باید برود و چه کار باید بکند.
می‌پرسد: “خانم جان، طیاره‌ی سوئد کجاست؟”
پاسپورتش را ورق می‌زنم. خالی‌ست. اولین سفرش است. اسمش اناربانو چناری‌ست. تندتند ورقه‌اش را پر می‌کنم. متولد هزار و دویست و نود و شش است. هشتاد و سه سال دارد. با من همسفر است، همان پرواز، می‌رود به پاریس و از آنجا به سوئد.
می‌گوید: “ده سال است که پسرهام را ندیده‌ام. دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشد. گفتم الهی قربانتان بروم. چرا رفته‌اید آن سر دنیا؟ یزد خودمان چه عیب و ایرادی داشت؟ جد کردند که می‌خواهیم برویم. الا بلا. شوهر خدابیامرزم گفت جنون جوانی است. زده به سرشان.”
آقای طوطی دنبال من می‌گردد. کوتاه و لاغر است، قد بچه‌ای ده ساله، اما دماغی بزرگ و پیر دارد و شیشه‌ی عینکش به کلفتی ته استکان است. تبرزین را امتحان می‌کند. حرف نمی‌زند. می‌گیردش زیر نور چراغ.
می‌گوید: “این تبرزین قدیمی‌ست.”
سرم را تکان می‌دهم. انار بانو سرک می‌کشد. دستش را به سر تبرزین می‌مالد.
می‌گوید: “خانم جان، مگر سوغاتی قحط بود؟ این مال درویش‌هاست.”
می‌پرسم: “قدیم یعنی کی؟”
آقای طوطی از سماجت من ناراضی‌ست. وقت ندارد. می‌گوید: “سرش باستانی‌ست. دمش جدید است.”
در هر حال، از آن جا که می‌توان با آن سر خلبان هواپیما و تمام خدمه و مأمورین انتظامی را برید و مسافرها را گروگان گرفت و هواپیما را به آفریقا برد، خطرناک است.
می‌گویم: “تبرزین هخامنشی مال شما.”
قبول نمی‌کنند. باید آن را پس داد. خانم پیر از کنار من جم نمی‌خورد. آقای طوطی عجله دارد. خوابش می‌آید. خمیازه می‌کشد.
تبرزین را دست می‌گیرم. می‌آیم توی محوطه‌ی فرودگاه تا آن را به دوستی که برای بدرقه‌ام آمده بود، بدهم. از بدرقه‌کننده اثری نیست. پشت شیشه‌ای‌ها می‌خندند و برایم دست می‌زنند. از شرم به خودم می‌پیچم.
دسته‌ای چهل پنجاه نفری، پیر و جوان و انواع بچه‌های قد و نیم قد، با گل‌های پلاسیده‌ی گلایول، منتظر مسافرهای رسیده از هند هستند. شلوغ پلوغ و خرتوخر است.
بچه‌ای پایم را لگد می‌کند. می‌دود و دسته‌گل پلاسیده‌اش را با خوشحالی تکان می‌دهد.
تبرزین را به باربری که کنار در ایستاده هدیه می‌کنم. نفس زنان و بداخلاق برمی‌گردم و می‌بینم که خانم پیر، گیج و مضطرب، سرجایش ایستاده و به اطراف نگاه می‌کند. راهش را بلد نیست. چشمش که به من می‌افتد، ذوق می‌کند. دستش را برایم تکان می‌دهد. خودش را به من می‌رساند.
می‌گوید: “خانم جان، کجا بودی؟ گفتم رفتی و من جا ماندم.”
به دنبالم می‌آید. کیف دستی‌اش سنگین است و هن و هن می‌کند. عرق از سر و رویش جاری‌ست. دستمالی چهارخانه از توی جیب روپوشش بیرون می‌کشد و صورتش را خشک می‌کند، دستمالی بزرگ نصف یک رومیزی.
می‌گوید: “سهیلا خانم توی ده ما معلم مدرسه است. اسم تمام شهرهای دنیا را می‌داند. به من گفت ننه اناری، سوئد تابستانش هم یخبندان است. صد و پنجاه درجه زیر صفر می‌شود. گاو و گوسفندها ایستاده خشک می‌شوند. من هم از ترس هر چه لباس پشمی داشتم روهم روهم تنم کردم، دارم از گرما هلاک می‌شوم.”
هواپیما یک ساعت تأخیر دارد. شاید هم دو ساعت. معلوم نیست. بدرقه کننده‌ها، با صبر و حوصله‌ای غم انگیز، پشت دیوار شیشه‌ای ایستاده‌اند. این طرفی‌ها به آن طرفی‌ها نگاه می‌کنند. صداهایشان به گوش هم نمی‌رسد.
تاریخ و ساعت پرواز از پیش تعیین شده، اما واقعیت آن مسلم نیست. هزار شاید و شک و دلهره به آن آویخته است. فکرهای سیاه توی سرم می‌چرخند. شاید ممنوع‌الخروج باشم؟ شاید آن‌هایی را که دوست دارم دیگر نبینم. شاید فلانی و فلانی و فلانی در غیاب من بمیرند. انتهای این “شاید” به کلمه‌ی “هرگز” متصل است و “هرگز” کلمه‌ی تلخ و تاریکی‌ست که تازگی‌ها، مثل ادراک گنگ مرگ، وارد ذهنم شده و آن پس و پشت‌ها منتظر خودنمایی نشسته است.
انار بانو چناری، ساکت و صامت، مثل سایه به دنبال من است. یک‌ریز حرف می‌زند . دلشوره از نگاه سرگردان و لرزش دست‌هایش بیرون می‌ریزد.
می‌گوید: “خوش به حال آن‌هایی که بچه‌های سر به راه دارند. پسرهای من از بچگی هوایی بودند. آرام و قرار نداشتند. از مردم ده بدشان می‌آمد. همش می‌خواستند بروند شهر. بروند تهران. بروند یک جای دیگر. کجا؟ خودشان هم نمی‌دانستند. ما که جوان بودیم یک جا بیشتر نمی‌شناختیم. یزد برایمان اول و آخر دنیا بود.
اول و آخر دنیا!
می‌گویم: “ننه خانم، خوش به حالت که جای خودت را پیدا کرده‌ای.”
حواسش پیش پسرهایش است. یادش رفته کجاست و چه راه درازی در پیش دارد. چشم‌هایش پر از خواب است، خواب یزدی که پشت سر گذاشته و شهر غریبی که در انتظارش است.
می‌گوید: “برای پسرهام نامه دادم. من که سواد ندارم. من گفتم سهیلا خانم نوشت. پرسیدم: شماها آنجا که هستید، آن سر دنیا، خوش و سالم‌اید؟ جواب دادند ننه، ما اینجا بی‌کس و کاریم. استخوان‌هایمان از سرما یخ زده. بعضی شب‌ها زارزار گریه می‌کنیم. حالا می‌خواهیم برویم آمریکا. سهیلا خانم گفت آمریکا شیطان است. شوهرم مرد و زنده شد. گفت پسرهای من هرجایی شده‌اند. پایشان از زمین کنده شده. هر جا بروند غربتی‌اند.”
می‌گویم: “عجله کن. باید کیف دستی‌ات را نشان بدهی.”
انار خانم دو تا کیف دستی دارد. در اولی را باز می‌کند. پر از خرت و پرت است: چند جعبه شیرینی، دو سه قواره تافته‌ی یزدی، چند تا کاسه پلاستیکی و دو جفت کفش مردانه، سوغات برای پسرها. کیف دستی دوم پر از انار و بادمجان است.
می‌گوید: “انارهای باغ خودمان است.”
کارمان تمام می‌شود. از این خوان می‌گذریم. چمدان‌هایمان را برمی‌داریم و راه می‌افتیم. انار خانم پشت سرم می‌آید. بلیت او را با بلیت خودم نشان می‌دهم. جایمان مشخص می‌شود. می‌رویم به طبقه‌ی بالا. پاسپورتم را آماده توی دست می‌گیرم. دلم بدون دلیل، شاید از روی عادت، شور می‌زند. منتظر اتفاقی ناگوار هستم. قلبم می‌زند. می‌ترسم از این که چیزی کم یا زائد داشته باشم، که مهری در پاسپورتم نخورده باشد، که علامتی خاص مانع رفتنم شود. چرا؟ نمی‌دانم. هر چیزی ممکن است. پرسش و دلهره‌ای همگانی‌ست.
به خیر می‌گذرد.
تفتیش بدنی مثل آن وقت‌ها نیست. آسان‌تر شده است. انار بانو قلقلکی‌ست. دست که به تنش می‌خورد به خودش می‌پیچد و غش و ریسه می‌رود. دو تا النگوی طلا به هر دو دست دارد، به اضافه‌ی یک انگشتر عقیق که نشان می‌دهد. زیادی نشان می‌دهد و با چشم‌های مضطرب به اطراف، به دور، به من نگاه می‌کند. یک جفت گوشواره‌ی یاقوت، که ارزش چندانی ندارد، ته جیبش قایم کرده است. می‌ترسد گیر بیفتد و به جرم قاچاق جواهر دستگیر شود. گیر هم می‌افتد. می‌لرزد.
می‌گوید: “این گوشواره‌ها را برای عروسم می‌برم. سهیلا خانم داده. کور شوم اگر دروغ بگویم. عروسم فرنگی‌ست. مسلمان شده. نماز می‌خواند”، و التماس می‌کند.
کاریش ندارند. می‌تواند برود. گوشواره‌ها را بهش می‌دهند.
می‌گوید: “پسر بزرگم زن فرنگی گرفته، از دهات سوئد. گفتم ننه، برگرد بیا به شهر خودت. دخترهای یزدی مثل پنجه‌ی آفتابند. ما که زبان سوئدی بلد نیستیم. چه طوری با زنت حرف بزنیم؟”
می‌رسیم به سالن انتظار. انار بانو کنار من روی صندلی ولو می‌شود. چرت می‌زند. چیزهایی زیر لب می‌گوید. سرش توی سینه‌اش افتاده و پاهایش از هم باز مانده است. انگار خواب پسرهایش را می‌بیند، پسرهای هوایی که در سرزمین‌های یخبندان، به دنبال زندگی بهتر می‌گردند. خم می‌شود رو به جلو و از صندلی‌اش می‌سرد. از جایم می‌پرم. مسافر کناری نیز به کمک او می‌شتابد. بلندش می‌کنیم. هاج و واج است. نمی‌داند کجاست. پسر بچه‌ای بلند می‌خندد و زنی با اندوه سرش را تکان می‌دهد.
“خانم جان”، صدایش بغض آلود است. روسری‌اش را صاف و مرتب می‌کنم. خودش را جمع و جور می‌کند. گردنش را بالا می‌گیرد. سعی می‌کند بخندد یا، دست کم، لبخند بزند. می‌خواهد حفظ ظاهر کند، اما چشم‌هایش لبریز از خواب و خستگی‌ست و بدن پیرش در حال سقوط است.
مسافرها را صدا می‌زنند. باید سوار شد. صفی درهم و طویل خروج را مشکل کرده است. انار بانو برای رفتن عجله دارد و قاتی مسافرها می‌لولد. پای پله‌های هواپیما، مبهوت و هراسان، می‌ایستد و خیره خیره به بال‌های عظیم هواپیما نگاه می‌کند. کیف دستی‌اش سنگین است. نای جم خوردن ندارد. دو پله بالا می‌آید و می‌ایستد. راه را بند آورده است. خدمه ی زمینی هواپیما به کمکش می‌آید. زیر بغلش را می‌گیرد و پله به پله، او را بالا می‌کشد.
جایش کنار من است. ذوق می‌کند. می‌نشیند و کیف دستی‌اش را با زور و زحمت، زیر پا جای می‌دهد.
می‌گوید: “ای پسرها، امان از دست شماها. کاش عشقتان از دلم می‌رفت و این طوری سرگردان نمی‌شدم.”
کفش‌هایش را درمی‌آورد. می‌نالد. جوراب‌های کلفت سیاه به پا دارد. گرمش است. صورتش غرق عرق است.
می‌گوید: “خدا را شکر که جایم پیش شماست. سهیلا خانم بهم گفت که ننه اناری، اگر شانس بیاوری، کنار یک آدم همراه می‌نشینی، مثل دختر خودت. حیف که من دختر ندارم. دختر با مادر ایاق است. محال بود من را بگذارد برود سوئد. شما چی؟ بچه دارید؟”
می‌چرخم و پشت به او صورتم را توی بالش فرو می‌کنم. باید بخوابم.
بازوی نرم و گوشت‌آلود ننه اناری فشاری ملایم به شانه‌ام می‌دهد. بدن گرم و خسته‌اش روی صندلی پخش می‌شود و نیمی از جای من را اشغال می‌کند. ته نفسش بوی گرسنگی می‌دهد اما تنش خوش بوست. لبه‌ی پتو را روی چشم‌هایم می‌کشم و به خوابی که پشت پلک‌هایم نشسته، خیره می‌شوم.
می‌پرسد: “خانم جان، شما هم به سوئد می‌روید؟”
سرم را تکان می‌دهم.
می‌گوید: “می‌ترسم جا بمانم.”
جواب نمی‌دهم.
“خانم جان، هر وقت رسیدیم سوئد من را خبر کن.”
می‌گویم: “بخواب خانم اناری. بخواب.”
خانم مهماندار کمربند مسافرین را بازرسی می‌کند. کمربند من بسته است. اناربانو از راه و رسم سفر با هواپیما سررشته ندارد. گیج شده است. وول می‌زند. آرنجش محکم به پهلویم می‌خورد.
می‌گوید: “خانم جان. من که زبان خارجی بلد نیستم.”
خانم مهماندار می‌خواهد کمربند او را برایش ببندد. سر کمربند زیر تنه‌ی انار بانوست. در نمی‌آید. دستم را با زور و زحمت، زیر بدن داغ و خسته‌اش می‌کنم. قلقلکش می‌آید. به خودش می‌پیچد و غش و ریسه می‌رود.
می‌گویم: “لطفاً، خودت را بلند کن”، و سر کمربند را میان انگشتانم می‌گیرم، می‌کشم، بیرون نمی‌آید. محکم‌تر می‌کشم. فایده ندارد. چاق و سنگین است. روی کمربند و روی دست من نشسته و خیال جنبیدن ندارد. مهماندار هواپیما به کمک می‌آید و دستش را از سمت دیگر زیر او می‌سراند. انار بانو سخت قلقلکی‌ست. بالا و پایین می‌پرد. ولو می‌شود. یک وری روی من می‌افتد و سر کمربند از زیر بدنش درمی‌آید.
می‌گوید: “وای خانم جان، مردم. گوشت تنم آب شد. چقدر خندیدم. کاش پسرهام می‌دیدند”، و دوباره غش و ریسه می‌رود. دستم را می‌گیرد و میان دست‌های زبر و گرمش نگه می‌دارد.
مهربان و خوش صورت است و چشم‌های گرد و سیاهش برق می‌زند. دوباره می‌گوید: “خانم جان. هر وقت رسیدیم سوئد خبرم کن. می‌ترسم جا بمانم.”
بهش توضیح می‌دهم که هواپیما مثل اتوبوس نیست. ده جا توقف نمی‌کند. از فرودگاه تهران بلند می‌شود و در فرودگاه شارل دوگل می‌نشیند. باید پیاده شود و طیاره‌اش را عوض کند.
گیج‌تر می‌شود. مبهوت نگاهم می‌کند. سر از حرف‌هایم درنمی‌آورد. “سوئد” تنها جایی‌ست که شنیده و به خاطر سپرده است.
می‌گوید: “خانم جان، سه روز است که تو راهم. از یزد با اتوبوس رفتم تهران. اتوبوسمان خراب شد. لاستیکش ترکید. کجکی رفت، خورد به یک پیرمرد خرکچی. پیرمرد بیچاره عمرش را داد به شما. خلاصه، سرت را درد نیاورم. شب توی راه خوابیدیم. ساس و پشه تا صبح پوستم را کند. هلاک شدم. فکر کردم تو راه می‌میرم. من هزار درد و مرض دارم. سنم هشتاد به بالاست. اما عشق دیدن این دو تا پسر بهم قوت می‌دهد. این کیف دستی که می‌بینید پر از برنج و انار است. چند تا شیشه رب انار هم آورده‌ام. چه ربی. مال ده خودمان است. برای همین به من می‌گویند ننه اناری، و بلند می‌خندد. دست می‌کند و از توی کیفش دو تا انار سرخ درشت درمی‌آورد.
“بفرمایید، میل کنید.”
سرم را تکان می‌دهم. انارش را آبلمبو می‌کند. چشمم خیره به پوست شفاف انار است که شبیه به بادکنکی نازک شده و آماده‌ی ترکیدن است.
می‌گویم: “نه. نه. نمی‌خواهم. فشارش نده” و خودم را کنار می‌کشم. روپوشم سفید است.
می‌گوید: “نترس خانم جان. این انار از آن انارهای معمولی نیست. انار محبت است” و با انگشتان پرزورش به گوشه‌های برجسته‌ی آن فشار می‌دهد.
می‌گوید: “من زیر درخت انار بزرگ شده‌ام. بابا ننه که نداشتم. به جای شیر مادرم بهم آب انار دادند. شاخه‌ی درخت را می‌کشیدم پایین. انار آبلمبو را میک می‌زدم. خیال می‌کردم پستان مادرم است. مردم گفتند انارک، این درخت مادر توست. درخت عشق است. کنارش هم یک درخت چنار بود. گفتند این هم پدر توست. ما شدیم صاحب پدر و مادر. رفتیم شناسنامه بگیریم، یارو گفت اسمت چیه؟ گفتم انارک. گفت اسم بابات چیه؟ گفتم چنارک. گفت: برو گم شو، مگر تو از درخت زاده شدی؟ گفتم: بله.”
صدای ملایمی دارد و چشم‌هایش می‌خندد. گرد و قلنبه و کوچک است و پاهایش به کف هواپیما نمی‌رسد. صورتش هم شبیه به اناری سرخ و آبلمبوست، با لپ‌های قرمز و لب‌هایی آبدار. پیرزن تو دل برو و سرحالی‌ست. مدام وول می‌زند و پاهای کوچک و چاقش را تکان می‌دهد.
خواب از سرم پریده است.
یک ساعت از پرواز می‌گذرد. برایمان صبحانه می‌آورند. ننه اناری گرسنه است و نان و مربایش را درجا می‌بلعد.
می‌پرسد: “خانم جان، گرسنه نیستی؟ چرا نمی‌خوری؟” و با اجازه‌ی من ته‌مانده‌ی صبحانه‌ام را جلو خودش می‌گذارد و ملچ ملوچ می‌کند.
می‌پرسد: “شما هم بچه دارید؟”
سرم را به علامت تأیید تکان می‌دهم.
می‌پرسد: “بچه‌ها پیش خودتان هستند؟”
“بله.”
می‌گوید: “خوش به سعادتتان. چه اقبالتان بلند است. بچه یعنی شیره‌ی عمر آدم. من دوازده سال است که پسرهایم را ندیده‌ام. کی به عقل ناقصم می‌رسید که بچه‌های من، بچه‌های ننه اناری، سر از فرنگ درآورند؟ پسر بزرگه نامه داد. نوشت که ننه من نماز می‌خوانم و در راه وطنم می‌جنگم. پرسیدم ننه، با کی می‌جنگی؟ نوشت با دشمن‌های دین و وطن. پسر کوچیکه اهل این حرف‌ها نیست. سالی یک بار نامه می‌دهد و حرف‌های شیرین می‌زند. می‌نویسد ننه، بیا با هم می‌ریم کافه می‌رقصیم. دروغ می‌گوید پدر سوخته. ولی با همین دروغ‌هاست که قند را توی دل آدم آب می‌کند. آن یکی همش فکر جنگیدن است. هی می‌خواهد سر ببرد. گفتم: “مگر تو قصابی، آدم کشی؟” گفت: “یک روز، بالاخره، سرهنگ زمانی را می‌کشم .” شوهر بدبختم زد تو سرش. گفت الاغ، سرهنگ زمانی مسلمان است. زن و بچه دارد. گناه است. جد کرد. گفت فلانی را هم می‌کشم. دروغ می‌گوید. دروغ‌های دهن پر کن. دو بار زن فرنگی گرفته. زن اولش شبیه گربه بود. یک تکه استخوان. شوهرم تف کرد. عکس عروسش را پاره کرد، ریخت تو خلا. تا این که عکس پسر کوچیکه آمد. موهایش را بور کرده بود. مثل ماه شده بود، شکل دخترها. نوشته بود ننه، من ساز فرنگی می‌زنم و توی عروسی‌ها آواز می‌خوانم. شوهرم گفت بی آبرو شدیم. زیر ابروهایش را برداشته. سفیدآب مالیده. این پسر من نیست. ماتم گرفت. گفت پسرهای من مرده‌اند. آنقدر ناله کرد تا راست راستی مرد. من هم گفتم بی شوهر و بچه زندگی جهنم است. رفتم دراز کشیدم زیر درخت انار. صبر کردم عزرائیل بیاید و جانم را بگیرد. یک مرتبه شنیدم مردم ده صدایم می‌زنند. پستچی بود. صدای زنگ دوچرخه‌اش هنوز توی گوشم است. چه جرینگ جرینگی. بچه‌های ده نشسته بودند سر دیوار دست می‌زدند. کدخدا هم آمده بود. گفت ننه اناری، چه نشسته‌ای که برایت از فرنگ نامه آمده. نامه را کدخدا گرفت. پاکت و تمبرش را برای خودش برداشت. گفت سند است، باید بایگانی شود. نامه از پسر کوچیکه بود. نوشته بود مادر، پاشو بیا. دلم برات لک زده. می‌ترسم تو هم بمیری. خانمی‌که شما باشید، انگار صد سال جوان شده باشم. از جایم پریدم. گفتم ننه، الهی درد و بلات بخورد به جانم. شکل زن‌ها شدی که شدی. هر ریختی باشی جیگرگوشه‌ی منی. سوئد کجاست؟ پرس و جو کردم. توی ده ما هیچ کس نمی‌دانست سوئد کجاست. کدخدا گفت نرو. تو راه می‌میری. گفتم من می‌روم. پای پیاده هم شده خودم را به سوئد می‌رسانم. مردم گفتند باید از هفت تا دریا بگذری. گفتم می‌گذرم. خدا با من است. بچه‌هایم چشم به راه‌اند. پسر بزرگه عصبانی مزاج و جوشی‌ست. صبح تا شب می‌گوید باید انتقام گرفت. سرش بوی قورمه سبزی می‌دهد. زمان شاه دو دفعه رفت زندان و درآمد. ادب نشد. باز گفت باید همه را دار زد. باید انتقام گرفت. گفتم ننه، همه بنده‌ی خدا هستند. گفت نخیر. این حرف‌ها کفر است. فقط ما بنده‌ی خدا هستیم. باقی دشمن دین و وطن‌اند. یک روز، چند تا پاسدار آمدند توی ده ما. دنبال پسرم بودند. رفت توی زیرزمین سرهنگ زمانی قایم شد. چهل روز پنهان بود. سرهنگ زمانی بهش آب و نان می‌داد. تا، بالاخره، زد به کوه و کمر و آواره شد. سه سال ازش بی‌خبر بودیم. فکر کردیم مرده. سه سال عزاداری کردیم. به همه گفتیم شهید شده. مردم می‌آمدند بهمان تبریک و تسلیت می‌گفتند. فرش زیر پایمان را فروختیم، دادیم به مسجد که جشن بگیرند. یک روز، شکر خدا، خبر آمد که در سوئد است. اول گمانم کردیم سوئد جایی در ایران است، از دهات شمال است. بعد فهمیدیم آن سر دنیاست. پسر کوچیکه هم هوایی شد. افتادم روی دست و پایش. گفتم، دردت به جانم، تو یکی نرو. فایده نداشت. گفت من هم می‌خواهم بروم یک جای دیگر. یک شهر دیگر. جوان یک موجود خری‌ست که فقط حرف خودش را می‌زند. راه افتاد و رفت. چند سال توی ترکیه ویلان بود تا داداش بزرگه کارش را درست کرد. سرتان را درد آوردم. نگذاشتم بخوابید. خواستم ببینید بچه چه به روز آدم می‌آورد. ده سال است که توی خواب و بیداری با این پسرها حرف می‌زنم. می‌ترسیدم نسیان بیاورم و پسرها را فراموش کنم. شوهرم گفت نسیان برکت است. رحمت است. کاش عشق این پسرها از دلمان می‌رفت. کاش سرمان را می‌گذاشتیم زمین و می‌مردیم. من قسم خوردم تا بچه‌هایم را نبینم، سرم را زمین نگذارم. نماز که می‌خواندم اسم پسرهایم را بلند بلند به زبان می‌آوردم. آنقدر گفتم تا صدایم به گوششان رسید. برایم بلیت دادند. از یزد آمدم تهران. رفتم منزل آقای مهندس، برادر سهیلا خانم. آقای مهندس کمک کرد و من را آورد فرودگاه. گفتند سوئد بادمجان نیست. چند کیلو با خودم آورده‌ام. کاش شما هم می‌آمدید به سوئد. همین امشب می‌خواهم خورشت بادمجان درست کنم. بعد هم خورشت فسنجان. هر شب یک جور غذای ایرانی برای این پسرهای نامهربان درست می‌کنم تا هوای یزد به سرشان بزند. سوئد کدام جهنم دره‌ای‌ست؟ سهیلا خانم گفت که آب توی دهان یخ می‌زند. اشک توی چشم مثل خرده شیشه می‌شود. آدم را درجا کور می‌کند. گفتم ای خدا، نکند بچه‌هام کور شده باشند؟ خدا می‌داند این مدت چی خورده‌اند. شوهرم گفت این‌ها گوشت خوک می‌خورند. واسه همین است که شکل زن‌ها شده اند. پسر بزرگم گردن کلفت است. زیر ابرو برنداشته، اما از بس اخم کرده و خواسته از این و آن انتقام بگیرد، چشم‌هایش به هم نزدیک شده. تا از راه برسیم پسر کوچیکه را بغل می‌کنم. فشارش می‌دهم روی سینه‌ام . شب می‌خوابم پای تشک‌اش و سرم را می‌گذارم روی پاهایش. بچه که بود پابرهنه راه می‌رفت. پاهایش بوی علف می‌داد. همیشه هم گزنه تمام جانش را گزیده بود. حالا، دست و پایش را با صابون فرنگی می‌شوید. بوی غریبه‌ها را می‌دهد. پسر بزرگم، دنیا که آمد، بوی آدم‌های بالغ را می‌داد. بوی عرق تن آدم گنده‌ها را. شوهرم گفت این پسر شر است. از بویش پیداست. گفتم حکمت خداست. همه که نباید بوی خوب بدهند. هر کس بوی خودش را دارد. سگ و گربه‌ها بوی بد می‌دهند، اما دلشان پاک است. مرغ‌ها بوی گند می‌دهند، اما زبان بسته و معصوم‌اند. شوهرم گفت که این پسر مغزش گندیده است. این بو از کله‌اش می‌آید. مال پاهایش نیست. چه بگویم. به دماغ من بوی گلاب بود. خب، من عاشقم. دست خودم نیست. به مجنون گفتند لیلی شکل شغال است. گفت الهی قربان شکل مثل شغالش بروم. عاشق این جوری‌ست. پسر کوچیکه خوش اخلاق است. برایم ساز فرنگی می‌زند و من برایش می‌رقصم. چه قری بدهم. بیا و ببین. نوشته ننه، دست پخت تو عالی‌ست. یک رستوران ایرانی راه می‌اندازیم. پولدار می‌شویم. اسمش را می‌گذاریم رستوران انار بانو و پسرهاش.”
هوا بد است و هواپیما بالا و پایین می‌رود. ننه اناری از بالا و پایین رفتن هواپیما خوشش می‌آید. دست‌هایش را به هم می‌زند و پاهای کوتاهش را تکان می‌دهد.
این زن نمی‌داند که وسط زمین و آسمان معلق‌ایم؟ که اگر هواپیما بیفتد هزار تکه می‌شویم؟ که زندگی‌مان به مویی بند است (ترس‌های من).
می‌پرسد: “خانم جان، برای قضای حاجت کجا باید رفت؟”
جوابش را نمی‌دهم. بدنم شل شده و قلبم می‌کوبد. دقیقه‌ها را می‌شمارم. زمان تبدیل به لحظه‌ای طویل شده و پاهایم، با اضطرابی دردناک، به دنبال زمین می‌گردد، زمین سفتِ محکم.
ننه اناری بی‌طاقت شده است. کمربندش را باز می‌کند و نیم‌خیز می‌شود. مهماندار فرانسوی بهش اشاره می‌کند بنشیند. ننه اناری ران‌های چاقش را به هم فشار می‌دهد.
می‌گویم: “بشین، صبر کن. می‌افتی.”
گوش نمی‌دهد. عجله دارد. راه می‌افتد. کفش‌های زیر صندلی‌ست. تلوتلو می‌خورد.
مسافر پشت سری به دادش می‌رسد. مرد جوان و پرحوصله‌ای‌ست. زیر بازویش را می‌گیرد و راهنمایی‌اش می‌کند. هواپیما توی چاه هوایی می‌افتد و زنی جیغ می‌کشد. ننه اناری، با یک دست به مرد جوان آویزان می‌شود و با دست دیگر سر و گردن مسافری نشسته را می‌گیرد، می‌خندد. مهماندار فرانسوی از دست مسافرهای ایرانی خسته شده است. سرش را با ناامیدی تکان می‌دهد و دست از اعتراض می‌کشد.
پلک‌هایم روی هم می‌افتد. پسرهای ننه اناری ته چشم‌هایم می‌لولند. سردشان است. می‌لرزند.
می‌پرسم: “پسرها، اینجا همان جایی‌ست که به دنبالش می‌گشتید؟” جواب نمی‌دهند. برف روی موهای سیاهشان نشسته است. عازم سفر به شهری دیگرند، شهری آن سوی کوه‌ها و دریاها . شهری گرم و آشنا. می‌گویم: “من هم می‌آیم. صبر کنید.” قطاری سوت می‌کشد. مسافرها از در و پنجره‌هایش آویزانند. ننه خانم هم هست. می‌پرسد: “شماها کجا می‌روید؟” هیچ کس نمی‌داند.
تکان شدید هواپیما بیدارم می‌کند. صدای انار بانو از دور به گوشم می‌رسد. با مشت به در دستشویی می‌زند.
“خانم جان. کمک. خانم.”
مهماندار خسته و بداخلاق است. از جایش تکان نمی‌خورد. یکی از مسافرها بلند می‌شود و در را برای او باز می‌کند. دست و صورتش را شسته و آب از حاشیه‌ی چارقدش می‌چکد.
می‌گوید: “وای. چه جای تنگی بود. خدا نصیب نکند. خیلی ببخشید. جسارت است. اما مستراح هم مستراح‌های خودمان.”
تکان‌های هواپیما، به تدریج، کم می‌شود. نفسم درمی‌آید. اما تنم شل شده و دست‌هایم جان ندارند. پتو را روی صورتم می‌کشم و تا ایستادن هواپیما پلک‌هایم را باز نمی‌کنم.
چرخ‌های هواپیما محکم روی زمین می‌خورد و ننه اناری از جایش می‌پرد. می‌بیند مسافرها مشغول جمع کردن اسباب‌هایشان هستند و باعجله کمربندش را باز می‌کند.
می‌پرسد: “خانم جان، رسیدیم؟”
“بله.”
“رسیدیم به سوئد؟”
“نخیر.”
“پس کجاییم؟”
“پاریس.”
مسافرها عجله دارند. توی راهرو صف کشیده‌اند و به هم فشار می‌آورند.
“سوئد ایستگاه بعدی‌ست؟”
برای بار چندم بهش توضیح می‌دهم که باید پیاده شود، هواپیمایش را عوض کند و برود پیش پسرهایش.
می‌گوید: “وای خدا. من که سواد ندارم. بلد نیستم. زبان این‌ها را نمی‌فهمم.”
می‌گویم: “بلیتت را نشان بده. راهنمایی ات می‌کنند.”
“به کی نشان بدهم؟”
“به مأمورین ایرفرانس.”
می‌گوید: “من پیاده نمی‌شوم. از جایم تکان نمی‌خورم. می‌ترسم جا بمانم. گم می‌شوم.”
می‌گویم: “بیا من نشانت می‌دهم.”
التماس می‌کند: “خانم جان، الهی فدات شوم. تا سوئد با من بیا.”
اشک توی چشم‌هایش حلقه می‌زند. سرش را می‌اندازد زیر و با خودش حرف می‌زند.
می‌گویم: “انار خانم، بلند شو. نترس. گم نمی‌شوی. می‌سپارمت دست یک نفر بهتر از خودم.” مردد است. چاره‌ای ندارد. قبول می‌کند.
می‌گوید: “خدا را چه دیدی. شاید پسرها همین جا باشند.”
“شاید.”
پاهایش باد کرده و توی کفش نمی‌رود. کفش‌هایش را زیر بغل می‌گیرد و راه می‌افتد. می‌نالد. زانوهایش خشک شده است.
می‌گوید: “اگر به خاطر این بچه‌ها نبود از جایم تکان نمی‌خوردم. یزد خودمان مثل بهشت است. حیف نیست. انقلاب مال شهری‌هاست. کاری به ما ندارد. پسر مشداکبر پاسدار شده. بچه‌ی بدی نیست. رفته شهر. گفتم، ننه، شما هم می‌ماندید، وقت پیری عصای دستم می‌شدید، گوش ندادند.
مهماندارها دم در هواپیما صف بسته‌اند. ننه اناری با مهماندار فرانسوی خوش و بش می‌کند. می‌خواهد صورت او را ببوسد. قدش کوتاه است و دهانش به گونه‌های او نمی‌رسد. مهماندار می‌خندد و دست او را فشار می‌دهد.
راهروی درازی در پیش است.
می‌پرسد: “سوئد تا اینجا خیلی فاصله دارد؟”
کیف دستی‌اش را می‌گیرم. عجیب سنگین است. پس می‌دهم به خودش.
می‌گویم: “ببین، تو باید از این سمت بروی و من از آن طرف. راهمان یکی نیست. بلیتت را به آن دو تا خانم نشان بده (خانم‌های شرکت هواپیمایی را نشانش می‌دهم) و از آن‌ها کمک بخواه.”
مبهوت نگاهم می‌کند. منتظر این جدایی ناگهانی نبوده است. گوشه ی کتم را می‌چسبد.
می‌گویم: “ننه خانم. سفرت بخیر. یک بشقاب از چلو خورشت بادمجان برای من کنار بگذار.”
می‌گوید: “چه طوری حالیشان کنم؟ من که زبانشان را بلد نیستم.”
“بلیتت را نشانشان بده.”
“چی بگویم؟”
“بگو سوئد.”
با خودش تکرار می‌کند “سوئد” و به بلیتش خیره می‌شود.
صدا می‌زند: “خانم جان.”
راه می‌افتم. پشت سرم را نگاه نمی‌کنم. سفر طولانی و خسته کننده‌ای بود. خوشحالم که پایم روی زمین است و از آن تکان‌های لعنتی در میان زمین و آسمان خبری نیست. مسافرهای ایرانی، باعجله، از هم جلو می‌زنند. می‌دوند. ته سرم، همچنان، متصل به ننه اناری‌ست. رفت، نرفت؟
بیشتر مسافرها پیش از من رسیده‌اند و صف طویلی جلو باجه‌ی بازرسی پاسپورت‌هاست. دست چپ صف اتباع اروپایی‌ست. سمت راست مال خارجی‌هاست. عرب، ایرانی، سیاه، زرد، افغانی و غیره. کسی روی شانه‌ام می‌زند. مردی غریبه است.
می‌گوید: “ببخشید. خانم پیری که کنار شما نشسته بود، قادر به حرکت نیست. دنبال شما می‌گردد.”
می‌گویم: “کسی نیست کمکش کند؟ من عجله دارم.”
“دنبال شما می‌گردد. زبان سرش نمی‌شود. از غریبه‌ها می‌ترسد.”
ای داد. برمی‌گردم و ته راهرو را دید می‌زنم. چشمم به ننه اناری می‌افتد که تک و تنها، وسط راهرو، همان جا که از هم جدا شدیم، روی زمین نشسته و کیف دستی اش را در بغل گرفته است. مسافرها باعجله از کنار او می‌گذرند. چشمش از دور به من می‌افتد و از خوشحالی جیغ می‌کشد. صورتش می‌شکفد. می‌خزد جلو و چهارچنگولی به استقبال من می‌آید.
می‌گوید: “خانم جان. می‌بخشی. الهی فدایت شوم. جفت پاهایم خشک شده. یک قدم نمی‌توانم بردارم. به هر که رد شد گفتم سوئد ـ سوئد ـ چند دفعه گفتم، محل سگ بهم نگذاشت.”
زنی با صندلی چرخدار می‌گذرد. ننه اناری با حسرت به او نگاه می‌کند.
می‌گوید: “از این صندلی‌ها خانم جان، از این‌ها پیدا کن.”
می‌گویم: “خیلی خب. همین جا بشین. از جات تکان نخور تا من برگردم.”
با مأموران ایرفرانس چانه می‌زنم. خواهش و التماس می‌کنم. بی فایده است. صندلی‌های چرخدار را از پیش گرفته‌اند. باید تقاضانامه پر کرد و چند روز منتظر شد.
توضیح می‌دهم: “این زن از دهات ایران می‌آید (توضیحی بی‌مورد) و پاهایش خشک شده است. قادر به راه رفتن نیست.”
دلشان می‌سوزد، اما باید مقررات را رعایت کرد. هرکاری قانون دارد. باید از پیش تقاضا کرده بودیم. شهر هرت که نیست.
چه کار کنم؟ بگذارم بروم؟ نه. نمی‌توانم. دلم نمی‌آید. چشمم به چرخی معمولی ـ مخصوص بار ـ می‌افتد. از آن نوع چرخهایی‌ست که جلو و اطرافش میله ندارد. می‌توان تویش نشست. عالی‌ست. عجله می‌کنم. ننه اناری، کفش‌هایش به دست و پاهایش گشوده از هم، وسط راهرو، روی زمین نشسته است. آدم‌ها بی‌تفاوت از کنارش می‌گذرند. کیف دستی‌اش را توی چرخ می‌گذارم و می‌مانم ول معطل که خودش را چه کار کنم؟ جلو و اطراف چرخ باز است.
می‌گویم: “انار خانم، بلند شو. بشین جلو این چرخ.”
می‌گوید: “وای، خانم جان”، و مبهوت نگاهم می‌کند. باورش نمی‌شود. می‌خندد.
“وای خانم جان ندارد. یاالله. پاشو.”
“یا ابوالفضل.”
“زود باش.”
ناچار می‌پذیرد. خجالت می‌کشد. به آدم‌ها نگاه می‌کند.
می‌پرسد: “توی این چرخ؟” می‌گویم: “بله. پاشو. کار دارم. دیرم شده.”
سرخ و دستپاچه می‌شود. گریه اش گرفته است.
می‌گوید: “خانم جان، آبروریزی‌ست. بهم می‌خندند.”
می‌گویم: “ننه خانم، کسی ترا نمی‌شناسد. در فرنگ هیچ کاری عیب نیست. بجنب خانم.”
پایش درد می‌کند. کمکش می‌کنم. می‌نالد. تقلا می‌کند، می‌افتد، نیم خیز می‌شود و دست به زانو و دولا، پشت به چرخ می‌ایستد.
می‌گویم: “بشین” و به شانه اش فشار می‌آورم.
وای خانم جانی خفیف زیر لب می‌گوید و ولو می‌شود. سنگین است. چرخ راه می‌افتد و کج کج به سمتی دیگر می‌رود و محکم به دیوار می‌خورد. مسافرها نگاه می‌کنند. می‌خندند. انار بانو روسری‌اش را روی صورتش می‌کشد.
کشاندن چرخ، با آن همه وزن، آسان نیست. دور خود می‌چرخیم و به راست و چپ می‌رویم. ننه اناری کمک می‌کند و با پاشنه ی پایش به زمین فشار می‌دهد و چرخ را به جلو می‌راند. عابری به دادم می‌رسد. هر دو با هم دسته‌ی چرخ را می‌گیریم و ننه اناری را به پیش می‌رانیم.
می‌گوید: “آخ، پسرها کجایید که مادرتان را تماشا کنید؟”
بلیتش را می‌گیرم. نگاه می‌کنم. گوتنبرگ. اطلاعات جغرافیایی من محدود است. گوتنبرگ، از قرار معلوم، شهری در سوئد است. کجای سوئد، نمی‌دانم. پسرها در آنجا منتظر مادرشان هستند. از مأمورین هواپیمایی می‌پرسم. باید به ترمینال “ب” برود. یعنی به سمت دیگر فرودگاه. ده دقیقه راه است. آن هم با اتوبوس.
انار خانم سرش را بالا می‌گیرد و گوش می‌دهد. چشمش خیره به صورت من است. تا ایستگاه اتوبوس راه طویلی در پیش است.
بلیت ننه اناری توی دستم است. با دقت نگاهش می‌کنم. یک ساعت به پرواز پاریس ـ گوتنبرگ مانده است. وقت زیادی نداریم. با هر جان کندنی شده، ننه خانم را، که مثل چادر رختخوابی قلنبه، سوار بر چرخ نشسته، تا ته راهرو می‌برم. سر پیچ چشمم به پلکان برقی می‌افتد و می‌ایستم مبهوت که چه کار کنم.
ننه اناری با دیدن پله‌های متحرک از جا می‌پرد و چشم‌هایش گرد می‌شود.
می‌گوید: “وای خانم جان، این پله‌ها راه می‌روند. من از جایم تکان نمی‌خورم. از یک راه دیگر برویم. از آن سمت. آن طرف پله‌هایش درست و حسابی‌ست. مثل پله‌های خودمان است. من نمی‌آیم. می‌افتم. می‌میرم.”
می‌گویم: “شلوغ نکن. ساکت شو وگرنه ولت می‌کنم می‌روم.” خسته‌ام و حوصله‌ام سر رفته است.
می‌گویم: “ننه خانم، ترا چه به سوئد؟ پا شدی راه افتادی که چه شود؟ بیچاره می‌شوی. دق می‌کنی.” عصبانی هستم و نمی‌دانم یقه‌ی کی را بچسبم.
می‌گویم: “من کیفت را می‌برم پایین. از چرخ پیاده شو. یالله.”
زیر بغلش را می‌گیرم. بلندش می‌کنم. می‌نالد. زانوهایش راست نمی‌شود. از چرخ پایین می‌آید و به دیوار تکیه می‌دهد. کیفش را می‌گیرم و از پله‌ها پایین می‌روم. ننه اناری از آن بالا نگاه می‌کند. دستش را به دیوار گرفته و با وحشت به من و پله‌های متحرک زل زده است. یکی دو بار خیز برمی‌دارد و دو قدم جلو می‌آید. یک پایش را بلند می‌کند و بعد، سرش را تکان می‌دهد و با وحشت خودش را عقب می‌کشد. مطمئنم که از بالای اولین پله معلق خواهد شد.
می‌گویم: “انار خانم، بشین روی پله ی اول و نشسته بیا پایین.”
می‌گوید: “وای خانم جان. ای خدا. چه خاکی به سر کنم. نمی‌توانم. پسرها گفتند سوئد پشت دروازه است. از رفتن به مشهد آسان‌تر است. گفتند سوار می‌شوی و می‌رسی.”
در فکر چاره‌ام که می‌بینم دو آقای بلند بالای سوئدی قصد پایین آمدن از پله‌ها را دارند و ننه اناری راهشان را بسته است. چیزی به او می‌گویند که نمی‌فهمد و چیزی به زبان سوئدی به من می‌گویند که نمی‌فهمم. ننه اناری را، با ملایمت، کنار می‌زنند اما راهشان، همچنان، بسته است. با هم حرف می‌زنند. به من اشاره می‌کنند و پیش از آن که فرصت توضیح داشته باشم، می‌بینم که دو نفری زیر بغل ننه اناری را گرفتند و بلندش کردند. ننه اناری جیغ می‌کشد. قلقلکش می‌آید. می‌خندد. وای وای می‌کند. به خودش می‌پیچد و کفش‌های سیاهش با آن دو تا فکل کوچک آهنی، از زیر بغلش می‌افتد. پاهای چاق و کوتاهش را در هوا تکان می‌دهد و چهارچنگولی به دست و یقه‌ی آقایان فرنگی آویزان می‌شود. سنگین است و نگهداشتنش آسان نیست. با خودم می‌گویم الان هر سه با سر معلق خواهند شد و چشم‌هایم را می‌بندم. اما به سلامت می‌رسند و ننه خانم نیمه جان را، خنده کنان، روی زمین قرار می‌دهند. مدتی طول می‌کشد تا نفسش جا بیاید. عرق از سر و رویش جاری‌ست. روسری‌اش یک ور شده و یک دسته از موی نیمه سفید و نیمه حنایی‌اش بیرون افتاده است.
می‌گوید: “کدخدا گفت ننه خانم، باید از هفت تا کوه و دریا بگذری. اما نمی‌دانست که باید توی چرخ بنشینم و سوار کول مردای غریبه بشوم.”
چرخ بالای پله‌ها مانده است. لنگان لنگان تا در خروجی می‌رویم. باربری بیکار به ما نگاه می‌کند. صدایش می‌زنم. قرار می‌شود پولی بگیرد و ننه اناری را تا پای اتوبوس ببرد. توضیح می‌دهم: ترمینال “ب”.
بلد است.
می‌گویم: “انار خانم. باید از هم جدا شویم. این آقا ترا تا اتوبوس می‌رساند و به راننده می‌گوید کجا پیاده‌ات کند. نترس. این‌ها مردم خوبی هستند.”
می‌گوید: “شما چی؟”
“من می‌روم به راه خودم.”
“خانم جان…”
“برو. به سلامت.”
اشک‌هایش سرازیر می‌شود. دستم را می‌گیرد و صورتم را محکم سه چهار بار می‌بوسد. در کیف دستی‌اش را باز می‌کند. اناری در می‌آورد و بهم می‌دهد.
انار محبت.
می‌گوید: “کاش شما هم می‌آمدید سوئد دور هم بودیم. دست‌پخت من را می‌خوردید. پسرهای من مثل گل‌اند. آنقدر خوب و مهربان‌اند که خدا می‌داند. به این قبله قسم تعارف نمی‌کنم”، و نمی‌داند قبله کدام طرف است.
می‌گویم: “قبول. یک دفعه دیگر.”
می‌گوید: “دفعه‌ی دیگری تو کار نیست. روز مبادای من همین امروز فرداست.”
باربر منتظر اوست. سیاه پوست خوش خنده‌ای‌ست. ننه اناری خیره خیره نگاهش می‌کند. کیف دستی‌اش را به او می‌دهد. دستش را دور بازوی او حلقه می‌کند و آهسته، با قدم‌هایی شمرده، مورچه وار، دور می‌شود. برمی‌گردد و با مهربان‌ترین چشم‌های دنیا به من نگاه می‌کند.
انارش توی دستم است.
باید چمدان‌هایم را پیدا کنم. یک ساعت گذشته است. همسفرهای من همه رفته‌اند. چمدان‌هایم را گذاشته‌اند توی انبار و در انبار قفل است. خواب، خستگی، گرسنگی کلافه‌ام کرده است.
مأمور ایرفرانس به کسی زنگ می‌زند. می‌گوید که باید چند لحظه صبر کنم. چند لحظه می‌شود نیم ساعت. می‌شود یک ساعت. می‌شود یک ابدیت. می‌نشینم منتظر.
به انار بانو فکر می‌کنم. با خودم می‌گویم که رسیده و سرگرم پخت و پز است. پسرها برایش رخت نو خواهند خرید و به جای آن چارقد بزرگ شق و رق، حریری نازک سرش خواهند کرد. می‌برندش به گردش، به تماشای میدان بزرگ شهر، به سینما، به لب دریا و باغ وحش. امشب بعد از ده سال دوری، سرش را روی پاهای بوگندوی پسر بزرگه می‌گذارد و می‌خوابد و چه خواب خوشی می‌کند. خوش تر از همیشه.
**
چهارشنبه بعدازظهر.‎‎‎‎ سه روز از برگشتنم می‌گذرد. چمدانم را خالی می‌کنم. روپوش اسلامی‌را کنار می‌گذارم تا به لباسشویی بدهم. توی جیب‌هایش را خالی می‌کنم. دو تا اسکناس صد تومانی، یک بسته آدامس، یک تکه کاغذ چهارلا، قبض لباسشویی مال پارسال، رسید بانک و یک عدد بلیت هواپیما.
بلیت هواپیما؟
می‌خوانم: تهران ـ پاریس ـ گوتنبرگ. یکشنبه، بیست و نه سپتامبر.
یکشنبه بیست و نه سپتامبر.
پاریس ـ گوتنبرگ.
انار بانو چناری.
گوتنبرگ.
یکشنبه، بیست و نه سپتامبر.
ماتم می‌برد و فکرهایم درهم می‌شود. غیرممکن است. انار بانو رفت. سوار هواپیما شد. خودم دیدم. بلیت را می‌گذارم روی میز. پشت رو. نمی‌خواهم ببینم. نمی‌خواهم فکر کنم. مزه ای تلخ توی دهانم است. اضطرابی دردناک توی روده‌هایم می‌چرخد. نگاهم خیره به آن بلیت لعنتی‌ست.
گفتم: “خانم سربه هوا، نگاه کن ببین چیزی جا نگذاشته باشی؟”
نگاه کرد. کیف دستی‌اش را محکم به سینه‌اش چسبانده بود. پاسپورتش دستش بود.
اما بلیتش؟ بلیتش دست من بود. گذاشتم توی جیب روپوشم و یادم رفت. من احمق. من گیج. باید پیدایش کنم. کجا؟ چه طوری؟ فکرهایم درهم شده و کله‌ام کار نمی‌کند.
کاش کمکش نکرده بودم. کاش سر راهش سبز نشده بودم. کاش به کسی دیگر برخورده بود. چه می‌دانم. تقصیر من بود. تقصیر پسرهایش بود. تقصیر آن پستچی لعنتی بود که نامه ی پسرش را آورد. می‌روم به سوئد. می‌روم به گوتنبرگ. می‌روم یزد. پیدایش می‌کنم.
گفت: “می‌خواهم این پسرها را ببینم. بگیرمشان توی بغلم. صد تا ماچشان کنم و بعد، با دل خوش، سرم را بگذارم زمین و بمیرم.”
تلفن می‌زنم به شرکت ایرفرانس. مشغول است. دوباره می‌گیرم. سه باره. ده باره. مشغول است. بوق بوق بوق بوق بوق بوق. الو. الو. الو. وصل شده اما کسی جواب نمی‌دهد. آهنگ می‌زند. نواری می‌گوید: صبر کنید. هم‌اکنون به شما جواب خواهند داد. هم اکنون یعنی یک عمر. یک ابدیت. دلم دارد از حلقم درمی‌آید. گوشی را می‌گذارم. فرودگاه را می‌گیرم. این بار جواب می‌دهند. لیست مسافرهای پاریس ـ گوتنبرگ را می‌خواهم. یک بعدازظهر، بیست و نه سپتامبر. سکوت. طولانی ترین سکوت دنیا. ده دقیقه. شاید قطع شده؟ الو. داد می‌کشم. الووووووو. جواب می‌دهند. لیست را ندارند. اگر هم دارند نمی‌دهند. خر تو خر است. خواهش و التماس می‌کنم. می‌گویم که خانمی‌پیر، ایرانی، به اسم انار بانو چناری گم شده. بلیتش دست من است می‌رفته سوئد. گوتنبرگ. از تهران می‌آمده. الو؟ صدا قطع و وصل می‌شود. کسی دیگر حرف می‌زند. از سر شروع می‌کنم. توضیح می‌دهم. کسی به این نام در لیست مسافرها نیست. تلفن می‌زنم به سفارت جمهوری اسلامی در پاریس. قول همکاری می‌دهند. پی‌گیری خواهند کرد. منتها، سفارت سه روز تعطیل است. تلفن می‌زنم به سفارت جمهوری اسلامی‌در سوئد. می‌گویند که خانمی با این اسم به آن‌ها مراجعه نکرده است. تلفن می‌زنم به دوستی در استکهلم. خواهش و التماس که پی‌گیری کند، ببیند آیا پسرهایی به نام چناری، اناری، در گوتنبرگ وجود دارند؟ پسرهایی یزدی، یکی با موی بلند رنگ کرده، خواننده و دیگری چشم و ابرو سیاه، بداخلاق، عصبانی.
می‌مانم منتظر. شاید به عقل انار خانم برسد و شماره‌ی تلفنم را از اطلاعات پاریس سؤال کند. با کدام زبان؟
جمعه. شنبه. یک شنبه. دوشنبه. سه شنبه.
هفته‌ی بعد.
ماه بعد.
و بعد.
انارش را روی میز پای تختم گذاشته‌ام، انار محبت را می‌گویم. هزار بار از خودم پرسیده‌ام کجاست و چه کار می‌کند؟ می‌شود هزار جور فکر کرد. فکرهای خوب یا فکرهای بد. امروز از آن روزهای سبک بار روشن است، از آن روزهای نایابی که پرنده‌های نامرئی پشت پنجره شلوغ می‌کنند و همسایه ی بدعنق اخمو، برخلاف همیشه، سوت زنان می‌گذرد و خانم سرایدار، از دنده‌ی راست پا شده و با پستچی پیر خوش و بش می‌کند. قیل و قال خوشبخت پرنده‌ها و روشنی ناگهانی پشت پنجره را به فال نیک می‌گیرم و با خودم می‌گویم که انار بانو هم الان تنگ دل پسرهایش نشسته، خورشت فسنجانش را پخته و خستگی سفر از تنش درآمده است.
با خودم می‌گویم که یک روز برمی‌گردم ـ یک روز خوب خوشبخت ـ خانه‌ای، باغکی، یا باغچه‌ای، رو به کوه و آفتاب می‌خرم. انار ننه خانم را می‌کارم و میوه‌هایش را برای مردم اطراف می‌فرستم. آن‌ها که از انار محبت چشیده‌اند می‌دانند که با هم خواهر و برادرند و هر بار که نگاهشان به هم می‌افتد، حسی خوب در دلشان می‌دود و روح آشفته‌شان برای آنی آرام می‌گیرد و همه‌ی این‌ها به یمن انار بانوی صد ساله‌ای‌ست که زیر درخت انارش خوابیده و خوابش آن چنان شیرین است که هیچ کس دل بیدار کردن او را ندارد. پسر کوچیکه آهنگی دلنشین برای مادرش ساخته که اناری‌های عاشق آن را زمزمه می‌کنند. پسر بزرگه صاحب دو دختر چشم سیاه تپل مپل، شبیه به ننه اناری شده و فکر انتقام از یادش رفته است. عروس فرنگی خوشبخت است. شب‌ها پیش از خواب کلمه‌ی آش را، مثل دعای معجزه، توی دلش تکرار می‌کند و راحت می‌خوابد.
و من می‌دانم، مطمئنم که انار بانو، هر جا که هست، خواب یا بیدار، به سفر دور و درازش فکر می‌کند، به چمدانی که جا گذاشته بود، به بستن آن کمربند کذایی و قلقلک‌ها، به نشستن توی چرخ و سوار شدن روی کول مردهای غریبه، به گم شدن بلیتش و به من.
گاهی وقت‌ها خوابش را می‌بینم و صدایش ته گوشم زنگ می‌زند:
“خانم جان، از پسرها نامه داشتم. در آمریکا هم بی کس و کار و غریب‌اند. باز هم راه افتاده‌اند بروند یک جای دیگر. این دفعه کجا؟”
می‌گویم: “انار بانو، غصه نخور. خیلی‌ها این طوری‌اند. همیشه و همه جا غریبه‌اند. آرام و قرار ندارند. یک روز می‌بینی که پسرهایت برگشته‌اند. خوشحالند. دراز می‌کشند زیر سایه‌ی درخت‌های انار و چرت می‌زنند. بعد، دوباره فیل‌شان یاد هندوستان می‌کند. از نو به کوه و کمر می‌زنند. خب، رفت و بازگشت هم یک جور زندگی‌ست.”
می‌گوید: “یزد خودمان چه عیبی دارد؟”
می‌گویم: “انار بانو، بخواب، بگذار من هم بخوابم.”
ساکت می‌شود. با خودش حرف می‌زند، با پسرهایش. صدایش به گوشم نمی‌رسد و تصویر محو و غبار گرفته‌اش، مثل نقشی قدیمی، پشت دالان‌های پیچ در پیچ خواب، آرام و آهسته، دور می‌شود.

بَفرینه – علی اشرف درویشیان

مرداد ۱۳۹۴

لب ایوان، زیر برق آفتاب نشسته بودند. بفرینه (۱) به سینه‎ی مادر تکیه داده بود. زن او را محکم در میان زانوان خود گرفته بود. موهای طلایی بفرینه، در زیر دندانه‎های شانه، نرم و صاف بر پوست مهتابی گردن و دوشش پاشیده می‌شد. با هر شانه موها، پیاله پیاله روی هم چین می خوردند: “آی گوشم! گوشم را کندی”
“چه شد؟ لابد گوش تو از کاغذ است. اگر گوش آدم با شانه کردن کنده می‌شد، الان توی دنیا هیچ کس گوش نداشت.”
بفرینه، تند به گوش خود دست کشید. نوک انگشتان خود را با دقت نگاه کرد تا مطمئن بشود که گوشش خون آمده یا نه.
مادر به شوخی گفت:
“هَی هَی، هَی هَی. گوش‌ات افتاده و تو خبر نداری. باید امروز بروم سراغ مامو مقدور و یک گوش بزغاله برات بخرم.”
پسرکی در روی زمین خاکی ایوان، زیر خود را خیس کرده بود و داشت انگشت انگشت از گِل زیر خود می خورد. زن به پسرک رو کرد:
“آهای یوسفه (۲) … اخه … اخه … ای تف به کار و کردارت! ببین چه ملچ و ملچی راه انداخته. مثل این که باقلوای تنوری می‌خورد بدبخت.”
حبابی روی یکی از سوراخ‌های بینی پسرک، هی بزرگ و هی کوچک می‌شد. یوسف با کونه خیزه، خود را به مادر رساند. بفرینه خود را از قید دو زانوی مادر بیرون کشید. زن با گوشه‌ی پیرهن، دماغ بچه را گرفت. انگشت در دهن بچه گردانید و تکه‌ای گِل بیرون آورد. حباب، روی گل بوته‌ی سرخ پیرهنش سرید و آرام آرام کوچک شد تا به هیچ رسید. زن به اتاق رفت. از گوشه‌ای تاریک، چادر کهنه‌ای برداشت آن را روی زمین پهن کرد. یوسف را در چادر پیچید. بفرینه به مادر نزدیک شد و پشت به او ایستاد. زن بچه را به پشت او بست:
“اگر خیلی بی‌طاقتی کرد بازش کن. حواست باشد به زمینَش نزنی! مواظب مرغ و جوجه‌ها باش. به سوراخ سُنبه‌ی مار و مور انگشت نکنی! چیز ناجوری برنداری بخوری. برای ناهارت از زلاته‌ی (۳) دیشب کمی مانده، ظهر با نان بخور. نان خشک و قند در طاقچه گذاشته‌ام. هر وقت یوسفه گرسنه‌اش شد، بکوب، خمیر کن و به او بده. نگذار پخشه (۴) روی دماغ و دهنش بنشیند.”
هم چنان که سفارش می‌کرد، نان پیچه را برداشت. به سوی دیوار کاه‌گلی رفت و با خود گفت:
“این دووانه (۵) و این هم تَه ورداس (۶). ”
آن‌ها را از بیخ دیوار گرفت و به کمر بست. کلاف طنابی را که کنار پله افتاده بود، برداشت و به دوش انداخت. هنوز پایش را روی پله نگذاشته بود که بَفرینه با یک تکان، یوسف را روی گُرده‌ی خود جا گیر کرد. دست روی دامن مالید و از جیبش نامه‌ی مچاله شده‌ای بیرون آورد. چند خط از نامه را که در اثر مالیدن انگشت محو شده بود، به مادرش نشان داد. گردن کج کرد. خجولانه و با التماس گفت:
“ننه باز هم برایم می خوانی؟”
زن برگشت. لب‌هایش به لبخند کم رنگی باز شد. نامه را از دختر گرفت. به چهره‌ی پریده رنگ او خیره شد:
“دارد دیر می شود. دو روز است که این نامه آمده و من هزار بار آن را برای تو خوانده‌ام. به خدا خسته شدم.”
ناگهان دلش سوخت. دستی به موهای بفرینه کشید:
“امروز دختر خوبی باش هر چه به تو گفتم انجام بده تا دم غروب که از بیشه آمدم باز هم آن را برات بخوانم.”
بفرینه سرش را به شکم مادر تکیه داد و آرام پیرهنش را بوسید. نامه را قاپید و در جیب گذاشت. دو دست را از پشت، زیر نشیمنگاه بچه قفل کرد. بچه که حس می‌کرد مادرش می‌خواهد دور بشود، لب ورچید و به سوی مادر چرخید، اما بفرینه چند بار به هوا پرید. بچه به خنده افتاد. بفرینه به پایین حیاط دوید و در کنار لانه‌ی مرغ و جوجه‌ها نشست.
مادر، توی کوچه، قهقهه‌ی خنده‌ی بچه را شنید و دلش آرام گرفت.
***
زن به دامنه‌ی تپه رسید. نخ کیسه‌ی دوغ، مچش را آزار می‌داد. آن را باز کرد و به دست دیگر داد. طناب را روی پشت جا به جا کرد. به راه پیچ در پیچی که از نوک تپه به پایین می‌آمد و پهن می‌شد، چشم دوخت. مردی در تقلای پایین سراندن توده‌ای هیزم در راه مارپیچی بود. گاه توده‌ی هیزم مرد را به دنبال خود می‌کشید و او را از خط مارپیچی خارج می‌کرد. غبار غلیظی در پی او به هوا می‌رفت و مرد را برای چند لحظه در خود می‌پوشاند.
مامو مقدور چوپان، چند گام دورتر از گله، با بیلکانش، ریشه‌ای خوردنی را از دل خاک بیرون می‌کشید و آواز غریبانه‌ای می‌خواند:
“با گاو آهن غم، زمین غم را شخم زدم.
و در آن دانه ی غم پاشیدم.
حاصلم غم بود. آن را با داس غم درو کردم.
دانه‌های غم را به ‎آسیاب غم بردم.
آرد غم را با آب غم خمیر کردم.
و در تنور غم پختم.
نان غم را بر سفره ی غم گذاشتم.
همسفره‌ام غم بود.
در کنارش نشستم و با غم خوردم.”(۷)
“سلام و علیکم مامو مقدور!”
پیرمرد کمر راست کرد و گردن چرخاند:
“سلام و علیکم و علیکم سلام، سلیمه خانم. چه خبر از حه مه (۸)؟ ”
“نامه‌اش دو سه روز پیش آمده، نوشته تا چند روز دیگر مرخصی می‌گیرد و می‌آید که سری به ما بزند.”
“پناهش به خدا. به خیر و سلامت بیاید ایشالا.”
“سلامت باشی مامو. خدا تو را هَی پیر و هَی جوان بکند.”
سلیمه به درخت بلوط پای تپه رسید. کلاغی بر درخت نشست و سه بار قار زد. سلیمه به کلاغ گفت:
“خیر خه‌وه‌ر (۹) … خیر خه‌وه‌ر … خیر خه‌وه‌ر.”
انگشت اشاره‌اش را قلاب کرد و عرق ابروها را گرفت. پشت خم کرد و پا بر راه مارپیچی گذاشت. در نیمه‌ی راه به مردی که بار هیزمش را پایین می‌آورد، رسید. همسایه را شناخت:
“مانده نباشی خالو مولود.”
“ساق و سلامت باشی خواهرم. چه ناوقت آمده ای!”
سلیمه نفس تازه کرد:
“زن بچه‌دار نصفش مال خودش نیست خالو. تا بچه‌ها را رو به راه کردم، نیمه روز شد.”
مرد گفت: “خب، خوبی‌اش این جاست که در روز بهاره هرکس به آرزویش می‌رسد. هر چه بخواهی روزگار دراز است.”
به بالای تپه به نقطه‌ای دور اشاره کرد:
“مواظب بیشه باش. جانورها از غرش میگ و میراژ … به وحشت افتاده‌اند و ناغافل حمله می کنند.”
“مواظبم خالو. آدم لُخت و پَتی، پهلوانِ خداست. خودم کم تر از آن ها نیستم.”
***
بهار، همه جا نشسته بود. باد بوی تلخ شکوفه‌ی بادام کوهی می‌آورد. سلیمه خسته بود. داس را چپ و راست به شاخه‌ها فرود می‌آورد و عرق می ریخت. صورتش گُل انداخته بود و به زیبایی و ظرافت نانی نازک، شده بود. از ظهر خیلی گذشته بود. تکیه بر کُنده‌ای داد. خواست بند کیسه‌ی دوغ را باز کند که غُرشی بیشه را لرزاند. چند شکوفه از درخت بادام کوهی پر پر زد و روی زمین ریخت. سلیمه هراسان از جا پرید. سه هواپیما اوج می‌گرفتند. در پس تپه‌ای غبار انفجاری در هوا پهن می‌شد. باد ملایمی آرام آرام، غبار را بی‎رنگ می‌کرد و به جانب روستا که حالا در زیر پای زن، خاموش و دراز به دراز افتاده بود، می‌آورد.
سلیمه آرام زمزمه کرد: “شکر خدا، از ما خیلی دور است.”
با غرش چند انفجار دیگر، آگِرملوچ‌ها (۱۰)، با قشقرق عجیبی دور شدند. همه جا ساکت و خلوت شد. شاخه‌ای بر تنه‌ی درختی کشیده می‌شد و صدایی چون خاراندن تن با ناخن به گوش می رسید. بوی بد و ناآشنایی، جای بوی تلخ شکوفه‌های بادام را می گرفت.
سلیمه خارشی در گلوی خود احساس کرد. سرفه زد. بلند شد و دل نگران، بار هیزم را در راه مارپیچی انداخت.
***
بال و پر آفتاب از دشت و تپه‌های دوردست بر چیده می‌شد. رنگ ده، در سایه‌ی تپه، به کبودی می زد. سلیمه دنباله‌ی طناب را محکم دور دست پیچیده بود و آهسته آهسته، عرق ریزان، از خم هر پیچ، بار را می‌سراند و طناب را شل و سفت می‌کرد تا بار هیزم مهار بشود و او را با خود به ته دره نغلتاند. به آخرین پیچ تپه که رسید، نفسش تنگی کرد. بوی مرموز هنوز در هوا بود. گاه تندتر به مشام می‌رسید و گاه با وزش باد، ملایم می‌شد. سلیمه به زمین نشست و بار هیزم را با تقلا بر دوش گرفت. کف دست‌هایش می‌سوخت و کزکز می‌کرد. به پای درخت بلوط رسید. کلاغی به پشت افتاده و پاهایش به هوا بود. مامو مقدور بی سر و صدا و آرام به درختی تکیه داده بود. زن درست متوجه نشد که مامور مقدور مثل همیشه گفته باشد:
“مانده نباشی. به خیر بیایی!”
اما زن با خستگی نفس بلندی کشید و جواب همیشگی را داد:
“به سلامت باشی مامو!”
و با تردید به سوی مامو مقدور نگاه کرد. مامو سر روی زانوها گذاشته بود. بیلکانش را در بغل داشت و دست هایش رو به جلو آویزان بود. ریشه‌ی گیاه نیم جویده‌ای در جلو پایش تف شده بود. زن تصور کرد که مامو در حال بستن بندهای خامینه‌اش (۱۱) می‌باشد. پس سرفه ای زد و با صدای بلند گفت:
“مامو! تو که همیشه در خوابی، دارد غروب می شود، کی می‌خواهی گله را برگردانی، خانه آباد!”
مامو تکان نخورد. زن به گوسفندها خیره شد. سر بر پشت یکدیگر نهاده و آرام بودند. سرفه نمی کردند. کاویج (۱۲) نمی‌کردند. سگ گله، گردن بر خنکای خاک چسبانده بود.
باد، آرام می‌وزید. بو کم‌تر و کم‌تر می‌شد؛ اما گلوی زن هم چنان می‌خارید. با دلشوره‌ای مبهم طناب را ول کرد. بار به زمین افتاد. به سوی مامو رفت. پرنده‌ای از دور دست، جیغ کشید:
“وی وی …. وی وی …. وی وی…”
ترس و دلهره در دل سلیمه دوید؛ اما پیش رفت. با تردید دست بر دوش مامو گذاشت:
“مامو چرا…”
مامو روی زمین غلتید و چشمان وغ زده‌اش به طاق آسمان مات ماند. سلیمه جیغ کشید و از مامو دور شد. پایش به تنه‌ی گوسفندی گیر کرد و با صورت روی گوسفند دیگری افتاد. جیغ کشان به هوا پرید. سگ گله در جایش خشک شده بود.
سلیمه مشت به سینه کوبید. سربند از سرش افتاد. چنگ در شلال گیسوان خود برد. به صورت، ناخن کشید و با زانوان بی‌حس به سوی خانه دوید. در حاشیه‌ی ده به اولین خانه رسید. خانه‌ی خالو مولود. بار هیزمش هنوز در کنار دیوار حیاط بود. خالو مولود کمی به پهلو خمیده بود. به دیوار خانه‌اش تکیه داده بود. گیوه‌ی نیم چیده‌ای در دست داشت. کلاف نخش به سرازیری افتاده بود. سر نخ در زیر دندان‌ها، از گوشه‌ی لب آویزان شده بود.
سلیمه چنگ به صورت کشید. از جای ناخن‌هایش خون بیرون زد. فریاد کشید:
“خالو… خالو چه بلایی به سرمان آمده؟”
خالو مولود با چشمان از کاسه بیرون زده به هره‌ی دیوار زل زده بود. آن بوی مرموز با وزش باد کم و زیاد می شد. زن سرفه زنان در چوبی حیاط خودشان را که دیوار به دیوار خانه‌ی خالو مولود بود با یک ضربه ی تنه، باز کرد:
“بفرینه … آهای بفرینه! عزیز دلم کجایی؟”
خود را با چند گام بلند به لانه‌ی مرغ رساند:
“بفرینه خانمم، یوسفه ی نازکم، خوابیده‌اند. الاهی بمیرم عزیزاکم. ظهر چیزی خورده‌اید یا نه”
بفرینه مثل مادری مهربان یوسف را روی بازوی نی قلیانی خود خوابانده بود. جوجه‌ها در کنار مرغ ولو شده بودند، بی‌نفس. مرغ سر در زیر بال بی حرکت مانده بود.
زن دست کوچولو و چرک دخترک را تکان داد تا بیدارش کند. نامه، بین یوسف و بفرینه، آرام تکان می خورد. چند خط دست‌مالی شده‌ی نامه محوتر شده بود:
“دختر نازنینم بفرینه را از دور می بوسم و چانه ی قشنگ و فندقی‌اش را گاز می‌گیرم. تا چند روز دیگر از صاحب کارم مرخصی می گیرم و ….”
مورچه ی مرده‌ای بر روی چانه ی کبود بفرینه به خرده نانی چسبیده بود.
_______________________________________________
(۱) بَفرینه یا برفینه، نامی برای دختران کرد که برابر است با سفیدبرفی.
(۲) یوسف
(۳) چیزی شبیه سالاد که از سرکه، پیاز و سبزی کوهی درست می‌کنند.
(۴) مگس
(۵) کیسه‌ی دوغ
(۶) داس شاخه بری
(۷) اصل شعر به زبان کردی است
(۸) محمد
(۹) خبر
(۱۰) نوعی گنجشک
(۱۱) نوعی کفش روستایی بدون رویه
(۱۲) کاوش، نشخوار

عشق خود حاشا مکن – ابوالفضل اردو خانی

مرداد ۱۳۹۴

رسول ، پسر اوس رحیم نجار،دکان آهنگری، در و پنجره سازی داشت. تازگی یگ ماشین تراشکاری هم خریده بود.
دکان رسول نزدیک دکان پدرش بود، اغلب ظهرها ناهار رو با هم می خوردند. آنروز رسول در دکان پدرش ،یک دیزی دو نفره از قهوه خونه گرفته بود و داشتند با هم می خوردند. تقریبا غذایشان تمام شده بود که رادیو نیرو هوائی این آواز مرضیه را پخش می کرد. عشق خود حاشا مکن ، هی امشب و فردا مکن ، شاید اگر امشب رود فردا نیاید، شاید اگر امشب رود فردا نیاید.
یکباره رسول رو به پدرش کرد و گفت:راستی بابا تو میدونی عشق یعنی چی؟ تا حالا عاشق شدی؟ همه از عشق میگن، ولی هیچ کس نمی دونه عشق یعنی چی! تو هم یک وقت هایی از عشق میگی، حالا بگو ببینم معنی عشق چیه.
اوس رحیم یک کمی فکر کرد و گفت: عشق یعنی همه چی و هیچی. یعنی کوه دماوند، یعنی پر کاه. یعنی تمام دنیا، یعنی غبار. اول و آخر هر چیزی عشقه. عشق یعنی هستی ، یعنی خدا. نمیدونم چقدر می فهمی؟ اوس رمضون دائی تو ، بابای خدا بیامرزش هم بنا بود. وقتی من و رمضون ، شش- هفت سالمون بود، بابای من و اون سر هیچی پیچی دعواشون شد، شدن دشمن خونی هم ، مام که با هم رفیق و همبازی بودیم، از هم قهر کردیم.
روزگار خواست که اغلب با هم باشیم. سه چهار سال با هم مکتب رفتیم، ولی هیچ وقت با هم حرف نمی زدیم. بچه یک محل بودیم، از بغل هم رد می شدیم، مثل اینکه از کنار تیر چراغ برق رد شدیم. با هم سربازی توی یک گروهان بودیم. با هم خدمتمون رو تموم کردیم. اون رفت پیش باباش بنائی، من رفتم وردست بابام نجاری. تو مسجد، تو سینه زنی، تو قصابی ،تو بقالی بیشتر وقتها همدیگر رو می دیدیم ، ولی انگار نه انگار که همدیگر رو می شناسیم . تا اینکه یه خدیجه نامی دختر حاج احمد دو دفعه به ما خندید. مام بهش دل بستیم. یه دفعه دیدم به رمضون راه میده و بهش میخنده، طاقت نیاوردم، رفتم خرش رو گرفتم ، با هم قرار گذاشتیم بریم یه جا که کسی نباشه! دعوا کنیم. رفتیم «یخچال صغیرا»، همدیگه رو خوب زدیم ، به طوریکه نمی تونستیم از جامون بلند شیم.
در اون حال ازش پرسیدم ،کیف کردی ؟ گفت : آره تو چطور ؟ گفتم منم کیف کردم. گفت بیا با من بریم خونه ما. بدون اینکه حرفی بزنم دنبالش راه افتادم. تو خونه شون همچین که باباش من رو دید، داد زد: این نره خر رو بکن بیرون ، تحفه نطنز واسه ما آوردی؟ مار از پونه خوشش میاد دم لونه اش هم سبز میشه!
اومدم بیرون . رمضون هم دنبالم. گفتم بیا بریم خونه ما. گفت: می ترسم بابا تو بهتر از بابای من ازمون استقبال نکنه. همین طور هم شد. بابام اون رو از خونه بیرون کرد، منم دنبالش…
اون شب تا صبح تو خیابون ها پرسه زدیم. فرداش هم سر کار نرفتیم. رفتیم پیش عموش که بقالی داشت، الحق و الانصاف ازمون خوب پذیرائی کرد. دوسه روزی اونجا بودیم، تا اینکه مش حسین و چند نفر دیگه واسطه شدن باباهامون رو آشتی دادن.
سه چهار ماه بعدش هم خواهرش رو گرفتم. ببین رسول ، تو پسرمی، رفیقمی، دوستت دارم. آدم به رفیقش دروغ نمیگه . من و رمضون ، از روزیکه کتک کاری کردیم، تا حالا نمیشه یه روز همدیگه رو ندیده باشیم. ببین من دکونم رو صبح واز می کنم که اون از جلوش رد شه تا ببینمش. غروب هم تا از سر کارس نیاد با هم یه چائی نخوریم نمی بندم . فکر می کنم ، اون چند سالی که با هم قهر بودیم، میخوایم تلافی کنیم. همونطور که مرضیه میخونه : عشق خود حاشا مکن ، هی امشب و فردا مکن ، شاید اگر امشب رود فردا نیاید. آدم نباهاس عشقش رو حاشا کنه. بی رودرواسی بگه ، یا یه جوری نشون بده. اگه امروز نگه به اونیکه دوستش داره ، دوستت دارم، شاید فردا خودش ، یا اون یکی بمیره، دیگه فردائی نیست. یه وقتها رمضون یه خورده دیر میاد، به جون تو اون موقع دارم دیوونه میشم. میدونم چه فصلی آفتاب باهاس رو بند کدوم آجر دیوار روبرو باشه که رمضون از سر اون خیابون به پیچه تو این خیابون. اونم هر جا باشه کارش رو طوری تنظیم می کنه که سر دقیقه اینجا باشه . آخه میدونه اگه دیر کنه ، هزار جور فکر بد می کنم . برو دوتا چائی بگیر بیار.
رسول رفت دوتا چائی از قهوه خانه گرفت و آمد. اوس رحیم گفت: چند وقت پیش رمضون گفت: فکر نمی کنی که حالا که بچه هامون بزرگ شدن و به لطف خدا وضعمون هم بد نیست، بریم زیارت خونه خدا؟ بهش گفتم : مکه من خونمه که تو ساختی . خدام هم این زنه که توشه. ببین رصول من وقتی به مادرت دست می زنم ، قبلش دستم رو می شورم و وضو می گیرم. این زن واسه من مقدسه .وقتی بهش فکر می کنم ، جون و روحم رو پاک می کنم. تا حالا ندیدی یک حرف رکیک از دهن من جلوی مادرت در بیاد. من مادرت رو خانم صدا می کنم، خانم هم فکر می کنم. این خانم تو کله من تو عرش اعلی است. این زن مثل شمع روشن می مونه تو یه دستم و دارم تو باد آروم راه میرم . دست دیگه ام رو گرفتم جلوی شمع که باد خاموشش نکنه . هر چقدر هم دستم بسوزه ، نمی ذارم این شمع خاموش بشه. من این خانم رو ذره ذره وجودش رو دوست دارم. دلم میخواد رو هر ذره وجودش یک اسم بذارم. اسمهای قشتگ قشنگ، اسم هر چی گل قشنگه. اولین دفعه که موی سفیدش رو دیدم ، اشک تو چشام جمع شد. اون مو رو ورداشتم گذاشتم لای قران. میدونی رسول ، آدم یه جون نداره ، ده تا ، شایدم بیشتر. آدم به تعداد عشق هاش جون داره. ببین من عاشق مادرتم . عاشق رمضون . عاشق تو و برادرت. عشق مثل مه میمونه، آدم که تو مه را میره، همه چیز و همه کس رو مه آلود می بینه. آدم عاشق، همه چیز و همه کس رو عاشقانه می بینه .
من با عشق کار می کنم. مردم رو با عشق می بینم. گفتم آدم به تعداد عشق هاش جون داره، اگه خدای نکرده ، زبونم لال یک بلایی سر شما ها بیاد ، یه جون من رو گرفتن. شماها شاهرگهای گردن من اید. ولی تو باید این حقیقت رو قبول کنی که من یک روزی می میرم. فکر می کنم اگه آدم عاشق نباشه راحت تر می میره. ولی زندگی بی عشق مفت نمی ارزه. به جون خودش قسم، من این زن رو هر روز بیشتر از روز قبل دوست دارم. هر روز به خودم میگم : ممکن نیست بتونم فردا بیشتر از امروز دوستش داشته باشم. ولی فردا بیشتر. چی بگم: این دل من هرچی عشق توش بریزن بیشتر جا وا می کنه . این زن آتیشه، به من گرمی و نور میده. منم دنیا رو نورانی می بینم . آخ رسول حیف که بی سوادم ، اگه سواد درست و حسابی داشتم ، دلم میخواست شاعر باشم، اونوقت هرچی تو دلم بود می گفتم. دلم می خواست نقاش بودم، عکس رمضون رو، روی داربست، یک آجر دستش، ماله دست دیگه اش رو می کشیدم. یا داره چائی میخوره ، حبه قند رو لبش ، نعلبکی یه دستش ، داره چائی رو از تو استکان می ریزه تو نعلبکی. از همه قشنگ تر عکس مادرت رو می کشیدم با شماها، کنار باعچه، زیر کرسی ، سر جانماز، سر سفره هفت سین، کنار سماور ، کنار حوض ، رو پشت بوم، ازش هزار تا عکس می کشیدم، عکس هایی که تو دلمه.
میدونی رسول جون: یه وقتا سرم گرم کاره، پیش خودم فکر می کنم الان داره چیکار می کنه؟ مثلا داره برنج پاک می کنه ، یا داره سبزی خورد می کنه؟! به جون تو نباشه ،به جون خودش ، دلم میخواد برنج باشم ، آره یک مشت برنج نا قابل تو دستاش ، منو پس و پیش کنه ، چلتوکام رو بگیره، یا یه خورده سبزی خوردن که منو پاک کنه، یا اون قاشق چوبی که باهاش غذا رو می چشه. از همه بهتر اون گردنبند گردنش باشم. تو این فکرام و درو پنجره میسازم ، یه دفعه به خودم میام می بینم غروب شده، وقت پیدا شدن سر و کله رمضونه. تا حالا با اونی بودم که دوستش دارم زود گذشت، از حالا وقت انتظاره ، وقت خیلی کَند جلو میره. رسول لبخندی زد و گفت : تو میخوای همه چی باشی جز بابای ما ، به خدا ما گناهی نکردیم ، بخوای و نخوای بابای مایی ، ما هم بچه های تو. به قول دایی رمضون : آش کشک خالته ، بخوری پاته نخوری پاته.
اوس رحیم خندید و گفت: نه بابا ، این طور هم نیست، ولی خیلی وقت ها خیالی میشم. بلند شو برو سر کارت، ماهم این این درو پنجره ها رو باهاس تا دوسه روز دیگه تحویل صاحبش بدیم.
یکسال بعد ! رسول عروسی کرد. قبل از اینکه به حجله برود ، رفت سر حوض کفش و جورابش را درآورد. میخواست تلمبه بزند و وضو بگیرد که پدرش آمد تلمبه زد. مادرش از پشت پنجره اشک می ریخت و نگاه می کرد. وقتی به حجله رفت: دو دست همسرش را گرفت و دعا خواند ، و بعد دست و پیشانی زنش را بوسید. از پدرش آموخته بود! آدم وقتی میخواهد به موجود مقدسی دست بزند، باید اول خودش را پاک کند ، بعد فکرش را، آنوقت…
۱۰ ژوئیه ۱۹۹۱ ــ از کتاب فرهنگ بی فرهنگ ها ــ نوشته خودم

قسمت دوازدهم از کتاب پل، سیگار، و شاعر نوشته: مجید قنبری

مرداد ۱۳۹۴

می‌دانی؟ حال پرنده‌ای را دارم که تمام پرهایش را به دقت و با وسواسی بی‌دلیل کنده‌اند و در قفسی انداخته‌اند، با گوی سیاه و سنگینی زنجیر شده بر پای نحیف‌اش. قفسی که لحظه به لحظه کوچک‌تر و تنگ‌تر می‌شود و پرنده‌ی مردنی را میان میله‌های فلزی و سردش بیش‌تر می‌فشارد. پرنده‌ای که بال و پرهایش را زده، تقلاهایش را کرده، و حالا خسته و مایوس در گوشه‌ای از گوشه‌های خودش کِز کرده است. وای اگر امشب، همین امشب بمیرم چقدر سوال با خودم خواهم برد. چقدر خاطره که آن قدر دوره‌اشان کرده‌ام نخ‌نما شده‌اند.
قاف عزیزم، خاطرت هست هر روز صبح زنگ می‌زدی؟ درست ساعت نه صبح. عادت کرده بودیم به شنیدن صبح به خیر یکدیگر. حالا چه‌طور می‌توانم بدون شنیدن صدای تو این روزهای کسالت را با این خورشید بر آسمان ماسیده‌اش ادامه دهم. در شرکت مثل مرغ سرکنده این طرف و آن طرف می‌روم. مضطربم. نگرانم. هزار بار دستشویی می‌روم. کلافه می‌شوم. تا این که ظهر برسد و مطمئن ‌شوم دیگر تلفن نخواهی کرد. نمی‌دانی چه‌قدر دردناک است. خواهش می‌کنم تحقیرم نکن.
“شنبه، چندم مهر:
کلافه‌ام. ساعت ده صبح است. آن‌قدر طول اتاق را رفته و برگشته‌ام که همکارانم هم کلافه شده‌اند. هیچ‌کدام نمی‌دانند در سرم چه غوغایی است. حسرت حال آن‌ها را می‌خورم که منتظر هیچ‌چیز نیستند جز فیش حقوق سر ماه‌شان.
دلم می‌خواهد زنگ بزنی. دلم می‌خواهد زنگ نزنی. دلم می‌خواهد زنگ بزنم. دلم نمی‌خواهد زنگ بزنم. می‌ترسم. توهین ‌و تحقیرهای تو را که به یاد می‌آورم دچار تردید می‌شوم. باز به خودم می‌گویم فقط شنیدن خنده‌ی تو ارزش تحقیر شدن را دارد. ولی بعید می‌دانم حال و حوصله‌ی خندیدن داشته باشی. شاید الان تبریز باشی. دیروز در روزنامه خواندم. قاف، شاعر برگزیده‌ی جشنواره‌ی شعر خورشید. نمی‌دانم بعد از فراموش کردنِ من، تبریز در نظرت چگونه است. اصلا تغییر کرده؟ حتما حالا دیگر همه‌ی مردم شهر از پشت پنجره‌هاشان برایت دست تکان می‌دهند. آرزو می‌کنم همین‌طور باشد. اما می‌دانم که نیست.
تهران بدون تو تنهاست. خسته و کلافه‌ام. کلافه‌. می‌فهمی؟ بر این خیال بودم که در مقوله‌ی عشق چیزی نیست که ندانم ولی باید اعتراف کنم این چهره‌ی عشق برایم غریب و تازه است. نابودگر و بی‌رحم. باید صبور باشم تا بگذرد. می‌دانم، ولی چه کنم که این روزها نمی‌گذرند و چنان پا سفت کرده‌اند که انگار ابدی‌اند. دلتنگم. نگران و دلتنگ. و تو قصد کمک نداری.”
“یکشنبه:
ساعت ۱۱ است. امروز هم زنگ نزدی. ساعت از نه‌ونیم که می‌گذرد دیگر امیدم کمرنگ می‌شود و با خودم می‌گویم یک روز دیگر هم بدون شنیدن صدای تو گذشت. دوستت دارم و دلم برایت تنگ شده، چه باور کنی چه نکنی. من معتقدم که حلقه‌ی واسط میان عشق و سعادت، درد است. فعلا درد می‌کشم تا ببینم بعد چه می‌شود.
ببین قاف عزیزم چه جواب بدهی و چه جواب ندهی، من همچنان به نوشتن ادامه می‌دهم.”
“دو‌شنبه:
ساعت ۲ بعد از ظهر است. از تو خبری نشد. ساعت ۴ باید بروم تالیوم اسکن. آنجا بهم اشعه می‌دهند. اگر یک مقدار کم و زیاد شود ممکن است تبدیل شوم به هالک شکست ناپذیر. آن وقت کاش تو هم ‌بشوی جنیفر کانلی. هرچند که تو بیش‌تر دوست داری آنجلینا جولی باشی.
قاف قشنگم، دوست دارم اگر بستری شدم به ملاقاتم بیایی و اگر مردم سر خاکم. خودت گفتی”انسان پرنده‌‌ی ناگزیری است که باید ۴۷ سال زندگی کند”. و من چهل و هفت ساله‌ام.”
“سه‌شنبه:‌
باز هم این پرانتز ۹ تا ۵/۹ صبح باز شد و بسته شد. از تو خبری نیست.”
“چهار‌شنبه:
ببین. نمی‌گذارم فراموشم کنی. تصویر ذهنی تو از خودم را به هر قیمتی که باشد اصلاح خواهم کرد. خواهی دید.”
“پنج‌شنبه:
از تو خبری ندارم. فضای مجازی را به دنبال‌ات زیر و رو کردم. شبکه‌های مثلا اجتماعی را. بالاخره صفحه‌ای به نام‌ات پیدا کردم. انگار اوضاعت روبه‌راه است. دیدم که دوستان تازه‌ای پیدا کرده‌ای. به اسامی‌شان که نگاه می‌کنم، می‌فهمم در آن میان دیگر جایی برای من نیست. صفحه‌ی لعنتی خودم را هم بستم. همان که به اصرار تو باز کرده بودم. خسته شده بودم از این که روزی صدبار بازش می‌کردم و می‌دیدم چیزی برایم ننوشته‌ای. قاف، دوستت دارم. مواظب خودِ خودت باش.”
“جمعه:
ساعت ۵/۱۲ نیمه شب است. به آن سه ماهِ شگفت‌انگیز فکر می‌کنم. مثل یک رویا بود و هم مثل یک کابوس . . .
. . . حالا ساعت ۳ صبح است. یک‌بار دیگر سینما پارادیزو را دیدم و گریه کردم. چه‌قدر دردناک بود که تو کنارم نبودی. دست‌هایت نبود.”
“شنبه:
باز هم ساعت از ۵/۹ گذشت و تو زنگ نزدی. “تنها آدم‌های آهنی زیر بارون زنگ می‌زنند”.”
“یکشنبه:
عزیزم حتی اگر نمی‌خواهی من را ببینی یا با من حرف بزنی، دست‌کم فراموشم نکن. هیچ‌چیز وحشتناک‌تر از این نیست که باور کنم فراموشم کرده‌ای. خیلی د‌لتنگتم. دلتنگ آن سه ماهی که حتی دقیقه‌ای از هم دور نبودیم. پیش هم بودیم. تلفن و ایی‌میل و اس‌ام‌اس هم بود. حالا گوش‌ها وگوشی‌های‌ات را به روی‌ام بسته‌ای. دیگر نمی‌دانم برایت چه بنویسم. یادت هست هروقت با هم بودیم فقط تو حرف می‌زدی؟ حالا ساکت و خاموشی، و نوبت من است که حرف بزنم. نمی‌دانی چه‌قدر دلم برای خنده‌های‌ات تنگ شده. این‌طور بی‌رحم نباش. خواهش می‌کنم.”
“دوشنبه:
چند روز است یاد گرفته‌ام با گوشی همراهم ایی‌میل‌هایم را چک‌ کنم. حالا می‌توانم روزی هزاربار آن‌ها را چک کنم و جای خالی پیغامی از تو را ببینم. چرا باورم نمی‌کنی؟”
“سه‌شنبه:
جواب تالیوم اسکن‌ام را گرفتم. خوشبختانه گرفته‌گی عروق ندارم. پس این قلب لعنتی چه مرگشه؟ چرا این‌قدر بی‌قراره؟”

یادی از یک خاطره – ابوالفضل سپاس

مرداد ۱۳۹۴

«اتاق خالی نداریم آقا.»سومین جائی بود که این جواب را میداد، جز سماجت چاره ای نبود .
بمن گفته اند شما بهترین مسافرخانه این شهر هستید، ساعت ۱۲ نیمه شب و بیرون هوا خیلی سرد است، شما بگوئید من کجا میتوانم بروم ؟
«صبر کنید» مرد لحظه ای درنگ کرد و ادامه داد:
« در یک اتاق سه تخته، یک تخت خالی داریم آهسته بروید وآنجا بخوابید»
در تاریکی اتاق کاپشنم را در آوردم وبا همان لباس ها به زیر پتو خزیدم تا خستگی راه وسرمای خشک وبی رحم شاهرود را فراموش کنم.
صبح با صدای ماشین ریش تراش از خواب بیدار شدم.
«سلام صبح بخیر آقایان،ببخشید دیشب دیر وقت مهمان ناخوانده شما شدم، چاره ای نبود گویا تنها جای خالی دراین شهر همین یک تختخواب دراتاق شما بود.»
دو نفر بودند و درحال آماده شدن برای بیرون رفتن،یکی از آنها گفت:
« اصلن نگران نباشید ما بیدار نشدیم ،از آشنائی با شما هم بسیار خوشحالیم، ما سه شب است که در شاهرود هستیم واحتمالن چند شب دیگر هم باید باشیم».
کارمندان اداره آمار بودند وازتهران برای تدارکات برنامه سرشماری به این ماموریت آمده بودند.رفتار مودبانه وخوش برخور این دو نفر، ۲۴ ساعتی را که با آنها بودم برایم بیاد ماندنی کرد.
گفتم:
به دیدار دوستم آمده ام چند هفته ای است که او را برای دوره آموزشی سربازی به اینجا آورده اند.
« باید دوستی بین شما فراتر از یک دوستی ساده باشد که در این زمستان سرد شما را به شاهرود کشانده است»
«بله دقیقا همین طوره ،از بچه گی باهم بودیم پسرعموی من است اما دوستی یمان بیشتر از فامیلی بودن است »
شهر شاهرود ،در آن فصل سال جای خاصی برای گردش بویژه در آن زمستان سرد ،که اثری هم از انگور های معروفش، درمیوه فروشها شهر نبود، نداشت.
علاوه بر پادگان شهر ، پادگانی هم در چهل کیلومتری مسیر شاهرود به گرگان بنام «چهل دختر» وجود داشت، که میگفتند تابستانها ییلاق خوبی است ، اما زمستانهایش ،دست کمی از قطب شمال ندارد.پسر عمویم
بسیار خوشحال بود که شانس آورده واورا به آنجا نبرده بودند.
از صبح بسراغش رفتم،چند ساعتی مرخصی کوتاهی گرفت وساعاتی را باهم در قهوه خانه، بعد رستورانی در همان اطراف وسپس در مسافرخانه من گذرانیدیم، با هم اتاقی های من آشنا شد ودست آخر آدرسها وشماره تلفن هائی هم بین ما وآنها رد وبدل شد. آدرسهائی که در طول زندگی ام در گذر زمان، بدست فراموشی سپرده شده اند. اما در آن سفریکی از آن
دو هم اتاقی من که حالا اسمش را هم به خاطر نمیاورم، عازم مشهد بود جائی که منهم تصمیم داشتم چند شبی را در ادامه تعطیلات میان ترمی دانشکده، در آ نجا بگذرانم و آدرس هتل محل اقامتم در مشهد را به او دادم.
پسر عمویم وشاهرود را رها کردم، وساعت ۱۲ شب بعد ، به قطاری که از تهران عازم مشهد بود سوار شدم.
در کوپه گرم وروشن درجه۲ قطار عادی تهران-مشهد که ظرفیت ۶ نفر را داشت ما سه نفر بودیم که از شاهرود به قطارسوارشدیم ،حالا همگی قبراق وسر حال ، گفتگورا با یکدیگر آغاز کردیم.
کوپه های درجه ۲ شش صندلی داشت که سه به سه روبروی هم قراردارند وموقع خواب باز میشوند وبصورت تختخواب درمیایند که دو نفر مجبورند بصورت سرو ته روی آن بخوابند.
اما آنشب ما مجبور به این کار نشدیم، وسرگرم گفتگو، مطالعه وگاهی چرت زدن شدیم.
شیخی شیرازی بود که آنهم نامش بخاطرم نمانده، اماچون اکثر شیخان نام شهری را با یای نسبت بدنبال نامش یدک میکشید، آنطور که خودش میگفت کار دیانت را رها کرده بود وبه کار تجارت خرما مشغول بود، واز درسهای فیضیه ،بهمان عمامه سفید بسنده کرده ودربند دنیای روحانیت ودینداری محض نبود، این را در همان ۶-۷ ساعتی که با او بودم دریافتم، نه تنها در قید وبند نماز اول وقت نبود ، که از صحبت های عیش ونوش دار که معمولن در بین مردان رایج است بسیار لذت میبرد، که در این باب خود حکایت های شیندنی بسیار داشت.
فرامرز جوانی مجرد، بلند قامت ولاغر اندام ، کارمند حسابداری یکی از وزارت خانه ها، پس از پایان ماموریتش در شاهرود برای سیاحت ونه زیارت عازم مشهد بود ،که صد البته این روزها را به حساب ماموریتش میگذاشت ونه مرخصی سالانه اش.
قطار ناله کنان با صدای یک نواختش دل کویر را میشکافت ومیرفت وهر از چند گاهی با صدای خشک وآزار دهنده چرخ هایش در ایستگاهی می ایستاد، ولحظاتی بعد باصدای سوت وبلند صحبت کردن ماموران ایستگاه ،و تخلیه بخارآب اززیرقطار دوباره آرام به حرکت در می آمد.
شب دو ساعتی از نیمه گذشته بود، گویا در آن ساعت شب فقط کوپه ما چراغ هایش روشن بود،که در باز شد ومرد درشت هیکل میان سالی با کت وشلوار وکراوات وارد شد وبدون اینکه اجازه ای از مابگیرد،پیش ما نشست وشروع به صحبت کرد.
«همه در کوپه من خوابند من خوابم نمی برد آقا… دبیر هستم دبیر دبیرستانهای نیشابور، رفته بودم تهران با خانم فرخ رو پارسا (وزیر سابق اموزش وپروش)ملاقات کنم ،من طرح های خوبی برای آ موزش وپروش دارم باید به او میگفتم ، اجازه ملاقات ندادند آقا این چه مملکتیه»
وبدنبال آن فحش هائی هم داد ویک ریز حرف میزد ومرتبا بلند میشد
وبیرون میرفت ودوباره برمیگشت بنظر میرسید همسفرانش طوری او
را دست به سر کرده اند. اما فرامرز مخ اش را کار گرفت و صحبت
ها را می چرخاند تا او را وارد مرحله تازه ای کند، واوهم به سخن
گفتن در باره موضوع جدیدی ادامه میداد ،خیال داشت درنیشابور پیاده
شود ،ولی گاهی میگفت با شمابه مشهدمیایم.
در این میان شیخ از اینکه اوآسایش کوپه ما رابه بهم زده بود سخت
دلگیر بود، واین را زمانی که اوازکوپه بیرون میرفت به ما گوش زد میکرد.
فرامرز آدرسش را در نیشاپور از اوپرسید.
او در جواب گفت: احتیاجی به آدرس نیست شما سوار هر تاکسی بشوید و
اسم مرا بگوئید شما را به خانه من میاورد.
در آن روزها در شهر های کوچک این گونه آدرس دادنها حکایت دست
بسرکردن نبود.
قطار به نیشاپوررسید وخوشبختانه او پیاده شد وآرامش دوباره به کوپه ما
باز گشت. حالا همه سکوت کرده وهرکس سعی میکرد همانطور نشسته
چرتی بزند. اما قطار عادی بود درهمه ایستگاهها می ایستاد.
حدودن ساعت ۴٫۵ صبح بود، دو سه ایستگاهی از نیشاپور دور شده
بودیم که قطار در ایستگاهی، که مثل سایر ایستگاهها ساختمانی مختصر
ونامی که هیچ وقت بخاطر آدم نمی ماند ایستاد.
وچند دقیقه بعد راه افتاد. هنوز از ایستگاه دور نشده بودیم که درب کوپه
باز شد واین باررئیس قطار بود که دومسافر تازه را به کوپه ما آورد
واز ما خواست که تا مشهد همسفر ما باشند.
خانم میان سال وزیبائی با لباسی شیک وآرایشی کامل ،بهمراه دختر
جوان وزیبایش که رسم آرایش وطنازی را بخوبی از مادر آموخته بود،
همسفران جدید ما شدند.احتمالن رئیس قطار با دیدن شیخ ، کوپه ما را
محل امنی برای آنها یافته بود. خانواده رئیس همان ایستگاه کوچک
وگمنامی بودند که لحظاتی پیش آنجا را ترک کرده بودیم ، وبدلیل اشنائی
وهمکار بودن ریس قطار آنها را تا کوپه ما همراهی کرد،وشاید هم
آشنائی قبلی با هم داشتند.
حدود دو ساعت دیگر به مشهد میرسیدیم . خانم سر صحبت را باز
کرد:«ما بیشتر در مشهد زندگی میکنیم وهرازچندگاهی برای دیدن
همسرم به این ایستگاه میائیم اینجا امکاناتی برای زندگی ندارد»
فرامرز ، سخت دل شیفته دختر جوان شد مجرد بود ودر آستانه ازدواج
ونمی خواست هیچ فرصتی را برای آشنائی با یک دختر جوان راازدست
بدهد. شیخ هم زیر چشمی نگاها یش رااز آنها دریغ نمیکرد.
ومن درتعجب که برای یک سفر کوتاه مدت آنهم در دل شب و درسرمای
پر سوزکویردیماه، که تازه وقتی به مشهد میرسیدیم هنوزهوا تاریک
خواهدبود ،چه نیازی به این همه آرایش وشیک پوشی برای این مادر
ودختر که لابد ساعتها وقت صرفش کرده بودند، سئوالی که هرگز
پاسخش را نیافتم.
اما فرامرز سر صحبت را با آنها باز کرد وآن نیمچه خواب هم از سرش
پرید.اگر چه آخر سر هم تیرش به سنگ خورد ،چرا که بعد از پیاده
شدن ، هیچ آدرس وشماره تلفنی بین آنها رد وبدل نشد.
در ایستگاه مشهد شیخ به سرعت خدا حافظی کرد ورفت، در حالیکه ما
فقط آدرس یک مسافر خانه درجه سه را از او داشتیم.
من و فرامرزسوار بریک تاکسی عازم هتل ملائکه شدیم ،هتلی که اینک
اثری از آن نیست ودرطرح گسترش اطراف حرم خراب شده است.در
اتاقی بادو تخت مجزاهمسفر شدیم، حالا که به آنروزها نگاه میکنم ،گمان
دارم در آن سفر کوتاه من واو برای همسفر شدن وفرار از تنهائی به آن
نیازمند بودیم.دوشی گرفته ، تا ظهر خوابیدیم. بعد از صرف غذا در
رستوران هتل بعد از ظهر را به گردش وزیارت در حرم گذرانیدیم.
فرامرز بدش نمی آمد سفری به نیشاپور داشته باشد، و از ارامگاه خیام
صحبت میکرد ومیگفت هر وقت به مشهد میآید سری هم به نیشابور
میزند. وکم کم مرا قانع کرد که فردا به نیشابور برویم. وقتی توافق مرا
کسب کرد، بسراغ شیخ رفتیم تا شاید او را هم همسفر خود کنیم.
مسافرخانه اش را در یکی از کوچه های اطراف حرم پیدا کردیم که
بیشتر به کاروانسراهای قدیمی شبیه بود. حیاط بزرگ با حوضی در وسط
واتاقهائی در اطراف، که حیاط را با پله های اجری به اتاق ها میرساند.
اتاق شیخ را یافتیم. اما بسته بود ، از شیشه پنجره چوبی اش که به اتاقش
نگاه کردیم، تخت خوابی مستعمل وآثار بساطی در وسط اتاق دیده میشد
که حکایت از اعتیاد شیخ به بساط منقل داشت. و در آنجا بود که علت
فرار با عجله اش را در ایستگاه ،و آمدن به این بیغوله را دانستیم ودیگر
به سراغش نرفتیم.
روز بعد پس ازصرف صبحانه درهتل با تاکسی به دروازه نیشابوررفته و
با سواری بنز ۱۹۰ مخصوص آن مسیرعازم آنجا شدیم. هوا آفتابی وسرد ودر کوتاهترین روزهای زمستان بودیم،هنوز دیماه به پایان نرسیده بود.
ساعتی به ظهرمانده به نیشابور رسیدیم، و به پشنهاد فرامرز به سراغ
دبیری رفتیم ،که دو شب پیش با او در قطار آشنا شده بودیم.
سوار بر تاکسی شده، نام او را که از این پس باحرف «م» از او نام
میبرم بعنوان آدرس به راننده گفتیم. دقایقی بعد راننده ما رادر کنار
کوچه ای پیاده کرد، وبا دست خانه او را به ما نشان داد.دق الباب کردیم.
خانه ویلائی نسبتا بزرگی بود، پیرمردی درب را باز کرد وفرامرز سراغ
آقای «م» را از او گرفت. خودش بر بالای بالکن خانه ظاهر شد ، با
کت وشلوار وکراوات وبسیار مرتب واز ما دعوت کرد تا به خانه اش
برویم.دراتاق پذیرائی روی پتوهای سفید که دور تا دور اتاق انداخته
بودند با پشتی هائی از بالش های لوله ای، نشستیم.خانم مسنی بسیار
مهربان ومهمان نواز درچادر سفید وگل دار به استقبال ما آمد. ما خود را
به آنها معرفی کردیم. پیر مرد ،دائی و آن خانم مادر آقای «م» بودند.
خودش پیش ما نشست وصحبت های پراکنده اش را شروع کرد.
« اسم من جواد است من از خانواده جوادالائمه هستم مدرک دارم بگذارید
برایتان بیاورم».
رفت وکتابی را آوردکه در بعضی صفحات آن با خود کار نام ساختگی
خودش را یعنی جواد را درآن نوشته بود ومرتب میگفت خواب دیدم.
گاهی بشدت عصبانی میشد وبا صدای بلند شروع به فحش دادن میکرد .
میگفت :« کلید ماشینم را از من گرفته اند مگر من دیوانه ام» .
ماشین اش فولکس واگن سبز رنگی بود که در آستانه حیاط پارک بود.
مادرش مشغول پختن غذا برای ما شد ،وبا چای وشیرینی از ما پذیرائی
کردند ، دائی اش در فرصت هائی که اواز اتاق خارج میشد واقعیت
زندگی اورا برایمان تعریف کرد.
او دانشجوی رشته پزشگی دانشکاه تهران بوده که بناگاه اختلال حواس
پیدامیکند،گویا ازهنگام ورودبه اتاق کالبد شکافی این اتفاق برایش میافتد
که به ناچار درس را نیمه کاره رها میکند، و پس از چند سال معالجه
بهبود نسبی می یابد ، به استخدام آموزش وپروش در میاید و اینطور که
دائی اش بماگفت حالا چند روزی بود بعلت بد شدن حالش زن ویگانه
فرزندش بخانه پدر زنش رفته اند. مادرش دارد تلاش میکند که دوباره
معالجه اش را پی گیری کند.
به نظر من حالت خطر ناکی نداشت ، چون به تنهائی به سفر تهران
رفته وبرگشته بود، اما فرامرز بشدت ترسید ،و میخواست با عجله
خانه اش را ترک کند،ولی مادرش مانع شدو گفت:
« من برایتان ناهار آماده کرده ام»
درست بیاد دارم ،این بانوی مهمان نواز کباب ماهیتابه ای خوش مزه ای با پلو
بهمراه سالاد ، دوغ وماست برسفره نهاد و به اصرار من فرامرزقبول
کرد ناهار را با آنها باشیم. پس از صرف ناهار آقای «م»تا درب حیاط
ما را بدرقه کرد و ازاینکه نمیتوانست ما را با ماشینش به گردش ببرد
بسیارعصبانی بود ومرتب به روال خودش ،بی هیچ مخاطبی فحش میداد
بهرحال ما با خاطره دلپذیری از پذیرائی گرم ، وبدرقه آن مادر فدا کار
ودائی مهربانش وسپاس فراوان ما از آنها ، آنجا را ترک کردیم.
ساعت حدود ۳ بعد از ظهر بود، سوار بر یک تاکسی عازم آرامگاه خیام
در حاشیه شهر نیشابور شدیم. بنای پر شکوه وزیبائی بر ارامگاه حکیم،
شاعروریاضیدان معروف ایرانی ساخته اند که با اشعاری از رباعیات
دلنشین اش با خطی زیبا تزئین شده بود.
برکارگه کوزه گری رفتم دوش دیدم دو هزارکوزه گویاو خموش
هریک بزبان حال با من گفت کوکوزه گر،کوزه خر،و کوزه فروش
در فاصله صد وپنجاه متری آنجا ،آرامگاه عطار نیشابوری ساخته شده
بود، عارف ، شاعر و فیلسوف زمانه خویش ،وحیف است که خیام را
ببینی وبه زیارت عطار نروی ودقایقی را نگذرانی. پیاده آن مسیر را
طی کردیم که رفتن به شوق بود وسوزش سرما احساس نشد، اما در
برگشتن باد شدیدی برفها را بی رحمانه به سر وصورت ما میکوبید،
در آن ساعت روز غیرازمن وفرامرزکه دستهایمان را به خودمان پیچیده
ودوان دوان آن مسیر را طی میکردیم، اثری از کسی نبود. در کنار
آرامگاه خیام یک قهوه خانه سنتی وجود داشت که خوشبختانه باز بود.
به آنجا رفته و در کنار بخاری گرم شدیم، فرامرز آبجو ومن چای داغ
نوشیدیم، مرد ی که آنجا بود در باره زیارتگاهی که از دور گنبدش
نمایان بود برایمان اینگونه توضیح داد:
« ایشان یکی از نوادگان امام رضا است، که سالها بعد از امام فوت
میکند وطرفدارنش برمقبره او زیارتگاهی میسازند ،که مدتی بعد بوسیله
مخالفانش آرامگاه به آتش کشیده شد،ولی سالها بعد دوباره ساخته میشود
وحالا نام(امامزاده محرق )یعنی آتش گرفته را بر او گذاشته اند».
در بیرون از قهوه خانه که نام خیام را داشت اثری از تاکسی نبود.
ازمسئول آنجا پرسیدیم چگونه میشودیک تاکسی پیدا کرد،کسی که برایمان
در باره آن امامزاده توضیح داده بود گفت:
«اگر چند دقیقه ای صبر کنید من شما را باماشین خودم به شهرمیرسانم»
اتومبیلش یک جیپ لند کروز بودکه پس از نیم ساعت معطلی با ااومستقیم
به دروازه مشهد رفتیم. ودوباره براتومبیل بنز ۱۹۰ سوار ومنتظر تکمیل
شدن آن بودیم که راننده اتومبیل جلوئی از ما خواست که سوار بر ماشین
او که فقط دومسافر کم داشت بشویم، قبول کرده درصندلی عقب من در
وسط و فرامرزبا یک مرد کاشمری جا گرفتیم ، راننده آدم مسنی بود
که بخوبی به جاده آشنا بود،برف اندک اندک می بارید وراننده آهسته وبا
احتیاط میراند،هوا تاریک و تاریک تر میشد ،تمام گردنه های برف گیر
جاده ۱۸۰ کلیومتری مشهد به نیشابور را بدون هیچ مشکلی پشت سر
گذاشت، تابلو کنار جاده ۲۰کیلومتر به مشهد را نشان میداد وحالا راهی
صاف وبدون پیچ خم را طی میکردیم در جائی که اثری از بارش برف
نبود، راننده فریب جاده را خورد وکمی بر سرعت اش افزودکه ناگهان
به قسمت یخی رسید که از دور پیدا نبود ، وحادثه ای برایمان اتفاق افتاد،
بیکباره اتومبیل شروع به چرخیدن کرد، خوشبختانه درآن لحظه ماشین
دیگری از عقب و جلو نمی آمد، اما در کنار جاده یک تریلر کوچک
مخصوص حمل علوفه بجا مانده ازیک تراکتور پارک شده بود که
اتومبیل ما از بغل محکم با آن برخورد کرد، در همان حال صدای ترمز
کامیونی از پشت سر شنیده شد، که راننده اش با دیدن صحنه چرخیدن
ماشین ما با مهارت وکنترل به موقع مانع از یک تصادف مرگبار باما
شد.در این حادثه فرامرزدستش یا قفسه سینه اش ضربه دید ومن درابتدا
احساس هیچ دردی را نداشتم ولی عینکم از چشمم جدا وشکسته شده در
پشت شیشه عقب ماشین افتاده بود.
تا آنجا که بیاد دارم آسیب دیدگی های سایر مسافران هم، سطحی بود
وکسی صدمه جدی ندید ،حادثه بخیر گذشت. مینی بوسی از راه رسید
من و فرامرز را که مدام ناله میکرد با خود به مشهد برد.
پس از پیاده کردن مسافرانش ما را به بیمارستان سینا مشهد رساند.
سر گیجه ام شروع شده بود. فرامرز را به قسمت عکس برداری وشکسته
بندی فرستادند .دکتری که مرا معاینه کرد گفت تو حالت خطرناکی داری
ودستوربستری شدن مرا داد. تا صبح حالت سرگیجه واستفراغ رهایم نمیکرد. با چند امپول آرامش نسبی یافته وتوانستم کمی بخوابم،صبح آنروز دکتر دستور عکس برداری از سرم را داد، که پس از دیدن آن گفت:« خوشبختانه ضربه ای که به سر شما خورده، اسیب سختی وارد نکرده است وبخیر گذشته اما شما باید ۴۸ ساعت زیر نظر باشید»
دو روز بسیار سختی بر من گذشت، در یک اتاق عمومی بستری بودم که در ساعات ملاقات بسیار شلوغ میشد، و در میان آنها من تنها بیماری بودم که ملاقات کننده ای نداشتم.
میگویند اگر میخواهی کسی را بشناسی باید با او به سفر بروی ، فرامرز ازآن ادمهای بی مرامی بود که شناختم ،چون او روز بعد پس از گچ گرفتن دستش مرخص شد وحتی برای خدا حافظی هم پیش من نیامد شنیدم که به هتل رفته واسباب واثاثیه اش را برمیدارد به جائی دیگر میرود.
من تمام پولی را که داشتم به بیمارستان پرداخت کردم، چرا که آنجا یک بیمارستان خصوصی بود. با حالتی نزار وجیبی خالی به هتل برگشتم.
مدیر هتل مرد وارسته ای بود وقتی حال مرا دید وداستان تصادفم را شنید. در قبال گواهینامه رانندگی ام مقداری پول بمن قرض داد تا با هزینه هتل از تهران برایش بفرستم. دو شب دیگر در هتل ماندم، در حالیکه حالم برای گردش وزیارت رفتن مساعد نبود. فقط توانستم به حمام عمومی بروم. در آنجا مرد کارگر حمام که حال مرا دید نظافت ومراقبت
قابل توجهی بمن کرد ، دلجوئی ومهربانی های آن مرد ناشناس هنوز در خاطرم مانده است.
در هتل کسی برایم یاد دادشتی گذاشته بود، او یکی از همان دوستانی بود که شبی در شاهرود هم اتاقشان بودم ، گرچه او را ندیدم ولی از محبتش که مرا فراموش نکرده بود،درس دوستی را آموختم.
روز باز گشت، در ایستگاه راه آهن فرامرز را دیدم با دستی در گچ وآویزان برگردن، اوهم عازم تهران بود، اما هرگز ندانستم چرا خودش ونگاهش را ازمن پنهان میکرد، من هم اصراری برای دیدن وحرف زدن بااو نکردم.
به تهران آمده و در اولین فرصت پول صاحب هتل را به حسابش واریز کردم .بقول آقای هالو یاد گرفتم که سفر آدم را پخته ترمیکند وآدمهای خوب وبد را می بیند وچیزهای زیادی هم یاد میگیرد.
مادرم بسیارمضطرب بود که با دیدن من آرامش یافت او در خواب تصادف مرا بنوعی دیده بود، گویا آن ارتباط روحی که بین مادر وفرزند هست، واقعیتی است که وجود دارد.
این خاطره در زمستان سال ۱۳۵۰ اتفاق افتاده است، که اینک به رشته تحریر درآمد.

عشقبازی ی نخستین… خسرو باقرپور

تیر ۱۳۹۴


بر خواب- جایی از هوشیواری و رویا لمیده ام ،
مستانه می آید!
بی پوششی که فاصله اندازد؛
میان داغِ تنش؛
با باغِ تشنگی ی بی قرارِ من.
می آید؛
با کَبک هایِ وحشی ی پستان هاش؛
با لرزشی خفیف پایینِ پلک هاش،
چشمانش چشمه هایِ تمنّا
با اشتیاقی که در هیچ غزل در نمی آید؛
بازوان نیلوفر می کند؛
بر گردنم،
لب بر لبم می دوزد،
تابستان می شود!
و سینه ام در داغِ رگ کرده ی پستانهاش می تپد
صورت می فشارم بر نرمی ی شکمش
دست هام بر جادویِ سرینش درنگ می کنند
و می فشارم این سیتارِ جادو را
به بی قرار ترین سینه ای که شعله ور است
و می نوازمش به خوش ترین نوازشِ انگشتان
و آه…
خدای من!
صدایِ سکوت می آید؛
در فواصلِ نُت ها
و سیتارِم به ترنمی که به هیج ترانه ای نمی ماند
چشمانِ مرا به تاراج می برد
می نوازمش آن گونه؛
که کویر را در خوابِ باران بیدار می کند،
و طوطیان قفس را به رویایِ جنگل های دور می برد.
می نوازم اورا به آهنگی غریب؛
او در لرزشی سرخوش آرام می گیرد.
و من هنوز در خوابِ او آواز می خوانم

با هم بودیم – مهتاب خرمشاهی

مرداد ۱۳۹۴

” با هم ”
” با هم ”
با هم بودیم
در یک فصل
اما در دو زمستان
صاعقه شلاق می زد
با هم آمده بودیم
از یک جاده
اما در دو کوره راه
فصل ها ترک خورد
با هم رفتیم
با یک کوله بار
اما در دو کوهستان
سنگ ها خندیدند
صدای خرد شدن استخوان روح مجروح
صدای ضعیف قلب تازیانه در دستان زمخت آزار
او داد زد
پژواکش پیچید
با هم … با هم … با هم …
کوهستان آبستن شرم
بر خود لرزید

سروده ای از سیمین بهبهانی

مرداد ۱۳۹۴


گفتی که می بوسم تورا،گفتم تمنا میکنم
گفتی اگر بیند کسی،گفتم که حاشا میکنم
گفتی ز بخت بد اگر، ناگه رقیب آید ز در
گفتم که با افسون گری، او را ز سر وا میکنم
گفتی که تلخی های می، گر نا گوار افتد مرا
گفتم که با نوش لبم، آن را گوارا میکنم
گفتی چه می بینی بگو، در چشم چون آینه ام
گفتم که من خود را در آن، عریان تماشا میکنم
گفتی که از بی طاقتی، دل قصد یغما میکند
گفتم که با یغما گران، باری مدارا میکنم
گفتی که پیوند تو را ،با نقد هستی میخرم
گفتم که ارزانتر از این، من با تو سودا میکنم
گفتی اگر از کوی خود، روزی تو را گویم برو
گفتم که صد سال دگر، امروز وفردا میکنم
گفتی اگر از پای خود، زنجیر عشقت وا کنم
گفتم ز تو دیوانه تر ،دانی که پیدا میکنم

بر روی ما نگاه خدا خنده می زند. – فروغ فرخزاد

مرداد ۱۳۹۴


بر روی ما نگاه خدا خنده می زند.
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم
زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم
پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به که زیر لب
بهر فریب خلق بگوئی خدا خدا
ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع
بر رویمان ببست به شادی در بهشت
او می گشاید … او که به لطف و صفای خویش
گوئی که خاک طینت ما را ز غم سرشت
توفان طعنه خنده ما را ز لب نشست
کوهیم و در میانه دریا نشسته ایم
چون سینه جای گوهر یکتای راستیست
زین رو بموج حادثه تنها نشسته ایم
مائیم … ما که طعنه زاهد شنیده ایم
مائیم … ما که جامه تقوی دریده ایم
زیرا درون جامه بجز پیکر فریب
زین هادیان راه حقیقت ندیده ایم!
آن آتشی که در دل ما شعله می کشید
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود
دیگر بما که سوخته ایم از شرار عشق
نام گناهکاره رسوا! نداده بود
بگذار تا به طعنه بگویند مردمان
در گوش هم حکایت عشق مدام! ما
«هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد بعشق
ثبت است در جریده عالم دوام ما»

پیک بهار – رحیم سینائی

مرداد ۱۳۹۴

وقتی به صفحه‌ی یادم
روید خیال تو
وقتی به خاطرم آید
نیکوجمال تو
وقتی که حالت لبهای لعل تو
همراه چشم‌های به مستی نشسته‌ات
اغوا کنند این دل حسرت کشیده را
پی می‌بری که من
دور از تو ای پرستوی پیک بهارها
از جام لاله
داغ فراقت چشیده‌ام
بخت سیاه خویش
در تارتار ظلمت گیسوت دیده‌ام
روی ترا
درصفحه‌ی خیالم وعکس تو دیده‌ام
صد بوسه درخیال
از التهاب آن لب تبدار چیده‌ام
پیک بهارعشق
من با امید تو اینجا غنوده‌ام

شعر طنزی از سالهای بسیار دور

مرداد ۱۳۹۴

سرودهٔ غلامرضا روحانی _ خواننده جواد بدیع‌زاده

ماشین مشدی ممدلی، ارزون و بی‌معطلی
این اتولی که من میگم، فورد قدیم لاریه
رفتن توی این اتول، باعث شرمساریه
نه بابِ کورس شهریه، نه قابل سواریه
بار کشیده بسکی از، قزوین و رشت و انزلی
ماشین مشدی ممدلی، ارزون و بی‌معطلی
ماشین مشدی ممدلی، صندلیاش فنر داره
بلیت‌فروش مشدی و، شوفُر بی هنر داره
بهر مسافرینِ خود، زحمت و دردسر داره
رفتن با اتول بود، باعث کوری و شلی
ماشین مشدی ممدلی، ارزون و بی‌معطلی
مسافر از بوی اتول، تا می‌شینه کسل می‌شه
از متلک شنیدن و، بورشدن خجل می‌شه
بسکی فشار به او میاد، دچار دردِ دل می‌شه
پاره شود لباس اگر، گیر کند به صندلی
ماشین مشدی ممدلی، ارزون و بی‌معطلی
این اتولی که از قفس، تنگ‌تر و کوچیک‌تره
جای چهل مسافر، گنده و چاق و لاغره
شوفره بس که ناشیه، اتول همیشه پنچره
راه نرفته درمی‌ره، لاستیکِ چرخِ اوّلی
ماشین مشدی ممدلی، ارزون و بی‌معطلی
این اتولِ شکسته از، سیستم قدیمیه
تایر اون قراضه و، پیستون اون لحیمیه
شوفره دائماً پیِ، لوده‌گری و لیمیه
سربالایی نمی‌کشه، مگر با خیلی معطلی
ماشین مشدی ممدلی، ارزون و بی‌معطلی
بس که ماشالا محکمه، راه نرفته پنچره
از حلبی شکسته‌ها، ساخته مبل و صندلی
ماشین مشدی ممدلی، ارزون و بی‌معطلی

نگاهی به کتاب درخدمت و خیانت زنان نوشته شهلا زرلکی – محمود صفریان

مرداد ۱۳۹۴

در خدمت و خیانت زنان
نوشته : شهلا زرلکی
چاپ اول
خدمات فرهنگی رسا
در۲۰۷ صفحه
محمود صفریان

بالاخره دوستی همت کرد وکتاب ” در خدمت و خیانت زنان ” نوشته خانم شهلا زرلکی را بجای هر ره آورد دیگری برایم آورد.
چون کم و بیش در موردش شنیده وخوانده بودم، فورن شروع کردم به خواندن آن. آنچه که در زیر می آید حرف های من در مورد این کتاب است.
اولین موضوعی که نظرم را جلب کرد نام کتاب بود. کتابی که با نام ” زن ها و آدم ها ” برای کسب اجازه چاپ به ارشاد تحویل می شود با نام ” در خدمت و خیانت زنان ” اجازه چاپ می گیرد. یعنی نامی که بیشتر می توانست باب سلیقه وخواست ارشاد باشد توسط ارشاد به نام دیگری تبدیل می شود. که کم تر برای ارشاد مطلوب است. اگر برعکسش بود بیشتر پذیرفتنی بود.
می دانیم که کلمات بار معنائی خود را دارند و باید با توجه به این موضوع، برای کار بُردشان دقت کاملی داشت، بخصوص از سوی نویسندگان.
بر این اساس انتظار داریم ، در کتاب ” در خدمت و خیانت زنان ” با موارد مشخص و روشنی از” خدمت ” زنان روبرو شویم ، که نمی شویم، و بخصوص در مورد زنان که مشخص است منظور از خیانت شان چه می تواند باشد. که صفحاتی رقم خورده است.
نام اولیه کتاب هم که ” زن ها و آدم ها ” بوده است می رساند که ” زنها با آدم ها باید فرق داشته باشند” احتمالن یا باید مثلن فرشته باشند تا در مقابل ” آدم ها ” قرار بگیرند ، یا چیزی غیراز آدم باشند. شاید اگر نام کتاب ” زنان از دیدگاه من ” بود ” یا چیزی در این روال ” می توانست ” بارهای معنائی دیگر را در اذهان متبادر کند.
مطلب دیگری که نویسنده در قسمت اول کتاب قصد دارد بقبولاند این است که دختران صندوقچه سر به مهری هستند و تا ازدواج نکرده اند، همه فکر و ذگرشان را شوهرپر کرده است و کمترین دستکاری نشده اند و از دستگاه تناسلی خود چیزی نمی دانند. جوری این موضوع را می نمایاند انگاری که در جامعه دختران حضور نداشته است.
“…او ( یعنی دختر ) تا سالهای نوجوانی با پرسش های محرمانه خود تنها می ماند. در نوجوانی به واسطه کتابی که اتفاقی پیدا می کند یا به وسیله اطلاعات درست و نادرست همسالان ، دوستان یا خواهر بزرگتر ، پاسخ بسیاری از پرسش ها خود را می یابد …”
” …اما اعضای پائین تنه دخترک، همچون سر زمین راز آمیز و مقدسی است که هیچ کس بی طهارت اجازه ندارد به آن گام بگذارد ”
من نمی دانم، یعنی این همه ” بوی فرند ” های قد و نیم قد که در سنین مختلف با دختر های مختلف سر و سرّدارند تمامن ” با طهارت به اعضای پائین تنه ” گر فرند ” خود گام می گذارند؟ ”
بخصوص در این زمان که همان زمان نشر این کتاب است دیگر فکر نمی کنم :
” ضرورت نخست در زندگی زن ازدواج باشد ”
اتفاقن ازدواج گریزی، بیشترشایع است و طرفدار دارد. نه فقط در ایران که شاید گفته شود بخاطر وضع نا مناسب اقتصادی است که در بیشتر کشور های جهان.
” …چرا که نیاز آغازین و بنیادین هر زنی در روند زیستن خود ازدواج است.”
که من گمان نمی کنم.
این کاملن درست است و بی شبه،
” عشق در زندگی زن، یک نیاز ضروری است. تنها عشق قادر است زیبائی های پنهان و آشکار او را بر خودش و دیگران آشکار کند. ”
اما مگر نمی گویند و درست هم می گویند که در بیشتر مواقع ازدواج عشق را می کشد؟ در اینصورت این همه تکیه بر ازدواج در این کتاب برای چیست؟ …تمام نوشته های در ( گیو مه ” ” ) از متن کتاب است.
بطور کلی بنظر می رسد که نویسنده با نظریات سیمون دو بووارهمراه است در حالیکه دو بوار شدیدن فمنیستی است که معتقد است ” یک انسان زن زاده‌ نمی‌شود، بلکه تبدیل به زن می‌شود» واین چیزی جز بازی فلسفی با کلمات نیست. زن از لحاظ فیزولوژیک زن متولد می شود و مرد، مرد. آنچه که در سنین مختلف تغییراتی در این دو جنس ایجاد می کند” چه تفییرات روحی و روانی و چه تفییرات اندامی، صرفن زائیده ترشحات هرمون های متفاوت در این دو جنس است. و نوع این ترشخات ابدن بستگی به این ندارد که
” یک انسان زن زاده‌ نمی‌شود، بلکه تبدیل به زن می‌شود»
و اگر روابط جاری در جوامع مختلف، دختر بودن و تمایلاتش را تابو می کند سبب می شود که تمایلات بخصوص دختر ها زیر زمینی! بشود. وگرنه کمتر می توان قبول کرد که هر دو جنس، دوست پسر و دوست دختر ” بوی فرند و گرل فرند ” نداشته باشند و غایت خواستشان ” بخصوص برای دختر ها ” ازدواج باشد و تا قبل از آن به قول نویسند ” قضیب ” مردی را دشت نکرده باشند.
من زیاد اعتقاد به پیچاندن روابط بسیار متعارف در جملات و تعبیر های فلسفی که درک و دریافت را مشکل می کند ندارم.
در داستان نویسی آنجا که نثر برای اکثریت با سواد ِکتابخوان، سخت خوان و نامفهوم و پیچیده است، داستان از ژانر عوام پسند خارج می شود و می شود تافته جدا بافته ای برای گروه اندکی که بیشتر ادای روشنفکری را در می آورند و خوب که توجه بگذاری درمی یابی که چیزی هم بارشان نیست. من به دفعات و در جا های مختلف گفته و نوشته ام که ما در ایران هستیم، فارسی می نویسیم و برای خواننده فارسی زبان می نویسیم و در اینصورت حتمن باید بنحوی بنویسم و جملات را به شکلی چیدمان بدهیم تا خواننده بتواند بخواند و درک و دریافت کند و اگر داستان است از خواندن آن لذت ببرد. حالا گیریم آمدیم حتا نام کتابمان را بکنیم ببری که می رود گل درخت، که یعنی من از دیگران سوا هستم همان می شود که هم خواننده و حتا هم نویسنده را از شوق می برد.
البته در حد خودم می دانم که از بحث های فلسفی ِ روحی روانی نمی توان انتظار داشت که نثری داستانی داشته باشد ولی می توان انتظار داشت که قدری پیاده تر بود تا با هم راه برویم.
نویسنده این کتاب به اندازه کافی هم سرشناس است و هم آثار قابل توجه و ارزشمندی دارد بخصوص در زمینه نقد که دستی به سزا دارد .
ولی مثلن در مورد ” هیستری ” که معنائی مشخص و توضیح داده شده ای دارد و حتا در لغتنامه های سه گانه معتبری که داریم به یک شکل بیان شده است، آنقدر پیچ و تاب داده می شود که خواننده فکر می کند اولن مختص زنان است و در ثانی گویا همان ” هیستری ” شناخته شده خودمان! نیست.
بنظر می رسد نویسنده، آثار بسیاری از فلاسفه، تحلیلگران، نویسندگان، وصاحبنظران را مطالعه کرده است و بهمین علت در هر صفحه به یکی دو مورد و گاه بیشتر، به حرف ها ونظریات آن ها در زیر نویس صفحات رجوع می کند و این خواننده را از روند خواندن دور مینماید، ضمن اینکه برای خواننده مقدور نیست که به این همه مورد مراجعه کند. واضحتر اصلن این همه مورد لزومی ندارد.
این نوع کتاب ها برای خوانندگان متعارفی چون من خسته کننده و نا لازم است.
مثلن در صفحه ۶۲ آنچه را در مورد ” ادبیات بی درنگ ” می گوید ضمن اینکه موضوع مهمی نیست کلی وقت نویسنده تلف می شود تا روند خواندن را رها کند و برود سراغ دلیل آن در زیر نویس.
بطور مثال به تکه ای که در صفحه ۶۶ در مورد ” سیکلوتایمیا ” نوشته شده و در زیر نویس در حدود چهار سطر در مورد آن که خُلق ادواری و اختلال دوقطبی است توضیح داده است توجه کنید:
همه می دانیم که که انسان ها با انواع ناراحتی های روان پریشی دست به گریبانند ( چه مرد و چه زن ).
از انگزایتی گرفته تا انواع درجات افسردگی که هیچ یک نه به خدمت و نه به خیانت زنان ارتباطی ندارد و پرداختن به آن ها به کج راهه کشاندن فکر خواننده است.
خواننده هر چند با مورد دندان گیری از خدمت زنان برخورد نمی کند ولی در عوض مفصل با نحوه وراههای خیانت زنان مواجه می شود.
آنجائیکه بخصوص در صفحات ۱۱۶ تا ۱۱۹ در مورد خیانت زنان صحبت می کند، نمی دانم بر اساس کدام آمار به این مهم اشاره دارد که در راه باز کردن بیشتر چشم و گوش مردان گام بر می دارد، و توجه می دهد که حواسشان جمع باشد:
“…زن با شیوه های متفاوت و به یاری تدابیر و شگرد های غریزی زنانه به شوهر خود خیانت می کند ”
و تاکید دارد که زنان در این شیوه خیانت به شوهران خود:
” مهارت مثال زدنی زن در بازی کردن نقش های حسی مختلف، نقاب بزرگی است که نمی گذارد اسرار نا گفته گروه عظیمی از زنان فاش شود ”
و مهمتر اینکه چه راهنمائی دل انگیزی برای مردان دارد:
” …مرد جامعه امروز مثل مرد روزگار قدیم، مرزهای تحریم شده زن شوهر دار را رعایت نمی کند. مرزهای تحریم کمرنگ تر شده و حتا در بعضی موارد استقبال جامعه مردان از زنان متاهل برای برقراری ارتباط به مراتب بیشتر است. مردی که به سراغ ارتباط با زن شوهر دار می رود، می داند که در گیر خواسته ها و توقع های افزون تر زن نخواهد شد. زنی که همسر دارد مجال و امکان زیادی برای ایجاد سیطره و مالکیت عاشقانه ندارد. او جای دیگری حس مالکیت خود را به اجرا در آورده است، و حالا تنها به رابطه ای پنهان و جبرانی دل خوش است. پس زن شوهر دار گزینه مناسب تری است، و درد سر دوشیزگان را ندارد…”
از این بهتر نمی توان مردان را راهنمائی کرد.
البته در کل نبایستی نا گفته بماند که کار خانم شهلا زرلکی در تنظیم و انتشار این کتاب یک تابو شکنی است و ایشان هم این شهامت را داشته اند و هم بسیار خوب از عهده اش بر آمده است.
گاه راهنمائی هائی بخصوص برای زنان دارد که اغلب یا از آن بی اطلاعند و یا تصور در آمیختن با آن را ندارند، بخصوص آنجا که قوانین طلاق را واشکافی می کند.
درفصل ” نا آگاهی تحمیلی تاریخ یا…” باز گوئی مواردی عنوان می شود که بخصوص زنان بایستی از آن مطلع باشند، آنجا که ” می پردازد به زندگی با هم بدون ازدواج که بیشتر در غرب رواج دارد و آن را در برابر ” صیغه شرعی ” قرار می دهد نیاز به این تذکراست که متاسفانه ” صیغه شرعی ”  شده است
دکان دو نبشی برای فحشای علنی و قانونی که نمونه آن را می توان بشکل شرم آوری در جوار مرقد امام رضا در مشهد دید که متاسفانه بسیاری مشتری های خارجی بخصوص عرب هم دارد.
بد نیست چون در این کتاب بسیار از ” فمنیسم ” و ” فمنیست ” ها صحبت شده است نظرم را در این مورد بگویم.
دختربچه ها از زمان بازی های کودکانه خود خط قرمزی برای بازی با پسر ها را دارند و با بزرگتر شدن رفتار، تفکر،تصور، و منش دیگری جدا از پسرها دارند و فمنیسم چیزی جز پر رنگ کردن این خط نیست و حالا شده است دکانی برای خودش. همین تفاوت طبیعی را ریخته اند در قالب قوانین ” گاه حاد ” خاصی و کم کم دارند آن را به نوعی دشمنی با مردان و حتا با زنانی که تند روی زنانه ندارند و بیشتر برای این است که عده ای در پناه آن خود را جدا گانه متعصبی بدانند، و گرنه کمترین گام اجرائی ندارند، همه اش حرف است و شعار و فاصله. زنان ” زن ” هستند با همه ی نیاز ها عقیده ها و رفتار ها و بخصوص تفاوت ها و مردان نیز ” مرد ” هستند و نیاز های اختصاصی، و در این خط کشی طبیعی و مادر زادی ” فمنیسم ” بخنوان یک پدیده جائی ندارد جز کسب نام و شهرت و خود آرائی و خود نشان دادن.
گاه جملاتی در این کتاب آمده که درک و دریافتش برای من با سواد متعارف آسان نیست:
” هر چند زنان تا زمان یائسگی، حامل گهواره ای ویران شونده در بطن خویش ( خویشند ) است اما خود نیز همچون گهواره ای میان قطب های هستی ناپایداراندام زنانه غوطه می خورد ”
درمجموع درمورد زنان چنان صحبت شده است که گویا موجوداتی ویژه اند و از کرات دیگری آمده اند، و درنهایت فاصله بین آن ها و مرد ها که کوشش می شود بر طرف شود، بنظر عمیق تر می شود.
آنطور نیست آنچه در خانه هست، از سرویس های متنوع کریستال، روزنامه، کتاب، و…فقط به زن تعلق دارد. این چنین خط کشی هائی برای برجسته ومشخص کردن زنان، نگاهی یکطرفه و هم جنس پروری است.
” زن به جهان نا متناهی اطراف قلمرو خود بی اعتناست، سیاست،حکومت ها،معضل اقتصادی و اخبار اجتماعی سر زمین های دور برای او مسائل حاشیه ای و فرعی است …”
و بدین ترتیب از زن موجودی منتزع با آنچه ما در اطرافمان می بینیم و داریم و سالهاست می شناسیم می سازد. این به نوعی بی توجهی به زنی است که نه تنها به این ها با اعتناست که تا مرفق هم در گیرشان است.
وابستگی زنان بطور دربست، در حدی که از شخصیت شاخص خود دور می شوند در کتاب به چشم می خورد.
تعاریف مختلفی از زن که در جای جای کتاب نوشته شده است در بعضی موارد چنان ضعفی از شخصیت وابسته او را به نمایش می گذارد که باور کردنی نیست و می رساند بی توجه به گروه میلیونی زنان غیر شهری و یا حتا شهری های متعارف از گروه دستچین شده ای که در نظر دارد، حرف می زند. و گرنه می دانیم بیشمار زنانی هستند که اصلن گلدان چینی از مادر بزرگ خود به یادگار ندارند که با شکسته شدن آن، عشق آن ها نیز ترک بر دارد.
همانطور که گفتم، بنظر می رسد زنان مورد خطاب او گروهی خاص هستند که برایشان :
” سلامت و پایداری خانه مطلوب، همواره در معرض ویرانی و بیماری است ”
در مورد یائسگی و بطور کلی سن بالا ” که متاسفانه برای نویسنده بیشتر سنین دوران یائسگی است با کمی بالا و پائین، در حالیکه می دانیم مدتهاست که سن متوسط در بیشتر کشور ها از مرز هفتاد سالگی هم گذشته است ” زنان را محروم از بسیاری نعمات می داند.
اگر یکی از این موارد بخصوص در زنان مسن و پس از یائسگی داشتن سکس و لذت جنسی است باید اشاره کنم که چنین زنانی نه تنها سکس دارند ” یا می توانند داشته باشند ” بلکه به ” ارگاسم ” هم می رسند.
در اوراق پایانی کتاب نویسنده بخصوص زنان را به روی آوری به مذهب و روحانی شدن هدایت می کند، و چاره تنهائی را در این نوع گرایش می داند، در حالیکه نارو های مذهبی چنان فراوان است که به هیچ روی نمی توانند تکیه گاهی مطمئن باشند.
شاید لازم باشد یکبار دیگر این کتاب و با تاملی بیشتر خوانده شود. ولی آنچه را که من گفتم چکیده ای است از برداشتی که بنطرم رسیده است.
کاستی هایش را بر من ببخشائید.

آخرین کتاب میلان کوندرا – (The Festival of Insignificanc)جشن بی‌معنایی

مرداد ۱۳۹۴

عکس و کتاب
از : شبنم
.

سرطان خوبی* به کتاب میلان کوندرا هم سرایت کرد!
.
«جشن بی‌معنایی» کتابی است که میلان کوندرا در ۸۶ سالگی به نگارش درآورده؛ این اولین رمان او پس از ۱۳ سال وقفه در کار نویسندگی محسوب می‌شود…
.
«جشن بی‌معنایی» (The Festival of Insignificance) را جمع‌بندی کل آثار کوندرا می‌دانند… این کتاب اوایل سال جاری میلادی پس از انتظار پرشور مخاطبان انگلیسی‌زبان کارهای کوندرا روانه بازار شد… اما جالب است که «جشن بی‌معنایی» تنها ۱۱۵ صفحه دارد و کوتاه‌ترین اثر این نویسنده محسوب می‌شود…
.
«جشن بی‌معنایی» را مانند دیگر کتاب‌های فرانسوی‌زبان کوندرا، «لیندا آشر» به انگلیسی برگردانده است… این کتاب در آوریل ۲۰۱۴ به زبان‌ فرانسوی منتشر و چند ماه بعد با ترجمه «قاسم صنعوی» روانه بازار کتاب ایران شد…
.
رمانی که در یک نشست قابل مطالعه است، داستان دوستی چهار مرد پاریسی را روایت می‌کند: «اَلن» که با زنی بسیار کم‌سن و سال‌تر از خود دیدار می‌کند، «رومن» استاد دانشگاهی بازنشسته و افسرده که مسن‌ترین فرد جمع است، «چارلز» که مرکز تهیه غذا دارد و «کالیبان» بازیگری بی‌کار که پیشخدمت میهمانی‌های چارلز است…
اتفاقی که شخصیت‌های داستان را گرد هم جمع می‌کند، جشن تولدی است برای فردی به نام «داردلو» که چارلز مقدمات آن را فراهم می‌کند… داردلو نشانه‌هایی در ابتلا به سرطان مشاهده می‌کند اما با مراجعه به دکتر متوجه می‌شود خطری او را تهدید نمی‌کند و…..
………………………………………………
*اصطلاحی ازدوست قدیمی ناصر بزرگمهرعزیز
که خود اکنون بااین بیماری درگیراست ….امیدواریم
مثل کاراکتررمان میلان کوندرا ….این همکارمطبوعاتی
وامور روابط عمومی ماهرچه زودتراین تتمه ی
کسالت جسمی رانیزازخود دورنماید
—————————–
بر گرفته از فیس بوک والس

بزرگ علوی به انتخاب الیسا تنگسیر

مرداد ۱۳۹۴


بزرگ علوی نویسنده نامدار ایرانی در ۱۳بهمن ماه سال ۱۲۸۲ ” دوم فوریه ۱۹۰۴ ” در تهران متولد شد و در ۲۱ بهمن ماه سال ۱۳۷۵ ” ۱۶ فوریه ۱۹۷۷ ” در سن ۹۳ سالگی در برلین – آلمان در گذشت.
او از نثرنویسان برجسته ادبیات فارسی سده بیستم میلادی[۳] و مشهورترین نویسنده چپ‌گرای ایران است.[۴] او که یکی از افراد گروه معروف ۵۳ نفر بود در آماده‌سازی مجله دنیا با تقی ارانی همکاری می‌کرد و به روانشناسی زیگموند فروید و فلسفه مارکسیسم بسیار علاقه‌مند بود. علوی همچنین یکی از بنیانگذاران حزب توده ایران بود و آثار ادبی مشهوری را به رشته تحریر در آورد که از آن جمله می‌توان به رمان چشمهایش و داستان کوتاه چمدان اشاره کرد.
بزرگ علوی در سال ۱۹۲۰ (۱۲۹۰-۱۲۸۹ شمسی) جهت تحصیل روانهٔ آلمان شد و دوران دبیرستان را در شهرهای مختلف از جمله شهری که امروزه در لهستان قرار گرفته گذراند. او در دوران اقامت در آلمان چند اثر ادبی آلمانی را به فارسی برگرداند.
در آن زمان یک بورس تحصیلی برای ادامه تحصیل در آلمان به وی تعلق می‌گرفت اما با این وجود علاقه‌ای نشان نداد و در شیراز به عنوان معلم در خدمت معارف قرار گرفت. در این شهر بود که او نخستین کار ادبی را با ترجمه قطعه‌ای از آثار شیلر تحت عنوان «دوشیزه اورلئان» آغاز کرد. علوی در آن سالیان قرار ماندن در یک جا نداشت و در شهرهای گوناگونی در شمال در رفت‌وآمد بود که گاهی هم برای مدتی به تهران می‌رفت. این سرگردانی‌ها و ناآرامی‌ها با استخدام برای معلمی در هنرستان صنعتی تهران پایان یافت، او در سال ۱۹۳۱ (۱۰-۱۳۰۹) کار در هنرستان را آغاز کرد و در همین دوران به گروهی از روشنفکران سوسیالیست و به رهبری تقی ارانی پیوست.[۳] سرانجام او در سال ۱۹۳۷ (۱۶-۱۳۱۵) به همراه ۵۲ تن دیگر بازداشت شد و به زندان افتاد. هنگام تحمل حبس او کتاب «پنجاه و سه نفر» را نگاشت که درباره اعضای گروه سوسیالیست و تحمل سختیهای آنان در زندان بود. او همچنین مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه با نام «ورق‌پاره‌های زندان» را در این مدت نوشت.[۳]
پس از جنگ جهانی دوم، علوی به کمونیسم اتحاد شوروی گرایش پیدا کرد و از یکی از جمهوری‌های این کشور، ازبکستان دیدار نمود و کتابی با عنوان «ازبک‌ها» را به رشته تحریر درآورد. او همچنین در کنار تقی ارانی و ایرج اسکندری، نخستین دوره مجله دنیا را منتشر می‌کرد. در تهیه و انتشار مجله دنیا، از همان آغاز، ایرج اسکندری با نام مستعار «جمشید» و بزرگ علوی با نام مستعار “فریدون ناخداً شرکت فعال داشتند.
یکی از ویژگیهای زندگی علوی نزدیکی و محشور بودن او با صادق هدایت است. این داستان که از زبان خودش چنین آغاز می‌شود: «در دوران مدرسهٔ ابتدایی که آقای غلامعلی فریور که یکی از رجال پاک و وارستهٔ دوران ما است همکلاسی بودم. چون هر دوی ما کوتاه قد بودیم روی نیمکت جلوی کلاس پهلوی هم می‌نشستیم. این همکلاس بودن به دوستی انجامید…»
وقتی علوی در سال ۱۹۲۸ از آلمان به تهران می‌آید، به جستجوی دوست قدیمی خود غلامعلی فریور می‌پردازد و به مصداق «عاقبت جوینده یابنده بود» او را می‌یابد روزی در خانهٔ غلامعلی فریور کتاب «پروین دختر ساسان» به دستش می‌افتد آن را می‌خواند و می‌بیند که با کتابهای موجود آن دوران هم سطح نیست و از نظر شکل و محتوا چیز دیگری است از آقای فریور می‌پرسد نویسندهٔ این کتاب کیست؟ آقای فریور در پاسخ می‌گوید جوان خوب و خوشمزه‌ای است، باید با او آشنا شوی… مدتی پس از این گفتگو روزی علوی و فریور در خیابان ناصریه آن زمان و ناصر خسروی بعدی، به کتابخانهٔ معرفت می‌روند تصادفاً صادق هدایت هم آنجا بوده‌است که فریور می‌گوید: «این همان آقا است». این سرآغاز آشنایی این دو دوست است که بعدها «مسعود فرزاد» و «مجتبی مینوی» نیز به آن‌ها می‌پیوندند و جمعی به وجود می‌آید که بعدها ربعه نامیده شد.
نامگذاری «ربعه» را خود علوی این گونه شرح داد: «در آن روزها هدایت، مینوی و فرزاد و من (که بعدها دیگران هم به آن پیوستند) دیدارهای مرتبی داشتیم بازار ادب در انحصار هفت هشت شخصیت ممتاز بود مثل حکمت، تقی‌زاده، اقبال، قزوینی، سعید نفیسی و از این شمار. یک روز همین طور بی مقدمه فرزاد گفت ما خودمان هم گروه «ربعه» هستیم گفتیم بابا ربعه که معنا ندارد، فرزاد در پاسخ گفت: معنا ندارد ولی با سبعه (هفت) قافیه دارد با این ترتیب بود که ربعه در برابر سبعه پیدا شد وگرنه گروهی با نام و برنامه‌ای خاص نبود بلکه تنها زاییدهٔ یک شوخی بود.»علوی مدتی پیش از وقوع کودتای ۲۸ مرداد و در نتیجه شکست محمد مصدق، نخست وزیر ایران، به تاریخ دهم فروردین سال ۱۳۳۲ در سن ۴۹ سالگی از ایران خارج شده و تا هنگام وقوع انقلاب ۵۷ در برلین شرقی سکونت داشت. او در سال ۱۳۳۵ ازدواج نمود. در این زمان در دانشگاه هومبولت به عنوان استادیار اشتغال یافته و ماموریت یافت در پایه گذاری رشته ایران‌شناسی و زبان فارسی شرکت نماید. در سال ۱۹۵۹ کرسی استادی دریافت کرد و تا سن ۶۵ سالگی (۱۹۶۹) در این دانشگاه به تحقیق و تدریس پرداخت. از جمله ثمرات این دوران تدوین لغت نامهٔ فارسی – آلمانی با همکاری پروفسور یونکر است.
برخی از شاگردان مجرب او مانند پروفسور زوندومن و پروفسور لورنس در دانشگاه‌های برلین و بعضی دیگر در کتابخانه‌های آلمان مشغول فعالیت هستند او پس از بازنشستگی از کار دست نکشید و در کنار رسیدگی به رساله‌های دکترا و تحقیقات شاگردانش به پاسخگویی به سئوالات و جوابهای فراوان اهل فرهنگ می‌پرداخت و گاهی ساعت‌ها وقت صرف یافتن منابع و اسناد می‌کرد و دست رد به سینهٔ کسی نمی‌زد.
از بین مجموعه داستان‌های کوتاه علوی، چمدان از همه مشهورتر است، که تاثیر به‌سزای روانشناسی فروید، در آن مشهود است.[۳] همچنین رمان چشمهایش (۱۹۵۲) از آثار بسیار معروف اوست، این رمان، اثری سخت مجادله‌انگیز است و درباره رهبر یک تشکیلات زیرزمینی انقلابی و زنی از طبقه مرفه که به او عشق می‌ورزد. علوی آثاری نیز به زبان آلمانی نگاشته‌است که از آن جمله، «مبارزات ایران»[۶] و «تاریخچه و تحول ادبیات فارسی نوین»[۷] را می‌توان نام برد.[۳]
او پس از پیروزی انقلاب ۵۷، برای مدت کوتاهی به ایران بازگشت، لیکن دوباره ایران را به مقصد آلمان شرقی ترک نمود. علوی به علت سکتهٔ قلبی در بیمارستان فریدریش هاین برلین بستری شد و سرانجام در روز یکشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۷۵ برابر با ۱۶ فوریه ۱۹۹۷ درگذشت.
علوی یک فرزند پسر از همسر اول خود فاطمه علوی به نام مانی دارد و شریک زندگی بزرگ علوی، گرترود (Gertrud Paarszh) است که در برلین زندگی می‌کند.
آثار مشهور
چشمهایش
پنجاه و سه نفر
چمدان
سالاریها
موریانه
میرزا
ورق پاره‌های زندان
ازبک‌ها
لغتنامهٔ بزرگ آلمانی به فارسی
دستور زبان فارسی برای مدرسین آلمانی زبان
ترجمهٔ جند کتاب از زبانهای مختلف به فارسی
گذشت زمانه
روایت (کتاب)
مجموعه داستان نامه ها (کتاب)

ویلیام هاروی طبیب شاخص انگلیسی – کاشف گردش خون

مرداد ۱۳۹۴


ویلیام هاروی طبیب انگلیسی کاشف گردش خون و عملکرد قلب است، که انقلابی در فیزیولژی و کمکی بنیانی برای شناخت بدن انسان به وجود آورد.
او در سال ۱۵۷۸ میلادی ، در شهر ” فونکستون ” انگلستان به دنیا آمد و در سال ۱۶۵۷ در سن ۷۹ سالگی در لندن در گذشت.
او با رساله ای تحت نام ” تشریحی در باره عملکرد قلب و خون در حیوانات ” که یکی از مهمترین کتاب ها در تمام تاریخ فیزیولژِی است، کشف خود را به جهانیان معرفی کرد.
آنچه که اکنون این چنین ساده و مشهود است برای هیچ یک از زیست ‌شناسان قدیمی شناخته شده نبود. مؤلفین برجسته زیست‌شناسی نظریاتی به این شرح ابراز داشته بودند
الف- غذا در قلب به خون تبدیل می‌شود.
ب- قلب خون را گرم می‌کند.
ج- شریان‌ها پر از هوا هستند.
د- قلب جوهره حیاتی را می‌سازد.
ه- خون در شریان‌ها و وریدها بالا و پایین می‌رود گاهی به سوی قلب حرکت می‌کند و زمانی از آن دور می‌شود.
” گالین ” بزرگترین طبیب دنیای باستان، کسیکه شخصاً کالبد شکافی‌های بسیاری انجام داده و دقیقاً پیرامون قلب و مجاری خون مطالعه و بررسی کرد ه رگز به خاطرش خطور نکرد که خون در بدن انسان گردش می‌کند. به همین نحو ارسطو نیز که زیست‌شناسی یکی از مهمترین رشته‌های مورد علاقه‌اش بود هیچ اشاره‌ای در این باب ندارد. حتا پس از انتشار کتاب‌ هاروی بسیاری از پزشکان اشتیاقی به پذیرفتن این نظریه نداشتند که خون در بدن انسان به طور پیوسته در یک شبکه بسته از مجاری و رگ‌ها گردش می‌کند و قلب نیروی لازم را برای حرکت آن فراهم می‌آورد.
در حقیقت هاروی در ابتدا با انجام یک محاسبه ساده ریاضی نظریه گردش خون را بیان کرد. او برآورد نمود که قلب با هر طپش خود حدود دو اونس خون وارد آئورت می کند با توجه به اینکه قلب در هر دقیقه ۷۲ بار می زند وی به این نتیجه رسید که در هر ساعت حدود ۵۴۰ پوند خون از قلب وارد آئورت می شود. اما رقم ۵۴۰ پوند از وزن بدن یک انسان متعارف خیلی بیشتر است چه رسد به اینکه تنها وزن خون یک انسان این اندازه باشد. به این ترتیب برای هاروی مسلم شد که خون از طریق قلب دوباره به گردش در می آید. هاروی با فرمول بندی و تنظیم این فرضیه برای دستیابی به جزئیات چگونگی گردش خون مدت نه سال به انجام آزمایش های مختلف و تحقیقات دقیق پرداخت.
هاروی در کتاب خود به طور روشن این نکته را بیان کرد که شریان ها خون را از قلب دور می کنند در حالی که وریدها آن را به قلب باز می گردانند. هاروی چون میکروسکوپ در اختیار نداشت، نتوانست مویرگ ها، مجاری بسیار کوچکی که خون را از شریان های کوچکتر به وریدها منتقل می کنند، ببیند اما به درستی به وجود آنها اشاره دارد. (مویرگ چند سال پس از مرگ هاروی توسط مالپیگی، زیست شناس ایتالیایی کشف شد.)
هاروی همچنین بیان کرد که وظیفه قلب تلمبه کردن خون به شریان ها می باشد. تئوری هاروی در این باب نیز مانند بسیاری نکات دیگر اصولاً صحیح است. به علاوه اینکه او برای تأیید تئوری خود شواهد تجربی گرانبهایی ارائه داد و مباحث دقیقی را مطرح کرد. گر چه این تئوری در ابتدا با مخالفت های شدیدی مواجه شد اما تا اواخر عمر او به طور کلی مورد قبول و پذیرش قرار گرفت

داستانی طنز

مرداد ۱۳۹۴

مرد کشاورزی یک زن نق نقو داشت که از صبح تا نصف شب در مورد چیزی شکایت میکرد. تنها زمان آسایش مرد زمانی بود که با قاطر پیرش در مزرعه شخم میزد. یک روز، وقتی که همسرش برایش ناهار آورد، کشاورز قاطر پیر را به زیر سایه ای راند و شروع به خوردن ناهار خود کرد. بلافاصله همسر نق نقو مثل همیشه شکایت را آغاز کرد. ناگهان قاطر پیر با هر دو پای عقبی لگدی به پشت سر زن و در دم کشته شد.در مراسم تشییع جنازه چند روز بعد، کشیش متوجه چیز عجیبی شد. هر وقت…یک زن عزادار برای تسلیت گویی به مرد کشاورز نزدیک میشد، مرد گوش میداد و بنشانه تصدیق سر خود را بالا و پایین میکرد، اما هنگامی که یک مرد عزادار به او نزدیک میشد، او بعد از یک دقیقه گوش کردن سر خود را بنشانه مخالفت تکان میداد.پس از مراسم تدفین، کشیش از کشاورز قضیه را پرسید.
کشاورز گفت: خوب، این زنان می آمدند چیز خوبی در مورد همسر من میگفتند، که چقدر خوب بود، یا چه قدر خوشگل یا خوش لباس بود، بنابراین من هم تصدیق میکردم.کشیش پرسید، پس مردها چه میگفتند؟کشاورز گفت: آنها می خواستند بدانند که آیا قاطر را حاضرم بفروشم یا نه

بدون شرح

مرداد ۱۳۹۴

بدون شرح

تا پائیز نیامده

مرداد ۱۳۹۴

تا پائیز نیامده…

چشم انداز

مرداد ۱۳۹۴

چشم انداز…

طراوت

مرداد ۱۳۹۴

طراوت

خواب و بیداری – فرخ ازبری

مرداد ۱۳۹۴


تکه ای از شعر بلند خواب و بیداری
در ذهن نقاشیهاى دور
آخرین سروها پاک میشود
در دشت سینه ما هزار قنارى لال میمیرد
در باغ دلها هزار نیلوفر خاموش میروید
و همچنان دم میشماریم
ولى دریغا که ،
دَم بر نمى آریم ….
اهل آبادى بیدارند
و ما را دیریست که خواب برده است ؛
به کوچه باغهاى آفت زاى دروغین
پشت آبرهاى سترون
کنار جویبارهاى خالى از آب
میان دشتهاى سبز مرداب …
و ما را دیریست که خواب
برده است !

پنجهزارتن از ۱۵ هزار کارتون خواب ایران زن هستند

مرداد ۱۳۹۴

شهیندخت ملاوردی، معاون رئیس جمهوری ایران در امور زنان و خانواده گفته

زنان یک سوم کاتون خواب‌های ایران را تشکیل می‌دهند.

در مورد نرگس محممدی

مرداد ۱۳۹۴

همسر نرگس محمدی، سخنگوی کانون مدافعان حقوق بشر و زندانی عقیدتی به کمپین بین المللی حقوق بشر در ایران گفت وزارت اطلاعات ایران طی درخواست کتبی از قاضی پرونده (قاضی شعبه ۱۵ دادگاه انقلاب) خواستار اشد مجازات برای نرگس محمدی شده است. این نامه در روزهای اخیر در پرونده خانم محمدی دیده شده است.تقی رحمانی همچنین به کمپین گفت اتهام «همکاری با داعش» که در برخی سایت ها منتشر شده، اشتباه است و در کیفرخواست چنین اتهامی وجود ندارد.
خانم محمدی برای پرونده جدیدش با سه اتهام تبانی و اجتماع علیه امنیت ملی، تبلیغ علیه نظام و عضویت در گروه «لگام، مبارزه برای لغو حکم اعدام» که به عنوان گروه ضدامنیتی و غیرقانونی از آن نام برده شده، روبه رو است. این اتهامات پس از دیدار او با خانم کاترین اشتون، مسول وقت سیاست خارجی اتحادیه اروپا در اسفند ۱۳۹۲ شکل گرفت. او در گفتگویی با کمپین قبل از بازداشتش گفته بود از آن تاریخ تا پیش از بازداشتش، ۱۰ بار احضاریه و اخطاریه گرفته است و چندین بار بازجویی شده است.
اقای رحمانی با انتقاد از عملکرد غیرقانونی وزارت اطلاعات به کمپین گفت: «اخیرا در پرونده خانم محمدی نامه ای از وزارت اطلاعات دیده شده که به قاضی توصیه کرده تا اشد مجازات را برای ایشان صادر کند. اما این نامه خلاف قانون است و استقلال قوه قضاییه و قاضی شعبه ۱۵ دادگاه انقلاب را زیر سوال می برد.»
تقی رحمانی همچنین در خصوص علت عدم برگزاری دادگاه نرگس محمدی در تاریخ ۱۵ تیرماه به کمپین گفت:‌ «در روز دادگاه وکیل پرونده و اعضای خانواده نسرین همه به دادگاه رفته بودند اما نرگس به دلایل نامشخصی از زندان اوین به دادگاه منتقل نشد. ما هنوز دلیل آن را نمی دانیم اما بهرحال قاضی نوبت دادگاه را دوباره به زمان نامعلومی در آینده موکول کرد.»
خانم محمدی پیش از این برای اتهامات جدیدش در تاریخ ۱۳ اردبیهشت ماه دادگاه داشت که با اعتراض وکلا برای مطالعه نکردن پرونده و آماده نبودن برای دفاع، قاضی صلواتی دادگاه را به آینده موکول کرده بود. پس از مدتی اعلام شد دادگاه در روز ۱۵ تیرماه در شعبه ۱۵ دادگاه انقلاب به ریاست قاضی صلواتی برگزار خواهد شد با این حال خانم محمدی از زندان به دادگاه منتقل نشد و دادگاه مجددا به زمان نامعلومی موکول شد.
همزمان با این اتفاقات، نرگس محمدی نامه ای به دادستان تهران که متن آن از سوی وب سایت کلمه در تاریخ ۱۶ تیرماه منتشر شد، نوشته است. او در این نامه با انتقاد از اینکه حتی اجازه تماس تلفنی از زندان با فرزندانش را ندارد، نوشته است:‌ «آیا داشتن یک مکالمۀ تلفنی چند دقیقه ای طی دو یا سه بار در هفته فقط برای شنیدن صدای کودکان، مادران و پدران، با اجرای احکام ما در زندان، و با مقررات و قوانین نظام قضایی کشور تعارضی دارد؟ اگر خیر ، پس چرا این تصمیم ناروا اعمال می گردد؟ یا این که داشتن تماس مادرها با فرزندانشان مسئله امنیت ملی و نظام را مخدوش می نماید؟ یا نه این تصمیم برای تنبیه بیشتر زنانی است که پا به عرصه نقد گذاشته اند؟»
خانم محمدی در ادامه نوشته است: «به حرمت بشر، زن و مادر، یک بار دیگر در مورد این دستور تأمل بفرمایید تا با برقراری تماس های تلفنی مطابق قوانین و مقررات مد نظر قوه قضائیه، این اجحاف و فشار مضاعف بر زنان در بند و کودکان در رنج مرتفع گردد.»
نرگس محمدی، فعال حقوق مدنی صبح روز ۱۵ اردبیهشت ماه ۱۳۹۴، دو روز پس از برگزار نشدن دادگاهش توسط ماموران امنیتی در منزلش بازداشت و به زندان اوین منتقل شد. بازداشت او در حالی صورت گرفت که هیچ احضاریه ای برای معرفی خودش به زندان اوین در روزهای پیش از آن دریافت نکرده بود و انتقال او با هجوم ماموران امنیتی به خانه اش همراه بود. خانم محمدی از آن زمان تاکنون در بند نسوان زندان اوین به سر می برد.
به گفته آقای رحمانی، مقامات قضایی به خانواده نرگس محمدی اعلام کرده اند که انتقال او به زندان اوین برای اجرای حکم ۶ سال حبسی است که در سال ۱۳۹۱ برایش عدم تحمل کیفر صادر و متعاقبا با قرار وثیقه ۶۰۰ میلیون تومانی آزاد شده بود.
نرگس محمدی در مهرماه سال ۱۳۹۰ از سوی شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب نیز به سه اتهام اجتماع و تبانی علیه امنیت ملی، عضویت در کانون مدافعان حقوق بشر و تبلیغ علیه نظام به ۱۱ سال حبس تعزیری محکوم شد که این رای در دادگاه تجدید نظر به ۶ سال حبس تغییر یافت. خانم محمدی به دلیل شدت بیماری هایش در سال ۱۳۹۲ از زندان زنجان به بیمارستان منتقل شد و پس از آن با قرار وثیقه ۶۰۰ میلیون تومانی آزاد شد.