گذرگاه تیر ماه ۱۳۹۴

تیر ۱۳۹۴


گذرگاه …در چهاردهمین تابستان…بماند سالها این نظم و ترتیب…

گذرگاه شماره ١۶۴ در چهاردهین تیرماه سال انتشار

این شماره گذرگاه، حاصل همت این یاران است

**********************************
محمود کویر – احمد قندهاری – نادر ابراهیمی – فرشته ملک فرنود – فریدون تنکابنی – الوالفضل سپاسی – محمود صفریان – حمیر رضا یعقوبی – داود علیزاده – ناصر زراعتی -مهران بقائی – مهرداد اکبری – فروغ فرخزاد – ایالنوگالوینو- الیسا تنگسیر – نجیب محفوظ – مجید قنبری – ابوالفضل سپاسی – مهتاب خرمشاهی – مهدی مرعشی-

سلطان غزل و شاه‌ منصور – محمود کویر

تیر ۱۳۹۴

آنچه در پی می آید حکایت شاه منصور است: آخرین شاهزاده دلاوری که در برابر تیمور ایستاد و جان در این راه نهاد.
و حکایت دوستی و همدلی سلطان غزل، حافظ با وی. گزیده ای از بخشی از کتاب حافظ محمود کویر
**مغنی کجایی به گلبانگ رود
به یاد آور آن خسروانی سرود
که تا وجد را کارسازی کنم
به رقص آیم و خرقه‌بازی کنم
به اقبال دارای دیهیم و تخت
بهین میوه‌ی خسروانی درخت
خدیو زمین پادشاه زمان
مه برج دولت شه کامران
که تمکین اورنگ شاهی از اوست
تن آسایش مرغ و ماهی از اوست
فروغ دل و دیده‌ی مقبلان
ولی نعمت جان صاحبدلان
الا ای همای همایون نظر
خجسته سروش مبارک خبر
فلک را گهر در صدف چون تو نیست
فریدون و جم را خلف چون تو نیست
به جای سکندر بمان سالها
به دانادلی کشف کن حالها
سر فتنه دارد دگر روزگار
من و مستی و فتنه‌ی چشم یار
یکی تیغ داند زدن روز کار
یکی را قلمزن کند روزگار
مغنی بزن آن نوآیین سرود
بگو با حریفان به آواز رود
مرا با عدو عاقبت فرصت است
که از آسمان مژده‌ی نصرت است
مغنی نوای طرب ساز کن
به قول وغزل قصه آغاز کن
**
در تاریخ این سرزمین گره گاه ها و گذرگاه هایی است پر از شور و شیدایی و خوف و خرابی. این که چرا امروزه، روزگار ما بدینگونه است؛ سبب هایی دارد که به گمانم یکی از آن ها تاخت و تازهای بنیان کن و هستی سوز و خانمان بر باد ده بیگانگان بوده است.
سخن این است که در آن روزگار بلوا و غوغا، در روزگار تازش و یورش بیگانگان، ما چه کردیم. بر ما چه رفت؟
این سلسله نوشتار بر سر آن است که پاسخی بیابد به همین پرسش.
پس نگاهی خواهیم داشت به آخرین شاهان. آنان که رفتند و ایران در دست بیگانگان افتاد:جمشید. داریوش سوم. یزد گرد سوم. جلال الدین خوارزمشاه. لطفعلی خان زند و…..
در این راه اما هم به تاریخ و هم به افسانه ها و استوره ها نگاه کرده ام تا بدانیم مردمان و هنروزان این قوم به این داستان چون نظر کرده اند.
*
آل مظفر از فرزندان فردی از مردم خواف خراسان به نام غیاث الدین حاجی بودند. غیاث الدین حاجی در هنگام حمله چنگیز خراسان را ترک کرده و به یزد آمده و در این شهر خانمان گزید . فرزندان غیاث الدین حاجی ، ابوبکر و محمد و منصوردر خدمت اتابک یزد قرار گرفته ودر هنگام هجوم هلاکو خان به بغداد با اتابک یزد به نیروهای هلاکوخان پیوسته و در فتح بغداد کشتارها کردند. منصور در بازگشت به یزد همچنان در دستگاه حکومت بود . او سه پسر به نام‌های محمد و علی و مظفر داشت . از علی و مظفر فرزندانی پدید آمدند و این فرزندان و فرزندان آنان که نخست در خدمت مغولان بودند ملوک آل مظفر را تشکیل میدهند.امیر مبارزالدین محمد فرزند منصور، نخستین شاه نامدار سلسله مظفریان بود. آل مظفر به مدت هفتاد و دو سال بر نواحی فارس ، کرمان ، یزد ، اصفهان و برخی نقاط خوزستان حکومت کردند. آنان نخستین پله‌های قدرت را در خدمت مغول‌ها طی کردند و چون به حکومت رسیدند اوقاتشان در جنگ قدرت به پدر کشی و برادر کشی و لشکر کشی در پی لشکر کشی گذشت . شاهان آل مظفر، شجاع، جنگاور، دوستدار شعر، خشن و سخت‌گیر بودند.
شاه‌ شجاع‌ و شاه‌ منصور از دیگر امرای‌ آل‌ مظفر هم زمان با حافظ بودند و به‌ سبب‌ مخالفت با خشک اندیشی و توجه‌ به‌ شعر و شاعری‌ موردمهر حافظ قرار گرفتند. این‌ دو امیر نیز احترام‌ فراوانی‌ به‌ خواجه‌ می‌گذاشتند و از آنجا که‌ بهره‌ای‌ نیز از ادبیات‌ داشتند شاعر بلند آوازه‌ دیار خویش‌ را بزرگ داشتند.
یکی‌ ازسلاطین‌ آل‌ مظفر که‌ جایگاه‌ ویژه‌ای‌ درتاریخ‌ ملی‌ ایران‌ دارد، شاه‌ منصور‌ است‌.
دکتر محمد ابراهیم‌ باستانی‌ پاریزی‌ می‌نویسد: او پسر شاه‌مظفر بود و مظفر پسر مبارزالدین‌ محمدمیبدی‌.
خواجه‌حافظ شیرازی‌ طلوع‌ حکومت‌ اورا چنین‌ ستوده‌ است‌:
بیا که‌ رایت‌ منصور پادشاه‌ رسید
نویدفتح‌وبشارت‌ به مهروماه‌ رسید
جمال‌ بخت‌ زروی‌ ظفر نقاب‌ انداخت
‌کمال‌ عدل‌ به‌فریاد دادخواه‌ رسید
سپهر،دورخوش‌ اکنون‌ زندکه‌ ماه‌ آمد
جهان‌ بکام‌دل اکنون‌ رسدکه‌ شاه رسید
نام‌ شاه‌ منصوردرخاندانی که به برادروپسرکشی‌ شهره بود،چونان شهریاری آواره و نگون بخت خوش می‌درخشد.
علامه‌ شبلی‌ نعمانی‌ می‌نویسد: شاه‌ شجاع‌ در سال‌ ۷۸۳ هجری‌ درگذشت‌ و بعداز او شاه‌ منصور بن‌ محمد مظفر پادشاه‌ شدو اوهم‌ از پادشاهان‌ مقتدروصاحب‌ شوکت‌ و جلال‌ بوده‌ است‌.
در میان‌‌ نوشته‌های‌ گونه‌گون‌ شاید بتوان‌ کتاب‌ شاه‌منصور پهلوان‌ گرز هفده‌ من‌ نوشته‌ی‌ استادمحمد ابراهیم‌ پاریزی‌ را بهتر از دیگر تذکره‌ها بشمار آورد.سرگذشت شهریاری تنها و دلاور در برابر یورش تیمور که کم از مغول نبود.
حافظ در باره ی شجاعت و دلاوری های این شاهزاده شعرها دارد:
از مراد شاه منصور ای فلک سر برمتاب
تیزی شمشیر بنگر قوت بازو ببین
**
شاه منصور واقف است که ما
روی همت به هر کجا که نهیم
دشمنان را ز خون کفن سازیم
دوستان را قبای فتح دهیم
رنگ تزویر پیش ما نبود
شیر سرخیم و افعی سیهیم
**
گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر
آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم
منصور بن مظفر غازیست حرز من
و از این خجسته نام بر اعدا مظفرم
عهد الست من همه با عشق شاه بود
و از شاهراه عمر بدین عهد بگذرم
گردون چو کرد نظم ثریا به نام شاه
من نظم در چرا نکنم از که کمترم
شاهین صفت چو طعمه چشیدم ز دست شاه
کی باشد التفات به صید کبوترم
ای شاه شیرگیر چه کم گردد ار شود
در سایه تو ملک فراغت میسرم
شعرم به یمن مدح تو صد ملک دل گشاد
گویی که تیغ توست زبان سخنورم
او فرزند شرف‌الدین مظفر و برادرزاده‌ی شاه شجاع بود. در ۷۴۵ یا ۷۴۶ق/۱۳۴۵ یا ۱۳۴۶م زاده شد. دختر شاه شجاع را به زنی گرفت و از این دختر فرزندی به نام سلطان غضنفربه وجود آمد. شاه منصور پیش از آنکه بر جای سلطان زین‌العابدین بنشیند، فرمانروایی شوشتر را برعهده داشت. پس از تهاجم امیر تیمور، شاه منصور به شیراز آمد و شاه یحیا را بیرون کرد و خود بر تخت نشست.
چون شاه منصور شیراز را تسخیر کرد،شاه یحیا و سلطان زین العابدین و سلطان احمد و سلطان ابواسحاق با یکدیگر برای برانداختن شاه منصور متحد شدند و قرار ملاقات در سیرجان گذاشتند ولی همین که شاه منصور بطرف سیرجان حرکت کرد در فسا لشکریان احمد و زین العابدین را درهم شکست و به شیراز برگشت و از آنجا به طرف اصفهان و یزد و کرمان رفت و به عموی خود عمادالدین احمد پیام داد که تو و شاه یحیا دوستی خود را با تیمور بگسلید و پسران و سپاهیان خود را همراه من سازید تا به خراسان روم و آنجا را از تجاوز امیر تیمور نگه دارم؛ اگر نه، آماده‌ی کارزار باشید. چون عمادالدین جنگ با تیمور را بیهوده می‌دانست، به شاه منصور اندرز داد که از این سودا بگذرد، اما منصور توجهی نکرد و پس از اینکه بخشی از ایالت کرمان را تسخیر کرد، به یزد حمله برد، ولی چون در ضمن محاصره ی آن شهر یکی از سران سپاه او به نام گرگین‌خان به هلاکت رسید، دلسرد شد و محاصره‌ی آنجا را رها کرد و به رفسنجان رفت. شاه منصور همچنان در میان شهرهای کرمان و فارس و اصفهان در تاخت و تاز بود که خبر حرکت مجدّد تیموررا شنید.
علامه‌ شبلی‌ نعمانی‌ خلاصه‌ این‌ نبرد را چنین‌ یادآور شده‌ است‌: ستاره‌ اقبال‌ منصور در اوج‌ بود که‌ تیمور به‌ شیراز هجوم‌برد. منصور اگرچه‌ نهایت‌ درجه‌ دلیر و صاحب‌ عزم‌ و اراده‌ بوده‌ است‌، لیکن‌ صیت‌ عظمت‌ و سطوت‌ تیمور آنقوت‌ تمام‌ عالم‌ را فراگرفته‌ بود، لذا وی‌ خواست‌ که‌ از شیراز خارج‌ بشود، ولی‌ به‌ دروازه‌ شهر که‌ رسید پیری‌ به‌ او گفت‌ شما که‌ از مدتی‌ پادشاهی‌ کردیدحال‌ رعایای‌ خودت‌ را در مصیبت‌ و بلا انداخته‌ کجا می‌خواهید فرار کنید؟ منصور از همانجا برگشت‌ و فقط با دو هزار لشکر بر سرتیمور تاختن‌ گرفت‌. افواج‌ تیمور را پی‌ در پی‌ شکست‌ داد تا به‌ قلب‌ سپاه‌ رسید، شمشیرش‌ را کشیده‌ به‌ طرف‌ تیمور حمله‌ برد، قماری‌ایتاق‌ نام‌ یکی‌ از افسران‌ با پسرش‌ شمشیر او را دفع‌ نمودند، چهار بار با شمشیرش‌ حمله‌ به‌ تیمور برد، در هر بار افسر مزبور در میانه‌حائله‌ گردید و تیمور را حفظ نمود. بالاخره‌ لشکر از چهارطرف‌ هجوم‌ برده‌ منصور را به‌ قتل‌ رسانیدند که‌ حتی‌ خود تیمور هم‌ از قتل‌او افسوس‌ خورد و می‌گفت‌ تا به‌ امروز در هیچ‌ معرکه‌ دلاوری‌ همدوش‌ منصور ندیده‌ام‌.
البته‌ ناگفته‌ نماند که‌ حضرت‌ امیر تیمور در این‌ جنگ‌ نابرابر با آن‌ سپاه‌ عظیمی‌ که‌ فراهم‌ آورده‌ بود، از ترس‌ شاه‌ منصور و حملات‌شیرگونه‌ او در کارزار به‌ شهادت‌ تاریخ‌ جامه‌ای‌ برسر انداخته‌ و به‌ خیمه‌ زنان‌ گریخت‌ و شاه‌ منصور به‌ خدعه‌ از پای‌ درآمد.
حبیب‌ السیر رجزی‌ را در کارزاراز شاه‌منصور نقل‌ نموده‌ است‌:
برآنم‌ که‌ گردنفرازی‌ کنم
‌به‌ شمشیر با شیربازی‌ کنم‌
من‌امروز کاری‌ کنم‌ بی‌گمان
‌که‌ برنامداران‌ سرآیدجهان‌
جنازه‌ شاه‌ منصور را بعد از کارزار به‌ شیراز آورده‌ و در آنجا دفن‌ نمودند.
دکتر باستانی‌ پاریزی‌ می‌نویسد:امروز مقبره‌ شاه‌ منصور را در دروازه‌ سعدی‌ شیراز در جایی‌ حدس‌ می‌زنند که‌ به ‌شاهزاده‌منصور معروف‌ است‌. مرحوم‌ علینقی‌ بهروز عقیده‌ دارد که‌ محله‌ در شاهزاده، و جایی‌ که‌ به‌ اسم ‌گودشاهزاده‌ منصور معروف‌است‌ همانجا قبر اوست‌ و مردم‌ در آنجا می‌خوانند:
به‌ حق‌ نور به‌ حق‌ آیه‌ نور
به‌ حق‌ کندوبند شازده‌ منصور
که‌ هرکه‌ حاجتی‌ دارد روا کن
گره‌ در کارم‌افتاده‌ تو واکن‌
ملک‌ الشعرای‌ بهار قصیده‌ای‌ در وصف‌ شیراز و مشاهیری‌ که‌ در آن‌ سرزمین‌ مدفونند سروده‌ و در ضمن‌ اشاره‌ای‌ به‌ گور شاه‌منصور کرده‌ است‌:
جو تربت ‌ منصور شاه‌ را
مقتول ‌ سمرقندی ‌ لعین‌
گرتربت‌ او یافتی‌، بروب
‌خاک‌ رهش‌ از زلف‌ حورعین‌
بر مدفن‌ شه‌ شیخ‌ برنویس
‌کاین‌مدفن‌ شاهیست‌راستین‌
بر تربت‌ منصور برنگار
کاین‌ تربت‌شیریست‌‌خشمگین‌
این دلاور شعر دوست از سنگدلی‌های روزگار تا اندازه‌ای دور بود و گرد تنگ چشمی‌های دیگر مظفریان نمی‌گردید. همگان او را بسیار دوست می داشتند و حافظ در باره‌ی او سروده است:
شهنشاه مظفر فر شجاع ملک و دین منصور
که جود بی‌دریغش خنده بر ابر بهاران زد
از آن ساعت که جام می به دست او مشرف شد
زمانه ساغر شادی به یاد میگساران زد
ز شمشیر سرافشانش ظفر آن روز بدرخشید
که چون خورشید انجم سوز تنها بر هزاران زد
دوام عمر و ملک او بخواه از لطف حق ای دل
که چرخ این سکه دولت به دور روزگاران زد
نظر بر قرعه توفیق و یمن دولت شاه است
بده کام دل حافظ که فال بختیاران زد
در تاریخ عصر حافظ غنى از ظفرنامه شامى آمده است… امیرتیمور با آن که کشته بسیار داده بود خود را غالب یافت، ولى هنوز مى ترسید. زیرا نمى دانست که شاه منصور زنده است یا نه. به این جهت امر کرد که در بین مجروحان و مقتولان جست وجو کنند، بلکه او را بیابند تا آن که شب فرا رسید. در تاریکى شب یک نفر از مردم جغتاى به شاه منصور نزدیک شد. هنوز رمق مختصرى از شاه منصور باقى بود و با کمال الحاح به آن مرد جفتایى متوسل شد و از او امان خواست و گفت که من شاه منصورم, این جواهر را از من بگیر مرا ندیده انگار. هرگاه مرا نجات دهى و به کسانم برسانى خواهى دید که به بهترین وجه مکافات خواهم کرد. خلاصه جواهرى که همراه داشت به او داد. ولى مرد جغتایى او را امان نداده سر او را برید و نزد امیرتیمور آورد. امیرتیمور در ابتدا تصدیق نمى کرد تا آن که جماعتى که منصور را به علامت خالى که در صورت داشت مى شناختند تصدیق کردند. امیرتیمور بر مرگ او تأسف خورده غضبناک شد….
بعد از قتل‌ شاه‌ منصورمیبدی‌ به‌ دستور تیمور، تمام‌ خاندان‌ آل‌مظفر به‌ قتل‌ رسیدند. مورخین‌ نوشته‌اند که‌ هفت‌ پادشاه‌ وشاهزادگان‌ زیادی‌ در قید تیمور بودند. روزی‌ او سفره‌ای‌ آراست‌ و مقیدین‌ آل‌مظفررا در زیلویی‌ بر سر آن‌ سفره‌ نشانید. تیموراز شاه‌یحیی‌ پرسید که‌ شما هرگز این چنین‌ در یک‌ سفره‌ طعام‌ خورده‌ایدو یک‌ جا نشسته‌اید؟ سلطان‌ ابو اسحق‌ که‌ مرد دلیری‌ بود، گفت‌: اگرمارااین‌ اتفاق‌ بودتسلط تو بر ما؟ هیهات‌. تیمورازاین‌ کلام‌ به‌ خود آمده‌ و دستور داد همگی‌ را برسرآن‌ سفره‌ گردن‌ زدند. این‌جنایت‌ را در شب‌ دهم‌ ماه‌ رجب‌ سنه‌ ۷۹۵ هجری‌ قمری‌ در قریه‌ ماهیاراصفهان‌ ضبط نموده‌اند. شاعری‌ هم‌ عصرباآل‌مظفر دراین‌باره‌ سروده‌ است‌:
به عبرت ‌ نگه ‌ کن‌ به‌ آل‌ مظفر
شهانی‌ که‌ گوی‌ از سلاطین‌ ربودند
که‌ در هفتصدوخمس‌ وتسعین‌ زهجرت
دهم ‌ شب‌ ز ماه‌ رجب‌ چون‌ غنودند
چو خرما بنان‌ در زمانی‌ برستند
چو تره‌ به اندک‌ زمانی‌ درودند
گفته‌اند جنازه ی آنان را مادر شاه یحیی (مهد علیا شاه خاتون) به یزد آورد و در مدرسه‌ی خانقاه که خود بنیاد نهاده بود، به خاک سپرد .
چند تن از دودمان آل مظفر، از جمله سلطان زین‌العابدین و سلطان شبلی پسران شاه شجاع که هر دو نابینا بودند، از این کشتار رستند. آن دو به فرمان تیمور به سمرقند کوچانیده شدند و تا سالها پس از آن زنده بودند و سرانجام به مرگ طبیعی درگذشتند.
اینک این داستان را هم از کتاب (منم تیمور جهانگشا) گردآورى مارسل بریون فرانسوى با اقتباس ذبیح الله منصورى، مى خوانیم. با توجه به این که بیشتر داستان است و با واقعیت های زمان نمی خواند، اما نکته‌هایی جالب دربر دارد. تیمور این روایت را نقل می کند: شرح اختلاف من با سلطان منصور مظفرى از این قرار است. در سفر دوم خراسان وقتى وارد آن سرزمین گردیدم حال من خوب نبود و پزشک من عقیده داشت کسالت از گرمى مى باشد و اگر آبلیموى فارس بخورم کسالت رفع خواهد گردید. در خراسان آبلیموى فارس پیدا نمى شد. به من گفتند که تو از سلطان منصور مظفرىبخواه… نامه اى برایش نوشتم و در آن تقاضا کردم که چون بیمار هستم و پزشک براى من آبلیموى فارس تجویز کرده از او درخواست مى کنم با کاروان سریع السیر یا ارابه مقدارى آبلیمو برایم بفرستد…. سلطان منصور مظفرى در جواب نامه اى نوشت که از سطر اول تا آخر آن ناسزا بود…. بارگاه من دکان عطارى نیست که تو از من آبلیموى فارس خواسته اى. و من نه عطارم نه آبلیموفروش. تصور کرده اى که چون از نواده چنگیز مى باشى مى توانى مرا مورد تحقیر قرار بدهی…. من اگر عطار و آبلیموفروش هم بودم براى تو آبلیموى فارس را که یگانه داروى بیمارى تو مى باشد, نمى فرستادم تا از آن مرض بمیرى و نواده چنگیز در جهان وجود نداشته باشد … وقتى بامداد دمید من طبق معمول برخاستم و نماز خواندم…. و سلطان منصور مظفرى را که شب در اردوگاه من محبوس بود با خویش بردم…. سلطان منصور مظفرى و یازده تن از شاهزادگان مظفرى را که همه مقید به زنجیر بودند بالاى آن مصطبه بردند…. بارها هنگام شب وقتى به یاد ناسزاهاى تو مى افتادم نمى توانستم بخوابم… مى گفتم وقتى به تو دست یافتم طورى دودمانت را نابود خواهم کرد که هرگز مردى از دودمان تو در فارس یا جاى دیگر سلطنت نکند و امروز روزى است که عهد خود را به موقع اجرا بگذارم…. سپس جلادان دست به کار شدند و اول سر سلطان منصور مظفرى را از بدن جدا کردند و بعد از او سرهاى یازده تن از خویشاوندان ذکورش از بدن جدا شد.
*
از پس دیوارهای کاخی در شیراز، این آواز حضرت حافظ، هنوز به گوش می‌رسد که در نشستی شبانه برای شاه منصور می خواند:
سر فتنه دارد دگر روزگار
من و مستی و فتنه‌ی چشم یار
*
حافظ شیفته و دوستدار این شاهزاده¬ی دلاور بو د و مرگشان نیز در هم آمیخته و همزمان است و به گمانم حافظ نیز در غوغای تیموریان کشته شده باشد.
وی را در دولت آن شاه شش غزل و دو قطعه است .
۱: به هنگام ورود شاه منصور به شیراز :
بیا که رایت منصور پادشاه رسید
نوید فتح و بشارت به مهر و ماه رسید
جمال بخت ز روی ظفر نقاب انداخت
کمال عدل به فریاد دادخواه رسید
سپهر دور خوش اکنون کند که ماه آمد
جهان به کام دل اکنون رسد که شاه رسید
ز قاطعان طریق این زمان شوند ایمن
قوافل دل و دانش که مرد راه رسید
عزیز مصر به رغم برادران غیور
ز قعر چاه برآمد به اوج ماه رسید
کجاست زاهد دجال فعل ملحدشکل
بگو بسوز که منصور بدین پناه رسید
صبا بگو که چه‌ها بر سرم در این غم عشق
ز آتش دل سوزان و دود آه رسید
ز شوق روی تو شاها بدین اسیر فراق
همان رسید کز آتش به برگ کاه رسید
مرو به خواب که حافظ به بارگاه قبول
ز آه نیم شب و شراب صبحگاه رسید
۲ – برای دولت دوست:
سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد
به دست مرحمت یارم در امیدواران زد
چو پیش صبح روشن شد که حال مهر گردون چیست
برآمد خنده خوش بر غرور کامگاران زد
نگارم دوش در مجلس به عزم رقص چون برخاست
گره بگشود از ابرو و بر دل‌های یاران زد
من از رنگ صلاح آن دم به خون دل بشستم دست
که چشم باده پیمایش صلا بر هوشیاران زد
کدام آهن دلش آموخت این آیین عیاری
کز اول چون برون آمد ره شب زنده داران زد
خیال شهسواری پخت و شد ناگه دل مسکین
خداوندا نگه دارش که بر قلب سواران زد
در آب و رنگ رخسارش چه جان دادیم و خون خوردیم
چو نقشش دست داد اول رقم بر جان سپاران زد
منش با خرقه پشمین کجا اندر کمند آرم
زره مویی که مژگانش ره خنجرگزاران زد
شهنشاه مظفر فر شجاع ملک و دین منصور
که جود بی‌دریغش خنده بر ابر بهاران زد
از آن ساعت که جام می به دست او مشرف شد
زمانه ساغر شادی به یاد میگساران زد
ز شمشیر سرافشانش ظفر آن روز بدرخشید
که چون خورشید انجم سوز تنها بر هزاران زد
دوام عمر و ملک او بخواه از لطف حق ای دل
که چرخ این سکه دولت به دور روزگاران زد
نظر بر قرعه توفیق و یمن دولت شاه است
بده کام دل حافظ که فال بختیاران زد
۳:
الا ای طوطی گویای اسرار
مبادا خالیت شکر ز منقار
سرت سبز و دلت خوش باد جاوید
که خوش نقشی نمودی از خط یار
سخن سربسته گفتی با حریفان
خدا را زین معما پرده بردار
به روی ما زن از ساغر گلابی
که خواب آلوده‌ایم ای بخت بیدار
چه ره بود این که زد در پرده مطرب
که می‌رقصند با هم مست و هشیار
از آن افیون که ساقی در می‌افکند
حریفان را نه سر ماند نه دستار
سکندر را نمی‌بخشند آبی
به زور و زر میسر نیست این کار
بیا و حال اهل درد بشنو
به لفظ اندک و معنی بسیار
بت چینی عدوی دین و دل‌هاست
خداوندا دل و دینم نگه دار
به مستوران مگو اسرار مستی
حدیث جان مگو با نقش دیوار
به یمن دولت منصور شاهی
علم شد حافظ اندر نظم اشعار
خداوندی به جای بندگان کرد
خداوندا ز آفاتش نگه دار
۴:
گر چه ما بندگان پادشهیم
پادشاهان ملک صبحگهیم
گنج در آستین و کیسه تهی
جام گیتی نما و خاک رهیم
هوشیار حضور و مست غرور
بحر توحید و غرقه گنهیم
شاهد بخت چون کرشمه کند
ماش آیینه رخ چو مهیم
شاه بیدار بخت را هر شب
ما نگهبان افسر و کلهیم
گو غنیمت شمار صحبت ما
که تو در خواب و ما به دیده گهیم
شاه منصور واقف است که ما
روی همت به هر کجا که نهیم
دشمنان را ز خون کفن سازیم
دوستان را قبای فتح دهیم
رنگ تزویر پیش ما نبود
شیر سرخیم و افعی سیهیم
وام حافظ بگو که بازدهند
کرده‌ای اعتراف و ما گوهیم
۵:
نکته‌ای دلکش بگویم خال آن مه رو ببین
عقل و جان را بسته زنجیر آن گیسو ببین
عیب دل کردم که وحشی وضع و هرجایی مباش
گفت چشم شیرگیر و غنج آن آهو ببین
حلقه زلفش تماشاخانه باد صباست
جان صد صاحب دل آن جا بسته یک مو ببین
عابدان آفتاب از دلبر ما غافلند
ای ملامتگو خدا را رو مبین آن رو ببین
زلف دل دزدش صبا را بند بر گردن نهاد
با هواداران ره رو حیله هندو ببین
این که من در جست و جوی او ز خود فارغ شدم
کس ندیده‌ست و نبیند مثلش از هر سو ببین
حافظ ار در گوشه مهراب می‌نالد رواست
ای نصیحتگو خدا را آن خم ابرو ببین
از مراد شاه منصور ای فلک سر برمتاب
تیزی شمشیر بنگر قوت بازو ببین
یک قطعه
ساقیا باده که اکسیر حیات است بیار
تا تن خاکی من عین بقا گردانی
چشم بر دور قدح دارم و جان بر کف دست
به سر خواجه که تا آن ندهی نستانی
همچو گل بر چمن از باد میفشان دامن
زانکه در پای تو دارم سر جان‌افشانی
بر مثانی و مثالث بنواز ای مطرب
وصف آن ماه که در حسن ندارد ثانی
قطعه دیگر:
پادشاها لشکر توفیق همراه تو اند
خیز اگر بر عزم تسخیر جهان ره می‌کنی
با چنین جاه و جلال از پیشگاه سلطنت
آگهی و خدمت دلهای آگه می‌کنی
با فریب رنگ این نیلی خم زنگارفام
کار بر وفق مراد صبغه الله می‌کنی
آن که ده با هفت و نیم آورد بس سودی نکرد
فرصتت بادا که هفت و نیم با ده می‌کنی
غزلی در بدرود با شاه منصور. شاید این آخرین شعر خواجه باشد. تلخ و طولانی. طولانی تر از تمام شعر هایش و تلخ تر و شجاعانه تر و گویی سوکسرودی برای بدرود است:
جوزا سحر نهاد حمایل برابرم
یعنی غلام شاهم و سوگند می‌خورم
ساقی بیا که از مدد بخت کارساز
کامی که خواستم ز خدا شد میسرم
جامی بده که باز به شادی روی شاه
پیرانه سر هوای جوانیست در سرم
راهم مزن به وصف زلال خضر که من
از جام شاه جرعه کش حوض کوثرم
شاها اگر به عرش رسانم سریر فضل
مملوک این جنابم و مسکین این درم
من جرعه نوش بزم تو بودم هزار سال
کی ترک آبخورد کند طبع خوگرم
ور باورت نمی‌کند از بنده این حدیث
از گفته کمال دلیلی بیاورم
گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر
آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم
منصور بن مظفر غازیست حرز من
و از این خجسته نام بر اعدا مظفرم
عهد الست من همه با عشق شاه بود
و از شاهراه عمر بدین عهد بگذرم
گردون چو کرد نظم ثریا به نام شاه
من نظم در چرا نکنم از که کمترم
شاهین صفت چو طعمه چشیدم ز دست شاه
کی باشد التفات به صید کبوترم
ای شاه شیرگیر چه کم گردد ار شود
در سایه تو ملک فراغت میسرم
شعرم به یمن مدح تو صد ملک دل گشاد
گویی که تیغ توست زبان سخنورم
بر گلشنی اگر بگذشتم چو باد صبح
نی عشق سرو بود و نه شوق صنوبرم
بوی تو می‌شنیدم و بر یاد روی تو
دادند ساقیان طرب یک دو ساغرم
مستی به آب یک دو عنب وضع بنده نیست
من سالخورده پیر خرابات پرورم
با سیر اختر فلکم داوری بسیست
انصاف شاه باد در این قصه یاورم
شکر خدا که باز در این اوج بارگاه
طاووس عرش می‌شنود صیت شهپرم
نامم ز کارخانه عشاق محو باد
گر جز محبت تو بود شغل دیگرم
شبل الاسد به صید دلم حمله کرد و من
گر لاغرم وگرنه شکار غضنفرم
ای عاشقان روی تو از ذره بیشتر
من کی رسم به وصل تو کز ذره کمترم
بنما به من که منکر حسن رخ تو کیست
تا دیده‌اش به گزلک غیرت برآورم
بر من فتاد سایه خورشید سلطنت
و اکنون فراغت است ز خورشید خاورم
مقصود از این معامله بازارتیزی است
نی جلوه می‌فروشم و نی عشوه می‌خرم

نوشته ای از مهران بقائی

تیر ۱۳۹۴

این تکه زیبار را از دوست نازنینم خواندم حیف آمد شما را محروم کنم:
” «آن روز» هوا گرم بود ـ نه مثل حالا . نه مثل امروز که باد داغ نوک انگشتهایم را وقتی با موتور می راندم بسوزاند ـ مادر بزرگ ، عصر جا را توی تارمه زیر پنجره ی بزرگ آشپزخانه پهن کرده بود . فصل امتحانات بود . سوم بودم . فردا فیزیک داشتیم . بی حال و بی علاقه روی بالش دراز کشیده بودم و سینه ی پای چپم را روی زانوی پای راستم انداخته بودم و کتاب را مثل فارسی می خواندم و یک چشمم به ترک های سقف تارمه بود و مارمولک کوچکی که دمش را توی سه کنچ بالای در اتاق تکان تکان می داد . ممه مثل همیشه گوشش به رادیوی سونی اش بود و اوریب به دیوار تکیه اش داده بود تا صدا را بهتر بشنود و به عادت سالیان با موی چانه اش که نبود ور می رفت و گردنش را گاهی پیچ می داد به خیال اینکه مو را لای دو انگشنش گیر بیندازد و بکند .
دو دل بودم. فردا یحتمل تعطیل می شد . رادیو از ظهر نوحه و قرآن می گذاشت و تا حالا که سر شب بود هنوز ادامه داشت . گاهی باد خنکی می وزید و لامپ صد وات چسبیده به سقف تارمه را تکان می داد . من و ممه تنها بودیم . پدربزرگ همین چند ماه قبل رفته بود و بچه ها هم . خانه خلوت شده بود و جان می داد برای درس خواندن و گذران فرجه ی امتحانات . ممه صدای رادیو را کم کرد و سینی را سمت من سراند :
_ چُویی خُوَر
_ نَخوم
مادر بزرگ گاهی با خودش حرف می زد . زیر لبی چیز هایی می گفت که من نمی شنیدم انگار که با مخاطبی فرضی حرف زده باشد یا به پرسشی جواب داده باشد وقتی تمرکز می کرد و به گوشه ای خیره می شد گاهی جمله اش واضح بود گاهی فقط سین و شین کلمه مثل صدای فش فش یک مار به گوش می رسید. حالا یک ساعتی می شد که نشسته بود کنار رادیو و به نوحه و قرآن بی موقع گوش می داد خبر را ظهر گفته بودند . رادیو گفته بود و تلویزیون هم . حالا شب رادیو را باز گذاشته بود به تمنا این که چیز تازه تری بشنود شاید.
چشم هایم روی فرمولها و نمودارهای کتاب می لغزید و می رفت روی متن هایی که توضیح بودند انگار که بایست آنها را حفظ می کردم. کتاب را بستم و نشستم و سینی را جلوتر کشیدم و استکان را زیر شیر فلاکس دو لیتری ژاپنی که فشاری بود گرفتم . پدر بزرگ این فلاکس را دوست داشت. سیگار زیاد می کشید و آخر های شب پای تلویزیون عراق چرتش می گرفت و بعد که بیدار می شد و بقیه خواب بودند استکان را می گرفت زیرش و فشار می داد و تلخا تلخ چنذ استکان هورت می کشید و باز چرت می زد تا صبح که ما بیدار می شدیم و تلویزیون برفک داشت و خش خش می کرد. پدر بزرگ رفته بود حالا و ممه به یادش چایی را توی آن دم می کرد که بودنش را حس کند . بی قند یک جرعه خوردم. کمرنگ بود و کمی تلخ. دم نکشیده بود شاید. زانویم را آوردم بالا و ساق دست را انداختم رویش یک قند برداشتم و هورت کوتاهی کشیدم . ممه تکیده شده بود . مشتی استخوان نشسته در لباس رنگی دست دوز بلندی که چند نمونه اش را داشت و می پوشید و همه مثل هم بودند . هنوز دستش به چانه اش بود و لمیده کنار رادیو . صدای به هم خوردن استکان و نعلبکی توجه اش را جلب کرد و سرش چرخید و دید که دارم چای می خورم و با دقت نگاهش می کنم. نگاهمان یک لحظه در هم گره خورد فهمید کتاب را زمین گذاشته ام . دوباره به سمت رادیو برگشت صدای رادیو را کمی بلند تر کرد و آه کوتاهی کشید:
ـ …نبخشاش “

نجیب محفوظ و جایزه نوبل

تیر ۱۳۹۴

نجیب محفوظ
در سال ۱۹۸۸ با دریافت جایزه نوبل ادبی عنوان اولین نویسنده عرب برنده نوبل را به خود اختصاص داد. او این جایزه را به چهارقسمت کرد قسمتی را به همسرش اختصاص داد، دو قسمت آن را به دخترانش بخشید و سهم خود را نیز صرف کمک به فلسطینیان کرد

در مورد کتاب ” پل، سیگار، شاعر – مجید قنبری

تیر ۱۳۹۴

پس از خواندن کتاب خواندنی ” پل، سیگار، شاعر ” و بیان نظریاتم که گویا خورندن این کتاب نبوده است
دوست بزرگوارم مجید قنبری که نویسنده کتاب است این متن را برایم فرستاده است که بدین وسیله از ایشان تشکر می کنم.
لازم به تذکر است که فصلها ئی از این کتاب در گذرگاه منتشر شده است

***
با سلام و احترام
نمی‌دانم دادن این توضیحات صحیح است یا نه. در واقع می‌دانم که صحیح نیست ولی دلم می‌خواهد این‌ها را برای شما بنویسم.
دوست گرامی نوشتن این کتاب درست سه سالِ تمام و روزی بیست و چهار ساعت زمان و کار برده است. یک سال آخر فقط صرف تدوین متن نهایی و بازنویسی‌های مکرر شد. چیزی بود شبیه یک پازل. هنوز هم مطمئن نیستم که هر تکه درست سر جایش هست یا نه. ولی فکر می‌کنم من با این کتاب و کتاب نامه‌هایی از تیمارستان و جلد سوم آن که “روزمره‌گی‌های تراژیک” نام دارد (البته اگر با این حال و روزم به سرانجام برسد!) نوشتن به سبکی جدید یا در ژانری جدید را حداقل در زبان فارسی شروع کرده‌ام. یعنی رمان‌هایی بدون داشتن موضوع‌ و اوج و فرود و . . . در واقع چیزی به نام “طرح” در کارهای من وجود ندارد که تاکنون از ضروریات رمان برشمرده می‌شده است.
یک چیز دیگر در مورد این کتاب که شاید برایتان جالب باشد این است که تقریبا بیش از نود درصد آن توسط یک گوشی کوچک عهد بوقی موبایل و در قالب پیامک نوشته شده است. به نوعی این کتاب یک پیامک ۲۲۰ صفحه‌ای است. (اگر حافظه موبایلم یاری می‌کرد و من پیامک‌ها را نگه داشته بودم شاید می‌توانستم رکوردی را در کتاب گینس به نام خود ثبت کنم)
راوی این کتاب همان “سه نقطه” است یعنی راوی کتاب نامه‌ها. و دغدغه هم همان درک چرایی عجز انسان در برقراری ارتباط با دیگری و حس تنهایی‌ست که با نماد “پل” مشخص می‌شود. با این تفاوت که در کتاب اول راوی علت این ناتوانی را بیشتر در نقص ارتباط کلامی و تحریف واژه‌ها و گفتگو‌ها می‌بیند ولی در کتاب جدید راوی بیشتر بر نقش سکس و ارتباط آن با عشق تاکید می‌کند و همین‌طور یک “ناهمزمانی مطلق” که بین انسان‌ها وجود دارد و آن را “نقص ساختاری هستی” می‌نامد. و در کتاب سوم بالاخره به تحلیلی نهایی و کاملا متفاوتی می‌رسد.
اما روایت خطی کتاب پل، سیگار و شاعر:
شخصیت راوی (سه نقطه) ویران، پاره پاره و متناقض است. راوی به نوعی روان‌پریش است و از ناتوانی در شناخت پاره‌های شخصیتی خویش از یکسو و از سویی ناتوانی در ایجاد تعادلی میان این جنبه‌های به ظاهر متناقض رنج می‌برد. پس به همه کاری دست می‌زند، فرافکنی می‌کند، مظلوم‌نمایی می‌کند، آه و ناله می‌کند، پرخاش می‌کند و گاهی گاز هم می‌گیرد . . .
پزشکان متفق‌القولند که او باید در آسایشگاهی بستری و تحت درمان با شوک برقی قرار گیرد. درست در همین زمان که راوی نامه‌ی بستری شدنش را در جیب دارد، همسرش ترکش می‌کند و راوی چند سالی تنها می‌ماند. (تا اینجا همان ماجرای کتاب نامه‌هایی از تیمارستان است) راوی به دنبال شکست در زندگی عشقی و زندگی سیاسی و زندگی خانودگی خود به این نتیجه می‌رسد که اصلا ارتباط آدمیان با یکدیگر غیرممکن است. پس به تنهایی پناه می‌برد و در انزوا، در به روی دنیای خارج از خودش می‌بندد. سال‌ها در تنهایی زجر می‌کشد و سعی می‌کند راز این نقص ساختاری در دستگاه هستی یا آفرینش که ارتباط را غیرممکن می‌سازد را کشف کند. در ضمن راوی مشکلی اساسی با سکس دارد و آن را رطوبت چندش‌انگیز پلشت می‌داند. حتی با همسرش هم حتی قبل از آن که ترکش کند، مدت‌هاست که همخوابه‌گی ندارد. با عشق دوران نوجوانی که هیچ. در تمام سال‌های تنهایی هم ندارد. خودش می‌گوید عشق و رابطه‌ی جنسی برایش دو ذات مانعه‌الجمع‌اند. تا این که به شکلی کاملا غیرمنتظره با قاف آشنا می‌شود. قاف شاعر است. یک شاعر بزرگ و می‌تواند زندگی راوی را زیر و رو کند. ابتدا راوی مقاومت می‌کند. تا این که در بخش همخوابی با قاف که کاملا تخیلی است به حل کمپلکس روحی‌اش می‌رسد. تخیلی است چون به “همخوابه‌گی گروهی می‌ماند همراه با شاملو و لورکا و خیلی‌های دیگر”. تخیلی است چون خودش می‌گوید “هماغوشی با خود شعر بود نه با شاعر”. و در انتها در کمال ناباوری می‌بیند که دیگر از رطوبت چندش‌انگیز پلشت خبری نیست.
فورا به سفر می‌رود تا موضوع رابطه با همسرش را یکسره کند ولی برخورد ظاهرا منطقی و آرام همسر خلع سلاحش می‌کند و راوی را دوباره سردرگم می‌کند. همسر برمی‌گردد و حتی با قاف دوست می‌شود و در اتحادی نامقدس انگار، تا به سرانجام رساندن رسالت‌شان از پا نمی‌نشینند. از این لحظه به بعد همه چیز خراب می‌شود و دیگر معلوم نیست چه چیز واقعا اتفاق افتاده است و چه چیز ساخته‌های همسر و قاف و ذهن پریشان راوی است.
قاف و همسر هر دو راوی را له می‌کنند تا به او بفهمانند که فقط برای لحظه‌ای دچار توهم شده است که رابطه‌ی انسانی امری امکان‌پذیر است و پس از پایان کار دوباره هر دو او را ترک می‌کنند. در حالی که عشق کودکی راوی هم (یعنی تنها دارایی تمام سالیان عمرش) نابود و به گند کشیده شده است.
پرچانه‌گی کردم. ببخشید.
با تشکر م.قنبری

سه شاخصه

تیر ۱۳۹۴

شادترین سن برای مردها

تحقیقاتی که به تازگی در آمریکا انجام شده نشان می‌دهد ۴۰ سالگی شادترین سن برای مردان است در حالی که زنان در سن ۳۸ سالگی شادی بیشتری را تجربه می‌کنند چون در این سن و سال سلامت بیشتر، اندام متناسب‌تر و روابط دوستانه موثری دارند.

به گزارش پارسینه و به نقل از هفته نامه زندگی مثبت، بر اساس همین بررسی ، روز ازدواج، لحظه تولد اولین فرزند و روز تولد نوه شادترین لحظاتی است که هر فرد در طول زندگی خود تجربه می‌کند. البته روز بازنشستگی نیز در فهرست ده‌تایی شادترین لحظات زندگی هر فردی جای داشته است. این محققان با بررسی بیش از هزار داوطلب که حدود ۷۰ سال سن داشته‌اند، به این نتیجه رسیده‌اند که برای اغلب افراد داشتن روابط عاشقانه و صمیمی در مقایسه با پول و مسائل مادی شادی‌بخش‌تر است. جالب است بدانید بیش از ۵۰ درصد از شرکت‌کنندگان در این بررسی اعلام کرده‌اند حسرتی در زندگی ندارند و بزرگ‌ترین پشیمانی نیمی دیگر انتخاب شغلی بوده که دوستش نداشته‌اند.

شادترین کشور جهان کجاست؟

در تازه ترین بررسی های انجام شده، از سوئیس به عنوان شادترین کشور جهان نام برده شده است. سوئیس برای سومین سال پیاپی از نظر شاخص شادی در رده اول قرار گرفته است.
به گزارش پارسینه ، این شاخص هر ساله توسط شبکه راه حل های توسعه پایدار و تحت نظر سازمان ملل متحد بررسی می شود.
براساس این گزارش کشورهای ایسلند، دانمارک، نروژ و کانادا در رده های بعدی قرار گرفته اند.
این تحقیق در بین ۱۵۸ کشور جهان انجام شده است.
ایران در این رده بندی در رتبه یکصد و دهم و افغانستان در رتبه یکصد و پنجاه سوم قراردارند. کشورهای توگو، بروندی، سوریه، بنین و رواندا در پایین جدول این رده بندی قرار گرفته اند.
رده بندی این کشور ها براساس تولید ناخالص ملی، امید به زندگی، میزان فساد و آزادی های اجتماعی صورت گرفته است. شبکه توسعه راه حل های پایدار متشکل از بخش دولتی، خصوصی و آکادمی است و اولین بار در سال ۲۰۱۲ میلادی آغاز به کار کرد.

اسپانیایی شادترین زبان دنیاست

محققان با استفاده از یک اصل روانشناسی که می‌گوید مردم اتفاقاتی را به ذهن می‌سپارند که حس بهتری از آنها داشته باشند، به بررسی زبان‌ها پرداخته‌اند تا دریابند که مردم بومی کدام زبان از بیان کلمات آن زبان حس بهتری دارند.
در این تحقیق اسپانیایی شادترین زبان دنیا شناخته شد.
زبان چینی کمتر حس مثبت به افراد بومی این زبان می‌دهد.

چلوکباب و شب شعر – محمود صفریان

تیر ۱۳۹۴

شب های شعری که با شام همراه است. نه شامش گواراست و نه شعرش به دل می نشیند و نه در شان طرفداران شعر و ادبیات است که در آن شرکت کنند.
برای اینکه بدانند اول شهر خوانی باشد یا اول شام ” داستان اول مرغ بود یا اول تخم مرغ را تداعی می کند ” عقاید مختلف است ولی مشخص و معلوم است که اگر اول شعر خوانی باشد مشتاقان شام بی قرارند و کمترین توجهی به شعر و شاعر و محیط ادبی ندارند. و اگر اول شام باشد معلوم نیست کی پایان می گیرد و ظرف و ظروف جمع و جور می شود و نوشایه همراه آن کی پایان می پذیرد و چای پشت بندش کی اجاز می دهد.
شعر خوانی فضای خاصی لازم دارد که که جز یکی دو جا این فضا را ندارند.
امیدوارم که همین یکی دو جا بهمین صورتی که هستند گسترش بیابند و آن هائی که در راهند نیز این حقیقت را در نظر داشته باشند.
شعر خوانی و پارتی چلو کباب خوردن با هم منافات دارند.
خواستم گفته باشم.
این نوشته را بصورت پست فیس بوکی منتشر نمی کنم و فقط بصورت پیغام به اطلاع سروران بزرگواری که پیشگام شب های شهر و داستان و نقد می باشند می رسانم.
با پوزش از مزاحمت و با ارادت

یک نویسنده درگذشت

تیر ۱۳۹۴

” رضا دانشور” ، داستان‌نویس و نمایشنامه ‌نویس ما را تنها گذاشت.
او شب ۶ خرداد ماه در پی ابتلا به سرطان در بیمارستانی در پاریس درگذشت..
دانشور متولد ۱۳۲۶ در مشهد بود که طی چهار دهه رمان‌ها، نمایشنامه‌ها و مجموعه داستان‌های متعددی چون «کپرنشین‌ها»، «خسرو خوبان»، «شش داستان لوح»، «کجای سال دو هزار منتظرت باشم»، «خورشید روی یخ» و «مسافر هیچ کجا»و ” نماز میّت ” را منتشر کرد.
کارهایش و نام عزیزش ماندگار.
گذرگاه درگذشت این نویسنده بزرگوار را به همه ی اهالی ادبیات تسلیت می گوید..

گفت‌وگو با دختر افغان که با شورت آهنی به خیابان رفت

تیر ۱۳۹۴

کبری خادمی هنرمند جوان افغان در حالی که زره آهنین پستان و باسن او را پوشانده بود در خیابان‌های کابل قدم زد. او دست‌درازی مردان به اندام خود را در خیابان‌های ایران، پاکستان و افغانستان تجربه کرده است.کبری خادمی هنرمند جوان افغان پنج‌شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۳ (۲۶ فوریه ۲۰۱۵) پرفورمنسی به نام “زره” در شهر کابل افغانستان اجرا کرد. این هنرمند جوان در حالی که زرهی آهنین پستان و باسن او را پوشانده بود، در کابل قدم زد.
کبری خادمی به دویچه وله فارسی می‌گوید وقتی کودک بوده اولین بار در شهر مشهد ایران موقعی که از خانه برای رفتن به دکانی بیرون رفته، مردی در راه باسن او را لمس کرده است.
کبری می‌گوید تا آن موقع با چنین موقعیتی روبه‌رو نشده. او می‌گوید احساس گناه می‌کرده است و به همین دلیل در عالم خردسالی در گوشه‌ای گریه کرده تا اعضای خانواده ناراحتی او را نبینند.
او می‌گوید پس از این اتفاق تا مدت‌ها از خود می‌پرسیدم: “چرا؟ چرا؟ چرا؟” و همان موقع آرزو کرده:ٰ “ای کاش شورت‌ام آهنین بود”.
کبری خادمی می‌گوید بزرگ‌تر که شده به همراه خانواده‌اش ابتدا به پاکستان و بعد به افغانستان مهاجرت کرده است. کبری: «هر چه قدر بزرگ‌تر شدم بیشتر با این مشکل روبه‌رو شدم».
این هنرمند افغان می‌گوید دقیقا در همین مکانی که حالا پرفورمنس “زره” را اجرا کرده (محله کوته سنگی کابل)، اولین دست‌درازی یک مرد در خیابان به خود را تجربه کرده است.
کبری خادمی: «وقتی آن مرد در خیابان به من دست‌درازی کرد، جیغ زدم و همه مردم حاضر در خیابان برگشتند و به من نگاه کردند. برخی مردم سمت من تف انداختند. برخی مردم به من فحش دادند و گفتند خاک بر سرت که جیغ زدی. هیچکس نگفت خاک بر سر آن طرف که به من دست‌درازی کرد. وقتی که مردم مرا سرزنش می‌کردند همان فردی که به من دست‌درازی کرده بود لای جمعیت ایستاده بود و به من می‌خندید.»
کبری می‌گوید روز اجرای پرفورمنس با تاکسی به محله کوته‌سنگی کابل رفته و به محض پیاده شدن از تاکسی و قدم زدن با بالاپوش آهنین ابتدا مردم حاضر به سمت او امده‌اند و پس از مدتی همه موبایل‌های خود را برای عکس برداشتن از او بیرون آورده‌اند. او می‌گوید که روز اجرای پرفورمنس خیلی‌ها به او فحش داده‌اند و برخی هم به سمت او سنگ پرتاب کرده‌اند.
او می‌گوید ته خیابان کوته‌سنگی همان تاکسی که او را به آن محل آورده بود منتظر او بود و به محض این‌که او پس از اجرای پرفورمنس سوار تاکسی شده، برخی به طرف تاکسی سنگ پرتاب کرده‌اند.
کبری خادمی هنرمند جوان افغان در حالی که زره آهنین پستان و باسن او را پوشانده بود در خیابان‌های کابل قدم زد. او دست‌درازی مردان به اندام خود را در خیابان‌های ایران، پاکستان و افغانستان تجربه کرده است.
کبری خادمی هنرمند جوان افغان پنج‌شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۳ (۲۶ فوریه ۲۰۱۵) پرفورمنسی به نام “زره” در شهر کابل افغانستان اجرا کرد. این هنرمند جوان در حالی که زرهی آهنین پستان و باسن او را پوشانده بود، در کابل قدم زد.
کبری خادمی به دویچه وله فارسی می‌گوید وقتی کودک بوده اولین بار در شهر مشهد ایران موقعی که از خانه برای رفتن به دکانی بیرون رفته، مردی در راه باسن او را لمس کرده است.
کبری می‌گوید تا آن موقع با چنین موقعیتی روبه‌رو نشده. او می‌گوید احساس گناه می‌کرده است و به همین دلیل در عالم خردسالی در گوشه‌ای گریه کرده تا اعضای خانواده ناراحتی او را نبینند.
او می‌گوید پس از این اتفاق تا مدت‌ها از خود می‌پرسیدم: “چرا؟ چرا؟ چرا؟” و همان موقع آرزو کرده:ٰ “ای کاش شورت‌ام آهنین بود”.
کبری خادمی می‌گوید بزرگ‌تر که شده به همراه خانواده‌اش ابتدا به پاکستان و بعد به افغانستان مهاجرت کرده است. کبری: «هر چه قدر بزرگ‌تر شدم بیشتر با این مشکل روبه‌رو شدم».
این هنرمند افغان می‌گوید دقیقا در همین مکانی که حالا پرفورمنس “زره” را اجرا کرده (محله کوته سنگی کابل)، اولین دست‌درازی یک مرد در خیابان به خود را تجربه کرده است.
کبری خادمی: «وقتی آن مرد در خیابان به من دست‌درازی کرد، جیغ زدم و همه مردم حاضر در خیابان برگشتند و به من نگاه کردند. برخی مردم سمت من تف انداختند. برخی مردم به من فحش دادند و گفتند خاک بر سرت که جیغ زدی. هیچکس نگفت خاک بر سر آن طرف که به من دست‌درازی کرد. وقتی که مردم مرا سرزنش می‌کردند همان فردی که به من دست‌درازی کرده بود لای جمعیت ایستاده بود و به من می‌خندید.»
کبری می‌گوید روز اجرای پرفورمنس با تاکسی به محله کوته‌سنگی کابل رفته و به محض پیاده شدن از تاکسی و قدم زدن با بالاپوش آهنین ابتدا مردم حاضر به سمت او امده‌اند و پس از مدتی همه موبایل‌های خود را برای عکس برداشتن از او بیرون آورده‌اند. او می‌گوید که روز اجرای پرفورمنس خیلی‌ها به او فحش داده‌اند و برخی هم به سمت او سنگ پرتاب کرده‌اند.
او می‌گوید ته خیابان کوته‌سنگی همان تاکسی که او را به آن محل آورده بود منتظر او بود و به محض این‌که او پس از اجرای پرفورمنس سوار تاکسی شده، برخی به طرف تاکسی سنگ پرتاب کرده‌اند.

CN Tower -برج ملی کانادا – احمد قندهاری

تیر ۱۳۹۴


آشنایی با برج ملی کانادا
C N Tower

برج ملی کانادا یا CN Tower
برج ملی کانادا یا همان Canadian National tower که به آن
Tower CN گفته می‌شود، یکی از بلندترین سازه‌های آزاد جهان است.
این برج که  ۵۵۳٫۳۳ متر ارتفاع دارد که در داون تاون شهر تورنتو در سال ۱۹۷۶ ساخته شده است . این برج به مدت ۳۴ سال عنوان بلند ترین برج جهان را داشت.. در ۱۲ سپتامبر سال ۲۰۰۷ عنوان بلندترین سازه جهان را به برج خلیفه در دوبی که هنوز در حال ساخت بود داد.
برج  سی ان یکی از سمبل‌های کشور کانادا است.که سالانه حدود ۲ میلیون بازدید کننده دارد.
تاریخچه ساخت
ایده اولیه ساخت این برج به اواخر دهه ۱۹۶۰ باز می‌گردد که امواج رادیو تلویزیونی در تورنتو دچار مشکل شدند، به گونه‌ای که گاهی در صفحه تلویزیون تصویر دو کانال در آن واحد مشاهده می‌شد.
بالاخره پس از رایزنی های فراوان راه آهن ملی کانادا مسئول ساخت برجی شد که از همه ساختمان‌های تورنتو بلندتر باشد تا این مشکل حل شود.
عملیات عمرانی
عملیات ساختمانی برج سی ان در سال ۱۹۷۳ آغاز شد. برای قسمت پی این بنا، چند سوراخ بسیار بزرگ در کنار ساحل دریاچه اونتاریو کنده شده و حدود ۶۲ هزار تن از این سوراخ ها خاکبرداری شد.
سپس این سوراخ ها توسط بتن و فولاد پر شد تا پایه سازه، مطمئن ترین در نوع خود باشد. چهار ماه طول کشید تا این پی کاملاً ساخته شود. این برج ۵۵۳٫۳۳ متری بالاخره در اکتبر ۱۹۷۶ رسما پس از ۴۰ ماه عملیات عمرانی افتتاح شد و نام خود را در کتاب گینس ثبت کرد. تعداد
۱۵۲۷ تن، روی این سازه ۱۳۰ هزار تنی کار کرده‌اند و مبلغی نزدیک به ۲۶۰ میلیون دلار برای آن هزینه شده است.
بتن ریزی
در ساخت برج ، بتن ریزی شبانه روزی بوده ودر هر روز حدوداً ۶متر ارتفاع بتن ریزی انجام شده است .با این سرعت ساخت وارتفاع زیاد ، احتمال انحراف سازه ای زیاد می باشد که برای ضمانت قائم بودن آن، متخصصین از وسایل اپتیـــکی دقیق استفاده نموده اند ،برای دسترسی به یک امتداد شـــاقولی از یک استوانه فولادی یکصد کیلو گرمی که به یک کابل مقاوم آویزان بود استفاده کردند.
در این سازه عظیم ۶ آسانسور تعبیه شده است که سرعت هر کدام از آنها ۶ متر بر ثانیه است.
رهبری تیم طراحی این برج را ادوارد آر.بالدوین عهده دار بود. او دارای کارنامه درخشانی در طی دوره کاری خودبود.وی عضو انجمن وتشکل های متعــــدد فنی است. ازجمله عضو موسسه معماری سلطنتی کانادامی باشد.
در ســــازه رأس این برج فضا های مختلف تفریحی و تجاری ایجاد شده است. همچنین در آن کلوپ ها،سالن های ورزشی ،گالری های متعدد ساخته شده است . با توجه به ارتفاع این برج بینندگان اشراف کامل بر مناظراطراف دارند. تلسکوپ و دوربین هایی جهت مشاهده چشم اندازهای اطراف در قسمتی از ســـازه قرار داده شده است.همچنین برای جابجایی افراد از آسانسورهایی با جداره های شیشه ای استفاده شده تا بازدید کنندگان از این سفر کوتاه لذت ببرند. با توجه به این که هر ساله دومیلیون نفر بازدید کننده داشته ، این برج جهت جلب توجه توریســــــــت قابل توجه است. و از این محل درآمد خوبی نصیب شهر تورنتو می شود.
این برج همانند یک فانوس دریایی کشتی هایی را که از دریاچه آنتاریو می گذرد هدایت می کند
در چهارمین طبقه سازه این برج ، رستوران گردان واقع شده که در زمان صرف غذا امکان لذت بردن از چشم انداز شهر تورنتو را فراهم می کند ،می توان گفت در یک روز روشن امکان رویت مناظر تا فواصل ۱۲۰ کیلومتری وجود دارد.
طبقات برج
تــــراز محل احداث برج در ارتفاع ۷۲ متری ازسطح دریا واقع شده است،تأسیســات رأس برج در ارتفاع۳۳۸ متری از زمین واقع شده و شامل۷ طبقه می باشد .
طبقه اول:جهت انتقال امواج کوتاه
طبقه دوم:عرشه مشاهده فضای بازدر ارتفاع ۳۴۲ متری است.
طبقه سوم:عرشه مشاهده فضای بسته
طبقه چهارم :رستوران گردان که با سرعت یک دور در عرض ۷۰ الی ۹۰ دقیقه گردش می کند.
طبقه پنجم :اطاق تلویزیون
طبقه ششم:اطاق رادیو FM
طبقه هفتم: اطاق های الکتریکی ومکانیکی
آسانسور ها
در این برج ۶ عدد آسانسور سریع السیروجود دارد. ۴آسانسوراز طبقه همکف تا تأسیســــــات رأس برج امتداد یافته و۲ آسانسور دیگری ازتأسیسات رأس برج تا عرشه فضایی امتداد می یابد. این آسانسورها در فضای یک داکت تردد کرده وهمانند ۴ آسانسور دیگر مشهود نیست.

” در بهشت جائی برای ” گانگادین ” نیست

تیر ۱۳۹۴

در حدود سالهای ۱۳۳۹ تا ۱۳۴۱ بود ناگهان نام کتابی بنام ” در بهشت جائی برای ” گانگادین ” نیستبر سر زبان ها افتاد و چون نام ونشانی از نویسنده نبود در هاله ای از ابهام فرو رفت و شاخص ترین گمان این بود که نویسنده آن یکی از خانه شاگرد های انگلیسی های مسجد سلیمان است که با نام گانگادین این کتاب را به زبان انگلیسی که از طریق شنوائی یاد گرفته است نوشته است. و بدون اطلاع از متن کتای شایع بود که نویسنده می خواسته بگوید که جزو از ما بهتران نیستیم در نتیجه پس از مرک هم جائی در بهشت نداریم …و چون هر شایعه ای کم کم فراموش شد و حتا از خاطره ها رفت تا اینکه نوشته زیراز
حمید رضا یعقوبی که براستی در جهت شناساندن ادبیات غرب تلاشی تشکر کردنی انجام داده است و دارد ادامه می دهد منتشر شد و ما با اجازه ایشان آن را به آگاهی شما می رسانیم.
ایشان اعتقادر دارد که بنا به گفته منابع انگلیسی نام نویسند این کتاب جنجالی و مرموز ” علی میر دریکوندی ” است اهل لرستان بوده و قبرش نیز در بروجرد است.
حمید رضا یعقوبی
۰۵ – حکایتی غریب در ادبیات دهه ۶۰ انگلیس
==========================
به دنبال خروج نیروهای بیگانه از ایران ستوان همینگ به انتشار کتاب علی میردریکوندی تحت عنوان «بهشت برای گونگادین نیست» که به زبان انگلیسی تألیف شده بود، همت می گمارد، اما متاسفانه به دلیل هزینه های گزاف چاپ و حروف چینی کتاب در آن زمان، از داستان شصت هزار سطری تنها حدود چهارصد سطر در انگلستان منتشر می شود.
انتشار این کتاب در انگلستان سر و صدای زیادی به پا می کند و کتاب «بهشت برای گونگادین نیست»چندین جایزه ادبی کشور انگلیس را به خود اختصاص می دهد و همه برای یافتن علی میردریکوندی یا به قول خودشان «گونگادین» به تکاپو می افتند. همه کنجکاو دیدن گونگادین و تحویل جایزه اش به وی، می شوند.
برای اثبات این مدعا مقدمه کتاب «بهشت برای گونگادین نیست»به قلم فردی به نام ر.ث زاهنر (که ظاهراً ناشر کتاب بوده است، و در دانشگاه آکسفورد مشغول به کار بوده است)را می آورم.
«مانند ژنرال دوگل او بی رقیب و تنها بود، به عنوان یک مرد و یک نویسنده باید مقایسه را همین جا پایان داد. او علی میردریکوندی نام داشت، ولی ترجیح می داد گونگادین خوانده شود دهقانی بود از سرزمینهای لرستان در جنوب غربی ایران و در هیچ قاموسی نمی شد او را باسواد نامید وقتی من در سفارت انگلیس در تهران کار می کردم او به عنوان خانه شاگرد به منزلم آمد و شش هفته پهلویم بود و سپس ناپدید شد.این تمام آشنایی من و او بود.خارق العاده ترین شخصیتی که تا کنون در همه عمرم ملاقات کرده ام، یعنی مصنف این کتاب.
به نظر می رسید که حتی کثافت را به خاطر خود آن دوست داشت.در عین سادگی و بی تکلفی صاحب طبعی ستیزه جو بود.شما را می خنداند اما وانمود می کرد که نمی داند برای چه شما می خندید و انسان ناگزیر از خود می پرسید آیا او در همان حال، در ته دلش به من نمی خندد؟
چون دهقان بی چیزی بود حق نداشت سواد داشته باشد، معذالک پیش خود نوشتن فارسی را یاد گرفته بود.چگونه و کجا من نمی دانم.و پس از ورود نیروهای انگلیسی و امریکایی به ایران در دوران جنگ، با همین شیوه پیش خود انگلیسی را نیز آموخت.از روی کتاب فرهنگ لغت و از راه گوش کردن به مکالمه سربازان انگلیسی و خواندن کتاب انجیل سن ماتیو که یک پیش نماز مسیحی به او داده بود.
نتیجه این خودآموزی نثر انگلیسی این کتاب است که به صورتی قابل توجه تشویق آمیز و تأثر انگیز است.به نظر من وقتی او عبارتی را غلط می نوشته خود متوجه می شده، اما عقیده داشته همانطور که خودش فکر می کند اگر بنویسد بهتر است.
و چه کسی می تواند مدعی شود که زیبایی نامحدود و لایتناهی به مراتب بهتر از زیبایی محدود و تعریف شده نیست و یا یک سرازیری مطلق و بی انتها به مراتب گویاتر از یک سراشیب خاک ریز محسوب نمی شود.
او تا سال ۱۹۴۹با آقای همینگ در تماس بود و از آن به بعد از او خبری ندارم. سال گذشته من از کمک مسئولان ایرانی برای آنکه از سرنوشت او با خبر شوم برخوردار گشتم، اما تاکنون کوشش هایم در این را بی نتیجه مانده است.اکنون که این کتاب سرانجام انتشار یافته است، امیدواری بسیاری دارم تمام آنان که به این ماجرا احساس علاقه می کنند، کوشش های خود را برای یافتن او دو برابر کنند، تا گونگا (که هرگز از هیچکس هیچ چیز انتظار نداشته است) سرانجام بتواند پاداش خود را دریافت دارد.»
ر . ث زاهنر
دانشگاه آکسفورد- ۱۴ مارس ۱۹۶۵
به دنبال این ماجراها غلامحسین صالحیار کتاب «برای گونگادین بهشت نیست» را ترجمه می کند. این کتاب ابتدا به صورت پاورقی در روزنامه ی اطلاعات و سپس در سالهای آغازین دهه ی ۴۰ کتاب جیبی «برای گونگادین بهشت نیست» در ایران منتشر می شود. و با انتشار این اثر نام علی میردریکوندی در سراسر کشور بر سر زبانها می افتد.و عده ای درصدد بر می آیند تا او را بیابند. و بدین ترتیب علی میردریکوندی در دهه ی چهل سوژه ی اول مطبوعات و محافل فرهنگی ایران می شود، اوج این هیاهو در تابستان سال ۴۴ است که تلاشهای جویندگان، برای یافتن علی میردریکوندی بی نتیجه می ماند.
پس از این ماجراها عده ای فقط به این دلیل که علی میردریکوندی را پیدا نکردند، شروع به افسانه سرایی و دروغ پردازی درباره ی او کردند، عده ای کتاب «برای گونگادین بهشت نیست» را ساخته و پرداخته ی انگلیسیها خواندند و ناجوانمردانه کوشیدند تا این «میر لرستانی» و حقایق زندگی اش را انکار کنند. عده ای هم با غرض و یا از روی بی اطلاعی او را مرتاضی هندی خواندند و هویت لرستانی و حتی ایرانی وی را انکار کردند و سعی نمودند اذهان جامعه را منحرف سازند. اما زهی خیال باطل! دنیا علی میردریکوندی یا گونگادین را شناخته بود.
اما به راستی سرنوشت علی میردریکوندی چه شد؟
———————————————————–
سرانجام گونگادین میرِ لر،کسی که همه ی پشت میزنشینهای آکسفورد سراغش را می گرفتند به کجا کشید؟
روزنامه های اطلاعات و کیهان آن زمان پی در پی سراغ علی میردریکوندی را می گیرند، عکس و ترجمه ی کتابش را چاپ می کنند،و همه سراغ این نویسنده ی لرستانی را می گیرند. انجمنهای ادبی طرفدار او می شوند، و هر نشریه ایی راست و دروغ درباره ی گونگادین مطلب چاپ می کند.
زندگی گونگادین چون یک داستان دراماتیک ادامه و پایان می یابد.بعد از خروج نیروهای بیگانه علی میردریکوندی از آنجا که بیشتر روزهای عمرش را با بیگانه ها گذرانده بود،نه کسی از طایفه اش او را به رسمیت می شناسد، و نه در شهر و دیارش کسی به او اهمیت می دهد.آری انگار دیگر کسی زبان او را نمی فهمد، به ناچار دوباره علی چون روزهای گذشته بار سفر می بندد و از شهری به شهری مسافرت می کند، اما دل بی قرار او در هیچ جا آرام و قرار نمی گیرد، به ناچار دوباره به لرستان بر می گردد.
علی میردریکوندی، گونگادین، همان جوانی که روزها تا شب کار می کرد، و شبها تا صبح می خواند و می نوشت، همان کسی که با شوقی وصف ناشدنی کتابهای انگلیسی را می بلعید، و خستگی در وجودش راهی نداشت، حال تنها و بی خانمان آواره ی خیابانها می شود. آری علی میردریکوندی تنها و بی کس می ماند، به قول جدّ فرزانه اش «میرنوروز»:
پیری و دسِّ پَتی دردِه کَمئ نئ اَر وِه دؤلت بَرَسی، پیری غَمئ نئ
علی میر دریکوندی بالاخره سالهای واپسین عمرش در بروجرد ماندگار می شود، اما تنهایی اش در آنجا نیز ادامه می یابد، آنجا حتی هویت و تبارش هم به دست فراموشی سپرده می شود. اهالی بروجرد علی را به علت اینکه مدام لبانش مشغول ذکر «یا حضرت عباس» بود، با نام سید عباس می شناختند. و کمتر کسی از گذشته ی او اطلاعی داشت، همه او را آشفته ایی مجنون و خیابان گردی شیدا می دانستند، که چون دیوانگان دور و برش پُر بود از مجلات و کتابهای انگلیسی.
تنها کسانی که در این چند سال در بروجرد با سیدعباس (علی میردریکوندی) دم خور بودند، چند تن از کتاب فروشها (مثل میرزا حسین کتاب فروش) و روزنامه فروشیهای شهر بروجرد ولی هیچ کس نمی دانست این گدای آشفته کیست و از کجا آمده است. اما همه ی آنها اذعان داشتند که این پیر بیغوله نشین انگلیسی را به خوبی می داند، گاه کسانی هم از روی کنجکاوی به دیدن این مرد آشفته می رفتند و گاهی دبیران و دانش آموزان سؤالات انگلیسی خود را از او می پرسیدند.
عبدالکریم جربزه دار نیز در مقاله ای تحت عنوان «یک روز از زندگانی گونگادین» درباره ی گونگادین عنوان می کند که وی به کتابفروشیهای بروجرد رفت و آمد داشت و هر روز از آنها کتاب و مجلات انگلیسی امانت می گرفت، و سالم و تمیز به صاحبانشان تحویل می داد، جربزه دار نیز یادآور می شود که ذکر دایمی او یا حضرت عباس بوده است.
جربزه دار، اسباب و اسلوب زندگی سیدعباس را اینگونه توصیف می کند:
«سید شبها را در زیر یکی از طاقهای داخلی کنار قبرستان می گذراند.لحافی مندرس وجای جای ان سوخته از آتش سیگار و تشکی که خدا عالم است چه رنگی بوده و اکنون از زور چرک سیاه، با متکای گرد آن هم چرک مرده ی سیاه و حصیری و چراغ والور نفتی و کتری کوچک و کاسه ایی که هر دو روحی بودند، همه و همه ی زندگی سید عباس بود….. {شبها} حصیر را پهن می کرد و تشک را می انداخت و متکا را بالای تشک می گذاشت روی تشک می نشست تکش را به متکا و دیوار می داد و لحاف را رویش می کشید و شروع به مطالعه می کرد اول سوره ای از قرآن را که خود وعده کرده بود برای پسر ناکام میرزاحسین می خواند، بعد مجله ای را که عاریه گرفته بود.نیمه های شب که حتما مرده ها هم به خواب رفته بودند از جیب بغل پالتویش کتاب انگلیسی جیبی ایی در می آورد و می خواند و دم دمای صبح می خوابید….. »
عاقبت در یک شب سرد پاییزی (پنجم آذر ۱۳۴۳)علی میردریکوندی، گونگادینی که هر روز در آکسفورد انگلستان برای او سیمنار و گرامیداشتی بر پا بود و از جوایز نفیسش صحبت می شد، در زیر پلاسی مندرس، از سرما، خماری و گرسنگی در کنج دیوارهای امامزاده جعفر بروجرد بی سر و صدا جان می سپارد و او را با همان نامی که می شناختند(سید عباس) غریبانه به خاک سپردند.
عجیب است، که تنها چند ماه بعد از مرگ علی میردریکوندی، جستجو و تکاپو برای یافتن او آغاز می شود، صحبت از سرنوشت جوایز نفیس وی می شود، آری گونگادین همان آشفته ایی بود که هر روز با چند کتاب زیر بغلش خیابانهای بروجرد را زیر قدمهایش می پیمود و ندا می داد یا حضرت عباس.و شبش را در قبرستانها و ویرانه ها، به صبح می رسانید.
گونگادین که می میرد، آن موقع همه از او صحبت می کنند، برایش بزرگداشت می گیرند، انجمنهای ادبی طرفدار او می شوند، روزنامه ها پی در پی مقاله درباره ی او منتشر می کنند، و هر نشریه ایی راست و دروغ درباره ی گونگادین مطلب چاپ می کند.
روزنامه های اطلاعات و کیهان آن زمان پی در پی سراغ او را می گیرند، عکس و ترجمه ی کتابش را چاپ می کنند، و همه سراغ این نویسنده ی لرستانی را می گیرند.اما همانگونه که اشاره شد عده ای از این نشریات هم منکر وجود چنین شخصیتی می شوند و آن را ساخته ی انگلیسیها می دانند.
یکی از نشریاتی که درباره ی علی میردریکوندی مطالبی منتشر می کرد، نشریه ی «فریاد خوزستان» بود، به دنبال انتشار این مطالب، حائری (کوروش) از طرف انجمن ادبی دانشوران بروجرد، اینگونه منکرین و دروغ پردازان درباره ی علی میردریکوندی را پاسخ می دهد:
«چون در مورد علی میر لرستانی نویسنده ی (برای گونگادین بهشت نیست)اخیراً مقالاتی مبهم و برخلاف حقیقت، غیر منصفانه در مجلات و روزنامه ها انتشار یافته است، لذا به عرض مراتب زیر مبادرت می نمایند. این که نوشته اند شخصی به نام علی میردریکوندی وجود نداشته است و این کتاب ساخته و پرداخته ی انگلیسیها است، در جواب به اطلاع می رساند که علی میردریکوندی در سالهای اخیر مقیم شهرستان بروجرد بوده و عده ی کثیری از اهالی و نویسندگان، شاعران و کتاب فروشیها او را کاملاً می شناسند و بعضی با نامبرده دوستی نزدیکی داشته اند و آقایانی که به زبان انگلیسی مسلط می باشند، تصدیق می نمایند که علی میردریکوندی، انگلیسی را بسیار خوب می دانسته و تردیدی نیست که کتاب مورد بحث و داستان نورافکن را خود او به انگلیسی نوشته است.نامبرده در روز پنجم آذر ماه ۱۳۴۳ فوت کرد و در امامزاده جعفر بروجرد دفن شد. بدین ترتیب تصدیق خواهند فرمود که کسی که روزگارش با فقر و فلاکت سپری شده و در این حال دارای ذوق و شوقی نیز بوده است، اینک انصاف نیست که مرده ی او را به شلاق ببندند.»(فریاد خوزستان،شماره۶۱۱ مورخه ۱۱ مرداد ۱۳۴۴)
روزنامه اطلاعات، امروز در راه‌ تجلیل‌ از آقای«علی‌ میردیرکوندی»نویسنده‌ گمشده‌ کتاب‌ «برای‌ گونگادین‌ بهشت‌ نیست» قدم‌ دیگری‌ برداشت‌ و تشریفات‌ مقدماتی‌ را برای‌ معرفی‌ این‌ کتاب به انجمن‌ جوایز نوبل‌ (واقع‌ در شهر استکهلم‌ پایتخت‌ کشور سوئد) آغاز نمود.(روزنامه اطلاعات- مورخه ۱۴ تیر ۱۳۴۴ )
گویا در آن زمان صحبتهایی هم مبنی بر معرفی علی میردریکوندی به کمیته ی نوبل و اعطای جایزه ی نوبل به وی سر زبانها بوده است.
نقل قولهای زیر اثبات این مدعا هستند.
» روزنامه اطلاعات، امروز در راه‌ تجلیل‌ از آقای«علی‌ میردیرکوندی»نویسنده‌ گمشده‌ کتاب‌ «برای‌ گونگادین‌ بهشت‌ نیست» قدم‌ دیگری‌ برداشت‌ و تشریفات‌ مقدماتی‌ را برای‌ معرفی‌ این‌ کتاب‌ به انجمن‌ جوایز نوبل‌ (واقع‌ در شهر استکهلم‌ پایتخت‌ کشور سوئد) آغاز نمود.در شماره‌ دیروز نوشتیم‌ نخستین‌ نسخه‌ از کتاب‌ مذکور که‌ براثر تقاضای‌ تلفنی‌ اطلاعات‌ از لندن‌ به تهران‌ فرستاده‌ شده‌ بود مقارن‌ ظهر به دفتر روزنامه‌ اطلاعات‌ واصل‌ شده‌ و بلافاصله‌ ترجمه‌ متن‌ آن‌ بطور اختصاصی‌ در اطلاعات‌ شروع‌ گردید و دنباله‌ آن‌ بتدریج‌ در شماره‌ امروز و آینده‌ چاپ‌ می گردد.»(روزنامه اطلاعات، مورخه ۱۴ تیر ۱۳۴۴ )
این مطلب را خسرو شاهانی در نشریه ی خواندنیها می نویسد.
«زحمات جناب آقای حائری و سایر همکاران و دوستان گرامی ایشان را در امر شناساندن علی میردریکوندی در خور همه گونه تحسین است و امید است که شرح زندگی این نابغه ی دیار ما هم هر چه زودتر از طرف انجمن ادبی دانشوران بروجرد منتشر شود و جایزه ی نوبل هم را به بازماندگان آن مرحوم و یا دوستان نزدیکش بدهند، اما جناب حائری چطور این بابا ! با این همه سرشناسی که در نامه تان مرقوم فرموده اید و نویسندگان می شناختندش، شعرا با او دوست بودند و صاحبان کتاب فروشیهای بروجرد با او در یک کاسه آب می خوردند، در محافل ادبی رفت و آمد داشته آن وقت روزگارش طبق نوشته ی خود جنابعالی در فقر و فلاکت سپری گردیده و از گرسنگی فوت کرده است.» (نشریه ی خواندنیها، سال ۲۵، شماره ۹۵، مرداد ۱۳۴۴، ص ۱۴ و ۴۰ )
نمونه فوق از موارد بی مهری نشریات نسبت به علی میردریکوندی است. اما آنچه ما در جهت شناخت بیشتر علی میردریکوندی بیشتر یاری می کند، چهاردهمین جلسه ی انجمن ادبی دانشوران بروجرد در روز سه شنبه ۲۲ تیر ماه ۱۳۴۴ به منظور تجلیل از علی میردریکوندی برگزار گردیده است، در این جلسه شاعران درباره ی او شعر سروده اند و مطلعان در باره ی او خاطرات خود را بیان کردند.
حسن گودرزی در مقاله ای با عنوان «خلاصه ای از خاطرات من» نوشته است:
«هم اکنون در شمال شرقی بروجرد در جوار امامزاده جعفر،انسانی در دل خاک آرمیده است که گورش چون گورهای بینام و نشان، نشانه ای برای شناختن ندارد… چشمانش سیاه و موی سر و محاسنش سیاه و در هم بود… شخصاً چند بار با او انگلیسی صحبت کردم مخصوصاً شبی او را در کنار یک دکه ی مطبوعاتی به صحبت گرفتم و او هم به انگلیسی جواب داد که در اینجا از نقل جمله ی انگلیسی خودداری کرده و فقط برای آشنایی خوانندگان به دانش و اندیشه ی علی میر ترجمه ی مکالمه ام را با او بیان می نمایم. از او پرسیدم درباره ی زندگی چه می دانی ؟! در جوابم با نگاه عمیقانه ای که گویی نامرادیهای زندگی را به خاطرش می آورد لبهای کلفت و سیاه خود را گشوده و مانند یک فیلسوف چنین گفت: در زندگی نقطه ی روشنی نمی بینم فقط می پندارم که چون دود سیگار می گذرد. سؤال دوم من از او این بود که پرسیدم چه چیز از زندگی را دوست داری؟ در جوابم گفت: سکوت مطلق شبها و مطالعه را دوست دارم. با شنیدن این جمله هیجان ضمیر و افکار پریشان نگذاشت سؤال دیگری بنمایم او هم با قطع صحبت ندا در داد: یا حضرت عباس و از جلوی دیده ام گذشت. هر کس به زبان انگلیسی آشنایی کامل داشته باشد می داند که سکوت مطلق شب یک اصطلاح زیباست که در جواب من به زبان جاری نمود.»(با تلخیص)
گودرزی در ادامه ی همین مقاله صحنه ایی دردناک و تأسف برانگیز را آورده است که در آن پاسبانی نادان او را جرم دزدیدن لحافی کهنه جلب می کند، اما علی میردریکوندی اظهار می دارد که لحاف مذکور متعلق به خود اوست که در ازای خرید کتابی قصد فروش آن را داشته است.
قاسم باستانی در مقاله ایی دیگر اینگونه زندگی و مرگ گونگادین را شرح می دهد:
«ژولیده ای ژنده پوش و تهی دستی برهنه پای و سر سال ۱۳۳۷ به بروجرد آمد و تا پنجم آذر ۱۳۴۳ که دعوت حق را لبیک گفت قریب به هفت سال با رنج بسیار در این دیار بزیست و با سختی مُرد. نام او علی میردریکوندی بود و زادگاهش قریه ی دادآباد. این قریه بین خرّم آباد و دزفول واقع شده است. مدفن او قبرستان شهدا و این قبرستان بین امامزاده جعفر و مصلای بروجرد است، آن مرحوم را با نام سید عباس و مجهول الهویه به خاک سپردند، شهرتش به این نام تذکر و ترنم دایمی وی در هنگام شب به ذکر شریف یا حضرت عباس بوده است و نوای جانسوز او هنوز در گوش دل طنین انداز است…. اندامی لاغر و چهره ی سیاه و محاسنی انبوه داشت. قامتش به سان مشاعر و افکارش موزون و معتدل بود و … و با اینکه مسکن و استراحت گاهی نداشت و شبها در زوایای مساجد و گورستانها به سر می برد. هیچ وقت از مطالعه و تفکر غافل نبود و همواره کتاب می خواند و سیر آفاق و انفس می کرد… با این همه فقر و تهیدستی و تحمل رنج همواره شاکر بود و در این مصائب صابر، هیچگاه ناشکیبایی نشان نداد و ناسزایی از او شنیده نشد. در عالم تسلیم و رضا خیمه برافراخته بود، او را مصداق الفقر فخری باید دانست

نقاشی که عاشق شد، داستانی ازنادر ابراهیمی با صدای خانم فرشته ملک فرنود

تیر ۱۳۹۴

خانم فرشته ملک فرنود که سال ها در ایران گوینده دوستداشتنی رادیو تلویزون بوده و حالا در آمریکا است و علاوه بر گویندگی در رادیو که شنوندگان بسیار زیادی دارد ، اداره کننده شب شعر پرنیان نیز می باشد. با بهرگیری از صدای گیرایش اشعار و داستان هائی را نیز خوانده است که شنیدنی هستند. از مهرایشان سپاسگذاریم که اجازه داده اند بعضی از آن ها را به شما مخاطبان نازنین گذرگاه تقدیم کنیم . کلیک کنید
naghashi ke ashegh shod

بِسمِل- داود علیزاده

تیر ۱۳۹۴


ابراهیم لوله تفنگ را گذاشت زیر چانه‌اش. چشم‌هایش را بست. ماشه را چکاند. تمام کسانی که در مقابل ساختمان قرارگاه ایستاده بودند. سرباز‌ها، افسران، درجه داران، همه وهمه بهت زده نگاه‌شان به سمت ابراهیم خیره شد. صدای تیر در سینه‌ی کوهستان مشرف بر پادگان پیچید. انگار چند مرتبه پی در پی تیرشلیک کرده باشند و هر بار از جایی دور‌تر.
بر ایوان قرارگاه ایستاده بودم که ابراهیم رسید. تا آمدم سلام و علیک کنم لوله را گذاشت زیر چانه‌اش. مهلت نداد فکری به ذهنم خطور کند. ناگهان تیر از مغزش گذشت وگویی از سر منم گذشته بود. ابراهیم مثل درختی که آخرین ضربه تبر به پایش خورده باشد با آن قامت بلند و کشیده‌اش سقوط کرد. ناودان خون از سرش جاری شد. در چشم بهم زدنی رد خون مثل شیاری باریک از کنار تنش به جوی سرازیر شد. زیر چانه‌اش به اندازه یک سکه کوچک شکافته بود و فرق سرش، درست بالای پیشانی‌اش منفجر شده بود.
افسر قرارگاه اولین نفری بود که خودش را رساند. تن بسمل شده ابراهیم آخرین تقلا‌هایش را می‌کرد. در اندک زمانی همه دورش حلقه زدند. افسر فریاد می‌کشید:
« بهداری رو خبر کنین… زود باشین…»
سربازی که چند قدمی ما بود وقتی صحنه را دید عقب عقب رفت. پشتش خورد به دیوار قرارگاه. دیگر نمی‌توانست عقب‌تر برود. دست روی دیوار می‌کشید. تو خودش شاشید.
دیگری دست جلوی دهانش گرفت چند بار عق زد چند قدم آن سو‌تر، کنار جدول بالا آورد.
حال من هم دست کمی از آن‌ها نداشت. می‌لرزیدم، دل و روده‌ام بهم می‌پیچید. جلوی چشم‌هایم تار شده بود، اما سعی می‌کردم خودم را بگیرم. روی دوپا نشستم و از‌‌‌ همان جا بهت زده می‌دیدم. طول زمان متوقف شده بود وهمه‌ی اتفاق‌ها در پهنه‌ی زمان داشت رخ می‌داد.
صدای سرهنگ خرمی پیچید، افسر قرارگاه را صدا کرده بود. صدایش مثل شلاق می‌ماند. ناگهان تمام نگاه‌ها از ابراهیم به سمت پنجره قرارگاه دوخته شد. سرهنگ در قاب پنجره ایستاده بود و دست‌هایش را از دوطرف به قاب تکیه داده بود. افسر، خودش را جلوی پنجره رساند سلام نظامی داد.
سرهنگ از اتاقش بیرون جست و فوراً آمد. دل جمع شکافته شد سرهنگ رفت بالای سر ابراهیم. تا پیش از آن کسی جرأت نکرده بود به تن ابراهیم دست بزند. او دست انداخت زیر سینه‌هایش، کمی بلندش کرد اما چند لحظه قبل، تن ابراهیم از حرکت وامانده بود. جانش تمام شده بود آهسته خون غلیظی از شکاف سرش به بیرون نشت می‌کرد. سرهنگ کلاهش را از سر برداشت و روی صورت خون آلود ابراهیم گذاشت و ما دیگرچشم‌های باز و خون آلودش را ندیدیم.
لااله الا الله را نمی‌دانم اولین بار که گفت اما بعد همه تکرار کردند. سربازی داشت زار می‌زد و دیگری کُپ کرده بود گوشه‌ای. دست‌های سرهنگ تا آرنج خون آلود شده بود و پیرهنش گله به گله سرخ.
وقتی ایستاد دور و برش را رصد کرد. سربازی که خودش را خیس کرده بود هنوز پای دیوار بود و رد شاشش داشت به زیر پای کسانی می‌رسید که دور و بر ابراهیم ایستاده بودند. سرهنگ فریاد زد:
« گمشو دنیا رو نجس کردی…»
زیر لب داشت غرولند می‌کرد که برگشت اتاقش. من و افسر قرارگاه جدا از جمع، منتظر آمبولانس بهداری بودیم که اگر می‌رسید نوش‌داروی پس از مرگ بود. سرهنگ از پنجره هر دویمان را صدا کرد. با هم رفتیم به اتاقش. پیرهنش را عوض کرده بود و داشت دکمه‌هایش را می‌بست. سرش را بلند کرد و خیره به ما فریاد کشید:
« چرا خودش را کشت؟ این پسره چه مرگش بود؟ »
صم و بکم ایستاده بودیم و لام تا کام حرف نزدیم. دوباره غرش کنان فریاد کشید:
« این پسره چه مرگش بوده؟ »
بعد رو به افسر ادامه داد:
« برو مشخص کن اسلحه کی بوده؟ ازکجا آورده؟ »
افسر خواست برود بیرون، سلام نظامی داد. پاشنه‌ی پوتینش را محکم بهم کوبید و صدای شرقش مثل سیلی به ذهنم خورد. همزمان تلفن زنگ زد. از دفتر فرماندهی تماس گرفته بودند و جویای صدای تیر بودند. در هوای خودم نبودم. مدام ابراهیم را با چشم‌های خون آلودش می‌دیدم تلفن سرهنگ که تمام شد هنوز دست روی دست ایستاده بودم. بغض گلویم را گرفته بود.
سرهنگ با پوزخندی پرسید:
« توی خودت نشاشیدی؟ »
از پشت میز‌ش بلند شد. آمد نزدیکم، جوری که نفس‌هایش را حس می‌کردم. دهانش بوی نا‌ می‌داد بوی مردار… دست گذاشت روی سرم. آرام و نوازش‌گونه دست کشید.
با هر نوازشش چیزی در درونم فرو می‌ریخت، از خودم می‌پرسیدم:
« دست‌های آهنی هم نوازش بلدند؟»
اولین باری بود که چنین کاری می‌کرد. حتی پیشانی‌ام را بوسید. کمی آرامش در خودم حس کردم.
آن لحظه با همه وجودم حس کردم به تارا دارم نزدیک می‌شوم حس کردم می‌توانم روزی تارا را داشته باشم.
سرهنگ دستم را گرفت، خواست روی صندلی بنشینم. دست و پا‌هایم هنوز بی‌رمق بود. لرزش خفیفی در ساق پایم حس می‌کردم. از فلاسک برای خودش و خودم چای ریخت. چند حبه قند انداخت در استکانش. دور و برش را نگاه کرد. قاشق چای خوری نبود. از روی میز خودکار بیکی برداشت و چای‌اش را هم زد.
آن قدر آرام و راحت نشسته بود که گویی آب ازآب تکان نخورده. یک پایش را انداخت روی پای دیگرش و در حالی‌ که با نوک انگشت، نگین عقیق انگشتری‌اش را می‌لاسید گفت:
« پدرت دیروز باهام صحبت کرد…»
قلبم گروپ و گروپ آمد توی حلقم. ناگهان سرم را بلند کردم. حالا هر چه می‌کردم نمی‌توانستم آب دهانم را قورت دهم. نمی‌رفت پایین. سرهنگ ادامه داد:
« گفتم به پدرت، داود باید خودش را نشون بده. می‌فهمی که هان. حواست به منه.»
توی هوا، مقابلم بشکنی زد. گفتم:
«هان؟…»
دستی میان ریشش ‌کشید، سرش را جلو آورد و نجوا گونه گفت:
« این پسره. ده کوچکی. چی بود؟ هان. ابراهیم. شماره خونه شون رو داری؟»
باصدای کج داری گفتم:
« بله دارم.»
” باید خودت را نشون بدی ببینم چند مرده حلاجی… ”
گفت حلاج ، انگار در سرم حلاجی کردند. مغز له شده‌ی ابراهیم آمد جلوی چشم‌هایم. آمدم عق بزنم خودم را گرفتم. هول کرده گفتم:
” زنگ بزنم بگم این جوری شده… من…»
یک نه کش دار گفت و لم داد تو صندلی‌اش. من آنی خلاص شدم. نفسی بیرون دادم. همزمان در باز شد و افسری با سلام نظامی وارد شد گزارش داد: ابراهیم چند دقیقه قبل از پایان پست نگهبان‌ها، سراغ برجک شماره ۳ رفته خودش را نگهبان پاس بعد معرفی کرده‌است. آن وقت اسلحه را از نگهبان گرفته. همین که نگهبان قبلی دور شده سریع به سمت قرارگاه آمده و این بلا را سر خودش آورده است.
افسر از پنجره چشمش افتاد به آمبولانسی که آمده ‌بود جسد ابراهیم را ببرد. گفت:
« قربان، جسد رو کجا ببرند؟ سردخانه…»
” نه… ببرند بهداری تا اول صورتجلسه کنیم، تکلیف که مشخص شد بعد می‌فرستیم سردخانه. ”
افسر از قاب در داشت بیرون می‌رفت که سرهنگ دستور داد تا هر دو سرباز پاس قبل و بعد را بازداشت کنند. افسر رفته بود که سرهنگ شماره خانواده ابراهیم را خواست گفتم:
” در دفترچه ایست که در کمدم دارم. ”
جلوی قرارگاه بل بشویی به پا بود. همه ایستاده بودند. پچ پچ می‌کردند. تانکر آب داشت خون‌های لخته شده بر آسفالت را می‌شست. خون دلمه بسته با فشار آب به جوی سرازیر می‌شد و بوی زهمی به مشام می‌رسید.
برگشتم دیدم دارد برگ مرخصی می‌نویسد. یک برگ مرخصی را به نام ابراهیم نوشت و تاریخش را از فردایش زد به مدت یک هفته. یک برگ هم برای من نوشت مثل ‌همان. با این تفاوت که برگ ابراهیم را مهر و امضاء کرد اما برگ مرا نه. خواست تا شماره خانواده ابراهیم را بگیرم و با خانواده‌اش صحبت کنم و بی‌آنکه بگویم چه اتفاقی افتاده. از وضع روحی خراب ابراهیم بگویم.
گفتم:
« آخه.»
دستش را روی میز کوبید وگفت:
” انگار نمی‌خوای خودت را نشون بدی.”
دلم می‌خواست به هر بهانه‌ای خودم را به تارا نشان دهم. به هر مکافاتی بود پست نگهبانی‌ام را می‌انداختم دیوار مشرف منازل سازمانی. تارا که ‌فهمید نوبت پاسم شده پرده‌ی گل بهی اتاقش را کنار زد پنجره را باز ‌کرد اسلحه‌ام را ‌گذاشتم کنار…
کنارش نشستم، لبه تختش. دست انداختم آرام دورگردنش. تو خودش جمع می‌شد تا ناز کند و من نیاز. دست کشیدم تو موهای بلند مشکی‌اش که صورت سرخ و سفیدش را قاب می‌گرفت. چشمکی زد با آن چشم‌های همستری‌اش، که مرا از خود بی‌خود می‌کرد. با پشت انگشت اشاره، آرام پوست صورتش را لمس کردم. گفتم:
« یادته بچه بودیم موهاتو خرگوشی می‌بستی؟ »
خودش را لوس کرد. با دو دست مو‌هایش را آشفته انداخت تو صورتش. دستم کجا بود که آنی دیدم در گودی کمرش جا شده. یک دست دیگرم مستانه داشت با انگشت‌های باریک و کشیده‌اش عشقبازی می‌کرد. چشم‌هایش را بست. صورتش را جلو داد. لب‌هایش را غنچه کرد.
گفتم:
« یعنی دارم خواب می‌بینم؟ »
گفت:
« ببین الان بابا اینا می‌آن. زود بگو. فردا دوست داری چی بپوشم؟»
از ذوق بلند شدم تو برجک سیخ ایستادم‌‌‌ همان که خواسته بودم پوشیده بود. روبروی باد می‌ایستاد تو اتاق و با هر حرکتی شیار می‌افتاد به تن اتاق، اتاقش آینه داشت؟ اما این من بودم که به جای تمام آینه‌ها در مقابلش مضطرب می‌شدم. کافی بود چرخی بزند تا بید مجنونی میانه‌ی اتاق عشوه بیاید و مردگی تمام اجسام اتاق را نشان دهد.
خوب می‌دانست چه کند که دلم را از بالای برجک بکشاند روی سیم خاردار. مَنِ نگهبان کارم شده بود کلاغ سیاه سرهنگ را چوب زدن. پا می‌گذاشت از خانه بیرون. جلوی مخابرات بودم، زنگ می‌زدم خانه‌شان.
خواهر ابراهیم گوشی را برداشت گفت: «الو»
پا‌هایم شل شد. من من کنان واماندم چه بگویم. هر چه سرهنگ به گوشم خوانده بود از ذهنم پریده بود.
سرهنگ بغل دستم ایستاده بود گوشش را چسبانده بود به گوشی، وقتی دید حرفی نمی‌زنم سرش را پس کشید چشم غره‌ای رفت.
گفتم: «از دوستای ابراهیم هستم همخدمتی‌اش.»
سرهنگ ورق کاغذی جلویم گذاشته بود و هر جمله‌ای که می‌گفتم پشت بندش جمله‌ی بعدی را هم می‌نوشت.
«ابراهیم این روزا افسرده‌اس، همه‌اش تو خودشه.»
صدای خواهرش رسید: «ابراهیم که چیزیش نبود. حالش خوبه؟ نکنه طوریش شده.»
مشخص بود هول کرده. مثل خودم که با هول هجی کردم: «نه نه حالش خوبه. فقط افسرده‌اس. از من نشنیده بگیرید خاطر خواه شده.»
– خاطر‌خواه کی؟
دیگر حالی‌ام نبود چه می‌گویم. جمله پشت جمله از روی کاغذ هجی می‌کردم. عمرم تمام شد تا قطع کردم. گوشی تلفن را که گذاشتم روی صندلی بی‌اختیار وا رفتم.
لبخندی آمده بود روی لب‌های سرهنگ. با چند احسنت و آفرین کمی جمع وجورم کرد.
بلند شدم از اتاق بروم بیرون. داشتم خفه می‌شدم. نگذاشت گفت باید با یکی از افسر‌ها بروم بهداری.
برگ مرخصی ابراهیم را نشان داد گفت: «برو بهداری. وسایل توی جیب این پسره رو صورتجلسه کنید تا جسد را بفرستند سردخانه. اما قبلش باید جوری که کسی نفهمه برگ مرخصی را بذاری تو جیبش. کسی نفهمه حواست باشه.»
اتاق دور سرم چرخید گفتم: «من…نه…»
ابرو‌هایش در هم گره خورد: «بی‌لیاقت. تو جربزه نداری. توجرأت هیچ کاری نداری.»
تارا گفت: «جرأتش را داری به بابام بگی دوسم داری؟»
گفتم: «چی فکر کردی؟ به همه عالم می‌گم.»
گل از گلش شکفت مثل گل‌های وحشی که برایش از تپه‌ی شرق پادگان چیده بودم. دسته گل را انداختم میان سیم خاردار‌ها گیر کرد. حالم گرفته شد.
با ایما و اشاره گفت که غصه نخورم. آن وقت دست کرد تو جیبش، دستمالی در آورد. گذاشت روی سینه‌اش. آن را بوسید. از زمین قلوه سنگی برداشت گذاشت لای دستمال و گره زد… عقب عقب رفت و با همه‌ی توانش آن را پرت کرد… این سوی سیم خاردار.
دست دراز کردم و برگه مرخصی را از روی میز برداشتم و از اتاق زدم بیرون. همراه یکی از افسر‌ها رفتم بهداری. جسد ابراهیم روی برانکادر، در راهروی پشتی بهداری وامانده بود. ملحفه‌ای رویش کشیده بودند که از خون گل گل سرخ بود.
قلم و کاغذ دست افسر بود. شروع کرد به نوشتن مقدمه صورتجلسه، میانه‌اش گفت: «جیب هاشو خالی کن خوب هم بگردش. دونه به دونه بگو تا بنویسم.»
برگ مرخصی را از جیبم در آوردم و طوری که کسی نفهمد تو مشتم گرفتم. ملحفه را آمدم کنار بزنم یکی صدا زد: «چی کار می‌کنید؟ »
دستم خشک شد. پرکم رفته بود. دست و پایم را گم کرده بودم. رو برگرداندم دیدم سرگرد مقامی است مسئول بهداری. فوراً افسری که همراهم بود جلو جست و سلام نظامی داد. من هم از جایی که ایستاده بودم سلام دادم. افسر شروع کرد به توضیح و تفسیر…
سرگرد مقامی گفت: «باید تماس بگیرم از قضایی هم کسی اینجا باشد بعد صورتجلسه کنید. فعلاً هم به جسد دست نزنید.»
برگ مرخصی تو دست‌هایم داشت نم بر می‌داشت. تکیه دادم به دیوار و زانو شل کردم آهسته نشستم. افسر هم روبرویم نشست. شروع کرد به خاراندن ریشش.
بی مقدمه گفت: «چش بود؟»
گفتم: «کی؟»
– همین پسره که خودش رو کشت.
با خودم گفتم خودش را کشت. خودش را کشته بود؟ گاهی چشم می‌بیند، گوش می‌شنود، دست لمس می‌کند اما ذهن باور نمی‌کند گاهی هم هیچ نشانی نیست و آدمی ایمان پیدا می‌کند باور می‌کند. یعنی خواهر ابراهیم باور کرده بود حرف‌هایم را؟ داشتم کم کم به حرف‌هایی که به خواهرابراهیم زده بودم فکر می‌کردم. خاطرخواهی. دختری که دست رد زده به سینه‌اش، ابراهیم اهل این حرف‌ها بود یا نبود؟ یک هفته می‌رفت دفتر سرهنگ خرمی التماس و خواهش برای چند روز مرخصی. دست خالی و دمق بر می‌گشت. سرهنگ باهاش کنار نمی‌آمد سر لج افتاده بود. سر چه؟ نمی‌دانم. گفته بود پدر پیرش مریض شده می‌خواهد برای یک روز هم که شده برود و ببیندش. عوضش سرهنگ دوبار بازداشتش کرد. نگهبانی‌اش را اضافه کرد. سرباز مستقیم سرهنگ بودم. رفت و آمد ابراهیم را می‌دیدم. التماس‌هایش را برای مرخصی و از همه بیشتر عتاب‌های سرهنگ را.
استوارچاق و خپلی وارد راهرو بهداری شد. آمد بالای سرمان. من فوراً بلند شدم افسر قرارگاه‌‌ همان طور که نشسته بود گفت: «تا کی؟ یه ساعت الاف شما شدیم.»
ملحفه را کنار زد و گفت: «این بوده؟ اوه اوه »
هم صدا گفتیم: «بله.»
استوار رفت کنار دست افسر ایستاد، او هم گفت: «بِجُم.»
نمی‌توانستم دست تو جیب ابراهیم کنم و او با آن چشم‌های باز و خون آلود نگاهم کند. صورتش یک پارچه زیر خون لخته شده، قیرگون شده بود. بال ملحفه را کشیدم روی صورتش. لخته‌های خون روی پیرهنش ماسیده بود. هر چه در جیب داشت خون آلود بود. جیبش پیرهنش را که خالی کردم آنی کاغذ مرخصی را گذاشتم لای اسکناسی که تو جیبش بود.
جیب شلوارش را که خالی کردم یک دستمال گلدوزی دیدم. دستمالی سفید که وسطش قلبی سرخ دوخته شده بود و گوشه‌اش اسم تارا، دستمال میان مشتم بود و انگار قلب خودم را گرفته بودم کف دست، آن هم خشک شده. مرده. خون لخته از دستم رنگ انداخت به تن دستمال سفید…
افسر گفت: «چیه؟ دستت رو بیار بالا.»
دستم را بالا گرفتم که تارا ببیند دستمال را در هوا قاپیده‌ام. گره دستمال را باز کردم قلوه سنگی توش بود بیرون آورم. قلب گلدورزی شده و اسم تارا را بوسیدم و گذاشتمش روی سینه‌ام. تارا انگشت شست و اشاره‌اش را در هوا به هم وصل کرد شد یک قلب که میانش می‌توانستم تارا را ببینم.
تارا داشت می‌خندید که دوباره دستمال گلدوزی شده را نشان دادم دوباره بوسیدم و فوراً برگشتم. برگشتنی حال خودم را نمی‌فهمیدم. به سمت کاج‌های پشت قرارگاه به راه افتادم. آب‌‌‌ رها کرده بودند پای کاج‌ها. زمین گل آلود بود و قدم که برمی داشتم پایم در گل فرو می‌رفت. قدم‌هایم چنان سنگین شده بود که انگارجسد ابراهیم را به دوش می‌کشیدم هر طرف که نگاه می‌کردم از پشت هر درختی، تارا را می‌دیدم که سر بیرون می‌داد می‌خندید و دستمال گلدوزی شده را در هوا می‌رقصاند و می‌گفت: «بندازم؟»
چشم باز می‌کردم تارا را می‌دیدم چشم می‌بستم ابراهیم را با تنی غرق خون. تاب نیاوردم و بغضم ترکید. اشک روی گونه‌هایم سر خورد و تا به خودم آمدم دیدم زار می‌زنم. دلم می‌خواست فرار کنم از سرهنگ، از ابراهیم، از تارا، ازخودم و بیش از همه از خودم. دلم می‌خواست بروم جایی که هیچ کس نباشد حتی خودم هم نباشم اما مگر می‌شد؟
وقتی به خودم آمدم آفتاب سر ظهر تمام وجودم را تازیانه می‌زد. رفتم سمت شیر آب پشت قرارگاه. خواستم در تنهایی سرم را بگیرم زیر آب. مگر ذهنم پاک شود و مگر می‌شد؟
رسیدم دیدم سرهنگ روی بلوک، پای شیر نشسته. ‌‌‌همان دم مشتش را پر آب کرد و زد به صورتش، کف دستش که از روی چشم‌هایش پایین آمد با چشم‌های زاغی‌اش مرا دید. از جا بلند شد. آمد تو سینه‌ام ایستاد. گفت: «صورتجلسه رو آوردن خوندم…»
مات مات بودم توی چشم‌هایش می‌توانستم خودم را ببینم فلاکتم را…
وضویش را نیمه‌‌‌ رها کرده بود دست خیسش را گذاشته بود روی شانه‌ام که گفت: «تو یه شب عملیات یه گردان رفیق و همسنگرم رو ازدست دادم. اینکه خودشو نفله کرد غصه شو نخور.»
هیچ نگفتم. داشت مسح سر می‌کشید گفت: «معلومه زار زدی.»
خواست همراهش باشم و اختیارم را دادم دستش. صم و بکم پی‌اش راه افتادم. با هم رفتیم نمازخانه. هر چند جنب بودم. آن هم سرخوابی که شب قبل از تارا دیده بودم. هنوز نماز جماعت شروع نشده بود. ردیف به ردیف همه نشسته بودند. سرهنگ گفت: «با من بیا…»
رفتیم ردیف دوم نشستیم هر کدام از مسئولین و فرمانده‌ها که می‌رسیدند از سرهنگ جویای ماجرا می‌شدند. او هم جوری که جمع صدایش را بشنود گفت: «آقا از سر ضعف ایمانه. والله بالله برام همه سرباز‌ها مث بچه‌های خودم هستند.»
همه به علامت تأیید سر تکان می‌دادند. سرهنگ هم انگار رفته بود بالای منبر: «همین سرباز که صبح…»
مکثی کرد جماعت که سر تکان داد ادامه داد: «شنیدم بدجور خاطرخواه بوده فکر کنم سر همین قضیه خودشو کشت. واگر نه تو پادگان که مشکلی نداشت. صبح آمد گفت مرخصی می‌خوام. بهش دادم که از فردا بره به خانوادش سر بزنه. در حالی‌که اینو می‌بینید.»
همه نگاه‌ها هل خورد تو صورتم.
«این سرباز از اقوام خودمه اما یه هفته‌اس برای مرخصی می‌آد پیشم. هنوز موافقت نکردم. برگه مرخصی که هر روز می‌آری نشون بده.»
هاج و واج مانده بودم دست کردم تو جیبم دستمال گلدوزی تارا آمد تو دستم.
سرهنگ گفت: «آی آی این قدر برگ مرخصی‌اش رو امضاء نکردم تا گمش کرده.»
دستم را از جیبم بیرون آوردم دستمال میان مشتم بود حس کردم چیزی شبیه همین دستمال تو سینه‌ام مچاله شده است.
ناگهان از جا بلند شدم. سرهنگ پرسید: «کجا؟»
بی‌اعتنا از نمازخانه زدم بیرون.

راننده تاکسی….. ناصر زراعتی – ارسال کننده ابوالفضل سپاسی

تیر ۱۳۹۴

حالا در مسیر برگشت از “اونی”، آهسته می راندم سمت مرکز شهر.
گفت:« میشه یه دختر برام پیدا کنی؟ امشب هوس کردم..»
با تعجب گفتم:« دختر؟»
وتا آمد چیزی بگوید یه دفعه منظورش را فهمیدم کشیدم کنار خیابان ومحکم زدم رو ترمز،طوریکه نزدیک بود سرش بخوردبه پشتی صندلی جلو.
************
مرد در عقب را باز کرد، سوار شد، به انگلیسی گفت:«سلام » و در را آرام بست بوی الکل پیچید تو فضای تاکسی. تاکسیمتر را روشن کردم وپرسیدم «کجا؟» گفت :« هتل اروپا».
لهجه امریکائی داشت چهره اش از توی آینه پیدا نبود، هتل اروپا دو خیابان آنطرفتر بود فکر کردم یا زیاد نوشیده یا چون هوای آخر پائیز سرداست واز اول شب این باران ریز، بنا کرده به باریدن، ترجیح می دهد با تاکسی برود، وگر نه پیاده پنج-شش دقیقه بیشتر راه نبود. تلفنی، از رستوران روبروی کلیسای جامع تاکسی خواسته بودند ومن هم چون همین دور وبرها بودم، این مسافر امریکائی نصیبم شد، که حدس زدم باید همسن وسال خودم باشد وحالاهم که مسیراینقدرنزدیک بود، چیزی کرایه نمی شد. آن شب این سومین مسافر مسیر نزدیک بود که از بد اقبالی نصیبم شده بود، راه که افتادم گفت:« میشه یه چرخی توی خیابون ها بزنی؟»
گفتم: «چرا نمیشه» وانداختم تو فرعی دست راست تا برسم به “اونی” فکر کردم می برمش تا ته خیابان وجلو موزه ،دورمیزنم برمیگردم می رسانمش به هتل.
باران ریز ،نرم وپیوسته همچنان می بارید خیابان ها خلوت بود وماشین ها، بیشتر تاکسی ، تک وتوک، در رفت وآمد بودند. جمعه شب بود وتوپیاده رو دوطرف خیابان ، جلو دیسکوها، دختر پسر ها، بیشتر
شیشه یا قوطی آبجو به دست، صف بسته بودند.
گفت:« عجب حوصله ای دارن این ها… تو این هوای سرد، زیر بارون،
وایسادن تو صف که چی؟».
میدانستم که خودش جواب سئوالش را بهتر از من میداند، فقط می خواهد حرف بزند.
گفتم:«چه میدونم. میخوان برقصن..»
خندید:« برقصن!.. این دیسکوتک ها هم برای بازار گرمی یکی دو تا نگهبان گردن کلفت میذارن دم در وچند تا چند تا راه میدن تو ،تا این جوون ها رو مشتاق تر کنن» گفتم:« بله..»
خسته بودم وحوصله نداشتم، از عصر شروع کرده بودم وتا صبح هم باید کار میکردم. معلوم بود طرف شامش را خورده ودمی هم به خمره زده وحالا شنگول است ومیخواهد پیش از رفتن به هتل وخوابیدن هم گشتی بزند توشهر وهم با کسی اختلاط کند.
گفت:« من که هیچ وقت از رقص خوشم نیومده.. نو جوون هم که بودم، به نظرم مسخره می رسید ، آدم پاشه بره تو یه جای تاریک وشلوغ، پر دود ودم، که چند تا چراغ رنگوا رنگ دائم روشن وخاموش میشه توش
با موسیقی بلند گوشخراش که صدا به صدا نمی رسه، با یه دختر کرمکی،خودش تکون بده یا تن وبدنشو بماله به ..طرف که چی ؟».
رسیدیم انتهای خیابان جلو مجسمه “پوزئیدون” ، داشتم دور میزدم.
پرسیدم:«برگردم طرف هتل؟».
گفت:«حالا چه عجله ای داری؟ با کسی قرارداری؟» و خندیدوادامه داد:
«تاکسیمترت هم که داره کار می کنه فکر کن مسیر من دوره».
گفتم:« نه عجله ای ندارم.. فکر کردم آخر شبه، میخوای بری بخوابی».
حالا در مسیر “اونی” ، آهسته می راندم سمت مرکز شهر.
گفت:« میشه یه دختر برام پیدا کنی ؟ امشب هوس کرده ام..»
با تعجب گفتم« دختر!؟».
وتا آمد چیزی بگوید یه دفعه منظورش را فهمیدم. کشیدم کنار خیابان و
محکم زدم رو ترمز،طوری که نزدیک بود سرش بخورد به پشتی صندلی
جلو . برگشتم طرفش:« یالا برو پائین، مادر قحبه!».
چهره گردی داشت باموهای سرپرپشت خاکستری،چشم های وحشتزده اش
از پس عینک، برق می زدند.
گفت:« مگه چی شده؟ من که حرف بدی نزدم..»
گفتم:« من راننده تاکسی ام نه جا کش، می فهمی؟ از گشنگی هم بمیرم،
جا کشی نمی کنم، اونم برای یه امریکائی جاکش مادر جنده مثل تو»
وداد زدم وگفتم«گور تو گم کن!».
گفت:« اوکی، اوکی… عصبانی نشو» ودر را باز کرد وپیاده شد.
تاکسیمتر را خاموش کردم وشیشه بغل سمت پیاده رو را کشیدم پائین
«صدوده کرون میشه» حالا اومده بود جلو ودولا شده بود طرف پنجره
کیفش را از جیب بغل در آورده ودوتا اسکناس صدکرونی دراز کرد
طرفم. اسکناس ها را گرفتم وخواستم بقیه پولش را بدهم که گفت:
« معذرت می خوام». یک پنجاه کرونی و دوتا بیست کرونی دادم دستش
ونگاهش کردم.
گفت:«متاسفم، واقعا متاسفم…» ولبخند زد. مثل بچه ها لبخند می زد.
چنان خشمگین شده بودم که حس کردم صورتم گر گرفته، قلبم تند می زد
مدتها بود آنقدر عصبانی نشده بودم. اوائل چرا.. تا یک چیزی می شد یا
مسافری، کسی حرفی میزد که بهم برمیخورد، سریع جوش می آوردم.
اما بعد دیدم با این شغل،اگر بخواهم روزی چند بار فشار خونم بره بالا،
کارم ساخته است…مردک چی فکر کرده؟ خیال میکند چون توریست یا
بقول خودشان “بیزنس من” امریکائی است وتو جیبش دلار دارد هر گهی
دلش خواست می تواند بخورد؟ با خودم گفتم«روزگاری میخواستی دنیا را
عوض کنی، حالا ببین کارت کشیده به کجا!»
خواستم راه بیفتم که گفت:«لطفا منو برسون هتل .. می ترسم تاکسی گیرم
نیاد». کمی آرام شده بودم ساکت نگاهش کردم.
گفت: « منظوری نداشتم..اوکی؟ حل شد؟». در جلو را باز کرد، ونشست
روی صندلی جلو وکمربند را کشیدتا ببندد.مدتی با کمربند وررفت تا آن
را بست بعد گفت:« میشه خواهش کنم شیشه راببندی بارون می زنه تو»
دکمه را فشاردادم وشیشه سمت شاگرد رفت بالا. گفتم:« خب»
باز گفت:« متاسفم، دوست من !بریم…» وسرش را تکیه دادبه پشتی
صندلی. تا جلو در هتل هیچکدام حرفی نزدیم. یادم رفت تاکسیمتر را
روشن کنم گفتم:« این فاصله حدودا میشه هشتاد کرون».
اسکناس ها را که هنوز تومشتش بود، دراز کردطرفم. پنجاهی وبیستی ها
را برداشتم ویک سکه ده کرونی پسش دادم.
سکه را گرفت گفت:« متشکرم دوست من! بازم عذر میخوام که باعث
عصبانیتت شدم»
گفتم: « اشکالی نداره.. شب بخیر».
میخواستم بگویم« گم شو برو کپه مرگتو بذار تا برم دنبال کارم، شاید
چند کرون کاسبی کنم.»
همانطورنشسته بود سر جایش.گفت:« ببین تو درست میگی، شوفرتاکسی
هستی، کارت اینه، داری زحمت میکشی، منم امشب بی خوابی زده به
سرم، حوصله ندارم بتپم تو اتاق هتل…اگه میشه راه بیفت گشتی
بزنیم تو خیابون ها. تاکسیمترتو هم روشن کن نگران نباش منم قول میدم
حرفی از دختر نزنم…فکر کن مسافر دیگه ای سوار کرده ی»
فکر کردم بیچاره حق داردعصبانیت نداشت با خونسردی باید بهش میگفتم
که من جنده یا به قول او دختر سراغ ندارم، می گرداندمش وچند صد کرونی گیرم می آمد، بخصوص تو این شب تعطیلی که نمیدانستم چرا از
مسافر خبری نبود.
راهنمای چپ را زدم و راه افتادم.
گفت:«سیگار داری؟»
دیدم خودم هم بد جوری هوس سیگار کرده ام دست کردم تو جیبم بسته سیگارو فندکم را در آوردم.
گفت: « می بخشی ها… می دونم سیگار کشیدن تو تاکسی مجاز نیست
اما اگه اجازه بدی، شیشه را میکشم پائین..یا اصلا نگه دار کنار خیابون،
میرم پائین می کشم».سیگاری در آوردم وآتش زدم وبسته سیگار وفندک را دادم دستش. بعد، دکمه های را زدم وشیشه های دو طرف آمد پائین، پنکه بخاری ماشین را هم روشن کردم.
گفتم: «مانعی ندارد همین جا بکش».
باز همان لبخند بچگانه بر لبش نشست، بسته سیگار را نگاه کرد وپرسید:« روسیه؟».
گفتم: «نه مال اوکراینه…ارزونتر نسبتا».
یک نخ سیگار در آورد، روشن کرد ، پکی زد وگفت:« نه…بد نیست»
گفتم:« آره بی ضرر نیست»
اول نگرفت بعد از چند ثانیه خندید:«آره ،راست میگی ،بی ضرر نیست»
پکی به سیگارش زد وگفت :« تو اهل اوکراینی؟»
گفتم:«نه». حس کردم با کنجکاوی نگاهم میکند، انگار منتظر بود حرفم را ادامه بدهم گفتم:« ایرانی ام».
گفت:«آها..» .
پرسیدم:«کجا برم؟ منظورم اینه که کجای شهر؟»
گفت:« فرقی نمی کنه، هر جا دوست داری برو ، من دفعه دوممه میام گوتنبرگ. وقتی میام سوئد بیشتر میرم استکهلم».
پکی به سیگار زدم،سرم را کمی گرداندم ودود را از لای شیشه نیمه باز فوت کردم بیرون.باران انگار بند آمده بود، برف پاک کن را خاموش کردم. حالا روی پل “هیسینگن”داشتم میراندم. تا سیگارم تمام شد وته سیگاررا از پنجره انداختم بیرون، او هم سیگارش را تمام کرده بود ودیدم دنبال جا سیگاری میگردد. ته سیگارش را با نوک دو انگشت گرفتم وپرت کردم توی خیابان.
صدای پنکه بخاری اذیت میکرد بستمش. سرش را همچنان تکیه داده بود به پشتی صندلی وساکت جلویش را نگاه میکرد. خیابان این سوی شهر خلوت تر بود.
فکر کردم بد جور زده ام تو ذوقش، طفلک نطقش کور شده بود… چند بار هم که معذرت خواست.
با همدردی گفتم :«حالاچرا نمیری به یکی ازاین بارها یا دیسکوتک ها.»
برگشت طرفم :«ها؟».
انگار حواسش جای دیگری بود.
گفتم :« کم نیستند زن های همسن وسال من وتو که تنهان وگاهی شب های تعطیل پا میشن میرن به این جاها ،دیرینگی میزنن، زنه اگه از مردی خوشش اومد ومرده هم از اون خوشش اومد پا میشن یه تکونی به خودشون میدن، بعد میرن چند ساعتی یا شبی را با هم میگذرونن….
آخر شم خدا حافظ شما…. پول هم نباید بدی» و پوز خند زدم.
گفت:« نع..اشتباه میکنی دوست من معلومه که این کاره نیستی وچیزهائی شنیدی وگر نه این حرف را نمیزدی. من الان داره سی سال میشه که بخاطر شغلم ماهی دو سه بار باید سفر کنم به شهرهای مختلف دنیا. توی این شبها هم پیش میاد که کاهی آدم هوس میکنه سیخی بزنه همه جورش را تجربه کردم، اینکه تومیگی یه جورشه واتفاقا بد ترین وپردردسر ترین وپر خرج ترین جورشه، اگه چه به ظاهر این جور به نظر نمیاد… میخوای دلایلشو برایت بگم؟».
گفتم بگو فعلن که انگار مجبوریم بچرخیم تو شهر وبا هم باشیم… کار دیگه ای نداریم».
خندید:« پس گوش کن رفیق اولا این بار هاو دیسکوتکها همجور که خودت گفتی، جای زن های هم سن وسال خودمون وحتی مسن تره… راستی تو چند سالته؟»
گفتم:« گمون میکنم همسن وسال باشیم»
چند ثانیه ای خیره شد به نیم رخم ، برگشتم طرفش دیدم داره لبخند میزند:
«اوایل ده پنجاه به دنیا اومدی ، نه؟»
گفتم :«درست حدس زدی.. ۱۹۵۳»
گفت :« خب .. پس دو سال از من جوون تری..بهر حال داشتم میگفتم ، زن پنجاه به ببالا به نظر من ، البته، دیگه پیر زنه»
خندیدم :« مرد پنجاه به بالا چی؟ حتما به نظر تو ،البته نوجوونه»
«نه نو جوون که نیست ، اما پیرمرد هم نیست،یا دست کم من یکی هنوز خودمو پیر به حساب نمیارم، تو رو نمیدونم».
گفتم:« چه به حساب بیاریم چه نیاریم دیگه سالهاست افتادیم توسرازیری»
با تعجب گفت چطور
گفتم:« یه منحنی رودر نظر بگیر، از منهای صفر شروع بشه،بره بالا تا برسه به اوج ،بعد بیا پائین تا برسه به صفر…اون نقطه اوج نصفه دیگه مگه نه؟»
گفت:«خب آره»
گفتم:« درازترین عمرو تو این روز وروزگار، چقدر حساب میکنی ؟ البته اگه سکته نکنیم یا سرطان نگیریم یا تصادف نکنیم واز این انواع واقسام مرض های ریز ودرشت جورواجور، بخصوص ایدز که تو باید خیلی مراقبش باشی، زودتر از دنیا نریم…»
ساکت گوش میداد.
گفتم:«حالا میگیریم هشتاد یا دست بالا هشتاد وخرده ای ..یا نود..ها»
گفت:«خب آره»
گفتم :«حالا حساب کن نصف هشتاد وهشت مثلا..چنده»
گفت:« چهل وچهار»
گفتم «خب از نقطه اوج منحنی ات حدود ده ساله گذشته ی وافتادی تو سرازیری…یعنی افتادیم»
خندید: « ای بابا چه حساب هائی میکنی تو!»
گفتم:« بگذریم داشتی میگفتی»
گفت:«آره، زنها که میرن این جور جاها، حالا اگه پیر هم به حساب نیان، جوون که نیستن، ها»
گفتم:« خب بله»
گفت یه مشت به اصطلاح میون سال ور چروکیده با شکم وکون گنده وپستون های آویزون و…حالا من که مثلا یه شب یا چند شب این جام باید بشینم غمزه خانومو تحمل کنم بعد هم خودم براشون عشوه بیام آه بکشم،
خیره بشم توچشماش، به دیرینگ دعوتش کنم، حتی اگه عینهو عنتر باشه، از زیبائی وجذابیتش تعریف وتمجید کنم واگه سن ننه بزرگم رو داشته باشه ، بهش بگم نه اصلا به شما نمیاد که سنتون اینقدر باشه یا مثلا بچه بیست ،سی ساله داشته باشید،حتما خیلی کم وسن وسال بودین که ازدواج کردین! تا طرف خوشش بیاد وبا این که داره تو چشام میخونه که دروغ میگم، به روش نیاره ولبخند بزنه… حتما هم باید پاشم چند دفه باهاش شلنگ تخته بندازم وبعدش هم بشینم پر حرفی هاشو تحمل کنم تا بعدنصف شب مست وپاتیل ، نعش کش کنم ببرمش خونش، اگه بشه ،یا بیارمش هتل وتازه اگه بالا نیاره یا احساساتی نشه ونزنه زیر گریه تا مجبور بشم نازش بکشم وباهاش همدری کنم، باید هزار دروغ سر هم کنم که مثلا من ازهمون نگاه اول عاشق تو شدم واصلا انگار چهار صد ساله ما هم دیگرو میشناسیم وچقدر سلیقه هامون به هم جوره واز این چرت وپرت ها… وبه احتمال ضعیف، اگه نزدیک صبح خوابش نبره وخرخرش راه نیفته، با یه سکس لوس وبی مزه هوا روشن میشه.. اون وقت یا من باید خدا حافظی کنم وبزنم بیرون، یا مجبورم تاکسی خبر کنم اونو بفرستم بره خونه ش ،تا تمام روز بعد را با سر درد بگذرونم… که چی ؟ با خانمی بودم که از من خوشش اومده ومنم از اون خوشم اومده وبا هم عشق بازی کردیم غیر از اینه؟»
گفتم نه همینه دیگه ، مگه چیز دیگه ای هم میخواستی باشه؟»
گفت:«حالا اینا هیچی،اون درینگ ها وکرایه تاکسی ونمی دونم هوس صبحگاهی خانوم که خواسته شامپاین برایش سفارش بدم رو هم اگه حساب بکنی، می بینی که گرونتر از گرونترین جنده ها برا یت تموم میشه، حالا اگه شانس بیاری طرف توقع نداشته باشه آدرس وشماره تلفنت را بگیره، که هر چند وقت یکبار هوس به سرش بزنه ، بهت زنگ بزنه وکلی وقتتو تلف کنه…تازه، طرف شاید انتظار داشته باشه شب بعد هم همدیگر رو به بینین و بعد هم از هر کجای دنیا بهش زنگ بزنی، تا تلفنی باهات حال کنه»
نفسی تازه کرد وگفت:«غیر از اینه ؟» گفتم:« چی بگم؟ نه»
گفت:« خب حالا این بهتره یا این که هر وقت شق کردی، پاشی بری یه جنده خونه ، یا اگه مملکتی مثل اینجا، جنده خونه رسمی نداشته باشه، که البته خودت خوب میدونی به اسم ها وشکل ها مختلف خوب هم داره، بری تو خیابون یکی از اون خوشگل ها وجوون هاشو سوا کنی ، طی کنی باهاش ، یه راه، یه ساعت؛ یا یه شب تا صبح باهات باشه؟ وهر کاری هم دوست داشته باشی باهات میکنه وناز وعشوه هم نداره. کار میکنه وحقشو می گیره بعدش میره پی کارش، خدا حافظ شما…. باور کن از هر نظر مناسب تر، بهتر وارزون تره»
حالا در خیابان های سوت وکور منطقه صنعتی انتهای شمال شهر بودیم
که دور زدم وانداختم طرف تونل واو همینطور میگفت وپیدا بود که آن مستی ملایم از سرش پریده وبا همان یک سیگار کلی حال کرده، چون مشخص بود سیگاری نیست وهوس کرده بود و….
از پل بزرگ که برگشتیم گفت:« پل جالیبیه..»
خندیدم وگفتم:« این گلدن گیت شهر ماست..»
گفت:« به نسبت آره…درسته» بعد از پل انداختم طرف مرکز شهرتا
“یرن توریت” ساکت بود به میدان که رسیدیم .
گفت:« گمونم یه جائی همین طرفا بود» پرسیدم:« چی؟»
گفت:« سفر قبلی، دو سه سال پیش، سوار یه تاکسی شدم، منو آورد همین طرف ها، تویکی ازخیابونها همین دور و ور…دخترها کنار خیابون بودن…»
تا برگشتم نگاهش کردم، با صدای لرزانی گفت:«ببین رفیق باز عصبانی نشی ها»
دیگر عصبانی نبودم. دیدم آن بار هم بی خود عصبانی شده بودم تقصیری نداشت حتمن دو سه سال پیش، یکی از همکارهای خودم سوارش کرده و
آورده بوده نزدیک اداره مالیات تو خیابان “روسن لوند” .. نگه داشته گفته :«بفرما اینم دختر» واین بابا یکی شون صدا زده باهاش طی کرده برده هتل، راننده تاکسی هم کرایه اش را گرفته، نه خودش اذیت کرده نه این بابا را…وخاطره خوبی هم تو ذهن این بیزنس من امریکائی اهل سیرو سفر باقی گذاشته.
گفتم:« نه عصبانی نمیشم»
گفت:« توفقط منو ببر تواون خیابونه، بقیه اش با خودم» پیچیدم طرف خیابان”روسن لوند”.
گفتم:« می دونی که تو سوئد خرید سکس جرمه؟»
گفت: «آره میدونم، تومملکت ماهم مثلا جرمه…تونگران نباش»
گفتم:«آخه گاهی پلیس تله میذاره»
گفت:« بی خیال…گفتم که، نگران نباش.. اگه پلیس سر برسه، من جریمشو میدم. با تو که کاری ندارن. تو تاکسی میرونی»
دیدم پرت نمی گوید. سه چهار تائی زن پراکنده، تو پیاده رو قدم میزدند. گاهی اتومبیلی می ایستاد وراننده یا سرنشین دیگر با یکی شان حرف میزد.راندم تا انتهای خیابان.
گفت:« میشه خواهش کنم دور بزنی؟ کمی هم آهسته تر برو»
دور زدم وبا دنده دو، آهسته راندم خم شده بود جلو وبا دقت، تو نور اندک خیابان، زن ها را نگاه میکرد یهو گفت:«همین بغل نگهدار لطفا»
زدم کنار موتوررا خاموش کردم. زن قد بلند، چرمی زرشکی به تن، با موی بور ساق های چکمه پوش، خندان پیش آمد ایستاد کنار پنجره سمت من وبه سوئدی گفت:«سام علیک…»
گفتم: برو انون ور سراغ این..». خندید، ماشین را دور زد ورفت دو لا شد طرف پنجره سمت او. دکمه را زدم شیشه سمت شاگرد آمد پائین زن باز به سوئدی گفت:« چه طوری خوشکله».
گفتم:«باهاش انگلیسی حرف بزن»
زن گفت:« اها…» وبه انگلیسی گفت:« سلام عزیزم!»
مرد کمر بند صندلی را باز کرد وبرگشت سرش را برد بیرون وبنا کرد با زن نجوا کردن. انگشتم را گذاشتم روی دکمه شیشه طرف خودم را تا آخر کشیدم پائین وسیگاری روشن کردم. پچ پچ شان را گاهی قهقهه زن قطع میکرد چند دقیقه ای با هم حرف زدند تااینکه مرد برگشت طرف من
گفت:« گرون میگه» . چیزی نگفتم .
زن به انگلیسی گفت:«نه، گرون نمیگم تو سه سال پیش اینجا بودی، اون موقع اون قدر بوده،حالا مثل همه چیز ، اینم گرون شده» وباز خندید ، بعد راه افتاد ، دوباره از جلوی تاکسی گذشت وآمد طرف من وبه سوئدی گفت:«میشه یه سیگار بدی من؟» تا آمدم پاکت سیگاررا بگیرم طرفش تند تند گفت:«به ش ، بگو من درست میگم، بیست در صدش مال تو»
گفتم: «ها؟..» لبخند به لب چشمکی زد ولب هایش غنچه کرد وبا انگشت کشیده ناخن ارغوانی اش ،سیگاری برداشت، گذاشت لای لبهای روژ مالیدش وگفت:« آتیش…»
فندک را زیر نوک سیگارش روشن کردم.پکی زد و به انگلیسی گفت:
«مستر از این بپرس که تو این شهر زندگی میکنه می دونه»
گفتم:« چی رو؟» گفت:« اینکه میگه گرون شده..»
آمدم بگویم نمی دونم که زن سرش را آورد جلو نرمه گوشم را مزید وخندید. با صدای آهسته گفتم:«آره».
مرد فکری کرد و گفت:«باشه بیا بالا»
زن گفت:« میریم هتل؟» مرد گفت:« آره»
زن سیگارش را پرت کرد تو پیاده رو ودر سمت چپ عقب را باز کرد و سوار شد. موتور را روشن کردم وراه افتادم تا هتل راه زیادی نبود. جلوی هتل که رسیدم، نگه داشتم وتاکسیمتر را خاموش کردم.
مردگفت: «ممنون رفیق» و دو تا پانصد کرونی از کیفش در آورد ودراز کرد طرف من وگفت:«کافیه؟»
تاکسیمتر عدد شش صد وهفتاد را نشان میدادگفتم:« زیاد هم هست».
و تا آمدم بقیه پولش را پس بدم گفت:«نه باشه.. باز هم متشکرم»
زن گفت:« من پولم را اول میگیرم»
مرد برگشت عقب وباز مثل بچه ها خندید.بعد دوتا پانصدی دیگر در آورد وداد دست زن واز تاکسی پیاده شد.
« خدا حافظ رفیق!شبت خوش»
گفتم :«شب بخیر» زن اسکناسها را گذاشت تو کیفش وتا مرد تاکسی را دور بزند وبیاید در سمت عقب را باز کند، تر وفرز، دو تا صد کرونی در آورد، دستش را از لای صندلی های جلو دراز کرد، اسکناس ها را داد دست من وگفت:« ممنونم اینم بیست در صد تو!» وپیاده شد ودست انداخت زیر بغل مرد امریکائی، هر دو را ه افتادند طرف در ورودی هتل داشتم دو تا صد کرونی را که گذاشته بود تو دستم نگاه میکردم که صدای زن را شنیدم که به سوئدی دادزد:« ببین،من شبهای تعطیل همیشه اونجام!».

شهری که همه اهالی آن دزد بودند – ایتالو کالوینو

تیر ۱۳۹۴

شهری بود که همه اهالی آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانه یک همسایه. حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانه خودش که آنرا هم دزد زده بود. به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛ چون هرکس از دیگری میدزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی میدزدید. داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت میگرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها. دولت هم به سهم خود سعی میکرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را میکردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری میشد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده.
روزی، چطورش را نمیدانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخاب کرد. شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها راه بیفتد برای دزدی، شامش را که میخورد، سیگاری دود میکرد و شروع میکرد به خواندن رمان. دزدها میامدند؛ چراغ خانه را روشن میدیدند و راهشان را کج میکردند و میرفتند. اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود. هرشب که در خانه میماند، معنیش این بود که خانواده ای سر بی شام زمین میگذارد و روز بعد هم چیزی برای خوردن ندارد.
بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن میتوانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون میزد و همانطور که از او خواسته بودند، حوالی صبح برمیگشت؛ ولی دست به دزدی نمیزد. آخر او فردی بود درستکار و اهل اینکارها نبود. میرفت روی پل شهر میایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاه میکرد و بعد به خانه برمیگشت و میدید که خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است.
در کمتر از یک هفته، مرد درستکار دار و ندارد خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود. ولی مشکلی این نبود. چرا که این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه از این قرار بود که این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود! او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی آنکه خودش دست به مال کسی دراز کند. به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانه دیگری، وقتی صبح به خانه خودش وارد میشد، میدید خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه‌ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد میزد.
به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آنهایی که شبهای بیشتری خانه شان را دزد نمیزد رفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم میزدند و برعکس، کسانی که دفعات بیشتری به خانه مرد درستکار (که حالا دیگر البته از هر چیز به درد نخوری خالی شده بود) دستبرد میزدند، دست خالی به خانه برمیگشتند و وضعشان روز به روز بدتر میشد و خود را فقیرتر میافتند.
به این ترتیب، آن عده ای که موقعیت مالیشان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار، این عادت را پیشه کردند که شبها پس از صرف شام، بروند روی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند. این ماجرا، وضعیت آشفته شهر را آشفته‌تر میکرد؛ چون معنیش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر میشدند. به تدریج، آنهایی که وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند، متوچه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته میکشد و به این فکر افتادند که “چطور است به عده ای از این فقیرها پول بدهیم که شبها به جای ما هم بروند دزدی”. قراردادها بسته شد، دستمزدها تعیین و پورسانتهای هر طرف را هم مشخص کردند: آنها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی میکردند سر هم کلاه بگذارند و هرکدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا میکشید و آن دیگری هم از … .
اما همانطور که رسم اینگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهیدستها عموماً فقیرتر میشدند. عده‌ای هم آنقدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه اینکه کسی برایشان دزدی کند. ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدی میکشیدند، فقیر میشدند؛ چون فقیرها در هر حال از آنها میدزدیدند. فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدمها را استخدام کردند تا اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند، اداره پلیس برپا شد و زندانها ساخته شد. به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمیاوردند. صحبتها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند. تنها فرد درستکار، همان مرد اولی بود که ما نفهمیدیم برای چه به آن شهر آمد و کمی بعد هم از گرسنگی مرد.

از بس که آس و پاسیم! – نویسنده: خوان رولفو- مترجم فرشته مولوی

تیر ۱۳۹۴


اینجا همه چیز روز بروز بدتر می‌شود. هفته پیش عمه خاسینتا مرد؛ و روز شنبه، وقتی که تازه خاکش کرده بودیم و می خواستیم غم و غصه‌ها را از یاد ببریم، بارانی گرفت که تا بحال نظرش را ندیده بودیم. این باران دیگر پاک پدرم را از کوره در برد، چون همه‌ی چاودار درو شده را آفتاب داده بودیم تا خشک بشود. باران چنان ناگهانی شروع شد و چنان سیل آسا بارید که به ما مهلت نداد حتی یک مشت از چاودارها را سالم در ببریم؛ تنها کاری که از دستمان ساخته بود این بود که در خانه مان، گوشه‌ای بچینیم و تماشا کنیم چطور شرشر باران سرد چاودار زرد تازه درو شده را از بین می‌برد.
و درست همین دیروز که خواهرم تاچا دوازده ساله شد، فهمیدم که گاوی را که پدرم روز تولدش به او هدیه کرده بود، سیل با خودش برده است.
سه شنبه پیش، نزدیک سحر، رود طغیان کرد. من خواب بودم، اما صدای آب مرا از خواب پراند و از جایم بیرون پریدم و به پتویم چنگ انداختم، انگار که سقف خانه‌مان می‌خواست پایین بریزد. اما بعد فهمیدم صدای رود است، به رختخواب برگشتم و هنوز صدا می‌‌آمد که دوباره خوابم برد.
صبح که بلند شدم، آسمان پر از ابرهای سیاه بود و روشن بود که تمام شب یکریز باران آمده است. صدای رود نزدیکتر و بلندتر شده بود. آدم می‌توانست همانطور که بوی سوختگی را می‌شنود، بوی آن را، بوی آب راکد را بشنود.
وقتی رفتم نگاهی بیندازم، آب تا کناره‌های رود بالا زده بود و نرم نرمک خیابان اصلی را هم گرفت و می‌رفت به خانه زنی که لاتامبورا صدایش می‌کردند. وقتی آب حیاط را گرفت و از در بیرون زد، صدای غلغلش شنیده می‌شد. لاتامبورا در جایی که حالا دیگر بخشی از رود بود، هولزده اینطرف و آنطرف می‌دوید و مرغ و جوجه‌هایش را به خیابان کیش می‌داد تا بلکه جای امنی پیدا کنند و جان سالم در ببرند.
آنطرف، سر پیچ، سیل باید- خدا می‌داند کی- درخت تمرهندی حیاط خانه عمه خاسینتای مرا ریشه کن کرده و برده باشد؛ چون حالا دیگر درختی آنجا دیده نمی‌شود. این درخت تنها درخت تمرهندی این آبادی بود، از همین جا معلوم می‌شود که این سیل و طغیان رود در این چند ساله بی‌سابقه بوده.
من و خواهرم بعد از ظهر رفتیم تا آن کوه آب را که دمبدم بزرگتر و تیره تر می‌شد و حالا بالای پل بود، تماشا کنیم. ساعتها و ساعتها، بی‌آنکه خسته شویم، ایستادیم و تماشا کردیم. بعد از دره‌ی تنگ بالا رفتیم تا ببینیم مردم چه می‌گویند، آخر آن پایین، لب رود، صدای آب آنقدر زیاد است که آدم فقط می‌بیند دهان مردم باز و بسته می‌شود و دارند حرف می زنند بی‌آنکه آدم حتی یک کلمه را بشنود، برای همین بود که از دره‌ی تنگ بالا رفتیم، چون آن بالا مردم داشتند رود را تماشا می‌کردند و از خرابیها حرف می‌زدند. همانجا بود که فهمیدم رود لاسرپنتینا، گاو خواهرم تاچا را که پدرم روز تولدش به او داده بود و یگ گوش سفید و یک گوش سرخ و چشمهای خیلی قشنگ داشت، برده است.
هنوز دستگیرم نشده چرا لاسرپنتینا بسرش زد از رود رد بشود، چون می دانست که این رود همان رود هر روزی نیست. لاسرپنتینا هیچوقت اینقدر خل و رموک نبود. حتما خواب‌آلود بوده که اینطور خودش را به کشتن داده. آخر خیلی وقتها وقتی در آغل را باز می‌کردم، ناچار می‌شدم از خواب بیدارش کنم، وگرنه تمام روز با چشمهای بسته ساکت و آرام ، آنجا می‌ماند و نفیر می‌کشید، همانطور که همه گاوها در خواب نفیر می‌کشند.
پس حتما چرتش گرفته بوده. شاید وقتی ضربه‌ی سنگنین آب را بر کفل‌هایش حس کرده، از خواب پریده. شاید بعد ترسیده و خواسته برگردد، اما هول شده و در آن آب سیاه و سفت گل‌آلود، پایش گرفته. شاید ماغ کشیده و کمک خواسته، فقط خدا می‌داند چه ماغهایی کشیده.
از مردی که دیده بود سیل گاو را با خودش می‌برد، پرسیدم گوساله‌اش هم همراهش بوده یانه. گفت که یادش نمی‌آید، اما دیده که آب گاوی خال خالی را با خودش می برد. گاو پاهایش بهوا رفته بوده و بعد برگشته و مرد دیگر اثری از آثار گاو را ندیده. گفت آنقدر تنه درخت و ریشه و شاخ و برگ روی آب شناور بوده و او هم آنقدر گرم کار هیزم گرفتن از آب بوده، که مطمئن نیست روی آب دام دیده یا تنه درخت.
اینست که نمی‌دانیم گوساله زنده‌است یا به همراه مادرش رفته. اگر دنبال مادرش بوده که خدا به داد هر دوشان برسد.
نگرانی اهل خانه اینست: حالا که خواهرم تاچا گاوش را از دست داده، خدا می‌داند چه آخر و عاقبتی پیدا می‌کند. پدرم با بدبختی زیاد توانست پول و پله‌ای جور کند و لاسرپنتینا را که آنوقت گوساله بود، برای خواهرم بخرد تا جهیزیه‌ای داشته باشد و مثل دو خواهر بزرگترم خراب نشود.
پدرم می‌گوید بس که آس و پاس بودیم، این دوتا دختر خودسر خراب شدند. از بچگی پررو و پرتوقع بودند و تا بزرگ شدند پایشان به بیرون خانه باز شد.
بعد پدرم هردوشان را بیرون کرد. اول تا می‌توانست با آنها مدارا کرد، اما بعد دیگ غیرتش بجوش آمد و هردوشان را به خیابان انداخت. آنها هم رفتند به آیولا یا یک جای دیگر و پاک بدکاره شدند.
برای همین پدرم نگران تاچاست- آخر دلش نمی‌خواهد این یکی هم به همان راه خواهرهایش برود. پدرم می‌دانست که خواهرم با از دست دادن گاوش سیاه‌بخت می شود، چون دیگر وقتی به سن بخت برسد و بخواهد شوهر خوب و سربراهی پیدا کند، سرمایه و جهیزیه ای ندارد. حالا قضیه فرق می‌کند. تا وقتی گاو را داشت، آینده‌اش روشن بود؛ چون بالاخره کسی پیدا می‌شد که برای بدست آوردن گاو هم که شده، پا پیش بگذارد و او را بگیرد.
حالا فقط امیدمان به اینست که گوساله زنده مانده باشد، دیگر خواهرم تاچا تا خرابی یک قدم بیشتر فاصله نخواهد داشت. مادرم هم نمی‌خواهد خواهرم کارش به اینجا بکشد.
مادرم نمی‌داند چرا خدا با دادن چنان دخترهایی اینطور عقوبتش کرده است؛ آخر، در خانواده او، از مادر بزرگ به بعد، آدم بد پیدا نشده. همه‌شان خدا ترس و سربراه بار آمده اند و هیچوقت به کسی بی‌احترامی نکرده اند. همه‌شان اینطور آدمهایی بودند. چه کسی می‌داند آن دو دخترش یکی بعد از دیگری نمی‌تواند بفهمد چه خطایی از خودش سرزده یا چرا دو دخترش یکی بعد از دیگری براه بد افتاده‌اند. هر چه می‌کند نمی‌تواند بیاد بیاورد که در خانواده‌اش چه کسی بوده که سرمشق دخترهاش شده. و هر بار که یاد دخترها می‌افتد،گریه‌اش می‌گیرد و می‌گوید: «خدا عاقبت بخیرشان کند.»
اما پدرم می‌گوید که حالا دیگر برای آنها نمی‌شود کاری کرد، چون آب از سرشان گذشته است. آن که باید بفکرش بود، تاچاست که هنوز در خانه است و دارد قد می‌کشد.
پدرم می‌گوید: «آره،نگاه همه را به خودش جلب می‌کند. این یکی هم عاقبتش به خرابی می کشد، این خط و این نشان، این یکی هم خراب می شود.»
و تاچا وقتی می‌فهمد که گاوش دیگر برنمی‌گردد، به گریه می‌افتد. با پیراهن صورتیش، اینجا کنار من نشسته و از دره‌‌ی تنگ به رود خیره شده و یکبند گریه می‌کند. شرشر اشک کثیف روی صورتش روان شده، انگار رود توی تنش رفته است.
دست دور شانه‌اش می‌اندازم و می‌خواهم دلداریش بدهم، اما نمی‌فهمد. بیشتر گریه و زاری می‌کند. از دهانش صدایی بیرون می‌آید که شبیه صدای لب‌پر زدن آب رودخانه‌است. با این صدا، تمام تن تاچا به لرزه می‌افتد، رود همینطور بالا می آید. قطره‌های آب بوگندوی رود به صورت خیس تاچا پاشیده می‌شود. و برجستگی‌های سینه کوچکش یکبند پایین و بالا می‌روند؛ انگار همینطور درشت‌تر و درشت‌تر می‌شوند تا تاچا را بدکاره کنند.

این آغاز داستان برهوت است. یکی از داستان های کتاب ” روزی که گلابتون رفت “

تیر ۱۳۹۴

گورستان بى رونقى، بر جاى مانده از جنگهاى داخلى اسپانیا.
بی سنگ نشانه اى، و بى حتا، یک بازدید کننده.
این گورمهجور، نشانه اى است از عشقى که بر شاخه خشکش گلی تلخ روئید.فرق نمى کند که شروع یک عشق باشد با همه لطافتش، یا یک ماجرا با همه آنچه را که به دنبال خواهد داشت. وقتى مى خواهد شروع بشود، بى توجه به همه ى مسائل شروع مى شود. اشارات، حتا اگر گذر یک احساس در ریزش یک نگاه با شد. اگرلرزش عبورموجى نا دیده ودرونى، یا تکان نا محسوس لبان به گفته باز نشده اى باشد، پیغام را مى فرستد. و چنانچه بر تمایل طرف، رد پاى یک خیال را هم داشته باشد، مىگیرد و پاسخ مىدهد. و این شروع گاه بسیار زیبا، نرم، رویائى و مملو از شوق و تحرک و سازندگى است، و بنیان یک عشق را مى گذارد. و گاه، بنیان کن است. مثل یک سیل. بخصوص وقتى که سال ها با جوانى فاصله داشته باشد. و ماجراى ” سیاقى ” و ” هایده ” یکى دیگر از قصه هاى کوچ است.کوچى که هزاران ماجرا به دنبال داشت.
وقتى دریکى از کافه هاى خیابانى با او به صحبت نشستم، یکى از روزهاى داغ جولاى ” مادرید ” بود. و شهر محسوس خالى شده بود. ” سیاقى ” هم تا چند روز دیگر به سفرجنوب به ” مایورکا “ مى رفت. شاید هم براى ماه عسل، چون به اتفاق مى رفتند. هنوز تکان ناشى از بازى جدید، صحبت ها را درگوشى نگه داشته بود، و هنوز، باورها به عادت نزدیک نشده بود. خواهش کرده بودم قبل از سفر، نشستى با هم داشته باشیم. او را از هنگامى که نو جوان بودم مى شناختم. وقتى سالهاى دبیرستان را مى گذراندم، تاجر سر شناسى بود. و حالا در این گوشه دنیا، پس از سالها فاصله، بنحوى همکار بودیم. آنقدرشناخت داشت که بفهمد نشست امروز، به بهانه قهوه اى که درچنان هوائى، طلبیده نمى شد، علت دیگرى دارد. بخصوص که تا کنون، هیچ گونه حرفى در این مورد، عنوان نکرده بودم. موردى که مى دانست حتمن، روزى بنحوى از سوى من مطرح خواهد شد. واین نشستى با تاخیر پس از گذشت چندین ماه بود.

تکه ای از داستان سلفچگان که یکی از داستان های کتاب تازه منتشر شده سلفچگان است – محمود صفریان

تیر ۱۳۹۴


صبحانه مرا که آورد بلند پرسید:
” شما کجا می روید از این ور یا از آن طرف؟ ”
درست متوجه نشدم که چه می گوید ولی حدس زدم که دارد مسیرم را می پرسد. در جواب گفتم:
” تو کجا می روی؟ ”
” من جائی نمی روم. سالهاست که جائی نرفته ام، همین جوری پرسیدم ”
همین مظلومیت، خاله را به حرف آورد:
” چند سال است؟ ”
مرد رویش را به سوی او چرخاند، چهره اش واشد، و خنده ای که ملاحتی در خود نداشت در صورتش دواند و با کمی شرم گفت:
” هشت سال است. کسی را ندارم که جائی را داشته باشم ”
” تو هشت سال است که از این کافه بیرون نرفته ای؟ مگر می شود ؟ ”
بیرون که رفته ام گاهی برای خرید مایحتاج به قُم می روم، تابستان ها جلوی قهوه خانه را آب پاشی می کنم، گاه نیز تا دامنه سبزی ها قدم می زنم حوصله داشته باشم کمی هم می دوم. ”
خاله فهمید که مردی است با دیدی محدود و توقعی بسیار اندک و زندگی که بنظر می رسید عاری از هر گونه فراز و نشیبی باشد.
چیزی دلم را مالش داد ، شاید هم دلم سوخت.
” اگر دلت می خواهد می توانی با من بیائی، من تنها هستم، می توانی مهمان من باشی، در مراجعت همین جا پیاده ات می کنم، تا هم تو این طلسم هشت ساله را شکسته باشی هم من تنها نباشم ”
” شما تنها هستید؟ زن ندارید؟ کجا می روید ؟ ”
و این جمله طلائی
” زن ندارید ”
کلید آشنائی شد.
با وضوح به او جواب دادم :
” نه، زن ندارم، مجردم، مهندس راه سازی هستم و آماده ام تا تو را همراه ببرم ”
” نه خیلی ممنونم، جعفر آقا دست تنهاست. نمی توانم، دلم می خواست ولی نمی شود، اگر در غیاب من کس دیگری را بیاورد من دیگر حتا سر پناه هم ندارم. ”
خاله گفت:
” جعفر آقا کجاست؟ من او را راضی می کنم، فرصت خوبی است که مهندس دراختیارت گذاشته است ”
” جعفر آقا؟ ”
و بسیار آهسته گفت:
” مشغول است گمان نمی کنم بتواند بیاید، تا خودش را بسازد طول می کشد ”
و من با مزاح گفتم :
” مگر دارد ساختمان می سازد که ساختنش طول می کشد ”
خنده بلند خاله حالم را جا آورد. سی ساله بنظر می رسید

واقعه کربلا به روایت یزید! – فریدون تنکابنی – به انتخاب ابوالفضل سپاسی

تیر ۱۳۹۴

پس از واقعه کربلا ،قوه قضائیه یزید که ریاست آن با شریح قاضی بود، اطلاعیه ای به شرح زیر منتشر کرد.
به اطلاع امت مسلمان میرساند که اخیرا گروهک به اصطلاح ملی- مذهبی
موسوم به هفتاد ودوتن به سرکردگی «حسین» فرزند علی، شهرت مظلوم
که قصد بر اندازی حکومت حقه اسلامی، به زعامت حضرت امیر المومنین
«یزید ابن معاویه» ومحاربه با آن را داشتند ، در نواحی حساس کربلا مستقر شده فتنه انگیزی را آغاز کردند. گرچه مقاصد آنها از ابتدا اشکار بود، اما رافت اسلامی امیر المومنین وخواست قلبی ایشان برای جلوگیری از ریختن خون بی گناهان سبب شد که ابتدا از طریق مذاکره خواستار تسلیم عوامل اصلی گروهک مزبور شوند. اما از آنجا که آنهابا سر سختی بر مقاصد خود پافشاری میکردند، ناچار سپاه اسلام به فرماندهی برادر متعهد
و مکتبی «ابن زیاد» والی کوفه وبرادر« ابن سعد» ماموریت یافتند که این فتنه را در نطفه خفه کنند. وآنان با شایستگی وکاردانی تمام ماموریت محوله را به انجام رساندند.
یکی از عوامل نفوذی گروهگ در سپاه اسلام موسوم به «حر» شهرت «تمیمی» که چندی توانسته بود چهره واقعی خود را پنهان کند، با هوشیاری وتلاش پیگیر برادران حفاظت اطلاعات سپاه اسلام شناخته شد، وافشا گردید و او چاره ی ندید جزآنکه مقاصد خود را آشکارکند وبه مقاومت برخیزد وناچار در رویاروئی کشته شود.
قوه قضائیه به اطلاع امت مسلمان می رساند که شایعاتی مبنی برقطع آب،
قتل کودکان وبد رفتاری با زنان، خردسالان وبیماران اسیر، ساخته وپرداخته بدخواهان ودشمنان شناخته شده حکومت اسلامی است ، وبه هیچ وجه صحت ندارد. برعکس از طرف امیرالمومنین اوامر اکید برای مهربانی ومراقبت دقیق ازخانواده های محاربین صادر شد. چراکه در غیر این صورت بیم آن میرفت که آتش خشم امت مسلمان دامان آنان را نیز بگیرد.
در پایان باید از برادر فداکار و ایثار گر «شمر ابن ذی الجوشن» که در حساس ترین لحظات به وظیفه خطیر خویش عمل کرده ونامی نیکو از خود به یادگار گذاشته است ،سپاسگزاری وقدر دانی کرد.
قوه قضائیه-شریح قاضی

تخت خواب سه نفره، یا ( مرد دو زنه)- ابوالفضل سپاس

تیر ۱۳۹۴

داستان مرد جوانی از شرق آسیا که به قصد کار راهی کانادا میشود وبا کارهای سخت ساختمانی شروع می کند ، او سواد چندانی ندارد اما بسیار فعال وزرنگ است. اتاقی اجاره میکند وبا وسایل کهنه ای که از” گاراژ سل ها – حراج های گاراژ منازل ” خریده و یا از حاشیه خیابانها پیدا کرده، زندگی مختصری برای خودش فراهم میکند.غروب ها بعد از پایان کار به کنار ساحل میرود، وگاهی در کافی شاپ نزدیک خانه اش اوقات استراحت را میگذراند.
روزی در کافی شاپ با دختر جوانی از اهالی یک ایالت شمالی کانادا آشنا میشود نام او « کریستینا» است که به بیماری افسردگی دچار است وبعداز دو، سه جلسه آشنائی با او میفهمد که جای خوبی برای زندگی ندارد.
پسر جوان که «احمد» نام دارد از روی ترحم، در حالیکه هنوز نمی تواند با او بخوبی انگلیسی صحبت کند، او را به خانه اش میبرد.
«کریستنا» به او زبان انگلیسی را بصورت مکالمه یاد میدهد واو دختر را به دکتر میبرد وبرایش دارو میخرد وغذا های مورد علاقه اش را برایش فراهم میکند وبا هم زندگی مشترکی را میگذرانند.
اما «کریستینا» هیچگونه اطلاعی از نحوه پخت وپز غذا ،ندارد وحتی قادر به ساختن قهوه برای خودش نیست، هر روز صبح که خیلی هم دیر از خواب بیدار میشود، به کافی شاپ میرود ویک قهوه با دونات سفارش میدهد، او حتی در نظافت ومرتب کردن خانه،«احمد» را کمک نمی کند.
« احمد» وقتی هر روز غروب خسته از کار بر میگرد او را خوابیده روی کاناپه می بیند. پس از کمی استراحت ابتدا برای خودش چای که نوشیدنی مورد علاقه برای رفع خستگی اش میباشد ،درست میکند و بعد به پختن غذا می پردازد، او هنوز به ” فست فود ” های کانادا عادت نکرده است ، میز را برای صرف غذا آماده و«کریستینا »را بیدار میکند، تا با هم غذا بخورند.
«احمد» علاقمند به داشتن یک زندگی خانوادگی با داشتن زن وفرزند است.
او حالا خانه بهتری اجاره کرده وکم کم اثاثیه جدیدی برای خانه اش خریده است. اما به ازدواج با «کریستینا » وبچه دار شدن از او فکر نمی کند.
و با آنچه که او از یک زن توقع دارد ،ازدواج با اورا غیر ممکن میداند.
شبی به خانه میآید و ورقه قبولی در دادگاه ایمی گریشن را به «کریستینا» نشان میدهد وکم کم به او میفهماند، که قصد دارد تشکیل خانواده دهد وسنت خانوادگی اش را بجا آورد. حسرتش از داشتن زن وفرزند وقتی بیشتر میشود که در تلفن های مکرر با خانواده اش ،در می یابد که برادر کوچکش ازدواج کرده ، وبزودی صاحب فرزند میشود.
سرانجام «احمد» تصمیم میگیرد که برای دیدن فامیل ،به کشورش برگردد. روزی بعد با بلیط هواپیما بخانه میآید، سوغاتی های زیادی با چمدانهای مسافرتی خریده است ،چند روزبعد، با دختر خدا حافظی کرده ازاو میخواهد منتظرش بماند، تا باز گردد.
یکماه بعد وقتی برمیگردد ،خبرازدواج با دختردائی اش رابه «کریستینا» میدهد، وبه اومیفهماند که زمان جدائی اش با او فرا رسیده است.
« احمد» در تلاش برای آوردن همسرش به کانادا است. فرم های اداره مهاجرت را با خودش به خانه میآورد و از کریستینا میخواهد که آنها را برایش پر کند، او در کمال خونسردی اینکاررا انجام میدهد وگاهی برای انجام کارهای حضوری، با «احمد» به اداره مهاجرت میرود.
سرانجام روزی فرا میرسد که برگه ایمی گرندی همسرش با پست به درب
خانه اش میآید، واز قضا «گریستینا» اولین کسی است که آنرا می بیند و بدست « احمد » میدهد.
«احمد» بسیار خوشحال میشود ،وچند روز بعد ،دوباره راهی وطن میشود تا همسرش را بیاورد.قبل سفر هم از «کریستینا »میخواهد که خانه اش را ترک کند. این جدائی در حالتی غم انگیز اتفاق می افتد.
«کرستینا»که حالا بیماری اش نسبتا بهبود یافته است، وفقط روزی چند قرص میخورد ، دارو ها و وسایلش را در چمدانی بسته بندی کرده و در حالتی غمگین، از او جدا میشود، روز بعد «احمد» با تاکسی عازم فرودگاه میشود.
چند هفته بعد با همسرش که به او «صفیه» میگوید برمیگردد.
«صفیه »یک دختر روستائی ساده است ،که هنوز حاضر به تعویض لباس های محلی اش نیست، اما در خانه داری ماهر است. با آمدن او خانه مرتب وتمیز میشود، هر روز عصر وقتی شوهرش به خانه بر میگردد. چای داغ برایش میاورد، میز کوچک شام را مرتب می چیند وغذای آماده ومورد علاقه اش راکه پخته است ، روی میز میگذارد.
لبخند رضایت همیشگی «احمد»از اوضاع کنونی ،به شادمانی اوچند ماه بعد متصل میشود ،وقتی که خبر آبستن شدن «صفیه »را می شنود.
از سوئی«کریستینا» با یک جوان مکزیکی آشنا میشود ومدتی بعد با او به امریکا میرود.اماازاینجا به بعد اتفاق نادری زندگی«احمد»رادگرگون میکند.
درست زمانی که «صفیه» ماههای آخر حاملگی اش را میگذارند. شبی
«کریستینا» در حالتی مثل اولین روز های آشنائی اش با «احمد» مریض وبیمار گونه ، درب خانه «احمد» را میزند.
«احمد» وقتی اوراپشت درب می بیند شوکه میشود، اوهمان جا از بد رفتاری وبد اخلاقی دوست پسر مکزیکی اش ،وسخت تر شدن بیماریش می گوید . از او میخواهد که مدتی را پیش آنها بماند.
« احمد» او را بخانه میاورد وماجرای زندگی قبلی اش را با او، و اوضاع فعلی بیماری اش را، برای همسرش تعریف میکند.
« صفیه » او را می پذیرد و از او پذیرائی میکند. در حالیکه هر شب روی مبل اتاق پذیرائی میخوابد با آنها زندگی میکند، و در تمیز کردن خانه وپختن غذا ،به «صفیه»کمک میکند.در حالیکه زبان یکدیگر به درستی نمی فهمند.
در این ارتباط تفاهم آمیز،«صفیه» از «کریستینا» زبان انگلیسی یاد میگیرد
و«کریستینا» از او خانه داری و غذا پختن را .
اما شبی «کریستینا» وقتی که صفیه به حمام رفته است «احمد»را می بوسد و تقاضا ی سکس بین آن دو بوجود میاید. چرا که «احمد» بخاطرآخرین روزهای دوران حاملگی همسرش کمتر میتواند با اوبخوابد .
از آن شب به بعد « احمد» بیشتر به سراغ« کریستینا »میرود ، وچند ماه بعد هم خبر آبستن شدن او را می شنود.
« صفیه» این جریان را میفهمد ابتدا کمی داد وقال میکند اما سر انجام می فهمد ، که در کشور با نداشتن حامی وندانستن زبان، کاری از دستش ساخته نیست، در کمال خونسردی او را به عنوان همسر دوم « احمد» می پذیرد. درحالیکه می بیند« احمد» هم چیزی از محبت اش نسبت به او کم نشده است.
حالا«صفیه» فارغ شده و«کریستینا» حامله،او نحوه پرستاری از بچه را از «صفیه» یاد میگیرد. چند ماه بعد هم او فارغ میشود. حالا احمد دارای دو فرزند از دو زن است.
«صفیه» نحوه لباس پوشیدن به سبک زنان امروزی را از او یاد گرفته است. اغلب روزها آن دو با کالسکه بچه هایشان خیلی صمیمانه به گردش در پارک وخیابان میروند ،وشبها در تخت خواب سه نفره می خوابند در حالیکه دو تختخواب کودک در دو سوی تختخواب آنهاست.
«صفیه» دوباره حامله شده است و«احمد» که حالا حسابی کارش گرفته واستاد کار ماهری شده است ،مشغول ساختن یک خانه چهار خوابه برای خانواده بزرگش می باشد.
زیباترین وآخرین سکانس ، در حالی است که «صفیه» و«کریستینا» هر دو در حال حاملگی با بچه هایشان مشغول بازی هستند.
نکته جالب اینکه در کانادا داشتن دو همسر دریک زمان توجیح قانونی ندارد .
تورنتوـــ اکتبر ۲۰۰۶
(این فیلم نامه بر اساس یک داستان واقعی است ، که در آن اسامی مستعار به کاربرده شده ،وهرگونه استفاده از آن برای ساختن فیلم ممنوع است.)

سروده کوتاهی از: فروغ فرخزا

تیر ۱۳۹۴


گر تن بدهى … دل ندهى کار خراب است
چون خوردن نوشابه که در جام شراب است
گر دل بدهى … تن ندهى باز خراب است
این بار نه جام است و نه نوشابه … سراب است
اینجا به تو از عشق و وفا هیچ نگویند
چون دغدغه ى مردم این شهر حجاب است
تن را بدهى … دل ندهى فرق ندارد
یک آیه بخوانند … گناه تو ثواب است
ای کاش که دلقک شده بودم نه که شاعر
در کشور من ارزش انسان به نقاب است

از دور دست شب – مهرداد اکبری

تیر ۱۳۹۴

از دور دست شب –  صدای شباویز معلق می آید
انگار دارد برای دل شکسته ما می خواند.
ما ستمدیدگان بی نصیب:
دستهامان خالی
دلهامان غمگین
و چشمهامان که هنوز در تصرف گریه است!
به خدا تحمل آدمی هم حدی دارد
چرا این همه بی چراغ و
یکی پر چراغ…؟
مگر تحمل یک دل خراب،
یک دل شکسته از آن همه اتفاق
تا کجای آسمان مه گرفته ی رویاهاست؟!
چرا همیشه اهل قناعت به سکوت پر سایه ایم؟
چرا کمبود این همه…را کتمان می کنیم؟
ما همیشه از شباهت دردهامان
به قول مشترک گریه رسیده ایم

آغوش – مهتاب خرمشاهی

خرداد ۱۳۹۴

آغوش

تنها جایی
برای دوباره نگریستن
برای دوباره زیستن
تنها زمانی
که جهان متوقف می شود
و ستارگان زاده می شوند…
بگشای
دریچه ی آغوشت را
برای من
که عمری به هذیان شبانه سلام گفته ام

باران بهاری – مجید قنبری

تیر ۱۳۹۴

فقط کفش‌های تازه‌ام را کثیف می‌کند،
باران بهاری.

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تو را – وحشی

تیر ۱۳۹۴

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تو را
خبر از سرزنش خار جفا نیست تو رارحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تو را
التفاتی به اسیران بلا نیست تو را
ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را
با اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را؟
فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود
جان من این همه بی باک نمی باید بود
همچو گل چند به روی همه خندان باشی؟
همره غیر به گلگشت و گلستان باشی؟
هر زمان با دگری دست به گریبان باشی
زان بیاندیش که از کرده پشیمان باشی
جمع ما جمع نباشد و پریشان باشی
یاد حیرانی ما آری و حیران باشی
ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد؟
به جفا سازد و صد جور برای تو کشد
شب به کاشانه ی اغیار نمی باید بود
غیر را شمع شب تار نمی باید بود
همه جا با همه کس یار نمی باید بود
یار اغیار دل آزار نمی باید بود
تشنه ی خون من زار نمی باید بود
تا به این مرتبه خونخوار نمی باید بود
من اگر کشته شوم باعث بدنامی توست
موجب شهرت بی باکی و خودکامی توست
دیگری جز تو مرا این همه آزار نکرد
جز تو کس در نظر خلق مرا خوار نکرد
آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد
هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد
این ستم ها دگری با من بیمار نکرد
هیچکس این همه آزار من زار نکرد
گر ز آزردن من هست غرض مردن من
مردم آزار مکش از پی آزردن من
جان من سنگ دلی، دل به تو دادن غلط است
بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است
چشم امید به روی تو گشادن غلط است
روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است
رفتن اولاست ز کوی تو ستادن غلط است
جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است
تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد
چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد
مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست
عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست
از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست
خون دل رفته با دامانم و تدبیری نیست
از جفای تو بدین سانم و تدبیری نیست
چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست
شرح درماندگی خود به که تقریر کنم؟
عاجزم ، چاره ی من چیست؟چه تدبیر کنم؟
نخل نو خیز گلستان جهان بسیار است
گل این باغ بسی سرو روان بسیار است
جان من، همچو تو غارت گر جان بسیار است
ترک زرین کمر و موی میان بسیار است
با لب همچو شکر تنگ دهان بسیار است
نه که غیر از تو جوان نیست؛ جوان بسیار است
دگری این همه بیداد به عاشق نکند
قصد آزردن یاران موافق نکند
مدتی شد که در آزارم و می دانی تو
به کمند تو گرفتارم و می دانی تو
از غم عشق تو بیمارم و می دانی تو
داغ عشق تو به جان دارم و می دانی تو
خون دل از مژه می بارم و می دانی تو
از برای تو چنین زارم و می دانی تو
از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز
از تو شرمنده ی یک حرف نبودم هرگز
مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت
دست بر دل نهم و پای کشم از کویت
گوشه ای گیرم و من بعد نیایم سویت
نکنم بار دگر یاد قد دلجویت
دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت
سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت
بشنو پند و مکن قصد دل آزرده ی خویش
ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده ی خویش
چند صبح آیم از خاک درت شام روم؟
از سر کوی تو خودکام به ناکام روم؟
صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم
از پی ات آیم و با من نشوی رام روم
دور دور از تو من تیره سر انجام روم
نبود زهره که همراه تو یک گام روم
کس چرا این همه سنگین دل و بد خو باشد؟
جان من ، این روشی نیست که نیکو باشد
از چه با من نشوی یار ، چه می پرهیزی؟
یار شو با من بیمار، چه می پرهیزی؟
چیست مانع ز من زار ، چه می پرهیزی؟
بگشای لعل شکربار ، چه می پرهیزی؟
حرف زن ای بت خونخوار ، چه می پرهیزی؟
نه حدیثی کنی اظهار ، چه می پرهیزی؟
که تو را گفت به ارباب وفا حرف مزن؟
چین بر ابرو زن و یک بار به ما حرف مزن؟
درد من کشته ی شمشیر بلا می داند
سوز من سوخته ی داغ جفا می داند
مسکنم ساکن صحرای فنا می داند
همه کس حال من بی سر و پا می داند
پاکبازم همه کس رسم مرا می داند
عاشقی همچو منت نیست خدا می داند
چاره ی من کن و مگذار که بیچاره شوم
سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم
از سر کوی تو با دیده ی تر خواهم رفت
چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت
تا نظر می کنی از پیش نظر خواهم رفت
گر نرفتم ز درت شام سحر خواهم رفت
نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت
نیست باز آمدنم باز اگر خواهم رفت
چند در کوی تو با خاک برابر باشم؟
چند پامال جفای تو ستمگر باشم؟
چند پیش تو به قدر از همه کمتر باشم؟
از تو چند ای بت بدکیش مکدّر باشم؟
می روم تا به سجود بت دیگر باشم
باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم
خود بگو از تو کشم ناز و تغافل تا کی؟
طاقتم نیست ازین بیش تحمل تا کی؟
سبزه دامن نسرین تــو را بنــــد ه شوم
ابـــتدای خــــط مشکین تو را بنده شـوم
چین بر ابرو زدن و کین تو را بنده شوم
گره ابروی پـــــر چـین تو را بنده شـوم
حرف ناگفتن و تمکین تــو را بنده شوم
طرز محبوبی و آییــن تو را بنده شـوم
الله، الله، ز که ایــن قـــــاعـــــده اندخـــــته‌ای
کیست استاد تــو ایــنهــــا ز که آموختـــــه‌ای
این همه جور که مـن از پی هم می‌بینم
زود خود را به سـر کـوی عدم مـی‌بینم
دیگران راحت و مـن این همه غم می‌بینم
همه‌کس خرم و مـــن درد و الــــم مـی‌بینم
لطف بسیار طمــــع دارم و کــم می‌بینم
هستم آزرده و بسـیــــار ستـــم مـی‌بینم
خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر
حرف آزرده درشتانه بود خرده مگیر
آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم
از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم
پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم
همه جا قصه ی درد تو روایت نکنم
دگر این قصه ی بی حد و نهایت نکنم
خویش را شهره ی هر شهر و ولایت نکنم
خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی سهل است
سوی ما گوشه ی چشمی ز تو گاهی سهل است

نظری اجمالی به نقد – محمود صفریان

تیر ۱۳۹۴

نقد، مقوله ای ریاضی نیست. و نمی توان آن را در چهار چوب قالب های از پیش ساخته شده ریخت. به همانگونه که داستان های کوتاه یا بلند را نیز.دستورالعمل های فرموله، و از قبل تدوین شده را نمی توان برای کارهای ادبی الگو قرار داد. اگر قرار است خالق یک اثر باشیم، خلاقیت لازم است، که ریشه در ذوق، استعداد، ابتکار، و هوش دارد. بخصوص در رابطه با: نقد، یا داستان ” چه کوتاه و چه بلند و رمان “. می توان پرورش ذکاوت را به کلاس های آموزش برد، ولی بایستی
ذکاوتی در چنته باشد. مگر نه یک ضرب المثل زیبای ما می گوید: ” بی مایه فطیر است ”
اگر استعدادی ذاتی، و شور و شوق و حال و هوائی در میان نباشد که بخورد دست کوله باری از مطالعه، ” آفریده ای ” در کار نخواهد بود. کدامیک از خیل نویسندگان بزرگ و مشهور، موفق و یا حتا فقط مورد قبول، در کلاس، ” قالب ” فرا گرفته اند…” جویس ” یا ” هدایت “، ” سالینجر” یا ” دولت آبادی و احمد محمود “.و… برای آفرینش باید: ” خدا بود ” ،و با شرکت در کلاس ها و فراگیری چهار چوب ها، نمی توان ” خدا ” شد و دست به آفرینش زد.
خلق آثار ادبی، و آفریدن داستان های کوتاه یا بلند، نیاز به همانی دارد که خیلی ها ندارند، و آن هائی هم که دارند نسبی است. و ” نقد ” هم دقیقن از همین بافت و جنس است.
نقد باز تابی است از احساس، فهم و درک و دریافت ناقد از یک اثر، با توجه به سطح پذیرش و خواست جامعه. به همانگونه که نویسندگی انحصاری نیست، نقد هم ملک طلق کسی، یا کسانی نیست. آنکه می خواند حق اظهار نظر هم دارد. البته اگر بتواند اثر مورد نقد را به خوبی متوجه بشود. و قدرت و توان بیان و نگارش را هم داشته باشد.
قبول و پذیرش هر اثر، بستگی به تار و پودی دارد که با آن بافته می شود، و نحوه بافت و دست های بافنده. عامه پسند و ” خاصه پسند! ” هم ندارد. منتقد بایستی این مصالح را به خوبی بشناسد.
یک اثر، اگر به دل ننشیند، کلمات و جملاتش، خواننده را خوش نیاید، و موضوعی با کشش لازم، نداشته باشد، اثری مورد قبول نیست ” گیریم که تعداد اندکی هم از آن استقبال کنند. ” و نقد بر چنین اثری، بایسنی با زبان خودش باشد، در نتیجه راه به جائی نخواهد برد.
وقتی خواندن یک اثر، چنان سخت و پیچیده و مشکل باشد، ” و معمولن نا مفهوم ” ، لزومی به نقد هم ندارد. چون در دایره بسته خودش می چرخد، آنهم یکی دو چرخش ناقص، و فراموش می شود. به پهلوان پنبه ای میماند که با اولین عربده بایستی غلاف کند. نمونه بسیار زیاد است.
نبایستی فراموش کنیم که ایرانی هستیم، و برای مردم ایران می نویسیم. اگر استقبال این مردم از یک نوشته نشانه این است که اثری عامه پسند است، که یعنی” مردود! ” و ” مخاطبین خاص هم که انگشت شمارند ” و در حد توجه نیستند. … پس به واقع چه باید کرد؟
در اینجاست که لزوم سویه جدیدی برای نقد ضروری بنظر می رسد، و بایستی به تعیین مرز پرداخت:
مرز ادبیات عامه پسند، و اینکه نباید به آن ها اهمیت داد و باید به آن ها بی اعتنا بود چون به زعم بعضی ها خطرناک و نامطلوب هستند ، می تواند صحیح باشد؟ و بایستی فقط  به ادبیات ” جدی!!” پرداخت؟
یا برعکس بایستی بیشتر به آنها توجه کرد و به بیش از ۹۰ درصد خوانندگان کشورمان احترام گذاشت، و از جهت آگاهی بیشتر
” هم نویسنده و هم خواننده ” به نقد آنها همت گماشت.
یا وقت و توجه را فقط به ادبیات جدی! بایست کشاند، ادبیاتی که بر اساس گفته آقای لطیف ناظمی ” ادبیات شناس و نقاد ادبی “:
“…این روز ها، از برخی از نویسندگان سر زمینم آثاری را می خوانم که با هر گونه تلاش و تقلا از درک معانیشان در می مانم و با هر گونه تفحص و کنجکاوی، آیه های زیبائی شناسانه آنها را در نمی یابم و سر انجام این نبشته ها، هیچ گونه شور و حالی را در من بر نمی انگیزند…”
چون در این جستار، توجه به نقد است از ورود کامل به بحث ” ادبیات جدی ” و ادبیاتی که ” با هر گونه تلاش و تقلا از درک معانیشان در میمانیم ” را به زمانی دیگر می گذارم ، بنظر من نقد بایستی حضوری فعال، دائمی، و بی تبعیض و مرزبندی، داشته باشد و همچون چشمانی زوایا نگر، همیشه در صفحات ادبیات ما حضور داشته باشد. چون بدون آن هرکس ساز خودش را می زند، و این یعنی افتادن از بالندگی.
ما ادبیات صیغه ای! و عقدی! نداریم. عامه پسند و جدی هم تعبیر درستی نیست. آوردن مثال و نمونه هم از کشورهای دیگر که با ما مرز مشتزک ادبی ندارند، و با خصائل و سنت ها و آداب و رسوم ما بیگاه اند، شایسته، نشستن در کفه دیگر ترازوی بررسی ادبیات ما را ندارند.
هر نوشته ای که با موج عظیم خواننده روبرو می شود، و به آن که مراجعه می کنی، می بینی حرفی برای گفتن دارد، و در این گفتن شیوائی و زیبائی را نیز در نظر داشته است و نثر روان بی دست انداز و بدون پیچیدگی را ارائه می دهد. بدون شک یک اثر مورد قبول است. و برای صیقل بیشتر آن، بایستی به نقد آن همت گماشت.
به پایان می برم این بحث را که بدون شک دنباله دار خواهد بود، چرا که ارتباط تنگاتنگ با ادبیات داستانی ما دارد، با اشاره ای کوتاه به نگاه خانم نوشین شاهرخی به
کتاب ” بامداد حمار ، نوشته حانم فتانه حاج سید جوادی ” که در آستانه چاپ چهلم است.
این کتاب برچسب ” عامه پسند ” دارد، برچسبی که نه به این کتاب و نه به پاره ای از ادبیان داستانی ما نمی چسبد. می توان نقدی منطقی بر آن نوشت، و آن را از زاویهانصاف  بر رسی کرد که به واقع می تواند بر رسی درستی باشد . ولی نمی توان بی توجه به اقبال چشمگیری که داشته است، بی اعتنا از کنارش گذشت، و حتا انگ هم به آن زد.

” داستان خیلی خوب روابط سنتی ایلی عشیرتی را در ظاهری مدرن و اشرافی به تصویر می کشد. تا جائیکه تصمیم خود سرانه ی دختری، بر آبروی فامیل نیزتاثیر گذار است. بنا بر این در چنین جامعه و روابطی از فرد و فردیت و داستان مدرن سخن گفتن، شوخی ای بیش نیست.

نگاهی به کتاب ” گذر قصر ” – اثر نجیب محفوظ ک

تیر ۱۳۹۴


در تمجید از این کتاب مطالب فراوانی بیان شده است. به عنوان مثال کارشناس ادبی روزنامه ایندیپندنت، فیلیپ استوارت، که مترجم برخی کتابهای محفوظ به انگلیسی هم هست معتقد است: «در ادبیات جهانی اثری نظیر ” گذر قصر ” به وجود نیامده است، همان طور که درباره بعضی کتابهای تولستوی، فلوبر و پروست نیز می توان همین نظر را متذکر شد».

«گذر قصر» رمانی است که زندگی یک خانواده سنتی مصری را در فاصله سالهای ۱۹۱۷ تا ۱۹۱۹ در قاهره به تصویر می کشد. شخصیتهای اصلی داستان افراد این خانواده هستند. محفوظ داستان را با مادر خانواده، امینه، آغاز می کند. او که همیشه در خانه است کاملا مطیع همسر خود است و وظیفه خود می داند که به همسرش بگوید: «نظر من همان نظر شماست. من از خودم هیچ نظری ندارم». پدر خانواده یا همان السید احمد عبدالجواد که مغازه دار است شخصیتی دوگانه دارد. او در خانه سعی می کند همواره حرمت و برتری خود را حفظ کند و با ایجاد قوانین سختگیرانه و سنتی سعی در کنترل خانواده خود دارد. اعضای خانواده برای رهایی از خشم او معمولا به دروغهای مصلحت آمیز پناه می برند و او را در جریان همه امور قرار نمیدهند. اگرچه او ظاهرا یک مسلمان متعهد است، ولی ابایی از عیاشی و هوسرانی ندارد. میهمانی های شبانه با دوستان نزدیک برنامه هر شب او ست و شبها دیر وقت به خانه برمیگردد. درعین حال او از
خانواده اش توقع دارد که اخلاق را به صورت جدی تری اجرا کنند. برای او قابل تصور نیست که دختر و همسرانش بدون اجازه یا همراهی او از خانه خارج شوند. مثلا هنگامی که امینه در غیاب همسرش تصمیم می گیرد به زیارتگاهی در نزدیک خانه شان که همواره آرزویش را داشت برود یکی از فاجعه های داستان اتفاق میفتد. امینه در راه بازگشت از زیارتگاه تصادف میکند و در نتیجه همسرش از این ماجرا مطلع می شود. در ازای این بی آبرویی که امینه برای خانواده به بار آورده (به زعم همسرش)، السید احمد عبدالجواد او را به خانه مادرش می فرستد.
در این خانواده پنج فرزند وجود دارند. بزرگترین پسر، یاسین، حاصل ازدواج قبلی السید احمد است. یاسین مانند پدرش اهل هوسرانی است و هنگامی که از شخصیت پدرش در خارج از خانه آگاه می شود خوشحال میشود، چون آن همان زندگی است که او به دنبالش بود. فهمی پسر دوم خانواده دانشجوی حقوق و فردی متعهد و جدی و علاقمند به سیاست است و بیش از همه درگیر مبارزات ملیگرایانه بر ضد استعمار انگلیس است و نهایتا در این راه جان خود را از دست می دهد. کمال پسر کوچک خانواده است که با رفتارهای کودکانه خود میتواند از شر بعضی سختگیری های پدر در امان باشد. خدیجه و عایشه دختران خانواده هستند. هنگامی که داستان آغاز میشود خدیجه بیست ساله و عایشه شانزده ساله اند. عایشه زیبا و امکان بیشتری برای ازدواج دارد. یکی از مشکلات خانواده این است که خدیجه هنوز ازدواج نکرده و شایسته نیست که دختر کوچکتر اول ازدواج کند. هر چند نهایتا این سنت به هم میخورد و عایشه زودتر ازدواج میکند.
دختران در انزوای کامل زندگی می کنند. آنها به مدرسه نمی روند و نمیتوانند در مکانهای عمومی حاضر شوند. والدین آنها مفتخر هستند که هیچ مردی دختران آنها را ندیده است چون در همان سنین کودکی مدرسه را ترک کردند. زندگی دختران کاملا در خانه می گذرد و آنها در کارهای خانه به مادرشان کمک میکنند و منتظر بزرگترین آرزویشان یعنی ازدواج اند. این در حالی است که خانواده های دیگر به دخترانشان اجازه میدهند که وارد جامعه شوند ولی در خانواده آن ها این امر قابل تصور نیست. مثلا یاسین که ازدواج کرده یکبار غروب با همسرش به بیرون میروند. این کار باعث خشم جواد میشود و این کار را باعث بی آبرویی خانواده میداند.
یاسین که با دختر یکی از دوستان السید احمد ازدواج کرده زندگی خوبی ندارد. یاسین که فرد مسئولیت پذیری نیست از زندگی مشترک خسته شده است. او آدمی است که از خطاهای خود توبه نمیکند چون نگران است که دعاهایش اجابت شود و تبدیل به آدم زاهدی شود که علاقه ای به لذت بردن از زندگی ندارد و در آن صورت زندگی برای او بی معنی می شود. همسر او زینب در خانه پدری آزادی بیشتری داشت. اگرچه بعد از یک ماه زندگی در خانه السید احمد او هم مانند دیگر افراد خانواده مطیع شده بود، ولی نمیتوانست هر چیزی را تحمل کند. رفتار یاسین برای او غیرقابل تحمل می شود .
در داستان نیروهای سرکش خارجی که شامل ائتلاف استرالیا و انگلیس اند همواره حضور دارند. نیروهای انگلیسی در مقابل در خانه جواد اردوگاه هایی تشکیل داده اند تا اعتراضاتی را که در سراسر قاهره گسترده شده را سرکوب کنند. هر چند همه افراد خانواده از انگلیسیها بیزار هستند، ولی واکنشهای متفاوتی نسبت به این قضیه دارند. مثلاً کمال با سربازان رابطه دوستی برقرار می کند، اما دیگر اعضای خانواده از این سربازها در هراس هستند. یاسین هم احتمالا مانند بقیه مصریها از انگلیسیها بیزار است، ولی در درون برای آنها احترامی قائل است، طوری که تصور می کند آنها تافته جدابافته از سایر بشریت هستند.
«گذر قصر» زندگی یک خانوادهی سنتی مصری را به تصویر می کشد. تمرکز داستان روی اعضای خانواده جواد است و شخصیتهای دیگر مانند دختر همسایه، دوستان نزدیک السید احمد و غیره نقش اساسی ندارند. این تمرکز به گونه ای است که حتی وقتی دختران از خانه میروند شخصیتهای ثانویه پیدا میکنند. نقش هر کدام از اعضای خانواده به خوبی ایجاد شده است. کمال که دنیا را از زاویه یک کودک می بیند، یاسین که به فکر عیاشی است، فهمی که اهل سیاست است و…
این خانواده به خوبی توسط محفوظ ارائه شده است، هر چند تصور این که همه خانواده تا حد زیادی مطیع او هستد سخت است. گذر قصر داستانی نیست که در آن وقایع زیادی به سرعت اتفاق بیفتند. داستان به آرامی جریان دارد و تصویر خوبی از یک جامعه ی در حال تغییر در آن ارائه می شود

رسم این زن سکوت است ) کتابی ” رمانی ” از مهدی مرعشی)

تیر ۱۳۹۴

https://www.facebook.com/mehdi.marashi

این لینک فیس بوک مهدی مرعشی است
برای شنیدن فصول متعدد این رمان ِ به واقع شنیدنی به فیس بوک ایشان با کلیک بر روی لینک بالا مراجعه کنید.
کتاب ” رسم این زن سکوت است ” در سال ۲۰۱۴ توسط نشر زاگرس مونترال منتشر شده است و بر روی سایت آمازون قرار دارد.
اما باید بگوئیم از این بهتر نمی شود که با مراجعه  به فیس بوک ایشان از طریق لینک بالا فصول مختلف این کتاب را با بیان بسیار شیوا و شنیدنی نویسنده ” مهدی مرعشی ” گوش بدهید.
مهدی مرعشی مبتکر و بنیان گذار برنامه رادیوئی بسیار پر طرفدار: ” اینجا مونترال – عصر ِ یکشنبه ” می باشد و شما با مراجعه به لینک بالا به تعدادی از برنامه های شنیدنی این رادیو نیز دسترسی خواهید داشت

ایوان سرگئی‌یویچ تورگنیف نهم نوامر ۱۸۱۸ در اورال – سوم سپتامبر ۱۸۸۳ درفرانسه به انتخاب الیسا تنگسیر

تیر ۱۳۹۴

تورگنیف رمان نویس مشهور روسی به یک خانواده اشرافی روسیه متعلق بود و اجدادش از شخصیت های معروف روس بودند. پدروی در ارتش روس مقام سرهنگی داشت. این مرد در سال ۱۸۲۰ وقتی ایوان دو ساله بود زن و سه پسرش را به اروپا غربی برد و به گردش در کشورهای این منطقه پرداخت. در بازگشت به روسیه تورگنیف مانند دیگر ملاک زادگان روس در نزد استادان و آموزگاران مجرب تعلیم و تربیت یافت. او زبان روسی را خیلی دوست می داشت و همیشه از این که استادان، زبان مادری اش را به او یاد نمی دادند، متاسف بود، اما سرانجام به وسیله یکی از دهقانان املاک پدر توانست یک کتاب روسی به دست آورد و با شوق بسیار بخواند. ایوان در شانزده سالگی به دانشگاه مسکو رفت. اما در سال ۱۸۳۵ او را به دانشگاه سن پترزبورگ منتقل ساختند. آنجا در رشته زبان شناسی به تحصیل پرداخت ودراین زمان احساس کرد که می خواهد به نویسندگی بپردازد.
تورگنیف نخست با تقلید از یکی از آثار بایرون شاعر بزرگ انگلیسی یک قطعه شعر خوب سرود و استادش به او گفت:
” فکر می کنم تو می توانی چیزی بشوی!”.
تورگنیف تشویق شده بود و در روزنامه ها آثار شعری خود از جمله “کاج کهن” را منتشر ساخت. در سال ۱۸۳۸ به برلین رفت چون تصور می کرد که تحصیل حقیقی در خارج از روسیه میسر است. وی در آنجا دو سال به فلسفه و زبان های قدیمی و تاریخ پرداخت. تورگنیف در این دوره سخت تحت تاثیر افکار فیلسوف آلمانی هگل قرار گرفت. او بدین ترتیب خود را از زیر بار افکار نژاد اسلاو خارج ساخت و به افکار غربی ها گروید و تا آخر عمر غربی می اندیشید. تورگنیف در بازگشت به روسیه یکراست به مسکو رفت، چون مادرش که زن تندخو و دیکتاتوری بود در مسکو زندگی می کرد. تورگنیف داستان های زیادی درباره رفتار خشن مادرش با دهاقین روسی تعریف کرده است.
تورگنیف در سال ۱۸۴۳ یک داستان شعرگونه منتشر کرد و چنانکه در خاطراتش می نویسد با انتشار آن پای دراقلیم ادبیات گذاشت. بلینسکی نقاش بزرگ روس اولین اثر او را پسندید. تورگنیف می گوید: ستایش بلینسکی بیشتر مرا دست پاچه کرد … من هر جا می رفتم تکذیب می کردم که من آن اثر را منتشر کرده ام. نخستین اثر منثور او کتابی به نام “خاطرات یک ورزشکار” بود که بین سال های ۱۸۴۱ تا ۱۸۵۰ نوشته شد، وی در این کتاب وضع بد زندگی دهاقین روسیه را مورد تنقید قرار داد و آن را سخت کوبید. مقامات دولت تزاری از انتشار این کتاب رنجیدند اما بهانه ای برای بازداشت وی پیدا نکردند. ولی وقتی او در مقاله ای، از گوگول نویسنده روسی تمجید کرد او را یک ماه به زندان انداختند و بعد تبعیدش کردند. او از این دوره برای مطالعه و نگارش استفاده زیادی کرد و در این زمان “آشیانه یک اشراف زاده” و “پدران و پسران” را نگاشت. در سال ۱۸۴۷ رمان خود “وکالینچ”، قسمت نخست از حکایات یکنفر شکارچی را نوشت.
در سال ۱۸۶۴ تورگنیف در ایالت باد و در سال ۱۸۷۱ در پاریس مستقر گردید. در پاریس با برادران گونگور ، نویسندگان ناتورالیست فرانسوی و مدمپاسان و ژرژساند مخصوصاً فلوبر آشنا شد و محفلی ادبی به اتفاق هم در رستوران ماینی تشکیل دادند و چون خوش سخن بود توانست با زحمت فراوان روسیه و ادبیات آن را به پاریس بشناساند و مردم را به آثار ادبی روس علاقه مند کند. وی چون مدتی در فرانسه زیسته بود بسیاری از داستان هایش را در اصل به زبان فرانسه نوشته است. تورگنیف مرد مؤدب وخوش مشربی بود این نویسنده ی اجتماعی روسی وضع زندگی هم میهنان خود را که اکثریت آنان از زارعین و طبقات ملی بودند در نوشته های خود توصیف کرده و حقایق تلخ و واقعیات ناگوار زندگی طبقات محروم را نشان داده است. کتاب های معروف او چون “یادداشتهای یک شکارچی” و “مین بکر” انتقاد شدیدی از ژریم غلامی دهقانان است که در دوره تزاری معمول بود. وی در ۱۸۶۴ در بادن بادن آلمان خانه بزرگی خرید و تا ۱۸۷۰ در آنجا زیست و در اثر ابتلا به سرطان درگذشت.
تورگینف نویسنده قابل اهمیت روسیه در داستانها و رمانهایش اغلب شرح واقعگرایانه زندگی مردم را با وصف غنائی طبیعت درهم می آمیزد. شیوه برخوردش با آدمهای داستان تقریباً عینی است و به ندرت پرده از روح آنها کنار می زند. او در آفریدن قهرمانان زن استاد است و بیشتر مردان داستانهایش یا از زنان فروترند یا به آنها وابسته؛ تورگینف در برخی از آثارش طبقه متوسط را به عنوان نیروی رهایی بخش بالقوه کشور دانسته است، عمده شهرت تورگینف بر داستانهای کوتاه و رمانهایش استوار است

چند طنز رسیده وسیله ئی میل

تیر ۱۳۹۴

جعفر ساکت و بی حرکت گوشه اتاق نشسته بود
چشمانش نغمه غم انگیزی را تداعی میکرد
به گلهای کم رنگ قالی زل زده بود
و اشک در چشمانش حلقه زده بود که
خواهرش از راه رسید و داد زد :
مامان بیا جعفر ریده

**

ﺑﻪ ﻳﻪ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﺍﺱ ﺍﻡ ﺍﺱ ﺩﺍﺩﻡ
ﻧﻮﺷﺘﻢ “:ﺧﻴﻠﻲ ﮔﺎﻭﻱ .”
.
برگشته میگه :ﺷﻤﺎ ﻛﻲ ﻫﺴﺘﻲ ؟ ﻣﻨﻮ ﺍﺯ ﻛﺠﺎ ﻣﻴﺸﻨﺎﺳﻲ؟
**
یکی از قشنگترین خاطره های کودکی وقتیه که
وسط کلاس درس ناظم میومد میگفت فلانی بابات اومده دنبالت کتاباتو بیار بیا
انگار حبس ابدی عفو رهبری بهش خورده
**
یارو تو اتوبوس کبریت میخواست به بغلیش میگه:
اسمت چیه؟
جاسم
به به چه اسمی.
شغلت چیه؟
زنبوردار
به به چه شغلی.
کجا میری؟
اهواز.
عجب جایی.
کبریت داری؟
نه.
طرف میگه:نه و نکمه، بیشعور عوضی، جاسمم شداسم؟
پدرسگ پشه باز.
تو این گرما سگ میره اهواز که تو دارى میرى؟
**
به اصفهانیه میگن:
تاحالا کسی رو از مرگ نجات دادی؟ّ
میگه:
آره،۱۰ هزار تومن به یه فقیر دادم،
داشت از خوشحالی میمرد،
ازش گرفتم
**
سه جلسه رفتم کلاس پیانو تنها چیزی که یاد گرفتم این بود
قوز نکن
**
بعد از نماز شیخ میکرفون میگیره و میگه میخوام کسی بهتون معرفی کنم
که قبلا دزد بوده مشروب و مخدرات مصرف میکرده و خدا الان او رو هدایت کرده
همه چی گذاشته کنار .
بعد از او خواست که بیاد میکروفن بگیره
و خودش تعریف کنه که چه جوری توبه کرده
بعدش طرف اومد شروع کرد به صحبت گفت:من دزدی میکردم معصیت میکردم خدا آبروم و نبرد
اما از وقتی توبه کردم این شیخ آبروم و همه جا برده

ماری کوری – به انتخاب الیسا تنگسیر

تیر ۱۳۹۴


میدانید که ماری کوری اهل لهستان بود ولی در فرانسه زندگی می کرد، اما شدیدن کشور مادر یعنی لهستان را دوست می داشت؟
می دانید  که او در رشته های شیمی ، فیزیک و ریاضیات در حد یک دانشمند وارد و مطلع بود چون این رشته ها را در دانشگاه خوانده بود؟
می دانید که او اولین زنی است که جایزه نوبل در شیمی و فیزیک را گرفت ؟
میدانید ماری کوری اولین زنی است که دوبار نوبل گرفته است؟
می دانید او کاشف دو عنصر بسیار مهم  پولوتنیم و رادیم است؟
او متولد سال ۱۸۶۷ در شهر ورشو پایتخت کشورش است و به علت ابتلاء به بیماری ” آنمی آپلاستیک ” که کم خونی به خاطر در معرض اشعه ایکس بودن است در ۱۹۳۵ در گذشت.

اتحاد ناپایدار

تیر ۱۳۹۴


اتحاد ناپایدار

بالاخره به بار نشست

تیر ۱۳۹۴

بالاخره به بار نشست

بازی با هندوانه

تیر ۱۳۹۴

بازی با هندوانه

چه هنر مندانه

تیر ۱۳۹۴


چه هنر مندانه

خوب نکاه کنید

تیر ۱۳۹۴

واقعن دیدنی است

۴۰ درصد مردم ایران زیر خط فقر هستند

تیر ۱۳۹۴

۴۰ درصد مردم ایران زیر خط فقر هستند
ابوالقاسم فیروزآبادی قائم‌مقام وزیر رفاه رژیم گفت: ۱۲ میلیون نیازمند در کشور شناسایی شده است
به‌نوشته روزنامه حکومتی شرق حسین راغفر یک اقتصاددان رژیم می‌گوید ۴۰ درصد جمعیت ایران زیر خط فقر هستند. این آمار تا قبل از سال ۸۴ زیر ۳۰ درصد بود. به گفته این اقتصاددان، خط فقر برای یک خانوار ۵ نفری در کلان‌ شهر تهران دو میلیون و ۷۰۰ هزار تومان است. خط فقر از یک استان به استان دیگر تغییر می کند و هاحش می شود.

پارلمان اروپا: ایران ” قلب بحران” خاورمیانه است

تیر ۱۳۹۴

بیش از ٢٢٠ نماینده پارلمان اروپا با انتشار بیانیه‌ای نسبت به وخیم تر شدن وضعیت حقوق‌بشر در ایران و نقش حکومت ایران در بحران هاى خاورمیانه هشدار داده و حکومت ایران را “قلب بحران “در منطقه خاورمیانه دانسته است.

زمین‌لرزه‌ی تهران، یکی از پنج بحران بزرگ دنیا

تیر ۱۳۹۴

رئیس جمعیت هلال احمر ایران، زمین‌لرزه‌ی احتمالی تهران را یکی از ۵ بحران بزرگ دنیا می‌داند و معتقد است که مسئولان و مردم ما نمی‌دانند در چه وضعیتی هستند و از میزان خطر و ریسک اطلاع کافی ندارند.

ماموران امنیتی ایران از برگزاری کنفرانس خبری هیئت پارلمان اروپا ممانعت کردند

تیر ۱۳۹۴

ماموران امنیتی جمهوری اسلامی، از برگزاری کنفرانس خبری هیئت پارلمانی اتحادیه اروپا در تهران جلوگیری کرده‌اند. خبرگزاری آلمان گزارش داده که این مسئله، خشم مقام‌های این اتحادیه را برانگیخته است.

به گزارش رادیو فردا، بر اساس این گزارش، هیئت پارلمان اروپا که در روزهای اخیر در ایران به سر می‌برد و با مقام‌های ارشد جمهوری اسلامی دیدارهایی داشت، از رسانه‌های غربی دعوت کرده بود تا یکشنبه ۱۷ خرداد در یک کنفرانس خبری در هتل محل اقامت این هیئت شرکت کنند.
اما ماموران امنیتی جمهوری اسلامی به بهانه اینکه برای برگزاری این کنفرانس، موافقت هتل جلب نشده، از برگزاری آن جلوگیری کردند.
پس از این واقعه، المار بروک، رئیس آلمانی هیئت پارلمان اروپا، حتی از انجام یک مصاحبه کوتاه با رسانه‌ها در بیرون از هتل هم منع شد و ماموران امنیتی خبرنگاران را متفرق کردند.
در واکنش به این مسئله، هیئت پارلمان اروپا به رسانه‌ها وعده داد که با آنها تلفنی گفتگو خواهد کرد و همچنین مصاحبه خود با تلویزیون رسمی جمهوری اسلامی را نیز لغو کرد.
خبرگزاری فرانسه نیز گزارش داده که یک مقام امنیتی، خبرنگاران و عکاسان را تهدید کرده که از بر هم خوردن این کنفرانس خبری تصویری تهیه نکنند در غیر این صورت با «تبعاتی» مواجه خواهند شد.
بر اساس این گزارش‌ها، آقای بروک به شدت عصبانی بوده و خطاب به ماموران امنیتی جمهوری اسلامی گفته است: «شما نمی‌توانید جلوی صحبت من با گزارشگران را بگیرید.»
اما مقام‌های امنیتی به رئیس هیئت پارلمانی اتحادیه اروپا گفته‌اند که حق مصاحبه با رسانه‌ها را ندارد.
هیئت پارلمان اروپا، در سفر دو روزه خود به ایران که یکشنبه شب به پایان می‌رسد، با محمدجواد ظریف، وزیر امور خارجه، علی لاریجانی، رئیس مجلس شورای اسلامی و تعدادی دیگر از نمایندگان مجلس ایران دیدار کرد.
حقوق بشر، پرونده هسته‌ای ایران و روابط با ایران، مهمترین محورهای مورد مذاکره در این سفر بود.

کِر ِمی با تاثیری باور نکردی

تیر ۱۳۹۴

کرم سفید کننده و ضد چین و چروک صورت.

New Vitamin B3 Brightening Cream Takes Aim at Dark Spots, Acne Marks and Rosacea

Clinical trials show topical Vitamin B3 to be an important skin-conditioning agent with significant anti-inflammatory, anti-aging, and pigment control properties. B3 can be a safe alternative for management of acne, rosacea, and skin discoloration.

Botanix Brightening Cream with Vitamin B3
Botanix Brightening Cream with Vitamin B3
PRLog – May 29, 2015 – TORONTO — Are you one of the millions who suffer the distressing effects of Acne or Rosacea? Then you probably have tried a multitude of treatments. Unfortunately many of these products are ineffective, and cause a range of undesirable, and at times, serious side effects.

Conscious of the need for a gentler, yet effective approach, the skin experts at Botanix Health Inc. have just released a new cream formulated with natural herbal ingredients and Niacinamide, better known as Vitamin B3.

Clinical studies show that Vitamin B3 acts as an anti-inflammatory, useful in controlling Acne. It also improves the skin barrier function, which is helpful in management of Rosacea.

Botanix Brightening Cream is a multi-purpose skincare product. In addition to its anti-inflammatory properties, Botanix Brightening Cream can reduce signs of skin discoloration and appearance of wrinkles.

Niacinamide is a water-soluble vitamin found in many fruits and vegetables. It is a safe product to use on your skin. This is in stark contrast to other brightening agents that have been associated with undesirable side effects. Vitamin B3 is proven to control production of melanin and promote a more even skin tone without the harsher effects seen with common brightening ingredients such as hydroquinone or kojic acid.

In addition to Vitamin B3, Botanix Brightening Cream is formulated with Kiwi Fruit Water, Olive Oil, Sweet Almond Oil, Avocado Oil, Sunflower Seed Oil, Grape Seed Oil, and Shea Butter. These well-researched natural anti-oxidants and skin-conditioning agents combat damage caused by UV rays, while protecting against clear signs of aging.

Botanix Brightening Cream is available for sale online at botanixhealth.com/botanix-brightening-cream-with-vitamin-b3/

Contact
Dr. Robyn Safarian – VP Health & Medical
***@botanixhealth.com