گذرگاه خرداد ماه ۱۳۹۴

خرداد ۱۳۹۴

خرداد ماه سوّم بهار

گذرگاه شماره ١۶٣ در چهاردهین سال انتشار

این شماره گذرگاه، حاصل همت این یاران است

**********************************
محمود کویر – فتح‌الله بی‌نیاز- گابریل گارسیا مارکز –احمد قندهاری – توران رئیسی – پری نوش صنیعی – محمود صفریان – فرشته ملک فرنود – سحر روشن – شکیلا شایسته – حمید سمندریان – دورنمات – دکتر مسعود نقره کار- مهتاب خرمشاهی – حمید سمندریان – مهرداد اکبری – سپیده رضوی – م. ماندگار – مریم مقدسی – حمید رضا یعقوبی – دکتر محسن رفعتی – محمد علی افراشته – بی بی سی – محمد علی سپانلو –
محمد مهدی پاکی – فرنگیس اقراری – عطاالله – داود علیزاده –

===============================

شب شعر پرنیان در لوس آنجلس – محمود صفریان

خرداد ۱۳۹۴

شنیده بودم مدتی است در چهارشنبه هر ماه، شب شعری بنام ” شب شعر پرنیان ” به مدیریت و گویندگی خانم فرشته فرنود در محل شرکت کتاب در وست وود لُس آنجلس برگزار می شود.
چهار شنبه ۲۹ اپریل نهمین نشست این محفل ادبی بود و من موفق شدم در آن شرکت کنم
دلم گرفت وقتی دیدم در فضای کوچی که برای این مهم اختصاص داده بودند و قرار بود ساعت ۷ عصر شروع شود هنوز بسیاری از صندلی ها خالی بود ” که این وقت ناشناسی البته از عادات ماست ” در نتیجه شروع را به ساعت ۷ و نیم موکول کردند و البته اندک اندک آمدند اما متاسفانه هنوز صندلی هائی خالی بود.
من در صحبت هایم گفتم:
” آیا در کنسرت ها هم بهمین تعداد می روید؟
یا این شعر است که یتیم است، و منت هم سرش می گذاریم که می آئیم.
به هر حال فرصتی ست تا بتوانم درخدمت باشم هرچند بسیار اندکیم.
و سروده ای از خودم را خواند.
خانم فرشته ملک فرنود با این شعر زیبا از فاضل نظری و با صدای گرم و مسلطش،
برنامه را با این شعرشروع کرد.

از باغ می برند چراغانی ات کنند
تا کاج جشن های زمستانی ات کنند

پوشانده اند «صبح» تو را با «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می برند که زندانی ات کنند

ای گل گمان مکن به شب جشن می روی
شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه ای است که قربانی ات کنند

کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد-گابریل گارسیا مارکز

خرداد ۱۳۹۴


کسی به سرهنگ نامه نمی‌نویسد عنوان کتابی از گابریل گارسیا مارکز است. او این کتاب را در ۱۹۵۷ در پاریس نوشت و در حالی که به لحاظ مالی در شرایط بدی قرار داشت. این اثر در ۱۹۶۱ میلادی منتشر شد. این رمان کوتاه داستان انتظار افراد برای ایجاد تغییری نومیدانه در زندگی آن‌هاست. داستان روایت روزگار سرهنگ پیری است که سال‌ها در انتظار رسیدن نامه‌ای از طرف دولت به سر می‌برد تا برای شرکت و خدمات‌اش در یک جنگ داخلی بسیار قدیمی مبلغی به عنوان مقرری برای او در نظر گرفته شود. سرهنگ در حالی که در شرایط بسیار وخیم مالی قرار دارد (مانند شرایط مارکز در حین نوشتن اثر) تصمیم دارد تا با مقرری مورد انتظار علاوه بر ترتیب دادن یک زندگی آبرومندانه برای خودش و همسرش، خروس جنگی پسرش که چند ماه پیش حین توزیع مخفیانه اعلامیه‌های ضد دولتی کشته شد را نیز پرورش دهد. انتظار او برای دریافت نامه مربوز ادامه می‌یابد و آن نامه هرگز به دست او نمی‌رسد. او که به پیروزی خروس جنگی به چشم نوعی انتقام مرگ پسرش نگاه می‌کند در شایط سختی قرار می‌گیرد که وادار به انتخاب راهی میان زندگی سخت و حفظ و پرورش خروس برای انتقام یا فروش خروس برای ادامه زندگی می‌شود
نمایش رادیویی – کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد
===============================
نویسنده: گابریل گارسیا مارکز
کارگردان: میکائیل شهرستانی
سردبیر: نادر برهانی مرند
تنظیم برای رادیو: امین قنبری
هنرمندان: اکبر زنجانپور، مهین نثری، راضیه مومیوند، علی میلانی، احمد گنجی، عباس وفایی، مصطفی عبداللهی، هرمز سیرتی، بهروز مسروری، محمد رضاعلی، مهدی طهماسبی، شمسی صادقی، علی زرینی و با حضور توران مهرزاد

قدر نشناس و از خود راضی – از فیس بوک سحر روشن

خرداد ۱۳۹۴

ته پیاز و رنده رو پرت کردم توی سینک. اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت، روغن رو ریختم توی ماهیتابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف اش. برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در رو زدند.
پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه اصغر حس و حال صف نونوایی نداشتیم.
پدرم می گفت: نون خوب خیلی مهمه! من که بازنشسته ام، کاری ندارم، هر وقت برای خودمون گرفتم برای شما هم میگیرم. در می زد و نون رو همون دم در می داد و می رفت. هیچ وقت هم بالا نمی اومد، هیچ وقت
دستم چرب بود، اصغر در را باز کرد و دوید توی راه پله. پدرم را خیلی دوست داشت. کلا پدرم از اون جور آدمهاست که بیشتر آدمها دوستش دارند، این البته زیاد شامل مادرم نمی شود.
صدای اصغر از توی راه پله می اومد که به اصرار تعارف می کرد و پدر و مادرم را برای شام دعوت می کرد بالا.
ما خانواده ی سرد و نچسبی هستیم. هم رو نمی بوسیم، بغل نمی کنیم، قربون صدقه هم نمیریم و از همه مهم تر سرزده و بدون دعوت جایی نمیریم. خانواده ی اصغر اینجوری نبود، در می زدند و میامدند تو. روزی هفده بار با هم تلفنی حرف می زدند؛ قربون صدقه هم می رفتند و قبیله ای بودند. برای همین هم اصغر نمی فهمید که کاری که داشت می کرد مغایر اصول تربیتی من بود و هی اصرار می کرد، اصرار می کرد.
آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند. من اصلا خوشحال نشدم. خونه نا مرتب بود؛ خسته بودم. تازه از سر کار برگشته بودم، توی یخچال میوه نداشتیم چیزهایی که الان وقتی فکرش را می کنم خنده دار به نظر میاد. اما اون روز لعنتی خیلی مهم به نظر می رسید.
اصغر توی آشپزخونه اومد تا برای مهمان ها چای بریزد و اخم های درهم رفته ی من رو دید. پرسیدم برای چی این قدر اصرار کردی؟ گفت خوب دیدم کتلت داریم گفتم با هم بخوریم. گفتم ولی من این کتلت ها رو برای فردا هم درست می کردم. گفت حالا مگه چی شده؟ گفتم چیزی نیست، اما
در یخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگی رو با عصبانیت بیرون آوردم و زیر آب گرفتم. پدرم سرش رو توی آشپزخونه کرد و گفت دختر جون، ببخشید که مزاحمت شدیم. میخوای نونها رو برات ببرم؟
تازه یادم افتاد که حتی بهشون سلام هم نکرده بودم. تمام شب عین دو تا جوجه کوچولو روی مبل کز کرده بودند. وقتی شام آماده شد پدرم یک کتلت بیشتر بر نداشت. مادرم به بهانه ی گیاه خواری چند قاشق سالاد کنار بشقابش ریخت و بازی بازی کرد. خورده و نخورده خداحافظی کردند و رفتند و این داستان فراموش شد پانزده سال گذشت.
چند روز پیش برای خودم کتلت درست می کردم که فکرش مثل برق ازسرم گذشت: نکنه وقتی با اصغر حرف می زدم پدرم صحبت های ما را شنیده بود؟ نکنه برای همین شام نخورد؟ از تصورش مهره های پشتم تیر می کشد و دردی مثل دشنه در دلم می نشیند
راستی چرا هیچ وقت برای اون نون سنگک ها ازش تشکر نکردم؟ آخرین کتلت رو از روی ماهیتابه بر می دارم. یک قطره روغن می چکد توی ظرف و جلز محزونی می کند. واقعا چهار تا کتلت چه اهمیتی داشت؟ حقیقت مثل یک تکه آجر توی صورتم می خورد: «من آدم زمختی هستم». زمختی یعنی ندانستن قدر لحظه ها، یعنی نفهمیدن اهمیت چیزها، یعنی توجه به جزییات احمقانه و ندیدن مهم ترین ها
حالا دیگه چه اهمیتی داشت وسط آشپزخانه ی خالی چنگال به دست کنار ماهیتابه ای که بوی کتلت می داد آه بکشم. آخ. لعنتی، چقدر دلم تنگ شده براشون؛ فقط فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو می آمدند، دیگه چه اهمیتی داشت خونه تمیز بود یا نه میوه داشتیم یا نه همه چیز کافی بود: من بودم و بوی عطر روسری مادرم، دست پدرم و نون سنگک . پدرم راست می گفت. نون خوب خیلی مهمه . من این روزها هر قدر بخوام می تونم کتلت درست کنم، اما کسی زنگ این در رو نخواهد زد، کسی که توی دستهاش نون سنگک گرم و تازه و بی منتی بود که بوی مهربونی می داد. اما دیگه چه اهمیتی داره؟ چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی اهمیت ش را می فهمی. نون سنگک خشخاشی دو آتشه هم یکیش.

اعتیاد

خرداد ۱۳۹۴

خبرگزاری اسوشیتدپرس در گزارشی مصور از استعمال مواد مخدر، وضعیت معتادان و مراکز ترک اعتیاد در تهران به وضعیت اعتیاد در ایران پرداخته است.
به گزارش فرارو، گزارش ابراهیم نوروزی عکاس اسوشیتدپرس درباره مساله اعتیاد در ایران از عکس‌هایی از زنان و مردان معتاد در حال استعمال شیشه در نقاط حاشیه ای تهران و زندگی اسفبار آنها آغاز می شود و در ادامه سری به مرکز ترک اعتیاد زنان در چیتگر و مرکز ترک اعتیاد مردان در “وردیج” کرج و مرکزی در جنوب تهران می‌زند و داوطلبان ترک اعتیاد در این مراکط را نشان می‌دهد.
بر اساس آمارهای رسمی در حال حاضر کشور ما یک میلیون و ۳۲۵ هزار معتاد دارد و سالانه بیش از ۵۰۰ تن مواد مخدر مصرف می شود که البته آمارهای غیر رسمی رقمی بیش از این را نشان می دهد. همچنین طی ۵ سال گذشته روزانه ۷۰ نفر معتاد به جمعیت معتادان کشور اضافه شده و بر اساس تحقیقات انجام شده مواد مخدر به تنهایی بین ۶۳ تا ۶۵ درصد از جرائم و دستگیری ها را به شکل مستقیم و غیر مستقیم به خود اختصاص داده است.
گزارشی که توسط معاونت رفاه وزارت تعاون، کار و رفاه اجتماعی و با کمک کارشناسان این حوزه در سال جاری در مورد مواد مخدر و جرائم در ارتباط با آن انجام شده نیز بیانگر این است که مصرف مواد صنعتی از نیم درصد در سال ۸۴ به ۲۶ درصد در سال گذشته رسیده است. از سوی دیگر سن اعتیاد نیز کاهش یافته و زنان در معرض آسیب بیشتری قرار گرفته اند و همچنین معضلات بهداشتی اعتیاد به ویژه ابتلا به ایدز نیز نگران کننده است.
بر اساس این گزارش، روزانه تقریبا ۸ نفر بر اساس مصرف مخدر جان خود را از دست داده اند، همچنین افزایش ۱۵ درصدی مرگ و میر زنان نیز بر اثر سوء مصرف مواد نسبت به سال ۹۱ در آمار مشهود است و از سوی دیگر مصرف شیشه بیش از ۲۵ درصددر سال ۹۲ رشد داشته است. گزارش تصویری ابراهیم نوروزی از اعتیاد در ایران را در زیر می بینید.

از فیس بوک – شکیلا شایسته

خرداد ۱۳۹۴

نباید برای بسیاری از روشنفکران بخصوص جنوبی موضوعی باشد که با این نوشته متوجه شده اند
ولی باید همه آن را بشناسند و بدانند.مستر جیکاک جاسوس انگلیسی
مأمور ویلیام دارسی ،
سالها در مسجدسلیمان زندگی کرد .
او برای بدست آوردن دل مردم ساده دل
و مذهبی منطقه، ابتدا زبان لری بختیاری را
بخوبی یاد می گیرد
وسپس ب فراگیری فقه میپردازد
وبه درجه اجتهاد رسیده ودر مساجد،
بعنوان پیش نماز حضورمی یابد !
او گیوه هایش را با یک اشاره عصا جفت می کرد
وشایع کرده بود که این از معجزات اوست.
در کتاب خاطراتش ،
توضیح میدهد که مگنتی(آهنربا)
در گیوه هایم قرار داده بودم،
که بااشاره عصا ، گیوه ها جفت میشدند !…
این جاسوس انگلیسی،
روزی به مسجد می آید و میگوید :
من حضرت علی (ع) را درخواب دیدم
و او دستش را برشانه ام نهاد
وبه من فرمود :
به مردم بگو از این ماده سیاه و نجس
(نفت) دوری کنند …
و برای اثبات ادعایش پیراهن و عبایش را
کنار میزند وجای سفید دستی روی شانه اش را
نشان میدهد و میگوید این ،
مدرکی بر حقانیت من …
او درکتابش تشریح میکند که
روزی تکه ای کاغذ را
بشکل دست بریدم و روی شانه ام قرار دادم
و آنقدر زیر آفتاب داغ جنوب ماندم
تا خوب اطراف ان کاغذ تیره شود !…
این هم معروف ترین شعر او:
” شما که عشق علی مین دلتونه ،
نفت ملی ، سی چنتونه؟!

تاریخچه بردگان آمریکا -ترجمه و تحقیق از : احمد قندهاری

خرداد ۱۳۹۴

در اول قرن بیست و یکم تقریبا ۳۵ میلیون آمریکایی آفریقایی تبار در ایالات متحده ی آمریکا زندگی می کردند. که حدود ۱۲ درصد جمعیت این کشور را تشکیل میدادند. این جمعیت دومین اقلیت نژادی در آمریکا می باشد. اسپانیایی
هاو آمریکای لاتینی ها حدود ۱۲٫۵درصد جمعیت کشور را تشکیل میدهند.پیشینه ها – آفریقایی ها مانند مردم سایر کشور ها در کشور خود مشغول زندگی کردن بودند. تا اینکه در سال ۱۶۱۹ دلالان اروپایی یک گروه از آفریقایی ها را در آفریقا دزدیدند. وآن هارا باکشتی به آمریکا بردند از این گروه حدود ۲۰ تن سالم به آمریکا رسیدند و در ویرجینیا به عنوان برده به فروش رسانده شدند. چون از این کار سود زیادی به دست آمد از آن به بعد دلالان به صورت گسترده و سازمان یافته به دزدیدن آفریقایی ها و آوردنشان به آمریکا مبادرت کردند.
اروپایی های مدعی حقوق بشر امروز به کمک دلالان آفریقایی که در خود آفریقا ساکن بودند دختر ها و پسر ها ی جوان خانواده ها را می دزدیدند و آنها را با
۲
دست و پای زنجیر شده سوار کشتی برده کشی می کردند. مختصر غذایی به آن ها داده می شد. استحمام آن ها طی پنج شش ماه سفر دریایی فقط چند سطل از آب دریا بود.
بعضی از این اسرا تحمل وضعیت سخت و دشوار سفر را نداشتند و در طول سفر می مردند. کارگران دلالان جسد آن ها را به دریا می انداختند. علت مردن این بردگان شرایط سخت سفر بود. زیرا دلالان آن هارا مانند بار پهلوی هم ردیفی در حالیکه زنجیر به دست و پا داشتند در ته کشتی که معمولا مرطوب و هوای بسته ای داشت به صورت دراز کش قرار می دادند. آن هایی که سالم به آمریکا می رسیدند در بازار برده فروشان به حراج گذاشته می شدند و با قیمت خوبی به فروش می رساندند. نمونه ای از ته کشتی برده کشی.
۳
شاید باور کردن این واقعیت مشکل باشد که از سال ۱۶۱۹ تا سال ۱۸۰۸ ده میلیون آفریقایی را به این ترتیب دزدیدند و تحت آن شرایط دشوار به آمریکا بردند و فروختند. این افراد پس از تحمل آن شرایط عذاب آور سفر حاضر به هر کاری بودند و تماما در خدمت ارباب سفید پوست متمدن خود به هر کاری تن می دادند و جرات هیچ گونه اعتراضی را هم نداشتند.
برگان مرد عموما در مزرعه کار می کردند. بعضی از زنان برده در خانه ی ارباب به عنوان خدمتکار کار می کردند و دیگر زنان به کار کشاورزی مشغول بودند. با نهایت تاسف باید گفت که مورد تجاوز قرار گرفتن این زن ها به وسیله ی اربابان یا مشاورانشان کاری معمولی بود و جای هیچ گونه اعتراضی هم برای کسی وجود نداشت. زیرا در صورت اعتراض به سختی تنبیه می شدند.
اربابان سفید پوست برای این بردگان اسم آمریکایی می گذاشتند. آن ها باید به زبان انگلیسی حرف می زدند و حق نداشتند به زبان مادری شان صحبت کنند درضمن خواندن و نوشتن برای همه ی برده ها اکیدا ممنوع بود.این بردگان در صورت فرار به وسیله ی سگ های تربیت شده تعقیب شده و سریعا دستگیر می شدند و به مجازات های سنگین می رسیدند.
شلاق زدن به تن لخت بردگان جزء مجازات های سبک بود. آن هم وقتی بود که مختصر تمردی از طرف برده صورت گرفته بود. مجازات های فرار سنگین تر بود. گاهی ارباب پنجه های یک پای برده ی فراری را با تبر قطع می کرد که دیگر قادر به فرار نباشد ودرس عبرتی برای سایرین شود. در بعضی موارد برای زهر چشم گرفتن بیشتر، شخص فراری را پس از دستگیری خود سرانه جلوی چشم سایر برده ها اعدام می کردند.
خانه های این بردگان یک کلبه ی چوبی بدون امکانات بود که در آن از بیرون باز می شد. ارباب ها یا مباشران خود را مجاز می دانستند که در هر زمان و موقعیتی وارد کلبه شوند.
۴
برده ی عکس زیر نامش پی تر است که در سال ۱۸۶۳ در لوئیزیانا به دستور ارباب به وسیله مباشر شلاق زده شد. زخم های خون آلود او پس از ۲ ماه بهبود یافت ولی اثرات شلاق همچنان باقی ماند. این برده بعد ها که آزاد شد توانست این عکس را بگیرد.
کتاب کلبه ی عمو تام- خانم هریت بیچراستودر لیچ فیلد کانک تیکت در سال ۱۸۱۱ متولد شد. او از خانواده ای تحصیل کرده و سرشناس بود. خواهرش “انستیتوی غرب” را برای تحصیل دختران تاسیس کرد. هردو خواهر در آنجا تدریس می کردند. این دو خواهر یک کتاب جغرافیا برای بچه ها نوشتند که دوشیزه هریت بابت ترسیم نقشه های آن جایزه ای هم دریافت کرد.
دوشیزه هریت در سال ۱۸۳۶ با یکی از استادان همان انستیتو به نام کالوین ای. استو که مرد فاضلی بود ازدواج کرد. خانم هریت یک طرفدار واقعی لغو برده داری بود. در سال ۱۸۵۲ کتاب فوق العاده جذاب و نسبتا مستندی به نام ” کلبه ی عمو تام” نوشت. او در این کتاب بخش هایی از زندگی درد آلود و فرار بردگان سیاه پوست به کانادا را به تصویر کشید. این کتاب پر فروش ترین کتاب قرن
۵
نوزدهم در آمریکا شد. به طوری که در چاپ اول ۳۰۰ هزار نسخه ی آن به فروش رسید. به این ترتیب خانم هریت بیچر استو یکباره در آمریکا و سراسر اروپا معروف شد. بسیاری از نویسندگان معروف جهان این کتاب را ستودند. تولستوی نویسنده ی برجسته ی روسی آن را یک کار بزرگ ادبی شمرد و آلفرد کازین منتقد و نویسنده ی آمریکایی روسی الاصل نوشت که ” کلبه ی عمو تام ” قوی ترین و هنرمندانه ترین کار در راه مبارزه برای لغو برده داری آمریکا است” عکس زیر تصویر خانم هریت بیچراستو است.
البته لغو برده داری ، به عوامل زیادی بستگی داشت که شرح آن در این مختصر نمی گنجد ولی باید گفت که کتاب کلبه ی عمو تام بیشتر ذهن مردم را برای لغو برده داری آماده کرده بود. حتی ابراهام لینکلن رئیس جمهوری آمریکا خواستار ملاقات با نویسنده ی کتاب شده بود. این کتاب در واقع همه ی مردم آمریکا را تحت تاثیر قرار داد و یکی از عوامل موثر لغو برده داری در آمریکا بود.
۶
ابراهام لینکلن
ابراهام لینکلن در سال ۱۸۰۹ در خانه ی فقیرانه ای در ایالت کنتاکی متولد شد او تحصیلات رسمی اندکی داشت. اما مطالعات زیاد و تجربه ی مشاغل متفاوت او باعث شد که در سال ۱۸۳۴ به عنوان نماینده ی مجلس ایالت ایلینویز انتخاب شود. او در سال ۱۸۶۰ رئیس جمهوری آمریکا شد ودر مورد قانون لغو برده داری تلاش های فراوانی کرد. برده داری در ایالت های شمالی آمریکا از بین رفته بود ولی در ایالت های جنوبی، برده داری همچنان ادامه داشت. ایالت های جنوبی خواستار کشور مستقل شده بودند. لینکلن تصمیم شجاعانه ای گرفت و آزادی بردگان را در سراسر آمریکا اعلام کرد وبرای اینکه کشور یکپارچه بماند با ایالت های جنوبی وارد جنگ شد. این جنگ به جنگ شمال و جنوب یا به جنگ داخلی معروف شد.این جنگ از سال ۱۸۶۱ شروع شد ودر سال ۱۸۶۵ به
۷
نفع ایالت های شمالی پایان یافت. درست یک ماه پس از اینکه لینکلن برای دومین بار به ریاست جمهوری انتخاب شد جنگ پایان یافت و۵ روز بعد از پایان جنگ درسالن تاتر فورد ترور شد . او یکی از برجسته ترین روسای جمهوری ایالات متحده ی آمریکا بود.
کتاب بر باد رفته – خانم مارگارت میچل در هشتم نوامبر سال ۱۹۰۰ در آتلانتای جورجیا متولد شد. شغل او هنر پیشه گی بود. او پس از تحصیل در دبیرستان از دانشگاه اسمیت فارغ التحصیل شد ودر اگست سال ۱۹۴۹ به علت تصادف با اتومبیل درگذشت.
مارگارت میچل موفق ترین داستان نویس اواسط قرن بیستم آمریکا بود. او با نوشتن کتاب به یاد ماندنی “بر باد رفته ” در سال ۱۹۳۶ به شهرت جهانی رسید و برنده ی جایزه ی پولیتزر شد. مطالب این کتاب حاوی داستان های جنگ داخلی چند ساله بین ایالت های شمالی و ایالت های جنوبی است و حوادث عاطفی کتاب در آتلانتا بین چند خانواده اتفاق می افتد.
از روی این کتاب ، فیلم معروف ” بر باد رفته” ساخته شده است که برنده ی ۸ جایزه اسکار هم شد.این فیلم بسیاری از مسائل و حوادث و دیدگاه های اجتماعی آن روز گار را به نمایش میگذارد.
۸
کتاب ریشه ها- الکس هیلی (۱۹۲۱-۱۹۹۲ ) که یک سیاه پوست بود با تحقیقات گسترده ی ۱۲ ساله ی خود دریافت که خودش نسل هفتم یک برده به نام کونتا کینته بود. این برده به همراه تعداد زیادی از آفریقایی ها در سال ۱۷۶۷ از آفریقا دزدیده شد و با همان کشتی های حمل برده به آمریکا آورده شد و به یک ارباب سفید پوست فروخته شد. نام آمریکایی او توبی بود.
کونتا کینته پس از ازدواج صاحب دختری به نام کیزی شد. او سرگذشت خود را به دخترش کیزی گفت و به او سفارش کرد که این سرگذشت را نسل به نسل به فرزندان خود انتقال دهد تا روزی که آزاد شوند. کیزی همبازی دختر ارباب بود. چون دختر ارباب او را خیلی دوست داشت به او خواندن و نوشتن را آموخت. ارباب طی حادثه ای از با سواد شدن کیزی مطلع شد و بلافاصله او را به یک
۹
ارباب دائم الخمری فروخت. کیزی از ارباب دائم الخمر خود صاحب پسری به نام جورج شد. جورج پس از بزرگ شدن و ازدواج صاحب چند پسر شد که بزرگترینش تام نام داشت. ارباب دائم الخمر به علت باخت در یک شرط بندی جورج را به یک ارباب انگلیسی فروخت. پس از چندین سال ارباب انگلیسی جورج را آزاد کرد.او هم به نزد خانواده اش باز گشت. در این زمان که سال ۱۸۶۵ بود جنگ داخلی آمریکا پایان یافت و همه ی برده ها آزاد شدند. خانواده ی جورج به ایالت تنسی نقل مکان کردند. کوچکترین دختر تام سانتا یا نام داشت.
سانتا یا پس از ازدواج صاحب دختری به نام پرگر شد. خانم پرگر پسری داشت به نام الکساندر هیل . الکساندر هیل پس از ازدواج صاحب پسری به نام الکس هیلی شد که همان نویسنده ی کتاب ریشه هاست.
الکس هیلی پس از نوشتن این کتاب به شهرت جهانی رسید وبه جوایز زیادی هم دست یافت. از روی این کتاب سریالی به نام ریشه ها ساخته شد که در سال ۱۹۷۷ به صورت هفتگی از تلویزیون های آمریکا پخش می شد. این سریال در آن زمان ۱۳۰ ملیون نفر بیننده داشت. بعد ها این سریال به یک فیلم چند قسمتی تبدیل شد. این فیلم مدرک مستندی بر وحشی گری های اروپایی ها و آمریکایی هااست و داغ ننگی است که بر پیشانی سرمایه داری لجام گسیخته ی غرب خورده است.
برگرفته از چندین منبع مختلف انگلیسی.

گفت‌وگو با فتح‌الله بی‌نیاز/بهترین آثار اصلا مجوز نمی‌گیرند

خرداد ۱۳۹۴

فتح‌الله بی‌نیاز متولد تیرماه سال ۱۳۲۷ در مسجد سلیمان است و از نویسندگان و منتقدان ادبیِ به نامِ امروزِ ایران. او فارغ‌التحصیل رشته‌ی مهندسی برق از دانشگاه صنعتی شریف است و از او تا کنون آثار پُر شماری چه در حوزه‌ی نقد ادبی و چه ادبیات داستانی منتشر شده است.
چندی‌ست که می‌شنویم فتح‌الله بی‌نیاز در عرصه‌ی داستان‌نویسی ممنوع‌القلم مطلق شده است و این در حالی‌ست که کتاب‌های تئوری و نقد ادبی ایشان ممنوع نیست و به طور مثال، کتاب درآمدی بر داستان‌نویسی از ایشان که در دو دانشگاه آزاد و پیام نور تدریس و در هشت دانشگاه به عنوان کتاب مرجع شناخته می‌شود، به چاپ ششم هم رسیده است. همچنین جلد نخستِ پنج نقد و تحلیل از ایشان نیز به چاپ دوم رسیده است.
از جمله کتاب‌های جدید آقای بی‌نیاز که مُهر مطلقاً ممنوعه خورده‌اند می‌توان به رمان‌های «هذیان یک مغروق»، «خیبر غریب»، «این رنگین کمان را به من بدهید»، «آفتابگردان‌های پژمرده»، «فانوس سنگی»، «ما آلوده‌ها»، «سمت چپ پرتگاه»، «چهره ناتمام»، «همه در تهران نمی‌میرند»، «قلمرو پنهان ابلیس»، «عابرهایی در جاده کمربندی» و «دره‌های بی نام و نشان» و مجموعه داستان‌های «شب مغلوب‌ها»، «شبنم و شقایق»، «برق کم‌رنگ آفتاب» و «رانده شدگان شهر پوکربازان» اشاره کرد.
همچنین آثار پیشینِ ایشان در حوزه‌ی ادبیات داستانی (رمان‌ها و مجموعه داستان‌ها) اجازه‌ی چاپ مجدد نیافته‌اند.
آقای بی‌نیاز به مدت هشت سال از اعضای هیأت داوران جایزه‌ی مهرگان ادب (رمان و داستان کوتاه) و در دوره‌هایی نیز دبیر این هیأت داوران بوده است. او همچنین داوری نهایی شماری از جشنواره‌های ادبی منطقه‌ای و استانی ایران، مشاوره‌ی شماری از جوایز ادبی مختلف، عضویت شورای سردبیری کتاب نقد نگره، دبیری بخش داستان و نقد ادبی مجله‌ی نافه و چند وبسایت ادبی را به مدت شش سال بر عهده داشته است.

اشاره ای از سر درد…محمود صفریان

خرداد ۱۳۹۴

اشاره ای از سر درد… l کاش گوش شنوائی لا اقل از سوی آنهائی که ادعای کباده کشی دارند پیدا می شد و غم نان و ترس جان رمقی برایشان باقی گذاشته باشد:

تاکه اسباب بزرگی همه آماده شود
ادبیات ما بی پناه و بی یاور است. و گاه علاوه بر آن، عده ای بخصوص حکومت ها از راه های مختلف چه در آن رژیم و چه سانسور کشنده به کمک ” ارشاد ” در این رژیم تیشه به دست به ریشه اش می زنند.
بی پناه و بی یاور است چون بجای کمک به توسعه و تشویق با برپائی انواع جوایز هنری و ادبی، آموزش و پرورش ما کودکان را نه ” آموزش ” می دهد و نه برای شوق به خواندن ” پرورش ” . و ازما انسان های ضد خواندن و متنفر ازکتاب بار می آورد.
علت چاپ اندک هر کتاب ” چیری حدود ۳۰۰ تا حد اکثر ۳۰۰۰ جلد در ایران،
در همین آموزش و پرورش بی برنامه ای است که در هر حال کار اساسی اش ، بیشتر در فکر بزرگنمائی رجال حکومتی است وملتمسانه اشاعه دریوزگی به آستانه آن هاست تا کلاه بیشتری از نمد حکومت دست و پا کنند.
و چاپ کتاب در غرب به تعداد صد هزار تا چند میلیون جلد از هر کتاب نیز دقیقن در نحوه صحیح آموزش و پرورش کودکان است که از سطح دبستان در آن دیار آغاز می شود.
چرا در غرب در هر فرصتی کتاب می خوانند…در قطار و اتوبوس و هواپیما و در هر اتاق انتظاری چون مطب دکترها و غیره ، ولی ما حتا در بستر خواب هم کتاب نمی خوانیم و اصولن علاقه ای نداریم؟ دلیلش همین از پایه تربیت نکردن نوباوگان است.
به کودکی در مکتب گفتند، بگو ” الف ” گفت نمی گویم ، گفتند چرا؟ گفت چون بعد از آن می گوئید بگو ” ب ” وبعد ” پ ” و …می روید تا ” ی ” . گفتند خوب برویم هدف همین است. گقت خب با سود می شوم و همین باسواد شدن می شود بلای جانم. ” بخوانید بلای جان دیکتاتور ها ی حاکم ”
کتاب خوانی که منجر می شود به روشنی و آگاهی بیشترحکومت های ما را خوش نمی آید.
در حالیکه در کشور های دیگر انواع جوایز را دارند تا نویسندگان را تشویق کنند و بانی و باعث فراوانی خواننده شوند تا جامعه بسوی تعالی کورس بر دارد.
به این نوشته از ” ایسنا ” به گفته خانم آزاده شمس که در همین رابطه است توجه کنید.
نگاهی به مهم‌ترین جایزه‌های ادبی دنیا
در سراسر جهان جایزه‌های ادبی بسیاری برگزار می‌شود که علاوه بر تشویق نویسندگان و شاعران، تنور و بازار ادبیات را گرم می‌کند و سبب می‌شود نویسندگان، شاعران و آثار آن‌ها در رسانه‌ها مطرح شود و مخاطبان به خواندن این کتاب‌ها ترغیب شوند.
به نظر می‌رسد علاوه بر جایزه‌ی نقدی که هر یک از این جایزه‌ها به برگزیدگان خود می‌دهد، اغلب نویسندگان بیش‌ترین سود را از مطرح شدن نام‌شان با این جایزه‌ها و همچنین فروش آثار و بالا رفتن میزان ترجمه‌ی آثارشان به زبان‌های دیگر می‌برند.
در ادامه برخی از مطرح‌ترین جایزه‌های کتاب و ادبیات جهان معرفی می‌شوند:
جایزه‌ی ادبی پن فاکنر
جایزه‌ی کتاب کاستا
جایزه‌ی کتاب اول گاردین
جایزه‌ی ملی کتاب آمریکا
جایزه ادبی بوکر من
جایزه ادبی نوبل
جایزه ادبی سروانتس
جایزه ادبی پولیتزر
جایزه ادبی گنکور
جایزه ادبی فمینا
جایزه آسترید لیندگرن
جایزه ادبی اورنج
جایزه ادبی هانس کریستین اندرسن
وده ها جایزه ادبی دیگر.
ملاحظه می فرمائید تا چه حد کشورها دراین مورد به ادبیات و نویسندگان توجه دارند. خب نتیجه بی تردیش پیشرفت است چیزی که ما از آن محرومیم.
ادبیات در کشورما قیم دارد، و می دانیم که همیشه قیم را برای صغیرتعیین می کنند وادبیات تحت انقیاد قیم ” سانسور بخصوص دولتی و از بیم آن خود سانسوری ”
از نفس می افتد
ادبیات ما دائم از سوی قیم توسری می خورد، و بدون شک چنین ادبیاتی بارور و شکوفا نمی شود. برای هر بزرگ شدنی اسبابش باید مهیا شود. که ما از آن محرومیم.

توطئه انگلیس و اسرائیل برای ۲ سانتی کردن عورت مردان – دکتر مسعود نقره کار

خرداد ۱۳۹۴

مُبّلغ و مروّج طب قرانی- اسلامی عامل کوچک بودن آلت تناسلی مردان مسلمان را توطئه انگلیس و یهودی ها اعلام کرده است. علت این فاجعه را نیز خوردن گوشت مرغ واکسینه شده، دانسته است. بهمین خاطر وی که آقای دکتر حسین روازاده باشد، روغن زالوی عطاری اش رابا تولیدی انبوه روانه بازار کرد تا تلاش انگلیسی ها و صهیونیست ها را خنثی کند.
این پزشک حزب الهی، مدت هاست با نظرات و کشفیات محیرالعقول، “برفضای طب قرانی در حکومت اسلامی سوار است”، و با بهره وری از وقاحت آخوندی، حرف آخر را در این حوزه می زند. وی در کنار اداره مطب و دَم و دستگاه تولید و توزیع داروهای”عطاری”، از تریبون های درشت و ریزِحکومتی و غیرحکومتی نیز ضمن بازارسازی و بازاریابی برای محصولات اش با امپریالیسم امریکا و انگلیس، و صهیونیست ها رقابت و مبارزه می کند. از تازه ترین افاضات ایشان کشف رابطه میان اندازه ی آلت تناسلی مردان مسلمان و واکسن هائی ست که مرغان را با آنها واکسینه می کنند. (۱) به گفته ی ایشان این واکسن ها که “انگلیسی ها و یهودی ها” به منظور کاهش اندازه ی آلت های تناسلی مردان مسلمان به کار برده اند، عامل کوچک شدن آلت تناسلی مردان مسلمان تا حد نابودی و از بین رفتن آن است. البته آقای روازاده توضیح ندادند که چرا مردان امریکائی و اروپائی که از گوشت مرغ واکسینه شده به وفور استفاده می کنند، اندازه ی عضو مورد نظرِ دکتر روازاده خلافِ مردان مسلمان ایرانی سیر دیگری داشته است؟ آقای دکتر روازاده سخنان اش در باب اندازه ی آلت تناسلی را برابر شنوندگانی که اکثرا” زنان محجبه بودند، بیان کرد:
“…اینا به مرغ ۱۷ نوع واکسن می زنن، هیچکدومم برای مرغ نیس، هدف شمائین و بچه هاتونن… بچه هاتون وقتی سنه شون رسید به ۱۸ سالگی همه شون بدون استثنا آلت تناسلی شون میشه ۲ سانت، میشه اینقد (و جناب دکتر با دست اندازه ی ۲ سانت را نشان می دهد که مبادا کسی در میزان اشتباه کند)… انگلیس همه عقده هاشو می خواد سر ما خالی کنه… همه شم یهودی ها دارن اینکارو می کنن، متاسفانه جوان های ما همه شون اینقدی هستن، ۲ سانتی هستن… هیچکدومم نمی تونن زن بگیرن، روشونم نمیشه به خانواده شون بگن، مشکل پیدا می کنن، نسل بعدی که ۲۰ سالش بشه دیگه هیچی نداره… زن و مرد یکی میشن… توطئه می کنن علیه ما، هی بگین مرغ نخوریم چی بخوریم … برین سرتونو بزنین به دیوار” (۲)
متعاقب این سخنرانی دامنه تبلیغات سایت وی و سایت های همفکران اش، و نیز رسانه های مختلف مرتبط به تجارت “عطاری” دکتر روازاده، درباره “روغن زالو” افزایش یافت، روغنی که افزایش اندازه الت تناسلی را سبب می شود، روغنی که بازار و تجارت داروهای طب قرانی – اسلامی را چرب تر و گرم تر کرده است، محصولی که: “… در بسته های ۱۰۰ گرمی تهیه و تولید شده است. طرز استفاده از این روغن بسیار آسان بوده و در صورت استفاده صحیح به اندازه ۱۰۰ گرم در طی ۵ دوره متوالی، بهترین نتیجه مطلوب و تغییر محسوسی از ۱ الی ۵ سانت (بسته به مزاج شخص) در طول و ۵/۰ الی ۱ سانت در قطر آلت روی می دهد.”، روغنی که از: “… داروهای مجرب طب سنتی ایران در درمان ناتوانی های جنسی مردان است. نحوه ساخت و خواص این روغن در کتاب های متعدد طب سنتی ایران از جمله کتاب مفرح القلوب حکیم ارزانی، درع الصحه تهرانی، گنجینه الاسرار شیرازی و… آمده است…”

شکلِ یک هندسه‌ ام – محمود صفریان

خرداد ۱۳۹۴

من سالهاست که می گویم هر فرم ادبی چه داستان و شعر و چه نقد و سایر نوشته ها باید قابل خواندن و فهمیدن باشد و نمی توان و نیاید به صِرف اینکه من پست مدرنم و در این روال می نویسم ، هر هذیانی را بر قلم آورد و شور بختانه منتشر هم کرد. از آن بد تر پُز هم داد و افاده هم فروخت و باد درگلو گفت من عامیانه نمی نویسم هر کس خوشش نمی آید نیاید. اگر قرار است که مخاطب مهم نباشد و به قول اکثر آن ها برای دل خودشان بنویسند، چه لزوی دارد که منتشرش کنند؟ و اگر پس از انتشار مادر مرده ای هر کار کرد نفهمید و آن را بهر صورت ، نقد یا یک نوشته معمولی عنوان کرد از سوی نویسنده وبا دمجان دور قاب چین هائی که همیشه ملیجک وار دست به سینه حضور دارند مورد حمله قرار گرفت که:
به چه جسارتی به این سلطان سخن گفته ای بالای چشمت ابرواست.
من نمی دانم اگر استعداد و ذوق شعر گفتن ندارم چرا اصرار به این کار دارم؟ و از آن بد تر چرا همین خزعبلات را پاره ای جدی می گیرند وبا طمطراق بصورت مصاحبه ویا نقد با بوق فریاد می زنند.
کی می خواهیم به راه راست هدایت شویم ؟ و اگر توان نوشتن داریم مانع این بل بشو بشویم و گوینده را نیز با گذاشتن هندوانه زیر بغلش گمراه نکنیم؟
به این تکه دقت کنید. با این توجه که این یک تکه خوب!! از یک شعر است
” شکلِ یک هندسه‌ام
که بویش می‌شود کرد
ولی
خاصیتش نمی‌شود کرد.”
اعتراف می کنم که شاید شامه من اشکال دارد

شب های شعر – محمود صفریان

خرداد ۱۳۹۴

شب های شعری که با شام همراه است. نه شامش گواراست و نه شعرش به دل می نشیند و نه در شان طرفداران شعر و ادبیات است که در آن شرکت کنند.
برای اینکه بدانند اول شعر خوانی باشد یا اول شام ” داستان اول مرغ بود یا اول تخم مرغ را تداعی می کند ” عقاید مختلف است ولی مشخص و معلوم است که اگر اول شعر خوانی باشد مشتاقان شام بی قرارند و کمترین توجهی به شعر و شاعر و محیط ادبی ندارند. و اگر اول شام باشد معلوم نیست کی پایان می گیرد و ظرف و ظروف جمع و جور می شود و نوشایه همراه آن کی پایان می پذیرد و چای پشت بندش کی اجاز می دهد.
شعر خوانی فضای خاصی لازم دارد که که جز یکی دو جا این فضا را ندارند.
امیدوارم که همین یکی دو جا بهمین صورتی که هستند گسترش بیابند و آن هائی که در راهند نیز این حقیقت را در نظر داشته باشند.
شعر خوانی و پارتی چلو کباب خوردن با هم منافات دارند.
خواستم گفته باشم.
این نوشته را بصورت پست فیس بوکی منتشر نمی کنم و فقط بصورت پیغام به اطلاع سروران بزرگواری که پیشگام شب های شهر و داستان و نقد می باشند می رسانم.

‫رئالیسم جادویی – حمید رضا یعقوبی

خرداد ۱۳۹۴

رئالیسم جادویی (Majic Realism) مکتبی ادبی است که در قرن اخیر مورد توجه گروهی از نویسندگان واقع شده است. برای درک بهتر این اصطلاح خوب است که نخست توضیح مختصری درباره مکتب رئالیسم داده شود. رئالیسم مکتبی است که در آن آثار هنری بر مبنای واقعیت‌های اجتماعی آفریده می‌شوند و هنرمند بدون دخالت سلیقه و قضاوت‌های شخصی، به عنوان یک راوی آینه‌ای از اجتماع خود را در قالب داستان در برابر دید مخاطب قرار می‌دهد. در این مکتب، تخیّل جایی ندارد و تمام سعی نویسنده بر آن است که اثری کاملاً واقعی ارائه نماید. رئالیسم خود به چهار نوع تقسیم می‌شود:
رئالیسم ابتدایی.
رئالیسم سوسیالیستی.
واقع‌گرایی انتقادی.
رئالیسم جادویی.
«رئالیسم‌ جادویی» که بیشتر در کشورهای جهان سوم رایج است و اصولاً به نام کشورهای آمریکای لاتین شناخته می‌شود، از یک سو با بیان حقایق و واقعیت‌های جامعه با مکتب رئالیسم پیوند دارد و از سوی دیگر با به‌ کارگیری برخی از عناصر، به قصه‌ها و داستان‌های عامیانه و اسطوره‌ای نزدیک می‌شود.
«رئالیسم جادویی در قصه بدین معناست که همه عناصر داستان طبیعی است و تنها یک عنصر جادویی و غیر طبیعی در بافت قصه وجود دارد.»[۱]
می‌توان گفت که رئالیسم جادویی محصول رویارویی تمدن غرب و سنت‌های کشورهای جهان سوم است. پیش از آنکه از اروپاییان، کشورهای امریکای لاتین را مستعمره خود کنند. مردم این مناطق که فاصله زیادی با تمدن و فرهنگ غرب داشتند، در سایه عادات، افکار و عقاید خود روزگار می‌گذراندند. آنچه که از نظر انسان متمدن امروز، خرافات به نظر می‌رسد، بخش عمده‌ای از زندگی مردم این مناطق را تشکیل می‌داد. آنها به شدت به اجرای مناسک مذهبی و آداب و رسوم خود پای‌بند بودند و اسطوره‌ها را بسیار بهتر از مردم سرزمین‌های مترقی درک می‌کردند. با حضور اروپاییان در این کشورها و ورود صنعت و فرهنگ غرب به آنجا مردم این کشورها در تضاد بین سنت و تجدد گرفتار آمدند. این تضاد در آثار هنری به ویژه ادبیات نیز تاثیرگذار بود.
در این بین، نویسندگانی ظهور کردند که با نوشتن رمان‌های واقع‌گرا سعی در نشان دادن مشکلات اجتماعی در فرهنگی زمان خود داشتند. آنها که متوجه سیطره فرهنگ غرب و از خودبیگانگی هم وطنان خود شده بودند، می‌کوشیدند به نوعی آنها را متوجه خطای خود نمایند. از این رو، با به کارگیری فرهنگ غنی و سرشار از رمز و راز کشورشان، نوعی بازگشت به خود را در میان مردم ترویج نمودند.[۲]
بر همین اساس، رمان‌های این نویسندگان در عین واقع‌گرایی و واقع‌نمایی دارای عنانصری شگفت انگیز است که ریشه در اسطوره‌ها و عقاید خاص مردم دارد. این عناصر شگفت‌انگیز این گونه رمان‌ها را از رمان‌های رئالیستی جدا می‌کند. نویسنده رمان رئالیسم جادویی عنصر شگفت‌آور را آنقدر طبیعی و عادی در اثر خود جای می‌دهد که نیازی به شرح و تفسیر آن نمی‌بیند. از نظر او باید مخاطب این عناصر غیر واقعی را مثل سایر عناصر داستان درک کند و مشکلی در فهم آن نداشته باشد.
تکیه اصلی رئالیسم جادویی بر تخیّل است، اسطوره‌ها، رمز و رازها و خرافات مردم بومی قلمرو مناسبی برای فعالیت تخیل است و از آنجا که کشورهای امریکایی لاتین هنوز ارتباط تنگاتنگی با عوامل ذکر شده‌اند، از این رو نویسندگان این کشورها مواد اولیه مناسبی برای خلق چنین آثاری در دست دارند.
همان گونه که گفته شد، نویسندگان رئالیسم جادویی بر عامل شگفتی تأکید بسیاری دارند و می‌کوشند تا مخاطب خود را هر چه بیشتر شگفت‌زده نمایند. آنها برای رسیدن به این منظور از تکنیک‌های مختلفی استفاده می‌کنند. یکی از این روش‌ها استفاده از عنصر غلو و مبالغه است که البته نوشتن مطلب غلو‌آمیزی که در عین حال قابل باور هم باشد به مهارت زیادی نیاز دارد. روش دیگر آن است که نویسنده یک رویداد یا عوامل غیرواقعی را با استفاده از شیوه‌های علمی به شکل دقیق و جزئی توضیح می‌دهد، به گونه‌ای که گاهی مخاطب فراموش می‌کند که این رویداد غیرواقعی است[۳]
نخستین کسی که اصطلاح رئالیسم جادویی را به کار برد، آلخو کارپانتیه Alejo Carpentier y Valmont، نویسنده کوبایی بود که آن را در مقدمه کتاب خود، «حکومت این جهان» (۱۹۴۹م.) به کار برد.[۴]
درونمایه اصلی آثار رئالیسم‌ جادویی بیشتر خشونت‌های سیاسی، فقر، ظلم و دیکتاتوری، تبعیض نژادی و جست‌وجوی هویت ملی است.[۶]
جیمز فریزر و سلمان رشدی در انگلستان، لوی استروس در فرانسه، میگل آنخل استوریاس در گواتمالا، گابریل گارسیا مارکز در کلمبیا، کارلوس فوئنتس در مکزیک، آلخو کارپانتیه در کوبا، خورخه ماریا آرگوئه‌داس از پرو، همچنین اسماعیل وفا یغمائی شاعر و ترانه سرای ایرانی مقیم فرانسه که «قصه جام» را نوشته‌است، یاشار کمال و لطیفه تکین در ترکیه، آرتور کازاک و الیزابت لانگاسر در آلمان و بختیار علی در ادبیات کردی؛ از مشهورترین نویسندگان و شاعران سبک رئالیسم جادویی هستند. داستان آئورا اثر فوئنتس در این سبک نوشته شده است. اما پایه‌گذار این سبک گابریل گارسیا مارکز است که با نوشتن رمان صد سال تنهایی رئالیسم جادویی را بنیاد نهاد.
از نمونه‌های فارسی رمان‌های رئالیسم جادویی می‌توان به «عزاداران بیل» نوشته غلامحسین ساعدی؛ «روزگار دوزخی «آقای ایاز»، «آواز کشتگان» و «رازهای سرزمین من» آثار رضا براهنی؛ «اهل غرق» نوشته منیرو روانی‌پور؛ و «روزگار سپری شد، مردم سالخورده» نوشته محمود دولت آبادی امثال کرد.
……………………
[۱] فرزاد، عبدالحسین؛ درباره نقد ادبی، تهران، قطره، ۱۳۸۱، چاپ چهارم، ص ۲۴۰٫
[۲] سید حسینی، رضا؛ مکتب‌های ادبی، تهران، نگاه، ۱۳۸۴، چاپ سیزدهم، جلد اول،‌ص ۳۱۸٫
[۳] پژمان، عباس؛ مقاله «بحثی پیرامون رئالیسم جادویی» روزنامه اعتماد، ۲۱/۳/۸۵ ، ص ۵٫
[۴] انوشه، حسن (به سرپرستی)؛‌ فرهنگنامه ادبی فارسی (دانشنامه ادب فارسی۲)، تهران، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، ۱۳۷۶، چاپ اول، ص ۶۱۶٫
[۵] مکتب‌های ادبی، پیشین، ص ۳۱۸٫
[۶] کوفون، کلود؛ از فراسوی آینه‌ها، ترجمه پرندوش توسلی، تهران، آبی، ۱۳۸۱، ص ۱۰٫‬‬

محمد علی سپانلو، شاعر، نویسنده و مترجم سر‌شناس ایرانی در سن ۷۵ سالگی درگذشت. – بی بی سی

خرداد ۱۳۹۴

محمد علی سپانلو از روز سه‌شنبه ۱۵ اردیبهشت در پی ناراحتی ریوی و تنفسی در بخش مراقبت های ویژه بستری شده‌ بود.

وی در سال ۱۳۱۹ در تهران متولد شد و در سال ۱۳۴۲، با انتشار مجموعه شعر “آه… بیابان”، خود را به نام شاعری مطرح به جامعه ادبی ایران شناساند.
محمدعلی سپانلو از چهره های شاخص کانون نویسندگان ایران بود.
او در طی نیم قرن فعالیت ادبی، بیش از شصت جلد کتاب را تالیف یا ترجمه کرده بود.
آقای سپانلو در سال ۲۰۰۳ نشان “شوالیه نخل آکادمیک” را از وزارت فرهنگ فرانسه دریافت کرد.
سپانلو، شاعر تهران
مهم‌ترین درونمایه شعر محمد علی سپانلو، اسطوره شهر تهران است. او در همه اشعارش بیش و کم به “تهران” اشاره‌هایی دارد، اما در سه مجموعه “خانم زمان”، “هیکل تاریک” و “قایق‌سواری در تهران” است که پایتخت ایران و زادگاه شاعر در حد یک اسطوره مطرح می‌شود. “خانم زمان” در بین این آثار شهرت بیشتری دارد.
محمد علی سپانلو در “خانم زمان” تهران قدیم را در کنار تهران کنونی قرار می‌دهد. او در این منظومه، تهران را به شکل یک دختر ولنگار و یک مادر مقدس جلوه‌گر می‌کند و آن را به شکل شهری که همواره در حال تحول است نشان می‌دهد.
سپانلو گفته است در جهان اشعارش همواره “در جست‌و‌جوی اسطوره شهر تهران” بوده. در شعر “بنیاد تهران” که از مجموعه “قایق سواری در تهران” حذف شده بود، سپانلو چنین می‌گوید: اما دلیل تهران تهرانی از دلایلی بی‌پایان است
تهرانی که سپانلو در سه منظومه یاد شده وصف می‌کند، به گفته خودش “آسمان به دوش خوش‌اخلاق الکی خوشبخت” و “یک لات آسمان‌جل” هم هست که هرچند رنج می‌برد، اما در زندگی پایدار است و گمان می‌کند که باید رنج‌ها را پذیرفت و از زندگی لذت برد.
چنین است که سپانلو تاریخ و پیشینه زادگاهش تهران را با حال و احوال مردمان این شهر درمی‌آمیزد. تهرانِ سپانلو از خود او، از اندیشه‌ها و تأملات و دشواری‌ها و خوشی‌هایی که در زادگاهش از سر گذرانده جدا نیست.
می‌توان گفت تهران سپانلو به همه تعلق دارد و با این‌حال یک تجربه و دریافت کاملاً شخصی‌ست. سپانلو در دنیای اشعارش مستقل از اسطوره‌های ملی یا مذهبی و عرفانی ایرانی موفق می‌شود، اسطوره مستقلی از یک کلانشهر بپردازد: اسطوره تهران.
جلال ستاری، نویسنده و پژوهشگر ایرانی درباره تلاش سپانلو برای اسطوره کردن تهران در اشعارش گفته است: “حبیب یغمایی، محمد حسین شهریار و محمد‌علی سپانلو از جمله‌ شاعرانی هستند که در سروده‌های‌شان به تهران پرداخته‌اند. البته بیش‌تر از همه سپانلوست که به این موضوع پرداخته و می‌توان گفت، اوست که در سروده‌هایش به نوعی نگاه اسطوره‌یی به تهران می‌رسد.”
سپانلو در گفت‌و‌گویی که عباس صفاری با او انجام داده می‌گوید: “گذشته در امروز حضور دارد. جلوه و جلال تهران که مرا جلب می‌کند، اتفاقاً در این تناقض نهفته است که شما مثلاً از کوچه‌پس‌کوچه‌های تنگ و تاریک، از دری وارد یک مرکز تجاری می‌شوید که همهمه یارانه‌ها در آن به گوش می‌رسد. کمی آن‌طرف‌تر هنوز دارند با چرتکه و ترازو حساب و کتاب می‌کنند. در حقیقت تفاوتی‌ست یا بهره‌برداریی است که من از نوستالژی درونی خود می‌کنم. گذشته به امروز می‌آید و ما با شهری همچون یک نوستالژی زنده روبرو هستیم.” (نشریه ادبی “کاکتوس”)
تاریخ اوزان عروضی و افسانه شاعر گمنام
محمد علی سپانلو در سال ۱۳۱۹ در تهران متولد شد. او در سال ۱۳۴۲ با انتشار “آه… بیابان” نخستین مجموعه شعرش، خود را به نام شاعری مطرح به جامعه ادبی ایران شناساند. او به تدریج در طی نیم قرن بیش از ۶۰ عنوان کتاب شعر و نقد و پژوهش ادبی منتشر کرده است.
علاوه بر سه منظومه‌ای که سپانلو درباره شهر تهران سروده، مجموعه‌ اشعار زیر از او انتشار یافته: خاک، رگبارها، پیاده‌روها، سندباد غایب، هجوم، نبض وطنم را می‌گیرم، ساعت امید، خیابان‌ها، بیابان‌ها، فیروزه در غبار، پاییز در بزرگراه، ژالیزیانا و تبعید در وطن.
اشعار محمد علی سپانلو در وزن نیمایی سروده شده‌اند. وزن اما در شعر او علنی نیست و به راحتی به چشم نمی‌آید. در پاره‌ای از اشعاری که پس از انقلاب سروده، وزن را به شکل پنهان‌تری به کار گرفته است: شب اقلیم سایه‌هاست ولی سایه‌ها در سیاهی هویت ندارند رفیق ما در کشوری غریب سفر کرد در چاله‌ای سیاه‌تر از شب افتاد پلیس لاشه‌اش را جست وقتی که خاک بر او ریختیم گودال لب به لب شد (یویوگی پارک)
روایت‌گری در شعر و بهره‌گیری از عناصر نمایشی از دیگر ویژگی‌های اشعار سپانلوست. منظومه‌ “افسانه‌ شاعر گمنام” در سال ۱۳۹۱ آخرین مجموعه‌ای از اشعار سپانلوست که در ایران منتشر شده. وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ۳۰ صفحه از اشعار این کتاب را حذف کرد و سپس به آن مجوز انتشار داد.
محمد علی سپانلو گفته بود: “برای انتشار کتاب، ناچار به حذف بخش‌های مورد نظر شدم تا اگر بعد‌ها تمامی بخش‌های کتاب منتشر شد، ‌خوانندگان متوجه فشار‌ها و سخت‌گیری‌های این دوره بشوند.”
سپانلو در این اثر شاعری را نشان می‌دهد که از عصر حاضر به دوران مغول می‌رود. با این تمهید او وزن‌ها و زبان‌های مختلف شعری را به کار می‌گیرد. در این آخرین مجموعه شعر سپانلو هم مهم‌ترین وسوسه ذهنی او مشاهده می‌شود: گذشته در زمان حال حضور دارد.
سپانلو، شاعر آزادی
محمد علی سپانلو از نخستین اعضای کانون نویسندگان ایران بود. او از سال‌های دهه ۱۳۴۰ تا هنگامی که درگذشت حضور پیوسته اما آرامی در عرصه تلاش برای دستیابی به آزادی بیان و تحقق اساسنامه کانون نویسندگان ایران داشت. سپانلو خاطراتش از نخستین فصل کانون نویسندگان ایران را در شماره ۴ نشریه کلک منتشر کرده است. بعد از انقلاب نیز هرگز پیوند سپانلو با کانون نویسندگان ایران نگسست.
“چهار شاعر آزادی” که تأملی است در زندگی و آثار عارف، میرزاده عشقی، فرخی یزدی و ملک‌الشعرای بهار از میل و اراده سپانلو به آزادی و توجه او به خاستگاه آزادیخواهانه شعر ایران در دوران مشروطه تا شهریور ۱۳۲۰ نشان دارد. این کتاب نخستین بار در سال ۱۳۷۲ در سوئد توسط نشر باران و نشر افسانه منتشر شد.
نام همه مردگان: یحیی
“بازآفرینی واقعیت” نوشته محمد علی سپانلو یکی از اندک آنتالوژی‌های معتبر در معرفی مهم‌ترین داستان‌نویسان و رمان‌نویسان ایران در سال‌های پیش از انقلاب است. سپانلو با این کتاب در شناساندن نویسندگان مستعد و خوش‌آتیه‌ای مانند رضا دانشور (نماز میت و خسرو خوبان) نقش مهمی داشت.
بر اساس زندگی سپانلو فیلم مستندی هم با عنوان “نام تمام مردگان یحیی است” به کارگردانی آرش سنجابی ساخته شده است. در این فیلم چهره‌هایی مانند مسعود کیمیایی، آیدین آغداشلو، شمس لنگرودی، حافظ موسوی، گروس عبدالملکیان، جواد مجابی، علی باباچاهی، ناصر تقوایی، فرزانه کرم‌پور و رضا خندان مهابادی درباره زندگی و آثار سپانلو نظرشان را بیان می‌کنند.
“نام تمام مردگان یحیی است” یکی از شناخته‌شده‌ترین اشعار محمد علی سپانلو در زمستان ۱۳۶۶، در زمان جنگ و تحت تأثیر موشک‌باران شهرها سروده شده و شاعر ان را به غزاله علیزاده، نویسنده شناخته‌شده ایرانی هدیه داده است.
سپانلو با دیدن عکسی از بچه‌هایی که در موشک‌باران کشته شده‌اند، به فکر سرودن این شعر افتاده است. او می‌گوید: “اسم یحیی در نام تمام مردگان یحیی است، نماد زندگی است. من با این شعر می‌خواهم بگویم که آن بچه‌ها نمرده‌اند که تمامشان زنده و حی هستند.”
سپانلو در این شعر یکسر دلباخته و شیفته زندگی‌ست. در فرازی از این شعر چنین می‌سراید: ” دهان‌های به خاموشی فروبسته به هم پیوست تا یک صدای جمعی زیبا پدید آید مجموعه‌ای در جزء جزئش، جام‌هایی که به هم می‌خورد آواز گنجشک و بلور وبرف آواز کار و زندگی و حرف”
“رگبارها”، “پیاده‌روها”، “سندباد غایب”، “هجوم”، “نبض وطنم را می‌گیرم”، “خانم‌زمان”، “تبعید در وطن”، “ساعت امید”، “خیابان‌ها، بیابان‌ها”، “فیروزه‌ در غبار”، “پاییز در بزرگراه”، “ژالیزیانا”، “کاشف از یادرفته‌ها” و “قایق‌سواری در تهران” از مجموعه‌های شعر او هستند.
همچنین ترجمه‌ “آن‌ها به اسب‌ها شلیک می‌کنند” نوشته‌ هوراس مک‌کوی، “مقلدها” نوشته‌ گراهام گرین، “شهربندان” و “عادل‌ها” نوشته‌ی آلبر کامو، “کودکی یک رییس” نوشته‌ ژان پل سارتر، “دهلیز و پلکان”، شعرهای یانیس ریتسوس، و “گیوم آپولینر در آیینه‌ی آثارش”، شعرها و زندگی‌نامه‌ گیوم آپولینر، از دیگر آثار سپانلو هستند.
او تجربه بازیگری در سینما را هم داشت و در فیلم‌های آرامش در حضور دیگران، شناسایی و رخساره بازی کرد.
محمد علی سپانلو در سال ۱۳۴۴ با پرتو نوری علا، از شاعران پیشرو در دهه چهل ازدواج کرد که در اوایل در دهه شصت خورشیدی به جدایی انجامید.
یک دختر (شهرزاد) و یک پسر (سندباد) حاصل این ازدواج است. شهرزاد سپانلو، خواننده و ترانه سرا در آمریکا فعالیت می‌کند.
ببینید: مصاحبه جمشید برزگر با محمدعلی سپانلو

نوشته من در فیس بوک – محمود صفریان

خرداد ۱۳۹۴

ببینم مگر هر داستان و شعری که نوشته می شود فقط باید در یکجا ” روزنامه و مجله و فصنامه و غیره ” چاپ شود؟
یعنی فقط باید برای یک نشریه خاص داستان و یا شعر نوشت. و همه ی آنهائی که می خوانند فقط باید خواننده آن نشریه باشند که آن داستان یا شعر را بخوانند و بعد از نشر در آ ن نشریه خاص دیگر باید انداختش دور؟ برای اینکه هیچ نشریه دیگری آن را چاپ نمی کند چون فطیر شده است.؟در این صورت نباید هیچ شعر یا داستانی بصورت ماندگار برای نشر مکرر در نشریات گوناگون وجود داشته باشد. و بدین صورت باید هیچ اثر دیگری از این همه نویسندگان و شاعران چه در ایران و چه در سطح جهانی، به دید و رویت ما برسد چون یکبار در سالها پیش در فلان نشریه چاپ شده است.
نشریات ما یاد گرفته اند که اگر نوشته ای را حتا نویسنده آن بلند بلند برای خودش خوانده باشد رد کنند به دلیل اینکه یکبار دیگرخوانده شده است.
بنظر من این یک خود خواهی و خود دوستی بخصوص نشریات وطنی است که کور کورانه آن را اجرا می کنند. و اینان در حقیقت نه خدمتگذار ادبیات که در فکر نشریه خودشان هستند، و البته می تواند یک توقع بیجا و نا معقول باشد.
چند هزار داستان و شعر معروف و غیر معروف را نام ببرم که بارها و بارها و به دفعات چاپ شده است و در نشریات مختلف، و هنوز بسیار طرفدار و خواننده دارند و صدها بار دیگر هم منتشر خواهند شد و در نشریات متفاوت.
اگر قرار باشد فقط آثاری که هیچگاه در جائی منتشر نشده است در نشریه ای چاپ شود بعید نیست کم کم آن نشریه از هفتگی به ماهنامه و فصنامه و بالاخره سالنامه تبدیل شود. اگر تعطیل نشود. چون نمی توان از نویسنده ای توقع داشت که آثار خود را در کشو میز نگهدارند تا آن نشریه در فصلی دیگر منتشر شود و پس از آن نیز مجددن برش گرداند در بایگانی ابدی خود. کمی نا معقل بنظر می رسد
چنانچه بشود از فیس بوک برای تذکر دادن استفاده کرد ، من بعنوان عضوی ناچیز دارم این کار را می کنم.

ماخولیا – محمود صفریان

خرداد ۱۳۹۴

وقتى پرستار براى چند مین بارآمد بالاى سرش، دومین تزریق مرفین کارخودش را کرده بود و از پیچ وتاب درد کلافه کننده اى که امانش را بریده بود و استفراغ هاى مداومى که گلویش را مى فشرد وقصد داشت خفه اش کند، خبرى نبود. قطرات سرم مثل تکانهاى ثانیه گردى تنبل به آرامى در رگ دستش سرازیرمى شد. با برطرف شدن فشارخردکننده دردى که بیش ازچهار ساعت توانش را بریده بود، مثل اینکه سنگین ترین بار را زمین گذاشته باشد ، احساس آرامشى سبک و راحت داشت. با پشت دست صداى زبرى صورت اصلاح نشده اش را درآورد و با لبخندى کمرنگ از پرستار تشکر کرد.
” قبلا هم این درد را داشته اى ؟ ”
– نه ، این اولین بار است ….هرگز چنین درد سنگینى نداشته ام.
” از کى شروع شد ؟ ”
– .از حدود یک بعد از نیمه شب.
” پس چرا اینقدر دیر مراجعه کردى ؟ ”
– کسى را نداشتم که همراهیم کند، ضمنن فکرکردم با دوتا آسپرینى که خورده ام، خوب مى شوم.
” اما دیدى که حتا، اولین تزریق مرفین هم چاره ساز نبود. ”
– بله، از آن درد هاى مرد افکن است.
” ولى طاقت زن ها، در کشیدن درد، هر نوع دردى، بیشتر از مرد ها است.
– گمان نمیکنم.
” چرا، گمان کن ”
– حالا که تو مى گوئى قبول مى کنم.
” مردها بیشتر تظاهر مى کنند تا واقعن باشند، پایش که بیفتد، ضعفشان ….چه بگویم …”
– درسته، گاهى اوقات، ضعفشان خوب به چشم مى خورد.
” موضوع فقط بچشم خوردن نیست، گاه خجالت آور است ”
– چه دل خونى از مردها دارى، خوب شد با یک تزریق راحتم نکردى، چون به تلافى همه آنچه که من نمى دانم، مردى را در چنگال داشتى، و البته هنوز هم دارى.
” من آدم کش نیستم، پرستارم، مثل اغلب زن ها.”
– بهر حال، من یکى خیلى ممنونم، چون واقعن داشتم از درد میمردم. ببینم ، حالا معتاد نمى شوم ؟ آخر دوتا مرفین تزریق کرده اند.
” نه مرفین ونه هیچ داروى اعتیاد آور دیگرى، وقتى که بهنگام درد شدید تجویز مى شود اعتیاد نمى آورد….جالبه، نه ؟ ”
– کى مرخص مى شوم ؟
” گفتى کسى را نداشتى که همراهی ات کند، پس آن خانم که تو را آورد کى بود؟ ”
– خانم تنها نبود، خانم وآقاى همسایه ام بودند، از بس ناله کردم، به آهستگى درخانه ام را زدند و گفتند اگر مى خواهم مرا به بیمارستان به قسمت اورژانس مى رسانند. به اینجا که آمدم، از زوردرد و استفراغ نمى توانستم حرف بزنم، خانم به جایم صحبت کرد. وقتى که پرستار دیگرى مرا تحویل گرفت و آورد تو، خیالشان راحت شد، خداحافظى کردند و رفتند.
” به چیزى حساسى ؟ ”
– نمى دانم. گاهى اوقات ازچیزهائى ناراحت مى شوم.
” منظورم دارواست، آیا به داروئى حساسیت دارى ؟ ”
– تقریبن تاحالا مریض نشده ام. داروهم زیاد استفاده نکردهام، ولى گمان نمىکنم که به داروئى حساسیت داشته باشم.
” سابقه فامیلى ندارى ؟ ”
– از زیر بته که در نیامده ام ، حتمن فامیل دارم.
” خوشمزگى نکن، منظورم، بیمارى هاى فامیلى است، دیابت، صرع، سل، درد کلیه ، بیماریهاى قلبى و….”
– من خوشمزه نیستم، تو سئوال ها را ناجور مطرح میکنى.
” مى دانى اگر به تور پرستار دیگرى مى خوردى، اول سئوال بود و بعد داروى ضد درد؟ و تو بایستى با همان پیچ وتاب به سئوال هاى او جواب
مى دادى ؟”
– خب، آدم همه اش که بد نمى آورد، گاهى اینجورى مى شود. این را مى گویند شانس؛ ساعت پنج صبح، توى اورژانس بیمارستانى در حاشیه شهر، پرستارى خوشرو، مهربان و خوشگل، آنهم از دیار خودت بیاید بالاى سرت …
” طبق دستور پزشک کشیک، کمى خون مىگیرم مى فرستم براى آزمایش، تا چند دقیقه دیگرهم، میروى بخش رادیولژى تا عکس ساده اى از کلیه هایت بگیرند. همه این ها را طبیب معالج مطالعه مى کند و دستور نهائى را مى دهد. امید وارم موضوع مهمى نباشد. در اینصورت امروز بعد از ظهر مرخص مى شوى. ”
– تو کشیکت کى تمام مى شود؟
” یکى دوساعت دیگر، اگر مجددن درد داشتى، اطلاع بده، به هرکس که دم دستت بود. معمولن روى تخت هاى اورژانس زنگ اخبار نیست، مرتب پرستارها در رفت وآمد هستند.”
– ممکن است باز این درد کشنده بیاید سراغم؟
” بله ممکن است. ولى لازم نیست که تو پیشا پیش ناراحت بشوى. دستت را مشت کن تا اگر رگى پیدا شد بتوانم کمی خون بگیرم. ”
– مى خواهى بگوئى بى رگم ؟
” مى خواهم بگویم اینهمه چربى جمع نکن، کمى هم تحرک داشته باش. ”
از رادیولژى که برگشت، هیچ چهره آشنائى ندید. کشیک جدید کارش را شروع کرده بود. از درد هم خبرى نبود، و به احتمال، بعد از ظهر بیمارستان راترک مى کرد. پشتى تخت را بالا آورد، بحالت نیمه نشسته به آن تکیه داد و شروع کرد به چرخاندن سر. باتمام شدن کرختى تاثیر مرفین، کم کم خودش را پیدا مى کرد، و همراه با آن تصویرمحو پرستار، مثل این که در محلول ظهور گذاشته شده باشد به آهستگى در ذهنش شکل مى گرفت و پر رنگ مى شد . دستى به محل فرورفتن سوزن کشید، اطراف آن را، جائى را که پرستار براى پیدا کردن رگ کاوش کرده بود با دقت نگاه کرد و یادش آمد که موهاى کوتاهى داشت وگفته بود :
” چربى هایت را آب کن ”
خودش را بر رسى کرد .
– چرا فکر کرده بود که آدم کم تحرک وتنبلى هستم؟ حتمن وقتى که گفتم خوشگلى، فهمیده بود که نظرم را گرفته است، و خواسته بود بگوید که همراه شدن با من تلاش مى خواهد، تحرک مى خواهد، ولى تو ندارى. چربى هاى اضافى نمى گذارند که ضربان رگهایت رسا و کافى باشد.
– ولى من که چربى زیادى ندارم، شاید با خودش مقایسه کرده بود. اندامى ترکه اى و کشیده، و انصافن خوش تراش، چهره اى جمع و جور و مینیاتورى، گردنى بلند وخوش حالت که با خم زیبائى به شانه ها مى رسید، انگشتانى ظریف و کارشده، و با چاشنى حرکاتى موزون و تحرکى نرم و چالاک.
– اما خوب است آدم یک پرده گوشت هم داشته باشد. ولى بدبختى این است که وقتى پرده اول آمد نمى شود جلو دارش شد، واضافاتش مىشود چربى و حتمن جلو تحرک را مى گیرد.
– ولى اشکال فقط چربى اضافى نبود، هرچه خواست بارم کرد، حتى گفت، چقدر لوس و بى مزه اى.
دستش را روى پیشانى گذاشت و شروع کرد به مرور دوباره آن چند دقیقه اى را که با او بوده. به دنبال بارقه اى مى گشت.
– او حتى گفته بود که مردها کم جنبه اند، درد را بیشتر بروز مى دهند و، دست رد زده بود.
– حتمن توقع داشت بیشتر ازش تعریف کنم. این کناه من نبود، اولش درد نمى گذاشت، بعد هم مرفین. خودش هم مرتب تو ذوقم مى زد.
– واقعن پرستارها چه حوصله اى دارند. با همه ناله ها و فریاد هاى بیماران مى سازند، با رگهاى نا پیدا وچربىهاى زیادى کنارمى آیند. و حتىمریض هائى را که تحت تاثیر مرفین خوشمزه مى شوند تحمل مى کنند. اما، با همه این برداشت ها، دست خودش نبود. بند دلش بجائى قلاب شده بود.
سرک کشیدن هایش براى یافتن گمشده حاصلى نداشت. فکرکرد درد را بهانه کند و بماند تا درکشیک بعد مجددن او را ببیند.
پرستارى را که از کنارش مى گذشت صدا کرد:
– کمى درد دارم، مثل اینکه دوباره دارد شروع مى شود. اگر اینطور باشد نمى توانم بروم خانه.
ولى پرستار خشک جوابش داد:
” تا یکى دو ساعت دیگر متخصص مى آید، با او صحبت کن، کمى درد هم اشکالى ندارد، اگر شدید شد بگو تا کارى بکنیم. ”
توى ذوقش خورد…. – این چه جورش بود؟ …..پس چرا او آنهمه خوش رو برخورد کرد؟ ….باز هوا برش داشت :
– …. لابد نظرى داشته و گرنه مثل این یکى خشک و بى تفاوت برخورد مى کرد .
از اورژانس که بیرون آمد، آدم اول نبود ، ” چیزى ” در او فرو پاشیده بود ، یا ” چیزى ” در او جوانه زده بود. فکرش سبکى و بى خیالى سابق را ندشت، دلش مى خواست، صدایش کنند و بگویند :
” کجا میروى؟ هنوز اجازه مرخصى تو صادر نشده است ”
یا بگویند
“…تلفن براى شما است، خانم ….با تو کار دارد…”
خانم کى؟…..چرا اسمش را نپرسیدم ؟….ولى اسمش را گفته بود… اولش که آمد خودش را معرفى کرد و گفت که من ….هستم ، اما درد بى مروت نگذاشت متوجه بشوم ، درد هم که خوب شد ، دیگر چیزى از خودش نگفت.
مثل اینکه اسمش را خارجى گفت. خیلى کوتاه بود. چیزى شبیه : ” نانسى ” یا ” بتى “…. آره یه همچى آهنگى داشت. دلش نمى خواست به خانه برود. بهتر دید همان حدود پرسه بزند تا وقت کشیک شب برسد. تکانى به شانه هایش داد و سرش را کرد توى برف …
– حتمن گمشده اش را در من پیدا کرده بود که آنهمه خوش و بش کرد…. هیچ لازم نبود، وقتى که خون مى گرفت، سرش را بیاورد پائین و بوى تنش را بریزد توى حواسم. پهنه ی صورتش را موجى از شعف پوشاند و خنده رضایتى از بن وجودش تا روى لب هایش دوید. نرم و موفق تا کنار در خروجى اورژانس را قدم زد. تمامى آنهائى را که در اتاق انتظار بودند، با تانى نگاه کرد، و خوشحال براى ادامه خیالاتش روى یکى ازصندلى ها نشست.
– ماندن در اینجا، در سالن انتظار، پشت در اورژانس درست نیست. اگر مرا ببیند هوا برش میدارد. خودش شروع کرد، خودش هم مى داند چطور تمامش کند….بهتر است بروم. خودش پیدایم مىکند. با جهشى سریع از روى صندلى برخاست و راه افتاد….ولى نمى توانست ….در فضاى آنجا گم شده بود. دلش مى خواست درد با تمامى زورش بیاید و با استفراغ هاى پشت سرهم، همه را متوحش کند، تا در کمترین زمان خودش را روى یکى از تختهاى اورژانس ببیند.
– باید مقاوم باشم، کمتر ناله کنم، و اگر آمد بالاى سرم، بى تکان روبرویش بنشینم و به تمام سئوال هایش جواب بدهم. اگر پرسید درد دارى ؟ خواهم گفت: ” چیز مهمى نیست، مى توانم تحمل کنم ”
هیچ گونه داروى ضد دردى هم نخواهم خواست تا بداند با کى طرف است. از خودش بدش آمد.
– اگر دیشب هم قدرى خود دار بودم، رهایم نمى کرد. آمد سراغم و قبل از سئوال و جواب دردم را تسکین داد، تا آبرویش را نبرم، همه میدانستند که از یکجا آمده ایم، و او با مرفین دوم وقارش را حفظ کرد…..نمى دانم واقعن بى طاقتى کردم یا خواست سرکوفتم بزند.
نمى توانست گامهاى بلند بر دارد، احساس مى کرد مدت ها است دارد راه مى رود ولى هنوز در سالن انتظار بود و نتوانسته بود فاصله کوتاه تا در خروجى را برود.
ریزش بى وقفه احساسى ناشناخته قلبش را پرکرده بود و با فشارمتناوب آن به بیرون مى جهید و به تک تک سلولهایش سرک مى کشید وآرامش آنها را بهم مى زد. تمامى اراده اش را نیروى مرموزى در مشت گرفته بود.
با صداى بلند گوى بیمارستان، تکان خورد و بدون اینکه بفهمد چه میگوید، منتظر ماند، منتظر اسم خودش شد.
– ممکن است، اسم مرا از روى پرونده بیمارستانم پیدا کرده باشد. وگرنه چگونه مى تواند از تلفنچى بخواهد که مرا صدا کند.
– چرا او که این همه ازمن سئوال کرد، اسمم را از خودم نپرسید؟….حالا حقش است که من هم به تلفن اش جواب ندهم ….این جورآدم ها را باید کم محل کرد.
– فکر کرده تا زنگ زد، با سر میدوم. همه شان اینطورى فکر میکنند.
مدتها بود که صداى بلند گو قطع شده بود و خبرى از طلبیدن!! او نبود.
– پاشو، برو خانه، بى خود به خودت وعده نده. او حتما” با سایر مریض ها هم همین رفتار را دارد، به آنها هم اگر درد شدید داشته باشند مرفین مى زند . خونشان را مى فرستد براى آزمایش وسایر دستورها را مىدهد.
– ولى با آن ها که شوخى نمى کند، به آنها که نمى گوید، بى بخار و بى بته، به من همه این ها را گفت. اگر نظرى نداشت، پس چرا شوخى کرد؟ چرا گفت خوشمزگى نکن؟
هوا داشت کم کم خاکسترى مى شد. شب درتدارک آمدن بود. چندین باراتاق انتظار پروخالى شده بود. از جا بلند شد، مدتى مبهوت به هرطرف نگاه کرد. انتظار، صلابت را از تفکرش سلب کرده بود. زمین پا ها یش را رها نمى کرد. مور مور خواب رفتگى، عضلاتش را از کار انداخته بود.
نمى دانست اگر کسى بپرسد این جا چه کارمى کنى؟ چرا مدت هاست تکان نمى خورى؟ چرا به دنبال کارت نمیروى؟ چه بگوید.
خیال کرد بایستى رد گم کند. رفت سراغ اطلاعات:
– ببخشید! کشیک هاى شب چه ساعت ى مى آیند؟
” درچند نوبت مى آیند. هشت، ده، و دوازده ”
– میتوانم بپرسم خانم نانسى یا بتى، که در اورژانس کار میکند چه ساعتى مى آید؟
مسئول اطلاعات نگاه مشکوکى به او انداخت وپس از کمى مکث گفت:
” ما چنین خانمى نداریم ”
یکى به دو را ادامه نداد. برگشت کنار دیوار شیشه اى اتاق انتظار، جائى که بشود بیرون را دید زد نشست.
– او که براه بود. وقتى پرسیدى کشیکت کى تمام مى شود، نگفت به تو مربوط نیست. خب چرا نپرسیدى کشیک بعد یش چه موقع است؟ …..چرا اسمش را نپرسیدى؟ شاید خودش اطلاعات بیشترى در اختیارت مى گذاشت.
– چه گوشواره هاى با مزه اى داشت، حتمن براى همین موهایش را کوتاه کرده بود. اصلا”همه کارهایش باقصد بود. خواسته بود علاوه بر گوشواره هایش، بنا گوشش راهم به تماشا بگذارد….مردحسابى! پاشو، برو خانه، برو سراغ زندگى معمولی ات ….وقتى آمده اینجا، نمى خواسته با آدم هائى مثل تو دمخور باشد، وگرنه همانجا میماند..پس چرا آنجائى را که بعدن سوزن را فروکرد آن همه با انگشتانش مالش داد؟ چرا مرتب به بهانه یافتن رگ به دستم ضربه زد؟ چرا وقتى آهسته گفتم: ” آخ “، گفت: ببخشید. سوزن زدن که پوزش خواستن ندارد….نمى دانم چرا گفتم آخ ….آنهمه از ضعف مردها حرف زده بود، باز براى درد معمولى یک سوزن گفتم آخ! لابد چندشش شده بود، و براى اینکه آرامم کند، گفت:
” ببخشید “.
شاید هم خواسته بود کوچکم کند. اصلا تصمیم داشت زجرم بدهد، روى یک شست پا، چه حرف ها که نگفت…..
تمام این مدت با تکیه به پشتى صندلى چشمانش را بسته بود و مسیر عبور افکارش، حرکات درهمى را درچهره اش به صحنه مى آورد.
با صداى آرامى که گفت:
” مى توانم کمکت کنم؟ ”
از جا پرید. پرستارى با همان لباس جلویش ایستاده بود. فرصت نکرد خودش را جمع و جور کند ونتوانست حرفى بزند. پرستار ادامه داد:
” ازقسمت اطلاعات مى گویند که شما مدتى است در اینجا نشسته اید، و گویا منتظر یکى از همکاران ما هستید؟ ”
یکپارچه ذوق شد، و بى اختیار دستش را جلو برد تا با تاخیر با او دست بدهد، و دستپاچه گفت:
– بله بله، منتظر او هستم، همان پرستارى که موهاى کوتاه دارد، که …
” با او قرارقبلى دارى؟ ”
– دیشب اینجا بودم، درد داشتم، او پرستارم بود…. و با کمى مکث …
– قرار بود در باره مطلبى با هم صحبت کنیم، دیشب فرصت نشد، چون شب ها کار میکند، مانده ام تا بیاید.
پرستار انگار که دیوانه اى را ورانداز کند، کمى از او فاصله گرفت، و با تردید جواب داد:
” کتى، دیشب آخرین شبى بود که قبل از رفتن به مرخصى، کار مى کرد. از امروز براى دو هفته رفت به مسافرت، حتمن وقتى که مراجعه کرد با شما تماس خواهد گرفت.
چند بار ” کتى ” را در مغزش چرخاند، و با صداى کمى از معمول بلند تر گفت:
– بله با ” کتى ” کار دارم.
پرستار نگاه نا جورش را به سرتا پاى او انداخت و گفت:
” گفتم رفته مرخصى، شوهرش هم اینجا نیست که به تو کمک کند، با هم رفته اند. او هم از همکاران ماست. تنظیم کرده بودند که با هم بروند. ”
عرق سردى روی پیشانیش روئید. سالن انتظار با همه محتویاتش شروع کرد به حرکت. به آرامى روى مبل نشست، و بدون نگاه به پرستار گفت:
– ولى او چیزى در انگشت نداشت ….و نگفت که براى مدتى اینجا نخواهد بود… پرستار ماموریتش تمام نشده بود.
” مى خواهى کمکت کنم؟ ”
درماندگى دردناکى ازچشمانش سرازیر شد وآشفتگى را به تمام صورتش کشاند. نا استواراز جا برخاست. بدون اینکه حرفى بزند، با باقیمانده توانش خودش را به بیرون رساند. آخرین نگاه ما یوسانه اش را به در متحرک بیمارستان انداخت و راه افتاد.

لحظاتی با پروین – مریم مقدسی

خرداد ۱۳۹۴

این نوشته نه داستان است و نه شعر!آیا شعر زیبا و پرمعنای پروین اعتصامی به نام ” عیبجو ” را خوانده ای ? اگر نخوانده ای با من همراه شو و اگر خوانده ای هم باز با من همراه شو!
بنظر هر زمان که تکرار می شود روح و روان آدمی را صیقل می دهد. پروین شعر را اینگونه آغاز می کند!
” زاغی بطرف باغ، بطاوس طعنه زد
کاین مرغ زشت روی، چه خودخواه و خودنماست
این خط و خال را نتوان گفت دلکش است
این زیب و رنگ را نتوان گفت دلرباست
پایش کج است و زشت، ازان کج رود براه
دمش چو دم روبه و رنگش چو کهرباست”
روزی و روزگاری کلاغی وارد باغ سبز و خرمی شد. آنقدر باغ زیبا بود که تصمیم گرفت در آن گشت و گذاری کند. در پی زیبایی های باغ دوان دوان شد که ناگه به پرنده زیبایی رسید که همه او را طاووس می نامیدند. کلاغ قصه ما از آنجا که بددل و حسود بود شروع کرد به طعنه زدن به این مرغ زیبا!
“نوکش، چو نوک بوم سیه‌کار، منحنی است
پشت سرش برآمده و گردنش دوتاست
از فرط عجب و جهل، گمان میبرد که اوست
تنها پرنده‌ای که در این عرصه و فضاست
این جانور نه لایق باغ است و بوستان
این بی‌هنر، نه در خور این مدحت و ثناست”
طاووس طعنه های کلاغ را که شنید لبخندی زد و با کمی تامل گفت: خب اینهایی که تو می گویی صحت ندارد و غلط است و شخص حسود و بدل هرگز حرف راست از خوبی دیگران نخواهد گفت. مردم همیشه از زیبایی من تعریف کرد ه اند و از آن لذت برده اند و برایشان هیجان انگیز بود است. حال آنکه خود هیچ ادعایی در مورد این موضوع نداشته ام و ندارم. تو اگر طعنه می زنی عیب ما میشماری از میان این همه حسن بخاطر آن دل سیاه و بدذاتت است. زیرا که دل های صاف و زلال هرگز عیب دیگران نبینند و به شمارش آنها نمی پردازد.
“طاوس خنده کرد که رای تو باطل است
هرگز نگفته است بداندیش، حرف راست
مردم همیشه نقش خوش ما ستوده‌اند
هرگز دلیل را نتوان گفت، ادعاست
بدگوئی تو اینهمه، از فرط بددلی است
از قلب پاک، نیت آلوده بر نخاست”
من همیشه به عیب خودم واقف بوده ام و آن کس که عیب خودش را نبیند باید گفت که خودپرست و ریاکارست. حال آنکه گاهی وقتها بخاطر پاهایم شرم می کنم که روی چمن زیبا و سبز پا بگذارم و عیبم همیشه جلو چشمانم است. اما من همیشه از هنر خودم روزی خورده ام و توی کلاغ با دزدیدن روزی دیگران آمده ای اینجا و برایم غار غار می کنی و عیب می شماری.
“ما عیب خود، هنر نشمردیم هیچگاه
در عیب خویش، ننگرد آنکس که خودستاست
گاه خرام و جلوه بنزهتگه چمن
چشمم ز راه شرم و تاسف، بسوی پاست
ما جز نصیب خویش نخوردیم، لیک زاغ
دزدی کند بهر گذر و باز ناشتاست”
من اگر عیبی دارم همین پای کجم است. اما آنقدر ناچیز است که در پس این همه حسن و زیبایی ام به چشم نمیآید. کلاغ بدان که نقش و نگار وجود من خیالی و دروغین نیست که این ها چیدمان یک مدبر است که مرا آفرید. بی هیچ دروغی! و خب با خدای متعال و خردمند هرگز در مورد این نقش و نگارهای زیبا صحبتی نشده است و خود این هدیه را از روی خردش به من ارزانی کرده است.
“در من چه عیب دیده کسی غیر پای زشت
نقص و خرابی و کژی دیگرم کجاست
پیرایه‌ای بعمد، نبستم ببال و پر
آرایش وجود من، ای دوست، بی‌ریاست
ما بهر زیب و رنگ، نکردیم گفتگو
چیزی نخواستیم، فلک داد آنچه خواست”
آن خدای بزرگ و حکیم که ما را آفرید، آری او بود که از تو کم کرد و به من افزود. تو هرجا بخواهی سفر کنی دوگانگی را خواهی دید. یکی زشت یکی زیبا یکی خوب یکی بد و این ها از پی حکمت آن آفریدگار دانا است و از عقل من و تو جداست. از خرد آن بزرگ است که یکی مرغی شد و یکی کلاغ. آن دیگری لاشخوری و دیگری شد مرغ سعادت. ای کلاغ بی نوا صدسال هم اگر حمامت کنند هرگز آن سیاهی و بد ذاتی تن و دلت پاک نخواهد شد.
“کارآگهی که آب و گل ما بهم سرشت
بر من فزود، آنچه که از خلقت تو کاست
در هر قبیله بیش و کم و خوب و زشت هست
مرغی کلاغ لاشخور و دیگری هماست
صد سال گر بدجله بشویند زاغ را
چون بنگری، همان سیه زشت بینواست”
حال کلاغ از پس این همه زیبایی به آزادیت بناز. بدان هرگز پر ، تو را کسی نمی خواهد تا به یادگار داشته باشد و منه بیچاره همیشه به این درد مبتلایم. تو آزادی. آزاد آزاد! و چشم هیچ صیادی به تو نیست! این داستان را گرداننده گیتی نوشته است و کسی هرگز نباید به این فکر کند که این کار درست است یا غلط. باید راضی بود به رضای او.
“هرگز پر تو را چو پر من نمی‌کنند
مرغی که چون منش پر زیباست مبتلاست
آزادی تو را نگرفت از تو، هیچ کس
ما را همیشه دیدهٔ صیاد در قفاست
فرمانده سپهر، چو حکمی نوشت و داد
کس دم نمیزند که صوابست یا خطاست”
ای کلاغ بی خرد کسی از ما نظر در مورد خلقت همه و همه نمی خواهد و ما برای مشورت با آن عالم بزرگ نیامده ایم که او خود دانای مطلق است. و چرا بدنبال عیب دیگران می گردیم حال آنکه زیبایی ها بیشتر است. بعضی احمق ها تا سوادی بدست می آورند و کتابی می خوانند توهم عالم بودن بر می دارند و تمام این نظام خلقت را چون تو به زیر سوال می برند. آن وقت است که تمسخر هایشان گوش فلک را کر می کند حال آنکه نادان ترین نادان ها هستن. تو می گویی من زشتم و خب باید بگویم که این از کوته نظری توست و صحت ندارد. منه طاووس چه جرمی کرده ام که کلاغ زشت است و طاووس زیباست?! و این فقط فقط از تقدیر و قضای آن خردمند است.
” ما را برای مشورت، اینجا نخوانده‌اند
از ما و فکر ما، فلک پیر را غناست
احمق، کتاب دید و گمان کرد عالم است
خودبین، بکشتی آمد و پنداشت ناخداست
ما زشت نیستیم، تو صاحب نظر نه‌ای
این خوردگیری، از نظر کوته شماست
طاوس را چه جرم، اگر زاغ زشت روست
این رمزها بدفتر مستوفی قضاست”
خوشحالم که تا آخر این شعر همراهم بودی. حالا چه احساسی داری ? آیا سبک شدی و عیب های دنیا از دیده ات پاک شد? آیا حسن دوستان و اطرافیانت درخشان تر نشد ?
اگر شد که هیچ اما اگر نشد فکری برای دلت بکن!
نقد آزاد
حرف آزاد
هرچه می خواهد دل تنگت بگو…

ناک اوت – سپیده رضوی

خرداد ۱۳۹۴


عطا در تاریکی آشپزخانه پارچه ی باریکی را دور دستش می پیچاند. برای یک لحظه نگاهی به من انداخت. نیمی از صورتش در سایه و نیمی از آن در نور بود و با بینی عقابی و ته ریش شبیه ِ گاوچران های فیلم های وسترن شده بود و فقط یک کلاه کم داشت. سرفه ی کوتاهی کرد و با صدای آرامی گفت:
– پری اونوقتا باشگاه که می رفتم بهمون میگفتن بهتره موقع تمرین پنجه هامون رو فقط با دو متر باند ببندیم نه بیشتر. می گفتن اینجوری بد عادت نمی شیم و توی مسابقه زیر دستکش با همین دو متر باند سَر می کنیم و راحت مشتِ سنگین میزنیم. ولی من همیشه باندِ پنجه رو از دو مترم کمتر می بستم. واسه همین سر مسابقه وقتی بهم دو متر باند میدادن اصلا دیگه ضرب مشتم رو حس نمی کردم حریف و یه جوری می زدم که ناک اوت نشده از رو امتیاز می باخت.
حالا تصویر عطا گوشه ی رینگ ِ بوکس و موقع ِمرتب کردن باندهای دور پنجه اش جلو چشمم آمده بود. بلاخره رضایت داد و در حالی که دست زخمی ش را تا نیمه مشت کرده بود از آشپرخانه بیرون آمد. سمت دیگر میز درست رو به روی نشست.
پارچه ی باریکِ دورِ دستش کمی خونی شده بود. ولی عطا بدون اینکه اهمیتی بدهد نمکدان را به سمت خودش کشید و سُرَش داد سمت ِ دستِ باندپیچی شده اش و بعد باز سُرش داد به طرفِ دستِ سالمَش. من به سیاهیِ چشم-های عطا نگاه می کردم که همراه نمکدان در حرکت بود.
– اونجوری به دستم نگاه نکن دختر چیزی نشده، آخه تو که زوری نداری موندم اگه می رفتی پایین چی می شد
می خواستم بگویم تمام سعیم را کردم تا با کمترین فشار چاقو را رها کنم. خودش بی موقع از راه رسیده بود و اولین کاری هم که کرد این بود که دستش را دور تیغه چاقو حلقه کند، اما حرفی نزدم.
میخواستم برایش تعریف کنم که وقتی بچه بودیم مامان همیشه به من و تیام می گفت که موقع عصبانیت باید از آشپزخانه دور باشیم. بعد با خنده می گفت ” آدم¬ کُشتَن که سخت نیست. چیزی هم که تو آشپزخانه زیاده چاقو و کارد”. این جمله را آنقدر تکرار کرده بود که من فکر می کردم اگر بخواهم یکروز کسی را با چاقو بزنم در بدترین حالت، مراحلش شبیه خرد کردن یک گوجه فرنگی خواهدبود. شاید اول چاقو حسابی سُر بخورد و سَرِ جایش جفت و جور نشود. امّا بعد راه را که پیدا کند بقیه اش خیلی سریع پیش می رود.
چند دقیقه بود که بی حرکت نشسته بودم و انگار بدنم خشک شده بود. به زحمت تکانی به خودم دادم و روی صندلی جا به جا شدم. تنها چیزی که شنیده می شد صدای کشیده شدن ِ نمکدان روی سطح ِ چوبی ِ میز بود. انگشتهای دست راستم را آرام باز و بسته کردم. خواب رفته بود و گز گز می کرد. چند بار گلویم را صاف کردم و بلاخره با صدایی که کمی گرفته و دورگه به نظر می رسید گفتم:
– عطا میشه اون نمکدون و ول کنی ؟
دیگر صدای سُر خوردنش نیامد. همه جا ساکت بود و جز تیک تیک ساعت و صدای موتور یخچال صدای دیگری نمی آمد. نمی دانستم عطا از کجا ماجرا را فهمیده بود و خودش را آنجا رسانده بود. نمیدانستم که اصلا چقدر می داند، اینکه بین این صاحب خانه و مامان چه چیزهایی گذشته بود اینکه پول پیش خانه اگر پیش این مردک نبود کجا می توانست باشد، یا حتی اینکه چرا مامان مریضی اش را از همه ما پنهان کرده بود. جرات پرسیدنش را هم نداشتم فکر میکردم اگر هرکدام از اینها را نداند با پرسیدنش بدتر کنجکاو می شود.
– باید بری دکتر پریچهر، دیوونه شدی، اگه دیر رسیده بودم چی؟ یه چاقو برداشتی گرفتی دستت و یه کاره میخواستی بری پایین پایین مَردَرو بزنی؟ مگه به این راحتیه؟ اون داره چرت و پرت میگه تورو عصبانی کنه اونوقت تو درست همون کاری رو میکنی که نباید بکنی
از روی صندلی بلند شدم جریان خون کم کم داشت دوباره دست و پایم را گرم می کرد. از کنار رخت آویز گذشتم چراغ آشپزخانه را روشن کردم و به سمت اجاق گاز رفتم. کتری را از آب پر کردم و روی گاز گذاشتم. داشتم به دیوارِ خالی ِ پشتِ سرم فکر میکرد. به روزی که مامان آمد و از من خواست که قاب عکس بابا را بردارم و ببرم اتاق خودم میگفت نمی تواند بابارا ببیند میگفت دلش میگیرد قلبش فلان می شود و چه می دانم یک عالم بهانه آورد و کم کم عکس های بابا را از تمام خانه جمع کرد در اتاق من. خواستم از عطا بپرسم که مامان در بیمارستان چیزی از این مردک ِ طبقه ی پایینی گفته بود یا نه.
– اگه بخوام حساب کنم که از وقتی عکسای بابا جمع شد و مامان سر خاک نیومد شروع شده باشه خیلی طولانی میشه عطا، نمیخوام به این چیزاش فکر کنم.
و بعد انگار که یک مرتبه تصاویر مبهمی در ذهنم روشن تر از قبل شده باشد برگشتم سمت ِ عطا و گفتم:
– نکنه تیام واسه همین از پیشمون رفت ؟ نکنه تیام فهمیده بود بین اینا یه چیزی ِ، واسه همین رفت نه؟ تو میدونستی؟ اصن شاید به تو گفته بودو رفت نه؟
اینها را می گفتم و از آشپزخانه خارج می شدم. نزدیک میز غذاخوری بالای سر عطا ایستادم. پشت سرش چاقویی را که از دستم به زمین انداخته بود، آغشته به کمی خون افتاده بود گوشه ی سالن. عطا دست ِ زخمی¬ش را از آرنج روی میز گذاشته بود و لکه های خون روی پارچه هر لحظه پر رنگ تر می شد.
– پری الان دیگه اینکه چرا تیام رفت مهم نیست. یه لحظه بشین اینجا.
دست سالمش را پیش آورده بود تا مثل من را سمت خودش بکشد. روی پایش بنشاند و مثل وقت هایی که برایش ادای دختر بچه ها را در می آوردم در بغلش آرام تکانم بدهد. یک قدم عقب رفتم و در حالی که صدای آب به جوش آمده کم کم بلند می شد چرخیدم و به سمت حمام رفتم. دست هایم هنوز می لرزیدند و حتی چند باری زانوی پای راستم خالی کرده بود و تعادلم را برای چند لحظه از دست داده بودم. کمد را با حواس پرتی در روشویی خالی کردم و بدون آنکه دقیقا بدانم دنبال چه چیزی میکردم مشتی از خرت و پرت های کمک های اولیه ای را که سالها آنجا خاک خورده بود برداشتم و باز به سالن برگشتم. همه را روی میز خالی کردم و روی صندلی ِ کنار عطا نشستم.
چشم هایم گرم شد و بعد از چند لحظه اشک¬هایم پشت سر هم روی صورتم سرازیر شد. سرم پایین بود و همین به سرعت سُر خوردن اشکها روی صورتم کمک میکرد. با پشت دست صورتم را پاک کردم و از بین وسایل روی میز یک بسته باند کوچک جدا کردم. باز کردنش سخت بود چند بار تلاش کردم و جز صدای زرورق ِ اعصاب خردکنَ ش نتیجه ی دیگری نداشت. عطا با همان دست زخمی بسته را از من گرفت و با یک حرکت بازش کرد. می دانستم الان چیزی نمیگوید و می گذارد که هرکاری که میخواهم بکنم.
خودش پارچه را آرام آرام از دستش باز کرد خون گوشه های زخم کمی خشک شده بود. تشخیص نمیدادم که زخمش بخیه میخواهد یا نه اصلا اشک هایم اجازه نمیدادند تا همه چیز را واضح ببینم. بتادین را ناشیانه روی زخمش ریختم و از قطره هایی سردی که روی پای خودم میریخت میفهمیدم مایع از روی دستش سرریز شده است. دلم مامان را میخواست. مامان زخم ها را قشنگ پانسمان می کرد یک طوری که من و تیام دوست داشتیم همیشه کوچکترین زخم هایمان را مامان باندپیچی کند. اما من با بی دقتی باند را دور دست ِ عطا میپیچیدم.
– آروم باش پریچهر با هم درستش میکنیم.
و بعد دستش را روی دست من گذاشت و آرام باند را یکی در میان یک بار از بالای انگشت شصت و یکبار از پایینش رد میکرد. وقتی تمام شد خودش آرام قسمت آخر باند را گرفت میان مشتش و گفت :
– الان خونش بند میاد.
با پشت دست اشکهایم را پاک کردم. از جایم بلند شدم. چاقو را از روی زمین برداشتم و رفتم داخل آشپز خانه. چاقو را کف سینک انداختم و زیر کتری را خاموش کردم و گفتم:
– یادمه یه بار بهم گفته بودی وقتی یکی تو رینگ میوفته زمین داور میره بالا سرش و از یک تا ده میشماره. یادمه گفتی اگه طرف بتونه بلند شه و مبارزه کنه که هیچ ولی اگر نتونه ناک اوت میشه و بازی تموم میشه. طرف می بازه. حالا انگار تو وایسادی بالا سرم و داری میشماری عطا. انگار تا حالا هزار بار رسیدی به ده فهمیدی من کم آوردم ولی هی داری از اول میشماری عطا. ولی من باختم دیگه.
بسته کافه میکس را در لیوان خالی کردم و آب جوش را از کتری سرازیر کردم سمت لیوان، روی پودرهای قهوه ای رنگ، همگی در آب حل شدند قاشق کوچکی در لیوان انداختم. بوی قهوه آشپزخانه را پر کرد. به سمت نیم دیوار چرخیدم و لیوان را گذاشتم روی روبروی عطا. شروع کرد به هم زدن ِ قهوه اش، لبخند میزد.
– اونروز که داشتم بهت قانونای بوکس و میگفتم اینم گفتم که یه وقتایی ممکنه بازیکن وسط شمردن داور از جاش بلندشه و بخواد ادامه بده ولی اگر داور بفهمه که طرف حالش به جا نیست و ادامه مسابقه در توانش نیست کاری به طرف نداره و واسه خودش اونقدر میشماره تا به ده بره و مسابقه تموم بشه. پس اگر من هی دارم می گردم عقب و واسه تو از نو میشمارم حتما تشخیص دادم که تو اگه رو پا نمیشی فقط تقصیره خودته وگرنه میتونی.
عطا در حالی که قهوه اش را همانطور داغ داغ سر می کشید و نگاهم می کرد چند قدم عقب عقب رفت لیوان خالی را روی میز گذاشت خداحافظی کرد و از خانه بیرون رفت.

باید نیمه شب پادگان باشم – داود علیزاده

خرداد ۱۳۹۴

راننده گفت: «رهاش کنیم! ولش کنیم بریم!»
آب دهانم را به زحمت قورت دادم و با صدایی لرزان گفتم: «نه! نمی‌شه که!»
راننده بهم خیره شد و با تشر گفت: «چی می‌گی سرکار! بیا کمک کن از ماشین بنذازیمش پایین!»
گفتم: «من!»
دستم روی سینه‌ام بود. قلبم داشت رژه می‌رفت. انگار زیر هر دو پایم داشتند طبل بزرگ می‌زدند. صدای عو عو سگی از دور دست به گوش می‌رسید. هول برم داشته بود. به راستی مگر می‌شد در آنجاده مار پیچ کوهستانی که معلوم نبود کِی و کی از آن بگذرد کسی را‌‌ رها کرد حتی اگر مرده باشد. یعنی واقعاً مرده بود؟ با خودم گفتم مرده و چیزی در سرم سوت کشید و از گوش هام بیرون زد. اصلاً باور نمی‌کردم مرده باشد. تا همین چند دقیقه قبل گرده‌ی هم در ماشین نشسته بودیم حالا همه می‌گفتند مرده! چشم هاش بسته بود! مثل چوب خشک شده بود. دست‌هایش را لای پاهاش قفل کرده بود. انگار آدمی که از سرما در خودش جمع شده باشد روی صندلی. هر چند هوا خنکای شهریور بود و از سرمایی که بخواهد کسی را مچاله کند اثری نبود.
در دل تاریکی به دره پشت سرمان نگاه کردم. چیزی معلوم نبود. نور ماشینی هم به چشم نمی‌آمد. سیاهی بود و سیاهی، ساعتم را نگاه کردم گفتم: «نیمه شب باید پادگان باشم!»
مامان سرش را از آشپزخانه بیرون داد و گفت: «پس دیرت نشه! برات رنگینک درست کردم حتماً ببر!»
الی تازه از خواب بعد ظهر بیدار شده بود دست هانیکو (عروسکش) را گرفته بود آهسته آهسته می‌آمد تو هال و هانیکو را پشت سرش روی زمین می‌کشید! بغلش کردم و در هوا چرخش دادم. آنی خواب از سرش پرید و میان خنده و قه قه‌هایش گفت: «داداشی کی دوباره می‌ای؟»
انگار رفتن و آمدنم دست خودم بود؟ شهادت امام رضا بود تعطیلی بود. از سر‌‌ همان تعطیلی مرخصی گرفتم و برای یک روز برگشتم کازرون! چشم به هم زدنی هم مرخصی‌ام تمام شده بود و باید برمی گشتم پادگان. جایی که زمان دوباره پلیسه می‌شد. زمان برای سرباز مثل فنر است. وقتی در پادگان باشد جلو که نمی‌رود هیچ، حس می‌کنی هر لحظه دارد در خودش جمع می‌شود و عقب عقب می‌رود. کافی است پا بگذاری بیرون! مرخصی بگیری، فنر زمان ناگهان می‌جهد. پلک بهم بزنی نمی‌دانی واقعاً مرخصی رفته‌ای یا نه! انگار خواب باشی و با طبل بزرگ زیر پای چپ، بپری!
با‌‌ همان لباس‌های خدمت از خانه زدم بیرون. شهر شده بود برهوت. تعجب کردم فکر کردم از سر تعطیلی است. به هر مکافاتی بود رسیدم نطنج. آن وقت‌ها سواری‌هایی که برای شیراز مسافرکشی می‌کردند ردیف به ردیف سه راهی نطنج می‌ایستادند و شیراز شیراز می‌کردند.
وقتی رسیدم دیدم خبری از ماشین‌های مسافر کش نیست. ساعتم را نگاه کردم. حوالی ۶ بود و من باید خودم را پیش از نیمه شب به پادگان زرهی می‌رساندم. از دکه‌ی دارو خَلو پرسیدم، سراغ ماشین‌های مسافر کش را گرفتم فکر می‌کنی چطور جوابم را داد. گفت: «هوم!»
دوباره پرسیدم. قامت قوز کرده‌اش را از پشت دکه بیرون انداخت و‌‌ همان طوری که با چوب کبریت، زیر خروار سیبیلش دندانش را خلال می‌کرد باز گفت: «هوم!»
یکی دست گذاشت روی شانه‌ام! برگشتم نگاهش کردم. مرد نسبتاً قد بلندی بود با صورتی کشیده و فرق سری کم پشت! گفتم: «بله!»
– این دارو خلو تا چیزی ازش نخری جوابتو نمی‌ده!
– مگه چی ازش پرسیدم!
– حالا هر چی! آقا داود…
– منو می‌شناسین؟
پوزخندی زد. نوک انگشت اشاره‌اش را روی سینه‌ام گذاشت و گفت :« نه ولی اسمت روی سینه ات! منم فرهادم!»
دستم بی اختیار رفت روی اتیکت پیرهنم و بی هوا شدم لحظه‌ای و به خودم که آمدم پرسیدم:« ماشین‌های مسافر کش کجان؟»
– خبر نداری پمپ بنزین‌های شهر از دیروز تعطیل شدن بنزین ندارن!
تا آمدم بپرسم چرا؟‌‌ همان وقت پیکان قراضه‌ای از راه رسید. مرد لاغر و ترکه‌ای راننده‌اش بود. پیاده شد سیگارش را انداخت زیر پا، آرام له کرد. با لنگی که در دست داشت شروع کرد به پاک کردن شیشه‌ی ماشینش. بعد همزمان فریاد کشید: «شیراز… شیراز!» بیشتر ادای فریاد کشیدن داشت صدایش جان دار نبود. فرهاد خواست برود دستی هم به روی شانه‌ام کوبید: «سرکار! می‌خوای بری شیراز دیگه؟»
سر تکان دادم. چاره نبود. لفتش می‌دادیم همین هم از دستم می‌پرید. جلدی پریدم و سوار ماشین شدم. از گوشه و کنار چند مسافر دیگر هم سر و کله‌شان پیدا شد. من از درعقب سمت راننده سوار شدم. فرهاد رفت جلو نشست! سمت چپم پیرمردی در خودش فرو رفته بود شبیه درویش‌ها بود همان‌هایی که با کشکول در کوچه‌ها می‌گردند البته بی عبا و کشکول بود. قبل من سوار شده بود یا همزمان؟ حواسم نبود. آن قدر هول سوار شدم که متوجه نشدم پیرمرد کی سوار شده بود اما از در سمت راستم مرد خپلی خودش را جا کرد داخل. نفس می‌کشید بوی سیر داغ می‌داد. انگار تازه یک پیاله سیر داغ تو دهانش جویده وهنوز قورت نداده بود. ریش کوسه‌ای داشت و مثل سرما خورده‌ها فین فین می‌کرد. مدام دماغش را بالا می‌کشید و با پشت انگشت اشاره نوک دماغش را مثلاً پاک می‌کرد! دلم می‌خواست سرش داد بکشم: «چاچول این همه بَرِ گوشم فین فین نکن!»
راننده پشت فرمان نشست و استارت زد. چند استارت کره بزی! بالاخره ماشین ریپ ریپی کرد و روشن شد. حرکت کردیم خورشید داشت روی تاج کوه می‌نشست. آسمان سرخی دلگیری داشت و چنان دلم گرفته بود که دلم می‌خواست زار بزنم.
دست دراز کردم سمتش دلم هری ریخت و پس افتادم روی شانه‌ی خاکی جاده! روی زمین عقب عقب رفتم و دندان‌هایم بهم می‌خورد. دیگر کار از کتمان ترس گذشته بود. لرزش دست و پایم هم به چشم می‌آمد. داد کشیدم: «نه! نه! نمی‌تونم!»
فرهاد که جلو نشسته بود گفت: «دِ نگو نه! حوصلمون سر می‌ره تو جاده!»
مرد چاچول در‌‌ همان نیم وجب جا مرا تکانکی داد. دهانش را گذاشت بر گوشم و پچ پچ کنان گفت: «می‌بینی روز شهادت می‌خواد نوار بزاره!»
شانه بالا انداختم. راننده که بهش نمی‌آمد آدم متعصبی باشد بعد اصرار‌های فرهاد، دستش را دراز کرد و از تو داشبورد نوار کاستی در آورد. بعد دستش را برد وسط سقف و چراغ را روشن کرد. نیم نگاهی به نوار انداخت. آنی کنترل ماشین را تا حدودی از دست داد. سر ماشین چند بار چپ و راست شد. کنترل ماشین که آمد دستش. فرهاد گفت: «حواست به جاده باشه، امر کن، فرهاد نوکرته!»
راننده پوزخندی زد و چند قربان صدقه ی‌اش رفت. نوار را از راننده گرفت و آمد فرو کند در پخش که راننده گفت: «قربونت بیار از اول نوار! پخشم نوار بر نمی‌گردونه! ولی یه خودکار بیک زیر داشبورد هست!»
فرهاد دستش را برد زیر داشبورد وخودکار بیک را در آورد و شروع کرد به برگرداندن نوار. مرد چاچول دوباره در گوشم غر و لند کنان گفت: «بگو نوار نذاره!»
رو کردم بهش و گفتم: «اصلاً بذاره مگه چی می‌شه!»
ابروهاش را در هم گره داد و بلند گفت: «آقا امروز شهادت! نوار نذارید گناه داره!»
فرهاد گفت: «قتل تا پَسین بود االان دیگه قتل نیست!»
مرد چاچول کپ کرد و در خودش فرو رفت. فقط صدای فین فین کردن هاش می‌آمد. فرهاد نوار را هل داد در پخش! صدای هایده آمد:
«وقتی میای صدای پات از همه جاده‌ها می‌اد
انگار نه از یه شهر دور که از همه دنیا می‌اد
تا وقتی که در وا می‌شه لحظه دیدن می‌رسه
هر چی که جاده اس رو زمین به سینه‌ی من می‌رسه»
جاده انگار تمامی نداشت. نمی‌دانم کی حرکت کردیم و با چه سرعتی می‌رفتیم. کیلومتر ماشین کار نمی‌کرد اما مشخص بود سرعت چندانی نداریم. تازه از تنگ ابوالحیات گذشته بودیم و ماشین درکمرکش‌های بعدش غرو لند کنان بالا می‌رفت. زور می‌زد هر از چندی راننده دنده سنگین می‌کرد. پیچ پشت پیچ بود گردنه در پس گردنه! انگار بر تن کوهستان ماری خفته بود و ما داشتیم روی تنش به زحمت می‌رفتیم. از دو راهی کَنده‌ای که پیچیدیم صدای آی هایده نیز در فضای کوچک ماشین پیچید. من چشم دوخته بودم به جاده فرا رویمان که با نور مریض ماشین، کمکی روشن شده بود. فرهاد گفت: «آی ی!» و پشت بندش ادامه داد: «باور کنین زمانی که بانو هایده فوت کرد من تا چهل روز سیاه پوشیدم! باور می‌کنید هان!»
راننده گفت: «آخ آخ آخ» و سری به تأثر تکان داد وآه سردی بیرون داد.
آه کشیدم و با خودم گفتم کاش در پادگان مانده بودم اصلاً چه کاری بود این مرخصی آمدن و رفتن که آخرش هم این طور بشود. فرهاد راننده را کشیده بود کناری و داشتند دور از من و مرد چاچول صحبت می‌کردند. مرد چاچول چشم‌هایش چهار تا شده بود و گوش‌هایش تیز که آن‌ها چه می‌گویند. اما معلوم بود چیزی دستگیرش نشده من هم چیزی نمی‌توانستم بفهمم. کنجکاو شده بودم. مرد چاچول دست پشت دست می‌مالید و در‌‌ همان چند لحظه نمی‌دانم چند بار تکرار کرد: «دیدی چی شد! گفتم نوار نزارید!»
پرسیدم: «اسم شما چیه؟»
برگشت بهت زده بهم نگاه کرد. گفت: «اسم! اسمم برای چی می‌خوای؟»
چشم‌هاش را ریز کرد و به مدد نورمهتاب از روی سینه‌ام اتیکت اسمم را با نگاهش خواند. اسم پادگان محل خدمتم را هم! یکی به سمت چپ و آن یکی سمت راست سینه‌ام! سر و گردنش را دیدم که عمودی رفت و برگشت.‌‌ همان وقت جلوی رویش، بی‌اختیار با کف دست زدم تو پیشانی‌ام. با خودم فکر کردم هر کدام‌شان طرفی درمی رفتند و من که هیچ کدام‌شان را نمی‌شناختم اما همه آن‌ها هم اسمم را داشتند هم محل خدمتم را. خواستم اتیکت‌ها را بکنم اما دیگر فایده نداشت.
مرد چاچول گفت: «اینا ریگی به کفششون دارند!»
چند قدمی آن طرف‌تر روی زمین نشستم. سرم را میان دست‌هایم گرفتم. مرد چاچول آمد بالای سرم
«ببین بیا راضی شون کنیم جسد را ببریم جایی تحویل بدیم!»
-آخه مگه نمی‌بینی؟ راضی نمی‌شن!
– این گردنه‌ها رو رد کنیم رسیدیم دشت ارژن!
مقابل سرهنگ گردن کج کرده بودم و برگه مرخصی‌ام تو دست‌های خیس عرقم، نم برداشته بود. از صبح که پایم به قسمت رسیده بود یک بند پی سرهنگ را گرفته بودم تا با مرخصی‌ام موافقت کند و نمی‌کرد. وقتی از سرهنگ نا‌امید شدم به بهانه‌ای از قسمت زدم بیرون و در محوطه پادگان ول چرخیدم دلم گرفته بود دمق بودم ناگهان دیدم سر و کله‌ی سربازی پیدا شد با چک و چیلی تا بنا گوش باز! برگ مرخصی‌اش را از مسئولش امضاء گرفته بود. ترفندی زده بود یک. فوراً برگشتم قسمت و مستقیم رفتم اتاق سرهنگ، دستمالی دست گرفتم مظلومانه شروع کردم به پاک کردن میزش. همزمان آهسته و آرام گفتم: «جناب سرهنگ دیگه مرخصی نمی‌خوام!»
زیر چشمی دیدم ناگهان سرش را بلند کرد و بهم خیره شد و پرسید: «چرا؟»
– جناب سرهنگ، آدم باید سعادت داشته باشه خدمت اهل بیت کنه!
– چطور مگه؟
– هیچی آقا! ما هر سال مراسم عزاداری شهادت امام رضا تو خونمون برگزار می‌کنیم می‌خواستیم بریم ولی انگار سعادت نداریم امسال!
– چرا زود‌تر نگفتی؟
– نخواستیم آقا ریا بشه!
و هنوز سرم زیر بود دستمال را روی میز می‌کشیدم و زیر چشمی سرهنگ را می‌پاییدم. بدجور هوای خانه کرده بودم دلتنگ دلتنگ بودم و در هوای خودم ، بغض آمد تو گلوم و قطره اشکی از روی گونه هام سر خورد. سرهنگ لب و لوچه‌اش را بهم فشرد. دستی به صورت و محاسنش کشید و گفت: «برگه مرخصی‌ات را بده و برو یک لیوان آب برام بیار!»
کمی آب پاشیدم به صورتش! هیچ عکس العملی نداشت. مرد چاچول دست گذاشت روی گردن پیر مرد! دستش را آنی پس کشید.
«اون مرده! مرده!»
وا ماندم بطری آب تو دست هام شل شد و تا آمدم بفهمم، به خودم بیایم، خودم را خیس کرده بودم!
راننده گفت: «فکر کنم پنچر شدیم!»
تقریباً از گردنه‌های تنگ ابوالحیات بالا رفته بودیم. ماشین را به کناری هدایت کرد. در داشبورد را باز کرد و چراغ قوه‌ای ازش بیرون آورد. پیاده شد و دور ماشین چرخی زد. صدایش رسید که گفت: «تف به این شانس!» و لگدی به یکی از تایر‌ها زد. فوری مرد چاچول در را باز کرد و رفت ببیند. پشت بندش من و فرهاد هم پیاده شدیم.
راننده لاستیک زاپاس را از صندوق عقب بیرون آورد و روی زمین انداخت. رفتم برایش چراغ قوه را بگیرم تا جک را پیدا کند. فریادی کشید و نگذاشت سمت صندوق عقب بروم. گفتم: «می‌خواستم کمک کنم!»
– گفتم کمک نمی‌خوام مگه حالیت نیست!
حال خودم را نمی‌فهمیدم. هی دست تکان دادم. حس کردم قصد ندارد نگه دارد وانمود کردم می‌خواهم جلوی ماشینش بپرم. نگه داشت. کامیون کمپرسی بود که داشت باری می‌برد. از در سمت شاگرد بالا جستم.
«آقا سربازم، ماشینی که باهاش آمدم خراب شد، باید برسم پادگان خواهش می‌کنم منو ببرید!»
راننده گفت: «کجا این جسد رو ببریم؟ هر جا ببریم خفتمون می‌کنند که خودتون بلایی سرش آورید!»
مرد چاچول گفت: «مگه مملکت صاحاب نداره! می‌گیم که فقط مسافر بوده!»
– مسافر بوده حالا دیگه نیست حالا جسدِ!
فرهاد گفت: «جیبش را بگرد ببین اسمی، نشونی نداره!»
کسی به جسد دست نزد و خودش جیب‌هایش را گشت و گفت: «ای گوز!»
مرد چاچول از ورای تن فرهاد سرک کشید و گفت: «چی داره!»
– گفتم که گوز!
راننده گفت: «یعنی کرایه هم نداشته!»
فرهاد گفت: «آدمای این دوره زندشون شره دیگه وای به مرده شون! من می‌گم کسی که نیست. تا کسی هم نیمده رهاش کنیم همین جا و بریم!»
از تو آینه پشت سرم را مدام نگاه می‌کردم نشسته بودم اما انگار می‌دویدم. راننده کامیون گفت: «هول نکن! انگار بد جور دست و پاهاتو گم کردی! دیر برسی پادگان اعدامت که نمی‌کنن. خوب دو روز اضافه خدمت می‌خوری!»
گفتم: «دست و پا!»
دست و پاهام را گم کرده بودم و از هول گوشه‌ای عق می‌زدم. مرد چاچول گفت: «من دست بهش دیگه نمی‌زنم! هیچ دخلی هم بهم نداره!»
فرهاد گفت: «ولی اگه دهنت بجنبه همه چی بهت ربط و دخل داره!»
پشت سرم را آنی نگاه کردم نوری در دل جاده به چشمم خورد. ماشینی داشت نزدیک می‌شد. بلند شدم. هنوز آن‌ها در دل تاریکی بودند که پا گذاشتم به دو.
پایان

شَک – م. مامدگار

خرداد ۱۳۹۴

با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شد.
دخترش بود احوال پرسی کرد و بعد خداحافظی …همسرش سرکار رفته بود.
در خانه تنها بود! مدتی بود که تنهایی عمیقی را احساس نکرده بود.
چای ریخت و با تکه کوچکی قند آن را نوشید.
کارهای روزمره اش را آغاز کرد
گرد گیری، نظافت، شستن لباس های همسرش…
وقتی به نحو احسن وظایف روزمره اش را انجام داد پای تلویزیون نشست.
مدتی بود به همسر خود شک کرده بود اما هر بار با خود کلنجار می رفت و این فکرهای بد را از ذهن خود دور می ساخت.
اما امروز این افکار مجددن به او چیره شده بودند!
ناگهان فکری مانند برق از ذهنش گذشت.
دفتری که شوهرش در آن همه چیز را اعتراف می کرد.
دفتری که مربوط به انجمن معتادان گمنام بود…!
در کمد را باز کرد.
اضطراب عجیبی تمام وجود او را فرا گرفته بود.
صدای ضربان قلب خود را می شنید.
لحظه ای پشیمان شد اما کنجکاوی اش اجازه برگشت به آن را نمی داد.
با دستان لرزان خود دفتر را برداشت.
از اینکه به حریم شخصی شوهرش تجاوز کرده بود، به خود لعنت می فرستاد.
روی مبل نشست و شروع به ورق زدن دفتر کرد.
هر خطی که می خواند بیشتر شوهرش را می شناخت،
شناختی که در طی این سی و اندی سال زندگی مشترک از او به دست نیاورده بود.
او نوشته بود:
“از خانواده ام متنفرم از کنار آن ها بودن در عذابم، آرامش را در جای دیگری یافتم…”
هر خطی که می خواند قلبش تَرَکی برمی داشت.
به یاد زندگی اش با او افتاد. چقدر در زندگی گذشت کرد، چقدر همسر دلسوزی برای او بود.
در تمام این سال ها پشتیبان او بوده و با تمام بدی هایش، با اعتیادش، با نداری اش، با همه چیزش ساخته بود…
چه شب هایی گرسنه سر به بالین گذاشته بود…
چه شب هایی از تنهایی تا صبح برخود لرزیده بود…
چقدر خودش را خوار می دید…
ادامه اش را خواند:
“شهوت رانی ضعف من است اما نمی خواهم این ضعف را برطرف کنم، در آن صورت لذتی از زندگی نمی برم… من از هم آغوشی با او لذت می برم و دوست دارم او را نگه دارم.
رابطه ی ما هوس نیست، اگر بود با یک بار هم آغوشی از او سیر می شدم اما عطشم به او روز به روز بیشتر می شود..”
چشمانش سیاهی رفت.
از زندگی سیر شده بود،چقدر به او در زندگی وفادار بود…
“چندین بار او را به کارگاه برده ام و آنجا با او رابطه داشتم. از نظر مالی او را تآمین می کنم…”
پس برای همین بود که دیگر به او خرجی نمی داد برای همین بود که چندین وقت بود در خانه میوه ای نمی دید…
“به همسرم در گذشته و حال خسارت های زیادی زدم اما به دنبال جبران خسارت نیستم. از او انتظار دارم با یک بار عذرخواهی مرا ببخشد…”
دیگر نتوانست ادامه دهد. قطره اشکی گونه اش را تر کرد.
فقط به یک جمله اکتفا کرد:” کاش هنوزم معتاد بودی اما مثل همون روزا غیرت و مردونگی تو وجودت بود…”
و دفتر را بست…
* * *
پ.ن: اعضای انجمن معتادان گمنام دفتری دارند، که در آن قدم های دوازده گانه را کار می کنند. سوالاتی از آن ها پرسیده می شود و آن ها با صداقت کامل پاسخ می دهند.

تکه ای از داستان ” بازرس ” که یکی از داستان های کتاب ” سلفچگا ن” است: محمود صفریان

خرداد ۱۳۹۴

” روزی اواسط سال تحصیلی ناگهان در ِ کلاس باز شد و مرد خپله ی سیه چرده ای با یکدنیا اخم وارد کلاس شد. به موقع جنبیدم و با ورودش مثل یک پادگان نظامی ” برپا ” دادم و رسا و فریاد گونه طوطی وار عده نفرات و تعداد غایبین را اعلام کردم. کار ِ به موقع و محکم من حتا معلم را که داشت چیزی روی تخته سیاه می نوشت برق زده کرد. گچ به دست پشت کرد به تخته سیاه و خبر دار ایستاد.
بازرس با پُز یک امپراتور رفت چند کلمه ای با معلم صحبت کرد، و دست پشت کمر گره کرده مثل سزار فاتح شروع کرد در راهروی بین میزهای کلاس قدم زدن و به چهره ما که تقریبن خودمان را باخته بودیم خیره شد.
گویا فراموش کرده بود که شاکردان کلاس اول دبستان هستیم و هنوز در حدی نیستیم که یک بازرس بتواند در قالب یک ژنرال ما را بترساند و پُز بدهد. ولی او انبانی بود پر از عقده های شخصیتی که نمی توانست زمینش بگذارد. به قول معلممان که پس از رفتن او زیر لب گفت، اگر رئیس فرهنگ بود چه می کرد؟
در حین قدم زدن به من که رسید اسمم را پرسید و گفت:
” کی تو را مبصر کلاس کرده است؟ ”
آرام و مؤدب گفتم:
” آقا معلم ”
Like · Comment · Share

آموزگار – محمود کویر

خرداد ۱۳۹۴

آموزگار
نام تو را آموختم
به کودکانت
و تمام کودکان لبخندی شدند،
پسته ای بر درختی،
وتمام پسته ها
با نام تو خندیدند.
نام تو را در یاس و ترمه پیچیدم
تا کودکانش بیاموزند.
نام تو را بافتم
در گیسوی یک غزل
تا شادمانه بخوانند، کودکان گریزپای.
نام تورا
با هوای هزار مشک تر آمیختم،
تا کودکان کشتی های کاغذی
آن را به ارمغان برند
تا بارانداز های رنگی رویا.
نا م تو را
بر تمام نقشه های جهان بوسیدم،
تا کودکانم کبوتر شوند
وبنوشند از چشمه های تو
آفتاب زندگانی را
ای سرزمین من!

برای خارا

خرداد ۱۳۹۴


شعری برای  ویکتور خارا  شاعر، نوازنده گیتار، و آواز خوان شیلیائی که توسط پینوشه دیکتاتور شیلی در یکی از میدان های ورزشی سانتیاگو سلاخی شد.
… من اما هیچ اعتمادی به کلمات ندارم.
چرا بر نمی‌خیزی از گورت،
تا آواز بخوانی،
تا برقصی،
تا شراع برکشی در گیتارت؟
برای من ترانه‌ای بخوان،
فراموش ناشدنی.
ترانه‌ای که هرگز به پایان نمی‌رسد.
فقط یک ترانه،
یک ترانه.
همین را از تو می‌خواهم

نفس های آخر تماشا – مهتاب خرمشاهی

خرداد ۱۳۹۴


فرصتی نمانده
تا یاسمن ها سلام کنند
تا بید مجنون دل به مهتاب بسپارد
فرصتی نمانده
تا لبخند برلب پیر پنجره بنشیند
این شهرناتوان تر از آن است
که به خستگی ی گنجشک ها بیندیشد
تصویر تکرار بامداد و شام
در آینه ی محبوس فراموشی
به شیون نشسته است
فرصتی نمانده
حتی در حضور باران
با دست هایمان آشتی کنیم
رعدی هولناک
هستی ام را
چون کاسه ی خون
به دیوارهای بلند خاردار می پاشد
و هر ناله ای
مرا تا عرش عزاداری غریب ابر می برد
و اکنون چه دیر رسیده ایم
ما چشم هایمان را
در اعماق چاه های عطش
جا گذاشته ایم
و هرگز آبی ی آسمان را
باور نخواهیم کرد
بگذاردر نفس های آخر تماشا
تنها سرخی ی آتش سیگارم را ببینم
و چشمان ام
در دیار دود و درد
کودکی ام را بیابد

حالا سالهاست – مهرداد اکبری

خرداد ۱۳۹۴

رهایم کن تردید دیر سال
که همین تو مرا
در راه راه هراس ودلهره وانهاده ای
ورنه سهم من از زندگی
این بغض تر ها ی مکرر نبود
حالا سالهاست
که من به دیدن غربت تنهایی خویش،
عادت کرده ام
تنها همین روایت خسته می داند
که در هجرانی آن همه دوست
چه بر خواب من وخیال این خانه رفته است.
دختر آغشته به عطر لیمو
لا اقل تو با من فریاد کن
که چه اندازه تنها هستم.

نیاز – محمود صفریان

خرداد ۱۳۹۴

من نرفته ام
آخرین جرعه را نگاه کن
تلا لو جام از من است
با من باش
تا شبهای سرد سپید را
با تن پوش اندام تو گرم کنم
تا فقر آغوشم را
به میهمانی حرارت و عشق بیاورم
من نرفته ام
در انتظارم
تا بیائی
و آخرین جرعه ی این جام تهی را
تو بنوشی

گیسوی بلند بید – محمد مهدی

خرداد ۱۳۹۴

گیسـوی بلنـد بید شـانه می خواست
و بـاد آرام از لا به لای آن می گذشت
و من با اعجـاب به شعـر نگاهت می نگریستم
و چه زیبا بود در این حــالـت دعـــا
و فکــر کـردن به اجــابت چـشـمانت
وقتی تو را به امانت به دستانِ مهتاب میسپُردم
تا طــلوع فــــــــردا !

سلفچگان را چگونه دیدم – دکتر محسن رفعتی

خرداد ۱۳۹۴

سلفچگان آخرین کتاب محمود صفریان را خواندم.ازمسیر داستان های دهگانه آن همراه او شدم و ماجراهای مختلفی را تجربه کردم. گاه نثر او چنان روان است که فکر می کنی قلم برداری و داستانی در همان روال بنویسی. هر یک از آن ها بشکلی با زندگی خودت، آشنایان و دوستانت همخوانی دارد. گاه چنان از واژه ها برای توصیف زنی، مردی، و یا صحنه ای بهره می گیرد که بی کمترین زحمتی او را یا آن را میشناسی.
گاه برای نشاندادن رخدادی چنان موجز می نویسد که بر باورت نمی نشیند.
دوستی می گفت نمی دانم چرا جملات صفریان را نمی شود راحت خواند. گاه مکث هائی دارد که خواننده باید ” بگذار بگویم ” با نحوه نگارش او آشنا باشد و برای خواندن مطالب او تمرین داشته باشد تا بتواند تنگش را بکشد.
در حالیکه برخلاف نظر آن دوست من نثر صفریان را چون ترنم یک آهنگ می دانم.
برای دوستم از کتاب خواندم
“…دیدن آن همه آدم های درمانده و از کار افتاده و چهره های درهم و فشرده و انواع ناله هائی که از اتاقهای در باز، سرازیر می شد و حلقوم را می فشرد، از یادت می برد که در بیرون از آن چهار دیواری نوع دیگری از زندگی جریان دارد.
اندوه به در و دیوارش ماسیده بود و تصور اینکه روزی سرو کارم به چنین جائی بیفتد درونم را مچاله کرده بود.
به در ورودی هر اتاق جعبه ای با در شیشه ای نصب بود و هریک از مقیم های آن اتاق با زبان عکس پرده ای از رخداد های گذشته خود را درون آن نصب کرده بود. نمی توانستی باور کنی که صاحب هرعکس همانی است که با یکدنیا فاصله بر تختی افتاده است. فاصله ای که بر باورت فشار می آورد و قبولش را هرچند واقعیتی بود درناک، مشکل می کرد.
قبرستانی از زنده هائی بود که روزی روزگاری نفس کش می طلبیده اند. و اغلب چه یال و کوپالی هم داشته اند. ”
و پرسیدم کجای این نوشته که خواندم مشکل خوان است؟ وگفتم این تکه ای از داستان :
” نوعی تفس کشیدن ” این کتاب است.
همه ی داستان های او و تنها رمانی که نوشته است، نثرشان چنین راحت است، ولی من گمانم بر این است که هر داستان کوتاه او می توانسته کوتاه نباشد و بهر اندازه که بخواهد طولانی شود، تا خواننده فرصت بیابد خود را دریابد و با داستان و نویسنده همراه شود، بهمانگونه که در رمان ” شام با کارولین ” که در اول، هر فصل آن را بصورت داستان کوتاه منتشر کرده بود، ودیدیم پس از ادامه چه رمان پر خواننده ای شد.
اگر داستان ” بازرس ” در فاصله ای که راوی بزرگ می شود و به دانشگاه می رود با سکوت برگذار نمی شد و ماجرا را رها نمی کرد تا زمانی که در آستانه تلافی قرار گیرد، رمان خواندنی خوبی از آب در می آمد.
صفریان بیشتر داستان هایش آنجا تمام می شود که خواننده تازه خودش را برای ادامه آن آماده می کند. باز به قول آن دوستم
” صفریان پایان را به خواننده وا می گذارد که هر گونه می خواهد در ذهن و تصور خود پایانش بدهد. ”
در داستان ” اگهی استخدام ” آنجا که خواننده لباس عروسی می پوشد و آماده رفتن به مراسم است، کاری می کند که آن را در آورد و به چوب رختی بیاویزد.
اگر تا آنجائی را که خوانده شد، گیرا نبود و حواس و انتظار خواننده را در اختیار نگرفته بود راحت تر می شد با آن کنار آمد:
( همانطور که سرش در آغوشم بود، صورتش را بالا گرفت چشمان سرخ شده از اشکش را به چشمانم دوخت. چند لحظه ساکت ماند. من هم حرفی نزدم .
” فرهاد! خیلی غیر منتظره بود. باید فکر کنم. کمی به من فرصت بده…منهم بی نظر نبوده ام. ” )
رمانس داستان ” زیر خاکستر” بسیار دانشجوئی و البته خواندنی است. اعتراف به عشق در این داستان، ساده و دلنشین، و اثر گذار است:
” زهره جان چرا فقط با من مشورت می کنی نظر یکی دو نفر دیگر را هم بپرس.”
” نمی خواهم با کس دیگری جز با تو صحبت کنم و نظر بخواهم”
” چرا؟ ”
” چرا؟ برای اینکه من تو را دوست دارم. ”
پتکی به سرم اصابت کرد. مثل مار گزیده ها به خودم پیچیدم. توان صحبت را از دست دادم. منهم خیلی دوستش داشتم ولی جرات ابراز نداشتم. او در راهروئی که دیگر خلوت شده بود کتاب در بغل به دیوار تکیه داده بود و ساکت نگاهم می کرد. دل به دریا زده بود و علاقه اش را عریان باز گو کرده بود.
عاقبت دهان گشودم.
” زهره جان! درست شنیدم؟ ”
فقط گفت:
” بله درست شنیدی ”
” من که نه مال دارم و نه جمال به درد بخوری، ولی تو یکی از بسیارانی که موقعیتی در دانشگاه داری. حیف است، خودت را خرج من نکن. ”
” پیام! سخن رانی نکن، ادبیات هم بهم نباف. اگر درست شنیده ای که چه گفتم جوابم را بده، بهمین واضحی که من گفتم. ” کمی وقت بده، بگذار بعد جوابت را بدهم ” نداریم، همین حالا و در همین راهروی خلوت. منتظرم ”
جلو رفتم دو دستم را به دیوار تکیه دادم در حالتی که صورتش را در مقابل خود داشتم ، آرام فاصله ام را با او کم کردم. وقتی چشمانش را بست بی توجه که ممکن است کسی ما را ببیند او را بوسیدم. مقاومتی نکرد ”
از امتیازات داستان های این کتاب به قول خودش که در مقدمه اشاره کرده است…این است که کمی از کوتاه بلند ترهستند. و این به خواننده اجازه می دهد که لیوان نوشیدنی داستان را تا آخر سر بکشد..و کمی رفع عطش بکند…
کمتر نویسنده ای را می شناسم که چون محمود صفریان بیش از پنجاه داستان کوتاه داشته باشد و این یعنی بیش از از پنجاه سوژ مختلف.
چون آمار ندارم و اصولن کمتر اهل آمار هستم نمی دانم این نویسنده در چه حدی خواننده دارد و برای همه ی کتابخوان های فارسی زبان تا چه آشناست ولی بنظر من او یکی از موفق ترین داستان نویسان ماست و با خواندن آثار او گمان می کنم با من هم عقیده شوید
در همین کتاب در صفحه آخر خواندم که کتاب بعدی ایشان رمانی خواهد بود با نام ” فصلی دیگر ” و اتفاقن نظر من این است که حالا بیشتر به نوشتن رمان یا داستان های بلند اقدام کند.
بهتر است. ” شام با کارولین ” گواه است.
من توصیه می کنم اگر برایتان امکان دارد داستان های این نویسنده را بخوانید حتمن خوشتان خواهد آمد البته اگر اهل خواندن هستید.
برایش موفقیت بیشتر آرزو دارم.

معرفی کتاب : سهم من- نویسنده : پری نوش صنیعی – به انتخاب توران رئیسی

خرداد ۱۳۹۴

چاپ اول
تعداد صفحات : ۴٨٨
برنده جایزه بوکاچو از ایتالیا
رمان ” سهم من ” یک داستان جذاب ایرانی است که اولین کتاب “خانم پری نوش صنیعی ” است ، رمان سر گذشت دختری ١۵ – ١۶ ساله از اهالی شهر قم و خانواده ای مذهبی است . او که نامش معصومه است و ” معصوم ” صدایش می کنند با آرمان و گرایش به تحولات و دگرگونی های زمان ، دراوایل انقلاب دستخوش تغییراتی نا گوار در زندگی می شود . او ابتدا معصومانه اسیر خشم و تعصبات مذهبی و فرهنگی پدر و برادر ان خود قرار می گیرد . تا آنجا که بی رحمانه و با ضرب و شتم او را مجبور به ترک یک عشق بزرگ و دلبستگی صادقانه اش به مسعود می کنند ، و او را مایه آبروریزی خانواده و فامیل قلمداد کرده و وادار به رها کردن درس ومدرسه می نمایند ، وسر انجام او را مجبور به ازدواجی نا خواسته با حمید می کنند ، که معصوم حتی او را ندیده است . بعد از فرو نشستن هیاهوی انقلاب وروشن شدن احزاب و در گیرو دار تحولات فرهنگی و اجتماعی و سیاسی حمید با تفکرات کمونیستی شناسایی می شود ، اما وقتی برادران معصومه که در پست های دولتی و گرایش مذهبی مشغول به کار شده اند ، متوجه این موضوع می شوند او را لو میدهند و او محکوم به اعدام می شود .
معصوم با رفتن از خانه پدری ، خود را در این زندگی آزاد و رها از تعصبات خشگ مذهبی ، چون پدر و برادرانش می بیند ودر پوشش و رفت و آمد آزادانه تصمیم می گیرد ، اما همسرهیچگا ه در کنار او باقی نمی ماند و او هرگز طعم یک زندگی مشترک را نمی چشد، چرا که شوهر جوان بر طبق مرام درون حزبی اش مجبور به جنگ و گریز است و غالبن از نظر ها پنهان می شود ، و ارتباطات و راز های بسیاری دارد ، که می خواهد از تیر رس دور باشد ، اما آن ها دارای سه فرزند می شوند که در گیرودار جنگ هشت ساله فرزند اول را که به مجاهدین گرایش پیدا کرده ، و توسط برادر معصومه لو داده شده ، از راه قاچاق و مرز های زمینی به خارج از کشور میفرستند و فرزند دوم رزمنده می شود ، که بارها مجروح جنگی شده و سرانجام جان خود را در این مسیر از دست می دهد ، ” معصوم ” در سرتاسر زندگی خود بلا و مصیبت را لحظه به لحظه تجربه می کند و در میان گرایش های مختلف مانند ، حزب الهی ، کمونیستی ، و مجاهد قرار میگیرد که همگی فرزند ،برادر ، همسر ،و اقوام نزدیک او هستند ، شوهری که هیچگاه در کنارش نمی ماند و دیدارش با او مخفیانه و توام با ترس و لرز است .
،خانواده و برادرانش کمر به نابودی او و فرزند و همسرش بسته اند و آن ها را مایه ننگ خود می دانند ، اما اوست که قلبش جایگاه ، عشق ها ، دوری ها ، ترس ها ، نگرانی ها ، وحشت ، فقر ، تهمت و توهین است و همه سنگینی این رنج ها را در بیکسی و تنهایی به دوش می کشد ، و با وجود تهمت و توهین خود را نمی بازد و از پا نمی نشیند ، او که از جوانی تا میان سالی طعم شیرین زندگی را نچشیده اینک تنها امید و دلخوشی زندگی اش “شیرین ” در حال ازدواج ومهاجرت است ، در این بین مسعود عشق اولش پس از سال ها پیدا میشود و دوباره از میان خاکستر ها شعله آتش عشقی نهفته سر می کشد. و از او درخواست به هم رسیدن و تشکیل یک زندگی لذت بخش را می کند ” معصوم ” که در هیچ مرحله سهم خود را از جامعه و خانواده و هیچ جای دیگر نگرفته، حالا با ریختن گرد سفید بر موهایش ، خسته و بی رمق از این تصمیم است و آن را به فرزندانش وا گذار می کند .
این داستان که “معصوم ” خود راوی آن است سرشار از فراز وفرود پر ماجرا و سخت کوشی های اوست که نویسنده با مهارتی روانشناسانه حوادث و شخصیت ها را با کلامی شیوا و قلمی رسا و بی ابهام در کنار هم می آراید وخواننده را مجذوب می کند تا همراه با او داستان را دنبال کند ، و تا پایان کتاب را زمین نگذارد .
نقد های گوناگونی در مورد کتاب گفته شده که از جهات فرهنگی و اجتماعی و سیاسی و خانوادگی و از بعد تربیتی و روانشناسی قابل توجه است ، و بسیار مصاحبه و نقد با حضور نویسنده بر گزار گردیده، که من نیز شانس حضور و گفتگو
در برخی از آنان را داشته ام .
گویا غمنامه زن ایرانی و ” معصوم “ها به درازای تاریخ این سر زمین رقم خورده است و سر انجام او که ..!!! اما نه ، بهتر است خود کتاب را بخوانید و غم ها و شادی ها و صبر و شکیبایی و مبارزات … را خود تجسم وتفسیر کنید.
خواندن این کتاب پر ماجرا و تفکر بر انگیز را به شما دوستان عزیز پیشنهاد می کنم .

فرنگیس اقراری – کتاب سلفچگان

خرداد ۱۳۹۴

سلفچگان آخرین کتاب دکتر محمود صفریان که مجموعه ده داستان است و من آن را خواندم فرصتی شد تا ضمن صحبت در مورد آن و سبک نگارش این نویسنده و اینکه کتاب های مجموعه داستان پذیرفتنی تر است یا داستان های بلند در قالب ” رمان ” ، کمی با خوانندگان صحبت کنم.دکتر صفریان با انتشار سلفچگان که پنجمین کتاب داستانی اوست نشان داده است که نویسنده ای توانا و خوش سبک است و با نثری روان داستان هایش را در ذهن خواننده جاری می کند.
او در مجموع تا کنون بیش از پنجاه داستان را در چهار کتاب خود به نگارش در آوره است و با انتشار رمان ” شام با کارولین ” نشان داده است که توانائی رمان نویسی را هم دارد.
او می گوید اگر قرار است که داستان های خیلی بلند را در فرم رمان منتشر کرد بایستی در حدی به دور از زیاده گوئی های رمان های پانصد – هزار صفحه ای باشد .تا خواننده فرصت، حوصله، و شوق خواندن داشته باشد.
من با این نظر کاملن موافقم چون هدف از خواندن را آموختن و لذت بردن می دانم و این دو، با رمان های چندین جلدی و با اوراق انبوه مقدور نیست. و گمان می کنم که دیگر زمان نگارش چنین کتاب هائی گذشته است.
رمان ” شام با کارولین ” این نویسنده ، که هرکس آن را به دست گرفت تا به پایان نرساندش زمینش نگذاشته ، فقط هشتاد صفحه است. و همینقدر کافی است که خواننده مشتاق را ارضا کند و در بند کتاب های قطور و سنگین پر برگ گرفتار نکند.
وقتی می شود مثلن در همین کتاب سلفچگان داستان ” نوعی نفس کشیدن ” را که فقط دوازده صفحه است خواند، از نثر روان و روایت آن لذت برد و حتا اشکی هم ریخت و آگاه شد که چه دنیا های موازی دنیائی که ما در آنیم وجود دارد، چه لزوی دارد که آن را تا حد یک رمان کش داد.
یا داستان ” راز” این کتاب که بنظر من یک داستان خواندنی، فرا گرفتنی و لذت بردنی است، در قالب یک داستان بسیار کافی است. اگر نیاز به تحقیقی وسیعتر در این مورد باشد می توان به منابع دیگر رجوع کرد و لزوی ندارد که روانی و دلچسب بودن آن را در پیچ و خم های برسی های تحقیقاتی ضایع کرد.
او می گوید من در آینده باز رمان هائی خواهم داشت ولی هیچیک از حد اکثر صد صفحه بیشتر نخواهد بود. و می افزاید من اعتقاد به مقرراتی که داستان باید چند صفحه و رمان چند صفحه باشد ندارم. چون نویسنده نباید در قالب مقررات و سنت، داستان بنویسد. داستان مثل شعر است تا آنجا که به نویسنده الهام می شود کافی است وباید توانست بر قامت همان حد، جامه زیبا پوشاند و تلاش نکرد که آن را کش داد.
گاه اتفاق می افتد که داستانی از حد یک داستان کوتاه بلند ترمی شود و ازحدی که رمان نامیده شود، کوتاه تر است. به همان اندازه که هست کافی است، و نباید برای کم و زیاد کردن حجم آن تلاش کرد چون در این صورت از خواست و احساس نویسنده و آنچه که می بایست باشد خارج می شود. مگر چه اشکالی دارد که بهمان اندازه و قواره ای که از ذهن تراویده است بسنده شد، فقط کافی است واژه ها گرم و دوستداشتنی چیدمانی دلپذیر داشته باشد.
” سلفچِگان ” کتاب اخیر او است و بقول خودش دارای داستان هائی است که از کوتاه بلند تر هستند؛ و خواندن آن ها که تمامن روان و بدون پیچ و تاب های نامفهوم و سخت خوان نگارش شده است به دل می نشینند.
در این کتاب داستن های دهگانه زیر را می خوانیم:
بازرس – قربان کور، که به دکتر محمود کویر استاد فرهیخته زبان تقدیم شده است – نوعی نفس کشیدن – سلفچگان – مِشتی خانم جان – قلاب سنگ – زیر خاکستر – راز – آگهی استخدام – به همین سادگی –
خواندن هریک از این داستان ها خواننده را با خود به ماجرائی می کشاند که بسیار شنیدنی است و تمامن با نثری تمیز و شفاف و زیبا نوشته شده اند.
“… اتومبیل بسیار لوکسی را قبل از ورود به قهوخانه در کناردر وردی دیده بودم که دختر خانم نو جوانی در آن نشسته بود و به آهنگی از مرضیه گوش می داد. تعجب کردم. اتومبیلی شیک، دختر نوجوانی تنها، و آهنگ زیبائی نه از خوانندگان پاپ خارجی که ” سنگ خارا ” ی مرضیه را در فضا رها کرده بود. خواستم بروم سراغش، دو دل بودم، چند قدمی هم به سویش برداشتم. شیشه اتوموبیل را پائین کشید و ماهرانه مرا از ادامه باز داشت:
” خاله ام در کافه است من دارم ( چیزی ) را که خواسته برایش می برم. ”
ولی نگفت ” چه چیزی را “.
به رو نیاوردم. مسیر گام هایم را به سوی قهوه خانه تغییر دادم. به قول دختر خانم، ” کافه !” زیاد شلوغ نبود.
هرچه چشم چشم کردم خانمی که بایستی خاله دختر خانم باشد ندیدم. خودم را روی یکی از صندلی های خالی ی نه چندان فکسنی چوبی، نشاندم. آهنگ ” لری ” زیبائی را که خواننده خوش صدای ” دایه دایه ” می خواند، پسندیدم. سبک شدم. خیلی گرسنه بودم….”
تکه ای از داستان خواندنی سلفچگان.
داستان شیرین ” مِشتی خانم جان ” چنین شروع می شود:
” ازوقتی خودم را شناختم دریکی از اتاق های بزرگ خانه ” کل بومونی ” زندگی می کردیم. گمان می کنم بزرگترین اتاق آن خانه ی دنگال به ما تعلق داشت. چون توانسته بودیم با کشیدن پرده سه قسمتش کنیم. آشپزخانه در طرف راست، وسط نشیمن، و طرف چپ قسمت خواب بود.
خانه، سه اتاق دیگر یا در حقیقت سه مستاجر دیگر نیز داشت.
هر کس همه ی اسباب بزرگیش را در اتاقش جا داده بود الا مستراح که مشترک بود و در یکی از گوشه های ته حیاط قرار داشت ” البته با آفتابه های اختصاصی.” و در گوشه دیگر حیاط روی تعدادی آجر بعنوان زیر ساخت، چهار بشکه بزرگ آب قرار داشت، هر بشکه به رنگی، که مشخص می کرد هر رنگ به کدام خانوار تعلق دارد.
بشکه ما سبز رنگ بود. خانه نه برق داشت و نه آب و برای پر کردن بشکه ها یمان، یا بایستی از سقا به ازاء پرداخت پول کمک گرفته می شد یا از شیر سرکوچه سطل سطل آب می آوردیم و پرش می کردیم که کار به واقع شاق و سنگینی بود. گاه و نه همیشه ” آب دزدی هم می شد.
چراغ لامپا تنها کباد کش نور بود در جنگ با تاریکی ِاتاقی به آن بزرگی…
وقت گذرانی های شب ها ، گرد هم آئی های گه گاه مستاجرین و قصه های راست و دروغشان و دود چراغ بود، و انجام تکالیف مدرسه.
در یکی دیگر از اتاق های خانه، ” دی لی لو ” با دختر دم بختش زندگی می کرد، فرق نمی کند چه، دختری دم بخت باشد و چه پسری شاشش کف کرده باشد، مسئله سازند ودی لی لو نیز از این واقعیت در امان نبود.
زمزمه ملی شدن نفت بلند شده بود و انگلیسی های حاکم که در حقیقت همه کاره شهر بودند کم کم داشتند جمع و جورمی کردند.
محله ی آن ها یکی از پر امکان ترین محله های دنیا بود…بسیار شیک، با آب و برق و تلفن و تهویه مطبوع و باغبان و راننده و آشپزو نوکر و کلفت مجانی …بی پرداخت حتا یک ریال.
در این فضای یگانه، ” مِشتی محمد ” که در یکی از خانه های آنچنانی آشپز بود و زنش نیز به تر و تمیز کردن هر روزه خانه مشغول بود، کارشان را از دست دادند. و این در حقیقت از اوج به حضیض افتادن بود. یک شبه همه ی امکانات غیر قابل با ور شان را از دست دادند و حالا در یکی از اتاق های خانه ” کل بومونی ” همسایه ما بودند. عزیزانی بودند که ذلیل شده اند. “.
هر یک از داستن های این کتاب گوشه ای از زندگی همه ی ماست در گستره کشور. تمامن با زبان مانوسی نگارش شده است که خواندنشان را لذت بخش کرده است. البته صحبت من در مورد کسانی است که خواندن زمانی هر قدر کوتاه از زندگیشان را تشکیل می دهد.
با اشاره ای بسیار کوتاه با آخرین داستان این کتاب به نام ” بهمین سادگی ” این گفتار خالصه را پایان می دهم و توصیه می کنم اگر فرصت دارید و خواندن جائی در زندگی روزمره تان دارد کتاب های او را بخوانید. همه شان بر روی سایت آمازون موجود است که در خانه بشما تحویل می دهند.
” … فریاد بی کسى چون پتکى سنگین فرقم را می کوباند. نگاه مات و بهت زده ام را به صورتش که بى هیچ تغییرى به خواب رفته بود دوختم، و همه سالهائى را که با او بودم، در ذهنم چرخاندم.
نمى دانستم ازکجا شروع کنم. دستهایش را محکم به سینه ام چسباندم. و نگهدارى اشک هایم را از دست دادم. اشک هاى بى صدایم را. نمى خواستم صدائى خلوتمان را بهم بزند. چقدر دلم مى خواست یکباردیگر درز چشمانش را بازکند. نیازداشتم فقط دو، سه کلمه با او صحبت کنم.”

بسیار خلاصه در مورد محمد علی افراشته

خرداد ۱۳۹۴


محمدعلی راد بازقلعه‌ای معروف به ” افراشته” فرزند حاج شیخ جواد مجتهد بازقلعه‌ای در سال ۱۲۸۷ خورشیدی در روستای بازقلعهٔ رشت به دنیا آمد. و در سال۱۳۳۸ در صوفیه،بلغارستان در گذشت.
او از پیشگامان شعر گیلکی و از نام‌داران شعر ساده و روان فارسی و از بزرگان طنز اجتماعی ایران است. از جوانی در پی تأمین معاش به کارهای گوناگونی پرداخت: گچ‌فروشی، شاگرد پادوئی شرکت‌های ساختمانی، شاگردی بنگاه‌های معاملات املاک، معمار شهرداری، آموزگاری، هنرپیشگی، تئاتر، مجسمه‌سازی، نقاشی و سرانجام روزنامه‌نگاری و شاعری. همکاری با مطبوعات را از روزنامهٔ امید در سال ۱۳۱۴ آغاز کرد و بعدها در روزنامهٔ توفیق طنز خود را آزمود. نام او بعد از شهریور ۱۳۲۰ به‌عنوان شاعری مردمی، مبارز و انساندوست بر سر زبان‌ها افتاد.
دو شعر
شغال
با مطلع
ای شغال تن گنده خپله/ دیدی افتاد دمت لای تله
و ، پالتوی چارده ساله
با مطلع
ای چارده ساله پالتوی من/ ای رفته سر آستین و دامن
از اشعار بسیار معروف اوست
بر بالای روزنامه چلنگر که در حقیقت روزنامه او بود و در زمان خود یکی از پر تیراژ ترین روزنامه ها بود
ابن بیت نوشته شده بود
بشکنی ای قلم ای دست اگر
پیچی از خدمت محرومان سر
محمد علی افراشته در سرودن شعر به لهجه گیلکی به واقع سر آمد بود.

دورنمات‌، آنگونه‌ که‌ من‌ شناختم‌ – حمید سمندریان‌

خرداد ۱۳۹۴

(این‌ مقاله‌، گزیده‌ای‌ است‌ از سخنرانی‌ حمید سمندریان‌ در شب‌ فریدریش‌ دورنمات‌)

آشنایی‌ من‌ با دورنمات‌ به‌ زمان‌ تحصیلم‌ در آلمان‌ برمی‌گردد؛ زمانی‌ که‌ شاگرد استاد بزرگ‌ تئاتر، ادوارد مارکس‌ بودم‌. مارکس‌ شاگردان‌ بین‌المللی‌ بسیاری‌ داشت‌ و من‌ یکی‌ از آنان‌ بودم‌. آن‌ دوران‌ تقریباً آغاز جهانی‌ شدن‌ فردریش‌ دورنمات‌ بود. در فاصله‌ سالهای‌ ۱۹۰۰ تا امروز دنیا نویسندگان‌ بزرگ‌ بسیاری‌ را به‌ چشم‌ دید، از هارولد پینتر انگلیسی‌ گرفته‌ تا سام‌ شپارد که‌ استاد نوشتن‌ است‌. در آلمانی‌زبان‌ها هم‌ چند نفری‌ بوجود آمدند که‌ جهانی‌ شدند. یکی‌ از آنها برتولت‌ برشت‌ است‌ که‌ صاحب‌ سبک‌ است‌، دیگری‌ ماکس‌ فریش‌ که‌ بسیار با دورنمات‌ نزدیک‌ و تقریباً با او هم‌ استیل‌ بود. آخرین‌ نفر هم‌ دورنمات‌ است‌. این‌ افراد به‌ دلیل‌ تم‌های‌ جهانشمولشان‌ به‌ سرعت‌ جهانی‌ شدند. تم‌های‌ کارهای‌ آنها اولاً خصوصی‌ نبود و ثانیاً تم‌هایشان‌ از نمایشی‌ به‌ نمایش‌ دیگر به‌ کلی‌ عوض‌ می‌شد و تم‌ تکرار نمی‌شد.
نمایشنامه‌های‌ دورنمات‌ عبارتند از: رمولوس‌ کبیر ، ازدواج‌ آقای‌ می‌سی‌سی‌پی‌ ، فرشته‌ای‌ به‌ بابل‌ می‌آید ، ملاقات‌ بانوی‌ سالخورده‌ ــ که‌ یکی‌ از اساسی‌ترین‌ نمایشنامه‌های‌ دورنمات‌ است‌ ــ فرانک‌ پنجم‌، اپرای‌ بانک‌ خصوصی‌ ، هرکول‌ و طویله‌ اوژیاس‌ ، متئور و بسیاری‌ کارهای‌ دیگر.
وقتی‌ آخرین‌ نمایشنامه‌اش‌ که‌ قبل‌ از فوت‌ نوشته‌ و چاپ‌ شد خواندم‌ بسیار گریستم‌ برای‌ اینکه‌ دورنمات‌، سبک‌ عوض‌ کرده‌ بود. دورنمات‌ که‌ استاد و خداوند سوژه‌های‌ بکر و بسیار تکان‌دهنده‌ و تحولات‌ انسانی‌ بسیار شدید بود در پایان‌ عمر به‌ این‌ نتیجه‌ رسیده‌ بود ــ که‌ در آغاز کتاب‌ عنوان‌ کرده‌ بود ــ که‌ من‌ هر چه‌ پیرتر می‌شوم‌ جملات‌ زیبا و ادبیات‌ نمایشی‌ برای‌ من‌ خوارتر می‌شوند، من‌ تازه‌ حس‌ می‌کنم‌ باید «بین‌ جملات‌» را اجرا کرد نه‌ اینکه‌ هنرپیشه‌ جملاتِ قشنگ‌ و زیبا ادا کند.
دورنمات‌ با شهامت‌ در ابتدای‌ آن‌ نمایشنامه‌ اقرار و اعتراف‌ کرده‌ که‌ من‌ سعی‌ می‌کنم‌ خودم‌ را به‌ ساموئل‌ بکت‌ ــ از پیشگامان‌ تئاتر ابزورد ــ نزدیک‌ کنم‌. او فهمیده‌ بود که‌ اصل‌ بر زندگی‌ است‌ نه‌ دیالوگ‌ و می‌بایست‌ اصل‌ زندگی‌ را در اثر پیاده‌ کرد نه‌ گفتارهای‌ بسیار زیبا را.
در زمینه‌ اعتقاد او به‌ خلاء باید گفت‌ دورنمات‌ یک‌ کشیش‌زاده‌ ساده‌ و تحت‌ تعلیم‌ پدر سختگیرش‌ بوده‌ اما در نمایشنامه‌هایش‌ هر وقت‌ که‌ چیزی‌ را به‌ خداوند واگذار می‌کند، آناً در دیالوگها تردید می‌آید، می‌بینیم‌ که‌ یا واقعیت‌ را نمی‌گوید یا نیمی‌ از واقعیت‌ را می‌گوید و قضاوت‌ به‌ عهده‌ ذهن‌ مخاطب‌ گذاشته‌ می‌شود.
دورنمات‌ در کتابی‌ به‌ عنوان‌ مسائل‌ تئاتر ــ Teather Problemes ــ اَشکالِ متفاوت‌ تئاترها را در اجتماعاتی‌ که‌ فرهنگ‌ مغایر با هم‌ دارند بیان‌ می‌کند و در پایان‌ به‌ این‌ نتیجه‌ می‌رسد که‌ تراژدی‌ در جایی‌ امکان‌ دارد که‌ شناختِ فقر، مسئولیت‌ و گناه‌ در آن‌ جامعه‌ وجود داشته‌ باشد.
در هیاهوی‌ قرن‌ جنجال‌زده‌ ما که‌ هنوز نژاد سپید می‌کوشد برتری‌ خود را بر نژاد سیاه‌ ثابت‌ کند، دیگر نه‌ مسئولی‌ وجود دارد نه‌ خیرخواهی‌ و نه‌ گناهی‌؛ ما دسته‌جمعی‌ گناهکاریم‌ ؛ گناهان‌ ما گناه‌ فردی‌ است‌، گناه‌ مذهبی‌ است‌ و این‌ جمله‌ را هم‌ اضافه‌ می‌کند که‌ همانگونه‌ که‌ راه‌ ما در سیاست‌ به‌ بمب‌ ناپالم‌ رسید، در تئاتر هم‌ به‌ کمدی‌ می‌رسد. کمدی‌ به‌ معنای‌ طنز تلخ‌. مثلاً ما یک‌ آشفته‌ بازار جهنمی‌ ببینیم‌ و ندانیم‌ که‌ باید چه‌ کسی‌ را مسئول‌ بدانیم‌ چرا که‌ همه‌ گناهکارند و نمی‌دانند که‌ گناه‌ می‌کنند و اینگونه‌ است‌ که‌ تراژدی‌ از جامعه‌ رخت‌ برمی‌بندد.
این‌ نظر دورنمات‌ است‌ که‌ در کتاب‌ مسائل‌ تئاتر حدود ۴۰ سال‌ پیش‌ نوشته‌ شد و باعث‌ شد که‌ معنی‌ تراژدی‌ میان‌ نویسندگان‌ بزرگ‌ هم‌ عوض‌ شود. بعد از آن‌ ژان‌ ژنه‌ گفت‌: «ما نمی‌توانیم‌ تراژدی‌ بنویسیم‌. ما فقط‌ می‌توانیم‌ ملودرام‌ آبکی‌ بنویسیم‌.» ملودرام‌ آن‌ است‌ که‌ در آن‌ یکی‌ عاشق‌ شود، یکی‌ زنده‌ بماند، یکی‌ بمیرد، یکی‌ گریه‌ کند و قصه‌ تمام‌ شود.
اما تراژدی‌، سقوط‌ عظمت‌ است‌. ما الان‌ تراژدی‌ نداریم‌؛ برای‌ اینکه‌ سقوط‌ عظیمی‌ نیست‌ چه‌ عظمتی‌؟
در پایان‌ می‌توان‌ گفت‌ برتولت‌ برشت‌ که‌ یک‌ آلمانی‌ نابغه‌ بود و این‌ دو سوییسی‌، بی‌ تردید برای‌ کشور سوییس‌ و مهم‌تر از آن‌ برای‌ تئاتر جهان‌ مایه‌ افتخارند.
دورنمات‌ خوانی‌ را جدی‌تر بگیریم

پنجاهمین سال‌مرگ سیاستمداری که جایزه نوبل ادبی سال ۱۹۵۳ را برد

خرداد ۱۳۹۴

مجله تایم در سال ۱۹۴۹، «وینستون چرچیل» را به عنوان «مرد نیمه اول قرن بیستم» معرفی کرد. چرچیل در سال ۱۹۴۰ نیز «مرد سال تایم» شده بود. وی در دوران خدمت سیاسی و فعالیتش به عنوان نویسنده، افتخارات زیادی کسب کرده است.
چرچیل در ۹ آوریل ۱۹۶۳ با درخواست ریاست جمهور آمریکا، «جان اف. کندی» و با تصویب کنگره آمریکا، «اولین شهروند افتخاری ایالات متحده آمریکا» نام گرفت، ولی به دلیل ناتوانی جسمی، در مراسم کاخ سفید حاضر نشد و پسر و نوه اش، این نشان افتخار را به جای او دریافت کردند. مردم بریتانیا در رأی گیری نوامبر ۲۰۰۲ بی‌بی‌سی، «سر وینستون چرچیل» را به عنوان «بزرگترین بریتانیایی تمام تاریخ» برگزیدند.
چرچیل از شروع جنگ، قصد داشته که کتابی تاریخی در مورد آن بنویسد و از این رو بصورت هفتگی گزارشهایی از خلاصه وقایع تهیه می کرده و در منزلش این گزارشها را نگهداری می کرده‌است. برخی معتقدند نگارش کتاب تنها به دست چرچیل انجام نشده و در حقیقت کتاب نتیجه کار گروهی از محققان هست که زیر نظر چرچیل و با استفاده از نوشته‌ها و یادداشتهای او این کتاب را ایجاد کرده‌اند. در مقابل برخی نیز اعتقاد دارند که موشکافی و حساسیت چرچیل اجازه چنین کاری را نمی داده و بیشتر همکارانش، تنها در تهیه اسناد و مدارک مورد استفاده به او یاری رسانده‌اند.
تاریخ جنگ جهانی دوم مجموعه کتابی شش جلدی حاوی شرح وقایع جنگ جهانی دوم از دیدگاه وینستون چرچیل است که وقایع آن را از سال پایان جنگ اول جهانی تا ژوئیه ۱۹۴۵ در بر می‌گیرد.
اولین چاپ این مجموعه کتاب به صورت مجموعه شش جلدی بوده است. جلد اول با عنوان شکل گیری طوفان، ۱۹۴۸، حاوی مطالبیست که چرچیل در دهه ۳۰ نوشته بود و قصد داشت در کتابی در مورد اتفاقات پس از ۱۹۱۹ چاپ کند. این کتاب در برگیرنده دیدگاههای انتقادی او در مورد سیاست مماشات دولتهای بالدوین و چمبرلین می‌باشد. عنوان جلد دوم عالی ترین ساعت آنها، ۱۹۴۹، (به انگلیسی Their finest hours) از سخنرانی مشهور ۱۸ ژوئن ۱۹۴۰ چرچیل هست: “باشد که چنان به وظایف و مسولیتهای خود عمل کنیم که اگر امپراطوری بریتانیا و کشورهای مشترک المنافع هزار سال هم بر پا بمانند، همگان بگویند که این عالی ترین ساعت آنها بوده است.” این جلد شامل شرح پیشرویهای آلمان در غرب و دوران سخت پس از سقوط فرانسه می‌باشد که با مقاومت بریتانیا و انصراف آلمان از عملیات شیر دریایی پایان می‌باید.
جلد سوم، اتحاد بزرگ، (سال انتشار ۱۹۵۰)، شامل شرح گسترش جنگ از اروپا به بقیه جهان، از جمله حمله آلمان به شوروی و ورود آمریکا به جنگ در سال ۱۹۴۱ می‌باشد.
در مجلدهای باقی مانده، جلد چهارم چرخش سرنوشت، منتشر شده در ۱۹۵۰، جلد پنجم بسته شدن حلقه، منتشر شده در ۱۹۵۱، و پیروزی و تراژدی، منتشر شده در ۱۹۵۳، به سالهای افول قدرت ارتش هیتلر پس از شکست استالینگراد، شرکت وسیع آمریکا در عملیاتهای نظامی و تصمیم گیری در مورد سرنوشت جنگ، تصمیم گیریهای کنفرانسهای تهران، یالتا و پتسدام، روابط با شوروی و سرنوشت آلمان، لهستان، یونان و دیگر کشورهای درگیر در جنگ پس از جنگ پرداخته می‌شود. علاوه بر دوره شش جلدی، این کتاب در دوره‌های ۱۲ جلدی و ۴ جلدی نیز منتشر شده است.
خلاصه‌ای از مجموعه شش جلدی، تحت عنوان خاطرات چرچیل از جنگ جهانی دوم نیز به چاپ رسیده است. این خلاصه را ذبیح الله منصوری به فارسی ترجمه کرده است.

یعنی طنز

خرداد ۱۳۹۴

یک بازرس قمارباز ،بعد از آنکه مبلغ زیادی باخت رفت به زیارت امام رضا وتوبه کرد که دیگه قمار بازی نکنه . دو روز بعد از بارگشت ، بهش ماموریت دادند که برود قم برای بازرسی . رئیس اداره ای که آقای بازرس برای بازرسی از آنجا رفته بود، شب برایش سنگ تمام گذاشت، میهمانی مفصلی گرفت و بساط منقل وقمار هم جور کرد و بازرس وسوسه شد وبازی کرد . میهمانها روی نقشه قبلی جوری بازی کردند که طرف مبلغ زیادی ببرد و خوشحال برگردد وگزارش خوبی از وضع اداره بدهد.
فردا و قبل از بازگشت رفت به زیارت حضرت معصومه و سربسته گفت : تماس داشتین به اخوی سلام برسونین وبگین اون موضوع که چند روز پیش درموردش صحبت کردیم، منتفی شد !

این پل در ایران است- پلی بر کارون

خرداد ۱۳۹۴

این پل در ایران است- پلی بر کارون

طراوت شبنم

خرداد ۱۳۹۴

طراوت شبنم

به نقل از رایو دوچه وله آلمان -اگر چنین است که می خوانید

خرداد ۱۳۹۴

اگر چنین است که می خوانید فاتحه بقا و اعتماد و احترام و راستی ودرستی مملکت خوانده شده است…وای برما.
بازار داغ خرید و فروش مدرک تحصیلی؛ از سیکل تا دکترابه گزارش رسانه‌های داخل ایران، خرید و فروش مدارک دانشگاهی و پیش‌دانشگاهی در ایران بیش از پیش رواج یافته است. قیمت این مدارک از یک میلیون تومان برای سیکل تا ۱۵ هزار دلار برای دکترا متغیر است. تنها علی کردان، وزیر کشور دولت احمدی‌نژاد نبود که مدرک دکترایش جعلی از آب درآمد، بازار مدارک جعلی از سیکل تا دکترا این روزها در ایران بسیار داغ است. به گزارش رسانه‌های داخل ایران، آگهی‌های فروش مدرک هرروز بیشتر از پیش به چشم می‌خورد؛ آگهی‌هایی برای فروش مدرک سیکل تا دکترا. به گزارش سایت تابناک، قیمت این مدارک نیز در آگهی‌ها منتشر می‌شود. این قیمت‌ها از یک میلیون تومان برای مدرک سیکل شروع شده و تا ۱۵ هزار دلار برای مدرک دکترا متغیر است. بر اساس این گزارش مدارک بالای دانشگاهی با دلار قیمت‌گذاری می‌شود و در آگهی‌ها تاکید شده که بسته به این‌که مدرک تحصیلی متعلق به کدام دانشگاه باشد، قابل‌استعلام باشد یا خیر و حتی در برخی موارد ریز نمرات هم به آن اضافه شده باشد، قیمت آن بالا و پایین خواهد شد. تابناک نوشته است: «برای مدرک لیسانس سه هزار دلار، برای خرید مدرک کارشناسی ارشد پنج هزار دلار و برای دکترا نیز ۱۵ هزار دلار گرفته می‌شود تا مدرک برای فرد از دانشگاه‌های مجازی مالزی یا حتی امریکا صادر شود. البته در برخی از مؤسسات هم بین خریدار و مؤسسه توافق می‌شود و مؤسسه فروش مدرک با سفته این تضمین را به خریدار می‌دهد که سازمان مربوطه متوجه جعلی بودن مدرک نشود.» به گفته برخی کارشناسان خرید و فروش مدارک جعلی از این رو در ایران رواج پیدا کرده که مدرک‌گرایی روز به روز در جامعه بیشتر می‌شود. روزنامه ایران از قول یک کارشناس نوشته حتی کسانی که شغل و موقعیت اجتماعی مناسب و خوبی دارند اما فاقد مدرک دانشگاهی هستند، به دنبال گرفتن یک مدرک هستند تا بتوا‌نند موقعیت خود را بهتر و بیشتر تثبیت کنند. این در حالی است که بر اساس قوانین ایران، جعل مدرک جرم محسوب شده و قابل مجازات است. طبق ماده ۵۳۰ قانون تعزیرات اسلامی، کسی که با آگاه بودن از جعلی بودن مدارک از آن استفاده کند، به ۲ ماه تا ۲سال حبس محکوم می‌شود. DW.DE نماینده‌ مجلس: نگرانیم پرونده‌ بورسیه‌های غیرقانونی نیز پیگیری نشود کمیسیون اصل نود مجلس: پرونده ۱۶۰۰ بورسیه اشکال دارد اختصاص گسترده اموال دولتی به دانشگاه خصوصی احمد‌ی‌نژاد دانشگاه آزاد در تصرف “برادران دانشجو” بر اساس ماده ۵۲۷ این قانون نیز افرادی که مدارک تحصیلی دانشگاه‌ها و مؤسسات آموزش عالی‌ و تحقیقاتی داخل یا خارج از کشور اعم از مدرک فارغ‌التحصیلی، اشتغال به تحصیل یا ریز نمرات را جعل کنند یا آن را مورد استفاده قرار دهند، علاوه بر محکومیت حبس یک تا سه ساله، به جبران خسارت ‌نیز محکوم می‌شوند. گسترش “فساد علمی” اسفند ماه سال گذشته، وبسایت خبری “فرارو” گزارش مفصلی از گسترش “فساد علمی” در ایران منتشر کرد. بر اساس این گزارش، پس از افشای سرقت‌های علمی چند استاد برجسته رشته فلسفه دانشگاه‌های معتبر کشور در ماه‌های گذشته، بحث گسترش فساد و تقلب علمی در مراکز دانشگاهی به موضوع و معضل بزرگ تبدیل شده است. پیش از آن نیز در مهرماه، حسن روحانی، رئیس جمهوری اسلامی ایران در شورای عالی انقلاب فرهنگی، دستور برخورد با فروش پایان نامه و کپی متون علمی را صادر کرد. روحانی با انتقاد از “پایان‌نامه فروشی” و یا “کپی برداری متون علمی” گفت: «شأن علمی کشور به هیچ وجه نباید زیر سئوال قرار گیرد. دستگاه‌های مرتبط باید برای مقابله با این گونه اقدامات فعال شوند.» سایت فرارو در گزارش اسفندماه خود همچنین از گسترش خرید پایان‌نامه خبر داده بود. این سایت به تحقیق دکتر حسن حسینی، استاد جامعه‌شناسی دانشگاه تهران اشاره کرده بود که توسط او و یکی از دانشجویانش تهیه شده و نشان می‌دهد که پدیده تقلب علمی در قالب پایان‌نامه نویسی و کارهای پژوهشی سال‌هاست در جامعه ایران گسترش یافته است. این استاد دانشگاه به افزایش بی‌سابقه مراکز تهیه پایان‌نامه در تهران و شهرستان‌ها اشاره کرده و گفته بود: «در تهران و شهرستان‌ها موسسات مشاوره آموزشی و پژوهشی تاسیس شده‌اند که کار پژوهشی تولید می‌کنند. تا به حال ۲۶ مرکز مشاوره پژوهشی و آموزشی در حوالی میدان انقلاب شناسایی شده‌اند که در این تحقیق با آن‌ها گفت‌وگو شده است.» حسن حسینی درباره دلایل روآوری به خرید پایان‌نامه به فرارو گفت: «یکی از دلایل این است که کلاس‌های دانشگاهی ما توان آموزش صحیح همه افراد را ندارند. اگر از این کلاس‌ها افرادی بیرون می‌آیند که توان تولید پایان‌نامه، پژوهش، پروپوزال (طرح تحقیق) و… را دارند، پس چرا بقیه افراد نمی‌توانند این‌کار را انجام بدهند؟» بر اساس این پژوهش، پایان‌نامه‌ مهندسی و فنی در مقطع کارشناسی ‌ارشد ۴ تا ۱۰ میلیون و در مقطع دکترا ۱۲ تا ۱۷ میلیون تومان، پایان‌نامه پزشکی ۵ تا ۷ میلیون، پایان‌نامه دکترای علوم انسانی ۶ تا ۱۲ میلیون و مقالات “موسسه اطلاعات علمی” (ISI) از دو میلیون تومان به بالا قیمت دارند.

دوپینگ در ورزش کشتی – خبر

خرداد ۱۳۹۴

ورزش ایران به آن اندازه که در کشتی قدمت تاریخی دارد در دوپینگ این رشته هم جایگاه جهانی بالایی دارد طوریکه دو نفر از چهار کشتی‌گیر مادام‌العمر محروم جهان، ایرانی هستند.
طی سال‌های اخیر و همگام با پیشرفت دانش پزشکی و داروسازی، استفاده نابجا از برخی داروها در ورزش باعث اشاعه و گسترده‌تر شدن معضل «دوپینگ» در این عرصه شده است. موارد فراوان گزارش شده از بازپس گرفته شدن مدال، عوارض جسمی و روحی در ورزشکاران و حتی مرگ و میر ناشی از ارتکاب به دوپینگ هم حاکی از گسترش تکان دهنده این ضد ارزش در صحنه ورزش است.به گزارش خبرنگار مهر، دوپینگ تاریخی به قدمت خود ورزش دارد اما طی سال‌های اخیر و با پیشرفت فن آوری، روش‌های جدیدتری برای ارتکاب به این تقلب بزرگ ورزشی ایجاد شده طوریکه امروز پدیده دوپینگ از جمله معضلات ورزش جهان به حساب می‌آید که هر از چندگاهی باعث به وجود آمدن رسوایی‌های هم می‌شود.
ورزشکاران به دلایل فیزیکی، اخلاقی و قانونی از ارتکاب به دوپینگ منع می‌شوند با این حال بسیاری از آنها در رشته‌های مختلف و با اهداف متفاوت اقدام به انجام می‌کنند. طبق یک بررسی انجام شده بیشتر وزنه‌برداران و دوومیدانی‌کاران هستند که با استفاده از مواد نیروزا اقدام به دوپینگ می‌کنند اما در ایران کشتی‌گیران هم گرایش زیادی به استفاده از این مواد دارند طوریکه درحال حاضر از مجموع ۴ کشتی‌گیری که در سطح جهان به خاطر تکرار دوپینگ با محرومیت مادام‌العمر مواجه شده‌اند، ۲ نفرشان ایرانی هستند.
به گزارش مهر و با استناد به سایت اتحادیه جهانی کشتی، ایران یکی از ۱۴ کشوری است که در فهرست محرومان اتحادیه جهانی کشتی – به دلیل استفاده از مواد نیروزا – آنهم با آماری قابل توجه و تامل ورزشکار خاطی دارد.
رتبه دوم کشتی ایران در بزرگ‌ترین تقلب ورزشی
در فهرست محرومان اتحادیه جهانی کشتی از ۲۰ کشتی‌گیر دوپینگی ۱۴ کشور نام برده شده که ۳ نفر از آنها ایرانی هستند. آرژانتین، برزیل، رومانی، بلغارستان، اوکراین، لتونی، هند، مولداوی، ازبکستان، مصر و گرجستان کشورهایی هستند که در این فهرست تنها یک ورزشکار دوپینگی دارند. از کشور ترکیه نام دو ورزشکار خاطی برده شده و روسیه هم با چهار ورزشکار دوپینگی بیشترین سهم را در ناپاکی‌های کشتی جهان دارد.
از این حیث کشتی ایران در رتبه دوم قرار دارد و این در حالی است که کشتی ورزش اول ایران به حساب می‌آید و مدال آورترین رشته هم در بازی‌‎های آسیایی و المپیک محسوب می‌شود. علیرضا غریبی، امیر علی اکبری و طالب نعمت‌پور کشتی‌گیران دوپینگی و محروم ایران هستند.
سهم بیشتر ایران در محرومیت‌های مادام العمر کشتی جهان
طبق قانون مصوب آژانس جهانی مبارزه با دوپینگ (وادا) که تمام فدراسیون های بین المللی و داخلی در تمام رشته ها موظف به تبعیت از آن هستند، اگر ورزشکاری برای دومین بار اقدام به دوپینگ – به صورت آگاهانه – کند برای همیشه از حضور در تمام میادین ورزشی محروم می شود. تاکنون دو کشتی گیر در سطح جهان با این محرومیت مواجه شده‌اند که دو نفر از آنها ایرانی هستند یعنی علیرضا غریبی و امیر علی اکبری.
دوپینگی های کشتی ایران
علیرضا غریبی: بعد از اینکه این کشتی‌گیر فرنگی در وزن ۱۲۰ کیلوگرم مسابقات دانشجویان جهان به عنوان قهرمانی دست یافت آزمایش دوپینگش مثبت اعلام شد. این اتفاق ۹۸ سال پیش افتاد، زمانی که غریبی تنها امید سنگین وزن تیم‌ملی کشتی فرنگی برای حضور در مسابقات جهانی چین و بعد از آن المپیک چین بود. در هر صورت محرومیت علیرضا غریبی که برای همیشه بود راه را برای رقیبانش یعنی سجاد برزی و مهدی شربیانی جهت ورود به این دو رویداد بزرگ باز گذاشت.
امیر علی اکبری: این کشتی گیر که در مسابقات جهانی ۲۰۱۰ مسکو به مدال طلای وزن ۹۶ کیلوگرم کشتی فرنگی دست یافته بود، در اردوهای آماده سازی برای مسابقات جهانی ۲۰۱۱ اقدام به دوپینگ کرد و با ۲ سال محرومیت مواجه شد. اکبری پس از المپیک لندن و پایان دوران محرومیتش بازگشت طلایی به میادین داشت طوریکه در وزن ۱۲۰ کیلوگرم مسابقات جهانی مجارستان به عنوان قهرمانی دست یافت البته با دوپینگی که منجر به محرومیت همیشگی او و بازپس گرفته شدن مدالش شد.
طالب نعمت پور: آخرین کشتی گیر ایرانی که به خاطر دوپینگ محروم شد، طالب نعمت پور است. سال گذشته نتیجه هر دو نمونه A وB نعمت پور در مسابقات جام جهانی کشتی فرنگی تهران مثبت اعلام شد و بدین ترتیب وی با محرومیت مواجه شد.
محروم سرشناس برای کشتی ایران!
هارون دوغان یکی از چهره های سرشناس در فهرست محرومان اتحادیه جهانی کشتی است به خصوص برای ایرانی ها؛ این کشتی گیر سال ۱۹۹۸ در مسابقات جهانی تهران در دیدار نهایی وزن ۵۸ کیلوگرم با نا داوری مغلوب علیرضا دبیر شد و به مدال نقره بسنده کرد اما او یک سال در مسابقات آنکارا در رویارویی دوباره با دبیر که بازهم در قالب دیدار فینال انجام شد، شکست تهران را جبران کرد و به مدال طلا دست یافت. این کشتی گیر کهنسال ۲۰۰۲ در جریان مسابقات قهرمانی جهان در تهران شرکت کرده بود به خاطر مصرف افدرین ۲ سال محروم شد اما پس از پایان آن و بازگشت به میادین دوباره مرتکب دوپینگ شد و به همین دلیل از سال ۲۰۰۵ برای همیشه از حضور در میادین کشتی ترکیه و جهان محروم شد.
زنان دوپینگی در کشتی
کشتی جهان در بخش زنان هم شاهد ارتکاب به معضل دوپینگ بوده است. رومانی، مولداوی، لتونی، هند و ازبکستان پنج کشوری هستندکه به واسطه استفاده از موادنیروزا توسط یکی از کشتی گیران شان در بخش زنان، نام شان در فهرست دوپینگی های اتحادیه جهانی قرار داده شده است.
فهرست دوپینگی‌های کشتی در اتحادیه جهانی
کشتی جهان در حال حاضر ۲۰ کشتی گیر دوپینگی دارد که چهار نفرشان برای همیشه محروم هستند اما محرومیت ۱۶ کشتی گیر دیگر طی ماه و سال های آینده به پایان می رسد.

خبر – این عیسی کلانتری ، آن عیسی کلانتری ! از یک فیس بوک

خرداد ۱۳۹۴

این عیسی کلانتری ، آن عیسی کلانتری !
عیسی کلانتری، مشاور معاون اول رئیس‌جمهوری در امور آب، کشاورزی و محیط زیست در مطلبی که روز دوشنبه هفتم اردیبهشت منتشر شد گفت که « ایران با بهره‌برداری از ۹۷ درصد آب‌های سطحی خود عملاً تمام رودخانه‌های خود را خشک کرده ‌است و دیگر آبی در طبیعت باقی نمانده ‌است »
او ادامه داد: «این موضوع به معنای آن است که اگر به همین وضع ادامه دهیم حدود ۷۰ درصد ایرانیان یعنی جمعیتی معادل ۵۰ میلیون نفر برای زنده ماندن ناچار به مهاجرت از کشور هستند»
البته نا گفته نماناد که ۹۲ در صد از آب مصرفی سالیانه کشور ، به بخش کشاورزی اختصاص دارد و علت این حجم بالای مصرف آب هم استفاده از روش سنتی کشت غرقابی است .
گمان نمی کنم این آقای عیسی کلانتری که بعنوان مشاورمعاون اول رئیس جمهور روحانی از مهاجرت گریز نا پذیر ۵۰ میلیون ایرانی به دلیل بحران آب سخن گفته است ، همان آقای دکتر عیسی کلانتری باشد که سال های زیادی در دوران موسوم به سازندگی ، وزیر جهاد کشاورزی آقای هاشمی رفسنجانی بود ، زیرا اگر بود ، به یاد داشت که در آن دوران چه مبالغی نجومی در بودجه های سالیانه کشور و زیر عنوان « تبصره های تکلیفی » برای جایگزین کردن آبیاری قطره ای و تحت فشار در کشاورزی بجای کشت غرقابی اختصاص می یافت . ( آن هم با بهره ۲ یا ۳ درصد و در شرایطی که بهره وام های بانکی دست کم ۳۲ در صد بود )
حال که بعید به نظر می رسد این آقای عیسی کلانتری ، آن آقای عیسی کلانتری باشد ، پیشنهاد می کنم این آقای عیسی کلانتری با در خواست کمک از آقای روحانی ، یک دادگاه نمادین ملی برای آن آقای عیسی کلانتری تشکیل دهد و خود بعنوان دادستان ، با بیرون کشیدن مجموع ارقام نجومی تبصره های تکلیفی آن سال ها برای توسعه آبیاری قطره ای و تحت فشار و تهیه فهرست وام های پرداخت شده بوسیله بانک های عامل ، از آن آقای عیسی کلانتری بپرسد آن وام های کلان را چه کسانی دریافت کردند ؟ ، اصلا اهل کشاورزی بودند ؟ چه مبلغ از آن پول های باد آورده برای توسعه آبیاری قطره ای و تحت فشار سرمایه گذاری شد ؟ و در کجا سرمایه گذاری شد تا مردم بروند و آن شبکه ها را ببینند و در نتیجه این اتهام که خوش انصاف ترین دریافت کنندگان آن وام های تقریبا رایگان ، پول های دریافتی را در راه بساز بفروشی ، واردات ، خرید ارز وسکه و…. به کار انداختند خود به خود منتفی گردد. و سرانجام مشخص شود که دیناری از معوقات سرسام آور بانکی ربطی به آن وام ها ( و دیگر وام های بسیار کم بهره برای سایر برنامه های من در آوردی آن آقای عیسی کلانتری – مثلا طرح طوبی — ) ندارد .
اگر این آقای عیسی کلانتری همت بکند و چنین دادگاه نمادینی را تشکیل دهد، دعای خیر ۵۰ میلیون نفری که طبق فرموده خودش به دلیل بحران آب ناگزیر از جلای وطن خواهند شد ، توشه آخرت ایشان ، روسایش ، قوم و خویش هایش ، رفقایش ، هم حزبی هایش و آن دیگرانی که خودش می داند ، خواهد شد !

بهار زیباست

خرداد ۱۳۹۴

بهار زیباست

نقل قولی کوتاه ازعطاالله مهاجرانی در مورد آیتماتوف

خرداد ۱۳۹۴

مهمانداران با لباس های قزقیزی برایمان در لیوان های پایه بلند بلور آبی روشن شیر آوردند، سفیرمان گفت من شیر اسب نمی خورم! گفتم من می خورم. این جام بلور شیر اسب نشانه ی کمال مهمان نوازی قرقیز هاست.

لیوان پایه بلند را در دست گرفتم. صدای آیتماتوف هم در گوشم بود. شیر غلیظ بود. طعم شیر بز و دوغ تازه می داد. تا ته لیوان نوشیدم. از خیمه بیرون آمدم. پرسیدم آیتماتوف کجاست. گفتند همراه عسکر اقایف است. در خیمه اوست… پیدایش کردم. همراه فدریکو مایور مدیر کل یونسکو بود…به خیمه ماناسچی ها رفتیم تا ماناس برایمان بخوانند.
می خواندند، معنای هیچ واژه ای را نمی فهمیدم. اما اشک مجالم نمی داد.
آیتماتوف هم ماناس خواند. صدایش در گوشم مانده است. در شعری که آیتماتوف خواند واژه” بیشکک” آمده بود. پرسیدم
معنای بیشکک چیه؟
” کیسه چرمینی که سواران در آن شیر اسب می ریختند…”