گذرگاه اردیبهشت ماه ١٣٩۴

اردیبهشت ۱۳۹۴

سلام…با گل و جوانه انار به خانه هایتان می آیم…
من اردیبهشت ام …ماه دوم بهار…دوستتان دارم


گذرگاه شماره
١۶٢ در چهاردهین سال انتشار
این شماره گذرگاه، حاصل همت این یاران است
**********************************
محمود صفریان- عیدی نعمتی – دکتر محمود کویر – حمید رضا یعقوبی – هاسم کرباسی – برشت – علی عبداللی – الیسا تنگسیر – اسماعیل معزّّی – احسان نراقی – فرنگیس اقراری – حسین منزوی – بهروز آزاد -حسین پناهی – مریم فودازی – بهالدین خرمشاهی – مهرداد اکبری- داود علیزاده – ضحی کاظمی – شهره احدیت –

===============================

یک درد دل – هاشم کرباسی

اردیبهشت ۱۳۹۴

این نوشته وسیله ئی میل دریافت شده است…سخنی از دل بر آمده است.
————————————————————–
ما در مورد کتاب و نویسنده و بطور کلی ادبیات، پس ازانقلاب و این مهاجرت بسیار گسترده، علاوه بر درد ” نخواندن ” و بی علاقگی و کم حوصلگی در این مورد، گرفتار شکاف بزرگی نیز هستیم که بین بخصوص روشنفکران مقیم ایران، و آنها که بهر دلیل به خارج آمده اند ایجاد شده است.
این ها که در خارج هستند از تحولات و رخداد های ادبی درون و کتاب ها و نویسندگان جدید آگاهی چندانی ندارند و آنها که در داخلند، از این هم بدتر، ضمن بی اطلاعی از این گونه تحولات در خارج، خود را تافته جدا بافته هم می دانند و نمی دانند که چه آثار و نویسندگانی که بهر حال ایرانی هستند در خارج وجود دارند. در حالیکه با کمترین توجه می توان پی برد که از هر ملتی چه نویسندگان قدری در خارج از کشورشان چه قدی آراسته اند..
براین بی توجهی و بی اطلاعی بایستی سانسور راهم اضافه کر که حتا شامل پست و نرساندن کتاب ها و مطالب ادبی نیز می شود.
ادبیات چون نهالی است که رشد روزانه و در تمام فصول دارد، و اینک هم در ایران و هم در خارج نویسندگان صاحب سبکی خود را نشان داده اند در حالیکه با یکدیگر آشنا نیستند و از آثار خود تا آن حد بی خبرند که نام کتاب های هم را نمی دانند.
وقتی از نویسندگان داخل ایران در مورد نویسندگان خارج از کشور پرسش می شود یا نمی دانند یا اسامی را که سالهاست در گذشته اند چون جمالزاده را بر زبان می آورند ، بهر حال از نویسندگان
جدید و آثارشان آگاهی ندارند. و اگر بهشان بر نخورد بیشتر خود را می شناسند و چون بهر حال از امکانات ایران برخوردارند و صحبت هائی که در مورشان می شود هوائیشان می کنند و کسی را جز خودشان نمی بینند با کلی خود شیفتگی.
ما در حقیقت بایستی با هم باشیم و هر کداممان این حق را به همه نویسندگان دیگر بدهیم که در راه اعتلای ادبیات ما تلاش می کنند.
درست است فیلترینگ که طرفند حضرات است برای عزیزان درون ایجاد سد کرده است ولی اولن به طروق مختلف می توان بر آن فائق آمد، و دیگر اینکه نباید دل را به هندوانه های زیر بغل خوش کرد و گذاشت کبر وجودمان را تسخیر کند. نام نمی برم ولی می دانم که خودشان می دانند.
و نویسندگان برون بخصوص آن ها که گذشته ای داشته اند ” و متاسفانه مثل جای آبله در چهره شان ماندگار شده است ” هنوز آن باد را حفظ کرده اند و هر نوشته ای را یا نمی خوانند، یا با دنیائی تفرعن
به آن نگاه می کنند و اگر هم بهر دلیل خواستند در مورد آن حرف بزنند ادبیات بدی را به کار می گیرند.
یکپارچگی و با هم بودن و از کار های یکدیگر مطلع شدن و در ارتباط پستی و ئی میلی بودن ادبیات ما را بارور، وکار آمد می کند. بهمانگونه که در سایر کشور ها جاری است. مگر می شود مردم و نویسندگان درون کشور ” چک ” و مردم پراکنده این کشوردر سراسر دنیا از حضور و آثار ” میلان کوندرا ” بی اطلاع باشند و یا با نام و آثار ” واسلاو هاول ” آشنا نباشند؟
آیا در رابط با دوستداران ادبیات، ابرانی ها چه در درون و چه در بیرون چنین آگاهی از هم دارند؟
می پرسم: چه تعدادی می دانند که ما نویسنده خوبی بنام ” فریبا وفی ” و بسیاری چون او را در ایران داریم؟ و یا آثارشان را به نام می شناسیم؟ ” از خیر خوانده شدن آنها می گذرم ”
و چه تعدادی در درون ایران می دانند که در خارج از کشور، شعرائی چون ” خسرو باقر پوریا عیدی نعمتی ” و بسیاری دیگر را داریم، و با کار هایشن آشنا هستند؟
ما باهم بیگانه ایم، ویا متاسفانه جز خودمان را قبول نداریم و در برج تفرعن خود محبوس تکبریم؟ بیشتر مان چون خاله سوسکه فقط قربان دست و پای بلورین!! خود می رویم.
این گویا بشکلی از قدیم و ندیم وجود داشته است. شما هیچ گونه اشارهای نه از سوی ” حافظ ” در مورد ” عبید ” می یابید و نه در آثار ” عبید ” از حافظ در حالیکه هم زمان بوده اند.
این را از این جهت عنوان کردم که شاید برحسب تصادف این بار ” برود میخ آهنین در سنگ “

درد

اردیبهشت ۱۳۹۴

درد…
یکی از بزرگترین موهبت های جهان برای موجود زنده…درد است.
بدون درد هیچ موجودی قادر به زندگی نیست.
هر بیماری که که همراه با درد نباشد خطر ناک و کشنده است.
فقط با درد می تواند به وجود بیماری پی برد و در رفع آن تلاش کرد.
در جامعه نیز چنین است…
بی دردان هر گز نقشی در اصلاح جامعه ندارند، چون به بیماری وقوف ندارند.

نا گفته‌های احسان نراقی که پس از مرگ او منتشر شده است

اردیبهشت ۱۳۹۴


ین نوشته با برداشت از  نشریه  مد و مه/سه شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۴ در فیس بوک آمده بود
ناگفته‌های احسان نراقی از خودکشی صادق هدایت
قبل از پرداختن به صحبت بیشتر در مورد این نوشته بد نیست تا این حد با او ” احسان نراقی ”  آشنا شوید …بخوانید:
برگرفته از ویکی پدیا
( نیاکان و خویشاوندان پدری احسان نراقی از روحانیون نامی شیعه بودند. پدر وی حسن نراقی (معروف به شیخ حسن و آقاحسن) فرزند میرزا محمد حسین نراقی بود. وی از نوادگان ملامهدی فاضل نراقی صاحب کتاب جامع‌السعادات بود . با این‌حال حسن نراقی در سال ۱۳۱۴ لباس روحانیت را کنار گذاشت. وی در سال ۱۲۹۶ با دختر میر سعید خان مشیرالسلطان به نام رخشنده گوهر مشیری (زاده ۱۲۷۸ و معروف به قمرالسادات و منیراعظم) ازدواج کرد. رخشنده گوهر مشیری از خویشاوندان آیت‌الله سید ابوالقاسم کاشانی بود. حاصل این ازدواج دو دختر به نام‌های ناهید (۱۳۰۲) و فروهر (۱۳۰۷) و یک پسر به نام احسان‌الله (۱۳۰۵) بود. حسن نراقی در سال ۱۳۴۳ با ربابه انصاری ازدواج کرد که ثمره‌ی این ازدواج فرزندی به نام محسن نراقی شد.

تحصیلات[
نراقی تحصیلات مقدماتی را تا کلاس یازدهم در مدرسه پهلوی کاشان و به گفته خودش تحت تربیتی متمایل به غرب گذراند.[۲] سال دوازدهم را نیز در دارالفنون تهران به پایان رساند. ابتدا دوسال در دانشگاه تهران به تحصیل حقوق پرداخت و سپس به توصیه پدرش برای ادامه تحصیل راهی سوئیس شد.[۳] او لیسانس جامعه شناسی را از دانشگاه ژنو دریافت نمود و پس از دوسال اقامت در تهران، موفق به اخذ بورس تحصیلی در مقطع دکترا از دانشگاه سوربن فرانسه گردید.
ازدواج[ویرایش]
احسان نراقی در سال ۱۳۳۸ با آنژل عرب‌شیبانی ازدواج کرد. آنژل فرزند اسدالله‌خان عرب شیبانی در چهارم تیرماه ۱۳۱۵ در شیراز متولد شد. خانواده عرب شیبانی از خانواده‌های شناخته‌شدهٔ شیراز به شمار می‌آیند. پدربزرگ آنژل، امیر سلیم‌خان عرب، عمده مالک و رئیس ایل عرب، دارای هفت فرزند بود. محمدحسین‌خان؛ قمرالملوک که با پسرعمه‌اش یاور محمدتقی‌خان عرب ازدواج کرد؛ محمدتقی‌خان از رؤسای نظمیه جنوب که در درگیری‌های لارستان کشته شد؛ فرج‌الله‌خان که به درجه سرگردی در ارتش نائل آمد و معاون سرتیپ شهاب، فرمانده دانشکده افسری بود. عباسقلی خان عرب شیبانی نمایندهٔ دوره‌های ۱۵، ۱۶، ۱۸ و ۱۹ مجلس شورای ملی از فسا و دروهٔ ۲۰ از استهبانات و نیریز بود؛ اسدالله‌خان (پدر آنژل) ملک‌دار؛ فرج‌الله خان، سرهنگ ارتش و دارای تحصیلات عالیه نظامی، مسعودخان؛ و آخرین فرزند خانواده، خانم قیدافه بود. به هر روی، ثمرهٔ ازدواج احسان نراقی و آنژل عرب شیبانی سه فرزند پسر به نام‌های بهمن (۱۳۳۹)، بهرام (۱۳۴۵) و امین (۱۳۵۶) می‌باشد.[۴]
فعالیت‌های پیش از انقلاب[ویرایش]
در مدت تحصیل و اقامت در سوئیس به عنوان یکی از عناصر فعال در فعالیت‌های کمونیستی شهرت یافت. وی در سال ۱۳۲۸ در فستیوال جوانان کمونیست در بوداپست شرکت نمود و در سال ۱۳۲۰ نیز ریاست هیأت ایرانی شرکت‌کننده در برلین شرقی را بر عهده داشت. او پس از فراغت از تحصیل، به عنوان کارشناس خاورمیانه و ایران در یونسکو مشغول کار شد و ضمن اعلام انزجار از نظرات و عقاید توده‌ای و کمونیستی خود، اعلام کرد که ترویج مرام کمونیستی در ایران ممکن نیست و بهترین حکومت در ایران مشروطه سلطنتی است.[۵]
در جریان ملی شدن صنعت نفت روابط خود را با آیت‌الله کاشانی (که از اقوام وی بود) گسترش داد و به نوعی عامل دولت دکتر محمد مصدق در سوئیس گردید. با گزارش‌های او سفیر ایران در سوئیس تعویض شد.[۶]
بازگشت او به ایران در سال ۱۳۳۱ در اوج اقتدار ملیون، وی را به رابط غیررسمی میان مصدق و کاشانی و گاهی مترجم کاشانی در برخورد با خبرنگاران تبدیل کرد. نراقی با ورود به حلقه قدرت توانست از طریق دکتر غلامحسین صدیقی در دانشگاه تهران مشغول به کار گردد[۷] و همزمان با کمک او و دکتر علی‌اکبر سیاسی موفق شد موسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی را بنیانگذاری نموده و مدت ۱۲ سال مدیریت آن را بر عهده داشته باشد. این مؤسسه علاوه بر انتشار کتاب‌های متعدد به‌خصوص در زمینه علوم اجتماعی، در تهیه و تدوین طرح جامع کلان‌شهرهایی همچون تهران و شیراز نقش داشت.[۸]
او که از منسوبان فرح پهلوی بود[۹] و با وی روابط خانوادگی داشت،[۱۰] سال‌ها به عنوان مشاور فرح دیبا فعالیت می‌نمود. حمایت حکومت پهلوی از او در آن مقطع برای مقابله با افکار چپ بود[۱۱]. او در اواخر رژیم پهلوی هشت نشست خصوصی نیز با محمدرضا شاه پهلوی داشت و به مشاوره او پرداخت. عمده‌ترین مسئولیت‌های وی پیش از انقلاب اسلامی ایران به این شرح بوده‌است.[۱۲]

  • مدیریت «مؤسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی»
  • تصدی «اداره جوانان» سازمان آموزش علمی و فرهنگی ملل متحد «یونسکو»
  • ریاست «مؤسسه تحقیقات و برنامه‌ریزی علمی و آموزشی کشور»

به گفته وی او همواره برای سران نظام پهلوی مشاوری منتقد بوده‌است. او همچنین در داخل کشور با اعضای حزب ملت ایران و در خارج با عناصر جبهه ملی سوم در ارتباط بود. سازمان امنیت و اطلاعات رژیم پهلوی (ساواک) در سال ۱۳۵۲ چنین دربارهٔ وی نوشته است: «نامبرده فردی است شهرت‌طلب که دارای زیربنای فکری متمایل به چپ بوده و احتمالاً از طرف یکی از کشورهای غربی تقویت و مورد استفاده واقع می‌شود و تلاش دارد برای به دست آوردن مشاغل بهتر در آینده، خود را به مقامات مؤثر کشور نزدیک کند.» در ادامه این گزارش می‌افزاید که «تمجید از نامبرده زیانی نخواهد داشت و می‌تواند بلندگوی تبلیغاتی موافق باشد.»[۱۳] دکتر حسن حبیبی، ابوالحسن بنی‌صدر و صادق قطب‌زاده معروفترین شاگردان وی بوده‌اند.[۱۲
*****
«من برخلاف گفته‌های آقای شریعتی که درد هدایت را “درد بی‌دردی یک طبقه اشرافی مرفه که کار نمی‌کند بلکه از دسترنج دیگران می‌خورد”، دانسته بود و مسلم است که این نگرش برآمده از یک نگرش عقب‌مانده چپ ارتدوکس است، هدایت را یک فرد اصیل و دردمند می‌دانم که هم داستان‌نویس برجسته‌ای بود و هم روشنفکری بسیار تیزبین و شجاع که نظیرش را در تاریخ ایران به هیچ وجه دیگر مشاهده نکرده‌ایم.»
این گفت‌و‌گو ده روز پس از درگذشت احسان نراقی برای نخستین بار منتشر شد. در این گفتگو نراقی از خاطرات خود با چهره های فرهنگی و هنری در سالهای دور سخن گفته و مهمتر از همه این که اگفته‌هایی از خودکشی صادق هدایت، نویسنده ایرانی روایت کرده است.
نراقی درباره چگونگی آشنایی‌اش با هدایت گفته است: «با هدایت در دوران دبیرستانم در کافه فردوس آشنا شدم و می‌دانید که من اواخر دوران دبیرستانم را در تهران گذراندم و اکثرا در منزل پسرعمه‌ام مهندس پرخیده اقامت داشتم و شرایطی پدید آمد که به مدت دو ماه صادق هدایت با ما در آن منزل هم‌خانه بود، بنابراین به او بسیار نزدیک شدم.»
او در این گفت‌وگو که در هفته‌نامه «نگاه پنجشنبه» منتشر شده، می‌افزاید: «شاید ندانید نخستین مقاله‌ای که من در طول عمرم به چاپ رساندم مقاله‌ای درباره هدایت بود که وقتی در ژنو بودم آن را نوشتم و برای چاپ به نشریه‌ای دانشجویی به نام «دانشجو» که در دانشگاه تهران چاپ می‌شد، دادم و آقای ایرج علی‌آبادی، حقوقدان برجسته که آن زمان با برخی دوستانشان آن مجله را در می‌آوردند، آن مقاله را به چاپ رساندند.»
این جامعه‌شناس و نویسنده ایرانی که روز ۱۲ آذر در سن ۸۶ سالگی در تهران درگذشت، به اختلاف نظر خود با دکتر علی شریعتی درباره هدایت اشاره کرده و گفته است: «من برخلاف گفته‌های آقای شریعتی که درد هدایت را “درد بی‌دردی یک طبقه اشرافی مرفه که کار نمی‌کند بلکه از دسترنج دیگران می‌خورد”، دانسته بود و مسلم است که این نگرش برآمده از یک نگرش عقب‌مانده چپ ارتدوکس است، هدایت را یک فرد اصیل و دردمند می‌دانم که هم داستان‌نویس برجسته‌ای بود و هم روشنفکری بسیار تیزبین و شجاع که نظیرش را در تاریخ ایران به هیچ وجه دیگر مشاهده نکرده‌ایم.»
او با تجلیل از آثار صادق هدایت می‌گوید: «من او را بسیار دوست داشتم و به افکارش هم منهای جاهایی که به صورت شیفته‌واری از ایران باستان، به خصوص دوره ساسانیان تعریف و تمجید می‌کند، مثل کتاب سایه روشن و پروین دختر ساسان بسیار علاقه‌مند بودم و به خصوص از داستان سگ ولگرد او که به صورت تمثیلی بیچارگی و مفلوکی یک انسان ناامید مانند خودش را ترسیم می‌کند، بسیار خوشم می‌آمد.»
نراقی به شرایط روحی بغرنج هدایت در ماه‌های پایانی عمر اشاره کرده و گفته است: «اواخر عمر هدایت زمانی که او در پاریس اقامت داشت، من هم به همراه بسیاری از دوستانم نظیر مرحوم جمال‌زاده، مرحوم انجوی ‌شیرازی، بزرگ علوی و پدر زن او در ژنو اقامت داشتیم. آن اواخر مهندس غلامعلی فریور، از اعضای مهم و برجسته حزب ایران و جبهه ملی هم برای انجام ماموریتی وارد ژنو شده بود. هدایت هم در ژنو به ما ملحق شد. شاید ندانید که آن وقت گرفتن ویزا برای ژنو حتی از طریق اروپا هم بسیار مشکل بود. زمانی که بالاخره موفق به گرفتن ویزا برای او شدیم، من شخصاً به او تلفن زدم و اطلاع دادم که به زودی می‌تواند برای گرفتن ویزا به سفارت مراجعه کند و او هم که خیلی عجله داشت، شاید فردای روزی که با او صحبت کردم، به سفارت مراجعه کرده و می‌بیند هنوز ویزایش نرسیده. او که در آن شرایط بسیار افسرده و ناآرام بود پس از دریافت این خبر به خانه برمی‌گردد و متاسفانه خودکشی می‌کند. غافل از اینکه عصر‌ همان روز، ویزایش به سفارت رسیده بود.»
درباره دلایل خودکشی صادق هدایت روایت‌های بسیاری نقل شده است. هدایت ۱۹ فروردین ۱۳۳۰ با باز کردن شیر گاز در یک آپارتمان اجاره‌ای در خیابان شامپیونه پاریس به زندگی‌اش پایان داد. او با یک ویزای پزشکی دو ماهه که او را «بیمار روحی» معرفی می‌کرد پا به پاریس گذاشته بود و به گفته جهانگیر هدایت برادرزاده‌اش امید داشت «تا از فضای خفه‌کننده ایران دور شده و بقیه عمر را به دور از لکاته‌ها و خنزرپنزری‌ها بگذراند و از طرفی کتاب‌های خود را در فرانسه چاپ نموده و به شهرت و جایگاهی که لایق آن است برسد و با درآمد حاصل از آن زندگی‌ای مستقل، که در آن که زیر دین خانواده‌اش نباشد، تشکیل دهد.»
در این دو ماه اما هر آنچه ناملایمات بود بر سرش آمد، از بیماری سخت دوست صمیمی‌اش حسن شهید نورایی که در چاپ کتاب‌هایش کمک زیادی به او می‌کرد تا ترور حاجیعلی رزم‌آرا [شوهر خواهرش] که موقعیت او را در سفارت ایران در پاریس تضعیف کرد. قبل از ترور رزم‌آرا [به واسطه نسبت خانوادگی‌اش] هدایت را بسیار تحویل می‌گرفتند و او احتمال می‌داد با کمک آنان بتواند کار اقامتش را انجام دهد. اما اکنون جواب سلامش را به زور می‌دادند. پس از آن ایده خودکشی که مدت زیادی با او بود، دوباره جان می‌گیرد.
هدایت در سال ۱۳۰۷ بعد از یک خودکشی نافرجام در نامه‌ای خطاب به برادرش می‌نویسد: «همه از مرگ می‌ترسند، من از زندگی سمج خودم. چقدر هولناک است وقتی که مرگ آدم را نمی‌خواهد و پس می‌زند! کسی تصمیم به خودکشی نمی‌گیرد، خودکشی با بعضی‌ها هست. در خمیره و در سرشت آن‌هاست، نمی‌توانند از دستش بگریزند.» این بار اما مرگ او را پس نزد و شیر گاز خانه شماره ۳۷ خیابان شامپیونه کارش را ساخت.
نراقی در این گفت‌وگو در پاسخ به این سوال که «آیا فکر می‌کنید اگر صبح آن روز ویزا به دستش می‌رسید، خودکشی نمی‌کرد؟»، تصریح می‌کند: «احتمالش خیلی زیاد بود. چرا که در آن مدت دائما دوست داشت از فضای سرد و مغموم آن زمان پاریس به ژنو و به خصوص نزد جمال‌زاده برود و البته فراموش نکنید که عواملی باعث تشدید افسردگی هدایت در آن زمان شد، یکی بیماری دوست عزیزش حسن شهید نورایی بود که در شرف مرگ قرار داشت و هر روز از هدایت می‌خواست بر بالینش حاضر شود و دیگری بی‌اعتنایی دانشکده هنرهای زیبا به او بود که کارمند رسمی آنجا بود و فقط ماهی ۲۰۰ تومان به او می‌دادند. همه این‌ها به اضافه سرخوردگی عمیقی که او نسبت به جامعه فرهنگی و مردم عادی ایران [به خاطر تضاد زیاد فکری با آن‌ها] داشت، دست به دست هم داد و آن فاجعه را پدید آورد.»
فرح می‌گفت نصر روزی ده بار تماس می‌گیرد!
نراقی در بخش دیگری از این گفت‌وگو به سیدحسین نصر، فیلسوف سنت‌گرا پرداخته و او را «جاه‌طلب» و «حقه‌باز» خوانده است. نراقی روزهایی را به یاد می‌آورد که زمزمه ریاست نصر بر بنیاد فرح بر سر زبان‌ها افتاده بود و او به شدت در تلاش بود این سمت را به دست آورد: «به خاطر دارم که پس از برکناری هوشنگ نهاوندی از ریاست دفتر فرح که نامبرده سال‌ها وزیر آبادانی و مسکن و رئیس دانشگاه تهران هم بود، مهدی سمیعی و سیدحسین نصر به عنوان کاندیداهای این سمت برگزیده شدند. روزی نصر به من زنگ زد و درخواست ملاقات حضوری با من کرد و در این ملاقات اصرار داشت که با هم پیش فرح برویم و دائم به من می‌گفت: وقتی به حضور او رسیدیم، تو هم به ایشان تأکید کن که من (یعنی نصر) فرد مناسبی برای این سمت هستم. هر چند که من اصرار داشتم مهدی سمیعی برای این کار مناسب‌تر است زیرا هم پدرش ریاست دفتر شاه را بر عهده داشت و برای این کار با صلاحیت‌تر بود و هم نسبت به نصر فرد معتدل‌تری بود. هنگامی هم که پیش فرح رفتیم، در زمانی که نصر حضور نداشت، فرح به من گفت در مورد نصر چه کار کنم؟ از وقتی نام او هم برای تصدی این پست مطرح شده، روزی ده بار به من زنگ می‌زند و می‌گوید بالاخره مساله ریاست من چه شد؟ و این گونه بود که فرح را هم برای قبول این پست تحت فشار قرار داده بود؛ آقایی که همواره ادعا داشت اصلا اهل قدرت نیست و فردی بسیار عارف مسلک و معنویت‌گراست.»
او با بیان اینکه «نصر انسان عالم و دانشمندی است که به خصوص نقش مهم او را در شناساندن خدمات اسلام به جهان علم نباید دست کم گرفت»، می‌افزاید: «اما آن چیزی که برای من همواره بسیار مهم بوده و بیشتر روشنفکران به آن توجه نمی‌کنند، ویژگی‌های شخصیتی یک فرد است. یک فرد هر چقدر هم که باسواد باشد اگر فاقد مکارم اخلاقی و پاکی طینت و حقیقت‌جویی باشد، در ‌‌نهایت، سواد و دانشش راه به جایی نخواهد برد و در درازمدت هم سودی به حال هیچ کس نخواهد داشت. نصر هم در عین باسوادی، بسیار جاه‌طلب و حقه‌باز بود و حرفش با عملش فرسنگ‌ها فاصله داشت. هر چند به بدطینتی فردید نبود که فکر نمی‌کنم انسانی به این پلیدی اصلا داشته باشیم. اما نصر فاقد آن حقیقت‌جویی و معنوی‌گرایی بود که وانمود می‌کرد.»
ژست مبارزاتی شاملو اصالت نداشت
«با او در کلاس سوم متوسطه در مدرسه ایران‌شهر هم‌کلاس بودم، او نهایتا دیپلم هم نگرفت و به دنبال تحصیلات هم نرفت ولی فرد هنرمند و با استعدادی بود که آخر کلاس می‌نشست و ادای معلم‌ها و هم‌کلاسی‌ها را هم در می‌آورد و دبیر فرانسه ما هم از او خیلی خوشش می‌آمد و دائما از او می‌خواست انشا بخواند چرا که ادبیاتش از‌ همان ابتدا خیلی خوب بود.» این‌ها را درباره احمد شاملو می‌گوید؛ همکلاسی‌ای که احسان نراقی تسلطش بر ادبیات فارسی را می‌ستاید اما در عین حال «در زمره آدم‌های فرصت‌طلب چپ‌گرا» به حسابش می‌آورد. او پروژه عظیم احمد شاملو برای گردآوری ادبیات مردمان کوچه و بازار که خود شاملو آن را فرهنگ «کوچه» نام نهاده بود، نقطه‌ای می‌داند که منجر به اختلاف میان این دو شد: «من سر قضیه کتاب کوچه‌اش با او درگیر شدم؛ زمانی که عضو شورای بین‌المللی تحقیقات علمی بودم کشف کردم که شاملو برای چاپ آن از چندین فرد و موسسه از جمله احسان یارشاطر، دفتر فرح و… جداگانه پول‌های کلانی گرفته. بعد هم که همه پول‌ها را برداشت و از ایران خارج شد و ژست مبارزاتی هم گرفت که اصلاً اصالت نداشت.»
به فروغ درباره روابطش هشدار دادم
فروغ فرخزاد از دیگر چهره‌هایی است که در گفت‌وگوی احسان نراقی با علی عظیمی‌نژادان نامش به میان آمده است: «من با افرادی نظیر فروغ و سیمین بهبهانی و طوسی حائری از طریق خانم فخری ناصری که جلسات ادبی فرهنگی را در منزلش برگزار می‌کرد، در اواسط دهه ۳۰ آشنا شدم.» نراقی درباره فروغ فرخزاد می‌گوید: «فروغ شاعر بسیار خوب و خانم بسیار تیزبین و حساسی بود ولی نوع زندگی آزاد او را چندان نمی‌پسندیدم و بار‌ها در این باره به او گوشزد کردم که این نوع زندگی تو، نهایتا تو را به تباهی می‌کشاند و در شأن هنرمند بزرگی چون تو نیست ولی او راه خودش را ادامه می‌داد. می‌دانید که او پس از طلاق از شوهرش، مدتی را با ناصر خدایار (دوست قدیمی‌ام) گذراند و در ‌‌نهایت با ابراهیم گلستان بود.»
نراقی درباره ابراهیم گلستان بر این اعتقاد است که «او با وجود ارزش‌های هنری‌ای که داشت به نظر من متلون مزاج و بلاتکلیف بود. نه چپ بود، نه راست بود و نه حتی ملی بود ولی ملغمه ناجوری از همه این‌ها بود و خیلی هم از موضع بالا با همه برخورد می‌کرد. من، فروغ را به مراتب به گلستان ترجیح می‌دادم.»
شایگان میان شرق و غرب زیگزاگ می‌رفت
نراقی در بخش دیگری از این گفت‌وگو به تاسیس سازمان ایرانی «گفت‌وگوی فرهنگ‌ها» اشاره کرده است؛ سازمانی که در سال ۱۳۵۶ با همکاری مجید رهنما، رضا قطبی و به مدیریت داریوش شایگان پایه‌گذاری شد. این سازمان در همان سال، سمینار فرهنگی مهمی به مدت یک هفته در باغ فردوس شمیران با حضور پژوهشگران ایرانی و خارجی مانند هانری کربن، ژان برن، فلاطوری، روژه گارودی، شایگان، نراقی و… برگزار کرد که مجموعه آن سخنرانی‌ها در سال ۱۹۷۹ تحت عنوان «تاثیر تفکر غرب، آیا امکان گفت‌و‌گوی واقعی بین تمدن‌ها را فراهم می‌آورد؟» در پاریس به چاپ رسید و سال‌ها بعد در ایران هم ترجمه شد و توسط نشر فرزان روز به بازار آمد.
در اینجاست که بحث به مقایسه سیر تطور فکری احسان نراقی و داریوش شایگان می‌کشد. نراقی معتقد است او برخلاف داریوش شایگان هیچ‌گاه «غرب‌ستیز» و «تجدیدنظرطلب» نبوده است و تاکید دارد: «من هیچ‌گاه غرب‌ستیز نبوده‌ام اما همواره مخالف تقلید چشم و گوش بسته از غرب بوده‌ام. دنبال بیان این نکته بوده‌ام که غرب فقط سمبل آزادی و عدالت و قانون و سرچشمه افکار فیلسوفانی چون کانت و هگل نیست. بلکه هیتلر و استالین هم از آنجا بیرون آمدند و شرق هم فقط مظهر استبداد و عقب‌ماندگی نبوده است. بلکه محل پیدایش بزرگانی چون گاندی بوده که مروج آیین عدم خشونت بود و افراد بزرگ دیگری چون ماندلا از او پیروی می‌کردند.»
نراقی می‌افزاید: «تقریباً می‌شود گفت هیچ‌گاه راه افراط را در پیش نگرفتم، نه شرق‌گرای افراطی شدم نه غرب‌گرای افراطی؛ مثل آقای شایگان که زیگزاگ‌هایی در این زمینه داشت و از شرق‌گرایی “آسیا در برابر غرب” ناگهان پس از خروج از ایران به یک نوع غرب‌گرایی افراطی رسید و در کتاب‌هایی چون “انقلاب مذهبی چیست” و “نگاه شکسته” این دیدگاه را ترویج کرد. هر چند امروزه در کتابی چون “روشنایی از غرب می‌آید” افسون‌زدگی جدید کم و بیش به نوعی تعادل رسیده است.»
او از این منظر است که تجدیدنظر در کارهایی که در طول دوران زندگی فرهنگی- اجتماعی‌اش داشته را نالازم دانسته و می‌گوید: «به خاطر تعادلی که در زندگی داشته‌ام احتیاجی به تجدید نظر در کار‌هایم نداشته‌ام، ولی می‌شود گفت در بسیاری از جا‌ها بر حسب شرایط زمانی و مکانی، دیدگاه‌های خود را تکمیل کرده‌ام که قطعا پدیده انقلاب اسلامی در آن بی‌تاثیر نبوده و در این سال‌ها به فرم‌های جدیدی از اندیشه دست پیدا کرده‌ام.»
شاه گفته بود چرا نراقی را وزیر نمی‌کنی؟
نراقی از جمله چهره‌هایی بود که به دربار پهلوی رفت‌و‌آمد داشت و در بالاترین سطوح به رجال عصر پهلوی و در صدر آن‌ها شاه و فرح مشاوره‌هایی می‌داد. او اما هیچگاه سمتی در ردۀ وزارت و وکالت در آن رژیم برعهده نگرفت. دلیل این امر چه بود؟ او در پاسخ به این پرسش گفته: «بار‌ها به من پیشنهاد شد اما هیچ‌گاه آن را نپذیرفتم. چون استقلالم از بین می‌رفت و در این صورت دیگر به راحتی نمی‌توانستم انتقاد‌هایم را به خصوص در زمینه فساد خاندان پهلوی به بسیاری از مسوولین چون فرح و پرویز ثابتی منتقل کنم.»
نراقی از جمله به چند مورد پیشنهاد وزارت از سوی حسنعلی منصور و امیرعباس هویدا اشاره کرده است: «شاید برای نخستین بار در زمان حسنعلی منصور بود که در یک شب‌نشینی که به مناسبت کنفرانس اقتصادی سازمان ملل در تهران در باشگاه افسران تشکیل شده بود، آقای منصور در حضور عبدالمجید مجیدی به من گفت کافی است تو اسمت را در حزب ایران نوین بنویسی تا من دو روز بعد که اعضای هیات دولت را معرفی می‌کنم، تو را به هم به عنوان وزیر فرهنگ که در آن زمان از آموزش و پرورش تفکیک نشده بود، معرفی کنم. من‌ همان جا به او پاسخ دادم که به هیچ وجه داوطلب پست وزارت نیستم. سال‌ها بعد هم پس از اینکه مقاله من پیرامون فرار مغز‌ها در روزنامه «نیویورک‌تایمز» به چاپ رسید و موقعیت من را در سازمان یونسکو مستحکم‌تر کرد، هویدا در یک دیدار به من گفت دیروز که در خدمت شاه بوده، هنگام معرفی مجید رهنما به عنوان وزیر علوم، او به هویدا می‌گوید: چرا نراقی را وزیر نمی‌کنی که هویدا بلافاصله جواب می‌دهد: او (نراقی) به هیچ وجه در خط وزارت نیست، ولی همواره حاضر است به دستگاه مشاوره بدهد و این برمی‌گردد به سابقه قبلی که از من داشت و بار‌ها که این درخواست را از من کرده بود، به او جواب رد داده بودم.»
نگاه پنجشنبه / تاریخ ایرانی
مد و مه/سه شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۴
——————–
****با توجه به ریشه خانوادگی احسان نراقی و ارتباطی که  با مذهبیون داشته و رفت و آمدی که بعنوان مشاور با پهلوی ها داشته و می توانسته سرشار از آگاهی لازم باشد و با این دقت که از سالها پیش به قول معروف ( ابرو باد و مه و خورشید و فلک ) در کار بوده اند تا در کشورما شیعه حاکم شود ، می توان فکر کرد که ظهوور او در آستانه تدارکات نهائی برای آنچه که بعدن رخداد تصادفی نبوده است. …شاید هم بوده است.
****من نمی دانم چرا باید خودکشی صادق هدایت که چیزی نیست چز ضعف شخصیت و سست عنصری  و غیر مقاوم در برار ناملایمانی که بیشتر  ما بشکلی گرفتار آن هستیم بعنوان پدیه ای ارزشمند برای توصیف از او به کار برود.
****
سید حسین نصر یکی از مهره های کلیدی صاف کننده مسیر بلدزر انقلاب اسلامی بود و در مقام رئیس دفتر فرح دستش باز بود برای انجام نقشه هایش و پس از انقلاب هم زندگی روبراهی در خارج داشته است.
در همین نوشته در مورد سید حسین نصر چنین آمده است:
” او با بیان اینکه «نصر انسان عالم و دانشمندی است که به خصوص نقش مهم او را در شناساندن خدمات اسلام به جهان علم نباید دست کم گرفت»، می‌افزاید: «اما آن چیزی که برای من همواره بسیار مهم بوده و بیشتر روشنفکران به آن توجه نمی‌کنند، ویژگی‌های شخصیتی یک فرد است. یک فرد هر چقدر هم که باسواد باشد اگر فاقد مکارم اخلاقی و پاکی طینت و حقیقت‌جویی باشد، در ‌‌نهایت، سواد و دانشش راه به جایی نخواهد برد و در درازمدت هم سودی به حال هیچ کس نخواهد داشت. نصر هم در عین باسوادی، بسیار جاه‌طلب و حقه‌باز بود و حرفش با عملش فرسنگ‌ها فاصله داشت. ”
****
برای شناسائی بیشتر با ابراهیم گلستان به تقدی که در مورد کتاب  ” نوشتن با دوربین ”  پرویز جاهد که حاصل مصاحبه با  ابراهم گلستان است مراجعه کنید. این نقد در گذرگاه شماره ۸۰ برای بار دوم منتشر شده است.

نگاهی به داستان ” راز ” که یکی از داستان های کتاب سلفچگان است – فرنگیس اقراری

اردیبهشت ۱۳۹۴

نویسندگان خوب اغلب داستان هائی در کتاب هایشان پیدا می شود که بسیار آموزنده است و کم شنیده ها را می نما یا نند.
و چنین داستان هائی وقتی با قدرت گردش قلمشان در قالب نثری روان و تمیز و گیرا نوشته می شود خواننده را بسیار خوش می آید و راضی می کند. بنظر من داستان ” راز ” در کتاب سلفچگان از این دست است.
“…با کمی ترس سرم را با لا کردم. میخکوب شدم. پسری هم سن و سال خودم را دیدم که سیاه سیاه بود.
حتا حدس نمی زدم که، ما در کشورمان سیاه پوست داشته باشیم هرچند بعد ها فهمیدم که تعدادشان کم هم نیست. من در فیلم ها با سیاه پوستان آشنا شده بودم و تصورم براین بود که پسر بالای سرم، به زبان انگلیسی بامن حرف خواهد زد. هنوز نفسم جا نیفتاده بود که شنیدم به فارسی گفت:
” کمک نمی خواهی؟ ”
هم برایم جالب بود هم ترسم ریخت…”
وقتی دلت نمی آید نوشابه یا غذائی هم که داری می خوری، کتاب را ببندی متوجه می شوی که داستان توجه و خواستت را کاملن جذب کرده است.
آنجا که می خوانی:
“…” بچه ها این را که بشما می گویم دلم نمی خواهد جائی باز گو کنید…” ”
کنجکاویت هم تحریک می شود، و می خواهی هرچه زودتر بدانی که جریان چیست؟ چگونه می توان در چنین انتظاری کتاب رابست و ادامه را گذاشت تا فرصتی دیگر؟
هر خط داستان ” راز ” چنین است و مشتاق هستی بدانی عاقبت چه می شود، بخصوص وقتی که بدانی با کمی بالا و پانین داری داستانی واقعی را می خوانی.
براستی آنهائی که با خواندن میانه ای ندارند از چنین اشتیاقی محروم نیستند؟.
رفاقت سرشار از صمیمیت سه پسر تقریبن همسال و همکلاس که این داستان بر اساس آن شکل گرفته است خوشحال کننده است و خواننده را از اینکه با چنین صمیمت و یکرنگی در دوستی، هر روز فاصله بیشتر می شود اندهگین می کند:
” ” عزیز! این رسول ِ تازه آمده در محله ما، بنظر می رسه خیلی با حال باشه ”
و شدیم ” سه تفنگدار ” و در دبیرستان هوای هم را داشتیم ”
شهر ” ابادان ” در آن سالها برای عده ای سر زمین جویندگان طلا بود. در حقیقت مردم این شهر مثل بسیاری از کشورها در این زمان ، مجموعه ای بود از بسیاری آدم های نقاط دیگر کشور که بقصد کار و زندگی بهتر به این شهر آمده بودند و در پالایشگاه غول پیکرش هر کدام به کاری مشغول بودند، والبته هر گروه عادات و سنن خود را نیز همراه آورده بودند. و در مجموع آبادان شهر فرنگی بود از همه رنگ و ” اتی تو ” و سایر سیاه پوستان کشورمان از کناره های جنوب شرقی ” اروند رود و خلیج فارس تا دهانه ی تنگه هرمز ” بودند که بیشترشان همین ” راز ” را که ” اَتی تو ” قرار بود با دوستنش در میان بگذارد، داشتند. ” این از سنن و عادات اهالی آن سامان بود.
با آنکه بسیاری از نویسندگان کشورمان از جمله زنده یاد ” غلامحسن ساعدی ” در مورد آنچه که برای ” اتی تو ” یک راز بود نوشته و سخن گفته اند ولی باز برای بسیاری از مردم کشورمان یک ” راز ” است و محمود صفریان طی این داستان آن را می گشابد.
اَتی تو ” در شریطی نبود که با یکی دوکلمه رازش را بر ملا کند.
” …. گفتی شب موعود. شب موعود دیگه چیه؟ چرا اینقدر سخت حرف می زنی؟ ”
” برویم خانه عزیز، گلوئی تر کنیم. همه آنچه را که یک راز است و خواهش می کنیم برای همیشه پیش خودتان باشد، برایتان توضیح می دهم و کاملن روشنتان می کنم. به شما می گویم چون احساس می کنم که برادرانم هستید، و من نمی خواهم از این راز زندگی من و خانواده ام نا آگاه باشید. ”
باز با تعجب من و عزیز بهم نگاه کردیم. واقعن در سنی نبودیم که کسی راز خانوادگی اش را برایمان باز گو کند، با بسیاری حدس و گمان که مگردر زندگی بهترین دوستمان چه رازی هست که خودش هم از افشا کردنش حال درستی ندارد.
کنجکاوی روحم را سوهان می زد. و همین بیقراری را درعزیز حس می کرم و خود ِ اتی تو هم به نوع دیگری منقلب بود.
شاید پشیمان شده است. بهتردیدم که کاریش کنم و پس از خوردن چای نگذارم مطلبی در مورد راز را با ما مطرح کند. و چنین کردم ”
راز ِ اتی تو، دوستانش را هیجان زده کرده بود. و بی قرار ِ آگاهی از آن بودند. قول داده بودند که آن را برای کسی باز گو نکنند. خوشحال بودند که در حد فاش کردن یک راز مورد اعتماد قرار گرفته اند، ولی صاحب راز یعنی دوست سیاه پوستشان خود بیشتر از آن ها هیجان زده بود. شاید هم چون داشت کار خلافی می کرد.
” بچه ها این را که بشما می گویم دلم نمی خواهد جائی باز گو کنید. برای پس فردا شب هر دوی شما برای شام خانه ما هستید. ما زود شام می خوریم.”
عزیز فرصت نداد حرفش تمام شود.
” مناسبتش چیست اتی تو؟ ”
” داشتم توضیح می دادم فرصت ندادی. می خواهم با خانواده ام با پدر و با عموهایم که آن ها هم مهمان هستند و با تنها دائی ام و دوتا پسرخاله هایم آشنا شوید ”
” من رویم نمی شود با این گروهی که نامبردی بر یک سفره بنشینم. تازه به قول عزیز چرا ما را به شام دعوت کرده ای؟ به پدر مادرت چه گفته ای ؟ ”
” این آشنائی برای شب موعود است می خواهم با همه ی آن هائی که نام بردم حد اقل با چهره هایشان آشنا شوید. خانواده ام از برنامه ام خبر ندارند چون در اینصورت حتمن موافقت نمی کردند. ”
محمود صفریان در پروراندن سوژه هایش قدرت کافی دارد وسبب می شود که داستان هایش
خواننده را با خود همراه کند.
در همین کتاب سلفچگان که ” راز ” یکی از داستان هایش هست، هرکدام را که می گشائی ویژه گی خاصی دارد.
پایان بندی بیشترداستان هایش، غیر قابل پیش بینی و تکان دهنده است و بهمین خاطر خواننده را تا مدت ها پس از پایان در فکر می برد.
محمود صفریان نویسندگی را دوست دارد و کلمات را خوب به بازی می گیرد و از درون آن ها نثر خواستنی دلپذیری را به خواننده عرضه می کند.
من اعتراف می کنم که از کار هایش بسیار خوشم می آید و بهمین سبب وقتی متوجه می شوم کتاب جدیدی منتشر کرده است بهر شکل آن را تهیه می کنم و می خوانم.
حتمن اگر منتقدی آگاه در مورد کار های این نویسنده نقد بنویسد نظرش خیلی با من فرق خواهدداشت، ولی از دید من داستان های او کشش خاصی دارند و خواننده را خوش می آید.
بنظر من خوانندگان بهترین نظر دهندگان هستند، امید وارم این کتاب را بخوانند و نظرشان را حد اقل در مورد داستان ” راز ” بنویسند.
برایش موفقیت بیشتر آرزو دارم.

شاه کشی – محمود کویر

اردیبهشت ۱۳۹۴

شکوه تاج سلطانی که بیم جان در او درج است
کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمی ارزد
*****استوره و حماسه و تاریخ ما ، حکایت شاه کشان است. شاه کشی که نماد قربانی کردن زمستان در پیشگاه بهار است، در روح قبیله جریان دارد. نمایش های آیینی در ایران مانند، کوسه برنشین، میر نوروزی، سوگ سیاوش همه حکایتی از این ماجراست. زمستان چونان شاهی بر اریکه قدرت، با شلاق سرما و سیاهی حکم می رانده و سرانجام بر درگاه بهار به مسلخ کشانده می شده است.
حکایت شاه کشی اما ریشه در برابر ستیز نسل نو و کهنه نیز دارد. کهنه ، نو را تاب نمی آورد. سراسر تاریخ ما روایت های فراوان از مقاومت کهنه و ستیز آن با نو است. کشته شدن سهراب به دست رستم، روایتی حماسی از همین ماجراست.
در ساختار قبیله، که بنیاد و نهاد چند هزار ساله ی این مرزو بوم بوده است،سنت حکم می راند. قبیله از نو می هراسد. قبیله میان غار و شهر در رفت و آمد است. شهر او را وسوسه می کند و اما در همان زمان می ترساند. سرانجام در سر بزنگاه، از هراس شهر به دامان غار پناه می برد و شمشیر در جان نو می گذارد. نو را قربانی می کند. قبیله به سنت خو دارد. رام است. سنت ها قبیله را نگه می دارد. در برابر نو یا می ستیزد یا پا پس می کشد. سیاست در قبیله بر همین شکل پا گرفته است. شاه یا رییس قبیله، همان روح و کاهن و شمن قبیله است. قبیله او را بر تخت می نشاند. ستایشش می کند و سرانجام او را به کشتارگاه می کشد. شاه نیز!
تنها شاهان نبوده اند که با شمشیر و تازیانه بر مردم حکومت رانده و از سرهای بریده مناره برمی افراشته اند و از کشتن وزیر و فرزند و پدر خویش نیز دریغ نمی ورزیده اند.
گروهی ازمردمان نیز چون دستشان رسیده است، از این سیاست به دور نمانده و خاندانی از شاهان را، که روزگاری بر خاک درگاهشان بوسه ها زده و برایشان دیوان ها شعر سروده اند، از شمشیر و خنجر خویش بی نصیب نگذاشته اند. اما بیش و پیش از هر کس و ناکس، این همان درباریان و خانواده ی دین و قدرت و غلامبچگان بوده اند که بر سر به دست آوردن قدرت شمشیربر همدیگر کشیده اند. اما باید دانست که خودکامه همواره در هراس از دست دادن قدرت بادآورده است و پس از مردم نیز می هراسد و از همین روی می کوشد تا مردم نیز چون او بترسند. خودکامه می کوشد تا همه را شکل خودش کند یا از میان بردارد.
شاهان ما تنها در افسانه ها به شادی تا پایان عمر حکومت کرده اند . تازه، در پایان هر افسانه می خوانیم که: بالا رفتیم ماست بود. پایین اومدیم دوغ بود. قصه ما دروغ بود.
از همین روست که با نوعی بدجنسی و نگاهی از سر کین به شاه و شاهنامه می گوییم: شاهنامه آخرش خوش است. شاهنامه ای که با نابودی آخرین خاندان شاهان ایران و در خاک و خون غلطیدن یزد گرد سوم به دست آسیابانی ایرانی، در پیش پای تازیان مسلمان شده، به پایان شوم خویش می رسد.
یعنی که ای شاهان ایران! این خط و این هم نشان! باشید تا نوبت شما نیز برسد!
شاید از همین روست که سیاست در این سرزمین چنین بی پدر و مادر است، تا آنجا که حتا حضرت مولانا چنین سفارشی می کند:
در سیاست اقتضای وقت بین
مسلک پیغمبران را برگزین
و شگفتا که این رویداد تا چند و تا کجا در تاریخ این سرزمین تکرار شده است که به سروده پیرنیا:
رسم دنیا جمله تکرار است اندر کارها
تا چه زاید عاقبت زین رسم و این تکرارها
از فراز تخت بس مخدوم را بر تخته کوفت
بس غلامان برکشید از خاک و خدمتکارها
این نه تاریخ است، اطلال حیات آدمی است
وندرآن مدفون شده از خوب و بد بسیارها
یک سر سالم نبردند این سیاسیون به گور
نیزه ها سر گرچه گرداندند در بازارها
هم سیاست این سیاست پیشگان را در گرفت
کشته شد هم مارگیر آخر به نیش مارها
نخستین خانواده شاهی در ایران( مادها) به دست فرزندان همان خانواده و با شمشیر تازه به دوران رسیدگان از میان برداشته می شود. به نوشته تاریخ ایران باستان پیرنیا کوروش پادشاه، خادم جوان او( یعنی مردوک) با قوای خود افواج مادی را متفرق کرد و ایخ تو ویکو، پادشاه ماد را اسیر کرد.
با سرکار آمدن نخستین حکومت مرکزی و پرقدرت ( هخامنشیان)، نبرد و توطیه و دسیسه و کشتار یکدیگر برای کسب قدرت، در میان شاهان، آغاز می شود . پس از کورش، نخستین شاه واقعی ایران، فرزندان او به قتل یکدیگر کمر می بندند. کمبوجیه، برادر خود بردیا و خواهر خویش را در نهان می کشد.
خشایارشاه نیز قربانی دسیسه و خیانت نوکران خویش می شود اردوان رییس قراولان شاهی بدستیاری خواجه ای شب وارد خوابگاه خشایارشا شده او را در خواب کشت.)
خشایارشاه دوم نیز با دسیسه نوکران خود کشته شد سغدیان، برادر او، با خواجه ای فاناسیس نام همدست شده شبی که خشیارشاه در حال مستی به اتاق خوابش رفت، به خوابگاه در آمد و او را در خواب کشت.)
آن قدرتی که در میان مردم پشتوانه ندارد جز با دسیسه و خیانت و شمشیر و تازیانه نمی تواند بر جای بماند. پدران و پسران و غلامان در خواب و مستی تیغ در یکدیگر می نهند.بر بخش بزرگی از این جغرافیای خون گرفته غلامان فرمان می رانند. غلامان با اخلاق و فرهنگ غلامی: تحقیر شده،لگدمال شده، تیغ برکف،زبان دریده و نادان.
چنین است پایان حکومت آرسس پس از فوت اردشیر، باگواس خواجه، کوچکترین پسر او را که آرسس نام داشت، به تخت نشانید و برادران اردشیر را بکشت تا شاه جدید با آن ها معاشر نبوده کاملن در تحت اطاعت خواجه مزبور باشد.آرسس پس از آن که از جنایت های باگواس آگاه شد، از او تنفر یافته در صدد برآمد، که او را بکشد، ولی خواجه مزبور پیش دستی کرده او را در سال سوم سلطنتش به قتل رسانید.)
غلامان و بردگان و خواجگانی که در دربارها به بردگی برده شده و اخته شده و شلاق خورده و ستم ها کشیده و… آنگاه راه و رسم خیانت و سنگدلی را در راهروهای تاریک و پر از دسیسه و خیانت دربار و حرامسراها آموخته بودند، نقش بزرگی در تاریخ ایران دارند. تعداد بسیار زیادی از شاهان کبیر و رهبران عظیم الشان را همین خواجگان و غلامان تشکیل داده اند. بخش مهمی از سرنوشت و تاریخ این سرزمین به دست این غلامبچگان و خواجگان رقم خورده است. تاج بخش و پشتیبان شاهان بوده اند. اینان که خنجر و نفرت به دندان داشتند، سیاست پیشگان این سرزمین بوده اند.
به هر روی، سلسله هخامنشیان نیز با خیانت و کشتن شاه پایان می گیرد. به نوشته تاریخ ایران باستان خیال کنکاشیان آن بود که اگر اسکندر به تعقیب آنان پرداخت، داریوش را تسلیم کرده و در ازای آن مورد ملاطفت او گردند.) سربازان و یاران شاه در برابر بیگانه، شاه را قربانی می کنند….( همین که دیدند که اسکندر در تعقیب آن هاست زخم های مهلکی به او زده و او را در حال نزع گذاشته و با ششصد سوار فرار کردند. وقتی که اسکندر دررسید، داریوش درگذشته بود.)
در روزگار اشکانیان نیز همین ماجرا تکرار می شود فرهاد راه را کوتاه تر کرد و پدرش را خفه نمود. فرهاد تمام برادرانش را کشت و یکی از پسران خود را هم نابود کرد… با او نیز همان کردند که او با پدر و برادر خود کرد.)
یزد گرد سوم، آخرین شاه ساسانی نیز به دست همین خیانت پیشگان و در برابر بیگانگان کشته می شود:
یکی دشنه زد بر تهیگاه شاه
رها شد به زخم اندر از شاه آه
و تازه غلامان و سرداران به کشتن بسنده نکرده و پیکر پاره پاره اش را غارت کرده و به خاک و خون می کشند:
گشادند بند قبای بنفش
همان افسر و طوق و زرینه کفش
فکنده تن شاه ایران به خاک
پر از خون و پهلو به شمشیر چاک
و آنگاه عزاداری شروع می شود . همان ها که شاه را به خاک و خون کشیده بودند تا از سردار خون آشام عرب به پاس این خوش خدمتی لقمه ای بربایند :
بباغ اندرون دخمه ای ساختند
سرش را به ابر اندر افراختند
بیاراستندش به دیبای زرد
قصب زیر و دستی زبر لاجورد
دوران کوتاه و اما درخشان قیام های مردم بر ضد اعراب و حکومت های سامانی و صفاری و بویه راه را برای یک رستاخیز فرهنگی در ایران هموار می کند . بزرگترین چهره های ادبی و علمی و سیاسی ایران در این زمانه بر آسمان شرق طلوع می کنند. ابن سینا، زکریای رازی، ابوریحان بیرونی، فردوسی، خیام و … سرآمدان این رستاخیز شرقی هستند.
در این روزگار نیز در دربار و میان سیاست پیشگان، همین اخلاق رواج دارد. عبدالله خجستانی که در روزگار صفاریان به امیری خراسان می رسد، خربنده است و بنا به قول خوش این چنین به حکومت می رسد خران را فروختم و اسب خریدم… دست از طاعت صفاریان بازداشتم و خواف را غارت کردم و…) هم او نیز به دست همان خربندگان و غلامان در نیشابور به قتل می رسد.
امیر ابوجعفر صفاری را غلامانش کشتند. ابونصر احمدبن اسماعیل را نیز چاکرانش به قتل رسانیدند. مرداویج ، اسفار را کشت تا به حکومت رسد و خود نیز به دست غلامانش کشته شد.
خلفای بغداد و امیرالمومنین های عباسی را غلامان بر سرکار آورده و از منبر به زیر می کشیدند و نابودشان می کردند. برای مامون به رسم هدیه خلافت، سر برادرش امین را آوردند. مامون نیز ولیعهد خویش را مسموم کرده و کشت. متوکل، خلیفه عباسی به دست پسرش کشته شد. مقتدر خلیفه را قاهر خلیفه کشت.
تصویر روزگار تیره و تار ایرانیان در این روزگار را از دیباچه کم مانند کلیله و دمنه بر خوانیم که خود از روزگار ساسانیان نیز حکایت ها دارد و گویا روزبه آن را به نقل از بزرگمهر برای بیان روزگار خود آورده است:
(کارهای زمانه میل به ادبار دارد…عدل ناپیدا.جور ظاهر. لوم و دنایت مستولی. کرم و مروت متواری. دوستی ها ضعیف. عداوت ها قوی. نیکمردان رنجورو مستذل.شریران فارغ و محترم. مکر و خدیعت بیدار. وفا و حریت در خواب. دروغ موثر و مثمر. راستی مهجور و مردود. حق منهزم.باطل مظفر. مظلوم محق ذلیل.ظالم مبطل عزیز. حرص غالب. قناعت مغلوب. عالم غدار. زاهد مکار….)
با آمدن و تسط ترکان، داستان دوباره و باشدت بیشتری آغاز می گردد و عصر حکومت غلامان برقرار می شود. حکومت دسیسه و سنگدلی و جهل. به نوشته تاریخ اجتماعی مرتضا راوندی:
( پس ار مرگ البتکین، امارت غزنین به دست غلامانش افتاد و از آن میان سبکتکین که داماد البتکین بود، قدرت و نفوذ بیشتری داشت. وی نیز غلامی ترک نژاد بود.)
از همین سلسله محمود به حکومت می رسد و برای خوش خدمتی به خلیفه عرب دستور می دهد تا بزرگان دیلم را به دار آویختند) و سپس مقدار پنجاه خروار از دفتر روافض و باطنیان و فلاسفه از سراهای ایشان بیرون آورد و زیر درخت های آویختگان بفرمود سوختن.)
او هندوستان و ری و بسیاری از سرزمین های دیگر ایران را به ویرانه تبدیل کرد.
به نوشته عنصری:
ز بس که آتش زد شاه در ولایت هند
کشید دود ز بتخانه هاش بر کیوان
و سلطان البته که مردم ایران را نیز بی نصیب نمی گذارد و به نوشته فرخی سیستانی:
آن سال خوش نخسبد و از عمر نشمرد
کز جمع کافران نکند صدهزار کم
زنشان اسیر و برده شود، مردشان تباه
تنشان حزین و خسته شود، روحشان دژم
وز خون حلقشان همه بر گوشه حصار
رودی روان شده به بزرگی چو رود زم
همین محمود پس از خود حکومت را به محمد، پسر خود می سپارد، اما درباریان و غلامان و سرداران که سفره فرزند دیگر محمودرا، گسترده تر می دیدند، محمد را به زنجیر کشیده و به مسعود می دهند و همه یاران محمد را نیز غارت می کنند.
با روی کار آمدن غلامان ترک است که سیاست و قدرت به طور کامل در اختیار غلامان می افتد و کار را به جایی می رسانند که ترکی کردن و ترکتازی هم معنی ستم و غارت بی حد و حساب می شود. به سروده ناصر شمس:
تا ولایت به دست ترکان است
مرد آزاده بی زر و نان است
و خاقانی دارد:
ملک عجم چو طعمه ترکان اعجمی است
عاقل کجا بساط تمنا بر افکند
غرض تنها غلامان ترک نیستند، که هدف حکومت و سروری آنانی است که اخلاق و فرهنگ غلامی و خواجگی دارند و به قول انوری:
بر سمرقند اگر بگذری ای باد سحر
نامه اهل خراسان به بر خاقان بر
نامه ای مطلع او رنج تن و آفت جان
نامه ای مقطع او درد دل و خون جگر…
بر بزرگان زمانه شده دونان سالار
بر کریمان جهان گشته لئیمان مهتر
شاد الا به در مرگ نبینی مردم
بکر جز در شکم مام نبینی دختر
این اخلاق و فرهنگ راه به سیاست برده است و به نوشته عبدالواسع جبلی، کارمان به آنجا رسیده است که:
منسوخ شد مروت و معدوم شد وفا
زین هر دو نام ماند چو سیمرغ و کیمیا
شد راستی خیانت و وزیرکی سفه
شد دوستی عداوت و شد مردمی جفا
گشته ست باژگونه همه رسم های خلق
زین عالم نبهره و گردون بی وفا
و بنا به سروده ناصر خسرو:
نبینی بر گه شاهی، مگر غدار و بی باکی
نیابی بر سر منبر، مگر زراق کانایی
حکومت خواجگی و غلامی، بی گمان خرد و تدبیر را بر نمی تابد. جمال الدین اصفهانی دارد:
خواجگان را نگر برای خدا
کاندر این شهر مقتدا باشند
همه عامی و آنگه از پی فضل
لاف پیما و ژاژخا باشند
هر یکی در ولایت و ده خویش
کفش دزد و کله ربا باشند
و ظهیر فاریابی می سراید:
آن غلامی که از پی امرش
آسمان زحمت دواج کشید
یک زمان از میان کمر بگشاد
لاجرم چون نگین به تاج رسید
به نوشته راحت الصدور، بدتر از همه و زشت تر از کار این قراغلامان آشنا کش، خیانت ائمه دین و عمال شرع مبین بود که با این دیو سیرتان همراهی کرده و در کار آنان راهنمایی ها و گره گشایی ها می نمودند و کار عراق از دست( ائمه بد دین و ظالمان ترکان بدین رسید که بیرون از آنک اعمال دیوانی را رعایت نمی کردند، امور شرعی و قضا و تدریس و تولیت و نظر و واوقاف هم به اقطاع کردند و در هر شهری چنین بی دیانتان مستولی کردند.)
حکومت غلامان همواره بر دامنه سخت گیری های دینی و نژادی افزوده است. چنان که در سده چهارم به نوشته ذبیح الله صفا دخالت های بی وجه غلامان امارت یافته ترک در امور مملکت شدت عجیب یافته، چنان که عزل و نصب خلفا در دست آنان افتاد و حبس و مصادره رجال و صاحب ثروتان به وسیله آن قوم امری معمول و معتاد گشت.)
در تاریخ تمدن اسلام آمده است که غلامان ترک خلیفه المعتز را به بدترین وضعی کشتند؛ به این قسم که ناگهان بر وی هجوم آورده او را بر پای بر زمین کشیده و چماق کوبش کردند… هم اینان المستکفی خلیفه را دستگیر ساخته چشمانش را میل کشیدند و او را در زندان افکندند و همانجا در زندان جان سپرد.)
برخی از این غلامان در این میان بنیاد سلسله و حکومتی را می نهاده و دمار از روزگار مردمان بر می آورده اند. بنا به نوشته تاریخ دولت آل سلجوق بعضی از این مملوکان در روزگار خوشبختی خود سراپرده و سپاه داشتند و ای بسا که همین بندگان که به زشت خویی عادت یافته بودند، بعدها به امارت می رسیدند و بساط سلطنت می چیدند و بر گردن مردم سوار می شدند و بیدادها بر آنان روا می داشتند. بسیاری از علما و دانشمندا مورد تحقیر این ملعبه های غلامبارگان ترک بودندن و از آنان خفت ها و خواری ها میدیدند.)
بخش بزرگی از دیوان نامدارترین شاعران سرزمین ما ستایش همین خونخواران و ستم پیشگان است. چرا!
سیاست شمشیر وجهل، آنجا به پیش می رود که خرد و تدبیر را راهی نباشد. این همه جادو و نفرین و ناسزا و تعارف و غیبت و تنگ اندیشی و دروغ و چاپلوسی که در بین ما گسترده است، از چیست؟
آنجا که پزشک و قابله باشد، دیگر چه نیازی به ساحره و رمال است!
آن جا که قانون برقرار باشد برای چه مردم برای رسیدن به حق خود باید به جادوگر و دعا نویس و باج بگیر و دخیل و نذر و نیاز متوسل شوند!
در میان مردمی که مهر و مدارا و گفتگو و احترام و اعتماد برقرار باشد دیگر چه جای ستیزه و ناسزا و غیبت و دروغ و تهمت است!
در دیاری که به فکر و دین و اندیشه دیگران احترام گذاشته شود و برای انسان ارزش و ارجی روا داشته شود، این همه کتاب سوزان و قتل و سرکوب برای چیست!
غزالی درنصیحت الملوک آورده است: اگر مردم نادان نبودند،سیاستمداران هلاک می شدند.
سیاستمدارانی که تاریخ این سرزمین را با خون نوشته اند و به سروده سیف الدین فرغانی:
رعیت گوسپندند این سگان گرگ
همه در گوسپندان اوفتاده
ز دست و پای این گردن زنان است
سراسر ملک ویران اوفتاده
سیاستمدار و امیر و حاکم و شاه که باید در کار داد و مهر و مدارا باشد و به آراستن شهر و کشور برخیزد، شمشیرکش و تازیانه به دستی است که تنها به همین چیزها فکر نمی کند. و بنا به نوشته وصاف الحضره:
تبارک الله ازین خواجگان بی حاصل
که گشته اند به ناگه ملوک اهل بلوک
همه شقی شدگان در ازل همه منحوس
همه فلکزدگان تا ابد همه مفلوک
در سرزمینی که کتاب قانونش ، سیاست نامه و قابوس نامه و نصیحت الملوکی است، که برای تفریح و خوش آمد شاه و وزیر نوشته می شود، دیگر چه انتظاری می توان داشت. تنها به این پند و اندرزهای قابوس نامه نگاه کنیم:
در خدمت شاه،( سخن جز بر مراد خداوند مگوی و با وی لجاج مکن که هر که با خداوند خویش لجاج کند پیش از اجل بمیرد.) یعنی که خونش ریخته خواهد شد و زبان سرخ، سر سبزش را بر باد خواهد داد.
( همیشه از خشم پادشاه ترسان باش!)
و می نویسد که کاتب نیز باید هم چنین باشد و بزرگترین هنری کاتب را زبان نگه داشتن است و سر ولی نعمت پیدا ناکردن و فضولی نابودن!)
و اگر وزیر شدی نیز همین راه را برو اگر بخوری به دو انگشت خور تا در گلو بنماند… و همیشه از پادشاه ترسان باش!
و می نویسد که فرق بزرگ میان مردم و پادشاه آن است که او فرمان ده است و این فرمانبردار.)
البته که اطرافیان و دبیران و مستوفیان والسلطنه ها و الدوله ها و والدین ها و روحانیون و دیگر کارگزاران این دستگاه جهنمی هریک به سهم خویش آتش بیار این معرکه بوده و هستند.
بنگرید که در کتاب گلستان سعدی که مشهور ترین کتاب اخلاقی ماست، اینان چه می کنند. همان می کنند که امروز یکی از مواد قانون اساسی کشور ماست و پیش از این نیز بوده است( سزای توهین به مقام رهبری):
( یکی از پسران هارون الرشید پیش پدر آمد که فلان سرهنگ زاده مرا دشنام داد. هارون ارکان دولت را گفت: جزای چنین کسی چه باشد؟
یکی اشاره به کشتن کرد و دیگری به زبان بریدن و دیگری به مصادره و نفی!!!!
بیش از این به تکرار این ماجرا نمی پردازم و به یاد آوری نکته های برجسته وروایت سرگردنه های تاریخ بسنده می کنم.
سلسله صفویه در این داستان و در به فساد کشانیدن ایران و به راه انداختن دستگاه های جهل و ستم و فساد، دست پیشینیان را از پشت می بندد و کاشف راه های جدیدی برای شکنجه، کشتن و نابودی انسان و انسانیت می شود . در روزگار آن ها، که عصر اکتشافات جغرافیایی و کشف آمریکا و اختراع چاپ و رنسانس در جهان است، اینان نیز به کشف انواع جدید تریاک و افیون و آدمخواری مشغولند. از جمله در زمان انان، به نشانه دوازده امام، بر گرز خشخاش برای تهیه تریاک دوازده تیغ باید کشید. هم چنین همواره در دربار خویش ، دوازده جلاد آدمی خوار داشتند که مجرمین را زنده زنده می خوردند.
بنیان گذار این سلسله، شاه اسماعیل، در همان ابتدای کار تکلیف خود را با مردم روشن می کند و می گوید خدای عالم و حضرات ائمه معصومین همراه منند و من از هیچکس باک ندارم. به توفیق الله تعالی، اگر رعیت حرفی بگوید، شمشیر می کشم و یک کس زنده نمی گذارم.)
و البته حرف مرد یکی است و جناب سلطان برای گسترش آیین تشیع، چون تبریز را می گیرد به نوشته سفرنامه ونیزیان در ایران با آن که تبریزیان مقاومتی نکردند، بسیاری از مردم شهر را قتل عام کردند. حتا سربازانش زنان آبستن را با جنین هایی که در شکم داشتند کشتند… سیصد تن از زنان روسپی را به صف آوردند و هر یک را دو نیمه کردند… حتا همه سگان تبریز را کشتند و مرتکب بسیاری فجایع دیگر شدند.) در این یورش بیست هزار نفر از مردم تبریز قتل عام شدند.
( سپس اسماعیل مادر خود را فرا خواند… چون معلوم شد که به عقد یکی از امیران حاضر در نبرد دربند درآمده بوده است، پس از طعن و لعن و نفرین وی فرمان داد تا او را در برابرش سربریدند. گمان نمی کنم از زمان نرون تا کنون چنین ستمکاره خون آشامی به جهان آمده باشد.)
و بنا بر نوشته روضه الصفا، با مردم فیروز کوه نیز چنان کرد که با سایر مردمان بر احدی ابقا نکردند…حسب الامر تمام اهل قلعه رو به وادیعدم نهادند و در آتش قهر قهرماناندهر، ماده و نر و خشک و تر و نادان و دانا و پیر و برنا بسوختند.)
به نوشته تاریخ ایران از دوران باستان تا سده هجدهم شاه عباس اول سلطانی مستبد، هوسباز، بدگمان و بی رحم بود، وی امر داد تا صفی میرزا، فرزند ارشد خود را که جوانی لایق و مستعد بود بکشند… مدتی بعد، دو پسر خویش را کور کرد.) غلامان در بار نیز کمر به میان بسته ودر این کشتار و خون آشامی از شاه عقب نماندند. بسیاری از شاهان دینمدار و صوفیان صفوی که خود را کلب آستان علی می خواندند و در گستردن آیین شیعه و وارد کردن هزاران فقیه از هر جای دنیا از جمله لبنان کوشا بودند، بر اثر دسیسه غلامان و زنان و فرزندان خویش و در مستی کشته شدند . برخی نیز بر اثر نوشیدن بی اندازه الکل و مصرف انواع مواد مخدر جان عزیز به جان آفرین خویش تسلیم کردند.
پس از آن ها، نادر که خود غلامی و نامش نذرقلی بود، نیز سرانجام پس از کشتارها و جهان گشایی ها به دست غلامان خویش از پای درآمد. نادر فرمان داد تا تنی چند از غلامان و دشمنانش را از پای درآورند، اما آن ها پیشدستی کرده و شبانگاه و در حال خواب و درچادرش سر از بدنش جدا کرده و اردو تاج و تختش را به تاراج بردند . دولت نادر یک شبه چنان از میان برخاست که گویی هرگز نبوده است:
سر شب سر قتل و تاراج داشت
سحرگه نه تن سر، نه سر تاج داشت
به یک گردش چرخ نیلوفری
نه نادر به جا ماند و نه نادری
یکی از اعضای سفارت روس در باره رفتار نادر در کرمان می نویسد از کله ها مناره ای درست شد. به اندازه چهار آجر از این مناره از کله های سالخوردگان تشکیل می گردد. چنان ضجه و فریادی از مرد و زن بلند می شودکه شنیدن آن انسان را به رقت می آورد.)
گویند که به حساب جمل، تاریخ تاجگذاری نادر را، الخیر فی ما وقع، ثبت کردند.شاعری نکته بین با این ماده تاریخ، یک بیت زیبا و پرمعنا ساخت:
بریدیم از مال و از جان طمع
به تاریخ الخیر فی ما وقع
پس از تاراج آنچه نادر با خونریزی ها گرد آورده بود، جانشینان و غلامان و مدعیان، تیغ بر یکدیگر کشیدند و شرم و انسانیت از این دیار گریخت. به نوشته کتاب نادرشاه از لکهارت:
( محمد حسین خان با نهایت قساوت داخل حرم شد و با طنابی که همراه آورده بود، پادشاه تیره بخت صفوی را خفه کرد. پسر شاه تهماسب که بیش از هشت سال نداشت، دهشت زده به جنازه پدر چسبید و شروع به گریه و زاری نمود لیکن محمد حسین خان او را نیز با بی رحمی تمام به هلاکت رسانید و اسماعیل میرزا پسر کوچکتر شاه نگون بخت صفوی را هم به چاه انداخت و… سپس با قساوت بی نظیری سر آن کودک را از تن جدا کرد.)
آنگاه عادل!!! شاه تیغ بر شاهزادگان نادری یا خویشان خویش می کشد و به نوشته کتاب کریم خان زند از نوایی از اولاد نادر: رضاقلی میرزا بیست و نه ساله. نصرالله میرزا۲٣ ساله. امام قلی میرزا ۱٨ ساله. چنگیز خان٣ ساله. جهدالله خان شیرخواره. اولدوز خان ٧ ساله. تیمور خان ۵ ساله. سهراب سلطان ۴ ساله. مصطفا خان ۵ ساله. مرتضا خان ٣ ساله اسدالله خان ٣ ساله. اوغوز خان٣ ساله. اوکتای خان شیرخواره و…..) در یک یورش قتل عام شدند.
سلسله زندیه نیز با خیانت و تسلیم شاهزاده دلاور زند، لطفعلی خان، به آقا محمد خان قاجار پایان گرفت و وی با وحشیانه ترین شکنجه ها او را کور کرده و کشت.
اما،آقامحمد خان که در سنگدلی و بی رحمی در تاریخ جهان کمتر مانندی دارد، خود نیز از تیغ و شمشیر غلامانش در امان نماند. به نوشته سفرنامه فرد ریچاردز در همان ایامی که دانشمندان در کشورهای مترقی مغرب زمین سرگرم تعقیب رشته های هنری مسالمت آمیز بودند و به سوی ترقی و تعالی گام برمی داشتند، در ایران جمجمه ها بر روی هم انباشته می شد و بر حسب دستور آقا محمد خان از چشمان نابینایان تپه های کوچکی تشکیل می دادند.)
آقا محمد خان به بهانه ای اندک بر غلامان خویش خشم گرفت و آنان رابه مرگ در بامداد روز دیگر تهدید کرد. آنان نیز که از کینه و خشونت او آگاه بودند، وی را در خواب کشتند.
اجرای جدیداین نمایشنامه با شلیک تیر از تپانچه میرزارضاکرمانی به سینه سلطان صاحبقران اغاز شد.
گویی آنجا که آزادی، دانش و خرد و مهر و مدارا رخت بربندد و مردمان دشنه و دشنام به دندان داشته باشند و امیران جز با شمشیر و تازیانه حکم نرانند، سرنوشتی بهتر از این را نمی توان چشم به راه نشست. آنجا که خورشید آزادی، قانون و خرد و داد، بر جامعه نتابد، باید همواره به انتظاره قدار کشی نشست که از راه بیاید و شمشیر کش پیشین را از میان بردارد.آنجاست که مردمان همه قضا و قدری، غرق در خرافه و جهل، پایه های تخت ستم را برشانه می کشند.
بنگریم که جوینی چگونه به تماشای کوچه های آتش گرفته و سرزمین آرزوهای خاکستر شده خود نشسته و می نویسد هر مزدوری، دستوری. هر مزوری، وزیری. هر مدبری، دبیری. هر مستوفی، مستوفیی. هر مسرفی، مشرفی. هر شیطانی ، نایب دیوانی. هر کون خری، سر صدری. هر شاگرد پایگاهی، خداوند حرمت و جاهی. هر فراشی، صاحب دورباشی. هر جافی، کافی. هر حسی، کسی. هر خسیسی، رییس. هر غادری، قادری. هر دستاربندی، بزرگوار دانشمندی….هر آزادی ، بی زادی. هر رادی، مردودی…
آزاده دلان گوش به مالش دادند
وز حسرت و غم سینه به مالش دادند
پشت هنر آن روز شکستست درست
کین بی هنران پشت به بالش دادند
و آیا این روزگار ستم و سیاهی در درازای تایخ تا کجا چنگ در جان ما افکنده و اخلاق و منش های ما را به تباهی کشیده است؟ از سیف الدین فرغانی بشنویم:
جهان سر بسر ظلم و عدوان گرفت
درو عدل و احسان نخواهیم یافت
سگ آدمی رو ولایت پرست
کسی آدمی سان نخواهیم یافت
به دوری که مردم سگی می کنند
درو گرگ چوپان نخواهیم یافت…
شیاطین گرفتند روی زمین
کنون در وی انسان نخواهیم یافت
و همین فریاد دردبار حضرت حافظ است:
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
جان ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی
و:
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها
و:
دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند
پنهان خورید باده که تعزیر می کنند
و مولانا فراد بر می دارد که:
دی پیرما گرد شهر همی گشت با چراغ
کز دیوو دد ملولم و انسانم آرزوست
خودکامگی، چون اژدهایی، در پناه قدرت بی رحم تمرکز طلب و به یاری دینمداران، در فرهنگ ما جان گرفت و از گودال جهل، زهرابه نوشید. آنگاه شمشیر و تازیانه برداشت و بر پشت و جان ما فرود آورد تا بماند. تا بر تخت قدرت بماند.
خودکامگی، جهل و قدرت، هم پشت یکدیگرند.
بنگریم که، تنها در گوشه ای از شاهنامه این پیوند نا مبارک چه می کند:
زرتشت به شاه ایران اندرز می دهد که:
بیاموز آیین و دین بهی
که بی دین همی خوب ناید شهی
شاه نیز دین بهی را پذیرا شده و می گوید:
منم گفت: یزدان پرستنده شاه
مرا ایزد پاک داد این کلاه
چو آیین شاهان به جای آوریم
بدان را به دین خدای آوریم
چرا می خواهد بدان را بدین خدا آورد؟ این چه کمکی به شاه می کند که شمشیر بردارد و بهی بگسترد؟ زیرا که:
نه بی تخت شاهی بود دین به پای
نه بی دین بود پادشاهی به جای
چنین پاسبانان یکدیگرند
تو گویی که در زیر یک چادرند
البته هدف از پادشاهی همان قدرت است و چنین می شود که شاه و موبد،
دست در دست هم می نهند تا بنیاد آزادی را بر کنند.
کشیدند شمشیر و گفتند اگر
کسی باشد اندر جهان سر به سر
که نپسندد او را به پیغمبری
سر اندر نیارد به فرمانبری
به شمشیر جان از برش بر کنیم
سرش را به دار برین بر زنیم
ناصر خسرو، دانشمند آواره ایران چنان از این شاهان به جان می آید که از بیم مور در دهن اژدها می رود. بخوانیم :
از رنج روزگار چو جانم ستوه گشت
یک چند با ثنا به در پادشا شدم
صد بندگی شاه ببایست کردنم
از بهر یک امید که از وی دوا شوم
از مال شاه و میر چو نومید شد دلم
زی اهل طیلسان و عمامه و ردا شدم
از شاه، زی، فقیه چنان بود رفتنم
کز بیم مور در دهن اژدها شدم
به راستی چه خوش سروده است شاعر که :
هر که ناموخت از گذشت روزگار
نیز ناموزد ز هیچ آموزگار
زمانی در این سرزمین، سیاست ، هنر شهرآرایی و کشورارایی و جهان آرایی بود.
اساتیر و افسانه های ما فرهیختگان و انسان هایی چونان کی خسرو، جاماسب، بزرگمهر،بهرام گور، سیاوش، سهراب و رستم در دامان خود پرورانده است. آیا تا چه میزان با اندیشه های آنان آشناییم؟ آیا شاهنامه را از منظر دانش و فلسفه نگریسته ایم؟ آیا شعر شاعران بزرگ را تنها زینت بخش دیوارها می کنیم یا این که می خوانیم و به کار می بندیم. بنگریم که فردوسی چه می گوید:
مدارا خرد را برادر بود
خرد بر سر جان چو افسر بود
و آیا هم او نیست که برخلاف رسم زمان و زبان، شاهنامه خویش را به نام خرد و عشق می آغازد:
به نام خداوند جان و خرد
فیلسوف و ریاضی دان و شاعر بزرگ ایران، خیام در مقدمه شگفت انگیزی بر کتاب جبر خویش گویی با ما سخن می گوید دچار زمانه ای شده ایم که اهل دانش از کار افتاده و جز اندکی که از مرگ جان به در برده اند، کسی نمانده که از فرصت برای بحث و پژوهش های علمی استفاده کند؛ برعکس، حکیم نمایان دوره ی ما، همه دست اندر کارند که حق را با باطل بیامیزند. جز ریا و تدلیس کاری ندارند. اگر دانش و معرفتی هم دارند، صرف غرض های پست جسمی می کنند. اگر با انسانی روبرو شوند که در جست و جوی حقسقت راسخ و صادق باشد و روی از از باطل و زور بگرداند و به ریا و مردم فریبی گرایشی نداشته باشد، او را ریشخند می کنند و کوچک می شمارند…)
از همین روست که فریاد برمی دارد:
چون نیست در این زمانه سودی ز خرد
جز بی خرد از زمانه، بر می نخورد
ای دوست بیار آن چه خرد را ببرد
باشد که زمانه سوی ما به نگرد
و هم او، از این زمانه به خروش آمده و گلبانگی شورآفرین در جهان می افکند که:
گر بر فلکم دست بدی چون یزدان
برداشتمی من این فلک را ز میان
وز نو فلکی دگر چنان ساختمی
کازاده به کام دل رسیدی آسان
و این حضرت حافظ است که هم آوا با خیام می خواند:
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
آیا زمان آن نرسیده است تا ارزش ها و گوهر های خویش را، آن ارزش های لگدمال شده، گم شده، خوار و خفیف شده را بازیابیم، بازشناسیم و باز آفرینیم!از میان گرد و غبار روزگار برداریمشان و خاک از چهره مهربانشان برگیریم و بر تارک تاریخ و فردا بنشانیمشان!؟ آن مروارید های غلطان صد آفرین: خرد و داد و مهر!
آزادی، خرد و مهر، هرم شوم خودکامگی و قدرت را فرو می ریزد. آینده را مردمان آزاد، خردمند و عاشق می سازند.
و با هم بخوانیم این دادنامه ی روزگار را، از دفتر سیف فرغانی:
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت عبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد
زین کاروان سرای بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد

پرواز سه گل از گلستان ادبیات جهانی

اردیبهشت ۱۳۹۴

دنیای ادبیات داستانی در فاصله کوتاهی سه تن از بهترین های خود را ازدست داد.
وجود چنین نویسندگانی وزنه های تراز ادبیات در سطح جهانی هستند که متاسفانه وقتی می روند جانشین ندارند
یا لااقل به این زودی ها جایگزین نخواهند داشت.
آن ها با نوشته های خود نقشی عمیق در روشنگری مردم داشتند
و در این بل بشوی بی عاطفه جهانی یاورانی شاخص بودند.
رفتند و ما را تنها گذاشتند.
یاشارکمال، نویسنده کرد ترکیه که صدای رسای محرومین بود.
گونترگراس آلمانی، نویسنده کتاب پر آوازه طبل حلبی.
ادواردو گالیانو ، نویسنده اروگوئه ای که کتاب ” رگ های باز آمریکای لاتین ” اش فریاد مردم همه ی آمریکای جنوبی بود.
آن ها در آثارشان برای همیشه زنده اند و تازیانه کلماتشان گرده آورندگان ” نظم جدید انقیاد انسان ها را ” خواهند نواخت

نسل نفرین شده – احمد قندهاری

اردیبهشت ۱۳۹۴

در زندگی اکثر ما ایرانیان ساکن خارج از کشور، چهار حادثه رخ داده است که همه ما را بیش از همهِ ی نسل ها ی قبل ، فرسوده و دلمرده کرده است.
حادثه اول انقلاب :در دنیا چهار انقلاب رخ داده است . انقلاب اول ، انقلاب کبیر فرانسه بود که در سال های (۱۷۹۹-۱۷۸۹) رخ داده است که دوره‌ای از دگرگونی‌های اجتماعی سیاسی در تاریخ سیاسی فرانسه و اروپا بود. این انقلاب، یکی از چند انقلاب مادر در طول تاریخ جهان است که پس از فراز و نشیب‌های بسیار، منجر به تغییر نظام سلطنتی به جمهوری لائیک در فرانسه و باعث پیامدهای بسیار مفیدی در کل اروپا شد. انقلاب دوم – انقلاب چین بود . سون یات سن «پدر چین مدرن» سیاست‌مدار و رهبرانقلابی چین بود.
در اوایل سال ۱۹۱۱ نیروهای انقلابی حزب ملی چین به رهبری سون یات سن بر امپراتوری منچو پیروز شدند. وقتی جمهوری چین در ۱۹۱۲ تأسیس شد او اولین رئیس جمهور چین در سال ۱۹۱۲ بود. او بعداً هم حزب ملی چین را تأسیس کرد و تا سال ۱۹۲۱ رهبر این حزب بود.
حزب کمونیست چین در سال ۱۹۲۱ میلادی تأسیس شد. سون یات سن از سال ۱۹۲۱ مبارزات مردم چین را رهبری می‌کرد و در نتیجه جمهوری خلق چین را در سال ۱۹۴۹ تأسیس نمود.
انقلاب سوم – انقلاب سوسیالیستی روسیه بود که در سال ۱۹۱۷ اتفاق افتاد این انقلاب جنبشی سیاسی در روسیه بود که در سال ۱۹۱۷ با سرنگونی دولت موقت که بعد از حکومت تزارها به روی کار آمده بود به اوج خود رسید و به برپایی اتحاد جماهیر شوروی انجامید که تا سال ۱۹۹۱ برقرار بود. انقلاب چهارم – انقلاب سال ۱۳۵۷ ایران است که درست با دوره زندگی ما مصادف شد. من کاری به ماهیت انقلاب ندارم ، اما هر انقلابی ارزش های رایج اجتماع خود را دگرگون میکند. مردم ایران هم باید خود را با ارزش های جدید انقلاب ، تطابق میدادند که کار ساده ای هم نبود. و این درست به دوره ای خورد که ما مسئول خانواده بودیم. نه بچه بودیم که دلواپس زندگی نباشیم و نه آنقدر پیر بودیم که کسی از ما انتظار نداشته باشد. حادثه دوم : جنگ هشت ساله عراق با ایران با چراغ سبز آمریکا انجام شد.
در ۲۲ سپتامبر ۱۹۸۰ (۳۱ شهریور ۱۳۵۹) درگیری‌های پراکنده مرزی دو کشور با یورش همزمان نیروی هوایی عراق به ده فرودگاه نظامی و غیرنظامی ایران و تهاجم نیروی زمینی آن کشور در تمام مرزها به یک جنگ تمام عیار تبدیل شد. این جنگ در نهایت پس از حدود ۸ سال در مرداد ۱۳۶۷ با قبول آتش‌بس از سوی دو طرف و پس از به جا گذاشتن یک میلیون نفر تلفات و ۱۱۹۰ میلیارد دلار خسارات به دو کشور خاتمه یافت. طی این ۸ سال بر ما چه گذشت. من شرایط خودم را به عرض می رسانم. من به عنوان پدر خانواده در جا های مختلف مشغول تدریس بودم . همسرم در دانشگاه تربیت معلم به عنوان محقق مشغول کار بود. پسرم در دانشگاه ملی و دخترم در دانشگاه تهران مشغول تحصیل بودند. وقتی هواپیما های دشمن تهران را بمباران می کردند ، من دل توی دلم نبود زیرا نمیدانستم شب خانواده خودم را می بینم یا نه؟ شب ها از ترس بمباران به جاده آبعلی می رفتیم درکنار جاده روی سنگ و خاک مقداری وقت گذرانی می کردیم ، پس از چهار پنج ساعت که هوا گرگ و میش می شد به خانه برمیگشیم و کار روزانه دو باره شروع می شد.
حادثه سوم مهاجرت. مهاجرت یعنی در یک کشور غریب زندگی کردن . وقتی به کانادا آمدم معنی غربت و سرمای غربت را حس کردم، غربت پوست و استخوان ما را سوزانده است . نه قادریم فرهنگ خودرا حفظ کنیم و نه با فرهنگ کشور جدید میتوانیم عادت کنیم ، در این میان مشکل زبان را هم باید به آن اضافه کرد. در این جا بی مناسبت نمی دانم غربتی را که نویسنده توانای ما دکتر غلامحسین ساعدی در فرانسه گفته است را نقل به مضمون وآ گو کنم. او می گوید :این سرمای غربت چنان است که نه خانه پسر عموی قهر کرده ای را می شناسی که اگر با تو حرف نمی زند حد اقل در خانه اش را بروی تو باز می کند تا شب را در گوشه ای سرکنی. و اگر جیبت خالی است ، لا اقل میدانی که یکی هست که اول راهت بیندازد و بعد جواب سلامت را بدهد. ، حد اقل بدانی حتی اگر هیچ کس هم نباشد، همین که بدانی دوستان و بستگانی هستند که در خانه شان را بزنی و ساعتی با آن ها بنشینی و درد دل کنی. وقتی به یاد این ها می افتی یکدفعه غربت را حس می کنی و بغض گلویت را می گیرد و راه نفس را می بندد. در غربت است که گاهی یک سلام، یک لبخند و یک دست دادن رفیقانه و یک آغوش گرم دوستانه می تواند درد غربت را کاهش دهد و از سرمای غربت بکاهد. زنده یاد احمد شاملو می گفت وقتی در فرانسه ، غلامحسین ساعدی را دیدم ، فبل از سلام و علیک مرا بغل کرد و سرش را روی شانه ام گذاشت و های های گریست. من تصور نمی کنم هیچ نسلی در ایران با اینهمه مصائب روبرو شده باشد.
حادثه چهارم پیشرفت تکنولوژی: من در باره خودم عرض میکنم ، در دوران تحصیل ابتدایی ما با چراغ نفتی زندگی می کردیم و گاهی هم من با نور فانوس تکالیف مدرسه را انجام می دادم. حالا باید تلفن همراه داشته باشم ، ایمیل داشته باشم ، فیسبوک داشته باشم و همه مطالعاتم با کامپیوتر انجام شود. من وارد این بحث نمی شوم که آیا تغیرات تکنولوژی یا به اصطلاح پیشرفت علم و تکنولوژی مجموعا به نفع بشریت است یا نه . ولی باید پذیرفت که استفاده شب وروز از تلفن همراه و کامپیوتر و تلویزیون وارتباطات مجازی چقدر در از بین بردن روابط انسانی و سست کردن بنیان خانواده اثر کرده است. بسیاری از زن و شوهر های جوان چند سال پس از مهاجرت کارشان به جدایی کشیده است.
مهمتر این که در بیشتر خانواده های جوان ، بچه ها با پدر و مادرشان عملا رابطه عاطفی ندارند و خانواده فقط جای خوابیدن مشترک اعضایش شده است. مسن ترها با اینکه نوه هایشان را از صمیم قلب دوست دارند و حاضر به انجام هرکاری برایشان هستند و اکثرا به خاطر نوه ها در کشور خارج زندگی می کنند. محبتی از طرف نوه ها ابراز نمی شود. و این هم درد سنگینی است.
هادی خرسندی شاعر ظنزپرداز شعری دارد به نام عالیجناب فرزند که بی مناسبت نمی دانم در ایجا آورده شود. عالیجناب فرزند از : هادی خرسندی
پدری می خواهد فرزندش را در همان خانه که خانواده زندگی می کند ملاقات کند :
دستی بخود کشیدم آراستم تن ورخت
اذن دخول داد و بنشسته بود بر تخت
بادش چنانکه گوئی برآسمان نشسته فیسش چنانکه گوئی شاخ زمان شکسته
رویش ترش تو گوئی سرکه زده به صورت چنگیز خان به پیشش ارحام صدر و وحدت
گفتم سلام قربان البته شرمسارم یک تن ز وآ لدینم یک عرض ساده دارم
چشمش به کامپیوتر گوشش به آیپد بود کی برد زیر دستش مشغول کار خود بود
گفتم که میل داریم پیش شما بیائیم با همسرم در اینجا همخانه ی شمائیم
یک عرض ساده دارم گر وقت میدهیدم یا اینکه توی نوبت در لیست می نهیدم
زنگ موبایل او زد برداشت همچو مجنون باپشت دست خود داد فرمان بمن که بیرون
از آخرین ملاقات اکنون دو هفته رفته دیگر سخن نگفته با ما در این دو هفته
استاد حجت الحق عالیجناب فرزند از راه لطف و احسان گاهی بما دهد پند
لیو می الون بابی لیو می الون مامی دیگر نه یک کلامی دیگر نه یک سلامی
عالجناب فرزندهرگز نداده معیار از ما چقدر باشد ارث پدر طلبکار
سنش مپرس و جنسش افزون مکن مرا رنج دختر پسر ندارد از پنج تا چهل و پنج

وداع با ادواردو گالیانو، ذهن هوشیار آمریکای لاتین – حمید رضا یعقوبی

اردیبهشت ۱۳۹۴

گالیانو در سپتامبر سال ۱۹۴۰ در مونته ویدئو، پایتخت اوروگوئه، در خانوده‌ای اروپایی‌تبار از قشر متوسط متولد شد و در نشریات چپ این کشور، از جمله به عنوان سردبیر، فعالیت داشت. در سال ۱۹۷۳ در پی کودتایی نظامی در اوروگوئه مدتی در زندان به سر برد و پس از آزادی ناچار به گریز از کشورش شد.
گالیانو در سال ۱۹۷۶ به اسپانیا تبعید شد و تا پایان دیکتاتوری نظامی در اوروگوئه در سال ۱۹۸۵ در آنجا به سر برد. در همان دوران بود که او سه‌گانه معروف خود را نوشت که “حافظه آتش” نام دارد. او اما در سال ۱۹۷۱ با انتشار اثر تحقیقاتی خود “رگ‌های باز آمریکای لاتین” به شهرتی جهانی دست یافت. این اثر تاریخ ۵۰۰ ساله استثمار کشورهای آمریکایی جنوبی توسط اروپا و ایالات متحده آمریکا را مورد بررسی قرار می‌دهد.
روز سه‌شنبه ۱۴ آوریل ۲۰۱۵ یک روز پس از درگذشت ادواردو گالیانو، نویسنده و روزنامه‌نگار برجسته اوروگوئه‌ای، مراسم وداع با او در پارلمان این کشور برگزار می‌شود. “رگ‌های باز آمریکای لاتین” از جمله آثار معروف گالیانو است.
ادواردو گالیانو، نویسنده، منتقد و روزنامه‌نگار صاحب‌نام اهل اوروگوئه و از روشنفکران معروف آمریکای لاتین، روز دوشنبه (۱۳ آوریل/ ۲۴ فروردین) در سن ۷۴ سالگی در زادگاهش مونته‌ویدئو درگذشت. او مدت‌ها بود که از بیماری سرطان ریه رنج می‌برد و به ویژه در ماه‌های اخیر به‌ندرت در انظار عموم دیده می‌شد.

بیایید برویم سلفچگان همراه محمود صفریان – دکتر محمود کویر

اردیبهشت ۱۳۹۴

( نگاهی به سلفچگان. مجموعه داستان دکتر محمود صفریان)

من نمی خواستم بروم سلفچگان. محمود صفریان هی گفت و گفت تا سرانجام به جای این که هواپیما سوار شوم و از اصفهان به شیراز بروم، راه افتادم دنبال او تا رسیدم به سلفچگان.در تمام راه هم او هی حرف زد و داستان گفت.وقتی هم ازش پرسیدم این حکایت ها که سر می کنی برای چیست و از چیست ، گفت: این ها هر یک حکایتی ملموس از گوشه ای، و مردمی است که با هم در پهنه ی گسترده کشورمان زندگی می کنند.
محمود صفریان را بیش از ده سال است که می شناسم. کارهایش را می خوانم و بر پشتکار و خلاقیتش آفرین می گویم. همانگونه که در داستانی در کتاب سلفچگان می نویسد: زبر و زرنگ و شیطان است. دمی از تلاش باز نمی ایستد. این پویایی و تلاش در نوشته هایش نیز پیداست. آدم های داستان هایش همه در حال رفتن و شدن هستند.
محمود صفریان انسان بسیار ساده ای هم هست. ساده و زلال مانند آب روان. داستان ها و آدم هایش هم همینطورند. کنار ماراه می روند. زندگی می کنند. دروغ می گویند. عشق می ورزند. بازی می کنند. می ستیزند. اما استوره و افسانه نیستند. قهرمان نیستند. آدمند. روی زمین زندگی می کنند. همین زمینی که ما رویش زندگی می کنیم.
محمود صفریان ، دکتر است. هم دکتر جسم است و هم دکتر جان. حالا اینجا به جای نسخه برای فلان داروخانه، برای ما داستان می نویسد. داستان هایش مانند قرص و شربت هستند. می خواهد بیماری ما را کشف کند و درمان کند. قلمش مانند آمپول است. نیش می زند اما درمانگر است. هر کتابش یک داروخانه است. قربان کور و بازرس و دیگر بیماران می آیند و دوا درمانی می گیرند و می روند. حتا عاشقی پیدا می شود که می رود دوبی تا از خانم زرگنده دوای عشق بگیرد. در این بیمارستانی که به نام دنیا وجود دارد البته محمود صفریان دکتر خوبی است.
محمود صفریان روزنامه نگار هم هست. گزارش می کند. گزارش رویدادها و تصادف ها. گزارش زلزله هایی که جان و جهان را می لرزاند. گزارشگر زندگانی ماست. گزارشگر زندگی آدم هایی از چهار گوشه ی سرزمینش. کتابش مانند یک روزنامه است. خبر و آگهی استخدام تا ماجراهای عاشقانه و سیاست…. سلفچگان تنها داستان های کوتاه بی ارتباط با هم نیست. مانند این است که داری یک روزنامه را می خوانی. گیرم که تمام اخبار و گزارش ها شکل روایی و داستانی داشته باشند.
از همان روز اول که با محمود صفریان آشنا شدم از صراحت و زبان روان و ساده اش خوشم آمد. به دلم نشست. پیچیده و پر از ابهام سخن نمی گوید. مثل همان قهرمان داستان آگهی استخدامش است. زبان گفتار و زبان نوشتارش به هم نزدیک است. شاید از همان روزنامه نگار بودن و دکتر بودنش است که اینگونه سخن می گوید و می نویسد. روان و ساده. زبان مردم، نه زبان ادب. اما این سادگی سبب شلختگی نشده است. استوار است و حساب و کتاب دارد کلمه.زبان او پر است از وامگیری از اصطلاحات این مردم و البته که تاثیر دور ماندن سی ساله نیز بر آن آشکار است. زبان یک نویسنده ی تبعیدی که جان و دلش در سرزمینش می تپد. می خواهد از یاد نبرد. می خواهد با آنها و از آن مردمان حکایت کند. نمونه ای از ادبیات در تبعید از نویسنده ای که تعهد به فرهنگ و زبان مادری را هیچگاه از نظر دور نمی دارد.
داستان های سلفچگان از دیدگاه طرح داستان، از منظرنظام علی و معلولی و هم چنین رویدادها قابل پذیرش است. اطلاعات در باره ی شخصیت ها و مکان ها به موقع به خواننده داده می شود.عنصر تعلیق گرچه جای زیادی در داستان ها ندارد اما داستان به گونه ای پیش می رود که تو را با خود می کشاند. دنبالش می کنی. راه می افتی و با آدمهای داستان می روی آبادان و دوبی وآمریکا و باور می کنید که دنیا چه کوچک شده است.
محمود صفریان داستان هایش بیشتر ، بدون مقدمه شروع می شود و از همان ابتدا مخاطب را درگیر مسئله اصلی می کند و این می تواند یک امتیاز مثبت برای داستان باشد . او گویی اصلن مقدمه چینی را دوست ندارد. می خواهد یک مرتبه گریبانت را بگیرد و ببردت میان یک داستان. برای همین برخی از داستان ها از وسط آغاز می شود.
محمود صفریان داستانگوی محرومان و رنج دیدگان از هر گروه اجتماعی است. فرانک اوکانر نویسنده ی ایرلندی در صدای تنها که که پژوهشی در مورد داستان کوتاه است ،سه رکن برای داستان کوتاه قایل شد : شرح ، گسترش و نتیجه .اوکانر بران بود که داستان کوتاه بیشتر مناسب جوامعی است که عنصر نابسامانی در آنها حاکم است و احترام به جامعه چندان ارزشی ندارد. اوکانر داستان کوتاه را از انواعی می دانست که با محرومان جامعه سر وکار دارد . او بر این باور بود که ارزش واقعی داستان کوتاه در پیام انسانی ، همدردی با رانده شدگان و ستمدید گان و انتقاد کوبنده از جامعه نهفته است. از این منظر محمود صفریان داستانسرای موفقی است.
من نمی گویم که تا رسیدن به سلفچگان او چه ها گفت از قربان کور و آقای بشارتی و معصومه و دیگران. خودتان بروید سلفچگان را بخوانید.
من تا کنون محمود صفریان را ندیده ام. با داستان هایش آشنایم. یعنی با خودش.
یک بار هم که داشت داستان قربان کور را برایم روایت می کرد، وقتی از او در باره ی خودش پرسیدم، گفت: در ِ حیاط خانه ما به یکی از جنوبی ترین خیابان های تهران باز می شد. به خیابان ” تهرانچی” ، که با فاصله بسیار اندکی موازی خیابان ” شوش ” بود. 
دبیرستان می رفتم. دبیرستانی در میدان حسن آباد. و از خیابان تهرانچی این همه راه را می رفتم. البته با اتوبوس. به دلایلی توانسته بودم در آن دبیرستان نام نویسی کنم. مدرسه دیگری قبولم نکرده بود. در خانه ی درندشتی که گفتم درش در خیابان تهرانچی باز می شد و روبرویش، آن دست خیابان، کفاشی کریم آقا که در حقیقت پاتق ام بود قرار داشت، اتاقی داشتم. یک تک اتاق، با اجاره ای بسیار نازل. نمی توانستم به نزدیکی های دبیرستانی که درس می خواندم نقل مکان کنم. 
در خیابان تهرانچی جا افتاده بودم، از صغیر و کبیر، بخصوص کسبه، مرا می شناختند. یک جورایی می بایستی در همین خانه و با این فاصله از مدرسه ام سکنا داشته باشم.
احترام کریم آقا که در آن اطراف سرشناس بود، سر پناهی معنوی بود. ضمن اینکه من جزو معدود باسواد آن محله بودم و بیشتر اوقات برای آنهایی که به همین خاطر در دکان کفاشی جمع می شدند کیهان یا اطلاعات می خواندم…
محمود صفریان همین طور دارد داستان می گوید. از خودش و از ما.
قصه سر کن. بازهم قصه سرکن.
دستت درد نکند یار مهربانم. قلمت سبز و جانت سبز.

شرح یک کاوش تاریخی – دکتر محمود کویر

اردیبهشت ۱۳۹۴

در سال ۱۸۴۹، آستن هنری لایارد به همراهی و با یاری یک آشوری ایرانی به نامه هرمزد رسام، در ساحل رو به روی موصل در کویونجیک، بزرگ ترین قصر نینوا از دوره آشور بانیپال را یافت. لایارد و هرمزد در دو تالاری که کشف کردند، کتابخانه آشور بانیپال را دیدند که ۲۸ هزار لوح گلی بود. در سوم دسامبر ۱۸۶۲، جورج اسمیت که بر روی این الواح بررسی می¬کرد، در انجمن آثار تورات سخنرانی کرد و گفت که در یکی از الواح کتابخانه آشور بانیپال داستان توفانی را خوانده که شباهت بسیاری با داستان توفان نوح تورات دارد. به دلیل ناقص بودن متن الواح، او خود به کویونجیک سفر کرد و باقی الواح را کشف کرد.
در سال ۱۸۷۰، او نخستین ترجمه گیلگمش را انتشار داد. کار اثلی این کشف بی مانند تاریخی را هرمزد رسام انجام داده بود.نزدیک صد سال بعد در ایران نیز ترجمه هایی از منشی زاده و شاملو منتشر شد.
در سال ۱۸۸۹ پژوهشگران دانشگاه پنسیلوانیا تپه نیپور عراق را شناسایی و چهل هزار لوح کشف کردند که در بین آن‌ها کهن ترین متن گیلگمش موجود بود. این متن در سال ۱۹۳۰ به وسیله کمپل تامپسون خوانده و ترجمه شد.
حماسه گیلگمش در اصل متعلق به مردم ایران و از سرزمین سیستان بود و سپس مهاجران ایرانی آن را به سومر بردند و ازفرهنگ سومری به فرهنگ آشوری و بابلی و اکّدی راه یافته‌ و هر بار اضافاتی به آن افزوده شده است.
این لوحه از یک داستان حکایت می کند. داستانی در مورد سیلی مهیب که جهان را زیر آب برد، در مورد مردی که یک کشتی ساخت تا جفتی از انواع زندگان را نجات دهد و کبوتری که در جستجوی خشکی آن را به پرواز درآورد.
روی این لوح، نسخه ای از داستان نوح و کشتی او نوشته شده است. اما این لوحه، تورات نبود. قران هم نبود. متنی بود با عنوان گیلگمش، یک شعر حماسی که اولین بار چهار هزار سال قبل روی لوح حک شده است،نزدیک هزار سال قبل از نگارش تورات و سه هزار سال پیش از قران. در قران بیش از سی بار به این داستان اشاره شده و در سوره ی هود، بیست و چهار آیه در باره¬ی این داستان است.
متون قدیم یونانی
استوره یونانی توفان چنین است که زئوس خدای بزرگ قوم هلن، پس از آفرینش انسان پشیمان گشت و از کارهای او خشمناک گردید؛ پس خواست که ایشان را در زمین نابود کند، به دریاها، رودها و چشمه‌های زمین دستور داد طغیان کنند، و به آسمان هم فرمان داد که ببارد تا توفان سختی ایجاد شود و نسل ایشان از بین بروند. ولی در این وقت، پرومته پیش از روی دادن توفان از خواسته زئوس آگاه شد و بی‌درنگ به دکالیون و زنش پیرا دستور داد برای نجات آدمی و جلوگیری از نابودی نسل انسان، یک کشتی بسازند و هنگام رخ دادن توفان بر آن سوار شوند تا از توفان رهایی یابند. دوکالیون و پیرا، بر کشتی ساخته شده سوار گشتند، و پس از آن آسمان به شدت بارید و ده‌روز، جهان را آب فراگرفت و به جز دو نفر کشتی‌نشینان، همه انسان‌های زمین غرق شدند. پس از مدتی، آب‌ها فرورفتند و آسمان از باریدن ایستاد و کشتی دکالیون و پیرا، بر قله کوهی نشست و آن دو باقی‌مانده، به خشکی درآمدند. پس از پایان توفان، دکالیون به پیشگاه زئوس قربانی کرد. زئوس به او و همسرش دستور داد که سنگ‌هایی پشت سرشان بیندازند. سنگ‌هایی که دکالیون انداخت تبدیل به مردان شدند و سنگ‌هایی که پیرا انداخت تبدیل به زنان شدند. یکی از پسران ایشان هلننام داشت که یونانیان از آن‌ها به وجود آمدند.
ایرانیان
داستان توفان و چگونگی روی دادن آن در متون زردشتی و داستان‌های اساتیر باستانی ایران نیز آمده‌است. داستان در کتاب وندیداد اوستا چنین آمده‌است که میان اهورامزدا و اهریمن جنگی درگرفت. اهورامزدا برای نابود ساختن اهریمن خواست در زمین توفان سختی بفرستد، ولی می‌خواست انسان‌را رهایی دهد و نگذارد که انسان‌ها از بین بروند.
از این رو، اهورامزدا به جمشید آگاهی داده و به وی دستور می‌دهد: ” ای جمشید، در این جهان خاکی، سرمای سختی خواهد شد، سرمای سختی که از آن نابود گردند، در آن برف بسیاری خواهد بارید، از فراز کوه‌ها تا رود اردوی. ای جمشید، از سه جای جانوران خواهند گریخت. نخست از آن‌چه ترسناک‌ترین جای‌ها هستند، دوم آن‌چه در فراز کوه‌ها هستند، سوم آن‌چه در دریاهای ژرف در خانه‌های استوار هستند. پیش از سرما، این سرزمین سرسبز است؛ آن را برف بجنباند و سپس ای جمشید برف آب شده و این جهان خاکی را ویران کند. همان جهانی که مردمان آن جای پای گوسفندان را می‌بینند؛ چنین جهان از طوفان آب ویران گردد. پس ای جمشید، غاری بساز که درازا و پهنای آن چون یک میدان اسب باشد. تخمه جانوران بیشه و ستور و مردم و مرغان و آتش سرخ را در آن‌جا ببر…در آن‌جا به‌اندازه مسافت هزار قدم انبار کن؛ آن‌جا بازاری بساز که در آن سبزی‌ها باشند و خوراکی که فاسد نشود. در آن‌جا خانه‌ها بسازد، با اتاق‌ها و ستون‌ها و دیوارها و حصارها. آن‌جا تخمه تمام بزرگ‌ترین و بهترین و نیکوترین مردان و زنان زمین را ببر و تخمه بزرگ‌ترین و زیباترین جانوران را، آن‌جا تخمه بلندترین و خوشبوترین گیاهان و درخت‌ها را ببر، و تخمه خوشبوترین و نیکوترین خوراک را، تا وقتی که مردم در غار هستند، جفت‌جفت و دو به دو باشند تا نسل ایشان بماند.”
جمشید فرمان اهورامزدا را پیروی کرده و چنین غاری را ساخت.                                      هرمز درسام                     

مقدمه ای بر یکی از داستان های کتاب اشک ققنوس

اردیبهشت ۱۳۹۴

چرا این نگارش…درمورد:
گام هائی در کوچه های خاطره
با بهره کشی از انسان وقتی آشنا شدم که دیدم بیش از چهل، پنجاه هزار انسان در فاصله نیمساعت بایستی از چند در بریزند در حلقوم محوطه ی حصار شده ای که نامش پالایشگاه بود ، پالایشگاه نفت.
پدرم با اینکه کارمندی فنی بود نیز بایستی همراه با آن لشکر در صفی که ردیف مورچگان انسانی را شکل می داد، هر روز صبح کله سحربا عجله همراه شود تا عقب نماند و از هستی ساقط نگردد…. نو جوان بودم.
در ذهن نو جوانم تلاش برای رهائی و رسیدن به زندگی متعارف یک وظیفه بود. و همین وظیفه مرا از سن سیزده سالگی راه انداخت.
حاصلش دستگیری های به دفعات و گذران در بسیاری از بازداشتگاه ها و تحمل شرایط آن ها که گاه طاقت سوز و از توان یک انسان افزون تر بود کشاند، و در شهرها و مکان های متفاوت و در هردو رژیم. من بیشترین آمادگی تحصیلی ام را در پاره ای از این بازداشتگاه ها فراگرفتم. از جمله ریاضیاتم را در بازداشتگاه قزل قلعه و در محضر زنده یاد استا بزرگوار پرویز شهریاری.
و حالا دارم تکه هائی از این ماجرا ها را بعنوان ” گام هائی در کوچه های خاطره ” به ترتیبی که در ذهنم می چرخد و نه بر پایه ردیف سال ها، می نویسم. این عقب و جلو نوشتن ” بک اند فورت ” ممکن است مانع از دریافت درست این رخداد ها که تمامن واقعی است بشود.
نمی خواستم به ردیف و ترتیب رخداد ها و سالها، بنویسم از” الف ” شروع کنم تا به ” ی ” برسم. آنچه یادم می آمد بی توجه به زمان وقوع ، نوشتم. اگر بنظر پراکنده گوئی می آید، پوزشم را به پذیرید.
این نوشته خاطرات زندان نیست، یاد آوری تکه هائی ازرخداد هائی است که به تناوب و در زمان های متفات بر من گذشته است تا یادی کرده باشم از گذشته خودم که جدا از گذشته مردم کشورم نیست. مردمی که هنوز دارند بها ی رهائی را وبا سخت ترین شکل می پردازند.
دارم در کوچه پس کوچه های ذهنم گام می زنم.

‫«طبل حلبی» بی صدا شد – خدا حافظ «گونترگراس»- حمید رضا یعقوبی

اردیبهشت ۱۳۹۴


یاشار کمال نویسنده‌ی سرشناس ترک، که همین اواخر درگذشت، درباره‌ی گونتر گراس گفته بود: دنیا اگر چند نویسنده‌ی دیگر مثل او داشت جای بهتری برای زندگی می‌شد

گونتر گراس در مصاحبه با «فوکوس» توضیح داده که هراسی از مرگ ندارد، اما از درد می‌ترسد و دوست دارد از دردها در سن کهولت در امان بماند. این تصور که گرفتار فراموشی و زوال عقل شود و باری بر دوش خانواده‌اش باشد، برایش وحشتناک است. تصور وحشتناک‌تر این است که آدم را با بیماری زوال عقل به حضور جمع ببرند، اتفاقی که برای والتر ینس افتاد، یکی از شرم‌آورترین و دردناک‌ترین وقایعی است که من تا کنون تجربه کرده‌ام.

والتر ینس، نویسنده آلمانی و استاد دانشگاه در رشته خطابه و فن بیان، اهل شهر توبینگن بود.

وی مدت‌ها دچار بیماری زوال عقل بود و در سال ۲۰۱۳ در سن ۹۰ سالگی درگذشت.‬

اگزیستانسیالیسم (هستی گرایی) – حمید رضا یعقوبی

اردیبهشت ۱۳۹۴

اگزیستانسیالیسم (Existentialisme ) یا هستی گرایی از مشتقات واژه‌ی فرانسوی existentiel و واژه‌ی انگلیسی Existential به معنی “وجودی” است، و خود به معنای “اصالت وجود” یا “تقدم وجود” است.
فلسفه‌ی اگزیستانسیالیسم که در نیمه‌ی نخست سده ی بیستم پدید آمد، بر این باور استوار است که هستی موجودات دو جنبه دارد: ذات (essence) یا ماهیت، و وجود (existence) . پرسش اساسی فلسفه‌ی اگزیستانسیالیسم آن است که کدامیک از این دو جنبه‌ بر دیگری مقدم است: ماهیت یا وجود؟
پاسخی که فلسفه تا سده ی ١٩ به این پرسش می‌داد بر تقدم ماهیت تأکید داشته است. اما فلسفه‌ی اگزیستانسیالیسم وارونه ی آن معتقد به تقدم وجود بر ماهیت است.
علت روی آوردن اگزیستانسیالیسم به ادبیات را نیز باید در تمایل این فیلسوفان در دوری از امور انتزاعی و گرایش به امور ملموس و محسوس جست‌وجو کرد.
اگزیستانسیالیسم نوعی سیستم فکری است که بر پایه ی آزادی انسان بنا شده است. باور اصلی اگزیستانسیالیسم همان گونه که گفته شد “تقدم وجود بر ماهیت” است. یعنی طبیعت واقعی هر کس پیش از آن که او به وجود بیاید وجود نداشته است و این وجود او است که در جریان کارهایی که انجام می دهد ماهیت او را نشان می دهد.
اگزیستانسیالیسم نقطه ی مقابل جبر گرایی است. در جبر گرایی انسان به عنوان فردی که دارای سرنوشت محتوم و تعیین شده ای است شناخته می شود، ولی در اگزیستانسیالیسم که «سارتر» مشهورترین معرف آنست این انسان است که در موقعیت ها و در دو راهی های زندگی اش تصمیم می گیرد که چه راهی را انتخاب کند. او در این انتخاب آزاد است و نباید از سنت ها و رسوم پیروی کند. «سارتر» به همین دلیل نیز از پذیرش جایزه ی نوبل در ادبیات خودداری کرد

سجده‌های یاس- داود علیزاده

اردیبهشت ۱۳۹۴


به خودم آمدم دیدم رسیدم به بن بست. چقدر راه رفته بودم! خسته شده بودم کف پایم توی کفش وجه می‌زد. در خاکستری کهنه‌ای مقابلم سد شده بود و من بر و بر بهش خیره شده بودم. این همه کوچه و پس کوچه را طی کرده بودم و آخر هیچ! کارم به کجا کشیده بود. کوچه‌ای تنگ و باریک که با دری به انتها می‌رسید. گل یاسی از روی دیوار تا زیر علمک گاز، شاخه‌هایش را یله کرده بود. با برگ‌های ریز سبز، شکوفه‌های سفید و کوچک! بادی می‌وزید شاخه‌هایش را تکانکی می‌داد. شده بود مثل دخترکی غمگین که سر گذاشته باشد روی شانه‌های کسی! زلفش‌‌‌ رها شده باشد و گاهی چند تارش را باد می رقصاند. عطر یاس کوچه را پر کرده بود.
مادرم همیشه بوی یاس می‌داد به خصوص وقت نماز. کنار سجاده‌اش که می‌نشستم و نمازش را که نگاه می‌کردم آرام می‌شدم. وقتی نمازش تمام می‌شد نشسته بود و داشت تسبیح به دست، زیر لب ذکر می‌گفت سر می‌گذاشتم به دامنش، روی پاهایش. خودش می‌دانست می‌خواهم چه کنم. کمی بازوانش را آرام بالا می‌برد. سرم را که جا می‌دادم دست‌هایش را پایین می‌آورد. در حجمی روشن، مابین گل‌های ریز چادرش غرق می‌شدم. از سینه‌اش بوی یاس می‌شنفتم. او ذکر می‌گفت و من براش درد دل می‌کردم. حرف می‌زدم از آرزوهایم می‌گفتم از خوشحالی‌هایم، از ناراحتی‌هایم! یکی یک دانه‌اش بودم و تا ابد هم براش حرف می‌زدم گوش می‌کرد. دل می‌سپرد. اصلاً کدام مادر برای حرف‌های بچه‌اش گوش ندارد؟ دل نمی‌سپرد؟ بعد که سرم را از دامنش برمی‌داشتم سربه سجده می‌گذاشت برام دعا می‌کرد.
رفتم جلو‌تر! دست دراز کردم و چند شکوفهٔ سفید یاس چیدم. جلو بینی‌ام گرفتم نفس کشیدم. گل‌های ریز چادرنماز مادرم را دیدم. نفس کشیدم مادرم بازوهایش را کمی بالا برد. تسیبحش در هوا معلق بود و من سرم را روی پاهایش جا دادم. نفس کشیدم جوری که عطر یاس تمام وجودم را پر کند. بغض راه گلویم راگرفته بود. مثل سنگ پشت زبانم سنگینی می‌کرد. چشم‌هایم بی‌اختیار‌تر شد. تمام دنیا را لرزان می‌دیدم.
انتهای بن بست، چشم و ذهنم لای شاخه‌های یاس گیر کرده بود. کجا می‌خواستم بروم؟ ماشینم؟ یادم آمد بعد ظهرماشین را گذاشتم پارکینگ و بعد پیاده به راه افتادم سمت میدان شهدا! راه می‌رفتم و هیچ راهی نداشتم. مدام به همه نگاه می‌کردم. اما چه فایده یکی را می‌دیدم و صد تا را نه! و آن را که باید می‌دیدم اصلاً! اگر می‌توانستم حتی شوکت را پیدا کنم گره باز می‌شد. مشکلم حل می‌شد. شبیه آدم هیزی که سر تا پای زنان مردم را لیس می‌زند به هر زنی نگاه می‌انداختم. اما به راستی شوکت چه شکلی بود؟ قد بلند بود؟ قدکوتاه بود؟ چاق بود؟ لاغر بود؟ فقط یک بار دیدمش آن هم گذرا! به هیچ چیزش توجه نکردم. حتی فامیلش را هم نمی‌دانم! چند بار هم تلفنی حرف زدیم. خیلی کوتاه و مختصر! حالا چطور می‌خواستم پیداش کنم؟ اما باید پیداش می‌کردم. نگاهم این ور و آن ور بود. چند بار سکندری خوردم. چندبار هم بی‌هوا رفتم تو سینه این وآن. یک‌باره دیدم نزدیک مسجد جامع‌ام. ناامید شده بودم از خیابان و پیاده رو! راهم را کج کردم و زدم به کوچهٔ کنار مسجد. می‌شد در خانه‌ای باز شود و شوکت بیرون بیاید! یا در‌‌‌ همان کوچه‌ها ناگهان ببینمش؟ محلهٔ قدیمی مثل یک مار پیچ در پیچ بود. کوچه‌ای در پس کوچه فرو رفته بود و کوچهٔ دیگری پس انداخته بود. همه را گز می‌کردم. به خودم که آمدم دیدم ته بن بستی رسیده‌ام راهی پیش رویم نیست. چند روزبود؟ چند هفته بود؟ کارم همین شده بود. هر روز محله‌ای، خیابانی، کوچه‌ای! از صبح تا دم غروب!
غروب شده بود و آسمان روی سر یاس‌ها، سرخ رنگ! شکوفه‌های بیشتری چیدم. کف دستم را پر از شکوفه‌های یاس کردم. انگار بخواهم قنوت بخوانم دست‌هایم را جلوی صورتم گرفتم. تکیه داده بودم به دیوار که کف دست‌هایم را چسباندم به صورتم و با همه وجودم عطر یاس را نفس کشیدم.
شاید اگر آن روز کازرون کاری نداشتم حالا حالا متوجه نمی‌شدم. کارم را تا عصر انجام دادم بعد خواستم سری به مادر بزنم رفتم سمت خانه‌اش. در زدم اما کسی در را باز نکرد. دوباره و چندباره در زدم. انگار کسی خانه نبود. مادر جایی نمی‌رفت. همیشه خانه بود. نمی‌توانست جایی برود! حتی اگر چیزی لازم داشت شوکت براش تهیه می‌کرد. از آن وقت که مادر تنها شده بود شوکت به عنوان پرستار آمد و بعد هم شد همدم همیشگی‌اش. باهاش زندگی می‌کرد. مادر هیچ کس را در کازرون نداشت. پدر هم تا زنده بود هیچ کسی را نداشت. پدر نظامی بود آخرین محل خدمتش کازرون بود این شد که آنجا ماند نمی‌دانم چرا! از این شهر خوشش می‌آمد هر چه بود ماندگار شد و هیچ وقت به تبریز برنگشت تا وقتی فوت شد و به وصیت، بردیم وادی رحمت تبریز خاکش کردیم.
کلید انداختم روی در! اما کلیدم در را باز نمی‌کرد. تعجب کردم. تلفن خانه را گرفتم کسی جواب نداد. شماره شوکت را گرفتم موبایلش خاموش بود. یادم نمی‌آمد آخرین بار کی آمده بودم خانهٔ مادرم. گرفتار بودم وقت نمی‌کردم. اواخر چندباری شوکت تماس گرفت و خواست که بروم نزد مادر! قول دادم بروم اما نشد. حتی تلفنی هم مدت‌ها بود با هم حرف نزده بودیم. اصلاً یادم نمی‌آید آخرین بار کی با هم حرف زدیم. اگر اشتباه نکنم شب عید بود، نه! حالا یادم آمد روزی که با مدیر شرکت کالوش جلسه داشتم مادر تماس گرفت گفتم که جلسه دارم. قرار شد تماس بگیرم فراموش کردم. الان که فکر می‌کنم می‌بینم بعدش دیگر با هم تماسی نداشتیم.
از در زدم بالا! در ساختمان بسته بود. با کش و قوس از پشت در پایین آمدم. نزدیک‌تر رفتم. از پشت پنجره دیدم ساختمان خالی است. چیزی درونم فرو ریخت. چشم‌هایم سیاهی رفت. تعادلم را از دست دادم دست به دیوار گرفتم. هیچ چیزی درآنجا نبود. در هم قفل بود. خانه طوری‌‌‌ رها شده بود که انگار هیچ وقت کسی در آنجا زندگی نکرده! هراس برم داشت. نمی‌دانستم چه باید می‌کردم. گوشی موبایلم را در آوردم. زنگ زدم به مینا! گوشی را برداشت هول کرده گفتم: «مینا، مادر نیست!»
– خب چرا از من می‌پرسی؟
– میگم مادر نیست! اصن هیشکی نیست! هیچی نیست!
– نقشه کشیدی مادرتو بیاری؟ من حوصله مادرتو ندارم برنداری بیاریش اینجا‌ها!
گوشی را قطع کرد. آنی حالم را نفهمیدم. سرم را میان دست‌هایم گرفتم. روی پله‌های جلو ساختمان نشستم تاب نشستن نداشتم فوراًبلند شدم. تو حیاط هی قدم زدم با خودم بلند بلند حرف می‌زدم. مدام می‌گفتم: «چی شدن؟ کجا رفته؟ چی شده؟»
در حیاط قفل بود حتی از پشت هم نمی‌شد بازش کرد. دوباره از در بالا زدم. کوچه خلوت بود. فکر کردم سراغ همسایه‌ها بروم. درهمسایه سمت چپی را زدم فکر کردم هنوز آقای احمدی آنجا ساکن باشد اما کس دیگری آمد جلوی در! مرد خیگی بود. نشناختمش. سراغ مادر را گرفتم گفت: «چند ماه که اسباب کشی کردند و رفتند!»
دهانم باز مانده بود. مانده بودم چه بپرسم؟ چه بگویم؟ هرچند، هر چه پرسیدم، هیچ اطلاعی نداشت. نه آن مرد همسایه! نه دیگر همسایه‌ها! در تمام آن سال‌هایی که من از کازرون رفته بودم همه اهالی کوچه عوض شده بود. نه من آن‌ها را می‌شناختم نه آن‌ها مرا! فقط گفتند چندماه پیش، اسباب کشی این خانه را دیده‌اند!
به راه افتادم سمت کلانتری! جلوی کلانتری ایستادم پیاده شدم چند بار این پا و آن پا کردم. نمی‌دانستم چه بگویم؟ مادرم با همه زندگی‌اش رفته بود و من خبر نداشتم! یعنی چه فکری می‌کردند؟ آخر من چه فرزندی بودم؟ سرباز ترکه‌ای در اتاقک دژبانی ایستاده بود. چند بار زیر چشمی بهم نگاه کرد. از تو اتاقکش آمد بیرون و در امتداد در، رفت و برگشت. بالاخره انگار طاقت نیاورده باشد آمد سمتم. آن وقت من پای درخت نارنج جلوی کلانتری ایستاده بودم. نزدیک آمد اسمش را روی سینه‌اش خواندم. عباس مرادی! یک کلاشنیکف تاشو تو دستش بود که دستش را به حالت بازیچه روی بدنه‌اش می‌کشید. گفت: «کاری داری اینجا ایستادی؟»
گفتم: « نه!»
– پس اینجا نمون برام مسئولیت داره!
کمی مکث کردم. بعد گفتم: « ولی راستش یه کاری دارم!»
همان وقت صدای آژیر پلیس آمد. سرباز سریع برگشت سمت اتاقکش. در کلانتری باز شد و ماشین پلیس با چراغ گردان و آژیرکشان ازش خارج شد. ماشین پلیس که دور شد دوباره سرباز آمد سراغم!
گفت: « کارت چیه؟ »
گفتم: « هیچ! »
برگشتم به ماشینم. تا آخر شب در خیابان‌ها دور زدم. سراغ کسانی رفتم که فکر می‌کردم شاید خبری از مادر داشته باشند. فامیلی که در کار نبود‌‌‌ همان دوست و آشنایان قدیمی هم، ماه‌ ها بود خبری از مادر نداشتند. دل نگرانی‌ام کم نبود نگاه سنگین دیگران هم بهش اضافه می‌شد. چه فرزندی بودم که از مادرم خبر نداشتم؟
آخر شب بود که رفتم هتل بیشاپور! گفتم کمی استراحت کنم بعد تصمیمی بگیرم. خسته بودم چشم‌هایم شده بود کاسه خون اما خواب نرفتم. تو اتاق مدام قدم می‌زدم. باید کاری می‌کردم طاقت نداشتم صبح شود. معمولاً این جور وقت‌ها آدم می‌رود سراغ کلانتری، بیمارستان و… نخواستم به دلم واقعه بدی راه بدهم. بعدش هم، بعد چندماه؟ می‌رفتم بیمارستان چه می‌پرسیدم؟ سراغ چی را می‌گرفتم؟ از طرفی دلم راضی نمی‌شد بروم پزشک قانونی یا همچنین جاهایی! فکر کنم حوالی ساعت سه شاید هم چهار بود که بالاخره تصمیم گرفتم و رفتم کلانتری و گزارش گم شدن مادر را دادم.
افسرنگهبان پرسید: « کی از خانه خارج شده؟»
– نمی دونم؟
– جدیداً اختلال حواس داشته؟
– نمی دونم!
– چی می‌دونی؟
وقتی گفتم با همه اسباب و وسایل رفته! چشم‌هایش گرد شد. چند بار با کف دست به سر کچلش کشید. گفت: « یعنی چی؟»
گفتم: « نمی‌دونم!»
کلافه شده بود. یک ورق کاغذ سفید گذاشت جلو رویم. ازم خواست هر چه می‌دانم بنویسم. نوشتم دادم. قرار شد خبری شد خبر دهند.
سرصبح دوباره برگشتم محلهٔ خودمان! از‌‌‌ همان مرد خیگی پرسیدم:
« مادرم یادت می‌آد! روز اسباب کشی خودش هم بود؟ یا فقط اسباب‌ها را بردند؟ »
گفت: « یادم نیست! فقط یادم می‌اد اسباب کشی کردند!»
بعد زنش را صدا کرد آمد جلو در! البته پناه شوهرش ایستاد. چادر سرش بود و جوری خودش را گرفته بود که فقط به حد چهار انگشت صورتش را می‌دیدم. مرد خیگی جوری نگاهم کرد که سرم را زیر انداختم. از زنش سراغ مادر را گرفتم. اصلاً مادرم را نمی‌شناخت. اصلاً نمی‌دانست روزی مادرم دیوار به دیوارشان زندگی می‌کرده! از شوکت پرسیدم اما او را هم نمی‌شناخت. شمایل شوکت را پرسیدند از بد روزگار خودم هم شوکت را درست نمی‌شناختم.
هر فرصتی شماره‌اش را می‌گرفتم اما موبایلش خاموش بود. دستم به جایی بند نبود. فریادم به جایی نمی‌رسید. حس می‌کردم در چهار دیواری محصورم و در به در پی دری بودم که از این دربه دری به در بیایم و دری نمی‌یافتم.
صدای بهم خوردن محکم در تکانم داد. انگار آب سردی ریختند سرم. در‌‌‌ همان بن بست پای دیواری چمباتمه زده بودم. هوا دوپهلو شده بود و بیشتر تاریک. صدای اذان می‌آمد. شاید صدای اذان از مسجد جامع بود. صورتم خیس اشک شده بود و خودم خیس عرق! شکوفه‌های یاس میان دستم له شده بود.

داستان کوتاه – آقای کوینر و پسر بچه‌ی درمانده – برتولت برشت – ترجمه علی عبداللهی

اردیبهشت ۱۳۹۴

آ
قای کوینر از پسر بچه‌ای که زار زار گریه می‌کرد علت غم و غصه‌اش را پرسید.
پسر بچه گفت: من دو سکه برای رفتن به سینما جمع کرده بودم، اما پسرکی آمد و یکی از آن‌ها را از دست‌ام قاپید و به پسری که دورتر دیده می‌شد اشاره کرد.
آقای کوینر پرسید: مگر با داد و فریاد مردم را به کمک نخواستی؟
پسر بچه با هق‌هق شدیدتری گفت: چرا.
آقای کوینر در حالی که با مهربانی او را نوازش می‌کرد دوباره پرسید: کسی صدایت را نشنید؟
پسر بچه هق هق کنان گفت: نه.
آقای کوینر پرسید : نمی‌توانی بلندتر فریاد بزنی ؟
پسر بچه با امیدواری گفت: نه.
آن‌گاه آقای کوینر لبخندی زد و بعد گفت: پس حالا آن یکی سکه را هم بده بیاد و آخرین سکه را از دست بچه گرفت و بی‌واهمه به راهش ادامه داد.
…………………………
از کتاب فیل: داستانک‌های فلسفی برتولت برشت، نشر مشکی

به کلمات قصار میماند – عیدی نعمتی

اردیبهشت ۱۳۹۴

میراث باد
به من رسیده است
آواره گی در دنیا

صبر کن عشق زمین گیر شود

اردیبهشت ۱۳۹۴

صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو
یا دل از دیدن تو سیر شود, بعد برو
تازه در خانه دل ,جاى تو آرام گرفت
صبر کن ,دل ز تو دلگیر شود, بعد برو
لحظه اى باد تو را خواند که با او بروى
تو بمان تا به یقین دیر شود, بعد برو
صبر کن طفلک نوخاسته ى عاشقیم
زندگانى کند و پیر شود, بعد برو
تازه از راه رسیدى, به سفر فکر نکن
باش تا وقت سفر دیر شود, بعد برو
صبر کن تا به نهان خانه ى ایمان و وفا
ذهن با وسوسه درگیر شود بعد برو
باش تا مرگ, که دور از تو به او مشتاقم
برسد از ره و تقدیر شود, بعد برو
تازه عاشق شده ام من, به دلم رحمى کن
باش, اگر عشق زمین گیر شود, بعد برو
اى کبوتر به کجا؟ یک دو نفس صبر بکن
آسمان پاى پرت پیر شود, بعد برو
باش با دست خودت آینه را پاک بکن
نکند آینه دلگیر شود, بعد برو
یک نفس, حسرت لبخند تو را مى بارد
خنده کن, عشق نمک گیر شود, بعد برو
تو اگر کوچ کنى, بغض خدا مى شکند
صبر کن گریه به زنجیر شود, بعد برو
خواب دیدى شبى از راه سوارت آمد
باش تا خواب تو تعبیر شود, بعد برو
____________________________

برای خدائی که در سر زمینم ، خدائی ندارد – محمود صفریان

اردیبهشت ۱۳۹۴

از کتاب: شقایق های احساس
برایم دعا کن!

تو ای مؤمن راستین
کجا؟ به درگاه کی؟
خدا را کجا می توان یافت؟
به درگاه آنی که
در سر زمینم
خدائی ندارد؟
و در خواب سنگینی از،
همه وعده های شیاطین
به رؤیای بی پایه ای خوش غنوده؟
به واقع چنین است؟
پس، مرا
تو ای مومن راستین
رها کن
برای خدائی که
در خواب ناز است
دعا کن
تو هستی خدایا!
و در خواب نازی؟
و بر کار شیطان اعظم
نظارت نداری؟
چرا؟
تو گفتی که:
” شیطان ، همیشه به کار فریب است ”
تو را هم،
به کام سیاه خود
ای خالق او
فرو برده است؟
خدا یا!
تو در آسمان ها
کجائی؟
چرا بر زمین ات
نظارت نداری؟
مگر بال ” جبرئیل ” تو را هم شکستند؟
چرا پس پیامی نداری؟
مگر از خدائی دگر خسته ای؟
و یا
فسون شیاطین
تو را هم
ز راه خدائی به در برده است؟
به راه دگر برده است؟
چنین است؟….
تو ما را، رها کرده ای؟

معنی عشق ز مجنون می پرس – حسین منزوی

اردیبهشت ۱۳۹۴

باز دریای دلم طوفانی است
آسمان کسلم بارانی است
باغم ار زیر و زبر شد نه عجب
تحفه فصل خزان ویرانی است
شرح تنهایی من می پرسی؟
شرح تنهایی من طولانی است
دور باطل زده ام ، قصه من
همه سر گشتگی و حیرانی است
بعد سر گشتگی و حیرانی
باز هم حیرت و سر گردانی است
دار و تیشه همه اسودگی اند
عشق بازی نه بدان آسانی است
معنی عشق ز مجنون می پرس –
که همه بی سر و بی سامانی است
نسخ و تعلیق من از سر مشقی است
که مرا حک شده بر پیشانی است
گرد بادم ،نه نسیم سحری
کار من ،گل نه، غبار افشانی است
نای بی همدمم و تا به ابد
ناله در حنجره ام، زندانی است
شب قطب و فلک بی افقم
من همیشه افقم ظلمانی است

غزلی کوتاه از – بهروز آزاد

اردیبهشت ۱۳۹۴

هنوز شعر ِ نگاهش خیال پرداز است
به آسمانِ امیدش ، امید ِ پرواز است
اگرکه بسته شد از هر طرف به رویت در
هزار شکر خدا را ، در ِ هنر باز است
چرا فسرده بخوانیم و خسته و خاموش
دلی که با دل مرغ چمن هم آواز است
زمان رویش ِ گل را بهار می فهمد
فقط نسیم سحر راز دار این راز است
عروس غنچه مگر چاک داده پیراهن
که عندلیب چمن بر اریکه ی ناز است
کدام نور درخشیده در فضای امید
که دلنوازی ِ خورشید زندگی ساز است
دلا ز مردم بی مهر ِ این دیار ، هنوز
گلایه هاست ، ولیکن چه جای ابراز است

دامنه کوهستان – مهرداد اکبری

اردیبهشت ۱۳۹۴

گردنه های باران گیر
دریا
بوی خوش فطیر
عطر شیر ماسیده بر پستان ستاره
مادیان تازه سال علف چر
آه که چه هوایی دارد اینجا
ما در سایه سار فروردین پرشکوفه
بیتوته کرده ایم.
می گویند هنوز تا عیش اطلسی های اردی بهشت
یکی دو باغ بوسه ی دیگر باقی است
ما باید تا رستگاری تمام پروانگان پیله نشین،
بی قراری این دل درمان ندیده را تحمل کنیم!

تازه از راه رسیدی، به سفر فکر نکن – نام شاعر را نمی دانیم

اردیبهشت ۱۳۹۴

صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو
یا دل از دیدن تو سیر شود, بعد برو
تازه در خانه دل ,جاى تو آرام گرفت
صبر کن ,دل ز تو دلگیر شود, بعد برو
لحظه اى باد تو را خواند که با او بروى
تو بمان تا به یقین دیر شود, بعد برو
صبر کن طفلک نوخاسته ى عاشقیم
زندگانى کند و پیر شود, بعد برو
تازه از راه رسیدى, به سفر فکر نکن
باش تا وقت سفر دیر شود, بعد برو
صبر کن تا به نهان خانه ى ایمان و وفا
ذهن با وسوسه درگیر شود بعد برو
باش تا مرگ, که دور از تو به او مشتاقم
برسد از ره و تقدیر شود, بعد برو
تازه عاشق شده ام من, به دلم رحمى کن
باش, اگر عشق زمین گیر شود, بعد برو
اى کبوتر به کجا؟ یک دو نفس صبر بکن
آسمان پاى پرت پیر شود, بعد برو
باش با دست خودت آینه را پاک بکن
نکند آینه دلگیر شود, بعد برو
یک نفس, حسرت لبخند تو را مى بارد
خنده کن, عشق نمک گیر شود, بعد برو
تو اگر کوچ کنى, بغض خدا مى شکند
صبر کن گریه به زنجیر شود, بعد برو
خواب دیدى شبى از راه سوارت آمد
باش تا خواب تو تعبیر شود, بعد برو

اشاره ای به کتاب جدید محمود صفریان بنام سلفچگان – اسماعیل معزّی – رسانه عصر نو

اردیبهشت ۱۳۹۴

یادم می آید، گاه هر ماه، مسیری را برای رسیگی به کار هایم می رفتم که از قم ، اراک، ملایر، و بروجرد، تا خرم آباد و اندیمشک و شهر های دیگر خوزستان ادامه می یافت همه را هم با اتومبیل
می رفتم. راه طولانی بود و فقط جوانی می توانست تنگش را بکشد.همیشه جوری از تهران حرکت می کردم که بعد از قم، در سلفچگان توقف تقریبن یکی دو ساعته ای داشتم برای صرف صبحانه، و گاه صبحانه و ناهار را با هم یکی می کردم ، و پس از کمی استراحت و بدرقه ی چای دَم کشیده سر برگ بهاره لاهیجان که حالم را جا می آورد مجددن به راهم ادامه می دادم.
این ها را گفتم، که بگویم با نام سلفچگان به عنوان یکی از قهوه خانه های بین راه کاملن آشنا هستم و از آن خاطره دارم. و آنگاه که مختصر در توصیف نام آن در آمازون خواندم:
The midway café
مشتاق خواندن آن شدم.
با اینکه داستان ” سلفچگان ” چندمین داستان کتاب است و من عادت دارم هر کتابی را از اول شروع می کنم عهد شکستم و اول داستان سلفچگان را خواندم.
قبل از توجه به داستان که سوژه های جدید داشت و قبل از توجه به نثری که من دوستش دارم هجوم خاطراتی که می دانم دیگر برایم تکرار نشدنی است تمام ذهنم را پر کرد و به یاد آنچه که برای من گذشته است بی اختیار چشمانم نمناک شد.
من داستان های این نویسنده را دوست دارم. نحوه چیدمان واژه هایش مخصوص خودش است. واژه ها گرمند و دلنشین و همین سبب می شود که نوشته هایش استوار، پر قدرت و در عین حال گیرا و روان باشند.
من کتاب کم نمی خوانم. خواندن بخصوص داستان را دوست دارم چون همراه با آن ها زمانی را گذران می کنم واز روزمره گی فاصله می گیرم. با رمان های کم حجم نبز سازگاری دارم. بهمین خاطراز رمان ” شام با کارولین ” این نویسنده که تا تمامش نکردم زمینش نگذاشتم لذت بردم. توصیف ها و تشبیهاتش گاه برایم جدید و جالب بود. و صفریان چنین سبک و روشی را در همه ی داستان هایش نیز دارد.
تنوع موضوع داستان ها خوش آیند و مقبول است، و هر کدام بنحوی زندگی خودم، فامیلم، دوستانم، و در نهایت مردم کشورم را دارد.
داستان ” بازرس ” کتاب ِ ” سلفچگان ” شیرینی ” در عفو لذتی است که در انتقام نیست ” را به من چشاند، در حالیکه زمینه برای نوعی انتقام محیا شده بود.
در داستان ” مشتی خانم جان ” که نوعی خانه ” قمر خانم ” است و عشقی که در آن میان سر بر می دارد، نوع ویژه ای از روایت است.
” سلفچگان ” پنجمین کتاب چاپی داستانی محمود صفریان است و چون سایر کتاب ها پرده رنگارنگی است که به آهستگی از جلوی دیدگان می گذرد.
می توان گفت هر داستان چهار دیواری خاص خود را دارد و همین دیوارها، کمترین ارتباطی را با داستان های دیگر اجازه نمی دهند، کما اینکه داستان ” راز ” هیچ ربطی به داستان ” آگهی استخدام ندارد ” ولی برای خواننده مجموع آن ها گام در مسیرها و گوشه و کنار های انواع زندگی هائی است که کتاب را خواندنی کرده است.
” زار ” که بعنوان یک راز در این کتاب آمده است نوعی خلسه پر هیجان است که زادگاهش جنوب کشورمان است و در این کتاب همراه است با داستانی که سخت گیرا و هم سخت با اعصاب بازی می کند.
جامعه ما این ویژگی را داشت که همه یکسان بی توجه به نژاد و رنگ و مذهب با هم و دوستانه زندگی می کردیم. و بهمین دلیل با ” اَتی تو ” دوست و همکلاس بودن مسئله ای نبود ولی آنجا که این دوست سیاه پوست ” راز ” زندگیش را برای دوستان همکلاسش که ” سه تفنگدار ” بودند فاش می کند داستان رنگ و بوی دیگری می یابد و خواننده را به دنبال خود می کشاند.
اگر بخواهیم اندیشه را به سوئی بکشانیم که همه ی داستان های محمود صفریان یک جورائی حقیقی هستند، باید قبول کنیم که نویسنده ای هزار چهره است با عمری نوح وار. اما وقتی می خوانیشان نمی توانی قبول کنی که تمامن زائیده تصور و اندیشه است.
یادم نمی رود که با خواندن داستان های: ” لفطالله ” ، ” جاسم ” و ” پیوک ” در اولین کتابش بنام ” روز های آفتابی ” دریافتم که نثر موسیقیائی و محکم و استوار، چیست و فکر کردم که این نویسنده ” رهگذر ” چه خوب واژه ها را می شناسد. و نمی دانستم که این نویسنده رهگذر ماندگار است و خلاق، و حالا که دارم کتاب پنجمش بنام ” سلفچگان ” را می خوانم، مطمئن شده ام که نویسنده خوش قلمی سالهاست که متولد شده است.
” … ” زهره جان چرا فقط با من مشورت می کنی نظر یکی دو نفر دیگر را هم بپرس.”
” نمی خواهم با کس دیگری جز با تو صحبت کنم و نظر بخواهم”
” چرا؟ ”
” چرا؟ برای اینکه من تو را دوست دارم. ”
پتکی به سرم اصابت کرد. مثل مار گزیده ها به خودم پیچیدم. توان صحبت را از دست دادم. منهم خیلی دوستش داشتم ولی جرات ابراز نداشتم. او در راهروئی که دیگر خلوت شده بود کتاب در بغل به دیوار تکیه داده بود و ساکت نگاهم می کرد. دل به دریا زده بود و علاقه اش را عریان باز گو کرده بود.
عاقبت دهان گشودم.
” زهره جان! درست شنیدم؟ ”
فقط گفت:
” بله درست شنیدی ”
” من که نه مال دارم و نه جمال به درد بخوری، ولی تو یکی از بسیارانی که موقعیتی در دانشگاه داری. حیف است، خودت را خرج من نکن. ”
” پیام! سخن رانی نکن، ادبیات هم بهم نباف. اگر درست شنیده ای که چه گفتم جوابم را بده، بهمین واضحی که من گفتم.
” کمی وقت بده، بگذار بعد جوابت را بدهم ” نداریم،
همین حالا و در همین راهروی خلوت. منتظرم ”
جلو رفتم دو دستم را به دیوار تکیه دادم در حالتی که صورتش را در مقابل خود داشتم ، آرام فاصله ام را با او کم کردم. وقتی چشمانش را بست بی توجه که ممکن است کسی ما را ببیند او را بوسیدم. مقاومتی نکرد.
” منهم مدتهاست که تو را دوست دارم ولی نمی خواستم بخاطر همین دوستی اغتشاش فکری برایت درست کنم. ”
ازداستان ” زیز خاکستر ” همین کتاب
شاید کمتر نویسنده ای داریم که به این تعداد داستان کوتاه داشته باشد، ومجموعه این داستان ها که در کتاب های مختلف او جای داده شده است، سبک جدیدی را می نمایاند که در خواننده مشتاق جاری می شود.
داستان ” آگهی استخدام ” در این کتاب چنین شروع می شود:

روز نامه کنار تختخوابم را باز کردم. آگهی استخدام را که خواندم خوشحال شدم. قالب مشخصات من بود.
با آنکه پلک هایم هنوز چسب خواب داشتند، و تا خودم را بسازم کلی راه بود، نیمه آماده تلفن کردم.
صدای آرام و خوش آهنگ منشی، حالم را جا آورد و تتمه خواب را از سرم پراند، و این برخلاف سابقه بود.
معمولن این وقت صبح با صد من عسل هم نمی شود خوردشان!…”
اگر اهل کتابخوانی هستید حتمن کتاب های این نویسنده را بخوانید. اطمینان دارم خوشتان خواهد آمد.
تهیه آن ها از سایت آمازون بسیاز راحت و آسان است. در خانه بشما تحویل می شود.
.

نگاهی به رمان «گورچین» نوشته شهره احدیت – تلاش و ترس بقا – ضحی کاظمی ” داستان نویس ”

اردیبهشت ۱۳۹۴


اولین رمان شهره احدیت، به تازگی در ۱۸۴ صفحه از سوی نشر نگاه منتشر شده است. «گورچین» رمانی است درباره بچهدار شدن. زن و شوهری که به علت مشکل «صفا»، شخصیت مرد داستان، بچهدار نمیشوند برای معالجه به آلمان میروند. در آنجا مدتی نزد دوست صفا، «محسن» میمانند و درنهایت «مهری» به روش لقاح مصنوعی باردار میشود. اما نطفهای که در رحمش شکل میگیرد، از همسرش بارور نشده، بلکه متعلق به غریبهای آلمانیتبار است.
در این رمان زیروبم این مساله مورد بررسی قرار گرفته است؛ از جنبههای شرعی، عرفی، خانوادگی و از همه مهمتر احساس صفا نسبت به دختری که از او نیست و در عین حال هست. رابطه بین مهری و صفا و دخترشان «مارال» که در لایه اکنون داستان در شرف زایمان است، در طول رمان پرداخته میشود. صفا، هنوز درگیر احساسات و عواطف متناقضش نسبت به مارال است و نوهدار شدن برایش معادلهای حلناشدنی است. این که اصلا خود این دختر، دختر او هست یا نه؟ و اینکه فرزند مارال چه نسبتی با صفا خواهد داشت؟
این تناقضات و کلنجارهای مهری و صفا با مفهوم بچه، جاودانگی، بقا و… ، خواننده را به چالش و پرسش برمیانگیزد. مفهوم حقیقی فرزند چیست؟ ارث و میراث ژنتیکی چه معنایی دارد و آیا بقای ما لزوما در ادامه نسل ما صورت میگیرد؟ رابطه پدر و دختر، مادر و دختر و دیگر روابط خانوادگی مانند رابطه خواهر و برادری و عروس و مادرشوهر در این رمان با جزئیات نوشته شده و تاثیر این روابط روی بنیان یک خانواده مورد بررسی قرار گرفته است.
در این میان چشمان آبی مارال که نشان از غریبه بودن او با صفاست با آبی چشمان «اکرم»، عشق کودکی صفا پیوند میخورد، همینطور با «آفاق» چشم آبی، که عموی بزرگ صفا عاشق او بوده است. بهنوعی این زن چشم آبی که در طول داستان به شکلهای مختلف خود را مینمایاند، برای صفا نمادی است از ترس، عشق و مرگ و همین سردرگمی هنگام زایمان مارال، او را به آسیمگی میکشاند.
آیا وراثت در اینجا فقط به معنی رنگ چشم است یا عشقها و مصیبتهاست که به نسل بعدی منتقل میشود؟ در این میان، محسن که برای مهری مرده است چون خبر فوتش را خوانده، اما برای صفا تنها گمشده است، دوباره به صفحات رمان وارد میشود.
این ارتباط که به دوستی سه نفره یا دو به دو بین این سه شخصیت انجامیده، باعث شده است صفا و مهری بچهدار شوند و مارال به دنیا بیاید. اما صحنههای مربوط به محسن خیلی کوتاه و به نظر حذف شده میآیند، تا جاییکه ارتباط بین مهری و محسن به وضوح برای خواننده شکل نمیگیرد.
شخصیتپردازیهای داستان بیشتر در سطح باقی میمانند و راوی سومشخصی که مدام به صفا یا مهری نزدیک میشود، نتوانسته است درون شخصیت را آنطور بنمایاند که خواننده احساس کند. بیشتر از خواستهها و کشمکشها حرف میزند. این حرفها در طول رمان بارها و بارها تکرار میشوند و رمان را دچار اطناب میکنند.
اغلب شخصیتهای داستان فرعی هستند و به هیچ کدام عمیق پرداخته نمیشود. هر چند قرار هم نیست پرداخته شوند، چراکه بیشتر خاستگاهی برای نمایاندن باورها و ارزشهای عرفی مختلف هستند. اما دستکم برای شخصیت تاثیرگذاری مانند محسن، انتظار خواننده بیشتر است.
«گورچین» موضوعی جدید و چالشبرانگیز را مطرح میکند که در ادبیات ما تازگی دارد. اما زبان بیش از حد ساده و یکنواخت و تلاش نویسنده برای پروراندن موضوع و روشن کردن همه زوایای آن، باعث شده رمان کم

کتاب سلفچگان پنجمین کتاب داستانی محمود صفریان

اردیبهشت ۱۳۹۴


سلام…کتاب سلفچگان ام منتشر شد. وبا این لینک در سایت آمازون آمریکا- انگلیس- آلمان- و فرانسه موجود است.
: http://ow.ly/tSLFb
یا نوشته شود
mahmood safarian
در مقدمه کتاببا عنوان ” سخن کوتاه نویسنده ” آمده است
این کتاب ” سلفچگان ” نیز چون بیشتر کتاب هایم مجموعه ی داستان است
ولی در این کتاب داستان ها تقریبن همه شان از کوتاه، بلند تر هستند و این را ازنظریات شما دریافتم، که دوست دارید هر داستان چون فصلی بلند از یک رمان باشد و خواندنشان زمانی را بخواهد که خواننده لذت خواندن را بهتر دریافت کند و کتاب ” سلفچگان ” چنین است. و البته کماکان درهر فرصتی می توان خواندشان و با تنوع زندگی ها آشنا شد.
خواندن حدود پنجاه داستان آمده در کتاب هایم، شما خواننده های نازنین را با درد ها و درماندگی ها و با امید ها و موفقیت های مختلف مردم کشورمان آشنا می کند، چون هر یک حکایتی ملموس از گوشه ای، و مردمی است که با هم در پهنه ی گسترده کشورمان زندگی می کنند.
همانطور که توجه داشته اید، نحوه بیان و زبان این داستان ها، بدون پیچ و تاب های اضافی است. راحت می توان خواندشان و چیدمان و انتخاب واژه ها به نحوی است که پی می بریم زبان ما چه غنائی دارد:
“…دیدن آن همه آدم های درمانده و از کار افتاده و چهره های درهم و فشرده و انواع ناله هائی که از اتاقهای در باز، سرازیر می شد و حلقوم را می فشرد، از یادت می برد که در بیرون از آن چهار دیواری نوع دیگری از زندگی جریان دارد.
اندوه به در و دیوارش ماسیده بود و تصور اینکه روزی سرو کارم به چنین جائی بیفتد درونم را مچاله کرده بود.
به در ورودی هر اتاق جعبه ای با در شیشه ای نصب بود و هریک از مقیم های آن اتاق با زبان عکس پرده ای از رخداد های گذشته خود را درون آن نصب کرده بود. نمی توانستی باور کنی که صاحب هر عکس همانی است که با یکدنیا فاصله بر تختی افتاده است. فاصله ای که بر باورت فشار می آورد و قبولش را هرچند واقعیتی بود درناک، مشکل می کرد.
قبرستانی از زنده هائی بود که روزی روزگاری نفس کش می طلبیده اند. و اغلب چه یال و کوپالی هم داشته اند. ”
از داستان: نوعی نفس کشیدن.
حمید رضا یعقوبی می گوید:
” کتابخوانی می تواند، دنیایی را به روی ما بگشاید و تحولی اساسی در درون ما و هر انسان دیگری راه بیاندازد. هر داستانی ما را به وادی جداگانه و دنیایی متفاوت میبرد که میتواند نقطه عطفی برای چه، چگونه و چطور اندیشیدنمان باشد. مطالعه یک کتاب ما را با سنت های گوناگون، زندگی های گوناگون، شخصیتها و تفکرات گوناگون آشنا می کند. یکی از این گرینه ها میشود که نزدیک به روحیات ما باشد و یا شاید رویایی در پسِ ذهنمان. من معتقدم خواندن کتاب، گذشته از اطلاعات عمومی که به ما میدهد درسهایی نظیر صبر را در ما پرورش میدهد. ما یاد می گیرم جمله به جمله، سطر به سطر و صفحه به صحفه جلو برویم. بدون میانبر و بدون تعجیل. در دنیایی که در پشت استرس و اینهمه عجله کردن اضطراب و آشفتگی مان پنهان است. یاد می گیریم آرام تر زندگی کنیم. شاید یکی از آثار این مطلب تلنگری بر روح و جان مان باشد! و یکی شاید قصه رویاهامان. اندیشه ما نیازمند جهت بخشی است . شاید این تلنگر جایی در لابلای این صفحه و متونش باشد. ”
کتاب در ۱۲۴ صفحه و از انتشارات گذرگاه است
ده داستان بنام های
بازرس – قربون کور –  نوعی نفس کشیدن –  سلفچگان – مشتی خانم جان – قلاب سنگ – زیر خاکستر –  راز – اگهی استخدام – بهمین سادگی …دارد

در ستایش عشق -هفت آینه -کتاب جدیدی از دکتر محمود کویر

اردیبهشت ۱۳۹۴

هفت بانوی شاعر. هفت نی هفت بند نقره کوب.
این هفت ستاره ی رخشان چه شوری در جان شب زدند.
این هفت ستاره ی دنباله دار، چه آتشی بر پوشال تاریکی کشیدند.
این هفت گل سرخ در نمکزار این بیابان عطش، چه بی دریغ سوختند.
دریغا دریغ برما! که حتا، سنگ گور این شاعران بی تا را تاب نیاوردیم.
فسوسا فسوس بر ما که این سیاهی ها در تاریخمان زیاده از سپیدی برگ دارد.
چند و چندین گل سرخ که دراین نمک زار خار و خیزران خیز بر خاک افتاد‌ند؟
رابعه: مادر شعر نوین پارسی. نخستین شاعر پارسی سرای پس از دویست سال شعر سکوت. شهبانوی غزل. کشته ی مسلخ عشق.
مهستی: نو آور گستاخ. نخستین شاعری که از زبان زن سرود و سخن سرکرد. شاعر تنانگی و شیدایی. نخستین شاعری که ششصد سال پیش با شهرآشوب هایش رویکرد مردمی به شعر پارسی بخشید.
ملک جهان خاتون. شاعر شوریده ی عاشق، که غزل از عطر گلویش نوشید و چنین شیفته و شوریده شد.
عالمتاج: نخستین شاعر عصر نو. نخستین زنی که پس از چند صد سال زبان گشود به شعر.
شمس کسمایی: مادر شعر نو. مبارز بزرگ.
طاهره: زنی به قامت کوه. شاعر و پیشروی بی مانند.
پروین اعتصامی: شکوه شعر اجتماعی
در باغچه ای تنها که بنفشه ای روشن و خوشبو چونان فروغ فرخزاد رویید و گل داد، البته که از زلال چشمه های شاعران زن، پیش از خود نوشید.
آن هفت گل سرخ اما، در روزگارانی خودکامه پرور و تاریک، روزگار نادانی و تبهکاری، روزگار تیغ و تازیانه و تسمه، روزگار نادیده انگاشتن و در پستوی ترس و وهم ونادانی به بند کشیدن زن، در روزگارانی که دریا دور بود و کویر بی کرانه، در نمکزارهای تفته ، در خارزارهای خوف، روییدند و شکفتند و خوشبو کردند رویاهای ما را در آن ظلمت ظالم.
هفت بلبل سرگشته ، در این کوه و کمرها خواندند و ما نرفتیم به شنیدن آوازهای گل نشانشان.
هفت ققنوس خوش بال و پر ، به قهقه رقصیدند بر این دشت و دمن ها و ما نرفتیم به تماشای رقص آتش وششان. بیا برویم تماشا
بیا برویم تماشا

اویگن برتولت فریدریش برشت – فوریه ۱۸۹۸ – اوت – ۱۹۵۶به انتخاب – الیسا تنگسیر

اردیبهشت ۱۳۹۴

نمایشنامه‌نویس و کارگردان تئاتر و شاعر آلمانی با گرایش‌های سوسیالیستی و کمونیستی  بود.برتولت برشت را بیشتر به عنوان برجسته‌ترین نمایشنامه‌نویس تئاتر روایی (که نقطه مقابل تئاتر دراماتیک است)، و به‌خاطر نمایشنامه‌های مشهورش می‌شناسند. اما برتولت برشت علاوه بر این که نمایشنامه‌نویسی موفّق و کارگردانی بزرگ بود، شاعری خوش‌قریحه نیز بود و شعرها، ترانه‌ها و تصنیف‌های پرمعنا و دل‌انگیز بسیاری سرود. وی همچنین با ابداع سبک فاصله‌گذاری در تئاتر، انقلابی بزرگ را در زمینهٔ هنرهای نمایشی به پا کرد.
برشت سرودن شعرهایش را در ۱۵سالگی و پیش از نمایشنامه‌نویسی آغاز کرد. نخستین سروده‌هایش را بین سالهای ۱۹۱۴ تا ۱۹۱۷ سرود و آنها را در نشریات محلی منتشر کرد. در سال ۱۹۱۸، هنگامی که به خدمت سربازی اعزام شد، افزون بر کار در بیمارستان نظامی پشت جبهه، سروده‌هایش را همراه با نواختن گیتار برای سربازان می‌خواند و آنها را مجذوب نوای گرم و سرود دلنشین خود می‌کرد.
شعرهای نمایشی برشت را از مهم‌ترین آثار او دانسته‌اند. اینها شعرهایی هستند که به صورت سرود، تصنیف یا ترانه وارد نمایشنامه‌های او شده و به مناسبت‌های موضوعی خاص یا برای غنا بخشیدن به موضوع و افزایش اثرگذاری، به صورت پیش‌درآمد، میان‌پرده، مؤخره یا در میان متن آورده‌شده‌اند. این شعرها اغلب طنزآمیز یا هزل‌آمیز هستند و زیر پوستهٔ شوخ‌طبعانهٔ خود مفاهیم بسیار جدی و آگاه‌کننده داشته و پیام‌رسان ایده‌های نقادانه و اجتماعی برشت هستند. بیشتر نمایشنامه‌های برشت دربرگیرندهٔ یک یا چند سرود، ترانه و شعر است.

حسین پناهی – به انتخاب الیسا تنگسیر

اردیبهشت ۱۳۹۴

حسین پناهی در ۶ شهریور ۱۳۳۵ در روستای دژکوه از توابع شهر سوق از توابع شهرستان کهگیلویه در استان کهگیلویه و بویراحمد زاده شد. پس از اتمام تحصیل در بهبهان به توصیه و خواست پدر برای تحصیل به مدرسهٔ آیت‌الله گلپایگانی رفت و بعد از پایان تحصیلات برای ارشاد و راهنمایی مردم به محل زندگی‌اش بازگشت. چند ماهی در کسوت روحانیت به مردم خدمت کرد تا اینکه زنی برای پرسش مسئله‌ای که برایش پیش آمده بود پیش حسین رفت و از حسین پرسید که فضلهٔ موشی داخل روغن محلی که حاصل چند ماه زحمت و تلاشم بود افتاده است، آیا روغن نجس است؟ حسین با وجود اینکه می‌دانست روغن نجس است (روغن محلی معمولاً در تابستان از حرارت دادن کره به دست می‌آید و در هوای آزاد و با توجه به گرم بودن هوا در تابستان روغن همیشه به صورت مایع است)، ولی این را هم می‌دانست که حاصل چند ماه تلاش این زن روستایی، خرج سه چهار ماه خانواده‌اش را باید تأمین کند، به زن گفت نه همان فضله و مقداری از اطراف آن را دربیاورد و بریزد دور، روغن دیگر مشکلی ندارد. بعد از این اتفاق بود که حسین علی‌رغم فشارهای اطرافیان نتوانست تحمل کند که در کسوت روحانیت باقی بماند. این اقدام حسین به طرد وی از خانواده نیز منجر شد. حسین به تهران آمد و در مدرسهٔ هنری آناهیتا چهار سال درس خواند و دوره بازیگری و نمایشنامه‌نویسی را گذراند.
دوران حرفه‌ای بازیگری[ویرایش]
پناهی بازیگری را نخست از مجموعه تلویزیونی محله بهداشت آغاز کرد. سپس چند نمایش تلویزیونی با استفاده از نمایشنامه‌های خودش ساخت که مدت‌ها در محاق ماند.
با پخش نمایش «دو مرغابی در مه» از تلویزیون که علاوه بر نوشتن و کارگردانی خودش نیز در آن بازی می‌کرد، خوش درخشید و با پخش نمایش‌های تلویزیونی دیگرش طرف توجه مخاطبان خاص قرار گرفت.
نمایش‌های دو مرغابی در مه و یک گل و بهار که پناهی آنها را نوشته و کارگردانی کرده بود، بنا به درخواست مردم به دفعات از تلویزیون پخش شد. در دهه شصت و اوایل دهه هفتاد، او یکی از نوآورترین نویسندگان و کارگردانان تلویزیون بود.
به دلیل فیزیک کودکانه و شکننده، نحوه خاص سخن گفتن، سادگی و خلوصی که از رفتارش می‌بارید و طنز تلخش بازیگر نقش‌های خاصی بود. اما حسین پناهی بیشتر شاعر بود؛ و این شاعرانگی در ذره‌ذره جانش نفوذ داشت. نخستین مجموعه شعر او با نام من و نازی در ۱۳۷۶ منتشرشد، این مجموعهٔ شعر تاکنون بیش از شانزده بار تجدید چاپ شد و به شش زبان زندهٔ دنیا ترجمه شده‌است.

وی در ۱۴ مرداد ۱۳۸۳ و در سن ۴۹ سالگی بر اثر ایست قلبی درگذشت و در قبرستان شهر سوق به وصیت خود او فقط به خاطر اینکه مادرش در آنجا دفن شده‌است، به خاک سپرده شد.

سنگ آرامگاه حسین پناهی

‫مستندی کوتاه از توماس ترانسترومر – حمید رضا یعقوبی

اردیبهشت ۱۳۹۴

ترانسترومر در تاریخ ۲۶ مارس ۲۰۱۵ در استکهلم و در ۸۳ سالگی درگذشت.

توماس گوستا ترانسترومر – نویسنده، شاعر و مترجم سوئدی و برندهٔ جایزه نوبل ادبیات در سال ۲۰۱۱ میلادی بود.
ترانسترومر به عنوان یکی از مهمترین نویسندگان اسکاندیناوی پس از جنگ جهانی دوم شناخته می‌شود و شعرهایش به بیش از ۶۰ زبان ترجمه شده است.اگرچه توماس ترانسترومر هشتمین فرد اروپایی است که در ۱۰ سال گذشته، نوبل ادبیات را تصاحب می‌کند، ولی از آخرین باری که این جایزه ادبی به نام سوئد رقم خورده بود، ۳۷ سال می‌گذرد.
ترانسترومر در ۱۵ آوریل سال ۱۹۳۱ در شهر استکهلم متولد شد. مادرش، هلمی، معلم مدرسه بود و پدرش، گوستا ترانسترومر، به کار روزنامه‌نگاری اشتغال داشت. وی در سال ۱۹۵۰ پس از تمام کردن مدرسه دستور زبان لاتین، در حوزه‌های تاریخ ادبیات و شعر، تاریخ دین و روانشناسی در دانشگاه استکهلم مشغول تحصیل شد. پس از پایان تحصیلات در دانشگاه، در سال ۱۹۵۷ به عنوان دستیار در مؤسسه روان سنجی دانشگاه استهکلم مشغول به کار شد. وی همان سال با مونیکا بلاد ازدواج کرد. ترانسترومر بین سال‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۶۶ به عنوان روانشناس در یک مرکز بازپروری جوانان به کار خود ادامه داد. وی در سال ۱۹۹۰ دچار سکته مغزی شد و تا حدود زیادی قدرت تکلم خود را از دست داد. با این‌حال همچنان به نوشتن ادامه داد.‬

نفوذ اشعاراین شاعر سوئدی تنها به اروپا و کشورهای اسکاندیناوی محدود نمی شود بلکه گستره ی آن از آمریکای شمالی گرفته چین و ویتنام وسعت یافته است . آن چنان که او نیزخود را متعلق به هیچ جای زمین نمی داند:
من در بستر خود خوابیدم
و بیدار شدم در ته یک کشتی
… این آفریقا نیست.
این اروپا نیست.
این هیچ جا نیست مگر ” این جا”
………………………………………………..
[ کتاب ” مجمع الجزایر رویا”، ترجمه ی” مرتضی ثقفیان” وردهای زمستانی]‬

ترانسترومر منشاء همه چیز را در خود انسان می بیند، و در صدد است که با استفاده از تکنیک های روانشناسی در اشعارش، همگان را به پذیرش حقیقت زندگی دعوت نماید. او در جست و جوی گره زدن تاملات درونی و نمودهای بیرونی حیات و هستی ست:- دو حقیقت به هم نزدیک می شوند. یکی از درون می آید، یکی از بیرون و آنجا که به هم می رسند فرصتی داریم تا خود را ببینیم.
ترانسترومر، به دور از انتقادهای کلیشه ای و سطحی که همواره مدرنیته را نشانه گرفته اند، تار تجدد را در پود سنت می تند و شاعرانه های فلسفی ش را پر می کند از لحظه هایی که همه ی ما آنها را زندگی می کنیم، از ” ریش تراشیدن دم صبح” و ” پیش خزیدن اتوبوس در شب زمستانی ” گرفته تا اسارت در ” ترافیک پرهیاهوی بزرگ راه ها” او بی آنکه ازاین روزمرگی و تکرار ِعجین شده با مدرنیته به ستوه آید و لب به شکوه گشاید، حتی ماشین ریش تراشی اش را به هلی کوپتری بدل می کند که او را به پرواز در می آورد و با غرشش فرمان اغتنام لحظه های حیات را می دهد:-
از دل غرش فریاد زد:
چشم هایت را خوب باز کن
آخرین بار است که این را می بینی
بلند شدیم به هوا
به پرواز درآمدیم در ارتفاع پایین بر فراز تابستان
چفدر خوشم آمد، اهمیتی دارد؟
………………………..
[ کتاب ” مجمع الجزایر رویا”، ترجمه ی” مرتضی ثقفیان” پنچره ی باز]‬

‫ میگوئل سروانتس ساآودِرا نویسنده اسپانیایی ( ۱۵۴۷- ۱۶۱۶ ) ویرایش : مریم فودازی

اردیبهشت ۱۳۹۴

زندگینامه میگوئل سروانتس ساآودِرا

میگوئل سروانتس ساآودِرا
نویسنده اسپانیایی ( ۱۵۴۷- ۱۶۱۶ )
ویرایش : مریم فودازی


«سروانتس» نابغه ادبیات و اسپانیایی هم عصر شکسپیر با اثر فوق‌العاده خود، «دون کیشوت دلامانکا» در سال ۱۶۰۲ گشایش گر رمان مدرن بود. این اثر به بسیاری از زبان های دنیا ترجمه شده است. دون کیشوت پس از انجیل، پر تیراژترین کتاب در سطح جهان به شمار می‌رود. هوش و نبوغ سروانتس به عنوان نگارنده ماهیت و ذات انسان نه تنها توسط بسیاری از نویسندگان بزرگ از«فلوبر» گرفته تا«داستایوفسکی» به تأیید رسیده است، بلکه اندیشمندان و متفکران مشهوری چون«زیگموند فروید» با ارایه برخی از کشفیات روانشناختی خود به اثر سروانتس اعتبار بخشیده اند. رمان‌‌نویس، نمایشنامه‌نویس و شاعر اسپانیایی و خالق دون‌کیشوت، مشهورترین چهره در ادبیات اسپانیا به شمار می‌رود. اگرچه عظمت سروانتس مدیون آثاری چون «شوالیه دِلامانکا» یا همان دون کیشوت و«اینجنیوسو هیدالگو» است، اما دیگر آثار ادبی وی نیز در خور توجه است. از قرار معلوم، شکسپیر نویسنده بزرگ انگلیسی هم عصر سروانتس، کتاب دون‌کیشوت را خوانده بود، ولی بعید به نظر می‌رسد که سروانتس حتی نامی از شکسپیر شنیده باشد.
سروانتس بر خلاف شهرتش، فقیر زیست و بسان فرزانه‌ای مرد. میگوئل سروانتس زندگی سخت و پر ماجرایی داشت. او در دهکده کوچکی در نزدیکی مادرید بنام «آلکالا دِ آنارس» و در خانواده‌ای نه چندان ثروتمند بدنیا آمد. مادر وی«لئونوردی کورتیناس» هفت بچه بدنیا آورد که سروانتس فرزند چهارم وی بود. پدرش«رودریگودی سروانتس» یک جراح و داروساز بود. بیشتر کودکی سروانتس در سفر از شهری به شهر دیگر گذشت، زیرا پدرش در جستجوی کار بود. پس از تحصیل در مادرید بین سالهای ۶۹-۱۵۶۸ تحت تعلیم «خوان لوپز دی‌‌هویوس» در خدمت فردی به نام «خولیو آکواوتیا» – که بعداً در سال ۱۵۷۰ به سمت کاردینالی برگزیده شد- به روم نقل مکان کرد. در همان سال در ناپل به نظام پیوست. او به عنوان یک نظامی اسپانیایی در جنگ دریایی«لپانتو» (۱۵۷۱) شرکت کرد. وی در این جنگ، جراحتی برداشت و تا آخر عمر از ناحیه ‌دست چپ ناتوان گشت. سروانتس به شدت به نقشی که در این پیروزی مشهور داشت، افتخار می‌‌کرد و نام «جانباز لپانتو» بر وی نهاده شد. پس از آنکه در شهر مسنیا در سیسیل سلامت خود را بدست آورد و پیشه نظامی خود را ادامه داد، در سال ۱۵۷۵ به همراه برادر خود «رودریگو» در کشتی «ال‌سول» اسپانیا مشغول کار شد. این کشتی توسط دزدان دریایی‌ که تحت فرمان«آرنوت مامی» بودند، تسخیر شد و این دو برادر به عنوان برده به الجزایر برده شدند. برادرش در سال۱۵۷۷ با پرداخت فدیه آزاد شد. دزدان دریایی فکر می‌کردند که سروانتس اسیر با ارزشی است، زیرا او نامه‌هایی به همراه داشت که توسط اشخاص مهم نوشته شده بود. سروانتس مدت۵ سال را به عنوان برده سپری کرد، تا اینکه خانواده‌ او توانستند پول کافی برای پرداخت وجه آزادی او فراهم کنند. در طول این مدت، او چندین بار اقدام به فرار کرد، اما هیچگاه موفق نشد. سروانتس در سال ۱۵۸۰ در برابر پرداخت ۵۰۰ اسکود از سوی خانواده‌اش آزاد شد. او به مادرید بازگشت و به چندین کار موقت و کم درآمد دولتی مشغول گردید. اولین نمایشنامه وی «لوس‌تراتوس دی آرگل» نام دارد که در سال ۱۵۸۰ به رشته تحریر درآمد. این نمایشنامه براساس تجربیات او به عنوان یک اسیر نوشته شد. در سال ۱۵۸۴ با دختری بنام «کاتالینا دی سالازری پالاسویس» که ۱۸ سال از او جوانتر بود، ازدواج کرد. کاتالینا دختر یک رعیت و روستایی متمکن بود. سروانتس به خاطر رابطه‌ای که با یک بازیگر زن داشت، صاحب دختری بنام «ایزابل» بود. این هنرمند «آنا فرانکا دی روخاس» نام داشت. دختر او، ایزابل به عنوان خدمتکار خانوادگی مشغول به کار بود، اما روش زندگی دخترش نگرانی شدیدی برای سروانتس به همراه داشت. مادر و دو خواهر مجردش از دیگر اعضای خانواده‌اش به شمار می‌رفتند. در دهه ۱۵۸۰ همسر خود را ترک کرد. در طی۲۰ سال پس از آن، زندگی بی سروسامانی داشت و در این مدت به عنوان عامل خرید ناوگان جنگی اسپانیا و مأمور جمع‌‌آوری مالیات مشغول به کار بود.
سروانتس حداقل ۲ بار در سالهای ۱۵۷۹ و ۱۶۰۲ به خاطر عدم همخوانی حسابهای مالی و کسری موجودی به زندان افتاد. عموماً سروانتس را فرد صادقی می‌دانستند، اما وی قربانی شغل نامناسب خود شد. بین سالهای ۱۵۹۶ تا ۱۶۰۰ در شهر«سویل» اسپانیا زندگی کرد و از سال ۱۶۰۴ به شهر«وایادولید» – که «فیلیپ سوم» دادگاه خود را در آن تشکیل داد – عزیمت کرد.
سروانتس از سال ۱۶۰۶ بطور دایم در مادرید اقامت گزید و بقیه زندگی‌اش را در آنجا سپری کرد، اما وضعیت اقتصادی او همچنان اسفبار ماند. پس از آنکه «گاسپاردی ازپلتا» که یک اشراف‌زاده بود، بطور مرگباری در خیابان مقابل منزل سروانتس زخمی شد، سروانتس و  زنانی که در خانه‌اش بودند، به اتهام دخالت در مرگ آن اشراف‌زاده زندانی شدند. پس از آنکه «آلنسو فرناندز دی آولاندا» داستان ضعیفی در مورد دون‌کیشوت نوشت، سروانتس در پاسخ به این داستان، بخش دوم آن را نوشت که در سال۱۶۱۵منتشر شد. وی در ۲۳ آوریل سال ۱۶۱۶ یعنی ۳ روز پس از آنکه توانست رمان دوم خود بنام «ماجراهای پرسیل و سگسیموندا» را تکمیل کند، درگذشت. سروانتس یادداشت های ادبی خود را در«آندالوسیا» و در سال ۱۵۸۰ آغاز کرد و حدود ۲۰ تا۳۰ نمایشنامه نوشت که تنها ۲ نمونه از آن باقی مانده است. اولین اثر وی «گالاتی» نام داشت که در سال ۱۵۸۵ عرضه شد.
این اثر که داستانی منظوم از کشیشان قرون وسطی است، مورد توجه چندانی قرار نگرفت و سروانتس هرگز آن را ادامه نداد. سروانتس در نمایشنامه خود بنام «ال تراتودی آرگل» که در سال ۱۷۸۴ به چاپ رسید، به زندگی بردگان مسیحی در الجزایر پرداخت. بلند پروازانه‌ترین اثر منظوم او«ویاژدل پارناسو» (۱۶۱۴) نام دارد که اثری تمثیلی است.  این اثر گرچه مروری بر شاعران هم عصر سروانتس می باشد، ولی تا حدود زیادی کسالت‌آور است. سروانتس خود نیز به این تشخیص رسیده بود که بهره‌ای از هنر شعر نبرده است. نسلهای بعدی از وی به عنوان یکی از بدترین شاعران دنیا یاد کرده‌اند. «داستانهای اسطوره‌ای» (۱۶۱۳) مجموعه‌ای از داستانهای کوتاه است و شامل بهترین آثار نثر وی در مورد عشق، آرمانگرایی، زندگی آزاد(کولی‌وار)، دیوانگان و سگهای سخن‌گو است. او کتاب دون‌کیشوت را در زندان آرگانسیل در ایالت لامانکا نوشت. هدف سروانتس در این کتاب، ارایه تصویری از زندگی واقعی و ارایه سبک و روشی است که از طریق آن بتواند- همانگونه که در بخش اول دون‌کیشوت نوشته است- با بیانی ساده، صادقانه و دقیق منظور خود را بیان کند. ارایه گفتگوها و محاوره‌های روزمره در متن ادبی با تحسین مخاطبان عمومی مواجه شد، اما خالق آن تا سال ۱۶۰۵ فقیرماند؛ یعنی زمانی که اولین بخش از دون‌کیشوت عرضه شد. هر چند این کتاب او را ثروتمند نکرد، ولی تقدیر و تحسین‌ بسیاری برایش به همراه داشت. بنابر روایات، روزی فیلیپ سوم پادشاه اسپانیا مردی را در کنار جاده دید که هنگام خواندن کتابی چنان می‌خندید که اشک از چشمان وی سرازیر بود. پادشاه با دیدن این منظره گفت : آن مرد یا دیوانه است یا مشغول خواندن دون کیشوت. بخش دوم دون کیشوت در سال ۱۶۱۵ منتشر گردید.
از این کتاب اغلب به عنوان نخستین داستان مدرن یاد می‌شود که در اصل طنزی با مضمون شوالیه‌گری قرون وسطی است. این اثر از زمان خلق آن تاکنون به صورتهای مختلف تفسیر شده است. برخی اوقات، از آن به عنوان حمله به کلیسای کاتولیک و یا سیاستمداران آن دوران اسپانیا و گاهی به عنوان نمونه‌ای از دوگانگی شخصیت اسپانیایی یاد شده است. سروانتس، خود به تعالی معانی اعتقاد داشت و به مفهوم واقعی برای اسپانیا جنگید، اما پس از تحمل اسارت و بازگشت به اسپانیا متوجه شد که دولت خدمات وی را نادیده گرفته است. تراژدی دون‌کیشوت، تصویری تمام‌نما از جامعه قرن هفدهم اسپانیا ارایه می‌دهد. شخصیت اصلی داستان، شوالیه مسن اسطوره‌گرایی است که سوار بر اسب پیر خود «روزی‌نانت» بدنبال ماجراجویی است. «سانچو پانزا» ملازم مال‌‌پرست او کسی است که ارباب خود را در همه مراحل شکست و ناکامی همراهی می‌کند. در نهایت، مشخص می‌شود که روابط این دو شخصیت که البته مباحث تند و آتشینی با یکدیگر انجام می‌دهند، بر اساس احترام متقابل بنا نهاده شده است. در چانه‌ زنی‌‌هایی که این دو شخصیت انجام می‌‌دهند، به تدریج با برخی از تمایلات یکدیگر همگام می‌شوند. سانچو گفت : به نظرم، شوالیه‌ها همه این کارها را کرده اند… اما… چرا باید به سرت بزنه؟! آیا بانویی تو را از خود رانده … ؟ دون کیشوت پاسخ داد : دقیقاً همینطور است. ببین که چگونه همه وظایف را به خوبی انجام دادم. اما این امر برای یک شوالیه سرگردان دلیل خوبی برای دیوانه شدن است. ارزش آن چقدر است؟ ایده من بی هیچ دلیلی به دیوانگی می‌‌گراید. تأثیرات سروانتس در داستان‌ها و آثار نویسندگانی چون والتر اسکات، چارلز دیکنز، گوستاوفلوبر، هرمان ملویل، فیودور داستایوفسکی و همچنین آثار نویسندگانی چون جیمزجویس، جورج لوییزبورخس به خوبی قابل مشاهده است.

رابرت اپنهایمر سازنده بمب اتم – الیسا تنگسیر

اردیبهشت ۱۳۹۴

رابرت اپنهایمر در ۱۹۰۴ در نیویورک به دنیا آمد . در ابتدای جوانی با تهیه رساله ای در مورد انوار مغناطیسی ، استادانش را در اعجاب فرو برد . در دوازده سالگی جوان ترین عضو معدن شناسان نیویورک بود و جوان ترین عضو بعد از او شصت سال داشت . وی در دانشگاه معروف هاروارد ، دوره چهار ساله را ، سه ساله به پایان رساند . در سال ۱۹۲۵ در حالیکه در کلیه دروس سرآمد دیگران بود فارغ التحصیل گردید و سپس به آرزویی که اکثر جوانان دارند ، یعنی تحصیل در کمبریج رسید . وی در حالیکه بیش از ۲۵ سال نداشت به مقام پروفسوری نائل گردید . در مارس ۱۹۴۲ سرپرستی تحقیقات وزارت جنگ امریکا را در « لس آنجلس » به عهده گرفت و از سال ۱۹۴۷ مدیر انجمن مطالعات و تحقیقات عالی پرینستون که بودجه هنگفتی داشت و مخصوصاً ایجاد تماس و اجتماع مغزهای متفکری چون اینشتاین ، بوهر و الیوت بود گردید . وی سازنده واقعی بمب اتمی است . در سال ۱۹۴۵ وقتی به او خبر رسید که اولین بمب اتمی آمریکا وحشیانه در هیروشیما منفجر شده است ، از فرط پریشانی بیمار شد . وی در این زمان گفت فیزیکدانان به منبعی دست یافته اند که مشحون از گناه و شر است و رهایی از آن غیر ممکن می نماید . مطالعات پیش از جنگ جهانی دوم او پیرامون اتم و تئوری « کوانتوم » راه را برای خرد کردن اتم باز کرد . در بحبوحه جنگ دوم وی در ر ا س آزمایشگاه اتمی آمریکا شخصاً سه بمب اتمی اولیه را بوجود آورد . اپنهایمر پس از چندی در برابر کنگره آمریکا اظهار داشت که انرژی اتمی باید انقلابی در زمینه امور عمرانی بشر فراهم سازد نه آنکه دنیا را ویران سازد . متعاقب آن از موسسه تحقیقات اتمی آمریکا استعفا داد و برای تبلیغ نظریات صلح جویانه خویش رهسپار اروپا شد و در انجا از طرف لرد برتراند راسل ، اینشتاین و بوهر و کلیه علمای معروف طی اعلامیه هایی تایید شد . تنها اثر وی « فکر باز » نام دارد . او در فوریه سال ۱۹۶۷ درگذشت.

شعر طنز ” مرض کامپیوتری ” از : بها ء الدین خرمشاهی

اردیبهشت ۱۳۹۴

خـانم آلامدی از همسرش بیزار شد
رفت سوی دادگاه و وارد پیکار شد
او تقاضای طلاقی داد در یک دادخواست
در پـی این کار از هر کار خود بیکار شد
او ز دست شوهر و از کامپیوتر بازی اش
زنـدگـی تـلـخ در کـامـش چو زهر مار شد
گـفت او از صبح تا شب داده پردازی کند
ای مسلمانان دهید انصاف این هم کار شد
گفت قاضی این هنر باشد نه عیب اندیشه کن
مـی تـوانـم گـفـت او از بـخت برخوردار شد
گفت قاضی ترک انفاق است عیب همسرت؟
گــفـت نـه عـیـب دگر دارد که کارم زار شد
گفت او دست بزن دارد خدا ناخواسته؟
زن جـواب نفی داد و گفتگو تکرار شد
گفت قاضی پس چه باشد عیب آن برگشته بخت؟
گــفــت زن نـتــوان در ایـنـجا وارد اســرار شـد
گفت قاضی لاحیا فی الشرع بانوی عزیز
گــفـتـگوشــان در بـیــان مـدعا بسیار شد
گـفـت قـاضی از چه وقتی سرد شد بین شما؟
گفت از وقتی که سخت افزار، نرم افزار شد

تجلی بهار

اردیبهشت ۱۳۹۴

تجلی بهار – ۱

گل انار

اردیبهشت ۱۳۹۴


گل انار

یکدسته گل دِماغ پرور

اردیبهشت ۱۳۹۴

یکدسته گل دماغ پرور

گل بهار

اردیبهشت ۱۳۹۴

گل بهار

رئیس سیا: ایران امتیازهای شگفت انگیز داده است

اردیبهشت ۱۳۹۴

جان برنان، رئیس سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا، سیا، برخی از انتقادها از تفاهم لوزان را ناشی از تظاهر نامید و گفت از امتیازهایی که تهران داده، شگفت ‌زده است.

به گزارش خبرگزاری فرانسه، آقای برنان در نخستین اظهار نظری که در مورد تفاهم هسته ای میان ایران و قدرتهای جهانی ابراز کرده گفت افرادی که می‌گویند این توافق راهی در برابر ایران می‌گشاید تا به بمب هسته‌ای برسد، تظاهر می‌کنند.
به گفته رییس سازمان اطلاعات آمریکا، امتیازهایی که ایران داده شامل بازرسی ها، کاهش سانتریفیوژها و محدود کردن راکتور اراک شگفت انگیز است.
گروهی از سیاستمداران جمهوری‌خواه آمریکا به همراه نخست وزیر اسرائیل مخالفت خود را در مورد توافق اتمی با ایران ابراز کرده‌اند.

پرواز ۷۷۰ هزار زائر به عربستان لغو شد

اردیبهشت ۱۳۹۴

مشاور وزیر راه و شهرسازی در امور هوانوردی با بیان اینکه از امروز هیچ پروازی به عربستان انجام نمی شود مگر سفر بازگشت زائران،‌ گفت:‌ طبق برنامه پرواز برگشت حاجی ها انجام می شود و از این پس پرواز رفت به عربستان نداریم.

محمد علی ایلخانی در گفت وگو با خبرنگار ایلنا ادامه داد:‌ از امروز هواپیماهایی که از ایران عازم عربستان می شوند،‌خالی و بدون مسافر هستند و تنها پرواز برگشت زائران را انجام می دهند.
وی افزود:‌ با این تعلیقی که انجام داده ایم پروازهای این مسیر تنها در ایام حج تمتع برقرار می شود.
مشاور وزیر راه و شهرسازی در امور هوانوردی با بیان اینکه ‌۲۵ درصد پروازهای زیارتی به عربستان و کل عملیات عمره توسط ایران ایر و ۲۵ درصد توسط ماهان ایر و ۵۰ درصد توسط شرکت هواپیمایی عربستان انجام می شود،‌ گفت:‌ این شرکت ها قراردادی داشتند با سازمان حج و زیارت برای انتقال و جابه جایی ۷۷۰ هزار زائر به عربستان در طول مدت حج عمره،‌ در حال حاضر پروازهای دو شرکت ایرانی لغو شد و پروازهای عربستان به ایران هم قطع خواهد شد.
ایلخانی با تاکید بر اینکه تعلیق پرواز به عربستان تصمیم حکومت بود،‌ گفت:‌ مسافرانی که سفرشان لغو شد برای اخذ هزینه سفر باید به سازمان حج و زیارت مراجعه کنند مگر اینکه با حل مشکلات به وجود آمده این سفرها به حج عمره سال بعد موکول شود.
وی افزود:‌ عربستان هنوز نسبت به این اقدام کشور واکنشی نشان نداده است.

نم نم باران – صفریان

اردیبهشت ۱۳۹۴

چند ماه بیشتر با هم نبودیم. وقتی جدا شدیم، یا در حقیقت ، وقتی گذاشت و رفت برایم خیلی ناگهانی بود. قبلا اشاره ای نکرده بود. این آخری ها گه گاه رَد اندوهی را در چهره اش می دیدم، ولی هیچ وقت نپرسیدم. چون اعتقاد دارم ، هر کس زمانی بی اراده می رود در پس توهای ذهنش و می خواهد در دنیای خودش باشد.با همه این ها با هم بودیم تا آن روز صبح ِ تعطیل آخر هفته که در یکی از پاتق هایمان روبروی هم نشستیم. بر خلاف همیشه ساکت و مغبون بود، و با فنجان قهوه اش بازی می کرد. سرش را پائین گرفته بود . به من نگاه نمی کرد . بنظر می رسید در دنیای خودش است. مزاحمش نشدم و خودم را با روز نامه صبح مشغول کردم. وقتی مانده قهوه اش را سر کشید، دیدم دو خط اشک گونه هایش را شیار داده است. قلبم فشرده شد، روز نامه را کنار گذاشتم، ولی قبل از آنکه چیزی بگویم، او شروع کرد. بسیار شمرده و آرام، و با صدائی کاملا اندوهگین :
“….می توانستم امروز نیایم و تو را بنحو دیگری در جریان بگذارم، ولی اعتراف می کنم که چون عمیقا به تو علاقه دارم، می خواستم این صبحانه را هم با تو باشم . اما نمی دانم چگونه شروع کنم، و سخت تر اینکه چطور تحمل کنم. ”
احساس بدی تنم را لرزاند، و دلشوره ناجوری در تمام رگهایم دوید. دلم نمی خواست ادامه بدهد. وقتی مجددن سکوت کرد و فنجان خالی قهوه اش را سر کشید گفتم:
” چه می خواهی بگوئی، چرا راحت حرف نمی زنی؟ ”
نگاهش را بصورتم انداخت. گردش اشک چشمانش را قرمز کرده بود. ولی سکوت را ادامه داد. نمی توانست حرف بزند. مثل اینکه تحمل نگاه های پرسشگر مرا نداشت. سرش را پائین گرفت. داشت آشفته ام می کرد. دستهایش را گرفتم و با همه ی توانم تلاش کردم آرامش کنم، و بی نتیجه، و ادامه سکوتی تلخ. و بالاخره، همانطورکه سرش پائین بود، با صدائی کاملن بی رمق و تقریبن نا مفهوم گفت:
” می خواهم خواهش کنم که، به دیدارهایمان پایان بدهیم….من تا یکی دو روز دیگر به مسافرت می روم…. شاید وقتی بر گشتم،( اگر بر گشتم )، با تو تماس گرفتم… دلم می خواهد، بیشتر نپرسی، تحمل ندارم….”
داشت به قصد رفتن بر می خاست. دستهایش را بیشتر فشردم، و همانطور که در ذهنم می چرخید:
– شاید!…چرا شاید؟
گفتم:
” چرا! چی شده؟ ”
بلند شد. دست هایش را به دور گردنم حلقه کرد. مرا بوسید. اشک هایش را در تمام وجودم چکاند. و با صدائی خشدارگفت:
” علتش را بعدن متوجه می شوی، فعلن، بخاطر علاقه ای که به من داری بیشتر نپرس. بگذار به همین شکل تمام شود. ”
با بهت گفتم:
” تمام شود؟ ”
پتک محکمی تمام وجودم را له کرد. مَنگ شده بودم. بی کلام با او حرف می زدم. دست هایش را به آرامی از روی شانه هایم جمع کرد و رفت.
از همان روزی که دیدمش، یک جوری شدم. حالتی که تا آن موقع برایم غریب بود. درست همانی بود که می خواستم. بعد ازبرخورد اول، دیدن هایمان که ادامه پیدا کرد، فهمیدم اشتباه نکرده ام. کم کم به هم نزدیک شدیم.
وقتی قرار اولین ملاقات را با او گذاشتم، فکر نمی کردم بیاید.
یک بعد از ظهر اواخر زمستان، هوا کمی سرد و ابری بود. میز کنار در ورودی، روبروی خیابان ” کافی شاپی ” را انتخاب کردم و با حل جدول مجله ای که همراه داشتم ور می رفتم. و بی تاب، دَم به دَم ساعتم را نگاه می کردم. و در این عذاب بودم که، گاه زمان چقدر لَنگ می زند، و به واقع انتظار چه سنگین و طاقت سوزاست. داشتم بی حوصله می شدم، که صدایش درگوشم پیچید، ورودش را متوجه نشده بودم.
” چقدر ساعتت را نگاه می کنی؟ دیر که نشده….”
خجالت کشیدم. شادی قشنگ صورتش، آرامم کرد. یشنهاد قهوه ام را رد کرد، و گفت:
” برویم بیرون، زیر سقف دلم می گیرد. اگر موافق باشی در همین پارک روبرو، قدم بزنیم، من هوای ابری را دوست دارم…”
آن پارک شد یکی از پاتق های ما…. ساعتها با هم حرف می زدیم.
من تنها بودم. برای تحصیل آمده بودم. سالهای آخرش رامی گذراندم. او ازدواج ناموفقی را پشت سرداشت….و مثل من تنها بود. خوب حرف می زد ” جوک ” را می فهمید، و خنده هایش صدای مطلوبی داشت. هر دو قدم زدن در پارک و از هر دری صحبت کردن را دوست داشتیم.
یک روز که بهم رسیدیم، نم نم باران شروع شد. چتر همراه نداشتیم، دستش را که در دست داشتم آونگی تکان دادم و گفتم:
” چه باران با حالیه! ”
گفت:
” ما که می نخورده ایم ”
و رفتیم می خوردیم. و باز توی باران راه افتادیم. توی نم نم باران بهاری. برایم خواند:
” نم نم باران به می خواران خوش است / رحمت حق برگنه کاران خوش است ”
و با گفتن کلمه ” گنه کاران ” با انگشت به هر دویمان اشاره کرد.
عادت یا در حقیقت علاقه خاصی به آنچه که از نظر من عادی نبود داشت. مثلن هر از گاهی دلش می خواست که سری به وادی رفتگان بزنیم، بی علاقکی مرا که می دید تعجب می کرد.
“… مگر نه، اگر خیلی خوش شانس باشیم، بالاخره یک چنین جائی خواهیم آمد، و برای ابد هم همین جا خواهیم بود. اینکه اکراه ندارد. بر فراز اینجا، هزاران آرزو و عشق های نا تمام موج می زند، فقط کافی ست که به یک سنگ با تمرکز نگاه کنی، خواهی دید که از خود رها می شوی. من هر وقت از این محل بر می گردم، احساس سبکی می کنم، کَنه های ولع از وجودم تکیده می شوند، و می شوم بومی کار نشده، که آماده ام تا هر نقشی که می خواهم بر آن بزنم. ”
یک روز به او گفتم:
” ما در یک روال فکری هستیم. شاید بیشتر بدین خاطر است که توان فکری و دانسته هایمان در یک توازن قابل قبول است.”
در جواب گفت:
” منهم همین احساس را دارم. بودن و صحبت کردن با تو به من آرامش می دهد. و متوجه هستم که بیشتر مواقع هوای مرا داری و همین خوشحالم می کند. ”
هر دو تنها بودیم. همراه و هم زبان نداشتیم، بهم که رسیدیم جذب شدیم، و تصمیم گرفتیم که دوستیمان را ادامه بدهیم. دوستان دیگری هم بودند، ولی نه همیشه، گاه به اتفاق آنها جائی جمع می شدیم، از هر دری گپ می زدیم، از دل مشغولی ها یمان برای هم می گفتیم. و گاه، بعضی از نوشته هایمان را می خواندیم، و دوره خوبی را می گذراندیم. در یکی از همین نشست ها برایمان خواند:
“….خوش بحال درخت ها، که بر خلاف آدمها، وقتی کرک و پرشان ریخت، با فصلی دیگر، دوباره شروع می کنند. تا هستند ( که خیلی هم می مانند ) سالی یکبار مجددن تازه و جوان می شوند و از افسردگی و دلمردگی خبر ندارند، و اگر هم دارند بریده کوتاهی ست. و تا به خودشان بیایند، دوباره سبز می شوند و به ریش زمانه می خندند…”
اتومبیل کوچولوی جمع و جوری داشت، و بر خلاف من که در آمد مستمر و مشخصی نداشتم و با کار های گه گاه، پولی را سر هم می کردم، وضع رو به راه تری داشت، و نشان می داد که معلمی را دوست دارد. وقتی از بچه ها حرف می زد، پر از شوق می شد.
یک روز که رفتم مدرسه اش تا خواهر زاده ام را تحویل بگیرم، تصمیم گرفتم با او آشنا شوم، و تنها بودن او، که بعدن آنرا متوجه شدم، بیشتر مشتاقم کرد.
یک هفته قبل از صبحانه جدائی، وقتی که مثل همیشه به اتفاق قدم می زدیم ، و به صحبت از همه جا مشغول بودیم، به او گفتم:
” افسانه، می خواهم مطلبی را با تو در میان بگذارم….”
نگاه آرام و کنجکاوش را به رویم ریخت و بسیار شمرده گفت:
” نه کمال، لطفن مطلبت را عنوان نکن. باشد برای بعد. کمی به من وقت بده. ”
کاملن متوجه شده بود که چه می خواهم بگویم. تعجب کردم، چرا مانع شد؟
و آن روز صبح فهمیدم. و بیشتر، وقتی که حدود یک ماه پس از آن روز، یاد داشت کوتاهش را دریافت کردم.
“…آن روز صبح که تو را آزردم و بی بیان علت، تنها رهایت کردم و رفتم، یکی از درد آور ترین روز های عمرم بود. فکر نمی کنم بتوانم نگاه پرسان و معصوم تو را فراموش کنم. ایکاش، همان ملاقات اول را که تو مرتب ساعتت را نگاه می کردی و به گفته خودت کم کم داشتی راضی می شدی که نخواهم آمد، نیامده بودم، و مانع می شدم که چیزی شروع بشود. شروعی که مثل سالک جایش بر قلبهایمان مُهر زده است. برایت سوگند می خورم که با شروع آشنائیمان، من کمترین اطلاعی از آنچه که بعدن برایم پیش آمد نداشتم. نمی خواهم حتا یک لحظه تصور کنی که من دانسته با تو بازی کرده ام.
بیشتر از یک ماه از اولین دیدارمان نگذشته بود که سر درد هایم شروع شد. و من تا مدتها آن را جدی نمی گرفتم. اگر یادت باشد، یکی دو بار آن را عنوان کردم. ولی بعد که شدت گرفت و مراجعه به طبیب، زنگی را به صدا در آورد، آن را از تو پنهان کردم، تا وقتی که رسمن به من اعلام شد که بایستی شیمی درمانی را که باعث ریزش مو هایم می شد آغاز کنم. دیگر ادامه را صلاح ندیدم و بر خلاف همه ی احساسم تو را تنها گذ اشتم.
امیدوارم، مرا بخاطر همه آزردگی هائی که برایت درست کرده ام ببخشی.
کمال، حالم هر روز دارد بد تر می شود، گمان نمی کنم بتوانم یکبار دیکر تو را ببینم. شاید اینطور بهتر باشد، چون من دیگر آن افسانه ای که می شناسی نیستم.
گفته ام که در همین جا، در یکی از همان مکان هائی که گاه با هم می رفتیم، خانه تنهائیم را بنا کنند. اگر درست باشد، آمدن های هراز گاه تو را احساس خواهم کرد. به آن خوشبختی که پیشنهاد تو را قبول خواهد کر، بگو که ما مدت کوتاهی فقط دو دوست بودیم.
….هر گاه فرصت داشتی، و خواستی سری به من بزنی، کوشش کن روز هائی باشد با نم نم باران، تا خاطراتمان آبیاری شود.