گذرگاه فروردین ماه

فروردین ۱۳۹۴

سلام…اگر چه دیر ولی بالاخره آمدم…نوروز و بهاری دیگر را تهنیت می گویم
گذرگاه شماره ١۶١ در چهاردهین سال انتشار
این شماره گذرگاه، حاصل همت این یاران است
**********************************
محمود صفریان – ابوالفضل سپاسی – آرزو پارسائی – فریدون مشیری – هیلا صدیقی – بهروز آزاد – مهرداد اکبری –
اصغر مجیدی – احمد قندهاری – بهروز آزاد – منیژه درتومیان – عیدی نعمتی – مهتاب خرمشاهی – حمید رضا یعقوبی – توران رئیسی – مینا استر آبادی – علی صالحی – عبدالله کوثری – ماریو بارگاس لوسا – احمد گلشیری – ارنست همینگوی – عسل نیکی – ژان پل سارتر – امید صباغ نو – رضی الدین آرتیمانی –

تبریک

فروردین ۱۳۹۴

آغاز پرواز پرستوهائی که بهار را در منقار دارند،
و سالروز هویت ما، نوروز باستانی بر همه ی شما هم میهنانم و همه ی ملت هائی که نوروز را گرامی میدارند
مبارک و میمون باشد.
و امیدوارم سالی پر برکت و سرشار از شادی و سلامتی همراه با رایحه آزادی داشته باشیم.
نوروز ماندگار است، تا یک جوانه باقی‌ ست
باقی‌ست جمع جانان، تا این یگانه باقی است

مناجاتی کوتاه با کمک از شعر بسیار زیبای ” رضی الدین آرتیمانی ” شاعری از دوران صفویه: – محمود صفریان

فروردین ۱۳۹۴

الهی به مستان میخانه ات:
به مردم عزیز کشورم شوق خواندن عطا فرما تا در این زمینه بیش از این از غرب عقب نمانیم.
الهی به آن ها که در تو گمند:
به مردم نازنین میهنم برای توسعه ادبیات که طی قرون متمادی عامل پایداری و سر زندگی ما بوده
است، ذوق، شوق، علاقه، و حوصله مرحمت فرما.
الهی به نور دل صبح خیزان عشق:
به مردم بزرگوار هممیهنم آزادی همه جانبه عطا کن تا در پناه آن به این خواسته ها برسیم
الهی
به رندان سر مست آگاه دل
که هرگز نرفتند جز راه دل
به انده‌ پرستان بی پا و سر
به شادی فروشان بی شور و شر
کزان خوبرو، چشم بد دور باد
غلط دور گفتم که خود کور باد
آمین

چهارشنبه‌ سوری – احمد قندهاری

فروردین ۱۳۹۴

بشر امروزی ، حدود ۱۰۰ هزار سال پیش به وجود آمده است. مشکلات بشر اولیه، علاوه بر غذا ، ترس و وحشت دائمی از تاریکی بود. شب ها تاریکی مطلق بر همه جا حکمفرما بود. علاوه بر آن به علت وجود باد و طوفان و ایجاد صدا های ناهنجار ، این وحشت افزایش می یافت. اما در روز هیچ یک از این عوامل وحشت وجود نداشت. لذا نور ، خورشید و روز ، دشمن تاریکی و از بین برنده ی ترس و وحشت بود. به همین علت آتش که تنها منبع نور در آن دوران بود ارزش ویژه ای داشت. یکی از بزرگترین و مهم ترین اکتشافات بشر ، کشف

آتش است. آتش نزد همه ی اقوام اولیه باارزش و مقدس بوده است. بسیاری از اقوام ، آتش را همیشه روشن نگه می داشتند. بعد از پیدایش آتش ، بشر ابزار اولیه شکار را ساخت. لذا قدمت آن به چندین هزار سال می رسد. همان طوریکه گفته شد ، مردم آتش را مقدس می داشتند. بعضی ها به علت بی اطلاعی یا به عمد ، به زرتشتیان آتش پرست می گویند ، در صورتی که زرتشتیان ، عشق آفریدگار و نیروی او را در روشنی آفتاب و گرمای آتش مشاهده می نمایند. روشنی و گرمای آفتاب و آتش آن ها را قادر می سازد تا نور حقیقت را مشاهده نموده و قلبهایشان را به آفریدگار و به یکدیگرنزدیک کنند.. بعد ها ایرانیان آن را به صورت جشن چهارشنبه سوری در آوردند که اهمیت آتش همچنان پایدار باشد.
چهارشنبه‌ سوری یکی از جشن‌های اهورایی ایرانی است که در شب آخرین چهارشنبهٔ سال (سه‌شنبه شب) برگزار می‌شود.
در شاهنامهٔ فردوسی اشاره‌هایی درباره بزم چهارشنبه‌ای در نزدیکی نوروز وجود دارد که نشان‌دهندهٔ کهن بودن این جشن است. مراسم سنّتی مربوط به این جشن ملّی، از دیرباز در فرهنگ سنّتی مردم ایران وجود داشته و زنده نگاه داشته شده‌است
واژهٔ «چهارشنبه ‌سوری» از دو واژهٔ چهارشنبه که نام یکی از روزهای هفته‌است و سوری در زبان کُردی که به معنی سرخ است ساخته شده‌است . جشن «سور» از گذشته بسیار دور در ایران مرسوم بوده‌است که جشنی ملی و مردمی است و «چهارشنبه سوری» نام گرفته‌است که طلایه‌دار نوروز است.آتش بزرگی تا صبح زود و برآمدن خورشید روشن نگه داشته می‌شد . این آتش معمولاً در بعد از ظهرسه شنبه ، زمانی که مردم آتش روشن می‌کنند و ازروی آن می‌پرند آغاز می‌شود و در زمان پریدن می‌خوانند: «زردی من از تو، سرخی تو از من» در واقع این جمله نشانگر یک تطهیر و پاک‌سازی درونی است که واژه «سوری» به معنی «سرخ» به آن اشاره دارد. به بیان دیگر شما خواهان آن هستید که آتش تمام رنگ پریدگی و زردی، بیماری و مشکلات شما را بگیرد و بجای آن سرخی و گرمی و نیرو به شما بدهد. چهارشنبه ‌سوری جشنی نیست که وابسته به دین یا قومیّت خاصی باشد و در میان همه ی ایرانیان رواج دارد.

پیشینه

چند روز پیش از نوروز مردمانی به نام آتش‌افروزان که پیام‌آور این جشن اهورایی بودند به شهرها و روستاها می‌رفتند تا مردم را برای این آیین آماده کنند. آتش افروزان، زنان و مردانی بسیار هنرمند بودند که با برگزاری نمایشهایی در فضای آزاد ، و دست‌افشانی‌ها، و خواندن سرودها و آوازهای شورانگیز به سرگرم کردن و خشنود ساختن مردمان می‌پرداختند؛ آنها از هفت روز پیش از نوروز تا دو هفته پس از نوروز با پدید آمدن تاریکی شامگاه، در تمامی قسمت های شهر و دهات ، آتش می‌افروختند و آن را تا برآمدن خورشید روشن نگاه می‌داشتند. این آتش، نماد و نشانهٔ نیروی مهر و نور و دوستی بود. هدف آتش‌افروزان برگرداندن نیروی مثبت و نیک به مردمان برای چیره شدن بر غم ها و افسردگی هایشان بود. همین هدف مهمترین دلیل برپایی جشن سده در میانه زمستان هم هست.
شگفت اینجاست که آیین آتش‌افروزی پیش از نوروز به گونه‌های دیگر در نزد مردمان دیگر کشورها نیز پدیدارشده بود. آریاییان قفقاز هنوز در این شب هفت توده آتش می‌افروزند و از روی آن می پرند. بنا به آیینی کهن در سوئد، شبی که والبوری خوانده می‌شود را به عنوان آغاز بهار می‌شمارند و در آن آتشی بزرگ افروخته و پیرامون آن به جشن و شادی می‌پردازند. همچنین نمونه ی از آتش‌افروزی نوروزی را در نزد مردم روستاهای جنوب کشور رومانی گزارش کرده‌اند.

از نظر زرتشتیان مراسمی که امروزه برپا می‌شود به طوری کلی متفاوت با آن روزگار است ، چراکه آتش نماد مقدسی است و پریدن از روی آن به نوعی بی‌احترامی به آن نماد تلقی می‌شود. زیرا زرتشتیان عشق آفریدگار و نیروی او را در روشنی آفتاب و گرمای آتش مشاهده می نمایند. و باور دارند که روشنی و گرمای آفتاب و آتش آن ها را قادر می سازد تا نور حقیقت را مشاهده نموده و قلبهایشان را به آفریدگار و به یکدیگر نزدیک کنند.
سال نو – کوزهٔ نو
ایرانیان در شب چهارشنبه سوری کوزه‌های سفالی کهنه را بالای بام خانه برده، به ‌زیر افکنده و آن‌ها را می‌شکستند و کوزهٔ نویی را جایگزین آن می‌ساختند. که این رسم اکنون نیز در برخی از مناطق ایران معمول است و بر این باورند که در طول سال بلاها و قضاهای بد در کوزه متراکم می‌گردد که با شکستن کوزه، آن بلاها دور خواهد شد.
آجیل مشگل‌گشای، چهارشنبه سوری
در گذشته پس ار پایان آتش‌افروزی ها، اهل خانه و خویشاوندان گرد هم می‌آمدند و آخرین دانه‌های نباتی مانند: تخم هندوانه، تخم کدو، پسته، فندق، بادام، نخود، تخم خربزه، گندم و شاهدانه را که از ذخیره زمستان باقی مانده بود، روی آتش مقدس بو داده و با نمک تبرک می‌کردند و می‌خوردند. آنان بر این باور بودند که هر کس از این معجون بخورد، نسبت به افراد دیگر مهربان‌تر می‌گردد و کینه و رشک از وی دور می‌گردد. امروزه اصطلاح نمک‌گیرشدن و نان و نمک کسی را خوردن و در حق وی خیانت نورزیدن، از همین باور سرچشمه گرفته‌است
.
قاشق‌زنی
دررسم قاشق زنی ، دختران و پسران جوان، چادری بر سر و روی خود می‌کشند تا شناخته نشوند و به در خانهٔ دوستان و همسایگان خود می‌روند. صاحبخانه از صدای قاشق‌هایی که به کاسه‌ها می‌خورد به در خانه آمده و به داخل کاسه‌های آنان آجیل چهارشنبه‌ سوری، شیرینی، شکلات، نقل و پول می‌ریزد. دختران نیز امیدوارند زودتر به خانه بخت بروند.

تکه ای از یک نامه که سالها پیش برای دوستی نوشته ام – محمود صفریان

فروردین ۱۳۹۴

امروز دیگر ۲۲ ژانویه نیست، اما کماکان یکشنبه است، یکشنبه پنجم فوریه.مثل هر جمعه ای هم که باشد و در هر کجای دنیا، تب خودش را دارد… پتوئی را چارتا روی صندلی چوبی آشپز خانه که نشیمنش نرده ای است، گذاشته ام. هفت تکه چوب قرنیز مانند را به فاصله کنار هم کوبیده اند که یعنی نشمینگاه صندلی. نشستن رویش خسته می کند. بارانی دارم که روزی روزگاری کلی وقار داشت، ولی حالا بجای عبا می اندازمش روی دوشم. با خودم عمر سابانده است. من نمی دانم محمد علی افراشته از کجا پالتویش را خریده بود که هم چهارده سال دوام آورده بود و هم جان پشت و رو کردن را داشته است. اینی که من دارم تاب مستوری ندارد کهنگی را تا پود آخرش می نمایاند. همیشه روی پشتی صندلی است. هیچ وقت مثل چیز های دیگرم برای یافتنش، نمی گردم. من هیچوقت دنبال وسائلم شخصی ام نمی گشتم، در این مورد نظم خاصی داشتم، ولی تازگی ها گم و گورشان می کنم، تازگی ها خیلی جور ها شده ام، دوسه ماهی است. ولی بارانی سابق و عبای حاضر را همیشه روی پشتی صندلی چوبی ام می گذارم.
یکشنبه است….برای من مثل همه ی یکشنبه ها ی دیگراست ، ولی پنجم فوریه است…در خانه مان روی تپه های الخته در حومه مادریدنشسته ام، در آشپزخانه ای که در شیشه ای اش باز می شود به برهوتی که عاقبتش می رود به سوی فرانسه. از چای جلویم دارد بخار بلند می شود، و من…غرق زمانی ام که حال و روز بهتری داشتم.

کتاب ها – روابط عمومی

فروردین ۱۳۹۴

کتاب های دکتر محمود صفریان
١ – روز های آفتابی – مجموعه ١٧ داستان کوتاه
٢ – روزی که گلابتون رفت – مجموعه ١٢داستان کوتاه.
٣ – شام با کارولین – یک داستان است در٧ فصل ( در حقیقت رمان کوتاهی است در٨٠ صفحه )
۴ – اشک ققنوس – مجموعه ١٢ داستان کوتاه.
۵ – سَلَفچِگان مجموعه ١٠ داستان ِکمی ا ز کوتاه بلند تر است.
۶ – رمان ِفصلی دیگر – که یک داستان بلند است، و در آینده منتشر خواهد شد.
٧ – دریا در فنجان – که مجموعه تعداد زیادی سروده های ( بند انگشتی یا هایکو است ) که آن نیزبه زودی منتشر خواهد شد .
کلیک کنید.http://ow.ly/tSLFb برای تهیه کتاب های این نویسنده بر روی این

دیدار و گفت‌وگوی کوتاه ولی ماندگار اسماعیل فصیح با همینگوی – حمید رضا یعقوبی

فروردین ۱۳۹۴

فصیح درباره دیدارش با همینگوی در شهر کوچک مزولا که به قول کریم امامی یک جور مرکز نویسندگان آمریکایی بوده است، می‌گوید:-سال۱۹۶۱ که من به مزولا آمده بودم و مدرک ادبیات انگلیسی‌ام را می‌گرفتم. در آن موقع ایشان در شهر کوچک کچوم در آیداهو عمرش را می‌گذراند، جنوب مانتانا. دانشکده زبان و ادبیات دانشگاه مانتانا در مزولا ایشان را دعوت کرد. بالاخره یک روز همینگوی آمد، در محوطه نشست ولی تو نیامد. در همان‌جا روی‌ چمن‌ها نشست و صحبت کرد، و دانشجوها و استادان هم دایره‌وار جلوش توی چمن. یک روز بهاری آفتابی مانتانا بود.
این خاطره هم شاید به یادآوری‌اش بیارزد، گرچه با دلتنگی. من و یکی از دوستان، خیلی جلو تقریبا کنار همینگوی نشسته بودیم. او آن‌ روز یک شلوار کوتاه نظامی پوشیده‌ بود، یک پیراهن اسپرت و صندل. هرکس یک سؤالی می‌کرد و او جواب کوتاهی می‌داد، کمی با دلخستگی. من فقط محو خودش و کلام و صدایش بودم، که برای مردی به آن قوی هیکلی و عاشق‌ شکار و تیراندازی، نازک و ظریف بود. خودش هرگز در این دانشگاه حضور پیدا نکرده بود، ولی من‌ خوب یادم بود که رابرت جردن، قهرمان اصلی رمان بزرگش «زنگ‌ها برای که به صدا درمی‌آید» را یکی از استادان این دانشگاه انتخاب کرده بود.
در دقایق آخری که می‌خواست بلند شود نفس بلندی کشید، به اطراف به‌صورت وداع نگاه کرد… بعد باز به من که نزدیکش بودم نگاه کرد و چون قیافه‌ام زیاد مانتانائی نبود، به شوخی پرسید: «شما از کجاین؟» لابد فکر می‌کرد مال امریکای لاتین و آنجاها هستم که خودش چندین سال آخر را در آنجا، در کوبا گذرانده بود قبل از این‌که انقلاب ضد امریکایی‌ فیدل کاسترو بشود و او بیاید به کچوم، آیداهو. من همانطور که نشسته بودم با لهجه خوب امریکایی‌ گفتم: “Iran … Good old Persia.”
با لبخند سرش را تکان تکان داد و گفت: “Right…”
حالا نمی‌دانم مقصودش “Right…” بود یا “Write…”
به‌ هر حال گفتم: “I’m.”
پرسید: “?Going back”
گفتم: “I will”
بعد جمله‌ای گفت که هنوز توی مغزم مثل ناقوس طلسم‌شده زنگ می‌زند و در آن لحظه نفهمیدم مربوط به آینده زندگی من بود یا زندگی خودش.
گفت: “There’s hard times in the end.”
این اواسط آوریل بود. اوایل ژوئیه، یک روز صبح از رادیو شنیدم همینگوی با شلیک گلوله تفنگ توی دهانش خودکشی کرده، و خبرش توی امریکا بدجوری پیچیده بود، چون شهر کچوم‌ قبرستانش دست کشیش‌های سنت‌پرست کاتولیک بود و آنها اجازه دفن یک میّت «خودکشی»کرده را نمی‌دادند و با تراکم سیل خبرنگارها و عکاس‌ها، جنازه‌اش تا دو روز روی زمین مانده بود، تا بالاخره پرزیدنت جان.اف. کندی به عنوان رئیس جمهور ایالات متحد و یک کاتولیک سنتی‌ کشور، فرمان دفن داد.
شب خاکسپاری او، من فکر می‌کردم آن جمله «hard times» آن روز توی میزولا، لابد مال‌ آخرین ایام عمر خودش بوده… اما حالا مطمئن نیستم. او آن تابستان، ۶۰ سالش بود. من هم حالا ۶۰ سال دارم، و اوقات سختی درون خودم دارم.‬

کانون نویسندگان در تبعید – یاشار کمال پدر ادبیات ترکیه درگذشت

فروردین ۱۳۹۴

یکیاز سه نامی که با صد ساله ی اخیر ترکیه در جهان جلوه ها کردند، از جهان رفت. یاشار کمال که از منظری همسال استانبول و جمهوریت ترکیه بود و نام و آوازه اش از این دو در جهان کمتر نبود، شنبه ۲۸ فوریه ۲۰۱۵ / نهم اسفند ۱۳۹۳درگذشت.

برای ایرانیان و شاید بشود گفت جهانیان یاشار کمال نویسنده ی ” اینجه ممد” یا ممد ترکه ای است، که به زاپاتای ترکیه شهرت یافته است. خود او درباره ی دلبستگی اش به سنت و شیوه ی نوشتاری که در دوران حیاتش دچار دگرگونی های فراوان شد، اما در آثارش کمتر بخت دیده شدن پیدا کرد، در کمال صداقتی که از او انتظار می رفت گفته بود:
“من نویسنده‌ای سنتی هستم. درست همان‌طور که گوشت بدن محکم و استوار به استخوان چسبیده، من هم نمی‌خواهم هنرم از مردم جدا باشد.”
یاشار کمال به هنر متعهد معتقد بود و نسبت به عدالت و آزادی احساس مسئولیت شدید می کرد و باور داشت ادبیات نسبت به انسان مسئولیت دارد.
از او چندین اثر به فارسی و نزدیک به چهل زبان دیگر دنیا ترجمه شده است. از میان آثار ترجمه شده ی او به فارسی می توان به این چند اثر اشاره کرد:
اینجه ممد، اگر ما را بکشند، تنهایی، آن سوی کوهستان، قهر دریا، داستان جزیره، درخت انار روی تپه، پرندگان هم رفتند، پیت حلبی و زمین آهن است، آسمان مس، علف همیشه جوان، یاغی و ستون خیمه، پرند هیک بال، و سربازان خدا.
در میان فارسی زبانان اما همچنان “اینجه ممد” او با ترجمه خوب ثمین باغچه بان است که در یادها مانده و همچنان خوانده می شود.
کانون نویسندگان ایران در تبعید درگذشت یاشار کمال را به نویسندگان، هنرمندان و مردم ترکیه و جهان تسلیت می گوید. بی گمان در حافظه ی ادبی و تاریخی ترکیه و جهان نام و یاد او جاودان خواهد ماند.
کانون نویسندگان در تبعید
دوم مارچ ۲۰۱۵ / دوازدهم اسفند۱۳۹۳

‫نامه سالینجر به همینگوی – حمید رضا یعقوبی

فروردین ۱۳۹۴

تابستان ۱۹۴۶ بود که جی دی سالینجر جوان و خسته از جنگ به سراغ نویسنده دیگری رفت که جنگ، حرفه او را هم شکل داده بود: ارنست همینگوی. همینگوی نویسنده ای بود که سالینجر می خواست زمانی که هر دو در اروپا هستند با هم ملاقات کنند.سالینجر در پایان نامه اش به ارنست همینگوی بعد از این دیدار نوشت: “گفت و گویی که در اینجا با هم داشتیم تنها لحظه های امیدوارکننده کل قضیه بود.”
در این نامه، بارقه هایی از لحن گزنده و پرکنایه سالینجر دیده می شود. این نامه را سالینجر در زمانی نوشت که در ارتش خدمت می کرد – در دوره پیش از انتشار ناتور دشت در سال ۱۹۵۱.
سالینجر در این نامه، به شوخی، خودش را با شخصیت اصلی ناتور دشت، هولدن کالفیلد، مقایسه کرده است. کالفید پیش از ناتور دشت در داستان های کوتاه اولبه سالینجر هم ظاهر شده بود.
……………………..
سالینجر در این نامه همینگوی را “پاپای عزیز” – اسم خودمانی همینگوی – خطاب کرده است و در پایان نامه، نام خود را جری سالینجر امضا کرده است. (نام کامل سالینجر جروم دیوید بود.) این نشان می دهد دوستی آنها احتمالا چیزی بیش از یک آشنایی اولیه بوده است.
سالینجر که این نامه را از بیمارستانی در نورمبرگ آلمان می نوشته اشاره کرده است که مشکل خاصی ندارد جز اینکه “تقریبا همیشه دچار دلسردی است” و هدفش در نوشتن، “سخن گفتن با آدمی است که از نظر روانی سالم است.”
او نوشته که دکترها از او درباره زندگی جنسی و دوران کودکی اش پرس و جو کرده اند. به نظر او پزشکان از تاکتیک های فرویدی استفاده می کردند تا بتوانند به ریشه احوالات مالیخولیایی او پی ببرند.
سالینجر در نامه اش، سراغ تازه ترین رمان همینگوی را گرفته و از او خواهش کرده که آن را به تهیه کننده های سینمایی نفروشد. او نوشته: “به عنوان رییس تعداد زیادی از کلوپ های هواداران شما، می دانم که از طرف همه اعضا حرف می زنم وقتی می گویم که مرگ بر گری کوپر!”
او درباره کار نویسندگی خودش نوشته: “من چندتایی داستان و شعر نوشته ام و تکه ای از یک نمایشنامه.” سالینجر احتمالا با پیش بینی انتشار ناتور دشت نوشته: “رمانی بسیار حساس در ذهن دارم.”
او نوشته امیدوار است از ارتش بیرون بیاید تا بتواند داستان نویسی را پیگیری کند، و البته اظهار نگرانی کرده که با انفصالش از خدمت به دلیل مشکلات روانی، برچسب “آدم عوضی” بخورد و اعتبار حرفه ایش صدمه ببیند.
هیچ نشانه ای از اینکه همینگوی پاسخی به این نامه داده باشد وجود ندارد. همینگوی همه نامه نگاری های خود با آدم ها را خیلی خوب نگه می داشت. به همین دلیل ممکن است این تنها نامه ای باشد که بین آنها رد و بدل شده باشد

سیزده بدر-احمد قندهاری

فروردین ۱۳۹۴

سیزده بدر سیزدهمین روز فروردین ماه و از جشن های نوروزی است. در تقویم‌های رسمی ایران این روز (سیزده بدر) روز طبیعت نامگذاری شده‌است و از تعطیلات رسمی است. در دوران باستان نامش تیر روز بود. برخی بر این باورند که در روز سیزده بدر باید برای راندن نحسی از خانه بیرون روند و نحسی را در طبیعت به درکنند. بعدازسیزده به در، جشن های نوروزی پایان می پذیرد.سخن پیرامون جشن «سیزده بدر»، همانند دیگر جشن های ملی و باستانی ایران، نیاز به پژوهش دارد. در این راستا کوشش بر این بوده است تا مستندترین گفتارها، نوشتارها و نگرش ها را دراین زمینه گردآوری کرد.
نخست باید به این موضوع توجه داشت که در فرهنگ ایرانی، هیچ یک از روزهای سال «نحس» و «بدیمن» یا «شوم» شمرده نشده است.
همچنین در هیچ یک از متون کهن ، هیچ نویسنده ای، از این روز (سیزده بدر) به بدی یاد نکرده اند بلکه در بیشتر نوشتارها و کتاب ها، از سیزدهم نوروز با عنوان روزی فرخنده و خجسته نام برده اند.
برای نمونه در کتاب «آثار الباقیه» جدولی برای سعد و نحس بودن روزها دارد که در آن جدول در مقابل روز سیزدهم نوروز کلمه ی «سعد» به معنی نیک و فرخنده آورده شده است.
اما در فرهنگ اروپایی عدد ۱۳ را نحس می دانستند، و هنوز هم با پیشرفت های علمی و فن آوری پیشرفته اروپا، این نوع خرافات عمیقا در دل بسیاری از اروپاییان وجود دارد که در مقایسه با خرافات شرقی، تعداد آن ها کم نیست..
اما وقتی درباره ی نیکویی و فرخندگی این روز بیشتر دقت می کنیم منابع معقول و مستند با سوابق تاریخی زیادی را می یابیم. همان طور که گفته شد سیزدهم فرودین ماه که تیر روز نام دارد و متعلق به فرشته یا امشاسپند یا ایزد سپند (مقدس) است
.
تاریخچه ی سیزده بدر
همانطور که پیشینه ی جشن نوروز را از زمان جمشید میدانند درباره ی روز سیزده (سیزده بدر) هم روایت هست که:
جمشید، شاه پیشدادی، روز سیزده نوروز (سیزده بدر) را در صحرای سبز و خرم خیمه و خرگاه بر پا می کرد و بارعام می دهد و چندین سال متوالی این کار را انجام می دهد که در نتیجه این مراسم در ایران زمین به صورت سنت و آیین درمی آید و ایرانیان از آن پس سیزده بدر را بیرون از خانه در کنار چشمه سارها و دامن طبیعت برگزار می کنند
همچنین مراسم مشابه ای که به موجب کتیبه های سومری و بابلی بدست آمده ، می گوید، آیین های سال نو در سومر و در بابل دوازده روز به درازا می کشیده و در روز سیزدهم جشنی در آغوش طبیعت برگزار می شده. بدین ترتیب تصور می شود که سیزده بدر دارای سابقه ای دست کم چهار هزار ساله است.
شیوه های برگزاری و مراسم سیزده بدر
همانگونه که اشاره شد شیوه های برگزاری سیزده بدر و همچنین مراسم و آداب سیزده بدر بسیار متفاوت و گسترده می باشد ودر قدیم از گردآوری سبزه های صحرایی و پختن آش و خوراکی های ویژه غافل نمی شدند.
بخشی دیگر از آیین های سیزده بدر را هم باورهایی تشکیل می دهند که به نوعی با تقدیر و سر نوشت در پیوند است.برای نمونه فال گوش ایستادن ،فال گیری (به ویژه فال کوزه)، گره زدن سبزه و گشودن آن ، بخت گشایی (که درسمرقند و بخارا هم رایج است) و نمونه های پرشمار دیگر …از مراسم های روز سیزده بدر هستند.
از آئین های دیگر سیزده بدر ، مانند مراسم چهارشنبه سوری و نوروز، پر شمار، زیبا و دوست داشتنی است، عبارتند از بازی های گروهی، ترانه خوانی ، رقص های دسته جمعی، گردآوری گیاهان صحرایی، خوراک پزی های عمومی، سوارکاری، نمایش های شاد، هماوردجویی جوانان، آب پاشی و آب بازی. این آیین ها ریشه در باورها و فرهنگ اساطیری دارند. از جمله شادی کردن و خندیدن به معنی فروریختن اندیشه های پلید و تیره، روبوسی نماد آشتی، به آب سپردن سبزه ی سفره ی نوروزی نشانه ی هدیه دادن به ایزد آب «آناهیتا» و گره زدن علف برای شاهد قرار دادن مادر طبیعت در پیوند میان زن و مرد،

کانون نویسندگان ایران

فروردین ۱۳۹۴


از سردی و تاریکی چه باک آن هنگام که گرمی و روشنایی در راه است. گردش زمستان به بهار، پیام نمادین طبیعت به انسان‌هایی است که در بندِ رنج گرفتارند. پیامی نوید بخش که انسان امروز بیش از هر زمان دیگر نیازمند شنیدن آن است؛ زیرا اکنون فراتر از هر دوره‌‌ای جهل و عقب‌ماندگی، اختناق، سرکوب و ستم او را تهدید می‌کند.
آرزومندیم که سال جدید سالِ به بار نشستنِ امیدها و تلاش‌ها باشد. امید به رهایی زندانیان سیاسی و عقیدتی، شکفتن آزادی بیان و شکستن سد سانسور؛ امید به زدودن فقر و فلاکت از جامعه، جاری شدن لبخند بر همه‌ی لب‌ها ی بسته و جوشیدن شادی در دل‌های خسته؛ تا انسان بتواند انسانی زندگی کند.
با این امیدها کانون نویسندگان ایران فرا رسیدن سال ۱٣۹۴ و عید نوروز را به مردم ایران، اهل قلم و اعضای خود تبریک می‌گوید.
۲۵ اسفند ۱٣۹٣

طرح یک حسرت – در یک پرده – محمود صفریان

فروردین ۱۳۹۴

خانم ها! آقایان!
” سکوت….نفس عمیق صدا دار…”بر خلاف اینجا روی صحنه که من ایستاده ام، آنجا که شما نشسته اید…” اگر نشسته باشید ” ، خیلی تاریک است. و این، خب، نعمتی است.
با این خیال که حتا یک صندلی هم خالی نیست، برای انبوه شما تماشائیان عزیز صحبت می کنم. اگر هم آنجا نیستید، یا تعدادتان آنقدر کم است که اگر می شد دید کلافه و دستپاچه ام می کرد، باز برای سالنی که، شاید پر باشد حرف می زنم.
می دانم که حرف هایم نه خنده دار است، که اگر آنجا نباشید و صدای خنده ای نیاید، پکر بشوم، و نه مهم و هیجان انگیز، که اگر واقعن آنجا نباشید و صدای کف زدن هایتان نیاید جا بخورم. البته چون خودم علاوه بربازیگری….و خب، ” قابل ندارد” نویسنده و کار گردان هم هستم، ترتیب نوار هر دو را داده ام. هم خنده را و هم کف زدن را. از این بابت نگرانی ندارم. شما هم نداشته باشید. حتا اگر آنجا هم باشید و احیانن اقبال رو کرد و هیجانی رخداد، زحمت نکشید، بجایتان کف زده خواهد شد. برای خنده هم، خودتان می دانید.
ولی گرمی بازار کلیدش اینجا است، از این بهتر نمیشود….به تماشا بیائید، اما حتا زحمت کف زدن و خندیدن هم نداشته باشید.
فقط خواهش می کنم اگر بهتان بر نمی خورد، تخمه را کمی آرامتر بشکنید تا صدایش مزاحم کارم نشود….کاش چسفیل آورده باشید، بی سرو صدا تر است.
” سکوت….آب دهانش را قورت می دهد و سعی می کند با خیره شدن، تاریکی سالن را پس بزند….آرام تر از قبل…”
خانم ها! آقایان!
به اطلاع می رسانم که کار امشب من یک پرده بیشتر نیست. به آنجا نمی رسد که برای استراحت چراغ های سالن را روشن کنند، و من از گوشه پرده های کشیده شده متوجه بشوم که چه خبر است. می بینید که فکر اینجایش را هم کرده ام. ولی همیشه هم چنین نیست….
سالها پیش، موقعی که روی صحنه داشتم با شور و هیجان نقش دلباخته ای شیدا را بازی می کردم و گمانم بر این بود که شما گوش تا گوش نشسته و مبهوت حرکات و حرفهایم هستید….آن فاجعه رخ داد.
” نور پرداز ” ابن دیگر کار من نیست ” احتمالن بدون قصد و غرض، اشتباهن، صحنه را، جائی که من بودم، و چون روز روشن بود به تاریکی کشاند و آنجا را، جائی که می بایستی شما مبهوت، در تاریکی غرق تماشا نشسته باشید، نور باران کرد. آن هم درست موقعی که فکر می کردم چیزی نمانده که شلیک خنده هایتان تکانم بدهد. و یا انفجار کف زدن هایتان، آن هم برخاسته از جا، دگر گونم کند …دیدم،… دیدم شما نیستید. حضورتان را دریغ کرده بودید. نفسم بند آمد. شانس آوردم که در تاریکی بودم و شما حتا اگر حضور هم می داشتید نمی توانستید متوجه حالم بشوید. این رخداد متوجهم کرد که دیگر آن حال و حوصله نیست. خب وقتی مستمع نباشد، صاحب سخن هم کارش اشکال پیدا می کند….
کم کم فهمیدم که کار اصیل دارد جایش را به ” معرکه ” می دهد. و این بازار ” معرکه ” است که دارد رونق می گیرد، و صحنه دارد از سکه می افتد. و من که سالها خاک صحنه را سرمه چشم کرده بودم و از “معرکه گیری! ” سر در نمی آوردم، از شوق رفتم. کنار کشیدم و منتظر بر چیدن معرکه و معرکه گیران! شدم….چه انتظار عبثی.
امشب آمده ام تا بگویم که دارم برای همیشه می روم….بله، به واقع دارم خداحافظی می کن. باید فرصت را به جوان ها داد. شاید آن ها بتوانند این بساط را، بساط معرکه را جمع کنند و آبروی رفته را، کاریش بکنند.
” با صدائی بسیار آرام و مغبون …”
خانم ها! آقایان!
واقعن از این همه توجه شما شرمنده ام….پذیرا شوید که بسیار ساده بگویم: متشکرم….
شما هم لطفن وَهم سکوت را بشکنید….تکانی بخورید….همهمه ای داشته باشید….صدائی در سالن باشد بهتر است.
گاه این صدا ها که حضور شما را اعلام می کند، عین صدای سخن عشق است، بازیگر را، یا لااقل من ِ بازیگر را از تنهائی در می آورد…وقتی در آن تاریکی، تاریکی سالن، نفس هائی شماره دارد، بازیگر حال می آید، حتا اگر صدای شکستن تخمه باشد.
” چند لحظه سکوت…”
با تشکر مجدد از تحمل شما…. داریم شروع می کنیم…. در حقیقت دارند شروع می کنند…
امشب، من نه بازیگرم، نه کار گردان. نشسته ای هستم در تاریکی، عین شما….با هم نگاه می کنیم.
****
دختر و پسری، سرشار از شکوفائی وارد صحنه می شوند….موزیک آرامی ترنمش را آغاز می کند…
چیز مچاله شده ای در تاریکی، روی مبل نشسته است….هیچ صدائی از سالن بگوش نمی رسد، حتا صدای شکستن تخمه….

آذر خانوم – ابوالفضل سپاسی

فروردین ۱۳۹۴

نصرت الله خیلی دلش میخواست این آخری هم هرچه زود ترشوهرکند تا خیالش راحت شود:
” دخترآخه بگو چه مرگته. من ندارم خرجتوبدم، گرونیه میفهمی گرونی “اما دخترش صغرا بگم یکدنده بود و مصمم، زیر بار نمی رفت.
” من که ازت پول تو جیبی نمی گیرم، تازه مگه حالا خواهرهام چه گلی بسرشان زدند که من نزدم یکی از یکی بد تر.”
نصرت الله که با یک چرخ دستی در میدان امین السلطان بار بری می کرد راست می گفت اگر چه پنج دختر قبل از او را به خانه بخت فرستاده بود ولی هنوز، بدهکار خانه فسقلی اش در انتهای یک خیابان خاکی جنوبی ترین محله تهران بود.
صغرا بگم هم راست میگفت غیر از رباب، خواهر قبل از خودش بقیه زندگی خوبی درخانه شوهرانشان نداشتند.
او از سن چهار سالگی با رباب، خواهرش که آنروزها سه سالی از او بزرگتر بود، کنارخانه شان روی یک میزکوچک چوبی بساط گذاشته بودند وبه بچه های محل آب نبات وپفک وآدامس میفروختند.
خواهرش که با حبیب شاگرد یکی از میوه فروشهای میدان عروسی کرد ورفت او بساط فروشندگی اش را ادامه میداد.
هشت سالش بود که یک روز اواخر ماه مهر بساط را رها کرد وبدنبال چند دختر بچه مدرسه ای راه افتاد تا به درب مدرسه رسید. مدتی منتظر ماند تا همه بچه ها به کلاسها رفتند بعد داخل حیاط مدرسه شد ، پیرمرد فراش جلویش را گرفت چون اوروپوش، کیف وکفش نداشت، پیراهن چیت گلدار، شلواری سیاه به تن و یک جفت دمپائی کهنه آبی رنگ به پا داشت.
” چی میخوای دختر جان ”
” منم میخوام درس بخونم…”
وشروع کرد به گریه کردن فراش او را پیش رئیس مدرسه برد ولی او هچنان گریه میکرد.
خانم مدیرزن مهربانی بود، او را آرام کرد وهمان روز او را به کلاس اول فرستاد و روز بعد به کمک معلم ها برایش کیف، کفش، روپوش و دفتروخودکارخریدند. وناظم مدرسه را مامور کردند تا به خانه اش برود وبا پدر ومادرش صحبت کند. همه این کارها انجام شد و پدرش با درس خواندنش مخالفتی نکرد، یعنی می شود گفت که به نوعی مجبوربه رضایت شد.
اما مشگلی که پیش آمد این بود که شناسنامه اش چند سالی از خودش بزرک تر بود. چون این شناسنامه متعلق به خواهرش بود که در بچگی فوت کرده وپدرش آنرا باطل نکرد و برای او گذاشته بود.
این مشگل هم با کمک شوهر یکی از معلم ها که در اداره ثبت احوال کار میکرد حل شد، و صغرا بگم صاحب شناسنامه ای شد با نام ” آذر”.
معلم ها به او ( آذرخانوم ) می گفتند و او کم کم چهره شناخته شده مدرسه شد. درسش خوب وبسیار وظیفه شناس بود. از مدرسه که بخانه میامد لقمه نانی میخورد وبساط فروشندگی اش را دایر میکرد و همان جا هم مشق هایش را مینوشت، رباب خواهرش گاهی به او سر میزد و تا حد توان کمک حالش بود.
ابتدائی را با معدل بالائی به پایان رساند. ولی پدرش از اینجا به بعد با ادامه تحصیل اومخالفت می کرد.
صدیقه مادراو وپنج خواهردیگرش، با آن هیکل چاق، شبها که از رخت شوئی خانه های مردم خسته وکوفته بخانه بر می گشت ، شاهد بگو مگو این پدر ودختر بود.ولی با سکوت خودش طرف هیچکدام را نمیگرفت.
اما خواهر بزرگش، هروقت میامد او را با حرف هایش آزار میداد.
” معنی ندارد دختر شوهرنکند درس خواندن مال بچه پول دارها است چرا اینقدر یکدندگی میکنی چه مرکته ”
و آذردر جواب می گفت:
” توحسودیت میشه چکاربه کار من داری مگه تو خرجم را میدی.”
و بخاطر اینکه زیاد سربسرش نگذارند وبگو مگو بالا نگیرد از خانه خارج میشد وبخانه دوستانش میرفت.
اول مهرماه که شد بدون توجه به مخالفت پدر با اتوبوس به دبیرستان دخترانه ای که نزدیک مرکز شهر بود، واو قبلن بکمک خواهرش در آنجا ثبت نام کرده بود، رفت .
از سال دوم به بعد با تدریس خصوصی به بچه های تنبل و نوشتن مشق وتکالیف آنها خرجش را در میاورد. وبر خلاف دخترهای همسن و سال خودش، زیاد در فکر بازیگوشی های دخترانه در رابطه با جنس مخالف نبود، وبا مطالعه و درس خواندن اوقات بیکاری را پر می کرد.
پدرش قانع شده بود که این دختر با بقیه بچه هایش خیلی فرق دارد ودیگر سربسرش نمی گذاشت.
دیپلم اش را هم با معدل بالائی گرفت وهمان سال هم در کنکور شرکت کرد ودر رشته پزشکی دانشگاه تهران قبول شد.
با وجود اینکه شناسنامه اش صادره تهران بود، و نمیتوانست از خوابگاه دخترانه استفاده کند با پشت کاری که درصحبت با مسئولین دانشگاه داشت ، جائی دریکی ازخوابگاه های نزدیک دانشگاه برای خودش روبرا کرد.
با کار نیمه وقتی که دریک اموزشکاه خصوصی پیدا کرد، خرج زندگیش را تامین می کرد. اخر هفته ها هم به مادر بیمار وپدرپیرش که حالا سریداریک کاروان سرا دراطراف بازارشده بود، سر میزد و تا حد امکان نیاز هایشان را برآورده می کرد.در همین سالها بود که مادرش بر اثر فشارخون بالا در گذشت.
از سال سوم به بعد کار تزریقاتی وکمک های اولیه را هم انجام میداد.
دوران انترنی را دربیمارستان یک شهر شمالی میگذارند که با منوچهرپزشک تازه کار همان بیمارستان آشنا شد ، او هم از خانواده متوسط جامعه برخاسته بود، پدرش با دست فروشی ومادرش با خیاطی روزگار می گذرانند. وخیلی زود این اشنائی به ازدواج انجامید.
اوائل انقلاب به تهران آمدند ودراوج روزهای پرتنش، در بیمارستان، تمام وقت مجروحین را مداوا می کردند.
سالهای جنگ با هم به جبهه میرفتند. سال اخر جنگ او باردار اولین فرزند شان بود، که منوچهر در اثر اصابت یک موشک به خودروئی که او را به اهواز میرساند تا به تهران بیاید کشته شد.
این حادثه اثر بسیار بدی در روحیه اوگذاشت. ولی تولد فریبرز او را مصمم وامیدوار به زندگی کرد. رباب خواهرش که حالا صاحب چند بچه قد ونیم قد شده وشوهرش درکنار خانه جدیدی که در اطراف میدان خراسان خریده بودند، یک مغازه میوه فروشی هم داشت، در این روزها بیشترازهمیشه به او سر میزد ودل داریش میداد.
بخاطر انکه اوقات بیشتری را با پسرش بگذراند، نیمه وقت در بیمارستان کارمی کرد واز دایر کردن مطب صرف نظرکرد.
فریبرز شش ساله بود که قبولی پذیرش برای دوره تخصصی ازدانشگاه معتبری درامریکا بد ستش رسید، وبلافاصله چند ماه بعدعازم امریکا شد.
در رشته روانشناسی بالینی ادامه تحصیل داد ودرهمین سالها با فلیپ استاد روانشناس، اشنا شد وپس از چند سال زندگی مشترک با او ازدواج کرد.
آذرخانوم قصه ما حالا در دانشکاه معتبری در امریکا تدریس ودر بیمارستانی هم، مواقع نیاز به او، کار می کند.
یک روزکه درعرشه کشتی مسافرتی رو صندلی های راحتی کنار فلیپ نشسته بود ونسیم خنک آبهای برخاسته از اقیانوس را برچهره احساس میکرد، داستان زندگی اش را برای فلیپ تعریف کرد واو با تعجب بسیار گوش می کرد، در اخر گفت:
تمام ان چیزهائی را که من در کتابهای روانشناسی ام «راز خوب زیستن» و« چگونه موفق شویم» نوشته ام تو با زندگی ات بدون مطالعه
هیچ کتابی وبدون داشتن راهنمائی به اجرا درآورده ای باید داستان زندگی تورا بعنوان یک انسان خود ساخته ، در آغازهمه کتابهایم بنویسم .
آذر میگوید:
این شعر شیخ بهائی شاعر ودانشمند ایرانی را هم در کتابهایت بنویس وآنرا ابتدا به بزبان فارسی برای فلیپ میخواند:
مپندار خود را که جرم ضعیفی // که پنهان شده در نهانت جهانی
توئی آن کتاب مبین کزحروفت // شود ظاهر اسرارگنج نهانی

‫داستان کوتاه – یک دست و دو هندوانه – اثر: آنتوان چخوف ترجمه: سروژ استپانیان

فروردین ۱۳۹۴

ساعت دیواری، ظهر را اعلام کرد. سرگرد شچلکولوبف۱، مالک هزار جریب زمین زراعتی و یک همسر جوان، کله نیمه طاس خود را از زیر شمد چیتی درآورد و بلند‌بلند ناسزا گفت. دیروز،هنگامی که از کنار آلاچیق رد می‌شد، صدای زن جوان خود، کارولینا کارلونا را با جفت گوش‌هایش شنیده بود که با لحنی به مراتب مهربان‌تر و خودمانی‌تر از معمول، با پسر عموی تازه‌واردش گرم گفت‌وگو بود. او شوهر خود را « گوساله» می‌نامید و می‌کوشید ثابت کند که سرگرد را به علت کند‌ذهنی و رفتار دهاتی‌وار و حالات جنون‌آسا و میخوارگی مزمنش، نه دوست می‌داشت، نه دوستش دارد، نه دوستش خواهد داشت. سرگرد، از شنیدن این حرف‌ها دست‌خوش بهت و خشم و جنون شده و مشت‌ها را دیوانه‌وار گره کرده بود؛ صورتش گر گرفته و سرخ‌تر از خرچنگ آب‌پز شده بود؛ در سراسر وجودش چنان همهمه و ترق وتروقی راه افتاد که نظیر آن حتی در جریان نبردهای حومه قارص۲ هم راه نیفتاده بود.
بعد از آن‌که از زیر شمد به آسمان خدا نگریست و چند فحش آبدار بر زبان آورد، شتابان از تخت به زیر آمد، مشت‌ها را در هوا تکان داد، چند دقیقه‌ای در اتاق قدم زد، سپس فریاد کشید: – آهای کله‌پوک‌ها!
در اتاق، با سر و صدای زیاد باز شد و پانته‌لی پیشخدمت مخصوص و در عین حال آرایشگر و نظافت‌چی سرگرد، از در درآمد. یکی از لباس‌های کوتاه و نیمدار اربابش را به تن داشت و توله سگی را هم زیر بغل گرفته بود. همان جا، به چارچوب در تکیه داد و با حالتی آمیخته به احترام، چندین بار پلک زد.
سرگرد گفت: – گوش کن پانته‌لی! دلم می‌خواهد امروز با تو مثل آدم حسابی حرف بزنم – رک وپوست کنده. این چه طرز ایستادن است؟ درست به ایست! آن مگس را هم از توی مشتت ول بده! حال درست شد! خوب، حاضری با من روراست باشی یا نه؟
– اختیار دارید جناب سرگرد.
– با آن چشم‌های ورقلمبیده از تعجب هم، نگاهم نکن. به آدم‌های متشخص نباید با چشم‌های حیرت‌زده نگاه کرد، زشت است! باز که نیشت را باز کرده‌ای! حقا که گاومیشی برادر! بعد از این همه سال هنوز یاد نگرفته‌ای که رفتارت در حضور من چطور باید باشد…بگذریم. حالا رک‌وپوست کنده و بدون تته‌پته به سؤالم جواب بده! تو زنت را کتک می‌زنی یا نه؟
پانته‌لی کف دست را به طرف دهان برد و پوزخندی ابلهانه زد. سپس خنده نخودی سر داد و من‌من‌کنان گفت: – هر سه‌شنبه خدا، جناب سرگرد!
– این که خنده نداشت! این چیزها خنده برنمی‌دارد! دهانت را هم ببند! در حضور من این‌قدر تنت را نخاران- اصلاَ خوشم نمی‌آید.
لحظه‌ای به فکر فرو رفت، سپس ادامه داد: – فکر می‌کنم فقط موژیک ۳جماعت نیست که کتک می‌زند. تو چه فکر می‌کنی؟
– حق با شماست قربان!
– یک مثال بیاور!
– در همین شهر خودمان قاضی‌ای داریم به اسم پیوتر ایوانیچ… باید بشناسیدش … حدود ده سال پیش، سرایدارشان بودم. به از شما نباشد، مرد خوبی بود اما امان از وقتی که مست می‌کرد… خدا نصیب هیچ تنابنده‌ای نکند!… گاهی وقت‌ها، مست و پاتیل می‌آمد خانه و با مشت و لگد به جان دنده‌های خانم می‌افتاد. خدا همین‌جا ذلیلم کند اگر دروغ گفته باشم! گاه در آن هیروویر، یکی دو تا مشت هم نصیب من می‌شد. به جان زنش می‌افتاد و هوار می‌کشید:« زنکه بی‌شعور، تو دیگر دوستم نداری! به همین علت، می‌خواهم بکشمت، می‌خواهم چراغ عمرت را خاموش کنم…»
– خوب، زنش چه می‌گفت؟
– همه‌اش می‌گفت:« ببخشید… مرا ببخشید!»
– نه؟ راست می‌گویی؟ این‌که عالی است!»
سرگرد به قدری خوشحال شد که دست‌هایش را به هم مالید.
– البته که راست می‌گویم، جناب سرگرد! آخر چطور ممکن است آدم زن خودش را کتک نزند؟ مثلاَ یکیش خودم… مگر می‌شود زنم را کتک نزنم؟ خوب، زنی که سازدهنی مردم را زیر پایش له کند و بعدش هم به شیرینی‌های شما ناخنک بزند حقش است کتک بخورد… آخر مگر می‌شود مرتکب این همه خلاف شد؟
– لازم نیست برایم صغراکبرا بچینی، کله‌پوک! حالا دیگر استدلال هم می‌کند! تو را چه به استدلال؟ در کاری که به تو مربوط نمی‌شود، هیچ‌وقت دخالت نکن! راستی خانم چه‌کار می‌کنند؟
– خواب تشریف دارند قربان.
– هرچه باداباد! برو به ماریا بگو خانم را بیدار کند و ایشان را بفرستد پیش من… نه صبر کن، نرو! تو چه فکر می‌کنی؟ به نظر تو من شبیه موژیک جماعت هستم؟
– چرا باید شبیه موژیک باشید؟ کی دیده شده که ارباب شبیه موژیک باشد؟ البته هیچه وقت دیده نشده!
این را گفت و شانه‌هایش را بالا انداخت و در را با صدای خشکی باز کرد و بیرون رفت. سرگرد هم که آثار اضطراب بر چهره‌اش نقش خورده بود، آبی به سروروی خود زد و مشغول پوشیدن لباس شد.
سرگرد، همین ک همسر بیست ساله تودل‌برواش از در وارد شد با نیش‌دارترین لحنی که میسرش بود گفت: – عزیز دلم، می‌توانی ساعتی از وقت گران‌بهایت را که این همه برای همه‌مان مفید است، در اختیار من بگذاری؟
زن، پیشانی‌اش را برای بوسه، به سرگرد عرضه کرد و جواب داد: – با کمال میل، دوست من!
– عزیز دلم، هوس کرده‌ام روی دریاچه گشتی بزنیم… کمی تفریح کنیم… حاضری همراهی‌ام کنی؟
– فکر نمی‌کنی هوا گرم باشد؟ با وجود این، بابا جانم، پیشنهادت را با کمال میل قبول می‌کنم. اما به یک شرط: تو پارو می‌زنی، من سکان می‌گیرم. باید کمی هم خوراکی برداریم- من که از صبح چیزی نخورده‌ام…
سرگرد، تازیانه‌ای را که در جیب گذاشته بود، با دست لمس کرد و گفت: – خوراکی برداشته‌ام.
حدود نیم ساعت بعد از این گفت‌وگو، زن و شوهر سوار قایق بودند و به سمت وسط دریاچه، پیش می‌رفتند. سرگرد، عرق‌ریزان پارو می‌زد و همسرش، قایق را هدایت می‌کرد. مرد، نگاه آکنده از خشمش را به کارولینا کارلونای نگران دوخته بود ودر حالی که در آتش بی‌صبری می‌سوخت، زیر لب با خود غرولند می‌کرد:« نگاهش کنید! شما را به خدا نگاهش کنید!». همین که قایق به وسط دریاچه رسید، سرگرد با صدای بم خود فرمان داد:« ایست!» قایق، از حرکت بازماند. چهره سرگرد، ارغوانی شد و زانوانش لرزیدند. زن، نگاه شگفت‌زده خود را به شوهر دوخت و پرسید: – چه‌ات شده آپولوشا؟
سرگرد غرش‌کنان گفت: – پس می‌فرمایید که بنده گوساله‌ام، ها؟ پس من…من… کی‌ام؟ یک کله‌پوک کندذهن؟ پس تو دوستم نداشتی و دوستم نخواهی داشت، ها؟ پس تو… من…
بار دیگر غرید و مشتش را بلند کرد و تازیانه را در هوا چرخاند و توی قایق… o temporo o mores!…1 کشمکشی وحشتناک درگرفت. درگیری‌شان چنان بود که در وصف نگنجد! این حادثه را حتی خوش ‌قریحه‌ترین نقاش ایتالیا دیده نیز محال است بتواند ترسیم کند… پیش از آن‌که سرگرد بتواند به از دست رفتن مشتی از موی سر خود پی ببرد و پیش از آن‌که زن جوان، بتواند تازیانه را که از دست شوهر درربوده بود به کار گیرد، قایق واژگون شد و…
در همین هنگام ایوان پاولویچ، کلیددار سابق سرگرد که اکنون در بخشداری به عنوان دفترنویس خدمت می‌کرد، در ساحل دریاچه، سوت‌زنان مشغول قدم زدن بود. او با بی‌صبری منتظر آن بود که دختران روستایی از راه برسند و بنا به عادت هرروزه‌شان، در دریاچه آب‌تنی کنند؛ سیگار پشت سیگار دود می‌کرد و به چشم‌چرانی سیری که بنا بود نصیبش شود می‌اندیشید. ناگهان فریادهای جانکاهی به گوشش رسید. صدای اربابان سابق خود را شناخت. سرگرد و همسرش داد می‌زدند:« کمک! کمک!» ایوان پاولویچ، کت و شلوار و چکمه‌هایش را بی‌تأمل درآورد، سه بار صلیب بر سینه رسم کرد و به قصد نجات آن دو، خود را به آب زد. از آن‌جایی که قابلیت او در فن شناگری بیش از قابلیتش در دفترنویسی بود، در مدتی کمتر از سه دقیقه، خویشتن را در کنار مغروقین یافت. شناکنان به آن دو نزدیک شد و در دم در بن‌بست قرار گرفت- با خودش فکر کرد:« لعنت بر شیطان! به داد کدام یکی برسم؟ » توان آن را نداشت که هر دو را نجات دهد- فقط یکی از آن دو را می‌توانست از مهلکه برهاند. عضلات صورتش، از شدت تردید و تحیر، کج و معوج شدند؛ گاه به این و گاه به آن دگر، چنگ می‌انداخت.
سرانجام رو کرد به آن‌ها و گفت: – فقط یکی‌تان! هر دوتان، زورم نمی‌رسد! به خیال‌تان رسیده که من نهنگم؟
کارولینا کارلونا که به دامان کت سرگرد، چنگ انداخته بود زوزه‌کشان گفت: – ایوان عزیزم، مرا… مرا نجات بده! باهات عروسی می‌کنم! به همه مقدسات قسم می‌خورم زنت شوم! وای، خدا جان، دارم غرق می‌شوم!
سرگرد نیز در حالی که آب قورت می‌داد، با صدای بمش هوار می‌کشید: – ایوان! ایوان پاولویچ! مرد باش! مرا نجات بده، برادر! یک روبل پول ودکات با من! نگذار جوانمرگ شوم!… سر تا پایت را طلا می‌گیرم… بجنب، نجاتم بده! واقعاً که… قول می‌دهم با خواهرت ماریا، عروسی کنم… به خدا می‌گیرمش! خواهرت خیلی تودل‌بروست! به حرف‌های زنم گوش نده، مرده‌شوی قیافه‌اش را ببرد! اگر نجاتم ندهی، می‌کشمت! از چنگم زنده درنمی‌روی!
دریاچه به دور سر دفترنویس بخشداری طوری چرخید که نزدیک بود غرق شود. وعده‌های هر دو را به یکسان، مقرون به صرفه یافت- یکی با صرفه‌تر از دیگری. کدام یک را انتخاب کند؟ فرصت، داشت از دست می‌رفت. سرانجام، تصمیم خود را گرفت:« هر دو را نجات می‌دهم! از هردوشان بماسد، بهتر از آن است که فقط از یکی‌شان بماسد… توکل به خدا!» آن‌گاه صلیبی بر سینه رسم کرد، با دست راستش کارولینا کارلونا را زیر بغل گرفت، انگشت سبابه همان دست را به کراوات سرگرد حلقه زد و هن‌هن‌کنان به سمت ساحل شنا کرد. با دست چپ شنا می‌کرد و در همان حال ، دستور می‌داد:« پا بزنید! پا بزنید! »
به آینده درخشانی که در انتظارش بود می‌اندیشید:« خانم، زن خودم می‌شود، سرگرد هم می‌شود دامادم… به‌به! حالا دیگر تا می‌توانی کیف کن!… بعد از این، نانت توی روغن است، پسر… نان شیرینی تازه بلنبان و سیگار برگ اعلا بکش!… خدایا، شکرت!» شنای یک دستی، آن هم با دو بار گران و جهت مخالف باد، کار ساده‌ای نبود اما فکر آینده درخشان، نیروی ایوان پاولویچ را دو چندان کرده بود. سرانجام در حالی که لبخند می‌زد و از فرط خوشبختی، خنده‌های نخودی می‌کرد، موفق شد زن و شوهر را به ساحل برساند. خوشحالی ایوان پاولویچ بی حدومرز بود. اما همین که نگاهش به زن و شوهر افتاد که دوستانه دست در دست هم داده و ایستاده بودند، رنگ از صورتش پرید؛ مشتی به پیشانی خود کوبید و بی آن‌که به دختران روستایی که از آب‌تنی دست کشیده و دسته‌جمعی به دور زن و شوهر حلقه زده و نگاه‌های آمیخته به بهت و تحسین‌شان را به دفترنویس شجاع دوخته بودند اعتنا کنند، با صدای بلند، زار زد.
فردای آن روز، ایوان پاولویچ به توصیه سرگرد از بخشداری اخراج شد. کارولینا کارلونا نیز به خدمت ماریا خاتمه داد و به او گفت:« حالا برو سراغ ارباب مهربان خودت!»
ایوان پاولویچ در کرانه دریاچه منحوس راه می‌رفت و بلندبلند با خودش حرف می‌زد: – ای آدم‌ها، فغان از دست شما! آخر این همه نمک‌نشناسی؟!
……………..
از : مجموعه آثار چخوف، جلد اول – داستان‌های کوتاه ۱- چاپ دوم: بهار ۱۳۸۱ – انتشارات توس، تهران
۱ – Chtchelkolobov، معنی تحت‌اللفظی این اسم می‌تواند « پیشانی تلنگری» باشد.- م.
۲ – Ghars، اشاره به جنگ روسیه با عثمانی‌هاست.- م.
۳ – Moujik، دهقان- دهاتی. – م.

‫داستان کوتاه – پیرمرد بر سر پل – اثر: ارنست همینگوی – ترجمه: احمد گلشیری –

فروردین ۱۳۹۴


پیرمردی با عینکی دوره فلزی و لباس خاک آلود کنار جاده نشسته بود. روی رودخانه پلی چوبی کشیده بودند و گاری ها، کامیون ها، مردها، زن ها و بچه ها از روی آن می گذشتند. گاری ها که با قاطر کشیده می شدند، به سنگینی از شیب ساحل بالا می رفتند، سربازها پره چرخ ها را می گرفتند و آن ها را به جلو می راندند. کامیون ها به سختی به بالا می لغزیدند و دور می شدند و همه پل را پشت سر می گذاشتند. …..….. روستایی ها توی خاکی که تا قوزک هایشان می رسید به سنگینی قدم برمی داشتند. اما پیرمرد همان جا بی حرکت نشسته بود؛ آن قدر خسته بود که نمی توانست قدم از قدم بردارد.
من مأموریت داشتم که از روی پل بگذرم. دهانه آن سوی پل را وارسی کنم و ببینم که دشمن تا کجا پیشروی کرده است. کارم که تمام شد از روی پل برگشتم. حالا دیگر گاری ها آنقدر زیاد نبودند و چندتایی آدم مانده بودند که پیاده می گذشتند. اما پیرمرد هنوز آنجا بود.
پرسیدم: «اهل کجایید؟»
گفت: «سان کارلوس.» و لبخند زد.
شهر آبا اجدادیش بود و از همین رو یاد آنجا شادش کرد و لبش را به لبخند گشود.
و بعد گفت: «از حیوان ها نگهداری می کردم.»
من که درست سر در نیاورده بودم گفتم: «که این طور.»
گفت: «آره، می دانید، من ماندم تا از حیوان ها نگهداری کنم. من نفر آخری بودم که از سان کارلوس بیرون آمدم.»
ظاهرش به چوپان ها و گله دارها نمی رفت. لباس تیره و خاک آلودش را نگاه کردم و چهره گرد نشسته و عینک دوره فلزی اش را و گفتم: «چه جور حیوان هایی بودند؟»
سرش را با نومیدی تکان داد و گفت: «همه جور حیوانی بود. مجبور شدم ترکشان کنم.» من پل را تماشا می کردم و فضای دلتای ایبرو را که آدم را به یاد آفریقا می انداخت و در این فکر بودم که چقدر طول می کشد تا چشم ما به دشمن بیفتد و تمام وقت گوش به زنگ بودم که اولین صداهایی را بشنوم که از درگیری، این واقعه همیشه مرموز، برمی خیزد و پیرمرد هنوز آن جا نشسته بود.
پرسیدم: «گفتید چه حیوان هایی بودند؟»
گفت: «روی هم رفته سه جور حیوان بود. دو تا بز، یک گربه و چهار جفت هم کبوتر.»
پرسیدم: «مجبور شدید ترکشان کنید؟»
– «آره، از ترس توپ ها. سروان به من گفت که توی تیررس توپ ها نمانم.»
پرسیدم: «زن و بچه که ندارید؟» و انتهای پل را تماشا می کردم که چندتایی گاری با عجله از شیب ساحل پایین می رفتند.
گفت: «فقط همان حیوان هایی بودند که گفتم. البته گربه بلایی سرش نمی آید. گربه ها می توانند خودشان را نجات بدهند، اما نمی دانم بر سر بقیه چه می آید؟»
پرسیدم: «طرفدار کی هستید؟»
گفت: «من سیاست سرم نمی شود. دیگر هفتاد و شش سالم است. دوازده کیلومتر را پای پیاده آمده ام، فکر هم نمی کنم دیگر بتوانم از اینجا جلوتر بروم.»
گفتم: «اینجا برای ماندن جای امنی نیست. اگر حالش را داشته باشید، کامیون ها توی آن جاده اند که از تورتوسا می گذرد.»
گفت: «یک مدتی می مانم. بعد راه می افتم. کامیون ها کجا می روند؟»
به او گفتم: «بارسلونا.»
گفت: «من آن طرف ها کسی را نمی شناسم. اما از لطفتان ممنونم. خیلی ممنونم.»
با نگاهی خسته و توخالی به من چشم دوخت و آن وقت مثل کسی که بخواهد غصه اش را با کسی قسمت کند، گفت: «گربه چیزیش نمی شود. مطمئنم. برای چی ناراحتش باشم؟ اما آن های دیگر چطور می شوند؟ شما می گویید چی بر سرشان می آید؟»
– «معلوم است، یک جوری نجات پیدا می کنند.»
– «شما این طور گمان می کنید؟»
گفتم: «البته.» و ساحل دوردست را نگاه می کردم که حالا دیگر هیچ گاری روی آن به چشم نمی خورد.
– «اما آن ها زیر آتش توپها چه کار می کنند؟ مگر از ترس همین توپ ها نبود که به من گفتند آنجا نمانم؟»
گفتم: «در قفس کبوترها را باز گذاشتید؟»
– «آره.»
– «پس می پرند.»
گفت: «آره، البته که می پرند. اما بقیه چی؟ بهتر است آدم فکرش را نکند.»
گفتم: «اگر خستگی در کرده اید، من راه بیفتم.»
بعد به اصرار گفتم: «حالا بلند شوید سعی کنید راه بروید.»
گفت: «ممنون.» و بلند شد. تلو تلو خورد، به عقب متمایل شد و توی خاک ها نشست.
سرسری گفت: «من فقط از حیوان ها نگهداری می کردم.» اما دیگر حرفهایش با من نبود. و باز تکرار کرد: «من فقط از حیوان ها نگهداری می کردم.»
دیگر کاری نمی شد کرد. یکشنبه عید پاک بود و فاشیست ها به سوی ایبرو می تاختند. ابرهای تیره آسمان را انباشته بود و هواپیماهایشان به ناچار پرواز نمی کردند. این موضوع و این که گربه ها می دانستند چگونه از خودشان مواظبت کنند تنها دلخوشی پیرمرد بود.

داستان کوتاه – دوشیزه – اثر: ماریو بارگاس یوسا – ترجمه: عبدالله کوثری

فروردین ۱۳۹۴


همسن و سال ژولیت شکسپیر است، چهارده سال دارد و مثل ژولیت سرگذشتى فاجعه بار و رومانتیک. زیباست، بخصوص اگر از نیمرخ تماشایش کنى. صورت کشیده با گونه هاى برجسته و چشمهاى درشت و کم بو یش بادامى نشان از تبار دور شرقى دارد. دهانش نیمه باز است، جورى که انگار دارد دنیا را با سپیدى دندانهاى سالم و بىنقص اش به مبارزه مىخواند، دندانهایى اندک برجسته که لب بالایش را به کرشمه اى غنچهگون بالا برده است. گیسوى بسیار سیاهش با فرقى که از وسط باز شده مثل چارقد عروس گرد صورتش را گرفته و در پشت سر بدل به گیس بافته اى شده که تا کمرش مىرسد و بر گرد کمر مىپیچد. ساکت و بىحرکت است، همچون شخصیتى در تئاترهاى ژاپنى، و جامه اى لطیف از پشم آلپا کا به تن دارد. نامش خوانیتا است.
بیش از چهار صد سال پیش زاده شده، در جایى در آند، و حالا در صندوقى شیشه اى (که در واقع کامپیوترى با این شکل است) در سرماى نود درجه زیر صفر زندگى مىکند، بر کنار از گزند آدمى و فساد و پوسیدگى.
من از مومیایى ها متنفرم و هر بار یک کدام از آنها را در موزه یا در مقابر باستانى یا در مجموعه هاى شخصى دیده ام به راستى برایم تهوع آور بوده. آن عواطفى که این جمجمه هاى سوراخ سوراخ با حدقه هاى خالى و استخوانهاى آهک شده که نشانه اى از تمدنهاىگذشته اند، در بسیارى از مردم (و نه فقط باستانشناس) بیدار مىکند هیچ گاه به سراغ من نیامده. این مومیایى ها بیش از هر چیز مرا به اینفکر مى اندازد که ما اگر به سوزاندن جسدمان رضایت ندهیم بدل به چه چیز وحشتناکى مى شویم.
اگر به دیدار خوانیتا در موزه ى کوچکى که دانشگاه کاتولیک آرکیپا مخصوص او ساخته رضایت دادم به این دلیل بود که دوست نقاشم فرناندود سزیتسلو، که مفتون تاریخ پیش از کلمب است، مشتاق این سفر بود. یقین داشتم که تماشاى کالبد آن کودک باستانى حالم را به هم خواهد زد.
اما اشتباه مىکردم. همین که چشمم به او افتاد به راستى یکه خوردم و مفتون زیبایى اش شدم. اگر از حرف همسایه ها نمىترسیدم این دختر را مىدزدیدم و به خانه مى بردم و معشوق و شریک زندگى خودم مىکردمش.
سرگذشت خوانیتا همان قدر شگفت و غریب است که چهره ى او و حالت بیان ناشدنى که به خود گرفته، حالتى که هم مىتواند از آنکنیزى فرمانبردار باشد و هم از آن ملکه اى متکبر و مستبد.
در روز ۱۸ سپتامبر ۱۹۹۵ یوهان راینهارد باستان شناس به همراه راهنماى آندى اش میگل ساراته مشغول پیمایش قله ى آتشفشان آمپاتو (با ۲۰۷۰۲ متر ارتفاع) واقع در جنوب پرو بودند. این دو نفر در جستجوى آثار ماقبل تاریخ نبودند، بلکه مى خواستند از نزدیک نگاهى به آتشفشان مجاور، یعنى قله برف پوش سابانگایا بیندازند که درست در همان وقت در فوران بود. توده هایى از خاکستر سوزان برآمپاتو فرو مى ریخت و برفهاى همیشگى را که پوشش این قله بودند، آب مىکرد. راینهارد و ساراته دیگر به نزدیک قله رسیده بودند. ناگهان چشم ساراته به باریکه اى رنگین میان برفهاى قله افتاد. این پرهاى کلاه یا سربند اینکاها بود.
آن دو بعد از کمى جستجو به چیزهایى بیشتر رسیدند. کفنى چند لایه که به علت فرسایش یخ قله از زیر یخ بیرون آمده بود و دویست متر از جایى که پنج قرن پیش در آن دفن شده بود پایین لغزیده بود. این سقوط به خوستینا (نامى که راینهارد با الهام از نام خود، یوهان، بر او نهاده بود) صدمه اى نزده بود. فقط پوشش رویى او را پاره کرده بود. یوهان راینهارد در طول بیست و سه سال کوهنوردى ـ هشت سال در هیمالیا، پانزده سال درکوههاى آند ـ و جستجوى گذشته هرگز گرفتار احساسى نشده بود که آن روز صبح در ارتفاع ۲۰۷۰۲ مترى از دریا، زیر آفتاب سوزان، زمانى که آن دختر اینکا را در آغوش گرفت به سراغش آمد. یوهان، این گرینگوى دوست داشتنى، کل ماجرا را با شادى و آب و تابى خاص باستان شناسان، که ـ براى اولین بار در زندگىام ـ براى من توجیه شدنى بود، تعریف کرد.
آن دو که یقین داشتند اگر خوانیتا را آنجا بگذارند و براى کمک خواستن پایین بروند یا دزدان گورهاى باستانى به سراغش مى آیند و یا سیل با خود مى بردش، تصمیم گرفتند با خود ببرندش. گزارش مو به موى سه روز پایین آمدن از آمپاتو و حمل خوانیتا (یک بقچه ى چهل کیلویى که برکوله پشتى باستان شناس بسته شده بود) چنان رنگارنگ و هیجان آمیز است که فیلم خوبى از آن در مىآید، و یقین دارم که دیر یا زود چنین فیلمى ساخته خواهد شد.
امروز که کم و بیش دو سال از آن ماجرا مىگذرد خوانیتاى دوست داشتنى معروفیتى جهانى پیدا کرده است. تحت نظارت جامعه ى جغرافیاى ملى، او به ایالات متحد سفر کرد و آنجا نزدیک به دویست و پنجاه هزار نفر، از جمله پرزیدنت کلینتون از او دیدن کردند. یک جراح مشهور دندان نوشت: اى کاش دختران امریکایى دندانهاى سفید، سالم و بى نقص این بانوى جوان پرویى را داشتند.
در دانشگاه جان هاپکینز خوانیتا را با پیشرفتهترین دستگاهها بررسى کردند، و این دختر جوان بعد از آن همه آزمایش و تحقیق و در شگفت بردن فوجى از متخصصان و تکنیسین ها سرانجام به آرکیپا و تابوت کامپیوترى خود برگشت. این آزمایشها بازسازى کم و بیش کل سرگذشت او را با دقتى شایسته ى داستانهاى علمى امکان پذیر کرد.
این دختر براى آپو ـ کلمه ى اینکایى به معناى خدا – آمپاتو در قله این کوه قربانى شد تا خشم این خدا را فرو بنشاند و نعمت و فراوانى را براى زیستگاههاى این منطقه تضمین کند. درست شش ساعت قبل از مرگ کاسه اى آش سبزى به او دادند تا بخورد. همه مواد این خوراک را گروهى از زیست شناسان تعیین کرده اند. نه گلویش را بریده اند و نه خفه اش کرده اند. مرگ او در نتیجه ى ضربه اى دقیق به شقیقه ى راستش بوده است. ضربه چنان دقیق و ماهرانه بوده که دخترک لابد اصلاً دردى احساس نکرده، این را دکتر خوسه آنتونیو شاوز به من مىگوید و او همکار راینهارد در سفرهاى تازه اش به همین منطقه بوده و گور دو کودک دیگر را پیدا کرده اند که آنها هم قربانى شده اند تا حرص و آز آپوهاى کوهستان آند را فرو بنشانند.
احتمالاً خوانیتا را وقتى براى قربانى شدن برگزیده شد، با جلال شکوه تمام در سراسر منطقه ى آند گرداندند و شاید به کوسکو هم بردند و به امپراتور اینکا معرفى اش کردند ـ پیش از آن که پیشاپیش جماعت سرود خوان و یاماهاى غرق در جواهر و نوازندگان و رقاصه ها و صدها نیایشگر به دره ى کولا برسد و از دامنه ى پرشیب آمپاتو تا لبه ى آتشفشان بالا برود پا بر سکوى قربانگاه بگذارد. آیا خوانیتا در دم واپسین گرفتار هول و هراس شده بود؟ اگر وقار و متانتى را که بر سیماى ظریفش نقش بسته و نخوت و غرورى را که دیدارکنندگان بى شمار در وجناتش مىبینند شاهد بگیریم پاسخ منفى است. حتى شاید بتوان گفت که او بى هیچ مقاومت تن به سرنوشت خود سپرده و شاید هم شادمانه در آن مراسم کوتاه خشونت بار که به الاهه اى بدلش مىکرد و یک راست به دنیاى خدایان آند مىبردش در جامه اى مجلل به خاک سپردندش، سرش زیر رنگین کمانى از پرهاى بافته در هم پوشیده است و پیکرش پیچیده در سه لایه پارچه لطیف از پشم آلپاکا، پاهایش در صندل هایى از چرم نازک.
گل سینه هاى سیمین، ظرفهاى کنده کارى شده بشقابى ذرت، یک یاماى فلزى کوچک، کاسه اى چیچا (مشروبى الکلى که از تخمیر ذرت به دست مى آید) و برخى اشیاى خانگى یا اشیاى مقدس ـ که همه سالم مانده ـ در این خواب چند قرنى در دهانه ى آتشفشان او را همراهى مىکرد، تا آنگاه که گرماى تصادفى قله یخ گرفته ى آمپاتا دیواره هایى را که نگاهبانخواب عمیق او بودند ذوب کرد و عملاً او را در آغوش راینهارد و ساراته افکند.
و اکنون او اینجاست، در خانه اى کوچک مال طبقه متوسط در شهر ساکتى که زادگاه من است، در اینجا زندگى تازه اى را آغاز کرده که شاید پانصد سال دیگر به درازا بکشد. او در تابوت کامپیوترى اش که با سرماى قطبى حفاظت مى شود، شاهدى است بر جلال و شکوه مراسم و اعتقادات اسرارآمیز تمدنهاى گم شده و یا بر شیوه هاى به راستى خشنى که حماقت آدمى براى دور راندن ترس برمىگزید و هنوز هم برمىگزیند

دو قلو های به هم ” نچسبیده خانه دوم “. نوشته توران رییسی

فروردین ۱۳۹۴
اکثر این چهل تا پنجاه دانش آموز هریک به گونه ای در شیطنت وسر و صدا سر آمد بودند ، آن ها که بیشتر ساعات روز را در ” خانه دوم خود ” یا مدرسه ، سپری می کردند ، واقعن آدم را به یاد روند تاریخی ” ملوک الطوائفی ” می انداختند ، در هر گوشه ای از کلاس و دور از چشم مدیر و ناظم ومعلم و در هر فرصتی ، گروهی گرد هم می شدند واز هیچ شیطنتی فرو گذار نمی کردند و هریک قانون و روش و رفتار مخصوصی برای خود درست کرده بودند ، و معمولا تا پایان سال تحصیلی از آن پیروی می کردند ، این گروه های خودجوش و ماجرا آفرین ، عده ای سر به سر هم می گذاشتند و اهل توطئه برای کسانی بودند که مرامشان را قبول نداشتند ، و عده ای با صدای بلند روی میز می کوبیدند و تصنیف های رنگی و رو حوضی می خواندند و به محض آمدن معلم سر جای خو می نشستند ، وگروه دیگر به درس و بحث های اجتماعی ضد و نقیض مشغول می شدند و گاه کارشان به مشاجره می کشید ، و گروه بعدی سر گرم جک گفتن و خندیدن و شوخی ، و دیدن مجله های مد می شدند ، سعیده وحمیده جزو گروه پر سر و صدا و توطئه گر و مغز متفکر آن ها بودند ، که همراه با من روی نیمکت ردیف سوم می نشستند.البته من هم با هفت یا هشت نفر دانش آموز سر به راه هم گروه بودم که کاری به کار بقیه نداشتیم و از شاگردان مطیع کلاس بودیم ، من اما نا خواسته از نقشه ها و مراودات این دو نفر با بعضی از بچه ها ی گروه شان با خبر می شدم ولی جزو آن ها نبوده و مشارکتی با آنان نداشتم ، و آن چه می شنیدم را نا دیده می گرفتم و زیر سبیلی در می کردم
سعیده و حمیده با دو سه نفر از بچه ها همیشه در حال حرف های یوا شکی بودند و حتی با دو برادر دو قلوی بهنوش دوست شده وگاهی جلوی مدرسه پیدای شان می شد ، بهرام و بهمن در دبیرستان نزدیک مدرسه ما بودند، آن ها بعد از تعطیل شدن مدارس همگی با هم به خانه می رفتند. با این که همه می دانستند سعیده و حمیده دو قلو هستند و با هم شبیه بودند ،اما همیشه سعی می کردند این شباهت را دو چندان کنند و حتی ذره ای تفاوت ظاهری و یا اخلاقی از خود نشان ندهند
در پوشش ، و انتخاب رنگ ، کوتاه یا بلند بودن کفش ولباس و سایر چیز ها دقت زیادی می کردند ، حتی اگر یکی از آن ها خراش یا زخمی داشت که روی آن چسب زخم می گذاشت حتمن دیگری هم در همان نقطه با چسب زخم ظاهر می شد ،
به خصوص اگر در صورت بود . آن دو مدعی بودند غم ها وشادی شان هم مشابه است و به یک دیگر سرایت می کند ، خواب هایی که می بینند مثل هم است ! اتفاق هایی که برای شان می افتد مشابه است ! درد های شان یکی است ! این دو موجود با خصوصیات جعلی و من درآوردی که از خود می ساختند در سایه دو قلو بودن شان امور مربوط به خود را با رمز وراز هایی در مشت داشتند ، و غالبن از آن سو استفاده هایی می کردند ‘ که به صورت دست انداختن معلمین و فریب دادن در جهت به دست آوردن امتیاز بود .
آقای مطیعا دبیر زیست شناسی مردی بسیار با سواد وهوشمند بود وهمیشه کلاس را به خوبی اداره میکرد و لحظه ها را غنیمت می دانست و با تمام وجود و با مسولیت درس ها را آرائه می داد او متقابلن انتظار استفاده درست از سوی دانش آموزان را داشت و بسیار جدی بود ، البته او سعی می کرد به عنوان یک مرد احترام دانش آموزان دختر نو جوان را حفظ کند و با ملاحظات پدرانه با همه رفتار می کرد .
آن روز مثل همیشه آقای مطیعا پس از بستن دفتر حضور و غیاب ، چشم ها را به سوی ردیف نیمکت ها چرخاند وچرخاند ومانند عقاب روی نیمکت ردیف سوم مات شد و از چهره ما سه نفر عبور کوتاهی کرد و بدون هیچ مکثی سعیده را صدا زد تا جلوی کلاس بایستد وبه پرسش های درس گذشته پاسخ بدهد ، البته او به بیشتر سؤال ها جواب داد ، و آقای مطیعا در دفترش چیزی نوشت و به او اجازه نشستن داد ، لحظه ای بعد وقتی همه منتظر بودند تا شاید نفر بعدی باشند ، آقای مطیعا حمیده را صدا زد ، در این موقع من و حمیده از جا بلند شده بودیم تاسعیده داخل نیمکت در جای خود بنشیند ، اما این اتفاق نیفتاد و حمیده به جای او نشست ، ومن با ناباوری سعیده را دیدم که تنه ای به حمیده زد و دوباره بر گشت و در مقابل آقای مطیعا ایستاد ومنتظر شد .
کلاس در سکوت بود ، اما نگاه مشکوک وپر عتاب و ریز بین آقای مطیعا با احساس تلخ توام با ترس وتردید من از چیزی که دیده بودم تشابه بسیار داشت ، کلاس همچنان آرام و بچه ها بی تفاوت بودند ، اما آقای مطیعا که دست آن دو را خوانده بود ، و همان چیزی را دیده بود که من دیدم ، نگاه تندی به طرف نیمکت ما انداخت و قل دیگر را صدا زد، فرقی نمی کرد سعیده یا حمیده ؟!!! آن ها به تناسب واقتضای هدف ، سعیده یا حمیده می شدند !!!
هر دو نفر جلوی کلاس ایستادند، آقای مطیعا این بار از هر قلی چند سوال پرسید، قلی که قبلن جواب های درست داده بود همچنان پاسخ می داد ، اما آن دیگر ی حتی کلمه ای نگفت ، و به قول بچه ها معلوم شد لای کتاب را هم باز نکرده است .
آقای مطیعا را هرگز به آن خشونت وسختگیری ندیده بودم ، او همیشه رعایت ادب و مهربانی را در برابر شاگردان دختر می کرد ، اما همگی با تعجب شاهد فریاد خشونت آمیزش شده بودیم ، بچه ها هاج و واج به جلوی کلاس نگاه می کردند و تنها من متوجه کلک آن ها شده بودم ، معلم با خشم می گفت این بار چندم است که اینگونه مرا فریب می دهید ، هر چند که از معلمین دیگر هم در باره شاهکار های تان شنیده بودم، درس ها را بین خود تقسیم می کنید وهر وقت دلتان بخواهد از مشابهت طبیعی و یا ساختگی خود استفاده می کنید ، شما از این لحظه حق نشستن در کلاس مرا ندارید اینجا کلاس درس است نه محلی برای شیطنت ها وفریب کاری شما .
در حالی که آن ها سعی می کردند جوابی سر هم کنند و تحویل بدهند ، آقای مطیعا مهلتی نداد و در را باز کرد وبا لگدی پسرانه بر پشت دو دختر مغرور و متخلف زد و آن ها را بیرون کرد و در را بست و بدون هیچ حرفی به درس دادن مشغول شد .
من همچنان دو سه روزی تنها در ردیف سوم ، روی نیمکت می نشستم و هیچکس نمی دانست سعیده و حمیده چه موقع بر می گردند ، و یا چه تصمیمی در مورد آن ها گرفته شده است ، حتی دوستان نزدیک گروه شان چیزی نمی گفتند و گروه های دیگر هم شرط بندی کرده بودند که این دو خواهر اخراج می شوند و یا دست از اینگونه شیطنت ها بر می دارند !
روز شنبه وقتی وارد کلاس شدم با تعجب یکی از قل ها را دیدم کنارش نشستم و سراغ دیگری را گرفتم او گفت کلاس مان را از امروز جدا کردند اما اصلا نمی فهمند که ما جدا شدنی نیستیم حالا خواهند دید!!!
آن روز ساعت اول با درس جغرافیا شروع شد ،ما دو نفر یکی آرام و یکی بی قرار به درس توجه می کردیم ، من به درس مورد علاقه ام با دقت گوش می دادم ، اما بی قراری ونگاه هر چند دقیقه ای قلی که در کنارم بود کلافه ام می کرد و او توجهی به این موضوع نداشت ، هنوز نیم ساعت به زنگ تفریج باقی مانده بود ، یکباره صدای جیغ وحشتناکی همه کلاس را پر کرد که مانند میخ تیزی در گوشم فرو می رفت و آزارم می داد ” جیغ عجیبی ” بود ! و کلاس را بهم ریخت ، جیغ ادامه داشت وصورت او از سفیدی به قرمزی وسیاهی می رفت ،اما صدای جیغ دیگری از بیرون بر آن منطبق میشد و او را همراهی می کرد بچه ها در کلاس را باز کردند ، راهرو پر بود از دانش آموزانی که از کلاس ها بیرون ریخته بودند ، معلم ها کنترل درس و کلاس را از دست داده و ناظم و مدیر به سرعت خود را رساندند و سعی در آرام کردن قل ها داشتند، اما به هیچ وجه موفق به توقف آن ها نمی شدند ، بیشتر بچه ها گوش های خود را با دست گرفته بودند ، سر آنجام مسولین مدرسه ناچار شدند آمبو لانس خبر کنند.
تکنسین ها به سختی توانستند آن ها را به بیمارستان انتقال بدهند ، مدرسه به پدر مادر شان اطلاع داد .
در بیمارستان پس از کمی آرامش و پرس و جو آن ها به دکتر روان شناس گفته بودند که هرگز قادر به جدایی از هم نیستند و همیشه باید در کنار هم باشند ، و به این وسیله پوششی از فرضیه های علمی واجتماعی برای کلک های شان درست می کردند تا در مقابل دیگران و حتی پدر و مادر خود قدرتمند باشند و همه چیز را در مشت و اراده خود نگه دارند ، اما این پایان ماجرا نبود چرا که جستجو و کنجکاوی و علاقمندی روان شناس جوان و مشاوران به سوژه ای که به دست آورده بودند و با مشورت پزشکان دیگر ، وهمینطورابرازرضایت پدر ومادر این دو قلو های زیرک ، تحت نظر تیمی ورزیده در یک دوره درمان و تراپی ، تغیرات مثبت وسودمندی در رفتار و عادت های شان به وجود آمد که حتی برای پدر ومادری که از هوش زیاد آن ها در جهت منفی و حتی توطئه سازی و آسیب به دیگران و خطر کردن مدام شان در زندگی ، می ترسیدند و همیشه نگران بودند ، این تغییر ، جای شگفتی بود . اما حقیقت داشت .
سال ها بعد ، روزی به دعوت یکی از دوستانم به فرهنگسرای نزدیک محل کارم رفته بودم ، موضوع برنامه سمینار ” اهمیت شناخت و درمان کودکان بیش فعال ” بود و یکی از سخنرانی ها که بسیار مؤثر و مورد توجه واقع شد مربوط به دو نفری بود که به اتفاق به شکل کارگاهی اجرا کردند ، و پرسش و پاسخ پر باری در انتها انجام دادند ، این دو نفر که واقعن تحسین بر انگیز بودند ، کارشان توجه و حیرت من را هم به دنبال داشت .
شگفت زده شدم و هر سه یکدیگر را شناختیم و در آغوش گرفتیم و از پیدا کردن هم إبراز خوشحالی کردیم و از گذشته دور و ” خانه دوم مان ، همان کلاس پر ماجرا ” گفتگوی دلپذیری با یکدیگرداشتیم ، اما من در آن لحظه باز هم نمی دانستم کدام یک سعیده و یا حمیده است !؟ آن ها نیز توجهی به این موضوع نداشتند ، برای هیچیک از مادیگر فرقی نمی کرد ، من به دو عنصر مفیدی فکر می کردم که افتخارم به کار ارزنده و دوستی آن ها بود ،
هر سه به یاد آقای مطیعا افتادیم و به روانش درود فرستادیم.

چند سروده از عیدی نعمتی

فروردین ۱۳۹۴


تو که رفتی
زبان به چله نشست
پنجره بی حوصله شد
چراغ خانه خاموش
باد پیچد بر پاهای خسته
گرد نقره ای ماه
در سپیده گم شد
پُرسان می جویمت
در راه هایی که تجربه ی پا های مرا کم دارند !
۲
کاشکی
می شد این آسمان اخمو را
بچلانی
بتکانی
پهن کنی
روی بند زندگی
تا کمی آفتاب بخورد !
۳
در چشمانت خانه کرده
فرصتِ لیوانی چای
حرف های داغ .
از راه بندان که بگذریم
خانه وُ
چشمان تو !

بوسه های سبز سنبل – مهتاب خرمشاهی

فروردین ۱۳۹۴

صدای نو شدن نفس ها و نگاه
در ترنم تیک تاک فصل
هوای خوش خاطره
در کوچه پس کوچه های دور
رد پای سرخ ماهی
در انتظار تنگ بلور
بوسه های سبز سنبل
بر لب بی تاب هفت سین
همگی جار می زنند بهار
اما دلم از دلهره ی داغ بنفشه لرزید
قاصدک پیر خبری خوش نداشت
پنجره ام رو به شکوفه باز نیست
چلچله از های و هوی التهابم ترسید
دلم اینجا تنهاست
دلم اینجا غصه دار شهر بی رویاست
پس بهار گمشده ی من کجاست

چند رباعی از: عسل نیکی

فروردین ۱۳۹۴


رها کن لحظه های سرسری را
بنوشانم کمی خوش باوری را
خمار بوسه هایت هستم امشب
بچین انگور باغ دلبری را
****
کنار پنجره گلدان عشق است
نفس هایت گل ریحان عشق است
برای این دل پژمرده ی من
نگاهت نم نم باران عشق است
****
سه تاری تشنه ی آواز بدجور
دو بیتـی تلخ لـرز انـداز بدجور
گرفتم در بغل عکست عزیزم
دلـم کرده هـوایت باز بدجور
****
تو را می بوسم و شادم گل من
سرا پا شور و فریادم گل من
چه زیبا در خیال من نشستی
نخواهی رفت از یادم گل من

عشق ِ شیرین تو، زد تیشه بر اندیشه ِ من – بهروز آزاد

فروردین ۱۳۹۴

اینهمه درد ز عشق تو کشیدن کم نیست؟
قهر و ناز تو به هر لحظه خریدن کم نیست؟
بسکه هر روز و شبم در پی تو پرسه زدم
تا به عشقت نرسیدن و دویدن کم نیست؟
عشق شیرین تو زد تیشه بر اندیشه ِ من
تیشه آوای تو از قلب شنیدن کم نیست؟
شدم آواره ی هر کوی و گذر مجنون وار
آخر قصه به لیلا نرسیدن کم نیست؟
مُژه بر هم زدنی عشق مرا پرپر کرد
بی پر و بال شدن باز پریدن کم نیست
بسکه هر روز و شبم در پی تو پرسه زدم
تا به عشقت نرسیدن و دویدن کم نیست؟
عشق شیرین تو زد تیشه بر اندیشه ِ من
تیشه آوای تو از قلب شنیدن کم نیست؟

آه…باز هم جمعه – مهرداد اکبری

فروردین ۱۳۹۴

باز جمعه سردی از فصل زمستان است
باد از جا نب صنوبران شکسته می وزد
و کلاغ سالخورده ، خسته از نوبت مرگش ،
روی سیم بریده نشسته است
آه ، باز هم جمعه و
آغاز ترانه ی مبهم دلتنگی !
دلم می خواهد آنقدر این آسمان مغموم را
فریاد کنم
تا تمام مردگان زمین
از خواب نا بهنگام شان برخیزند !
گاهی اوقات از خودم می پرسم
پس آن نجات بخش پنهان ،
کی به دادمان خواهد رسید ؟!

خانه ات را باد برد – هیلا صدیقی

فروردین ۱۳۹۴

خانه ات را باد برد  تو هنوزم نگرانِ وزشِ باد، در موی منی !؟
مسخِ افیونیِ افسانه ی اصحابِ کدامین غاری ؟
در کدامین خوابی ؟
خواب در چشمِ تو ویرانیِ صد طایفه است
تشتِ رسواییِ دزدانِ امارت افتاد
تو نگهدار ، هنوزم دو سرِ شالِ مرا

پشتِ این پرده ی پوسیده ، تو در خوابی و من
با همین زلفکِ ممنوعه ی خود
نردبانی به بلندای سحر میبافم
تا برآرم خورشید
و تو در خوابی و آب
از سرت می گذرد

و ندیدی هرگز
توی جنگل ، کاج را
شب به شب ، جای سپیدار زدند
و نبودند پلنگان، وقتی
که دماوندِ اساطیری را
از کمر، دار زدند
و به هر دانه برنجی که به رنج
بر سرِ سفره ی ما آمده بود
توی شالیزاران
آهن و آجر و دیوار زدند

و تو در خوابی و آب
تشنه ی هامون شد
خونِ زاینده برید
و نفس های شبِ شرجیِ هور
زیر گِل ، مدفون شد

خانه ات را باد برد
تشتِ رسوایی و غارت افتاد
تو نگهدار به چنگت ، شبِ گیسوی مرا
تا مبادا شبِ قحطی زده ی سفره ی ما
مشتِ خالی ترا باز کند
تا مبادا که ببینند همه خوی ترا
موی مرا
من حجابم
نه حجابِ تنِ آزاده ی خود
من حجابِ تنِ یغما زده و خوابِ توام
پشتِ این پرده ی پوسیده تو در خوابی و من
با همین زلفکِ ممنوعه ی خود
نردبانی به بلندای سحر میبافم
تا برآرم خورشید

بهاریه غزلی از: اصغر مجیدی

فروردین ۱۳۹۴

تا باد بهاری به در و دشت وزیده
ناز قد مش ،سبزه بهر سوی دمیده
بر خیز به گل ،خانه وکاشانه بیارای
تا دست نسیمش، سحر از شاخه نچیده
بین غنچه گل با چه نیازی وچه نازی
با خار دل آزار، به گلزار لمیده
نرگس به امیدی که رباید دل عشاق
مستانه ورندانه،گریبان بدریده
انبوه شکوفه ،به سر شاخه رقصان
گوئی پریاند، ز فردوس رهیده
آن لاله وحشی که عروس چمن آراست
دامی ز برای دل عشاق تنیده
بلبل شده از شوق ،غزلخوان وپر افشان
گوئی که زگل، وعده دیدار شنیده
قمری ز تمنای وصالی ز جمالی
از دشت ودمن،جانب گلزار رسیده
آهو به در ودشت ،چه آسوده خیال است
انگار به عمرش رخ صیاد ندیده
آن ژاله ژولیده که رخشد به چمن زار
اشک سحر است و،ز سر شوق چکیده
از باد بهاری ،شده سر مست «مجیدی»
هر چند که یک جرعه، ز جامی نچشیده.

عشق میخواهم ولی همراه اشک و آه نه! – بهروز آزاد

فروردین ۱۳۹۴

گفته باشم :
عشق میخواهم ولی همراه اشک و آه نه!
رشتهء مستحکمی، بازی باد و کاه نه!
حس تنهایی تلخی، می کشد روح مرا
عشق میخواهم رفاقت گاه یا بیگاه نــــــــــــــــــه
طاقت تاریکی و سرما ندارم، زین سبب
آفتابی گرم می خواهم، فروغ ماه نه!
عشق پاکی رنگ نور و نرم از جنس حریر
عشق سوزانی ، ولی یک شعلهء گمراه نه!
الفتی دیرینه میخواهم رها از مرزها
یار و همراهی، ولی در بُعد سال و ماه نه!
جاده ناپیدا و من در جستجوی همسفر
همسفر تا انتها، تا نیمه های راه نه!
میتوان از هرچه در دنیا به آسانی گذشت
از وفا و عشق حتی لحظه ای کوتاه نه!
نیست چیزی در تنم جز موج موج آرزو
عشق میخواهم! عزیزم ” حسرتی جانکاه نه!
حســــــــــــــرتــــــــــــــــی جانــــــــــــکاه نــــــــــــــــــــــــه…

دلم گرفته، برایم بهار بفرستید – منیژه درتومیان

فروردین ۱۳۹۴

در مورد شاعر:
منیژه درتومیان متولد بجنورد است و تحصیلات خود را تا مقطع کارشناسی در رشته علوم تربیتی ادامه داده است.

دلم گرفته، برایم بهار بفرستید –
ز شهر کودکیم یادگار بفرستید

دلم گرفته پدر! روزگار با من نیست
دعای خیر و صدای دوتار بفرستید
اگر چه زحمتتان می‌شود ولی این بار
برای دخترک خود «قرار» بفرستید
غم از ستاره تهی کرد آسمانم را
کمی ستاره‌ی دنباله دار بفرستید
به اعتبار گذشته دو خوشه‌ی لبخند
در این زمانه‌ی بی‌اعتبار بفرستید
تمام روز و شب من پُر از زمستان است
دلم گرفته برایم بهار بفرستید

این‌که دلتنگ توام اقرار می‌خواهد مگر؟…-علی خان صالحی

فروردین ۱۳۹۴

این‌که دلتنگ توام اقرار می‌خواهد مگر؟
این‌که از من دلخوری انکار میخواهد مگر؟
وقت دل کندن به فکر باز پیوستن مباش
دل بریدن وعده دیدار می‌خواهد مگر؟
عقل اگر غیرت کند یک بار عاشق می‌شویم
اشتباه ناگهان تکرار می‌خواهد مگر؟
من چرا رسوا شوم یک شهر مشتاق تواند
لشکر عشاق پرچم‌دار می‌خواهد مگر؟
با زبان بی‌زبانی بارها گفتی: برو!
من که دارم می‌روم! اصرار می‌خواهد مگر؟
روح سرگردان من هر جا بخواهد می‌رود
خانه ی دیوانگان دیوار می‌خواهد مگر؟

من که هرگز به تو نارو نزدم حضرتِ عشق! – امید صباغ نو

فروردین ۱۳۹۴

حسّ و حال همه ی ثانیـه ها ریخت به هم
شوق یک رابطه با حاشیه ها ریخت به هم
گفته بودم به کسی عشق نخواهم ورزید
آمدیّ و همـه ی فرضیه ها ریخت به هم!
روح غمگینِ تـــو در کالبدم جا خوش کرد
سرفه کردی و نظام ریه ها ریخت به هم
در کنـــار تــــو قدم مــــی زدم و دور و بـــرم
چشم ها پُر خون شد، قرنیه ها ریخت به هم
روضه خوان خواست که از غصه ی ما یاد کند
سینه ها پــاره شد و مرثیه ها ریخت بــه هم
پای عشق تـــو برادر کُشــی افتاد به راه
شهر از وحشت نرخ دیه ها ریخت به هم
بُغض کردیم و حسودان جهان شاد شدند
دلمان تنگ شد وُ قافیــه ها ریخت به هم
من که هرگز به تو نارو نزدم حضرتِ عشق!
پس چرا زندگیِ ساده ی ما ریخت به هم؟

پالتوی چهارده ساله – محمدعلی افراشته

فروردین ۱۳۹۴

ای چارده ساله پالتوی من
ای رفته سر آستین و دامن
ای آنکه به پشت و رو رسیدی
جر خوردی و وصله پینه دیدی
هر چند که رنگ و رو نداری
وارفته ای و اتو نداری
گشته یقه ات چو قاب دستمال
صد رحمت حق به لنگ بقال
پاره پوره ای چو قلب مجنون
چل تکه چو بقچه گلین جون
ای رفته به ناز و آمده باز
صد بار گرو دکان رزاز
خواهم ز تو از طریق یاری
امسال مرا نگاه داری
این بهمن و دی مرو تو از دست
تا سال دگر خدا بزرگ است

به انتخاب آرزو پارسائی

فروردین ۱۳۹۴

باید امشب لب من با لب تو جور شود
تا خدا نیز به فکرافتدو مجبور شود!!
آیه ای تازه بیارد که مجوز بدهد
آخرین سوره ی او سوره ی انگور شود!!
نام من را بگذارند پیام آورمست
جبرئیل تو کجا هست که مامور شود…؟!!
هرکه شیطان شود و دین مرا انگ زند
یا رب از ساحت در گاه تو،او،دور شود!
من پیمبر شده ام دین جدیدی دارم
کاش این دین زگهواره ی تا گور شود!!
اطلب العشق من المهد الی تا به ابد
باید این جمله برای همه دستور شود

تولد – محمود صفریان

فروردین ۱۳۹۴

همراه با احساس سرد آمدن
همزادم شمارش معکوس را آغاز کرد.
در بهاری گرم
با گَرَده های نخل
پریشانی ام را آزمودم.
رودی گِل آلود
در پیچ و خم دشت های تَفته
ماهی سر گردان زندگیم را به دماغه رساند.
اقیانوس را
با همه تیرگی و عمق
با نسیمی که آبستن سیلاب بود
فهمیدم
و در هیچ کرانه ای
آرامش را نیافتم.
زندگی تلاطم یک بند امتداد است
و تیک تاکی که
زمان را تکرار می کند.

پرکن پیاله را – فریدون مشیری

فروردین ۱۳۹۴

پر کن پیاله را
که این جام آتشیندیری است ره به حال خرابم نمی برد
این جام ها ــ که در پی هم می شود تهی ــ
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
گرداب می رباید و آبم نمی برد!
من با سمند سر کش جادویی شراب
تا بی کران عالم پندار رفته ام
تا دشت پرستاره ی اندیشه های گرم
تا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطره های گریز پا
تا شهر یادها …
دیگر شراب هم
جز تا کنار بستر خوابم نمی برد!
هان ای عقاب عشق!
از اوج قله های مه آلود دور دست
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد!
آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد!
در راه زندگی
با این همه تلاش و تمنا و تشنگی
با اینکه ناله می کشم از دل :که آب … آب!
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد
پر کن پیاله را …

در مورد کتاب ” پل، سیگار و شاعر ” – محمود صفریان

فروردین ۱۳۹۴

به دوست مهران و خوبی که مدتی است با من ِ بیگناه و بی تقصیر اگر قهر نباشد سر سنگین است و احساس می کنم حوصله ام را ندارد.
تکه تکه و به مدتی طولانی جرعه جرعه های ” پل ، سیگار و شاعر ” را نوشیدم.
من بر عکس آنهائی که می گویند هر سفره گسترده ای بایستی هم از لحاظ محتوا پرو پیمون و متنوع باشد و هم از لحاظ فرم. برایم فرم خیلی بیشتر دلچسب است تا محتوا….هر چند نگاهی نیز به محتوا دارم .مجموعه بدیعی است از بازی واژه ها و جملاتی که این واژه ها می سازند.،
بدون شک این کتاب در بیشتر مواقع، یعنی در بیشتر صفحات سند قابل اتخاذی است برای آهنگین بودن زبان پارسی ” البته بشرط اینکه بتوانی استادانه آن را بنوازی ”  که نویسنده کتاب توانسته آن را به خوبی بنوازد. اما در کل در قالب داستان چه مفهومی ریخته شده است، خواننده
با هوش و درک می خواهد تا دریابد . در حقیقت خواننده خاصی می خواهد که خود در سطح و کلاسی باشد که قدرت راه یابی به  این دنیا را داشته باشد.
واخوردگی ازکوچه باغ های متعارف زندگی تنیده شده است بر حجم کل کتاب. در حقیقت لذت در قالب مازوخیستی ، جریان اصلی است. دوست داشتن شکست و گریه کردن و حتا آزمودن سوزندگی آتش سیگار.
” کتاب هایم فریبم می دادند، موسیقی، شعر و فیلم ها که تا سر حد مرگ کسلم می کردند. ”
حتا در یک صبح فروردین که باید تحت تاثیر ماه و فصل، کمی بهتر بود و از دست زمین و زمان شکایت نداشت ، شکایتی که جزو استمرار های زندگی شده است، باز همان تم حاکم است:
” ساعت شش صبح است. برای رفتن به محل کارم در میدان کوفت منتظر تاکسی هستم تا به میدان زهرمار بروم. هر روز در میدان کوفت از خودم می‌پرسم: امروز، دیروز نیست؟
همه‌چیز تکرار می‌شود. هیچ‌چیز حتی سرِ سوزنی تغییر نخواهد کرد. نه با کتاب‌های تو قاف عزیز و نه با گریه‌های من. بله، امروز دیروز است. فردا امروز است. می‌چرخیم بی‌هدف و یا به دنبال آن‌چه نمی‌دانیم. و باز نمی‌دانیم که حلقه‌ی چرخش ما، فقط حلقه‌ی ماست. تا ابد هم که بچرخی به هیچ‌چیز و هیچ‌کس نمی‌رسی. چون امروز دیروز است و فردا همین امروز. ”
چه بوی نا خوشایند کافکا و هدایت را می پرا کند. مثل این است که مجید دارد یاداشتی را از تیمارستان می نویسد.
یک وقت هست که داری داستانی را اگر چه نه برای عوام ولی بهر حال برای گروهی می نویسی، طبیعی است که باید از خاطره نویسی فاصله بگیری. ولی گاه داری برای خودت یاداشت بر داری می کنی، در اینصورت نه تنها مختاری که بهر سمت و سوئی به پردازی بلکه  می توانی کاملن به فکر و خواست خواننده بی تفاوت باشی.
اگر کششی در این کتاب هست که بی تردید هست، به سبب نحوه زیبای نگارش است، ولی داستانی که خواننده را به دنبال خود بکشاند احساس نمی شود.
”  نباید فراموش کرد که این دید و برداشت من است، ومی تواند با دیگری فاصله بسیار داشته باشد. ”
البته تکه هائی در این کتاب هست که سُر می خورد به سوی داستان و در چنین مواقعی پی می بری که نویسنده برای داستان پردازی هم به اندازه کافی قدر است.
” تاکسی می‌آید. سوار می‌شوم. زن جوانی هم سوار می‌شود. دو ساک برزنتی بزرگ دارد و یک بچه. دختربچه که چهار یا پنج ساله است به زحمت سرپا ایستاده است و به محض سوار شدن به خواب می‌رود روی پاهای مادر جوانی که نمی‌داند این موقع صبح باید مواظب خودش باشد یا ساک‌ها و دختر به خواب رفته‌اش. تا جایی که ممکن است به سمت چپ می‌روم تا جای بیش‌تری برای مادر و دختر و ساک باز شود. دخترک مدام از روی پاهای مادر سُر می‌خورد و می‌رود زیر صندلی. از خودم می‌پرسم آخر این موقع صبح کجا می‌رود. این بچه الان باید توی رختخواب گرم و نرمش خوابیده باشد نه این‌طور مچاله شده زیر صندلی.
به میدان زهرمار که می‌رسیم زن جوان پول کرایه‌اش را به من می‌دهد تا به راننده بدهم. خودش با آن بار اصلا نمی‌تواند تکان بخورد. سعی می‌کند دختربچه را بیدار کند. به زور چشم‌هایش را باز می‌کند ولی بی‌فایده است. زن پیاده می‌شود. پیاده می‌شوم. ساک‌ها را روی زمین می‌گذارد و بچه را بغل می‌کند. تکانش می‌دهد. صدایش می‌کند. من ایستاده‌ام و نگاه‌شان  می‌کنم. پاک فراموش کرده‌ام که باید به شرکت بروم. تمام فکر و ذهن‌ام شده دختربچه. حالا مادر باید جای بچه را با ساک‌ها عوض کند. مستاصل است. ناچار دست کودک را می‌گیرد و زمین‌می‌گذارد و ساک‌ها را برمی‌دارد. از خودم می‌پرسم پس مردش کجاست. همانی که این بچه را در دامن این زن جوان گذاشته.
با یک دست، دست کودک را گرفته. در دست دیگر یکی از ساک‌های برزنتی را دارد. ساک دیگر روی دوش‌اش است. دخترک تقریبا از دست مادر آویزان است و گریه می‌کند. من که در تمام مسیر سناریوهای مختلفی برای آن‌ها و مرد غایب‌شان نوشته‌ام دیگر نمی‌توانم تحمل کنم. از طرفی هم از برخورد و واکنش زن جوان می‌ترسم. هیچ احساسی نسبت به این زن ندارم. اصلا تحریکم نمی‌کند. در واقع هیچ احساسی به هیچ زنی ندارم. فقط می‌دانم که منتظرم تا آن کسی که باید، سرانجام بیاید.
من که هیچ‌وقت طاقت دیدن گریه‌ی بچه‌ها را نداشته‌ام، با تردید جلو می‌روم و می‌گویم: این بچه خوابه، نمی‌تونه راه بیاد.
می‌گوید: مگه چاره‌ی دیگه‌ای هم دارم.
می‌پرسم کجا می‌روید. می‌فهمم که قصد رفتن به ترمینال را دارد. برای رسیدن به ترمینال باید میدان زهرمار را دور بزند و این یعنی خیلی راه. ظاهرا چاره‌ای نیست. می‌گویم: اجازه بدید بچه رو من بیارم.
می‌گوید: خیلی ممنون لازم نیست، خودش می‌آد.
ولی من می‌بینم که نمی‌تواند. آن‌چنان استیصالی در صدای مادر است که برای بار دوم اجازه نمی‌گیرم. خم می‌شوم و کودک را بغل می‌کنم که سرش را روی شانه‌ام می‌گذارد و می‌خوابد. یاد پسر کوچک خودم می‌افتم که تقریبا به همین سن و سال است و من اصلا نمی‌دانم که الان سرش بر شانه‌ی کیست. در کنار هم ولی با فاصله راه می‌افتیم. یکی از ساک‌ها را هم گرفته‌ام. کیف خودم هم هست. کم راهی نبود. اگر من نبودم چه‌طور می‌توانست این مسیر را طی کند. کتف‌ام دارد می‌شکند. درد شدیدی سمت راست بدنم را گرفته. هر دو دستم اشغال است و نمی‌توانم کودک را جابه‌جا کنم.
می‌گوید: اداره‌تون دیر نشه.
بدون این که علاقه‌ای به دانستن‌اش داشته باشم می‌پرسم صبح به این زودی کجا می‌رود. می‌گوید به کرج. باید دخترش را بگذارد پیش مادرش و خودش برگردد. می‌ترسم بخواهد تمام زندگی‌اش را در همین ترمینال برایم تعریف کند. ولی خوشبختانه ساکت می‌شود.
به ترمینال که می‌رسیم زن جوان می‌گوید: خب دیگه رسیدیم. دست شما درد نکنه.
به سمتم می‌آید تا کودک را بگیرد. ولی من چنان نگاهی به او می‌کنم که پشیمان می‌شود.
ـ ببین خانم من این بچه رو زمین نمی‌ذارم. باید تا توی اتوبوس بیارمش.
باز می‌رویم تا به اتوبوس‌های کرج می‌رسیم. نگاهم می‌کند بعد می‌گوید: حتما هیچ فایده‌ای نداره از شما تشکر کنم و دخترم رو بگیرم.
برعکس چند دقیقه پیش سرحال به نظر می‌رسد.
ـ گفتم که، توی اتوبوس وقتی نشستید روی صندلی.
می‌خندد. می‌گوید: شما خیلی جدی‌هستید.
راستی چرا نمی‌نویسم این زن چه شکلی بود. قدش چقدر بود. چاق بود یا لاغر. سفید یا سبزه. البته این‌ها مشخصاتی است که از روی آن‌همه لباس و روپوش و شال و روسری می‌شد تشخیص داد. یعنی درست همان‌قدر از یک انسان که طبق قوانین مجاز به دیدنش هستیم. هیچ‌وقت نتوانسته‌ام سن آدم‌ها را تشخیص بدهم. برای من آدم‌ها یا پیرند یا جوان. درست مثل اتومبیل‌ها برای قاف، که یا پراید بودند یا خارجی.
زن جوان را توصیف نمی‌کنم چون در آن لحظه هیچ توجهی به او نداشتم. فقط نگران بچه بودم. و همین‌قدر که می‌دانستم او همانی نیست که باید بیاید برایم کافی بود تا وجودش را نادیده بگیرم. یعنی تنها کسی که در آن لحظه برای من وجود داشت درست همان کسی بود که وجود نداشت. یا شاید هم حضور نداشت. نمی‌دانم. گیج شده‌بودم.
زمان: غروبِ همان روز
تازه هوا تاریک شده. روبه‌روی آینه بزرگی نشسته‌ام. شاید به همین خاطر است که همیشه از رفتن به سلمانی فرار می‌کنم. در کودکی به ضرب و زور مادر یا پدرم بود که به آرایشگاه می‌رفتم. حالا می‌فهمم که به این خاطر بوده است که ناچارم مدت زیادی چهره‌‌ام را مقابل خودم ببینم. تحمل کنم. کاری که از آن بیزارم. پیرمرد آرایشگر با لهجه‌ی غلیظ شمالی مدام آه و ناله می‌کند. می‌گوید به همه بدهکار است. می‌گوید می‌خواهد دختر شوهر بدهد. می‌گوید از پس اجاره‌ی مغازه برنمی‌آید. من هیچی نمی‌گویم. چیزی برای گفتن ندارم. اهل دل‌گرمی دادن الکی هم نیستم. از روی صندلی بلند می‌شوم، دو برابر اندازه‌ی معمول به آرایشگر پول می‌دهم و بیرون می‌روم. هنوز چند قدمی دور نشده‌ام که متوجه می‌شوم کسی به سرعت دنبالم می‌آید. برمی‌گردم. پیرمرد آرایشگر است. آهسته در گوش‌ام می‌گوید که کمک‌اش کنم. اما من پولی ندارم. می‌گوید هرچه‌قدر که باشد. دست در جیب می‌کنم و همه‌ی پولم را درمی‌آورم. خودم خجالت می‌کشم. می‌گویم: ببخشید فقط همینه، فکر نمی‌کنم برای عروسی دخترتون کافی باشه.
می‌گوید اشکالی ندارد. دست دراز می‌کند و پول را می‌گیرد. می‌رود. نمی‌دانم کار درستی کرده‌ام یا نه. همسرم همیشه می‌گفت: حتی یه بچه هم می‌تونه سر تو کلاه بذاره. البته بعدها منظورش را بهتر می‌فهمم. ”
بی ثباتی شخصیت اصلی در همه ی کتاب به چشم می خورد. بدبینی و عاصی و نا راضی بودن هر چند با پوشش جملاتی زیبا کتاب را احاطه کرده است. در جای جای آن می توان طنز های گزنده بیشماری را نیز دید ولی در کل چوبی را که در لجن زندگی می چرخاند فضای تنفس را سنگین می کند.
بنظرم نویسنده از راه های گونا گون گریزی هر چند ” پیف پیف ” به سکس دارد:
“… یکی از دوستان قدیمی تماس گرفت و گفت باید مرا ببیند. نقاش بود. می‌خواست درباره‌ی پروژه‌ای با من مشورت کند. آمد ولی درباره‌ی همه‌چیز مشورت خواست جز پروژه‌اش.
پرسید: چرا این شکلی شدی؟ داری از بین می‌ری. نکنه ایدز گرفتی؟
گفتم: مهم نیست. کارت رو بگو.
درواقع می‌خواست درددلی کند و پروژه بهانه بود. همیشه چیزی بهانه‌ی چیز دیگری است. این را دیگر خوب می‌دانم. همسرش ترک‌ اش کرده بود چون برای چندمین بار فهمیده بود با زن دیگری رابطه دارد. می‌خواست بداند چه‌طور می‌تواند او را برگرداند.
گفتم: خب دست از این کثافت‌کاری‌ها بردار.
گفت: به خدا برداشته بودم. اما عاشق شدم. دست خودم نبود.
گفتم: برای همسرت که فرقی نمی‌کنه. به هر حال حق داره.
پرسیدم: حالا طرف کیه؟
گفت: فقط بیست‌ودو سالشه. یه روز که تنها بودم ازش خواستم بیاد آتلیه. اومد. خب، این‌طوری بود دیگه. حتما خودش می‌خواست.
گفتم: حالا کجاست؟
گفت: به خاطر همسرم ترکش کردم.
گفتم: تو دیگه خیلی آشغالی.
گفت: توهین نکن.
گفتم: آخه هستی. اون دختر بیچاره رو هم فریب دادی.
گفت: اونم خیلی منو دوست داشت. ولی دختر نبود. من اولین مردش نبودم.
گفتم: حالم از دنیای شما به هم می‌خوره. کثافت‌کاری‌در هنر اول. در هنر دوم، هنر هشتم، هزارم. انگار ابتذال هیچ‌وقت متوقف نمی‌شه. دیگه فایده نداره. دنیا به گند کشیده شده و از دست ما هیچ‌کاری ساخته نیست.
گفت: خودت چی؟ یه کسی رو نمی‌خوای که عاشقش باشی و عاشقت باشه؟ اگه پیداش کردی نمی‌خوای باهاش بخوابی؟ مثلا همین دوستت طاهره؟!
گفتم: نه. مسئله خیلی فرق داره. زمینه‌چینی کردن و نقشه کشیدن با یه اتفاق از زمین تا آسمون فرق می‌کنه. آره دخترای زیادی بودن، بعضی‌شون هم خیلی صمیمی. ولی هیچ‌وقت حتی دستم هم به دستشون نخورده. هرچند که حالا همشون رفتن. شایدم من رفتم. نمی‌دونم.
گفت: زیادم به این موضوع افتخار نکن . . . فکر نمی‌کنی به همین خاطره که اونا رو از دست می‌دی؟ دخترا اینو می‌خوان. ولی تو نمی‌فهمی.
قاف معصومانه پرسید: بالاخره نمی‌خوای با من بخوابی؟
وقتی داشت می‌رفت گفت: یه چندتایی دختر هستند. از بچه‌های کلاس‌هام. عالی‌اند. می‌خوای با یکی‌شون آشنات کنم؟ به خدا این‌طوری از دست می‌ری‌ها.
ـ نه. نمیخوام. منتظر فردایی برای دوست داشتن میمونم. هر فردایی بالاخره امروز میشه. ”
گفتم عاری از طنز هم نیست:
” به صدای بوق چندم بود، نمی‌دانم، که برگشتم نگاه کردم. یک ژیان آبی رنگ بود. راننده که دختر سبزه‌ای بود با صورتی ریز و مینیاتوری، سرش را بیرون آورد و با خنده گفت: آقا داماد با بوق چندم بله رو می‌گی؟ ”
” مینا بود. سوار شدم. تو خیابان جمال‌زاده بودیم، کمی بالاتر از کلیسای کوچکی که بعدها زمانی که هنوز با همسرم دوست بودیم، یک بار داخل‌اش رفتیم. سالن کوچک و کم نوری بود با یک صلیب بزرگ که انتهای سالن راست ایستاده بود. بی‌عیسایی که بر پشت حمل‌اش کند. منجی غایب. و کمی پایین‌تر از دفتر مجله‌ی “داستان امروز” که باز هم سال‌ها بعد داستان‌های کوتاه‌ام در آن چاپ می‌شد. سوار ژیان که شدم، به سمت بلوار کشاورز راه افتاد. طاهره از توی آینه گفت: احتیاج به معرفی نیست. مینا جون صبح تا شب فقط از تو . . .
میان حرف‌اش پریدم که: مگه شما صبح تا شب با هم‌اید؟
خندید: حسودی نکن. نگفتم که شب تا صبح ”
بازی با شخصیت های مختلف از مینا و طاهره گرفته تا همسرش و قاف به انحاء مختلف در کتاب دیده می شود بدون سر انجامی معلوم…ولی این قاف است که بیشتر از همه حتا بیشتر از همسرش که دیگر حلقه ازدواجی هم از او به دست ندارد در همه جا حضور دارد. ” حالا چرا و به چه دلیل اسمش کامل گفته نمی شود بماند. ”
کتاب ” پل، سیگارو شاعر “، به واقع یک کتاب است، کتابی سرشار از بسیاری مطالب که تمامن با واژه هائی گرم ساخته شده است، و خواننده را خوب به دنبال خود می کشد، بخصوص که برای دریافت سرنوشت شخصیت ها کنجکاو می شود. و می خواهد بداند که راوی بالا خره از جاده عفاف خارج می شود و دستی ” البته جانانه ” به سر و کول موارد زیادی که پیش می آید می کشد یا خیر.
گاهی اوقات چنان هوشیارانه وپسندیدنی نگارش یافته که فاصله زیادی به کسی که نیاز به دکتر دارد دیده می شود. شاید هم در از آن حالت لذتی احساس می کند که ما نمی دانیم:
” ای عاقلان به لذت دیوانگی قسم …”
متاسفانه گاه فکر می کند که فقط باید بدود که نامش بشود کبوترحرم!! بنظر من اینطور نیست که ببر فقط برای ببر بودن است که می دود، نه ، برای طعمه هم هست. و انصافن وقتی هم آن را پیدا می کند، وقتی تسخیرش کرد، حسابی از خجالتش!! در می آید، بر عکس راوی که در بیشتر مواقع قدیس وار ابا می کند.
کتاب با یاد آوردن هر شخصیت و بیشتر و بیشتر ” خانم قاف ” را، چنان نوسانی می یابد که خواننده تصور می کند دم و باز دم تنفس راوی بی نظم می شود. نوسانی بین زمانی که یک روی سکه زندگی قاف بوده و حالا که پیر مردی شده با کوله باری از خاطرات که به دفعات مرور و بررسی  می شود.
” پل، سیگار و شاعر ” کتابی است پر برگ و سرشار از ” بیشتر ” مونولوک راوی که زیبا ، پر کشش، و خواندنی تحریر شده است. در حقیقت کتابی متعارف نیست، چون بسیار حرف های تازه دارد. خواندن آن لذتی دارد که ممکن اسات این حرف های من  تاثیر برعکس داشته باشد.
دستان قلم چرخان نویسنده را که سنگ تمام گذاشت است صمیمانه می فشارم و شدیدن خواندن آن را توصیه می کنم.

‫نقدی از «ماریو بارگاس یوسا» بر «پیرمرد و دریا» نوشته‌ی ارنست همینگوی – ترجمه: سعید کمالی‌دهقان-به انتخاب حمید رضا یعقوبی

فروردین ۱۳۹۴

آدمی نابود می‌شود اما شکست نمی‌خورد
«پیرمرد و دریا» داستان ساده‌ای دارد: پس از گذشت هشتاد و چهار روز جان کندن بی‌حاصل، ماهیگیر پیر موفق می‌شود بعد از دو روز و نیم تلاش بی‌وقفه ماهی بزرگی صید کند. ماهی را به کرجی اش می‌بندد، اما روز بعد در نبردی که چیزی کم از یک جنگ درست و حسابی ندارد، آن را از دست می‌دهد و ماهی خود طعمه‌ی آرواره های گرسنه و حریص کوسه ماهی‌های دریای کاراییب می‌شود. مردی با حریف کینه توزی درگیر شده و در پایان چه برنده باشد و چه بازنده، احساس منزلت و بزرگی بیشتری می‌کند و به آدم بهتری تبدیل می‌شود. این یکی از موتیف‌های کلاسیک داستان‌های همینگوی است. اما این موتیف در هیچ یک از رمان‌ها و داستان‌های او که قبل از این نوشته شده به کاملی این داستان که در سال ۱۹۵۱ در کوبا نوشته شده نیست، داستانی که طرحی ساده و ساختاری بی‌عیب و نقص دارد و مفهوم و مضمونش قدرت آن را دارد که با بهترین رمان‌های او رقابت کند. همینگوی برای نوشتن این داستان جایزه‌ی پولیتزر سال ۱۹۵۳ و نوبل سال ۱۹۵۴ را از آن خود کرده است.
«پیرمرد و دریا» ظاهر ساده و فریبنده‌ای دارد، مثل تمثیل‌هایی از انجیل یا افسانه‌های آرتور که در ورای سادگی‌اشان می‌توان مفاهیم پیچیده و عمیق اخلاقی یا واقعیت‌های تاریخی و ظرافت‌های روانشناختی پیدا کرد. این رمان با توجه به دید همینگوی نه تنها داستانی زیبا و جذاب دارد، شرح حالی از وضعیت انسان و تا حدی راه نجاتی است برای نویسنده داستان.
کتاب بعد یکی از بزرگترین شکست‌های ادبی همینگوی نوشته شده، یعنی پس از کتاب «سرتاسر رودخانه و در میان درختان» که رمانی‌است سرشار از کلیشه‌ها و بازی‌های زبانی و به نظر می‌رسد انگار یک نویسنده متوسط آن را از روی رمان «خورشید همچنان می‌دمد» کپی کرده باشد، نه تنها منتقدان آمریکایی بلکه منتقدان سایر کشورهای جهان هم این کتاب را به شدت نقد کرده اند و حتی تعدادی از آن‌ها مثل «ادموند ویلسون» آن را نقطه چاره ناپذیر سقوط ادبی همینگوی می‌دانستند. البته اخطار جدی بود چون همینگوی وارد مرحله‌ای از زندگی‌اش شده بود که نتیجه و خلاقیت‌اش کمرنگ تر شده و بیماری و الکل او را فلج کرده بود و انرژی کمتری برای زندگی داشت. «پیرمرد و دریا» واپسین بانگ نویسنده‌ای بزرگ در سراشیبی ادبی بود و همینگوی به واسطه نوشتن این رمان خوب به جای آن که با مرور زمان به نویسنده بزرگی تبدیل شود، همانطور که فاکنر این را پیش بینی کرده بود، یک‌مرتبه نویسنده‌ی بزرگی شد و «پیرمرد و دریا» بر خلاف کوتاهی و اختصارش به بهترین کتاب او تبدیل شد. بسیاری از آثار همینگوی که در زمان انتشارشان گمان می‌رفت کتابی جاویدان باشند، با مرور زمان تازگی و گیرایی‌اشان را از دست داده‌اند و به آثاری تبدیل شده‌اند که تاریخ مصرف دارند؛ یا داستان با فلسفه اصلی خود نمی‌خواند یا حتی داستان گاهی ماهیت مصنوعی پیدا کرده است، مثل «زنگ‌ها برای که به صدا در می‌آیند» و حتی رمان فوق العاده «خورشید همچنان می‌دمد». ولی داستان «پیرمرد و دریا» مانند چندی از داستان های دیگر همینگوی از بند زمان رهایی یافته و زخمی هم بر نداشته و هنوز که هنوز است جذابیتی تازه دارد و نمادگرایی نیرومند آن بعنوان اسطوره‌ای مدرن به حساب می‌آید.
نمی‌توان اودیسه‌ی سانتیگو، پیرمرد تنهای داستان و نبردش را با ماهی غول‌پیکر و کوسه ماهی‌های بیرحم خلیج ساحل کوبا خواند و یاد تصویر نبردی نیفتاد که خود همینگوی با دشمنانی دارد که درون خود او می‌زیند و با آن‌ها دست و پنجه نرم می‌کند. دشمنانی که ابتدا به ذهن و بعد به بدنش حمله می‌کنند، همان‌هایی که در سال ۱۹۶۱ همینگوی ناتوانی که حافظه و روحش را از دست داده را مجبور می‌کنند، با اسلحه‌ای که بسیار دوست دارد و با آن جان حیوانات بسیاری را گرفته، این بار به سراغ خودش برود و خودکشی کند.
آن چیزی که داستان ماهیگیر کوبایی را در آن ناحیه گرمسیر عجیب و شگفت انگیز جلوه می‌دهد و باعث می‌شود خواننده تلاش سانتیگو را برای نبرد با دشمنی که می‌خواهد شکستنش بدهد، چیزی جهانی و ماندنی بداند این است که زندگی پیکاری است همیشگی و با شجاع بودن در نبرد و شکوهی که ماهیگیر در داستان دارد، خواننده احساس می‌کند از نظر روحی ارتقا یافته و دلیلی برای بودن در دنیا پیدا کرده، هر چند که ممکن است در نبرد شکست بخورد. این همان دلیلی‌است که وقتی سانتیگو خسته و کوفته با دستان خونین به دهکده‌ی کوچکی که آن جا زندگی می‌کند برمی‌گردد، استخوان‌های بی‌خاصیت ماهی بزرگ را که کوسه ماهی‌ها آن را خورده‌اند با خود حمل کند و به نظرمان می‌رسد که این فرد بر خلاف تجربه بی‌حاصل اخیرش، از نظر روحی وضع بهتری پیدا کرده و نسبت به قبل جلو افتاده و هم از نظر روحی و هم جسمی توانایی‌های محدود یک انسان فانی را ارتقا داده است.
داستان همینگوی غم انگیز است اما بدبینانه نیست. برعکس، همینگوی نشان می‌دهد که همیشه و در همه حال حتی در رنج و محنت هم امیدی وجود دارد؛ رفتار انسان می‌تواند شکست را به پیروزی تبدیل کند و به زندگی‌اش معنا ببخشد. سانتیگو وقتی از ماهیگیری بر می‌گردد بیشتر از گذشته لایق احترام و ارزش است و همین موضوع است که مانولین کودک را به گریه می‌اندازد: ستایشی که برای این پیرمرد مصمم قائل است حتی بیشتر از ستایشی‌است که برای معلم ماهیگری‌اش قائل است. «آدمی نابود می‌شود اما هیچ گاه شکست نمی‌خورد» این همان جمله معروفی‌است که از زبان سانتیگو در میان اقیانوس در می‌آید؛ این جمله شعار و رمز زندگی ارنست همینگوی است. تمام شخصیت‌های داستان‌های همینگوی؛ از گاوباز و شکارچی و قاچاقچی گرفته تا ماجراجویان دیگرش دارای مهمترین مشخصه قهرمان‌های همینگوی هستند: شجاعت.
سانتگوی کتاب «پیرمرد و دریا» هم از همین آدم‌های شجاع است. مرد فروتنی‌است؛ در کلبه‌ی درب و داغانی زندگی می‌کند و تختواب‌اش را روزنامه‌ها تشکیل می‌دهند و توی دهکده اسم و رسمی دارد. آدم تنهایی‌است؛ سال‌ها پیش همسرش را از دست داده و تنها خاطره‌ای که برایش باقی مانده؛ یاد شیرهایی‌است که هنگام پیاده روی‌های شبانه روی عرشه کشتی بخار در سواحل آفریقا؛ وقتی هنوز آنجا کار می‌کرده؛ دیده است و یاد بازیکنان بیسبال آمریکایی مثل جو دایمگیو و یاد مانولین، پسر بچه‌ای که زمانی با او می‌رفته ماهیگیری و حالا به اصرار پدر و مادرش مجبور است پیش ماهیگیر دیگری کار کند. ماهیگیری برای سانتیگو آن مفهومی را ندارد که برای همینگوی و خیلی از شخصیت‌های دیگرش دارد، یعنی فقط یک ورزش یا تفریح یا راهی برای بردن جایزه و مقابله با یک نبرد درست و حسابی نیست؛ بلکه نیازی‌است حیاتی، کاری که با تلاش و مشقت بسیار برای این انجام می‌دهد که شکمش را سیرکند. نبرد سانتیگو با نیزه‌ماهی او را تبدیل می‌کند به آدمی شگفت انگیز که به سادگی و با فروتنی تمام مثل قهرمان‌ها رفتار می‌کند و بی‌آنکه لاف بزند یا که مغرور شود؛ تنها به سادگی مسئولیتش را انجام می‌دهد.
همینگوی برای نوشتن این داستان از تجربیات شخصی‌اش استفاده کرده: علاقه وصف ناپذیرش به ماهیگیری و آشنایی با دهکده و ماهیگیران کوجیمار، کارخانه، بار پریکوو، لاترزا، که پاتقی‌است برای نوشیدن و گپ زدن. کتاب تحت نفوذ علاقه و آشنایی نویسنده با منطقه ساحلی و مردان و زنان جزیزه کوباست و «پیرمرد و دریا» وامدار آن‌هاست.
رمان دو نقطه مهم و اساسی دارد که ماجرای سانتیگو را تغییر می‌دهد، یکی رویارویی با ماهی و دیگری مواجه‌شدن با کوسه ماهی‌ها، که داستان را به سمت اندیشه‌های داروینی پیش می‌برد، یعنی انسانی برای بقایش مجبور است موجودی را بکشد و وقتی منزلتش در خطر است از تمام شجاعت‌اش بهره می‌گیرد تا مقاومت کند. همین شجاعت است که باعث می‌شود سانتیگو در نبردی با ماهی نه فقط برای امرار و معاش‌اش تلاش کند بلکه در آزمایشی قرار بگیرد تا میزان منزلت و مقامش آشکار شود. خود ماهیگیر هم به جنیه متافیزیکی و اخلاقی کاری که می‌کند آگاه است و می‌گوید:«نشانش می‌دهم که انسان چه کارها که نمی‌تواند بکند و چه چیزها که نمی‌تواند تحمل کند.» با این دید داستان تنها ماجرای ماهیگیری نیست که به دنبال صیدش است؛ بلکه ماجرای بشریت است و در اودیسه‌ای قرار می گیرد که نه کسی ناظر آن است و نه قرار است آخرش به او جایزه‌ای بدهند، جایی که ایمان هر فرد نقش تعیین کننده‌ای دارد.
برای رسیدن به این برداشت کلی با یک سری احساسات و هیجان‌ها مواجهیم؛ نکاتی که کم کم افق دید ما را نسبت به داستان روشن و روشن‌تر می‌کند و دید کاملی به ما ارائه می‌دهد. نویسنده برای انتقال این برداشت از مهارت خاصی استفاده می‌کند و آن را در نوشتن داستنش پیاده کرده است. دانای کلی که داستان را روایت می‌کند و کم کم ما را در جریان جزئیات داستان قرار می‌دهد و با آن که خود پشت تک تک جملات داستان پنهان شده؛ داستان پیرمردی را روایت می‌کند که ماهی غول پیکری را به قایق‌اش بسته و مضطرب منتظر است تا آن را شکار کند. راوی در نهایت شما را به زیرکی به جزئیات داستان واقف می‌کند و این را مدیون زبان ساده‌ای است که به نظر می‌رسد همان زبان ماهیگیر پیر و ساده باشد و جزئیات را از سانتیگو گرفته تا موجودات زیر اقیانوس تعریف می‌کند. نویسنده با مهارت کامل تلاش و نبرد سانتیگو و رویارویی او را با نیروی بی‌رحمی که پیرمرد دریانورد و ماهر را شکست می‌دهد؛ توصیف می‌کند.
جزئیات تکنیکی داستان به ما این امکان را می‌دهد تا واقعیت‌های داستان را بهتر بشناسیم و به نکاتی از داستان که بیشتر سمبلیک و اسطوره‌ای هستند پی‌ببریم؛ همان نکاتی که زندگی سانتیگو را به ما نشان می‌دهد؛ آن شیرها؛ آن بازی‌های بیسبال و کرانه‌ی شگفت انگیز دیمگیو. با وجودی که پیرمرد زندگی ساده و معمولی‌ای دارد؛ چیزهای بزرگی بدست می‌آورد. سانتیگو که ویران شده و بی‌سواد است؛ نمادی‌است از انسان در بهترین وضعی که قرار دارد؛ تصمیم می‌گیرد که بر خودش مسلط شود و با خدایان و اسطوره‌های مختلف نبرد کند.
مدت زمان کمی پس از آن که این کتاب به چاپ رسید؛ فاکنر گفت که همینگوی «خدا را کشف کرده.» این عبارت درست است، هر چند که نمی‌شود آن را اثبات کرد. اما فاکنر همچنین گفت که محور اصلی داستان همینگوی «احساسات» است؛ و این همان نکته اصلی‌ای است که او اشاره کرده. در این داستان شگفت انگیز، احساسات‌گرایی با نبودن خود؛ خودنمایی می‌کنند. سانتیگو مثل اسپارتان‌ها در قایق خود در میان اقیانوس نشسته است. و نکته اصلی داستان که در تک تک عبارات آن نهفته است و در آن‌ها نفوذ کرده این است که وقتی سانتیگو پیر خسته و کوفته است و غم و غصه دارد و در سراشیبی قرار دارد؛ دیرک قایقش را به دست می‌گیرد و در دهکده خوابیده پیش می‌رود. آن چیزی که خواننده در این لحظه حس می‌کند را نمی‌توان به این سادگی‌ها تشریح کرد، و این همان رازی است که کتاب‌های بزرگ و به‌یاددماندنی همراه خود دارند؛ شاید این راز «شفقت»؛ «دلسوزی» یا «انسانیت» باشد اما هر چه که هست به احساسات بشر مربوط می‌شود‬

کتاب : گل صحرا – نوشته: واریس دیری ، کاتلین میلر- ترجمه : شهلافیلسوفی ، خورشید نجفی به انتخاب : توران رئیسی

فروردین ۱۳۹۴

انتشارات : چشمه
سال نشر. : ١٣٨۴
کتاب “گل صحرا یا desert flower ” داستان زندگی ، ” واریس دیری ” است که مدل معروف بین الملی و در عین حال سخنگو ی حقوق زنان در افریقا و سفیر سازمان ملل برای توقف ختنه زنان می باشد ، که علیه سنت دست و پا گیر و بی معنای چهار هزار ساله فرهنگ افریقا مبارزه می کند .
او نام خود را چنین توصیف می کند ” مادرم نام یکی از شاهکارهای طبیعت را روی من گذاشت ، او واریس دیری را بر من نهاد که به معنای گل صحرا یا desert flower است ، این گل در صحرای بی آب و علف در شاخ افریقا میروید ، جایی که کمتر باران می بارد و اگر معجزه شود و در سال یک بار باران ببارد گل صحرا به رنگ زیبای نارنجی متمایل به زرد درخشان در آن جا می روید ، و از این جهت است که رنگ زرد نزد من محبوب است ” .
این کتاب پر جنجال سر آغاز تحولی در نگرش و تفکر تغییر نسبت به رسم سنتی و عقب مانده و جنایت آمیز ختنه دختران است که باعث هشدار های سازمان جهانی دفاع از حقوق زنان و دختران ، به سران مذهبی سومالی شد و آن ها را وادار به عقب نشینی و فتوا در مورد خودداری از ختنه دختران نمود .
واریس دیری که جزو فقیر ترین خانواده های سومالی بود ، در پنج سالگی توسط یکی از زنان بی سواد روستایی ختنه شد ، او که قبل از آن شاهد ختنه خواهرش شده بود و از ترس به دام افتادن و سلاخی شدن خود را دور از دسترس قرار می داد ، سر انجام توسط مادر به دست زن عامی و جنایت پیشه ای که خود قربانی رسم و رسوم سنتش بود ، سپرده شد تا ختنه شود .
واریس دیری در سیزده سالگی هنگامی که پدرش قصد داشت در مقابل پنج شتر او را به ازدواج یک پیر مرد درآورد ، از راه بیابان های سخت سومالی با عبور از خطرات بیشمار و ناهمواری ها فرار کرد و سر انجام با گذر از روزگار فقر و تنگدستی و خفت و حقارتی که در پی رسوم متحجرانه و بربریت بر سرش آمده بود خود را به انگلستان رساند و قدم در دنیایی مدرن گذاشت و با آشنایی با یک عکاس هنر مند ، به زیباترین و مشهور ترین مدل ها ی بین المللی تبدیل شد ،اما همواره اندیشه مبارزه با جنایت هولناک ختنه دختران ، که با بریدن قسمتی از عضو جنسی آن ها دچار بیماری های جسمی و روانی می شدند ، او را رها نمی کرد ، او که خود در عین زیبایی و شهرت و در اختیار داشتن فرصت های عالی و مناسب ، نمی توانست عشقی را تجربه کند و بارها در نهایت نیاز آن را پس زده بود ، اینک با نوشتن سر گذشت خود و بیان تحقیر وتلخی هایی که بر او تحمیل شد ، فریاد سر داد و جهانیان را نسبت به این جنایت و حق کشی ، متوجه کرد ، با وجود این هنوز آمار ها در نقاط دیگر جهان همچون آسیا و افریقا ، گویای انجام ختنه ، و این کابوس هولناک است که سالانه دست کم دوملیون نفر گرفتار تفکر سیاه و پلید و جنایت ختنه دختران می باشد .
واریس دیری در جایی از کتاب می نویسد ” من دعا می کنم هیچ زنی رنجی را که من بردم تجربه نکند و دنیا جای امنی برای زنان باشد “.
کشش وجاذبه کتاب در سطر سطر آن خواننده را به دنبال خود می کشد .
خواندن این کتاب جذاب و شیرین را به دوستان علاقمند توصیه می کنم .

‫یک زندگی دیکنزی… یادی از چارلز دیکنز و ابراهیم یونسی مترجم ایرانی آثارش – مینا استر آبادی

فروردین ۱۳۹۴

دویست و دومین زادروز چارلز دیکنز، نویسنده‌ی شهیر بریتانیایی یادآور دومین سالروز خاموشی ابراهیم یونسی، مترجم فارسی‌زبان آثار اوست.
چارلز جان هوفام دیکنز” متولد فوریه ی ۱۸۱۲، زبده‌ترین رمان نویس انگلیسی عصر ویکتوریا و از تاثیر گذارترین نویسندگان قرن نوزدهم به شمار می رود. تا آنجا که به عقیده ی “جیمز جویس” ، دیکنز پس از شکسپیر، تأثیر گذارترین نویسنده در زبان انگلیسی بوده‌ است.
دیکنز که حرفه‌ی روزنامه نگاری را پیش گرفته و نام خود را به عنوان یک فعال اجتماعی نیز تثبیت کرده بود، با نگارش رمان هایش فعالیت های اجتماعی خود را شکلی دیگر بخشید، او رمان نویسی بود که با خلق شخصیتهایی ماندگار، مرزهای زمانی و مکانی را در نوردید و خود را با فرهنگ مردم جهان عجین ساخت. تا جایی که امروز نام هایی چون “الیور تویست”، “اسکروچ”، “دیوید کاپرفیلد” و ” خانم هاویشام” به نمادهایی بدل شده اند که گاه در میان مکالمات روزمره بار وصفی به خود می گیرند. دیکنز در داستان هایش بیش از همه به طبقه ی فرودست جامعه توجه داشت، نگاهی اجتماعی که در حقیقت فقر و تهی دستی قشر پایین اجتماع در دوره ی ویکتوریا را آشکار می ساخت. او که در دوازده سالگی به دلیل به زندان افتادن پدر لاابالی و وامدارش ناچار به کارکردن در کارخانه ی واکس سازی شده بود، همه ی رنج و محنت این دوران را همواره در خاطر داشت و بعدها این مساله را دربسیاری رمان هایش نیز منعکس ساخت. تا آنجا که در داستانی بلند با نام “دکان عتیقه چی” به طور خاص مساله ی کار کودکان در معادن را نشانه رفت. او از هر فرصتی برای محکوم ساختن بیداد ، تضاد طبقاتی و فخر فروشی بهره می برد و با جسارت تمام بر قوانینی می تاخت که طبقه ی بالای جامعه را محق می دانست تا به افراد ضعیف صدمه بزند. این دیدگاه دیکنز آنقدر برای همگان ملموس و ماندگار است که امروزه واژه‌ی «دیکنزی» تبدیل به صفتی شده است در وصف فقر و محنتی بیش از حد تحمل و هم چنین دست به گریبان شدن با شرایط دشوار و اسف‌ناک در زندگی.
نثر غنی، داستان سرایی توانمند و قدرت استثنایی دیکنز در خلق شخصیتهای به یاد ماندنی، او را مبدل به نویسنده ای با محبوبیت جهانی ساخته است. بسیاری از آثار این نویسنده به زبان فارسی نیز ترجمه شده اند، اما در این میان آنچه ترجمه های “ابراهیم یونسی” را از سایر ترجمه های متمایز کرده و آنها را ملموس ، دلنشین و همخوان با زبان دیکنز ساخته است، شاید زندگی ملودارم دیکنزی وی باشد. وی که در شهر مرزی “بانه” ی کردستان متولد شده بود، در دوسالگی مادر خود را از دست داد و کودکی اش در کنار مادربزرگ و پدربزرگ مادری مستمند و شریفش در محرومیت مادی سپری شد. در حالی که همواره تحقیرهای خانواده ی خان زاده ی پدری‌اش وی را عذاب می داد. یونسی در هفده سالگی وارد مدرسه ی نظام شد و پس از اخذ دیپلم و زمانی که افسر سوار شده بود؛ به رضاییه، در آذربایجان غربی منتقل شد، او در همین شهر ازدواج کرد و بچه دار شذ، اما در سانحه ای تیری به پایش خورد که موجب قطع شدن پایش گردید، پدرش خانواده ی وی را به کردستان برد ولی در آن سرمای زمستانی مریم، دختر چهل روزه اش مننژیت گرفت، بیماری ای که شنوایی و تکلم نوزاد را از او سلب کرد.
پس از آن ارتش، یونسی را برای ساخت پای مصنوعی به اروپا فرستاد و او پس از بازگشت در تهران در اداره ی ذخایر ارتش مشغول به کار گشت، اما پیوستنش به حزب توده، سبب شد تا او پس از کودتای ۲۸ مرداد، با حکم اعدام روبه رو شود، حکمی که به دلیل نقص عضوش به حبس ابد تقلیل یافت و هشت سال بعد، در زمان اصلاحات دوره‌ی نخست وزیری علی امینی این حبس نیز به پایان رسید.
اما ابراهیم یونسی این هشت سال را مبدل به دوره ی پر ثمر زندگی خود ساخت، او که شاهد اعدام بسیاری از هم قطاران و هم فکران خویش بود، در زندان قصر که آن روزها مملو بود از زندانیان تحصیل کرده ی از فرنگ برگشته، به آموزش زبان پرداخت و پس از مدتی توسط سیاوش کسرایی با دیکنز و رمان «آرزوهای بزرگ» او آشنا شد. یونسی ترجمه‌ی این کتاب را در زندان آغاز کرد و زمانی که کتاب را در سال ۱۳۳۷ برای چاپ به انتشارات نیل سپرد هنوز روزگارش در زندان می گذشت.
رمان آرزوهای بزرگ که درقالب یک اتوبیوگرافی نقل می شود، در حقیقت شرحی ست بر وضعیت اجتماعی و سیاسی دوران دیکنز، اوضاعی که یونسی نیز آن را هم در زندگی خود و هم در وضع معیشتی مردم کشورش به عینه مشاهده کرده بود. رمان در برگیرنده ی حقایق تلخ اجتماعی ست که هم نویسنده و هم مترجم فارسی زبان آنها را در کودکی و نوجوانی خود تجربه کرده بودند، زندگی در مناطق فقیر نشین و لمس درد و رنج طبقه ی تهی دست جامعه در کنار بروزمصائب و محنتهای گوناگون از نقاط مشترک زندگی این دو نویسنده است. آرزوهای بزرگ از آرزوهای والایی روایت می کند که هزینه ی دستیابی به آنها حفظ عزت نفس و کرامت انسانی ست، آرزوهایی که صحنه ی زندگی را مبدل به نبردی خطیر می سازند. در این رمان جنگ میان طمع و قناعت، خساست و مناعت طبع، کینه جویی و جوانمردی، سنگدلی و رافت، انتقام و گذشت، خود خواهی و ایثار ، همه و همه در منش و سکنات شخصیت های داستان به تصویر کشیده می شوند و فضای رمان را مبدل به فضایی شگفت آور ، اسرار آمیز و سراسر ماجرا می سازد که در سویی انهدام و زوال رخ می دهد و در سوی دیگر آبادانی و تعالی پیش روست.
این عزت نفس ذاتی در شخصیت ابراهیم یونسی به خوبی جلوه گر بود، او همواره در ترجمه ی کتابها، به متن اثر توجهی ویژه داشت و اگر اصل اثر با ایده وتفکر او همخوانی نداشت، از ترجمه ی آن سرباز می زد، چنان که خود او چنین می گوید:
“یادم می‌آید کتابی را به اسم “شرلی” که ۷۰۰ صفحه بود، از شارلوت برونته ترجمه کردم، اما دیدم کتاب ضد کارگری شد و قرار بود علمی‌ها آن‌را چاپ کنند، اما چون به مصالح ملی ضرر می‌رساند، آن را پاره کردم و چاپ نشد. معتقدم که مترجم، باید کتابی را ترجمه کند که برای جامعه مفید باشد و به درد جامعه بخورد.”
یونسی می گفت او این عمل را از ترس خیانت به مردم و این که مبادا وسوسه‌های مالی سبب انتشار این کتاب شود انجام داده است.
اما رمان های دیکنز که همواره به مبارزه ی میان طبقات شهری و روستایی، خیر و شر، سرمایه داران سلطه جو و طبقه ی کارگر می پردازند، با سرشت و عقاید فردی یونسی سازگاری داشتند، او چون دیکنز با زبان ساده و سلیس و در عین حال پر صلابت منحصر به فرد خود از واقعیت های اجتماع پرده بر می داشت.
رمان «خانه‌ی قانون زده» دیگر اثر دیکنز است که ابراهیم یونسی در زندان دست به ترجمه ی آن زده است، کتاب که در سال ۱۳۴۱ توسط انتشارات امیرکبیر چاپ شد، در حالی به اتمام رسید که یونسی مطلع شده بود فردا صبح از زندان آزاد می شود و شب آخر زندان را به ترجمه ی دو صفحه ی باقی مانده از این کتاب اختصاص داد. این کتاب هم داستانی ست از زندگی غم انگیز طبقه ی کارگر فقیر در انگلستان. دیکنز در این کتاب مسایل اجتماعی و سیاسی را در قالب نقشه ای داستانی بیان می کند. او در سراسر داستان دستگاه فاسد قضایی را با لحنی طنز آلود به چالش می کشد، او از پرونده های بی انتهایی می گوید که هیچ گاه به نتیجه نمی رسند و صاحبان این پرونده ها در طی حیات خود موفق نمی شوند داد خود را بستانند و به این شکل است که جمع وسیعی از وکلا از این طریق برای خود مکنت و مقام تحصیل کرده اند و همه ی شخصیت های داستان را در خود احاطه کرده اند و ابراهیم یونسی این بیداد را چنین برای خواننده ی فارسی زبان ترسیم می کند :
” کودکان بیشماری دیده به جهان گشوده و سالخوردگان بسیاری از جهان رفتهاند، عدهای بیآنکه خود بدانند دیوانه وار خویشتن را در گیر آن یافتهاند. خانوادههای بیشمار از این دعوا کینه بسیار به ارث بردهاند.”
” از بایگانی اسناد و مدارک محکمه در میآییم، و باز و باز هم بایگانی میشویم، دفاع میکنیم، عطف میکنیم، گزارش میکنیم، در اطراف رئیس عدالتخانه عظمی و اقمارش در گردشیم، در پیرامون هزینه دادرسی، که نه تنها مطلب اساسی پرونده است، میرقصیم و رقصکنان به جانب مرگ نکبتبار میرویم”
دیکنز صحنه ی عدالتخانه را فرورفته در گل و مه توصیف می کند تا همان نکبتی که زندگی مردم را به تباهی کشانده را به خواننده القا کند، رمان با همین تصاویر آغاز می شود و همه چیز از رودخانه، چمن، بندر و شهر را احاطه شده درمهی غلیظ به تصویر می کشد و از فصای رعب آور و آمیخته به مرگی سخن می گوید که مردم را به تعلیق و سردرگمی کشانده است. همان جوی که یونسی خود و مردم کشورش را اسیر در آن احساس می کرد:
“یعنی میتوانم به آن لحظات بحرانی اشاره کنم که طی آن گردنبند با حلقهای سوزان یا اشعه فروزانی را در فضای تار میدیدم که خود مهرهای از مهرههای آن بودم و تنها آرزویم این بود که از بقیه جدا شوم، و از اینکه جزیی از این شیء مخوف بودم رنج وصفناپذیری میبردم ”
ابراهیم یونسی که کتاب «هنر داستان نویسی» را نیز در زندان نوشته بود و توسط سیاوش کسرایی برای چاپ به دست ناشر سپرده بود، پس از آزادی از زندان هم به آثار دیکنز توجهی ویژه داشت، چنانکه در سال ۱۳۵۵ رمان “داستان دو شهر” این نویسنده را ترجمه و منتشر کرد. این رمان که داستانش در لندن و پاریس در سالهای قبل و در طول انقلاب فرانسه رخ می دهد، ازاوضاع فرانسه در سالهای منتهی به انقلاب و پس از آن خشونتهای انقلابیون نسبت به اشراف سابق روایت می کند. این کتاب که یکی از بهترین منابع برای پژوهش های دانشگاهی مرتبط با داستان های انقلاب فرانسه به شمار می رود، هیجانات انقلابی و ایدئولوژی ها را به نقد می کشد و روایتی تاریخی از واژه ی ” انقلاب” را در هر عصری به جای می گذارد. او درابتدای این رمان با نگاهی استعاری و ظریف، استحاله ی شراب به خون را به عنوان ذات و جوهره ی انقلاب به تصویر می کشد، شاید همین اعتقاد در یونسی ریشه دوانده بود که پس از انقلاب تنها سه ماه استانداری کردستان را عهده دار بود و پس از آن از این سمت استعفا داد.
ابراهیم یونسی پس از آزادی از زندان به همراه “محمد قاضی” و “م. ا. به‌آذین” در بخش ترجمه شرکت کامساکس مشغول به کار شد. با آن که از یونسی ۸۰ ترجمه از زبان انگلیسی و یک ترجمه هم از زبان فرانسوی به جای مانده است، اما او نه تنها عطش نوشتن خود را فقط با ترجمه سیراب نساخت بلکه در حیطه ی وسیعی از موضوعات مختلف دست به قلم برد. از آثار او در عرصه ی داستان و رمان می توان “به گورستان غریبان”، “دلداده‌ها”، “فردا”، “مادرم دو بار گریست”، “کج‌کلاه” و “کولی”، “داداشیرین”، “شکفتن باغ”، “خوش آمدی”، “دعا برای آرمن” و در ترجمه ی رمان به “دن کیشوت”، “سه تفنگدار”، “پشه‌ی بینی‌دراز”، “سگ شمال”، “اسپارتاکوس”، “خیاط جادوشده”، “سه رفیق”، “طوفان”، “آشیان عقاب”، “یک جفت چشم آبی” و “اگر بیل استریت زبان داشت” اشاره کرد. او هم چنین در زمینه ی تاریخ و سیاست کتابهایی از جمله “صهیونیسم”، “تجارت اسلحه”، “آمریکای دیگر”، “جنبش ملی کرد”، “روابط ایران و ترکیه و مسأله‌ی کرد” را نوشته است. کتاب “زمستان بی بهار” دیگر اثر اوست که وی در سال ۱۳۸۲ به رشته ی تحریر درآورد و خاطرات خود را ازکودکی تا آزادی از زندان در آن نگاشت.
این نویسنده و مترجم ایرانی که از سال ۱۳۹۰ و در پی ابتلا به بیماری آلزایمر بستری شده بود، در روز نوزدهم بهمن سال ۱۳۹۱ درگذشت، اویی که به گفته ی “رضا سیدحسینی” کارهایش تصادفی نبود و گویی نقشه ی پیش برد فرهنگ ملتی را برعهده داشت، مصادف با روزهای تولد راوی”آرزوهای بزرگ” به ” گورستان غریبان” در زادگاهش راه جست، او فقر را پذیرفت و در عین بی نیازی پرکشید تا شاید بهای فضیلت را به نسل امروز و نسل در راه نشان دهد، مردی که در لحظه لحظه ی زندگی اش استوار و بی تعلق زیست و چنان نقشی از ماندگاری برنام خود زد که سرانجام به دور از هیاهوهای حاکمیت به آغوش گرم مردم بانه بازگشت. به قول” آیت دولتشاه”: – “… از مرگ ابراهیم یونسی ناراحت نیستم چون هر بار که کتابش را ورق می زنیم و هر بار ترجمه ای از او می خوانیم کنار ماست و از پشت همان شیشه های عینک قاب کائوچویی اش به ما لبخند می زند.”‬‬‬

سیمون دوبوار – حمید رضا یعقوبی

فروردین ۱۳۹۴


سیمون دو بووار روز نهم ژانویه ۱۹۰۸ در خانواده ای بافرهنگ اما سخت محافظه‌کار در پاریس به دنیا آمد. از هشت سالگی علاقه ای پرشور به کتاب‌خوانی پیدا کرد. ادبیات مانند سپری به او کمک کرد تا در برابر فشار هنجارهای رایج و مسلط پایداری کند.
از سال ۱۹۲۵ تحصیلات دانشگاهی را نخست در رشته ریاضیات و سپس در رشته فلسفه شروع کرد. با استعدادی شگرف و پشتکاری فراوان، از دانشگاه با نمره عالی فارغ التحصیل شد و بلافاصله به کار معلمی پرداخت تا از کمک مالی خانواده بی‌نیاز باشد. در آثار بعدی خود بارها به زنان می‌آموزد که برای رسیدن به آزادی، باید نخست به استقلال دست یابند و به ویژه از نظر اقتصادی بر پای خود بایستند.
در سال ۱۹۲۹ در کلاس‌ها و محافل فلسفی، با ژان پل سارتر آشنا شد و تا آخر عمر یار و یاور او باقی ماند. آنها رابطه ای پایدار برقرار کردند، که در عین وفاداری و احترام متقابل بر استقلال استوار بود. دو چهره بعدی جامعه روشنفکری فرانسه، در کنار کار آموزگاری، به آموزش و مطالعات فلسفی ادامه دادند.
در سال ۱۹۳۱ سارتر به او پیشنهاد ازدواج داد، اما سیمون دو بووار با این استدلال که ازدواج را “نهادی بورژوایی و دخالت ناموجه دولت در زندگی خصوصی شهروندان” می‌داند، تقاضای او را رد کرد.
سیمون دو بووار در سالهای جنگ جهانی دوم که فرانسه به اشغال ارتش آلمان نازی در آمد، در پاریس بود و در دانشگاه سوربن تدریس می کرد. اما در سال ۱۹۴۳ نافرمانی آشکار و آزادمنشی او نازیان را برانگیخت که او را از کار تدریس باز دارند.
محرومیت او از کار تدریس با انتشار اولین رمانش به نام “میهمان” مصادف شد و او را مصمم کرد که به عنوان نویسنده ای حرفه ای به کار و زندگی ادامه دهد.
در سال ۱۹۴۵ اندکی پس از پایان جنگ، رمان “خون دیگران” منتشر شد، که اثری سیاسی به حساب می آید. ضرورت اخلاقی مقاومت در برابر زور و تجاوزگری درونمایه اصلی داستان است. دغدغه های دوران جنگ و بحران اجتماعی، رابطه آزادی فرد با تعلقات ایدئولوژیک و درگیری سیاسی در رمان بازتاب یافته است.
بر اساس این داستان کلود شابرول سینماگر فرانسوی در سال ۱۹۸۴ فیلمی ساخت که جودی فاستر نقش اصلی آن را ایفا کرده است.
سیمون دو بووار در سالهای پس از جنگ از همکاران پایدار نشریه “له تان مدرن” شد. نشریه مهمی که توسط سارتر پایه‌گذاری شده بود و جدی‌ترین بحث‌های فلسفی و ادبی دوران را منتشر می‌کرد. بسیاری از مقالات ادبی و رساله‌های فلسفی سیمون دو بووار برای نخستین بار در همین نشریه به چاپ رسید.
او که در کنار فیلسوفانی مانند سارتر، مرلوپونتی و آلبر کامو به مکتب اگزیستانسیالیسم گرایش یافته بود، در چند مقاله برداشت خود را از مفاهیمی مانند اختیار، ضرورت و تعهد اخلاقی تشریح کرد.
سیمون دو بووار از جمله توضیح می‌دهد که انسان در هر شرایطی می‌تواند آزادی خود را محقق سازد، منتها این “اختیار” بهایی دارد که انسان آگاه و امروزی باید برای پرداختن آن آماده باشد. خود او نمونه راستین این دیدگاه بود. همواره آزاد و مستقل زیست و با شهامت و استواری نشان داد که آماده است مسئولیت انتخاب خود را به عهده بگیرد.

ژان پل سارتر – ۲۱ ماه جون ۱۹۰۵ – ۱۵ اپریل ۱۹۸۰

فروردین ۱۳۹۴


ژان پل سارتر –
۲۱ ماه جون ۱۹۰۵ – ۱۵ اپریل ۱۹۸۰
فیلسوف- نویسنده – منتقد ادبی و فلسفی – نمایش نامه نویس و یکی از شناخته شده ترین اگزیستانسیالیست های جهان.
او که عاشق نویسندگی بود وداستان ها و نوشته های فراوانی را برای نشر به ناشران داده بود و موفقیتی کسب نکرده بود با نوشتن کتاب ” تهوع ” یا ” استفراق ” بود که انفجاری در راه شناخت او رخ داد و به عنوان یک فیلسوف اگزیستانسیا لیست به جهانیان معرفی شد
او اعتقاد داشت که:
” انسان محکوم به آزادی است ”
بطور کلی دو دوره در زندگی حرفه‌ای سارتر وجود داشته است.
اولین دورهٔ زندگی حرفه‌ای او دورهٔ پس از نوشتن اثر معروف‌اش، ” هستی و نیستی، ” و نوشتن رمان
” تهوع ” بود و دومین دورهٔ حرفهٔ زندگی‌اش، به‌عنوان روشن‌فکری فعال از نظر سیاسی شناخته شد.
سارتر از طرفداران کمونیسم بود، هرچند که هرگز به‌طور رسمی به عضویت حزب کمونیست درنیامد. وی بیشتر عمر خویش را صرف مطابقت دادن ایده‌های اگزیستانسیالیستی‌اش کرد. سارتر معتقد بود که انسان باید خود سرنوشت‌اش را تعیین کند. وی هم‌چنین، مطابق با اصول کمونیسم، باور داشت که نیروهای اقتصادی-اجتماعی جامعه که از کنترل انسان خارج هستند، نقشی حیاتی در تعیین مسیر زندگی اشخاص دارند.
در سال ۱۹۶۴ جایزه ادبیات نوبل به سارتر تعلق گرفت، ولی او از پذیرفتن این جایزه سر باز زد.
” سیمون دوبووار” فیلسوف، نویسنده و فمینیست فرانسوی همراه و همدم مادام‌العمر او بود. آشنایی این دو به سال ۱۹۲۹ و زمان آمادگی دوبووار برای امتحانات فلسفه در سوربن بازمی گردد. سیمون دوبووار دختر ناز پرورده‌ای که تحت سلطه قرار دادهای مذهب کاتولیک بود بعد از آشنایی با سارتر شدیداً و عمیقاً به او دلبسته می‌شود و تا آخر عمر با او همراه می‌ماند هر چند که این رابطه در سالهای پایانی عمر سارتر تا حدودی ضعیف می‌شود.
در حقیقت سارتر و دوبوار از دوستان یگانه ای بودند که تا پایان عمر در کنار هم و با هم بودند.
از کارهای ماندگار سارتر می توان از این ها نام برد:
تهوع – دیوار – مگس ها – دست های آلوده – گوشه نشینان آلتونا – مرده های بی کفن و دفن – هستی و نیستی – و بسیاری دیگر.
” دست های آلوده ” و ” مرده های بی کفن و دفن ” دو نمایشنامه ای بودند که وقتی به صحنه رفتند بحث و نظر و نقد و تحلیل فراوان را باعث شدند و شهرت بیشتر ی را برای او بهمراه داشتند.
پش از انتشار کتاب ” تهوع ” بود که در سال ۱۹۶۴ جایزه نوبل ادبی را نصیب او کرد که البته از طرف او رد شد و نپذیرفت.
مرگ او برای دوبوار بسیار سنگین بود و نوشته ای بسیار پر محتوا را از جانب او سبب شد هر چند مدتی بود که نزدیکی سابق را با هم نداشتند.
پس از مرگ او بود که فلسفه اگزیستانسیالیم از با لندگی خود فاصله گرفت.
می توان گفت که سارتر یکی از انسان های شاخص قرن بیستم بود.

طنز – آرزو پارسائی

فروردین ۱۳۹۴

بابام با حشره کش مگس میکشت
ازش پرسیدم : تا حالا چندتا کشتی؟
گفت ۵تا ؛ ۳تا زن ۲تا مرد.
گفتم :
از کجا فهمیدی زن و مرد بودنشون رو؟
گفت :
۲تا به تلویزیون چسبیده بودن ۳ تاشون به تلفن!
تا حالا اینقد قانع نشده بودم
——————————–

ﺩﺍﺭﻡ ﺑﺎ ﺑﭽﻪ دوستم ﺩﯾﻨﯽ ﮐﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻢ
ﺑﻬﺶ ﻣﯿﮕﻢ۱۲۴ ﻫﺰﺍﺭ ﺗﺎ ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ !!!
.
.
.
.
.
ﻣﯿﮕﻪ ﯾﻌﻨﯽ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ۱ ﮔﯿﮓ؟!
.
.
.
.
ﻻﻣﺼﺐ ﺗﮑﻨﻮﻟﻮﮊﯼ ﮔﻨﺪ ﺯﺩﻩ ﺑﻪ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩﺍﺕ ﻣﻠﺖ
————————————-

‫ﻳﻪ ﺯﻥ ﻭ ﺩﻭ ﺗﺎ ﻣﺮﺩ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺁﺧﻮﻧﺪی ﺭﻭ ﻣﻴﺰﺩﻥ ،
ﻣﻴﮕﻴﺮﻧﺸﻮﻥ ﻣﻴﺒﺮﻥ ﻛﻼﻧﺘﺮﻯ .
ﺑﻪ ﺯﻧﻪ ﻣﻴﮕﻦ :
ﭼﺮﺍ ﺣﺎﺟﻴﻮ ﻣﻴﺰﺩﻯ؟
ﮔﻔﺖ : ﺁﺧﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﻈﺮ ﺩﺍﺷﺖ !
ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻩ ﻣﻴﮕﻦ : ﺗﻮ ﭼﺮﺍ ﻣﻴﺰﺩﻯ؟
ﮔﻔﺖ : ﻣﻦ ﺷﻮﻫﺮﻩ ﺍﻳﻦ ﺧﺎﻧﻮﻣﻢ ، ﻏﻴﺮﺗﻴﻢ !
ﺑﻪ ﺳﻮﻣﻰ ﻣﻴﮕﻦ :
ﺗﻮ ﭼﺮﺍ ﻣﻴﺰﺩﻯ؟
ﻣﻴﮕﻪ : ﻣﻦ ﻓﻜﺮ ﻛﺮﺩﻡ ﺍﻧﻘﻼﺏ ﺷﺪﻩ‬
—————————-

ﻣﯿﮕﻦ ﺗﻮ ﺟﻬﻨﻢ ﻭﻗﺘﯽ ﻋﺬﺍﺏ ﺍﻟﻬﯽ ﻧﺎﺯﻝ ﻣﯿﺸﻪ،
ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻫﺎ
ﯾﻪ ﮔﻮﺷﻪ ﻟﻢ ﻣﯿﺪﻥ ﻭ ﻣﯿﮕﻦ : ﺍﯼ ﺑﺎﺑﺎ ﺍﯾﻨﻢ ﮐﻪ ﺗﮑﺮﺍﺭﯾﻪ !‬

فکر کردم

فروردین ۱۳۹۴

‫ﻳﻪ ﺯﻥ ﻭ ﺩﻭ ﺗﺎ ﻣﺮﺩ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺁﺧﻮﻧﺪﻩ ی ﺭﻭ ﻣﻴﺰﺩﻥ ،
ﻣﻴﮕﻴﺮﻧﺸﻮﻥ ﻣﻴﺒﺮﻥ ﻛﻼﻧﺘﺮﻯ .
ﺑﻪ ﺯﻧﻪ ﻣﻴﮕﻦ :
ﭼﺮﺍ ﺣﺎﺟﻴﻮ ﻣﻴﺰﺩﻯ؟
ﮔﻔﺖ : ﺁﺧﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﻈﺮ ﺩﺍﺷﺖ !
ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻩ ﻣﻴﮕﻦ : ﺗﻮ ﭼﺮﺍ ﻣﻴﺰﺩﻯ؟
ﮔﻔﺖ : ﻣﻦ ﺷﻮﻫﺮﻩ ﺍﻳﻦ ﺧﺎﻧﻮﻣﻢ ، ﻏﻴﺮﺗﻴﻢ !
ﺑﻪ ﺳﻮﻣﻰ ﻣﻴﮕﻦ :
ﺗﻮ ﭼﺮﺍ ﻣﻴﺰﺩﻯ؟
ﻣﻴﮕﻪ : ﻣﻦ ﻓﻜﺮ ﻛﺮﺩﻡ ﺍﻧﻘﻼﺏ ﺷﺪﻩ‬

در این صحرای خشک کجا دارند می روند؟ …بهر جا می روند، می رسند؟

فروردین ۱۳۹۴

در این صحرای خشک کجا دارند می روند؟ …بهر جا می روند، می رسند؟

آغاز فصل گل است

فروردین ۱۳۹۴

تقدیم به شما

آزادی!!

فروردین ۱۳۹۴

آزادی!!!

خبری از رباط کریم

فروردین ۱۳۹۴

روزبه کرمجانی شهروند رباط کریمی به اتهام توهین به رهبری و با شهادت ۴ تن از همسایگانش بازداشت و به زندان رجایی شهر کرج منتقل شد.
روزبه کرمجانی که درپی شکایت ۴ تن از همسایگانش مبنی بر توهین به رهبری بازداشت و با قرار وثیقه به زندان رجایی شهرکرج منتقل شده هم اکنون در بند ۱۰ این زندان نگهداری می‌شود.
یک منبع مطلع در اینخصوص به گزارشگر هرانا گفت: «روزبه کرمجانی در یک جلسه دوستانه ادای رهبر فعلی ایران را درآورده و این امر به مذاق چند تن از همسایگان خوش نمی‌آید و از وی شکایت می‌کنند و شهادت می‌دهند وی به دین و رهبری توهین کرده است.»
شعبه ۲دادیاری رباط کریم روزبه کرمجانی را با قرار وثیقه ۲۰۰ میلیون تومانی روانه زندان رجایی شهر کرج کرده است.