گذرگاه اسفند ماه ۱۳۹۳

اسفند ۱۳۹۳

گذرگاه اسفند ماه …..به سوی بهار١٣٩۴….

شماره ١۶٠ در چهاردهین سال انتشار

این شماره گذرگاه، حاصل همت این یاران است
**********************************

دکتر محمد کویر – محمود صفریان – حمد قندهاری – آلبر کامو- شفیعی کدکنی – محمد علی افراشته – حسن رفعت پور – فائو – خالد رسول پور – علیرضا قانع – خسرو باقر پور – بهروز مطلب زاده – مجید قنبری – نیلوفر شید مهر -آرزو پارسائی – عباس محمودیان – میترا محمودی – ابوالفضل محققی – توران رئیسی – قدسی مشهدی – -مهدی رضوی – سمیر تحریری – صفیه ناظر زاده –

===============================

تبریک

اسفند ۱۳۹۳

آمدن بهار که نوروز را بهمراه دارد بر همه ی شما مبارک و میمون باد

چراغ کشان – دکتر محمود کویر

اسفند ۱۳۹۳

ازین زاغ ساران بی‌آب و رنگ
نه هوش و نه دانش نه نام و نه ننگ
به ایران و بابل نه کشت و درود
به چرخ زحل برشدی تیره دود
هم آتش بمردی به آتشکده
شدی تیره نوروز و جشن سده
از ایوان شاه جهان کنگره
فتادی به میدان او یکسره
شود خوار هرکس که هست ارجمند
فرومایه را بخت گردد بلند
پراگنده گردد بدی در جهان
گزند آشکارا و خوبی نهان
به هر کشوری در ستمگاره‌ای
پدید آید و زشت پتیاره‌ای
نشان شب تیره آمد پدید
رگ روشنایی بخواهد بریدماجرای ویران کردن آثار تاریخی در شیراز و کرمان و یزد و… که در روزگار ما هر روز اخبارش را می توان خواند و شنید، در این دیار سنتی تاریخی است تا حافظه ی مردم را پاک کنند و بگردانند و تاریخ در چرخه ای از خودکامگی و دینمداری، تکراری فاجعه بار بیابد.
در این نوشتار بسیار کوتاه به بخشی از آن می پردازم و اما گسترده تر از آن در کتاب های دیگر من و در بسیاری از کتاب های تاریخی کهن و نو آمده است.
*
مَزگَت واژه‌ای فارسی به معنی مسجد است. معادل این واژه در آرامی هخامنشی، سریانی و مندایی مَسْگدا است.
هنوز برخی از مسجدهای کهن ایران با نام مزگت نامیده می‌شود مانند :ایسپیه مزگت یا مسجد سپید در گیلان . دزگامزگت مازندران و مزگت طوبا خانم در کردستان.
مزگت همان مزکد است. کد به معنی خانه و سرا و مز به معنی خرد است چنانکه در نام اهورا مزداست. مزگت که در برخی جای ها تاری خانه نیز شده به همان معنی است و سابقه تاریخی بسیار کهن چند هزار ساله در ایران دارد. مزگت یا مزکد، همان مدارس یا دبستان های ایرانیان باستان بوده و سپس تر مراکز دینی نیز در کنارش آمده است. سرانجام نیز مسجد شده است.
با یورش به ایران در پایان دوران ساسانیان،شهرها و روستاهای بزرگی در ایران یکسره ویران و مردمانش کشتار شدند و آسیاب ها از خون مردم گردانیدند. مانند:
دو پایتخت بزرگ ایران باستان، تیسفون و استخر که با سنگ و ستونشان بسی شهرها مانند بغداد و بسی مسجد ساختند. آن چنان که بر ویرانه هایش، خاقانی چنین به فریاد آمده است:
تا سلسله ی ایوان بگسست مداین را
در سلسله شد دجله، چون سلسله شد پیچان
گه‌گه به زبان اشک آواز ده ایوان را
تا بو که به گوش دل پاسخ شنوی ز ایوان
دندانه هر قصری پندی دهدت نو نو
پند سر دندانه بشنو ز بن دندان
گوید که تو از خاکی، ما خاک توایم اکنون
گامی دو سه بر مانه و اشکی دو سه هم بفشان
از نوحه ی جغد الحق ماییم به درد سر
از دیده گلابی کن، درد سر ما بنشان
آری چه عجب داری کاندر چمن گیتی
جغد است پی بلبل، نوحه است پی الحان
ما بارگه دادیم، این رفت ستم بر ما
بر قصر ستم‌کاران تا خود چه رسد خذلان
شهر گور در استان پارس ویران و از میان برداشته شد.
شهر ثروتمند بیکند در بخارا که مرکز بازرگانی شرق بود نابود شد و مردمانش کشتار شده و یا چون غلام و کنیز به بردگی برده شدند.
شهر تن اردشیر در بحرین که اعراب آن را مدینه الخط می خواندند و از پهنه ی تاریخ محو گردید.
شهر بیشاپور که پایتخت زمستانی شاپور یکم و یکی از مشهورترین و مهمترین شهرهای ساسانی بود با حمله اعراب و شخصی به نام ابوسعید شبانکاره ویران گشت و اکثر مردم آن به ده جدس در شمال کازرون امروزی مهاجرت کردند.
شهر بلخ در استان خراسان و روستاهای آن نیز در زمان عثمان ویران گردید و گویی حکیم نیشابور از آن همه ویرانی است که بانگ بر می دارد:
آن قصر که با چرخ همی زد پهلو
بر درگه آن شهان نهادندی رو
دیدیم که بر کنگره‌اش فاخته‌ای
بنشسته همی گفت که: کوکو!کوکو!
در تاریخ طبری و الکامل ابن اثیر و هم چنین در کتاب های تاریخ مسعودی و بلاذری به این ماجرا ها اشاره شده و من نیز در کتاب هزاره ی ققنوس با اسناد و مدارک بسیار بدان پرداخته ام.
هم چنین بسیاری از معابد، آتشکده ها، پرستش گاه ها و کلیساها را ویران بر خرابه¬هایش مسجد ساختند یا همان بنای کهن ایرانی را به مسجد و آرامگاه و قدمگاه تبدیل کردند و صدها قدمگاه و چشمه علی و بی بی شهربانو از دل نیایشگاه¬های آناهیتا و معابد مهری سر برآورد. نمونه وار:
مسجد یزد خواست که برروی آتشکده ی ساسانی بنا شده است.
مسجد جامع بروجرد که بر روی آتشکده ای نیمه ویران ساخته شده است.
مسجد نیریز که از تبدیل چهار طاقی به صورت مسجد درآمده است.
مسجد محمدیه نایین که بر روی مهرابه ای بنا گردیده است.
مسجد جامع زواره که آن نیز بر روی مهرابه بنا گردیده است.
قدمگاه جهرم که آتشکده بوده است.
مسجد جامع قاین بر آتشکده ای ساسانی بنا شده است.
مسجد تاریخانه پیشتر آتشکده بوده و پس از تسلط اعراب‌، آن را ناری‌خانه خوانده‌اند و سپس به تاریخانه معروف شده است.
مسجد جامع استخر، مرکز ایالت فارس، دارای ستونهای گرد و سرستونهایی همانند سر گاو بود که در مکان یک آتشکده بنا گردیده بود. و این سر ستون ها از تخت جمشید بود.
آتشکده آذرخش یا مسجد سنگی یکی از آتشکده‌های خاموش ایران است. این آتشکده در پنج کیلومتری شهر داراب،که امروزه به نام مسجد سنگ، خوانده می‌شود.
معبد آناهیتا پس از تسلط اعراب تبدیل به مسجد شد و آتش آن به شریف آباد یزد برده شد.
نیایشگاه باشکوه و بی مانند نوبهار یکی از معابدی بود که در زمان فضل برمکی به صورت مسجد جامع درآمد و نام مسجد نُه‌گنبد را کسب کرد.
از آتشکده ی پاوه جز ویرانه ای برجای نماند و آواز غمگنانه ی شاعری ایرانی بر آن ویرانه ها:
معبدها ویران شد ، آتش ها خاموش
بزرگ بزرگان خود را پنهان کرد
عرب های ظالم خراب کردند
دهات پهله را تا شهر زور
مردان آزاد در خون غلتیدند
زنان و دختران اسیر شدند
آیین زردشت تنها شد
بر اهورمزدا هیچکس رحم نمی کند .
حرم امام رضا در محلی به نام دارالاماره است.دارالاماره از نیایشگاه های آناهیتا و در کنارش کاخی ساسانی بوده است که پس از اسلام نامش می شود: باغ حمید بن قحطبه طایی. با مرگ هارون و دفن وی در این محل، نیایشگاه آناهیتا به بقعه‌ی هارونیه شهرت یافت. سپس اما رضا را نیز در آنجا دفن کردند.
این ویرانی فرهنگ و تاریخ، دامن سرزمین های دیگر را هم گرفت. نمونه وار:
در فتح دمشق، مسلمانان کلیسای بزرگ شهر را به دو بخش تقسیم و نیمه شرقی آن را به مسجد جامع تبدیل کردند.
زیارتگاه بی بی هیبت در باکو مانند ده ها زیارتگاه بی بی ها در ایران همه نیایشگاه آناهیتا بوده و امروزه بسیاری از آن ها به مسجد تبدیل شده است و شجره نامه ای دروغین نیز دارد .
در حمص، یک چهارم کنیسه یوحنّا، به مسجد جامع تبدیل شد.
جامع قرطبه در اندلس نیز در اصل نیمی از کلیسای بزرگ شهر بود. بعدها که دیگر گنجایش این جامع برای نمازگزاران کفایت نمی‌کرد، عبدالرحمانِ نیمه دیگر کلیسا را نیز بهمسجد افزود.
در مناطق شرقی‌تر نیز معابد و بتکده‌ها را مسجد جامع کردند. به گزارش ابن بطوطه جامع دهلی بر بنای بتخانه‌ای استوار شده بود.
در دوره عثمانی نیز، در فتح استانبول و سپس دیگر شهرهای اروپایی، معابد را تبدیل به مسجد جامع کردند.
و سخن را به پایان برم با این پندنامه ی خاقانی که شیرینی کلام را با شوکران رنج در آمیخته است:
گفتی که: کجا رفتند آن تاجوران اینک
ز ایشان شکم خاک است آبستن جاویدان!
بس دیر همی زاید آبستن خاک آری
دشوار بود زادن، نطفه ستدن آسان
خون دل شیرین است آن می که دهد رزبن
ز آب و گل پرویز است آن خم که نهد دهقان
چندین تن جباران کاین خاک فرو خورده است
این گرسنه چشم آخر هم سیر نشد ز ایشان
از خون دل طفلان سرخاب رخ آمیزد
این زال سپید ابرو وین مام سیه پستان
خاقانی ازین درگه دریوزه ی عبرت کن
تا از در تو زین پس دریوزه کند خاقان

سَلَفچِگان کتاب جدید دکتر محمود صفریان که بزودی منتشر می شود نگاه ” صفیه ناظر زاده ” نویسنده و منتقد به این کتاب.

اسفند ۱۳۹۳

داستان های این کتاب اغلب از چندین صفحه بیشتر است و بنظر می رسد که هر کدام می توانسته است رمان کم برگی بشود.
در این مجموعه هر یک از داستان ها حکایتی است با موضوعی بدیع و جدید، که خواندنی و پر کشش هستند.دکتر صفریان نویسنده ای پر کار است و با توجه به همه ی داستان هایش در می یابیم که سبک و سیاق خودش را دارد. و این را می توان از تکنیک داستان پردازی او وساختار آن ها و از روال نثر و پرداخت شخصیت هایش دریافت. شاید در مقام مقایسه برای اکثر ما نحوه نگارش جدیدی است که سرشار است از جملاتی که تازگی دارد که کمی نا مانوس است. ولی در واقع شخصیت های داستانی او خوب معرفی و نشان داده می شوند، و این شاید بخاطر این است که نویسنده با آن ها زندگی می کند و کاملن آن ها را می شناسد .
بنظر من اکثر آنها در سطح داستان های خوبی است که خوانده ام. روان خوان، با نثری یکدست.
فضای آن ها بسیار پسندیدنی و ملموس است. واژه هایش خواننده را خوش می آید و من که پیش ازچاپ آن ها را در اختیار داشتم هر کدام را یک نفس خواندم و لذت بردم، و با پایان هر داستان، مدت ها فضای ذهنم مشغول بود.
بسیاری از این داستان ها می تواند بصورت رمان پر برگی در آید. ولی می گوید کش دادن داستانی که در همین حدش کافی است و تمام می شود، گام بسوی زیاده گوئی است و بازی با کلمات.
تعداد داستان های او در پنج کتابی که منتشرکرده است بیش ازپنجاه است، و این رقمی است که کمتر داستان نویسی را می شناسیم به این تعداد داستان های خواندنی با سوژه های گوناگون داشته باشد.
دراین مجموعه، هریک ازداستان ها حکایتی! است با موضوعی بدیع و جدید، به هر کدام اشاره کنم در همین روال است.
از خودش پرسیدم که کدام یک را بیشتر می پسندد، جوابش چون سایر نویسندگان بود:
” همه را دوست دارم. به تعبیری بچه های ذهن من هستند و من نمی توانم بین آنها تبعیض قائل بشوم. ”
خودم یکبار دیگر آن ها را ورانداز و بالا و پائین کردم دیدم نه، نمی توانم یکی را بر دیگری ترجیح دهم چون هر کدام در دنیای خود حرف هائی برای گفتن دارند.
با داستان ” نوعی نفس کشیدن” گریستم و با ” راز” دنیای جدیدی را یافتم. ” قلاب سنگ ” از عوارض آنچه که بهتر بود پیش نیامده بود می گوید و مابقی هم هریک حکایتی شنیدنی و تفکربر انگیزاند.
” مدتی بود مغازه خوار بار فروشی خود را در ” دان تاون ” باز کرده بودند. ولی من فرصت سر زدن به آن ها را نیافته بودم. قبل از آن نگران بودند که کاری، درآمدی ندارند و دارند از جیب می خورند.
” گنج قارون هم باشد ته می کشد، باید جنبید و درآمدی را روبراه کرد.”
دلم می خواست ببینمشان، بخصوص که مغازه شان در قلب پائین شهربود، بی رقیب و پر جمعیت، جائی که ایرانی ها به مایحتاج اختصاصی خود دسترسی نداشتند. نان بربری، برنج باسماتی، پنیر لیقوان، خرما و حلوا ارده، زرشک،….و سایر کالاهائی که به آن ها عادت داشتند.
شا نس یاری کرد، تکان بر تنبلی چیره شد و بالاخره راه افتادم.
با اینکه مشتری داشتند برخوردشان خوب بود و جای مناسبی نشانم دادند که یعنی به فکر زود رفتن نباش. صندلی راحتی بود. مشتری خارجی هم کم نداشتند ولی برای من ایرانی ها که می آمدند، جالب بوند.
مجله ای را ورق می زدم که شنیدم یکی از مشتری ها به فارسی گفت:
” من چیز زیادی نمی خواهم. کمی پنیر” فتای ” ایرونی و یک نان بربری. عجله ای هم ندارم. ”
” براتون آماده نکنم؟ ”
” نه فعلن، می خواهم کمی با شما حرف بزنم ”
” با من؟ ”
” بله ”
” چه حرفی؟ ”
” حرف خاصی ندارم، می خواهم کمی در مورد خودم بگویم. البته سرتان که خلوت شد ”
دیدم که دوستم یکپارچه تعجب و کنجکاوی است. برخاستم و رفتم به سویش. می خواستم به دوستم که چند مشتری داشت و می بایستی حواسش جمع آن ها باشد کمک کنم.
” من ممکنه است فرصت پیدا نکنم. اگر همانطور که اشاره کردی حرف خاصی نداری، از دوستم خواهش می کنم با تو صحبت کند ”
از من که نزیک او ایستاده بودم و متوجه شده بود که مکالمه آن ها را شنیده ام خواهش کرد، ببینم چکار دارد.” ( از داستان قلاب سنگ )
کتاب ها یا بهتر است بگویم داستان های محمود صفریان این خوبی را دارد که در هر فرصتی می توان یکی از آن ها را انتخاب کرد و خواند. و چنانچه کتابی از او بعنوان کتاب کنار تختخواب برگزیده شود، داستان هائی خورند همان وقت محدود دارد و چون رمان، بقیه اش نمی ماند برای شب های بعد، و بنظر من این برای خواننده می تواند بهتر باشد. یا در مسافرت های کوتاه و اتاق های انتظار.
” سلفچگان ” نیز چون سایر کتاب هایش آینه تمام قدی است که می توانیم خود را در آن ببینیم.
انواع زندگی ها، رنگارنگی مشکلات، ترنم های عاشقانه، در گیری ها و درماندگی های انسان ها در این آینه بشکل ملموسی احساس و دریافت می شود.
مشکل اساسی آشتی نبودن با خواندن است. یا بی حوصله ایم یا عادت به خواندن نداریم. در حالیکه نه در مورد این کتاب ولی باید دربرنامه خود جائی هم برای مطالعه درنظر بگیریم تا ورزش فکری نیز داشته باشیم.
با مطالعه کتاب بخصوص با خواندن داستان می توانیم زمانی از روزمرگی را که بیمار گونه می آزارد ، رها شویم.
زنده یاد مشیری برهمین پایه هست که در مورد کتاب می گوید:
ای باغِ پر سخاوتِ اندیشه های ناب
پنهان به برگ برگ تو اعجاز آفتاب
جان من و تو یک نفس از هم جدا مباد
ای خوبِ جاودانه، ای دوست، ای کتاب
و به راستی نمی توان دوستی بی آزار تر و در عین حال آموزش دهند تر از کتاب یافت و نمی دانم چرا بعضی ها بر سینه چنین دوستی دست رد می زنند.
در مقدمه همین کتاب آمده است:
“… کتابخوانی می تواند، دنیایی را به روی ما بگشاید و تحولی اساسی در درون ما و هر انسان دیگری راه بیاندازد. هر داستانی ما را به وادی جداگانه و دنیایی متفاوت میبرد که میتواند نقطه عطفی برای چه، چگونه و چطور اندیشیدنمان باشد. مطالعه یک کتاب ما را با سنت های گوناگون، زندگی های گوناگون، شخصیتها و تفکرات گوناگون آشنا می کند. یکی از این گرینه ها میشود که نزدیک به روحیات ما باشد و یا شاید رویایی در پسِ ذهنمان…”
با توجه به این تفاصیل اگر با خواندن آشتی کردید بنظر من کتاب سلفچگان می تواند یک انتخاب خوب باشد.
“… از بچه های شیطان محله بودم. به هر درگیری تن می دادم و گروه مخصوص خودم را داشتم. بیشتر وقت ها در کوچه و زیر سه تیغ آفتاب بازی می کردیم، و بهمین علت پوستم از متعارف تیره تر شده بود، و همین تیره گی در اولین موقعیتی که برایم پیش آمد کاردستم داد. ” از داستان ” بازرس ”
در داستان یک نوع نفس کشیدن نیز می گوید:
” در حالیکه نیمه ی بهار بود، در اینجا در این دنیای متفاوت، شور پائیز حاکمیت کامل داشت. بودن درجائی که همه در آن، چون درختان پائیزی بی برگ و بارند و غمزدگی توان راه رفتن را حتا از چون منی که برای دیدار آمده بودم گرفته بود وسعت دید را از آدم سلب می کرد، ”
برای من که کتاب زیاد می خوانم ” سلفچگان ” صفریان کتابی است در جایگاهی که می تواند ادعا کند سر و گردنی دیدنی دارد و تردید ندارم که خواننده را جذب می کند.
منتظر انتشارش می مانیم

زنان و مادران کارتن خواب – تحقیق از احمد قندهاری

اسفند ۱۳۹۳

در هشت سال گذشته عمده آمار زنان بی‌خانمان و کارتن‌خواب شهر تهران به زنان سالمند تعلق داشت اما این روز‌ها شاهد حضور زنان جوان هستیم.معاون خدمات اجتماعی سازمان رفاه و مشارکت‌های اجتماعی شهرداری تهران، از کاهش سن زنان کارتن‌خواب در پایتخت خبر داد. ‌
وی با بیان اینکه اطلاع دقیقی از سن دقیق زنان کارتن‌خواب در شهر تهران در دست ندارم، اظهار کرد: هم‌اکنون در شهر خانواده‌ای به همراه فرزندان خود بی‌خانمان هستند آیا می‌توان استناط کرد سن بی‌خانمانی به کودکان هم رسیده است.
وی با تاکید بر اینکه به طور کلی میانگین سنی زنان کارتن‌خواب کاهش یافته است، تصریح کرد: زمانی در هشت سال گذشته عمده آمار زنان بی‌خانمان و کارتن‌خواب شهر تهران به زنان سالمند تعلق داشت اما این روز‌ها شاهد حضور زنان جوان هستیم.
معاون خدمات اجتماعی سازمان رفاه و مشارکت‌های اجتماعی شهرداری تهران با بیان اینکه علت اصلی افزایش تعداد کارتن‌خواب‌های زن در شهر تهران اعتیاد است، گفت: زنان زود‌تر از مردان در برابر اعتیاد ضربه می‌خورند و از خانواده‌ طرد می‌شوند از این رو در هر سن و سالی به بی‌خانمانی مبتلا می‌شوند.
جهانگیری فرد با اشاره به اینکه میانگین سن زنان کارتن‌خواب شهر به ۱۷ و ۱۸ سال کاهش یافته است، تاکید کرد: شاید به صورت موردی فردی با سن کمتر از ۱۵ سال نیز در شهر تهران کارتن‌خواب شود اما به دلیل سن کم سریعا به مراکز بهزیستی تحویل داده می‌شود. آنچه در این میان اهیمت دارد این است که زنان کارتن‌خواب شهر تهران جوان شده‌اند.(ایلنا)
میانگین سن زنان کارتن‌خواب شهر به ۱۷ و ۱۸ سال کاهش یافته است. شاید به صورت موردی فردی با سن کمتر از ۱۵ سال نیز در شهر تهران کارتن‌خواب شود اما به دلیل سن کم سریعا به مراکز بهزیستی تحویل داده می‌شود آنچه در این میان اهمیت دارد این است که زنان کارتن‌خواب شهر تهران جوان شده‌اند.
تلاش امدادگران اورژانس برای تولد نوزاد یک زن کارتنخواب
ساعت ۴۶ دقیقه بامداد یکشنبه زنگ اورژانس به صدا درآمد و مردی هراسان گفت که زنی تنها و کارتن‌خواب در حال زایمان نوزادش است و باید کسی کمکش کند…
یک زن کارتن‌خواب در چادری تاریک و نمور زایمان کرد و پسرکی را به دنیا آورد. تکنیسین‌‌‌های اورژانس تهران در عملیات شبانه پای در بیابانی وحشتناک گذاشتند تا این مادر و نوزاد را نجات دهند.
می‌گوید اسمش آرزو است با آرزو‌‌هایی که در پس روز‌‌ها گم شده است یادش نمی‌آید آخرین بار به کدام آرزویش رسیده است.
الان دیگر احساس تنهایی نمی‌کند گریه‌‌‌های نوزادش را دوست دارد. مادر شدن شاید جزو آرزوهایش نبود، اما آن را شیرین می‌داند.
دو روزی است کودکش به دنیا آمده، اما هنوز نتوانسته آن را ببیند. نگران است، می‌داند که دیگر خودش نیست و باید مادر خوبی برای کوچولوی دوست‌داشتنی‌اش باشد.
نوزاد پسر شاید هیچ وقت نفهمد وقتی به دنیا آمد هیچ کس نبود نازش کند و لبخند بزند.
درحالی که ۱۰ روز پیش فرمانده ناجا از کمبود امکانات برای جمع آوری زنان خیابانی حرف زد و البته
رئیس پلیس امنیت اخلاقی جمهوری اسلامی اعلام کرد برای زنان خیابان (تن فروش) کارت ویژه (شناسنامه کاری) صادر خواهد شد. متعاقب آن‌ سردار اسماعیل احمدی مقدم گفت که نیروی انتظامی آماده است که تا در عرض یک هفته زنان خیابانی را جمع کند. و در عین حال افزود: ما برائ زنان خیابانی متاسفیم. بعضی ها با غضب بە آنها نگاه می کنند اما از نظر آنها زنان شکست خورده در زندگی اند که اغفال شده اند. گیرم که ما آنها را جمع کردیم، کجا ببریم؟ اول باید محلی برای نگهداری، اشتغال و تربیت آنها درست شود. زنان کە رفتار خود را عوض کنند و توبه کنند باید درآمد سالمی داشته باشد، اما کسی بە او کار نمی دهد . نیروی انتظامی نمی تواند تنها در میدان باشد. همه کارها که وظیفه ما نیست.
معصومه آباد، عضو کمیسیون فرهنگی شورای شهر تهران به خبرگزاری ایلنا گفت: تعداد زنان خیابانی در شهر تهران کم شده است. ما تعریف خاصی از این مسئله داریم. مرکز پیام را در منطقه ۱۲ شهرداری تهران راه‌اندازی کرده‌ایم و تا حدودی دخترانی را که از خانه‌شان به هر دلیلی فرار می‌کنند در آنجا ساماندهی کرده‌ایم. این دختران اگر در ۲۴ یا ۴۸ ساعت اول به دام نیفتند می‌توان آن‌ها را مدیریت کرد و حتی به خانه هایشان بازگرداندشان.
کمترین سن زنان خیابانی الان ۱۶ یا ۱۷ سال است و عموماً نیز شهرستانی‌ اند و به دلایل مختلف از خانه فرار کرده یا کسانی آن‌ها را به شهر تهران آوردند.
در سال چندین هزار نفربا صرف میلیارد ها تومن به زیارت خانه خدا می روند غافل از این که خدا در همین نزدیکی است خدا توی همین کوچه هایی است که زنان بی سرپرست و کودکان فقیر شب را در کارتون می خوابند. چراغی که به خانه فرض است به مسجد حرام است.
ای قوم به حج رفته کجائید کجائید معشوقه همین جاست بیائید بیائید
معشوقه تو خانه دیوار به دیوار در وادی سر گشته شما در چه هوائید

شکنجه گری – محمود صفریان

اسفند ۱۳۹۳

شکنجه گری، یک شغل است؟
یعنی، یک شکنجه گر، همچون یک استخدام شده، می رود کار!؟ ولی مثلن بجای هر کار معقول دیگری، دست به کار شکنجه انسان می شود؟…شلاق می زند ( و مثل یک مکانیک که انواغ ابزار را دارد، او هم انواع شلاق را دارد، کابل، باریک و کلفت، چرمی، سیمی، الیافی، بافته و تافته!…)، دستبند قپانی به کار می برد؟ از آتش سیگار بهره می گیرد، کهنه کثیف به دهان شکنجه شونده فرو می کند که صدایش در نیاید، سرش را در چاه توالت فرو می برد ، پوتین به پا می کند و به سر و صورت و پهلو و کمر لگد کشنده می زند و… اگر بخواهد ( که اغلب هم می خواهد ) به او تجاوز می کند؟ و خسته که می شود مثل هر کارگر دیگری، موقتن دست ازکار! می کشد و می رود چای یا قهوه می خورد؟
خانه و زندگی، زن و بچه دارد؟ با آن ها سر سفره می نشیند و با لذت غذا می خورد؟ می گوید و می خندد؟
” جوک ” سرش می شود؟ پیش که بیاید می رقصد؟ گاه گاهی بعضی از اشعار یا ترانه ها را زمزمه می کند؟
برای شکنجه گری تجربه !! لازم است؟ از کجا و چگونه می شود کسب کرد؟
می گویند، یعنی چند سال پیش در نوشته ای تحقیقی خواندم که، آن ها را انتخاب می کنند ( لابد کسانی، ارگان هائی، دستگاه هائی، دولت هائی، و صاحبان منظور هائی! ….) و تحت انواع تحقیر ها قرار می دهند، به دفعات و به انحا مختلف به آن ها تجاوز می کنند. و با انواع فیلم های از پیش تنظیم و ساخته شده، و زمینه چینی ها، شستشوی مغزی می دهند. و درونشان را پر از عقده می کنند. و زندانی را بصورت طعمه برای آن ها در می آورند و در نهایت از آن ها موجوداتی تشنه انتقام و تلافی می سازند، هار، قسی، و بیرحم؟
به واقع شکنجه گران چه صیغه ای هستند؟ انسانند؟ پس چرا درنده خوئی دارند ( و می کنند )؟ حیوانند؟ پس چرا وقارو منش پاره ای از حیوانات را ندارند؟ برای پول شکنجه گر می شوند؟ برای چه مقدار پول؟ که با چنین پولی چه کنند؟ برای دفاع و حمایت از حکومت است؟ و این ها چاکران و مخلصان و ذوب شدگانند!؟ الگو و نمونه نتیجه داده قبلی، در طول تاریخ و در پهنه گیتی، کی و کجا بوده که این ها می خواهند جا پایش بگذارند؟
آیا موجوداتی روان پریش هستند و سادیسمی مزمن گریبانشان را در چنگ دارد؟ پس چرا سیستماتیک و با عقل و برنامه کامل، کار! خود را اجرا می کنند، و هر موقع که بخواهند….و در زمان های پس از شکنجه، بنظر می رسد که از تعادل روحی و روانی بر خور دارند…. عجب معمائی است.
شکنجه گران، گاه هیستریک می شوند، و همانند حیوانات وحشی تیر خورده، به طعمه بی دفاع و دست وچشم بسته خود حمله ور می گردند، و در حد از نفس افتادن، و خیس عرق شدن ( با قساوت کامل ) او را می زنند، می کوبند و له و لورده می کنند. چرا؟ انگیزه چیست؟ ما در هیچگونه ناپایداری عقلی ( انواع دیوانگی ها )، چنین مداومتی در عصیان های روحی که روز ها وشبهای فراوانی، بی وقفه و با حدت و شدت ادامه داشته باشد سراغ نداریم.
نگاه کنید به موارد بسیاری که در کتاب های متعدد خاطرات زندان، بیان شده و تشریحی که از خلق و خوی شکنجه گران شده است. و بنشینید پای صحبت بسیار بیشتری که شکنجه شده اند، ولی بیرون که آمده اند بهر دلیل خاطره ای منتشر نکرده اند.
به راستی این شکنجه گران،” چی ” یا ” کی ” هستند؟
در پاره ای از بر رسی هایم، گاه به این نظر یا فرضیه نیز بر خورد کرده ام که، موجودات ترسو، کم جربزه، خود کوچک بین، تو سری خورده و تحقیر شده، طعمه های کارخانه های ” مطلق سازی ” می شوند، تا به مجرد یافتن ” مفر ” عین چاه ” آرتیزین “فوران کنند.
به هر روی، حساب شکنجه گر از داستان ” مامور و معذور” جداست. با نظامی گری هم نمی خواند.در قالب اجرای دستور و انجام وظیفه هم نمی گنجد. این موجودات با حکم ( آوردن کلاه )، در تمام بر خورد های خود کلاه را با سر می آوردند.
گمان می شود که صحبت ” ژن “، تعداد ” کروموزوم “، و ساختار دگرگون شده ” DNA ” در میان باشد چون با معیار های متعارف جامعه شناسی جور در نمی آید.
“….هرچه می توانی محکم ببندش، دو دستش را در طرفین ولی پاهایش را چسبیده بهم . می خواهم از پشت گردن و کمرش بزنم تا کف پاهایش….آنقدر می زنم تا خون بالا بیاورد. یا بمیرد یا حرف بزند….”
“… گویا با نفر دومی که در اتاق بود حرف می زد، با کسی که دستورش را برای بستن من اجرا کرد.
من از ضربات مشت و لگد قبلی، جای سالم در بدنم نبود…..باید بیش از دو ساعت باشد که در این اتاق زیر دست و پای او هستم….رمق تکان خوردن، اعتراض و حتا حرف زدن هم نداشتم، و او هر کار که دلش می خواست، با ذره ذره بدن من می کرد….دیگر برایم توفیر نمی کرد که زنده بمانم یا بمیرم، و او اگر ازبیان کشتن من برای ترساندنم استفاده می کرد، تیرمؤثری نبود. من آنچه را که لازم بود ( و نه آنچه را که می دانستم ) به او گفته بودم، ولی او پی بها نه می گشت که بیشتر بزند. هرچه بیشتر هم اگر می گفتم دردی را دوا نمی کرد. فکر می کردم دلش می خواهد حرف دیگری نگویم تا زدن تمام نشود. داشت لذت می برد…او یک سادیست بود….می دیدم که از زدن من لذت می برد. خسته که می شد مرا به همان وصغیت رها می کرد، باز نشده و له شده بر روی تخت یا نیمکت چوبی، و می رفت برای استراحت!….”

لیلا در مسلخ-میترا محمودی

اسفند ۱۳۹۳

وقتی به من گفته شد که چند دقیقه ای در برنامه یادبود لیلا صحبت کنم، فکر کردم که آیا تسلیت و سخن گفتن در مورد مرگ و یا قتل مناسب این برنامه می تواند باشد ؟ آیا این نوع مردن فقط مرگ است یا فقط قتل است؟

با نگاه به عکس لیلا وچشمان مهربانش که زندگی را فریاد میزنند ، دیدم که نه، این تنها مرگ یا قتل نیست، نه اولین بار بوده ونه آخرین بار خواهد بود. این خشونتی است که به وسیله فرهنگ، سنت، مذهب و قوانین، درجوامع مختلف به گونه های متفاوت بازتولید می شود و در جامعه ما زیر لوای ناموس وناموس داری پنهانش می کنند.

با دیدن چهره زیبای لیلا وبسیار لیلاهای دیگر با تاکید میگویم: از کلمه ناموس و ناموس داری بی زارم من از واژه غیرت و آبروداری متنفّرم، زیرا سرپوش ریا و فریب اند و محمل خشونت آشکار و پنهان نسبت به زنان هر چند که جامعه این مفهومها را به همه تحمیل میکند.

خشونت علیه زنان در سراسر جهان رایج است و به ملیت، طبقه و نژاد محدود نمی شود. دو وجه مشخصه اعمال خشونت یکی توسط دولتها ست و دیگری در چهار دیواری خانواده، خشونت دولتی و خشونت خانواده گی لازم و ملزوم یکدیگرند و زنجیر وار درهم، جا گرفته اند.

خشونت عملی است که ازطرف فرد یا گروهی، آگاهانه، به فرد یا گروهی دیگر اعمال میشود. خشونت نه شاخ دارد نه دم. فقط شکل و شمایل اش با توجه به اوضاع و احوال محیط اجتماعی شیک و یا کهنه جلوه داده می شود، آنقدر در زندگی اجتماعی عادی شده که حتی بعضی تفاوت بین کنترل کردن از طرف مرد وعشق را نمی توانند تشخیص دهند و یا شاید تشخیص می دهند و سکوت اختیار می کنند. یاد آور شوم بحث آن گروه از انسانهایی که گرفتار مشکلات روحی/ روانی هستند کاملا جدا ست.

تحقیقات و آمار جهان، نشان از هولناک بودن خشونت در چهار چوب خانواده و قتل توسط مردان در ابعاد گسترده دارد. روزانه تعداد زیادی از زنان و مخصوصا زنان جوان در اقصی نقاط جهان به نام عشق و عاشقی و یا به نام دفاع از ناموس و شرف خانواده گی توسط شوهر، پدر، برادر یا حتی مردان فامیل به قتل میرسند.

در کشورهای افریقایی و آسیایی همچون ایران ، ترکیه ، پاکستان ، عراق ،هندوستان ، افغانستان ، مصر، نیجریه و دیگر کشورها که باورهای رایج زن ستیز به علت ریشه های سنتی و اختناق حاکم، بر جامعه مسلط است، خشونت علیه زنان لخت و عورتر می شود و ناموس‌پرستی به عنوان خصیصه‌ای مردانه به لحاظ قانونی، مذهبی، سنتی و فرهنگی به مرد این وظیفه را تلقین می کند، که هویت مردانه او باید محافظ و قیم ناموسش باشد و به خوبیِ اموالش از زن، که فاقد تشخیص سره از نا سره است نگهداری نماید.

یکی از معضلات امروز جامعه ایران گسترش موضوع قتل های نا موسی است . ناموس چیست؟ معنای ناموس در فرهنگ لغات دهخدا یعنی قانون، شریعت و احکام الهی یعنی راز، سر و باطن یعنی ریا ، سیاست و تدبیر و از قول ناظم الاطباء کرمانی به معنای عصمت ، عفت، حیّا و در نهایت به منزله ماده گان متعلق به یک مرد تعریف شده است. تحت تسلط فرهنگ نریمان، بار جنسیتی این واژه همه گیرشده و جامعه وظیفه مراقبت از ناموس ، شرف ، غیرت و آبرو را به مرد می سپارد. بدین روال، زن، قربانی شرف و ناموس پرستی مرد است ” و بی حجابیش، بی غیرتی مرد را القا می کند. ” بر این اساس ارزنده ترین زینت زن نه خرد و تلاش او برای کسب حقوق برابر انسانی بلکه حفظ حجاب ش نشان داده می شود.

بهترین جولانگاه تاخت و تاز غیرت و ناموس، در چهار چوب خانواده است، همان جایی که حوزه خصوصی به شمارمی آید، همان جایی که زن خوب باید رام ،مطیع و تابع نظرات و علائق مردانه خانواده زندگی کند. واقعیت این است که درصد زیادی از زنان از ترس انزوا و برای آبرو داری در جامعه و میان دوستان و فامیل سالها در سکوت و خفا مورد خشونت قرار می گیرند و با تعبیر بد شانسی یا بخت و اقبال، پذیرش خشونت را توجیه و به باز تولید آن ادامه می دهند. اما درصد دیگری با مطالعه تجارب زنان در زندگی اجتماعی و بالا بردن سطح آگاهی خود تلاشی پیگیر در جهت زدودن افکار واعمال قرون وسطایی دارند و دیگرحاضر نیستند مطیع و فرمان بردار باشند، آنان برای احقاق حقوق انسانی شان نافرمانی را به فروتنی ترجیح می دهند وبه هر چیزی که رنگ و بو ی ستم دارد اعتراض می کنند؛ جامعه به چنین زنانی لقب فاطمه اره، دریده و زبان دراز می دهد، سپس مردان شان برای مهار آنها با رگها ی ورم کرده وارد میدان شده و کار دست خود و جامعه انسانی می دهند.

داستان زندگی لیلا، تک و منحصر به فرد نیست. روزی روشن، می گویم روز روشن، آری روز روشن، در خیابان بهار آنجایی که مغازه های پوشاک در یک ردیف برای فروش ایام عید با چهلچراغان روشن هستند، مردی موهای بلند زنی را به دور دستش پیچانده بود و کشان کشان او را به سمت ماشین می برد، از صدای نکره مرد و جیغ های التماس آمیز زن همه نگاه ها به سمت سوژه برگشت، زن که چهرهُ جوانش را خون پوشانده بود با چشمانی از حدقه بیرون زده، التماس آمیز خودش را با همه وجود به سمت مردم می کشاند تا شاید بتواند گوشه لباس کسی را بگیرد، اما همه خود را کنار می کشیدند، مثل اینکه جزام دارد، آنها نمی گذاشتند دست زن گوشه لباسشان را بگیرد و مرد که رگها ی گردنش بیرون زده بود تهدید کنان پشت گردن او را محکم چسبیده و با صدایی مهیب می گفت : زنکه احمق سوار شو ، سوار شو تا تکلیفت را روشن کنم ، سوار شو. چرا مردم به او هیچ کمکی نکردند؟ آنها فقط تماشا چیان دقیق سوژه بودند، مسئله خانواده و پای ناموس مردی در میان بود. زن ستیزی به عنوان جزیی از روند زندگی اجتماعی تا آنجا پیش رفته که موضوع خشونت علیه زنان درذهن ناخودآگاه جامعه به عادت تبدیل شده و از ده کوره های ایران تا امریکا و استرالیا ریشه دوانده است.

و اما لیلای ما که توسط مختارمردی که چند سال با او زیر یک سقف به عنوان همسرش زندگی کرد، بارها مورد ضرب و شتم قرار گرفت، بارها روح و روا نش از بمب باران کلام او آزار دید، هر بار هنگام کار، وقت و بی وقت با خود می اندیشید: آیا طلاق از مختار راه حلی درست برای جدایی از معضل اعتیاد و خشونت است؟ و پس از بارها قهر و آشتی دیگر تحملش به سر رسید و تصمیم به جدایی را مناسب ترین راه دانست. اما مگر طلاق به همین سادگی است وقتی مرد راضی نباشد به طرق مختلف وارد می شود، هر چند پلیس به مختار اخطار داده بود که حق ندارد طرف لیلا برود.

آری لیلای ما خطا کرد، آیا او فریب قلب مهربانش را خورد؟ یا اینکه در تنگنای همان سنت و فرهنگ مسلط بر جامعه به سوی فاجعه کشانده شد؟ لیلا پس از تماس مختار، به پارکینگ می رود و در روز روشن به دست مختار کشته می شود.

مطمئنا لیلا اولین زنی نبود که قربانی خشونت شد و متاسفانه آخرین هم نخواهد بود. همین رهایی صوری موجود هم، نتیجه تلاش زنان آگاه و آزاد اندیشی ا ست که نافرمانی را به فروتنی ترجیح دادند، آنگاه جان شیفته آنان را همچون لیلا در مسلخ خدایان زور وجبر و آلوده به فرهنگ نریمان قربانی کردند.

*متن سخنان میترا محمودی در مراسم یاد لیلا علوی – سیدنی استرالیا

اخبار روز-لیلا علوی، زن ۲۶ ساله ایرانی، روز شنبه ۱۷ ژانویه در شهر سیدنی استرالیا در یک پارکینگ به قتل رسید. برخی از خبرگزاری‌ها گزارش داده‌اند که او با ضربات متعدد چاقو به‌قتل رسیده‌ است، اما برخی دیگر از خبرگزاری‌ها نوشته‌اند که قاتل از قیچی استفاده کرده است.
کانال هفت تلویزیون استرالیا روز یکشنبه ۱٨ ژانویه در برنامه صبحگاهی “طلوع خورشید”، در یک گزارش ویدیویی جزئیاتی از تحقیقات پلیس را پخش کرد.‌ در این تحقیقات پلیس سابقه خشونت خانگی را در ارتباط متهم با همسرش کشف کرده و گفته است که این خشونت‌ها هرگز به دادگاه کشیده نشده بود.
به گزارش شبکه‌های خبری استرالیا روز یکشنبه ۱۸ ژانویه/ ۲۸ دی پلیس گزارش داده که مختار حسینی‌ امرایی، همسرسابق مقتول، به جرم خود اعتراف کرده است.

مرتضی کیوان، آوازه‌ خوانی که ترانه‌اش گل می‌کند در دشت سینه‌ها – بهروز مطلب زاده

اسفند ۱۳۹۳

در جامعه روشنفکری و به‌ویژه در میان نخبگان فرهنگی و سیاسی ایران، کمتر کسی هست که از پیشینه سیاسی و فرهنگی پرافت و خیز پنجاه ـ شصت سال اخیر کشور استبداد زده خود مطلع باشد، اما نیک‌نام‌ترین مرد روزگار یعنی «مرتضی کیوان» را نشناسد.
در لابلای برگ‌های این تاریخ پراعوجاج و استبداد زده، چهره‌های درخشان و ماندگار بسیاری را می‌توان سراغ گرفت که یاد و خاطره گرانقدرشان همواره چون مشعلی فروزان، روشنگر راه پر سنگلاخ جانبازان و پیکارگران راه عدالت، آزادی و آزاداندیشی میهن ما بوده‌اند.
یاد و خاطره شورانگیز این چهره‌های درخشان، یا به‌قول «نیما»ی بزرگ «بعضی نفرات»، چون سایه‌ای جدایی‌ناپذیر، همواره با ما همراه می‌گردد و می‌شود «رزق روح»مان، و در زَمهَریرِ استخوان‌سوز هوایی که «بس ناجوانمردانه سرد است»، شرر بر جان‌مان می‌زند و «روشن‌مان می‌دارد».
مرتضی کیوان، شاعر، نویسنده، و منتقد و در یک کلام انسان مبارز و ایثارگری شریف، یکی از این «نفرات» و چهره‌های فراموش نشدنی و بی‌بدیل میدان مبارزه در راه آزادی و عدالت اجتماعی میهن ما است.
به جرئت می‌توان گفت که اکثریت نویسندگان، شاعران، پژوهشگران و به‌طورکلی هنرمندان طرازاول و نامدار شش دهه اخیرایران که ریشه بالندگی‌شان از سیلاب‌های طوفانی دهه‌های ۲۰ و ۳۰ آب خورده است، آشنایی با سلاح معجزه‌گر «قلم»، تدوام و پیگیری در آفرینش هنری و شهرت و محبوبیت خود را، وامدار جان شیفته مرتضی کیوان‌اند.
صف بلند نامداران بی‌انتها است: هوشنگ ابتهاج ، احمد شاملو ، نجف دریابندری، محمدعلی اسلامی ندوشن، سیاوش کسرایی، شاهرخ مسکوب، محمود مشرف آزاد تهرانی، نادر نادرپور، محمدجعفر محجوب، مصطفی فرزانه، فریدون رهنما، احمد جزایری و … و این فقط مشتی نمونه خروار است.
پای صحبت هر کدام از این بزرگان فرهنگ و ادب کشورمان که بنشینی، درباره دوستی و رفاقت خود با مرتضی کیوان و تأثیر قاطع و فراموش نشدنی شخصیت کاریزمایی او سخن فراوان می‌توانند بگویند. اکنون که این نوشتار رامی‌خوانید بیش از نیم قرن است که دیگر کیوان در میان ما نیست، اما همواره با ماست.
مرتضی کیوان عضو حزب توده ایران بود که در جریان یورش گزمگان رژیم شاهنشاهی به حزب توده ایران دستگیر شد و پس از کودتای آمریکایی ـ انگلیسی ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و کشف سازمان نظامی حزب، در سحرگاه روز ۲۷ مهرماه ۱۳۳۳ به‌همراه اولین گروه از افسران عضو سازمان نظامی حزب توده ایران تیرباران شد.
تیرباران مرتضی کیوان به‌همراه اولین گروه افسران عضو سازمان نظامی حزب توده ایران، در حالیکه او اساساً هیچگونه سمت نظامی نداشت، از یک سو نشان‌دهنده موقعیت و نقشی بود که او در میان همرزمان و همفکران خود داشت و از سوی دیگر، آشکار کننده عمق کینه حیوانی جلادان رژیم شاهنشاهی نسبت به انسان‌های فداکار و ایثارگری همانند مرتضی کیوان.
آری قریب به یک سال پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، در سحرگاه خونین بیست وهفتم مهرماهِ سال ۱۳۳۳، جلادان سرسپرده دربار شاهنشاهی وابسته به امپریالیسم آمریکا، خاک میهن را با خون سرخ مرتضی کیوان و ۹ تن ازافسران شریف و فداکار و از جان گذشته ایران، سرهنگ عزت‌اله سیامک، سرهنگ محمدعلی مبشری، ستوان عباس افراخته، سرهنگ نعمت‌اله عزیزی نمین، سروان نظام‌الدین مدنی، سروان محمدعلی واعظ قائمی، سرگرد هوشنگ وزیریان، سروان نوراله شفا، سرگرد نصراله عطارد، آبیاری کردند. با این خیال خام که دیگر ستاره‌ای در آسمان میهن نخواهد درخشید و ماه نوری نخواهد افشاند و ایران به جولانگاه ابدی کفتاران بد پوزه تبدیل خواهد شد.
آری، بیش از نیم قرن از آن روزهای اشک و خون می‌گذرد. بیش از نیم قرن است که مرتضی کیوان و یارانش را کشته‌اند. بیش از نیم قرن است که که دیگر مرتضی کیوان نیست، اما او در تمام این سال‌ها همواره با ما و در کنار ما بوده است. اینک به سخنان بزرگ‌مردان نامداری که هنوز هم پس از گذشت این همه سال، با حرارت مشعل فروزان یاد مرتضی کیوان خود را گرم می‌کنند گوش بسپاریم:
***
هوشنگ ابتهاج (ه.ا.سایه) شاعر بزرگ و خوشنام میهن‌مان که بسیاری او را «حافظ» زمانه ما می‌دانند، از یاران و رفقای بسیار نزدیک «کیوان» بوده است، او هنوز هم پس از گذشت نزدیک به نیم قرن از تیرباران مرتضی کیوان توسط جلادان محمدرضا پهلوی، وقتی از مرتضی کیوان سخن می‌گوید و نام او را بر زبان می‌آورد، عطر شادی غریبی در جان عاشقش سرریزمی‌کند و آبشاری از درد و غم و حسرت از لابلای کلماتش لب پرمی‌زند.
سایه در کتاب بسیار خواندنی «پیر پرنیان اندیش» که در اصل روایتگر گوشه‌هایی از زندگی خود او است، در پاسخ به سئوال زوج جوان پرسشگر، که در جستجوی دست یافتن به رمز و راز چگونگی دوستی ماندگار مرتضی کیوان با سایه و دیگران هستند و می‌پرسند:
چرا «شماها» این همه کیوان رو دوست دارید؟
سایه با چشمانی که به اشک نشسته است پاسخ می‌دهد:
«اصلاً نمی‌تونم توضیحی بدم، اصلاً توضیح دادنی نیست. این جوونا بارها ازمن پرسیدند که این آقای کیوان («آقای کیوان» را با مکث و تأنی خاصی بیان می‌کند. گویا این «آقای کیوان» برای او غریبه است، شاید برای او عجیب است که پیش ازاسم مرتضی کیوان، عنوان «آقا» را بیاورد. سایه عموما «آقای کیوان» را «کیوان» صدا می‌زند و گاهی هم مرتضی کیوان و چند باری هم مرتضی گفته است) چی بوده که شماها که هیچ شباهتی با هم ندارین، روشون نشده بگن، بعضی شون هم گفتن که شماها که گاهی متناقض هم هستین و با این تفاوت‌های عظیمی که میان شما هست، چطور درباره یک آدم یک حرفو می‌زنین، اینحرف درسته واقعاً، از یک طرف آدمی مثل «شاملو» و از طرف دیگه کسی مثل «اسلامی ندوشن»، از اون ور «محمدجعفر محجوب»، از طرف دیگه «شاهرخ مسکوب»، «نجف دریابندری» و خیلی‌های دیگه …، یک جمله‌ای اگه اشتباه نکنم «نجف دریابندری» گفته که کاملترین توصیف درباره کیوانه. گفته: کیوان عاشق دوستی بوده … البته دوستی با تمام معانیش. درست هم گفته نجف. کیوان واقعاً در دوستی تمام بوده و بی اونکه شما تقاضا بکنین بهتون خدمت می‌کرده.

اینو هم بهتون بگم، کیوان با همه رفیق بازیش، آدم مستقلی بود. آدم حقه‌باز سازشکاری نبود، همه جا خودش بود، همه اینو میدونستن. تو هر نامه‌ای که به هرکس می‌نوشته حرف خودشو می‌زده برخلاف عده‌ای که در هر مجلسی خودشونو یه جور نشون میدن به اقتضای اون مجلس، این مهمه که آدم خودش باشه و در عین حال مورد احترام و محبت مردم باشه … حیف شد که شما کیوانو ندیدید. اگه کیوان حالا بود ۸۶ سالش بود! …
اگه کیوان می‌دونست چقدر بهش محتاجیم، چقدر بهش محتاجیم …
و باز می‌گوید:
«یه بارهم بعد از انقلاب، با «آلما» رفتیم تو کافه شمیران شام بخوریم، کافه شمیران توخیابون فردوسی جلو سفارت انگلیسه. یه سالن بزرگ داشت و پشتش یه باغ بود. یکی از گارسون‌های قدیمی اومد سرویس بچینه، منو دید گفت:
شما آقای کیوان هستید؟ (اشک در چشمان سایه حلقه می‌زند).
وای … گفتم: نه من رفیق کیوانم … قیافه من یادش مونده بود و اسم کیوان. خُب ما همه‌اش اسم کیوانو صدا می‌زدیم دیگه، کیوان! فلان شد، کیوان! کیوان! و قیافه من … اون شب شام زهرمار شد به من دیگه … بعد از سی سال گفت:
شما آقای کیوان هستین؟
گفتم: نه من رفیق کیوانم.
***
سایه انگار دارد ناله می‌کند وقتی می‌گوید من رفیق کیوانم. گویا می‌خواهد همه عشقش به مرتضی کیوان و همه دردی که از نبودنش تحمل کرده و می‌کند را در این کلمه چهار حرفی رفیق بگنجاند … «نه من رفیق کیوانم!»
***
احمد شاملو «ا. بامداد» شاعر نامدار میهن‌مان، در توضیح چگونگی آشنایی خود با مرتضی کیوان و دوستی و پیوند گسست‌ناپذیر خود با اومی‌گوید:
«با مرتضی برحسب تصادف … آشنا شدم و این آشنایی، همان‌طور که از روز اول، انگار که صد سال بود ما همدیگر را می‌شناختیم، ادامه پیدا کرد. من از او بسیار چیزها آموختم، مرتضی برای من واقعاً یک انسان نمونه بود، یک انسان فوق‌العاده. من هیچوقت نتوانستم دردش را فراموش کنم، هیچوقت … هر دردی برای آدمیزاد کهنه می‌شود، مرگ مادر، مرگ پدر، ولی هیچوقت غم او برایم کهنه نشده است. همیشه مثل این است که حادثه همین امروز اتفاق افتاده است».
و او در جای دیگرمی‌نویسد:
«قتل نابهنگامش هرگز برای من کهنه نشد و حتی اکنون که این سطور را می‌نویسم … پس از ۳۵ سال هنوز غمش چنان در دلم تازه است که انگارخبرش را دمی پیش شنیده‌ام».
و این شاملوی بزرگ است که پس از تیرباران کیوان در رسای رفیق نازنین و فراموش نشدنی‌اش مرتضی کیوان با بغضی در حال انفجار،همه نفرتش را بر سال بد و دد می‌باراند:
«سال بد
سال باد
سال شک
سال اشک
سال روزهای دراز و استقامت‌های کم
سالی که غرور گدایی کرد.
سال پست
سال درد
سال عزا
سال اشک پوری
سال خون مرتضا
سال کبیسه
من بد بودم اما بدی نبودم
از بدی گریختم
دنیا مرا نفرین کرد
وسال بد دررسید:
سال اشک پوری، سال خون مرتضا
سال تاریکی»
***
زنده‌یاد محمدجعفر محجوب، نویسنده، روزنامه‌نگار، منتقد و طنزنویس برجسته و فراموش نشدنی جامعه فرهنگی ما که دوست دیرین مرتضی، همکلاسی دوران کودکی و نیز معرف او به حزب توده ایران بود، غمنامه ازدست دادن مرتضی کیوان را اینگونه می‌نگارد:
«… او را گرفتند و ناحق و ناروا تیربارانش کردند، جزو دسته اول. او را کشتند و سال‌ها گذشت هنوز دل من و وجدان ناآگاه، ضمیر نابخود من، هنوز این مرگ را نپذیرفته است. و هرچند گاه یک بار خواب می‌بینم که مرتضی کیوان زنده است یا مثلاً ضعیف است باید پرستاری شود، باید مواظبت شود تا حالش خوب بشود. هیچوقت من در واقع نتوانستم این را باور کنم».
***
شاهرخ مسکوب نویسنده، پژوهشگرو روزنامه‌نگار و منتقد بزرگ کشورمان و نویسنده یادنامه ارزشمند «کتاب مرتضی کیوان» در توصیف چگونگی آشنایی و دوستی دوام‌دار خود با مرتضی کیوان می‌نویسد:
«وقتی سحرگاه روز بیست و هفتم مهر ۱۳۳۳ مرتضی کیوان را کشتند … همان روز طرف‌های عصرداشتم می‌رفتم سر قرار حزبی، در خیابان سی متری بودم اول منیریه که چشمم افتاد به بساط روزنامه فروشی: تیرباران گروه اول افسران حزب توده ایران ـ و تیرباران مرتضی کیوان! با عکس و تفصیلات و چشم‌های بسته و بدن‌های طناب پیچ و سرهای افتاده کشتگان. همه را در آنی به یک نگاه دیدم اما هیچ نفهمیدم. گویی ناگهان در چاه خواب افتادم و نمی‌دانم پس از چند لحظه وقتی بیدار شدم و به خود آمدم اول سرما بود و لرز و بعد سیل اشک. آخر هنوز کشتار گروهی مبارزان سیاسی و مخالفان نه رسم دولتیان بود و نه ما به آن خوکرده بودیم، هنوز خون ریختن کاری خطیر بود ومردم چنین مرگ ارزان نبودند ….
ما در حزب با هم آشنا شدیم و پیش از آنکه بفهمیم، این آشنایی بدل به دوستی ماندگاری شد که تا امروز مانده است. اگرچه او دیگر نیست اما چه بسیار وقت‌ها که حضورغایب او را در خود می‌بینم، مثل همان سال‌های کوتاه. در آن سال‌ها حزب توده [ایران] کشتگاه آرزوهای بسیاری از زحمتکشان و روشنفکران سرزمین بلادیده ما بود که از بیداد اجتماعی به جان آمده بودند و به جان می‌کوشیدند تا چرخ را برهم زنند و عالمی و آدمی دیگر بسازند. در ایرانی که فقر و جهل و ستم در آن جولان می‌داد و با مردمی آرزومند آزادی، توده‌ای بودن به‌معنای مبارزه با ناکامی‌های اجتماعی بود و در افتادن با ستمکاران و در جبهه کار و آفرینش جای گرفتن!
***
و این سطرهایی از غمنامه مصطفی فرزانه از دوستان نزدیک مرتضی کیوان است که تعدادی ازنامه‌های او را به‌قول خودش «چون یادگارهای متبرک» چهل سال آزگار از این سو به آن سو کشید:
«چه باعث شد من آن‌ها [نامه‌های کیوان] را حفظ کنم؟ … چهل سال آزگار آن‌ها را بغل گرفته‌ام، از این خانه به آن خانه، از این شهر به آن شهربرده‌ام … در طی این سال‌ها تا پارسال جابجای‌شان می‌کردم، نگاه‌شان می‌کردم بدون آنکه محتوای‌شان به یادم مانده باشد، آن‌ها را دوباره می‌خواندم. انگار که این کاغذها برایم فقط عزیز بودند، یک جور یادگار‌های متبرک بودند».
***
احمد جزایری، دوستی از میان هزاران «دوست» و «رفیق» مرتضی کیوان، در یادداشتی که در روز ششم اردیبهشت ۱۳۸۰ برای شاهرخ مسکوب فرستاده بود می‌نویسد:
«من در سال ۱۳۳۰ با مرتضی آشنا شدم … یکی از روزهایی که در «آفاق» قرار داشتیم، من نامه‌ای را که همان روز از مادرم رسیده بود، در دقایقی که منتظر آمدن مرتضی … بودم، می‌خواندم و از اینکه مادر از نامه ننوشتن من گله کرده بود چنان متأثرشده بودم که گویا اشکی بر صورتم نشسته بود. در همین حین مرتضی سر رسید و پس از آگاهی از موضوع علت نامه ننوشتن مرا پرسید و من بهانه کردم که فرصت نمی‌کنم برای خرید تمبر به پست‌خانه بروم ـ که گویا در آن زمان تمبر را فقط از پست مرکزی در خیابان سپه می‌توانستیم بخریم ـ نمی‌دانم با چه تردستی مرتضی نشانی مادر مرا از پشت پاکت برداشت و در دیدار بعد ده پاکت تمبر شده با نشانی مادرم به دست من داد و گفت دیگر بهانه‌ای برای نامه ننوشتن نخواهی داشت … و با این توضیح که ما انسان‌های «ویژه» باید از هر لحاظ نمونه صمیمیت و محبت و رفتار خوش باشیم ….
«بعد از ظهر ۲۸ مرداد ۳۲ مرتضی که می‌دانست من در خانه یک دوستِ مشترکِ شناخته شدهِ تحت تعقیب (در خیابان فروردین) مخفی شده‌ام، با قبول خطری عظیم برای خودش، یک کت و یک دوچرخه برای من آورد تا بتوانم کت را روی پیراهن سفید آستین کوتاه (که در آن دوران برای مأموران امنیتی نشانه وابستگی به ضد کودتا بود) بیندازم و به کمک دوچرخه سریع‌تر فرار کنم. که چنین کردم و لااقل در آن روز از خطر در امان ماندم …».
***
و نجف دریابندری نویسنده و مترجم زبردست و نام آشنای ما در گفتگو با آذر اسدی کرم و مجید فروغی در مجله «کتاب هفته» با اشاره به شرایط و دوران پیش از کودتای ۲۸ مرداد ۳۲ و شکل‌گیری محفل دوستانی که چشم و چراغ آن را مرتضی کیوان تشکیل می‌داد از جمله می‌گوید:
«… البته این مربوط به سال‌های خیلی قدیم است، سال‌های قبل از ۲۸ مرداد بود، حدود ۵۰ سال پیش … من اهل جنوبم آبادانیم. آن سال‌ها، گاهی تهران می‌آمدم. بچه‌هایی بودند که می‌دیدم‌شان و خوب … از دوست‌های قدیمی بودند. کافه‌ای بود در خیابان شاه‌آباد … کافه‌ای بود به اسم نوبخت آنجا پاتوق گروهی از بچه‌ها بود. من که از آبادان می‌آمدم، آنجا آن‌ها را می‌دیدم. متأسفانه الان بیشترشان مرده‌اند. مرکز این بچه‌ها مرتضی کیوان بود. اطراف شاملو هم بچه‌هایی بودند که سرشان توی کار ادبیات و شعر و داستان بود. خود شاملوهم خیلی مرتضی را دوست داشت، من هم مرتضی را خیلی دوست داشتم. اصلاً مرتضی که بود بچه‌ها دور هم جمع می‌شدند. دورمرتضی جمع می‌شدند. یکی … آره سیاوش هم بود. با سیاوش هم خیلی رفاقت داشتم … از آن جمع حالا فقط «سایه» زنده است. یک روز تا شب با بچه‌ها در خیابان استانبول می‌گشتیم. هر کدام رفتند خانه‌هایشان. خانه کسرایی هم همان نزدیک‌ها بود … همه رفتند. من با کیوان تنها ماندم. با کیوان خداحافظی کردم، گفت اصلاً تو شب‌ها کجا میری؟ گفتم میرم خانه جزایری. کیوان خیلی تعجب کرد. گفت چطور میخوای بری؟ گفتم یک کاری می‌کنم، پیاده می‌روم. گفت از اینجا تا آنجا خیلی راهه، تو حالیت نیست. گفتم بالاخره یک جوری می‌روم. گفت تو اگه الان راه بیفتی صبح می‌رسی. بیا بریم خونه من بخواب. داستان مفصلی دارد آن شب. یکی دو هفته تهران بودم. با این بچه‌ها آشنا شده بودم. همه ما دور کیوان می‌چرخیدیم. بعد که ۲۸ مرداد عده‌ای را گرفتند همه چیز عوض شد. من آن موقع زندان بودم که کیوان اعدام شد….
«صحبت کردن درباره کیوان برای من آسان نیست، گمان نمی‌کنم برای هیچکدام از دوستان او آسان باشد، چون که این کار ممکن است خیلی راحت به نوعی روضه خوانی لوس و سانتی مانتال مبدل شود و این درست خلاف خاطره‌ای است که پیش همه ما از کیوان باقی مانده و هیچ کدام میل نداریم آن را مخدوش کنیم. کیوان نقطه مرکزی حلقه بی‌شماری از دوستان گوناگون بود، که بعضی از آن‌ها حتی همدیگر را نمی شناختند. الان که نزدیک ۴۰ سال از مرگ کیوان می‌گذرد دست زمانه این حلقه‌ها را پراکنده کرده، هر کدام ما به سی خودمان رفته‌ایم و آدم دیگری شده‌ایم، حتی افراد یک حلقه کوچک همدیگر را نمی‌بینند، یا کمتر می‌بینند، چند نفری هم برای همیشه از میان ما رفته‌اند. ولی اسم کیوان برای همه ما حکم کلمه رمز است که به محض اینکه ادا می‌شود پرده‌های دوری و سردی را پس می‌زند و ما را به هم نزدیک می‌کند. ولی چون همه ما می‌دانیم کیوان کی بود و چقدر یکایک ما را دوست می‌داشت، این است که میان خودمان معمولاً یک کلمه یا یک نگاه کافی است، کیوان زنده می‌شود و می آید کنار ما می‌نشیند و به حرف‌های ما گوش می‌دهد یا به شوخی‌های ما می‌خندد. فرقش فقط این است که دیگران او را نمی‌بینند و صدایش را نمی‌شنوند و ما باید حرف‌هایش را از گنجینه‌ای که در خاطرمان باقی مانده برای آن‌ها تکرار کنیم، و این تکرارها طبعاً گاهی لوس می‌شود، و ما طبعاً از آن‌ها پرهیز می‌کنیم. گفتم همه ما می‌دانیم کیوان چقدر ما را دوست می‌داشت. خب، البته ما هم او را دوست می‌داشتیم. هرکسی به اندازه ظرفیت و معرفتش، ولی خصلت او، چیزی که کیوان را کیوان می‌کرد، ظرفیت خود او بود برای دوست داشتن دوستانش. اینکه چگونه بعضی از مردم در ردیف دوستان کیوان درمی‌آمدند، برای من روشن نیست. به‌عبارت دیگر، من نمی‌دانم کیوان دوستانش را به چه ترتیبی انتخاب می‌کرد، ولی می‌دانم که یک دیدار کافی بود که کیوان تو را به دوستی خودش انتخاب کند، حتی بدون آنکه خودت بدانی. آن وقت همه چیز تو به او مربوط می‌شد.اگر شاعر یا نویسنده بودی نگران شعرت یا نوشته‌ات می‌شد. اگر ناخوش یا بیکار یا افسرده یا عاشق می‌شدی مشکلت را باید با کیوان در میان می‌گذاشتی یا به او می‌نوشتی.
«کیوان نامه‌نگار غریبی بود. توی نامه زندگی می‌کرد و نامه‌های جوراجور می‌نوشت. چند وقت پیش همسرش، پوری سلطانی، یکی از نامه‌های او را به من نشان داد که به اسم من شروع شده بود، ولی پس از یک صفحه نویسنده تجدید عنوان کرده و باقی نامه را برای پوری نوشته و به نشانی او فرستاده. برای من بعد از کیوان مسلم شده است که اهل نامه‌نگاری نیستم، غالباً جواب نامه‌ها را پشت گوش می‌اندازم و بعد هم پاک از یادم می‌رود. ولی تا کیوان زنده بود من نفهمیدم که نامه‌نگار نیستم، چون با او مرتب در حال ردوبدل کردن نامه بودم. حتی گاهی نامه‌هایم دراز می‌شد و به شکل مقاله در می‌آمد. کیوان یک بار سروته یکی از نامه‌ها را زد و توی مجله کبوتر صلح چاپ کرد. یعنی وقتی شماره بعدی این مجله در آبادان به دست من رسید دیدم نامه‌ام با امضای «ن. بندر» آن تو چاپ شده. این اسم را کیوان به ابتکار خودش روی من گذاشته بود …
«کیوان با قلم خودنویسش غلط‌های املایی و انشایی روزنامه‌ها و مجله‌ها را هم می‌گرفت و روزنامه منتشر شده را ویرایش می‌کرد. او در واقع اولین ویراستار ایران بود و خیلی از شعرها و نوشته‌ها و ترجمه‌ها پیش از چاپ از زیر نظرش می‌گذشت و دستکاری می‌شد، یعنی همان کاری که امروز به آن می‌گویند ویرایش …
«استعدادی که در او به‌طرز عجیبی شکفته بود توانایی کشف و پرورش استعداد دیگران بود. خود من یکی از آن دیگران هستم … کیوان بود که دست مرا گرفت و راهی را که بعد از او طی کردم پیش پایم گذاشت، نه این که هرگز یک کلمه درباره کارم و آینده‌ام و این جور چیزها به من گفته باشد. او فقط مرا جدی گرفت و با من طوری رفتار کرد که انگار من هم برای خودم کسی هستم. به همین دلیل همیشه فکر کرده‌ام که اگر کسی شده‌ام تا حدی به یمن تربیت او بود …
«من در سه چهار ماه آخر زندگی کیوان از او بی‌خبر ماندم. گویا سخت سرگرم کار تشکیلاتی بود، به‌اصطلاح آن روز. بعد هم شنیدم با پوری سلطانی ازدواج کرده است … کیوان و پوری فقط یکی دو ماه با هم زندگی کردند …
«آخرین خبری که من از کیوان گرفتم دو چیز بود. یکی اسمی که همراه با تاریخ با مداد روی دیوار گچی یکی از سلول‌های بازداشتگاه لشکر دو زرهی نوشته شده بود. در آن ایام من زندانی بودم … روی دیوار (سلول) مقداری خط و اسم بود. از میان آن‌ها یک خط آشنا را شناختم. «مرتضی کیوان ۱۳۳۳/۷/۲۶». اینکه می‌گویم مربوط به پاییز ۱۳۳۴ است، یعنی حدود یک سال بعد از اعدام کیوان امضای او روی دیوار سلولش باقی مانده بود … پیام دوم یک بیت شعر بود که با همان خط آشنا روی دیواره یک لیوان لعابی دسته‌دار نخودی رنگ با مداد کپی نوشته شده بود. «درد و رنج تازیانه چند روزی بیش نیست؛ رازدار خلق اگر باشی همیشه زنده‌ای» … لیوانی بود که توی آن از قسمت عمومی برای کیوان که توی سلول انفرادی بود چای می‌فرستادند و یک بار کیوان آن را با این شعر برگردانده بود …
«استعداد اصلی کیوان در دوستی بود. او دوستی را به رشته‌ای از هنر مبدل کرده بود و خودش در این هنر استاد بود. حتی می‌توانست آدم‌های سرد و کم عاطفه را به دوستان حساس مبدل کند …
«… آن کیوانی که ما می‌شناختیم توده‌ای بود و همان‌طور که می‌دانید توده‌ای هم مرد. بیشتر دوستان کیوان هم توده‌ای بودند، از جمله خود من. حالا البته خیلی از ما تغییر کرده‌ایم یا تغییر عقیده داده‌ایم و هر کدام برای خودمان یک سازی می‌زنیم. بعضی حتی با گذشته بد شده‌اند یا خیال می‌کنیم لازم است وانمود کنند که بد شده‌اند. ولی هیچکس را ندیدم که با خاطره کیوان بد شده باشد.»

توضیح: در تهیه این مطلب از اطلاعات مندرج در کتاب‌های خاطرات هوشنگ ابتهاج تحت عنوان «پیر پرنیان اندیش» و نیز «کتاب مرتضی کیوان» که یادنامه‌ای است برای مرتضی کیوان به کوشش شاهرخ مسکوب سود جسته‌ام.
همچنین صحبت‌های آقای نجف دریابندری از مصاحبه‌ای که درشماره ۱۱ دوره جدید مجله «کتاب هفته» ۱۳۹۳/۸/۹ با او انجام گرفته برداشته شده است.

هشتصد و پنج میلیون نفر در جهان از گرسنگی رنج می برند

اسفند ۱۳۹۳

مدیر کل سازمان خوارو بار کشاورزی ملل متحد (فائو) گفت: ٨۰۵ میلیون نفر در جهان از گرسنگی رنج می برند که از این تعداد ۱۶۵ میلیون کودک هستند. بیش از دو میلیارد نفر نیز از کمبود ریزمغذی ها و یا گرسنگی پنهان (کمبود ویتامین و مواد معدنی برای داشتن یک زندگی سالم) رنج می برند.

به گزارش ایرنا، ˈخوزه گرازیانو دا سیلواˈ مدیر کل سازمان فائو در گفت و گو با روزنامه ˈکوریره دلاسراˈ باتاکید بر هدف موسوم به ˈگرسنگی برابر با صفرˈ گفت: امروز یک سوم غذای فروخته شده در شهرهای ما به زباله انداخته شده و ضایع می شود و به همراه آن تمام آب ها ، انرژی و عناصر استفاده شده برای تولیدش نیز دور ریخته می شود. این اسراف پیامدهای مخربی برروی منابع طبیعی دارد. ما نمی توانیم به خود اجازه اسراف در غذا، زمین، انرژی و منابع طبیعی بدهیم.
مدیر کل سازمان خوارو بار کشاورزی ملل متحد (فائو) با اشاره به اهداف هزاره پیرامون از بین بردن کامل گرسنگی در جهان گفت: جهانی بدون گرسنگی امکان پذیر است و ما نمی توانیم به خود اجازه اسراف غذا و منابع را بدهیم.
سیلوا با تاکید بر هشداردهنده بودن وضعیت جهانی افزود: تغییرات اقلیمی، سیستم غذایی را با مشکل مواجه ساخته و آمارها حاکی از این است که برای رفع گرسنگی ۹ میلیارد ساکن جهان، باید تا سال ۲۰۵۰ میلادی تولیدات کشاورزی۶۰ درصد افزایش یابد.
وی گفت: امروزه در جهان ٨۰۵ میلیون نفر از گرسنگی رنج می برند که از این تعداد ۱۶۵ میلیون کودک هستند. بیش از دو میلیارد نفر نیز از کمبود ریزمغذی ها و یا گرسنگی پنهان (کمبود ویتامین و مواد معدنی برای داشتن یک زندگی سالم) رنج می برند. همزمان نیز مساله چاقی رو به افزایش است و نیم میلیارد نفر از چاقی مفرط رنج می برد.
مدیر کل فائو گفت: یک و نیم میلیارد نفر در جهان دچار چاقی است و بسیاری از کشورهای در حال توسعه بویژه کشورهایی که درامد متوسط دارند امروز همزمان با مساله چاقی و گرسنگی مبارزه می کنند.
سیلوا افزود: پس از هدف اول هزاره، یعنی نصف کردن شمار گرسنگان ، تاثیر گرسنگی بر مردم جهان ۴۰ درصد کاهش یافت و همزمان نیز بیش از ۲۰۰ میلیون نفر از گرسنگی خارج شدند. هم اکنون نیز متعهد به از بین بردن کامل گرسنگی در جهان شده ایم.
وی با تاکید بر اینکه فائو با وزنه سیاسی و مهارت های فنی خود در نمایشگاه اکسپو میلان ۲۰۱۵ شرکت می کند، گفت: فائو از این نمایشگاه به عنوان ویترینی در خصوص نتایچ و بهبود تقویم کاری این سازمان بعد از سال ۲۰۱۵ استفاده می کند. مهم این است که موضوعات حساس سازمان ملل متحد و تک تک کشورها، مانند حق تغذیه، ضایعات غذایی، سیستم های کشاورزی پایدار و توجه درست به توانمندسازی زنان، در اولویت نمایشگاه میلان منعکس شوند.
مدیر کل فائو افزود: تاکنون ۶٣ کشور در حال توسعه به هدف نصف کردن گرسنگی رسیده اند و برخی حتی فرای آن رفته اند. من شخصا به کشورهای برزیل ،کامرون، غنا، پرو، تایلند و ویتنام بخاطر رسیدن به این نتیجه جایزه داده ام. دولت های افریقایی و امریکای لاتین هدف بلندپروازانه ای را دنبال می کنند و آن از بین بردن کامل گرسنگی تا سال ۲۰۲۵ است.

این هم نظری است – آرزو پارسائی

اسفند ۱۳۹۳

‫بزرگتــرین اشتبــاه یک مـَرد اینـه کـه

بـه مَـرد دیگـه ای فرصـت ایجــاد لبخـند

روی لبهـای زنِ موردِ علــاقه اش رو بـده

پرنوگرافی؛ نهایت آن چیزی که سرمایه‌داری می‌خواهد و می‌تواند – سمیر تحریری

اسفند ۱۳۹۳

• تجارت زنان به مثابه برده جنسی برای تن فروشی و پورنوگرافی مبدل به یکی از شاخه‌های اقتصاد سرمایه داری جهانی شده است که هر ساله میلیاردها دلار به کلیت این اقتصاد کمک می‌کند. این تجارت ادامه و سودآوری “صنعت سکس” و هم چنین ستم بر زنان را تضمین کرده است. در حقیقت بر ارزش زندگی یک زن قیمت گذارده شده است …

در طول تاریخ جامعه طبقاتی و طبع آن مردسالاری، خشونت علیه زنان تا کنون اشکال مختلفی به‌خود گرفته است. یکی از آن اشکال که به‌شکل جدی زندگی و موقعیت زنان را در مقیاس جهانی تهدید می‌کند، تجارت زنان به مثابه کالای جنسی است. علیرغم این که تجارت زنان از تاریخی طولانی برخوردار بوده، اما در دهه‌های اخیر بصورتی جهش‌وار در بیشتر کشورهای جهان افزایش یافته است. رشد این تجارت به معنای واقعی تکان دهنده و تهدیدی برای همه زنان جوان و دختران نوجوان و حتی خردسال در جهان امروز می‌باشد. علیرغم طولانی بودن تاریخ تجارت زنان، اما در هیچ فرهنگ و یا سنت و مذهب یا کشور خاصی ریشه ندارد یا بهتر است گفته شود که بر روی ریشه ی آن در تمامی این موارد مداوماً سرپوش گذاشته شده است. اما خود مقوله و مسئله ی تجارت زنان پدیده ای است تقریبا نو که همراه با جهانی شدن سرمایه‌داری در حال افزایش می‌باشد. این نه تنها بخودی خود یک شکل از خشونت علیه زنان بوده بلکه منبع مهم و محرکی برای دیگر اشکال خشونت علیه زنان هم چون بردگی جنسی، تن‌فروشی و پورنوگرافی و تبدیل کردن آن ها به موقعیت تحت ستم بودن است.
صنعت سکس سالانه میلیاردها دلار برای اقتصاد جهانی امپریالیستی تولید ثروت می‌کند و این پدیده بخش جدایی ناپذیر از اقتصاد و عملکرد سرمایه‌داری‌جهانی/امپریالیستی هم در عرصه‌ی اقتصاد و هم در عرصه ایدئولوژی شده است. علیرغم ژست‌های مخالفی که نمایندگان طبقات حاکمه در مقابل آن می‌گیرند، ابعاد این تجارت و پدیده هایی که از آن ناشی می شود تنها می‌تواند رابطه جامعه طبقاتی مدرن و امپریالیسم با یکی از هولناک ترین اشکال خشونت علیه زنان را برجسته کند.
از این وقایع وحشتناک در مورد زنان دو مولفه می‌توان بیرون کشید. مولفه اول: روند گلوبالیزاسیون بعد از فروپاشی بلوک شوروی یکی از اصلی ترین دلایل افزایش بی‌سابقه تجارت زنان(خصوصاً در شرق) می‌باشد. بیکاری، فقر، وخامت اوضاع اقتصادی و از هم گسیختگی ساختمان اجتماعی که از نتایج آخرین مرحله حرکت سرمایه داری امپریالیستی یعنی از نتایج گلوبالیزاسیون می باشد که گریبان بسیاری از مردم جهان سوم را گرفته است. در ساختاری ناموزون فقر و بیچارگی اکثریت مردم درمقابل انباشت سرمایه در دست عده ای انگشت شمار قرار می گیرد و در این میان اولین قربانیان این جهان سرمایه داری میلیونها دختر جوان و خردسال می باشند که به بردگی کشانده شده و زندگی‌شان به سرقت می‌رود، تا سرمایه گذاران “صنعت سکس” در امریکا، انگلستان، آلمان، فرانسه، ژاپن و… بتوانند سرمایه بیشتر و بیشتری را از قبل فروش زنان در بازار جامعه طبقاتی و مردسالار انباشت نمایند.
خصلت دیگر جهان سرمایه داری که توسط “صنعت سکس” خود را نشان می‌دهد، تقسیم کار بین‌المللی است. برخی کشورها برای تولید کالاهای معینی در خدمت سرمایه‌مالی جهانی بکار گمارده می‌شوند. آن کشورهائی که موظف به فراهم آوردن کالا(زنان و کودکان) برای “صنعت سکس” در بازار جهانی هستند، کشورهای فقیری‌اند که از دیگر “منابع طبیعی” محروم‌اند و یا دیگر تولیداتشان از نظر جهانی به اندازه کافی مورد تقاضا نیست و یا اینکه این کشورها توسط امپریالیستها و استعمارگران چاپیده شده، داغان شده و یا توسط جنگ امپریالیستی به نابودی کشیده شده‌اند. این یک توطئه آگاهانه نیست، بلکه مسئله این است که کشورهای معینی برای تولید آن چه “مناسب”(از نظر رقابت در بازار جهانی) است توسط سرمایه امپریالیستی تعیین شده اند. مردم برای بقا در چنین شرایطی هر آنچه که می‌توانند انجام می‌دهند.
این واقعیتی غیر قابل انکار است که امپریالیسم تن فروشی را در مقیاسی که تاریخ بخود ندیده است گسترش داده است. امپریالیست‌ها حتی اگر بخواهند قادر نیستند که قاچاق زنان را پایان دهند – چرا که سیستم‌شان بر پایه ستم و استثمار زنان قرار داده شده است- اگر چه آنها خواهان پنهان نگاه داشتن آنند. تا زمانی که این سیستم پا برجاست تن فروشی ناپدید نخواهد شد. وقتی به آمار پایین نگاهی می‌کنیم، به عمق این واقعیت جهانی پی‌میبریم که بدون تردید مسبب این وضع کنونی امپریالسم جهانی و وابستگانش هستند.
در کشورهای جهان سوم، صنعت سکس مفری شده برای دولت‌های ارتجاعی در جهت پرداخت قرض هایشان به صندوق بین المللی پول و بانک جهانی. بنابرگزارش سازمان بین المللی کار، از چهار کشور تایلند، فیلیپین، مالزی و اندونزی، ۲ تا ۱۴ درصد درآمد ناخالص ملی سالانه این کشورها از فحشا تامین می‌شود. در سال ۱۹۹۵، درآمد تایلند از تن فروشی معادل ۵۹ تا ۶۰ درصد کل بودجه‌ی آن سال کشور بود. هرچند این کشورها ظاهراً فحشا را تبلیغ نمی‌کنند، ولی سیاست‌های مبتنی بر تبلیغ توریسم، تبلیغ مهاجرت به خارج از کشور و رواج صدور زنان برای کسب ارز خارجی، بطور غیر مستقیم به رشد فحشا دامن زده اند. لازم به ذکر است که این درآمد، ضامن بقای خانواده های فقیر و فراموش شده‌ی روستایی و حاشیه‌ی شهرهای این کشورها است.
جنوب آسیا و اروپای شرقی اصلی ترین تامین کننده دختران جوان برای مصرف کنندگان غربی هستند اما فقیر ترین مناطق جهان آماج این تجارت سود آور قرار گرفته اند. هر ساله در حدود هزار نفر بین سن ۱۴ تا ۲۴ سال از موزامبیک به ژوهانسبورگ(افریقای جنوبی) قاچاق می شوند. و در آنجا به زور به کار در رستوران و یا تن فروشی گمارده می‌شوند. در برزیل حدود ۲ میلیون نفر از جوانان زیر ۱٨ سال به تن فروشی مشغول اند. هزاران نفر از زنان کلمبیائی با وعده‌ی شغلهای دروغین در ژاپن به دام می‌افتند. این زنان در ابتدای ورودشان نمی‌دانند که چه چیزی در انتظارشان است ولی دولت ژاپن با صادر کردن ویزایی بنام “سرم گرم کنندگان” به‌خوبی می‌داند که چه چیزی در انتظار آنها می‌باشد.
حتی کشورهای اسلامی‌ای مثل ایران، مراکش و تونس -که حجاب اجباری بیان معمولی ستم و تسلط است- اخیراً به صعنت فحشای بین المللی(به‌طور مخفی) کشیده شده اند. بسیاری از زنان مجبور به فحشا می‌شوند و برخی از آنان به شیخ نشین‌های منطقه خلیج قاچاق می‌شوند. بر اساس گزارش یک خبرگزاری ایرانی، هر روزه بطور متوسط ۵۴ دختر ایرانی که سنشان بین ۱۶ تا ۲۵ ساله است به کراچی(پاکستان) تجارت می‌شوند، که از آنجا نیز بیشترشان به کشورهای دیگر صادر می‌شوند. تعیین ابعاد بین المللی این جنایت بسیار دشوار است. طبق آمار وزارت کشور آمریکا هر ساله بین شش‌صد تا هشت‌صد هزار نفر از مرزها بطور قاچاق(برای پناهندگی و زندگی بهتر) وارد این کشور می‌شوند که بخشی از ایشان وارد صنعت سکس شده و سود حاصله از این تجارت چند بیلیون دلار تخمین زده شده است. در کنفرانس آتن فاش شد که ۲۰۰۰۰ زن خارجی که اکثریتشان از کشورهای بلوک شوروی سابق هستند، بعنوان برده‌های سکس در یک صنعت یک بیلیون دلاری به‌خدمت گرفته شده اند. این زنان به یک میلیون مرد در آتن سرویس می‌دهند. امروزه بیش از ٨۰۰۰۰ زن به‌عنوان زنان تن فروش در انگلستان کار می‌کنند. در یک گزارش علمی بیان شده است که مرد ها ۲۰۰ میلیون پوند در سال برای سکس خرج می‌کنند که البته نصف این مقدار در ماساژ و سونا خرج می‌شود. این صنعت در انگلستان سالانه حدود ۷۷۰ میلیون پوند ارزش دارد. هر ساله در حدود ۶۰۰۰۰۰ نفر بطور غیر قانونی وارد اروپای غربی می‌شوند که بسیاری از آنها مورد استثمار جنسی قرار می گیرند. سال گذشته پلیس لندن ٣۰۰ دختر جوان و ۱۰ بچه را از فاحشه خانه بیرون آورد. در بین این تعداد ۱۹ در صدشان انگلیسی و بیشترشان از اروپای شرقی(۲۵ درصد) بودند، جنوب شرقی آسیا(۱۶ درصد)، امریکای لاتین(۱۲ درصد)، و آفریقا (۲ درصد). بیشترین تعداد متعلق به تایلند، روسیه، برزیل و کوسوو بود. رئیس پلیس کریس برادفورد اظهار داشت: “این مثل بازار برده داری است” و البته شرایط در فرانسه، ایتالیا، سوئیس، هلند، آلمان و سوئد بهتر از اینها نیست.
در اواخر قرن ۱٩ و در چرخش آن به قرن ۲۰، هنگامی که سرمایه داری وارد بالاترین مرحله آن یعنی امپریالیسم می‌شد، تجارت زنان نیز به یک مشکل اجتماعی قابل توجه بدل شد، که به دنبال آن یک توافق نامه بین المللی را به همراه داشت تا “از هر گونه دلالی برای زنان و دختران به منظور مقاصد غیراخلاقی در خارج از مرزها جلوگیری” کند و آیا در جامعه‌ی تازه بنیاد شده سرمایه‌داری که در آن سود بر هر چیزی ارجیحیت دارد امکان عملی نمودن بیانات اخلاقی هم می‌تواند وجود داشته باشد.
ایالات متحده قانون “من”( که پیشنهاد جیمز رابرت من – عضو کنگره در آن زمان بود) را در سال ۱٩۱۰به تصویب رساند، قانونی که طبق آن “انتقال اشخاص از مرزهای خارجی و داخلی به منظور تن فروشی یا دیگر مقاصد غیر اخلاقی” ممنوع اعلام شد و البته انجام این امر بعد گذشت بیش از صد سال نه تنها کاهش نیافته که با افزایش چشمگیری در چند دهه اخیر روبرو بوده، چرا که انجام چنین تجارتی می‌تواند برای صاحبین سرمایه سودآور باشد و البته پر بی راه نیست که اگر شهروند امریکایی بگوید تا کنون به گوش‌اش هم نخورده است، چرا که اساساً خرید و فروش زنان برای ارائه ی خدمات جنسی تقریباً تبدیل به یکی از سنن قدیمی و مشهور جامعه امپریالیستی امریکا گشته است.
اما سوال این جاست که آیا قوانین و موافقت نامه‌های بین المللی باعث محدود کردن تجارت زنان شد؟ واقعیت نشان می‌دهد که این تجارت در سراسر قرن بیستم از جمله بعد از جهش اقتصادی در برخی کشورها بعد از جنگ جهانی دوم، در حال افزایش بوده است. این مسئله بعد از سقوط بلوک شوروی و جهش در گلوبالیزاسیون، بصورت انفجاری افزایش یافته است. علیرغم بیانیه‌ها و تصویب قوانین علیه تجارت سکس، این تجارت سودآور هم‌چنان به‌صورت بی سابقه‌ای در حال گسترش است. زنان و بچه ها از مناطق فقیر نشین جهان ربوده شده، از روستاها و یا شهرهای شان انتقال داده شده و در بازار حراج (اوکشن) به دلالان انسان فروخته می شوند تا “صنعت سکس” را در ایالات متحده، اروپا، استرالیا، اسرائیل و امیرنشین‌های عربیِ مورد علاقه امریکا و دیگر کشورهای مرفه جایی که بازار بزرگی برای این تجارت موجود است،‌ تامین کنند.
واقعیت این است که موضوع تجارت سکس و یا به اصطلاح صنعت سکس بسیاری از تضادهای این جامعه پوسیده و مبتنی بر استثمار را در خود نهفته دارد. تجارت زنان به مثابه برده جنسی برای تن فروشی و پورنوگرافی مبدل به یکی از شاخه‌های اقتصاد سرمایه داری جهانی شده است که هر ساله میلیاردها دلار به کلیت این اقتصاد کمک می‌کند. این تجارت ادامه و سودآوری “صنعت سکس” و هم چنین ستم بر زنان را تضمین کرده است. در حقیقت بر ارزش زندگی یک زن قیمت گذارده شده است: نکته دراین است، مبادله ای که ده، سی یا پنجاه دلار را در بر می‌گیرد از زندگی یک زن و یا دختر خردسال بیشتر ارزش دارد. اقتصاد از او مهم تر است، یک مرد با پرداخت آن مبلغ می‌تواند او را بخرد و با او هر کاری را که می‌خواهد انجام دهد. بطور خلاصه، تجارت زنان بطور روزافزونی به بخش جدایی ناپذیری از نظام سرمایه‌داری امپریالیستی و نظام اجتماعی مردسالار آن تبدیل شده است. این مسئله هم با سیستم اقتصادی و هم با سیستم ایدئولوژیکی آن هم خوانی دارد. تلاش‌ها برای از بین بردن و یا کاهش این تجارت از درون سیستم و با مشی رفرمیستی تا کنون حاصلی نداشته است بلکه در مجموع منجر به بدتر شدن اوضاع شده است.
مشکل واقعی، فساد و یا وجود چندین مقام فاسد نیست. مشکل در جایی دیگر است. در بنیاد خود سیستم است، جایی که همه چیز بر حول سود و برتری و شوینیسم مردانه سازماندهی شده است. پدرسالاری و ستم بر زنان بخش مهم و جدایی ناپذیر از کل سیستم های استثماری بوده است، اما نظام سرمایه داری نه تنها این ستم را از بین نبرده است، بلکه اشکال هولناکی از آن را نیز بر آن افزوده است و این روند هم چنان ادامه دارد.
هیچ کجا با یک زن بر اساس ارزش کارش رفتار نمی‌شود، بلکه بر اساس جنسیت‌اش با او برخورد می‌شود. بنابراین برای او اجتناب‌ناپذیر است که برای حق حیاتش غرامت بپردازد و با ارائه خدمات جنسی، به هر ترتیبی که شده موقعیت خود را حفظ نماید. بدین ترتیب مسئله صرفاً شدت ماجراست که آیا او خود را به یک مرد(در زندگیِ زناشویی یا خارج از آن) می‌فروشد، یا به تعداد زیادی مرد؟ عموم مردم چه بپذیرند یا نپذیرند، مسولیت روسپیگری‌ بر عهده‌ی فرودستیِ اقتصادی و اجتماعی زنان در جامعه طبقاتی است.

مصرف روزانه ۱.۵ تن مواد مخدر در کشور

اسفند ۱۳۹۳

آمارهای جهانی دفتر مبارزه با مواد مخدر و جرم سازمان ملل نشان می دهد مصرف تریاک در ایران ۴۵۰ تن معادل ۴۲ درصد مصرف جهانی است و ۱۳ درصد از مصرف کنندگان جهانی تریاک در ایران قرار دارند.آمارها نشان می دهد بیش از ۶۰ درصد جرائم مرتبط با موادمخدر و بیش از ۶ میلون نفر در کشور تحت تاثیر مواد مخدر قرار دارند و روزانه ۸ نفر در اثر مواد مخدر جان خود را از دست داده و ۷۰ نفر نیز معتاد می شوند.
به گزارش مهر، آمارهای رسمی نشان می دهد که در حال حاضر کشور ما یک میلیون و ۳۲۵ هزار معتاد دارد و سالانه بیش از ۵۰۰ تن مواد مخدر مصرف می شود که البته آمارهای غیر رسمی رقمی بیش از این را نشان می دهد. همچنین طی ۵ سال گذشته روزانه ۷۰ نفر معتاد به جمعیت معتادان کشور اضافه شده و بر اساس تحقیقات انجام شده مواد مخدر به تنهایی بین ۶۳ تا ۶۵ درصد از جرائم و دستگیری ها را به شکل مستقیم و غیر مستقیم به خود اختصاص داده است.
در گزارشی که توسط معاونت رفاه وزارت تعاون، کار و رفاه اجتماعی و با کمک کارشناسان این حوزه در سال جاری در مورد مواد مخدر و جرائم در ارتباط با آن انجام شده بیانگر این است که مصرف مواد صنعتی از نیم درصد در سال ۸۴ به ۲۶ درصد در سال گذشته رسیده است. از سوی دیگر سن اعتیاد نیز کاهش یافته و زنان در معرض آسیب بیشتری قرار گرفته اند و همچنین معضلات بهداشتی اعتیاد به ویژه ابتلا به ایدز نیز نگران کننده است.
افزایش ۱۵ درصدی مرگ زنان در اثر مصرف مواد مخدر
کارشناسان امور اجتماعی و آسیب شناسان معتقدند که سوء مصرف مواد مخدر در کانون آسیب های اجتماعی کشور قرار دارد بنابراین باید برای کنترل و کاهش آسیب های اجتماعی مهار اعتیاد در اولویت قرار گیرد.
تحقیقات نشان می دهد که روزانه تقریبا ۸ نفر بر اساس مصرف مخدر جان خود را از دست داده اند، همچنین افزایش ۱۵ درصدی مرگ و میر زنان نیز بر اثر سوء مصرف مواد نسبت به سال ۹۱ در آمار مشهود است و از سوی دیگر رشد بیش از ۲۵ درصدی مصرف شیشه نیز در سال ۹۲ مشاهده شده است.
روزبه کردونی مدیر کل دفتر آسیب های اجتماعی وزارت تعاون کار و رفاه اجتماعی به تحقیق انجام شده در مورد اعتیاد اشاره کرد و به خبرنگار مهر گفت: آمارهای اعلام شده در گزارش در سال ۹۲ جمع آوری و نهایی شده و هنوز آمار سال ۹۳ جمع بندی نهایی نشده است.
کاهش سن اعتیاد در کشور
وی به کاهش سن اعتیاد نیز اشاره کرد و گفت: در حال حاضر میانگین سن معتادان به حدود ۲۰ سال رسیده یعنی از حدود ۲۳.۵ در سال های گذشته به ۲۰ سال کاهش یافته است.
کردونی افزود: در گزارش جمع آوری شده عدم وجود سیاست گذاری مشخص در حوزه حمایتی و آسیب های اجتماعی، نداشتن متولی مشخص در حوزه آسیب های اجتماعی، رویکرد صرف سیاسی، امنیتی، قضایی و انتظامی به مسائل در حوزه آسیب ها و جدی گرفته نشدن امور اجتماعی به ویژه آسیب ها، عدم ارزیابی مستمر طرح ها و برنامه های اجتماعی، توجه به آسیب دیدگان به جای توجه به آسیب ها، عدم ایجاد هماهنگی کامل بین سازمان های ارائه کننده خدمات در زمینه حمایتی و آسیب، فقدان برنامه ای جامع در زمینه آسیب های اجتماعی کشور، عدم توجه کافی به برنامه های اجتماع محور منطقه ای و محلی و غیره از جمله موارد و مشکلاتی است که درخصوص بحث آسیب ها در کشور با آنها مواجه هستیم.
به منظور مدیریت صحیح و برنامه ریزی برای مبارزه و کنترل مواد مخدر در کشور داشتن آمارهای درست و واقع بینانه شرط اصلی است اما متاسفانه این چالش در کشور طی سال های گذشته وجود داشته و تاکنون نیز رفع نشده است و براساس اطلاعات به دست آمده از سال ۸۳ تا ۹۰ ارقام متفاوتی برای مصرف کنندگان منظم مواد مخدر عنوان شده که هر کدام با دیگری تفاوت دارد و فقر اطلاعات در این حوزه یک معضل جدی و مقدم بر اعتیاد تبدیل شده است.
روزانه ۷۰ نفر به آمار معتادان اضافه می شود
طبق آمار رسمی اعلام شده توسط ستاد مبارزه با مواد مخدر تعداد معتادان در سال ۸۶ یک میلیون و ۲۰۰ هزار نفر بوده این در حالی است که در دی ماه ۹۱ تعداد این افراد یک میلیون و ۳۲۵ هزار نفر اعلام کرده اند و چنانچه همین آمار مبنا قرار گیرد باید گفت که طی این سال ها به طور متوسط روزانه ۷۰ نفر به آمار معتادان کشور افزوده شده است.
مدیرکل دفتر آسیب های اجتماعی وزارت تعاون، کار و رفاه اجتماعی در مورد آمار مصرف مواد مخدر در جامعه جهانی نیز گفت: طبق گزارش بدست آمده، آمارهای جهانی دفتر مبارزه با مواد مخدر و جرم سازمان ملل نشان می دهد مصرف تریاک در ایران ۴۵۰ تن معادل ۴۲ درصد مصرف جهانی است و ۱۳ درصد از مصرف کنندگان جهانی تریاک در ایران قرار دارند و بعد از ایران کشورهای اروپایی به جز ترکیه و روسیه با ۹۵ تن، پاکستان و افغانستان با ۸۰ تن، جنوب شرق آسیا با ۷۵ تن، هند با ۶۷ تن، افریقا با۶۰ و روسیه با ۵۸ تن در رتبه های بعدی مصرف مواد مخدر قرار دارند.
مصرف روزانه ۱.۵ تنی مواد مخدر توسط معتادان
گزارش های رسمی بیانگر این است که مصرف سالیانه انواع مواد ۵۰۰ تن است به طوری که می توان گفت معتادان کشور روزانه یک و نیم تن مواد مخدر مصرف می کنند.
براساس گزارش جمع آوری شده استان های تهران، اصفهان و خراسان رضوی به ترتیب با ۴۰ هزار و ۲۴۶ نفر، ۲۵ هزار و ۸۱۶ نفر، ۱۸ هزار و ۹۶۷ نفر بیشترین دستگیر شدگان در کشور داشتند. همچنین درخصوص قاچاقچیان دستگیر شده نیز استان های تهران، خراسان جنوبی و خراسان رضوی با دو هزار و ۱۵۰ نفر، یک هزار و ۵۱۲ نفر و یک هزار ۴۲۵ نفر سه استان اصلی در این حوزه بوده اند.
همچنین بیشترین توزیع کنندگان دستگیر شده به ترتیب در استان های البرز به ۱۱ هزار و ۹۱۷ نفر، تهران ۱۱ هزار و ۱۵۰ نفر و خراسان رضوی با ۶ هزار و ۷۰۸ نفر بودند.
آمار دستگیر شدگان معتاد و مصرف کننده مواد مخدر نشان می دهد که استان تهران با ۱۳ هزار و ۹۵۵ نفر، اصفهان با ۶ هزار و ۱۲۲ نفر و آذربایجان شرقی با ۴ هزار و ۴۳۴ نفر بالاترین آمار دستگیر شده در این حوزه را داشته اند.
کاهش چشمگیر دستگیری قاچاقچیان و توزیع کنندگان مواد مخدر
بر اساس گزارش معاونت رفاه وزارت تعاون، کار و رفاه اجتماعی از مجموع ۱۶ میلیون نفری که در طی سه دهه گذشته دستگیر شدند ۴۴ درصد مستقیما مربوط به جرایم مواد مخدر و حدود ۱۹ درصد نیز به طور غیر مستقیم با پدیده اعتیاد و مواد مخدر مرتبط بودند.
آمار سال ۹۱ نشان می دهد که از مجموع بیش از ۲۳۰ هزار دستگیر شده ۵.۲ درصد قاچاقچی، ۲۶.۱ درصد توزیع کننده، ۱۰.۵ درصد حمل کننده، ۴۱.۹ درصد نگهدارنده و ۱۵.۱ درصد معتاد مصرف کننده مواد مخدر بوده اند که ۱.۳ درصد آن را اتباع بیگانه تشکیل داده است.
بررسی و مقایسه این آمارها نشان می دهد که نسبت به سال ۸۷ آمار قاچاقچیان دستگیر شده ۲۵ درصد کاهش، توزیع کنندگان دستگیر شده ۳۲ درصد کاهش، حمل کنندگان ۲۸ درصد کاهش و نگهدارندگان دستگیر شده نیز ۲۷ درصد افزایش داشته است.
ارتبط مستقیم حاشیه نشینی و مواد مخدر
تحقیقات نشان می دهد در برخی از مناطق حاشیه ای تا بیش از ۴۰ درصد از ساکنان زیر خط فقر مطلق هستند. از سوی دیگر استان های دارای بیشترین حاشیه نشینی مانند البرز، خراسان رضوی، همدان، خوزستان، هرمزگان و اطراف تهران هستند که می توان احتمال داد یک رابطه منطقی میان استان های دارای بیشترین مسئله حاشیه نشینی و استان های دارای بیشترین دستگیر شدگان مرتبط با مواد مخدر وجود دارد.
کارشناسان معتقدند با توجه به موارد عنوان شده راهبرد اصلی برای کنترل و کاهش مصرف مواد مخدر، تمرکز بر انجام فعالیت های فقرزدایی و توانمند سازی و همچنین حمایت های اجتماعی از گروه های محروم در سکونتگاه های غیر رسمی است.
تغییر الگوی مصرف مواد مخدر ایرانیان
مدیر کل دفتر آسیب های اجتماعی وزارت تعاون کار و رفاه اجتماعی به تغییر الگوی مصرف مواد مخدر به عنوان یک چالش مهم اشاره کرد و گفت: یکی از اتفاقات مهمی که در مصرف مواد مخدر طی سالیان اخیر رخ داده تغییر الگوی مصرف بوده به طوری که گزارشات نشان می دهد آمار کشف کارگاه های تولید کننده شیشه نسبت به سال ۸۶، ۲۸۰ درصد رشد داشته است و مصرف نیم درصد مواد صنعتی نیز از سال ۸۴ به ۲۶ درصد در سال ۹۲ رسیده است و همچنین براساس گزارش سازمان ملل ایران به عنوان یکی از ۵ کشور اول مصرف کننده مخدر صنعتی شیشه شناخته شده است.
از سوی دیگر در طول سال های ۸۴ و ۸۵ بیش از ۹۸ درصد مواد مخدر صنعتی وارداتی بوده اما اکنون اکثر مواد مخدر صنعتی در کشور تولیدی است و توسط قاچاقچیان صادر می شود. همچنین در سال ۸۶ تریاک، کراک، هروئین، شیره تریاک، شیشه، حشیش و کوکائین مهمترین مواد مصرفی معتادان بوده در حالی که در سال گذشته مصرف مواد به ترتیب به تریاک، شیشه، کراک، هروئین، حشیش و کوکائین تغییر یافته است.
کردونی در مورد مصرف مواد مخدر در بین کودکان خیابانی نیز گفت: تحقیقات انجام شده در این گزارش نشان می دهد کودکان خیابانی در مقایسه با افراد دیگر مصرف الکل بالاتری دارند و مواد مصرفی در آنها نیز احتمالا بالاتر از جمعیت زیر ۱۸ سال است به طوری که در گزارش به دست آمده ۱۷.۳ درصد کودکان خیابانی حداقل یک بار در عمر مصرف الکل داشته و ۷ درصد کودکان خیابانی حداقل یک بار مصرف یکی از مواد مخدر را تجربه کرده اند.
وی همچنین در مورد کاهش سن مصرف کنندگان مواد مخدر نیز گفت: براساس گزارش بدست آمده سن شروع مصرف مواد تا سال ۸۶ از ثبات معناداری بین ۲۳ تا ۲۴ برخوردار بوده است اما طرح ملی شیوع شناسی مواد مشخص می کند که طی مدت ۶ سال سن مصرف از ۲۴ به ۲۱ رسیده یعنی ۳ سال کاهش داشته است و این خود نگران کننده است.
افزایش تعداد زنان معتاد
گزارش های رسمی بیانگر این است که تعداد زنان معتاد بین سال های ۸۶ تا ۹۲، ۷۳ درصد افزایش داشته است و مسئولین ستاد مبارزه با مواد مخدر نیز اعلام کردند تعداد زنانی که در اثر سوء مصرف مواد جان خود را از دست دادند سال گذشته نسبت به سال قبل آن ۱۵ درصد رشد داشته است و از سوی دیگر بیشترین زنان معتاد در رده سنی ۲۰ تا ۳۶ سال هستند که اغلب آنها از مواد مخدر تریاک، شیشه، الکل و کراک استفاده می کنند و همچنین از هفت هزار و ۳۷۷ زن زندانی در کشور ۶۰ درصد آنها به دلایل مرتبط با جرایم اعتیاد و مواد مخدر به زندان راه پیدا کرده اند که بیشتر آنها خود نیز از این مواد استفاده می کردند.
برخی آمارهای موجود در مورد مواد مخدر نشان می دهد که ۷۵ درصد معتادان کشور بالای دیپلم بوده و ۶۳ درصد معتادان ایرانی متاهل هستند و از سوی دیگر عامل ۵۰ درصد طلاق ها و ۲۰ درصد قتل هاست.
کاهش و کنترل اعتیاد در برنامه وزارت رفاه
مدیر کل دفتر آسیب های اجتماعی وزارت تعاون کار و رفاه اجتماعی در پایان به راهکارهای مبارزه با مصرف مواد مخدر اشاره کرد و گفت: با توجه به تغییر الگوی مصرف مواد به سمت صنعتی و شیمیایی در میان اقشار جوان به ویژه دختران و زنان باید با مدیریت مصرف از طریق داروهای ارزان قیمت و در زمانبندی مشخص این پدیده را مهار کرد و همچنین مسئولان و برنامه ریزان با هماهنگی میان دستگاه ها و همچنین استفاده از ظرفیت سازمان های مردم نهاد در عرصه سیاست گذاری و اجرای برنامه های درست اقدام کنند.
به گفته وی، معاونت رفاهی وزارت تعاون، کار و رفاه اجتماعی سیاستها و برنامه ها و اقدام ملی و منطقه ای برای کاهش و کنترل اعتیاد را در دستور کار خود قرار داده تا بتواند نسبت به مهار اعتیاد در میان اقشار مختلف جامعه بویژه جوانان اقدامات لازم را به عمل آورد.
در هر حال کارشناسان معتقدند با توجه به عواملی مانند کاهش سن اعتیاد، تغییر الگوی سوءمصرف و استفاده از موادمخدر صنعتی در میان جوانان، افزایش تعداد معتادان زن و همچنین استفاده از موادمخدر در میان کودکان خیابانی و… باید مسئولان و مدیران دستگاه های ذیربط در ارتباط با کاهش سوءمصرف موادمخدر و جلوگیری از توزیع آن اقدامات و برنامه ریزیهای لازم را انجام دهند تا شاید بتوان این آسیب اجتماعی و جرائم مرتبط با آن را در جامعه کاهش داد.
منبع: مهر

برایم تعریف کرد – محمود صفریان

اسفند ۱۳۹۳

در یکی از پرواز های داخلی کنار هم نشسته بودیم. من همیشه قبل از پرواز

به کمک اینترنت صندلی های کنار راهرو را انتخاب می کنم، تا راحت و بی

خواهش از کسی که کنارم نشسته بتوانم از جایم بلند شوم.

در این پرواز، همین جائی که انتخاب کرده بودم مرا با دختر خانم زیبائی که

اتفاقن ایرانی هم بود آشنا کرد، و فرصت یافتم، تا مقصد هم صحبت داشته

باشم.

چندین باراز من خواست که از جایم بلند شوم و راه را برای او باز کنم، و

همین برخاستن و راه را باز کردن این زمینه را فراهم کرد.

پرواز داخلی که می گویم، حدود ۵ ساعت طول می کشد. از تورونتو به

ونکور مثل این است که از تهران بروی لندن.

” ببخشید افتخار آشنائی با چه کسی را دارم…”

” من مریم کسرائی هستم. در دانشگاه تورونتو سال آخر روز نامه نگاری را

می گذرانم “

” ممنونم، چه کامل آشنایم کردی. من هم سهراب افراشته ام و سالهاست که از

دانشگاه فارغ شده ام

نباید دانشگاه تعطیل شده باشد، ولی شما دارید از آن دور می شوید “

و با خنده پرسیدم:

” به قول بچه ها جیم شده اید؟ “

” نه، هفته پیش تعطیلات تابستانی شروع شده است.”

” انگشتر دستتان است، متاهلید؟ “

جوابم را نداد.

” از وقتی غذا را از برنامه مسافرت ها انداخته اند، هرکس هر وقت دلش

خواست آنچه را که همراه آورده است می خورد. و غذاها نیز رنگا رنگ شده

است، و از یکدستی سابق افتاده است، هر کس غذای خودش را می آورد “

” باید گرسنه باشید؟ “

” چه جور!”

” من از رستوران فرود گاه همبر گر تهیه کرده ام اتفاقن دو تا هم گرفته ام

می گذارم وسط “

” من پیتزا آورده ام من هم از رستوران در فرود گاه خریده ام. ولی مال من

یکی است اما اندازه اش کوچک نیست “

” با یک لیوان شراب چطورید؟ “

” بدم نمی آید….نه، این انگشتر ازدواج نیست. متاهل نیستم. اما دارم می روم

سراغش….”

” چه جالب! …دانشگاه را تعطیل کرده ای و با این همه شوق و تحمل پنج

ساعت پرواز می روی سراغش؟ باید خیلی دوستش داشته باشی؟ …..می

بخشید مثل اینکه دارم بیشتر از کوپنم حرف می زنم؟ “

” نه، اشکالی ندارد. من هم کم کنجکاو نیستم….اما داستان من ماجرای

خودش را دارد. “

” خب هرموضوعی داستان خودش را دارد “

” ولی من دارم به دنبال یک تصور، یک رویا و دست با لش دنبال یک

کنجکاوی می روم. “

” می بخشید، من گیرنده های خوبی ندارم. اصلن نمی دانم دارید از چه

صحبت می کنید. شما دارید به دنبال یک تصور می روید ونکور و کلی

هزینه های مختلف از هتل گرفته تا سایرخرج ها را متحمل می شوید که رویا

یتان را پیدا کنید؟ اگر با شما خودمانی بودم، آنی را که سر زبونم بود بکار

می بردم. “

“بکار ببرید، من ناراحت نمی شوم “

” می گفتم مریم خانم ما را گرفتی؟ “

” نه جناب افراشته، هتل نمی روم خواهرم و شوهر وبچه هایش آنجا زندگی

می کنند. در حقیقت از وقتی که فهمیدم او در ونکور است این تصمیم را

گرفته ام…”

” فراموش کن. من متوجه حرف های شما نمی شوم….

ببینم تلویزون جلویم چه فیلم هائی دارد… می خواهم چراغ بالای سرم را

خاموش کنم کمی تاریک می شود، نا راحت نمی شوید؟ “

” نه من هم خاموش می کنم شاید کمی خوابم ببرد…. اما اگر باز نگوئید سر

کاری است بگذار داستان خودم را که بخاطرش دارم می روم ونکور برایتان

تعریف کنم دلم نمی خواهد فکر کنید دیوانه ام…”

” خواهش می کنم مریم خانم. شوخی کردم نا راحت نشوید. اجازه بدهید

چشمانم را ببندم و به داستانتان گوش بدهم. “

” ولی من نمی خواهم لا لائی بخوانم. “

” دلخور نشوید فقط چون برایم معمولی نبود تعجب کردم…”

” می خواهم همین تعجب را برطرف کنم “

این ماجرا در فروشگاهی که گه گاه برای کمک هزینه، نیمه وقت، و بسته به

ساعات درسم در زمانه های مختلف کار می کردم اتفاق فتاد “

همانطور که گفتم، نیمه وقت کار می کردم. هفته ای سه روز. در یک

فروشگاه بزرگ خوار و بار و میوه و سبزی فروشی. زمان کارم مشخص

نبود، گاهی نوبت صبح بودم گاهی عصرها تا آخر وقت، تا ساعت ده شب.

صندوقدار بودم. صندوقی که هیچ نوع کارت بانکی قبول نمی کرد، فقط نقد.

و این یعنی مشتری سریع رد شود و برود. در حقیقت نام دیگر این صندوق

.ها ” صندوق سریع ” است

به هنگام کار، بخصوص وقتی شلوغ بود، کمتر به اطرافم نظرمی چرخاندم،

سرم را می انداختم پائین، و با سرعت هرچه بیشتر، کالاهای چیده شده روی

میز متحرک را از جلوی چشم الکترونیک رد می کردم. سال اول دانشکده

.بودم، وبه این کار برای موازنه خرج زندگی ام نیاز داشتم

مدتی بود مشتری جوان خوش قد و بالائی، در روز های کاری ام، گاه تا سه

نوبت در صف پرداخت می ایستاد. علت جلب توجهم، این بود که درهر نوبت

.بجای پول نقد، کارت اعتباری می داد و کارم را از سرعت می انداخت

و من هر بار تقاضای پول نقد می کردم، او هم با کمی معطلی پرداخت می

.کرد و می رفت

آخرین بار که باز بی توجه به مقررات، کارت داد، واقعن ناراحت شدم و به

: او گفتم

آقای محترم، چرا توجه نمی کنید، در این صندوق ، ما فقط پول نقد قبول می “

کنیم، این همه صندوق دیگر، همه کارت قبول می کنند، به آنها مراجعه

“…کنید

:به فارسی جوابم داد

.من می خواهم با شخص شما معامله کنم، صندوق دیگر نمی روم –

:من هم به فارسی گفتم

پس لطفن نقد ” – Cash ” ” .پرداخت کنید

در این صورت، هم سریع باید بروم رد کارم، هم نمی توانم صدایت را –

.بشنوم

.و امان نداد خودم را که شوکه شده بودم پیدا کنم

خودت می دانی چقدر خوشگل و جذابی؟ –

بی اراده و بدون تعقل، گوشی تلفن کنارم را که برای رفع اشکالت کار مورد

..استفاده قرار می دهیم برداشتم

داری کمک خبر می کنی؟ ناراحتت کردم؟…می بخشی!…این هم پول –

…نقد

نه، می خواهم بگویم کسی را بجایم بفرستند، خسته ام، می خواهم بروم “

“…خانه

:بسیار مهربان نگاهم کرد، و بدون گرفتن مانده پولش، آرام گفت

…دوباره پوزش می خواهم، گناه از دل من و خوشگلی توست…خدا حافظ –

.و رفت

.من از آن روز جور دیگری شده ام… او هر گز دیگر به فروشگاه نیامد “

و من دائم چشم به راهش بودم…نمی دانم چرا احساس می کردم به او و

احساسش توهین کرده ام، دلم می خواست فقط یکبار یگر بیاید تا از دلش در

“…آورم

می خواهی باور کنم که فقط برای پوزش خواهی است که به دنبالش می “

” .گردی

“… فکر کردم خوابی؟ “

نه، حتمن باور نکن، چون جای پایش بر نرمی روحم باقی مانده است. “

تازگی ها و با زحمت و تلاش زیاد دریافته ام که از تورونتو خانه کن رفته

“…است آن سر کانادا، دور ترین نقطه به تورونتو

” و تو با همین بر خورد عاشقش شدی؟ “

نه، مدت ها بود که به صندوق من مراجعه می کرد و من از آرامشش و “

اینکه می دانست که نباید کارت بدهد ولی پول نمی داد مگر پس از اعتراض

من، بدم نیامده بود. بسیار مؤدب رفتار می کرد و نگاهایش را خوب متوجه

می شدم و هرگاه که مدتی نمی آمد انتظارش را می کشید… بله دقیقن عشق

” بدینگونه در می زند

” چطور می خواهی سوزنی را در انبار کاه پیدا کنی؟ “

” عشق ساربان است خوب می داند شتر را کجا بخواباند، ضمن اینکه هر

عشقی بوی خودش را دارد و از مسیر آن می توان پیدایش کرد.”

” کاش من هم چنین بوئی داشتم “

” بخوابید هنوز خیلی راه داریم “

عشق – خالد رسول پور

اسفند ۱۳۹۳

دختر همسایه مان رو سری آبی به سر می بندد.
چند روز پیش که از خانه بیرون می رفتم، پشت شیشه ی مات, پنجره ی رو به کوچه شان، سایه آبی بزرگی دیدم که تکان می خورد.
دختر همسایه بود که سرش را به شیشه چسبانده بود و نگاهم می کرد.
به خانه که بر گشتم، امتحان کردم و دیدم از پشت شیشه ی مات، نمی شود چیزی دید.
پنجره ی رو به کوچه ی اتاف من، شیشه مات ندارد.
دیروز دخترک را دم در دیدم. زیبا بود. ایستادم و خیره اش شدم. بی که نگاهم کند بر گشت و در را محکم پشت سرش بست.
بعد از چند لحظه، باز هم، پشت شیشه ی مات، سایه آبی را دیدم.

امروز صبح باز دخترک را دیدم، دم درشان. برایش دست تکان دادم. با غیظ نگاهم کرد، بر گشت و در را محکم پشت سرش بست. باز بعد از چند لحظه، سایه آبی را دیدم که پشت شیشه ی مات پیدا شد و طرح نا مشخص, لب هایش را که به شیشه چسبانده بود و برایم بوسه می فرستاد.
عاشق شده ام.

برای پنجره ی رو به کوچه ی اتاقم شیشه مات خریده ام.
چند ساعتی است که هر دو، من و او، از پشت شیشه های ماتمان به سفیدی مات کوچه خیره شده ایم ، و هر دو با خود می گوئیم:
همین حالا، او هم پشت شیشه ی ماتش ایستاده و من را نگاه می کند.

شام را بیرون می خوریم – عباس محمودیان

اسفند ۱۳۹۳

با صدای زنگ ساعت بیدار شدم. به صدای لعنتیش عادت کرده ام. هر بار که صدایش بلند می شود دلم می خواهد پرتش کنم بیرون. آنقدر به این صدای لعنتی عادت کرده ام که حتا روز های جمعه هم ساعت شش و بیست دقیقه، حس می کنم صدای زنگش می آید. به اکراه بلند می شوم. امیر هم اومده. دیشب خیلی دیر اومد. من هم اونقدر خسته بودم که با اومدنش از خواب بیدارم نشدم. بی سرو صدا بلند شدم. کتری را آب کردم و گذاشتم روی گاز، و بعد رفتم تا آبی به سرو صورتم بزنم. وقتی بر گشتم و خودم را در آینه دیدم، تازه متوجه خون دماغم شدم. این خون دماغ هم دست از سرم بر نمی دارد. هفته ای دو سه بار چنین می شوم. هر بار هم که خون دماغ می شوم، حس می کنم قرار نیست اتفاق حوبی بیفتد. نه اینکه خرافاتی باشم، اما بعضی وقت ها آدم ها فکر هائی دارند که مخصوص خودشونه. من هم به این خرافات و این خون دماغ ها عادت کرده ام.
نصف یک دستمال کاغذی را می چپانم توی لوله دماغم و آب جوش را توی قوری می ریزم.
امیر لباس هایش را گوشه اتاق ریخته است. شب هائی که شیفت باشد دیگر حال و حوصله ی مرتب کردن آن ها را ندارد. هر چند وقتی شیفت هم نباشد باز هم نظم درست و حسابی
ندارد.
لباس هایش را آویزان می کنم. ار جیب کتش صدای بوقی از موبایلش می آید. موبایل را بیرون می آورم. روی صفحه اش نوشته: ” شارژ باطری کم است ” روی کتش تار موی بلندی است، بر می دارم و بر اندازش می کنم. رنگ موهای من نیست. موبایلش باز هم بوق کوتاهی می زند. خاموشش می کنم و به شارژرش وصلش می کنم. سراغ صبحانه می روم. دستمال کاغذی را از دماغم بیرون می آورم و می اندازم تو سطل آشغال.
دستی به موهایم می کشم، و یک تار مو را می کنم، بر اندازش می کنم. یاد اوایل آشنائی ام با امیر می افتم و اینکه چقدر خجالتی بود. خنده ام می گیرد. یعنی امیری که آنقدر خجالتی
بود، حالا ممکن است بخواهد…؟ نه، امیر جرات این کار ها را نداشته و ندارد. خیلی شانس آورد من زنش شدم و گرنه، کی زنش می شد؟
میلی به صبحانه ندارم، اصان هیچ وقت نداشته ام. یک لیوان چای می ریزم و می روم تا آماده شوم. روبروی آینه می ایستم. خیلی وقت است دستی به صورتم نبرده ام، خال و حوصله اش را نداشتم. باید عصری سری به زهره بزنم. نصف لیوان چای را هورت می کشم. ساعت ده دقیقه به هفت است. با عجله کاغذی بر می دارم و می نویسم:
” امیر جان!
من رفتم کار. امروز باید اضافه کاری هم باشم.ناهار را گذاشته ام توی یخچال. عصر هم سری به زهره می زنم و بعد می آیم. احتمالن حدود ساعت ۶ بر می گردم. خونه باش،
شام رو بیرون می خوریم “

مردی که طوفان آشفته‌اش می کرد – ابوالفضل محققی

اسفند ۱۳۹۳

• با من سخن نمی گوید. هر کدام خانه دو اطاقه کوچکی داریم, روبروی هم. گاهی در را که باز می کنم او را می بینم. به آرامی دستی بلند می کند. زمان کوتاهی است فاصله بالا بردن دست تا پائین آوردن آن. اما در همین زمان کوتاه و آن دست محبتی است که می توانم آنرا حس کنم. …

طوفان نعره می کشد, موجها خود را سراسیمه بر صخره ها می کوبند. مردی کنار ساحل ایستاده است . طوفان گاه به چپ, گاه به راست کمانیش می کند. فریاد می کشد, فریادش در طوفان گم می شود . یک سالی است ساکن این دهکده ساحلی است. هر زمان که طوفان در می گیرد, دریا طوفانی می شود, از خانه کوچک خود خارج می گردد, با شتاب خود را به ساحل می رساند, گاه بالای صخره میرود, فریاد می زند! دیگر همه او را می شناسند. مردی آرام و گوشه‌گیر, بعضی‌ها می گویند با دریا سخن می گوید بعضی می گویند آواز می خواند و گریه می کند. هیچکس مفهوم کلمات او را نمی داند. بعد از فرونشستن طوفان, آرام و بی‌شتاب بر می گردد در بار کوچک ساحلی کنار پنجره می نشیند, یک بطر شراب سفارش می دهد و بر ساحل خیره می شود. با هیچکس سخن نمی گوید, بر هیچ طرف نمی نگرد, همه او را ایرانی تنها و غمگین می خوانند. مرد میانسالی است با چهره تکیده, چشمانی سیاه, با دو شیار کوتاه بر گونه که به کناره لب ختم می شود. یک چاه زنخدان کوچک بر چانه, قدی کشیده. او و من را امواج دریا به این ساحل آورده‌اند. تنها بازماندگان یک قایق بزرگ با چهل وشش سرنشین. قایقی که روزها در دریا سرگردان بود و سرانجام به صخره‌ها خورد و نابود شد. اجساد تعدادی از غرق‌شدگان را به این دهکده ساحلی آوردند و در گوشه‌ای از گورستان بالای تپه دفن کردند. جنازه زن و فرزند او پیدا نشد, او هر از چند گاهی به آن گوشه می رود بر بالای قبرها می نشیند با سنگ کوچکی بر آنها میکوبد, ساعتها می نشیند و با آنها سخن می گوید.

با من سخن نمی گوید. هر کدام خانه دو اطاقه کوچکی داریم, روبروی هم. گاهی در را که باز می کنم او را می بینم. به آرامی دستی بلند می کند. زمان کوتاهی است فاصله بالا بردن دست تا پائین آوردن آن. اما در همین زمان کوتاه و آن دست محبتی است که می توانم آنرا حس کنم. من نیز دستی بلند می کنم و می گویم “چطوری همسایه؟” مگثی می کند سری تکان می دهد و به آرامی می گوید” ای خوبم.”

آنشب نیز یکی از شبهای طوفانی بود. باد موج‌ها را بر صخره‌ها می کوبید. درختان دهکده در رقصی عجیب در آمده بودند, موسیقی غریبی در فضا طنین داشت. شاخه‌های درختان با خشونتی زیاد شلاق بر تن هم می نواختند. صداهائی که تنها طبیعت می تواند خالق آن باشد. دیدم که باز با عجله از خانه خارج می شود. بطرف ساحل می رفت. من نیز دلم گرفته بود می خواستم به آن بار ساحلی بروم. باری که صاحبش پیرمردی بود که همراه همسرش آنجا را می چرخاندند. از آن ایتالیائی‌هائی که گوئی فقط برای آشپزی و گرداندن بار و کافه به دنیا آمده‌اند .بخش اصلی و جدائی‌ناپذیر بار بودند. مثل پیشخوان‌بار ,صندلی‌های قدیمی چوبی! همه جا حس‌شان می کردی. مرد دستمال سفیدی برشانه می انداخت و موهای بلندی که از پشت می بست با دمپائی‌های چرمیش در بار می چرخید و با همه خوش و بش می کرد. خانه کوچکشان پشت بار قرار داشت. با پنجره‌هائی به رنگ مغز پسته‌ای که همیشه چند گلدان پشت آنها قرار داشت, با پرده‌های تور دست‌بافت سفید که پشت شیشه‌ها آویزان بودند, با یک گربه خاکستری بزرگ که اکثراً پشت پنجره می نشست. جای عجیبی بود, حس خاصی داشت آمیزه‌ای از آرامش و زندگی, می توانستی ساعتها در آن جا بنشینی بی‌آنکه خسته شوی. آنشب دلم میخواست همراه او به این بار ساحلی بروم. میدانستم بعد از خوابیدن طوفان به آنجا می آید و می نشیند. پشت سرش خارج شدم. به شتاب می رفت با حالت غریبی دستهای خود را تکان می داد. اندکی بعد هیکل او را می دیدم که بر بالای صخره تاب می خورد و فریاد می کشد. وسوسه عجیبی داشتم دلم می خواست بدانم چه می گوید. حس کنجکاویم مرا به پائین صخره‌ها کشید. صدایش را می شنیدم, گاه دشنام می داد, گاه زاری می کرد. برایم عجیب بود مرتب تکرار می کرد:” حاجی آقا ولش کن! بس کنید نزنیدش! دست از سرش بردارید بی‌شرف‌ها. طوفان آرام بگیر! آرام بگیر! بگذار او راحت به خوابد! تمام تنم می لرزید, به کافه برگشتم. او هنوز آنجا ایستاده بود و فریاد می زد. ساعتی بعد خسته و کوفته به بار آمد. تمام تنش خیس بود, آب از موهای بلندش می چکید. صاحب بار حوله‌ای بزرگ برایش آورد. به مهربانی گفت:” خودت را خشک کن! دست از سر طوفان بردار!” نگاه دور و مبهمی به او کرد به طرف من چرخید لبخند تلخی بر گوشه لب داشت. خودش را خشک کرد. کتش را در آورد, اندکی آرام گرفت. دیگر آن ترس و هیجان فرو نشسته بود. آرام به طرف میز انتهای بار رفت. اما وسط راه بر گشت, نگاه عمیق و طولانی به من انداخت. گوئی اولین بار بود که مرا می دید. به طرف میز من آمد. “می توانم بنشینم؟” طپش قلبم بالا رفت, با خوشحالی گفتم:” البته, البته!” آهسته گوشه دیگر میز نشست و از پنجره به سیاهی بیرون خیره شد. برایش شرابی سفارش دادم. گیلاس سرخ شراب را در دستهای کشیده‌اش می چرخاند. همچنان خیره به دریا می نگریست. لحظاتی بعد بطرفم برگشت:” میدانی قیامت چیست؟ صحرای محشر؟” بی آنکه منتظر جوابم باشد گفت:” نه قیامت خدا, نه آن صحرای محشر! قیامت زندان قزل حصار, زندان خدا در آن سرزمین نفرین‌شده, قیامت خمینی, قیامت جمهوری اسلامی!” اندکی مکث کرد, لایه‌ای اشگ چشمانش را پوشانده بود:” می توانی مجسم کنی درازکشیدن در چهارچوبی به اندازه یک قبر؟ برای روزها, هفته‌ها, و ماهها با صدای شومی که بالای سرت مرتب قران می خواند؟ صدائی کشدار صدائی مانند قاریان در گورستان؟ صدای ترس‌آور شلاق, همراه با لگدهای پی در پی! زن من از این قیامت بر گشته بود. دو ماه تمام شکنجه شد. در آن تابوت لعنتی با چشم بند سیاه بر چشم و شلاقی که هر از چند بر سر و رویش می زدند. سه سالی بود که ازدواج کرده بودیم یک پسر دو ساله داشتیم. فعال سیاسی بودیم، انقلاب همه را سیاسی کرده بود. وقتی او را گرفتند من زندان بودم. شکنجه‌اش کردند روز ها و روزها. تنها سه بار او را دیدم هر بار آشفته‌تر از پیش, اما لب به سخن نگشود با تن زخمی با مهربانی در من نگاه می کرد و سر تکان می داد. چه سالهای سختی بود! ما جزء معدود زندانیان رهاشده‌ای بودیم که از اعدامها جان به در بردیم. وقتی به خانه برگشت در هم ریخته بود. از همه چیز وحشت داشت از اطاق دربسته, از تاریکی, از صدای قران, از حمام‌رفتن, اگر به آرامی و بی‌صدا وارد اطاق می شدی وحشت‌زده می شد, دستهایش را بالای سرش می گرفت التماس می کرد:” حاجی آقا نزن نزن.” ساعت‌ها می نشست به نقطه‌ای نامعلوم خیره می شد دندان‌هایش به هم فشار می داد, وقتی پسرمان را بغل می گرفت به سختی فشارش می داد می گفت:” نمی گذارم او را از من بگیرید.” بیشتر شبها ناله می کرد:” حاج آقا بس کنید, دیگر تحمل ندارم.” دستی به آرامی بر سرش می کشیدم تکانش می دادم تا از وحشت خواب بیرون بیاید.

دیگر ماندن در ایران برایمان ممکن نبود. حضور حاجی را همه جا حس می کرد. از این کلمه وحشت داشت. تصمیم گرفتیم از ایران خارج شویم و نهایت گذرمان به آن قایق لعنتی افتاد. تو دیدی در آن قایق چطور در گوشه ای کز کرده بود و پسرمان را میان بازوانش می فشرد. وحشت داشت می گفت:” این حاجی لعنتی این جا هم ولم نمی کند.” او را همه جای قایق می دید. می ترسید, می گفت:” این قایق شبیه همان سالن قیامت است.” دست من را می فشرد میگفت:” نجاتم بده از این تابوت از این زندان.”

آخ که چه سرنوشتی. آخر هم قایق تابوتش شد تابوت او و پسرم! وقتی طوفان در گرفت او وحشت کرده بود می گفت:” صدای قران می آید باز آن قاری لعنتی دارد می خواند صدای شلاق حاجی را می شنوی؟” وقتی به صخره‌ها خوردیم او فقط فریاد می زد:” حاجی ولم کن, دست از سرم بر دار! ولم کنید, ولم کنید!” من دیگر چیزی بیاد ندارم اما هر بار که طوفان در می گیرد من آن صدای وحشت‌زده را می شنوم. صدای او را که از درون من فریاد می کشد او را می بینم که پسرم را محکم گرفته و به خود فشار می دهد، به چپ و راست خم می شود و فریاد می زند. تا زمانی که طوفان می غرد او درون من بی‌تابی می کند. با فرونشستن طوفان آرام می شود. پسرمان را بغل می کند و در این گوشه قلبم آرام به خواب می رود او تمام روزها و شب‌ها این جا خوابیده است. تنها طوفان خوابش را آشفته می کند! نمی توانم جلوی طوفان را بگیرم! می خواهم جائی بروم که طوفان نباشد جائی که او در آرامش کامل در قلبم آرام گیرد. جائی ساکت و آرام.” سکوت می کند. صورتش را به طرف دریا می کند که ریختن اشکش را نبینم. گیلاس شراب را به آرامی در دستش می چرخاند, از پنجره به تاریکی شب خیره شده است:” تو نمی توانی قیامت قزل حصار را تجسم کنی! قیامت خدا بر روی زمین.”

چند روز بعد از آن شهر رفت. رفت تا در جائی که صدای طوفان را نشنود. صدای حاجی را نشنود. تا زن و پسرش در قلب و ذهن او آرام به خوابند. در قلب مردی که طوفان آشفته‌اش می کرد.

ماجرای نخستین عشق من – مهدی رضوی

اسفند ۱۳۹۳

هرچند بنظر می رسد دنباله دارد ولی تا همین جایش نیر احساس یک کودک دبستانی را بخوبی می نمایاند.
بر گرفته از روزنامه
مرد روز
با هم به یک مدرسه می‌رفتیم و چون هم محل بودیم، برای رفت و آمد به مدرسه از یک سرویس استفاده می‌کردیم. خانه‌های‌مان اما دور از هم بود. من کلاس چهارم بودم و او پنجم ابتدایی. مدرسه‌مان مختلط بود.
صبح‌ها من اول سوار سرویس مدرسه می‌شدم و ته کوچه پشتی هم او. دخترکی بانمک بود و با همه‌ی پسرها ته سرویس بحث می کرد. یک ماه‌ که گذشت، برای نشستن بر روی صندلی تدبیری به نظرم رسید. هر روز صبح در یک صندلی خالی دونفره می‌نشستم، بخش دم راهروی اتوبوس را انتخاب می‌کردم و وقتی او سوار می‌شد، طوری وانمود می‌کردم که او بفهمد برایش در کنار خود جا گرفته‌ام، یعنی تا می‌رسید به کنار صندلی من، خودم را سُر می‌دادم بغل پنجره و او نیز بدون اینکه به من محل بگذارد، می‌رفت ته اتوبوس و در ردیف آخر جای‌گیر می‌شد.
طی سال همیشه سعی می‌کردم در زنگ تفریح و هنگام بازی با دوستانم حواسم بهش باشد، دوست داشتم بدانم با چه کسی می‌رود و با کی می‌آید و کلا چه می‌کند. در کلاس سرود، او که موسیقی‌اش خیلی خوب بود و آکاردئون را عالی می‌نواخت، همراه معلم می‌آمد به کلاس ما تا نقش کمک معلم را بازی کند. من هم خودم را می‌زدم به خنگ بازی، یعنی براستی هم استعداد نداشتم (چون اولین سالی بود که کلاس موسیقی داشتم) و همین مساله باعث شده بود تا او با من بیشتر سر و کله بزند. طوری شد که سلامم را صبح‌ها با خوشرویی و خداحافظی بعدازظهرها را با مهربانی پاسخ می‌گفت.
فصل بهار که شد و گل‌های سرخ و نسترن سر از بوته های باغچه بدر آوردند، به بهانه‌ی معلم‌ها، مادرم را وادار می‌کردم برایم دسته‌گل درست کند. در اتوبوس مدرسه هنگامی که پیش‌من می‌نشست، گل‌ها را به او می‌دادم، او نخست می‌بوییدشان و بعد لحظاتی در چشمانم نگاه می‌کرد و سپس می‌گفت مرسی رضوی. همینکه پس از مرسی، نامم را به زبان می آورد دلم هُری می‌ریخت پایین!. نمی‌دونم چه حالی بود این حال، هر چه که بود خیلی خوب بود
بالاخره امتحانات آخر سال سر رسید. پس از آخرین امتحان و خداحافظی از دوستان‌مان در مدرسه، با سرویس راهی خانه شدیم. این بار اما من در جلوی خانه‌ی خودمان پیاده نشدم و در برابر شگفتی همه در ته کوچه همانجا که او پیاده می‌شد، من هم پیاده شدم.
اتوبوس راهی شد و او همین جور حیران نگاه می کرد. بهش گفتم می‌خوام یه چیزی بهت بگم. با لبخند شیطنت‌آمیز و تنگ کردن چشم‌ها گفت، چی؟ گفتم دلم برایت تنگ می‌شود. اخم‌هایش را در هم کشید و گفت فقط برای من یا همه‌ی بچه‌ها. گفتم برای همه، اما بیشتر برای تو. ناگهان صورتش را جلو آورد، بطوریکه فکر کردم جمله‌ای را یواشکی و با صدای آهسته می‌خواهد بگوید، بوسه‌ای زد بر گونه‌ام و این بار گفت مرسی و نام کوچکم را برای نخستین بار بر زبان آورد و گریه‌اش گرفت و به سرعت دور شد به سمت خانه‌اش. پس از چند لحظه‌ای من هم راه افتادم به سمت خانه خودمان و حیران که چرا گریه‌اش گرفت؟
فردای آن روز به سبب ماموریت پدرش، محله‌مان را ترک کردند و به شهرستانی خیلی دور رفتند. شاید علت گریه‌اش آن بود که می‌دانست برای همیشه دیگر مرا نخواهد دید. ما نیز آخر همان تابستان به نقطه‌ی دیگری از شهر نقل مکان کردیم. برای سال‌ها – شاید تا پایان دبیرستان به گمانم – هر تابستان حداقل یک‌بار به محله‌ی قدیمی راه می‌کشاندم تا پرسه‌ای بزنم تا شاید کسی خبری دهد از بازگشت‌ او. سال‌ها گذشت و من عاشق‌اش ماندم تا حالا…

قدغن… علیرضا قانع

اسفند ۱۳۹۳

۱

… دانه های ریز باران بی وقفه و با شتاب زیاد می بارد و به شیشه های بخار گرفته پنجره اتاق می خورد. قطرات بسرعت یکدیگر را پیدا می کنند و دست بدست میدهند و از چند مسیر اصلی و فرعی بصورت باریکه هایی از آب سرازیر میشوند. آنجا به شاخه های قبلی میپوندند و از زیر قرنیز سفالی لبه پنجره پایین میریزد، روی سنگفرش قدیمی حیاط که علفهای هرز سبزرنگ از لابلایش قد کشیده، روی برگهای زرد و قرمز درخت پرتغالی که باد پاییزی شب قبل به زمین ریخته است، روی ساقه های همیشه سبز گلدان نخل مرداب و ساقه های باریک و خشکیده انگور خودرویی که بعد از تحمل چند بهار و تابستان و پاییز هرگز به بار ننشست.

سرمای بیرون پنجره بوی ماسه های دریا را میدهد و گوش ماهی هایی که امواج به ساحل می آورند، بوی ماهی تازه. کیسه های کنفی برنج و پوشال خیس آبخورده. بوی بافته سیر آویخته از سقف ایوان و بوی رطوبتی که بعد از عبور رهگذر ها در خیابان و کوچه ها بجا میماند. آنطرف پنجره توی اتاق ساکت و آرام است. صدای باران هم شنیده نمیشود. رادیو موسیقی محلی ملایمی پخش میکند و زن و مرد جوانی فارغ از هیاهوی دنیای اطراف و سرمای باران صبحگاهی دل به عالم خوابی سنگین داده اند. گرمای داخل اتاق بوی بخار داغ کتری را میدهد و تکه های نان بیات وقتی روی لبه بخاری برشته میشود و دود میکند. بوی خوراک مغز گردو و آبغوره و گوشت که روی اجاق قل قل میزند و میجوشد. بوی خون ماسیده و دلمه بسته. بوی تن آدمها وقتی برهنه هستند و با هم در آمیخته اند. گره میخورند و شعله ور میشوند و عرق بدنشان هوای اتاق را تبدار میکند. هوایی که نفس گیر است و طعم ماندگی میدهد و خفقان می آورد. گرمای ملال آور اتاق بوی وصال میدهد. بوی نمور ملحفه ها بعد از هماغوشی . بوی سدر و کافور.

صدایی از گوشه حیاط بلند میشود و برای لحظه ای کوتاه آرامش آنجا را بهم میریزد. کسی کنار پنجره می آید و با کف دست قسمتی از بخار پنجره را پاک میکند. شیشه سرد و آبدار است . انتهای حیاط یک گربه لاغر سیاه و سفید از ترس خیس شدن در باران با شتاب بسمت دیوار میدود و زیر هره آجری آن پنهان میشود .

****
۲
… بازار ماهی فروشها شلوغ و پر ازدحام است. بارش تند باران مجال نمیدهد کسی به کار و کاسبی اش برسد. مردم زیر باران بهم تنه میزنند و با سرعت از کنا ر یکدیگر رد میشوند. از لبه چتر ها آب شره میکند . آنها هم که چتری ندارند از بیم خیس شدن زیر طاقی ها پناه میگیرند. صدای داد و بیداد فروشنده ها با هم قاطی میشود و کلمات را گنگ و بی معنی میکند. ماهی کپور های چاق و قزل آلای رنگین کمان توی سبد های حصیری و یا روی پیشخوان چوبی مغازه ها از خیسی باران لذت میبرند. با چشمهای باز و پر تمنا باله هایشان را تکان میدهند و دهان باز و بسته میکنند. در گوشه و کنار میدانچه بازار، دست فروشها روی زانو چمباتمه زده و با صدای بلند کالایشان را تبلیغ میکنند. سیر تازه . ترب سفید و نارنج . باقلا . زیتون . ماهی شور و خاویار… .

روی خیسی زمین بوقلمون ها و اردکهای کوچک رنگی که پاهایشان با ریسمان کنفی بهم وصل شده زیر دانه های تند باران پلک میزنند و به عبور شلوغ رهگذر ها خیره میشوند. مرد ماهی فروش زرد پر ها را روی تخته پیشخوان پوست می کند و قطعه قطعه میکند و تحویل مشتری میدهد. اسکناس های دخل زیر پیشخوان از تماس با دستهایش چرب و خونی میشوند. گربه چاق زرد رنگی با رگه های تیره روی کمرش زیر قفسه های چوبی دکان راه میرود و تکه های چربی و پوست واستخوان را جمع میکند. گاهی از سر هشیاری گوشهاش سیخ میشود و اطرافش را با دقت می پاید. وقتی دوباره اوضاع را عادی می بیند سرش را پایین می آورد و لخته خون ها را لیس میزند . کولی ماهی های سیاه توی تشت بزرگ آب، کنا ر چکمه های ماهی فروش آرام آرام حرکت میکنند و نرم و سبک باله تکان میدهند و به دانه های بارانی که به سطح آب می خورد نوک میزنند.

مرد ماهی فروش از ماهی های داخل سبد کپور نقره ای درشتی را سوا می کند و برای خانه اش کنار میگذارد.

****
۳
… زن با ملایمت تمام خم میشود و سینی غذا را کنار رختخواب میگذارد. طوری که به شکمش فشار اضافی نیاید و موجودی که با خود حمل میکند اعتراض اش را با لگد زدن بدیواره شکم و پیچ و تاب خوردن اعلام نکند. بخار برنج پخته و عطر ترش و شیرین خورشت فضای اتاق را پر کرده است. پتو را از روی سر مرد کنار میزند و با مهربانی پنجه در موهایش میبرد.

– ” نمی خوای بیدار بشی . چیزی تا ظهر نمونده . باید بری . دلشوره دارم … “

مرد غلتی میزند و چشم ها را تا نیمه باز میکند . همینکه نگاهش به شیشه عرق دار پنجره می افتد غفلتا موجی از سرما توی عضلات بدنش میدود و بی اختیار میلرزد. گلوله میشود و خودش را کاملا زیر پتو پنهان میکند.

– ” پاشو دیگه … پاشو یه چیزی بخور … تا دیر نشده . “

به فاصله کمی گرما دوباره باز میگردد و سرش از پناهگاه بیرون می آید. هوس سیگار میکند ولی یادش می افتد نمی تواند سیگار روشن کند. زن دوباره دستی به ریش و سبیل کم پشت و صورت خوش تراش او میکشد . کج خلقی دقایق قبل کنار میرود و مهربانی جایش را میگیرد. همانجا از توی رختخواب آرنجش را بالا می آورد و روی پاهای زن میگذارد. بعد قدری بالاتر میبرد تا به برآمدگی شکم میرسد. دستها توی هم قفل میشوند .

– ” چیه تو هم چشم براه این مهمون کوچولویی و منتظری تا از راه برسه … “

همینطور که حرف میزند چیزی روی شکمش و زیر انگشتهای مرد موج بر میدارد و ضربه میزند . ناخواسته قلقلک اش میگیرد و بخنده می افتد .

– ” زود باش دیگه . روزهای بارونی صید خوب نیست. حتما دریا هم کولاک بوده. خیلی نگرانم، خمش فکر می کنم یکی از راه می رسه ..”

به حالات و عکس العمل هایش خیره میشود و کوچکترین حرکت او را زیر نظر دارد . جنس نگاهش بیشتر شبیه مادری است که بخواهد کودک اش را تیمار کند.

– ” راستی چیز هایی رو که امروز صبح بهت گفتم زیاد جدی نگیر . راجع به اوضاع خودمون و این بچه . منظورم اینه که حالا شاید یه مدت دیگه هم بشه همینطور سر کرد. هر چند خیلی سخته . همش حرس و جوش و هول تکون . اما دیگه عادت کردم … “

نگاه مرد عوض میشود و دست اش را پس میکشد. با وجود گرسنه گی و دل ضعفه سینی غذا را کنار میزند. بلند میشود و لباسهایش را میپوشد. در فاصله ای کوتاه آرامش زن رنگ میبازد و با اضطراب محسوسی در کلام ادامه میدهد.

– ” حالا نمیخواد لوس بشی . این که قهر نداره. خوب فکر و خیال و دلواپسی مجبورم کرد تا برات درد دل کنم. پس آخه من حرفهامو واسه کی بزنم … “

مرد بدون اینکه جوابی بدهد در را باز میکند و خارج میشود. هوای بارانی بیرون بلافاصله سر و صورت اش را مرطوب میکند. نفسی عمیق میکشد و سیگارش را آتش میزند. پشت پنجره اتاق سبد حصیری بزرگی روی سنگفرش گل آلود کنار باغچه بجا مانده است . آب باران توی پاگرد راه افتاده و علفها و برگهای خشک را همراه خود تا کنار حوض میبرد. با احتیاط نگاهی به کوچه می اندازد و بسرعت از در اصلی حیاط بیرون میزند. حر فهای زن که روی ایوان ایستاده ناتمام میماند و صدایش میان رگبار باران گم میشود.

– ” برو … دیگه از همه این بازیها خسته شدم . بیزار شدم . از تو و اون و خودم و حتی این بچه ای که تو شکمم دارم. دیگه هیچی برام مهم نیست . هیچی… “

توی سبد حصیری کپور ماهی نقره ای رنگ از بارش باران روی پولک هاش جان گرفته و سر و دم تکان میدهد. هراز گاهی تنه اش به چاقوی بزرگی که کنارش افتاده میساید و از زخم تازه باله هایش خون آبه کمرنگی بیرون میریزد.

****
۴
… همیشه همینطور است که از قبل بوده و هست و خواهد بود. همینطور که باید باشد. همه ما آدمها از جایی شروع میکنیم که دیگران به آخر رسانده اند و هر کس بمیزان پیمانه اش زندگی میکند . چه شعار بی سر و تهی . حالم بهم خورد . اما مگر غیر از این است که باید و باید و باید اینطور باشد و بشود. اینطور هستیم و زندگی میکنیم و راه میرویم و میمیریم و خاک میشویم چون باید به همین صورت باشد. استقلال و عدم استقلال . جبر و اختیار . دست تقدیر . مقدرات. مقدر است بیگناه و یا گناهکار باشیم . مقدر است عاشق و یا معشوق باشی .

مقدر است. مقدر است . مقدر است. مقدر است. مقدر است. دلم نمی خواهد ذره ای به این مقدرات تن دربدهم . حتی تن در دادن و ندادن هم دست تو نیست. اصلا تو تصمیم گیرنده نیستی و حق انتخاب نداری. همه چیز قبل از تولد تو و پدر و مادر و آبا و اجدادت رقم خورده و تو فقط نمودی از حرکت های بازیگر اصلی هستی . نوع و قانون بازی را کس دیگری معلوم میکند. بازیت داده اند بدبخت. کس دیگری است که قلم بدست تو میدهد. بدست ات خنجر میدهد. بتو شراب میخوراند. افیونی ات میکند. هذیانی ات میکند. تو را به نماز وامیدارد. تو را به گناه میکشاند. وادارت میکند به دختر بچه نابالغی تجاوز کنی. لوله تفنگ را روی شقیقه خودت بگذاری و خیلی راحت ماشه را بچکانی. با یک کوله پشتی پر از بمب سوار قطار مسافری شوی و ضامن را بکشی. همانطور که توی صورت نفر مقابل ات میخندی در کمال خونسردی تک تک ناخن هایش را با انبردست در بیاوری . بدن اش را با اطو بسوزانی و صدای ناله اش را نشنوی. حالا هم که این چیزها را میگویی حرف خودت نیست. مقدر شده تا اعتراف کنی. مقدر است قاتل باشیم. مقدر است مقتول باشیم . ظالم و مظلوم.. مقدر است فرشته شویم. شیطان شویم. پهلوان باشیم. قهرمان و ضد قهرمان. زشت باشیم . زیبا باشیم . سگ باشیم. اسب باشیم. لاشه باشیم. لاشخور باشیم. گل. فاضلاب. دونده. بازنده و برنده. تشنه. مستراح. هندو. شهید. عادل. معدوم. مادر . قصاب. چوپان دروغگو. دهقان فداکار. مادونا. شیخ صنعان. رابینسون کروزوئه. کارمند اداره پست. اولیس. باراباس. مامور تیر خلاص. چنگیز خان. گاندی. حافظ. رودکی. مستقیم……..

****

۵

… شاید از حرفهایی که میخوام بزنم برنجی و دلخور بشی . خیلی وقته دل دل میکنم تا چیز هایی رو که اذیتم میکنه و عذابم میده بریزم بیرون و راحت بشم . حتا برای جفت تون . پیش خودم میگم مگه چطور میشه . مرگ یه بار شیون هم یه بار . دیگه کم مونده دیونه بشم . بهرحال باید قبول کرد دنیایی که ما چند نفر داریم توش زندگی میکنیم و نفس می کشیم کوچیک شده و کوچیکتر هم میشه. کم مونده بترکه و همه چیز رو از بین ببره. چه بخواهیم و چه نخواهیم همین روزها چهار تا میشیم . پس لااقل اونهایی که میتونن زودتر فرار کنند و جون سالم در ببرند. دیگه وقتشه که یکی بره کنار و جا رو واسه بقیه باز کنه . نمی دونم کی . بخدا راست میگم . نمی تونم انتخاب کنم. اصلا نمی دونم حق انتخاب دارم یا نه . یه جورایی هر دو تون رو دوست دارم. شاید اینجا دیگه دوست داشتن کلمه خوبی نباشه . میدونی با اینکه عملی نیست اما حس میکنم هر دو تون باید باشید و بدون هر کدوم از شما یه گوشه از زندگیم می لنگه و کامل نیستم . این رو هم میدونم که با رفتن خودم مشکل حل نمیشه . وگرنه تا حالا صد دفعه رفته بودم . جایی که کسی پیدام نکنه . اولاش گمون نمیکردم کار به اینجا برسه . که با رفتن و حذف یکی از ما اوضاع سر و سامون بگیره . یعنی اصلا به هیچی فکر نمیکردم . اما چیزی که هست مدتیه عذاب وجدان خواب و آروم رو ازم گرفته . حسابی دارم داغون میشم.

نه…. . دیگه بسه . هر جوریه باید تموم بشه و هر کسی بره پی کار خودش . ولی هنوز و هنوز و تا آخرش هم نمی تونم رضایت بدم که یکی تون برید و اون یکی رو داشته باشم . یا اینکه طوری میشد خودم تنهای تنها می موندم و اینی که باهامه و از گوشت و خونم میخوره و روز بروز بزرگتر میشه . انتظار ندارم بتونی چیزهایی رو که میگم بفهمی . این یه حس و حال کاملا زنانه ست . میدونی وقتی میگم دارم دق میکنم و عذاب میکشم از این بابته که مطمئن نیستم کدوم یکی تون بابای این بچه هستید . بعضی وقتا از فکرهایی که به سرم میزنه خنده م میگیره . میشینم واسه خودم فکر و خیال می بافم که شبیه جفت تون باشه . مثلا چشمهاش ریز و عسلی . رنگ چشمهای تو . لب و دهن شم کوچیک و جمع و جور باشه . در عوض دماغ و ابروها و پیشونیش مثل صورت اون بزرگ و پت و پهن دربیاد . واسه حرفهایی که میزنم مسخره م نکن . خودم میدونم از محالاته که یکی نطفه دو نفر رو با خودش داشته باشه . اما واقعیت اینه که عادلانه نیست تو همه چی رو بدونی و اون بیچاره از هیچ جا خبر نداشته باشه . من دیوونه رو نگاه کن عدل و انصاف رو تو چه چیزهایی میبینم . میشنوی . حواست با من هست یا نه . ببین من واقعا دلم براش میسوزه . بیشتر از همه وقتهایی اذیت میشم که صاف و ساده میاد پهلوم دراز میکشه و حرف دلش رو برام میزنه . از عشق و علاقه ش به من و این بچه میگه . از اینکه قربون صدقه بچه ش میره . که بخیال خودش بچه رو ناز میکنه و بابا /بابا میگه . طوری باهاش حرف میزنه که انگار روبروش نشسته و حر فهاش رو میشنوه . سرش رو میزاره رو پوست شکم ام و گوش میگیره تا صدای کل و کشتی گرفتن و لگد زدن بچه اش رو بشنوه . نمیدونم چطور به اینجا رسیدیم ولی کاش یه جور دیگه میشد . کاش یکی مون می مرد . منو بگو دارم واسه کی درد دل میکنم…. .

تو هم وقت گیر آوردی حالا .
تو رو خدا ولم کن ….
اه…. دستاتو از تو پیرهنم دربیار .میگم نکن دیگه … .
بذار راحت باشم . الان اصلا حال و حوصله این کارها رو ندارم …… .

جادوگر و شیوا – نیلوفر شیدمهر

اسفند ۱۳۹۳

داستان بلند- قسمت اول
(در این داستان شخصیت‌ها همه خیالی‌اند. هرگونه شباهت با اشخاص واقعی تصادفی است.)

مشکل مجید که در کانادا اسم خودش را “مجیک” گذاشته بود این بود که دوست دخترهایش ولش می‌کردند. دعوای آخرشان هم به ‏معمول سر بدگویی زن ها از دوست دختر قبلی، بر اساس اطلاعاتی که خود مجید به آن‌ها داده بود، در می‌گرفت. سپس ‏اعتراض مجید به این بد‌گویی و ختمِ رابطه. گرچه اصل ناسازگاری آن‌ها ربطی به زن قبلی نداشت.

هیچ رازی پشت تغییرِنام مجید وجود نداشت. او خودش را مجید معرفی می‌کرد و مخاطبان غیر‌خودی “مجیک” می ‏شنیدند. همین بود که تصمیم گرفت خودش را راحت کند و همانطور معرفی کند که آن‌ها می شنیدند. ولی خُب با این نام جدید ‏هویت جدیدی پیدا کرده بود: جادوگر شده بود!

ه بنظر خود مجید اما: چه جادوگری چه چیزی؟ جادوگر اگر بود الان تنها نبود و سر و همسری داشت. اگر می‌توانست جادو کند ‏خودش را یک آدم مایه‌دار می‌کرد. مایه راز همه‌ی موفقیت‌ها بود. آنوقت دیگر هیچ زنی دست رد به سینه‌اش نمی‌زد، یا بعد مدتی ‏تنهایش نمی‌گذاشت. البته زنانی هم بودند که بعد جدایی نظرشان را عوض کرده و حالا دنبالِ او بودند. مانند دوست دختر سابقِ ‏فرانسوی-ژاپنی‌اش فرانسوا. ولی مجید دیگراو را نمی‌خواست.

مجید مایه‌دار نبود چون از شکمِ مادری فقیر در شیراز به دنیا آمده بود.او تنها یک آدم معمولی بود، معمولی و بی‌سر و همسر. به ‏این جنبه‌ی فقر هم عادت کرده بود. آنقدرها هم که همه می‌گفتند بد نبود. فقط مانده بود چرا زن‌ها، بخصوص زن‌های ایرانی، وقتی ‏با او دعوایشان می‌شد از او می‌خواستند از زن های قبل آن‌ها بد بگوید. آخر این چه کرمی بود توی کون زن‌ها؟ آخ از کونشان ‏نگو. باعث می‌شد مجید از خوشی روی زن‌ها غش کند. درست مثل موش مرده ای بر آب.

فقط خود زن ها می‌توانستند مجید را از پشتشان زمین بیاندازند. او آن‌جا از حال رفته بود و آنقدر ‏خوش خوشانش بود که حاضر نبود جُم بخورد. هر کدام زن ها تکنیک خاصی داشت. یکی مثل آزیتا مچ دست یا بازویش را ‏می‌گرفت و می‌کشید. یکی هم مثل شراره جهشی رو به عقب می‌کرد و می‌انداختتش پایین. او که از اولش هم زمین خورده بود. ‏چون مایه نداشت. اگر مایه داشت زن‌ها نمی گفتند از جلو بیا. از دستش خسته نمی‌شدند. صد جور بهانه در نمی‌آوردند. ولش ‏نمی‌کردند. زمین خوردگی، اگر مجید دنیا را آسان نمی‌گرفت، خیلی سخت بود. بخصوص برای او که زمانی در مسابقات آسیایی ‏ شرکت می‌کرد. احتمالن انعطافش به این خاطر بود که ژیمناستیک کار بود. فکرش را ‏بکن اگر فوتبالیست بود و زنی زمینش می‌زد چه می‌شد.

بزرگترین عیب مجید این بود که حرف توی دلش نمی‌ماند. هر چه به ذهنش می‌رسید سریع به زبان می‌آورد. داستانگو بود. ابایی ‏نداشت ماجراهای دوست دختر قبلی را برای بعدی تعریف کند. مگر چه اشکالی داشت؟ مجید معتقد بود آدمها باید راحت باشند. ‏مثل او. و هر چه دل تنگشان می‌طلبد بگویند. می‌خواست جوکی جنسی باشد یا سیر تا پیازِ ماجرای دوست پسر یا دوست دختر ‏سابقشان.

ولی وقتی زن‌ها از همان حرف ها برای بدگویی ازنفر قبل خودشان استفاده می‌کردند، آنوقت بود که خون مجید به جوش می‌آمد و ‏به قبلی حق می‌داد. نمی‌فهمید اگر این خانم‌ها با او مشکل داشتند و می‌خواستند به هم بزنند چرا حرف‌ها و کارهای دیگری را پیش ‏می‌کشیدند. در چنین شرایطی مجید سرد و جدی می‌شد. آسان گیری و باری به هر جهتی‌اش را از دست می‌داد و با چهره‌ای ‏بی‌روح می‌گفت دوست ندارد آن زن در مورد دوست دختر قبلی‌اش اینطوری صحبت کند. همین لج زن ها را چنان در می آورد ‏که رابطه را به کل به هم می‌زدند. خانم‌ها در هیچ موردی انگار ظرفیت یا تحمل زیاد نداشتند. نه ظرفیت این که با اطلاعاتی که ‏از او می‌گرفتند به خود او حمله نکنند. نه تحمل این که مجید بخواهد بعد آمدن، یک کم بیشتر روی پشتشان بماند. یک ذره تحملِ ‏خوشی طرفشان را نداشتند. آنطوری که او شل می شد و پشتشان از حال می‌رفت. درست مثل موش‌مرده‌ای بر آب.

در میان زن‌ها تنها یک استثنا وجود داشت و او شیوا بود. شیوا البته هیچ وقت دوست دختر مجید نشده بود. دیر آمده و زود رفته ‏بود. عوضش مجید سگی آورده بود که شیوا نام داشت. نه، مجید این اسم را روی او نگذاشته بود. شیوا خودش به مجید اسمش را ‏گفته بود. شیوا یک جادوگر واقعی بود. در کنار او، کنار این ماده‌ سگ سیاه، با صورتی کشیده و استخوانی و چشمهایی که ‏هیپنوتیزم می‌کردند، در کنار این سرچشمه‌ی قدرت، مجید دیگرمجید نبود، مجیک می‌شد—مجیک یعنی چیزی حتی بالاتر از مایه‌دار—حالی بالاتر از خلسه‌ی زمانی که پشت زن‌ها می‌آمد—مجیک حالی بود ‏که در آن مجید خودش خودش را باور می‌کرد.‏
‏. . .

قبل شیوا، مجید خودش خودش را باور نداشت وگرنه آدم بسیار با استعدادی بود. در خیلی از زمینه‌ها. برای مثال در شعر و داستان و ‏ادبیات. با استعدادتر از خیلی‌ها که ادعایش را داشتند. برای مثال باراولی که پشت شراره، که دانشجوی ادبیات “Collapse on the ass!” : انگلیسی بود و در ‏کار شعر و شاعری، از حال رفته بود، نبوغش گُل کرد و گفت‏
حتی شراره هم آن زیر خندید. از این بهتر نمی‌شد این حالت را به شکلِ ادبی و با ژستی شاعرانه بیان کرد. شراره دختر خوبی ‏بود. تحملش هم از همه‌ی آن‌های دیگر بیشتر بود. تازه اهل رقص هم بود و با مجید به کلاب می‌رفت. آز آن بیشتر، شراره دوباره مجید را در کار کتاب انداخته بود. مفرح ترین کتابی که از شراره گرفته بود مرشد و مارگریتای بولگاکف بود. مجید عاشق شخصیت جادویی شیطان با نام عزازیل شده بود. عزازیل مثل خود مجید تخس بود. انقدر با او احساس هم‌خویشی می‌کرد که اسم مجازی خود را هنگام چت گذاشته بود عزازیل. با این همه خوبی ها، شراره گاهی گیر می‌داد و ‏بد‌جوری هم گیرمی‌داد. مثلن گیر داده بود که چرا مجید نمی‌گوید فریبا و می‌گوید مادرِ کیان. می گفت: “زنِ سابقت اسم داره.یک ‏شخصیت حقیقی و حقوقیه برای خودش. مادر کیان دیگه چیه می‌گی ؟” ‏
همین شراره ولی، وقتی سر دعوای آخرشان، مجید به اعتراض گفته بود: “از فریبا بد نگو”، با تعجب سرش داد کشیده بود: ” ‏همین تو انقدر از دستش به کاری که باهات کردعصبانی بودی که نمی‌خواستی اسمشو بیاری. حالا چی شده فریبا ‏فریبا می‌کنی؟”‏
شراره درست می‌گفت: مجید آن اوایل آنقدر از دست فریبا عصبانی بود که کارد می‌زدی خونش در نمی‌آمد. ولی مادر کیان گفتنش ‏فقط هم به این خاطر نبود. از سرِعادت می‌گفت. از بچه گی شنیده بود در و همسایه‌ها به مادرِ خودش می‌گفتند مادرِ کریم. کریم ‏بزرگترین برادرش بود که بعدها معتاد شد و خانه نشین. مثل یک بچه‌ی کوچک افتاد بغل دستِ مادرشان. همسایه‌ها و فامیل گویا ‏بیخود نمی‌گفتند مادرِ کریم. دلش برای کریم می‌سوخت. با آن همه استعداد که حرام شد. دلش برای مادرش هم می‌سوخت.همیشه ‏سوخته بود. بخصوص برای فقیری‌اش. مادری که تمام بچه‌گی او هرروز زنبیلش را بر‌می‌داشت و برای خرید روزانه به گودِ عربها می‌رفت ‏ ، چون سبزی‌ و میوه‌‌هایی کنار خیابانِ آن جا بسیار ارزان‌تر از نرخ همین اقلام در سبزی‌فروشی‌های محله‌شان دروازه ‏سعدی بود. برادر دوم مجید، بعدِ کریم، که در نوجوانی ژیمناست بود و مجید را نیز در این کار وارد کرده بود، و دو خواهرش هم دلشان ‏برای کریم می‌سوخت—برای کریمی که سوخته بود. تازگی‌ها دلشان برای مجید هم می‌سوخت. یعنی از زمانی که شنیده بودند طلاق ‏گرفته. ‏
مجید خودش هم دلش برای خودش می‌سوخت. ولی به کسی رو نمی‌کرد. باز خوب بود سرنوشت کریم را پیدا نکرده بود. مهندس ‏مکانیک شده بود و مثل برادر دومی‌اش که تهران زندگی می‌کرد، جامعه ‌شناسی خوانده بود و شغلی اداری داشت، در نهایت خودش را بالا کشیده بود. ‏بعدش هم، مثل او، صاحب خانه و زندگی شده بود. صاحب زن و بچه. مادرش گفته بود: “دیگه خیالم از تو راحت شد. بالاخره ‏عاقبت بخیرشدی”. قبل ازدواجش مادر هنوز فکر می‌کرد سر‌به‌هوایی مجید ممکن است کار دستش بدهد و او را یکی مانند کریم ‏کند که عشق تاتر و کار روشنفکری به این روزش انداخته بود. نگرانی مادر از دوران تحصیلات راهنمایی مجید شروع شد. او ‏که در دبستان همیشه شاگرد اول با معدل نزدیک بیست بود چنان عشق ژیمناستیک گرفته بودش که به شدت افت کرده و سال سوم راهنمایی را یک بار رد شده بود. وقتی مجید به هنرستان مکانیک رفته بود، مادر باز امیدوار شد. بعد که مجید دانشگاه تهران قبول شدهب ود امیدوارتر. با این همه تا مجید ‏ازدواج نکرد مادر هنوز فکر می‌کرد ممکن است ورزش یا علاقه زیاد به تفریح و یللی تللی حواسش را پرت کند و از زندگی بیاندازد. وقتی شنید فریبا حامله است دیگر ‏در مورد مجید نگرانی نداشت. تا این که آمدند کانادا و بعد شنید او و مادرِ کیان از هم جدا شده اند. مجید خودش خبر را از طریق تلفن به او داده ‏بود. بعد از لحظه‌ای مکث شنیده بود: “بمیرم برات، تو هم بدبخت شدی”. و گوشی را گذاشته بود. مجید دوباره زنگ ‏زده بود. این بارگوشی را زنِ برادر دومش ، که مادر و کریم با آن‌ها زندگی می‌کردند، برداشته بود. گفته بود: “ببخشید آقا مجید. ‏مادر نمی‌یاد پای گوشی.” و بعد صدایش را پایین آورده و گفته بود: “یه روز دیگه زنگ بزنین. الان سر کریم آقا رو بغل گرفته و ‏گریه می‌کنه.” ‏
بدبختی مجید چه آن اوایل در ایران و بعدها در کانادا همه از بی‌مایگی بود. چندین سالی ولی، از شش سالگی کیان تا ‏دوازده سالگی‌اش که مهاجرت کرده بودند، وضعش سکه بود. زمانی که در پالایشگاه اصفهان کار می‌کرد و بعد که برای خودش ‏شرکتی زده بود. خوب پول می‌ساخت. در این سال‌ها، به نظر می آمد درگیری‌ها و مشکلات اولیه زندگی شان با فریبا در ‏اهواز، بعد به دنیا آمدن کیان، حل شده است. از آن هم بیشتر، گویا آن روزها فراموشِ مادرِ کیان شده است. بیخود نمی‌گفتند ‏پول حلال تمام مشکلات است. مجید هم نمرده و بالاخره مایه‌دار شده بود. مایه‌داری چنان جادو می‌کرد که باعث ش فریبا ‏همه‌ی آن چیزهایی را که همیشه علم می کرد و بر سرش می‌کوبید فراموش کند. چقدر حس مایه‌داری خوب بود—حتی بهتر از ‏اردوهای ورزشی تهران و مسابقات امجدیه و بعد انتخابش برای مسابقات آسیایی. مجید در اوج بود. تا آمدند کانادا. آن هم کجایش: ‏شهری به گرانی ونکوور که کارمهندسی سخت گیر می‌آمد. باز ‌برگشته بود سر خانه‌ی اولش. مثل زمان ‏بچه‌گی اش در شیراز. ‏
همه‌ی این ها را برای شراره تعریف کرده بود. چه اشتباه بزرگی. چون وقتی همان حرف‌ها را، که فریبا با او چه کرده، شبی که ‏دعوایشان شد از دهان شراره شنید، خاطره ی آن دوران سیاه دوباره درش زنده شد و عرق سردی بر بدنش نشست. لبهای شراره تکان ‏می‌خورد و مجید آرزو می‌کرد می‌توانست صامتشان کند. آرزو می‌کرد به جای روبروی شراره، چهره به چهره با او، به مدل سگی پشتش ‏بود و وزنش نفس این دختره را جوری سنگین کرده بود که نمی‌توانست کلمه‌ای بگوید و به جای او مجید پارس می‌کرد. ولی حالا رو‌به‌رویش بود و داشت زیادی حرف می‌زد. ‏مجید لبهایش را می‌دید که تکان می‌خورد و چیزهایی می‌گفت که صحنه‌ی ترسناک یک سال‌ و نیم قبل، وقتی از ایران برگشته بود را، ‏زنده می کردند.‏
مجید خودش را می‌دید که پشت در خانه‌ی خودش، یعنی خانه‌ی فریبا، ایستاده است. ساکی در دست. از ایران برگشته بود. فریبا ‏از پشت در گفته بود این جا دیگر خانه‌ی تو نیست. که درخواست طلاق داده است. بعد در دیگری باز می‌شد. درِ ‏ .New Westminster آپارتمان فعلی اش ‏در”نیو وست مینستر”
‏‎ ‎‏
لب‌های شراره همچنان تکان می‌خورد. حالا مجید در آستانه‌ی تنهایی بود. دستش که با آن درآپارتمان جدیدش را باز کرده بود ‏می‌لرزید. نمی‌خواست وارد شود. ولی چاره‌ای نبود. بعد در پشت سرش بسته ‌می‌شد و حالا او داشت کورمال کورمال دنبال کلید برق ‏ می‌گشت. کاش چراغ‌ها را روشن نکرده بود. تا چشمهایش تنهایی بزرگ را دید قلبش شروع به تیر کشیدن کرده بود.
‏. . .
روزهای اولِ جدایی سخت‌ترین روزهای زندگی‌اش بود. روزهایی که آپارتمانش هنوز از اثاثیه خالی بود. تنها چیزهایی که با خود آورده بود چمدانی ‏بود که فریبا برایش بسته بود، شامل لباس و کتاب‌هایی که در خانه‌ی او داشت و ساکی که از ایران آورده بود، به اضافه یک جعبه ‏شامل چند بشقاب، قاشق و لیوان و قابلمه و کمی مواد غذایی که پسرش کیان، فردای ورودش، برایش آورده بود و یک تشک که رویش می‌خوابید. ‏
می‌خواست دیوانه شود. جایی هم نداشت برود. با اینکه سه واحد دیگر در آن طبقه بود، همسایه همسایه را نمی‌شناخت. از ‏زیر در همسایه ها حتی نوری به بیرون نشت نمی‌کرد. مجید در اتاق پذیرایی خالی و تاریک روی زمین می‌نشست، سرش را به ‏دیوار تکان می‌داد، به درخت پشت پنجره که نور خیابان روشنش کرده بود خیره می‌شد و سیگار پشت سیگار می‌کشید. تنها کسی ‏که گاهی زنگی می‌زد جمشید بود ولی حرف‌های او حال مجید را خراب تر می‌کرد. مرتب از زنش، که از هم جدا شده ولی در ‏یک خانه زندگی می‌کردند، بد می‌گفت. مجید ولی از فریبا بد نمی‌گفت، اسمش را نمی‌آورد. یکبار که حرفش شده بود گفته بود ‏مادر کیان. داوود، بر خلاف شراره، مجید را به این خاطر سرزنش نکرده و نگفته بود: فریبا شخص حقیقی و حقوقی است، ‏برای خودش نام دارد. داوود خودش هم زنش را با نام خطاب نمی کرد. گاهی می‌گفت این سلیطه. گاهی می‌گفت مادر ‏این اراذلی که قصد جان مرا داردند و منظورش پسر و عروسش بود که در خانه‌ی آن‌ها زندگی می‌کردند. گاهی هم که زن شبش ‏به او سرویس داده بود می گفت خانم.‏
یک شب مجید آنقدر سیگار کشید که نزدیک بود پس بیافتد. چنان دردی قفسه سینه‌اش را گرفته بود که زنگ زد به کیان. کیان ‏سریع خودش را رساند. پشت لبش تازه سبز شده بود. گفت: “بابا، باز تو خونه موندی؟ نگفتم پاشو برو بیرون بگرد؟” مجید فکر کرد چقدر کیان هر روز بیشتر شبیه کریم می‌شود و به سینه چنگ زد.‏
کیان مجید را به اورژانس برد. بیمارستان های ونکوور هم که انقدر لفتش می‌دادند که اگر آدم سکته نکرده بود از دست آن ها ‏سکته می‌کرد. قبل دکتر دو پرستار آمدند و شرح حال و فشار را و درجه حرارتش را گرفتند. از تماس آن دست‌های گرم زنانه، ‏قلب مجید بیشتر باد کرده و درد گرفته بود. دست‌ها او را یاد تنهایی‌اش و آپارتمان خالی انداخته بود که فردا شب بعد کار باید به آن ‏برمی‌گشت. ‏
آن شب مجید را تا صبح نگه‌ داشتند و نوار قلب هم گرفتند ولی گفتند چیزی نیست. تشخیص دکتر اورژانس این بود که از قلبش نیست. توصیه کرد ‏مجید روانشناس یا مشاور خانواده ببیند. گفت او نیاز دارد با کسی صحبت کند. این شد که کیان افتاد دنبال پیدا کردن مشاور و دو ‏روز بعد زنگ زد که یکی را پیدا کرده. ‏
مجید اول فکر کرد دست فریبا در کار است. این فریباست که از سر دلسوزی برای مردی که به خانه راه نداده بود برایش ‏مشاور را پیدا کرده. ولی کیان قسم خورد کار مادرش نیست و مشاور مدرسه‌اش این شخص را پیشنهاد داده. کیان دست مجید را ‏گرفت و گفت: “بابا، خواهش می‌کنم.” نگرانی در چشمهایش موج می زد و یکدفعه نگرانی حالت اشک گرفت و جاری شد. باز هم شکل کریم شده بود. آنوقت‌ها که سرپا بود و پشت و پناه مجید. آنوقت‌ها که سودای حمایت از تمام محرومان را در سر داشت.‏
مجید پسرش را که بدنش هنوز در حال رشد بود در آغوش فشرد و گفت: “نگران نباش بابا. من خوبم. باشه برای این که ‏خیال تو راحت بشه می‌رم پیش مشاوری که واسم پیدا کردی.”‏
مشاور، مردی ریزه و عینکی به نام پائولو بود. با این که از مجید بسیار جوان‌تر بود موهای جلوی سرش ریخته بود، کارش بد نبود با این که انگلیسی مجید ‏دست و پا شکسته بود، در سه جلسه ته و توی داستانش را در آورد. سه سال و نیم پیش به کانادا مهاجرت کرده بودند. امتیازشان ‏بالا بود. مجید مهندس مکانیک بود و فریبا دکتر داروساز، با یک بچه. مایه‌دار هم بودند. مجید زمانی که در پالایشگاه اصفهان ‏کار می‌کرد خیلی رشد کرده بود و همه از خلاقیت فنی اش انگشت به دهان مانده بودند. هم برای خودش نامی کسب کرده بود و ‏هم سرمایه‌ی بالایی به هم زده که با آن شرکت خودش را راه انداخته بود. بعد از همان پالایشگاه برای شرکتش پروژه می‌گرفت. در ‏عرض چند سال یکدفعه پنجاه میلیون ساخته بود. همه را دلار کرده و اواخر سال نود‌و‌شش رسیده بودند ونکوور. جایی که کار گیر نمی ‌آمد. مثل همه‌ی تازه واردان رفته بودند کلاس کاریابی و انقدر رزومه فرستاده بودند تا بعد سه ماه مجید در یک شرکت ‏نصب جک‌های هیدرولیک کاری پیدا کرده بود. به عنوان کارگر فنی. ‏
صاحب کار مجید، زنی سفید با هیکلی درشت و صورتی پف کرده، سریع سطح بالای دانش فنی مجید را متوجه شده بود. از همان ‏هفته‌ی اول معلوم بود نقشه خوانی مجید حرف ندارد و سریع تشخیص می‌دهد ماشین را چطور سوار کند. ولی فقط همین نبود، ‏باید خودش آستین بالا می‌زد.مجید سال‌ها می شد کار یدی به این شکل نکرده بود. ولی چاره‌ای نداشت. با ‏انگلیسی او ومهاجرِ جدید بودنش، امکان نداشت بتواند کار دفتری یا مدیریت پروژه پیدا کند. کار را با دستمزد ساعتی یازده دلار، با این که کار بدنی سخت بود و او هم داشت پیر می‌شد و وسط دهه‌ی چهل زندگی‌اش بود، قبول کرده‌ بود. وگرنه باز باید از همان پنجاه میلیونی که دلار کرده و ‏آورده بودند می خوردند و فریبا هر روز بیشتر غر می‌زد. صبح می‌رفت و ‏شب می آمد. فریبا هم دنبال قوی کردن زبانش و گرفتن جواز کار در داروخانه بودکیان هم که مدرسه می‌رفت.‏
بعد شش ماه فریبا گفت که مجید باید از صاحب کارش بخواهد دستمزدش را زیاد کند. یازده دلار در ماه هم آخر حقوق شد؟ تازه ‏هزار جور مالیات هم از آن کم می‌کردند. هنوز از روی پول اولیه‌شان می‌خوردند و مرتب داشت کمتر می‌شد. فریبا پیشنهاد کرده ‏بود که خانه ای بخرند. با چندین ایرانی که در کار معاملات املاک بودند دوست شده بود. هر چه داشتند گذاشتند و خانه ای در ‏‏”کوکیتلام” خریدند. نصفش با قسط بانک که کمی کمتر از کل حقوق ماهیانه‌ی مجید بود.‏
فریبا می‌خواست مجید شغل پردرآمدتری پیدا کند و مجید می‌ترسید همین شغل فعلی را هم ول کند و کار بهتری پیدا نکند. فریبا ‏دوستان دیگر مهندسشان را مثال می‌آورد: زرنگ بودند، عقلشان هم کار می‌کرد و بیزینس‌های مختلف زده بودند. یکی‌شان که ‏بین ایران و کانادا واردات صادرات می‌کرد و سریع خانه‌ای بزرگ در “نورت ونکوور” خریده بود مرتب مهمانی می‌داد. ‏چرا مجید از این عرضه‌ها نداشت؟ خُب نداشت، از کار تجارت هم سر در نمی‌آورد، چون وقتی بچه بود هیچ وقت مایه‌ای در کار ‏نبود که بخواهد به کاری بزند و معامله یاد بگیرد. آخر سر تصمیم گرفتند مجید برگردد ایران و ببیند می‌تواند همان شغل قبلی در ‏شرکت نفت اصفهان را برای خودش زنده کند و اگر اوضاع احوال خوب بود به فریبا و کیان ندا بدهد برگردند. ‏
آخرین باری که از ایران زنگ زده بود، فریبا گفته بود: “ما که برنمی گردیم. ولی تو بهتره همونجا بمانی. کار ایرانت بهتر از ‏اینی است که این جا داشتی. حداقل مهندسی. کیان مدرسه‌شو دوست داره و لهجه‌ش شده مثل این جایی‌ها. من هم دارم جواز کار ‏تو داروخونه رو می‌گیرم.”‏
همین که مجید گوشی را گذاشت، همه چیز را ول کرد و در طی چند روزسرآسیمه برگشت بود ونکوور. ولی با در بسته ‏مواجه شده بود. و حرف هایی که سال ها نشنیده بود. از شش سالگی کیان به این طرف. حرف‌هایی که فکر می‌کرد فراموشِ فریبا شده است. ولی انگار نه. فقط مایه دهانش را چند سالی بسته و خاطراتش را از نظرش غایب کرده ‏بود. مایه همه کار می کرد. جادو می‌کرد. و حالا که مجید هیچ چیز نداشت جادو باطل شده بود.‏
فریبا گفته بود: “یادته من و کیانِ چند ماهه رو تو اهواز تنها گذاشتی و رفتی؟”‏
مجید گفته بود: “من که مثل تو دانشجو نبودم. تو اهواز برام کار نبود. می‌موندم که چی؟”‏
فریبا صورتش را درهم کشیده بود: “به همین راحتی؟ من دانشجو رو با یک بچه کوچولو ول کردی و رفتی؟”‏
مجید یاد بی‌مایگی آن زمانشان افتاده و قلبش شروع کرده بود به تیر کشیدن: “من می‌موندم کی خرج بچه و تو رو می‌داد؟”‏
فریبا برافروخته شده بود: “کسی ندونه فکر می‌کنه دانشگاه جندی شاپور پولی بوده و تو خرج تحصیل منو می‌دادی؟ من دانش ‏آموز ممتاز بودم ها. بورس و کمک هزینه می‌گرفتم. “‏
‏”کی گفت خرج تحصیل؟”‏
‏”تو هیچ وقت حالیت نشد به من چی گذشت. یک زن تنهای دانشجو با یک بچه. شما مردها جون به جونتون کنن نمی‌فهمین. ما ‏رو ول کردی و رفتی؟ من اون حالمو سال ها یادم رفته بود. حال زنی که شوهرش یه دفعه پشتشو خالی می‌کنه. ولی این ‏بار که باز این کارو کردی و من رو با یک پسر نوجوون گذاشتی و رفتی ایران، تمام اون روزها برام زنده شدن.”‏
کارد می زدی خون مجید در نمی‌آمد: “فریبا، هر دو بار پیشنهاد خودت بود. تو نبودی که گفتی برم و پول درآرم؟”‏
‏”من؟ کی ورد زبونش مایه است؟ مایه مایه مایه‌دار.”‏
‏”فریبا من مایه رو واسه شماها می‌خوام. اگه به خودم باشه می‌تونم با هیچ‌ زندگی کنم و خوش باشم.”‏
‏”آره، برو خوش باش. تو تا ابد هم تو همین شغل یازده دلاری می‌مونی. اگه به تو بود ما رو از یه خونه ی اجاره‌ای به یه خونه ی اجاره‌ای ‏دیگه تو یه محله‌ی خاک‌بر‌سرتر می‌کشیدی.”‏
‏”آهان پس بگو. منو دیگه نمی‌خوای چون مایه‌دار نیستم. حتمن این مدتی که فرستاده بودیم ایران، رفتی یه مایه‌دارشو پیدا ‏کردی؟”‏
‏”نه یه خایه‌دارشو پیدا کردم. حالا چی می‌گی؟”‏
مجید آن زمان در مورد مرد تیره پوست و قد بلندی که اصلیتش مال فی جی بود چیزی نمی‌دانست. با این همه، دلش از این حرف ‏فریبا آتش گرفته بود. باز یاد مادرش افتاده بود و آن طوری که آن‌ها را بزرگ کرده بود. کریم و او و بچه‌های دیگر ‏را. کریمی که بعدها باز کوچک شده بود. اعتیاد شیره اش را کشیده بود. بی‌خایه اش کرده بود. کرده بودش اندازه‌ی یک بچه و ‏انداخته بودش بغل مادرشان تا زحمتش را بکشد و ترو خشکش کند. کاش زمانی که مجید مایه‌دار شده بود، یک قسمت از پولش را ‏به مادر داده بود. ولی همه را برداشته بود و آمده بودند کانادا. و حالا به قول فریبا، نه تنها بی‌مایه شده بود، بی‌خایه هم شده بود. ‏همین بودد که در جواب حرف فریبا که “حالا چی می گی؟” چیزی نداشت بگوید. آن هم مجیدی که آنقدر حراف بود که همه‌ی زن ها از ‏دستش خسته می‌شدند، مجیدی که زن‌ِ دوست‌های مهندسش، همان آقا موفق‌ها، می‌گفتند صدای خوبی دارد و در ‏میهمانی‌هایشان از او می‌خواستند بخواند. همین مجید حالا یکدفعه لال شده بود.‏
لال. درست مثل آن روز که در شش سالگی ختنه اش کرده بودند. مادرش پایین یکی از پیژامه‌های کریم را که برایش کوچک شده ‏بود بریده و برای مجید یک “دامن مامان دوز” دوخته بود. زن دایی گفته بود باید برای مجید جشن بگیرند. آن‌ها با دایی و خانواده اش ‏در یک خانه زندگی می‌کردند. دایی آن طرف دیگر حیاط سه اتاق بزرگ داشت. دامن را زن دایی پای مجید کرد و کشش را روی ‏کمرش میزان. بعد با خنده گفت: ” یه چرخی بزن. به به به، چه دامنت قشنگه. بری تو کوچه حتمن یه شوهری واست پیدا می‌شه”. ‏مجید از واکنش کریم که گفت: “زن دایی!” و در را به هم زد و به حیاط رفت فهمید زن دایی حرف بدی زده است و کم نمانده بود بپرد و به سر و صورتش بکوبد. ولی به خاطر مادرش کاری نکرد.‏
زن های در‌‌و‌همسایه برای ناهار آمدند. مادرش کلی غذا پخته بود. زن ها تا می‌رسیدند مجید را ناز و بوس می‌کردند. گاهی هم دعا ‏می‌خواندند و توی صورتش فوت می‌کردند. مجید از ترس این که زن دایی باز آن حرف‌ها را نزند از جایش تکان نمی‌خورد. ‏برادر دومش آن روز خانه نبود و کریم هم یکدفعه غیب شده بود. کریمی که تازه پشت لبش سبز شده بود و هم خوراکی زیاد ‏دوست داشت و هم زن ها را. مجید منتظر فرصت بود که فرار کند. وقتی مادرش و زن دایی برای آخرین بار رفتند ‏آشپزخانه تا آخرین سینی غذا را بیاورند، مجید اعلام کرد: “جیش دارم” و دوید بیرون . نگاه خیره‌ی زن‌ها را به دامنش حتی تا ‏بیرون خانه هم حس می‌کرد. فکر کرد کریم حتمن با پسرهای دیگر در جوب آب سر خیابان است. شب قبلش تعریف کرده بود که ‏چند روزی است جوب پر آب شده و عشق است تویش بنشینی یا بخوابی و آبی که از غرب از قصرالدشت می‌آمد تو را با خودش ‏ببرد تا میدان شهرداری.‏
مجید از دور دید که پسرها در جوب خوابیده بودند. همانطور که سر کش دامنش را گرفته بود که نیافتد دوید طرف آن ها. بچه‌ها ‏او را که دیدند، همانطور که با آب به سمت خیابان کریم‌خان در حرکت بودند، نیم خیز شدند و از سرو صدا دست برداشتند. چند‌تایشان تا مجید خواست پا بگذارد ‏در جوب شروع به خندیدن کردند و چند تا هم شروع کردن حرف‌هایی در مایه حرف‌های زن دایی زدن: دامنش رو نگا، دولش رو ‏بریده‌اند و دختر شده، چه قری می‌ده تو دامنش. و آخر همه این که: بچه‌ها کی خواستگار برادر کریمه؟” ‏
از خود کریم ولی خبری نبود. مجید با همان سرعتی که از خانه فرار کرده بود به آن برگشته بود. خودش را انداخته بود توی ‏بغل زن دایی که می‌پرسید کجا بوده. زن‌ها در زمان غیبت او به غذا دست نزده بودند و داشتند خودشان را باد می‌زدند. آن‌ها شروع کردن به خوردن، ولی مجید هر چه اصرار کردند لب نزد. نه از آن روز و نه روزهای دیگر تا زمانی که نتوانسته ‏بود دوباره شورت و شلوار بپوشد، مجید نه بیرون رفت، نه غذا خورد ، نه با کسی حرف زد. حتی با کریم. کریم نباید ‏تنهایش می‌گذاشت. باید آن جا بود و پسرها را می‌زد. دلش می‌خواست می‌توانست حرف‌هایش را به کریم بگوید. ولی زبانش ‏چسبیده بود به سقش. در جواب فریبا هم که “حالا چی می‌گی؟” همینطور شده بود.
. . .

از آن روز که لالی گرفته بود، مجید دیگر از زندگی فریبا غیب شده بود. نمی دانست چرا ولی از خودش خجالت می‌کشید. مگر خودش همیشه نمی‌گفت: خایه به ‏مایه است. مایه که نداشته باشی، برای زن‌ها خایه هم نداری؟
بعد آن، رفتن به ایران و دیدار مادرش هم سخت‌تر شده بود. چطور می‌توانست به او بگوید فریبا به خانه ای که از سرمایه دوتایشان ‏خریده بودند راهش نداده ؟ چطور می توانست بگوید مثل کریم شده است؟ مثل او که نه، سرپای خودش و دستش در جیب ‏خودش بود. ولی مثل او یالقوز شده بود. وقتی به ایران برگشته بود و کریم را دیده بود که دیگر چیزی ازش باقی نمانده، می‌خواست از خانه‌ی برادر دومش که مادر و کریم آن جا زندگی می‌کردند بیرون بزند و غیب شود. حالا که اگر می‌رفت باید سوال‌ زن برادرش که “آخه چرا؟ چی شد با فریبا؟”را هم جواب بدهد. مسئله این بود که زن برادر و مادر و حتی برادر دومش پشت ‏فریبا بودند و هر دلیلی مجید می‌آورد خودش بیشتر خوار می‌شد. اگر می‌رفت بهتر بود لال شود. فریبا کسی بود که وقت وارد زندگی مجید شده ‏بود همه یک نفس راحت کشیده بودند. کسی که توانسته بود مجید سر به هوا را، که از دوران راهنمایی درس ‏نمی‌خواند و به جایش اهل بازی و کمی هم سیاست شده بود به راه بیاورد و مردی کند اهل خانه زندگی و بعد ها اهل کار جدی، اهل ‏پیشرفت اقتصادی و از آن بیشتر مدیریت. این‌ها همه از مدیریت خوب زنش بر او بود. دختری جنوبی و زرنگ که کنار دست ‏مادرش یاد گرفته بود چطور مرد را در مشتش نگه دارد. حالا مجید چطور بگوید از این مشت در رفته و گویا الان یکی دیگر، ‏یک مرد سبزه تر از او، یکی بر عکس او قد بلند و خوش اندام، اهل فی جی، در مشت است؟ این را می‌گفت مادرش ممکن بود در ‏جا سکته کند. همین بهتر که اگر می‌رفت ایران غیب می‌شد. درست مثل روز جشن ختنه‌ی او که کریم غیب شده بود تا مجید را دامن‌پوش نبیند و ‏تیکه‌های زن دایی به مجید را نشنود. ‏
به مشاور گفته بود که بعد فریبا انگیزه مایه‌دار شدن را از دست داده. هر که او را می‌خواست باید همینطوری قبولش می‌کرد. ‏مردی که ساعتی یازده دلار حقوق می‌گرفت و در یک ساختمان قدیمی پشت رویال “هاسپتال” در “نیو وست” زندگی می‌کرد ، در ساختمانی که موکت ‏راهروهایش را سال‌ها عوض نکرده بودند و بوی ادرار می داد. آپارتمان‌هایش هم بوی نا. تازه موش هم داشت. مجید به وجود ‏موش‌ها از زمانی که اهل کلاب رفتن شده بود پی برده بود. یعنی از زمانی که نصف شب به خانه بر می‌گشت.‏
اولین شبی که از رقص برگشته بود، تا چراغ آشپزخانه را زده بود سایه موشی را دیده بود که به گوشه ای دویده و بعد ناپدید شده ‏بود. کلاب رفتن پیشنهاد مشاورش بود. او گفته بود تا می تواند، حداقل شب‌های تعطیل، خانه نماند که تنهایی به او فشار بیاورد. ‏برود بیرون، مثلن برود کلاب برقصد. مشاور که خودش کفش‌های چرمی با لبه‌ی مربع مانند کفش‌های رقص داشت، گفته بود ‏مجید به زمان نیاز دارد تا به وضعیت جدیدش عادت کند. تا آن زمان باید قرص‌های افسردگی را که دکتر تجویز کرده بود ‏مصرف کند و خانه نماند و “سوشیالایز” کند. مجید ولی می‌ترسید برود کلاب و مشاور که لاتین بود، آن‌جا باشد.‏

مجید رفیق مرد درست و حسابی نداشت که با او “سوشیالایز” کند. با داوود که با زن طلاق گرفته و پسر و عروسش در یک ‏خانه زندگی می کرد که نمی شد رفت و آمد کرد. صدای زن طلاق گرفته را اصلن و ابدن نمی‌شد در آورد. آن هم در شب های ‏تعطیل. داوود از او هم بی مایه تر بود. بدبخت فلک زده. آقا مهندس-زرنگ-و-موفق‌ها هم همه خانواده‌دار بودند و از زمانی که مجید عذب اوغلی شده بود دیگر در مهمانی‌ها دعوتش نمی‌کردند. البته دلایل مهمتری هم در کار بود. مجید یک کارگر ساده‌ی فنی بود، در فکر ‏پیشرفت نبود و به نظر نمی‌رسید خیال داشته باشد رویه‌اش را عوض کند و باز برای خودش کسی بشود. نزدیک‌ترین دوستش چند بار سعی کرده بود با نصیحت و پیشنهاد به راهش بیاورد و بعد که دیده بود مجید گوش نمی‌کند ولش کرده بود. این بود که مجید راه کلاب رقص را در پیش گرفته بود. آن جا ‏احتمالن آدم‌های مثل خودش بودند. کسانی که اهل خوشی و حرکت بودند.
کلاب اما اوایل دلسردکننده بود. مجید رقص سالسا بلد نبود. انگارتمرین نداشته باشی و میان یک عده ژیمناستیک‌ کار ‏ورزیده قرارت دهند. شب اول را نشست کناری و آبجوی “کورونا” پشت آبجوی “کورونا” خورد. “بارتِندِر” یک قاچ لیمو می ‏گذاشت سر شیشه. مجید لیمو را برمی‌داشت وتوی دهان می‌گذاشت و پشتش چند قلپ می‌خورد. بعد پوست لیمو را از دهانش در ‏می‌آورد و می‌گذاشت روی میز. پوست لیموها زنی را که از رقص خسته شده بود و آمده بود سر میز مجید بنشیند پر دادند. ‏زن که از خستگی در کفش‌های پاشنه‌بلندش لنگ می‌زد و دامن کوتاه مشکی و تاپ چسبان به تن داشت، نگاهی به لیموهای چلانده ‏انداخته و نگاهی به مجید و ننشسته بود. ‏
مجید شروع کرد عصرها در خانه تمرین رقص کردن. هنوز اثاثیه زیادی نداشت و جا برای شلنگ تخته انداختن زیاد بود. یک ‏دستگاه ضبط با میز زیرش و یک مبل دو نفره عشقی (لاو سیت) خریده بود. نوار سالسا را هم از داوود گرفته بود. پسر او برایش ‏کپی کرده بود. داوود گفته بود: “بگیر. خوب تمرین کن ببینم می‌تونی بزنی تو گوش دار و دسته مکزیکی‌ها و یکی از زن‌هاشونو ‏غر بزنی؟”
مجید گفته بود: “ببینم داوود تو که خودت کلاب نمی‌ری چطور از مکزیکی‌ها خبر داری؟ نکنه تو سیایی چیزی کار می کنی؟”
“آره من تو سازمان سیای این سلیطه می‌کنم. تازه این اراذل هم هستند. تو هم اگه پسرت فردا بره یه ورپریده‌ی کانادایی بگیره، خیلی چیزها از زندگی این‌ها یاد می‌گیری.”‌‏
مجید آهنگ را می‌گذاشت، وسط اتاق پذیرایی می‌ایستاد و تصورمی کرد مردهای کلاب چطور می رقصند. بعد یک دستش را می ‌گذاشت روی شانه‌ی زنی فرضی، مثلن همان که به خاطر پوست لیمو سر میزش ننشسته بود، و دست دیگرش را پشت کمر ‏زن و دور اتاق می‌چرخید. گرم که می‌شد دستش پایین‌تر می‌رفت و روی باسن زن قرار می‌گرفت. در این لحظه به کل یادش می‌رفت چه کسی است. یادش می‌رفت چند ماه قبل نتوانسته بود وارد خانه‌ی خودش بشود. یادش می‌رفت کلید برق آپارتمان خالی ‏را که زده بود تنهایی عظیم را دیده بود. یادش می‌رفت چقدر دلش برای کیان تنگ شده است. یادش می‌رفت مایه ندارد. دستی که ‏در خیال به باسن زن چسبیده بود جادو می‌کرد. نه تنها مجید مثل یک حرفه‌ای می‌رقصید، زن هم دیگر در آن کفش‌های پاشنه ‏بلند خسته نبود. انگار روی تشک پرقو می‌رقصیدند. رقص عشق. ‏
دفعه ی دومی که به کلاب رفت، تمام شب را نشست و سیگار دود کرد و مشروب خورد. چند شاتی ودکا و چند “کورونا”. دیگر ‏یاد گرفته بود با انگشتش قاچ لیمو را فشار بدهد تا از دهانه ی تنگ بطری گذشته و توی آن بیافتد و آبجویش را بنوشد. ‏این بار هم همان زن که این بار لباس قرمز پوشیده و باز پایش پیچ خورده بود، همان زن اگر چشمهای مجید در ‏‎“Hablas Español?”‎‏ نور کم کلاب اشتباه ‏نمی‌دید، آمد و سر میزش نشست و گفت:
مجید که نفهمید زن چه می‌گوید دستش را جلو آورد و خودش را معرفی کرد.‏
‎”Hi. My name is Majid.‎”
‎”Magic?‎”
مجید باز نفهمید زن چی می‌گوید. مجیک کی بود؟ مجیک که می‌شد جادو؟ ‌‏
هنوز داشت فکر می‌کرد که زن دستش را جلو آورد:
‎“Hi magic. I am Maria Elena. Enjoy your Corona, señor”.‎ ‏
بعد این حرف زن میز را ترک کرده بود.‏
مجید درست همان موقع دو زاری‌اش افتاد که مجیک یعنی خود او. ولی زن دیگر رفته بود و با مرد دیگری می‌رقصید. با ‏خودش فکر کرد باز هم پیشرفتش بد نبود.‏
دفعه‌ی سوم تمام قدرتش را جمع کرد از همان زن تقاضای رقص کرد. ‏
‎“Hello. This is Magic. Remember me?”‎
زن اولش سکوت کرد تا یکی از مردهایی که سر میز کناری نشسته بود، با سینه ی پهن و پیراهن طرح هاوایی و شکمی کمی ‏برآمده، گفت:‏
‏”‏Da El Pobre hombre un chanso, Maria.”
مجید دوست داشت بروند آنورسالن که جلوی چشم آن مرد و آن های دیگر، یا به قول داوود دار و دسته‌ی مکزیکی‌ها، نباشند.ولی ‏میسر نبود، پس نفس عمیقی کشید و برای تمرکز یک لحظه چشمهایش را بست و درست مثل آن چه در خانه تصور کرده بود، ‏یک دستش را گذاشت روی شانه ی زن و دست دیگرش را پشت کمرش. ولی به زن نچسبید. مهمترین دلیلش این که باید ‏مرتب پاهایش را نگاه می‌کرد که یک وقت پای زن را لگد نکند. هنوز دو دقیقه نگذشته بود که تمام تنش خیس عرق شد. جوری ‏که بعد چند ساعت کار و نصب ماشین های سنگین هیدرولیک نمی‌شد. نمی دانست چرا آهنگ انقدر کش می‌آمد. رتیم موسیقی در ‏سرش می کوبید. و بالاخره پای زن را لگد کرد. فکر کرد صدای خنده ی مسخره‌ی مکزیکی‌ها را می‌شنود. سرش را به طرف ‏میزها برگرداند و این بار سکندری خورد. نزدیک بود بیافتد که زن بازویش گرفت را کشید. تعادلش را که باز یافت بدون این که چیزی ‏بگوید زن را ول کرد و از ترس این که چشمش به چشم مردها بیافتد، با سر پایین، سریع کتش را برداشت و از کلاب ‏بیرون زد. ‏
ماجرا را که برای داوود تعریف کرد، او گفت رقص و مقص را ول کند. به جایش برود ایران ، یک زن عقد کند بیاورد. مجید در ‏جواب گفت: “دل خوشی داری ها داوود! تو که بهتر از من زن‌ ایرونی رو می‌شناسی. زن مرد مایه‌دار می‌خواد. واقعن می‌گی ‏برم یکی رو بیارم تو این خونه؟ دختره فکر می‌کنه اومده کانادا و تا چشمش به این وضعیت بخوره، ولم می کنه می‌ره. “‏
بعد به پسرش کیان زنگ زده بود، احوال پرسی و در حرف‌هایش گفته بود می‌خواهد رقص را ول کند. ‏
‏”نه بابا. تازه داره حالت خوب می شه. برو.”‏
‏”رقص بلد نیستم، بابا. کسی باهام نمی‌رقصه.”‏
‏”برو کلاس. بعدشم همینطور که مرتب بری ، یاد می گیری. نترس بابا. ادامه بده. خواهش می‌کنم.”‏
تصمیم گرفت به خاطر کیان یک بار دیگر هم برود.شب جمعه بود. از سر کار که برگشت غذایی حاضری سر هم ‏کرد، خورد و بعد دوش گرفت و آماده شد. حین کارهایش آهنگ لاتینی هم گذاشته بود و گوش می‌داد. موسیقی لاتین را خیلی دوست ‏داشت. به کلاب که وارد شد تصمیم گرفت به آهنگ گوش دادن ادامه دهد و حالش را ببرد. حتمن که نباید برقصد. همین که ‏خانه نمانده خودش خوب بود. مجید زود درغوغای موسیقی که مثل رعد می ترکید و رقص نور و بدن هایی که در هم می‌لولیدند ‏بی کس و کاری‌اش یادش رفته بود. در این محیط چندان هم بی کس و کار نبود. چهره‌ای شناخته شده بود. دار و دسته مکزیکی‌ها و ‏ماریا النا بهش لبخند می‌زدند و می‌گفتند: “اولا مجیک”.‏
‎“What can I get you, amigo?”‎‏ ‏”بارتِندِر” هم تا مجید می‌رفت دم بار، بهش سلام می کرد و می‌پرسید: ‏
خلاصه آن شب کوک مجید حسابی کوک بود تا ساعت دو و نیم صبح زمانی که با ماشینش وارد پارکینگ شد. کلید ماشین در ‏درست کمی در پارکینگ ایستاد. کاش کلاب‌ تا صبح باز بودند. فکر کرد دوباره سوار شود و ماشین براند. ولی با این همه ‏مشروبی که خورده بود، همین رانندگی از کلاب تا خانه هم کار خطرناکی بود. اگر پلیس می‌گرفتش و ماشینش را ضبط می‌کرد ‏چطور می‌رفت سر کار؟ قوز بالا قوز بود. همینطور که از پله‌های سه طبقه بالا می‌رفت، کلید ماشین را در جیبش گذاشت و به ‏جایش کلید خانه را در آورد . قبل این که کلید را در قفل بچرخاند، نفس نفس زنان کمی پشت در ایستاد. هیچ صدایی از ‏دورن نمی‌آمد.‏
ولی تا در را باز کرد، یکدفعه صدای جیری شنید. و تا کلید را زد سایه ی موشی را در آشپزخانه که سمت راست ورودی بود دید ‏ که سریع ناپدید شد. لب‌های مجید بی‌اختیار به لبخند کشیده شد و کلماتی بی‌اختیار بیرون جهیدند:‏
‎“Hola Magic. Welcome home.”‎‏ ‏
به تازگی تختی خریده بود. لباسهایش را در آورد و روی زمین کنار تخت انداخت و خودش لخت روی آن ولو شد. روی ‏آن تخت “کویین-سایز ” دلش یک “کویین” می‌خواست—البته “کویینی” که با همه‌ی “کویینی‌اش” “داگی استایل” دوست داشته باشد. تا این آرزو را کرد صدای جیر‌جیری شنید. دوباره لبهایش ناخودآگاه کشیده شد و شروع کرد ‏از این سر تخت غلط زدن به آن سر تخت، منتظر شنیدن ناگهانی آن صدای جادویی.‏
کم کم جیرجیرهای شبانه به مجید روحیه ی دیگری داد. همین که نفس دیگری در آن خانه بود تصمیم گرفت سالسا یاد بگیرد. برای او که زمانی ژیمناست بود و ‏هنوز در این سن و سال و با وزن بالا می توانست روی دست‌هایش بایستد و بالانس بزند، رقص نمی‌بایست خیلی هم سخت باشد. ‏کیان از تصمیمش خوشحال شد و گفت همان کلاب لهستانی‌ها در خیابان “فِرِیزِر” از ساعت هشت تا نه آموزش می دادند. بعد‌ها ‏از طریق داوود “کعب الاخبار” فهمید یکشنبه‌ها هم یک جای دیگرتقاطع خیابان “کامِرشیال” و “ونِبِل” هم رقص‌های “بال روم” درس می دادند و بعدش مردم ‏می‌رقصیدند. اینطوری جمعه، شنبه، یکشنبه‌هایش پر شده بود. داوود می گفت: “پاک رقاص شدی‌ها!”.‏

سروده ای از-شفیعی کدکنی

اسفند ۱۳۹۳

گیرم که این درخت تناور
در قله ی بلوغ
آبستن از نسیم گناهی ست
اما
ای ابر سوگوار سیه پوش
این شاخه ی شکوفه چه کرده ست
کاین سان کبود مانده و خاموش؟
گیرم خدا نخواست که این شاخ
بیند ز ابر و باد نوازش
اما
این شاخه ی شکوفه که افسرد
از سردی بهار
با گونه ی کبود
آیا چه کرده بود؟

چراغ روشن نام تو- خسرو باقر پور

اسفند ۱۳۹۳

آنچه از من شد، گر از دستِ سلیمان گم شدی؛
بر سلیمان هم پری هم اهرمن بگریستی.”
(خاقانی)

چراغ روشن نام تو

میزبانِ هماره ی من،
ای یار؛
ای که بی کلید آمده ای!
این خانه، خانه ی توست؛
تمامِ شهر می داند
آیا تو می دانی؟!
پِلک های پنجره باز می شود؛
و آفتاب ترانه می خواند،
وقتی چراغِ نامِ تو در خانه روشن است.
چشم هامان را بستیم،
گریستیم
و فرو رفتیم؛
تو، ستاره وار؛
در سیاهچالی از نیرنگ
من، مبتلایِ تو؛
میانِ مغربِ مستانه هایِ موسیقی.
می بینی!
دستِ مرا گرفته این آهنگ
و می کشاندم به میکده ی بوسه هایِ تو.
با چشمانم می نوشم:
اندوه تو را
با انگشتانم می جویم:
آن حسِّ غریب را که بر سینه ی تو می تپد.
میزبانِ هماره ی من؛
خوش آمدی به خانه ی مهمان ات!

شغال – محمدعلی افراشته

اسفند ۱۳۹۳

ای شغال تنه گنده، خپله
دیدی افتاد دمت لای تله؟خوب، بدجنس جد اندر جد دزد
کار ناکرده چه می‏خواهی مزد؟
بی شرافت به کدام استحقاق
می‏کنی خربزه‏ها را قاچاق؟
نیمه شب بهر چه آیی پا بوس
دزد دزدانه بری مرغ و خروس
متولی دهات مایی
یا شفا یافته، آقایی؟
پست امنیه فرستاده تو را
ببری خدمتشان مرغ مرا؟
سو‏پیشینه مگر دارد آن
سر دیوار پریده حیوان
بخش‏دارهستی یا فرمان‏دار
شهردار هستی یا استان‏دار؟
خط مگر داری از آقای وزیر
یا که دستور شفاهی ز امیر؟
هیچ در مدت عمرت یک بار
دستت از بیل شده آبله دار؟
هیچ شده یخ کنی از سرمایی
هیچ شده غش کنی از گرمایی
سخن برزگر این‏جا که رسید
از ته قلب شغال آه کشید
گفت افسوس که بی تدبیری
شیرموش هستی و موش شیری
دزد یک خربزه اندر سردار
دزد صد قریه جناب سردار؟
زالوی خون هزاران دهقان
حضرت اشرف و خان و اعیان؟
داشتی گر هنر و عقل و کمال
همه بودند به عرف تو شغال.

التماست می کنم – حسن رفعت پور

اسفند ۱۳۹۳

التماست می کنم با عشق درگیرم نکن
من حریفش نیستم در پنجه شیرم نکن
تازگیها از تب تند جنون برخاستم
باز با دیوانگیهایت زمینگیرم نکن
قهرمان آرزوهایت نبودم،… نیستم
بی سبب در ذهن خود اینطور تصویرم نکن
مرد رویایی تو من نیستم بانوی من
با نگاه دلفریبت باز زنجیرم نکن
شاعرم با یک نگاه مست عاشق می شوم
التماست می کنم با عشق درگیرم نکن

دل دیوانه اش با من

اسفند ۱۳۹۳

بیا تا لیلی و مجنون شویم ،افسانه اش با من
بیا با من به شهر عشق رو کن،خانه اش با من
بیا  تا سر به روی شانه هم،  راز دل گوییم
اگر مویت چو روزم شد پریشان، شانه اش با من
سلام ای غم، سلام ای آشنای مهربان دل
پر پرواز واکن چون پرستو، لانه اش با من
مگو دیوانه کو، زنجیر گیسو را زهم وا کن
دل دیوانهِ ی دیوانه ی دیوانه اش…. ، با من
در این دنیای وانفسای حسرتزای بی فردا
خدایا عاشقان را غم مده، شکرانه اش با من
مگو دیگر سمندر در دل آتش نمی سوزد
تو گرمم کن به افسون، گرمی افسانه اش با من
چه بشکن بشکنی دارد، فلک در کار سرمستان
تو پیمان بشکنی، نشکستن پیمانه اش با من
در میخانه ی چشمت به گلگشت نگه وا کن
خرابم کن، خراب…آبادی و یرانه اش با من

ساقیا باز خرابیم

اسفند ۱۳۹۳

‫ساقیا باز خرابیم بده جامی چند
پخته‌ای چند فرو ریز به ما خامی چند
صوفی و گوشهٔ محراب و نکونامی و زرق
ما و میخانه و دردی کش و بدنامی چند
باده پیش آر که بر طرف چمن خوش باشد
مطربی چند و گلی چند و گل اندامی چند
چشم و لب پیش من آور چو رسد باده به من
تا بود نقل مرا شکر و بادامی چند
باده در خانه اگر نیست برای دل ما
رنجه شو تا در میخانه بنه گامی چند
در بهای می گلگون اگرت زر نبود
خرقهٔ ما به گرو کن بستان جامی چند
ذکر سجاده و تسبیح رها کن چو عبید
نشوی صید بدین دانه بنه دامی چند

شاید تا برگشتن‌ات -دو سروده از – مجید قنبری

اسفند ۱۳۹۳

* زیرسیگاری‌ها

همیشه همین است
هر روز تو
در زیرسیگار بلورت تمام می‌شوی
و هر شب من
بی تو خاکسترم را، آرام آرام
بر ته مانده‌هایت‌ می‌تکانم.
*****

نه،

چیزی تغییر نخواهد کرد

قول می‌دهم

فقط . . .

شاید تا برگشتن‌ات

کمی پیر شده باشم

آن‌قدر که به یادم نیاوری.

مارا بس-قدسی مشهدی

اسفند ۱۳۹۳

همچو خورشید به عالم نظری ما را بس
نفس گرم و دل پر شرری ما را بس
خنده در گلشن گیتی‌ به گُــل ارزانی باد
همچو شبنم به جهان چشم تری ما را بس
گرچه دانم که میسّر نشود روز وصال
در شب هجر امید سحری ما را بس
اگر از دیده کــــــــوته نظران افتادیم
نیست غــــم ، صحبت صاحب نظری ما را بس
در جهانی که نباشد ز کسی نام و نشان
قدسی از گفته ی شیوا اثری ما را بس

دل عاشق

اسفند ۱۳۹۳

دل عاشق به پیغامی بسازد
خمار آلوده با جامی بسازد
مرا کیفیت چشم تو کافیست
ریاضت کش ببادامی بسازد

آلبر کامو – ۷ نوامبر ۱۹۱۳ – ۳ ژانویه ۱۹۶۰

اسفند ۱۳۹۳

او زاده الجزیره است . از پدری فرانسوی و مادری اسپانیائی.آلبر کامو، نویسنده و اندیشمندی است که نامش با مفاهیمی چون پوچی، عصیان و اگزیستانسیالیسم پیوند خورده است، او یک قرن پیش در هفتم نوامبر ۱۹۱۳ در الجزایر متولد شد، در ۴۴ سالگی جایزه ادبیات نوبل را از آن خود کرد و سه سال پس از آن در یک سانحه رانندگی جان سپرد. کامو در زندگی کوتاه‌اش رمان و داستان و نمایشنامه و مقاله نوشت، فلسفه ورزید و نمایش به صحنه برد.
پدر آلبر کامو کارگری از مهاجرین فرانسوی و مادرش خدمتکاری بسیار کم حرف و بیسواد بود و تمام دروان کودکی کامو در محله‌ای فقیرنشین گذشت. کامو در چهار سالگی پدرش را در جنگ جهانی اول از دست داد. ده ساله بود که یکی از معلم‌های مدرسه‌اش به استعدادش پی برد و به حمایت از او پرداخت. کامو در الجزایر دانشجوی فلسفه و روزنامه‌ نگاری بود که به علت مبتلا شدن زود هنگام به بیماری سل آن را رها کرد و به تاتر پرداخت..
او در ۲۷ سالگی به خاطر نوشتن گزارشی از فقرعرب‌های الجزایر مجبور به ترک کشور شد و به پاریس رفت. چندی نگذشته به ویراستاری انتشارات معتبر گالیمار رسید و همزمان در روزنامه زیرزمینی “کومبا”(نبرد)مطلب می نوشت و پس از پایان جنگ، سردبیر نشریه شد.
کامو دو بار ازدواج کرد. حاصل ازدواج دومش دختر و پسر دوقلویی به نام‌های کاترین و ژان بود که متاسفانه سال‌هاست هیچ گونه ارتباطی با هم ندارند.
پسر کامو امروز در انزوای کامل در آپارتمان پدرش در پاریس زندگی می‌کند و دخترش در ویلایی در دهی در جنوب فرانسه که کامو پس از بردن جایزه نوبل خریده بود.
کامو در همین ده به خاک سپرده شده است‬
نام کامو زمانی بر سر زبان‌ها افتاد که دو کتاب “بیگانه” و “اسطوره سیزیف” را در پاریس اشغال شده توسط نازی‌ها، به دست انتشار سپرد. چندی بعد از انتشار این کتاب ها او دیگر یکی از نامدارترین روشنفکران فرانسه شده بود
کتاب بیگانه، که تا امروز پرفروش‌ترین کتاب جیبی فرانسه است چنین آغاز می‌شود: “امروز مامان مرد. شاید هم دیروز.”
این کتاب زندگی کوتاه مرد جوانی را توصیف می‌کند که چون آفتاب چشمش را می‌زند، مرتکب قتل می‌شود. “اسطوره سیزیف” که سارتر نقدی در بیست صفحه بر آن نوشت، با این جمله آغاز می‌شود:
” تنها یک مسئله مهم و جدی فلسفی وجود دارد: خودکشی ”
کتاب ” طاعون”، که یکی دیگراز کارهای کامو است، و به عصیان انسان علیه سرنوشت می‌پردازد، در تابستان ۱۹۴۷ انتشار یافت و در طول چند هفته صدهزار نسخه از آن به فروش رسید. کامو طرح “طاعون” و ”
اسطوره سیزیف” را در بیست و سه سالگی ریخته بود
“انسان طاغی” نام کتاب دیگری از کامو است. در این کتاب بار دیگر سراغ فلسفه و تاریخ رفت و به نقد ایده‌آلیسم آلمانی و استالینیسم نشست.
سارتر در نقدی تند و تیز به این کتاب تاخت و دوستی کامو و سارتر که از سال‌ها پیش پا گرفته بود، با بحث و جدل‌های آن دو در مورد این کتاب به پایان رسید و به قطع رابطه انجامید‬.
گفته شده است که دوستی آنها از آغاز با بگومگو همراه بود. کامو همیشه به سارتر خرده می‌گرفت که به کمونیسم روسی دلبسته است و نمی‌تواند ذهن خود را از قالب‌های ایدئولوژیک رها کند. دوستی آنها به ویژه پس از جنگ و با شکاف میان اردوگاهای شرق و غرب، به سردی گرایید. سارتر و یار همراهش سیمون دوبووار با دیدگاهی “تعهدآمیز” چه بسا به مصلحت‌های اجتماعی و سیاسی تن می‌دادند، درحالیکه کامو از بنیاد با هر نوع اقتداری مخالف بود
گرچه نام کامو با فلسفه اگزیستانسیالیسم پیوند خورده است اما خود او در جایی از این که به او اگزیستانسیالیست می‌گویند، اظهار شگفتی کرده بود.
“اسطوره سیزیف” اثر مشهور کامو کتابی است درباره پوچی. از نظر کامو سیزیف خوشبخت است زیرا سرنوشت خود را پذیرفته اما پذیرفتن سرنوشت نه تنها نباید منجر به انفعال و تسلیم در زندگی انسان بشود، بلکه برعکس آدمی باید بی‌توجه به پوچی زندگی در برابر هر گونه استبداد و خشونت ولو آن که به نام وجدان اعمال می‌شود، بایستد.
از نظر کامو هیچ اندیشه‌ای وجود ندارد که بتواند وجود شر را در جهان توضیح دهد یا حتی توجیه کند. در جهان کامو که باوری به خدا نداشت، میان بی‌معنی بودن زندگی و نیاز انسان به یافتن معنا در زندگی تناقض وجود دارد. کامو معتقد بود، انسان قادر به بخشیدن معنایی والا به زندگی نیست و آزادی تنها زمانی نصیبش می‌شود که تصادفی بودن هستی را بپذیرد
کا موبا جستار ” انسان طاغی “، ” افسانه سیزیف ” را شرح می دهد. این نوشته فلسفی آلبر کامو سبب دوری کامل او با ژان پل سارتر است، و باعث حمله شدید اطرافیان چپگرای سارتر به کامو می شود که چرا گفته است انقلاب عبث است و اعتراض داشتند که کامو گفته چاره ای جز ساختن و سوختن نیست، زیرا هرچه کنیم وضع از آنچه هست، بد تر می شود.
این گونه انتقاد از اثر کامو در سالهای پس از جنگ جهانی دوم، یعنی در دورۀ دیگری از برآمدن شورشها و انقلابها، نیاز به نبوغ و شجاعت خاصی نداشت. نبوغ‌ آسا و شجاعانه، کار خود آلبر کامو بود که خلاف جریان شنا کرد و امیدهای واهی به ناکجا آبادها را نقد کرد..‬
طاعون
رمانی است نوشتهٔ آلبر کامو که در سال ۱۹۴۷ به چاپ رسید. از ردهٔ آثار اگزیستانسیالیستی شمرده می‌شود. نویسنده در مورد این اثر در نامه‌ای به رولان بارت می‌نویسد: در مقایسه با رمان بیگانه، طاعون بی‌گفتگو گذاری است از سرکشی انفرادی به جهان اجتماعی، اجتماعی که باید در مبارزه‌هایش شرکت کرد. اگر از بیگانه تا طاعون راهی در راستای تحول باشد، این تحول در جهان همبستگی و مشارکت است
وقایع رمان در شهری از الجزایر به نام اُران رخ می‌دهد و از زبان راوی که بعدها خود را دکتر ریو معرفی می‌کند نقل می‌شود. کتاب با توضیحی از مردم و شهر آغاز می‌شود و سپس به زیاد شدن تعداد موش‌ها در شهر و مرگ آن‌ها اشاره می‌کند. آقای میشل، سرایدار منزل دکتر ریو بر اثر بیماری‌ای با بروز تاول‌ها و خیارک‌ها می‌میرد و مرگ چند نفر دیگر با همین علائم باعث می‌شود دکتر ریو علت مرگ را بیماری احتمالاً مسری بداند و کمی بعد دکتر کاستل این بیماری را طاعون تشخیص می‌دهد. با سستی مسئولین برای واکنش، بعد از مدتی در شهر طاعون و وضع قرنطینه اعلام می‌شود.
با اعلام وضع قرنطینه، اعضای خانواده‌های زیادی از هم جدا ماندند. عده‌ای اقدام به فرارهای متوالی کردند و عده‌ای تا جایی که می‌توانستند با بیماری مبارزه کردند. ژان تارو یکی از مسافرانی بود که همراه با دکتر ریو اقدام به تشکیل سازمان بهداشتی داوطلبی برای مقابله با بیماری می‌کند.
کشیش شهر، پدر پانلو، با ایراد سخنرانی در آغاز اعلام وضع طاعون مردم را به گناه محکوم می‌کند و طاعون را مجازاتی برای همگان می‌خواند که به علت گناه کردن و توبه نکردن مردم نازل شده بود. بنابراین طاعون را تربیت کننده و اقدام علیه آن را بی‌فایده خواند و از مردم خواست آرامش خود را حفظ کنند که این ارادهٔ خداوند است و باقی کارها با خداست

ماری کوری افتخار همه ی خانم های جهان و بنیان گذار رادیولوژی در جهان است نویسنده :مارگارت پوینتر – برگردان : احمد قند هاری

اسفند ۱۳۹۳

ماری اسکو لودسکی در هفتم نوامبر سال ۱۸۶۷، در ورشوی لهستان که در آن زمان زیر نفوذ روسیه بود متولد شد. پدرش ولاتیسلاو، دبیر ریاضی و فیزیک و مادرش برونیسلاو نوازنده بود. ماری سه خواهر و یک برادر داشت. در آن زمان به علت تسلط روس ها درآن بخش لهستان که شامل ورشو هم می شد ، نه تنها زبان روسی زبان رسمی مردم لهستان شد ، بلکه کتاب های درسی مدارس هم به زبان روسی نوشته شده بود.وقتی ماری ۵ ساله بود مادرش بیمار شد. خانواده برای تامین هزینه ی بیمارستان مادر ، به یک آپارتمان کوچک تر، نقل مکان کرد. مادر پس از یک سال از بیمارستان به خانه بازگشت ولی همچنان لاغر و رنگ پریده بود. ماری صدای سرفه های شبانه ی مادر را می شنید و از این بابت خیلی نا راحت می شد.
پدر، برای تامین مخارج خانواده ، شروع به تدریس شاگردن شبانه روزی در همان آپارتمان کوچک کرد. روزی یکی از شاگردان سخت بیمار بود، در نتیجه
دو خواهر ماری هم ، به همان بیماری مبتلا شدند، که یکی از آن ها در اثر همین بیماری درگذشت. مادر ماری هم پس از یک سال درگذشت. با این همه مشکلات، ماری خوب درس می خواند. وقتی ۱۶ ساله بود، با عنوان شاگرد اول از دبیرستان فارغ التحصیل شد. برای کمک به خانواده ، ماری معلم سر خانه شد و قسمتی از درآمدش را جهت کمک به تحصیل خواهرش برونیا که در سوربون پاریس مشغول تحصیل طب بود می فرستاد.
وقتی خواهرش فارغ التحصیل شد، ماری با جمع آوری مقداری پول در سال ۱۸۹۱، بار سفر بست و به سوربن رفت. دو سه ماه اول را با خواهرش گذراند ولی پس از آن ، یک اتاق زیر شیروانی اجاره کرد و با صرفه جویی غیر متعارف در آنجا زندگی می کرد حتی در زمستان ها هزینه گرم کردن اتاقش را نداشت. او در آن جا سخت تلاش کرد تا پس از دو سال مدرک فیزیک دریافت کرد و در این رشته شاگرد اول شد. او یک سال بعد مدرک ریاضیات را هم از سوربون دریافت کرد. ماری در سوربون با پی یر کوری که استاد دانشگاه سوربون بود آشنا شد و این آشنایی در سال ۱۸۹۵ به ازدواج آن ها انجامید.
در مراسم ازدواج ، این دو نه تنها لباس مخصوص نداشتند حتی پول نداشتند حلقه ازدواج بخرند. و برای ماه عسل با دو چرخه به یک ده نزدیک خارج شهر رفتند.
ماری تصمیم داشت در رشته ی فیزیک مدرک دکتری دریافت کند، موضوع رساله ی خود را تشعشع اورانیوم انتخاب کرد.
ماری یک انبار متروکه پیدا کرد و آن را تمیز کرد و به آزمایشگاه تبدیل نمود . او در این آزمایشگاه از یک نوع سنگ معدن تیره رنگ که درخشندگی کدری داشت و نام آن پیچ بلند بود استفاده کرد. ضمن تحقیق و آزمایش ، عنصر جدیدی یافت که مقدار تشعشع آن ۳۳۰ بار از تشعشع اورانیوم بیشتر بود. او این عنصر جدید را با توجه به واژه ی پولند که به معنی لهستان است پلونیم نامید.
پس از آنکه پلونیم را از سنگ معدن جدا کرد، ملاحظه کردکه باقی مانده ی سنگ هنوز دارای تشعشع قابل ملاحظه ای است. پس ازآزمایش های طولانی در سال ۱۸۹۸، عنصر جدیدی یافت که میزان تشعشع ان نهصد برابر تشعشع اورانیم بود بعد ها مطالعات نشان داد که رادیوم دومیلیون بار بیشتر از اورانیوم رادیو اکتیو دارد و اشعه ی آن از قوی ترین اجسام سخت عبور می کند فقط سرب می تواند این تشعشع را متوقف کند او نام این عنصر را رادیم نامید. واژه ی رادیوم، در زبان لاتین به معنای شعاع نور است.
پی یراز رادیوم برای معالجه سرطان حیوانات استفاده کردو دریافت که رادیوم، سلول های بیماری را از بین می برد. بعد ها متوجه شدند که پرتو رادیوم ، معالج سلول های سرطانی انسان هم هست. به این ترتیب دانش رادیولوژی در پزشکی بنیاد نهاده شد.
پی یر مقاله ای در باره تحقیق خود نوشت و این خبر که رادیوم می تواند بعضی از سرطان ها را معالجه کند ، یکباره در سراسر جهان پخش شد. پزشکان ، بیماران سرطانی و دانشمندان به رادیوم نیاز داشتند. ماری و پی یر به اندازه یک اتاق نامه دریافت کردند. ولی از یک تن سنگ پیچ بلند کمتر از یک اونس رادیوم بدست می آمد. رادیوم از طلا خیلی گرانتر بود. این واقعیت که پرتوهای رادیوم می توانند بافتهای زنده اندامها را از بین ببرند به عنوان مهمترین دستاورد کشف کوریها مشخص گردید پزشکان و پژوهشگران علوم پزشکی به زودی دریافتند که به این وسیله می توانند غده ها و بافتهای بدخیم را که در سرطان و همچنین بیماریهای پوستی و غدد ترشحی بروز می کنند، از بین ببرند بسیاری از بیماران سرطانی که توانسته اند با موفقیت معالجه شوند و از مرگ نجات یابند عمر دوباره و سلامتی خود را مرهون تلاشهای ایثارگرانه و خستگی ناپذیر و انگیزه والای این زن بی همتا هستند.
ماری و پی یر به ثروتمند شدن اصلا فکر نمی کردند. آن ها فقط می خواستند به بیماران کمک کنند. به همین علت رادیوم خود را رایگان در اختیار نیازمندان قرار می دادند.
نخستین دختر ماری به نام ایرن در سال ۱۸۹۷ و دومین دخترش به نام ایو در سال ۱۹۰۴، متولد شد. ماری در سال ۱۹۰۳، موفق به اخذ درجه ی دکتری فیزیک شد و در همین سال به اتفاق شوهرش پی یر و شخص دیگری به نام آنتونی بکورل که او هم در این زمینه کار کرده بود، موفق به دریافت جایزه ی نوبل شدند. ماری پولی را که به همراه جایزه نوبل دریافت کرد را به مستمندان داد
به علت تشعشع تجزیه ی سنگ معدن، ماری و پی یر دچار مشکلات جسمانی شدند، مثلا پی یر شب ها از درد شدید پا ناله می کرد و نمی توانست بخوابد و صبح ها حتی نمی توانست از تخت خواب پائین بیاید. به همین علت کمی گیج شده بود و در نوزدهم اپریل سال ۱۹۰۶، به زیر درشکه رفت و در گذشت. ماری هم سلامتی اش به خطر افتاده بود. گوشش وز وز می کرد، گاهی به سختی نفس می کشید و دستانش پوست پوست شده بود.
پس از در گذشت پی یر ، ماری تدریس او را هم در سوربون به عهده گرفت. او به تنهایی آزمایش ها را ادامه می داد. ماری مناعت طبع بالایی داشت. روزی پی یر ، زمزمه کنان به ماری گفت ، اگر ما طرز ساختن رادیوم را به ثبت می رساندیم، حالا وضع مالی بسیار خوبی داشتیم. ماری در جواب گفت ، این نوع درآمد مخالف روح علم و دانش است. موضوع قابل ذکر دیگر این است، با اینکه ماری از پی یر دو دختر داشت، و به جای او هم در سوربن تدریس می کرد، باز هم حاضر نشد که حقوق پی یر به او پرداخت شود.
ماری هیچوقت حاضر نشد، رادیوم کشف شده ی خود را بفروشد، در حالیکه یک گرم رادیوم یک صد هزار دلارآن زمان ارزش داشت. وماری به طور رایگان همه ی رادیوم خود را در اختیار نیازمندان و بیمارستان ها قرار می داد. در سال ۱۹۱۱، ماری برای دومین بار جایزه ی نوبل را در شیمی به دست آورد. بعد از آن ، سخت بیمار شد ولی باز هم پس از بهبودی به آزمایش ها ادامه داد.
در سال ۱۹۱۴، جنگ جهانی شروع شد. ماری با تمام توان خود، در خدمت فرانسه بود. او دستگاه های اشعه ی رادیوم را به بیمارستان ها سپرد و در مورد چگونگی کار با آن ها به تعدادی از پرستارها، آموزش داد. او حدود ۲۰۰ دستگاه به بیمارستان ها تحویل داد. یک دستگاه آن را هم، در یک اتو مبیل قرار داد و به طور سیار در خدمت جنگ بود.
در سال ۱۹۱۸، جنگ پایان گرفت و انستیتوی رادیوم در پاریس و ورشو تشکیل شد.ماری هیچوقت دوست نداشت با خبرنگاران مصاحبه کند .روزی یکی از خبرنگاران آمریکایی به نام میسی ملونی از او تقاضای ملاقات کرد ، ماری نپذرفت ولی خبر نگار در دفعات مختلف سماجت کرد و بالاخره ماری او را پذیرفت . در ماه می سال ۱۹۲۰ یک روز میسی وارد دفتر کار ماری شد از ماری سوال کرد چرا به آزمایشات خود ادامه نمی دهید ماری گفت چون رادیم ندارم در آن زمان قیمت یک گرم رادیوم بیش از ۱۰۰ هزار دلار بود و ادامه داد نمی توانم آن را بخرم .
میسی به آمریکا بازگشت و از زنان و دانشجویان تقاضا کرد تا به دانشمند بزرگ و کاشف رادیوم دانشمند ارزشمند کمک کنند تا او بتواند یک گرم رادیم بخرد. او این نیاز را در روزنامه ها ی آمریکا مطرح کرد ، طی مدت کوتاهی مبلغ ۱۱۰ هزار دلارپول عمدتا با کمک خانم ها ودانشجویان جمع آوری شد که برای ماری رادیوم بخرند ولی برای اینکه این خانم دانشمند و ارزشمند را از نزدیک ببینند با او اطلاع دادند که رادیوم شما در آمریکا حاضر است و رئیس جمهوری علاقه مند است خودش این رادیوم را به شما تقدیم کند. ماری به اصرار دخترانش با اکراه این سفر را پذیرفت و چهار هفته بعد با کشتی اس – اس – المپیک به همراه دو دخترش عازم آمریکا شد. وقتی این خانم وارد آمریکا شد بزرگترین استقبال به وسیله ی خانم ها ودانشجویان از او صورت گرفت. وقتی کشتی به بندر نیویورک رسید، جمعیت زیادی به استقبال او آمدند. صد ها زن لهستانی با پرچم لهستان و شور و شوق فراوان پرچم ها را تکان می دادند. زن های فرانسوی و آمریکایی با پرچم های خودشان به استقبال ماری آمده بودند.
رئیس جمهوری آمریکا ” وارن جی هاردینگ” او را در کاخ سفید با افتخار به حضور پذیرفت و یک گرم رادیوم را که به وسیله مردم به خصوص زنان و دانشجویان تهیه شده بود را به وی تقدیم کرد. چند سال بعد ماری یک بار دیگر،به آمریکا سفر کردو “هنری فورد” با افتخار، یک دستگاه اتو مبیل به وی تقدیم نمود. رئیس جمهوری وقت ” هربرت هوور” او را به کاخ سفید دعوت کرد و از ماری درخواست شد که شب را در کاخ سفید بگذراند.
در آمریکا یک شب ماری به ضیافت ۵۰۰ نفره دعوت شد.مردم زیادی در بیرون سالن جمع شده بودند. مردان و زنان با چشمانی اشکبارسعی می کردند دست خانم ماری را ببوسند یا حد اقل لباسش را کمس کنند. وقتی ماری در داخل سالن شروع به صحبت کرد ، فریاد تحسین و کف زدن ها و هورا ها تمام سالن را پر کرده بود.
در سال ۱۹۲۶، دخترش ایرن با فردریک ژولیت که هر دو در آزمایشگاه ماری کار می کردند با هم ازدواج کردند. دخترش ایرن و شوهرش ژولیت جایزه ی نوبل را در شیمی به خاطر ابداع رادیو اکتیو مصنوعی دریافت کردند.
ماری در سال ۱۹۲۶، به علت تشعشع رادیوم در چهارم جولای در گذشت و دنیای دانش را ماتم زده کرد. در سال ۱۹۳۶،
ماری کوری افتخار همه ی خانم های جهان است زیرا اواولین خانمی بود که در سوربون موفق به اخذ درجه ی دکتری شد. و او اولین خانمی بود که در دانشگاه سوربن به تدریس پرداخت و اولین خانمی بود که جایزه ی نوبل گرفت و اولین خانمی است که دوبار جایزه نوبل دریافت کرد.

آلبرکامو- کتاب بیگانه

اسفند ۱۳۹۳

کتاب بیگانه زمانی به نگارش درآمد که الجزایر هنوز مستعمره فرانسه در شمال آفریقا بود. کاموهمانطور که گفته شد از پدری فرانسوی که در الجزایر بزرگ شده بود و مادری خدمتکار در محیطی فقیرانه در الجزایر به دنیا آمد. شرایط جغرافیایی و فرهنگی خاصی در زمان رشد و بلوغ کامو در الجزایر حاکم بود.که ملغمه ای از فرهنگ اروپایی و
عربی الجزایر بود. وجود اندیشه های گوناگون فلسفی و اخلاقی به همراه جنبشهای آزادیخواه و استقلال طلب و حتی آب و هوای خشک و کویری الجزایر تاثیرات خاصی در خلق اثر کتاب بیگانه داشته اند.
مورسو شخصیت اصلی داستان بیگانه در اصل کسی نیست جز قسمتی از وجود خود کامو، وجودی که در آن شرایط ویژه ی الجزایر به دلیل چندگانگی فرهنگی دچار نوعی ابتذال و پوچگرایی شده است. فقر اقتصادی یکی دیگر از مهمترین عوامل تاثیرگذار بر احساسات و رفتار مورسو است برای نمونه هنگامی که به خاطر ناتوانی مالی مورسو به اختیار مادرش را به نوانخانه می سپارد.
اما باور به پوچگرایی در مورسو زمانی ظاهر می شود که نه تنها او به مادرش در نوانخانه سر نمی‌زند بلکه زمانی که مادرش فوت می‌کند هم احساس سوگواری یا ناراحتی از خویش نشان نمی‌دهد. این یکی از نخستین قدم‌های او برای شکستن هنجارهای اجتماعی است.
مورسو تابع الگوها و هنجارهای اجتماعی نبود زیرا او در دنیای بسته درون خویش زندگی میکرد دنیایی که در آن وجود آدمی همچون مسافری غریب است که بیهوده می آید و پس از گذشت چند سال عمر روزمره بیهوده می رود. مورسو برای جهان و هرچه که در آن هست ارزشی نمی‌بیند در نتیجه حتی برای مرگ مادرش احساسی بروز نمی‌دهد. از دیدگاه مورسو آدمی هیچگونه مسئولیتی در قبال رخداد های زندگی ندارد چون هیچ نقشی در ایجاد یا تغییر آنها ندارد برای همین است که تابش نور آفتاب و بازتاب آن از تیغه ی چاقوی مردعرب را تنها دلیل ارتکاب به قتلش می داند.
به دلیل تفاوت هایی که در ادراک او از انسان، جریانات زندگی و ماهیت زندگی وجود دارد، منجر به بی توجهی به ارزشها و هنجار های رایج بشری در نهایت به وجود آمدن نوعی بی تفاوتی و پوچگرایی در او و زندگیش نسبت به جهان اطراف می شود. همه ی این موارد دیدگاه قضاوتی دادگاه را در باره ی او هنگام محاکمه ی او به دلیل قتل مرد عرب تغییر می دهند و در نتیجه نه تنها او را به خاطر جرمش بلکه در اصل او را به دلیل رفتار نامتعارفش در قبال مادرش و جامعه محاکمه و به مرگ محکوم می کنند.
یکی از اهداف «بیگانه» به چالش کشیدن یکی از مهمترین رکن های زندگی یعنی هدف آن است و در این راستا کامو الگوی خویش را مورسو شخصی که در زندگی بی هدف است قرار داده و رفتارها، زندگی و تاثیرات تصمیم و انتخاب های او را به نمایش می کشد اما تشخیص هدفدار بودن یا بی هدف بودن زندگی را به عهده ی خواننده می گذارد.
یکی از جالبترین نکات در این کتاب وجود برخی تناقض ها در دیدگاه کامو و به تبع آن در دیدگاه مورسو است. برای مثال مورسو هنگامی که در زندان است به یاد مادرش و حرف های او است که متضاد با باورهای او نسبت به پوچگرایی است و هنگامی که خود را مقید به انجام آداب و رسوم سوگواری پس از مرگ مادرش می داند یا زمانی که او حاضر به همکاری با دوستش برای درگیری با عرب ها می شود.
البته تصویری که کامو از دنیای زندگی ماشینی مورسو می دهد نیز جالب است. مورسو مانند یک آدم آهنی دست به یک سری کارهای کاملاً معمولی می زند که خود این موضوع می تواند منجر به بروز افکاری بیهوده و نا امید کننده در انسان گردد.نخست آنکه مورسو یک انسان است،انسانی که درگیریهای یک زندگی پیش پا افتاده ی کارمندی دون پایه را دارد که از قضا با روحیه ی او می تواند سازگار باشد.زیرا او از نوعی تنبلی و بی حالی خاصی نیز برخوردار است که به او در داشتن نگرشی پوچگرایانه نسبت به زندگی کمک می کند.
موضوع دیگر انتخاب روش زندگی مورسو شخصیت اصلی داستان است که به نظر می آید ریشه گرفته از عدم اعتقاد به خدا است.با این نوع تفکر او وجود هر گونه داشتن هدف و مسولیت پذیری تعریف شده را در انسان و زندگی او نفی می کند که می تواند منجر به تحمل بهتر زندگی شود،به خصوص آنکه در آن شرایط خاص کشور الجزایر و جامعه ی سیاسی آن موقع هر گونه مسولیت پذیری زندگی را دشوار تر می کرد برای مثال در مورد مبارزین سیاسی آن دوره مسولیت پذیری، تبعات زندگی و مرگ را به همراه داشت، برای عرب های ان کشور تضاد های اخلاقی فرهنگی غربی با عربی را به همراه می آورد، برای بسیاری از شهروندان عرب مبارزه برای رهایی از سلطه استعمارگران را…
بنابراین هنگامی که انسان خود را موجودی رها شده در جهان فرض کند که به وجود آمدن و از بین رفتنش هیچ هدفی را دنبال نمی‌کند ،یعنی «بیگانه» از همه ی عالم است حتی بیگانه از خودش نیز می باشد، بنابراین نیازی به تحول و تغییر نمی‌باشد، نیازی به همگرایی با جمع نیست و همینطور نیازی برای اثبات حقانیت وجود خود هم نیست.از دید دیگر دوگانگی در شخصیت مورسو مشهود است.آنجا که مورسو زندگی را پوچ می پندارد:«در تمام این زندگی پوچی که بارش را به دوش کشیده‌ام …»
در برهه زمانی که به دلیل زندانی شدنش چیزهای خوشایندی که در زندگی اش وجود داشته است را از دست می دهد رنج می کشد که باز در جمله ای دیگر این نگرش را هم زیر سوال می برد:«من همیشه هر چه را پیش آید خوشاید را مد نظر داشته ام.» نکته مهم دیگر این است که که فرد با همه ی تفاوت های فکری و اخلاقی که با جامعه دارد به دلیل اینکه عضوی از جامعه محسوب می شود،
رفتار های اجتماعی او مورد قضاوت افراد جامعه قرار می گیرد و نیز چه آگاهانه و چه غیر آگاهانه این رفتار ها از سوی افراد جامعه بار مثبت یا منفی خواهد داشت به خصوص اگر در تقابل و تضاد با هنجارها و معیارهای ارزشی جامعه قرار بگیرند،به دلیل اینکه جامعه هویت خود را در خطر می بیند، شروع به نشان دادن عکس العمل های توام با خشونت می نماید تا آن حد که حتی عملکرد های مثبت فرد در گذشته را نادیده می گیرند و این دقیقاً همان رفتاری است که عامه مردم و دادگاه نسبت به مورسو انجام می دهند.‬

کتاب ” نغمه های صحرائی – دل انگیزترین ترانه های شهری و روستائی ” تالیف: توران رئیسی

اسفند ۱۳۹۳

کتاب
” نغمه های صحرائی
دل انگیزترین ترانه های شهری و روستائی ”
تالیف: توران رئیسی
چاپ ششم: با شمارگان ده هزار جلد
ناشر: انتشارات نمونه تهرانچاپ ششم و شمارگان ده هزار جلد کافی است تا متوجه بشوید که با اقبال کامل خوانندگان روبرو بوده است، و به راستی گنجینه کوچکی است از ترانه های اکثر نقاطه مختلف ایران.
دست مؤلف درد نکند بخاطر این کار قابل توجه فرهنگی.
کتاب با قطع کوچک جیبی تهیه شده است تا خواننده بتواند آن را همیشه همراه داشته باشد
یک موقعی قبل از اتقلاب در یک تبلیغ آمده بود :
” کوتوله ای که کار غول را می کند ”
آن تبلیغ بود ولی ای کتاب کوچک جیبی به واقع چنان بر محتوا و ارزشمند است که خواندده مشتاق حظ می کند.
ترانه های بخصوص محلی که در آغوش این کتاب جاداده شده است تمای گستره ایران را در بر می گیرد:
ترانه هائی از- آذربایجان – ترانه های محلی در گز، و ترکمنی – ترانه های کرمانی – از فارس و بوشهر و خوزستان –انواع گیلکی ( گیلانی، تالشی، تالشدولائی – تالشی شاندرمنی و…)
ترانه هائی : مازندرانی آملی، – ترانه های لری خرم آبادی – سیستانی – و بسیاری دیگر.
بتا روی تو چون بدر منیراست
دو چشمت آفت برنا و پیر است
نه تنها شد دل من صید زلفت
به هرتاری هزاران دل اسیراست
****
دو چشمانم به در آمد به یکبار
ز بسکه ناله کردم ازغم یار
بده دستمال به بندم چشم ها را
که شاید خوب شود ازبوی دلدار
****
درخت سرو بیدم کنج ویشه
تراشیدن مرا از ضرب تیشه
تراشیدن مرا، قلیون بسازن
که آتش برسرم باشه ،همیشه
****
ترانه عروسی در رامهرمز:
این ترانه موقع بردن عروس خوانده می شود:
اول که رسی نیگاه به چشمونش کن
دوم به لب و سوم به زلفونش کن
چارم بنگر که خال داره یا نه
پنجم بنشین جونته به قربونش کن
****
علاوه بر ترانه های محلی نقاط مختلف، در این کتاب با عنوان های زیر نیز ترانه های دلپذیری خواهید یافت:
ترانه های شادی – ترانه های بازی – ترانه نوازش دختر – ترانه نوازش پسر – پسر زائیدن – دختر زائیدن – ترانه شب عروسی – ترانه های حنا بندان عروس – حنا بندان پسر –
از همان آغاز عروسی نکته پرانی و لطیفه گوئی بین دو خانواده عروس و داماد رد و بدل می شود
نمونه هائی از این لطیفه ها نیز در این کتاب آمده است.
در اول کتاب مؤلف در سخنی با خوانندگان تقریبن مفصل از ایده و علاقه نوشتن و جمع آوری این ترانه ها سخن گفته است:
” کمتر از یک قرن است که در ایران توجه برخی از پژوهشگران به ( فرهنگ عامه )جلب شده است واهل تحقیق به این گجینه لایزال و درخشان ملی علاقه و گرایش ویژه ای نشان می دهند. ”
کاری که به قول نویسنده قبلن فقط توسط سیاحان و مستشرقان بیگانه انجام می شد.
پیشهاد می کنم این کتاب بسیار ارزشمند را بهر نحو تهیه کنید و نگهدارید . این گنجینه کوچک حتمن ارزش داشتن را دارد.

در مورد نقد و نقاد – محمود صفریان

اسفند ۱۳۹۳

آنکه کتاب می خواند و دستی بر قلم دارد می تواند در باره کتابی که خوانده است نظر بدهد. و از میان همین صاحب نظران است که منتقدی آگاه، صادق و بی جانب داری وارد عرصه می شود.

ولی باید بدانیم که هر اثری نه قابل نقد است و نه می تواند منتقدی را جلب کند در نتیجه قبول و پذیرش هر اثر، بستگی به تار و پودی دارد که با آن بافته می شود، و نحوه بافت و دست ها ی بافنده

چوب نقد چه نویسنده خوشش بیاید و چه به تریج قبایش بر بخورد جور استاد است و آنگاه که بر گرده کتابی فرود آمد صدایش را در می آورد و خوانندگان مشتاق را خبر می کند و بانی ماندگاری می شود

ما، در کشورمان علاوه بر بسیاری ازمشکلات در رابطه با ادبیات، سانسور بنیاد کن نیز داریم که خورده است دست درد کم داشتن خواننده که چون بیماری مزمنی بر دست پای نوشته ها تنیده شده است، و نقد و نقاد را نیزاز شوق و ذوق انداخته است.

درد باریکی که ادبیات ما را هر روز بیشتر تحلیل می برد و فرصت زایش آثار ناب و بی دستکاری وبدون سلاخی را از ما گرفته است در رابطه با نقد صادقانه و علمی وآگاهانه ، جریان کسی است که به ده راهش نمی دادند سراغ خانه کدخدا را می گرفت.

اما در مورد نوشته هائی که دور از از دسترس سانسور وقیچی بریدن متری بخصوص داستان ها، خلق می شوند وپا می گیرند حکایت دیگری است. حکایتی از عدم دسترسی خوانندگان درونی و گاه حتا بی خبری ازپیدایش آن ها است.

هستند کتاب هائی که در این بگیر و ببند خشن با اینکه نویسنده در خارج است و گاه بسیار واضح و زمخت نیز رو در روی حکومت است اجازه نشر می گیرند و از سوی ناشران درونی منتشر می شوند. من آن ها را بشکلی مسئله دار می دانم که جای بحثش در اینجا نیست و روزی پته آن ها رو خواهد شد و صحت وسقم قسم حضرت عباسشان معلوم می گردد.

من از آثاری صحبت می کنم که در خارج نوشته و در خارج چاپ می شوند و به دور از هر شائبه ای هستند.

این آثار نیز با وجود بیش از حدود شش میلیون ایرانی باسواد در خارج که همه هم دستی راحت بر دهان دارند گرفتار همان درد کم تهیه کردن کتاب و کم خواننده داشتن هستند.

ما اگر بتوانیم کمی فقط کمی این درد را درمان کنیم کم کم نقد هم، جان می گیرد و بار ور می

شود.

البته ما در خارج منتقدینی بسیار آگاه و صادق و توانا داریم ، که با نقد هایشان کمک شایانی به ادبیات در هجرت داشته و دارند، ولی گمان نمی کنم خوانندگان درون توانسته باشند از آن بهره بگیرند. البته به گمان من سانسورو کنترول در ایران چنان سیطره ای یافته است که حتا کتاب های متعارفی هم که هیچ اشاره سیاسی و گامی در راه برهم زدن نظام را ندارد در گلوگاه پست گیر می کنند و مانع رسیدنشان به دست گیرنده می شوند.

منتقد اگر نتواند حرفش را بدون سانسور و در گیری، بیان کند، ترجیح می دهد دست به نقد نزند

منتقد آگاه کم نداریم ولی چون نمی توانند آگاهانه بنویسند ، نمی نویسند.

البته نویسندگان ما هم باید تمرین کنند که از نقد های بیغرض و مستدل و آگاهانه، بهره بگیرند و آزرده نشوند. منتقدین هم بایستی برای نقد هر نوشته ای به آن اثر تسلط کا مل داشته باشند و به قول زنده یاد احمد محمود هر اثر را حد اقل دوبار با دقت و حوصله بخوانند و در بار دوم موارد مورد نقد را یاداشت برداری کنند و کاملن بیطرفانه نقد را بنویسند. سلیقه ای نباید به آثار قابل نقد بر خورد کرد.

نقد یک نوشته متعارف نیست، بلکه نوشته ای است که چون ماخذی معتبر بایستی به آن نگاه کرد و بر داشت داشت.

دو تکه از یک فیس بوک

اسفند ۱۳۹۳

‫متلکهای بسیجی ها به دخترها:
خوشگله نمازتوخوندی –
روزه هاتوبگیرم برات جیگر-
وقت داری بریم مسجد
-خواهرم اندامت بوی کربلا میده شهیدتم
.شماره تو بده نمازصبح بیدار‬م.
——————————————-
‫حاج اقا داشت تو مسجد سخنرانی میکرد
گفت: امام حسن سوار بر ذوالجناح داشت می رفت،،،
یکی از تو جمعیت گفت:حاج اقا ذوالجناح که اسب امام حسین بود نه امام حسن؟؟؟؟
.
.
.
.
حاج اقا هم جواب داد:خفه شو،،،تو موتور داشته باشی به داداشت نمیدی؟‬

تیر اندازی مجدد این بار در دانمارک

اسفند ۱۳۹۳

دو کشته و چهار مجروح در حملات مسلحانه در کپنهاگ
• تیراندازی در نزدیکی یک کنیسه یهودیان در کپنهاگ یک کشته و دو مجروح باقی گذاشته است.
این تیراندازی چند ساعت پس از حمله فردی ناشناس به یک کافه در همین شهر صورت گرفت که در آن یک نفر کشته شد …

خبری تاسف انگیز

اسفند ۱۳۹۳

یک دانشجوی دانشگاه تهران بعد از ظهر امروز مقابل دفتر رئیس دانشکده حقوق و علوم سیاسی خودکشی کرد.
به گزارش خبرنگار سخن از دانشگاه تهران، این دانشجو که سال آخر دکتری روابط بین الملل را می گذراند با خوردن سیانور مقابل مسئولین دانشکده حقوق و علوم سیاسی خودکشی کرد و در راه بیمارستان درگذشت. برخی شنیده ها حاکی از این دارد که دلیل این خودکشی مشکلات آموزشی و اقتصادی این دانشجو بوده است.
بعد از این حادثه مسئولین دانشکده با تشکیل جلسه سعی بر جلوگیری از درز خبر این خادثه به رسانه ها و طبیعی جلوه دادن آن داشته اند دکتر خجسته نیا دانشجوی دکتری سال آخر روابط بین الملل اصالتا یزدی و ساکن کوی دانشگاه تهران بود.

نظر چند تن از دانشجویان در شبکه اجتماعی

علی
حسین خجسته نیا را از نزدیک میشناختم، به حق یکی از نخبگان رشته روابط بین الملل در ایران بود و لیاقت عضویت در هیئت علمی دانشگاه تهران را داشت. ولی با وجود تلاش و پیگیری فراوان هیچ دریچه امیدی جهت جذب در هیچ دانشگاه و یا پژوهشکده ای را فراروی خود نمیدید. حسین علیرغم مشکلات فراوانی که در زندگی داشت انسانی محجوب به حیا و خوددار بود. روحش شاد و یادش در دلها ماندگار باد.

کمال
آقای دکتر حسین خجسته نیا همکلاسی دوره ارشد من بودند. هر وقت می دیدمش، بنده خدا از اینکه دانشگاه تهران و سایر دانشگاهها هی دکترا می گیرند و ارزش دکترا را به پائینتر از کارشناسی رسانده اند می نالید. چرا که الان متاسفانه تو ایران فقط رابطه برای پیدا کردن شغل مهمه نه سواد. مطمئنم اگر ایشون یک کار ماهانه یک نیم میلیونی داشت به این وضعیت نمی افتاد. لعنت بر این بی عدالتی ها که در حق ما نخبه ها می شود.

هم درد
واقعا خبر دردناکی است. دوستانی که از بیرون دارند ماجرا را نگاه میکنند میگند کار دکتر اشتباه بوده و شایدم سرزنش میکنند اما به یقین هنوز در چنین شرایطی گیر نکرده اند. من فارغ التحصیل ارشد هستم معدلم بالای ۱۸ و صاحب کتاب و ۴ مقاله ISI هستم اما متاسفانه هرجایی که برای استخدام رفتم نگاه به معرف و پارتی من کردند! در یکی از وزارتخانه ها به من گفتند معدل و اینا را ول کن… چه کسی سفارشت را کرده؟!! بله دوستان وضعیت جوانای تحصیل کرده به این سمت داره میره اما کو چشم بینا و گوش شنوا ..؟؟!!
خواهش میکنم اگر چنین شرایطی را تجربه نکردید اینطور صحبت نکنید
خدایش بیامرزد

جمالی
با تسلیت به خانواده و جامعه ی دانشگاهی به ویژه دانشجویان و اساتید دانشکده ی حقوق و علوم سیاسی.
من دوست و همکلاسی ایشان بودم. ایشان مرد بسیار کوشا و شادمانی بودند. شاید بد نباشد که شما بدانید که من ورودی سال ۷۹ دانشکده ی حقوق هستم و تا کنون سه نفر دوستان و هم کلاسی هایم در این دانشکده خود کشی کرده اند. نادر دانشجوی حقوق ورودی ۷٨، منیره کبیری دانشجوی علوم سیاسی ورودی ۷۹ و اکنون هم حسین خجسته نیا دانشجوی روابط بین الملل. هر سه از نخبه گان بوده اند و این غم انگیز است.

دانشجوی دانشکده حقوق
روحانی اومد ولی الهام امین زاده رو که یه احمدی نژادی خفنه معاون حقوقی خودش کرد. اون هم دوستان سیاسیش تو دانشکده رو تو پست هاشون نگهداشت. از جمله دکتر موسوی رئیس دانشکده رو. یعنی همون کسایی که استاد و دانشجو هشت سال تمام از دستشون نالیدن.خجسته نیا رو خیلی اذیت کردن این مدت. از جمله همین دکتر موسوی که خجسته نیا جلو دفترش خودکشی کرد

منبع:سخن آنلاین

افسوس – محمود صفریان

اسفند ۱۳۹۳

تنگ غروب است و سرد ، فرصت دیدارنیست
مانده ی ره اندک است، فرصت یک گام نیست
کومه ی مانده به جای ، گرمی آن رفته است
دود ودَمش خاموش است ، فرصت انکارنیست
عشق تو در جان من ، نام تو در نای من
شهد تو در کام من ، فرصت ابراز نیست
زخم رفیق است این ، درد غریب است این
شرم نجیب است این، فرصت اقرار نیست
کار به جا مانده است ، پا زتوان مانده است
کوره رهی پیش روست، فرصت انجام نیست
گفت که همراه اتم ، نیمه رهی ؟ یارتم
رفت و رها شد ز من ، فرصت ابرام نیست
پیر ز میخانه رفت ، خرقه و سجاده رفت
سافی و پیمانه رفت ، فرصت تکرار نیست
نا گفته بسی مانده است ، بغض گلوخفته است
تیربه جان خورده است، فرصت اظهار نیست
تنگ غروب است و سرد، فرصت دیدارنیست
ساقی و پیمانه رفت ، فرصت تکرار نیست

انتقاد شدید و کم‌سابقه کلیسای انگلستان از ماهیت سیاست در بریتانیا

اسفند ۱۳۹۳

اسقف‌های انگلیکن در بریتانیا در حالی که سه ماه به انتخابات سراسری این کشور باقی مانده، در اقدامی کم‌سابقه به شدت به ماهیت سیاست در بریتانیا حمله کرده‌اند.به گزارش بی بی سی این اسقف‌ها در پیامی شدیداللحن، خواهان “دیدگاه تازه اخلاقی” در عرصه سیاست شده و آنچه را که فرهنگ رو به موت سیاسی بریتانیا خواندند، محکوم کرده‌اند.
اسقف‌های کلیسای انگلستان گفتند وظیفه هر مسیحی است که در انتخابات رای دهد.
شماری از سیاستمداران بریتانیا این پیام اسقف‌ها را دخالت در سیاست خوانده‌اند.
اسقف‌های انگلیکن گفته‌اند که کلیسا “حق و وظیفه” دارد که در باره مسایل سیاسی اظهار نظر کند.
در این پیام، کلیسای انگلستان از هیچ حزب سیاسی بریتانیا در آستانه انتخابات حمایت نکرده اما از مردم خواسته‌ تا در انتخابات شرکت کنند.
اسقف‌های انگلیکن همچنین خواهان بحث عمومی در باره موضوع‌هایی چون دفاع هسته‌ای و اقتصاد شده‌اند.
گروهی از سیاستمداران حزب محافظه‌کار بریتانیا از این پیام و آنچه دخالت کلیسا در سیاست خوانده‌اند، انتقاد کرده‌ و گفته‌اند که این پیام گرایش‌های چپگرایانه دارد.
اسقف‌های کلیسای انگلیکن گفته‌اند پرداختن به مساله مهاجرت در بریتانیا، ته‌مایه نژادپرستی به خود گرفته است. آنها می‌گویند زبان کار گرفته شده در این مورد، به طرز خطرناکی تفرقه‌اندازانه است.
در پیام اسقف‌های انگلیکن آمده که بریتانیا به یک رویکرد جدید به سیاست که آب و هوای سیاسی کشور را تغییر دهد، نیاز دارد.
انتخابات سراسری بریتانیا هفتم ماه مه امسال برگزار می‌شود و حزب حاکم محافظه‌کار در نظرسنجی‌ها اندکی از رقیب خود، حزب کارگر عقب است.
برخی نظرسنجی‌ها حاکی از آن است که شمار زیادی از رای‌دهندگان در بریتانیا، به هیچ یک از احزاب سنتی رای نداده و بیشتر به احزاب رادیکال چپ و افراطی راست رای خواهند داد.
اسقف‌ها در پیام خود نوشته‌اند که تعداد زیادی از مردم بر این باورند که این که چه حزبی در قدرت باشد، چیزی را عوض نمی‌کند.

کاکتوس ها هم به استقبال بهار آمده اند

اسفند ۱۳۹۳


کاکتوس ها هم به استقبال بهار آمده اند

بوی بهار می دهند

اسفند ۱۳۹۳

بوی بهار می دهند

بوی عید نوروز

اسفند ۱۳۹۳

بوی عید نوروز

سلام!

اسفند ۱۳۹۳

سلام….