گذرگاه بهمن ماه

بهمن ۱۳۹۳

بهمن ماه …ادامه سلطه زمستان….و گذرگاه شماره ١۵٩ در چهاردهمین سال انتشار

این شماره گذرگاه، حاصل همت این یاران است

**********************************
دکترمحمود صفریان – دکتر بیژن باران – آرش آذر پناه – کاوه استاد – دکتر عزت مصلا نژاد- علی اشرف درویشیان – امیر هوشنگ برزگر- ندا ایرانی – آتنا فرقانی – مجید قنبری – داراب پهلوان – مهرداد اکبری – دکتر محمود کویر – احمد قندهاری – هوشنگ معین زاده – صفیه ناطر زاده – شهناز نیکو روان –
===============================

سَلَفچگان – کتاب جدیدی است که به زودی منتشر خواهد شد. محمود صفریان

بهمن ۱۳۹۳

در اول کتاب آمده:
این کتاب نیز چون بیشتر کتاب هایم مجموعه ی داستان است
ولی در این کتاب داستان ها تقریبن همه شان از کوتاه، بلند تر هستند و این را ازنظریات شما دریافتم، که دوست دارید هر داستان چون فصلی بلند از یک رمان باشد و خواندنشان زمانی را بخواهد که خواننده لذت خواندن را بهتر دریافت کند و کتاب ” سلفچگان ” چنین است.
خواندن حدود پنجاه داستان آمده در کتاب هایم، شما خواننده های نازنین را با درد ها و درماندگی ها و با امید ها و موفقیت های مختلف مردم کشورمان آشنا می کند، چون هر یک حکایتی ملموس از گوشه ای، و مردمی است که با هم در پهنه ی گسترده کشورمان زندگی می کنند.
همانطور که توجه داشته اید، نحوه بیان و زبان این داستان ها، بدون پیچ و تاب های اضافی است. راحت می توان خواندشان و چیدمان و انتخاب واژه ها به نحوی است که پی می بریم زبان ما چه غنائی دارد:
“…دیدن آن همه آدم های درمانده و از کار افتاده و چهره های درهم و فشرده و انواع ناله هائی که از اتاقهای در باز، سرازیر می شد و حلقوم را می فشرد، از یادت می برد که در بیرون از آن چهار دیواری نوع دیگری از زندگی جریان دارد.
اندوه به در و دیوارش ماسیده بود و تصور اینکه روزی سرو کارم به چنین جائی بیفتد درونم را مچاله کرده بود.
به در ورودی هر اتاق جعبه ای با در شیشه ای نصب بود و هریک از مقیم های آن اتاق با زبان عکس پرده ای از رخداد های گذشته خود را درون آن نصب کرده بود. نمی توانستی باور کنی که صاحب هر عکس همانی است که با یکدنیا فاصله بر تختی افتاده است. فاصله ای که بر باورت فشار می آورد و قبولش را هرچند واقعیتی بود درناک، مشکل می کرد.
قبرستانی از زنده هائی بود که روزی روزگاری نفس کش می طلبیده اند. و اغلب چه یال و کوپالی هم داشته اند. ”
از داستان: نوعی نفس کشیدن

خسرو و شیرین ، فرهاد و شیرین – تحقیق از احمد قندهاری

بهمن ۱۳۹۳

فردوسی بزرگ می فرماید: خسرو فرزند هرمزد چهارم از دوره کودکی از خصایص برجسته ای برخوردار بود وی پیکری ورزیده و قامتی بلند داشت. از دیدگاه دانش و خرد و تیراندازی بر همگان برتری داشت.به گفته تاریخ نگاران او می توانست شیری را با تیر به زمین بزند و ستونی را با شمشیر فرو بریزد. در سن چهارده سالگی به فرمان پدرش وی به فیلسوف بزرگ بزرگمهر سپرده شد. خسرو شبی در ، پدر بزرگ اندیشمند خود انوشیروان دادگر را به خواب دید که به او از دیدار با عشق زندگی اش خبر می داد و اینکه به زودی اسب جدیدی به نام شبدیز را خواهد یافت که او از طوفان نیز تندرو تر است. سپس او را از نوازنده جدیدش به نام باربد که میتواند زهر را گوارا سازد آگاهی داد و اینکه به زودی تاج شاهنشاهی را بر سر خواهد گذاشت.
.
روزی خسرو از دوست خویش شاهپور که هنرمندی شایسته بود درباره زنی به نام مهین بانو که در قلمرو حکومتی ارمنستان بوده است و از دختر زیبایش شیرین مطالبی می شنود که شاهزاده ای برجسته و با کمالات است. شاهپور ، شیرین را به خسرو پیشنهاد میکند و خسرو که از تمجید های وی شگفت زده شده بود پیشنهاد وی را می پذیرد . روزی شاپور تصویر نقاشی شده خسرو را به ارمنستان می برد و در حکم دوست نقش واسطه را برای خسرو ایفا میکند . شیرین نیز با نگاهی به تصویر با ابهت خسرو ، عاشق و دلباخته وی می شود .
شاپور حلقه ای را با خود برده بود تا در صورت پاسخ مثبت از شاهزاده آن را به وی تقدیم کند و چنین نیز کرد و شیرین را به تیسفون مدائن در بغداد امروزی که پایتخت ساسانی بود دعوت نمود .
شیرین روزی به بهانه شکار از مادر درخواست اجازه نمود و با اسبی تندرو به نام شبدیز همراه با یارانش راهی تیسفون می گردد . در میان راه به دریاچه ای کوچک ( به نام سرچشمه زندگانی ) برخورد میکند و از فرط خستگی همانجا توقف میکند . شیرین برای خنک کردن خویش لباسهایش را از تن بدر میکند و برای شنا راهی آب میگردد . به گفته مورخین چهره شیرین و اندام وی چنان زیبا و مسحور کننده بوده که چشمان آسمان پر از اشک می شده است .
شیرین در زیبای چهره و اندام سرآمد روزگار خود بود و نمونه بارزی از یک زن از نسل آریا بود. در این میان خسرو که در تیسفون درگیر شخصی به نام بهرام چوبینه بود ( بهرام که برای گرفتن تاج و مقام شاهی بر ضد شاه شورش کرده بود و سکه هایی به نام خود ضرب کرده بود . ) به اندرز بزرگ امید یا بزرگمهر ، خسرو پایتخت را برای مدتی ترک میکند.
ولی به یارانش در تیسفون می سپارد که اگر شیرین شاهزاده ارمنستان به دیدار وی آمد از او به مهربانی پذیرایی کنند . خسرو پس از این وقایع سوار بر اسب خویش تیسفون را به همراه سپاه بزرگی با درفش کاویانی به دست ، ترک میکند و از قضای روزگار خسرو به همان منطقه ای می رسد که از نظر سبزی و زیبایی بر دیگر مناطق برتری داشته است و شیرین نیز همانجا با بدن عریان مشغول آب تنی بوده است . شیرین با خود اندیشه می کند که این شخص چه کسی می تواند باشد که چنین احساساتی را در وی بوجود آورده است بیگمان تنها خسرو است که مرا گرفتار خویش کرده است . ولی از طرفی خسرو چگونه ممکن است با چنین لباس و ظاهری عادی در دشت ها و مزارع حاضر شود . پس لباس خویش را بر تن میکند و بر سوار بر اسب خویش شده و دورمی شود. خسرو نیز که تصویر وی را توسط شاپور دیده بود او را شناخت و دقایقی که محو زیبایی شیرین شده بود ، دیدن او را از دست داد و هنگامی که در پی او جستجو کرد وی را نیافت . خسرو اشکی از دیدگانش فرو می ریزد و خود را سرزنش میکند و به راه خود ادامه می دهد .
.
شیرین نیز به پایتخت رسید و خود را به دربار معرفی نمود. زنان دربار که از زیبایی او شگفت زده شده بودند وی را احترام گذاشتند و او را راهنمایی کردند. شیرین ، پس از ساعتی متوجه آشوبهای پایتخت می شود و از اطرافیان می شنود که خسرو به همین منظور دربار را ترک کرده است. در این لحظه متوجه می شود که شخصی که در میان راه در حال آبتنی مشاهده کرده بود کسی نبوده جز خسروپرویز معشوقه خود. در همین حال خسرو به ارمنستان رسید. و به دیدار مهین بانو شهبانوی ارمنستان رفت و در کنار وی شرابی نوشید و از فقدان شیرین ابراز ناراحتی نمود . خسرو پس از چند روز اقامت در ارمنستان پیکی از تیسفون دریافت میکند که بزرگان برای وی نوشته بودند . متن نامه حکایت از آن داشت که پدر خسرو ( هرمزد ) درگذشته است و حال تاج و تخت کشور در انتظار اوست . خسرو راهی تیسفون می شود و پس از رسیدن به آنجا مشاهده میکند که شیرین تیسفون را ترک کرده است .
شیرین نیز پس از مدتی به ارمنستان باز میگردد تا با خسرو دیدار کند ولی هر دو در یک روز ترک مکان کرده بودند و موفق به دیدار یکدیگر نشدند. در این میان بهرام چوبینه از وقایع عاشق شدن خسرو بر شیرین آگاه می شود و در آنجا شایع می کند که شاهنشاه از عشق دیوانه شده است و توانایی اداره کشور را ندارد . پس از چنین شایعاتی شورشهایی بر ضد شاه صورت میگیرد و بر اثر همین شایعات خسرو با مشورت بزرگان پایتخت را دگر بار ترک میکند و راهی آذربایجان و سپس ارمنستان می گردد و در همانجا با معشوقه خود شیرین دیدار میکند . روابط این دو دلداده باعث میگردد که مادر شیرین ( مهین بانو ) به دخترش تذکر می دهد که یا به همسری وی در بیایی یا وی را ترک کنی .
خسرو نیز از سخنان آنان آگاهی یافت و این امر مایه کدورت هایی بین آنان شد که در نهایت خسرو با سخنانی تند آنان را ترک میکند و راهی قسطنطنیه ( در استانبول ترکیه کنونی ) شد . خسرو درآنجا از ارتش بیزانس درخواست یاری کرد تا شورش مدعی تاج و تخت بهرام چوبینه را خاموش کند . برای این امر مجبور به انتخاب مریم – دختر امپراتور روم به همسری شد تا پیمان خانوادگی خود را با امپراتور مستحکم کند و از او درخواست ارتش کند . پس از درگیری میان بهرام چوبینه و خسرو، بهرام شکست می خورد و می گریزد.. پس از آرام شدن پایتخت و تاجگذاری خسروپرویز ، او باردیگر به اندیشه معشوقه خود می افتاد و برای همین به نوازندگان مشهور خود نکسیا و باربد فرمان میدهد سرودها و موسیقی هایی را در ستایش این عشق جاودانه بنوازند . در این میان مادر شیرین میهن بانو که شاه ارمنستان بود درگذشت و تاج شاهی به شیرین دختر وی می رسد .
فرهاد و شیرین
فرهاد حجار و مهندس و انسانی ساده‌دل و یکرنگ، به غایت نیرومند و مستغنی از مال و سخت استوار است.
در پى توصیفهاى خادمان از شیرین، فرهاد ندیده عاشق وى مى‏ شود و خواهان برشمردن ویژگیهاى اخلاقى و رفتارى شیرین از جانب خادمان مى‏ گردد
روزی شیرین درچمن زاری مشغول تفرج بود . یکباره تصمیم گرفت قصری دراین مکان زیبا بنا کند . خادمان را فرا خواند و از آن ها خواست افراد لایقی را پیدا کنند که بتواند این قصر را بنا کند.
پس از مدتی شیرین ، سوار بر اسب به تفرّج پرداخته برفراز پشته‏اى گروه آشناى خویش را مى‏بیند. نزدیک که مى‏ شود از آنها مى‏ پرسد که آیا صنعت پیشه‏ اى آورده ‏اید؟
آنان جواب مى‏دهند دو مرد کاردان آورده‏ ایم که در هنر طاق‏ اند و مشهور آفاق. نخستین ایشان با وعده‏ هاى زر فریفته نمى‏ شود، صنعت خویش را با گنج برابر نمى‏ داند و زر و سنگ در نظر وى یکى است.
شیرین مى‏ گوید: حتما او دیوانه‏ اى بیش نیست!
جواب مى ‏دهند: نه تنها دیوانه نیست بلکه کسى چون او فرزانه نیست و بخاطر کارفرما به کار و صنعتگرى مى‏ پردازد.
شیرین از هنرمند ماهر ـ فرهاد ـ مى‏پرسد: نامت چیست و از کدام سرزمینى؟
او جواب مى‏دهد: من مسکینى چینى‏ ام و نامم فرهاد است، از خویش آزادم لیکن غلام توام.
شیرین لازمه وفادارى را دلى از آهن و جانى از سنگ معرّفى مى‏کند و فرهاد مى‏ گوید که دل و جان من جاى عشق است. سپس شیرین و فرهاد با هم به گفتگو مى ‏پردازند. ناگهان نگهبانان از هر طرف مى‏ رسند و این دو دلداده خاموش مى‏ مانند و حکایت نیم گفته مى‏ ماند:
فرهاد برای رسیدن به شاهزاده ارمنی دست به هر کاری می زد و این تلاشهای در نهایت به خسرو گزارش شد . خسرو در مرحله نخست با او سخن گفت و کوشش کرد که وی را از ادامه این راه منصرف نماید . ولی فرهاد نپذیرفت . خسرو کیسه های طلا و جواهراتی را به او هدیه داد تا اندیشه شیرین را از یاد ببرد . ولی فرهاد هیج یک از این پاداشها را نمی پذیرد . در نهایت خسرو مجبور به دادن فرمانی می شود که شاید فرهاد را منصرف کند .
خسرو به فرهاد می گوید که اگر میخواهی به شیرین برسی بایستی شکافی بزرگ در کوه بیستون ایجاد کنی تا کاروانها بتوانند از آن عبور کنند . فرهاد این کار غیر ممکن را به شرطی می پذیرد که خسرو دست از شیرین بردارد ، خسرو می پذیرد. فرهاد شروع به کندن بیستون میکند . شیرین روزی برای فرهاد شیر تازه می آورد تا خستگی را از تن بدر کند . ولی در هنگام بازگشت اسبش از پای می افتد و هلاک می شود . فرهاد از این امر آگاهی می یابد و شیرین را بر دوش می گیرد او را با احترام و شاهانه به قصرش می رساند و خبر این ماجرا به خسرو می رسد . خسرو که استقامت فرهاد را در ربودن شیرین می بیند و به این اندیشه می افتد که شاید وی روزی بتواند بیستون را شکاف دهد پس اخبارهای جعلی در شهر پراکنده می کند و قاصدی نزد فرهاد می فرستد که شیرین فوت شده است . فرهاد که در بالای کوه مشغول کندن بیستون بود با شنیدن خبر درگذشت شیرین دیگر ادامه راه برایش غیر ممکن بود و هیچ تمایلی به زندگی نداشت پس خود را از بالای کوه به پایین پرت میکند و جان می سپارد .
مریم همسر خسرو پس از مدتی فوت می کند. خسرو دختری به نام شکر که در زیبایی و معصومیت در شهر خود مشهور است را به همسری برمیگزیند .
ولی پس از مدتی دوباره به اندیشه شیرین می افتد . پس دست به نوشتن نامه هایی برای شیرین می زند . شیرین پس از مدتی به دعوت خسرو راهی تیسفون می شود و به سرودهای مشهور باربد و نکیسا که در ستایش این دو عاشق قدیمی سروده بودند گوش فرا می دهد . همین امر باعث میگردد تا آنها کدورتهای گذشته را کنار بگذارند و با اجرای مراسمی با شکوه و سلطنتی به عنوان ملکه برگزیده می شود و همسری خسرو را با جان و دل بپذیرد . روزگار این دو عاشق قدیمی پس از بدنیا آمدن چند فرزند به نقطه های پایانی رسید و شیرویه پسر خسرو ( از مریم بود ) برای کسب تاج و تخت پدر، شبی به کنار وی رفت و پدر را برای رسیدن به مقام پادشاهی با ضرب چاقویی می کشد . این اتفاق در سال ۶۲۸ میلادی رخ داد .
صبح آن روز خبر کشته شدن خسرو تمام شهر را پر کرد و او را با مراسمی رسمی به خاک سپردند و آرامگاهی برایش بنا کردند . پس از این ماجرا شیرویه درخواست ازدواج با شیرین را می دهد ولی شیرین که دیگر معشوقه اش را از دست داده بود به در پاسخ به نامه شیرویه چنین گفت که من زنی آبرومند هستم و عاشق همسرم و اینک تنها یک خواهش از جانشین خسروپرویز دارم و آن این است که درب آرامگاه همسرم را یک بار دیگر باز کنید .
.
شیرویه که در اندیشه رسیدن به شیرین بود موافقت کرد. شیرین به کنار کالبد بیجان خسرو رفت که با پارچه ای پوشیده شده بود. سپس خود را به روی بدن همسر و معشوقه اش انداخت و ساعتها گریه کرد و در نهایت برای اثبات پایداری در عشق اش ، زهری که با خود آورده بود را نوش کرد و آرام و جاودانه پس از دقایقی به روح خسرو پیوست و با زندگی بدرود حیات گفت. خودکشی شیرین تا سالها زبان زد مردمان منطقه بود و استواری راستین او به همسر و عشق دیرینه اش درس عبرت برای جوانان آینده این مرز و بوم گشت .

ترجمه سخنرانی آخرچارلی چاپلین درفیلم دیکتاتور بزرگ – ندا ایرانی

بهمن ۱۳۹۳

ندا: تقدیم به دوست داران آزادی وطنم ایران و رهایی آن از چنگال دیکتاتوری مذهبی
همراه با متن اصلی به انگلیسی
بسیار متاسفم ولی من نمیخوام یک امپراطور بشم. این حرفه من نیست. من قصد ندارم به کسی فرمان بدهم و یا غلبه کنم. من با یستی سعی میکنم به هر کسی که میتوانم، یهودی یا غیر یهودی ، سیاه ، سفید، کمک کنم. همه ما انسان ها اینگونه هستیم و این را می خواهیم.
همه ما میخواهیم با شاد کردن یکدیگر و نه با بدختی هم زندگی کنیم. ما نمیخواهیم از یکدیگر کینه و نفرت داشته باشیم. در این جهان جا برای همه ما هست و کره غنی زمین برای همه ما غذا دارد.
روش زندگی میتواند آزاد و زیبا باشد.
آما ما راهمان را گم کرده ایم.
تنگ نظری روح انسانها را اسیر خود کرده است. و دنیا را در چنگال کینه گرفتار کرده است و ما را بسوی بدبختی و خونریزی هدایت میکند.
ما بکار های خود سرعت بخشیده ایم ولی خود را اسیر ماشینی کرده ایم که ضمن ایجاد فراوانی ما در بسوی فقر پیش میراند. آگاهی مان مارا غیر قابل اعتماد و هوش مان مارا سخت و نامهربان کرده است. فکر زیاد میکنیم ولی احساس نمیکنیم. بیش از ماشین ما محتاج انسانیت هستیم. بیش از هوشیاری ما به مهربانی نیازمندیم . بدون این ارزش ها ما به خشونت رو آورده و همه از بین خواهیم رفت.
هواپیما و رادیو ما را بیش از پیش بهم نزدیک کرده است. ولی طبیعت اصلی این اختراعات ، خوبی انسانها و برادری همه ما را طلب میکند. در این لحظه که صدای من بگوش میلیون ها انسان در سراسر دنیا میرسد، میلیونها مرد و زن و بچه محروم ، قربانیانی سیستمی هستند که انسانها ی بیگناه را شکنجه میدهد. ای کسانی که صدای مرا میشنوید، زیر بار ظلم نروید !
بدبختی که امروز گریبان مارا گرفته است نتیجه انتقال تنگ نظری کسانی است که از پیشرفت بشر میترسند: دوران نفرت این افراد میگذرد و دیکتاتور ها خواهند مرد وقدرت دو باره به مردم باز خواهد گشت و مادامی که اسنانها می میرند آزادی از بین نخواهد رفت.
سربازان ! اختیار خود را به دست دزدان نسپارید! کسانیکه شما را به بد بختی و بردگی می کشانند، زندگی شما را داخل پادگان ها در اختیار خود میگیرند، با شما مثل حیوان رفتار میکنند و نهایتا از شما بعنوان گوشت دم توپ استفاده میکنند.
خودتان را بدست این افراد غیر عادی، ماشین های انسان نما، با مغز ها و قلبهای ماشینی ، نسپارید. شما ماشین نیستید. شما چهار پا نیستید. شما انسانید. شما عشق انسانها را در سینه هایتان دارید. شما با کسی دشمن نیستید، فقط افراد غیر عادی کسانی که با عشق آشنا نیستند کینه میورزند.
سربازان برای بردگی نجنگید برای آزادی مبارزه کنید!
شما مردم ! صاحبان قدرت هستید. قدرت ایجان ماشین، قدرت ایجاد شادی.
شما مردم ! توان ساختن یک زندگی آزاد و زیبا را دارا هستید، پس بنام دموکراسی بیایید از این قدرت استفاده کنیم. بیایید با هم متحد شویم. بیایید تا برای دنیای نوینی بجنگیم . دنیای مناسبی که در آن انسانها بتوانند برای ساختن آینده ای قابل اعتماد تلاش نمایند.
دزدان و دیکتاتور ها با وعده آزادی به قدرت میرسند ولی آزادی را برای خودشان و بردگی را برای مردم به ارمغان میاورند. بیایید برای آزادی بشریت و از میان بردن مرزهای جغرافیایی و کنارگذاشتن تنگ نظری وکینه توزی بجنگیم. بیایید برای دنیای منتطقی بجنگیم در آن علم و پیشرفت در خدمت بهبود بشریت باشد. سربازان بنام دموکراسی بیایید با هم متحد شویم !
ندا: زمستان ۱۳۹۳
I’m sorry but I don’t want to be an Emperor – that’s not my business – I don’t want to rule or conquer anyone. I should like to help everyone if possible, Jew, gentile, black man, white. We all want to help one another, human beings are like that.
We all want to live by each other’s happiness, not by each other’s misery. We don’t want to hate and despise one another. In this world there is room for everyone and the earth is rich and can provide for everyone.
The way of life can be free and beautiful.
But we have lost the way.
Greed has poisoned men’s souls – has barricaded the world with hate; has goose-stepped us into misery and bloodshed.
We have developed speed but we have shut ourselves in: machinery that gives abundance has left us in want. Our knowledge has made us cynical, our cleverness hard and unkind. We think too much and feel too little: More than machinery we need humanity; More than cleverness we need kindness and gentleness. Without these qualities, life will be violent and all will be lost.
The aeroplane and the radio have brought us closer together. The very nature of these inventions cries out for the goodness in men, cries out for universal brotherhood for the unity of us all. Even now my voice is reaching millions throughout the world, millions of despairing men, women and little children, victims of a system that makes men torture and imprison innocent people. To those who can hear me I say “Do not despair”.
The misery that is now upon us is but the passing of greed, the bitterness of men who fear the way of human progress: the hate of men will pass and dictators die and the power they took from the people, will return to the people and so long as men die liberty will never perish…
Soldiers – don’t give yourselves to brutes, men who despise you and enslave you – who regiment your lives, tell you what to do, what to think and what to feel, who drill you, diet you, treat you as cattle, as cannon fodder.
Don’t give yourselves to these unnatural men, machine men, with machine minds and machine hearts. You are not machines. You are not cattle. You are men. You have the love of humanity in your hearts. You don’t hate – only the unloved hate. Only the unloved and the unnatural. Soldiers – don’t fight for slavery, fight for liberty.
In the seventeenth chapter of Saint Luke it is written ” the kingdom of God is within man ” – not one man, nor a group of men – but in all men – in you, the people.
You the people have the power, the power to create machines, the power to create happiness. You the people have the power to make life free and beautiful, to make this life a wonderful adventure. Then in the name of democracy let’s use that power – let us all unite. Let us fight for a new world, a decent world that will give men a chance to work, that will give you the future and old age and security. By the promise of these things, brutes have risen to power, but they lie. They do not fulfil their promise, they never will. Dictators free themselves but they enslave the people. Now let us fight to fulfil that promise. Let us fight to free the world, to do away with national barriers, do away with greed, with hate and intolerance. Let us fight for a world of reason, a world where science and progress will lead to all men’s happiness.
Soldiers – in the name of democracy, let us all unite!

علی اشرف درویشیان

بهمن ۱۳۹۳

نهادهای دولتی مثل ارشاد و سازمان‌های سندیکایی باید برحسب وظایف خود نویسندگان را تحت پوشش و حمایت داشته باشند اما همگی از همراهی با درویشیان دریغ کردند. باید دید چرا این نویسنده ازسوی نهادهای دولتی و مدنی نادیده گرفته می‌شود؟علی‌اشرف درویشیان در ذهن کودکان و بزرگسالانی که با روایت‌های او دنبال سه برادر در کوچه و پس کوچه‌های روستا دویده‌اند؛ خاطره‌ای ماندگار است و آنچنان تصویر پررنگی از او و داستان‌هایش، بر خاطر مخاطبان کتاب‌هایش حک شده که هیچ غباری نمی‌تواند روی آن تصاویر نشسته و کمرنگشان کند.
او پیش از بیماری نویسنده‌ی فعال و پرکاری بود اما حالا بیش از هشت سال است که داستان جدیدی از او منتشر نشده است. البته بیماری تمام دلیل این مسئله نیست و متاسفانه به نظر می‌رسد طی چند سال گذشته اتفاقاتی مثل جمع‌آوری آثار او از غرفه‌های نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران در سال ۱٣۹۰ و بلاتکلیفی صدور مجوز برای مجموعه داستان «داستان‌های تازه داغ» بیش از بیماری و مشکلات جسمی این نویسنده در تاخیر چاپ یک داستان جدید تاثیر داشته است.
برای اینکه جویای حال‌وهوای این روزهای خالق «فصل نان»، «همراه آهنگ‌های بابام» و… شویم؛ با هماهنگی رضا خندان مهابادی (یار و همراه قدیمی درویشیان) و همسر این نویسنده به منزلش رفتیم.
در همان ابتدای ورود به خانه‌ی درویشیان حجم بالای کتاب‌های کتابخانه مهبوتت می‌کند و مدال‌ها و جوایر متعدد ادبی که درکنار عکس‌هایی از خودش و صمد بهرنگی به چشم‌ می‌خورد؛ برای دقایقی ذهنت را منجمد می‌کند.
بعد از سلام و احوال‌پرسی گرم خانم دارابی به پذیرایی راهنمایی می‌شویم. کمی بعد علی‌اشرف درویشیان آهسته و قدم به قدم به کمک همسرش به سمت جایی که نشسته‌ایم می‌آید تا گپ و گفتی با او داشته باشیم. مشخص است که حال عمومی و وضعیت جسمی‌اش نسبت به اوایل بیماری خیلی خیلی بهتر شده است و آن طور که همسرش هم می‌گوید فیزیوتراپی‌ نتیجه‌ی خوبی داشته و خود درویشیان هم برای دوباره سرپا شدن انگیزه‌ دارد و از راه رفتن حتی گام به گام لذت می‌برد.
تمام کسانی که با کتاب‌های او زندگی کرده‌اند و بزرگ شده‌اند؛ می‌دانند که او در تمام روایت‌های داستانی‌اش از مردمی نوشته که در متن جامعه نشانی از آنها نیست و یا دست‌کم غالبا در حاشیه‌ی زندگی حضور کمرنگی دارند. داستان‌های درویشیان در واقع روایتی صادقانه از گذر دردناک جامعه روستایی به جامعه شهری است. جامعه‌ای روستایی که ناشناخته بوده و با داستان‌های او تصویری واضح از زندگی پنهان و دورمانده آن‌ها برای خواننده نمایان می‌شود. خودش می‌گوید زمانی که در کرمانشاه معلم بوده با این بچه‌ها و این نوع زندگی روزگار گذرانده و حتی شخصیت داستانی «ندارد» را از روی یکی از همین محصل‌ها خلق کرده است.
صحبت از کارهای منتشر نشده درویشیان که می‌شود، رضا خندان مهابادی به مجموعه داستان‌ «داستان‌های تازه داغ» که در آلمان و سوئد منتشر شده؛ اشاره می‌کند و می‌گوید: این مجموعه داستان حدودا از سال ٨۴ – ٨۵ موفق به گرفتن مجوز و چاپ در ایران نشده است و می‌گویند برای انتشار باید ٨ داستان از این مجموعه حذف شود. کتاب «شناخت‌نامه‌ی علی‌اشرف درویشیان» هم که توسط آرش سنجابی تدوین شده و قرار است توسط نشر مروارید به چاپ برسد؛ بعد از گذشت شش سال همچنان بدون پاسخی برای گرفتن مجوز معلق مانده است.
درویشیان در ادامه صحبت‌های دوست قدیمی‌اش از انتظار برای مجوز چاپ مجدد آثاری مثل «سلول ۱٨» و کار مشترکش با رضا خندان که «داستان‌های محبوب من» نام دارد، می‌گوید و اضافه می‌کند: انتشارات نگاه این کتاب‌ها را برای چاپ مجدد ارسال کرده که هنوز خبری از مجوز نشده است. داستان «همیشه مادر» هم هنوز نگارشش تمام نشده و نیاز به بررسی و ویرایش دارد.
چند مجله و هفته‌نامه که در کانادا یا اروپا منتشر می‌شوند و به تازگی با درویشان گفت‌وگویی داشته‌اند یا مطلبی درباره‌ی بزرگداشت‌هایی که برای او برگزار شده کار کرده‌اند؛ روی میز جلب توجه می‌کند و باعث می‌شود بپرسیم نویسنده‌ای که در دهمین دوره جایزه ادبی هوشنگ گلشیری از او به عنوان نویسنده‌ای که حافظ حریم قلم است؛ قدردانی شده و در آذرماه سال گذشته (۱٣۹۲) هم جایزه نخست جشنواره فرهنگی گلاویژ کردستان عراق را از آن خود کرده است؛ چقدر مورد رسیدگی و حمایت نهادهایی مثل وزارت ارشاد یا کانون نویسندگان قرار گرفته و می‌گیرد؟ پاسخ همسر درویشان و رضا خندان واقعا قابل تامل است، چراکه این عزیزان می‌گویند نهادهای دولتی مثل وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی که هیج بلکه سازمان‌هایی که برحسب وظایف سندیکایی خود باید نویسندگان را تحت پوشش و حمایت داشته باشند؛ هم همراهی خاصی با این نویسنده‌ نکرده‌اند. به نظر می‌رسد نویسندگان مستقلی مثل درویشیان علی‌رغم حضور و همدلی مردم که بیشتر بار معنوی دارد ازسوی نهادهای دولتی و مدنی مربوطه ندیده گرفته می‌شوند.
بحث که به اینجا می‌رسد، همسر علی‌اشرف درویشیان تاکید می‌کند که آن‌ها پذیرای تمام دوستانی که جویای احوال درویشان می‌شوند و حتی می‌خواهند حضورا برای با خبر شدن از وضعیت او سری به او بزنند؛ هستند و این مایه‌ی دلگرمی و خوشحالی است که هستند کسانی که حتی از لرستان، هرسین، کرمانشاه و…. برای دیدن درویشیان می‌آیند.
در پایان صحبت‌ها هم درویشیان از نویسندگان جوان می‌خواهد که به دنبال خلق داستان‌هایی باشند که به بستر زندگی عامه‌ی مردم نزدیک باشد و برای بهتر نوشتن با بطن جامعه در ارتباط باشند و از زندگی مردم تجربه کسب کنند

تکه کوتاهی از یک نامه دوستانه

بهمن ۱۳۹۳

“….واقعا ببخشید. من پاک از روزگار پرتم. سال نوتان مبارک. آخه میدونید من اصلا تو یک دنیای دیکه ام و این یک بیان استعاری نیست. من واقعا در جهان شما زندگی نمیکنم. نه میخورم نه میخوابم نه خانواده ای دارم نه فامیلی و نه کار تمام وقتی. یعنی پاک علافم و کاری ندارم جز اینکه روزی صدبار تمام زندگیم رو دوره کنم تا شاید بفهمم از چه وقت از دنیای شما جدا شدم و هربار به این نتیجه میرسم که از همان بدو تولد. فقط حیف که جهانم تنها یک نفر جمعیت دارد. والا چنان توفانی از حیات در این جهان به پا میکردم که هر فیزیکدان کوری را هم به وجود جهانهای موازی متقاعد میکرد.
سال خوبی برایتان آرزومندم.”

حکایت گوژپشتِ هزارویک شب، و فیلم “شبِ قوزی” – رضا علامه زاده

بهمن ۱۳۹۳

یکی از حکایت‌های هزارویک شب را که می‌توان نمونه‌ی کامل و بسیار هنرمندانه‌ی شیوه‌ی “قصه‌درقصه”گوئی دانست حکایتی است با عنوان بلندِ
“حکایت خیاط و اَحدب (= قوزی) و یهودی و مباشر و نصرانی”.همین یک حکایت بیش از ده قصه را درهم بافته، پنجاه صفحه از جلد اول کتاب را اشغال کرده، و بیانش توسط شهرزاد برای مَلک شهرباز نزدیک به ده شب طول کشیده است.
پیش از پرداختن به‌این حکایت اجازه بدهید اشاره‌ای به‌فیلم “شب قوزی” ساخته‌ی زنده‌نام “فرخ غفاری” بکنم. در تیتراژ این فیلم که در سال ١٣۴٣ یعنی درست نیم‌قرن پیش ساخته شده آمده است که فیلمنامه‌اش بر مبنای قصه‌ای از هزارویک شب نوشته شده، که منظور همین حکایتِ خیاط و گوژپشت و دیگران است. آن‌چه از این حکایت برای فیلمنامه‌ی شب قوزی وام گرفته شده خیلی پررنگ نیست. و این وام در فیلم به خلاصه‌ترین شکل این است:
مردی قوزی که در یک گروه سازوضربی و نمایش روحوضی بازی می‌کند شبی پس از نمایش در یک مجلس خصوصی در حالی‌که مخفیانه حامل نامه‌ی مهم و ظاهرا سیاسی از کسی به کس دیگر است به خاطر گیر کردن لقمه غذائی که همکارش به‌شوخی در دهانش می‌چپاند خفه می‌شود و دوستانش برای رهائی از دست جسد، آن را در راهرو یک آرایشگاه که اتفاقا درش باز است می‌گذارند و فرار می‌کنند. آرایشگر، که نقشش را خود فرخ غفاری به زیبائی بازی می‌کند، دستی در کار قاچاق دارد و برای فرار از شر جسدِ گوژپشت او را به پشت‌بام همسایه می‌اندازد و… و ماجرا با دست به‌دست شدن جسد قوزی ادامه می‌یابد و باقی داستان، که البته ربط و شباهتی به حکایت هزارویک شب ندارد، با دستگیری کسانی که در مرگ قوزی نقشی نداشته ولی خلاف‌کار بودند پایان می‌گیرد.
من شخصا افتخار شاگردی فرخ غفاری را در مدرسه عالی تلویزیون و سینما داشتم. از ساخت فیلم شب قوزی چهار پنج سالی بیشتر نگذشته بود و من و دیگر شاگردان مدرسه این فیلم را سرِ کلاس فرخ غفاری دیدیم. در گفتگوی پس از نمایش فیلم، خوب به‌خاطر دارم که استاد در پاسخ پرسشی گفت که فضای ترس از لورفتن که در فیلمش ساخته است همان احساسی است که پس از کودتای ۲۸ مرداد در فضای ایران حاکم بوده است.
حالا با این کلک، یعنی بیان این خاطره، باید شما را بیشتر به شنیدن اصل داستان از زبان شهرزاد راغب کرده باشم!
گوژپشت و خیاط
“در زمان گذشته در شهر چین خیاطی بود نیک‌بخت و فراوان‌روزی، که نشاط و طرب دوست می‌داشت و پاره‌ای وقت‌ها با زن خویش به تفرج می‌رفتند. روزی… در سر راه گوژپشتی را یافتند که دیدن او خشمگین را بخنداندی و محزون را غم از دل بردی. … [خیاط و زنش] خواستند که او را به خانه‌ی خویش برده با او ندیم شوند و مضحکه‌اش کنند. احدب دعوت ایشان اجابت کرده با ایشان برفت. در حال، خیاط به بازار شد. ماهی بریان‌گشته و نان و لیمو خریده بازگشت و به‌خوردن بنشستند. زن خیاط پاره‌ای بزرگ از گوشت گرفته در دهان احدب فرو برد و دست بر دهانش نهاده گفت: باید این لقمه نخائیده (= نجویده) به یک نفس فروبری. احدب ناچار لقمه فرو برد و استخوانی راه گلوی او گرفت، در حال بمرد.”
خیاط و همسرش وحشت‌زده و نگران به‌دنبال راه چاره می‌گردند. زن از شوهرش می‌خواهد بجنبد و کار را به فردا نیافکند، و برای ترغیب او از نصیحت‌های سعدی کمک می‌گیرد!
“مگر گفته‌ی شاعر نشنیده‌ای:
آن مکن در عمل که آخر کار // خوار و مغموم و متهم باشی
در همه حال عاقبت‌بین باش // تا همه وقت محترم باشی
خیاط گفت: چه کنم؟ زن گفت: برخیز و او را به‌چادر پیچیده در کنار گیر (= بغل کن)، من از پیش و تو در دنبال همی‌رویم؛ تو بگو این فرزند من است و آن هم مادر اوست. قصد ما این است که به‌سوی طبیب رویم.”
خیاط، گوژپشت را مثل کودکی بغل می‌کند و پیشاپیش همسرش از این‌کوچه به آن‌کوچه می‌گذرند تا به مطب دکتری می‌رسند و در می‌زنند:
“کنیزکی سیاه در بگشود… و پرسید: کیستید و از بهر چه آمده‌اید؟ زن خیاط گفت: کودک رنجوری آورده‌ایم که طبیب او را دارو دهد، تو این نیم‌دینار بگیر و به خواجه‌ی خویش ده که بیرون آید. کنیزک به‌سوی خواجه بازگشت.
زن خیاط با شوهر گفت: احدب را در دالان خانه بگذار تا خویشتن جان [در]ببریم. خیاط، احدب را همان‌جا، پشت بر دیوار، گذاشته بازگشتند…”
دکتر که اتفاقا یهودی است وقتی برای دیدن آن‌ها به دالان می‌آید در تاریکی پایش محکم به‌گوژپشت که پشت به دیوار نشسته می‌خورد و او را به‌زمین می‌اندازد:
“یهودی او را نظر کرده، مرده‌اش یافت. چنان دانست که او را پای بر بیمار آمد و بیمار بر زمین افتاده و مرده است.”
پزشک یهودی حالا به همان مشکلی گرفتار می‌آید که خیاط و زنش آمده بودند. پزشک ماجرا را با همسرش در میان می‌گذارد و زنش با وحشت می‌گوید:
“اگر روز برآید و مسلمانان این کشته را درین مکان یابند، نسل یهود از زمین بردارند! برخیز تا من و تو او را بر فراز بام برده به خانه‌ی همسایه‌ی مسلمان که مباشر مطبخ سلطان است بیاندازیم، [زیرا] که به طمع گوشت و استخوان گربکان و سگان در آنجا گرد آیند. اگر این مرده را در آن‌جا بیابند پاکش بخورند. پس طبیب یهودی با زن خود بر بام شدند و احدب را از دیوار فروهشتند، چنان‌که گوئی راست ایستاده است.
پس از ساعتی مباشر، شمعی روشن در دست، از در درآمد. شخصی را پشت بر دیوار ایستاده دید. با خود گفت: گوشت و روغنی که به‌مطبخ آورم اگر گربگان و سگان نخورند دزدانش بخواهند برد. در حال سنگی برگرفت و به‌سوی احدب انداخت. سنگ بر سینه احدب آمده چون مردگان بیافتاد!”
مباشر نفرین‌کنان بر شانس بدِ خود، به‌او نزدیک می‌شود و وقتی می‌بیند گوژپشت است می‌گوید:
“ترا گوژیِ پشت بس نبود که به‌دزدی گوشت و روغن نیز آمده‌ای!؟”
بعد او را بلند می‌کند و در تاریکی شب به سرِ بازار می‌برد و بر دیوار مغازه‌ای تکیه می‌دهد و باز می‌گردد. از قضا یک سمسار مسیحیِ مست گذارش به بازار می‌افتد و:
“چون به احدب نزدیک شد گمان کرد که آدمی در آن مکان ایستاده همی خواهد که دستار او را برباید. در حال نصرانی مشتی بر او زد. احدب بیفتاد. نصرانی… از غایتِ مستی خویشتن بر احدب افکنده او را همی‌زد و حلقوم او را همی‌فشرد که میرشب (= پاسبان) برسید. نصرانی را دید که مسلمانی را کشته. بانگ بر وی زد و او را گرفته به‌سوی خانه‌ی والی برد…
“چون روز برآمد والی، سیّاف (= میرغضب) را فرمود که چوبِ دار از بهر نصرانی بنشاند. سیاف چنان کرد. آنگاه رسن در گردن نصرانی کرده همی‌خواست که بر دارش کند. ناگاه مباشر سلطان پدید آمد و گفت: نصرانی را مکش که احدب را من کشته‌ام.”
خط قصه از این‌جا مسیری وارونه طی می‌کند! مباشر و طبیب یهودی و خیاط که شب گذشته هر کدام تلاش می‌کردند به‌هر کلکی شده از شر جسد گوژپشت راحت شوند و از مرگ فرار کنند حالا سرِ غیرت آمده و یکی پس از دیگری خودشان را به‌خانه والی می‌رسانند و قتل گوژپشت را به‌گردن می‌گیرند!
همین‌جا از فرصت استفاده کنم و به نکته‌ای حساس در قصه‌گوئی بپردازم. دوباره‌گوئی رخدادهای یک قصه که ماجرایش قبلا بیان شده باشد در قصه‌نویسی امروز جائی ندارد چرا که خواننده یا شنونده‌ی قصه از آن رخداد آگاه است و این تکرار فقط موجب وقت تلف کردن و از هیجان انداختن قصه است. ولی این شگرد در قصه‌گوئی و قصه‌نویسی قدیم‌تر وجود داشت و امروزه نیز در رمان‌های سست و یا سریال نویسی‌های تلویزیونی همچنان مورد مصرف دارد.
نمونه روشن این گونه تکرارها در همین حکایت آن‌جاست که هر کدام از این سه نفر که در مقابل والی به قتل گوژپشت اعتراف می‌کند یک بار دیگر ماجرای سوءتفاهمی که به اعتقاد آنان منجر به کشته شدن گوژپشت شده را نه به‌اشاره که به‌شکل کامل نقل می‌کند، در حالی‌که من و شمای خواننده از اصل ماجرا آگاهی کامل داریم.
برگردم به حکایت. وقتی آخرین نفر که خیاط باشد شتابان به‌خانه والی می‌آید و به‌قتل گوژپشت اعتراف می‌کند والی به‌میرغضب می‌گوید:
“یهودی را رها کن و خیاط را بکش. سیاف رسن در گردن خیاط کرده گفت: تا کی یکی را رها کرده دیگری را ببندم!؟”
قصه حالا به اوج خود رسیده است. دیگر خواننده، که من و شما باشیم، منتظر کس دیگری نیست که با اعتراف خود، خیاطِ بی‌گناه را از چوبه‌ی دار برهاند. قصه‌پرداز، شهرزاد یا هر قصه‌نویسی که این حکایت را نوشته، تردستانه خانه‌ی والی را با میرغضب و خیاط و دیگران ترک می‌کند و با یک واگرد ناگهانی به‌گذشته، فلاشبک، به پس‌زمینه‌ی قصه‌ی گوژپشت می‌پردازد.
“و اما احدب، مسخره‌ی (= دلقکِ) مَلک بوده است. ملک ساعتی ازو نتوانستی جدا ماند. چون او مست گشت آن شب را تا نیمروز دیگر از نظر ملک غایب شد. ملک [حال] او را از حاضران بپرسید.”
در پاسخ پرسش ملک که از غیبت دلقکش نگران است به او اطلاع می‌دهند که:
“ای ملک، والی احدب را کشته یافته و بکشتن قاتل او فرمان داده، ولکن دو سه کس حاضر آمده‌اند و همگی را سخن این است که احدب را من کشته‌ام. ملک چون این سخنان بشنید بانگ بر حاجب زده گفت: والی را با همه‌ی ایشان نزد من آور.”
و حاجب درست در لحظه‌ای که میرغضب می‌خواهد طناب دار را بالا بکشد از راه می‌رسد و خیاط از مرگ حتمی نجات می‌یابد!
ولی اگر خیال می‌کنید این قصه این‌جا پایان می‌گیرد در اشتباهید! اگر من بخواهم از میان صدها قصه‌ی تودرتوی هزارویک شب یکی را انتخاب کنم که هم تمام مشخصات اختصاصی این کتاب متفاوت را داشته باشد و هم در گیرائی و طنز و شیوه‌ی قصه‌پردازی چشمگیر باشد به‌همین حکایت اشاره خواهم کرد. البته نه فقط به‌آنچه تا کنون از این قصه‌درقصه‌ی بلند بازگو کرده‌ام، بلکه به کل آن.
باز از حکایت دور افتادم! والی جسد گوژپشت را بر دوش میرغضب می‌گذارد و به‌همراه متهمان به قتل به‌دربار ملک می‌رود.
“چون در پیشگاه ملک جای گرفتند والی قصه بر ملک عرضه داشت. ملک را عجب آمد و با حاضران فرمود که کسی تا اکنون حکایتی چون حکایت احدب شنیده است یا نه؟ آنگاه نصرانی پیش رفته زمین بوسه داد و گفت: ای ملکِ جهان، اگر اجازت دهی ماجرائی که به من رفته بازگویم که او خوشتر از حکایت احدب است. ملک اجازه داد.”
و از این جا قصه‌های تازه آغاز می‌شود و به‌نظر می‌رسد هرگز پایان نخواهند یافت! و ساختار این قصه‌درقصه از نظر من در قصه‌پردازی بی‌نظیر است. وقتی سمسار مسیحی پس از دو حکایت درهم تنیده بالاخره ساکت می‌شود همه منتظرند ببیند ملک چه نظری دارد:
“ملک گفت: این حکایت طُرفه‌تر از حدیث احدب نبود، شما را به‌ناچار باید کشت!”
حالا قاعده‌ی بازی عوض می‌شود و تنها راه فرار از مجازات مرگ برای این سه نفر این است که قصه‌ای جالب‌تر از ماجرای قوزی برای ملک بگویند! طبیب یهودی هم با بیان حکایتی نه‌چندان دندان‌گیر راجع به پدر و برادرانش، شانسش را می‌آزماید و قضاوت ملک را این‌گونه می‌شنود:
“این عجب‌تر از حکایت احدب نیست، ناچار شما را باید کشت، خاصه خیاط را که او سر همه‌ی گناهان است. و به خیاط گفت: اگر عجب‌تر از حدیث احدب حدیثی گفتی از همه شماها درگذرم وگرنه همه را بکشم.”
حالا جان همه به قصه خیاط بند است!
و خیاط “قصه‌ی عاشق و دلاک” را تعریف می‌کند که یکی از شیرین‌ترین قصه‌های هزارویک شب است و کاراکتر دلاکِ پرچانه یکی از زیباترین شخصیت‌ها برای یک اثر نمایشی کمدی است. خود این قصه هم جلوتر که می‌رود قصه‌درقصه می‌شود و… و من برای فرار از پرچانگی از آن درمی‌گذرم و تنها به بیان آغاز و انجامش اکتفا می‌کنم وگرنه شیرازه‌ی قصه‌ی اصلی از دستتان در می‌رود!
قصه‌ی عاشق و دلاک
خیاط می‌گوید:
“من پیش از این‌که احدب را ببینم به‌خانه یکی از خیاط‌ها مهمان بودم و از خداوندان صنایع همه کس در آن‌جا بودند… میزبان، جوانی ماهروی و نیکوشمایل را که جامه‌ای فاخر در بر داشت به‌مجلس آورد و آن جوان را هر عضوی از عضو دیگر خوب‌تر بود، مگر این‌که پایش لنگ بود.”
این جوان زیبا ولی لنگ، ناگهان با دیدن یکی از مهمانان که همان دلاک باشد برپا می‌خیزد و می‌خواهد مهمانی را ترک کند. وقتی همه مانع او می‌شوند او قصه‌ی خودش و دلاک را که در بغداد اتفاق افتاد و باعث لنگی پایش شد، حالا در چین برای جمع تعریف می‌کند! و نیز می‌گوید:
“من سوگند یاد کرده‌ام که هر جا که او نشیند ننشینم و در هر شهری که او باشد نباشم. چون او به بغداد اندر بود من از آن‌جا به در شدم و درین شهر جا گرفتم. اکنون که بدانستم او در این شهر است من امشب از این شهر خواهم رفت.”
خیاط، ماجرای این جوان عاشق و دلاک، و سپس قصه‌های شیرین دلاک پرچانه را به‌تفصیل برای ملک تعریف می‌کند و آخرین قصه از حکایت درهم‌تنیده‌اش را به ماجرای شب گذشته و پیش از روبرو شدن اتفاقی با گوژپشت در خیابان پیوند می‌زند.
می‌گوید که او پس از شنیدن قصه‌ی دلاک پرچانه به‌خانه بازگشت و:
“زن من گفت: تو همه‌ی روز به عیش‌ونوش می‌گذاری و من در خانه تنها و ملول نشسته‌ام، اگر مرا همین ساعت به‌تفریح نبری از تو طلاق ستانم. در حال برخاسته با او به تفرج رفتیم و هنگام شام باز می‌گشتیم که با این احدب رسیدیم. دیدیم که مست افتاده و این اشعار می‌خواند.
که بَرَد به حضرت شه ز من گدا پیامی // که به کوی می فروشان دوهزار جم به جامی
بروید پارسایان که برفت پارسائی // می ناب درکشیدیم و نماند ننگ و نامی”
پس از این دو بیت از حافظ که در این قصه چینیِ ترجمه شده از عربی می‌آید، خیاط ماجرای چپاندن لقمه در دهان گوژپشت را برای بار سوم تعریف می‌کند!
ملکِ چین پس از شنیدن حکایت طولانی خیاط می‌گوید:
“طرفه حکایتی گفتی ولکن باید دلاک را حاضر سازید که من او را دیده سخن وی بشنوم تا خلاص شوید و احدب را نیز به خاک بسپاریم. در حال خیاط با خادمان ملک رفته دلاک را بیاوردند.”
دلاک پرچانه‌ی قصه‌ی قبلی، حالا وارد این قصه شده و خود را به ملک این‌گونه معرفی می‌کند:
“ای ملکِ جهان… من کم سخنم و سخن دراز نکنم و از چیزهائی که به من سود ندارد نپرسم و از نام خود در من نشانی هست که از کم‌سخنی مرا خاموش لقب داده‌اند!”
سپس دلاک که مثل همه‌ی دلاک‌های آن دوران اهل طبابت هم هست وقتی از تمامی ماجرا آگاه می‌شود می‌گوید:
“طرفه حکایتی است. اکنون روی احدب باز کنید تا من او را ببینم. روی احدب را باز کردند. دلاک به‌نزدیک سر او نشسته، سرش را در کنار گرفت و بر روی او نگاه کرده چندان بخندید که بر پشت بیافتاد و گفت: هر مرگ سببی دارد و مرگ این احدب را سببی است عجیب. باید آن‌را در دفترها بنگارند که عبرت آیندگان گردد.
ملک گفت: ای شیخِ خاموش! این سخن از بهر چه گفتی و چرا خندیدی؟ گفت: ای ملک به نعمت‌های تو سوگند که احدب را هنوز روان اندر تن است. پس دلاک مِکحله (= سُرمه‌دان) به‌درآورد و با روغنی که در مکحله داشت گلوی احدب را چرب کرد و او را پوشانید تا این‌که عرق کرد. آنگاه منقاشی درآورده به‌گلوی احدب فرو برد و استخوان ماهی را به‌در‌آورد. در حال احدب برخاست و عطسه کرد و گفت: لااله الاالله، محمد رسول الله!”
ملکِ چین از زنده شدن دلقکش چنان شادمان می‌شود که به خیاط و یهودی و نصرانی پُست و مقامی والا می‌بخشد و:
“دلاک را خلعت داده، وظیفه‌ای (= حقوقی) بهر او معین فرمود و کدخدائیِ دلاکان بدو سپرد!” صص ٩١-١۴١
□◊□

به نقل از: منطق الطیر ِ عطار نیشابوری شیخ صنعان، پاک باخته عشق تنظیم از: محمود صفریان

بهمن ۱۳۹۳

قسمت آخر
با توجه به زمان زیست و سایر آثار شیخ فریدالدین عطار نیشابوری، تا همن جا هم، که شیخ صنعان را با آن همه داشته های مذ هبی و مرشدی، به پای
عشق قربانی می کند، نه تنها جای سئوال دارد، که از بیم چوب تکفیر، دل شیرهم می خواسته، که می بینیم عطار به کار برده است. اینکه تصور شود تمام این پاک باختگی و به دور ریختن همه ی منیّت مذ هبی، برای نتیجه گیری پایانی این داستان است، بی تردید خطاست. چون هیچ لزومی نداشت تا این حد در فرو پاشی همه پایه های مذهبی پیش برود، تا جائی که نتیجه گیری پایانی جبران کننده نباشد، و حتا، بنظر من توجهی را هم جلب نکند. آن شکوه، اجازه باور این حضیض را نمی دهد
عطار، چنان شیخ صنعان را به خواری، از اریکه مذهب به زیر می کشد و برقله رفیع عشق می نشاند، و مراحل آن جدائی، و رسیدن به این پاک باختگی را چنان روشن و آگاهانه بیان می کند که گمان را به سوی یکی بودن این دو شیخ می برد، و در حقیقت تصور می شود که این داستان شیدائی خود اوست.
بهر روی داستان، داستان ِ روایت سیطره عشق است.
شیخ، آنگاه که هفت پرتگاه عشق را هم از سرمی گذراند، باز کوچکترین نگاهی از روی لطف نمی بیند. و هر زمان برای دیدن، گردش گوشه چشمی به ناز، بار تحملی جانکاه را پذیرا می شود. و در غرق آب این نا امیدی است که می شنود:
دخترش گفت: این زمان یار منی
خواب خوش بادت، که در خورد منی
پیش از این، در عشق بودی خام ِ خام
خوش بزی چون پخته گشتی والسلام

شیخ به ناگاه، سر از پا نشناخته به تکاندن مانده ها اقدام می کند.
دل ز دین خویش و، تن آزاد کرد
نه ز کعبه، نه ز شیخی، یاد کرد
بعد چندین سال ایمانی درست
این چنین نوباوه، رویش باز شست
گفت خذلان قصد این درویش کرد
عشق ترسا زاده کار خویش کرد

و جهت زدن مُهرعبودیت ابدی، اعلام می کند:
هرچه گوید بعد از این فرمان کنم
رین بتر چبود که کردم، آن کنم

……
خمرخوردم، بت پرستیدم زعشق
کس نبیند، آنچه من دیدم زعشق
کس چو من از عاشقی شیدا شود؟
این چنین شیخی، چنین رسوا شود؟

با آنکه شیخ تنگ همه آزمون های معشوق را با ایثارهمه اندوخته هایش به خوبی کشیده است، و با عملکرد بیدریغش عشق را بر اریکه شکوه نشانده است تا
جائی که تتمه مریدان مانده را به حیرت واداشته است، باز دختر ترسا که لبیک قبول را اعلام کرده است، به زیاده خواهی می افتد.
باز دختر گفت: ای پیر اسیر
من گران کابینم و تو بس اسیر

و شیخ که گویا، تحملش را در بوته صبر به آزمایش کشانده است، به گلایه ای بسنده می کند
شیخ گفت، ای سرو قد ِ سیم بَر
عهد نیکومی بری الحق به سر

…..
هر دم از نوع دگر انداریم
در سراندازی ، زسراندازیم
…..
در ره ِ عشق تو، هرچم بود، شد
کفرو، اسلام و،زیان وسود، شد
—-
جمله ی یاران ز من برگشته اند
دشمن جان ِ من ِ سر گشته اند
توچنین، ایشان چنان، من چون کنم
نه دلم ماند، و نه جان من، چون کنم

و یاران باز مانده، از آنچه که بر شیخ روا می شد، ( و در یافته بودند که نه دختر را سر بازماندن از تاختن و نه شیخ را ثصد توقف است ) به پایان تحمل رسیده بودند، نا امید او را تنها گذاشتند و باز گشتند…
چون بدیدند آ ن گرفتاری او
باز گردیدند از باری او
جمله از شوخی او بگریختند
درغم او خاک بر سر ریختند
…….
می رویم امروز سوی کعبه باز
چیست فرمان؟ باز باید گفت راز
و شیخ پاسخ داد:
گر ز ما پرسند، بر گوئید راست
کان ز پای افتاده، سر گردان کجاست
این به گفت و روی از یاران بتافت

و یاران نا امید و در مانده باز گشتند، و مریدی که با آن ها نرفته بود، از یارانی که دست خالی باز گشته بودند جویای حال مرشد ِ خود شد:
باز پرسید از مریدان حال شیخ
بازگفتند ش، ازهمه احوال شیخ

……..
چون مرید آن قصه بشنید، از شگفت
روی چون زر کرد و زاری در گرفت
با مریدان گفت: ای تر دامنان
در وفا داری، نه مردان، نه زنان
……..
گر شما بودید یار شیخ خویش
یاری او از چه نگرفتید پیش؟
شرمتان باد، آخر این یاری بود
حق گذاری و، وفاداری بود؟
……..
این نه یاری و موافق بودن است
کانچه کردید، از منافق بودن است
هر که یار خویش را یاور شود
یار باید بود، اگر کافر شود
وقت نا کامی توان دانست یار
خود بُوَد در کامرانی صد هزار

هر چه یاران باز گشته گفتند، که ما به مراتب بیش از آنچه تو می گوئی، گفتیم و دست به دامانش شدیم و خواهش کردیم، قبول نکرد و زیر بار نرفت. و یاد آور شدند که شیخ حلق
آویز عشق شده است. و گفتند که با این همه پاکباختگی، باز دختر ترسا، راه نمی دهد. و اضافه کردند که با این وصف، سخت خجلت زده ایم.
ولی دوست و مرید همراه آن ها نرفته گفت: بایستی چاره ناچار کنیم، و به اتفاق برویم و او را بهر نحو باز گردانیم.
و از اینجاست که شاعر اسطوره ای ما عاقبت اندیشی می کند، و خضوع و خشوع این بار مریدان را سمت و سوی آشتی می دهد….و ندائی در گنبد ذهن مریدان می پیچد که:
در میان شیخ و حق از دیر گاه
بود گردی و غباری، بس سیاه
آن غبار اکنون زرَه بر داشتیم
در میان ظلمتش، نگذاشتیم
آن غباراکنون زره بر خاست است
توبه بنشسته، گنه بر خاست است

و بر این پایه:
شیخ چون اصحاب را از دور دید
خویشتن را در مبان نور دید

و شیخ که نور حق را در دل خود روشن دید، به ناگاه از عشق و عاشق و دلدادگی و…..پاکباختگی دست شست!
شیخ غسلی کرد و شد در خرقه باز
رفت با اصحاب خود سوی حجاز

با رفتن او، این بار سروشی در ذهن و فکر دختر ترسائی که تَف ِهیچ کوره ای آهن لجاجت او را نرم نمی کرد پیچید که:
مذهب او گیر و خاک او بباش
ای پلیدش کرده، پاک او بباش
او چو آمد در ره تو بی مجاز
در حقیقت تو ره او گیر باز

و در پاسخ به این سروش هدایت کننده ، دختر سرکش ترسا دین، دگرگون می شود، و نالد به زاری:
مر ِ راه ِ چون توئی را، ره زدم
تو مزن بر من، که بی آگه زدم
بحر قهاریت را بنشان ز جوش
من نداستم خطا کردم، بپوش
و جالب این که وقتی این خبر به شیخ می رسد، قصد باز گشت می کند، و مریدان بهت زده ازاین کشش عشق، معترض و مانع می شوند:
بار دیگر عشق بازی می کنی
توبه ای بس نا نمازی می کنی؟

ولی شیخ آخرین پرده نمایش قدرت عشق را به صحنه می برد، و دو پا در یک کفش می گوید به ویژه حالا که به سوی اعتقاد و ایمان من روی آورده است باید به سوی او بشتابم.
و این ابرام به بازگشت به سوی معشوق کار خودش را می کند، و مریدان به ناچار با او همراه می شوند.
شیخ و اصحابش ز پس رفتند باز
تا شدند آنجا که بود آن دلنواز

و دختر که از یک سو این وفا داری و استحکام ناب عاشقانه را از شیخ می بیند، و از سوئی دیگر به موقعیت شیخ واقف می شود، و در می یابد که امکان راه افتادن با شیخ با آن همه صحابه و مرید را ندارد، و درد فراق نیز نه درد قابل تحملی است، تصمیم می گیرد پروانه وار پر به آتش شمع شیخ بسوزاند و در راه سعادت معشوق راه فنا در پبش گیرد.
گفت شیخا طاقت من گشت طاق
من نیارم هیچ طاقت در فراق
می روم زین خاکدان پُر صُداع
الوداع ای شیخ عالم الوداع

و بدین ترتیب نشان می دهد که عشق واقعی را کسی دارد که هم می تواند از سالها زهد و تقوا و مرشدی و داشتن انبوه مرید و صحابه، بگذرد، و یا جان شیرین در ره جانان دهد.
این بگفت آن ماه و دست از جان فشاند
نیم جانی داشت، بر جانان فشاند
گشت پنهان آفتابش زیر میغ
جان شیرین زو جدا شد ای دریغ
قطره ای بود او در این بحر مجاز
سوی دریای حقیقت، رفت باز
———-
این چنین افتد بسی در راه عشق
آن کسی داند که هست آگاه عشق
پایان

رشد اعتیاد و تن فروشی خانم ها

بهمن ۱۳۹۳

«۴برابر»؛ نرخ رشد اعتیاد خانم‌ها نسبت به ١٠‌سال گذشته. افرادی که توسط غیرهم‌جنسان خود مصرف را شروع می‌کنند و فرد دلسوزی برای اقدام به ترک آنها وجود ندارد و با انواع و اقسام انگ‌ها در جامعه حضور پیدا می‌کنند. کار آن‌قدر به‌جاهای باریک کشیده می‌شود که فرد مصرف‌کننده برای فراهم‌کردن مواد مصرفی دست به تن‌فروشی می‌زند؛ فرقی هم نمی‌کند، خودش یا دخترش. می‌گویند، ١٢٣‌هزار زن درگیر اعتیاد در کشور وجود دارد، یعنی ١٠ درصد از جمعیت بیماران درگیر اعتیاد کشور. می‌گویند، سن اعتیاد بین آنها تا ٢٧‌سال پایین آمده. ابعاد اعتیاد زنان در جامعه ایرانی با شکل‌های تازه‌ای مواجه شده است و بحث‌های مختلفی درباره آمار و دلایل اعتیاد آنان به‌وجود آمده. این‌روزها با خبرهای مختلفی در این زمینه مواجه می‌شویم. این سطر‌ها نه‌فقط برای ١٢٣‌هزار زن درگیر اعتیاد، بلکه برای خانواده‌هایی منتشر می‌شود که مادر به‌عنوان عنصر و کانون اصلی آنها به‌شمار می‌رود.

بی‌پناهی متفاوت
بیماری اعتیاد خانم‌ها و آقایان تفاوت‌های چشمگیری دارد؛ زن‌ها در این مورد هم به‌عنوان آدم‌های بی‌پناه شناخته می‌شوند و اعتیادشان به‌درصد و میزان این بی‌پناهی اضافه می‌کند. «مرضیه‌خانم» مسئول قسمت بانوان انجمن بهشت‌کوچک است. او با اشاره به وضع مددجویانی که هر روزه مختارانه یا توسط نیروی‌انتظامی در «بهشت‌کوچک» حضور پیدا می‌کنند، می‌گوید: «بیماری اعتیاد خانم‌ها و آقایان تفاوت‌های زیادی دارد؛ زن‌ها سرپناهی ندارند و توسط اطرافیان مرد خود درگیر اعتیاد می‌شوند و بدون حمایت آنها روزگار می‌گذرانند. تازه مشکل آنها در همین‌جا خلاصه نمی‌شود و با برچسب‌های مختلف در جامعه شناخته می‌شوند، برچسب‌هایی که درد شنیدن آنها کم از درد بیماری اعتیاد نیست.» انجمن بهشت‌کوچک مددجویان خانم زیادی دارد که در یک ساختمان قدیمی در شهر بومهن مشغول سم‌زدایی و تجربه زندگی دوباره خود هستند؛ خانم‌هایی که بین آنها دانشجو، خانه‌دار، مهندس و… دیده می‌شود؛ از ١۵ساله و ٢٠ساله تا ۴۵ ساله و ۵٠ساله. «رویا- د» یکی از مددجویان این انجمن درباره تفاوت اعتیاد خانم‌ها با آقایان می‌گوید: «تفاوت‌ها زیاد است؛ اما نکته مهم این‌جاست که خانم‌ها قربانی می‌شوند. خود من با مصرف شوهرم درگیر اعتیاد شدم و بدون حمایت او تصمیم به ترک گرفتم. اما وقتی که در یک خانواده، مردی درگیر اعتیاد می‌شود، همسر، مادر و حتی دخترش دنبال یافتن راهی برای ترک اوست.»

تاوان عاشقی
«بسیاری از خانم‌ها برای اثبات علاقه خود به طرف مقابل و برای آن‌که به او ثابت کنند دوستش دارند به اعتیاد رو می‌آورند.» این را «مریم صبوری» مسئول انجمن رهپویان‌رهایی‌پایدار در پاسخ به‌سوال «دلایل اعتیاد خانم‌ها» به «شهروند» می‌گوید. او در ادامه، دلایل دیگر این بیماری در بانوان را ترغیب به مصرف توسط شوهران، توصیه مصرف شیشه در آرایشگاه‌ها و باشگاه‌های بدنسازی برای لاغری، استفاده دانشجویان دختر برای تمرکز بیشتر و جوی که در پارتی‌های شبانه برپاست، می‌داند. صبوری با اشاره به این‌که سن اعتیاد خانم‌ها متناسب با پایین‌آمدن سن اعتیاد آقایان پایین آمده، می‌گوید: «آمار اعتیاد بین خانم‌ها رشد قابل‌توجهی داشته، هرچند که نمی‌شود رقم صحیحی را در این زمینه منتشر کرد؛ اما این مسأله را می‌شود از طریق مراجعاتی که از طرف خانم‌ها به انجمن ما صورت می‌گیرد، احساس کرد.» بیماری اعتیاد بین خانم‌ها، مساله‌ای است که نادیده گرفتن آن مشکلی را حل نمی‌کند و تنها به پیچیده‌تر شدن این آسیب می‌افزاید. پایین آمدن سن اعتیاد بین این گروه این معضل را هم به‌همراه داشته که بسیاری از آنان بارداری در سنین پایین را تجربه کنند. آنها برای آن‌که بتوانند خرج مصرف خود یا اطرافیان‌شان را به دست آورند به تن‌فروشی و کارهایی دست می‌زنند که هیچ علاقه‌ای به انجامشان ندارند.

روزی ۶ساعت تن‌فروشی
«سعیده محمدرضا خانی» مسئول جمعیت در شهر کرمان است. او هر روز با نمونه‌های مختلفی در زمینه اعتیاد خانم‌ها روبه‌رو است؛ با دختری که طلاق گرفت تا برای خانواده‌اش منبع درآمد باشد، با دختر ١۶ ساله‌ای که یک‌سال و نیم درگیر اعتیاد است و حداقل روزی ۶ ساعت تن‌فروشی می‌کند؛ با مهدیه ٧ساله که هر ساعتی که خانواده نیاز داشته باشد و مشتری حاضر، به‌فروش گذاشته می‌شود. محمدرضا خانی می‌گوید: «آنها از هیچ حمایتی برخوردار نیستند. این مسأله خیلی درد دارد؛ ۴دختر در یک خانواده آسیب ببینند و کاری نشود کرد. ما تنها می‌توانیم کاری کنیم که آنها دیرتر به خانه‌های خود بروند و مورد تعرض قرار بگیرند. ما نمی‌توانیم این بچه‌ها را از خانواده‌های خود بگیریم، اما دولت می‌تواند این کار را انجام دهد. از خانواده‌ای که در خماری وول می‌خورد و درآمدش از طریق همین دختران به‌دست می‌آید چه انتظاری می‌توان داشت؟»
مسئول جمعیت در کرمان درباره نحوه برخورد نهادهای مختلف با این مسأله هم توضیح می‌دهد که «برخوردهای شهرداری و دیگر نهادها هم با کتک و به شکل قهریه است. درحالی‌که خانواده‌های این دختران آسیب‌دیده پوست مرغ را داغ می‌کنند که بچه‌هایشان نان را در آبی بزنند که پوست مرغ دارد. این یک واقعیت است که سن اعتیاد در خانم‌ها به‌شدت پایین آمده و باید این حقیقت را پذیرفت و برای حل آن چاره‌جویی کرد. مسلما نحوه برخورد با این آدم‌ها باید همراهانه باشد و نه از بالا به پایین. هیچ امکاناتی برای حمایت از دختران درحال آسیب وجود ندارد.»

در حسرت همراه
نوع مددکاری بین بیماران زن و مرد متفاوت است و باید افرادی به‌عنوان مددکار با آنها همراه شوند که خود، شناخت کافی از این مسأله را داشته باشند. برای همین هم هست که اکثر خانه‌های بهبودی خانم‌ها، توسط بانوانی اداره می‌شود که خود تجربه بیماری اعتیاد را داشته‌اند. این مسئولان حالا می‌توانند به‌راحتی مددجویان خود را درک کرده و به آنها کمک کنند تا با تمام مشکلات پیش‌رو، زندگی دیگرگونه‌ای را داشته باشند. «زهرا البرز» مسئول انجمن تولد دوباره ویژه خانم‌ها یکی از همین افراد است. او با اشاره به این‌که در انجمن مددجویانی از کشورهایی مثل عراق، ترکیه و جمهوری‌آذربایجان را پذیرش کرده‌ایم، می‌گوید: «برایمان هیچ فرقی نمی‌کند که بیمار مراجعه‌کننده متعلق به کدام کشور است و چه تفکری دارد. آنها آدم‌های تنهایی هستند که نیاز به یاری دارند؛ تنها نکته مهم برای ما انسان‌بودن است.» البرز در ادامه صحبت‌های خود به «شهروند» می‌گوید: «بسیاری از خانم‌های درگیر اعتیاد که حمایت درستی از آنان صورت نگرفته، در پارک‌ها زندگی می‌کنند و شب‌ها با کمترین بها و ارزش با مردی که سراغ آنها می‌آید به خانه‌ای می‌روند و شب را می‌گذرانند؛ آنها فقط دنبال یک سرپناه هستند. ما از سن‌های مختلف پذیرش داشته‌ایم و میانگین سنی مددجویان هم روز‌به‌روز با پذیرش‌های جدید، پایین‌تر می‌آید و می‌توان گفت که به ٢۵ تا ٣٠‌سال رسیده است.» البرز که خود در گذشته درگیر بیماری اعتیاد بوده و بارها برای انجام فعالیتش تهدید به برخوردهای خشونت‌آمیز شده از ضرورت اعتماد به بیماران می‌گوید: «الان همسایه‌ها از پلیس به ما نزدیک‌تر شده‌اند و با همکاری آنها جلو می‌رویم. مرکز ما شناخته‌شده و تمام اهالی محل با ما کنار آمده‌اند و می‌توان به چنین مراکزی که هم اعتماد بیماران و هم اعتماد مسئولان و مردم را جلب کرده، کمک بیشتری کرد. ما نیازمند مراکز رایگان شبانه در این زمینه هستیم. خیلی از اوقات با کمبود جا روبه‌رو هستیم و مددجویان را در راهروها پذیرش می‌کنیم. خیلی از این خانم‌ها دنبال شرایط مناسبی هستند که برای آنها فراهم شود، تا تمام روزهای سیاه سپری کرده را جبران کنند.» داستان اعتیاد زنان این کشور، داستان تلخ بی‌پناهی است. آنها ناخواسته و بدون آن‌که مقصر باشند، بر اثر آموزش‌های نادرست و فقر اقتصادی و عدم فراگرفتن مهارت‌های اجتماعی، مصرف‌کننده و دچار بیماری اعتیاد می‌شوند. آنها، نه خماری را دوست دارند و نه تن‌فروشی را؛ نه از سلامتی متنفرند و نه از مادربودن. تنها، درگیر یک بیماری شده‌اند که حالا نه‌تنها خودشان بلکه تمامی آدم‌های اطراف خود را درگیر کرده است. یک سرپناه، چقدر می‌تواند دور از دسترس باشد؟!

بسیاری از خانم‌ها برای اثبات علاقه خود به طرف مقابل و برای آن‌که به او ثابت کنند دوستش دارند به اعتیاد رو می‌آورند. آمار اعتیاد بین خانم‌ها رشد قابل‌توجهی داشته، هرچند که نمی‌شود رقم صحیحی را در این زمینه منتشر کرد؛ اما این مسأله را می‌شود از طریق مراجعاتی که از طرف خانم‌ها به انجمن ما صورت می‌گیرد، احساس کرد.
بیماری اعتیاد بین خانم‌ها، مساله‌ای است که نادیده گرفتن آن مشکلی را حل نمی‌کند و تنها به پیچیده‌تر شدن این آسیب می‌افزاید. پایین آمدن سن اعتیاد بین این گروه این معضل را هم به‌همراه داشته که بسیاری از آنان بارداری در سنین پایین را تجربه کنند. آنها برای آن‌که بتوانند خرج مصرف خود یا اطرافیان‌شان را به دست آورند به تن‌فروشی و کارهایی دست می‌زنند که هیچ علاقه‌ای به انجامشان ندارند.

بسیاری از خانم‌های درگیر اعتیاد که حمایت درستی از آنان صورت نگرفته، در پارک‌ها زندگی می‌کنند و شب‌ها با کمترین بها و ارزش با مردی که سراغ آنها می‌آید به خانه‌ای می‌روند و شب را می‌گذرانند؛ آنها فقط دنبال یک سرپناه هستند. ما از سن‌های مختلف پذیرش داشته‌ایم و میانگین سنی مددجویان هم روز‌به‌روز با پذیرش‌های جدید، پایین‌تر می‌آید و می‌توان گفت که به ٢۵ تا ٣٠‌سال رسیده است.

در ایران با کمبود نقد علمی مواجهیم/ تعریف استاندارد از نقد نداریم – محمد هدایتی

بهمن ۱۳۹۳

با برگزیدگان یازدهمین جشنواره نقد کتاب در حوزه دانش و فناوری
برگزیده یازدهمین جشنواره نقد کتاب در حوزه علوم تربیتی، ضمن انتقاد از وضعیت نقد علمی در کشور گفت: در ایران و به‌خصوص در حوزه علم نقدهای کمی صورت می‌گیرد، چراکه نویسندگان دانشمند ایرانی به‌ندرت دست به تالیف تجربیات خود می‌زنند.
به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) دکتر محمد هدایی، برگزیده حوزه علوم تربیتی این دوره از جشنواره نقد کتاب، درباره اثرش به خبرنگار ایبنا گفت: «منبع‌شناسی تعلیم و تربیت؛ کارنامه منابع تعلیم و تربیت» عنوان کتاب دو جلدی است که برای نقد و بررسی بیشتر،از سوی خانه کتاب به بنده معرفی شد.
کتابی با کلمات عربی و سنگین
وی افزود: اولین نقد درباره نام کتاب صورت گرفت که با توجه به این‌که کتاب در حوزه منبع‌شناسی نوشته شده بود، بهتر بود نام آن به کتاب‌شناسی آموزش و پرورش تغییر می‌یافت.
هدایی ادامه داد: این کتاب وزین و پربار بود، اما علاوه بر استفاده از عبارات قدیمی و عربی در کتاب، حوزه کار تنها بر منابع اسلامی محدود شده بود و در آن بیش از ۹۰ درصد کتاب‌شناسی‌های انجام شده صرفا به منابع اسلامی اشاره داشت.
نویسنده کتاب «فرهنگ آموزش و پرورش ایران» اظهار کرد: با توجه به این‌که کتاب بیشتر درباره مطالبی بود که در حوزه‌های علمیه ایران تدریس می‌شود، بهتر بود از منابع آموزش فارسی بیشتری استفاده می‌شد.
منتقد باید توان استنباط مثبت و منفی از متن را داشته باشد
این برگزیده جشنواره یازدهم نقد کتاب با اشاره به وضعیت نقد در ایران، اوضاع نقد را با ترجمه مقایسه کرد و گفت: ترجمه دارای چهار اصل اساسی تسلط بر زبان مبدا، تسلط بر زبان مقصد، تسلط بر موضوع و تسلط بر کلام است. در نقد نیز این تفکر که فرد باید بر منبع و اساس نقد آشنایی و تسلط کافی داشته باشد مطرح است. منتقد باید توان استنباط مثبت و منفی را از متن داشته باشد.
هدایی ضمن انتقاد از وضعیت نقد علمی در کشور ادامه داد: در ایران و به‌خصوص در حوزه علم، نقدهای کمی صورت می‌گیرد، چراکه نویسندگان دانشمند ایرانی به‌ندرت دست به تالیف تجربیات خود می‌زنند.
گسترش فرهنگ نقد
وی افزود: در حوزه‌های علمی، بیشتر از تالیف، با ترجمه مواجهیم و گاهی به دلیل متخصص نبودن مترجم، گرفتار ترجمه‌هایی می‌شویم که توان برقراری ارتباط با مخاطب را ندارند. امیدوارم با جدی گرفتن نقد و برگزاری جشنواره‌های نقد، این فرهنگ در کشور رونق گرفته و گسترش یابد و در سایر نقاط کشور نیز به‌اجرا درآید.
نویسنده کتاب «۱۰۱ نکته برای نوشتن فرهنگ‌نویسی» اظهار کرد: در حوزه نقد، نیازمند تعریف استاندارد و ملاک‌هایی هستیم که بتواند در قالب کتاب یا راهنما، حوزه نقد را بهبود بخشد.
درباره برگزیده یازدهمین جشنواره نقد کتاب
دکتر محمد هدایی، بازنشسته آموزش و پرورش و مدرس سابق دانشگاه آزاد اراک، دارای دو مدرک کارشناسی زبان انگلیسی و مشاوره و سه مدرک کارشناسی ارشد در حوزه‌های زبان انگلیسی، مشاوره و کتابداری و همچنین دارنده مدرک دکترای کتابداری است.
وی تاکنون کتاب‌هایی را در حوزه‌های علوم تربیتی، آموزش و پرورش و کتابداری به رشته تالیف درآورده که از آن‌جمله می‌توان به «فرهنگ آموزش و پرورش ایران» و «۱۰۱ نکته برای نوشتن فرهنگ‌نویسی»اشاره کرد. هدایی در حال حاضر دو عنوان کتاب دیگر را نیز در دست ترجمه دارد.
یازدهمین دوره جشنواره نقد کتاب، عصر یکشنبه (۱۴ دی‌ماه) با حضور سیدعباس صالحی، معاون فرهنگی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی، در پژوهشگاه فرهنگ، هنر و معماری برگزار شد.

شهرهای گمشده – از یک ئی میل

بهمن ۱۳۹۳
دلایل متعددی برای تخیله و متروک شدن یک شهر وجود دارند که از جمله آن می‌توان جنگ، بلایای طبیعی، شرایط نامساعد اقلیمی و از دست دادن شرکای تجاری را نام برد. اما واقعیت مهم این است که این شهرها در گذر زمان گم شده و غبار فراموشی یاد و خاطره‌شان را برای قرن‌های متمادی از ذهن آدمیان پاک نمود، هر چند سرانجام هر کدام پس از مدت زمانی مدید مجددا کشف شده و توجهات را از نو به سوی خود جلب نمودند. در این فهرست قصد داریم تعدادی از این شهرهای از یادرفته را دوباره به یاد آوریم و تاریخ ساکنان این سیاره را از نو مرور کنیم.

کارتاژ

این شهر که در تونس امروزی واقع شده است توسط اقوام فینیقی پایه گذاری شده و مرکز امپراتوری کارتاژ در دوران باستان بود. این شهر در زمان خود در مدیترانه به قدرت اصلی تبدیل شده و دست‌کم برای ۳۰۰۰ سال پابرجا باقی ماند. به خاطر رقابت با سیراکوز (ناحیه در یونان باستان) و روم جنگ‌های متعددی بین آنان رخ داد که با تجاوز به خاک یکدیگر همراه بودند. شاید بتوان حمله مقتدرانه هانیبال به ایتالیای آن دوران را برجسته‌ترین نبرد آنان به شمار آورد. اما سرانجام کارتاژ در سال ۱۴۶ قبل از میلاد توسط ارتش روم نابود شد. رومی‌ها قبل از آنکه شهر را به آتش بکشند خانه به خانه حرکت کرده و به قتل و غارت و به اسیری گرفتن مردم پرداختند. بعدها رومیان خود از نو این شهر را تاسیس کرده و آن را به یکی از مهم‌ترین و بزرگ‌ترین شهرهای امپراتوری روم بدل کردند. سالها گذشت تا این شهر برای بار دوم در سال ۶۹۸ پس از میلاد و این بار در هنگام فتوحات مسلمانان مجددا تخریب شد.

سیوداد پردیدا (Ciudad Perdida)

سیوداد پردیدا که در زبان اسپانیولی به معنای شهر گمشده است، شهری است تاریخی در سیرا نوادا (Sierra Nevada) کشور کلمبیا که بنا بر باور عموم ۸۰۰ سال بس از میلاد مسیح بنیان نهاده شد. شهر گمشده یک سری تراس که در دل مناطق کوهستانی کنده شده‌اند، شبکه‌ای از راه‌های سنگفرش شده و همچنین یک‌سری میادین مدور کوچک را در برمی‌گرفت. اعضاء قبایل محلی این شهر را تیونا می‌نامند و باور دارند این شهر قلب شبکه‌ای از روستاها است که زمانی سکونت‌گاه نیاکان‌شان یعنی قوم تایرونا (Tairona) بوده است. ظاهرا این شهر در زمان جنگ و فتوحات اسپانیایی‌ها متروکه شد. سیوداد پردیدا در ۱۹۷۲ توسط یک گروه کاشف گنج کشف شد.

تروی

فکر می‌کنم دست کم اکثر ما این شهر را می‌شناسیم. تروی شهری است افسانه‌ای که در قسمت شمال غربی ترکیه امروز قرار گرفته بود. این شهر در اثر حماسی شاعر یونانی هومر یعنی ایلیاد نقشی مهم برعهده داشت. براساس افسانه ایلیاد این شهر جایی بود که جنگ تروا در آن رخ داد. امروزه بقایای این شهر تاریخی کشف شده و از افسانه به واقعیت بدل شده است. حفاری‌های باستان شناسی نشان می‌دهد تروی شامل لایه‌های متعدد تخریب شده می‌باشد. لایه تروی VIIa احتمالا متعلق به همان شهر تروی مدنظر هومر در ایلیاد است که تاریخ ساختش بین اواسط تا اواخر قرن ۱۳ پیش از میلاد برآورد می‌شود.

اسکارا بری (Skara Brae)

این شهر که در جزیره اصلی یورکنی قرار داشته (جزایر یورکنی در شمال اسکاتلند قرار دارد) جزء بهترین دهکده‌های متعلق به عصر سنگ است که در قاره اروپا واقع شده‌اند. این شهر برای صدها سال توسط ماسه پوشیده شده بود تا سرانجام در سال ۱۸۵۰ طوفان عظیمی محل آن را نشان داد. دیوارهای سنگی آن بسیار خوب باقی مانده‌اند چرا که ظاهرا منازل مسکونی بلافاصله پس از ترک ساکنین شهر توسط شن پر شده‌اند. به دلیل آنکه این جزیره فاقد پوشش درختی بوده تمامی اثاثیه از سنگ ساخته شده و در نتیجه آنها نیز از چنگال اثرات تخریبی گذر زمان برحذر مانده‌اند. اسکارا بری از ۳۱۸۰ تا ۲۵۰۰ پیش از میلاد مسکونی بوده اما بعد از تغییرات اقلیمی که باعث سردی و رطوبت بیش از اندازه منطقه شده بود ساکنان مجبور به ترک خانه‌های خود شدند.

ممفیس

ممفیس شهری است که حدود ۳۱۰۰ سال پیش از میلاد تاسیس شد. این شهر افسانه‌ای را منس(Menes) پادشاهی که مصر علیا و سفلی را با هم متحد نمود، پایه گذاری کرد. پیش از آن ممفیس بیشتر به قلعه‌ای نظامی شبیه بود، جایی که منس از آنجا منابع آب و زمین‌های بین مصر علیا و دلتای رود نیل را تحت نظر داشت. در طی سلسله سوم پادشاهی، ساکارا (بزرگ‌ترین محل تدفین کشور مصر در نزدیک ممفیس) به طرز قابل ملاحضه‌ای رشد کرده و با اهرام شگفت انگیزش حیرت همگان را برانگیخته بود. ممفیس از این نظر با نوبیا، آسیریا، پرسیا و ماکدونیا که تحت نظر اسکندر کبیر بودند برابری می‌کرد. این نقطه به عنوان مرکزی مذهبی بسیار مورد توجه بود تا آنکه با ظهور مسیحیت و به دنبال آن اسلام از شکوه و درخشش کاسته شده و پس از آنکه مسلمانان در ۶۴۰ بعد از میلاد مصر را تسخیر کردند، متروکه شد. از جمله خرابه‌های برجا مانده از ممفیس می‌توان معبد بزرگ پتاه (Ptah) را نام برد، همچنین کاخ‌های سلطنتی فراعنه و مجسمه بزرگی از رامسس دوم از دیگر موارد هستند. در نزدیکی این شهر اهرام ساکارا قرار گرفته‌اند.

کارال

این شهر که یکی از کهن‌ترین شهرهای گمشده قاره آمریکا به شمار می‌رود، در دره سوپ (Supe) در کشور پرو واقع شده بود. کارال در فاصله سال‌های ۲۶۰۰ تا ۲۰۰۰ پیش از میلاد مسکونی بوده و بیش از ۳٫۰۰۰ نفر سکنه داشت. این شهر در زمره بزرگ‌ترین شهرهای تمدن نورته چیکو (Norte Chico) جای داشت. کارال از یک محوطه عمومی مرکزی و وسیع تشکیل شده بود که ۶ سکوی بزرگ خاکریز مانند حول آن قرار گرفته بود. همه شهرهای گمشده در دره سوپ تشابهاتی با یکدیگر دارند هر چند دیگر شهرها سکوهای کوچک‌تر با دوایر سنگی داشتند. با این توصیف شاید کارال مرکز و نقطه ثقل این تمدن درخشان بوده است. ظاهرا مردمان ساکن این شهر صلح طلب بوده‌اند چرا که هیچ نشانی از ابزار و ادوات جنگی یا استحکامات نظامی در آن مشاهده نشده است.

بابل

بابل مرکز و پایتخت امپراتوری بابل یکی از بزرگ‌ترین امپراتوری‌های کهن بود که در کنار رود فرات ساخته شد. این شهر در طول هرج و مرج‌های سال ۱۱۸۰ پیش از میلاد رو به زوال و نابودی رفت اما در پی کمک‌های شایان امپراتوری آشور بار دیگر مسیر رشد و شکوفایی را طی کرده و در قرن نهم پیش از میلاد از نو سر برآورد. رنگ‌های درخشان و تجمل و شکوه بابل مربوط به دوره‌ای است که نبوکد نصر یا همان بخت‌النصر فرمانروایی را برعهده داشت. او بود که دستور ساخت باغ‌های معلق معروف را داد که یکی از عجایب دوران باستان به حساب می‌آیند. امروز تمام چیزی که از این شهر باستانی باقی مانده مجموعه‌ای است از ساختمان‌های آجری شکسته و فروریخته و آوارهایی که در جلگه وسیع و حاصلخیز بین‌النهرین بین رودهای دجله و فرات در کشور عراق برجای مانده‌اند.

تیکسیلا (Taxila)

این شهر که در شمال غربی کشور پاکستان و در ناحیه پنجاب قرار گرفته یکی از شهرهای کهنی است که توسط پادشاه مقتدر ایران داریوش کبیر در ۵۱۸ پیش از میلاد ضمیمه خاک ایران شد. در ۳۲۶ قبل از میلاد این شهر توسط اسکندر کبیر محاصره شد. توسط فاتحان جانشین تحت سلطه درآمد و به یکی از بزرگ‌ترین مراکز بودیسم تبدیل شد. توماس یکی از شخصیت‌های مسیحی برجسته در قرن اول پس از میلاد از آن دیدن کرد. موفقیت عمده این شهر در دوران باستان بیشتر مرهون محل قرار گیری آن بود چرا که این شهر محل ارتباط سه مسیر تجاری بسیار مهم آن دوران بوده است. وقتی آنها رو به انحطاط رفتند این شهر نیز جاذبه و مقبولیت خود را از دست داد و در نهایت در قرن پنجم توسط قوم هون تخریب شد.

سوکوتایی (Sukhothai)

سوکوتایی یکی از قدیم‌ترین و در عین حال مهم‌ترین شهرهای تاریخی تایلند به شمار می‌رود. در اصل یک شهر ایالتی در نزدیکی آنگکور و امپراتوری خمر بوده که استقلال خود را در قرن ۱۳ به دست آورده و به عنوان مرکز اولین ایالت مستقل و واحد تایلند شناخته شد. گفته می‌شود این شهر باستانی ۸۰٫۰۰۰ نفر سکنه داشته است. بعد از ۱۳۵۱ زمانی که آیوتایا (Ayutthaya) به عنوان اولین پایتخت قدرتمند سلسله تای بنیان نهاده شد، سوکوتایی رفته رفته اعتبار و اهمیت خود را از دست داد و در ۱۴۳۸ سقوط کرده و ضمیمه قلمرو اوتایا شد. در اواخر قرن ۱۵ تا اوایل قرن ۱۶ این شهر متروکه شده و دوران طلایی خود را برای همیشه پشت سر نهاد.

تیمگد (Timgad)

این شهر یک از شهرهای کلونی نشین رومی بوده که در کشور الجزایر واقع شده و توسط تراجان امپراتور رومی، در ۱۰۰ پس از میلاد بنیان نهاده شد. تیمگد که در اصل برای جمعیتی حدود ۱۵٫۰۰۰ نفر طرح ریزی شده بود به سرعت رشد کرد. تیمگد براساس اصول معماری رومی بنیان نهاده شده و یکی از بهترین نمونه‌های آن می‌باشد. در قرن ۵ این شهر توسط واندال‌ها (قبایل شرق آلمان) نابود شده و دو قرن بعد بربرها بر آن تاختند. به دنبال آن تیگمد از صفحه تاریخ پاک شد و به جمع دیگر شهرهای گمشده امپراتوری روم پیوست تا آنکه در ۱۸۸۱ بقایای آن کشف شد.

موئن‌جودرو (Mohenjo-Daro)

این شهر که حدود ۲۶۰۰ سال پیش از میلاد تاسیس شده یکی از قدیمی‌ترین مناطق شهری جهان به حساب می‌آید. این شهر گاهی اوقات به عنوان یک کلان شهر ارجاع داده می‌شود. طراحی این شهر بر مبنای شبکه‌ای از خیابان‌ها است که در یک الگوی منظم و کامل امتداد یافته‌اند. تخمین زده می‌شود این شهر حدود ۳۵٫۰۰۰ سکنه داشته است. معماری ساختمان‌های آن به طور ویژه ممتاز بوده و از مواد گوناگونی همچون الوارهای چوبی سوخته شده و آجرهایی ساخته شده از گل که در آفتاب خشک شده و کاملا هم اندازه هستند درست شده است. موئن جودرو و تمدن دره ایندوس (Indus) حدود ۱۷۰۰ پیش از میلاد بدون هیچ رده‌پایی از صفحه تاریخ پاک شدند. این شهر در دهه ۱۹۲۰ از نو کشف شد.

زیمباوه بزرگ

زیمباوه بزرگ در اصل مجموعه‌ای از خرابه‌های سنگی است که در منطقه وسیعی از کشور زیمباوه امروزی گسترده شده‌اند، کشوری که نام خود را از همین خرابه‌ها گرفته است. لغت بزرگ اشاره‌ای است به وسعت محل قرار گیری آن و صدها خرابه کوچکی که به نام زیمباوه شناخته شده و در سرتاسر کشور پخش شده‌اند. این بناها توسط مردمان بومی بانتو ساخته شده‌ و زمان ساخت آنها به قرن یازدهم برمی‌گردد. این ساختمان‌ها برای بیش از ۳۰۰ سال دوام داشته‌اند. تخمین زده می‌شود در روزهای اوج و شکوفایی، زیمباوه بزرگ بیش از ۱۸٫۰۰۰ سکنه داشته است. به دلیل کمبود منابع آب که ناشی از تغییرات اقلیم بود و همچنین قحطی که به دنبال آن گریبانگیر ساکنین شد و نیز وضعیت سیاسی ناپایدار، ساکنان مجبور به ترک آن شده و بدین ترتیب دوران طلایی آن به سر رسید.

هترا (Hatra)

هترا یا الحضر شهری بود نیرومند و بزرگ که تحت تاثیر امپراتوری ایران قرار داشته و پایتخت اولین قلمرو اعراب به شمار می‌رفته است. این شهر بارها مورد هجوم رومیان قرار گرفت اما به مدد دیوارهای بلند و قطور و همچنین استحکامات تقویت شده‌اش سر تسلیم فرود نیاورد. هترا در سال ۲۴۱ پس از میلاد توسط امپراتور ساسانی شاپور اول تسخیر شده، تخریب شد. خرابه‌های هترا در عراق امروزی و بویژه معبد هلنیستی و معماری رومی آن که با تزئینات شرقی در هم آمیخته گواهی است بر شکوه و بزرگی این شهر در دوران طلایی‌اش.

سانچی

در محل قرار گیری سانچی ساختمان تاریخی واقع شده که بیش از هزار سال قدمت دارد. این سازه در ابتدا به صورت استوپای(Stupa) متعلق به قرن سوم پیش از میلاد شکل گرفته و با یک سری از معابد بودایی و خانقاه تکمیل شده است. چیزی که اکنون در این نقطه قابل مشاهده است آثاری است که در قرن دهم یا یازدهم ساخته شده‌اند. روزگاری این مکان میعادگاه زائران بودایی فراوانی بود ولی در قرن سیزدهم و در پی رو به انحطاط رفتن آئین بودایی در هند، سانچی متروکه شده و جنگل به سرعت به سمت آن پیشروی نمود. این شهر گمشده در ۱۸۱۸ بوسیله مقامات بریتانیایی مجددا کشف شد.

هاتوسا (Hattusa)

هاتوسا در قرن ۱۷ پیش از میلاد به عنوان مرکز امپراتوری هیتی‌ها شناخته می‌شد. در ۱۲۰۰ قبل از میلاد این شهر همراه با ایالات هیتی به عنوان بخشی از زوال عصر برنز نابود شد متعاقب آن ساکنان آن را ترک نموده و در نهایت متروکه شد. بنابر تخمی‌نهای جدید جمعیت این شهر بین ۴۰ تا ۵۰ هزار نفر برآورد می‌شود البته این رقم مربوطه به دورانی است که این شهر در اوج شکوفایی خود قرار داشته است. از خانه‌های مسکونی که با آجر و الوار ساخته شده بودند چیزی باقی نمانده تنها می‌توان خرابه‌های سنگی معابد و کاخ‌ها را در محل شهر مشاهده نمود. هاتوسا در اوایل قرن بیستم و در نواحی مرکزی کشور ترکیه توسط گروهی از باستان شناسان آلمانی کشف شد. مهم‌ترین کشف صورت گرفته در این شهر لوحه‌های سفالی است که شامل مجموعه قوانین آن دوران و ادبیات کهن خاور نزدیک هستند. این شهر در فهرست میراث جهانی یونسکو قرار دارد.

چان چان (Chan Chan)

شهر خشتی و گسترده چان چان در کشور پرو بزرگ‌ترین شهر این منطقه تا پیش از ورود آمریکایی‌ها به این نواحی بوده است. مصالح به کار برده شده در ساخت آن آجر یا خشت خام بوده و بناها غالبا با تزئینات و پیرایه‌هایی با نقوش برجسته و تقریبا نزدیک به سبک عربی مزین شده بودند. مرکز شهر شامل تعدادی قلعه و استحکامات بوده که اتاق‌هایی برای تشریفات، تالارهای تدفین و معابد را در برمی‌گرفتند. این شهر توسط چیمو (Chimu) در حدود ۸۵۰ پس از میلاد ساخته شده و تا زمانی که توسط امپراتوری اینکا در ۱۴۷۰ تسخیر شد پابرجا باقی ماند. برآوردها نشان می‌دهد حدود ۳۰٫۰۰۰ نفر در این شهر سکنی گزیده بودند.

مسا ورده

مسا ورده در جنوب غربی ایالت کلرادو قرار گرفته و مسکن صخره نشینان باستانی یعنی مردمان آناسازی(Anasazi) بوده است. در قرن دوازدهم این قبیله شروع به ساخت خانه‌های‌شان در غارهای کم ژرفا و در زیر صخره‌های که در امتداد دیواره‌های دره‌ها قرار گرفته بودند، کردند. بعضی از این اقامتگاه‌ها به اندازه بزرگ بود که ۱۵۰ اتاق را شامل می‌شد. در ۱۳۰۰ تمامی مردمان آناسازی‌ مساورده را ترک نمودند، اما خرابه‌های برجا مانده تفریبا به طور کامل دست نخورده باقی ماند. سوال‌ها پیرامون این عزیمت ناگهانی همچنان بی‌جواب باقی مانده‌اند. هر چند هجوم قبایل شمالی بیگانه و خشکسالی از جمله دلایلی است که گمان می‌رود پاسخ این معما باشند.

پرسپولیس

پرسپولیس پایتخت تشریفاتی امپراتوری قدرتمند ایران یعنی هخامنشیان بوده است. آثار برجای مانده از آن در ۷۰ کیلومتری شمال شرقی شیراز قرار گرفته و امروزه به نام تخت جمشید شناخته می‌شود.

این شهر در اصل پارسا (Parsa) یا پارسه نامیده می‌شده و پرسپولیس برگرفته از لغت یونانی پرسس پولیس (Persas Polis) به معنای شهر پارسی یا ایرانی بوده است. بنا بر توصیفات این شهر بسیار زیبا بوده و با کارهای هنری ارزشمندی آراسته و تزئین شده بود که متاسفانه تنها تعداد اندکی از آنها تا به امروز باقی مانده‌اند. در ۳۳۱ پیش از میلاد اسکندر کبیر در تلاش برای تسخیر امپراتوری ایران این شهر را به آتش کشید تا به نوعی انتقام سوزانده شدن آکروپولیس در آتن را گرفته باشد. این شهر همچنان به عنوان پایتخت ایران در زمان امپراتوری مکدونیان باقی ماند تا آنکه به تدریج از لوح روزگار محو شد. آثار به جا مانده از این شهر جزء فهرست میراث جهانی یونسکو قرار دارند.

نامزدهای نهایی اسکار ۲۰۱۵ معرفی شدند

بهمن ۱۳۹۳

نامزدهای نهایی هشتادوهفتمین دوره جوایز اسکار امروز – پنجشنبه ۲۵ دی – در لس‌آنجلس آمریکا معرفی شدند. دو فیلم «هتل بزرگ بوداپست» و «مرد پرنده» هر کدام با نامزدی در ۹ بخش گوناگون پیشتاز این جوایز سینمایی شناخته شدند.
به گزارش خبرگزاری ایسنا، رییس آکادمی علوم و هنرهای سینمایی آمریکا به همراه «آلفونسو کواران»، «جی.جی آبرام» و « کریس پاین» در نشست خبری با حضور بیش از ۴۰۰ رسانه از سراسر جهان، فهرست نامزدهای نهایی جوایز اسکار ۲۰۱۵ را اعلام کردند.
به گزارش وب‌سایت رسمی آکادمی علوم و هنرهای سینمایی اسکار، فهرست نامزدهای نهایی هشتاد و هفتمین دوره این جوایز سینمایی به این شرح است:
** نامزدهای بهترین فیلم بلند
«بچگی»، «مرد پرنده»، «تک تیرانداز آمریکایی»، «هتل بزرگ بوداپست»، «بازی‌های تقلید»، «سلما»، «تئوری همه‌چیز»، «تازیانه»
** نامزدهای بهترین کارگردانی
«وس اندرسون» (هتل بزرگ بوداپست)، «آلخاندرو گونزالز ایناریتو» (مرد پرنده)، «ریچارد لینکلیتر» (بچگی)، «بنت میلر» (فاکی کچر)، «مورتن تیلدوم» (بازی‌های تقلید)
** نامزدهای بهترین فیلم غیرانگلیسی
«قصه‌های وحشی» به کارگردانی «دامیان زیفرون» از آرژانتین
«نارنگی‌ها» به کارگردانی «زازا اوروشادزه» از استونی
«تیمبوکتو» به کارگردانی «عبدالرحمان سیساکو» از موریتانی
«آیدا» به کارگردانی «پاول پاولیکوفسکی» از لهستان
«نهنگ» به کارگردانی «آندری زیاگینتسف» از روسیه
** نامزدهای بهترین بازیگر نقش اول مرد
«استیو کرول» (فاکس کچر)، «بردلی کوپر» (تک تیرانداز آمریکایی)، «بندیکت کامبرباچ» (بازی‌های تقلید)، «مایکل کیتون» (مرد پرنده)، «ادی ردماین» (تئوری همه چیز)
** نامزدهای بهترین بازیگر نقش اول زن
ماریو کونیلا (دو روز؛ یک شب)، «جولیان مور» (آلیس آرام)، «روزاموند پایک» (دختر گمشده)، «ریس ویترسپون» (وحشی)، «فلیسیتی جونز» (تئوری همه‌چیز)
** نامزدهای بهترین بازیگر نقش مکمل مرد
«رابرت دوال» (قاضی)، «اتان هاوک» (بچگی)، «ادوارد نورتون» (مرد پرنده)، «مارک رافلو» (فاکس کچر)، «جی کی سیمونز» (تازیانه)
** نامزدهای بهترین بازیگر نقش مکمل زن
«پاتریشیا آرکت» (بچگی)، «لورا درن» (وحشی)، «کایرا نایتلی» (بازی‌های تقلید)، «اما استون» (مرد پرنده)، «مریل استریپ» (در جنگل)
** نامزدهای بهترین فیلم‌نامه اقتباسی
«فاد ذاتی» (پل توماس اندرسیون)، «تازیانه» (دامیان چازل)، «جیسون هال» (تک تیرانداز آمریکایی)، «آنتونی مک‌کارتن» (تئوری همه چیز)، «گراهام مور» (بازی‌های تقلید)
** نامزدهای بهترین فیلم‌نامه اصلی
«وس اندرسون» (هتل بزرگ بوداپست)، «دان فاترمن» و «مکس فرای» (فاکس کچر)، «دان گیلوری» (شبگرد)، «ایناریتو» (مرد پرنده)، «ریچارد لینکلیتر» (بچگی)
** نامزدهای بهترین مستند بلند
«سیتیزن فور»، «در جستجوی ویوین مایر»، «واپیسن روزها در ویتنام»، «نمک زمین»، «ویرونگا»
** نامزدهای بهترین انیمیشن بلند
«قهرمان بزرگ ۶»، «باکسترولز»، «چگونه اژدهایتان را تربیت کنید ۲»، «آوای دریا»، «داستان شاهزاده کاگویا»
** نامزدهای بهترین تدوین
«تک تیرانداز آمریکایی»، «بچگی»، «هتل بزرگ بوداپست»، «بازی‌های تقلید»، «تازیانه»
** نامزدهای بهترین موسیقی متن
«هتل بزرگ بوداپست» (الکساندر دسپلات)، «بازی‌های تقلید» (الکساندر دسپلات)، «یوهان یوهانسون» (تئوری همه چیز)، «گری یارشون» (آقای ترنر)، «هانس زیمر» (بین ستاره‌ای)
** نامزدهای بهترین فیلم‌برداری
«رابرت دیکنز» (ناشکسته)، «امانوئل لوبزکی» (مرد پرنده)، «دیک پوپ» (آقای ترنر)، «رابرت یومن» (هنل بزرگ بوداپست)، «لوکاس زال» و «ریزارد لنچوسکی» (آیدا)
** نامزدهای بهترین طراحی لباس
«هتل بزرگ بوداپست»، «فسادذاتی»، «در جنگل»، «شریر»، «آقای ترنر»
** نامزدهای بهترین چهره‌آرایی
«فاکس کچر»، «هتل بزرگ بوداپست»، «نگهبانان کهکشان»
** نامزدهای بهترین طراحی تولید
«هتل برگ بوداپست»، «بازی‌های تقلید»، «بین‌ستاره‌ای»، «در جنگل»، «آقای ترنر»
** نامزدهای بهتری میکس صدا
«تک تیرانداز آمریکایی»، «مرد پرنده»، «تازیانه»، «بین ستاره‌ای»، «ناشکسته»
** نامزدهای بهترین صداگذاری
«تک تیرانداز آمریکایی»، «مرد پرنده»، «هابیت: نبرد پنج سپاه»، «
** نامزدهای بهترین جلوه‌های ویژه
«کاپیتان آمریکا»، «طلوع سیاره میمون‌ها»، «نگهبانان کهکشان»، «بین ستاره‌ای»، «مردان ایکس: روزهای گذشته آینده»
** نامزدهای بهترین فیلم کوتاه، اکشن زنده
«َAya»، «بوگالو و گراهام»، «باتر لمپ»، «پروانه»، «تماس تلفنی»
** نامزدهای بهترین فیلم کوتاه، انیمیشن
«تصویر بزرگ‌تر»، «نگهبان سد»، «ضیافت»، «من و مولتون من»، «یک زندگی تنها»
** نامزدهای بهترین مستند، موضوع کوتاه
«خط داغ بحران»، «جوانا»، «نفرین ما»، «دروگر»، «زمین سفید»
مراسم اعطای جوایز هشتاد و هفتمین دوره جوایز سینمایی اسکار روز ۲۲ فوریه (یکشنبه سوم اسفند) در ساموئل گلدوین تئاتر در لس‌آنجلس با اجرای «نیل پاتریک هریس» برگزار می‌شود.

قاچاق زنان ترکیه، ایران، اسرائیل – شهناز نیکوروان

بهمن ۱۳۹۳

” در ۲۶ آوریل ۲۰۰۷ سوتلانا، زن جوان روسی بود که یک شغل با درآمد بالا در استانبول ترکیه توسط دو مرد به او وعده داده شده بود، هنگامی که او وارد ترکیه شد، گذرنامه و پول او را گرفته بودند و اورا درخانه ای که قفل شده بودزندانی و مجبور به فحشا کردند. در حالی که باید روزانه به شش مشتری قاچاقچیان خدمات جنسی می‌داد، از جان خود گذشته و برای فرار، از پنجره به بیرون پرید. او را به بیمارستان منتقل کردند اما فوت کرد.” مقدمه
در عصر حاضر سرمایه‌داری ولع سیری‌ناپذیری برای کسب سود دارد و از محل تن‌فروشی و قاچاق انسان‌ها به خصوص زنان و کودکان و حتی قاچاق انسان به منظور فروش اعضاء بدن نیز ثروت می‌اندوزد. قاچاق زنان و دختران در جهان یکی از راه‌های بسیار سودآوری است که یقه انسان‌های فقیر و نیازمند در سراسر دنیا را گرفته است و لذا بحث و بررسی پیرامون تن‌فروشی یا تجارت جنسی ضروری است. این تجارت به منبع عظیمی از درآمد برای صاحبان این صنعت و همچنین منبع مالیات برای دولت‌های به اصطلاح پیشرفته امروزی تبدیل شده است. صنعت سکس به اشکال مختلف از فیلم و عکس گرفته تا تولید و فروش انواع ابزارآلات جنسی و آگهی‌های تجاری در اشکال مختلف در رسانه‌ها (مجله، روزنامه، فیلم و شبکه‌های تلویزیونی و ماهواره‌ای) تبلیغ می‌شود و در همین راستا نیز قاچاق دختران، کودکان و زنان در کشورهای مختلف به منظور کسب سود صورت می‌گیرد.
در کشورهای در حال توسعه، روند خصوصی‌سازی و انتقال به یک اقتصاد جهانی، همراه با تبعیض جنسی، باعث افزایش مشکلات اقتصادی مردم و به ویژه برای زنان و “زنانه شدن فقر و مهاجرت شده است. ” اما این تنها یک روی سکه است. روی دیگر وجود تقاضای روزافزون است. در مقابل خیل عظیم این زنان محروم، مردان ثروتمندی نیز وجود دارند که با پول‌های بادآورده‌شان باید خوش بگذرانند. این تقاضا باید روز به روز افزایش یابد زیرا در غیر این صورت صنعت سکس و توریسم جنسی سودآوری خود را از دست می‌دهد. اینجاست که صنعت دیگری به کار می‌آید، فرهنگ‌سازی از طریق رسانه‌ها و …
ماجرای “صنعت فرهنگ”* در چند دهه گذشته حدیثی است مفصل. سرمایه با ساخت فرهنگی که از دل فیلم‌های‌هالیودی سر بر می‌کشد و در موسیقی متال و رپ اوج می‌گیرد، به جوانان سکس ، مصرف مواد- الکل و راک اند رول را می‌آموزد. فرهنگی را می‌آموزد که در چهار سوی گیتی آرزوی نسلی شده است که معتقدند “بی‌خیال عالم” باید عیش و نوش را تجربه کرد. نسلی که در دل اقتصاد ریاضتی رشد کرده‌اند، فساد اقتصادی را می‌بینند و رویای آن را دارند که خود شاید روزی از دل این فساد سودی ببرند، غافل از اینکه این خرده‌پایان این اقتصاد انگلی نمی‌دانند که سرنخ تمامی فروش و قاچاق انسان‌ها سر از دولت و پلیس مافیایی در می‌آورد که آبشخور همه آنهاست. این صنعت فرهنگ ، شاخه ای از اقتصاد را ساخته که سود سرشاری برای سرمایه تولید می‌کند.
بسیاری از مزارع کشاورزی در کنار دریاها به تصرف دولت‌ها درآمده و کشاورزان را از زمین بیرون می‌کنند تا منطقه را به مرکز توریستی تبدیل ‌کنند. فقط در سال ۲۰۰۵، بعد از سونامی و طوفان دریایی در منطقه جنوب شرقی آسیا، دولت‌ها از این وضعیت استفاده کرد و با پرداخت بسیار کمی به ماهیگیران و کشاورزان آنها را از مناطق دریایی اخراج کردند و این مناطق را به محل‌های توریستی تغییر کاربری دادند. اگر روزگاری مسافرت امری بود برای آموزش و یادگیری، امروز مراکز توریستی محل‌هایی هستند برای فرار از دنیای خشن سرمایه‌داری و دل بستن به الکل و سکس و …
باندهای وابسته به قاچاق زنان در اقتصاد سرمایه‌داری به صورت انگلی شکل می‌گیرد، این اقتصاد انگلی در صد سال گذشته در کنار قمارخانه‌ها رشد کرده‌اند، جایی که سرمایه‌ داری از آن برای پولشویی‌اش استفاده می‌کند. همان طوری که اقتصاد واقعی سقوط می‌کند، ما با رشد یک اقتصاد کاغذی روبرو هستیم که به آن اقتصاد کازینویی می‌گویند. این اقتصاد کازینویی امروز نسلی را بوجود آورده که با اقتصاد ریاضتی رشد کرده و هیچ آینده‌ای را در مقابل خود ندارد و او را مجبور می‌کند برای فرار از واقعیت در دنیای خمار خود غوطه زند، زیرا سرمایه نه می‌گذارد و نه می‌خواهد این نسل در خودش و برای خودش آینده‌ای مثبت را ترسیم کند. سرمایه ارتجاعی که در دولت و قدرت تنیده شده اگر چه خود و خانواده‌اش هر یکشنبه در کلیسا ، شنبه در کنیسه و جمعه جمع می‌شوند و می‌خواهد به کودکانش اخلاقیات آسمانی را آموزش دهد، اما همین تناقضات سرمایه که در آخر به نابودی خود سرمایه می‌رسد، باعث خواهد شد که همان کودکان کلیسا، کنیسه و مسجد در مقابل این ارتجاع بایستند.
سرمایه انگلی به جوانان می‌آموزد اگر شغلی ندارید حداقل از تن خود سود ببرید. آن هم برای زنانی که در کشورهای وابسته با فرهنگ مردسالارانه که مشکل داشتن کارآن هم با حداقل دستمزد مشکل کوچکی نیست. و از طرفی خانواده‌ها نیز در نبود امکان مالی در اولین فرصت دختران خود را مجبور به ازدواج می‌کنند.
سرمایه انگلی نیازی نمی‌بیند که مردم آموزش عمیق ببینند و امروز با آمدن دنیای اینترنت بسیاری را در سطح نگه داشته و واقعیت را وارانه نشان می‌دهند. این نسل جدید هم همه چیز را از لنز فرهنگ صنعت سرمایه می‌بیند. حتی انقلاب نیز می‌شود “بوسه دو جوان در میان آتش و دود در یونان”!؟
نسل اقتصاد ریاضتی که آینده‌اش را نه در آسمان، بلکه باید در زمین جویا باشد باید ره دیگری را پیش گیرد. این نوشته در غم این نسلی است که بسیاری از آنها برای پیدا کردن کار سر از خانه‌های هدایت در می‌آورند. کودکانی که بر اثر زلزله و زلزله‌های اقتصادی در بازار جنسی فروخته می‌شوند. چرا که سرمایه‌داری به‌ شکل بسیار فاجعه باری جامعه بشری را به میدانی برای سوداندوزی خود تبدیل کرده است. سرمایه مالی و در شکل انگلی، در زمینه مواد مخدر ، اسلحه ، تجارت انسان برای کسب سود از هیچ کار و عملی برای سود بردن فرو گذار نیست و هر روز ما با اشکال گوناگونی از این ولع سیری‌ناپذیر صاحبان ثروت آشنا می‌شویم ، اگر چه دولت‌ها و پلیس حامی آنها می‌باشند اما گاهی برای بستن دهان مردم لازم است اشاره‌ای نه چندان کامل به فعالیت‌های سرمایه داران به شکل آمار و ارقام داشت تا حداقل دلیل وجود این نیروی عظیم برای مردم بیهوده به نظر نیاید. باید اعتراف کرد که دسترسی به ارقام و اعداد نجومی سود به طور واقعی اگرچه غیرممکن نیست، اما بسیار دشوار است. البته بحث بر سر دو دوتا چهارتاست و هر کسی که حداقل آشنایی با منابع ثروت و شیوه زندگی و هزینه‌های این سرمایه‌داران داشته باشد به خوبی می‌داند که ثروت‌های آن‌چنانی چگونه انباشته می‌شوند، از استثمار کارگران در کارخانه‌ها و کارگاه‌های تولیدی که بگذریم، سالیانه میلیون‌ها دلار از محل فروش مواد مخدر و فروش اسلحه نصیب این سرمایه‌داران می‌شود که با حمایت دولت‌ها نه تنها سودی را عاید مردم در جهان نمی‌کند، بلکه حاصلش مرگ و نابودی زندگی مردم است. قاچاق زنان و کودکان با هدف بردگی جنسی راه دیگری برای کسب سودهای میلیاردی از ویژگی‌های آشکار سرمایه‌داری لیبرالیسم قرن بیست و یک است.
قاچاق نتیجه وضعیت اقتصادی و طبقاتی نابرابر زنان است. وضعیت اقتصادی زنان در کشورهای تحت انتقال اقتصادی (تبدیل اقتصاد متمرکز به سیستم‌های بازارآزاد) بدتر است. همه کشورهای مرکز و شرق اروپا و اتحاد جماهیر شوروی سابق انتقال چشمگیر اقتصادی و سیاسی را تجربه کرده‌اند که کشور آنها را از اقتصاد متمرکز به سیستم‌های بازار آزاد تغییر داده است. در حالی که به آنان در این سیاست‌ها گفته شده بود که در اقتصاد لیبرالیستی شرایط اقتصادی و اجتماعی بهتری خواهند داشت، اما حاصل این انتقال منجر به نرخ بیکاری منفی و بالا برای همه و به خصوص زنان شده و همچنین برنامه‌های رفاه اجتماعی که در گذشته وجود داشت را ازدست داده‌اند. این حاصل لیبرالیزه کردن اقتصاد برای مردم کشورهای جهان است. این آن وعده‌ای است که پدر انقلاب‌های رنگین، جرج سوروس بنیانگذار نهاد جامعه باز، به مردم این کشورها داده است!!
اختلاف سطح درآمد مردم درهر دوکشور مبدا و مقصد قاچاق عامل دیگری است که به ترویج قاچاق منجرشده است. قاچاق از کشورهای کم درآمد به کشورهایی با درآمد بالا صورت می‌گیرد که در آن تقاضا برای قیمت ارزان و پایین برای نیرو کار وجود دارد. به طور معمول، قاچاقچیان زنان و دخترانی راکه از لحاظ اقتصادی در کشور یا منطقه خود محروم هستند، به کشورهای ثروتمند یا مناطقی منتقل می‌کنند که از صنعت سکس به عنوان شغل و تجارت حمایت می‌کنند.
قاچاق انسان بر همه کشورهای جهان تاثیر می‌گذارد، کشورها معمولا مبدا، ترانزیت(حمل ونقل) و یا مقصد برای انسان‌های قاچاق شده هستند – و یا حتی ترکیبی از مبدا، ترانزیت و مقصد می‌باشند. قاچاق اغلب از کشورهای کمتر توسعه یافته به کشورهای بیشتر توسعه یافته صورت می‌گیرد، از کشورهایی که در آن مردم براثر فقر، جنگ یا شرایط دیگر آسیب‌پذیرترند و قاچاق آسانتر می‌رخ می‌دهد. بیشترین قاچاق در سطح ملی یا منطقه‌ای است. اروپا مقصد نهایی برای وسیع‌ترین طیف قربانیان است، در حالی که آسیا مبدا این میزان از قاچاق انسان است. آمریکا به عنوان کشوری که هم مبدا و هم مقصد قربانیان قاچاق انسان می‌باشد نیز قابل توجه است.
قاچاق زنان “فرآیندی پویا،” است که شامل فعل و انفعالات پیچیده در میان قربانیان، قاچاقچیان فردی، شبکه‌های تبهکار بین‌المللی و نهادهای دولتی و محلی است. در واقع، قاچاق انسان به طورفزاینده‌ای به شبکه‌های پیچیده جنایی جذاب تبدیل شده و رشد آن از رشد سازمان‌های جنایی درجهان، سریعتر شده است به گونه‌ای که با سالیانه حداقل ٣۲ میلیارد دلار سود ِغیرقانونی در دنیا، به سومین منبع سود بعد از قاچاق اسلحه و مواد مخدر تبدیل شده است.
در نهایت، قاچاق زنان ثابت کرده که یک کسب و کار پر سود است و تبدیل به یک منبع قابل توجهی از درآمد برای شرکت‌هایی است که به این منظور سازمان‌دهی شده‌اند. بر اساس برخی برآوردها، قاچاق انسان سریع‌ترین منبع سود در حال رشد برای حلقه‌های جرم و جنایت سازمان یافته است. با استناد به نوشته‌های پل هولمز، (از مناطق جنوب شرقی اروپا در رابطه با راهنمای اجرای قانون مبارزه با قاچاق، برنامه توسعه سازمان ملل متحد) که تخمین می‌زند قاچاق انسان حداقل برای ایالات متحده آمریکا ۷ میلیارد دلار در سال تولید سود می‌کند.
ترکیه
قاچاق زنان و کودکان به منظور کاربردگی و جنسی از کشورهای ترکیه ، ایران ، برمه، فیلیپین، تایلند، کشورهای اروپای شرقی، هند و. . . به منبع در آمد پرسودی برای دست اندرکاران این صنعت و دولت‌ها گردیده است تا جایی که بعضی از این کشورها نه تنها مبدا می‌باشند بلکه مرکز ترانزیت برای جابجایی این نیروهای قاچاق شده نیزهستند. به عنوان نمونه می‌توان به کشور ترکیه با درآمد بسیار بالای حاصل از توریسم اشاره کرد.
کشور ترکیه نیز با سیاست‌های اقتصاد لیبرالیستی یکی از مراکز ثقل قاچاق انسان و همچنین قاچاق زنان از شرق اروپا به کشورهای غرب اروپا می‌باشد که لازم است به آن پرداخته شود.
” فحشا در زیر سیستم به شدت سکولار ترکیه قانونی است. کارت‌های شناسایی برای زنان تن فروش توسط مقامات صادر می‌شود تا در مراکز رسمی تن فروشی به کارمشغول شوند که توسط پلیس شهری حفاظت می‌شود و کنترل بهداشت برای آنان در هفته اجباری است. ”
ترکیه بیش از ۷۶ میلیون نفرجمعیت داردکه حدود ٣٨ میلیون از این ترکیب جمعیتی زنان می‌باشند. ۲۴درصد اززنان درگیرفعالیت‌های اقتصادی کشورمی باشند ونرخ بیکاری ۹.۴درصد زنان است.
بر اساس گزارش حقوق بشر ترکیه(۱) علت اصلی قاچاق زنان فقر و مشکلات اقتصادی و همچنین وضعیت اقتصادی نابرابر زنان است. اکثریت زنان جهان فقیرهستند. تعداد زنانی که درفقرزندگی می‌کنند نیز به طورنامتناسبی، نسبت به تعداد مردان افزایش یافته است. زنان بیشتر از مردان، بار اقتصادی بیشتری را برای مراقبت ازکودکان به عهده دارند. همچنین زنان با تبعیض‌هایی مواجه هستند که فرصت‌های آموزشی و اشتغال آنها را محدود می‌کند. در محیط کار، اغلب زنان آخر استخدام و اول اخراج می‌شوند و همچنین آزار و اذیت جنسی در محل کار را تجربه می‌کنند. این وضعیت باعث می‌شود بسیاری از زنان مجبور باشند به دنبال کار در خارج از کشورخود باشند. این مسایل آنها را به خصوص برای بهره‌برداری آسیب پذیر می‌کند. از سوی دیگرمیزان تقاضای بالا برای خدمات سکس، عامل دیگری برای قاچاق زنان است. جست وجوی زندگی بهتر برای خود و خانواده توسط زنان در خارج از کشور، جنگ و درگیری‌های داخلی وکنترل مرزها توسط نظامی‌ها نیز از دلایل قربانی شدن زنان است. (سوریه ،اوکراین و اسراییل و..)
طبق گزارش رسمی اتاق بازرگانی درسال۲۰۰۴ ترکیه تعداد ۱۹۹هزار تن فروش رسمی دارد که در۵۶ مرکز عمومی مشغول می‌باشند و سن آنها ۱۵ تا۴۰سال است. درآمدحاصل از این تجارت مبلغ ٣ تا ۴میلیارد دلار در سال می‌باشد. (۲)
ترکیه ی پل ارتباطی بین اروپا و آسیا برای هر دو کشور مقصد و مبدا قربانیان قاچاق انسان است. به لحاظ جغرافیائی، بخش بزرگی از ترکیه در شبه جزیره آناتولی واقع شده است. وجود بیش از۵۰۰۰ مایل خط ساحلی، ورودی‌ها و اسکله‌های بیشمار، ورود غیرقانونی به این کشور را تسهیل می‌کند. افراد زیادی امیدوارند بتوانند از این طریق به کشورهای غربی مانند ایتالیا و آلمان راه پیدا کنند. بیشتر قربانیان قاچاق زنان برای بهره‌برداری جنسی در ترکیه در شهرهایی مانند استانبول، ازمیر و ترابزون می‌باشند. پلیس دولتی فعال‌ترین بخش از نظر پرداختن به مسائل قاچاق ترکیه است، اما اتهامات گسترده‌ای علیه پلیس و مقامات دولتی ترکیه در این زمینه مطرح است، ازجمله می‌توان به پرداخت رشوه گسترده قاچاقچیان و گروه‌های جرم سازمان یافته روسیه و اوکراین به عنوان قاچاقچیان اصلی در ترکیه اشاره کرد، همچنین گزارش‌هایی از همکاری و مشارکت بین باندهای ترکیه و چینی وجود دارد. (٣)
بر اساس گزارش‌های منتشرشده در سال۲۰۰۶،کشور ترکیه به سرعت به یکی از بزرگترین بازارها برای بردگان جنسی از کشورهای اتحاد شوروی سابق تبدیل شده است. در حدود۵۰۰۰ نفر در سراسر ترکیه به عنوان بردگان جنسی مشغول به کار می‌باشند که نیمی ازاین زنان، از مولداوی واوکراین هستند.
در گزارش‌های منتشرشده توسط UNODC(United Nations Office on Drugs and Crime )ترکیه دارای سهم بالایی در قربانیان قاچاق انسان در رابطه با تجارت سکس است. کشورهای منبع قربانیان قاچاق درسال۲۰۰٨شامل زنان از ترکمنستان، ازبکستان، ارمنستان، مولداوی، قرقیزستان، روسیه، گرجستان، اوکراین، آذربایجان، رومانی، قزاقستان، بلاروس، بلغارستان و اندونزی هستند.
تخمین رقم قاچاق زنان و دختران به علت پنهان بودن ماهیتش مشکل است اما آنچه مسلم است به عنوان یک تجارت پرسود رو به افزایش است. ترکیه، با اقتصادی پررونق و گرفتن ویزای مسافرتی آسان، در حال تبدیل شدن به بزرگترین بازار قاچاق انسان به جهان برای زنان اسلاوی شده ، تلاش برای صادرکردن زنان کشورهای اتحاد شوروی سابق قابل رویت ترین فعالیت تجاری در ترکیه است. به عنوان مثال در ترابزون، ترکیه ، گاهی اوقات ده‌ها تن در یک زمان توسط کشتی از طریق دریای سیاه و سفید می‌رسند. نام واقعی‌شان هر چه می‌خواهد باشد، آنها در ترکیه با نام ناتاشا( Natashas) شناخته شده‌اند و اغلب تا پایان به عنوان روسپی در کارتجارت رو به رشد سکس در این کشور کار می‌کنند. (۴)
فحشا در ترکیه قانونی است دولت مجوز فاحشه خانه‌ها را می‌دهد و به عنوان “خانه‌های عمومی” شناخته شده می‌باشند، و به زنان روسپی کارت هویت داده می‌شود و به آنها حق استفاده از برخی از خدمات پزشکی رایگان و دیگر خدمات اجتماعی به عنوان حقوق آنها داده شده است. زنان در خانه‌های عمومی شاغل که معمولا در شهرستان‌های بزرگ وجود دارد کار می‌کنند آن چه قابل توجه است تقاضا برای زن جوان، بلند و باریک بر این زنان تن فروش بومی پیشی گرفته است. زنان اسلاوی کالا عرضه شده برای این تقاضا می‌باشند. این وضعیت کشوری است که از لحاظ مذهبی ارزش بسیار زیادی برای نهاد خانواده قائل است.
آلن فریدمن (که شغلش برنامه مبارزه با قاچاق زنان در دفتر آنکارا از سازمان بین‌المللی مهاجرت، که یک نهاد مستقل و نزدیک با سازمان ملل متحد است) می‌گوید: “هنگامی که این زنان در آن سوی مرز هستند، قاچاق چیان گذرنامه‌های آنان را گرفته و آنها را مورد ضرب و شتم و تجاوز قرار می‌دهند و آنها را مجبور به فحشا می‌کنند. این زنان به جز زمانی که آنها را به مشتریان تحویل می‌دهند به طور معمول در یک آپارتمان قفل شده نگهداری می‌شوند.”(۵)
بخشی از ترکیه به یک آهنربا به بازار سودآوری از غرب اروپا تبدیل شده است که آن را می‌توان ناشی از سهولت گرفتن ویزا با پرداخت پول اندکی اشاره کرد. یک زن جوان از مولداوی می‌تواند در استانبول در یک روز با پرداخت تنها ۱۰ دلار یک ویزای یک ماهه در ترکیه داشته باشد.
«۵۰۰۰ زن،که بیش از نیمی از آنها ازمولداوی و اوکراین می‌باشند به کار به عنوان بردگان جنسی در ترکیه در شبکه‌های فحشا مشغول به کارمی باشند که روزانه در حدود ۱۵۰ دلار درآمد دارند هر زن به ۱۵ مشتری در روز خدمات جنسی می‌دهد. اگر این زنان ٣۴۰ روز در سال کارکنند فقط در ترکیه چندین میلیون درآمد دارند در حالی که حتی یک پنی از این درآمد را دریافت نمی‌کنند. »(۶)
سود حاصل از تجارت جنسی غیر قانونی در ترکیه در حدود ٣. ۶ میلیارد دلار در سال ۲۰۰۶ برآورد شده است و بشدت درحال رشد می‌باشد.(۷)
” به محض ورود زنان خارجی به ترکیه، قاچاقچیان گذرنامه آنان را توقیف می‌کنند و آنها را وادار به روسپیگری در هتل‌ها، دیسکو‌ها و خانه‌های عمومی می‌کنند. زنان کشور ترکیه نیز درداخل قاچاق کشور جنسی می‌شوند. قاچاقچیان با استفاده از روش‌های بسیار خشنی و با استفاده از فشارروانی، تهدید و اسارت و ایجاد بدهی قربانیان را مجبور به کار اجباری یا قاچاق جنسی می‌کنند. عدم حمایت مقامات و اتهام و خشونت پلیس علیه افراد تراجنسیتی در فحشا، آنان را در مقابل قاچاق جنسی آسیب‌پذیرتر می‌کند. کودکان کولی ممکن است مجبور به گدایی در خیابان شوند و اتباع آواره سوریه نیز در مقابل قاچاقچیان در اطراف اردوگاه‌های پناهندگان و درشهرستان‌ها‌ی ترکیه آسیب پذیر هستند.” (٨)
بر اساس گزارش وزارت دادگستری ترکیه از ژانویه تا سپتامبر ۲۰۱۱ پانصد و هشتاد ونه نفر مظنون به قاچاق بودند که ۴۰۹ نفر متهم شناخته شدند و درطول مدت مشابه در سال ۲۰۱۲ نیز ۵۰۵ نفر مظنون بودند. دولت ۲۲۶ متهم تحت ماده ٨۰ در سه ماهه اول سال ۲۰۱۲ تحت پیگرد قانونی قرارداد. دادگاه ۴۷ مجرم قاچاق را به اعدام محکوم کرد و تعدادی را به زندان‌های مختلف از هفت تا ۲۱ سال محکوم کرد.(۹)
در سال۲۰۱۲، تعدادی از مقامات نظامی در رابطه با همدستی با قاچاق انسان دستگیر و محاکمه شدند (۱۰)
قاچاق زنان در ایران
پس از ترکیه می‌توان به کشور ایران اشاره کرد که سال‌هاست اخبار متعددی از قاچاق و تن‌فروشی زنان و دختران ایرانی در کشورهای عربی حوزه خلیج فارس اعلام می‌شود اما هرگز به طور رسمی به بررسی این معضل پرداخته نشده است، لذا دسترسی به آمار و ارقام قطعی امکان‌پذیر نیست و تنها هر از گاهی در رسانه‌ها به تن‌فروشی زنان و دختران ایرانی “به خواسته خود” اشاره می‌شود. اما بررسی اخبار ده سال گذشته به خوبی بیانگر عمق فاجعه قاچاق دختران و زنانی است که ناخواسته برای بردگی و تن فروشی دزدیده شده‌اند.
بر اساس گزارش بانک جهانی(۱) ایران یک مبدا وحمل ونقل ومقصد برای قاچاق زنان ، کودکان و مردان به منظور بهره برداری جنسی و بردگی می‌باشد. بر اساس این گزارش زنان و دختران ایرانی علاوه بر این که در داخل کشور به منظور روسپی‌گری اجباری و ازدواج اجباری قاچاق می‌شوند، برای بهره‌برداری جنسی به پاکستان، ترکیه، قطر، کویت، امارات متحده عربی، عراق، فرانسه و انگلستان نیز قاچاق می‌شوند.
پرفسور دونا ام هیگز یک تحقیق علمی، در رابطه با قاچاق زنان و دختران به منظور بهره‌برداری جنسی(روسپی گری) در چند کشور از جمله ایران از سال ۱۹۹۵ تا ۲۰۰٣ برای دانشگاه روهادا ایسلند انجام داده است و در آن بر اساس اسناد و مدارک به قاچاق دختران ایرانی می‌پردازد. بر اساس این تحقیق از سال ۱٣۷۹ دختران ایرانی توسط قاچاقی‌ها برای فروش به کشور امارات متحده برده می‌شدند و پلیس اینترپل ایران و مسئولین در جریان این تجارت کثیف بوده و اشاره می‌کند که بعضی از مسئولین دولتی سازمان‌دهنده این تجارت و قاچاق کثیف بودند. بر اساس اخبار روزنامه‌های رسمی دولتی در سال ۱٣٨۰ در شهرهای شیراز، بابل، مشهد، اهواز، تهران، کرج و . . . تیم‌های متعدد قاچاق دختران و زنان به کشورهای عربی و اروپایی منهدم شدند و روزنامه‌ها اخبار و گزارشات را منتشر کردند. اما وزیر کشور وقت در همان سال قاچاق دختران ایرانی را کذب محض اعلام می‌کند.
در سال ۱٣۷۹ روزنامه‌ها خبری در مورد خانه هدایت وابسته به بنیاد نور متعلق به محسن رفیقدوست در کرج را منتشرکردند که محلی موقتی برای اسکان دختران فراری بود. در این مکان ۱۰۰۰ دختر هفت سال به بالا نگهداری می‌شد. طبق اخبار و گزارشات این دختران به کویت و دبی قاچاق می‌شدند و مسئولان رده بالا در این فعالیت دست داشتند و که با پی‌گیری‌ها و شکایت متعدد خانواده‌ها، متهمان تفهیم اتهام و محکوم شده بودند، بعد از چند ماه تبرئه و آزاد شدند. (۲) (روزنامه ایران، ۱۹آذر ۱۳۸۱)
از سال ۱٣٨۰ به این طرف در رسانه‌ها بطور رسمی و غیر رسمی شاهد اخبار و گزارشاتی در رابطه با قاچاق دختران و زنان ایرانی به کشورهای عربی به ویژه ابوظبی می‌باشیم. به گزارش ایرنا در ۲۰ بهمن ۱٣٨۱ روزنامه مشرق، چاپ پاکستان نوشت : «ماهانه ۴۵ دختر ایرانی ۱۶ تا۲۵ سال در کراچی توسط افراد ثروتمند خریداری می‌شوند. » در سال ۱٣٨۲ ایران دیلی خبر انهدام باند قاچاق دختران از مسیر بلوچستان را منتشر می‌کند. در اوایل همین سال روزنامه کیهان گزارش دستگیری باند قاچاق دختران ایرانی به دبی برای تن فروشی و مهمانی‌های شیخ نشین را چاپ می‌کند.
در سال۱٣٨٣ روزنامه ایران در گزارشی به مساله قاچاق زنان و دختران به کشورهای عربی همسایه پرداخت و در میزگردی که به این مناسبت نیز توسط خبرگزاری سینا با حضور بعضی مسئولین دولتی برگزار شد، کاپیتان ایرانی هواپیمایی خط دوبی طی گزارش مفصلی از وضعیت قاچاق دختران و زنان پرده برداشت و گفت: “در هر ۹ پرواز عادی و ۲۰ پرواز غیرعادی ایران به دبی، به طور متوسط بین ۱۰ الی ۱۵ دختر روزانه به امارات فرستاده می‌شوند. او همچنین ادعا کرد که اغلب این دختران از شهرهای تهران، آبادان، مشهد، اهواز، زاهدان، تبریز و کرمانشاه هستند و بالاترین درصد آنها مربوط به تهران و مشهد است. وی همچنین ادعا کرد که ماهانه ٣تا ۵ جسد دختر ایرانی از این کشورها به ایران منتقل می‌شوند که یا خودکشی کرده یا از بیماری فوت کرده و یا به قتل رسیده‌اند. ” اما پلیس ایران اعلام می‌کرد کاپیتان مزبور شخصی شایعه‌ساز است که با هدف پریشان کردن افکار عمومی دست به شایعه‌پراکنی و خبرسازی زده است و توسط پلیس بازداشت شد.
بر اساس گزارش‌ها در سال ۱٣٨٣یکی از بزرگترین حراج دختران ایرانی در فجیره امارات رخ داد. این در حالی بود که خبرهای مربوط به این حراج از جانب مسئولان تکذیب شد اما همان زمان مقامات انتظامی‌ خبر از دستگیری ۲۵ نفر دادند که در باندهای قاچاق زنان به امارات دست داشتند. رئیس دفتر پلیس بین‌الملل (اینترپول) در ایران در پائیز سال ۲۰۰۶ گفته بود که امروزه قاچاق دختران و زنان جوان به کشورهای همسایه یکی از سودآورترین کارها در ایران است.( ٣)
بعد از زلزله بم در سال ۱٣٨٣ کودکان و دختران بمی نیز طعمه باندهای قاچاق انسان شدند و در مجامع داخلی و بین‌المللی اخبارش به گوش رسید. اما قالیباف در جواب پرسش خبرنگاران این خبر را تکذیب کرد و گفت تا کنون حتی یک گزارش در این رابطه نداشته‌ایم. اما ۶ ماه پس از این مصاحبه، یک مقام مسئول در گفت و گو با روزنامه شرق از دستگیری زنی میانسال به همراه دو دختربچه بمی خبر داد و گفت معتقد است: همین یک مورد نشانگر وجود چنین سوءاستفاده‌هایی است . . . فقط امیدوارم که ما در مورد این زن اشتباه کرده باشیم. (روزنامه شرق شش ماه بعد از زلزله)
از طرفی مدیرکل دفتر اجتماعی سازمان بهزیستی همان روزهای نخست از ۴ هزار کودک که والدین خود را از دست داده‌اند یاد کرد و گفت: از این ۴ هزار کودک تنها حدود ۱۰۰ کودک در روز سوم زلزله وارد مراکز شبانه روزی بهزیستی شدند. این آمار طی روزهای بعد افزوده شد، ولی هرگز از ٣۰۰ نفر بالاتر نرفت.( ۴)
اما هرگز هیچ مقامی پاسخگوی این فجایع نشد و اخباری نیز در رابطه با آن برای روشن کردن اذهان عمومی جامعه منتشر نشد.
قاچاق وتن فروشی دختران و زنان همچنان ادامه دارد و با بیشتر شدن فاصله طبقاتی و افزایش دختران فرای عمق فاجعه هر روز بیشتر می‌شود. بر اساس گزارشات سال ۱٣٨۴، تعداد دختران فراری در کشور حداقل ٣۰۰ هزار نفر است. نزدیک به ٨۶ درصد از این دختران فراری که از خانه فرار می‌کنند برای اولین بار آزار جنسی می‌بینند که این راه بازگشت آنان به خانه را برای همیشه سد می‌کند و بیش از ۱۰ میلیون از زنان زیر خط فقر زندگی می‌کنند.
سازمان‌های تهیه‌کننده گزارش‌های قاچاق انسان در جهان، کشورها را بر اساس جایگاه انسان‌های قاچاق شده به مبدا، مقصد و ترانزیت (حمل ونقل) تقسیم می‌کنند اما بعضی از کشورها مانند ترکیه و اسراییل یا اروپا اغلب مقصد قاچاقچیان برای انسان‌های قاچاق شده می‌باشند اما در برخی موارد ممکن است کشورها مانند ایران هم مبدا و مقصد و ترانزیت باشند. مورد دیگری که ذکرش لازم می‌باشد از دید این سازمان‌های بررسی‌کننده امکانات و مکانیسم‌های موجود هرکشوربرای مبارزه با قاچاق انسان جایگاه و رتبه تعریف شده‌ای برای کشورها تعیین می‌کنند و ممکن است این رتبه در جدول با سیاست‌های اتخاذ شده توسط کشورها تغییر کند. کشور ایران اما به علت نداشتن ابزار و مکانیسم‌های ضروری مبارزه با قاچاق انسان در رتبه سوم قرار دارد.
از مجموع گزارش‌های منتشر شده از سال ۲۰۰۰ تا ۲۰۱۴ وضعیت قاچاق زنان و کودکان و به طورکلی انسان در ایران هر روز وخیم‌تر شده در حالی که هیچ‌گونه تمهیدی برای کنترل و مبارزه با این باندها صورت نگرفته است وحتی از کمیت یا تعداد انسان‌های قاچاق شده نیز آمار درست و دقیقی در دست نیست و این نشان از بی‌اهمیت بودن این فاجعه است. اما موارد مطرح شده در گزارش‌های سالیانه تقریبا هر سال بر دامنه و عمق فاجعه افزوده شده است.
بر اساس این گزارش‌ها « ایران یک منبع، (ترانزیت)حمل و نقل و مقصد برای مردان، زنان و کودکان قاچاق شده به منظور بهره‌برداری جنسی و بردگی غیرارادی در کشورهای حوزه خلیج فارس (امارات متحده عربی) ، پاکستان، عراق، ترکیه، کشورهای اروپایی مانند فرانسه، آلمان و انگلستان است. گزارش از زنان و دختران ایرانی وجود دارد که برای ازدواج با مردان پاکستانی به منظور بردگی جنسی فروخته شده‌اند. در داخل نیز زنان و دختران ایرانی به منظور روسپی‌گری اجباری و ازدواج‌های اجباری قاچاق می‌شوند. قاچاق داخلی زنان و کودکان بیشتر از گروه‌های آسیب‌پذیر مانند دختران و زنان فراری، کودکان خیابانی و معتادان به مواد مخدر انجام می‌شود. کودکان ایرانی و افغان در داخل ایران به منظور ازدواج اجباری و بهره‌برداری جنسی تجاری و بردگی غیرارادی قاچاق یا به عنوان گدا یا کارگر برای کسب درآمد ، پرداخت بدهی ایجاد شده توسط قاچاقچیان یا تهیه موامخدر خانواده و حمایت از خانواده‌هایشان قاچاق می‌شوند.. مردان و زنان از پاکستان به ایران داوطلبانه مهاجرت یا قاچاق می‌شوند که از طریق ایران، به دیگر کشورهای حاشیه خلیج فارس، یونان و ترکیه به دنبال اشتغال هستند. این افراد خود را در شرایط بردگی غیرارادی یا پرداخت بدهی ایجاد شده توسط قاچاقچیان، عدم پرداخت دستمزد و سوءاستفاده جسمی یا جنسی پیدا می‌کنند. گزارش می‌رسد که زنان از آذربایجان و تاجیکستان برای پیدا کردن شغل به ایران سفر می‌کنند و قربانی فحشای اجباری می‌شوند. گزارش‌های خبری نشان می‌دهد که سازمان‌های جنایی نقش مهمی در قاچاق انسان به ایران و از ایران در ارتباط با قاچاق مهاجران ، مواد مخدر و اسلحه به دیگرکشورها دارند. به خصوص در سراسر مرز با افغانستان و پاکستان این دادوستد انسان زیاد جریان دارد. نزدیک به یک میلیون افغان در ایران زندگی می‌کنند. برخی به عنوان پناهنده، وعده‌ای به عنوان مهاجران اقتصادی که در معرض شرایط قاچاق انسان هستند. مردان جوان و پسران افغان قاچاق شده به فحشا در فاحشه خانه‌های مردانه در همسایگان جنوبی ایران و یا به جنگ سالاران افغانستان و پاکستان مجبور می‌شوند. برخی از سازمان‌های غیردولتی گزارش می‌دهند که مقامات مهاجرت ایران در فروش دختران و پسران جوان بین ۹ و ۱۴ ساله به مردان در کشورهای خلیج فارس، به ویژه بحرین، برای بهره‌برداری جنسی تجاری دست دارند. به گفته این منابع، یک دختر جوان یا پسر می‌تواند برای $ ۱۵ تا ۲۰ دلار فروخته و یا در ایران، حداقل ۵ دلارفروخته شود. خریداران اصلی فحشا در ایران شامل رانندگان کامیون، مدارس مذهبی پاکستان و کارگران مهاجر افغان می‌باشند (۵).
تا پایان سال ۲۰۱۴ (۱٣۹٣) گزارش‌ها به علت عدم دسترسی به اطلاعات در داخل ایران هیچ گونه گزارش متفاوتی تهیه نشده است و گزارش سال‌های قبل کمی پس و پیش و منتشر شده است وکشور ایران را جزو کشورهایی که ابزار و قوانین و امکانات کافی برای مبارزه با این فاجعه را ندارد قرار داده‌اند. (رتبه سوم ) اما در هر صورت گزارش‌های رسمی و قابل استناد به خوبی بیانگر عمق فاجعه در ایران و سراسر دنیاست و به رغم توصیه‌ها و وضع قوانین توسط مجامع بین‌المللی و کشورها هیچ ضامن اجرایی برای جلوگیری و کاهش این فاجعه وجود ندارد.
قاچاق زنان در اسراییل
بعد از ترکیه و ایران می‌توان به کشور اسراییل که یکی از کشورهای اصلی مقصد قاچاق انسان به خصوص زنان به منظور بردگی جنسی و کاری اشاره کرد.
آمویش گیتای، کارگردان معروف اسرائیلی، در سال ۲۰۰۴ با ساخت فیلم ” سرزمین موعد یا وعده داده شده” پرده از این جنایت مقدس برداشت این فیلم که جایزه بهترین فیلم کن را به خود اختصاص داد و در بسیاری از جشنوارها جایزه گرفت با تحریم کمپانی‌ها و تظاهرات‌های بسیاری در مقابل سینماها روبرو شد. کم نبودند یهودیانی که آمویش را در سالن سینما به تحقیر گرفتند. (۱)
آمویش در این فیلم به نقد مذهبی در فرهنگ بازاری اسرائیل پرداخت تا نشان دهد که چگونه در جامعه‌ای که سرکوب جنسی تبلیغ می‌شود و فیلم‌های ‌هالیودی تمام سینماها را گرفته نمی‌توان فقط از زن، بچه خواست و از او بخواهی نقش مادر و زن خانه را بازی کند. از طرفی مردانی که نتوانند به معنی واقعی از رابطه زناشویی خود ارضا شوند، بالطبع این کار را در بازار جنسی انجام می‌دهند. این بازار امروز نشان از بحران هویتی دارد که درنتیجه‌ی آن زنان بیشتر گرایش به همجنس‌گرایی دارند و مردان گرایش به لذت بیشتر. مافیای مهاجر یهودی روس این خواست را فهمید و گفت چه کسی بهتر از دخترانی که به امید کاذب کار بعد از فروپاشی شوروی به اسرائیل رفته‌اند. اتفاقا آمویش نشان می‌دهد که این نسل یهودی روسی بعد از فروپاشی شوروی نه اعتقاد به مذهب دارند و نه اخلاقیات را فراگرفته‌اند و نه برای انسانیت حرمتی قائل هستند. این مافیای تازه به اسرائیل رفته و این یهودیان هوس‌باز همدیگر را تکمیل می‌کنند و هر دو می‌دانند جامعه اسرائیل همانند هر جامعه مذهبی و مکان مذهبی دیگری مکانی است برای این تجارت جنسی، سربازانی که در طول روز به اذیت و آزار فلسطینیان می‌پردازند شب هنگام مکانی را لازم دارند که به هوسرانی خود بپردازند. چرا که حتی قوانین نژاد‌پرستانه‌ی دولت اسراییل که اساس سرزمین یهودیان است دست دولت را برای اخراج همسران غیر یهودی باز میگذارد تا بتوانند انها را اخراج کند. تنها بیست هزار زن فلسطینی وجود دارند که همسران آنها یهودی هستند.(۲)
قاچاق انسان در رسانه‌های اسراییل نیز کم و بیش انعکاس می‌یابد اما هیچ کس و هیچ مکانی به اندازه سالن‌های رقص استریپ تیز و فحشاخانه‌های اسراییل عمق این فاجعه را عریان نمی‌کند. اسراییل سال ۱۹۹۶تا ۲۰۰۰ در رابطه با قاچاق زنان و دختران از کشورهای بلوک شرق و شوروی سابق وضعیت بسیار وخیمی داشت و سازمان‌های بین‌المللی گزارش‌هایی در این ارتباط منتشر کردند و بعد از این تاریخ بود که اسراییل نیز مانند ایران رتبه سوم را در رابطه با امکان مبارزه با قاچاق انسان را داشت و بعد از این تاریخ است که گزارش‌های وزارت خارجه امریکا در رابطه با اسراییل منتشر می‌شود.
«فحشا در اسرائیل در حال حاضر غیرقانونی است اما هیچ قانونی که مشتریان و یا صاحبان فاحشه‌خانه‌ها را تعقیب کند وجود ندارد. امید به وضع یک قانون جدید وجود دارد که ممکن است تعداد زنان قاچاق شده به اسرائیل را کاهش دهد.
به رغم این که طبق قوانین اسرائیل قاچاق نیروی کار اقدام علیه بشر است، اما اسرائیل یک کشور محبوب برای قاچاق زنان از اتحاد جماهیر شوروی سابق است. بسیاری از آنها از طریق مرز این کشور با مصر قاچاق می‌شوند. گاهی اوقات قاچاقچیان حمل و نقل زنان مزبور به اسراییل را در سراسر صحرای سینا انجام می‌دهند.
بر اساس برخی برآوردها ٣۰۰۰ نفر از زنان روسی قاچاق شده در اسرائیل به عنوان روسپی کار و زندگی می‌کنند گرچه به دلیل ماهیت مرموز قاچاق انسان به دست آوردن ارقام دقیق سخت است.
هنگامی که آنها را وارد اسرائیل می‌کنند، آنها را با قیمت بالا به صاحبان فاحشه خانه می‌فروشند و آنها را مجبور می‌کنند ۱٨-۱۴ ساعت در روز کار کنند. این زنان نیز مجبورند به ۱۵ تا ۱۰ نفر مشتری در روز سرویس دهند، بدون دریافت هیچ پولی، درحالی که صاحبان فحشاخانه‌ها همه پول را دریافت می‌کنند.» (٣)
هاآرتص در سال ۲۰۰۹ در گزارشی می‌نویسد پلیس می‌گوید: بزرگترین حلقه قاچاق انسان به اسرائیل رامنهدم کرده است که گفته می‌شود مسئول قاچاق هزاران زن از شوروی سابق به اسرائیل و همچنین به قبرس، بلژیک و انگلستان و وادارکردن آنها به فحشا است.
در پایان تحقیقات بین‌المللی طی دو سال، پلیس روز گذشته ۱۲ اسرائیلی همراه با بیش از ۲۰ مظنون را در چند کشور دیگر دستگیر کرده است. رامی سابان ٣۵ ساله، از موشاو Magadim در شمال، که قبلا تحت اتهامی در رابطه با استخدام قاتلان از بلاروس برای ترور رهبران عالم اموات اسرائیل Nissim Alperon بود در این جرم مشکوک می‌باشد.
پلیس می‌گوید که زنان مجبور می‌شدند به عنوان روسپی کارکنند و از هر زنی که در پی فرار یا اطلاع رسانی به مقامات پلیس بود انتقام شدیدی گرفته می‌شد. مانند مرگ در اثر تصادف و… مانند موردی که در ازبکستان چند ماه پیش برای زنی که تصمیم به فرار داشت اتفاق افتاد و جان خود را در تصادف با اتومبیل از دست داد. آن چه پلیس اکنون می‌داند این است که بیش از هزاران نفر از زنان از روسیه، اوکراین، بلاروس، مولداوی و ازبکستان با وعده کار در اسرائیل به عنوان پیشخدمت یا رقاص استخدام شدند. زنان مزبور را با هواپیما به مصر منتقل کردند و از آنجا به اسراییل منتقل کردند. سال گذشته نیز، طی یک عملیات مشترک توسط نیروهای پلیس اسرائیل و روسیه منجر به دستگیری ۱٣ اسرائیلی و روسی مظنون به دست داشتن در باندهای قاچاق انسان شد. افراد مظنون در حال حاضر تحت بازداشت در روسیه می‌باشند. شب گذشته، نیز گروه دوم از مظنونین از جمله سابان ، بازداشت شدند.
به گفته سرپرست پی نی آوراهام از تل آویو واحد مرکزی پلیس، این یکی از بزرگترین حلقه‌های قاچاق در اسرائیل و در اروپا است.
“او هم چنین اعلام کرد ما در حال صحبت کردن در مورد بیش از ۲۰۰۰ نفر از زنانی هستیم که، گمان می‌کنیم با تهدید و خشونت مجبور شدند به عنوان روسپی ، در اسرائیل و قبرس بلژیک و انگلستان کار کنند.”
آوراهام توضیح داد که این باند ابتدا بر انتقال زنان به اسرائیل متمرکز شده بود، اما دستگیری سال گذشته باعث شد رهبران باند ترسیده و عملیات خود را به قبرس انتقال دادند. علاوه بر مظنونانی که روز گذشته در اسرائیل دستگیرشدند، مظنونانی همچنین در روسیه، بلاروس و جمهوری ترک قبرس شمالی نیز دستگیر شدند. پلیس همچنین اشاره می‌کند که این دستگیری‌ها به دنبال بسته شدن سه باشگاه رقص استریپ تیز توسط پلیس در هفته گذشته رمت گن می‌باشد ، این عملیات به دلیل سوء ظنی صورت گرفت که به دنبال افزایش دو برابری روسپی در این منطقه بوجود آمد . همچنین سه فحشا خانه در نزدیکی ایستگاه اتوبوس قدیمی تل آویونیز بسته شد. در مجموع، واحد مرکزی پلیس تل آویواز تعطیلی ۷۱ فاحشه خانه مشکوک در سال گذشته(۲۰۰٨)، در مقایسه با سال ۲۰۰۷ که تنها حدود ۲۰ بود خبر می‌دهد.(۴)
هاآرتص اعلام می‌کند: “در طول سه سال گذشته، اسرائیل غرور و افتخار داشت که در گزارش وزارت امور خارجه آمریکا در مورد قاچاق انسان، بالاترین موفقیت را کسب کرده است. اسرائیل توانست دوران رسوایی خود از بی‌توجهی خود به قاچاق زنان را محو کند که از ۱۹۹۶ تا اوایل ۲۰۰۰ شایع شده بود. اما به تازگی، قاچاق زنان دوباره به زندگی ما در یک فرم جدید بازگشته است.”
به طور پیوسته حلقه‌های قاچاق زنان به اسرائیل از اوکراین تحت پوشش گردشگری پزشکی در ماه سپتامبر و حلقه دیگری از جنوب امریکا در ماه اوت (اگوست) کشف شدند، در ماه مه دو مرد و یک زن که مجبور به کار تجارت جنسی می‌شوند با هماهنگی قاچاقچیان با استفاده از یک ویزای توریستی وارد اسرائیل می‌شوند و سپس به عنوان روسپی در به اصطلاح “سالن‌های ماساژ” و کاباره‌ها و سالن‌های رقص استریپ تیز مجبور به کار می‌شوند.
همچنین بروز فحشای اجباری در میان ساکنان اسرائیل در حال افزایش است. در سال ۲۰۱۲، پلیس تنها دو پرونده جنایی علیه شهروندانی که زنان را مجبور به کار در تجارت سکس بر خلاف میل خودشان وادار می‌کردند اما ۲۹ پرونده مشابه در سال ۲۰۱٣ ، و ۲۵ تا پرونده از آغاز سال ۲۰۱۴ باز کرده است.
تعجب آور نیست که افزایش قاچاق زنان بازگشته است.چون صنعت سکس محلی شده است یکی از دلایلش صبور بودن مقامات در مقابل این جرم است. پلیس تحمل فحشا محلی را نداشت و باسختی توانست در بعضی مناطق قانون منع بهره‌برداری از خانه‌های فحشا را اجرا کند. تعداد فاحشه‌خانه‌ها در حال افزایش است، دلالان کارگران محلی را استخدام می‌کنند. فحشا در بسیاری از حوزه‌ها – اینترنت، خیابان‌ها، هتل‌ها، آپارتمان‌های مخفی ، یا مکان‌های که ماساژ صورت می‌گیرد spa و خدمات اسکورت (۵) در حال گسترش است.
صنعت فحشا پر رونق است و جیب صاحبان این صنعت در اسراییل پر می‌شود. برای مدیران فاحشه خانه، فاحشه خانه یک کسب و کار و فحشا حرفه و بدن زنان کالا است. استثمار و ستم براین زنان در “آپارتمان‌های لوکس مخفی این صنعت نشان می‌دهد که دلالان هزینه‌های استفاده از حوله، مصرف الکل و وسایل ضد بارداری برای رابطه جنسی مخفی را بر این زنان تحمیل می‌کنند و آنها بایداین هزینه‌ها را پرداخت کنند.
از زمانی که عنوان قاچاق زنان کمتر استفاده می شود، صنعت فحشا رونق گرفته تا تقاضا برای خدمات جنسی ثابت باقی بماند. رئیس سازمان مالیاتی در مقابل یکی ازکمیته‌های پارلمان اسراییل شهادت داده که قاچاق زنان و تن فروشی یک صنعت چند میلیارد دلاری برای اسراییل است .
مدت زیادی طول نکشید تا صنعت سکس اسرائیل توانست افراد جدیدی را از میان جوانان ، مادران مجرد ِدر آستانه گرسنگی و فقر، زنان مهاجر، مردان و زنان معتاد به مواد مخدر ، مردان و زنانی که در کودکی مورد آزارجنسی قرار گرفتند و هرگز در این زمینه کمکی دریافت نکردند، جذب کند. سازمان‌های حمایت‌کننده تخمین می‌زنند که صنعت روسپی‌گری اسرائیل در حال حاضر شامل حدود ۱۵۰۰۰، زن، مرد و افراد تراجنسیتی(۶) (دو جنسیتی)می باشد این تعداد بی‌سابقه است.
صنعت بردگی جنسی سفید و آبی در مقایسه با روزهایی که قاچاق زنان پر رونق بود افزایش یافته است.در تل آویو۲۵۰ تا ٣۰۰ تا فحشاخانه در حال حاضر فعال می‌باشند. هم زمان شهرهای ایلات، حیفا ،اورشلیم، بی ایر شیوا، هلون، ریشون لیتزون، اشکلون و سایر شهرها صحنه فحشای زنده است. فحشا در هتل‌ها، تخت خواب و صبحانه، مجتمع‌های آپارتمانی، مناطق صنعتی، به همان صورت در خیابان و وب سایت‌ها بدون مانع اتفاق می‌افتد.
در اسرائیل، قوادها ( جاکشان دلالان جنسی) و اداره‌کنندگان فاحشه‌خانه‌ها زمانی که دیدند قوانین تغییر کرده است خود را تطبیق دادند. قاچاق و واردات زنان از اتحاد جماهیر شوروی سابق، خطر زندان دارد. در عوض، آنها در “استخدام” زنان محلی و دختران زیر سن قانونی سرمایه‌گذاری کردندکه مشکل اقتصادی داشتند. آنها فحشا را به عموم مردم به عنوان یک انتخاب و یک حرفه به بازار عرضه کردند، و سعی کردند با ترویج بحث “نهادینه شدن فحشا”به مشروع بودن جاکشی بپردازند.
این یک بازار برای گوشت انسان با یک مکانیسم سیاه عرضه و تقاضا است: دنیای تبهکاران و اراذل نیروی کار ارزان و ضعیفی را ترجیح می‌دهد که بتواند به آسانی سرکوب و استثمارکند.
در بخش دیگر از این نوشته آمده : ما به خوبی می‌بینیم که کشورهای هلند و آلمان پرچم فحشای قانونی را برافراشته‌اند و این مشکل قاچاق زنان را وخیم‌تر می‌کند و محرکی برای فحشای محلی است.هرکسی نمی‌خواهد شاهد موج رو به افزایش قاچاق زنان را در اسراییل باشد باید پلیس را تشویق به اجرای قانون برای بستن فاحشه خانه‌ها و ترویج تعیین جرم قانونی برای مشتریان و تشدید مجازات دلالان جنسی کند و از طرفی خدمات توانبخشی برای قربانیان فحشا را گسترش دهد.(۷)
تایمز اسراییل در گزارشی تحت عنوان هزاران برده در اسراییل که حاصل مطالعه جهانی در سال ۲۰۱٣ است، می‌نویسد: ” در سال ۲۰۱٣ طبق گزارش رسمی سازمان جهانی٨۵۰۰ برده در اسراییل زندگی می‌کنند، همچنین اشاره می‌کند که ٣۰۰ هزار کارگرخارجی در اسراییل کار می‌کنند و ۱۵۰۰۰ روسپی در اسراییل هستند که طبق تحقیقات محققین از سن ۱۴ سالگی وارد این شغل می‌شوند. اسرائیل در سال ۱۹۹۰ به عنوان یک کشور مقصد برای قاچاق تاسیس شد و قربانیان قاچاق جنسی بین‌المللی جایگزین بازار محلی بود.” هیوزدر تحقیقش می‌نویسد: “تجارت تن در اسرائیل پررونق بود و بین نیم تاسه چهارم میلیارد دلار در سال است. این بازار به خصوص برای قاچاقچیان سودآور بود چرا که خرید خدمات جنسی وجود داشت و هنوز هم وجود دارد و در اسرائیل قانونی است.‌” (٨)
در گزارش رسمی وزارت خارجه امریکا که تهیه کننده گزارش‌های مربوط به قاچاق انسان در جهان است، وضعیت قاچاق زنان از سال ۲۰۰۱تا ۲۰۰۵ آمده است: اسرائیل یک کشور مقصد برای افراد قاچاق شده، در درجه اول زنان است. زنان از ایالت‌های مستقل جدید (به طور خاص مولدووا، روسیه، و اوکراین)، برزیل، ترکیه، آفریقای جنوبی، و برخی از کشورها در آسیا به اسرائیل قاچاق می‌شوند. دولت اسرائیل حداقل استانداردهای لازم برای مبارزه با قاچاق انسان برآورده نکرده و هنوز امکانات لازم برای مبارزه با آن ساخته نشده است. (۹)
گرچه بر اساس گزارش‌های امورخارجه امریکا رتبه اسراییل از نظر مکانیسم‌های مبارزه با قاچاق ارتقاء یافته واز رتبه ٣ به رتبه ۲و۱ رسیده اما بر اساس گزارشات رسمی همین اداره و رسانه‌های اسراییلی بازار قاچاق انسان بخصوص زنان به منظور کار بردگی و تن فروشی هنوز در این کشور داغ است و به یکی از معضلات اجتماعی حاد جامعه اسراییل گردیده و اکنون نیز دامن دختران زیر سن و زنان اسراییلی را گرفته است .آنچه مسلم است بازار سرمایه ملیت نمی شناسد و سود تجاری بالا و ریسک کمتراز همه چیز برایش مهم تر است.
اما در گزارش‌های سال ۲۰۰۶ تا ۲۰۱۱ نوشته شده است:
اسرائیل یک کشور مقصد برای مردان و زنان قاچاق شده برای کار اجباری و بهره‌برداری جنسی تجاری است. کارگران غیرماهر از چین، رومانی، اردن، ترکیه، تایلند، فیلیپین، نپال، سریلانکا و هند داوطلبانه یا با قرار داد برای کار در در صنایع ساخت و ساز، کشاورزی، و مراقبت‌های بهداشتی مهاجرت دارند. برخی، با این حال، پس از آن شرایط کار اجباری، مانند غیرقانونی شدن گذرنامه، محدودیت در جابجایی، عدم پرداخت دستمزد، تهدید و ارعاب فیزیکی مواجه هستند. بسیاری از آژانس‌های استخدام نیروی کار در کشورهای منبع و در اسرائیل کارگرانی که نیاز به کاردارندرا با دریافت $ ۰۰۰-۱۰تا۰۰۰ ۱- امریکا برای کار به اسراییل قاچاق می‌کنند. اسرائیل همچنین یک کشور مقصد برای قاچاق زنان از روسیه، اوکراین، مولداوی، ازبکستان، بلاروس، چین، و احتمالا فیلیپین به منظور بهره‌کشی جنسی می‌باشد. علاوه بر این، سازمان‌های غیردولتی گزارش‌هایی مبنی بر افزایش قاچاق داخلی زنان اسرائیل برای بهره‌برداری جنسی تجاری و گزارش‌هایی از موارد جدیدی از قاچاق زنان اسرائیلی به خارج از کشور به کانادا، ایرلند، و انگلستان اعلام کرده‌اند. پناهجویان آفریقایی غیرقانونی به اسرائیل در معرض آسیب‌پذیری قاچاق برای کار اجباری یا تن فروشی هستند.
در گزارش سال ۲۰۱۲ و ۲۰۱٣ نیز از وضعیت نابسامان نیروهای کار بردگی خارجی با شرایط بسیار غیر انسانی اما به ظاهر جذاب برای انسان‌هایی که با پرداخت مبلغی بیشتر به کارگزاران ویزای کار می‌پردازندخبر می‌دهدو می‌نویسد: اسرائیل یک کشور مقصد برای مردان و زنان برای کار اجباری و قاچاق جنسی است. کارگران غیر ماهر ازتایلند، چین، نپال، فیلیپین، هند، سری لانکا،و، به میزان کمتر، رومانی، داوطلبانه ویا با قرارداد کارقانونی به اسرائیل برای کار در ساخت و ساز،کشاورزی، و مراقبت صنایع مهاجرت می‌کنند. برخی پس از آن باشرایط کار اجباری روبرو می‌شوند، مانند موضوع گذرنامه غیرقانونی ، محدودیت در تغییر مکان عدم توانایی برای تغییر و یا انتخاب یک کارفرما، عدم پرداخت دستمزد، تهدید، تجاوز جنسی، و ارعاب فیزیکی است. بسیاری از آژانس‌های استخدام نیروی کار درکشورهای منبع یا کارگزاران در اسرائیل کارگران نیازمند کار با پرداخت هزینه استخدام گزاف برای تضمین شغل در اسرائیل معادل ۲۰۰۰۰تا ۴۰۰۰ دلار پرداخت می‌کنند. بر اساس شهادت مستند بسیاری از قربانی‌ها ، افزایش تعداد مهاجران و پناهجویان – در درجه اول از اریتره، سودان و به میزان کمتر اتیوپی به اسرائیل وارد می‌شوند، گزارش نشان می‌دهد که آنها مجبور به بردگی جنسی یا کار در طول اسارت خود در صحرای سینا در مصر هستند.و زنان از اتحاد جماهیر شوروی سابق، چین، و جنوب امریکا به روسپیگری اجباری در اسرائیل نیز وادار می‌شوند. برخی از سازمان‌های غیر دولتی گزارش می‌دهند که زنان و دختران اسرائیلی همچنین در معرض قاچاق جنسی در اسرائیل هستند، اما پلیس ادعا می‌کند هیچ مدرکی وجود ندارد که نشان دهنده قاچاق داخلی زنان و دختران اسراییلی باشد.
اما در گزارش ۲۰۱۴ اگر چه همانند سال‌های قبل رتبه اسراییل در مبارزه با قاچاق انسان ارتقاء یافته است اما وضعیت اسفبار این تجارت سیاه و کثیف را که تغییر شکل ظاهری داده و شکل قانونی به خود را گرفته، نمی شود پنهان کرد و لذا به بخش‌هایی از آن اشاره می‌شود:
اسرائیل یک کشور مقصد برای مردان و زنان برای کار اجباری و قاچاق جنسی است.کارگران در درجه اول از تایلند، چین، نپال، فیلیپین، هند، سری‌لانکا، بلغارستان، غنا، مولدووا، و به میزان کمتر از رومانی، داوطلبانه یا با قرارداد موقت قانونی کار در ساخت و ساز، کشاورزی، مراقبت، ماهیگیری و سایر صنایع به اسراییل مهاجرت می‌کنند. برخی پس از آن با شرایط کار اجباری روبرو می‌شوند، مانند موضوع گذرنامه غیرقانونی ، محدودیت در تغییر مکان، عدم توانایی برای تغییر یا انتخاب یک کارفرما، عدم پرداخت دستمزد، ساعات کار بسیار طولانی، تهدید، تجاوز جنسی، و ارعاب فیزیکی است.
در گزارش‌ها آمده کارفرما از دادن گذرنامه‌ به کارگران خارجی در بخش کشاورزی خودداری می‌کند، روزهای کاری طولانی بدون استراحت و حقوق کم است. و بنا به گزارش مردان از فیلیپین، سریلانکا، هند در شرایط سخت در قایق‌های ماهیگیری با سخت شرایط کاری مواجه هستند. در سال‌های اخیر، زنان از اوکراین، روسیه، مولدووا، ازبکستان، چین، غنا، و به میزان کمتر ، امریکا جنوبی ، به اسراییل قاچاق جنسی می‌شوند. برخی از این زنان با ویزای توریستی کوتاه مدت با هدف کار در فحشا به اسراییل وارد می‌شوند اما قبل از بازگشت به کشور خود در معرض فحشای اجباری قرار می‌گیرند. برخی از زنان و دختران اسرائیلی نیز ممکن است در اسرائیل قاچاق جنسی شوند.»
این تنها بخشی از صنعت برده ‌داری مدرن در گوشه ای کوچک از جهان یعنی خاور میانه است و در کشورهای دیگر جهان با توجه به فقر و مشکلات متعدد دیگر وضع به مراتب حادتر است .در نهایت مستندات و گزارش‌های رسمی نهادهای تقریبا مستقل و وابسته گرچه سعی در نشان دادن آمار کمتر و تلاش دولت‌ها و پلیس برای مبارزه با این فاجعه بزرگ جامعه سرمایه‌داری نشان می‌دهد که فقر و به دنبالش فرهنگ‌سازی رسانه‌های میلیاردی سرمایه‌داری در جهت فروپاشی جامعه بشری تن انسان را به کالای بر ارزشی تبدیل کرده که با آن باید فقط پول بدست آورد تا صاحبان سرمایه روز به روز سودهای کلانی را به جیب بزنند.
منابع و زیرنویس‌های بخش ترکیه:
*برای تهیه این مطلب از آمارهای سازمان‌های جهانی و بخصوص اطلاعات دولتی استفاده شده است و در نبود مطالب مستقل ما مجبور بودیم که نشریات خود اسرائیل رجوع کنیم.
.**صـنعت فرهنـگ بـه معنـای تولیـد هدفمند یک فرهنگ استاندارد و قالبی است که از طریق نفوذ رسـانه‌ها، همچـون کـالایی مصرفی به خورد تودهها داده میشود تا آنها را در جهتی همـسو بـا تمـایلات و ارزشهـای سرمایه داری هدایت کند صنعت فرهنگ، تمهیـدی اسـت کـه بـورژوازی بـرای دسـتاموزی افکـار و اطـوار توده‌ها به کار میگیرد. صنعت فرهنگ، رواج نوعی فرهنگ استاندارد با بهره گیری از انواع سرگرمیهای منحط و توده گیری اسـت کـه مـردم را در چنـگ خـود اسـیر مـی دارد. ایـن فرهنگ، فردیت و آزادی را از میان میبرد و بـه ایـن ترتیـب مقاومـت پرولتاریـا نیـزرو بـه خاموشی می گذارد» (پولادی، کمال ۱٣٨٣ )، تاریخ اندیشه سیاسی در غرب (قرن بیستم)، تهران: نشر مرکز
http://www. stopvaw. org/turkey. Html
http://www. stopvaw. org/turkey. Html
http://en. wikipedia. org/wiki/Prostitution_in_Turkey
www.pbs.org
Craig S. Smith, The New York Times, Trabzon, Turkey, ۲٨ June ۲۰۰۵
http://articles. latimes. com/۲۰۰۶/feb/۰۱/world/fg-turkey۱
http://articles. latimes. com/۲۰۰۶/feb/۰۱/world/fg-turkey۱
http://www. southcoasttoday. com/apps/pbcs. dll/article?AID=/۲۰۰۶۰۲۰۱/NEWS/٣۰۲۰۱۹۹۷٣
http://www. refworld. org/docid/۵۱c۲f٣۷d٣c۵. Html
www.refworld.org
منابع:بخش ایران
۱- http://gvnet. com/humantrafficking/Iran-۲. Htm
۲- mohammad۷٨.persianblog.ir
البته نادری فرد یکی از کسانی که در کشتار دهه شصت نیز دست داشته نام اش در لیست متهمین خانه هدایت بوده است
٣- http://mardomsalari. com/template۱/News. aspx?NID=۱۵۷۱٨۴
۴- http://www. hamshahrionline. ir/hamnews/۱٣٨۴/٨۴۱۰۰۷/Irshahr/iransh. htm
۵- http://www. state. gov/j/tip/rls/tiprpt/۲۰۰۲/۱۰۶٨۰. htm#iran
منابع: بخش اسرائیل
۱-https://www.google.ca/?gfe_rd=cr&ei=E۷۶kVOH۱G٨WC٨Qfy٨oD۴Dw&gws_rd=ssl#q=Amos+Gitai+promised+land&spell=۱
۲- www.economist.com
www.scotsman.com
٣-
www.medindia.net
۴- www.haaretz.com
۵- در کشورهایی که خرید و فروش رابطه جنسی جرم است این نوع فعالیت به عرصه دیگری کشیده شده است که به خانه‌های آپارتمانی و یا در مکان‌هایی که موسوم به اسپا یا مساز است این نوع فعالیت‌ها هم رواج پیدا کرده است. یکی دیگر از این نوع فعالیت‌ها در پوشش اسکورت است، اسکورت شرکت‌های هستند که از طریق تلفن امر فروش رابطه جنسی را به عهده می‌گیرند. هم شرکت و هم شخص متقاضی براساس در خواست جنسی مشتری شخص مورد نظر را به آدرس متقاضی می‌فرستند.
۶- fa.wikipedia.org
۷- www.haaretz.com
٨- www.timesofisrael.com
۹- www.state.gov
منبع :کانون مدافعان حقوق کارگر
مقدمه کانون مدافعان حقوق کارگر بر این مقاله:
کانون مدافعان در سلسله مقالاتی که در عرصه‌های گوناگون، مطالبات جنبش کارگری دارد، سعی کرده است به زوایای مختلف فجایع و عملکرد سرمایه‌داری و تاثیرات آن در جنبش کارگری جهانی و ایران بپردازد. این بررسی‌ها نه از زاویه جامعه‌شناسی صورت می‌گیرد و نه می‌خواهد خود را به شکل آکادمیک مطرح کند. زیرا بررسی‌های آکادمیک و جامعه‌شناسانه در چارچوب تبیین وضع موجود است ولی اعضا و یاران کانون به عنوان کسانی که در عرصه اجتماعی به طور روزمره این فجایع را می‌بینند و درک می‌کنند و خواهان تغییر بنیادی این مناسبات به سود زحمتکشان هستند.
مساله قاچاق کودکان و زنان در روند خصوصی‌سازهای دو دهه گذشته بسیار فراگیر شده است و تاثیرش آن چنان روح جوامع را از درون پوسیده کرده است که اگر نتوانیم با بسیج عمومی در مقابل این عملکرد انگلی جامعه سرمایه‌‌داری بایستیم، ناگزیر خواهیم شد که ببینیم که هر روز بیشتر از روز قبل، فرزندان زحمتکشان به عنوان بردگان جنسی در درون این نهادهای مافیایی همانند گل پرپر شوند و دارندگان قدرت از جوابگویی شانه خالی می‌کنند و تنها آمار و ارقام این فاجعه در سازمان ملل بررسی می‌شود و بس. سازمان ملل متحد اعلام کرده است “دست کم دو و نیم میلیون قربانی قاچاق انسان به رغم میل باطنی‌شان برای بردگی و کار اجباری از خانه‌های خود به اماکن دیگر انتقال می‌یابند. هفتاد و نه درصد قربانیان صنعت قاچاق انسان در واقع زنان و کودکان کم سنی هستند که مورد بردگی جنسی قرار می‌گیرند. ” امری که در قرن بیست و یکم می‌توان از آن به عنوان برده‌داری مدرن نام برد. یک سازمان رسمی بین‌المللی معروف برده‌داری مدرن را این گونه تعریف می‌کند: برده‌داری مدرن شامل برده‌داری، از طریق شیوه‌هایی مانند برده‌داری (اسارت بدهی، ازدواج اجباری، و فروش یا بهره‌برداری از کودکان)، قاچاق انسان و کار اجباری است.
این مقاله به بخش کوچکی از این فاجعه عظیم می‌پردازد و قاچاق زنان را در کشورهای ایران، ترکیه و اسرائیل بررسی می‌کند، سه کشوری که مذهب رکن اصلی را در سیاست دارد.

چرا کتاب نمی خوانیم؟

بهمن ۱۳۹۳

به دفعات در مورد اینکه ماخواننده کتاب کم داریم و اصولن مطالعه جزو برنامه روزانه مان نیست  در گذرگاه نوشته ایم. و یاد آور شده ایم که علت اصلی چاپ کتاب با تیراژ کم در ایران و به تعداد زیاد در غرب همین کمی رغبت به مطالعه در کشور ما و علاقه به خواندن در کشور های غربی است.در همین رابطه تکه کوتاه زیر را که در حقیقت یک خبر است از فیس بوک استاد دکتر کویر برایتان می آوریم.
“…نتایج نشست در هتل انقلاب تهران به مناسبت هفته کتاب و کتابخوانی:
* متوسط شمارگان کتاب در سال ۷۵ نزدیک ۵۰۰۰ نسخه بود که به هر سال ۷۵۰ نسخه کاهش یافته است.
* کل اعضای کتابخانه های کشور دو میلیون و ۵۰۰ هزار نفر هستند که فقط شمار معدودی از آنان (۱۶ درصد) عضو فعال هستند، در صورتی که براساس برآوردهای استاندارد نسبت به جمعیت باید حداقل ۱۵ میلیون نفر عضو کتابخانه ها باشند.
*نزدیک به ۵۰۰ کتابخانه تک کتابدار است یعنی نگهبان، خدماتی، مسئول ثبت، امانت، و سازماندهی کتاب بر عهده یک نفر است.
*بیش از ۶۰ درصد کتابداران خانم هستند، که اگر ازدواج کنند، مرخصی نمی گیرند، زیرا اگر حتی شخص بخواهد از مرخصی استحقاقی استفاده کند، کتابخانه بسته می ماند و در این صورت بی کار خواهد شد.
*تا یک ماه گذشته حقوق کتابداران روستایی ۲۵۰ هزار تومان بود و برای اینکه پرداخت این مبلغ توجیه داشته باشد، برای آنها ۳ ساعت کاری در روز تعیین شد، اما عملا با حضور دانش آموزان در کتابخانه، تمام ۸ ساعت کاری در کتابخانه ها حضور داشته اند.
*تنها یک چهارم کتاب های کتابخانه ها خواننده دارد، زیرا در انتخاب منابع، به سطح تحصیلات، زبان، و قومیت منطقه توجه نشده است.
*براساس اولین قانون کتابخانه ها که سال ۴۴ تصویب شد، ۱٫۵ درصد درآمد شهرداری ها به کتابخانه ها تعلق گرفت که سال ۵۴ منتفی شد ولی بعد از انقلاب سال ۸۳ تصویب شد که حداقل نیم درصد درآمد شهرداری ها به کتابخانه ها اختصاص یابد. با وجود تصریح این قانون در سال ۹۲، تنها ۷ درصد از مجموع این نیم درصد به کتابخانه ها پرداخت شد. یعنی از مجموع نزدیک به ۳۰۰ میلیارد تومان فقط ۲۰ میلیارد تومان در سراسر کشور وصول شد. “

قربانی-آرش آذر پناه

بهمن ۱۳۹۳

زن لبه ی پرده ی ماهوت را کنار کشید . زیر چشمی از درز میان دو لته حیاط را پایید. این هنگام بعد از ظهر مرد می‌آمد . مثل همیشه از پله ها . زن بطرف در دوید و بازش کرد . مرد کیف دستی را بر زمین گذاشت . گفت :
ـ نگفته بودم بی چادر کنار در نایست !زن سر به زیر انداخت :
ـ سلا م عرض شد
مرد دستی به ریش های جوگندمی کشید و انگار ته مزه‌ی کنایه را در دل حس کرد. پاسخ سلام زنش را داد تا زن خسته نباشید بگوید و بعد چون همیشه بپرسد :
ـ امروز چند تا طلاق ؟
مرد کت از تن بیرون آورد و به سختی دگمه ی روی یقه را باز کرد . گردن نفس راحتی کشید . زن کت را به گلمیخ جالباسی آویخت و فکر کرد بوی طلاق می دهد ، بوی دادگاه خانواده . بوی مشاجره و ته مانده ی آن کمی هم بوی قضاوت .
شوره های ریز سفید را از روی شانه های کت تکاند و روی گلمیخ مرتبش کرد . بعد برگشت روی کاناپه و تقارنش بر چوب لباسی را به نظاره نشست . مرد آستین پیراهن سفید را بالا زد و رفت بطرف دستشویی . زن گفت :
ـ نگفتی چند تا ؟
و آرام دست را بر ساتن کوسن های کاناپه لغزاند . لیزی و لغزندگی آنها را دوست داشت همانقدر که از زبری پارچه‌ی جیر کاناپه متنفر بود . نوازش لطافت ساتن خوشی گنگی را ته دلش می‌نشاند.
مرد از دستشویی آمد بیرون . قطره های ریز آب از انتهای تارهای ریش ، از قوس چانه می چکید. بی هیجان گفت:
ـ بگو چه جور طلاقی ، نگو چند تا !
زن نگاه خالی از احساسش را به زبری ریش مرد دوخت و دست بر جیر کاناپه کشید . مرد پنجه ی نمدار بر فرق سر کشید و روی پاها را مسح کرد . گفت :
ـ پرونده ی بی سابقه ای بود . خیلی عجیب و غریب . تقریباً باور نکردنی بود .
رفت توی اتاق و زن صدای «الله اکبر» ش را شنید که همواره بلندتر ادا می کرد . برخاست و رفت در راهرو را باز کرد . بی پروا جلوی در ایستاد و دست به لطافت موهایش کشید . بعد آرام شده و تسکین یافته برگشت تا ساتن مخده ها را نوازش کند .
مرد سجاده را جمع کرد . تسبیح انداخت و بعد برگشت توی هال . دستی به ریش نیمه بلند کشید. خشونتی میان محاسن بود که لبخند بر لبش می نشاند . گفت :
ـ خیال کردم بیشتر از این کنجکاوی کنی . تا بحال به چنین موردی بر نخورده بودم .
زن بی تفاوت گفت :
ـ اصل مطلب یکی است ، طلاق !
مرد پیش آمد و بر کاناپه نشست . به چهره ی زنش دقیق شد و فکر کرد چقدر با کارش غریبه است.
ـ تو همیشه فقط آمارشان را می پرسی
و احساس کرد اینگونه به زنش اعتراض کرده است ، یا که شاید اندک گلایه ای کرده بود . دوباره گفت :
ـ‌ دو زن بودند. یکی ۱۹ ساله و دیگری ۲۸ ساله .
زن برگشت و نگاهی مات و کدر به چهره اش دوخت . مرد همیشه توجه زن را پیروزی می دانست و حالا می توانست در دادن باقی اطلاعات خست بخرج دهد . به نخستین پرونده ی صبح فکر کرد و تلاش کرد چهره ی دو زن را به یاد بیاورد . نوزده ساله از یک سو اصرار می کرد و زن بیست و هشت ساله از سوی دیگر تمام خواهش ها را بی پاسخ گذاشته بود و نشنیده نمی پذیرفت .
مرد سرسام گرفته بود که شوهر با قامتی بلند و اندامی متوسط از میان هیاهوی دو زن کنار میز رسیده بود . فوری هر دو را بر دو صندلی کنارش نشانده بود . او بی توجه به شوهر پس از خواندن چند صفحه ، بلافاصله پرونده را بسته بود . بعد آن را روی میز به جلو سرانده بود و رو به شوهر گفته بود :
ـ ۳۴ سال بیشتر سن ندارید ، این چه زندگی عجیبی است که ساخته اید ؟
دستی نرم و سبک به شانه اش خورد . زن برش گرداند به هال . مرد نفسی کشدار بیرون داد . زن پرسید :
ـ دو تا زن داشت ؟
مرد لای انگشت ها را با زبری ریش خاراند و دست دیگر بر انحنای شکم کشید . شمرده جواب داد:
ـ در دو زمان مختلف ، نه همزمان .
زن دستی به صورتش برد :
ـ یک کم کوتاهشان کن .
مرد لبخند زد :
ـ زینت مرد است .
مرد موجی از گلایه را در صداش تشخیص داد . زن کوچکتر هم گلایه آمیز سخن گفته بود . شوهر تا آمده بود که پاسخ بدهد ، زن نوزده ساله بی معطلی نالیده بود :
ـ آقای قاضی من به پدر و مادرم می گفتم به درد این مرد نمی خورم . اما آنها به گمان خودشان باید مرا خوشبخت می کردند . می گفتند کسی جز او به درد من نمی خورد . حالا عذر خواهی می‌کنند . بعد از مرگ سهراب ! می گویند اشتباه کرده اند .
گذاشته بود تا زن کوچکتر ادامه بدهد .
ـ اما هنوز هم اشتباه می کنند . من به شوهرم علاقمند شده ام . دوست ندارم جدا شوم ازش .
حروف در لفافه ای از بغض ، بریده بریده بیرون می آمد . مرتب اشک ها را با گوشه ی دستمال پاک می کرد . اثر اشک ها اما توی صدا به چشم می خورد .
شوهر بلند قامت دوباره آمده بود سخن بگوید که این بار او نگذاشته بود .
گفت :
ـ خودش را به موش مردگی زده بود . اما چندین بار مجال حرف زدن پیدا نکرد . اجازه ندادمش وقت و بی وقت لب وا کند .
زن مخده ها را روی کاناپه مرتب کرد . زیر لبی گفت :
ـ تو هیچوقت به هیچکس مجال عرض اندام نمی دهی ، حتا مجال حرف زدن را .
مرد سر پیش آورد . نیم لبخندی بر لب ، در گوش زن زمزمه کرد :
ـ مگر به تو !
زن کمی پس رفت . هرم زبری نفس مرد را بر کرکهای لطیف زیر نرمه ی گوش احساس کرد . سالها بود بوی زبری این نفس سایه به سایه دنبالش می آمد . همه جا . توی آشپزخانه . شانه به شانه اش توی خیابان و مخصوصاً هنگامیکه رها کنار در خانه می ایستاد . قبل از همه ی این سالها گفته بود :
ـ هدفت از انتخاب «من» چیست ؟
اغواگرانه لبخند زده و چشم پایین انداخته بود . مژه ها بلند و مقعر به سمت بالا می رفتند و هیچ خطی هر چند ریز در چهره نبود . مرد پاسخ داده بود :
ـ سنت پیغمبر
و او زبری رایحه ای را حس کرده بود .
مرد صدایش را چند پرده بلند کرد . زن به آشپزخانه رفته بود .
ـ کار ما اینطور است که اگر کمی کوتاه بیایی ، ادامه ی راه قضاوت خیلی مشکل می شود . دست پیش را باید گرفت که پس نیفتاد .
صدای زن از آشپزخانه از لابه لای جرینگ جرینگ لیوانها شنیده شد :
ـ نگفتی ، ۱۹ ساله ، زن دوم بود ؟ حتماً او طلاق می خواست .
گفت و پیش خود فکر کرد ، چرا حتماً ۱۹ ساله ؟ دست به پیشانی گذاشت خطهای پیشانی را با نوک انگشت ها لمس می کرد . حالا بیست و هشت ساله بود . یا شاید کمی بیشتر ، مثلاً ۲۹ ساله . یک جایی باید حسابش از دست آدم در برود و حالا مدتها بود که دیگر با زمان پیش نمی رفت . لیوانهای چای را روی میز آشپزخانه گذاشت و قوری را از روی گاز برداشت . لیوانها را مرتب کرد . همان توی آشپزخانه سؤالش را تحلیل کرد . چندین بار توی ذهن تکرارش کرد . بیست و هشت ساله که قطعاً نمی توانست جدا شود . تلخ لبخند زد . صدا بالا برد و از همانجا دوباره پرسید :
ـ حتماً زن نوزده ساله طلاق می خواست ؟ هان ؟
مرد لبخندی از سر رضا زد . دوباره کنجکاوی زنش را تحریک کرده بود .
ـ اتفاقاً بر عکس همه چیز بر ضد او بود اما او …
شوهر بلند قد با اشاره ی او دوباره سکوت کرده و سر به زیر انداخته بود . او اما به زن کوچک گفته بود :
ـ از آنجا که اظهارات این پرونده تنها از سوی شوهر شماست ، برای روشن شدن تکلیف باید توضیحات دقیقی ارائه کنید .
آنگاه توبره ی حرف های زن یکهو ترکیده بود و از راه زبان بیرون می ریخت :
ـ ۱۹ ساله هستم . وقتی به خواستگاری ام آمد ۱۸ سال بیشتر نداشتم . تازه از دبیرستان فارغ التحصیل شده بودم . وقتی مادرم گفت مردی آمده به خواستگاری ام خیلی غصه ام گرفت آقای قاضی ، حتا وقتی دیدمش هم علاقه نداشتم زیر یک سقف با او زندگی کنم .
دستی زیر چانه انداخته بود و تا ته حرف های زن را دقیق شده بود
ـ چون به من گفته بودند شوهر آینده ام قبلاً زنش را طلاق داده . آقای قاضی خودتان بهتر می دانید هیچ دختر جوانی علاقه ندارد به مردی شوهر کند که قبلاً زن داشته . اما همه می گفتند موقعیتش برای زندگی عالی است . گفتند بخت خودت را از خانه بیرون نکن .
با آه و زاری گفته بود . با حسرتی عمیق در ته صدایی که نوزده ساله نمی زد و مرد را تا این ساعت عصر به فکر واداشته بود . در تمام عمر کاری اش آن همه تناقض گویی را نشنیده بود ، تا آنچنان ذهن را مشغول کند که اینک هنوز در بهت نخستین پرونده ی صبحش بماند .
زن از آشپزخانه تا نشیمن آمد . با همان صدای پر تأنی و پر آهنگ گفت :
ـ یادت می آید ؟ نوزده سالم بود که آمدی . آن موقع تازه امتحان قضاوت داده بودی . من توی عالم خودم سیر می کردم . اصلاً نمی دانستم زندگی مشترک یعنی چه ؟ پدر و مادرم گفتند ، موقعیتش خیلی خوب است.
مرد آهی کشید .
ـ همه چیز در دراز مدت بدست می آید خانم . هزار بار گفته ام . حتا زندگی مشترک .
زن لیوان چای روی عسلی مدور مقابل مرد گذاشت و سینی با قندان را کنار خود :
ـ حالا اما از ۲۸ سال بیشتر دارم . مثل آن زن بزرگتر .
آن زن بزرگتر هیچ نگفته بود . فقط یک بار مدرک مهندسی اش را به رخ کشیده بود . می گفت : «هوویش در شان او نیست » و به شوهر متوسط اندام اشاره کرده بود . شوهر یکریز از زن کوچکتر عذر می خواست بعد به عجز افتاده بود .
ـ از تو خواهش می کنم
همین یک جمله را گفته بود و به دنبال آن یک بند ، زنجیری از حرفها و خواهش ها سرازیر شده بود .
ـ تمام مهریه اش را فوری و یکجا می پردازم آقای قاضی . حاضرم سند قطعه ای زمین را حتا به نامش کنم.
گفته بود و کیف دستی اش را پی چیزی می کاوید . بعد رو به زن کوچکتر همه حرف ها را تکرار کرده بود .
ـ همه مهریه ات را …
زن کوچکتر اما آرام و ناآرام میان بغضی مانده بود. شوهر همچنان یکریز و مدام از او تمنا می کرد.
ـ ازت عذر می خواهم . خواهش می کنم مرا ببخش . منطقی نگاه کن ! من و تو که نمی توانیم دیگر کنار هم ، با هم زندگی کنیم ، می توانیم ؟
شگفت زده ، متعجب ، بی اختیار دست بر میز کوبیده و دستور سکوت داده بود . نوزده ساله زیر لب موییده بود :
ـ تحقیر شدم ، آقای قا…
بریده بود و دوباره پافشاری می کرد . میان ضجه هایش دوباره گفته بود :
ـ حاضر به جدایی … آخر یکسال با او زندگی کرده ام .
هق هقی تن صدا را زیر و بم می کرد :
ـ به زندگی ام علاقمند شده ام … نمی توانم دل بکنم آقای …
شوهر میان زنجموره و شیون هاش دویده بود :
ـ من فقط رضایت به جدایی می خواهم .
نوزده ساله می خواست دوباره حرفی بزند که زن بزرگتر برای نخستین بار لب گشوده بود و صدا در گلوی کوچکتر خفه مانده بود .
ـ فکر می کنم ادب شده باشد دیگر …
و پوزخند زده بود . یا زهر خندی گویا . او بر پیشانی گره انداخته بود و همانطور ابرو در هم کشیده توضیح خواسته بود . زن ۲۸ ساله گفته بود :
ـ بدون او نمی توانستم . یعنی ما هر دویمان بدون هم نمی توانستیم. از اول هم می دانستم . اما برای تأدیبش لازم دیدم . باید جدا می شدم لااقل برای یک مدت کوتاه …
احساس کرده بود کلمه ی «من» را برای پا نگذاشتن روی آن همه غرور زنانه اش به ما جمع بسته بود . اما جدی گفته بود و او باور نمی کرد ؟
زن گفت :
ـ چرا آن زن بزرگتر هیچ حرفی نمی زد ؟
مرد با آن صدای ملیح و پر کرشمه از میان دیوارهای بی روح دادگاه بیرون کشیده شد تا میان دیوارهای خانه . لیوان چای را تا لب ها بالا برد و داغی مطبوعی بر پوست نازک لب نشست . حبه‌ی قند در دهان انداخت و همانطور گفت :
ـ حرف زد ، بالاخره چیزی گفت که اول متوجه نشدم . بعد …
چای را سر کشید و بر عسلی گذاشت . زن با طمأنینه بر دالبر دالبرهای فلزی اطراف عسلی دست کشید و انگشت ها به لیوان گرم مرد رساند .
پرسید :
ـ بعد چی ؟
مرد باد به غبغب انداخت و مصنوعی سرفه کرد :
ـ بعد فهمیدم که … ظاهراً اوایل زندگی تا قبل از طلاق هزینه های کمرشکن برای مردش می تراشیده … .
زن زیرجلکی زمزمه کرد : هزینه … و نگاهی به روبرو کرد . از نگاه چشمهای بی تفاوت مرد گذشت و به پارچه فروش های کنگره کنگره ی مولوی رسید و آن پارچه ای که رویه ی چون حریرش زیر تشعشع آفتاب می درخشید و وقتی نوازشش کرد نرمی لغزندگی دلپذیری تا ته دلش سرید و پایین رفت . پارچه ای چرمین با رویه ی ابریشمی چشمش را گرفته بود . تسخیر کرده بود.
ـ متری چهل و پنج هزار تومان خانم !
بزاز گفته بود . کوبنده و تحقیر آمیز . شب به مرد گفت :
ـ اگر بشود پارچه ی کاناپه ها را عوض کنیم . اذیت می شوم روی آنها …
دستی کشید رویشان و خندید :
ـ مگر چه اشان است؟ مخملی مخملیند .
گفت و هرگز نفهمید لمس هر روزه‌ی مخمل کهنه و زبر و سخت شده ی کاناپه مو بر تنش سیخ می کرد و نزدش چقدر زجر آور می شد بخصوص وقتی خود او چهره به چهره اش می نشست . گفت :
ـ این ها دارند می پوسند … پارچه دیده ام متری چهل …
مرد سوتی ممتد کشید . لب ها لوله کرده بود و از انبوه موی صورت سیاهی حفره ی دهان صدای سوت را همراه با آن نفس زبر بیرون می داد . از جا برخاست . بی تفاوت پاسخ داد :
ـ پارچه های مبلی خیلی گرانند … حالا تا ماههای آینده … ببینیم چه پیش می آید .
اینک زن پس از یکسال هنوز کنار او بر مخملها دست می کشید . مور مورش شد . دندانها به هم چفت شده پرسید:
ـ یعنی ۲۸ ساله جدا شده بود ؟ حالا می خواست برگردد ؟ درست متوجه نشدم .
مرد لحنی از یأس را ورای صدای زن کشف کرد . رگه هایی از حزن و اندوه را هم . ابروها را بالا برد.
ـ چطور مگر ؟
بعد گفت :‌
ـ شوهره هم می خواست که … اصلاً هر سه نفر چنان هو و جنجالی به پا کردند که بیا و ببین . داشتم بهم می ریختم دیگر … یا عذر می خواست یا تمنا می کرد . تقاضای طلاق داشت از ۱۹ ساله .
همان ابتدای دادگاه هم معذرت خواسته بود و تا او آرامش کرده بود ، شوهر لابه می کرد . از دقایق اول ماجرا بیشتر از نوزده ساله خواسته بود تا بگوید . مدتی بعد زن کوچکتر ادامه داده بود:
ـ روزی وقتی به خانواده اش پاسخ رد دادم ، چاقو به دست آمد خانه مان و گفت یا مرا می کشد یا خودش را . تحت تأثیرش قرار گرفتم . باور کنید به همین راحتی .
ابتدا پوزخند زده بود . سپس اما جدیت آن زن کوچکتر پوزخند را بر لب ها خشکانده بود .
ـ نمی دانستم زندگی چه پیچ و خم هایی دارد . فکر کردم واقعاً به من علاقمند است . برای همین رضایت دادم .
سرش را تکان داد و او دید که از چشمها هزار آه و افسوس بر زمین ریخت . مرد لب ها را به دندان جویده بود . این یکی بسیار طولانی شده بود . حتا میان راهرو اکنون ازدحامی بود .
زن سرش را تکان داد و از چشم ها ته مانده ای از نوجوانی بر روی زبری جیر کاناپه ریخت . به لحنش کش و قوسی داد و چون سالها پیش اغواگرانه گفت :
ـ آن بیست و هشت ساله ، الان که زنش نبود ؟ بالاخره نگفتی … می خواست برگردد ؟
انگار سالها بود که از بیست و هشت سالگی رد کرده بود . اینگونه بود ؟ می دانست نه . دست بر مخده ها کشید بار دیگر . ساعاتی که از آمدن مرد می گذشت نوازش ساتن مخده دیگر لذتبخش نبود . کمی خشن می شد و زبری می گرفت . مرد پاسخش داد :
ـ اول اصلاً حرفی نمی زد . می خواست ببیند چه پیش می آید . بعد اما …
زیر لب استغفار گفت و تسبیح در مشت گرفت .
زن بی حرارت خیره به تارهای سپید میان سیاهی محاسن مرد ، گفت :
ـ دوست دارم بدانم آنها که می آیند پیش تو به کجا رسیده اند ، کجاست که من تصورش را ندارم.
پر دریغ گفته بود این را . مرد جوابش داد . مختصر و بی تفاوت .
ـ هیچ جا … فقط راه بازگشت را پیدا کرده اند .
برقی خفیف در چشمهای زن درخشید . عضله ی زیر چشم دل دل می کرد . به آشپزخانه برگشت و از آنجا داد کشید :
ـ چرا نگذاشتی مرد حرف بزند ؟
نگذاشته بود ؟ شوهر که دائم عذر می خواست و اصرار بر رضایت زن دوم می کرد . آنجا را روی سرش گذاشته بود . نوزده ساله چانه اش گرم شده بود . گفته بود :
ـ «خوشبختی ام همان چند ماه اول دوام آورد . بعد تمسخر و دست انداختن ها شروع شد . یکبار به بچگی ام می‌زد،‌ یکبار نداشتن مدرک را توی سرم می کوبید . بعد وقتی گفت ازدواج با من تنها بهانه ای بود که همسر پیشین‌اش حسادت کند و دوباره راضی به زندگی با او شود ، نمی دانید چه حالی شدم .»
تا یکسال بعد خانه جهنم شده بود . زن روزی پر صدا زار می زد . مرد بلند قد سراسیمه شد . زن به تکرار می گفت «دروغ می گویی» مرد سماجت بخرج می داد . گفت :
ـ نه باور کن . نه سال جوان تر بودن تو دلیل نمی شود . اصلاً امتیازی نیست برای تو . حالا که حس حسادتش گل کرده راه برگشت من باز شده .
زن جوان میان آن همه تضرعش جیغ کشید :
ـ دروغ می گویی تو ، من وسیله نبودم .
زن میان آن همه شیون و زاری اش این را تلخ و گزنده گفته بود . مرد سر زیر انداخت . چشم ها بی فروغ و شرمنده بود. زنگ تلفن بصدا در آمد . زن میان اشک و هقاهقش صدای آن زن دیگر را حدس زده بود که پشت گوشی ، سر ناسزا را بسته بود به او و یک بند دشنام می گفت . هفته‌ای دیگر هر سه تا راهروی این ساختمان آمده بودند تا مردی دست میان تارهای ضخیم ریش خود متفکرانه خاموششان کند یا به حرف وادارشان .
دست آخر خودش اجازه ی صحبت به شوهر را داده بود . سرانجام شوهر پر جرأت و مسلط بر خویش اما آرامتر از لحظات گذشته لب گشوده بود :
ـ من از او عذر می خواهم
و برای بار چندمین به زن نوزده ساله اشاره کرده بود .
ـ ادامه ی زندگی با او خوشبختمان نمی کند . تنها مانع ازدواج مجدد با همسر اولم می شود. آقای قاضی من هنوز دوستش دارم .
به زن بزرگتر با نگاهی آغشته به حسرت و خواهش نگریسته بود . بعد از زیاده خواهی هایش گفته بود در آن سالهای نخستین.
ـ آقای قاضی، دخل و درآمد آدم هر چقدر هم که باشد ، جایی به بن بست می خورد . یک جایی بالاخره می ماند . من تمام خواسته هایش را نمی توانستم تامین کنم . این دلیل نمی شود دوستش نداشته باشم ؟ دلیل می شود ؟
او سر پایین انداخته بود . با گوشه ی مقوایی پرونده روی میز ور می رفت و خیره به سایه ی مات پره های پنکه سقفی که روی میز چرخ می زد، بفکر فرو رفته بود . تا به حال فقط خودش از مراجعین سؤال می کرد و این بار کسی از او پاسخ خواسته بود . گفته بود :
ـ و بعد طلاقش دادی . البته این جا نوشته طلاق توافقی .
به پرونده بر میز نگاه کرده بود . زن بزرگتر همچنان آرام با چشمانی بی نور ، بی نگاه به جایی دور،‌ افقی گنگ را زل زده بود. خیره شده و بی حرف مانده بود . شوهر بلند قد با اعتماد به نفسی باز یافته حرف هاش را در ساده‌ترین جملات پی گرفته بود :
ـ بعد از مدتی متوجه شدم که بدون او نمی توانم زندگی کنم . دوستش داشتم بهش عادت کرده بودم . حتا به بی‌رویه خرج کردنهایش، به نق و نوق هایش . نمی دانم . اما واقع اینکه دوباره می خواستمش . این ترفند هم حاصل مشورت با همکارانم بود . خوب آنها همه چیز را می دانستند . با شان در دل می کردم . چه می دانم ؟ شاید هم پیشنهادشان خیلی احمقانه بود که ما حالا این جا، توی این مخمصه مانده ایم .
گفته بود ولی هیچ احساسی انگار میان کلماتش بیتوته نکرده بود . بعد دوباره رشته ای از عذر خواهی و تمنا را سخاوتمندانه بر دامان زن کوچکتر ریخته بود .
آنگاه او مقتدرانه صدا صاف کرده بود . آیه ای آورده بود و حدیثی . و بعد گفته بود :
ـ دلایلتان سطحی است آقا ! خلاصه گویی های کلی اند .
نیمه چشم غره ای به شوهر بلند قد رفته بود . در دلش اما که نگریسته بود نه دلیل را می پذیرفت و نه سطح را .
مرد به آشپزخانه رفت . زن داشت ظرفهای شسته را توی آبچکان جابجا می کرد . چهره نزدیک پهنای صورت زن گرفت . به نجوا گفت :
ـ بظاهر غیر منطقی می گفت . اما انگار پاسخی نداشتم برایش . زن گفت :
ـ مهم این است ، آن زن بزرگتر چه می خواست ؟
مرد صدایش را از ته قلبی زنانه شنید . مأیوسانه گفت :
ـ دم نزد اصلاً . مگر همان دو سه جمله ای که در مورد تأدیب مردش …
سرانجام در پایان ظهر بی گفتن کلامی اضافه از در بیرون زده بود . مرد میانسالی توی راهرو ، پشت در ایستاده بود.
ـ دخترم فقط نوزده سال داشت .
گفته بود و با مشت گره کرده به سوی مرد بلند قامت جهیده بود . زنی میانسال حائل شده بود . مرد ریخته بود کف کریدور . گریسته بود . دست ها بر سر می کوبید . سیاهه ای در دست داشت . لابلای زاری مردانه اش سیاهه را بالا گرفته بود . گفته بود :
ـ هنوز قسط های جهیزیه را می دهم .
زن ۲۸ ساله باز گفته بود :
ـ فقط برای تأدیبش جدا شده بودم. من هم بدون او هرگز نمی توانستم زندگی …
بقیه حرفش را خورده بود و از جلوی میانسال بسرعت و با گامهای بلند دور شده بود .
مرد به زن نزدیکتر شد . موهای صورتش بر نرمی پوست شفاف چهره ی زن نشست :
ـ هر دوشان چیزهایی را می خواستند که پیش از این داشتند .
زن دست های نمدار را با دامن چلوارش خشک کرد . چهره از صورت مرد گرفت و دور کرد .
ـ پس آن بزرگتری راه بازگشت را پیدا نکرده بود ؟
زن ناغافل پرسید و از آشپزخانه بیرون زد و برای نخستین مرتبه حس کرد که سایه ی آن رایحه ی زبر و خشن دنبالش راه نیفتاده است . فارغ از پاسخ و پرسشهایش با مرد ، توی اتاق آخری سراغ پس اندازش در قعر کمد رفت . لباسهای همیشگی اش را از کمد بیرون کشید . هر کدام از یک جنس بود . دامن حریر . پیراهن چیت گلدارش . رب دوشامبر زنانه ی ژرسه ، مانتوی کرپ و بلوز متقال . بیرون ریختشان . ته کمد پارچه ی دو لا عرض پیچازی را که سالها داشت و هرگز ندوخته بودش بیرون کشید و زیر آن هم سارافون آبی رنگ دوران نوجوانی را . به دبیرستان رفت .
دبیرستان . دویدنهاشان و خندیدن هاشان . ایوان مدرسه با آن پرچم سه رنگ و بر روی آن سرود خواندنها با سارافونهای یک دست . خانم مدیر جان گرفت . با عینک پنسی و چهره ی کم و بیش عبوس . رویا و سمیه و مریم و عاطفه و دیگران … سمیه با نگاه میشی رنگش و مریم با ریزخندهای زیرجلکی‌اش و عظیمه با قهرهای یک ساعته …
دختران نوجوان با چشمهای شاداب پرنگاه … یکپارچه هورا کشیدنها را هم یاد کرد و عاقبت زن ۲۸ ساله ای که از مسیر بازگشتش نیز نیمه ی راه برگشته بود . نوزده ساله را هم یک لحظه بخاطر آورد و زود در میانه ی ذهن محوش کرد . تا چند لایه ی سارافون را از هم گشود . میانش دسته‌های اسکناس را برداشت و سرسری شمرد . سارافون را سر جایش گذاشت .
سارافون را شسته بود و گوشه ی کمد انداخته بود . به پدرش گفته بود :
ـ تمام شد . این هم از درس و مدرسه !
و پر شیطنت خندیده بود .
چند سالی گذشته بود . خیابانها ، خالی از مشت های جماعت نا خرسند ، تازه آرامش خویش را باز یافته بود که روزی از سر صبح خانه ناآرامتر شده بود . پدر سبدهای میوه را مهیا در یخچال گذاشته بود و او عصر پشت پنجره ی اتاقش در خانه ی پدری بی تاب آینده ای مبهم ، به انتظار مانده بود .
لبه ی پرده را کنار کشیده بود و زیر چشمی از درز میان دو لته حیاط را می پایید . بعد از ظهر مرد از پله ها آمده بود. آمده بود و مانده بود.
خمیازه ای کشید . خواب در چشمهایش چندک زده بود . فردا باید پارچه ی مبلها را نو می کرد . اسکناسهای شمرده را در کیف دستی پوست ماری اش گذاشت و به نشیمن بازگشت . شبح درشت مردی از آشپزخانه به اتاق خواب می رفت . دو انتهای لب به نشانه ی لبخند به بالا قوس برداشت . چقدر مردی که تنهایی‌اش را می فهمید، دوست داشت . با صدای بلند گفت :
ـ شب بخیر .
همه ی خانه فرو رفت در خاموشی .
آرش آذر پناه – مرداد ماه ۱۳۸۳
باز نویسی اول تیر ماه ۱۳۸۳
بازنویسی دوم تیر ماه ۱۳۸۳
باز نویسی سوم فروردین
قربانی»
زن لبه ی پرده ی ماهوت را کنار کشید . زیر چشمی از درز میان دو لته حیاط را پایید. این هنگام بعد از ظهر مرد می‌آمد . مثل همیشه از پله ها . زن بطرف در دوید و بازش کرد . مرد کیف دستی را بر زمین گذاشت . گفت :
ـ نگفته بودم بی چادر کنار در نایست !
زن سر به زیر انداخت :
ـ سلا م عرض شد
مرد دستی به ریش های جوگندمی کشید و انگار ته مزه‌ی کنایه را در دل حس کرد. پاسخ سلام زنش را داد تا زن خسته نباشید بگوید و بعد چون همیشه بپرسد :
ـ امروز چند تا طلاق ؟
مرد کت از تن بیرون آورد و به سختی دگمه ی روی یقه را باز کرد . گردن نفس راحتی کشید . زن کت را به گلمیخ جالباسی آویخت و فکر کرد بوی طلاق می دهد ، بوی دادگاه خانواده . بوی مشاجره و ته مانده ی آن کمی هم بوی قضاوت .
شوره های ریز سفید را از روی شانه های کت تکاند و روی گلمیخ مرتبش کرد . بعد برگشت روی کاناپه و تقارنش بر چوب لباسی را به نظاره نشست . مرد آستین پیراهن سفید را بالا زد و رفت بطرف دستشویی . زن گفت :
ـ نگفتی چند تا ؟
و آرام دست را بر ساتن کوسن های کاناپه لغزاند . لیزی و لغزندگی آنها را دوست داشت همانقدر که از زبری پارچه‌ی جیر کاناپه متنفر بود . نوازش لطافت ساتن خوشی گنگی را ته دلش می‌نشاند.
مرد از دستشویی آمد بیرون . قطره های ریز آب از انتهای تارهای ریش ، از قوس چانه می چکید. بی هیجان گفت:
ـ بگو چه جور طلاقی ، نگو چند تا !
زن نگاه خالی از احساسش را به زبری ریش مرد دوخت و دست بر جیر کاناپه کشید . مرد پنجه ی نمدار بر فرق سر کشید و روی پاها را مسح کرد . گفت :
ـ پرونده ی بی سابقه ای بود . خیلی عجیب و غریب . تقریباً باور نکردنی بود .
رفت توی اتاق و زن صدای «الله اکبر» ش را شنید که همواره بلندتر ادا می کرد . برخاست و رفت در راهرو را باز کرد . بی پروا جلوی در ایستاد و دست به لطافت موهایش کشید . بعد آرام شده و تسکین یافته برگشت تا ساتن مخده ها را نوازش کند .
مرد سجاده را جمع کرد . تسبیح انداخت و بعد برگشت توی هال . دستی به ریش نیمه بلند کشید. خشونتی میان محاسن بود که لبخند بر لبش می نشاند . گفت :
ـ خیال کردم بیشتر از این کنجکاوی کنی . تا بحال به چنین موردی بر نخورده بودم .
زن بی تفاوت گفت :
ـ اصل مطلب یکی است ، طلاق !
مرد پیش آمد و بر کاناپه نشست . به چهره ی زنش دقیق شد و فکر کرد چقدر با کارش غریبه است.
ـ تو همیشه فقط آمارشان را می پرسی
و احساس کرد اینگونه به زنش اعتراض کرده است ، یا که شاید اندک گلایه ای کرده بود . دوباره گفت :
ـ‌ دو زن بودند. یکی ۱۹ ساله و دیگری ۲۸ ساله .
زن برگشت و نگاهی مات و کدر به چهره اش دوخت . مرد همیشه توجه زن را پیروزی می دانست و حالا می توانست در دادن باقی اطلاعات خست بخرج دهد . به نخستین پرونده ی صبح فکر کرد و تلاش کرد چهره ی دو زن را به یاد بیاورد . نوزده ساله از یک سو اصرار می کرد و زن بیست و هشت ساله از سوی دیگر تمام خواهش ها را بی پاسخ گذاشته بود و نشنیده نمی پذیرفت .
مرد سرسام گرفته بود که شوهر با قامتی بلند و اندامی متوسط از میان هیاهوی دو زن کنار میز رسیده بود . فوری هر دو را بر دو صندلی کنارش نشانده بود . او بی توجه به شوهر پس از خواندن چند صفحه ، بلافاصله پرونده را بسته بود . بعد آن را روی میز به جلو سرانده بود و رو به شوهر گفته بود :
ـ ۳۴ سال بیشتر سن ندارید ، این چه زندگی عجیبی است که ساخته اید ؟
دستی نرم و سبک به شانه اش خورد . زن برش گرداند به هال . مرد نفسی کشدار بیرون داد . زن پرسید :
ـ دو تا زن داشت ؟
مرد لای انگشت ها را با زبری ریش خاراند و دست دیگر بر انحنای شکم کشید . شمرده جواب داد:
ـ در دو زمان مختلف ، نه همزمان .
زن دستی به صورتش برد :
ـ یک کم کوتاهشان کن .
مرد لبخند زد :
ـ زینت مرد است .
مرد موجی از گلایه را در صداش تشخیص داد . زن کوچکتر هم گلایه آمیز سخن گفته بود . شوهر تا آمده بود که پاسخ بدهد ، زن نوزده ساله بی معطلی نالیده بود :
ـ آقای قاضی من به پدر و مادرم می گفتم به درد این مرد نمی خورم . اما آنها به گمان خودشان باید مرا خوشبخت می کردند . می گفتند کسی جز او به درد من نمی خورد . حالا عذر خواهی می‌کنند . بعد از مرگ سهراب ! می گویند اشتباه کرده اند .
گذاشته بود تا زن کوچکتر ادامه بدهد .
ـ اما هنوز هم اشتباه می کنند . من به شوهرم علاقمند شده ام . دوست ندارم جدا شوم ازش .
حروف در لفافه ای از بغض ، بریده بریده بیرون می آمد . مرتب اشک ها را با گوشه ی دستمال پاک می کرد . اثر اشک ها اما توی صدا به چشم می خورد .
شوهر بلند قامت دوباره آمده بود سخن بگوید که این بار او نگذاشته بود .
گفت :
ـ خودش را به موش مردگی زده بود . اما چندین بار مجال حرف زدن پیدا نکرد . اجازه ندادمش وقت و بی وقت لب وا کند .
زن مخده ها را روی کاناپه مرتب کرد . زیر لبی گفت :
ـ تو هیچوقت به هیچکس مجال عرض اندام نمی دهی ، حتا مجال حرف زدن را .
مرد سر پیش آورد . نیم لبخندی بر لب ، در گوش زن زمزمه کرد :
ـ مگر به تو !
زن کمی پس رفت . هرم زبری نفس مرد را بر کرکهای لطیف زیر نرمه ی گوش احساس کرد . سالها بود بوی زبری این نفس سایه به سایه دنبالش می آمد . همه جا . توی آشپزخانه . شانه به شانه اش توی خیابان و مخصوصاً هنگامیکه رها کنار در خانه می ایستاد . قبل از همه ی این سالها گفته بود :
ـ هدفت از انتخاب «من» چیست ؟
اغواگرانه لبخند زده و چشم پایین انداخته بود . مژه ها بلند و مقعر به سمت بالا می رفتند و هیچ خطی هر چند ریز در چهره نبود . مرد پاسخ داده بود :
ـ سنت پیغمبر
و او زبری رایحه ای را حس کرده بود .
مرد صدایش را چند پرده بلند کرد . زن به آشپزخانه رفته بود .
ـ کار ما اینطور است که اگر کمی کوتاه بیایی ، ادامه ی راه قضاوت خیلی مشکل می شود . دست پیش را باید گرفت که پس نیفتاد .
صدای زن از آشپزخانه از لابه لای جرینگ جرینگ لیوانها شنیده شد :
ـ نگفتی ، ۱۹ ساله ، زن دوم بود ؟ حتماً او طلاق می خواست .
گفت و پیش خود فکر کرد ، چرا حتماً ۱۹ ساله ؟ دست به پیشانی گذاشت خطهای پیشانی را با نوک انگشت ها لمس می کرد . حالا بیست و هشت ساله بود . یا شاید کمی بیشتر ، مثلاً ۲۹ ساله . یک جایی باید حسابش از دست آدم در برود و حالا مدتها بود که دیگر با زمان پیش نمی رفت . لیوانهای چای را روی میز آشپزخانه گذاشت و قوری را از روی گاز برداشت . لیوانها را مرتب کرد . همان توی آشپزخانه سؤالش را تحلیل کرد . چندین بار توی ذهن تکرارش کرد . بیست و هشت ساله که قطعاً نمی توانست جدا شود . تلخ لبخند زد . صدا بالا برد و از همانجا دوباره پرسید :
ـ حتماً زن نوزده ساله طلاق می خواست ؟ هان ؟
مرد لبخندی از سر رضا زد . دوباره کنجکاوی زنش را تحریک کرده بود .
ـ اتفاقاً بر عکس همه چیز بر ضد او بود اما او …
شوهر بلند قد با اشاره ی او دوباره سکوت کرده و سر به زیر انداخته بود . او اما به زن کوچک گفته بود :
ـ از آنجا که اظهارات این پرونده تنها از سوی شوهر شماست ، برای روشن شدن تکلیف باید توضیحات دقیقی ارائه کنید .
آنگاه توبره ی حرف های زن یکهو ترکیده بود و از راه زبان بیرون می ریخت :
ـ ۱۹ ساله هستم . وقتی به خواستگاری ام آمد ۱۸ سال بیشتر نداشتم . تازه از دبیرستان فارغ التحصیل شده بودم . وقتی مادرم گفت مردی آمده به خواستگاری ام خیلی غصه ام گرفت آقای قاضی ، حتا وقتی دیدمش هم علاقه نداشتم زیر یک سقف با او زندگی کنم .
دستی زیر چانه انداخته بود و تا ته حرف های زن را دقیق شده بود
ـ چون به من گفته بودند شوهر آینده ام قبلاً زنش را طلاق داده . آقای قاضی خودتان بهتر می دانید هیچ دختر جوانی علاقه ندارد به مردی شوهر کند که قبلاً زن داشته . اما همه می گفتند موقعیتش برای زندگی عالی است . گفتند بخت خودت را از خانه بیرون نکن .
با آه و زاری گفته بود . با حسرتی عمیق در ته صدایی که نوزده ساله نمی زد و مرد را تا این ساعت عصر به فکر واداشته بود . در تمام عمر کاری اش آن همه تناقض گویی را نشنیده بود ، تا آنچنان ذهن را مشغول کند که اینک هنوز در بهت نخستین پرونده ی صبحش بماند .
زن از آشپزخانه تا نشیمن آمد . با همان صدای پر تأنی و پر آهنگ گفت :
ـ یادت می آید ؟ نوزده سالم بود که آمدی . آن موقع تازه امتحان قضاوت داده بودی . من توی عالم خودم سیر می کردم . اصلاً نمی دانستم زندگی مشترک یعنی چه ؟ پدر و مادرم گفتند ، موقعیتش خیلی خوب است.
مرد آهی کشید .
ـ همه چیز در دراز مدت بدست می آید خانم . هزار بار گفته ام . حتا زندگی مشترک .
زن لیوان چای روی عسلی مدور مقابل مرد گذاشت و سینی با قندان را کنار خود :
ـ حالا اما از ۲۸ سال بیشتر دارم . مثل آن زن بزرگتر .
آن زن بزرگتر هیچ نگفته بود . فقط یک بار مدرک مهندسی اش را به رخ کشیده بود . می گفت : «هوویش در شان او نیست » و به شوهر متوسط اندام اشاره کرده بود . شوهر یکریز از زن کوچکتر عذر می خواست بعد به عجز افتاده بود .
ـ از تو خواهش می کنم
همین یک جمله را گفته بود و به دنبال آن یک بند ، زنجیری از حرفها و خواهش ها سرازیر شده بود .
ـ تمام مهریه اش را فوری و یکجا می پردازم آقای قاضی . حاضرم سند قطعه ای زمین را حتا به نامش کنم.
گفته بود و کیف دستی اش را پی چیزی می کاوید . بعد رو به زن کوچکتر همه حرف ها را تکرار کرده بود .
ـ همه مهریه ات را …
زن کوچکتر اما آرام و ناآرام میان بغضی مانده بود. شوهر همچنان یکریز و مدام از او تمنا می کرد.
ـ ازت عذر می خواهم . خواهش می کنم مرا ببخش . منطقی نگاه کن ! من و تو که نمی توانیم دیگر کنار هم ، با هم زندگی کنیم ، می توانیم ؟
شگفت زده ، متعجب ، بی اختیار دست بر میز کوبیده و دستور سکوت داده بود . نوزده ساله زیر لب موییده بود :
ـ تحقیر شدم ، آقای قا…
بریده بود و دوباره پافشاری می کرد . میان ضجه هایش دوباره گفته بود :
ـ حاضر به جدایی … آخر یکسال با او زندگی کرده ام .
هق هقی تن صدا را زیر و بم می کرد :
ـ به زندگی ام علاقمند شده ام … نمی توانم دل بکنم آقای …
شوهر میان زنجموره و شیون هاش دویده بود :
ـ من فقط رضایت به جدایی می خواهم .
نوزده ساله می خواست دوباره حرفی بزند که زن بزرگتر برای نخستین بار لب گشوده بود و صدا در گلوی کوچکتر خفه مانده بود .
ـ فکر می کنم ادب شده باشد دیگر …
و پوزخند زده بود . یا زهر خندی گویا . او بر پیشانی گره انداخته بود و همانطور ابرو در هم کشیده توضیح خواسته بود . زن ۲۸ ساله گفته بود :
ـ بدون او نمی توانستم . یعنی ما هر دویمان بدون هم نمی توانستیم. از اول هم می دانستم . اما برای تأدیبش لازم دیدم . باید جدا می شدم لااقل برای یک مدت کوتاه …
احساس کرده بود کلمه ی «من» را برای پا نگذاشتن روی آن همه غرور زنانه اش به ما جمع بسته بود . اما جدی گفته بود و او باور نمی کرد ؟
زن گفت :
ـ چرا آن زن بزرگتر هیچ حرفی نمی زد ؟
مرد با آن صدای ملیح و پر کرشمه از میان دیوارهای بی روح دادگاه بیرون کشیده شد تا میان دیوارهای خانه . لیوان چای را تا لب ها بالا برد و داغی مطبوعی بر پوست نازک لب نشست . حبه‌ی قند در دهان انداخت و همانطور گفت :
ـ حرف زد ، بالاخره چیزی گفت که اول متوجه نشدم . بعد …
چای را سر کشید و بر عسلی گذاشت . زن با طمأنینه بر دالبر دالبرهای فلزی اطراف عسلی دست کشید و انگشت ها به لیوان گرم مرد رساند .
پرسید :
ـ بعد چی ؟
مرد باد به غبغب انداخت و مصنوعی سرفه کرد :
ـ بعد فهمیدم که … ظاهراً اوایل زندگی تا قبل از طلاق هزینه های کمرشکن برای مردش می تراشیده … .
زن زیرجلکی زمزمه کرد : هزینه … و نگاهی به روبرو کرد . از نگاه چشمهای بی تفاوت مرد گذشت و به پارچه فروش های کنگره کنگره ی مولوی رسید و آن پارچه ای که رویه ی چون حریرش زیر تشعشع آفتاب می درخشید و وقتی نوازشش کرد نرمی لغزندگی دلپذیری تا ته دلش سرید و پایین رفت . پارچه ای چرمین با رویه ی ابریشمی چشمش را گرفته بود . تسخیر کرده بود.
ـ متری چهل و پنج هزار تومان خانم !
بزاز گفته بود . کوبنده و تحقیر آمیز . شب به مرد گفت :
ـ اگر بشود پارچه ی کاناپه ها را عوض کنیم . اذیت می شوم روی آنها …
دستی کشید رویشان و خندید :
ـ مگر چه اشان است؟ مخملی مخملیند .
گفت و هرگز نفهمید لمس هر روزه‌ی مخمل کهنه و زبر و سخت شده ی کاناپه مو بر تنش سیخ می کرد و نزدش چقدر زجر آور می شد بخصوص وقتی خود او چهره به چهره اش می نشست . گفت :
ـ این ها دارند می پوسند … پارچه دیده ام متری چهل …
مرد سوتی ممتد کشید . لب ها لوله کرده بود و از انبوه موی صورت سیاهی حفره ی دهان صدای سوت را همراه با آن نفس زبر بیرون می داد . از جا برخاست . بی تفاوت پاسخ داد :
ـ پارچه های مبلی خیلی گرانند … حالا تا ماههای آینده … ببینیم چه پیش می آید .
اینک زن پس از یکسال هنوز کنار او بر مخملها دست می کشید . مور مورش شد . دندانها به هم چفت شده پرسید:
ـ یعنی ۲۸ ساله جدا شده بود ؟ حالا می خواست برگردد ؟ درست متوجه نشدم .
مرد لحنی از یأس را ورای صدای زن کشف کرد . رگه هایی از حزن و اندوه را هم . ابروها را بالا برد.
ـ چطور مگر ؟
بعد گفت :‌
ـ شوهره هم می خواست که … اصلاً هر سه نفر چنان هو و جنجالی به پا کردند که بیا و ببین . داشتم بهم می ریختم دیگر … یا عذر می خواست یا تمنا می کرد . تقاضای طلاق داشت از ۱۹ ساله .
همان ابتدای دادگاه هم معذرت خواسته بود و تا او آرامش کرده بود ، شوهر لابه می کرد . از دقایق اول ماجرا بیشتر از نوزده ساله خواسته بود تا بگوید . مدتی بعد زن کوچکتر ادامه داده بود:
ـ روزی وقتی به خانواده اش پاسخ رد دادم ، چاقو به دست آمد خانه مان و گفت یا مرا می کشد یا خودش را . تحت تأثیرش قرار گرفتم . باور کنید به همین راحتی .
ابتدا پوزخند زده بود . سپس اما جدیت آن زن کوچکتر پوزخند را بر لب ها خشکانده بود .
ـ نمی دانستم زندگی چه پیچ و خم هایی دارد . فکر کردم واقعاً به من علاقمند است . برای همین رضایت دادم .
سرش را تکان داد و او دید که از چشمها هزار آه و افسوس بر زمین ریخت . مرد لب ها را به دندان جویده بود . این یکی بسیار طولانی شده بود . حتا میان راهرو اکنون ازدحامی بود .
زن سرش را تکان داد و از چشم ها ته مانده ای از نوجوانی بر روی زبری جیر کاناپه ریخت . به لحنش کش و قوسی داد و چون سالها پیش اغواگرانه گفت :
ـ آن بیست و هشت ساله ، الان که زنش نبود ؟ بالاخره نگفتی … می خواست برگردد ؟
انگار سالها بود که از بیست و هشت سالگی رد کرده بود . اینگونه بود ؟ می دانست نه . دست بر مخده ها کشید بار دیگر . ساعاتی که از آمدن مرد می گذشت نوازش ساتن مخده دیگر لذتبخش نبود . کمی خشن می شد و زبری می گرفت . مرد پاسخش داد :
ـ اول اصلاً حرفی نمی زد . می خواست ببیند چه پیش می آید . بعد اما …
زیر لب استغفار گفت و تسبیح در مشت گرفت .
زن بی حرارت خیره به تارهای سپید میان سیاهی محاسن مرد ، گفت :
ـ دوست دارم بدانم آنها که می آیند پیش تو به کجا رسیده اند ، کجاست که من تصورش را ندارم.
پر دریغ گفته بود این را . مرد جوابش داد . مختصر و بی تفاوت .
ـ هیچ جا … فقط راه بازگشت را پیدا کرده اند .
برقی خفیف در چشمهای زن درخشید . عضله ی زیر چشم دل دل می کرد . به آشپزخانه برگشت و از آنجا داد کشید :
ـ چرا نگذاشتی مرد حرف بزند ؟
نگذاشته بود ؟ شوهر که دائم عذر می خواست و اصرار بر رضایت زن دوم می کرد . آنجا را روی سرش گذاشته بود . نوزده ساله چانه اش گرم شده بود . گفته بود :
ـ «خوشبختی ام همان چند ماه اول دوام آورد . بعد تمسخر و دست انداختن ها شروع شد . یکبار به بچگی ام می‌زد،‌ یکبار نداشتن مدرک را توی سرم می کوبید . بعد وقتی گفت ازدواج با من تنها بهانه ای بود که همسر پیشین‌اش حسادت کند و دوباره راضی به زندگی با او شود ، نمی دانید چه حالی شدم .»
تا یکسال بعد خانه جهنم شده بود . زن روزی پر صدا زار می زد . مرد بلند قد سراسیمه شد . زن به تکرار می گفت «دروغ می گویی» مرد سماجت بخرج می داد . گفت :
ـ نه باور کن . نه سال جوان تر بودن تو دلیل نمی شود . اصلاً امتیازی نیست برای تو . حالا که حس حسادتش گل کرده راه برگشت من باز شده .
زن جوان میان آن همه تضرعش جیغ کشید :
ـ دروغ می گویی تو ، من وسیله نبودم .
زن میان آن همه شیون و زاری اش این را تلخ و گزنده گفته بود . مرد سر زیر انداخت . چشم ها بی فروغ و شرمنده بود. زنگ تلفن بصدا در آمد . زن میان اشک و هقاهقش صدای آن زن دیگر را حدس زده بود که پشت گوشی ، سر ناسزا را بسته بود به او و یک بند دشنام می گفت . هفته‌ای دیگر هر سه تا راهروی این ساختمان آمده بودند تا مردی دست میان تارهای ضخیم ریش خود متفکرانه خاموششان کند یا به حرف وادارشان .
دست آخر خودش اجازه ی صحبت به شوهر را داده بود . سرانجام شوهر پر جرأت و مسلط بر خویش اما آرامتر از لحظات گذشته لب گشوده بود :
ـ من از او عذر می خواهم
و برای بار چندمین به زن نوزده ساله اشاره کرده بود .
ـ ادامه ی زندگی با او خوشبختمان نمی کند . تنها مانع ازدواج مجدد با همسر اولم می شود. آقای قاضی من هنوز دوستش دارم .
به زن بزرگتر با نگاهی آغشته به حسرت و خواهش نگریسته بود . بعد از زیاده خواهی هایش گفته بود در آن سالهای نخستین.
ـ آقای قاضی، دخل و درآمد آدم هر چقدر هم که باشد ، جایی به بن بست می خورد . یک جایی بالاخره می ماند . من تمام خواسته هایش را نمی توانستم تامین کنم . این دلیل نمی شود دوستش نداشته باشم ؟ دلیل می شود ؟
او سر پایین انداخته بود . با گوشه ی مقوایی پرونده روی میز ور می رفت و خیره به سایه ی مات پره های پنکه سقفی که روی میز چرخ می زد، بفکر فرو رفته بود . تا به حال فقط خودش از مراجعین سؤال می کرد و این بار کسی از او پاسخ خواسته بود . گفته بود :
ـ و بعد طلاقش دادی . البته این جا نوشته طلاق توافقی .
به پرونده بر میز نگاه کرده بود . زن بزرگتر همچنان آرام با چشمانی بی نور ، بی نگاه به جایی دور،‌ افقی گنگ را زل زده بود. خیره شده و بی حرف مانده بود . شوهر بلند قد با اعتماد به نفسی باز یافته حرف هاش را در ساده‌ترین جملات پی گرفته بود :
ـ بعد از مدتی متوجه شدم که بدون او نمی توانم زندگی کنم . دوستش داشتم بهش عادت کرده بودم . حتا به بی‌رویه خرج کردنهایش، به نق و نوق هایش . نمی دانم . اما واقع اینکه دوباره می خواستمش . این ترفند هم حاصل مشورت با همکارانم بود . خوب آنها همه چیز را می دانستند . با شان در دل می کردم . چه می دانم ؟ شاید هم پیشنهادشان خیلی احمقانه بود که ما حالا این جا، توی این مخمصه مانده ایم .
گفته بود ولی هیچ احساسی انگار میان کلماتش بیتوته نکرده بود . بعد دوباره رشته ای از عذر خواهی و تمنا را سخاوتمندانه بر دامان زن کوچکتر ریخته بود .
آنگاه او مقتدرانه صدا صاف کرده بود . آیه ای آورده بود و حدیثی . و بعد گفته بود :
ـ دلایلتان سطحی است آقا ! خلاصه گویی های کلی اند .
نیمه چشم غره ای به شوهر بلند قد رفته بود . در دلش اما که نگریسته بود نه دلیل را می پذیرفت و نه سطح را .
مرد به آشپزخانه رفت . زن داشت ظرفهای شسته را توی آبچکان جابجا می کرد . چهره نزدیک پهنای صورت زن گرفت . به نجوا گفت :
ـ بظاهر غیر منطقی می گفت . اما انگار پاسخی نداشتم برایش . زن گفت :
ـ مهم این است ، آن زن بزرگتر چه می خواست ؟
مرد صدایش را از ته قلبی زنانه شنید . مأیوسانه گفت :
ـ دم نزد اصلاً . مگر همان دو سه جمله ای که در مورد تأدیب مردش …
سرانجام در پایان ظهر بی گفتن کلامی اضافه از در بیرون زده بود . مرد میانسالی توی راهرو ، پشت در ایستاده بود.
ـ دخترم فقط نوزده سال داشت .
گفته بود و با مشت گره کرده به سوی مرد بلند قامت جهیده بود . زنی میانسال حائل شده بود . مرد ریخته بود کف کریدور . گریسته بود . دست ها بر سر می کوبید . سیاهه ای در دست داشت . لابلای زاری مردانه اش سیاهه را بالا گرفته بود . گفته بود :
ـ هنوز قسط های جهیزیه را می دهم .
زن ۲۸ ساله باز گفته بود :
ـ فقط برای تأدیبش جدا شده بودم. من هم بدون او هرگز نمی توانستم زندگی …
بقیه حرفش را خورده بود و از جلوی میانسال بسرعت و با گامهای بلند دور شده بود .
مرد به زن نزدیکتر شد . موهای صورتش بر نرمی پوست شفاف چهره ی زن نشست :
ـ هر دوشان چیزهایی را می خواستند که پیش از این داشتند .
زن دست های نمدار را با دامن چلوارش خشک کرد . چهره از صورت مرد گرفت و دور کرد .
ـ پس آن بزرگتری راه بازگشت را پیدا نکرده بود ؟
زن ناغافل پرسید و از آشپزخانه بیرون زد و برای نخستین مرتبه حس کرد که سایه ی آن رایحه ی زبر و خشن دنبالش راه نیفتاده است . فارغ از پاسخ و پرسشهایش با مرد ، توی اتاق آخری سراغ پس اندازش در قعر کمد رفت . لباسهای همیشگی اش را از کمد بیرون کشید . هر کدام از یک جنس بود . دامن حریر . پیراهن چیت گلدارش . رب دوشامبر زنانه ی ژرسه ، مانتوی کرپ و بلوز متقال . بیرون ریختشان . ته کمد پارچه ی دو لا عرض پیچازی را که سالها داشت و هرگز ندوخته بودش بیرون کشید و زیر آن هم سارافون آبی رنگ دوران نوجوانی را . به دبیرستان رفت .
دبیرستان . دویدنهاشان و خندیدن هاشان . ایوان مدرسه با آن پرچم سه رنگ و بر روی آن سرود خواندنها با سارافونهای یک دست . خانم مدیر جان گرفت . با عینک پنسی و چهره ی کم و بیش عبوس . رویا و سمیه و مریم و عاطفه و دیگران … سمیه با نگاه میشی رنگش و مریم با ریزخندهای زیرجلکی‌اش و عظیمه با قهرهای یک ساعته …
دختران نوجوان با چشمهای شاداب پرنگاه … یکپارچه هورا کشیدنها را هم یاد کرد و عاقبت زن ۲۸ ساله ای که از مسیر بازگشتش نیز نیمه ی راه برگشته بود . نوزده ساله را هم یک لحظه بخاطر آورد و زود در میانه ی ذهن محوش کرد . تا چند لایه ی سارافون را از هم گشود . میانش دسته‌های اسکناس را برداشت و سرسری شمرد . سارافون را سر جایش گذاشت .
سارافون را شسته بود و گوشه ی کمد انداخته بود . به پدرش گفته بود :
ـ تمام شد . این هم از درس و مدرسه !
و پر شیطنت خندیده بود .
چند سالی گذشته بود . خیابانها ، خالی از مشت های جماعت نا خرسند ، تازه آرامش خویش را باز یافته بود که روزی از سر صبح خانه ناآرامتر شده بود . پدر سبدهای میوه را مهیا در یخچال گذاشته بود و او عصر پشت پنجره ی اتاقش در خانه ی پدری بی تاب آینده ای مبهم ، به انتظار مانده بود .
لبه ی پرده را کنار کشیده بود و زیر چشمی از درز میان دو لته حیاط را می پایید . بعد از ظهر مرد از پله ها آمده بود. آمده بود و مانده بود.
خمیازه ای کشید . خواب در چشمهایش چندک زده بود . فردا باید پارچه ی مبلها را نو می کرد . اسکناسهای شمرده را در کیف دستی پوست ماری اش گذاشت و به نشیمن بازگشت . شبح درشت مردی از آشپزخانه به اتاق خواب می رفت . دو انتهای لب به نشانه ی لبخند به بالا قوس برداشت . چقدر مردی که تنهایی‌اش را می فهمید، دوست داشت . با صدای بلند گفت :
ـ
شب بخیر .

همه ی خانه فرو رفت در خاموشی .
آرش آذر پناه – مرداد ماه ۱۳۸۳
باز نویسی اول تیر ماه ۱۳۸۳
بازنویسی دوم تیر ماه ۱۳۸۳
باز نویسی سوم فروردین ۱۳۸۴

دنیای رنگین کودکی من – از کتاب اشک ققنوس – محمود صفریان

بهمن ۱۳۹۳

حالا که بزرگ شده ام، از خواهرانم، و بیشتر از مادرم می شنوم وقتی متولد شدم، پدرم غرق کار بود می گویند به کار کردن معتاد بود، تا آنجا که کمتر او را می دیدند. تا نیمه های شب کار می کرد از کله سحر.
به خانه که می آمد چنان از ” نا ” رفته بود که گاه شام نخورده روی مبل خوابش می برد. چه زندگی بی هیجانی!!
و حالا به دفعات شنیده ام که از آن زمان به نیکی یاد نمی کند. سر حرف که باز می شود با احساسی پر از غبن می گوید :
” نمی دانم چرا این همه وسواس داشتم که موی لای درز کارها نرود ؛ بی آنکه جائی خودش را نشان بدهد. ”
گویا صبح ها خواهرانم خواب بودند که می رفته و شب ها هم هنگام مراجعت چون دیر وقت بوده آن ها را نمی دیده.
و حالا با تاسف می گوید:
” من بچگی، بچه هایم را ندیدم و سخت پشیمانم ”
مادرم می گوید وقتی من متولد می شدم نگران بوده که حتا کمتر از خواهرهایم پدرم را ببینم و از مهر او بی بهره بمانم.
محبت مادری، داستان دیگری است ومثل آب برای رشد گل ضروری است. اما مهر پدری جنسش فرق می کند و مادر نگران این جنس مهر برای من بوده است.
گویا من خیلی زود به حرف آمده ام و کامل ودرست صحبت می کرده ام و همین می شود برگ برنده زندگیم در رابط به توجه خاص پدرم به من.
کم وبیش یادم می آید که وقتی به خانه می آمد مثل گربه به پرو پایش می پیچیدم و از سر و کولش بالا می رفتم. قلندوشش جائی بود که وقتی دست می داد غرق خوشحالی می شدم.
نمی دانم از کی به او پیله کردم که برایم قصه بگوید؟ سرم را که روی زانویش می گذاشتم کار تیر خلاص را داشت.
دلش نمی آمد دلم را بشکند
راه که افتادم، شد برنامه هرشب من، چه استعدادی را رو کرد! هر شب یک قصه جدید..من کم کم متوجه شدم که زبان اکثر حیوانات را می داند و با آنها رفاقت دیرینه دارد. همانقدر با خرس دوست بود و صحبت می کرد که با شیر درنده و من با اینکه از ترس وجود حیوانات وحشی قصه هایش بر خودم می لرزیدم و در کنارش کِز می کردم، رفاقت و هم صحبت شدنش با آن ها و حرف شنوی که می شنیدم از پدرم دارند آرامش خاصی را در جانم می ریخت.
یکبار که شیری گرسنه نعره کشان راه برمن و دوستانم که برای گردش عازم جنگل بودیم بست و همه ی ما را به آستانه قبض روح شدن کشاند این پدرم بود که بیاری آمد و باصدای مخصوصی که احتمالن ” طنینی” بود خوشایند شیر. روبریش ایستاد و گفت:
” سلام دوست عزیز، مدتی است ندیدمت…اینجا چکار می کنی؟….”
” سلام…دوست قدیمی، گرسنه ام، ببین چه طعمه هائی در چنگ دارم؟ ”
” ها ها ها ها …این ها بچه های من هستند، کارشان نداشته باش”
و شیر دلخور و غمبه کنان رفت….
و من با چه پُزی به اتفاق دوستانم بسوی جنگل رفتیم…و دیدم که پدرم سایه به سایه ما می آید…
یک شب دیدم قبل از شروع قصه، رادیو را که ضبط هم داشت آماده کرد، نواررا در قسمت ضبط گذاشت و با شروع قصه کلید را زد. و از آن شب قصه ها را ضبط کرد. نوارهائی که من حالا فقط دوتا از آن ها را دارم. و در همین دوتا، هم صدای جوانی های او را دارم، هم صدای کودکی خودم را که در بین قصه ها دخالت هائی داشته ام و هم بر حسب اتفاق صدای مادر بزرگ مادری ام را که از زنده بودنش خاطره بسیار محوی دارم.
از وقتی دو نوار باقی مانده را دم دست دارم، گاه که از کار خسته بر می گردم و خلق و حوصله روبراهی ندارم تکه هائی از آنها را گوش می دهم و می روم به دنیائی که کودکستان می رفتم و بعضی از روزها تعدادی از هم کلاس هایم را به خانه می آوردم تا به اتفاق به یکی از قصه هائی که پدرم ضبط کرده بود گوش بدهیم .
اولین باری که به اتفاق بچه ها به یکی از قصه های پدر گوش می دادیم، و من از هیجان بچه ها به وجد آمده بودم، به سئوال های مکررشان که این نوار را از کجا برایت خریده اند جواب درستی ندادم. فکر خوبی و بدی اینکه بگویم پدرم قصه گوست نبودم، نمی خواستم آن ها هم چنین نوار هائی داشته باشند. از فردای آن روز به دفعات تلفن خانه ما زنگ زد تا مادرها از مادرم آدرس خرید بگیرند. از همان موقع پدرم نوارها را جمع کرد و تا آب از آسیاب نیفتاد برشان نگرداند. تنبیه بدی بود ولی متوجه ام کرد.
حالا که فکر میکنم در می یابم چه استعدا ی داشته است برای این همه قصه هائی که تمامن را به گمانم در زمان بیان می ساخت، هر شب یک قصه ی جدید که برای من سرشاربود ازهیجان ” و البته هست ” . قرار بر این شده بود که به هنگام دراز کشیدن من در تختخواب با رادیوی کوچکش و نوار ضبط، بیاید در اتاق من، و مرا سوار بر رویا بخواباند. و این گذشتی بود جانانه از پدری که از خستگی نا نداشت.
گاه اتفاق می افتاد که در حین قصه گفتن چشمانش سنگین می شد و پلک هایش روی هم می افتاد، و دنباله قصه ها بهم می ریخت و مثلن خرس می رفت گَل درخت و شیر بی توجه به پدرم راه خودش را می رفت ومن درمی یافتم که دارد بیراهه می رود، و با صدای بلند اعتراض می کردم. از خواب می پرید، ولی یادش نمی آمد که داستان را چگونه شروع کرده است. رو به من می گفت:
” بابا تو سیراتی نداری؟ ”
گمان می کنم ” سیراتی ” را از خودش ساخته بود چون احساس می کرد ” سیر ” بار چکشی ” سیراتی ” را ندارد.
و راست می گفت، من ” سیراتی ” نداشتم. قصه هایش شیرین و هیجان انگیز و بسیار بچه پسند بود و بخصوص اصلن تکراری نبودند.
من از طریق قصه هایش دریافتم که پدرم نه تنها استعداد قصه پردازی دارد که می تواند سخنور خوبی هم باشد.
حالا دیگر خیلی پیر شده، و به قول خودش ” دَم بخت ” است. تعبیری که من و همه ی خانواده از شنیدنش خوشمان نمی آید.
خوب می دانم هر کسی با بالا رفتن سن، به مرحله ای می رسد که می شود گفت یک حالت انتظاراست، انتظار پایان، این سرنوشتی ناگزیر است، ولی یاد آوریش با گفتن ” دَم بخت ” نزدیک بودنش را بیشتر در ذهن می ریزد و ایجاد تجسم پیش از وقوع را دارد. این ها را می گویم چون پس از سالها توانستم دو هفته ای را با او باشم.
دلم نمی خواهد به رفتنش فکر کنم، نگاه به او برایم حالتی را دارد که درست نمی توانم بیانش کنم.
در پایان این دیدار برای باز گشت به شهری که اینک زیستگاه من است، به هنگام خدا حافظی سوزش اشک نریخته چشمانش را در قلبم احساس کردم. از وقتی باز گشته ام در دنیای احساسی خاصی با او هستم.
امروز شنبه است، تعطیلم، پس از صبحانه مجددن روی تختم دراز کشیده ام و دارم به یکی از قصه هایش گوش می دهم….شما هم گوش کنید.
( یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود…یک روز سرد زمستانی، بچه کوچولوئی که هنوز به مدرسه هم نمی رفت توی دست وپای مامانش وول می خورد و هی این ور و آن ور می رفت و نمی گذاشت به کارهایش برسد.
” عزیزم برو بیرون کمی هوابخورو بازی کن…”
کوچولو هم چون هوا سرد بود، گرم پوشید، کت و پلیور و شال گردن ….
( بابا چرا پالتو نپوشید؟ ) من بودم که حرفش را قطع می کردم.
دخترم حرفم را قطع نکن، اجازه بدهی پالتو هم تنش می کنم.
( آخه داشت یادش می رفت )
بهر حال با پوشیدن پالتو از در بیرون رفت. کمی اینطرف و آنطرف ورجه وورجه کرد. برف بازی کرد. به صدای پرنده ها که به دنبال دانه می گشتند گوش داد. به چند تا ازلانه های آن ها نگاه کرد صدای انبوه سارها او را به این درخت و آن درخت کشاند، وهمه ی این ها چنان مشغولش کرد که متوجه نشد دارد از خانه دور می شود.
هوا کم کم داشت تاریک می شد، باد هم با صدائی که برایش بیگانه بود سرما را لوله می کرد. کمی ترسید، تصمیم گرفت فورن به خانه برگردد. دلش سخت هوای مادرش را کرده بود.
به اطرافش نگاه کرد، ولی راهی برای باز گشت به خانه نیافت. ترسش بیشتر شد. ناچار یکی از راه های پیش رو را گرفت و راه افتاد، ولی خیلی زود دریافت که بی راهه می رود. بغضش گرفته بود. چند بار نه خیلی بلند فریاد زد :
” ماما…ماما…”
ولی جوابی دریافت نکرد. تصمیم گرفت از راه دیگری برود. همه ی آن هائی که راه را گم می کنند هم می ترسند و هم دستپاچه می شوند. و هم هر راهی را کمی که می روند ادامه نمی دهند، می ایستند و پریشان
راه دیگری را می روند. کوچولوی ما هم چنین شده بود. نمی دانست چکار کند. گریه اش گرفته بود، سرما هم داشت کبودش می کرد نمی دانست کدام راه را برود. ناامید و پریشان به این طرف و آن طرف نگاه می کرد که ناگهان دید از یکطرف یک سیاهی دارد یواش یواش بطرفش می آید. منتظر ایستاد، نمی دانست چکار کند.
خوب که دقت کرد دید قدم هایش مثل آدم نیست. با دقت بیشتر متوجه شد خرس سیاه رنگ زمستانی است که دارد بطرفش می آید. هیچ کاری ازش ساخته نبود. خستگی و سرما و تاریکی نیروئی برایش باقی نگذاشته بود
دوباره زد زیر گریه و منتظر رسیدن خرس شد تا بیاید و بخوردش. خرس نزدیک و نزدیکتر می شد که چشمانش را بست. از ترس مثل بید می لرزید. ولی با کمال تعجب دید دست پشم آلوی خرس به آرامی روی سرش قرار گرفت :
” بچه نترس، گریه نکن، بگو ببینم اینجا چکار می کنی؟ ”
صدایش مثل صدای پدرش بود وقتی که با حیوانات حرف می زند،
” آمده بودم بازی کنم حواسم به راه برگشت نبود، هوا که تاریک شد و فهمیدم خیلی دیر شده ست خواستم برگردم ولی راه را گم کردم.
خرس گفت:
” نترس من دوست تو هستم بغلت می کنم، لای پشم هام قایمت می کنم تا گرمت بشود و کوشش می کنم راه خانه ات را پیدا کنم. ”
بچه، نا باورانه و از روی اجبار، چون راه دیگری برایش نمانده بود، خودش را در بغل خرس جا داد و چشمانش را بست و تن به قضا داد. خوب که گرم شد و جان گرفت، یکی از چشمانش را نیمه باز کرد و از لای دستان خرس نگاه کرد دید، بله خانه شان از دور پیدا شده است. خرس هم متوجه شد که نزدیک خانه شان رسید است. آرام گذاشتش زمین ، خانه را نشانش داد و گفت:
” بدو برو، آن خانه شماست، من می ایستم تا بروی تو. ”
بچه گفت:
” نه من تنها نمی روم، مادرم بخاطر ناراحتی و نگرانی که دارد با من پرخاش خواهد کرد. تو باید با من بیائی تا بداند که تنها نبوده ام .”
خرس، با تعجب گفت:
” من! …من خرسم، هم مادرت می ترسد هم ممکن است کمک بطلبد و من رابکشند. ”
ولی بچه اصرار داشت که حتمن با خرس برود در ِ خانه. اصرار و اصرار کرد. و گفت:
” اگر تو همراهیم نکنی من تنها نمی روم. ”
خرس که دید ممکن است دوبار بچه گم بشود نا چار همراهیش کرد.
وقتی مادرش در را باز کرد و پرخاش کنان گفت:
” بچه تا این موقع شب تنها کجا بودی؟، فکر نکردی من دلم هزار راه می رود. ”
” ماما، راه را گم کرده بودم. این دوستم مرا نجات داد و به خانه رساند ”
” کدام دوستت، من که دوستی نمی بینم. ”
” بچه، خرس را نشان داد و گفت با این آمده ام.”
مادر تا چشمش به خرس افتاد از ترس صیحه ای کشید و نقش زمین شد.
خرس که این صحنه را دید وحشت کرد و به بچه گفت:
” من می روم، تو به مادرت برس، بالاخره یک روز دوباره می آیم سراغت ”
این گفت و به تاخت دور شد. بچه به زور و کشان کشان مادر را کشاند توی خانه. آب سرد پاشید به صورتش و با ناراحتی و ترس دور و برش ورجه وورجه می کرد و دلش می خواست پدرش از راه برسد و کمکش کند، که مادر چشم باز کرد. بچه از خوشحالی پرید بالا و گفت:
” مادرچه شد چرا ترسیدی؟ ”
” مادر با دلخوری و عصبانیت گفت:
” چرا ترسیدم؟. مگر خرس هم دوست آدم می شود. ؟ جریان چی بود، زود ماجرا را برایم تعریف کن. ”
” مادر مگر نمی دانی که پدر با همه ی حیوانات دوست است و زبان همه ی آن ها را می داند. خب اکثر آن ها می دانند که او پدر من است. ”
مادر با عصبانیت گفت:
” اگر پدرت بداند که تو تنها رفته ای جنگل و راه گم کرده ای و از خرس کمک گرفته ای، تو را به شدت تنبیه می کند و دیگر نخواهد گذاشت تنهائی پا بیرون بگذاری. ”
بچه که هوا را پس دید فورن دوشی گرفت و لباس هایش را عوض کرد و رفت در اتاق خودش بخاری را روشن کرد و زیر لحاف پنهان شد.
پدر که آمد سراغ کوچولو را گرفت. مادر گفت:
” امروز خیلی بازی کرده بود ، و بخاطر خستگی ، رفت گرفت خوابید ”
و لی بچه بیدار بود و همه ی حرف های مادررا گوش می داد. اما کم کم خوابش برد ، مادر که متوجه شد بچه خوابش برده است همه ی ماجرا را برای پدرش تعریف کرد. پدر باور نکرد.
” این حیوانات، معمولن پیدایشان که می شود، سخت گرسنه هستند، وقتی هم گرسنه هستند رحم ندارند، چنین چیزی مورد قبول نیست. ”
مادر گفت:
” ولی همین جور است که من گفتم. نمی خواهی باور کنی باورنکن…”
کمی که در همین زمینه بگو مگو کردند خوابیدند.
خانه که در سکوت فرو رفت، بچه با صدای کشیدن پنجول به شیشه…خششششو وششش…خششششو وششش… از خواب پرید. دید پشت پنجره اتاق خوابش همان خرس است ناخن می کشد، پنجره را باز کرد و آهسته گفت:
” تو اینجا چکار می می کنی؟ زود برو،اگر پدرم بیدار بشود روزگارت را سیاه می کند.”
و خلاصه ی حرف های پدر را برایش تعرف کرد.
خرس گفت:
” نگران حال تو و مادرت بودم. می بینم که بخیر گذشته است. بیا این سبد خرمالو را بگیر، از جنگل برایت آورده ام ”
بچه در حالیکه سبد را می گرفت گفت:
” هرچه زودتر برو، تا کسی بیدار نشده است ”
و خرس به سرعت دور شد.
از صدای بستن پنجره پدر غلطی زد و بیدار شد:
” این صدای چه بود؟ ”
مادر گفت :
” صدائی نبود بگیر بخواب. ”
پدر زیر بار نرفت و اصرا که، چرا صدا از اتاق بچه بود، و فورن با لباس خواب رفت.
به اتاق که رسید دید بچه اش نشسته و یک سبد خرمالو در جلویش است. با بهت و تعجب گفت:
” این چیه؟”
” خرمالو ِ بابا ”
این موقع شب که تو باید خواب باشی، صدای پنجره چی بود؟ خرمالو چیه؟ راستش را به من بگو جریان چیه؟
” هیچ خبری نیست بابا.”
” پس این خرمالو ها از کجا آمده؟ اگر راستش را نگوئی پنجره را باز می کنم و می اندازمت بیرون. خانه ما که خرمالو ندارد. زود باش به من بگو یک سبد خرمالو ی رسیده، و قرمز و درشت از کجا آمده؟ ”
بچه متوجه شد امکان ندارد بتواند نگوید. اگر راستش رانگوید پدرش زیر بار نمی رود چون بنظر می رسید همه چیز را می داند. و فهمید پدرش آنقدر عصبانی است که ممکن است در این تاریکی شب و این سرما و بوران او را از پنجره بی اندازد بیرون. با گریه گفت:
” پدر اگر اذیتم نکنی و از پنجره بیرونم نیندازی، همین حالا راستش را می گویم. نمی دانم ماما جریان امروز را برایتان تعریف کرده یانه. امروزرفته بودم بیرون کمی بازی کنم، در حین ورجه وورجه و اینطرف و آنطرف پریدن و دویدن، راه باز گشت را گم کردم و….ماجرا را کامل برای باباش تعریف کرد، وآمدن با خرس در ِ خانه وغش کردن مادر با دیدن خرس را کلمه به کلمه تعریف کرد. حالا هم خواب بودم، که متوجه شدم از پشت پنجره اتاقم صدای خش و وش و پنجول کشیدن می آید، نگاه کردم دیدم همان خرسه است. به او گفتم که با با و ماما در باره اش چه گفته اند و حتا گفتم که پدرم گفته که خرس آدم می خورد. خرس گفت پدرت درست گفته، ولی من وقتی دیدم تو راه گم کرده ای و گریه می کنی دلم سوخت و تو را نجات دادم. و گفت حالا هم با تو دوستم و بهمین خاطر این سبد را از درختی در جنگل پر کردم از خرمالو و برایت آوردم. من هم پنجره را باز کردم و سبد را گرفتم.
بابا با ناراحتی گفت:
” این حرف های بی خود چیست که می گوئی؟ این ها همه اش قصه است ”
” بابا مگر این که داری می گوئی قصه نیست؟ ”
” چرا بابا، تو چشمانت را ببند و برو زیر پتو،فقط گوش بده تا خوابت ببرد ”
بابا گفتی راستش را بگو من هم دارم راستش را می گویم.
بابا زیر بار نرفت و به بچه گفت اگر می خواهی باور کنم باید خرس را نشانم بدهی.
بخدا من نمی دانم خرس سبد خرمالو را که داد کجا رفت. جایش را هم نمی دانم. فقط گفت دوباره به دیدنم می آید. بهتر است شما یکی دو شب بیائی در اتاق من بخوابی چراغ را هم کامل خاموش می کنیم، وقتی آمد من پنجره را باز می کنم و او را به صحبت می کشم، آن وقت تو می توانی اورا ببینی. بابا قبول کرد و از شب بعد آمد تو اتاق بچه گرفت خوابید…»
کاش می توانستید با صدای پر نوسان و گرم پدر به این قصه و سایر قصه هایش گوش دهید، تفاوت بسیار دارد با خواندن آنها. صدای مخصوص پدرم بار نشئه و خلسه دارد بخصوص، مرا مسخ می کند. وقتی به صدایش گوش می دهم از خود بیخود می شوم. بر بال رویا سوار می شوم و چون یکی از بازیگران قصه، خودم را فراموش می کنم…هنوز هم همین حالت را برایم دارد.
اینکه با اکثر حیوانات درنده، هم دوست است هم زبانشان را می داند و هم بفهمی نفهمی ازش حساب می برند،
جام غرورم لبریز می شود. اگر بگویم هنوز هم چنین حسی دارم باورکنید.
نه تنها این قصه سر دراز دارد و توجه به آن بهتر از هر لالائی تخدیرم می کند و مرا با خود به باغ رویا ها می برد، بلکه مجموعه ی قصه هایش برایم گنجینه ای است که تمام کودکی من را در سینه خود نهان دارد.
هر وقت به بعضی از قصه هایش گوش می دهم و صدای جوانی پدرم را می شنوم پتک گذشت زمان که به سر نوشتی محتوم ختم می‌شود می خورد به فرق سرم. ودرس تلخ زندگی را یاد آور می شود.
من در طبقه ی پائین یک تخت دو طبقه می خوابیدم. هنوز هم نمی دانم طبقه دومش یعنی طبقه دوم آن برای کی و چی بود. از جائی که من می خوابیدم با نردبان چوبی کوچکی به طبق بالا دسترسی پیدا می کردی، ولی ندیدم کسی آنجا بخوابد. خواهرانم خودشان در اتاقشان تخت دونفره دیگری داشتند و لی من مونسم قصه های پدر بود.
و گویا حالت اتاقم پدررا بر سر شوق می آورد.
گاه اتفاق می افتاد که اتاقم مثل یک جنگل کوچک پر می شد از دوستان پدرم…درنده و چرنده و پرنده و بخاطر وجود پدرم چه همزیستی مسالمت آمیزی باهم داشتند. . پدرم چه مهارتی داشت در کار برد زبان های مختلف و چه با سرعت می توانست هم با شیر صحبت کند و هم خرس، و من نشسته بر قله ی پُز و غرور عشق می کردم. همین پز کار دستم داد و با دعوت از دوستان مدرسه ام و نشاندن چهار زانو روی زمین و پخش یکی از نوار های قصه ام هوائی شان کردم و مادرانشان را برای خرید آن بجان دفتر مدرسه انداخت .
یادم نمی رود روزی که معلم سر کلاس و جلوی همه ی بچه ها مرا برد جلوی کلاس و در سکوت همه، به من گفت:
” تو پدرت قصه گوست؟ در رادیو؟ چه ساعت و روزی؟.این شغلش است؟ ”
نمی دانستم چه بگویم. ساکت و مات معلم را نگاه می کردم.
یکی از بچه ها گفت:
” اجازه! …باباش با همه ی حیوانت دوست است. ”
و یکی دیگر گفت:
” خانم معلم، زبان همه شان را هم می داند ”
و خانم معلم نگاه بر افروخته اش را متوجه من کرد و با حالتی نگران گفت:
” بچه ها راست می گویند؟ ”
بی اختیار زدم زیر گریه، دلم نمی خواست کسی از خلوت من و پدرم آگاه باشد. تقصیر خودم بود.
و با گریه گفتم به بابام می گویم بیاید مدرسه، خودش با شما حرف بزند.
متوجه شدم که معلم محسوس ترسید و لی باز با تحکم گفت:
” لازم نکرده! ”
سرم را انداختم پائین و کفش هایم را نگاه می کردم. دلم می خواست معلم دست از سرم بردارد و بگذارد بروم بنشینم.
یکی از بچه ها که از دوستانم نزدیکم بود گفت:
” خانم معلم خودش هم با یک خرس دوست است. داستان خیلی خوبی است، بگو دفعه بعد نوارش را بیاورد. خانم شما هم خوشتان می آید ”
وهمین باعث شد که اجازه داد بروم بنشیم و یادم باشد نوار قصه خرس را بیاورم.
و در روز موعود و پخش نوار خرس، از دهان باز از تعجب معلم و سرا پا گوش بودن بچه ها کیف می کردم.
و همین شد که محبوب شدم و معلم هم بیشتر حواسش به من بود. و مجموعه این ها دنیای کودکی مرا رنگین کرده بود. یادش بخیر چه روزها و شب های شیرینی بود. کاش گاهی اوقات برای موقت هم شده زمان برمی گشت.
دنیای رنگین کودکی من
حالا که بزرگ شده ام، از خواهرانم، و بیشتر از مادرم می شنوم وقتی متولد شدم، پدرم غرق کار بود می گویند به کار کردن معتاد بود، تا آنجا که کمتر او را می دیدند. تا نیمه های شب کار می کرد از کله سحر.
به خانه که می آمد چنان از ” نا ” رفته بود که گاه شام نخورده روی مبل خوابش می برد. چه زندگی بی هیجانی!!
و حالا به دفعات شنیده ام که از آن زمان به نیکی یاد نمی کند. سر حرف که باز می شود با احساسی پر از غبن می گوید :
” نمی دانم چرا این همه وسواس داشتم که موی لای درز کارها نرود ؛ بی آنکه جائی خودش را نشان بدهد. ”
گویا صبح ها خواهرانم خواب بودند که می رفته و شب ها هم هنگام مراجعت چون دیر وقت بوده آن ها را نمی دیده.
و حالا با تاسف می گوید:
” من بچگی، بچه هایم را ندیدم و سخت پشیمانم ”
مادرم می گوید وقتی من متولد می شدم نگران بوده که حتا کمتر از خواهرهایم پدرم را ببینم و از مهر او بی بهره بمانم.
محبت مادری، داستان دیگری است ومثل آب برای رشد گل ضروری است. اما مهر پدری جنسش فرق می کند و مادر نگران این جنس مهر برای من بوده است.
گویا من خیلی زود به حرف آمده ام و کامل ودرست صحبت می کرده ام و همین می شود برگ برنده زندگیم در رابط به توجه خاص پدرم به من.
کم وبیش یادم می آید که وقتی به خانه می آمد مثل گربه به پرو پایش می پیچیدم و از سر و کولش بالا می رفتم. قلندوشش جائی بود که وقتی دست می داد غرق خوشحالی می شدم.
نمی دانم از کی به او پیله کردم که برایم قصه بگوید؟ سرم را که روی زانویش می گذاشتم کار تیر خلاص را داشت.
دلش نمی آمد دلم را بشکند
راه که افتادم، شد برنامه هرشب من، چه استعدادی را رو کرد! هر شب یک قصه جدید..من کم کم متوجه شدم که زبان اکثر حیوانات را می داند و با آنها رفاقت دیرینه دارد. همانقدر با خرس دوست بود و صحبت می کرد که با شیر درنده و من با اینکه از ترس وجود حیوانات وحشی قصه هایش بر خودم می لرزیدم و در کنارش کِز می کردم، رفاقت و هم صحبت شدنش با آن ها و حرف شنوی که می شنیدم از پدرم دارند آرامش خاصی را در جانم می ریخت.
یکبار که شیری گرسنه نعره کشان راه برمن و دوستانم که برای گردش عازم جنگل بودیم بست و همه ی ما را به آستانه قبض روح شدن کشاند این پدرم بود که بیاری آمد و باصدای مخصوصی که احتمالن ” طنینی” بود خوشایند شیر. روبریش ایستاد و گفت:
” سلام دوست عزیز، مدتی است ندیدمت…اینجا چکار می کنی؟….”
” سلام…دوست قدیمی، گرسنه ام، ببین چه طعمه هائی در چنگ دارم؟ ”
” ها ها ها ها …این ها بچه های من هستند، کارشان نداشته باش”
و شیر دلخور و غمبه کنان رفت….
و من با چه پُزی به اتفاق دوستانم بسوی جنگل رفتیم…و دیدم که پدرم سایه به سایه ما می آید…
یک شب دیدم قبل از شروع قصه، رادیو را که ضبط هم داشت آماده کرد، نواررا در قسمت ضبط گذاشت و با شروع قصه کلید را زد. و از آن شب قصه ها را ضبط کرد. نوارهائی که من حالا فقط دوتا از آن ها را دارم. و در همین دوتا، هم صدای جوانی های او را دارم، هم صدای کودکی خودم را که در بین قصه ها دخالت هائی داشته ام و هم بر حسب اتفاق صدای مادر بزرگ مادری ام را که از زنده بودنش خاطره بسیار محوی دارم.
از وقتی دو نوار باقی مانده را دم دست دارم، گاه که از کار خسته بر می گردم و خلق و حوصله روبراهی ندارم تکه هائی از آنها را گوش می دهم و می روم به دنیائی که کودکستان می رفتم و بعضی از روزها تعدادی از هم کلاس هایم را به خانه می آوردم تا به اتفاق به یکی از قصه هائی که پدرم ضبط کرده بود گوش بدهیم .
اولین باری که به اتفاق بچه ها به یکی از قصه های پدر گوش می دادیم، و من از هیجان بچه ها به وجد آمده بودم، به سئوال های مکررشان که این نوار را از کجا برایت خریده اند جواب درستی ندادم. فکر خوبی و بدی اینکه بگویم پدرم قصه گوست نبودم، نمی خواستم آن ها هم چنین نوار هائی داشته باشند. از فردای آن روز به دفعات تلفن خانه ما زنگ زد تا مادرها از مادرم آدرس خرید بگیرند. از همان موقع پدرم نوارها را جمع کرد و تا آب از آسیاب نیفتاد برشان نگرداند. تنبیه بدی بود ولی متوجه ام کرد.
حالا که فکر میکنم در می یابم چه استعدا ی داشته است برای این همه قصه هائی که تمامن را به گمانم در زمان بیان می ساخت، هر شب یک قصه ی جدید که برای من سرشاربود ازهیجان ” و البته هست ” . قرار بر این شده بود که به هنگام دراز کشیدن من در تختخواب با رادیوی کوچکش و نوار ضبط، بیاید در اتاق من، و مرا سوار بر رویا بخواباند. و این گذشتی بود جانانه از پدری که از خستگی نا نداشت.
گاه اتفاق می افتاد که در حین قصه گفتن چشمانش سنگین می شد و پلک هایش روی هم می افتاد، و دنباله قصه ها بهم می ریخت و مثلن خرس می رفت گَل درخت و شیر بی توجه به پدرم راه خودش را می رفت ومن درمی یافتم که دارد بیراهه می رود، و با صدای بلند اعتراض می کردم. از خواب می پرید، ولی یادش نمی آمد که داستان را چگونه شروع کرده است. رو به من می گفت:
” بابا تو سیراتی نداری؟ ”
گمان می کنم ” سیراتی ” را از خودش ساخته بود چون احساس می کرد ” سیر ” بار چکشی ” سیراتی ” را ندارد.
و راست می گفت، من ” سیراتی ” نداشتم. قصه هایش شیرین و هیجان انگیز و بسیار بچه پسند بود و بخصوص اصلن تکراری نبودند.
من از طریق قصه هایش دریافتم که پدرم نه تنها استعداد قصه پردازی دارد که می تواند سخنور خوبی هم باشد.
حالا دیگر خیلی پیر شده، و به قول خودش ” دَم بخت ” است. تعبیری که من و همه ی خانواده از شنیدنش خوشمان نمی آید.
خوب می دانم هر کسی با بالا رفتن سن، به مرحله ای می رسد که می شود گفت یک حالت انتظاراست، انتظار پایان، این سرنوشتی ناگزیر است، ولی یاد آوریش با گفتن ” دَم بخت ” نزدیک بودنش را بیشتر در ذهن می ریزد و ایجاد تجسم پیش از وقوع را دارد. این ها را می گویم چون پس از سالها توانستم دو هفته ای را با او باشم.
دلم نمی خواهد به رفتنش فکر کنم، نگاه به او برایم حالتی را دارد که درست نمی توانم بیانش کنم.
در پایان این دیدار برای باز گشت به شهری که اینک زیستگاه من است، به هنگام خدا حافظی سوزش اشک نریخته چشمانش را در قلبم احساس کردم. از وقتی باز گشته ام در دنیای احساسی خاصی با او هستم.
امروز شنبه است، تعطیلم، پس از صبحانه مجددن روی تختم دراز کشیده ام و دارم به یکی از قصه هایش گوش می دهم….شما هم گوش کنید.
( یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود…یک روز سرد زمستانی، بچه کوچولوئی که هنوز به مدرسه هم نمی رفت توی دست وپای مامانش وول می خورد و هی این ور و آن ور می رفت و نمی گذاشت به کارهایش برسد.
” عزیزم برو بیرون کمی هوابخورو بازی کن…”
کوچولو هم چون هوا سرد بود، گرم پوشید، کت و پلیور و شال گردن ….
( بابا چرا پالتو نپوشید؟ ) من بودم که حرفش را قطع می کردم.
دخترم حرفم را قطع نکن، اجازه بدهی پالتو هم تنش می کنم.
( آخه داشت یادش می رفت )
بهر حال با پوشیدن پالتو از در بیرون رفت. کمی اینطرف و آنطرف ورجه وورجه کرد. برف بازی کرد. به صدای پرنده ها که به دنبال دانه می گشتند گوش داد. به چند تا ازلانه های آن ها نگاه کرد صدای انبوه سارها او را به این درخت و آن درخت کشاند، وهمه ی این ها چنان مشغولش کرد که متوجه نشد دارد از خانه دور می شود.
هوا کم کم داشت تاریک می شد، باد هم با صدائی که برایش بیگانه بود سرما را لوله می کرد. کمی ترسید، تصمیم گرفت فورن به خانه برگردد. دلش سخت هوای مادرش را کرده بود.
به اطرافش نگاه کرد، ولی راهی برای باز گشت به خانه نیافت. ترسش بیشتر شد. ناچار یکی از راه های پیش رو را گرفت و راه افتاد، ولی خیلی زود دریافت که بی راهه می رود. بغضش گرفته بود. چند بار نه خیلی بلند فریاد زد :
” ماما…ماما…”
ولی جوابی دریافت نکرد. تصمیم گرفت از راه دیگری برود. همه ی آن هائی که راه را گم می کنند هم می ترسند و هم دستپاچه می شوند. و هم هر راهی را کمی که می روند ادامه نمی دهند، می ایستند و پریشان
راه دیگری را می روند. کوچولوی ما هم چنین شده بود. نمی دانست چکار کند. گریه اش گرفته بود، سرما هم داشت کبودش می کرد نمی دانست کدام راه را برود. ناامید و پریشان به این طرف و آن طرف نگاه می کرد که ناگهان دید از یکطرف یک سیاهی دارد یواش یواش بطرفش می آید. منتظر ایستاد، نمی دانست چکار کند.
خوب که دقت کرد دید قدم هایش مثل آدم نیست. با دقت بیشتر متوجه شد خرس سیاه رنگ زمستانی است که دارد بطرفش می آید. هیچ کاری ازش ساخته نبود. خستگی و سرما و تاریکی نیروئی برایش باقی نگذاشته بود
دوباره زد زیر گریه و منتظر رسیدن خرس شد تا بیاید و بخوردش. خرس نزدیک و نزدیکتر می شد که چشمانش را بست. از ترس مثل بید می لرزید. ولی با کمال تعجب دید دست پشم آلوی خرس به آرامی روی سرش قرار گرفت :
” بچه نترس، گریه نکن، بگو ببینم اینجا چکار می کنی؟ ”
صدایش مثل صدای پدرش بود وقتی که با حیوانات حرف می زند،
” آمده بودم بازی کنم حواسم به راه برگشت نبود، هوا که تاریک شد و فهمیدم خیلی دیر شده ست خواستم برگردم ولی راه را گم کردم.
خرس گفت:
” نترس من دوست تو هستم بغلت می کنم، لای پشم هام قایمت می کنم تا گرمت بشود و کوشش می کنم راه خانه ات را پیدا کنم. ”
بچه، نا باورانه و از روی اجبار، چون راه دیگری برایش نمانده بود، خودش را در بغل خرس جا داد و چشمانش را بست و تن به قضا داد. خوب که گرم شد و جان گرفت، یکی از چشمانش را نیمه باز کرد و از لای دستان خرس نگاه کرد دید، بله خانه شان از دور پیدا شده است. خرس هم متوجه شد که نزدیک خانه شان رسید است. آرام گذاشتش زمین ، خانه را نشانش داد و گفت:
” بدو برو، آن خانه شماست، من می ایستم تا بروی تو. ”
بچه گفت:
” نه من تنها نمی روم، مادرم بخاطر ناراحتی و نگرانی که دارد با من پرخاش خواهد کرد. تو باید با من بیائی تا بداند که تنها نبوده ام .”
خرس، با تعجب گفت:
” من! …من خرسم، هم مادرت می ترسد هم ممکن است کمک بطلبد و من رابکشند. ”
ولی بچه اصرار داشت که حتمن با خرس برود در ِ خانه. اصرار و اصرار کرد. و گفت:
” اگر تو همراهیم نکنی من تنها نمی روم. ”
خرس که دید ممکن است دوبار بچه گم بشود نا چار همراهیش کرد.
وقتی مادرش در را باز کرد و پرخاش کنان گفت:
” بچه تا این موقع شب تنها کجا بودی؟، فکر نکردی من دلم هزار راه می رود. ”
” ماما، راه را گم کرده بودم. این دوستم مرا نجات داد و به خانه رساند ”
” کدام دوستت، من که دوستی نمی بینم. ”
” بچه، خرس را نشان داد و گفت با این آمده ام.”
مادر تا چشمش به خرس افتاد از ترس صیحه ای کشید و نقش زمین شد.
خرس که این صحنه را دید وحشت کرد و به بچه گفت:
” من می روم، تو به مادرت برس، بالاخره یک روز دوباره می آیم سراغت ”
این گفت و به تاخت دور شد. بچه به زور و کشان کشان مادر را کشاند توی خانه. آب سرد پاشید به صورتش و با ناراحتی و ترس دور و برش ورجه وورجه می کرد و دلش می خواست پدرش از راه برسد و کمکش کند، که مادر چشم باز کرد. بچه از خوشحالی پرید بالا و گفت:
” مادرچه شد چرا ترسیدی؟ ”
” مادر با دلخوری و عصبانیت گفت:
” چرا ترسیدم؟. مگر خرس هم دوست آدم می شود. ؟ جریان چی بود، زود ماجرا را برایم تعریف کن. ”
” مادر مگر نمی دانی که پدر با همه ی حیوانات دوست است و زبان همه ی آن ها را می داند. خب اکثر آن ها می دانند که او پدر من است. ”
مادر با عصبانیت گفت:
” اگر پدرت بداند که تو تنها رفته ای جنگل و راه گم کرده ای و از خرس کمک گرفته ای، تو را به شدت تنبیه می کند و دیگر نخواهد گذاشت تنهائی پا بیرون بگذاری. ”
بچه که هوا را پس دید فورن دوشی گرفت و لباس هایش را عوض کرد و رفت در اتاق خودش بخاری را روشن کرد و زیر لحاف پنهان شد.
پدر که آمد سراغ کوچولو را گرفت. مادر گفت:
” امروز خیلی بازی کرده بود ، و بخاطر خستگی ، رفت گرفت خوابید ”
و لی بچه بیدار بود و همه ی حرف های مادررا گوش می داد. اما کم کم خوابش برد ، مادر که متوجه شد بچه خوابش برده است همه ی ماجرا را برای پدرش تعریف کرد. پدر باور نکرد.
” این حیوانات، معمولن پیدایشان که می شود، سخت گرسنه هستند، وقتی هم گرسنه هستند رحم ندارند، چنین چیزی مورد قبول نیست. ”
مادر گفت:
” ولی همین جور است که من گفتم. نمی خواهی باور کنی باورنکن…”
کمی که در همین زمینه بگو مگو کردند خوابیدند.
خانه که در سکوت فرو رفت، بچه با صدای کشیدن پنجول به شیشه…خششششو وششش…خششششو وششش… از خواب پرید. دید پشت پنجره اتاق خوابش همان خرس است ناخن می کشد، پنجره را باز کرد و آهسته گفت:
” تو اینجا چکار می می کنی؟ زود برو،اگر پدرم بیدار بشود روزگارت را سیاه می کند.”
و خلاصه ی حرف های پدر را برایش تعرف کرد.
خرس گفت:
” نگران حال تو و مادرت بودم. می بینم که بخیر گذشته است. بیا این سبد خرمالو را بگیر، از جنگل برایت آورده ام ”
بچه در حالیکه سبد را می گرفت گفت:
” هرچه زودتر برو، تا کسی بیدار نشده است ”
و خرس به سرعت دور شد.
از صدای بستن پنجره پدر غلطی زد و بیدار شد:
” این صدای چه بود؟ ”
مادر گفت :
” صدائی نبود بگیر بخواب. ”
پدر زیر بار نرفت و اصرا که، چرا صدا از اتاق بچه بود، و فورن با لباس خواب رفت.
به اتاق که رسید دید بچه اش نشسته و یک سبد خرمالو در جلویش است. با بهت و تعجب گفت:
” این چیه؟”
” خرمالو ِ بابا ”
این موقع شب که تو باید خواب باشی، صدای پنجره چی بود؟ خرمالو چیه؟ راستش را به من بگو جریان چیه؟
” هیچ خبری نیست بابا.”
” پس این خرمالو ها از کجا آمده؟ اگر راستش را نگوئی پنجره را باز می کنم و می اندازمت بیرون. خانه ما که خرمالو ندارد. زود باش به من بگو یک سبد خرمالو ی رسیده، و قرمز و درشت از کجا آمده؟ ”
بچه متوجه شد امکان ندارد بتواند نگوید. اگر راستش رانگوید پدرش زیر بار نمی رود چون بنظر می رسید همه چیز را می داند. و فهمید پدرش آنقدر عصبانی است که ممکن است در این تاریکی شب و این سرما و بوران او را از پنجره بی اندازد بیرون. با گریه گفت:
” پدر اگر اذیتم نکنی و از پنجره بیرونم نیندازی، همین حالا راستش را می گویم. نمی دانم ماما جریان امروز را برایتان تعریف کرده یانه. امروزرفته بودم بیرون کمی بازی کنم، در حین ورجه وورجه و اینطرف و آنطرف پریدن و دویدن، راه باز گشت را گم کردم و….ماجرا را کامل برای باباش تعریف کرد، وآمدن با خرس در ِ خانه وغش کردن مادر با دیدن خرس را کلمه به کلمه تعریف کرد. حالا هم خواب بودم، که متوجه شدم از پشت پنجره اتاقم صدای خش و وش و پنجول کشیدن می آید، نگاه کردم دیدم همان خرسه است. به او گفتم که با با و ماما در باره اش چه گفته اند و حتا گفتم که پدرم گفته که خرس آدم می خورد. خرس گفت پدرت درست گفته، ولی من وقتی دیدم تو راه گم کرده ای و گریه می کنی دلم سوخت و تو را نجات دادم. و گفت حالا هم با تو دوستم و بهمین خاطر این سبد را از درختی در جنگل پر کردم از خرمالو و برایت آوردم. من هم پنجره را باز کردم و سبد را گرفتم.
بابا با ناراحتی گفت:
” این حرف های بی خود چیست که می گوئی؟ این ها همه اش قصه است ”
” بابا مگر این که داری می گوئی قصه نیست؟ ”
” چرا بابا، تو چشمانت را ببند و برو زیر پتو،فقط گوش بده تا خوابت ببرد ”
بابا گفتی راستش را بگو من هم دارم راستش را می گویم.
بابا زیر بار نرفت و به بچه گفت اگر می خواهی باور کنم باید خرس را نشانم بدهی.
بخدا من نمی دانم خرس سبد خرمالو را که داد کجا رفت. جایش را هم نمی دانم. فقط گفت دوباره به دیدنم می آید. بهتر است شما یکی دو شب بیائی در اتاق من بخوابی چراغ را هم کامل خاموش می کنیم، وقتی آمد من پنجره را باز می کنم و او را به صحبت می کشم، آن وقت تو می توانی اورا ببینی. بابا قبول کرد و از شب بعد آمد تو اتاق بچه گرفت خوابید…»
کاش می توانستید با صدای پر نوسان و گرم پدر به این قصه و سایر قصه هایش گوش دهید، تفاوت بسیار دارد با خواندن آنها. صدای مخصوص پدرم بار نشئه و خلسه دارد بخصوص، مرا مسخ می کند. وقتی به صدایش گوش می دهم از خود بیخود می شوم. بر بال رویا سوار می شوم و چون یکی از بازیگران قصه، خودم را فراموش می کنم…هنوز هم همین حالت را برایم دارد.
اینکه با اکثر حیوانات درنده، هم دوست است هم زبانشان را می داند و هم بفهمی نفهمی ازش حساب می برند،
جام غرورم لبریز می شود. اگر بگویم هنوز هم چنین حسی دارم باورکنید.
نه تنها این قصه سر دراز دارد و توجه به آن بهتر از هر لالائی تخدیرم می کند و مرا با خود به باغ رویا ها می برد، بلکه مجموعه ی قصه هایش برایم گنجینه ای است که تمام کودکی من را در سینه خود نهان دارد.
هر وقت به بعضی از قصه هایش گوش می دهم و صدای جوانی پدرم را می شنوم پتک گذشت زمان که به سر نوشتی محتوم ختم می‌شود می خورد به فرق سرم. ودرس تلخ زندگی را یاد آور می شود.
من در طبقه ی پائین یک تخت دو طبقه می خوابیدم. هنوز هم نمی دانم طبقه دومش یعنی طبقه دوم آن برای کی و چی بود. از جائی که من می خوابیدم با نردبان چوبی کوچکی به طبق بالا دسترسی پیدا می کردی، ولی ندیدم کسی آنجا بخوابد. خواهرانم خودشان در اتاقشان تخت دونفره دیگری داشتند و لی من مونسم قصه های پدر بود.
و گویا حالت اتاقم پدررا بر سر شوق می آورد.
گاه اتفاق می افتاد که اتاقم مثل یک جنگل کوچک پر می شد از دوستان پدرم…درنده و چرنده و پرنده و بخاطر وجود پدرم چه همزیستی مسالمت آمیزی باهم داشتند. . پدرم چه مهارتی داشت در کار برد زبان های مختلف و چه با سرعت می توانست هم با شیر صحبت کند و هم خرس، و من نشسته بر قله ی پُز و غرور عشق می کردم. همین پز کار دستم داد و با دعوت از دوستان مدرسه ام و نشاندن چهار زانو روی زمین و پخش یکی از نوار های قصه ام هوائی شان کردم و مادرانشان را برای خرید آن بجان دفتر مدرسه انداخت .
یادم نمی رود روزی که معلم سر کلاس و جلوی همه ی بچه ها مرا برد جلوی کلاس و در سکوت همه، به من گفت:
” تو پدرت قصه گوست؟ در رادیو؟ چه ساعت و روزی؟.این شغلش است؟ ”
نمی دانستم چه بگویم. ساکت و مات معلم را نگاه می کردم.
یکی از بچه ها گفت:
” اجازه! …باباش با همه ی حیوانت دوست است. ”
و یکی دیگر گفت:
” خانم معلم، زبان همه شان را هم می داند ”
و خانم معلم نگاه بر افروخته اش را متوجه من کرد و با حالتی نگران گفت:
” بچه ها راست می گویند؟ ”
بی اختیار زدم زیر گریه، دلم نمی خواست کسی از خلوت من و پدرم آگاه باشد. تقصیر خودم بود.
و با گریه گفتم به بابام می گویم بیاید مدرسه، خودش با شما حرف بزند.
متوجه شدم که معلم محسوس ترسید و لی باز با تحکم گفت:
” لازم نکرده! ”
سرم را انداختم پائین و کفش هایم را نگاه می کردم. دلم می خواست معلم دست از سرم بردارد و بگذارد بروم بنشینم.
یکی از بچه ها که از دوستانم نزدیکم بود گفت:
” خانم معلم خودش هم با یک خرس دوست است. داستان خیلی خوبی است، بگو دفعه بعد نوارش را بیاورد. خانم شما هم خوشتان می آید ”
وهمین باعث شد که اجازه داد بروم بنشیم و یادم باشد نوار قصه خرس را بیاورم.
و در روز موعود و پخش نوار خرس، از دهان باز از تعجب معلم و سرا پا گوش بودن بچه ها کیف می کردم.
و همین شد که محبوب شدم و معلم هم بیشتر حواسش به من بود. و مجموعه این ها دنیای کودکی مرا رنگین کرده بود. یادش بخیر چه روزها و شب های شیرینی بود. کاش گاهی اوقات برای موقت هم شده زمان برمی گشت.

دو سروده از عیدی نعمتی

بهمن ۱۳۹۳


بادهای بارانی
وزیدن گرفته اند .
من
لبانش را گرم می بوسم
و سرمایی که از شیشه می گذرد
می نشیند روی تنِ ما
آب می شود .
آخرین قطار شب
سوت کشان می گذرد
خطی از موسیقی فلز
در گوش زمان می کشد.
من
گونه هایش را گرم می بوسم
آخرین سیگار فصل را می گیرانم
چشم در چشم
فاصله ترانه ی تلخی می شود
رو به باد ها می روم .
و پیر مردی
که جوانی مرا زندگی کرده است
در آخرین واگن قطار
دستی تکان می دهد
باد ها
مرا می پوشانند
سیگار ها
در دل شب
گیرانده می شوند .
پشت این فصل
چه آتشی می سوزد .
۲
اگر
نباشد
چشمان تو وُ
شعر
ما
بی شراب چگونه می گذریم
از طول شب بر مدار تب !

اینجا ایران است -از فیس بوک ِ دکتر عزت مصلا نژاد

بهمن ۱۳۹۳

ﻣﺎ ﻧﺴﻠﮯ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﻧﻪ ﺑﻪ
ﭘﺪﺭﻣﺎﻥ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﻧﻪ ﺑﻪ
ﻣﺎﺩﺭﻣﺎﻥ ..
ﻣﺎ ﺑﻪ ﻓﻨﺎ ﺭﻓﺘﯿﻢ ..
ﻧﺴﻠﮯ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﻧﻪ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻧﻪ ﺑﻪﺟﻨﮓ
ﺭﻓﺘﯿﻢ ﻭﻟﮯ ﻫﻤﻪ ﺑﮯا ﻋﺼﺎﺑﯿﻢ ﻭ ﻣﻮﺟﮯ !..
ﻧﺴﻠﮯ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺗﺤﺮﯾﻢ ﺷﺪﯾﻢ !.
ﺍﺯ ﺩﺍﺧﻞ ﻓﯿﻠﺘﺮ !.
ﻫﻢ ﺍﺯ ﺩﺯﺩ ﻣﯿﺘﺮﺳﯿﻢ ﻫﻢ ﺍﺯ ﭘﻠﯿﺲ !!
ﺣﯿﻒ ﺷﺪ …
ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﺩﻧﯿﺎﯾﮯ ﮐﮧ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻣﺪﻧﺶ ﺑﻪ ﺷﮑﻢ
ﻣﺎﺩﺭﻣﺎﻥ ﻟﮕﺪ ﻣﯿﺰﺩﯾﻢ
ﺍﯾﻨﺠﺎ :
ﻣﻨﻄﻖ ، ﺗﻘﻠﯿﺪ ﺍﺳﺖ
ﮐﺘﺎﺏ ، ﺩﮐﻮﺭ ﺍﺳﺖ
ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ، ﺗﺒﻠﯿﻎ ﺍﺳﺖ
ﺁﺯﺍﺩﯼ ، ﻣﯿﺪﺍﻥ ﺍﺳﺖ
ﺟﻤﻬﻮﺭﯼ ، ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺍﺳﺖ
ﺍﺳﺘﻘﻼﻝ ، ﺗﯿﻢ ﺍﺳﺖ
ﺷﻌﺎﺭ ﺁﺳﺎﻥ ﺍﺳﺖ
ﺷﻌﻮﺭ ، ﻧﺎﯾﺎﺏ ﺍﺳﺖ
ﭘﯿﻨﻪ ﻫﺎﯼ ﺩﺳﺖ ، ” ﻋﺎﺭ ” ﺍﺳﺖ
ﭘﯿﻨﻪ ﺑﺮ ﭘﯿﺸﺎﻧﯽ ، ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﺍﺳﺖ
ﺩﺭﻭﻍ ، ﺣﻼﻝ ﺍﺳﺖ
ﺷﺎﺩﯼ ، ﺣﺮﺍﻡ ﺍﺳﺖ
ﺍﻋﺪﺍﻡ ، ﺍﺻﻼﺡ ﺍﺳﺖ
ﺍﺻﻼﺡ ، ﻓﺴﺎﺩ ﺍﺳﺖ
ﺩﺍﻧﺎ ، ﺍﻓﺴﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ
ﻧﺎﺩﺍﻥ ، ﮐﺎﻣﯿﺎﺏ ﺍﺳﺖ
ﺩﺭﺩ ﻣﺮﺩﻡ ، ﺑﯽ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺍﺳﺖ
ﺭﯾــــــــﺎ ، ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺍﺳﺖ
ﺍﯾﻤﺎﻥ ، ﺑﺮﺍﯼ ﻧﺎﻥ ﺍﺳﺖ
ﺍﯾنجـــــا
ایـــــران است ….

آهسته آهسته – کاوه استاد

بهمن ۱۳۹۳

دل از من برده ایی دلبر به ناز آهسته آهسته
دورنگی میکنی با من ولی آهسته آهسته
دل نامهربون هر گز نبیند روی خوشبختی
محبت می شکافد هر دلی آهسته آهسته
شدم دلتنگ تو مهرو بیا با من مدارا کن
مرا از دور می پایی چرا ؟ آهسته آهسته
شدم عاشق برویت یار ،،، مرانم از دلت دیگر
ببر هرجا که میخواهی ولی آهسته آهسته
لباسی چون حریر ناز ،، ببر کردی خیالم باز
تو خواهی دلبرانه ، دل بری آهسته آهسته
تو چون افسون گرانه آمدی من رفت محبوم
چرا کم میکنی از ناز چشمانت بگو ، آهسته آهسته
عذابم میدهد نازت ولی آهسته آهسته
دلم خالی شده بس کن ولی آهسته آهسته

جاودانه‌گی – مجید قتبری

بهمن ۱۳۹۳

بی‌پاپوش و دستار
با هیئتی غریب
به شهری رسیدم
با کوچه‌هایی تنگ و مردمانی سر به زیر . . .
در کوچه‌های پر ازدحامِ شهر
فریاد کشیدم:
من دوره‌گردی معجز‌گرم،
اینک متاع‌تان را
به بهایی گزاف خریدارم
نزد من آرید
هر آن‌چه از عشق در شما باقی‌ست.
و آنان بی‌تفاوت از کنارم می‌گذشتند
مردمانی که یک‌سر،
دهان بودند از برای بلعیدن
با روده‌هایی که به چاه‌هایی بی‌انتها ختم می‌گشت.
فریاد کشیدم:
عشق‌تان را خریدارم من
در اِزای آن

سروده ای بمناست سی و سومین سال درگذشت همسرم – داراب پهلوان

بهمن ۱۳۹۳

ز کوچ بیخبرت آه از نهادم رفت
به شب رسیدم و خورشید بامدادم رفت
کنار باغ گلم روزکار شادم بود
ز شور بختیم آن روزگار شادم رفت
دگر ز عمر چه حاصل که بگذرد بی تو
در حسرتم که جوانی چو برق و بادم رفت
مگر نگفتی که آیئن و مذهبم عشق است
خلاف وعده نمودی و اعتقادم رفت
غمت ز فصل خزان تازه میشود هرسال
اگر چه دیری ز آن تلخ رویدادم رفت
هنوز آتش عشقت به سینه شعله ور است
گمان مدار که آن ماجرا ز یادم رفت
در آشیانه خا لی چه سوت و کور نشستم
ز تیر کین قضا یار زنده یا دم رفت
به خواب پیک صبا مژده وصالت داد
صبور باش که کم مانده و زیا دش رفت
من از سلاله عشاق راستینم عدی
ز هر چه عشق مجازیست اعتمادم رفت

آن سالها – مهرداد اکبری

بهمن ۱۳۹۳

آن سال ها
خسته که می شدیم ،
در سایه سار درخت های خانه ابوریحان به خواب می رفتیم
و هی خواب رویاهای شیرین و
آسمانی پر ستاره می دیدیم
دریغ که
ضربان خواب خوش کودکی مان را شکسته اند
نه ماهی به حوض مانده
و نه ترانه ای از خلوت این کوچه !
دیگر هیچ عطری از گل های پشت دیوار خانه قدیمی بر نمی خیزد.

نقد رمان شام با کارولین دکتر محمود صفریان – دکتر بیژن باران

بهمن ۱۳۹۳

آنکه می‌خندد، هنوز خبر هولناک را نشنیده است. برتولت برشت

نقد رمان شام با کارولین، کتاب جدید دکتر صفریان ارایه .

انتشارات گذرگاه این رمان کوتاه در ۸۲ صفحه را در ۲۰۱۳ به بازار آورد. پخش کتاب بوسیله آمازون در کشورهای آمریکا، کانادا، انگلیس، فرانسه، آلمان، ایتالیا می باشد. روشن است که کاربران اینترنت در پایگاه آمازون جستجو با کلیدواژه های نام مولف، ایران، داستان، رمان کرده؛ می توانند در کشورهای متبوعه خود آنرا سفارش بدهند.
دکتر صفریان فرهنگ پرور و صاحب پایگاه ادبی گذرگاه است. او دارای حافظه قوی، دقت نظر وخاطرات فراوانی از سفرهای شرق و غرب دارد. متولد جنوب استوایی ایران و مقیم تورنتو، شهر دریاکنار و مطبوع کاناداست. این رمان رابطه مثلثی نویسنده، امیر- قهرمان داستان، کارولین با انگیزه ناستالوژی و حفظ وسواسی یک خاطره می باشد.
تا آخر فصل ۷، فصل فرجام، راوی خود امیر است- با توصیف آشنایی نویسنده با امیر در صفحات آغازین کتاب؛ سپس آشنایی امیر با کارولین. داستان عشقی گفتاری-فکری است که در گفتگو با نویسنده، گپ ۲سویه امیر و کارولین، محاورات امیر با آشنایان شهرش می باشد. لذا شگردهای بیانی برای جذابیت رمان فراوان اند. ولی در تصویر سازی محیط این ۲ قناری بهاری گاهی طبیعت پردازی هم پدید می آید. هر نقاد با خواندن نقدهای دیگر در باره یک اثر- مکاشفه، تاویل، اشراق خود را می تواند محک بزند. رک به نقد سخایی و کویر.
ساختار در ژرفای شام با کارولین آشنایی پسری با دختری با الگوی لیلی و مجنون یا رمئو و ژولیت است. قبلا نویسنده در کتاب روزهای آفتابی، داستان عشقی بهمین نام در باره مثلث راوی- غلام آبادانی- مارگارت انگلیسی داشت. او در ناخودآگاه وعده داستان “رمانسی گیرا” با مصالح مشترک بین روزهای آفتابی و شام با کارولین را بخود داده بود. مقایسه ساختاری این ۲ داستان از حوصله نقد فعلی خارج است.
در رمان شام با کارولین دختر و پسر در محیط غربی در مکان عمومی رستوران نه حریم خانه از حرمانهای خود گپ می زنند. اگرچه محیط مدرن است، این زوج هوشمند ند؛ ولی آمیزش آنها صرفا نگاه و حرف، لاس خشگه بلسان اهل لاله زار تهران دهه ۲۰ش، است نه ستایش و نوازش پوست دهه ۴۰ش شعر فروغ و سیمین. دلایل عدم لقاح می تواند گوناگون باشند؛ امیر پس از طلاق جدیدش، با آَشنایی کارولین با وجود تخیلات رومانتیک ولی عملا نارسایی نشان می دهد.
علت این نارسایی روشن نیست چون در مرد نرمال ترشح تستوسترون با رقابت با شبکه منطق انگیزه مرد را به همخابگی افزایش می دهد. عدم لقاح در نکاح گاهی بن طلاق می شود. علت طلاق امیر هم روشن نیست. ولی بیعملی امیر با عنوان استاد زبان فارسی در دانشگاه ناخودآگاه غلبه زبان بر عمل را تداعی می کند. آنرا با روانشناسی پسامدرنیزم ساختارگرای لاکان یعنی شکلگیری روان بر اساس مثلث تصویری/ آیینه-نمادی-واقع می توان پیگیری کرد. آیا ترس از سکس دلیل گریز امیر از کارولین بود؟ البته در گزیدگان مانی و کاتولیک امتناع از سکس یکی از اصول ورود به هرم روحانیت است.
علل این بیعملی تا ۱۰ تا شماره شده؛ که بیشترشان در باره امیر احتمال صدق دارند. چون کارولین خواستهای جنسی نرمال دارد. این عشق بطور وسواسی فاصله مندی هندسی ۲ طرف یعنی حذر از سایش پوستی را تاکید می کند. آیا راوی عفاف پیشامدرن ویکتوریایی و عشق انتزاعی افلاطونی را با عشق مدرن مساوی میداند؟ ولی شگفتی در این است که خواننده مرد به کارولین علاقه پوستی پیدا می کند؛ مانند گیاهشناسی که گل نادر زیبایی یافته؛ می خواهد آنرا به خانه ببرد!
در نقد ساختارگرا جدول تخالفها و نمایه/ چارت رویدادهای الگووار در صحنه ای از داستان فوق و در ادامه برای صحنه های دیگر داستان می توان تشکیل داد تا ساختار در ژرفا آشکار شود. سپس از روی ساختار در ژرفا در مورد جریان زیر ظاهر داستان ها استنتاج هایی ارایه داد.
یعنی برای راوی امیر، فرد مقابل با دلبری خلاصه گذشته عشقی خود را ابراز می کند. جذبه کارولین برای خواننده و امیر در وجنات اوست نه صرفا در منحنیهای ظاهریش. تخالفهای صحنه آغازین داستان، با ۳ مقوله افقی شخصیت، صحنه، کنش و تخالفهای ۲گانه عمودی در جدول زیر ساخته می شوند. در داستان تخالف امیر/ کارولین در یک رستوران در چند میعاد تکرار می شود؛ گپ آنها روایت را به جلو می برد؛ وگرنه از دید فضا-مکان ایستاست.
بقول گارسیا مارکز، متولد ۱۳۲۸ کلمبیا با جایزه نوبل ۱۹۸۲، زندگی آنچه زیسته ایم نیست، بلکه همان چیزی است که در خاطرمان مانده؛ که به یادش می آوریم تا روایتش کنیم. لذا این داستان مرور خاطرات ۲ شخصیت است با کمی کنشهای محیطی با دیگران در سطح گفتگو و راه رفتن.
مکان-زمان داستان عمدتا سده ۲۱م در کانادا با ۲نفر در ۱ رستوران است. برای ایجاد تخالف امیر با دیگر شخصیتهای داستان مانند رییس، وکیل، منشی می توان در موقعیتهای مختلف داستان جدولهای پی در پی یا جدول ترکیبی برای کل داستان تشکیل داد. برای نمونه تخالف ۲گانه کلی داستان با جمله کلیدی این مفصل یعنی گفتگوی ۲نفر در ۱ رستوران کانادایی در جدول زیر داده می شود.
این زوج تخالف پروتاگونیست/ آنتاگونیست زیر ۳ ستون شخصیت زوج من/ او، زیر صحنه رستوران/ دانشگاه، زیر کنش ۲ فعل آورده شده اند. صحنه این تخالف ۲نفره هم در ص ۷ رستوران و ص ۳۰ دانشگاه آمده. کنش ها گپ آشنایی اند. پایینتر، استنتاج جدول داده می شود.
داستان شخصیت     صحنه                 کنش
تخالف من/ راوی     رستوران               گفت/ شنید
۲گانه او      دانشگاه                گفت/ شنید
در داستان شام با کارولین حرکت روایت با مرور گفتاری تسلسل رویدادها انجام می شود. ربط آنها اغلب تقویمی بوده؛ گاهی موضوعی بوسیله مرور خاطرات/ فلش بک یا برنامه ریزی/ فلش فوروارد ردیف شده اند. تخصص حرفه ای نویسنده با دید دقیق شیمیدان در تصویر جزییات بصری و کلامی خاطرات مشهود است. حافظه راوی و نویسنده رویدادها را در داستان ردیف می کنند. نکته ظریف اختلاف فکری تاریخ حدوث رویداد با سطح فکر نوجوانی فرد در گذشته و بیان زمان حال فرد با اطلاعات و پختگی میانسالی است.
نقاد در هر داستان تعدادی رویدادها را ردیف کرده؛ مراحل رویدادها را درآورده؛ در نمایه/ چارت ارایه می دهد. ساختارها میتوانند سکانس صحنه های پیاپی داستان باشند که حوادث داستان را پیش می برند. جدول تخالفها و نماها را می توان درست کرد تا حرکت را در داستان نشان داد. آیا یک نویسنده می تواند از تشکیل جدول تخالفها و نمایه ها داستان را به کلام درآورد؟
می توان نمایه برای هر رویداد یا ترکیبی برای تمام داستان آفرید. در نمایه زیر ۳ مرحله رویداد کلی میعاد امیر، جوان انتگره شده در دانشگاه غربی، و کارولین، بیوه خوش دوخت و هوشمند کانادایی، در یک رابطه با کشش کلامی، پرچانگی در رستورانی جذاب، عشقی ناکام در سده ۲۱م کانادا می باشد.
داستان         قبل             چیز جدید               بعد
مراحل حضور مکرر                  دیدار او                ترک او
رویداد آزادی فرد              جنون شیفتگی         تغافل هملتی
ساختار در ژرفای این داستان عمدتا محاوره رستورانی یک زوج پسر و دختر در کانادا می باشد. داستان با یک تخالف غمشاد schadenfreude پایان یافته؛ عشق با تصادف/ تقدیر مرگ امیر ناکام و متوقف می شود. این ساختار آشکار می کند: مرور خاطرات امیر زمزمه ایست با نویسنده/ خواننده. در این مرور امیر خاطرات خود را از محاورات و رخدادهای گذشته تسبیح می کند. شاید انگیزه نویسنده در خاطره نویسی به دام انداختن لحظات فررار گذشته است.
رمان نوعی حدیث نفس نویسی/ آتوبیوگرافی می باشد که پروتاگونیست خود نویسنده نبوده؛ بلکه دوستش امیر است. امیر استاد زبان فارسی دانشگاه کانادایی در آشنایی اتفاقی با کارولین، بیوه ای زیبا و هوشمند به عارضه هملتی “به بودن یا نبودن” تصمیماتی می گیرد که در گام بعدی بعقب رفته؛ برای ترمیم نتایج این تصمیمات با نوعی فست بکووارد/ رجعت سریع به مکان اولیه رفته؛ تا حوادث را نوعی دیگر مهندسی کند.
تصویر ۲ شخصیت من و او متشکل از مرور خاطرات گذشته از ذهن راوی به نویسنده است. این خاطرات با چند انسان و عواطف گوینده به آنها آغشته اند. نقب در زمان حال به گذشته و تقاطع حرفهای کنون زمینه مشترک کشش عشقی ۲طرف است. این عدم اشتراک برنامه برای نویسنده هم جذاب بوده؛ خواننده را هم بدنبال می کشد.
ساختار در ژرفا به کنه چند میعاد اتفاقی و ارادی می پردازد. در این میعادها ۲ طرف بنوبت حرف می زنند؛ ولی در عین حال هر کدام در فکرهای موازی غوطه ورند. لذا رفتارشان ابهامدار بوده که نقض اصل اول عشق یعنی اختلاط شفاف/ کامونیکاسیون است که منجر به تراژدی می شود.
دیگر اینکه ۲ طرف با جذبه بهم ولی جدا از هم حرف میزنند؛ در حالیکه عشق اشتراک هدف را دربردارد. چرا آنها بهم اعتماد نداشته؛ بجای مرور گذشته جدا از هم در باره حال مشترک گفتگو نمی کنند؟ رابطه بین مرحله آیینه لاکان و گذشته گرایی امیر با فرهنگ ارثی ایرانی روشن است؛ ولی گذشته گرایی وسواسی کارولین مدرن ابهام دارد.
لاکان شکلگیری روان انسان را در ۳مرحله میداند: ایماژی/ آیینه کودکی با سلطه پیشازبانی مادر، نمادی نوجوانی با سلطه زبانی-جنسی پدر، واقع بلوغ با تعامل/ همکنشی با اجتماع. او میگوید: روان انسان با مرحله ۳گانه شکل می گیرد؛ در حالیکه شخصیت فرد ۳ جنبه ارثی، اولیایی، همسنی برادر-خواهر-همبازی دارد. آیا در عشق این ۳ مرحله و جنبه در ۲ طرف شبیه همند؟ البته عشق می تواند ناکام مانند رومئو و ژولیت شکسپیر یا فرجامشاد مانند شهرزاد و شهریار در ۱۰۰۱ شب باشد.
چون نویسنده قبلا ساختار در ژرفای روزهایی آفتابی در حافظه، کتاب، مهمتر در ناخودآگاه را برای شام با کارولین دارد؛ لذا غلام آبادانی امیر کانادیی می شود؛ مگی انگلیسی هم کارولین کانادایی می شود. برای نمونه رویداد زیر از داستان روزهای آفتابی، ص ۳۳ ببعد می باشد. “من” غلام است که با “او” مگی انگلیسی در آبادان آشنای عشقی می شود. ترک مگی ۲ بار یعنی برگشت او به انگلیس و مرگ غلام در حادثه تیراندازی قاچاقچیان و قایق حفاظت شرکت نفت در پایان داستان اتفاق افتاد، ص ۳۵ کتاب روزهای آفتابی.
در عشق غلام به مگی تمرکز روی وصال بوده؛ با تمام مشکلات فرهنگی و اجتماعی که منجر به قتل غلام ناکام می شود. در شام با کارولین هم همین ناکامی بروز می کند. آیا نویسنده معتقد به عدم امکان آلیاژ شرق و غرب یا مدرن و پیشامدرن است؟ این پرسش با نظرات ۳مرحله رشد روان لاکان در فوق و تضادهای اجتماعی پویش تاریخ مارکس قابل واشکافی است.
ولی سرانگشتی می توان گفت که پویش تاریخ در خاورمیانه برای بسیاری روشنفکران، نویسندگان، کنشگران- کند احساس شده؛ لذا از تکامل بطئی فرهنگ خاور میانه به ثنویت تغییر/ ایتسایی می رسند. تغییر با جهش، انقلاب، کودتا و ایستایی شریعت قرون وسطایی، عدم تعامل می باشد.
برخی از روشنفکران از جمله هدایت به فحاشی مردم امل و کندرو و برخی به نفرین غرب مدرن مانند آل احمد می پردازند. در حالیکه در آمریکا- مهد تمدن مدرن، فرهنگ پیشامدرن منع مسکرات، کنترل پوشش زنان با مایو به دریا، ممیزی بوس زن و مرد فقط ایستاده در فیلمهای هولیوود، عدم حقوق مساوی زنان و اقلیتهای سیاه و دگرباشان هنوز از اوایل سده ۲۰م در روند تصحیح متمهای قانون است.
دکتر صفریان با تیزبینی، هوش، حافظه یک داروساز- شخصیتها، رویدادها، فضاسازی با جملات ساده بدون چمبره کلمات بیان می کند.
گاهی واژه هایی مهجور بومی در متن خزیده. نمونه: ص۷۳ بتوچانم. ص ۷۴ با هم رودرواس. اصطلاحات مشروبخوری غربی هم در ترجمه لفظی فارسی تو متن بر خورده داستان را خودمانی و دلچسب می کنند: روبراه می شدم، اهل سنگین زدن نیستم، خودش را می سازد، همپایی نمی کنی، لیوانت تکان نخورده، گرم شده بود- همه از ص ۱۱٫
سرعت روایت با توصیف، جهش، تمرکز روی شخصیتها، رویدادها، تداخلات راوی تعیین می شود. گاهی سرعت تند برای خواننده قابل هضم نیست. مرگ امیر یک جهش سریع در روایت است.
هم امیر هم کارولین دیدزدن، شیفتگی، انفعال، هراس را در رابطه اشان القاء می کنند. کارولین به امیر: من این چند ماهه که مشتری های زیادی را زیر نظر داشتم، تو تنها کسی بودی که توی این سروصدا کتاب می خواندی، و گاه چیزهائی هم می نوشتی، بخصوص که می دیدم از راست به چپ قلم را میرانی. گوشه هائی را که می نشستی، نوع غذائی را که سفارش میدادی، کتاب جیبی که همیشه همراه داشتی، همه اش برایم جالب بود. گاه آنقدر به کارهای تو توجه می کردم، که یکی دو بار پدرم مانع شد، و گفت: مشتری آزرده می شود. paranoia voyeurism obsession passive
شخصیتهای داستان غربی اند بجز امیر ایرانی مقیم خارج است. امیر و کارولین با هم زندگی نمی کردند؛ با هم گپ میزدند. در زندگی تصمیمات، شادی، مرارت وجود دارد. امیر با فرهنگ ایرانی-شیعی مرثیه که برای پابسن گذشته ها شادی الویت ندارد؛ با فرهنگ پیشامدرن قبیلوی مردسالارنه، روان و شخصیت هملتی، وسواس عجولانه، تکانه های رانشی از نوع جنون آنی- درک شادی نداشت.
امیر می گوید: می دانم که خودم بانی بودم، و فقط بخاطر یک پُز و یک اَدا، که نه، نباید زود وا داد. باید مقاوم بود. باید طرف را اگر تشنه هم هست تشنه تر کرد، رهایش کردم .. حالا پریشانی دائم خورده است دست افسردگی گه گاه و دارد کلافه ام می کند.
تراژدی کارولین با مرگ شوهرش جان، گریز امیر، لمسی پا با صندلی چرخدار- نوعی مکافات زیبایی و هوش کارولین هم می تواند تلقی شود. رابطه امیر، رییس دانشکده، کارولین را می توان با گزاره ۶ در زیر، یعنی خواست رجعت امیر به “بازگشت به مادر” با واسطه رییس دانشکده بررسی کرد.
منابع.  ‏۲۰۱۳‏/۰۷‏/۳
شام با کارولین چگونه رمانی است؟ فرشته سخائی http://www.gozargah.com/naghd/naghd-bar-roman/
http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=53842 نگاه دکتر محمود کویر به رمان شام باکارولین محمود صفریان.
*
هدف نقد ادبی ساختارگرای لاکان در بررسی اثری ادبی، هنری، سینمایی- کاربرد نظریه مثلثی ۳امر تصویری، نمادی، واقع ژاک لاکان است. گزاره های زیر، مشتق از مثلث لاکان، برای روشن شدن خواننده مفیدند:
۱-خود، من ego هویتی گسسته، چند پاره، بدون وحدت، بی تمامیت است.
۲-ناخودآگاه ساختاری شبیه زبان دارد.
۳-زبان ناخودآگاه را شکل می دهد. مفهوم من I معنایی ساختاری دارد؛ بر اساس تفاوت با دیگری other شکل می گیرد.
۴-روان انسان با این مثلث امر تصویری- امر نمادین- امر واقع شکل می گیرد.
۵-ادبیات/ هنر توان ایجاد حظ jouissance، وحشت، آرزو، هوس موقتی دارند. این توان همان برگشت موقتی به مادر، «امر تصویری» است.
۶-فرایند ساخت خود، مثل فرایند ساختن چیزی است که در جهان همزاد پنداری دارد. فرایند خیالی ساختن خود self به همراه همزاد پنداری با دیگری  otherدر جهان است. ساده تر، خود از طریق همزاد پنداری با دیگری شکل می گیرد. تعریف خود با توجه به دیگری.   ۷-امر نمادین دوره ی قبول تفاوت سلطه پدر است. امر نمادین دوره ی پذیرش هویت جنسی و دوره ی غیاب مادر است.
۸-دانسته های ما محصول نادانسته های ماست. ما خود را بر اساس دیگری می شناسیم؛ من حاصل تفاوت با دیگری ام.
۹- هنگامی که در بزرگسالی یعنی مرحله امر واقع خود را با دیگری یکی بپنداریم، دوره ی امر تصویری را می خواهیم دوباره تجربه کنیم که به طور حتم بازگشت همیشگی، دست نیافتنی است. آرزوی بازگشت به اصل یعنی بازگشت به مادر، بدون واسطه هیچ گاه صورت نمی گیرد. لاکان در یک کلمه آن را آرزو  Desireمی نامد.
————-
برگرفته از  نشریه  مشعل

نگاهی گذرا به داستان ” قربانی ” نوشته ” آرش آذر پناه “که در همین شماره منتشر شده است- محمود صفریان

بهمن ۱۳۹۳

داستان ” قربانی ” را بسیار پسندیدم….چون دیالوگ دارد. بنظر من داستان هائی که با دیالوگ فراز و نشیب نمی یابند اثر گذار نیستند.سوژه این داستان که راهی به سوی یکی از معضلات گسترده روابط زناشوئی است برای من تازه، توجه کردنی و حتا آموختنی بود.
” سلام عرض شد ” زن به مرد که در بادی امر از متعارف که معمولن ” سلام ” است فاصله دارد، نشانگر وجود یک غیر متعارف در بر خورد است. خواه دلخوری، خواه طنزدر لفاف.
” مرد دستی به ریش های جو گندمی کشید و انگار ته مزه ی کنایه را دردل حس کرد ”
بدنه داستان نیز از ایهام و کنایه عاری نیست:
” …زن کت را به گلمیخ جا لباسی آویخت و فکر کرد، بوی طلاق می دهد، بوی دادگاه خانواده، بوی مشاجره و ” ته مانده ی ” آن ” کمی هم ” بوی قضاوت ”
اگر شغل مرد چیز دیگری بود، مثلن، قصاب،خواربار فروش ویا نانوا…زن پیله نمی کرد چون نه برایش می توانست جالب باشد و نه دبطی به او که ” زن ” است داشت
” زن گفت: نگفتی چند تا؟ ” که منظور ” طلاق ” است.
در این داستان عدم رضایت ها غیر مستقم ولی گویاست:
” همانقدر که از زبری پارچه‌ی جیر کاناپه متنفر بود…زن نگاه خالی از احساسش را به زبری ریش مرد دوخت و دست بر جیر کاناپه کشید ”
زن نیاز و نقطه قابل توجه اندامش را با توجه به ” ساتن ” کوسن های مبل و نرمی و لطافت موهایش در می آمیزد اگر وضو و نماز و تظاهز بلند بیان کردن الله و اکبر اگر بگذارد.
داستان سرشار است از اشارات تلگرافی از توقعات و ناملایمات و عدم رضایت های طرفین که هر کدام به نحوی و به بهانه ای آن را نیش دار تکرار می کنند.
هر قدر مرد تلاش می کند که توجه زن را به شرح موردی که در دادگاه داشته جلب کند، زن کماکان سمبلیک وار زبری ریش او را پیش می کشد تا جائی که مرد آب پاکی می ریزد.
” ریش زینت مرد است ”
در حالیکه زن در این فکر است ” و شاید هم مرد ” که این زبری ریش و دست به شکم کشیدن و داشتم زن های متعدد، بالا خره کار دست همراهیشان بدهد.
” آنگاه توبره ی حرف های زن یکهو ترکیده بود ” از این که بگذریم که توبره نمی ترکد.” برای زن که معمولن سمبل ظرافت است، کار برد توبره
کمی زمخت است.
در همین داستان آنجا که باز صحبت ” زن ” به میان می آید بیان قالب ظرافت و لطافت می گیرد.
” زن با همان صدای پر تأنی . پر آهنگ …”
جامعه و بخصوص روابط زن و مرد یا بهتر زن و شوهر همیشه گرفتار لحظات بحرانی بوده است و در اغلب موارد ترکی که گاه بسیارنا محسوس است به بهانه ای دهان باز بیشتری باز می کند، و گاه متاسفانه کسل تبدیل به دره ای می شودکه چاره ای جز سقوط نمی ماند.
و این داستان با بهره گیری از شغل مرد وحالات مختلف احساسی که برای او ایجاد می شود و پرداخت های جفت و جور نویسنده، آینه ای است نمایانگر این نکته.
نویسنده در نمایاندن مشکلات جاری و روزانه بسیاری از ذوج ها در قالب شرح یک روز یا یک پرونده دادگاه خانواده موفق است و شخصیت ها را جاندار به کار گرفته است ولی داستان بسی بلند تر از شرح یک دادگاه طلاق است.
داستان از تکه های دلنشین که حکایت از قدرت نویسنده است تهی نیست:
“…سرانجام در پایان ظهر بی گفتن کلامی اضافه از در بیرون زده بود . مرد میانسالی توی راهرو ، پشت در ایستاده بود.
ـ دخترم فقط نوزده سال داشت .
گفته بود و با مشت گره کرده به سوی مرد بلند قامت جهیده بود . زنی میانسال حائل شده بود . مرد ریخته بود کف کریدور. گریسته بود . دست ها بر سر می کوبید . سیاهه ای در دست داشت . لابلای زاری مردانه اش سیاهه را بالا گرفته بود . گفته بود :
ـ هنوز قسط های جهیزیه را می دهم . ”
به راستی وای از دست جهیزیه و شیربها که ازدواج را در ایران تبدیل به خرید و فروش کالا کرده است و سد سکندری است در راه دستیابی جوان ها به یک زندگی منسجم…نمی دانم این بازی ها چه لزوی دارد و آیا در کشور هائی که چنین مسائلی نیست ازدواج ها بهتر و راحت تر به نتیجه نمی رسد؟

تکه ای از نگاه استاد فرهیخته و نویسنده توانا هوشنگ معین زاده به کتاب شام با کارولین:

بهمن ۱۳۹۳

“…اگر بخواهم در یک جمله نظرم را در باره رمان ” شام با کارولین ” بگویم،
همین کافی است که بگویم :
پس از دریافت کتاب از پست، تا پایانش نرساندم، نه آن را که با ولع گشوده بودم
بستم و نه به خانه بر گشتم.
در کنج خلوت قهوه خانه ای نزدیک پستخانه، نشستم و قهوه ای خوردم و سپس ناهار و در پایان
به یاد قهرمان ناکام قصه و به شادی استاد گرامی ام صفریان آبجوئی نوشیدم و همراه ایشان و آقای جفرسن
اشک ربختم و اشک ریختم تا خواندن ” شام با کارولین ” را به پایان رساندم.
افسوس که من در نوشتن نقد ادبی دستی ندارم و نمی توانم این کتاب خوب و خواندنی را نقد کنم. کتابی که بنا به نوشته خودتان اولین رمان شماست، آنچنان جذاب و پر کشش است که من در حین خوردن ناهار هم نتوانستم دست از خواندن آن بر دارم.
امیدوارم اهل نظر و احباب قلم که در نقد ادبی دست دارند، این کتاب را به نقد بکشندو آنطور که شایسته است آن را به علاقممندان
ادبیات ایران معرفی کنند. “

علی اشرف درویشیان نویسندای رئالیست- به انتخاب امیر هوشنک برزگر

بهمن ۱۳۹۳

علی اشرف درویشیان در ۳ شهریور سال ۱۳۲۰ در شهر کرمانشاه به دنیا آمد. مادربزرگش زنی دنیا دیده و با تجربه و سرد و گرم چشیده بود‌‌. در گفتن افسانه‌ها و قصه‌های عامیانه مهارت عجیبی داشت‌‌.درویشیان بسیاری از افسانه‌های او را در کتاب افسانه‌‌ها و متل‌های کردی آورده ‌است. او درباره‌ی قصه‌های کودکی اش می‌گوید: “در زندگی پای قصه‌های خیلی از قصه‌ گویان نشسته‌ام،‌ اما مادربزرگم از همه‌ ی آن‌ها بهتر بود و به آنچه می‌گفت آگاهی کافی داشت‌. افسانه را با آب و تاب و با سود جستن از مثل‌ها و اصطلا‌حات محلی بیان می‌کرد‌. آن‌ها را با مسائل روز و نکته‌های مورد علا‌قه ما می‌آمیخت،‌ آرام و بی‌شتاب قصه می‌گفت و عقیده داشت که گفتن متل در روز سبب کسالت و خستگی می‌شود، ‌بنابراین همیشه شب‌ها و به ویژه پیش از خواب برای ما قصه می‌گفت‌. پدرم هم قصه‌ گوی خوبی بود، اما نه به اندازه‌ ی مادربزرگم‌. او کم‌ سواد بود و برای ما اشعار حافظ و باباطاهر را می‌خواند‌. نخستین کتاب داستانی که به خانه‌ی ما آمد، “امیرارسلا‌ن نامدار” بود که من در ۹ سالگی در شب‌های زمستان برای خانواده می‌خواندم”‌. درویشیان در سال ۱۳۳۷ پس از گذراندن دوره‌ی دانشسرای مقدماتی کرمانشاه، ۸ سال در روستاهای گیلا‌نغرب و شاه‌آباد غرب آموزگار بود. در سال ۱۳۴۵ در دانشگاه تهران در رشته‌ی ادبیات فارسی و سپس تا کارشناسی ارشد روان‌شناسی تربیتی درس خواند و همزمان در دانشسرای عالی تهران تا رشته‌ی مشاوره و راهنمای تحصیلی پیش رفت. از سال ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۷ به سبب نوشتن کتاب “از این ولا‌یت” و فعالیت‌های سیاسی ۳ بار دستگیر و ممنوع‌ القلم شد. درویشیان در کتاب‌هایش زندگی کودکان فرودست و مقاومت و تلا‌ش پیوسته‌ی آن ها را در زندگی نشان می‌دهد. به گفته‌ی خودش: “هدفم این بوده است که خود باوری را در آن‌ ها نیرو ببخشم. از طرفی با نشان دادن زندگی روزمره این کودکان خواسته‌ ام توجه آن‌ها را به زندگی سخت و توانفرسایشان جلب کنم و با نشان دادن تضاد بین تنگدستان و ثروتمندان آن‌ها را به مبارزه‌ی جدی با بیداد و ستم فرا بخوانم”‌. درویشیان شش سال به خاطر انتشار کتاب‌هایش در زندان بود. مجموعه‌ “فصل نان” و قصه‌ی “رنگینه” را در زندان نوشت و توسط همسرش به خارج از زندان فرستاد‌. درویشیان و همبندانش در زندان درباره‌ی ادبیات کودکان و نوجوانان و به ویژه آثار صمد بهرنگی تا جایی که امکان داشت،‌ بحث و گفت‌وگو می‌کردند‌. او از این دوره چنین یاد می‌کند: “در آن دوره کتاب‌هایی که حکومت وقت را زیر ضربه می‌بردند و برای مردم روشنگری می‌کردند سانسور و جمع‌آوری می‌شدند‌. نویسندگان را دستگیر می‌ کردند و به زند ان می ‌انداختند و کتاب‌های آن‌ها را که در شمارگان بالا‌ منتشر می‌شدند، ‌خمیر می‌کردند”‌.

سَلَفچِگان کتاب جدید دکتر محمود صفریان در انتظار چاپ است. نگاه ” صفیه ناظر زاده ” نویسنده و منتقد به این کتاب.

بهمن ۱۳۹۳

داستان های این کتاب اغلب از چندین صفحه بیشتر است و بنظر می رسد که هر کدام می توانسته است رمان کم برگی بشود.
در این مجموعه هر یک از داستان ها حکایتی است با موضوعی بدیع و جدید، که خواندنی و پر کشش هستند.دکتر صفریان نویسنده ای پر کار است و با توجه به همه ی داستان هایش در می یابیم که سبک و سیاق خودش را دارد. و این را می توان از تکنیک داستان پردازی او وساختار آن ها و از روال نثر و پرداخت شخصیت هایش دریافت. شاید در مقام مقایسه برای اکثر ما نحوه نگارش جدیدی است که سرشار است از جملاتی که تازگی دارد کمی نا مانوس باشد ولی در واقع شخصیت های داستانی او خوب معرفی و نشان داده می شوند، و این شاید بخاطر این است که نویسنده با آن ها زندگی می کند و کاملن آن ها را می شناسد .
بنظر من اکثر آنها در سطح داستان های خوبی است که خوانده ام. روان خوان، با نثری یکدست.
فضای آن ها بسیار پسندیدنی و ملموس است. واژه هایش خواننده را خوش می آید و من که پیش ازچاپ آن ها را در اختیار داشتم هر کدام را یک نفس خواندم و لذت بردم، و با پایان هر داستان، مدت ها فضای ذهنم مشغول بود.
بسیاری از این داستان ها می تواند بصورت رمان پر برگی در آید. ولی می گوید کش دادن داستانی که در همین حدش کافی است و تمام می شود، گام بسوی زیاده گوئی است و بازی با کلمات.
تعداد داستان های او در پنج کتابی که منتشرکرده است بیش ازپنجاه است، و این رقمی است که کمتر داستان نویسی را می شناسیم به این تعداد داستان های خواندنی با سوژه های گوناگون داشته باشد.
دراین مجموعه، هریک ازداستان ها حکایتی! است با موضوعی بدیع و جدید، به هر کدام اشاره کنم در همین روال است.
از خودش پرسیدم که کدام یک را بیشتر می پسندد، جوابش چون سایر نویسندگان بود:
” همه را دوست دارم. به تعبیری بچه های ذهن من هستند و من نمی توانم بین آنها تبعیض قائل بشوم. ”
خودم یکبار دیگر آن ها را ورانداز و بالا و پائین کردم دیدم نه، نمی توانم یکی را بر دیگری ترجیح دهم چون هر کدام در دنیای خود حرف هائی برای گفتن دارند.
با داستان ” نوعی نفس کشیدن” گریستم و با ” راز” دنیای جدیدی را یافتم. ” قلاب سنگ ” از عوارض آنچه که بهتر بود پیش نیامده بود می گوید و مابقی هم هریک حکایتی شنیدنی و تفکربر انگیزاند.
” مدتی بود مغازه خوار بار فروشی خود را در ” دان تاون ” باز کرده بودند. ولی من فرصت سر زدن به آن ها را نیافته بودم. قبل از آن نگران بودند که کاری، درآمدی ندارند و دارند از جیب می خورند.
” گنج قارون هم باشد ته می کشد، باید جنبید و درآمدی را روبراه کرد.”
دلم می خواست ببینمشان، بخصوص که مغازه شان در قلب پائین شهربود، بی رقیب و پر جمعیت، جائی که ایرانی ها به مایحتاج اختصاصی خود دسترسی نداشتند. نان بربری، برنج باسماتی، پنیر لیقوان، خرما و حلوا ارده، زرشک،….و سایر کالاهائی که به آن ها عادت داشتند.
شا نس یاری کرد، تکان بر تنبلی چیره شد و بالاخره راه افتادم.
با اینکه مشتری داشتند برخوردشان خوب بود و جای مناسبی نشانم دادند که یعنی به فکر زود رفتن نباش. صندلی راحتی بود. مشتری خارجی هم کم نداشتند ولی برای من ایرانی ها که می آمدند، جالب بوند.
مجله ای را ورق می زدم که شنیدم یکی از مشتری ها به فارسی گفت:
” من چیز زیادی نمی خواهم. کمی پنیر” فتای ” ایرونی و یک نان بربری. عجله ای هم ندارم. ”
” براتون آماده نکنم؟ ”
” نه فعلن، می خواهم کمی با شما حرف بزنم ”
” با من؟ ”
” بله ”
” چه حرفی؟ ”
” حرف خاصی ندارم، می خواهم کمی در مورد خودم بگویم. البته سرتان که خلوت شد ”
دیدم که دوستم یکپارچه تعجب و کنجکاوی است. برخاستم و رفتم به سویش. می خواستم به دوستم که چند مشتری داشت و می بایستی حواسش جمع آن ها باشد کمک کنم.
” من ممکنه است فرصت پیدا نکنم. اگر همانطور که اشاره کردی حرف خاصی نداری، از دوستم خواهش می کنم با تو صحبت کند ”
از من که نزیک او ایستاده بودم و متوجه شده بود که مکالمه آن ها را شنیده ام خواهش کرد، ببینم چکار دارد.” ( از داستان قلاب سنگ )
کتاب ها یا بهتر است بگویم داستان های محمود صفریان این خوبی را دارد که در هر فرصتی می توان یکی از آن ها را انتخاب کرد و خواند. و چنانچه کتابی از او بعنوان کتاب کنار تختخواب برگزیده شود، داستان هائی خورند همان وقت محدود دارد و چون رمان، بقیه اش نمی ماند برای شب های بعد، و بنظر من این برای خواننده می تواند بهتر باشد. یا در مسافرت های کوتاه و اتاق های انتظار.
” سلفچگان ” نیز چون سایر کتاب هایش آینه تمام قدی است که می توانیم خود را در آن ببینیم.
انواع زندگی ها، رنگارنگی مشکلات، ترنم های عاشقانه، در گیری ها و درماندگی های انسان ها در این آینه بشکل ملموسی احساس و دریافت می شود.
مشکل اساسی آشتی نبودن با خواندن است. یا بی حوصله ایم یا عادت به خواندن نداریم. در حالیکه نه در مورد این کتاب ولی باید دربرنامه خود جائی هم برای مطالعه درنظر بگیریم تا ورزش فکری نیز داشته باشیم.
با مطالعه کتاب بخصوص با خواندن داستان می توانیم زمانی از روزمرگی را که بیمار گونه می آزارد ، رها شویم.
زنده یاد مشیری برهمین پای هست که در مورد کتاب می گوید:
ای باغِ پر سخاوتِ اندیشه های ناب
پنهان به برگ برگ تو اعجاز آفتاب
جان من و تو یک نفس از هم جدا مباد
ای خوبِ جاودانه، ای دوست، ای کتاب
و به راستی نمی توان دوستی بی آزار تر و در عین حال آموزش دهند تر از کتاب یافت و نمی دانم چرا بعضی ها بر سینه چنین دوستی دست رد می زنند.
در مقدمه همین کتاب آمده است:
“… کتابخوانی می تواند، دنیایی را به روی ما بگشاید و تحولی اساسی در درون ما و هر انسان دیگری راه بیاندازد. هر داستانی ما را به وادی جداگانه و دنیایی متفاوت میبرد که میتواند نقطه عطفی برای چه، چگونه و چطور اندیشیدنمان باشد. مطالعه یک کتاب ما را با سنت های گوناگون، زندگی های گوناگون، شخصیتها و تفکرات گوناگون آشنا می کند. یکی از این گرینه ها میشود که نزدیک به روحیات ما باشد و یا شاید رویایی در پسِ ذهنمان…”
با توجه به این تفاصیل اگر با خواندن آشتی کردید بنظر من کتاب سلفچگان می تواند یک انتخاب خوب باشد.
“… از بچه های شیطان محله بودم. به هر درگیری تن می دادم و گروه مخصوص خودم را داشتم. بیشتر وقت ها در کوچه و زیر سه تیغ آفتاب بازی می کردیم، و بهمین علت پوستم از متعارف تیره تر شده بود، و همین تیره گی در اولین موقعیتی که برایم پیش آمد کاردستم داد. ” از داستان ” بازرس ”
در داستان یک نوع نفس کشیدن نیز می گوید:
” در حالیکه نیمه ی بهار بود، در اینجا در این دنیای متفاوت، شور پائیز حاکمیت کامل داشت. بودن درجائی که همه در آن، چون درختان پائیزی بی برگ و بارند و غمزدگی توان راه رفتن را حتا از چون منی که برای دیدار آمده بودم گرفته بود وسعت دید را از آدم سلب می کرد، ”
برای من که کتاب زیاد می خوانم ” سلفچگان ” صفریان کتابی است در جایگاهی که می تواند ادعا کند سر و گردنی دیدنی دارد و تردید ندارم که خواننده را جذب می کند.
منتظر انتشارش می مانیم.

تصویر برهنه ای کشیدند- نسرین عرب امیری

بهمن ۱۳۹۳

بر جلد مجلّه ای فرنگی
تصویر برهنه ای کشیدند
اصحاب رسانه این خبر را
در داخل بوق ها دمیدند
«ایمان و امان به سرعت برق
می رفت که مومنین رسیدند»
غوغا شد و مومنین دلسوز
تا قصه ی تازه را شنیدند
گفتند که:« وامصیبتا باز
یک دختر ساده را خریدند
بازیگر سینمای ما را
بی پوشش و بی حجاب دیدند
این جمع سبک سرِ هنرمند
از دم همه فاسد و پلیدند»
وقتی همه اهل سینما را
با نیش زبان خود گَزیدند،
هی فحش به غرب و شرق دادند
تا خسته شدند و آرمیدند!
یک عده ی دیگر از مقابل
بحث دگری وسط کشیدند
گفتند که مرحبا به این زن
تا حال، زنی چنین ندیدند
اینگونه زنان با شهامت
سرمایه و مایه ی امیدند
بانوی برهنه را ستودند
پاچین عفاف را دریدند
رفتار خطای دخترک را
در سطح جهان به رُخ کشیدند!
هر کس که خلاف حرف شان گفت
رفتند و به خدمتش رسیدند
تا رفت حواس ما به آن عکس
یک عدّه بدو بدو دویدند
اموال خزانه را ربودند
صندوق ذخیره را چریدند
امروز که دخترک سیه روست
دزدان خزانه رو سپیدند!

ایگور سیکورسکی مخترع هواپیمای آبی و هلی کوپتر نویسنده : استیون تینوسکی برگردان : احمد قندهاری

بهمن ۱۳۹۳


ایگور سیکورسکی در روز ۲۵ ماه می سال ۱۸۸۹ ، در کیف مرکز اوکرآین متولد شد. پدرش ایوان استاد دانشگاه و مادرش ماریا یک پزشک بود.اوائل هیچ نشانه ای از تلاش و سخت کوشی در او دیده نمی شد. تا این که کتاب “سفر به فضا ” تخیلی نویس فرانسوی ژول ورن را خواند و به ماشین پرنده علاقه مند شد. وقتی ۱۲ ساله بود چیزی شبیه هلی کوپتر ساخت که با باطری کار می کرد و کمی هم پرواز کرد. ایگور در سال ۱۹۰۳ به آموزشگاه نیروی دریایی سن پطرز بورگ رفت. در همان سال شنید که ، برادران رایت در آمریکا ، ماشین پروازی ساختند که ، توانستند با آن در کیتی هاوک ایالت کارولینای شمالی به مدت ۱۲ ثانیه پرواز کنند. همین امر باعث شد که ایگور در ۱۷ سالگی ، آموزشگاه نیروی دریایی را
۲
رها کند و به آموزشگاه هوا نوردی پاریس برود. پس از ۴ ماه اقامت در پاریس، به کیف بازگشت و اولین هلی کوپتر خود را ساخت و لی این هلی کوپتر پرواز نکرد. او دریافت که مساله پیچیده تر از آن است که او فکر می کرد.
پس از آن به فکر ساختن هواپیمایی افتاد که ، از روی سطح آب بلند شود و پس از پرواز، بتواند روی سطح آب بنشیند. او اولین هواپیما را ساخت و آن را با موفقیت به پرواز در آورد ، ولی موقع فرود آمدن در مردابی سقوط کرد. پس از رفع اشکالات ، این بار توانست حدود ۳۰ دقیقه در ارتفاع ۳۰۰ متری پرواز کند. ایگور در سال ۱۹۱۲ ، هواپیمایی با ۳ سرنشین ساخت و نام آن را (اس-۶ ای) گذاشت و برنده ی مدال طلای نمایش هوایی شد.
پس از آن ، در شرکت راه آهن بالتیک استخدام شد و اوقات فراغت را صرف ساختن هواپیما می کرد. در سال ۱۹۱۳ ، یک هواپیما به وزن ۴٫۵ تن ساخت که چهار موتور داشت و طول بال های آن ۳۰ متر بود. او نام آن را ” باشکوه ” گذاشت.این هواپیما به مدت ۸ ساعت پرواز کرد. پس از آن هواپیمای کامل تری ساخت و نام آن را ” ایلیا مورومتز ” گذاشت که نام یکی از قهرمانان قدیمی شهر کیف بود.
۳ در سال ۱۹۱۳ ، این هواپیما قادر بود از سن پطرزبورگ تا کیف که فاصله ای آن ها در حدود ۱۳۰۰ کیلومتر بود پرواز کند. در سال ۱۹۱۴ ، روسیه ، به جنگ جهانی اول پیوست. هواپیمای او یک باره به یک اسلحه ی مخرب جنگی تبدیل شد.. طی جنگ ، ایگور ، ۷۵ هواپیما ی بمب افکن ساخت که حدود ۴۰۰ بار عمیات بمباران را انجام دادند. ارتش روسیه ، کارآیی لازم برای جنگ را نداشت و مردم فوق العاده از جنگ ناراضی بودند. در سال ۱۹۱۷ ، در حالیکه مردم از جنگ و کشتار به ستوه آمده بودند، انقلاب سوسیالیستی در روسیه صورت گرفت. رهبران جدید ، کنترل کشور را در دست گرفتند. آن ها تزار و همه ی بستگانش و هزاران تن از اشراف روسیه را کشتند. ایگور هم چون از خانواده ی نسبتا مرفه بود ، مورد اعتماد دولت جدید قرار نگرفت و از ترس در فوریه ی سال ۱۹۱۸ ، با یک کشتی از سن پطرزبورگ به انگلستان گریخت. هنوز جنگ به پایان نرسیده بود که ، ایگور به فرانسه رفت و در آن جا مشغول ساختن هواپیماهای جنگی شد.، که ناگهان جنگ ، با شکست آلمان به پایان رسید.در نتیجه ایگور شغل خود را از دست داد و از آن جا در سال ۱۹۱۹ ، به آمریکا رفت در حالیکه فقط ۶۰۰ دلار پول داشت. او نتوانست در آمریکا شغلی بیابد و به سختی روزگار می گذرانید. تا اینکه شغل تدریس ریاضی در انستیتوی روسی برایش پیدا شد و در آن جا مشغول کار شد. در سال ۱۹۲۴ ، با یک خانم روسی که معلم مدرسه ی ابتدایی بود ازدواج کرد. ایگور در کنار تدریس ، سخنرانی هایی در باره ی هوانوردی ایراد می کرد. شاگردان تحت تاثیر قرار گرفتند. وآلدین شاگردان پول جمع کردند و شرکت هواپیمایی سیکورسکی را تاسیس کردند. در سال ۱۹۲۴ ، ایگور هواپیمای (ای-۲۹ ای) را ساخت که به راحتی پرواز کرد. ایگور در سال ۱۹۲۷ ، قصد داشت از روی اقیانوس اطلس پرواز کند و به اروپا برسد. در همان سال ، یک هواپیمای پستی ، به خلبانی چارلز لیندبرگ از
۴
آمریکا به پاریس پرواز کرد و خیلی مورد استقبال قرار گرفت. ایگور هواپیمایی به نام ( اس- ۳۸) ساخت که در ته آن دو قایق نصب شده بود و از روی آب برمی خاست و پس از پرواز به روی آب می نشست. این هواپیما با سرعت ۲۰۸ کیلومتر در ساعت که در آن زمان بیشترین سرعت برای هواپیما بود ، پرواز کرد. شرکت پن ام ، تعدادی از این هواپیما ها را برای مسافربری خرید.لیند برگ که خلبان ورزیده ا ی بود و برای شرکت پن ام کار می کرد با اولین هواپیمای سیکورسکی ، برای افتتاح کانال پاناما که به تازگی به وسیله ی آمریکا اشغال شده بود، به آن جا پرواز کرد. آخرین هواپیمای آبی سیکورسکی (اس – ۴۴ ای) بود که از نیویورک پرواز کرد و بدون توقف به شهر رم ایتالیا رفت. ایگور سیکورسکی ، در سال ۱۹۳۹ ، اولین هلی کوپتر خود را ساخت. و اولین پرواز کامل هلی کوپتر در ۱۳ ماه می سال ۱۹۴۰ انجام شد. هلی کوپتر بعدی سیکورسکی ، که دو برابر هلیکوپتر قبلی بود ، (وی- اس-۳۰۰) نام داشت و خیلی با قدرت بود. ایگور در یک نمایش هوایی برای ارتش آمریکا، با این هلی کوپتراز ایالت کانک تیکت تا میدان رایت در دی تاون اوهایو که به فاصله ی ۱۲۱۷ کیلومتر بود پرواز کرد و یک رکورد جدیدی به جای گذاشت. ارتش آمریکا شدیدا تحت تاثیر قرار گرفت. وقتی آمریکا در سال ۱۹۴۱ ، وارد جنگ بین الملل دوم شد، از این هلیکوپتر ها استفاده های شایانی کرد. این هلی کوپتر ها جان هزاران سرباز را که گاهی در محاصره قرار می گرفتند را نجات می داد.
۵
جالب است بدانیم که ایگور هلی کوپتر ساخت خود را، برای اولین بار خودش امتحان می کرد. امروزه هلی کوپتر ها کامل تر شدند و وظائف گوناگونی را در جامعه به عهده دارند. ایگور سیکورسکی علاوه بر امور پرواز به نجوم و تاریخ باستان، دین و فلسفه ی دینی علاقه ی خاص داشت ، ویک پروتستان کاملا معتقد بود. او چندین کتاب در باره ی ” ایمان ” نوشت .و در یکی از کتاب هایش نوشت که ” قرن بیستم یکی از تاریک ترین دوران معنویت بشر در تاریخ است.” او می گفت علوم نبایددر مورد معنویت بی طرف باشد ، بخش هایی از علوم که منجر به فساد و تباهی جامعه میشود ، باید مورد بازبینی دقیق تری قرار گیرد. ایگور سیکورسکی در ۲۶ اکتبر سال ۱۹۷۲ ، در سن ۸۴ سالگی در خانه اش درگذشت. یکی از مهندسین شرکت او گفت ” ما آخرین پایه گذار واقعی هوانوردی را از دست داده ایم، مرگ او پایان یک دوره بود.” با این حال زندگی و افسانه ی سیکورسکی، به همراه نام هلی کوپتر همیشه زنده است. در سال ۱۹۶۸ ، آکادمی علوم آمریکا، بالاترین مدال علمی را به وسیله ی رئیس جمهوری وقت، لیندون جانسون به وی تقدیم کرد.

به امید رسیدن آن روز

بهمن ۱۳۹۳


به امید رسیدن آن روز

قدر دانی

بهمن ۱۳۹۳


قدر دانی!

زبان…

بهمن ۱۳۹۳

زبان ِ….

زور زمستان

بهمن ۱۳۹۳

زور زمستان…

مراسم تدفین مرتضا احمدی

بهمن ۱۳۹۳


به گزارش خبرنگار ایلنا؛ مراسم این هنرمند با اجرای صابر ابر شروع شد. او اشاره‌ای به دل‌نگرانی بابک چمن آرا از کم و کیف مراسم خاکسپاری این هنرمند کرد و گفت: دیروز با بارش برف و باران ما نگران بودیم برای مراسم دچار مشکل شویم اما همه مطمئن بودیم که آفتاب قبل از همه ما در تالار وحدت خواهد بود.بهزاد فراهانی (بازیگر و عضو هیات مدیره خانه تئاتر) اولین سخنران رسمی مراسم بود. او؛ مرتضی احمدی را هنرمند پرمهر، مردمی و جوانمردی خواند که زندگی‌اش در سه بخش خلاصه می‌شد. هنر، ورزش و زندگی که مردم مخرج مشترک این سه را تشکیل می‌دادند.
او ادامه داد: او با صبری وصف‌ناشدنی پای درد و دل مردم کوچه و بازار می‌نشست و کوله‌باری از خردجمعی را می‌انباشت و درنهایت همه آن‌ها را به مردم هدیه می‌داد. عشق او لبخند مردم بود و همیشه شادکامی را برای مردم آرزو می‌کرد. مرحوم مرتضی احمدی به دنبال همین مردم‌گرایی به طرف ورزش گرایش پیدا کرد و از آن زمان که باشگاه شاهین برپا شد و زمانی که ژنرال‌ها بر آن حکومت نمی‌کردند؛ او چاوش‌خوان ورزش کشور به‌خصوص پرسپولیس امروز و شاهین دیروز بود. او ورزش را مقدس و پرسپولیس و استقلال را سرمایه کشور می‌دانست.
فراهانی ادامه داد: او در عرصه هنر جمع‌گرا و عاشق رفاقت بود و دوستی‌های احمدی در جامعه هنری پاک و ناب و باشکوه بود. او‌‌ همان کاری را که احمد شاملو می‌کرد؛ انجام می‌داد.
فراهانی؛ مرحوم مرتضی احمدی را بزرگ‌ترین مرد پیش‌پرده‌ی کشور دانست و گفت: هر‌گاه با هیبت و صدای زیبایش در صحنه‌های آزاد آن زمان می‌ایستاد؛ مردم را به شعف وامی‌داشت و من از دخترش که هستی‌اش را پای پدر گذاشت و بهرنگ؛ نوه‌اش تشکر می‌کنم که آخرین پس‌اندازش را خرج آخرین روزهای احمدی کردند.
فراهانی با بیان این مطلب که متاسفم برای آن کشوری که مرتضی احمدی و احمدی‌ها با حسرت و تلخ کامی دنیا را ترک می‌کنند؛ ادامه داد: ما در پاییز امسال هنرمندان زیادی ازجمله مهدی کاشانی، مسعود تاج‌بخش، انوشیروان و حال مرتضی احمدی را از دست دادیم اما دولتی‌ها از خود نمی‌پرسند این غصه‌ی هنرمندان از کجاست؟ ما تلخ زندگی می‌کنیم.
او اشاره‌ای به بیمه هنرمندان کرد و گفت: من از وزیر ارشاد گله‌مندم چون یکسال است که در بخش بیمه؛ با وجود آنکه بودجه آن در زمان احمدی‌نژاد تامین شده بود؛ بی‌سرو سامان مانده است. آنهم در کشوری که فساد مالی در آن به ۱۲ هزار میلیارد رسیده است.
این هنرمند با تاکید بر اینکه در کشور ما ارزش‌های متین هنری حفظ نمی‌شود؛ گفت: ما هنرمندان هنوز یک باشگاه هنری برای خودمان نداریم و نه در تعاونی مسکن، نه مصرف و نه بهداشت؛ هیچ کمکی به ما نمی‌شود.
فراهانی افزود: مسئولان اجازه دهند هنرمندان خودشان کارهای خودشان را و با ابزارهای هنری خود انجام دهند. اما من خوشحالم از اینکه هرگز نمی‌توانم صدای مرتضی احمدی و احمدی‌ها را از خاطره مردم بزدایم.
کاش مقداری از میراث احمدی نصیب ما شود
در اواسط مراسم؛ صابر ابر اشاره‌ای به نصیحت مرتضی احمدی مبنی براینکه هیچ وقت لبخند را فراموش نکنید؛ کرد و گفت: ما زمانی که برای بیلبورد‌ها و مراسم او دنبال عکس می‌گشتیم حتی یک عکس بدون لبخند از او پیدا نکردیم.
در ادامه مرضیه برومند؛ امروز را روز اندوه و حسرت نه برای مرتضی احمدی بلکه برای ما دانست و گفت: برای او حسرتی نیست چون با عزت و آبرو زندگی کرد و با لبخند از دنیا رفت اما امروز پیکر مرتضی احمدی را دفن نمی‌کنیم بلکه یک فرهنگ را با او به خاک می‌سپاریم. فرهنگی که هر روزه درحال رنگ باختن است و اگر نخواهم بگویم نایاب اما کمیاب شده است.
او ادامه داد: ما فرهنگ اصالت، معرفت، ‌شرافت، ادب، ‌احساس مسئولیت، انسانیت، ‌عشق به انسان، اعتقاد به فرهنگ، ‌هنر و تعصب، پایداری، احترام به دیگران و احترام به مردم را از یادبرده‌ایم و من حسرت می‌خورم و امیدوارم بخش ناچیزی از آنچه را که با احمدی‌ها دفن می‌کنیم؛ به‌عنوان میراث نصیب‌مان شود.
برومند با بیان این مطلب که احمدی همیشه بر اعتقادات پایدار بود؛ گفت: او هیچ‌وقت خودفروشی نکرد. ساده و بی‌نیاز بود و هیچ زمان از کسی مقام یا چیزی را طلب نکرد. احمدی تا آخرین لحظات عمرش محتاج کسی نشد.
او ادامه داد: هنرمند باید طوری زندگی کند که هیچ زمان دستش جلوی کسی دراز نشود.
برومند با بیان افتخار از همکاری که با احمدی داشت؛ گفت: او همسرش را خیلی زود از دست داد اما ایستاد و به تنهایی دو فرزندش را بزرگ کرد و در کانون گرم خانواده زیست. او با سلامت کامل، ‌سلامت نفس، ‌روح و جسم و مانند یک سرو بلند زندگی کرد. بازیگری که هر کارگردانی از همکاری با او لذت می‌برد.
در این مراسم عده ی دیگری هم سخنرانی کردند

هزینه زندگی

بهمن ۱۳۹۳

به گزارش ٣۰ آذر ایسنا بر اساس آخرین آمار مرکز آمار ایران در سال ۱٣۹۲، متوسط هزینه زندگی ۲ میلیون و ۲٨۰ هزار تومان برای هر خانوار درتهران است.از این هزینه ۲ میلیون و ۲٨۰ هزار تومانی خانوارهای تهرانی‎، ماهیانه یک میلیون و ٨۴۰ هزار تومان صرف هزینه‏‌های غیرخوراکی چون اجاره بها، آب و فاضلاب، سوخت و روشنایی، لوازم و اثاث منزل، خدمات بهداشتی و درمانی، حمل و نقل و غیره ‎شده و تنها ۴۴۵ هزار تومان در ماه صرف مواد خوراکی و دخانی خانوارها می‌شود

چگونه نویسنده یا شاعر بشویم – محمود صفریان

بهمن ۱۳۹۳

من این موضوع را به دفعات گفته ام و می دانم که بسیاری را بخصوص آنهائی که خود دست اندر کارند خوششان نیامده است.
بنظر من نویسندگی ” نویسنده داستان شدن ، و یا سرودن شعر ” ذوق، استعداد، و توانائی گرفتن قلم و هرچه بیشتر مطالعه می خواهد. و بدون داشتن این داشته ها، به کلاس های فراگیری داستان رفتن و انتظار داشتن که با فوت استاد روح داستان نویسی و نویسنده شدن در آن ها دمیده شود خیالی باطل است.
دائر کردن این کلاس ها و آکادمی ها ” که این نام برای این کلاس ها خود مایه ای جداگانه می خواهد و بعضی ها آن را دارند و خوبش را هم دارند و به کمک ملیجک های نشریه دار که معلوم نیست بر چه رابطه ای استوار است خود را به قول معروف توی چشم و پت می کنند ” چیزی جز دکان دو نبش نیست.
” اگر داری تو عقل و دانش و هوش…و البته ذوق و استعداد ” هیچ نیازی به پرداخت پول به این به اصطلاح آکادمی ها ندارید.
کمی توجه و دقت کنید از این همه نویسندگان مشهور و مورد قبول که، چه در ایران و یا در گستره گیتی داریم کدام یک به آکادمی!!! رفته اند .
مثلن در ایران
جمالزاده – هدایت – چوبک – بزرگ علوی – احمد محمود – دوات آبادی و بسیاری دیگر به کلاس و یا آکادمی!! داستان نویسی رفته اند؟ یک لحظه کلاهتان را قاضی کنید درست نمی گویم؟
یا در خارج
از تولستوی و داستایوسکی و چخوف گرفته تا فاکنر و جویس و دیکنز و ارول و شاو…و بالزاک و استاندال و صدها نویسنده دیگر
خوب فکر کنید؟
فریب نشریات و آگهی ها را نخورید اگر در خود ذوق و استعداد و بخصوص علاقه دارید. از همین امروز مطالعه گسترده آثار دیگران را شروع کنید. از طریق آن ها هم با تکنیک داستان نویسی آشنا می شوید هم شخصیت پردازی را متوجه می شوید و هم با سبک ها و نثر های مختلف و فرا گیر روبرو می شوید.
این کلاس ها و آکادمی ها هیچگونه آمپولی ندارند که بشما تزریق کننند و شما را از خمره رنگرزی نویسنده بیرون بکشند.
همه چیز خود شما هستید. همت کنید مطالعه کنید.تمرین کنید و بخواهید که نویسنده بشوید …البته اگر در خود ذوق و استعداد و شوق آن را دارید.
از من گفتنن بود و گروهی را دلخور کردن ولی چه باک اگر کمتری تاثیری در راهنمائی شما داشته باشد.

افشاگری جدید – آتنا فرقانی

بهمن ۱۳۹۳

آژانس ایران خبر ۹۳/۱۰/۹:« آتنا فرقدانی، نقاش و فعال حقوق کودک می باشد که چندی پیش به خاطر طراحی‌هایش و دیدار با خانواده‌های زندانیان سیاسی و خانواده‌های شهدای سال ۸۸ بازداشت شد و دو ماه در بند دو الف سپاه در زندان اوین نگهداری شد.
وی در یک افشاگری تکاندهنده که در اینترنت منتشر شده است، به افشای خشونتها و نصب دوربین در حمام و دستشویی بند زنان زندان اوین پرداخت و چنین میگوید: «آمدند من را بردند دستشویی، هم داخل حمام و هم داخل دستشویی دوربین بود و وقتی می‌پرسیدیم این دوربین‌ها چیست٬ می‌گفتند اینها کار نمی‌کند. آن روز در سطل آشغال دستشویی دو تا لیوان یکبار مصرف کاغذی دیدم. آن‌ها را برداشتم و زیر لباسم گذاشتم وقتی من را سلولم می‌بردند، یکدفعه دیدم پچ پچ چند تا از مامورا می‌آید که دوربین را عقب و جلو بزن و این لیوان‌ها را برای چه می‌خواهد. تازه متوجه شدم که دوربین‌های دستشویی و حمام کار می‌کند و از آن موقع که متوجه این موضوع شدم به شدت حال روحی‌ام بهم ریخت و هنوز هم کابوس می‌بینم. بعد که داخل سلول‌ام شدم یک دفعه یکی از خانم‌ها چنان وحشیانه در آهنی سلول را باز کرد و گفت لباس‌هایت را بکن.
من هم گفتم درست نیست لباس‌هایم را بکنم که شروع کرد به فریاد زدن… من هم لیوان کاغذی‌ها را از لباسم در آوردم و انداختم زمین و گفتم همین‌ها را می‌خواستید بیایید اما دوباره داد زد لباس‌هایت را بکن؛ تا اینکه یکی دیگر از مامورا آمد و با خشونت من را

کنج سلول کردند و دو تا دستم را گرفتند و من هم داد زدم نکنید اما یکی از خانم‌ها دستش را آورد و گذاشت جلوی دهنم و گفت ساکتشو سلولهای پایین مرد هست و صدایت را می‌شنوند، اگر ساکت نشوی چنان می‌زنم توی دهانت که دهانت پر خون شود.
بعد یکی از خانم‌ها دست‌هایم را محکم کوبید به دیوار پشت سرم (که استخوان دستم خیلی ورم کرد و تا مدت‌ها درد داشتم) و دو نفر از ماموران خانم به زور لباس بالا تنه‌ام را کامل درآوردند و به حدی وحشیانه این کار را می‌کردند که جای چنگشان تا مدت‌ها روی بدنم مانده بود و به زور و بد‌ترین فحش‌ها را که نمی‌توانم بر زبان بیاورم نثارم کردند و لباس پایین تنه‌ام را هم کامل پایین کشیدند… حتی تکرار و یاد آن لحظات تمام بدنم را به لرزه در می‌آورد خیلی لحظه بدی بود. کاملا بهم ریختم.
آتنا فرقدانی از علت بیان این ماجرا چنین میگوید: تمام هدفم از این مصاحبه این است که شاید شرح این ماجرا باعث شود دیگر چنین بلایی را بر سر کسی نیاورند. هنوز شب‌ها کابوس می‌بینم که دستشویی دارم اما در تمام دستشویی‌ها باز است و همه دارند نگاه می‌کنند و نمی‌توانم دستشویی برم و از وحشت از خواب می‌پرم».

به دنبال این افشاگری، آتنا فرقدانی، دوشنبه شب در پستی فیسبوکی از احضار تلفنی اش به دادگاه انقلاب خبر داده است: دیروز جناب آقای قاضی صلواتی بدون احضاریه و با تماس تلفنی برای برگزاری دادگاه مرا به دادگاه انقلاب فرا خواند اما از آنجایی که باید احضاریه‌ای باشد و قانونی! به دادگاه نرفتم اما جناب آقای قاضی صلواتی به خانواده‌ام پیام دادند که اگر فردا نروم، باز هم با یورش مامورانشان در خانه مواجه خواهم شد! ».