گذرگاه دیماه

دی ۱۳۹۳

فصل سرما، برف و یخبندان شماره ١۵٨ در چهاردهمین سال انتشار

دیماه ١٣٩٣

این شماره گذرگاه، حاصل همت این یاران است
*********************************

بتول مبشری- دکتر محمود صفریان – ناصر تقوائی – امیر مهیم – شبنم طلوعی – آرزو پارسائی – فریدون تنکابنی – زری شوقی – مجید قنبری – گلنار معینی – عیدی نعمتی – خسرو باقرپور  – نادره افشاری – احمد قندهاری – نسرین هزاره مقدم – الهه مشتاق – رضا اغنمی – دکتر محمود کویر – توران رئیسی – سیمین گلی – شیوا گنجی – دکتر بیژن باران – پاتریک مودیانو – مهر داد اکبری – مرتضا کیوان هاشمی – فریدون مشیری – پانته آ بهرامی – صبا اصفهانی – شورای نویسندگان –
حمید رضا یعقوبی – الیسا تنگسیر – برای نازنین مخاطبان رسانه گذرگاه مهتاب خرمشاهی –

شیخ صنعان پاک باخته عشق -دکتر محمود صفریان

دی ۱۳۹۳

در چند شماره گذرگاه از زبان عطار نیشابوری از

عشق و رسوائی شیرین آن می گوئیم.

قسمت سوم

شیخ صنعان پاک باخته عشق

به نقل از:
” منطق الطیر”

شیخ فریدالدین عطار نیشابوری

معتکف بنشست بر خاک رهش
همچو موئی شد ز روی چون مهش
عاقبت بیمار شد بی دل ستان
هیچ بر نگرفت سر، زان آستان
بود خاک کوی آن بت، بسترش
بود بالین، آستان آن در ش

درآستانه ی فنا، معشوق نیم نگاهی را، به سوی او می فرستد…

چون نبود از کوی او بگذ شتنش
دختر آگه شد ز عاشق گشتنش

و با بی اعتنائی و تکبر، عاشق شناسی را شروع می کند.

کی کنند، ای از شراب شرک مست
زاهدان در کوی ترسایان نشست؟
گر، به زلفم شیخ اقرار آورد
هر دمش دیوانگی بار آورد

و شیخ که پس از مدت ها در به دری وشعله وری، اشاره ای هر چند از روی تکبرمی بیند به وجد می آید و برای کوبیدن آهن سرد معشوق، تسلیم را هر
چه بیشتر می نمایاند.

از سر ناز و تکبر در گذر
عاشق و، پیرو، فقیرم، در نگر
عشق من چون سرسری نیست ای نگار
یا سرم از بن ببر ، یا سر در آر
جان فشانم بر تو، گر فرمان دهی
گر تو خواهی، بازاز لب جان دهی
ای لب و زلفت زیان و سود من
روی خوبت، مقصد و مقصود من
گه ز تاب زلف، در تابم کنی
گه ز چشم ِ مست، در خوابم کنی
……
بی تو، من جان و جهان بفروختم
کیسه بین، کز عشق ِ تو، بر دوختم
…..
از دلم جز خون دل، حاصل نماند
خون دل تا کی خورم، چون دل نماند

و از بیداد شعله های سرکش عشق، بی توجه به اندوخته های زاهدانه، به تسلیم کامل تن می دهد:

هر شبی با جان، کمین سازی کنم
بر سر کوی تو، جان بازی کنم
روی بر خاک درت جان می دهم
جان به نرخ خاک ارزان می دهم
چند نالم بر درت، در باز کن
یک دمم با خویشتن، دمساز کن

تا بوده جواب نیاز، ناز بوده و گاه ناز ِ بسیار هم بوده، اما آنجا که نیازی پیرانه سر باشد، نه تنها رسوائی ( که ابائی از آن نیست )، گاه با خواری نیز همراه است. و ” عطار”، بی رحمانه ” شیخ صنعان ” را به تنگنای تحمل می کشاند، و ترسا دختر رعنا و خوش سیما را به گوشه و کنایه وامی دارد.

دخترش گفت: ای خرف از روزگار
ساز کافور و، کفن کن، شرمسار
این زمان عزم ِ کفن کردن تو را
بهترت آید که عزم من تو را
چون تو در پیری به یک نانی گرو
عشق ورزیدن، تو نتوانی، برو

” عطار ” کوره عشق را چنان گدازان می کند، که قادر است دین و ایمان و تمامی اعتقادات و داشته ها را یکجا بسوزاند و دود کند. و چنان معشوق را به
تاخت و تاز وا می دارد، که جز فنا شده ای، کس دیگر را قادر به دوام نیست. و بهمین سبب است که در پاسخ آن همه نا روا گوئی معشوق، باز شیخ در مانده می گوید:

شیخ گفتش: گر بگوئی صد هزار
من ندارم جز غم عشق تو، کار

و طرف کما کان می تازد:

گفت دختر: گر در این کاری، درست
دست باید، اول از اسلام شست
هر که او همرنگ یار خویش نیست
عشق او جزرنگ و بوئی بیش نیست

و شیخ لبیک گویان می نالد:

شیخ گفتش: هر چه گوئی آن کنم
و آنچه فرمائی، به جان فرمان کنم
حلقه ِ در گوش ِ تو ام، ای سیم تن
حلقه ای از زلف، در حلقم فکن

وقتی پیرانه سر به عشق دختر زیبا و جوانی گرفتار می شوی، و به او می گوئی: هرچه گوئی آن کنم، پاسخی چنین می شنوی.

گفت دختر: گر تو هستی مرد کار
کرد باید چار کارت اختیار
سجده کن پیش بت و، قرآن به سوز
خمر نوش و، دیده از ایمان به دوز

شیخ خوش ذوق، از چهار شرط، ” نوشیدن خمر ” را انتخاب می کند،. چون با این نوشیدن، آن سه دیگر راحت قابل اجراست.

شیخ گفتا: خمر کردم اختیار
با سه دیگر می ندارم هیچ کار

و دختر که با همه جوانی، ارغه است و در مجنون کردن عاشق، راه کار دستش است، به بازی ادامه می دهد.

گفت: برخیز و بیا و، خمر نوش
چون بنوشی خمر، آئی در خروش

و شیخ تسلیم،

جام می، بستد ز دست یار خویش
نوش کرد و دل برید از کار خویش
چون به یک جا شد، شراب وعشق یار
عشق آن ماهش یکی شد صد هزار
….
آتشی از شوق در جانش فتاد
سیل خونین سوی مژکانش فتاد
پاره ای دیگر بخواست و نوش کرد
حلقه ای از زلف او در گوش کرد
….
چون می از ساغر به ناف او رسید
دعوی او رفت و لاف او رسید
هر چه یادش بود از یادش برفت
باده آمد، عقل چون بادش برفت
خمرهرمعنی که بودش از نخست
پاک از لوح ضمیر او بشست
….
دل بداد ازدست وازمی خوردنش
خواست تا دستی کند در گردنش

ولی مگر راه می داد… بی توجه به حرمت داشته های شیخ ، مغرور از زیبائی و جوانی خویش، تسلیم شیخ را بر نمی تافت، و مهمیز کشان اسب غرور را می تازاند…

دخترش گفت: ای تو مرد کار نه
مدعی درعشق و معنی دار نه
گرقدم درعشق ، محکم دارئیی
مذهب این زلف پر خم دارئیی
همچو زلفم نهِ قدم در کافری
زانکه نبود عشق کار سرسری

با این همه تسلیم، و فنا کردن یک عمر عبادت، هنوز رضایت معشوق حاصل نیست.

شیخ تا کجا پیش می رود، و طرف تا کی می خواهد زیاده خواهی کند،….خواهیم دید…..قسمت آخر این شیدا ئی را در شماره آتی گذرگاه با هم
می خوانیم.

غلامحسین ساعدی، بی هیچ گسستی با نسل‌های بعد و بعدتر – شبنم طلوعی

دی ۱۳۹۳

شبنم طلوعی در پرلاشز برای ۲۹مین سالگرد درگذشت غلامحسین ساعدی گفت: سال ۵٧ سال غریبی بود به چشم کودک هفت ساله. آنهمه آتش توی خیابان، آنهمه فریاد، و آن سربازهای گل به…

سال ۵٧ سال غریبی بود به چشم کودک هفت ساله. آنهمه آتش توی خیابان، آنهمه فریاد، و آن سربازهای گل به نیزه ی خندان، که کنار ردِ دست‌های خونین بر دیوار، عکس می‌گرفتند تا انقلاب ایران در رسانه های بین المللی بزرگترین انقلاب قرن خوانده شود.

بعد از ۵٧ واژه ی دشمن به فرهنگ عمومی تحمیل شد، خانگی شد، برچسب شد، در به در خزید و اندیشمندان و فرهنگسازان را به نام خود آلوده کرد تا بهانه ای شود برای راندنشان به زندان و حتی اعدام‌های انقلابی.

هنوز ما هفت ساله ها لابلای عادت به حجاب و رج زدن صلوات‌ها در دفترهای صد برگ بودیم که صدایی شیشه ی نازک دل‌مان را لرزاند و حتی شمع، خاموش شد در پنجره های استتار شده.

حالا زمان کش می‌آمد، و ورق می‌خورد در روزها و هفته ها و ماه‌ها و سال‌ها ؛ در ‌صف‌های بی‌پایان نفری صد گرم گوشت و یک دبه روغن و ٢٠ لیتر نفت برای بخاری‌های بدبو، و صف بی‌پایان اعزام پسرهای خانواده برای رسیدن به مرگ در جنگ.

زمان کند شده بود و مفهوم دشمن به موازات زمان کش می‌آمد. گاهی دشمن آن بود که می‌خواستند از کربلایش به قدس برسند و گاهی در فرار زنان و مردانی بود که داخلی و دست نشانده بودند و پنهان شدنشان در زیر زمین‌ها و پستوی مغازه‌ها، در خیاط خانه ها و استودیوهای متروک سینما، می‌توانست به گورهای بی نام و نشان در خاوران برسد چون سر نیزه های دوباره بی گل، دوست را به هوای دشمن نشانه می‌رفتند.

در همین روزهای تقویم پُر کابوس بود که غلامحسین ساعدی یکی تاثیرگذارترین نویسندگان بر جریان اندیشه ی تئاتر و سینمای ایران باید در ۴۶ سالگی پنهانی و از راه کشور همسایه، ایرانش را برای همیشه ترک می‌کرد؛ با انبوهی فیلمنامه، نمایشنامه، داستان و نشریه که از او می‌ماند، در وطنش می‌ماند تا نسل بعدی که ما فرزندانش باشیم، و نسل بعد تر ما بخواند و بداند.

نسل بعدی اما قربانی گسست اجباری بود . گسستی که از بالا و پیروزمندانه تحمیل می‌شد. پیش از ما هر چه بوده انگار که نبوده و از ماست که دفتر تازه ی اندیشه ی متعهد قلم می‌خورد! نسل بعدی – نسل من – در شعارهای دیواری و دیداری و شنیداری گم شد.

سال ١٣۶٧ بالاخره جام زهر به سلامتی مادران بی فرزند و کودکان بی پدر نوشیده شد. جنگ تمام شد، اسم دوران، سازندگی شد و به موازات کشتارهای پنهانِ دشمنان فرضی در زندان، بازارها پر از میوه شد، سفر ه ها پر از غذای بی صف، و قفل صندوقخانه ها شکست و بخش‌هایی از گذشته ی فرهنگ تورق خورد و حتی بازنشر شد.

هیجده ساله بودم و شب‌ها کتابی را صفحه می‌بستم: صد سال داستان نویسی ایران؛ که کنار جمالزاده وهدایت و جلال آل احمد و بزرگ علوی، اسم غلامحسین ساعدی را دیدم. نام قصه؟ عزاداران بیل.

تمام قصه را روی میز نور خواندم و کار آنشب به دلیلی بس موجه به فردا افتاد. دو سال بعد در مدرسه ی سینما بود که باز غلامحسین ساعدی زنده می‌شد. فیلم‌های گاو، آرامش در حضور دیگران و دایره ی مینا در سالن بزرگ باغ فردوس برای ما دانشجویان سینما به عنوان ماده ی درسی تحلیل فیلمنامه، بررسی و نقد می‌شد.

و باز دوسال بعدترش در کشف عاشقانه ی تئاتر و لابلای کتاب‌های کاهی کتابخانه ی تخصصی تئاتر شهر بود که »چوب به دست‌های ورزیل»، »بهترین بابای دنیا»، »پنج نمایشنامه از انقلاب مشروطیت»، »آی با کلاه، آی بی کلاه»، »دیکته و زاویه»، »ما نمی‌شنویم»، «چشم در برابر چشم» … ما را با خود به دورها می‌برد.

حالا نوشته های ساعدی و هم‌نسلانش را اگر می‌خواستیم در دسترس بود، و می‌خواندیم، گسست ما با گوهرمراد اما جای دیگری بود. در آنجا که گفته می‌شد : «ساعدی سال شصت از ایران رفت و چهار سال بعد در پاریس درگذشت». انگار «از ایران رفت و در پاریس درگذشت» گزاره ی ساده ای بود برای بستن جمله ای بی فعل. به همین سادگی. چرا؟ چون در برابر از ایران رفته ها، سنت ننوشته ی واجب، سکوت بود و هست. انگار از جایی سهم زمان در زندگینامه ی سفر کرده ها ، جیره بندی بود و باید کوتاه می‌شد. کارهای کرده و آثار را که نمی‌شد کوتاه کرد، دلیل مرگ را اما چرا. و اصلا مگر برای نسل جوان انقلاب دیده یِ جنگ دیده یِ امر به معروف دیده یِ اعدام دیده یِ همه جا ریشه دوانده برای بقا، می‌شد از درد دیگری گفت به نام پاره شدن ریشه ها یا تبعید؟

٢٠ سال از ۵٧ گذشته بود اما توهم دشمن این بار به اسم خودی و غیر خودی هنوز در های و هوی هواخوری‌های فرهنگی ما بر صحنه، در فیلم، در نمایشگاه ها یِ تجسمی، در ادبیات، هم‌چنان تکثیر می‌شد و ما در کنار ترسی عادت شده، لذت آفرینش هنری را تجربه می‌کردیم تا باز قرعه به نام که بیفتد.

سال ١٣٨٣ قرعه به نامم می‌افتد. درمانده و خالی شده به اجبار ایران را ترک می‌کنم و به اختیار به پاریس می‌آیم : «احساس می‌کنم که از ریشه کنده شده ام. هیچ چیز را واقعی نمی‌بینم. تمام ساختمان‌های پاریس را عین دکور تئاتر می‌بینم. خیال می‌کنم که داخل کارت پستال زندگی می‌کنم. از دو چیز می‌ترسم: یکی از خوابیدن و دیگری از بیدار شدن. سعی می‌کنم تمام شب را بیدار بمانم و نزدیک صبح بخوابم و در فاصله چند ساعت خواب، مدام کابوس‌های رنگی می‌بینم. مدام به فکر وطنم هستم. مواقع تنهایی، نام کوچه پس کوچه های شهرهای ایران را با صدای بلند تکرار می‌کنم که فراموش نکرده باشم. حس مالکیت را به طور کامل از دست داده ام. نه جلوی مغازه ای می ایستم، نه خرید می‌کنم؛ پشت و رو شده ام.»

اینها را من گفته ام ؟ یا گوهر مراد؟ چه فرقی می‌کند قلم ساعدی‌ست، حال ساعدی‌ست، اما حال من و ما هم بود.

این برای من، نقطه ی پایان آن گسست برنامه ریزی شده است حتی اگر ٣٣ سال دیرتر . اینجاست که غلامحسین ساعدی، با تمام بشریتش با تمام دردی که تا عمق کبد و جان و روحش زندگی می‌کند، شاید بی آنکه اصرار کند با هر که درد فرهنگ دارد و آوارگی را زندگی می‌کند، یکی می‌شود. ساعدی اما در این دلزدگی اجباری هم خلق می‌کند، نمایشنامه می‌نویسد و به صحنه می‌برد، چون می‌داند راز ماندنش در آفرینشی‌ست که خودش متواضعانه خلاص شدن می‌نامد.

از همکاران نزدیک آخرین اثر نمایشی اش که به صحنه نرفت شنیدم سخت خسته شده بود، سخت دلشکسته بود، و بحث‌های پر هیاهو قلبش را به درد آورده بود. اینکه دیگر نمی‌شد سه نفر را کنار هم روی یک نیمکت نشاند و فارغ از مَنیت‌ها، در غربت فقط از تولید هنر گفت.

انگار بزرگ مرد ادبیات در آن چهار سال تبعید همه ی رنج ها را پیش از ما آینه شده بود و یکبار تا تهش زندگی کرده بود.

غلامحسین ساعدی در ١١ فروردین ١٣۶١ به فرودگاه اورلی در فرانسه می‌رسد. در جایی سالها پیشتر – وقتی در اوج نوشتن هایش حتی آثارش به زبان‌های مختلف ترجمه شده بود- همچنان در جستجوی کمال طلبی گفته بود:

«حال که به ۴٠ سالگی رسیده ام، احساس می‌کنم تمام این انبوه نوشته هایم پرت و عوضی بوده، شتاب زده نوشته شده، شتاب زده هم چاپ شده. هر وقت این حرف را می‌زنم خیال می‌کنند که دارم تواضع به خرج میدهم. نه، من آدم خجول و درویشی هستم ولی هیچوقت ادای تواضع در نمی آورم. من اگر عمری باقی باشد – که مطمئنم طولانی نخواهد بود- از حالا به بعد خواهم نوشت. »

گوهر مراد چهارسال بعد از رسیدن به پاریس، در دوم آذر ماه ١٣۶۴ در حالی که وسوسه ی دائمش هم‌چنان نوشتن و نوشتن و نوشتن بود، در عمری به پیش بینی خودش کوتاه، به خوابی همیشگی و بی کابوس فرو می‌رود و البته رد پایش بیدار و پویا به عنوان یکی از مهمترین نوآوران نمایشنامه نویسی و یکی از نویسندگان برجسته ی ایران بی هیچ گسستی با نسل‌های بعد و بعدتر بر دفتر ادبیات و هنر ایران باقی و جاری خواهد ماند.

او در سال ١٣۶٣ در دفتری نوشته است: «اگر نه معنی، اندک ، که در زبان قوالان آمده است : رقصیدن وگریه کردن به وقت بدحالی بسیار زیبا می‌بود اگر وطن نمی‌سوخت و آنچه بر ما می‌ماند، تپه ها و گردنه ها بود و از بالای قله ها آهویی گردن می‌کشید و … من به خواب راحتی فرو می‌رفتم. »

پاریس، نوامبر ٢٠١۴

متن سخنان شبنم طلوعی در پرلاشز به مناسبت بیست و نهمین سالگرد درگذشت علامحسین ساعدی

نظر ناصر تقوائی، در مورد سانسور

دی ۱۳۹۳

” مسائلی که در چاپ آثار وجود دارد بیشتر از سینما است، سانسور شکل بحرانی وحشتناک در ایران پیدا کرده است، سانسور از مضمون خارج شده و به شکل واژگانی درآمده است. به کار بردن برخی از واژه‌ها ممنوع شده است، استفاده کردن از نصف زبان فارسی ممنوع شده است، شما مطابق آیین‌نامه جدید حتی نمی‌توانید یک دیوان حافظ چاپ کنید و باید نصف لغت‌نامه دهخدا را پاک کرد و دید آیا می‌توان با نصف دیگرش با یکدیگر صحبت کنیم یا خیر؟ “

ازفیس بوک آرزو پارسائی

دی ۱۳۹۳

قرارمان فصل انگور …
شراب که شدم بیا …
تو جام بیاور … من جان !

عوارض نوشتن نقد – محمود صفریان

دی ۱۳۹۳

به گمان من نه، بلکه در واقع و حتمن باید نویسندگان و شاعران ما ” تحمل ” را تمرین کنند.
” البته اگر عدم تحمل چون چناری هزار ساله در تمام رگ و پی و جودشان ریشه ندوانده باشد. ”
گاه چنان از برگ گل نازکتر” نگفتن و نشنیدن ” وجودشان را تسخیر کرده است و چنان بادمجان دور قاب چین ها احاطه شان کرده اند ” که تصور شنیدن ” بالای چشمتان ابرو ” را هم ندارند. بخصوص با ماجرای لایک زدن های فیس بوکی که گاه با شماری نجومی است و چنان قربان صدقه طرف می روند که دل سنگ هم آب می شود و طرف مربوطه عین باد کنک ورم می کند. و چنین موجودی طبیعی است که کمترین نقد را بر نتابد.
طبیعی است وقتی از یمین و یسار به به و چه چه می شنوند، می شوند ” گرز ” به دستی تا اگر مادر مرده ای چون من بخاطر بیان و نشان دادن کاستی ها حرفی بگوید، بر سرش فرود آورند.
و این متاسفانه بار کج است و هرگز به مقصد نمی رسد. و منتقدی که رفته است کاستی ها را یاد آور شود می شود دشمن شماره یک.
و چه قابل ترحم می شوند این کم جنبه ها، و از وقار چنان تهی می گردند که گمان می کنی از ازل نداشته اند
عین پهلوان پنبه ها.

اگر نویسنده هستی یا شاعر، و طبق طبق ادعا نیز داری، شرط اول قدم آن است که تحمل نقد را داشته باشی.
و چون بی خود عزیز شده ای به تریج قبایت بر نخورد وبایستی لا اقل از آینه بیشتر تاب ” آه ” را داشته باشی.
نمی شود که همه اش تعریف باشد و تمجید تا آب در دلت تکان نخورد.
من دارم دوستانه نصیحت می کنم، توجه داشته باشید بهتر است.
:
من در قسمتی ازیک نوشته ملایمم از جمله گفته بودم

” انتخاب سوژه ات نچسب است و اسم داستانت نیز، که می دانی در خواننده تاثیر زیادی دارد.
این نام بیشتر می تواند مناسب نامگذاری قصه های مادر بزرگ ها باشد برای کودکان.
در مجموع نثرتان کم مایه، و نا دلنشین! است. کار برد بعضی کلمات که زمانی از سوی تازه کار ها، به کار برده می شد و آن هم در چندین جای داستانتان، می رساند که ” می بخشید ” پختگی لازم را لااقل در این داستان ندارید. “

چشمتان روز بد نبیند اگر بدانید چه هوار و حسینی را طرفدارنش راه انداختند و چه شاخ و شانه ای کشیدند؟
و اینکه تو چطور به خودت اجازه داده ای با پای چپ در این مکان وارد شوی، و به اسب شاه بگوئی یابو.
و تو را که هنوز دهانت بوی شیر می ده با نبرد دلیران چکار.
و از آن روز شده ام ” بسم الله ” هرجا هستم گام نمی گذارند و روی می گیرند. و من نمی دانم اگر خوبرویند چرا روی بسته اند. و اگر از ما بهتران نیستند چرا از ” بسم الله ” در می روند.

سر بسته و به در می گویم به این امید که ” دیوار بشنود ” تا از این ادا ها دست بر دارند. و پیاده شوند با هم راه برویم.
اگر افاقه نکرد به راه دیگری می روم

راوی تلخ اندیش تاریخ؛ درباره ناصر تقوایی

دی ۱۳۹۳

موفق ترین فیلم های کوتاه مستند تقوایی درباره جنوب و مردم جنوب است که به دلیل احاطه او بر جغرافیا و شناخت اش از بافت اجتماعی جامعه تبدیل به سندهایی قوم شناختی می شوند.

بیوگرافی و بررسی کارگردان خوش فکر سینمای ایران ناصر تقوایی
ناصر تقوایی به گواه کارنامه اش یکی از با استعدادترین فیلمسازان موج نوی ایران و قدر نادیده ترین آنهاست. تقوایی کارنامه ای سرشار دارد از قصه نویسی[تابستان همان سال] تا ساختن فیلم کوتاه مستند[باد جن، اربعین، نخل و …] و داستانی[رهایی]، سریال تلویزیونی[دایی جان ناپلئون] و فیلم بلند سینمایی[آرامش در حضور دیگران، صادق کرده و …] که تمامی این آثار واجد دیدگاه مردم شناختی و اجتماعی/سیاسی است که او را از سایر همنسلان اش متمایز می کند.
شروع کار سینمایی تقوایی با مستندهایی که به سفارش تلویزیون ملی ایران می سازد و هر چند که نه از روی تقلید بلکه از روی ارادت شباهت به آثار گلستان و غفاری دارد، اما واجد دیدگاه مستقل هنرمندانه اجتماعی/سیاسی است که او را از استادانش نیز متمایز می کند. این امر به دلیل تفاوت در خاستگاه طبقاتی او و اساتیدش است و برای او که در مناطق محروم و میان مردمی محروم تر زیسته، دیدگاهی بومی نیز به ارمغان می آورد که بعدها تبدیل به یکی از اساسی ترین ویژگی های آثارش می شود.
موفق ترین فیلم های کوتاه مستند تقوایی درباره جنوب و مردم جنوب است که به دلیل احاطه او بر جغرافیا و شناخت اش از بافت اجتماعی جامعه تبدیل به سندهایی قوم شناختی می شوند و همه اینها در کنار شناخت خوبی که از ریتم و میزانسن – که از فیلمی به فیلم دیگر در حال تعالی است آثار او را از نظر دیداری شنیداری صاحب سبک نیز نشان می دهد.
اتفاق فرخندۀ دیگری که برای تقوایی رخ می دهد، آشنایی اش با غلامحسین ساعدی است[که به اعتقاد من سقف قابلیت های ادبی ایران پس از هدایت است] و کنکاش مشترک شان در مراسم آئینی، خرافی زار که در ساعدی منجر به خلق کتاب های اهل هوا[تک نگاری] و رمان ترس و لرز می شود و در تقوایی زار، موسیقی جنوب[۱۳۵۰] و البته حال و هوای وهم زده این مراسم که در فیلم های بعدی تقوایی امتداد یافته و حتی به بازآفرینی نمایشی این مراسم در کشتی یونانی می انجامد.
اما اندک فیلم های مستند او پس از ساخت به نمایش در می آیند و برای هنرمندی که به دیده شدن آثارش در زمان و فضای مناسب به دلیل دیدگاه انتقادی اجتماعی اعتقاد دارد، آغازی بد شگون را رقم می زنند که بعد ها در حیطه فیلم های سینمایی و داستانی نیز بر کارنامه اش سایه می اندازد. یکی از دلایل عمده این اتفاق، نبود فرصت طلبی و روحیه سازش کارانه در تقوایی است که حتی از مطرح شدن اش در سطح جهانی جلوگیری می کند.
آرامش در حضور دیگران[۱۳۴۹] اولین فیلم بلند سینمایی تقوایی به اعتقاد من و در نگاهی دوباره، مدرن ترین فیلم موج نوی سینمای ایران است که از ویژگی های خاص سمعی/بصری و ادبی برخوردار است. احاطه تقوایی به قصه نویسی باعث شده تا داستان ساعدی در برگردان سینمایی اش تبدیل به یکی از بهترین نمونه های اقتباس ادبی در سینمای ایران شود و فیلم را تبدیل به سندی واقع گرایانه و صادقانه از زمانه ای بکند که یاس و سرخوردگی، خستگی و دلزدگی بر جامعه حاکم شده و بیهودگی و انحطاط سایه کریه خود را بر زندگی شخصی و جمعی مردم گسترانیده است.
تقوایی بدون وجود هر گونه حسابگری و ملاحظه این زندگی ها را تصویر می کند. اولین نمای فیلم در نماهایی تاریک و بسته به یکی از دختران سرهنگ و معشوق اش اختصاص دارد که با سکانس آغازین هیروشیما عشق من[آلن رنه] پهلو می زند و اگر در آن فیلم گرد و غبار رادیو اکتیو بر تن عشاق نشسته؛ در آرامش در حضور دیگران غبار بیهودگی و دلزدگی است که بر تن و جان انسان ها رسوب کرده است.
تقوایی در آرامش… در کنار نقد فساد زندگی شهری و روابط منحط جامعه روشنفکری به نقد سیستم نظامی گری رضا شاهی هم می پردازد. سرهنگ بازنشسته ای که از سرپرستی سربازان به نگهداری مرغ ها تنزل یافته، تمثیلی از شخص رضا شاه است که برای روزهای واپسین زندگی اش به جزیره سنت موریس[برای سرهنگ منزل دخترانش] پا می گذارد.
جزیره ای در میان دریای ساختمان های سر به فلک کشیده، که به خانه ای نفرین شده می ماند و سرانجام رویای افتخارات فرسوده اش در سان دیدن از نرده ها و درختان حاشیه دانشکده افسری عینیت می یابد.
اما متاسفانه همین گستاخی های جوان شهرستانی در ارائه تصویری سیاه از زندگی شهری و سیستم حکومتی فیلم را گرفتار توقیف می کند و برای او آغازی نامیمون رقم می زند. آرامش … چهار سال بعد و به شکلی محدود به نمایش در می آید و بعد بایگانی می شود.اما این بی مهری در مرتبت رفیع اثر کمترین تاثیر را می گذارد و گذشت سالیان ارزش های آن را بیشتر آشکار می کند. هنوز هم دوست دارم آن را بهترین فیلم تاریخ سینمای ایران بدانم و یقین دارم بسیاری در این زمینه با من هم رای اند.
صادق کرده[۱۳۵۱]، دومین فیلم تقوایی، ظاهراً قرار بوده نقطه آشتی او با جریان تجاری سینمای هم زمانش و فیلم مهیج و پر حادثه ای باشد، که هست. اما این حوادث باز از صافی ذهن تقوایی عبور کرده و به گزارشی واقع گرایانه از روند فروپاشی مردی همسر از دست داده تبدیل می شود.
در آن هنگام که فیلم های ایرانی از انتقام های ناموسی آکنده شده و به غلط یا درست تمامی شخصیت های مذکر این گونه فیلم ها طالب انتقام فردی هستند، صادق کرده شخصیتی یگانه در آن زمان و حتی امروز است که در اقدامی از روی جنون و انتقام کور دست به جنایت می زند و تبدیل به قوام یافته ترین شخصیت قاتل سریالی و روان پریش در سینمای ایران می شود.
پرداخت رئالیستی و انتقاد آمیز رفتار پلیس و فضای سنگین عاطفی خانواده صادق در مقام مقایسه با فیلم های کیمیایی پرچمدار سینمای مبتنی بر انتقام فردی و ناموس پرستی ساختاری به شدت متفاوت دارد و واجد انتقاد اجتماعی صادقانه ای است که در آن مقطع تاریخی و شاید امروز کمیاب است و در تقابل با فیلم هایی چون قیصر قرار می گیرد که پرداختی حماسی از قهرمان انتقام جوی خود به نمایش می گذارند و حتی دست به تقدیس رفتار جامعه ستیزانه او می زنند. صادق کرده تراژدی انسانی است که در چنبره حادثه ای گرفتار آمده که روانش تجمل کشیدن بار سنگین آن را ندارد، پس در اقدامی ناخودآگاه و از روی جنون دست به خشونت می زند. بر خلاف قیصر و امثال او که انتقام فردی جزئی از خمیره آنهاست و وجود عدالت اجتماعی را منکر می شوند.
نفرین[۱۳۵۲] سومین فیلم بلند تقوایی که بر اساس داستان باتلاق نوشته میکا والتاری ساخته شده، مهجور ترین و ناشناخته ترین فیلم اوست. داستان دو مرد و یک زن در یک جزیره که همچون آرامش… روایت گر عدم ارتباط میان انسان هاست. باز هم جزیره ای وجود دارد و مردمی که به آن پناه می برند، تا از آزار جامعه مصون بمانند و غافل از این که فاجعه در درون خودشان در حال تکوین است. هر چند نفرین به دلیل منبع اقتباس اش از تم و جلوه ای آنتونیونی وار برخوردار است، و سعی تقوایی برای انطباق حال و هوای آن با محیط جنوب رنگی بومی به آن نمی دهد، اما میزانسن دقیق تقوایی از تاثیر قصه نکاسته و مانند صحرای سرخ[آنتونیونی]چهره ای جهان شمول و دیدگاهی فلسفی نیز به آن می دهد.
آدم های نفرین نامی ندارند و به همین سبب هویتی نیز ندارند و تنها به واسطه عشق ارتباط جسمانی به دنبال یافتن هویت گمشده خویش اند. بسیاری نفرین را فیلمی بدبینانه می دانند، که شاید پایان فاجعه بار مرگ پرسوناژها بر این تلقی مهر تائید بزند، اما حضور عشق برای معنا دادن به زندگی و کسب هویت از این تلخی می کاهد و نفرین را به داستان ایجاد تغییری دلخواه در دینامیسم توان فرسای زندگی انسان ها تبدیل می کند.
آخرین ساخته تقوایی قبل از ۱۳۵۷ سریال هیجده قسمتی دایی جان ناپلئون[۱۳۵۵] بر اساس قصه مشهور ایرج پزشکزاد است. دایی جان ناپلئون نیز مانند فیلم های پیشین تقوایی به جز صادق کرده که از داستانی واقعی اقتباس شده بود بر اساس رمانی مشهور ساخته شده، اما پرداخت سینمایی تقوایی آن را به اثری کم و بیش مستقل از منبع اقتباس اش تبدیل کرده است. هر چند پرداخت قدرتمندانه پزشکزاد از شخصیت های قصه اش قبلاً باعث اقبال چشمگیر آن در میان عامه مردم و حتی خواص شده و تقوایی نیز سعی در ابراز وفا داری به داستان پزشکزاد داشته است.
عمده توفیق تقوایی در دایی جان ناپلئون به دلیل انتخاب هوشمندانه بازیگران و فضاسازی بی نظیر اوست، به طوری که در نگاهی کلی به مجموعه بازیگران سینما و تئاتر آن زمان و توانایی های شان، نمی توان اشخاص دیگری غیر از بازیگران اصلی و فرعی که تقوایی برگزیده؛ انتخاب کرد. نحوه کار تقوایی با بازیگران که در فیلم های قبلی نیز نشان از تسلط او داشت؛ در این سریال به اوج می رسد و در رویکردی اجتماعی، شکل مثل سائر به دیالوگ ها و تکیه کلام های پرسوناژها می دهد. به طوری که پس از گذشت بیش از دو دهه از ساخت این مجموعه، هنوز مقبول ترین و خاطره برانگیزترین سریال ایرانی نزد خواص و عوام است.
دایی جان ناپلئون اولین رویکرد تقوایی به طنز است و فارغ از بدبینی و سیاهی متداول آثار پیشین، که او را در این حیطه نیز موفق نشان می دهد. دلیل این توفیق جنبه های تند و تیز انتقاد اجتماعی در داستان پزشکزاد است که در نقد اریستوکراسی و بورژوازی ایرانی نوشته شده و زوال خاندانی تازه به دوران رسیده را با گوشه چشمی به شخصیت رضا شاه و خاندان پهلوی روایت می کند.
اتفاق غم انگیز دیگری که در زندگی و کارنامه تقوایی وجود دارد، وقفه ای ده ساله و اجباری تا هنگام ساخته شدن ناخدا خورشید[۱۳۶۵] است. ساخت ناخدا خورشید خود قصه پر رنج دیگری است که در حوصله این نوشته کوتاه نیست، تنها به این نکته اشاره می کنم که؛ مشکل تراشی های هنگام ساخت تا آن جا پیش رفت که در میانه کار تقوایی را وادار به انجام تغییراتی در قصه کرد.
ناخدا خورشید برای سینمای ایران و تقوایی نقطه اوج دیگری در رسیدن به سینمای بومی است، که از ارادت او به همینگوی نیز بی نصیب نمانده است[فیلم با اقتباسی آزاد از داشتن و نداشتن ساخته شده]. فضاسازی موفق ناخدا خورشید با نگاهی به باد جن و دیگر ساخته های پیشین مستند تقوایی، در ترکیب با بازی های سنجیده به ناتورالیسمی گیرا انجامیده که مهارت او در انطباق خلاقانه جغرافیای داستان و هم چنین ترکیب دیدگاه های هاوارد هاکز و ارنست همینگوی با عناصر غالب آثار خودش را به نمایش می گذارد.
اما تقوایی نیز نیز مانند ناخدا، پس از وقفه ای ناخواسته، میان داشتن و بودن سر در گم مانده و بیشتر به دنبال نشان دادن حاصل انگیزه ها و خصلت های شخصیت های فیلم بوده و از نشان دادن چرایی و علل بروز حوادث و حتی خود انگیزه ها وا می ماند؛ البته این امر از ارزش کار تقوایی نمی کاهد. ناخدا خورشید به هر رو یکی از آثار ماندگار سینمای ایران است.
ولی ای ایران، آخرین ساخته تقوایی تا این زمان، که نگاهی طنزآمیز به حوادث دوران انقلاب دارد و آن را درون شهری کوچک به مثابه جزیی از کل بازتاب می دهد، متاسفانه در نهایت به سوی هجو گرایش یافته و به ملغمه ای از تیپ های آشنای دایی جان ناپلئون تبدیل می شود و به هجو رفتار وابستگان یک نظام شکست خورده مدعی دوام و بقاء می پردازد. ای ایران آغاز افت غم انگیز تقوایی و گرایش اش به جریان غالب فیلمفارسی است. به همین دلیل بسیاری از دوستداران آثارش آن را به راحتی فراموش می کنند و با یاد از فیلم های شاخص پیشین وی خود را دل خوش می دارند.
اما تقوایی در یک دهه گذشته؛ هر چند نمایشگاهی از عکس هایش راه انداخته، سخنرانی کرده و فیلمنامه نوشته؛ اما به شکلی تلخ از کار و عشق اصلی خود یعنی فیلم ساختن بازداشته شده است. همین رکود شاید انگیزه ها را در درون وی کشته، او را به واپسگرایی سوق دهد[مانند فیلم کوتاه کشتی یونانی که تکرار ضعیف زار است]، اما به روشنی حس می کنم که اگر روزنه ای بیابد تا بتواند خود را وقف عشق اش کند، لحظه ای درنگ نخواهد کرد.
تقوایی ناقل صادق ادبیات ایرانی به پهنه سینماست، او ناقد آگاه و باوجدان تاریخ ماست و در هر فیلمش می توان ارادت یک ایرانی به تاریخ و جغرافیایی منطقه ای که در آن زندگی می کند را پیدا کرد. همین ویژگی می تواند به کارهای او جلوه ای جهانی نیز ببخشد. اتفاقی که برای سینمای شرق – مخصوصاً ژاپن و آکیرا کوروساوا قبلاً افتاده، اما سازشکار نبودن تقوایی و تضادهایش با سیستم های حکومتی که قرار است فیلم او را به عنوان نماینده خود به جشنواره ها ارسال کنند سبب شده تا هیچ گاه نتواند در صحنه های بین المللی در سطحی که لیاقت اش را داشته، مطرح شده و بدرخشد. با این وجود هیچ کس منکر جایگاه رفیع او در سینمای ایران نبوده، نیست و نخواهد بود.
به عنوان کسی که غلامحسین ساعدی و نوشته هایش را بسیار دوست دارد و دلبسته کار تقوایی است، همیشه آرزو داشتم و دارم که روزی تقوایی بتواند فصل گستاخی ساعدی را بسازد. شاید این آرزو هرگز به حقیقت نپیوندد؛ اما یقین دارم که ناصر تقوایی روزی بالاخره فیلم دلخواه خود را خواهد ساخت. فقط امیدوارم که این انتظار زیاد هم طول نکشد.

یادوار‌ باغبانِ ‌ماندگار‌ باغ‌سخن (برای‌محمدمختاری‌) متن سخنان خسرو باقرپور در مراسم بزرگداشت مختاری و پوینده

دی ۱۳۹۳

اشاره‌: نوشتار حاضر متن سخنرانی ی خسرو باقرپور است که در هنگامه ی وقوع «قتل ‌های ‌زنجیره‌ای ی حکومتی» در مراسمی چند در خارج از کشور ایراد شده است.

عشق‌آمد و ‌قناری ‌موزون ‌گلوی ‌سرشارش ‌را
نثار‌کرد
و عاشقان ‌سرشته‌ی ‌باران ‌بودند
در‌ رویای‌ سرو ‌و ‌ماه
و‌ عاشقان ‌سرشته‌ی‌ مرجان‌شدند
در ‌رازهای ‌آب‌ و ‌ستاره
وعاشقان‌سرشته‌ی‌نان‌انددرتاب‌ها‌ی‌خون‌و‌آزادی.*۱
سال‌هایی ‌چند از اصابت ‌‌صاعقه‌ای صعب‌ که ‌از ابر سیاه‌ بی ‌خردی ‌بر ‌پیکر‌درخت‌‌ تنومند و دیرپای فرهنگ‌ مرز ‌و ‌بوم ‌مان ‌فرود ‌آمد گذشت. شاخه‌هایی چند از این‌‌ درخت ‌تناور ‌‌فرو فتادند ‌هرچند ‌شاخه‌های فرو فتاده ‌‌به‌ خاک اولین ‌‌آن ‌‌نبودند اما آرزو کنیم‌ که آخرین آن باشند.
وه ‌که‌ چه ‌شگفتی ‌آور است ‌‌اما‌ ایستایی‌‌ و‌‌ پویایی این درخت. این شگفتی به ‌جد از سر شیفتگی نیست که گواه ایستایی و پویایی آن تاریخ است، تاریخ که شناسنامه و تعریف انسان است در زمان.
فرهنگ، فرهنگ، راستی را به چه معنی است این واژه‌ی جادویی و راز صلابت آن برای بی‌ خردان و اهریمنان به چه معنا؟. این چه واژه ‌ای است که دروجی چون گورینگ اذعان میدارد: «من هر وقت نام فرهنگ را می‌شنوم بی ‌اختیار دست به اسلحه می‌برم».
فرهنگ کلمه‌ای ‌‌است ترکیب شده از واژه ‌های «‌‌فر‌» و «‌هنگ‌». فر در لغت به معنای جاه‌ و‌ جلال و شکوه و بارقه‌ی خرد ‌است، فره‌ی ایزدی است، آورده ‌اند جرقه ‌ای است از شعله‌ی مشعل اهورایی تا چراغ راه انسان باشد.
و اما «هنگ» که معرب آن هنج است به معنای هنگار یا هنجار که کردار و رفتار و پندار را معنا می‌بخشد. پس، اربابان فرهنگ چراغ داران راهی اند که انتهای آن مدینه‌ی منور آگاهی و خرد انسان است.
در اسطوره ‌های ایرانی ستیزی دائمی را شاهدیم که «‌از سر صبح ازل تا آخر شام ابد» ساری ‌و‌ جاری است، ستیز خیر و شر، اهورا و اهریمن، اندوه و شادی و…. فرهنگ را نیز دشمنی است بد سگال دراین کارزار. در امر تلاش برای باز کردن مفهوم سیمایی و نهفته‌ی یک اسم معنی و یا یک صفت، راه‌کاری توضیحی بر این است تا اسامی معنی و یا اوصاف مخالف را هم شاهد بیاورد، مثل « دیو» ‌برای‌ « فرشته» ‌و ‌یا ‌« سیاهی»‌ برای‌ « سپیدی». من به نیرویی که در گذر تاریخ و تداوم آن با فرهنگ می‌ستیزد، «‌فروهنگ‌» نام نهاده ام، هنجار فرومایه و پستی که بارقه‌ی آگاهی و فرهیختگی را‌ تاب نمی ‌آورد و درخاموشی و مستوری آن می‌کوشد.
فرهنگ و فروهنگ در پهنه‌ی گیتی درگیر نبردی بی‌امان‌اند. در میهن ما نیز فروهنگ پیکر فرهنگ ‌سازان مرز و بوم مان را به اتکای قدرت خویش به تازیانه‌ی جهل می‌کوبد و پیکرها شان را برخاک بی‌خردی می‌افکند.
در آذر ماه سال هفتاد و هفت فرهنگ ‌پرور فرهیخته محمد مختاری و درخشنده ‌گوهرانی دیگر بر خاک افتادند. در این نوشتار کوشش می‌گردد شناختی از جوهر اندیشه ‌گی محمد مختاری ارائه شود و مقولات زبان و آزادی و فرهنگ و امر فروکاستن این مقولات از دیدگاه وی مورد مداقه ‌و‌ بررسی قرارگیرد. ذکر این توضیح نیز واجب است که جسم این نوشتار از جان آثار و سخنرانی ‌های او هستی یافته است، باشد که حق ‌کلام و حرمت اندیشه و شعر او را ادا کرده ‌باشد.
* * *
دروازه ‌های ‌عمر
بر گریوه‌ی‌ غارت گشاده است
و آفتابِ ایام
از کوهسارِ وحش ‌مکرر برآمده است
کز دوزخ (‌آمدند، کندند و سوختند، کشتند و) ماندند
(در نیمه ‌های خاستگاه ‌های پگاه)
پلک ‌هایش را بر هم می‌نهد
ناهید آب‌ چهر
و شش هزار سنگ
در شاخه ‌های درهم البرز فرو می‌غلتد. *۲
راستی را که کار «‌نویسنده‌» این کاوشگر کان‌ کمال چیست و وحشت دیوان و دروجان فروهنگ از وی ز‌چه روی؟. به حقیقت کار شعرا و نویسندگان در پی ساختن هم اکنون و پی ‌ریزی جهانی است که مستلزم رهایی است و باید یله و رها شود، جهانی به گسترده‌گی ‌کلمه به تنوع اندیشه، کثرت بیان و اعتلای فرهنگ. و این همه از مایه‌ی آینده‌گی است کارکردش نوخواهی، شکستن عادت‌، تغییر وضع و برهم زدن نظم زبانی است که ابزار نظارت بر انسان شده باشد.
نوآوری در حقیقت و به حقیقت تحقق شمایلی است از آینده در اکنون. به این اعتبار کار نویسنده نه رشگ بردن به آینده است و نه لمیدن بر گذشته و نه تسلیم به روزمره ‌گی، از این روی کار نویسنده از طرح آزادی بیان، شورش علیه زبان‌ِ مسلط در زند‌گانی‌ی ‌جامعه است. چون زبانِ مسلط در پی ثبات و تداوم و استمرار عادات و هنجاری است که بر «‌گذشته ‌گی‌» و «سنت‌» و بر « روزمره ‌گی‌» استوار است.
کارکرد نویسندگان، این یاورانِ فرهنگ، زمانی بارزتر و حساس ‌تر می‌شود که فروهنگ‌ِ سنت‌ها، نهادها، قدرت‌ها و ابزارهایِ ‌بازدارنده‌ی فرهنگ و آزادی گلوی زبان آزاد و فرهنگ را بفشرند و بر آنان سایه‌ی شوم اراده‌ی خویش بیفکنند.
فروهنگ ‌ِ‌سلطه، کلام را محدود می‌خواهد و زبان را چونان ابزاری جهت نظارت خویش فرو ‌می‌کاهد، ساخت های بیانی را‌‌ معدود، محدود، معین، هم‌ساز و هم‌سان با خویش می‌طلبد، و این کلام را محدود می‌کند و مصونیت گوهر اندیشه را از کفِ ‌فرهنگ می‌رباید. وقتی زبان و کلام محدود گردید، ‌‌ذهن تنگ و ‌فروبسته می‌ماند، و آن زمان که بیان در سطح ماند ‌«‌امتناع تفکر» رخ می‌دهد و حاصل آن نیز در عرصه‌ی فرهنگ «‌تفکر ممتنع» است.
وقتی کلام به بند تک معنایی و تکرار بسته آید معرفت به‌ ابزار هم‌شکل کننده بدل می‌شود. زمانی‌که کلمه حذف گردد «‌فخر هستی» انسان حذف می‌گردد و این یعنی فرو کاستن‌ و تقلیل و تنزل انسان و فرهنگ.
در این میانه است که شاعران و نویسندگان در زبان شورش می‌کنند تا روشنایی ی زبان و پویایی ی انسان را به صیانت برخیزند. تقابلی بین فرهنگ و فروهنگ با کارکردی صعب و دشوار و به راستی کارزاری سخت و کارستان.
برای وارستنِ زبان گریزی جز آزادی نیست. یا اندیشیدن مکتوب، منظوم ‌‌‌‌و منثور باید به محاق تعطیل گرفتار آید و یا حق بیان باید برقرار بماند اگر حق بیان از نویسنده سلب گردد حق ‌کار از وی سلب شده است، چون بیان و اندیشه‌ی آزاد دقیقا «کار» نویسنده و شاعر است.
اگر حق و امنیت بیان از نویسنده و شاعر دریغ گردد امنیت شهروندی و حق معاش وی سلب شده است.
فرو کاستن زبان به ابزارِ نظارت بر انسان و اشیاء، زمانه‌ی ما را به عصر تقلیل زبان فرو ‌پاشانیده است.
این امر بار مسئولیتی مشترک و سترگ را بر دوش نویسندگانِ یک کشور و نویسندگان دیگر جهان می‌گذارد که ضمن حفظ کارکرد فردی خویش به صورت جمعی نیز به ‌مقابله‌ی با آن بپردازند. هم اکنون زبان بازی و زبان سازی یِ مراکز قدرت، منابع سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، تکنولوژی یِ ارتباطات و تبلیغات در سویه‌ی استقرار زبانی است محدود، مصنوعی، تک معنا، سیاست زدوده، مصرف‌گرا، دستخوش روزمره‌گی، آرمان زدا، سودا گرایانه و آخرالامر نظارت‌گر و این خطری مرگ‌بار است که پویایی فرهنگ را آماج خویش قرار داده است.
شایان اسف فراوان است که رسانه‌های گروهی یا ابزارهای بیان برخلاف کارکرد خویش ابزار استقرار این زبان ابزاری گردیده ‌اند.
زبان ابزارشده مستلزم انسانی است که خود ابزار گردیده است. چنین زبانی در سویه‌ی تقویت و گسترش شیئی ‌شدگی و از خود بیگانه‌ گی انسان ‌ها است، آدمیانی که می ‌بایست به ذراتی بی ‌شکل و یا هم‌ شکل، پراکنده و اتم ‌وار تبدیل شوند. تا جامعه را نیز این ‌گونه تصویری حاصل آید.
جامعه‌ی ایران را می‌توان در سه حوزه‌ی اجتماعی و تاریخی به شرح زیر به تصویر کشید:
اول‌: جامعه‌ای سنتی که درآن عرف و عقاید، گذشته‌گی و مجموعه‌ی سنت‌ها برقرار است.
دوم‌: جامعه ای مدنی، که مبتنی بر قانون و نهاد های جامعه‌ی مدنی باشد و قانون ‌گرایی هنجار شهروندان و شهربانان گردد.
و سوم‌: جامعه‌ی توده‌وار، یا کیفیتی که مردم را به صورت ذرات پراکنده و بی‌شکل می‌طلبد.
در این میان نویسندگان ایران هم تافته‌ی هم‌ بافته ‌ای از این مجموعه ‌اند آنان نیز به فراخور وابسته‌ گی های بنیادی خویش به این موقعیت ‌ها، هم در آنان سهیم هستند و هم از آنان متاثراند. اما در نگاهی کلی می‌توان اذعان نمود که از انقلاب مشروطه تا به امروز نویسندگان در گستره‌ی ارزش‌ها و ‌روش‌های حوزه‌ی اول (جامعه‌ی‌سنتی) بیگانه و غیرخودی تلقی گردیده ‌اند. بنا بر این نفی‌ گشته و طرد شده و عاقبت حذف می‌شده ‌اند.
در حوزه‌ی دوم (حوزه‌ی جامعه‌ی مدنی) که شروع آن از آغاز دوران مشروطه است ‌و شاخص های آن دولت، مجلس، قانون اساسی به مثابه میثاق بین دولت و ملت، و نهاد های قانونی و حقوقی ‌اند، هم جامعه تازه ‌پا است و هم نویسندگان از آن در رنج و تعب بوده‌اند. هرچند که به ‌خاطر آن مبارزات بسیار طولانی هم صورت پذیرفته است.
وجه سوم اما، جامعه‌ای است توده‌وار.
در این جامعه اراده‌ی حکومت‌گران معین کننده‌ی حضور مردم در صحنه است که این امر نیز برای تایید تصمیمات گرفته ‌شده از طرف حکومت‌ها و ‌حاکمین صورت می‌پذیرد. در این حوزه، هدف صاحبان قدرت، تبدیل فرهیخته‌گان و اصحاب ‌قلم به ذرات بی‌هویتی است معلق در فضای اراده و تصمیم، در کنار دیگر توده‌ی مردم.
غیر از ادواری گسسته و کوتاه که در آن اصحاب قلم توانسته‌اند در عوالم آزادی سخن برانند (همانند برخی از سال‌های اوایل مشروطه، دوران منحصر در دهه‌ی بیست تا سال سی ‌ودو و اوایل انقلاب بهمن، که در این ادوار نیز مجموعه‌ای از عوامل و ساخت‌های سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی در تضاد با آزادی‌ها به وجود خویش ادامه می‌داده‌اند.) بیش از یک قرن است که فریاد رسای نویسندگان ایران در طلب آزادی‌ی اندیشه و بیان در فضایی که در وجه سوم شرح آن رفت بی‌پاسخ مانده و سرکوب‌ گردیده است، در ادواری طولانی صاحبان قلم همواره زیرسلطه و نظارت ‌مستقیم سانسور و سرکوب بوده و فجایعی چون ترور، لب دوختن و حبس های جان فرسا را تاب آورده‌اند. بعد از وقوع این همه فاجعه در پهنه‌ی فرهنگ کشور هم‌چنان نمایندگان و صاحبان و کارگزاران قدرت به داغ و درفش و خموشی تهدید می‌شوند.
در فضایی که ذکر آن رفت ما هم اینک در دو وجه با امر فرو‌کاستن زبان مواجه‌ایم.
اول‌: از راه گسترش فروهنگ سرمایه‌ی جهانی با آرایه‌ی لیبرالیسم نوین و پدیده‌ی جهانی شدن. چشم انداز این سیاست تبدیل انسان به ابزاری است که در روند عملی کردن تصمیمات گرفته شده از جانب نخبه‌گان قدرتِ اقتصادی در جهان امروز به‌کار آید.
دوم‌: از طریق آوار شدن گذشته‌ی فرهنگی ما بر اکنون و در کنار آن، سخت‌جانی‌ی ساختارهای استبدادی‌ی سنتی و میراث فرهنگی‌ی دیرین ما. این میراث فرهنگی‌ی کهن علی‌رغم دست‌آوردهای بسیار انسانی و درخشانش به‌ناگزیر فرهنگی است که آفت استبدادی دیرپا، جان‌سخت و مطلق‌گرا سیمای زیبایش را آبله‌گون کرده است، پری‌پیکری را می‌ماند که هنگام خرامیدن می‌لنگد!!. نمونه‌وار اشارتی بنماییم و بگذریم، در سیمای انسانی سعدیِ شیراز شاعر ِفاخر ما گمانِ شبهه نمی‌رود اما چه دردناک است زمانی که چنین انحصارگرایانه در خطابش به خدای خویش آدمیان را به «خودی» و «غیرخودی» قسمت می‌کند:

ای کریمی که از خزانه‌ی غیب
گبر و ترسا وظیفه‌خور داری
(دوستان) را کجا کنی محروم
تو که با (دشمنان) نظر داری. *۲

باری، چنان‌که گذر کردیم اندیشه و بیان در جامعه‌ی ما با موانع نهادی و مشکلات گوناگون از انواع فرهنگی، سیاسی، حقوقی و‌عرفی، قانونی، ساختاری، نظری ‌و‌عملی در تقابل است. در حقیقت و به حقیقت مشکلِ معرفت در جامعه‌ی ما مشکلی است فرهنگی، سیاسی، نظری و عملی. و حال باید نیکو نگریسته شود در این آمیزه و اختلاط که فرهنگ و فروهنگ درهم آمیخته‌اند آزادی بیان و فرجام آن چگونه رقم خواهد‌ خورد رقمی که این زمان «‌رقم مغلطه بر دفتر دانش» است.
فرهنگ سنتیِ ما‌چنان که ذکر آن رفت به رغم تمام مفاخر و درخشش‌ آن فرهنگی است در وزن و گسترده‌گی، پدرسالار و مردسالار، مبتنی‌بر ساختار و روابط «شبان رمه‌گی»، و از بابت نگاه به آزادی و «بیانِ آزاد» بی‌چرا، پوشیده‌گو و پوشیده‌گرا.
این فرهنگ هر چیز و همه ‌چیز و همه ‌کس را در ثباتی مطلق ‌اندیشانه، هم ‌شکل خواهانه و دوگانه‌ گرا می‌طلبد و می ‌پسندد، «ثنویتی تاریخی» که ایرانیان حامل آن اند!. پس این نگرش، مبنا و نتیجه‌ی دستگاهی اندیشه‌ای و ارزشی است ‌که همه چیز را به حق و باطل، سیاه و سفید، و زشت و زیبا تفسیر و تقسیم می‌کند و آن‌ چه را با خویش ناساز دید رد کرده و آن‌چه را همراه یافت ارزش گذاشته و می‌پذیرد.
منابع قدرت و معرفت در این فرهنگ و جامعه عادلانه توزیع نشده‌ و یا اصلا توزیع نگردیده‌اند، پس همه چیز باید تابع یک «حقیقت مطلق» باشد که این مطلقیت را خود از برای خود قائل است. دایره‌یِ بسته‌ای‌ که در روابط سلسله‌ مراتبیِ قدرت و معرفت و حتی حقیقت متبلور است.
از گنج ‌نامه‌ی فلسفه‌ی یونانی نقل است: حقیقت آینه‌ای بود چهره‌نمای خدایان و در دست ایشان، قضا را سهوی حادث آمد، آینه بر زمین فرو فتاد بشکسته و هر تکه را کسی به ‌دست آمد. حال بی‌شک در عالم معرفت سفیه باشد کسی ‌که تکه ‌ای از این آینه را در دست دارد و آن را تمام پندارد و خویشتن را ارباب ‌حقیقت شمارد. نگاهی این چنین به جهان به حق طبیعی و اجتماعی انسان هم از همین زاویه می‌نگرد. به واقع این گونه بینش به جای این ‌که به «حق» فرد گرایش داشته باشد به «تکلیف» وی گرایش دارد، یعنی به جای این‌ که انسان «ذی‌حق» باشد «وظیفه‌مند» است. درقبال این چنین صاحب فکر یا حاکمیتی بنای «تکلیف» بر «حکم» است و ماهیت «حکم» نیز ‌در ‌گرو «تشخیصِ» مجامع و یا مراجع یا مراکز تعین کننده‌ی «حکم».
این نهاد ‌ها حتی برای ارگان های مختلف نظیر مجلسِ منتخب مردم نیز تعیینِ «حکم» می‌کنند،‌(نمونه‌ی «حکم» حکومتی در مورد خروج طرح قانون مطبوعات ‌از دستور کار مجلس).
در این مناسبات فرد اساسا پذیرنده‌ی پاسخ ‌های از پیش معین شده است، در نتیجه فرد فقط اختیار اجرای اوامر را دارد و به تبیین «حکم» نمی‌پردازد، او حتی پرسشگر از چند و چون «حکم» حاکم هم نیست خواه این ‌حاکم در صدر جامعه باشد و یا در راس خانواده، پس این جامعه با این مناسبات جامعه ‌ای است تمامیت‌ گرا و مردسالار.
این نوع «حکم» و «تکلیف» در واقع و خواه‌ناخواه ناظر است بر نابالغ و صغیر بودن افراد، و علاوه‌بر این‌ها نارسایی خرد و اندیشه و قلم و گفتار و نوشتار آنان را باور دارد.
معنی این‌«تکلیف» در بهترین حالت فعال ‌تر شدن خیر وجودی انسان علیه شر درونی یا ضد ارزش های وجودی خویش است، از این رو در عمق این نگرش انسان ذاتا به جرم گرایش دارد، اصل بر برائت وی نیست حتی اگر به زبان نیز خلاف آن گفته شود.
در پسِ پشتِ این اندیشه انسان قادر به تشخیص خیر و صلاح خویشتن نیست و به قیم نیاز دارد. در گستره‌ی خانواده نیز به صور گوناگون این نگرش پاتریونالیستی اعمال می‌گردد، برای مثال در ماده‌ی ۱۸ و ۱۹ قانون گذرنامه‌ی جمهوری اسلامی ایران «حق» مرد دال بر ممنوعیت خروج همسرش از کشور به ‌رسمیت شناخته شده است.
در عرصه‌ی زبان نیز فروهنگِ تکلیف خواستار پیشگیری از زبان است و این امر را با اعمال سانسور در اندیشه و بیان و در تمامی ابعاد ‌زندگی جاری می‌سازد، و نتیجه آن می‌شود که اهل سیاست و حکومت به تعین خط قرمز در عرصه‌ی آزادی اندیشه مبادرت می‌کنند و افراد جامعه نیز که تابع چنین «فرهنگی» می‌باشند در پذیرشِ طبیعیِ اصل‌ِ سانسور با آن‌ ها به اشتراک می‌رسند. هم اینک وضع به‌ گونه ای است که صراحتا صاحب منصبانِ اصلاح‌طلبِ و داعی آزادی نیز اذعان می‌دارند که «سانسور» هست و باید باشد، خط قرمزی هست و باید حفظ شود.
به دلایل عدیده‌یِ فوق زنده یاد محمدمختاری در سالیان گذشته تمام هم و غم خویش را بر سر این امر نهاد که: «باید موانع، مشکلات، عرصه‌ها و ساختار های سانسور را برای جامعه توضیح داد ‌و فقط به تکرار این امر بسنده نکرد که در جامعه سانسور هست، این را که خودشان هم می‌گویند که هست!.»
گمان وی بر این بود: «شاید بتوان ایران را در ردیف بالای لیست کشور هایی دانست که در آن‌ ها پدیده‌ی شایعات در مورد کلیه‌ی مسایل اجتماعی و سیاسی و در همه‌ی سطوح از مطبوعات و ارگان ‌های سیاسی‌ی دولت گرفته تا اعماق جامعه وجود دارد»
مختاری بروز این مساله ‌‌را «حق» تعینِ حدود و انحصار در گزینش خبر، اطلاعات، و عقیده از جانب اهل سیاست و حکومت می‌دانست ولی همچنین معتقد بود که مردم هم به ‌نوعی در این قضیه مشارکت می‌ورزند.
مختاری به نوعی مشکل معرفتی در عرصه‌ی تفکر اجتماعی ما معتقد بود او عقیده داشت: «در نظام «معرفت سنتی»یِ ما انسان جزیی از یک کلیت مقدر است به این معنی که خود نقشی مستقل در بهره‌وری از منابع معرفت ندارد. بسیاری از مسایل حیات از پیش پذیرفته و تبعین شده است. این نوع معرفت در اسطوره ‌زده‌گی، در مفروضات ‌دینی و مسایل ‌دیگر وجود دارند و حتی بر خود معرفت نیز مشرف‌اند. این نوع معرفت از‌یک طرف‌ با‌سنگ ‌شدگی در لایه‌ های ‌خویش و با ایستایی ‌خود مانع از ادراک مستقیم جهان است، و ازسوی دیگر انسان را در برابر یک ‌«کلیت» انتزاعی، کیهانی، اجتماعی و دینی قرار میدهد که در تقابل با «خرد» است.
با چنین معرفتی انسان قادر به برآوردن نیاز‌های معنوی، مادی و اجتماعی خویش نخواهد گردید. در چنین معرفتی حوزه‌ی ‌امور مختلفه بسته است. شیوه و هدفِ زیستن برخوردِ فکری‌ی مخالف و متضاد را تحمل نمی‌کند بل آن را سرکوب می‌کند، و به ‌ناگزیر معرفت مصونیت سیاسی، اجتماعی و فکری ندارد، همان ‌گونه که اندیشیدن در همه‌ی حوزه‌های حیات مقدور نیست. در این گونه از معرفت سرانجام به جاها یی می‌رسیم که با خطوط قرمز مشخص و محدود گردیده‌ اند و نتیجه آن می‌گردد ‌که بخش هایی از اجتماع از اندیشیدن برکنار می‌مانند و «گوهرِ‌اندیشیدن» را به دیگران واگذار می‌کنند، در نتیجه پیروی از «اندیشه های مجاز و معین» به کارکرد عمومی اجتماع تبدیل می‌گردد. این روند در جایی به فاجعه ختم می‌گردد که نحله‌های سیاسی فکری امر پیروی از «اندیشه‌های مجاز» را کارکرد خویش می‌سازند.» (در این‌جا منظور از «اندیشه‌های مجاز» تفکرات، تشکلات، و سیاست‌ها‌یی است که مجاز به عرضه‌ی رسمی‌ی خویش در جامعه‌اند.)
استقلال در اندیشه، کارکردِ معرفتِ مدرن، که بر«شک گرایی»، «استنتاج منطقی‌» و «برخورد تجربی» استوار است کار‌شیوه‌ی تفکر مختاری بود و بیان آن نیز ‌در جامعه‌ی ما از سوی سیستم مطلق نگر و تاریک‌اندیش و سنتی ولایت فقیه ‌ قابل تحمل نبود.
محمدمختاری معتقد بود از دوران انقلاب مشروطه تا به امروز ما اسیر برخورد و تضاد حل نشده مابین دو دستگاه معرفتی «مدرن» و «سنتی» بوده‌ایم. گویا ‌ترین نمود این تناقض و التقاط را او در قوانین وضع شده، روابط و ساختارِ‌ سیاسی، نهادهای فرهنگی و اجتماعی، نظام‌دادرسی و در مقررات فرهنگی ما متبلور می‌دید.
او به‌ خوبی تفاوت دیدگاهی نهفته میان «معرفت مدرن»، که گرایش به قانون در آن نهفته است با «معرفت سنتی» در عرصه‌ی نهادینه شدن آزادی‌ها و انعکاس آن در قوانین مدون اساسی را با هوشیاری ظریفی ارایه می‌دهد.
مختاری می‌گوید: «نهادی شدن آزادی به شکل تدوین شده در قوانینِ اساسیِ کشورهای اروپایی به این صورت آمده است که هیچ قانونی نباید در جهت منع و محدودیتِ حق بیان وضع گردد، اما در جامعه‌ی ما و در تاریخ سیاسی یکصد سال اخیر آن چه از آغاز مشروطیت و تدوینِ قانون اساسیِ آن، چه در قانون اساسی دوره‌ی سلطنت پهلوی ها وچه در قانون اساسی کنونی جمهوری اسلامی ایران، هر وقت از آزادی در قانون نامی به میان آمده است بلافاصله تاکید شده است «اگرکه»، «مگرکه»، «به شرطی‌که» و الفاظی از این گونه. بررسی این «اگر» و «مگر»‌ها روشن می‌کند که مبنای تدوین قوانین نوعا محدودیت آزادی ها بوده است که اساس آن نیز «معرفت سنتی» ما می‌باشد.»
او می‌افزاید: «قوانین ما نوعا در مورد محدودیت ها به تفصیل پرداخته‌اند اما در مقدورات به عبارات کلی و کش‌دار و توجیح‌ پذیر بسنده کرده‌اند.» محمدمختاری برای نمونه‌‌«اصل‌۲۴ ‌قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران» را مورد سوال ‌‌قرار‌می‌دهد، در این اصل آمده است « نشریات و مطبوعات در بیان مطالب خود آزادند مگر این‌که مخل به مبانی اسلام یا حقوق عمومی باشند تفسیر آن را قانون تعین می‌کند.» مختاری می‌گوید: «این بند به جای این ‌که به «تفصیل» آزادی بپردازد قید و بند و شروط آزادی را تفصیل داده است، و به اصل محدودیت مطبوعات تبدیل گردیده و آزادی را نفی و نقض کرده است.» کلیه‌ی مطبوعات تعطیل شده نیز از ابتدای جاری شدن این قانون تا به حال به صورت مجزا یا فله‌ای همه‌گی با استناد به این ماده تعطیل گردیده‌ و یا استناد به این ماده یکی از دلایل تعطیل آنان بوده است.
«معرفت مدرن» را محمدمختاری در تعارض و تخاصم با مطلق ‌نگری ‌‌و ‌‌انحصارگرایی در حاکمیت ‌‌‌و دولت‌‌ و‌‌ قوانین‌ اساسی ِ‌مدون و روابط بین نحله ‌های مختلف سیاسی و فکری می‌داند و رژیم سیاسی و تفکرسیاسی انحصارگرا و مطلق ‌نگر را تبلور بارز «معرفت سنتی»‌ ارزیابی می‌کند.
مختاری زبانِ فرهنگ مدرن و زبان گویای آزادی با بیانی مدرن بود. او با قلم‌ توانایش نه ‌تنها با جهل و تمامیت‌گرایی و مطلق اندیشی در شکل نیروی حاکم درافتاد، بلکه با بستر‌های اجتماعی و فروهنگ حامل و پرورنده‌ی این پدیده ها در جامعه نیز درگیر‌شد. با‌ مکاتبی درافتاد که حامل این گرایش سنتی ارتجاعی بودند. این شورشگر قهرمان عرصه‌ی زبان آوری در نبرد با این مظاهر منفی از پا نیفتاد، غم نان مغلوبش نساخت، تا عاقبت به قهری شیطانی و ترفندی اهریمنی از پا افکنده شد.
او آزادی را در میهن خویش چنین خطاب کرده است:

آزادی آی!
قوس نشاط آدمی اکنون
در این سرزمین
چندان فرو نشسته و خاموش است
کز شش هزار خاطره انگار خاکستر می‌پاشند
بر چشم آب. *‌۴‌
این چهره ‌ای که از محمدمختاری و اندیشه‌های او ترسیم شد باید برجسته شود و شایای برجسته‌گی بیشتراست، این چهره‌ای است از مختاری که در یاد اهل فضل و هنر چهره‌ ایست درخشان و ماندگار و بی‌شک «ثبت است بر جریده‌ی عالم دوام او»، کسی که دلش به عشق آزادی و سعادت و فرهنگ مردم می‌طپید.
یادش را گرامی می‌داریم و اندوهگینانه همزبان می‌شویم «ابوطیب‌ مصعبی» را و پرسش برمی‌داریم:

چرا عمرِ طاووس و دراج کوته؟
چرا مار و کرکس زید در درازی؟
چرا زیرکانند بس تنگ روزی؟
چرا ابلهانند در بی‌نیازی
اگر نه همه کار تو باژگونه‌ست
چرا آن‌که ناکس‌تر آن را نوازی؟!.

پانویس:
۱ـ منظومه‌ی ایرانی. محمدمختاری، ص‌۷۵، چاپ اول، نشرقطره‌، تهران. ۲ـ‌‌همان. ص‌۶۴، جمله‌ی ‌داخلِ پرانتزِ اول ‌‌جمله‌ی ‌‌معروفی در تاریخ‌ِ جهان گشای جوینی در‌توصیف حمله‌ی مغول به ایران.
ر.ک به تاریخ جهان گشایِ جوینی. تصحیح محمد ‌قزوینی ج‌۱‌‌‌جمله‌ی ‌‌داخلِ پرانتزِ دوم «‌تا که بر ‌زاید سوشیانسِ پیروزگر از آب کیانسه از نیمه‌ی اوشستر» ‌(ازسوی خاستگاه پگاه‌: شرق‌=خورآیان=خراسان) از نیمه‌های خاستگاه‌های پگاه.
ویدیودات ۱۹:
۵ به نقل از جستار در باره‌ی مهر و ناهید. دکترمحمدمقدم. ص۵۷. ۳ـ کلیات‌سعدی، بخش‌گلستان، ص‌۲۹، چاپ‌ هشتم، انتشارات امیرکبیر، تهران ۴. منظومه‌ی ایرانی. ص ۷۴ .

عوارض نوشتن نقد – محمود صفریان

دی ۱۳۹۳

به گمان من نه، بلکه در واقع و حتمن باید نویسندگان و شاعران ما ” تحمل ” را تمرین کنند.
” البته اگر عدم تحمل چون چناری هزار ساله در تمام رگ و پی و جودشان ریشه ندوانده باشد. ”
گاه چنان از برگ گل نازکتر” نگفتن و نشنیدن ” وجودشان را تسخیر کرده است و چنان بادمجان دور قاب چین ها احاطه شان کرده اند ” که تصور شنیدن ” بالای چشمتان ابرو ” را هم ندارند. بخصوص با ماجرای لایک زدن های فیس بوکی که گاه با شماری نجومی است و چنان قربان صدقه طرف می روند که دل سنگ هم آب می شود و طرف مربوطه عین باد کنک ورم می کند. و چنین موجودی طبیعی است که کمتری نقد را بر نتابد.
طبیعی است وقتی از یمین و یسار به به و چه چه می شنوند، می شوند ” گرز ” به دستی تا اگر مادر مرده ای چون من بخاطر بیان و نشان دادن کاستی ها حرفی بگوید، بر سرش فرود آورند.
و این متاسفانه بار کج است و هرگز به مقصد نمی رسد. و منتقدی که رفته است کاستی ها را یاد آور شود می شود دشمن شماره یک.
و چه قابل ترحم می شوند این کم جنبه ها، و از وقار چنان تهی می گردند که گمان می کنی از ازل نداشته اند
عین پهلوان پنبه ها.

اگر نویسنده هستی یا شاعر، و طبق طبق ادعا نیز داری، شرط اول قدم آن است که تحمل نقد را داشته باشی.
و چون بی خود عزیز شده ای به تریج قبایت بر نخورد وبایستی لا اقل از آینه بیشتر تاب ” آه ” را داشته باشی.
نمی شود که همه اش تعریف باشد و تمجید تا آب در دلت تکان نخورد.
من دارم دوستانه نصیحت می کنم، توجه داشته باشید بهتر است.
:
من در قسمتی ازیک نوشته ملایمم از جمله گفته بودم

” انتخاب سوژه ات نچسب است و اسم داستانت نیز، که می دانی در خواننده تاثیر زیادی دارد.
این نام بیشتر می تواند مناسب نامگذاری قصه های مادر بزرگ ها باشد برای کودکان.
در مجموع نثرتان کم مایه، و نا دلنشین! است. کار برد بعضی کلمات که زمانی از سوی تازه کار ها، به کار برده می شد و آن هم در چندین جای داستانتان، می رساند که ” می بخشید ” پختگی لازم را لااقل در این داستان ندارید. “

چشمتان روز بد نبیند اگر بدانید چه هوار و حسینی را طرفدارنش راه انداختند و چه شاخ و شانه ای کشیدند؟
و اینکه تو چطور به خودت اجازه داده ای با پای چپ در این مکان وارد شوی، و به اسب شاه بگوئی یابو.
و تو را که هنوز دهانت بوی شیر می ده با نبرد دلیران چکار.
و از آن روز شده ام ” بسم الله ” هرجا هستم گام نمی گذارند و روی می گیرند. و من نمی دانم اگر خوبرویند چرا روی بسته اند. و اگر از ما بهتران نیستند چرا از ” بسم الله ” در می روند.

سر بسته و به در می گویم به این امید که ” دیوار بشنود ” تا از این ادا ها دست بر دارند. و پیاده شوند با هم راه برویم.
اگر افاقه نکرد به راه دیگری می روم

مشکلات تن فروشی در خیابان های تهران – شیوا گنجی

دی ۱۳۹۳

چو من نرخ کسان را بشکنم ساز
کسی  نرخ  مرا هم  بشکند   باز
«نظامی»

اینجا ایران است، ما ساکنان خیابانی به‌نام «تخت طاووس» هستیم و در آن برای فروختن تن خود چانه می‌زنیم؛ نرخ انسان‌ها در اینجا ۲۰ تا ۵۰ هزار تومان است!
این حوالی نزدیک غروب جای سوزن انداختن نیست. بعضی از ماشین‌ها برای اینکه زود‌تر به معامله برسند و لقمه‌های چرب را سوا کنند، ساعت‌ها در مسیرهای «میدان فاطمی»، «فتحی شقاقی»، «استاد مطهری» (تخت طاووس)، «سهروردی» و «خیابان شریعتی» بالا‌تر از «سید خندان» ول می‌چرخند. بیش‌تر خودروهای در کمین، تک سرنشین و یا حداکثر دو نفره هستند.
جز خیابان تخت طاووس، محله‌ها و مکان‌های قابل توجه دیگری نیز در تهران هستند که در آن‌ها انسان‌ها معامله می‌شوند. این داد و ستد را نیز می‌توان در بسیاری از شهرهای بزرگ و کوچک ایران به روشنی دید.
به گزارش رسمی پلیس ایران؛ «هر کارگر جنسی [در تهران]، تنها ۵ دقیقه وقت خود را سرگردان است و پس از آن مشتری مورد نظر خود را یافته و به سرکار می‌رود…»
چه راحت شده نرخ روز خوردن به قیمت انسانیت. از جان ارزان‌تر، جسمی است که زیر نور آفتاب، سرش چانه می‌زنند، نرخ تعیین می‌کنند و “مالخر” انتخابش را که همان “مال” است، سوار ماشینش می‌کند و پس از تمام شدن “کار” که همان فعل “معامله‌ی تن” است، مال را “با” یا “بی” پرداخت پول، گوشه‌ای پیاده می‌کند و شادمان، از “مال” مغموم دور می‌شود.
این روایت زن‌هایی است که در تخت طاووس، برای اجاره ساعتی بدنشان و فروش سکس، متحمل دردها و رنج‌های روانی، جسمی و اجتماعی می‌شوند. از آنها به عنوان آسیب‌پذیرترین قشر جامعه‌ی در حال فروپاشی ایران یاد می‌کنند. نه دولت آنها را به رسمیت می‌شناسد و نه سازمان و نهادی به آنها مشاوره بهداشتی و روانی و اجتماعی می‌دهد. تن فروشان تخت طاووس اگر بابت فروش سکس، هزینه‌ای دریافت نکنند و یا در طول این معامله متضرر شوند و مورد خشونت جنسی و تجاوز گروهی قرار گیرند؛ هیچ نهاد و سازمانی در بدنه‌ی سیستم قضایی و کیفری وجود ندارد تا از حقوق از دست رفته آنان حمایت کند.
شما در اینجا مونولوگ‌هایی می‌خوانید که چند تن از زنان خیابان تخت طاووس درباره سرنشینان ماشین‌های “مدل بالا” (مشتریان سکس) گفته‌اند؛
سارا
حدود ۶ سال پیش از دست کتک‌های نامادری‌اش فرار کرد. به خاطر اعتیاد مدیر کارگاه تولیدی لباس (که در آن کار می‌کرد)، از کار اخراج شد.
سارا می‌گوید پس از اخراج و بیکاری، مجبور به تن‌فروشی شد. او می‌گوید: «مشتریان من از ۱۷ تا ۷۰ ساله هستند؛ پسران مجرد را راحت می‌توانم راضی به استفاده از کاندوم کنم اما مردان متاهل را نه، به جای آن پول بیشتری برای استفاده نکردن از کاندوم می‌دهند.»
ر‌ها (۳۳ ساله)
۱۰ سال است که از همسرش جدا شده و مبتلا به HIV است. می‌گوید: «برای سیر کردن شکم پسر ۱۵ ساله‌اش تن‌فروشی می‌کند… نمی‌دانم از کدام یک از مشتریان مبتلا شدم، برایم مهم نیست. فقط دوست دارم آینده‌ی پسرم را بسازم، چون من رفتنی هستم و چیزی از عمرم باقی نمانده.»
سنبل (۱۸ ساله)
سنبل می‌گوید: «حدود ۴ سال پیش پدرم فوت کرد. وپس از ازدواج مجدد مادرم نتوانستم با ناپدریم کنار بیایم و از خانه فرار کردم.»
در حالی‌که بوی سیگارش تمام فضا را پر کرده، ادامه می‌دهد: «هر روز به تعداد زنانی که برای تن‌فروشی در این خیابان می‌ایستند اضافه می‌شود. خیلی از مردان چندین بار کل خیابان را بالا و پایین می‌روند تا بتوانند شخص مورد نظرشان را پیدا کنند. گاهی اوقات سوار ماشین یک نفر می‌شوی، اما وقتی وارد خانه آن می‌شوی می‌بینی چند نفر دیگر هم آنجا هستند و این برای من مثل فاجعه است، چون پس از ورود به این خانه‌ها راهی برای فرار باقی نیست و مجبوری به خواسته چندین نفر در‌‌ همان لحظه تن بدهی.»
و اما راحله؛ با زنان خیابانی دیگر که حرف‌هایشان را شنیدیم تفاوت دارد. ۶ سال پیش شروع به تن فروشی کرده و از این اتفاق رضایت دارد. او با تاکید بر این موضوع که کارش همانند یک شغل است، می‌گوید: «درآمد خیلی خوبی دارم. علاوه بر آن علاقه به این کار هم دارم. مردان متاهل زیادی به من مراجعه می‌کنند و من همه تقاضا‌هایشان را جواب می‌دهم، حتی پیشنهاد روابط سه نفره با یک زن و شوهر را هم با تمایل قبول می‌کنم؛ چرا که پول خوبی به دست می‌آورم.»
راحله ادامه می‌دهد: «بسیاری از مشتریان مجردم حتی پس از ازدواجشان به من مراجعه می‌کنند.» او به این کارش به عنوان یک شغل نگاه می‌کند.
زنان خیابانی و مردان به روایت نسل سوخته
در پایگاه خبری تحلیلی نسل سوخته گزارشی با عنوان «گزارشی تکان دهنده از تن فروشی زنان در تهران!» عوامل روی آوردن زنان به “فحشا” را فقر، اعتیاد، ازدواج اجباری، بیکاری، زیاده خواهی و تنوع‌طلبی مردان، وجود فضای یاس و ناامیدی بین جوانان و عدم وجود امکانات برای ازدواج و تشکیل خانواده، ازدواج مجدد مردان و طلاق برشمرده و در ادامه نوشته: «معینی کارشناس آسیب‌های اجتماعی، در همایش بررسی آسیب‌های اجتماعی، گفته که طبق آمار، در مدت ۷ سال، متوسط سن فحشا از ۲۸ سال، به زیر ۲۰ سال رسیده و در حال حاضر کف این سن تا ۱۳ سالگی پایین آمده؛ یعنی در میان نوجوانان به طور روزافزونی گسترش یافته است.»
این گزارش در ادامه به نکته‌ای “دردناک” اشاره کرده و نوشته: «پای زنان متاهل نیز به تن‌فروشی باز شده است. براساس آمارهای مراکز بازپروری سازمان بهزیستی، ۱۰ تا ۱۲ درصد زنان خیابانی متاهل هستند و اغلب آنان در سنین ابتدای جوانی ۲۰ تا ۲۹ سال قرار دارند.
در ادامه این گزارش آمده: «به گفته دکتر ابهری عضو مرکز پژوهش‌های دانشگاه شهید بهشتی، حدود ۶۷ درصد از مردان متقاضی مجرد و مابقی آن‌ها متاهل هستند که به دلیل زیاده‏‌خواهی و تنوع‌‏طلبی، به زنان روسپی روی آورده‌اند.»
چرا کسی تن به فروش تن می‌دهد؟
«سعید صالحی‌نیا» روان‌شناس و فعال سیاسی در آمریکا تاریخ تن فروشی زنان را چند هزار ساله می‌داند و می‌گوید: «تن‌فروشی باید در یک دید تاریخی بررسی شود و [اینکه] ظاهرا تاریخ تن‌فروشی به چندین هزار سال پیش بازمی‌گردد.»
سعید صالحی‌نیا رابطه نظام نابرابر و فقر را با تن‌فروشی این گونه تحلیل می‌کند: «تن‌فروشی از یک سو نماینده و نماد اسارت زن است (و تا اندازه‌ای مردان) و از سوی دیگر در کانتکست -[متن]- نظام نابرابر قرار دارد. تن‌فروشی در نظام سرمایه‌داری به یک صنعت جهانی تبدیل شده و در کانتکست فقر و بی‌آیندگی و به حاشیه کشیده شدن اکثریت و زن‌ها می‌باشد. و از آنجایی که تنها زنان یا مردان فقیر تن‌فروشی نمی‌کنند؛ لذا تن‌فروشی محل تلاقی یک فرهنگ معین، یک روان‌شناسی فردی معین است با نظام نابرابر و فقر.»
«مریم حنیفی» روزنامه‌نگار نیز دلیل تن‌فروشیِ اکثریت زنان را فقر، عدم دسترسی آنان به مشاغل آبرومند و یا همان جنس دوم بودن در اجتماع می‌داند. او می‌گوید: «علاوه بر فقر، نهادهای دولت نیز در این موضوع دخیل هستند؛ مثلا لایحه‌ی اولویت استخدام در مشاغل دولتی به ترتیب مردان متاهل صاحب فرزند، مردان متاهل بدون فرزند و در آخر زنان متاهل سرپرست خانوار و محدودیت بر حضور زنان در سایر مشاغل مانند کار در کافی شاپ‌ها و رستوران‌های سنتی. تمام این موارد زنان را به حاشیه اجتماع برده و در ‌‌نهایت موجب می‌شود بخشی از جامعه زنان به چنین مشاغلی (تن‌فروشی) تن بدهند.»
در همین رابطه «مادح نظری» روزنامه‌نگار و فعال حقوق بشر با گفتن این نکته که تمام نهادهای موجود مانند دولت و ساختارهای قانونی، خانواده به عنوان نهادی جزئی و حتی جامعه به عنوان یک نهاد کلی در به وجود آمدن این پدیده اجتماعی مسوول هستند گفت: «در واقع دولت، خانواده و جامعه، مسوولیت کم‌کاری و سهم خود را قبول نمی‌کنند و یا قادر نیستند تاثیر مثبتی در حل این پدیده اجتماعی داشته باشد.»
مادح نظری می‌گوید: «اگر منصفانه قضاوت کنیم، نهاد حاکمیت و وضعیت سیاسی موجود، بزرگ‌ترین عامل ظهور و بروز این پدیده‌ی اجتماعی است. سیستم اقتصادی، سیستم آموزش و پرورش، سیستم سلامت و حتی رسانه‌ها در اختیار حاکمیت هستند و با توجه به عملکرد بسیار ضعیف و تبعیض‌آمیز و غیر علمی، وضعیتی به مراتب آشفته برای پدید آمدن این آسیب اجتماعی فراهم کرده‌اند.»
این روزنامه‌نگار در خصوص نقش جامعه و خانواده در به وجود آمدن تن‌فروشی می‌گوید: «در برخورد با جامعه، بحث بسیار مهم فرهنگ مطرح است. تا زمانی که زیرساخت‌های فرهنگی و همچنین اراده تغییر این وضعیت به وجود نیاید، نمی‌توانیم جامعه را از فهرست مسوولان این پدیده حذف کنیم. خانواده هم جزء بسیار مهمی از بدنه جامعه است. هرچند در ایران خانواده به معنای کلاسیک آن در حال فروپاشی است و ما الان شاهد روابط خارج از ازدواج یا‌‌ همان ازدواج سفید هستیم. در ‌‌نهایت می‌توان گفت تا زمانی‌که در جامعه‌ بنیان‌های اجتماعی و قراردادهای میان اعضای آن به طور مداوم در حال شکسته شدن است، امیدی به تغییر و بهبود این وضعیت نیست.»
به گفته نظری برای حل یا حداقل کاهش این پدیده از یک سو «باید وضعیت اقتصادی و آموزشی و اطلاع‌رسانی تغییر کند که در ‌‌نهایت می‌توانیم شاهد تغییر وضعیت سیاسی در ایران باشیم.» و از سوی دیگر «باید به تقویت سازمان‌های مردم‌نهاد (سمن‌ها)، تشکل‌های یاری رسان» پرداخت.

سخنرانی پاتریک مودیانو نویسنده فرانسوی برنده جایزه نوبل ادبیات درمراسم دریافت جایزه

دی ۱۳۹۳

او سخنرانی خود در مراسم آکادمی نوبل را این‌گونه آغاز کرد: می‌خواهم خیلی ساده بگویم چقدر از این که این جا هستم، خوشحالم و از این که افتخار دریافت جایزه نوبل ادبیات را به من داده‌اید، چقدر تحت تأثیر قرار گرفته‌ام…
.این اولین بار است که جلو این همه جمعیت سخنرانی می‌کنم و کمی در این مورد نگرانم… تصور می‌شود این مسائل برای نویسندگان خیلی طبیعی و راحت است اما یک نویسنده حداقل یک رمان‌نویس اغلب رابطه ناآرامی با سخنرانی کردن دارد… با یادآوری درس‌های کتبی و شفاهی دوران مدرسه، باید بگویم رمان‌نویس‌ها بیشتر در تکالیف نوشتاری استعداد دارند تا شفاهی… رمان‌نویس به سکوت عادت دارد و اگر بخواهد فضا را جذب کند باید با جمعیت بیامیزد… او بدون این که نشان دهد به مکالمات گوش می‌دهد و اگر وارد شود، تنها برای پرسیدن سوال‌های خردمندانه‌ای است که به درک بهتر اطرافیانش کمک کند… او با تردید سخنرانی می‌کند، چرا که به جفت‌وجور کردن واژه‌ها عادت کرده است… درست است که بعد از چندین‌بار چرک‌نویس کردن، سبک او شفاف می‌شود اما وقتی قدم به عرصه می‌گذارد، دیگر درگیر اصلاح سخنرانی ناقصش نیست…
.
من هم چنین به نسلی تعلق دارم که در آن کودکان به جز موارد خاص و پس از کسب اجازه، دیده و شنیده نمی‌شدند… اما هرگز کسی گوش نمی‌داد و معمولا بقیه اطرافشان در حال حرف زدن بودند… این مشکلی را که برخی از ما موقع صحبت کردن داریم، توضیح می‌دهد؛ گاهی پر از دودلی و تردید و گاهی آن قدر تند حرف می‌زنیم که انگار انتظار داریم هر لحظه کسی حرفمان را قطع کند…
.
شاید این دلیل اشتیاق من و امثال من، پس از دوران کودکی به نوشتن بوده است… امیدوار می‌شوی که شاید بزرگسالان آن چه را می‌نویسی بخوانند… این‌گونه است که آن‌ها مجبورند بدون قطع کردن حرفت، به تو و آن چه در سینه‌ات است، گوش دهند…
.
اعلام برنده شدن من غیرواقعی به نظرم می‌آمد و بسیار مشتاق بودم دلیل انتخاب خودم را بدانم… آن روز بود که بیشتر از هر زمان دیگری به این مسأله آگاه شدم که یک رمان‌نویس چقدر نسبت به کتاب‌های خودش کور است و چقدر خوانندگان بیشتر از خود او درباره نوشته‌هایش می‌دانند…
.
یک رمان‌نویس هرگز نمی‌تواند خواننده کارهای خودش باشد… مگر زمانی که دست‌نوشته‌هایش را برای اصلاح غلط‌های دستوری، حشوها یا پاراگراف‌های زاید بررسی می‌کند… نویسنده فقط مثل نقاشی که اثری را روی سقف می‌کشد، تنها برداشتی نسبی و گنگ از کتاب خود دارد، نقاشی که روی داربست دراز کشیده و از فاصله‌ای خیلی نزدیک، بدون این که تصوری از کل کار داشته باشد، روی جزییات کار می‌کند…
.
نویسندگی فعالیتی عجیب و منزوی است… شروع کردن اولین صفحات یک رمان دوران دلسردکننده‌ای است… هر روز احساس می‌کنی راه را اشتباه می‌روی… این تو را به عقب هول می‌دهد تا راهی دیگر را انتخاب کنی… خیلی مهم است در این برهه مقاومت کنی و ادامه دهی… این کار خیلی شبیه رانندگی در شبی زمستانی روی یخ با دید صفر است… هیچ گزینه‌ای نداری، نمی‌توانی برگردی، فقط باید پیش بروی و به خودت بگویی که وقتی جاده مناسب و هوا صاف شد، همه‌چیز درست می‌شود…
.
وقتی در حال تمام کردن کتابت هستی، احساس می‌کنی داری خلاص می‌شوی و بالاخره می‌توانی در هوای آزادی نفس بکشی، مثل بچه مدرسه‌یی‌هایی که در آخرین کلاس روز قبل از تعطیلات تابستان شرکت می‌کنند… آن‌ها حواس‌پرت و پرهیاهو می‌شوند و دیگر به حرف‌های معلم گوش نمی‌دهند… این‌ها را گفتم که توضیح دهم وقتی آخرین پاراگراف‌ها را می‌نویسی، کتاب با خشونتی خاص می‌خواهد خودش را با شتاب از دست تو خلاص کند و به ندرت به تو زمان می‌دهد تا آخرین کلمه را روی کاغذ بیاوری…
.
کار تمام شده است – کتاب دیگر به نو نیازی ندارد و تو را به فراموشی سپرده است. از این به بعد خودش را با خوانندگانش کشف می‌کند. وقتی این اتفاق می‌افتد، احساس پوچی عمیق و حس طردشدگی به تو دست می‌دهد. نوعی ناامیدی است، چرا که رابطه بین تو و کتاب خیلی سریع از هم گسسته می‌شود. این حس نارضایتی و احساس کاری ناتمام، تو را به سمت نگارش کتاب بعدی می‌راند تا دوباره به تعادلی که هرگز اتفاق نمی‌افتد، برسی. همان‌طور که سال‌ها می‌گذرند، کتاب‌ها یکی پس از دیگری می‌آیند و خوانندگان درباره مجموعه آثار تو حرف می‌زنند. اما تو تنها حس می‌کنی این حرکتی پرشتاب و سراسیمه روبه جلوست.
.
بنابراین بله، خواننده بیشتر از خود نویسنده درباره کتاب‌هایش می‌داند… بین رمان و خواننده‌اش چیزی اتفاق می‌افتد که شبیه فرآیند نگارش پاراگراف‌ها به روشی است که پیش از عصر دیجیتال انجام می‌شد… پاراگراف‌ها که در فضایی تاریک نوشته می‌شدند، کم‌کم پیدا می‌شدند. همان‌طور که یک رمان را جلو می‌برید، همین فرآیند شیمیایی اتفاق می‌افتد…
.
معتقدم دنیای موسیقی معادلی برای رابطه نزدیک و تکاملی بین ر مان‌نویس و خواننده دارد… همیشه فکر می‌کردم نویسندگی به موسیقی نزدیک است، تنها ناپاکی‌اش بیشتر است و همیشه به موسیقی‌دان‌هایی که از دیدم، هنری دارند که از رمان‌ من برتر است، حسادت می‌کردم… شاعران هم به موسیقی‌دانان و رمان‌نویسان نزدیک هستند. از کودکی شعر گفتن را شروع کردم، به همین دلیل است که مطلبی ناگهان مثل یک شلاق بر ذهنم می‌نشیند: نویسندگان همان شاعران بد هستند…
.
یک نویسنده اغلب توصیف همه آدم‌ها، منظره‌ها و خیابان‌هایی را که مشاهده می‌کند مثل یک قطعه موسیقی که دربردارنده همان جزییات ملودیک، اما ناقص است، از یک کتاب به دیگری می‌برد… او سپس برای این که یک آهنگساز ناب نیست و «شبانه‌ها»ی شوپن را نساخته، افسوس می‌خورد…
.
کمبود آگاهی و فاصله منتقدانه نویسنده نسبت به مجموعه آثارش، به پدیده‌ای مربوط می‌شود که در خود و دیگران متوجه آن شده‌ام: به محض این که اثری نوشته می‌شود، کتابی دیگر سر بلند می‌کند و به من این حس را می‌دهد که فراموشش کرده‌ام. فکر می‌کردم دارم یکی پس از دیگری کتاب‌هایم را در مسیری ناپیوسته در دوره موفقیت‌آمیزی از فراموشی به نگارش درمی‌آورم اما اغلب همان چهره‌ها، همان نام‌ها، همان مکان‌ها و همان عبارت‌ها در کتاب‌های بعدی و بعدی‌ام پیدا می‌شوند؛ مثل قالیچه‌ای که در حالتی نیمه‌خواب و یا رویابافی بافته می‌شود. رمان‌نویس اغلب شبیه افرادی است که در خواب راه می‌روند، آن قدر در چیزی که می‌نویسد غرق می‌شود که طبیعتا وقتی لبریز می‌شود، باید نگران رد شدنش از خیابان هم بود… با این حال دقت آن‌هایی را که بدون افتادن، روی سقف راه می‌روند فراموش نکنید…
.
عبارتی که پس از اعلام برنده شدن من بر سر بان‌ها افتاد، اشاره‌ای به جنگ جهانی دوم داشت: «او از زندگی جهان اشغال‌شده پرده برداشته است.» مثل همه آن‌ها که در سال ۱۹۴۵ به دنیا آمدند، من هم فرزند جنگ بودم و چون در پاریس به دنیا آمدم، بچه‌ای بودم که زندگی‌ام را به پاریس اشغال‌شده مدیون بودم. آن‌هایی که در پاریس آن زمان زندگی می‌کردند، دوست داشتند آن دوران را خیلی زود فراموش کنند یا فقط جزییات روزانه‌اش را به یاد بیاورند، خاطراتی که نمایانگر این مطلب هستند که هرچه باشد، زندگی روزمره خیلی هم با زندگی در زمان طبیعی متفاوت نبود. بعدها که فرزندانشان درباره پاریس آن دوران سوال کردند، سعی کردند از پاسخ دادن طفره بروند یا این که سکوت می‌کردند. انگار می‌خواستند آن سال‌های سیاه از خاطرشان پاک شود و چیزی را از ما پنهان کنند. اما ما که با سکوت والدینمان مواجه شدیم، آن را دوباره ساختیم، گویی خودمان در آن زمان زندگی کرده‌ایم.
پاریس اشغال‌شده جایی عجیبی بود. ظاهرا زندگی در جریان بود، سینماها، تئاترها، سالن‌های موسیقی و رستوران‌ها مشغول به کار بودند. از رادیو موسیقی پخش می‌شد… اما جزییات عجیبی وجود دارد که نشان می‌داد پاریس دیگر مثل گذشته نبود. کمبود ماشین، پاریس را به شهری خاموش بدل کرده بود. سکوت خیابان‌ها و اعلام خاموشی پس از ساعت پنج زمستان‌ها که طی آن هیچ نوری نباید از پنجره‌ها دیده می‌شد، پاریس را به شهری غایب تبدیل کرده بود. «شهری بدون چشم» همان‌طور که نازی‌های اشغالگر آن را خطاب می‌کردند…
.
و این دلیلی است که یک نویسنده به طور ثابت، نشانی از تاریخ تولدش دارد، با وجود این‌که مستقیما در حرکت‌های سیاسی فعالیت نداشته باشد… اگر او شعری بسراید، اثرش انعکاس زمانه‌ای است که در آن زندگی می‌کند و نمی‌توانسته در دوره‌ای دیگر چنین شعری بنویسد…
.
به گزارش وب‌سایت جایزه نوبل، مودیانی سپس قطعه شعری از «دبلیو.بی. ‌ییتس» شاعر سرشناس ایرلندی را به عنوان مثالی از ادعایش می‌خواند و آن را به عنوان محصولی از فضای قرن بیستم ایرلند معرفی می‌کند…
.
برنده نوبل ادبیات ۲۰۱۴ سپس درباره ادبیات قرن ۱۹ و ۲۰ توضیح می‌دهد و سخنانش را این‌گونه پی می‌گیرد: از این منظر، ادبیات نسل من در دوره گذار است و خیلی کنجکاوم بدانم نسل بعدی که با اینترنت، گوشی‌های موبایل، ای‌میل و توییتر زاده شده‌اند، چگونه این جهان را در ادبیاتشان نشان می‌دهند. دنیایی که در آن همه دائما با هم در ارتباطند و در آن شبکه‌های اجتماعی، فضای خصوصی و پنهانی ما را که تا همین اخیرا جز قلمرو شخصی‌مان بود، می‌بلعند؛ فضای خصوصی که به افراد عمق می‌بخشید و می‌توانست موضوع اصلی یک رمان باشد. اما من به آینده ادبیات امیدوار خواهم ماند و اعتقاد دارم نویسندگان آینده هم مثل همه نسل‌هایی که به «هومر» وفادار بودند، از موفقیت پیشینیان حفاظت می‌کنند. در کنار این، یک نویسنده همیشه قادر است چیزی فراتر از مرزهای زمان را در کارش ابراز کند، علی‌رغم این که مثل دیگر هنرمندان او به زمانه خود سخت وابسته است و نمی‌تواند از آن فرار کند و تنها هوایی که قادر است در آن نفس بکشد هوای دوره و عصر خودش است…
.
او سپس کمی درباره «مادام بوواری» و «آنا کارنینا»، شاهکارهای «لئو تولستوی» و «گوستا و فلوبر» صحبت کرد و سپس افزود: همیشه پیش از خواندن زندگی‌نامه نویسنده‌ای که دوستش دارم، خیلی تأمل می‌کنم… زندگی‌نامه‌نویسان گاهی روی جزییات کوچک، اظهارات شاهدان غیرقابل اعتماد و خصوصیات شخصی که گیج‌کننده و ناامیدکننده‌اند، متمرکز می‌شوند که مثل صدای امواج رادیویی و خش‌خش اجازه نمی‌دهند موسیقی و صداها به گوش برسد… تنها از طریق خواندن کتاب‌های یک نویسنده است که می‌شود به او نزدیک شد… این بهترین حالت او وقت صحبت کردن با ماست؛ وقتی که با صدای پایین و بدون هیچ مانعی با ما حرف می‌زند…
.
با این حال پس از خواندن زندگی‌نامه یک نویسنده، معمولا متوجه رویدادی مهم در کودکی او می‌شوید که بذر آینده مجموعه آثارش را می‌کارد، اما خودش هرگز آگاهی شفافی از آن نداشته است… این اتفاق مهم به شکل‌های مختلف کتاب‌های او را تسخیر می‌کند. این مساله مرا یاد «آلفرد هیچکاک» می‌اندازد، که نویسنده نیست اما فیلم‌هایش قوت و انسجام یک رمان را دارد…
.
وقتی هیچکاک پنج‌ساله بود، پدرش نامه‌ای به او می‌دهد تا به افسر پلیسی که دوستش بوده، تحویل دهد. بچه نامه را تحویل می‌دهد و پلیس او را در سلولی بدون پنجره که همه‌جور مجرمی در آن حبس شده بودند، زندانی می‌کند… کودک هراسناک حدود یک ساعتی را آن جا سپری می‌کند تا افسر پلیس می‌آید و آزادش می‌کند… او سپس در توضیح این کارش به هیچکاک می‌گوید: الان فهمیدی که نتیجه بدرفتاری در زندگی چیست… این افسر پلیس با ایده‌های عجیبش درباره تربیت کودکان، باید پشت همه فضای پر از هراس و تعلیقی باشد که در تمام فیلم‌های هیچکاک دیده می‌شود.
مودیانو سپس کمی درباره کودکی‌اش صحبت کرد که در آن دوران از والدینش دور بوده و اکنون تصوری گنگ و معما‌گونه از اطرافیان و دوستانش در آن زمان دارد… او سپس درباره مکان‌هایی که از آن‌ها خاطره دارد، سخن گفت و عنوان کرد که دائما در حال بیان رمز و رازهای شهر پاریس است که تأثیر عمیقی بر او گذاشته است…
.
نویسنده «محله گمشده» در ادامه سخنرانی نوبل خود پیش روی اعضای آکادمی سوئدی گفت: تو می‌توانی خودت را در یک شهر بزرگ گم کنی… می‌توانی هویتت را تغییر دهی و زندگی جدیدی داشته باشی… بن‌مایه‌هایی چون ناپدیدشدن، هویت و گذر زمان شدیدا به جغرافیای شهری مرتبط هستند… به همین دلیل است که از قرن نوزدهم به بعد، شهرها قلمرو رمان‌نویسان شدند و برخی از بزرگترینِ آن‌ها با یک شهر مرتبط هستند… بالزاک و پاریس، دیکنز و لندن، داستایوفسکی و سن‌پترزبورگ، توکیو و ناگای کافو، استکهلم و سودربرگ…
.
من از نسلی هستم که تحت تأثیر این رمان‌نویسان بوده و در عوض می‌خواسته آن چه را بودلر «لایه‌های مارپیچ پایتخت‌های قدیمی» ‌خوانده کشف کند…
.
درباره کتاب‌هایم باید بگویم شما لطف داشتید و گفتید که در آن‌ها به «هنر خاطره‌پردازی که دست‌نیافتنی‌ترین اهداف بشر را زنده می‌کنند» اشاره شده است… اما این توصیف فقط درباره من نیست، درباره نوعی از خاطره است که تلاش می‌کند ذره‌ها و قطعه‌هایی از گذشته را از زمانی گمنام و ناشناخته جمع کند… این هم با سال تولدم در ارتباط است. سال ۱۹۴۵ پس از این که شهرها ویران شدند و همه جمعیت ناپدید شدند، مرا مثل هم‌سالانم به تم‌های خاطره ‌و فراموشی حساس کرد…
.
متأسفانه فکر نمی‌کنم دست یافتن به زمان از دست‌رفته دیگر با قدرت و برجستگی «مارسل پروست» ممکن باشد… جامعه‌ای که او درباره‌اش حرف می‌زند جامعه قرن نوزدهمی بود که ثبات داشت… حافظه پروست، گذشته را مثل یک تابلو شفاف با تمام جزییاتش ظاهر می‌کرد… امروز من به این نتیجه رسیده‌ام که حافظه در گیرودار دائمی با فراموشی و نسیان، دیگر به خودش هم اطمینان ندارد…
.
این لایه یعنی انبوه فراموشی که همه چیز را مبهم می‌کند، به این معنی است که ما فقط به بخش‌هایی از گذشته، تکه‌های از هم‌ پاشیده و فرار و مقصدهای تقریبا دست‌نیافتنی بشریت دسترسی داریم…
.
اما در زمان روبه‌رو شدن با این صفحه بزرگ سفید فراموشی، این وظیفه رمان‌نویس است که کلمات محوشده را مثل کوه‌های یخ سرگردانی که روی سطح اقیانوس گم شده‌اند، دوباره به چشم بیاورد.

تنها در ایران می توان دید – زنان علیه زنان – سیمین گلی

دی ۱۳۹۳

مدتی پیش در سایت‌های داخلی لیست بدترین کشورهای جهان برای زنان به نقل از هافینگتون پست منتشر شد که یمن، پاکستان، چاد، سوریه، مالی، ساحل عاج، لبنان، اردن و مراکش را شامل می‌شد. با توجه به تعریفی که برای بدی شرایط زنان در این کشورها ذکر شده بود و اینکه این لیست ۹ تایی بود، کاملا محتمل به نظر می‌رسید که در فرآیند نقل قول یک اتفاقی افتاده باشد که نام ایران را از این لیست غیب کرده باشد.

نگاهی به رسانه‌های دیگر ،که ناچار نبوده‌اند ضوابط کار رسانه‌ای در ایران را رعایت کنند، نشان می‌دهد این حدس کاملا درست است و ایران در جمع بدترین کشورهای جهان برای زنان، جایگاه ششم را در اختیار دارد. به نظر من هافینگتون پست یک نکته کلیدی را در نظر نگرفته و همین باعث شده حق مسلم ایران پایمال شده و مقام اول بدترین کشور جهان برای زنان به یمن برسد. ایران تنها کشوری است که در آن نه فقط مردان، بلکه زنان هم علیه حقوق زنان تلاش می‌کنند. هم و غم بسیاری از زنان مورد تائید حکومت، از زنان شاغل در نیروی انتطامی و خواهران گشت ارشاد گرفته تا زنان نماینده مجلس، تلاش در جهت تحکیم قوانین مردسالار و ایجاد محدودیت هر چه بیشتر برای جامعه زنان است.

فاطمه آلیا نماینده مجلس معتقد است وظیفه اصلی زنان شوهرداری و بچه داری است و بر این اساس، تماشای مسابقات ورزشی فقط از تلویزیون برای آنان مجاز است. علاوه بر این، در یک اظهار نظر جنجالی دیگر گفته است زنان می‌توانند با نیمی از طلای موجود در کیف‌های‌شان نصف بانک‌های آمریکا را بخرند و اقتصاد کشور را نجات دهند. اینکه از تاریخ این فرمایش بیش از یکسال گذشته است و ممکن است با نرخ‌های امروز طلا و دلار ایشان بخواهد حرفش را تغییر بدهد مهم نیست، اینکه حتی سایت‌های خبری داخلی هم ضعف ایشان در ضرب و تقسیم اعداد چندرقمی را اثبات کرده‌اند باز مهم نیست، آنچه اهمیت دارد دیدگاه خانم آلیا است که اگر به فرض نیمی از زنان ایران آن مقدار که ایشان تصور می‌کنند طلا داشته باشند، چرا باید این حجم طلا را همینطوری مرامی برای نجات اقتصاد کشور صرف کنند؟ مگر اقتصاد کشور یا اصلا کل کشور، چه گلی به سر این زنان زده که مدیون شده باشند؟

لاله افتخاری، یک نماینده دیگر، معتقد است در ایران ـ کشوری که خواندن خبر قتل زنان به دست پدران و شوهران متعصب هیچ واکنشی را برنمی‌انگیزد و در روز روشن با اسید و چاقو به زنان حمله می‌کنند ـ هیچ سندی برای خشونت علیه زنان وجود ندارد و نیازی هم نیست برای صیانت زنان در مقابل خشونت، مرجع ملی تشکیل شود. و البته راست هم می‌گوید، یک گزارش٣۲ جلدی در این زمینه را در دولت عدالت‌گستر خمیر کرده‌اند و دیگر هیچ سندی باقی نمانده است. ایشان همان نماینده‌ای است که با چند همسری مردان هم موافق بوده و دستور شرع را مقدم بر خواسته‌های حقوق بشری می‌داند.

زهره طیب زاده، نماینده تهران و رئیس سابق مرکز امور زنان و خانواده که از اساس با وزیر شدن زنان مخالف است، اعلام کرده است تا جان در بدن دارد نمی‌گذارد ایران به کنوانسیون‌های بین المللی حقوق زنان بپیوندد، و برای محکم کردن بیانات خود اضافه کرده: «مرد خیلی بیجا می‌کند که روی زن دست بلند می‌کند، مگر در اسلام این اجازه به مردان داده شده است؟». به نظر می‌رسد ایشان با بیان این جمله یا خودش از افعال معکوس استفاده کرده است یا اینکه تصور می‌کند شان نزول آیه ٣۴ سوره نسا تبیین کاربرد افعال معکوس در زندگی زناشویی است. معلوم نیست خانم طبیب زاده اگر رئیس مرکز مردان و امور خانواده می‌شد چه برکاتی برای زنان به ارمغان می‌آورد!

و اما فاطمه رهبر، رئیس فراکسیون زنان و خانواده مجلس، با نامه‌ای که پس از ملاقات کاترین اشتون با نرگس محمدی و گوهر عشقی نوشت مشهور شد. او در این نامه اعلام کرد نرگس محمدی سابقه مبارزه مسلحانه با نظام دارد ـ که از سوی نرگس محمدی تکذیب شد ـ و توصیه کرد کاترین اشتون به جای روز هشتم مارس و ملاقات با زنانی مثل نرگس محمدی و مادر ستار بهشتی، روز تولد فاطمه زهرا بیاید و با زنان ایران در دانشگاه‌ها و مراکز علمی ملاقات کند.

من که هر چه فکر کردم نفهمیدم وضعیت زنان در دانشگاه‌ها و مراکز علمی ایران با این همه کمبود و کاستی در دانشگاه‌ها و با وجود سهمیه بندی جنسیتی، در روز تولد فاطمه زهرا با هشتم مارس چه فرقی می‌کند و مثلا گوهر عشقی با سایر زنان ایران چه تفاوتی دارد، باز اگر خانم رهبر می‌گفت کاترین اشتون باید با زنان نماینده مجلس یا زنان حوزه علمیه ملاقات کند می‌شد حرفش را درک کرد. خیلی هم کنجکاوم بدانم اگر کاترین اشتون پس از دیدار از دانشگاه‌ها می‌پرسید با وجود اینهمه دانشجوی دختر، چرا آمار اشتغال زنان در ایران اسلامی اینقدر پایین است چه جوابی می‌شنید.

این چهار زن نماینده که با هیچ زبانی نمی‌توان از جانب مردان تمامیت خواه از تلاش خستگی ناپذیرشان برای ایجاد موانع هر چه بیشتر بر سر راه آزادی زنان تشکر کرد، اخیرا کم لطفی در حق همجنسان خود را به نهایت رسانده و طرح کسر از حقوق زنان بدحجاب را هم امضا کرده‌اند. امضای آنان پای طرح موسوم به جمعیت و تعالی خانواده که در آن اولویت استخدام زنان مجرد حذف شده است نیز دیده می‌شود. در واقع، نمایندگان زن مجلس که کلا ٣ درصد نمایندگان را تشکیل می‌دهند، از طرفداران زن ستیزترین قوانین مصوب مجلس به شمار می‌آیند. احتمالا اگر در انتخابات مجلس آینده آمار زنان نماینده در مجلس بیشتر شود کار به جایی خواهد کشید که زنان یمن و چاد به حال زنان ایران گریه کنند.

ایران وایر

نان خودش گران شد، دولت مقصر نیست! – نسرین هزاره مقدم

دی ۱۳۹۳

گرانی و تورم مشکل جدیدی نیست، معضلی نیست که یک شبه ظاهر شده باشد. سالهاست که نرخ تورم بالای سی درصد است. اما بعد از اجرای طرح هدفمند کردن یارانه ها، فشار اقتصادی کمر اقشار پایین اجتماع را به معنای واقعی کلمه خرد کرده است. خط فقر سه میلیون تومانی شده است یعنی بیش از سه برابر دستمزد کارگران. این در حالیست که به تازگی اعلام کرده اند یک سوم خانواده های ایرانی هیچ فرد شاغلی ندارند.
مشخصات اقتصاد بیمار ایران در نوع خود ممتاز است. در هیچ کجای جهان مگر در کشورهای قحطی زده و درگیر سونامی گرسنگی، اقلام ضروری مردم جزو کالاهای لوکس و تجملی قلمداد نمی شود. اما در ایران گرانی، تورم، بیکاری و دستمزدهای بسیار پایین سفره های مردم را به شدت خالی کرده. خیلی از خانواده های ایرانی مدتهاست که مواد پروتئینی و گوشت را از سفره های خود حذف کرده اند، حتی میوه ها و سبزیجات هم قیمت نجومی پیدا کرده است. با همه این توصیفات و با وجود این که این روزها سبد خانوارهای ایرانی خالیتراز همیشه هست، قوت لایموت یعنی نان هم گران شده، آنهم یک شبه و بیش از سی درصد.
تنها ثمره این وضعیت، سوء تغذیه، گرسنگی مفرط و آسیب های روانی و اجتماعی آن خواهد بود. این آسیب ها در بخش های مختلف اجتماع به صورت های مختلف نمود پیدا می کند. همین اواخر، یک مقام مسئول، دکتر ایرج ضاربان، رئیس دانشگاه علوم پزشکی و خدمات بهداشتی ایرانشهر در استان سیستان و بلوچستان به خبرگزاری ایرنا گفته است طبق بررسی های انجام شده در کشور ۱۶.۶ درصد کودکان کم وزن هستند و ۴٣.۷ درصد هم به سوء تغذیه و عوارض آن مبتلا هستند. وی گفته شاخص کوتاهی قد در سیستان و بلوچستان ۲۱ درصد (سه برابر کشور)، در کهکیلویه و بویراحمد ۱۲ درصد و هرمزگان ۱۱ درصد است. دکتر ضاربان افزوده گاهی مواقع انتشار تصاویر کودکان مبتلا به سوء تغذیه حوزه جنوب سیستان و بلوچستان در شبکه های مجازی خیلی آزاردهنده است.
درست است، این تصاویر آزاردهنده هستند، اما واقعیت پشت آنها به مراتب آزاردهنده تر است. واقعیت این است که در آینده، ایران با نسلی مواجه خواهد شد که سالها از سوء تغذیه رنج برده است. نسلی که در سن رشد یک تغذیه حداقلی هم نداشته است آنهم در کشوری با این همه منابع غنی و چشمه های ثروت. آنها در کشوری زندگی می کنند که منابع مالی و انرژی خود را ارزان و تقریبا رایگان در اختیار کشورهای همسایه می گذارد اما نان و املت گوجه فرنگی برای مردمش یک غذای شاهانه است.
بی تردید، بار سنگین این اوضاع بر دوش دهک های پایین جامعه است. کارگران و دستمزدبگیران و همه اقشار زیر خط فقر هر روز بیشتر از روز پیش به قعر جدول سقوط می کنند و دولت هم هیچ اقدام موثری نمی کند. معیشت مردم جزو دغدغه های دولت نیست. در طول ماه های گذشته وعده های انتخاباتی نتوانستند نانی سر سفره مردم بگذارند، نه تنها هیچ نشانه ای از بهبود اوضاع اقتصادی دیده نشد بلکه اوضاع بدتر هم شد. به جای اقدام موثر و عمل به وعده ها، دولت با خصوصی سازی ها و اعمال تغییرات در قانون کار، در پی محدود کردن هرچه بیشتر حقوق قانونی اقشار کم درآمد است. در قبال گرانی نان نیز تنها پاسخ دولت بی مسئولیتی، ناتوانی در پاسخگویی و فرافکنی است. نوبخت سخنگوی دولت گفته است دولت تصمیم به افزایش قیمت نان ندارد، ولی به نانوایی ها اجازه دادیم تا ٣۰ درصد نان را گران کنند!!
نکته اینجاست که با وجود همه کاستی ها و فشارهای اقتصادی، قشر آسیب پذیر تحت فشارهای امنیتی هم هستند. در شرایط بحرانی و غیرقابل تحمل فعلی، هر اعتراض علیه شرایط نامساعد معیشتی، هر حرکت جمعی، هر تلاش تشکل های کارگری و صنفی برای بالا بردن دستمزدهای زیر خط فقر مفرط، اقدام علیه امنیت ملی تلقی می شود. مسئولان فقر مردم را موهبتی برای آن ها می دانند. ریاضت را تبلیغ می کنند و هیچ اعتراضی را برنمی تابند. حقوق ماهانه سعید مرتضوی، خائن به اموال کارگران، ۶٨ میلیون تومان بوده است اما کارگران مجبورند با حداقل دستمزد مصوب یعنی ۶۰۹ هزار تومان در ماه بسازند.
آیا در این شرایط و اوضاع باز هم مسئولان انتظار دارند کارگران ساکت بنشینند و اعتراض نکنند. در جامعه ای که نان خودش یک شبه بیش از سی درصد گران می شود، چرا نباید دستمزدها مطابق با این نرخ نجومی تورم افزایش یابد. چرا اقدام برای به دست آوردن حقوق اولیه انسانی، اقدام علیه امنیت ملی است؟!!

باید گفت، جناب رئیس جمهور! وزیران! وکیلان! همه دلواپسان! سفره های مردم بدون نان مانده، حفظ کرامت انسانها با این گرسنگی مفرط نمی خواند. شما که از اعتراض توده ها می ترسید، به جای گرفتن و زدن و بستن تدبیری بیاندیشید، گرسنگی، بیکاری و فقر را چاره کنید.

بازنگری آمار اختلال‌های روانی در ایران – پانته آ بهرامی – صبا اصفهانی

اسفند ۱۳۹۳

احمد نوربالا، عضو هیئت علمی دانشگاه علوم پزشکی تهران، علت افزایش ۶۰ درصدی آمار بیماری‌های روانی در جامعه ایران طی ۹ سال اخیر را سیاست‌ها و برنامه‌هایی می‌داند که حاصل آن استرس، اضطراب و تنش است.تنهایی افسردگی روانی زخم استیصال
هرچه مدیکالیزاسیون بیشتر اتفاق بیافتد تعداد افرادی که باور می‌کنند احساسات، افکار و رفتارهای آنان ناشی از نوعی اختلال است بیشتر می‌شود.
وی با استناد به تحقیقات انجام شده طی سال‌های ۷۸ تا ۸۷ می‌گوید: «میزان شیوع اختلال‌های روانی در میان ایرانیان در فاصله ۹ سال، ۶۰ درصد افزایش پیدا کرده و به اندکی بیش از ۳۴ درصد رسیده است. میزان ابتلا به اختلال‌های روانی در کشور ما سالانه رشدی ۵،۲ درصد دارد.»
در این زمینه، زمانه با صبا اصفهانی پژوهشگر و متخصص انسان‌شناسی پزشکی در مورد مولفه‌های اختلال‌های روانی و اینکه آمارهای موجود تا چه اندازه قابل اعتماد است، گفت‌وگویی کرده است.
تعریف سلامت روان و اختلال روانی چیست؟ تفاوت این دو با هم چیست؟
صبا اصفهانی: تعاریف زیادی برای سلامت و ناخوشی روانی توسط رویکردهای مختلف علمی ارائه شده که همین تنوع در تعاریف نشان‌دهنده جهانشمول نبودن مفهوم سلامت و ناخوشی روانی است.
صبا اصفهانی: مشکلات، اضطراب‌ها، ترس‌ها و بیماری‌های روانی وجود دارند و انسان‌های بسیاری با رنج این بیماری‌ها درگیر هستند، اما همه آنچه امروزه به عنوان اختلال‌های روانی برای یک سوم جامعه تشخیص داده می‌شود بخصوص در زنان، کودکان و نوجوانان، بیماری‌های روانی جدی با جنبه زیستی نیستند، بلکه مشکلات اجتماعی‌ای هستند که به عنوان بیماری مطرح شده‌اند و توسط کسانی که از این طبی‌سازی سود می‌برند، تبلیغ می‌شوند.
سلامت و بیماری روانی دامنه وسیعی را پوشش می‌دهد که از میزان رشد و رفاه فردی، مشکلات روزمره زندگی، اختلال‌های متداول مثل اضطراب و افسردگی تا اختلال‌های جدی روانی مثل اسکیزوفرنی و افسردگی- شیدایی را دربرمی‌گیرد. گرچه این شرایط بسیار متنوع اخیراً در قالب مدل‌های روانپزشکی معاصر غربی دیده و فهمیده می‌شود و سلامت روانی اغلب توسط این مدل‌ها تعریف و به وسیله آن مدیریت می‌شود، تحقیقات روانپزشکی فرهنگی، انسان‌شناسی پزشکی و پزشکی اجتماعی در سایر نقاط دنیا نشان داده‌اند که این تعاریف و در پی آن مداخلاتی که می‌شود در همه فرهنگ‌ها و جوامع لزوماَ کارایی ندارد و در هر مکانی شکل و الگوهای خاص خود را پیدا می‌کند. به این جهت که نرم‌ها و خط رفتارهای طبیعی در دوره‌های مختلف و در مکان‌های مختلف متفاوت است، دادن تعریفی ثابت برای سلامت و اختلال روانی، ناشی از نوعی نگاه ساده‌انگارانه به این دو مفهوم مهم است.
از آنجایی که تعریف سلامت و اختلال روانی تابعی از مولفه‌های زیستی، فرهنگی و اجتماعی است و این مولفه‌ها دینامیک و تابع زمان هستند، مرزکشیدن بین این دو و ادعای اینکه یک تفاوت ثابت جهانشمول در سلامت و اختلال روانی وجود دارد بسیار مشکل است.
مولفه‌های سلامت روان چیست و سازمان بهداشت جهانی در مورد آن چه می‌گوید؟
مولفه‌های سلامت روانی همانند مولفه‌های ناخوشی روانی تابعی هستند از شرایط زیستی روانی – اجتماعی فرد که قطعاَ با مولفه‌ای به نام فرهنگ فرد و فرهنگ جامعه‌ای که فرد در آن زندگی می‌کند به‌طور مدام در تعامل است.
نقاشی مصری.رقص زنان
زنان پذیرندگان برچسب بیماری برای مشکلات غیر پزشکی خود هستند و متعاقباَ هم مصرف‌کنندگان بهتر خدمات پزشکی هستند
اگر مایل هستید که تعریف سازمان بهداشت جهانی از سلامت روان را در این مصاحبه به عنوان یک خط پایه در نظر بگیرید مشکلی نیست به این شرط که فراموش نکنیم این یک تعریف جهانشمول نیست و تمامی مولفه‌هایش در شرایط مختلف نسبی خواهد بود.
به‌طور مثال سازمان بهداشت جهانی سلامت روان را حالتی از بهزیستی تعریف می‌کند که در آن فرد قابلیت‌هایش را باز می‌شناسد و قادر است با استرس‌های معمول زندگی مدارا کند، از نظر شغلی مفید و سازنده باشد، برای اجتماع خود نقشی ایفا کند و با دیگران مشارکت و همکاری داشته باشد. درحالیکه آنچه در یک جامعه‌ای به عنوان استرس های معمول زندگی ادراک می‌شود، در مکانی دیگر ممکن است استرسی غیر معمول باشد. انتظارات فرد و جامعه‌ای که وی در آن اعمال نقش می‌کند از مقوله سازندگی و مشارکت اجتماعی، از مکانی به مکان دیگر و از زمانی به زمان دیگر می‌تواند کاملاً متفاوت باشد.
اختلال روانی و رفتاری به چه رفتارهایی گفته می‌شود؟ چه عناصری باعث آن می‌شود؟
اختلال روانی عموماً به ترکیبی از احساسات، ادراکات، افکار و رفتارهایی گفته می‌شود که برای فرد رنج آور هستند و منجر به افت عملکرد وی در زندگی شخصی و اجتماعی می‌شوند.
وقتی رفتار، شرایط و مشکلی را که جنبه طبی نداشته یعنی قبلاَ بیماری خطاب نمی‌شده است در قلمرو پزشکی تعریف می‌کنیم و برای حل آن راه حل طبی و دارویی ارائه می‌دهیم، در واقع آن را مدیکالیزه یا طبی‌سازی می کنیم.
در تعاریف اختلال روانی از واژه ناهنجار (غیر نرمال) استفاده می‌شود مثل الگوی نابه‌هنجار (غیر نرمال) روانی و رفتاری، اما من از کاربرد آن عمداَ پرهیز می‌کنم چون معتقدم الگویی که بتوانیم آن را به طور جهانشمول و ثابت هنجار بدانیم وجود ندارد. چرا که حتی در یک مکان ثابت رفتاری، در یک بازه‌ای از زمان، تحت تاثیر دلایل بسیار متنوعی مثل دلایل فرهنگی، مذهبی، سیاسی، اجتماعی و سرمایه‌داری، ممکن است یک الگو غیر نرمال و بیمارگونه تعریف شود. درحالیکه در همان مکان و در زمانی دیگر، همان رفتار تحت تاثیر تغییراتی در همان مولفه‌ها می‌تواند هنجار (نرمال) تعریف شود.
به همین جهت است که شخصاَ به ساختگی بودن بسیاری از اختلال‌های روانی توسط اجتماعی که آن اختلال‌ها در آن می روید معتقدم. منظورم از ساختگی بودن Social Constructed بودن اختلال‌هاست.
همجنسگرایی یکی از این نمونه‌هاست که تا چند دهه قبل، در طبقه بندی‌های حالات روانی، حتی در اروپا و آمریکا نیز به عنوان یک اختلال (نابه هنجار) روانی در نظر گرفته می‌شد. درحالیکه الآن مدت‌هاست به عنوان یک انتخاب شخصی و نرمال در بسیاری جوامع پذیرفته شده است. پس اکثر آنچه اختلال روانی یا نابه‌هنجاری روانی و بالاخص نابه‌هنجاری رفتاری نام دارد چیزهایی است که در یک جامعه متناسب با کارکردهای اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، مذهبی و مالی به وجود آمده، تعریف شده، ماهیت و اهمیت پیدا کرده، اندازه‌گیری شده و برای مداخله در آن برنامه‌ریزی شده است.
به‌جز تعدادی از بیماری‌های جدی روانی مانند اسکیزوفرنی، اختلال دو قطبی کلاسیک (افسردگی- شیدایی، اختلال افسردگی اساسی و … بسیاری از اختلال‌هایی که جزو اقیانوس اختلال‌های روانپزشکی محسوب می شوند و تعدادشان به حدود سیصدتا رسیده، تحت تاثیر تعامل عواملی که نام بردم در روانپزشکی معاصر غربی ساخته شده است و به طور وسیعی هم به گوشه و کنار دنیا صادر می‌شود. در هر جایی هم این اقیانوس اختلال‌های روانی را به ترتیبی که با منافع سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، مذهبی و مالی‌شان هماهنگ باشد تبلیغ کرده اند و از آن استفاده می‌کند.
تا به حال سه تحقیق در مورد سلامت روان انجام شده است. اولی در سال ۷۸ که جامعه آماری آن تنها ۳۰۱۴ نفر بوده است. تحقیق دوم در سال ۸۷ انجام شده که جامعه آماری آن ۱۹۳۷۰ نفر بوده است. در هر دو آمار، میزان اختلالات روانی در زنان بیشتر از مردان بوده است؟ چرا و تا چه اندازه این آمارها قابل اعتماد هستند؟
این موضوع خاص ایران نیست. دلایل متفاوتی برای بالاتر بودن اختلال‌های روانی زنان در گزارش‌ها وجود دارد، مثل مراجعه بیشتر زنان به روانشناس و روانپزشک.
زنان ۳
پیامد نابرابری جنسی در فرهنگ مردسالار و مذهبی، تنش، توهین، تنبیه، خشونت و در پی آن میزان بالای بیقراری، اضطراب، سرخوردگی و ناامیدی برای زنان است.
اینکه تعداد افراد شرکت‌کننده در یک مطالعه یا مراجعه‌کننده به مراکز پزشکی برای ناخوشی‌های روانی بیشتر زنان هستند الزاماَ به معنی این نیست که زنان مشکلات روانی بیشتری از مردان دارند.
زنان پذیرندگان برچسب بیماری برای مشکلات غیر پزشکی خود هستند و متعاقباَ هم مصرف‌کنندگان بهتر خدمات پزشکی هستند؛ یعنی بیشتر به پزشک مراجعه می‌کنند و راحت‌تر نقش بیماری را درونی می‌کنند، چرا که به طور تاریخی سر نیزه مدیکالیزاسیون بیشتر به سمت رفتارهای زنان بوده و برچسب های ناهنجار بودن، نامتعادل بودن، اختلال داشتن و ناتوان و بیمار بودن بیشتر در قبال مشکلات رفتاری، بین فردی و اجتماعی زنان به عنوان راهکاری برای سرکوب درخواست‌ها و مسائل آنان به کار رفته است.
روش‌شناسی بسیاری از این مطالعات به علت سوءگیری در نمونه‌برداری و صحبت نکردن در مورد اینکه چرا یک گروه خاصی بیشتر به روانپزشک مراجعه می‌کند زیر سئوال است.
طبی‌سازی مسایل زنان چیست و چه مواردی را در بر می‌گیرد؟
وقتی رفتار، شرایط و مشکلی را که جنبه طبی نداشته یعنی قبلاَ بیماری خطاب نمی‌شده است در قلمرو پزشکی تعریف می‌کنیم و برای حل آن راه حل طبی و دارویی ارائه می‌دهیم، در واقع آن را مدیکالیزه یا طبی‌سازی می کنیم.
نظریه‌پردازان بزرگ پزشکی اجتماعی مانند Peter conrad و انسان‌شناسی پزشکی مانند Margaret lock در مورد مدیکالیزاسیون رفتارهای زنان سال‌ها تحقیق کرده‌اند و طی بیش از چهار دهه مطالعه، تغییر روند این طبی‌سازی یا بیماری نشان دادنِ مسائل انسانی را نشان داده‌اند.
در ایران اگر مردی همزمان چند زن صیغه‌ای داشته باشه یا چند تا دوست دختر داشته باشه احتمال اینکه برایش تشخیص اختلال جنسی گذاشته بشود بسیار کم است چون با تصور فرهنگ مردسالار و مذهبی از اینکه مرد نیاز جنسی دارد یا هوس باز است هماهنگ هست، اما اگر زنی همزمان با چند نفر رابطه جنسی داشته باشد با احتمال بالایی با تشخیص هایپر سکشوالیتی حتی ممکن است بستری هم بشود چرا که با الگوهای فرهنگی و مذهبی هماهنگ نیست.
به‌طور مثال نشان داده‌اند که در جوامع غربی ابتدا تحت تاثیر مذهب و سیاست‌های محافظه‌کارانه و برای سرکوب جنبش‌های برابری‌خواهی، مسائل زنان را مدیکالیزه می‌کردند و در دو دهه اخیر بیشتر تحت تاثیر بازار شرکت‌های دارویی، اصناف پزشکی و تکنولوژی، این مدیکالیزه کردن زندگی روزمره آدم‌ها اتفاق افتاده است.
در غرب و از زمانی که شرکت‌های دارویی و تبلیغاتی هم به متولیان مدیکالیزاسیون اضافه شدند، دیگر مسائل هر دو جنس مدیکالیزه می‌شوند. یکی از نمونه‌های آن هم بیماری نشان دادن الکلیسم یا قماربازی است.
مدیکالیزاسیون یا طبی‌سازی می‌تواند هم برای رفتارهایی که از نظر جامعه انحراف محسوب می‌شود اتفاق بیافتد، هم می‌تواند حتی برای مسائل روزمره زندگی اتفاق بیافتد. نتیجه هر دو این است که برای مسائلی که بیشتر اجتماعی هستند یا ناشی از ریتم بدن انسان یا انتخاب انسانی هستند، تعریف طبی و راه حل طبی (دارویی) ارائه می‌شود.
از مثال‌های بارز مدیکالیزاسیون حالت‌های پیش از قاعدگی در زنان است که روان‌پزشکی آن را به‌عنوان اختلال وارد حیطه خود کرده است و راه حل دارویی برای آن ارائه می‌دهد. مثال دیگر همجنس‌خواهی و رفتارهای جنسی مغایر با عرف جامعه است. اینها مواردی است که در غرب کمرنگ شده، اما در جوامع مذهبی و مردسالار هنوز به شدت ادامه دارد.
در ایران اگر مردی همزمان چند زن صیغه‌ای داشته باشه یا چند تا دوست دختر داشته باشه احتمال اینکه برایش تشخیص اختلال جنسی گذاشته بشود بسیار کم است. چون با تصور فرهنگ مردسالار و مذهبی از اینکه مرد نیاز جنسی دارد یا هوسباز است هماهنگ است، اما اگر زنی همزمان با چند نفر رابطه جنسی داشته باشد به احتمال زیاد با تشخیص هایپر سکسوالیتی حتی ممکن است بستری هم بشود چرا که با الگوهای فرهنگی و مذهبی هماهنگ نیست.
زنان.خشونت
اکثر روانپزشکان (نه همه آنها) مانند سایر پزشکان برای حفظ درآمدشان مریض‌های زیادی می‌بینند و خیلی سریع و با دوزهای بالا دارو تجویز می‌کنند.
این مدل هایی از مدیکالیزاسیون هست که توسط مولفه‌های سیاسی، مذهبی، اجتماعی و منافع مالی و صنفی ساخته می‌شود. بسیاری از آنچه امروزه به عنوان اختلال‌های روانی در نظر گرفته می‌شود و درمان دارویی می‌گیرد نیز مدل‌هایی از مدیکالیزه کردن هیجان‌ها، احساس‌ها، خلق ها و حتی اعتراض‌های انسان‌ها به مسائل اجتماعی جامعه‌ای است که در آن زندگی می‌کنند.
چه کسانی در جامعه از میزان بالای بیماران روانی سود خواهند برد؟
گروه‌های زیادی از بالا بردن آمار اختلال‌های روانی سود می‌برند که از جمله آنها «شرکت‌های دارویی»، «روانپزشکان» و «روانشناسان» هستند که مشتری خود را از اشاعه و تبلیغ این باور که بیش از یک سوم مردم بیماری روانی دارند تامین می‌کنند.
هرچه مدیکالیزاسیون بیشتر اتفاق بیافتد تعداد افرادی که باور می‌کنند احساسات، افکار و رفتارهای آنان نوعی اختلال است بیشتر می‌شود. مراجعه به متخصصان روانپزشکی و روانشناسی نیز بیشتر می‌شود.
درمان مشکلات اجتماعی در کشورها نیازمند تغییرات ساختاری در سیاستگذاری‌های کشورها و آموزش وسیع است. آزادی اجتماعی، امنیت اجتماعی، برابری اجتماعی و احترام اجتماعی است که نبود آنها مشکلات بین فردی و اجتماعی ایجاد می‌کند. تصور کنید همه این کمبودها را ساده‌انگارانه برچسب طبی بزنیم و دارو تجویز کنیم. این قطعاً در کوتاه‌مدت، روشی ساده و کم هزینه برای سرکوب نیازهای اولیه یک انسان به عنوان موجودی اجتماعی است، اما در بلندمدت قطعاَ منجر به پوسیدن لایه به لایه یک جامعه می‌شود.
نقش شرکت‌های دارویی در این زمینه چیست؟
شرکت‌های دارویی و تبلیغاتی قطعاً در بازی اینکه «بیش از یک سوم مردم دنیا اختلال‌های روانی دارند» نقش برجسته‌ای دارند.
گروه‌های زیادی از بالا بردن آمار اختلال‌های روانی سود می‌برند که از جمله آنها «شرکت‌های دارویی»، «روانپزشکان» و «روانشناسان» هستند که مشتری خود را از اشاعه و تبلیغ این باور که بیش از یک سوم مردم بیماری روانی دارند تامین می‌کنند.
حتی آموزش و تحقیقات روانپزشکی نیز تا حد بسیار زیادی تحت کنترل شرکت‌های دارویی است. گرچه در ایران نقش شرکت‌های دارویی به شدت غرب نیست. چون دارو در ایران نسبت به سایر کشورهای دنیا بسیار ارزان است.
عوامل دیگر مانند حفظ صنف روانپزشکی و افزایش مشتری‌های روانپزشکان و روانشناسان، سرکوب جنبش‌های اجتماعی و البته زنان، و طبی نشان دادن مشکلات عدیده و عمیق اجتماعی در کشور ازجمله عواملی هستند که نقش‌شان کمتر از شرکت‌های دارویی نیست.
تا چه اندازه میزان بالای آمار اختلال‌های روانی زنان نسبت به مردان از قبول یا عدم قبول الگوهای رایج عرفی ، قومی، فرهنگی و مذهبی پیروی می‌کند؟
بسیار زیاد. پیامد نابرابری جنسی در فرهنگ مردسالار و مذهبی، تنش، توهین، تنبیه، خشونت و در پی آن، میزان بالای بیقراری، اضطراب، سرخوردگی و ناامیدی برای زنان است.
به طور مثال دختری که دیر به خانه برمی گردد یا دوست پسر دارد به مراتب نسبت به یک پسر که درگیری مشابه دارد دچار تنش می‌شود.
آن درگیری و تنش منجر به استرس، سرخوردگی و ناکامی می‌شود و به دنبال آن ناخوشی و نارضایتی و افت عملکرد شدت می یابد. سپس به روانپزشک مراجعه می‌کند. آنچه یک روانپزشک یا روانشناس می‌بیند علائمی است مثل ناامیدی، اضطراب، بدخلقی و به دنبال آن تشخیص اختلال اضطرابی یا خلقی و دارو درمانی.
تصور خانواده و حتی خود فرد هم بر این خواهد شد که فرد بیمار بوده و رفتاری که مغایر عرف‌های آن خانواده و اجتماع نبوده از سر بیماری بوده است. موارد زیادی از بیماری روانی یا اختلال روانی که ما به کرات در بین زنان می‌بینیم از الگوهای این‌چنین پیروی می‌کند. منظورم این نیست که همه دیر به خانه برمی‌گردند یا دوست پسر دارند. منظورم این است که به دنبال تغییرات اجتماعی و آگاه شدن زنان از حقوق برابر جنسی، ما شاهد تنش‌های بسیاری در زندگی زنانی هستیم که برای آزادی و حقوق برابر خود در بستر می‌جنگند. حقوقی که عرف و مذهب و فرهنگ و قانون برای آنها نمی‌خواهد.
آمار ملی همه‌گیرشناسی بیماری‌های روانی سال ۱۳۹۰ که پس از اعتراض‌های خیابانی سال ۸۸ انجام گرفته هنوز منتشر نشده است. آیا علت خاصی دارد؟
آن آمار اولین مطالعه ملی همه‌گیر شناسی اختلال‌های روانی در ایران است که بسیار ارزشمند و مهم هم هست. چراکه نشان می دهد شیوع اختلال‌های روانی اگرچه بالاتر از سال‌های گذشته بوده اما به مراتب پایین‌تر از شیوع تشخیص اختلال‌های روانی در مطب‌های روانپزشکی در ایران است.
بیکاری فقر افسردگی
سطح تنش‌های بین فردی و اجتماعی بسیار بالاست و اضطراب، ناامنی، نارضایتی، سردرگمی و خشونت در مردم در سال‌های اخیر حتی از دوران جنگ هم بالاتر رفته است.
نتایج مطالعه در مجامع علمی پخش شده، اما نمی‌دانم چرا هنوز در مجلات علمی منتشر نشده است. تصور می‌کنم به علت صف طولانی چاپ مقالات در مجلات باشد.
پروفسور قدس مشاور اعتیاد و مواد مخدر سازمان ملل و سازمان بهداشت جهانی است. براساس بررسی‌های او که در سال ۱۳۸۹ در کنگره‌ روان‌پزشکی ایران ارائه شد، سهم ایران در مصرف داروهای ضد اضطراب در دنیا در سال ۲۰۰۸ بسیار زیاد بوده است. بر اساس این تحقیق، ایران پنج درصد داروهای ضد اضطراب منطقه‌ آسیا را مصرف کرده بود. در صورتی که جمعیت ما در منطقه‌ آسیا یک درصد از جمعیت کل این قاره است.
در مرحله‌ بعد و در مقایسه‌ ای دیگر، مصرف داروهای ضد اضطراب در سال‌های ۱۳۷۷ـ۱۳۷۶ و ۱۳۸۷ـ۱۳۸۶ در کشورهای منطقه خاورمیانه و آسیا ارزیابی و مقایسه شده بود. براساس نتایج این ارزیابی‌، بالاترین میزان مصرف داروهای ضد اضطراب در سال ۷۶ و ۷۷ به ایران تعلق نداشت. ژاپن، اسراییل و تایلند بالاتر از ایران بودند، اما در سال ۸۶ تا ۸۷ ایران از همه سبقت می گیرد. علت میزان بالای استفاده از این داروها چیست؟
دلایل بسیار متنوعی دارد. بالا بودن ناامنی اقتصادی و بیکاری، عدم آزادی اجتماعی، عدم امنیت اجتماعی، نداشتن فرهنگ ورزش و تغذیه سالم و خیلی عوامل دیگر در بالارفتن مراجعه به روانپزشک و رشد مصرف داروهای ضد اضطراب در کشور دخالت می‌کند، اما به نظر من یکی از دلایلی که مهم است و کمتر مورد توجه قرار گرفته این است که ایران فرهنگ مصرف‌گرایی برای دارو و خدمات پزشکی هم دارد.
بالا بودن ناامنی اقتصادی و بیکاری، عدم آزادی اجتماعی، عدم امنیت اجتماعی، نداشتن فرهنگ ورزش و تغذیه سالم و خیلی عوامل دیگر در بالارفتن مراجعه به روانپزشک و رشد مصرف داروهای ضد اضطراب در کشور دخالت می‌کند، اما به نظر من یکی از دلایلی که مهم است و کمتر مورد توجه قرار گرفته این است که ایران فرهنگ مصرف‌گرایی برای دارو و خدمات پزشکی دارد.
چرا بالاترین مصرف آنتی بیوتیک در دنیا را داریم در حالیکه بالاترین میزان بیماری‌های میکروبی در دنیا را نداریم؟ چرا مصرف بی رویه مسکن‌ها را داریم؟ چرا جزو بالاترین مصرف‌کنندگان عمل باز قلب در دنیا هستیم؟ چرا جزو بالاترین مصرف کنندگان جراحی‌های زیبایی در دنیا هستیم؟ چرا در کابینت آشپزخانه هر خانه‌ای یک کیسه بزرگ از انواع داروهای مختلف وجود دارد؟ اینها همه نمونه هایی از فرهنگ مصرف گرایی دارو و خدمات پزشکی است.
خدمات پزشکی در ایران بسیار ارزان و در دسترس هست. ویزیت های پزشکان ایران نسبت به سایر جاهای دنیا بسیار ارزان است. اکثر روانپزشکان (نه همه آنها) مانند سایر پزشکان برای حفظ درآمدشان مریض‌های زیادی می‌بینند و خیلی سریع و با دوزهای بالا دارو تجویز می‌کنند. مردم هم که فرهنگ مصرف‌گرایی دارویی دارند و ایمان مطلق به پزشکی، با هر استرس و حال ناخوشایندی حتی خودشان بدون تجویز دکتر هم به داروخانه می‌روند و داروهای ضد اضطراب می‌گیرند. این به این معنی نیست که مشکلات وجود ندارد. سطح تنش‌های بین فردی و اجتماعی بسیار بالاست و اضطراب، ناامنی، نارضایتی، سردرگمی و خشونت در مردم در سال‌های اخیر حتی از دوران جنگ هم بالاتر رفته است. اما چه می شود که اولین راه حل مصرف داروهای ضد افسردگی و ضد اضطراب است.
یکی از دلایل آن می‌تواند این باشد که آستانه تحمل ایرانیان برای مقابله با مشکلات و اضطراب به نسبت قبل بسیار پایین آمده و کمتر از حمایت‌های خانواده و دوستان، ورزش، تغدیه سالم و سایر روش‌هایی که به حفظ سلامت روان کمک می‌کند استفاده می‌کنند.
وقتی مهارت‌های مقابله با ناخوشی‌ها پایین می‌آید مردم به راه‌های ساده‌تر مثل مصرف دارو تکیه می‌کنند ولو اینکه ساده‌ترین راه بهترین راه نباشد و در کوتاه و درازمدت عوارض جانبی زیادی برایشان داشته باشد.
البته مجدداَ تاکید می‌کنم که مشکلات، اضطراب‌ها، ترس‌ها و بیماری‌های روانی وجود دارند و انسان‌های بسیاری با رنج این بیماری‌ها درگیر هستند، اما همه آنچه امروزه به عنوان اختلال‌های روانی برای یک سوم جامعه تشخیص داده می‌شود بخصوص در زنان، کودکان و نوجوانان، بیماری‌های روانی جدی با جنبه زیستی نیستند، بلکه مشکلات اجتماعی‌ای هستند که به عنوان بیماری مطرح شده‌اند و توسط کسانی که از روند طبی‌سازی سود می‌برند، تبلیغ می‌شوند.
برای جلوگیری از این موج که منجر به سرکوبی زنان و متوقف شدن تغییرات اساسی در نرم‌های اجتماعی خواهد شد بهترین راه آموزش مردم برای بالا بردن مهارت‌های مقابله با مشکلات و ترک فرهنگ مصرف‌گرایی دارویی است.

این یک پاسخ است به چند سوال – محمود صفریان

دی ۱۳۹۳

برای توجه و آگاهی بیشتر نازنین های نویسنده، و شاعر
می گوئیم که نقد های ما بر چه سیاقی است.
هرچند سالهاست که در کتابخانه گذرگاه
کتاب های:
نقد – درباره نقد و نقد بر ۲۶ کتاب
نقد بر تک داستان ها
نقد بر مقالات

که روش ما را می نمایاند، قرار داده شده است.
سخنی دیگر در مورد نقدما طی سال ها نوشته ایم و تمامن در صفحات گذرگاه موجود است، ” و آرشیو، همه ی آن ها را در خود دارد ”
که هنر باید مورد قبول و بخصوص فهم و درک و دریافت دوستداران آن آفریده هنری باشد.
گفته ایم که نو آوری را پذیرائیم و آن را لازمه پبشرفت می دانیم” حتا اگر جیغی باشد که بتواند صورت سراینده را به راستی بنفش کند ”
گفته ایم که گفتار و نظریات برج عاج نشین ها را اگر در روال اعتلا نباشد بی توجه به حجم آبی که لولهنگشان می گیرد قبول نداریم. ”
و گفته ایم که کشانده شدن بخصوص شعر تا مرز هذیان را از سوی هر کسی که باشد حتا با خیل فراوان بادمجان دور قاب چین هایش نه تنها نمی پذیریم که در مقابلش می ایستیم….و ایستاده ایم و این ایستادن ادامه دارد.
وقتی ” نیما ” طرحی نو در انداخت و صفحه دیگری برای شعر فارسی گشود وبا حفظ حرمت شعر های کلاسیکمان نو آوریش را عرضه کرد، باز در روالی بود که خواننده را ” خواننده سالم بی غرض را ” خوش آمد
وقتی خواندند:
” ای فسانه فسانه فسانه
این خدنگ تو را من نشانه
ای علاج دل ای داروی درد
همره گریه های شبانه ”
یا
” ای آدمها !
که در ساحل نشسته شاد و خندانید
یکنفر در آب دارد می کند جان ”
چون به دل ها نشست، راه خود را باز کرد و حاصلی پر بار داشت بار هائی چون
نادر پور – مشیری –سهراب سپهری – فروغ –اخوان ثالث و بسیاری از بزرگان ِ دیگر.
نقد در گذرگاه، واقعی است، نه تمجید و تعریف بی جاست که برای خوش آمدن نویسنده و به احتمال برای مجیز گفتن از نویسنده بگوئیم به به
” یک شبه ره صد ساله رفته ای ”
ونه برای شعر هائی که تکرار ” رپ ” گونه دارند و برای گفتن باران، چون الکن ها چندین بار و به دفعات بگویند:
” ران ران ران ران ران …و بالا خره باران ” ارزشی قائلیم.
در گذرگاه فروان از آثار زیبا گفته و تکه هائی از آن ها را باز گو کرده ایم، و برنوشته هائی که خالق اثر در رویای خودش هذیان گفته است، نقد هوشیار دهنده داشته ایم.
بهر حال ما طی سال ها، نوشته ایم که هنر باید برای مخاطبینش دلنشین و پذیرا باشد.
پیچ و تاب های اضافی را که سبب خستگی و از همه بد تر دراین وانفسای کم خواننده داشتن سبب کمتر شدن خواننده می شود نه صحیح می دانیم و نه زیبائی در آن ها می بینیم
” من برای خودم یا برای اندک مخاطبینی که دارم می نویسم ”
یک خود فریبی است. هر اثری فقط و فقط برای خواندن نوشته می شود و همیشه این خواننده است که حرف اول را میگوید. و هرچه خواننده بیشتر رونق بیشتر خواهد بود.
بد نیست اشاراتی داشته باشم.
در یکی از نوشته های همکارمان کمال دماوندی تحت نام ” چهچه بدون آواز ” که در گذرگاه شماره ۵۸ مربوط به شهریور ماه ۱۳۸۵ آمده در سطر های پایانی می خوانیم:
” انگیزه قلمی کردن این مختصر خواندن مصاحبه گونه ای از استاد عبدالعلی دستغیب با خبر گزاری مهر است. ایشان در این گفتگو از دوران های اختناق در صد سال اخیر صحبت می کند….اختناق پس از انقلاب مشروطه، اختناق پس از بیست هشت مرداد….و لی به اختناق پر سیطره جاری کمترین اشاره ای ندارد. من همین سکوت از سر ناچاری ایشان را دلیل بارز اختناق موجود می دانم. اما بعنوان یک روشنفکر متعهد از ایشان انتظار دیگری داشتم. کار ایشان به خواننده ای می ماند که فراز آهنگ را با چهچه آمده است ولی از آواز دریغ کرده است.
گویا کلام در اختناق موجود خطر آفرینی است. هر چند چهچه خود یک فریاد است.”
وبه دنبال داشت اعتراض هائی را که چرا در مورد استاد و منتقد بنام، آقای دستغیب چنین نوشته اید.
پاسخ دادیم اگر درست نمی گوئیم یاد آور شوید، اما اگر صحیح است، ضمن احترام عمیقی که برای ایشان قائل هستیم، نمی توانیم چشم پوشی کنیم، چرا که بر خلاف علت وجودی گذرگاه است. و در همین رابطه در شماره بعد یعنی در شماره ۵۹ نوشته ای داشتیم با عنوان: ” بر چرا ها نیز توجه داریم ” و باز درهمین شماره ۵۹ نقدی داشتیم بر کتاب ” روایت خاطرات اردشیر زاهدی…فرزند توفان” تالیف ” داریوش پیر نیا ” که چنین شروع می شود:
“… این کتاب از حلاوت و جذابیت یک کتاب خاطرات بی بهره است. چرا؟ ”
این دو نمونه را از ده ها مورد دیگر متذکر شدم، تا گفته باشم که ما در مورد هر اثری گفتنی ها را می گوئیم.
ما طی سال ها با تمام توان کوشیده ایم صادقانه در خدمت ادبیات باشیم، حدود چهارده سال شاید زمان زیادی نباشد، اما برای یک نشریه، چرا زمان زیادی است. آن هم بی تحصیل حتا یک دلار، از کسی یا جائی. اگر همت یاران دست به قلم نبود و جانانه یاری نمی کردند و بی چشمداشت، گذرگاه تا حالا هفت کف پوسانده بود. و همین عدم دریافت کمک از دیگران بانی استقلال ما بوده است.
و طی همین سال ها نوشته ایم که هنر باید بالنده باشد و روان در جان خواننده جاری شود.
می توان برای هر اثر هنری مثلن شعر، تعریف یا نظری داشت. واین تعاریف و نظر ها بسیار مختلف هم هستند
کما اینکه مولانا جلال الدین رومی می گوید: شعری که پس از خوانده شدن بشود زبان حال خواننده شعر است
در حقیقت هر کسی از ظن خود با شعر کنار می آید
نصرت رحمانی نیزدر مورد شعر می گوید:
” شعر یا شعر است، یا نیست. دنیای شعر و شاعری چون دنیای ورزشی نیست که به شعر درجهٔ یک نشان طلا و نقره و برنز بدهند. شعر درجه نمی‌شناسد. داور شعر یک شاعر بازنشستهٔ چون مربی ورزش نیست. داور شعر حتا منتقدان و شعر‌شناسان هم نمی‌توانند باشند. داور شعر یک ملت است. نسل پشت نسل! ”
یا دیگری می گوید: شعر باید بشارت دهنده رویای شیرین بشری باشد.
سئوال این است که برای مردم کشور ما حتا برای برج عاج نشین ها و روشنفکران دو آتشه هم آیا می تواند سروده ها، یا داستان های ” سوپر پست مدرن! ” که پاره ای از نویسندگان ما ترتیب!! می دهند نوشت و بر این عقیده بود که برایشان خوشایند است، و از آن لذت می برند؟
در نقدی خواندم:
” من وقت خودم را برای نقد آثار ” اشتکهاوزنی! ” تلف نمی کنم ”
که فکر می کنم خواسته بگوید به آثاری که برایم قابل درک نیست توجهی ندارم.
البته قبلن شنیده بود به نوشته های پست مدرن، یا سوپر پست مدرن، و یا نوع من درآوردی آنها گفته بودند اثار ” اینگمار برگمنی ” ولی ” اشتکهاوزنی اش ” را نشنیده بودم.
اما جان کلام این است که ما بدانیم در کجای جهان هستیم و برای ” چه؟ ” و ” که؟ ” می نویسیم و می سرائیم. و بدانیم که خوانندگان ما چه کسانی هستند یا باید باشند. و از نوشته یا سروده هائی که اگر نگوئیم ” هذیانی ” و بگویم ” پازلی ” دوری کنیم، و با مردم خودمان و خوانندگان خودمان باشیم و فریب اندک افرادی را ” که به دلایل مختلف ” به به می گویند نخوریم.
بیاد دارید که دراوایل ظهور خمینی در سخنرانی های متعددش در جماران مشکل این بود که با بیان فقط اولین کلمه نطق خود، آورده شده ها می زدند زیر گریه و یک بار که چندین دفعه چنین اشک ریزانی تکرار شد با ن قیافه عبوس و لحن تحکمی گفت:
” من که هنوز چیزی نگفته ام شما دارید برای چی گریه می کنید؟ ”
و چنین است حال وروز و قضاوت بادمجان دور قاب چین ها ، که روزانه بسیار زیاد از آن ها در فیسبوک ، ” لایک ” یا ” کامنت ” هائی می گذارند که معلوم است مطلب را درک نکرده اند.
ما در گذرگاه در برخورد با چنین آثاری ، آنچه را که باید بگوئیم می گوئیم بی توجه به اینکه طرف کیست و ممکن است که به تریج قبایش بر بخورد.
البته هرکس می تواند در هر هنری ساختار شکنی کند، اما نمی تواند توقع داشته باشد که طرفداران آن هنر، حتمن باید آن را بفهمند، لذت ببرند و تمجید کنند. مگر نه این است که بهره وری از هرهنری، برای دوستداران آن، پس از فهم و درک و راحت خواندن آن امکان پذیر است؟
تراش الماس هنر، بایستی به نحوی باشد که جواهر دوستان را خوش بیاید و جلب کند؟ جون در غیر اینصورت خریداری نخواد داشت.
با این مقدمه طولانی، خیلی واضح می خواهم بگویم: اگر شعری یا داستانی را به راحتی نتوانم بخوانم و پس از خواندن آن ” بهردرد
سری “، از آن سر در نیاورم و لذت نبرم بی توجه بهر برچسبی : بی سوادی، بی سلیقگی، اُمل و عقب ماندگی و… آن را پذیرا نمی شوم
و نظرم را راحت و بی رودواسی ” البته صادقانه ” بیان خواهم کرد.

عجیب است! شورای نویسندگان گذرگاه

دی ۱۳۹۳

عجیب است در شهری که همه دو چشم دارند چگونه است که باز آنی که ادای پادشاهی را در می آورد یک چشم دارد.؟

خدا پدر ” استاندال- هانری بیل ” را…چه بگویم… که با کتاب سرخ و سیاه ” ژولین سورل ” را آفرید که چنین یک چشمانی را

مایه مفصلی از” رو ” بدهد تا به کمک دور قاب چین هائی که اغلب گز نکرده می برند امکان بدهد که ” ژولین سورل ” های

این زمانه را به جان

” مادام دو رگال” ها بی اندازند

باد در گلو و هندوانه های شریف آبادی در زیر بغل خود را راسپوتین می انگارند و خدا را هم بنده نیستند، وبدون دانستن شنا

مربی آن می شود. حیف از موئی که سفید کرده اند.

کلاهمان را بچسبیم که در بند چنین جانورانی گرفتار نشویم جای شکرش باقی است

ای کتاب -فریدون مشیری

دی ۱۳۹۳

ای باغِ پر سخاوتِ اندیشه های ناب
پنهان به برگ برگ تو اعجاز آفتاب
جان من و تو یک نفس از هم جدا مباد
ای خوبِ جاودانه، ای دوست، ای کتاب

نقش کولی ها در ادبیات اروپا – حمید رضا یعقوبی

دی ۱۳۹۳

ما در گذشته نوشته مفصلی از خانم نوش آفرین ارجمند در مورد
” کولی ” داشته ایم زیر عنوان:
” غربیتی ها و کار و کوچشان ”
در www.gozargah.com
شماره ۶۸ اول تیر ماه ۱۳۸۶
http://www.gozargah.com/wp-content/themes/gozargah/newGozargah/68/topindex.htm
—————————————————————————————————————این که کولی ها از کجا آمده اند، چه چیزی چنین سرنوشت غیرمنصفانه ای را برای آنها رقم زد و چه ارتباط هایی را می توان بین فرهنگ امروز آنها با سابقه تاریخ شان جست و این عناصر چه تاثیری در فرهنگ و ادبیات اروپا بر جای گذاشته ? از موضوعاتی است که کتاب تازه منتشر شده به آن می پردازد.
به نقل از خبرگزاری فرانسه، کولی ها که به خاطر زندگی متفاوت و موسیقی شان در اروپا و نیز جهان کاملا شناخته شده اند‌، همواره از نظر تاریخی از موضوعات بحث برانگیز جهان محسوب می شوند. شیوه متفاوت زندگی آنها، نبودن بنیادهای جدی اجتماعی در میان آنها و موسیقی تاثیرگذارشان در ادبیات غرب بحث های فراوانی را همراه داشته است.
از این رو جماعت کولی ها از قرن هفدهم تاکنون برای انسان شناسان و تاریخ پژوهان از منابع مهم تحقیقاتی محسوب شده اند؛ هر چند نام آنها همواره با آوارگی، موسیقی، دزدی و جنایت، پیشگویی، آهنگری و تردستی گره خورده است.
تاریخ نشان می دهد که کولی ها نخستین موضوع بردگی در اروپای شرقی بوده اند و از اولین قربانیان نژاد پرستی غرب اروپا از قرن شانزدهم به شمار می آیند. آخرین نشانه های این نژاد پرستی در جریان جنگ جهانی دوم با کشتار حدود ۲۵۰ هزار نفر از آنها توسط هیتلر رقم خورد.
کتاب «کولی ها در ادبیات و فرهنگ اروپا» که به قلم دو استاد دانشگاه یعنی «دومنیکا رادولسکو» و «والتینا گلاجار» نوشته شده از نظر زبانی نیز فرهنگ کولی ها را بررسی می کند.
با این‌که هیچ کس از زادگاه اولیه کولی ها در اروپا خبر ندارد، اما به واسطه زبان پنجابی که هنوز در میان آنها رواج دارد، برخی معتقدند که خاستگاه آنها شمال غرب هند بوده است. در هر حال هنوز واژه های مشترک فارسی و گرامر آن که با زبان پنجابی هند و زبان بنگالی نقاط مشترکی دارد، در میان واژه های کولی ها کاربرد دارد.
والنتینا گلاجار دانشیار زبان آلمانی در دانشگاه تگزاس و دومینیکا رادلسکو پروفسور زبان فرانسه و ایتالیایی و محقق مطالعات زنان در دانشگاه واشنگتن است

اوهام – محمود صفریان

دی ۱۳۹۳

نمی دانم چرا بوی کافور رهایم نمی کند؟ از هر وسیله معطر کننده ای هم که دم دست دارم بوی تند و تیز کافور بیرون می زند. همه آن هائی را هم که می شناسم، که مراوده دارم، که می بوسم، که در آغوش می گیرم همین بو را می دهند.
اول لا که این جور نبود، و هر چیزی بوی خودش را داشت، خیلی با بو میانه ای نداشتم؛ احتیاجی هم نبود. چون رخداد ها هر کدام بطور طبیعی بوی خودشان را داشتند. می خواهم بگویم زندگی شکل طبیعی و نرمال خودش را داشت. اما همین جور که جلو رفتیم، بو های جور واجور هم پیدایشان شد. اولین باری که گلهای روی میز کارم را بو کردم، کاری که معمولن نمی کردم، دیم بو نمی دهند. تعجب کردم. بوی میخک را خیلی دوست دارم، آن را از بین بقیه جدا کردم تا به تنهائی بو کنم. بونمی داد. عین خل ها به مادرم تلفن کردم و پرسیدم:
گل میخک تو خانه داریم.؟
طفلک با تعجب پرسید:
از کار زنگ زدی ببینی تو خانه گل میخک داریم.؟ نه پسرم نداریم.
با کمی ناراحتی پرسیدم:
ما تو خانه اصلن گل نداریم؟
با مهربانی تمام گفت:
چرا پسرم گل داریم، گل میخک پرسیدی، گفتم نداریم، حالا این پرسو جو برای چی هست؟
آخر گلهائی که اینجا تو دفتر دارم، بو نمی دهند. حتا گل میخکم.
حتمن سرما خورده ای، چقدر التماس می کنم که شبها رویت را پس نزن.
از همان روز اولی که دیدمش و خواهرم به من معرفیش کرد، در یک مجلس ترحیم بود. بوی کافور بینی ام را پر کرد.اهمیت ندادم. فقط خواهرم را کنار کشیدم و پرسیم:
– چرا به جای بوی گلاب که مخصوص این جور جاهاست، همه جا را بوی کافور پر کرده است؟
– کافور؟
– بله کافور، تو متوجه نشده ای؟
– چه حرفا! کافور مال موقع خاکسپاری است. آن هم نه همیشه. آن آقا را نگاه کن.
– کدام را؟
– همون که گلاب پاش دستشه. داره گلاب می گردونه. کافور کجا بوده.
– اسم دوستت چی بود؟
– دوستم کیه؟
– بازی در نیار زری
– اون خوشکله را می گم که کنار مادر نشسته.
– سوسن؟
– چه اسم قشنگی؟
– خودشم دختر ماهیه!
– دارم کلافه می شم،
– نکنه از بوی کافور!؟
– مسخره می کنی؟ می گم شاید عطر سوسن خانم کافوریه!
چی می گی محسن؟ دست از سر کچلم بر دار. عطر نیناریچی زده، شاید بویائی خودت عیب پیدا کرده؟
مامان گفته بود که مدتی است بو را تشخیص نمی دهی، بوی کافور دیگه چیه؟
– من میروم زری، تحمل ندارم،
– خب گیریم که بوی کافور هم بیاید، بوی آن در حد این همه ادا نیست. این هم یه بو، مثل بو های دیگس.
ضمنن صبر کن با هم برویم. من که ماشین نیاوردم، تازه سوسن هم میاد خانه ما تا برادرش بیاید سراغش.
از همان شب شروع شد. هر کار کردم افاقه نکرد. هر جا می رفتم این بو همراهم بود. داشتم روانی می شدم. یعنی روانی هم شده ام. به توصیه سوسن ” که حالا نامزد بودیم ” سراغ انواع اقسام دکترها رفتم.
خانه ما علاوه بر انواع محصولات معطر مارک دار، پر شده بود از بوی، انواع عود، اسپند و کَندر. ولی کماکان
بوی غالب بوی کافور بود.
اولین بار که بوسیدمش از شکاف سینه اش بوی کافور بیرون زد. به او گفتم. تعجب کرد و اعتراض. با حالت برافروخته و عصبی گفت:
چی میگی محسن! این یکی از گران ترین عطر هاست که من زده ام…
خجالت کشیدم، کوتاه آمدم، و از خودم بدم آمد. مدتی سراغش نرفتم، راستش رویم نمی شد. بیشتر تلفنی حرف میزدیم. بهانه می آوردم. متوجه شد.
– محسن مثل اینکه علاقه ای به دیدن من نداری.؟
چی داشتم بگویم. بی قرار بودم. گوشی تلفن هم کم کم داشت بویناک می شد. مدت ها بود همه ادکلن هایم را کنار گذاشته بودم. احساس می کردم از سوراخ های پوستم هم بوی کافور بیرون می زد.
– با روانپزشک دیگری قرار گذاشته ام، می خواستم پس از آن، تو را ببینم و نتیجه را به اطلاعت برسانم. با این اعتراف که:
کلافه دیدنت هستم…
– کی قرار داری؟
– هفته آینده.
– بیا سراغم، من هم می آیم.
و بعد اضافه کرد:
– می خواهم جلوی تو به دکتر بگویم شکاف سینه ام را بو بکشد.
در حرف هایش احساس شوخی نکردم. زن ها وقتی بخواهند به راحتی شوالیه را هم از اوج زین به زیر می کشند، شمشیرش را غلاف می کنند و به دنبال خود می کشانند…
با فشار به خودم، با لحن شوخی و برای تلافی گفتم:
– اگر تائید کرد چی؟
– دکتر ها خوش ذوق اند و یکه شناس، به خوبی سره را از ناسره تشخیص می دهند.
دلم می خواست در مطب دکتر بودم و هر دو سوراخ بینی اش را پر از کافور می کردم. ولی من که هنوز با روانپزشکی قرار هم نگذاشته بودم. کوتاه آمدم.
– قرار است روز دقیقش را به من اطلاع بدهند. خبرت می کنم. ولی واقعن تو می خواهی با من بیائی؟
– تنها می خواهی بروی یا با عزیز؟
این هم نیشی دیگر
– نه، با تو
آن دورها، پشت افقی که دیگر نیست، بوی رُز بود، از قِمصر تا رختخواب. و بر هره ها بوی پیچ امین الدوله یود و نرگس زار که مست بود و مست می کرد. و بوی کافور فقط در کفن ها ار بیم مور و مار که ندرند لاشه ها را. و حالا همه جا غرق این بوست حتا در شکاف سینه ای که عشق من است….بوی نا، بوی سنگ پای نشسته، یوی شیر بریده، بوی لاشه گندیده ، بوی مدفوع تریاکی، و هر بوی ناهنجار دیگر یه جورائی قابل تحمل است، جز بوی کافور که بوی مرگ است. عین روغن به همه جا می ماسد، و آدم را از شوق و ذوق و بالاخره از زندگی می اندازد. واقعن چه بوی سمجی است.
– آقای زرافشان! اینجا در این مطب هم بوی کافور می آید؟
– نه زیاد دکتر.
– ولی کمی هست، اینجور نیست؟
– بله.
– چون من می گویم یا واقعن احساس می کنی؟
– واقعن احساس می کنم، ولی آزار دهنده نیست. خیلی کم است.
– فکر می کنی چرا؟
– شما دکترید.
– برای اینکه اینجا احساس آرامش داری
– جا های دیگر هم نا آرام نیستم.
– به ظاهر نه، ولی در واقع هستی.
– دکتر می توانم یکی دو سئوال بکنم؟
چهره مساعد او را که دیدم گفتم:
– دکتر فکر می کنید دروغ می گویم؟
قاطع و محکم جواب داد:
– ابدن، نه تنها دروغ نمی گوئید، بلکه حالا که احساس می کنم آرامش دارید، اضافه می کنم ” که هم عقیده هم هستیم.”
نگرفتم، یعنی منتظر هم پائی او نبودم، تا داشتم خودم را می گشتم، سوسن پرسید:
– دکتر یعنی شما هم بوی کافور احساس می کنید؟
– بله، ولی نه آنگونه که محسن.
نگفت
” ولی نه آنگونه که همسر شما، یا آقای زرافشان ”
داشتیم بهم نزدیک می شدیم. اعتماد داشت راه باز می کرد.
– پس چگونه، دکتر؟
من پرسیدم.
سوسن پرسید.
– مثل اینکه کلید مشکل ما دارد پیدا می شود.
– من قبول کرده ام که فعلن با این بوکنار بیایم.
– ” فعلن ” یعنی چی دکتر.؟ زمان این ” فعلن” تا کی است؟
با چهره ای در هم گفت:
متاسفانه نمی دانم
همه ساکت شدیم.
و سکوت ادامه یافت…من و سوسن، چیزی نگفنیم، گذاشتیم او که سرش را پائین گرفته بود، شروع کند.
– گفتی دو سئوال داری، دومین سئوالت چیست؟
خودش نمی خواست چیری بگوید، نوبت را به من داد.
– من که نمی خواهم با این بو کنار بیایم درمان دارم؟ اگر دارم چگونه؟
خندید و گفت:
– این که شد سه سئوال.
و این اولین خنده نه تنها در این ملافات که پس از مدتها بود. آرامشم بیشتر شد. من و سوسن هم، چهره باز کردیم.
از جا برخاست، بطرف ما آمد یک دستش را روی شانه من و دست دیگرش را روی شانه سوسن گذاشت و با کمی فشار ما را بهم نزدیک کرد. بله درمان داری. ولی نه در اینجا. شما را به دوستی که در خارج دارم معرفی می کنم. تلفنی مشکل تو را با او در میان می گذارم، وقتی آماده رفتن شدید نامه ای هم به شما می دهم. ولی باید به من قول بدهی که تا آن موقع با این بو کنار بیائی، و بی قراری نکنی.
ضمنن بد نیست بدانی که فقط بوی کافور نیست، تو هم اولین نفری نیستی که مراجعه کرده ای. سوسن خانم هم هیچ ارتباطی به این بو ندارد…بوی خوش زندگی تو از اوست خواهی دید.

اسرار سکوت – الهه مشتا ق

دی ۱۳۹۳

یکباره تنها شده بود. همه رفته بودند. خودش مانده بود و خانه خالی‌اش با چند تا بوم نقاشی و مقداری رنگ.
بعضی روزها آنقدر در سکوت تنهایی‌اش گم می‌شد که حرف زدن خودش را به یاد نمی‌آورد. روزهای اول سرش پر از حرف و خاطره بود. خاطرات گذشته با تصاویری گاه مبهم گاه روشن و اصوات گفتگوهای قدیمی که از اعماق رویاها بیرون می‌پریدند و تمام فضای ذهنش را پر می‌کردند. در فکر صدای حرف‌های دیگران را می‌شنید و در واقعیت زیرلب با آنها گفتگو می‌کرد. اما هرچه گذشت این پرحرفی‌های خیال، کم و کمتر شد تا روزی‌که کاملاً قطع شد. آن هنگام سکوت عمیق آمد و جایگزین همه حرف‌ها شد. آرام و بی‌هیجان ساعت‌های طولانی کنار سه پایه ‌می‌نشست و نقش می‌کشید. گاهی هم آنقدر به رنگ‌ها و طرح‌ها نگاه می‌کرد که چشمش همه جای خانه را پر از لکه ‌لکه‌های رنگی می‌دید.
کم‌کم زمان را گم کرد. گذشت زمان را فقط از روی تاریک و روشن شدن خانه احساس می‌کرد. روز می‌آمد و او می‌دید وقتی پرده‌ها را به یکسو می‌کشد، آفتاب با نور و گرمایش به درون‌می‌ریزد. بعد غروب می‌رسید که انگار خاکستری بود. آن وقت اتاق پر می‌شد از سایه‌های بی‌شکل. سایه‌ها در هم می‌لغزیدند و با هم یکی می‌شدند تا در آخر همه جا سایه می‌شد و این شب بود. آن وقت او از پشت سه پایه بلند می‌شد و چراغ‌های خانه را روشن می‌کرد.
روزهای اول دوست داشت همه چراغ‌ها روشن باشند. اما بعد تنها یک لامپ بالای سرش را روشن می‌کرد و در دایره محدودی از نور زرد رنگ در میان همه تاریکی‌ها می‌نشست. انگار برروی صحنه، خودش را در مقابل سکوت و تنهایی همه خانه به نمایش می‌‌گذاشت.
به زودی عادتهای کودکی‌اش‌دوباره بیدار شدند. مثل آن وقت‌ها ساعت‌های طولانی روی مبلی لم می‌داد و در خیالش به سفرهای دوردست می‌رفت، کشورهایی عجیب و غریب با آدم‌هایی متفاوت و او درمیان آنها خودش را بیگانه‌احساس نمی‌کرد. باغ‌های رویاگونه با رنگ‌های متنوع و تصاویر زیبا در تخیلش جان می‌گرفتند و او آزاد و بی‌هراس در آنها می‌دوید و می‌رقصید. در این رویاها او خودش را نمی‌دید یعنی به این شکل که بود نمی‌دید ، دختری را می‌دید که فکر می‌کرد باید او باشد. این دختر شباهتی به او یا کودکی او نداشت. به هیچکس دیگر هم شبیه نبود. یک دختر بود که در لابلای درختها می‌دوید یا در میان مردم گم می‌شد.
بعضی وقتها با یک تکه دستمال و دانه‌های نخود، عروسک‌های نخودی درست می‌کرد و ساعت‌ها با این عروسک‌های کوچک که صورت‌های گرد و بینی نوک‌تیز داشتند، نمایش می‌داد. تمام صحنه‌ها و گفتگوها در خیالش اجراء می‌شدند و سکوت عمیق ذهنش را بدون آشفتگی پر می‌کردند. این داستانهای خیالی کارهای عجیب و غریب نمی‌کردند فقط حرف کارهای عجیب و غریب می‌زند، مثل فرار از خانه، فرار از همهء خانه‌ها و رفتن به جایی که هیچ کجا نیست. جایی که هیچ چیز درآن نیست حتی صدا.
گوشهایش به شنیدن کوچکترین ارتعاشی حساس شده بود. صداهای اطراف یا بیرون خانه استقلال پیدا کرده بودند و او هریک را جداگانه تشخیص می‌داد و به همین دلیل توانسته بود برای هر صوت، رنگی در خیال تصویرکند. اصوات را به صورت مجزا می‌شنید و هر طور که می‌خواست در ذهنش با هم ترکیب می‌کرد و با این کار رنگ‌های متنوع‌تری می‌ساخت. بیشتر وقت‌ها مثل دوران کودکی در زیر میز پنهان می‌شد و با دقت به بازی صوت و رنگ دل می‌سپرد. یا برای مدت طولانی به حرکت سایه‌ها در سطح خانه، چشم می‌دوخت. در هر لحظه از روز تا غروب سایه‌ها شکل و حجم دیگری پیدا می‌کردند و در ترکیب شدن با همدیگر اشکال جدیدتری می‌ساختند. بعد اصوات و رنگها با نور و سایه آنچنان درهم می‌شدند که او را از یک رویا به رویای دیگری می‌بردند تا گذشت زمان را فراموش می‌کرد.
آن روز هم زیر میز بود که صدای زنگ تلفن با خشونت در خلوت خانه طنین انداخت. در طول ماه‌های گذشته این اولین بار بود که تلفن زنگ زده بود و به قدری حادثه دور از انتظاری بود که احساس کرد همه اشیاء خانه مثل خودش هیجان‌زده، نفس کوتاهی چون آه، از سینه بیرون دادند. زنگ دوم ضربه کاری دیگری بود که کشدارتر و وقیح‌تر از قبل شنیده شد. صدا انگار حجم داشت. حجم غلیظ و انبوهی از هزارها صوت نامفهوم که جیغ‌کشان بیرون می‌ریختند. با طنین ناموزون زنگ سوم به خود آمد و چنان از زیر میز بیرون پرید که سرش با لبه میز برخورد کرد.
هنوز زنگ چهارم به طور کامل در اتاق نپاشیده بود که گوشی را برداشت.
«…ا…لو…»
صدای خودش دومین حادثه عجیب آن روز بود. صوتی غیرانسانی که به آوای حیوانات وحشی شباهت داشت از لابه‌لای تارهای سینه‌اش با خش‌خش و به کندی بیرون آمد. اما از آن سوی خط آوای انسانی شنیده شد و در تمام سلول‌های مغزش نفوذ کرد.
«می‌شه با شما حرف بزنم؟ »
ترسیده بود. ماهها بود که مخاطب هیچ گفتگویی قرار نگرفته بود. گوشی را کمی دورتر از گوشش نگه داشت، مغزش نمی‌‌توانست این وقایع را تحلیل کند. هنوز از ضربه میز، گیج بود و درد و ترس به یک اندازه سرش را پر کرده بود. ترجیح می‌داد تمام این ماجرا فقط یک رویای دیگر می‌بود و او همچنان مقابل سه پایه‌اش نشسته بود یا زیر میز، بازی خودش را ادامه می‌داد این بازی را بلد نبود.
«ببین حتی اگه دوست نداری تو حرف نزن اما به حرفام گوش بده … این که کار سختی نیست.»
سرش را چند بار تند تکان داد اما صدا گفت:
«یه چیزی بگو… آخه باس بفهمم که هنوز هستی؟ »
«باشه باشه می‌گم.»
این دیگر صدای خودش بود. سالم و طبیعی مثل گذشته‌ها، همان صدایی که در جامعه یا در محفل دوستان مشخصه او بود. آنقدر از شنیدن صدای خودش خوشحال شد که گوشی را انداخت و کودکانه بالا پرید. اما بعد با عجله دوباره آن را برداشت و شنید که صدا انگار حرف‌های خودش را ادامه می‌داد:
«…اینه که گفتم گوشی رو بردارم به یکی زنگ بزنم آخه تنهایی آدمو دیوونه می‌کند یعنی این همه تنهایی که من دارم. بعضی وقتا دلم می‌خواد بزنم به کوه و دشت…»
تو خیالش کوه و دشت را دید. یعنی اول دشت بود. سبز و خرم که جابه‌جا، بغل به بغل شقایق روییده بود. بعد به کوه رسید که خیلی بلند نبود اما کوه بود. آن وقت دیوانه‌ای را دید که از میان دشت می‌دوید، شقایق‌ها را زیر پا له می‌کرد و به سوی کوه می‌رفت.
صدا هنوز از گوشی بیرون می‌آمد و فضای سرش را پر می‌کرد. او هم صدا را می‌شنید و هم تصاویر را در خیالش مجسم می‌کرد. انگار چه صدا باشد و چه نباشد، تصاویر خواهند بود. انگار اول تصاویر بودند که صدا بوجود آمد.
«… دیگه خسته شدم، داغونم. نمی‌تونم بفهمم چرا اینطوری شد، چرا به اینجا رسید . به کلی ناامید شدم. یادش به خیر اون وختا که بچه بودیم چقدر همه چیز ساده بود. بزرگترین مشکل ما این بود که مثلاً چه جوری به اونی که دوستش داریم بگیم که دوستش داریم.»
رویای دختر بچه‌ای با موهای بلند زیتونی و چشم‌های میشی، در ذهنش جان گرفت. تصویری که سالها بود فراموش کرده بود. تصویر دختربچه با موهای زیتونی که همیشه بچه مانده بود و او در تمام این سال‌ها گذاشته بود که همچنان بچه بماند. گوشه‌ای از ذهنش در نقطه‌ای دورافتاده جای دنجی به او داده بود و گذاشته بود تا در آن نقطه ثابت چون شئی عتیقه باقی بماند.
«… می‌بینی چه بد وضعی شده؟ آدم یاد گرفته به هیچ کس و هیچ چیز اعتماد نکنه، حتی به حس خودش. اون چیزی که می‌بینی همونی نیست که دیده میشه.»
خودش را دید که در مقابل آینه ایستاده و با تصویر دختربچه در آینه حرف می‌زند. تصویری کهنه و زنگار بسته. دختر بچه با تردید او را نگاه می‌کرد. از حسی که به سراغش آمده بود می‌ترسید. دلش می‌خواست از آینه فرار کند. احساس می‌کرد خودش به خودش دروغ گفته است و حالا مچش را گرفته‌اند.
دلش بی‌هوا گرفت و با اینکه روز بود اتاق را پر از سایه دید. گوشی را روی میز گذاشت و از دستگاه تلفن دور شد. همینطور که عقب عقب به سمت سه‌پایه می‌رفت گوش تیز کرد. صدا حالا در سرتاسر اتاق پخش می‌شد و مرکز تولیدش جای نامعلومی در فضا بود نه آن دستگاه کوچک تلفن.
« تا حالا شده اینطور گیج و گنگ بشی؟ اینطور احساس بی‌کسی بکنی؟ بعضی وقتا با خودم میگم چرا من رویای خودم رو گم کردم؟ …»
روی سه پایه، بوم سفید خالی با دلخوری نگاهش می‌کرد، قلم‌مو به دست گرفت و با اولین حرکت دستش بر بوم، اتاق را بوی تند رنگ پر کرد. تو سرش هنوز پر از اصوات مختلف و تصاویر عجیب بود. تصویر همان دختربچه که بزرگ می‌‌شد و شکل خودش را فراموش می‌‌کرد.
«روزای اول با خودم گفتم درست می‌شه. گفتم دنیا که اینطور نمی‌مونه، تغییر می‌کنه. چه جوری هی روز می‌شه هی شب می‌شه، این فصل می‌ره یه فصل دیگه میاد؟ خب دنیای منم عوض می‌شه… و عوض شد یعنی هم دنیا عوض شد هم من. یعنی شدم یه کس دیگه و بازم یه من بود و یه دنیا و خیلی چیزای دیگه که اگه عوض هم شده بود بازم فرقی به حال من نمی‌کرد یا اگرم فرق می‌کرد من دیگه نمی‌فهمیدم. می‌فهمی؟»
این بار فصل بود که عوض می‌شد. پاییز شده بود. بوی باران فضای ذهنش را پر کرد. حالا هم تصاویر بودند، هم‌صداها و هم بوها، بخصوص بوی باران. شب بود که دانه‌های باران با درخشش از آسمان پایین می‌چکیدند. با وجود تاریکی هوا اما دانه‌ها هرکدام در فاصله اندکی از صورت او برق می‌زدند و می‌درخشیدند بعد به آرامی بر صورت و بدنش می‌ریختند. خاطره‌ای دور از راه رفتن زیر باران به یادش ‌آمد. چه وقت؟ سالها پیش. سالهایی که او ردشان را گم کرده بود و حالا نمی‌توانست خاطره‌اش را پیدا کند. مثل عشق که یکباره می‌آید و همه جا را پر می‌کند طوری‌که دیگر نمی‌شود حتی نفس کشید. بعد یک روزهم بی‌خبر می‌رود انگار اصلاً نبوده، انگار هیچ‌وقت دیگر هم نخواهد بود.
«… بعد دلم خواست بسازمش. رویای من بود و من ساختمش، همونطور که لازم بود ساختمش. گذاشتم همونی باشه که باید باشه. همونی که من می‌خواستم. وقتی شد اونی که می‌خواستم اونوقت قشنگ عاشقش شدم. آخ که چه عشقی کردم…»
بعد صدا جیغ کشید:
«حالا اون همه مهر و محبت چی شد؟ کجا رفت؟»
آنقدر ترسید که بی‌اراده دست چپش را پشت سر پنهان کرد. دستی که از مْهری نامعلوم در تاریخ‌های دور داغی برآن نقش بسته بود. اما دست راستش همچنان روی بوم نقش می‌کشید. دیگر نمی‌خواست چیزی بشنود اما صدا همچنان می‌آمد، تمام اتاق را پر می‌کرد و از پنجره می‌گذشت تا روی شهر بریزد.
«آخ که چه روزها و شب‌هایی بود! چه حرف و حدیث‌هایی. هنوز بوی گل‌های یاس، و شب‌های تابستون، تو کوچه‌های خلوت و تاریک تو ذهنم هست. با اینکه روزها و شبهاست که دیگر از اون خونه و اون کوچه و اون گلهای یاس خبری نیست.»
گل یاس، گل یخ، نرگس، مریم، محبوبه شب، شب‌بو… چند سال پیش، چند قرن پیش بود؟ یک دسته گل شب بوی سفید و آبی، روی میز تو گلدان شیشه‌ای بود. اتاق پر شده بود از عطر گل‌ها. حتی در راهروها و توپله‌ها هم بو می‌آمد. دیگر از آن دختربچه با موهای زیتونی خبری نبود، خودش بود که از پله‌ها تند بالا رفته بود. توی راهرو دویده بود، پشت در آپارتمان که رسیده بود، کلید انداخته بود قلبش مثل کبوتر تند زده بود. در باز شده بود. خانه تاریک بود و پر از سایه‌های درهم و برهم اما از گلدان شیشه‌ای با گل‌های شب‌بوی سفید و آبی خبری نبود.
«من ساخته بودمش، بهش جون داده بودم، شده بود رویای خصوصی من، اون طور که خودم دوست داشتم. اما دیگر نبود. این که جاش اومده بود دیگه همون نبود، یه کس دیگه بود.»
قلم‌مویش تند تند روی بوم نقش می‌کشید اما چشمهایش تقریباً چیزی را تشخیص نمی‌داد. تمام اتاق پر شده بود از سایه‌ها و اصوات. تصویر روی بوم کامل و کاملتر می‌شد.
«با خودم گفتم اگر این که هست همونی نیست که من همیشه می‌خواستم پس اون کجاست؟ این شد که زدم زیر همه چی، همه چی رو ول کردم و تنهای تنها شدم. ماهها گذشت و من اونقدر با کسی حرف نزدم که صدام دیگه بیرون نیامد. تو می‌فهمی چی میگم؟ من رویای خودم رو گم کردم! …»
چشمهایش می‌سوخت. انگار اتاق پر از دود شده بود و دود به چشمش می‌رفت. گذاشت تا دودی که خودش به راه انداخته بود خوب به چشمش برود. گذاشت تا چشمش سرخ و متورم و دهانش شور بشود. روی بوم، مقابل صورتش، چهره دختربچه‌ای با موهای بلند زیتونی به او می‌خندید. بلند شد از پنجره نگاه کرد. غروب، آسمان صاف و آبی را رنگ زده بود. با نگاه رد یک دسته پرنده مهاجر را گرفت و رد نگاهش کشیده شد به روی شهر که حالا با نقطه نقطه‌های نورانی برق می‌زد. کوچه‌ها و مردم را دید.
صدا همچنان با خودش حرف می‌زد اما حالا بیشتر به وز وز گنگی شبیه بود که از گوشی تلفن روی میز به زحمت قابل شنیدن بود. او دیگر به صدا توجهی نداشت چشمش به آدم‌هایی بود که در خیابان‌ها و کوچه‌ها پرسه می‌زدند. زنها، مردها و بچه‌ها هرکدام با اسباب بازی‌هایشان، انگار دسته دسته آمده بودند تا زیر پنجره خانه او نمایشی اجراء کنند.
از کنار بوم خیس گذشت از کنار گوشی تلفن که هنوز حرف می‌زد و عروسک‌های نخودی که روی زمین ریخته بودند گذشت تا به در خانه رسید، خانه را با تصاویر مبهم سایه‌ها و صدایی که با تنهایی‌اش کلنجار می‌رفت تنها گذاشت. عجله داشت که زودتر به شهر و کوچه‌هایش برسد. می‌خواست به مردم برسد، با مردم قاطی بشود و در میان آنها خودش را پیدا کند.

تصور ناشناس کامی!- زنده یاد نادره افشاری

دی ۱۳۹۳

امروز بالاخره این دوربین لامصب را وصل کردم و نشستم خودم را توش تماشا کردن. از این زاویه، از آن گوشه و اصلا خوشم نیامد. معلوم نیست چرا وقتی خودم را تو آئینه میبینم، به نظرم بهترم. خب، اینجا که مینشینی جلو مونیتور، زاویه ی دید یک جورهایی است که خودت را آنطور نمیشناسی، یا نمیخواهی اینطوری باشی. بعد عصبانی شدم و رفتم کپه ی مرگم را گذاشتم.

اول چند دست لباس عوض کردم با رنگهای مختلف، ولی باز از خودم خوشم نیامد. برای همین هم خاموشش کردم و رفتم پی ی یک کار دیگر، به مرتب کردن کمدها و شستن ظرفها و از اینجور کارها. یکی هم بود تو مسنجر که مثل گدای سامره هرروز میایستاد به گدایی چند مسیج که از بس حوصله ام را سر برده بود، ولش کردم به امان خدا. اصلا این گدای سامره از آن گداهای سمج ننری است که کمک هم که میخواهد، باید با «افتخار» به او داد. اولش از این کار بدم نمیآمد، ولی بعد حوصله ام سر رفت. میدانید، من از آن آدمهام که زود حوصله ام سر میرود. کسی باید خیلی حرفهای تازه و خوب و ناب داشته باشد که حوصله ام را سر نبرد. آدمهای کهنه با حرفهای کهنه شان زود دلم را میزنند. برای همین هم مسنجر را خاموش کردم و رفتم کپه ی مرگم را گذاشتم.

صدام هم خوب نبود و آنطور نبود که بشود با آن چیزی ضبط کرد، هرچند که قرار بود همین یکشنبه ای سر ظهر چیزکی بخوانم و ضبط کنم، مخصوصا که این روزها، سالگرد بخصوصی است، اما خودم برای خودم امتحانی چند خطی خواندم و دیدم بدجوری خرخر میکنم. صورتم هم شده است عینهو بادکنک باد کرده ی تو هوا ول شده، از دست این داروهای رنگارنگ… بیخود نیست که خودم از خودم خوشم نمیآید. خب… بعد رفتم کپه ی مرگم را گذاشتم.

همین یک قلم را کم داشتم. هوا تاریک بود، هر چند که نزدیک ظهر روز یکشنبه بود، ولی تاریک ِ تاریک بود. این آپارتمان قزمیت یک وجبی ی زیر شیروانی هم که تاریک تر است و در این هوای تاریک، تنها چیزی که میچسبید این بود که بروم روی همین کاناپه ی اتاق نشیمن و کپه ی مرگم را بگذارم. ملافه ی لحاف را هم عوض کردم که بوی خوش این پاک کننده های خوشبوی تبلیغاتی را بدهد؛ بعد کشیدمش تا زیر چانه ام و شوفاز هم گرم گرم. خلاصه نه این که کپه ی مرگ نبود که کلی هم صفا داشت. همین موقع کامی زنگ زد. صداش را شناختم، ولی اصلا به روم نیاوردم.

گفتم: «نمیشناسمتان… شما؟ نه، آقای کامی ایکس نمیشناسمتان.»

بعد در باز شد و آمد تو. انگار از تو همان راه پله ها زنگ میزد. نفهمیدم کی در را براش باز کرد. اما سرش را انداخت پائین و یک راست آمد تو. حالا تو یک حیاط گنده ی شیک و پیک بودم. مامان هم آنجا بود. خیلیهای دیگر هم بودند. یکی دیگر هم آنجا بود که تو روزنامه ها چیز مینوشت. اسمش اسماعیل بود و بهش میگفتند «اسی فضول». هیچوقت ندیده بودمش، ولی آمده بود آنجا. خیلیهای دیگر هم بودند. یک خانه ی شلوغ و پر از گرفتاری و رفت و آمد. سر کوچه هم همان اسی چیزهایی نوشته بود که تو روزنامه ای چاپ شده بودند. ولی من بیشتر از بستنی ی روزنامه فروش خوشم میآمد، تا از نوشته های این اسی فضول. نمیدانم چرا خیلی به نظرم فضول میآمد. کامی هم از همین فضولی هاش خوشش نمیآمد.

روزنامه فروش تعطیل کرده بود و داشت میرفت سمت خانه اش.
گفتم:
«چه بستنیهای خوشمزه ای دارید!»
گفت:
«به خاطر شما دو نفر حاضرم مغازه را دوباره باز کنم.»
گفتم:
«نه، فقط دو تا بستنی ی خوشمزه بدهید با این کامی بخوریم!»
بستنی را میخوردم. با کامی آمده بودیم تو همان خانه ای که خیلی شلوغ/پلوغ بود. کامی میترسید. میگفت:
«مردم نگاهمان میکنند.»
میگفتم:
«به جهنم، نگاه کنند، چه میشود؟!»
میگفت:
«همین اسی را ببین، فردا میرود تو روزنامه اش مینویسد که من تو را بوسیده ام.»
گفتم:
«اولا که من تو را بوسیدم و نه تو. بعد هم بگذار بنویسد. از چه میترسی؟»

بعد دیدم نشسته ایم یک جایی و دارم میبوسمش. میبوسیدمش و او هم مرا میبوسید. آن گدای سامره هم که گردنش را کج کرده بود و داشت عشقبازی الکی ما را تماشا میکرد، از رو نمیرفت. نمیکرد مسنجر را خاموش کند و برود پی ی کارش. به او هم نگاه نمیکردم. قبلا چرا، ولی حالا دیگر حوصله اش را نداشتم. حوصله ام را سر برده بود. کامی میپرسید من که اول نمیشناختمش، چرا حالا این همه دوستش دارم؟ سوال جالبی بود. جالبی اش بیشتر این بود که اصلا نمیدانست سرش را کلاه گذاشته ام، ولی همان اول که تلفن کرد، شناختمش.
صداش خیلی گرم بود. این فقط نظر من نبود. در تمام آن چند سالی که با هم کار میکردیم، صداش را دوست داشتم. همو بود که دلش میخواست از روی من صد تا فتوکپی بگیرد که لابد یکی اش هم به خودش برسد. ولی من از فتوکپی خوشم نمیآمد. برای همین هم از این اظهار عشقهای الکی گدایان سامره هم خوشم نمیآمد. لامصب ها هیچ چیزشان جدی نیست. آدم باید حرفش حساب داشته باشد. باید دوست داشتنش جدی باشد. دوست نداشتنش هم جدی باشد. مواظب حرف دهانش باشد. اگر بیعرضه است، بیخود گردنش را کج نکند. من از مردهای بیعرضه خوشم نمیآید. آدم یا چیزی را میخواهد، یا نمیخواهد. اگر خواست، یا علی… راه میافتد. اگر هم نخواست، یا نمیخواهد، دمش را میگذارد روی کولش و میرود پی ی کارش. شاید به نظرتان من آدم تند و تیزی هستم. خب، هستم. که چی؟ وقتی آدم سفت و محکم میگوید که دیگر سر به سرت نمیگذارد، دوباره نمیآید ببیند چه میکنی؟! همینش حرصم را درمیآورد. والا صد تا از این آدمهای بیکار ریخته است اینجا. وقتی میروم قدم بزنم، یکی هست که هر روز دارد سگ میچراند. میآید به بهانه هایی بیخودی خودش را لوس میکند که حرفی زده باشد. تازه این که خوب است. یکی هم بود که زن بود و هی خودش را لوس میکرد. بعد که با هم دو/سه بار قهوه کوفت کردیم، رسید به عشق و عاشقی. گفتم: «زن حسابی، من که همجنس گرا نیستم.» ول نمیکرد. آخرش تو خیابان بهش گفتم: «دست از سرم بردار و راحتم بگذار!»
خیال میکنند اگر آدم چهره ی خندانی دارد و سلامی را پاسخ میگوید، لابد آماده است برای هرگونه گه کاری ای. ولی من هیچکدام ِ اینها را نمیخواستم. خب، دست خودم نبود. خوش اخلاق بودم و به سلامها پاسخ میدادم.

کامی میگفت:
«تو زیادی مهربانی. برای همین هم مردم را به اشتباه میاندازی.»
شاید راست میگفت. نمیدانم. بعد فکر کردم نکند خودش هم همینطوری به اشتباه افتاده است؟!
بعد گفت:
«بیا با من زندگی کن!»
گفتم:
«او.کی. ولی بگذار اول تکلیف این مرد را روشن کنم!»
گفت:
«مگر زنش هستی؟»
گفتم:
«نه، ولی بالاخره چندی با هم زیر یک سقف سر کرده ایم. همینطوری که نمیتوانم بگذارمش بیایم پیش تو.»
ولی کامی همچنان از اسی میترسید.
گفتم:
«ببین آقاجان، من از آدمهای ترسو خوشم نمیآید. باید سرت را بالا بگیری و از این که من هواتو دارم، خوشحال باشی. اصلا باید افتخار کنی. من که علف هرز نیستم، آدمم. یک آدم درسته و کامل و با احساس. تا وقتی دوستت دارم، باهاتم، وقتی هم که نداشتم، محترمانه عذرت را میخواهم.»
میگفت:
«حالا میآیی برویم سوئد باهم زندگی کنیم؟»
گفتم:
«باید صبر کنی. باید تکلیف این بابا را معلوم کنم، بیخودی که نمیشود مردم را علاف کرد.»

ولی حالا از کامی هم خوشم نمیآید. آدمهای ترسو که همه اش ملاحظه ی این و آن را میکنند، حوصله ام را سر میبرند. اصلا تنهایی بهتر است از زندگی با ترسوها و گدایان سامره و آدمهای فضولی که جز فضولی و دخالت تو کار و زندگی ی مردم، کار دیگری بلد نیستند.

حالا دوباره دوربین را روشن میکنم. از بس پاچه ی این و آن را گرفته ام، همه شان گورشان را گم کرده اند و رفته اند. هم کامی رفته است، هم آن گدای سامره و هم این مرد بیچاره ای که همینطوری وبال گردن من است.
تنهایی و بی نیازی بهتر از این همه هیاهوی بسیار برای هیچ است. دست کم اسی دیگر نمیتواند فضولی کند.

دهری – داود علیزاده

دی ۱۳۹۳

۱
از ترس عمه، می‌ترسیدم بروم دیدن آقا! آخرین باری که رفتم او را ببینم اولین باری بود که بعد از سال‌ها او را می‌دیدم. وارد اتاق که شدم، لمیده بود روی صندلی ، یک دستش روی عصا بود و دست دیگرش روی دسته صندلی. پشت سرش پنجره‌ای بود. پرده را کنار زده بودند و آفتاب تنبل زمستانی، تن لشش را انداخته بود کف اتاق روی قالی نقش ترنج. جلوی در ایستادم و سلام کردم. آهسته از جایش بلند شد. برخلاف تصورم، قامت بلندش با کهولت آن چنان خمیده نشده بود. کت و شلوار قهوه‌ای تنش بود و آراسته… با لحن غریبی گفت:
” از صبح منتظرت بودم. بالاخره آمدی دختر! ”
عصا زنان چند قدم آمد جلو، دست انداخت پیش. پیش جستم و خواستم مثل عادت قدیم پدر، پشت دستش را ببوسم. دست پس کشید و گفت: «این ادا‌ها رو ما هم نخوایم باز هم شما‌ها به خوردمون می‌دید!»
سرم را بلند کردم و به صورتش نگاه کردم. تیپش‌‌همان آقای قدیم بود اما سبیلش سفید شده بود. صورتش را تیغ کشیده بود. پوست چروک صورتش برق می‌زد. لبخند ملایمی زد. به حدی که لب‌هایش از هم باز نشد اما چروک کنار چشم‌هایش عمیق شد. آغوشش را باز کرده بود. مکثی کردم اما رفتم در آغوشش و وقتی مرا فشرد و با کف دست چند باری آهسته زد تو کمرم. ترسم ریخت. داشت مرا نفس می‌کشید که گفت:
“چقدر منتظرت بودم دخترجان! این همه وقت که دنبالت فرستادم چرا نیامدی؟ ”
گفتم: ” اختیار دارید آقا! کم سعادتی از ما بود خدمت نرسیدیم! ”
از آغوشش جدا کردم و به صورتم خیره شد گفت: «چه لفظ قلم!» و باز در آغوش کشید وگفتم:
” اختیار دارید آقا! ”
دستم را گرفت و آهسته قدم به قدم داشتیم می‌رفتیم آن سوی اتاق، سمت مبل‌ها. گفت:
” بزرگ شدی دختر… حالا شدی مثل کتایون! ”
گفتم:
” خب دختر به مادرش می‌ره…»
آهی کشید و گفت:
” از تخم من که چیزی در نرفت که ببینم به پدرش می‌ره یا مادرش! ”
نشستیم روی مبل. زیر چشمی داشتم اتاقش را دید می‌زدم. شومینه‌ای در کنج می‌سوخت و روی دیوار‌های سپری شده هر سویی که چشم می‌انداختم چیزی بود. بشقاب قدیمی، قاب مینیاتور و روبروی‌مان سر بزکوهی با شاخ‌های بلند بالای تفنگ شکاری… آقا گفت:
” چندسالی بود اینجا نیمده بودی؟ ”
گفتم:
«به حد همه عمرم. اون وقتی که پدر برای شما کار می‌کرد ما پامون به این اتاق نمی‌رسید!»
قاه قاه گذاشت به خنده و من تازه تک دندان طلایش را دیدم. که ازگوشه لبش برق زد. به طبعش منم خندیدم. ناگهان فریاد کشید:
«املاک… املاک…»
گفتم:
«آقا فکر نمی‌کردم املاک هنوز در این خانه باشه. وقتی در را باز کرد تعجب کردم!»
– می‌خواستی کی در رو روت باز کنه؟
– نمی‌دونم آقا… فقط برام جالب بود بعد از این همه سال املاک اینجا باشه…
– این پیرسگ که جایی نداره بره… گوشش یه کم سنگین شده صد بار باید صداش کنی تا بیاد و صد بار باید بهش بگی تا یه کاری رو بکنه اما دستپختش هنوز خوبه ظهر می‌خوری می‌بینی!
گفتم:
«من ظهر..»
و حرفم را برید و باز فریاد کشید:
«املاک…»
گفتم:
«ظهر نمی‌مانم. رفع زحمت می‌کنم!»
– چه حرفا…
گفتم:
«کاری دارید من انجام می‌دم!»
قاه قاه دوباره خندید و باز دندان طلایش برق زد. دست پلاسیده‌اش را گذاشت روی پایم و رانم را فشرد. سرش را نزدیک آورد و گفت:
«می‌خوام از مهمونم پذیرایی کنه!»
در باز شد و املاک گوژپشت وارد اتاق شد. پرسید:
«کاری داشتید آقا!؟ »
– امروز مهمون دارم می‌بینی که… اول براش چای و میوه بیار بعد هم ناهار خوشمزه‌ای درست کن!
و چنان این جمله‌ها را بلند ادا ‌کرد که صدایش در چهار سوق اتاق ‌پیچید. املاک زیر چشمی بهم نگاهی انداخت و رو به آقا گفت:
«چشم!»
آقا گفت:
«املاک…‌شناختی مهمونم رو؟»
املاک گردن کج کرد و بهم خیره شد. صورت پژمرده‌اش در عین حال هیچ تغییری نکرد و در بی‌تفاوتی محض گفت:
«نه!»
گفتم:
«منم املاک خانوم! اریحا… دختر اقبال!»
مشخص بود به خاطر ندارد. ابرو‌هایش بالا رفته بود و چشم‌هایش در جایی از سقف می‌گشت. آقا گفت:
«اقبال دیگه! اقبال!»
یادش نیامد و آقا هم گفت: «حیف نون! خوبه که غذا پختن یادت نمی‌ره! اقبال رو هم یادت نمی‌اد!»
املاک بی‌هیچ واکنشی آهسته آهسته اتاق را ترک کرد. آقا با انگشت اشاره به سر خودش چند باری زد وگفت: «مغزش پوک شده! فقط غذا خوب درست می‌کنه! اونم از عادتش!»
عصایش را تکیه داد و بلند شد. آهسته رفت پای شومینه… برگشت و روبرویم ایستاد.
«اقبال همه کاره‌ام بود. معتمدم بود. وقتی اقبال و زنش اون طور شدن کمرم شکست. تو چندساله‌ات بود مگه؟»
– ده سال
– آ‌ها.. اما اون عمه سلیطه‌ات نگذاشت تو بیایی تو این خونه… من که بچه نداشتم!
– آخه عمه‌ام…
– اصلاً می‌دانی چرا عمه‌ات نگذاشت؟
– چرا؟
-ولش کن… برای یه چیز دیگری گفتم تو بیای پیشم. نه اینکه نمی‌خواستم خودت رو ببینم! نه! می‌خوام یه کاری برام بکنی.
– چه کاری؟
-نپر تو حرف من… این هم عمه‌ات یادت داده؟
سرم را زیر انداختم و تو خودم پرت شدم. آقا گفت: «خب خب حالا بق نکن… من کسی رو ندارم. همین کلفت برام مونده که کونش داره از کمرش می‌افته… نه زاد و رودی! نه سر خری که بعد خودم کاری که می‌خوام بکنه. تو این مملکت هم کسی از این کارا برای کسی نمی‌کنه. خودم می‌دونم که می‌گم.»
وقتی گفت خودم می‌دونم، انگشتش را در هوا می‌چرخاند و من تو خودم وول می‌خوردم و بالاخره از جایم بلند شدم. پراندم:
«من چه کاری برای شما باید انجام بدم؟»
همان وقت املاک آمد. سینی چایی لرزان تو دستش بود. استکان‌ها نیمه شده بود و چای کف سینی موج می‌زد. آقا گفت:
«بذارش رو میز… میوه هم بیار!»
آقا دست در هوا نگه داشت و با‌‌همان دست بفرما داد. مکثی کردم و دوباره سرجا نشستم. املاک پشت کرد برود. آقا دو دستش را روی دسته عصا گذاشت و نگاهش جایی تو سقف میخ شد. بی‌هوا گفتم:
«آقا چایی بدم خدمتتان!»
از سقف نگاهش افتاد تو استکان چایی و گفت:
«هه! ببین، الکی نمی‌گم کونش از کمرش داره می‌افته… این چای آوردنش!»
گفتم: «آقا طوری که نشده… املاک هم سنی ازش گذشته! من بچه بودم املاک پیر بود!»
– اون ظرف بغل دستی‌ات، توت خشک اگه خوشت می‌اد بخور!
سر ظرف را برداشتم. توت خشکی گذاشتم به دهانم. آقا هم برگشت کنارم نشست و گفت:
«راستش برای من جز این خونه چیزی نمونده! قباله‌اش رو می‌دم بهت! فقط یک کار می‌خوام برام بکنی!»
– من که چیزی از شما نخواستم. کاری بتونم انجام بدم می‌دم.
-تو الان چی کار می‌کنی؟ کارت چیه؟
– من؟ خب! چی بگم؟
-یعنی ور دل عمه‌ات هستی و هیچ غلطی نمی‌کنی؟
– نه! من دانشگاهم تمام شده. می‌خوام…
– ولش کن! مهم نیست. اصلاً این خونه مال خودته بفروشش هر کاری می‌خوای بکن. نه اصلاً بیا تو همین جا زندگی کن. عمه‌ات رو هم ول کن!
-عمه‌ام اما خیلی مهربون. بعد بابا و مامان منو بزرگ کرده. اما می‌دونم شما و عمه با هم خوب نیستین!
– عجیبه باور کن عجیبه!
– چی؟
– اینکه اون سلیطه خواهر اقبال بود… اقبال همه کارم بود معتمدم بود.
می‌ترسیدم بهش بر بخورد اما منگه وار گفتم:
«از وقتی آمدم شما همه‌اش دارید به عمه توهین می‌کنین. عمه برام هم پدر بوده هم مادر!»
دست انداخت دور گردنم و صورتم را بوسید و گفت:
«دخترعزیزم!»
تو خودم لوس شدم. املاک‌‌همان لحظه با ماتحتش در را هل داد و عقب عقب وارد اتاق شد. میوه دانی را آورد و گذاشت روی میز و رفت. آقا پرسید:
«از من می‌ترسی؟»
سبک سنگین کردم و گفتم:
«خب از شما الان نه! اما بچه بودم راستش آره!»
لب‌هایش را بهم فشرد و یک چشمش کوچک‌تر شد و پرسید:
«از مرده من چی؟»
گفتم:
«از مرده شما؟ شما که زنده هستید دور از جان!»
سریع گفت:
«گفتم قباله این خونه رو بهت می‌دم که کاری برام بکنی. من می‌خوام وقتی مردم جسدم رو سالم نگه داری!»
سیخ از جا بلند شدم و گفتم:
«چی؟»
– واضح گفتم
– آخه متوجه نمی‌شم!
-اما من متوجه شدم تو نمی‌خوای یا نمی‌تونی همچه کاری رو بکنی!
– آخه چرا؟
– چرایش که به تو ربطی نداره! این خواست و وصیت منه… در ثانی من که گفتم کسی هم برام نمونده که ازش بخوام. تو این مملکت برای آدم همچه کاری رو نمی‌کنن. محض همین ازت خواستم بیای که به تو بگم!
سکوت سنگینی بین‌مان پهن شد. هنوز ایستاده بودم که سیبی از میوه‌دان برداشت و روبرویم گرفت. سیب سرخی بود. از دستش گرفتم و بهش نگاه کردم و نگاهم ازپشت سیب، تاب خورد در اتاق…

تغاری بشکند ماستی بریزد -این یک سر گذشت واقعی است که در شهریور سال ١٣٧۶ در دامنه کوه های البرز اتفاق افتاد – توران رییسی

دی ۱۳۹۳

شاهین که از راه رسید دختر ها از خوشحالی فاصله اتاق تا دم در را به سرعت رفتند و به سر و گردنش آویزان شدند ، هر یک سعی می کردند در بوسیدن او از هم پیشی بگیرند ، شاهین همیشه در حال کار و فعالیت بود ، او همسر و سه دختر قد و نیم قدش را در حد باور نکردنی دوست داشت و برای رفاه آن ها از چیزی فرو گذار نمی کرد ، وقتی به خانه می رسید قبل از باز کرد ن بند کفشهایش الویت با بوسیدن اهالی خانه بود ، با خنده و شوخی به استنطاق های شان به خاطر دیر آمدنش پاسخ می داد ، و آن ها شاکی از آن بودند که او را کمتر می بینند ، مژده از آشپزخانه سرک کشیده بود ،حالا پس از خلاصی از دست بچه ها نوبت او بود ،
موقع شام شاهین رو به مژده گفت بچه ها أمسال هم خوب درس خواندند چطور است جایزه ای به آن ها بدهیم ،
مژده گفت همینطور است ، من فکر میکنم یک سفر دست جمعی در این تعطیلات مدارس از هر جایزه ای بهتر باشد ، اندیشه مثل همیشه با شیرین زبانی وسط صحبت آن ها پرید و انگشتش را روی دماغش گذاشت و گفت صب کنید صب کنید ، من بگم ، بریم دریا ، مثل اون سال که با مامان بزرگ این ها رفته بودیم ،پندار اخمهاشو تو هم کرد و گفت نگاش کن یک دختر هفت ساله میخواد برای یک خونواده تصمیم بگیره ! ،منکه دوست دارم بریم باغ پدر گردویی ، خیلی خوش می گذره ،رویا که نوجوان پانزده ساله ای بود و تازه کنجکاوی های جورواجوری پیدا کرده بود و روسریشو سفت تر از بقیه می بست وبا چند تا دختر مذهبی دوست شده بود و فکر و ذکرش حول و حوش این تفکرات دور می زد ، رو کرد به مامان و بابا و گفت چطوره بریم مشهد زیارت ،مژده گفت آخه اینطور که شما ها میگین فکر نکنم اصلا عملی باشه ،شاهین گفت چرا بذار فکرامونو جمع کنیم شاید درستش کنیم من یک هفته ای دست از کار می کشم ، همگی به یک سفر احتیاج داریم ، این جایزه مال این سه تاست باید راضی باشن .
شاهین صبح زود بیدار شده بود ، از جا بلند شد و مژده را صدا زد ،
مژده جان کاری نداری ،؟ باید ماشینو بذارم برای سرویس ، ایرادایی داره که برای سفر باید خیالم از اون راحت بشه، تو هم هر جور که میتونی برای راحتی خودت و بچه ها آمادگی داشته باش ،برای یک هفته یا ده روز وسایلی که لازمه بردار، فردا صبح زود راه میوفتیم چطوره ؟ اول میریم باغ بابا گردویی حسابی از اون توت های تازه و گردو ها و آب و هوای کوهستانی استفاده می کنیم ، اون وروجک ، پندار اونجا رو خیلی دوست داره ، درست مثل بابا گردو یی که عاشق اون طبیعت بود و بعد از مادرم تا آخر عمرش هم حاضر به ترک اونجا نشد ، بعدش صاف می کوبیم و میریم زیارت امام رضا ، بر گشتنه هم میریم یکی دو شب هم دل به دریا می زنیم ! دل دختراتو به دست میاریم و جایزشونو تکمیل می کنیم ؛ راستی مژده جان ماشین که بزرگه و برای هفت نفر جا داریم حالا که مشهد هم میریم به مامان و بابات بگو اونا هم حاضر باشن بگو که ” یدفعه ای شد ، چون زیارت دوست دارن با هم میریم ” بگو حاضر باشن ساعت شش صبح از خونه ورشون میداریم، تا من بر گر دم تو خودت با بچه ها هم صحبت کن من رفتم .
بچه ها از جور شدن برنامه سفر خوشحال بودند وساعت ها در مورد آن با هم حرف میزدند . صبح زود همگی آماده و سر حال راه افتادند ، و در جلوی خانه پدر بزرگ ، اندیشه پایین پرید ،
بابا من میرم در میزنم باشه ؟ ! باشه بابا جون تو برو ، شرط میبندم هنوز در نزدی مامان بزرگت در و باز می کنه الان درست ساعت ششه و اونا هم دقیق و سر ساعت اند .
ا ا ا ی !!! مامان بزرگ مگه صدامونو شنیدی ؟ نه عزیزم برای سفر که نمیشه دس دس کنیم باید به موقع راه افتاد،
شاهین ساک کوچک اونارو توی صندوق عقب گذاشت و همگی سر جای خودشون نشستند، و راه افتادند.
توی ماشین بچه ها در کنارمادر بزرگ و پدر بزرگ و نوازش و توجه شون احساس شادی و آرامش می کردند، رویا از این که اونها هم دعوت از زیارت رو فوری قبول کردند خیلی خوشحال بود و در مورد دوستاش که مثل خودش فکر می کنند برای مادر بزرگ توضیح میداد، او هم بغلش می کرد و بیشتر به خو دش می چسبوند، پندار می گفت آخ جون من دیگه بزرگ شدم خودم میتونم از درختا بالا برم و توت بخورم ،. و همه می خندیدند ، اندیشه زیر گوش مامانش با خوشحالی می گفت مامان من هر دوتا مایو هامو آوردم که هر کدومو دلم خواست بپوشم ،کاش اول میرفتیم دریا ،
شاهین با آقای آقایی پدر زنش هم رفیق بود و هم احترامشو داشت ،آخه سال ها او رو می شناخت ،او از کسبه همان محل کارش بود ، او هم شاهین را از وقتی که شاگرد دفتر تاسیسات و تعمیرات بود دیده و شناخته بود و به نظرش یکی از جوان های کوشا و صادق وخوش نام بود و عاقبت هم خودش با واسطه کارفرمای او باعث ازدواج دخترش با شاهین شده بود ،و حالا که شاهین خودش یک کار فرمای موفق بود صمیمیت بیشتری با هم داشتند، واز جزییات کار همدیگر مطلع بودند ، و در باره کارها حرف میزدند،
مادر بزرگ با خود کمی میوه و تنقلات همراه داشت که به بچه ها میداد و سر گرم شیرین کلامی نوه هابود ،مژده از شیشه ماشین بیرون را نگاه می کرد،

چند کیلومتری به عوارضی تهران کرج مانده بود ،اتوبوسی که با یک وانت برخورد کرده بود در کنار اتوبان به چشم می خورد که گویا تعدادی زخمی داشت اما خوشبختانه کسی صدمه اساسی ندیده بود ، راننده ها طوری نشده و سالم بودند ودر انتظار بررسی و نظر پلیس بودند، اما مسافرانی که ترسیده بودند کنار جاده نشسته وعده ای پراکنده و در حال راه رفتن و یا کمک کردن به هم بودند ، شاهین از دیدن صحنه تصادف دلش فرو ریخت ، او سرعت اتومبیل را آهسته کرد و قسمتی از راه را با نیش ترمز های پی در پی جلو رفت و در پاسخ پدر زنش که پرسید از اوضاع ماشین مطمین است جواب مثبت داد،
با آنکه آن ها وسط هفته را برای شروع سفر انتخاب کرده بودند اما ترافیک جاده خیلی زیاد بود ،و شاهین ناچار می شد گاهی با سرعت بیشتر و گاه آهسته تر حرکت کند،
آقای آقایی به شاهین گفت وقتی ترمز می کنی صدایی از آن می شنوم آیا متوجه هستی؟ و او جواب داد بله همانطور که گفتم قبل از حرکت برای سرویس به مکانیکی رفتم ، اما وقتی از سفر بر گردیم خیال دارم فکری برای ماشین جدید کنم ،این دیگر عمر خود را کرده است، آقای آقایی روی حرف شاهین چیزی نگفت فقط تأکید کرد که آن را جدی بگیرد .
از مسیر اصلی به فرعی پیچیدند طبیعت زیبا بود و درختان سبز و رشته کوه های بلند منظره دیدنی و جالبی داشت از شر ترافیک جاده رها شده بودند اما هنوز نزدیک دو ساعت راه در پیش بود بخش زیادی از جاده به طرف آبادی ، تازه ساز بود ، یکی از راه های مال رو و باشیب بسیار زیاد ، که به همت مردم و یک خیر محلی ازچند سال پیش تبدیل به جاده ماشین رو شده بود ، شاهین با دقت میراند ،همه در حال استراحت به یکدیگر تکیه داده و ازگفت و شنود وخوردن تنقلات دست کشیده وبا خیال آسوده منتظر رسیدن به مقصد بودند ،
شیب های جاده خاکی نگران کننده شده بود ،با آنکه شاهین قول مکانیک را باور داشت وبا اطمینان کافی فرمان را به دست گرفته بود ، اما صحبت های آقای آقایی ،و سرازیری و سر بالا یی های تند جاده خاکی و اتومبیلی که شک بر انگیز شده بود او را نگران می کرد . ٍ آرام می رفت وهر از گاهی به نا چار پا روی پدال ترمز می گذاشت ، اما آسوده خاطر نبود
آقای آقایی رو به شاهین گفت “حالا که ترمز کردی صبر کن من چند لحظه پیاده بشم و برم اون پشت و برگردم ” مادر بزرگ با صدای بلند اعتراض کرد ،آخه الان چه وقتشه؟ توی این هیرو ویر که همه نگرانیم !!! ،مژده آهسته گفت مامان خب خودت میدونی بابا تکرر ادرار داره ، نمیتونه صبر کنه ،. شاهین گفت عیبی نداره چند دقیقه چیزی نمیشه اماهنوز او در را نبسته بود که ما شین شروع به عقب رفتن کرد ، مژده داد زد ترمز کن چرا عقب میری !؟مگه نمی بینی که سرازیریه !؟ شاهین از شیشه به بیرون داد زد آقا اون سنگ رو بزار زیر چرخ عقب زود باش ! و پدر که دستپاچه شده بود و سرعت عمل نداشت متوجه نشد که چه کاری بکند و شاهین در تلاش توقف ماشین بود!!! اما در نهایت ناباوری عقب ماشین با کمی انحراف به طرف کوه رفت وشاهین فرمان را محکم گرفته بود تا با کمی سرعت در مسیر قرار بگیرد و اتومبیل را در کنترل خود قرار بدهد ، او به لبه جاده کشیده شد ترمز کار نمی کرد پدال زیر پای او بی هیچ خاصیتی لق لق میخورد و فاصله ماشین تا لب دره بسیار کم بود ، و سر نشینان در بهت و سکوت صدای ضربان قلب های شان را می شنیدند ، شاهین با اطمینا ن سعی در رها شدن از مهلکه را داشت ، اتومبیل از جا بلند شد و در یک چشم بهم زدن به سوی دره پر تاب شد ، صدای فریاد های در هم آمیخته و شیون به ثانیه نرسید ، اتومبیل روی سنگ و صخره بالا پرید و پایین رفت ، در ها در برخورد به سنک ها بازشده و مچاله شدند ، آتش زبانه کشید ، و ،در هر پرش یکی از سر نشینان به روی صخره ها پر تاب میشد، ،اتومبیل با سرعت سر سام آوری در میان سنگ و آتش و دود انتها ی دره را نشا نه گرفته بود ، شاهین همچنان فرمان را رها نمی کرد او هنوز امید داشت اما گیج و خون آلود بود ، مادر بزرگ و مژده در میان آتش وفولاد گیر افتاده و میسوختند ، صدای ناله ای نمی آمد سنگلاخ ها خونین شده بودند ، جان بنده ای نبود تا دستی را بگیرد ، هر چند دیگر دستی نبود که یاری بخواهد ، و بچه ها در لابلای صخره ها جان می دادند ، باور کردنی نبود که با سقوط در این دره سنگلاخی چهار صد متری کسی زنده مانده باشد ،آتش زبانه می کشید و پدر بزرگ در بالای جاده و لب دره ایستاده و مات شده بود ، دودسیاه و بوی سوختگی به جاده رسیده بود و اتومبیل هایی که بوق بوق کنان به مراسم عروسی به سمت آبادی میرفتنداز دیدن دود و آتش متوجه خبری نا گوار شدند ، کم کم جمعیت در کنار جاده جمع شده و آتش نشانی و آمبولانس خبر کردند و تعدادی از مردان به سمت پایین رفتند هر آن به نفرات یاری کننده اضافه می شد و هر بار یکی از آسیب دیده ها ی متلاشی از لابلای سنگ ها پیدا می شد ،تنها شاهین و اندیشه دخترک خردسال در عین صدمه فرا وان نیمه جانی داشتند و هنوز نفس می کشیدند ،امداد هنوز نرسیده بود وکمک های مردمی برای نجات و بدون هیچ وسیله ای کار درستی نبود دو مجروح نیمه جان قبل از بیهوشی آب می خواستند ،عاقبت صبر و قرار مردم برای آمدن امداد به سر رسید ،راه دور بود و امید زود رسیدنشان بیهوده ، چند نفر از مردانی که مشغول کمک بودند از ماشین های خود هر چه زیر انداز و ملافه داشتند برای انتقال اجساد و مجروحان جمع آوری کردند و با درست کردن برانکارد های دستی و بادقت وسختی بسیارآن ها را بالا بردند و لب جاده گذاشتند
> به طوری که بعدا گفته شد ،از شروع حادثه تا بیمارستان شش ساعت طول کشید، در بیمارستان دو مجروح رابستری کردند وبقیه را به سرد خانه بیمارستان تحویل دادند ،شاهین نیمه شب جان داد و اندیشه در تاریک و روشن سحرچشم بر دنیا بست . ودر این حادثه خونین و درد ناک شش نفر جان خود را از دست دادند. و هفتمین نفر
پدر بزرگ ، با کمک همان مردم خیر خواه از بیمارستان به خانه منتقل شد و در سوگ عزیز ان نشست ، و فامیل و دوستان و آشنایان را خبر کرد .
در مراسم تدفین و در میان انبوه جمع یاران و أقوام و آشنا یان ، خودش با دست های خود تک تک آنان را در خاک گذاشت. گویی تمام جمعیت شهر در آن جا جمع بودند . روزهای بسیار سختی برای بازماندگان رقم خورد ، چند ماه از این حادثه دل خراش گذشته بود که خبر ناگوار دیگری رسید ، پسر سرباز خانواده در یکی از تمرین های تیر اندازی کشته شد ه بود و دوباره اندوه دلخراش دیگری دل بازماند گان را لرزاند و عزادار کرد.
> روز ها می گذشت پدر بزرگ آرام آرام رخت عزا را کنار می گذاشت و با تراشیدن ریش و سرو صفا دادن چهره ای دیگر برای خود می ساخت ، او پس از حوادثی که در این چند ماه رخ داده بود ، یک باره خانه نشینی را کنار گذاشته و از انزوا بیرون آمد، او تنها دختر دم بختش را مرتبن سر زنش می کرد و به او خرده گیری می کرد که چرا ازدواج نمی کند !!! ،
این روز ها او دفتر کار شاهین را باز کرده بود و بیشتر روزها به آن جا میرفت ، در خانه دفتر و دستک ها ی او را زیر و می کرد و با افرادی تماس می گرفت ،
شاهین در زمان حیاتش با اعتماد به پدر مژده ، وقتیکه او شروع به ساختن خانه قدیمی اش کرده بود رقم زیادی بابت واگذار کردن دو واحداز پنج واحد ساخته شده به او پرداخت کرده بود ، اما هنوز کارهای به نام کردن سند مالکیت نا تمام مانده بود ،از طرفی شاهین در فشم ویلایی داشت که به دلیل نیاز هایش موقتن در اجاره آقای آقایی” گارگر یک کارگاه چوب در فشم بود و تصادفن هم نام پدر بزرگ” که با همسر و پسر سه ساله اش در آن جا زندگی می کردند .

در یکی از روزها که پدر بزرگ در صدد تماس و در یافت کرایه چند ماه گذشته بود ، همسر مستاجر فشم تماس گرفت که شو هرش در جاده فشم با کامیونی تصادف کرده و کشته شده است ، و او قصد دارد خانه را تخلیه کند .

روزهای سختی به تنها دختر بازمانده عزادار می گذشت که به یکباره عزیزانی چون مادر ، خواهر و شوهر خواهرش و برادر ، و سه خواهر زاده زیبایش را از دست داده بود ؛ او غمگین بود و دور خود را خالی می دید ، اما این روزها پدرش کارهای عجیبی می کرد و رفت و آمد های بی موقع و تماس های مشکوکی داشت ، شب ها دیر به خانه می آمد ، و روز ها بی خبر از خانه بیرون میرفت ، سر نوشت اموال شاهین و خانواده اش مورد سوال اطرافیان و نزدیکان شده بود ،و خانواده اش تا این زمان به خاطر غم و ناراحتی از دست دادن برادر جوان و خانواده اش و احترام به آن ها تا این زمان سکوت کرده بودند ، و حتی در مورد باغ و زمین که ارثیه پدری شان بود و بین شاهین ود و خواهرش باید تقسیم میشد نیز قصد نداشتند تا پایان عز اداری یک ساله شان حرفی از میراث برادر به میان بیاورند.
آقای آقایی همچنان در تکاپو بود ، این روزها یکی از دوستان دختر که برای همدردی با او گاهی به دیدارش می آمد او را به مراسمی که در خانه داشتند دعوت کرده بود و پیشنهاد ازدواج یکی از بستگانش را به او داده بود و از اوخواسته بود که برای شناخت آنان شاید بد نباشددر مراسم شرکت کند و این باب آشنایی برای یک ازدواج شد ،که کمتر از دو ماه صورت گرفت،
پدر بزرگ با رفتن دخترک به خانه بخت تنها شد ، اما نه آن جور که غمبرک بزند و غصه دار شود ، او عرصه را خالی می دید . او دیگر آدم سابق نبود ، و آن وجهه معتبر گذشته را نداشت ، دلبستگی اش به زندگی و مال و منال ،تعجب بر انگیز شده بود. او نقشه هایی در سر داشت که به زمان اجرا نزدیک شده بود .

او این روزها تمام اموال و دارایی شاهین مثل آپارتمان وپول و زمین را به نام خود کرد و اتومبیلی را که شاهین پیش خرید کرده بود و همه قیمت آن را پر داخته و در نوبت تحویل بود و نیز دفتر کار و ویلای فشم را هم از آن خود کرد ، او حتی شریک دو خواهر وبرادر شاهین در ارثیه پدری شان شد ، یعنی همان باغ و زمینی که در سفر کذایی به دیدار آن می رفتند و هنوز شاهین فرصت تقسیم آن را پیدا نکرده بود ، و به خاطر صلح و صفا و عواطف خانوادگی آن را به تاخیر انداخته بود ، اما پیرمرد برای به دست آوردن میراث شاهین با صاحبان اصلی دست به گریبان شد ، وخبر تعجب آور دیگر اینکه به اموال و دارایی مستاجر ویلای فشم نیز چشم دوخت و به بهانه سرپرستی با همسر جوان آن مرد ازدواج کرد و فرزند سه ساله اش که نام فامیل مشابه او را داشت مکمل تشکیل یک خانواده جدید شد و به این ترتیب در یک وداع تاسف بار دست جمعی ، پیر مرد آن روی سکه را نمایاند و هر آنچه توانست به غنیمت برد.
و تغاری بشکست وماستی به ریخت و جهانی به کام پیر مرد حریص شد . “

یلدا مبارک – مهتاب خرمشاهی

دی ۱۳۹۳

برای مخاطبان نازنین رسانه گذرگاه

در امتداد سیاهی
در یک اتفاق
جایی که خورشید به انتظار نشسته است
چشمانت
که در بلندای بی نهایت بیتوته کرده
شب را به مستی می کشاند
ستاره ها را در دلت نشاندی
تا معجزه ی دستانت شوند
و هر خنده ات
پیشکشی باشد برای فردایمان
از هر سال و هر ماه و هر روزی که آمده باشی
فصل هایم تنها به دست تو ورق می خورد
یک امشب را تا صبح با ما بمان
یلدا به خاطر توست که ما را به ضیافتش دعوت کرده

دو سروده جدید از: عیدی نعمتی

دی ۱۳۹۳

خمیده در رگبارهای پاییزی
درخت ها وُ
کوچه ها
۲
غبطه نمی حورم
به روز های رنگین
به بادهای خمیده در بیابان
یکی چراغش را آویخت وُ رفت
یکی پنجره را بست وُ خُفت
درفرصت های زخمی وقت
از لابلای روزهای تبعیدی
چشمان تو پیداست .
چراخ آسمان می سوزد
سیگار در بالکنی دود می شود
خاکستری از اجاق ماه
ریخته روی شب
غبطه نمی خورم
به خنده های شبانه
ما نیز
روزی روزگاری دلی داشتیم
چشمانت
از لابلای ستارگان پیداست .

شهریاری دختری چون ماه داشت – عطار نیشابوری

دی ۱۳۹۳

ادبیات، بخصوص شعر ما، و به ویژه شعر های کلاسک ما، سر شار است از غلوّ. غلوهائی بغایت زیبا. در سروده زیر ببینید عطار نیشابوری در زمینه زیبائی دختر پادشاهی چه بیدادی کرده است.
درویش هم باشی در برابر زیبائی زانو می زنی ….هر چند در خیالت باشد.
———————————————————————————
شهریاری دختری چون ماه داشت /// عالمی پُر، عاشق گمراه داشت
فتنه را بیداری پیوست بود/// زانکه چشم نیم‬ خوابش، مست بود
عارض از کافور و، زلف از مشک داشت/// آب حیوان بی‬لبش، لب خشک داشت
گر جمالش ذره ای پید ا شدی/// عقل از لایعقلی شیدا شدی
گر شکر طعم لبش بشناختی/// از خجل بفسردی و بگداختی
از قضا می‬رفت درویشی اسیر/// چشم افتادش بدان ماه منیر
داشت بر کف گرده ای آن بینوا/// نان او وامانده بد، بر نانوا
چشم او چون بر رخ آن مه فتاد /// گرده از دستش شد و، در ره فتاد
دختر از پیشش چو آتش در گذشت/// خوش بر او خندید و خوش خوش برگذشت
آن گدا چون خندۀ آن مه بدید /// خویش را در خون و خاک ِ ره بدید
داشت مسکین نیم جان و نیمه نان /// ز اندو نیمه، پاک شد در یک زمان
نی قرارش بود شب، نی روز هم /// دم نزد از گریه و، از سوز هم
یاد کردی خندۀ آن شهریار /// گریه افتادی چو ابر نوبهار
هفت سال القصه بس آشفته بود /// باسگان در کوی دختر خفته بود
بندگان دختر و خدمتگران /// جمله گشتند ای عجب واقف بر آن
عزم کردند آن جفاکاران بجمع/// تا ببرند آن گدا را سر چو شمع
در نهان دختر گدا را خواند و گفت /// چون توئی را همچو من کی بوده جفت
قصد تو دارند، بگریز و برو/// بر درم منشین تو، برخیز و برو
آن گدا گفتا که من آن روز دست /// شسته‬ام از خود، که گشتم از تو مست
صد هزاران جان ِ چون من بیقرار/// باد بر روی تو، هر ساعت نثار
چون مرا خواهند، کشتن ناصواب /// یک سؤالم را بلطفی ده جواب
چون مرا سر می‬برندی بی‬گمان /// از چه خندیدی تو درمن آن زمان؟
گفت چون می‬دیدمت بس بی‬هنر /// بر تو خندیدم از آن ای بیخبر
بر سروریش تو خندیدن رواست /// لیک در روی تو، خندین خطاست
این بگفت ور فت از پیشش چو دود /// هرچه بود اصلا همه چیزی نبود

حال من بد بود اما هیچکس باور نکرد – بتول مبشری

دی ۱۳۹۳

‫حال من بد بود اما هیچکس باور نکرد

هیچکس چشمی برای غصه هایم تر نکرد

یک شبی از ناکجا آباد مردی آمد وُ

گفت می مانم ولی این قصه را آخر نکرد

حال تنهایی من را هر که دید از من گذشت

او … شما ….ایشان … کسی با انزوایم سر نکرد

زیر باران گریه کردم گریه کردم خوب بود

وای …باران هم کمی از حال من بهتر نکرد

رج زدم بر خاطرات فصل هایم یک به یک

چارفصل آوارگی جز من کسی دیگر نکرد

بانی این بغض ها یک اتفاق ساده بود

ناکجا …شب …آن غریبه ….هیچکس باور نکرد

من دلم می خواهد – امیر مهیم

دی ۱۳۹۳

من دلم می خواهد،
سر هر کوچه تاریک
مشعلی از خورشید
یا که شمعی از نور
بنشانم به فرا راه تو دوست.
من دلم می خواهد
باغچه خشک تو را
ازنم باران ها
از سخاوت و غرور دریا
آب دهم.

من دلم میخواهد،
که کبوترهای بی پر و پرواز تورا،
در دل آزاد وطن،
پرواز دهم

من دلم میخواهد،
بستری از گل و گلبرگ،
در سایه مهر
با کمک همسایه، پهن کنم.

من دلم میخواهد،
نغمه شاد قناری ها را،
از قفس چیده ودر، نای توجاری سازم.

من دلم می خواهد،
عطش سوخته را بر جگرت
با نم اشک ندامت،
ز دل سوخته ات بر دارم.

من دلم می خواهد،
دست در دست تو دوست
با دلی پر زمحبت،خندان،
به در خانه همسایه رویم
بوسه ای از سر مهر
بر سر و روی نحیف اش بزنیم.

من دلم می خواهد،
دست ما در دستش،
به در خانه همسایه دیگر برویم
ارمغانی ز گل سرخ محبت به بریم.

اینجا از تمام ورودی ها بوی رفتن می آید -مهرداد اکبری

دی ۱۳۹۳

جراغ کهنه ی شب خاموش و
ستاره های این آسمان مهتاب مرده رفته اند .
من در ا یستگاه خلوت راه آهن ایستاده ام
ا ینحا از تمام ورودی ها ،
بوی رفتن می آید .
ا ینجا چیزهای بسیاری هست ،
بخار نفس های سوزنبان
خش خش جاروی رفتگران
رفت و آمد چند مسافر سرگردان
سوت قطار
و چمدان هایی که لبریز از غم غربتند !
چقدر دوست دارم که رخسار غریب آفتاب را ببینم !

بیا تصویر آخر باش – آرزو پارسائی

دی ۱۳۹۳

بیا تصویر آخر باش

در حجم این تکرار

بیا

آسمان را در شکاف

سی و یکمین ستاره بی نشان

آذین کن

بیا

کودکانه ترین ترانه ات را

میان بغض خرابی ویران

بازخوانی کن

بیا

و یک بار هم که شده

به دیوار شکسته ی باقی

عکس لبخند را

قاب کن

برایت یک بوته یاس

پشت پنجره بچه گیمان

کاشته ام

پرده را کنار بزن

نفس بکش

در هوای عاشقانه ….

زمستان

بوی عطر جنینی است

که نطفه ی

رفاقت

و صداقت را

در لحظه هایم

بارور کرد….

نزدیک شو

و یک نفس

با من هم صدا بخوان

عجیب

دلتنگ آغوش مهربانت

شده ام..‬

کوک کن ساعت خویش – مرتضا کیوان هاشمی ” کیوان “

دی ۱۳۹۳

کوک کن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری ، نیست دگر
دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است
کوک کن ساعتِ خویش !
که مـؤذّن ، شبِ پیـش
دسته گل داده به آب
و پی غسل به حمام رفته است
. . . و در آغوش سحر رفته به خواب
کوک کن ساعتِ خویش !
شاطری نیست در این شهرِ بزرگ
که سحر برخیزد
شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین
دیر برمی خیزند
کوک کن ساعتِ خویش !
که سحر گاه کسی
بقچه در زیر بغل ، راهیِ حمّامی نیست
که تو از لِخ لِخِ دمپایی و تک سرفه ی او برخیزی
کوک کن ساعتِ خویش !
رفتگر مُرده و این کوچه دگر ،
خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است
کوک کن ساعتِ خویش !
ماکیان ها همه مستِ خوابند
شهر هم . . .
خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند
کوک کن ساعتِ خویش !
که در این شهر ، دگر مستی نیست
که تو وقتِ سحر ، آنگاه که از میکده برمی گردد
از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی
کوک کن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر ،
و در این شهر سحرخیزی نیست
و سـحر نـزدیک است…

ناروا دستور کار است – زرى شوقی

دی ۱۳۹۳

گریه مى گیرد مرا

آنچه مى بینم دروغ است.

این فضا، بس تیره و تارست

این فشار است،

ناروا، دستور کار است.

کسی در باد می خواند – گلنار معینی

دی ۱۳۹۳

کسی در باد می خواند
کسی با وسعت حس غریب خاک
کسی که سپری کرده ست عمری را
به زیر تیغ تنهایی، به سردی ، ساکت و بی باک
ز افکار شریف و چشم خون آلود
صلایی و نگاهی بر بلندا می رود ،بی مقصد و پژواک

کسی در باد می خواند
و هر لحظه به عمق آبی ی هجرت ، شود نزدیک بی تردید
سراپا میل گم گشتن ، قدم در خاک میکارد
ز اوج آسمان دل ، نم فریاد می بارد
چه زیبا گم شود در مه، چه گردی در قفایش بر هوا پاشد
به غیر از توشه ی تردید، حکایتها ز دوران همرهش باشد
نوایی کهنه میخواند به زیر لب
لطیف و نرم می راند ، بدون تازیان اسب قضایش را

کسی در باد می خواند
و هجرت را به ماندن برترین آغاز می داند
کسی با وسعت حس ترنم های بارانی
کسی که نام او را هم نمی دانی!

سه سروده از: مجید قنبری

دی ۱۳۹۳

* دریغ

. . . و ما دریغ کردیم از هم
آنچه را که می‌شد
به سادگی قسمت کرد.

در زمانه‌ای که سعادت
در هزارتوی پرخم‌و پیچ بطالت
دور و گم بود
و عادت عشق را مسخ می‌کرد،
————————————
برای زنده‌یاد س.سلطانپور

* “انبوه انتقام”

خشمگنانه گفتی:
“با کشورم چه‌ رفته است؟”
غمگنانه می‌پرسم:
“در کشورت با تو چه‌ رفته ‌است؟”
آن هنگام که با مرگ به بستر شدی
در شب زفاف
تا سحر
مضراب کشیدم بر تارم
در کنار عروسی سیاه‌پوش و گریان،
تا یک‌یک تارهای‌ام گسیخت ازهم
و من مصرانه می‌نواختم
تا دمیدن آفتاب
تا رسیدن سپیده‌‌دم کشورم.
با من بگو کیستند اینان
که پروا ندارند خشم توده را
که نمی‌هراسند از روز انتقام؟
اینان کیستند که بزدلانه
رفیقان دخترم را
در هیئت “روسپیان” بر دار می‌کنند
و مَردانِ رفیقم را با نام “سوداگر مرگ”.

آری
ما سوداگرانیم
———————————-

انگار.

فرزندم گریه کن،
به خاطر پدر
و روح خسته‌اش،
چشم‌های خشکیده‌اش
و قطره قطره‌های لبخندش.

و گریه کن
برای خویشتن‌ات
که روز میلادت
شب سرد و تاریک ملتی بود.
گریه کن برای همه انسان‌ها
که خداوندان این جهان تشنه‌اند
تشنه‌ی خون
و تشنه‌ی اشک‌های تو.

با نخستین درد گریه کن
که تو را این آخرین درد نخواهد بود.

هنگام که گریستن
تنها مجوزی‌ست برای زیستن
فرزندم گریه کن
فرزندم گریه کن . . .

نگاهی به کتاب: فرجام نا فرجامی ها – اثر: محمود کویر- نویسنده رضا اغنمی

اسفند ۱۳۹۳

چاپ اول: اچ انداس مدیا ، لندن ۱۳۹۳

این کتاب ۴۲۲ برگی مجموعه ایست ازسه کتاب با عناوین گوناگون، با این پیام استوار و امید آفرین: «روایت، بازبینی، بازیابی، بازنمایی وحضور درآئینه ی پریشان گذشته است. زیرا که تاریخ، کتابی است که برای همیشه گشوده است.» و بعد، در درآمدی سنجیده اشاره ای دارد به انگیزه های تدوین این اثر که با این بیتِ خردمندانۀ مولوی به پیشوازش رفته است: «سرّ هزار ساله را، مستم وفاش میکنم/ خواه ببند دیده را، خواه گشا و خوش ببین.»، و درک روایت هایش را به مخاطبین وا می گذارد .
نویسنده، معلم است. معلمی متعهد و مومن به حرفه ای که برگزیده است. باچنین پیشینه، آموزش و آموختنِ تاریخ به ویژه در وادی فرهنگ و اجتماع برای او یک وظیفۀ الزامی ست. واگر می بینید برخی آثارش را از«الفبای موضوع» شروع کرده و تکیه برزمینه های پایه ای دارد، میخواهد فهم ودرک سخن را برای خوانندگان گوناگون هموار سازد . برهمین روال است که خوانندۀ کتاب متوجه «دانش اساتیری» می شود. توضیحِ نخستین شکل گیری یاخته های یادواره های فکری و اندیشگیِ انسان از تاریک و روشنای سرآغاز هستیِ خود. «اساتیر، دنیای رنگین . پر از راز و رمز کودکی های انسان است» آمیختگی خواب وخیال وآرزوهاست. درهمریختن زشت وزیبائی های طبیعت و انسان زیر نوازش گرم ومهربان مادر، غرش هولناک آسمانِ سیاه ازباد و طوفان است و ویرانی چادرسیاه ها ، وریزش باران تند و برق آسا، به ناگهان نقش رنگین کمان زیبا در کرانه های بی پایان و آسمان صاف و زیبا. طراوت صحرا با بوی باران زیرخورشید؛ وکشتزارهای سیراب انگار زیر ذرات خورشید لبخند میزند. و چه بجاست که کویر می گوید: «اساتیر گره کاه زمین وآسمان است» در کشت و گذاری خیره و شگفت زده دردنیای خواب وخیال، ازکهکشان ها و کوه ها و رودها ودریاها وحیوانات و ادمیان میگذرد، ازگذشتۀ هفت هزارساله مردم این سرزمین می گوید. ازنیاکان ما. تا میرسد به نظام اندیشگی .«آنچه امروز می اندیشیم وهستیم ریشه درژرفای جان این اندیشه های دارد.»
http://khalijefars.wpengine.netdna-cdn.com/wp-content/uploads/2014/11/sasdddsa.jpg
محمود کویر
به روایت نویسنده، اساتیر ایرانی از سابقۀ چهارده هزارساله برخورداراست: «سه هزاره مینوی. آفرینش مینوی است . . . مخلوقات ویژگی مادی نداشتند و در جهان حرکتی وجود نداشت. سه هزارۀ دوم پس از ییهوشی اهریمن، اورمزد آفرینش گیتی را آغاز می کند. او دریک سال و درشش نوبت، آسمان، زمین، گیاه، جانور و انسان را خلق می کند. سه هزارسال سوم شاهد درگیری اهریمن و دیوهایش با اورمزد و ایزدانش هستیم. گاو آفریده شده ، توسط اهریمن کشته می شود. سه هزارسال چهارم: به ترتیب اوشیدرماه و سوشیانت بر می خیزند. . . . همه دیوان ازنسل دوپایان وچهارپایان نابود می شوند. سوشیانت، وظیفۀ برانگیختن مردگان و دادگستری درجهان را دارد».
درجهان امروزی اساتیر هرملت در شکل های گوناگون و متفاوت ازهم روایت شده است، که با روش ها وباورهای فرهنگی و اجتماعی خود شاید همخوانی ها دارد که مورد بحث نیست و ورود به آن بخش ازعهدۀ ما خارج است. اما این را نباید فراموش کرد که پویندگان اساتیر هر ملت باسود بردن از میراث هایِ ریشه دار فرهنگ و رسوم خودی، با تکیه به آن میراث ها، درتکمیل روایت ها ی گذشتگان کوشیده اند که قابل تأمل است. تآ انجا که رد پای استوره ها در کتب آسمانی ادیان هم دیده میشود که مورد ستایش اکثریت مردمان جهان است. کویر، با توجه به یادوارهای درازدامن زمینی بشر خاکی ازمیراث ها و باورهای کهنِ مشترک مردم ایران و هند بحث می کند. در«میترا » که از شناخته ترین ایزدها واولین خدای آسمانی است «به عنوان ایزدی که نظم کیهانی را کنترل می کند – یعنی شب و روز و تغییرفصول – به اتش وخورشید مرتبط است ، سرانجام به عنوان خدای خورشید درایران و هند شناخته شد.» همچنین در«وداها» نشانه ای از جنوب افغانستان، در دیواری سنگی می دهد که« ده ها هزارآشیانه ساخته اند وشب ها آتـش افروخته و پیروان بودا وعارفان درآن به نیایش یرمی خاسته اند»
در«اهورامزدا وانگره مینیو»، درستایش خِرد توضیح می دهد که : «اهورا مزدا به معنای خرد تابناک است» وباور قدیمی ایرانیان، یعنی پرستش خرد و اندیشه :« اما سپس تراین خرد تابناک زمینی بآسمان برده شد برای خدا» در «گاتاها»، گات ها که ازسروده های زرتشت است می گوید که بخشی ازتاریخ اندیشه ایرانی است. کویربر این عقیده پا میفشارد که : «هرگاه بخواهند تاریخ اندیشه را درایران بنویسند نخستین کتاب گات های زرتشت خواهد بود» . یادآوری حیرت آوری دارد دربارۀ مفاد یکی از سروده های زرتشت درگات ها و سفارش پندآمیز آن پیامبر دانای ایرانی ودر« نخستین بیانیه ی انسان پنج هزارسال پیش» در «نکوهش دروغ، تزویر و ریاکاری است و نیز دربزرگداشت راستی ودرستی و پاکی». و پنداموز است که بگویم انگار زرتشت از تمام پیامبران آسمانی آگاهتر و هشیارتر بوده و ذات مردم خودش را بهترمی شناخته است. اگر باور ندارید بنگیرید به رفتارهای امروزی حکومتگران دینی، درسیمای نمایندۀ خداوند متعال قرآن به دست، زیر پرچم اسلام درکشور؛ اگر یک رفتاردرست دیدید یا یک کلمه راست ازآنها شنیدید، بدانید که حتما خردجال ظهور کرده است و همه مان بی خبر وغافل مانده ایم!
دراین نیایش ها ازبهشت و جهنم ونکیر ومنکر خبری نیست. نیایش ها برای پاکی و پاکیزکی «نفس» انسانی و تزکیۀ انهاست. نویسنده؛ بیهودگی این مدعای پوچ وِتحمیلی خشکه مقدسان وساخته پرداختۀ دکانداران دین را در «اوپانیشادها» نشان داده است . «نه خدائی هست و نه بهشتی، نه جهنمی وجود دارد و نه تناسخی. آدمی باید نفس خود را دراین جهان خوشبخت کند.»
در «داستان دیو» اشاره ای دارد بجا وبرازندۀ پیشوایان مذهبی که نقل آن خالی ازلطف نیست: «دراوستا دیوها با پیشوایان مذهبی که کرپان ها وکوی ها باشند، یکجا آورده شده اند». داوری دراین باره بدون توجه به روایت ها ی درگذشتگان و قلم به دستان مزدور حکومتگران، تجربۀ مردم ایران بهترین گواه است دراین سی و پنج سالی که شاهد وناظرعملکرد حکومت مذهبی وماهیت پیشوایان مذهبی درکشوربوده اند باتجربه های بسیارتلخ و ناگوار. مردمی که قرن ها مسلمان بودند وپایبند مناسک اسلام. اگرامروزه روزعمامه وعبا ونعلین ملایان را ازتنشان درآورده به جایش رخت ولباس بالشویک های استالینی بپوشانید، ماهیتشان همان بالشویک های زمان استالین هستند بی کمترین حرف وحدیث. با این تفاوت که استالین باهمۀ کشتارهایش حداقل نه فساد مالی داشت و نه آلودگی های گستردۀ امروزی پیشوایان مذهبی ایران را! بنگرید به قیافۀ شرارت باروهولناک احمد خاتمی امام جمعه تهران! وبه یادآورید آیۀ قرآنی را : یُعرف المُجرمون بسیماهُم – گنهکاران از رخسارشان پیداست»
فصل نخست کتاب با« مهمان کشی» به پایان میرسد. نویسنده این بخش رابا سروده هایی ازنیما – اخوان ثالث و ناصرخسرو. اکتفا به سرودۀ نیما: «من دلم سخت گرفته است ازاین/ میهمانخانه ی مهمانکُش روزش تاریک» نویسنده، با بازنگریِ گذشته ها، با اشاره به «قهوه قجر»، میهمان کشی های تاریخی را یادآورشده است.
کتاب دوم که با جمشید شاه شروع شده است، نگاهی ست به تاریخ گذشتۀ ایران و بازنگری حوادث تاریخی که با استفاده از اشعارشاهنامه تدوین شده است. کویر، باوابستگی عاطفی به تاریخ کشور، تاریخ این سرزمین را بازآفرینی کرده است. این مدعا در کتاب دوم بیشتر چشمگیراست. شرح جزئیات هرماجرا، خواننده را پای درس تاریخ اساتید درکلاس های تاریخ می کشد. جمشید، دراساتیر ایران نماد دانش وفرزانگی ست. نماد آفرینشِ هستی ست « جمشید که جام جم داشت وبا جام خویش اساتیر و ادبیات ایران جهان را درنوردید» گوید کبر وغرور بر جمشید مستولی شد و «دعوی خدائی کرد» وبه این گناه کشته شد. نویسنده، با شرح زندگی پرماجرای جمشید، پایان غم انگیزش را درسرودۀ زیبا و حسرتبار فردوسی روایت می کند «کشته شدن جمشید جم و نا مردمی های مردمان دل فردوسی را به درد می آورد که درپایان تلخ داستان فریاد میآورد: دلم سیرشد زین سرای سه پنج / خدایا مرا زود برهان ز رنج» و کویر، انگار درپس قرون متمادی، و درزمانۀ خود با تکرار همان حادثه رو به رو شده است، شگفتزده، به خود می پیچد : «شاید اگر امروزهم فردوسی درمیان بود و می دید که چگونه بار دیگر و بار دیگر داستان جمشید را تکرار وتکرار می کنیم، هزار بار تلخ تر فریاد برمی داشت: دلم سیرشد زین سرای سپنج . . . »
سرگذشت داریوش سوم (گلی درسموم خزان). نویسنده با اشاره به یورش های بیگانگان به سرزمین باستانی، یورش تازیان را مطرح می کند و به تلخی از مقولاتی سخن می گوید که پنداری از سال های پیش و طولانی زمینه های اجتماعی آمادۀ پذیرش چنین یورش های ویرانگر بوده اند. ازعوض کردن نام ونشان و دین ولباس ونوشتن که بگذریم، «با دستان خود به سرکوب هم میهنانی پرداختیم که به آئین وفرهنگ کهن خویش پایبند مانده بودند. شگفتا که بیش از هزار سال در ایران از هم میهنان زرتشتی خویش جزیه می گرفتیم و به تازیان می دادیم» و سپس ازسلطان محمود غزنوی، و روش های تازیانۀ او با حیرت و تعجب سخن می گوید و ازنامه نگاری به خلیفه ی عرب : « ازبهرقدر ایشان انگشت در جهان کرده است و قرمطی می جوید تا بردار کند و قرمطی همان ایرانی ناراضی بود. ایرانی آزادی خواه» همو به خلیفه گزارش داده که «سیصد خروار کتاب های ایرانیان را در ری سوزانیده است»
کویر، اتش زدن تخت جمشید به دست اسکندر مقدونی را رد کرده وبا توجه به مستندات ذبیح بهروز، اتش زدن و ویرانی تخت جمشید را به درگیری های داخلی سلسۀ هخامنشیان نسبت می دهد. همو ورود اسکنندربه منطقه را درمراحل گوناگون شرح داده، پیروزی و شکست های موضعی دوطرف را توضیح می دهد. با این حال، نویسنده، با نقل روایت های گوناگون مورخان وآمدن اسکندر با توجه به : خدای نامه ها، روایات پهلوی، اسکندرنامه نظامی وشاهنامه فردوسی و دیگران، با رعایت امانت داری اشاره می کند که پس ازکشته شدن «بوتاب همراه برادرش (آریو بزرن) چنان جنگید تا هر دو کشته شدند» و پس از پیروزی اسکندر و تاراج کردن گنجینه های شاهی وغارت شهر پارسه به دست سپاهیان، وخودکشی اهالی شهر . . . اسکندر درحال مستی بود که به دست «یکی اززنان بدکاره آتنی به نام تائیس اسکندررا وادار کرد که تخت جمشید را به آتـش بکشد».
کویر، که داستان پیروزی اسکندر برداریوش و آتش زدن تخت جمشید به دست او شک و تردیدش را کتمان نمی کند، درپایان به ضعف ها وآسیبهای اجتماعی – روانیِ تاریخی ایرانیان اشارۀ سنجیده، و گزنده ای دارد ومی پرسد که آیا تخت جمشید در درازای زمان به دست و با فرهنگ تازیان ویران نگردید ؟ «گویا تخت جمشید را ما ایرانیان تا مدت کوتاهی پیش از این چهل منار می خواندیم و درزیرخروارها خاک نهان بود، در زمان رضاشاه باستانشناسان شیکاگو به سرپرستی [ارنست امیل هرتسفلد- آلمانی تبار] آن را اززیرخاک به درآوردند. . . . استخری و ابن حوقل اشاره کرده اند که با سنگ های تخت جمشید درهزار سال پیش درآن حوالی مسجد میساخته اند». این واقعیت را نیاید منکر شد که در تاریخ سراسر اسلامی ما، کسی از تخت جمشید و اسکندروعظمت باستانی ومنزلت فرهنگی این بنای کهن تاریخی اصلا و ابدا اطلاع درستی نداشت. حتا قوالان وشاهنامه خوان ها هم که در قهوه خانه های برخی شهرها به مناسبت هایی برپا می شد، حملۀ اسکندررا میگفتند و ویرانی استخررا. این که کویربا دل پرخون ازجهل .بیخبری هزارساله مینالد درد همگانی را فریاد می کشد. من و شما و بیشمار من و شمایان تا برسی به یک ملتِ پرمدعای همیشه گریان وسوگوار کُشته مردۀ بیگانگان! و در رهگذر سیطرۀ چنین فرهنگ بیگانه پرستی ست که در شهریور ۱۳۲۰ و فردای هجوم قوای متفقین به کشور، دکانداران دین، بالای منبرها رضاشاه را مورد لعن ونفرین قراردادند که با همۀ استبداد و بی اعتنائی به قانون، مردم مسخ وغرقه درجهل و اوهامِ مسجد و قمه زن را ازگورستان های عفنِ هزارساله پوسیده بیرون کشید و با مدارس نو و دانشگاه ها و دانشسراها وکتابخانه و فرهنگ جهانی آشنا کرد؛ و درمدت شانزده سال پادشاهی خود، کاری کرد که نه تنها درتاریخ پس ازاسلام ما بیسابقه بود بلکه با تآسیس نهادهای علمی وافتصادی زمینه هائی فراهم ساخت که غفلت های ریشه دار جبران شود. ظلمت و فراموشی در اثردگرگونی ها و تکان مردم افق های تازه گشود. روشن وامید آفرین؛ و جهل هزارساله رنگ باخت. محمد رضاشاه در کمال بخشیدن به میراث های سازندۀ پدر با همان شیوۀ استبدادی گام های بزرگی برداشت، افسوس که خلاف پدر، سنتگرایانِ متحجر را میدان داد تا آنجا که تواتستند تاختند و تازیدند تا به حکومتِ مُدل اسلامی ازنوع دلخواهِ خود رسیدند.
نویسنده در بخش شاه سلطان حسین یاخچیدیر، دست خواننده را می گیرد و باخود به دوران صفویه می برد.صفویه بدعتگذار که بزرگترین آسب را به جامعه های اسلامی وارد کردند. و به تفرقه و نفاق دامن زدند. شدت گرفتن اوهام وقمه زنی و رواج مراسم تعزیه دراین دوران ازیادگارهای حکومت صفوی است. نویسنده مفاسد رایج ازمسکرات گرفته تا مصرف مواد مخدر، زنبارگی وغلام بچگی درآن خاندان را شرح داده است. «صفویان با استفاده ازشیوه های گوناگون در طی دویست سال توانستند تشیع را در کشور چیرگی بخشند. شمشیر اسماعیل یکم در راه گسترش این آئین دربین مردم ایران بسیار کارا بود.» ضعف وتسلیم خفتبار سلطان حسین درحمله محمود افغان وسلطنت سه ساله او در اصفهان وازدواجش با دخترشاه سلطان حسیبن، و کشته شدنش به دست اشرف افغان وشکست او توسط نادرقلی افشار از مسائلی است که نویسنده با مخاطبین درمیان گذاشته است. دراین توضیحات ۲۸ برگی، از«اقدامات شاه عباس و شور مردمی که تازه به آرامشی دست یافته بودند، درشکوفائی وآبادانی هرچه بیشتر کشورتأثیر داشت» ازعمران و آابدانی واحداث کاروانسراها و ایجاد ارتش منظم وسیر سازمان ها یاد شده است. با این حال گمان کنم که دراین رهگذرجا داشت از رواج مکاتب هنری وآفرینشهای بی نظیر وماندنی دوران صفوی، به ویژه ازمینیاتوریست های مکتب مغولی و صورت نگاریهای بدیع آن هنرآفرینانِ درگذشته یادی می شد!
کویر با نگاهی به زندگی نادرقلی افشار(نادرشاه ) خدمات برجسته و محاسن ویژه او را توضیح می دهد. انگیزۀ لشگرکشی های او به هندوستان و دستبرد به غنائم را یادآورمی شود. و سرانجام با شرح حادثۀ کشته شدن او به دست نزدیکانش مینویسد: «نادر نخستین شاه ایران بود که با مشورت مردمان و رآی آنان و بانیروی ارادۀ و شمشیرخویش به قدرت رسید . اما قدرت وبنیان های آن درسرزمینی که فرهنگی قبیله ای دارد از وی خودکامه ای خونریز وسرکوبگرساخت.
در کتاب سوم ماجرای گریبایدوف سفیر دولت تزاری روس که درتهران به دست عده ای ازاهالی در دوران عباس میرزا قاجار به قتل رسیده، نویسنده اطلاعات جالبی ازماجرای توطئۀ قتل او آورده است. و سپس از حاج میرزا آقاسی، صدر اعظم محمد شاه قاجار سخن رفته است. کویربه روایت از مهرداد بهار: «راستی چرا و چگونه فرهنگ سیاسی ما اجازه می داده، صدراعظم هائی چون قانم مقام و امیرکبیر را به عرش برسانیم ولی جاچ میرزا آقاسی را چنین خوار و خفیف داریم وهمه گناهان و خرابی های این سرزمین را به گردن او بیندازیم». واین که وقتی قانم مقام درتلاش ترمیم خرابی های اوضاع بود، حاج میرزآقاسی دراندرون بساط رمالی گسترده یود. وسپس ماجرای قتل قانم مقام را شرح می دهد. از مشرب صوفیگری و پیوند مرید و مرادی بین حاج میرزا اقاسی و محمد میرزا واین که نفس مرشد محمد میرزا را گرفته تا گاو میش حاجی که دربازارها آزادانه می گشت و بساط بازاری ها را بهم میریخت، قول قوالان گذشته را یادآور می شود. اما، به ناگهان: به روی دیگر تاریخ می نگرد: «این وزیر، نسبت به بسیاری ازروحانیون آن روزگار انسانی بامداراتر، باسوادتر وآگاه تربود. خود درویشانه می زیست و به آبادانی این سرزمین نیزدلبستگی داشت. به گمان من به همین سبب است که درباریان وملایان چنین او را بدنام ساخته اند.» و انگاه با نگاهی به مشروطه ایرانی اثر دکتر ماشاءالله آجودانی از«دخالت عموم روحانیون درسیاست مملکت» سخن می گوید. «پادشاهی که سلطنت خود را ازروحانیون به اجاره می گرفت. گرچه درعصرمحمدشاه، درسایۀ سیاست های میرزاآقاسی، قدرت نفوذ روحانیون محدود شد» بعد، اشاره ای دارد به ماجرای بلوای سیدمحمدباقر شفتی دراصفهان که «وی با سفیرانگلیس علیه حکومت متحد شد» کار این روحانی به آنجا کشید که هوس رهبری ودرفکرتاج و تخت افتاد «با کمک انبوه لوطی ها وآدم کشان ادعای استقلال کرد و حتا به نام او سکه زدند» در لشگر کشی با حضور محمدشاه وحاج میرزآقاسی به کمک توپخانه دروازه های شهر گشوده شد و لشگراوباشان و لات های شهر پا به فرار گذاشتند «مجتهد به کنجی خزید»۱ نویسنده می پرسد : سرکوبی این مجتهد ها آیا یکی از دلیل دشمنی ملایان با او نیست؟ همکاری بیشرمانۀ روحانیون با مکنیل، سفیرانگلیس درتجزیۀ ولایات ایران واعزام میزرا حسین خان آجودانباشی به لندن ازطرف محمدشاه برای رساندن شکایت به سمع آن دولت از مسائلی ست که نویسنده شرح داده است. سپس خدمات حاج میرزآآقاسی وتلاش اورا دربهبود اوضاع آن روز ایران روایت می کند. حاجی بعد ازمرگ محمدشاه به عتبات رفته همان جا ازهستی می رهد.
یادآوری کنم که درسال ۱۹۸۸ کتابی با نام «ایران درراه یابی فرهنگی – ۱۸۴۸ – ۱۸۳۴» به قلم خانم هما ناطق در لندن توسط انتشارات پیام منتشر شد. این کتاب ۳۳۲ برگی به زودی نایاب و به چاپ دوم نیز رسید. نویسنده دراین کتاب مستند سیمای واقعی محمد شاه قاجار وخدمات حاج میرزآآقاسی را با توجه به اسناد معتبرتوضیح داده و خدماتش را ارج نهاده است. تکیه برخدمات فرهنگی و آزادی های فردی مردم ایران، فارغ از رنگ و جنسیت و مذهب برای نخستین بار در همان دوران بذرش پاشیده شده است. اینکه چرا مدفون مانده وبه فراموشی رفته، جزدشمنی ملایانِ متحجر؛ که منادی بنده پروری و سوگواران همیشه گریانند چه دلیلی می توان پیدا کرد؟
درپایان کتاب، با عنوان: «اشتباهات تاریخی درتاریخ ما»، کویر، نادرستی ها و ناراستی های موروثی را عریان می کند. ازجهل مسلط و تاریخی بزرگان پرده برمی دارد . پنداری دریک دادگاهِ وجدان بشری، خود و خودمان را پای میز محاکمه کشیده برای بازخواست؛ تا خطاهای ریشه دار موروثی را وارسی کند. از« سبک» شاعران و نویسندگان شروع می کند.«سبک هندی، سبک خراسانی، . . . بزرگانی چون ذبیح الله صفا و براون، چنان نوشته اند که گویی، ایران یعنی فارس. . . . نشانی از ادبیات ترک و بلوچ و گیل و ترکمن و عرب و و و نیست . . . آن همه زنان شاعر وعارف ( به کتاب جنبش درویشان درایران ازهمین نگارنده نگاه کنید) گویی اصلن نبوده اند. . . . تاریخ ما هزاره ها پیش ازآمدن آریاها آغاز شده است . . . و شگفتا که در بزرگترین موزه ی بریتانیای کبیر، بخش های ایلام وشوش و اکد و کلده را ازبخش ایران باستان جدا کرده و درطبقۀ عرب ها جا داده اند. ما تنها متولی مزارها هستیم . . . ما آرامگاه و مزار و بقعه وامامزاده، ودیگران دانشمند و هنرمند و سیاستمدار و پزشک و مهندس تربیت می کنند . . . رستاخیز فرهنگی از توجه به انسان می آغازد و انسان ازخواب هزاره ها بر می خیزد. برخیزیم و غبار از چهره ی نورانی وخردمندانه انسان بزداییم و فریاد برآوریم : هان ! این منم ! انسان ! من ! »
وکتاب پربار تاریخ که ازماندنی های آثار ادبیات تبعید است را می بندم .
۱ – زیرنویس
از دارائی این مجتهد شیعه مذهب، شفتی :« دوهزار باب دکان داشت و«چهارصد کاروانسرا» تا ازیک روستای کروند «نهصد خرواربرنج» مقرری می گرفت. دامنۀ املاکش تا بروجرد ویزد کشیده و«مجملا ۱۷هزارتومان مالیات دیوانی آن جناب» در اصفهان بود. . . . ازاین رو، افزون بر«قصاص العلما»، جملۀ نوشته های اسلامی از او به بزرگی یاد کرده اند» اما درباره سلوک با خلق خدا: « متهمین را ابتدا به اصرار و ملایمت وبه تشویق این که، خودم درروز قیامت پیش جدم شفیع گناهان شما خواهم شد، به اقرار واعتراف واداشته، سپس غالبا به گریه ایشان را گردن می زده و خود برکشتۀ آنان نمازگزارده و گاهی هم درحین نمازش غش می کرده است.» ص۵۳ ایران درراه یابی فرهنگی.

کتاب ِ رنگین کمان

دی ۱۳۹۳

اگر گذرگاه را باز کنید و در بالای صفحه اول ” کتابخانه ” را کلیک کنید و به آن وارد شوید یکی از کتاب هائی را که خواهید دید، کتاب ” رنگین کمان ” است:
که مجموعه ۲۲ داستان از ۲۲ نویسنده است.
داستان ها و نویسندگان آن ها از این قرارند:داستان ِگوساله سامری نویسنده عباس مؤذن
” یوشا ” الهه مشتاق
” جاسم ” محمود صفریان
طلسم شهره احدیت
سامان ملخ ها فروغ کشاورز
موریانه مهدی مرعشی
تالاب محمود ساطع
محل شهادت فاوو شهلا شرف
بازی مریم رئیس دانا
بی روپوش محید قنبری
قطار ندا زندیه
تسویه حساب فریبا چلبیانی
غریبه میلاد طریف
سفیر خالد رسول پور
باز یافته علی اوحدی
نارنجک عباس محمودیان
آخرین لبخند نگار اسد زاده
ریسمان کتایون آموزگار
کاپیتان برزو مهران رفیعی
یادگاری علی قانع
ترمه رضا کریمیان
گنبد کبود مرضیه موسوی
****
در مقدمه این کتاب که انتشارات گذرگاه آن را نشر داده است زیر عنوان
” از دیدگاه من ” آمده است:
” قصه نویسی اوج ادبیات هر کشور است، و بخاطر جاذبه اش مشتاقان فراوان دارد.
گاه یک داستان خوب، چنان تاثیری بر خواننده می گذارد که او را با خود به تمامی کوچه باغ هایش می کشاند. او را مفتون می کند، و تا مدت ها فکر را مشغول می کند، و داستان کوتاه در این میان دُردانه این شکوفائی است، و همچون شهاب بر ذهن خواننده خط نور می کشد.
این کتاب ” رنگین کمان ” نامیده شد چون تنوع داستان های آن پرتو و حال و هواهی خاصی دارند.
این داستان ها از زمان حیات خود بر روی اوراق! گذرگاه و حضور دانمی بر روی آرشیو هر کدام بیش از ۳۰ هزارمراجعه کننده داشته اند و این رقم کمی نیست در حالیکه سایر مطالب از چنین اقبالی برخوردار نبوده اند. و این بدون شک توان ” قصه ” را در ادبیات ما به نمایش می گذارد.
تنوع از اهرم های کشش خواننده به سوی کتاب است وشما در کتاب ” رنگین کمان با چنین توانی، بر خورد دارید.
از باب تنوع، علاوه برنحوه نگارش، تفاوت سوژه، کار برد نثر، و پرداخت کلی داستان، کوتاهی و بلندی داستان ها شاخصه دیگری است. ازیک صفحه تا حدود شانزده صفحه.
……………………..
جهت مزید اطلاع، این کتاب در حدود ۹ سال پیش توسط نشرگذرگاه بصورت فرمت پی دی اف تنظیم و در کتابخانه قرار داد شد.
نازنین هائی از این نویسندگان مدت هاست که دیگر در ارتباط با گذرگاه نیستند و هریک زیستگاه ها ی دیگری را بر گزیده اند و به کاری مشغولند و به احتمال در مرتبه و موقعیت دیگری قرار دارند. برای همه ی آن ها عمری با سعادت و سلامتی آرزو داریم.
و عزیزانی دیگر که کم و بیش با ما در ارتباط می باشند ولی با امکانات و موقعیت های متفاوت…بیشتر از طریق فیس بوک، برای آن ها نیز طول عمر ودلی شاد مسئلت داریم.
و این تقاضا که هر همکاری در هر محل و امکان، اگر از نازنین های نویسنده ی این داستان ها آگاهی دارند بیاد گذشته ای که با هم بودیم به آن ها اطلاع دهند.

آگاتاکریستی ۱۵ سپتامبر ۱۸۹۰ – ۱۲ ژانویه ۱۹۷۶ – به انتخاب ِ الیسا تنگسیر

دی ۱۳۹۳

مشهورترین جنائی نویس انگیسی است.
با نام مستعار مری وستماکوت داستان های عاشقانه و رمانتیک نیز دارد.او حدود هفتاد رمان جنائی دارد که بسیاری از آنها بصورت نمایشنامه به روی صحنه رفته است.
داستان ” تله موش ” که یکی از آثار معروف اوست اولین بار در ۲۵ نوامبر ۱۹۵۲ در لندن (تئاتر آمباسادورها) به روی صحنه رفت و از آن تاریخ تا زمان حاضر و در طول بیش از ۵۰ سال همیشه بر روی صحنه بوده‌است و از این نظر رکورددار است. این نمایش نامه تاکنون فقط در لندن بیش از ۲٬۰۰۰ بار به روی صحنه رفته‌است. آگاتا کریستی در کتاب رکوردهای گینس مقام اول در میان پرفروش‌ترین نویسندگان کتاب در تمام دوران‌ها و مقام دوم (بعد از ویلیام شکسپیر)در میان پرفروش‌ترین نویسندگان در هر زمینه‌ای را به خود اختصاص داده‌است. تخمین زده شده‌است که یک میلیارد نسخه از کتاب های او به زبان اصلی (انگلیسی) و یک میلیارد نسخه دیگر در ترجمه‌های گوناگون به ۱۰۳ زبان دنیا به فروش رسیده‌است [۱]. محبوبیت جهانی کریستی به آن درجه است که به طور مثال در کشوری چون فرانسه تعداد کتاب هایی که از او تا سال ۲۰۰۳ به فروش رسیده بالغ بر ۴۰ میلیون جلد بوده‌است.
در سال ۱۹۵۵ آگاتا کریستی نخستین کسی بود که جایزهٔ استاد اعظم را از مجمع معمایی‌نویسان آمریکا دریافت کرد. در همان سال نمایش نامه او به نام شاهد پرونده به‌عنوان بهترین نمایشنامه برندهٔ جایزه ادگار گردید.
بیشتر کتاب ها و داستان‌های کوتاه او (و بعضی از آنها چندین بار) به فیلم درآمده‌اند که از آن میان می‌توان فیلم‌های قتل در قطار سریع‌السیر شرق، مرگ در رودخانه نیل و قطار ساعت ۴:۵۰ پدینگتون نام برد. بسیاری از نوشته‌های آگاتا کریستی بارها برای تهیه برنامه‌های رادیویی و تلویزیونی نیز مورد استفاده قرار گرفته‌اند.

آلبرت اینشتاین بزرگترین دانشمند قرن بیستم نویسندگان :بری پارکر و شا نا پرییر برگردان : احمد قندهاری

دی ۱۳۹۳

آیا می دانید که آلبرت را ازدبیرستان اخراج کرده اند، ولی بعد ها دانشمند برجسته ای شد که دنیا نظیرش را به خود ندیده بود.
آیا می دانید که آلبرت اینشتاین صلح طلب و از جنگ بیزار بود ،ولی کار علمی او موجب ساختن مخرب ترین بمب در جهان شده است.

آلبرت اینشتاین در ۱۴ ماه مارچ سال ۱۸۷۹، در الم آلمان متولد شد. وقتی ۱۵ ماهه بود خانواده اش به مونیخ نقل مکان کردند. پس از یک سال ونیم خواهرش ماجا متولد شد. می گویند آلبرت تا حدود چهار سالگی یک کلمه حرف نمی زد ولی یک شب سر میز شام یک باره گفت “این سوپ خیلی داغ است.”

آلبرت از همان دوران کودکی ، از فکر کردن و تعمق در باره ی مسائل لذت می برد. بعد ها می گفت ” تصور کردن، مهم تر از دانش است. ” یک روز پدرش هرمن یک قطب نما برایش خرید. وقتی آلبرت قطب نما را سر وته ، یا به چپ و راست متمایل می کرد ، عقربه ِ آن همیشه یک جهت خاص را نشان می داد. آلبرت راجع به این مساله زیاد فکر کرده بود.

مادرش پائولین یک پیانیست عالی بود و نواختن ویلن را به پسرش آلبرت آموخته بود. آلبرت نواختن پیانو را خودش فرا گرفت. موسیقی بخشی از زندگی آلبرت بود. او مدرسه ی ابتدایی خودش را خیلی دوست داشت. معلمین صبور و مهربان بودند. ولی دبیرستان در آلمان فوق العاده جدی بود. دانش آموزان می بایستی یونیفرم بپوشند. معلمین با داد و فریاد دستور می دادند. سوال کردن مجاز نبود به طوریکه آلبرت آن ها را سرگروهبان می نامید. عموی آلبرت که مهندس بود ، برایش مسائل سنگین جبر طرح می کرد ولی این مسائل برای آلبرت مانند حل یک پازل بود.

روزی به آلبرت یک کتاب هندسه دادند. او خیلی به این کتاب علاقه مند شد و توانست بسیاری از قضایای آن را به روش خودش اثبات کند. ولی دبیرستان برایش کسالت آور و آزار دهنده بود. ماکس تلمود ، دانشجوی رشته ی پزشکی و دوست خانوادگی آن ها ، با آلبرت خیلی نزدیک بود. او بزودی دریافت که آلبرت یک جوان ژنی است.

وقتی آلبرت ۱۵ ساله بود ، چندین اتفاق در زندگیش افتاد. اول اینکه ماکس به آمریکا رفت. دوم اینکه خانواده اش به علت مشکلات شغلی به میلان ایتالیا نقل مکان کردند. سوم اینکه  او باید به تنهایی در مونیخ می ماند و به درس خواندن در محیط نا دلخواه ادامه دهد. تحمل این مسائل برایش دشوار بود ، بخصوص اینکه او رابطه ی عاطفی شدیدی با مادر و خواهرش داشت.

به همین علل، کمی عصبی بود ، تا اینکه او را از دبیرستان اخراج کردند. زیرا دبیر درس یونانی معتقد بود که آلبرت به درد هیچ کاری نمی خورد و به رئیس دبیرستان گفت که او اثر بدی روی بقیه شاگردان دارد. این شکایت آن دبیر به این علت بود که او اکثرا سوال هایی می کرد که آن دبیر قادر به پاسخگویی نبود به همین علت آن دبیر زمینه را طوری فراهم کرد که او را از دبیرستان اخراج کردند. آلبرت از این پیشامد دو حس متضاد داشت. اول اینکه چرا او را به صراحت از دبیرستان اخراج کردند ، دوم اینکه خوشحال بود که می تواند دوباره با خانواده زندگی کند.

بالاخره آلبرت به ایتالیا رفت و به خانواده پیوست. او سریعا عاشق ایتالیا شده بود. او می گفت ایتالیایی ها ،خوش فکر ، متمدن و رفتار دوستانه ای دارند. در این زمان آلبرت مطالعه را کنار نگذاشت و کتاب های زیادی از دانشمندان را مطالعه کرد. حتی یک مقاله  ی او در یک مجله علمی به چاپ رسید در حالیکه هنوز یک نو جوان بود. مقاله ی او در باره ی الکتریسته و مغناطیس بود. شروع   مقاله ی او مخالف نظریه ی همه ی دانشمندان آن روزگار در باره ی فضای بین سیارات وستارگان بود. در آن زمان دانشمندان ادعا می کردند که فضای بین سیارات و ستارگان از ماده ای به نام اتر، پر شده است. ولی آلبرت در آن مقاله اظهار کردکه فضای بین سیارات و ستارگان کاملا خالی است. البته چندین سال بعد همه دریافتند که نظریه ی این جوان دانشمند درست بود.

آلبرت اینشتاین تصمیم داشت در پلی تکنیک سوئیس فیزیک بخواند و بعد ها استاد دانشگاه شود. ولی قبلا باید دیپلم دبیرستان را می گرفت. لذا به سوئیس رفت و دوره ی دبیرستان را طی دو سال به پایان رسانید و وارد دانشگاه پلی تکنیک زوریخ شد. طی دوران تحصیل دوستان جدیدی پیدا کرد. یکی از آن ها دختری به نام میلوا مارویک بودکه به هم علاقه مند شدند و قرار بود با هم ازدواج کنند.

پس از فراغت از تحصیل ، آلبرت نتوانست شغل تدریس در دانشگاه بیابد. لذا در اداره ی ثبت اختراعات با حقوق خیلی مناسب مشغول کار شد. وقتی کسی اختراعی می کند ، شرح آن اختراع را برای ثبت به نام خودش، به اداره ی ثبت اختراعات می فرستد. شخص مطلعی آن را بر رسی می کند. چنانچه اختراع درست باشد ، آن را به نام آن مخترع به ثبت می رسانند. این شغل برای اینشتاین مناسب بود . او در سال ۱۹۰۳ با میلوا ازدواج کرد.و در سال بعد اولین پسرشان هنس متولد شد .

سال ۱۹۰۵، یک سال معجزه برای آلبرت اینشتاین بود ، زیرا او در این سال پنج مقاله علمی نوشت که همه ی آن ها در مجله ی علمی به چاپ رسید. عناوین این مقالات عبارتند از

۱- اثرات فتو الکتریک.

۲- حرکت براونین .

۳- نظریه ی اتمی .

۴- نسبیت خاص.

۵- رابطه ی مهم بین انرژی ، سرعت و جرم که به صورت                         است.E=m

درهمین سال دانشگاه زوریخ  به اودکتری فیزیک اعطا کرد. سپس دانشگاه برلین با حقوق خیلی بالایی از او دعوت کرد که در آنجا تدریس کند. همسرش میلوا به او حسادت می کرد. زیرا او هم دانشمند برجسته ای بود ولی دنیا فقط به اینشتاین توجه داشت. به همین علت دلش نمی خواست زوریخ را ترک کند. بالاخره اینشتاین تصمیم نهایی را گرفت ، میلوا و دو پسرش را ترک کرد و به مونیخ رفت.

وقتی اینشتاین به مونیخ رسید ، داخل شهر، پر از سربازان آلمانی بود که همه مسلح و مشغول آموزش نظامی و آماده ی جنگ بودند. برای اینشتاین که از جنگ بیزار بود صحنه های نامطلوبی بود. در سال ۱۹۲۲ ، اینشتاین برنده ی جایزه ی نوبل در فیزیک به خاطر مقاله ی اثرات فتو الکتریک شد. او همه ی پول این جایزه را برای میلوا و دو پسرش فرستاد.

السا ، دختر عموی آلبرت مراقبت از اینشتاین را به عهده گرفته بود. بزودی این دو تن اعلام کردند که می خواهند با هم ازدواج کنند. السا واقعا از اینشتاین نگهداری می کرد. زیرا آلبرت نسبت به خواب و خوراکش بی توجه بود. السا دقیقا مراقب بود که او به اندازه ی لازم بخوابد و به اندازه ی کافی غذا بخورد و حتی موقع خروج او از منزل لباسش را مرتب می کرد.

در سال ۱۹۱۴ ، جنگ جهانی اول ، بین عمدتا آلمان از یک طرف و فرانسه ، روسیه و انگلستان از طرف دیگر آغاز شد ، که نهایتا در سال ۱۹۱۸ با شکست آلمان خاتمه یافت. آلبرت اینشتاین بعد ها کار های علمی خود را کنار گذاشت و توجه اش را به سیاست و سخنرانی در مجامع عمومی معطوف کرد. این اعمال، حزب نازی را شدیدا ناراحت می کرد. اینشتاین حاضر هم نبود که کشور را ترک کند. دوستان و بستگانش هرچه گفتند و التماس کردند، اثری نداشت.

اینشتاین ، دکتری افتخاری ازدانشگاه های آکسفورد ، کمبریج ، سوربن ، هاروارد و بسیاری از دانشگاه های سراسر دنیا دریافت کرد. در سال ۱۹۳۱ ، وقتی که اینشتاین استاد مهمان در دانشگاه کالیفرنیا بود ، هیتلر اعلام کرد که او یک جاسوس است و خواستار مرگ او شد. در سال ۱۹۳۳ ، وقتی اینشتاین و السا در حال برگشتن به آلمان بودند ، حزب نازی به خانه ی تابستانی او در کاپوت حمله کرد.حالا دیگر برای اینشتاین مسلم شده بود که هیتلر و حزب نازی در صدد ازبین بردن او می باشند.

اینشتاین و السا خانه ای در بلژیک اجاره کردند. روزی یک کتاب از آلمان به دستشان رسیدکه حاوی عکس های دشمنان حزب نازی بود.  در صفحه ی اول این کتاب عکس اینشتاین چاپ شده بود و زیرش نوشته شده بودکه : هنوز اعدام نشده است. حزب نازی برای کشتن اینشتاین جایزه ی هنگفتی در نظر گرفته بود. اینشتاین به شوخی می گفت فکر نمی کردم که من این قدر ارزش داشته باشم. بالاخره آن ها تصمیم گرفتند که به آمریکا بروند.

اینشاین استاد ریاضی تحصیلات عالیه انستیتوی پرینستون نیوجرسی شد. سه سال بعد السا درگذشت. در سال ۱۹۳۹ اینشتاین فهمیده بود که دانشمندان آلمانی در صدد ساختن بمب اتمی هستند. او نامه ای به رئیس جمهوری آمریکا ، فرانکلین روزولت نوشت و از او خواست که آمریکا باید قبل از اینکه آلمان ها به بمب اتمی دست یابد ، به این بمب دست بیابد.

اولین بمب اتمی به وسیله ی کارکنان پروژه ی مانهاتان که متشکل از ۱۰۰۰ نفر دانشمند، مهندس و تکنیسین بود ساخته شد. بعد از جنگ جهانی دوم، اینشتاین وقت زیادی را صرف محدود کردن این سلاح کرد. او در سال ۱۹۴۰ ، شهروند آمریکا شناخته شد.اینشتاین مانند همیشه علاقه مند به پیاده روی بود. و هیچگاه رانندگی نمی کرد. در ضمن به ماهیگیری هم علاقه مند بود.

پس از در گذشت السا خواهرش ماجا به آمریکا رفت که از او مراقبت کند.  در سال ۱۹۵۱ ، ماجا هم درگذشت. در سال ۱۹۵۵ سلامتی اینشتاین به خطر افتاده بود و ناچارا در بیمارستان پرینستون بستری شد. در روز ۱۷ اپریل ۱۹۵۵ اینشتاین تقاضا کرد که عینک ، کاغذ و قلم برایش بیاورند.  روز بعد مهمترین دانشمند قرن بیستم در حالیکه چند صفحه کاغذ که رویش فرمول هایی نوشته شده و در کنارش بود درگذشت.

طنز عروسی – از فیس بوک دکتر بیژن باران

دی ۱۳۹۳

سه تا خانم عروسی دعوت شدن از همدیگه پرسیدن چی بپوشیم؟
اولی گفت : من طلایی میپوشم چون موهای شوهرم بوره با هم ست بشه
دومی میگه من سیاه سفید میپوشم چون موهای شوهرم جوگندمی با هم ست میشه
سومی گفت من نمیام چون اینطور که شما ست کردین من باید لخت بیام چون شوهرم کچله
————
معلم یه کرم گذاشت رو میز و یه قطره از مشروبات الکلی ریخت روش. . .کرم نابود شد !
بعد گفت : دیدید چی به سر کرم اومد ؟
چه نتیجه ای میگیریم ؟؟
همه با هم گفتن : باید مشروبات الکلی بخوریم تا کرم های بدنمون از بین برن !!!
معلم دید اینا زبون آدم نمیفهمن ، یه ظرف پر مشروب گذاشت جلوی یه الاغ و به بچه ها گفت : ببینید حتی الاغ هم از این نمیخوره !
چه نتیجه ای میگیریم ؟؟؟
همه با هم گفتن : نتیجه میگیریم هرکی نخوره خره

اشتباه عزرائیل-آرزو پارسائی

دی ۱۳۹۳

چه خنده دار که ناز را میکشیم !
آه را میکشیم !
انتظار را میکشیم !
فریاد رامی کشیم !
درد را میکشیم . . .
ولی بعد از این همه سال آنقدر نقاش خوبی نشده ایم که بتوانیم دست بکشیم
————————————————————-

خانم ۴۵ ساله ای بر اثر حمله قلبی در بیمارستان بستری بود.
در اتاق جراحی لحظاتی مرگ را تجربه کرد وقتی که عزراییل رو دید از او پرسید:
آیا وقت من تمام است؟!
عزرایل گفت:نه شما ۴۳ سال و ۲ ماه و ۸ روز دیگه عمر می کنید …..
،،،،، پس از بهبودی خانم تصمیم گرفت در بیمارستان بماند و عملهای زیر را انجام دهد:
۱- کشیدن پوست صورت
۲- لیپو ساکشن
۳- جمع و جور کردن شکم .
و کاشت گونه و تاتوی ابرو
و به رنگ کردن موها و سفید کردن دندوناش هم مشغول شد !!!.
یه هفته ، بعد از اتمام آخرین عمل زیبایی هنگام مرخص شدن از بیمارستان در حالی که میخواست از خیابون رد شود با یه ماشین تصادف کرد و کشته شد !!!
وقتی با عزراییل روبرو شد پرسید: مگه جنابعالی نفرمودید من ۴۳ سال دیگه فرصت دارم چرا. جانم را گرفتی؟؟؟؟؟
عزراییل گفت :
اِ اِ اِ تو بوودی ؟؟؟؟
چقدر عوض شدی به خدا نشناختمت، شرمنده

شب یلدا یادتون نره

دی ۱۳۹۳

شب یلدا یادتون نره

به سراغ من اگر می آئید…

دی ۱۳۹۳

به سراغ من اگر می آئید

دلیل عمده ازیاد سرطان در تهران

دی ۱۳۹۳

دلیل عمده ازدیاد سرطان در تهران

بدون شرح

دی ۱۳۹۳

بدون شرح

فریدون تنکابنی -طنازی در دنیای سیاست

دی ۱۳۹۳

در شهر کلن مراسمی برای بزرگداشت فریدون تنکابنی، نویسنده ایرانی، برگزار شد. این نویسنده از حدود پنج دهه پیش با داستان‌ها و قطعات و مقالات طنزآمیز خود در صحنه ادبی ایران حضور نمایان داشته است.

فریدون تنکابنی با طنز سیاسی خود به ویژه از اواخر دهه ۱۳۴۰ تا پایان ۱۳۵۰ خوانندگان بیشمار داشت. از میان هجده کتابی که او تا امروز منتشر کرده، به ویژه کتاب‌های “یادداشت‌های شهر شلوغ”، “ستاره‌های شب تیره” و “اندوه سترون بودن” شهرت بیشتری دارند.

در این آثار او یکه‌تازی و فساد زمامداران و انحطاط اجتماعی و فرهنگی سراسری را به زیر شلاق طنز و تمسخر می‌گیرد، مردم را به پایداری در برابر مظاهر ظلم و استبداد فرا می‌خواند.
در یک نگاه

فریدون تنکابنی در سال ۱۳۱۶ در خانواده‌ای فرهنگی در تهران به دنیا آمد. پدرش دبیر و مدیر دبیرستان بود و مادرش آموزگار. خود او نیز پس از پایان تحصیل، دبیر زبان و ادبیات فارسی شد. در سال ۱۳۴۰ اولین داستان خود را به نام “مردی در قفس” منتشر کرد که لحنی رومانتیک دارد. او سپس با نشریات ادبی ایران به همکاری پرداخت و نوشته‌های او بیشتر به طنز گرایش پیدا کرد.

تنکابنی در سال ۱۳۴۸ از اعضای پایه‌گذار “کانون نویسندگان ایران” بود و در برخی دوره‌های این تشکل مدافع آزادی نشر و بیان، در هیئت دبیران آن حضور داشت.

در مراسمی که روز شنبه ۲۹ نوامبر به همت “انجمن تئاتر ایران و آلمان” در “آرکاداش تئاتر” شهر کلن برگزار شد، عده زیادی از دوستان فریدون تنکابنی و دوستداران آثار او حضور یافتند.

در برنامه بزرگداشت عده‌ای از نویسندگان و همکاران فریدون تنکابنی درباره جایگاه او در طنزنویسی معاصر ایران سخن گفتند. نخست رضا نافعی، که گرداننده شب بزرگداشت بود، مختصری درباره کارنامه ادبی و زندگی سیاسی تنکابنی و ویژگی‌های سبک نگارش او بیان کرد.

اسد سیف نخستین سخنران بود که از اهمیت طنز به مثابه سلاحی توانا در پیکار با نظام‌های جابرانه و حاکمان مستبد سخن گفت. در روزگاری که مردم ستمدیده را توان ایستادگی در برابر جور و ستم سردمداران باقی نمی‌ماند، طنز سلاح برنده‌ای است که نفرت و بیزاری آنها را به بیان می‌آورد.

مهمترین هنر فریدون تنکابنی در طنز نیشدار و بی‌امان اوست که حاکمان بیدادگر را به ریشخند می‌گیرد و از جهالت و حماقت آنها پرده برمی‌دارد.
جلال سرفراز و نسیم خاکسار از خاطرات خود با تنکابنی گفتند

مهدی استعدادی شاد، در سخنان خود بر سستی فرهنگ طنز در سیر ادبی ایران انگشت گذاشت و دلایل این کمبود را در بنیادها و ریشه‌های دینی و سنتی جستجو کرد.

او تأکید کرد که اندیشه‌ها و بینش‌های سنت‌زده با طنز میانه‌ای ندارند و تنها با تکوین و پیشرفت مدرنیته است که طنز به مثابه یک شیوه بیان ادبی قدرت می‌گیرد. او از نقش تنکابنی در به کارگیری طنز به مثابه یکی از جلوه‌های زندگی شهری ستایش کرد.
زندان و شکنجه، بهای فاش‌گویی

نویسندگان طنزپرداز ناخرسندی و رنج جامعه را در جامه ریشخند و شوخی بیان می‌کنند، اما خوش‌زبانی و لطافت طبع آنها هرگز آنها را از خشم و گزند حاکمان در امان نمی‌دارد. فریدون تنکابنی پیش از انقلاب تنها به خاطر نگاشتن داستان‌ها و مطالب طنزآمیز سالهایی از زندگی خود را در زندان گذراند.

او پس از انقلاب در “شورای نویسندگان و هنرمندان ایران” فعال بود که از نهادهای وابسته به حزب توده ایران به شمار می‌رفت. در سال ۱۳۶۲ و یورش حاکمیت جمهوری اسلامی برای دستگیری اعضا و هواداران حزب، تنکابنی متواری شد و در اواخر همان سال ناگزیر از کشور گریخت.

تنکابنی از راهی ناهموار و دشوار خود را به آلمان غربی رساند و اینک سالهاست که در شهر کلن زندگی می‌کند. او در خارج به فعالیت مطبوعاتی ادامه داد و نوشته‌های خود را در نشریات گوناگون یا به صورت کتاب منتشر کرد.

این نویسنده از چند ماه پیش در “خانه سالمندان” اقامت دارد.
مهدی استعدادی شاد و اسد سیف ویژگی‌های طنز تنکابنی را تشریح کردند

ناصر مؤذن، داستان‌نویس و از دوستان دیرین تنکابنی، از نقش طنز در پیکار نویسندگان با سانسور و اختناق گفت.

عسکر آهنین، شاعر مقیم آلمان، در مراسم تجلیل از تنکابنی چند قطعه از شعرهای کوتاه خود را قرائت کرد.

نسیم خاکسار، نویسنده ایرانی مقیم هلند، دلیری تنکابنی را در پیکار با حکومت‌های استبدادی ستود و خاطراتی را از دوران هم‌زنجیر بودن با او را در زندان نقل کرد.

جلال سرفراز، شاعر ایرانی مقیم برلین، با نگاهی انتقادی خاطراتی از زندگی سیاسی خود را بازگو کرد. او از شهامت و صداقت تنکابنی در رویارویی با خطاهای سیاسی با ستایش یاد کرد.

هادی خرسندی، طنزپرداز نامی، که در برنامه شرکت نداشت، نوشته‌ای را راهی مراسم کرده بود، با دوبیتی در ستایش از تنکابنی:

طنز تو تواناست، چه کتبی چه شفاهی

برضد رژیم است، چه شیخی و چه شاهی

یک لحظه زآزار زمان آخ نگفتی

بر صحت آن، شاخ سبیل تو گواهی

در پایان مراسم فریدون تنکابنی، آن چنان که شیوه بیان اوست، با طنز و شوخی به اختصار از زندگی ادبی خود و همچنین تجربه تازه‌اش در “خانه سالمندان” برای حاضران سخن گفت.

برنامه بزرگداشت فریدون تنکابنی با موسیقی ایرانی و یک قطعه نمایشی همراه بود.

رئیس فدراسیون جهانی فوتبال ” فیفا ” باید کنار برود- میشل پلاتینی

دی ۱۳۹۳

پلاتینی
اخبار روز: میشل پلاتینی تحول خواه این بار شمشیر را علیه سپ پلاتر پیر و فرسوده از رو کشید و به انتقاد شدید از بلاتر پرداخت و تاکید کرد که دوران ریاست او در فیفا به پایان رسیده است و زمان آن فرا رسیده تا رئیس فیفا شخص دیگری باشد.

به گزارش خبرگزاریها میشل پلاتینی معتقد است که سپ بلاتر فیفا را به فساد کشانده است و دیگر نباید او را به عنوان رئیس فدراسیون بین‌المللی فوتبال انتخاب کرد. او گفت: این کاملا روشن است که بلاتر فیفا را به جایگاه بسیار بسیار بدی رسانده است. من در سال ۱۹۹٨ به او رای دادم؛ چرا که معتقد بودم که بهترین گزینه است اما الان دیگر چنین نظری ندارم.
او ادامه داد: بلاتر ۵ دوره پیاپی است که ریاست فیفا را بر عهده گرفته است. دیگر زمان خداحافظی او فرا رسیده است. زمان آن فرا رسیده است که فیفا کمی هوای پاک تنفس کند. بسیاری معتقدند که چهره فیفا در زمان بلاتر لکه‌دار شده است و من حق را به آنها می دهم. بلاتر باید در سریع ترین زمان ممکن از ریاست فیفا کنار برود و دیگر خود را برای انتخابات نامزد نکند. او دیگر شخص شایسته ای برای این پست نیست.