گذرگاه آذرماه

آذر ۱۳۹۳

گذرگاه در آذرماه ۱۳۸۰ در فصل انار متولد شد

آذر ماه آخر پائیر – و – آغاز چهاردهمین سال تاسیس گذرگاه


آذرماه ۱۳۸۰ بود که گذرگاه را برای در رکاب ادبیات فارسی بودن راه اندازی کردیم.

یک دست نبودیم که اصلن صدائی نداشته باشیم، ولی دستان زیادی هم همراهمان نبود، و چنان کم بودیم که صدایش چون همان یک دست بود.

برای خدمت آمدیم و نه برای بدعت، ” هر چند گه گاه گوشه هائی بر این روال داشته ایم ” و برای باز تاب آمدیم و برای ممیز گذاری سره از نا سره.

در تونلی که نویسندگان و آثارشان، شعرا و شعر هایشان منتقدین و نقد هایشان و دیگر عاشقان ادبیات بر طناب جهل حلق آویز بوده و هستند، صدائی شدیم که هم مظلومیت را فریاد زدیم و پاره ای را یارا شدیم که خود بنمایند. و هم دعوت کردیم که با استفاده از کمترین مفر ها خودی بنمایند.

و چه یاران و همکاران با صفا و با وفائی که ما را صادقانه یاری کرده و هنوز هم گذرگاه بر توان شانه های آن هاست که راه می پیماید.

اگر چه همه این ها چیزی جز بضاعتی مزجات نبوده است، ولی توانسته است برگی سبز باشد.

آغاز سال جدید بودنمان را به همه ی مخاطبان و همکاران صمیمانه تبریک می گوئیم و امیدواریم

یارای ادامه باشیم.

*****************************

شماره ١۵٧ درچهاردهمین سال انتشار

آذر ماه١٣٩٣

این شماره گذرگاه، حاصل همت این یاران است

**********************************
محمود صفریان – سعید طباطبائی – کاوه استاد – مجید قنبری – خسرو باقر پور – فریدون مشیری – تورج نگهبان – فریدون توللی – نجمه زارع – یغما گلروئی – دکتر بیژن باران – عباس مؤذن- امیر هوشنگ برزگر- محمد رضا معقول – آرش آذرپناه – کمال دماوندی – دکتر محمود کویر – علی میرعطائی – امیر مهیم – صفیه ناظر زاده –
مهتاب خرمشاهی – عیسا رحمانی –

سپاس

آذر ۱۳۹۳

تشکری صمیمانه داریم از همه ی سروران فرهیخته ای که به خود زحمت داده وبا

ارسال تبریک بمناسبت  چهاردهمین سال آغاز به کار گذرگاه ما را خوشحال و

تشویق کرده اند.

برای همه ی این نازنین ها خوشحالی و سلامتی آرزو داریم

همه ی همکاران گذرگاه

تاثیر خواندن کتاب – محمود صفریان

آذر ۱۳۹۳

بر گرفته از ” یک اشاره ” کتاب ” روزی که گلابتون رفت ”
درقسمتی از یک سخنرانی که برای معرفی کتاب ام بر گزار شد چنین گفته ام.
چرا که از دیگاه من مشکل بنیانی کمی فروش کتاب در کمبود خواننده است.

” ….امروز کمی در مورد نه کتاب، که کتاب خوانی و کم بود آن که تاثیر منفی حیرت انگیزی بر رشد ادبیات ما دارد با شما درد دل کنم.
اجازه بدهید بگویم که بخصوص ادبیات ما ، بخاطر کمی شوق خواندن، گرفتار ” درد باریک ” است و هر روز بیشتر تکیده می شود .
در برابر، کتاب و رغبت و میل چشمگیر خواندن در غرب هر روز پروار تر و سرحال تر می شود. و این بیماری ادبیات ما درمان نمی شود مگر بهر شکل عزیزان، روی کرد مناسبی به کتاب خوانی بیابند.
در حقیت هم درد و هم درمان از یک جا نشئت می گیرد.
به قول حافظ
” دردم از یار است و درمان نیز هم ”
صائب تبریزی شاعر بلند آوازه ی کلاسیک قرن یازدهم ما در بیتی زیبا می گوید:
” روزی که برف سرخ بیارد از آسمان
بخت سیاه اهل هنر سبز می شود ”
و این سیاهی بخت هنر مندان، بخصوص نویسندگان و به ویژه داستان نویسان، آنگاه به سوی سبز شدن می رود که شوق خواندن در بین با سواد ها گسترش لازم را بیابد.
چون برف سرخ که، هر گز نخواهد بارید، ولی می توان امیدوار بود که رغبت و میل به خواندن بتدریج به یک نیاز برای آبیاری روح و روان تبدیل شود، و کار باریدن برف سرخ را برای سبز کردن بخت اهل هنر به ارمغان بیاورد، کما اینکه سبزی بخت هنرمندان در غرب بدون باریدن برف سرخ حاصل شده است.
در اینجا، حتمن توجه داشته اید که در قطار های مترو و بین شهری ، در اتوبوس ها، در پرواز های هوائی، در اتاق های انتظار، در پارک ها، و به هنگام خواب، کتاب می خوانند. خواندن در این دیار بصورت یک نیاز درآمده است. و بهمین سبب کتابها با شمارگان بسیار بالا ، صد هزار تا یک میلیون جلد چاپ می شود.
و اگر در این میان به قول معروف بزند و کتابی ” بست سلر” بشود، یعنی توجه تعداد بیشتری خواننده را جلب
کند ، حکایتی دیگر خواهد شد.

بهتر است بدانید که هیچ ربطی بین ارقام فروش کتاب در غرب و کتابهای فارسی وجود ندارد.
چون در فرهنگ این ها خواندن کتاب نهادینه شده است .
نتیجه می گیریم که در اینجا نویسندگی یک شغل است و نویسندگان با کاری دیگر امرار معاش نمی کنند. نویسندگان به کمک گستردگی طیف خواننده و چاپ بالای هر کتابشان بسیار مرفه هستند. و بر همین پایه ناشران نیز بسیار روبراهند. و در مجموع ادبیات در غرب همیشه در فصل بهار پرسه می زند.
.
در حالیکه نویسندگان ما حتمن برای گذران زندگی بایستی به کاری مشغول باشند و بر پایه عشق و علاقه در فرصت هائی که برایشان پیش می آید بنویسند.
ببینید تفاوت ره از کجاست تا به کجا

می گویند این توجه حیرت انگیز به کتابها در این سوی دنیا بخاطر زبان اول بودن انگلیسی و زبانهای زنده ی اسپانیائی و فرانسوی و آلمانی است که در ادبیات اینجا به کار برده می شود، که البته نظر و حرفی درست است.
ولی همانطور که می دانید بنا به روایات مختلف بین ۳ تا ۶ میلون ایرانی که تقریبن همه هم با سواد هستند در خارج از ایران زندگی می کنند. ولی همه کتابهائی که طی این سالها در خارج منتشر شده است شمارگانی بین ۱۰۰ تا ۵۰۰ داشته اند. و طی چندین سالی که از انتشارشان می گذرد هنوز موجودی دارند.
در ایران نیز با وجود ۷۰ میلیون جمعیت که اکثرن هم با سواد هستند آمار آنی است که می دانید .
یکی ازپایه های پایداری یک ملت ادبیات آن است، که هم بانی و باعث شهرتش می شود و هم غنای فرهنگیش را می نمایاند. بالنده بودن ادبیات هر کشور، حتا اگر زبانش بین المللی نباشد مرز ها را درهم می کوبد.
مگر گوته فیلسوف آلمانی با احترام از حافظ یاد نکرده است.
مگر خیام و مولانا و هدایت معرف ایران نبوده اند.
درمان همان است که گفتم ما خواندن را جدی نگرفته ایم در حالیکه اگر قدری از توجهی که به تغذیه جسم خود داریم به تغذیه روح و روان خود هم داشتیم، در بر این پاشنه ی کند و زنگ زده ای که می چرخد نمی چرخید و روغن کاری می شد.
در این مورد حرف بسیار است…. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل “

مودیانو خوانی در تهران – سعید طباطبائی

آذر ۱۳۹۳

بمناسبت تعلق گرفتن جایزه ادبی نوبل به پاتریک مودیانو
ازنوشته استاد سعید طباطبائی…که بر روی فیس بوک آمده
استفاده می کنیم. امیدواریم استاد بر ما ببخشاید

این روزها همه جا سخن از مودیانو است، پرفروش های کتابفروشی ها مودیانو است و منتقدان و روزنامه نگاران از او می نویسند و می گویند. این شهرتی است که نوبل برای هر نویسنده ای به همراه می آورد. اما ۶ سال پیش پاتریک مودیانو حداقل در ایران چندان شناخته شده نبود و کمتر منتقد و نویسنده ای ایرانی درباره او سخن می گفت. آن روزها اندک افرادی بودند که او را می شناختند و می توانستند به نقد تخصصی آثار او بپردازند. ۱۰ آذر ۱۳۸۷ بود که این منتقدان به بهانه نشست های نقد والس دور هم نشستند و مودیانوخوانی در تهران شکل گرفت. از میان آن جمع، امروز ساسان تبسمی در میان ما نیست. کسی که مودیانو را به فارسی زبانان معرفی کرد. کاش می بود و پرفروشی ترجمه هایش را به نظاره می نشست. اما اکنون به بازی روزگار او در کنار یک فرزانه دیگر خفته است. آن چه در ادامه آمده گزارش آن نشست ۶ سال پیش است، در پاییز ۸۷ که سرد بود و پر باران….

این جلسه از نشست‌های نقد والس به نقد کتاب “ناشناخته ماندگان” اثر “پاتریک مُدیانو” که توسط “ناهید فروغان” به فارسی برگردانده شده، اختصاص داشت. در این جلسه که خود مترجم نیز حضور داشت، ساسان تبسمی، آرش نقیبیان، جواد عاطفه، اصغر نوری، مجید تیموری، شهلا زرلکی، فرشته احمدی، سعید طباطبایی و آزاده فراهانی به نقد کتاب پرداختند.

ساسان تبسمی:
تکنیک ترجمه‌ی ” ناشناخته ماندگان ” به خاطر واژه پردازی‌های مناسب راهگشا بود. سبک مدیانو سبک سهل و ممتنعی است ولی در ایران زیاد مورد استقبال واقع نشده. مدیانو پاریس را با تمام جذابیت‌هایش در آثارش وصف می‌کند. برای مدیانو ساعات مختلف روز بسیار مهم است، بنابراین نور در نوشته‌های او نقش کلیدی دارد. گاهی اوقات نوشته‌های مدیانو به خاطر سادگی بیش از حد عذاب آور می‌شود. مدیانو در چهار پنج سال آعاز کارش گویی دنبال چیزی می‌گردد؛ و بعد از آن کاملا مشخص می‌شود که چه می‌خواهد و دنبال چه چیزی است.

آرش نقیبیان:
پاریس در آثار مدیانو تا آن اندازه مهم است که موضوع تز فوق لیسانس دانشجویی در فرانسه “پاریس در آثار مدیانو” بوده است. یک منتقد فرانسوی می‌گوید بعد از بالزاک کسی نتوانسته مثل مدیانو پاریس را بازتاب دهد که این می‌تواند هم حسن باشد و هم ایراد. و ایراد آن در عدم جهانی شدن نویسنده می‌تواند باشد.
چهار محور اساسی در آثار مدیانو وجود دارد:
۱ – جست و جوی هویت و حافظه:
گاهی قهرمان و ضد قهرمان دنبال هویت و حافظه می‌باشند. اما این حافظه و هویت در بیشتر مواقع مخدوش است.
۲ – اشغال فرانسه توسط نازی‌ها:
بسیاری از آثار فرانسوی به خاطر همین مساله حائز اهمیت شده‌اند. مدیانو در سال ۱۹۴۵ به دنیا می‌آید، یعنی در پایان جنگ دوم جهانی. اما عقبات جنگ و مسمومیتی که نازی‌ها ایجاد کرده بودند همچنان در جامعه وجود داشت.
۳ – بحث پدر در آثار مدیانو:
نمی‌شود هیچ اثری را از زندگی نویسنده منفک کرد و آثار مدیانو برآیند تلاطم دوران کودکی و مرگ برادر و غیبت‌های مکرر پدر است.
۴ – پاریس در آثار مدیانو:

ناهید فروغان:
این توصیف پاریس در کارهای مدیانو تا حدی است که نقشه‌ی پاریس را در آثار مدیانو می‌توان دید. اما از نظر من این توصیف بیش از حد پاریس، می‌تواند در راستای فضاسازی و حال و هوا باشد. ذهن خواننده‌ی ایرانی همواره به دنبال قصه است و شاید اینکه مدیانو مورد استقبال واقع نشده در همین عدم قصه‌پردازی اوست. مثلا در نگین کوچولو وقتی مادر را توصیف می‌کند انتظار داریم که اتفاق خاصی بیفتد و چنین نمی‌شود؛ چرا که مساله‌ی مدیانو چیز دیگری است.

اصغر نوری:
محور اصلی مدیانو هویت و جست و جو است ولی استر موقعیت‌های چندپهلو ایجاد می‌کند و مثل مدیانو ساده شروع می‌کند ولی موقعیت‌های چندپهلو ایجاد می‌کند. اما در آثار مدیانو، داستان ساده شروع می‌شود و ساده تمام می‌شود و مخاطبی که همواره دنبال تحول شخصیت بوده، بی‌نتیجه می‌ماند. مدیانو مدام ما را از این محله به آن محله می‌برد و شخصیت‌های مختلفی می‌روند و می‌آیند اما مدیانو آنها را در خلال داستان گم می‌کند. برخی فرانسوی‌ها هم مثل ایرانی‌ها به دلیل همین عدم قصه‌پردازی به اثار مدیانو رغبتی نشان نمی‌دهند. در آثار ایرانی نثر جعفر مدرس صادقی شبیه مدیانو است. با این تفاوت که او دنبال قصه گفتن است.

آرش نقیبیان:
در فرانسه نویسندگان به دو دسته‌ی آکادمیک و غیر آکادمیک تقسیم می‌شود که مدیانو جزء اینها نیست

جواد عاطفه:
در قرن بیستم، چندصدایی اندیشه و روایت در فرانسه اتفاق افتادو نویسندگانی ظهور کردند که نمی‌خواستند زیر عَلَم کسی بروند. به نظر من در کتاب مدیانو بر خلاف اسمش ناشناخته‌ای وجو ندارد و مثل بسیاری از نویسندگان فرانسوی که می‌خواستند پاریس را عروس پایتخت‌های جهان بنامند، اتوپیای ذهنی‌ مدیانو هم پاریس است. و تا حدی که شاید بشود گفت می‌خواهد پاریس را جاودان کند. شخصیت‌ها به دنبال رهایی و آزادی هستند ولی نمی‌دانند تعریف آزادی چیست. در جایی از کتاب گفته می‌شود این پاریس هم مثل پاریس گذشته نیست. نویسنده همواره می‌خواهد به اسم خیابان و کافه‌های پاریس اشاره کند و همه چیز -خانواده، شخصیت و …- تحت الشعاع این جغرافیا قرار می‌گیرد.
در آثار مدیانو، روزمرگی است که تعلیق ایجاد می‌کند و ما دنبال این هستیم که به چیزی برسیم اما در نهایت به چیزی نمی‌رسیم. ما قصه را بر اساس عادت‌های داستان خوانی قبلی خود دنبال می‌کنیم. این که از نقطه‌ای شروع شود، در نقطه‌ای به عطف برسد و در نقطه‌ای هم پایان یابد. اما در آثار مدیانو اتفاق خاصی نمی‌افتد، انگار با دوربین، روزمرگی یک انسان را ثبت کنیم، ولی بسیار هنرمندانه.

اصغر نوری:
مدیانو دنیای زنانه را بسیار زیبا توصیف کرده است. داستان‌های او با خاطره‌ها شکل می‌گیرد. جادوی مودیانو در این است که بدون رخ دادن اتفاقی خاص مخاطب را همراه می‌کند، برعکس بسیاری از آثار که سرشار از حادثه و اتفاق هستند اما نمی‌توانند مخاطب را با خود همراه کنند. چیزی که مدیانو ارائه می‌دهد لذت خواندن است نه دادن اطلاعات.

مجید تیموری:
مجید تیموری به ارائه‌ی نقد مکتوبی پرداخت که آن نقد جداگانه در گروه فیسبوکی والس منتشر شده است.

شهلا زرلکی:
جالب است که پاتریک مدیانو هم در کتاب ناشناخته ماندگان و هم در داستان مرا نگین کوچولو مینامیدند از شیوه روایی زنانه استفاده کرده است. شخصیت محوری داستانهای مشابه او دختری جوان است و طبیعی است که نویسنده از روایتی زنانه بهره بگیرد تا بتواند تجربه های درونی و تحولات ذهنی یک دختر جوان را به خوبی روایت کند. مدیانو از این شگرد به خوبی بهره میگیرد تا آنجا که اگر امضای او را از این دو اثر حذف کنیم، به سختی میتوان حدس زد که نویسنده مرد بوده است. به هر حال حتا اگر منتقدان ادبی به این باور رسیده باشند که مهارت “زنانه نوشتن” یک مرد و یا “مردانه نوشتن” یک زن، یک مقوله ابتدایی در حوزه نقد ادبی است، باز هم نمیشود بر قدرت و توانایی این نویسنده فرانسوی در ساخت و پرداخت شخصیتی کاملا زنانه چشم پوشید. مدیانو واقعیت کودکی و نوجوانی غم انگیز خود را در زندگی دختری غمگین و تنها منعکس میکند که جهان پیرامون برای او و رویاهای دخترانه اش یک کابوس تمام عیار است. در داستانهای کتاب ناشناخته ماندگان فضای کابوس مانندی حاکم است که اضطراب و دلهره را تداعی میکند. هر سه شخصیت داستانهای سه گانه کتاب ناشناخته ماندگان در موقعیت اضطراب و دلهره قرار دارند. اما این دلهره از جنس دلهره اگزیستانسیالیستی آنتوان روکانتن در رمان تهوع سارتر نیست. دغدغه آدمهای این داستانها نوعی ترس بدوی و سطحی از تنها ماندن است. نیاز به ارتباط با دیگران و وابستگی بیمارگونه هر سه شخصیت اصلی نشان میدهد که تنهایی و ترس از تنها ماندن کابوسی است که در بیداری شکل میگیرد. دختران معمولی و ناشناخته ای که مدیانو به ما می شناساند، در جست و جوی رهایی اند اما در رهایی و آزادی به جای تحقق رویاهایشان به تنهایی و وحشت میرسند. توصیف جزئی نگرانهای که مدیانو از خیابانها و کافه های پاریس ارائه میدهد و فضای وهمآلودی که بر داستانهای این کتاب سایه افکنده است، تصویر کاملی میسازد از واقعیت مه آلود پاریس. در واقع مدیانو متخصص نوشتن داستانهایی است که من آنها را داستانهای پاریسی مینامم.

سعید طباطبایی:
از منظر بحث‌های اندیشه‌ای در آثار مدیانو بزرگترین دغدغه، مبحث نوستالژی است. راوی نسبت به گذشته ای که هیچ چیزی در آن موجود نیست تعلق خاطر دارد اما شخصیت‌های مدیانو جهان را وسیع می‌بینند. و جهان را فقط در پاریس جست و جو نمی‌کنند ولی این جهان وسیع برای آنها چیزی ندارد، برعکس کارهای روسی که نوستالژی آنها همواره سفر به آمریکاست. نکته‌ی دیگر در آثار مدیانو آرزوهای بزرگ و عشق بزرگ و پوچی بزرگ است که هر سه به هیچ می‌رسد. و در اپیزود سوم به یک نوع عرفان سطحی به جای پوچی بزرگ رسیده است. در حوزه‌ی تکنیک اتفاق خاصی روی نمی‌دهد و یک روایت خطی با رفت و برگشت‌های زیرکانه اما با سبک کلاسیک در حوزه‌ی روایت وجود دارد. ساخت فضای نوستالژیک، ساختار نوستالژیک و کلاسیک نیاز دارد و اگر ترجمه‌ی خانم فروغان تا حدی آرکائیک است به این مساله اشاره دارد. مثلا آوردن واژه‌ی هماره به جای همواره، یا واژه‌ی نهاده به جای گذارده یا گذاشته.

فرشته احمدی:
ناشناخته ماندگان با داستان‌های کوتاه ایرانی سال‌های اخیر قرابت بسیاری دارد و شاید به همین علت است که مورد استقبال واقع نشده. چرا که ساختار این کتاب اپیزودیک است و شبیه داستان کوتاه است. و در ایران رمان‌ها هر چقدر هم که جذاب نباشند بیشتر از داستان کوتاه مورد استقبال هستند. به نظر من ادبیات ما به خاطر بی‌قصه‌گی مهجور مانده است. از نظر من قصه است که داستان را جذاب
می کند.
. آدم‌های این کتاب و فضاهای آن بسیار به فضا و آدم‌های ایرانی شبیه هستند.
اتفاقا کار مدیانو از نوع ادبیات پاریسی نیست و پاریسی که او بیان می‌کند بسیار تلخ و ترسناک و زشت است. حتا در فاضلاب‌های ویکتور هوگو هم پاریس اینگونه ترسناک توصیف نمی‌شود. در اپیزود دوم شخصیت واخورده با داشتن یک هفت تیر و بسته‌ای قرص برای خودکشی و کشتن دیگری تحرک می‌یابد و این نقطه‌ی عطفی است در کتاب.

یک مکالمه کوتاه – کمال دماوندی

آذر ۱۳۹۳

اولی: می دونی نهادینه یعنی چی؟
دومی: باز شروع کردی؟
اولی: چند کلمه هم حرف نزنیم که می ترکیم.
دومی: بگو.
اولی : پرسیدم، نهادینه یعنی چی؟
دومی: یعنی عادت کردن
اولی: فقط؟
دومی: چه می دونم، یعنی عادی شدن، یعنی تن دادن، یعنی قبول کردن، یعنی پذیرفتن، یعنی جزو ذات شدن، یعنی…
اولی: دور بر ندار.
دومی: پر سیدی، گفتم، ایراد گرفتی، توضیح دادم.
اولی: مثال بزن.
دومی: مثل علاقه من به تو
اولی : دیگه؟
دومی :مثال فراوان است، مگه داری دفتر لغت درست می کنی؟
اولی: از ” یار ” بگو
دومی: از “یار ” یا از ” دیار ” ؟
اولی: از آنجا بگو که هر دو مشکل دارند. آنجا پر از تازه های نا خواسته ای ست که مدتها است نهادینه شده اند.
دومی: آنجا خود آقایان دارند نهادینه می شوند، و بسیاری از قوانین و مقراراتشان…مثل قوانین قصاص، ظلم حجاب اجباری، اینکه زن ها
حقی ندارند. و…
اولی: و مثل: دروغ….

شیخ صنعان، پاک باخته عشق- قسمت دوم – محمود صفریان

آذر ۱۳۹۳


در چند شماره گذرگاه از زبان عطار نیشابوری،
از عشق و رسوائی شیرین آن می گوئیم.
قسمت دوم

شیخ صنعان، پاک باخته عشق- قسمت دوم

به نقل از:
” منطق الطیر ”
تنظیم از:

محمود صفریان

از خواب و رویا که به نیم نگاهی در دنیای بیداری رسید:
دختر ترسا چو برقع بر گرفت
بند بند شیخ آتش در گرفت

آتش سوزان شیفتگی و دلباختگی سر کشانه در جانش شعله کشید، و خواب را از چشمان او ربود:
عشق او، آن شب یکی صد بیش بود
لاجرم یک بارگی بی خویش بود
هم دل از خود، هم ز عالم بر گرفت
خاگ بر سر کرد و، ماتم در گرفت
یکدمش نه خواب بود و، نه قرار
می طپید از عشق و، می نالید زار
گفت: یارب امشبم را روز نیست؟
یا مگر شمع فلک را سوز نیست؟

همچو شمع از سوختن تابم نماند
بر جگر از سوز دل آبم نماند

توانمندی عشق به شیخ اجازه نمی دهد که کمترین تعللی در ذهن و فکرش جاری شود، و یاد جبروت بارگاه نیمه خلافت مذهبی و طرفداران بیشمارش بی افتد. عشقی که در خواب و رویا به سراغ شیخ آمده بود داشت در عالم واقع خود را می نمایاند، و چون طوفانی او را با خود می برد.
هر چند در پایان کار، ماله کشی بر مسائل مذهبی و ممانعت از ایجاد تَرَک در ارکان تقدس، عشفی چنین ناب را، گل آلود می کنند. ولی ناله های این زمان و بیان و شعله سوزان احساس شیخ در جهت رسیدن به معشوق، یکی از سیال ترین شیفتگی و شیدائی ها را می نمایاند. و چه پر کشش و زیبا.

کار من روزی که می پرداختند
از برای امشبم می ساختند

شب دراز است و سیه چون موی او
ور نه صد ره مُردمی بی روی او
من بسوزم امشب از سودای عشق
من ندارم طاقت غوغای عشق

و…انصافن ” عطار ” چه قدرتی در سرودن این شور و حال نشان می دهد، وچه بی بای باکانه فنا شدن در ره عشق را به تصویر کشیده است….و چه شکوهی به دلباختگی داده است، و چه بی مهابا ” شیخ صنعان ” را به جنون می کشاند، و به وادی ازخود بی خود شدن میراند، و جامه طاعت! و تقوا! را بر پیکر او می دراند، و عریان به شیدائی می کشاند.

عمرکو تا وصف غمخواری کنم
یا به کام خویشتن زاری کنم
بخت کو تا عزم بیداری کند
یا مرا درعشق غمخواری کند
عقل کو تا علم در پیش آورم
یا به حیله، عقل با خویش آورم
دست کو تا خاک ره برسر کنم
یا ززیرخاک و خون سربر کنم
یار کو تا دل دهد در یک غمم
دوست کوتا دست گیرد یک دمم
زور کو تا ناله و زاری کنم
هوش کوتا سازهوشیاری کنم
رفت عقل ورفت صبرورفت یار
این چه عشق است این چه درد است این چه کار

و مریدان و همراهان که بی خبران دنیای شیخ بودند و از پند و اندرز طرفی نبسته بودند، ساز طعن و کنایه را کوک کردند، تا شاید بتوانند او را بر کرسی سابق بنشانند….ولی آنها بی ” خبر ز لذت شرب مدام ..” او بودند.
پاسخ های شیخ بر نصایح و کنایات آنها، متوجه شان کرد که شیخ از شراب دیگری سرمست است و دیگر در یک دنیا نیستند.

هم نشینی گفت: ای شیخ کبار
خیز و این وسواس را غسلی بیار
شیخ گفت: امشب از خون جگر
کرده ام صد بار غسل، ای بیخبر
آن دگر یک گقت: تسبیحت کجاست؟
کی شود کار تو بی تسبیح راست
گفت: تسبیحم بی افکندم ز دست
تا توانم بر میان زنار بست
آن دگر می گفت ای پیر کُهُن
گر خطائی رفت برتو، توبه کن
گفت: کردم توبه ازناموس و حال
تایبم از شیخی و حال و محال
آن دگر می گفت، کای دانای راز
خیزو، خود را جمع گردان در نماز
گفت: اگر بت روی من، اینجاستی
سجده پیش روی او زیباستی
آن دگر گفتش، پشیمانیت نیست؟
یک نفس دردِ مسلمانیت نیست؟
گفت: من نبودستم پشیمان بیش ازاین
تا چرا عاشق نبودم پیش از این
آن دگر گفتش که، دیوت راه زد
تیر خذلان بر دلت نا گاه زد
گفت: دیوی کو ره ما می زند
گوبزن،چون، چست وزیبا می زند

آن دگر گفتش که، یاران قدیم
ازتو رنجورند و مانده دل دو نیم
گفت: چون ترسا بچه ای خوشدل بود
دل ز رنج این و آن غافل بود

این صلابت و سیطره عشق است که می تواند پاسخگوی بی ترس از رسوائی، ” که خاص عاقبت اندیشان است ” ، به این همه ایراد و انتقاد مریدان باشد،
و به ایستد، و باز در پاسخ:
دوزخ در ره است // مرد دوزخ نیست هر کوآگه است
بگوید:
اگر دوزخ شود همراه من // هفت دوزخ سوزد از یک آه من
و یا، آنجا که وعده بهشت را به او یاد آور می شوند، پاسخ راحت و روشن او تلاششان را بی حاصل می کند.
گفت: چون یار بهشتی روی هست
گربهشتی بایدم، این کوی هست

و آنگاه که از در ” حق ” وارد می شوند:
آن دگر گفتش که از حق شرم کن
حق تعالی را به خود آزرم کن
پاسخ دندان شکن او چنین است:
گفت: این آتش چو حق درمن فکند
من خود نتوانم از گردن فکند

. آنگاه که مریدان همراه، همه تلاش ها را بی حاصل یافتند، شیخ را در شور و پریشانیش رها کردند و رفتند. و شیخ ماند با عشق آتش افروز و دست نیافتنی دختر ترسا. دختری که شیخ اعتقاد داشت:
لعل سیرابش جهانی تشته داشت
نرگس مستش هزاران کشته داش
ت
بایستی برای وصال چنین لعبتی، حالا که گام اول بر داشته شده، آماده سر نهادن نیز بشود.
هر که جان در لعل آن دلبر نهاد
پای در ره نا نهاده سر نهاد

و آغاز شد، خواری های عشق،

روز دیگر کین جهان ِ پر غرور
شد چوبحرازچشمه ی خورغرق نور
شیخ خلوت ساز کوی یار شد
با سگان ِ کوی او در کار شد

بی پیر چه نیروئی دارد….هر کس به این وادی، از سر خلوص گام نهاد….چون موم شد.

ادامه در شماره آینده گذرگاه

در مورد خط فارسی – دکتر محمود کویر

آذر ۱۳۹۳


نوشته بسیار خلاصه ایست در مورد خط فارسی از استاد دکتر محمود کویر- بسیار جاندار و گویاست.

خط فارسی، خط عربی نیست
حروف الفبای فارسی پنجاه درصد از دبیره ی مانوی، سی درصد از دبیره اوستایی،هشت درصد از دبیره پهلوی است. دوازده درصد هم دبیره نویسان ایرانی در دربار خلیفگان مسلمان بر ان افزودند. این الفبا و خط فارسی است. خط امروز ما به هیچ عنوان عربی نیست بلکه مانوی و کمی پهلوی و اوستایی است. خط و دستورزبان را برادارن سگزی و سیبویه که ایرانی بودند برای عربان پدید اوردند. این همه که نوشتم نشان توهین به عرب و یا هیچ قوم دیکری نیست. من تنها به بیان تاریخ پرداختم. این نیز نمونه خط مانوی است

اینترنت در زنجیر-از رسانه عصر نو

آذر ۱۳۹۳

کمپین بین‌المللی حقوق بشر در ایران امروز با انتشار گزارشی جامع گفت که دولت حسن روحانی باید از همه امکانات و توانایی های خود برای پایان دادن به سیاست‌ها ِو برنامه‌های مجموعه‌ای از دستگاه‌های دولتی و حکومتی برای محدودسازی دسترسی ایرانیان به اینترنت استفاده کند، تلاشهای حکومت برای نظارت بر حسابهای کاربران آنلاین را فورا متوقف کند، و به تعقیب قضایی افراد برای فعالیتهای مسالمت‌آمیز آنلاین پایان دهد.

در یک گزارش ۴۸ صفحه‌ای با عنوان «اینترنت در زنجیر: کنترل پنهان و فزآینده برکاربران ایرانی وتغییر روش های کنترل آنلاین» که امروز منتشر شد، کمپین طرحها، سیاستها، و اقداماتی که حقوق ایرانیان در دسترسی به اطلاعات، آزادی بیان، و حفظ حریم خصوصی را نقض می‌کنند، آشکار و مورد تجزیه و تحلیل قرار داده است.

هادی قائمی، مدیر کمپین گفت: “سرمایه گذاری عظیم دولت ایران در پروژۀ اینترنت ملی به این دلیل انجام می شود که حکومت ایران به صورت فزاینده ای نگران است که با رشد سریع کاربران اینترنت، کنترل حکومت بر جریان‌های غالب اجتماعی و فرهنگی درون کشور به سرعت در حال تحلیل رفتن است.”

وی افزود: “تنوع غنی زندگی ایرانی که در شبکه های اجتماعی و فضای آنلاین نمایان می‌شود عمیقا هنجارها و ارزشهای بی انعطاف و سختی که دولت و رسانه های دولتی ایران دهه‌هاست بر شهروندان ایرانی تحمیل کرده‌اند را تهدید می‌کند. بسیاری از این هنجارها و ارزش‌ها انعکاس دهنده خواست و اراده و علاقه مندی شهروندان ایرانی نیست. برای همین است که اینترنت، برخی از نهادهای حکومت ایران را که عمیقا در زندگی شهروندان خود دخالت می‌کند، وحشتزده می‌کند.”

«اینترنت در زنجیر: کنترل پنهان و فرآینده برکاربران ایرانی وتغییر روش های کنترل آنلاین» تجزیه و تحلیل پیشگامانه‌ای را در خصوص مباحث زیر ارائه می‌کند:

– ارائۀ تجزیه و تحلیل جامعی از شبکۀ ملی اطلاعات (اینترانت داخلی ایران که توسط دولت کنترل می‌شود، که اینترانت ملی نیز خوانده می‌شود) و کلیۀ اجزای آن از جمله گواهینامه های ملی SSL، سیستم عامل، مرورگر، و خدمات مرتبط.

– ارائۀ جزئیات اینکه این ابزار چگونه با یکدیگر کار می‌کنند تا به مقامات ایران امکان کنترل دسترسی به اینترنت و توانایی دسترسی به هر محتوایی که در سراسر شبکۀ ملی اطلاعات در حال انتقال است را بدهند.

– بررسی فعالیتهای فیلترینگ حکومت، شامل تمرکز آن بر برنامه های کاربردی (اپلیکیشن‌های) موبایل طی سال گذشته.

– پوشش تشدید تعقیب قضایی متخصصان و فعالان اینترنتی از طریق همکاری بین پلیس فتا، ارتش سایبری، سپاه پاسداران، و قوۀ قضاییه.

– تجزیه و تحلیل کشمکشهای سیاسی در مورد آزادی اینترنت بین دولت روحانی و جناحهایی که در قوۀ قضاییه و بازوهای اطلاعاتی و امنیتی حکومت در حاشیۀ امن به سر می‌برند و توسط رهبر جمهوری اسلامی علی خامنه ای حمایت می‌شوند.

در غیاب یک چارچوب حقوقی که از حریم خصوصی افراد محافظت کند، اجرای اینترنت ملی ایران بدین معنا خواهد بود که کاربران اینترنت در ایران اطلاعات خویش را با سازمانهای امنیتی، اطلاعاتی، و قضایی کشور به اشتراک خواهند گذاشت.

هادی قائمی گفت: “در فضای مجازی، مرورگرها و برنامه های کاربردی به طور معمول به ما هشدار میدهند تا رمزهای عبورمان را تقویت کنیم و از حریم شخصی خود محافظت کنیم. بنابراین ایدۀ اینکه مقامات ایرانی در اصل مشغول دستیابی به “یک رمز برای دستیابی به همه چیز” برای اطلاعات آنلاین هستند تا مرورگرها و اپلیکیشن‌ها (برنامه‌های کاربردی) را تبدیل به نرم‌افزارهای جاسوسی کند هم ایده‌ای جسورانه است و هم در اجرا حامل پیامدهای شومی خواهد بود.”

اینترنت به عنوان یکی از میدانهای مرکزی نبرد بین مقامات ایران که می‌خواهند دسترسی به اطلاعات و بیان را در کشور کنترل کنند و شهروندانی که می‌خواهند آزادی بیان داشته باشند و با دنیای مدرن تعامل داشته باشند پدیدار شده است.

با توجه به طرحهای فن‌آوری که در این گزارش تشریح و نمایش داده شده است، کمپین:

– از دولت ایران می‌خواهد تا اجازه ندهد زیرساخت‌های در حال توسعۀ فن‌آوری کشور در راستای سرکوب منتقدان استفاده شود؛ سیاست‌های اینترنت کشور نباید توسط نهادهای اطلاعاتی و امنیتی تعیین شوند.

– از این اقدام دولت حسن روحانی برای اعطای مجوز به خدمات تلفن همراه نسل سوم و چهارم در کشور و اینکه سرعت دسترسی به اینترنت را به نحو قابل توجهی برای دستگاههای تلفن همراه افزایش داد استقبال می‌کند و از دولت روحانی می‌خواهد تا برای فراهم آوردن دسترسی به اینترنت با پهنای باند بالا در سراسر کشور لازم است، اقدمات لازم را انجام دهد.

– از جامعۀ فن‌آوری می‌خواهد تا به جامعۀ مدنی ایران در توسعۀ ابزارهای تکنولوژیک برای مقابله با سرکوب دولتی و نظارت بر محتوای اینترنتی ایرانیان کمک کنند.

– از دولتهای سراسر جهان می‌خواهد تا موضوع سانسور اینترنت و اذیت و آزار متخصصان اینترنت و فعالان آنلاین را مستقیما با دولت ایران مطرح نمایند وطبق قطعنامۀ سال ۲۰۱۲ سازمان ملل متحد که اعلام نموده است که دسترسی به اینترنت یک حق جهانی است و آزادی بیانی که مورد شمول این حق قرار می‌گیرد باید تضمین و محافظت شود، نگرانی های آزادی اینترنتی را به طور کامل در تمام روابط دوجانبه با دولت ایران ملحوظ نمایند.

– از شرکتهای بخش خصوصی می‌خواهد تا فروش قانونی ابزار شخصی فن‌آوری اطلاعات و خدمات به شهروندان ایرانی را پیگیری نمایند، اما ارتباطات تجاری با ایران را به شیوه‌ای انجام دهند که به هیچ وجه باعث تسهیل سانسور اینترنت و یا نظارت بر فعالیتهای آنلاین توسط حکومت ایران نشود.

هم‌نوایی سرود عشق در ایران – رسانه اخبار روز

آذر ۱۳۹۳

نیروی خفته زیر خاکستر

در چند سال اخیر به دلیل سرطان، سکته و تصادف رانندگی بسیاری از هنرمندان، روشنفکران و ورزشکاران نامی را از دست داده‌ایم ولی مرگ مرتضی پاشایی، خواننده‌ی جوان موسیقی پاپ به یک پدیده اجتماعی تبدیل شد. پدیده‌ای که هیچ تحلیل‌گر سیاسی نمی‌توانست پیش‌بینی کند. چرا؟ چرا مردم، به ویژه دختران و پسران جوان، داوطلبانه در این گردهم‌آیی شرکت میلیونی داشتند؟ آیا فردی به نام مرتضی پاشایی انگیزه‌ی این حضور اجتماعی ِ گسترده شد؟ مسلما خیر.
شاید بد نباشد به گفته‌ی مدیر یکی از مدارس دخترانه‌ی تهران اشاره شود. این مدیر تعریف می‌کرد: «صبح روزی که قرار بود آقای پاشایی به خاک سپرده شود دختران مدرسه ما همگی بغض‌آلود و با چشم‌های پف کرده اعتراض می‌کردند که بگذارید ماهم برویم. چطور است وقتی یکی از شماها می‌میرد، عزای عمومی و تعطیلی اعلام می‌کنید ولی وقتی یکی از ماها مرده، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده؟»
جدایی مردم از حاکمیت سال‌هاست که اتفاق افتاده، ولی مراسم خاک‌سپاری مرتضی پاشایی یک نمود عینی و یک وجه نمایشی آن بود. شرایط فلاکت بار اکثریت مردم، بیکاری، فقر وگرانی، سرکوب و اعدام بستری است که در زیر خود انرژی‌هایی از جنبش زنان، کارگران، دانشجویان و دیگر زحمتکشان را ذخیره می‌کند تا در بزنگاه تاریخی زمینه‌ی حضور و غلیان بیابد.
ترانه‌های پاشایی جنبه‌ی اجتماعی و اعتراضی نداشت. او فردی معترض و کنشگر سیاسی- اجتماعی نبود. او جوان بود، لباس شیک می‌پوشید، موسیقی کار می‌کرد و عاشقانه می‌خواند. او از عشق و آمال جوانی می‌خواند. کنسرت‌هایش در برج میلاد و تالار وحدت با مجوز ارشاد برگزار می‌شد. قیمت بلیط‌هایش بسیار گران بود ولی همگی به فروش می‌رفت و خیلی از جوانان در حسرت حضور در کنسرت‌هایش انتظار می‌کشیدند ولی این همه‌ی ماجرا نبود. مرگ پاشایی کسان دیگری را هم به خیابان‌ها کشاند. کسانی که نه بیننده‌ی برنامه‌ی ارتجاعی «ماه عسل» بودند و نه حتی اسم آقای پاشایی را شنیده بودند، ولی در مراسم خاکسپاری او وحتی شب‌های قبل به خیابان‌ها آمدند. اینان کسانی بودند که از فشارها، حرمان‌ها و کمبودها لبریز بودند.
درشب‌های قبل از فوت آقای پاشایی خیابان‌های مشهد، شیراز، تهران، اهواز، همدان، قم و… لبریز از جمعیت بود. دختران و پسران شمع به دست در کنار هم آواز می‌خواندند. کسی به تار موی دختر کناریش نگاه نمی‌کرد. آستین کوتاه پسر جوان و شلوار بگ دیگری مورد توجه کسی نبود، بوی عطر پسری دختری را وسوسه نمی‌کرد.
پاشایی عاشقانه‌ها را زمزمه می‌کرد. عشق این حیطه‌ی ممنوعه و آلوده از دید جمهوری اسلامی. عشقی که در فرهنگ حاکمیت تبدیل به زمین، ویلا، پورشه و حساب بانکی شده است.
شعر پاشایی از حزن و غم و اندوه سرشار است. این همان بغضی است که برتمامی وجود جوانان ایرانی سایه افکنده است. درهم‌نوایی‌اشان، فروریختن اشک‌هایی را می‌بینیم که نه برای از دست دادن پاشایی‌ها، بلکه برای به یغما رفتن تمامی حق و حقوق‌ انسانی‌اشان در چنین شرایطی است:
برای حجابی که به زور سرشان کرده‌اند. برای دیوارهای جنسیتی که بینشان کشیده‌اند، برای تصویب دم به دم قوانین علیه‌شان، برای زندان و شکنجه و اعدام، برای جنایت اسیدپاشی به صورت خواهرانشان، برای بیکاری و بی‌انگیزگی که هردم فزون‌تر می‌شود، برای سالن‌های کنسرتی که بسته می‌ماند، برای فیلم‌هایی که اکران نمی‌شود، برای سفره‌شان که هر روز خالی‌تر می‌شود.
جوانان ما در یک نمایش نمادین، شمع به دست، آهنگ «خیابان یک طرفه» را خواندند تا بگویند راه آزادی و برابری فقط یک سمت و سو دارد، آن‌هم به جلوست، عقب گردی وجود ندارد. این حضور گسترده که حاکمیت را شوکه کرد ثابت می‌کند که انقلاب در هرلحظه وجود دارد، زندگی می‌کند و به پیش می‌رود، در هرمکان و در هر زمان. پازل انقلاب، قطعات خود را لحظه به لحظه می‌یابد و به هم متصل می‌شود. مردمند که با سلاح آگاهی و اتحاد این پازل زیبا را خلق می‌کنند.

قابل خواندن باشد!… محمود صفریان

آذر ۱۳۹۳

وقتی در ایران ( یا برای خواننده فارسی خوان! ) می نویسیم، اگر هدف مخاطبینی خاص ” و البته اندک ” نباشد، باید رو راست، بدون جملات پیچیده و من درآوردی، نوشت، تا بی درد سر و راحت خوانده شود.

ولی متاسفانه، بعصی از نویسندگان ما؛ چنان ” پست مدرن! ” می نویسند که خودشان هم آن را بدون تپق و مکث و معطلی نمی توانند بخوانند. ومتاسفانه تر! بابت این نوع نگارش کلی هم پزمی دهند وافاده می فروشند، و “خلیفه را هم در بغداد میبینند!! ” و در این زمینه وضع پاره ای از شعرای ما، به چیزی هم سنگ هذیان رسیده است
این گروه بد نیست به آمار فروش کتاب های خود مراجعه کنند.
این عزیزان به یک واقعیت توجه ندارند، و آن ” تعداد خواننده است ” چاپ کتاب های داستانی، چه رمان وچه مجموعه داستان های کوتاه، بی تردید سود مادی برای نویسنده ندارد ” در مورد دفتر های شعر، وضع به مراتب بدتر است ” با توجه به شمارگان چاپ که معمولن بین هزار تا سه هزار است.”
آنچه می ماند اقبال خوانندگان است که با سخت و پیچیده و نا هنجار نویسی آن را هم نخواهند داشت.

کدام کتاب احمد محمود، یا محمود دولت آبادی، هوشنگ گلشیری، و بسیار نویسند گان دیگر که، واقعن آدم از خواندنشان لذت می برد، مثل پاره ای از آثار موجود سردر گمی می آورد، و خواندنشان آدم را از نفس می اندازد؟
دوست منتقدی تعریف می کرد:
د ر محفل شب شعری، کنار خانم شاعری که به دفعات خوانده بودم که به ” فروغ زمان ” تشبیه شده است، نشسته بودم. به او گفتم امشب می خواهم سروده ای از تو را بخوانم، و در موردش صحبت کنم. حرف هایم کمی زبر خواهد بود، پیشا پیش؛ یواشکی و در گوشی از تو پوزش می خواهم. خندید و گفت من از هر نقد سالمی استقبال می کنم. به شوخی به او گفتم: حتمن تا جائی که، پایش در کفش تو نرود.

“….فروغ، روان می سرود، اشعارش در خواننده جاری می شد. حتا کنایه هایش مفهوم بود ( در حقیقت هست ). ولی حالا، بسیار سروده های خوب را شاهدیم که در مسیرعبور از سبزه زار، ناگهان در باتلاق پیچیدگی مفهوم و نا مربوطی واژه ها فرو می روند، و خواننده می ماند گیج و ویج که چی شد؟ پست مدرن های ما ( یا آن ها که ادایش را در می آورند )، از لحاظ نا مفهوم گوئی، آب را گذاشته اند کرت آخر”
من نمی دانم، چه کسی گفته ، یا فتوای کدام پیش کسوت مورد قبول بوده، که رای داده و حکم صادر کرده است که:

آی پست مدرن! ها، هر قدر بیشتر سر در گم کننده، و بدون رعایت معمول اصول نوشتن، و به مقدار متنابهی، پیچیده و گیج کننده بنویسید، ارج و قربتان بیشتر و شاخص پز و بالانشینی تان والاتر خواهد بود. حتا بهتر است که اسامی داستان ها یا کتاب هایتان را نیز عجیب غریب و ” سنگین تلفط!! ” و در نهایت بی معنی انتخاب کنید، تا خواننده واهمه کند، و فکر کند که شما کوهی رفیع هستید و دست کسی به دامانتان نمی رسد. ولی در حقیقت همه اش بی ارزش، ایجاد کننده فاصله، و دور کردن خواننده است ” که اصل است “

باز نمی دانم، چرا باید دیگر اشعار با مفهوم نسرود، و کتاب قابل خواندن ننوشت، این ها دیگر از مد افتاده است.

توجه نداریم که ما در ایران و برای مردم ایران می نویسیم و می سرائیم. نوشتن، فیلم نیست که فقط به عشق شرکت در جشنواره های خارجی کلید بخورند. و دیده ایم که چنین فیلم هائی حتا اگر در جشنوارهائی جایزه هم گرفته باشند، در ایران که اکران پیدا می کنند، آنچنان با اقبال مردم روبرونمی شوند. در مورد کتاب موضوع مهمتر است. حالا چه تا کمر یا با تمام هیکل در جائی ریخته بشوند، یا چون ببر بروند گل درخت. ” خوانا ” که نباشند، در قفسه های ناشران خاک می خورند

نگاهی زود گذر به بخش کتابخانه گذرگاه – صفیه ناظر زاده

آذر ۱۳۹۳

وقتی در بالای صفحه اول گذرگاه ” کتابخانه ” را کلیک کنید، به صفحه ای رهنمون می شوید که ” کتابخانه گذرگاه ” است، با بسیاری از کتاب های گاه نایاب و تمامن خواندنی.
پیشنهاد می کنم، چنانچه به این صفحه رفتید، اولین کتاب این صفحه را که ” درباره کتاب ” است کلیک کنید تا باز شود.
این کتاب بسیار خواندنی است و اطلاعات جالبی در مورد تاریخچه به وجود آمدن کتاب و دوران های سخنی که گذرانده است ” مثل کتاب سوزی های متعدد ” و نحوه بهره وری از آن در اختیار شما قرار می دهد
در هر فرصتی یکی دو صفحه آن را بخوانید. خواندنی است.

رمان و داستان کوتاه – محمود صفریان

آذر ۱۳۹۳

در حالیکه ما مشکل اساسی نداشتن خواننده کافی را داریم و با بررسی های متعدد در فکر چاره یابی هستیم و با مشکلات فراوانی که برای گذران روند زندگی روبرو هستیم و این بدون شک هم بر روی خلق و خویمان اثر دارد و هم وقت کافی ” سر فرصت ” را کم داریم، این سؤال مهم مطرح می شود که باید انتشار رمان های قطور را مشوق و بانی بشویم و یا توجه ها را به خواندن داستان های کوتاه خوب جلب کنیم؟ داستان کوتاه را در هر فرصتی و در کمتری زمان می توان خواند و لذت برد، و با هر داستان تصور را دامنه داد و خواننده را به تفکر واداشت. من گمان می کنم که با توجه به روند زندگی درسطح جهانی زمان خواندن رمان های ۴۰۰ – ۵۰۰ صفحه ای و شاید بسی حجیم تر رو به اتمام است. اگر می بینیم که کماکان خریدارانی برای چنین کتاب های پر برگی پیدا می شوند، دقت کنیم که چه تعدادی هستند. ما نیاز داریم که از کتاب های داستانی در سطح صد هزار و بیشتر استقبال شود، و در این راه بایستی تلاش کنیم و مشوق باشیم. گیریم که هر رمان را دویست یا سیصد نفر هم بخرند یا بخوانند، ولی این رقم کجا و انتظار استقبال انبوه کجا؟
از حساب بیرون است خواندن داستان های کوتاه چخوف که به راستی پدر داستان های کوتاه است و به علت همین کوتاهی است که فرصت خواندن بهر خواننده کم وقت و کم امکان را می دهد. سالهاست که داستان هایش چند باره خوانده شده و می شوند. در حالیکه رمان های پر برگ را مشکل حتا یکبار می خوانند، حتا همان خوانندگان اندک.
زمان ، زمان درگیری های عدیده شغلی و دوندگی های فراوان برای تنازع بقا است وخستگی های ناشی از این درگیری ها و در چنین موقعیت هائی کمتر می توان یافت کسانی را ” حتا عاشقان کتاب خواندن را ” که بنشینند و خواندن کتابی حجیم را آغاز کنند . اما داستان کوتاه حکایت دیگری است.
رمان هم اگر کم حجم باشد ” نهایت تا صد صفحه ” می توان امیدوار بود که مورد توجه قرار گیرد، اما حتا خود شما خواننده این نوشته، مشکل حاضر هستید رمانی در چندین جلد را به قصد خواندن بگشائید.
داستان کوتاه در آسمان ادبیات یک شهاب است، در زمانی کوتاه خط نور بر ذهن می کشد، آن را روشن می کند و در عمق وجود خواننده محو می شود.
در گذشته که فرصت بیشتر بود و گه گاه رمانی به دست گرفته می شد، بدون شک این فرصت به رمان های پر کشش و با نثر روانی که خواننده را در پیچیدگی خود کلافه نمی کرد داده می شد. حالا هم داستان های کوتاهی که نثری دلنشین و راحت خوان داشته باشند و همراه با سوژه ای پر کشش که با احساس خواننده بازی کنند مورد قبول و پسند است و ما که دست اندر کاریم بایستی پیرو این خواست گام بر داریم.
ما با سواد کم نداریم ولی کتاب خوان بسیار کم داریم، و این گره کوربا تبلیغ برای رمان، باز نمی شود، چرا که با توجه به مشکلات بر شمرده دربالا اشتهای خواندن تحریک نمی شود.
بهره وری از اینترنت راه دیگری است برای عده ای که مطالب خود را درآنجا ببینند و بخوانند در این مورد هم چندی پیش نظریه ای را خواندم که بیشتر خطاب به آنهائی بود که رسانه الکترونیکی دارند. تاکید کرده بود که اگر می خواهید مطالبتان حتمن خوانده شود در حد امکان آن ها را کوتاه بنویسید. در حقیقت این زبان آمار است در رابطه با مطالبی که در رسانه گذرگاه آورده می شود، آماری که توسط ” گوگل ” تنظیم و به ما اطلاع داده می شود. بر این پایه چنین مراجعانی اگر بروند سراغ خواندن داستان بر روی اینترنت بدون شک آن داستان، داستان کوتاه خواهد بود و نه رمانی قطور.
این ها تمامن واقعیاتی ملموس هستند. و بر این پایه نبایستی بگذاریم داستان کوتاه مهجورواقع شود، و تمام هم خود را بگذاریم بر رونق رمان، کاری که اغلت ناشران انجام می دهند.

نقد های دوستانه!!- آریو ساسانی

آذر ۱۳۹۳

کمتر می بینم نقدی را که به راستی اشاراتی به ضعف های مورد نقد داشته باشد.
نمونه هائی از متن آورده و توضیح داده شود. کل داستان یا شعر را به روی صحنه
بکشاند، و بی توجه به مراودات فی مابین، سخن از بررسی کامل و توجه به نارسائی ها، و نگاه به کمبود ها داشته باشد.
بیشتر تعریف است، آن هم گاه در تسبیح کلماتی دل آویز، بدان سان که بنظر می رسد، داستان یا شعر مورد نقد، تافته ای است با بافت انحصاری و مرغوب….
و این راه، طبیعی است که بسوی هیچ توجه و ترمیم و اصلاحی نمی رود، و به هیچ روی رسالتی از هدف های نقد را نمی نمایاند.

گفته اند نقد صحیح و سالم و آگاهانه که بتواند زبری ها و ناهنجاری ها و گاه چاله
چوله هائی را که خالق یک اثر ندیده، توجه نداشته ویا وسعش بیش از آنچه رو کرده نبوده، باز کند و بنمایاند، از ضروریات بالندگی ادبیات است.
نقد بایستی” جور استاد ” باشد. و نه” مهر پدر” که متاسفانه این روزها بخصوص
در وبلاگ ها به وفور دیده می شود.
بسیار دیده می شود که، کلماتی نامفهوم، درهم و تودرتو، سخت نگارش و سخت خوان، ردیف می شود، برای متنی ( چه داستان و بیشتر شعر ) که از بنیان نه خواندنی است، نه زیبا است، نه مفهوم است و نه باری دارد. و این جز یک بل بشوی مهر! دوستی ( که چیزی شبیه دوستی خاله خرسه است ) نیست.
قلم نقد، در بیشتر مواقع نه تنها لرزان که ترسان نیز هست. و حاصل بار خاطری است در راه سنگینی گام هائی که بایستی رو به جلو باشد، بدون بوئی از یاری شاطر.
در حقیقت آنچه که بر این سیاق قلمی می شود، نقد نیست. و از ظرافت بیان، برائی کلام، و از همه مهمتر از درک و فهم لازم بر خوردار نیست.

روز مبادا – عیسى رحمانى

آذر ۱۳۹۳

آنچه که درجریان است ، خوب یابد، درخواب یابیدارى ، نامش زندگى است ، زمانى از عمر محدود وفانى است که باشتاب درگذراست .

ضمن تلاشى پوینده براى کامیابى بهتر، پیشرفت بیشترو آگاهى وسیعتر، باید ازفراچنگ آمدن آنها براى زندگى روزانه بهره گیرى کنیم . نبایستى به این تصور باطل دامن بزنیم که :

فعلن وقت وموقع بهره ورى از زندگى نیست ، بگذاریم برای وقتى همه چیزروبراه شد ،

این اشتباه است. فرصت زندگى کردن و لذت بردن کوتاه است….واین باخت ِقسمتى ازحیات ماست که دارد از دست می رود .

هردورانى شرایط و امکانات خودش را دارد ، و بایستى فراخورآن زندگى کرد: کودکى – نوجوانى – جوانی – میانسالگى و کهنسالگى …هر کدام نعمات وپدیده هاى مطلوبى دارند، که نبایستى به آن بى توجه بود، چون تا سربرگردانیم وبقول معروف کلاه بچرخانیم ، میگذرد، وچیزى جز آه باقى نمى ماند.
بهترین اطاق خانه را ، کمترمورد استفاده قراردادن که :

ممکن است میهمانى بیاید، اشتباه کامل است ، وبى توجهى به استفاده ازامکانات است . دائم دردلهره ( روزمبادا ) بودن ، ومطلوبها را براى آن روز گذاشتن ازدست دادن ( حال) است ….
فردا را باید ضمن داشت، درحالیکه امروز را داریم و نباید امروزها را فداى فرداها کرد….و از هردو محروم شد .

دوستى تعریف میکرد ، درسالهاى دور، یک روزبسیارسردوپربرف زمستان ، درگردنه ” اسدآباد ” رانندگى مى کردم ، راه بخاطر چندین روز بارش بى وقفه برف تقریبن بسته بود، جاده یخزده و لیزبود، ورانندگى بسیارسخت ودشوار، در کمرکش گردنه ، متوجه اتومبیلى شدم ، که با وضع ناجورى متوقف شده است ، ومردى لرزان از هواى چندین درجه زیرصفر، در ِموتوراتومبیلش را بالا زده ونگران، محتویات آنرا نگاه میکند . با آنکه توقف درآن سربالائى مشکل بود ، چون دست به آچاربودم ، ازجهت کمک بهرزحمتى بود، زدم کنار، و پیاده شدم ، و رفتم سراغ مردى که مستاٴصل شده بود، به اتومبیل اوکه نزدیک شدم ، دیدم زن و دو فرزندش درون اتومبیل هستند ، و به علت خاموش بودن موتور و در نتیجه کارنکردن بخارى ، دارند میلرزند. فورن دست به کار شدم وخیلى زود دریافتم که تسمه پروانه بریده است….گفتم:

” همه تان سوارماشین من بشوید ، دراولین محل تسمه اى تهیه کن ، وبرگرد “

مردموافقت کرد ، ولى زن اسم تسمه پروانه را که شنید ، از من پرسید:

” ببخشید….اگر تسمه پروانه باشد ، شما مى توانید آنراسوار کنید؟ “

جواب مثبت که دادم ، روکرد به شوهرش وگفت:

” از صندوق عقب آن تسمه پروانه رابدهید آقا “

و داشت پیشاپیش از من تشکر مى کرد که پاسخ ، شوهرش ، مثل پتک توى سر هردویمان خورد.
“….آن تسمه پروانه براى روز مبادا ست …”

آن روز… محمود صفریان

آذر ۱۳۹۳

من هم مثل همه بچه های دیگر، پدرم برایم قهرمانی شکست ناپذیر بود، و فکر می کردم که همه در همان حد که من از او واهمه دارم ازش حساب می برند.
برادرم که حدود دوازده سیزده سال از من بزرگ تربود هم، همان حالت را برایم داشت. با این تفاوت که در بیشتر مصاف های خارج از خانه، من را همچون ملیجک به دنبال خودش می کشاند. با او که بودم و سایه او را که کنار خودم داشتم می پنداشتم که شکست ناپذیرم.
با پُز مخصوصی راه می رفتم. درست یادم نیست ولی گویا بادی هم در گلو داشتم، و بفهمی نفهمی کمی هم گشاد گشاد و کِلِخ کِلِخ راه می رفتم ولی چون همیشه کفش های لاستیکی سفید رنگی را به پا داشتم، نمی توانستم پشتشان را بخوابانم و ادا را کامل کنم. کلاه لبه دار سیاه جاهلی هم نداشتم، البته نه به قد و قواره ام می خورد و نه شهامت بر سر گذاشتن آن را داشتم. می دانستم که هر نوعش به سرم گشاد است. خود ِ مرشدم که برادر بزرگ ترم بود هیچ یک از این بازی ها را نداشت. حتا یادم هست که یک روز به من گفت:
” مثل اینکه خیلی از این فیلم های آبگوشتی نگاه می کنی. تقلید نکن، سن و سالت هم مناسب این کار ها نیست. خودت که باشی راحت تری…”
ولی من در پناه او خودم را هم بلند قد ترمی دیدم هم زورمند تر.
در محله ای که زندگی می کردیم میدانگاهی بزرگی بود. غروب ها همه مدعیان نسق گیری می ریختند آنجا و هر کدام هم، بنحوی کری کری می خواندند، و می خواستند محله بشکلی در قرقشان درآید. و اتفاقن ساکت ترینشان برادرمن بود. با همه قد و بالا و یال و کوپالی که داشت. البته همین ظاهر مردانه و بی ادعائی که داشت، بیشتر او را برای دخترانی که میدانگاهی، محل رژه آنها هم بود، دوستداشتنی کرده بود و بهر دلیلی هر وقت می گفتند:
” جمال آقا ”
با دنیائی از ناز همراه بود.
روز های تعطیل میدانگاهی زود تر رونق می گرفت و تا آفتاب بود دوستان و رقبای برادرم بازی ای را شروع می کردند که اسمش ” گل بگیر شّده ” بود چیزی مثل ” بیسبال ” امروزی، و فضا بوی رقابت و بخصوص خود نمائی می گرفت. هر کدام از پسر های هم سن و سال برادرم که کم هم نبودند دختری داشتند که بایست با خود نمائی، بیشتر دلش را به دست می آوردند.
محله ما به محله ارمنی ها معروف بود و بهمین دلیل کمتر در چنگال تعصب خشک مذهبی بود. وهمین، برجستگی های دختر ها را بهتر نمایان می کرد. و فراوانی عشوه هایشان را.
و من چون برادرم یک سر و گردن از هم سن و سال هایش بالا تر بود و چندین بار هم صابونش به تن مدعیان خورده بود، خودی نشان می دادم و دختران هوا دار او، هوای مرا هم خیلی داشتند.
و می شنیدم که برای تعریف از او کلماتی را هم شعر گونه ردیف می کنند و برایش می خوانند.
برای من دنیای خوش ِ لذت بخشی بود.
در هر دور بازی ” گل بگیر شّده ” تیمی می برد که سر پرستش برادرم بود و همین ناراحتی خاصی را در سایر جوان هائی که بی ادعا هم نبودند و دخترانشان انتظاراتی داشتند ایجاد کرده بود….و در حدی بود که من با همه ” جوانک! ” بودنم دلم می خواست جلویشان را بگیرم.
جسته گریخته می شنیدم برایش برنامه ای دارند. گمان می کنم بوئی هم برده بود اما بخودش نمی گذاشت که ویر بدهد.
” نِمرود ” پسر آسوری ” آشوری ” حسودی بود که دوست دخترش ” یلدا ” از خوشگل ترین ها بود و هر بار که به دلیلی کار موفقی از ” جمال ” سر می زد و بخصوص ” صوفی ” دوست دخترش وَرجه وُرجه های اضافی نشان می داد و خوشحالی اش را به رخ همه می کشید شدیدن ناراحت می شد. ازبد حادثه من با خواهر یلدا به یک مدرسه ” مختلط ” می رفتیم و یک جورائی با هم دوست بودیم. هنوز موقع دوست داشتن های جور دیگری! نشده بود هر چند یواش یواش جوانه هائی داشت بر شاخه احساسمان توک می زد، و بدمان نمی آمد بیشتر با هم حرف بزنیم و احساس می کردم که رشد این جوانه ها در او آهنگ نمایان تری دارد. و هم او بود که به من خبر از توطئه ای داد که برای برادرم در شرف اجرا بود :

” کمال می خواهند جمال را از سر راه بر دارند….شنیدم نِمرود به خواهرم می گفت نگران نباش هر طور شده جمال را از میدان داری می اندازم….کمال، نمرود آدم آرامی نیست…”
دلم می خواست تا دیر نشده گوشی را بدهم دست برادرم ولی نمی دانستم بگویم خبر را از کجا آورده ام….آگاهی از آشنائی من و” آیدا ” عاقبت داشت و من از همین عاقبت واهمه داشتم
…شنیده بودم که مادرم به دفعات از جمال خواسته بود که فکر مشق و درس من باشد و این همه مرا به دنبال خودش نکشاند. و همین خواست مادر، نمایاندن ” آیدا ” را مشکل تر کرده بود.
از آیدا خواستم ته و توی قضیه را در آورد که چه برنامه ای برای برادرم در کار است، ولی نتوانست خبر بیشتری برایم بیاورد الا اینکه نمرود با دونفر دیگر که آن ها هم از جمال دل خوشی نداشتد زیاد حرف می زند، اما اینکه چه می گویند دستگیرش نشده بود….تنها خبر این بود که در محله ای که بیشترشان مسیحی هستند یک مسلمان نباید قلدری کند.
ترس برم داشته بود، در حالیکه جمال عین خیالش نبود، شاید هم چون نمی دانست که برنامه ای برایش ردیف کرده اند…
در گوشه ای از میدانگاهی، از قهوه خانه مدرن تری بود که بساط، چای ، قهوه و قلیان و ساندویچ های کوچولوی لقمه ای و تنقلات مختلفش بر قرار بود و” سعدون ” و ” حسن ” با پسر بچه پادوئی ، بخوبی اداره اش می کردند،…..و برای چنان محیط سنگین ِ بیشتر نا آرامی، آمادگی و قدرت اداره داشتند. طرف هیچکس را نمی گرفتند و خود را نخود هرآشی نمی کردند…و بیشتر سرشان به کار شان مشغول بود. کاری که پر درآمد هم بود. من با پسر پادو که لهجه شیرین کرمانشاهی هم داشت، دوست بودم…خیلی دلش می خواست پول جمع کند و برود کویت که بد جوری شده بود آواز دهل.
برادرم را خوب پذیرائی می کردند و برای نگرفتن پول هم خیلی اصرارداشتند، و البته ندیدم که برادرم حتا یکبارهم قبول کند.
از مدرسه که آمدم، جمال نبودش. او معمولن در این ساعت تازه از کاری خسته کننده می آمد.
و مدتی ولو می شد روی یکی از مبل ها و بعد هم دوش می گرفت.
روز هائی که کمی سر حال بود می آمد سراغم و کلی هم سر به سرم می گذاشت…
جمال فرزند اول بود و من ته تغاری، همین، نه برادر دیگری داشتیم و نه خواهری.
اختلاف سنی ما نشان می داد که قرار بوده یکی یکدانه بماند. ولی تفاوت سن سبب شده بود که به من عین پسر خودش نگاه می کرد و هوایم را خیلی داشت و کوشش می کرد خوشحالم کند. از روزی که متوجه شد دوست دارم زمان هائی که حال و حوصله اش را دارد و می رود بیرون همراهش باشم، دریغ نکرد.
امروز پنجشنبه بود، می بایست زود تر هم آمده باشد چون پنجشنبه ها فرصت می کرد بیشتر خودش را بسازد و برود بیرون. و با دوستانش باشد. پاتوق معمولن قهوه خانه ” سعدون ” بود.
پنجشنبه ها بوی جگر کبابشان محوطه را پر می کرد و هر مقاومتی را درهم می شکست.
شش سیخ جگر، چهار دانه رطب تازه از نخل جدا شده، یک استکان کمر باریک چای، و یک کف دست نان، یک سفارش حساب می شد که سن من برای آن قد نمی داد و تلاش ” فرهاد ” پادوی زبر و زرنگ قهوه خانه هم به جائی نرسیده بود، به این بهانه که از جمال اجازه ندارند از من پول بگیرند، در حالیکه می دانستم چنین سفارشی مختص گروه خاصی بود و اجرایش برای من که هنوز از نظر آنها کوچک بودم، یلان محله را می آزرد و برایشان افت داشت، بخصوص که قلیان هم می توانست پشت بندش باشد.
در این کافه احترام جمال را داشتند، و برایش سنگ تمام می گذاشتند. جمال هم هوایشان را داشت و تا پیش می آمد بازی
” حُکم ” را راه می انداخت که با جمع تماشاگران، کار و کاسبی ” سعدون ” و “حسن ” سکه می شد.
با همه ی فرنگی! بودن محله، باز خانم ها در آن رستورانک جائی نداشتند اما روزی که بوی جگر راه می افتاد این قید در هم می شکست و جفت ها را با هم می دیدی که گاه حتا کارشان به شوخی و مزاح هم می کشید و قهقهه هایشان فضا را می شکافت. پنجشنبه ها بخاطر این بساط و اینکه فردایش روز تعطیل است محله جوان می شد و رنگ و روی شادی به خود می گرفت، و از چشم ها نگاه هائی مهربان بیرون می ریخت….
ولی نمی دانم امروز که پنجشنبه بود چرا دل من در فضای محله نبود.
چرا تا حالا جمال پیدایش نشده؟ از مادر سراغش را گرفتم. جواب درستی نداد، کمی هم نگران بنظر می رسید. مادر نگران که می شود بد اخلاقی اش سرباز می کند و خیلی باید خوش شانس باشی که از دهان کلید شده اش کلامی بشنوی، و در آن حال وهوا من مثل نخودی در ماهیتابه ای داغ بی قرار بالاو پائین می شدم. تصور رستوران ” سعدون “، بوی جگر، و شلوغی خاصی که در آن اطراف برپا بود و حضور در آنجا، آن هم با جمالی که مایه پز و ادا های من بود، آشفته ام کرده بود.
شرجی هم خورده بود دست گرمای زود رس هوا و زود بودن استفاده از کولر، و نیامدن جمال چون دستی در دستکش سیاه حلقومم را می فشرد…اضطراب مادر بیشتر به جانم چنگ می زد.
مادر شروع کرد در اتاق قدم زدن، و این، خبر از عمق دلشوره او می داد…
تلفن که زنگ زد، آرام آن را برداشت:
“….نه صوفی جان، نمی دانم چرا هنوز نیامده….تو خبری از او نداری ؟ ”
پدر که وانمود می کرد در فکر جمال نیست و خودش را به باغچه کوچک پشت خانه مان مشغول کرده بود، کمی با عجله خودش را به ما رساند:
” زری جان کی بود؟ ”
” صوفی بود. سراغ جمال را می گرفت ”
به وضوح دیدم که سبیلش آویزان شد…. چشمانش گردشی نگران یافت. ولی با تسلط بر خود گفت:
” حتمن اضافه کاری مانده است ”
و مادر بلا فاصله جواب داد:
“هر وقت اضافه کاری می ماند خبر می دهد ”
پدر بی هیچ واکنشی از اتاق بیرون رفت، و مجددن خودش را به باغچه رساند.
من جرات کردم از مادر به پرسم:
” چکار کنیم مادر؟…”
سکوتش به سنگینی پتک بر سرم کوفته شد…توانم داشت تحلیل می رفت.
این بار تلفن که زنگ زد به مادر فرصت ندادم. تا بجنبد من گوشی را برداشتم. هنوز حرف نزده بودم که مادر کنارم ایستاده بود. و صدای در، آمدن پدر را هم خبر داد.
“…الو بفرمائید!….نه من پسرشان هستم ….از کجا زنگ می زنید؟….بیمارستان؟….گوشی خدمتتان…”
همراه با ضربان تند قلبم دیدم که هر دو رنگشان پریده است. گوشی را به پدرم دادم.
“….بفرمائید، من ( صارمی ) هستم. ”
محسوس گوشی در دست پدرم لرزان بود…. و دیدیم که مادر دندان بر هم می ساید…
“…حالا حالش چطور است؟….کما؟…. فورن خودم را می رسانم….”
نتوانست سرپا بماند. خودش را انداخت روی مبل….دو باریکه اشک راه گونه های مادرم را گرفت و سرازیر شد….نگاهش را به دهان پدرم دوخت، و بی صدا منتظر ماند.
“…از پشت با کارد به او حمله کرده اند. یکی از ضربه ها به نخاعش خورده است….”
و برای اولین بار دیدم که پدر قهرمانم گریست و من درد عالم را در چهره او دیدم ….وای!… من اصلن نمی دانستم که گریه مرد می تواند اینهمه تلخ باشد.
جرات حرف زدن نداشتم….صدای بی پناهی در گوشم پیچید….در یک آن هر دو پهلوان های زندگیم را داشتم از دست می دادم…چه با پلک بهم زدنی می شود همه داشته هایت را از کف بدهی.
من هم دلم می خواست گریه کنم و بیشتر برای بی کسی خودم.
” کمال! ما می رویم بیمارستان. تو از پای تلفن تکان نخور. زنگ می زنم، اگر خبری بود ما را در جریان بگذار. ” با بغض خفه کننده ای گفتم:
” پدر شما دارید بطرف خبر می روید، من چه دارم که بگویم. ”
قاطع گفت:
” گفتم از پای تلفن تکان نخور، شنیدی ؟ ”
” بله پدر ”
خانه پر از اشباح شده بود. دلهره غریبی همه هیکلم را در مشت گرفته بود. بدون آنکه درست بدانم جمال در چه حال و روزی است دلم گواهی بد می داد. نمی دانستم که حتا در حد تحمل سر پا ایستادنم به جمال وابسته ام. از هر گوشه خانه بوی تن جمال چون دود در روحم می پیچید. سنگینی فضا داشت خفه ام می کرد. در حالیکه دانه های عرق روی پیشانی ام جوانه زده بود داشتم می لرزیدم. تب کرده بودم.
پدرم راست می گفت، تلفن زنگ زد.
صوفی بود.
” از بیمارستان تلفن کردند. جمال را با کارد از پشت زده اند. درکماست. پدر و مادر هردو رفته اند بیمارستان.. صوفی! صوفی! چرا قطع کردی. می خواستم آدرس بیمارستان را بدهم. صوفی…چه شد؟ کجا رفتی؟ ”
تلفن خانه اش را نداشتم تا جویا شوم که چه شده، چرا دیگر با من حرف نزد….
“آیدا” گفته بود برای جمال برنامه دارند. چرا همین خبر کوتاه نا مشخص را با جمال در میان نگذاشتم؟
” حدود سه ساعت پیش با آمبولانس آوردنش….خون زیادی ازش رفته بود. با تلاش زیاد نگهش داشته ایم …..متاسفانه یکی از سه ضربه های کارد به نخاعش آسیب رسانده….بله، از پشت مورد حمله قرار گرفته است….حالا نمی توانیم نظری قاطع بدهیم….پلیس دارد تحقیق می کند…”
“…دکتر! می توانیم ببینیمش؟ ”
” فعلن خیر….بگذارید از بی هوشی در آید…”
” دکتر امیدی هست؟…”
” امیدوار باشیم بهتر است ”
در گزارش پلیس آمده است:
“….وقتی از کار عازم خانه بوده، توقف می کند تا به دو نفری که بنظر می رسیده منتظر تاکسی هستند کمک کند. یکی جلو می نشیند ولی ضربات را آنکه عقب می نشیند می زند. بنظر می رسد با نقشه قبلی بوده چون پیداست که قصد دزدی نداشته اند….بیش از این نمی توانیم با او که بخاطر خونریزی و ضربه ای که به نخاعش خورده و در وضعیت مناسبی نیست صحبت کنیم.
داریم به تحقیقات خود برای یافتن آن دو نفر ادامه می دهیم. ”
ضرباتی که بر پشت جمال فرود آمد، ریشه سلامتی مادر را هم زد. تعادلش را گرفت و تفکرش را از تمرکز انداخت. بیشتر وقتش را در بیمارستان بود و مات و بی کلام جمال را می نگریست…. تا جائی که جمال خواهش کرد دیگر به دیدارش نیاید.
پدر بلند بالای توانایم، چون فانوس تا شد. دائم ساکت بود ودر خودش. و گاه فقط یک کلمه نامفهوم در هوا پرواز می داد که نمی دانم چرا به دنبالش لبخند نا محسوسی روی لبانش می نشست.
و برای من دوران سیاهی رقم خورد که برای تحملم زیاد و سنگین بود.
” آیدا ” در مدرسه از نگاهم فرار می کرد. در پایان یک روز که با اتوبوس مخصوص ، عازم خانه بودیم خودم را به او رساندم.
” آیدا، چه شده چرا با من روبرو نمی شوی؟ ”
” کمال، ازآنچه که برای برادرت پیش آمده متاسفم، خجالت می کشم و دلم می سوزد، و می دانم که چقدر برای تو سنگین است….”
” تو گناهی نداری، چرا باید خجالت بکشی؟ چیزی می دانی؟ کار ” نِمرود ” و دوستاش بوده؟
آیدا، هرچه می دانی به من بگو. می دانی که من چقدر جمال را دوست دارم؟ ”
” کمال بخدا چیزی نمی دانم جز همان که آن روز به تو گفتم که صحبت ِ از سر راه بر داشتن جمال بود.”
” پس از چاقو خوردن جمال از در گوشی حرف زدن ها چیزی دستگیرت نشده است؟ ”
” نه، ولی هم ” نِمرود ” و هم ” یلدا ” خیلی توی خودشان هستند….اما کمال فکر نکنی که آنها دست داشته اند….این توی خودشان بودن گمان می کنم از تاسف چاقو خوردن جمال است….”
” صوفی ” که با ” جمال ” کبکش خروس می خواند، کرک و پرش ریخته بود. ساعت ها وقتش را در بیمارستان می گذراند و به جمال روحیه می داد، ولی اندوهی مشخص چهره اش را پوشانده بود و اشک های نم نم او، می دانستم که از این اندوه سرچشمه می گرفت.
از روزی که جمال دریافته بود دیگر جمال سابق نخواهد شد و کمترین رخداد برایش فلج دائم است، به مادر و من و صوفی گفت که دیگر به دیدارش نرویم. یکبار که من تحملم ِتاب نیاورد و به دیدارش رفتم چنان با ناراحتی اخطار داد که لرزیدم و دریافتم که برای همیشه جمال را از دست داده ام.
زندگی چه بازی هائی دارد….چهار نفره ما چه آرامشی داشتیم، من احساس می کردم که هر چیز چنان در جای خودش قرار دارد که از آن بهتر غیر ممکن است….تصور نمی کردم حسادت و نا دانی تا این حد بتواند خانه خراب کن باشد.
پدر، دیر آمد خانه. گرفته و بی قرار بود، و در پاسخ مادرم که گفت:
” رضا چرا آشفته ای ؟ ”
به درآوردن لباس هایش مشغول شد. وقتی دست و روی شسته روی مبل افتاد، مادر کماکان منتظر بود. فهمیدم که پدر نیز این انتظار را متوجه شده است.
” …بیمارستان بودم. جمال از من خواسته با صوفی صحبت کنم، و به او بگویم، دیگر جمالی که تو می شناختی وجود ندارد و هرگز هم نخواهد شد. به او بگویم که دوران جمال به سر رسیده است و تاکید کرد که حتمن از او بخاطر همه خوبی هایش تشکر کنم و بگویم جمال گفته تا زنده ام فراموشت نمی کنم. هر چند طولانی نخواهد بود….و از من خواسته که او را دختر خودم بدانم و در هر زمینه ای یاورش باشم….و من زری جان مرد انجام این ماموریت نیستم….”
مادر در تمام مدتی که پدر صحبت می کرد آرام اشک می ریخت و من مثل مار دور خودم می پیچیدم. و بغضی پر از یاس داشت خفه ام می کرد.
پدر محکم دست هایش را بهم کوبید و بلند گفت:
” نمی دانم ”
و من متوجه نشدم که چه چیز را نمی داند.
مثل مرغی کرچ گوشه ای از خانه روی افکار درهم و مغشوشم خوابیده بودم و داشتم به بی ثباتی همه چیز فکر می کردم، و خاطرم بار هیچ انتظاری را که بوئی از وصال همراه داشته باشد در خود نمی چرخاند….جمال برای من وقار بودنم بود، و حالا چون تکه ای گوشت افتاده بود روی تخت بیمارستان و این ذهن نو جوان مرا به درماندگی کشانده بود.
” کمال!…”
صدای محکم پدر بود.
” به صوفی بگو دیگر بیمارستان نرود، و در اولین فرصت بیاید کارش دارم….”
بنظر می رسید پدر می خواهد بر خیزد. داشت از کرختی و بهت بیرون می آمد. داشت زانوی غم را از آغوشش جدا می کرد.
” به او بگو فردا صبح خانه ما باشد…”
این عجله برای چه بود؟ برای نا امید کردن دختری که تا دیروز سر شار از غرور و موفقیت بود؟
پدر داشت تصمیم هایش را بیرون می ریخت، ولی نه کامل. فقط اشاره می کرد، بی توضیح اضافی.
نمیدانستم چه در سرش می چرخد….بر اندازش کردم، سنی ازش گذشته بود اما گویا غرورش هنوز توان عرض اندام داشت، هنوز وقتی می ایستاد راستایش پر جوهر می نمود.
آنچه که بر سر جمال آورده بودند کلافه اش کرده بود احساس می کرد پیلی است که از پشه ای لگد خورده است….حمله ی از پشت برایش نماد نامردی بود. می دانست اگر رو در رو بود جمال خوب می توانست مقابله کند….داشت مثل مار به خودش می پیچید.
صدای جان دار پدر فکرم را متوقف کرد.
” کمال، فردا از چه ساعتی قهوه خانه بساطش را راه می اندازد؟ ”
” کدام بساط پدر؟ قهوه خانه هر روز باز است و بساطش روبراه است ”
” فردا پنجشنبه است همان بساط جگر کباب پنجشنبه ها را می گویم. می دانی که هنوز بر قرار است؟ ”
” حتمن هست، نشنیده ام که تعطیل شده باشد ”
” معمولن از چه ساعتی همه هستند ؟ ”
” از ساعت شش ”
” فردا با صوفی ساعت پنج آنجا باشید…فردا صبح خودم به صوفی می گویم. و تا خبرتان نکرده ام آنجا باشید. جگر هم سفارش بدهید….بگذار همه کار ها را صوفی انجام بدهد و طرف صحبت و معامله او باشد. خوب فهمیدی چه می گویم؟ ”
” بله پدر”
چرا مادر حرفی نمی گوید، اظهار نظری نمی کند؟ یعنی از برنامه پدر آگاه است؟ حضورکامل دارد، ؟ یکی دوبار هم چای آورد ولی دریغ از یک کلمه.
وقتی پدر برخاست که به اتاقش برود…مادر آرام گفت:
” رضا شام نمی خوری؟ ”
” نه، در بیمارستان چیزکی خورده ام اشتهای بیشتر ندارم ”
و قبل از اینکه در اتاق را ببندد مادر آخرین سؤالش را که گمان می کنم تمام این مدت زجرش داده بود بیرون ریخت.
“….رضا، چرا جمال گفت به صوفی بگو تا زنده ام فراموشت نمی کنم هر چند زیاد طول نمی کشد ….چی زیاد طول نمی کشد؟ ”
پدر آشکارا منقلب شد، رویش را بر گرداند ، به اتاق وارد شد و در را پشت سرش بست.
هوا آنقدر سرد نبود که صوفی نشان می داد، ولی به توصیه پدر محکم گام بر می داشت.
” کمال از جمال چه خبر؟ ”
” من مدتی است بیمارستان نرفته ام از صوفی به پرس….حسن، سعدون کجاست؟ ”
” پسرش را برده دکتر تا نیم ساعت دیگر پیدایش می شود ”
” کاسبی چطور است؟ ”
” صوفی خانم مدتی است رونق خوبی ندارد، ولی امروز باید شلوغ بشود، روز حقوق است…”
” اما می بینم که دارو دسته ” نِمرود ” با دختر هایشان آمده اند ”
” این ها هم پس از مدت ها امروز پیدایشان شده است. ”
” کمال می خواهی دودست سفارش بدهم؟ ”
” موافقم. ….ببین چطوری دارند نگاهمان می کنند. تا من سر بر می گردانم، چشم می دزدند. ”
” حواسم بهشان هست….کلی حرف پشت صورتشان جمع شده است…. من و تو اینجا چکار می کنیم؟ چرا من و تو؟ معلومه….کلافه فهمیدن هستند ”
” صوفی سعدون آمده و دارد بطرف ما می آید. ”
” نگاهش نکن، کمال بگذار نزدیک تر بیاید که آهسته تر حرف بزند ”
” خوش آمدید، صوفی خانم. چه عجب اینطرف ها ….از جمال چه خبر ”
” سعدون خان بلا دور باشد پسرت سرما خورده؟….”
” خوشحالم می بینمتان. چه بیاورم خدمتتان؟ ”
” ممنون سعدون….دو دست برایمان بیاور …جگر ها خیلی آبدار نباشد ”
” کمال، می بینم جمال نیست بغض سنگینی راه گلویم را گرفته است….درد بدی در سینه ام احساس می کنم. دلم می خواهد یکبار دیگر جمال سابق در محله و در این جا حضور داشته باشد، حتا اگر بعدش بمیرم ….ببین همه هستند و چه حالت کرکری هم دارند و جمال من روی تخت بیمارستان به حال نیمه فلج افتاده است…اگر پدر دستور نداده بود هرگز دیگر پایم را اینجا نمی گذاشتم…کمال دارم خفه می شوم، پس پدر کجاست؟…. ”
” صوفی جان، اگر می بینی همه خانمها هم حضور دارند خواست پدر است…من زود تر، قبل از آمدن با تو، وقتی که هنوز قهوه خانه باز نشده بود و بوی جگر راه نیفتاده بود آمدم و حالیشان کردم که پدرم می خواهد بیاید اینجا، و گفتم گمان می کنم تصمیم دارد در مورد جمال صحبت کند. خواهش کرده که امروز در را به روی همه دختر ها هم باز بگذار و اگر می توانی ترتیبی بده که همه ی رقبای جمال بیایند…”
قهوحانه پر ِ پر بود و دود و بوی جگر کباب، همه را به اشتها انداخته بود که پدر وارد شد.
بر خورد محترمانه و پر سرو صدای حسن و سعدون توجه همه را جلب کرد، بخصوص وقتی که حسن با صدای بلند گفت:
” آقای صارمی خوش آمدید ”
” برای آنها که نمی شناسند، بگویم که ایشان پدر جمال هستند……..”
رستوران از نفس افتاد و سکوت یکپارچه ای حاکمیت یافت.
پدر آمد و بین من و صوفی ایستاد. خونسرد ولی با چهره ای کاملن بر افروخته.
برخاستم تا پدر بنشیند. دستش را روی شانه ام گذاشت و کمی فشار داد که بنشینم.
“….من می دانم همه ی شما با همه ی قلدری و ادعا از جمال من واهمه داشتید. می دانم که او را خار راه بلند پروازی های خود می دانستید….”
صدایش رسا و مقتدرانه بود. نفس از کسی در نمی آمد. حالت بهتی واضح در بیشتر چهره نشسته بود. و پدر شمرده و گرم صحبت می کرد:
“….ولی چیز هائی را نمی دانستید…. نمی دانستید که او، همه شما را دوست می داشت.از صاحبان این محل تا تک تک شما را. او قلبی به غایت رئوف دارد ، و با هیچکس دشمنی نداشت حتا با آنهائی که او را دشمن می دانستند….”
صدای جا بجا شدن صندلی سکوت را شکست، و همه سرها را بسوی خود چرخاند. دیدم که
” نِمرود ” دست ” یلدا ” را گرفته و قصد خروج دارد، که نا گهان فرمان پر از نهیب و قلدرانه پدر مثل توپ ترکید:
“…بنشین سر جایت!….کسی از جایش تکان نخورد تا من حرفهایم تمام شود. ”
و دیدم که نِمرود با چهره ای عبوس و با ترسی که نمی شد مخفی اش کرد آرام سر جایش نشست
” جمال برعکس پاره ای از شما، یک جوانمرد است. او وقار و احترام محله بود….”
سعدون بی اراده با صدای بلند گفت:
” به خدا درست می گوید، او یک جواهر است. ”
” برای شما متاسفم که او را درست نشناختید و نا رفیقانه و از پشت به او کارد زدید.
برای من مسلم و قطعی است که عاملین و عامرین این کارد کشی نا جوانمردانه و از پشت، هم اکنون در اینجا و در بین شما نشسته اند. من قصد دستگیری و شکایت آنها را ندارم. برای من کسر شان است که خودم نتوانم کارم را از پیش ببرم. آنکه روزگار آنها را سیاه خواهد کرد و نخواهد گذاشت که آب خوش از گلویشان پائین برود من هستم ….من رضا صارمی پدر جمال. شب و روز چون سایه به دنبالشان هستم و عاقبت چنان درسی به آنها خواهم داد که از کرده خود سخت پشیمان بشوند. زندگیشان را عبرت دیگران خواهم کرد.
این کمترین جریمه کسانی است که پاسخ مهر و محبت جمال من را که برای کمک به آنها، در اتومبیل خود آنها را نشاند تا به مقصد برساند…و بجای قدر دانی و تشکر به قصد کش از پشت کارد را تا دسته فرو کردند.
کلام آخر اینکه شما جمال آرام را با من که با شما مدارا نخواهم کرد تعویض کردید…. پس ازاین، شما تا کمال من به کمال لازم برسد، و جای جمال قدرتمند و جانمرد را بگیرد با من بجای جمال روبرو خواهید بود.
این را گفت و به من و صوفی فرمان داد که همراهش برویم ودر آستانه خروج به حسین که داشت بدرقه مان می کرد پول زیادی پرداخت کرد.
من را کنار دست خودش نشاند و صوفی را به صندلی های پشت اتومبیلش راهنمائی کرد و ما از مسیرش در یافتیم که به بیمارستان می رود.
جرات هیچ سؤالی نداشتیم.
” جمال جان تا هفته آینده با همراهی صوفی به ” کلیولند ” آمریکا می روید. می دانی که عمویت یکی از جراحان مشهور آنجاست. ترتیب همه کار ها را داده است… در انتظار سلامت کاملت می مانیم ….و تا آن روز نمی گذارم جایت در محله خالی باشد ”
چنان قاطع برید و دوخت که حتا جمال هم فرصت صحبت نیافت. فقط گفت
” پدر جان شاید برای صوفی مقدور نباشد که مرا همراهی کند ”
” می توانی از خودش به پرسی….
” من و کمال داریم می رویم، در تنهائی ازش جویا شو…”
تمام ماجرای آن روز را فردا وقتی که پدر خانه نبود برای مادر تعریف کردم هر چند می دانستم پدر کمی در این مورد با او صحبت کرده است.
” پس تو جانشین جمال خواهی شد؟ ”
” نه مادر، گفت تا کمال به کمال برسد خودم نماینده جمال خواهم بود ”
ولی متوجه شدم که متاسفانه جمال دیگر جمالی نخواهد بود و پدر و مادر بیشتر از من در مورد او می دانند….
و بخاطر همین دانستن بود که عاقبت. جمال با پای خود از کلیولند آمریکا به کشور بر نگشت.
پدر آن روز وظیفه ای را بر کول من گذاشت که از توانم بیرون است.
می دانم که من هرگز جمال نخواهم شد.

تنها در خانه – عباس موذن

آذر ۱۳۹۳


گفت :
به مادرم می گویم بیاید .این مال وقتی بود که هنوز شقایق به مدرسه نمی رفت . زنگ زدیم از شهرستان آمد . یک ماه ماند ، خسته شد . حوصله اش سر رفته بود. برایش بلیط قطار گرفتیم ، رفت . سال گذشته یک آپارتمان کوچک کنار خانه ی خواهرم اجاره کردم . خیالمان اندکی راحت بود . شقایق از مدرسه که می آمد می رفت پیش آنها . اگر صاحب خانه اجاره اش را بالا نمی برد همانجا می ماندیم ولی مجبور شدیم به چند محله پایین تر اسباب کشی بکنیم . او هم حق داشت. می گفت:

تورم مثل عمر شیطان بالا می رود و خرج خانه، خودتان بهتر می دانید سرسام آور است .

– بله ؟
– الو ، بابایی
– سلام عزیزم .
– کجایی بابا ؟
– نزدیکم .
– نزدیک یعنی کجایی ، کی میرسی؟
– ده دقیقه ی دیگه .
– کجا هستی ؟
– توی ماشینم .
– میگم کجایی ؟
– نزدیکم
– وای نستی مغازه ها رو نگاه کنی، ها، تند تند بیا.
– دارم میام .
– می ترسم بابا .
– نترس عزیزم ، مگه نگفتی من از هیچی نمی ترسم .
– آخه من گفتم توی روز نمی ترسم ولی حالا شبِ ، می ترسم برق بره .
– به فرشته هایی که روی دو تا شونه هات نشسته ان فکر کن .
– به دوتاشون ؟
آره ، به هر دو . –
– مگه نگفتی اونی که روی شونه ی چپمونه فرشته ی بدیه ؟
– وقتی می ترسیم اونم فرشته حوبی میشه.
– با… م…ال…یی…
– الو؟ صدات نمیاد بابا …

نکنه نسرین قفل بالاییِ در را انداخته باشد! ولی نه، یادش نمی رود، او بیشتر از من حواسش هست . خودش این نکته را به من یادآوری کرده بود که شقایق قدش نمی رسد آنرا باز کند. فقط می تواند قفل پایینی را با کلید باز و بسته کند . به او گفتم شیفت شب قبول نکند . چند بار اسرار کرده بود تا شیف فول لانگ گرفته بود که شب بتواند خانه باشد ولی بعدها مسئول بخش با درخواستش موافقت نکرد . سر پرستار بخش از دست پرستارانی که ازدواج کرده و بخصوص آنهایی که بچه ی کوچکی هم در خانه دارند کلافه شده است . تقصیری ندارد. به نسرین گفته بود : « صد بار به رئیس بیمارستان گفته ام که من با پرستاران متاهل کار نمی کنم .»

نسرین هرچند به غرولندهای مسئول بخش عادت کرده است ولی بعد از این همه سال کار کردن و بی خوابی کشیدن، وقتی او را سرکوفت می زنند باز هم خجالت می کشد. به نسرین گفتم:
« شقایق باید عادت کند ، به تنها ماندن عادت کند . حالا دیگر دخترمان کلاس دوم ابتدایی ست!»

نسرین قبول نکرد، می ترسد . بالاخره دید که چاره ای نداریم، یا باید از قید کار کردن بگذرد و یا این که به تصمیمی که تقدیر برای ما می گیرد اعتماد کنیم .

چیه دخترم؟-
– راستی بابایی ، من تا حالا پنج بار صلوات فرستاده ام .
– آفرین دخترم ، بیشتر بفرست .
– چی؟
– صلوات دیگه . همینطور صلوات بفرست تا برسم .
– بابایی .
– چیه عزیزم؟
– اون چی بود که می گفتی اگه بگیم، شیطون ازمون فرار می کنه ؟
– اون…آها، بسم الله را میگی؟
– نه، نه، یه چیز دیگه بود .

– یه چیزه دیگه !؟

– آره بابا جون. همونی که می گفتی اگه آدما بگن، شیطون جرعت

نمی کنه بیاد .

– الو ، الو ، صدات نمی یاد ، عزیزکم !

– ال… با.. بگ… من… می… تر… س…مامان…

– چی؟ الو… صدام میاد؟ مامان هست ؟

– مامان رفت.

– کی رفت ؟

– چند دقیقه ای می شه . یادت …

– چی ؟

– میگم یادت اومد ؟

– می تونی بری لب پنجره وایسی و توی کوچه رو نگاه بکنی . اینطوری دیگه

نمی ترسی .

– حالا تو بگو .

– چی رو؟

– همونی که اگه بگیم شیطون می ترسه و فرار می کنه .

– … اعوذب لله من الشیطان الرجیم ؟

– آره آره ، خودشه ، همین بود .

– همینو بگو، خب دیگه کاری نداری ؟

– قطع نکن بابا . آخه اگه برم کنار پنجره اونوقت بایستی تلفن را قطع کنم .

– خب قطعش کن . کاری نداری؟

– تو رو خدا قطع نکن بابا، می ترسم .

– نترس عزیزم . راستی ، از پایین در را قفل کردی؟

– مامان که رفت بهم گفت . یه بار قفل کردم .

– آفرین دخترم .

دلهره دارم . خیالم راحت نیست . حساب و کتاب که ندارد، اگر همین حالا برق ساختمان قطع بشود! گفتم برود و از پشت پنجره به کوچه نگاه کند . ولی اگر همان لحظه ای که برق می رود، پایش به چیزی گیر کند و زمین بخورد، چه؟ باید به او می گفتم کمی صبر کند تا چشمانش به تاریکی عادت کند بعد آرام آرام برود کنار پنجره . توی کوچه روشنایی بیشتر است، مردم هم رفت و آمد می کنند، آنها را که ببیند ترسش کمتر می شود . اما نه ، وحی نازل نشده که همین الان برق این محله قطع می شود . این هم کوچه ! نسرین حالا باید رسیده باشد بیمارستان. حتماٌ به شقایق زنگ زده است. آهان ، حالا فقط بایس کلید بیندازم . در را پشت سرم می بندم.

الو..

– سلام بابایی.

– سلام دخترم .

– الان کجایی ؟

– خیابون جلوی پارکینگ، همین حالا از اتوبوس پیاده شدم .

– چقدر مونده که برسی ؟

– همین خیابون را تا آخرش بیام ، رسیدم خونه .

من هم ته دلم می ترسم ولی به روی خودم نمی آورم . چند روز وقت صرف کردیم تا چند شمار ه تلفن را مثل شماره موبایلم ، محل کار و همینطور شماره تلفن عمه اش را به خاطر بسپارد که در مواقع ضروری بتواند با ما تماس بگیرد . به نسرین گفتم :

« مجبوریم . بالاخره مردم هم بیکار نیستند که کار خودشان را لَنگِ ما بکنند .»

– الو

– می ترسم بابا .

– دیگه داری عصبانی ام می کنی !

– آخه …

– رسیدم ، توی راه پله ام .

بیست و پنج پله را تا طبق چهارم بالا می روم . شقایق درِ آپارتمان را باز کرده و لای چارچوب آن ایستاده است، دارد انگشت شستش را می مکد . مرا که می بیند، لبخند می زند.

نذر – محمد رضا معقول

آذر ۱۳۹۳

خورشید در حال غروب کردن بود. و سکوت خاصی بر تمام مجتمع سایه افکنده بود. فقط صدای ناله و مداحی از خانه ی طیبه خانم بلند بود. بوی عود و گلاب در هوا پیچیده بود. روی دیوارهای آپارتمان پارچه ها ی سیاه باریک که رویشان به عربی چیزهایی نوشته بودند خودنمایی می کردند. نور یک نورافکن درِ مجتمع و اتوبان را روشن کرده بود. بیرون در تابلویی روی پایه اش گذاشته بودند که رویش نام هیئت عزاداری را درشت نوشته بودند. دو مهتابی سبز هم آنرا روشن کرده بودند تا از دور هم خوانده شود. جلوی در آپارتمان دو مرد با لباس سیاه ایستاده بودند و با هم حرف می زدند. گاهی هم چیزی در گوش هم پچ پچ می کردند و زیر لب می خندیدند. هر وقت هم کسی می آمد خنده شان قطع می شد و حالت بی حال به خود می گرفتند. روی محوطه بشیر قصاب داشت خودش را برای قربانی کردن گوسفند آماده می کرد. همه ی بچه ها دور گوسفند بیچاره جمع شده بودند تا کشته شدنش را ببینند. بقیه هم طوری نگاهش می کردند که انگار همین الان در کاسه ی آبگوشتشان است. علی، پسر بزرگ طیبه خانم، که پنج سال بیشتر نداشت، کاملاً مشتاق بود قربانی کردن گوسفند را نگاه کند. برایش مهم نبود که چرا می خواهند این بیچاره را بکشند. فقط می خواست تماشا بکند.

بشیر قصاب دست و پای گوسفند را بست. هیکل چند صد کیلویی خودش را روی کمر آن بیچاره گذاشت. حیوان بیچاره ناله ای از درد کشید. بشیر با آن صدای کلفتش فریاد زد:” آب بیاورید.” یکی از بچه ها کاسه ی آبی به دست او داد. بشیر کاسه را جلوی دهان حیوان گرفت و به زور کمی آب به حلقش ریخت. حیوان بیچاره داشت خفه می شد. بشیر کاسه را روی زمین گذاشت. با دست چپش پوزه ی حیوان را محکم گرفت. گوسفند با چشم های مشکی براقش هنوز داشت علی را نگاه می کرد. علی هم انگار داشتند قند تو دلش آب می کردند، خوشحال بود که می توانست قربانی کردن گوسفند را از نزدیک ببیند. بشیر امانش نداد. با دست راستش چاقویش را از کمریش باز کرد. لبه هایش را به سنگ مالید. بسم الهی گفت و چاقو را روی گردن حیوان گذاشت. شروع به بریدن کرد. گوسفند بیچاره با تمام قوا زور می زد که هر طور شده خلاص شود. اما تا آمد بفهمد که چه شده سرش از گردنش جدا شده بود.

علی هنوز داشت از تماشا لذت می برد. چشمان گوسفند جلوی چشمانش بسته شد. انگار داشت با آن چشمهایش به علی التماس می کرد که نجاتش بدهد. علی هم انگار فراموش کرده بود که همین امروز بود، از صبح تا حالا با آن گوسفند همبازی شده بود. مادرش به او گفته بود: هر گوسفندی که قربانی بشود به بهشت می رود. آنجا از بهترین نعمتهای بهشتی بهره مند می شود. علی هم خوشحال بود که همبازیش داشت به بهشت می رفت.

خون حیوان شروع به پاشیدن کرد. بشیر سرش را روی سفره ی پلاستیکی انداخت. بعد گردن حیوان را به طرف زمین گرفت تا خونش همه جا را کثیف نکند. بعد از اینکه خون ریزی تمام شد، بشیر شروع به صلاخی حیوان کرد.

از گوشت گوسفند نذری آبگوشت درست کردند و در آخر دعا دادند که مردم بخورند. فقط کمی از آن را گذاشتند برای خود طیبه خانم که برای منزل گوشت داشته باشد.

آخر شب که همه بعد از خوردن یک شام کامل، با شکمهای پر از گوشت گوسفند قربانی به خانه ها شان رفتند، طیبه خانم هم راضی بود که توانسته بود نذرش را ادا کند.

مادر طیبه خانم که آن موقع ها بچه دار نمی شده، نذر کرده بود که اگر بچه دار شد یک گوسفند قربانی کند. که اتفاقاً بعد از نذرش طیبه را حامله شده بود. با اینکه پدرش از دختر شدن بچه زیاد راضی نبود؛ ولی مادرش خوشحال بود که بالاخره بچه دار شده اند. طیبه هم که این موضوع را می دانست از همان کودکی دوست داشت برای به دنیا آمدن دخترش گوسفند نذر کند، حال به آرزویش رسیده بود. او بعد از اینکه دوتا پسر تپل و کاکل زری زاییده بود حالا یک دختر به دنیا آورده بود. و وقت آن شده بود که نذرش را ادا کند.

طیبه خانم یک زن مهربان خانه دار بود. او همیشه به آنچه برایش پیش آمده بود قانع بود. حتی همان موقع که اصغر به خواستگاریش آمده بود، با اینکه هیچ حسی نسبت به او نداشت ولی چون خواسته ی پدرش بود راضی شد که با او ازدواج کند. یعنی حتی نگفت که علاقه ای به او ندارد. او فقط دوست داشت همه راضی باشند. اینطوری احساس می کرد بیشتر از هر کس به مادر بزرگش شبیه شده. حتی بعد از خواستگاری اصغر، خواهر کوچکش او را مسخره می کرد که می خواست زن یک شوفر بشود. ولی طیبه می گفت راضیم به رضای خدا. او حتی از شوهر آینده اش هم دفاع نمی کرد. از همان شب عروسی هم نذر کرده بود که هر وقت دختر به دنیا بیاورد یک گوسفند قربانی کند. او حتی بعد از اینکه پسر زایید هم هیچ شکایتی نکرد. باز هم می گفت راضیم به رضای خدا. حتی از خانه ی کوچکی که اصغر در یکی از مجتمع های دور افتاده ی شهر جور کرده بود راضی بود. او خیلی به عقایدش احترام می گذاشت. هیچ وقت نمی گذاشت بیهوده عصبانی شود. یا اینکه سر کسی داد بزند. هر وقت که عصبانی می شد می گفت: استغفرالله. دوست داشت نمازش را به موقع بخواند. عقیده داشت که هرچه نمازش به اذان نزدیک تر باشد، فرشته های بیشتری هستند که برایش ثواب بنویسند. برای همین بود که وقتی نمی توانست نماز بخواند عذا می گرفت. از همان روز اول با عادت ماهیانه مشکل داشت. انگار که قاتل جانش بود. همیشه این روزها را گوشه گیری می کرد. سعی می کرد که اخلاقش تغییر نکند. اولین تجربه ی احساسی اش هم همان ازدواج با اصغر شوفر بود.

اسم دخترش را فاطمه گذاشت.اسم پسرهایش را هم علی و امیر گذاشته بود. علی پنچ سال داشت و پسر بزرگش بود. اصغر هم همیشه هر شب کنار پسر بزرگش می نشست و از نقشه هایی که برای او کشیده بود حرف می زد. او دوست داشت علی مهندس شود؛ تا از خودش بیشتر میان مردم اعتبار داشته باشد. پسر کوچکشان هم سه سال بیشتر نداشت. امیر همیشه همبازی علی بود. علی هم اغلب به او دستور می داد که چه کار بکند. حتی اگر در بازیهایشان علی شاه بود، امیر می بایست نوکر باشد. امیر هم عادت کرده بود که به حرفهای برادر بزرگش گوش کند.

فردا صبح زود اصغر از خانه بیرون رفت. به قول خودش به دنبال بدبختی خودش بود. علی و امیر هم طبق معمول هر روز داشتند با هم بازی می کردند. در بازیشان علی صاحب منصب بود. امیر بیچاره هم مجبور بود الاغش بشود. علی سوار کول امیر می شد و به او فرمان می داد. طیبه خانم هیچ وقت در کارهای آنها دخالت نمی کرد. چون می دانست که در اسلام سفارش شده که به بچه های زیر شش سال نباید چیزی گفت. باید آن ها را مثل ارباب خانه دانست. طیبه خانم هم به این موضوع معتقد بود. معمولاً فقط بازی کردنشان را نگاه می کرد.

امروز خیلی خوشحال بود. انگار بار سنگینی از دوشش برداشته شده بود. بعد از اینکه ظرفهای صبحانه را شست؛ در آشپزخانه مشغول آشپزی شد. دوست داشت بهترین غذایی را که اصغر دوست داشت برایش بپزد. تا وقتی که از سر کار برمی گشت خوشحالش کند. از شانس خوبش امروز اصغر قرار نبود راه بیابان را بگیرد. فقط می بایست چند ساعتی در شهر اسباب و اثاثیه خانه را جابجا کند. همین بود که ناهار به خانه برمی گشت. طیبه خانم هم از این بابت خوشحال بود که می توانست خوشحالیش را با اصغر شریک شود. دوست داشت هرچه هنر داشت در این آشپزی رو کند. از یخچال گوشت یخ زده ی گوسفند قربانی را برداشت. آن را روی میز کابینت، در یک ظرف گذاشت تا یخش آب شود. سبزی های یخ زده را هم گذاشت کنارشان. در یک قابلمه کمی برنج گذاشت دم بکشد. بعد از اینکه کارش با برنج ها تمام شد؛ متوجه شد لیمو خشک ها تمام شده و مجبور است برای خریدن لیمو ترش از خانه خارج شود. چادرش را به سرش انداخت. همین که خواست از در خانه بیرون برود، صدای گریه ی فاطمه بلند شد. برگشت و به اتاق خواب رفت. فاطمه را از گهواره بیرون آورد. در را بست و همانجا مشغول شیر دادن به فاطمه شد. بعد از اینکه کارش تمام شد دخترش را در آغوش گرفت و او را هم با خود بیرون برد. خیلی عجله می کرد. دوست داشت زودتر به خانه برسد تا بتواند به آشپزی ادامه دهد. از در مجتمع که داخل شد؛ قدم هایش را تندتر کرد. انگار چیزی از درون او را صدا می کرد. چیزی او را فرا می خواند. دلش شورافتاده بود. می ترسید که غذایش خراب شده باشد. خوشبختانه آپارتمانشان به در مجتمع نزدیک بود و همین طور خانه شان طبقه ی اول بود. برای همین مجبور نبود پله های زیادی را بالا برود. وسط پله ها بود که صدای فریاد بچه ای از خانه اش بلند شد. انگار داشتند آب جوش روی بچه ای می ریختند. اضطراب تمام وجودش را فرا گرفت. چشمانش گشاد شده بودند. انگار وزنه ای سنگین به قلبش آویزان کرده بودند. دوان دوان خودش را به در واحد رساند. در را با عجله باز کرد. علی را دید که چاقوی آشپزخانه در دستش است و مضطرب او را نگاه می کند. بغض گلویش را گرفته بود. آرام گفت: مامان! خودت… گفتی… اگر… قربانی بشه… میره بهشت…. منم… فرستادمش… به بهشت. فرش کف اتاق قرمز شده بود. خون به در و دیوارها پاشیده بود. انگار نقاشی قلم موی خود را از رنگ قرمز پر کرده بود و با هنر خاصی به دیوارهای سفید خانه اِفِکت داده بود. میان خون کف اتاق بدن امیر، بدون سر داشت دست و پا می زد. سرش هم روی سفره ی پلاستیکی انداخته شده بود. چشمانش باز بود . داشت با نگاهی مهربان به طیبه نگاه می کرد. طیبه مات مانده بود. نمی توانست آن چیزی را که داشت می دید باور کند. انگار غول غظیمی او را محکم در بر گرفته بود. نه می توانست حرکتی بکند و نه حرفی بزند. دستانش را روی سرش گذاشت و بلند ترین جیغی را که می توانست بزند، زد. انگار می خواست هر آنچه را که در این چند لحظه روی قلبش سنگینی می کرد به یکباره آزاد بکند. مدام جیغ می زد. صورتش سرخ شده بود. تمام بدنش عرق کرده بود. نگاهش که پایین افتاد؛ دید فاطمه روی زمین افتاده. درحالی که سرش شکافته شده بود. خونش با خون امیر در هم پیچیده بود. دستانش را باز کرده بود و با چشمان باز داشت مادرش را نگاه می کرد. طیبه دیگر خشکش زده بود. نمی دانست چه موقع فاطمه از دستش افتاده بود. برای اولین بار عصبانی شده بود. نمی دانست از چه چیزی عصبانی بود. شاید از دست خواهرش که او را مسخره می کرد. شاید اصغر که جروزه ی هیچ کاری را نداشت. شاید مادرش که برای تولدش گوسفند نذر کرده بود. شاید علی که برادرش را قربانی کرده بود. شاید خودش که به علی از بهشت رفتن گفته بود و فاطمه را روی زمین انداخته بود. شاید هم خدا که این همه بدبیاری برایش خواسته بود. این دفعه دیگر به رضای خدا راضی نبود. می خواست عصبانی باشد. می خواست عصبانیتش را سر کسی خالی کند. سرش را بالا آورد. اما علی در اتاق نبود. چاقوی آشپزخانه افتاده بود کنار سفره ی پلاستیکی. بدن امیر هم دیگر دست و پا نمی زد. در همین لحظه بود که صدای ترمز محکم ماشینی از اتوبان جلوی مجتمع آمد. بعد از آن هم جیغ یک کودک و خرد شدن شیشه در هم پیچید. صدای فریاد چند مرد از خیابان می آمد: خدا به فریاد برسد. این علی بود. پسر طیبه خانم.

طیبه دیگر طاقت نداشت. پاهایش سست شده بود. نمی توانست خودش را نگه دارد. آرام روی زمین افتاد و از حال رفت. همسایه ها دورش جمع شده بودند. همه ی آنهایی که دیشب دلی از عذا در آورده بودند، آمده بودند. مزه ی گوشت قربانی زیر دندانهایشان مانده بود. آمده بودند که دوباره از گوشت قربانی بخورند. گوشتِ قربانی هم یخش باز شده، و آماده ی طبخ بود.

قطره قطره های لبخند – مجید قنبری

آذر ۱۳۹۳

به تازه گی کتاب شعری با عنوان زیبای:
قطره قطره های لبخند
از همکار فرزانه و زیبا اندیشمان
مجید قنبری
به دستامان رسیده است که در هر شماره گذرگاه شما را با چند سروده آن آشنا می کنیم
با سپاس از آقای مجید قنبری عزیز
—————————-
این دفتر شعر در برگ اول خود این پیام شیرین را دارد:

اگر فرصتی بود

هر چند نا چیز

هر چند اندک

عشق را به هزاران زبان

فریاد می کردم
———————–

اولین شعر این دفتر

* پایان

به پایان خویش رسیدن

بی‌آن‌که گفته باشی

یا گفته باشندت:

“دوستت دارم.”

به پایان خویش رسیدن

هنوز تشنه بودن

و برهوتی بی‌‌آب و علف را

در چشم‌انداز خود دیدن،

بی‌آن‌که بوسیده باشی

لبان سرخ آرزویی را.

به ناگاه بیدار شدن

بر لبه‌ تند و تیز پرتگاهی

و دانستن

رویا بود خود

هر آن‌چه دیده‌ای.

آری

آری

تلخ است و هراسناک باورش.
***

* نفرت

در آغوش می‌گیرم‌ات به نفرت

می‌بوسم‌ات به خشم

می‌خواهم‌ات به نیاز

چون گرسنه‌ای که غذا

یا تشنه‌ای که سراب.

بیگانه‌وار به هم می‌آمیزیم

و در نگاه‌ِمان

دل‌زده‌گی است و بیزاری‌.

می‌دانم،

این میان

جای چیزی خالی‌ست.

رباعی از – کاوه استاد

آذر ۱۳۹۳

بیا سردم شده تب خواهم از تو
پناهی در دل شب خواهم از تو
تنم خیس و هوایم زیر صفر است
شرار آتش لب خواهم از تو

چهار فصل تو – دکتر بیژن باران

آذر ۱۳۹۳

وقتی ماه بر فراز دریا

پشت ابر می رود

ترا لحظه ای فراموش نمی کنم.

وقتی خانه نیستی

خانه منی.

وقتی خانه نیستم

خانه تو ام.

من اولین برای تو بودم.

تو اولین برای من بودی.

یادهایمان بهم آغشته اند.

در نخستین شکوفه بهار

اولین گیلاس سرخ تابستان

در نخستین برگ ریز پاییز

و در اولین برف زمستان

ترا بیاد می آورم – ای میهن.

از چشمِ آسمان، از دهانِ زمین… خسرو باقرپور

آذر ۱۳۹۳

دهان گشاده ای است زمین:
که تو را با تمامِ اندوه ات،
با شادی هایِ گاه گاه ات،
و با تنهایی های هماره ات؛
قورت می دهد!

پَس…
بر بوسه های بی امانِ من:
ایمان بیار… یار!
من هم شادمانی ی کودکی ام را:
بر باد داده ام
و زخم های عمیق میان سالی را:
از یاد برده ام.َ

چشمِ گشوده ای است آسمان:
به گاهی که خوابِ مهربانی و خوبی می بینی؛
و اگر تو نیز چشم باز کرده باشی،
می بینی عمقِ بی انتهایِ زمان را؛
و زار زار گریه می کنی:
بر بی خوابی ی تیره ی آسمان.

پَس…
بر اشگ هایِ بی قرارِ من:
ایمان بیار… یار!
من تمامِ خاطره هایم را؛
از یاد برده ام
و تنها یاد تو در خاطرم مانده ست؛
که از دهان زمین می شنوم؛
و از چشمِ آسمان می بینم.

سروده ای از مهتاب خرمشاهی

آذر ۱۳۹۳


از کجا آمده ای ؟

که با آمدنت

برای زخم های کهنه غزل می خوانی

و دستانت

تنهایی مرا با نبض سرخت در آغوش می کشد

از کجا آمده ای ؟

که نگاهت

رنگ آبی دوست داشتنی من است

که در دریا موج می زند

و کلامت

شعری ست که هیچ شاعری آنرا نسروده است

از کجا آمده ای ؟

که لبانت

عطر بوسه ای ست

که همیشه مهتاب و باران از تو آغاز می شوند

ای که آمدنت

فصل هایم را با نسیم بودنت همآغوش کرده

در اینجا که ماییم

زیباترین لحظه ی آغاز است

دیگر کسی به دیوار نمی اندیشد

فرصت دستهای گرم

میان بوسه و خنده

کوتاهست

کوتاه

شعری از زنده یاد فریدون مشیری و پاسخی به آن از سوی زنده یاد تورج نگهبان…نام عزیز این شاخصان به نیکی ماندگار.

آذر ۱۳۹۳

فریدون مشیری می گوید:

جان زنده است، اگرچه به رنج از تنم هنوز
با خون این و آن، نفسی می کشم هنوز
از خون تا بناک و طرب ناک پاک خود
یک یا دو قطره، شعله کشد در تنم هنوز
گرمای عشق، تاخته تا مغز استخوان
شعرم شرار اوست، اگر روشنم هنوز
برگی به شاخسار حیاتم نمانده است
خار چمن، گرفته به کف، دامنم هنوز
از صحبت و صفای تو دل بر نمی کنم
از دست دل، به جان تو، جان می کنم هنوز

و پاسخ تورج نگهبان                                                           

ای روح جاودان که به رنج از تنی هنوز
با چلچراغ شعر و هنر روشنی هنوز
بینی اگر که رنج به تن پیله می کند
ابریشم از سرود و سخن، می تنی هنوز
هر چند در نشیب خزان پا نهاده ایم
شادابی بهار صد گلشنی هنوز
این شور و حال کار می قطره قطره نیست
دریای عشق و باده ی مرد افکنی هنوز
بر جا به شاخسار حیاتی تو تا ابد
جانی که بی نیاز ز پیراهنی هنوز
پرواز، سال هاست به خورشید کرده ای
تابنده همچو نور، ز هر روزنی هنوز
ای نازنین ” فریدون ” ای شهنواز عشق
گلزار دوست، خار دل دشمنی هنوز

یک رباعی – امیر مهیم

آذر ۱۳۹۳

شرم دارم چگونه بنویسم
دفترم خالی ازسرودنهاست
از کجا من دوباره بنویسم
که پر از واژه جدایی ماست

کارون – فریدون توللی

آذر ۱۳۹۳


بلم آرام چون قوئی سبک بال

به نرمی بر سر کارون همی رفت

به نخلستان ساحل قرص خورشید

ز دامان افق بیرون همی رفت

شفق بازی کنان در جنبش آب

شکوه دیگر و راز دگر داشت

به دشتی پر شقایق باد سر مست

تو پنداری که پا ورچین گذر داشت

جوان پارو زنان بر سینه موج

بلم میراند و جانش در بلم بود

صدا سر داد غمگین در ره باد:

” دو زلفونت بود تار ربابم

چه می خواهی از این حال خرابم

تو که با مو سر یاری نداری

چرا هر نیمه شو آئی به خوابم؟ “

زنی خم گشته از قایق بر امواج

سر انگشتش به چین آب می خورد

صدا چون بوی گل در جنبش باد

به آرامی بهر سو پخش می گشت

جوان می خواند و سر شار از غمی گرم

پی دستی نوازش بخش می گشت

” تو که نوشم نئی نیشم چرائی

تو که یارم نئی پیشم چرائی

تو که مرهم نئی زخم دلم را

نمک پاش دل ریشم چرائی؟ “

خموشی بود و زن در پرتوشام

رخی چون رنگ شب نیلوفری داشت

ز آزار جوان دلشاد و خرسند

سری با او دلی با دیگری داشت

ز دیگر سوی کارون زورقی خرد

سبک بر موج لغزان پیش می راند

چراغی کورسو می زد به نی زار

صدائی سوزناک از دور می خواند:

” چه خوش بی مهربانی هر دو سر بی “

جوان نالید زیر لب به افسوس:

” که یک سر مهربانی دردسر بی “

نجمه زارع و یک نمونه از شعر هایش

آذر ۱۳۹۳

نجمه زارع در ۲۹ آذرماه ۱۳۶۱ در شهرستان کازرون دیده به جهان گشود. وی شش ماه پس از تولد همراه با خانواده‌اش به قم عزیمت نمود و در آنجا ساکن شدند. دوران دبستان را در مدرسه‌ی «اوسطی» قم گذراند و دوران راهنمایی و دبیرستان را به ترتیب در مدارس «نرجسیه» و «شهدای چهارمردان» پشت سر گذاشت. طی سال‌های ۷۹ تا ۸۱ در دانشگاه همدان به تحصیل در رشته‌ی عمران پرداخت و سرانجام به صورت با اشتباه پزشک معالجش در تاریخ ۳۱ شهریور ۱۳۸۴ دارفانی را وداع گفت.

وی در دوران کوتاه زندگی خود با حدود ۳۰ عنوان برگزیده در کنگره‌های شعر و سرایش ۴ دفتر شعر، نام خود را در حافظه‌ی ادبی ایران ثبت نمود.

تا می‌کشم خطوطِ تو را پاک می‌شوی
داری کمی فراتر از ادراک می‌شوی

هرلحظه از نگاهِ دلم می‌چکی ولی
با دستمالِ کاغذی‌ام پاک می‌شوی

این عابران که می‌گذرند از خیال من
مشکوک نیستند تو شکاک می‌شوی

تو زنده‌ای هنوز برایم گمان نکن
در گورِ خاطرات خوشم خاک می‌شوی

باید به شهرِ عشق تو با احتیاط رفت
وقتی که عاشقی چه خطرناک می‌شوی

از این سرزمین بروید – یغما گلروئی

آذر ۱۳۹۳

با سپاس از یغما گلروئی سراینده و از
رضا دقتی برای ارسال آن

ما هرگز
دخترانمان را زنده به گور نکرده‌ بودیم
این شما بودید
که با لهجه‌ی شمشیر می‌خواندید
و زنان به چشمتان
کنیزکانی در مدارِ مطبخ و بستر بودند

چگونه هر روز
به کفِ دست‌هایی که قاتلِ زیبایی‌اند
خیره می‌مانید
و کودکانتان را نوازش می‌کنید
با آن‌ها؟

دست‌هایی که آرایشِ زنان را
با اسید از صورت‌‌هاشان پاک می‌کنند
تا کشوری با مردمِ بی‌چهره بسازند

از این سرزمین بروید
ما قرن‌هاست در اقیانوسِ اسید زندگی می‌کنیم
کاسه‌ی اسیدتان
از نیزه‌ی «چنگیز» و
قداره‌ی «اسکندر» خطرناک‌تر نیستند
دوباره از خاکسترِ خود به دنیا می‌آییم
و زن‌های زیبای دیگری
در این سرزمین هستند
که با گیسوی رها در بادشان
پرچم بسازند

نگاه آرش آذرپناه به دو کتاب

آذر ۱۳۹۳

برای دوستانی که عقیده دارند من همیشه از کتاب های دوستانِ نویسنده ام تعریف می کنم و نقدهایم روی آثار داستانی زیادی مثبت است، باید بگویم که در هفته ای که گذشت دو اثر داستانی از داستان نویسان ایرانی خواندم که به نظرم هر دو شکست مطلقی برای نویسنده هاشان هم در قصه گویی و هم در پرداخت هنریِ طرح به شمار می آمد. اتفاقاً هر دوی این نویسنده ها به نظرم نویسندگان خوبی بوده اند؛ به این معنی که رمان اول هر دو نویسنده در زمان چاپ برای خودش دستاوردی به حساب می آمد. این ها بار دیگر مقاله جوانمرگی در ادبیات معاصر از گلشیری را تایید می کنند. اولین کتاب، بزهایی از بلور بود از علی چنگیزی که جدا از نامِ بدِ داستان، شکست مطلق نویسنده اش در پرداخت قصه ای چند لایه را فریاد می زد. بزهایی از بلور شامل سه داستان است که داستان آخر یعنی خودِ «بزهایی از بلور» بیش از نیمی از حجم کتاب را تشکیل می دهد. روایت چنگیزی از قصه ی آدمهای داستان اگرچه روایتی پرحوصله است اما برخلاف رمان پرسه زیر درختان تاغ به هیچ موقعیت خلاقانه ای که سنتزی از خرده وقایع داستان باشد، ختم نمی شود و به همین دلیل روایت چنگیزی روی سطح می ماند و خواننده را به لایه های پایین تر نمی برد. برای همین نمی شود برای داستان بزهایی از بلور بهانه ی روایت مستحکمی پیدا کرد و داستان چند ساعت پس از خوانده شدن فراموش می شود و خواننده فردای خواندن داستان نمی تواند طرح قصه اش را برای کسی دیگر بازگو کند؛ اصلاً به خاطرش نمی آورد که بازگو کند.
دومین اثر بدی که در هفته ی پیش خواندم، رمان «روز خرگوش» از خانم بلقیس سلیمانی بود که این یکی نه تنها شکست مطلق قصه گویِ خوبِ رمان «بازی آخر بانو» محسوب می شد که به نظر من غایت سستی یک رمان بود. اصلاً من نفهمیدم یعنی چه؟ داستان خواهران دوقلویی که روایت هر دو با فعالیت های مشابه و در یک فضا روایت می شود و هر دو در واقع یکی هستند و آن یکی هم شوهرش طلاقش داده و رفته آمریکا و حالا هم عاشق مردی دیگر شده و همین! یعنی قصه در سی صفحه ی اول روایت شده و همان جا متوقف شده و بقیه اش هم هیچ اندر هیچ است. اصلاً همین داستانی که گفتم یعنی چی؟ خب طلاق داده که داده و حالا با بهرام آشنا شده که شده! بعدش چی؟ که چی اصلاً؟ از همه جای رمان بدتر همان جاهایی است که راوی در جلسه ی داستانی شرکت می کند که خود نویسنده یعنی بلقیس سلیمانی هم دعوت شده و درباره رمان قبلی اش صحبت می کند؛ رمانِ «به هادس خوش آمدید». آن جا خانم سلیمانی زیرلایه ی رمان قبلی خود را خودش تفسیر می کند که احسان نماد اسلامیت است و رودابه نماد ایرانیت و اینکه این ها به هم نمی رسند و این موقعیت قرار است استعاری بشود مثلاً! انگار رمان روز خرگوش می شود کتاب کمکی یا حل المسائلی برای کتاب قبلی نویسنده اش. این بخش از رمان اصلاً هیچ نقشی در کلیت قصه ندارد و اگر حذف می شد نه تنها لطمه ای به رمان نمی زد بلکه آن را از این نامنسجم بودن و ویرانی ساختِ روایی، اندکی، تنها اندکی، نجات می داد. این بخش فقط تبلیغی است برای آن که مخاطب برود آن کتاب خانم سلیمانی را هم بخرد و این مسأله آن قدر رو و آشکار در رمان روایت شده که خواننده ی باهوشش را به شدت از خود می راند. می دانید مسأله چیست؟ وقتی کتابی خوب می فروشد و نویسنده اش مورد اقبال قرار می گیرد بلافاصله نویسنده اش را به یک ماشین تولید متن تبدیل می کند و او را به همین سادگی می کشد و از بین می برد. ما مجبور نیستیم به هر قیمتی ینویسیم. در این گونه موارد همین ترس از نابودی و فراموش شدن است که ما را نابود می کند و به دست فراموشی می سپارد. روز خرگوش یکی از نامنسجم ترین رمان هایی بود که در یک سال گذشته خوانده ام. دوستی می گفت در سال گذشته رمان های بدتری البته خوانده است که خوشبختانه من نخوانده بودمشان. این حرف ها هم پاسخ کسانی باشد که می گویند من فقط بلدم نقد مثبت بنویسم

ا اشک ققنوس مجموعه داستان نویسنده دکتر محمود صفریان تنظیم از: امیر هوشنگ برزگر- ناشر : انتشارات گذرگاه

آذر ۱۳۹۳

اشک ققنوس
مجموعه داستان
نویسنده دکتر محمود صفریان
در ۱۲۰ صفحه
ناشر : انتشارات گذرگاه
محل تهیه: http://ow.ly/tSLFb

داستان های این کتاب عبارتند از:

*** خانه تسخیر شده…

” …در بیرون جائی برای هم پائی شب وجود نداشت.
بی دل و دماغی همه را چلانده بود، دلهره از آینده، آینده ای بسیار نزدیک، فردا یا همین حالا روحمان را می تراشید. “

*** برایم تعریف کرد…

“…ببخشید افتخار آشنائی با چه کسی دارم ؟
من مریم کسرائی هستم…”

*** همسفرم اسدالله…

” شام که خوردیم، همراه با صدای ریل که زیر سنگینی تنه ی تنومند اژدهای پولادین شب را می شکافت و پیش می رفت به صحبت نشستیم…”

*** خاله پوران…

“…بی هیچ مایه ای، بیمار چشم و هم چشمی بود، وبدون واهمه از روی آب افتادن پته اش ، توپ قمپزش را همیشه آماده شلیک داشت…”

*** طرح یک حسرت ” در یک پرده “…

” سکوت…آب دهانش را قورت می دهد و سعی می کند با خیره شدن، تاریکی سالن را پس بزند…آرام تر از قبل…”
خانم ها! آقایان !

*** شوق دیدار…

” …چه می گوئی؟ از چه وفا و کدام مهری صحبت می کنی؟ چرا داری موضوع را رمانتیک می کنی؟ “

*** اشک ققنوس…

“…اواسط اسفند ماه بود، بهترین ماه سال برای این ناحیه. نم گرم است نه شرجی دارد و نه سوز سرما که وقتی می وزد درون را ناکار می لرزاند.”

*** گام هائی در کوچه های خاطره…

“…شب بود.گرم بود و شرجی. روی تختم دراز کشیده بودم. پس از روزی خسته کننده تازه پشتم به زمین خورده بود . داشت خوابم می برد. ضربات ممتد و پر صدای در متوجه ام کرد که دارم به دام می افتم. “

*** قهوه ای که خورده نشد…

“…نفسم بند آمد و قلبم را در دهانم حس کردم. چیزی نمانده بود قالب تهی کنم. “

*** در ایستگاه اتوبوس…

“…به بهانه قدم زدن فاصله ام را برای دیدن بهتر زیبائی که از ( آن ِ ) خاصی هم بر خوردار بود کم کردم. دیدن زیبائی، و کششی که دارد برای خودش حکایتی است. “

*** زیبای ترکمن…

“…برخورد شادمانه خانم دکتر گمراهت نکرده باشد. می دانی مرد ها، و شاید فقط مرد های ایرانی زود خیال برشان می دارد. “

*** دنیای رنگین کودکی من…

” … راه که افتادم، شد برنامه هر شب من ، چه استعدادی را رو کرد! هر شب یک قصه جدید.. “

و نیستی که ببینی… نگاهی به جهانِ شعری ی فریدون مشیری در سیزدهمین سالمرگ او. نوشته ی خسرو باقرپور

آذر ۱۳۹۳


از سوم آبان ماه هزار و سیصد و هفتاد و نه، سالیانی گذشته است، از روزی که فریدون مشیری شاعر و خالق عشق و عاطفه در سادگی و صمیمیت شعری درگذشت. یادنامه ای را همان موقع در سوگ فریدون مشیری و در اندوه رفتنش نوشته بودم. لازم به یادآوری است روزهای دشواری که بر ایران ما و دل و جان من و ما گذشت، این فرصت را از من ستاند تا از مشیری و شعر او به موقع یادی بکنم. اینک به یاد شعر مهربان او واژگانی چند می نویسم . یاد زلالش بی زوال باد… بی زوال است

ادبیات پر آوازه‌ و غنی ایران وارد دوران تلخ و غمباری شده است. نسلی که شعر و ادب معاصر ایران ما را اعتبار و درخشش بخشیده‌اند یکان یکان در می‌گذرند، شاملو، نادرپور، کسرایی، اخوان، مختاری، گلشیری و… بر بال نسیم عمر می‌روند، با دلی پر ز غصه‌ی یار و دیار، و یا با دلی تنگ از دوری و غریبی، و یا چون مختاری با حلقه‌ی کبودی نشسته برگلو. یکی دیگر از این فرهیخته‌گان درگذشته، فریدون مشیری است، شاعر شعر های ساده، با زبانی روشن و شفاف، شاعری که زندگی، رفتار، کلام، و معانی نهفته در زبان ساده‌اش از عشق به مردم و میهن و انسان سرشار بود. شاعری که پرنیان روح لطیف‌اش را در شنگرف عاطفه‌اش می‌تنید و شعر می‌سرود. زمانی که خار مرگ مشیری در جان دوستداران شعر و ادب ایران خلیده بود، ارگان بی‌فرهنگی و ناسپاسی «روزنامه کیهان تهران» خبر درگذشت او را با ذکر این جمله اعلام کرد: «شاعری که برای خوانندگان رژیم‌شاه ترانه می‌سرود مرد»! فریدون مشیری مدت ‌زمانی است رفته است، ولی هنوز ادب و فرهنگ ایران و اهالی آن غمگین ‌اویند.                                                         

تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه‌ها جاری است.
چگونه عکس تو در برق شیشه‌ها پیداست.
چگونه جان تو در جان زندگی سبز است.
هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ می‌نگری.
درختها و چمنها و شمعدانیها،
به آن ترنم شیرین
به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می‌نگرند.
تمام گنجشکان
که در نبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته‌اند،
ترا به نام صدا می‌کنند!
هنوز نقش تو را از فراز گنبد کاج
کنار باغچه
زیر درختها
لب حوض
درون آینه‌ی پاک آب می‌نگرند.

تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده ست
طنین شعر نگاه تو در ترانه‌ی من،
تو نیستی که ببینی چگونه می‌گردد
نسیم روح تو در باغ بی‌جوانه‌ی من.

در بعد نگاه فنی به شعر مشیری می توان گفت اشعار مشیری چنان ساده،‌ بی‌ پیرایه و “روشن” ‌اند که درک آن برای همگان به سادگی میسر است. یکی از ویژه‌گی های بارز او در عرصه‌ی سرایش این است که او مخاطبان شعر خویش را بسیار گسترده می‌طلبد، به همین خاطر روشنی و دوری از ابهام از خصیصه های ذاتی شعر مشیری است، هرچند همین خصلت به اعتقاد برخی از صاحبان نظر، شعر مشیری را از مختصات زیباشناختی نیز دور کرده است. اگر این تعریف فرانسیس بیکن را که “کار هنرمند عمیق تر کردن راز هاست” بپذیریم، باید به این صاحب نظران حق بدهیم.
شعر مشیری را بسیاری از صاحب نظران و شعر شناسان به خاطر فقدان معرفت مدرن شعری، حتی شعر نمی دانند. شعر مشیری همانگونه که پیشانه گفته شد عاطفی و به همین دلیل فوق العاده مردمی و عامیانه است. شعر مشیری شعر تکان به “دل” است، شعر اندیشه و حرکت نیست. به همین دلیل است که اشعار این شاعر بیشتر در میان مردم حضور دارد تا در میان روشنفکران و اقشار پیشرو جامعه. شعر مشیری هرچند از قوالب شعری کهن دور شده و به عرصه شعر نیمایی گام گذاشته است، اما قادر به پیمودن مسیری دراز در این عرصه نشده و در ابتدای ورود متوقف مانده است. اشعار این شاعر وقتی به عرصه کاویدن و کنکاش در روزگار ما و مسائل آن و تاثیر بر آنان پا می گذارد بسیار درمانده می شود. شعر مشیری در عرصه اندیشه و فلسفه و نگاه به ایران و جهان امروزین، شعر روزگار ما نیست. اما عنصر حس و عشق و عاطفه و مهر در اشعار مشیری چنان قدرتمند، غالب، تاثیر گذار و دلنشینند که می توانند جای بسیاری از کاستی های شعر او را در “دل” دوستداران شعر بگیرند و “دل” و مهر و عشق را سلطان عالم کنند. و مگر دوست و برادر شوریده ام اسماعیل جان خویی که خود شاعری خردمند و فیلسوف است در وصف “دل” آدمی این گونه نسروده است:

خرد در نیمه ره وانه که ناید
به جز ماندن به گل زین نره خر هیچ

ورای این خرد شادان خرد باد
که باشد دل، نبود انگارِِِِ هر هیچ
خوشا جز او ندیدن مولوی وار
نه ره ، نه رهروی، نه راهبر هیچ
بشر دل دارد و از دل همه چیز
غیاب دل کند ذات بشر هیچ

ضریبی دان جهان از عشق در عشق
وگرنه مضربی از هیچ در هیچ
همه عشق و همه عشق و همه عشق
دگر هیچ و دگر هیج و دگر هیچ.

در شعر مشیری هرچند «قوالب عروضی» شکسته شده‌اند، ولی رعایت «قوافی» کاربرد دلنشینی دارند که شعر وی را از آهنگی خوشایند برخوردار می‌کنند. در اشعار وی «وزن» نمودی نمایان دارد و کوتاه و بلند شدن مصرع ها از موزونی آنان کم نمی‌کند. به این سروده‌ی زیبا با نام ( «گوشه»‌ی دلتنگی) دقت کنید:

از پشت میله‌های قفس، امروز،
با مرغکی به گفت و شنو بودم.
من یک غزل به زمزمه می‌خواندم،
او یک غزل به چهچهه سر می‌داد.
در اوج هم‌دلی و هم‌آهنگی.
او «گوشه» ای ز پرده‌ی غم می‌خواند
من «پرده» ای ز گوشه‌ی دلتنگی!

فریدون مشیری به‌گونه‌ای شورانگیز به ایران عشق می‌ورزید و این امر به هیچ‌وجه در تقابل با مهرعظیم او به انسان و در هر کجای این جهان قرار نگرفت. بی‌مهر ایران زندگی را نمی‌خواست، و آرزومند سعادت و رفاه مردم خود بود. او در وصف عشق شورانگیز خود به میهنش چنین سروده است:

معنای زنده بودن من، با تو بودن است
نزدیک، دور
سیر، گرسنه
رها، اسیر
دلتنگ، شاد
آن لحظه که بی تو سر آید مرا مباد!

مفهوم مرگ من
در راه سرفرازی تو، در کنار تو
مفهوم زندگی است.
معنای عشق نیز
در سرنوشت من
باتو، همیشه با تو، برای تو زیستن!.

مشیری در سروده ‌ای با نام «پنجره» که شاید خطاب او به شعور انسانی، مهرورزی، فرهیختگی، شعر، هنر، و سیمای درخشان و فرهنگی بشری است این‌گونه سروده است:

تو، تنها دری هستی، ای همزبان قدیمی
که در زندگی بر رخم باز بوده‌است.
تو بودی و لبخند مهر تو،
گر روشنایی
به رویم نگاهی گشودست.

مرا با درخت و پرنده،
نسیم و ستاره
تو پیوند دادی
تو شوق رهایی
به این جان افتاده در بند دادی

تو آغوش همواره بازی،
بر این دست همواره بسته.
تو نیز آرزومند پرواز و آواز من،
در فرود و فرازی،
ز من ناگسسته.

تو دروازه‌ی مهر و ماهی
تو مانند چشمی، که دارد به راهی نگاهی!
تو همچون دهانی، که گاهی
رساند به من مژده دلبخواهی.

تو افسانه‌گو، با دل تنگ من، از جهانی
من از باده‌ی صبح و شام تو مستم
وگر چند، پیمانه‌ای کوچک از آسمانی!

تو، با قلب کوچه
تو با شهر، مردم
تو با زندگی هم‌نفس، هم‌نوایی
تو با رنج آن‌ها، که این سوی درهای بسته
به‌سر می‌برند آشنایی.

من اینک کنار تو، در انتظارم.
چراغ امیدی فرا راه دارم.
گر آن مژده،
ـ ای همزبانِ قدیمی ـ
به من در رسانی
به جانِ تو، جان می‌دهم مژدگانی!.

فریدون مشیری متولد سال هزار و سیصد و پنج بود ‌و در تهران زاده شد. به علت ابتلا به بیماری سرطان خون، خورشید زندگی این شاعر و ادیب در سپیده ‌دم سه‌شنبه سوم آبان ماه هزار و سیصد و هفتاد و نه در بیمارستان «تهران‌ کلینیک» فروخفت.
مشیری در سال هزار و سیصد و سی ‌و ‌سه با خانم اقبال اخوان ازدواج کرده بود و دو فرزند با نام‌های بهار و بابک ثمره‌ی این ازدواج‌اند.

از آثار فریدون مشیری می توان به عناوین زیر اشاره کرد:

تشنه‌ی طوفان (نایاب) هزار و سیصد و سی و چهار، نشر صفی‌ علیشاه.
گناه ‌دریا هزار و سیصد و سی و پنج، نشر نیل.
ابر (ابر و کوچه) هزار و سیصد و چهل، تهران.
بهار را باور کن هزار و سیصد و چهل و هفت، نیل، تهران.
پرواز با خورشید (گزیده) هزار و سیصد و چهل و هفت، صفی‌علیشاه.
از خاموشی هزار و سیصد و چهل و هفت، کتاب زمان.
گزینه‌ی اشعار هزار و سیصد و شصت و چهار، مروارید.
مروارید مهر هزار و سیصد و شصت و پنج، نشر چشمه.
آه، باران هزار و سیصد و شصت و هفت، نشر چشمه.
از دیار آشتی.
با پنج سخن‌سرا.
لحظه‌ها و احساس.
آواز آن پرنده‌ی غمگین.
برگزیده‌ ها.
اشعار سه‌دفتر.
دلاویز ترین.
یک آسمان پرنده.
یکسان نگریستن (منتخبی از «اسرار التوحید»)
و…..
یاد و خاطره‌ی این شاعر مهربان و انسان دوست در جان و جهانِ دوستداران شعر فارسی ماندگار است

ریچارد داوکینز – به انتخاب علی میرعطائی

آذر ۱۳۹۳

دانشمند سر شناس انگلیسی است. او در ۲۶ مارچ ۱۹۴۱ در نیروبی کنیا ( در آفریقا ) متولد می شود و لی بعدن به کشور خود انگلیس می رود و در اکسفورد مقیم می گردد.

ریچارد داوکینز سالها استاد رفتار شناسی – زیست شناسی و تکامل در دانشگاه اکسفورد بوده است و در مقام استادی باز نشسته می شود.

او یکی از دانشمندان معروفی است که آفرینش را زیر سؤال می برد وبی خدائی را تبلیغ می کند. در حقیقت او یک انسان شناس شک گرای سکولار است.

با انتشار کتاب ” ژن خواه ” در سال ۱۹۷۶ در راه ایده و هدف خود تاثیر زیادی در خوانندگان  بر جای می در گذارد.

کتاب بعدی او بنام ” پندار خدا ” در سال ۲۰۰۶ منتشر شد، که در ایران هم به فارسی ترجمه شده است . او در این کتاب عنوان می کند که به احتمال قوی خالقی وجود ندارد.

داوکینز از منتقدان مشهور بی خدائی است

رچارد داوکینز سخنرانی‌های علمی قابل توجهی در دانشگاه های مشهور داشته‌است و طی آن ها از تز خود دفاع کرده است. او عضو گروه‌های خبرهٔ بسیاری از جمله آکادمی پادشاهی علوم و آکادمی پادشاهی ادبیات بریتانیااست.

او در سن هفتاد و سه سالگی کماکان در راه عقیده خود فعال است.

محمد غفاری….کمال الملک افسانه ای در نقاشی کلاسیک کشورمان – امیر هوشنگ برزگز

اسفند ۱۳۹۳


محمد غفاری زاده کاشان است و در خانواده ای هنرمند و هنر دوست پرورش یافته است.عموی او صنیع الملک و برادر بزرگش “ابوتراب غفاری ” از

نقاشان معروف زمان خود بودند.

او در پانزده سالگی به تهران آمد و به مدرسه دارالفنون رفت و به مدت سه سال به کسب علم و هنر پرداخت و در پایان سه سال بود که روزی ناصرالدین

شاه به بازدید دارالفنون رفت، و چشمش به تابلوئی از او افتاد که از رئیس مدرسه دارالفنون ” اعتماد السلطنه ” چهره پردازی کرده بود. شیفته کار او شد. دستور داد در ساختمان ” شمس العماره ” اتاقی به او بدهند، تا بدون دغدغه به کارش مشغول شود. اقانت او در شمس العماره چهار سال به درازا کشید. حاصل کار او در این مدت حدود ۱۷۰ تابلو از جمله یکی از شاهکار های او، تابلوی ” تالار آئینه ” است که در موزه کاخ گلستان نگهداری می شود.و در این زمان لقب ” کمال الملک ” نیز به داده شد.

از دیگر فراگیری های او در دارالفنون، زبان فرانسه است، که بعد ها به تکمیل آن پرداخت. با فراگیری کامل زبان فرانسه، عازم اروپا شد و سه سال دیگر از عمرش را در شهر های: رم – فلورانس – و پاریس گذراند، سه سالی که در شکوفائی بیشتر هنر او نقشی به سزا داشت است.

در این زمان در موزه های ” لوور ” ، ” ورسای ” و موزه شهر رم به کپی برداری از تابلو های معروف پرداخت.) به تعداد دوازده عدد که تمامن موجود است (

به توصیه مظقرالدین شاه ” در سفرش به اروپا ” فرنگ!”، کمال الملک به ایران باز گشت و خدمتی ارزنده و ماندگار با بنیان مدرسه ” صنایع مستظرفه ” به ظهور رساند. این مدرسه بتدریج توسعه یافت و بخش هائی چون: مجسمه سازی، منبت کاری، حجاری و قالی بافی نیز به آن افزوده شد.و هنر آموزان زیادی را پرورش داد که در راه باروری هنر های مختلف کوشا شدند.

هنر و ارزش کار او در حدی بود که هر گاه به دلایلی آزرده می شد و پایتخت را ترک می کرد، اتفاق می افتاد که شخص ناصرالدین شاه و بعدن مظفرالدین شاه به دیدارش می رفتند و از او دلجوئی می کردند.

کمال الملک، مرد آزاده ای بود که با شروع وزش نسیم آزادی خواهی به جنبش مشروطه پیوست و دست به انتشار مقالاتی در حمایت ازآن زد.

او به آثار ” رامبراند ” – رافائل – ولاسکز – تی سیان و واندیک علاقه داشت تا جائی که به دوستانش می گفت:

“… از این پس در نقاشی سرو کارمان با ” رامبراند ” است و در شعر با ” حافظ “

حاصل سفر او به ” بین النهرین ” شاهکار هائی چون “یهودیان فالگیر بغدادی “- “زرگر بغدادی و شاگردش “و “میدان کربلا ” است.

او در سال ۱۳۰۷ شمسی از دست فشار های دولتی به ” حسن آباد نیشابور رفت و “به روایتی تبعید شد ” و تا آخر عمر که دوازده سال و اندی طول

کشید، در آنجا بود.

و سر انجام در مرداد ۱۳۱۹ شمسی در تبعید در گذشت.

به هنگام انتشار کتاب “چشمهایش ” اثر بسیار پر خواننده، زنده یاد ” بزرگ علوی ” شایع شد که بریده ای از زندگی کمال الملک است.و گمانه زنی آن بود که استاد ” ماکان ” در این کتاب خود اوست.

بریزم و بزارم

آذر ۱۳۹۳

متصدی بانک :
خانم بریزم به حساب جاری تون ؟
زن :
نه!! الهی جاریم بمیره ! بریز به حساب خودم
**
از ساده لوحی پرسیدند احترام چیست …!!!!
میگه یه چیزیه که:
من میزارم به تو ،
تو میزاری به من ،
یکی میزاره به یکی ،
یکی هم نمیزاره به یکی ،
ولی به نظر من
هرکی گذاشت بهت ،…..
تو هم باید بزاری بهش

آتش بازی پائیز

آذر ۱۳۹۳


آتش بازی پائیز

شراره های پائیز

آذر ۱۳۹۳

شراره های پائیز

آمادگی برای فرا رسیدن زمستان

آذر ۱۳۹۳

آمادگی برای فرا رسیدن زمستان

خارج کردن دانش آموزان با بنیه ضعیف مالی از گردونه تحصیل کشور!

آذر ۱۳۹۳

حقوق معلم و کارگر: به گزارش گروه جامعه رویکرد، واگذاری مدارس دولتی به بخش خصوصی؛ موضوع جدیدی است که وزارت آموزش و پرورش دولت یازدهم در دستور کار خود قرار داد تا به گفته “فانی” سکاندار این وزارتخانه، با این روش بهره‌وری آموزشی بیشتر گردد!
طرحی که حالا به روستاهای مرزی کشور هم کشیده شده تا این سئوال را در ذهن متبادر سازد که آیا اجرایی شدن این طرح، دانش آموزان (با بنیه مالی ضعیف) را از گردونه تحصیل کشور، خارج خواهد کرد؟

استخدام نیروهای حق‌التدریسی به‌جای معلمان با تجربه!

هر چند این طرح از جهاتی دیگر نیز خانواده ها و البته برخی از نمایندگان مجلس را نگران کرده اما نگرانی‌هایی مبنی بر اینکه طرح مذکور بدلیل استخدام نیروی انسانی ارزان قیمت بجای معلمان با تجربه و دلسوز، کیفیت آموزشی را پایین خواهد آورد بیشتر به چشم می‌آید؛ چرا که طبق قانون وظیفه دولت آموزش رایگان و تامین امکانات لازم برای شهروندان در این زمینه است و واگذاری آن به بخش خصوصی می تواند باعث کم فروشی در حساس ترین بخش زندگی فرزندان این مرز و بوم شود که البته وزیر آموزش و پرورش اینگونه پاسخ می دهد: ”ماده ۱۳ قانون مدیریت خدمات کشوری، اجازه واگذاری مدارس دولتی به بخش خصوصی را داده است.” به گفته فانی، بر پایه اصل ۳۰ قانون اساسی، تحصیلات تا پایان دوره متوسطه رایگان است، ولی در قانون اساسی نیامده که آموزش و پرورش تا پایان دوره متوسطه باید مدرسه بسازد، معلم استخدام و تجهیزات لازم را تهیه کند تا دانش‌آموزان برای تحصیل به مدسه بروند.
این در حالی است که در نص صریح قانون اساسی آمده که “دولت موظف است تا پایان دوره متوسطه، زمینه تحصیل رایگان دانش‌آموزان کشور را فراهم کند که ما هم‌اکنون در حال انجام این کار هستیم.”

جزئیات متناقض طرح از زبان وزیر

اما چندی بعد وزیر آموزش و پرورش در نشست خبری خود با اصحاب رسانه در آغاز سال تحصیلی جدید درباره جزئیات طرح اینگونه گفت: “مدارس دولتی به بخش خصوصی واگذار می‌شوند که دانش آموز نداشته باشند”؛ اما خبرها حکایت از اتفاقی دیگر داشت!
هفته گذشته خبرهای متعددی در این زمینه منتشر شد؛‌ همچون این خبر که “در استان گلستان ۴۰ مدرسه ابتدایی به همراه ۹۷۰۰ دانش آموز به بخش خصوصی واگذار شد“. یعنی اتفاقی بر خلاف اظهارنظر وزیر! به گفته اهالی این استان، دقیقا مدارسی که اکثر دانش آموزان آن روستایی و از قشر آسیب‌پذیر هستند و به خاطر وضعیت بد اقتصادی قادر نیستند به مدارس خاص (غیرانتفاعی، تیزهوشان، نمونه دولتی یا شاهد‌) وارد شوند به بخش خصوصی سپرده شده است؛ یعنی قشری که رسیدگی به آنها در قانون وظیفه دولت شناخته شده است.

چرا؟ مجبور شده؟

آذر ۱۳۹۳

مادر غنچه قوامی همچنین خبر داد که محمود علیزاده طباطبایی، وکیل فرزندش روز

۲۶آبان ماه استعفاء خود را نسبت به وکالت این پرونده داده است.