گذرگاه آبان ماه

آبان ۱۳۹۳


گذرگاه در پائیز

شماره ١۵۶ در سیزدهمین سال انتشار

آبان١٣٩٣

این شماره گذرگاه، حاصل همت این یاران است
**********************************
ندا ایرانی – محمود کویر – حسین دولت آبادی- عیدی نعمتی – فرامرز پور نوروز – حمید رضا رحیمی – مجید میرزائی – بهومیل هرابال – الیسا تنگسیر – دکتر بیژن باران – احمد قتدهاری – محمد حسین باقی – کبرا شکری –
محمود صفریان – آریا ساسانی – مجید قنبری – سیمین بهبهانی – مانا آقائی – خسرو باقرپور – هوشنگ ابتهاج –
مرضیه رستگار – نوش آفرین ارجمند – پونه ابدالی – الهه مشتاق علی میرعطائی – سعید طباطبائی –
===============================

درس هایی از شاهنامه – محمود کویر

آبان ۱۳۹۳

میاسای زآموختن یک زمان

آنچه می خوانید گزیده ای است از کتابی که برای آموزش درس اخلاق در دبیرستان های ایران فراهم آورده بودم. فکر می کنم خواندنش برای هر ایرانی و بویژه برای کودکان و جوانان ما لازم است.
خرد رهنمای و خرد دلگشای

***
در ستایش دادگستری و آزادی
اگر هیچ بانگ زن و مرد پیر
و گر غارت و شورش و دار وگیر
بگوش من آید به تاریک شب
که بگشاید از رنج یک مرد لب
هم اندر زمان آنکه فریاد از اوست
پر از کاه ببینندش آکنده پوست
در نکوهش بیداد بر مردم:
تو دانی که تاراج و خون ریختن
ابابی گنه مردم آویختن
مهان سرافراز دارند شوم
چه با شهر ایران چه با شهر روم
**
از این پس گر آید ز جایی خروش
ز بیدادی و غارت و جنگ و جوش
ستمکارگان را کنم بر دو نیم
کسی کو ندارد ز دادار بیم
ز دلها همه کینه بیرون کنید
به مهراندرین کشور افسون کنید
بکوشید خوبی بکار آورید
چو دیدید سرما بهار آورید
****************************
درس هایی از شاهنامه

داد و پیمان داری دو گوهر تابناک شاهنامه است. دادگری در زندگی و وفای به عهد و پیمان چونان دو ستون کاخ زندگانی ما را بر پای می دارد
شما داد جویید و پیمان کنید
زبان را به پیمان گروگان کنید
مکن ای برادر به بیداد رای
که بیداد را نیست با داد پای
به هر کار فرمان مکن جز به داد
که از داد باشد روان تو شاد
**********************
درس هایی از شاهنامه
یک بار هم این گنج شایگان ادب جهان را برداریم و با این اندیشه بخوانیم که به کار بندیم. به کار بندیم راه و روش زندگی را. راه و روش زیبا زیستن را. راه و رسم احترام به زندگی و به خود را:
چو داد و دهش باشد و راستی
بپیچد دل از کژی و کاستی
چو بخشنده باشی گرامی شوی
ز دانایی و داد نامی شوی
اگر بخشش و دانش و رسم و داد
خردمند گرد آورد با نژاد
بزرگی و افزونی و راستی
همی گیرد از خوی بد کاستی
***************************
درس هایی از شاهنامه
فرمان های کیخسرو
برای آنان که در قدرت هستند. آنان که کار مردم در دستشان افتاده است. این ابیات را باید با مشک و زعفران نوشت:
بکوشید و خوبی به کار آورید
چو دیدید سرما، بهار آورید
زخون ریختن دل بباید کشید
سر بی گناهان نباید برید
نه مردی بود خیره آشوفتن
بزیر اندر آورده را کوفتن
هم چنین از سربازان و فاتحان می خواهد که:
ز پوشیده رویان بپیچید روی
هر آنکس که پوشیده دارد به کوی
ز چیز کسان سر بپیچید نیز
که دشمن بود دوست از بهر چیز
چون برتخت می نشیند، آن می کند که از چنان جهان پهلوانی امید می رود:
بگسترد گرد جهان داد را
بکند از زمین بیخ بیداد را
به هرجای ویرانی آباد کرد
دل غمگنان از غم آزاد کرد

در نتیجه ی کارهای او:
زمین چون بهشتی شد آراسته
ز داد و ز بخشش پر از خواسته
جهان شد پر از خوبی و ایمنی
ز بد بسته شد دست اهریمنی
هم چنین در فرمان های خود از قدرتمداران می خواهد که به آبادی بکوشند و بیچارگان راپشتیبان باشند و پیران و بیکاران و بی سرپرستان را ، سرمایه و کار و مسکن بدهند:
نگه کن رباطی که ویران بود
پلی کان نزدیک ایران بود
دگر آبگیری که باشد خراب
به ایران و از رنج افراسیاب
دگر کودکانی که بی مادرند
زنانی که بی شوی و بی چادرند
دگر آن کس آید به پیری نیاز
ز هر کس همی دارد او رنج راز
بر ایشان در گنج بسته مدار
ببخش و بترس از بد روزگار

پند نامه¬ی مشهور وی و آنچه در شاهنامه به شاه ایران می گوید، بخشی ارجمند از اندیشه-های او را به ما نشان می دهد:
هنر جوی و تیمار بیشی مخور
که گیتی سپنج است و بر ما گذر
اگر روز ما پایدار آمدی
جهان را بسی خواستار آمدی
به گیتی به از مردمی کار نیست
بدان با تو دانش به پیکار نیست
ز نیرو بود مرد را راستی
ز سستی کژی زاید و کاستی
مدارا خرد را برادر بود
خرد بر سر جان چو افسر بود
بزرگمهر در بزم های هفت گانه، خلاصه¬ی اندیشه های آن روزگار را باز می گوید. در نشستی در باره ویژگی های شاه می گوید:
چنین داد پاسخ: که از داد شاه
درخشان شود فر و دیهیم و گاه
دگر کو بشوید زبان از دروغ
نجوید ز کژی به گیتی فروغ
سه دیگر که با داد و بخشایش است
ز تاجش زمانه پر آرایش است
در جایی دیگر خطاب به انسان فریاد بر می آورد که:
خنک در جهان مرد برتر منش
که پاکی و شرم است پیراهنش
بماند بدو رادی و راستی
نکوبد در کژی و کاستی
کسی کو بود بر خرد پادشا
روان را نراند به راه هوا
*******************************
درس هایی از شاهنامه
شاد بودن و شادمان کردن دیگران، هنر زندگی کردن است:
کس ار بد کند بردباری کنیم
چو رنج آیدش پیش یاری کنیــم
**
بکوشید تا رنج‏ها کم کنید
دلِ همگنان شاد و خرم کنید
**
ترا زین جهان شادمانی بس است
چرا رنج تو بهرِ دیگر کس است
**
توانگر کنی گر تو درویش را
کنی شادمان مردم خویش را

**
به هر جایگه یارِ درویش باش
همی راد بر مردمِ خویش باش

***********************************
درس هایی از شاهنامه:
آزار دیگران و آزردن مردمان بزرگترین زشتی و پلشتی است.
سیاه اندرون باشد و سنگدل
که خواهد که موری شود تنگدل
**
ز گیتی هر آن کو بی‏آزارتر
چنان دان که مرگش زیانکارتر
مردمی بزرگترین هنر است. مردمی کردن یعنی داد و دهش و پیمانداری و خرد:
هر آن کو گذشت از ره مردمی
ز دیوان شِمُر مَشمُر از آدمی
**
جهان یادگار است و ما رفتنی
به مردم نماند به جز مردمی
**
به گیتی به از مردمی کار نیست
بدین با تو دانش به پیکار نیست
**
ز دارنده بر جان آن کس درود
که از مردمی باشدش تار و پود
سخن را مگردان پس و پیش هیچ
جوانمردی و داد دادن بسیج
**
هنر مردمی باشد و راستی
ز کژّی بود کمی و کاستی

**
درس هایی از شاهنامه
اندرزهای جاودان فردوسی را باید خواند. دمی زبان در کام کشید و گوش گشاد تا راه زیبا زیستن را آموخت. تا هنر زندگی کردن انسانی را آموخت. بخوانیم با خودمان. بخوانیم برای فرزندانمان تا چونان یک پهلوان بار آیند و ببالند. تا در دنیا دروغ و ستم و نادانی هست، آموختن این اشعار و خواندنش برای فرزندانمان بسی رهگشاست. این گنج را به فرندانمان برسانیم:
چـــــو روز تو آیــد جهــــاندار باش
خـــردمـــند باش و بــــــی آزار بـاش
نگـــــــر تانپیچی ســر از دادخــواه
نبخشی ستـــمکاره گان را گــــــــناه
زبان را مـــگـــردان بگــــرد دروغ
چو خواهی که تاج از تو گیرد فروغ
روانت خــــرد باد و دستـــور شرم
سخـــن گفــــتنت خــوب و آواز نــرم
بــــنه کـــینه و دور بــاش از هــــوا
مبادا هـــــوا بـــرتو فـــــــــــرمانروا
سخن چین و بی دانش و چاره گـــر
نـــبایــــد که یابــــند پـــیشت گـــــذر
ز نادان نـــیابی به جــــــز بدتـــری
نگــــــر ســـوی بی دانشان نـــنگری
چنان دان که بی شرم و بسیار گوی
نــــدارد به نـــزد کــــسان آبـــــروی
خـــرد را مه و خـــشم را بــنده دار
مشــــو تیز بـــا مـــــــرد پـــرهیزگار
نگــــر تا نگــــردد به گــــرد تو آز
که آز آورد خــــــشم و بیـــم و نـــیاز
هــــمه بــردباری کــــــن و راستی
جـــــداکــــن زدل کـــــژی ـو کاســتی
درنـــگ آورد راســـتی را پـــــدید
ز راه هـــــــــنر ســــر نباید کــــشید
به دل نــیز اندیـــشه ی بــد مـــــــــدار
بــــد انــدیش را بـــد بــود روزگـار

*************
درس های شاهنامه
در این هنگامه که راستی چون خورشیدی در پس ابرهای سیاه ستم، روی نهادن کرده و دروغ چون ظلمتی بی شرم و ظالم، بر جامعه چادر پوشانده و تاروپود اخلاق و انسانیت را به شمشیر کژی از هم می درد، خواندن این ابیات شاید هشدارکی باشد مارا!
در ستایش راستی:
به گیتی به از راستی پیشه نیست
ز کوژی بتر هیچ اندیشه نیست
**
چو با راستی باشی و مردمی
نبینی به جز خوبی و خرّی
**
اگر پیشه دارد دلت راستی
چنان دان که گیتی تو آراستی
درنکوهش دروغ:
زبان را نگردان به گردِ دروغ
چو خواهی که تخت از تو گیرد فروغ
**
به گرد دروغ ایچ گونه مَگَرد
چو گَردی بود بخت را روی زرد
**
دگر آن که گفتا ستمکاره کیست؟
بریده دل از شرم و بیچاره کیست؟
هر آن کس که او پیشه گیرد دروغ
ستمکاره ای خوانمش بی فروغ
**
بدانید کان کس که گوید دروغ
از آن پس نگیرد بَرِ ما فروغ
مکن دوستی با دروغ آزمای
همان نیز با مرد نا پاک رأی
**
بزرگمهر می گوید:
به از راستی در جهان کار نیست
از این بِه گهر با جهان دار نیست
**
همه راستی باید آراستن
ز کوژی دل خویش پیراستن

******************
درس هایی از شاهنامه
ویژگی های عشق در شاهنامه:
زن و مرد در اساتیر زیبای ایرانی از درون یک ریواس و همسر،همتراز،همبالا می رویند و تفاوتی بین آنان نیست.
در شاهنامه نخستین داستان قیام مردمان با نام فرانک آغاز می شود. زنی دانا و دلیر و راستگوی و زیبا
زنان نیز به مردان ابراز عشق می کنند .
بر خلاف اغلب آثار ادبیات گذشتگان کشورمان قرار نیست همیشه فراق باشد و دوری، بلکه در این کتاب همه هجران ها به وصل بدل می شود.
زن ها در شاهنامه معشوق هایی منفعل نیستند . پویا و دلیر و دانا هستند و پا به پای مردها حرکت می کنند. هر دو، هم عاشق هستند و هم معشوق.
داستان های رودابه و زال، رستم و تهمینه و بیژن و منیژه از زیباترین عاشقانه های جهان محسوب می شود. زنان شاهنامه عاشقانی دلیر، خردمند و سنت شکن هستند.
عشق در شاهنامه مرزهای زبانی، نژادی، طبقاتی و ملی را در هم می شکند.

بیشتر زنان عاشق شاهنامه که عاشق پهلوانان ایرانی هستند از سرزمین بیگانه، از روم و کابل و توران هستند. این داستان ها شکوه عشق های زمینی و انسانی را با مشهورترین داستان های جهان برابر و بلکه بالاتر می نهد.
**
درس هایی از شاهنامه
دوستی
همان دوستی با کسی کن بلند
که باشد به سختی تو را یارمند
**
مکن دوستی با دروغ آزمای
همان نیز با مرد ناپاک رای
**
ببین نیک تا دوستدار تو کیست
خردمند و اندوه گار تو کیست
چو مهر کسی را بخواهی بسود
بباید به سود و زیان آزمود
**
یک دوس خوب چه ویژگی هایی دارد:
چه نیکوتر از باوفادار دوست
وفاداری از دوستان بس نکوست
**
کسی کو فروتن تر و رادتر
دل دوستان را بدو شادتر
**
نخواهد به تو بد به آزرم کس
به سختی بود یار و فریاد رس
**
که یار جوان چرب و شیرین سخن
به از پیر نستوه گشته کهن
**
چنین داد پاسخ که از مرد دوست
جوانمردی و داد دادن نکوست
**
خردمند مرد ار تو را دوست گشت
چنان دان که با تو به یک پوست گشت
**
به چه کسانی دوستی نکنیم:
چه ناخوش بود دوستی با کسی
که بهره ندارد ز دانش بسی
**
چو با مرد بدخواه باید نشست
چنان کن که نگشاید او بر تو دست.
**
درس هایی از شاهنامه
ارزش و مقام انسان
فردوسی بر آن است که انسان مدار دو جهان است و مقامی والا دارد:
ترا از دو گیتی براورده اند
به چندی میانجی بپرورده اند
**
می گوید که ای انسان ها ارزش و احترام خود را بدانید و خود را خوار مکنید:
نخستین فطرت پسین شمار
تویی خویشتن را به بازی مدار
**
مرد برتر منش همان انسان آرمانی و خردمند شاهنامه دارای این ویژگی هاست:

خنک در جهان مرد برتر منش
که پاکی و شرمست پیرامنش
چو جانش تنش را نگهبان بود
همه زندگانیش آسان بود
بماند بدو رادی و راستی
نکوبد در کژّی و کاستی
از نگاه فردوسی، خرد و دانایی از هر گوهر و نژادی ارجمند تر است:
ز دانان بپرسید پس دادگر
که فرهنگ بهتر بود یا گهر
چنین داد پاسخ بدو رهنمون
که فرهنگ باشد ز گوهر فزون
که فرهنگ آرایش جان بود
ز گوهر سخن گفتن آسان بود
گهر بی هنر زار و خوار سست و سست
به فرهنگ باشد روان تندرست

**

درس هایی از شاهنامه
ببنید سعدی چه درسی از شاهنامه آموخت و به دیگران می آموزد:
این که در شهنامه‌هاآورده‌اند
رستم و رویینه‌تن اسفندیار،
تا بدانند این خداوندان ملک
کز بسی خلق ست دنیا یادگار.
اینهمه رفتند و مای شوخ چشم
هیچ نگرفتیم از ایشان اعتبار!!!

گزیده ای از کتاب: از راه های زیبا زیستن. محمود کویر

شیخ صنعان پاک باخته عشق به نقل از منطق الطیر عطارنیشابوری تنظیم از: محمود صفریان

آبان ۱۳۹۳

در این شماره و چند شماره آینده گذرگاه،
از زبان عطار نیشابوری، از عشق و رسوائی شیرین آن می گوئیم از:
شیخ صنعان
پاک باخته عشق

به نقل از
منطق الطیر
یکی از صد ها آفریده ی زیبا و آموزنده ی ” عطار ” داستان: ” شیخ صنعان ” است.
داستان سیطره عشق، داستان هیمنه عشق و حکایت پاک باختگی و رسوائی…
و به راستی چه زیبا گفته است:
” یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب
کز هر زبان که می شنوم نا مکرر است “….
حافظ
تمامی داستان ” شیخ صنعان ” به نظم است. اشعاری به غایت وزین و دلنشین.
شیخ صنعان، پیر عهد خویش بود
در کمال از هرچه گویم، بیش بود
شیخ بود او در حَرَم، پنجاه سال
با مریدی چارصد صاحب کمال
هم عمل، هم علم، با هم یار داشت
هم عیان،هم کشف،هم اسرارداشت
پیشوایانی که در پیش آمدند
پیش اوازخویش بی خویش آمدند
موی می بشکافت مرد ِ معنوی
در کرامات و مقامات ِ قوی
هر که بیماری و سستی یافتی
از دَ م ِ او، تن درستی یافتی
خلق را فی الجمله در شادی و غم
مقتدائی بود در عالَم عَلَم

و با ایمان، خلوص و اقتدار برکرسی راهبری مریدان نشسته بود و در دنیای تسلط خود، روزگار می گذراند تا…..
گرچه خود را قدوه ی اصحاب دید
چند شب اورا، همچنان درخواب دید

این خواب ها او را دگرگون می کنند. و با آنکه دریافته بود که ” ترسا ” دختری است، و نه در شهراو که در مکان دیگری زندگی می کند، دامن از دست
می دهد. شیدا و بی قرار به قصد یافتن و دیدن او بار سفر می بندد.
می ندانم تا از این غم، جان برم
ترک جان گفتم اگر ایمان برم

مریدان که از این پریشانی او در عجب می شوند، و عزم راسخ او را برای رفتن و یافتن معشوقی که، ” در خواب ” دیده است مشاهده می کنند، مصمم
می شوند در این سفر عشق و رسوائی آن هم به ” روم ” او را تنها نگذارند. همراهش می شوند.
چار صد مرد مرید معتبر
پی روی کردند با وی در سفر
می شدند از کعبه تا اقصی روم
طوف می کردند، سر تا پای روم
از قضا را، بود عالی منظری
بر سر منظر نشسته دختری
دختر ترسای روحانی صفت
در ره روح اللهش صد معرفت

با چه ظرافتی از دختر ترسا لعبت یگانه ای میسازد، توجه کنید
بر سپهر حسن و در برج جمال
آفتابی بود، اما بی زوال
آفتاب از عکس رشک روی او
زرد تر از عاشقان در کوی او
هر که دل در زلف آن دلدار بست
از خیال زلف او، زنار بست
هر که جان در لعل آن دلبر نهاد
پای در ره نا نهاده، سر نهاد
چون دو چشمش فتنه ی عشاق بود
هر دو ابرویش به خوبی طاق بود
روی او در زیر زلف تابدار
بود آتشپاره ای، بس آبدار
لعل سیر آبش جهانی تشنه داشت
نرگس مستش هزاران کشته داشت
چه تلاشی کرده است شیخ نیشابور تا با توصیف و کشش زیبائی های مقاومت ناپذیر دختر ترسا، از بار گناه ” شیخ صنعان ” کم کند….به راستی تاب و توان هم حدی دارد.
گویا عطار دارد از دلبستگی خودش می گوید، ار آفتی که توان او را از کف اش ربوده است…به توصیف ادامه می دهد:
چاه سیمین در زنخدان داشت او
همچو عیسا در سخن جان داشت او
صدهزاران دل چو یوسف غرق خون
اوفتاده در چه او سر نگون
دختر ترسا چو برقع بر گرفت
بند بند شیخ، آتش بر گرفت
گر چه شیخ آنجا نظر در خویش کرد
عشق آن بت روی، کار خویش کرد
شد به کل از دست و بر جای اوفتاد
جای آتش بود و، بر جای اوفتاد
هر چه بودش سر به سر نا بود شد
ز آتش سودا، دلش چون دود شد
واقعن تا بدین حد از خود بی خود شدن، و با غرق در شیدائی، پاک باختگی را پذیرا شدن هم، عالمی دارد…
عشق دختر کرد غارت جان او
کفرریخت از زلف بر دامان او
شیخ ایمان داد و ترسائی خرید
عاقبت بفروخت، رسوائی خرید

دمش گرم….
و مریدانی که با دنیای دلباختگی بیگانه بودند:
سر به سر در کار او حیران شدند
سر نگون گشتند و سرگردان شدند

و شروع کردند به کاری که معمولن در چنین مراحلی، راه به جائی نمی برد.
پند دادندش بسی، سودی نکرد
بودنی چون بود، بهبودی نکرد
عاشق آشفته، فرمان کی برد
درد درمان سوز، درمان چون برد

====================
و این قصه عشق، در شماره آینده ادامه خواهد داشت

گذر از دیارِ آشنا نگاه حسین دولت آبادی به شعرهای چهار شاعر – حمید رضا رحیمی، عیدی نعمتی، مجید میرزائی و فرامرز پور نوروز

آبان ۱۳۹۳

حسین دولت آبادی

آن‌چه پیش‌رو دارید نگاه حسین دولت‌آبادی است به شعر چهار شاعر ایرانی خارج از کشور. حمیدرضا رحیمی، عیدی نعمتی، مجید میرزائی و فرامرز پورنوروز چهار شاعری هستند که آثار آن‌ها مورد نگاه و بررسی حسین دولت‌آبادی قرار گرفته است.

حسین دولت‌آبادی از نویسندگان به‌نام معاصر ایرانی است که در فرانسه اقامت دارد. او در سال ۱۳۲۶ در روستای دولت‌آباد سبزوار متولد شد. از همان آغاز نو جوانی (۱۳ سالگی) به پایتخت مهاجرت کرد و در سال ۱۳۶۳ برای همیشه به اجبار از ایران خارج شد و در فرانسه اقامت گزید. تاکنون از او آثار زیادی منتشر شده است که از جمله آن‌ها می‌توان به این رمان‌ها اشاره کرد: رُمان گدار در سه جلد: موریانه‌های قصر فیروزه ۱۳۸۲، نفوس قصر جمشید جلد دوّم ۱۳۸۴، زائران قصر دوران جلد سوّم ۱۳۸۷، باد سرخ رُمان چاپ اول ۱۳۸۸، چوبین در «رمان» انتشارات فروغ چاپ اول ۱۳۸۹.
****

… چرا و چگونه از شعری و یا هر «متنی» به این نام لذّت می‌بریم و چرا از کنار پاره‌ای بی تفاوت و حتا گاهی با اکراه می‌گذریم؟ چرا شعری ما را به تأمل، تفکر و گاهی به شگفتی وامی‌دارد؟ ولی شعری دیگر، نظیر معمائی است که ما پاسخ آن را از مدت‌ها پیش می‌دانسته‌ایم.

من بارها از خودم پرسیده‌ام: شعر آیا کشف تازه‌ای دراقلیم وجود، شعور، عواطف و احساسات آدمی نیست؟ آیا ما با درک و دریافت شعر گوشه‌هائی از هستی‌خویش و جنبه‌هائی از حیات فردی و اجتماعی خود را کشف نمی‌کنیم؟ کشف تصاویر و مفاهیمی که در تاریکخانه ذهن و خیال ما، در دنیای آشفته درون و جهان تیره و باژگونه بیرون ما وجود داشته‌اند و شاعر نوری بر آن‌ها تابانده و این شناخت و این احساس آشنائی و یگانگی ما را به شگفتی واداشته است. انگار که شاعر در لحظه‌های آفرینش با ما همذات و همزبان بوده است. انگار شاعر و ما، در یکدم با هم یگانه شده بوده‌ایم و سفری را با هم در اقلیم شعر آغاز کرده‌ایم. شاعر ما را به دنیائی راهبر شده که گوئی زمانی در جائی آن را به خواب دیده بوده‌ایم و به رغم

تازگی تصاویر وکلام، مفاهیم برای ما کم و بیش آشنایند. انگار پاره‌هائی از هستی تاریخی خویش را که در گذر زمان و زمانه از یاد برده بوده‌ایم، آرام آرام به یاد می‌آوریم و از این بازیابی و شناخت، لذّت می‌بریم، لذّتی که اغلب با اندوه و رنج و به ندرت با شعف، شادی و نشاط همراه است.

شاید شماری با گز و متر و با شناخت هنری و حرفه‌ای شعری را بخوانند، با تئوری‌های رایج زمانه آن را تفسیر و تشریح کنند و برای آنانی‌که درک کافی و وافی از این هنر ندارند، توضیح بدهند، ولی بر خورد من با شعر بی‌واسطه و ساده است، مانند بر خورد با انسانی‌است که برای نخستین بار به تصادف می‌بینم و تا مدتی نمی‌توانم چشم از او بردارم، گاهی چند قدمی به تردید می‌روم، بر می‌گردم و دوباره به او نگاه می‌کنم و زیر لب از خود می‌پرسم راستی به چه کسی شباهت دارد؟ من او را آیا قبل از این در جائی ندیده‌ام؟ چرا اینهمه آشنا به نظرم می‌آید؟ چرا از کنار آنهمه آدم بی‌اعتنا گذشته بودم، چرا یکدم درنگ نکرده بودم، ولی با دیدن او تلنگری به ذهنم خورده بود و زانوهایم سست شده بود؟ انگار چیزی از جنس جادو از وجود او می‌تراوید که مسحورم کرده بود، چیزی از تبار شعر و هنر که تا به غارهای انسان اولیّه می‌رسد، به دورانی‌که هنر با زندگی معیشتی آدمی در آمیخته بود و به او یاری می‌رساند تا بر نیروهای طبیعت چیره می‌شد. به ریشه رقص‌های پیش و بعد از شکار، آوازهای تند و سرگیجه‌آور، نقاشی‌ها و رنگ‌های حیرت‌انگیز بر دیوار صخره‌های درون غارهای تاریک و …

آری، این هنر ابتدائی برهنه، بی تکلّف، ساده، زیبا، عمیق و اصیل است و بهره‌هائی از سحر، جادو و عطش تسخیر برده است، مانند نگاهی‌که آدمی را ناگهان به دام می‌اندازد و چشم‌ها و چهره محجوب و زیبائی که خیال او را اسیر می‌کند. اگر چه چشم‌ها و چهره زیبایند، ولی چیزی فراتر از زیبائی و جذابیّت در آن‌ها نهفته است، چیزی‌که مانند عشق به وصف در نمی‌آید، این همان چیزی‌است که در هنر اصیل وجود دارد. هنر به‌کودکی شبیه است که در آغوش مادر به شیرینی، بی‌ریا و صمیمی به دنیا لبخند می‌زند. لبخندکودک نیازی به تفسیر و توضیح ندارد، شعر در اوج خود، به گمان من، به این لبخند راز آمیز و جادوگر نزدیک می‌شود.

از شما چه پنهان من از اشعاری که به معمّا نزدیک‌اند و از درک و فهم آن‌ها عاجزم حتا اگر از خروارها تحسین و تمجید اهل فن و هنر بر خور دار شده باشند، بی‌دغدغه و بدون احساس غبن، از کنار آن‌ها می‌گذرم. از معابد هندسی به نام شعر که شاعران زبان و کلام را با ظرافت و مهارت مجسمه سازها تراش داده‌اند، اگرچه با شگفتی، ولی دست خالی می‌گذرم. شاعرانی که مفاهیم شناخته شده و تکراری را در شعر قالب می‌گیرند و با وزن و قافیه‌های تازه، مفهومی مکرّر را، مکرّراً ارائه می‌دهند، حتا اگر با فصاحت و بلاغت بسرایند، باز هم توجّه‌ام را جلب نمی‌کنند. به گمان من، این دسته شاعران‌که مقولات و مفاهیم شناخته شده سیاسی یا مشکلات و مسائل اجتماعی را به نظم می‌کشند اگرچه هنرمند و شاعر نامیده شده‌اند، ولی به نحله دیگری از شعر و به سنخ دیگری از شاعران تعلق دارند. این شعرها در جوامع استبدادی نظیر جامعه ما و در دوران خفقان و اختناق سیاسی مانند زمانه ما، اغلب زبانحال مردم می‌شوند و چون ساده، شیوا، با بلاغت و جسارت بیان می‌گردند طرفداران بیشتری پیدا می‌کنند. هر چند این اشعار دنیای جدیدی را کشف نمی‌کنند، دنیای آن‌ها که همانا دردها و مسائل مشترک آدم‌ها است، مکشوف و شناخته شده است، هنر آن‌ها در این است که احساسات، خشم، بغض و نفرت، یا درک و دریافت و باور همگانی از این معضل و درد مشترک سیاسی، اجتماعی و یا فرهنگی را به زیباترین شکل کلامی می‌سرایند و پذیرش عام می‌یابند. شاعرانی که این مضامین را بر می‌گرینند، خطر می‌کنند و با صراحت و مهارت به نظم می‌کشند به درزیگرانی شباهت دارند که از پارچه خوشرنگ و خوشبافتی با استادی جامه‌ای خوشریخت می‌دوزند. این شاعران اغلب به فنون، راز و رمز حرفه خویش آگاه‌اند و بر آن تسلط دارند، ولی به ندرت پا از مرز این دنیا فراتر می‌گذارند. گیرم شاعری شاید استعداد آن‌ها را درصنعت و فن شعر مقفی و موزون و مهارت آن‌ها را در استفاده از وزن و قافیه نداشته باشد و یا در غم آن نیز نباشد، ولی با سادگی و صمیمیّت دریچه‌ای به روی اقلیمی بکر و ناشناخته بگشاید، دست ما را با مهر بگیرد،‌ کنار این پنجره بنشاند و پرده را کنار بزند تا چشم‌اندازی زیبا در برابر ما رخ بنماید و نسیمی خنک و معطر و روح افزا از جهانی نو بر ما بوزد.

باری، نقد و بررسی فنّی شعر تخصص ویژه‌ای را می‌طلبد که من آشنائی چندانی با آن ندارم و نمی‌خواهم حتا به این مبحث نزدیک شوم. اگر در این مختصر از چند شاعر نام می‌برم وگذرا برخی‌از شعرهای آن‌ها را دوباره با مکث و تأمل مرور می‌کنم، به این دلیل است که به تازگی دو دفتر شعر از عیدی نعمتی به دستم رسیده و آن‌ها را به سرعت و با رغبت و لذّت خوانده‌ام. از سال‌ها پیش با شعر و با شخص حمیدرضا رحیمی آشنا و مأنوس بوده‌ام، از شعرهای او آموخته‌ام، حظ برده‌ام و می‌باید سال‌ها پیش این وجیزه را می‌نوشته‌ام، گیرم تا به امروز فرصت آن را نداشته‌ام. مجید میرزائی را فقط یکبار در شهر پاریس دیده‌ام و همان دیدار کوتاه و مطالعه دو دفتر شعر او دوستی و علاقه‌ام را کفایت می‌کرد تا فرصت را غنیمت بشمارم‌و به پاره‌ای از شعرهای او نیز اشاره‌ای بکنم. از فرامرز پور نوروز یک مجموعه قصه و یک دفتر شعر بیشتر نخوانده‌ام. به‌گمان من پور نوروز نیز به همین خانواده تعلق دارد و اگرچه شعر او درکنار شعرهای عیدی نعمتی و حمید رضا رحیمی‌کمی کمرنگ می‌شود، ولی‌چند شعر او را که از دنیا و فضای مشابهی سخن می‌گویند برای نمونه می‌آورم.

من قصد ندارم در این مختصر به بررسی «شعر تبعید» و لاجرم به تمامی شاعران تبعیدی ایران بپردازم، این مهم از حوزه کار و توان من خارج است و آن را به «اهل فن» و دست اندرکاران وامی‌گذارم. باری، اگر در «دیار آشنا» و روی شعرهائی‌از آن‌ها درنگ می‌کنم بنا به دلایلی‌است که در بالا اشاره کردم و دیگر این که به قول همولایتی‌های ما:

«انگشتِ نمک، خروارِ نمک!»

چقدر ساده / اتفاق افتاد / بادی وزید / گلی پرپر شد / و پیراهنت

تنها ماند / روی بند زندگی /

(عیدی نعمتی)

عیدی نعمتی

شاید من نیز در زمانه دیوباد زیسته‌ام و مانند عیدی نعمتی شاهد پرپر شدن صدها گل به دست دژخیم عصر انحطاط بوده‌ام که شعر او را به این سادگی می‌فهمم. پیراهن تنها بر روی بند، یاد آور آن اسبی است که بی سوار به سوی آخُر باز می‌گردد. پیراهن تنها، یاد آور بقچه لباس‌های اعدام شدگانی است که به خانواده آن‌ها باز پس می‌دادند، باری، مادری گره بقچه را می‌گشاید، پیراهن نوجوانش را در خلوت خانه می‌بوید و به پهنای صورتش اشک می‌ریزد؟ کسی‌چه می‌داند؟ شاید، شاید پیراهن را به عادت بشوید و آن را تنها، بر بندی که به گمان عیدی بند زندگی است بیاویزد؟

… و باز باد است / که جارو می‌کشد / بر خاکستر اشیاء و / آرزوهای ما / و تنها / زمان است / که دندان‌های تازه در می‌آورد/

(عیدی نعمتی)

شقاوت زمان و فناپذیری انسان و آنچه می‌ماند حسرتی‌است که از تماشای ردیف سنگ‌ها و نامهائی که آذین یادها شده‌اند، حاصل می‌شود

این اندوه و حسرت نسل ماست که باد همه آرمان‌ها و آرزوهای او را جارو کرد و برد. این اندوه و حسرت دراکثر اشعار عیدی و امثال او موج می زند:

در سوگ گل / دریا / قطره ایست / بر آتش درون / در سوگ گل / دریا تنها / قطره ای است /

(عیدی نعمتی)

گل عیدی در اینجا آن گل سفید و سرخ «صد برگی» نیست که از ستم بادهای مسموم پرپر شده است، نه، گل او می‌باید انسانی باشد که پای دیوار به ضرب گلوله به خاک افتاده است، انسانی به زیبائی و ظرافت و لطافت گل، هر گلی، که فرونشاندن آتش اندوه او را دریائی‌آب حتا کفایت نمی‌کند و این بیت از غزل حافظ را به یاد ما می‌آورد:

«زین آتش نهفته که در سینه من است

خورشید شعله ایست که در آسمان گرفت»

اوج تخیّل، غلو و اغراق در تصویر سازی و تشبیه، ولی با اینهمه بیان احساس و واقعیّتی که فقط از شعر ساخته است.

شب که می‌شود / من / غم‌هایم را / روی نت ودکا می‌سرایم./

(عیدی نعمتی)

شب ما آیا به شب شاعر شباهتی ندارد؟ این شب‌ها از کجا و چرا با ما تا این سر دنیا آمده‌اند و چرا ما را رها نمی‌کنند؟ چرا؟ چرا؟ مگر نه این که «دیوار سوراخ سوراخ شده» عیدی بارها و بارها در کابوس‌های ما ظاهر شده است؟ مگر نه اینکه ما حوادث تاریخی مشابهی را از سر گذرانده‌ایم، مگر نه اینکه صدای وقیح رگبار مسلسها درگوش ما نیز مکرّر شده است، مگر نه اینکه حافظه تاریخی مشترکی داریم، مگر نه اینکه با او همدردیم؟ اگر غیر این است، دیوار عیدی چه معنائی برای ما می‌تواند داشته باشد؟

چقدر سوراخ روی این دیوار است / وگوش که بر دیوار می‌گذارم / صدای رودخانه می‌آید / صدای بال بال زدن پرندگان / صدای انسان می‌آید / فریادهای تکه تکه شده / چقدر نام روی این دیوار است / و چقدر مثل هم گُر گرفته‌اند نام‌ها / چقدر چهره روی این دیوار است / چقدر سوراخ روی این دیوار است/

(عیدی نعمتی)

این دیوار سوراخ سوراخ شده نماد و تابلو شقاوتی است که بر ما و بر مردم ما رفته است. صدای رودخانه، صدای بال پرندگان و فریادهای تکه تکه شده، یعنی زندگی را به مسلخ بردن، دیوار مسلخ زندگی است. مسلخ نسلی‌است که هستی خویش را بر کف گرفت تا آینده ای بهتر بسازد. نسل شکست. دراین شعر نامی‌از مسلسل و شلیک شبانه عمله مرگ به میان نیامده ولی ما فریادهای انسان را در رگبار گلوله‌ها می‌شنویم که تکه تکه می‌شود. از چهره‌های روی دیوار سخن می‌گوید و کتابی با چند هزار چهره در برابر ما ورق می‌خورد، کتابی که هر صفحه آن سرگذشت چهره‌ای است که برای رهائی، آزادی و عدالت جان باخته است. دیوار نماد و تصویر آرزوها و آرمانهای زیبای ماست که به رگبار بسته شده است. این دیوار مانند آن دیواری که کموناردها در سایه‌اش برای ابد خفته‌اند، نماد و تابلو آرمانهای زیبا و سرخ همه آرمانخواهان و آزدایخواهان دنیا است که تا ابدیّت امتداد می‌یابد و این معجزه شعر و هنراست. شاعر دیگری «خبر» فاجعه مکرّر را در گوشه دیگر تبعید با ایجاز و ابهام چنین می‌سراید:

از سر زمین دور / صدای شکستن می‌آید/ مهیب و دردناک / مثل سقوطِ هزاران دلِ نازک / به اعماق درّه‌ای/ آنجا باید بی‌گمان / برگریزان تازه ای باشد که نسیم / اینگونه بر درگاه / دست خالی، ایستاده است /

(حمیدرضا رحیمی)

حمیدرضا رحیمی

آنجا کجاست؟ سر زمین سوخته ما؟ صدای شکستن و برگریزان تازه اشاره آیا به چه چیزی است؟ نام شعر «خبر» است و با ابهام و ایهام اشاره دارد به کشتار تازه‌ای در سرزمین دور. آیا این همان صدای تکه تکه شده انسان نیست که عیدی نعمتی، در آن‌گوشه دیگر دنیا، گوش بر دیوار سوراخ سوراخ شده می‌گذارد و می‌شنود؟ آیا این همان کابوس مشترکی نیست که بعد از آنهمه فجایعی که درمیهن ما رخ داده، دچارش بوده‌ایم و حالا، در تبعید اندوهگین و سرگشته به دور خود می‌چرخیم؟

اگر چه همه شعرها در باره «تبعید» و مهاجرت اجباری نیستند، ولی در تبعید نوشته شده‌اند و به گمان من، به خلاف نظر و باور بسیاری، هر اثر هنری که در تبعید و دور از میهن آفریده شود، حتا اگر مضمون آن تبعید نباشد، «هنرتبعید» است و بی تردید این روزگار مُهرش را بر ذهن و خیال و اندیشه هنرمند کوبیده است. نگاه یک شاعر و نویسنده تبعیدی به مردم و به میهن‌اش و به هستی با نگاه شاعر و یا نویسنده‌ای که بر خاک و در خانه خویش، هرچند همخانه با هراس و با اضطراب و دغدغه می‌سراید، متفاوت است. روزگار تلخ تبعید خواه ناخواه روی هنرمند و آثار هنری او اثر می‌گذارد. بی جهت نیست که شاعر در این فضا و در این دنیای سرد و

نامأنوس و در تنهائی می‌سراید.

پشتم لرزید / وقتی که پشت ذرّه بین / به تنهائی‌ام / نگاه کردم /

(حمید رضا رحیمی)

و یا:

آدمی خو می‌کند / به ابعاد این زندانِ زیبا / و به مگسی که می‌کوشد / چون هواپیمائی / در تنهائی وسیع آدمی / بنشیند /

(حمید رضا رحیمی)

شاید کسی‌که زندگی در تبعید را تجربه نکرده باشد گمان‌کند که انسان تبعیدی در سالهای نخست دوری از میهن و مردم و عدم آشنائی با زیان و با مردم به طور طبیعی تنها و بیگانه است. دو شعر نخست را حمید رضا رحیمی در سالهای نخست تبعید و در آلمان سروده است و این شعر را که به تازگی از او خوانده‌ام سال‌ها بعد در آمریکا سروده است. این تنهائی و بیگانگی بعد از سال‌ها ماندگاری در خاک بیگانه همچنان به قوت خویش باقی است و حتا عمیق تر و سهمگین تر شده است:

شب بسیار تاریکی بود/ چندانکه چراغ سقف اتوبوس / خورشیدی تابناک می‌نمود / پنجره را که گشودم / هراسی زلال / بر چهره‌ام / وزیدن گرفت / و بمن فهماند / چقدر / تنها هستم / دو باره، / همه را شمردم / سی و دو نفر بودیم / من و / سی و یک صندلی خالی اتوبوس /

(حمید رضا رحیمی)

نه، این سوررآلیسم نیست، رآلیسم ناب است و حقیقت دارد. کسی که از این شب گذرکرده باشد حمیدرضا رحیمی را خیلی خوب می‌فهمد. نگاه کنید، این چند سطر را بعد از این که یک چهارم قرن دور از میهن و در تبعید روزگار گذرانده بودم، در ادامه یادداشت‌هایم نوشته‌ام: «… دلم به هیچ وجه باز نمی‌شود و در این روزهای زیبای بهاری، در کنار سبزه، گل و چمن، در این سکوت و آرامش، دلم بیشتر از پیش می‌گیرد. وقتی تنها و سرگشته در کوچه‌های خلوت این محلّه پرسه می‌زنم، احساس می‌کنم به آخر دنیا و به پایان راه رسیده‌ام و گذشته‌ها را مانند جنازه‌ای به سختی بر دوش می‌کشم. دراین لحظه‌ها قلبم از درد تیر می‌کشد، قلبم گاه و بی‌گاه، با هر یادی و خاطره‌ای به سختی منقبض می‌شود و من‌که با کوله‌بار گذشته‌ها تنها مانده‌ام این گره خوردگی و انقباض درد را درون سینه‌ام احساس می‌کنم و نمی‌توانم از گذشته‌ها، از این دنیائی که احاطه‌ام کرده فرار کنم و چاره‌ای برای این‌دلتنگی بیندشم. دلتنگی و این اندوه سمج با من همخانه شده‌اند. نه، هیچ مفری نیست. بعد از ساعت‌ها تنهائی و کار و کلنجار، از خانه خالی بیرون می‌زنم تا شاید، شاید از سنگینی اندوه بکاهم و در «بیرون» نفسی بکشم. بیرون از خانه نیز هیچ‌کسی چشم به راهم نیست. نه، همزبان و آشنائی نیست، گاهی احساس می‌کنم مانند خدا تنها مانده‌ام و تا دیوانگی چند قدم بیشتر فاصله ندارم. تنها و بیگانه! پس از گذشت یک چهارم قرن هنوز در این دیار بیگانه‌ام، سر به زیر و بیگانه از جلو ساختمان‌ها و فروشگاه‌ها می‌گذرم، چرخی در کوچه‌های اطراف منزل و میدان تازه ساز می‌زنم، مثل هر روز غروب بی‌اعتنا از کنار تندیس برنزی دوگل و مجسمه سنگی ولتر می‌گذرم و قبل از این که کف پاهایم از زور درد به زق زق بیفتند، راهم را کج می‌کنم و از مسیر همیشگی و هر روزه به اتاقم بر می‌گردم، پشت میزم می‌نشینم و کم کم از درک و دریافت وضعیت خودم به هراس می افتم. بعد از سال‌ها دوری و تنهائی هر روز از خودم می‌پرسم تا کی می‌توانم دوام بیاورم؟ هرروز از خودم می‌پرسم چکار باید بکنم تا بی باقی در هم نشکنم و دوام بیاورم؟ چکار؟ …

… قسمت کن با من/ آن تنهائی عظیم را / که چندین برابر توست / تا در خلوت کوچک خود / با هم / تماشا کنیم / این غول زیبا را /

(حمیدرضا رحیمی)

مردی چینی روزگاری به من می‌گفت: «کله آدم تبعیدی به دو

نیم شده است، نیمی از آن در میهن‌اش جا مانده و نیم دیگرش اینجا، روی شانه‌های اوست.» اگر از استثناها بگذریم، به گمان من این تعبیر در باره اکثر هنرمندانی‌که دور از میهن ما و در چهار گوشه دنیا پراکنده‌اند، کم و بیش صدق می‌کند و بر اشعار آن‌ها اثر می‌گذارد: تنهائی، بیگانگی، احساس عدم امنیّت در زبان، اضطراب، بی ریشگی، اندوه سمج، خیالبافی، بیتابی، حسرت، بازگشت و چرخش مدام خیال در آسمان زادگاه، سرگشتگی، دل نگذاشتن درخانه بیگانه، پا به‌راهی و موقتی زیستن، تکرار و … و تکرار از مختصات شعر تبعید و خطوط اصلی چهره شاعر تبعیدی است:

… هی تا من خیال بگردانم / چهره در چهره / نقش می‌گیرد / رّد سرخی از پرواز شبانه / پای هر دیوار، هر دار / اماّ / هی تا من خیال بگردانم و / هیمه بگیرانم / در اجاق یاد / شعله می‌کشد / شور عشقی مانده با من / از پار و پیرار / درناها که پرکشیدند و رفتند /

(عیدی نعمتی)

«درناهای» عیدی نعمتی که در این شعر پر کشیده و رفته‌اند آن «گل» و «گلهائی» را که از ستم بادها پرپر شده‌اند تداعی نمی‌کنند؟ اگر این دلبستگی به گذشته نبود خیال او آیا با درناها پر می‌کشید؟ این احوال و احساسات چقدر نزد شاعران تبعیدی به هم شباهت دارند. به طنز تلخ و هولناک این شعر توجه کنید:

به رودخانه / سخت خیره شده‌ام / بی اعتنا/ به فریادهای تصویری

که دارد / در آب / دست و پا می زند /

(حمید رضا رحیمی)

کسی‌که تنهائی تبعید و دوری از مردم و میهن‌اش را تجربه کرده باشد، به سادگی می‌تواند دست و پا زدن و «فریاد کشیدن درآب» را درک کند. هنر، بداعت و توانائی استثنائی حمید رضا رحیمی در این است که به کنایه و طنزی زیبا از آرامش ظاهری فراتر می‌رود و احوال واقعی تبعیدی را در تصویر او در آب نشان می‌دهد. شاعری دیگر، به نام فرامرز پور نوروز

از اضطراب که همخانه همیشگی تبعیدی است سخن می‌گوید:

فریادها می‌روند / – آبی بر آتش- / ای اضطراب مکرّر / در کدام کنج آشیانه / پنهانی؟ /

(فرامرز پور نو روز)

فرامرز پورنوروز

اضطراب همزاد و همخانه انسان تبعیدی است، اضطراب از لب مرز با او همراه می‌شود و در ژرفاهای وجودش جا خوش می‌کند. تبعیدی با اضطراب چشم می‌گشاید و با اضطراب به خواب می‌رود. خوابی‌که عمق آن به اندازه یک بند انگشت نیست و با صدای بال زدن پشّه‌ای از سر کوچ می‌کند. خوابی بریده بریده و پریشان که درسالهای نخست تبعید کابوس‌ها آشفته‌اش می‌کنند و بعدها آن چیزهائی که هیچ نامی و نشانی ندارند.

در همان دفتر شعر (در جاده‌های بن بست) آمده است:

دور از خاک و ریشه / به هرسو می‌وزم / چون آخرین برگ پائیزی / آویزان باد /

(فرامرز پورنوروز)

مجید میرزائی نیز شاعری از همین نسل است، آرمانخواه و مبارز. زندان، شکنجه و تبعید را تجربه کرده و در بدرقه «درناها و گل‌ها»، اشک‌ها ریخته است. در شعر او اگر چه مانند شعر عیدی نعمتی، حسرت، اندوه و شور عشقی به یادگار مانده از پار و پیرار مانند شعله لرزانی در این شب تاریک و سرد تبعید سو سو می زند، ولی امید، امید جای ویژه ای دارد:

گیرم سراب بجوشد/ از چشمه سار تو / گیرم شقایقی نکند لب‌تر / از جویبار تو / گیرم … / اما، / من با تو چقدر لطیف زیسته‌ام / من، بی تو / چه آرزوگر و مشفق گریسته‌ام / من با تو / دنیا را عاشقانه تر نگریسته‌ام / این آیا / برای یک دلِ عاشق / کافی نیست؟/ کافی نیست؟ /

(مجید میرزائی)

مجید میرزایی

شعر مجیدمیرزائی نیز از حسرت و درد جدائی یاران سرشار است، اندوه عزیزانی که با آن‌ها «در شوره زار وحشت و بیداد/ در زیر گوش قرق

داران/ ترانه عشق و آزادی / می‌خوانده است./

در جنگل شگفت‌آور رویاها / با تو، به شکوه سخن می‌گویم / و بی شکیب / دست در آغوش حسرتی بی‌پایان / می‌گریم / ایکاش می‌توانستم / که بگویم: «دیدارمان به قیامت» / ایکاش دوزخی می‌بود / دوزخی حتا/

(مجید میرزائی)

و باز هم اندوه، دریغ و حسرت! حسرت در شعر مجید میرزائی. جوانی آرمانخواه و مبارز که به گوشه‌ای از این دنیا پرتاب شده و سالهاست که در انزوای تبعید روزها را مکرر می‌کند:

باغ جوان جنونم کو؟ / می‌پرسم / ناباورانه می‌پرسم / و آوازهای فراموشم را / در خشکسال حافظه می‌جویم /

شاعر مبارزی‌که دور از میدان نبرد با حسرت به گذشته می‌نگرد، جوانی و جنون از او دور مانده است و به تلخی و درد به واقعیّتی اعتراف می‌کند که همانا «آوازهای خوش فراموش شده اوست» زمان بیرحمانه گذشته است، مکان و وضعیّت او به ناچار تغییرکرده است، آنچه باقی مانده یادها و خاطراتی‌است که در تاریکخانه حافظه به مرور خشکیده‌اند. این «دریغ» و حسرت در شعر دیگری و به شکل دیگری بیان می‌شود. توقف، سکون و تکرار و تکرار که مومیائی تجسم عینی‌آن است که تا قرن‌ها و قرن‌ها دست نخورده باقی خواهد ماند.

پروانه‌ها را / در قاب‌های مطلا / سنجاق کردیم / گلهای خشک را / در گلدان‌ها چیدیم / و سر خوشانه ژست می‌گیریم/ در برابر استاد کار ماهر تکرار / که خامشانه و چابکدست/ درکار مومیائی ماست/

(مجید میرزائی)

اگر شعر مجید میرزائی در بالا شامل گروهی می‌شودکه در تبعید و یا درانزوای میهن، به مرور زمان و بسبب تکرار روزهای خالی و یکنواخت مومیائی شده‌اند و یا درحال مومیائی شدن هستند، ولی در شعر حمیدرضا رحیمی ابعاد و دامنه وسیع تری پیدا می‌کند. شعر او اگر چه در ظاهر به حدیث نفس شباهت دارد ولی می‌تواند حتا زبان حال آن کارگری باشد که یک عمر، هر روز از بام تا شام پشت ماشین تراشکاری می‌ایستد و هر روز همان شئی را به همان شکل و اندازه می‌تراشد تا پیر می‌شود. از شما چه پنهان من پیرشدن این کارگر را نزدیک ایستگاه دخانیّات تهران به چشم خودم دیدم. درتابستان، آفتاب داغ از شیشه چرک پنجره سقفی کارگاه بر فرق سر برهنه و طاس او می‌تابید، مدام عرق می‌ریخت و روزهای سخت و ملال آور و یکنواخت را تکرار می‌کرد. من سال‌ها پشت فرمان تاکسی، با آرواره‌های فشرده برهم و اعصاب متشنج «پاریس‌زیبا» را هر روز و هر روز تا مرزهای تهوّع تکرار می‌کردم، ولی شاعر اینهمه را به طنز می‌سراید:

امروز/ سه شنبه است / دیروز هم / سه شنبه بود / فردا هم/ سه شنبه است / زندگی این روزها، انگار / میان دو آینه‌ی موازی / به تماشای کسالت من نشسته است /

(حمید رضا رحیمی)

نعمتی از تکرار به کسالت نمی‌رسد، اعتراض می‌کند، در حقیقت شکست و سکوت و تکرار را نمی‌پذیرد و به آغازی دوباره می‌اندیشد:

… و ما سالهاست / که خود را / در پله سکوت تکرار می‌کنیم / بگذار / خواب پروانه‌ها را / از نزدیکی سحر / آغاز کنیم/

(عیدی نعمتی)

و در شعر میرزائی تکرار به زبان دیگری بیان و تصویر می‌شود:

هر روز / یک بار می‌روی / و یک بار باز می‌گردی / در جستجوی نان / و این خطوط آمد و شد / می‌سازد / طرح نهانِ میله‌های آن قفسی را / که زندگی ش می‌نامیم / (مجید میرزائی)

این شعر مجید میرزائی مرا به یاد نمایشنامه «حریر و ماهیگیر» انداخت که اگر اشتباه نکنم درسالهای ۱۳۴۳ در تالار موزه اجرا شد. در آن نمایش زن و مرد ماهیگیر در تلاش برای ادامه حیات مدام به دور خود تور می‌تنند و تور می‌تنند و سرانجام در آن چه به دست خویشتن خویش بافته‌اند گرفتار می‌شوند، در آن قفس پیر می‌شوند. نگاهی سمبلیک و بد بینانه و بی‌نهایت تلخ به زندگی. با توجّه به سایر اشعار مجید میرزائی این طرز نگاه به زندگی قابل تعمیم نیست، اگرچه انسان او به همان سرنوشت حریر و ماهگیر گرفتار می‌آید و زندگی قفس خود ساخته او می‌شود، ولی او مانند شعر قبلی اخطار می‌کند، به آن معترض است و این اعتراض در بطن شعر او نهفته است. مجیدمیرزائی نا امید و مأیوس نیست، نه، شاعری است که مانند همه ما آسیب‌ها دیده است و زخمی کهنه در سینه دارد:

آیا چگونه باغ نازک رویاها / در زیر این تف توفنده / از تطاول توفان شن / فرو خشکید؟ / (مجید میرزائی)

این پرسش که هُرم حسرت از آن بر می‌خیزد و به هوا می‌رود در شعر «تانگو در باطلاق» مکرراً تکرار می‌شود: چرا اینهمه فجایع و مصائب بر سر ما و مردم ما آمد؟ چه شد؟ چرا آواری از خرافه و نکبت بر آرمانهای سرخ و زیبای ما فروریخت، چرا همه چیز ما به غارت رفت. چرا آن حرکت کم نظیر تاریخی مردم ما از مسیر منحرف شد و راه چشمه‌های جوشان امید و آرزوهای نسلی را رو به مرداب کج کردند. واقعاً چرا ما به چنین سرنوشتی دچار شدیم؟ و او خود در چند سطر دورتر جواب می‌دهد:

دردا که زندگانی انسان / اجرای متن موهن و تلخی بود / کز کارگاه ذهن نرون۲ / صادر شد /

(مجید میرزائی)

پاسخ مجید میرزائی به پرسشی که طرح می‌کند، پاسخی فلسفی و جبری است به معضلی اجتماعی که می‌تواند جوابی روشن داشته باشد. وقتی به «نرون» دیوانه اشاره می‌شود ما به یاد «خمینی» می‌افتیم و این یعنی‌در تاریخ دیوانگان سرنوشت بشر را رقم زده‌اند. گیرم این جواب کسی را قانع نمی‌کند، بی‌تردید مجید میرزائی نیز می‌داندکه تاریخ پیچیده است

و «خمینی» نیز حاصل شرایط، وضعیّت تاریخی و اجتماعی خاصی است. باری، به گمان شاعر می‌شد که وضع و روزگار ما این طور نشود:

می‌شد / در خار زار فقر و محنت و ماتم / آتش زد / و دشت‌ها گیاهِ نوازش / رویانید / و با پنجه‌های تنیده به هم رقصان / می‌شد بر این زمین کبود / – پوشیده از براده‌های خنجره ها- / پایکوبی کرد / می‌شد / می‌شاید / و می‌شود شاید /

(مجید میرزائی)

باری اگر چه امید او مشکوک است، ولی هنوز امید است.

شعر میرزائی با همه سلامت، صراحت، صداقت و صمیمیّت اغلب به درازگوئی دچار می‌شود. در «سنگسار» و اشعاری نظیر آن گاه و بیگاه از شعر فاصله می‌گیرد و به بیان دردمندانه و شاعرانه یک فاجعه اجتماعی می‌پردازد. داوری دراین باره دشوار است ولی من احساس کرده‌ام هر زمان شاعری به مضامین اجتماعی و سیاسی روز می‌پردازد، شعر را فدای پیام و مفهوم و مراد می‌کند: در میخانه ببستند خدایا مپسند / که در خانه تزویر و ریا بگشایند/ شاید این داوری قابل تعمیم نباشد، ولی در اشعاری که من از این چهار شاعر و سایرین خوانده‌ام، کم و بیش به این نتیجه رسیده‌ام. به‌گمانم هر زمان شاعر، هر شاعری در راه هدفی کوتاه مدّت و خاص ابهام و ایهام شاعرانه را کنار می‌گذارد از شعر فاصله می‌گیرد. نمونه دراین زمینه فراوان است و فقط به این چهار شاعر منحصر نمی‌شود. بماند.

میرزائی در سنگسار، در آخر، با لحن و زبانی رمانتیک می‌سراید:

… نجوای حیرتی که زیر بارش سنگ / خاموش می‌شود: / «دستان من / با سنگ دوست نبود / از تازیانه نفرت داشت / دستانم / باغ ظریف نوازش بود / تاک رونده خواهش بود / اندام من جهان شما را می‌آراست / قلبم تمام شما را / عاشق می‌خولست / اما شگفت و درد / در جهان ابلهانه‌تان / عقوبت بوسه / سنگست و تازیانه و دشنام»

(مجید میرزائی)

در بالا اشاره کردم که پرداختن به معضلات اجتماعی و فرهنگی در شعر و یا به زبان دیگر، از این مصالح آماده شعر ساختن، مانند راه رفتن روی لبه پرتگاه است و هر دم امکان سقوط وجود دارد. در وجیزه دیگری۳ به شاملو اشاره کرده‌ام. آنجا که می‌سراید: «شیر آهنکوه مردا که توئی!» به گمان من اگر ده تا صفت ترکیبی دیگر از اینگونه به آن «مرد» اضافه کند،

حتا یک قدم به جوهر شعر نزدیک نمی‌شود و ناگزیر شعری که در رثای آن «جوانک چریک۴» می‌سراید مانند شعر «نازلی سخن نگفت» که به همین منظور در رثای مبارزی دیگر۵ سروده است زیبا ودلنشین از آب در نمی‌آید. در همین جاهاست‌که آن پرسش نخستین هربار مطرح می‌شود. چرا؟ چرا شاعری در جائی شاعر است و درجای دیگر کیماگر، مدیحه‌سرا، ستایشگر و یا هر چیز دیگری‌که کلامش به‌رغم محکمی و صلابت حلاوتی ندارد و ساختگی به نظر می‌رسد. تصنّع در شعر مانند چاله آبله روی چهره زیبا خیلی زود به چشم می‌آید و برخواننده اثر منفی می‌گذارد. از شما چه پنهان من این را به تجربه دریافته‌ام، در این جا از مجید میرزائی مثال می‌آورم، این شعر او را با هم می‌خوانیم:

برف می‌نوشد / در معابر توفان / لاله ای که پیشاهنگام / به آواز سینه سرخی / جستجوگر جفت / چشم گشوده بود / تمنّای آفتاب را /

(مجید میرزائی)

در مه مرطوب / سنجاقک سرخی / بر ساقه‌ی علفی لرزان / خواب بهار و سنبله و آفتاب می‌بیند /

(مجید میرزائی)

در تابستان سال ۲۰۱۱ در بخش یادداشت‌هایم نوشته‌ام:

«امروز «آوازهای دشت ققنوسان» و «تانگو در باطلاق» را دریک نشست و با رغبت تمام خواندم. اغلب شعرهای شاعران روزگار ما و به ویژه آنهائی که در مهاجرت و دور از میهن سروده شده‌اند چندان چنگی به دل نمی‌زنند و از چند اشتثناء که بگذریم کار چشمگیری در این زمینه انجام نگرفته است و من به ندرت می‌توانم شعری را در روزنامه انترنتی و یا مجله‌ای تا به آخر بخوانم. گیرم سادگی، شفافیّت، صداقت، انسانیّت و صمیمیتی‌که در کلام و شعر مجید میرزائی بود مرا بدون خستگی تا به آخر برد و در همان آغاز راه احساس کردم با انسانی زلال و شریف سر و کار دارم که با شعرش یگانه است. شاعری که بر خلاف موج بازها و اهل تصنع و تظاهر، معاصر است و از انسان زمانه‌ای سخن می‌گوید که من کم و بیش آواز حزین او را می‌شناسم…»

سه سال از تاریخ این یادداشت می‌گذرد و من هنوز بر این باورم که مجید میرزائی شعرهای بکر و زبیا و کم نظیر بسیار دارد، ولی همو گاهی واژه هائی به کار می‌برد و ترکیب هائی می‌سازد که مانند همان «شیر آهنکوه مردا که توئی» از بار عاطفی تهی هستد:

شب از لهیب فاجعه سنگین بود / کنار نعش رفیقان / شب شکست، شب ماتم / شب عروسی غم /

(مجید میرزائی)

از این گونه ترکیب‌ها چند سطر مانند منبّت کار و صنعتکاری کنار هم می‌چیند، ولی در صفحه بعد دوباره شاعر صمیمی ما ظاهر می‌شود:

تو آمدی، شب من بوی یاس گرفت / مرا تو آشتی دادی / به رقص چلچله‌ها در باد / به شوق کودکانه دویدن / به جستجوی عطر گل زندگی – چو پروانه…/

(مجید میرزائی)

اگر چه میرزائی با مداخله دیگران در شعر و سانسور مخالف است (شاید اشاره او به سانسور حکومتی است) ولی ویراستاری شعر در دنیا و نزد اهل شعر و ادب بی‌سابقه نیست. شاید اگر عیدی‌نعمتی و یا حمیدرضا رحیمی به جای او بودند سطرهائی از شعر «بدرود» را حذف می‌کردند و به‌گمان من نیز لطمه‌ای به آن نمی‌خورد. گیرم من با میرزائی همداستانم، می‌دانم که قیچی کردن اغلب با درد همراه است، ولی گاهی بیماری را شفا می‌دهد. شاعر ما بعدها انگار خود به خود به این آگاهی می‌رسد:

باید که یاد بگیری / ترانه بدرود را /

لانه از چه می‌سازی / برای غازهای مهاجر؟ /

(مجید میرزائی)

دیار این شاعران «دیاری» آشناست و من از آن‌گذرکرده‌ام و شاید به همین خاطر رمز و راز، اشاره‌ها و کنایه‌های آن‌ها را به سادگی می‌فهمم و راهم را در اقلیم آن‌ها گم نمی‌کنم. من به دوره و نسلی تعلق دارم که اهل هنر به زبان کنائی، استعاری، تمثیلی و رازگونه از «شب»، «سحر»، «گل سرخ» و «بانگ خروس» و سایر استعاره‌ها و نشانه‌ها که خبر از «انقلاب» و تغییرات بنیادی جامعه می‌داد، دم می‌زدند و در زندانی به بزرگی ایران و در زمان حکومت پلیسی شاه، هراس ساواک و شکنجه و زندان و ندامت، چشم به راه آزادی، دمکراسی و عدالت اجتماعی بودند. انقلاب رخ داد و مانند انقلاب مشروطه به نفع سرمایه داران و ملاهای تازه به دوران رسیده مصادر شد. این شعر انگار در سوگ این فاجعه ملی سروده شده است:

شبنم نبود آن چه که دیدی / بر برگ یاسمن / اشک فرشتگان بود / بانگ خروس نبود آن چه شنیدی / در گرگ و میش، کهنه دری چوبین / با ناله‌ای دراز و نفسگیر / بر برهّ‌ها / راهی به سوی مسلخ و ساتور می‌گشود/

(مجید میرزائی)

در یک کلام انقلاب و آنهمه آرزو و آرمان انگار خطای باصره بود. انقلاب کهنه دری چوبین بود که در گرگ و میش سحر برای برّه‌ها راهی به مسلخ و ساتور می‌گشود. گیرم همه آنانی که به مسلخ رهنمون شدند و به ساتور حکومت اسلامی گردن گذاشتند، شاید به نجابت و معصومیّت برّه   بودند، ولی «برّه» نبودند و آگاهانه انتخاب‌کردند. در شعر دیگری، فریب، ناآگاهی و عدم شناخت نسلی را به کنایه بازگو می‌کند که در شب، تمساح پیر را به جای قایق نجات گرفته، سر از جزیره تمساحان در آورده‌اند و به کام مرگ و نابودی رفته‌اند. تعبیری از (خمینی) و شکست انقلاب:

شب را تمام / بر تالابی تیره / آویخته به کُنده‌ی چوبی / با دست‌های کرخت / پارو زدیم / در جستجوی تنگه‌ی نیلوفران / که ره به سوی شرق روشن و اقیانوس / می‌برد. / با اولین درخشش ستاره‌ی قطبی / چشمانمان دریده به وحشت / دریافت / که چوب پاره‌ی ما، خود / تمساح سال‌خورد مخوفی بود / که راه‌جویان را / سوی ضیافت جزیره‌ی تمساحان  / می‌برد /(مجید میرزائی)

منظور مشغله ذهنی شاعر تبعیدی است، آینده‌ای پیش روی او نیست، روزها مکرر می‌شوند و گذشته او را رها نمی‌کند. چرا؟ چون همه آرزوها، آرمان‌ها و زندگی‌اش به تاراج رفته و در «گذشته» جا مانده است. ابعاد این فاجعه چنان عظیم و سهمگین است و زخمهای جان چنان عمیق که شاعر تبعیدی، رحیمی، در شعری به نام «پیمان» می‌سراید:

زبانم، بریده / قلمم / شکسته باد / پر و بال زخمی اندیشه هام / در این گستره غم انگیز و خوفناک / بسته باد / اگر در بند بند گفتارم / حدیث خونین مرگ‌های شبانه نرود / روزگارم، تلخ / چشمانم چشمه سار / ناگوار بر من این بهاران باد / دلم، پاره پاره / – تنم – / طعمه لاشخواران باد بیابان باد / اگر شعرم / به قلب پلید ضحاک زمانه / نشانه نرود /

(حمید رضا رحیمی)

و در شعر از انقلاب بهمن که می‌توانست سرنوشتی مردمی را از بیخ و بن تغییر دهد، با حسرت چنین یاد می‌کند:

شعر آخر را هیچ کس / نسروده است …/ بهمنی که دیروز / آنگونه

هولناک می‌غلتید / می‌توانست نقطه ای باشد / بر پایان این فصل مرگ / و پرنده ای که دیشب / پر به خون خویشتن شست، می‌توانست / آخرین قتل جهان باشد / شعر آخر ر آ هنوز / هیچ کس / نسروده است / کسی چه می‌داند / شاید روزی برسد که فقط / گلوگاه سیب را ِبدَرند / و فجیع‌ترین جنایت / برگرفتن پوست باشد / از خیاری سبز /

(حمید رضا رحیمی)

بعد از سی سال و اندی عیدی نعمتی نیز چنین می‌سراید:

تا خون به رکاب اسب «آقا»یِ شما برسد / سی سال و اندی و چند روز است / که از بهشت رستگاری شما گریخته‌ایم / می‌گریزیم / باد / خنج می‌کشید به تن هوا / خیابان‌ها گلگون می‌شدند / در هق هق آنهمه شاخه‌های شکسته و / انبوه میوه‌های له شده / فرصت گریز می‌گریخت از گام‌های وقت/ عقربه‌ها بر مدار آتش می‌چرخیدند/ ما از مرگ می‌گریختیم/

و حالا

رو به روی بادها می‌ایستم و / گریه می‌کنم / برای تمام‌کشتیهائی که به ساحل نرسیدند / برای تمام قطارهائی که از ریل خارج شدند / برای پلهای شکسته / کبوتران خسته / برای پاره پاره‌های خودم / که بر جوبه دار شما ماند / تا ما از مرز جنون شما بگذریم / گریه می‌کنم / برای چهره‌ها و خاطره‌ها / برای صمیّمیتهای غارت شده / برای تو /

/ مگر می‌شود تو را دوست داشت و / گریه نکرد. /

(عیدی نعمتی)

این شعر مرثیه‌ای برای ایران، انقلاب و فاجعه نسل ماست. عیدی وقتی می‌سراید برای پاره پاره‌های خودم (وجودم) که بر چوبه‌های دار شما ماند، زبانحال همه تبعیدیانی می‌شود که در چهار گوشه دنیا پراکنده‌اند و اگر چه از کام مرگ گریخته‌اند، ولی «جان به سلامت نبرده‌اند.» نه، جان آن‌ها بر چوبه‌های دار، درکنار جنازه آن عزیزان جا مانده است. چرا؟ چرا که آن‌ها پاره‌های تن شاعر، پاره‌های تن ما بودند. همینجاست که ما با شاعر، با شعر و تاریخ یگانه می‌شویم رو به بادها می‌ایستیم و با شاعرگریه می‌کنیم. کدام روز بوده است که با شنیدن خبری از ایران و یا تماشای تصویری با بغضی در گلو، با خشم، با انده و یا با حسرت به دور خویش نچرخیده‌ایم؟

مگر می‌شود تو را دوست داشت و / گریه نکرد؟

عیدی نعمتی و سایرین، اگر چه «هم نسل» احمد شاملو نیستند، ولی با او معاصرند و هر کدام به نوعی از او تأثیر گرفته‌اند. شاملو به عنوان شاعری اجتماعی، سیاسی و جانبدار شناخته شده است، انسان در شعر او جایگاهی والا دارد و در زمانه ما کمتر شاعری‌است که مانند احمد شاملو به کلام احاطه داشته باشد و رنج و عشق و زندگی‌را به زیبائی او بسراید. شاملو اگرچه شاعر دردمندی است ولی هرگز در شعر نمی‌نالد، لحن و زبان او عاطفی و احساساتی نیست، با اینهمه شعر او تا ژرفاهای روح آدمی نفوذ می‌کند. نه، منظورم مقایسه نیست، اشاره‌ام به لحن و زبان شاعر تبعیدی است که خواه ناخواه، غم غربت، تنهائی، دلتنگی و بیگانگی آن‌را محزون می‌کند. پاره‌ای از شعری که در زیر می‌آید گوشه دیگری از روزگار انسان تبعیدی را روشن می‌کند و با طنز، شکوه و لحنی دلپذیر در شعری به نام «نامه» خطاب به عزیزی و یا در جواب عزیزی می‌سراید:

نه جانِ دل / نه عزیز / آن نیز / این چنین نبوده است / من اینجا هر گز / اعدام نشده‌ام / اینجا / همیشه مرا اینگونه / به چوب رختی می‌آویزند./ … سلامی گرم دارم / به آنانی که / می‌میرند و باز / جوانه می‌زنند … (حمید رضا رحیمی)

شکنندگی، نازک خیالی، طنز و ظرافت مینیاتوری در شعر حمید رضا رحیمی به اوج خود می‌رسد. شعر او به قول قدیمی‌ها سهل و ممتنع است. شعر حمیدرضا رحیمی روی لبه تیغ راه می‌رود، خطر لغزش همیشه زیر پای او وجود دارد، ولی شاعر ما همیشه با مهارت به سلامت می‌گذرد. شعر او سرخوش، بازیگوش و با اینهمه همیشه از اندوه، دل شکستگی و حزنی دلپذیر سرشار است.

زبانه‌ای / شعله‌ای / کبریتی دست کم / من در چند قدمی / آواز زیبائی را دیدم / که یخ زده بود / بر منقار پرنده ای /

(حمید رضا رحیمی)

سعدی نزدیک به هفت قرن پیش به درستی گفته است:

بنی آدم اعضای یک پیکرند / که در آفرینش ز یک گوهرند.

انگار آدم‌ها هر چقدر به آدمیّت نزدیک تر می‌شوند، بیشتر به هم شباهت پیدا می‌کنند. این آدم‌ها که گوهری یگانه دارند اگر شاعر باشند و در موقعیّت مشابهی (تبعید) قرار بگیرند، مانند آواز خوانی، هر کدام همان ترانه‌ها را (اضطراب، دلتنگی، تنهائی، بیگانگی، اندوه و…) منتها در دستگاه متفاوتی می‌خوانند و یا مانند آن قطعه موسیقی است‌که هر نوازنده پیانو آن را به سبک خودش می‌نوازد:

دلتنگی و اندوه در شعر حمید رضا رحیمی

سنگینی می‌کند این روزها / چیزی / بر اندام شیشه ای قلبم / مثل دریا / که روی ستون فقرات ماهی ست /

و یا در شعر «تکذیب» او:

اینکه بر گونه‌ام می‌غلتد را/ می گوئید؟ / سوء تفاهمی ست بی شک / و این صدای مهیب / چیزی نبود / جز دیوار صوتی / که از خنده‌های من / شکست / … راه می‌رفتم / چند سطری / زیر آسمان همیشه ابری این شهر

دلتنگی و اندوه در شعر فرامرز پور نو روز:

در خود مچاله می‌شوم / تا درد عبور کند / از کوچه باریک دلتنگی / و یا … اکنون که هیچ تصویری / در غبار آینه پیدا نیست / به تو، به فاصله، به کلبه می‌اندیشم / به شمع نیفروخته / کاش می‌شد / از دلتنگی / عکسی گرفت /

دلتنگی و اندوه در شعر عیدی نعمتی:

علف‌ها / زیر باران / عاشقانه می‌رقصند / در این سپیده بهاری / و راه در کمرکش یاد / با سوز / از سینه ما می‌گذرد/

و یا …

این همه برف / و اثری از رد پائی نیست / حوالی احساس ما / پرنده ای پر نمی‌زند /

دلتنگی، سرگشتگی، حسرت، تنهائی و تبعید در شعر میرزائی:

/ دوباره در کنار تو خواهم بود / کنار هفت سین و بوسه و نجوا / کنار عطر توأمان سنبل و اسپند / کنار بوی کلوچه / کنار بخشش دست بزرگ تهی / که دست‌های ترک خورده / میان موهای نقره‌ام بدوانی / و زیر لب بسرائی / : «چه برف سنگینی» / … کدام عید / دوباره در کنار تو خواهم بود / کنار برق سّکه‌ی شادی / کنار جامه‌ی نو، آرزوی نو، ترانه‌ی نو / که جای خواهران و برادران گمشده‌ام / هزار شمع بیفروزیم / و ماهیان کوچک دلتنگ را / به آب رودهای زلال بسپاریم / و شادمانه بخوانیم / و عاشقانه برقصیم … کدام عید / دوباره در کنار تو خواهم بود؟ /

از آلبرت انیشتن نقل می‌کنند که «انسانجزئی است از یک کل که ما آن را (عالم) می‌نامیم. جزئی که محدود به زمان و فضا است.او خود افکار و احساساتش را به عنوان چیزی جدای از بقیه عالمتجربه می‌کند. که می‌توان آن را نوعی خطای باصره در خود آگاهی‌اش دانست.اینخطا برای ما نوعی زندان است که ما را به امیال شخصی و ابراز عواطف نسبت بهچند نفری که از همه به ما نزدیک‌ترند محدود می‌کند. وظیفه دشوار ما بایداین باشد که خود را از این زندان نجات دهیم و دایره عواطف خود را گسترشدهیم تا همه موجودات زنده و سراسر طبیعت را با تمام زیبایی – هایش در بر گیرد .هیچ کس قادر نیست کاملاً به این هدف دست یابد اما تلاش برای نیل به آن خودبخشی از روند آزادی و شالوده ای برای امنیت درونی‌است…»

شاعر آیا در این راه قدم بر نمی‌دارد؟

حسین دولت آبادی

ژوئن ۲۰۱۴ میلادی

خرداد ۱۳۹۳ خورشیدی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زیر نویس‌ها

۱- تا آنجا که من بیاد دارم مردم روستاهای دور دست سبزوار به دوست می‌گفتند: «آشنا»، گیرم در اینجا، واژه «آشنا» به معنای متعارف و بومی آن با هم آمده است.

۲ -نرون قیصر دیوانه رم که بخش‌هایی از شهر رم را آتش زد

۳- نگاه سیّاره، مقاله‌ای در باره زندگی و آثار حسن حسام

www.dowlatabadi/net

۴- اگر اشتباه نکنم محس رضائی از مجاهدین خلق بود که اعدام شد.

۵- وارطان سالاخانیاناز اعضای حزب توده در زمان شاه که زیر شکنجه جان سپرد

*

حمید رضا رحیمی

شاعر- نویسنده- پژوهشگر، طنزپرداز و خوشنویس.

حمیدرضا رحیمی در کرمانشاه به دنیا آمد. از سنین پایین کودکی به حوزه هنر و ادبیات پا گذاشت. شعر کلاسیک، خوشنویسی و موسیقی عرصه فعالیت او شد  و رادیو و  تلویزیون زادگاهش از او بهره جست.

در رشته خوشنویسی در فرهنگ و هنر و انجمن خوشنویسان فعالیت خود را تا دریافت درجه‌ی ممتاز از اساتید این هنر ملی ادامه داد.

در عرصه‌ی ادبیات، او از استاد بهزاد و دکتر ذبیح الله صفا، سود جست .

آثارحمیدرضا رحیمی مرتب در متبوعات آن زمان منتشر می‌شد.

نخستین مجموعه‌ی شعرش در سال ۱۳۵۰ در تهران منتشر شد. او در سال هزار و سیصد و شصت و پنج ایران را ترک کرد اما نشر آثارش در اروپا و آمریکا  در عرصه‌های گوناگون ادامه  یافت.

فهرست آثار حمیدرضا رحیمی:

۱- لحظه‌ها صادق‌اند (شعر) ایران – تهران

۲- فضای خالی مسدود (شعر) ایران – تهران

۳- فانوسی در باد (شعر) ایران – تهران

۴- از دور دست تبعید (شعر) آلمان- هامبورگ

۵- زمزمه‌های دیواری  (شعر) آلمان – هامبورگ

۶- یلدا (شعر، فارسی آلمانی) آلمان – هیلدس هایم

۷- رگبار در آفتاب (شعر) آلمان – زاربروکن

۸- یکربع به ویرانی (شعر) آلمان – زاربروکن

۹- دقایق سنگی  (شعر) سوئد

۱۰- امتداد تنهائی  (شعر) آلمان – هامبورگ

۱۱- فکر گمشده (شعر) آمریکا -لس آنجلس

۱۲- یک تکه از زمان (شعر) آمریکا- لس آنجلس

۱۳- بوی گمنام خاک خیس، (شعر) سی دی +موسیقی

۱۴– لبخند قدیمی(ترانه، آهنگ و تنظیم پرویز قدر خانی – اجرا بتی)

۱۵– زورق کاغذی (ترانه، آهنگ و تنظیم پرویز قدر خانی – اجرا بتی) آ

۱۶- بازتاب (ترانه، آهنگ و تنظیم حمید نجفی- اجرا عقیلی- شیفته)

۱۷- پیمان (ترانه، آهنگ و تنظیم وصدا حمید نجفی-همنوائی آیدا) آلمان-

۱۸ –  بفرموده (ترانه، بر اساس شعر بخشنامه آهنگ و تنظیم و اجرا گروه موسیقی زیر زمینی جوانان- ایران)

۱۹ –  برگردان و نشر شعرها به آلمانی

۲۰-  برگردان و نشر شعرها به سوئدی

۲۱-   برگردان و نشر شعرها به انگلیسی

۲۳– دریافت دو جایزه از انجمن بین المللی شعر

۲۳-   یادی از فرخی یزدی (پژوهش – نقد و بررسی) آلمان- فرانکفورت

۲۴-  سر ِسطر (مجموعه مقالات – نقد و نظر) آمریکا – لس آنجلس

۲۵- کلمات قصار سعدی (خوشنویسی- به گزینش جواهری وجدی) – ایران- تهران

۲۶-  نمایشگاه‌های خوشنویسی (اروپا و آمریکا)

۲۷- تنفس ممنوع (طنز سیاسی) آمریکا- چ ۱  دهخدا

۲۸- تنفس ممنوع  (طنز سیاسی) آمریکا – چ ۲  آفاق نو

۲۹- کوتاه و شیرین مجموعه‌ی نمایشنامه‌های تلویزیونی طنز سیاسی

۳۰- شبکه‌ی صفردر غربت مجموعه‌ی نمایشنامه‌های طنز سیاسی-آلمان (تأتر)- آمریکا (تلویزیون)

۳۱– نمایشنامه‌های رادیوئی (رادیو  ۶۷۰ آمریکا/ بی بی سی انگلیس)

۳۲– چاپ ده‌ها شعر، مقاله، پژوهش – نقد و بررسی و طنز سیاسی در نشریات برونمرزی

چاپ آمریکا- کانادا- اروپا- کشورهای اسکاندیناوی

برای ملاحظه‌ی سایر آثار این هنرمند، به پایگاه اینترنتی وی « هزل داتکام» مراجعه فرمائید .

*

معرفی عیدی نعمتی به قلم خودش:

متولدآغاجاری، (خوزستان)هستم.قدکشیده در یک خانواده کارگری.نوشتنرا از روزنامه دیواری دبیرستان آغازکردم.درگچسارانبا عزیزانم مجیدخرمیوسیاوشمیرزاده، دستنوشته های خود را رزق یکدیگرمی‌کردیم و در فضایی که بوی نفت و بابونهمی‌داد دنیا را نظاره می‌کردیم.وقتیسید علی صالحی عزیز برای گرفتن جایزهفروغ به تهران می‌رفت، مدت‌ها بود کهماسر بر بالش سیاست گذاشته بودیم و خواب‌ها که همه آشفته.اینآشفتگی تا هم اکنون نیز ادامه دارد.ازآن جا که در جوامع استبدادی دیوار چینیمرز هنر و ادبیات را از سیاست جدا نمی‌کند، چند سالی به قول به آذین دختر رعیت، مهمان آقایان بودم.آنگاه که روی موج صدای مردم به ساحل زندگیباز آمدم، هنوز عرق‌ها خشک نشده آوار هدنیا شدم.تماماین سال‌ها شعر همدم من در گذر از چم و خمروزگار بوده است.اگرتاریخ از رخدادها فاصله می‌گیرد تا آنرا باز گو کند، هنر و ادبیات از درون باهستی وگذران آدمی سر وکار دارد و پارهای اوقات نیز در مقام پیشگو سرنوشت انسانرا روایت می‌کند و شعر نزدیک‌ترین و درونی‌ترین روایتگر آدمی است.سیاستعارضه ای بر هستی انسان وگذرا و هنرو ادبیات همزاد و همذات وهمراه انسانوپایدار تا نشان آدمی بر این سیاره مقدسباقیست.چیززیادی ازاین نوشته برای بیوگرافی ادبیدستگیرت نخواهد شد.خواستمبگویم از کجا می‌آیمجهتاطلاع عرض می‌کنم که در باره کتاب:چقدرسوراخ روی این دیوار است و صمیمیت‌هایغارت شده، نقدگونه ای به قلم آقای عزتمصلی‌نژاددر نشریهشهروندچاپ تورنتوونوشته‌ای دیگر به قلم آقای فرامرز پورنوروز شاعر وداستان‌نویس درنشریه فرهنگچاپ ونکوور و همچنین مطلبی به‌قلم آقایمحمود صفریان قصه نویس درسایت گذرگاهآمده است.

*

معرفی مجید میرزایی به قلم خودش:

در سال ۱۳۴۱ در یکی از روستاهای شمال ایران زاده شدم. سرودن را از ۱۵سالگی با آزمودن در سبک‌های کلاسیک و نو آغاز کردم. حضور در بطن چالش‌هایآرمان خواهانه سال‌های ۵۷ و پس از آن، ذهن و زبان  شعر مرا با رنج و شور وامید در هم سرشت. هنوز از دبیرستان فارغ‌التحصیل نشده بودم که سر از «دانشگاه‌های جمهوری اسلامی» در آوردم! سرودن زندگی و نجواهای آنان که هیچگاه از آن تونل بی‌انتهای وحشت و مرگ بیرون نیامدند، حماسه‌ها، اشک‌هاشان ورویاهاشان، بخشی گریزناپذیر از کارنامه ادبی من است. تا کنون از من ۳ دفترشعر با نام‌های خون و خاکستر ( ۲۰۰۰، آلمان، نشر بیدار)؛ آوازهای دشت ققنوسان (۲۰۰۰، آلمان، نشر بیدار) و تانگو در باتلاق (۲۰۱۱، سیاتل، آمریکا) منتشر شده است. کارهایم در برخی از نشریات داخل و خارج از ایران چاپ شده‌اند

*

معرفی فرامرز پور نوروز به قلم خودش:

فرامرز پورنوروز متولد ۱۳۳۲ و حدود ۲۵ سال است که در ونکوور- کانادا رندگی می‌کند. از او دو مجموعه شعر با نام‌های «در جستجوی شقایق» و «درجاده‌های های بن بست»و نیز سه مجموعه داستان با نام‌های« سالهای سخت»و «کاش کسی هم مرا نجات می‌داد»و «مرگِ دانای کل» و «بازترین پنجره» گرد آوری، مجموعه داستان از نویسندگان خارج کشور و «از قعر درّه تا روز اوّل عشق» مصاحبه با محمد محمد علی، به چاپ رسیده است.

فرامرز پورنوروزدر مدت اقامت خود در ونکوور با نشریات مختلف خارج کشور، بخصوص شهروندونکوور و فرهنگ بی سی همکاری کرده است. او هشت سالی  می‌شود که مسول صفحاتشعر و داستان مجله .فرهنگِ بی سی است.

پورنو روز در سال ۲۰۱۱ برنده جایزه اوّل تیرگان شده است.

رئالیسمی تند و گزنده – آریو ساسانی

آبان ۱۳۹۳

رئالیسم ” جادوئی !؟ “….منظور چیست؟
رئالیسمی که ” جادوئی ” باشد، و برای این ” جادوگری! ” درجاده واقعیت، کج و راست بشود، دیگر رئالیسم نیست، ” چیز ” دیگری است.
شاید گیرائی، کشش، و فتانی بیشتری را نشان بدهد، و خواننده را بهر حال خوش بیاید، ولی قبول بفرمائید که دیگر جامه حقیقت را بر قامت نخواهد داشت. و چنین است پاره ای از این نوع رئالیسم ها.
به دنبال کلمه ” رئالیسم ” لقب هائی چون، ” جادوئی ” ، ” سوسیالیستی “، ” اجتمائی ” ….و از این قبیل را آوردن، گویای ” حا لت “، ” روش “، و ” نوع ” خاصی از رئالیسم ” نمی تواند ” باشد. چون ” واقعیت ” فقط یک نوع است. می تواند، تند و تیزو تلخ و حتا ” بویناک ” هم باشد، چون این ها از صفا ت واقعیت است، ولی حتمن نمی تواند خواص دیگری چون ” جادوئی و سوسیالیستی، و اجتماعی و ….از این قبیل داشته باشد.
رئالیسم در قالب داستان، نویسنده و خواننده اش خود مائیم. اگر نیش دارد یا نوش، اگر فراز دارد یا نشیب، همین است که هست. چون واقعیت همین بوده ( یا هست ).

نشر اینترنتی، با همه مزایائی که دارد، و از آن جمله است: امکان پذیر بودنش. در کشور ما کماکان بی توجه ” یا کم توجه ” باقی مانده است.
تعداد داستان هائی که بصورت الکترونیک بر روی رسانه های اینترنتی نشر یافته ار داستان های چاپی، هم بیشتر است و هم متنوع تر و با سوژه های تازه،بکر، و جا لب. ولی هنوز نگاه به آن ها مهربان و با عطوفت نیست. حتا از طرف دارندگان و گردانندگان سایت های اینتر نتی و حتا از سوی آن هائی که در این زمینه ” ادعا هائی نیز دارند ” این بی توجهی گاه در حدی است که آدم شک می کند که نکند، ” حا لیشون نیست! ”
در عوض گاه از یک نویسنده خارجی آنقدر می نویسند که واقعن تعجب آور است. چندی پیش یکی ازهمکارانمان، علی میر عطائی، مطلبی در این مورد زیرعنوان: کافکا و روشنفکران ما منتشر کرد، که به واقع می توان با توجه به آن، گفت که بعضی از روشنفکران ما دچار”کافکا ” زدگی شده اند. بنظر من بعضی از نویسندگانی که این همه از کافکا می نویسند، خود به مراتب از او بهترند.

در این جستار می خواهم اشاره ای داشته باشم به داستانی که نمونه قابل توجهی از رئالیسم را می نمایند. داستان: ” یک شاخه شب بو ”
این داستان اشاره ای دارد به ماموران ” معذوری! ” که مثل ماشین، ( و اغلب با .I. Q پائین ) چرخ دنده خاصی را می چرخانند. در زمانی که خروج را ممنوع کرده بودند، ( ولی نه برای ” خودی ” ها که دسته دسته و با ” ارز ” کافی دولتی، به منظور های مختلفی خارج می شدند،) به هنرمندی که با هزینه خودش و با هدفی روشن و شفاف قصد خروج برای درمان را داشت، دست رد می زنند. که البته این گونه رفتارها پیش درآمدی بود برای قبضه خود کامگی و خفه کردن هرخواستی ( که هنوزهم ادامه دارد )
داستان یک شاخه شب بو یکی از داستان های کتاب  ” روزی که کلابتون رفت ” که در این لینک قابل دریافت است.
http://ow.ly/tSLFb

بیوگرافی کوتاه دکتر بیژن باران نوشته خودش

آبان ۱۳۹۳

بیژن باران- متولد تهران ، دارای دکترای برق و اتم. از او کتابهای شعر راه و رود، دیوان غربی، دیوان شرقی و مقالات ادبی بفارسی و انگلیسی بچاپ رسیده. او ۲۰۰ جستار نقدهای ادبی، اجتماعی، تاریخی را نشر کرده ؛ در نقد ادبی او عصبشناسی، کارکردها، ساختارهای مغز در شاعر، نقاد، خواننده را بررسی می کند. همچنین اشعارش در سایتهای ایران و خارج نشر یافته. در نقدهای ادبی، او سنت دوران بندی ادبیات را بر اساس سلسله های سلطتنی ترک کرده؛ آثار ادبی را با مکتبهای ادبی دوره بندی می کند. بیژن باران میانگارد: شعر شکار لحظه ی میرا در نویسشی ماناست برای آموزش، لذت، و تاریخ یا بقول حافظ “ثبت در جریده عالم”؛ بدام کشیدن نگاه گذران در بیان ابدی. لحظه ای که با شعر در خواننده تکرار می شود. شاعر وصل به اندام لحظه است در جستجوی حقیقت با کاربرد واقعیت در ترسیم تخیل– چون اسلاف صوفیان ایرانی. شاعر موفق کسی ست که بلسان نیما “پی ت بگرفته نوخیزان ز راه دور بس آیند.” باران بمرور خاطرات، حال را با گذشته می آمیزد. از پنجره یادها به کوچه مملو کودکی می نگرد. در قصاید بلند دیوار، رویای رود یاد، ۴ فصل و گلنار بزرگترین آمال انسانی یعنی صلح و آزادی در پهنه فلات ایران و خاور میانه را با مرور تاریخی این منطقه توام کرده است. این اشعار فرصتی به شاعر داده تا فضای تاریخی میهن را تبیینی شاعرانه کرده؛ موضوعات فرهنگی، رسومات ملی، پندارهای فلسفی، اوهام رویایی، رنگآمیزی ظریف ایرانی را به تسبیح کلامی در آورد. در سایت نوین او هرهفته شعر یا نقد شعری عرضه میشود:

بمناسبت تعلق گرفتن جایزه ادبی نوبل به پاتریک مودیانواز نوشته استاد سعید طباطبائی…که بر روی فیس بوک آمده استفاده می کنیم. امیدواریم استاد بر ما ببخشاید

آبان ۱۳۹۳

‫مودیانوخوانی در تهران

این روزها همه جا سخن از مودیانو است، پرفروش های کتابفروشی ها مودیانو است و منتقدان و روزنامه نگاران از او می نویسند و می گویند. این شهرتی است که نوبل برای هر نویسنده ای به همراه می آورد. اما ۶ سال پیش پاتریک مودیانو حداقل در ایران چندان شناخته شده نبود و کمتر منتقد و نویسنده ای ایرانی درباره او سخن می گفت. آن روزها اندک افرادی بودند که او را می شناختند و می توانستند به نقد تخصصی آثار او بپردازند. ۱۰ آذر ۱۳۸۷ بود که این منتقدان به بهانه نشست های نقد والس دور هم نشستند و مودیانوخوانی در تهران شکل گرفت. از میان آن جمع، امروز ساسان تبسمی در میان ما نیست. کسی که مودیانو را به فارسی زبانان معرفی کرد. کاش می بود و پرفروشی ترجمه هایش را به نظاره می نشست. اما اکنون به بازی روزگار او در کنار یک فرزانه دیگر خفته است. آن چه در ادامه آمده گزارش آن نشست ۶ سال پیش است، در پاییز ۸۷ که سرد بود و پر باران….

این جلسه از نشست‌های نقد والس به نقد کتاب “ناشناخته ماندگان” اثر “پاتریک مُدیانو” که توسط “ناهید فروغان” به فارسی برگردانده شده، اختصاص داشت. در این جلسه که خود مترجم نیز حضور داشت، ساسان تبسمی، آرش نقیبیان، جواد عاطفه، اصغر نوری، مجید تیموری، شهلا زرلکی، فرشته احمدی، سعید طباطبایی و آزاده فراهانی به نقد کتاب پرداختند.

ساسان تبسمی:
تکنیک ترجمه‌ی ” ناشناخته ماندگان ” به خاطر واژه پردازی‌های مناسب راهگشا بود. سبک مدیانو سبک سهل و ممتنعی است ولی در ایران زیاد مورد استقبال واقع نشده. مدیانو پاریس را با تمام جذابیت‌هایش در آثارش وصف می‌کند. برای مدیانو ساعات مختلف روز بسیار مهم است، بنابراین نور در نوشته‌های او نقش کلیدی دارد. گاهی اوقات نوشته‌های مدیانو به خاطر سادگی بیش از حد عذاب آور می‌شود. مدیانو در چهار پنج سال آعاز کارش گویی دنبال چیزی می‌گردد؛ و بعد از آن کاملا مشخص می‌شود که چه می‌خواهد و دنبال چه چیزی است.

آرش نقیبیان:
پاریس در آثار مدیانو تا آن اندازه مهم است که موضوع تز فوق لیسانس دانشجویی در فرانسه “پاریس در آثار مدیانو” بوده است. یک منتقد فرانسوی می‌گوید بعد از بالزاک کسی نتوانسته مثل مدیانو پاریس را بازتاب دهد که این می‌تواند هم حسن باشد و هم ایراد. و ایراد آن در عدم جهانی شدن نویسنده می‌تواند باشد.
چهار محور اساسی در آثار مدیانو وجود دارد:
۱ – جست و جوی هویت و حافظه:
گاهی قهرمان و ضد قهرمان دنبال هویت و حافظه می‌باشند. اما این حافظه و هویت در بیشتر مواقع مخدوش است.
۲ – اشغال فرانسه توسط نازی‌ها:
بسیاری از آثار فرانسوی به خاطر همین مساله حائز اهمیت شده‌اند. مدیانو در سال ۱۹۴۵ به دنیا می‌آید، یعنی در پایان جنگ دوم جهانی. اما عقبات جنگ و مسمومیتی که نازی‌ها ایجاد کرده بودند همچنان در جامعه وجود داشت.
۳ – بحث پدر در آثار مدیانو:
نمی‌شود هیچ اثری را از زندگی نویسنده منفک کرد و آثار مدیانو برآیند تلاطم دوران کودکی و مرگ برادر و غیبت‌های مکرر پدر است.
۴ – پاریس در آثار مدیانو:

ناهید فروغان:
این توصیف پاریس در کارهای مدیانو تا حدی است که نقشه‌ی پاریس را در آثار مدیانو می‌توان دید. اما از نظر من این توصیف بیش از حد پاریس، می‌تواند در راستای فضاسازی و حال و هوا باشد. ذهن خواننده‌ی ایرانی همواره به دنبال قصه است و شاید اینکه مدیانو مورد استقبال واقع نشده در همین عدم قصه‌پردازی اوست. مثلا در نگین کوچولو وقتی مادر را توصیف می‌کند انتظار داریم که اتفاق خاصی بیفتد و چنین نمی‌شود؛ چرا که مساله‌ی مدیانو چیز دیگری است.

اصغر نوری:
محور اصلی مدیانو هویت و جست و جو است ولی استر موقعیت‌های چندپهلو ایجاد می‌کند و مثل مدیانو ساده شروع می‌کند ولی موقعیت‌های چندپهلو ایجاد می‌کند. اما در آثار مدیانو، داستان ساده شروع می‌شود و ساده تمام می‌شود و مخاطبی که همواره دنبال تحول شخصیت بوده، بی‌نتیجه می‌ماند. مدیانو مدام ما را از این محله به آن محله می‌برد و شخصیت‌های مختلفی می‌روند و می‌آیند اما مدیانو آنها را در خلال داستان گم می‌کند. برخی فرانسوی‌ها هم مثل ایرانی‌ها به دلیل همین عدم قصه‌پردازی به اثار مدیانو رغبتی نشان نمی‌دهند. در آثار ایرانی نثر جعفر مدرس صادقی شبیه مدیانو است. با این تفاوت که او دنبال قصه گفتن است.

آرش نقیبیان:
در فرانسه نویسندگان به دو دسته‌ی آکادمیک و غیر آکادمیک تقسیم می‌شود که مدیانو جزء اینها نیست

جواد عاطفه:
در قرن بیستم، چندصدایی اندیشه و روایت در فرانسه اتفاق افتادو نویسندگانی ظهور کردند که نمی‌خواستند زیر عَلَم کسی بروند. به نظر من در کتاب مدیانو بر خلاف اسمش ناشناخته‌ای وجو ندارد و مثل بسیاری از نویسندگان فرانسوی که می‌خواستند پاریس را عروس پایتخت‌های جهان بنامند، اتوپیای ذهنی‌ مدیانو هم پاریس است. و تا حدی که شاید بشود گفت می‌خواهد پاریس را جاودان کند. شخصیت‌ها به دنبال رهایی و آزادی هستند ولی نمی‌دانند تعریف آزادی چیست. در جایی از کتاب گفته می‌شود این پاریس هم مثل پاریس گذشته نیست. نویسنده همواره می‌خواهد به اسم خیابان و کافه‌های پاریس اشاره کند و همه چیز -خانواده، شخصیت و …- تحت الشعاع این جغرافیا قرار می‌گیرد.
در آثار مدیانو، روزمرگی است که تعلیق ایجاد می‌کند و ما دنبال این هستیم که به چیزی برسیم اما در نهایت به چیزی نمی‌رسیم. ما قصه را بر اساس عادت‌های داستان خوانی قبلی خود دنبال می‌کنیم. این که از نقطه‌ای شروع شود، در نقطه‌ای به عطف برسد و در نقطه‌ای هم پایان یابد. اما در آثار مدیانو اتفاق خاصی نمی‌افتد، انگار با دوربین، روزمرگی یک انسان را ثبت کنیم، ولی بسیار هنرمندانه.

اصغر نوری:
مدیانو دنیای زنانه را بسیار زیبا توصیف کرده است. داستان‌های او با خاطره‌ها شکل می‌گیرد. جادوی مودیانو در این است که بدون رخ دادن اتفاقی خاص مخاطب را همراه می‌کند، برعکس بسیاری از آثار که سرشار از حادثه و اتفاق هستند اما نمی‌توانند مخاطب را با خود همراه کنند. چیزی که مدیانو ارائه می‌دهد لذت خواندن است نه دادن اطلاعات.

مجید تیموری:
مجید تیموری به ارائه‌ی نقد مکتوبی پرداخت که آن نقد جداگانه در گروه فیسبوکی والس منتشر شده است.

شهلا زرلکی:
جالب است که پاتریک مدیانو هم در کتاب ناشناخته ماندگان و هم در داستان مرا نگین کوچولو مینامیدند از شیوه روایی زنانه استفاده کرده است. شخصیت محوری داستانهای مشابه او دختری جوان است و طبیعی است که نویسنده از روایتی زنانه بهره بگیرد تا بتواند تجربه های درونی و تحولات ذهنی یک دختر جوان را به خوبی روایت کند. مدیانو از این شگرد به خوبی بهره میگیرد تا آنجا که اگر امضای او را از این دو اثر حذف کنیم، به سختی میتوان حدس زد که نویسنده مرد بوده است. به هر حال حتا اگر منتقدان ادبی به این باور رسیده باشند که مهارت “زنانه نوشتن” یک مرد و یا “مردانه نوشتن” یک زن، یک مقوله ابتدایی در حوزه نقد ادبی است، باز هم نمیشود بر قدرت و توانایی این نویسنده فرانسوی در ساخت و پرداخت شخصیتی کاملا زنانه چشم پوشید. مدیانو واقعیت کودکی و نوجوانی غم انگیز خود را در زندگی دختری غمگین و تنها منعکس میکند که جهان پیرامون برای او و رویاهای دخترانه اش یک کابوس تمام عیار است. در داستانهای کتاب ناشناخته ماندگان فضای کابوس مانندی حاکم است که اضطراب و دلهره را تداعی میکند. هر سه شخصیت داستانهای سه گانه کتاب ناشناخته ماندگان در موقعیت اضطراب و دلهره قرار دارند. اما این دلهره از جنس دلهره اگزیستانسیالیستی آنتوان روکانتن در رمان تهوع سارتر نیست. دغدغه آدمهای این داستانها نوعی ترس بدوی و سطحی از تنها ماندن است. نیاز به ارتباط با دیگران و وابستگی بیمارگونه هر سه شخصیت اصلی نشان میدهد که تنهایی و ترس از تنها ماندن کابوسی است که در بیداری شکل میگیرد. دختران معمولی و ناشناخته ای که مدیانو به ما می شناساند، در جست و جوی رهایی اند اما در رهایی و آزادی به جای تحقق رویاهایشان به تنهایی و وحشت میرسند. توصیف جزئی نگرانهای که مدیانو از خیابانها و کافه های پاریس ارائه میدهد و فضای وهمآلودی که بر داستانهای این کتاب سایه افکنده است، تصویر کاملی میسازد از واقعیت مه آلود پاریس. در واقع مدیانو متخصص نوشتن داستانهایی است که من آنها را داستانهای پاریسی مینامم.

سعید طباطبایی:
از منظر بحث‌های اندیشه‌ای در آثار مدیانو بزرگترین دغدغه، مبحث نوستالژی است. راوی نسبت به گذشته ای که هیچ چیزی در آن موجود نیست تعلق خاطر دارد اما شخصیت‌های مدیانو جهان را وسیع می‌بینند. و جهان را فقط در پاریس جست و جو نمی‌کنند ولی این جهان وسیع برای آنها چیزی ندارد، برعکس کارهای روسی که نوستالژی آنها همواره سفر به آمریکاست. نکته‌ی دیگر در آثار مدیانو آرزوهای بزرگ و عشق بزرگ و پوچی بزرگ است که هر سه به هیچ می‌رسد. و در اپیزود سوم به یک نوع عرفان سطحی به جای پوچی بزرگ رسیده است. در حوزه‌ی تکنیک اتفاق خاصی روی نمی‌دهد و یک روایت خطی با رفت و برگشت‌های زیرکانه اما با سبک کلاسیک در حوزه‌ی روایت وجود دارد. ساخت فضای نوستالژیک، ساختار نوستالژیک و کلاسیک نیاز دارد و اگر ترجمه‌ی خانم فروغان تا حدی آرکائیک است به این مساله اشاره دارد. مثلا آوردن واژه‌ی هماره به جای همواره، یا واژه‌ی نهاده به جای گذارده یا گذاشته.

فرشته احمدی:
ناشناخته ماندگان با داستان‌های کوتاه ایرانی سال‌های اخیر قرابت بسیاری دارد و شاید به همین علت است که مورد استقبال واقع نشده. چرا که ساختار این کتاب اپیزودیک است و شبیه داستان کوتاه است. و در ایران رمان‌ها هر چقدر هم که جذاب نباشند بیشتر از داستان کوتاه مورد استقبال هستند. به نظر من ادبیات ما به خاطر بی‌قصه‌گی مهجور مانده است. از نظر من قصه است که داستان را جذاب
می کند.
. آدم‌های این کتاب و فضاهای آن بسیار به فضا و آدم‌های ایرانی شبیه هستند.
اتفاقا کار مدیانو از نوع ادبیات پاریسی نیست و پاریسی که او بیان می‌کند بسیار تلخ و ترسناک و زشت است. حتا در فاضلاب‌های ویکتور هوگو هم پاریس اینگونه ترسناک توصیف نمی‌شود. در اپیزود دوم شخصیت واخورده با داشتن یک هفت تیر و بسته‌ای قرص برای خودکشی و کشتن دیگری تحرک می‌یابد و این نقطه‌ی عطفی است در کتاب

بررسی جامعه‌شناختی آزارهای جنسی علیه دختران و زنان در شهر تهران – کبرا شکری

آبان ۱۳۹۳

زنان در مواجهه با آزار جنسی چه می‌کنند؟

بیدارزنی: اکثر زنان در هنگام مواجه شدن با آزار جنسی، سکوت و مدارا را در پیش می‌گیرند و درصدد تذکر دادن به آزاردهنده برنمی‌آیند. بیشتر آن‌ها در صورت وقوع آزار جنسی در وسایل نقلیه عمومی سعی می‌کنند از فرد آزاردهنده فاصله گرفته و سکوت کنند. تعداد کمی از آن‌ها به اقدام قانونی از طریق مراجع ذیصلاح در صورت بروز آزار می‌پردازند.

کبری شکری فارغ‌التحصیل رشته جامعه‌شناسی در پایان‌نامه خود به بررسی جامعه‌شناختی آزارهای جنسی علیه دختران و زنان در شهر تهران پرداخته است، نمونه آماری این تحقیق که با روش پیمایشی انجام شده، ۳۸۴ نفر از دختران و زنان جوان ۳۵-۱۵ ساله شهر تهران در محلات تهران‌پارس و تجریش است که با توجه به گروه سنی خود شاغل به تحصیل یا کار در محیط‌های مختلف هستند و در زندگی خود از اماکن عمومی برای تردد یا گذران اوقات فراغت استفاده می‌کنند.

شکری در این پایان‌نامه‌اش با ارائه تعریف از آزارهای جنسی می‌گوید: آزارهای جنسی را می‌توان هرگونه توجه نشان دادن نسبت به بدن زن بدون توافق صریح و یا ضمنی مشروط بر آنکه ماهیت جنسی داشته باشد تعریف کرد و این آزار جنسی ممکن است در محیط کار، خانواده و اماکن عمومی از سوی منسوبین مذکر اعمال شود. در ایران نیز مثل اکثر جوامع معمولا وقتی زن از دست مزاحمت مردی در تاکسی یا معابر عمومی شکایت می‌کند طوری با او برخورد می‌شود که انگار خود او مسبب این مزاحمت است. لذا زنان ترجیح می‌دهند برای حفظ حرمت خود حرفی از این‌گونه موارد به میان نیاورده و در سکوت و انزجار خشونت را تحمل کنند.

شکری در پایان‌نامه خود در هنگام نتیجه‌گیری از تحقیقات به دست آمده از جامعه‌ی آماری مورد مطالعه‌اش اعلام می‌کند: آزار جنسی از اساسی‌ترین مسائلی است که بسیاری از زنان به‌طور مستقیم یا غیرمستقیم با آن‌ها رودررو هستند. این پدیده نیز مثل هر پدیده اجتماعی دیگر، نمی‌تواند تک عاملی باشد و علل گوناگونی در ایجاد آن نقش دارند. آزار جنسی در سطح جامعه نه‌تنها موجب ترس و ناتوانی در زنان می‌شود، بلکه این استرس ممکن است به‌صورت نفرت و بدبینی و عدم احساس امنیت اجتماعی در زندگی آنان بروز کند، موجب اختلال در ارتباطات روزمره و زندگی عادی آنان شود و مشارکت شان را در سطح جامعه کاهش دهد. اکثر زنان، آزارهای جنسی کلامی مانند متلک گفتن و تحسین زیبایی، توهین و ناسزاگویی و مزاحمت تلفنی را تجربه کرده‌اند و یا از وقوع آن در زندگی اطرافیان خود اطلاع دارند. در رابطه با آزار جنسی رفتاری در سطوح پایین مانند هیزی و چشم‌چرانی، تعقیب کردن، لمس کردن، تنه زدن به‌عمد، توقف کردن با ماشین جلوی فرد، بیشتر زنان مورد مصاحبه این نوع آزارها را تجربه کرده بودند ولی اکثر پاسخگویان این تحقیق، سطوح بالاتر مانند عورت‌نمایی، پیشنهاد جنسی و تهدید به تجاوز را خیلی کمتر تجربه کرده و یا از وقوع آن در اطرافیان خود اطلاع داشتند. این‌گونه مسائل به دلیل حساسیت بالا و ربط آن به حریم خصوصی افراد کمتر به‌طور صریح و آشکار مطرح شده است.

این فارغ‌التحصیل جامعه‌شناسی در مورد آزار جنسی در محیط کار در این تحقیق اعلام می‌کند: ۳۹.۱ درصد زنان مورد تحقیق، تاکنون این نوع آزار را در محل کار خود تجربه نکرده‌اند و از بین ۲۶.۸ درصدی که شاهد وقوع این نوع آزار بوده‌اند، بیشتر تجربه هیزی و چشم‌چرانی در محل کار خود را ذکر کرده‌اند که به‌مراتب بیشتر از گوی‌هایی مانند طرح جوک و شوخی‌های زننده، نشان دادن عکس و تصاویر جنسی، پیشنهاد رابطه جنسی و تهدید به اخراج از کار برایشان رخ داده است.

وی در مورد نحوه‌ی برخورد زنان با این‌گونه آزارها نیز تصریح می‌کند: زنان در مواجهه با آزارهای جنسی اعم از کلامی و رفتاری سکوت و مدارا را در پیش می‌گیرند و درصدد تذکر دادن به آزاردهنده برنمی‌آیند. همچنین بیشتر زنان در صورت بروز آزار، خیلی کم دست به اقدام قانونی از طریق مراجع ذیصلاح می‌زنند. خیلی از زنان اعلام کرده‌اند که در صورت وقوع آزار جنسی در وسایل نقلیه عمومی سعی در فاصله گرفتن از فرد آزاردهنده دارند و همواره سکوت می‌کنند.

شکری در این تحقیق، ساخت برنامه‌هایی با محوریت زنان و آزارهای جنسی توسط صداوسیما و هنرمندان به‌صورت فیلم، مستند، آگهی‌های تبلیغاتی، تغییر باورها و ارزش‌های سنتی در جامعه مانند سکوت و مدارا کردن زنان در مواجهه با این‌گونه آزارها، تدوین قوانین مشخص و روشن در محیط‌های کار در ارتباط با آزارهای جنسی و پیشگیری از آن، تقویت اعتمادبه‌نفس و پرورش استعدادهای زنان، برگزاری سمینارها و همایش‌هایی با محوریت زنان و راهکارهای برخورد با آزارهای جنسی، وضع قوانین حمایت کننده و حمایت دستگاه‌های قضایی و نیروی انتظامی از زنان آسیب دیده را ازجمله پیشنهاد‌ها در راستای کاهش و مقابله با آزارهای جنسی علیه دختران و زنان عنوان کرده است.

دادگاه انتظامی وکلا “تحت فشار” نسرین ستوده را از وکالت محروم کرد

آبان ۱۳۹۳

“شعبه دوم دادگاه انتظامی وکلا” با درخواست دادسرای اوین مبنی بر محرومیت نسرین ستوده از وکالت به مدت ۳ سال موافق کرد. رضا خندان، همسر نسرین ستوده این رای را “ننگین‌ترین رای تاریخ ۱۰۰ ساله کانون‌های وکلای کشور” خواند.

“شعبه دوم دادگاه انتظامی وکلا” با درخواست دادسرای اوین مبنی بر محرومیت نسرین ستوده از وکالت به مدت ۳ سال موافق کرده است.

رضا خندان همسر نسرین ستوده روز شنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۳ با اعلام این خبر در صفحه فیس‌بوک خود، نوشت پیش از این ماجد وثوقی رئیس شعبه صادر کننده‌ی این حکم “برای بدنام نشدن خود در رابطه با صدور احتمالی چنین حکمی که ظاهرا قبل از محاکمه تصمیم خود را برای محرومیت گرفته بود، به نسرین گفته بود که بهتر است شما خودتان پروانه‌تان را تحویل بدهید و کار وکالت را فعلا ترک کنید چرا که ما تحت فشار هستیم”.

رضا خندان چنین رایی را “ننگین‌ترین رای تاریخ ۱۰۰ ساله ی کانون‌های وکلای کشور” توصیف کرده و نوشته صدور چنین حکمی برای وکلایی که زندانی سیاسی بوده یا هستند، نه پیش از انقلاب و نه پس از انقلاب سابقه نداشته است.

این درحالی است که در هفته‌های اخیر “دادگاه انتظامی وکلا در ایران” درخواست دادستانی تهران برای تعلیق پروانه‌ی وکالت نسرین ستوده، وکیل دادگستری را رد کرده بود. جلسه این دادگاه یک‌شنبه ۲ شهریور ۱۳۹۳ با موضوع تعلیق خانم ستوده از کار وکالت برگزار شد.

روز شنبه (۸ شهریور/ ۳۰ اوت) رضا خندان، همسر نسرین ستوده، در صفحه فیس‌بوک خود نوشت، بر اساس حکمی که همان روز از سوی دادگاه انتظامی وکلا صادر شده، تعلیق پروانه وکالت خانم ستوده غیرقانونی است و او می‌تواند همچنان به حرفه خود ادامه دهد.

به گفته آقای خندان، نسرین ستوده در جلسه دادگاه انتظامی وکلا گفت: «در دفاع از زندانیان سیاسی و قربانیان نقض حقوق بشر، تنها به سوگندنامه‌ای که در زمان دریافت پروانه‌ی وکالت امضا کرده بودم عمل کردم و در درستی کارم، لحظه‌ای تردید نداشته و ندارم.»

نسرین ستوده شهریور ماه سال گذشته با گذراندن دو سوم مدت محکومیتش از زندان آزاد شد و اعلام کرد که به حرفه وکالت ادامه می‌دهد.

در مرداد ماه امسال نسرین ستوده برای دفاع از موکل خود، کوروش زعیم، به محل برگزاری دادگاه او رفت، اما مسئولان دادگاه مانع حضور او شدند. استناد آنان به حکم شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب بود که بر اساس آن خانم ستوده به مدت ۱۰ سال از وکالت محروم شده بود.

زنـان عضو داعش از کجـا می‌آینـد؟

آبان ۱۳۹۳

دنیای اقتصاد: محمدحسین باقی- صدها نفر از زنان و دختران جوان در کشورهای غربی در حال ترک خانه‌های خود برای پیوستن به داعش در کشورهای خاورمیانه هستند و این باعث افزایش نگرانی در میان کارشناسان مبارزه با تروریسم شده است. دختران در فاصله سنی ۱۴ – ۱۵ سال بیشتر به سوریه می‌روند تا جهاد نکاح انجام دهند، فرزندان خود را بزرگ کنند و به جامعه مبارزان بپیوندند و تعداد کمی از آنها هم سلاح در دست می‌گیرند. بسیاری از آنها از طریق شبکه‌های اجتماعی به خدمت داعش در می‌آیند.

مهاجران نکاحی

به نظر می‌رسد زنان و دختران حدود ۱۰ درصد از ستیزه‌جویانی را تشکیل می‌دهند که کشورهای اروپایی، آمریکای شمالی و استرالیا را برای ارتباط با گروه‌های پیکارجو و تندرو، از جمله داعش، ترک می‌کنند. فرانسه دارای بیشترین تعداد زنان پیکارجو با ۶۳ مورد در منطقه است – حدود ۲۵ درصد کل زنان- که به داعش پیوسته‌اند و دست کم تصور می‌شود که ۶۰ نفر دیگر در صدد پیوستن به این گروه‌ها باشند. کارشناسان ضدتروریسم در بریتانیا هم بر این باورند که حدود ۵۰ زن و دختر بریتانیایی به داعش ملحق شده اند و این یک دهم تعداد افرادی است که برای سفر به سوریه جهت پیوستن به داعش شناسایی شده‌اند. گمان می‌رود بسیاری از آنها در «رقه» ساکن باشند که به پایگاه داعش تبدیل شده است.
افرادی که توسط محققان مرکز بین‌المللی مطالعات رادیکالیسم در کینگز کالج لندن شناسایی شده‌اند عمدتا بین ۱۶ تا ۲۴ سال هستند. بسیاری از آنها تحصیلکردگان دانشگاهی هستند یا در سطحی کمتر محصل و دانش‌آموزند.
حداقل ۴۰ زن آلمان را برای پیوستن به داعش در سوریه و عراق ترک کرده اند و این یعنی روند نوجوانانی که به افراط کشیده شده و بدون اجازه والدین خود به خاورمیانه سفر می‌کنند، رو به ازدیاد است.
یک مقام ارشد اطلاعاتی آمریکا می‌گوید که آمریکا داده‌های در دسترسی در مورد تعداد زنان و دخترانی که به داعش در سوریه می‌پیوندند ندارد. «دیوید گارتن اشتین راس» کارشناس مبارزه با تروریسم در واشنگتن می‌گوید تعداد زنانی که به داعش می‌پیوندند «باعث نگرانی است اما اپیدمیک نیست.»
به گفته بسیاری از کارشناسان، شبکه‌های اجتماعی نقش بسیار مهمی در جذب زنان جوان برای پیوستن به داعش دارند. زنان و دختران بریتانیایی عکس‌هایی از خود روی اینترنت و فضای شبکه‌های اجتماعی پست می‌کنند که در یک دست اسلحه AK-47 دارند و در دست دیگر هم نارنجک در حالی که به صورت آنلاین با داعش بیعت می‌کنند. اما آنها تصاویری از غذاها، رستوران‌ها و غروب آفتاب را هم پست می‌کنند تا بگویند تصاویر مثبت هم وجود دارد و روزهای خوب در انتظار زنان جوان است.
برنامه جذب نیرو «شهری آرمانی» در زیر لوای خلافت ترسیم می‌کند؛ گویی قرار است «مهاجران» در «مدینه فاضله» زندگی کنند. به برخی از این زنان جوان مشوق‌های مالی، از جمله هزینه‌های سفر یا پرداخت خسارت برای زادن کودکانشان ارائه می‌شود. «میا بلوم»، استاد مطالعات امنیتی در دانشگاه ماساچوست می‌گوید: زنانی که به داعش پیوسته‌اند از رسانه‌های اجتماعی ماهرانه استفاده می‌کنند تا پایگاه‌های داعش را «همچون مدینه فاضله»‌ای ترسیم کرده و زنان را به «خواهری در خلافت» جذب کرده. این مدینه فاضله اما «مدینه نافاضله»‌ای است که هدفش جز خیانت و تجاوز چیز دیگری نیست و زنانی که به داعش می‌پیوندند طولی نمی‌کشد که از کرده خود پشیمان می‌شوند. «رولف توفوون»- مدیر موسسه آلمانی برای تحقیقات تروریسم و سیاست‌های امنیتی- می‌گوید گزارش‌ها نشان می‌دهد که زنان مورد تجاوز و سوءاستفاده قرار می‌گیرند یا به‌عنوان برده فروخته می‌شوند یا مجبور به ازدواج می‌شوند. توفوون می‌افزاید: «داعش جنبشی بسیار خشن است… قدرت و ساختار رهبری‌اش کاملا مردانه است.»
تحلیلگران سابق سیا «آکی پریتز» و «تارا مالر» در مقاله‌ای در فارن پالیسی با تمرکز بر نگرش داعش بر زنان می‌گویند: این مبارزان «خشونت‌های جنسی وحشتناکی در مقیاس صنعتی مرتکب می‌شوند.» ماه گذشته، سازمان ملل متحد تخمین زد که داعش ۱۵۰۰ زن، دختر نوجوان و پسر را به بردگی جنسی گرفته است. «عفو بین‌الملل» هم در سندی اعلام کرد که داعش تمام خانواده‌ها را در شمال عراق، برای تجاوز جنسی و بدتر از آن ربوده است. این سند می‌گوید: «در چند روز اولِ بعد از سقوط موصل در ماه ژوئن، فعالان حقوق زنان حوادث متعددی را گزارش دادند که براساس آن مردان داعش خانه به خانه زنان موصلی را جست‌وجو می‌کرده و آنها را مورد تجاوز قرار می‌دادند.» در ادامه مشخصات تعدادی از «دختران پیکارجو» به نقل از گاردین آورده شده که به داعش پیوسته‌اند.

۱ – فرانسه
نورا البثی: دختر مدرسه‌ای فرانسوی است که می‌خواست پزشک شود. او ۱۵ ساله بود. وقتی خانه خود در «آوینیون» در جنوب فرانسه را ترک کرد، هیچ چیز غیرعادی نبود.
وقتی آن روز کلاس‌هایش تمام شد، به خانه برنگشت، نگرانی‌ها آغاز شد، او سوار یک قطار به سوی پاریس رهسپار شد.
در میان راه، ۴۳۰ دلار (۵۵۰ پوند) از اندوخته‌های خود برداشت و شماره همراه خود را هم عوض کرد. مسیر بعدی او استانبول و سپس سوریه بود. خانواده خبر ناپدید شدن او را به پلیس دادند. برادرش فواد همه جا (اعم از بیمارستان‌ها و پاسگاه‌های پلیس و …) را گشت، اما خبری از او نبود. فقط در فیس‌بوک وی عکسی از چهره با حجاب او دیده می‌شد. وقتی فواد از همکلاسی‌های خواهرش پرس‌وجو کرد، واقعیت کم‌کم آشکار شد.
او یک فیس‌بوک دومی برای خود درست کرده بود و از آن طریق با «عضوگیران پیکارجو» در فرانسه آشنا شده بود و آنها با ترسیم جذابیت‌های زندگی در زیر لوای داعش از او خواسته بودند که «هجرت» کند. چهار روز بعد او در تماسی با خانواده‌اش – که ازسوی پلیس رصد می‌شد- اعلام کرد که حالش خوب است، خوب می‌خورد، همه چیز مرتب است و نمی‌خواهد به خانه بازگردد. محل او در مرز سوریه- ترکیه رصد شد. وقتی فواد خواست برای کمک به خواهرش به سوریه برود در مرز ترکیه با مانع مواجه شد.
اندکی بعد خواهرش با او تماس گرفت و قول داد که وارد جنگ نشود. لحظاتی بعد، مرد دیگری که مسوول جذب پیکارجویان در فرانسه بود، به فواد تلفن زد و گفت: «خواهر تو جایش امن است و او با انتخاب خودش اینجاست. او با زور اینجا نگه داشته نشده. اگر بگوید می‌خواهد برود، می‌رود اما خودش می‌خواهد بماند.» فواد سرانجام موفق شد به سوریه برود و نورا را ببیند. نورا به او می‌گفت: «بزرگ‌ترین اشتباه زندگی ام را مرتکب شدم.» فواد می‌گفت: «او لاغر و بیمار شده بود. هیچ نوری را نمی‌دید. همراه با زنان دیگر باید از بچه‌ها و یتیمان مراقبت می‌کرد و مردان جوان مسلح او را در محاصره خود داشتند.»

۲ – بریتانیا
۱ – خواهران دوقلو زهرا و سلمه هالان،
۱۶ ساله، در ماه جولای خانه خود در شارلتون- منچستر- را ترک و بدون اجازه والدین‌شان به همراه «برادرانشان» به سوریه رفتند. این دو دختر- که پدر و مادرشان به‌عنوان پناهنده از سومالی به بریتانیا آمده بودند- در تابستان گذشته دیپلم گرفتند و می‌خواستند ادامه تحصیل بدهند. آنها در نیمه‌های شب خانه را ترک کردند و ناپدید شدن آنها به پلیس گزارش شد. اکنون هر دو با مبارزان داعش ازدواج کرده‌اند. حساب کاربری یک شبکه اجتماعی که گمان می‌رود به زهرا تعلق داشته باشد او را با حجابی کامل نشان می‌دهد که اسلحه AK-47 در دست دارد و در برابر پرچم داعش زانو زده است.

۲ – اقصا محمود که به «ام لیث» هم معروف است نوامبر گذشته گلاسکو را به سوی سوریه ترک و با یک پیکارجوی داعشی ازدواج کرد. او در وبلاگ خود زنان دیگر را ترغیب می‌کند که به داعش ملحق شوند. این دختر ۲۰ ساله به دشواری از مرز ترکیه با والدین خود تماس گرفته و گفته می‌خواهد شهید شود و آنها را در روز قیامت خواهد دید. او در وبلاگ خود می‌نویسد: «… پدر و مادری که دانش و درک مذهبی چندانی ندارند چگونه می‌فهمند که دختر یا پسرشان آنها را برای یک زندگی مرفه‌تر، آموزشی بهتر و آینده‌ای روشن‌تر ترک کرده است….» او می‌نویسد: بسیاری از خواهرانی را که دیدم دانشگاه را ترک کردند، موقعیت‌های بهتر و خانواده و دوستان را ترک کردند و به دنیا پشت پا زدند. او خطاب به دیگر «خواهرانی» که تصمیم نگرفته یا هنوز مردد هستند می‌گوید: «غرب جنگ علیه اسلام را شروع کرده. شما یا با مایید یا علیه ما. بنابراین، یک طرف را انتخاب کنید.»
۳ – آمریکا

برنامه «شانون کانلی» برای خدمت به‌عنوان پرستار در کنار داعش در سوریه زمانی به پایان رسید که این نوجوان کلرادویی روی باند فرودگاه دنور دستگیر شد. خانواده این پرستار ۱۹ ساله شوکه شدند وقتی شنیدند فرزندشان به «پیکارجویان خشن» متمایل است. در اکتبر ۲۰۱۳ یک کشیش محلی وی را به پلیس لو داد. طی ۵ ماه بعد، این دختر ۱۹ ساله گفت‌وگوهای گسترده‌ای با عوامل مخفی امنیتی داشت و به کرات گفته بود که مشتاق «انجام جهاد» در آن سوی دریاهاست. او همچنین مایل بود «تاکتیک‌های نظامی را به عوامل داعش در خاک آمریکا تعلیم دهد.» این نیروها تلاش داشتند تا او را منصرف و در عوض کاری بشردوستانه برای وی تدارک ببینند اما او گفته بود می‌خواهد با یک پیکارجو که او را در سال ۲۰۱۴ در اینترنت ملاقات کرده ازدواج کند. «آند کانلی» هم به دلیل ارائه کمک‌های مادی به القاعده و سایر گروه‌های افراطی مانند داعش دستگیر و به ۵ سال زندان و جریمه‌ای ۲۵۰هزار دلاری محکوم شد.

۴- اتریش

تصاویر دو دانش‌آموز جوان خنده رو- ثمره کسینوویچ ۱۶ ساله و دوستش سابینا سلیموویچ ۱۵ ساله- به نماد نگرانی اتریش در مورد جوانانی تبدیل شده که مشتاق پیوستن به افراط‌گرایان در سوریه هستند. این دو دختر که خانواده‌هایشان از بوسنی به اتریش آمدند در ماه آوریل از منزل خود در اتریش گریختند تا در «جنگ مقدس» شرکت کنند. آنها خطاب به خانواده خود گفتند: «دنبال ما نگردید. ما به خدا خدمت می‌کنیم و برای خدا خواهیم مرد.» گفته می‌شود آنها با حضور در مسجدی در اتریش از سوی واعظی به نام «ابو تجما» شست‌وشوی مغزی شدند. این دو دختر با مبارزانی چچنی ازدواج کردند. آنها همچنین کلمه «ام» به معنای مادر را در اول نام خود قرار دادند. به این دو دختر لقب «دختران پیکارجوی فعال در اینترنت» داده شده و فریب‌دهنده بسیاری از زنان جوانی هستند که مشتاق پیوستن به اصطلاح«جنگ مقدس داعش» هستند.

۵ – آلمان
در اکتبر ۲۰۱۳، «سارا. او»، ۱۵ ساله، از مدرسه خود در «کنستانتس»- جنوب آلمان- به خانه بازنگشت. دو روز بعد پدر او خبر ناپدید شدنش را به پلیس داد. اندکی بعد، او عکس‌هایی از خود در رسانه‌های اجتماعی منتشر کرد که مسلسلی در دست داشت و برقع و دستکش‌های سیاه بر صورت و دست داشت. او می‌گفت آموزش دیده که چگونه از سلاح استفاده کند و روزهای او با «خوابیدن، خوردن، تیراندازی، آموزش و گوش دادن به سخنرانی‌ها می‌گذرد.» سارا که آلمانی الجزایری است همراه با یک پیکارجوی داعشی با پدرش تماس گرفت. در حالی که پدر او در بهت و شوک بود این پیکارجو از او دخترش را خواستگاری کرد. پدرش این درخواست را رد کرد و خواستار بازگشت دخترش به خانه شد. او در سوریه ماند و با «اسماعیل. اس» در سوریه در ماه ژانویه ازدواج کرد.

پشیمان – راضیه رستگار

آبان ۱۳۹۳

چرا؟

” چرا چی؟ “

– چرا دوستم نداری، و نمی خواهی با من ازدواج کنی؟

جوابی نداد. جای دیگری را نگاه می کرد.

– وقتی فهمیدم به مادرت گفته ای:

” نمی خواهم با او ازدواج کنم “

و در پاسخ:

” چرا نمی خواهی.”

گفته بودی:

” دوستش ندارم “

بسیار تعجب کردم و این چرای بزرگ در ذهنم پرخید….

– او که می داند دوستش دارم، و بنظر می رسید که او هم برای ازدواج مخالفتی ندارد… چی شده؟

خواهش کردم که ترتیب این ملاقات کوتاه داده شود. تو خوب می دانی که اعتقاد من برای زندگی مشترک، علاقه قلبی و عشق دو طرفه است. اگر چنین نباشد، با قساوت پا روی دلم می گذارم. ولی علاقه دارم بدانم، چرا؟

و حالا اگر این چرا را پاسخ بدهی، بیشتر وقتت را نمی گیرم.

به سکوت ادامه داد. ولی این بار نیم نگاهی را به صورتم انداخت.

دیدم بهر دلیل نمی خواهد حرف بزند. با پوزش از مزاحمت برخاستم و خدا حافظی کردم. از اتاق که داشتم خارج می شدم، نه خیلی آهسته، گفت:

” کس دیگری را دوست دارم…”

دستگیره را نچرخاندم، سر بر گرداندم . پرسیدم:

– کی را؟

این بار سکوت نکرد:

” خودم هم نمی دانم!…نمی شناسمش…”

حرفی برای گفتن نداشتم. دستگیره را چرخاندم و خارج شدم. هم ار اتاق و هم از شهر محل اقامت او.

دیگر خبری ازش ندارم.

خرگوش – پونه ابدالی

آبان ۱۳۹۳

چراغ را روشن نکرد. آمد تو. در را بست و کیف و لوازمش را همانجا کناردر روی هم ریخت. دکمه ی پیغام گیر تلفن، خاموش و روشن می شد. روشنش کرد و توی آشپزخانه رفت.

پیرزن می گفت که امشب سه شنبه است و کسی نیست تا او را جمکران ببرد و گفت که نذر دارد و گفت که تنها نوه ی پسری اش او است که… گفت و گفت و بعد گریه کرد. یک قرص آرام بخش ازتوی کشو برداشت. چراغ همسایه ی روبه رویی روشن بود، جشن داشتند انگار، صدای خنده و کف و موزیکشان می آمد، لحظه ایی ایستاد پای پنجره، رقص سایه هایشان را تماشا کرد. کِل می زدند.

پیغام بعدی علی بود، می خواست بداند بالاخره پایان نامه اش با این وضع مضحک تمام شد یا نه. گفته بود آخر هفته می روند دماوند. یک جُک بی نمک هم پشت بندش.

همانجا تکیه داد به دیوار، رو به پنجره ی همسایه. پیغامها تمام شد.

توی اتاقش رفت. کامپیوتر را روشن کرد. هفته ها تلاش کرده بود تا استاد ش را راضی کند که تحقیق میدانیش با بقیه کمی فرق داشته باشد.

کاغذهایش را مرتب کرد. مدادش را گوشه ی لپش گذاشت و توپ کوچک شنی اش را دستش گرفت. صفحه ی اصلی را باز کرد. تیتر درشت

” نقش بازی در رشد ذهنی کودکان “.

استاد گفته بود :

” تکراری تر از این موضوع پیدا نکردی؟ “

گفته بود:

” وای به روزگارت اگه کپی کنی “

بعد با عصبانیت گفته بود:

” همتون از زیر کار دررو و مزخرف شدین برو هرکاری که می خواهی بکن وای به روزگارت اگه مثل بقیه باشه “

علی گفته بود:

” کودکان؟ “

گفته بود:

” الاغ یه پروژه با این دخی ها بگیر. “

گفته بود:

” کارهارو سخت می کنی. حالا این کار احمقانه چرا؟ لقمه را می پیچونی همیشه “

صفحه ی دیگری باز کرد. توپ را ازاین دست به ان دست داد و گذاشتش کنار کامپیوتر. ته مدادش را می جوید. نوشت:

” امروز سه شنبه بود. مثل هرهفته توی این مدت آمد. همان روسری سیاهیش سرش بود با گلهای درشت قرمز. دست دخترکش را گرفته بود. دخترک دائم ورجه ورجه می کرد. می خندید و به من اشاره می کرد. من در لباس خرگوش. این روزها دخترک دائم توی ذهنم هست. وقتی می خندد، وقتی گونه هایش چا ل می افتد، درست عین مادرش.

هوا گرم بود، آنقدر عرق ریخته بودم که تمام لباسم خیس شده بود. آن تو مثل قبر است. کسی تو را نمی بیند انگار. بچه هایی که برای بازی توی بغلم می آیند آنقدرلگدم می زنند و آنقدر جیغ می کشند که آدم نمی داند باید چه کند. علی راست می گفت که دیوانه شده ام. توی این گرما. توی آن لباس با آن کله ی بزرگ رنگی.

بچه ها را نمی توانم دقیق زیر نظر بگیرم، جیغ می زنند و رفتارهایشان گاهی غیرقابل پیش بینی است. دفترچه یادداشتم زیر آن لباس از عرق خیس می شود و نوشته هایم کج و کوله.

امروز زن لباس صورتی قشنگی تن دخترک کرده بود. اسم دخترک را گذاشته ام شیرین. بس که شیرین است. موهایش را دوتایی بافته بود و وقتی بغلم آمد بوی عطر مادرش را می داد. مادرش می نشیند روی یکی از صندلی های توی حیاط و با خیال راحت می گذارد دخترک توی بغل من بماند، نگران نیست که بچه اش را انگولک کنم. بقیه نگرانند، تا بچه ها به من نزدیک می شوند چشم غره می روند، می گویند کثیفم. نیستم اما.

هفته ی پیش دوربین آورده بود و شیرین را توی بغلم نشاند و از ما عکس گرفت. دخترک به چشمهای من نگاه می کرد و من به چشمهای مادرش. چشمهایش قهوه ای ست. زیر آفتاب گاهی به عسلی می زند. عسل. اسمش را می گذارم عسل.

به علی گفتم : تو چرا اینقدر زود بچه دار شدی ؟ گفت: آدم زن می گیرد که بچه دار بشود دیگر. گفتم: یعنی چی؟ گفت: یعنی هروقت خواستی بچه دار بشوی زن بگیر، همین. گفتم : این که همان شد. گفتم: دلیلت خیلی آبکی بود علی چیزی نگفت. یک پسرک شیطان دارد که از درو دیوار بالا می رود.

این هفته دیگر هفته ی آخر بود. سه شنبه ی آخر. پایان نامه را تمام و کمال باید تا ۱۰ روز دیگر تحویل بدهم. باز دوباره تپش قلب گرفته ام…

بلند شد و توی آشپزخانه رفت. بطری شرابش را از توی کابینت برداشت. در یک استکان کمی شراب ریخت. رو به پنجره ایستاد. آهنگ مبارک باد می زدند. خندید. لیوانش را بلند کرد به سلامتی عروس وداماد خیالی .

سه شنبه ظهر از خواب بیدار شد. دوش گرفت. توی آیینه به خودش نگاه کرد. کله ی خرگوش را گذاشته بود کنار تختخواب. به چشمهای خرگوش نگاه کرد. لباسش را پوشید. حساب وقت را کرده بود. تا رستوران را پیاده رفت.

زن نشسته بود روی صندلی وبستنی می خورد. دخترک داشت تاب بازی می کرد. یک خرگوش دیگر ایستاده بود کنار در و با بچه ها دست می داد و بازی می کرد. رفت دورتر، نشست روی صندلی. کف دستهایش عرق کرده بود، به نیم رخ زن نگاه کرد. دخترک از تاب پایین پرید و رفت روبه روی خرگوش و دستها یش را بلند کرد، خرگوش را درآغوشش گرفت، دخترک دائم روی دماغ خرگوش می زد و می خندید. حالا وقتش بود که خرگوش از توی جیبش یک آب نبات به دخترک بدهد، دخترک به چشمهای خرگوش نگاه کرد، برگشت روبه مادرش ، مادرنیم خیز شد، دخترک بغض کرد و دستهایش را رو به مادرش دراز کرد.

ایستاد. دستش توی جیبش بود و آب نبات را لمس می کرد. زن دخترک را از توی بغل خرگوش گرفت و بوسیدش. کیفش را برداشت و از کنارش گذشت

بی تابی – الهه مشتاق

آبان ۱۳۹۳

از خواب می پرم، تمام تنم در هم پیچیده است و لرزه های سهمگین از درون من را فرو می ریزد. در تعجبم که چه جور هنوز زنده هستم. چطور پس از شبی بدین طولانی و کابوسی این چنین هراس انگیز می توانم زنده باشم. آوار سالها رنج بر سرم فروریخته است و من نفس می کشم! مگرمن که هستم؟

انسانم؟ کدام انسان را در کدام لحظه ی بی اعتبار تاریخ این چنین طولانی تاب مقاومت در برابر این همه رنج بوده است؟ دیوارهای خشتی خانه ام چه ساده با رعشه شهوت ناک زمین که بی توجه به من، بر بستر خود می لغزید فروریختند، من چرا فرونمی ریزم؟ چرا تمام نمی شوم؟

باز هم این تو هستی که می آئی. لباسی از مرجان های سخت خلیج به تن داری و موهایت بوی خزه و گِل ِ سر شور می دهند. می دانم که از جنوب می آئی.

وقتی ناله ام را می شنوی خودت را از هر کجا که باشی می رسانی تا ریشخندم بزنی، مسخره ام کنی، بعد هم دستی به نوازش بر سرم بکشی و آرامم کنی. می گوئی:

” جنگ یادت هست؟ “

نمی گوئی، اما من می شنوم و اشک هایم خون رنگ می شود. می خواهم سینه ام را برایت بدرم تا جای زخم های کهنه را ببینی. زخم های کهنه ای که هر روز خون می ریزند. هر روز انگار تازه تر می شوند. به پرسشی که تو نپرسیدی پاسخی ابلهانه می دهم:

” دیدی چطور خانه خشتی ام بر سرم خراب شد؟ “

تو می خندی و مو هایت پریشان می شوند و این بار بوی زیتون در هوا می پراکند. سرم را به دست می گیرم و می نالم:

” نمی خواهم عادت کنم. نمی خواهم به رنج کشیدن عادت کنم. می خواهم تمام شود. مرگ یکبار شیون یکبار. هرچه ویران شد دیگر بار ساخته نخواهد شد.

پس این تاریخ چند هزار ساله به چه درد می خورد. کاش می توانستم چنان ویران شوم که انگار اصلن نبودم. بعد دوباره بر خیزم. نطفه ناشناسی باشم بر روی خاک. چیزی جدید. بدون پیشینه. بدون تاریخی از درد و خون و اسارت. موجودی جدید یک انسان.

شال و کلاهم را کنار می گذارم، اینطوری آسوده ترهستم. ماسکم را می زنم و از چادری که به گروه ما داده اند بیرون می خزم. هوا آفتابی و صاف است.

چه هوائی انگار در بلور شیشه راه می روی. و چه غرابت عجیبی دارد زیبائی هوا و زشتی تصویر شهری ویران شده. نمی توانم روی پا بند شوم. در دلم آشوبی برپاست. خودم را در برابرعظمت این ویرانی بسیار حقیر می بینم. چه کاری از من ساخته است؟ در این آب و خاک تولد یافته ام، نان و نمکش را

خورده ام، با شادی هایش خندیده ام و در سختی هایش گریسته ام . حالا چه کوچکم در برابر رنجی که می کشد. رنجی که با لرزه ای بی هنگام جان و تنش را می لرزاند و من را از خودم نا امید می سازد.

دست هایم چه نا توانند، چه ناتوانم من!

روی تلی از خاک زنی نشسته است و به افق خیره شده است. چشمان سیاه و درشتش زیبائی همه ایران من را در خودش جای داده است، و غمی سنگین شانه ها یش را تا کرده است. به کنارش می روم و می نشینم. می گوید:

” چرا نتوانستم کاری بکنم، من پرستار بودم و نتوانستم حتا یک نفر از خانواده ام را نجات بدهم. معنی این چیست؟ می خواست ما را امتحان کند؟ می خواست نشانمان بدهد که چه بی فایده و حقیر هستیم؟ “

من گریه می کنم. هوا به طرز بی شرمانه ای زیبا شده است و من نمی توانم اشک هایم را نگه دارم.

” من تو امتحان خدا رد شدم. پاشو بریم ببینیم تو امتحان زندگی چکاره هستیم. “

دست من را می گیرد و می کشد.

” من به تو یاد می دهم چطور مرده ها را باید به خاک سپرد. آنها که با خاک زندگی کردند و با خاک مردند. حالا با خاک تیمم می شوند و در خاک می خوابند. چه بازی عجیبی است این زندگی! “

گیج به دنبالش روان می شوم. تمام درسهائی را که تا به حال خوانده ام از یاد برده ام. هیچکدام به درد این لحظه نمی خورند. زندگی همیشه حقه ای جدید

در آستین دارد. از روی ویرانه های خشتی می پریم و پاها یمان این حس بیداری را دارند که در آن زیر ممکن است هنوز جسمی نیم زنده نیم مرده مدفون باشد.

چه مکار است این دنیا! و ما همچنان زندگی می کنیم و رنج می کشیم. جنگ! کشتار! سیل ِ اندیشه های ضد نقیص سیاست بازان، و حالا، زلزله برای خانه های دو زرع و نیم ساخته شده از گِل و کاه!

و ما همچنان دوره می کنیم شب و روز را! هنوز را

شوق دیدار – محمود صفریان

آبان ۱۳۹۳


داشتم چای صبحانه ام را می خوردم که آمد. هوا خیلی گرم بود ، شرجی بیداد می کرد وگرما را در آستانه ۴١ درجه قرار داده بود. رطوبت هوا نفس بیمارم را به تنگنای بیشتر کشانده بود. تهویه مطبوع خانه که در آواخر تابستان پیش از کار افتاده بود، هنوز از کار افتاده باقی مانده بود. طبیعت در سکون کامل بود، بی حتا کمترین جنبش برگی. .
فکر کردم صبحانه مختصرم را در فضای باز باغچه پشتی خانه که بتازگی و با کار زیاد استخری هم درآن سوار کرده بودند بخورم با این امید که کشاید نرمه بادی مدد کند، که نکرد.
روی پر چینی که سهم ما را از همسایه جدا کرده بود نشست. با دهان باز. نمی دانم از تشنگی بود یا بر حسب عادت. جثه اش از گنجشک بزرگتر و از کبک کمی کوچکتر بود. معمولن با اولین تکان پر می کشند، و می روند. اما این یکی نه تنها تکان نخورد بلکه چون رهروی خسته درجایش نشست. مثل اینکه نه مرا می دید ونه به سرو صدای کارد و چنگال و برخورد استکان به زیرش توجه داشت.
فقط یکبار که صدای پرنده دیگری را شنید از جایش بلند شد ” جیک ” نا رسائی بیرون داد و دوباره نشست.و به آب استخر خیره شد.
آهسته برخاستم و استکانم را از شیر باغچه پر از آب کردم و به همان آرامی کمی نزدیک به او گذاشتم، اما نه اعتنا کرد نه چشم از آب استخر برداشت و نه حتا از ترس من پرکشید. خوب می دانم که از انسان گریزانند و همیشه از ناحیه آن ها احساس خطر می کنند، و با اولین واکنشی که می بینند در می روند، اما این یکی اعتنائی نکرد.
فکر کردم شاید چشمانش نمی بیند، اما کر که دیگر نبود. ولی نه این بود و نه آن، هم می دید وهم می شنید. فقط جور غریبی در خودش بود.
چند بار دیگر صدای چند جیک جیک آمد، اما این بارهیچ توجهی نکرد. گویا می دانست که صدا های آشنائی نیستند
گاهی فقط سرش را می چرخاند، ولی همه ی توجهش به استخر بود و احتمالن به موج های ریزی که داشت. با آبی که برایش روبراه کرده بودم گمان نمی کردم نگاهش بخاطر تشنگی و حسرت آب باشد.
دیدم بد جوری رفته ام توی کوک این پرنده کوچک. داشت وقتم را می گرفت. دلم نمی آمد مزاحمش بشوم، نمی خواستم پرش بدهم، چکارش داشتم. به حال خودش رهایش کردم و بساط صبحانه را جمع و جور کردم و رفتم روی مبل اتاق نشیمن نشستم. از پشت پنجره می دیدمش تکان نمی خورد. انتظار می کشید؟ چه انتظاری می توانست چنین او را بر روی تکه ای چوب میخ کوب کند و فضائی را که به قدرت بالهایش می توانست داشته باشد از او گرفته باشد. یکجورائی کنجکاو شده بودم.
خودم را به یکی از مجلات روی میز مشغول کردم. ” چیستانی ” توجهم را جلب کرد. این چیستان ها گاه تعجب بر انگیزند.
” …آن چیست که نه دست دارد و نه پا، بال هم نمی زند، اما به سرعت بهر جا که می خواهد می رود ”
رها کردم. سرم را از مجله بر گرفتم. ده دقیقه ای می شد. به پرنده که هنوز در آنجا نشسته بود نگاه کردم دیدم چیستان واقعی ادامه ماندگاری این پرنده است.
ماجرا را برای اهل خانه تعریف کردم، و ازشان خواستم که دیدی بیاندازند.
” اِ، بابا این دوباره آمده؟ ”
با تعجب پرسیدم:
” مگر قبلن هم آمده؟ …چرا می آید روی پرچین چوبی باغچه که مشرف به استخر است می نشیند، نه سرو صدائی دارد و نه آب و دانه ای می خورد؟ …چند بار آن را دیده ای؟ ”
” این بار سوم است که آمده، چه پرنده با وفائی است. کاش آدم ها هم چنین صفتی داشتند ”
” چه می گوئی؟ از چه وفا و کدام مهری صحبت می کنی؟ چرا داری موضوع را رمانتیک می کنی؟ ”
همسرم گفت :
” فکر می کنی به آن ماجرا مربوط است؟ ”
” گمان می کنم، دلیل دیگری نمی تواند داشته باشد ”
داشتند مکالمه را از دست من خارج می کردند ، و با هم از موضوعی حرف می زدند که من نمی دانستم.
” مگر بابا خبر ندارد؟ ”
” نه به او نگفته ام. با این همه فکر و در گیری لزومی ندیدم که به او بگویم. ضمنن موضوع مهمی نبوده که لازم به بیان باشد. ”
گیج داشتم به مکالماتشان گوش می دادم. نمی دانستم جریان چیست، و چگونه به این پرنده مربوط می شود. و چرا در مورد آن حرفی به من نگفته اند.
” ببینم، نشستن یک پرنده بر حصار باغچه، می تواند ماجرائی داشته باشد که بیانش بر بار فکر خسته من سنگینی خواهد کرد ؟ ”
کسی چیزی گفت من هم پی نگرفتم، نمی خواستم بیش از این روی این رخداد که واقعه ای هم نبود تمرکز بگذارم.

نزدیکی های غروب فرصت کردم نگاه مجددی به حصار باغچه داشته باشم، به جائی که از صبح، پرنده ای که نمی دانم از چه تیره ای بود با نگرانی انتظار می کشید. نبودش. نفهمیدم کی رفته بود. چقدر دلم می خواست دلیل این همه مدت یکجا نشینی را که بخصوص در مورد پرندگان بی سابقه است بدانم.
پائین سینه اش پر های زرد کمرنگی دیده می شد. نه به آن اندازه که نوعی دیگر را بخاطر فراوانی پرهای قرمز سینه سرخ نام داده اند. گمان می کنم اگر صدائی داشت دردش را در آوازش می ریخت ولی حتمن نداشت، و این نه تنها یک کمبود آشکار که یک بد شانسی نیز بود.. وقتی درها بسته می شوند چنین نیست که بخاطر حکمت آن، رحمت دیگری آغوش باز کند. این می شد تقسیم عادلانه، که هرگز چنین نبوده است.

.گمان می کنم خیالاتی شده بودم، و داشتم بر بال رویا سیر می کردم.
پرنده ای از زور گرما آمده جائی نشسته و از خستگی مدتی استراحت کرده و بعد هم رفته. همین و نه بیشتر.
اینکه چرا آمده، چرا اینهمه نشسته، و چرا بیشتر نگاهش به استخر بوده بی آنکه تشنه باشد…و تصورات دیگر گویا همه زائیده ذهن خیال پرداز من بوده است.
اما تاثیری که گذاشته بود رهایم نمی کرد. باغچه علاوه بر استخر چندین درخت چنار و سرو و گلابی و آلو سیاه نیز داشت…و بسیاری گلهای چشم نواز، بخصوص ” پتونیا ” های رنگارنگ …اما پرنده اعتنائی نمی کرد، و به حصار چوبی و خشکی که پرچین باغچه بود ولی مشرف به استخر، دل بسته بود. همین بی اعتنائی بیشتر توجهم را جلب کرده بود و خیالم را به سو های دیگر می کشاند.
اما با همه ی این ها دیگر نبود، رفته بود. و برای من هم بعنوان یک رخداد معمولی این نشست و انتظار پایان یافته بود.
می توانست موضوع جالب توجهی نباشد، که در واقع هم نبود، پرنده هم رفته بود. اما شب که در تختخوابم دراز کشیدم و طبق معمول به مرور پرونده هائی که در رف های دم دست مغزم قرار داشت مشغول شدم، پرنده و نشست طولانیش بر دیواره باغ و نگاه یک سویه و بی توجهش به اطراف، آمد سراغم. چه زحمتی کشیدم تا توانستم محوش کنم و بالا خره خوابم ببرد.
صبح اول وقت جائی کار داشتم، دیرم شده بود، صبحانه نخورده رفتم. وقتی برگشتم دلم از گرسنگی ضعف می رفت. به کمک داشته های در یخچال ساندویچی رو براه کردم و خودم را انداختم روی مبل اتاق نشیمن.
همسرم خستگیم را که دید، زیر لب برای خودش چیز هائی گفت که کمی از آن را شنیدم:
” حتمن کارش جور نشده که اینطور وا رفته…”
راست می گفت، اگر هر کاری بی درد سر و با همان مراجعه اول روبراه بشود زندگی بی مشکل و دست اندازبی چاشنی و یکنواخت می شود.
” می خواهی برایت چای بیاورم؟ عادت داری، می ترسم سر درد بگیری ”
جواب مثبت که دادم:
” بیرون بنشین تا هم هوائی بخوری هم ملاقاتی با دوستت داشت باشی، که امروز از کله ی سحر آمده و در جای دیروز نشسته و زل زده ”
متوجه شدم که باز آمده تا آنچه را که از بیم معما شدنش یک جورائی ازش در می رفتم، آوار ذهنم شود.
داشت سوال برانگیز می شد. نمی خواستم مثل دیروز خودم فکر کنم و ببرم و به دوزم. اما چکار می توانستم بکنم. چوب بردارم و با گفتن ” کیش ” آن را تکان تکان بدهم و پرش بدهم تا برود سراغ زندگیش، و تمامش کنم.
در اینصورت این آمدن و تکرار آن و فقط به آب استخر نگاه کردن برایم معما باقی می ماند.
” نه، خسته ام همینجا می نشینم . حال بیرون رفتن ندارم. ”
” یعنی نمی خواهی سری به دوستت بزنی؟ ”
” دوستم!؟ ”
” چرا از پشت شیشه دیدمش. راستی اینکار یعنی چه؟ بنظرت غریب نیست؟ ”
” نه، چرا غریب باشه، روزی ده ها پرنده می آیند و روی همین تکه چوب می نشینند و می روند…”
” پس چرا این یکی تا تنگ غروب می نشیند و تکان نمی خورد؟ ”
” چرا تکان که می خورد، یکی دوبار دیده ام که می رود روی لبه استخر می نشیند ”
با خوشحالی و کمی دستپاچه پرسیم:
” راستی؟ چکار می کند؟ آب میخورد؟ تشنه است؟ …من که برایش آب گذاشته بودم ولی توجهی نکرد ”
” اسی! تو هم یه چیزیت میشه ها. چرا هیجان زده شده ای ؟ از دیروز آمدن پرنده ها و نشستن و رفتنشان برایت شده یک ماجرا. ”
” نه، آمدن و نرفتن این یکی برایم شده ماجرا، اگر مثل بقیه کمی می نشست و می رفت برایم موضوعی نبود. ”
” بنظرم کمی خُل شده ای، تو از کجا می دانی که این همان دیروزی است؟ مگر مشخصه ای دارد؟ …چایت سرد شد، بخور برو سر کار و زندگیت. آخر عمری داری برای خودت فکر زیادی درست می کنی. ”
ادامه ندادم. شاید راست می گفت. اگر می شد نشانش کنم بد نبود.
و در هین گفتگو بودم که بر خلاف انتظارم از جایش بلند شد کمی سر پا ایستاد، سری به اطراف چرخاند، و با پروازی بسیار کوتاه رفت لبه ی استخر نشست خیره شد به آب و امواج ریزی که باد ملایم بر آن تحمیل کرده بود.
فکر کردم اگر بخواهد ساعت ها بر این لبه نیز بنشیند و من بخواهم همپائی کنم، از کار و زندگی می افتم. بر خاستم و گذاشتم به تماشایش ادامه بدهد. رفتم و به کار های خانگی که بیشتر ور رفتن با کمپیوتر و ئی میل های رسیده و خواندن اخباراست مشغول شدم. و کمی با دیدن آنها اعصابم را کوبیدم و در این فکر بودم که چرا رها نمی کنم این خواندن های عذاب دهنده را و این کار دادن دست افکارم را.
اما مگر زندکی جز مجموعه این هاست؟
دوشی گرفتم تا اگر بشود دوستی بیابم و به گپ و گفتی بنشینیم. چیزی که این روزها نادر است. همه یا گرفتاری های شخصی دارند یا به نوعی درگیر مشکلات عوارض سن هستند، کمتر می توان خُلق مناسبی یافت. ولی خب بی تلاش هم نمی توان بود. هنوز کفش هایم دستم بود و به دنبال نشیمنگاهی می گشتم تا آن ها را راحت به پا کنم که دخترم از طبقه ی بالا آمد پائین و سراغ مادرش را که تازه رفته بود بیرون گرفت.:
” دخترم چرا پریشانی، چیزی شده ؟ ”
” بله بابا، نمیدانم بالا خره ماما گفت که هفته پیش وقتی داشتم با توری مخصوص ریخته پاش های سطح استخر را جمع می کردم، به لاشه پرنده ای برخورد کردم که روی آب شناور بود، پرنده ای شبیه همینی که چندین بار آمده بود و رو به استخر می نشست. ”
دویدم در حرفش:
” امروز هم آمده است، و دیدم که رفته روی لبه استخر نشسته. ”
” گمان من بر این است که به دنبال جفتش آمده بود.”
” بود ؟ مگر رفت ؟ هر روز تا دیر وقت اینجا بود. بخصوص اگر به گمان تو که بنظرم صحیح می آید به دنبال جفتش آمده و به نوعی شوق دیدار او را کشانده است. ”
” بابا این همه در این مورد رمانتیک فکر نکن. پرنده ای آمده آب بخورد، بهر دلیل یا باد زیاد، یا کلر آب، و یا هر علت دیگر در استخر غرق شده است. ”
” و این غرق شدن باعث آزردگی شدید جفتش شده که روز های متوالی او را با حالی نزار به اینجا کشانده، هنوز هم در لبه استخر جائی که می داند جفتش را به کام کشیده در حال انتظار نشسته است. می توانی ببینی ”
سکوتش نگرانم کرد. بخصوص که بی توجه به من مجددن سراغ مادرش را گرفت.
” گفتم رفته بیرون ”
” بابا حالا که مادر نیست خودم می گویم. پرنده مورد نظر تو نیز بهر دلیل در استخر غرق شده و من جسم بی جانش را از آب گرفته ام. خواهش می کنم خودت را با غرق در افکار ناجور عذاب نده . گیریم که پرنده دوم با فدا کردن جان خود؛ عشقش را نشان داده است. آن را بصورت ” شیرین و فرهاد ” در نیا ور.”
بی اختیار در فکرم گذشت:
” از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که دراین گنبد دوار بماند
و متوجه شدم که، گویا عشق به از خود شدنش نیز می ارزد

کوبانی” را به خاطر بسپار… خسرو باقرپور

آبان ۱۳۹۳

روبرو: هیاهویِ تیتر ها در چشمِ کورِ فِکر
پُشتِ سر: سکوتِ سرخِ تیر؛
در پیشانی ی پریشانِ پیشمرگ.
چه گفتی؟
پیشمرگ؟…
ای واژه ی قدیمی ی بومی؛
ای واژه ی فدایی ی انسان!
ای پیرمردِ کُرد!
به “گِریلا”* سلام کُن!
زردی ی سبکِ واژه هایِ سربی را؛
با سُربِ آتشِ سلاحِ این دخترِ زیبا:
سبک تر کن!
“کوبانی” را به خاطر بسپار.

ای میزبانِ روز و شبِ عشق و شعر و مهر؛
ای دوخته چشمِ شکیبا؛
بر بامدادِ خِرد:
بانگِ سُرخِ خروس را می شنوی؟
خاموشی ی تیراژه را در انفجارِ تیراژِ این همه غولِ زرد بنگر:
اگر که بیداری،
وگر به سعادتِ انسان نظر داری:
رسوایی ی واژه را تاب نیاور.
ای دلسپرده به داد؛
این نسترنِ مغرور و مسلح را ببین:
به “گِریلا” سلام کن!
گونه ی عاشقش را:
به بوسه مهمان کن.
و… “داعش” … ای گندواژه ی پلید!
“کوبانی” را به خاطر بسپار.

“گِریلا”: پارتیزانی مدرن است و در جنبشِ مقاومتِ کُردی از واژه ی سنتی و مرد مدارِ “پیشمرگه”، فاصله می گیرد. (هرچند هماره زنانِ قهرمانی در صفوفِ نیروهایِ “پیشمرگه” حضور داشته اند.) “گریلا” همچنین، واژه ای است اسپانیایی که به معنای مجازی ی “چریک” به کار برده می شود. “گریلا” شغل و پیشه اش مبارزه مسلحانه است به ناگزیر؛ چون: شرایطِ جامعه به او فرصتی برایِ مبارزه ی مدنی و مسالمت جویانه نداده است. (خسرو باقرپور)
‎”کوبانی” را به خاطر بسپار… خسرو باقرپور روبرو: هیاهویِ تیتر ها در چشمِ کورِ فِکر پُشتِ سر: سکوتِ سرخِ تیر؛ در پیشانی ی پریشانِ پیشمرگ. چه گفتی؟ پیشمرگ؟… ای واژه ی قدیمی ی بومی؛ ای واژه ی فدایی ی انسان! ای پیرمردِ کُرد! به “گِریلا”* سلام کُن! زردی ی سبکِ واژه هایِ سربی را؛ با سُربِ آتشِ سلاحِ این دخترِ زیبا: سبک تر کن! “کوبانی” را به خاطر بسپار. ای میزبانِ روز و شبِ عشق و شعر و مهر؛ ای دوخته چشمِ شکیبا؛ بر بامدادِ خِرد: بانگِ سُرخِ خروس را می شنوی؟ خاموشی ی تیراژه را در انفجارِ تیراژِ این همه غولِ زرد بنگر: اگر که بیداری، وگر به سعادتِ انسان نظر داری: رسوایی ی واژه را تاب نیاور. ای دلسپرده به داد؛ این نسترنِ مغرور و مسلح را ببین: به “گِریلا” سلام کن! گونه ی عاشقش را: به بوسه مهمان کن. و… “داعش” … ای گندواژه ی پلید! “کوبانی” را به خاطر بسپار. مرداد ۱٣۹٣ – اِسِن “گِریلا”: پارتیزانی مدرن است و در جنبشِ مقاومتِ کُردی از واژه ی سنتی و مرد مدارِ “پیشمرگه”، فاصله می گیرد. (هرچند هماره زنانِ قهرمانی در صفوفِ نیروهایِ “پیشمرگه” حضور داشته اند.) “گریلا” همچنین، واژه ای است اسپانیایی که به معنای مجازی ی “چریک” به کار برده می شود. “گریلا” شغل و پیشه اش مبارزه مسلحانه است به ناگزیر؛ چون: شرایطِ جامعه به او فرصتی برایِ مبارزه ی مدنی و مسالمت جویانه نداده است. (خسرو باقرپور)‎

رفت – هوشنگ ابتهاج

آبان ۱۳۹۳

آنکه مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت
در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد
تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت
دل تنگش سر گل چیدن از این باغ نداشت
قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت
چه هوایی به سرش بود که چنین
پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت
خرمن سوخته ی ما به چه کارش میخورد ؟
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
مرغ دریا خبر از یک شب دریائی داشت
گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت
خرمن سوخته ی ما بچه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
بسکه اوضاع جهان در هم و نا موزون دید
قلم نسخ بر این خط چلیپا زد و رفت

رفت – افشین یداللهی

آبان ۱۳۹۳

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت
دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت
پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درونم کشید و رفت
یک آسمان ستاره ی آتش گرفته را
بر التهاب سرد قرونم کشید و رفت
من در سکوت و بغض و شکایت ز سرنوشت
خطی به روی بخت نگونم کشید و رفت
تا از خیال گنگ رهایی رها شوم
بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت
شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق
مرهم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت
تا از حصار حسرت رفتن گذر کنم
رنجی به قدر کوچ کنونم کشید و رفت
دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم
از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت

وقتی برای تو مینویسم – ندا ایرانی

آبان ۱۳۹۳

وقتی برای تو می نویسم

نسیم نفسهایت را بر گونه هایم

احساس می کنم

و نگاه مهربان تو را

که سراسر وجودم رادر خود غرق می کند

و سرخی گونه هایت را که

مالامال زندگی ست

وقتی برای تو می نویسم

از تمامی آلایش ها

خودم را پاکیزه می بینم

سبک می شوم ، مثل پرستو، مثل پروانه

از بی صبری به آرامش،

و از سکون به حرکت، پرواز می کنم

تو برایم مثل ستاره ای، مثل نور

مثل ترانه ای ، مثل خبر خوشی از راه دور

یاد گرمی بوسه هایت هنوز

مرا سرمست می کند

و تجسم لغزش دستهایم

بر مرمر تنت، هر بار مرا به جاودانه می برد

ای بهترین من، ای بهترین من،

با من بمان

که بی تو آسمان بی ستاره ام

شاید روزی….محمود

آبان ۱۳۹۳

شاید روزی

شاید هم نه

هرگز ندانی آبشخور ها را

که از هفتاد رنگ هم بیشتر است

شاید هم

نخواهی بدانی

تا گوشت خواب باشد

و ادعایت هم

یکی از هفتاد افزون رنگ

شاید

انتخاب دوری و دوستی

برای ساحلی امن

انتخاب بدی نباشد

اما نازنین

آب ازسر چشمه گل آلود است

بگذار

فریاد کنم

در هر فرصتی

هر اندازه کوتاه

شاید

یک دست صدائی داشت

از من کدر نشو

گفته بودی

تو داری به در می گوئی

این براه بادیه رفتن است

چه می دانی

شاید

دیوار شنید

می دانم که

به از نشستن باطل است

دوباره باز خواهم گشت – سیمین بهبهانی

آبان ۱۳۹۳

دوباره باز خواهم گشت

درِ گُل‌خانه‌ها را بازخواهم کرد

تمام آسمان را آبی پرواز خواهم کرد

تو را در کوچه‌های کودکی آوازخواهم کرد

از آنجائی که ماندم ناتمام، آغاز خواهم کرد

تمام قفل‌ها را باز خواهم کرد

دوباره باغمان را سبز خواهم ساخت

درخت عشق خواهم کاشت

سیاهی یا سپیدی نه

تمام رنگ‌ها را دوست خواهم داشت

کبوترهای عاشق را

گلهای شقایق را

یکایک از قفس آزاد خواهم کرد

تو را ‌‌ای ناب، ‌ای نایاب

تو را ‌ای تشنه‌ی سیراب (تو را ‌‌ای تشنه‌ی داراب)

تو را ‌ای خانه‌ی برآب

تو را آباد خواهم کرد

تو را هر لحظه و هرجا

تو را هر جای این دنیا

تو را در باغ‌های سوخته

بر ساحل داغ عطش فریاد خواهم کرد

به آهنگ صدای موج از دریادلانت یاد خواهم کرد

سبب سازان هجرت را

تبر داران ظلمت را

به دار نور خواهم بست

زمین زادگاهم را که صد‌ها تکه و پاره‌ست

دوباره بازخواهم یافت، که عمری رفته بود از دست

دوباره بازخواهم گشت

اجاق سرد مادر را

به عطر نان تازه زنده خواهم کرد

دوباره اسب مغرور پدر را

زین و برگی تازه خواهم کرد

به سوی چشمه‌های روشن خورشید

به سوی دشت‌های سبز خواهم راند

کتاب ناتمام خاطراتش را

کتاب خاطرات ناتمامش را

از گرد و غبار سال‌های پستوی وحشت

دوباره پاک خواهم کرد

ادامه داده از تو می‌نویسم

آنچه را باید

از آن دستی که آتش زد

بلائی که به جان ما و من آمد

ظهور و سُلطه ابلیس

با نام خدا و چهره‌ی قدیس

دوباره باز خواهم گشت

تمام مطربان را سازهای کوک

تمام شاعران را شعرهای ناب خواهم داد

اگر حتا فقط یک روز باقی باشد از عمرم

به خانه بازخواهم گشت

به خاک سرزمین زادگاهم، سجده خواهم کرد

بوسه خواهم زد

دوباره باز خواهم گشت

دوباره باز خواهم گشت

به خانه بازخواهم گشت

نه، من اینجا نخواهم ماند!

در این تنهایی خاموش و

بی رویا نخواهم ماند!

بسوی چشمه های روشن خورشید

بسوی خاک و گند مزار

بسوی دشت های سبز خواهم راند

نه ، من اینجا نخوام ماند!

نه ، من اینجا نخواهم مرد!

دوباره (شروه های ناب صابر) را

به میهمانی شب بوهای (ایزدخواست) خواهم برد

کلاغمرگی یا بلبل‌زایی ؟! (نگاهی به یادداشت آقای مجید کعب در پایگاه ادب فارسی) – مجید قنبری

آبان ۱۳۹۳

در پایگاه ادب فارسی که ظاهرا مربوط به حوزه هنری است. نقدی نوشته شده است بر مجموعه شعر کلاغمرگی، آخرین کتاب خانم کردبچه. آقای کعب یادداشت کوتاه خود را با نشان دادن نقص‌ها و ضعف‌های “شکلی و مضمونی” شعر نو آغاز می‌کند و این که باید برای رفع این نواقص آستین بالا زد. چنان که خود در همین یادداشت بالا زده‌اند حتما. جایی که بزرگانی چون شاملو، اخوان و فروغ، نصرت رحمانی و . . . در زمان حیات خویش شانه از زیر بار مسئولیت خالی کرده‌اند، ظاهرا رسالت رفع نواقص شعر نو به ایشان رسیده است. اما ببینیم این نواقص چیست و راه رفع آن کدام است. می‌نویسند:

“شعر نو در ایران نیاز به نقادی دارد.”

(بنابراین شعر نو در خارج از ایران نیاز به نقادی ندارد)

این نقد به قول ایشان باید متوجه “ضرورت استحاله کیفی شعر نو در شکل و مضمون و در جهت تکامل این فن باشد”. و این احتمالا همین کاری است که ایشان در یادداشت پرمغز خود انجام داده‌اند! بگذریم از این که به نظر این حقیر اصولا شعر یک فن نیست و اختلافی کیفی هست میان فن و شعر. یعنی هر فنی می‌تواند به نسبت ظرفیت خود به سطح هنر به بالد یا نبالد. پس شعر اگر به واقع “شعر” باشد و “نو” باشد، دیگر یک “فن” نیست و “هنر” است: “هنر شعر”.

“نقص شعر نو از جهت شکل در آن است که برخی نوپردازان را هیجان ویران کردن و طغیان علیه سنن فروگرفته است.”

حتی اگر بپذیریم که فروگرفتن همان فراگرفتن باشد! باز هم باید گفت آخر هیجان شاعر به نقص ساختاری شعر چه ربطی دارد؟
“این نقص در نیمایوشیج هم وجود داشت” برخلاف هدایت.
(چرا؟) چون صادق هدایت “در دوره آگاهی هنری جای داشت”. اگر از بی‌معنایی عبارت “در دوره آگاهی هنری جای داشتن” چیزی نگوییم باید از افاضات بالا نتیجه بگیریم که متاسفانه نیمایوشیج هم مانند جوانان نوپرداز امروز پاک هیجان‌زده بوده‌اند! و همه‌ی این‌ها ایرادات ساختاری شعر نو است! اما این “دوره‌ی آگاهی هنری” چیست که هدایت در آن جای داشته و نیما نه؟!! نمی‌دانم شاید منظور نویسنده این است که مثلا نیما شاعر قرن هشتم بوده است و هدایت نویسنده‌ی قرن چهاردهم!!!
آقای کعب می‌نویسد: “باید دانست قوانین درونی زبان فارسی کدام است.” خب،واقعا کدام است؟ اما منتقد محترم نه این را توضیح می‌دهند و نه حداقل قوانین خارجی زبان فارسی را !
در کل آقای کعب هیچ درک درستی از شعر و نوآوری ندارند. ایشان حتی دستورالعمل‌هایی از خود صادر می‌کنند و محدوده‌ی نوآوری را به زعم خود برای شاعران جوان نو‌پرداز حصار می‌کشند. و متوجه نیستند که هنرمند خلاق اگر نوآور باشد هرگز از قبل حدود نوآوری خود را محدود نمی‌کند و نمی‌تواند که بکند. بدتر از آن این که به نظر می‌رسد ایشان بر این تصورند که نوپرداز به معنای نوآور است و شاعر نوپرداز لزوما باید نوآور باشد. احتمالا واژه‌ی “نو” وی را به اشتباه انداخته است!
در جایی دیگر به شاعر کلاغمرگی انتقاد می‌کنند که: یعنی چی که دیگر قورباغه‌ها دم غروب نمی‌خوانند یا مگر می‌شود کلاغ‌ها بلاتکلیف باشند و . . . به این می‌گویند “عصیان بی‌درون مایه”. چرا از شاعر غربی یاد نمی‌گیرید که نوشته است “ما شوخی شوخی به قورباغه‌ها سنگ پرتاب می‌کردیم/ و آن‌ها/ جدی جدی می‌مردند.”
می‌بینید شاعر چقدر “قورباغه‌ها را زیبا بیان کرده است.” بعد متاثر از قورباغه‌ها سری تکان می‌دهند و می‌نویسند: “آیا جای ستایش نیست؟”
منتقد محترم انگار متوجه نیستند که در هر دو شعر نقل شده موضوع اصلا قورباغه و زیبایی قورباغه نیست! انگار حتی به ذهن‌شان خطور نمی‌کند که ممکن است کلاغ در شعر خانم کردبچه می‌تواند کلاغ نباشد، همین‌طور ماهی یا قورباغه. ایشان ظاهرا شعر را با قفسی در باغ وحش یکی گرفته‌اند. پس نتیجه می‌گیرند که خانم کردبچه “در جاده‌ی خلاقیت وامانده” و “دچار خلاقیت ذهنی شده‌اند” و این چیزی جز “انحراف از جاده‌ی نو‌آوری” نیست.
باید گفت که دوست گرامی خلاقیت اصلا جاده ندارد و عصیان شاعر در واقع همان جدا شدن از جاده‌ای است که قرن‌ها و قرن‌ها لگدکوب دیگران بوده است. جاده‌ای که همیشه از جایی خاص شروع شده و در نقطه‌ای از پیش معلوم، تمام شده است.
آقای کعب نه تنها تمایزی میان شعر نو و نیمایی و شعر سپید قائل نیستند و تشخیص نمی‌دهند که شعر خانم کردبچه شعر سپید است نه نیمایی بلکه دچار این توهم هم هستند که چون نام این شعر نو است پس حتما در هر سطر آن نوآوری صورت گرفته است یا بگیرد، آن هم فقط و فقط در جهتی که آقای کعب معین کرده است!
سرانجام منتقد پس از این مقدمه‌چینی‌های فاضلانه مشکل خود با شاعر و شعرش را عیان می‌کند:
ـ “چه بلایی سر این زبان زیبا به وجود آمده؟” (توجه دارید که “. . . به وجود آمده” !! این هم نشانه‌ی دیگری از نثر و بیان “زیبا و هوشمندانه”‌ی منتقد محترم) اما سوال این‌جاست که نویسنده به کدام “زبان زیبا” اشاره می‌کنند. اگر مطابق “قوانین درونی زبان فارسی” مراد از واژه‌ی “این” اشاره به نزدیک باشد، پس شاید بتوان گفت که به زبان زیبای شاعر اشاره دارد. ولی عبارت بعدی نویسنده این گمان را باطل می‌کند:
ـ زبان شاعر ” خشک و مصنوعی”، “سردرگم” است و “چراغ هدایت مخاطب نیست.” (زبان شاعر چراغ هدایت مخاطب نیست. باید باشد؟ آن هم زبان شاعر!)
ـ “فضایی تاریک در اکثر شعرها . . . موج می‌زند” (توجه کنید تاریکی نیست که موج می‌زند بلکه فضا است که موج می‌زند!!)
ـ “واقعا ما با زنی روشنفکر مواجهه نیستم.” (قضاوت با شما)
ـ “انسان می‌تواند و باید خوشبخت، دانا، تندرست، نیرومند، آزاد و آفریننده باشد.” (بر منکرش لعنت!) و ادامه می‌دهد: “ارزش شعر و شاعری در این‌جاست. نه در رویای خفاشی که دنیای شاعر را تاریک و تار دیده کرده است.” (بالاخره ما نفهمیدیم گناه این تیره‌گی‌ها از شاعر است یا خفاش؟! ولی مسلم است که ارزش شعر و شاعری در رویای خفاش نیست!)
منتقد محترم، متحیر و با دهان باز می‌نویسد: “انگار ما در قبرستان زندگی می‌کنیم.” (نمی‌کنیم؟)
ـ “انگار . . . در دنیای متمدن و مدرن نیستیم.” (هستیم؟)
از این‌جا به بعد منتقد جان به لب آمده افسار می‌گسلد، به نوعی سماع عارفانه درمی‌آید و در هیئت تزریقات‌چی ماهر فریاد می‌کشد: “[شاعر] نه فقط به ستوه آمده بلکه طغیان می‌کند.” نه فقط ناخرسند است بلکه خشمناک است.” و همه‌ی این‌ها را به خواننده تزریق می‌کند آن هم به “شکلی شاعرانه . . . گاه با تزریق وریدی، گاه با تزریق عضلانی، گاه با تزریق زیر جلدی” و از طریق این تزریق‌ها “خواننده و مخاطب را سردرگم و ترسو به عیان می‌گذارد. عیانی که به کلاغ و تاریکی نیازی ندارد.” (اگر شما از این همه تزریق و ترسو به عیان گذاشتن‌ها چیزی متوجه شدید من هم شدم.)
ـ “کلاغمرگی زمره‌ی هولناک شاعر را نمایان می‌کند.” (!)
(حالا اینو گوش کن!)
“خوب است صاحبخانه‌ها/ ارزش پنجره‌ها را نمی‌دانند/
وگرنه باید چقدر جیب‌هایم را می‌گشتم/
تا خالی خلوتی برای تماشای تو پیدا کنم.”

منتقد محترم برداشت خود از این طنازی تلخ شاعرانه را چنین توضیح می‌دهد:
در مجموعه شعرهای کلاغمرگی “گاه با پنجره‌ای باز روبه‌رو می‌شویم که می‌توان روشنایی را جستجو کرد و راهی برای فرار از این تاریکی و کلاغ‌ها پیدا کرد و به آب و دریا و روشنی رسید.”
چنین به نظر می‌رسد که منتقد محترم فاقد هرگونه درک شعری هستند. ایشان پنجره را فقط پنجره می‌بینند که می‌تواند چوبی یا فلزی باشد ولی در هر شکل و شمایلی بالاخره رو به روشنی(البته اگر روز باشد!) و آب و دریا و پارک و باغ و جنگل و . . . باز می‌شود. حتی اگر شب پشت پنجره آنقدر عمیق و غلیظ باشد که جز سیاهی و برق شوم چشمان جغدها و غارغار کلاغ‌ها را نتوان دید و شنید. در ضمن ایشان احتمالا واژه‌ی “صاحبخانه” را در این شعر اصلا ندیده‌اند و به قول معروف نگرفته‌اند که جای هیچ تعجب نیست.
اما مخلص کلام این که : شاعر کلاغمرگی باید “ناشی‌گری” و “دیوانه‌سری” و سیاه‌نمایی و خیلی چیزهای دیگر را کنار بگذارد و بفرموده کمی هم از گل و بلبل و راغ و باغ و طرف جوی و آواز قناری و “بال سفید کبوترها” و . . . بنویسد.
با آرزوی موفقیت برای شاعر و منتقد محترم. چشم انتظار کتاب بعدی خانم کردبچه می‌مانیم که اگر به نصایح آقای مجید کعب گوش بسپارند احتمالا نام آن “بلبل‌زایی” خواهد بود. انشاالله.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خب. در پایان فقط می‌ماند یک سوال: چرا خانم کردبچه یک چنین یادداشت بی‌مایه و سخیفی را لینک کرده است؟

معرفی کتاب نقد

آبان ۱۳۹۳

کتاب رسانه ای از انتشارات گذرگاه است با نام :

نقد

کارهای رسانه ای

گذرگاه

این کتاب در کتابخانه رسانه گذرگاه موجود است

کتابی است در ۱۰۹ صفحه و با جلد ی به رنگ ارعوانی

بر جلد این کتاب آمده:

” نقد، صدای اثر را در می آورد و

باعث توجه و ماندگاری آن می شود “

جلد اول کتابی است در این زمینه که در آینده بیشتردر موردشان خواهیم گفت.

محتویات این کتاب را ۳۵ مطلب در زمینه نقد بر چند کتاب تشکیل می دهد.

کتاب هائی چون:

یک اعتراف،   نقدی بر آثار فهیمه رحیمی

نوشتن با دور بین

عشق روی چاکرای دوم

سلوک

کهن دیارا

کافه پری دریائی

روایتی بر خاطرات اردشیر زاهدی

ترلان

بازی عروس داماد

چراغ ها را من خاموش می کنم

چقدر سوراخ روی این دیوار است

سرگذشت حاجی بابای اصفهانی

آسمان خالی نیست

داستان یک شهر

چهار درد

وسوسه این بود

دریا در فنجان

خاطرات تاج الملوک

فرا موشم مکن

من هم کتاب پر کبوتر را خواندم

و بسیاری دیگر

می توان از این کتاب پرینت گرفت و خواند

ویا در صورت امکان مستقیمن به مطالعه آن پرداخت

” نقد مقوله ای ریاضی نیست، و نمی توان آن را در چهار چوب قالب های از پیش ساخته شده ریخت به همانگونه که داستان هاب بلند یا کوتاه رانیز.
دستور العمل های فرموله ، و از قبل تدوین شده را نمی توان برای کار های ادبی الگو قرار داد.
اگر قرار است خالق یک اثر باشیم، خلاقیت لازم است که ریشه در ذوق، استعدت، ابتکار، و هوش دارد بخصوص در رابطه با:
نقد یا داستان…
چه کوتاه . چه بلند و چه رمان.”

تکه ای از مقدمه این کتاب

بهو میل هرابال – به انتخاب الیسا تنگسیر

آبان ۱۳۹۳

یکی از برجست ترین نویسندگان چک ” چکوسلواکی سابق ” و خالق آثاری است که در سراسر جهان مشهور و نامدار است.

او در ۲۸ مارچ ۱۹۱۴ در شهر برنو متولد شد و در سوم فوریه سال ۱۹۹۷ در سن ۸۲ سالگی با پرت شدن از طبقه پنجم بیمارستانی در شهر پراگ در گذشت.

دکترای حقوق داشت و آثارش یک از یک مشهور تر است.

میلان کوندرا دیگر نویسنده مشهور چک او را بهترین نویسنده چک می داند.

هرابال در سال ۱۹۴۸ دکترای حقوق گرفت و ضمن تحصیل دوره‌هایی در سطح دانشگاهی در فلسفه ادبیات و تاریخ گذراند اما پس از تحصیل از مدرک و سابقهٔ تحصیلی‌اش هیچ استفاده‌ای نکرد و به قول خودش به یک سری مشاغل جنون‌آمیز از جمله سوزن بانی قطار راه‌آهن و راهنمایی قطارها، نماینده ی بیمه، دست‌فروش دوره گرد اسباب‌بازی، کارگر ذوب‌آهن و کار در کارگاه پرس کاغذ باطله پرداخت. هرابال در این دوره یک کارگر-روشن‌فکر بود. در جامعهٔ آن زمان چک کارگر-روشن‌فکر پدیده‌ای استثنایی محسوب نمی‌شد. بسیاری از روشن‌فکران استادان دانشگاه فلاسفه و هنرمندان در زمینه‌های متفاوت به اجبار یا اختیار مشاغلی چون کارگری ساختمان، شیشه‌شویی، سوخت‌اندازی، رانندگی تاکسی و غیره را در پیش می‌گرفتند. آن‌چه در آثار هرابال به وضوح به چشم می‌خورد آشنایی خیره کننده هرابال با ظرایف شغل و زندگی این مشاغل است.

کتاب ” مروارید های اعماق ” که در سال ۱۹۶۳ منتشر شد اولین کتاب داستانی اوست

بسیاری از آثار هرابال پس از چاپ در کشورهای مختلف و کسب شهرت دست آخر در مملکت خودی چاپ می‌شد. با این که هنوز کتاب هرابال چاپ نشده بود اما میلیون‌ها نفر در داخل و خارج مملکت آن را خوانده بودند. بهترین اثر وی را داستان « قطارهای تحت نظر» دانسته‌اند که از آن فیلمی نیز ساخته شده‌است.

آثار وی در داخل به شکل خودنَشر تکثیر و در خارج اغلب توسط سازمان انتشاراتی ۶۸ در کانادا چاپ و توزیع و به زبان‌های مختلف ترجمه می‌شد. در مقدمهٔ کتاب‌های چاپ خارج قید می‌کردند که کتاب بدون اجازهٔ نویسنده چاپ شده تا در مملکت باعث دردسر نویسنده نشود برای مثال کتاب «تنهایی پرهیاهو» هرابال به سال‌های ۱۹۷۴ تا ۱۹۷۶ نوشته به سال ۱۹۷۷ به صورت سامیزدات (شبنامه) پخش و به‌سال ۱۹۸۰ در خارج و بالاخره به سال ۱۹۸۹ در چک چاپ شد.

با تمام این اوصاف او یک سیاسی‌نویس نبود. هرابال از زندگی روانی و مناسبات حاکم بر زندگی مردم می‌نوشت. آثار وی یک گواهی نافذ و پایدار بر تاریخ معنوی معاصرش است. به نوشتهٔ تایمز آثار هرابال نوعی تاریخچهٔ غیر رسمی روان تسخیرناپذیر ملت چک و از آن بالاتر روان آدمیان در هر کجای جهان است.

کارگر-روشن‌فکر شخصیت اصلی رمان کوتاه «تنهائی پر هیاهو» او است. «هانتا کارگر کارگاه پرس کاغذهای باطله» است. شخصیتی بسیار خاص و کم‌نظیر درادبیات داستانی جهان. آنچه بیش از همه ما را شوک زده می‌کند سواد و اطلاعات فوق‌العادهٔ یک کارگر گوشه‌گیر و سادهٔ چنین کارگاهی در زمینه‌های الهیات، فلسفه، نقاشی، ادبیات و… است. کارگری که در خلوت خود جهان را تمسخر می‌کند و تنهایی‌اش را با هیاهوی جنگ موش‌ها و موسیقی بی‌پایان فاضلاب‌های پراگ و رفت و برگشت پیستون پرس هیدرو لیک پر می‌کند. هانتا یک شخصیت فراموش نشدنی در ادبیات امروز است. شخصیتی است که به آشنایی‌اش می‌ارزد. در طول تاریخ ادبیات نویسندگان نادری موفق به معرفی و خلق شخصیت‌های جدید و بکر شده‌اند و بی‌گمان هرابال یکی از آنهاست.

تنهایی پر هیاهو درنظرخواهی از ناقدان ادبی و استادان دانشگاه و نویسندگان در آغاز سده کنونی به عنوان دومین اثر متمایز ادبیات نیمهٔ دوم قرن بیستم چک برگزیده شد.

جرج ا ُرول – نوش آفرین ارجمند – Gorge Orwell

آبان ۱۳۹۳

با بهره گیری از نوشته مفصل و تحلیلی استاد:
عزت الله فولادوند، در ” بیاد کاتالونیا ”
————————————–

نام اصلی مردی که به نام جرج ارول نوشته های خود را به جهان معرفی کرد، ” اِریک بلر – Eric Blair ” است.

او در سال ۱۹۰۳ در شهر کوچک ” موتی هاری – Motihari ” در ایالت ” بهار ” هندوستان از پدر و مادری انگلیسی متولد شد.
در آن زمان ” هند ” رسمن مستعمره انگلیس بود. و در سال ۱۹۵۰ از دنیا رفت. او فقط ۴۷ سال زندگی کرد.
سالهای عمر او کم و بیش مقارن است با دوره ای که مورخان آن را عصر خشونت نامیده اند. عصر شکوفائی دانه هائی که در قرن نونزدهم کاشته شده بود، و میوه های تلخ آن اکنون به مردم روزگار او ” و ما ” رسیده بود. در دوران نویسندگی ارول، دنیا شاهد بحران ها و رویداد های خشونت باری بود. در فاصله ای کمتر از سی سال دنیا شاهد دو جنگ
جهانی بود. جنگهائی با ده ها میلیون کشته. سهمگین ترین بحران اقتصادی دنیا نیز در این زمان رخ داد که بخاطر آن میلیون خانه واراز هستی ساقط شدند.
از سوئی دیگر در همین عصر علم و تکنولژی پیشرفتهای شگرفی کردند و گامهای سریعی در زمینه توسعه صنعت و افزایش شهر نشینی برداشته شد. و آزادیخواهی و رهائی از
قید و بند هائی که مانع پیشرفت ارزشهای دمکراتیک بودند نیز در همین سالها ببار نشست. در حقیقت ارول به خاطر بودن در این سالها نویسنده ای سیاسی بود.
پدر جورج در دایره تریاک اداره گمرک هندوستان خدمت می کرد. پس از بازنشستگی با مستمری مختصری به انگلستان بازگشت. بدین ترتیب می توان متوجه شد که جورج ارول
در خانواده ای با درآمدی اندک زندگی می کرد و همین موضوع در روح او تاثیری عمیق گذاشت.
ارول کودکی و نوجوانی را در دوره ای از تاریخ انگلستان سپری کرد که به عصر ادوارد معروف است.
تا آن زمان هنوز برای اعضای بسیاری از لایه های اجتماعی اروپا امکان داشت به مفهوم پیشرفت ایمان داشته باشند.
جنگ جهانی اول در لرزاندن پایه های نظام عصر ادوارد و راهگشائی به سوی بسیاری از اصلاحات موثر بود.
در حقیقت ارول یک عصیانگر نظام و روش تسلط به مردمی است که برای یک زندگی متعارف ” اگر نه الزامن مساوی ” در تلاشند.
کتاب ها و مقالات بسیاری که دارد تمامن دراین روال و سیاسی است.
شروع جنگهای داخلی اسپانیا و فراز و نشیب های این جنگ خانگی که بیش از یک میلیون کشته داد، و از لخاظ شرکت نویسندگان از کشورهای مختلف یگانه بود. که به شوق شرکت در یک جنگ رهائی در جستجوی ذره ای برادری بودند، برای ارول تجربه تلخ رزالت ها بود آن هم بیشتر از ناحیه چپ ها. و کتاب : ” بیاد کاتالونیا ”
ره آورد آن است که زمبنه کتاب های مشهور ” قلعه حیوانات ” و ” ۸۴ ۱۹″ شد.
کتابهای دیگر او از جمله: ” راه اسکله ویگن ” و ” آس و پاس در پاریس و لندن ” نیز در باره نمایاندن دو رنگی ها و قدرت های حاکمه است و پیچیدگی هائی که در اداره حکومت ها برای انقیاد مردم وجود دارد.
” برتراند راسل ” فیلسوف نام آور انگلیسی در نوشتهای که در سال ۱۹۵۰ چهار ماه پس از درگذشت او منتشر کرد از جمله به این نکته اشاره دارد:
“….او عشق پاک و بیغش خویش را به حقیقت نگاه داشت وازآموختن حتا درد ناکترین درسها هم روی برنتافت.
اما با این همه، از امید دست بر داشت و همین نگذاشت در شمار پیامبران عصر ما بیاید

ایندیرا گاندی – باربارا سامرویل – برگردان احمد قندهاری

آبان ۱۳۹۳

نخست وزیر ، سیاستمدار و یکی از برجسته ترین و بحث انگیز ترین رهبران هند.

ایندیرا گاندی در ۱۹ ماه می سال ۱۹۱۷ ، در الله آبا د هند متولد شد. پدرش جواهر لعل نهرو اولین نخست وزیر هند ، پس از استقلال در سال ۱۹۴۷ بود. مادرش کاملا نام داشت. ایندیرا در یک خانواده ی ثروتمند و تحصیل کرده مانند یک شاهزاده رشد می کرد. خانواده ی نهرو به طبقه ی برهمن که ممتاز ترین طبقه ی هندو هاست تعلق داشت. اوائل ، ایندیرا به مدرسه ی جدیدی که تازه تاسیس شده بود می رفت. سپس او را به یک مدرسه ی خصوصی که به وسیله ی سه خانم انگلیسی اداره می شد گذاشتند در عین حال برایش معلم خصوصی هم گرفتند.
در سال ۱۹۲۶ ، مادر ایندیرا ، به بیماری سل مبتلا شد. به توصیه ی پزشکان ، ایندیرا و پدر و مادرش با کشتی به اروپا رفتند تا به سوئیس بروند. در بین راه ،کشتی از کانال سوئز عبور می کرد تا به دریای مدیترانه برسد.، فرصت
۲
مناسبی بود که نهرو در باره ی تاریخ کشور باستانی مصر مطالبی به ایندیرا بگوید.
وقتی به سوئیس رسیدند ، ایندیرا را به یک مدرسه ی انگلیسی زبان فرستادند. ایندیرا در آنجا به ورزش اسکی هم علاقه مند شد و آن را به خوبی یاد گرفت. پس از یک سال خانواده ی نهرو به هند بازگشتند. و ایندیرا را به یک مدرسه انگلیسی گذاشتند که کیفیت بالایی داشت. وقتی ایندیرا ۱۲ ، سال داشت ، پدرش دستگیر شد. نهرو از زندان برای دخترش نامه هایی می نوشت که درآن تاریخ جهان ان را توضیح می داد.
نهرو ، پس از آزادی از زندان یک سفر به سراسر هند رفت. او در غرب بنگال با شاعر و نویسنده ی معروف رابین رانات تاگور آشنا شد. در آن جا یک مدرسه ی غیر رسمی یافت که آموزش آن ترکیبی از ارزشهای غرب و شرق بود و ایندیرا را به این مدرسه فرستاد. پس از یک سال دوباره حال مادر ایندیرا بد تر شد. چون نهرو در زندان بود ، ایندیرا ، با مادرش عازم سوئیس شدند. یک جوان به نام فیروز گاندی که اصالتا از زرتشتی های ایران و از دوستان خانوادگی نهرو بود از ایندیرا و مادرش در سوئیس مراقبت می کرد. نهرو ، پس از آزادی از زندان به سوئیس رفت. حال کاملا مادر ایندیرا بد تر شده بود ودر فوریه سال ۱۹۳۶ در همان جا درگذشت. پس از این حادثه ، نهرو ، ایندیرا را به انگلستان برد و او را به مدرسه ی خصوصی بدمینتون، بریستول فرستاد. از طرفی فیروز هم در انگلستان مشغول تحصیل شد. ایندیرا ، پس از این مدرسه به کالج سومر فیل وآبسته به دانشگاه آکسفورد رفت ودر آن جا ، آخر هفته ها و تعطیلات را با فیروز می گذرانید. آن ها هر دو به حزب سیاسی کارگر سوسیالیزم علاقه مند شدند. اگر چه ایندیرا محصل کوشایی بود ولی برای ادامه ی تحصیل در آکسفورد ، می بایستی از درس زبان لاتین هم نمره ی قبولی می گرفت که پس از دو بار
۳
تلاش موفق نشد. در سال ۱۹۴۱ ، به هندوستان برگشت. در این سفر فیروز هم به همراهش بود. این دو شدیدا به هم علاقه مند شده بودند. وقتی به هند رسیدند، پدر ایندیرا برای چندمین بار در زندان بود.
وقتی نهرو از زندان آزاد شد ، ایندیرا با ملایمت ، موضوع ازدواج با فیروز را با پدر در میان گذاشت. نهرو با اکراه با این ازدواج موافقت کرد. آن ها در سال ۱۹۴۲ در یک مراسم که ترکیبی از آداب مذهبی و ملی بود ازدواج کردند. در این زمان فعالیت های سیاسی بر علیه بریتانیا شدت گرفت و بسیاری از افراد ، از جمله ما هاتما گاندی رهبرهند و سایر مبارزان سیاسی دستگیر شدند.
ایندیرا و دوستانش ، چند تن از رهبران جنبش را در خانه هایشان مخفی کردند. از جمله مخفی شدگان لعل بهادر شستری بود که بعد ها نخست وزیر هندوستان شد. پلیس در یافت که ایندیرا هم چند تن از مبارزان را در خانه ی قصر مانندش مخفی کرده است. به همین علت او را دستگیر و به مدت ۹ ماه زندانی کرد. فیروز هم دستگیر شد. در سال ۱۹۴۳ ، هر دو به فاصله ی چند ماه از زندان آزاد شدند.
سر پرستی خانه ی قصر مانند نهرو به عهده ی ایندیزا بود و فیروز هم در مجلات مختلف مقاله می نوشت. سال بعد اولین پسرشان راجیو متولد شد. نهرو مدیریت روزنامه ی خودش در لوکنو را به فیروز سپرد و خودش به دهلی رفت. ایندیرا در دهلی از خانه ی پدری مراقبت می کرد ولی فیروز دلش می خواست که ایندیرا در کنارش در لو کنو بماند. در سال ۱۹۴۶ ، دومین پسرشان سان جی متولد شد. پس از جنگ جهانی دوم، بریتانیا با مشکلات اقتصادی زیادی روبرو شد. و نگاهداری هند دیگر به صلاح او نبود. از طرفی مسلمانان هند و هندو ها با هم اختلاف داشتند. مسلمانان به رهبری محمد علی جناح ، خواستار کشور جدید مسلمان نشین بودند. بالاخره در سال ۱۹۴۷ ، بریتانیا با استقلال دو کشور هند و
۴
پاکستان که مسلمان نشین بود موافقت کرد.جواهر لعل نهرو ، اولین نخست وزیر هند شد. شش ماه بعد از استقلال هند، ماهاتما گاندی به دست یک هندوی متعصب که مخالف سازش گاندی با مسلمانان بود به قتل رسید.
ایندیرا هم مادر دو فرزند بود ، هم بانوی اول هند. زیرا همیشه پدرش را که نخست وزیر بود در سفرهای خارجی همراهی می کرد و فیروز هم روز به روز نا راضی تر می شدو به حزب کمونیست هند پیوست و بر علیه نهرو به مبارزه پرداخت. در سال ۱۹۵۹ ، ایندیرا گاندی ، برای مدت ۲ سال ، رئیس حزب کنگره شد. اگر چه یک سال بیشتر در این سمت باقی نماند ولی در همین مدت کوتاه ، بدهی های حزب را از بین برد و یک روش سالم اقتصادی را جایگزین آن کرد. او در مسائل پناهندگی ، بهداشت کودکان و حق رای برای زنان کوشش های زیادی کرد و تا حدودی مساله ی فقر را کاهش داد. اگر چه ، ایندیرا از مقام ریاست حزب کنگره کناره گیری کرد ولی سیاست را کنار نگذاشته بود. فیروز هم که نماینده ی مجلس بود در یک جلسه ی مجلس دچار حمله ی قلبی شد وصبح روز بعد درگذشت. ایندیرا از وضع پیش آمده متاسف بود و برای فرار از ناراحتی راهی سفر شد. او در این سفر به جاهای مختلف رفت. از جمله آمریکا ، فرانسه ، ودر مجامع عمومی سخنرانی می کرد. حتی در جلسه سازمان ملل در پاریس هم شرکت کرد.
در سال ۱۹۶۲ ، منازعات مرزی بین چین و هند گسترش یافت و چین بخش هایی از خاک هند را تصرف کرد. اگر چه نهرو و ایندیرا کوشش های زیادی کردند ولی نتوانستند کاری از پیش ببرند و چین سر زمین آکاسای را به تصرف خود در آورد که هنوز هم در تصرف چین است. در سال ۱۹۶۴ ، نهرو دچار سکته ی مغزی شد واین سکته او را روی صندلی چرخدار نشاند. در نتیجه وظایف ایندیرا بیشتر شد ، حتی می توان گفت عملا کشور را اداره می کرد. بالاخره نهرو در همان سال در سن ۷۴ سالگی در گذشت. لعل بهادر شستری
۵
نخست وزیر هند شد و ایندیرا را به وزارت اطلاعات و ارتباطات منصوب کرد . شستری هم راه نهرو را ادامه داد تا اینکه در سال ۱۹۶۶ ، در اثر حمه ی قلبی در گذشت.
از سال ۱۹۶۴ ، ایندیرا نماینده ی مجلس بود. برای نخست وزیرشدن درهند شش نفر داوطلب بودند. نظر به اینکه ایندیرا شخص شناخته شده ای در جهان بود و در عین حال هیچ گونه تعصب مذهبی یا طبقه ای نداشت با رای بالایی به ریاست کنگره و نخست وزیری انتخاب شد. قحطی و خشکسالی و وضع بحرانی اقتصادی و فقر ، مسائلی بود که ایندیرا با آن مواجه بود.ارزش روپیه ، واحد پول هند شدیدا کاهش یافته بود و مردم شمال هند در استان های ناگلند و پنجاب خواستار جدایی از کشور هند بودند. ایندیرا به سرعت وارد عمل شد. قبل از هر مساله ، گرسنگی را حل کرد و به کشاورزان کمک های شایانی کرد.
این برنامه ی ایندیرا به ” انقلاب سبز” معروف شد. چون فقر و تورم شدید بود ، او برای حل مشکلات به سراسر هند سفر کرد و ۱۶۰ بار برای مردم سخنرانی کرد. در یکی از سخنرانی ها سنگی به طرفش پرتاب شد و بینی او را شکست و صورتش را زخمی کرد. ایندیرا با این حال به پلیس متوسل نشد و با صورت زخمی گفت مهاراجه ها و دولت بریتانیا برای شما مردم چه کارهای موثری کرده اند. آیا آن ها برای شما جاده ، پل ، چاه برای آب ایجاد کردند ؟. این سخنان تاثیر عمیقی حتی روی مخالفان داشت. ولی با این حال در انتخابات بعدی کنگره ۹۵ کرسی را از دست داد ولی هنوز ۴۴ کرسی بیشتر از رقیب در اختیار داشت. در این موقع شکاف عمیقی در کنگره ایجاد شد و کنگره به دو شاخه جدا از هم تجزیه شد.
پسران ایندیرا هر دو علاقه مند بودند که مهندس شوند ولی هیچکدام نتوانستند دوره ی مهندسی را به پایان برسانند. پسر بزرگ ایندیرا ، راجیو وارد کار سیاسی شد.
۶
کشور پاکستان از دو قسمت پاکستان شرقی و غربی تشکیل شده بود که فاصله ی زیادی از هم داشتند. پاکستان شرقی به رهبری شیخ مجیب الرحمان خواستار استقلال ، از پاکستان غربی شد. به این ترتیب سر کوب در پاکستان شرقی شدت گرفت و بسیاری از مردم پاکستان شرقی از ترس جان به هند گریختند. ژنرال یحیی خان عکس العمل شدیدی نشان داد و هند را بمباران کرد. به این ترتیب جنگ بین هند و پاکستان در گرفت. ارتش هند در این جنگ پیروز شد. در نتیجه پاکستان شرقی به کشوری مستقل به نام بنگلادش تبدیل شد.
ایندیرا برای نجات کشور از بحران و فقربه مدت ۲ سال به یک دیکتاتور تبدیل شد. او طی برنامه ای برای بی خانمان ها خانه سازی کردو انقلاب سبز هم ادامه یافت. پس از این ۲ سال ایندیرا در انتخابات بعدی شکست خورد. ودشمن سیاسی او حزب جاناتا توانست همه ی مخالفان ایندیرا را به دور خود جمع کندو مشکلات زیادی برای ایندیرا پیش آورد به طوری که ایندیرا را دستگیر کردند و یک شب را هم در زندان گذرانید. صبح فردا با رای دادگاه آزاد شد و محبوبیتش هم بیشتر شد.
ایندیرا به محض آزادی شروع به فعالیت های سیاسی کرد. طی ۲ سال دوباره به قدرت رسید و برای دومین بار نخست وزیر شد. و به او لقب ” ملکه ی هندوستان ” داده شد. پسر کوچکش سان جی هم یک صندلی از پارلمان را اشغال کرد. این پسر در یک سانحه ی هوایی که خود هدایت هواپیما را به عهده داشت کشته شد.
به نظر می رسد که ایندیرا گاندی رهبر موفقی بود ولی سیک های هند معتقد بودند که ایندیرا کاری برای آن ها نکرده است. آن ها هم می خواستند ایالت پنجاب از هند جداشود. در سال ۱۹۸۲ ، رهبر سیک ها ، شورشی را علیه ایندیرا گاندی تدارک دید. ارتش هند دخالت کرد و تعدادی از سیک ها کشته شدند. پس از پایان این درگیری ، ایندیرا گاندی مصاحبه ی مطبوعاتی تشکیل
۷
داد. همیشه از جلیقه ی ضد گلوله استفاده می کرد ولی آن روز به علت سنگینی جلیقه ، از آن استفاده نکرد. در فاصله ی بین محل اقامت ایندیرا و محل مصاحبه ، ایندیرا گاندی به وسیله ی یکی از افراد گارد خود به قتل رسید و در روز آخرماه اکتبر سال ۱۹۸۴ درحالیکه ۶۶ سال داشت درگذشت.

در نگاهی بسیار کوتاه، شهاب الدین سهروردی – علی میر عطائی

آبان ۱۳۹۳

شهاب الدین سهروردی معروف به شیخ اشراق از فلاسفه مشهور زمان، در سال ۱۱۵۵ میلادی
” ۵۴۹ هجری ” در ” قیدار زنجان ” متولد شد و ۳۸ سال بعد در سال ۱۱۹۳ میلادی ” ۵۸۷ هجری ” توسط صلاح الدین ایوبی به زندان افکنده شد و در زندان به قتل رسید.
قبلن عمال دین او را بخاطر فکر نوینی که داشت و به اتهام عدم قبول اصول دین به الهاد متهم کرده بودند و آنگاه که ” ملک ظاهر” بخاطر علاقه ای که به سهروردی داشت زیر بار نرفت به پدر او صلاح الدین ایوبی که برای حفظ اعتبار خود به علمای دینی نظر داشت مراجعه کردند و بالا خره کار خود را به پیش بردند.

نام کامل او: شهاب الدین یحیا ابن حبش ابن امیرک ابوالفتوح سهروردی است
که بطور خلاصه او را ” شهاب الدین ” – ” شیخ اشراق ” – و” شیخ مقتول” می نامند.
نگاه این دانشمند به هستی، از دریچه اشراق است که مفصل طی کتاب ” حکمت اشراق ” توضیح داده است. این نظر چنان استوار وارد زندگی دانشمندان و فلاسفه شد که به او لقب ” شیخ اشراق ” دادند.
فلسفه شهاب الدین سهره وردی، لطیف، منطقی عقلانی و قبول کردنی است و بهمین سبب بهیچ وجه از روی تعصب و اوهام به مذهب توجه نداشته است، و از همین روی مورد غضب پدر خوانده های خشک اندیشه اسلامی قرار می گیرد و عناد تا آنجا پیش می رود که او را به الهاد متهم می کنند و عاقبت هم موفق می شوند که این نابغه را در عنفوان شکوفائی اندیشه در سن ۳۸ سالگی معدوم کنند.

سهروردی شجاعانه نظرش را در کتاب حکمت اشراق بیان می کند و می گوید:
” …هستی چیری جز” نور” نیست. و آنچه در جهان است و یا بعد از این به وجود بیاید نور است ” در نتیجه بنیان تحجر را که بر پایه خدای خود ساخته استوار است می لرزاند.
او در حقیقت می گوید هر چیز به نوعی” انرژی ” است و بدین ترتیب از خرافات، و نیروهای زائیده اوهام فاصله می گیرد.
او در توضیح بیشتر در مورد نظریه ” نور ” می گوید:
” بعضی از انواررقیق و برخی غلیظ – برخی انوار پراکنده و پاره ای ذرات متراکم هستند. ” نظریه ای که امروزه به اثبات رسیده است.
او یکی از قربانیان خشکه مقدسانی است که در طول تاریخ ادیان، هر گل خوشبونی را پرپر کرده اند و راه برخرد و آگاهی بسته اند.

ازبالا به پائین و برعکس

آبان ۱۳۹۳

دختر : عزیزم
پسر : بله
دختر : تا حالا شده که بخواهی با هم نباشیم ؟
پسر : حتی فکرش را هم نکن
دختر : دوستم داری ؟
پسر : البته ، هر روز بیشتر از دیروز
دختر : تا حالا به من خیانت کردی ؟
پسر : نه ! برای چی می پرسی ؟
دختر : منو می بوسی ؟
پسر : معلومه ! هر موقع که بتونم
دختر : منو کتک می زنی ؟
پسر : دیوانه شدی ؟
دختر : می تونم به تو اعتماد کنم ؟
پسر : بله
دختر : عزیزم
.
.
.
این مال قبل از ازدواج بود
حالا برای بعد از ازدواج از پایین به بالا بخون !
—————————————–
یک آمریکائی از یک تهرانی پرسید:
برج میلاد را چند ساله ساختید؟
پنج ساله.
ولی در کشور ما چنین برجی را در کمتر ازدو سال می سازند.
رفت اصهان در کنار سی و سه پل از یک اصفهانی پرسید:
این پل را چند ساله ساختند؟
درست نمی دانم ولی شاید حدور پنج شش سال طول کشیده است.
اما در کشور ما چنین پلی را در کمتر از سه سال می سازند.
از آیادانی  پرسید این پالایشگاه را چند ساله ساختند.
آبادانی یه با تعجب پرسید کدام پالایشگاه را؟
امریکائی گفت همین که پشت سرت است.
آبادانی سر برگرداند وپالا شگاه را نگاه کرد و با تعجب گفت:
” راستش نمی دانم چون امروز صبح که می رفتم نان بخرم هنوز ساخته نشده بود.
—————————————

سیطره پائیز

آبان ۱۳۹۳

فصل برک های سرخ

سیطره پائیز

آبان ۱۳۹۳

آخرین پیچ پائیز

سیطره پائیز

آبان ۱۳۹۳

به رهی دیدم برگ خزان…

سیطره پائیز

آبان ۱۳۹۳

بیداد زمان…

روحانی وجود روزنامه‌نگاران زندانی در ایران را تکذیب کرد

آبان ۱۳۹۳

ﺣﺴﻦ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ٬ ﺭﺋﯿﺲ ﺟﻤﻬﻮﺭﯼ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﮔﻔﺘﮕﻮ ﺑﺎ ﮐﺮﯾﺴﺘﯿﻦ ﺍﻣﺎﻥﭘﻮﺭ٬ ﺧﺒﺮﻧﮕﺎﺭ ﺷﺒﮑﻪ ﺳﯽ. ﺍﻥ. ﺍﻥ ﺍﺩﻋﺎ ﮐﺮﺩﻩ ﮐﺴﯽ ﺩﺭ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﻪ ﻋﻠﺖ ﻓﻌﺎﻟﯿﺖﻫﺎﯼ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪﻧﮕﺎﺭﯼ ﺑﺎﺯﺩﺍﺷﺖ ﻧﻤﯽﺷﻮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﻧﻤﯽﺍﻓﺘﺪ . ﻭﯼ ﺍﻓﺰﻭﺩﻩ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪﻧﮕﺎﺭﺍﻥ ﺯﻧﺪﺍﻧﯽ ﺩﺭ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﻪ ﻋﻠﺖ ﺍﺭﺗﮑﺎﺏ ﺑﻪ ﺟﺮﺍﯾﻢ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮐﻪ ﻏﯿﺮﻣﺮﺗﺒﻂ ﺑﺎ ﺣﺮﻓﻪ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪﻧﮕﺎﺭﯼ ﺁﻧﻬﺎﺳﺖ٬ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﻫﺴﺘﻨﺪ . ﭘﯿﺶﺗﺮ ﻧﯿﺰ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﺍﺣﻤﺪﯼﻧﮋﺍﺩ ﺩﺭ ﺍﻇﻬﺎﺭﺍﺗﯽ ﻣﺸﺎﺑﻪ ﻣﺪﻋﯽ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺯﻧﺪﺍﻧﯽ ﺳﯿﺎﺳﯽ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ. ﺁﻗﺎﯼ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ ﺩﺭ ﺷﺮﺍﯾﻄﯽ ﺍﯾﻦ ﺍﻇﻬﺎﺭﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﻥ ﮐﺮﺩﻩ ﮐﻪ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪﻧﮕﺎﺭﺍﻥ ﺷﻨﺎﺧﺘﻪﺷﺪﻩﺍﯼ ﺩﺭ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺯﻧﺪﺍﻧﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺟﺎﺳﻮﺳﯽ٬ ﺍﻗﺪﺍﻡ ﻋﻠﯿﻪ ﺍﻣﻨﯿﺖ ﻣﻠﯽ٬ ﺗﺸﻮﯾﺶ ﺍﺫﻫﺎﻥ ﻋﻤﻮﻣﯽ ﻭ ﺟﺮﺍﯾﻤﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺖ ﻣﺘﻬﻢ ﺷﺪﻩﺍﻧﺪ . ﮔﺰﺍﺭﺷﮕﺮﺍﻥ ﺑﺪﻭﻥ ﻣﺮﺯ ﻧﯿﺰ ﺍﻋﻼﻡ ﮐﺮﺩﻩ ۵۸ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪﻧﮕﺎﺭ ﻭ ﻭﺏﻧﮕﺎﺭ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﺍﻥﻫﺎﯼ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﻪ ﺳﺮ ﻣﯽﺑﺮﻧﺪ . ﺑﺮ ﺍﺳﺎﺱ ﮔﺰﺍﺭﺵ ﺍﯾﻦ ﺳﺎﺯﻣﺎﻥ ۲۵ ﺗﻦ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﯾﮑﺴﺎﻝ ﮔﺬﺷﺘﻪ ‏( ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺭﯾﺎﺳﺖ ﺟﻤﻬﻮﺭﯼ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ ‏) ﺑﺎﺯﺩﺍﺷﺖ ﺷﺪﻩﺍﻧﺪ

صدور مجوز احداث کارخانه رب گوجه‌فرنگی در حریم مجموعه جهانی پاسارگاد

آبان ۱۳۹۳

محمد نصیری، سرپرست پایگاه جهانی پاسارگاد در استان فارس از صدور مجوز ساخت کارخانه رب گوجه‌فرنگی در حریم درجه یک محوطه تاریخی خبر داد. نصیری روز شنبه پنجم مهر به خبرگزاری مهر گفت: «این کارخانه در فاصله چهار کیلومتری بنا و در حریم درجه یک آن است.» سرپرست پایگاه جهانی پاسارگاد گفت: «متاسفانه جهادکشاورزی از میراث فرهنگی شهرستان دیگری به نام خرم‌بید برای احداث آن استعلام گرفته و کارشناس مربوطه ساخت در این مجموعه را بلامانع دانسته، در صورتی که این بنا در شهرستان پاسارگاد است.» وی افزود: «هم اکنون یکی از دو سوله این کارخانه ساخته شده و میراث فرهنگی نیز با تهیه پرونده‌ای، شکایت خود را مطرح کرده است.» نصیری با ابراز نگرانی از ساخت و ساز در حریم پاسارگاد گفت: «دایره حقوقی میراث فرهنگی پیگیر موضوع است تا از ادامه ساخت و ساز کارخانه رب گوجه فرنگی جلوگیری شود.» چند هفته پیش نیز اعلام شد که یک کارخانه «ذرت خشک‌کنی» با مجوز سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری ایران در حریم درجه یک محوطه میراث جهانی پاسارگاد در حال احداث است. مراحل ساخت یک شهرک صنعتی در حریم محوطه باستانی پاسارگاد که آرامگاه کوروش یکی از آثار تاریخی موجود در آن است، در سال ۱۳۹۰ آغاز شد. ساخت این شهرک صنعتی، نگرانی فعالان میراث فرهنگی در ایران را به دنبال داشت. به گفته فعالان میراث فرهنگی ساخت این شهرک صنعتی به محوطه تاریخی پاسارگاد «آسیب منظری» وارد می‌کند و آلودگی‌های ناشی از این شهرک نیز این محوطه را در برمی‌گیرد. محوطه میراث جهانی پاسارگاد مجموعه‌ای از آثار باستانی برجای‌مانده از دوران هخامنشی است که در ۱۳۵کیلومتری شمال شیراز در منطقه پاسارگاد استان فارس قرار دارد. این محوطه شامل بناهای تاریخی مانند آرامگاه کوروش، کاخ دروازه، پل، کاخ بار عام، کاخ اختصاصی، دو کوشک، آب‌نماهای باغ شاهی، آرامگاه کمبوجیه، استحکامات دفاعی تل تخت، کاروانسرای مظفری و تنگه بلاغی است. این محوطه، پنجمین مجموعه ثبت‌شده در فهرست آثار میراث جهانی در ایران است که طی جلسه یونسکو که در تیرماه سال ۱۳۸۳در چین برگزار شد به علت دارا بودن شاخص‌های فراوان با صد در صد آرا در فهرست میراث جهانی به ثبت رسید. هر اثری که در فهرست جهانی یونسکو جای می‌گیرد، طبق کنوانسیون میراث طبیعی و تاریخی باید از سوی کشور نگهدارنده اثر مورد توجه ویژه قرار گیرد و انجام هرگونه اقدامی که اثر را با خطر روبه‌رو کند، ممنوع است.

مهرگان

آبان ۱۳۹۳

بر اساس تقویم زرتشتی، شانزدهم مهرماه جشن مهرگان است. در این روز فریدون بر ضحاک پیروز می شود و ایرانیان به جشن و سرور می پردازند. این مراسم پیش از ظهور زرتشت وجود داشته است ( قدمتی ۴۰۰۰ ساله) آریایی ها مراسم مذهبی را در معابد و غارهای خود انجام می دادند. در این روز دعا خوانده و قربانی می کردند. اما با ظهور زرتشت که آزار حیوانات را منع کرد، کم کم قربانی کردن در این روز از میان رفت. در دوران هخامنشیان و سپس ساسانیان بر شکوه این جشن افزوده شد … به طوریکه حتا که تا قرن ها بعد از ساسانیان مردم این جشن را از یاد نمی بردند. مردم هفته ها قبل از فرا رسیدن جشن به یکدیگر هدیه می دادند. بازار فروش عود هندی و عطر و عنبر رونق می گرفت. طبقات مختلف جامعه میتوانستند به نزد شاه بروند… بعد از ورود اعراب به ایران آثار و نشانه های فرهنگی ایران هم مورد هجوم واقع شد. در این میان، جشن ها با محدودیت های بیشتری برگزار می شد.