گذرگاه مهر ماه- شماره ۱۵۵

مهر ۱۳۹۳

چه سبز بود این پارک وچه سر زنده بودند درخت ها

ماه مهر و این همه بی مهری ؟

گذرگاه شماره ١۵۵ در اولین ماه خزان

می رویم که کم کم وارد چهاردهمین سال انتشار گذرگاه بشویم

شماره ١۵۵گذرگاه، حاصل همت این یاران است

=============================

بیژن نجدی – الیسا تنگسیر- فریدون مشیری – مهران رفیعی – سیمین بهبهانی – رضا کرمی – جمشید برزگر – ویدا فرهودی –

ابراهیم فلاحی – محمود صفریان
برای تهیه کتاب های محمود صفریان این لینک را کلیک کنید: http://ow.ly/tSLFb

احمد قند هاری – آرزو پارسائی – مجید قنبری – شهره احدیت – سحر آرماده – جعفر فاخته ای – آتور شنیسلر- محمد علی صفریان- صفدر تقی زاده – ندا ایرانی – دکتر بیژن باران – ابولفضل سپاسی – پیمانه روشن زاده – مهران زنگنه – مهتاب خرمشاهی – کلیم کاشانی – مانا آقائی –

********************************************************************

برای تهیه کتاب های محمود صفریان

مهر ۱۳۹۳

با بهره گیری از این لینک ” کلیک بر روی آن ”  در سایت بین المللی آمازون که گسترده ترین سایت تهیه کتاب در سراسر دنیاست به کتاب های محمود صفریان دسترسی راحت خواهید داشت.

http://ow.ly/tSLFb

بیکاری و فقر و عواقب آن – احمد قندهاری

مهر ۱۳۹۳

این نوشته مسائلی را باز و عنوان می کند که کمتر به آن توجه شده است،

خوشحال می شویم با مطالعه دقیق آن اگر نظری دارید با ما درمیان بگذارید

تا بهتر و بیشتر وارسی و مو شکافی شود.
————————————————————

در جهان امروز به علت پیشرفت تکنولوژی وکامپیوترو کار برد ماشین آلات ، کارها یی که قبلا به وسیله ی دست انسان ها انجام می شد ، راحت تر و سریع تر و ارزان تر به وسیله ی کامپیوتر و ماشین آلات انجام می شود و سودش به جیب سرمایه داران می رود.از طرفی به علت پیشرفت تکنولوژی بسیاری از مشاغل حرفه ای هم تقریبا از بین رفته است ،مثلا باخرید آنلاین کتاب و چاپ کتاب به کمک آمازون هم کتاب فروشی ها و هم چاپخانه ها آهسته آهسته از بین میروند. با استفاده از سایت گوگل دسترسی به هر نوع اطلاعاتی مقدور است دیگر نیازی به رفتن به کتابخانه نیست ، در نتیجه کتابخانه ها هم از بین می روند.

امروزه کمتر کسی از افراد متوسط جامعه به خیاطی ها مراجعه می کنند.زیرا لباس آماده بسیار متنوع و فراوان است ، به این ترتیب پیراهن دوزی ها و بطور کلی خیاطی تقریبا از بین رفته است. کار موزیسین ها و خوانندگان هم روز به روز با وجود سایت یوتیوب کساد می شودو این گونه افراد با استفاده از هنرشان قادر به تامین هزینه های زندگیشان نخواهند بود.افراد طبقه متوسط هر روز از لحاظ مالی ضعیف تر خواهند شد و به طبقه پائین تر سقوط می کنند.

به علت فقر، خریداران اتومبیل کمتر خواهند شد در نتیجه کارخانجات اتومبیل سازی هم آهسته آهسته کارشان کساد خواهد شد و کارگران بیشتری را اخراج می کنند. در نتیجه هر روز به کارگر کمتری برای انجام کارهای جامعه نیاز هست.و تعداد بیکاران روز به روز افزایش خواهد یافت. به همین علت در جوامع ای که پیشرفت تکنولوژی بیشتر است ، رشد بیکاری هم بیشترخواهد بود. و مردم رده های پائین این جوامع روز به روز فقیر تر می شوند و بحران اقتصادی در این کشور ها فراگیر ترخواهد بود و خانواده هم تقریبا مفهوم خود را از دست می هد.

تلویزیون برای تفریح ما نیست بلکه مغازه هایی است که شرکت ها یک شعبه درون خانه های ما دایر کرده اند. تا بتوانند با معرفی کالاهایشان و ایجاد نیاز صوری در مردم ، آن ها را به ما بفروشند.

وارن بافت یکی از ۱۰ سرمایه دار بزرگ جهان سفارش کرده است که از کارت های اعتباری استفاده نکنید. متاسفانه در کشور های صنعتی شرکت ها و دولت ها استفاده از کارت های اعتباری را به یک ارزش تبدیل کرده اند. اگرچه در پشت این قضایا مسائل دیگری وجود دارد که عام مردم در باره آن ها فکر نمی کنند. در این جوامع کسی که در ماه ۳۰۰۰ دلار درآمد دارد حدودا ۱۰ هزار دلار به کارت های اعتباری بدهکار است و کسیکه در ماه ۴۰۰۰ دلار درآمد دارد ، حدود ۱۵ هزار دلار به کارتهای اعتباری بدهکار است و… این کارت اعتباری چند خاصیت برای فروشگاه ها و سیاست گزاران دارد . خاصیت اول آنست که کالا های بیشتری فروخته می شود خاصیت دوم این است که کارکنان شرکت ها با توجه به بدهی هایشان ، از ترس اخراج شدن نارضایتی خود شان را ابراز نمی کنند.

گفته می شود در اثر پیشرفت تکنولوژی محمل های کاری هم افزایش می یابد. ولی باید توجه داشت که این موارد جدید می تواند حد اکثر ۱۰ درصد ازبیکاری ها را چاره کند تکلیف ۹۰ درصد بقیه چیست ؟

قبلا در جوامع روستایی و شهری که هنوزاز تکنولوژی استفاده نمی شد اصلا بیکاری وجود نداشت .من حدس می زنم که بعد از حدود ۵۰ سال درآینده ، بسیاری از مردم طبقات پائین جوامع شهری قادر به ادامه زندگی در شهر ها نباشند . این افراد آرام آرام به دشت ها و دامنه کوه ها و کناره های دریا ها پناه خواهند برد وبا استفاده از سلاح های سرد به صید پرندگان و ماهیگیری و انجام کارهای کشاورزی خواهند پرداخت و به زندگی روستایی قبل از پیدایش تکنولوژی ادامه خواهند داد.

قبل از صد سال پیش ، یخچال ، فریز، آوون ، توستر ، دیگ زودپز ، مخلوط کن ، در آشپزخانه ها وجود نداشت. و در قسمت نشیمن خانه ها ، تلویزیون ، رادیو ، کامپیوتر، تلفن ، سلفن ، مبل ، فرش های تزئینی ، میز نهارخوری، وجود نداشت. آیفون ، کولر ، آبگرم کن ، اجار منزل ، اتومبیل و … وجود نداشت . اگر کمی دقت کنیم کمتر از ۱۰ در صد هزینه خانواده ها صرف غذا و خوراک می شود . ۹۰ در صد بقیه صرف دیگر چیز ها می شود که البته این لوازم ، باعث رفاه مردم می شود ولی آرامش را از مردم گرفته است. تنها مساله زندگی در قدیم یک سرپناه و سیر کردن شکم بود .

عده ای هم به علت عدم دستیابی به اشتغال مناسب به افراد بیکار و طبیعتا به اقشار طبقه فقیر افزوده می شوند. می توان گفت به موازات پیشرفت تکنولوژی ، فقر نیز افزایش می یابد. فقر در هر جامعه ، پیامد های عدیده ای دارد که سوء تغذیه ، عدم بهداشت ، بزه کاری ، تکدی گری واشتغال های کاذب و مهمتر از همه روسپیگری را در پی خواهد داشت. امروزه همه ما مشاهده می کنیم که در اثر فقر بسیاری به اعتیاد و به دنبال آن به مفاسد دیگر آلوده شده اند.از اثرات دیگر فقر ، به وجود آمدن کودکان خیابانی ، دختران فراری است. به علت استفاده از ماشین آلات کشاورزی ، بیکاری و در نتیجه فقر به روستا ها هم کشیده شده است . در نتیجه بسیاری از روستائیان به ناچار به شهر ها مهاجرت کردند و در حاشیه شهر ها ، در جاهایی به نام آلونک زندگی می کنند و به مشاغلی مانند سیگار فروشی ، دست فروشی ، فروشندگی دوره گرد و کارگری ساختمان و احیانا به کار قاچاق اشتغال دارند و زندگی بخور نمیری را می گذرانند.

بر اساس برآورد های جهانی ، میلیون ها کودک در شهر های جهان ، روزهای خود را در خیابان ها با سیگار فروشی و تکدی گری و امثالهم می گذرانند و شب ها هم در خیابان می خوابند. حتما شنیده اید که کارتن خوابی درهمه ی شهرها رو به گسترش است.

فقر و بیکاری منشاء پیدایش همه ی بزهکاری ها و نا هنجاری های جامعه است. به همین دلیل در هر جامعه ای که فقر بیشتر باشد ناهنجاری های جامعه هم بیشتر است. به عنوان مثال روسپیگری که رفته رفته به نوعی شغل تبدیل شده است و امروزه در شهر های بزرگ به اقتصاد پنهان جهانی پیوسته ، ریشه در فقر دارد. زنان و دختران به دلائل مختلفی روسپیگری را برای ادامه حیات بر می گزینند. البته عوامل ایجاد کننده ی آن عبارتند از : تنهایی ، بیکاری ، بی پولی و اداره کردن بار سنگین مالی خانواده است.

بدون شک تاثیرات مخرب ناهنجاری ها و بزهکاری ها که از فقر اقتصادی نشات میگیرد غیر قابل انکار است و اثرات منفی و زیانباری که از این جهت متوجه جامعه می شود نه تنها از آثار مخرب یک جنگ تمام عیار کمتر نیست ، بلکه در بعضی موارد بسیار گسترده تر و فراگیر تر و مخرب تر است.

از طرفی جلوی پیشرفت تکنولوژی را که نمی توان گرفت ، پس چه باید کرد؟

تنها راه برون رفت مشکلات و مصائب امروزجوامع صنعتی آنست که سیستم سرمایه داری موجود تعد یل شود. و سود های کلان شرکت ها ، بانک ها ، شرکت های بیمه ، شرکت های نفتی و کارخانجات اسلحه سازی به جای آنکه به جیب عده ی خاصی برود. به جیب دولت سرازیر شود و دولت با آن درآمد ها، کار هایی بکند که فقر هر چه سریع ترکم تر شده یا از بین برود.

ما در دنیایی زندگی می کنیم که هزینه ی یک سگ دست آموز، در آمریکا یا در کانادا می تواند یک خانواده ۵ نفره را در افریقا یا جاهای مشابه بخوبی اداره کند. در آمریکا یک تابلوی نقاشی به قیمت میلیون ها دلار فروخته شده است، در عین حال در افریقا و هندوستان و بسیاری از جا های دیگر، میلیون کودک هر شب گرسنه سر به بالین می گذارند. بسیاری از مردم فقیر در کشور های آفریقایی و هند مانند انسان های ده هزار سال پیش زندگی می کنند. سر پناه آن ها چند شاخه درخت است. مادر و بچه هایش ، لخت لخت در میان آشغال ها به دنبال غذا می گردند.

سر دمداران جوامع سرمایه داری امروز، که مرتبا سنگ حقوق بشر و آزادی را بر سینه می زنند، این مسائل را میدانند ولی برای ثروتمند تر شدن صاحبان شرکت های بزرگ این مسائل اصلا برایشان مهم نیست . بسیاری از کلمات مانند حقوق انسانی ، حق حیات ، حقوق بشربرای آن ها اصلا معنی ندارد.

آن ها از این کلمات در جهت منافع خود استفاده می کنند. این سیستم که در جهان غرب به نام جهان آزاد کار می کند ، سیستم چپاول و خون مردم مکیدن است. صاحبان سرمایه های کلان مانند صاحبان بانک ها و شرکت های بیمه وشرکت های نفتی و کارخانجات اسلحه سازی اداره همه چیز جامعه را به عهده دارند. حتی سیاستمدار ها هم باید از آن ها گوش شنوایی داشته باشند در غیر اینصورت به سرنوشت کندی ها دچار می شوند.

همین کشور کانادا تا حدود زیادی سوسیالیزه است. بهداشت و درمان رایگان است ، بیکاران بیمه بیکاری دریافت میکنند . در این جامعه گرسنه وجود ندارد . اگر در جای جای شهر چند نفر مشغول گدایی هستند اکثر شان معتادند نه محتاج غذا. ولی در همین کانادا بانک ها و شرکت های بیمه و شرکت های دیگربیداد می کنند. و اما در مورد بیمه ، به عنوان مثال اگر شما به علتی از چراغ قرمز سر چهار راهی عبور کردید ، پلیس شما را مبلغی جریمه می کند و حق بیمه شما برای ۲۴ ماه ، حداقل ماهی ۲۰ دلار افزایش می یابد. اگر خدای ناکرده با ماشین تان تصادف کنید ، شرکت بیمه ، ماشین شما و ماشین طرف مقابل را درست میکند ، از آن به بعد حق بیمه ماهانه شما افزایش می یابد.

در واقع شرکت بیمه هر مبلغی را که هزینه کرد ، آن رابا سودبالایی از شما پس می گیرد. در واقع بیمه ی اتومبیل در این کشور ها یک نوع باج است. هر دارنده وسیله نقلیه به طور متوسط هر ۱۰ سال یک بار، کل قیمت ماشین را باید به شرکت بیمه بپردازد.

اگر دولت ، صاحب همه ی شرکت ها باشد ، آنگاه سود حاصل از این شرکت ها صرف مردم همان کشور خواهد شد و مساله ی فقر بسیار کم و کمتر می شود و دیگر کودکی با شکم گرسنه سر به بالین نمی گذارد.

در مقابل این سیستم سرمایه داری ، سیستم سوسیالیستی هم وجود داشت که برای برقراری آن زحمات زیادی هم کشیده شد ولی متاسفانه رهبران آن مانند استالین و امثال او، با روش های غلط وغیر انسانی و خشونت های غیر لازم سوسیالیزم را بد نام کردند .از طرفی سیستم سرمایه داری از ترس گسترش سوسیالیسم کمک های زیادی به فروپاشی سوسیالیسم کرده است.

جنگ جهانی دوم – این ساده لوحانه است که بگوئیم آدمی مانند هیتلر، که بالاترین درجه اش در ارتش سرجوگی بود ، به تنهایی بتواند پس از تشکیل حزب نازی ، طی ۱۰ سال به قدرتی برسد که بتواند جنگ جهانی دوم را آغاز کند آنهم در شرایطی که آلمان حدود ۴ ملیون بیکار و از لحاظ اقتصادی وضع نا مناسبی داشت. در حالیکه دلائل عمده ی رشد هیتلرعبارتند از

۱- نظام سرمایه داری غرب در اندیشه از بین بردن رژیم های سوسیالیستی جهان بود و هیتلر، را مهره ی مناسبی در راستای اهداف خود برآورد کرد. مضافا این که هیتلر به صراحت می گفت ، مبارزه با بلشویسم جهانی هدف اصلی سیاست آلمان است.

۲- صاحبان کارخا نه های زیمنس ، بایر ، کروپ و فولاد سازی تیسن ، کمک های مالی بی دریغی در اختیار نازی ها قرار دادند تا حزب نازی هیتلر در آلمان به قدرت برسد. زیرا اتحادیه های کارگری در حال شکل گیری بود و احتمال سوسیالیستی شدن کشور آلمان وجود داشت.

بی‌گناهان ـ بیژن نجدی

مهر ۱۳۹۳

این دومین شبی بود که ساعت نه و هفت دقیقه دستی پنجره اتاق را باز می‌کرد و با انگشتان فرورفته در دستکش‌های سیاه و تاریکی چرم شده، موها و مچ پر از النگوی زنی را می‌گرفت. او را روی قالی می‌کشید و در فریادی که هوای اتاق را جر می‌داد از پنجره به خیابان و روی باران نیمه‌شب پرت می‌کرد.

ناخن‌های زن در تاریکی فرومی‌رفت و بی آن‌که پاهایش بتواند پلکانی را روی باران و آب پیدا کند، تن نیمه برهنه و پر از ترسِ باور نشده‌اش در گودال سیاه بین پنجره و آسفالت، به طرف جاذبه‌ی مرگ‌آلود زمین می‌رفت.

لحظه‌ای کف دستهایش پر از کلمه می‌شد. درختان دو طرف پیاده‌رو روی ریشه‌های‌شان می‌چرخیدند و شاخه‌های‌شان را با سرطان به طرف دست‌ها و پاهای از هم بازشده زن می‌فرستادند. هوا کنار می‌رفت. زن به باران اطرافش چنگ می‌زد و دندان‌هایش به چند اسم غریبه می‌چسبید.

بالکن‌ها و پنجره‌های روشن دور می‌زدند و ساختمان‌های وارونه در هوا معلق می‌شد. زن صدای فریادش را از ته خیابان می‌شنید. و همین که روی آسفالت می‌آفتاد، دلش با دانه‌های خون می‌ترکید. پیشانی‌اش با کاشی‌ها تکه‌تکه می‌شد. چشم‌هایش با آینه می‌شکست. موهایش به خونابه و مغز لیز و ریخته‌اش می‌چسبید و مرتضی شانه‌هایش را کوچک می‌کرد، پاهایش را به هم می‌فشرد و خودش را در مخمل کهنه صندلی سینما مچاله می‌کرد و در موسیقی دلشوره‌آوری که از پشت آژیر اتومبیل‌های پلیس به گوش می‌رسید، با دیدن اسم فیلمساز که روی پرده می‌افتاد، آهسته می‌گفت: خدا لعنتت کنه.

شب دوم دیدن فیلم، مرتضی با این لذتِ کِش آمده در در ذهنش که دیگر از هیچ چیز نمی‌ترسد به جزئیات روشن و پهناور روبرویش خیره شد. حالا او از تقدیر همه‌ی آدم‌ها تا آخرین لحظه زندگی آن‌ها و هر فاجعه‌ای پیش از آن که اتفاق بیفتد با خبر بود. در حالی که شب قبل، کابوسی را با خودش از سینما به خانه برده، ساعت‌ها در خوابی که او را از کنار ریشه گیاهان و جمجمه‌های پر از لبخند در گودالی پایین می‌برد (نه یک تکه آسمان، نه اسم کسی، نه پنجره، نه آسفالتی که بر آن پرت شود) به خودش گفته بود:

ـ همه بیگناه بودند، همه . . . اولش خیال کردم قاتل همان مردی‌ست که نصف سورتش سوخته بود و به سوال‌های پلیس جواب نمی‌داد.

بعد از بازجویی‌های طولانی به درازای خیابانی تا بازداشتگاه و پایان‌ناپذیرتر از راه رفتن بازپرس دور صندلی چوبی، درست در لحظه‌ای که مردِ صورت سوخته به گریه افتاد و فقط روی نیمه سوخته صورتش اشک ریخت، مرتضی بی‌گناهی او را باور کرده بود. کاش می‌توانست دستش را در تاریکی مه‌آلود سینما دراز کند و شانه‌های آن مرد را بگیرد و تکان دهد.

(من باور می‌کنم، حاضرم قسم بخورم کار تو نیست.)

حالا به زن سرایدار که با گردنی بدون گردنبند و دستهای بدون طلا اعتراف کرده بود که هفته‌ای دو روز رخت چرک مقتول را می‌شست و هر هفته دوبار در آینه به گردن لختش دست می‌کشید (تصویر صابون و کف و کثافت و مفصل‌های ورم کرده و انگشتان رماتیسمی از آینه می‌ریخت و گلهای کاغذ دیواری را خیس می‌کرد) شک کردهبود. هر بار که زن سرایدار نمی‌توانست به سوال‌ بازپرس جواب دهد نمایی درشت و دردآور از دستهای او روی پرده می‌افتاد که تکه‌ای از دامنش را روی زانوانش مشت می‌کرد و آن را به هم می‌پیچاند.

ـ من باید برم دستشویی.

بازپرس گفته بود: چند وقت بود برایش کار می‌کردی؟

ـ کار نمی‌کردم، فقط لباس‌هاشو می‌شستم. من باید برم . . .

ـ چقدر بهت می‌داد؟

ـ پول‌هاش هم مثل رخت‌هاش نجس بود. من باید برم آقا. برم دستشویی.

در راهرو پر از موزائیک، بین اتاق بازپرس و دستشویی، زن سرایدار یکی از شانه‌هایش را به دیوار تکیه داد و روی همان دیوار پایین آمد. با استخوان دنده و آرنجش روی موزائیک‌ها افتاد. بعد از آنکه او را روی زمین تا کنار توالت بردند، مرتضی موزائیک‌های روی پرده سینما را دید که از پاشنه کفش زن سرایدار تا لنگه‌های باز توالت خیس می‌شد.روی همان تصویر خیس و غمبار کف راهرو، مرتضی فهمید که زن سرایدار حتی نمی‌تواند یک پیراهن چرک‌مرده یا ملافه مچاله شده‌ای را از پنجره‌ای به خیابان پرت کند.

از آن لحظه به بعد احساس کرد در جهانی پر از بیگناهان زندگی می‌کند. مردم پشت سوختگی، کف صابون، رماتیسم و گریه‌هایشان پنهان شده‌اند. مردان و زنان بیگناهی که اگر پیراهن‌شان را کنار بزنند، پوستی از معصومیت‌شان دیده می‌شود که روی استخوان‌هایشان پوشیده‌اند. حتی لحظه‌ای که در پایان فیلم، قاتل فریاد می‌کرد:

ـ من کشتمش، اگه جنازه‌اش را به من بدهید، باز هم می‌کشمش . . .

سایه درختان بازداشتگاه را دید که روی زمین پیش می‌رفت تا از زیر پای مرد دستگیر شده بگذرد. فیلم تمام شد.

مردم از دالان باریک پشت سالن بیرون رفتند. گاهی تن آنها به شانه‌های مرتضی می‌چسبید. حتی در خیابان هم که دانه دانه شدند و لذت شنیدن صدای پای آنها با خیابان رفت، مرتضی به پنجره‌های روشن ساختمان‌ها با لبخند پنهان شده‌ای نگاه می‌کرد. در تمام راهی که بین او و حیاط خانه‌اش افتاده بود، هیچ جسدی در پیاده‌رو دیده نمی‌شد. آن شب مرتضی با شرمساری کسی که پیشانی دیگران را با لب‌های ذغال شده بوسیده باشد به رختخواب رفت و بی‌آنکه چراغ را خاموش کند آنقدر به گچ دیوارهای اطرافش نگاه کرد و آنقدر به سکوت دلشوره‌آوری که در گوشه‌های اتاق روی هم ریخته شده بود گوش داد، تا این که بالاخره زیر پلک‌هایش دفن شد. خوابید. همان شب تا صبح، سینماها یک تاریک را نمایش دادند که که مستطیل سفید و جذام گرفته‌ای را پوسته پوسته می‌کرد و ارواح مردان و زنانی که سال‌ها روی پرده‌های سفید مرده بودند صندلی به صندلی روی صندلی‌ها می‌رفتند و هر بار که یکی از آن‌ها بار دیگر می‌مرد دیگران برایش کف می‌زدند.

مرتضی در سرتاسر روز بعد سعی کرد خوابهای دیشبش را به یاد نیاورد. خواب دیده بود از درختی نوارهای فیلم آویزان است و او آن را دور گردن مردانی که نیمی از صورتشان سوخته بود می‌پیچد و صندلی‌های زیر پایشان را با لگد کنار می‌زند. این بود که شب بعد باز هم به دیدن همان فیلم رفت. بیگناهان در ذرات پراکنده نوری به رنگ صبح شناور بودند و از سوراخ ته سالن به طرف پرده می‌رفتند و آنجا گریه‌ها و ادرارشان بند نمی‌آمد.

بعد از باز شدن چشم‌های زن سرایدار کنار دیوار دستشویی و شرم خیسی که به جورابش چسبیده بود، وقتی که خانمی در ردیف پشت مرتضی گفت:

ـ کثافت خودشو زده به موش‌مرده‌گی.

مرتضی سرش را برگرداند و آهسته گفت:

ـ اصلا اینطور نیست.

مردی که کنار خانم نشسته بود گفت:

ـ چی؟

ـ اون کسی را نکشته، قاتل یکی دیگه‌س.

ـ حرف نزن آقا.

ـ باشه، ولی خانمتون . . .

روی پرده برای زن سرایدار لیوانی پر از آب آورده بودند.

ـ خانم من چی؟

کنترلچی سینما چراغ قوه‌اش را روشن کرد. مرتضی گفت: خانمتون اشتباه می‌کنه.

یک نفر داد زد: خاموش کن.

مرد گفت: خفه شو مرتیکه.

مرتضی گفت: باشه من خفه می‌شم ولی خانمتون به اون بدبخت فحش داد.

زن سرایدار را دوباره به اتاق بازپرسی می‌بردند.

ـ داد که داد به تو چه؟

خانم گفت: کدوم بدبخت؟

ـ شما بهش گفتین کثافت، مگه نگفتین.

حالا مرتضی پشت به پرده ایستاده. نوک انگشتش به طرف چهار انگشت زن سرایدار بود که سیاه شده بود و همان انگشتان سیاه شده رماتیسمی را به مقوای انگشت‌نگاری می‌مالید.

کنترلچی روی دنباله چراغش مرتضی را پیدا کرد. بازپرس چیزی گفت که در همهمه سینما شنیده نشد.

ـ بشین بابا . . . آقا بشین! مرتضی نشست.

کنترلچی گفت: بیا بیرون.

مرتضی گفت: چرا؟

ـ گفتم بیا بیرون.

مرتضی گفت: آخه چرا؟ اینا دارن مفت می‌گن، من بیام بیرون؟

مرد به خانمش گفت: شیطون می‌گه همچین بزنمش.

مرتضی سرش را برگرداند.

ـ بزنی؟ منو؟

بعد از تکان خوردن هوا و صدای یک دست، دهان مرتضی پر از خونی شد که از لثه و دندانش بیرون زده بود. زنی جیغ کشید. پرده سینما به طرف دیوارها رفت. سیاهی سالن از بالکن ریخت. و مرتضی با نگاه فراموش شده‌ای روی دسته صندلیش افتاد.

صورتش روی تاریکی که حالا زمخت شده بود پایین آمد. از اطرافش صدای دویدن مردم و تا شدن صندلیها به گوش می‌رسید. و او بدون باز شدن پنجره‌ای با پیشانی به طرف کف سالن رفت. پوست صورتش به مشتی پوست خیس تخمه چسبید. مرد صورت زخمی بر پلکان دادگستری ایستاده بود و به تاریکی سالن نگاه می‌کرد و با هر دو گونه‌اش اشک می‌ریخت. زن سرایدار چشم‌هایش را با آرنج ماسیده‌اش پوشانده بود.

نگاه مرتضی کنار پایه‌های صندلی سینما افتاده بود. یکی از چشم‌هایش باز نمی‌شد. همان چشمی که به کف سیمانی سالن چسبیده بود و تمام بیگناهان از آن رفته بودند.

چراغ‌های سالم روشن شد. تصویر رنگ‌پریده‌ی زنی که کشته شده بود، روی تختخواب کالبدشکافی و در محاصره چراغ‌های سالن، رنگ‌پریده‌تر به نظر می‌آمد. مرتضی روی زانوان و کف دست‌هایش زور می‌زد که خودش را از زمین بلند کند. دسته یکی از صندلی‌ها را گرفت و توانست در موسیقی دلشوره‌آوری که از بلندگوها پخش می‌شد آب دهان و خون مالیده بر زبانش را تف کند و از خودش بپرسد: من چه‌م شده؟

تازه داشت سوزش دهان و دردی که یکی از چشم‌هایش را بسته بود پیدا می‌کرد و زبانش را روی زخم لثه‌اش می‌کشید که از سالن بیرونش بردند.

صبح روز بعد او خودش را دید که با چشمی تنگ شده و نوار چسبی که از گوشه لب‌ها تا شقیق‌اش رفته بود در آینه اتاقش ایستاده و مرد صورت زخمی با صورتی بدون زخم به شیشه آینه مشت می‌زند.

مرتضی نیم‌رخش را به آینه چسباند. آنها همدیگر را بغل کردند و تا باز شدن گیشه تمام سینماهای دنیا آنقدر با هم حرف زدند تا این که بالاخره مرتضی با تنی که بوی جیوه می‌داد خودش را از آینه دور کرد. پیراهن سفیدش با لکه‌های خشک خون از شانه تختخواب آویزان بود. آن را برداشت و بو کرد.

ـ این بوی خون نیست . . . پس چیه؟ تنهایی؟

با همان پیراهن تا لنگچه دستشویی رفت و با دست‌های زن سرایدار پیراهن را شست. بیرون باران ماتم‌زده‌ای می‌بارید. مرتضی هر چه بیشتر می‌شست سفیدی پیراهن کمرنگ‌تر و لکه‌های خون، شفاف‌تر می‌شد و صدای آب در لنگچه نمی‌گذاشت که او باران را بشنود. دست‌هایش در آب پیر شده بود و رماتیسم یخ کرده و بدون دردی از مفصل انگشتانش می‌گذشت. پیراهن را چلاند و با اطو خشکش کرد. پوشید. و به احترام بارانی که می‌بارید بدون چتر، بیرون زد.

کوچه‌ای او را به طرف سیگارفروشی برد (دود تلخی از کوچه به خیابان پیچید.)

برای این که شانه‌اش به کسی نخورد، بیرون از پیاده‌رو، کنار لجن جوی خیابان راه رفت. شاید هم برای این که اجسادی را که از پنجره‌ها روی آسفالت نمی‌افتاد لگد نکند.

ویترین مغازه‌ها تصویر درشتی از مرتضی را شیشه به شیشه راه می‌بردند.

خونی که قطره قطره در رگ‌هایش راه بازمی‌کرد، ضربان قلب او را به طرف مچ پاهایش می‌برد.

گاهی مرتضی با یک دست مچ دست دیگرش را می‌گرفت ضربان قلبش را مشت می‌کرد و آن را یکی یکی می‌شمرد. باران دست مرتضی را گرفته بود و او را به سینما می‌برد.

فردی که بلیط‌ها را پاره می‌کرد گفت.

ـ کجا؟

ـ یعنی چی کجا؟

ـ یه دقه صبر کن.

رفت و با مدیر سینما برگشت.

ـ باز هم می‌خوای شر به پا کنی؟

مرتضی گفت: چه شری؟ من می‌خوام . . .

ـ نه.

عده‌ای دور و بر آن‌ها جمع شدند.

ـ برو یه سینمای دیگه . . . این فیلمو جاهای دیگه هم نشون می‌دن.

مرتضی نیم‌رخش را به مدیر سینما نشان داد و گفت.

ـ ولی توی سینمای شما بود که منو زدن. نگاه کنین.

ـ خیال می‌کنی اون یارو که تو رو زده حالا توی سالن نشسته؟

ـ نه.

ـ پس اومدی که چی؟

مرتضی گفت: اومدم همون اول فیلم به مردم بگم که قاتل کیه.

ـ ببین بچه . . . تو حسابی زده به سرت.

و توی صورت مرتضی لبخند زد. لبخندی بدون مهربانی که فقط به درد آگهی‌های خمیردندان می‌خورد.

مرتضی برای این که از سردر و پاگرد سینما وارد خیابان شود بلیطش را جر داد و تکه‌های آن را روی چل و گل پیاده‌رو ول کرد و کنار مردم، شانه به شانه‌ دیوار، رفت.

خیلی زود خیابان از مرتضی خالی شد. موسیقی دلشوره‌آور باران و برق اتومبیل‌ها و رفت و آمد مردم آن قدر ادامه یافت تا این که باز هم پشت لکه‌های سرخ پیراهنش، مرتضی، لاغر، با موهای ریخته روی گوش‌هایش، چشم‌های غمگین و تنگ و ترکمنی، گونه‌های استخوانی سرد و سرمازده و زخم و خونمرده‌گی بدون نوارچسب صورتش پیدایش شد. روبه‌روی گیشه و مردم، توی صف، کنار پیاده‌رو نشست. مقوای بزرگی را به سینه‌اش تکیه داده بود که روی آن اسم بیگناهان نوشته شده بود . . . و قاتل.

شبی به یاد سیمین بهبهانی بریزبین – استرالیا مهران رفیعی

مهر ۱۳۹۳


برگزاری “شب سیمین بهبهانی” توسط جامعه ایرانیان کویینزلند باری دیگر نشان داد که ایرانیان برونمرزی نیز خادمان فرهنگی زادگاه خود را بخوبی می شناسند و به آنها ارج می نهند. پیش از آغاز برنامه, پخش تصنیف هایی با سروده های شاعر ملی مان , فضای ویژه ای درست کرده بود, از “یارب مرا یاری بده” تا “چرا رفتی, من بیقرارم”. این ترانه ها به یادمان می آوردند که در عمر رفته مان, چه نشیب و فرازهایی را تجربه کرده ایم. شعله های سوزان شمع و گل های عطرآگین شب بو و نرگس هم همنشین مان بودند. طراحی های زیبای بهنام صالحی به در و دیوارها جان می بخشیدند.
شامگاه شنبه بیست و سوم ماه اوت سال دوهزار و چهارده میلادی شب بزرگداشت سیمین بهبهانی در شهر ما بود, شبی و محفلی با صفا, دلنشین و بیاد ماندنی, همانگونه که او بود و برای دیگران هم می خواست. از او سخن ها گفته و شنیده شد, از زندگی پر بارش, از تلاشها, رنج ها و دستاوردهایش. به صحبت های شیرین, شفاف و باور کردنی او هم گوش فرا دادیم وبه یکی از آخرین مصاحبه هایش نگاه کردیم و لذت بردیم, گاهی هم دستی و دستمالی بر گونه های مان کشیدیم, بخصوص وقتی که داریوش “دوباره می سازمت وطن” را از ته دل می خواند.
نسیم واعظی با دکلمه ای ماهرانه شعر زیبای کولی را خواند وبرنامه را بدون هیچ مقدمه ای شروع کرد, تعجبی هم نداشت. سیمین بهبهانی نیازی به معرفی, مقدمه و موخره ندارد, هنرمندی که همه عمرش را در میان مردم زیست و برای آنها سرود.
مصاحبه تلویزیونی جمشید برزگر با سیمین بهبهانی را در کنار یکدیگر نگاه کردیم, بسیاری ازخاطره های مان زنده شدند, خاطراتی از دوران پرتلاطم دهه های گذشته. همان مصاحبه تحسین انگیزی که در آخرین سفر شاعر به اروپا برای دریافت جایزه ادبی مجارستان انجام شده بود. براستی که صداقت, شجاعت و انساندوستی سیمین بهبهانی شگفت آور است.
علی کوهستانی از قدیمی ترین کوشاگران فرهنگی و اجتماعی شهرمان با خواندن “عزیز دور غمگین” از سیمین و خدماتش به نیکی یاد کرد. ایشان یادآور شد که از دیرباز تاکنون, بشر برای حفظ دانه های گندم دو شیوه را برگزیده است, بخشی را به همان صورت اولیه در انبار ها ذخیره کرده تا خوراکش را برای مدتی تامین کند و بخشی دیگر را در دل خاک فروکرده تا برویند, جوانه بزنند و خوشه های بیشتر و متنوع تری به بار آورند. علی کوهستانی پرسید که برخورد ما با ذخایر فرهنگی مان چگونه باید باشد؟
سپس نوبت به علی بهزاد پور رسید تا سروده “نغمه ی روسپی” را با مهارت و از بر بخواند و خاطر نشان کرد که پس از گذشت دهها سال, او هرگز این شعر را فراموش نکرده است, از همان زمان اولین انتشار این شعر که تحت عنوان “نجوای روسپی” در مجله ای چاپ شده بود. ایشان در مورد اهمیت انتخاب چنین مضامینی سخن گفت آن هم در جامعه ی بشدت سنتی و محافظه کار دهه های سی و چهل شمسی.
شرکت کننده بعدی احمد نصیر زاهل, نوازنده و خواننده افغان بود که با درخواست خودش به جمع مان آمده بود. آمده بود تا بگوید افغان ها هم سیمین را شاعر خودشان میدانند و همیشه دوستش داشته اند, و به یادمان آورد که هنر مرز نمی شناسد. او “ستاره, دیده فروبست و آرمید” را با صدای گرمش خواند و با هارمونیای خوش صدایش نواخت, و چه انتخابی دلپسندی کرده بود.
پذیرایی با چای و شیرینی برای یک تنفس ده دقیقه ای در نظر گرفته شده بود ولی تصور میکنم که عقربه های ساعت سرعت شان را نصف کرده بودند.
پس از تازه کردن نفس, مجری برنامه با برشمردن برخی از جوایز ادبی سیمین بهبهانی برنامه را ادامه داد و شعر “زنی را می شناسم من” را دکلمه کرد, با مکث ها و زیر و بم های بجا و هنرمندانه.
مهدی ذاکر هنرمند دیگری بود که برای اولین بار به جمع مان پیوسته بود و چه خوش درخشید. غزل معروف “چرا مرده پرست و خصم جانیم” را تکخوانی کرد و نشان داد که هم استعداد دارد و هم تجربه.
مهسا موحد هم تازه وارد دیگری بود که با خوب خواندن شعر “زندانی” مورد تشویق شرکت کنندگان قرار گرفت.
پس از شعرخوانی مهسا,نسیم واعظی به معرفی کتابهای شعر سیمین بهبهانی پرداخت. او به “میز کتاب” هم اشاره کرد و یادآور
شد که همه آن کتابها توسط نویسندگان ایرانی ساکن استرالیا نوشته شده اند, از جمله کتاب “بازگشت به ارنگه” توسط علی کوهستانی, و کتاب “اوستا” کار با ارزش استاد جلیل دوستخواه.
نسیم واعظی فرصت شعرخوانی شرکت کننده دیگری را که نتوانسته بود به جمع مان بپیوندد به علی کوهستانی داد تا “گفتا که می بوسم ترا” را برایمان بخواند و شوروحالی برپا کند. او در مورد “دیگراندیشان” هم سخن گفت و بیان کرد که بدون وجود و تلاش ایشان هرگز پیشرفتی بوجود نمی آمده و زندگی یکنواخت و کسل کننده می شده است.
در پایان برنامه من هم دو شعر اخیرم را خواندم. “سلامی به سیمین” را که برای زادروزش سروده بودم و “سیم تو بهتر ز زر” را که پس از رفتنش.
هومن مشکات و بهزاد رفیعی با گرفتن فیلم و عکس خاطره این شب شیرین را ماندگار و اشتراک پذیر کردند. همکاری فنی و تدارکاتی جمشید وزیرزاده و بهنام صالحی مفید و صمیمانه بود, همانگونه که همیشه بوده است.

شهر سوخته اما پیشرفته – جعفر فاخته ای

مهر ۱۳۹۳

این شهر در ۳۲۰۰ سال قبل از میلاد پایه گذاری شده است

شهر سوخته در ۶۵ کیلومتری زابل در استان سیستان و بلوچستان و در حاشیه جاده زابل – زاهدان واقع شده است
این شهر در ۳۲۰۰ سال قبل از میلاد پایه گذاری شده است

” کلنل بیت” یکی از ماموران نظامی بریتانیا از نخستین کسانی است که در دوره قاجار و پس از بازدید از سیستان به این محوطه اشاره کرده و نخستین کسی است که در خاطراتش این محوطه را شهر سوخته نامیده و آثار باقیمانده از آتش سوزی را دیده است
شهر سوخته دارای نظام مرتب و منظم آب‌رسانی و تخلیه‌ی فاضلاب بوده است
اولین جراحی بروی مغز در این شهر و بروی سر یک دختر بچه انجام گردیده است
بر مبنای یافته های باستان شناسان شهر سوخته ۱۵۱ هکتار وسعت دارد
برای نخستین بار در شهر سوخته یک چشم مصنوعی متعلق به ۴۸۰۰ سال پیش کشف شد. این چشم مصنوعی متعلق به زنی ۲۵ تا ۳۰ ساله بوده که در یکی از گور های شهر سوخته مدفون شده بوده است.
کشف اولین خط کش جهان با قدمت بیش از پنج هزار سال
این خط کش به طول ۱۰ سانتیمتر با دقت نیم میلیمتری و از جنس چوب آبنوس است. کشف خط کش در شهر سوخته زابل نشانگر این است که ساکنان این شهر باستانی دارای پیشرفت های زیادی در زمینه علم ریاضیات بوده اند
قدیمی ترین تخته نرد جهان
از گور باستانی موسوم به شماره ۷۶۱ کهن ترین تخته نرد جهان به همراه ۶۰ مهره ی آن در شهر سوخته پیدا شد. این تخته نرد بسیار قدیمی تر از تخته نردی است که در گورستان سلطنتی «اور» در بین النهرین پیدا شده بود.
مخترع انیمشین در جهان ما بوده ایم نه چینی ها
نخستین انیمیشن جهان
باستان شناسان هنگام کاوش در گوری ۵ هزار ساله جامی را پیدا کردند که نقش یک بز همراه با یک درخت روی آن دیده می شود. آن ها پس از بررسی این شی دریافتند نقش موجود بر آن برخلاف دیگر آثار به دست آمده از محوطه‌های تاریخی شهر سوخته، تکراری هدفمند دارد، به گونه‌ای که حرکت بز به سوی درخت را نشان می دهد. هنرمندی که جام سفالین را بوم نقاشی خود قرار داده، توانسته‌ است در ۵ حرکت، بزی را طراحی کند که به سمت درخت حرکت و از برگ آن تغذیه می کند.
حاصل انیمیشن و باز سازی آن بروی کامپیوتر
به گفته این باستان‌شناس، بز از جمله حیواناتی است که در رسیدن به ارتفاعات تبحر داشته و می‌تواند با یک حرکت جهشی به سمت بالا حرکت کند. هنرمند نقاش شهر سوخته‌ای، با دقت و زبردستی موفق به تصویر کردن جهش این بز شده است.
از دیگر اشیای مهم از میان هزاران شی یافت شده، می‌توان از سفال با امضای سفال‌گر بر روی آن، چکش، سوزن، شهرک‌های مسکونی و ساختمان‌های همه‌گانی هم‌چون آپارتمان، بذر خربزه، حبوبات، ماهی خشک کرده، برنج، زیره، کوره‌های سفالگری، کوره‌های ذوب فلزات، دکمه، تبر، بندکفش، قلاب، شانه سر، طناب، سبد، گل مو، قاب‌های چوبی، کفش، کمربند و … نام برد.

چرخ فلک – آرتورشنیسلر -ترجمه محمد علی صفریان و صفدر تقی زاده

مهر ۱۳۹۳

چرخ فلک  نام یک نمایشنامه است که توسط آرتور شنیتسلر، نویسندهٔ آلمانی نوشته شده‌است. این کتاب یکی از آثار مشهور ادبی جهان است.

نمایشنامه “چرخ فلک”، ساختار دورانی جالبی دارد و ماجراهای عشقی ده زن و مرد را در ده صحنه روایت می‌کند. نمایش روایت رشته‌ای پیوسته از “عشق‌های هوس‌آلود” است که در آنها دلدادگان از احساسات عاشقانه در سوز و گداز هستند، اما یکسره با فریب و دروغ، زیرا همه در نهان سرگرم “خیانت” هستند. نمایش لحنی شوخ و شاد دارد و نویسنده در “شهوت‌رانی” آنها هیچ اشکالی نمی‌بیند!
“چرخ فلک” یکی از جنجالی‌ترین نمایشنامه‌های تاریخ تئاتر است که اجرای آن در همه جا “رسوایی و فضیحت” فراوان به دنبال داشت.

آرتور شنیتسلر این اثر را در سال ۱۹۰۰ با هزینه شخصی در تنها ۳۰۰ نسخه منتشر کرد. اثر بلافاصله با اعتراض محافل “اخلاقی” روبرو شد، که نویسنده را از هر طرف به باد فحش و ناسزا گرفتند. ارباب شریعت و اخلاق گفتند که نویسنده به تبلیغ “روابط نامشروع” پرداخته است.
“چرخ فلک” نخست در پایان سال ۱۹۲۰ در برلین و در سال ۱۹۲۱ در وین به روی صحنه رفت؛ دست‌اندرکاران اجرا در هر دو جا تحت تعقیب قانونی قرار گرفتند. شنیتسلر برای پرهیز از جار و جنجال بیشتر، اجرای نمایش را ممنوع کرد. این ممنوعیت تنها در سال ۱۹۸۲ برداشته شد.
بر پایه نمایشنامه “چرخ فلک”، باله، اپرا و شش فیلم سینمایی تهیه شده است، که به ویژه دو فیلم اهمیت و معروفیت بیشتری دارند:
در سال ۱۹۵۰ مارسل اوفولس فیلمی کارگردانی کرد که در آن سیمون سینیوره، سرژ رژیانی، دانیل داریو و ژان لویی بارو بازی دارند. در سال ۱۹۶۴ روژه وادیم، سینماگر فرانسوی، فیلم تازه‌ای ساخت با هنرنمایی آنا کارینا، موریس رونه، جین فوندا، ژان کلود بریالی و… هر دو فیلم با سانسور و در مواردی با توقیف روبرو شدند.
نمایشنامه “چرخ فلک” در اوایل دهه ۱۳۵۰ خورشیدی در ایران پیش از انقلاب در “کارگاه نمایش” به روی صحنه رفت، اما “جنجال” قابل‌ذکری به دنبال نداشت.
ترجمه فارسی نمایشنامه “چرخ فلک” توسط محمدعلی صفریان و صفدر تقی‌زاده در سال ۱۳۴۵ به زبان فارسی منتشر شد.

از یک فیس بوک

مهر ۱۳۹۳

در باره واردات جانماز و تسبیح ساخت چین:

بنا به گفته نماینده مردم مشهد سالانه بیش از ۵۰۰ میلیون تومان مهر و تسبیح ساخت چین در این شهر بعنوان سوقات بفروش میرسد.
ایران پیش از این کالاهایی مانند سنگ قبر، مهر، جانماز، قرآن، تسبیح، عصا، شلاق، قلاب ماهیگیری، سیم خاردار، پونز، شبرنگ، چکش، مانکن خیاطی، چوب سیگار، سیر، پرتقال، انواع زیپ را از چین وارد کرده بود. کالاهایی که برخی مواقع به خاطر حساسیت ‌برانگیز بودن نامشان در فهرست گمرک با نام‌های دیگری وارد می‌شدند.

ندا: حالا ببینید من و توی ایرانی با اون فرهنگ و سابقه چند هزار ساله که فقط پزش رو تو بحث های روشن فکرانه میدیم باید با تصبیح و جانماز نجس چینی و زبان متجاوز عربی با “خدای تبارک و تعالی” راز و نیاز کنیم. واقعا که دلتون خوشه اون بالا نشسته و گوش میده. یک ذره فکر کنید شاید متوجه بشید که این هم یک دکان برای خالی کردن جیب مردم بدبختیه که گاهی برای پیچیدن نسخه بچه مریضشون باید به صد تا کس و ناکس رو بیندازند.
باید دهن اون کسی رو که گفت مذهب افیون ملت هاست روزی صد بار بوسید حیف که زنده نیست. خیلی دلم میخواد برم جهنم دست بوسش.

نوشته کوتاهی از دکتر بیژن باران

مهر ۱۳۹۳

شعر موفق ترابری زبان به عاطفه را در مخاطب انجام می دهد. عاطفه طیف معتنابهی از غریزه، احساس، محرکه، هیجان، وجدان، اعتقاد را در بر می گیرد. این تحریک عاطفی میتواند بصورت بایاس bias روی زبان و منطق فرد اثر سلبی گذارد. در دکلماسیون شعر تعهد، پیام سمعی به برانگیختن عواطف، منطق، همدردی با پیام در خواننده منجر می شود. نمونه ها: ناصر خسرو، برشت، سرود ملی، سلطانپور. باید گفت: من شعر می خوانم تا بدانم دیگران چگونه جهان را جای بهتری تخیل می کنند. خودم هم شعر می گویم تا دیگران بدانند چگونه جهان را جای بهتری می توان تخیل کرد. موجسازان جامعه ابداع گرانند

زنان ازابتدای پیدایش بشر تا امروز- تحقیق از : احمد قندهاری

مهر ۱۳۹۳

خانم دکتر مریم میرزاخانی یکی از ۱۰ مغز برتر آمریکای شمالی است. او در دوران تحصیل چندین مدال طلای المپیاد ریاضی را کسب کرده است وهم اینک جزء ۱۰ نخبه ی محقق برتر جهان است . خانم ماری کوری کاشف رادیم و بنیان گذار رادیولوژی در جهان از افراد فوق العاده ارزشمند جامعه ی بشری است. او اولین خانمی است که توانست از دانشگاه سوربن دکتری فیزیک بگیرد. و اولین خانمی است که استاد دانشگاه سوربن شده است و تنها خانمی است که دو بار جایزه ی نوبل را در فیزیک و شیمی کسب کرده است و از افتخارات همه قرون و اعصار است. متاسفانه همه ی ما او را به درستی نمی شناسیم. مهم نیست دنیا چقدر عوض شده است و مهم نیست در چه کشوری و با چه سیستم اجتماعی زندگی می کنیم. هیچ کس نمی تواند نقش مهم و سازنده ی زنان را در تاریخ ندیده بگیرد. البته این بدین معنی نیست که جوامع در همه زمان ها ، با زنان رفتار مناسبی داشته است . نقش زنان در هر دوره ای تغییر کرده است. بشر اولیه ، به صورت قبیله زندگی می کرد. مردان به شکار می رفتند و زنان

۲
در تمیز کردن شکار و سرپرستی اطفال و اداره ی سر پناه اشتغال داشتند. در این قبایل داشتن ها و نداشتن ها به تساوی بین همه قسمت می شد .
. باید توجه داشته باشیم زن ها به علت اینکه معمولا در یک جا ساکن بودند ، کشاورزی به وسیله ی زنان ابداع شد و زنان صاحب زمین بودند. حتی پس از در گذشت زنان ، بچه ها از مادر ارث می بردند. دامداری هم به وسیله ی زنان انجام می شد. واز شیر حیوانات برای مصارف خانواده استفاده می شد.
هنوز قاعده و قانونی بین زن و مرد وجود نداشت. زن ها در مورد برقراری سکس انتخاب اصلح می کردند. مسلما ،هر گز با مردان ضعیف و بیمار همبستر نمی شدند. به همین علت نسل ها توانست بدون وجود دارو و بهداشت ادامه ی حیات دهند در دوره ای از تاریخ هم زن با چند شوهر مرسوم بود ، یعنی یک خانم دارای سه یا چهار یا حتی پنج همسر بود.
مردان و زنان دوش به دوش هم کار می کردند ، فقط شکار حیوانات درنده و صید نهنگ یا شکار حیوانات عظیم الجثه مختص مردان بود. ولی زن ها با مرد ها هیچ تفاوتی نداشتند. حتی زنان به علت مادر بودنشان از اهمیت ویژه ای برخور دار بودند.
از وقتی که انسان آتش را شناخت و ابزار سنگی ساخت ، آهسته آهسته خانم هارا به عقب راندند. البته پس از شکل گیری جوامع ابتدایی ، زنان خود را ضعیف تر از مردان حس می کردند ، زیرا کار های عمده ی زندگی آن زمان ها ، به زور
و توان بدنی نیاز داشت. ولی امروزه علم ثابت کرده است که توان ذهنی و قدرت سازگاری ، مقاومت زنان نه تنها از مردان کمتر نیست بلکه بیشتر هم هست. به علت مازاد تولید کشاورزی و گسترش دامداری ، آهسته آهسته داد و ستد و به دنبال آن جوامع مقدماتی شهری به وسیله ی مردان شکل گرفت.
۳
پس از شکل گیری این گونه جوامع ، قوانین و قواعدی نانوشته معمول بود ، که فقط بین مردان رواج داشت. از این جا زنان و مردان از یکدیگر فاصله گرفتند.
در واقع جوامع اولیه آن روزگار هم ، جوامع مرد سالار بود. مردان شروع به محدود کردن خانم ها کردند. برای مثال در چین به دختران گفته می شد که بدون اجازه ، حق حرف زدن ندارند. همه ی زن ها باید از قواعدی که مردان برای آن ها مقرر میداشتند وگاهی غیر عادلانه و بعضا غیر انسانی هم بود اطاعت می کردند.
مثلا یک زن باید از شوهرش اطاعت می کرد و به هیچ مردی توجه نداشته باشد ولی شوهرش می توانست ، چند ین زن داشته باشد
وظیفه ی اصلی زن ، بچه دارشدن و کار کردن در خانه بود. در بعضی از جوامع اگر زن پسر می زائید اشکال نداشت ولی اگر دختر می زائید باید مدت ها طفل را مخفی نگاه می داشت. برای مثال وقتی ایندیرا گاندی متولد شد ، فقط گفتند بچه به دنیا آمده است . زیرا از گفتن این که نوزاد دختر است اباء داشتند در حالیکه نهرو ها از خانواده ی متمدن و ثروتمند هند بودند. همان طوریکه می دانید این خانم دوبار نخست وزیر هندوستان شد. حتی امروزه هم در بعضی از کشور ها ، قوانینی ناعادلانه حتی ظالمانه برای زنان وجود دارد. ولی به طور کلی ، امروزه رفتار جوامع با زنان بسیار بسیار بهتر از زمان قدیم است. امروزه زنان حق تحصیل دارند ، حق کار کردن در خارج از خانه را دارند.
زنان در همه ی عرصه های اجتماعی قابلیت خود را به اثبات رسانده اند . حتی در سیاست وارد شده وزیر ، نخست وزیر ، و رئیس جمهوری شده اند. ولی باید اضافه کرد در جوامع سرمایه داری امروز، عده ای جهت کسب ثروت بیشتر از زنان و دختران معصوم تحت نام مقدس آزادی های فردی ، سوء استفاده های زیادی می کنند.در مورد توان خانم ها به چند مورد به اختصار اشاره می کنم
۴

۱- میزان آگاهی- میزان آگاهی ، اجتماعی دختران از پسران بیشتر است مثلا بطور کلی ، آگاهی اجتماعی یک دختر خانم ۲۰ ساله از میزان آگاهی یک آقا پسر ۲۰ ساله بیشتر است.
۲- توان اداره ی زندگی بدون همسر- بسیار اتفاق افتاده است که پدر خانواده به علتی فوت شده است ، مادر این خانواده با قدرت و صلابت زندگی خود و بچه ها یش را اداره کرده است. در صورتی که اگر زن خانواده فوت کند ، پدر بچه ها قادر به اداره ی خود و بچه ها نیست و پس از مدت کوتاهی ناچارا ازدواج می کند
۳- قوای ذهنی- اگر در تاریخ ، فرصت برابر به زن ها داده می شد ، مسلما امروزه تعداد دانشمندان خانم بیشتر از آقایان بود . برای مثال در ایران با توجه به محدودیت ها ، میزان قبولی دختران در کنکور ۶۰ درصد وپسران ۴۰ در صد است.
۴- تحمل درد – محققین با وسائل مصنوعی درد زایمان را به مردان اعمال کردند ، وقتی ۸۰ درصد درد زایمان به مردان اعمآل شد آزمایش شوندگان نزدیک مردن بودند که دستگاه رامتوقف کردند.
۵- نوزاد دختر قوی تر است- آن هایی که اطلاعات پزشکی دارند یا در زآیشگاه ها کار می کنند می دانند که نوزاد پسر آمادگی بیمارشدنش بیشتر از نوزاد دختر است.
۶- قوانین اجتمایی – به علت این که در جوامع شهری ، مردان اداره کننده ی آن بودند بیشتر قوانین اجتماعی به وسیله ی مردان نوشته شده است، و بیشتر به مرد

۵
ها اهمیت داده است. حتی ضرب المثل ها مثل : مرگ شتری است که در خانه ی هر مردی می خوابد یا مردانه حرف بزن یا نترس مرد باش و سعدی می گوید
مرد باید که در کشاکش دهر سنگ زیرین آسیا باشد. ۷- بیشتر ادیان هم به عللی به مرد ها امتیاز و اعتبار بیشتری داده اند.که از حوصله ی این بحث خارج است
۸ – مادر بودن- مهمترین و با ارزش ترین عامل برتری خانم ها عشق مادری است. عشق مادر به فرزند پاک ترین و بی آلایش ترین عشق هاست من معتقدم که مادر بودن عملی خدایی است.
اما در جوامع امروزی ، خانم ها چقدر به ارزش واقعی خود واقف اند وچه مقدار از این ارزش ها را به درستی استفاده می کنند، مقوله ی دیگری است که در این مختصر نمی گنجد. امروزه ، برای ثروتمند تر شدن عده ی قلیلی از صاحبان قدرت، چقدر ارزش های دروغین را برای خانم ها به ارزش های واقعی تبدیل کرده اند مقوله دیگری ایست که نیاز به تفکر و تعمق و بر رسی بیشتری دارد.
منابع : ۱- تاریخ تمدن ویل دورانت ۲- چند ین منبع مختلف به انگلیسی.
۳- استفاده از مقاله ی سابق خودم

سیمین بهبهانی چگونه ‘نیمای غزل’ شد – جمشید برزگر

مهر ۱۳۹۳

سیمین بهبهانی از ۱۴ سالگی تا ۸۷ سالگی، یک نفس و بی وقفه شعر نوشت. در ۷۳ سال فعالیت خلاقانه ادبی، هم از خودش سرود و هم از پیرامونش. او هم به مقتضای سن و سال و تجربه هایش و هم تحت تاثیر حوادث دوران و جامعه اش، شعرهایی متفاوت نوشت، با این حال، شاید بتوان همه کارهایش را در دو واژه که عمیق اند و پهناور، خلاصه کرد: عشق و مردم. و خود می دانست که حدیث هر دو را زبانی باید تا نامکرر بماند این قصه.

در این نوشته، نه فرصتی است و نه قصدی که با مقایسه اشعار سیمین بهبهانی با شاعران هم عصرش، به جایگاه و مقام ادبی او در شعر معاصر بپردازم. تنها می کوشم در این مجال، نیم نگاهی به مسیری بیندازم که او طی کرد تا به آنجا رسد که رسید و نیمای غزل و بانوی شعر فارسی لقب گرفت.

می کوشم نشان دهم آن چنان که خودش می گفت، اگرچه عشق و سرودن برای خود و از خود؛ و مردم و سرودن از آنان و برای آنان از همان آغاز محور و عصاره کارش بوده، اما درک و برداشتش از این دو، هر چه جلوتر آمد، ژرف تر و متعالی تر شد و متناسب با آن تخیل و عاطفه و اندیشه و زبانش چنان پر و بال گرفت که نه تنها نمونه هایی از شعرهای درخشان معاصر را آفرید، بلکه در کالبد غزل نیز، به عنوان قالبی رو زوال، جانی تازه دمید.

۱) شعر های مردمی

شاید امروز، مهم ترین کارهای سیمین، شعرهایی که با زندگی اجتماعی او در سه دهه گذشته در هم آمیخته، غزل هایی باشند که هر کدام روایت لحظه ای از روزگاری اند که زیسته ایم، روایتی شاعرانه از شادی های اندک و دردهای بسیار، حسرت ها و آرزوهای جمعی ما. اما او در مسیری طولانی و دشوار به این غزل ها رسید.

اولین شعرهای سیمین بهبهانی که در همان ۱۴ سالگی او در روزنامه نوبهار ملک الشعرا بهار منتشر شدند، گرایش او به چنین روایتی را آشکار می کنند، هرچند با زبانی عاریتی و وام گرفته از شاعران اوایل قرن. غزل اول چنین شروع می شود:

اولین شعرهای سیمین بهبهانی در ۱۴ سالگی او در روزنامه نوبهار ملک الشعرا بهار منتشر شد

ای توده تیغ کینه بکش از نیام خویش

از دشمن پلید بگیر انتقام خویش

و غزل دوم چنین:

ای توده گرسنه و نالان چه می کنی

ای ملت فقیر و پریشان چه می کنی

شکی نیست که دختری ۱۴ ساله، تحت تاثیر آنچه خوانده و آنچه در شب های شعری که مادرش برگزار می کرد شنیده، چنین سروده. او اما در این زبان نمی ماند و پیش می آید.

در نخستین کتابش سه تار شکسته، شعرهایی از این دست عمدتا در چهارپاره های او، که یکی از قالب های محبوب و رایج دهه های بیست تا چهل بود، جای می گیرند و غزل ها، بیشتر به تغزل و عاشقانه هایش اختصاص می یابند که بعدا به آنها خواهم پرداخت.

به عنوان نمونه، یکی از موفق ترین شعرهای اولیه سیمین بهبهانی که در همان زمان بازتاب بسیار یافت نغمه روسپی است که چنین پایان می یابد:

آه این کیست که در می کوبد؟

همسرِ امشب من می آید

وای ای غم ز دلم دست بکش

کاین زمان شادیِ او می باید

*

لبِ من ای لبِ نیرنگ فروش

بر غمم پرده ای از راز بکش

تا مرا چند درم بیش دهند

خنده کن، بوسه بزن، ناز بکش…

موفقیت این شعر باعث می شود که او شعرهای بسیاری در توصیف تیپ های اجتماعی و عموما از طبقه فرودست مانند روسپیان، جیب برها، رقاصه ها، مطرب ها، کارمندان و دیگر اقشار جامعه بسراید و یا مضامینی مانند فقر، مشکلات خانوادگی، وضعیت زنان و شبیه اینها را دستمایه کار خود قرار دهد. ویژگی مشترک این شعرها، سادگی زبان، روایتی در مجموع احساسی و ماندن در سطح این روایت است. مثلا در شعر مشهور «فعل مجهول» یکی از آخرین چهارپاره هایش در کتاب رستاخیز که ۲۲ سال بعد از انتشار اولین کتابش منتشر شده می خوانیم:

ناله ی من به ناله اش آمیخت

که: «غلط بود آنچه من گفتم

درسِ امروز، قصه ی غم توست

تو بگو! من چرا سخن گفتم؟

*

فعلِ مجهول، فعلِ آن پدری است

که تو را بی گناه می سوزد

آن حریقِ هوس بوَد که در او

مادری بی پناه می سوزد…»

می بینیم که در این فاصله در نگاه و طبیعتا در زبان اتفاقی نیفتاده است. در حقیقت، رستاخیز شعری سیمین بهبهانی پس از انتشار کتاب رستاخیز آغاز می شود. اگرچه او طبع آزمایی در اوزان جدید، و یافتن زبانی تازه را همچون برخی از غزلسرایان این دوران، در این زمان آغاز و یک نمونه از غزل های تازه اش را هم در این کتاب با مقدمه ای مفصل به عنوان اولین مانیفست غزل نوآیین فارسی منتشر کرده است.

با این همه، سیمین بهبهانی هم به زمان احتیاج دارد و هم تحولات بزرگی که او و جامعه اش را به کلی دگرگون کند. انقلاب و جنگ، آنچه را شعرِ در آستانه تحول بنیادین سیمین لازم داشت، برای او فراهم کرد. از نظر شکلی، سیمین بهبهانی چهارپاره سرایی در معنای رایج آن را کنار گذاشت، اما جوهره و حتی ساختار آن را حفظ و آنها را به غزل هایش منتقل کرد.

به این ترتیب، نه تنها غزل های او سرشار از مضامین اجتماعی شد یا آن طور که خودش می گفت مردمی، بلکه از نظر وزن و زبان هم، تجربه چهارپاره ها اولین سکوی پرش او به سوی اوزان عروضی تازه یا مهجور را فراهم آورد. یک علت اینکه بسیاری از غزل های تازه او اوزانی دوری دارند و هر بیت مرکب از چهار نیم مصراع است، همین است. درواقع، او هر بند چهار مصراعی چهارپاره را به دو مصراع یک غزل کاهش می دهد و با قوافی پایان مصراع چهارم، به ساختار غزل وفادار می ماند. البته جست و جوها و نوآوری های او در ادامه راه دامنه ای گسترده تر می یابد و حتی غزل هایی در دو وزن نوشته می شود.

یکی از اولین غزل های جدیدی که به این شکل سروده شده چنین آغاز می شود:

من روح می فروشم‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌ ‌ کالای من همین است

وز هرچه نارواتر ‌ ‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ این نارواترین است

در شهرِ خود پرستی ‌ ‌ ‌‌ در چارسوقِ پستی

سودا و سودِ خلقی ‌ ‌ ‌ دیری است کاینچنین است

در شعرهای این دوره که در فاصله سال های ۱۳۵۲ تا ۱۳۵۷ سروده شده اند، رگه هایی از زبان و تخیلی نو به چشم می آید، فریادی است که می خواهد جار کشیده شود اما هنوز رها نشده و از زبان کهن منت می کشد:

باد، فتحِ غروب را ‌ ‌ ‌ ‌در فضا جار می کشد

روز، اندامِ خسته را ‌ ‌ ‌ ‌ سوی دیوار می کشد

آه، خورشید را ببین ‌ ‌ ‌ با شکیبی مسیح وار

تا به سر تاج برنهد ‌ ‌ ‌ ‌ منت از خار می کشد

همزمان با روزهای تب و تاب و التهاب انقلاب چند غزل در همراهی می نویسد و می گوید:

سازش مپسندید ‌ ‌ ‌‌ با هیچ بهانه

کز خون شهیدان ‌ ‌ رودی است روانه

اما خیلی زود، می فهمد که آنچه روی می دهد آن نیست که آرزو می کرده. جرقه های شعری که او را به صدر می کشاند این چنین زده می شود وقتی در اولین روزهای بعد از پیروزی انقلاب، اعدام ها را می بیند:

نمی توانم ببینم جنازه ای بر زمین است

که بر خطوط مهیبش گلوله ها نقطه چین است

این گونه است که تردیدهایش به ماهیت آنچه در حال استقرار است، آغاز می شود:

تردید، تردید، تردید ‌ ‌ ‌ ‌ در گرگ و میش و سحرگاه

چون پرتوی زرد و بیمار ‌ ‌ ‌ ‌ لغزیده بر خاکِ درگاه

خطی است خاکستری فام ‌ ‌‌ ‌ آیا چه بر ما دمیده است؟

این سربِ کذبِ شبانه است؟ ‌‌ ‌ ‌ یا سیمِ صدقِ سحرگاه؟

و تنها دو سالی از این روزها نگذشته که دیگر جای تردیدی باقی نمی ماند:

خشک، خشک، بی جان، خشک ‌ ‌ ‌‌‌‌ زُهد خشک و زِهدان خشک

خشک هم نخواهد زاد ‌‌ ‌‌ ‌ زین سِتروَن و زان خشک

و چنین غزلش را در حسرت و ناامیدی به پایان می برد:

تشنه ام مسلمانان ‌ ‌ ‌ پاسِ دین اگر دارید

آب، آب می جویم ‌ ‌ ‌ در کویرِ سوزان، خشک

در این میان، اما جنگ پیش می آید و شاخک های حساسش او را متوجه عرصه دیگری می کنند. سیمین بهبهانی از اولین شاعران مستقلی است که جنگ در شعرشان بازتابی شاعرانه می یابد. اگر خشونت جنگ را می بیند و سرزنش می کند:سیمین و عماد خراسانی

ما نمی خواستیم، اما هست

جنگ، این دوزخ، این شررزا هست

گفته بودم که «هان مبادا جنگ!»

دیدم اکنون که آن «مبادا» هست

اما در عین حال، در ثبت پایداری وطن و فرزندانش هم درنگ نمی کند:

بنویس، بنویس: اسطوره ی پایداری

تاریخ، ای فصلِ روشن، زین روزگاران تاری….

بنویس از آنان که گفتند یا مرگ یا سرفرازی

مردانه تا مرگ رفتند بنویس بنویس آری

جنگ، مایه بسیاری از تاثیر گذارترین و ماندگاترین شعرهایی می شود که گرچه به قالب غزل خوانده می شوند، اما در معنا دیگر فرسنگ ها از غزل در معنای صرفا تغزلی آن فاصله گرفته اند و علاوه بر همه اینها، او توصیه نیما برای حرکت به سوی دکلاماسیون طبیعی کلام را اینک در غزل اجرا می کند:

شلوارِ تا خورده دارد ‌ ‌ ‌ ‌‌ مردی که یک پا ندارد

خشم است و آتش نگاهش ‌ ‌ ‌ ‌ یعنی تماشا ندارد

این چنین است که او با فراهم آوردن این اسباب و زمینه، اوج می گیرد و شعری می سراید که بر دل و زبان همگان می نشیند و ماندگاریش از همان لحظه سرودن تثبیت می شود:

دوباره می سازمت وطن ‌‌ ‌ ‌ اگرچه با خشتِ جانِ خویش

ستون به سقفِ تو می زنم ‌‌ ‌ ‎ اگرچه با استخوانِ خویش

حوادث پس از جنگ نیز در شعر سیمین بازتابی شاعرانه می یابند اکنون. آن چنان که خودش می گوید تاریخ پس از انقلاب را از روی شعرهایش می توان نوشت. مثلا شیوه رایج برای تهمت زدن به شاعران و نویسندگان را چنین باز می گوید:

وقتی که تهمت می گذارند ‌‌ ‌ ‌ ‌ در جیب های بی گناهت

یک آسمان قطران و نفرت ‌ ‌ ‌‌ ‌ می بارد از چشمِ سیاهت

ابر است و غم، انبوه انبوه ‌ ‌ ‌‌ ‌‌ دیوار و وحشت کوه در کوه

کی دم توانی زد ز اندوه ‌ ‌‌‌ ‌ ‌ بسته است حاکم راه ِ آهت

و یا از قتل های زنجیره ای چنین می سراید:

همیشه همین طور است ‌ ‌ ‌‌‎ ‌ کمی به سحر مانده

که دلهره می ریزد ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ درین دلِ درمانده

چگونه؟ چه می دانم ‌‌ ‌ ‌ ‌ یکی مثلا اینکه

از آنچه که باید کرد ‌ ‌ ‌‌ ‌ هزارِ دگر مانده

یک مثلا اینکه ‌‌ ‌ ‌ چگونه نگه دارم

امانتِ یاران را ‌ ‌ ‌ ‌‎ به چنگِ خطر مانده؟

یکی مثلا اینکه ‌ ‌ ‌ ‌‌ به خاک فرو خفتند

و خونِ قلم هاشان ‌‌ ‌ ‌ به کوی و گذر مانده

جنگ و حوادث تلخ پس از آن که بر مردمان رفت، اما تاثیری فراتر از این نیز بر سیمین بهبهانی دارد و از جمله نگاه مادرانه او را وسعتی تازه می بخشد چندان که پس از جنگ هم، این نگاه مادرانه به رویدادها، به یکی از ویژگی های اصلی شعرهایش بدل می شود و او را همگام با آنچه در زندگی اجتماعی اش انجام می دهد، به گمان من به تصویری مثالی از مام میهن و مادر همه فرزندان ایران، فارغ از هر گرایش فکری و سیاسی بدل می کند:

اما اگر صدبارم ‌ ‌ ‌ مادر بزاید از نو

من خود همین خواهم شد ‌ ‎‌‌ ‌همواره در نوزایی

در نوجوانی، مادر ‌ ‌ ‌ هنگامِ پیری، مادر

با مهرِ فرزندان خوش ‌ ‌ ‌‌ ‌ با قهرشان سودایی

حتی اگر یک آهم ‌ ‌ ‌‌ ‌ در سینه باقی باشد

تکواژه ای خواهد شد ‌ ‌‌‌ ‌ ‌ از آخرین لالایی…

و درست به همین دلیل است که پس از همه تلخی ها که می بیند و دشنام ها که می شنود، شکیبایی می کند و می گوید:

مار اگر مار خانگی است ‌ ‌‌‌ ‌ ‌ در امان می گذارمش

گرچه بیداد می کند ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ همچنان دوست دارمش

یا در غزلی به مطلع:

یک متر و هفتاد صدم ‌ ‌ ‌ ‌ ‌افراشت قامت سخنم

یک متر و هفتاد صدم ‌ ‌ ‌‌ ‌ از شعرِ این خانه منم

می گوید:

ای جملگی دشمنِ من ‌ ‌ ‌ ‌ جز حق چه گفتم به سخن

پاداشِ دشنامِ شما ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ آهی به نفرین نزنم

انگار من زادمتان ‌ ‌ ‌ ‌ ‎ ‌ کژتاب و بدخوی و رمان

دست از شما گر بکشم ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ مهر از شما برنَکَنم

انگار من زادمتان ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ماری که نیشم بزند

من جز مدارا چه کنم ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ با پاره ی جان و تنم؟

هفتاد سال این گله جا ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌‌ ماندم که از کف نرود

یک متر و هفتاد صدم ‌ ‌ ‌‌ ‌ گورم به خاکِ وطنم

۲) عاشقانه ها

سیمین بهبهانی و عماد خراسانی، از غزلسرایان سنتی و نامدار معاصر

شعرهای تغزلی و غزل های عاشقانه سیمین نیز تجربه مشابهی را از سر گذرانده اند. تغییر نگاه او، تجربه های تازه زبانی اش و یافته های جدیدش، خواه ناخواه، زبان عاشقانه و در نتیجه تعریف و دریافت او از عشق را هم دگرگون می کند.

مهم ترین ویژگی عاشقانه های سیمین بهبهانی تا پیش از انقلاب این بود که در بیان احساسات و عواطف عاشقانه زن پروا نمی کرد، نگاه مسلط مردانه در یک رابطه عاشقانه را پس می زد و به بیان جهانی ناگفته مانده و ممنوع میدان می داد، با این همه، زبان تغزلی او در این دوره، در مجموع زبانی ساده با تعابیر و ترکیب هایی نه چندان بدیع است. یعنی جدا از آن تفاوت بنیادین در ابراز عاطفه زنانه، در حوزه غزل گامی بزرگ بر نمی دارد یا خرق عادتی نمی کند:

خیالِ رویِ تو در خاطرم درآویزد

چو کودکی که به دامانِ مادر آویزد

ز انتخاب فرو مانده ام که عشق و عفاف

دو کفهّ ایست که با هم برابر آمیزد

یا:

شب چو هوایِ بوسه و آغوش می کنی

دزدانه جامِ یادِ مرا نوش می کنی

عریان ز راه می رسم و پیکرِ مرا

پنهان به بوسه های گنه جوش می کنی

یا چنانکه قدما می گفتند در غزلی واسوخت، این بار زن است که از مرد روی می گرداند:

یارب مرا یاری بده تا خوب آزارش کنم

هجرش دهم، زجرش دهم، خوارش کنم، زارش کنم….

هر شامگه در خانه ای، چابک تر از پروانه ای

رقصم برِ بیگانه ای، وز خویش بیزارش کنم….

و البته در این غزل ها گاه ابیاتی به راستی پرشور و زیبا می توان خواند. غزلی به مطلع:

ای با تو در آمیخته چون جان، تنم امشب

لعلت گلِ مرجان زده بر گردنم امشب

سیمین بهبهانی و نادر نادرپور از مشهورترین عاشقانه سرایان معاصر

یک نمونه از این غزل هاست که در ادامه اش می خوانیم:

گلبرگ نیم، شبنمِ یک بوسه بَسَم نیست

رگبار پسندم که ز گل خرمنم امشب

آتش نه، زنی گرم تر از آتشم ای دوست

تنها نه به صورت، که به معنا زنم امشب

پیمانه ی سیمین ِ تنم پر میِ عشق است

زنهار ازین باده که مردافکنم امشب…

اما یکی دو دهه بعد، زبان و نگاه سیمین چنان متحول شده است که وقتی از عشق می سراید، چنین است:

همیشه در خیالِ من ‌ ‌ ‌ ‌‌ زشعله گرم تر تویی

چه گرم دوست دارمت ‌ ‌ ‌‌ ‌‌ اجاقِ سرد اگر تویی

یا در غزلی به مطلع:

انگار گربه ی ملوسی ‌ ‌‌ ‌ ‌خوابیده روی دامنِ من

خودکام و راضی و تن آسا ‌‌ ‌ ‌‌ ‌ گرمی دوانده در تنِ من

می خوانیم:

گویی تنفسی به نرمی ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ مرطوب کرده گیسویم را

پیچیده در مِهِ لطیفی ‌ ‌‌‌ ‌ آویزه های سوسنِ من

باغی پر از نوازشم من ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ سر تا به پای خواهشم من

یک دشت بوسه غنچه غنچه ‌‌‌‌ ‌ ‌ سر می زند ز گلشنِ من

آری و باری، حالا غزل عاشقانه سیمین بهبهانی، غزلی نوست، زبانی نوست و زبان نو را حلاوتی است دگر وقتی می گوید:

در زیر چادری از ابر ‌‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ با آفتاب خوابیدم

خندید و گفت:”می سوزی” ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ گفتم چه باک و خندیدم

دستش چه شعله ای می زد ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ چشمش چه آتشی می ریخت

حیران و خیره رویش را ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ می دیدم و نمی دیدم

آغوش آتشینش را ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌بر من گشود سرتا پا

بیرون ز خود نهان در وی ‌ ‌ ‌ ‌ از شور عشق لرزیدم

انگار گفت:”می ترسی؟” ‌ ‌ ‌ ‌ گفتم که ترس و من؟ هیهات

تا عشق سوی من آمد ‌ ‌ ‌ ‌ تنها ز ترس ترسیدم

خلاصه اینکه، این دو خط موازی در او به هم می رسند و این تلاقی فرخنده، غزل و شعری تازه می زاید، خواه غزل بدانیمش، خواه نه. سیمین بهبهانی، گام به گام جلو می آید، اندیشه و عواطف، و تجربه ها و مکاشفات شاعرانه اش عمق می یابد و همزمان، زبانش را نو می کند و کاشف عرصه های تازه ای می شود در قلمرویی بارها پیموده شده با پیشینه ای هزار ساله و قله هایی برافراشته. سیمین بهبهانی به ساحتی متفاوت در شعر معاصر می رسد. تصویر او و تصویر زنانه او در شعر معاصر ما، یکه می شود تا نیمه دیگر و مکمل نقشی شود که پیشتر، فروغ زده بود.

درباره حسن رضیانی … عین الله … باقرزادَه

مهر ۱۳۹۳

صمد ( پرویز صیاد ) نقش مهمی در تاریخ اجتماعی سینمای ایران ندارد . صمد یک شخصیت کاریکاتوریزه ی روستایی است که بعدها در سریال شبهای برره تکرار می شود . کاریکاتوریزه را از این جهت بکار می برم که بجز لهجه ی دفرمه روستایی از کلیه جنبه های واقعی روستایی تخلیه شده و طنز را به لودگی بی ریشه تبدیل کرده است . صمد حداکثر یک کاریکاتور است نه یک تیپ . اما باقرزاده بطور شگفت آوری واقعی است ! دلیل این واقعی بودن بیش از آنکه به حسن رضیانی یا نویسنده و کارگردان برگردد به انعکاس ناچار روح زمانه برمی گردد . دهه چهل دهه ی هجوم روستائیان به شهر و تداخل فرهنگ لعابی مدرن شهر با سنت های روستایی است . عین الله به عنوان یک شاهد تاریخی بخوبی این نقش را ایفا میکند و بدون شک یکی از دلایل به دل نشستن ش همین واقعی بودن ش است . اصرار بر حذف نام کوچک و جایگزین کردن اسم فامیل بعنوان تفاخر و آقا منشی نشانه ی تحقیری است که از شهر با خود آورده است . جمله مشهور ” در شهر به من پیشنهاداتی شد ” معکوس واقعیت است زیرا در شهر هیچ پیشنهادی به روستاییان نمی شود . کراوات پهن و کوتاه او بدون آن که تصنعی باشد نشانه ی مدرنیسم کج و کوله ای است که از بالا – مثل فضله ی یک کلاغ – بر دوش همشهریان – هم ولایتی ها سوار می شود . عین الله علیرغم ادعاهایش در روستا زندگی می کند و این نشانه ی شکست او در شهر و ناتوانی در شهروند شدن است . او یک هم ولایتی – هم شهری هویت باخته است و آنچه مردم را می خنداند همین ترکیب تراژدی – طنز و البته واقعیت است . درحالیکه صمد هیچکدام از این ها را در خود ندارد و فقط از طریق آنتی تز شدن با عین الله … باقرزاده است که جنبه های طنز پیدا میکند . باقرزاده در روستا هم شکست می خورد زیرا با رفتن به شهر از جنبه های تطیبق طبیعی با زادگاهش بازمانده است . او نماینده ی نسلی است که اخلافش تا به امروز هم نتوانسته است تضاد فرهنگی شهر و روستا را در سنتزی مدرن سامان دهد .
‎درباره حسن رضیانی … عین الله … باقرزادَه ———————————————– صمد ( پرویز صیاد ) نقش مهمی در تاریخ اجتماعی سینمای ایران ندارد . صمد یک شخصیت کاریکاتوریزه ی روستایی است که بعدها در سریال شبهای برره تکرار می شود . کاریکاتوریزه را از این جهت بکار می برم که بجز لهجه ی دفرمه روستایی از کلیه جنبه های واقعی روستایی تخلیه شده و طنز را به لودگی بی ریشه تبدیل کرده است . صمد حداکثر یک کاریکاتور است نه یک تیپ . اما باقرزاده بطور شگفت آوری واقعی است ! دلیل این واقعی بودن بیش از آنکه به حسن رضیانی یا نویسنده و کارگردان برگردد به انعکاس ناچار روح زمانه برمی گردد . دهه چهل دهه ی هجوم روستائیان به شهر و تداخل فرهنگ لعابی مدرن شهر با سنت های روستایی است . عین الله به عنوان یک شاهد تاریخی بخوبی این نقش را ایفا میکند و بدون شک یکی از دلایل به دل نشستن ش همین واقعی بودن ش است . اصرار بر حذف نام کوچک و جایگزین کردن اسم فامیل بعنوان تفاخر و آقا منشی نشانه ی تحقیری است که از شهر با خود آورده است . جمله مشهور ” در شهر به من پیشنهاداتی شد ” معکوس واقعیت است زیرا در شهر هیچ پیشنهادی به روستاییان نمی شود . کراوات پهن و کوتاه او بدون آن که تصنعی باشد نشانه ی مدرنیسم کج و کوله ای است که از بالا – مثل فضله ی یک کلاغ – بر دوش همشهریان – هم ولایتی ها سوار می شود . عین الله علیرغم ادعاهایش در روستا زندگی می کند و این نشانه ی شکست او در شهر و ناتوانی در شهروند شدن است . او یک هم ولایتی – هم شهری هویت باخته است و آنچه مردم را می خنداند همین ترکیب تراژدی – طنز و البته واقعیت است . درحالیکه صمد هیچکدام از این ها را در خود ندارد و فقط از طریق آنتی تز شدن با عین الله … باقرزاده است که جنبه های طنز پیدا میکند . باقرزاده در روستا هم شکست می خورد زیرا با رفتن به شهر از جنبه های تطیبق طبیعی با زادگاهش بازمانده است . او نماینده ی نسلی است که اخلافش تا به امروز هم نتوانسته است تضاد فرهنگی شهر و روستا را در سنتزی مدرن سامان دهد .‎

یک نامه – به دوست عزیزم محمود صفریان – مجید قنبری

مهر ۱۳۹۳

بیشتر از چهل روز است که گمشده‌ام انگار. در فضایی جادویی و پر وهم، و هراسناک. هیچ درکی از زمان و مکان ندارم. اسهال و اضطراب و دلشوره امانم را بریده. نمی‌دانم کجام. کی‌ام. چه می‌کنم. در ظلماتی مطلق تلوتلوخوران فقط تصاویری احاطه‌ام کرده‌اند که نمی‌فهمم‌شان.
گاه در بیابانی بی‌آب و علف سر تا پا سیاه‌پوش سر می‌بُرم یا سر می‌بُرندم. وقتی دیگر در کافه‌ای سیاه ناگهان تکه‌تکه می‌شوم و بازی فوتبالی بر صفحه‌ی تلویزیون نیمه‌تمام می‌ماند. یا به همراه دویست کودک دیگر به جهاد نکاح می‌برندم. گاه از بالای مهد کودکی موشکی پرتاب می‌کنم. به کجا؟ نمی‌دانم. و گاه سربازانی با لباس‌های کماندویی و کلاه‌خودهای عجیب و غریب استخوان‌هایم را می‌شکنند و به آتشم می‌کشند.
روزهایی در بیابان‌های سوزان همراه با شورشیان “کانودوس”، آلت‌های سربازان ارتش برزیل را می‌برم و در دهان‌شان می‌گذارم. و لحظه‌ای بعد در آپارتمانی متروک بر تختی افتاده‌ام و ژنرالی دومنیکنی با انگشتان زمخت‌اش دخترکی یا پسرکی‌ام را (آخر نمی‌دانم) با خشونت برمی‌دارد.
بارزانی‌ام، پیشمرگه‌ی صهیونیست آمریکایی مبارزم. خودمختاری می‌خواهم و می‌جنگم. خودمختاری نمی‌خواهم و باز می‌جنگم.
برمی‌دارم جایی می‌‌نویسم: “من آدم اصلا برنگشتنم”. ولی برمی‌گردم. و پشت میزی در مقابل مقام امنیتی گه‌خوردن نامه ‌می‌نویسم. تمام نام‌هایم را می‌گویم: پرویزم، کورش‌ام. (کی‌ رُش و یوسا هم صدایم می‌کنند.)
لاشایی و نیکخواه بودم. مصاحبه تلویزیونی می‌کنم. ابراز پشیمانی:
ـ فریبمان داده بودند آقا!
ـ مثلا می‌خواستیم دنیای بهتری بسازیم آقا!
و باز تنهام. و تنهام. بریده و تنها. آری دنیای بهتری می‌خواستیم بسازیم و اکنون جایی “جنگ آخر زمان” است و جایی دیگر “سور بز” گرفته‌اند.
می‌بینم که عزیزی را برای همیشه از دست داده‌ام، چون خودم را از دست داده‌ام. و خانواده‌ام را می‌بینم که زیر بارش آتشی دوزخی از هم می‌پاشد انگار. و همیشه در محاصره. در محاصره‌ی میلیون‌ها چهره‌ی غریب. میلیون‌ها بیگانه، حتی زمانی که همه‌گی با هم شتابان به سوی مقصد و سرنوشتی مشترک سقوط می‌کنیم. در هواپیمایی، در قطاری، در اتومبیلی. و این همه جنازه. این همه جنازه. خودم را می‌بینم کیسه‌ی زباله‌ی بزرگی در دست در میان لاشه‌های فولادی می‌گردم و قطعات پیکر عزیزی را از گوشه و کنار از لای علف‌ها از روی درخت‌ها، از جرز دیوارها پیدا می‌کنم، در کیسه‌ای می‌ریزم تا بار دیگر شاید او را مجموع کرده باشم.
نمی‌دانم کجام؟ سالگرد تولدی است، تبریک می‌گویم، سالگرد مرگی است، تسلیت می‌گویم. سالگرد اعدامی است، یادش گرامی بادی می‌گویم. می‌گویم. به خودم می‌گویم، که تا فرسنگ‌ها جز توپ و موشک و تانک و شمشیر چیزی اطرافم نیست. و این میان باز یادم می‌افتد که عزیزی را برای همیشه از دست داده‌ام. یادم می‌افتد که باید برای هزارمین بار به دستشویی بروم. دلم به هم می‌پیچد. می‌روم و اندکی به گند دنیا می‌افزایم. و از جایی دور صدای هلهله می‌آید. بر سر عروس نقل و نارنجک می‌پاشند انگار.
و باز من تنهام. تنهام.
ـ بریده و تنها آقا!
ولی چیز دیگری هم هست. هرچند در اعماق، دور و گم و غبار گرفته. ولی هست. از جایی زمزمه‌ای انگار خاکستری و فراموش به گوشم می‌آید: “هیروشیما عشق من” . . . . . “هیروشیما عشق من”.
و به یاد دویست هزار کشته می‌افتم. دویست هزار مرد و زن و کودک که فقط در کمتر از ۹ ثانیه خاکستر شدند ولی هیروشیما زنده ماند. و ما هنوز هستیم تا بتوانیم باز همدیگر را دوست بداریم.
بد نیست یادمان بماند عشق من :
هیروشیما زنده است و زندگی، آری، زندگی است که در نهایت پیروز است.

همسفرم اسدالله – محمود صفریان

مهر ۱۳۹۳

تنگ ِ غروب سوار شدم. قطار شب از تهران می رفت و صبح به اهواز می رسید.
تمام شب کوه های لرستان را که وسیله تونل های طولانی متعدد، ” تونل های معروف به شاهی ” دریده شده اند غرش کنان و آهنگین می پیمود. هنوز پرواز های هوائی در این مسیر رونق نگرفته بود. به ماموریت می رفتم. قطار از جمعیت مملّو بود. من و سه مسافر دیگر در یکی از کوپه های درجه یک همسفر بودیم.
من مسافرت با قطار را دوست دارم، بخصوص قطارهای آن موقع ایران را، چون در کوپه های درجه یک ا ش که تعداد مسافرکمتر و فضا باز تربود، ضمن آسایش بیشترگاه دوستان جدید ی نیز می یا فتی.
در رستوران ها ی روبراهش انواع غذا ها را با آبجوی سرد سرو می کردند، و درمجموع احساس راحتی در جانت می نشست، برعکس قطار های اروپا که گاه چون صحرای کربلا از آب خوردن هم تهی بودند.

فکر می کردم از ” وین ” به شهر مرزی ” اینسبوروگ ” نزدیک به ” مونیخ ” در آلمان، حد اکثرحدود دو ساعت با قطار راه است، ولی راه که افتادیم فهمیدم تمام شب را با دورزدن کوههای آلپ در راه خواهم بود.
خوشحال شدم که می توانم زمان زیادی از شب را در رستوران یک قطار اروپائی بگذرانم. تصور می کردم در مقایسه با رستوران قطار های ایران باید رستوران هائی حظ کردنی باشند.
تصورش را بکنید وقتی که دریافتم اصلن رستوران ندارد و تمام شب را باید گرسنه و تشنه بگذرانم چه حالی شدم. پکر و مغبون در نهایت بی حوصلگی تنها در کوپه ای که مسافر دیگری نداشت نشستم، پاهایم را بالا بردم و به ردیف مقابل تکیه دادم.
مسئول کنترل قطار که آمد نه به زبان آلمانی، بلکه با انگلیسی خوبی گفت:
” پایت را بیاور پائین ”
گفتم:
” نمی آورم ”
ناراحت و کمی زمخت گفت:
” می گویم پایت را بیاور پائین ”
و با پُز گفت
” این قطار کشور اطریش است و من هم رئیس این قطارم و به تو می گویم پایت را بیاور پائین ”
گفتم:
” بله می دانم، و شدیدن متاسفم که قطار شما ابدن قابل مقایسه با قطار های کشور من ” ایران ” نیست،
قطار شما برای حدود چهارده ساعت مسافرت یک رستوران کوچک هم، برای آشامیدن لیوانی آب و یا فنجانی قهوه و خوردن یک ساندویچ ندارد. در حالیکه در رستوران های شیک قطار های ما می توانید استیک را با آبجوی سرد میل کنید، و از مسافرت لذت ببرید… انتظار دارید در چنین قطاری که بیشتر به درد حمل زندانی می خورد، آرام در گوشه کوپه بنشینم و زمان را ثانیه شماری کنم…”
هیچ نگفت، بلیطم را با دستگاه مخصوص سوراخ کرد و رفت. حدود دو ساعت بعد با دو لیوان کاغذی پر از قهوه آمد عذر خواهی کرد و نشست تا به اتفاق قهوه بخوریم.
در کوپه درجه یک با سه نفر دیگر داشتیم به جنوب، به ” اهواز ” می رفتیم. یادم رفت آن شب به مامور قطار ” وین – اینسبوروگ ” بگویم که در قطار های ایران، در کوپه های درجه یک اش شام هم سرو می کردند. می توانستی سفارش بدهی و بجای رفتن به رستوران در کوپه خودت شام بخوری.
و این می توانست برای آن مامور رویا و غیر قابل باور باشد.
من از قطار مسافری که آن شب در وین سوار شدم می گویم بی توجه و اطلاع از خطوط دیگر و کشورهای دیگر و در این زمان.

شام که خوردیم، همراه با صدای ریل که زیر سنگینی تنه ی تنومند اژدهای پولادین شب را می شکافت و پیش می رفت به صحبت نشستیم. تا پرده را نبسته بودیم کورسوهائی از دور دست که همراه باسرعت قطار از جلوی دیدگانمان رد می شدند نشانه ای بود از بسیاری دهکده های پراکنده در سر زمین پهناورکشورمان.
برای شکستن سکوت و آغاز گفتمانی تا بیشتر آشنا بشویم و بر شب غلبه کنیم ضمن تعارف شکلاتی که همراه داشتم و پرسیدن نام همسفرانم گفتم:

” حوصله اش را داشته باشید می خواهم سؤالی مطرح کنم شاید بتوانید کمکم کنید
آقائی که با گذاشتن عینک مطالعه، داشت خواندن کتابی را تدارک می دید، با روئی گشاده به من نگاه کرد و گفت:
” بفرمائید، اتفاقن برای مسافرت های این چنینی سوژه خوبی می تواند باشد. موضوع چیست که برای حل آن مشکل دارید “

” مسائلی هست که من علتش را نمی دانم، از جمله شنیده ام که بعضی ها با ثروتی سرشار، بیشتر ماست می خورند آنهم با لبه های نانی که خشک هم شده است. من فکر می کنم بیشتر شایعه است چون باورش سخت است که کسی با ثروتی بی حساب حتا درمورد خورد و خوراک خودش هم دریغ داشته باشد. ”
پیر مردی که خودش را ” اَستولا – اسدالله ” معرفی کرده بود و روبروی من به پشتی تکیه داشت، تکانی خورد، جابجا شد، کمی خودش را جمع و جورکرد، جلو تر آمد، و فقط با نگاه به من گفت:
” من نمی دانم دیگر مسائلی که داری چیست، ولی می توانم این سؤالت را جواب بدهم. ”
و دربهت و تعجب ما سه نفر ادامه داد:
” من آنقدر ثروت دارم که نمی دانم چقدر است، و هر روز هم اضافه تر می شود، ولی شد یدن ناراحت هستم که دارم بجای درجه سه که بسیار ارزانتر است با درجه یک مسافرت می کنم. به پسرم گفته بودم که درجه سه برایم بگیرد، بر گردم گوشمالیش می دهم. ”
جوانی که در کنار من نشسته بود، صورتش گل انداخت با هر دو دست سرش را گرفت، کمی موهایش را چنگ زد. مدت ها سکوت برقرار شد.
” اسدالله خان پسرتان چند سالش است که می خواهید گوش مالیش بدهید. ”
” تقریبن هم سن شماست ”
” من سی و پنج سالم است زن و بچه دارم…”
” پسر من هم زن و بچه دارد ”
من رو کردم به مرد جوان و گفتم:
” در حقیقت می خواهد یک مرد را مواخذه کند. ”
آقائی که کنارش نشسته بود بسیار آرام پرسید:
” چرا؟ …چرا با این همه ثروتی که هر روز هم برآ ن افزوده می شود، از خرج کردن برای رفاه خودت هم ناراحتی؟ ”
بیشتر تعجب کردیم وقتی گفت:
” من بیمارم، بیماری که با هر تلاش و تلقینی هم که می کنم درمان نمی شود. باور کنید نمی خواهم چنین باشم . میدانم که فردا سرم را می گذارم زمین و جز دو متر چلوار سفید با خودم نمی برم و همه ی ثروت بی حسابم می ماند برای ورثه. این درد بی درمانی است که درجانم ریخته شده، می دانم که خوب هم نمی شوم. من خرج کردن را یاد نگرفته ام. ”
” پس اینکه امشب سفارش شام ندادید بهمین علت است؟ ”
من از بیم اینکه ” اسدالله خان ” خجالت بکشد نگاه نا مهربانی به جوانی که کنارم نشسته بود انداختم و با تغیّیری کم جون گفتم”
” جناب ” رازانی ” قرار نیست که به زندگی خصوصی هم، کار داشته باشیم. می بخشید اما به ما چه که ایشان چکار می کنند.”
” خودش دارد چنین می گوید ”
موضوع را عوض کردم و با گفتن :
” این هم اگر بیماری نباشد که اسدالله خان گفت، یک جور نگاه به زندگی است ”
” نگاه که نه، همانجور که خودشان گفتند یک جور بیماری است. ولی من معتقد هستم که با یک عمل متهورانه درمان می شود. این جور نیست که درمان نداشته باشد، ولی همت می خواهد. ”
همه بطرف او بر گشیم و تقریبن با هم گفتیم ”
” چه عملی؟ ”
اسدالله خان با دهان نیمه باز و منتظر گفت:
” بگو ببینم پسرم، چکار باید کرد؟ ”
” اگر ناراحت و دلخور نمی شوید پیشنهادم این است ”
گفتم:
” در حقیقت درمان پیشنهادی. ”
” اگر بجای اسدالله خان بودم، وچنین ثروتی داشتم و نمی توانستم از نعمت هایش بهره وری کنم چنین می کردم ”
” کلافه شدیم بگو چه می کردی؟ ”
” در حد یک کُپه چهار شنبه سوری در حیاط خانه ام اسکناس روی هم می چیدم و در نهایت خوشحالی کبریت می کشیدم و از روی آتشش می پریدم…. تا یاد بگیرم که می شود پول از دست داد. می شود دل از پول کند. تا میکروب امساک بیمارگونه را سوزاند. ”
ساکت بهم نگاه کردیم و گذاشتیم که ارکستر خزیدن قطار بر روی ریل، بریزد در سکوت کوپه. اسدالله خان برخاست، پرده را بالا کشید و از ورای تاریکی غالب به چند کورسوئی که از دید پنجره جا می ماندند و در تاریکی گم می شدند چشم دوخت. همه منتظر ماندیم تا برگردد سر جایش، و عکس العمل نشان بدهد. وقتی نشست کماکان چشم به پنجره ای که حالا پرده اش کشیده شده بود داشت و ساکت. به چه چیزمی اندیشید نمی دانستم. ولی حتمن در مورد وضع خودش فکر می کرد.
برخاستم از اتاقک قطار زدم بیرون تا بروم به سوی رستوران. در را پشت سرم بستم و راه افتادم. صدای در کوپه که آمد برگشتم دیدم اسدالله است. ایستادم.
” کجا تشریف می برید ؟ ”
” رستوران! ”
” گمان نمی کنم این ساعت هنوز باز باشد ”
رفتیم، باز بود.
” بستنی می خورید ؟ ”
” نه، اگر سوپ داشته باشد بد نیست.”
سفارش بستنی و سوپ دادم . سوپ جو داشتند.
وقتی آورد، اسدالله پیشدستی کرد و هر دو سفارش را پرداخت. به فال نیک گرفتم. اولین گام داشت برداشته می شد.
آدرس و تلفن اش را در تهران گرفتم تا در مراجعت بروم سراغش. کنجکاو شده بودم.

ریشی کوتاه و جو گندمی داشت، رفتارش متین بود، شمرده حرف می زد و کلمات را کامل و قابل فهم بیان می کرد.
گفت که چهار فرزند دارد و در کار واردات تیر آهن و بسیاری کالاهای دیگر است. برخلاف معمول چنین آدمهائی، نه تسبیح می انداخت و نه جای مهری بر پیشانی داشت.
” از حرف دوست هم سفرمان د ل خور نشو، گمان نمی کنم قصد بدی داشت. به فکر شما بود ”
” خیلی دلخورم اما از خودم و نه از همسفر جوانم. ممنون می شوم در مراجعت از سفر اگر فرصت کردید حتمن به دیدن من بیائید. نمی دانم چرا احساس می کنم صحبت با شما کاری از پیش می برد. دلم می خواهد با پسرانم آشنا شوید. ”
به کوپه بر گشتیم، دوستان محبت کرده بودند و تخت های طبقه اول را برای ما گذاشته بودند تا راحت باشیم، و خودشان در تخت های بالا خوابیده بودند. روی یکی از تخت ها دراز کشیدم. اسدالله هم دراز کشید و فورن چشانش را بست.
کمی که گذشت صدای یکنواخت ریلی که زیر بار واگن های قطار ناله می کرد، شد لالائی و گوشم را نوازش می داد. افکارم را به تاریکی بیرون کشاندم. به آسمان آشنای بسیار پر ستاره ای که سالها سقف بالای سرم بوده است و برهوتی که تا اهواز گسترش داشت و گرمائی که این تکه از کشورم را در تابستان ها آتش می زد و حیات وحشی که شانس کمتری برای شکار داشتند….و زندگی که زیر بار بسیاری از مشکلات سائیده می شد و شتر معروفی که روزی به دیدار خواهد آمد…و خوابی که چشمانم را تنگ و تنگ تر می کرد.
صبح دیر تر از همسفرانم برخاستم، هنوز آفتاب خودش را نشان نداده بود. پس از یک شب طولانی صبح زیبائی چشم باز کرده بود. و قطار کماکان می کوبید و می رفت. ما همسفران یکبار دیگر دور هم جع شدیم و آمادگی و جمع و جور شدنمان، جدائی و بدرود را با خود داشت.
اسدالله خان!، که کمتر حرف میزد با روی گشاده و با چرخاندن نگاه بر روی همه ی ما گفت:
” کم کم داریم به اهواز می رسیم، مقصدی که مبداء جدائی ما است، برای من سفر خوبی بود چون امکان داد که با شما عزیزان شنا شوم. از گفته هایتان بهره گرفتم.
احساس می شد قطار هم دارد از تنوره کشیدن فاصله می گیرد، سخت خسته بود. تمام شب را، جز ایست های کوتاهی در بعضی از ایستگاه های مهم، دشت و دمن بسیاری را با قدرت تمام آمده بود.
هنوز صبح زود بود که صدای فریاد ترمز هایش را شنیدیم و به دنبال آن وارد ایستگاه اهوازشد و از نفس افتاد.
تعداد کمی برای استقبال آمده بودند، اکثرشان خواب شب گذشته را بر چهره داشتند، وبعضی حتا دستی به درهمی موهای خود نکشیده بودند و بی حوصله نگاهشان را از لابلای مسافرها برای یافتن طرف خود عبور می دادند .
ما چهار نفرمی دانستیم کسی انتظارمان را نمی کشد.
قبل از خدا حافظی و جدا شدنمان گفتم:
” دوستان ! اگر موافق باشید روز چهارشنبه در هتل اهواز، برای شام دیداری مجدد داشته باشیم. من رسمن دارم دعوت می کنم .”
آقای رازانی تائید کرد:
” کاملن موافقم، چون دوستی آغاز شده را قوام بیشتری می دهد. ”
اسدالله خان هم با روئی گشاده استقبال کرد. ولی دوست جوانمان که کمی هم در لایه ای از شرم صحبت می کرد، پوزش خواست.
” من دانشجوی پزشکی دانشگاه ” جندی شاپور ” هستم. قرار است ما را برای ادامه تحصیل یا به آلمان و یا به تهران بفرستند، باید این روز ها حضور داشته باشم. می دانم گرد همائی مهمی در این مورد برای چهار شنبه شب ترتیب داده اند خواهش می کنم با پذیرش پوزشم مرا معاف کنید. همسفر بودن با شما برایم هم آموزنده بود و هم سرشار از خاطره برایتان موفقیت آرزو دارم…”
و پس از روبوسی سوار تاکسی شد و رفت. ما هم با قرار دیدار مجدد شام چهار شنبه هریک دنبال کاری که برایش آمده بودیم رفتیم.
در تاکسی که مرا به هتل می برد، شبی را که در قطار گذشت و کل مسافرت سیزده ساعته را مرور کردم و رضایتی مطلوب به درونم جاری شد.
ساعت پنج بعد از ظهر همان روز قرار ملاقات سمیناری را داشتم که قرار بود سه شنبه صبح به مدت یک روز آغاز و انجام شود.
در شام چهارشنبه شب، اسدالله را خوشحال دیدم. به شوخی گفتم:
” اسدالله خان ما که نمی دانیم و نپرسیدم قصد مسافرت شما چه بوده است ولی این خوشحالی می رساند که معامله ای در کار بوده که شیرین انجام شده.”
رازانی گفت:
” اینطوره اسدالله خان ؟ پس باید شیرینی بدهی”
تعجب کردیم وقتی که گفت:
” بر عکس، برای مشکلی که در گمرک خرمشهر داشتم با اتومبیل به آنجا رفتم ولی نتوانستم حلش کنم، جریمه هم شدم ”
” پس این خوشحالی برای چیست ؟ ”
” برای آشنائی با شما و تاثیر مثبتی که در من داشته است. گویا خیلی هم محسوس است چون وقتی ماجرای عدم موفقیتم را در گمرک خرمشهر تلفنی به پسرم گفتم با تعجب گفت بابا پس چرا خوشحالی؟ لحن صدایت برخلاف همیشه از اندوه تهی است. به او گفتم وقتی آمدم برایت تعریف می کنم.”
” دوستان اگر کاری تهران دارید و به این زودی بر نمی گردید، من جمعه عازمم بگوئید با علاقه انجام می دهم ”
” خیلی ممنون ، نه من کاری ندارم خیر پیش، اما اگر اسدالله خان کاری دارد نمی دانم ”
” اگر با قطار بر می گردید و هنوز بلیط نخریده اید، من هم می آیم با هم باشیم برای من بهتر است. دیگر کاری اینجا ندارم.”
” اسدالله خان برای من باعث خوشحالی است که مجددن با شما همسفر باشم، من فردا می روم بلیط بگیرم می خواهید برای شما هم تهیه کنم ؟ ”
” ممنون می شوم. حتمن با درجه یک بر می گردید؟ ”
” بله، ولی می توانم برای شما درجه سه بگیرم. در رستوران قطار می توانیم با هم باشیم. ؟ ”
” اذیت نکن آقای مهندس. گفتم که دارم کم کم تغییر می کنم ”
رازانی هورا کشید.
” پس آقای مهندس برای اسدالله خان هم درجه یک بگیر ”
جمعه وقتی جاگیر شدیم و پس از حرکت قطار به اتفاق رفتیم رستوران و سفارش دو لیوان آب میوه دادیم.

” آقای مهندس اگر حوصله اش را داشته باشی می خواهم کمی با تو درد دل کنم. ”
چهره ای مصمم داشت، لباس بهتری پوشیده بود. بدون شک قبل از آمدن به ایستگاه قطار دوش گرفته بود.
حدود ۶۵ ساله نشان می داد. ساعتی که به دست داشت بنظر می رسید ساعت قبلی نیست. همانطور که اشاره کردم، آرام و شمرده حرف می زد. گمان میکنم آنهائی که دستشان راحت به دهانشان می رسد با اعتمادی بیشتری رفتار می کنند و حرف می زنند. احساس کردم سفر چند روز قبل و صحبت هائی که در رابطه با او مطرح شد، تغییرات اساسی ایجاد کرده است. بنظر می رسید تکانش داده است.
با خوردن آب میوه که به من آرامش داده بود و دیگر عطش نداشتم، هوس چای کردم. و سفارش دادم. اسدالله ملتهب بود. بجای چای می خواست زود تر صحبتش را شروع کند. چای را که آورد. رو کردم به او گفتم در خدمتم.
” آقای مهندس از شما بخاطر سؤالی که آن شب مطرح کردید ممنونم. و می خواهم بگویم که از جمع حرف های آن شب به خود شناسی رسیدم. ”
و سردرد دلش باز شد. از کودکیش گفت که در یک خانواده پر جمعیت و کم در آمد بزرگ شده است وگفت که صبح ها برای اینکه پنیر کم نیاید و بهمه برسد به بچه ها می گفتند ویشکون های کوچک ازش بگیرید تا کمتر دردش بگیرد.
اسدالله لبریز بود. کمی هم بر افروخته و عصبی به نظرم می رسید. داشت ریشه امساکی که او را بیمار کرده بود به من می نمایاند.
” تصمیم گرفتم حتمن پولدار شوم ….و در این راه با هرگام ِ موفقیت، بیشتر دست بسته و سفت می شدم ….و رفته رفته شدم گره کوری که لذت و بهر وری از پول و زندگی را فراموش کردم تا جائی که به سهم خودم حتا در خوردن غذا نیز کوتاه آمدم ”
” پس این سفر را باید به فال نیک بگیری و در باز گشت تولد دوباره خود را برای خانواده ات به ارمغان ببری. ”
” آقای مهندس خواهش می کنم حتمن با من در تماس باشید. می دانم که به راهنمائی بیشتر و کمک برادرانه ات نیاز وافر خواهم داشت، تلفنم را هم داری ”
در تهران باز غرق شدم، غرق ِ ده ها مسئله ریز و درشت. کام تهران روال درست زندگی را می بلعد. و آلودگی هوا با هر تنفس، توان و سلامت و انرژی را بیرحمانه تحلیل می برد. چه مقاومتی دارند همین تک توک درختان خیابانی، هنوز سبزینه دارند و قامتی افراشته.
شانس داشتم که بیشترمواقع بخاطر نوع کارم به استان های دیگر می رفتم و فرصت می یافتم استراحتی به ریه هایم بدهم.
کم کم آن مسافرت به جنوب با قطار، داشت از من دور می شد. و بخصوص اسدالله را فراموش کرده بودم، چند باری هم که در خاطره ام چرخید خوشحالم کرد که حاصلی نیکو ببار آورده بود و اسدالله ی دیگری به تهران باز گشته بود. یکبار هم که تصمیم گرفتم با او تماس بگیرم، شماره تلفنی که به من داده بود نیافتم. فامیلی او را هم نمی دانستم که جستجو کنم. داشت آن مسافرت و آن چند روز برگی از خاطراتم می شد.
زندگی ام با همه ی فراز و نشیب هایش روال معمول خودش را داشت، تا آن روز که روزنامه عصر را ورق می زدم. بخشی را که همیشه نگاه می کنم نام آنهائی است که دیگر در جهان ما نیستند و مجالس ترحیمشان.

داشتم روزنامه را می بستم تا از خانه بزنم بیرون که اسدالله را در آن دیدم با نا باوری مجددن آگهی را خواندم. از مجلس ترحیم ” اسدالله رواقی ” نوشته بود که فردا پنجشنبه در خانه ی شخصی او بر گزار می شد.
نه، نمی تواند اسدالله خودمان باشد. او روبراه تر و سرحال تر از آن بود که از پا در آمده باشد. زنِش شقیقه هایم و دندانی که بی اراده به روی هم میفشردم دل واپسم کرد. از آخرین دیدارم با اسدالله بهنگام خدا حافظی در ایستگاه قطار تهران ، و این جمله که:
” آقای مهندس فراموش نکنی با من تماس بگیری ”
حدود ٨ -٩ ماه می گذشت. نمی دانم چرا به اسدالله اکتفا کرده بودم و نام فایلی او را نپرسیده بودم. یادم آمد که او هم فقط مهندس خطابم می کرد. وبا نام کامل من آشنا نبود.
داشتم خودم را قانع می کردم که نباید اسدالله خودمان باشد، ولی کنجاوی به جانم چنگ انداخت تا به مجلس ترحیم بروم و مانع شوم تردیدی در وجودم لانه کند.
کنارعکسش که بر دیوار بیرونی خانه نصب شده بود بهت زده میخ کوب شدم. دلم نمی آمد و شاید نمی خواستم به درون خانه بروم. تصمیم گرفتم به آن هائی که جلوی در خانه ایستاده بودند، تسلیت بگویم و تاسف عمیقم را بردارم و برگردم. چه سرزنشی به جانم ریخته بود. کاش به او تلفن کرده بودم. او به عنوان یک خواست تقاضای تماس مجدد کرده بود. چرا نپرسیدم که اسدالله چی؟ چرا خودم را کامل معرفی نکرده بودم؟ چرا شماره تلفنم را به او نداده بودم؟ مرد محجوبی بود. و این حجب بهنگام مراجعت که برایم از تغییر درونی خود می گفت بیشتر به چشم می خورد. نگاه های مصممش جلوی دیدگانم را گرفته بود و با پوز خندی که می گفت: می دانم که روشنفکرها بیشتر اهل حرف هستند تا عمل. کمتر پای بند رفاقتند و لی من در تو، آقای مهنس گرمای خاصی را احساس می کنم، امیدوارم بیشتر با هم در تماس باشیم من خیلی از رفتار و اخلاق تو خوشم آمده است.
اما من که با او خیلی صمیمی رفتار می کردم. و می توانست متوجه بشود که برایش احترام قائلم.
شاید هم ، تشخیص او درست تر بود، وگرنه چرا پس از آن آشنائی و نزدیکی به آخرین خواستش توجه نکردم و سراغش را نگرفتم تا امروز که به مجلس ترحیمش آمده ام.
به سوی در خانه و بطرف دو آقائی که بعد فهمیدم پسرانش هستند، راه افتادم. قبل از رسیدن به آنها آقای ” رازانی” را دیدم که از خانه بیرون می آید. آشنائی داد. دستش را فشردم و با اشکی که در چشمان هردوی ما حلقه زده بود، از اسدالله و آن مسافرت صحبت کردیم.
” متوجه نشدید که چرا ناگهائی درگذشته است؟ ظاهرش نشان نمی داد که قلبی ناراحت داشته باشد. ”
” نه، سکته قلبی نبوده در جاده بین بجنورد و مشهد تصادف کرده است. ”
” چه ضایعه ای! ”
” من درگذشت این مرد شریف را که بریش احترامی خاص قائل هستم به شما فرزندانش تسلیت می گویم. عمیقن متاسفم. برای شما و خانواده…. ”
” می بخشید! شما پدر ما را از کجا می شناختید؟ ”
” من در سفر رفت و برگشت به جنوب با ایشان همسفر بودم ”
” خدای من شما آقای مهندسی هستید که پدرمان بسیار زیاد درباره اش برایمان صحبت کرده است؟ ”
” بله من مهندس بهداد شفائی هستم که پدرتان مرا فقط بنام مهندس صدا می کرد ”
” کاش قبل از این واقعه توانسته بودم یکبار دیگر آن وجود نازنین را ببینم ….افسوس. ”
عجب بازی هائی دارد این چرخ، که بر رواقش ازهر جنس که هست و با هر مصالح و خطی نوشته اند…
” جدائی! ”
و این سر نوشت محتوم، وقت و بی وقت بر فرق ها کوبیده می شود و هر جامی را تلخ می کند. حتا سبکبالان ساحل ها هم گریزی ندارند، چه حال ما را بدانند و چه ندانند.
مدت ها حال و روز درستی نداشتم. مرخصی گرفتم، وبیشتر درخانه برای کسب آرامش تلاش کردم.
داشتم دراز کشیده بر تختخواب، غزلی از حافظ را با مطلع:
” پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود ”
در ذهنم می چرخاندم، به این سطر رسیدم:
” از دم صبح ازل تا آخر شام ابد/// دوستی و مهر بریک عهد و یک میثاق بود ”
به خودم لعنت فرستادم.
تلفن زنک زد، برنداشتم، در پیغام گیر شنیدم:

” آقای مهندس شفائی مهرداد رواقی هستم، با پوزش از مزاحمت در رابطه با وصیتنامه پدرم کاری فوری با شما دارم سپاسگزار می شوم با من تماس بگیرید ”
آقای مهرداد رواقی بامن کار فوری دارد در رابطه با وصیتنامه پدرش مرحوم اسدالله رواقی؟
نتوانستم ارتباطی بیابم. یکساعت بعد تماس گرفتم. قرار شد او را در جمع خانوادگی و در خانه پدرش ملاقات کنم.
سه روز دیگر، جمعه، حدود یکماه پس از درگذشت پدرشان.
باور نمی کردم کسی که فقط در حد یک همسفربودیم ، مرا بعنوان دوست صد درصد مورد اعتماد خود انتخاب کرده باشد. آنچه را می شنیدم در باورم نمی گنجید، هر چند خودم را مرد این میدان نمی دیدم ولی ازاعتماد صادقانه ای که به من شده بود، از حسی پر شده بودم که در گذشته ام سراغی ازش نمی دیدم.
تمام خانواده جمع بودند و بسیار گرم و محترمانه مرا پذیرا شدند. در جمعی حدود بیست نفر داشتم کم می آوردم
بخصوص وقتی همسرش رو به من گفت:
” بخاطر اعتمادی که اسدالله به شما کرده است، من از این پس شما را فرزند خودم می دانم و خوشحالم که حالا سه پسر دارم. ”
به دنبال این بیان قاطع، هردو پسر اسدالله خان به نوبت مرا در آغوش گرفتند و تبریک گویان بوسیدند.
خودم را با زحمت بسیار جمع و جور کردم و از زیر بار سنگینی مهری که نثارم کرده بودند سر بلند کردم و در حد توان آرام و شمرده تشکر کردم و ادامه دادم:
” در حقیقت من خود را لایق این اعتماد و محبتی که نشان داده اید نمی دانم، ضمن اینکه به ترفیعی که به من
داده اید افتخار می کنم. اما راست می گویم که مسئولیت توضیح داده شد در پیام دوست و یا در حقیقت پدر بزرگوار، برای من بسیار سنگین است و گمان نمی کنم از عهده اش برآیم. اگر درست متوجه شده باشم نیمی از ثروت اسدالله خان که نمی دانم چه مبلغی است در اختیار بنیادی که تاسیس می شود قرار خواهد گرفت که با نظر من و همیاری مهرداد و مهران صرف خانه سازی شود تا با اجاره بسیارکم در اختیار آنهائی که نیاز دارند قرار داده شود، بخصوص که این خانه ها بایستی در یک محل و کنار هم نباشند تا واجدین شرایط یکدیگر را نشناسند. ساختن این خانه های متفرق، یافتن مستاجرین مناسب و نظارت های دائم برای حفظ و نگداری آنها و بسیاری مسائل دیگر، کاری نیست که از من ساخته باشد، بخصوص که برای گذران زندگی ام کاری سنگین و وقت گیر نیز دارم. ”
داشتم حقیقت را می گفتم و سکوت جمع نشانی از قبول گفته هایم را در خود داشت.
خانم اسدالله که حالا مادر خوانده ام شده بود با وقار ومنش خاصی رو به من گفت:
” پسرم شما بیائید یکی از هیئت امنا باشید، و برای هر کاری که قبل از اجرا به اطلاع شما خواهد رسید نظر نهائی را بدهید. این نظارت شما روح اسدالله را آرامش می دهد و من نیز پیشاپیش از شما تشکر می کنم.
ضمنن باید به من قول بدهید در هر فرصتی که برایتان پیش می آید با ما باشید.
شما چنان تاثیری بر او گذاشته بودید که به دفعات از مسافرت خود به جنوب برای ما صحبت کرد و بخصوص از شما. حتا رسمن گفت و نوشت که: « « «مهندس در همه ی زمینه ها مورد اعتماد من است “

قول دادم که با آن ها در تماس دائم باشم،

ملاقات – شهره احدیت

مهر ۱۳۹۳

فکرش را هم نمی‌کردم. آدم هزار جور فکر دارد چطور یادش باشد که به چیزی فکرکند که شاید بیست سال ازآن گذشته؟ نشسته بودم صندلی عقب ماشین و سرم را به شیشه تکیه داده بودم . ابری سیاه روی ماه راگرفته بود. ماه انگار زور می‌زد تا از یک گوشه یک ذره هم شده بزند بیرون. چقدر دلم می‌خواست باران ببارد. سیاهی ابر تا لابه لای درخت‌های قبرستان آمده بود. یعنی کی رسیده بودیم این‌جا؟ نگاهم رفت لا‌به‌لای درخت ها. .هر وقت می‌رسم به این جا، دلم یک‌جوری می لرزد. حتا اگر قرار باشد ژست بگیرم که از مرگ نمی‌ترسم باز هول می‌کنم. زیرلب تندتند می‌گویم :«اللهم اغفر…» و خداخدا می کنم که بگذریم.
چشم‌هایم باز بود. خواب نبودم. اصلاًداشتم با علی حرف می زدم که زهرا آمد. نترسیدم .یعنی چرا باید بترسم. زهرا با من زندگی کرده بود. خاله‌ی بچه‌هایم شده بود. اصلا همسایگی از قوم وخویشی بالاتر است.
خودش بود با همان موهای شلال کوتاه که تا زیر گوشش بود ولب‌های کلفت که دهان گشادش را می‌پوشاند. زل زد توی چشم‌هام وبی هوا خندید .
ـ کجایی ؟
من باید می‌پرسیدم نه او که بیست سال بود هیچ خبری ازش نداشتم. یعنی نه آن‌که بی‌خبر باشم. باورم نمی‌شد که زهرا یک‌دفعه بی‌خداحافظی گم شود ومن توی گرفتاری زندگی یادم برود که چند سال او تنها کسی بوده که هر وقت کاری داشته‌ام به‌سراغش می‌رفتم.
آن روز هم رفتم. صبح زود بود که مادرش تلفن کرد گفت:
ـ می‌آیی این‌جا ؟
صدایش بغض داشت .انگار که یک شکم سیر گریه‌کرده‌ بود تا بتواند با من حرف بزند. گفتم:
ـ خبری‌شده ؟
ـ آمدند لب در، گفتن بیایین نامه بگیرین برای ملاقات.
باورم نمی‌شد یعنی بیست روزی بود که هیچ چیز را باور نمی‌کردم. ابن‌که زهرا بدون هیچ حرفی یک‌دفعه غیبش بزند وبعد بگویند سرمرز بوده رفته بوده بجنگد. بجنگد ؟! حالاکه جنگ داشت تمام می‌شد.
چادرم را برداشتم و دویدم به طرف خانه‌ی زهرا. در باز بود. پدرش لباس پوشیده کنار حوض ایستاده بود. بتول خانم لب ایوان نشسته بود و داشت جورابش را بالا می‌کشید. سلامم را مثل همیشه اوس رضا بلند جواب داد. بتول خانم گفت:
ـ حاضری با اوسا بری؟
ـ کجا باید رفت ؟
اوس رضا کاغذ را دستم داد. آدرس را نوشته بودند با اسم کسی که قرار بود نامه را بدهد تا بتول خانم و اوسا بتوانند بروند اصفهان برای ملاقات.
وارد که شدیم یک اتاق کوچک چند ضلعی بود که چهارگوش نبود. دوباره نامه را نشان دادیم. یکی از سرباز‌ها نامه را برد اتاق بغل. اوس رضا دست‌ها را گذاشته بود توی گودی کمر و هی طول اتاق را گز می‌کرد. چهارقدم که برمی‌داشت باید برمی‌گشت. بعد روبه من می‌چرخید و قوز کمر را به عقب می‌کشید .
چرا این چیزها حالا یادم می‌آید؟ حالا که زهرا رو به روم نشسته و با چشم‌های ریز وسیاهش زل زده است به من. حالا بعد از این همه سال.
می گویم:
« باورم نشد. هنوز هم باورم نمی‌شود. می‌شود یکی غیبش بزند و هیچ‌کس حتا مادرش نداند کجاست؟بعد بگویند مرز بوده و..آن هم تو.»
زهرا می‌خندد مثل همیشه که وقتی می‌خندید می‌گفتم قیطان لبت دررفته و او بیشتر دهان گشادش را باز می‌کرد.

می‌گوید:

« باور می‌کنی. اصلا همین حالاهم باور داری. »

آن روز باور کرده بودم که دیگر می‌شود زهرا را دید. تا برسم به در که از دریچه‌ی کوچکش صورت سربازی بیرون می‌آمد واسم آدم را می‌پرسید؛ هزار بار زهرا را دیده بودم که از اصفهان با اوس رضا برگشته است و من سرش داد می‌کشم:
ـ فکر مادر وپدر پیرت رانکردی؟به خدا خلق ستمدیده همین هان.
باور کرده بودم که زهرا را می‌بینم. برای همین بود که به اوس رضا گفتم:
ـ اوسا، قرار بگیر. یه دقیقه بنشین تا بریم پیش آقای عبادی. این قدر راه نرو.
اوسا ننشست. سرباز ما را از راهرو تنگ و تاریکی به طرف اتاقی برد که باید نامه‌ی ملاقات زهرا را می‌گرفتیم.
عبادی جوان بود. فکر کردم باقی دارد تا سی سالش بشود. سلاممان را جواب نداد.
ـ شما؟
از من می‌پرسید. مرا می‌شناخت. بار اولم نبود که با اوسا به این‌جا می‌آمدم. گفتم:
ـ چون اوسا سواد ندارند مزاحمتان شدم.
ـ سواد که ندارند چیزی هم…. اشکال ندارد.

جا خوردم. بار اول نبود که از این حرف‌ها می‌شنیدم اما امروز فکر‌می‌کردم دارد مشکل حل می‌شود. اوسا کف دست‌هاش را گذاشته بود روی لبه‌ی میز عبادی و به جلو خم شده بود.

گفتم:
« فرموده بودین خدمت برسیم برای اجازه نامه‌ی ملاقات.»
جوابم را نداد. صورتش سرخ شده بود. چشم‌ها را رو به اوسا براق کرد:« صاف وایسا .»
اوس رضا دست‌ها را از روی میز برداشت. خواست قوزش را صاف کند، نتوانست. گفتم :
ـ شما اگر محبت بفرمایین نامه رو بدین، ما رفع زحمت می کنیم.
پوزخند زد:
« محبت هم می‌کنیم.»
ریش‌هایش را با انگشت شانه کرد: « ولی من باید تکلیفم رو با این آدم روشن کنم.»
اوس رضا رو به عابد گفت:
« با ما؟ تکلیف ما که روشنه قربان. گفتید بیایم برای ملاقات. »
عابد کاغذی را از کشوی میزش بیرون آورد. پایش را امضا کرد. روی امضا را مهرکرد و رو به اوس رضا تکان داد
ـ می‌ری ملاقات.
اوسا دوباره به میز نزدیک شد و دستش را دراز کرد. حالا که دستش رو به جلو دراز بود، لرزشش بیشتر معلوم می‌شد.
ـ من تو این موندم که توهم شدی پدر؟
ـ اقبال منم این بوده آقا.
ـ اقبالتو خودت ساخته‌ای ، کفر نگو.
ـ کاری دست من نبود.
عابد مشتش را محکم روی میز کوبید:
ـ آخه ..لاالل….، تو چه لقمه‌ای خونه بردی که همه‌ی ‌بچه‌هات …
اوس رضا خشکش زد. بعد آرام جلو آمد، کف دست‌هایش را رو به عابد گرفت. دست‌های بزرگش پر ازترک بود. ترک‌هایی که انگار گچ وخاک بنایی هم شکافشان را پر نمی‌کرد.
ـ لقمه‌ی فعلگی؛آقا.
اشک چشم‌ها‌ی آبی‌اش را خیس کرده بود و از لای ریش‌های سفیدش پایین می‌آمد.
عبادی نامه رابه دستش داد:
« این جا را امضا کن.»
اوس رضا روی میز خم شد:
« سواد ندارم.»
ـ انگشت بزن.
استاد انگشتش را روی استامپ فشار داد و روی دفتری که جلو عبادی بود گذاشت.
نمی‌دانم چطور رسیدیم به بیرون. باران ریز می‌بارید. چادرم را دورم پیچیدم و گوشه‌ی دیوار اجازه نامه را خواندم. نه؛ باورم نمی‌شد. هنوز هم باورم نمی‌شود.
ـ از همین جا ماشین بگیریم بریم دنبال بتول. این جوری جخ زودتر برسیم.
چه باید می‌گفتم؟ این‌که اصفهان جایی همین نزدیکی‌هاست. همین دور و بر شهر؟ اما ما نمی‌توانیم برویم ملاقات؟

زهرا دیگر نمی خندد. چشم هایش را بسته واشک شره کرده روی صورتش. .هوا تاریک شده. زهرا بی هیچ حرفی از صندلی ماشین بلند می‌شود. می رود به طرف نرده‌های قبرستان. می رود زیر همان سنگ‌های خرد شده‌ای که نمی‌دانم کجاست بخوابد. شیشه‌ی ماشین را پایین می‌کشم تا نفس تازه کنم. ماه رفته زیر همان ابر سیاه. دیگر نشانه‌ای از او نیست. توی تاریکی خیره می‌شوم به درخت های آن طرف قبرستان . شاید بتول‌خانم و اوس رضا را پیدا کنم که جایی زیر سنگ‌هایشان خوابیده‌اند. پیدایشا ن کنم و بخوانم «اللهم اغفر…» بخوانم.نمی‌خواهم از این‌جا بگذرم. دلم می‌خواهد بروم کنار آن سنگ شکسته‌ها و یک دل سیر با زهرا حرف بزنم.

خاطرات یک متوفی – ابوالفضل سپاسی

مهر ۱۳۹۳

داخل قبر که قرار گرفتم سرم را گذاشتم وخوابیدم، با خودم گفتم:
” خوب شد از شر قرقر ها ی زنم که هر روز یک سری حرفها را مثل نوارتکرارمیکردکه:
(پاشودیگه مرد چقدر میخوابی مثل بچه نوزاد ها سرت را که میگذاری میری)  ، واز زیاده خواهی های بچه ها راحت شدم ، در فکر این بودم حالا بقول مرحوم
فریدون مشیری که در شعر معروفش در باره مرگ میگفت :
( چرا زین خواب جان ارام و شیرین بیم دارید)با خیال راحت میگیرم ومیخوابم اما دیدم آن خواب شیرین وارام که مرحوم مشیری قولش را داده بود در این قبر تنگ وتاریک بدون وسایل خواب راحت، اصلن امکان پذیر نیست- گفتم عیبی ندارد چند روزی اینجا میمانم وتحمل میکنم،
وقتی رفتم بهشت آنجا لابد همه چیز هست از جمله حوری های بهشتی که دلم برایشان لک زده بود، وحسابی به دلم صابون زده بودم که خد متشان میرسم چرا که سالها بود میل جنسی ام خیلی زودتر از خودم مرده بود، وقرص های وایاگرا ،دارو ها وغذا های گیاهی محرک ،که گول زنکی برای هم سن سالهای من بود ، دیگر افاقه نمیکرد.
یاد حرف یکی از دوستانم افتادم که میگفت “یک قرص خریدم برای تقویت میل جنسی در قسمت عوارض جانبی اش نوشته شده بود« تپش شدید قلب،
نا رسائی کلیه، ایجاد التهاب، ضعف اعصاب، پوکی استخوان،کم حافظه گی و….»
گفتم اگه سیانور بخورم بهتراز این قرص است چون فوری میکشدم.
حسابی خنده ام گرفت ، در حال خندیدن بودم که دو مرد درشت اندام غول تشن با لباسهای سر تا پا سیاه بالای سرم ایستاده بودند فکر کردم صدای خنده ام ،آنها را به اینجا کشانده است، محترمانه با صدائی لرزان سلامی کردم وگفتم :
” امری با بنده داشتید؟ ”
یکی از آنها که صدای رعد اسائی هم داشت گفت:
” پاشو بریم. ”
گفتم :
” اول باید مرا تفهیم اتهام کنید ،این وظیفه پلیس های آن دنیا بود. ”
مرد دیگر، که قمه ای هم در دست داشت گفت:
” اینجا از این خبر ها نیست میائی یا ببریمت. ”
با خود گفتم حتمن اینها همان نکیر ومنکرها هستند گفتم:
” یعنی چه من اول باید بدانم چه کرده ام ودارید مرا به کجا میبرید؟ ”
اولی با پرخاش مثل بسیجی های خودمان گفت:
” آنجا همه چیز روشن میشه ”
ومرا که مثل یک گونی آرد سر وته ام را بسته بودند بلند کرد وروی شانه اش انداخت وبدون توجه به دست وپا زدن وقرقر هایم ،مرا با خودش برد- شب بود نفهمیدم از کدام راه رفت،اما بعد از مدتی مرا روی زمین جلوی یک ساختمان خیلی مجلل رها کرد، کمی سرم را بلند کردم واز شکاف کفن که روی  صورتم گذاشته بودند، دیدم در انتهای یک صف طولانی از مرده هائی مثل خودم روی زمین هستم. وهوا داشت روشن میشد. مردان شیک پوشی با صورت های اصلاح کرده و کراوات های قشنگ در حال رفت وآمد به این ساختمان مجلل بودندکه خیلی بزرکتر وزیبا تر از ساختمان دادگستری خودمان بود.

فکر کردم که حتمن باید چند روزی در این صف بمانم چون در ایران هفتاد میلیونی خودمان هرروز بیش از هزار نفر میمیرند یا می میرانند. اما خوبی این صف در این بودکه کسی نمی آمد جلویت وایسه وبهانه بیاورد که من اینجا بودم ، رفته بودم دستشوئی وبازی در آورد یکی یکی برود جلو.
نگاهی به بغل دستی ام کردم  اوهم مرد بود.  با خود گفتم چه بد شانسی اگه زنی بود میتوانستم تا نوبتم بشود، لاسی با اوبزنم . اما بعد فهمیدم که اینجا دادگاه مردانه ایرانی ها است، ای دل غافل خدا تفکیک جنسیتی اش را در این دنیا هم دارد، حتمن دادگاه های کشور های دیگر اینطور نیست- کاش مرا به دادگاه یکی دیگر از کشورهای مسلمان می بردند. آنجا ها هنوز، زور اخوند هایشان به تفکیک جنسیتی نرسیده است .وچند تا جنس مخالف هم در میان مرده ها میدیدم.
بهر حال نفر بغل دستی من که ساکت وارام دراز به دراز در یک کفن تر وتمیز خوابیده بود وریش انبوهی داشت خطاب قرار دادم وگفتم:
حاجی آقا فکر میکنی چقدر باید در این فضای باز روی این اسفالت منتطر بمانیم.
اول جوابم را نداد اما من از سئوال های متعدد دست بر نداشتم با خود گفتم آنقدر با او حرف میزنم تا بحرفش در آورم وهمین طور هم شد.
دانستم که او در آن دنیا روحانی بانفوذ وکلی هم پول داربوده حالا هم نمیدانستم چگونه به یکی از آن آدمهائی که مدام در حال رفت وآمد بودند ،رشوه داده بود که کلی اطلاعات از آنها بدست آورده بود وگویا یکی از آنها هم قول کمک در محکمه عدل الهی را باو داده بودند. خیلی اهسته صحبت میکرد وگفت: این آدمهائی که می بینی فرشتگان الهی وکارکنان دادگاه هستند.
پرسیدم منشی هایشان باید از حوری های بهشتی باشند؟
گفت : خیر اینجا از هیچ زنی خبری نیست، چون میدانند ایرانی ها به تفکیک جنسیتی عادت کرده اند وهر بلائی بسرشان بیاوری از ترس نفسشان در نمی اید، تمام کارکنان اینجا هم، همگی مرد هستند. اما خوش پوش ومودب.
گفتم حاجی آقا کی ما را به بهشت میبرند؟
گفت : مثل اینکه تو هم دلت میخواهد هر چه زودتر حوری ها را ببینی.
گفتم : دروغ چرا حاجی آقا انقدر امثال شما ها برای ما از بهشت با حوری وجوی های پر از شیر وعسل تعریف کرده اند، که من یکی فقط شیفته حوریهایش هستم و حاضرم گرسنگی را تحمل کنم وشیر وعسل هم برای خودشان فقط مرا با چند تا  حوری در یک اطاق خواب راحت بگذارند تا بتوانم مثل هیجده سالگی ام بشوم.
گفت :حالا معلوم نیست تو چه کرده ای که اینقدر به خودت امیدواری که به بهشت میروی.
گفتم: کار خاصی نکردم ،مشروب نخوردم، معذرت میخوام….بازی هم نکردم وخیلی تلاش کردم که پول مردم را نخورم وبا یک زن از اول ازدواج تا موقع مرگم سوختم وساختم.
گفت : اشتباه کردی مشروب نخوردی الان نمیدانی مزه آن چگونه بوده است تا از شرابن، تهورا این دنیا کیفور شوی بقول خودت … بازی نکردی تا بفهمی سکس واقعی چیست تا از حوری های اینجا لذت بیشتری ببری وتازه در پول در آوردن هم کلاه کلاه نکردی تا هم خودت وهم زن وبچه هایت راحتر زندگی کنند حالا خیال میکنی به بهشت میروی کار تمام میشود.
گفتم : حاجی جان، خودت که بهتر از من میدانی سی وچهار سال بود اخوند ها از مسجد ومنبر به رادیو وتلویزیون آمده بودند وبعضی هایشان چنان از اوصاف بهشت وجهنم صحبت میکردند که فکر میکردی لیدر تور هستند وهفته ای یک بار میایند وبرمیگردند،وکلی تعریف بهشت را میکردندو راه رسیدن به انجا راهم با همان کارهائی که من نکردم، بما یاد داد ه بودند.
گفت: بنده خدا گول خوردی من خودم یکی از آن اخوند ها هستم. بما گفته بودند در رادیو وتلویزیون حرفهائی بزنیم که مردم را سرکار بگذاریم وهمه اش از این دنیا بگوئیم اگرهم اخوندی حرفی از دنیا وحقایق دنیوی میزد دستش را از پولهای باد آورده وبودجه های کلان می بریدند وزیرآبش را میزدند، بنابراین ناچار بودیم مثل لیدر های تور بهشت وجهنم سخن بگوئیم. ولی اکثر ماها به آن چیزها اعتقاد نداشتیم.
گفتم :پس بیخود نبود که حافظ بزرگ فرموده است
« واعظان کاین جلوه در محراب ومنبر می کنند
چون به خلوت میروند، آن کار دیگر می کنند»
وپرسیدم حاجی آقا پس حالا تکلیف من چه میشود؟
گفت: امیدت به لطف خدا باشد من هوایت را دارم شاید قاضی های اینجا را هم مثل بعضی از قاضی های خودمان بشود خرید.
گفتم: حاجی آقا ولی من مال ومنالی ندارم.
اخوند با حالی بود راست یا دروغ به من امید میداد و
گفت: نگران نباش من هوایت را دارم.
شب که شد نفهمیدم چطور مارا حرکت داده بودند که به درب ورودی ساختمان نزدیک شده بودم، وصف طویلی پشت سرم بود گویا مرده ها را شبها میاوردند ودر صف میگذاشتند. حاجی آقارا به داخل ساختمان برده بودند وفرصت نشد از او سئوال کنم که چگونه با خودت پول آوردی، ودم این فرشتگان خوش پوش وخوش اندام را دیده ای.
روز بعد مرا به محضر دادگاه بردند قاضی سئوال کرد
اسمت چیست؟
داشتم اسمم را میگفتم که زنم دادزد: بلند شومرد داری هزیون میگی مگه
نمیدونی امروز وقت دکتر قلبته.
بیدار شدم نفس بلندی کشیدم ولیوانی آب خوردم ،با خودم گفتم این دکتر ها ودارو ها نمی گذارند آدم به موقع بمیرد.

استیصال – مهران زنگنه

مهر ۱۳۹۳

– حرف بزن! بگو!
می‌گوید: می‌بایست می‌رفتم سر قرار. نرفتم.
اگر می‌رفت قرار آخر می‌بود. با این که هیچگاه به صراحت از آن حرف زده نشده بود، احساس می‌کرد آخرین قرارش می‌بوده است. نمی‌خواستم به روی خود بیاورم. می‌پرسم: مگر یک احساس کافی است؟ سکوت می‌کند. کسی نمی‌داند چرا آنرا اجرا نکرد، حتی اگر از خودش هم پرسیده شود، احتمالا فقط می‌گوید نمی‌داند، چرا؛ حتی نمی‌گوید: احساس می‌کند آخرین قرارش می‌بوده است.
– شاید اگر می‌رفتم بهتر می‌بود؟
نمی‌توانست بپذیرد، نقشی در آنچه اتفاق افتاده است و می‌افتد، ندارد. می‌داند/نمی‌داند، می‌پذیرد/نمی‌پذیرد نقشی ندارد.
– نمی‌توان پذیرفت. یک جای کار من لنگ می‌زند.
قدم ‌می‌زند، گویا مغزش فقط در حین قدم زدن کار می‌کند.
– خودت را خسته می‌کنی. فردا کار داری!
نرم قدم برمی‌دارد. قدم‌های شتری. یک پایش را از زمین برمی‌دارد. سپس زانو را خم می‌کند و با احتیاط کف پای‌ش را زمین می‌گذارد.
– نباید صدای‌ قدم از قدم برداشتن را همسایه طبقه‌ی زیر بشنود.
دستورالعمل است. نباید کسی متوجه بشود اصلا او آنجاست و بیدار است. به علاوه خودش اصولا نمی‌خواهد مزاحم خواب دیگری باشد یا آسایش دیگری را مختل کند.
صرفنظر از یک چرت کوتاه، تمام شب پیش را تنها در تاریکی، بدون روشن کردن چراغ، در اتاق‌اش قدم زد یا پشت پنجره به تماشای بیرون ایستاد. حرف می‌زد. خودش هم می‌داند، طامات می‌بافته است. هنگامی که به او می‌گفتم: قرار آخر؛ سرش را به این سو و آنسو تکان می‌داد، همان طور که تکه‌ای پارچه، ملافه و یا چیز دیگری که زائده‌ای، گرد و غباری به آن چسبیده است، را می‌تکانند، تا از شر آن زائده خلاص‌اش بکنند، گرد و غبار آنرا بگیرند.
قرار آخر، هنوز هم نمی‌خواهد باور بکند، با اینکه دیگر جایی برای تردید وجود ندارد و هر خردمندی (منجمله او که شاید بیش از هر کس دیگری معقول هم هست) نمی‌تواند از اطلاعاتی که در اختیارش هست نتیجه‌ای جز آن بگیرد. با این همه واژه‌ی قرار جایی حک شده و نمی‌تواند آنرا به فراموش‌خانه‌ی ذهن‌اش بسپارد، و زیر خروارها واژه، حرف، خاطره، تصویر آشکار و نهان دفن بکند. نقشی است، ذهن‌اش چنان به آن آلوده شده که نمی‌تواند لحظه‌ای آن را کنار بگذارد.
– اگر همین طور پیش برود، دیوانه خواهم شد.
– دیوانه اما قدری اغراق است!
– شاید بتوان آن را آغاز دیوانگی دانست.
– به معنای عقل سلیم؟
– بر اساس عقل سلیم که می‌توان تمام آدم‌هایی، که کارهای مشابه می‌کنند، یا شبیه من‌اند دیوانه دانست.
– تصویر خودش به عنوان دیوانه موجب می‌شود که لبخندی بر لبان‌اش ظاهر بشود. حداقل می‌توان، تصویر را به واسطه‌ی همین لبخند، مثبت تلقی کرد.
– چند وقت است لبخند نزده است؟ نزده‌ام؟
تصور لبخند کنار زده می‌شود. دوباره سئوال اجباری‌ای که از آن بیزار است ظهور می‌کند و او را در خود غرق می‌کند. لبخند به کلی فراموش می‌شود. دوباره می‌شود همان آدم چند لحظه پیش و مثل قبل که در پی خطور هر چیز به مخیله‌اش باید بنشیند و می‌نشیند، و به خود بگوید: آخرین قرار. آخرین دیدار، آخرین جلسه …
در حالی که از پنجره دور می‌شد می‌گویم: دیروز قرار آخر می‌بود، سر می‌جنباند و پشت میزش می‌نشیند؛ روی یک صندلی ارج فلزی، سرد. بر حسب عادت به پشتی آن تکیه نمی‌دهد.
می‌گوید: از سردی فلز بر پشتم احساس اشمئزاز به من دست می‌دهد.
اگر سردی فلز را بر پشت‌اش حس می‌کرد، رعشه‌ای توی پشت‌اش می‌دوید و از نوک انگشتان پایش بیرون می‌رفت. بواسطه‌ی کوتاه بودن صندلی یا بلند بودن میز؟
می‌گوید: بسته به اینکه از چه زاویه‌ای نگریسته شود، میز را استاندارد فرض کنیم یا صندلی را.
و نه به خاطر نرمی، مجبور شده بودم روی نشیمن‌گاه صندلی یک پشتی بگذارم، که روی آن بنشیند؛ همان پشتی‌ای که وقتی می‌خوابید، اگر که می‌خوابید، یا می‌خواست بخوابد، زیر سرش می‌نهاد. صندلی سبز بود، مغز پسته‌ای، متالیک. می‌دانست/نمی‌دانست سبز است. به هر حال مسجل است که نسبت به رنگ‌اش بی‌تفاوت بوده است، وقتی یک هفته پیش، پس از آنکه آخرین اتاقی را که در آن سکنی گزید، پیدا کرد، و میز و صندلی را که از سمساری می‌خرید، حتی متوجه رنگ آن نشد/شد. در جواب سمسار مَردرِند که فقط می‌خواست جنس‌اش را به او بفروشد، و به او گفته بود: رنگ میز و صندلی به هم می‌آیند، سری جنبانده بود بدون اینکه دقیق بفهمد به او چه گفته شده است.
– دقت لازم نبود!
و حالا از خود می‌پرسد: واقعا؟! سپس سر می‌جنباند و می‌گوید: اصلا چه اهمیت دارد؟
متوجه‌ی رنگ نرده‌ها که سیاه‌اند یا به مرور زمان سیاه شده‌اند، نیز شد/نشد، انگار که رنگ‌کور باشد. حالا به خاطر می‌آورم. پیشتر حتی رنگ و مدل ماشین‌ها و لباس آدم‌ها را به خاطر می‌سپرد، و سپس‌تر، به تدریج هیچ. روی صندلی سبز رنگ ارج نشست. هنوز هم وقتی می‌گویم برای آخرین بار، با این که فی‌الواقع بار آخر هم بوده است و خودش هم به قطع و یقین می‌داند دیگر به آن خانه باز نخواهد گشت و روی صندلی ارج سبز متالیک نخواهد نشست، گره بر پیشانی‌اش نقش می‌بندد (نمی‌داند چرا به ذهن‌اش خطور کرده است که دیگر به آن خانه باز نخواهد گشت. هیچ کس نمی‌داند.)
می‌گوید (باز با لبخندی بر لب.) چونی و چرایی‌اش را حتی اگر فروید هم بود نمی‌توانست بیرون بکشد.
– نه! قرار آخر نمی‌بود.
به نظر می‌رسد دیگر نمی‌داند به چه نه بگوید و به چه آری!
به میزش، که زوار در رفته، چوبی و کهنه بود، تکیه داد. ناله‌ی میز را، که با تکیه به آن در آورد، شنید/نشنید.
– هیچ چیز نشنیدم.
– مگر می‌شود شنید؟
چشم به کتابی که از بدو ورودش به آن خانه روی میز گذاشته بود، دوخت؛ صفحه‌ی هفتاد و سه، همان صفحه‌ای که ظاهرا یک هفته پیش می‌خواند؛ اما به جای آنکه آنرا بخواند، برای بار فقط خدا می‌داند چندم، وقایع یکی دو ماه اخیر را، که به ذهن‌اش چسبیده بودند مرور کرد. گاه، وقتی از فرط فکر کردن بدان‌‌ها و بیهودگی افکار، آنقدر خسته می‌شود که حتی با دست آنها را پس می‌زند.
– دور شوید!
دور می‌شوند، اما فقط برای یک آن، کوتاه‌تر از فاصله‌ی دو نفس. وقایع پیش از آن برای‌اش غیر قابل فهم می‌نمودند. نمی‌دانست چرا هر جا که پا می‌گذارد، نحوست همچون علف هرز از زمین می‌روید …
قارعه‌ای دنباله‌دار از راه رسیده بود که یارای جلوگیری‌اش را نداشت.
می‌گوید: ما القارعه!
هنوز هم به آنان می‌اندیشد با آنکه (می‌گوید) دیگر کم و بیش علی‌السویه است. مدتی بود که کمتر از آستانه‌ی در می‌گذشت، مگر برای خریدهای واجب یا حمام، و بقیه‌ی اوقات: ساعت‌ها پشت پنجره می‌ایستادم (می‌گویم/می‌گوید) و با نفرت بیرون را، که پیشتر از تماشای آن لذت می‌برد، می‌نگرد، به خصوص شب در تاریکی، بدون آنکه چراغ اتاق را روشن کنم. گه گاه رهگذری، همسایه‌ای. پیشتر در هر کسی، هم‌رزمی بالقوه می‌دید، گویا رفیقی، دوستی که هنوز باب دوستی را با او نگشوده است و روزی خواهد گشود، و اکنون با دیدن هر چهره‌ی جدید و نا آشنایی لرزه بر اندام‌اش می‌افتد. هر بار تصور می‌کند شاید همو باشد که جایی آن بیرون، او را زیر نظر داشته است و دارد.
می‌پرسم: از کجا می‌دانی که اوست؟
جواب می‌دهد ماها در جنگیم، در جنگ. سپس سکوت می‌کند. سکوتی که تلخی‌اش را روی زبان‌اش حس می‌کند. چند لحظه پس از سکوت می‌گوید باید کسی باشد، کسی که مرا می‌پاید.
– چرا؟
نمی‌داند. خسته شده است. فرق می‌کند/نمی‌کند کسی باشد یا نباشد؛
– فرق می‌کند!
اما از آنجا که نمی‌تواند آن فرد را بیرون ببیند، اگر فردی باشد، چون با فکر کردن نمی‌تواند به وجود او پی ببرد، دیگر فرق نمی‌کند. به هر حال فرسوده شده است. نمی‌خواهد فکر کند که کار به انتها رسیده است. با این وجود فکر می‌کند. دوباره قدم می‌زند. دوباره، سه‌باره، مکرر، پیاپی از خود می‌پرسد آیا کار به انتها رسیده است؟ و بلافاصله می‌گوید: نه!
– نه! نه! نباید به این شکل به انتها برسد.
می‌پرسم: مگر فرق می‌کند که پایان به چه شکلی باشد؟
عصبی می‌شود. دیگر جوابی در چنته ندارد. پیشتر چرا، جواب داشت یا حداقل درصدد یافتن جواب برمی‌آمد.
– جواب نداشتی؟
می‌نشیند. اگر چه چشم به دیوار کرم متمایل به نُخودی روبروی‌اش داشت ولی به دور دست می‌نگریست؛ به بیابانی لم‌یزرع، شبیه بیابان‌هایی که دیده و چندین و چند بار آرزو کرده بود روزی سبز بشوند. و هر بار، پس از آرزو، به خودش با زهرخندی گفته بود، اگر آنجاها که سبزند بیابان نشوند، جای شکرش باقی است. حتی هنگامی که جوان‌تر، بسیار جوان‌تر بود، وقتی در نشریه‌ی علمی “دانشمند” (می‌گوید: ظاهرا علمی) طرح سبز نمودن کویر را خوانده بود کیف کرد (می‌گوید: در سطح احساسات. چرا که آن موقع نیز می‌دانست طرح تخیلی است و پشیزی نمی‌ارزد.)
با شنیدن صدای زنگ از جا جست، منتظر کسی نبود. رنگ از روی‌اش پرید، برخلاف پیش‌تر که خونسرد می‌ماند (آن زمان که خونسردی‌اش مثل شده بود.)
کلافه، مغشوش، بدون اینکه بداند چرا به این سو و آن سو می‌نگرد، بی آنکه به چیز ویژه‌ای و حتی شئ‌ای را ببیند، به هر سو می‌نگرد. به سمت پنجره رفت. بازگشت. اسلحه‌اش را از روی میز برداشت. یک کُلت، کُلتی قدیمی. دستان‌اش عرق کرده بودند. نگاهی کرد به پیت حلبی و اسنادی که در کنارش نهاده بود. کبریت و یک شیشه‌ی نفت. از سوراخ کوچکی که توی پرده کنده بود، تا بدون کنار زدن پرده بتواند از آن بیرون را ببیند، نگاهی به بیرون کرد. مجید بود با آن قد کوتاه‌اش و هیکل ورزیده‌اش. مجیدی که دوست‌اش داشت و او هر بار که جای ابراز علاقه بود و اظهار علاقه کرده بود در جواب گفته بود: ما بیشتر. مجید تنها، مثل خود او و تک درختی که روبروی خانه‌اش بود، درختی که او هیچگاه، در عرض مدتی که اینجا سکنی گزیده، با آنکه آنرا بارها دیده، ولی متوجه تنهایی‌اش نشده بود. برای اولین بار متوجه تنهایی درخت می‌شود، (چرا؟ نمی‌داند.) مجید دم در ایستاده بود. ابتدا نفسی عمیق از روی رضای خاطر کشید و قدری آرام گرفت.
– مجید اینجا چه می‌کند؟
– او که آدرس ترا نداشت؟
و دوباره آشفته می‌شود. دغدغه او را در بر می‌گیرد. مجید را از دوران دانشگاه‌اش می‌شناخت. مدت‌ها با یکدیگر هم‌کلاس بودند بدون آنکه رابطه‌ای با هم داشته باشند. برای اولین بار پیش از یک امتحان، گمانم امتحان فیزیک بود که با یکدیگر حرف زده بودند.
می‌گوید: نه! فیزیک نبود، ریاضیات کاربردی بود.
مجید از امتحان می‌ترسید، شاید هم نه، کسی چه می‌داند؟! او، گمان می‌کنم، به منظور انصراف خاطر بود که رو به من کرد که نزدیک‌اش ایستاده بودم.
– درست است؟
می‌گویم: چه می‌دانم! مگر علم غیب دارم؟ فقط می‌توان حدس زد!
مجید … شاید به منظور انصراف خاطر بود … که رو به او کرد که نزدیک‌اش ایستاده بود و گفت: اگر خدا بخواهد و انتگرال‌اش سخت نباشد، جسته‌ایم. و او در جواب به تلخی او را دست انداخت، به مجید گفت: خوب چند شمع نذر می‌کردی! با اینکه دید مجید دمغ شد، به حرف‌اش ادامه داد: شنیده‌ام امامزاده کفترباز، می‌دانی کدام را می‌گویم؟
لحظه‌ای تامل کرد و منتظر واکنش مجید ماند و چون با سکوت مجید مواجه شد، ادامه داد: توی شمیران است، مشکل همه را می‌گشاید. حالا هم دیر نشده است. پس از امتحان چند شمع می‌خری، عطف به ما سبق هم می‌شود …
از قیافه‌ی مجید که چشمان‌اش را ریز کرده بود، فهمید که او را دلخور کرده است، بی‌جهت.
– آخر مرد حسابی مگر مریض بودی؟
به دلگیری مجید که دیگر از او رو بر گردانده بود وقعی ننهاد، پا بر خاک و سر به آسمان ساینده، از بالا، زیر لب قر زد، دارند مهندس می‌شوند، و هنوز همچین که با مشکلی روبرو می‌شوند. دست به دامن خدا، پیغمبر، امام و امام زاده می‌شوند، حالا به این‌ها بگو هر کس باید خودش سرنوشت‌اش را در دست بگیرد، مگر می‌فهمند؟!
– آخه آدم حسابی خدا، تازه اگر وجود داشته باشد، مگر بی‌کارست بیآید انتگرال را ساده کند، اگر اهل کار بود، کاری می‌کرد که دیگر آدم‌ها از گرسنگی نمیرند.
حرف‌هایی که می‌زد دیگر بیشتر به واگویه می‌بردند، برای‌اش اهمیت نداشت مخاطبی دارد یا ندارد، از این رو بدون آنکه منظورش واقعا مجید باشد ادامه داد: کسی نیست بگوید اگر نتیجه‌ی امتحان برایت اهمیت می‌داشت، بایست دَرْسَت را می‌خواندی، اگر خوانده‌ای دیگر احتیاج به خواست خدا نداری، اگر نخوانده‌ای لابد برایت اهمیت چندانی نداشته است.
درست می‌خواست بگوید: انسان هر چه می‌کارد بر می‌دارد، که پشیمان شد؛ حرف‌اش را قطع کرد … دست روی شانه‌ی مجید گذاشت و گفت: ببین! حالا از این حرف‌ها گذشته، می‌خواهی حتما رد نشوی؟
مجید حیرت زده به او می‌نگریست. بعدا به او گفت که از شنیدن حرف‌های بی ربط و ضبط او حیرت کرده بود و از فرط دلخوری اصلا نمی‌خواسته با او حرف بزند، فقط از روی کنجکاوی جواب داده بود: بله.
– اگر دیدی نمی‌توانی به سئوالات جواب بدهی به من یک طوری علامت بده!
– یعنی چه؟ برای چی؟ مجید پرسید.
– تو کاری نداشته باش! فقط علامت بده! مثلا سرت را به طرف راست و چپ بچرخان، اگر می‌توانستی به سئوالات جواب بدهی به طرف بالا و پایین!
مجید حیرت زده با گفتن: باشد! پذیرفت.
مجید سپس‌ به او گفت که آن روز فقط از روی کنجکاوی، با این که از پس سئوالات می‌توانست بر بیاید سرش را به طرف راست و چپ تکان داده است. و برای اینکه سر به سرش بگذارد، افزوده بود، به خواست خدا، می‌توانست مسائل ریاضی را حل کند.
با تکان خوردن سر مجید بود که جلسه امتحان، سپس دانشگاه به هم خورد، و دوستی آن دو شروع شد به قسمی که بعدها مجید نیز به محفلی پیوست که جلسه و دانشگاه را به هم ریخته بود و او آنرا رهبری می‌کرد. یکی از چیزهایی که به یادگار آن روز مانده بود این بود که مجید هر وقت با او تنها بود به جا و نابجا، بی ربط و با ربط انشاءالله و به خواست خدا را به هر چه می‌گفت می‌افزود و گاه موجب خنده می‌شد.
بدون اینکه بیاندیشد برای چه مجید آمده است، وقتی او را در قاب روزن پرده دید لبخندی زد و اسلحه‌اش را غلاف کرد. خیابان تهی می‌نمود. صرفنظر از تک درختی، به برهوت می‌مانست. وقتی در را گشود، مجید لبخندی کم رنگ زد.
می‌گوید: از آن لبخندهای دروغین نفرت برانگیز که نقش پوشنه را دارند و بایست چیزی را مخفی بکنند.
بر پشت لبان مجید دانه‌های درشت عرق نشسته بود. زیر لبخندی که می‌زد، به نظر می‌آمد، نمی‌تواند عصبیت‌اش را لاپوشانی بکند.
می‌گوید: دلم گرفت. عبوس.
لبخندی که لبان‌اش با دیدن مجید از پشت پنجره به خود دیده بودند، ناپدید شد. یک ماه و اندی می‌شد که از ته دل نخندیده بود، از آن روز که سر قرار او سلسله‌ی دستگیری‌ها شروع شده بود. بیش از یک ماه پیش برای اولین بار شاهد دستگیری شده بود. آن روز
می‌گوید: آن روز نحس!
ساعتی قبل از قرار با دیدن علامت سلامتی لبخندی از روی خوشنودی زده بود. پس از آن سر چهار راه نادری کنار یک چرخ طوافی ایستاده بود، برای کودکی که دست به دریوزگی به جانب او گرفته بود و طلب مغفرت برای رفته‌گان‌اش می‌نمود، دل سوزانده بود، دست نوازش به سر او کشیده بود، برای او و خودش لبوی داغ خریده بود، خورده بود، ضمن خوردن لبو اطراف را از زیر نظر گذرانده بود، و پس از دادن قدری پول خرد به بچه که به نظر می‌آمد از مهربانی و سخاوت او انگشت به دهان مانده بود، توی ساختمان آلومینیم رفته بود.
می‌گوید: بچه نمی‌دانست که با آن چشمان زیبا و غمگین‌اش از من می‌توانست بیشتر از این‌ها دربیآورد.
گشتی توی ساختمان شلوغ زده بود، حتی عابرینی که به او تنه زدند نتوانستند عیش‌اش را غمصور و یا او را دلخور بکنند.
– خوشی کودک گدا پس از گرفتن پول به من سرایت کرده بود.
همه چیز به نظرش عادی آمده بود. پس از اجرای قرار، در حین دور شدن، هوا انباشته از صدای گلوله شد. سپس صدای نفیر آژیری که چون تیغ پوست‌اش را خراش می‌داد. با ناباوری به پشت سرش نگاه کرده بود، احمد، همو را که چند دقیقه پیش دست‌اش را فشرده بود، دوستانه به پشت‌اش زده بود، روی برانکارد می‌بردند. دهان‌اش خشک شده بود. ایستاد. به همین سادگی است.
می‌گوید: نمی‌بایست می‌ایستادم.
ولی بر خلاف دستورالعمل ایستاد، روبروی یک قهوه‌فروشی، بدون آنکه رایحه‌ی سکرآور قهوه‌ی بو داده، که آن همه به آن علاقه داشت، را حس کند. بی اختیار با دست روی برآمدگی کت‌اش کشید، اسلحه‌اش آنجا بود. نمی‌توانست برای احمد کاری بکند.
می‌پرسم: برای خودت چی؟
– برای خودم!
در جواب من اخم می‌کند.
رنگ چهره‌ی جماعت رهگذر با شنیدن صدای گلوله، ابتدا پرید (می‌گوید)،
می‌گویم: سپس اما ترس و کنجکاوی آمد و در نگاه‌شان چنبره زد.
وضع اما پایدار نبود. گلوله‌ها به فضا فقط برای لحظاتی چند جلوه‌ای سربی دادند و خشونت را قابل روئیت گرداندند. وقتی صدای گلوله‌ها قطع شد و آژیرها خاموش شدند، و اوباش (نامی که او به نیروهای امنیتی می‌دهد) رفتند.
– گورشان را گم کردند.
گورشان را گم کردند، چندی بعد روزمره‌گی که به کناری زده شده بود، به حرکت در آمد و همه چیز، جز وضع او را به حال عادی بر گرداند. ماشین‌ها که رانندگان آنان را برای جستجوی سوراخ موش ترک کرده بودند، برگشتند و بعد از چند لحظه بوق‌های بی‌حوصلگی فضا را پر کردند. راه بندان بر طرف شد. کسی فریاد زد: ماهی تازه!
لبویی چاقوی‌اش را توی شکم یک لبو فرو برد … و مشتریان قهوه‏خانه‌ای که در مقابل‌اش ایستاده بود نوشیدن را از سر گرفتند.
– اما همه زیر لب چیزی می‌گفتند.
باید هر چه زودتر علامت سلامتی خودش و خبر دستگیری یا مرگ احمد را به دیگران می‌داد.
– اما نپرسیدی چرا تو را نگرفتند و …
– چرا، چرا، مکرر.
– اما …
– اما قرار است چه جوابی بیابم، جز اینکه ممکن است توی تور باشم.
راه افتادم. هر از گاهی جلوی ویترین مغازه‌ای می‌ایستادم، و به اطراف‌اش نگاه می‌کرد. خیابان را می‌پایید، شماره‌ی ماشین‌ها و قیافه‌ی آدم‌ها را به ذهن می‌سپرد. چند بار که یک تاکسی خالی دیدم ناگهان به خیابان پریدم و جلوی آنرا می‌گرفتم. سوار می‌شدم و می‌گفتم: مستقیم، جایی که امکان دور زدن نبود پیاده و در جهت مخالف سوار ماشین دیگری شد. پس از آنکه کم و بیش مطمئن شد کسی دنبال‌اش نمی‌کند به پارک شهر رفت، روی یک نیمکت نشست، روی کاغذی با ماژیک مشکی درشت نوشت:
هو الباقی
انا لله و انا الیه راجعون
با کمال تاسف به اطلاع می‌رساند دوست، همکار و برادرمان احمد بنی‏آدم امروز صبح بر اثر یک سانحه‌ی جان‌گداز دار فانی را وداع گفت و به دیار باقی شتافت. از تمامی دوستان، آشنایان و همکاران مرحوم دعوت می‌شود برای وداع با دوست شریف و طلب مغفرت برای روح مرحوم از درگاه ایزد منّان و اظهار همدردی با بازماندگان ایشان روز جمعه در مسجد جامع گرد بیایند.
بقای عمر دوستان و آشنایانش باد!
بازماندگان: منصور بنی‏آدم، جواد بنی‏آدم، کریم بنی‏آدم، سید محمود جوادی، خانواده‌ی تهرانی، خانواده‌ی کمالوند. خانواده‌ی شفق و زرین دست.
تاریخ همان روز را زیر آن نوشت، با احتیاط از پارک عبور کرد، آنرا بغل در ورودی دادگستری به دیوار چسباند، نگاهی با غیض به فرشته‌ی عدالت و ترازوی‌اش کرد، زیر لب به آن فحشی داد، سپس به آن پشت نمود، و رفت، بی آنکه بداند سرگردانی‌اش آغاز شده است. برابر دستورالعمل‌های امنیتی دیگر نمی‌بایست به خانه‌ای که در آن ساکن بوده است باز می‌گشت، قصد بازگشت هم نداشت. با مینی‏بوس راهی کرج شد، بیرون تهران، وقتی که ماشینی از روبرو و از پشت سر نمی‌آمد، و بنی بشری دیده نمی‌شد از راننده خواست نگه دارد. پیاده شد، و پای پیاده خارج از جاده و با احتراز از آن به تهران باز گشت. محله‌ای دیگر و خانه‌ای دیگر. اما واقعه ده روز در میان دو بار دیگر تکرار شد. ناصر و محمد را پس از اجرای قرار با او در مقابل چشمان‌اش دستگیر کردند. دوباره باید خود را پاک می‌کرد. رد می‌زد. به همان ترتیب که آن روز پس از دستگیری احمد عمل کرده بود، خود را پاک کرد. هر بار بیش از بار قبل می‌کوشید پاک شود. ظریف و تیزبین عمل می‌کرد.
کارهایی کردم که به عقل جن هم نمی‌رسد (خودش می‌گوید)؛ بار آخر حتی به آن کارها نیز اکتفا نکرد با اتوبوس به مقصد آبادان حرکت کرد، در یک رستوران سر راه نزدیک پل دختر دیگر سوار اتوبوسی نشد که با آن از تهران راه افتاده بود و توقفی داشت. با پول زیادی یک ماشین سواری دربست گرفت و به درود رفت و سپس با قطار به تهران بازگشت. خانه‌ی جدید، ترحال اجباری دیگری. هر بار که خانه‌اش را عوض می‌کرد از میزان اسباب اثاثیه‌ای که برای خود تهیه می‌کرد کاسته می‌شد. بار آخر فقط یک میز، یک صندلی، یک دست رختخواب، چراغ خوراک‌پزی و چند قلم خرت و خورت دیگر مثل لیوان و بشقاب و ….
تقاضای جلسه‌ی فوق‌العاده شد. او را با چشمان بسته به محل جلسه بردند. در جلسه‌ای که به منظور بررسی ضربات تشکیل شده بود از او پرسیده شد چرا او تا کنون دستگیر نشده است؟
می‌گوید: بگو به جای بحث پیرامون دستگیری‌ها از من پرسیده شد چرا تا کنون دستگیر نشده‌ام؟
جواب‌اش را نمی‌دهم.
سئوال را وقیح و مسخره یافت.
– باید گفت مهمل! مهمل نبود؟
سئوال را وقیح و مسخره و مهمل یافت، با شنیدن سئوال لبان‌اش لرزیدند، به لکنت افتاد و عرق کرد. شانه‌ایی بالا انداختم و گفتم: چه می‌دانم، پس از سکوتی نسبتا طولانی
– باید بر خودم مسلط می‌شدم و آرامش‌ام را حفظ می‌کردم.
پس از تسلط بر خود (که بهتر است گفته شود: پس از تسکین درد و اندوهی که پرسش موجب‌اش گشت) دوباره دهان باز کرد و با صدایی که می‌لرزید، گفت (یا شاید بتوان گفت بر سر دیگران فریاد زد): ما در اینجا جمع شده‌ایم تا دلائل دستگیری‌ها را پیدا کنیم نه اینکه به دلائل عدم دستگیری من بپردازیم، به علاوه همین سئوال را از تک تک شما نیز می‌شود کرد.
– تو، حمید، چرا تو دستگیر نشده‌ای؟
حمید جوابی نداد. سکوت.
– چرا جواب نمی‌دهی؟
رو به تقی کرد و گفت: خوب تو بگو!
دیگران نگاهی به یکدیگر کردند. در جواب به او گفته شد: بعداز قرار با ما کسی دستگیر نشده است.
– خوب، که چی؟
سئوالات و جواب‌ها چندان دوستانه نبودند.
او گفته بود: فقط باید ما یک مسئله را مورد بررسی قرار بدهیم
– چه مسئله‌ای؟
– یکی یا چند نفر از ما تحت نظرند. بدون قید و شرط باید همه (صدای‌اش را بلند کرد)، همه بدون استثناء خانه‌هایشان را ترک و دیگر به آنجا برنگردند. باید همه خارج شوند و پس از مدتی دوباره برگردند.
دیگران فقط سری تکان دادند. در فضایی سرد چند گزارش دیگر داده شد؛ سپس آدرسم را گرفتند و خداحافظی.
پس از آن بود که سر قرار نرفت.
– چرا اما نرفتی؟
می‌داند/نمی‌داند. اما یک امر واضح است: از آنجا که او سر قرار نرفته است مجید را فرستاده‌اند. آدرس را به مجید داده‌اند.
– اما چرا؟
– مجید اینجا چه می‌کند؟
چه جوابی می‌توانم به او بدهم. جواب به سئوال متضمن داشتن علم غیب است.
– چرا خشکت زده؟ در را باز کن!
مجید داخل شد و وسط اتاق ایستاده بود و با نگاه‌اش اتاق را بررسی می‌کرد. دنبال چیزی می‌گشت. از مجید خواست بنشیند.
مجید در حین نشستن روی تنها صندلی موجود گفت: تصمیم گرفته شده است …
حرف‌اش را قطع کرد و پرسید: چای؟
مجید حرف‌اش را ادامه نداد، سرش را به علامت نفی تکان داد. به پشتی صندلی تکیه داد. کتاب را برداشت و عنوان آنرا از نظر گذراند. گویا نمی‌خواهد بگوید یا یادش رفته است چه می‌خواسته بگوید. مجید به او نمی‌نگریست.
– این کتاب را که تو به من سفارش کرده بودی بخوانم، خودت نخوانده بودی؟
– چرا! دوباره، نه، این بار… بار سوم است که دارم می‌خوانمش!
– بار سوم!
– بالاخره تو آنرا خواندی؟
مجید ضمن گفتن: نه، نه! فرصت نشد! کتاب را همان طور که بود روی میز گذاشت، باز. و گفته پیشین‌اش را ادامه داد: گفته‌اند بایست ترا به یک جای امن ببرم. تا اطلاع ثانوی تمام ارتباطاتت را قطع خواهی کرد …
مکث می‌کند. با زبان لب‌های‌اش را مرطوب می‌کند، انگار که دهان‌اش خشک است. سپس می‌گوید: در واقع قطع شده‌اند.
عرق سردی بر پیشانی‌ام نشست. با سر آستین پیراهنم به پیشانی‌ام کشیدم. نمی‌خواست دیگر به خودش بنگرد.
می‌پرسم: نگفتند چرا؟
– به من توضیحی ندادند.
– چرا بدون توضیح دادن کار را برعهده گرفتی؟
– فرمان، فرمان است. مجید گفت.
با وجودی که هنوز اسلحه‌اش را در اختیار داشت، احساس می‌کرد خلع سلاح شده است. از مجید پرسید: تو چه فکر می‌کنی؟
– راجع به چی؟
– راجع به دستگیری‌ها!
– مجید شانه‌ای بالا انداخت.
– تو که فکر نمی‌کنی من …
حتی نسبت به گفتن آنچه که در ذهن داشت و به پایان بردن جمله‌اش اکراه داشت. ساکت شد. هر دو سکوت کردند.
علیرغم اینکه مجید گفته بود به چه منظوری آمده است، به او گفتم: فکر کردم آمدی برویم عملیات. طبق قرار قبلی امروز بایست انجام می‌شد.
مجید گفت: بله، امروز بایست عملی می‌شد، اما با توجه به شرایط فعلی به گمانم عقب افتاده است یا کان لم یکن اعلام شده است.
– چرا؟ برای اجرای آن که فقط یک تیم دو نفری کفایت می‌کند. حتی موتورسیکلت هم که آماده است.
– چرایی‌ا‌ش را نمی‌دانم.
زنگ در به صدا در آمد. با شنیدن صدای زنگ هر دو به یکدیگر نگریستند، پرسشگر.
بدون اینکه پرده را کنار بزنم، با احتیاط از روزن پرده به بیرون نگریستم. مقابل خانه‌اش چند ماشین پلیس ایستاده بودند. در پشت هر یک چند آدم مسلح سنگر گرفته بودند.
می‌گوید: ترس برم داشت.
چندین بار این اتفاق را تصور کرده بود. پیشتر تصور می‌کرد، در صورتی که پیش بیاید، نخواهد ترسید. اما وقتی که تصور صورت واقعیت به خود گرفت وضع‌اش طور دیگری شد. شکلی که برخی از وجوه آن غیر قابل پیش‌بینی بودند.
– همواره بین واقعیت و تصور شکافی وجود دارد. می‌گوید.
دهانم خشک شده بود.
– مجید نیز باید ترسیده باشد. وامی‌گوید‌.
ترس‌اش قابل روئیت بود. می‌لرزید.
– ای بخت بد! اگر مجید قدری دیرتر آمده بود چه می‌شد!
اما اقبال را نمی‌تواند زیاد سرزنش کند. با سرعت از پرده دور شد و به طرف پیت حلبی رفت. اسناد را که در کنار پیت بودند، توی آن انداخت، شیشه‌ی کوچک نفت را روی آنها خالی کرد و کبریت کشید، در حالیکه اسناد را توی پیت حلبی می‌سوزاند. به نظر می‌آمد که همه چیز را تحت کنترل دارد.
– اما نداشتم!
نمی‌خواست مجید (که او را برادر کوچک‌ترش می‌خواند) آنجا باشد.
– کاری نمی‌توانی برای او بکنی!
– باید اما راهی یافت.
– راهی نیست!
به مجید رو کرد و با صدایی لرزان گفت: باید رفت. هر دو اسلحه کشیدند. خودش جلو افتاد تا به مجید راه فرار را نشان بدهد. برای اینکه مطمئن شود پشت در کسی نیست از طریق روزنه‌ی در پشت آن را کنترل کرد. با اینکه کسی را ندید ولی با احتیاط در را باز کرد.
– میدان دید آن قدری نیست که تمام فضای پشت در را بتوان دید.
به پشت بام که رسیدند صدایی در بلندگو به آنان اطلاع داد که خانه محاصره شده است و از آنان خواست بیرون بیایند.
– از این طرف!
مجید گفت: بهتر است جدا بشویم.
در جواب مجید می‌گوید: نه! این طرف یک حمام است، می‌شود آنجا مخفی شد.
– خوب تو به آن طرف برو!
– من این محل را شناسایی کرده‌ام. با من بیا!
– جدا بشویم شانس‌مان بیشتر است.
دلش می‌خواست فرمانده‌ی مجید می‌بود، به قسمی که مجید مجبور به فرمان‌بَری باشد و به او فرمان بدهد، حاضر بود به او التماس بکند (که کردم)، تا او را متقاعد بکند با او برود. مجید گوش به حرف من نداد و به سمت دیگر رفت.
لحظه‌ای به مجید که دور می‌شد با تاسف نگریست. وقتی دیگر می‌خواست به راه بیافتد با صدایی گرفته فریاد زد: اگر جان سالم به در بردیم، شب ساعت هشت همدیگر را پیش رحیم می‌بینیم. شنید که مجید می‌گوید باشد.
از این بام به آن بام. جلد و چابک. می‌دوید. عرق کرد. این بار بیش از پیش. وقتی به پشت بام حمام رسید، اسلحه را غلاف کرد. با اینکه به دیوار آویزان شده بود، تا فاصله‌‌اش را با کف حیاط خلوت حمام کم کند، پس از جهیدن به کمرش فشار آمد. به درد مختصر توجه نکرد. توی حیاط خلوت حمام بود که صدای تیراندازی را شنید. آه از نهادش بلند شد.
– مجید!
دلش می‌خواست همانجا بنشیند و زانوی غم در بغل بگیرد و های‌های گریه کند. اما نمی‌توانست بنشیند، باید می‌رفت.
– برای گریستن فرصت بسیار است.
از لای درز در حمام به سالن دراز، باریک و نیمه روشن نگریست. کسی آنجا نبود. در را گشود و به درون رفت. روی یکی ازصندلی‌های ارج طوسی رنگی که گوش تا گوش کنار دیوار چیده شده بودند، نشست. وقتی سایه‌ی حوله‌دار توی راهرو افتاد سرفه کرد. دو مرتبه به آن حمام آمده بود. بار دوم بود که به حوله‌دار که قیافه‌ی او را دیگر می‌شناخت، انعام کلانی داد و به خاطر یک چنین روزی، روز فرار. آن روز چند ساعت توی نمره ماند، تا روز مبادا برای‌ حوله‌دار چند ساعتی که ممکن است در حمام بماند، عادی جلوه کند و حوله‌دار را به این کار، توقف چند ساعته در حمام عادت بدهد.
حوله‌دار متوجه سرفه‌ی او شد و سمت‌اش آمد. بی‌مقدمه پرسید: شما هستید؟ چرا اینجا نشسته‌اید؟
– وقتی آمدم شما نبودید، منتظر شدم تا بیایید!
– نمره؟
– بله!
– کیسه؟
– حالا که نه! بعدا زنگ می‌زنم!
این بار همان جا، اول کار، یک اسکناس درشت کف دست حوله‌دار گذاشت.
– بقیه هم دارد! فقط لطف کنید سفارش مرا به دلاک بکنید.
– چشم! چشم! ارباب! حوله‌دار با تملق و چاپلوسی درست مثل دفعه‌ی پیش که انعام گزافی گرفته بود، جواب داد.
برایم در یک نمره را گشود. به درون نمره رفت. قبل از اینکه لباس‌اش را در آورد قدری روی سکوی قسمت رخت‌کن نشست. به موهای خود چنگ زد.
– مجید!
چند لحظه همانطور بی حرکت ماند. اما اشکی برای ریختن نداشت.
– حالا که باید گریست اشک نمی‌آید!
با تأنی لخت شد. شیر دوش را باز کرد، سرد، گرم. زیر دوش رفت. سپس دوش آب گرم را باز گذاشت و روی سکو دراز کشید. چند ساعت آن تو ماند. بعد دلاک را صدا زد. او آمد. قبل اینکه دلاک کارش را شروع بکند، انعام‌اش را داد و از او خواست مشت و مال‌اش بدهد، همچنین سبیل‌اش را بتراشد. پس از رفتن دلاک باز قدری دراز کشید. چشم به پنجره‌ی کوچک سقف دوخته بود و در انتظار گرگ و میش شدن هوا. لحظه‌ی دلخواه که فرا رسید، لباس پوشید. توی راهرو حوله‌دار را صدا کرد. دست کرد در جیب و اسکناس درشتی در آورد با این امید که حوله‌دار نتواند آنرا خرد بکند.
رو به حوله‌دار کرد و گفت: نصف‌اش انعام شماست.
چشمان حوله‌دار برقی زدند. با دستپاچگی گفت: پول خرد ندارم.
لبخندزنان پاسخ دادم: خوب، با هم برویم تا آن طرف خیابان خردش بکنم.
انعام آنقدر زیاد بود که حوله‌دار چاپلوسانه به دنبال‌اش راه افتاد، در را گشود. در حین خروج، درست در لحظه‌ای که یک پایش در خیابان بود، برای آنکه فرصتی برای بررسی خیابان پیدا کند از حوله‌دار بی جهت آدرسی پرسید. حوله‌دار همانطور که پیش‌بینی می‌کرد، توقف کردو قدری کله‌اش را خاراند و سپس جواب‌اش را داد. پس از آن، قبل از اینکه دوباره راه بیافتند به لنگی که روی شانه‌ی حوله‌دار بود اشاره کرد و پرسید آیا لنگ را می‌فروشد.
– سرم خیس است و می‌ترسم سرما بخورم!
حوله‌دار با تردید جواب مثبت داد.
– چند؟
با قیمتی که حوله‌دار ذکر کرد بی درنگ موافقت کرد. از حوله‌دار لنگ نیم‌دارش را گرفت و آنرا بر سر انداخت. با یکدیگر خارج شدند. شانه به شانه‌ی هم راه می‌رفتند. ضمن طی کردن عرض خیابان از حوله‌دار چند سئوال بی معنی کرد و بی جهت خندید، در حالیکه با یک بال لنگ گاه خنده‌اش را می‌پوشاند.
– باید صورتم را می‌پوشاندم!
آنسوی خیابان وارد یکی از مغازه‌ها شدند. پس از آنکه پول را خرد کرد، دستمزد، انعام و پول لنگ را داد و از مغازه خارج شد. محل را ترک کرد، بی آنکه حتی به پشت سرش بنگرد. بی هدف. گریخته بود. توانسته بود بگریزد. احساس تنهایی می‌کرد، انگار که در سیاره‌ی دیگری است، یا از سیاره‌ای دیگر به زمین آمده باشد. در یک ساندویچ فروشی فقط توقف کرد و غذای مختصری خورد، آنقدر که می‌توانست خست به خرج داد.
– باید حساب پول را داشت. در این ماه به دلائل امنیتی بیش از جیره‌‌ام خرج کرده‌ام.
نمی‌توانست مثل دفعات پیش رد بزند چون می‌بایست ساعت هشت نزد رحیم باشد. نزدیک هشت بود که وارد تعمیرگاه رحیم شد. تعمیرگاه کوچک بود و همه‌ی آن را در یک نگاه می‌شد دید. بر حسب عادت، بر حسب عادت، مثل همه جا، آن را از نظر گذراند. در چشمان رحیم برق شادمانه‌ای دید. خوشحال شد.
– حداقل پای‌شان به اینجا نرسیده است.
رحیم گفت: همانطوری که خواستی موتور رو روبراه کردم.
از او تشکر کرد و دستی به پشت‌اش زد. قدری تنها با رحیم که از هواداران دورشان بود توی دفتر نشست. ضمن خوردن چای با او از اوضاع و احوال زمانه گله کرد، بدون اینکه راجع به مجید بپرسد، می‌ترسیدم نگرانی‌ام را بروز بدهم و رحیم را نیز دلواپس بکند.
ساعت هشت هم رسید و از کنار او گذشت. مجید نیامد.
– کار مجید هم به انتها رسید! حالا جایی یکی می‌نویسد:
هو الباقی
انا لله و انا الیه راجعون
….
و به دیگران خبر می‌دهد تا ضربه را محدود بکند. خودش سه بار جملات کریه‌المنظر منفور را نوشته بود.
– چند بار دیگران نوشته بودند. می‌پرسم.
نمی‌داند، دیگر نمی‌دانست چند بار به او یا به دیگران اطلاع داده بودند تا جلوی فرود بهمنی را بگیرند که همه چیز را داشت نابود می‌کرد.
– مگر دیگر می‌شود جلوی‌اش را گرفت؟ میپرسد، میپرسم!
جوابی وجود ندارد. سکوتی سنگی. پیشتر حتما می‌گفت می‌شود. حالا گاه از ذهن‌اش می‌گذرد: شاید … شاید … با یک جراحی. با قطع عضو فاسد …
رحیم را بدون آنکه بخواهم نگران کردم.
رحیم با نگرانی از او پرسید: چی شده؟
– هیچی! چطور مگر؟
– آخه یه هو صورتت متشنج شد!
– هیچی، طوری نشده است!
خودش هم می‌داند که طوری شده است. با اینکه نمی‌خواهد به روی خودش بیاورد، تا به امروز، به حدس می‌دانست که دیگران او را عضو فاسد قلمداد کرده‌اند. آن روز مجید نیامده بود که بروند عملیات، بلکه آمده بود به او بگوید ارتباطات‌اش قطع شده‌اند، آنهم بدون دلیل. مجید به طور ضمنی به او گفته بود که مسئول ضربات است. از اینکه به عنوان عضوی فاسد به او نگریسته شده است، چندش‌اش شد. قشعریره‌ای آمد و بر پشتش نشست. با آمدن مجید دیگر کتمان آن از خودش مشکل شده بود، به نظر غیر ممکن می‌رسید.
– تکلیف کارهایی که بر عهده دارم، چه می‌شود؟
نمی‌دانست. مسئولیت عملیاتی که آن روز باید انجام می‌شد بر عهده‌ی خود او بود. او و تیم‌اش بودند که محل را شناسایی کرده بودند، به دنبال سرهنگ همه جا رفته بودند: خانه‌ی مسکونی‌اش، خانه‌ی نشمه‌ی سرهنگ، خانه‌ی زن جوان و خوش بر و رویی که سرهنگ هفته‌ای یک بار، چهارشنبه‌ها ساعت هفت و نیم با ماشین شخصی‌اش به نزد او می‌رفت و دوازده و نیم شب از خانه‌ی او خارج می‌شد. حلقه‌ی دوستان و آشنایان نزدیک‌اش که ظاهرا با آنها دوره داشت را می‌شناخت، می‌دانست همگی آنها با همسران‌شان هر شب جمعه خانه‌ی یکی از آنها جمع می‌شدند، حتی بر حسب ترتیبی که به تدریج به آن پی برده بود می‌دانست که آن هفته نوبت کیست. در هر لحظه می‌توانست بگوید الان سرهنگ کجاست، در اداره، در خانه، سر راه. و حالا این همه زحمت چند ماهه به باد می‌رفت، آن هم بی دلیل بدون توضیح. فقط به خاطر این که …
– اگر مجید می‌آمد …
اگر او را کنار گذاشته باشند عملیات، به این زودی، یا هرگز انجام نمی‌شد. و سرهنگ … وقتی به سرهنگ فکر می‌کند، با آن غبغب‌اش، به چشمان خون گرفته‌اش، به تعلیمی‌اش …
رحیم پرسید: با موتور چه بکنم؟
– آنرا می‌برم!
موتور را تحویل گرفت. با احتیاط از کوچه‌ها و خیابان‌های فرعی به سمت خانه‌ی سرهنگ راند، طوری که هم زمان با سرهنگ، به آنجا برسد. ماشین سر رسید، سرهنگ که از ماشین پیاده شد، بدون آنکه از موتور پیاده شود، اسلحه‌اش را کشید، نشانه رفت و شلیک کرد. سرهنگ که بر زمین غلتید گاز را به موتور بست و موتور از جا کنده شد. اما چند لحظه بعد موتور با سر و صدا لیز خورد و چپه شد. آخرین چیزی که هنوز هم یادش می‌آید صدای گلوله‌هایی است که او شلیک نکرده بود و سوزشی در پشت‌اش. چشم که گشود مردی را بالای سرش دید با چهره‌ای پر از خنده‌ی ظفرمند که سپس دریافت بازجو است.
بازجو گفت: شانس آوردی!
نمی‌دانست منظور او چیست و برای‌اش مهم هم نبود. بر خلاف تصور او که انتظار کُند و زنجیر، شلاق و قپانی داشت، بازجو رفتارش دوستانه بود. فقط از او پرسید: می‌خواهی حرف بزنی؟
در جواب‌اش هیچ نگفت.
– چند روز دیگر، بعداز اینکه حالت بهتر شد، ترا به دیدن کسی می‌بریم که وادارت می‌کند چهچهه بزنی. بازجو گفت.
چند روز بعد مجید را با او روبرو کردند.
می‌گوید: بازجو به مجید اشاره کرد و به من گفت: چرا حرف نمی‌زنی؟ ببین این هم چهچهه زده است. هر چه که داشته را گفته.
مجید خسته و خیده سرش را پایین انداخت. زمانی که ابراز شد او نیز چهچهه زده است، دستان مجید تکان یا لرزشی قابل روئیت را تجربه کردند. توی سرمای اتاق دانه‌های درشت عرق روی پیشانی‌اش دیده می‌شدند. لب پایینی‌اش متورم و خونی بود. چشم بند داشت ولی می‌شد بخشی از کبودی زیر چشم‌اش را دید. مجید دمپایی به پا داشت. پاهای مجید ورم کرده بودند. حسابی خدمت‌اش رسیده بودند. آش و لاش شده بود.
می‌گوید: چشمان مرا نبسته بودند. مرا کتک نزده بودند.
به من گفته بودند: تو از خودمانی، برای همین هم چشم‌هایت را لازم نیست ببندیم.
چندش‌اش شده بود. هنوز هم وقتی جمله را به یاد می‌آورد لرزشی خفیف در پشت‌اش حس می‌کند. از خودمانی! ترا از خودمان خواهیم کرد.
می‌گوید: من و آنها؟!
– او و کسانی که به خون یکدیگر تشنه بودند؛ به یکدیگر تعلق داشتند!؟
می‌گوید: آنها می‌گفتند. دائم می‌گفتند، انگار می‌خواستند به من نیز القاء بکنند که از آنها هستم. از آنها نبودم و هیچگاه نخواهم شد.
بدون آنکه واکنش آگاهانه و ارادی‌ی قابل روئیتی نشان بدهد، به آن چه که به او گفته می‌شد، هر بار با اکراه گوش می‌داد. زبون و خوار. فقط هر از گاهی دندان‌هایش را بر یکدیگر می‌فشرد یا بر یکدیگر می‌سایید. اگر اسلحه می‌داشت، دهان‌شان را با سرب پر می‌کرد. اسلحه نداشت. اسلحه، همیشه گفته بود، به دیگران و حتی در تنهایی به خودش، مکرر: بین ما سلاح داوری می‌کند. ولی می‌توانست به گلوی گوینده با آن خنده‌ی هرزه‌اش بچسبد، و آنرا بفشارد. یکبار، و فقط یکبار، وقتی که دیگر جان به لب‌اش رسید، وقتی مجید را آورده بودند، به یکی از آنان که لنترانی می‌پراند، یورش برد، ولی دیگران او را گرفتند و از خجالت‌ش در آمدند. همان یک مرتبه کتک خورده بود
می‌گوید: حتی جلوی مجید هم به من گفتند: از خودمانی. دردش بیشتر بود. دلم گرفت.
کاش حداقل وقتی مجید آنجا، روبرویم، روی صندلی نشسته بود، به من نمی‌گفتند: از خودمانی! حالا مجید چه فکری میکند؟
به او می‌گویم: چه اهمیتی دارد؟
جواب نمی‌دهد، فقط شانه‌ای بالا می‌اندازد.
– برای همین در مقابل مجید به طرفی که گفت از خودمانی حمله کردی؟
– شاید، نمی‌دانم.
پس از اینکه از کتک زدن او خسته شدند و او را توانستند بر صندلی بنشانند به او می‌گویم: مجید که خودش چهچهه زده است، اگر نزده بود باز یک چیزی! چه فرق می‌کند او چه فکر می‌کند، اوست که باید خجالت بکشد نه تو!
به هر حال وقتی به او گفته می‌شد: از خودمانی، او را می‌آزردند.
– تو هم باید حرف بزنی! بازجو گفت.
بازجو سپس دست روی سر مجید که پانسمان شده بود، گذاشت و از او خواست بگوید مامور اجرای حکم بوده است.
مجید هم گفت مامور اجرای حکم بوده است.
می‌گوید: بی اختیار پرسیدم کدام حکم؟
بازجو به مجید می‌گوید: به او بگو.
مجید با لبانی که می‌لرزیدند گفت: محکوم به مرگی!
بازجو از مجید خواست به او بگوید همه، حتی دوستانت، همرزمان‌ات می‌گویند از آنها هستی. بازجو کلمه‌ی همرزم را با پوزخندی ادا کرد که موجب چندش‌اش شد. پس از آن بازجو با خنده‌ای که هنوز طنین‌اش را می‌شنود گفت: اینجا اما دست هیچکس به تو نمی‌رسد. در پناه ما …
صدای فریادی از بیرون، از توی راهرو صدای بازجو را زیر سیطره خود در آورد، صدا بیشتر به زوزه می‌مانست تا فریاد. لرزشی خفیف زیر پلک بازجو دیده شد. چهره‌اش در هم رفت، به دستیارش گفت: برو این صدا را ببر! دستیارش رفت.
می‌گوید: پس از لمحه‌ای صدای نفس‌گیری که بر من آوار می‌شد، قطع شد. نفس راحتی کشیدم.
مجید هنوز با پاهای آماسیده‌اش آنجا بود. آرامش نداشت، سر جایش می‌لولید، گاه به پشتی صندلی تکیه می‌داد، گاه به جلو خم میشد، سرافکنده. با کوچکترین تکان او درد را در صورت او می‌توانست روئیت بکند.
می‌گوید: نمی‌خواستم جای او باشم. وقتی که به دیدنم آمده بود نیز، پس از آنکه چهره‌ی در هم رفته‌اش را در پس لبخندش دیدم، نمی‌خواستم جای او باشم.
فقط راضی است که به خیر گذشت و مجید دست‌اش به خون او آلوده نشده است.
می‌گوید: نباید مجید این کار را می‌کرد.
برای یک لحظه به عواقب کار مجید می‌اندیشد و می‌گوید: نباید مرتکب چنین اشتباهی شد. نباید می‌گذاشتم مرتکب چنین اشتباهی بشوند.
بازجو به یکی از همکاران‌اش اشاره می‌کند که مجید را با خود ببرد، پس از رفتن مجید لبخند زنان می‌گوید: خوب حالا چه می‌گویی؟ دوستانت بدل به دشمنانت گشته‌اند و دشمنانت بدل به دوستانت.
– اگر ولت بکنیم می‌کشنت، بدبخت.
سکوت می‌کند. نمی‌داند در جواب بازجو چه باید بگوید. مچاله شده است. بازجو بیرون می‌رود و چندی بعد با یک نفر داخل اتاق می‌شود. مرد همراه یک کیف در دست داشت. به سوی او می‌آید که وسط اتاق روی یک صندلی نشسته است. در کنار او کیف‌اش را روی زمین می‌گذارد. کیف‌اش را می‌گشاید. بساط اصلاح‌اش دیده می‌شوند. کمی آب گرم می‌خواهد. یک پیشبند سفید دور گردن‌اش بسته می‌شود، صورت‌اش را اصلاح می‌کنند و موهای سرش را مرتب.
پیراهن‌اش را از تن‌اش در می‌آورند. زخم ناشی از گلوله که خوب نشده بود، به هنگام تعویض لباس او را به یاد لحظه‌ای دستگیری‌اش انداخت. یک پیراهن تمیز و نو تن‌اش می‌کنند و کراوات‌اش را برای‌اش گره می‌زنند. سپس یک کت. به اتاق دیگری برده می‌شود. پشت یک میز تحریر نشانده می‌شود، یک نفر دیگر با دوربین می‌آید. از زوایای مختلف، در حالات مختلف: نشسته، در حال سیگار کشیدن، بدون سیگار، سپس ایستاده، از او عکس گرفته می‌شود.
بازجو به عکاس آمرانه می‌گوید: باید عکس‌ها فورا حاضر بشوند.
– چشم قربان! عکاس می‌گوید.
او را، که دیگر بدون کوچکترین مقاومتی خود را به دست سیر حوادث سپرده است، تنها می‌گذارند. پس از ساعتی بازجو و دو نفر دیگر وارد می‌شوند. بازجو کاغذی را جلوی او روی میز می‌گذارد. در حاشیه‌ی کاغذ عکس‌های خودش را می‌بیند، در حالات مختلف.
بالای کاغذ نوشته شده است: گزارش مامور سازمان اطلاعات و امنیت کشور به نخست وزیر. اسم خود را به عنوان مامور می‌بیند و فهرست اسامی کسانی را که دستگیر شده‌اند.
– اگر چهچهه نزنی، این نوشته را در اختیار روزنامه‌ها قرار می‌دهیم و آزادت می‌کنیم.
– دوستان‌ات ترا خواهند کشت، احمق، اعدام انقلابی خواهی شد.
– حرف بزن بیچاره!
– حرف بزن! بگو!

فرجام. فصل آخر رمان شام با کارولین- فصل هفتم – محمود صفریان

مهر ۱۳۹۳

حال و حوصله ندارم. خستگی از تنم بیرون نمی رود. پوچی بدی در خلاء دارد حلق آویزم می کند.
شب ها دیر می خوابم و صبح ها، صبح های خیلی زود بد خواب می شوم.
کلاهم را که قاضی می کنم رای به محکومیت خودم می دهد. صندلی نشینی کارولین پریشانم کرده است.
نمی دانم چرا درست موقعی که آشنائیمان داشت به راه خوب و پر احساسی کشانده می شد، در شبی که شام دوم را با هم بودیم و بهم نزدیکتر شدیم، فردایش من ناگهان استحاله پیدا کردم، و همه ساخته ها را چون خانه ای مقوائی به آب زدم. نمی دانم، شاید هم یک جورائی روان پریشی ناشناخته ای دارم.
طفلک در همان شب چه شادی قشنگی همه وجودش را پر کرده بود، و بی تردید انتظار داشت که فردایش گام های دیگری برداشته شود…نه، من حتمن عیبی روانی دارم. اعتراف می کنم که آن شب پس از جدائی از او ترسی ناگهانی در جانم ریخت و به کلی پریشانم کرد. ترس از چی؟ نمی دانم.
توجه کامل کارولین به من، نهایت انتظارم بود. دیدن او احساس خوبی را در وجودم به جوانه می نشاند. من دوستش داشتم و بوی خوش عشق از این دوستی مشامم را نوازش می داد.
یادم نمی رود، آن شب وقتی با حالتی غمزده خیره شد بصورتم و گفت:
…امیر، چرا زندگى این همه فشار دارد؟…چرا این همه با آدم بازى می کند؟
ویا چیزی شبیه این، وبا جمله ی قشنگی گفت:
امیر! چرا آرزوهائی که هنوز ببار ننشسته اند، خاطره می شوند.
عمیقن روحم آزرده شده است.
همانشب به خودم گفتم اگر با من راه بیاید و بخواهد که با هم باشیم، باید همه این زنگار ِاندوه را از وجودش بتراشم.
وقتی دعوتش کردم به رقص و با میل موافقت کرد، متوجه شدم که می خواهد بیشتر به من نزدیک بشود و این آن چیزی بود که من دلم می خواست.
تصمیم گرفتم او را به دنیای عادی بکشانم و ذهنش را از قید اندوهی که داشت، برهانم. یادم هست به او گفتم:
” کارولین نمی خواهی ازدواج کنی؟ ”
پاسخش را نظری مثبت تلقی کردم.
با اینکه در گوشش گفته بودم، گفت:
” نمی خواهم چیِ؟ ”
و پیشنهاد کرد که بنشینیم
پرسید:
” امیر! تو متاهلی؟ ”
ومن آنشب پس از جدا شدن از او، بجای اینکه خوشی احساس موافقت او را مزه مزه کنم، ترسی ناشناخته در جانم ریخت و آن کردم که یک روان پریش می کند.
اگر بخاطر حواس پرتی از غیبت باورنکردنی من، که سبب تصادف او شده بود، منجر به مرگش می شد چی؟ ولی او با این همه، بخاطر حفظ آبروی من با صندلی چرخداری که من به او تحمیل کرده بودم به دادگاه آمد و با صدای بلند خودش را نامزد من خواند، کاری که فردای شب شام دوم بایستی با روندی درست و منطقی اجرا می شد و نشد.
روی پیغام گیر تلفنم، آقای جفرسن خواسته بود که با او تماس بگیرم.
چرا بجای منشی خودش زنگ زده و پیغام گذاشته است؟

” چرا تماسی با من نداری؟ کجائی؟ هنوز در بهت رفتن کارولینی؟ برای برنامه فردا آمادگی داری؟…”
” سلام آقای جفرسن. بله، هنوزآن هم نه معمولی که به شدت در فکر رفتن کارولین هستم. برنامه فردا را هم می دانم اما…”
حرفم را قطع کرد:
” اگر فرصت داری سری بیا دانشگاه می خواهم ببینمت…”
” بسیار خوب تا یکساعت دیگر دفتر شما هستم. ”
” اگر کار داری و تا یکساعت دیگر نمی توانی بیائی، پس برای تا دوساعت دیگر بیا خانه ما خوشحال می شویم که امشب با تو شام بخوریم ”
” این بهتره، اما اگر لطف کنید به اتفاق خانم افتخار بدهید شام را در یکی از رستوران ها در خدمتتان باشم، خوشحال می شوم ”
” حتمن در رستوران مانتاناس؟ تو نمی خواهی این محل را از ذهنت بیرون کنی؟…نه، ممنونم ولی خانمم ترتیب شام را داده است، حتمن بیا، ما هم خوشحال می شویم. منتظرت هستیم “

من اگر این آقای با محبت را نداشتم که تا این حد هوایم را دارد، دق می کردم. واقعن گاه در اقیانوسی از نا مرادی و حتا بی غیرتی، چنین آدمهائی جزایری هستند از جنس نعمت. و من در این مورد شانس آورده ام و خوشحالم که از همه درگیری های فکری من نیز آگاه است. و چه خوب هم یاریم می کند و راهنمائی هایش گاه برایم آبی است برآتش درونم. من با آقای جفرسن احساس خوبی دارم.
” امیر می دانی فردا مراسم پایان دوره کلاسی است که تو تدریس می کنی. از چند نفری از اساتید دانشکده ها و بعضی از دانشجوهای رشته های دیگر نیز دعوت کرده ام تا بهتر با کار تو که می بینم روز به روز طرفداران بیشتری می یابد آشنا شوند.
از این قرار سال بعد دانشجویان بیشتر و مشتاق تری برای فراگیری زبان فارسی خواهی داشت و من در این فکر هستم که کارولین را هم دعوت کنیم تا از سال آینده در کلاسهایت شرکت کند هرچه باشد قرار است که با تو زندگی کند…”
” آفای جفرسن از نظر مثبت و تشویق کننده ات به خودم و کارم، ممنونم. برای فردا نیز برنامه ها را ردیف کرده ام، خانم ” سارا ” که می دانی دانشجوئی از انگلیس است نیز قرار است متنی را به فارسی بخواند، متنی را که خودش نوشته و در مورد پاره ای از روز های مورد علاقه ایرانی ها می باشد….
اما آقای جفرسن! کارولین رفت، نمی خواست بماند، علاقه ای به بودن با من نشان نمی داد.
کارولین را من از ایستادن روی پا انداخته ام، من صندلی نشینش کرده ام… نشان نداد ولی نفرتی خفته در کفه ذهنش نسبت به من حضور داشت…و من به شدت خودم را گناهکار می دانم…”

” ولی می دانم که دوستت دارد و در صحبت مفصلی که با او داشتم علاقه به تو را بخوبی در او احساس کردم…دلش می خواهد بتواند با پاهایش به سوی تو بیاید ونه با صندلی چرخدار، چرا و چگونه اش را نمی دانم “

” و حالا که نمی تواند، ترجیح می دهد از من دوری کند. من به او گفتم که تو برای من همان کارولین سابقی، من حتا بیشتر از سابق دوستت دارم، ولی او بهتر دید که از من جدا شود. و راحت تنهایم گذاشت….من می دانم که رفتار نا پسند و نا خوشایندم او را به این روز انداخته است، ولی کاری نمی توانم بکنم…خب، او هم نمی خواست کسی که بانی این رخداد ناگوار شده است دائم پیش رویش باشد.
آقای جفرسن، شما خوب می دانید که بودن ما باهم نمی تواند مجددن آنچه که بود بشود و در اینصورت جدائی ما ناگزیر بود. اما برای من تحملش سنگین است”
” ببین امیر، رو راست به من بگو که اگر کارولین، حالا بهر وضعیت جسمی، بخواهد که با تو زندگی کند و تو برگزیده اش باشی، تو آمادگیش را داری؟ و می توانی با او به عنوان انتخاب زن مورد نظرت زندگی کنی ؟ یا داری به شکلی دنبال راهی می گردی که اشتباهت را جبران کنی تا خودت را راحت و سبک کرده باشی”
ندیده بود که آقای جفرسن چنین جدی و بی لبخند و بشکل سخنرانی با من صحبت کند برایم تازگی داشت.
جوابش را فوری ندادم هرچند آماده بودم. وانمود کردم دارم حرفش را مزه مزه می کنم.
” امیر اینجائی؟ متوجه شدی چه می گویم ”
” بله آقای جفرسن، حواسم با شماست و کاملن متوجه شدم که چه گفتید. تأملم برای این است که چرا این سؤال را مطرح کردید ؟ مگر ایراد یا تزلزلی در من مشاهده کرده اید؟ من از اینکه او را به این روز نشانده ام و از اینکه با همه تمایلم به او، که نشان هم دادم، رهایم کرد، در فکرم و نگران وگرنه اعتراف می کنم که او را دوست دارم و می خواهم با او زندگی کنم. اما گویا خواستن من تنها شرط نیست. شما می توانید کمکم کنید؟ ”
” امیر فکر می کنم متوجه شده ای که من تو را مثل پسرم دوست دارم، و این بیشتر بخاطر خصوصیات پسندیده ای است که داری.
راستش من بخاطر پیوند مجدد شما، در صحبتی که با کارولین داشتم تمایل برگشتی در او ندیدم و تکیه کلامش این بود که کمی به من وقت بدهید ”
” چه وقتی؟ وقت برای چه؟ اگر برای برقرای مجدد رابطه، نیاز به وقت و فکر کردن باشد، یعنی بنیانی اشکال پیدا کرده است، ومی رساند که دیگر در مسیر و حال و هوای سابق نیست. من هم نه می خواهم نه می توان و نه صحیح است که اصرار کنم.
بهتر است تمام شده تلقی شود. و من هم بروم در خودم تا ببینم چکار می توانم بکنم. از شما هم با همه محبتی که به من دارید خواهش می کنم که دنباتش را نگیرید.”

قهوه ای خوردم و با تشکر از میهمان نوازیشان زود تر از موعد خدا حافظی کردم و به خانه برگشتم و به کمک قرص خواب آور خودم را بی هوش کردم

صبح زود سوزان منشی آقای جفرسن زنگ زد و یاد آور شد که برای برنامه فارغ از تحصیلی بچه های زبان فارسی به موقع دانشگاه باشم و گفت که آقای جفرسن همه را به آمفی تاتر دانشکاه دعوت کرده است و با تدارک قهوه و شیرینی، حال جشن به آن داده است.
وقتی از برگزاری مراسم که بسیار خوب و مورد قبول هم واقع شد، برمی گشتم بسیار خسته و نمی دانم چرا فرسوده بودم. چیزی در روحم وول می خورد، احساس می کردم که انگزایتی ام با قدرت بیشتری دارد مسلط می شود، میل به هیج چیز نداشتم . به خانه که رسیدم خودم را انداختم زیر دوش و به کمک صدای آب در خودم فرو رفتم.
پیچ وتاب افکار مختلف عذابم می داد. مدت ها بود که آرامش سراغی از من نگرفته بود. تشنج پشت تشنج رهایم نمی کرد. فکر کردم این حدود یکماه مانده به پایان سال تحصیلی را که باید در تدارک برنامه های سال بعد باشم مرخصی بگیرم و خودم را بکشانم بجای ساکت و آرامی و تا باز شدن مجدد کلاس ها خودم را گم کنم.
دلم نمی خواست مثل دفعه قبل کاشانه را به توچانم، ولی تاب ماندن هم نداشتم، احساس پا ک باختگی می کردم. هم خودم را از آرامش و آسایش انداخته بودم، و بی حوصلگی را چون موریانه به جانم ریخته بودم و هم زندگی نرمال و متعارف را از کارولین گرفته بودم و صندلی نشین کرده بودم.
روی مبل پایم را دراز کردم، نمی کشیدم بروم در تختم بخوابم. می خواستم در همین اتاق نشیمن که بزرگتر است باقی بمانم.
دیر وقت بود ولی خوابم نمی آمد. چند بار خیز برداشتم به کارولین زنگ بزنم، اما نمی دانستم چه بگویم. او که با رفتنش جواب نهائی را داده بود. زنگ من می توانست به نوعی آرامش را از اوبگیرد. حتمن تا حالا خودش را به نوعی جا انداخته بود. ولی شوق ِ شنیدن صدای او، راحتم نمی گذاشت.
گیرم که در نهایت بیشتر از من دلخور می شود، چه باک. من که تا اینجا را باخته ام. از اینی که هست بد تر که نمی شود.
به او می گویم که هنوز خیلی دوستش دارم ولی قول می دهم این آخرین مزاحمت باشد و می گویم که دارم برای مدتی از این شهر و این جوّ دور می شوم.
اگر احیانن وسط کار تلفن را قطع کرد چه کنم؟
خیلی برایم سنگین خواهد بود. سبک و تو دهنی خورده می شوم… عیب ندارد، بیشتر و بهتر متوجه عاقبتم در رابطه با او خواهم شد.
داشتم خودم را برای کاری که می دانستم درست نیست قانع می کردم.
رفتم گوشی را آوردم دم دستم.
اگر پس از دو زنگ بر نداشت فورن قطع می کنم. راضی شدم.
تا به خودم جنبیدم شماره اش را گرفته بودم. درست با زنگ دوم بر داشت، اما من دهانم قفل شده بود.
” امیر چیزی شده؟ حالت خوبه؟ چرا حرف نمی زنی؟ دارم نگران می شوم. امیر! حرف بزن…”
” می بخشی دیر وقت است، نمی دانم چرا توجه نکردم که شاید خواب باشی…”
” نه امیر جان خواب نبودم. کار خوبی کردی. فقط بگو حالت خوبه؟…”
” چرا تا حالا بیداری، دیر وقت است. چرا نخوابیده ای؟ ”
با لحنی که یاد آور روز های روبراهیش بود گفت:
” خودت چرا هنوز بیداری؟ من داشتم برایت نامه می نوشتم ”
” برای من؟ برای من داری نامه می نویسی؟ چرا؟ مگر چیز خاصی را می خواهی بگوئی که تلفن نامحرم است؟ ”
خندید. اگر سر حال نبود، دلخور هم نبود.
” بله چیز خاصی را دارم برایت می نویسم وقتی دریافت کردی متوجه می شوی ”
” شوخی می کنی. من و تو کارمان یا در حقیقت کار جدائیمان بجائی رسیده که داریم با هم رودرواس می شویم و ناچار باید از نامه مدد بگیریم؟ بفرست ببینم چه می خواهی بگوئی ولی بدان که من هم جوابت را با نامه خواهم داد من هم تلفن را کنار می گذارم ”
” نه امیر، تو نامه نفرست. جوابم را خیلی کوتاه با تلفن بده، جواب من می تواند فقط دوکلمه باشد، در حد یک اشاره. فردا پستش می کنم. امید وارم این ماجر با دریافت نامه ام برای همیشه پایان بگیرد ”
داشت تحملم پایان می گرفت. بیم داشتم بیش از پیش ناراحتش کنم. خودم را چمع و جور کردم و خیلی خشک به او گفتم:
” بسیار خوب منتظر می مانم. قول می دهم با تلفن و بسیار مختصر جوابت را بدهم. از مزاحمت بی موقع پوزش می خواهم و شب بخیر می گویم ”
و بدون اجازه دادن به او که حتا یک کلمه دیگر به آنچه که گفته بود اضافه کند، تلفن را قطع کردم.

هر کار می کردم خوابم نمی برد. از خودم بدم آمده بود که باز به حکم عقلم توجه نکرده بودم و با تماس بی موقع تلفنی، به راه قلبم رفته بودم.
عجب قلب بی خودی دارم، این چندمین بار بود که چنین خرابم کرده بود. من درست بشو نیستم.
دهانم خشک شده بود. سرم نه درد که منگ بود.
دارد با نامه و خیلی رسمی خط پایان را می کشد و در را می بندد. اما چرا با نامه؟
اگر نمی خواهد رو در روی تلفنی با من بشود، می داند که چه مواقعی نیستم، می تواند پیغام بگذارد. اما گمان می کنم می خواهد مدرک کتبی داشته باشد تا دیگر حتا کوره راهی هم برای برگشت باقی نماند.
دیشب خیلی بد خوابیدم، در حقیقت نخوابیدم. به سوزان تلفن کردم ولی نگذاشتم که به آقای جفرسون وصل کند.
” من دارم می روم جائی، فردا بر می گردم. به آقای جفرسون بگوئید فردا حتمن خدمت می رسم تا در مورد پاره ای مسائل از جمله جمع بندی نتایج مراسم پایان تحصیلی دانشجویان زبان فارسی با ایشان صحبت کنم….”
تصمیم گرفتم سری به خواهرم که در شهرکی نزدیک زندگی می کرد بزنم و اگر توانستم آرام بگیرم شب را هم بمانم شاید بازی با بچه هایش کمی مشغولم کند…
***
” …خانم می توانم با آقای جفرسون ، آقای بیل جفرسن صحیت کنم؟ ”
” شما؟ ”
” شما سکرترشان هستید؟ ”
” بله. ”
” من افسر پلیس راه هستم سروان برایان. ”
” بفرمائید آفیسر! من جفرسون هستم. با من کاری داشتید؟ ”
” می بخشید آقای جفرسن، مجبور شدم مزاحم شما بشوم. آدرس و تلفن شما را بدست آوردیم. می دانم که شما نباید با امیر سبحانی نسبتی داشته باشید…”
” اشکالی ندارد، ناراخت نباشید من یکی از دوستان ایشان هستم. ”
” می دانم که شما رئیس دانشکده هستید و نبایستی مزاحم شما می شدم …بهر روی متاسفم که خبر خوبی برایتان ندارم…”
” خواهش می کنم جناب سروان، بفرمائید جریان چیست؟ مشکلی برای آقای سبحانی پیش آمده؟ ”
” بله! متاسفانه ایشان در های وی ۴۰۰ در حین رانندگی با سرعت زیاد، از مسیر خود خارج میشود و با کامیونی که از روبرو می آمده تصادف می کند…”
” حالا کجاست؟ کدام بیمارستان است؟ ”
” آقای جفرسون متاسفانه آقای سبحانی پس از دصادف زنده نمانده و درجا کشته شده است. جسد ایشان را به بیمارستان منتقل کرده ایم. لطفن اگر فامیل یا آشنای نزدیکی از ایشان می شناسید خبرش کنید.
ما در محتویات جیب ایشان اسم و شماره تلفن شما را یافتیم و خانمی به نام کارولین را که آدرس و شماره تلفن نداشت.
من از طرف خودم و همکارانم به شما که دوست صمیمی او هستید تسلیت می گویم…”

” خانم سوزان لطفن بیائید در دفترم. ”
” بله آقای جفرسون….
وای خدای من، چرا دارید گریه می کنید آقای جفرسون؟ چی شده؟ افسر پلیس چه کاری با شما داشت.؟…”
” لطفن به همه اساتید دانشگاه اطلاع بدهید ، هر کدام اجازه می دهند اسمشان را زیر این اطلاعیه ای که دیکته می کنم بگذارید و در تابلوی آکهی های همه دانشکده ها با عکسی از آقای سبحانی بگذارید…”
آقای جفرسون چی شده تو را به خدا بگوید، چرا دارید اشک می ریزید؟ افسر پلیس به شما چه گفت؟ ”
” لطفن بنویسید:
با نهایت درد و تاسف اطلاع یافتیم که همکار خوبمان استاد زبان فارسی دانشگاه، دکتر امیر سبحانی در اثر تصادف اتومبیل دیگر در میان ما نیست.
مراسم حمل جنازه ایشان از بیمارستان به محل تدارکات اولیه کفن و دفن و خدا حافظی و آخرین دیدار با چهره نازنین او فردا ساعت دوازده ظهر انجام می شود امید واریم با حضورتان روح او را شاد کنند…”

روز به خاکسپاری اولین بر خوردم با آقای بیل جفرسون بود. او من را نمی شناخت، ولی من بخاطر نشست هائی که با امیر داشتم مدت ها بود که او را می شناختم.
خواهش کردم وقتی به من بدهد تا با هم نشستی در رابطه با خاطره امیر داشته باشیم. وقتی که از نوع ارتباطم با امیر آگاهش کردم، با علاقه موافقت کرد.

به دفترش که وارد شدم با چهره ای عمیقن متاسف نگاهم کرد و ساکت ماند.
” جناب جفرسون دفترتان بوی امیر را می دهد. حیف شد. ”
” من هم با ورود تو همین بو را دریافتم. درونم از این پیش آمد دگرگون است. عجب جوان فعال، آگاه، دوستداشتنی، و بسیار مهربانی بود، و البته بسیار هم بد شانس. باور کنید دیگردست و دلم به کار نمی رود. حیف شد. من او را مثل پسرم دوست داشتم. ”
به او ماجرای نشست هایمان و تنظیم کتاب عشقش را، که دیدیم ناکام ماند مفصل توضیح دادم. و گفتم که به زودی چاپش می کنم.
وقتی به او گفتم که بر اساس خواست او کتاب به شما تقدیم شده است. برخاست و به کنار پنجره اتاقش رفت، پرده را به کناری زد و پشت به من ساکت ایستاد.
دیدم بهتر است منهم بروم، برخاستم رفتم به سویش و گقتم
” جناب جفرسون اجازه بدهید من می روم امیدوارم دیدار دیگری بتوانیم داشته باشیم. ”
بسویم که چرخید تا با رفتنم مخالفت کند چشمانش قرمز شده بود.
” خواهش می کنم بمانید ناهار را با هم باشیم، می خواهم با کسی که این همه مورد اعتماد امیر بوده است بیشتر صحبت کنم. “

با اتومبیل او به نزدیک ترین رستورانی که می شناخت رفتیم. قبل از صرف ناهار از جیب کتش پاکت نامه باز نشده ای را در آورد و روی میز گذاشت.
” امروز قبل از آمدن تو پست آوردش…می دانی فرستند کیست و برای چه کسی فرستاده است ؟ باور نمی کنید. نامه از کارولین است برای امیر. نمی دانستم با آن چکار کنم. می خواهم حالا که تو نزدیکترین دوست امیر بوده ای به اتفاق بازش کنیم شاید لازم باشد تصمیمی در مورد آن گرفته شود.”

” آقای جفرسون امیر در تماس تلفنی که شاید یکی دو ساعت قبل از تصادفش بود ارسال این نامه را از سوی کارولین به اطلاعم رساند و گفت می خواهم آن را هم در یاد داشت های خاطراتم بیا وریم . که می دانیم چنین نشد.
خواهش کرد من بخوانمش. گفتم بازش کنید تا بخوانم . استاد بیا بهم اطمینان بدهیم که واکنشمان به آن عادی باشد.
” قول نمی دهم. لطفن بخوانیدش.”
” امیر عزیزم، نخواستم از تلفن استفاده کنم. نمی دانم چرا بیم داشتم ، و نمی خواستم با واکنش احتمالی تو روبرو شوم. نامه می فرستم. این همان نامه ای است که تا برسد من خودم را بهتر پیدا کرده ام.
امیر، من پس از بررسی های فراوان خودم را در اختیار عملی قرار دادم که ریسکش زیاد و درصد موفقیتش کم بود. دکتر ها می گفتند، در عوض اگر شانس یاری کند حاصلش می شود آنی که حالا شده است.
امیر، خودم از خوشحالی دارم بال در می آورم. دلم می خواهد اشاره کنی تا برای رسیدن به تو بالها ی در آمده را بگشایم.
امیر من حالا روی دو پا می ایستم، راه می روم، و دارم همان کارولینی می شوم که بودم، که تو دیده بودی، که تو می خواستی. تو دیگر احساس گناه نخواهی کرد.
” امیر عزیزم ، می دانم از اینکه پس از دادگاه و با همه ی شوقی که مرا بخانه بردی ترکت کردم از من ناراحتی. می دانم که تصورت بر این است که تو را نبخشیده ام و هنوز اثرات آن رها کردن ناگهانی مانع است که در کنار تو باشم. ولی بدان که در هر دو مورد اشتباه می کنی. چون من آن جدائی را وقتی که متوجه شدم با همه ی علاقه به دنبالم می گردی و صحبت آقای جفرسون با من در مورد تو، متوجه ام کرد که بهمان اندازه که من دوستت دارم تو هم مرا دوست داری، گرهی به ریسمان دوستی می دانم که ما را بهم نزدیکتر کرده است.
با اینکه روی صندلی چرخدار بودم و می توانست بهانه خوبی برای نیامدن باشد، به دادگاه آمدم چون شخصیت تو برایم مهم است. و نماندم و برگشتم چون نمی خواستم تا روی صندلی چرخدار هستم با تو باشم. و حالا که پس از مدت ها بالا خره درمان نتیجه داده و اینک روی پاهای خود ایستاده ام آماده ام که با اولین اشاره به سوی تو بیایم.
امیدوارم دیگر مرا از خودت نرانی و بگذاری در کنار تو باشم تا بتوانیم به رویا هامان که پرواز نکرده بالش سوخت و از کار افتاد، دوباره بال پرواز بدهیم.
امیرم، من حالا همان کارولینی هستم که تو در دومین شام باهم، انتخاب کردی. راه بگشائی می آیم تا همه ی شب ها با هم شام بخوریم و دفعات آن را از شماره بیاندازیم.
امیرم ، می توانی بفهمی که چقدر دوستت دارم و چقدردلم می خواهد مانده زندگیمان را با هم باشیم ؟
من می دانم که تو به آرامش نیاز داری، اشاره کن تا بیایم و برایت بیاورمش. کارولین ”
هردو مثل بکسوری که ضربه ناگهانی حریف داغونش کرده و در کف رینگ از پا افتاده و پخش شده است، مچاله شده بودیم.
و جفرسون با گفتن:
” روزگار عجب بازی هائی دارد ”
دستمالش را جلوی چشانش گرفت.
” آقای سبحانی خواهش می کنم هر جور شده به کارولین خبر را برسانید.
من نمی توانم اینکار را انجام بدهم. ولی لطفن مرا هم با خبر کنید. ”
با خواندن این نامه آن هم پس از مرگ درد ناک امیر احساس می کنم در شعله آتشی ناخواسته که با هیزم آرزو برافوخته شده است دو زندگی شکوفا دست و پا زنان دارند می سوزند.
برای من هم با آنکه هرگز ندیده بودمش کار آسانی نبود. من امیر را و احساسش را به کارولین خوب می شناختم و به دفعات به او گفته بودم که در مورد کارولین اشتباه نکند. احساسم به من می گوید که تو را خیلی دوست دارد.
داغ ِ نبود امیر و نوع و زمان رفتنش پریشانم کرده بود. آرامش لازم را بِرای صحبت با کارولین آن هم در مورد مرگ امیر نداشتم.
ولی نمی شد که باخبرش نکنیم. او منتظر تلفن امیر و باز گشتش است.
می خواهد طرح و بنیانی نو در اندازد….نه، من قادر به این کار نیستم.
من خود نیز دارم در شعله های آن آتش می سوزم.
” جناب جفرسون، من هم نمی توانم. یا حالا نمی توانم با کارولین تماس بگیرم. به او چه بگویم؟ خودم را به کارولینی که مرا نمی شناسد، بشناسانم برای اینکه بگویم منتظر نباش.؟ امیرعشقی که به تو نیرو داد تا از روی صندلی چرخدار برخیزی، مرده است، دیگر در این دنیا نیست تا بتواند از خوب شدن تو لذت ببرد و با آغوش باز منتظرت باشد…. سنگین است آقای جفرسن …خیلی سنگین است. ”
جفرسونی که برخاسته بود تا برویم. نشسته بود و سرش را میان دست هایش گرفته بود. نمی دانم متوجه بود که چه می گویم؟ من هم در کنارش نشستم .
تلفن دستی اش را در آورد روبروی صورتش گرفت و مات به صفحه شماره گیرش نگاه کرد. نمی دانم مردد تماس با چه کسی بود؟
” آقای سبحانی نمی خواهم کس دیگری را در این امر دخالت بدهم. می خواستم یا به سوزان سکرترم بگویم یا به آقای هاردینگ وکیل امیر در نشست دادگاهی که ماجرایش را می دانید، ولی نتوانستم خودم را قانع کنم ”
و موبایل را در جیبش گذاشت.
مدتی ساکت نشستیم و بعد بدون اینکه به توافقی برسیم بر گشتیم . در راه فکری بخاطرم رسید.
” آقای جفرسون برویم به دفتر شما تا من ازتلفن دفتر به کارولین زنگ بزنم ”
” چرا؟ ”
” تا در نظر اول فکر کند شما هستید و تصور نکند که من مزاحمم و به دست و پا بیفتم تا خودم را بقبولانم. ”
” موافقم. “

” سوزان لطفن هیچ کس را به اتاق من راهنمائی نکند و تلفنی هم تماس
نگیرید ”
و من پس از کمی استراحت و تمرکز برای آمادگی انجام مسئولیتی که از عهده م خارج بود. از جای برخاستم.
یک لحظه چهره دوستداشتنی امیراز جلوی چشمان ذهنم دور نمی شد. و با آنچه که طی ین مدت طولانی امیر از کارولین تعریف کرده بود، می دانستم که دارم با سلامتی او در می افتم.
نگاهم را ملتمسانه بسوی آقای جفرسون برگرداند. در صندلی اش چنان فرو رفته بود که از پشت میزش به درستی دیده نمی شد. اندوه و پریشانی دفتر او را در خود گرفته بود. به سوی تلفن که روی میز قرار داشت رفتم، گوشی را بر داشم نگاهم را به تکه کاغذی که شماره تلفن کارولین را بر خود داشت و کنار تلفن قرار داشت، دوختم، آن را بر داشتم و برای اینکه آقای جفرسون را نیز در حال و هوای کاری که داشتم انجام می دادم بکشانم آن را جلوی دیدگانش قرار دادم و با اشاره پرسیدم این شماره کارولین است؟ تائید که کرد بی معطلی شماره را گرفتم. قلبم داشت از سینه ام بیرون می زد.
” سلام آقای جفرسون. ”
” خانم اسمیت من یکی از دوستان امیر سبحانی هستم و با استفاده از تلفن دفتر آقای جفرسون باشما تماس گرفته ام. نمی دانم امیر در مورد من با شما صحبت کرده است یا خودم را کامل معرفی کنم.؟
من ماهها با امیر ملاقات داشته ام، تا برایم از آغاز آشنائی با شما بگوید و خواسته بود که آن ها را بصورت کتاب در آورم.
متاسفم به اطلاع برسانم که آخرین نامه شما به دست ایشان نرسید من و آقای جفرسون که آن را دریافت کرده بود با هم آنرا خواندیم. “

” ببخشید درست متوجه نشدم گفتید کی هستید؟ و چرا نامه مرا به امیر نرساندید و آن را باز کرده و خوانده اید؟ ”
” خانم اسمیت! امیر ….”
” بفرمائید، چرا سکوت کردید؟ امیر چی؟ آلو… صدایم را می شنوید.؟ “

با بغضی که داشت خفه ام می کرد و قدرت صحبت را ازم گرفته بود ادامه دادم:
” متاسفانه امیر دیگر نیست که نامه ات را به او بدهم ….او هفته پیش در یکی از شاهراه های اینجا به علت سرعت زیاد با کامیونی تصادف کرد و ….”
نتوانستم ادامه بدهم. پس از صدای فریادی کوتاه ارتباطم قطع شد.
تلفن در دست خشکم زده بود. نمی دانم برای کارولین چه اتفاقی افتاده بود.
کیج و مبهوت بودم. صدای جفرسون مرا به خود آورد.
” چه شده چرا مکاله را ادامه ندادید؟ ”
گمان می کنم کارولین با فریادی که کشید نقش زمین شده باشد برایش سخت نگرانم. ببینید کاری می توانید بکنید.
آقای جفرسون از منشی اش خواست که دنباله کار را بگیرد. و اگر لاز باشد به سرویس خدمات درمان فوری آنجائی که کارولین زندگی می کند خبر بدهد.
مجددن شماره تلفنم را به آقای جفرسون دادم و خواهش کردم مرا در جریان بگذارند. و برای تا دیدار بعدی از ایشان جدا شدم.

و بدین ترتیب پرونده زندگی امیر بسته شد..

این است کتابی که همه اش را امیر برایم تعریف کرده است. تا چه حد موفق شده ام نه می دانم و نه برایم مهم است. مهم امیر بود که دیگر نیست.

.

گل های کبود- فریدون مشیری

مهر ۱۳۹۳

ای همه گل های از سرما کبود

خنده هاتان را که از لبها ربود؟

مهر هرگز این چنین غمگین نتافت

باغ، هرگز این چنین تنها نبود

تاج های نازتان بر سر شکست

باد وحشی چنگ زد در سینه تان

صبح می خندد خود آرایی کنید!

اشک های یخ زده، آیینه تان

رنگ عطر آویزتان بر باد رفت

عطر رنگ آمیزتان نابود شد

زندگی در لای رگ هاتان فسرد

آتش رخساره هاتان دود شد!

روزگاری، شام غمگین خزان

خوشتر از صبح بهارم می نمود

این زمان – حال شما، حال من است

ای همه گلهای از سرما کبود!

روزگاری چشم پوشیدم ز خواب

تا بخوانم قصۀ مهتاب را

این زمان دور از ملامت های ماه –

چشم می بندم که جویم خواب را!

روزگاری، یک تبسم یک نگاه

خوشتر از گرمای صد آغوش بود

این زمان، بر هر که دل بستم دریغ

آتشِ آغوش او خاموش بود

روزگاری، هستیم را می نواخت

آفتابِ عشق شور انگیز من

این زمان، خاموش و خالی مانده است

سینۀ از آرزو لبریز من

تاج عشقم عاقبت بر سر شکست

خنده ام را اشک غم از لب ربود

زندگی در لای رگهایم فسرد

ای همه گلهای از سرما کبود…!

گفتم ،گفتی – سیمین بهبهانی

مهر ۱۳۹۳

گفتا که می بوسم تو را ، گفتم تمنا می کنم
گفتا اگر بیند کسی ، گفتم که حاشا می کنم
گفتا ز بخت بد اگر ، ناگه رقیب آید ز در
گفتم که با افسونگری ، او را ز سر وا می کنم
گفتا که تلخی های می گر نا گوار افتد مرا
گفتم که با نوش لبم ، آنرا گوارا می کنم
گفتا چه می بینی بگو ، در چشم چون آیینه ام
گفتم که من خود را در آن عریان تماشا می کنم
گفتا که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند
گفتم که با یغما گران باری مدارا می کنم
گفتا که پیوند تو را با نقد هستی می خرم
گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا می کنم
گفتا اگر از کوی خود روزی تو را گفتم برو
گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم

راهنمای فصل ها – مانا آقائی -ازدفتر شعر زمستان معشوق من است

مهر ۱۳۹۳

جاده تابستان از وسط آفتاب می گذرد
اما برای یافتن پائیز
باید روی برگ های زرد ِ ریخته راه بروی
به انتها ی آن فصل که رسیدی
کنار نیمکتی تنها
ماشین سفید رنگی منتظر توست
سوار شو
و بی توقف از میان زمستان بگذر
لطفن احتیاط کن
سر راهت یک سراشیبی لیز و خطر ناک است
که تا امروز
فقط باد از آن جان سالم به در برده
یادت باشد بهار اگر بیاید
تصادفی نمی آید

تا عشق را در بغض شقایق جستجو کند – مهتاب خرمشاهی

مهر ۱۳۹۳

دوست داشتن را دوست می داشتیم

این بارش برترین کلام

در صداقت دست هایش در می یافتیم

فریادی در نگاه من

و نفرتی بر لبان تو را

تعلیم نمی دهد

” ع ” عداوت

” ش” شقاوت

” ق ” قساوت

از چشم انداز پریشانی آمد

تا ” عشق ” را

در بغض شقایق جستجو کند

از پاییزهای بیشمار گذشتیم

خستگی هایمان را در زیر باران خواندیم

و با برگ های نومید

تنهایی مان را نوشتیم

دوست داشتن و عشق را

با یکدیگر قسمت کردیم

افسوس

تنهایی

آشناترین آشنایمان بود

تا اصل خود، تا نور رفت – ویدا فرهودی

مهر ۱۳۹۳

آبی‌ترین آواز را خواند و به راهی دور رفت
شب‌تاب بود و عاقبت تا اصل خود، تا نور رفت

خـُلواره وش، آتش نهان، دردفترش بود و از آن
زد اخگری بر خامشان، چون شعله ها پر شور رفت

هر واژه‌اش فریاد شد، ویرانگر ِبیداد شد
با او سخن آزاد شد، تا غایت منظور رفت

شب در خودش شد سرنگون، تب کرد چون شهر جنون
تا قلب بیمار سکون، رَغم شب دیجور رفت

در رگ رگ ِ بی‌تاب او، توفید دائم جستجو
آزاد چونان آرزو، آن سوی هر دستور رفت

اهریمن اش با حیله‌ها، می‌خواست بندد دست و پا
شاعر ولی تا انتها، عصیانی و مغرور رفت

شعرش دوانده ریشه در هر گوشه ازخاک وطن
از سرو‌ها آزاده ‌تر، زنده است اگردر گور رفت

زن بود و تا معنا شدن بی تاب و بی پروا شدن
با همت جادویی اش زیبا به سان حور رفت

روشنگر شیرین زبان،با کی نبودش از بیان
خورشید شعرش جاودان،تا منزلی در نور رفت

ویدا فرهودی

کجای دلم جا بدم این غمو – سحر آرماده

مهر ۱۳۹۳

من از درد ِ اینکه نباشی ، پُرم
خیالم تمام تنش زخمیه
کجای ِ دلم جا بدم این غمو؟
تماشای این زخم ، بی رحمیه …

مست مست غزلی از کلیم کاشانی

مهر ۱۳۹۳

باز گشتم امشب از میخانه ،اما مست مست
سر درون سینه و ، تنهای تنها ، مست مست

با سری از باده ی آتش به پاکن ،گرم گرم
با دلی دیوانه و رسوای رسوا ، مست مست

در میان کوچه ها، افتان و خیزان چون نسیم
جامه وارون کرده و ،شیدای شیدا ، مست مست

از پس یک روز با این خلق ابکم، گنگ گنگ
قفل لب بگشوده و ، گویای گویا ، مست مست

همچو طوطی در پس آئیینه دل قصه گو
چون کلیم از اشتیاق طور سینا،مست مست

با همین شبگردی و دیوانگی از شور عشق
بازگشتم امشب از میخانه ،اما مست مست‬

یک خط از رضا کرمی

مهر ۱۳۹۳

ای موج سر به صخره ی ساحل بزن برو..

عمریست  آ ب از سر  دریا  گذشته است

توجه به دو داستان محمود صفریان – ابراهیم فلاحی

مهر ۱۳۹۳

بنظر من داستان ” ماههای آخر ” محمود صفریان دنباله داستان ” مرتضا و سر گرد ناصری ” است.
وقتی در داستان ” مرتضا و…” می گوید:
” در بیمارستان فهمیدم که چهار نفر از ما چنین سعادتی را داشتند و فرمانده جدید ما مرتضا یکی از آنها بود…”
می خواهد یاد آور شود که یکی از دو نفر باقیمانده از سنگری که شش نفر بوده اند ” اوست در داستان ماههای آخر ” که بخاطر برخورد ” تیری، نارنجکی، خمپاره ای ، تر کشی ویا…” از دو پا فلج می شود، و ماجرا کشیده می شود به داستان ” ماههای آخر ” که بخصوص در رابطه با نامزدش ” مریم ”
شکل می گیرد و داستان بسیار خواندنی ” ماههای آخر ” رقم می خورد.

هردوی این داستان ها از ادبیات جنگ هستند و بخوبی از جنگی که طی هشت سال رمق هر دو کشور در گیر را گرفت می گوید و بدون شعار دادن چهره کریه آن را می نمایاند.
هرچند ما در گذ شته ادبیاتی به این نام نداشته ایم، ولی خوبی این دو داستان در ژانر ادبیات جنگ این
است که عاری از هر گونه شعار و ننه من غریبم هائی است که این ادبیات را بیشتر به مرثیه خوانی نزدیک کرده است.
با خواندن این دو داستان که با نثری روان و واضح نوشته شده است با همه ی ناهنجاری های این رخداد آشنا می شویم وحتا بسیار ظریف برایمان روشن می کند که می توانست چنین جنگی رخ ندهد و هر دو ملت را تکیده نکند.
در ” مرتضا و سرگرد ناصری ” فضای جنگ را و حال و روز رزمندگانی را که چون سرباز بوده اند ، از مزایای شبه نظامیانی که نظر کرده بوده اند بهره ای نداشته اند، بخوبی و ملموس می نمایاند و در داستان ” ماههای آخر ” در قالب رمانسی بد فرحام مصیبت های جنگ را نشان می دهد.
در هر دوی این داستان ها محمود صفریان چون اکثر داستان هایش بازی با واژه ها را که گاه زیادی بنظر می آید بکار گرفته است و جان مطلب را در عروق آن ها جاری کرده است که درک و دریافت را کمی مشکل کرده است، ولی بخوبی مطلب را به خواننده القا می کند.
بنظر من با خواندن این دو داستان با اسکلت ادبیات جنگ که البته کم کم دارد از اذهان دور می شود، بخوبی می توان آشنا شد.
این داستان ها را در کتاب ” روزهای آفتابی ” می توان خواند.

نگاهی بسیار مختصر به کتاب مردی که گورش گم شد – محمود صفریان

مهر ۱۳۹۳

چه خوب شد که مسابقات ادبی و انتخاب کتاب برتر بر چیده شدند.

این مسابقات مثل بسیاری دیگر از امور حرف و نقل فراوان در حواشی خود داشتند.

اولین دوره مسابقه داستان کوتاه بنام جایزه صادق هدایت ” یا چنین اسمی ” یکی از مواردی بود که بی غل و غش اجرا شد، با حضور چندین داور صاحب نام. ولی همین جایزه هم از دوره دوم گرفتار همان بلائی شد که پس از آن نسیب دیگر جوایز شد. ” گفتنی و مورد بسیار است که وقت گیر است و به دفعات در مورد آن ها صحبت شده است.”

فقط اجازه بدهید در مورد کتابی که تندیس جایزه بهترین مجموعه داستان کوتاه سال ۱۳۸۶ را از ” جایزه ادبی روزی روزگاری ” دریافت کرده است صحبت کنم.

اخیرن در کتابخانه کوچکم چشمم به کتاب مجموعه داستان ” مردی که گورش گم شد ،  نوشته حافظ خیاوی ” خورد و وقتی که دیدم برنده تندیس مسابقه ” روزی روزگاری  ” نیز شده است راست بگویم که از خودم بدم آمد که تا حالا از این جواهر در کتابخانه ام بی خبر بوده ام و می خواهم با بسیاری تاخیر آن را بخوانم. بخصوص ” اگر شیطنت ناشر نباشد که بی سابقه نیست و در گذشته مواری از آن را در رسانه گذرگاه باز گو کرده ایم ” دیدم که چاپ ششم هم هست. ” با این اشاره

که چاپ اول تاریخ زمستان ۱۳۸۶ را دارد و در بهار ۱۳۸۸ به چاپ ششم رسیده است ، یعنی در حدود ۱۵ ماه شش بار تجدید چاپ شده است و این یعنی که به واقع باید کتابی یگانه باشد “

کتاب از سوی نویسنده پیشگفار، مقدمه، یا دیباچه ای ندارد. با فهرست شروع می شود و می نمایاند که کتاب حاوی هفت داستان است. خوشحال گذاشتمش روی میز کنار تخت خوابم تا موقع خواب مثل غذائی خوشمزه مزه مزه اش کنم.

” …برگ ها را کنار زد، راست می گفت دوتا گیلاس بود سرخ سرخ بود. هر دو خوب رسیده بود گفت میخوری؟ ”
و چنین است که اسم داستان می شود ” روزه ات را با گیلاس باز کن”
خب این هم می تواند اسمی باشد ولی چنان نچسب و معمولی است که تعجب کردم. نثر نا منسجم و کار برد جملات ابتدائی، داشتم از نویسنده و کتابش و از جایزه ادبی روزی روزگاری ناامید می شدم و بر اساس ضرب المثل ” فصلی که نکوست از بهارش پیداست ” تصمیم گرفتم کنار بگذارمش.
دیدم دارم عجله می کنم چرا که صلاح نبود با یک داستان در مورد تمام کتاب قضاوت کرد. ادامه دادم و رفتم سراغ داستان دوم ” آن ها چه جوری می گریند؟ ” داستانی بسیار معمولی در مورد تعزیه و تعزیه خوان ها است. چیزی که بسیار بهتر از توضیح و تشریح نویسنده را در نقاط مختلف کشور و در شهر هایمان به دفعات دیده ایم و نگارش استاد خیاوی اصلن آش دهن سوزی نیست…عبدالله خوان ، قاسم خوان، و…و کی شمر می شود و چه کسی حسین می شود، و از این حرف ها که نه تازه است نه زیبا و تازه نوشته شده است. داستان چنین شروع می شود:
” من که عبدالله خوانم، با عروس قاسم خوان بر پشت یک شتر نشستیم. دیشب را هم با او بر یک تشک و زیر یک لحاف خوابیدیم …”
و بدن ترتیب نویسنده خواسته است به اصطلاح دو پهلو بنویسد و کمی رنگ سکسی پشیمان شونده به داستان بدهد.
در داستانی که نام کتاب هم همان است ” مردی که گورش گم شد ” دیدم که نوشته:
” …ماشین دست انداز کرد…”
که اگر من درآوردی هم باشد قشنگ نیست… دست انداز کرد!! ؟.
” و مرا انداخت . من که دست نداشتم از جائی بگیرم ”
” از جائی بگیرم؟ ” بجای ” جائی را بگیرم.
داوران محترمی که این کتاب را ” بهترین ” تشخیص داده اند حتمن حکمتی در آن دیده اند. شاید آن دانا یان کل ” پیچش مو دیده اند ” و من حالا پس از سالها بی ذوقانه” مو می بینم ”
” …نفهمیدم هم کی کجا نشست، کی راند ”
نمی دانم، اگر من بودم ” هم ” نمی گذاشتم.
در پشت جلد کتاب هم، تکه نمونه ای که آورده شده همین ” هم ” را دارد.
در مجموع از هیچ یک از داستان های این کتاب خوشم نیامد… نثرش یک دست و روان نیست و در جای جای داستان ها جوری نوشته شده که یعنی نو آوری، ولی همین نو آوری و بالا و پائین انداختن ها داستان ها را از رونق و کشش انداخته است.
خواستم بسیار مختصر اشاره ای به کاری که درسال ۱۳۸۶ سر آمد همه ی داستان ها و کارهای جالب و خواندنی دیگر نویسندگان در آن سال انتخاب شده اشاره ای کرده باشم. همین.

کتاب ِ ” جان شیدای زن ” نویسنده: پیمانه روشن زاده ” که : به همه ی زنان جهان پیش کش شده است نا شر: انتشارات محقق – مشهد

مهر ۱۳۹۳

برای معرفی این کتاب بهتر است تکه ای از ” سخنی با شما ” ی نویسنده را که در آغاز کتاب آمده است یاد آورشوم و اضافه کنم که به راستی کتابی است خواندنی و مستند که تاثیر گذار است.

( چند سال پیش، ناشری خواست که کتابی در باره ی بیماری های زنان به زبان ساده بنویسم.
هر بار که آمدم بنویسم از خودم پرسیدم ” به چه هدفی؟ ” پاسخ راضی کننده ای نداشتم.
” گیریم که آمدم و یک کتاب پزشکی نوشتم، به زبان ساده و تا حدی قابل درک همه، و در آن تنها به نشانه ها و تشخیص بیمارپرداختم، و گیریم عده ای آن را خواندند و پس از مدتی مانند هر کتاب پزشکی تاریخ گذشته ای، در گوشه ای ماند و فراموش شد. ” این بود که دستم برای نوشتن مطالب تکراری و کهنه شونده به قلم نرفت. ولی فکر نوشتن در این راستا هم رهایم نمی کرد. این بود که تصمیم گرفتم بنویسم ولی بشیوه ای نو!. می خواستم نامش را بیماری های زنان بگذارم، دیدم بیماری بیماری است با ویژگی های کم و بیش همانندی در همه ی انسان ها روی زمین، به گونه ای که به خوبی می توان نشانه ها ی آن را، چه در بالین و چه در آزمایشگاه و رادیولژیو… با سر انگشت شمرد. ولی آنچه که می خواهم بنویسم به اندازه ی زنان جهان، نشانه های گونه گون دارد. پس نام بیماری های زنان ، بسیار نا رسا آمد.
می خواهم با این کتاب داستان های تکان دهنده ای را پیش روی شما بگذارم که درون مایه شان در درازای بیش از سی سال، چکه چکه بر جانم چکیده است و درد درونشان آتشی در جانم افروخته است که خاموشی ندارد…………………..)

بیژن نجدی – به انتخاب الیسا تنگسیر

مهر ۱۳۹۳

بیژن نجدی (۲۴ آبان ۱۳۲۰ در خاش – ۳ شهریور ۱۳۷۶ در لاهیجان) بیژن نجدی، شاعر و داستان‌نویس گیلانی در ۲۴ آبان ۱۳۲۰ از پدر و مادر گیلانی در خاش زاهدان متولد شد. تحصیلات ابتدایی خود را در رشت گذراند. پس از اخذ دیپلم در سال ۱۳۳۹ وارد دانشسرای عالی تهران شد و در سال ۱۳۴۳ از همان دانشکده در رشته ریاضی فارغ‌التحصیل و با سمت دبیر در دبیرستانهای لاهیجان مشغول به تدریس شد. پدرش از افسران مبارزی بود که در قیام افسران خراسان نقش داشت و در مسیر رفتن به گنبد کاووس به دست تعدادی ژاندارم کشته شد. در سال ۱۳۴۹ با پروانه محسنی آزاد ازدواج کرد که حاصل این ازدواج یک دختر و یک پسر است. از سال ۱۳۴۵ فعالیت ادبی خود را آغازکرد.

بیژن نجدی در چهارم شهریور ۱۳۷۶ به علت بیماری سرطان ریه درگذشت. آرامگاه او در شهر لاهیجان در جوار بقعه شیخ زاهد گیلانی قرار دارد.

نجدی در زمان زندگی خود تنها مجموعه داستان «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» را در سال ۷۳ منتشر ساخت که در سال ۷۴ جایزه قلم زرین جایزه گردون را به خود اختصاص داد. بقیه آثارش پس از درگذشتش توسط همسرش به چاپ رسید. مجموعه داستان «دوباره از همان خیابانها» در سال ۷۹ نیز برگزیده نویسندگان و منتقدان مطبوعات شد. نجدی همچنین در کارنامه ادبی خود، تندیس یادمان بنیاد شعر فراپویان به خاطر برگزیده اشعار دهه هفتاد و لوح افتخار به پاس جانسروده‌ها در پاس داشت آیین‌های ملی و میهنی را دارد. از وی اشعار گیلکی کمی نیز باقی‌مانده است.

همچنین پس از مرگ وی داستانهای «تاریکی در پوتین», «سپرده در زمین»، «گیاهی در قرنطینه» و «استخری پر از کابوس» از مجموعه داستانهای «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» و نیز داستانهای «مرثیه‌ای برای چمن» و «بیمارستان، نه قطار» از مجموعه «دوباره از همان خیابان‌ها» به فیلم در آمده است.

بیژن نجدی نویسنده‌ای با ذوق ادبی است که داستان‌هایش در سبک‌های واقع‌گرایی و فراواقع‌گرایی است. وی از پیشگامان داستان‌نویسی پست مدرن در ایران به شمار می‌آید. نشانه‌های سبک واقع گرایی از زندگی ملموس شخصیت‌ها در بخش‌های مختلف برخی از این داستان‌ها و نشانه‌های سبک فراواقعیت گرایی از هم ذات پنداری با اشیای بیجان در تعداد دیگری از داستان‌ها است که به طور بارز به ذهن خواننده کتاب منعکس می‌شود. بیژن نجدی از قریحه شاعری خود در متن داستان‌ها بهره برده و استعاره‌ها و تشبیه‌های فراوانی در متن کتاب موجود است.

آلفرد نوبل نوشته ی:تریستون بایر بینز- برگردان: احمد قندهاری

مهر ۱۳۹۳

آلفرد نوبل در ۲۱ اکتبر سال ۱۸۳۳، در خانه ی کوچکی در استکهلم به دنیا آمد.  پدرش ایمانوئل مهندس معمار و مادرش آندریت خانه دار بود. او دو برادر بزگتر به نام های روبرت و لودویک و یک برادر کوچکتر به نام امیل داشت. آلفرد از دوران کودکی، و وقتی که به مدرسه می رفت، هر چند وقت یک بار، بیمار می شد، اعلب از درد پیشانی و گاهی هم از درد شکم رنج می برد. با این همه در مدرسه، شاگرد بسیار موفقی بود و رفتار متینی هم داشت. او در اکتبر سال ۱۸۴۲ ، به همراه خانواده به سن پیترزبورگ رفت و در آن جا معلم خصوصی هم داشت.او همچنان خوب درس می خواند به طوریکه زبان های روسی، آلمانی ، فرانسه و انگلیسی را به خوبی یاد گرفت .آلفرد حافظه ی بسیار قوی داشت. یکی دیگر از ویژگی های او این بود که می توانست مدت ها ذهنش را به یک موضوع متمرکز کند. تنها ناراحتی او نا سالم بودنش بود. آلفرد در ۱۷ سالگی می خواست نویسنده شود و لی پدرش او را از این کار منصرف کرد و او را برای ادامه ی تحصیل در رشته ی شیمی به پاریس فرستاد. آلفرد در پاریس برای نخستین بار در باره ی نیتروگلیسرین مطالبی شنید. او در پاریس با یک دختر سوئدی آشنا شد و با او قرار ازدواج گذاشت، متاسفانه دختر به علت بیماری سل درگذشت. آلفرد از این حادثه به شدت ناراحت شد و تصمیم گرفت که هرگز ازدواج نکند، و همه ی وقت خود را صرف کار های مفید برای مردم کند. در سال ۱۸۵۳، جنگی بین روسیه از یک طرف و فرانسه و انگلیس به طرفداری از دولت عثمانی از طرف دیگربه نام جنگ کریمه در گرفت. پدر آلفرد برای روسیه کار های مفیدی انجام داد، او برای آن ها تفنگ های سرپرو مین دریایی را اختراع کرد که این تجهیزات موجب شد جنگ به نفع روسیه خاتمه یابد. در سال ۱۸۴۵، یک سوئیسی به نام پرفسور سی اف سکون بین باروت پنبه ای را از پنبه و اسید نیتریک ساخت که کارآئی آن از باروت بیشتر ولی حمل ونقل آن خطرناک بود. پرفسور اسکانیو سوبرو در سال ۱۸۴۶ نیترو گلیسرین را از ترکیب گلیسرین و اسید نیتریک و اسید سولفوریک ساخت که قابلیت انفجاری آن زیاد ولی حمل و نقل آن خیلی خطرناک بود. آلفرد نوبل نوشت ” نخستین بار در اوائل جنگ کریمه پروفسور سنین، کمی از نیترو گلیسرین را به من و پدرم نشان دادو آن را به یک سندان زد و منفجر شد. از این زمان آلفرد به تیتروگلیسرین علاقه مند شد ، و با کمک پدرش نیترو گلیسرین را با باروت مخلوط کردند ولی ماده ی به دست آمده برای حمل و نقل زیاد قابل اعتماد نبود. آلفرد به زودی به آن یک فتیله ی انفجاری اضافه کرد که تا حدودی ایمنی بیشتری پیداکند. او این ترکیب جدید را روغن انفجاری نامید. به سفارش پدر ، آلفرد نوبل این روعن انفجاری را به نام خودش در سوئد، فرانسه ، انگلیس و بلژیک در سن کمتر از ۳۰ سالگی به ثبت رسانید. چون در آن زمان ، کشور ها برای ساختن جاده و مسیر قطار، نیاز به ساختن پل و تونل و کندن کوه داشتند به ماده ای که قابلیت انفجاری بالایی داشته باشد نیاز مبرم داشتند، بنا براین کار
۳
نوبل به سرعت رونق گرفت. آلفرد و پدرش، یک کارخانه ی کوچک تهیه نیتروگلیسرین در هلن بورگ سوئد تاسیس کردند. آلفرد در آزمایشگاه این کارخانه، دائم مشغول تحقیق بود و با این که آدم زیاد سالمی نبود ولی قادر بود روزی ۱۸ ساعت کار کند. او موفق شد که روغن انفجاری را به کمک یک فیوز ، حتی در زیر آب منفجر کند. برای این منظور او یک محفظه ی چوبی را از باروت پر کرد و آن را به یک فیوز متصل کرد، سپس آن را در محفظه ی زیرماده ی روغن انفجاری جا سازی کرد. وقتی فیوز روشن می شد، باروت منفجر و در نتیجه ضربه ی مورد نیاز برای انفجار روغن انفجاری ایجاد می شد، او این مجموعه را کپسول انفجاری نامید. در روز ۳ سپتامبر سال ۱۸۶۴ ، ۱۱۳ کیلو گرم روغن انفجاری، که برای فروش به شرکت راه آهن سوئد در کارخانه ی هلن بورگ ذخیره شده بود، ناگهان منفجر شدو کارکنان کارخانه به همراه امیل برادر کوچکش در دم کشته شدند. پدر به حدی از درگذشت نوجوانش ناراحت شد که تقریبا فلج گردید. آلفرد هم خیلی غمزده بود و برای نجات خانواده از ورشکستگی ، تمام توانش را صرف یافتن محل مناسبی برای تولید روغن انفجاری کرد. در این زمان دولت هم همه ی کارخانه های تولید مواد منفجره را در شهر تعطیل کرد. آلفرد ، کارخانه ای را روی قایق بزرگی در ۱۶ کیلو متری استکهلم ، در روی دریاچه ای مستقر کرد. پنج هفته بعد، دولت سفارش مقدار زیادی روغن انفجاری را برای ایجاد تونل راه آهن به او داد. آلفرد با دو شریک دیگر، کارخانه ای در آمریکای جنوبی دایر کرد. او از همکلاسی سابقش به نام آلاریک لیدبک که مهندس قابلی بود ، جهت همکاری دعوت کرد. دوستی و همکاری آن ها، تا آخر عمر ادامه داشت. آلفرد در هامبورگ هم یک کارخانه دایر کرد و ساخت نیترو گلیسرین را به شخصی وآگذار کرد تا درآمد ان راجهت استراحت و تفریح به پدر و مادرش بدهد. در آن روزگار چون تلفن ، تلکس ، فکس، ایمیل و پست هوایی وجود نداشت، تقاضاهای
۴
خرید مواد منفجره خیلی دیر به دست آلفرد می رسید. به همین علت او ناچار بود به کشور های مختلف سفر کند و سفارش ها را به طور مستقیم از خریداران بگیرد. او میدانست که ایالات متحده نیاز زیادی به مواد منفجره ی او دارد. نوبل در ماه مارچ سال ۱۸۶۶ ، به نیویورک رفت و سعی کرد اختراعش را به ثبت برساند. در این زمان حوادثی اتفاق افتاد که کار نوبل را سخت تر کرد. علاوه بر انفجار کارخانه ی نوبل در هلن بورگ سوئد، یک کشتی حامل روغن انفجاری منفجر شد و یک صندوق حاوی روغن انفجاری که در انبار هتلی در نیویورک قرار داشت منفجر شد و ۱۹ نفر را زخمی کرد. در ماه مارچ همان سال یک انفجار دیگر در سیدنی استرالیا رخ داد و در آپریل همان سال یک کشتی تجاری اروپایی منفجر شد و۴۷ نفر کشته شدند. در ضمن یک کشتی آلمانی حاوی روغن انفجاری پیش از ترک بندر منفجر شد و ۸۴ نفر راکشت. ویک انبار پر از نیترو گلیسرین در سانفرانسیسکو منفجر شد و ۱۶ نفر را کشت. آلفرد نوبل در نیویورک با اعتراضاتی روبرو شد.او به ملاقات شهردار نیویورک رفت و برای آن ها توضیح دادکه این ماده، خود بخود منفجر نمی شود. گاهی در اثر بارگیری غلط یا گرمای زیاد، منفجر میشود. او برای اطمینان مردم ، چند شیشه حاوی روغن انفجاری را در چمدان قرار میداد و به همراه خودش می برد آلفرد پس از این رخداد ها، برای ایمنی بیشتر، الکل چوب را به نیترو گلیسرین اضافه کرد ، در نتیجه حمل و نقل آن کم خطر تر شد. نوبل چندین شرکت به کمک چند آمریکایی، در ایالات متحده تاسیس کردو توانست اختراعش را هم به ثبت برساند. او در اثر تلاش بسیار و آزمایش های زیاد توانست دینامیت را بسازد دینامیت ترکیبی از نیتروگلیسرین و پودر سنگ چخماخ بود که حالت خمیری داشت و می توانست به هر شکلی در آید. نوبل اختراعاتش را در بسیاری از کشور ها به ثبت رسانید و کارخانه های مختلفی هم در آن کشورها دایر کرد. او در واقع رئیس یک امپراطوری بزرگ
۵
تولید و پخش فراورده های انفجاری بود. او در سن ۳۰ سالگی مخترع بزرگ و تاجر موفقی بود. و هرگز ازدواج نکرد و از پدر و مادر و برادر هایش و خانواده های آن ها به شدت مراقبت می کرد. دو برادر او یک شرکت نفتی در روسیه تاسیس کردند. اگرچه پدر او فلج شده بود ولی قوای ذهنی اش به درستی کار می کرد. در سال ۱۸۶۸، پدر و پسر، به طور مشترک جایزه ی ارزشمند لترستدت را به خاطرابداعات و اختراعات از فرهنگستان سلطنتی علوم سوئد دریافت داشتند. ایمانوئل با وجود گرفتاری های جسمانی ، سه کتاب مصوردر باره ی مین های زمینی و مین های دریایی و طرح دفاع از کشور نوشت. او هم چنین طرح تهیه تخته ی مصنوعی از خاک اره و خرده چوب را ارائه کرد.ایمانوئل در سال ۱۸۷۲، درگذشت. آلفرد نوبل می خواست به مرکز تجاری اروپا نزدیک باشد، بنابراین خانه بزرگ و مجللی در پاریس خرید و در آن جا ساکن شد. این خانه دارای یک آزمایشگاه و گلخانه بزرگ بود که در تمام طول سال، گل ارکیده تولید می کرد.آلفرد در آن جا مانند یک اشراف زاده زندگی می کرد و با این حال هم، دائما در آزمایشگاه مشغول تحقیق و بهتر کردن اختراعاتش بود. تا این که در سال ۱۸۷۵ ، ماده ی منفجره ای از ترکیب سریشم پنبه ای و نیتروگلیسرین ساخت. نتیجه ی کار یک ماده ی ژلاتینی ضد آب بود که قدرت انفجاری آن از قدرت انفجاری نیتروگلیسرین خالص هم بیشتر بود.به این ترتیب یک بار دیگرماده انفجاری جدیدی به دنیا عرضه کرد.
نوبل با این همه اختراع و موفقیت های مادی و معنوی ، از تنهایی و کمبود نشاط در زندگی بسیار گله مند بود. نوبل در پاریس برای ثبت نامه ها به یک منشی نیاز داشت که از خانم با سواد موقری به نام کنتس برتا کینزکی استفاده می کرد. این خانم از خانواده های رده ی بالای جامعه بودو نوبل هم از هم صحبتی با او لذت می برد و حتی از او تقاضای ازدواج کرد. ولی خانم برتا در پاسخ او گفت
۶
دل او در گرو کس دیگر است. خانم برتا شخص صلح طلبی بود و با اختراعات نوبل خیلی موافق نبود. زیرا از آن ها در جنگ ها هم استفاده می شد.
نوبل با خانم جوان و زیبایی به نام سوفی هس در سال ۱۸۷۶، آشنا شد. در واقع نوبل از تنهایی به او پناه برده بود، ولی این خانم هزینه های زیادی برای او ایجاد می کرد. حتی در مجالس و محافل ، خود را خانم نوبل معرفی می کرد.وقتی نوبل موضوع را فهمید ، از او خواست که دیگر خود را با این عنوان معرفی نکند. بعد ها خانم سوفی ازدواج کرد و صاحب فرزند هم شد ولی همچنان به بهانه های مختلف از نوبل تقاضای پول می کرد.
نوبل گلوله ی تفنگ را هم اختراع کردکه مورد استقبال قرار گرفت. در سال ۱۸۹۰ نوبل تصمیم گرفت در ایتالیا ساکن شود. او در سن موره ی ایتالیا در ویلای زیبایی زندگی می کرد. در سال ۱۸۹۳ ، از دانشگاه آپ سالا در سوئد دکتری افتخاری در یافت کرد.
نوبل در سال ۱۸۹۵ وصیت نامه ای تنظیم کرد، که پس از تعین سهم هر یک از وراث ، باید همه ی دارایی های او به پول نقد تبدیل میشد و آن را در حساب سپرده ی ثابت قرار میدادند. از سود حاصله ، هر سال به پنج نفر که بیشترین خدمت را به جامعه ی بشری کرده باشند، به عنوان جایزه پرداخت شود. این پنج نفر از هر کشوری می توانند باشند. بسیاری معتقد بودند که جایزه دادن به افراد برتر ، خدمت بزرگی به بشریت است ولی بعضی ها، از جمله وراث، از این موضوع ناراضی بودند، حتی کار به دادگاه کشید که در نهایت پس از مدتی، دادگاه اصالت وصیت نامه و متن آن را پذیرفت.
آلفرد نوبل در ساعت ۲ بامداد دهم دسامبر سال ۱۸۹۷ ، در سن موره ی ایتالیا در گذشت. جسد وی را با قطار به سوئد بردند و در ۲۹ دسامبر مراسم بزرگی در بزرگترین کلیسای سوئد بر گزار شد و بنا به سفارش او در وصیت نامه
۷
جسدش سوزانده شد. در سال ۱۹۰۰ بنیاد نوبل تاسیس شد و جایزه های نوبل در رشته های فیزیک ، شیمی ، پزشکی و ادبیات در سوئد و جایزه ی صلح همزمان در اسلو پایتخت نروژ به برندگان اهداء می شود.
هر ساله برندگان نوبل ، در ماه اکتبر به وسیله ی چندین کمیته انتخاب می شوند و در روز ۱۰ دسامبر همان سال طی مراسم باشکوهی ، جوایز به برندگان اهداء می شود. هر جایزه شامل یک مدال طلای نوبل، یک دانشنامه و یک یاد داشت است. در آن یاد داشت نوشته شده است که چه مبلغی به برنده ت

چند طنز – آرزو پارسائی

مهر ۱۳۹۳

یک ضرب المثل ژاپنی !! می گوید:
یک ایرانی اگر هواپیمایش سقوط نکند،
از حوادث رانندگی جان سالم به در ببرد،
آلودگی هوا زنده اش بگذارد
و زلزله زیر آوار له اش نکند،
حتما
از خوشحالی خواهد مرد
***
مهارت های یک مامان :
۱- تشخیص دما با نگاه کردن
۲- تشخیص بو از ۵ تا اتاق اون ور تر
۳- تشخیص صدا از ۵ تا اتاق اون ور تر زیر پتو
۴- تشخیص میزان کثیفی لباسها از طریق بو کردن۵- بلند کردن در قابلمه ی روی گاز ( اصلنم دستش نمیسوزه )
۶- انجام حداقل ۳-۴ کار در عان واحد :))
۷- بزرگ کردن ۵-۶ تا بجه باهم
۸- تامین تمام مخارج با حقوق بابا
۹- دیدن تمام سریال های فارسی وان و جم تی وی
۱۰- انداختن تیکه هایی به فرزندان، مانند خرس گنده و لندهور و امثالها
۱۱- یاد نگرفتن نحوه ی ( نهوه ی- نهوح ی- نحوح ی ) فرستادن اس ام اس
۱۲- حمل طلا، تا جایی که بشه
۱۳- درست کردن کوکو از گوشت کوبیده گرفته تا قیمه ی یه هفته پیش
۱۴- درست کردن انواع دم کنی و دستگیره توسط تی شرت فرزندان
****
ﭼﻪ ﺗﻮ ﺣﺮﻡ ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴﯿﻦ ﺑﻤﺐ ﺑﺬﺍﺭﻥ ﭼﻪ ﺗﻮ ﯾﻪ ﺩﯾﺴﮑﻮ ﺩﺭ ﺗﺎﯾﻠﻨﺪ؛
ﺩﺭ ﻫﺮ ﺻﻮﺭﺕ ﻧﯿﻤﯽ ﺍﺯ ﮐﺸﺘﻪ ﻫﺎ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺍﻧﺪ!
ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﯿﮕﻦ “ﻣﻠﺖ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭ ﺻﺤﻨﻪ
****
از طرف مدرسه به پسر داییم گفتن برو درباره ی “عمه ی عطار” تحقیق بنویس ، کل فامیل رو بسیج کرده که درباره ی “عمه ی عطار” مطلب جمع کنن آخرشم به هیچ جانرسیدیم! اصلا هیچ منبعی درباره ی خانواده ی پدری عطار پیدا نمیشد. زن داییم رفته مدرسه داد و بیداد که این چه
تحقیقی به بچه ی مردم میدین! عمه ی عطار به چه درد بچه میخوره آخه!مدیر مدرسه هم گفته خانم موضوع تحقیق اصلا ” عمه ی عطار  ” نبوده ” ائمه ی اطهار ” بوده!!
****

یه روز یه بابایی پسرش فارغ التحصیل میشه ..هیچی هم بارش نبوده.

زنگ میزنه به پارتیش میگه : دمت گرم واسه پسرم یه شغلی پیدا کن.

پارتیه میگه : میخوای سفیرش کنم؟

باباهه میگه : نه بابا اون خیلی زیاده..

پارتیه میگه : میخوای وزیرش کنم ؟

… … … … باباهه میگه : اوووووووف نه…

پارتیه میگه : میخوای وکیلش کنم ؟

باباهه میگه : نه بابا یه جایی کارمندی چیزیش کن..

پارتیه میگه : شرمنده اون دیگه سواد میخواد

****

طرز تهیه پسر ایرونی:گوشت, پوست و استخوان: به طور میانگین ۱۵کیلوگرم

چربی عضله نما: ۶۰کیلوگرم

تافت و چسب مو : ۳ قوطی

قدرت زبون بازی : ۷۲ساعت بی وقفه

دروغگویی: ۲۰بار در ثانیه

قدرت ابراز علاقه: ۶۰ اسب بخار

قدرت پیچوندن : ۳۰دور در دقیقه

تنبلی: عصاره ی ۷۰ آدم فراخ

صبر و شکیبایی: در این مورد ذائقه ای می باشد

قدرت حرکت چشم:۳۸۰ درجه در همه ی جهات
*****
رفتم سر یخچال گفتم مامان این شیره فاسد شده بندازمش دور؟
گفت نه بذار بابات بخوره حروم نشه 😐
روابط بسیار زیبایی دارن اینا, منم حاصل عشقشونم
*****
مردی می گفت از وقتی زنم فهمیده تو بهشت حوری و پری زیاده..
حتی نمیذاره نماز بخونم, میگه تو باید بری جهنم..!!!‬
*****

تخت جمشید ۱

مهر ۱۳۹۳

یکی از زوایای تخت جمشید – چندین سال پیش توسط محمود صفریان گرفته شده است

عکس دیگری از تخت جمشید

مهر ۱۳۹۳


عکس دیگری و از زاویه ای دیگر از تخت جمشید…مربوط به ستالها پیش …توسط محمود صفریان

انتظار در پائیز

مهر ۱۳۹۳

انتظار در پائیز

پائیزسرخ

مهر ۱۳۹۳

پائیز سرخ

افشای قرارداد چند میلیارد دلاری سعید مرتضوی با بابک زنجانی

مهر ۱۳۹۳

رئیس کمیته تحقیق و تفحص از سازمان تامین اجتماعی، یکی از اتهامات سعید مرتضوی را، قرارداد معامله ۴۰۰ میلیارد ینی (۳ میلیارد و ۸۰۰ میلیون دلار) او با بابک زنجانی دانست. به گفته «حسین دهدشتی»، نماینده مجلس ایران، واگذاری ۱۳۸ شرکت و کارخانه در قالب شرکت شستا به بابک زنجانی، سرمایه‌دار زندانی، یکی از اتهامات سعید مرتضوی، رئیس پیشین سازمان تامین اجتماعی است. شرکت شستا، سرمایه‌گذاری سازمان تامین اجتماعی را مدیریت می‌کند. سعید مرتضوی که روز دوشنبه گذشته برای رسیدگی پرونده خود راهی دادسرای کارکنان دولت شد، با اتهامات متعددی از جمله فساد مالی روبروست. مرتضوی به خبرنگاران گفت که هیچگونه معامله‌ای با بابک زنجانی انجام نداده است. این درحالیست که رئیس کمیته تحقیق و تفحص از سازمان تامین اجتماعی، گفته است که اسناد معامله مرتضوی با زنجانی وجود دارد.

هزاران مدرسه غیراستاندارد در خطر آتش سوزی

مهر ۱۳۹۳

هزاران مدرسه غیراستاندارد در خطر آتش سوزی

رئیس مرکز تحقیقات سوختگی با استناد به آمار سال گذشته وزارت آموزش و پرورش مبنی بر وجود بخاری نفتی در ۱۵۰ هزار مدرسه، گفت: غیراستاندارد بودن مدارس می‌تواند هرلحظه امکان حادثه آتش سوزی در مدرسه شین آباد را تکرار کند.

وای برما

مهر ۱۳۹۳

ایرانیان سالیانه بیش از ۳۸۷ میلیارد تومان خرج فالگیری می‌کنند

یک خبر

مهر ۱۳۹۳

به گزارش رادیو فردا به نقل از خبرگزاری دولتی جمهوری اسلامی (ایرنا)، محمدرضا مسیب‌زاده، روز پنج‌شنبه سیزدهم شهریور تاکید کرده که «زمان اقامه نماز جماعت در مدارس باید در برنامه درسی دانش‌آموزان قرار گیرد» و افزوده است: «در تمامی مدارس کشور باید به مدت ۳۰ دقیقه نماز جماعت اقامه شود و به هیچ وجه نباید این زمان به کار دیگری اختصاص یابد.»
مسیب‌زاده این‌گونه اظهار نظر کرده که «دانش‌آموز نمازنخوان در مدارس وجود ندارد» و تاکید کرده است که «مدیران و مسئولان مدارس باید تمام تلاش خود را برای جذب دانش آموزان به نماز جماعت به کار گیرند.»

پیش از این، علی‌اصغر فانی، وزیر آموزش و پرورش ایران، با اشاره به امضای یک تفاهم‌نامه میان این وزارتخانه و حوزه‌های علمیه، از «پررنگ‌تر شدن نقش روحانیت در مدارس کشور» خبر داده بود.
فانی ابراز امیدواری کرده بود تا «در سال تحصیلی جدید از پتانسیل کار‌شناسان مذهبی و روحانیت در تربیت فرزندان کشور استفاده شود.»

خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) نیز یکشنبه ۱۲ مرداد، گزارش داده بود که حوزه علمیه و آموزش و پرورش تفاهم‌نامه همکاری امضا کرده‌اند.