گذرگاه شهریورماه

شهریور ۱۳۹۳

شهریور
ماه بدرود تابستان
گذرگاه شهریور ماه ، در سیزدهمین سال فعالیت
شماره  ١۵۴

این شماره گذرگاه، حاصل همت این یاران است

***********************************
مهران بقائی – دکتر محمود صفریان – خسرو باقر پور – هوشنگ ابتهاج ” سایه ” – امیرمهیم-
نسرین کاردان – شهره احدیت – صفیه ناظر زاده – احمد قندهاری – سید فرزام حسینی – بورلی بریج – حسین نوش آذر –
مهتاب خرمشاهی – دکتر بیژن باران – مجید قنبری – الیسا تنگسیر – مرتضا کیوان هاشمی – بهروز آزاد – گُلاره صفریان –
ابراهیم فلاخی – سودابه اعتمادی- ابوالفضل اردو خانی – عبید – سیمین بهبهانی- دکتر بیژن باران – رضا اغنمی – شهلا زرلکی –

بیانیه ی کانون نویسندگان ایران به مناسبت درگذشت سیمین بهبهانی

شهریور ۱۳۹۳

• شاعر بزرگ ما نه تنها پرچم دار آزادی، که از بلند قامتانِ فانوس بانِ شعر تعهد و آزادی بود …

یک دریچه آزاد
بازکن به زندانم

سیمین بهبهانی (۱٣۰۶-۱٣۹٣) شاعر و نویسنده ی نامدار، عضو کانون نویسندگان ایران، از بنیادگذاران کانون در دوره ی سوم، عضو هیئت دبیران کانون در سه نوبت از این دوره و فعال اجتماعیِ حقوق زنان درگذشت. سیمین را به راستی می توان شاعرِ شاعران و مادر کرامت و کلمه نامید، راه بلدی بزرگ در ظلماتی که بیم لغزش در تاریکیِ پیچ پیچ آن دغدغه ی همه ی جان های پاکی بوده وهست که نمی خواهند بر یوغ ظلمت و تباهی گردن گذارند. با این همه، دریغا که سیمین ما را چشم به راه سپیده دم گذاشت و رفت.

راستی را که در همه ی این سال های ستم اندر، سیمین عزیز پرستار زخمی ترین پروانه هایی بود که رخ به رخ عصر کرکس و کدورت و مرگ ایستاده بودند. شاعر بزرگ ما نه تنها پرچم دار آزادی، که از بلند قامتانِ فانوس بانِ شعر تعهد و آزادی بود. افزون بر اینها، سیمین خصلت هایی شریف و انسانی داشت. در بزرگ منشی و دریادلی این زن بزرگوار همین بس که حتی سرکوبگران هتاکی را که رذیلانه و یکریز به پرونده سازی و توهین و اذیت و آزارش کمر بسته بودند «پاره ی تن» خود نامید.

فقدان این زن بزرگ، ما را بر آن می دارد تا به یاد آریم که در این عصرِ آلوده چه مسئولیت های گرانی بر دوش ماست. سیمینِ ستم ستیز ما، زن تاریخ سازِ جهانِ غزل و کلمه و فرهنگ و زندگی، چنان جایگاه بلندی در شعر فارسی و دفاع از حق آزادی بیان داشت که حال که او را از دست داده ایم جای خالی اش را، هم در کانون نویسندگان ایران و هم در موقعیت دشوار جامعه ی کنونی، با همه ی وجود احساس می کنیم.

با این همه، همراهان و همگامان او در کانون نویسندگان ایران، سلسله ی آزادی خواهی و تعهد را مصمم و بی تردید ادامه خواهند داد و هیچ گاه در طلبِ آزادی بیان بی هیچ حصر و استثنا برای همگان از پای نخواهند نشست. باشد تا هنگامی که فرهنگ پویای این مردم سربلند پایداری خود را به رُخ جهل و تاریک اندیشی تاریخی می کشد، نام و یاد سیمین بهبهانی در وجودِ واژه های سرکش و سراسر اعتراض او همچنان طنین انداز باشد و جاودانه بماند.

کانون نویسندگان ایران درگذشت سیمین بهبهانی را به خانواده، دوستان و جامعه ی فرهنگیِ مستقل کشور تسلیت می گوید.

کانون نویسندگان ایران
٣۰/۵/۱٣۹٣

ادبیات و تاریخ ما – نوشته احمد قندهاری

شهریور ۱۳۹۳

شاید بیش از ۹۵ در صد ادبیات ما منحصر به شعر بوده است . البته از حدود ۸۰ سال پیش نثر نویسی به صورت داستان و رمان شروع شده بود. از حدور ۸۰ سال پیش نویسندگانی مانند محمد علی جمالزاده ، بزرگ علوی ، اسماعیل فصیح غلامحسین ساعدی ، جلال آل احمد ، هوشنگ گلشیری ، احمد محمود ، صادق هدایت ، محمود دولت آبادی ، نادر ابراهیمی ، علی محمد افغانی ، سیمین دانشور ، شهر نوش پارسی پور، مهشید امیر شاهی ، زویا پیرزاد ، منیرو روانی پور ، فرخنده حاجی زاده ، گلی نراقی و صادق چوبک رمان های خوبی نوشته اند. شاید بتوان گفت تنها نویسنده ی ایرانی که رمان ارزشمند چند جلدی نوشته است محود دولت آبادی می باشد که رمان با ارزش چند جلدی کلید ر را نوشت. امروزه خانم های رمان نویس خوب هم در ایران داریم. زندگی امروز هم دیگر مجال خواندن رمان های قطور را به ما نمی دهد.شاید تنها رمان دنباله دار ۵۰ ساله ی اخیر جهان، کتاب های هری پاتر، از نویسنده ی توانای انگلیسی خانم جی، کی ،رولینگ باشد
با توجه به تاریخ ،ادبیات ، در ایران ، تقریبا به شعر منحصر می شد. بیش از ۹۰ در صد شعرای ما ، از روی اجبار یا برای لقمه ی چرب تر، زیبا ترین قصائد را در مدح شاهانی که یا مطلقا بی ارزش و یا کم ارزش بوده اند، سروده اند.
رودکی بزرگ مرد شعر فارسی نخستین شاعر بزرگی بود که توانایی و ظرفیت عظیم و گسترده ی زبان فارسی را برای سرایش شعر به اثبات رسانید. این مرد با این همه عظمت ، آنچنان مداحی از ابو نصر سامانی کرد که حدی بر آن متصور نیست.او که از بزرگان شعر ایران است آنقدر مدح گفته است که به ثروتی بسیار دست یافت.
واما فردوسی. این بزرگ مرد ادب ایران ، به صله های قدرت و ناز و نعمت و آسایش پشت پا زد و هنرش را صرف ایران و مردم ایران و آینده ی ایرانیان کرد.او برای ایران جز عظمت و سر بلندی چیزی نمی خواست. این دهقان زاده ی خراسانی ، این ایرانی بیدار دل، ژرف اندیش ، وقتی به فکر سرودن شاهنامه افتاد که ایران از دو سو در برابر ترکتازی نظامی و سیاسی و فرهنگی بیگانگان بی یار و یاور بود. از یک سو خلافت بغداد در صد د نابودی آداب و رسوم اقوام تابعه بود ، و از دیگر سو اقوام تازه نفسی از سوی جیحون سر بر آورده بودند و خاندان های ایرانی را یک به یک بر می داشتند.
در چنین روزگاری این آزاد مرد دانا دل ، یک تنه به یاری ایران برخاست و طبع توانای خود را صرف احیای مفاخر ایران و ایرانی کرد. او نام و یاد افسانه های تاریخی قهر مانان ایرانی را جاودانه کرد.وقتی به جستجوی وضع فکری جامعه ی ایران در آن سال ها در متون باقی مانده می نگریم ، کمتر نشانی از فرهنگ
ایرانی را می یابیم. شاعرانی را می بینیم که هنر آنان صرف نان و جاه شده بود و با مدح فرمانروایان و پادشاهان فاسد ، صله های فراوان می گرفتند. فرخی سیستانی و عنصری و بسیاری از شاعران دیگر بودند که از این راه ثروتی بهم زده بودند. خاقانی به مدت ۴۰ سال وابسته به دربار شروان شاهان بود. در حالیکه او از شعرای قوی طبع و یکی از استادان بزرگ ادب پارسی بود . اشعار او بیشتر نظمی است هنر مندانه با گرایش های سخنوری و دقایق لفظی. معروف ترین آن قصیده ی ایوان مدائن است.

اما در مورد سعدی ، سعدی به حق استاد سخن است. نثر مسجع دیباچه ی گلستان او بر تارک ادبیات فارسی می درخشد.او تنها شاعر بزرگ ایرانی است که تقریبا در باره ی همه چیز حرف داشته است. مثلا در باره ی عشق ، عرفان ، دین ، دنیا ، عفت ، اخلاق ، دولت و جامعه ، عدل و داد و شاه و وزیرسخن گفته است. هیچ شاعر ایرانی به اندازه ی سعدی در زمان حیات خودش شهرت نداشت. تا آنجا که آوازه ی آثارش از مرز ایران زمین و حتی فارسی زبانان گذشت. وقتی آندره دوریه در سال ۱۶۳۶ بخشی از گلستان را تحت عنوان امپراتوری گل ها به فرانسه ترجمه کرده بود تا آن زمان آثار هیچ شاعر ایرانی به زبان های اروپایی ترجمه نشده بود. این بزرگ مرد ادبیات فارسی مدایح بسیار در باره ی سعد بن زنگی گفته است. واقعا جای بسی تاسف است.
واما حافظ ، حافظ از اندیشه ی معرفت حق لبریز بود. شیوه ی بیان او به قدری جذاب بود که در زمان حیاتش شهرت وی آفاق را درنوردیده بود. او با مضامین عالی و پر مغز خویش ، پدر فصاحت و بلاغت بود. دیوان او یک سفر نامه ی روح است. شعرحافظ ، شعر ایهام و ابهام است. حافظ هنر خویش را در قالب غزلیات به زیباترین و ناب ترین حالت ممکن بیان کرده است. مع ذالک این شاعر بی نظیر نیز مدایح بسیار برای شاه گفته است.
.
فروغی بسطامی شاعر بسیار خوبی بود ولی در اشعارش پاد شاهان بی کفایت قاجاریه را می ستود.ایرج میزا هم قبل از مشروطیت در مدح این و آن اشعاری سرود. استاد شهریار هم در مدح این و آن اشعاری سروده است . ولی ملک الشعرای بهار حتی زندان را پذیرا شد ولی مدح نگفت. شعرای جدید عمدتا مدح نگفته اند و حتی زندان را هم پذیرا شده اند.
تاریخ: اگر نگاهی گذرا به تاریخ اجتماعی ایران کنیم در بسیاری موارد موجب شرمساری خواهد بود. ساسانیان از خاندان شاهنشاهی ایرانی بودند که در سالهای ۲۲۴ تا ۶۵۱ میلادی می زیستند. شاهنشاهان ساسانی که اصلیتشان از استان پارس بود ، بر بخش بزرگی از غرب قارهٔ آسیا چیرگی یافتند. پایتخت ساسانیان شهر تیسفون در نزدیکی بغداد در عراق امروزی بود. در آن زمان بغداد نام منطقهٔ کوچکی در نزدیکی تیسفون بود .اوج شکوه و عظمت امپراطوری ساسانی در زمان شاهنشاهی انوشیروان و خسروپرویز بود. در آن زمان ایران از لحاظ گستردگی سرزمین در دنیا حرف اول را میزد و ایرانیان در زمان خسروپرویز از مرفه ترین مردم دنیا بودند ولی پس از خسرو پرویز کم کم اوضاع ایران روبه هرج و مرج رفت و امپراطوری ایران بسیار تضعیف شد ودخالت متولیان زرتشتی در امور مملکت مزید بر علت شد و اوضاع مملکت به هم ریخت. امپراطوری پر از هرج و مرج شد.ظرف چهار سال نه تن از حاکمان مدعی تخت سلطنت شدند ، ولی یا به قتل رسیدند، یا گریختند، یا به مرگ غیر عادی درگذشتند، و بدین ترتیب از صحنه ناپدید گشتند. هیچکس فکر نمی کرد که امپراطوری بزرگ ایران که از لحاظ فرهنگی و نظامی حرف اول را دنیا می زد به دست عده¬ی قلیلی اعراب بیابان نشین منقرض گردد.حتی قبلا چندین بار اعراب دچار قحطی شده بودند که شاهان ایرانی به کمکشان شتافته بودند.امپراطوری ایران این قوم ضعیف و بی فرهنگ را از تجاوز امپراطوری قدرتمند روم محافظت می کرد. بالاخره امپراطوری ساسانی با آن عظمت به دست یک مشت عرب بیابانگرد شکست می خورد. در سال ۶۳۶ میلادی اعراب مسلمان به ایران حمله کردند.

متاسفانه عده‌ای نیز بر این گمان هستند که ایرانیان با آغوش باز به استقبال اعراب شتافتند!!! به همین دلیل بر آن شدم که به بخشی از آن استقبال اشاره ‌کنم .

دکتر عبدالحسین زرین کوب در کتاب دو قرن سکوت می نویسد: فاتحان، گریختکان را پی گرفتند؛ کشتار بیشمار و تاراج گیری باندازه ای بود که تنها سیصد هزار زن و دختر به بند کشیده شدند.شصت هزار تن از آنان به همراه نهصد بار شتر زر و سیم بابت خمس به دارالخلافه فرستاده شدند واین زنان و دختران در بازارهای برده فروشی اسلامی به فروش رسیدند ؛ قبل از فروش آن ها ، عرب ها با زنان و دختران در بند به نوبت همخوابه شدند و فرزندان پدر ناشناخته ی بسیار بر جای نهادند.
پس از تسلط اعراب
درسیستان؛ مردم مقاومت بسیار و اعراب مسلمان خشونت بسیار کردند بطوریکه ربیع ابن زیاد ( سردار عرب ) برای ارعاب مردم و کاستن از شور مقاومت آنان دستور داد تا صدی بساختند از کشتگان ( یعنی اجساد کشته شدگان جنگ را روی هم انباشتند ) و هم از آن اجساد تکیه گاهها ساختند؛ و ربیع ابن زیاد بر آن نشست و قرار شد که هر سال از سیستان هزار هزار ( یک میلیون ) درهم به امیر المومنین دهند با هزار غلام بچه و کنیز. ( کتاب تاریخ سیستان صفحه۳۷، ۸۰ – کتاب تاریخ کامل جلد۱ صفحه ۳۰۷)
در حمله اعراب به ری مردم شهر پایداری و مقاومت بسیار کردند ؛ بطوریکه مغیره ( سردار عرب ) در این جنگ چشمش را از دست داد . مردم جنگیدند و پایمردی کردند… و چندان از آنها کشته شدند که کشتگان را با نی شماره کردند و غنیمتی که ری نصیب مسلمانان کرد همانند غنائم مدائن بود .( کتاب تاریخ طبری؛ جلد پنجم صفحه ۱۹۷۵)
در حمله به شاپور نیز مردم پایداری و مقاومت بسیار کردند بگونه ای که عبیدا لله ( سردار عرب ) بسختی مجروح شد آنچنانکه بهنگام مرگ وصیت کرد تا به خونخواهی او؛ مردم شاپور را قتل عام کنند؛ سپاهیان عرب نیز چنان کردند و بسیاری از مردم شهر را کشتند. (کتاب فارسنامه ابن بلخی؛ صفحه ۱۱۶ -کتاب تاریخ طبری؛ جلد پنجم صفحه ۲۰۱۱)
در حمله به الیس؛ جنگی سخت بین سپاهیان عرب و ایران در کنار رودی که بسبب همین جنگ بعد ها به « رود خون » معروف گردید در گرفت. در برابر مقاومت و پایداری سرسختانه ی ایرانیان؛ خالد ابن ولید نذر کرد که اگر بر ایرانیان پیروز گردید « چندان از آنها بکشم که خون هاشان را در رودشان روان کنم » و چون پارسیان مغلوب شدند؛ بدستور خالد « گروه گروه از آنها را که به اسارت گرفته بودند؛ می آوردند و درکنار رود گردن می زدند » مغیره گوید که « بر رود؛ آسیاب ها بود و سه روز پیاپی با آب خون آلود؛ قوت سپاه را که هیجده هزار تن یا بیشتر بودند؛ آرد کردند … کشتگان ( پارسیان ) در الیس هفتاد هزار تن بود.( کتاب تاریخ طبری؛ جلد چهارم؛ صفحه ۱۴۹۱- کتاب تاریخ ده هزار ساله ایران؛ جلد دوم برگ ۱۲۳)و …
. ایرانی ها به درازای ۵۰۸ سال سروری تازیان را پذیرفتند. نه اینکه
خود توانستند از شر تازیان خلاص شوند بلکه یک مغول به نام هلاکو می آید و به حکومت فاسد عباسیان خاتمه می دهد.. ایرانی ها برای عرب ها و زبان عربی کاسه ی داغ تر از آش می شوند. پس از دو قرن سکوت و خفقان ، صرف و نحو عربی را می نویسند. به طوری که اگر در کامپیوتر جستجو کنید زبان عربی کامل ترین زبان دنیا شده است.
به علت فساد دربار خلفا و پادشاهان ، افراد خود فروش به مقامات بالا می رسیدند. چاپلوسی و بی شخصیتی شرط لازم و کافی پیشرفت در دربار ها بوده است. یک انقلابی به نام بابک را یک خائن به نام افشین تحویل خلیفه می دهد. حکیم عمر خیام در حدود ۹۰۰ سال پیش در مقدمه ی کتاب ارزشمند جبر و مقابله نوشته است” دچار زمانه ای شده ایم که ، اهل علم از کار افتاده و جز عده ی کمی باقی نمانده اند که از فرصت برای بحث و تحقیقات علمی استفاده کنند. برعکس حکیم نمایان دوره ی ما همه دست اندر کارند که حق را با باطل بیامیزند و جز ریا و تدلیس کاری ندارند. اگر دانش و معرفتی دارند ، آن را صرف اغراض پست جسمانی می کنند .” یحیی برمکی از بزرگان ایران در خدمت هارون الرشید بود وخواجه نظام الملک با آن همه درایت و دآنش ، همه کاره ی ملک شاه سلجوقی بود. خواجه نصیر الدین طوسی ، دست راست خان مغول بود ، میرزا ابراهیم کلانتر با هزار ترفند حکومت را از زندیه می گیرد و به دست قاجاریه می دهد. اما میر زا تقی خان امیر کبیر ها ودکتر محمد مصدق ها ، یا به قتل رسیدند یا در گوشه ی ، آنقدر ماندند تابه رحمت ایزدی پیوستند. برای آگاهی بیشتر از دربارها ، خوب است کتاب های خاطرات اعتماد السلطنه در دربار ناصر الدین شاه وکتاب خاطرات اسد الله علم در دربار محمد رضا شاه را بخوانید. با اینکه اسدالله علم ، صمیمیتی واقعی با محمد رضا شاه داشت، مع ذالک از لابلای نوشته هایش به مفاسد زیادی آگاهی می یابیم . نادر شاه افشار آنقدر جهت اخذ مالیات به مردم فشار آورد که بعضی ها برای تامین هزینه ی مالیات ، دخترانشان را تحت عنوان صیغه به ترکمن ها می فروختند. در ایران هر وقت پهلوانی زاده شد در برابرش صد ها خائن هم متولد شد ، که آن پهلوان را بکشند.
این همه سخنان تملق آمیز و دروغ ، که هر روزه از زبان اکثر ما به راحتی جاری می شود ، و هیچ گاه در باره ی معنی و مفهوم آن ها هم دقت نمی کنیم ، چه بگویم. مقدس ترین موجودات در جهان ، مادران هستند ، ما به صورت شعار می گوئیم ، بهشت زیر پای مادران است ولی همین مادران ، حقی از زندگی ، فرزند و همسر ندارند. در جامعه ما خنده ، نشانه ی جلف بودن است و دوست داشتن جرم بزرگی است ، به قول احمد شاملو ، دهانت را می بویند مبادا که گفته باشی دوستت دارم. درفرهنگ ما ، همیشه مرده ها محترم و زنده ها بی ارزش بودند. به آگهی های ترحیم در روزنامه ها ایرانی حتا در همین کانادا توجه کنید. چقدر از شحص متوفی به نیکی یاد می شود. مثلا اگر متوفی یک مرد باشد در باره ی او می نویسند : پدری فداکار، شوهری مهربان ، کارمندی صد یق و مردی متدین بود . در مجالس ختم زنان یا مردان درگذشته ، آنچنان از متوفی تعریف و تمجید می کنند که گاهی حال آدم بهم می خورد. کی باید از این تعارفات دروغین دست برداریم . اگر همه ی درگذشتگان این قدر درست و راست و صادق بوده اند پس این همه نادرستی و دزدی و خیانت را چه کسانی مرتکب شده اند ؟ مگر این در گذشتگان ایرانی نیستند و دارای فرهنگ پر افتخار ایران نمی باشند؟ از طرفی در ایران هیچوقت قانون حکومت نمی کرد . و مردم هم هیچوقت به حساب نمی آمدند. همیشه یک نفر که اعلیحضرت قدر قدرت و قوی شوکت و قبله ی عالم هم بود حکومت می کرد

یاد نامه – مهران بقایی‎

شهریور ۱۳۹۳

این روزها سالگرد شاملوست از او گفته شده اما کمتر از مردی یاد شده است که نقش پررنگی در ارائه ی کارهای او برای ما کودکان و نوجوانان سه دهه پیش داشت . (سازمان انتشاراتی، فرهنگی و هنری ابتکار) در اوائل دهه ی شصت با ارائه ی کاست هایی از بزرگان ادب و هنر ایران روح و جانمان را با ادبیات و هنر اصیل آشنا ساخت . ابراهیم زال زاده مدیر این سازمان بود و نوار و کتاب قصه های سازمان ابتکار از پرفروش ترین و بهترین مجموعه های فرهنگی برای کودکان و نوجوانان به شما می رفت که علاوه برانتشار آثار شاعرانی مثل شاملو با صدای خودش ، اشعار ویکتور خارا ، نمایشنامه های رادیویی ار شاملو و نویسندگان بزرگ دنیا را با بهترین صدا پیشگان ایران و نیز بهترین موسیقی دانان همچون فریدون شهبازیان مرتضی حنانه و بابک بیات روانه ی بازار می کرد. در روزگاری که دسترسی به بهترینها واقعا مشکل بود کار ابراهیم زال زاده که خود نویسنده و رونامه نگار بود بسیار ارزشمند و ماندگار بود کارهایی مثل خروس زری پیرهن پری یا شازده کوچولو ، قصه هایی از مولوی و کلیله و دمنه مثل طوطی و بازرگان یا دن کیشوت و خیلی آثار دیگر محصول کتابهای قاصدک بود که این انتشارات در اختیار ما قرار می داد اما این انسان ارزشمند در دوران قتل های زنجیره ای با ۱۸ ضربه کارد به قتل رسید تا داغش تا ابد بر دل ما بماند و کودکان فردا از وجود او محروم شوند . یادش را به عنوان یک کودک دیروز زنده نگه می دارم

مدار بسته روابط رسانه های اندرونی – صفیه ناظر زاده

شهریور ۱۳۹۳

نمی دانم  چرا هر روز رسانه های اندرونی در دایره کوچک چند دوست و آشنا محدود می شوند. فقط از آنها می گویند و می نویسند، و دارند از بیرونی ها فاصله می گیرند. نمی بینم از این همه رسانه هائی که در خارج از کشور، در گوشه و کنار دنیا فعالیت دارند و جانانه در زدن دست رد بر سینه سانسور، و تجلی و شکوفائی ادبیات فارسی، اعم از داستان و شعر و نقد و تحلیل و طنز و بر رسی، تلاشی پی گیر دارند، حرفی بگویند، نقلی داشته باشند، لینکی بدهند. بین خودشان وول می خورند. حسن از حسین می گوید و می نویسد و به مصداق اره کشی، حسین از حسن. در را بر روی صد ها داستان کوتاه، سروده ها و انواع نقد ها ” و تمامن بدون سانسور” بسته اند. اگر هم هست باز یکی دونفر را در تیر رس و هدف دارند، درست مثل اینکه دیگران ” که بسیار هم بالنده اند ” وجود ندارند. و متاسفانه گاه دیدشان فقط در تپه ماهور های دهات اطراف زادگاهشان است.
نمی دانم از ترس غم نان و بیم جان است، یا دستور های دولتی است. ضمن اینکه بسیار هم از شهامت ” برشت ” می نویسند، و کلی هم باد به غبغب دارند.
تارخ ادبیات ما غنی و سرشار است از دوران های دهشتناک اختناق، ولی می دانیم و می بینیم و در اختیار داریم شهامت نامه های، دیوان حافظ را، طنز های کوبنده عبید را، نفی نامه های خیام را، ….
باید در این اختناق نفس گیر پل ارتباطی محکمی با رسانه های بیرون نیز داشته باشیم، آن ها را همه شان را بنحوی به جوانان بشناسانیم، تا بدانند که سانسور چه به روز ادبیات ما آورده است و آشنا شوند با آثاری که بی حضور این بختک خلق شده اند.
بر مدار بسته آلیگارشی رفاقت چرخیدن و دریچه های رو به دنیای آزاد بیرون را ننمودن، دوری از رسالت روشنفکری است. بعضی از سایت های موجود در ایران که در کار انتشار سروده ها و داستان های کوتاه هستند، ” که نمی خواهم نام ببرم ” چنان در لاک خود سالاری گرفتارند که گویا اصلن درکی از دنیای عظیم آثاری که در رسانه های بیرونی ” پراکنده در سراسر دنیا ” نشر می یابد، ندارند.
در حالیکه بسیار دیده ام که از کارهای دوستان اندرونی ” سروده ها و داستان هایشان ” در سایت های برون مرزی آورده می شود، ولی از درون مرزی ها مقابله ای دیده نمی شود.
بهتر است به حرمت قلم، حد اقل به نام آنها لینک بدهید، ” نگران فیلتر نباشید، تکنولوژِی بی وقفه پیش رونده آن را حل کرده است ” تا مشتاقان درون، خود پی جور شوند، و پنجره ها را خود بگشایند. گردش عصاری تداوم بی حاصلی است

گلایه شهلا زرلکی از وضعیت نشر در ایران

شهریور ۱۳۹۳

:

هجده سال است با ناشران سر و کار دارم. هجده سال است هم منشی و نمونه خوان بوده ام، هم ویراستار و هم نویسنده. ناشران ناشناخته و شناخته زیادی را از نزدیک دیده ام. امروز بعد از هجده سال شنیدن هزارباره این جمله تکراری که بسان یک شعار مقدس اکثریت قریب به اتفاق ناشران را زیر یک چتر حمایتی گرد می آورد، برایم ملال آور است. اگر شما هم در گذر عمرتان با ناشری سر و کارتان افتاده باشد، غیرممکن است این جمله را در شکل های مختلف نشنیده باشید: «کتاب نمی خرند. دیگر مردم کتاب نمی خوانند. بازار کتاب کساد است.» و من هجده سال است که این سوالات بی جواب را از خودم می پرسم: چرا ناشری که تا این حد کارش کساد است، تعطیل نمی کند؟ لااقل چرا نمی رود دنبال یک شغل بی ضررتر؟! چرا فلان ناشر چند ساختمان اداری دارد؟ چرا دفترهای زواردررفته و در و پنجره چوبیِ کوچه پس کوچه های میدان انقلاب، به ساختمان های نوساز خوش و آب و رنگ تبدیل می شوند؟ یادم هست ناشری قدیمی و معروف در حوزه کتاب کودک (و حتما می دانید که چاپ کردن کتاب کودک -از هر نوع- واقعا چه کار پُر زیانی ست!!) وقتی می خواست نالان تر و بدبخت تر و ورشکسته از از همیشه جلوه کند، کلمه زیبا و پرطرفدار «کساد» را با پوزخندی چرک به ضم کاف ادا می کرد. چشم در چشم نویسنده محتاج نان شب و درگیر وحشت اجاره خانه، می نالید: «آقای… کار ما از کِساد گذشته، کُساد است!» یادم هست همان سال های کساد، آن ناشر خانه کلنگی اش را در نارمک با یک خانه ویلایی در زعفرانیه تاخت زد و آن نویسنده قدیمی کتاب کودک همچنان در سوئیت سی و پنج متری اجاره ای اش، در فکر قافیه حسنی و مملی است. بله، هجده سال است که به معنای حقیقی کلمه کساد نزد ناشران فکر می کنم!

پی نوشت: شکی نیست که در این مورد هم حتما استثنائاتی وجود دارند. مثل همه احکام جزمی و کلی و مطلق که سرشار از استثنائات امیدوارکننده اند. پیشاپیش از استثنائات دلگرم کننده صنف ناشران پوزش می خواهم.

به بهانه اعلام توقف جایزه ادبی هوشنگ گلشیری – جوانمرگی جوایز ادبی در ایران – سید فرزام حسینی

شهریور ۱۳۹۳

نوشته هائی که در مورد این چرائی باشد منتشر می کنیم

جایزه گلشیری، پس از برگزاری ۱۳ دوره با صدور بیانیه‌یی اعلام توقف کرد و پس از این در بخش رمان و داستان کوتاه جایزه سالانه‌یی نخواهد داشت. با این اوصاف این جایزه هم به سرنوشت جوایزی همچون «روزی روزگاری»، «مهرگان ادب»، «کارنامه» و «جایزه منتقدان و نویسندگان مطبوعاتی» که عملا دیگر برگزار نمی‌شوند، دچار شد. جایزه‌یی که به تعبیری طی ۱۳دوره برگزاری‌اش به یکی از معتبرترین جایزه‌های سالانه و این اواخر دو سالانه ادبی ایران بدل شده بود و نویسندگان جوان به ویژه برای دیده شدن و تجدید چاپ آثارشان امید زیادی به این جایزه می‌بستند.

توقف جایزه گلشیری یا هر جایزه معتبر دیگری-بی‌درنگ این معضل را به رخ می‌کشد که چرا عمر جوایز ادبی مستقل در ایران کوتاه است؟ چرا این جوایز دوام نمی‌آورند و نیمه‌های راه به دلایلی گوناگون از جمله مسائل مالی و فشارهای بیرونی از حرکت باز می‌ایستند؟ این پرسش‌ها و پرسش‌هایی از این دست باید به پاسخ برسند تا علل توقف این جوایز مشخص شود. جوایز ادبی در جهان- برای نمونه «پولیتزر» و «من بوکر» – سال‌ها دوام می‌آورند و فارغ از هر مشکلی به کار خود ادامه می‌دهند اما در کشوری مانند ایران شرایط فرق می‌کند، از طرفی با انبوه جوایز غیر‌مستقل و دولتی مواجه هستیم که با بودجه‌های کلان به کار مشغول هستند نمونه‌اش جایزه جلال آل‌احمد که تاثیر بسزا و چشمگیری برای فضای ادبیات ما ندارند ،و از طرف دیگر جایزه‌های مستقل روز به روز از ادامه باز می‌مانند و مجبور به توقف می‌شوند. یکی از دلایل همین توجهات خاص یا به تعبیری بی‌توجهی دولت است؛ بخش خصوصی در ایران توان حداقلی برای اداره نهادهای مربوط به خودش را ندارد و این حدیثی مکرر است و از طرفی دولت هم صرفا به بخشی از نهادهای تحت امر خودش کمک می‌کند و از کمک‌های دولتی بهره‌یی نمی‌برند، بهره‌یی که البته بی‌چشمداشت باشد و جهت اعتلای فرهنگی صورت بگیرد، نه اینکه با هر کمکی انتظار همسویی و اعمال نظر هم به وجود بیاید.

از این حرف‌ها گذشته، سوای تقویت و کمک‌های مادی، سنگ‌اندازی‌های مکرر هم تن جوایز مستقل را روز به روز نحیف‌تر می‌کنند و عملا در پی خنثی‌سازی آنها برمی‌آید، نمونه‌اش همین جایزه گلشیری که در چند سال اخیر، حتی یک سالن برای برگزاری مراسم اختتامیه در اختیارش گذاشته نشد و در این چند سال هر دوره‌اش در خانه یکی از اعضای هیات داوران یا در خانه شخص مرحوم گلشیری- مثل این دوره آخر- برگزار می‌شد. به هر جهت، با توقف هر جایزه ادبی، به هر دلیلی اعم از کم توانی مالی-که باز هم به نگاه دولت به مساله فرهنگ برمی‌گردد یا محدودیت‌های بیرونی، بخشی از شوق جامعه ادبی کاسته می‌شود، هر چقدر هم که بگوییم کار خلاقه نسبتی با درونیات انسان دارد، ناگزیر بخشی از این ماجرا دیده شدن، در معرض عموم قرار گرفتن و رقابت با دیگر آثار منتشر شده است. جایزه‌ها می‌توانند چهره‌های جوان و تازه‌یی را به جامعه ادبی معرفی کنند، در واقع یکی از اساسی‌ترین رسالت‌های جوایز ادبی همین است، چهره‌هایی که بنا به هر دلیلی در حاشیه مانده و دیده نشده‌اند اما حرفی برای گفتن دارند و هر جایزه می‌تواند سکوی پرشی باشد برای یک نویسنده جوان، در عین حالی که از عملکرد نویسندگان کهنه‌کار هم تقدیر می‌کند. عدم حضور جوایز متعدد در یک جامعه ادبی منجر به بی‌انگیزگی و از بین رفتن حس رقابت می‌شود و نویسنده جوان را از شوق نوشتن، به تعبیر اجتماعی قضیه وا می‌دارد، جوایز ادبی می‌توانند به مثابه نیروی محرکه عمل کنند و در این میانه نقش مهمی را بر عهده بگیرند. درست است که هر جایزه‌یی مطبوع سلیقه داوران خودش عمل می‌کند و صرف‌نظر آن داوران ملاک تایید صددرصدی هیچ اثری نیست خلاف این مساله هم البته اثبات پذیر است اما در نهایت کیست که نداند برگزاری یک جایزه ادبی بهتر از عدم برگزاری آن است، همین زنده نگه داشتن حس رقابت بین نویسندگان جوان، خودش بخشی از انرژی نوشتن را تامین می‌کند. باید به جست‌وجوی راه‌حلی برای این مساله بود؛ مساله‌یی که حایز اهمیت فراوانی است. روز‌به‌روز از تعداد جوایز ادبی مستقل کاسته می‌شود و این درد کمی نیست.

بازی کثیف جاعلان با کلنل

شهریور ۱۳۹۳

حسین نوش‌آذر : کتابی در ایران توزیع شده با نام «زوال کلنل» نوشته محمود دولت‌آبادی. در شناسنامه این کتاب آمده که نشر گردون در برلین به مدیریت عباس معروفی در سال ۲۰۱۳ این کتاب را منتشر کرده است. اکنون محمود دولت‌آبادی در گفت‌و‌گو با خبرگزاری دانشجویان ایران، ایسنا اعلام کرده که این کتاب، نسخه جعلی و تحریف‌شده رمان اوست که هنوز در انتظار دریافت مجوز از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به‌سر می‌برد. به گفته آقای دولت‌آبادی، کلنل را وارد یک «بازی کثیف» کرده‌اند. او می‌گوید: «نثر من امضای من است. خوانندگان من هم توجه دارند که نثر آثار من از چه رنگی است و مطمئناً تشخیص می‌دهند که این نثر، ترجمه جعلی و تحریف‌شده‌ای است که آن را پس زده‌اند،

نوشته کوتاهی از گُلاره صفریان

شهریور ۱۳۹۳

من در گلبرگ گلها، در برگ سبزدرختان،
در جهش آهوان در دشتها، در ریزش هرآبشار،
در قطره های باران، و درهر ذره کائنات…
وجود خواهم داشت…من برای همیشه خواهم ماند.

برای خودش عالمی دارد

شهریور ۱۳۹۳

قورباغه ای در برکه ای زندگی می کرد …دریا طوفانی شد و امواج قد کشیدند…فرو که نشست ماهی خوش قد و بالائی در برکه افتاد…از دید و وسعت دریا به چار دیواری برکه ای کوچک …و شد همدم قورباغه…
پکر و مغبون و دلتنگ در گوشه ای از برکه کز کرد.
قورباغه برای دلجوئی به سراغش رفت و پس از سلام و احوالپرسی مفصل از او پرسید دوست عزیز چرا درهم و پکری؟، ساکت ماند و نمی دانست به قورباغه ی سر خوش چه بگوید، و پس از تکرار پرسش ماهی بود که بی اعتنا و ارام گفت:
چیزی نیست…کمی حال ندارم.

اصرار مکرر قورباغه وادارش کرد که زبان! بگشاید و بگوید:
دوست عزیز من از دریا به این برکه فتاده ام در نتیجه دلم گرفته.

دریا چیست و چه فرقی با اینجا دارد؟
دریا آبش زیاد و پراست از موج و فراز و نشیب…
قورباغه که نمی توانست درک کند با تعجب گفت:
یعنی دریا آبش از اینجا هم بیشتر است؟
ماهی آهی کشید و گفت:
بله! دریا خیلی از اینجا و محدوده آبش بزرگتر و بیشتر است
قورباغه با تلاش زیاد خود را از دیواره برکه بالا کشید، بر لبه ی برکه ایستاد و با تمام نیرو خود را به وسط آب برکه پرت کرد و مقداری آب را هم به اطراف پراکند و با غرور رو به ماهی کرد و گفت:
یعنی دریا از این هم بزرگتر و پر آب تر است؟
ماهی که دید نمی تواند دریا را برای قورباغه تشریح و مجسم کند، ناچار گفت:
نه، دریا ازاین بزرگمر نیست، و خیال خودش و قورباعه را راحت کرد.

عبید و بر داشتهایش

شهریور ۱۳۹۳

الدنیا: آنچه که هیچ آفریده ای در آن نیاساید.

العاقل: آنکه به دنیا و اهل آن نپردازد.

الکامل: آنکه از غم و شادی منفعل نشود.

الدانشمند: آنکه عقل معاش ندارد.

الجاهل: دولتیار.

العالم: بی دولت.

الخسیس: مالدار.

القاضی: آنکه همه او را نفرین کنند.

البهشت: آنچه نبینند.

الحلال: آنچه نخورند

المهملات: کلماتی که در معرفت رانند.

الوسوسه: آنچه در باب آخرت گویند.

البازاری: آنکه از خدا نترسد.

الحاجی: آنکه قسم دروغ به مکه خورد.

المحتسب: دوزخی.

الواعظ: آنکه بگوید و نکند.

الفارغ: مست

المضحکه: مست در میان هوشیاران.

المجرد: آنکه به ریش دنیا بخندد.

العشق: کار بیکاران.

المتواضع: مغلس.

الخاتون: آنکه معشوق بسیار دارد.

الذلیل: بدهکار.

الکدبانو: آنکه اندک دارد.

البکارت: اسم بی مسما.

چرا جایزه‌های ادبی عمرشان کوتاه است؟

شهریور ۱۳۹۳

دبیر جایزه «روزی روزگاری» در زمان برگزاری، تعطیلی نهادهای حمایت‌کننده، پایین آمدن کیفیت آثار منتشرشده، دخالت نهادهای امنیتی و افسردگی ناشی از وضعیت آشفته انتشار کتاب را از علت‌های کوتاه بودن عمر جایزه‌های ادبی خصوصی برشمرد.
***
طباطبایی سپس به تأثیر وزارت ارشاد و نهادهای امنیتی در جلوگیری از فعالیت جوایز ادبی اشاره کرد و گفت: واقعیت دیگری که در سال‌های گذشته در کشور ما وجود داشت، اعمال فشار وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و نهادهای امنیتی بر جوایز ادبی خصوصی بود. از جمله این جوایز می‌توان به جایزه «روزی روزگاری» و جایزه « منتقدان و نویسندگان مطبوعات» اشاره کرد که عملا و به صورت رسمی از فعالیت این جوایز جلوگیری کردند

بیماریِ مقاربتی و مرگِ شاه عباس دومِ صفوی – برگی از تاریخ

شهریور ۱۳۹۳

او در مازندران بدرود حیات گفت. او سال پیش از آن (۱۶۶۵ میلادی) برای استراحت به آنجا رفته و کلیه اهل حرم را به استثناء یک همسر شرعی و چند همخوابه در اصفهان بجا گذاشته بود. در آن هنگام او در قصر کوچکی واقع در اشرف به خوشگذرانی سرگرم بود که شبی در حال مستی در خود میلی شدید به یک رقاصه احساس کرد. رقاصه خود را به زمین افکند و شاه را به مقدسات سوگند داد که از وی درگذرد، زیرا به یکی از بیماریهای زهروی مبتلاست. اما بدون توجه به این احوال شاه با وی همبستر شد.

یک ماه بعد در شرمگاه شاه آثار درد و تاول ظاهر شد، ولی شاه از معالجه خود غافل ماند. تا اینکه علایٔم بیماری مقاربتی که کاملاً پیشرفته بود نمودار گردید. اما چون باز وی نمی‌توانست امساک کند و برخود سخت بگیرد، و از طرف دیگر اطباء خواه به علت جهل و خواه به دلیل اینکه جرأت تجویز دارویی را که درخور بیماری پیشرفته شاه بود نداشتند، به طور سطحی و غیراساسی به معالجه وی پرداختند.

بیماری به نوعی خوره مانند تبدیل شد و لثه‌ها و استخوان بینی وی را به صورتی خورد و از بین برد که دود غلیان از بینی او بیرون می‌زد. دیگر جلوی این بیماری مهلک را نمی‌شد گرفت.

هشت روز قبل از مرگش دستور داد که وی را به خسروآباد که نزدیک شهر دامغان است ببرند. درست در حینی که شاه به هیچ وجه در اندیشه مرگ نبود، شبی هنگامی که به تقاضای زنانش مقداری شیرینی خورده بود دچار درد شدیدی شد و در نتیجه شب بعد را تا صبح به طرز وحشتناکی تا حد جنون رنج کشید و در حالی که از خود بیخود بود و اطباء معالج خود را به باد فحش و ناسزا گرفت. در ساعت ۴ صبح بیست و ششم ربیع الثانی سال ۱۰۷۷ هجری که برابر است با بیست و ششم اکتبر ۱۶۶۶ مسیحی مرگ وی در رسید. وی به هنگام مرگ سی و شش ساله بود.

«سفرنامه کمپفر، برگِ ۴٠ – ۴١»

این هم به خواندنش می ارزد

شهریور ۱۳۹۳

از مردم دنیا یک سوال پرسیده شد :
” نظر شما درباره کمبود غذا در سایر کشورها چیست؟ “
وخواسته شد که نظرات خود را به شماره ای اس ام اس کنند.
پس از چند هفته هیچ نظری دریافت نشد. می دانید چرا؟
چون :
آفریقایی ها نمی دانستند غذا چیه !
آسیایی ها نمی دانستند نظر چیه !
اروپایی ها نمی دانستند کمبود چیه !

آمریکایی ها هم نمی دانستند سایر کشورها چیه

در پاسخ به چند ئی میل – نسرین کاردان، مسئول روابط عمومی

شهریور ۱۳۹۳

…ما نیز قبول داریم که مطالب اینترنتی بایستی کوتاه و مفید باشد و خورند حوصله و وقت مراجعین تنظیم شود. اما، متاسفانه این ایجاز و کوتاهی را نمی
توان در مورد همه نوشته ها اجرا کرد. بهمین خاطر چید مان مطالب در گذرگاه در سه اندازه صورت می گیرد.
** مطالب کوتاه و نیمه کوتاه، که با خواست پاره ای از مخاطبین همخوانی دارد. مثل سروده ها، تکه های طنز – داستانک ها، پاره ای از خبرها،….و
دیدن عکس ها.
** نوشته هائی با اندازه های معمولی که می توان آن ها را در کمتر از ده دقیقه بر روی کمپیوتر خواند یا از آن ها Print گرفت و در موقعیت و فرصتی دیگر سراغشان رفت. مثل داستان های کوتاه، نقد ها، مطالب برگزیده از سایر سایت ها و….داشتن Printer ” چاپگر” برای تسهل کار توصیه می شود.
** مطالب معمولن ( و نه همیشه ) بلند تر. چون: تحلیل ها، مقالات علمی و تحقیقی، پاره ای از داستان ها و نقد هائی که به ناچاز از متعارف بیشتر هستند.
بهتر است بتوان از آن ها کپی گرفت و در زمانی دیگر به آن ها مراجعه کرد.
البته این چهار چوب روش ماست. واضح است که گاه از آن عدول می شود، ولی کوشش ما بر جلوگیری از این لغزش هاست.
همانطور که ملاحظه کرده اید، مدتی است تعداد مطالب کوتاه که در یک نشست کمپیوتری! بتوان خواند در گذرگاه بیشتر شده است. هدف نهائی ما رضایت
شما و بودن با شما ست. امید واریم کماکان از راهنمائی ما دریغ نکنید. با سپاس از توجهتان.

نگاه کوتاه دکتر بیژن باران به پردازش مبتکرانه سیمین بهبهانی به غزل

شهریور ۱۳۹۳

در یک صد سال اخیر در ایران اندک نبوده اند هنرمندانی که آفریده هایشان هنگامی در ذهن جامعه ماندنی شده که با اندیشه های متعهدانه پیوند خورده است. سیمین بهبهانی در صدر این تعهد پذیرفتگان قرار دارد. با این همه سیمین دریافت که شعرش باید آینه تمام نمای آدمیان و حوادث روزگار او باشد. رفت به سراغ مضامین اجتماعی. مضامینی که با روح جاری غزل ناسازگار می نمود. فکر کرد برای نگاهبانی از مضامین اجتماعی، غزل را دستکاری کند که با روح انتقاد بخواند.
آن چه انکارناپذیر است اهمیت رویکرد شعر، حتی شعر تغزلی با استبداد است. همین اهمیت بود که سیمین را برانگیخت که تمامیت شعر خود را در خدمت به آزادی و نبرد با خودکامگان بگذارد. اگر بعضی از وزن ها مهجورند، و چندان به دل نمی نشینند، محتوای دلنشین آن ها دل ها را به هم می پیونداند و جامعه را همیشه آماده خیزش نگاه می دارد.”دوباره می‌سازمت وطن” که به ترانه نیز راه یافته، شاهد این مدعاست:
دوباره می سازمت وطن/ اگرچه با خشت جان خویش
ستون به سقف تو می زنم/ اگرچه با استخوان خویش
سیمین می افزاید: “بهترین غزل ها را شاعران کلاسیک ساخته اند و ما هر قدر که کار کنیم باز جز شرمساری در برابر آن ها نداریم. این واقعیت بود که مرا به سوی غزل نو کشید. از خود می پرسیدم چرا غزل تنها باید از عشق بگوید، حال آن که می تواند حرف های دیگری هم داشته باشد. شروع کردم به تجربه. اول تعدادی از واژه های غیر مجاز را وارد غزل کردم و بعد به مسائل اجتماعی پرداختم…بعد برآن شدم اوزانی را به کار بگیرم که کم تر در غزل به کار رفته است

حقیقت پنهان

شهریور ۱۳۹۳

دوستی داشتم که پس از مورد غضب قرار گرفتن، از دادستانی به رئیس یکی از شعب دادگاه خانواده تنزل پیدا کرده بود ” که این خود داستان دیگری دارد “

یک روز برایم تعریف می کرد بسیاری از زن و شوهر هائی که برای جدائی ” طلاق ” به من مراجعه می کنند و هر کدام برای علت جدائی خود بیش از یک کتاب حسین کرد برایم قصه سر هم می کنند، درست نمی گویند و علت اصلی را بیان نمی نمی کنند و بدین تر تیب من و اگر کس دیگری هم شنونده داستان آن ها باشد فریب می خورد و حق را به آن ها می داد. مستاصل شده بودم. می دانستم علت جدائی آنی نیست که آنها سرهم می کنند و یقینن ریگ دیگری در کفش دارند.

بالا خره تصمیم گرفتم بر این داستان سرائی های فریب دهند فائق بیایم.

به آن ذوج ها گفتم اینها که می گوئید علت اصلی نیست و تا حقیقت را نگوئید من رای صادر نمی کنم. و ترتیبی دادم که هر یک را به تنهائی ببینم تا راحت تر صحبت کند و چنین که کردم موفق شدم به علت اصلی پی ببرم و دریافتم که هیچ ربطی با داستان قبلی آن ها ندارد.

قرار گرفتن در چنین موقعیتی و نشستن بر چنین کرسی قضاوتی  کاری آسان نیست.

بیم و امید، فصل ِششم ِ رمان شام با کارولین – دکتر محمود صفریان

شهریور ۱۳۹۳


وقتی به دفتر بزرگ و نیمه مجلل کارِ قاضی که برای ملاقات طرفین دعوا جهت بررسی اولیه تنظیم پرونده تعیین شده بود وارد شدم، نفسم از راحتی فاصله گرفت، وحال پکر و سر خورده ای پیدا کردم در حدی که آقای ” هاردینگ ” متوجه شد و آهسته در گوشم گفت:
” آرام و راحت باش ”
تزیین اتاق بیشتر مناسب میهمانی بود تا رسیدگی اولیه قضائی. بجای صندلی مبل های تک نفره را به دور قرار داده بودند. جای قاضی در بالای سالن پشت یک میز پُر هیمنه بود، و برای هر احضار شده ای مبلی تدارک دیده بودند.
قبل از ما ” من و وکیلم آقای هاردینگ ” آقای ” جفرسون ” و دونفر دیگر که نمی شناختم آمده بودند.
نه قاضی حضور داشت و نه ” جان مارتین ” وکیل کارولین و بانی این نشست و این بساط و نه خود ِکارولین که امروز بدون حضور او کار سامان نمی گرفت.
برای من نتیجه این رسیدگی مهم نبود و لی نمی دانم چرا بی قراری خاصی در جانم ریخته بود.
دیدن کارولین پس از این همه مدت و پس از آن ماجرائی که من نمی دانم چرا پیش آمد و چرا مثل یک جنون ادواری مرا به چنان عکس العمل نا خوشایندی کشاند، می توانست یک واقعه باشد.

” جناب هاردینگ چرا اینجا این همه سرد است، ممکن است بفرمائید درجه گرما را زیاد تر کنند؟ ”
نگاه و لبخند او از گفتن پشیمانم کرد.
” بهتر است بروی دستشوئی و کمی آب گرم به صورتت بزنی و همان حدود ها باشی. موقعش که شد با تلفن خبرت می کنم…”
قبول نکردم.
” من از روبرو شدن با کارولین نگرانم . نه از هر تصمیمی که گرفته شود…”
و زیر لب اضافه کردم
” به او بد کردم . ”
گرفت
” با همه علاقه ای که به او داشتی؟ ”
با آمدن ” جان مارتین ” بدون کارولین، واضح پریشان شدم. وکیلم متوجه شد. و سنگینی نگاههای آقای ” جفرسون ” هم به سرو رویم ریخت.
دیدم بد نیست تا قاضی نیامده پیشنهاد وکیلم را برای شستن صورتم با آب گرم اجرا کنم.
وقتی با سر وروی صفا داده به سالن بر گشتم قاضی آمده بود. با پوزشی زیر لبی رفتم سر جایم. و سنگینی نگاه او را که نبایستی پس از آمدنشان کسی وارد شود با شرمندگی احساس می کردم.
سکوت بسیار عذاب دهنده ای بر سالن حاکم بود. نمی شد حتا با پچ پچ صحبت کرد.
هرچه چشم چشم کردم اثری از کارولین ندیدم. تمام صورتم را همچون یک علامت سوال بزرگ به صورت وکیلم دوختم. برایم روی کاغذ نوشت:
” آن جلوی جلو نشسته، ولی سرک نکش. ”
سرک کشیدم ولی کسی را ندیدم.

” گمان می کنم همه آنهائی که دعوت شده اند، آمده اند. شروع می کنیم. ”
این صدای قاضی بود که همچون چکش معروفشان بر سرم فرود آمد.
پس از سکوتی مجدد، صدای آشنای کارولین در فضا پیچید. تکان خوردم. صورتم را در دست هایم پنهان کردم.

دست های آقای هاردینگ را روی پاهایم احساس کردم که بسیار مهربانانه فشارم داد:
” امیر آرام باش ”
” اگر عالی جناب اجازه بدهند، من علاقمندم قبل از شروع، آقای سبحانی را تنها ببینم.
می شود خواهش کنم این رسیدگی بماند برای روزی دیگر…”
” متاسفانه خیر خانم اسمیت. نمی توانیم تمدیدش کنیم. ضمن اینکه ادامه یا پایان سریع کارمان بستگی به پاسخ شما به اولین سوال من دارد. اگر آمادگی دارید مطرح کنم. ”
همه به هم نگاه کردند و… سکوت. و من کما کان صورتم را گرفته بودم.
و آن همه ماجرا با سرعتی باور نکردنی از صفحه مغزم عبور می کرد.
جفرسون و هاردینگ نگاه زود گذری را بهم انداختند و من مجددن صدای کارولین را که درست نمی دانستم کجا نشسته است شنیدم و همراه با آن صدای طبل قلبم بلند شد.
” بفرمائید عالی جناب من آماده ام….”
” عالی جناب اجازه بفرمائید اول من سوالی را از آقای سبحانی بپرسم تا خانم اسمیت بهتر متوجه بشوند که موضوع چیست ”
” آقای مارتین موضوع را پیچیده نکنید. شما شکایت کرده اید که آقای سبحانی با ادعائی واهی به خانم اسمیت فشار روحی آورده است. اینطور نیست؟ ”
” بله عالی جناب ”
” خب جواب خانم اسمیت می تواند تکلیف را روشن کند. دیگر لزوی به سوال شما از آقای سبحانی نیست. ”
” عالی جناب آیا پاسخ خانم اسمیت می تواند ضمنن آخرین سوال باشد؟ ”
” آقای هاردینگ شما برای من تکلیف روشن نکنید بگذارید آنگونه که باید کار پیش برود. ” …و سکوت سالن را بلعید.
و ضربه ای چون پتک بر فرقم فرود آمد. رئیس دادگاه پس از سرفه ای سکوت حاکم را شکست و شمرده و رسا خطاب به کارولین گفت

” خانم کارولین اسمیت شما نامزد آقای امیر سبحانی هستید؟ ”
سکوتی کمتر از چند ثانیه مچاله ام کرد . و صدای آرام کارولین چون آرشه ای بر اراده و احساسم کشیده شد.
” بله عالی جناب ”
تمام نفس های حبس شده در سینه ها یکجا و با صدا بیرون ریخت. و قاضی نیز که گویا انتظار چنین پاسخی را نداشت با صدائی که کمی بلند تر از متعارف بود گفت:
” خانم کارولین اسمیت درست شنیدم؟ گفتید که نامزد آقای امیر سبحانی هستید؟ ”
” بله عالی جناب درست شنیدید من و آقای امیر سبحانی نامزد هستیم ”
و قاضی بدون معطلی نگاهش را متوجه من کرد و پرسید ”
” آقای امیر سبحانی سوال من و پاسخ خانم کارولین اسمیت را واضح شنیدید؟ ”
” بله عالی جناب ”
” حالا از شما می پرسم آقای امیر سبحانی شما نامزد خانم کارولین اسمیت هستید؟ ”
” بله عالی جناب ”
” پس چرا مدتی است همدیگر را ندیده اید ؟ ”
” من نمی دانم چرا بی دلیل از او نا راحت شدم و تصمیم گرفتم مدتی ازش دور باشم ”
” و حالا فکر می کنید که آن ناراحتی تمام شده است و می خواهید مجددن نزدیک او باشید ”
” بله عالی جناب ”
نگاههای هاردینگ و جفرسن مثل دو گلوله آتش، داشت صورتم را می سوزاند. ولی مطمئن بودم که خیلی زود متوجه موضوع خواهند شد ”
” آقای هاردینگ پس چرا شما بعنوان وکیل آقای سبحانی موضوع را به آقای مارتین نگفتید؟ ”
” عالی جناب! هم من و هم آقای بیل جفرسن ریاست دانشکده، قصد چنین کاری را داشتیم ولی متاسفانه ایشان در تمام مدت بسیار عصبی بودند و فرصت صحبت نمی دادند، ضمن اینکه آقای سبحانی بسیار واضح این موضوع را با ایشان در میان گذاشتند اما آقای مارتین بجای قبول، این ماجرا را راه انداختند. ”
” آقای مارتین شما حرفی ندارید؟ ”
” خیر عالی جناب …ولی می دانم که داستان اینگونه نبود…. اجازه بدهید حرفی نزنم ممنون می شوم. ”
” بسیار خوب. ختم این نشست قضائی را اعلام می کنم. “

آقای جفرسون جلو آمد و مرا در آغوش گرفت و گفت:
” واقعن آفرین، عجب خانم با احساس و با صفتی است. نمی خواهی بروی سراغش. می دانی که او روی صندلی چرخ دار است؟ ”
” صندلی چرخدار؟ نه نمی دانم، چه شده؟ برای چه کارولین من بر روی صندلی چرخدار است؟
از چه موقع می دانستید؟ چرا حالا به من می گوئید؟…. ولی مهم نیست. حتمن خودش برایم تعریف خواهد کرد….
آه خدای من، آن اندام اثیری زیبا بر چرخ نشسته است؟ چرا؟…امیر گناهکاری گناهکار…
با سپاس از همه ی محبت های شما می روم سراغش و به هر شکل می برمش به خانه خودم….
خواهش می کنم هر دوی شما مرا در اولین برخوردم با او همراهیم کنید، نگذارید تنها بروم…”
” حتمن علاقمند هم هستیم ”
و به اتفاق رفتتیم به بطرف کارولین. بیش از حد هیجان داشتم، هم برای دیدن او و هم برای فهمیدن اینکه چه به روزش آمده است…”

” امیر نمی توانم جلوی پایت بلند شوم، مرا ببخش ”
” کارولین!…کارولین خوبم… چکار کردی؟ چقدر خوشگل تر از سابقی، چه تر وتازگی خوبی پوستت دارد…تو کارولین خودمی… ”
و خم شدم دستش را بوسیدم. سرم را در دامنش نگهداشت و اشکش که آتشم زد سرازیر شد.

شب را تا نزدیکی ها ی صبح حرف زدیم.
” وقتی داشتم در فکر گم کردن تو دست و پا می زدم بی اختیار رفتم وسط خیابان…باید مرده باشم، اما می بینی که مانده ام…ولی نه می خواهم نامزد تو باشم و نه در فکر بودن با تو هستم. آنقدر دوستت دارم که زندگی ات را خراب نکنم.”
و صورتش را برگرداند
” ولی کارولین! تو در محضر قاضی اعتراف کردی که نامزد من هستی و من هم.
چه فکر می کنی؟ من که قصد مسابقه دوی ماراتن با تو ندارم. من شخصیت تو را دوست دارم، و تو اگر بتوانی مرا با همه ی آنچه که گذشت ببخشی و دوست داشته باشی من مشکلی را نمی بینم…”
بدون اینکه به من نگاه کند، سرش را پائین گرفته بود و با سکوتش دلهره ای را که نمی دانم از کجا نشئت می گرفت در جانم می ریخت…
” …امیر تو می دانی که اغلب خانم ها ی مجرد، در ترازوی احساس خود چندین مرد را آماده دارند و آنقدر آنها را سبک سنگین می کنند تا در یابند که کدامین مناسب چسباندن نهائی به تنورهستند، ولی من وقتی پس از سقوط ” جان ” و تحمل درد عذاب دهنده ی نبود او، کمی آرام گرفتم فقط تو را می دیدم، بی هیچ شیله پیله ای، بی هیچ تلون احساسی و بی هیچ دروغ و نیرنگی، و تو چون مار گزیده ای خوب می دانی که چه می گویم.
من به تو نه تنها علاقمند شدم که عادت کردم و حتا واضح به تو گفتم که از حرف زدن و درک و دریافت و شعورت با تمام وجود خوشم آمده است و قبول کن که این یک نوع اعتراف به عشق بود.
آن شب! جدا که شدیم به این فکر بودم فردایش از تو بخواهم تا برای همیشه با هم باشیم…که نشد.”
” کارولین گناه این نشدن را من به گردن می گیرم. من در یک لحظه ی بحران فکری این ” نشد ” را باعث شدم…مرا ببخش…”
موضوع را ادامه نداد و با تغییر مسیر حرف متوجه شدم که نمی خواهد در مورد آنچه که ما را به اینجا کشانده است صحبت ادامه یابد، هرچند در همین یکی دو جمله هم هر دو به اندازه کافی متوجه شدیم.
” امیر از اینکه در حضور وکلا آن بر خورد عالی را با من داشتی و از اصراری که برای آوردنم به خانه ات کردی و دیدند، خیلی خوشحالم و صمیمانه تشکر می کنم. ”
” تشکر می کنی؟ اینکه خیلی بوی بیگانگی می دهد. من برای تشکر، از روی حساب رفتار نکردم. کارولین من دوستت دارم. تلاش فراوانی برای یافتن تو کردم و همین ماجرای دیروز نیز به دنبال تلاشم برای یافتن تو پیش آمد. هر کار کردم وکیلت آقای جان مارتین راه نداد ناچار شدم بگویم که نامزدت هستم، بی خبر از اینکه ایشان خود نیز گلویش گیر کرده است و بهمین دلیل طوفان به پا کرد…”
این اولین خنده او در این مدت بود. همان خنده و همان آهنگ. پریدم و لبهایش را به بوسه گرفتم این هم اولین بوسه از زمان آشنائیمان بود. کمی جا خورد، و بی عکس العمل اجازه ادامه داد. وقتی دستهایش را دور گردنم پیچاند و با تمام احساس جوابم را داد حال خوش دیگری یافتم. و با پایان همانطور که دستانش به دور گردنم حلقه بود نگاهش را به چشمانم دوخت و می دانم دنبال چه می گشت…وقتی سینه هایش را لمس کردم دستش را از گردنم جدا کرد و آرام گتن:
” امیر! ”
و ادامه نداد
” امیر چی؟ چه می خواهی بگوئی…ناراحت شدی؟ می دانم داشتم زیاده روی می کردم…”
” امیر! دوستت دارم. باور کن، فقط تو را دوست دارم. ولی…”
” ولی چی؟ کارولین من در بسیاری از مواقع این ” ولی ” ها را دوست ندارم و حالا هم. ”
“…امیر ما می توانیم برای هم باشیم، ولی نمی توانیم با هم باشیم…”
” تو همیشه به من می گفتی چرا گاه این همه پیچیده حرف می زنی، حالا تو که بد تر شده ای؟
این جمله فلسفی پیچیده یعنی چه؟ …با هم ولی نه برای هم دیگر چگونه احساسی است؟ از بس در تنهائی کتاب می خوانی…کارولین چرا قاطی کردی؟….”
” امیر من تو را می شناسم و می دانم که خیلی خوب میفهمی که چه می گویم…ما می توانیم برای همیشه دو دوست خوب برای هم باشیم ولی نمی توانیم در جوار و کنار هم باشیم. یعنی من نمی خواهم که تو در انحصار من باشی. من دیگر آن کارولینی که بودم نیستم ولی تو هنوز همان امیری. من برای فردا بر می گردم، ولی هر گز تو را فراموش نمی کنم. خواهش می کنم بفهم چه می گویم.”
ساکت و مبهوت نگاهش کردم و در یافتم که دارم ملایم و نرم تنبیه می شوم. بنظر نمی رسید که منتظر پاسخی باشد و این بیشتر عذابم می داد.
” یعنی امشب اینجائی؟ ”
” بله، فردا می روم ”
پس امشب می توانی به شام دعوتم کنی؟
چرا نه، ولی این منم که دعوت می کنم، متوجهی؟
” خوب…کجا؟ ”
” همان رستوران آخرین شب. می خواهم شام آخر ادامه همان شب باشد ”
” چرا کارولین؟ همه اش آخرین است…آخرین دیدار، آخرین گفتار، آخرین شام. دیگر می خواهی کدام آخرین را اجرا کنی؟ “

النگو – شهره احدیت

شهریور ۱۳۹۳

چیزی توی تنم جا به جا می شود. دلم زیرو رو می شود. می دانم چه مرگم هست. درد مثل سگ وسط کمرم را دندان می زند، بعد پخش می شود توی همه تنم. تا می خواهم نفس بکشم یک سیخ بزرگ آهنی زیر دلم فرو می کنند. چقدر دوست دارم جیغ بزنم، نمی شود، دیگر نمی شود. سیخ که فرو می رود نفسم بند می آید. زیر دلم چیزی تکان می خورد، یک تکان مخصوص. نمی شود گفت به کدام طرف. مثل کیسه ماستی که دو طرفش را بگیری و محکم تکان بدهی…مثل وقتی که مینو آمد. مینو که آمد، نفسم بند آمد، گفتم این دفعه دیگر حمید دیوانه می شود. بیمارستان که نخواهد آمد، حتمن یکی دو ماهی را هم قهر می کند. دوباره نهار و شام و صبحانه اش یکی می شود. هر سه وعده ظرف پنیر را جلویش می گذارد و تند و تند لقمه می گیرد. بعد لقمه را جوری بلند بلند می جود که من چندشم می بشود. آنقدر قهر می کند تا این دختر هم به رویش بخندد و مثل آن دوتای قبلی، یک جائی کنج و پسله های قلبش بنشیند.

اما حمید آمد بیمارستان با سه شاخه گل گلایل برنگ آبی، و از جیبش سه تا النگوی پهن طلا بیرون آورد و به زور دستم کرد. بغض توی گلویم شکست.

اشکهایم که سرازیر شد، خندید و گفت

” همیشه باید دستت باشد مثل این سه تائی که بیخ ریش من بستی “

جوابش را ندادم، یعنی چیزی نداشتم که بگویم. پرستار سِرُم دستم را عوض کرد و گفت

” خدا شانس بده، من جا تو بودم سالی دوتا دختر می آوردم “

حمید می دانست، فقط حمید می دانست که از هیچ چیز به اندازه النگو بدم نمی آید. قبل از عروسی گفته بودمش. می خواستم همه چیز را بداند. برای همین نگذاشته بود هیچکس سر سفره عقد، النگو بدهد. به مادرش گفته بود

” منیژه هنر مندِ ، می خواد نقاشی کنه، النگو نمی خواد، به جاش سکه بدین “

مادرش اخم کرده بود که :

” وا ! النگو زینت دست زنه “

هیچکس النگو نداد. حمید می دانست، فقط حمید می دانست.

روز اولی که تابلوهایم را دید گفت

” خوبه که دغدغه اصلی شما، زن ها هستند، مثل خیلی ها “

خندیدم

” یک زن با همین دغدغه ها زندگی می کنه “

به تابلو ی النگو اشاره کرد که

” وقت آن رسیده که زن ها خودشان مشکلاتشان را حل کنند “

دست زن تا آرنج پر از النگو بود و جای سیلی روی صورتش را به شکل یک النگو نقش زده بودم

گفت

این همه اصرار در خریدن چیزی که دست زیر بارش خم شود! “

باورش کردم. آن وقت قصه ی النگو های مادر را گفتم. صدای مادر که رختخواب مخمل مروارید دوزی پدر را پهن می کرد، توی گوشم می پیچید. پدر

هر وقت سر حال بود، یک النگو به دست مادر اضافه می کرد که

” النگو، زینت دست زنه و سیلی، زینت صورتش “

چیزی توی دلم زیرو رو می شود. درد مثل گرگ کمرم را دندان می زند. سیخ آهنی داغی زیر دلم فرو می رود. زهر آب تا دهانم بالا می آید، مثل وقتی که مینو و مهسا و مریم….نمی دانم با این یکی نام حمید باقی خواهد ماند یا….

درد می آید و می رود، چیزی توی تنم پاره می شود. گُر می گیرم. النگوها مثل سرب داغ به دستم چسبیده اند. درد که می آید، پرده را چنگ می زنم. نفسم می گیرد، خم می شوم.
آسمان پر از النگوهائی است که می چرخند

نی‌انبان (شل سیلور اشتاین) ـ مترجم: ؟؟؟- ارسال کننده مجید قنبری

شهریور ۱۳۹۳

در گوشه‌ی یک ساحل شنی آرام، نی‌انبانی افتاده بود. یک روز لاک‌پشتی به نی‌انبان برخورد.
لاک‌پشت گفت: «خیلی خسته‌ام، می‌شه کمی کنارت بنشینم؟»
و نی‌انبان “نه” نگفت.
لاک‌پشت گفت: «دلم گرفته، مدت‌هاست با کسی حرف نزده‌ام. می‌تونم کمی با تو درد دل کنم؟»
و نی‌انبان “نه” نگفت.
لاک‌پشت گفت: «من همیشه توی این ساحلِ آرام قدم می‌زنم. تنها قدم می‌زنم. و تا به حال کسی نبوده که دوستم داشته باشه. تو می‌تونی منو دوست داشته باشی؟»
و نی‌انبان “نه” نگفت.
لاک‌پشت گفت: «عزیزم! می‌شه همیشه کنار من بمونی؟ می‌شه؟ نکنه می‌خوای بگی “نه” عزیزم؟»
اما نی‌انبان “نه” نگفت.
لاک‌پشت گفت: «می‌بخشی اینجوری بهت زل زده‌ام، آخه عزیزم! تا حالا ندیدم کسی پوستی شطرنجی مثل تو داشته باشه. اگه عشق‌ات رو ازت گدایی کنم، قشنگ من، اجازه می‌دی فقط یه بار بغلت کنم و تو رو به خودم بفشارم؟»
و نی‌انبان “نه” نگفت.
لاک‌پشت گفت: «من دوستت دارم. پس می‌ذاری بغلت کنم، تو رو به سینه‌م بچسبونم و توی اون گوش ظریفت عشقم رو اعتراف کنم؟»
و نی‌انبان “نه” نگفت.
پس لاک‌پشت، نی‌انبان را بغل کرد و به کرکش دست کشید و عاشقانه در آغوش خود فشردش.
نی‌انبان گفت: «بَق …………… بوووووووووووق»
لاک‌پشت گفت: «چی؟ چی گفتی؟ هارت و پورت کردی؟ آخه آدم باید خیلی بی‌احساس باشه که وقتی یه نفر بغلش می‌کنه بَق بَق کنه. نکنه از من ناراحت شدی؟
و نی‌انبان “نه” نگفت.
لاک‌پشت گفت: «نکنه عشق ما دیگه تموم شده؟»
و نی‌انبان “نه” نگفت.
لاک‌پشت گفت: «یعنی من باید تو رو ترک کنم، همسر محبوبم؟ یعنی باید برم پی بدبختی خودم؟ باید بخزم و از زندگیت برم بیرون؟ آره؟ باید برم؟ بگو که نه، خواهش می‌کنم بگو نه.»
و نی‌انبان “نه” نگفت.
این شد که لاک‌پشت نی‌انبان را در همان ساحل شنی آرام رها کرد و آرام آرام خزید و رفت.
یک روز وقتی که آب دریا پایین است. اگر سری به آن ساحل آرام زدید. اگر نی‌انبانی دیدید که یک گوشه افتاده است. از او بپرسید داستانی که برای‌تان گفتم راست است یا نه؟ و مطمئن باشید که نی انبان “نه” نخواهد گفت.

هرگز نخواب کورش – سیمین بهبهانی

شهریور ۱۳۹۳

بزرگ شهابی که آسمان ادبیات ما را نورانی کرده بود رفت و تاریکی گمان کرد که چیره می شود.

اما تا ابد شهاب های ساطع شده از او نور فشانی خواهند کرد…نگاه کنید:

دارا جهان ندارد سارا زبان ندارد
بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد

کارون زچشمه خشکید البرز لب فرو بست
حتی دل دماوند آتش فشان ندارد

دیو سیاه دربند آسان رهید و بگریخت
رستم در این هیاهو گرز گران ندارد

روز وداع خورشید زاینده رود خشکید
زیرا دل سپاهان نقش جهان ندارد

بر نام پارس دریا نامی دگر نهادند
گویی که آرش ما تیر و کمان ندارد

دریای مازنی ها بر کام دیگران شد
نادر!ز خاک برخیز میهن جوان ندارد

دارا !کجای کاری دزدان سرزمینت
بر بیستون نویسند دارا جهان ندارد

آییم به دادخواهی فریادمان بلند است
اما چه سود اینجا نوشیروان ندارد

سرخ و سفید و سبز است این بیرق کیانی
اما صد آه و افسوس شیر ژیان ندارد

کو آن حکیم توسی شهنامه ای سراید
شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد

هرگز نخواب کوروش ای مهر آریایی
بی نام تو وطن نیز نام و نشان ندارد

غزلی از هوشنگ ابتهاج ” سایه ” بیاد لطفی که زود رفت

شهریور ۱۳۹۳

رفتی و بی تو کارِِ دلِ من چه زار شد
غم بر سرِ غم آمد و هر غم هزار شد

گوی زمین به چنبر دیوانگان فتاد
کار جهان به کامِ دلِ نابکار شد

زان آبِ زیرِکاه نگه کن که ناگهان
پتکی نخورده پیکرِ خارا غبار شد

آن شاخِ مو که صد خُم ازو باده می‌گرفت
بر باد رفت و یکسره بی‌ برگ و بار شد

ای عشق خون ببار به صد چشم و یاد دار
سرها که در هوای تو آونگِ دار شد

چشم گشایشی دگر از آسمان مدار
دستِ دعا نگر که بگردید و دار شد

شعری که شوقِ زندگی و شور عشق بود
دردا که برنبشته‌ سنگِ مزار شد

پایانِ قصّه غارتِ خونینِ باغ بود
بعد از هزار سال که گفتی بهار شد

آری چراغ روشنی‌آموزِ سایه بود
آن چشمِ روزگار که بی‌رو‌زگار شد.

تو میهنِ منی!- خسرو باقرپور

شهریور ۱۳۹۳

حیرت آوردی!
حریر بودم و سپید،
هَمبالِ کبوتری پرّان؛
از اسلیمی های شکسته ی فیروزه؛
با عطرِ “اصفهان”
و خاطره ای آبی؛
بر شانه ات نشستم
و چون لبخندِ بامداد؛
از مشرقِ چشمان تو سر زدم.

مهربانی آوردی!
با بُهتِ اندوهِ اثیری ی کویر؛
داغاداغ:
بر سینی ی مسینِ “کرمان”
مهرت را نوشیدم:
بوسه نشاندم بر سپیدی ی پستان هات
و آفتاب از “ماهانِ” بناگوشت برآمد.

ترانه ی سرخِ عشقِ را خواندی!
آیینه ی بزرگ شدم
و تو زیباترینِ غزالِ جهان را
در چشمِ من دیدی؛
گریستی؛
و آهوانِ بی قرارِ جنگلِ “سی سنگان”؛
در مغربِ “نوشهر” گم شدند.

با بادِ تیره از غُبار رفتی!
و واژه هام؛
از سرودنِ اندوه؛
ناتوان شدند.
کابوسِ کبود شدم بی تو
و چونان بوریایِ دستبافتِ دخترانِ “هورالهویزه”؛
خزیدم در هزار توی یائسه ی شاخه هایِ نخل
و غروب کردم؛
در اندوهِ مغربی ی “بیستونِ” شکیبا

نامه – امیر مهیم

شهریور ۱۳۹۳

نازنینا

نگرانت بودم

با خودم میگفتم:

شاید او رنجیده؟

یا که ابریشم احساس لطیفش

به غمی پیچیده؟

باز میپرسیدم:

نکند روح ظریفش

کمی آزرده شده؟

نگرانت بودم

چونکه در دفتر ایامت نیز

چامه ای تازه نبود

تا که امروز رسید

نامه پرمهرت

شدم آسوده،

سلامت باشی.

سوگ – مهتاب خرمشاهی

شهریور ۱۳۹۳

سوگ

سکوتم

تعبیر انکار سرگذشت است

زمانی که صندلی ها

یک به یک

زیر نفس های سنگین قافله ی سرگردان

نشستن ات را از یاد می برند

هرگز چنین گنگ و گیج

سپیدارها

آفتاب را پریشان نکرده بودند

در کنار عبور لحظه های خلوت باد

لرزش هر برگ

لبانم را از تبسم

دستانم را از محبت

و عشق را از کوچه ها می روبد

چشمان دیر باورم

از بهار بی اعتماد خسته است

بوی عبور از طعم گس درنگ

پنجره را میآزارد

چه آرام می گذریم

از حادثه ای که می گوید

در آینه نگاهت کردم

و به تو رسیدم

گوش کن

ساعت ، تاکید حضور خاموش توست

و در سکوت عقربه ها

آخرین مسافر شب

دستانش را برای صبح تکان می دهد


غزلی از فروغی بسطامی

شهریور ۱۳۹۳

پیام باد بهار از وصال جانان است
بیار باده که هنگام مستی جان است
قدم به کوچه‌ی دیوانگی بزن چندی
که عقل بر سر بازار عشق حیران است
وجود آدمی از عشق می‌رسد به کمال
گر این کمال نیابی، کمال نقصان است
بقای عاشق صادق ز لعل معشوق است
حیات خضر پیمبر ز آب حیوان است
به راستی همه کس قدر وصل کی داند
مگر کسی که به محنت‌سرای هجران است
پسند خاطر مشکل پسند جانان نیست
وگر نه جان گران‌مایه دادن آسان است
عجب مدار که در عین درد خاموشم
که در دیار پری‌چهره محص درمان است
چراغ چشم من آن روی مجلس افروز است
طناب عمر من آن موی عنبر افشان است
به یاد کاکل پرتاب و زلف پر چینش
دل من است که هم جمع و هم پریشان است
مهی که راز من از پرده آشکارا کرد
هنوز صورت او زیر پرده پنهان است

غزلی از صائب تبریزی

شهریور ۱۳۹۳

نداد عشق گریبان به دست کس ما را
گرفت این می پرزور، چون عسس ما را
به گرد خاطر ما آرزو نمی ‌گردید
لب تو ریخت به دل، رنگ صد هوس ما را
خراب حالی ما لشکری نمی ‌خواهد
بس است آمدن و رفتن نفس، ما را
تمام روز ازان همچو شمع خاموشیم
که خرج آه سحر می‌شود نفس ما را
غریب گشت چنان فکرهای ما صائب
که نیست چشم به تحسین هیچ کس ما را

غزلی به انتخاب مهتاب خرمشاهی از مرتضی کیوان هاشمی

شهریور ۱۳۹۳

من از شب ها ی تاریک بدون ماه می ترسم
نه از شیر و پلنگ، از این همه روباه می ترسم
.
مرا از جنگ رو در روی در میدان هراسی نیست
ولی از دوستان آب زیر کاه می ترسم
.
من از صد دشمن دانای لامذهب نمی ترسم
ولی از زاهد بی عقل نا آگاه می ترسم
. پی گم گشته ام در چاه نادانی نمی گردم
اصولن من نمی دانم چرا از چاه می ترسم
اگرچه راه دشوار است و مقصد ناپدید، اما
نه از سختی ره، از سستی همراه می ترسم
.
من از تهدیدهای ضمنی ظالم نمی ترسم
من از نفرین یک مظلوم، از یک آه می ترسم
من از عمامه و تسبیح و تاج و مسند شاهی،
اگر افتد به دست آدم خود خواه می ترسم
.
مرا از داریوش و کوروش و این جمله باکی نیست
من از قداره بندان مرید شاه می ترسم
.
نمی ترسم ز درگاه خدای مهربان، اما
ز برخی از طرفداران این درگاه می ترسم
.
خدای من،نمی دانم چرا از تو نمی ترسم
ولی از این برادرهای حزب الله می ترسم
.
چو “کیوان” بر مدار خویش می گردم، ولی گاهی
از این سنگ شهاب و حاجی گمراه می ترسم

یک رباعی – بهروز آزاد

شهریور ۱۳۹۳

گر چشم دل بر آن مه آیینه رو کنی

سیر جهان در آینه ی روی او کنی

خاک سیه مباش که کس برنگیردت

آیینه شو که خدمت آن ماهرو کنی

مشتری های داغ بازارش – سودابه اعتمادی

شهریور ۱۳۹۳

چشم بودم ولی نمی دیدم لحظه ی باشکوه دیدارش

قطره بودم میان امواج مشتری های داغ بازارش

.

صندلی ها میانمان سد بود روحم از شوق منفجر شده بود

با دلم حرف تازه ای می زد لحن گرم نگاه ِ اینبارش

.

از لبش واژه ها که برمی خواست در تنم آتشی فرو می ریخت

غزلی ناسروده را می خواند چشم من از نگاه تبدارش

.

از زمان سخت بی خبر شده بود کف حضار بی اثر شده بود

از دلم بی قرار تر شده بود خط خطی های رد خودکارش

.

وقت رفتن چقدر شعر شما…. راستی.. صفر…نهصد و یک عمر

حل شد انگار بخشی از روحم لا به لای غبار سیگارش

.

بی قرارم چقدر حالا تا….می شمارم دقیقه ها را تا….

زنده می مانم آه آیا تا….لحظه ی باشکوه دیدارش

رگبار بوسه – سیمین بهبهانی

شهریور ۱۳۹۳

ای با تو در آمیخته چون جان ، تنم امشب !
… لعلت گل مرجان زده بر گردنم امشب
… مریم صفت از فیض تو – ای نخل برومند! –
آبستن رسوایی فردا منم امشب
ای خشکی پرهیز که جانم ز تو فرسود !
روشن شودت چشم ، که تردامنم امشب
مهتابی و پاشیده شدی در شب جانم
از پرتو لطف تو چنین روشنم امشب
آن شمع فروزنده ی عشقم که بَرَد رشک
پیراهن فانوس به پیراهنم امشب
گلبرگ نیَم ، شبنم یک بوسه بَسَم نیست
رگبار پسندم ، که ز گل خرمنم امشب
آتش نه، زنی گرم تر از آتشم ای دوست!
تنها نه به صورت، که به معنا زنم امشب.

پیمانه ی سیمین تنم پُر مِی عشق است
زنهار ازین باده ، که مردافکنم امشب!…

سر گذشت حاجی بابای اصفهانی کتابی بسیار خواندنی، با ترجمه ای روان و ابهامی بزرگ ترجمه: میرزا حبیب اصفهانی از متن فرانسه تنظیم از : محمود صفریان

شهریور ۱۳۹۳

” سر گذشت حاجی بابای اصفهانی ” کتابی است در قطع جیبی ولی حجیم، ( در هشتاد گفتار، و با ضمائم در ۸۶۶ صفحه ) در نتیجه در جیب جا نمی گیرد!

این کتاب به انگلیسی نوشته شده، در انگلیس نشر یافته، و از انگلیسی به زبان های دیگر ترجمه شده است. نام نویسنده آن ” جیمز موریه ” است.

ولی صحبت و نظر در مورد نگارش آن فراوان است.

یک نظر این است که این کتاب اولین بار به فارسی نوشته شده است، و نویسنده آن همان ” حاجی بابای اصفهانی ” است یعنی در حقیقت یک شرح حال

نویسی از یک سیاحتگر ماجراجوی ایرانی است که در دوران فتحعلی شاه قاجار، از اصفهان راه می افتد و به قصد سیرو سیاحت به جاهای مختلف می رود، و ماجراهای گوناگونی را که خواندنی و مشغول کننده است از سر می گذراند….و آن را بصورت خاطرات و یا شرح وقایع در کتابچه ای یاد داشت می کند، و چون به بستر بیماری می افتد، بشکلی که در متن کتاب نیز آمده است، به پاس خدمات درمانی ” جیمز موریه ” که بی اطلاع از علم طبابت نبوده به رسم امانت یا هدیه به او می سپارد. با تسلط کاملی که ” موریه ” به زبان فارسی داشته است، آن را به انگلیسی بر می گرداند و به نام خودش به چاپ می رساند.

اقوال متفاوت است. می گویند چون ” موریه ” ده سال پس ازمراجعت به انگلستان اقدام به نشر کتاب ” سر گذشت حاجی بابای اصفهانی ” درلندن می کند،

می رساند که این دوران طولانی برای ترجمه آن بوده است. و نیز می گویند: کتاب بعدی ” موریه ” بنام ” حاجی بابا درلندن ” که چهارسال پس از حاجی بابای اصفهانی منتشر می شود و قصد ” موریه ” آن بوده که بعنوان جلد دوم کتاب اول، به بازار بیاورد، از حیث نگارش و توصیف صحنه ها، بهیچ وجه به پای کتاب ” سرگذشت حاجی بابا ” نمی رسد، و اصلن از استحکام و بن مایه کتاب اول بر خوردار نیست. و این می رساند که کتاب اول ،

به خامه موریه نیست. و نویسنده آن بایستی یک ایرانی باشد.

ولی گروهی دیگر را عقیده بر این است که: چون ” سر گذشت حاجی بابا ” به عادات ایرانی ها توهین کرده است، و به خصوصیات مردم بر چسب هائی

زده است نمی تواند نوشته یک خودی باشد. و نظر می دهند که نویسنده آن ” موریه ” است. “

البته این قلم، نه توهین و نه بر چسبی به این غلیظی! در این کتاب نمی بیند.

و بعضی دیگر را نظر بر این است که ” موریه ” جمعن شش سال در ایران بوده و اولین بار نیز در سن بیست و نه سالگی به ایران آمده است و نه در کودکی و سن مناسب فراگیری کامل زبان، در نتیجه نمی توانسته تا این حد به ته و توی عادات و خصائل ایرانی ها وارد شود، و نمی توانسته در حد ماجرا های کتاب ” سر گذشت حاجی بابا ” فرصت گشت و سیاحت داشته باشد.

” سامرست موام ” نویسنده انگلیسی اصل که قسمت اعظم عمرش را در فرانسه گذراند، گفته است:

” …نمی توان به کُنه خلقیات و عادات ملتی نقب زد مگر آنکه در آنجا متولد و بزرگ شده باشی… “

ولی هرچه که هست، و هر کس نویسنده آن باشد، کتابی است خواندنی، با ترجمه ی شیوای ” میرزا حبیب اصفهانی ” ادیب و دانشمند ایرانی…و کاری است ماندگار.

سیاق ترجمه و شکل نوشته، البته مربوط به زمان ” میرزا حبیب ” است. چیزی حدود هشتاد – نود سال پیش.

میرزا حبیب، که در سال ۱۳۱۵ شمسی در ۶۰ سالگی در گذشت یکی از روشنفکران خوش ذوقی بود که سبک جدیدی را در نگارش بدعت گذاشت.

او به واقع ادیبی بود با داشته های فراوان و به زبان های فارسی، عربی، فرانسه، و ترکی تسلط کامل داشت. هم او بود که برای اولین بار زبان فارسی را به روال ” دستور ” کشاند.

جمله: ” دستور قوائد زبان فارسی ” از اوست که جای گزین ” صرف و نحو ” کرد.

بد نیست دانسته شود که او با این همه خدمت به ادب پارسی، و گستردگی دانش به ” دهری ” بودن متهم شد و نا چار برای حفظ جان کشور خودش را

ترک کرد…..این چه ارواح خبیثه ایست که چون دوالپا بر گرده این سر زمین سوار است و به هیچ روی قصد پائین آمدن ندارد؟ و چون مار بر شانه های ضحاک، در هر فرصتی نخبگانی را گلو میفشارد و نا چار می کند که خانه پدری را ترک کنند.؟

برای توجه به سبک نگارش و تر جمه این کتاب تکه های کوچکی از دو گفتار آن را می آورم.

“….اما از دریوزه عار داشتم. خواستم میمون یا خرسی بخرم و لوطی شوم، دیدم تعلیم خرس و میمون خیلی زحمت، و لوطیگری خیلی هنر و بی حیائی لازم دارد. خواستم روضه خوان و تعزیه گردان شوم، دیدم در این کار بی حیائی بیشتری لازم است. خواستم واعظ شوم، دیدم احادیث و اخبار باید جعل کنم، و عربی هم نمی دانستم. خواستم فالگیر شوم دیدم فالگیر و رمال در مشهد، از سگ هم بیشتر است…” از گفتار دهم صفحات ۱۱۴ و ۱۱۵

…حکیم بعد از کمی تامل: ( عادت من این نیست که بیمار را ندیده دارو بدهم، چرا که می شود ضررش بیش از فایده شود. اگر بدانم کنیزک را داروی من

ناگزیر است، باید او را ببینم. )

حاجی: ( از دیدن کنیزک بگذرید که کاری بس دشوار است. در ایران دیدن زنان مختص شوهران است، مگر اینکه کار خیلی تنگ شود، آن وقت حکیم اذن گرفتن نبض او را دارد. آن هم زیر چادر، و آن هم محرم اسلام و نه حکیم فرنگی )….” از گفتار بیستم صفحات ۲۰۲ و ۲۰۳

اروتیزم در شعر فروغ فرخ زاد ـ دکتر بیژن باران

شهریور ۱۳۹۳

نقد – بررسی

ادبیات یکی از طلایه داران مدرنیزم در شرق است که وجوه گوناگون دارد. یکی از آنها شعر بوده که در خاور میانه برای گذار فرهنگ به عصر مدرن بسیار توفنده است. سنن و رسوم ادبی پیشامدرن با شعر حامل مدرنیزم تلاقی کرده که سانسور ساطور تعیین کننده مقطعی است. روشن است که آنجا که این تلاقی حاد است تغییر تندتر است. استبداد نه تنها روشنفکران متعهد را به بند می کشد؛ بلکه سد اشاعه عقاید پیشرو نیز می باشد.
شعر اروتیک مذکر در ادبیات فارسی سنتی ۱۰۰۰ ساله دارد. ولی اروتیزم زنانه، جدید و جدی با فروغ آغاز شد. اکنون راهروان فراوان بویژه برونمرزی، در جوار فرهنگ پسامدرن غرب، دارد. دوره بندی شعری فروغ شامل بخشی از شعرهای تولدی دیگر می شود که در شعر اروتیک زنانه فارسی جای دارد. لحن اروتیک این دوره کوتاه تکامل منطقی لحن لیریک فروغ در ۳ کتاب شعر اولیه اش بویژه عصیان بود. او پس از دیالوگهای کائناتی پرگناه خیامی به شکل مثنوی به فردیت زنانه خود کنجکاو شد. خیلی زود از دوره اروتیک به شعرهای اجتماعی، رئالیست، پیشگویانه از قبیل آیه های زمینی، دلم برای باغچه می سوزد، ایمان بیآوریم به آغاز فصل سرد، رسید.
اروتیزم شعر فروغ را می توان در راوی، زبان، آرایه های ادبی واکاوی کرد. در این جستار برخی تعاریف، تاریخچه، و نمونه هایی از شعر شاعران تراز اول و شعر فروغ آورده می شوند. فروغ در یک دوره خاصی از زندگی شاعریش جنبه اروتیزم زنانه را در شعرش تجربه کرد. ولی وجدان بیدار، دید تیز در تمیز اغراضهای اجتماعی، نیز با شرکت در بحثهای دانشجویان پیشرو در آلمان و ایتالیا جنبه شعر تعهد در کارهای ادبی فروغ غالب شد. گاهی مطایبه و فولکلور تهرانی را نیز چاشنی شعر اجتماعی خود کرد؛ برای نمونه مرز پر گهر و بعلی گفت. بهرجهت پیشبینی حسی و بصیرتی clairvoyance او از آمدن انقلاب با سلطانپور که از روی ایده الوژی اعتقادی انقلاب ظفرنمون را در شعرش تداعی می کرد، تفاوت دارد.
تعاریف. می توان توصیف روال جذبه و نزدیکی ۲ فرد بهم را از نظر زمانی و رفتاری ۳ بخش کرد. اگر آنها از هم دور باشند؛ بیان تردد بین فکر و پوست لیریک است. اگر در کنار هم باشند؛ توصیف آنها اروتیک است. اگر در لحظه دخول و باه باشند بیان آن پورنو می شود. پس تصویر زیبایی جنسی از فاصله لیریک؛ از نزدیک دنجی اروتیک؛ در لُختی، شرح اعضای تن، افعال لقاح انسانی پورنو می باشد.
شعر اروتیک بیان رابطه ۲ طرف، بین ۲ مرحله لیریک و پورنوگرفیک، است. شعر لیریک توصیف جذبه از فاصله بین ۲ طرف می باشد. غزلیات حافظ مانند “زلف آشفته و خندان لب و مست/ پیرهن چاک، غزل خوان، صراحی در دست” و شبانه های شاملو از جمله ” دوستش می دارم / چرا که می شناسمش،/ به دوستی و یگانگی” نمونه های این گونه شعرند.
شعر اروتیک تصویر نزدیکی ۲ طرف با سمتگیری بستریات است؛ برخی رباعیات خیام مانند ” می باید و معشوق و به کام آسودن” و برخی شعرهای فروغ اینگونه شعرند: در سکوت معبد هوس/ خفته ام کنار پیکر تو بیقرار، عصیان، ص ۱۱۶٫ شعر پورنو ارایه اسمها و افعال مربوط به دخول است؛ برخی ابیات سعدی، مولانا، ایرج میرزا در این رده اند که با گوگل در اینترنت می توان یافت.
برای شاعر منزلت سوژه در توصیف آن اثرگذار است. برای نمونه: سعدی در باره طرف جذاب درباری شعر لیریک می نویسد؛ ولی در باره طرف جنسی عادی شعر اروتیک یا پورنوگرافیک می سراید. روشن است که بخاطر رعایت سنن جامعه و عفت قلم که تابع مرحله انکشاف اجتماعی اند؛ شعر اروتیک و پورنو در کاربرد استعاره ها، جانشینها، نمادها، نمودها از غنای بیشتر- برای رد گم کردن ممیزی جامعه- برخوردار اند.
برای نمونه: گلستان سعدی، باب پنجم، در عشق و جوانی روایات و اشعاری دارد که ۸۰۰ سال در ایران بازتکثیر می شد. ولی فروغی در چاپ کلیات سعدی آنهارا بخاطر سانسور دولتی بنام عفت عمومی سده ۲۰م تهران حذف کرد. اکنون در اینترنت این سطور ساطور خورده بجهانیان عرضه میشوند. دفتر پنجم مثنوی مولانا هم نظم و نثری ورای لیریک دارد. البته رساله دلگشا عبید زاکانی روایات فراوان دارد که شرح حجره، مدرسه، جمال شناسی در بصره، کوفه، بغداد است.
در یک مفصل شعری جنسیت راوی و جنسیت سوژه ۴ حالت ایجاد می کند. این ۴ حالت ضربدری بین جنسیت راوی و سوژه در شعر اروتیک از این قرارند: ۱- راوی مذکر سوژه مذکر، نمونه از حافظ: من با کمر تو در میان کردم دست. حافظ معشوق را در ظاهر و رفتار وصف می کند: فریاد که از شش جهتم راه ببستند:/ آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت؛ ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست./ آن چه آغاز ندارد نپذیرد انجام. علیرغم تسلط ادبا به عربی، های مونث در واژه معشوقه افتاده؛ مذکر آن معشوق بکار میرود؛ ولی در ضعیفه بجامانده. این ایهام عمدی باعث شد که با نبود ضمایر جنسیت در فارسی برخی اسمهای مونث عربی بصورت مذکر یا کلی بکار روند. ۲- راوی مذکر سوژه مونث، نمونه از نظامی: میانش یکی دره ی ژرف بود. /سم آهویی مانده بر برف بود.
۳- راوی مونث سوژه مونث یا شاعر زن در اشاره به خود: دیدم که پوست تنم از انبساط عشق ترک می خورد، فروغ فرخ زاد، تولدی دیگر، ص ۴۴٫ ۴ – راوی مونث سوژه مذکر، نمونه از مولوی، راوی دختری با پدرش بحث می کند: آتش و پنبه است، بی شک، مرد و زن. نمونه از فروغ: شانه های تو/ همچون صخره های سخت و پرغرور/ موج گیسوان من در این نشیب/ سینه می کشد چو آبشار نور، عصیان، ص ۱۱۵٫
سعدی و حافظ نمونه های عالی ۲ نوع اولند. فروغ فرخ زاد نمونه ۴م است. سافو، شاعر یونانی قرن ۷ ق.م.، نمونه نوع ۳م است. لیریک از واژه lyre چنگ، ساز زهی کوچک، مشتق شده. شعری که در خواندنش با نواختن چنگ/ لیر توام می بود. در نمونه شعر زیر سافو، نام زنی جسمانی را می برد که با الهه های آسمانی مانا، مانند موسها Muses جاودانی، ربطی ندارد. موس بن واژه موسیقی، یعنی الهه الهام نوای خوش است. لیدیا هم آسیای صغیر، شبه جزیره ترکیه امروزی، شرق یونان، است. آثار سافو در تذکره های ادبی بصورت قطعه و سطری بجا مانده اند. چند سطر از شعر تمنا از سافو: برگرد بسوی من، گونگیلا، امشب اینجا/ تو، گل من، با چنگ لیدیایی خود.. /باز برگرد بسوی من:/ از میان تمام زنان میرا/ میخواهم ببنیم ترا.
تاریخچه. در تاریخ، شعر اروتیک غالبا از دید مذکر بوده. سافو، متولد جزیره لزبوس در یونان سده ۷ ق.م.، شعر اروتیک زنانه را با تصویرهای قوی، زبانی ساده، موسیقی کلامی به یکی از لهجه های یونانی نوشت. تاجایی که افلاتون در باره این شاعر زن نوشت: برخی می گویند الهه های موسیقی ۹ نفرند./ زهی کوته فکری! سافو اهل لزبوس دهمین است. در فرهنگ غربی مدرن جاذبه بین ۲ زن را سحق/ لزبینیزم نامیده که مشتق از لزبوس است؛ در فارسی طبق زنی می گویند.
در شعر هزاره فارسی، شعر اروتیک مختص مردان بوده؛ نیز در شاعران زن می توان بیتها، ترکیبات، اشارات کم رنگی به احساس زنانه پیدا کرد. ولی غالبا این آثار از نظر جنسی خنثی هستند. توجه شود در شعر لیریک و اروتیک معمولا راوی من، اول شخص مفرد است که شعر را خصوصیتر می کند؛ راوی ۳م شخص مفرد شعر را ابژکتیو و غیرشخصی می کند. پروین نمونه باشکوه این نوع شعر غیرشخصی و تعلیمی است. برای نمونه: روزی سیر طعنه زد به پیاز/ که تو مسکین چقدر بدبویی!
در تاریخ، این شاعران زن را می توان نام برد: رابعه در قرن ۴ هجری؛ مهستی در قرن ۵ هجری؛ جهانملک خاتون همعصر حافظ در قرن ۶ هجری؛ پادشاه خاتون، فرمانروای کرمان در سده ۷ هجری؛ بیجه منجمه همعصر جامی؛ جمیله اصفهانی در قرن ۹ هجری؛ دختر هلالی استرآبادی در قرن ۱۰ هجری؛ رشحه دختر هاتف اصفهانی، عفت نسابه در شیراز، گوهر قاجار نوه و شاه بیگم دختر فتحعلی شاه در قرن ۱۲ هجری. طاهره قره العین در پاسخ دعوتنامه ناصرالدین شاه به تمکین نوشت: تو و ملک و جاه سکندری/ من و رسم و راه قلندری./ اگر آن نکوست تو در خوری؛/ وگر این بد است مرا سزا. پاسخش شهادت او را در ۱۵ اوت ۱۸۵۲م باعث شد.
در انقلاب مشروطه شاعران زن بقرار زیرند: فخراعظم ارغون- مادر سیمین بهبهانی، بدری تندری، فصلبهار قاجار، مهتاج رخشان، ژاله قائم مقامی که شعر شکسته یعنی ابیات نامساوی را قبل از نیما مطرح کرد. پس از مشروطیت حمیده سپهری- مادر برزگ سهراب سپهری و پروین اعتصامی را باید نام برد.
در اروتیزم مدرن راوی زن به توصیف شور خود و سوژه غالبا مرد ولی گاهی هم زن می گراید. در عصر مدرن تکامل شعر اروتیک زنانه نوع ۴م، راوی مونث سوژه مذکر، با فروغ در دهه ۴۰ شمسی آغاز شد. او با رمز و تابوشکنی، اذعان به گناه، پوزش طلبانه در شعر مذکر، دید راوی زنانه را در آثار اولیه اش مطرح کرد. بخاطر محظورات زمان-مکانی، اشعار اروتیک فروغ بصورت مورس، رمزی، کریپتیک، باگسستگی در تصویراند. آنها با پرش از بازه زمان همخوابگی، آنرا در فضایی گنگ تصویر می کنند. برای نمونه شعر جفت فروغ در زیر دیده شود.
نوآوری فروغ تکاندهنده بود. ارکان نخاله های اشرافی شعر فارسی را بلرزه درآورد. زلزله ای شد برای سقوط کاخ پدرسالاری و دید مذکر در شعر فارسی. از آن پس یا همزمان، سیمین هم در قالب سنتی از لذت زنانه دم زد. این دو در نشریات دهه ۴۰ برای اولین بار نقطه نظر امیال طرف ساکت هزاران سال لذت تنانگی و جنسی در فلات را مطرح کردند.
فروغ با این نوآوری مطالبه طرف مقابل در شعر بستریات، شعر تنانگی/ تنکامی از دید راوی زن را در جامعه جا انداخت. در کاخ شعر اروتیک هزار ساله فارسی زلزله افتاد. برای اولین بار در محافل نخاله های اشرافی، رجلیت شعر فارسی به چالش و مردمیدان-طلبی کشیده شد. مردان معتاد شاعر آندوره همه و همه بهمهمه و واهمه افتادند. از زیر لحاف محافل بنگ، مشروب، بستریات رجل شعری، طرف مقابل بر پا شده، راست شده، عرض اندام کرده، نفس کش گفته، مبارز طلبیده، سکوت زنانه ۱۰۰۰ ساله در شعر مذکر فارسی را شکست. از این پس زن نه باعربده کشی بلکه قد علم کردن در جامعه، سهم خود را در لذت بستریات خواستار شد.
جنسیت در شعر اروتیک را می توان در ۳ بخش واشکافی کرد: ۱- راوی، ۲- زبان، ۳- آرایه های ادبی اروتیک. سکانس اروتیک را هم می توان مرحله بندی کرد: ۱- جذبه ۲ طرف از فاصله با جهت گیری بستریات. فروغ: از تو تنهاییم خاموشی گرفت/ پیکرم بوی همآغوشی گرفت، ص ۴۸٫ حافظ یا شاعری دیگر: نیمی از رخ بنمود و خمی از ابرویی/ وسط ماه، تماشای هلالی کردیم. ۲- پیشبازی/ مغازله کلامی و پوستی، باز از فروغ: ای لبانم بوسه گاه بوسه ات/ خیره چشمانم براه بوسه ات، ص ۵۰٫ ۳- وصل با نمونه ای دیگر از فروغ: ای تشنج های لذت در تنم/ ای خطوط پیکرت پیراهنم، ص ۵۰٫ ۴- آرامش و مراقبه با نمونه ای از فروغ: ای نگاهت لای لایی سحربار/ گاهواره کودکان بیقرار، ص ۵۰٫ کودکان بیقرار شاید منظور سینه باشد. همه نگینه ها از فروغ فرخ زاد، عاشقانه، تولدی دیگر، آمده.
راوی. در هرم دید تا صحنه، وصف صحنه شعری ۲ محور دارد: ۱- دیدگاه راوی تا سوژه های توی صحنه. ۲- فاصله بین سوژه ها باهم. محور اول توصیف سطحی جزییات صحنه را تعیین می کند. محور دوم رفتار عناصر درون صحنه را نسبت بهم رصد می کند. شعر اروتیک ۲ دید برای راوی مرد و زن در تعریف سوژه زن دارد. ۱- راوی مرد زن را توصیف میکند. در برخی مفصلهای فردوسی، نظامی، ایرج میرزا دید اول مطرح شده اند. برای نمونه وصف فردوسی از آمیزش زال و رودابه، تهمینه و رستم با استعاره و نمادگرایی همراه است: ز دیدنش رودابه می‌نارمید./ به دزدیده در وی همی بنگرید/ بدان شاخ و بال و بدان فر و برز/ که خارا چو خار آمدی زو به گرز./ همی بود بوس و کنار و نبید./ مگر شیر کو گور را نشگرید؟ نبید = شراب خرما، شگرید =؟ این دید سنتی ۱۰۰۰ ساله است. ۲- راوی زن از شهوت، میل، حس پوستی خود سخن می گوید. این دید دوم را نخستین بار فروغ جدی و جدید مطرح کرد.
پس عمدتا در شعر کلاسیک و نو راوی مذکر بوده؛ تنها در عصر مدرن است که معیارهای فردی به الویت در جامعه می رسند. زنان با تحصیلات دانشگاهی در مدیریت جامعه حضور می یابند. متناظر با این رشد اجتماعی فردی شعر هم این فردیت را متبلور می کند. بیان شاعرانه بنمایه فکر فردی خاص پیدا می کند؛ نه تبعیت از یک سبک ادبی که از تاریخ و سنت به شاعر رسیده.
در شعر اروتیک کلاسیک، راوی مرد به توصیف اشتیاق خود و سوژه غالبا زن- ولی گاهی نوجوان مذکر- می پردازد. برخی غزلهای حافظ نمونه عالی هر دو موردند. رک به: دکتر سیروس شمیسا، شاهدبازی در ادبیات فارسی. برخی ابیات سعدی و مولانا نمونه اروتیک غیر هترو یند. شعر پروین از نظر جنسیت غالبا مذکر یا خنثی است. در شعر نو فروغ نمونه عالی نوع هترو و چند شاعر مونث در خارج نمونه نوغ مقابل اند. باید افزود که دید و حس زنانه را در شعر فارسی نخستین بار فروغ رایج کرد.
یک تفاوت ظریف در رابطه راوی و سوژه وجود دارد: ۱- راوی امیال شهوی خود را بطور عام توصیف می کند. ۲- راوی جذبه پوستی به یک سوژه جنسی مشخص را تصویر می کند. این نوع بخشی از شعر آتوبیوگرافیک/ شرح حال است. شعر تنانگی فروغ در نوع اول قرار دارد؛ برخی آثار برونمرزی در شعر لیریک یا اروتیک از نوع دومند. چرا این تفاوت وجود دارد؟ یکی از خصیصه های راوی اول شخص مفرد، نزدیکی دیدگاه راوی به صحنه روایت است؛ زیرا “من” راوی در صحنه حضور دارد. نزدیکی ۲ طرف بهم با راوی اول شخص و دیالوگ ۲ نفره با لحنی آمرانه سکانس شعری را دراماتیک می کند.
فروغ شخصیت رمانتیک یک ایده آلیست را داشت. او در جامعه پیشامدرن پدرسالاری تقیه گر، گناه کار با محرکه ترس در تهران زندگی می کرد. اصولا یکی از مصائب استبداد، پرورش برخی افراد ایده آلیست در جامعه است. در جامعه آزاد غربی، فرد از کودکی و نوجوانی به مرتبت واقعی خود در بین همگنان پی می برد؛ شخصیتی واقع بین می یابد. لذا شاعر ایرانی در غرب، بنا به قانون ظروف مرتبطه پاسکال که مایعات فشار را در ظرف منتقل می کنند، از محیط و قوانین غربی تاثیر می پذیرند. جنبه هایی از شخصیت آنها پراگماتیک می شود. آنها در جامعه سکولار مدرن با فرهنگ شفاف و پسامدرن با آزادی مطلق فردی در غرب زندگی می کنند. لذا تفاوت اروتیزم فروغ در تهران دهه ۳۰ش با شاعران برونمرزی در غرب سده ۲۱م تفاوت محیط زمان-مکانی آنهاست که در شعر بازتولید می شود.
زبان. آیا شعر اروتیک راوی زن زبانی متفاوت از راوی مرد دارد؟ آیا اروتیزم سیر تکاملی دارد؛ نوع قرون وسطایی آن از نوع مدرن آن چگونه تفکیک می شود؟ آیا شعر لیریک، اروتیک، پورنوگرافیک متناظر با ۳ مرحله از چرخه حیات نوجوانی، میانسالی، پیری یک شاعر است؟ رابطه لحن شعر با منزلت طرف مقابل در بیان شعری چگونه است؟ روشن است نام برخی اعضای بدن مرد با زن تفاوت دارد. درشعر شرح-حالی راوی با نام بردن اعضای تنش جنسیت خود را لو می دهد. برای نمونه زلف موی سر مرد و گیسو موی سر زن است. نام اجزای پوشاک مانند دامن، چادر، روسری، جلیقه، کمربند جنسیت راوی را برملا می کند. البته در عصر مدرن این تفاوتها رو بکاهش اند.
فکرهای زبانی دوره کودکی با عواطف مادری در حافظه فرد آمیخته اند. در لحظه باه فرد به گذشته و کودکی خود حلول می کند. به غان و غون می افتاد؛ واجهای وحش از گلو برآمده؛ زبان کودکی ساده در بیان عارض می شود. فروغ در شعر دیوارهای مرز، ص۵۵ تولدی دیگر، لحظه باه را با تصویر صوتی ریتمیک بدوی “تام تام طبل سیاهان/ در هوهوی قبیله ی اندامهای من” ترابری کلامی می کند. در فارسی اعضا و افعال مربوط به میان تنه ی انسان با ک آغاز می شوند. در فرهنگ مدرن فارسی همبستری را می توان با ۳کاف بیان کرد. شگرد زبانی دیگر کاربرد کلمات با معناهای جدید است.
زبان ادبی در سده ۲۰م کوشید به زبان محاوره نزدیک شود. ادبیات مدرن فارسی بر اساس این اصل نزدیکی بیان به زبان محاوره تهرانی است. خود این گرایش تصریحی به زبان محاوره در ادبیات مدرن فارسی حاوی جریان زیرین تلویحی نزدیکی بیان کلامی به فکر زبانی در مغز نویسنده است. این نزدیکی به کاربرد زبان محاوره ای نویسنده را از سنن ادبی دور کرده؛ بیان را به شخصیت فردی نویسنده سوق می دهد. لذا تعدد سبک فردی در نیمه سده ۲۰م و اوایل سده ۲۱م افزایش می یابد. سبک نگارش آل احمد و چوبک بسیار با هدایت و جمال زاده تفاوت دارد. در حالی که سبک نگارش هدایت و جمال زاده با نویسندگان پیشاز انقلاب مشروطه بسیار متفاوت است.
در فکر زبانی جمله بندی تابع عواطف، اهمیت اطلاعاتی، ضیق وقت ارایه می شود؛ نه بنا به قواعد دستوری صرف. در گزینش و چینش کلمات هم جنبه تلویحی connotation لغت به جنبه تصریحی/ کتابی denotation آن می چربد. انبار لغوی حافظه نویسنده منتج از تجربه شخصی و مسقیم خود نویسنده است. لذا فکر زبانی شدیدا فردی است ولی بیان کلامی اجتماعی تابع دستور می باشد. این گزینش نیز بر محرمیت واژه های همجوار در عبارت اثرگذار است. در نتیجه جنبه فردی اصطلاح و ترکیب کلامی در بیان محاوره ای بیشتر از رعایت قواعد دستوری ادبیات سنتی کلاسیک است.
البته در روزنامه نگاری این تفاوتهای شخصی بین نویسندگان محو می شوند. برعکس در سناریوی تئاتر و فیلم روی این تفاوتهای گویش فردی تاکید می شود. نکته مهمتر ریزش عواطف در کلام نزدیک بفکر است که صداقت شاعر را بمنصه ظهور میرساند. گاهی بجای فعلی مرسوم، با ترکیب جدیدی از فعلها، معنی سطر شعر اروتیک می شود.
آرایه های ادبی. آرایه های ادبی شعر اروتیک چه اشتراکی یا افتراقی با انواع دیگر شعر دارند؟ شاعران بزرگ چون رودکی، فردوسی، نظامی فکرهای اروتیک مرد-مرکز، مذکر-مآب خود را چگونه بیان کرده اند؟ شعر اروتیک منتشره دهه ۴۰ با فشار سانسور دولتی و اجتماعی شعریست با لایه های “جانشینی و همنشینی” سوسوری. این ۲ لایه به اندیشیدن ربط دارد؛ در مقابل صرف و نحو دستوری با سنت ادبی تعیین می شوند.
این ۲ محور زبانی سوسوری، مشابهت و مجاورت، هم در گزینش کلمات در آفرینش ادبی و هم در واکاوی و نقد ادبیات کاربرد دارند. در تولید نرم ادبیات بوسیله ابزار دیجیتال و پخش اینترنتی دهه ۸۰ ، یک قطعه ادبی می تواند به فکر نویسنده بسیار نزدیک باشد. یک دلیل عمده، عدم سانسور و غیبت نخاله های اشرافیت ادبی مرافبان سنن است که رسانه های سده ۲۰م در تیول آنها بودند. اینترنت با سرعت نویسش/ تحریر فکر، نبود سانسور، پخش همزمان در جهان تحول عظیمی در ادبیات پدید آورد.
آرایه های ادبی در شعر کلاسیک عروضی و مدرن نیمایی فارسی تدوین شده اند. در حالی که شعر پسامدرن با ابزار دیجیتال هنوز واشکافی نشده؛ آرایه های آن تبیین نشده اند. یکی از مشکلات ادبیات پسامدرن حجم عظیم این ادبیات است؛ اکنون در زبان فارسی ۱۲ هزار شاعر کتابدار و ۷۰ هزار شاعر اینترنتی وجود دارند. یکی دیگر از مشکلات تعیین آستانه شعریت است که چگونه نوشته یک فرد در اینترنت را به شعر و غیرشعر تقسیم کرد. بیژن باران با واکاوی شعرای پسامدرن اینترنتی با قیاس با شاعران کلاسیک و نیمایی برخی از آرایه های پسامدرن را حفاری کرده. قدم بعدی یافتن آرایه های ادبی شعر اروتیک است.
برای نمونه، مفصلی از شعر جفت فروغ، کتاب تولدی دیگر، نشر ۱۳۴۲، ص ۱۱۴-۱۱۵ تقطیع واشکافانه می شود: نفس ها و نفسها و نفسها…/ وصدای آب/ که فرو میریزد قطره قطره قطره از شیر/ بعد دو نقطه ی سرخ/ از دو سیگار روشن. در این مفصل با رعایت عفت عمومی، فروغ شگردهای تعلیق …، ۲ نماد شیر و قطره های آب، گسست زمانی بکار میبرد.
در این مفصل گسست شعر در حذف با وقفه در روال تصویر صحنه شعری، یعنی ۲ نفر در بستر باه، انجام می شود. درست مانند ممیزی که سطرهای ناباب را با ماژیک سیاه خط رویشان می کشد تا قابل خوانش نباشند؛ فروغ این سطور را که در ذهن خود و خواننده حضور دارند باطل کرده از ادامه تصویر صحنه قِصِر در رفته؛ به سکانس/ صحنه بعدی می پرد.
پرش از رویدادهای تو بستر با چند دقیقه قطع برق، سیاهبار blackout به لحظات بعد، یعنی سیگار کشیدن می باشد. این شگرد در فیلم درست مانند این است که زوج مجذوب به در اتاق خواب می رسند؛ در صحنه بعد، آنها روی مبل در حال سیگار کشیدن نشان داده می شوند. شگرد دیگر فروغ با کار برد فاصله بین ۲ کلمه خوانش را آهسته می کند تا بیعجله گی بستریات را برساند.
آرایه های دیگر ادبی که در شعر اروتیک بکار میروند بستگی به آستانه خود-ممیزی و خلاقیت شاعر دارند. برخی از این آرایه ها در جستار دیگری بنام سانسور بزودی نشر خواهد شد. کلا می توان آرایه های ادبی را ۳ نوع متناظر با کارکردهای زبانی مغز دانست: ۱- معنایی شامل نماد، تشخص personification ، تشبیه، مجاز، مجاز مرصل. ۲- آرایه های بصری مانند پراش کلمات بر ماتریکس ۲-بعدی صفحه کاغذ یا تصویرگر، اندازه درشتی، رنگ، تاکید قلم درمتن. ۳- آرایه های آوایی مانند واجها، هجاها، جناس صوتی قافیه، ردیف همصدایی حروف اول کلمات alliteration ، برعکس قافیه قفایی، در سطر شعری. این ۳ ابر-مقوله آرایه های معنایی، بصری، آوایی در واکاوی آثار شاعران جوان در شعر فارسی اینترنتی بوفور بکار رفته. ولی هنوز به صورت یک کتاب مدون نشده اند.
منابع. http://sootehdelan.mihanblog.com/post/160 زنان شاعر
http://asre-nou.net/php/view.php?objnr=8558 اروتیسم خیام
http://www.mashal.org/content.php?c=shehr&id=00741 اروتیسم خیام
http://bejanbaran.blogfa.com/ اروتیزم در شعر زیبا کرباسی
‏۲۰۱۰

توجه به دو داستان محمود صفریان – ابراهیم فلاحی

شهریور ۱۳۹۳

بنظر من داستان ” ماههای آخر ” محمود صفریان دنباله داستان ” مرتضا و سر گرد ناصری ” است.
وقتی در داستان ” مرتضا و…” می گوید:
” در بیمارستان فهمیدم که چهار نفر از ما چنین سعادتی را داشتند و فرمانده جدید ما مرتضا یکی از آنها بود…”
می خواهد یاد آور شود که یکی از دو نفر باقیمانده از سنگری که شش نفر بوده اند ” اوست در داستان ماههای آخر ” که بخاطر برخورد ” تیری، نارنجککی، خمپاره ای ، تر کشی ویا…” از دو پا فلج می شود، و ماجرا کشیده می شود به داستان ” ماههای آخر ” که بخصوص در رابطه با نامزدش ” مریم ”
شکل می گیرد و داستان بسیار خواندنی ” ماههای آخر ” رقم می خورد.

هردوی این داستان ها از ادبیات جنگ هستند و بخوبی از جنگی که طی هشت سال رمق هر دو کشور در گیر را گرفت می گوید و بدون شعار دادن چهره کریه آن را می نمایاند.
هرچند ما در گذ شته ادبیاتی به این نام نداشته ایم، ولی خوبی این دو داستان در ژانر ادبیات جنگ این
است که عاری از هر گونه شعار و ننه من غریبم هائی است که این ادبیات را بیشتر به مرثیه خوانی نزدیک کرده است.
با خواندن این دو داستان که با نثری روان و واضح نوشته شده است با همه ی ناهنجاری های این رخداد آشنا می شویم وحتا بسیار ظریف برایمان روشن می کند که می توانست چنین جنگی رخ ندهد و هر دو ملت را تکیده نکند.
در ” مرتضا و سرگرد ناصری ” فضای جنگ را و حال و روز رزمندگانی را که چون سرباز بوده اند ، از مزایای شبه نظامیانی که نظر کرده بوده اند بهره ای نداشته اند، بخوبی و ملموس می نمایاند و در داستان ” ماههای آخر ” در قالب رمانسی بد فرحام مصیبت های جنگ را نشان می دهد.
در هر دوی این داستان ها محمود صفریان چون اکثر داستان هایش بازی با واژه ها را که گاه زیادی بنظر می آید بکار گرفته است و جان مطلب را در عروق آن ها جاری کرده است که درک و دریافت را کمی مشکل کرده است، ولی بخوبی مطلب را به خواننده القا می کند.
بنظر من با خواندن این دو داستان با اسکلت ادبیات جنگ که البته کم کم دارد از اذهان دور می شود، بخوبی می توان آشنا شد.
این داستان ها را در کتاب ” روزهای آفتابی ” می توان خواند.

کتاب ” افغانی” – رضا اغنمی

شهریور ۱۳۹۳

افغانی
رمان
عارف فرمان
ویراستاران: ناصر زراعتی – محمدحسین محمدی
ناشر: کتاب ارزان (استکهلم)
چاپ اول: سوئد ۱۳۹۰ (۲۰۱۲)

روزی حکایت ما ناگه به گفتن آید
پوشیده چند داریم این درد بی دوا را؟
اوحدی

این رمان خواندنی از عارف فرمان نویسنده افغانی است و سرگذشت جوانی به نام علی که دراثر جنگ های داخلی و ورود قوای نظامی شوروی به افغانستان، توسط خانواده اش، افغانستان را به قصد ایران از طریق پاکستان ترک میکند. پدرش به او توصیه کرده که حتما به ایران برود و آن جا بماند. زمانه ایست که حکومت افغان با ببرک کارمل است. زمانی که امریکا، مجاهدین افغان را برای براندازی کمونیست ها به زعامت بن لادن با انواع تجهیزات نظامی ومالی پشتیبانی می کرد. علی وخانواده اش تمایلات شدید به مجاهدین را دارند و طبعا مخالف سرسخت کمونیست ها هستند، علی، همراه یک قاچاقچی که مورد اعتماد پدرش بوده از کابل همراه عده ای با ماشین به سمت مرز پاکستان راه می افتد. دروسط های راه به علت کنترل جاده ها توسط نیروهای نظامی افغان، آن عده مجبور میشوند باقی راه را که کوهستانی ست با پیاده روی طی کنند. نرسیده به مرز پاکستان دراثر حمله هوائی هلیکوپترهای جنگیِ افغانی ۱۲ نفر ازهمراهان شان است کشته میشوند. آن عده درمیان شیون و زاری پس از دفن شهدا به راه ادامه میدهند تا میرسند به پاکستان. علی به همراه عده ای که مسافر ایران بودند هم سفرمیشود. اما در راه، به زاهدان نرسیده، درسیاهی شبانه، دزدهای مسلح که همگی لباس نظامی بتن داشتند آن عده را لخت میکنند. علی هم دار و ندارش را از دست داده وارد شهر زاهدان میشود. با وضع درمانده گرسنه و تشنه، با خوردن پس مانده های غذا از زباله دانی ها، به پیرمرد کتابفروشی که روی زمین مقداری کتاب پهن کرده میرسد. درصحبت های آندو مرد وقتی علی را باسواد و اهل کتاب درمییابد ده تومان به او کمک میکند و او را از گرسنگی نجات میدهد. شب هنگام زیرسایبان مغازه ای دراز می کشد و به خواب میرود. پلیس گشت شبانه او را می بیند. «بلند شو افغانی کثافت! بلند شو!» علی قبلا هم درهمان یکی دو روز ورودش به خاک ایران بارها این حرف رکیک و زننده را ازدیگر ایرانی ها در زاهدان شنیده است. پلیس او را بازداشت میکند. شب را بین دیگر بازداشتی ها میخوابد. صبح دراداره پلیس نوبت بازجوئی او میشود افسری که نامش بیژن اریانپوراست از او پرسش هائی میکند. در مییابد که جوان با سوادیست. در معاینه بدنی مطمئن میشود که نه معتاد است و نه قاچاقچی. به خانه اش میبرد. به دست همسرش میسپارد. علی حمام میکند. لباس تمیز میپوشد. غذای خوب میخورد. با مقداری پول توجیبی، لباس، غذای تو راهی و بلیط اتوبوس به شیراز علی را به شیراز میفرستد. علی، سپاس خود را، به زمان جدائی که عازم شیراز است بیان میکند : «لحظه ای نگاهش کردم. دلم می خواست بگذارد تا به قدم های سخاوتمندانه اش بوسه بزنم. اشک ازچشمانم سرازیر شد. خورشید آرام به سرش می تابید و نگاهش چون دو روزنه ی روشن می درخشید. من درژرفای درون او را ستایش می کردم.»
بین راه، راننده به علی سفارش میکند وقتی مأموران برای بازرسی میآیند بالا حرف نزند. علتش را میپرسد راننده پاسخ میدهد «افغانی ها غیرقانونی میان و قاچاق هم میکنن برای همین دنبال اون ها می گردن تا بندازنشون زندان یا رد مرزکنن» می پرسد « هیچ کس نمی تواند از زاهدان به شهر دیگری برود؟» چرا می تونه باید برگه ی تردد بگیره و گرنه.» …. درنزدیکی های شیراز راننده میگوید که «آخرین پاسگاه رو گذروندیم وحالا ، بی خیال ازهمه ی خط ها گذشتی»
شب درحوالی چهارراه زند درمسافرخانه ای میخوابد به شرطی که روزها درآن حوالی دیده نشود. عده ای با دیدن او فریاد میزنند «این افغانی اینجا چه کار می کنه؟» مسافرخانه دار با توهین و دشنام اورا بیرون میکند. پیش چای فروش میرود. «کوزه ی دلم پُر بود قطراتِ پی هم اشک از چشمانم می چکید و کومه هایم را ترمیکرد انگار آتشی گُرشده ازدرون فشارم می داد برگردم …» وچای فروش دلداری اش میدهد و میگوید من هم افغانی هستم ولی لهجه ی این ها را یاد گرفته ام نمیتونن تشخیص بدهند که من هم افغانم.»
هرجا میرود همین رفتار است. از لحظات ورودش به شهر سعدی و حافظ با این برخوردها آشنا میشود: افغانی کثیف، افغانی دزد، افغانی معتاد و … وسیلۀ قهوه چی یا بقول خودش چای فروش روی گاری، به حافظیه میرود سربرقبر حافظ گریه میکند درد دلهایش را بیرون میریزد. شب را در همان جا میخوابد. یکی دو هموطن را پیدا میکند با آنها هم اتاقی میشود. غلامحسین که جوانی همسن و سال خودش است و با واکس زدن سیار، درآمدی دارد، جعبه ای و چند بُرس و واکس های سرخ و سیاه سرگرم کارمیشود. درحال، علی آقا دانشجوی سال دوم ادبیات فارسی دانشگاه کابل، در شیراز، فارغ از نگاه های نفرتبار مردم، با برق انداختن کفش های مردم شهر، امرارمعاش میکند.
حاج خانم صاحب خانه، بیوه زنی ست که با دخترهفده ساله اش مریم درطبقۀ بالای خانه زندگی می کنند. یکی از اتاق های طبقۀ پائین را به اجاره داده به چند نفرافغانی. پس ازمدتی در دیدارهای لحظه ای بین علی آقا و مریم خانم رابطه ای عاشقانه به وجود میآید. پاتوق دیدارآن دو شاهچراغ است. داییِ مریم او را برای پسرش درنظرگرفته، پسری که معتاد مواد مخدر است. مریم علاقه ای به او ندارد ولی زندگی شان به دایی و اوامر او بستگی دارد. دریک گفتگوی عادی بین آن دو جوان، دایی غفلتی وارد خانه خواهرش میشود و با دیدن مریم دراتاق علی، به رابطه آن دو پی میبرد و ماجرا را پی میگیرد.
علی درمسافرت به تهران دنبال کارمیگردد. دریک کافه قنادی کاری گیرآورده مشعول میشود. اما چندی نمی گذرد که با یورش پلیس ازکاربیکار و روانۀ بازداشتگاه و زیر شکنجه و توهین قرار میگیرد. پس از دوهفته زندانی از زندلن آزاد شده و درمییابد که افغانی ها فقط حق دارند در مزارع و مرغداری و … کارکنند. دریک مرغداری درتهران به کارمشفول میشود. و پس از مدتی؛ به علت بوهای زننده و بد مرغداری، از آن کار بیزار شده و دنبال کار دیگری می گردد. با مشاهدۀ آگهی تقاضای کارگر که پشت شیشۀ مغازه ها به وفور چسبیده به چندین جا مراجعه میکند و ازهمه شان یک پاسخ جا افتاده میشنود : «افغانی هستی! بیرون . . . بیرون . . .»
«فردای آن روزجمعه، اولین روزی بود که افغان ها بدون کارت مخصوص اجازه نداشتند حتا در شهر وبازار و محل کارشان بروند. . . . . صاحب کار صبح زود همه ی ما را دریک موتر لاری، مثل خِشت چید و در ورامین محلی که کارت توزیع می شد پیاده کرد.»
در«مرکزپخش اقامتِ موقت افاغنه» مأمور رسمی دولت جمهوری اسلامی با این جوان غریب، با کلمات رکیک رفتاری میکند که تصورش غیرممکن است «همه تان بیشعورید!» وقتی می پرسد سواد داری وعلی پاسخ میدهد بلی. مأموردولت بدون کمترین شرم و حیا میگوید: «من تا حال خر باسواد ندیده بودم.» کارت اقامت را میگیرد. با دلی پرکینه و بغض آلود محل را ترک میکند. علی میگوید که عده ای ازجوان های افغانی درجنگ ایران و عراق شرکت کرده وحتا در سپاه هم هستند. از سید افغانی میگوید که با مشاهدۀ اسلام در ایران، از دین برگشته درخیال مسیحی شدن است. فکر فزاینده ای که با ظهوراسلام امام خمینی، بخشی ازایرانیها را به سوی بهائیت ومسیحیت سوق داده است.
علی با پولی که پس انداز کرده عازم شیراز میشود بامقداری سوغاتی. به امید دیداربا مریم و ازدواج. دریک چلوکبابی حوالی شاهچراغ هنگام غذا خوردن بامریم و مادرش حاج خانم، پاسدارها به عنوان روابط نامشروع آن ها را بازداشت میکنند. علی هرچه داد وفریاد میکند که باهم دوست هستند وحاج خانم و دخترش صاحبخانه او بوده اثری نمی بخشد. هرسه زندانی میشوند.علی چند ماه با آزار و شکنجه های وحشتناک دربیم و هراس در زندان به سر میبرد. زندانبانان با مرغداری درتهران تماس می گیرند و پس از اطمینان از سابقۀ او از زندان آزاد می کنند. علی به تهران برمیگردد.
علی، بازیگر نقش این کتاب، پس ازچندی تلاش در خروج از ایران، سرانجام با کمک چند تن از هموطنان خود، ایران را ترک می کند.
خواندن این کتاب برای هموطنانی که به مفاخرملی خود افتخار دارند، از حرمت به انسان و انسانیت فراوان سخن گفته و می گویند، از مهر ومحبت به همنوعان خود، در حفظ آداب وسنن مهماندوستی داد سخن میدهند، نه تنها مایۀ شرمساری ست بلکه فاش کنندۀ آن خصلت ننگین ضد بشریِ آلمان فاشیستی به زمان هیتلر است. اگر با وجدان پاک وپاکیزه درقبح این رفتارها بنگریم، امروزه با حضورمیلیون ها پناهنده وآوارۀ ایرانی پراکنده درسطح جهانی، اگر درکشور ودولت متبوعی که هریک از هموطنان درآن زندگی میکنند؛ شاهد چنین رفتاری میشدند چه اتفاقی رخ می داد، چه فریادها از نقض حقوق انسانی و بشری که برعلیه مجریان اینگونه رفتارهای ظالمانه و تبعیض آمیز نمی کشیدیم و لعن و نفرین از این ستم های بربریت سر نمی دادیم.
افغانی، ادعانامه ایست برعلیه خوی فاشیستی، که از زیر پوستۀ تک تک مردم این سرزمین آریائی نشت کرده، جوشیده اش بیرون ریخته، و چون دانه هایِ چرکینِ مرض پوستیِ مزمن درپیشانی و رخسار، در ذهنیت ها نشسته؛ و دربزنگاهِ برخوردها، درآزمون نیازها ماهیت های درونی را به درستی عریان کرده است. نگوئید ما بیگناهیم. حکومت دینی و اسلامی ست چنین و چنان می کند با افغانی ها رفتار غیرانسانی و ازاین یاوه های همیشگی با کلماتِ بزک کرده و پُف آلود فرهنگی! حکومت و حکومتگران اسلامی ازآسمان که نیامده اند از درون من و شما و من ها و شمایان بیشمار همیشه خواب آلود روئیده وبالا آمده است. در شهربزرگی مانند اصفهان بود که درهمین گذشته های نزدیک نهادهای رسمی بارها اعلام کردند که افغانیها را به پارک های عمومی راه ندهند.

دکتر پرویز ناتل خانلری – اسفند ۱۲۹۲ تهران – شهریور ۱۳۶۹ تهران – تنظیم از الیسا تنگسیر

شهریور ۱۳۹۳

تحصیلات ابتدائی را در مدرسه سن لوئی، مدرسه آمریکائی های تهران و مدرسه ثروت تهران گذراند و سپس دردارالفنون در رشته ادبی تحصیل کردو بعد وارد دانشسرای عالی شد و بالاخره در سال ۱۳۱۴ دانشنامه لیسانس زبان و ادبیات فارسی را از دانشکده ادبیات تهران دریافت کرد.
پس از اتمام تحصیل از سال ۱۳۱۵ به خدمت وزارت فرهنگ در آمد. مدتی دبیر دبیرستان های رشت بود و ضمن تدریس دکترای زبان و ادبیات فارسی را نیز کسب کرد.
موضوع پایان نامه دکترای او:
” تحول غزل در شعر فارسی ”
بود، که به راهنمائی ملک الشعرای بهاربه انجام رسید. این پایان نامه بعدن تحت عنوان:
” تحقیق انتقادی در عروض و قافیه و چگونگی تحول اوزان غزل فارسی ”
به چاپ رسید.
نام خانوادگی خانلری از لقب جد او خانلر خان گرفته شده است. کلمه ” ناتل ” نام قدیمی شهری در مازندران است.
به پیشنهاد نیما یوشیج که پسر خاله مادرش بود خانلری به نام خانوادگی او افزوده شد، و با آنکه خود همیشه آن را به کار می برد در شناسنامه او نبود.
دکتر خانلری کرسی تاریخ زبان فارسی را در دانشکده ادبیات تهران ایجاد کرد که تا سال ۱۳۵۷ خود متصدی تدریس آن بود.
او قبلن نیز، در سال ۱۳۲۵ انتشارات دانشگاه تهران را بنیاد نهاده بود. و خود به مدت ۵ سال مدیریت آن را به عهده داشت.
دکتر خانلری علاوه بر تدریس در دانشگاه تهران که خود دانش آموخته آن بود به مشاغل مختلف نیز اشتغال داشته است و یک دوره نیز برکرسی وزارت تکیه زده است.
او هوادار جدی نو آوری در شعر بود اما تجدد در شعررا در حد میانه قبول داشت. دکتر خانلری بیشتر سالهای عمر خود را صرف تحقیقات ادبی و تصحیح متن های شعر و نثر کرد.
از دیگر کارهای ارزند او انتشار مجله وزین و ماندگار ” سخن ” است که طی ۲۷ سال انتشار بدون وقفه خود دو نسل از شاعران، مترجمان، محققان، داستان نویسان، و ناقدان را تربیت کرد.
از دیگر کارهای ارزنده او تنظیم دیوان حافظ است که به نام حافظ دکتر خانلری معروف است.
و تالیف یکی از بهترین کتاب های دستور زبان فارسی است.
اثر مهم و ماندگار دیگر خانلری، تاریخ زبان فارسی است که تاکنون تنها کتاب مرجع در این زمینه به حساب می‌آید.[۱۴] بنای کتاب دستور زبان فارسی بر ۵ جلد ریخته شده بود که زبان ایرانیان را از زمان کهن تا دوره معاصر دربرمی‌گرفت. جلد اول شامل اصطلاحاتی بود درباره زبان ایرانی باستان و فارسی میانه تا ورود اسلام. جلد دوم مشتمل بر زبان‌ها و گویش‌هایی بود که بعد از اسلام در قلمرو ایران‌زمین شکل گرفته و تکامل پیدا کرده‌است. این دوره به قرن هفتم هجری ختم می‌شود. جلد سوم ویژگی‌های نحوی و لغوی و آواشناسی دوره دوم زبان فارسی دری یعنی بعد از استیلای مغول را شامل می‌شود. این دوره به قرن سیزدهم خاتمه می‌یابد و از دوره‌های تأثیرگذار در زبان فارسی معاصر است. جلد چهارم درباره زبان فارسی معاصر و تحول و دگرگونی آن است و جلد پنجم درباره زبان فارسی در کشورهای همسایه مانند تاجیکستان، افغانستان و شبه‌قاره‌است. خانلری در دوره حیات خود موفق شد تنها جلد اول و دوم آنرا در چندین مجلد به تألیف درآورد که آثار پرارزش و ماندگار این حوزه‌است. همچنین او طرح جامعی بر همین اساس ابزار زبان فارسی برای تألیف فرهنگ لغت پایه‌گذاری کرده بود که تنها موفق شد بخشی از دوره اول را آماده کند و به چاپ برساند.
یکی از مشهورترین قصیده های کلاسیک زبان فارسی شعرزیبای ” عقاب ” است که به راستی آموزنده نیز هست.

الکساندر فلمینگ کاشف پنی سلین -نویسنده :بورلی بریچ برگردان : احمد قند هاری

شهریور ۱۳۹۳

الکساندر که خانواده او را الک می نامید در سال ۱۸۸۱ در روستای لاچفیلد که در نزدیکی شهر دارول در اسکاتلند بود متولد شد. پدر الک کشاورز و دامدار بود، او از همسر اولش چهار فرزند داشت. وقتی همسرش درگذشت در ۶۰ سالگی، با خانمی به نام گریس ازدواج کرد. الک سومین فرزند از چهار فرزند همسر دوم پدرش بود. الک ، ۷ ساله بود که پدرش درگذشت و برادرش هوف و مادرش اداره ی مزرعه خانواده را به عهده گرفتند.

وقتی الک ۵ ساله بود به مدرسه ی یک کلاسه که حدود ۱٫۵ کیلومتر از خانه شان فاصله داشت رفت. وقتی ۱۰ ساله بود ، با برادرش روبرت به مدرسه ی دیگری در شهر دارول رفت. این مدرسه تا خانه ی آن ها حدود ۶٫۵ کیلومتر فاصله داشت و وقتی ۱۲ ساله بودبه دبیرستانی که در یک شهر شلوغ صنعتی قرار داشت رفت. یکی از برادر های بزرگ الک به نام تام به دانشکده ی پزشکی رفت و پزشک شد و در لندن مشغول کار شد.
وقتی الک ۱۳ ساله بود ، به لندن رفت و مشغول تحصیل شد و در ۱۶ سالگی دبیرستان را به پایان رسانید و در یک شرکت حمل و نقل به عنوان دفتر دار استخدام شد.
در سال ۱۹۰۱ ، عموی ثروتمند آن ها درگذشت و ارثیه ی قابل توجهی برای این ۸ بچه به جای گذاشت. برادرش تام که پزشک بود به الک توصیه کرد که پول ارثیه را صرف تحصیل در رشته ی پزشکی کند. او هم قبول کرد. پس از گذراندن امتحانات ورودی، واردانشکده ی پزشکی سنت ماری لندن شد. فلمینگ در دانشکده به دانشجوی ممتازی تبدیل شد و برنده ی چندین جایزه هم شد. علاوه بر آن او عضو تیم واتر پلو و ستاره ی تیم تیر اندازی هم بود . او پس از به پایان رساندن دوره ی پزشکی به بیمارستان رفت که روش درمان و چگونگی کار را عملا بیاموزد.
در آن زمان پزشکان اطلاع مختصری از عمل جراحی بدن انسان جهت معالجه بیمار داشتند. در نتیجه نمی توانستند با میکرب مبارزه کنند.کار پاستور در دهه ی ۱۸۵۰ یک شروع بود که دانشمندان این رشته را به سر چشمه ی این نوع فعالیت ها هدایت کرد. در دهه ی ۱۸۷۰ روبرت کوخ یک محقق آلمانی ثابت کرد که یک بیماری خاص ، ناشی از میکرب خاصی است.
دکتر رایت محقق برجسته ، که یکی از استادان فلمینگ واز پیشگامان درمان با واکسن بود. فلمینگ اگرچه تحت تاثیر امکانات جدید باکتری شناسی قرار گرفته بود ولی بیشتر دلش می خواست جراح شود. فلمینگ وقتی ۲۵ سال داشت ، امتحانات پایانی دوره ی پزشکی را گذراند و می توانست در هر جایی مشغول کار شود.ولی بیشتر دلش می خواست در دانشکده ی پزشکی بماند. که کار ساده ای نبود.
دکترفری من در دانشکده ی پزشکی کار می کرد و عضو تیم تیر اندازی بود و فلمینگ را می شناخت که ستاره ی تیم تیر اندازی است. چون دلش می خواست که تیم تیر اندازی دانشکده در مسابقات جهانی اول شود ، لذا به فلمینگ پیشنهاد کرد که در دانشکده ی بماند. از طرفی تیم تحقیقاتی دکتر رایت به یک پزشک جوان نیاز داشت. دکتر فری من به دکتر رایت توصیه کرد که فلمینگ را برای تیم تحقیقاتی انتخاب کند و او هم قبول کرد. دکتر فلمینگ یک شخص پر تحرک و کاری بود. پس از پیوستن به تیم تحقیقاتی تحرکی در آن جا ایجاد کرد و همه را متقاعد کرد که بایستی انقلابی در علوم پزشکی ایجاد کنند. در آن زمان تیم تحقیقاتی سرگرم بررسی این مساله بود که چگونه می توان قدرت دفاعی بدن را در مقابل میکرب ها و باکتری ها بیشتر کرد. آن ها می بایستی باکتری خاصی که باعث بیماری خاصی می شود را شناسایی کنند، سپس آن را کشت دهند و آن را ضعیف کنند و مایعی از آن بسازند که با تزریق آن ، بدن انسان را از آن بیماری مصون دارند.
در سال ۱۹۰۸ ، فلمینگ با یک متخصص جراحی همراهی کرد و در سال ۱۹۰۹ ، آخرین امتحانات جراحی راهم پشت سر گذاشت.و جراح شناخته شد. ولی تصمیم گرفت همچنان در تیم تحقیقاتی باقی بماند. پس از چند سال ، دکتر فلمینگ به عنوان کسی که بیماران را با واکسن معالجه میکند معروف و در این رشته صاحب نام شد. او آزمایش جدیدی را برای یافتن بیماری سفلیس ابداع کرده بود.
در این زمان جنگ جهانی اول شروع شد. تیم تحقیقاتی دکتر رایت به فرانسه اعزام شدند. زیرا سربازان زخمی را به آن جا انتقال می دادند. زخم های این سربازان اکثرا عفونی میشد و گاهی به قانقاریا تبدیل می شد. در آن زمان نه زخم های عفونی درمان پذیر بود و نه کسانیکه به بیماری قانقاریا مبتلا بودند درمان می شدند. راه جلو گیری از گسترش بیماری قانقاریا در بدن ، قطع آن عضو بود زیرا در غیر این صورت بیمار می مرد.
گروه تحقیق، ضمن بررسی ها دریافتند که در زحم های تازه و دست نخورده مایعی ترشح می شود که مملو از گلبول سفید است که قادر است باکتری را بخورد. ولی در زخم هایی که ضد عفونی شده بودنداین گلبول ها بسیار کم و در عوض باکتری زنده تر بود و به شدت تکثیر می شد. در سال ۱۹۱۸ یک آنفلوآنزایی در سراسراروپا شایع شده بود که پزشکان قادر به مهار و مداوای آن نبودندو بیش از ۲۰ ملیون قربانی گرفت. و کاری هم از دست کسی ساخته نبود.
فلمینگ در سال ۱۹۱۵ با دختری به نام سارین ازدواج کرد ولی بلافاصله به همراه تیم تحقیقاتی به فرانسه رفت. در واقع زندگی زناشویی آن ها از سال ۱۹۱۹ شروع شده بود. پس از جنگ ، فلمینگ یک داروی ضد عفونی مهم به نام لیسوزیم را کشف کرد. او همچنان به کار تحقیقاتی ادامه می داد. در سال ۱۹۲۸ ، یک روز که مشغول مشاهدی دقیق ظروف کشت باکتری استافیلوکوک بود ناگهان توجهش به چیزی جلب شد. و آن را به همکاران نشان داد. فلمینگ از مایعات مختلف برای کشت و تحقیق استفاده می کرد ، فلمینگ در آن ظرف آب بینی خود را که سرما خوردگی هم داشت کشت داده بود. او از آب بینی دیگران ، اشک چشم ، آب دهان و خونابه ها نمونه گیری می کرد و کشت می داد. پس از بررسی های دقیق دریافت که همه ی این مایعات این خاصیت را دارند که از رشد باکتری جلو گیری میکنند.
در همین سال ، یک روز فلمینگ ماده ی قارچ مانندی سفید رنگی را در یکی از بشقاب های کشت باکتری یافت. این قارچ قبلا در ماده ی لیسوزیم دیده نشده بود. پس از بر رسی ها متوجه شد که این قارچ به خطرناک ترین باکتری حمله می کند و عفونت زخم ها را از بین می برد. او آن را پنی سلین نامید. این ماده به نسوج بدن هیچ آسیبی نمی رساند و گلبول های سفید خون را هم از بین نمی برد.
اولین بیماری که با تزریق پنی سلین معالجه شد ، یک پسر بچه ی ۱۵ ساله بود که پس از یک عمل جراحی لگن پا ، زخم او به شدت عفونی شده بود. در سال ۱۹۴۲ ، خود فلمینگ شاهد معجزه ی پنی سلین بود. او خودش پنی سلین را به بیماری به نام هری لامبرت در بیمارستان سنت ماری لندن تزریق کرد و ملاحظه کرد که بیمار از مرز مردن برگشت. بزودی این خبر در همه جا پخش شدو روزنامه ها با تیتر درشت آن را عنوان کردند. برای مردم رنج دیده ی دوران جنگ جهانی دوم ، این خبر فوق العاده تسکین دهنده بود.
دکتر فلمینگ در سال ۱۹۴۵ به همراه دکتر فلوری و دکتر چین جایزه ی نوبل را دریافت کرد.
در سال ۱۹۴۹ همسرش که یار و همراه او در همه ی مراحل زندگی بود درگذشت. او شدیدا افسرده شده بود. تنها ، کارش توانست او را نجات دهد. او درسال ۱۹۵۳ با خانم دکتر آمالیا که همکارش در آزمایشگاه بود ازدواج کرد وسرانجام در ۱۱ ماه مارچ سال ۱۹۵۵ به طور ناگهانی در اثر حمله ی قلبی درگذشت.

بچه نابغه – ابوالفضل اردو خانی

شهریور ۱۳۹۳

بچه های ما همه نابغه هستند، ولی دختر سه ساله صغرا خانم «فاطی» نابغه ترین بچه دنیا است. من هم تا ندیده بودم باور نمی کردم، ولی وقتی دیدم به نبوغ این بچه ایمان آوردم.
صغرا خانم مقیم برکسل، یک برادر در آلمان دارد، یک برادر دیگر در ایتالیا، یک خواهر در اسپانیا، یک عمو در پرتقال. همسر ایشان اصغر آقا یک بردار در سوئد، یک برادر دیگر در انگلستان. یک دخترعمو در مجارستان، یک دختر عمه در چک.
اصغر آقا فارس است، همسرش ترک. در بلژیک اکثر مردم به دو زبان فرانسه و فلامان صحبت می کنند.
این فاطی سه ساله ذلیل نمرده، ( خدا ببخشدش به پدر و مادرش) با این سن کمش به ده تا زبان حرف می زند. چندی پیش من با چند نفر دیگر مهمان این خانواده بودیم. گلاب به روتون فاطی گوزید. مامانش گفت؛ «بارک الله دخترم خودت تنهایی گوزیدی»؟ بچه با لبخند سر به پایین تکان داد.
مادر– خوب دخترم، گوز به فرانسه چی میشه؟
بچه ــ pet.
مادر ــ به انگلیسی چه می شه؟
بچه ــ Fart.
مادرــ به آلمانی چی؟
بچه ــ Furz.
مادر ــ به سوئدی؟
بچه ــ fis.
کاری نداریم، فاطی که نمی توانست درست حرف بزنه، گوز را به ده تا زبان گفت.
مادر و پدر برای اینکه هنر بچه شون رو بیشتر نشون بدن، یک لگن آوردند گذاشتند گوشه اتاق، بچه را نشاندن روش، در حالیکه پدر و مادر قربون صدقه فاطی می رفتند، از او خواستند، (گلاب به رویتان) ریدن را به همه آن ده زبان بگوید. دخترک در حالیکه از زور زدن رنگش سرخ شده بود، به پرسش های پدر و مادر با رضایت کامل پاسخ می داد که هربار با دست زدن و آفرین گفتن مهمانان همراه بود.
باور کردید که فاطی یک بچه استثنایی و نابغه است، که به ده تا زبان می گوزه و دست به آب می کنه؟ (همه روشنفکرها ما هم که از انقلاب پشتیبانی کردند، نابغه بودند که نتیجه این شد.)
البته در خانواده صغرا خانم اینها همه نابغه اند، خواهرش می گفت: «بچه من اینقدر باهوشه که شاگرد اول و دوم و سوم کلاس است».

خانواده هنرمند

شهریور ۱۳۹۳

غروب در سی سنگان

شهریور ۱۳۹۳

غروب در سی سنگان

کهکشان راه شیری

شهریور ۱۳۹۳

کهکشان راه شیری که یکی از میلیا رد کهکشان آسمان است خود به تنهائی بین ۱۰۰ تا ۳۰۰ میلیارد ستاره دارد…عظمت کائنات از محاسبه بیرون است. سیستم خورشیدی ” سولار سیستم ” که کره زمین یکی از کرات  ۹ گانه آن است در عکسی که از آن داریم و در شماره قبیل منتشر کردیم فقط یک نقطه نورانی است از یک ارزن کوچکتر…تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

کوبانی امروز غمگین است

شهریور ۱۳۹۳

ترانه زنان شجاع کرد که دوشادوش مردان” علیه داعش” در کوبانی می جنگند. گروه تروریستی «داعش» مدتی است شهر «کوبانی» از شهرهای کرد نشین در سوریه را به محاصره در آورده است و زنان و مردان کرد در شهر کوبانی ِ سوریه بدون حمایت سازمان های بین المللی و به تنهایی در حال دفاع از شهر و مردمشان در مقابل محاصره هستند. پیش بینی می شود در صورت سقوط کوبانی، داعش کشتاری بی سابقه در این شهر راه بیاندازد. در این دفاع زنان شجاع کرد دوشادوش مردان به مبارزه با داعش برخاسته اند. ویدئویی که مشاهده می کنید دختر کردی را نشان می دهد که قبل و بعد از زخمی شدن در نبرد، آوازی برای کوبانی می خواند. آواز ” کوبانی امروز غمگین است.” معنی آواز: کوبانی امروز غمگین است….می سوزد و غرقه به خون است…چشمانش اشک بار است…آه کوبانی…

زنان ترکیه، با خنده و قهقهه‌ توییتر را فتح کردند

شهریور ۱۳۹۳

زنان ترکیه در اعتراض به اظهارنظر یک مقام سیاسی کشور که زنان را از خنده در معابر عمومی منع کرده بود هزاران بار عکس‌های در حال خنده‌ی خود را در توییتر منتشر کردند. زنان از دیگر کشورها نیز به آن‌ها پیوسته‌اند. یک اظهارنظر بحث‌انگیز کافی بود که توییتر به تصرف زنان ترکیه‌ای که عکس‌های خندان خود را منتشر کردند درآید. وقتی بولنت آرینک٬ معاون نخست وزیر اسلام گرای ترکیه روز دوشنبه (۲۸ ژوئیه/ ۶ مرداد) به مناسبت عید فطر مسلمانان٬ درباره خنده زنان نظر داد جرقه حرکتی زده شد که هزاران زن ترک را به شبکه‌های اجتماهی خصوصا توییتر کشاند تا عکس‌های خود را در حال قهقهه‌زدن منتشر کنند. این زنان با لبخند‌های پهن که صورتشان را پوشانده به چه اعتراض کردند؟ معاون نخست وزیر ترکیه روز دوشنبه گفت زنان نباید با صدای بلند و در ملاءعام بخندند. او البته موارد دیگری را نیز منع کرد. او از مکالمه طولانی زنان با تلفن‌های همراه انتقاد و از جذابیت‌های زنانه در محیط‌های عمومی ابراز ناخرسندی کرد. او گفت که همه این‌ها نشانه فاسد شدن اخلاقی جامعه ترکیه است و باید ممنوع شود. این معاون نخست‌وزیر در حالی حتی از صحبت زنان با تلفن‌های همراه انتقاد کرد که هزاران “سلفی‌” که زنان ترک با تلفن‌های هوشمند خود گرفته‌اند و در آن‌ها دارند می‌خندند در توییتر منتشر شد و هشتگ “kahkaha” هزاران بار از سوی آنان استفاده شد. معنی این کلمه در ترکی خنده یا همان قهقهه است. در توییت‌ها هشتگ direnkahkaha نیز به کرات استفاده شد. این عبارت در ترکی به معنای “خنده‌ی مقاومت” است. به گزارش وب سایت مشابل این هشتگ از دوشنبه تا کنون بیش از ۳۵ هزار بار استفاده شده است. برخی از توییت‌ها نیز از این قرار هستند که “خنده اقدامی انقلابی است” یا کاربری دیگر در توییتش پیشنهاد کرده است که زنان روز خود را با خنده شروع کنند. در یکی از توییت‌ها هم عکس همسر رجب طبیب اردوغان٬ نخست‌وزیر اسلام گرای ترکیه در حال خندیدن در یک مراسم عمومی منتشر شده و زیر آن نوشته شده است: «برای حفظ عفت عمومی… زنان حتما بخندند.» این حرکت البته به زنان در ترکیه محدود نمانده است و زنان از دیگر نقاط دنیا نیز در حال ابراز همبستگی با زنان ترک‌اند. یکی از اعضای گروه فمینیست رادیکال فمن، بدن خود را عریان کرده و بر سینه‌اش این سوال را نوشته است که زن واقعی نمی‌خندد؟ او عکس خود را روی اینترنت منتشر کرد. زنانی که از کشورهای مختلف دنیا پیغام همبستگی برای زنان ترک توییت می‌کنند ابتدا جمله‌ای به نشانه همبستگی و اتحاد جهانی زنانه می‌نویسند و سپس نام کشور خود را می‌آورند. به این ترتیب زنان خنده‌روی توییتر هر ساعت در حال بیش‌تر شدن‌اند و از مرزهای ترکیه سرازیر شده و در اقصی نقاط دنیا مشغول اعتراض به سیاستمداری هستند که اظهارات واپس‌گرایانه‌اش قابل قبول واقع نشد. در ترکیه تعدادی از چهره‌های شناخته شده سیاسی و فرهنگی نیز در توییت‌هایی جداگانه همبستگی خود با زنان کشور را اعلام کردند. منتشرشده در استاتوسهای منتخب

یک سانحه هوایی دیگر، نزدیک بود فاجعه ای دیگر را به وجود آورد

شهریور ۱۳۹۳

به گزارش خبرنگار «انتخاب» ؛ پرواز امروز ۲۴ مرداد ماه ساعت ۷ صبح تهران – بمبئی ، به دلیل بروز سانحه به تهران بازگشت!

این هواپیمای متعلق به ایران ایر که تا مرز افغانستان نیز پرواز کرده بود ، به دلیل آنچه «بوی شدید سوختگی» خوانده شده، به فرودگاه امام خمینی بازگشته است.

یک شاهد عینی در این مورد به «انتخاب» گفت که دود تمام کابین را فرا گرفته بود و حتی تعداد زیادی از مسافران، غش کردند.

وی افزود: پس از این سانحه، خلبان تصمیم گرفت به تهران بازگردد تا این سفر پراسترس، هر چه زودتر و با سانحه کمتر، پایان یابد.

پیوند عضو به اتباع خارجی در ایران ممنوع شد

شهریور ۱۳۹۳

به گزارش خبرنگار مهر، در این جلسه که با حضور وزیر بهداشت و جمعی از پزشکان و جراحان بنام در محل ساختمان وزارت بهداشت برگزار شد، در دو مصوبه جداگانه جراحی پیوند اعضا به اتباع غیر ایرانی و همچنین جراحی پیوند در بیمارستانهای خصوصی ممنوع اعلام شد.

پیش از این مصوبه، اتباع غیر ایرانی می توانستند دهنده عضو را با خود از کشورشان به ایران بیاورند و در این صورت می توانستند از خدمات جراحی پیوند در ایران بهره مند شوند اما پس از این مصوبه پیوند عضو در این شرایط نیز به اتباع خارجی در همه بیمارستانهای کشور ممنوع است.

در این جلسه همچنین برای جلوگیری از هر گونه تخلف در پیوند اعضای بدن، جراحی های پیوند نیز فقط به بیمارستانهای دولتی و دانشگاهی واگذار و اجرای آن در بیمارستانهای خصوصی سراسر کشور ممنوع شد.

بنابراین گزارش جلسه شورای پیوند پس از دو سال وقفه، در پی گزارش مواردی از پیوند اعضای ایرانی به اتباع خارجی تشکیل شد و به منظور جلوگیری از هر گونه تخلف و امکان قانونی برخورد قضایی با موارد متخلف، دو مصوبه یاد شده، به تصویب همه اعضای شورا رسید.

دکتر کتایون نجفی زاده رئیس اداره پیوند و بیماریهای خاص وزارت بهداشت نیز گفت: از این پس، پیوند کلیه چه از فرد زنده و چه از افرادی که مرگ مغزی می شوند، فقط در بیمارستانهای دولتی و دانشگاهی انجام خواهد شد.

وی افزود: متاسفانه به دلیل مشکل بودن کنترل روند پیوند در بیمارستانهای خصوصی و مشاهده تخلفاتی در این خصوص، در دومین جلسه شورای عالی پیوند اعضا با اکثریت قریب به اتفاق اعضا مصوب شد که پیوند کلیه چه از فرد زنده و چه از افرادی که مرگ مغزی می شوند، فقط در بیمارستانهای دولتی انجام شود.

آمار خودکشی

شهریور ۱۳۹۳

بر اساس آخرین آمار رسمی، طی یک سال چهار هزار و ۵۵ نفر در ایران در اثر خودکشی جان

باخته‌اند؛ یعنی به طور متوسط روزی بیش از ۱۱ نفر.