گذرگاه مرداد ماه

مرداد ۱۳۹۳


تابستان

تابستانی دیگر…سالی دیگر…و گذرگاهی دیگر…

گذرگاه مرداد ماه، در سیزدهمین سال فعالیت
شماره ١۵
٣
این شماره گذرگاه نیز حاصل همت این یاران است

********************************************
مریم الهی – ابوالفضل سپاسی – رحیم سینائی – یوسف انصاری – آرش آذرپناه – محمد زهری – عمو مهرداد  ” مهرداد اکبری ” – خسرو باقر پور- محمود صفریان – صفیه ناظر زاده – نوش آفرین ارجمند- الیسا تنگسیر – دکتر کریم سهرابی ” یاغی ” – شهره احدیت – حمید رضا یعقوبی – عبید – عیدی نعمتی – مهران امیدی – فاضل نظری – رضا علامه زاده – نوشین ارجمند –
امیر هوشنگ برزگر – علی میرعطائی – کمال دماوندی – محمد رضا شجریان – مهران رفیعی – س. حمیدی –


سخن کوتاه نویسنده – محمود صفریان

مرداد ۱۳۹۳

پیشگفتار کتاب ” اشک ققنوس “:

” سخن کوتاه نویسنده

می نویسیم، بی‌آنکه خوانده شویم، یا در حدی که انتظار داریم
این یک درد، اشکال، پدیده، حس، یا هر علت دیگری که داشته باشد، پای چوبی نشر و کتاب و خواننده است
رد پای خرد و آگاهی درون اوراق کتاب هاست. خواندن کتاب و اصولن آشتی بودن با مطالعه آنگاه که جائی در برنامه زندگی داشته باشد درخت زندگی را تناور می کند و به بار می نشاند. و به بودن معنای بهتری می دهد
شکوفائی هر فرهنگی بستگی تنگا تنگ به خواندن دارد و ملت ها را شاخص می کند. و در غرب مدت هاست که این راه برگزیده شده است
گناه را به گردن زنده نبودن زبان فارسی انداختن، وقتی به فارسی و برای فارسی خوان ها می نویسیم، اتهام درستی نیست
شمارگان چاپ در ایران، چنان اندک است که تعجب‌آور است، آن هم با این همه تعداد با سواد که در حد درک و دریافت خواندن کتاب، داریم
گیریم که سانسور و دخالت ممیز های مسئول، خواننده درون را پس بزند، در خارج چی؟ که بی تردید همه با سواد هستند و از امکانات مالی برای رفتن به کنسرت های مختلف و مسافرت های گه گاه بر خور دارند ولی با بها ی مناسبی که کتاب‌ها دارند، باز شمارگان آن ها بسیار بسیار اندک است و خواننده از آن هم اندک تر. بدون شک تفاوت در نحوه آموزش و پرورش در غرب و در ایران است
در اینجا از کودکی با کتاب و خواندن آشنا و تشویق می‌شوند، و به مرور خواندن عادت می‌شود و در می یابند که یکی از بهترین زمان های تنهائی بهره وری از کتاب است، و بهمین سبب در هر فرصتی کتاب می‌خوانند و حاصل اینکه شمارگان هرکتابی به حدی می‌رسد که امکان نشر را بیشتر و نویسندگان را تشویق می کند. اما متأسفانه وضع در ایران از پایه چنین نیست. و تا وقتی که خواندن کتاب زمانی از گذران زندگی ما را به خود اختصاص ندهد، در برهمین پاشنه ای که می‌چرخد خواهد چرخید”
—————
لینک تهیه کتاب
http://ow.ly/tSLFb

بازی واژه ها – محمود صفریان

مرداد ۱۳۹۳

گاه واژه ها به یاری شاعر یا نویسنده ای چه گرم و خوشایند سروده یا نوشته می شوند. و ظرافت ،زیبائی و بداعت آن ها عطر افشان می گردد.
ما در ادبیات سترگمان از این شاهکار ها کم نداریم.
به این دو بیتی ” رباعی ” بابا طاهر توجه کنید روح آدم تازه می شود:

نسیمی کز بن آن کاکل آیو
مرا خوشتر ز بوی سنبل آیو
چو شو گیروم خیالش را در آغوش
سحر از بسترم بوی گل آیو

صیغه جواز رسمی فحشا- صفیه ناظر زاده

مرداد ۱۳۹۳

” صیغه ” این مجوز مضحک و خجالت آور تجاوز ” گیریم غیر عنف ” ، شده است حقی!! که چون تیغ در کف زنگی مست، مردان را به جان زنان و دختران گرسنه و در مانده انداخته است.
کلاه شرعی! صیغه، فحشا را در کشور ما مجاز و قانونی کرده است، و درد در همین جاست.
تقریبن در تمامی کشور های جهان، روسپیگری غیر قانونی است، و مجوزی هم چون صیغه و بیان چند کلمه ” عربی، لاتین، و عبری “، کارت عبور اجرای چنین فسادی نیست.
متاسفانه در کشور ما، صیغه کردن زنی، و همخوابگی با او حتا در گور های از قبل کنده شده، امری است نه تنها عادی، که قانونی! است.
برای یکبار هموابگی بیان : ” فی المدت المعلوم، والمبلغ المعلوم ” و پرداخت آن، اگر فحشا نیست پس چیست؟ فحشائی موجه!! زیر لوای ” صیغه “. و حاصل محتوم آن، ابتلا به انواع بیماریهای مقاربتی و ” ایدز ” است. و با لا رفتن و کج گذاشتن کلاه گردانندگان مملکت.
آمار های منتشره در روز نامه های کشور ( و به دفعات ) نشانگر عمق فجیع وضع زنان و دختران است، که باید فکری عاجل و اساسی کرد. طبق این آمار ها هر ماه بر تعداد روسپی ها افزوده می شود. زنانی که برای سیر کردن شکم خود و بچه هایشان با ( مبلغی معلوم!! )، برای ( مدتی معلوم )، در اختیار این و آن قرار می گیرند. و چون با جواز صیغه به این تن فروشی تن می دهند، اشکال قانونی هم ندارند. و این فاجعه، بیشنر اوقات همراه است با مصیبت اعتیاد. و در این آتش گرفتن ریش جامعه رو به زوال ما، حکومت بی عرضه در فکر روشن کردن سیگار خود با این آتش است، و تحصیل در آمد، که ” خانه های عفاف!! ” نمونه آن است ( سود این خانه ها به کدام کیسه گشاد می رود معلوم
دیست. می گویند باز دست ( آقا زاده ای در کار است )
و این روند در گستره مملکت جاری است.
وقتی در جامعه ای علاوه بر داشتن زنان عقدی، به هر تعداد که بخواهی می توانی صیغه داشته باشی، و بدون کمترین مسئولیتی، آن می شود که در مملکت ما شده است. و این
چیزی نیست جز ارضای عطش جنسی سیری نا پذیر مردانی که قدرت را در دست دارند و چنین می خواهند.
وضع اسفناک اقتصادی، گرانی سرسام آور، و در نتیجه شکم های گرسنه، خود زمینه ساز خود فروشی شده است صیغه هم به آن شکل قانونی داده است تا از بار مسئولیت دولت
بکاهد. دولتی که بهر حال، مرد حل این مشکل نیست.
بر اساس بررسی هائی که چندین سال پیش از طرف سازمان ملل انجام گرفت، و تحت عنوان ” علل روسپیگری ” انتشار یافت، بیش از ۷۰ درصد این گرایش، به علت فقر و نیاز
مبرم مالی عنوان شده بود، و از دولت ها خواسته بود که در رفع و مبارزه با آن که از وظایف عاجل آن هاست کوشا باشند.
متاسفانه، بسیار اتفاق می افتد که همان ( مبلغ معلوم ) را هم که گاه فقط در حد یک همخوابگی است، در یافت نمی کنند. در پاره ای از مصاحبه های رادیوئی و یا در جراید که
با این زنان نگون بخت انجام می شود به این نکته اشاره می کنند که چگونه مرد ان!! همخوابه آن ها با تهدید به مرگ از پرداخت ( مبلغ معلوم ) سر باز می زنند. و مردانگی
نداشته شان را نشان می دهند. و بی شر مانه، شرایط ” صیغه ” را هم زیر پا می گذارند.
فریب دخترکان کم سن و سال و بی اطلاع از رذالت ها، و فروش آن ها به شیخ نشین های آنطرف آب، تجارت کثیف پولساز دیگری ست که در کشور بی در و پیکر ما جاری است، و دست بسیاری از حریصان پول خوار، که همچون زالوئی چند سر به جان همه افتاده اند، در آن به چشم می خورد.

نگاهی گذرا… غربتی ها، و کار و کوچ شان – نوش آفرین ارجمند

مرداد ۱۳۹۳

جامعه جهانی، با هرسیستم اقتصادی و اجتماعی، چه در غرب و چه در شرق، با واقعیت ” غربتی ” ها، حتا در حد قسمتی از جمعیت خود روبروست.

در ایران، غربتی ها، با حفظ رفتار و منش خود اسامی مختلفی دارند. نام هائی چون:

غربتی – کولی – لولی – غربال بند – قرشمال، یا ” غرشمال ” – و ….بسیار نام های دیگر.

فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهر آشوب

چنان بردند صبر از دل، که ترکان خوان یغما را *

در غرب انگلیسی زبان، به آن ها ” Gypsy ” و در دنیای اسپانیائی زبان، ” Gitano ” یا درست تر ” Los Gitanos ” نامیده می شوند.

اینان گروه یا قومی هستند خانه به دوش، سر گشته و آواره، ” البته به زعم ما! ” – اما به هیچ وجه این خانه به دوشی بی نظم و نسق نیست. کوچ غربتی ها، همچون ییلاق قشلاق عشایر دامدار روال مشخصی دارد، ولی پیشه اصلی شان مشخص نیست. نه شبان و دامدارند، و نه با شکار گذران می کنند. هر کدامشان ” و گاه هر گروه شان ” به یک یا چند کار ” آن هم نه دائم ” مشغولند. کار هائی چون، انواع فراورده های چوبی، مانند ” د َف “، ” غربال بندی – الک سازی “، فالگیری، چهره پردازی ” بند اندازی “، طلسم! نویسی،

آهنگری، زالو اندازی، حجامت و حتا جادو گری!، و گاهی نیز قوالی و فاحشه گری…

از روابط منسجم خانوادگی نیز بر خور دار نیستند. اما عشق را خوب می شناسند و در حفاظت از آن بی رمقی نشان نمی دهند. به علت کوچ های متوالی، چهره هائی آفتاب سوخته دارند، و با تغییراتی جزئی، پوشش شان یکسان است. بلند و فریاد گونه صحبت می کنند؛ و در بر خورد ها خشونتی به سزا دارند.

غربتی ها یا کولی های ما، ریشه در رامشگران هندی دارند که در زمان ساسانیان به ایران آمده اند، و در گستره کشور پراکنده اند، و با فصل از حاشیه به درون می آیند و گاه در هر کوی و برزن دیده می شوند که به کار های کنار خیابان که هیچگونه هزینه ای ندارد مشغولند.

کولی ها در کوچ های خود مرز کشور ها را مانع نمی بینند و در این رابطه به دفعات جنجال آفرینی کرده اند. تعداد یا گروهی از آن ها در خانه هائی که ساخته اند زندگی می کنند ولی اکثر آنها چادر نشین هستند.

در حیطه زندگی خود گاه بزم های شبانه راه می اندازند، و زنان و دخترانشان در این بزم ها ” کولی وار! ” می رقصند، که تماشاگران فراوان دارند، و این خود نیز ممر درآمد دیگری است.

صبا زان لولی شنگول سر مست

چه داری آگهی چون است حالش **

معمولن با شروع فصل، فصل بر داشت محصول، برای فروش آنچه که در ارتباط با کوچ شان است مثل ” غربال ” و دیگر کارهای سنتی، راه می افتند. یا در بهار که اعتقاد دارند

خون کثیف می شود بشاط زالو اندازی و حجامت را راه می اندازد.

کولی ها تا آن جا که می شده خود را از تمدن دور نگه داشته اند، و عطای ” محسنات ” اش را به لقای ” گرفتاری ها و درد سر ” هایش بخشیده اند.

به هنگام کوچ اصلی ” یا کوچ بزرگ ” از مسن ترین فرد گروه به عنوان ریش سفید پیروی می کنند. کوچ را بیشتر با پای پیاده یا با الاغ انجام می دهند. و اخیرن در پاره ای از مسیر ها از اتوبوس نیز بهره می گیرند.

اعتقاد بر این است که ” کولی گری ” یا بطور کلی، کولی بودن در خون آن هاست. در حقیقت هم بایستی چنین باشد، چون مجموعه صفات و رفتاری که دارند، چیزی نیست که بتوان

کسب کرد.
————

* – ** …هردو شعر از حافظ است

گرچه باغچه کوچک ما سیب نداشت -محمود صفریان

مرداد ۱۳۹۳

گرچه باغچه کوچک ما سیب نداشت…ولی لیمو، پرتقال ، انار، گیلاس، و انگور، داشت…

زنی که عراق را ساخت – حمیدرضا یعقوبی

مرداد ۱۳۹۳

این روزها که اوضاع عراق به‌هم ریخته، بعضی‌ها مشکل را به گردن زن بریتانیایی می‌اندازند که حدود ۱۰۰ سال پیش، مهم‌ترین نقش را در ایجاد کشوری به نام عراق داشت.

کشورسازی، تنها توانایی گرترود بِل نبود، او کوهنورد، جهانگرد، باستان‌شناس، عکاس، دیپلمات و جاسوس سازمان اطلاعات مخفی بریتانیا یا همان ام‌آی‌سیکس هم بود.

بِل به عنوان باستان‌شناس به بغداد، که آن‌زمان از «ولایت»های زیر نظر امپراتوری عثمانی بود، وارد شد. مقام‌های بریتانیا به او گفته بودند اگر در سرزمین خطرناکی که راهی‌اش است، به دردسر بیفتد، نمی‌توانند برایش کاری بکنند و رهایش خواهند کرد. آنطور که می‌گویند، گرترود بل ۱۰ سال بعد، با تقلب در انتخابات، به‌قدرت رساندن یک شاه وفادار به بریتانیا، بازسازی دولت و کشیدن نقشه و مرزهای تازه، عراقِ نو را ساخت.

گرترود بل از خاورشناسانی است که در سفرها و کاوش‌های باستان‌شناسی، به‌ویژه در سرزمین‌های میان‌رودان (بین‌النهرین) تمدن‌های بزرگی را پیدا می‌کردند که زیر خاک و بیابان دفن شده بودند و مردم این سرزمین‌ها حتی به پیدا کردن این نشانه‌ها، علاقه‌ای نشان نمی‌دادند. در همین روزگار بود که دروازه ایشتار (دروازه بابل) از عراق به موزه پرگامون برلین رفت و استوانه کوروش سر از موزه بریتانیا درآورد.

شاید بی‌تفاوتی مردم این سرزمین‌ها به پیشینه و داشته‌هایشان، یکی از عواملی باشد که دست کسانی مثل گرترود بل را در تصمیم‌گیری برای این مردم، باز می‌گذاشت. آنطور که می‌گویند، بل با نفوذ به درون قبیله‌های عرب و از جمله از راه دوستی با زنان بزرگان قبیله‌ها، اطلاعات دست اولی از نقاط ضعف و قدرت آنها پیدا می‌کرد و با برنامه‌ریزی دقیق، یکی از مهم‌ترین کشورسازی‌های بریتانیا را مدیریت و عملی کرد. البته بل در آن زمان به خواسته کُردها اهمیتی نداد و با آن‌که کُردها بارها از او خواستند تا در تقسیم خاک به آنها هم فکر کند، او توجهی به درخواست آنها نکرد. بر اساس این سندها، شاید بتوانیم رژیم صدام را ادامه و نتیجه کشورسازی گرترود بل بدانیم.

در زمانی که تحصیل زنان چندان پذیرفته نبود، از معدود زنانی بود که اجازه و امکان درس خواندن داشت؛ در دو سال رشته تاریخ را در دانشگاه آکسفورد خواند و با رتبه یک، درس را تمام کرد. در جهانگردی‌هایش سفری هم به ایران داشت و گویا پنج سال در ایران می‌ماند. فارسی را خیلی خوب یاد می‌گیرد و شیفته حافظ می‌شود و ترجمه انگلیسی گُزیده‌ای از شعرهای حافظ را در کتابی چاپ می‌کند؛ به‌ویژه این غزل حافظ را دوست داشته و این‌طور ترجمه کرده:

مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم
طایر قدسم و از دام جهان برخیزم

به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی
از سر خواجگی کون و مکان برخیزم

یا رب از ابر هدایت برسان بارانی
پیشتر زان که چو گردی ز میان برخیزم

Where are the things of union? that i may arise
Forth from the dust i will rise up to welcome thee
My soul like a homing bird, yearning for paradise
Shall arise and sore from the snares of the world free

مارکز”، “هزارویک‌شب” و حکایت شگفت‌انگیز “عزیز” و “عزیزه” – رضا علامه زاده

مرداد ۱۳۹۳

از وقتی “گابریل‌گارسیا مارکز” (گابو)، نامدارترین قصه‌پرداز معاصر که بسیارانی او را بزرگترین قصه‌پرداز همه‌ی دوران‌ها می‌شناسند درگذشت، جدا از توّرق مجدد برخی از آثارش، وسوسه شدم کتاب شگفت‌آور “هزارویک‌شب” را دوباره‌خوانی کنم تا دریابم مارکز در این حکایت‌های تودرتوی درهم‌تنیده چه یافته بود که از این اثر به‌عنوان یکی از اصلی‌ترین منابع تاثیر‌پذیری ادبی‌اش نام برده، و بویژه بر تاثیر “هزارویک‌شب” بر رمان شگفت انگیزش “صدسال تنهائی” انگشت گذاشته است.

به نقل از “بارگاس یوسا”، که او هم همین چهار سال پیش جایزه ادبی نوبل را ربود، “گابو” در نامه‌ای تائید کرده است که:
«تاثیراتی که در رمان‌هایم از دیگران گرفته و پراهمیت‌شان می‌دانم این‌هایند: از نقطه‌نظر تکنیکی، ویرجینیا ولف، ویلیام فاکنر، فرانتس کافکا، ارنست همینگوی. از نظر قصه‌گوئی، هزارویک‌شب که اولین رمانی بود که در هفت سالگی خواندم، آثار سوفکل، و قصه‌های پدربزرگ و مادربزرگِ مادری‌ام.» [از نشریه ادبی “اِنکوئنترو لیبرال، ٢٢ آوریل ١٩۶٧]

تردیدی نیست که گابو “هزارویک‌شب” را در سنین بالاتر هم خوانده بوده است. معتبرترین ترجمه اسپانیائی از هزارویک‌شب که از متن فرانسوی کتاب توسط “بلاسکو ایبانی‌یِز”، نویسنده فقید و نامدار اسپانیائی، انجام گرفته نزدیک به دوهزار صفحه دارد و بعید است یک کودک هفت‌ساله قادر به خواندنش بوده باشد. بی‌‌تردید آنچه گابو در هفت‌سالگی خوانده خلاصه‌ی کتاب بوده که برای کودکان تدوین شده و در هر زبانی به اشکال مختلف یافت می‌شود.

و اما خود کتاب شش‌جلدی “هزارویک‌شب” دنیای پر رمزورازی است سرمست‌کننده و سرگیجه‌آور، که از هرسو به “صدسال تنهائی” نماند از این دوسو می‌ماند!

“هزارویک‌شب” برای ما ایرانی‌ها کتابی است که بسیاری از قصه‌هایش را این‌جاوآن‌جا شنیده‌ایم بی‌آنکه اغلب فرصت کرده باشیم این کتاب حجیم پرماجرا را از سرتاته خوانده باشیم. ده دوازده سال پیش مدیر انتشارات آرش در استکهلم (سوئد) چاپ تازه‌ای از این کتاب را درآورد و نسخه‌ای از آن را هم به‌هدیه به‌من داد. در حین خواندن کتاب سعی کردم نقش زن در این کتاب را دنبال کنم ببینم به جز شهرزادِ قصه‌گو، که از نظر شخصیت‌پردازی یکی از برجسته‌ترین زنان در رمان‌های موجود جهان است، دیگر کدام‌یک از زنان قصه‌ها از برجستگی خاصی برخوردارند. یادداشت بسیاری برداشتم ولی هرگز فرصت فراهم نشد روی آن کار کنم و موضوع فراموش‌ام شد.

این‌بار اما، که به دلیل اشارات “گابو” به هزارویک‌شب دارم از زاویه شیوه قصه‌گوئی به کتاب می‌پردازم، خیال دارم کار را به بعد موکول نکنم و در هر مرحله، هرچه دریافت می‌کنم را نشر دهم تا مثل بار قبل تعلیق‌به‌محال نشود!

زنجیره‌ی حکایت‌ها

“هزارویک‌شب” در مجموع زنجیره‌ای از نزدیک به دویست حکایت است که گرچه در کتاب با عنوان‌های متفاوت از هم تفکیک شده‌اند اما آغاز و پایانشان درهم‌تنیده است. در بسیاری موارد در درون هر یک از این حکایات هم حکایت‌های تازه‌ای گنجانده شده که گاه در اهمیتِ قصه‌پردازی و در زیبائی از حکایت اصلی برترند. یکی از همین حکایت‌های فرعی، ماجرای عاشقانه‌ی “عزیز” و “عزیزه” است که در جلد دوم در میانه‌ی حکایت طولانی‌تری با عنوان “حکایت تاج‌الملوک” آمده است.

اما اجازه دهید پیش از پرداختن به این حکایت عاشقانه‌ی شگفت‌انگیز کمی از خود کتاب بگویم برای خوانندگانی که ممکن است فرصت پرداختن به این اثر طولانی را پیدا نکرده باشند؛ یا حتی اگر کرده باشند در حد یک یادآوری، خالی از فایده برایشان نباشد.

می‌دانیم که هزارویک‌شب پرحجم‌ترین، پرخواننده‌ترین و پرماجراترین کتابِ بی‌صاحبِ جهان است. کتابی است که در طی دستکم شش‌قرن بارها نوشته و بازنوشته، حذف و اضافه، گم‌وگور و پیدا، به هر زبان زنده و مرده و نیمه‌جانی ترجمه شده ولی هرگز هیچ‌کس یا کسانی مدعی نوشتن آن نبوده‌اند. با این‌همه از ایرانیان پیش از اسلام و پس از آن گرفته تا هندوان و اعراب و ترکان، همه‌وهمه این کتاب را متعلق به خود دانسته‌اند!

برای من که شخصا خیلی با همسایگانم من‌وتوئی ندارم خیلی فرق نمی‌کند که این حکایت‌ها در کدام تکه از خاک پهناور شرق ریشه داشته است ولی برایم بسیار جالب است وقتی در مقدمه‌ی کوتاه “عبداللطیف طسوجی”، مترجم فارسی هزارویک‌شب که صدوهفتادسال پیش نوشته، می‌خوانم که این کتاب را به‌دستور “بهمن‌میرزا، فرزند ولی‌عهد مغفور عباس‌میرزا، از تازی به‌فارسی که خوش‌ترین لغات است” برگردانده. نکته‌ی جالب این‌که مترجم می‌گوید بهمن‌میرزا به “میرزا سروش” که لقب “افصح‌الشعرا” داشته فرموده که “به جای اشعار عربیه، شعر فارسی از کتب شعرا، مناسب همان مقام بنویسد و هر شعری که به قصه‌ای منوط و به حکایتی مربوط باشد، مضمون آن را خود انشا نماید.” این است که یک کتابِ ترجمه شده از عربی، سرشار است از اشعار ناب فارسی از بزرگان ادبی ایران‌زمین؛ فردوسی و مولانا و حافظ و سعدی و سنائی و معزی و سعدسلمان و خواجوی‌کرمانی و منوچهری‌دامغانی و… از روزگار باستان گرفته تا زمان ترجمه کتاب، یعنی تنها صدوهفتادسال پیش، بی‌آنکه نامی از هیچکدام‌شان ببرد. و البته اشعار سست و ابیات بندتنبانی هم در آن کم نیامده که بعضا باید ترشحات طبع خودِ “افصح‌الشعرا” باشد!

حکایت “عزیز” و “عزیزه”

“عزیز” تنها پسر یک بازرگان مرفه است که از کودکی با دخترعمویش “عزیزه” بزرگ شده چون عزیزه در کودکی پدرش را از دست داده و عمویش سرپرستی او را بعهده دارد. وقتی هردو بزرگ می‌شوند بازرگان تصمیم می‌گیرد عزیز و عزیزه را به عقد هم درآورد:

«همه‌گونه حلیه‌ها فروچیدند و عود بسوزاندند و عنبر بسائیدند و به انتظار مردم نشستند که پس از نماز آدینه مردم حاضر آیند و صیغه‌ی نکاح بخوانند.»

اما “عزیز”، این جوان خوش‌سیما از حمام دامادی در می‌آید و بجای آمدن به خانه به‌دنبال یافتن خانه‌ی یکی از دوستانش در کوچه‌ها سرگردان می‌شود تا او را به‌مجلس عقد دعوت کند. وقتی خسته و عرق‌ریزان بر سکوئی می‌نشیند تا عرق از پیشانی پاک کند دستمالی سفید از پنجره‌ای بر دامانش می‌افتد. سر بلند می‌کند و دختری در قاب پنجره می‌بیند که هوش از سرش می‌رباید. دختر وقتی نگاهش به نگاه “عزیز” می‌افتد “انگشت شهادت بر لب نهاد. پس از آن انگشت میان را با انگشت شهادت جفت کرده به میان دو پستان نهاد.” و بعد پنجره را بست و آتش حسرت بر دل “عزیز” گذاشت.

“عزیز”، سرمست از این دیدار در کوچه‌های شب ویلان می‌شود و ساعت سه بامداد به خانه می‌رسد؛ جائی‌که مجلس عقد برهم‌خورده و “عزیزه” گریان و پریشان منتظرش نشسته. “عزیزه” اما عاشقی است از تبار دیگر. وقتی ماجرای غیبت عزیز را از دهان او می‌شنود یقین می‌کند که معشوقش عاشق کس دیگری شده است و به او می‌گوید:
«اگر من کسی بودم که بیرون رفتن و آمدن می‌توانستم هرآینه به اندک زمان تو را با او به یک‌جا جمع آوردی و راز شما را پوشیده داشتمی.»

“عزیزه” آن‌گاه اشارات ناروشن دخترک به “عزیز” را برایش این‌گونه تعبیر می‌کند:

«انگشت به لب نهادن اشارت است برآن‌که تو در نزد او جای روان اندر تنی… و اما دو انگشت بر سینه نهادن اشارت است براین‌که او با تو گفته است که پس از دو روز بیا تا از دیدار تو حزن و اندوهم برود.»

دو روز بعد عزیزه عزیز را عطر و گلاب‌زده به سوی مشعوقه روان می‌کند و وقتی عزیز گیج و منگ از اشارات تازه‌ی دخترک به خانه برمی‌گردد با حوصله به نقل او گوش می‌سپارد:

«چون [دختر] مرا دید آستین بالا زد و پنج‌انگشت بگشود و به سینه خود بنهاد. پس از آن با هر دو دست آئینه برداشت و از منظره‌اش باز نمود [= از پنجره نشانش داد]. آنگاه دستارچه سرخ بگرفت و سه بار دستارچه از منظره فروآویخت و بالا کشید. پس از آن دستارچه را بفشرد و …»

“عزیزه” این اشارات را نیز برای عزیز تعبیر می‌کند که باید پنج روز دیگر به دکان رنگرزی بروی و منتظر بمانی تا کسی را با پیغامی به سویت بفرستم. گاه تعبیر اشارات با زیبائی تصویری شگفت‌انگیزی همراه است:

«اینکه آئینه به دست گرفته و اندر کیسه کرده قصد او این بوده است که تا غروب آفتاب صبر کن، و افشاندن گیسوها بر رو، اشاره است بر این‌که چون پرده‌ی ظلمت بر روی روز بیاویزد، بیا.»
القصه! این قصه همین‌گونه میان این سه نفر پیش می‌رود تا این‌که قرار می‌شود “عزیز” برای دیدار “لعبت پری‌زاد” به باغی برود و هر جا روشنائی دید وارد شده و منتظر بنشیند. عاشقِ شیفته همان می‌کند و به جایگاهی می‌رسد بسیار زیبا و مجلل با میوه‌های تازه و غذاهای مطبوع. چند ساعتی به انتظار می‌نشیند و خبری از معشوقه نمی‌رسد. ماجرای آن شب را خود این گونه تعریف می‌کند:

«بوی‌های خوش خوردنی‌هائی که به‌خوان اندر بود مرا به شوق آورد و نفس من اشتهای چیزخوردن کرد… پس پارچه‌ای گوشت خوردم و رو به حلوا کردم. از هر [کدام]، یک قرصه، دو قرصه، سه قرصه، چهار قرصه خوردم و نیمی از یک مرغ بریان خوردم. پس در آن هنگام شکم من پر شد و بخار مغز مرا فروگرفت و از بی‌خوابی رنجور بودم. سر به‌بالین نهاده بخسبیدم.»

عاشق به خواب می‌رود و آمدن و رفتن معشوقه را نمی‌بیند. این ماجرا چند شب دیگر هم تکرار می‌شود و هر شب عاشق بی‌آنکه گفته‌ی “عزیزه” یادش بیاید که “خواب بر عاشقان حرام است” نمی‌تواند جلو شکمش را بگیرد!

این بار نیز عزیز از عزیزه می‌خواهد تا چاره‌ای بیاندیشد. عزیزه با عشقی تمام در روز روشن او را در آغوش می‌گیرد و به خوابگاه می‌برد و دست‌وپایش را می‌مالد تا بخوابد و خود تا غروب بالای سرش می‌نشیند و بادش می‌زند. بعد برایش همه رنگ غذا آورده و سیرش می‌کند. آن‌گاه دستی به سرورویش می‌کشد و قبل از روانه کردنش به میعادگاه، بیتی شعر می‌خواند و از او می‌خواهد آن‌را به خاطر بسپارد و موقع جدائی از معشوقه، برایش بخواند.

شیوه‌ی تعلیق در قصه‌پردازی قصه‌گو در این‌جا، از زبان عزیز، به اوج می‌رسد:

«به باغ رسیدم و در همان مکان نشستم. ولی سیر بودم و بیدار نشستم تا چهاریکِ‌شب بگذشت و شب بر من دیر دیر می‌گذشت و من بیدار بودم تا این‌که از شب یک‌ربع بیش نماند و گرسنگی بر من چیره شد. برخاسته بر سر خوان بنشستم و بقدر کفایت از همه‌گونه خوردنی بخوردم. سرم سنگین گشت. همی‌خواستم که بخوابم که آوازی از دور شنیدم. برخاسته دست‌ودهان خویش شستم و خواب از سرم بپرید. ناگاه بدیدم که زهره‌جبین بیامد.»

قصه‌گو که معمولا در طول‌وتفصیل دادن استاد است درست بعکس، اینجا بی‌آنکه حتی چند سطر حرام کند از هم‌خوابگی این دو تن با بی‌پروائی و گشاده‌دستی تمام، بی‌ترس از جانماز آب‌کشیدن‌های مرسوم در ادبیات فارسی، این گونه می‌گوید:

«به نزد من آمد و مرا در آغوش گرفت و به سینه‌ی خود بچسبانید و مرا ببوسید و من او را ببوسیدم. او لب من بمکید و من لب او را بمزیدم [= مزه کردم]. پس دست برده کمر او را بفشردم و به‌زمین آمدیم و شلوار از سرین او تا به خلخال در افکندم و با همدیگر به مغازله و معانقه و غنج و دلال و سخنان باریک مشغول شدیم. آن‌گاه رگ‌های او سست گشت و شهوت غالب آمد. ساق‌های او را به دوش گرفتم و با او درآمیختم.»

دیدارهای شبانه تکرار می‌شود و هربار که “عزیز” به دیدار معشوقه می‌آید “عزیزه” از او می‌خواهد بیت تازه‌ای را به ذهن بسپارد و برای معشوقه‌‌اش بخواند. آخرین بیتی را که “عزیز” از “عزیزه” به ذهن می‌سپارد و برای “دختر قمرمنظر” می‌خواند این است:

«گوش بنهادیم و پذرفتیم و خوش دادیم جان / عاشق آن بهتر که جانش در ره جانان شود»

و بالاخره قصه از زبان “عزیز” این‌گونه به سرانجام می‌رسد:
«پس چون شب برآمد به عادت معهود به باغ رفتم. دختر قمرمنظر را دیدم به‌انتظار من نشسته. طعام خورده، شراب بنوشیدیم. پس از او کام گرفته، در همان مکان تا بامداد بخفتیم. چون آهنگ بازگشت کردم بیتی را که دخترعمم گفته بود بر او خواندم. چون بیت بشنید فریادی بلند زد و آهی کشید و گفت: به خدا سوگند که خواننده این بیت مرده است… پس من برفتم و به تشویش اندر بودم. چون به سر کوی رسیدم آواز نوحه شنیدم. خبر بازپرسیدم. گفتند: عزیزه را در پشت در خانه مرده یافته‌اند.»

حکایت “عزیز” البته با مرگ “عزیزه” در کتاب پایان نمی‌گیرد ولی افت چشمگیری می‌کند. اتفاقا همین بیراهه رفتنِ قصه‌ها یکی از اصلی‌ترین نقاط‌ضعف کتاب هزارویک‌شب است که خواندنش را برای نسل حاضر دشوار می‌کند. بویژه آنکه اغلب بی‌مقدمه پای “عجوز”ی پیش می‌آید که قهرمان قصه را گول می‌زند و از “هفت‌دهلیز” عبورش می‌دهد و …. جان آدم را به‌لب می‌رساند تا حکایت دیگری در دل این بیراهه شکل بگیرد و خواننده را درگیر ماجرای شنیدنی تازه‌ای کند
—————-
برگرفته از اخبار روز

این هم سئوالی است

مرداد ۱۳۹۳

آلمانی که با غنا با نتیجه ۲ – ۲ مساوی می کند چگونه می شود که تیم برزیل را با نتیجه ای باور نکردنی مغلوب می کند؟
آیا این واقعه حکایت از شرط بندی های بسیار کلان مافیائی پشت پرده ندارد؟
گویا ” ناب ” هیچ چیز ، دیگر پیدا نمی شود. وای بحال ما که در این مرداب عفن باید زندگی کنیم و درنهایت فقط ناظرباشیم.

اسکندر و فتوحاتش – محمود صفریان

مرداد ۱۳۹۳

دانسته یا داشته های ما از گذشته، بخصوص از گذشته های دور فقط اوراق تاریخ است، تاریخی که می دانیم:
یا به دست فاتحان نوشته شده، یا عصاره خباثت ها ست…
یا مغرضین و دشمنان و برای تحقیربعضی از ملت ها نوشته اند …
تاریخ غیرجانب دارانه و بیطرفانه و بیانگر حقایق یا نداریم و یا بسیار نادر است.
دروغ هم وقتی تکرار شود و گروهی نیز دانسته ویا ندانسته آن را مرتب و متاسفانه گاه با شاخ و برگ اضافی تکرار کنند، یافتن حقیقت را بسیار مشکل می کند.
می گویند ” اسکندر مقدونی ” در بیست سالگی به سلطنت رسید و چندین سال هم گرفتار مشکلات اساسی داخلی کشورش بود، و به روایات مختلف در ۳۰ یا ۳۲ و یا در ۳۳ سالگی هم در گذشت.
در این مدت کوتاه چگونه توانسته است کشور پهناور ایران هخامنشی را فتح کند و فتوحاتش از دریای آدریاتیک تا رود سند در هندوستان توسعه بیابد!!!؟؟
آیا برای فراهم کردن اسب و قاطر و آذوقه آن ها، آن هم برای مسافتی چنان زیاد و گسترده، و تهیه آذوقه افراد آرتشی چنان جرّارو پر نفرات، و سایر خدمات ” لوجستیکی ” آن هم در عمری چنان کوتاه، هواپیمای غول پیکر ب ۵۲ داشته است؟ یا این هرودوت و سایر تاریخ نویسان هستند است که ” گوبلز” وار چنین دروغ بزرگی گفته اند و آن را جا انداخته اند؟
و از جوانکی که گویا در ناز و نعمت بزرگ شده بوده است ” اسکندر کبیر!! ” ساخته اند؟
بنظر من این دروغ، بخاطر انتقام سر هم شده است.
بقول آن ضرب المثل که:
کسی از بقالی پرسید ررررببببعععع انار داری
گفت داریم ولی نه به این غلیظی

طراوت – نوشین ارجمند

مرداد ۱۳۹۳

دستکاری هائی که مدتی است بخصوص خانم ها و به ویژه پا به سن ها بر روی صورت خود انجام می دهند، بنظر من دستکاری ناروائی است  ” و این موضوع به آقایان که می رسد دیگر به مرحله مضحک نزدیک می شود ”
چیدمان طبیعی چهره ها که با این دستکاری ها فرم دیگری می گیرد پایه های زیبائی های مادرزادی را می لرزاند.
بوتاکس و فیلر و لیزر و حتا جراحی های کوچک بر روی قسمت هائی بخصوص در صورت ممکن است حاصلی زیبا ” توجه شود  ممکن است ” به بار آورد ” و البته موقت ”  ولی هر گز طراوت را که  ره آورد جوانی است بهمراه نخواهد داشت ” بر چهره های  ور رفته شده ” دقت کنید هیچ اثری از طراوت که نعمت جوانی است نخواهید یافت.
انگشت نما شدن نیز یکی دیگر از عواقب این دستکاری هاست و خب ایجاد پچ پچ های پشت سر. در حقیقت چنین خانم هائی، هم چوب را می خورند هم پیاز را. هم گزاف می پردازند و هم جوان نمی شوند ” کمی هم اگر بشوند، حتمن عاری از طراوت است ”
با تغذیه مطلوب و صحیح، با جلو گیری از شب زنده داری که فرساینده طراوت است، با مصرف میوه بخصوص میوه های آبدار
با ماسک حوله خیس نیم گرم بر روی صورت، با فقط ۱۵ دقیقه نرمش بخصوص صبحگاهی، با اندکی راه پیمائی حتا یک روز در میان، با مشکل نگرفتن مسائلی که به عضلات صورت فشار نا مطلوب می آورد، صد ها بار بشاش تر خوشگلتر و با طراوت تر می شوید. از هر نوع دستکاری برای بیشتر زیبا نشان دادن خود پرهیز کنید، همه موقت، و عاری از طراوت است.
سه ماه مداوم راه کار های طبیعی را که گفته شد به کار ببندید و چهره خود را در اختیار انواع تزریقات و جراحی ها نگذارید  و از نتیجه مطلوب آن حیرت کنید.

راه من، راه مردم بوده است؛ به سیاست بد اعتراض می‌کنم – محمد رضا شجریان

مرداد ۱۳۹۳

استاد محمد رضا شجریان، هنرمند و خواننده موسیقی اصیل ایرانی، گفته است:
«سه دیدگاه ممکن است برای هنر وجود داشته باشد. یکی اینکه هنر برای هنرمند و در جهت منفعت، شهرت و محبوبیت او باشد. یعنی هنر در خدمت هنرمند.
دیگری اینکه خود هنر اصالت پیدا کند و همه چیز در خدمت هنر باشد یعنی هنر و هنرمند برای هنر
و سوم اینکه هنر برای انسانها و مردم جامعه باشد. من راه سوم را انتخاب کردم. راه من راه مردم بوده است.»
محمد رضا شجریان در گفت و گویی که با دومین شماره نشریه «ایران فردا» که به تازگی منتشر شده، گفته است:
«من هرگز هنر را برای هنر یا هنر را برای خودم دنبال نکرده ام. همیشه به حال و هوای مردم و جامعه نگاه می کردم. مردم چه می خواهند؟ شرایط چگونه است؟ زمانی که همه خوب بوده اند از عشق و عاشقی حرف زده ام. اگر مردم اعتراضی داشتند من زبان اعتراض مردم شدم.» به گفته شجریان
«نباید موسیقی از همه ابعاد آن دور شده و فقط یک جهت سیاسی پیدا کند. موسیقی باید در همه ابعاد خود ادامه پیدا کند؛ وجوه عاشقانه، ریتمیک و چهار مضراب هم باید باشد تا زندگی خشک و خشن نشود.»
محمد رضا شجریان در اول مهر ماه ۱۳۱۹ در مشهد به دنیا آمد و از دوران نوجوانی موسیقی را فرا گرفت و بیش از نیم قرن است که درحوزه موسیقی اصیل ایران فعالیت می کند. وی تا کنون کنسرتها و آلبومهای بسیاری را در اختیار علاقمندانش قرار داده است. استاد شجریان در بخش دیگری از گفته هایش اظهار داشت:
«من معتقد بودم هنر و هنرمند نباید کار سیاسی کند. مراد من هم از کار سیاسی کردن ورود به احزاب و دار و دسته های سیاسی و تعلق خاطر به این حزب یا آن مرام بود. این نوع وابستگی ها هنرمند را محدود می کند و با فاصله گرفتن مردم از آن نوع تفکر سیاسی، هنر آن هنرمند نیز توسط جامعه کنار گذاشته می شود.»
محمد رضا شجریان در سال ۱۳۷۸ موفق به دریافت جایزه پیکاسو و دیپلم افتخار از طرف سازمان یونسکو در پاریس شد. همچنین در سال ۲۰۰۶ نشان موتزارت را از سازمان یونسکو دریافت کردند. شجریان به خاطر آلبوم‌ های «فریاد» و «بی تو به سر نمی‌شود»، نامزد جایزه گرمی معتبرترین جایزه موسیقی در آمریکا شد. شجریان در اوایل تیرماه سال جاری نشان شوالیه ملی لیاقت که نشان عالی وزارت فرهنگ و هنر دولت فرانسه است را از برونو فوشه، سفیر فرانسه در تهران دریافت کرد. این هنرمند ایرانی با اشاره به این نکته که سیاستی که از نظر من هنر می بایست از آن دوری کند آن راه ها و ترفندهایی است که در جهت منافع عده ای خاص است تا این منافع را حفظ یا بیشتر کنند، گفت: «این گروه ها در بین اقشار جامعه یارگیری می کنند، چه در قالب حزبی و چه در قالب های دیگر عملی، کاملا سیاسی است و برای به دست آوردن قدرت. هر در این جا می بایست در جامعه، بی آنکه وارد منافع و سیاست این گروه و آن گروه شود، جای خود را باز کند و اعتراض خود را بیان کند. جای هنر آنجاست نه در حزب و دار و دسته های سیاسی و من هم سعی کردم خود ر…

اشاره به یک حقیقت

مرداد ۱۳۹۳

روزه برای این است که:
از روز های معمولی کمتر غذا خورد وتفاوت مصرف معمو لی و مصرف کمتر را به نیازمندان کمک کرد.

اما اگر قرار باشد نه تنها به اندازه هر روز بلکه بسیار بیشتر، انواع غذا ها را مصرف کرد، هدف روزه داری را زیر پا گذاشتن است. و چنین روزه داری یک فریبکار است و کلاه سر خود ، دین خود و خدای خودگذاشته است.

به بهانه روزه داری سفره افطار را با انواع حلوا ها و تنوع غذا ها و به مقدار زیاد، رنگین کرد و شکم را چون طبله عطار در حد ورم کردن انباشت و خوشحال بود که صواب دارد انجام می شود و فریضه دینی است که دارد بجا آورده می شود، بی تردید مرتکب گناهی کبیره شدن است و می شود جای مهر بر پیشانی از سر ریا.

خدا بر اعمال و رفتار و ذهن شما آگاه است، کلاه گذاری نکنید. شما که اعتقاد دارید بدانید که چنین فریبکاری شما را در آتش جهنم جزغاله می کند. ما گفته باشیم

کتاب‌خوانی: ضرورتی فراموش شده – س. حمیدی

مرداد ۱۳۹۳

بنا به سنتی که از مشروطه به بعد همچنان در ایران تکرار می‌شود، خانواده‌های ایرانی از روی‌آوری به کتاب‌های غیر درسی و کتاب‌خوانی آزادانه‌ی فرزندان خود دچار ترس و واهمه می‌گردند. چون بنا به تجربه‌‌هایی که از گذشته آموخته‌اند چندان علاقه‌ ندارند تا فرزندانشان به کتاب و کتاب‌خوانی روی آورند. هم‌اینک نیز تصوری بر اذهان مردم ما چیرگی دارد که بر پایه‌ی آن پاسخ به کنج‌کاوی جوانان با سودجویی از کتاب، امنیت اجتماعی ایشان را توسط حاکمیت به چالش می‌گیرد.

هر چند در گزارش‌های مجعول و ساختگی مدیرانِ وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی آمار کتاب‌خانه‌های عمومی کشور از دو هزار و پا‌نصد نیز فراتر می‌رود، ولی هیچ‌یک از این مجموعه‌ها از بدیهی‌ترین شناسه‌های یک کتاب‌خانه‌ی عمومی هم بهره‌ای ندارند. همچنین در همین گزارش‌های آماری گفته می‌شود که مخزن کتاب‌های موجود در مجموعِ کتاب‌خانه‌های “نهاد کتاب‌خانه‌های عمومی کشور” به چیزی بیش از پانزده میلیون نسخه بالغ می‌گردد. ولی در این آمارها به منظور عوام‌فریبی آخرین شماره‌‌ی ثبت کتاب را در کتاب‌خانه‌ مبنا قرار داده‌اند. در حالی که بسیاری از این کتاب‌های ثبت شده به دلایل مختلف از قفسه‌ی کتاب‌خانه وجین شده‌اند. تا جایی که کتاب‌های مفقودی و وجین شده نیز در این آمارهای ضد و نقیض جانمایی می‌شوند.

با این همه اگر چنانچه همین آمارهای تصنعی و غیر واقعی مبنای کاری پژوهشی قرار گیرد، با تمامی دست‌کاری‌هایی که در گزارش‌های دولتی به عمل می‌آید به طور متوسط در مخزن هر یک از کتاب‌خانه‌های عمومی کشور چیزی حدود شش هزار نسخه کتاب ذخیره شده‌ است. همچنین در این آمارها مجموع اعضای کتاب‌خانه‌ها هم از یک میلیون و دویست هزار نفر فراتر نمی‌رود که بر اساس آن می توان پذیرفت تنها ۶/۱در صد از جمعیت کشور با کتاب‌خانه‌‌‌های عمومی مرتبط هستند. در حالی که متوسط این رقم در گستره‌ی جهانی به ۲/۵ در صد بالغ می‌گردد. گفتنی است که مردم فنلاند و انگلستان در آمار‌های جهانی از جایگاه ویژه‌ای در خصوص کتاب‌خوانی سود می‌جویند، چون بیش از بیست در صد شهروندان این کشورها در کتاب‌خانه‌های عمومی عضویت دارند.

ضمن آنکه در نوع نگاه داوطلبان ایرانی برای عضویت در کتاب‌خانه‌های عمومی با عرف جهانی نیز تفاوت‌های روشن و آشکاری به چشم می‌آید. چون در ایران اسلامی مشکلات محل سکنا و تنگناهای معیشتی، دانش‌آموزان و دانش‌جویان را بر آن داشته است تا فقط به منظور قرائتِ کتاب‌های درسی خود از فضای کتاب‌خانه‌ها سود جویند. همچنان که اجاره‌نشینی و زندگی محقرانه‌ی آپارتمانی گروه وسیعی از جوانان کشور را مجبور کرده است تا بنا به ضرورت از فضای نامناسب همین کتاب‌خانه‌ها به منظور مطالعه‌ی کتاب‌های درسی خود بهره گیرند؛ بدون آنکه برای استفاده از مخزن کتاب‌‌خانه نیازی در کار باشد. به عبارت دیگر کتاب‌خانه‌های عمومی ایران بدون اینکه در استانداردهای جهانی بگنجند، نقشی از قرائت‌خانه را برای دانش‌آموزان و دانش‌جویان کشور به اجرا می‌گذارند. چنانکه مدیران فرهنگی کشور هم راه اندازی کتاب‌خانه را در مجتمع‌های آموزشی، امری ثانوی و حتا تجملی می‌شمارند.

بنا به سنتی که از مشروطه به بعد همچنان در ایران تکرار می‌شود، خانواده‌های ایرانی از روی‌آوری به کتاب‌های غیر درسی و کتاب‌خوانی آزادانه‌ی فرزندان خود دچار ترس و واهمه می‌گردند. چون بنا به تجربه‌‌هایی که از گذشته آموخته‌اند چندان علاقه‌ ندارند تا فرزندانشان به کتاب و کتاب‌خوانی روی آورند. هم‌اینک نیز تصوری بر اذهان مردم ما چیرگی دارد که بر پایه‌ی آن پاسخ به کنج‌کاوی جوانان با سودجویی از کتاب، امنیت اجتماعی ایشان را توسط حاکمیت به چالش می‌گیرد.

همچنان که جمهوری اسلامی نیز در همسویی با رژیم شاه آموزه‌های رژیم‌ پیشین را برای کارگزاران خویش الگو می‌گذارد تا تلاش ورزند که افراد جامعه را از مطالعه و کتاب‌خوانی آزاد باز دارند. چون هر دو توأمان از نشر آزادانه‌ی کتاب و روزنامه در جامعه احساس ناامنی نموده‌اند. شکی نیست که جدایی آنان از شهروندان جامعه چنین احساسی را برایشان رقم زده است. چنانکه حکومت‌ها به اتکای همین احساس غیر مشروع و خلاف حقوق شهروندی توانسته‌اند سانسور و خودمحوری را در ساختار حکومت نهادینه نمایند تا شاید بتوانند به ظاهر فضای امنی را برای خویش سامان بخشند. حتا آنان به اتکای خرافه و عوامی‌گری به اِعمال سانسور در کشور وجاهت می‌دهند و به اتکای آن همواره بر نهادینه شدن سانسور و تک‌صدایی پای می‌فشارند.

پس از انقلاب بهمن نیز روی‌آوری آزدانه‌ی مردم به کتاب و روزنامه بیش از دو سال نپایید. چون ماشین حکومتی که از سوی نوکیسه‌های سیاسی کشور هدایت می‌شد در سامانه‌ی بی‌سامانی از جهالت و خرافه کارگزاران خود را به کشتار عمومی شهروندان سوق می‌داد. شهروندانی که از سرِ ضرورت و اجبار در صف مخالفان رژیم جای می‌گرفتند. همچنان که بی‌قانونی و یورش وحشیانه به خانه‌های مردم آنان را بر آن می‌داشت تا کتاب‌ها را از منزل خویش دور بریزند. تا آنجا که در طول سال‌های شصت همواره دره‌ها و رودخانه‌های حاشیه‌ی شهرها توسط مردم از کتاب انباشته می‌شد. چون در نظام فکری جمهوری اسلامی – که افرادی همانند لاجوردی و بهشتی آن را هدایت می‌کردند- کتاب و روزنامه خود به تنهایی مستند انکار ناپذیری برای جرم و جنایت به شمار می‌آمد. در نتیجه دور ریختن کتاب و روزنامه و همچنین برائت و دوری از آن‌ها به ظاهر رهایی از گزمه‌های حکومتی را برای صاحبان خویش رقم می‌زد.

به طبع با چنین دیدگاهی مدیران نهاد کتاب‌خانه‌های عمومی کشور نیز اینک چندان نیازی نمی‌بینند تا به منظور خرید کتاب، از مردم و اعضای کتاب‌خانه‌ها نیازسنجی به عمل آورند. زیرا حاکمیت جمهوری اسلامی نسخه‌ای را برای این کارگزاران چشم و گوش بسته‌ی نظام پیچیده است که فقط همان نسخه‌ی منحصر به فرد را راهگشای چهارچوب‌های تنگ اداری خویش می‌بینند.

پیداست که با این رویکرد برای مأموران سراپا معذور نهاد کتاب‌خانه‌های عمومی کشور هم خرید مداوم و مکرر مجموعه‌هایی از “امام” و “رهبر” برای کتاب‌خانه‌های عمومی فریضه و وظیفه‌ی اصلی به شمار می‌آید. همچنین در کنار این کتاب‌ها، کتاب‌های دیگری از جنگ – که اینک دفاع مقدس نام می‌گیرد- به همراه خاطرات جنگ‌جویان راهی قفسه‌ی کتاب‌خانه می‌گردد. همچنان که شماره دیویی ۸۴۳۰۹۲/۹۵۵ در قفسه‌های کتاب‌خانه‌های عمومی کشور از فربگی غیر متعارف و حجم کمّی بیش‌تری بهره می‌گیرد. کتاب‌هایی که بنا به تجربه‌ی مکرر و روزانه‌ی کتاب‌داران و گزارش‌ آماری ماهانه‌ی کتاب‌خانه، هیچ وقت توسط اعضا به امانت برده نمی‌شوند.
لازم به یادآوری است که در کاهش مداوم و مکرر آمار نشر کتاب‌های غیر درسی هم بخش قابل توجهی از همین رویکرد انعکاس می‌یابد. با این اوصاف دانش‌آموز و دانش‌جو فقط در دنیای محدود درسی خویش محبوس می‌ماند. دنیایی که عوامل حکومتی دانسته و آگاهانه گستره‌ی آن را با آموزه‌های خرافه‌آمیز و غیر علمی خود آلوده‌اند.

از سویی دیگر خرافه‌ها و آموزه‌های غیرعلمی و یا شبهِ علمی رژیم که با هنجارهای ذهنی جوانان کشور هم‌خوانی نمی‌یابد، در جهانی از سر در گمی آنان را به سوی فضای مجازی و کتاب‌های کمک آموزشی سوق می‌دهد. چون دانش‌آموزان انتظار دارند که به اتکای دنیای مجازی و فضای کتاب‌های کمک آموزشی بتوانند آنچه را که تا کنون نیاموخته‌اند، آزادانه بیاموزند. هم‌اینک هرچند سالانه حدود صد و بیست میلیون نسخه کتاب آموزشی در اختیار پانزده میلیون دانش‌آموز کشور قرار می‌گیرد ولی همچنان نیاز دانش‌آموزان پیرامون آموزش‌های عمومی بی پاسخ باقی می‌ماند. تا جایی که از سوی مراکز آموزش خصوصی سالانه بیش از پانصد‌ میلیون نسخه کتاب کمک آموزشی در سطح کشور نشر می‌یابد. چیزی که هر چند به افسانه شباهت دارد ولی واقعیت‌های عینی، مستندات محکم‌تری را برای پذیرش تمام و کمال آن فراهم می‌بیند.

جمهوری اسلامی ضمن ساز و کارهایی که در ساختار حکومتی خود به نمایش می‌گذارد ضرورت‌های جامعه را برای گردش آزادانه‌ی آموزه‌های بشری بر نمی‌تابد. تا آنجا که در اعمال سانسور بر کتاب و روزنامه، تنها بخش کوچکی از ساز و کارهای ناصواب حاکمیت به منظور نقض حقوق شهروندی به نمایش در می‌آید. چون گونه‌های دیگری از همین نمایش‌های تحقیرآمیز را دست‌گاه‌های دیگر حکومتی نیز حسب وظیفه‌ی “قانونی” خویش به کار می‌بندند تا سامانه‌ی نظارتی رژیم بر شهروندان جامعه هر چه بیش‌تر گسترش یابد. تا جایی که روی‌آوری مردم به کتاب و روزنامه و یا فضای مجازی به طور مداوم از سوی دستگاه‌های نظارت دولتی کنترل می‌گردد. حتا حاکمیت اسلامی یک‌سویه در جهانی از تک‌صدایی برای نظارت‌های خویش قانون می‌گذارد. با همین نظارت‌ها هسته‌های فیلترینگ همراه با سامانه‌هایی از حراست و گزینش پای می‌گیرد تا سیاهه‌هایی را از افراد جامعه فراهم بینند که خط قرمزهای رژیم را در خصوص مطالعه و کتاب‌خوانی گردن نمی‌گذارند.

در چنین برآیندی آینده‌ی کتاب و کتا‌ب‌خوانی نیز به آینده‌ی بی‌فردای رژیم به هم می‌تند. آینده‌ای که شهروندان ایرانی خواهند توانست در آن بنا به ضرورت و نیازی همگانی فضلیت‌های فراموش شده‌ی فرهنگی را ارج گذارند و قدر بدانند./ ‌

فصل پنجم ِ رمان شام با کارولین – اتهام – محمودصفریان

مرداد ۱۳۹۳

” بفرمائید! ”
” سوزان ” هستم،….آقای سبحانی مدتی است شما را نمی بینیم. ساعت های تدریس ات را کم کرده ای؟
قبلن بیشتر به دفتر ما سر می زدید. آنقدر نیامده اید که امروز آقای جفرسون به من ماموریت داده است شما را پیدا کنم…”
” سلام سوزان خانم، صبح بخیر، چه سحر خیز، آن هم برای حضور در دفتر کار. مثل اینکه آقای جفرسون خیلی به من لطف دارند، چون من کم و بیش در فواصلی کوتاه ایشان را می بینم.

اما شما درست می گوئید، کمتر در دفتر مزاحم ایشان می شوم. بهر حال گم نشده ام که شما زحمت پیدا کردنم را بکشید. چشم خدمت می رسم. ”
” امروز وقت دارید؟ ”
” بله، چه ساعتی مناسب است؟ ”
” ساعت یازده خوبه ؟ ”
” صبح یا بعد از ظهر ؟ ”
” یازده شب چرا!؟ ”
” گفتم شاید دارید به شام دعوت می کنید. ”
” شام هم دعوت می کنیم آقای امیر…می بخشید…”
” اشکالی ندارد بهر حال من اول امیرم بعد سبحانی ”
” یازده صبح منتظرت هستیم . “

” می بینید که چه وقت شناس هستم؟ درست ساعت یازده است. بنظر می رسد که آقای جفرسون نیستند…”
” می بخشید آقای امیر…
چه خودمانی شدم، شما هم می توانید مرا سوزی صدا کنید…تقصیر آقای جفرسون است که هر وقت با شما کار دارد به من می گوید تلفن امیر را برایم بگیرید. ”
” نا راحت نشوید، همانطور که گفتم امیر برای من راحت تر است ”
” اقای سبحانی، پوزش می خواهم، اشتباه از من است. اقای جفرسون ساعت دوازده می آیند، در جلسه شورای دانشگاه هستند. اجازه بدهید تا ایشان بیایند قهوه ای برایتان بیاورم؟ “

” نه، متشکرم، کاری در دبیرخانه دارم برای ساعت دوازده بر می گردم ”
” می خواستم در این فاصله کمی با هم صحبت کنیم ”
می خواهد با من صحبت کند؟ چه صحبتی؟ پس آگاهانه قرار را یک ساعت زود تر گذاشته است.
” چه صحبتی؟ بفرمائید ”
” این همه رسمی؟ آدم می ترسد حرف بزند ”
” می نشینم تا راحت باشید. بفرمائید سوزی خانم. ”
محسوس چهره اش تغییر رنگ داده بود. کمی دستپاچه بنظر می رسید.
” می خواستم به پرسم کلاس برای آنهائی که تازه می خواهند فارسی یاد بگیرند دارید؟ ”
” می خواهید فارسی یاد بگیرید؟ چرا؟ ”
” خوب این هم برای خودش یک زبان است. فراگیری یک زبان جدید که ایرادی ندارد، اینطور نیست؟ ”
” نه تنها ایرادی ندارد خیلی هم خوب است، اما چرا فارسی؟  مگر ” ماندارین ” را می دانید؟ آنطور که پیدا ست چینی ها دارند بدون جنگ دنیا را می گیرند. کالا هایشان که تا حالا چنین پیش رفتی را داشته است. بنظر من زبان دوم می تواند ” ماندارین ” باشد، نه فارسی. ”
” ولی آن را امیر درس نمی دهد…”
” خب آن را هم حتمن یک امیر چینی درس می دهد. ”
” ولی…”

” سلام آقای جفرسون. ایشان هم آقای سبحانی که دنبالش می گشتید ”
” خودم دارم می بینم خانم ” کییت ”
” امیر بیا تو ”
حواسم کار نمی کرد. سوزان چه می گفت؟ می خواهد فارسی یاد بگیرد چون امیر آن را تدریس می کند؟ یعنی خانم ” سوزان کییت ” سکرتر آقای جفرسون به من نظر دارد؟ از ماجرای من و کارولین چیزی می داند؟ عجب گرفتاری است.
” امیر! توکه باز اینجا نیستی، باز چه شده، موضوع جدیدی پیش آمده که من نمی دانم؟ ”
” نه رئیس چیزی نیست، همین جوری روبراه نیستم. دنبال آرامش می گردم که نمی دانم چرا هر روز از من دور می شود. خستگی جسمی ندارم که مرخصی و استراحت درستش کند. هر روز موضوع دیگری برایم پیش می آید ”
” امیر بنشین تا من چند تماس تلفنی میگیرم، قهوه ای بخور و استراحت کن ”
و متاسفانه اولین تلفنش به سوزان بود:
” سوزان ترتیب قهوه ای را برای آقای سبحانی بده ”
وقتی که قهوه را آورد، آقای جفرسون هنوز با تلفن مشغول بود.
” من که خواستم برایتان قهوه بیاورم، راه ندادید. خوش به حال آقای جفرسون که حرفش این همه برو دارد. ”
این چه جور حرف زدنی است؟ چه خودمانی. باید بدانم دنباله آن ” ولی…”  که با سر رسیدن آقای جفرسون بی ادامه ماند، چه بوده است.
در اینکه زیباست و خوش پوش و کاردان حرفی نیست. ولی این ها چه ربطی به من دارد. و در اینکه بهر حال منشی رئیس است و همیشه هم زمینه ملاقات مرا با او روبراه کرده است نیز، شکی نیست. حتا وقتی پس از غیبت کذا، پیدایم شد به گرمی از من استقبال کرد و هر وقت هم در دفتر جفرسون بودم مانع شده است که حتا تلفنی کسی مزاحم بشود. که البته جای سپاس و قدر دانی دارد
و باید اعتراف کنم  که من بخاطر حواس پرتی  به موقع سپاس  بجا نیاورده ام.   اما نمی دانم حالا با من چکار دارد؟ چرا می خواهد فارسی یاد بگیرد و آن هم نه بخاطر یاد گیری یک زبان بلکه به قول خودش برای اینکه سر کلاس من باشد. نمی دانم. و این نمی دانم ها، چه دارد زیاد می شود؟
باید قبل از توسعه بیشتر، جلوی آتش را بگیرم. تصور من، با توجه به همه عملکرد ها نشانگر افروخته شدن است. و من حال و حوصله اش را ندارم. فرصت شد همین امروز صحبت خواهم کرد.

“…امیر امروز، آقای جان مارتین  زنگ زد. و گفت:
چون نتوانسته تو را پیدا کند، فکر کرده از من کاری برایش ساخته است.  همانطور که می دانی  وکیل خانم کارولین اسمیت است.
از او پرسیدم چه خدمتی از من بر می آید؟ کمی لحن اش را تغییر داد، و کمی هم صدایش را کلفت کرد، که می دانی هر دوی این اعمال مورد نفرت من است ”
” خب می گفتید که، مسائل امیر به من مربوط نیست. درست است که من رئیس دانشکده ای هستم که او در آنجا تدرس می کند، ولی من به امور شخصی همکارانم کاری ندارم، تا مزاحم شما
نشود ”
” امیر فکر می کردم تا حالا متوجه شده ای که بخصوص در رابطه با مورد تو، نمی توانم بی تفاوت باشم و خودم را کنار بکشم… ضمن اینکه تذکر لازم را دادم”
” متشکرم آقای جفرسون ”
” گفت دارم احضاریه ای برای آقای سبحانی می فرستم، ولی لازم است قبل از هر اقدام قانونی او را ببینم. ”
” بنظر می رسد که لحن اش زبری تهدید را داشته است؟ ”
“بله همینطور بود ”
” جناب جفرسون هم از مزاحمتی که برای شما ایجاد شده پوزش می خواهم  و هم…”
مانع شد حرفم را تمام کنم.
” به او گفتم که شما باید احضاریه را به آدرس قانونی ایشان که خانه اش است ارسال دارید. چرا مسائل خصوصی او را با من مطرح می کنید؟ اینکه خود خلاف قانون است. ضمنن خواهش می کنم ، در رابطه با مسائل شخصی و خصوصی همه آنهائی که اینجا کار می کنند مزاحم نشوید. شما آنطور که می گوئید وکیل دعاوی هستید و قوانین را خوب می شناسید.  و او با گفتن برایش بد خواهد شد مکالمه را قطع کرد.
من هم بلا فاصله موضوع را با یکی از وکلای دانشگاه در میان گذاشتم، و در حد امکان او را در جریان قرار دادم. فرصت کردی همین امروز سری به او بزن، منتظرت است ”
” رئیس با کدامیک از وکلای دانشگاه در مورد من  صحبت کردید ؟ “

” با آقای امیل هاردینگ. این هم تلفنش…”
در حال تشکر و خدا حافظی بودم که ضمن تکان دادن دستم که در دستش بود بسیار قاطع گفت:
” امیر خواهش می کنم محکم باش، من از این خود گم کرده ها بدم می آید. “

سوزان خانم، می توانم خواهش کنم دفتر آقای امیل هاردینگ را برایم بگیری ؟ کاری فوری دارم.
نگاه سوزانش را به صورتم دوخت و با حالت خاصی گفت:
” چشم آقای سبحانی. موضوعی پیش آمده؟ ”
” بله، گویا قرار است اعدامم کنند ”
و خندیدم.

” جناب هاردینگ، سبحانی هستم…؟ ”
” منتظرت هستم آقای سبحانی، آقای جفرسون برایم توضیح داده اند. اما لازم است خودت را ببینم، امروز وقت داری؟ ”
” بله اقای هارینگ، تا کمتر از یکساعت دیگر در دفترتان هستم “

” آقای سبحانی، شما با خانم کارولین اسمیت در تماس هستید؟ ”
” خیر ”
” پس چرا به سکرتر آقای مارتین گفته اید که نامزد ایشام هستید؟ ”
” از نظر قانونی اشکالی دارد آقای هاردینگ؟ ”
” نه، من فعلن می خواهم بیشتر در جریان باشم. قبل از آمدن شما در مقام وکیل تان  با آقای مارتین صحبت کردم و پرسیدم دلیل ناراحتی شما از آقای سبحانی چیست؟ آن هم در حدی که برای ایشان تقاضای جلسه پبش دادگاهی کرده اید…”
چه گفت ؟ ”
” اقای سبحانی متاسفم، بنظر می رسد ایشان بیشترعلاقمند به خانم  کارولین اسمیت هستند تا وکیل او، و از اینکه شما خود را نامزد ایشان معرفی کرده اید کلافه است. ”
” می بخشید، چرا متاسفانه؟ ”
” آقای جفرسون به من گفتند که شما هم دلبسته ایشان هستید. گویا تا حدی که خود را نامزد ایشان معرفی می کنید ”
” بودم، و خیلی هم برای یافتن او تلاش کردم. عادت من این است که در رابطه با  خانم ها تا جائی پیش می روم که احساس کنم دو طرفه و بخصوص محترمانه است. ما ایرانی ها ضرب المثلی داریم که می گوید:
– برای کسی تب کن که برایت بمیرد ”
” آفرین ! بنظر می رسد که  که شما خودتان می توانید مشکلتان را حل کنید ”
” نه آقای هاردینگ، برای حضور در دادگاه و حتا برای نشست قبل از آن و در حضور یک قاضی، صد در صد به همیاری و دانش شما نیاز دارم…چون بهیچ وجه خوشم نمی آید خودم را درگیر مسائل فراموش شده ببینم…ضمن اینکه مجددن خواهش می کنم، اگر گفته باشم نامزد ایشان هستم، جرمی را مرتکب شده ام؟ و آقای جان مارتین می توانند با استناد به آن برای من پرونده درست کنند؟ ”
” اگر بتواند در جلسه پیش از دادگاه، خانم اسمیت را بیاورد و او شخصن بگوید که سبحانی نامزد من نبوده و نیست، و با بیان این مطلب به من تهمت زده است، و بخصوص اگر بگوید بخاطر این تهمت، من از نظر روحی آزرده شده ام، بله می تواند پرونده ای قابل ارجاع به دادگاه بشود ”
” و اگر نتواند او را به این نشست بیاورد، و یا اگر آورد از من شکایتی نداشته باشد چی؟ ”
” پرونده بسته می شود ”
” آن وقت من می توانم از آقای مارتین به جرم افترا شکایت کنم؟ ”
” خیلی کارها می شود کرد. ولی آقای جفرسون گفت شما سخت دنبال آرامش هستید. این مسائل بسیار پر درد سر است. ”
” سپاسگزارم. بله من در حالیکه نامزد او نبودم، برای اینکه بتوانم به دیدار آقای جان مارتین بروم به منشی او گفتم نامزد کارولین هستم. که البته هنوز هم ایشان را ندیده ام، به هر حال هر وقت بفرمانید در خدمت هستم. ممنونم از قبول وکالتم. “

باید ترتیبی بدهم که اگر آقای جان مارتین او را به هر شکل به دادگاه  اولیه کشاند، من نروم. وکیلم که اختیار تام دارد برود کافی است، این طوری بهتر است. حتا اگر کارولین از من شکایت کند. چون در حقیقت او ست که نمی خواهد مرا ببیند. بدون شک هم از کارکنان رستوران ” مانتاناس ” و هم از طریق منشی و شاید از آقای مارتین فهمیده است که من دنبال پیدا کردنش بوده ام ولی او کمترین عکس العملی نشان نداد. در اینصورت دیگر روبرو شدن ندارد. کارولین برای من تمام شده است.
ولی اعتراف  می کنم که بدم نمی آید یکبار دیگر او را ببینم و اگر فرصت پیش آمد از او بخاطر بر خورد ناشایستم پس از آن شب، پوزش بخواهم…ولی من حتا نمی دانم او در کجای این جهان پهناور زندگی می کند.؟  شاید آقای مارتین چون وکیل امور اوست بداند که کجاست. بهترین را همین فشار  وکیلم آقای هاردینگ است برای احضار او به این رسیدگی اولیه قبل از دادگاه.
اما اگر نیاید که احتمالش زیاد است، مارتین از خر شیطان پیاده می شود. و اگر بیاید، من موفق به دیدارش می شوم.

“…آقای سبحانی! نمی دانم، شاید خبر خوبی نباشد. امروز به من اطلاع دادند که خانم اسمیت موافقت کرده در دادگاه شرکت کند. ”
” چرا شاید خبر خوبی نباشد؟ ”
” چون اگر او در دادگاه اعلام کند که نامزد تو نبوده و نیست، گمان می کنم کارمان را کمی مشکل می کند، البته بیشتر موقعی که آقای مارتین بعنوان وکیل او، موضوع لطمه به حثیت را عنوان کند. در این رابطه تو چیزی داری که قبل از موعد مرا در جریان بگذاری؟ ”
” ولی آقای هاردینگ، تعجب می کنید اگر بگویم، نمی دانم چرا از آمدن کارولین به دادگاه خوشحالم. حتا اگر منجر به محکومیت من بشود…”
”  نه، تعجب نمی کنم، چون بهر تعبیر دیدار است….آقای سبحانی، فرصت کردید، لطفن امروز یا تا آخر هفته سری به دفتر من بیائید. “

این فکر آشوب زده من گویا قرار نیست آرام بگیرد. هر طرفش که می روم داستان دیگری سر بر می دارد…در اینکه هنوز وقتی سری به قلبم می زنم، علاقه به کارولین را می یابم، تردید نیست. داشتم یا تصور می کردم که دارم از او دور می شوم، و دارم با تلقین و تلاش، به یک خاطره تبدیلش می کنم. اما هر بار بنحوی سر بلند می کند. راست است می گویند آتش عشق حتا خاکسترش هم همیشه گرم است. بخصوص اگر نتواند مرز را بشکند و به سوی نفرت برود. این جای گزینی نفرت بر اریکه عشق کار تلاش و تصور نیست. دلایلی می خواهد که، ذره ای از آن را نه  تنها در کارولین، حتا در خودم هم نمی بینم. نمی دانم چرا  یاد و خاطره او همیشه طراوت ذهنی خاصی برایم دارد.
می خواهد به دادگاه بیاید که چه نقشی را بازی کند؟ می آید که مرا محکوم کند؟  یا شاید در فکر  تلافی است. ؟ ولی گمان نمی برم که بخواهد انتقام بگیرد. آن وجود آرام، که هر گز طغیان را نشان نمی دهد، هر گز چشم بر همه روابط و حرف ها و محبت هانمی بندد، ندیدم حتا وقتی دقتم را از او بر می داشتم حرف زبری بگوید. در چشمانش همیشه موج مهر را می دیدم. در حالیکه  من با دیوانگی که کردم به احتمال به اعصاب او خیلی فشار آورده ام. اعتراف می کنم که باید از امکان پیش آمده در دادگاه  استفاده کند  و به چشم مردم بیگانه ام! بکشد.
حوصله تدریس نداشتم. معلمی علاوه بر دانش و آگاهی، شوق می خواهد و حوصله که من مدتی است ندارم. درحالیکه دلیل شهرت و محبوبیتم، رفتار و خلق و خویم بوده است چیزی که حالا از آن ها فاصله گرفته ام.
به دفترآقای جفرسون تلفن کردم بگویم که اگر می شود، تا اتمام این ماجرا به من مرخصی بدهد.
سوزان پرسو جو را شروع کرد. خانم خوب و مهربانی است اما تو ی هر کاری  خودش را وارد می کند… و کنجکاوی!
” آقای جفرسون روی خط است، نمی توانم مزاحمش بشوم. ”
” اگر ممکن است پیغامم را به ایشان برسانید. برای مدتی می خواهم به مرخصی بروم، از همین امروز…”
” آقای سبحانی، آقای جفرسون دارد در مورد شما با آقای هاردینگ صحبت می کند، کمی تحمل کنید با خودش در مورد مرخصی صحبت کنید بهتر است، و متوجه بشوید که در مورد شما چه می گفتند… حالا چی شده که باز می خواهید غیبت داشته باشید…”
یک ریز حرف می زد، فرصت تمرکز را ازم گرفته بود. احساس می کردم دارد فضولی می کند.
” چشم خانم سوزان تا نیمساعت دیگر مجددن مزاحم می شوم. ”
” نه، قطع نکنید، مکالمه دارد تمام می شود…”

نمی خواستم بی توجه به او، تلفن را قطع کنم، هرچه باشد او سکرتر رئیس است و من با این وضع ناپایدارم حتمن به او نیاز خواهم داشت.
” باشه پشت خط می مانم…”
” اقای سبحانی! بنظر من اگر می توانی بیا اینجا شخصن او را ببینی بهتر است ”
پیشنهاد بدی نبود
” تا کمتر از نیمساعت دیگر دفتر شما خواهم بود ”
” چند لحظه صبرکن، این آقای جفرسون است که مرا احضار کرده…”
” ….گفت تلفنی تو را وصل کنم می خواهد با تو حرف بزند. با اجازه ات گفتم که در راهی  و داری می آئی اینجا. خوشحال شد. منتظریم…”

” آقای هاردینگ می گفت خانم اسمیت قبول کرده که برای شهادت بیاید دادگاه، کمی نگران بود که وکیل او پس از شهادت اینکه شما نامزدش نبوده اید، سخت بگیرد…”
” جناب جفرسون من واقعن شرمنده ام که مشکلات من دارد می ریزد به دامان شما. و این چیزی است که مرا سخت می آزارد. می دانم که شما بیش از انتظارم به من بخصوص در این مورد محبت دارید و کمک می کنید ولی بگذار بگویم که دارم خجالت می کشم…”
” امیر توهم  پیش که بیاید کلی سخنرانی…این حرف ها چیه؟ من تو را و صداقتت را و علاقه ات را به کار که تحت هر شرایطی آن را با شوق انجام می دهی دوست دارم. از این مسائل در زندگی هر کس پیش می آید. خودت را سرزنش نکن. برایم جالب بود که آقای هاردینگ می گفت تو نارحت نیستی، حتا گفته ای که خوشحال هم هستی. واقعن اینطور است؟ ”
” بله آقای جفرسون، شما خوب می دانید که من زمانی او را خیلی دوست داشتم، و به ازاء آن واکنش عجولانه که نمی خواهم دیگر در موردش حرف بزنم کلی هم تلاش کردم که او را بیابم ولی موفق نشدم و بقیه ماجرا، ولی حقیقت این است که خیلی دلم می خواهد یکبار دیگر او را ببینم
و اگر فرصت شد از او پوزش بخواهم. برایم فرق نمی کند که این دیدار در کجا و چه شرایطی باشد. حالا که دارد می آید دادگاه خوشحالم، بگذار علیه من شهادت بدهد، به او حق می دهم چون در واقع ما با هم نامزد نبوده و نیستیم، خب چنین ادعای بی پایه ای جریمه هم دارد. من برای هر تنبیهی آماده ام. ”
” آقای سبحانی واقعن ” براوو – آفرین “، خیلی بیشتر ازت خوشم آمد. منهم در دادگاه خواهم بود و اگر بشود کنار تو هم خواهم نشست. ولی مطمئن باش که آقای هاردینگ، کارش را خوب می داند او وکیل ورزیده ایست….اما گویا تو با من کار داشتی چون وقتی که از سوزان خواستم با تو صحبت کند، گفت که در راه اینجا هستی. با من کاری داری؟ “

نتوانستم خودم را راضی کنم که مرخصی بگیرم. بایستی عنوان می کردم، نیاز به استراحت دارم و می خواهم در مورد دادگاهی که در پیش دارم خودم را آماده کنم.  اما او همین حالا بود که به من  بخاطر روحیه ام گفت:
” آفرین ”
حرفم را عوض کردم.
” می خواستم در مورد ملاقاتم با آقای هاردینگ با شما صحبت کنم. نمی دانستم که خودش تماس می گیرد. دلم می خواهد که شما در همه ی کم و کیف مسئله من باشید.
یکبار دیگر بخاطر همه محبت هایتان سپاسگزارم. ”
” حالا دادگاه کی هست؟ آقای هاردینگ وقتش را نگفت؟ من هم یادم رفت به پرسم. ”
” نه، ایشان به من هم چیزی نگفت. گمان می کنم که هنوز وقتی تعیین نشده است. ”
” خودم از او سوال می کنم. موافقی شام بیائی خانه ما. فردا تعطیل است، اگرکاری خاصی نداری بیا گپی بزنیم. ”
” باور می کنید نمی دانستم امروز جمعه است؟ چون تصمیم داشتم و البته هنوز هم دارم و خیلی هم مشتاقم که امشب را به اتفاق خانم به من افتخار بدهید شام را در خدمتتان باشم. مخالفت نکنید چون می خواهم شام را به اتفاق در رستوران ” مونتاناس ” بخوریم تا شما هم ببینید که ماجرای من از کجا شروع شده است…”
” حتمن خوشحال هم می شویم. گمان هم نمی کنم که خانمم مخالفتی داشته باشد.
امیر! می توانی همان گوشه دنج آن شب را رزرو کنی، تا بیشتر در حال و هوای شام آغاز گر قرار بگیریم ”
” کوشش می کنم، چون آنجا را خیلی زود می گیرند. ببینم استاد، مگر خانمتان هم از ماجرای من مطلع است؟ ”
” کم و بیش چیز هائی به او گفته ام. نگران نباش چندین بار تا حالا به من گفته است که تو را مثل پسرمان دوست دارد . ”
آدرس را برایش نوشتم و خدا حافظی کردم.

” خانم سوزان، ممنون برای همه چیز ”
” آقای سبحانی، سئوالی داشتم می توانم به پرسم؟ ”
” بله، چرا نه ”
” آقای سبحانی! مشکلتان با خانم اسمیت هنوز حل نشده است ؟ ”
” من مشکلی با خانم اسمیت نداشتم. مدتی دنبال کارهای شخصی و مسائل پس از فوت پدرش بوده، ولی حالا که حل شده برای هفته آینده می آید …”
” و شما در تمام این مدت دوری، با او در تماس بوده ای و از حال و روزش  خبر داشتی؟ ”
” خانم سوزان، می بخشید می توانم به پرسم این سوال ها برای چیست؟ ”
” نظر خاصی ندارم، فقط می خواستم بدانم حالا که می گوئید نامزدش هستید از حال و روزش با خبر هستید ؟ ”
داشت نگرانم می کرد. انگار از چیزی خبر داشته باشد و دارد زیر زبانم را می کشد.
در صدا و حرکاتش آمادگی روزی را که می خواست فارسی یاد بگیرد و حتمن در کلاس من باشد، دیده نمی شد. بیشتر داشت محاکمه ام می کرد.
برای نزدیکی بیشتر و سر در آوردن، با ملایمت گفتم:
” مثل اینکه باید بنشینم. ”
و نشستم.
” اگر ممکن است به قهوه ای مهمانم کنید. ”
در حرکاتش ملاطفت همیشگی دیده نمی شد. به هر دلیل عوض شده بود. هر چند من این چرخش ها را که معمولن بی دلیل هم هست می شناسم، ولی در مورد سوزان و آن رفتار های دوستانه و گاه سخت پر از مهری را که نشان داده بود، این چرخش همراه با سوال هائی که متعارف نبود، گمانم را به تردید کشانده بود
” …فکر می کنم اگر آقای جفرسون از اتاقش بیرون بیاید و ببیند شما پس از خداحافظی اینجا نشسته و دارید قهوه می خورید، صورت خوشی نداشته باشد.؟ ”
سوزانی نبود که قبلن خودش را نشان داده بود. شده بود صفحه ای که آن ورش گذاشته شده باشد. بهتر دیدم تا بیشتر سبک نشده ام بروم.
” می بخشید خانم سوزان یادم آمد که قراری دارم، دارد دیر می شود”
و سریعتر از اینکه فرصت کند بیشتر بازی را ادامه بدهد زدم بیرون.
در این فکر بودن که این چگونه رفتاری بود؟ چرا این همه اصرار داشت که از روابط  من و کارولین سر در آورد.؟ معلوم بود که بخاطر خودش نیست. اگر بود با طنزی، عشوه ای، پشت چشمی و در کمترینش لبخندی همراهش می کرد.
او چیزی از کارولین می دانست، که من نمی دانستم. داشت زمینه چینی می کرد.  نمی توانست اطلاعاتی باشد که با فالگوش ایستادن پشت در آقای جفرسون به هنگام صحبت با من و یا ارتباط های تلفنی کسب کرده باشد.
کاش از او پرسیده بودم. زمینه هم مساعد پرسش بود، اما نمی دام چرا حضور ذهنم را از دست داده بودم.
شاید یه جورائی متوجه شده است که کارولین خیلی از من دل خور است و در دادگاه با عنوان اینکه من نامزدش نیستم، می خواهد عذابم بدهد، و او می خواست پیشا پیش متوجه ام کرده باشد.
ولی دیگر از این حرف ها گذشته بود.

توانستم همان گوشه را در رستوران رزرو کنم. ولی از وقتی که جواب مثبت گرفته ام نمی دانم چرا دلشوره دارم. احساسم بر افروخته و نا آرام است. با اینکه خودم پیشهاد این رستوران را داده بودم، اما نه گمان، که دلم می خواست خانم و آقای جفرسون سوپرایزم کنند و با کارولین بیایند.
نمی دانم علاقه خفته ای داشت بیدار می شد یا چوب گناهی بود که مرتکب شده بودم، داشت چون مضرابی در دست نوازنده ای ناشی تار های درونم را می نواخت.
بجای آماده شدن و برای استقبال از مهمان هایم زود تر به رستوران رفتن، داشتم دور خودم می چرخیدم.
رو بروی تلویزیون خاموش روی مبل نشستم و به پرده کنار نرفته پنجره ای که باز نبود خیره شدم، و هر لحظه ی آن شب اول را که کارولین آتش را بر افروخت  مرور کردم.
تلفن که زنگ زد بی هوا تکان خوردم.
” امیر جان،  فضولی کرده ام و تا نگوئی که می بخشی نمی گویم چکار کرده ام…”
” اختیار دارید آقای جفرسون، هر کار کرده اید صاحب اختیار هستید برای من افتخار است که شما تا این حد مرا به خودتان نزدیک می بینید ”
چه سرعت تصوری دارد ذهن انسان، تا قبل از شروع صحبت مجدد آقای جفرسون، من دنیائی را گشت زدم، و نمی دانم با همه انتظاری که داشتم  چرا دلم نمی خواست صحبت کارولین مطرح شود.
” برای آشنائی بیشتر و خودمانی شدن شما دوتا، از آقای هاردینگ هم از طرف تو دعوت کرده ام که امشب را با ما باشد. ”
” از این بهتر نمی شود، کار بسیار خوشحال کننده ایست. ولی با خانم ایشان می شویم پنج نفر و گوشه دنج کذائی که موفق به رزروش شده ام، بیش از چهار نفر جا ندارد. اجازه می دهید میز بزرگتری را ترتیب بدهم؟ ”
” نه امیر جان همان میز چهار نفره کافی است آن گوشه را از دست نده، مگر نمی دانی آقای هاردینگ هنوز ازدواج نکرده است. “

خانم زیبائی آقای هاردینگ را سر میز من آورد. زودتر آمده بود.
” چه جای با حالی است، اما چرا از این همه فضا در این گوشه کوچولو؟ ”
گذاشتم به عهده آقای جفرسون.
” آقای جفرسون گوشه دنجی را خواسته بود تا راحت تر و بی سرو صدا تر صحبت کنیم. ”
” موافقم! این دور هم بودن ها بیشتر برای حرف زدن است، فقط شام تنها هدف نیست ”
” از اینکه دعوتم  را قبول کردید خوشحال و متشکرم. گفتم شب تعطیل است، از مصاحبت شما و خالم و آقای جفرسون بهره مند شوم ”
” آقای سبحانی می دانی که آقای جفرسون چقدر نه تنها دوستت دارد که مواظبت هم هست. من علاوه بر اینکه با دانشگاه همکاری دارم، و کیل خانواده جفرسون هم هستم و سالهاست که همدیگر را می شناسیم. در مورد ”  Case ” تو تقریبن هر روز با من صحبت می کند ”
” همکاری من با ایشان یا بهتر بگویم داشتن رئیسی چون ایشان از شانس های زندگی من است، من هم خیلی ایشان را دوست دارم و برایشان احترام قائلم. ”
” ببینم آقای سبحانی، تو انگلیسی را کجا یاد گرفته ای؟ با این راحتی صحبت کردن حتمن بر می گردد به فراگیری آن در سنین زیر نو جوانی. “

” بله من سالهاست کانادا هستم و دبیرستانم را در اینجا پایان داده ام، ضمن اینکه لهجه را هنوز دارم.  من این رستوران را دوست دارم، چه جور بگویم، برایم راحت است…ضمن اینکه غذا هایش نیز باب میل من است. امیدوارم بتواند شما را نیز راضی کند. ”
با ورود خانم و آقای جفرسون مکالمه دو نفره ما پایان یافت.
آقای جفرسون نشسته ننشسته با نگاه به من گفت:
” انصافن گوشه دنجی هم هست. ”
” و برای من سخت خاطره انگیزاست آقای جفرسون ”
” می دانم، می دانم ”
” سرکار خانم جفرسون شما هم مثل اکثر خانم ها با مشروب میانه ای ندارید؟ ”
” خیلی دوست نیستیم، ولی چرا، چنین شب هائی با یک لیوان شراب قرمزاسپانیائی،کاملن موافقم”
تا داشتم درمورد ” Drink ” پرسو جو می کردم، گارسون فرم پوشیده ای تمامی آنچه را که قبلن سفارش داده بودم، روی میز چید. و چون همه قرار گذاشتیم با خانم جفرسون همراهی کنیم، دستور آوردن یک بطری بزرگ ” ریوخای ” هفت ساله را دادم.

با خوردن اولین لیوان شراب، صورت آقای جفرسون گل انداخت و صحبتش راه افتاد. البته انتظارش را داشتم.
” می دانید اینجا که نشسته ایم یاد آورچه خاطره ای برای امیر است؟ ”
” بیل ” باز مشروب خوردی؟ میدانی که امیر پسر بزرگ من است، سر به سرش نگذاری که دلخور می شوم …”
” خانم جانت، من اصلن ناراحت نمی شوم. دور هم نشسته ایم تا از هر دری صحبت کنیم ”
اعتراف می کنم که دلم می خواست همه، تمام داستانم را بدانند، شاید بهتر راهم را تشخیص بدهم و تکلیفم را بدانم. واقعن در حالی بودم که نمی دانستم کدام تصمیم صحیح است و کدام غلط.
آقای هارینگ  مثل اینکه کسی حرفی نزده باشد، کلمه به کلمه سوالش را تکرار کرد.
” من که نمی دانم. ولی قبل از آمدن شما  داشتم دقیقن همین سوال را از امیر می پرسیدم.”
و با خنده:

” مگر نه من وکیلش هستم، خب هرچه بیشتر ازش بدانم بهتر است ”
اما واقعیت این بود که شراب کهنه  ی” ریوخا ” داشت خودش را نشان می داد.
به هر حال آقای جفرسون شروع کرد و با چه عشق و حالی هم شروع کرد انگاری که دارد از گذشته خودش صحبت می کند.
” اینجا ” البته در گذشته ”  پاتق آقا امیر بوده فقط هم آبجوی سرد می خورده و به مقدار کم، که بتواند رانندگی کند. اما امشب بخاطر جانت خودش هم از آبجوی سرد چشم پوشید. ضمن اینکه بنظر می رسد انتخاب خوبی بوده است. برای رفتن به خانه هم یک فکری می کنیم…”
” بیل اصل مطلب یادت نره…اینجا و امیر و آبجوی سرد…ادامه بده و بگوکه چرا دیگرنمی آید اینجا، ماجرا چیست. ؟ “

شده بودم سوژه قصه ای که داشتند هم از گفتنش و هم از شنیدنش کیف می کردند. و من از همه شان رودرواسی داشتم. بخصوص که هر کدام به نحوی برای رساندن  من به آسایش و افتادن از تلاطم مایه می گذاشتند.

” آقای سبحانی، به خودت که مراجعه می کنی، هنوز دوستش داری؟ و اینکه می گوئی دلت می خواهد یکبار دیگراو را ببینی، برای به قول خودت پوزش خواهی است یا به دیدنش نیزمشتاقی؟”
” خانم جفرسون راستش درست نمی دانم. می دانم که دلم می خواهد ببینمش و خیلی ساده به اوبگویم نمی دانم چرا پس از آخرین شب، چنان رفتاری کردم. به واقع هم نمی دانم. به خودم که مراجعه می کنم می بینم که چنین آدمی نیستم، و نباید چنان می کردم. ”
” اگر بگویم که چرا چنان کردی دلخور نمی شوی؟ ”
” دلخور؟ ابدن. مدت هاست علاوه بر گردش درونی که از خودم داشته ام بسیار هم خوانده ام ولی به نتیجه ای نرسیده ام ”
” کار تو یک نوع دلهره از قبول مسئولیت است. چنین حالتی را بیشتر مرد ها در موقعی که احساس می کنند دارند از آزادی مطلق مجرد بودن فاصله می گیرند دارند. اگر مشاور نزدیکی می داشتی به اینجا کشیده نمی شد. ”
” خانم جفرسون بگذار بگویم که کاملن درست می گوئید. درست چنین حالتی را داشتم ”
” پس چنین مرحله ای هم در انتظار من است”
” نه آقای هاردینگ نترس از شما گذشته است. ضمن اینکه گمان نمی کنم شما اصلن در فکر ازدواج باشید. ”
همه خندیدیم و بصورت یک سؤال به چهره آقای هاردینگ نگاه کردیم.
” خب امیر بابت حق ویزیت خانم روانشناس! دستور بده برایمان بستنی بیاورند. همه موافقید؟ ”

” جناب هاردینک، از حضور همه شما دارم لذت می برم و می آموزم. من گارسون را می گویم بیاید هرچه دلتان می خواهد سفارش بدهید. ”

” امیر!قبل از آوردن بستنی و به دنبال نظر خانم جفرسون، موافقی به چند سوالم پاسخ بدهی؟…”
” بله  حتمن، بفرمائید آماده ام ”
احساس می کردم به جلسه احضار ارواح آمده ام. هم مشتاق بودم و هم دلهره داشتم. دلهره از چی را نمی دانستم
” تا شام شب دوم فکر می کردی که در همان جلسه اول به او علاقمند شده باشی؟ ”
” نه  جناب هاردینگ ، حتا در شروع شام دوم هم چنان حسی را نداشتم ولی در مسیر آن شب کم کم احساس می کردم که در روال هم هستیم. مکالماتی که در مسیر دیگری کشانده شده بود نه به وضوح ولی نشان می داد که داریم کمی بیشتر از معمول بهم نزدیک می شویم. ”
” و تو ناگهان احساس ترس کردی؟  چون آمادگی نداشتی، یا شاید انتظارش را نداشتی. ”
” نمی دانم، شاید. ”
” و بهتر دیدی، در حقیقت از خودت فرار کنی، و به قول ما، با نوعی دستپاچگی ( شمع را از هردو طرفش روشن کردی ) و او را که داشت امیدوار می شد در برهوت رها کردی، و حالا احساس گناه می کنی ”
” همین طور است که می فرمائید ”
” پس آقای سبحانی در حقیقت  در دادگاه من باید از یک گناهکار دفاع
کنم!؟ ”
” اعتراف  می کنم که دلم می خواهد  کارولین در دادگاه مرا به خاطر ادعای بی پایه نامزدی محکوم کند. تا یک جورائی تلافی کرده باشد. برای من عاقبتش مهم نیست اگر او راضی شود. ”
” راستی آقای هاردینگ وقت دادگاه تعیین شده یا هنوز معلوم نیست “

” قرار است دوشنبه مرا مطلع کنند. به دفترتان تلفن می کنم. اجازه بدهید کم کم برویم دیر وقت است.
پس از تعارفات معمول از هم جدا شدیم. رفتند و مرا در اقیانوسی از فکر های مختلف تنها گذاشتند.


ملاقات – شهره احدیت

مرداد ۱۳۹۳

فکرش را هم نمی‌کردم. آدم هزار جور فکر دارد چطور یادش باشد که به چیزی فکرکند که شاید بیست سال ازآن گذشته؟ نشسته بودم صندلی عقب ماشین و سرم را به شیشه تکیه داده بودم . ابری سیاه روی ماه را گرفته بود. ماه انگار زور می‌زد تا از یک گوشه، یک ذره هم شده بزند بیرون. چقدر دلم می‌خواست باران ببارد. سیاهی ابر تا لابه لای درخت‌های قبرستان آمده بود. یعنی کی رسیده بودیم این ‌جا؟ نگاهم رفت لا‌به‌لای درخت ها. .هر وقت می‌رسم به این جا، دلم یک‌ جوری می لرزد. حتا اگر قرار باشد ژست بگیرم که از مرگ نمی‌ترسم باز هول می‌کنم. زیرلب تند تند می‌گویم :« اللهم اغفر…» و خداخدا می کنم که بگذریم.

چشم‌هایم باز بود. خواب نبودم. اصلاً داشتم با علی حرف می زدم که زهرا آمد. نترسیدم .یعنی چرا باید بترسم. زهرا با من زندگی کرده بود. خاله‌ی بچه‌هایم شده بود. اصلا همسایگی از قوم وخویشی بالاتر است.
خودش بود با همان موهای شلال کوتاه که تا زیر گوشش بود و لب‌های کلفت که دهان گشادش را می‌پوشاند. زل زد توی چشم‌هام و بی هوا خندید .
ـ کجایی ؟
من باید می‌پرسیدم نه او که بیست سال بود هیچ خبری ازش نداشتم. یعنی نه آن‌ که بی‌ خبر باشم. باورم نمی‌شد که زهرا یک‌ دفعه بی خداحافظی گم شود ومن توی گرفتاری زندگی یادم برود که چند سال او تنها کسی بوده که هر وقت کاری داشته‌ام به‌ سراغش می‌رفتم.
آن روز هم رفتم. صبح زود بود که مادرش تلفن کرد گفت:
ـ می‌آیی این‌جا ؟
صدایش بغض داشت .انگار که یک شکم سیر گریه کرده‌ بود تا بتواند با من حرف بزند. گفتم:
ـ خبری‌شده ؟
ـ آمدند لب در، گفتن بیایین نامه بگیرین برای ملاقات.
باورم نمی‌شد یعنی بیست روزی بود که هیچ چیز را باور نمی‌کردم. ابن‌ ه زهرا بدون هیچ حرفی یک ‌دفعه غیبش بزند وبعد بگویند سرمرز بوده رفته بوده بجنگد. بجنگد ؟! حالا که جنگ داشت تمام می‌شد.
چادرم را برداشتم و دویدم به طرف خانه‌ی زهرا. در باز بود. پدرش لباس پوشیده کنار حوض ایستاده بود. بتول خانم لب ایوان نشسته بود و داشت جورابش را بالا می‌کشید. سلامم را مثل همیشه اوس رضا بلند جواب داد. بتول خانم گفت:
ـ حاضری با اوسا بری؟
ـ کجا باید رفت ؟
اوس رضا کاغذ را دستم داد. آدرس را نوشته بودند باسم کسی که قرار بود نامه را بدهد تا بتول خانم و اوسا بتوانند بروند اصفهان برای ملاقات.
وارد که شدیم یک اتاق کوچک چند ضلعی بود که چهارگوش نبود. دوباره نامه را نشان دادیم. یکی از سرباز‌ها نامه را برد اتاق بغل. اوس رضا دست‌ها را گذاشته بود توی گودی کمر و هی طول اتاق را گز می‌کرد. چهارقدم که برمی‌داشت باید برمی‌گشت. بعد روبه من می‌چرخید و قوز کمر را به عقب می‌کشید .
چرا این چیزها حالا یادم می‌آید؟ حالا که زهرا رو به روم نشسته و با چشم‌های ریز وسیاهش زل زده است به من. حالا بعد از این همه سال.
می گویم:« باورم نشد. هنوز هم باورم نمی‌شود. می‌شود یکی غیبش بزند و هیچ‌کس حتا مادرش نداند کجاست؟بعد بگویند مرز بوده و..آن هم تو.»
زهرا می‌خندد مثل همیشه که وقتی می‌خندید می‌گفتم قیطان لبت دررفته و او بیشتر دهان گشادش را باز می‌کرد.
می‌گوید :« باور می‌کنی. اصلا همین حالاهم باور داری. »
آن روز باور کرده بودم که دیگر می‌شود زهرا را دید. تا برسم به در که از دریچه‌ی کوچکش صورت سربازی بیرون می‌آمد واسم آدم را می‌پرسید؛ هزار بار زهرا را دیده بودم که از اصفهان با اوس رضا برگشته است و من سرش داد می‌کشم:
ـ فکر مادر وپدر پیرت رانکردی؟به خدا خلق ستمدیده همین هان.
باور کرده بودم که زهرا را می‌بینم. برای همین بود که به اوس رضا گفتم:
ـ اوسا، قرار بگیر. یه دقیقه بنشین تا بریم پیش آقای عبادی. این قدر راه نرو.
اوسا ننشست. سرباز ما را از راهرو تنگ و تاریکی به طرف اتاقی برد که باید نامه‌ی ملاقات زهرا را می‌گرفتیم.
عبادی جوان بود. فکر کردم باقی دارد تا سی سالش بشود. سلاممان را جواب نداد.
ـ شما؟
از من می‌پرسید. مرا می‌شناخت. بار اولم نبود که با اوسا به این‌جا می‌آمدم. گفتم:
ـ چون اوسا سواد ندارند مزاحمتان شدم.
ـ سواد که ندارند چیزی هم…. اشکال ندارد.
جاخوردم. بار اول نبود که از این حرف‌ها می‌شنیدم اما امروز فکر‌می‌کردم دارد مشکل حل می‌شود. اوسا کف دست‌هاش را گذاشته بود روی لبه‌ی میز عبادی و به جلو خم شده بود.
گفتم: « فرموده بودین خدمت برسیم برای اجازه نامه‌ی ملاقات.»
جوابم را نداد. صورتش سرخ شده بود. چشم‌ها را رو به اوسا براق کرد:« صاف وایسا .»
اوس رضا دست‌ها را از روی میز برداشت. خواست قوزش را صاف کند، نتوانست. گفتم :
ـ شما اگر محبت بفرمایین نامه رو بدین، ما رفع زحمت می کنیم.
پوزخند زد: « محبت هم می‌کنیم.»
ریش‌هایش را با انگشت شانه کرد: « ولی من باید تکلیفم رو با این آدم روشن کنم.»
اوس رضا رو به عابد گفت: « با ما؟ تکلیف ما که روشنه قربان. گفتید بیایم برای ملاقات. »
عابد کاغذی را از کشوی میزش بیرون آورد. پایش را امضا کرد. روی امضا را مهرکرد و رو به اوس رضا تکان داد
ـ می‌ری ملاقات.
اوسا دوباره به میز نزدیک شد و دستش را دراز کرد. حالا که دستش رو به جلو دراز بود، لرزشش بیشتر معلوم می‌شد.
ـ من تو این موندم که توهم شدی پدر؟
ـ اقبال منم این بوده آقا.
اقبالتو خودت ساخته‌ای ، کفر نگو.
ـ کاری دست من نبود.
عابد مشتش را محکم روی میز کوبید:
ـ آخه ..لاالل….، تو چه لقمه‌ای خونه بردی که همه‌ی ‌بچه‌هات …
اوس رضا خشکش زد. بعد آرام جلو آمد، کف دست‌هایش را رو به عابد گرفت. دست‌های بزرگش پر ازترک بود. ترک‌هایی که انگار گچ وخاک بنایی هم شکافشان را پر نمی‌کرد.
ـ لقمه‌ی فعلگی؛آقا.
اشک چشم‌ها‌ی آبی‌اش را خیس کرده بود و از لای ریش‌های سفیدش پایین می‌آمد.
عبادی نامه رابه دستش داد: « این جا را امضا کن.»
اوس رضا روی میز خم شد: «سواد ندارم.»
ـ انگشت بزن.
استاد انگشتش را روی استامپ فشار داد و روی دفتری که جلو عبادی بود گذاشت.
نمی‌دانم چطور رسیدیم به بیرون. باران ریز می‌بارید. چادرم را دورم پیچیدم و گوشه‌ی دیوار اجازه نامه را خواندم. نه؛ باورم نمی‌شد. هنوز هم باورم نمی‌شود.
ـ از همین جا ماشین بگیریم بریم دنبال بتول. این جوری جخ زودتر برسیم.
چه باید می‌گفتم؟ این‌که اصفهان جایی همین نزدیکی‌هاست. همین دور و بر شهر؟ اما ما نمی‌توانیم برویم ملاقات؟
زهرا دیگر نمی خندد. چشم هایش را بسته واشک شره کرده روی صورتش. .هوا تاریک شده. زهرا بی هیچ حرفی از صندلی ماشین بلند می‌شود. می رود به طرف نرده‌های قبرستان. می رود زیر همان سنگ‌های خرد شده‌ای که نمی‌دانم کجاست بخوابد. شیشه‌ی ماشین را پایین می‌کشم تا نفس تازه کنم. ماه رفته زیر همان ابر سیاه. دیگر نشانه‌ای از او نیست. توی تاریکی خیره می‌شوم به درخت های آن طرف قبرستان . شاید بتول‌خانم و اوس رضا را پیدا کنم که جایی زیر سنگ‌هایشان خوابیده‌اند. پیدایشا ن کنم و بخوانم «اللهم اغفر…» بخوانم.نمی‌خواهم از این‌جا بگذرم. دلم می‌خواهد بروم کنار آن سنگ شکسته‌ها و یک دل سیر با زهرا حرف بزنم.

رحمت وبی بی خاتون – بوالفضل سپاسی

مرداد ۱۳۹۳

وقتی حاج ناصر باغ بالا را فروخت، رحمت بیکار نشد ،اما بی خانمان شد.

او از نوجوانی در این باغ کار میکرد و بعد از مرگ پدرش باغبان وسریدار دائم حاج ناصر شد. اما دوسالی میشد که با خشک شدن قنات ،باغ دیگر ثمر چشم گیری نداشت ، بیشتر درختان میوه اش خشک شده بود حتا درخت های تنومند گردو هم که هرکدام سالی دویست سیصد کیلو گردو میدادند حالا بقدر خوراک خودشان، آنهم گردو های ریز را بسختی بار میاورند.

میگفتند کسانی دوغ آب اهک پای آنها ریخته اند . واقیعت این بود ، زمین خواران که میدانستند چند وقت دیگر جاده کمر بندی از کنار باغ وخیلی از مزارع وباغ های دیگر میگذرد ، همه ترفند ها را بکار میبردند تا باغها ومزارع کنار جاده را از دست صاحبانشان بقیمت ارزان در آورند. باغ حاج ناصر شاید جزء اولین قربانیان این جاده کمر بندی شد.

رحمت که تازه با دختر شیخ جواد عروسی کرده بود خانه ای در شهر اجاره کرد وبا کاری که از مدتها قبل در میدان تره بار با چرخ دستی انجام میداد خرج زندگیش را در میآورد.

شیخ جواد متولی و آخوند ده بی بی خاتون بود که میگفتند بنیان این ده بدست پدر شیخ جواد وحاجی خان پدر بزرگ ناصر گذاشته شده ، وداستانش ازاین قرا ر بود:

روزی آن دو که رفیق گرمابه وگلستان بودند هنگام گشت زنی در اطراف شهر به تپه ای میرسند که تک درختی بر بالای آن بود. خدا میداند چه کسی شایع کرد که این در خت را بی بی خاتون دختری از نوادگان یک امام شیعه بربالای آن تپه کاشته است! از آن وقت به بعد مردم دسته دسته دخیل به آن درخت می بستند و بواسطه چشمه ای که در دامنه آن تپه جاری بود وبعدن ساخت یک قنات به همت حاجی خان وساخت خانه هائی در آنجا، آن آبادی شکل گرفت..

وحاجی خان تمام زمین های آنجا را بدست پدر شیخ جواد قباله خودش کرد.

در زمان رضا شاه هم آبادی بی بی خاتون که از نظر حکومتیان چشم گیر نبود از چنگ ماموران محفوظ ماند

بعد از حاجی خان اسکندر خان پدر ناصر اموال پدررا حفظ کرد تا بدست حاج ناصر افتاد که مردی عیاش وخوش گذران بود او اکثر شبها در باغ بالا دوستان مثل خودش را جمع میکرد وتا پاسی از شب به تریاک کشی وعرق خوری وقمار میگذراند

او اصولن آدم دین مداری نبود مکه رفتنش هم بخاطر وصیت پدرش بود که نذر کرده بود اگر ناصر که در کودکی مریضی سختی گرفته بود ، شفا یافت ، او را با خود به سفر مکه ببرد. که عمرپدرش وصال نداد ومادرش اورا مجبور کرد که نذر پدرش را ادا کند. سفر مکه ای رفت وحاج ناصرشد. اما در قمارهای شبانه دار وندارش را از دست داد.

زنش که دختر یکی از خان ها بود از اوجدا شد وبا دو دخترش بخانه پدری بازگشت.

رضا شاه که رفت موج کمونیستی وفضای روشن فکری در میان جوانها قوت گرفت تاثیر مثبت این موج، مبارزه برخی از جوانها با خرافات مذهبی بود که دامنش درخت بی بی خاتون را گرفت ویک شب در آتش سوخت. که میگفتند کار پسر بزرگ شیخ جواد است بعد ها او را دستگیر کردند وچند سالی را در زندان بود. اما در ایام انقلاب اورا که از پرچم داران مبارزه با خرافات بویژه از نوع مذهبی آن بود دستگیر و این بار بدون توجه به روحانی بودن پدرش، اعدام کردند

میگفتند رحمت در دستگیریش دست داشته است. رحمت قدی بلند وهیکلی چهار شانه ودرشت داشت وبزن بهادر بود، در میدان تره بار همه ازش حساب میبردند. یواش یواش چرخ دستی را کنار گذاشت وناتور میدان شد ، شبها با چوب دستی اش مواظب دکان های اکثرن نیمه باز میدان بود که در آمد چشم گیری هم برایش داشت. میگفتند رحمت به پدر بزرگش رفته است قدیمی ها نقل میکردند که پدر بزرگش گردن گاو را میگرفت وبه زمین میزد

رحمت بعداز فروش باغ حاج ناصر به تهران رفت وخیلی زود با لات ها وقداره بند های آنجا اشنا شد . مدتی از نوچه های طراز اول یکی از لات های معروف بود ،در جریان ملی شدن نفت براحتی گروهی را جمع میکرد وتظاهرات راه می انداخت ازآن شلوغی هائی که صبح زنده باد میگفتند وعصر مرده باد.

چند لات را که اعدام کردند، رحمت هم مدتی غیبش زد اما بعدن دوباره پیدلیش شد.

او از سیاست چیزی سرش نمیشد وچند باری هم که به زندان رفت، بخاطر چاقو کشی با دار ودسته اوباشی مثل خودش بود. بارآخر هم در زندان بود که انقلاب شد درها که باز شد بسرعت خودش را به پیروزمندان انقلاب شناساند . بخاطر هیکل درشت ودست بزنی که داشت کارش را از کمیته ها شروع کرد وجزء اولین گروه های حزب الهی شد، که هر کجا صدای مخالفی را خفه میکردند. بعد ها به گروه محافظین روحانیون طراز اول پیوست. وزارت اطلاعات که راه افتاد بخاطر هیکل گنده ومغز تهی اش ، بخدمت آنجا در آمد و ازاولین دسته شکنجه گران شد. کمی سواد خواندن ونوشتن یاد گرفت ونام خودش را مظفر گذاشت شاید هم این یکی از چند نام مستعارش شد ولی حالاهمه اورا حاج مظفر صدا میکردند. چون چند سفری با روحانیون بعنوان محافظ به مکه رفته بود. به خدا ودین اعتقاد چندانی نداشت . در جمع دوستانش وقتی ازش سئوال میکردند « راستی حاجی در مکه چه احساسی داشتی؟»

میگفت من از اعمال حج چیزی سرم نمیشه رفته بودم که محافظ باشم کلی هم خرید کردم. وبا خنده ومسخره میگفت الحمدالله هر وقت میریم دست پر بر میگردیم

شیخ جواد پدر زن رحمت اگرچه پسر بزرگش را کشته بودند، اما همیشه وقتی اسمش میامد میگفت او مثل پسر نوح شد با بدان بنشست. اما بعد از انقلاب به ریاست های پر سود ورانت خواریهای کلانی دست یافت حالا او داری چندین برج مسکونی وچند کارخانه است. پسر کوچکش هم فقط هواپیمای شخصی ندارد والا دست کمی از پدرش در چپاول اموال مردم ندارد.

به همت شیخ جواد ورحمت، حالا در ده خاتون آباد( نام جدیدده بی بی خاتون) امامزاده بزرگی جای آن در خت ساخته اند، چه پول های بی زبانی مردمان زود باور بعنوان نذری نثار این امامزاده ساختگی میکنند که مستقیمن به جیب متولیانی میرود که هیچکس از پیشینه آنها خبر ندارد.

حاج ناصر حالا در دکان کوچکی زیر پله های بازارچه خرازی فروشی میکند وحاج مظفر که باز نشسته شده است وریش وموها را سفید کرده است با آن هیکل درشت وتسبیحی در دستان پراز انگشترعقیق وفیروزه وپیشانی سیاه شده مثلن جای مهر، گاهی به او سر میزند وبا هم از گذشته ها سخن میگویند مظفر خان اسمی که ناصر صدایش میکند فیش حقوقش را نشان او میدهد میگوید: حاجی ببین بعد عمری خدمت به این مردم چقدر بمن میدهند! اما از ثروت فراوان ومال واموالش که این حقوق در برابر انها عددی بحساب نمیاید حرفی نمیزند.

از باغ بالا که سخن میگویندهر دو با هم حسرت میخورند

حالا از آخر یک بلوار بزرگ شهر جاده باریک میشود از زیر پل جاده کمربندی میگذرد دوباره انسوی پل بلوار ادامه می یابد وبه شهرک بزرگی میرسد که در فاز های مختلفی ساخته شده است، در قسمتی اپارتمان های چهار وپنج طیقه ودر فاز دیگری ویلا های شخصی قرار دارد، در خیابان بند یهای زیبا با پارکها ودبستانها ودبیرستانها.

اینجا همان باغ بالا است با زمین های زراعی اطرافش.

یادش بخیر بهار که میآمد درخت های میوه پر از شکوفه می شدند وچه عطری فضا را پر میکرد بالای باغ عمارت زیبای اربابی بود، در کنار استخری پراز آب زلال، غروب ها خوردن کاهو سکنجبین چه صفائی داشت ،کاهی یک چای داغ در کنار آن استخر خستگی لذت بخش یک روز کاری را از تن رحمت بدر میبرد.

ایاحالا رحمت در حسرت آنروزها به گذشته نا مطلوبش فکر نمیکند ؟وته دلش آرزو نمیکند، که ایکاش چنین زندگیش الوده این ثروت کثیف نمیشد.و دستش احتمالن بخون بی گناهان .میگویند جلاد ها هم گاهی گریه میکنند.

براستی انسان موجود شگفت انگیزی است.
ولی ایکاش پسر بزرگ شیخ جواد وادم هائی مثل اور ا اعدام نمی کردند تا به این مردم زود باور می فهماندند که خورشیدشان کجاست؟

تنگ غروب – علی میرعطائی

مرداد ۱۳۹۳

زور آزمائی با
نویسندگان داستان های کوتاه.
منهم با این داستانک
طبع آزمائی می کنم.
اجازه هست؟ علی میرعطائی

قرار را تنگ غروب گذاشته بودم. کسی جز خودم مقصرنبود چون ساعت مشخصی را تعیین نکرده بودم. جایش دنج و با حال بود، ولی تنگ غروب معنی نداشت. در فصل پائیز که با شتاب به دنبال زمستان می رود، غروب یا همان تنگ غروب از ساعت شش شروع می شود و می رود تا ساعت هشت و حدود های نه. سه ساعت. مگر قرار سه ساعت هم می شود؟ او چرا اعتراض نکرد؟ چرا اشتباه من را جبران نکرد؟ تقصیر من است. وقتی پرسید کی و کجا؟ ذوق زده دستپاچه شدم.همیشه وقتی انتظار همراهی نداری، چنین می شود.
تحمل خانه نشستن نداشتم، کندی حرکت ثانیه ها اذیتم می کرد، و هر دقیقه فشار سال را داشت. تو خیابان هم که نمی شد حدود سه ساعت پرسه زد. ممکن بود او که به یاری اینترنت آشنا شده بودیم، آخرین دقایق ” تنک غروب ” بیاید. به فکر چاره افتادم، به فکر اصلاح قرار. برایش ئی میل فرستادم:
“….ساعت هفت بعد از ظهر در همانجا منتظرت هستم …”
بیش از چهار ماه بود که به یاری ” اینترنت ” با هم آشنا شده بودیم. قد یک دنیا دلم می خواست ببینمش تا واقعیت را بجای تصوراتم بنشانم. سهم بزرگی از ذهنم را پر کرده بود. شروع کردم به آراستن خودم، ولی در حدی که توی ذوقش نخورد. یادم آمد که نپرسیده ام چه لباسی به تن خواهد داشت تا شناسائی بهتر انجام شود.عکسش را دیده بودم، اما بیم اشتباه هم بود. دست به کار ارسال ئی میل دوم شدم که دیدم، جوابم را داده است. اول آن را خواندم:
“…اگر اشکالی ندارد بماند برای یک روز دیگر. کاری پیش آمده ..”
چند بار خواندمش و زدم بیرون تا هوائی بخورم.

محلل – صادق هدایت- به انتخاب ابوالفضل سپاسی

مرداد ۱۳۹۳

چهار ساعت بغروب مانده پس قلعه در میان کوه ها سوت و کور مانده بود . جلو قهوه خانه کوچکی تنگهای دوغ و

شربت و لیوانهای رنگ برنگ روی میز چیده بودند . یک گرامافون فکسنی با صفحه های جگر خراشش آنجا روی

سکو بود قهوه چی با آستین بالازده سماور مسوار را تکان داد، تفاله چائی را دور ریخت، بعد پیت خالی بنزین

را که دسته مفتولی به آن انداخته بودند برداشته بسمت رودخانه رفت.

آفتاب میتابید، از پائین صدای زمزمه یکنواخت آب که در ته رودخانه رویهم میغلطید و حالت تر و تازه بآنجا داده

بود شنیده میشد . روی یکی از نیمکتهای جلو قهوه خانه مردی با لنگ نم زده روی صورتش دراز کشیده و

آجیده هایش را جفت کرده پهلویش گذاشته بود . روی نیمکت قرینه آن، زیر سایه درخت توت، دو نفر پهلوی هم

نشسته و بدون م قدمه دل داده و قلبه گرفته بودند . بطوری چانه شان گرم شده بود که بنظر می آمد سالهاست

یکدیگر را میشناسند.

مشهدی شهباز لاغر، مافنگی با سبیل کلفت و ابروهای بهم پیوسته گوشه نیمکت کز کرده، دست حنا بست ه اش را

تکان میداد و میگفت:

دیروز رفته بودم مرغ محله ( مغ مح له؟ ) پیش پسر دائیم، آنجا یک باغچه دارد . میگفت پارسال سی تومان مک »

آلوچه زرد آلوی باغش را فروخت . امسال سرمازده، همه سردرختیها ریخته، بیک حال و زاریاتی بود . زنش هم

« . بعد از ماه مبارک تا حالا بستری افتاده، کلی مخارج روی دستش گذاشته

آمیرزا یدالله عینکش را جابجا کرد، با تفنن چپق میکشید، ریش جو گندمیش را خاراند و گفت:

« . اصلا خیر و برکت از همه چیزها رفته »

شهباز سرش را از روی تصدیق تکان داد و گفت:

قربان دهنت . انگار دوره آخر زمان است. رسم زمانه برگشته . خدا قسمت بکند بیست و پنجسال پیش در »

خراسان مجاور بودم . روغن ی کمن دو عباسی بود، تخم مرغ میدادند ده تا صد دینار . نان سنگگ میخریدیم ببلندی

یک آدم . کی غصه بی پولی داشت؟ خدا بیامرزد پدرم را یک الاغ بندری خریده بود . با هم دو ترکه سوار میشدیم .

من بیست سالم بود، توی کوچه با بچه های محله مان تیله بازی می کردم. حالا همه جوانها از دل و دماغ میافتند، از

غورگی مویز میشوند، باز هم قربان دوره خودمان، بقولی آن خدا بیامرز : اگر پیرم و میلرزم بصد تا جوان

« . میارزم

« ! سال بسال دریغ از پارسال » : یدالله پک زد بچپقش، گفت

« . خدا همه بنده های خودش را عاقبت بخیر کند » : شهباز گفت

بجان خودت یکوقت بود در خانمان سی نفر نان خور داشتیم، حالا فکریم » : یدالله قیافه جدی بخودش گرفت

روزی یکریال پول توتون و چائی ام را از کجا گیر بیاورم دو سال پیش سه جا معلمی می کردم، ماهی هشت

تومان در میآوردم . همین پریروز که عید قربان بود رفتم خانه یکی از اعیان که پیشتر معلم سرخانه بودم . بمن

گفتند که بروم دعا برای گوسفند بخوانم، قصاب بی مروت حیوان زبان بسته را بلند کرد بزمین کوبید . داشت

کاردش را تیز می کرد، حیوان تقلا کرد، از زیر پایش بلند شد . نمیدانم چه روی زمین بود، دیدم چشمش ترکیده

ازش خون میریخت . دلم مالش رفت، ببهانه سردرد برگشتم، همه شب هی کله خون آلود گوسفند جلو چشمم

میآمد. آنوقت از دهنم در رفت کفر گفتم، کفر خیال کردم … نه زبانم لال، در خوبی خدا که شکی نیست، اما این

جانوران زبان بسته، گناه دارد. خدایا، پروردگارا، تو خودت بهتر میدانی، هر چه باشد انسان محل نسیان است.

آره، اگر میتوانستم هر چه تو دلم هست بگویم …! آخر نمیشود » : آمیرزا یدالله لختی بفکر فرو رفت، دوباره گفت

« . همه چیز را گفت. استغفرالله زبانم لال

« . برو فکر نان کن خربزه آب است » : شهباز مثل اینکه حوصل هاش سررفت گفت

« . آره، از دست ما چه بر میآید؟ از اول دنیا همینطور بوده » : میرزا یدالله با ب یمیلی گفت

ما دیگر ازمان گذشته، بقولی مردم پاتیلمان در رفته، از بی کفنی زنده مانده ایم. چه حقه هائی که در » : شهباز گفت

«. این دنیای دون نزدیم، یکوقت تهران دکان بقالی داشتم، خرج در رفته روزی شش قران پ سانداز میکردم

« . بقال بودی؟ من از بقال جماعت خوشم نمیآید » : میرزا یدالله حرفش را برید

«؟ چرا »

« . قصه اش دراز است، حالا تو اول حرفت را تمام بکن »

شهباز دنباله سخن را گرفت : بله، دکان بقالی داشتم . امرم می گذشت، کم کم یک خانه و لانه ای برای خودمان دست

و پا کردیم، چه دردسرتان بدهم، آنوقت یک پتیاره ای پیدا شد. الان پنج سال است که زنم مرا بخاک سیاه نشانده .

این زن نبود، آتشپاره بود . تازه با خون دل آمده بودم سر و سامانی بگیرم، هر چه رشته بودم پنبه کرد، مخلص

حضرت مرا طلب یده، باید » : کلثوم، والده احمد یک شب از پای وعظ برگشت . پاهایش را توی یک کفش کرد که

پیسی ای بسرم آورد که نگو و نشنو … مرا بگو که عقلم را دادم دست این زن! هر « بروم استخوانم را سبک بکنم

چه باشد، آدمیزاد شیر خام خورده، من همان آدم بودم که از سبیلهایم خون میچکید . یک زن عقلم را دزدید …

این چیزها سرم نمیشود، مهرم حلال، جانم آزاد. خودم یک » خدا نکند که زن زیر جلد آدم برود. همان شب میگفت

النگو با گردن بند دارم، آنها را میفروشم میروم … استخاره هم کرده ام خوب آمده، یا طلاقم بده یا بهمین سوی

آقا هر چه کردم، مگر حریفش شدم؟ دو هفته تو روی من نگاه نکرد آنقدر کرد، کر د « . چراغ بچه ات را خفه می کنم

که هر چه داشتم فروختم، پول جرینگه کردم دادم بدستش، پسر دو سال ه ام را برداشت و رفت آنجا که عرب نی

« . بیندازد. تا حالا که پنجسال است رفته، نمی دانم چه بسرش آمده

« . خدا کند که از شر عربها محفوظ باشد » : میرزا یدالله گفت

آره، میان عربهای لختی زبان نفهم ای ن عمریها بیابان برهود، آفتاب سوزان ! انگار که آب شد بزمین فرو »

« . رفت. دریغ از یک انگشت کاغذ. راست میگویند که زن یک دنده اش کم است

« . تقصیر مردها است که آنها را اینجور بار میآورند و نمیگذارند چشم و گوششان باز بشود » : میرزا یدالله گفت

چیزیکه غریب است، این زن اصلا خل و چل بود . نمیدانم چطور شد که یکمرتبه » : شهباز گرم صحبت خودش ب ود

« … آتشی شد، گاهی تنهائی گریه میکرد، گاس برای شوهر اولش بود

«؟ مگر تو شوهر دومیش بودی » : میرزا یدالله پرسید

« . دیگر بله، چی میگفتم، حرفم یادت رفت »

« . شوهر اولش گفتی »

بله، اول خی ال می کردم که برای شوهر اولیش بوده … در هر صورت هر چه بزبان خوش خواستم حالیش بکنم، »

انگاریکه با دیوار حرف میزنم، مثل چیزیکه اجل پس گردنش زده بود، نمی دانم چه بسر پسرم آورد . آیا روزی

« . میآید که چشمم تو چشمش بیفتد؟ پسری که بعد از اینهمه نذر و نیاز خدا بمن داد

هر کسی را نگاه بکنی یک بدبختی دارد . لب کلام آنست که مردم باید آدم بشوند، باسواد » : میرزا یدالله گفت

بشوند. آخر تا آنها خر هستند ما هم سوارشان میشویم . یکوقت بود خودم بالای منبر میگفتم، هر کس یک سفر

« . بعتبات برود آمرزیده میشود و جایش در بهشت خواهد بود

« ؟ شما که از علماء نیستید » : شهباز

« . این حکایت مال دوازده سال پیش است، م یبینی که معمم نیستم. حالا همه کاره ام و هیچکاره »

میرزا یدالله زبان را دور دهنش گردانید و با حالت افسرده گفت:

« . زندگانی مرا هم یک زن خراب کرد »

« ! امان از دست زن » : شهباز

نه، این دخلی بزن ندارد . این بدبختی دست خودم است اگر تهران بودی، لابد اسم ابوی را شنیده ای… ما از زیر »

بته در نیامده ایم. پدرم از آنهائی بود که نعلین جلو پایش جفت می شد. اسمش را که میبردند یکی میگفتند و صد تا

از دهانشان می ریخت. وقتی بالای منبر می رفت، جا نبود که سوزن بیندازی. همه کله گنده ها ازش حساب می بردند.

مقصودم این نیست که بیخودی قمپز در بکنم، چون آن مرحوم هر چه بود برای خودش بود:

گیرم پدر تو بود فاضل از فضل پدر ترا چه حاصل؟

بهر حال بعد از فوت مرحوم ابوی من جانشین او شدم و در خانه را باز کردم خوب یک خانه با یکمشت و »

خرت خورت هم برایمان گذاشت . خودم هنوز طلبه بودم و ماهی چهار تومان با پنج من گندم مستمری داشتم،

باضافه ماه محرم و صفر نانمان توی روغن بود . یک لفت و لیسی میکردیم . چون معروف بود که نفس مرحوم

ابوی مجرب است . یکشب مرا سر بالین نا خوشی بردند تا دعا بدهم . دیدم دختر هشت یا نه ساله ای در آن میان

« … میپلکید آقا بیک نظر گلویمان پیش او گیر کرد، جوانی است و هزار چم و خم

پیش او دو تا صیغه داشتم که هر دو را مطلقه کرده بودم، ولی این چیز دیگری بود میگویند که لیلی را بچشم »

مجنون باید دید . باری دو روز بعد یک دستمال آجیل آچار و سه تومان پول نقد فرستادم، عقدش کردم . شب که

او را آوردند، آنقدر کوچک بود که بغلش کرده بودند . من از خودم خجالت کشیدم . از شما چه پنهان؟ این دختر تا

سه روز مرا که می دید مثل جوجه می لرزید. حالا من که سی سالم بود، جوان و جاهل بودم . اما آن مردهای هفتاد

« . ساله را بگو که با هزار جور ناخوشی دختر نه ساله می گیرند

خوب بچه چه سرش میشود که عروسی چیست؟ بخیالش چارقد پولکی سرش میکنند، رخت نو میپوشد و در »

خانه پدر که کتک خورده و فحش شنیده شوهر او را ناز و نوازش میکند و روی سرش میگذارد، ولی نمیداند که

« . خانه شوهر برایش دیگ حلوا بار نگذاشته اند

بهرحال من آنقدر زحمت کشیدم تا او را رام کردم : شب اول از من میترسید. گریه میکرد. من قربان صدقه اش »

میرفتم، می گفتم: بالای غیرتت آبروی ما را بباد نده، خوب تو آن بالای اطاق بخواب من این پائین، چون دلم برایش

میسوخت. خیلی خودداری کردم که بجبر با او رفتار نکردم ، وانگهی دیگر چشم و دلم سیر بود و کار کشته شده

بودم. بهر صورت او هم نصیحت مرا بگوش گرفت.

شب اول برایش یک قصه نقل کردم، خوابش برد.

شب دوم یک قصه دیگر شروع کردم و نصفش را برای شب بعد گذاشتم.

شب سوم، هیچ نگفتم تا اینکه یارو بصدا در آمد و گفت : تا آنجا که ملک ج مشید رفت بشکار، پس باقیش را چرا

امشب سرم درد میکند، صدایم نمیرسد، اگر اجازه » : نمیگوئی؟ مرا می گوئی از ذوق توی پوست نمیگنجیدم، گفتم

« . بهمین شیوه رفتم جلوتر، رفتم جلوتر تا اینکه رام شد .« بدهید بیایم جلوتر

شهباز خنده اش گرفت . خواست چیزی بگوید، اما صورت جدی و چشمهای اش کآلود میرزا یدالله را که از پشت

شیشه عینک دید، خودداری کرد.

این حکایت دوازده سال پیش است، دوازده سال ! نمیدانی چه زنی بود، » : میرزا یدالله با حرارت مخصوصی میگفت

سرجور، دلجور بهمه کارهایم رسیدگی میکرد . آخ حالا که یادم میافتد … همیشه گوشه چادر نما ز بدندانش بود .

رختها را با دستهای کوچکش میشست، روی بند میانداخت . پیراهن و جورابم را وصله میزد . دیزی بار میگذاشت

دست زیر بال خواهرم میکرد، چقدر خوش سلوک، چقدر مهربان ! همه را فریفته اخلاق خودش کرده بود . چه

هوشی داشت؟ من خواندن و نوشتن را باو یاد دادم . سر دو ماه قرآن میخواند. اشعار شیخ را از بر م یکرد، سه

سال با هم سر کردیم، که الذ اوقات زندگی من است . دست بر قضا در همین اوان بود که وکیل بیوه میوه ای شدم

که بی پول نبود . خودش هم آب و رنگی داشت . آقا برایش دندان تیز کردیم . تا اینکه بخیال افتادم او را بحباله نکاح

در بیاورم . نمیدانم کدام خدانشناس خبرش را برای زنم آورد . آقا روز بد نبینی، این که ظاهرًا خل وضع بنظر

میآمد. نمی دانستم آنقدر حسود است . هر چه بزبان خوش خواستم سرش را شیره بمالم، مگر حریفش شدم؟ با

وجود اینکه از بابت حق الوکاله مقدار وجهی آن ضعیفه بمن بده کار ب ود، از اینکار صرف نظر کردم و میانه مان

پاک بهم خورد. ولی نمیدانی یک ماه این زن چه بروز من آورد!

شاید دیوانه شده بود یا چیز خورش کرده بودند. بکلی عوض شد. دستش را بکمرش زد و حرفهائی بار من کرد »

الهی عینک را روی نعش ت بگذارند، عمامه پر مکرت را دور گردنت » : که تو قوطی هیچ عطاری پیدا نمیشد . می گفت

ب پیچند. از همان روز اول فهمیدم که تو تیکه من نیستی . روح آن بابای قرمساقم بسوزد که مرا بتو داد . من

یکوقت چشمم را باز کردم دیدم، توی بغل تو قرمساقم . سه سال آزگار است که با گدائی تو ساخته ام. اینهم دست

مزدم بود؟ خدا سر و کار آدم را باآدمهای بیغیرت نیندازد داغ پشت دستم گذاشتم، زور که نیست ؟ دیگر با تو

نمی توانم زنگی بکنم مهرم حلال، جانم آزاد بهمین سوی چراغ میروم… میروم بست می نشینم. همین الان. همین

«. الان

آنقدر گفت، گفت که من از جا در رفتم . جلو چشمم تیره و تار شد. همینطور که سر شام نشسته بودم،

ظرفها را برداشتم پاشیدم میان حیاط، سر شب بود پا شدیم با هم رفتیم بحجره آشیخ مهدی در حضور او زنم را

«. سه طلاقه کردم

فردایش پشیمان شدم، ولی چه فایده که پشیمانی سو دی نداشت و زنم بمن » . دست روی دستش میزد

حرام شده بود . تا چند ر وز مثل دیوانه ها در کوچه و بازار پرسه میزدم . اگر آشنائی بمن بر میخورد از حواس

پرتی سلامش را نمی گرفتم.

بعد از این دیگر من روی خوشی به خودم ندیدم . یک دقیقه صورتش از جلو چشمم رد نمشد، نه خواب

داشتم و نه خوراک. نمیتوانستم در خانه مان بند شوم . در و دیوار بمن ف حش میداد . دو ماه ناخوش بستری شدم .

توی هذیان همه اش اسم او را میآوردم . بعد هم که رمقی پیدا کردم، معلوم بود اگر لب تر می کردم صد تا دختر

پیشکشم می کردند، اما او چیز دیگری بود . بالاخره عزمم را جزم کردم تا بهر وسیله ای که شده دوباره او را

بگیرم. عده او سر آمد . رفتم این در بزن آن در بزن، دیدم هیچ فایده ای ندارد . هر چه جل و پلاس ، کتاب پاره و

ته خانه برایم مانده بود فروختم . هژده تومان پول درست کردم . چاره ای نداشتم مگر اینکه یکنفر محلل پیدا بکنم

که زنم را به خودش عقد بکند، بعد طلاقش بدهد، تا دوباره بعد از انقضای سه ماه و ده روز بتوانم او را بگیرم.

یک بقال الدنگ پف یوزی در محله مان بود که هفت تا سگ صورتش را میلیسید سیر میشد . از آنهائی »

بود که برای یک پیاز سر میبرد؛ رفتم با او ساخت و پاخت کردم که ربابه را عقد بکند، بعد او را طلاق بدهد و من

همه مخارج را اضافه پنج توما ن باو بدهم او هم قبول کرد گول مردم را نباید خورد همین مرد که، همین پف

«… یوز

شهباز بارنگ پریده صورتش را در دو دستش پنهان کرد و گفت:

«… بقال بود؟ اسمش چه بود؟ چه بقالی بود؟ مال کدام محله؟ نه… نه… هیچ همچنین چیزی نمی شود »

ولی میرزا یدالله بطوری گرم صحبت بود و پیش آمدها جلو چشمش مجسم شده بود که دنبال حرفش را

قطع نکرد:

همان مرد که بقال زنم را عقد کرد . نمیدانی چه حالی شدم . زنیکه سه سال مال من بود، اگر کسی »

اسمش را بزبان می آورد شکمش را پاره می کردم . درست فکر کن حالا باید به دست خودم همسر این مردکع

گردن کلفت بشود. با خودم گفتم، شاید این انتقام صیغه هایم است که با چشم گریان طلاق دادم باری فردا صبح

زود رفتم در خانه بقال . یکساعت مرا سر پا معطل کرد که یک قرن بمن گذاشت . وقتیکه آمد باو گفتم : الوعده وفا،

زنم » : ربابه را طلاق بده، پنج تومان پیش من داری . هنوز صورت شیطا نیش جلو چشمم هست، خندید و گفت

«. است، یک مویش را نمیدهم هزار تومان بگیرم. چنان برق از چشمم پرید

«… نه ، هیچ همچین چیزی نمیشود. راستش را بگو…اوه » : شهباز میلرزید و گفت

حالا دیدی حق بجانب من بود؟ حالا فهمیدی چرا از بقال جماعت بیزار م؟ وقتیکه گفت » : میرزا یدالله گفت

یک مویش را نمیدهم هزار تومان بگیرم، فهمیدم میخواهد بیشتر پول بگیرد . ولی کی فرصت چانه زدن داشت؟

نمی دانی کجای آدم میسوزد . دود از کله ام بلند شد . باندازه ای حالم منقلب بود، باندازه ای از زندگی بیزار شده

بودم، که دیگر جوابش را ندادم . یک نگاه باو کردم که از هر فحشی بدتر بود . از همان راه رفتم بازار سمسارها .

عبا و ردایم را فروختم، یک قبای قدک خریدم . کلاه نمدی سرم گذاشتم . گیوه هایم را ور کشیدم راه افتادم . از آن

وقت تا حالا سلندر و حیران از این شهر بآن شهر از این ده بآن ده میروم . دوازده سال آزگار دیگر نمی توانستم

در یکجا بمانم، گاهی نقالی میکنم، گاهی معلمی .. برای مردم کاغذ مینویسم، در ق هوه خانه ها شاهنامه میخوانم، ن ی

میزنم، خوشم میآید که دنیا و مردم دنیا را سیاحت بکنم . میخواهم همینطور عمرم بگذرد . خیلی چیزها آدم

دستگیرش میشود، وانگهی دیگر پیر شدیم . برای مرده ها مردار سنگ میسازئیم . یک پایمان این دنیا است، یکیش

آن دنیا. افسوس که تجربه هایمان دیگر به درد این دنیا نمیخورد. شاعر چه خوب گفته:

مرد خردمند هنر پیشه را عمر دو بایست در این روزگار

«. تا به یکی تجربه آموختن با دگری تجربه بردن بکار

میراز یدالله باینجا که رسید خسته شد، مثل اینکه آواره هایش از کار افتاد چون زیادتر از معمول فکر

کرده بود و حرف زده بود، دست کرد چپقش را برداشت، به آب رودخانه خیره خیره نگاه میکرد و به آواز دور و

خفه ای که از پشت کوه میآمد گوش می داد.

شهباز سرش را از ما بین دو دست برداشت. آهی کشید و گفت:

«! هیچ دوئی نیست که سه نشود »

میرزا یدالله منگ و مات بود، متوجه او نشد.

«. یک مرد دیگر را هم بی خانمان می کند » : شهباز بلندتر گفت

«؟ کی » : یدالله بخودش آمد، پرسید

«. همان ربابه آتش بجان گرفته »

«؟ مقصود چیست » : میرزا یدالله چشمهایش از حدقه بیرون آمده بود. هراسان پرسید

راستی روزگار خیلی آدم را عوض می کند. صورت چین میخورد، » : مشهدی شهباز خنده ساختگی کرد

«، موها سفید میشود، دندانها میافتد. صدا عوض می شود، نه شما مرا شناختید و نه من شما را

«؟ چطور » : میرزا یدالله پرسید

« ! ربابه صورتش مهر آبله نداشت؟ چشمهایش را متصل بهم نمی زد »

«؟ کی بتو گفت » : میرزا یدالله پرخاش کرد

شما آقا شیخ یدالله، پسر مرحوم آقا شیخ رسول نیستید که در کوچه حمام مرمر » : مشهدی شهباز خندید

«. منزل داشتید؟ هر روز صبح از جلو دکانم رد می شدید؟ منهم محلل هستم، همانم

میرزا یدالله سرش را نزدیک برد و گفت:

تو همانی که دوازه سال مرا باین روز انداختی؟ همان شهباز بقال تو هستی؟ یکوقت بود توی همین »

کوه کمر ، اگر بدست من افتاد بودی حسابمان پاک شده بود . افسوس که روزگار دست هر دومانرا از پشت

«. بسته

بارک الله رب ابه، تو انتقام مرا کشیدی . او هم ویلان است بروز من » : بعد دیوانه وار با خودش می گفت

دوباره خاموش شد و لبخند دردناکی روی لبهایش نقش بست. «. افتاده

کسیکه روی نیمکت روبروی آنها خوابیده بود، غلت زد : بلند شد نشست، خمیازه کشید، چشمهایش را

مالاند.

مشهدی شهباز و میرزا یدالله دزدکی بهم گاه می کردند، ولی می ترسیدند که نگاهشان با هم تلاقی بکند

دو دشمن بیچاره از هنگام کشمکش عشق و عاشقی شان گذشته بود. حالا بایستی بفکر مرگ بوده باشند.
شهباز بعد از کمی سکوت رو کرد به قهوه چی و گغت:

«، داش اکبر، دو تا قند پهلو بیار »

به شکر این که داری دست بر میخانه ای ساقی – صائب تبریزی

مرداد ۱۳۹۳

به شکر این که داری دست بر میخانه ای ساقی
مرا از دست غم بستان به یک پیمانه ای ساقی
مصفا کن ز عقل و هوش ارواح مقدس را
چمن را پاک کن از سبزه‌ی بیگانه ای ساقی
خمار می پریشان دارد اوراق حواسم را
مرا شیرازه کن چون گل به یک پیمانه ای ساقی
اگر چه آب و خاک من عمارت بر نمی دارد
ز درد باده کن تعمیر این ویرانه ای ساقی
برآر از پرده‌ی مینا شراب آشنارو را
خلاصی ده مرا زین عالم بیگانه ای ساقی
به خورشید سبک جولان، فلک بسیار می‌نازد
به دور انداز ساغر را تو هم مستانه ای ساقی
حریف باده‌ی بی‌غش، ز غشها پاک می‌باید
جدا کن عقل را از ما، چو کاه از دانه ای ساقی
کشاکش می‌برد هر ذره خاکم را به صحرایی
ز هم مگذار اجزای مرا بیگانه ای ساقی
مرا سرمای زهد خشک چند افسرده دل دارد؟
بریز از پرتو می، رنگ آتشخانه ای ساقی
نگردد پشتبان رطل گران گر قصر هستی را
به راهی می‌رود هر خشت این غمخانه ای ساقی
اگر از خاک برداری به یک پیمانه صائب را
چه کم می‌گردد از سامان این میخانه ای ساقی؟

دلم برای تو تنگ است… خسرو باقرپور

مرداد ۱۳۹۳

دلم برای تو تنگ است
تا تو چه راهِ درازی ست، آه!
و من، شناور بر تخته پاره ی امکان
بر این رودِ آرام
چه کُند می گذرم.
دلم برای تو تنگ است
به خانه می رسم آیا؟
خانه ای که پُر از پریشانی ست
بی آن که عطر آشفته ی گیسویِ تو
در جانِ من و هوایِ خانه بپیچد.
دلم برای تو تنگ است
اُطاق سیاه است
سیاه تر از فراق
سیاه تر از چشمانِ ناپدیدِ تو
سیاه تر از این چمدان
که سالهاست با رنجِ بی امان
می کشانمش با خود
از تو تا خودم و از خودم تا تو.
دلم برای تو تنگ است
رخسارِ تو هاشور می خورد انگار،
بر این برکه زلال
که بارانش هر روز تازه تر می کند
و من انباشته از عطش
در خیالِ پریشانِ گیسویت
در این اطاقِ سیاه
با سیگارم دود خواهم شد.
۵ تیر ۱٣۹٣ – لندن

درس زندگی -رحیم سینائی

مرداد ۱۳۹۳

مانده در یاد درس استادم
که بمن درس زندگی می‌داد
بود دریای زرف و موّاجی
کزدلش دُرّ پُر بها می‌زاد
*
یک بیک می‌شِمُرد اوصافی
بهر آنها نماد می‌آورد
تا به خاطر سپارم آن درسش
رو به تمثیل شاد می‌آورد
*
کوه در درسش استقامت بود
باد یعنی رها زِهَر بندی
سرو یعنی فقیرِ آزاده
غیر نازش کجاست؟پابندی
*
تاک یعنی اگر چه پُر باری
در تَمَوّل خُضوع باید داشت
بید یعنی که خستگی ها را
باید از جان خستگان برداشت
*
او بمن گفت سوسن زیبا
ده زبان دارد و ولی خاموش
مثل نیلوفران آبی رنگ
گاه باید شوی سراپا گوش
*
بمن آموخت قطره می‌ماند
گر به دریا سفر کند با رُود
از تعلّق اگر رها گردی
عطرآگین کنی فضا چون عود
*
داد تعلیم مثل باران باش
تا بشویی غُبار هر رُخسار
مثل پروانه درس عشق آموز
کینه بردل مگیر از دلدار
*
یاد آن سالها که توی کلاس
درسها درس زندگی بودند
رسم وآیین مردمان زیبا
همه آرام وشاد آسودند
*
آه استاد درس زندگیت
تا دَم مرگ باخودم دارم
آرزو هست در دل ‹ سینا›
پای خود جای پات بگذارم

تا کجا می رود این دشنه سرد؟- محمود

مرداد ۱۳۹۳

تا کجا می رود این دشنه سرد؟
ضربه را کی و کجا؟
کس نمی داند.
بس تبه کار کسی! ست
هدف اول او قلب من است
که دگر سینه نواز دم آرامم نیست

سروده کوتاهی از : مریم الهی

مرداد ۱۳۹۳

وقتی با هیچ هق هقی
تب نبودنت
پایین نمی آید
با کدام واژه
تو بگو
با کدام واژه
پاشویه کنم
این نفس های
گُر گرفته ام را…..

غزلی از دکتر کریم سهرابی ” یاغی”

مرداد ۱۳۹۳

باختم ،در عشق، هر چه داشتم
یک پشیزی، بهرِ خود، نگذاشتم
باز هم، می بازم اش، بارِ دگر
در بساطم،چیزی ار، می داشتم
اینک، این من، پاکبازی آس و پاس

خویشتن را،قهرمان، انگاشتم
در بیابان،پا برهنه، تنگ دست
در خطا، هر جا قدم بر داشتم
گر چه پُشتم،اینهمه طاقت نداشت
درد،پُشتِ درد ،می انباشتم
دانه ای ،روُیا تر ، از قلبِ بهار
بُردم و ،در شوره زاران کاشتم
سوختم خود را، و، بَر ،خاکسترم
از  ندامت،  بیرقی  افراشتم
سخت و سنگین است،یاغی ، جُرمِ من
عاشقی   را،ساده   می پنداشتم

تقدیم به خانم سیمین بهبهانی بمناسبت زادروز شان – مهران رفیعی

مرداد ۱۳۹۳

سلامی به سیمین

به بانویِ فرهنگِ ایران درود
به سیمین که شیرین غزل ها سرود
صدایش همیثه رسا و بلند
که گوید که ما را ندایی نبود؟
همه شعر او شور و نور و امید
چو سروی که خوی ش خمیدن نبود
به عهدی که واعظ عزا می ستود
همه دفترش شعرِ نغز و سرود
چو تیغِ سپه بر گلوها فشرد
در او ترسی از حکم و فتوا نبود
کند زین شبِ تیره ایران گذر
نشانی نماند از این قیر و دود
بمان سرخوش و شعرِ زیبا سرا
نشاید چنین گوهری را فرود

اهورائی من ، سروده ای از” بانام مستعار ” آرامش سپید

مرداد ۱۳۹۳

وقتی زیر آسمان چشمهایت راه میروم
مرا نگاه کن
نگاهت را دوست دارم
باور کن هیچ اتفاقی نمی افتد
فقط دلم می خواهد
چشمهای تو ،آتش اشتیاقم را مهار کند
و مرا به زندگی وا دارد
می خواهم همه ی چیزهایی که دارم طعم نگاهت را بگیرد
می خواهم با نگاه تو
همه ی چیزهایم را تازه کنم
حتی عادتهای روزانه ام را
می خواهم همه چیز در تسخیر چشمهای تو باشد همین!

سروده ای کوتاه -مهرداد اکبری

مرداد ۱۳۹۳

هر مرد که پس از من ببوسدت
بر لبانت
تاکستانی را خواهد یافت
که من کاشته ام!

سروده ای از فاضل نظری به انتخاب مهران امیدی

مرداد ۱۳۹۳

آیین عشق بازی دنیا عوض شده ست
یوسف عوض شده ست ، زلیخا عوض شده ست ..

سر همچنان به سجده فرو برده ام ولی
در عشق سال هاست که فتوا عوض شده ست ..

خو کن به قایقت که به ساحل نمیرسیم
خو کن که جای ساحل و دریا عوض شده ست ..

آن با وفا کبوتر جلدی که پر کشید
اکنون به خانه آمده اما عوض شده ست ..

حق داشتی مرا نشناسی، به هر طریق
من همچنان همانم و دنیا عوض شده ست ..

نگاهی کوتاه به رمان ” ابن الوقت ” – اثریوسف انصاری – آرش آذرپناه

مرداد ۱۳۹۳

ز خود هر چند بگریزم همان در بندِ خود باشم/ رمِ آهوی تصویرم شتابِ ساکنی دارم

ابن الوقت، رمانِ تازه ی دوست نویسنده ام یوسف انصاری، را سرانجام خواندم. فکر نمی کنم منتقد خوبی باشم؛ خاصه وقتی که بخواهم درباره ی اثر دوستی حرف بزنم. اما مضمونِ رمان یوسف را آن قدر به دغدغه ی شخصی خودم نزدیک می دانم که بتوانم ابراز نظری کرده باشم و پیشنهاد خواندنی بدهم. ترجیح می دهم خلاصه ای از داستان را ننویسم اینجا؛ چون اگر بگویم ابن الوقت داستان مردی است که پیش از مهاجرت به زادگاه خود برمی گردد تا برای آخرین بار برخی خاطره ها را مرور کند و بعد بِکَنَد و برود، سطحی ترین دریافت را از این رمان ارائه داده ام. بویژه آن که رمان یوسف انصاری تا اندازه ای فرم گرا هم هست و از این رو حجمی ایجاد می کند که خلاصه پذیر نیست. ابن الوقت در یک سخن داستان فرار است و رجعت. تردید میانِ فرار از خویشتن و بازگشت به خویشتن. راوی ابن الوقت آن قدر از کسانِ دیگر می گریزد تا می انجامد به گریز از خویش؛ تا تن می سپارد به گمنامی و بی خویشی. در حقیقت آدمی که می خواهد با فرار از دیگران و محیطش به درک تازه ای از جایگاه خود در هستی برسد، به نتیجه ای متضاد تن در می دهد و خود را گم می کند. او پیش از مهاجرت، از تهران به زادگاهش باز می گردد و در عین توصیفی شاعرانه از تبریز می خواهد به درکی از خویشتن برسد که البته چنان که گفتم در پایان رمان نافرجام می ماند. بهترین توصیف از وضعیت کنونی راوی را می توان با همان لک لکِ از کوچ بازمانده در داستان توجیه کرد. نویسنده با ذکاوت از این تصویر که در چند جای رمان تکرار می شود، به تمثیلی هستی شناختی از وضعیت راوی و در مقیاس کلان وضعیت روانیِ بشر امروز می رسد. زادگاه چیز تازه ای برای راوی ندارد. معشوقه ای از دست رفته و برادری مرده و پیوندهای گسسته همه ی آن چیزی است که از شهر روی دستِ راوی مانده اند. جالب آن جاست که راوی در این سفر حتا موفق به دیدن گور برادرش هم نمی شود. این ناکامی او در پایان داستان با وضعیتی شگرف تکمیل می شود و به این سان پایان بندی قدرتمند و محشری را برای رمان رقم می زند. آشنایان قدیم راوی دیگر او را نمی شناسند. راوی در خود گم می شود و اضطرابی فلسفی وی را فرا می گیرد. در همین حین نویسنده بار دیگر لک لک تنهای بازمانده را به مثابه ی تصویری استعاری به تصویر می کشد. آیا همه ی ما بازماندگانی از قافله ی دیگرانیم؟ دیگرانی که اسیر روزمرگی اند تنهایند یا آنی که قرار است در تنهایی تازه اش به دریافتی تازه برسد؟ در یک سخن می توان گفت درکِ از خویشتن جان مایه ی اثر یوسف است که با یک پایان بندیِ بسیار خوب پرسشِ اساسی خود را به صورت مخاطبش می کوبد. تا کجا می شود از خود گریخت؟ درکِ از خود چه ماهیتی دارد؟ آیا خودِ ما در آینه ی دیگران شناخته می شود؟ مفهوم زادبوم و تعریضِ نویسنده به مسأله ی مهاجرت و مهاجرانِ گریخته از وطن نیز روی دیگر سکه ی رمان ابن الوقت است. رمان یوسف جنبه های دیگری هم دارد که می شود درباره آن ها هم ساعت ها حرف زد یا حتا از خود او سؤال کرد. چرا نویسنده در دو جای رمان وارد متن می شود؟ در روستایی که راوی از تبریز سری به آن می زند چه بر سر او می آید؟ این ها را می گذارم برای وقتی دیگر اما برای همه کسانی که مثل من داستان های فرار و رفتن را دوست دارند خواندن رمان ابن الوقت را پیشنهاد می کنم. جان مایه ی اثر یوسف در این رمان ایده ی درخشان آپدایک در رمان فرار کن خرگوش را به یاد می آورد؛ به خصوص آن که نثر و زبان نویسنده در ابن الوقت آن قدر نرم و لطیف و خوب هست که خواننده، داستان را بی هیچ سکته ای به پایان برد.

نگاهی به کتاب باد از پس پلک یاد می وزد – دفتر جدید شعر عیدی نعمتی – محمود صفریان

مرداد ۱۳۹۳

این سومین دفتر شعر عیدی نعمتی است.
به لطف شاعر نسخه ای از آن به دستم رسیده است.
دفتر شعری که بوی گلاب می دهد و سرشار از لطافت است و پر است از ترانه.
” از لا بلای فصل ها که عبورم می دهی
گاهی گرم می شوم
گاهی سرد
رهام نکن
پیر می شوم
در انتهای فصلی
که تو نباشی “

در این کتاب نعمتی به عشق سلام کرده است و زبری ها و نا همواری ها را بیشتر در نای آن ریخته است. هر چند در صحبت هایش گفت نمی توان شعر را از رخداد های پیرامونش جدا کرد و خط کشید که نباید سیاسی باشد، نباید مذهبی باشد، نباید…ولی دراین کتاب اگر هم حرفی در این موارد داشته است بیشتر از زبان عشق بهره گرفته است:

” نا گاه رگبار
شاخه ها را شکست
میوه ها را انداخت
و ما پیر شدیم
از وهمی کهن
که با پائیز آمد.
نا گاه رگبار
گل ها را پراکند
آسمان را از پرنده گان
تو را از ما گرفت.
پائیز بود
پائیز سال هزار و سی صد و هفتاد و هفت
محمد مختاری
شاعری که تمام باران ها را گریسته بود
رفت تا آن سوی چهره ی باد
چراغی بیفروزد
در آمد و شد این روز های رنگین لرزان
در رگبار های بی امان پائیزی “

عیدی نعمتی شاعر پر کار دیار ماست و سروده هایش زندگی ما اهالی ادبیات را آهنگین کرده است و چتر عشق را بر سرمان باز نگه داشته اشت:

” بمان و
یک حوصله
با من باش
بیدار تر از رویا
شب را به درازا بر
من را به برت بر کش
ای خیسی ی چشم ات شب
یک قصه، تو ابری شو
باران شو و
خیس ام کن ”
و نوید می دهد که زود باور نباشید، اگر باد خبری آورده است که ذهن و روان را خاکستری می کند، شاید درست نباشد، چون: باد ها نیز گاهی دروغ می گویند:

” می خروشد
قد می کشد
پریشان تر از همیشه
خود را به ساحل می کوبد.
آرام باش دریای ساده دل آرام باش
باد ها نیز گاهی دروغ می گویند
او نمرده است. “

زبان شعری او رو راست، ساده و عاری از دست انداز است:

” چیزی از ترانه پیش تو ماند
راه از نیمه به پایان نرفت
ما در دیروز مانده ایم و
تو رفتی “

بنظر عیدی نبایستی از سرمای زمستان هر قدر بلند و دیر پا باشد نگران بود چون گرمای نفس های عشق هست:
” پر می شوم
از رویای سبز
میان نفس هات.
زمستان بلند
با رفتار ِ انگشت هات
بر تن من
گرم می گذرد “

ایهام در سروده های نعمتی تفکر را به یاری می طلبد و ما را که چگونه بی اندیشیم در وادی تنهائی رها می کند

” برف
رد ِ گرگ را
تا چراغ می پوشاند.
عزیزم
هیمه جمع کن
ما
در فصل ِ غربت ِ چمدان های خسته
گرفتار شده ایم ”
در شعر بلند ” صدا از جنس آتش ” که همراه است با ترجیع بند
” هوای تورنتو مثل هوای گچساران گرم نیست ”
عیدی نعمتی بسیاری ازگفتنی هایش را بیرون می ریزد. از جنگ و وحشت هواپیماهایش که با غرش خود ترس را درجان می ریزند و از نخل های سوخته که حاصل محتوم جنگ است می گوید. و تا دلش می خواهد گریز می زند. از” لورکا ” گرفته تا ” ناظم حکمت ” از ” نزار قبانی ” و ” شاملو ” تا ” حافظ ” واز اسپانیا و ترکیه ، از دهلی تا هیرو شیما و…می گوید که چرا به تورنتوئی که گرمای گچساران را ندارد آمده است …ولی بنظر من هوای سرد تورنتو را شاهد سردی روابط انسان های این دیار نیز گرفته، که سرما گاه از خود بی خودشان می کند.
با همه ی این ها عیدی کتاب را با شعر ” تاریکی… ” به پایان می برد. تاریکی در این سروده، موذی، راه بلد، توانمند و گسترده است و از در و دیوار پنجره می ریزد در تن خواننده، و اگر نرمه بادی هم می آید توان تاریکی را ندارد و چون تاریکی از ” پنجره ” و ” در ” نمی وزد. یواشکی از پس ” پلک های یاد “،خودی می نماید.
دفتر شعر عیدی ” باد از پس پلک یاد می وزد “، از همه ی خواست ها و درد ها و عشق ها و تمنا ها، و از نامردی ها و امیدواری ها می گوید و نمی گذارد که خواننده از رخداد آرزوئی کم بیاورد.
برایش موفقیت بیشتر آرزو دارم.

پیش مرغ شکسته‌ پر صائب /// قفس و باغ و آشیانه یکی‌ست – الیسا تنگسیر

مرداد ۱۳۹۳

صائب تبریزی از خانواده ای آذری در حدود سال هزار هجری دراصفهان متولد می شود.

و پس از هشتاد سال زندگی در بین سالهای ۱۰۸۶ یا ۱۰۸۷ در می گذرد.

در اصفهان متولد می شود و پس از سیر و سیاحت های فراوان در اصفهان وفات می کند و در محلهٔ لَنبان، در محلی که در زمان حیات او معروف به تکیه میرزا صائب بوده در مقبرهٔ صائب در باغچه‌ای در خیابانی که به نام او نامگذاری شده‌است به خاک سپرده می شود
صائب بنیانگذار سبک هندی در شعر پارسی است و غزل های نغز در این سبک بسیار دارد که تمامن سرشار از استعارات بدیع و توصیفات شنیدنی است.
” مست شد خواست که ساغر شکند عهد شکست
فرق پیمانه و پیمان زکجا داند مست ”
صائب شاعری است با شعر های بسیار و بخصوص عزل های او خواهان فراوان دارد.
او در زمان صفویه می زیسته و از سوی شاه عباس دوم به ملک الشعرائی برگزیده می شود.
” پیش این سیلاب کی دیوار می ماند به جا
زان لب میگون، به تلخی می شود ساغر جدا ”
او به شاعر تک بیتی های زیبا و ناب نیز معروف است
” اظهارعجز پیش ستمگر زابلهی است
اشک کباب باعث طغیان آتش است ”
یکی از غزل های زیبای او

نداد عشق گریبان به دست کس ما را
گرفت این می پرزور، چون عسس ما را
به گرد خاطر ما آرزو نمی ‌گردید
لب تو ریخت به دل، رنگ صد هوس ما را
خراب حالی ما لشکری نمی ‌خواهد
بس است آمدن و رفتن نفس ما را
تمام روز ازان همچو شمع خاموشیم
که خرج آه سحر می‌شود نفس ما را
غریب گشت چنان فکرهای ما صائب
که نیست چشم به تحسین هیچ کس ما را

صفی علیشاه عارف و شاعر – امیر هوشنگ برزگر

مرداد ۱۳۹۳

خوش  آنکه  حدیث کفر و ایمان نشنید
افسانه ی  کافر و  مسلمان نشنید
جز جام شراب و دست ساقی نشناخت
جز نام نگار و حرف جانان نشنید

حاج میرزا حسن صفی علیشاه اصفهانی، که آرامگاهش در محله شاه آباد تهران زیارتگاه شیفتگان خلوص است و به: خانقاه صفی علیشاه، معروف می باشد. در سوم شعبان سال ۱۲۵۱ قمری، در اصفهان متولد شد و پس از ۶۵ سال زندگی پر بار در راه تذکیه نفس و تکاندن تعلقات دنیوی، در ۲۴ ذیقده سال ۱۳۱۶ قمری در تهران، جهان خاکی را واگذارد.

من چه گویم یک رگم هوشیار نیست
وصف آن یاری که او را یار نیست

او مردی عارف، سخن دان، خوش محضر و خوش صحبت بود، و بهمین سبب مشتاقان محفل اش بسیار بودند. صفی علیشاه دارای تالیفات متعدد است، ولی ما در این مختصر با صفی علیشاه شاعر آشنا می شویم.

زین منزل جسم، عاقبت نقل بود
وین دیده شود، نه قصه و نقل بود

جائیکه به زور، نی به دلخواه برند
بی ترس کسی رود، که بی عقل بود

………………………………..

زاهد که مواعظ اش بجز نیش نبود
صوفی که دمی به حالت خویش نبود

افسوس که مردان قلندر رفتند
گشتیم بسی، اثر ز درویش نبود

…………………………………

یارب نشود بلاکشی محرم هجر
عشق ارچه کشد،ولیک دادازغم هجر

پروانه به شعله داد تن را به فراق
اورا دَم وصل کشت و ما را غم هجر

…………………………………..

صفی علیشاه، در اکثر زمینه های شعری، از جمله: غزل، قصیده، ترجیع بند، رباعی، و مثنوی با استادی طبع آزمائی کرده است.

یکی از شاهکارهای این عارف ربانی که اعجاری است در صناعت شعری، ترجیع بند معروف اوست.

خواهم ای دل محو دیدارت کنم
جلوه  گاه    روی  دلدارت کنم

واله ی آن ماه رخسارت کنم
بسته ی آن زلف طرارت کنم

در بلای عشق، دلدارت کنم

تا شوی آواره از شهر و دیار
تا شوی بیگانه ازخویش و دیار

بگسلی زنجیر عقل و اختیار
سربه صحراپس نهی دیوانه وار

پای بند طره یارت کنم

گرکه خواهی ازطریقت دم زنی
پای باید بر سر عالم زنی

نی که عالم از طمع بر هم زنی
چون دم از آمال دنیا کم زنی

مورد الطاف بسیارت کنم

ساعتی درخود نگر تا کیستی ا
زکجائی، وزچه جائی، کیستی

درجهان بهرچه،عمری زیستی جمع

زنان و تماشای مسابقات ورزشی در استادیم ها

مرداد ۱۳۹۳

این دختر خانم به همراه این مقام دولتی (سفیر ایران) در برزیل چه میکند؟ اگر او اجازه دارد در ورزشگاه به تماشای مسابقات ورزشی بنشیند، پس چرا دختران ایرانی در داخل ایران که تنها خواسته آنها تماشای مسابقات والیبال بود، توسط نیروی انتظامی زیر نظر وزارت کشور دولت روحانی مورد ضرب و شتم قرار گرفتند؟ بنا به گزارش ها رفتار نیروی انتظامی آنقدر وحشیانه بود که انگار با یه گروه جانی و اراذل طرف هستند. اما دختران و زنان غیر ایرانی‌ با نشان دادن پاسپورت وارد ورزشگاه آزادی‌ میشدند! آیا احترام به تماشاچی خارجی‌ ولی‌ سرکوب و ضرب و شتم تماشاچی داخلی‌، همانند رفتار آفریقای جنوبی با غیر سفیدپوستها در دوره آپارتاید نیست؟ فاطمه آلیا نماینده حافظ منافع ولایت فقیه در مجلس شورای اسلامی می‌گوید: کار زن بچه دار شدن و تربیت فرزند و شوهرداری است نه دیدن مسابقه والیبال. یک عده ای می خواهند هر طور شده به زن نقش هایی بدهند که مخالف با وظایف شرعی است! هفته گذشته ژیلا بنی‌ یعقوب در رابطه با تبعیض آمیز مقامات جمهوری اسلامی نوشت: فدراسیون جهانی والیبال از جمهوری اسلامی ایران تعهد گرفته بود که به زنان اجازه حضور در ورزشگاه را برای تماشای مسابقات جهانی والیبال بدهد. ما امروز برای تماشای مسابقه ایران-برزیل به استادیوم آزادی رفتیم.تعدادی از دخترها با روسری سفید بودند.برخی از روسری سفیدها چادری بودند برخی با مانتو.مسوولان ورزشگاه اجازه ورود به زنان را ندادند و ما پشت درهای بسته ماندیم.جمهوری اسلامی یکبار دیگر تعهداتش را در باره حقوق زنان نقض کرد.تعدادکمی از زنان که ظاهرا از هسران مقامات و یا وابستگان سفرا و خانواده های والیبالیست های برزیلی بودند توانستند وارد ورزشگاه شوند. هنگامی که چند زن اجازه ورود پیدا کردند، با این پرسش ما روبرو شدند که چرا آنها اجازه دارند ما نداریم که ماموران گفتند:” آنها پاسپورت دارند، پاسپورت برزیلی”…یکی از دوستان ما(میرا قربانی) گفت :ما هم پاسپورت داریم، پاسپورت ایرانی. اجازه می دهید وارد شویم؟…پاسخی نیامد.‎
Sepidedam

این دختر خانم به همراه این مقام دولتی (سفیر ایران) در برزیل چه میکند؟

اگر او اجازه دارد در ورزشگاه به تماشای مسابقات ورزشی بنشیند، پس چرا دختران ایرانی در داخل ایران که تنها خواسته آنها تماشای مسابقات والیبال بود، توسط نیروی انتظامی زیر نظر وزارت کشور دولت روحانی مورد ضرب و شتم قرار گرفتند؟

بنا به گزارش ها رفتار نیروی انتظامی آنقدر وحشیانه بود که انگار با یه گروه جانی و اراذل طرف هستند. اما دختران و زنان غیر ایرانی‌ با نشان دادن پاسپورت وارد ورزشگاه آزادی‌ میشدند! آیا احترام به تماشاچی خارجی‌ ولی‌ سرکوب و ضرب و شتم تماشاچی داخلی‌، همانند رفتار آفریقای جنوبی با غیر سفیدپوستها در دوره آپارتاید نیست؟

فاطمه آلیا نماینده حافظ منافع ولایت فقیه در مجلس شورای اسلامی می‌گوید: کار زن بچه دار شدن و تربیت فرزند و شوهرداری است نه دیدن مسابقه والیبال. یک عده ای می خواهند هر طور شده به زن نقش هایی بدهند که مخالف با وظایف شرعی است!

هفته گذشته ژیلا بنی‌ یعقوب در رابطه با تبعیض آمیز مقامات جمهوری اسلامی نوشت: فدراسیون جهانی والیبال از جمهوری اسلامی ایران تعهد گرفته بود که به زنان اجازه حضور در ورزشگاه را برای تماشای مسابقات جهانی والیبال بدهد. ما امروز برای تماشای مسابقه ایران-برزیل به استادیوم آزادی رفتیم.تعدادی از دخترها با روسری سفید بودند.برخی از روسری سفیدها چادری بودند برخی با مانتو.مسوولان ورزشگاه اجازه ورود به زنان را ندادند و ما پشت درهای بسته ماندیم.جمهوری اسلامی یکبار دیگر تعهداتش را در باره حقوق زنان نقض کرد.تعدادکمی از زنان که ظاهرا از هسران مقامات و یا وابستگان سفرا و خانواده های والیبالیست های برزیلی بودند توانستند وارد ورزشگاه شوند.

هنگامی که چند زن اجازه ورود پیدا کردند، با این پرسش ما روبرو شدند که چرا آنها اجازه دارند ما نداریم که ماموران گفتند:” آنها پاسپورت دارند، پاسپورت برزیلی”…یکی از دوستان ما(میرا قربانی) گفت :ما هم پاسپورت داریم، پاسپورت ایرانی. اجازه می دهید وارد شویم؟…پاسخی نیامد.
Like

محمد زهری – نوشته ع. مهرداد

مرداد ۱۳۹۳

محمد زهری (زاده مرداد ۱۳۰۵ درگذشته ۱۵ اسفند ۱۳۷۳) شاعر معاصر ایرانی بود.

زندگینامه

زهری در روستای عباس آباد نزدیک شهسوار به دنیا آمد. او چهار ساله بود که از زادگاه خویش به تهران و سپس به ملایر و شیراز رفت و از سال ۱۳۲۱ در تهران اقامت گزید در سال ۱۳۳۲ در رشته زبان و ادبیات فارسی دانشکده ادبیات تهران لیسانسه شد بعداً دوره دکترای ادبیات فارسی را نیز گذراند چند سال دبیر ادبیات بود سپس به سازمان برنامه منتقل شد و در سال ۱۳۴۱ به کتابخانه ملی رفت و در آنجا مشغول شد. او در دهه چهل خورشیدی در تالیف ۹ مجلد از «کتابشناسی ملی ایران» در دو مرحله مشارکت داشته است

زهری در روز شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۷۳ در بیمارستان آسیا در تهران بر اثر سکته قلبی درگذشت.

فکر و شعر زهری

در آغاز چهارپاره سرا بود و از زمره ی شاگردان مکتب توللی بود. اما خیلی زود به نیما و قالب نیمایی روی آورد و این شیوه ی تازه را در مجموعه ی «گلایه» آشکار کرد. موضوع قطعات این دفتر رنج، تنهایی و اندوه شاعرانه است. مجموعه ی بعدی او «شب نامه» حاوی قطعات فلسفی و اجتماعی است. دو شعر «به فردا» و «لندن ۷۰» او بسیار مشهور است.

نمونه اشعار

در این جا گزیده ای از شعر لندن ۷۰ او را که در غربت و در انگلیس سروده است و دیده های خود را از شهر لندن بازگو می کند را می خوانیم: این شعر به «گلچین گیلانی» شاعر شعر مشهور باز باران با مطلع «باز باران با ترانه / با گوهرهای فراوان می خورد بر بام خانه» تقدیم شده است.

صبح باران / ظهر باران / عصر باران شب – همه شب – باز باران دائماً چتر است و / باران است و / بارانی… شهر، شهر بی نگاهی است کشف های تازه را ناخواسته، بدرود گفته… خانه ها با پله های چوبی پیچان سرد / دلمرده / نمور و / تار… هست فریادی اگر / نجواست یا صدای سوت کشتی / یا ترن / یا کارخانه یا طنین خسته ی زنگ کلیسا / – روز یکشنبه – که دگر در گوش سنگین جوانان /  مرده و ناآشناست…

ویک سروده دیگر:
سحر, در بستر غم, خفته بودم,
به گوشم آشنا آواز آمد,
سراسیمه دویدم سوی ایوان,
دلم در سینه, در پرواز آمد,
پرستو; کولی دنیا نوردم,
بهار آمد, گل آمد, باز آمد,
رمیده آواره از بامم به افسون,
به افسوس از خطای ناز آمد,
بهار آمد, گل آمد, او نیامد,
نمی دانم که را دمساز آمد,
به همراه پرستو رفت و لیکن,
به ره ماند و پرستو باز آمد.

و دفتر های شعر او
مجموعه اشعار
* جزیره (۱۳۳۴)
* گلایه (۱۳۴۵)
* شبنامه (۱۳۴۷)
* … و تتمه (۱۳۴۸)
* برگزیده اشعار (۱۳۴۸)
* مشت در جیب (۱۳۵۳)
* پیر ما گفت (۱۳۵۶)[۱]

حالی با لطیفه های عبید زاکانی

مرداد ۱۳۹۳

عبید  پدیده ی نادری است در طنز و هجوکه ششصد و اندی سال پیش چون ستاره ای در آسمان ادب پارسی درخشید، و با طنز خود ” ذوق ” را غنا بخشید.

مردی کودکی را دید که می گریست، و هر چه مادرش او را نوازش می کرد خاموش نمی شد. به او گفت
خاموش شو، ارنه، مادرت را به کار گیرم
مادر کفت
این طفل تا آنچه گوئی نبیند به راست نشمارد و باور نکند
*
کنیزی را گفتند
آیا تو با کره ای؟
گفت: خدا از تقصیرم در گذرد، بودم
*
کسی مردی را دید که بر خری کند رو نشسته،
گفتش:
کجا می روی؟
گفت:
به نماز جمعه.
گفتش:
ای نادان اینک سه شنبه باشد
گفت:
اگر این خر شنبه هم مرا به مسجد برساند نیکبخت باشم.
*
مردی در خُم نگریست و صورت خویش در آن دید. مادر را بخواند و گفت: در خُم دزدی نهان است
مادر فراز آمد و در خم نگریست و گفت: آری، روسپی ئی نیز همراه دارد
*

مردی را روباهی  بگزید
برای درمان افسونگری را بیاوردند.
پرسید:
کدام جانورتو را گزید؟
شرم کرد بگوید روباه ، گفت: سگ
چون افسونگر به افسون خواندن آغاز کرد،
گفت بهتر است افسون روباه را هم به آن بی افزائی
*
مردی را گفتند:
شوربای گرم را چه نامند ؟
گفت: کله جوش
گفتند:
چو سرد شود آن را چه خوانند؟
گفت: ما امانش ندهیم سرد شود.
*

صوفی را گفمند:
خرقه خویش بفروش
گفت: اگر صیاد دام خود بفروشد، به چه چیز شکار کند.؟
*
مردی به زنی گفت: خواهم تو را بِچشَم، تا دریابم تو شیرین تری یا زن من
زن گفت: این حدیث از شویم بپرس، چون او من و او را چشیده باشد
*
مردی از کسی چیزی بخواست
او را دشنام داد.
گفت: مرا که چیزی ندادی، چرا دشنام دهی.
گفت:
خوش ندارم تهی دست روانه ات کنم
*
مردی جامه ای بدزدید و به بازار برد تا بفروشد.
جامه از او نیز بدزدیدن.
پرسیدند:
به چند فروختی؟
گفت:
به اصل سرمایه

یک مکالمه کوتاه – کمال دماوندی

مرداد ۱۳۹۳

* ترفند!
” مَکر ”
* چی؟
” هیچی ”
* چرا، مثل اینکه گفتی مَکر…
” خب تو هم گفتی ترفند…
* پسر! ترفند کار بُرد دارد
” پدر! مگر مَکر ندارد؟
* خوشحالم، فهمیدم که خوب می دونی ترفند، یعنی چی
” کلمه ترفند، یک جورائی وقار دارد. اما مَکر مثل مجری آن عریان و
بی همه چیز است. ”
* می دونی عده ای مادر زاد آن را دارند؟
” چی رو؟ ”
* خب مکر را…گاهی ” مثل حالا ” عده شان هم خیلی زیاد است.
” راه نجات چیست؟
* ترفند!…..

بچه نخل

مرداد ۱۳۹۳

بچه نخل!

گل نیست ولی قشنگه

مرداد ۱۳۹۳

گل نیست ولی قشنگه

درتابستان هم بوی بهار می دهد

مرداد ۱۳۹۳

در تابستان هم بوی بهار می دهد

لیلا حاتمی

مرداد ۱۳۹۳


لیلا حاتمی!

آنها! کجایند دراین دور و زمانه …ما کجا؟

مرداد ۱۳۹۳

پاسخ رییس دانشگاه آزاد به بسیج دانشجویی: برخورد حراستی با بی‌ حجابی بی‌ اثرست

روزآنلاین – نیوشا صارمی: رئیس مرکز حراست دانشگاه آزاد اخیرا بخشنامه‌‌ای به مدیران و روسای دفاتر حراست واحدهای دانشگاه آزاد ابلاغ کرده که انتقاد محافظه‌کاران را برانگیخته است. این نامه از آن جهت جنجال‌بانگیز شده که در آن از حراست واحدهای دانشگاه آزاد خواسته شده است از هرگونه مداخله در موضوع حجاب و عفاف حتی در صورت مشاهده تخلفات احتمالی خودداری کنند؛ چرا که حجاب و عفاف موضوع فرهنگی بوده و نیاز به برنامه‌ها و راهکارهای خاص و تخصصی فرهنگی دارد. منتقدان این بخشنامه، آن را مغایر با ارزش‌های اسلامی می‌دانند و حتی از آن به عنوان پروژه‌ کشف حجاب در دانشگاه‌ها یاد کرده‌اند. بیشترین واکنش‌ها هم از طرف بسیج‌ دانشجویی و سایت‌های تندرو بوده است. وبسایت خبرنامه دانشجویان ایران با طرح چند سئوال، چکیده‌ای از دغدغه‌های این طیف را مطرح کرده است: “آیا این دستورالعمل به نوعی شانه خالی کردن مسئولان انضباطی از مسئولیت ذاتی خود مبنی بر حراست از ارزش های اسلامی در دانشگاه ها نیست؟! آیا محول کردن وظایف حراستی به مسئولین فرهنگی دانشگاه و الزام شورای فرهنگی به درخواست مکتوب جهت مداخله حراست، گامی در جهت جنجال سازی در دانشگاه ها محسوب نمی شود؟! آیا چنین دستور العملی قابل تعمیم به سایر وظایف ذاتی حراست نیست؟!” حمید میرزاده، رئیس دانشگاه آزاد اسلامی اما در پاسخ این انتقادها، روز سه‌شنبه، ۱۰ تیرماه گفت: “برخوردهای حراستی و فیزیکی و انتظامی ۳۵ سال گذشته اگر موثر بود مسئولان اکنون از وضع حجاب راضی بودند. حجاب ظاهر باطن اشخاص است. باید قلب‌های سلیم و باطن افراد پاک شود. این کار، کار حراست نیست. با آموزه‌های قرآنی و آشنایی با معارف قرآن، اهل بیت و سبک زندگی ائمه اطهار(ع) و بزرگواران دین و دانش، قلب‌ها سلیم و باطن‌ها پاک می‌شوند.” او همچنین صراحتا گفته است: “به جای برخوردهای حراستی و انتظامی راه‌های نرم‌افزاری و پرجاذبه‌ای برای توسعه فرهنگ عفاف و حجاب و وقار در دستور کار مدیران فرهنگی دانشگاه آزاد اسلامی است که متعاقبا اعلام خواهد شد.” || حراست ضابط قوه قضاییه نیست: “مقتضی است حراست واحدهای دانشگاهی از هرگونه مداخله در اجرای برنامه های مرتبط با موضوع مطروحه خودداری نموده و صرفا برابر شرح وظایف ذاتی ضمن رصد روند اجرای برنامه های معاونتهای فرهنگی در صورت مشاهده تخلفات احتمالی اشخاص نسبت به تهیه و ارسال گزارش موارد، به متولی فرهنگی واحد اقدام کنند.” این بخشی از بخشنامه حراست دانشگاه آزاد است که جنجالی شده. همچنین در این بخشنامه با اشاره به اینکه حجاب یک مقوله فرهنگی است، تاکید شده: “بدیهی است در صورت مشاهده هرگونه دخالت بی مورد دفاتر حراست در موضوع صدرالاشاره طبق مقررات با افراد خاطی برخورد انضباطی خواهد شد.” جملاتی که باعث شده بسیج دانشجویی ۱۰۵ واحد دانشگاه آزاد در نامه‌ای خطاب به میرزاده رئیس دانشگاه آزاد نارضایتی خود را ابراز کنند. در این نامه آمده است: قطعاً وظیفه حراست دانشگاه برخورد با خاطیان از قانون است که فضای مقدس دانشگاه را خدشه دار می‌کند. حال سؤال اینجاست که با این دستورالعمل و کاهش شأن حراست در حد یک نیروی استطلاعی خلأ بوجود آمده چگونه برطرف خواهد شد و چه کسی مسئول برخورد با قانون شکنان است؟” رئیس دانشگاه آزاد اما در پاسخ چنین انتقاداتی گفته است: “حراست یک سازمان، ضابط قوه قضاییه نیست تا بخواهد کسی را دستگیر کند، بدیهی است حراست با مشاهده جرم مشهود، قطعا برخورد قانونی با تخلف خواهد کرد و مسئولان واحدها نیز متخلفان را به مراجع ذیربط ارجاع می دهند.”

ازدواج دختر بچه ها

مرداد ۱۳۹۳

«عدالت برای ایران» ۱۷ تیر ۱۳۹۳ با ارسال نامه ای به ناوی پیلای، کمیسرعالی حقوق بشر سازمان ملل متحد توجه ویژه او را به وضعیت ازدواج دختربچه‌ها در ایران جلب کرد و خواهان این شد که کمیسر عالی حقوق بشر و شورای حقوق بشر سازمان ملل از دولت ایران در این زمینه پاسخ بخواهند. عدالت برای ایران همچنین خواهان این است که کمیساریای عالی حقوق بشر از مجامع بین‌المللی بخواهد با در نظر داشتن عضویت ایران درکنوانسیون جهانی حقوق کودک و میثاق بین‌المللی حقوق مدنی-سیاسی که در هر دو آنها ازدواج زیر سن رشد و بدون رضایت واقعی، ممنوع شده، بررسی وضعیت ازدواج دختربچه‌ها را در مذاکرات با ایران لحاظ کنند.

دو نوع اعدام

مرداد ۱۳۹۳

درقائم شهر شخصی به دو بار اعدام و به دو نوع اعدام ” با طناب و سنگسار ” محکوم شده است

یک نفر از سوی دادگاه کیفری قائم شهر به اعدام و سنگسار و ۱۵ سال حبس تعزیری محکوم شده است. به گزارش مهر، رئیس دادگستری قائمشهر اتهامات وی را زنای محسنه، تجاوز به عنف، نگهداری چندین قبضه سلاح گرم و سرد وسلاح جنگی، نگهداری مشروبات الکلی و تجهیزات ماهواره ای اعلام کرده است. رئیس دادگستری قائمشهر دو بار اعدام، یکی با طناب دار و یکی رجم و سنگسار و ۱۵ سال حبس را از احکام صادره وی برشمرد و افزود: بررسی پرونده این متهم ۳۲ ساله را می توان از مهمترین اقدامات دادگستری قائمشهر دانست که ازسال گذشته در دادگاه کیفری استان مطرح شده بود

حسرت

مرداد ۱۳۹۳

حسرت