گذرگاه تیرماه

تیر ۱۳۹۳

همراه شو رفیق کین درد مشترک جداجدا درمان نمی شود

تابستانی دیگر…سالی دیگر…و گذرگاهی دیگر…

گذرگاه تیر ماه، گذرگاه آغاز تابستان ١٣٩٣ در سیزدهمین سال فعالیت

شماره ١۵٢

این شماره گذرگاه، حاصل همت این یاران است
********************************************
محمود صفریان – علی میر عطائی – فریدون فرخزاد – مهر داد – بیژن نجدی – آوای دریا – نوش آفرین ارجمند – رهی معیّری – شهره احدیت – جرج اورول –
آریو ساسانی- گُلاره صفریان – لادن رهبری – سهراب امیدیان فر – فرهاد عرفانی ” مزدک ” –
خسرو باقرپور- آوا سپهر- محمد عضدانلو- لیلی گلستان- فاطمه جمالپور- توران رئیسی –
نوید  امید یار- رضا اغنمی –

سخنی دیگر در مورد نقد- محمود صفریان

تیر ۱۳۹۳

برای توجه و آگاهی بیشتر نازنین های نویسنده، و شاعر
می گوئیم که نقد های ما بر چه سیاقی است.
هرچند سالهاست که در کتابخانه گذرگاه
کتاب های:
نقد – درباره نقد و نقد بر ۲۶ کتاب
نقد بر تک داستان ها
نقد بر مقالات
که روش ما را می نمایاند، قرار داده شده است.


ما طی سال ها نوشته ایم و تمامن در صفحات گذرگاه موجود است، ” و آرشیو، همه ی آن ها را در خود دارد ”
که هنر باید مورد قبول و بخصوص فهم و درک و دریافت دوستداران آن آفریده هنری باشد.
گفته ایم که نو آوری را پذیرائیم و آن را لازمه پبشرفت می دانیم” حتا اگر جیغی باشد که بتواند صورت سراینده را به راستی بنفش کند ”
گفته ایم که گفتار و نظریات برج عاج نشین ها را اگر در روال اعتلا نباشد بی توجه به حجم آبی که لولهنگشان می گیرد قبول نداریم. ”
و گفته ایم که کشانده شدن بخصوص شعر تا مرز هذیان را از سوی هر کسی که باشد حتا با خیل فراوان بادمجان دور قاب چین هایش نه تنها نمی پذیریم که در مقابلش می ایستیم….و ایستاده ایم و این ایستادن ادامه دارد.
وقتی ” نیما ” طرحی نو در انداخت و صفحه دیگری برای شعر فارسی گشود وبا حفظ حرمت شعر های کلاسیکمان نو آوریش را عرضه کرد، باز در روالی بود که خواننده را ” خواننده سالم بی غرض را ” خوش آمد
وقتی خواندند:
” ای فسانه فسانه فسانه
این خدنگ تو را من نشانه
ای علاج دل ای داروی درد
همره گریه های شبانه ”
یا
” ای آدمها !
که در ساحل نشسته شاد و خندانید
یکنفر در آب دارد می کند جان “

چون به دل ها نشست، راه خود را باز کرد و حاصلی پر بار داشت بار هائی چون
نادر پور – مشیری –سهراب سپهری – فروغ –اخوان ثالث و بسیاری از بزرگان ِ دیگر.

نقد در گذرگاه، واقعی است، نه تمجید و تعریف بی جاست که برای خوش آمدن نویسنده و به احتمال برای مجیز گفتن از نویسنده بگوئیم به به
” یک شبه ره صد ساله رفته ای ”
ونه برای شعر هائی که تکرار ” رپ ” گونه دارند و برای گفتن باران، چون الکن ها چندین بار و به دفعات بگویند:
” ران ران ران ران ران …و بالا خره باران ” ارزشی قائلیم.
در گذرگاه فروان از آثار زیبا گفته و تکه هائی از آن ها را باز گو کرده ایم، و برنوشته هائی که خالق اثر در رویای خودش هذیان گفته است، نقد هوشیار دهنده داشته ایم.
بهر حال ما طی سال ها، نوشته ایم که هنر باید برای مخاطبینش دلنشین و پذیرا باشد.
پیچ و تاب های اضافی را که سبب خستگی و از همه بد تر دراین وانفسای کم خواننده داشتن سبب کمتر شدن خواننده می شود نه صحیح می دانیم و نه زیبائی در آن ها می بینیم
” من برای خودم یا برای اندک مخاطبینی که دارم می نویسم ”
یک خود فریبی است. هر اثری فقط و فقط برای خواندن نوشته می شود و همیشه این خواننده است که حرف اول را میگوید. و هرچه خواننده بیشتر رونق بیشتر خواهد بود.

بد نیست اشاراتی داشته باشم.
در یکی از نوشته های همکارمان کمال دماوندی تحت نام ” چهچه بدون آواز ” که در گذرگاه شماره ۵۸ مربوط به شهریور ماه ۱۳۸۵ آمده در سطر های پایانی می خوانیم:
” انگیزه قلمی کردن این مختصر خواندن مصاحبه گونه ای از استاد عبدالعلی دستغیب با خبر گزاری مهر است. ایشان در این گفتگو از دوران های اختناق در صد سال اخیر صحبت می کند….اختناق پس از انقلاب مشروطه، اختناق پس از بیست هشت مرداد….و لی به اختناق پر سیطره جاری کمترین اشاره ای ندارد. من همین سکوت از سر ناچاری ایشان را دلیل بارز اختناق موجود می دانم. اما بعنوان یک روشنفکر متعهد از ایشان انتظار دیگری داشتم. کار ایشان به خواننده ای می ماند که فراز آهنگ را با چهچه آمده است ولی از آواز دریغ کرده است.
گویا کلام در اختناق موجود خطر آفرینی است. هر چند چهچه خود یک فریاد است.”

وبه دنبال داشت اعتراض هائی را که چرا در مورد استاد و منتقد بنام، آقای دستغیب چنین نوشته اید.
پاسخ دادیم اگر درست نمی گوئیم یاد آور شوید، اما اگر صحیح است، ضمن احترام عمیقی که برای ایشان قائل هستیم، نمی توانیم چشم پوشی کنیم، چرا که بر خلاف علت وجودی گذرگاه است. و در همی رابطه در شماره بعد یعنی در شماره ۵۹ نوشته ای داشتیم با عنوان: ” بر چرا ها نیز توجه داریم ” و باز درهمین شماره ۵۹ نقدی داشتیم بر کتاب “ روایت خاطرات اردشیر زاهدی…فرزند توفان” تالیف ” داریوش پیر نیا ” که چنین شروع می شود:
… این کتاب از حلاوت و جذابیت یک کتاب خاطرات بی بهره است. چرا؟ ”
این دو نمونه را از ده ها مورد دیگر
متذکر شدم، تا گفته باشم که ما در مورد هر اثری گفتنی ها را می گوئیم.

ما طی سال ها با تمام توان کوشیده ایم صادقانه در خدمت ادبیات باشیم، دوازده سال شاید زمان زیادی نباشد، اما برای یک نشریه، چرا زمان زیادی است. آن هم بی تحصیل حتا یک دلار، از کسی یا جائی. اگر همت یاران دست به قلم نبود و جانانه یاری نمی کردند و بی چشمداشت، گذرگاه تا حالا هفت کف پوسانده بود. و همین عدم دریافت کمک از دیگران بانی استقلال ما بوده است.
و طی همین سال ها نوشته ایم که هنر باید بالنده باشد و روان در جان خواننده جاری شود.

می توان برای هر اثر هنری مثلن شعر، تعریف یا نظری داشت. واین تعاریف و نظر ها بسیار مختلف هم هستند
کما اینکه مولانا جلال الدین رومی می گوید: شعری که پس از خوانده شدن بشود زبان حال خواننده شعر است
در حقیقت هر کسی از ظن خود با شعر کنار می آید
نصرت رحمانی نیزدر مورد شعر می گوید:
” شعر یا شعر است، یا نیست. دنیای شعر و شاعری چون دنیای ورزشی نیست که به شعر درجهٔ یک نشان طلا و نقره و برنز بدهند. شعر درجه نمی‌شناسد. داور شعر یک شاعر بازنشستهٔ چون مربی ورزش نیست. داور شعر حتا منتقدان و شعر‌شناسان هم نمی‌توانند باشند. داور شعر یک ملت است. نسل پشت نسل! ”
یا دیگری می گوید: شعر باید بشارت دهنده رویای شیرین بشری باشد.
سئوال این است که برای مردم کشور ما حتا برای برج عاج نشین ها و روشنفکران دو آتشه هم آیا می تواند سروده ها، یا داستان های ” سوپر پست مدرن! ” که پاره ای از نویسندگان ما ترتیب!! می دهند نوشت و بر این عقیده بود که برایشان خوشایند است، و از آن لذت می برند؟

در نقدی خواندم:
” من وقت خودم را برای نقد آثار ” اشتکهاوزنی! ” تلف نمی کنم ”
که فکر می کنم خواسته بگوید به آثاری که برایم قابل درک نیست توجهی ندارم.
البته قبلن شنیده بود به نوشته های پست مدرن، یا سوپر پست مدرن، و یا نوع من درآوردی آنها گفته بودند اثار ” اینگمار برگمنی ” ولی ” اشتکهاوزنی اش ” را نشنیده بودم.
اما جان کلام این است که ما بدانیم در کجای جهان هستیم و برای ” چه؟ ” و ” که؟ ” می نویسیم و می سرائیم. و بدانیم که خوانندگان ما چه کسانی هستند یا باید باشند. و از نوشته یا سروده هائی که اگر نگوئیم ” هذیانی ” و بگویم ” پازلی ” دوری کنیم، و با مردم خودمان و خوانندگان خودمان باشیم و فریب اندک افرادی را ” که به دلایل مختلف ” به به می گویند نخوریم.
بیاد دارید که دراوایل ظهور خمینی در سخنرانی های متعددش در جماران مشکل این بود که با بیان فقط اولین کلمه نطق خود، آورده شده ها می زدند زیر گریه و یک بار که چندین دفعه چنین اشک ریزانی تکرار شد با ن قیافه عبوس و لحن تحکمی گفت:
” من که هنوز چیزی نگفته ام شما دارید برای چی گریه می کنید؟ ”
و چنین است حال وروز و قضاوت بادمجان دور قاب چین ها ، که روزانه بسیار زیاد از آن ها در فیسبوک ، ” لایک ” یا ” کامنت ” هائی می گذارند که معلوم است مطلب را درک نکرده اند.

ما در گذرگاه در برخورد با چنین آثاری ، آنچه را که باید بگوئیم می گوئیم بی توجه به اینکه طرف کیست و ممکن است که به تریج قبایش بر بخورد.
البته هرکس می تواند در هر هنری ساختار شکنی کند، اما نمی تواند توقع داشته باشد که طرفداران آن هنر، حتمن باید آن را بفهمند، لذت ببرند و تمجید کنند. مگر نه این است که بهره وری از هرهنری، برای دوستداران آن، پس از فهم و درک و راحت خواندن آن امکان پذیر است؟
تراش الماس هنر، بایستی به نحوی باشد که جواهر دوستان را خوش بیاید و جلب کند؟ جون در غیر اینصورت خریداری نخواد داشت.

با این مقدمه طولانی، خیلی واضح می خواهم بگویم: اگر شعری یا داستانی را به راحتی نتوان بخوانم و پس از خواندن آن ” بهردرد
سری “، از آن سر در نیاورم و لذت نبرم بی توجه بهر برچسبی : بی سوادی، بی سلیقگی، اُمل و عقب ماندگی و… آن را پذیرا نمی شوم
و نظرم را راحت و بی رودواسی ” البته صادقانه ” بیان خواهم کرد

کتاب هائی چون نان ِفطیر – نوش آفرین ارجمند

تیر ۱۳۹۳

در صحبتی با بخش ادبی خبر گزاری ایسنا  خانم شهلا زرلکی در مورد انتشار کتاب آخرش:|
” چراغ ها را من روشن می کنم :
گفته است

این کتاب حدود سه سال پیش به ناشر سپرده شد و یک سال و نیم در وضعیت تعلیق مجوز بود تا اینکه زمستان سال
گذشته مجوزش صادر شد.

از قرار مردم در ایران کتاب هر نویسنده وقتی که مثل نان فطیر شد به دستشان می رسد. این بازی ها برای چیست ؟

حکایتی کوتاه…

تیر ۱۳۹۳

فروش فیلتر شکن در دکان های مربوطه،و در پناه و نگاه و حراست آنها ئی که فیلتر را آورده اند برای خود حکایتی است از هزاران حکایت های این چنینی.
هم فیلتر از آن هاست، هم فیلتر شکن…
حافظ میفرماید:
دردم از یار است و درمان نیز هم …

ایران در پایین ترین رده های نابرابری جنسیتی درجهان – بررسی شاخص جهانی شکاف جنسی در ایران – لادن رهبری

تیر ۱۳۹۳

شاخص جهانی جنسی یک شاخص مقایسه ای میان دو جنس است که برای اولین بار در سال ۲۰۰۶ توسط انجمن جهانی اقتصاد معرفی شده است. این شاخص تفاوت های میان دو جنس را در چهار بعد سیاسی، اقتصادی، آموزش و بهداشت بررسی می کند. اهمیت این شاخص در کنار دقت عمل بالا و اعتباری که در میان شاخص های جهانی دارد، به دلیل کیفیت اندازه گیری آن است، یعنی اندازه گرفتن فاصله ی میان زنان و مردان در ابعاد یاد شده است.

سه نقطه قوت این شاخص این هستند که یکم، به جای گزارش کردن سطح ها و اندازه های مربوط به ابعاد، شکاف میان سطح زنان و مردان را بررسی می کند. گزارش کردن شکاف میان زنان و مردان به جای گزارش سطح توسعه به این دلیل اهمیت دارد که اثر میزان پیشرفته بودن جوامع مورد بررسی را خنثی می کند زیرا ممکن است در برخی کشورهای توسعه یافته شاخص های بالایی مثلا برای بهداشت زنان نسبت به کشورهای کم تر توسعه یافته مشاهده شود ولی در همین کشور شکاف بین شاخص های بهداشتی زنان و مردان بسیار بالا باشد. بنابراین محاسبه ی شکاف قدمی است بسیار مفید برای ایجاد یک دید کامل از برابری جنسی در عرصه های چهارگانه.

دوم، انجمن جهانی اقتصاد از طریق نتایج واقعی اجتماعی و با ابزارهای عینی به بررسی جامعه می پردازد. یعنی به جای استفاده از دروندادهایی که مبتنی بر قوانین رسمی، سندهای امضا شده و قول و قرارهای دولتی است، از دروندادهای عینی و واقعی استفاده می کند. به این معنا که مثلا ممکن است کشوری یک سند جهانی را برای مبارزه با خشونت جسمی علیه زنان امضا کرده باشد، ولی در عمل هرگز به تعهدات عملی آن پایبند نبوده باشد. شاخص انجمن جهانی اقتصاد کاری به چنین رفتارهای دولت ها ندارد و با بررسی میزان واقعی خشونت جسمی به ارزیابی جامعه می پردازد.

سوم، انجن اقتصاد جهانی بررسی میزان برابری میان زنان را به بررسی میزان توانمندسازی زنان ترجیح داده است. بدین معنا که به جای تمرکز بر زنان و رویکرد تک جنسی و مقایسه زنان در سراسر جهان با هم، رویکرد دو جنسی اتخاذ کرده و با در نظر گرفتن فاصله ی زنان و مردان، جنسیت را در مرکز کار خود قرار داده است، نه زنان را.

این شاخص جهانی از چهار ستون اصلی تشکیل شده است: ۱. مشارکت و فرصت های اقتصادی: مولفه هایی مانند مشارکت زنان و مردان در نیروی کار، میزان درآمدهای متوسط هر یک، درصد هریک در مشاغل رده بالا و رده پایین و … ۲. دستاوردهای آموزشی: بررسی سواد و موقعیت آموزشی زنان در سطوح اولیه، ثانویه و سطح دانشگاهی و … ٣. بهداشت و بقا: بررسی وضعیت بهداشت زنان و مردان، طول عمر و بیماری ها و … ۴. توانمندسازی سیاسی: تعداد زنان موجود در جایگاه های سیاسی رده بالا و زمان واقعی قرار گرفتن ان ها در این پست ها و …؛ که در هر یک از ستون های اصلی مولفه های متعددی سنجیده شده و از برآورد چهار ستون اصلی در کنار هم شاخص جهانی شکاف جنسی ساخته می شود.

شاخص جهانی شکاف جنسی عددی بین ۰ و ا است. هر اندازه عدد نهایی به ۰ نزدیک شود به نابرابری مطلق و هر اندازه عدد به ۱ نزدیک شود به برابری مطلق نزدیک می شویم. برابری نمونه ۰.۵ بیان کننده شکاف عمیق بین زن و مرد است طوری که مردان از مزایایی دو برابر زنان در ابعاد چهارگانه بهره مندند و مثلا ۰.٨۵ شاخص خوبی است چون نشان دهنده ی نزدیک شدن زنان و مردان در ابعاد مورد بررسی است.

آخرین گزارش شاخص جهانی شکاف جنسی در سال ۲۰۱٣ ارائه شده است. این گزارش حاصل نتایج پژوهش های گسترده در میان ۱٣۶ کشور جهان است که علاوه بر ارائه ی شاخص نهایی در مورد کشورهای جهان، به رتبه بندی آن ها نیز پرداخته است. در این گزارش شاخص ایران در سال ۲۰۱٣ عدد ۰.۵٨ را نشان می دهد که نشان دهنده ی وجود نابرابری جنسی گسترده در ابعاد چهارگانه است. ضمن این که ایران در سال ۲۰۱٣ در میان ۱٣۶ کشور، از لحاظ نابرابری جنسیتی ۱٣۰ ام شده است. یعنی جزو پایین ترین رده های نابرابری جنسیتی قرار گرفته است. ضمن این که نابرابری جنسیتی در ایران در سال ۲۰۱٣ نسبت به سال ۲۰۱۲ به میزان کمی افزایش یافته است ولی به نظر می رسد از سال ۲۰۰۹ تا سال ۲۰۱٣ تفاوت معناداری در افزایش و کاهش های این شاخص ها مشاهده نمی شود. یعنی وضعیت کشورمان در برایند چهار بعد یاد شده ثابت و نابرابرانه است.

ضمن این که به نظر می رسد در این شکاف بیشترین تاثیر منفی ناشی از مولفه های اقتصادی و سیاسی بوده است زیرا میزان مشارکت زنان در چنین عرصه های به دلایل ساختاری و گاه فرهنگی به مراتب کمتر از مردان است؛ در حالی که شکاف در مولفه های بهداشتی و آموزشی بسیار کمتر است.

کشورهایی که در شاخص جهانی شکاف جنسی سال ۲۰۱٣ وضعیتی بدتر از ایران دارند عبارتند از موریتانی، ساحل آج، پاکستان، یمن و چاد. برخی از کشورهایی که شاخص شکاف جنسی بهتری نسبت به ایران دارند عبارتند از عربستان سعودی، کمبوجیه، آنگولا، بوتسوانا و …

منبع:انسان شناسی و فرهنگ

یک شب تا صبح پابه‌پای زنان «کارتن‌خواب»- فاطمه جمالپور –

تیر ۱۳۹۳

خانم الف پایپ را برمی‌دارد و شروع به شیشه‌کشیدن می‌کند. رو به من عذر می‌خواهد که «اگه نکشم شب نمی‌تونم بیدار بمونم. هر شب می‌کشم بعد بیرون می‌رم. یک‌بار که نکشیده بودم خوابم برد و صبح وسط بیابون بیدار شدم با لباس‌های پاره و پوره…»
می‌خواهم یک خانم قابل اعتماد را معرفی کنند، یک شب تا صبح همراهم باشد برای سرزدن به پاتوق‌های زنان کارتن‌خواب. خانم الف را معرفی می‌کنند. قرارمان ساعت ۱۲شب حوالی دروازه غار. مانتوی مشکی پوشیده. سبزه‌رو است با ته‌لهجه جنوبی. شال رنگی به سردارد با آرایشی نه‌چندان غلیظ. چشم‌های مشکی ریز، ابروهایی کم‌پشت و بینی گوشتی. قرار است او راوی داستان ما و راهنمایمان باشد. می‌آید می‌نشیند روی صندلی و تندتند حرف می‌زند که «باید بریم ستارخان، اتوبان ستاری، پارک شوش، پشت ترمینال جنوب و…» تند و تند حرف می‌زند. جنگ‌زده که شده‌اند آن سال‌های جنگ به تهران آمده‌اند. سه شماره موبایل می‌دهد. شماره‌های خودش و بهار دخترش. قرار می‌گذاریم هشت‌شب از در خانه‌شان سوارش کنیم. من و او به پاتوق‌ها برویم و راننده منتظرمان بماند. یکی از همکاران آقایمان با من همراه می‌شود. کمی دلشوره دارم. هر چه به هشت‌شب نزدیک می‌شویم دلشوره‌ام بیشتر می‌شود از آنچه قرار است اتفاق بیفتد.
۵۰هزار تومان می‌گیرد تا با ما همراه شود. خانه‌اش اتاقی هشت‌متری است در حیاطی شبیه حیاط خانه قمرخانم در کوچه‌پس‌کوچه‌های دروازه غار. به زحمت پیدا می‌کنیم. ابوالفضل پسرکی سه‌ساله در را باز می‌کند. با موهای بور پشت بلند. خاله و دایی صدایمان می‌کند و به خانم الف می‌گوید عمه. از هشت تا ۱۰شب منتظر می‌مانیم تا هوا تاریک شود و زنان کارتن‌خواب بی‌واهمه گشت‌های جمع‌آوری به پاتوق‌هایشان بیایند. با آب‌خوردن و تخمه از ما پذیرایی می‌کند؛ تنها چیزهایی که دارد. پایپ و جلدهای نوشمک خالی توجهم را جلب می‌کند. جلد نوشمک را برمی‌دارد. وسط‌ جلد نوشمک را سوراخ کرده و لوله پایپ را کرده تو. کنار دستش نعلبکی است با دستمال‌کاغذی‌های خیس.

در می‌زنند و دختر خانم الف «بهار» و دوستش «مرضیه» می‌آیند داخل. هر دو زیبا هستند و جوان. ابوالفضل با خانم الف صمیمی است. خانم الف برایش تخمه مغز می‌کند. ابوالفضل می‌گوید: «عمه چرا دیشب در را باز نکردی اومدم شب‌بخیر بگم؟» خانم الف می‌گوید: «شب‌ها که ما نیستیم ابوالفضل میاد شب‌بخیر بگه می‌گیم ما خواب بودیم.» بعد اشاره می‌کند به ابوالفضل و می‌گوید: «مادرش ایدز داشته مرده، بهش گفتن بیمارستانه. پدرش هم دزده، شبا می‌ره سرقت. خلافش سنگینه سرقت مسلحانه و انبار خالی‌کردن و اینا.» نگاهم می‌افتد روی تبلت دست بهار. کمی می‌نشینند و می‌روند. موبایل‌هایشان دایما زنگ می‌خورد. از خانم الف درباره بهار و مرضیه می‌پرسم. می‌گوید: «مرضیه دوست بهار ۲۱سالشه. هشت‌ماهیه بچه‌اش به دنیا اومده اما پدرش فراریه. دخترم بهار دوبار شوور کرده. شوور دومیش زندونه به جرمه حمل موادمخدر. الان یه سال پاکی داره. سه تا بچه داره. اولی پیش شوور اولشه، دومی‌رو شوور دومش فروخت، سومی‌رو هم دادیم بهزیستی.» دو پک می‌زند. بعد پایپ را با دستمال‌کاغذی‌ها خنک می‌کند و از نو. ساعت از ۱۰ می‌گذرد و می‌رویم برای شام. تا خیابان‌ها باز هم خلوت‌تر شود. در را قفل می‌کند و کلید را می‌گذارد برای دخترش توی جاکفشی. می‌رویم سمت ماشین و چند دقیقه‌ای غیب می‌شود. وقتی می‌آید با تخمه و نوشمک و بستنی می‌آید. می‌گوید: «بی‌تنقلات نمی‌گذره» ضبط را که روشن می‌کنیم خوشحال می‌شود. راه می‌افتیم. زنان و مردان گروه‌گروه در خیابان مولوی مشغول پهن‌کردن رختخواب‌هایشان هستند؛ کنار پیاده‌رو خیابان اصلی. خانم الف می‌گوید: «معمولا هر کدوم از زن‌ها با یک گروه سه، چهارنفره مردان همراه می‌شه یا دوتا‌دوتا، تک نمی‌افتن. اینطوری اگر گشت بیاد، می‌گن زن‌وشووریم و آدرس یه خونه را هم حفظ می‌کنن که بدن تا دربرن.» می‌پرسم «چی میل دارین؟» می‌گوید: «من فقط اروندکنار و البرز و هانی می‌رم.» مسیر دروازه غار تا ولیعصر را بالا می‌رویم تا به رستوران برسیم. تلویزیون رستوران ویژه‌برنامه جام‌جهانی دارد. اطلاعات خانم الف از فوتبال دقیق است و به روز: «قرعه‌مون خوب افتاده فقط آرژانتینش سخته. دیدین برنامه ۹۰ نشون داد تیم جوانان ۲۰‌میلیون پول قلیونش را نداده است؟ من نمی‌دونم اینا چه ورزشکارایین که آنقدر قلیون می‌کشن.» شام چلو جوجه‌ای به قیمت ۷۰هزارتومن سفارش می‌دهد ولی نصف غذایش را نمی‌خورد. ظرف می‌گیریم که ببرد خانه. می‌گوید «شب‌ها تا صبح بیدارم گرسنه‌ام می‌شود. شب‌هایی هم که ستارخان می‌روم از سوپرمارکت شبانه‌روزی کنار پمپ بنزین، ساندویچ و کلاپ می‌خرم». راه می‌افتیم… می‌پرسم چطور می‌روی ستارخان؟ توضیح می‌دهد که «هرشب حدودای ۱۲ سوار بی‌آرتی خاوران به آزادی می‌شم بعد از اونجا میرم ستارخان.» پاتوقش آنجاست. از پشت‌سرم صدای چلیک‌چلیک پایپ خانم الف می‌آید. از توی آینه عقب را نگاه می‌کنم دارد شیشه می‌کشد. «خیلی از کارتن‌خواب‌ها شب تا صبح‌رو تو همین اتوبوس‌های خاوران- آزادی صبح می‌کنن.»

در ستارخان هنوز خبری نیست. راهی اتوبان ستاری می‌شویم. به گلفروش‌های زن و دختر اشاره می‌کند و می‌گوید: «اینها کارشون پوشش برا کارای دیگه‌ست.» می‌گوید: «جنگل و پارک حاشیه اتوبان ستاری پاتوق موادفروشای زن و مرد است.» با چراغ قوه می‌زنیم به دل محدوده درختکاری‌شده حاشیه اتوبان اما خبری نیست. زنی آن‌سوتر می‌دود و از دید پنهان می‌شود. می‌گوید: «حتما ماموربازار شده من خیلی شبا میام اینجا برا تهیه مواد.» گشت نیروی انتظامی را که می‌بینیم، می‌گوید: «گفتم چرا اینقدر خلوته ماموربازاره.» می‌رویم سمت تخت‌طاووس و فاطمی، هنوز خبری نیست. پارک ساعی هم خبری نیست. زیر پل کریم‌خان می‌رویم. ساعت نزدیکی‌های دو است. دخترکی خوش‌پوش و جوان از ماشینی پیاده می‌شود و سوار ماشینی دیگر می‌شود. مقصد بعدی‌مان پارک مشرف به اتوبان شیخ فضل‌الله همت است؛ بالای تپه. دوستم می‌گوید: «اینجا همان جایی است که علی سنتوری را فیلمبرداری کرده‌اند.» اینجا پاکسازی شده است؛ این را نگهبان بوستان می‌گوید.
خانم الف را صدا می‌کنم که چه‌کار کنیم؟ کجا برویم؟ جواب نمی‌دهد. رو برمی‌گردانم. خوابش برده. حوالی فلسطین که می‌رسیم بیدار می‌شود. زنگ می‌زند ۱۱٨ می‌گوید: «شماره ستارخان را می‌خوام نه ببخشید داروخانه… . در ستارخان رو.» بعد به داروخانه زنگ می‌زند. جواب نمی‌دهند. می‌پرسم برای چی؟ می‌گوید: «آمار بگیرم چه خبر بوده جواب نمی‌دن.»
می‌رویم سمت شوش. در پارک محله‌ای شوش زن جوانی با پسر و پیرمردی نشسته‌اند. از چهره‌شان مشخص است که اعتیاد دارند. ساعت چهارصبح است. وقتی می‌پرسم «کارتون‌خوابید؟» به انکار می‌گویند: «نه ما خانه‌مان همین‌جاست. اومدیم اینجا هوایی بخوریم. کارتن‌خواب‌ها دور میدان می‌نشینن.» تمام نیمکت‌های پارک و ایستگاه تاکسی پر از کارتن‌خواب‌های خواب است. می‌رویم سمت میدان.
زن موهایش بور است که ریشه سیاهش درآمده. مانتو و شال سنتی به سر دارد. روی سکوی دور میدان شوش نشسته به همراه دو مرد. کمی آن‌سوتر ردیف آدم‌ها تا میانه خیابان نشسته‌اند مواد می‌کشند. انگار که دارند آب می‌خورند یا ساندویچ. بی‌هیچ ترسی.
شما کارتن‌خوابید؟
می‌گوید: من بچه دارم، خونه دارم الحمدالله. من شوور دارم. کارم تو خونه است. پرستارم. یک بدبخت بیچاره را نگهداری می‌کنم. منیژه کوچیکم؛ کنیز شمام ۴۰سالمه.
الان اومدی دنبال مواد؟
من مواد می‌کشم. اما گاهگداری. هر دقه و ثانیه نمی‌کشم. تریاک می‌خورم.
الان اینجا چیکار می‌کنی؟
اومدم منتظرم کسی بیاد منو برسونه.
اشاره می‌کنم به آقای کنار دستش و می‌پرسم
الان این آقا دوستتونه؟
نه آشناست.
اینجا نشستی نمی‌ترسی؟
نه چون از خودم اطمینان دارم دیگه سنی از من گذشته.
ردیف مردها نشسته‌اند به چرخیدن پایپ‌ها، کشیدن هرویین. یکی‌شان رو به من می‌گوید: «بفرمایید شیشه.»
ساعت چهارصبح دور میدان شوش. دنیای شبانه‌‌اش با دنیای روزهایش فرق دارد. با شب‌های دیگر نقاط تهران هم. این حوالی پاتوق حکمرانی معتادان کارتن‌خواب است. کلاه به سر دارد. ریزنقش است. دستمال‌گردن بسته. ظاهرش با تمام زنان اینجا فرق دارد. چشم‌های عسلی دارد. حدودا ۴۰ساله. حتی با وجود گونه‌های تورفته و ردیف ریخته دندان‌هایش هم زیباست. پسر جوانی همراهش است. می‌ایستد به صحبت.
اعتیاد داری؟
تقریبا.
چی مصرف می‌کنی؟
شیشه و دوا.
اینجا دنبال موادی؟
نه.
پس چیکار می‌کنی؟
قدم می‌زنیم.
کارت چیه؟
ضایعات جمع می‌کنیم.
کار دیگه‌ای نداری؟
نه اصلا من تنها زنی هستم که اینجا کار دیگه‌ای نمی‌کنم.
این آقا کیه؟
آشنامونه.
نمی‌ترسی؟
پسر میاد جلو و می‌گوید: «می‌خوایی خیالت رو راحت کنم. من خودم انجمنی هستم. یک ساله پاکم انبار دارم.»
عسل می‌گوید: «من از ترسم دارم راه می‌رم چون به محض اینکه بخوام یه جایی بایستم و استراحت کنم خفتم می‌کنند.»
کارتن‌خوابی؟
آره.
چه مشکلاتی داره؟
«بزرگ‌ترین مشکل خفت‌گیریه. با زن‌های اینجا نمی‌تونم ارتباط برقرار کنم. من دوتا پسر دارم یکی‌شون متولد ۶۷ و یکی ۷٣. ۲۰ساله ندیدمشون. من از آمریکا دیپورت شدم ایران. چون طلاق گرفتم. دیگه سفارت نذاشت بچه‌هامو بیارم. الان ۲۰ساله تو ایران دارم تنها زندگی می‌کنم. ۱۵سال سابقه آموزش رانندگی دارم. برا خودم خونه داشتم زندگی داشتم. یه شوهر صیغه‌ای کردم. اعتیاد داشت. من اولین کسی بودم که تو ایران مربی خانم شدم. چون تصدیق بین‌المللی داشتم. بعد آموزش دادم برا خانم‌ها. کلاس گذاشتم که مربی شوند و خودم هم آموزش می‌دادم. تقدیرنامه دارم از آقای… به‌عنوان پرکارترین. از پنج‌صبح کلاس داشتم تا ۱۰شب. فعال‌ترین مربی‌شون من بودم. این شوهر من «هی یه دود بگیر یه دود بگیر خستگی‌ات درمیره» مام هی یه دود بگیر، یه دود بگیر معتاد شدم. شیشه می‌کشیدم چرتم رو بپرونه. سرهنگ فهمید کارتم‌رو سوراخ کردن. دیگه اجازه کار بهم ندادن. رفتم پرستار سالمندان شدم. اونجام بالاخره بعد پنج‌سال فهمیدن مواد مصرف می‌کنم. دیپورتم کردن. حالا ضایعات جمع می‌کنم. اگه هم با بچه‌های این سنی می‌پرم چون احساس می‌کنم پسر خودم همرامه. اینها همه بهم می‌گن ننه‌عسل یا مهربون‌جون. زن‌های دیگه چون کار خلاف دارن من نمی‌تونم باهاشون ارتباط برقرار کنم.»

یه ۲۴ ساعتت‌رو تعریف می‌کنی که چیکار می‌کنی؟
«من از ساعت ۹شب تا پنج‌صبح ضایعات جمع می‌کنم. ضایعاتم‌رو صبح می‌برم می‌فروشم تا هشت، هشت جرمم (مواد) رو می‌گیرم می‌رم یه گوشه می‌شینم می‌کشم. بعد میرم دی‌آی‌سی ناهارم رو می‌خورم. تا سه حمومی چیزی می‌خوام بکنم دی‌آی‌سی می‌کنم. سه به بعد هم همین‌طوری می‌چرخم تا ۹ شب شه.»
می‌رویم سمت ایستگاه بی‌آرتی. فوج فوج جمعیت معتادان نشسته‌اند به مصرف. روبه‌رویشان معتادانی دیگر بساط کرده‌اند. بساط‌های کوچک؛ کفش دسته‌دو، دمپایی، شارژر، گوشی، کیف میهمانی، لباس‌های دسته دو و… . دود فضا را گرفته است. خانم الف مردی میانسال با پیراهن چهارخانه را نشان می‌دهد و می‌گوید: «این موادفروش عمده است، یک‌کیلو، دوکیلو.» دختران و زن‌های کارتن‌خواب را از ردیف آدم‌ها نشان می‌کنم برای مصاحبه.
دختر موهای فر دارد. چشم‌های درشت. روسری گل‌گلی. می‌نشینم کنارش و می‌گویم: «می‌شود چندتا سوالم را جواب بدهی؟» پسر جوان کنار دستش در حال لوله‌کردن دستمال کاغذی برای آتش زدن زیر زرورق هرویین است. می‌گوید: «لازم نکرده بفرمایید بفرمایید.» پسر یک جفت کفش می‌گذارد جلو دختر و می‌گوید: بیا. دختر دمپایی‌های پاره و پوره را درمی‌آورد و کفش‌های کتانی دسته‌دو را می‌پوشد.
می‌گویم:
چندسالته؟ چیکار می‌کنی؟
پسر عصبانی می‌شود لازم نکرده. لازم نکرده. بفرمایید.
می‌گویم:
می‌شه خواهش کنم اجازه بدین جواب بده؟
دخترک می‌گوید: ببخشین بفرمایین. من نمی‌خوام جواب بدم. اینم بگه جواب نمی‌دم.
خانم میانسال دیگری با مقنعه نشسته. می‌نشینم کنارش و باز درخواستم را تکرار می‌کنم و می‌گویم:
از مشکلات کارتن‌خوابی می‌گویی؟
می‌گوید: «مشکلی ندارم با من حرف نزن.»
می‌پرسم:
چی مصرف می‌کنی؟
می‌گوید: از این همه آدم بپرس چی مصرف می‌کنن. یکیش هم من.
شیشه، هرویین، کراک؟
هرویین نمی‌کشم از هرویین بدم میاد.
چرا؟
همین‌جوری الکی… حرف نمی‌زنم. بفرمایید.
پسر جوانی پایپ به دست رد می‌شود و می‌گوید: «بی‌بی‌سی نیوز، سی‌‌ان‌ان.» مردان معتاد صدایم می‌زنند که بیا با ما حرف بزن. پسرکی کیف میهمانی را نشانم می‌دهد که بیا این را بخر. آن یکی می‌گوید: سی‌دی شاد می‌خوای؟ خانم الف می‌آید جلو می‌گوید: «دو تومن به من می‌دهی یک سی‌دی بخرم؟» در این‌گیرو‌دار دخترک جوان به سراغم می‌آید و می‌گوید: «بیا اینجا حرف بزنیم» می‌رویم آن‌سوی خیابان کنار در بسته گاراژی می‌نشینیم به صحبت‌کردن.
– می‌گوید: دنبال چی هستی؟
– تهیه گزارش درباره وضعیت زنان کارتن‌خواب.
– که چی شود؟
-که رسیدگی کنند.
یعنی جمعمان کنند؟
نه. امکانات برایتان بگذارند مثل مردان.
می‌گوید: باور می‌کنی من الان موندم واسه شناسنامه‌ام که دست مادرمه. نمی‌دونم کجا زندگی می‌کنه که. خواهر و برادر بزرگم می‌دونن. سر اینکه وکالت نمی‌دم بهشون سر ارث و ورثه بابام به من نمیگن. الان نمی‌دونم موسسه اصلی یارانه که ثبت‌نام می‌کنن کجاست. چون شناسنامه‌ام دست مادرمه.
صدایش گرفته انگار که ساعت‌ها گریه کرده باشد. چشم‌هایش هم غم دارند. خیلی.
می‌گوید: بابام تازه فوت کرده.
چند سالته؟
۲٨ سال.
چند وقته اعتیاد داری؟
از بچگی بابام معتاد بود. من آخرین بچه خونواده بودم. بابام مامانمو طلاق داد. ۹ساله بودم. بعدم با دوست و رفیقاش رفیق‌بازی می‌کرد. زیاد دست به خودکشی و خودزنی زدم که بابائه موادرو بذاره کنار. از رفیق‌بازی دست برداره. اما فایده نداشت. اصلا تازه منو پرت می‌کرد بیرون. اولین روزایی که کارتون‌خواب شدم پنج‌سال‌و‌شش‌ماه و هشت‌روز پاکی داشتم. خونمون دهکده المپیک بود. زن صیغه کرده بود وضعشم خراب بود. بعدشم دیگه زنه‌رو گرفت. زیاد دعوا داشتم. ۲٨ رهجو داشتم. می‌رفتیم صندوق‌های ایران‌کاوه‌رو مونتاژ می‌کردیم. بعدم که مارو با پا زد و انداخت بیرون. من یه هاچ‌بک قسطی برداشته بودم. چند وقت بعدش که منو انداخت بیرون شنیدم زنه مخ بابائه‌رو به کار گرفته و خونه‌رو به اسم زنه کرده. بابائه‌رو می‌ندازه بیرون. آخرسرم میره خونه بهبودی شهرک کاروان می‌خوابه. بعد هفت، هشت‌ماه که قسط ماشین‌رو می‌دادم با صاحبکارم می‌خواستیم یک‌سری کار و بار ببریم نیشابور بفروشیم. دوماهی طول کشید که جمع‌وجور کنیم. چون شناسنامه دست ننه بود و می‌خواستیم بریم خونه بگیریم به اسم بابائه زدیم ماشینو. آخرسر یک‌قرون از پول ماشینمو نداد که نداد.» حرف ماشینش را که می‌زند حسی مانند غرور در چهره‌اش می‌دود.
الان چیکار می‌کنی؟
ول می‌چرخم تو خیابونا.
چند وقته؟
نزدیک ۹ساله.
چه سختی‌هایی داری؟
حسابش‌رو بکن چقدر راحتی با لباس راحت بگردی تو خونه. هرکاری بخوایی بکنی. کسی نگه بالای چشت ابروئه. ما نه امنیت جانی داریم نه مالی نه… .
یه ۲۴ ساعت‌رو تعریف می‌کنی چه‌کار می‌کنی؟
صبح پا میشم، یک دو می‌کنم واسه پول، نیم یا یک گرم دوایی که می‌گیرم یک خردش‌رو واسه خودم برمی‌دارم. بقیه‌اش هم چی؟ سه، چهار دونه پنجی درست می‌کنم دوا رو می‌فروشم. خرج دوای فردامو درمیارم. اینطوری خرجم‌رو درمیارم. باز بهتر از اینه که برم فلان کارها را بکنم یا دزدی بکنم. جرمم‌رو کشیدم تمام شد واسه خورد و خوراک بعضی بچه‌ها هستن زیاد باهاشون خودمونی‌ام چه واسه لباس‌مباس باشه، چه خوردوخوراک. خلاصه مصرف می‌کنیم که زندگی کنیم زندگی می‌کنیم که مصرف کنیم.
اینجا امن هست؟ کسی هست حمایتت کند؟
چرا فکر می‌کنید خطرناکه. آدم بستگی به خودش داره. آخه خر که دیگه نیستیم طرف را که نگاه کنیم می‌فهمیم. من زیاد با آشناها نشست و برخاست نمی‌کنم چه برسه به غریبه‌ها. چون می‌دونم دیگه اول و آخرش به چی ختم می‌شه. خودمو تو موقعیتش قرار نمی‌دم.
آرزوت چیه؟
آرزوم اینکه برم ترک کنم. برم زودتر ارث و ورثه‌ام‌رو بگیرم. برم یه جای دورتر از اینجا. واسه اینکه فکر مواد تو سرم نیاد برم یه جایی هست کارگاه شابلون‌زنی. همه‌شون پاکی بالان، کار کنم.
«فری» خانم کوتاه‌قد، با ابروهای تتو، آرایش غلیط، موهای چتری. سیگار بهمن می‌کشد. می‌گوید: بیا من حرف می‌زنم باهات.
چندسالته؟
۴۲ سال.
اعتیاد به چی داری؟
شیشه.
یه ۲۴ ساعت‌رو تعریف می‌کنی؟
سخت می‌گذره تو خیابون، آواره، دربه‌در. به نظرت آسون می‌گذره؟ نه با این کرایه‌خونه‌های گرون. اتاق‌های پولی، پولی که ما نداریم. اتاقم بهمون نمی‌دن. مشکلات بچه و نداری و بیماری و دربه‌دری. صبح که بلند می‌شیم اینقدر بدو بدو، این‌ور اون‌ور، می‌کنیم بتونیم پول عملمون‌رو جور کنیم. با کار خونه مردم. مردم هم برای رضای خدا یه چیزی میدن به ما.
شب‌ها اینجایی؟ تو پاتوق؟
پاتوق نیست که، جاییه برای زندگیمونه. خونمونه. خونه زندگی، همه چیز همین جاست. هر کی خونه نداره اینجا است. ما بزرگ‌تر و قدیمی‌تر اینجاییم. اولین نفریم. ما که اعتیاد داریم نمی‌تونیم بریم گرمخونه. اگه نکشیم شب با غم و غصه چطور می‌تونیم سر کنیم. بعدم اینکه مگه شب بتونیم یه پولی جور کنیم واسه عمل فردامون. روز که مامورا نمی‌ذارن.
الان چی می‌خوایی از زندگی؟
از ما گذشت، هرکاری می‌کنن واسه دختر پسرای اینجا بکنن. اینا از زمین و زمان مونده و رونده‌ان. اگه آدم کمبود نداشته باشه سراغ مواد نمیره. الان دوتا بچه‌هام بهزیستی‌ان چهارساله نرفتم ببینمشون. یکی ۱۵سالشه، یکی ۱۰سالشه. کمی آن‌سوتر تنها نشسته بر لبه جدول. با موهای زرد کوتاه. مقنعه، مانتو فرم و شلوار جین. می‌روم سمتش، می‌نشینم کنار دستش با پرخاش می‌گوید: «بلند شو. من حوصله هیچی رو ندارم.» و بلند می‌شود و می‌رود. خانم الف می‌رود دنبالش که بیا، بیا حرف بزن ندا. نمی‌ماند. می‌زند به دل خیابان. بعد خانم الف می‌گوید: «بچه‌اش رو پریروز تو پارک دزدیده‌ان. چرتش برده که بچه را بردن.»
مطمئنی نفروخته؟
آره، اگه می‌فروخت این‌قد این‌در و اون‌در نمی‌زد برای پیداکردنش.
ساعت پنج‌و‌نیم‌صبح است. خانم الف را می‌رسانیم و راه می‌افتیم سمت خانه. آفتاب دارد بالا می‌زند و پایپ‌ها همچنان می‌چرخند و شبی دیگر برای کارتن‌خواب‌ها می‌گذرد با سختی و نشئگی.

به کجا چنین شتابان ….توران رئیسی

تیر ۱۳۹۳

منتظر ایستاده بودم ، تا به حال سابقه نداشت بیش از ۳ دقیقه طول بکشد ، از فرصت استفاده کردم تا با روش ” مشاهده “!!! افراد زیادی را که در حال انتظار !!! بودند را نگاه کنم ! اشتباه نکنید من آدم فضولی نیستم! اما به علم “مردم شناسی و ارتباطات علاقه دارم “!!! ” بزرگان می گویند جامعه دانشگاهی است که ما را به شناخت خوب و بد و یا مسئولیت های خودمان آشنا می کند . بنابرین خوب به تماشا مشغول شدم ، پرسش هائی از خود کردم ! و به دنبال جواب، حدس هائی زدم . به راستی این همه آدم های جور واجور اهل کجا هستند ؟ در سرها شان چه می گذرد ؟! برای چه به این کشور آمدند ؟! مگر خودشان کشور ندارند ؟! تازه بومی هر جا که باشند ، حتما برای خود اصل و نسب و کیا و بیائی دارند !!! هر کدام از این ها با شکل و شمایل متفاوت و نژاد های گوناگون ، زرد ، سیاه ، سیاه تر و سیاه سیاه مثل قیر ! سفید ، سفید سفید مثل برف! چشم های پف کرده درشت ، ریز ، بادامی ، آبی ، سبز ،میشی ، مشکی … و به خودم نگاه کردم من هم گندمی بودم ! و… یکی بلند بود ، یکی کوتاه . یکی ریزنقش و یکی درشت مثل غول ، چاق و گنده! یکی متوسط . زیر این آسمان کبود هر کس یک رنگی بودو یک شکلی ، و هر کس کاری می کرد وحرکتی . هر کدام یک جوری بودند، و به نظرم خیلی تماشائی و جالب و دیدنی ! همه رفتار و ادا و اصول خاص خودشان را داشتند . مثلا آن مرد جوان بیست و چند ساله ریز نقشی که موهای سیاه و لخت داشت و کمی از آن ها را دربالای سرش مدل شاخ شاخ درست کرده بود و فاق شلوارش تا سر زانوهایش آمده بود ، و جیب های عقب شلوار ش پشت زانو ها را می پوشاند و بیشتر بلندی شلوار روی مچ پا و کفش ها جمع شده بود ، از چشم های بادامی وقدو قواره ریزه میزه اش فهمیدم چینی است ! خیلی راحت برا ی خودش این طرف و آن طرف می رفت و در برخورد با دیگران لبخند آشنائی می زد . اما به غیر از من کسی به او” نگاه نمی کرد” !!! و یا زن جوان و جذاب و زیبای سیاه پوست ، و باریک اندامی که در چند قدمی او ایستاده بود و موهای فر فری افریقائیش را آنقدر با دقت و سلیقه صاف کرده بود که به احتمالی مورچه روی آن لیز می خورد ، بادست و پای کشیده و خیلی سیاه، و بادندان های سفیدوردیف شده ی مرتب خود که به طرز با نمکی از میان دو لب پهن و گوشت آلودش دیده می شد، آدم رو به یاد”ونوس الهه زیبائی ” می انداخت ! صبور و استوار منتظر ایستاده بود و گاه به گاه بند بلند کیفش را روی شانه جا به جا می کرد و مسافری که با فکل و کراوات شیک و مدرنی خود را آراسته بود با او گفتگو می کرد . وآن طرف تر چند نوجوان دختر وپسر با گفت و شنود و خنده و صدای بلند ماجراهای روز شان را رد و بدل می کردند، و چیز هائی که به عنوان کاردستی ویا “اختراع “در مدرسه درست کرده بودند به هم نشان می دادند .آن ها از نژاد ها ی مختلف بودند اما با یک زبان مشترک گل می گفتند و گل می شنیدند و پوشش های عجیب و غریب شان تشابهی با هم نداشت ، و چندان توجهی به اطراف خود نمی کردند ، و چند جوان دیگر که سیخ و سنجاق های رنگی و براق در گوش و بینی خود فرو کرده بودند . و یا آدم هائی که از فرق سر تا نوک پا خالکوبی داشتند ، ومرد و زن شیک و خیلی مدرنی که کنارشان نشسته بودند ، هیچیک کاری به هم نداشتند و تفاوت ها ی شان را به رخ یکدیگر نمی کشیدند . تنها من بودم که به آن ها نگاه می کردم!!! با گذشت دقایقی طولانی صدای غرش لکومتیو ترن در تونل پیچید و واگن ها رقص کنان در جای خود ایستادند . من هم چنان به مشاهداتم مشغول بودم !!! سیل منتظران جلو می رفتند، مادری با کالسکه ونوزاد و کودک خردسالش، زن بار دار آرام و سنگین ، و پیر مرد بیمار با ویلچر ، کارگری با لباس کار و کفش های ضخیم ، و دختر جوان هندی با لباس ساری و موهای کلفت و سیاه بافته شده به درازای اندامش ! دختر و پسری شیدا در آغوش هم و در حال نوازش یکدیگر و…! و من! همگی را از دریچه دوربین نگاهم می پائیدم ! اصلا کسی را با دیگری کاری نبود . اما گوئی همه از هم مراقبت می کردند ، تا کسی جا نماند ، از روی پله لیز نخورد و دست کودک همچنان به دامن مادرآویخته باشد ، این را وقتی فهمیدم که مرد جوان سیاه کالسکه را بالا می داد ، و یا ویلچر مرد معلول، با کمک مرد تمام خالکوبی شده سفید پوست در حال لبخند به پیر مرد به داخل واگن هدایت می شد . و کودک گریان با شکلک نوجوان به خنده افتاد و دامن مادر را گرفت ،و دست توانای جوانی به پشت پیرزن سالخورده حایل شده بود ….! و تنها من به این حرکت ها نگاه می کردم!!! به آن ها و به وظایف شهر وندی نا نوشته شان ، به سخاوت شان در لبخند زدن و خوشروئی و مهر ورزی به هم ، به این که آنان هر یک باز آمده از فرهنگ و نژاد وآب و خاک متفاوتی هستند ! اما اصول بازی و مشترکات انسانی وجمعی را می شناختند !!! و عدسی دوربین چشمان من همه را می گرفت و ضبط و ثبت می کرد !!! وه که !چه لذت بخش بود وقتی انسان ها یار یکدیگر بودند ! با هم می خندیدند ، نه به هم !!! و چه جای دریغ و افسوس است که آن طرف تر ها ، از ما بهتران آزمند آنقدر تیشه به ریشه مردم و فرهنگ ناب دیرینه جامعه زده اند وباارعاب و کینه توزی رزق و روزی و مال و اموال وتوانائی امرار معاش ، و حق شاد زیستن را بر آنان دریغ کرده اند و خنده را از لب جوا نه های نو شکفته و آزاده برداشته اند واندر خم یک کوچه و نا باور به هر آنچه در دهکده جهانی می گذرد گوش و هوش بسته اند وفغان و غوغا را نمی شنوند و مرهمی بر جراحات قلب شکسته ای نمی گذارند و دست نوازشگری بر پشت پیر مردی ویا لبخند دلنشینی بردیدگان کودک گلفروش و نهیب پدرانه ای بر سر دختران و پسران رها شده از فرط بی پناهی نمی زنند تا به راه سلامت بازشان گردانند !!! و این چنین است که روز ها و شب ها به سرعت برق و باد سپری می شوند و همه به سوی بیگانگی با یکدیگر و خشم و کینه توزی و یا تعدی و ظلم در مقابل یکدیگر می ایستند ، و کسی از خود نمی پرسد ، اما
” گون از نسیم پرسید به کجا چنین شتابان ” ؟

یاد داشت کوتاه سفر به لاس وگاس – محمود صفریان

تیر ۱۳۹۳

از ایالت کالیفرنیا که میزنی بیرون تا بروی به ” لاس و گاس” صحرای سوزان ایالت ” نوادا ” را در پیش داری.
با دیدن بسیاری خار و خاشاک و بسیاری بوته و درختان ” کاکتوس ” و گرمائی طاقت سوز گمان نمی کنی به یکی از پر نور ترین شهر های جهان که پر است از هتل هائی با معماری های نظر گیر، وارد شوی. و این نیست جز قدرت جادوئی سرمایه، که می تواند در دل صحرا چنین با شکوه، دنیای دیگری بسازد. این پول از کجا و چگونه آمده خود داستان دیگری است، و اینکه اگر در این راه صرف نمی شد می توانست مرهمی بر زخم های خون چکان جهانی باشد ؟ پاسخ بسیار واضح ِ ” نه ” را دارد.
همه ی این هتل ها که دارای پیشرفته ترین امکانات رفاهی هستند و در هر کدام که باشی نمی توانی تصور کنی که در بهشتی هستی که کمترین ریطی به جهنم بیرون ندارد، کازینو هستند، قمار خانه هائی که اگر کمترن تمایلی نشان بدهی تا دینار آخر پولت را به رغت از جیب و کارت اعتبارت بیرون می کشند.
و بدون شک چنین سرمایه گذاری باورنکردنی، فقط برای جلب هرچه بیشتر مشتری است که با پول بیایند و مال باخته بر گردند
با هوا پیما چرا ولی با اتومبیل و زدن به قلب صحرا اولین بار بود.
بمناسبت سالگرد ازدواجمان با سخاوتی چشمگیر ما را بردند من و همسرم را یا در حقیقت پدر و مادرشان را.
ما را با محبتی فراوان به یکی از همان هتل هائی که گفتم، برای چهار روز پذیرائی کردند که رویائی و خاطره انگیز بود

هوشنگ سیحون، مرد بناهای ماندگار درگذشت

تیر ۱۳۹۳

هوشنگ سیحون، معمار برجسته ایرانی، در۹۳ سالگی در ونکوور در کانادا درگذشت.

هوشنگ سیحون، مرد بناهای ماندگار

هوشنگ سیحون، مرد بناهای ماندگار

هوشنگ سیحون در ۳۱ مرداد سال ۱۲۹۹ در تهران، در خانواده‌ای موسیقی‌دان چشم بر جهان گشود. پدربزرگش میرزا عبدالله فراهانی از پیشگامان موسیقی سنتی و معروف به پدر موسیقی سنتی ایران بود. مادرش، از نوازندگان تار و سه‌تار، و نیز دایی او مرحوم احمد عبادی، استاد سه‌تار بود.

او ابتدا در دانشکده هنرهای زیبا به تحصیل نقاشی پرداخت، اما به‌زودی از نقاشی دل کند و برای تحصیل معماری، به دعوت آندره گدار، رییس اداره باستان‌شناسی وقت ایران به پاریس رفت و در دانشکده هنرهای زیبای این شهر تحصیلاتش در زمینه معماری را به پایان رساند.

آرامگاه بوعلی سینا، اثر هوشنگ سیحون

آرامگاه بوعلی سینا، اثر هوشنگ سیحون

از برجسته‌ترین آثار هوشنگ سیحون در عرصه معماری می‌توان از آرامگاه بوعلی سینا در همدان، مقبره عمر خیام و مقبره کمال‌المک در نیشابور یاد کرد. او همچنین طراحی ساختمان‌های سازمان نقشه‌برداری کل کشور، کارخانه نخ‌ریسی کوروس اخوان، کارخانه آرد مرشدی، مجتمع آموزشی یاغچی‌آباد، سینما آسیا، سینما سانترال، کارخانه کانادادرای (زمزم فعلی) در تهران و اهواز، کارخانه یخ‌سازی کورس اخوان و طراحی حدود ۱۵۰ پروژه مسکونی را بر عهده داشته است.

نادر اردلان در دانشنامه ایرانیکا، از دوره‌ای که هوشنگ سیحون به ساخت بناهایی برای مفاخر ادب و فرهنگ ایران روی آورده، به عنوان دوران «پیدایش نمادهایى از یک هویت ملى روز افزون» یاد کرده است.

آرامگاه بوعلی سینا را هوشنگ سیحون در ۲۸ سالگی به گونه‌ای پلی‌فونیک طراحی کرد. او درباره این اثر گفته است: «آرامگاه بوعلى تنها یک آرامگاه یا مقبره نیست، بلکه آرامگاه یا مقبره جزئى از کل است که یادبود بوعلى است. من خواسته‌ام با عوامل و عناصر معمارى چه از نظر شکلى و چه از نظر عددى، از راه نماد و سمبل، شخصیت بوعلى را بیان کنم؛ و این موضوع در ایران یا سایر جا‌ها معمول نبوده است. شکى نیست که براى هماهنگ کردن این عناصر ممارست و پیگیرى و مطالعه فراوان لازم است که در موقع خود سعى کرده‌ام کوتاهى نکنم. پس با یک نوع دانش فراگیر در ترکیب و تلفیق این عناصر کوشش خود را به کار برده‌ام تا چیزى به دست بیاید که در برابر دید شما است. این را هم بگویم که در تمام کار‌هایم جزئیات، هرقدر بى‌اهمیت، از ذهن من دور نبوده و به فراموشى سپرده نشده است.»

هوشنگ سیحون همچنین عضو شوراى ملى باستان‌شناسى، شوراى عالى شهرسازى، شوراى مرکزى تمام دانشگاه‌هاى ایران و کمیته بین المللى ایکوموس (Icomos) بوده و به مدت ۱۵ سال مسؤولیت مرمت تمام بناهاى تاریخى ایران را بر عهده داشته است.

هوشنگ سیحون نخستین معمار ایرانی بود که آهن و سیمان را به طور عیان در ساختمان به کار برد. وضوح ساخت، یافتن حساسیت و سلیقه شخصی نسبت به ترکیب سنگ و آهن را باید در حقیقت موفق‌ترین بیان او از لحاظ مصالح دانست. از دیگر ویژگی‌های آثار او استفاده از شکل‌ها و عناصر معماری عامیانه، استفاده از آجر نه تنها در پوشش بلکه همچنین به منظورهای نمایشی و تزئینی است.

هوشنگ سیحون در کنار معماری، نقاشی هم می‌کرد. طبیعت و روستاهای ایران از مهم‌ترین مضامین نقاشی‌های اوست. برخی از این آثار در دانشگاه‌های آمریکا نگهداری می‌شوند.

فریدون فرخزاد به انتخاب مهرداد

تیر ۱۳۹۳

فریدون فرخزاد (۱۵ مهر ۱۳۱۷ در تهران – ۱۶ مرداد ۱۳۷۱ در بن آلمان) شاعر، برنامه پرداز، خواننده، بازیگر و فعال سیاسی ایرانی معترض به حکومت جمهوری اسلامی ایران بود که به قتل رسید. وی برادر فروغ فرخزاد شاعر معاصر ایرانی بود.
فریدون فرخزاد در پانزدهم مهرماه ۱۳۱۷ در چهارراه گمرک تهران متولد شد. مدتی در دبستان رازی و بعد در دبیرستان دارالفنون درس خواند و سپس به آلمان رفت. در مونیخ، وین و برلین حقوق سیاسی خواند. پایان نامهٔ خود را دربارهٔ تأثیر عقاید مارکس بر کلیسا و حکومت آلمان شرقی نوشت و با درجه دکترا (Ph.D) از دانشگاه مونیخ فارغ التحصیل شد.
فرخزاد در سال ۱۹۶۲ در مونیخ با آنیا عروسی کرد و در سال ۱۹۶۳ اشعار آلمانی وی از طرف ناشرین بزرگ کتاب آلمان به عنوان بهترین اشعار سال برندهٔ جایزه شد و در کتابی که همه ساله منتشر میشود آثار فریدون فرخزاد در ردیف ده شاعر و نویسندهٔ سال چاپ شد. در سال ۱۹۶۴ اولین دیوان شعر او (به نام زمانی دیگر) به زبان آلمانی انتشار یافت و جایزهٔ ادبیات را گرفت. سپس در ۱۰ مجموعه شعر چاپ شد که یکی از آنها عنوان بهترین اشعار یک قرن آلمان را به خود اختصاص داد. آن کتاب، در ردیف آثار گوته و شیللر قرار گرفت. شعری که دربارهٔ برلین سرود جایزهٔ ادبیات برلین را گرفت. وی عضو آکادمی ادبیات جوانان مونیخ شد و در سال ۱۹۶۶ به رادیو تلویزیون مونیخ رفت و در تلویزیون مونیخ یک سلسله فیلم رنگی تهیه نمود. در ۱۹۶۷ روی موزیک محلی (فولکلور) ایران، موزیک مدرن ساخت و با این موزیک به فستیوال موزیک اینسبورگ اتریش راه یافت که جایزهٔ اول را هم دریافت نمود. در همان سال امتحان دانشگاه خود را هم داد و در رشتهٔ حقوق سیاسی با درجه دکترا (Ph.D) فارغ التحصیل گردید. فریدون فرخزاد به جز زبان فارسی به زبانهای آلمانی و انگلیسی سخن میگفت.»

فریدون فرخزاد، به جز مدرک دکترای علوم سیاسی، شاعر، نویسنده، برنامه پرداز، هنرپیشه، خواننده و مبتکر چندین برنامه تلویزیونی، از جمله برنامه موفق «میخک نقرهای» در ایران بود که تعداد زیادی از هنرمندان کنونی و مضهور ایران را به مردم معرفی نمود که ستار، ابی، مرتضی، شهره و شهرام صولتی، لیلا فروهر، نوش آفرین، روحی ساوجی، سعید محمدی و ثلی از جمله آنان میباشند.

“جهان
گنجشکی ست
که
بدون مقاومت
به مسلخ ش می کشند..
… با لباسی
از حروف شاداب و ساده لوحانه
به تن،
آن کس که اسیرش گیرد
خرامیدن ش را
به بند سیاهی کشیده است..
اما آن لحظه نیز فرا می رسد،
که کسالت
رنگ هایش را
باز شمارد..”

محمد پرنیان خالق “حسنک کجایی” پس از چهار دهه سکوت درگذشت

تیر ۱۳۹۳

قسمتی از کتاب “حسنک کجایی” :

«من می رم ابرا رو جارو می کنم
من می رم برفارو پارو می کنم
راه، در ابرای پربرف و سیا وا می کنم
عاقبت خورشید و پیدا می کنم
هر کی خورشید و می خواد
پاشه دنبالم بیاد.»

محمد پرنیان نویسنده ادبیات کودک و خالق “حسنک کجایی” پس از چهار دهه سکوت در ۶۲ سالگی درگذشت. محمد پرنیان در دهه پنجاه با نگارش و انتشار کتاب منظوم “حسنک کجایی” نام خود را در شمار نویسندگان ادبیات کودک ایران به ثبت رساند. او سرودن شعر “حسنک کجایی” را در سال ۱۳۴۹ به پایان برد و این کتاب اولین بار در سال ۱۳۵۱ از سوی “شرکت سهامی انتشار” به چاپ رسید. “حسنک کجایی” بارها تجدید چاپ شد اما برای نویسنده اش بازداشت و زندان در پی داشت.محمد پرنیان پس از “حسنک کجایی” هرگز کتابی منتشر نکرد و در سال های پس از انقلاب نیز تا هنگام مرگ خود در سکوت به زندگی در کنار پارک جنگلی سی سنگان ادامه داد و معلم ابتدایی و راهنمایی مدرسه روستای “صلاح الدین کلا” و روستاهای اطراف آن بود. او چهار سال پیش بازنشسته شد و دوران بازنشستگی اش به مبارزه با بیماری سرطان گذشت. محمد پرنیان سرانجام روز پنج شنبه ۱۵ خرداد ماه در نوشهر درگذشت. قرار است عصر پنج شنبه ۲۲ خرداد ماه مراسم یادبود محمد پرنیان در مسجد جامع نوشهر برگزار شود.

لیلا اسفندیاری، بانوی کوهستان – سهراب امیدیان فر

تیر ۱۳۹۳

لیلا اسفندیاری کجوری راد (۲۷ بهمن ۱۳۴۹ – ۳۱ تیر ۱۳۹۰) شیرزنی از سرزمینمان بود که رکوردهای صعود متعددی را به عنوان نخستین زن کوهنورد فهرمان ایرانی به نام خود به ثبت رساند.
لیلا در یک خانواده مذهبی و مرفه متولد شد. تعصب پدر موجب سخت‌گیری‌ها و محدودیت‌های زیادی در دوران نوجوانی و جوانی لیلا می‌شود.
علی‌رغم علاقه وی به تحصیل دانشگاهی در رشته حقوق، پدرش با این استدلال که در این رشته او مجبور است در محیطی مردانه کار کند، وی را وادار به تحصیل در رشته آزمایشگاهی میکروبیولوژی می‌ نماید.
در سالهای اولیه استقلال، لیلا از طریق تدریس خصوصی و کار در کارخانه ای هزینه های خود را تامین می‌کرد. پس از اتمام دانشگاه در بیمارستان آبان مشغول به کار می‌شود.
زمانی که تصمیم به صعود به نانگاپاربات می‌گیرد، موفق به جذب یک اسپانسر می‌شود و به این ترتیب از کار در بیمارستان استعفا می‌دهد و تا زمانی که در قید حیات بود، روزانه دست‌ کم ۷ ساعت تمرین کوهنوردی، بدن‌سازی، شنا و سنگ ‌نوردی انجام می داد.
لیلا آرزو داشت در کوهستان و یا در غار جان خود را از دست دهد و از این‌رو به هم تیمی‌اش، سامان نعمتی دلاور مردی که در حین صعود به قله نانگاپاربات جان خود را از دست داده بود، غبطه می‌خورد.
لیلا کوهنوردی را از سال ۱۳۷۹ به صورت تفریحی آغاز کرده بود و قله توچال اولین قله فتح‌شده توسط او بود.
در سال ۸۰ به عضویت باشگاه اسکی و کوهنوردی دماوند در آمد. و با این گروه توانست بیشتر قله‌های ایران را صعود کند و اغلب غارهای سرزمینمان را بپیماید.
وی موفق شد ۲۲ مرتبه قله دماوند را فتح کند که این صعودها از ۳ مسیر مختلف انجام شده است.
لیلا همچنین در سال ۱۳۸۶ با هم‌طنابی منیره رفیعی به عنوان نخستین صعود مستقل زنانه، موفق به صعود دیواره علم‌کوه گشت.
سال ۱۳۸۱ لیلا اسفندیاری به عنوان اولین زن ایرانی موفق به پیمایش کامل غار پراو، عمیق‌ترین غار ایران در استان کرمانشاه شد.
اولین صعود وی به قلل بالای ۸۰۰۰ متر در سال ۱۳۸۷ و با صعود به قله نانگاپاربات (۸۱۲۶ متر) صورت گرفت.
وی در ابتدا تصمیم به صعود انفرادی داشت، ولی در ادامه دوستانش به نام‌های کاظم فریدیان، سامان نعمتی، سهند عقدایی، احسان پرتوی‌نیا، حسین ابوالحسنی و محمد نوروزی به وی ملحق شدند.
در این صعود سامان نعمتی، به دلیل جدا شدن از گروه، و پنهان شدن به قصد ادامه تلاش برای صعود به قله، و زمین‌گیر شدن در طوفان، جان خود را از دست داد.
در سال ۱۳۸۹ نیز تا ارتفاع ۷۵۶۵ متری قله کی۲ صعود کرد که به دلیل هوای نامساعد همه گروه مجبور به بازگشت شدند.
.
لیلا در آخرین صعود خود، در راه بازگشت از صعود موفق قله گاشربروم ۲، به دلیل از دست دادن تعادل و سقوطی ۳۰۰ متری جان خود را از دست داد. بنابر وصیت وی، پیکر او در همان محل باقی ماند… و در قطعه نام‌آوران بهشت زهرا تهران تندیسی به یاد وی ساخته شد.ا
روانش شاد و یادش گرامی باد

ﺑﻪ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺕ ﮐﻪ ﻣﯿﺮﺳﯽ ﻗﯿﺼﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﯼ – آوا سپهر…به انتخاب محمد عضدانلو

تیر ۱۳۹۳

ﻣﻦ ﺯﻧﻢ …

ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺩﻟﺨﻮﺵ ﺑﻪ ﺍﻟﻨﮕﻮ ﻫﺎﯾﯽ ﻧﯿﺴﺖ

ﮐﻪ ﺯﺭﻕ ﻭ ﺑﺮﻗﺶ ﺷﺨﺼﯿﺘﻢ ﺑﺎﺷﺪ

ﻣﻦ ﺯﻧﻢ …. ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺍﺯ ﻫﻮﺍ ﺳﻬﻢ ﻣﯿﺒﺮﻡ ﮐﻪ ﺭﯾﻪ ﻫﺎﯼ

ﺗﻮ

ﻣﯿﺪﺍﻧﯽ ؟ ﺩﺭﺩ ﺁﻭﺭ ﺍﺳﺖ ﻣﻦ ﺁﺯﺍﺩ ﻧﺒﺎﺷﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﻪ ﮔﻨﺎﻩ ﻧﯿﻔﺘﯽ

ﻗﻮﺱ ﻫﺎﯼ ﺑﺪﻧﻢ ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯾﺖ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﺗﻔﮑﺮﻡ ﻣﯽ ﺁﯾﻨﺪ

ﺩﺭﺩﻡ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﺑﺎﯾﺪ ﻟﺒﺎﺳﻢ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻣﯿﺰﺍﻥ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺷﻤﺎ ﺗﻨﻈﯿﻢ ﮐﻨﻢ

ﺩﺭﺩﻡ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﮊﺳﺖ ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮﯾﺖ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺧﺘﺮﺍﻥ ﻏﺮﯾﺒﻪ ﺍﺳﺖ

ﺑﻪ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺕ ﮐﻪ ﻣﯿﺮﺳﯽ ﻗﯿﺼﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﯼ

ﺩﺭﺩﻡ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﺩﺭ ﺗﺨﺘﺨﻮﺍﺏ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﻫﺎﯾﻢ ﻣﻮﺍﻓﻘﯽ

ﻭ ﺻﺒﺢ ﻫﺎ ﺍﺯ / ﺩﻧﺪﻩ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﭘﺎ ﻣﯿﺸﻮﯼ

ﺗﻤﺎﻡ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﺖ ﻋﻮﺽ ﻣﯿﺸﻮﺩ

ﺩﺭﺩﻡ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﯽ

شاید نخوانده باشید -نوید امید یار

تیر ۱۳۹۳

آنچه در زیر می خوانید نظر یکی از مشاوران کلیدی حکومت اسلامی است. آنقدر ضد ایرانی و ضد پیشرفت و ترقی است که ممکن است باور نکنید.

*** در مقدمه جلد اول کتاب: ” بیماریهای عفونی ” منتشره در سال ۱۳۵۸ ، آقای دکتر علی اکبر ولایتی، چنین نوشته است: ( دقت کنید، ببینید با چه چیز هائی مخالف است )
“…مدرسه های میز و نیمکت دار – راه آهن سرتاسری – تاسیس دانشگاه – افتتاح دانشکده پزشکی – تونل کندوان – ناو جنگی پلنگ – تاسیس رادیو و پخش سرتاسری صوت قمر
– زنده کردن تاریخ قبل از اسلام – ….پبراستن زبان فارسی…و همه این ها یعنی ترقی….”
حیرت نمی کنید؟

فصل چهارم کتاب شام با کارولین – جستجو

تیر ۱۳۹۳

فصل چهارم کتاب شام با کارولین
جستجو
برای خواندن فصل های اول و دوم و سوم به شماره های پیشین مراجعه کنید

****

“…خانم می بخشید، می توانم با آقای ( مارتین ) صحبت کنم؟…”
” شما!؟…از مشتری های ما هستید؟ …وقت قبلی دارید؟…”
” نه خانم ! مشتری نیستم. وقت قبلی هم ندارم…از طرف خانم کارولین اسمیت، که مشتری شماست می خواستم با آقای مارتین صحبت کنم…”
“…ایشان امروز دادگاه دارند، و تا آخر وقت هم نمی آیند. پیغامتان را به او می دهم، فردا زنگ بزنید….لطفن اسمتان را بفرمائید…”
” …من امیر هستم، امیر سبحانی…خودم تماس مجدد می گیرم. ولی بد نیست شماره تلفن مرا داشته باشید…”
“…شما چه نسبتی با خانم اسمیت دارید؟ چون آقای مارتین حتمن از من خواهند پرسید…”
چه فضول!…رابطه یا نسبت من با کارولین چه ربطی با این ملاقات دارد؟…
اما من که گفته ام از طرف کارولین اسمیت صحبتی دارم…پس حتمن ربط دارد…چه بگویم که جدی گرفته شوم و بتوانم با آقای مارتین صحبت کنم…فعلن او تنها سر نخ است…
“…آقای سبحانی متوجه شدید؟ ”
” بله خانم،… کمی صدای بوق بوق شنیدم، فکر کردم تلفن قطع شده است…خانم من نامزد کارولین هستم…”
” نامزد!؟…”
” بله، عجیب است؟ ”
“…نه، یعنی بله، …OK ، فردا تماس بگیرید. ”
“…می بخشید خانم، چرا نامزد کارولین بودن برای شما غیر منتظره بود؟…”
“…نه، غیر منتظره نبود،…همیشه هر چیزی می تواند اتفاق بی افتد…”
” مثلن حالا چه اتفاقی افتاده است؟…”
” آقای جان مارتین هم می گوید نامزد کارولین است…”
سر تا پایم یخ کرد. توانم عین کشتی طوفان زده به گِل نشست. به زور توانستم به پرسم:
“…می بخشید، نام کوچک آقای مارتین ” جان ” است؟…و ایشان هم نامزد کارولین هستند؟…چه اتفاق جالبی!..خانم ِ …”
” جولی ”
” خانم جولی، از صحبت با شما خوشحالم، فردا مجددن مزاحم می شوم. لطفن به آقای جان مارتین یاد آور شوید ”
پس گشته ” جان ” ی برای خودش پیدا کرده است…
امیر! تو کجای ذهنی هستی که هنوز به دنبال ” جان ” می گردد. فکرمی کنی، می توانی جائی در آن داشته باشی؟
دیگر گشتن ندارد. کارولین راه خودش را پیدا کرده است. حالا کسی را دارد که هم برایش
“جان ” است و هم دیگر تنها نیست. چه فرقی دارد که خلبان باشد یا وکیل دعاوی. هر چه باشد، امیر یک لا قبای معلم که نیست.
یکشنبه ای هم که با ” بیل ” گارسون قدیمی رستوران ” مانتاناس ” که ” جنیفر ” ترتیب داده بود صحبت کردم. باید متوجه می شدم که رفتار من از توان تحمل کارولین بیشتر بوده است. این که
پس از غیبت من، شب های زیادی می رفته رستوران پدرش و مغبون و پَکر می نشسته و ساکت، دلیل ناراحتی عمیق او از من بوده است. حتا ” بیل ” به گوش خودش شنیده که چندین بار پدرش از او پرسیده :
“…کارولین، چه شده؟ چرا چنین ساکتی و در خودتی؟ هنوز فکر ” جان ” رهایت نکرده است؟ ”
و حتا یکبار که پدرش می پرسد:
” …تو گفته بودی دوست خوبی پیدا کرده ای، راضی و خوشحال بودی، آن آقای استاد دانشگاه را می گویم،…اسمش یادم نیست…پس چه شد؟…”
چشمان کارولین پر از اشک می شود و بسیار آهسته می گوید:
” مُرد ”
چه فشاری دارم تحمل می کنم. چه بن بستی….وقتی رسمن نامزد کرده باشد، دیگر فرصتی برایم باقی نمانده است.
البته بیشتر ناراحتی من برای رها کردن او درست در زمانی است که داشت به قلاب معرفت من می آویخت. ناراحتی ام آمیخته ای از بی معرفتی را در خود داشت. ناگهانی و بی اشاره ای، رهایش کرده بودم، و این نهایت خود خواهی بود. هرگز گمان نمی کردم چنین رفتاری داشته باشم.
در حقیقت، گویا من خودم را هم درست نشناخته بودم. تلاش من بیشتر برای رهائی خودم است. بخصوص حا لا که ” جان ” ش را هم پیدا کرده است. می خواهم خودم را از بن بست فکری که گریبانم را گرفته است رها کنم.
شاید هم، همه آنچه که از توجه و تمایل او به خودم فکر می کنم یک توهم باشد. مگر ما دو شب آن هم در حد خوردن شام، بیشتر با هم بوده ایم؟ چرا فکر می کنم که آزرده اش کرده ام؟ از کجا معلوم که او چنین نمی خواسته است؟
وقتی متوجه می شود که این آشنائی دارد از حد خوردن دو شام فراتر می رود از لحاظ احترام دست رد به سینه ام نمی گذارد، ولی آنگاه که خودم کنار می کشم، خوشحال هم شده است. اگر چنین نبود چرا برای یافتنم آنگونه که من در تلاش هستم کاری نکرده است؟ چرا بجای یافتن من نامزد کسی دیگر شده است.
باید رها کنم جستجو را. اگر روزی و درجائی روبرو شدیم و دریافتم که به واقع دلخور است پوزشی خواهم خواست…اینطوری بهتر است. آنچه که دارد مرا کلافه می کند عشق نیست اگر هم هست یکطرفه است. باید خودم بشوم، همان امیری که بودم. این همه شیدائی مسخره است.
ما مرد ها بخصوص نوع ایرانی اش، بال اوهام گسترده ای داریم. تا آنجائی که تیغ ذهنمان ببرد
شیرین بافی می کنیم، در حالیکه طرف اصلن در باغ این حرف ها نیست.
نه، فردا به آقای مارتین تلفن نخواهم کرد. برای من تمام شد.
کم کم دارم در دانشگاه می شوم همان امیر سابق. دوستانم را یافته ام و احترامم را. و پس از بر خورد اولیه ای که با رئیس دانشکده داشتم حالا بیشتر به هم نزدیک شده ایم. خانه ام را روبراه کرده ام، و پاتق دیگری هم برای گه گاه بیرون رفتن یافته ام. دیگر به ” مونتاناس ” نمی روم.
فقط کمی تنها هستم، همزبانم را هنوز نیافته ام. واهمه ای خفیف مانع از تلاشی کارساز در این زمینه شده است. دارم از خواندن و نوشتن یاری می گیرم.
اتاق کارم که کتابخانه کوچکم را نیز در خود جای داده است منظم و روبراه شده است.
البته اعتراف می کنم که گاه به شدت دلم درهوای کارولین پر باز می کند. در این مواقع می زنم بیرون، رانندگی در شاهراه های خارج از شهر و در جائی، به هوای قهوه خانه های بین راههای خودمان توقف کردن و قهوه یا چای خوردن، آرامم می کند. اگر چه موقت.
گویا تا او را نیابم و حرف هایم را درمیان نگذارم به آرامش مطلوب نمی رسم. اگر متوجه بشوم خوشحال است که از من خلاص شده است، راحت تر سرم را می اندازم پائین و راه خودم را می روم.
حس غریبی دارم. احساس می کنم خودم را گم کرده ام و از قرار باید جستجوی دیگری را آغاز کنم. جستجوی پیدا کردن ” امیر ” را.
گویا کارولین بهانه ذهنم بوده است. احساس می کنم بیش از هر چیزدیگر نیاز به آرامش دارم.
آرامشی که هر روز دارد بیشتر از من فاصله می گیرد. افکارم چون پرنده ای تیز پرواز در جنگلی پر شاخ و برگ، رها شده است، و دائم از این شاخه به آن شاخه و از این درخت به آن درخت می پرد. فرصت تمرکز ندارم. گمان نمی کنم این همه بیقراری از دوری و رها کردن کارولین باشد. من برای او مرده ام و این را به پدرش هم گفته است. میماند که من هم بتوانم او را به میرانم، البته مثل هر مرگی فشار خودش را دارد. همانطور که حتمن مرگ من برای او داشته است.
باید برای کسی صحبت کنم. لازم دارم، می دانم که سبک ام می کند. ولی با چه کسی؟ کاش سنگ صبور راست بود.
در این رابطه، مدتی دوست دختری اینترنتی یافته بودم، و داشتم مفری برای احساس و ذهنم می تراشیدم، بنظر می رسید که در کلاسی است که می تواند یاری ام کند، اما شور بختانه وقتی متوجه شدم که دیدم سخت غرق یافتن بهشت است و نماز و روزه اش و نذرو نیازش او را قالب بندی کرده است. گو اینکه می خواست وانمود کند فناتیک نیست و حتا معشوقی مجازی در ذهنش تراشیده بود و به اصرار می خواست به من بقبولاندش، ولی یارای پرواز نبود، در حالیکه می توانست حد اقل در حد ئی میل آزادگی داشته باشد.
نه عشق، که مراوده متعارف هم وقتی بین دوجنس برقرار می شود یا می خواهد برقرارشود حد اقلی از شهامت را می خواهد که اومتاسفانه عاری بود.
تعجب می کنم، مگر جوّ در آن سرزمین گرفتار چگونه است که دختران تحصیلکرده اش نیز فکری باز ندارند. و رخداد های مهم زندگیشان روز های عزاداری است، و بار گذاشتن آش ها و شله های گوناگون و نذر و نیاز بی حاصل و روزی پنج بار تکرار حرف هائی که شنونده آن نیازی به آن ندارد.
و دختران دم بختش بجای اجرای رسم بسیار زیبا و شاعرانه گره زدن سبزه نامه به چاه دغل می اندازند.
امروز کلاس نداشتم، از صبح خانه بودم، از خواب که برخاستم احساس کردم روبراه نیستم. صبحانه فقط چای خوردم. روز نامه صبح را ورق زدم. افتادم روی مبل و کتا بم را به قصد خواندن برداشتم. تمرکز نداشتم، نمی فهمیدم چه می خوانم. ظهر را مثل صبحانه تخم مرغ خوردم.
به خواهرم تلفن کردم تا اگر بشود شام بروم خانه آن ها، نبود، پیغام نگذاشتم. کم کم احساس کردم ” انگزایتی ” که مدتی بود پیدایش نبود، سرک می کشد. نزدیکی های غروب لباس پوشیدم، داشتم می رفتم بیرون تلفن زنگ زد، بر نداشم گذاشتم برود روی پبغام گیر، نرفت. یادم آمد از دوسه روز پیش که قطعش کرده بودم همانطور رهایش کرده ام. حوصله نکردم شماره را نگاه کنم ببینم چه کسی بوده است.
در را قفل کردم و داشتم می رفتم سرغ اتومبیلم، تلفن همراهم با زنگ بسیار آهسته اش صدایم کرد.
جفرسون!؟ نشناختم، جواب که دادم، فهمیدم رئیس دانشکده است.
” می بخشید اندظار نداشتم که شما باشید. پشت در که بودم تلفن خانه ام زنگ زد، فرصت نبود آن را بردارم. اگر آن هم شما بودید، متاسفم…”
” نه من نبودنم، حتمن ” خودش! ” بوده، چرا بر نداشتی…؟
امیر می دانی که فرداشب سالگرد تولد من است. از تو دعوت می کنم ساعت هفت بعد ظهر بیائی خانه ما، چند نفری ار همکاران مشترکمان، و چند فامیل هم می آیند. خوشحال می شویم، من و همسرم ” جانت ” منتظرت هستیم…”
قبول کردم.
هم با او و خانواده اش بیشتر آشنا می شدم و هم به چنین نشستی احتیاج داشتم. کاش امشب بود.
با دوستی قدیمی که هراز گاه گپی می زنیم، تماس گرفتم. خانه بود. دعوتش کردم بیاید به محلی که پاتق جدیدم شده است. قبول نکرد، ولی اصرار کرد بروم خانه شان:
” مهری امشب ” Off ” است…کتلتش هم حرف ندارد. آبجو ها را هم تا به رسی ” تگری ” می کنم…”
” رامین جان، می دانم که مهری شب ها می رود بیمارستان و فقط دو شب آزاد است، آن را هم می خواهی با حضور من بهم بزنی؟…”
” امیر جان گوشی دستت، با مهری صحبت کن.”
” سلام مهری خانم، رامین چه میگه؟ ”
” اون که چیزی نمیگه، این شیطونیا مال تواست…
اولن خواهرم و شوهرش هم هستند، بعدن هم، مگه می خوای شبو اینجا بمونی، که خلوت ما بهم بخورد!…؟ ”
” مهری جون، هر کارت کنند تو همان بلائی که بودی هستی…آمدم. ”
با ورود به خانه دوستم، رگبار سئوال شروع شد:
“…کجا بودی مرد؟…می دانی چقدر پی جورت شدیم؟ بیش از ده بار به خانه ات زنگ زدیم، و هر بار هم جواب گرفتیم که این شماره قطع شده است…دروغ چرا، فکر کردیم که قبض آن را پرداخت نکرده ای، اما نمی دانستیم چرا؟ …با دانشگاه که تماس گرفتیم وفهمیدیم مدتی است که آنجا هم نرفته ای، نگران شدیم. آخر سر این خواهرت ” منیر خانم ” بود که گفت: در شهر نیستی…توضیح دیگری نداد. ولی خیال ما راحت شد که هنوز زنده ای… واقعن کجا بودی؟ ”
جواب شان را ندادم. حوصله اینکه بروم سراغ قصه ای که هنوز برای خودم هم تمام نشده است نداشتم.
وقتی خواهر مهری خانم با شوهرش آمدند، کمی رها شدم. چه شاد و سر حال بودند. و چه بگو بخندی راه افتاد. دلم به حال خودم سوخت و این که چه دهان سوخته ای از آش نخورده برایم باقی مانده است و اثرات روحی آن که رمقم را گرفته بود.
با اینکه مدتی بود بهتر شده بودم باز به جوّ و جمع آن ها حسودی ام شد.
داشتم در خودم می رفتم که سئوال مهری خانم و به دنبالش سکوتی که بر قرار شد بیدارم! کرد.
” … امیر دیگه داره خیلی دیر می شه…”
نگذاشتم ادامه بدهد و به مدد حضور ذهنی که داشت پیدایش می شد، گفتم:
“…نه دیر هم نشده من هرشب خیلی دیر تر شام می خورم، خودتان را ناراحت نکنید مهری خانم ”
و شوهر خواهر شوخ و خوش خنده اش دنباله اش را گرفت:
” ولی من گشنه ام، امیر خان عادت دارد، قبل از رفتن به جائی ته بندی! می کند، تا اگر مثل امشب شام دیر شد بتواند تحمل کند. ”
بهتر دیم از کرختی بیرون بیایم، و حالا که این شوهرخواهر عزیز و خوشمزه! آمده وسط، صابون به دست بروم سراغ پیراهنش تا کمی متوجه بشود که کره یک من ماست چقدر است.
“… آخه تو خانه ی ما همیشه یک چیز هائی برای ته بندی پیدا می شود. من عادت ندارم دلم را برای شام دوستان صابون بزنم…”
مهری متوجه شد:
” یواش یواش ! اصلن صحبت شام در میان نبود، خودتان می برید و خودتان می دوزید. هدف دور هم نشستن و گل گفتن و شنفتن است، بعد از آن هم، منظور من مجرد ماندن امیر است، که دارد باستانی می شود…”
” خواهر جون مگر کسی را تیکه گرفته ای؟ آقای سبحانی خودش خوب می داند چکار کند. از آن گذشته مگر تو میدانی که کسی را ندارد؟ ”
باز شیرین زبانی طرف راه افتاد:
” آخه این روز ها کسی ازدواج نمی کند، هر کس را می بینی یک جورائی با نم کرده ای قاطی است. کی گفنه امیر که این همه زن و دختر دور و برش وول می خورند تنها ست؟ ”
و حسادت ریخت در چشمانش، و پشیمان که چرا به خواهر مهری اکتفا کرده است.
” مهری جون آن کتلت معروف ات را، که عشقش مرا به اینجا کشانده است، بیاورکه بی تابش ام.
از آبجوی تگری رامین هم که خبری نیست…”
و توانستم جوّ را عوض کنم. و فهمیدم که از ماجرای من و کارولین، اطلاعی ندارند.
تلفن که زنگ زد فورن برش داشتم و مانع شدم برود روی ضبط.
” اقای سبحانی صبح به خیر! امید وارم مرا بیاد بیاورید. جولی هستم منشی آقای جان مارتین.
می خواستم اگر وقت داشته باشید، سری به دفتر ما بزنید. اقای مارتین علاقمند است شما را ملاقات کند…”
” و اگر وقت نداشته باشم؟ ”
” وقت نداشته باشید یا علاقه؟ ”
” فرق نمی کند جولی خانم! متاسفانه سخت مشغولم، و کارهای عقب افتاده ی زیادی دارم. لطفن به ایشان بگوئید، فرصت کردم خودم تماس می گیرم…”
” بسیار خوب به ایشان می گویم. ”
آقای مارتین با من چکار دارد؟ چرا این همه دیر تماس گرفت؟
هیچ تمایلی به دیدن ایشان ندارم. این ملاقات، مانع می شود که آتش زیر خاکستر، فرصت تمام شدن بیابد. می دانم که باز شعله خواهد کشید.
آقای “جفرسون ” پس از شب تولدش، خواسته بود که در اولین فرصت به دفترش بروم.
آدم جالبی است، زود خودمانی می شود. و با من از آن ملاقات ِ پس از مراجعت ام، رابطه اش بسیار دوستانه شده بود و احساس می کردم که هوایم را همه جانبه دارد. ازش خوشم می آمد.
ضمن اینکه هم رئیس دانشکده بود، هم در حقیقت رئیس مستقیم ام بود و هم بزرگتربود.
درک و دریافتش خوب بود و تیزی مخصوصی داشت.
دعوت به جشن تولدش و معرفی ام به همسر و سایر اعضای فامیل و دوستانشان، نهایت محبتش به من بود.
روزی که صبح اش درس نداشتم ، فرصت خوبی بود برای ملاقات ایشان. رفتم تماس بگیرم و ترتیب رفتن به دفترش را بدهم، زنگ ناگهانی تلفن تکانم داد. بر نداشتم.
” سلام آقای سبحانی! جان مارتین هستم، مزاحم شدم کمی با شما صحبت کنم، متاسفانه نبودید. در فرصت دیگری مجددن تماس خواهم گرفت. ”
چرا نمی گذارند راه خودم را بروم؟ این تماس ها برای چیست؟ اگر به کارولین مربوط می شود، چرا شماره ام را به او نمی دهند تا خودش تماس بگیرد؟
کنجکاوی را انداخته اند به جانم، ادامه بیابد رشته هایم را پنبه خواهد کرد.
کمی طول کشید تا خودم را پیدا کنم.
به دفتر دانشکده زنگ زدم. منشی نازنین آقای جفرسون، بسیار مهربان و نرم جوابم را داد:
” می بخشید آقای سبحانی، ایشان مختصری کسالت دارند، به دانشکده نیامده اند. در خانه استراحت می کنند. به ایشان اطلاع خواهم داد…”
نگفتم شماره تلفن خانه اش را دارم، و نگفتم خودم تماس می گیرم. ولی تماس گرفتم.
” می بخشید آقای جفرسون، بد نباشد، ما عادت ندارم رئیسمان را ناخوش ببینیم. می خواهی بیایم سوپی برایت روبراه کنم؟ می دانم همسرتان کار هستند…”
” امیر مگر آشپزی می دانی ؟ بیا ببینم چکار می کنی. ”
” بنظر نمی رسد حالتان خیلی بد باشد. اجازه بدهید بجای سوپ، یک غذای حسابی تهیه کنم…”
” نگران نباش، غذا به مقدار کافی داریم، موقعش که شد به اندازه هردویمان گرم می کنم.
چرا سر پائی؟ مگر برای رفتن عجله داری؟ بنشین ببینم، بیش از غذا دلم می خواهد برایم از خودت بگوئی. داستا نت دارد شنیدنی می شود…”
از صمیمیت و چهره گشاده اش خوشم آمد، روی مبل روبرویش نشستم.
” ببینم رئیس، داشتید ( تله موش ) را می خواندید؟ شما هم اهل داستان های پلیسی هستید؟ ”
” امیر برایم جالب است، مثل اینکه زیاد مطالعه می کنی ”
” مطالعه می کنم ولی نه زیاد. اما داستان ( تله موش ) و اصولن کار های ( آگاتا کریستی ) را دیگر نمی شود به حساب مطالعه گذاشت. لندن که بودم تآترش را هم بر روی صحنه دیدم.
در زندگی خصوصی ایشان، یک جورائی خودم را می بینم، بخصوص آن قسمت مخفی شدنش را…”
” امیر! دارم کم کم حق را به کارولین می دهم ، حق دارد که از رفتار تو تا این حد، ناراحت باشد، طفلک اسیر بازی های کلمات تو شده است، همانطور که من هم. ”
” رئیس کاش میدانستی ( چوب کاری نکنید ) که در زبان فارسی متداول است یعنی چه…اجازه بدهید برایتان توضیح بدهم. ”
” امیر این شاخ آن شاخ نپر! بگو ببینم کارت با کارولین به کجا کشانده شده است؟ ”
همه تصمیم و برداشتم را برایش تعریف کردم، و رساندمش تا تلفن های اخیر.
” با یک قهوه و شیر داغ و کیک دستپخت خانمم چطوری؟ …مثل اینکه داستان تو از ( تله موش )
گیرا تر است.”
پس از آوردن قهوه و تمام آنچه که ردیف کرده بود، و قبل از اینکه بنشیند با نگاه به سر و صورتم ” مثل اینکه دنبال چیزی می گشت ” با لحنی پدرانه گفت:
” امیر! فکرمی کنی از دست من کاری ساخته است؟ می خواهی کمکت کنم؟ ”
” نه، متشکرم خودم یک جوری حلش می کنم. راه را تا نیمه رفته ام. بنا بر توصیه شما حتمن با آقای مارتین تماس می گیرم…
با جازه شما، می روم چون امروز عصر کلاس دارم…”
بدون اینکه بخواهم داشتم قهرمان داستانی شبه پلیسی میشدم، چیزی که نه می خواستم و نه خوشم می آمد.
کم کم احساس می کردم ماجرای کارولین دیگر برایم نه کششی دارد و نه علاقه ای به دنبال کردن آن دارم.
گویا این منم که در این میان بازنده اصلی هستم. باید بگذارم اش جزو کابوس هایم، یا یک خواب، یک خواب معمولی که شیرین هم بود، ولی از آن بیدار شده ام.
دو روز بعد به دفتر آقای جان مارتین زنگ زدم. نبود. رفته بود دادگاه:
” خانم جولی، خودم مجددن تماس می گیرم ”
منظورم این بود که، شما زنگ نزنید.
شب تا دیر وقت خوابم نبرد. دلم می خواست برای آخرین بارتماسی تلفنی با کارولین داشته باشم تا بهتر متوجه بشوم که در چه حال و هوائی است، و مرا و کاری را که کرده ام، چگونه ارزیابی می کند، و کل ماجرا را کجای ذهنش جا داده است. و فرصتی می شد تا مانده حرف ها و نظرم را به او بگویم و بنحوی قال را بکنم. نمی خواستم برای این مظور گامی بر دارم و خودم اقدامی بکنم. بیشتر علاقه داشتم یک جورائی پیش بیاید.
در حقیقت دارم دنبال ” من ” خودم می گردم. اگر جستجوئی هست در زوایای روان خودم است.
برای کارولین پس از آن شب مرده ام. هر مرگی هم پس از مدتی عادی می شود، و دیگر سنگینی اندوه روز های اول را ندارد. پول هم که به مقدار کافی دارد. ” جان ” وکیلی را هم توانسته جانشین ” جان ” خلبان بکند. در کل نبایستی پریشانی خاصی داشته باشد. این من هستم که بایستی به ” جای ” ماندگار سالک آشنائی با او عادت کنم. و بگذارم تا کاملن کهنه شود. بهترینش هم هر چه بیشتر مشغول بودن است. و حالا دارم روی این فکر و عقیده به عنوان یک راه حل، کار می کنم.
اگر قرار است جستجوئی هم ادامه داشته باشد باید برای یافتن این آرامش باشد.

چراغ خاموش – شهره احدیت

تیر ۱۳۹۳

شهره احدیت، از همان اوایل آغاز به کار گذ رگا ه، از یاران ما بود. داستان های زیبایش، این راه عبور را چراغانی کرده بود،

و آمار نشان می داد، که شوق خواندن آثار او که تا مدتها، هر ماه با گذرگاه همراه بودبر مخاطبین این ماهنامه می افزود.

در شماره بیست و چهار بود ” آبان ماه ۱۳۸۲ ” که موفق شدیم از او بنویسیم.

ایشان مدتی است که به علت روزمرگی های زندگی، فرصت رسیدگی به گذرگاه را ندارد.

برای مخاطبین جدید خود، در نوبت های مختلف پاره ای از داستان های او را باز نشر می دهیم.

برایش سلامت و دل خوش آرزو داریم.

****

بعضی ادمها با عادتهایشان زندگی می کنند بعضی با حسرت هایشان، انگار این را جایی خوانده ام. بهرحال من از نوع دومم. امروز از صبح رفتم ارایشگاه. بیش از نصف حقوق ماهیانه ام را خرج خودم کردم. لباس دوختم، موهایم را رنگ کردم. هر کاری که زنهای دیگر می‌کنند. اصلا عروسی اکرم را بهانه کردم برای دل خودم، تا شب بشود ومن توی اتاق خواب چراغ را روشن کنم وروبروی محمد بنشینم. اما تا آمدم وکلید را زدم، محمد بلند گفت:
” نور چشامو می زنه،خاموشش کن! ”
یعنی از شب اول همینطوری بود. جدی وگرفته با نگاه رو به پایین. شب اول تا نشستم روی تخت،چراغ را خاموش کرد وگفت:
” ببخشین… روم نمی شه، گویا روایت هم هست که خوب نیست توی روشنایی…”
ومن توی دلم هزار بار قربان صدقه اش رفتم، گفتم:
” بله هر طور شما …”
آنوقت خودم لباسهایم را کندم و زیر لحافی که رویش عکس لیلی ومجنون را بزرگ گلدوزی کرده بودند دراز کشیدم. محمد همیشه همینطور بود. هر شب چراغ را فورا خاموش می کرد حالا هم که بچه اش توی شکمم وول می خورد باز میگوید :«روم نمی شه» نه اینکه دوستم نداشته باشد. اینقدر شبها مهربان است و گیج که مرتب اکرم صدایم می کند. وقتی صبح به او می گویم چرا اینقدر اکرم اکرم می‌کنی می‌گوید: «چه فرق میکنه اعظم یا اکرم،تو برای من هر دویی،اصلا مگه از تو اکرم تر هست؟» توی دلم یک چیزی می لرزد. میدوم ومی‌بوسمش. چشمهایش را می بندد. امشب خیلی خسته است. یک هفته است برای عروسی اکرم مرخصی گرفته. شده خانه شاگرد مادرم. از صبح دنبال کارهای عروسی اکرم می دود. اصلا جور دیگری شده، هر کاری که برای عروسی خودمان بد بود برای عروسی اکرم خوب است. دیروز خاله ام می گفت:«خوش بحالت خواهر، داماد مومن داشتن خیلی حسن داره» بعد نگاهی به من انداخت که: «قسمت بوده لابد… . خدایا قربون کرمت برم» قسمت مادر هم این بود که دو دختر داشته باشد با دو سال فاصله سنی، یکی خیلی خوشگل یکی خیلی…. نمی دانم راضیم به رضای خدا.

امشب وقتی اکرم وجواد را دست به دست دادند وبا هم رفتند طبقه بالای آپارتمان ما که زندگیشان را شروع کنند. محمد را دیدم که از شکاف چادر روی سر عروس، به اکرم خیره شده بود. با همان چشمهای محجوبی که همیشه روی زمین را نگاه می کرد. حالا خسته وهلاک روی تخت افتاده واصلا نمی فهمد که من فقط به خاطر او این همه خرج کرده ام…. باید بروم بخوابم، چراغ را خاموش می کنم.

قمپز…نمایشی در نیم پرده – آریو ساسانی

تیر ۱۳۹۳

صحنه: دفتری مدیر کل نما!، با یک دستگاه تلفن آنچنانی.
مردی با کت و کروات، باد کرده، با پز کامل، در حالی که پیپی خاموش را کنج لب دارد، پشت میزی در این اتاق جلوس! کرده است.
بیرون از این دفتر، منشی مکش مرگ مائی مشغول جابجا کردن تعدادی اوراق نا نوشته است.

کارگری با جعبه ابزار وارد می شود و از منشی اجازه ورود به اتاق مدیر را می گیرد ….و وارد می شود.
به مجرد وارد شدن تعمیرکار، مدیر گوشی تلفن را بر می دارد، چند شماره می گیرد و بی توجه به ورود او مشغول صحبت می شود.
تعمیر کار، با چشمانی از حدقه در آمده و دهانی باز، مدیر را ورانداز می کند.
مدیر در مکالمه تلفنی:
“….آلو…تلفن کرده بودی…. جلسه مهمی داشتم….بعله! دستور دادم دُمش را بگیرند بی اندازند بیرون….نه جانم، تو که مرا می شناسی…”

با اشاره دست به تعمیر کار می فهماند که بنشیند…. و ادامه می دهد:
“….نه، من به تحصیلات و تجربه اش چکار دارم…..از ریختش خوشم نمی آمد…”

کارگر می رود که حرف بزند، دستش را بلند و دهانش را باز می کند، ولی دست و نگاه مدیر به او می فهماند که، بنشیند و صبر کند….و باز ادامه می دهد:
“…جایت خالی! خیلی خوش گذشت….ولی خب خیلی هم خرج شد….”
کمی مکث….
تعمیر کار، عین آدمی که دارد در آب غرق می شود، شروع می کند به دست و پا زدن….و ناله ای که گویا می گوید”
“….جنا…ب …مدیر…”
اما مدیرکل! اجازه نمی دهد و به دنبال سرفه ای مدیر کل مابانه! باز از گوشی تلفن جدا نمی شود:
“…می دانی با همین تلفن روزانه چقدر کار پر درآمد را روبراه می کنم؟…”
تعمیر کار که عین آدمهای خناق گرفته کبود شده است، تقریبن با فریاد می گوید:
“…آقای مدیر! ”
و مدیر عصبی و خشمگین، در تلفن می گوید:
” لطفن چند لحظه گوشی را نگهدارید ببینم این بابا که همینطور سر زده آمده توی اتاقم چه می خواهد…این هم نشد منشی، همین امروز ترتیب او را هم می دهم…”
و با تشر:
“…کی به تو اجاره داد سرت را بی اندازی پائین و بیائی تو؟ می بینی که مکالمه مهمی دارم…بگو ببینم چه کار داری؟…”
کارگر با خونسردی و طنز می گوید”
” جناب مدیر، از اداره تلفن آمده ام تلفونتان را که هنوز وصل نیست وصل کنم تا بتوانید به مکالمه مهم تان! ادامه بدهید.. “

نامه هائی که به مقصد نرسید – نوشین ارجمند

تیر ۱۳۹۳

در هجوم کور جوّ هیتلری در سالهای ۱۹۳۶ – ۱۹۳۸ و تسلط بولدوزر پیگرد و تعقیب و تفتیش در آلمان، خانواده ای موفق می شوند با بر جای گذاردن دختر خود، و رها کردن خانه و کاشانه، از کشور خارج شوند. آن ها ناچار فرزند خود را به همسایه دیوار به دیوار خود که هم دوستانی صمیمی بودند و هم یهودی نبودند می سپارند تا در فرصتی مناسب اقدام به خروج او بنمایند.

در محل پناه برده ، در کش و قوس تهیه تدارک آوردن فرزند خود بودند که خبر یافتند، همسایه دیوار به دیوار و دوست صمیمی! آن ها، بخاطر ترس از رژیم و حمایت از خود و شاید هم برای خود ” شیرین ” کردن، وجود دختری یهودی را به گشتاپو اطلاع می دهند….. او را دستگیر می کنند و به جرم!! یهودی بودن و فرار خانواده اش از آلمان به جوخه اعدام می سپارند.

با درد سنگین داغی، زائیده از یک نا جوانمردی، آن هم از یک دوست! چه می توان کرد؟ بار سنگینی است بی دسترسی به جائی. می اندیشند و عاقبت به نحوی، تلافی را مرهمی تا حدی آرامش بخش می یابند. ولی چگونه؟

در نهایت آرامش و در کمال خونسردی ارسال نامه هائی را به د وست خائن شروع می کنند.

نامه هائی از آنکه داغ دیده به آنکه داغدار کرده است.

متن دقیق و کامل نامه ها را نمی دانم، اما می دانم که در این روال بوده است.

طبیعی است که در آن جو اختناق در یافت نامه هائی از خارج با آدرس و نامی مشکوک، به مقصد نرسیده سر از بازرسی و تفتیش در می آورد. و حتمن کار می دهد دست گیرنده، که داد.

نامه اول

” دوست عزیز، خلاصه بگویم، پیغامت را رساندم. جواب که آمد تو را در جریان می گدارم…”

مدتی بعد

نامه دوم

——–

” اطمینان داده اند که برای تهیه خواسته های شما تلاش خواهند کرد….تو نیز کاملن مواظب خودت باش….”

هفته بعد

نامه سوم

” خبر ها رضایت بخش است…..دوست عزیز با احتیاط باش….به هیچ وجه نبایستی تنفر از آن ها در چهره ات دیده شود، کاملن آماده باش. “

هفته چهارم ….

نامه ای دیگر

” ” زیگفرید ” خودش آن ها را به نحوی جائی پنهان می کند، و تو روز موعود با آن ها دسترسی خواهی داشت….قوی باش …”

نامه بعدی

متاسفانه فقط ( یک عدد) در اختیار تو قرار می گیرد. ولی همان کافی ست. منتظر تماس باش…..من واقعن به تو افتخار می کنم و می دانم که کاملن قادر به انجام هستی

نامه آخر

” …حالا که در اختیارت قرار داده اند، تعلل نکن. هر چه رود تر اقدام کنی بهتر است. می دانم که در دنیا صدا خواهد کرد. همانطور که می دانی، اگر اتفاقی افتاد همه چبز را از بیخ و بن انکار کن…”

….و خبر اینکه طرف که روحش هم از نامه ها اطلاع نداشت، به علت انکار و اعتراف نکردن، زیر شکنجه نازی ها در مقر گشتاپو زجر کش شد

در هیچ گُم شدن… خسرو باقرپور

تیر ۱۳۹۳

می لرزم در خود
چون جوجه کبوتری
و کِز می کنم در سکوت و هذیان.
غیر از سرشتِ ساده ی من
و بی ریایی ی بی هوده ام،
چه می تواند باشد آیا
این شوکرانِ هماره
که هر ساعت می نوشم؟
و این زمزمه ی گُنگ چیست در جانم
که مرا از ماورایِ خِرد
عبور می دهد
و در غرقابِ اندوهی ناهشیوار
خفه می کند؟
این حِس چه می تواند باشد آیا
جز بر هیچایِ زورقِ سراب نشستن
و هیچ وار در رودِ هیچ پارو زدن
و سویِ هیچی ی محض راندن؟
تو درست می پنداری:
وقتی مرا مردِ اندوهگین می خوانی
و با بیشترینه ای از جهان و آدم هاش بیگانه می دانی.
بی تردید حق با توست.
من در میانسالی همچنان کودکم
بیگانه ام با دروغ
عشق را همذاتِ عادت نمی دانم
می گریزم از آشنایی هایِ تاریک
فرقِ بینِ عشق و اشیاء را می دانم
و در هیچایِ بدسرشتِ گُم شدن در هیچ
اندوه می خورم.

خرداد ۱٣۹٣ – لندن

کوتاه از : آرزو پارسا

تیر ۱۳۹۳

در شبان غم تنهایی خویش

عابد چشم سخنگوی توام

من در این تاریکی.

من در این تیره شب جان فرسا

زائر ظلمت گیسوی توام

گیسوان تو پریشان تر از اندیشه ی من

گیسوان تو شب بی پایان

جنگل عطرآلود

شکن گیسوی تو

موج دریای خیال

کاش با زورق اندیشه شبی

از شط گیسوی مواج تو من

بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم

کاش بر این شط مواج سیاه

همه ی عمر سفر می کردم

وصیت نامه بیژن نجدی

تیر ۱۳۹۳

نیمی از سنگها،صخره ها، کوهستان را گذاشته ام

با دره هایش، پیاله های شیر

به خاطر پسرم.

نیم دگر کوهستان، وقف باران است.

دریایی آبی و آرام را

با فانوس روشن دریایی

می بخشم به همسرم.

شب های دریا را

بی آرام، بی آبی

با دلشوره فانوس دریایی

به دوستان دور دوران سربازی

که حالا پیر شده اند.

رودخانه که میگذرد زیر پل

مال تو

دختر پوست کشیده من بر استخوان بلور

که آب

پیراهنت شود تمام تابستان.

هر مزرعه و درخت

کشتزار و علف را

به کویر بدهید،ششدانگ.

به دانه های شن، زیر آفتاب

از صدای سه تار من

سبز سبز پاره های موسیقی

که ریخته ام در شیشه های گلاب و گذاشته ام

روی رف

یک سهم به مثنوی مولانا

دو سهم به “نی” بدهید.

و می بخشم به پرندگان

رنگها،کاشی ها،گنبدها

به یوزپلنگانی که با من دویده اند

غار و قندیل های آهک و تنهایی

و بوی باغچه را

به فصلهایی که می آیند

بعد از من…

وقتی از چهچه ی چلچله ها سر شارم – آرزو پارسا

تیر ۱۳۹۳

من به هم صحبتی اینه عادت دارم

مثل جاری شدن چشمه اصالت دارم

ازتب الوده ترین قله ی عشق آمده ام

من که با چشمه ی خورشید رقابت دارم

مثل اتشکده ای پشت غبار تاریخ

باتب اتش زردتشت قرابت دارم

گرچه الوده ی دنیای فریبم اما

سینه ای پاک به پهنای صداقت دارم

وقتی از چهچه ی چلچله ها سرشارم

به غزل گریه ی احساس چه حاجت دارم

ان قدرازتپش پنجره ها سرشارم

که نگاهی به بلندای نجابت دارم

دست های من اگرعاطفه رامی فهمند

با کسی سبزتر از عشق رفاقت دارم

تارو مار گل سرخ ” بیژن نجدی “

تیر ۱۳۹۳

گلی را اگر می چینید
گیاهی می میرد
زیرا یک بار
فقط یک بار خواب تبر را می بیند
حالا آمده اید به خاطر چیدن گل سرخ
ساقه نازک گل سرخ

به خاطر کندن گل سرخ اره آورده اید؟
چرا اره؟
فقط به گل سرخ بگویید تو:هی !تو
خودش می افتد ومی میرد
کشتن یک نوزاد که زهر نمی خواهد
با کلاشنیکف که پروانه شکار نمی کنند
فقط به مادرش بگویید که شیر ندهد به یک قنداق
و پروانه را بگذارید لای تکه های یخ

و روزنامه را توقیف کنید
بعد می بینید که ما می میریم
بی سرو صدا می میریم.
———————

از صفحه همدلی عمو مهرداد

خوش به حال باد -به انتخاب آوای دریا

تیر ۱۳۹۳

خوش به حال باد

گونه هایت را لمس می کند

و هیچ کس از او نمی پرسد که باتو چه نسبتی دارد!

ازکجا آمده به کجا می رود.

کاش مرا باد می آفریدند و

تو را برگ درختی خلق می کردند؛

عشق بازی برگ و باد را دیده ای؟

چه  زیبا عشق می ورزند و عاشقتر می شوند!

خوش به حال باد!

در ساغر طرب می اند یشه سوز نیست – رهی معیری

تیر ۱۳۹۳

ما را دلی بود که ز دنیای دیگر است
مائیم جای دیگر و او جای دیگر است

چشم جهانیان به تماشای رنگ و بوست
جز چشم دل، که محو تماشای دیگر است

این نه صد ف زگوهر آزادگی تهی است
وان گوهر یگانه به دریای دیگر است

در ساغر طرب، می اندیشه سوز نیست
تسکین ما زجرعه ی مینای دیگر است

امروز میخوری غم فردا، و همچنان
فردا به خاطرت غم فردای دیگر است

گر خلق را بود سر و سودای مال و جاه
آزاده مرد را، سر و سودای دیگرست

دیشب دلم به جلوه ی مستانه ای ربود
امشب پی ربودن دل های دیک است

غم خانه ایست وادی کون و مکان رهی
آسودگی اگر طلبی، جای دیگر است

هزاره ی ققنوس، ساسانیان تاسامانیان محمود کویر -رضا اغنمی

تیر ۱۳۹۳

سال انتشار : ۲۰۱۴
ناشر: آیدا، آلمان

کویر، پژوهشگرو نویسنده ای پرکار وسختکوش است. دانش آموخته تاریخ، علاقمند به تاریخ و گذشته های فرهنگی و تاریخیِ ایران است. کارنامه پرباری درادبیات تبعید دارد. و همانگونه که درپشت جلد آمده بیش از ۲۰ جلد کتاب از او تا به حال منتشر شده است. ازمعدود چپ اندیشان جهان وطنی ست که به تاریخ سرزمین خود عشق میورزد. محمود، درسیاهی های تاریخ میچرخد، به زوایای آشکار و نهانش سر میزند به دیدن روزنۀ نوری ولو ازدوردست ها با دریائی ازامید سفره پهن میکند با سایه ها و رد پاهای درگذشتگان به درد دل مینشیند، با شکافتن وقایع رخدادادها را ثبت وضبط میکند. با تاریخ عاشقانه سخن میگوید. به ازدست رفته ها وتاراج شده ها حساس است. بارها شاهد بودم که ازهجوم بیگانگان ولطمه های تاریخی، ازدست رفتن های خاک وطن با تأسف و اندوه سخن گفته است.

«هزاره ققنوس» همانگونه که درپیشانی اش مهرخورده «آن جان جاودانه وزایش دگرباره است» ویادوارۀ حسرتباری ازسرگذشت های دور ودراز سرزمین باستانی با مردمانی گوناگون دربیش از۵۶۰ برگ، که میتوان آن را بعنوان نگاهِ تازه به تاریخ ایران تلقی کرد.

این اثر شامل شش بخش است. با نمایۀ کتاب و نقشه ها که درپایان آمده است.

دردرامد، به پژوهش تاریخی نگاری دردوران جدید اشاره ای دارد که «تاریخ، یک پُرس وجوست از دیروز تافردا». از پیوستگی های تاریخی و گسست های تاریخ خودی «تاریخ سرزمین ما اما، از بیش ازهزارسال به این سو، پیوستگی ندارد. بریده بریده است.»

ساسانیان بخش نخست این کتاب است که «ازسال ۲۲۴ تا ۶۵۱میلادی ( ۴۲۷ سال) درایران فرمانروائی کردند.» وسپس دستاوردهای آن دودمان را شرح میدهد.از اندیشه و دانش، آغازمیکند. با خدای نامه. که «کهن ترین کتاب ارزشمند تاریخ ایران است» و ترجمه آن به عربی در قرن دوم هجری توسط ابن مقفع انجام شده با نام «سیرالملوک الفرس». ترجمه «کتاب به سرعت بین تازیان رواج یافت» . بنا به روایت کویر، «شاهنامه های ابوالموید بلخی و شاهنامه منثورابومنصوری نیزترجمه و اقتباسی از این کتاب است.» درکنارخدای نامه، از دیگرآثار فرهنگی یاد میکند: آیین نامک. نامه تنسر. یادگار زریران. اندرزنامه آذربادمهر اسپندان. ازتاریخ شهرهای ایران، ازشطرنج نامه و ازکارنامه اردشیر بابکان با توضیح عناصر ویژه هریک، مخاطبین را با گذشته های پربار تاریخی آشنا میکند.

در شعر اشاره ای دارد به لحن “خسروانی”، «ازمصنفات باربد مطرب» و “اورامن” «نوعی است ازخوانندگی و گویندگی» با سروده های زیبائی در مدح خسروپرویز وستایش نوردرخت. همچنین از سوگنامه ای یاد کرده که سروده ایست درمرگ یکی از پیشوایان مانوی. درداستان زریر، میگوید: «قهرمان یادگار زریران همانندی شگرفی دارد با داستان عباس برادرحسین درکربلا.» واطلاعات تازه ای میدهد در هماهنگی با مراسم عزاداری شیعیان «این کتاب یکی ازمنابع بسیار مهم تعزیه های ایرانی و شاهنامه ی فردوسی بوده است.»

ازتنسر، موبد بزرگ اردشیربابکان» یاد میکند و ارمقام روحانی او ونامه هایش به بزرگان .شاهان منطقه. از«کرتیر» و«مانی». مینویسد: درروزگار نخستین شاهان ساسانی دوگرایش آیینی عمده، وجود داشت که هریک از آنها می کوشیدند به آئین رسمی دستگاه تبدیل شود: مانی وکرتیر. و سرانجام کرتیرپیروزشد.» مانویان بعنوان زندیک {زندیق} مورد تعقیب وآزار حکومت قرارمیگیرد و کشتار فاجعه بار مانویان به فرمان کرتیربه دست شاه ساسانی شروع میشود. مانویان، اوستا را که توسط کرتیر نوشته شده، قبول نداشتند. آنها {زندیک ها} «معتقد به ابدیت ماده بودند خلق جهان را انکار می کردند و به دهریون مشهور شدند.» جدال خرد و اوهام بود و رودرروئی عثل وجهل. ونادانان برنده آن جدال ویرانگر بودند با پیشوایان آئین زرتشت. خونریزی و کشتار مخالفین در زمان ساسانیان قدرتِ روحانیت را پی ریخت. «درایران مهریان ومانویان ومزدکیان را سرکوب کردند. . . . دررم نیز مهریان را ازمیان برداشتند و برنیایشهای ویران شده آنان مسحیت را برساختند . . . هردوآئین جدید بنیادها وبخش های بزرگی از اساتیر و ایزدان خویش را از آئین مهر برگرفتند». ۹۴

درباره مانی، نقاشی که پیامبرشد . «این آیین بیش از ۱۵۰۰ سال دوام آورد». مانی درخاطره نویسی نیز پیشگام بوده است: «زندگینامه نویسی بخشی ازادب مانوی است. . . . مانی نخستین کسی است که حدود ۱۷۰۰ سال پیش، زیستنامه خودرا نوشته ودرآن خود وخانواده اش را معرفی میکند» ۱۰۲٫ افکار و اندیشه های مانی درسراسر منطقه سایه انداخته است. معتزله وماندایی ها وصائبین از آنانند، که درخوزستان وکناره رودخانۀ کارون زندگی می کنند. مانی که از اشکانی بود،به دسیسه و توطئۀ روحانیون زرتشتی، به دستوربهرام ساسانی به «زنجیرکشیده شد و به زندان بردند و سپس با شکنجه ها او را کشتند.» آثار زیادی از مانی و درباره مانی بجا مانده است. به روایت کویر: «نزدیک صد و هفتاد کتاب و رساله درباره مانوی ها وجود دارد، «آثارالباقیه» بیرونی و«الملل والنحل» شهرستانی و «الفهرست» ابن ندیم جزو بهترین نوشته های عربی دراین زمینه است.» ۱۰۳

پیکرمانی رامدتها بردروازه جندی شاپور به دار آویختند وازآن پس مردمان آن را دروازه مانی خواندند اما اندیشه ها یش را نتوانستند به دارکشند. کویر، سرودۀ بلند ابوالقاسم اسماعیل پور را که در مقام والا واندیشه های مانی دارد، ثبت و ضبط کرده است. و سپس سرودۀ خود مانی را «هنگامی که کودکی خردسال بودم/ و درسرزمینم درخان ومان پدری می زیستم/ پدرومادر توشه ای همراهم کردند و ازخراسان / به دوردستها فرستادند . . . . . .» این سروده ها بازتابی ازمعرفت فرهنگی و خردگرائی این پیامبر باستانی را توضیح میدهد.

جنبش مزدکیان ۵۲۴ – ۴۹۴ میلادی ازوقایع تاریخی ایران است در سلطنت ساسانیان، که پژوهشگر به شرح روایت آن جنبش بزرگ پرداخته است. این بخش نیز با سروده فردوسی شروع شده است» «بیامد یکی مرد مزدک بنام/ سخنگوی و با دانش و رأی و کام» . کویر «آئین مزدک را یک جنبش بزرگ فرهنگی و اجتماعی» خوانده واضافه میکند که «بیش ازهزارسال برفکر وفلسفه ی ایران و جهان نور افشاند». بعلت گسترش آرای و اندیشه های مزدک بین مردم، و سازش فریبکارانه قباد با تدبیر و تدارک خسروانوشیروان : «درزمستان سال ۵۲۴ {میلادی} مزدک و هزاران تن از پبروان کشتار ونابود می گردند».

دربزرگمهر حکیم با اشاره به خدمات این وزیرفرزانه وخردمند انوشیروان، زندانی شدن واعدام او به جرم واهی تغییرمذهب و کشته شدن فرزندان ونزدیکان شاه به دست شاهان وقت میگوید : «شاهان ایران همواره پدران وپسران ووزیران خویش را میکشتند. کمترشاهی درایران سراغ داریم که دستش درخون خانواده و وزیرش آلوده نباشد. وزیرکشی درتاریخ ایران ازدوران هخامنشی تابرامکه تا امیر کبیرادامه یافته است». اضافه کنم که دردوران پهلوی نیز به فرمان رضاشاه، داور وزیر عدلیه و تیمورتاش وزیردربار خودکشی کردند.

کویر ازکتاب های دوران اشکانی یاد میکند و با مکث روی سوگنامه ای، مخاطبین ش را با یکی از منابع فرهنگ عزاداری رایج درمیان شیعیان را میشناساند.«یکی ازکتاب های به جامانده از روزگار اشکانی، به پهلوی، کتاب یادگار زریران است. یادگار زریران سوگنامه ای است برپایه نوشته ای کهن که ازروزگار اشکانیان است.» ظهور زرتشت و رواج «دین نو» وپیوستنِ مصلحت آمیز شاه و برخی ازخاندان سلطنتی به نودینان«جهان به دو اردوگاه دشمن و دوست، دیندار وکافرتقسیم میشود» با شروع اختلافات و درگیری های خونین، نقش دین درفرهنگ ایران و گسترش آن عناصرگسست و پارگی های افکاراجتماعی در راه تازه ای میافند.

سی وچهارمین پادشاه ساسانیان یزدگرد سوم وآخرین شاه آن دودمان است. اما درآیینه تاریخ : «یزدگرد سوم فرزند جنگ های درازمدت ایران وروم، فساد و تباهی موبدان و حکومتیان، نارضایتی مردمان، سرکوب جنبش های مزدکی ومانوی است» درچنین فرسودگیهای فرهنگی اجتماعی ست که با حملۀ اعراب دورتازه ای ازفلاکت ها و سیه روزی ها شروع میشود.

پژوهشگرازیادگارهای خسرویاد میکند و ازایوان مدائن: «چون ازساختن آن فارغ شد، برتخت نشست وبرای ترساندن مردمان به بریدن سر ودست وپای دربرابر دروازه کاخ پرداخت: فروتر بریده بسی دست و پای/ بسی کشته افکنده بر درسرای/ زایوان ازآن پس خروش آمدی/ کز آوازها دل به جوش آمدی/ که ای زیردستان شاه جهان/ مباشید تیره دل و بدنهان.» عبرت آموزاین که ظلم و ستم، گریبان ظالم و ستم کار را میگیرد. دیر و زود دارد اما سوخت وسوز ندارد.

نویسنده با روایت هجوم عرب ها به ایران که به زمان خلافت عمراین خطاب شروع شده اطلاعات مفیدی دراختیار خواننده میگذارد. از ستایش بتها با شرح قدمت ونفوذِ هریک از بت های بزرگ، نگاهی دارد به تمدن قبل ازاسلام عرب، و با تکیه به برخی یافته های تاریخی در خاک عربستان؛ در عنوان: «همسایگان» خدا برگهایی از آن تمدن را یادآور شده است. مینویسد: «این یافته ها بخش بزرگی از باورهای پیشین ما را درباره ی تازیان دگرگون خواهد ساخت. تاریخ عرب پیش ازشکل گیری اسلام تاریکی های بسیار دارد وبازیافته های کنونی بسیاری از داوری های پیشین را رد میکند» ۲۱۸ .

پژوهشگربراین باورست که ازپنجهزارسال پیش مهاجران سامی ازجنوب به این منطقه واردشده اند حامل وبانی این تمدن هستند. «شهرها بیشتر درجنوب شکل گرفت وطائف ومکه و یثرب درشمال بود». قبایل درون عربستان و نام خدایان هریک ازقبایل را توضیح میدهد. مبداء و منشاء حضور«الله» خدای مسلمین را یادآور میشود: «قبایل مضری که نام خدایشان الله بود و قریش ازآنان بودند» همان. ازقبیله دیگری به نام ایاد درشام یاد میکند که نام خدای باستانی شان «الله» بوده است.«آخرین پادشاه تدمر، وهب الله همروزگار شاپوراول ساسانی بود. رومی ها با کشتن وی تدمررا ویران کردند. خرابه های بزرگ نیایشگاه درمنطقه تدمر سوریه تمدنی باشکوه را نشان میدهد.» همان. دربرخی آثار کهن عرب از«اللات» یکی ازسه بُت بزرگ ومورد پرستش اعراب یادشده است.

کویر با نگاهی تردیدآمیز تاریخ هجرت را مطرح کرده وازانی که درهیچ یک از سکه ها «نام محمد نیامده است» مینویسد: «سکه های معاویه که بیست سال پس از شکست ایران درنهاوند ضرب شده هنوز شاه ساسانی را برخود دارد و تاریخ هجری ندارد. تا سال صد وپنجاه هجری و حتا درقرآن هیچ سخنی ازتاریخ هجری که نقشی بسیار مهم درتاریخ اسلام دارد درمیان نیست» ۴۱-۲۴۰٫ «تنها کتابی که دردست داریم قرآن است که کهن ترین نسخه آن دویست سال پس ازمحمد نوشته شده است. کهن ترین سیره النبی ها مانند سیره ابن اسحاق وابن هشام بیش ازصد و پنجاه سال پس ازمرگ محمد نوشته شده است» ۲۴۱

روایت کتاب به درستی نشان میدهد که بعد از حمله عرب مقاومتهای محلی دربیشتر نقاط ایران ادامه داشته، ایستادگی مردم درمقابل قوم مهاجم بطورپراکنده درسرزمین های اشغالی درجریان بوده است. درچیرگی اعراب درآن دورۀ طولانی دوقرن، جنبش های زیادی در گوشه وکنار ایران رخ داده است که نویسنده شرح آن خیزش ها واثرات اجتماعی آن ها را با خوانندگان درمیان گذاشته است. به جرأت میتوان گفت کویر با استناد به پژوهش های خود به درستی با این عنوان: «دویست سال رزم و نبرد فکری و فرهنگی واجتماعی ایرانیان برای آزادی»، آن مفهوم جا افتادۀ تحقیرآمیز«دوقرن سکوت» را از بیخ وبن ویران کرده و «دوقرن مقاومت» را برجایگاه ش نشانده است.

در«دویست سال پایداری» که شرح نبردها وپایداری ها شرح داده شده بعلت کثرت روایتها وعناوین گوناگون نمیتوان در یک بررسی شرح آن قیام ها را آورد، باید کتاب را خواند وازهسته های مقاومت وایستادگی در برابر مهاجمان به درستی آگاه شد. درادامه جنبش ها، اشاره ای دارد به قرمطیان وتاخت و تازآنها به مکه و بُردن حجرالاسود به لحسا. «خلیفه ی مسلمانان با ترس به آنان باج می داد» تا حجرالاسود را به مکه بازگرداندند. قرمطیان در حمله های محمودغزنوی ازبین رفتند.

بخش پنجم رستاخیز فرهنگی و اجتماعی

این بخش با «شاد زی، با سیه چشمان، شاد» شروع می شود. و نوید میدهد که :

«پس از دویست سال نبرد، پایداری و قیام، ایرانیان قدرت تازیان را درهم شکستند» نوسازی ایران، سرآغازتحولات کشور و تشکیل حکومت های ایرانی را توضیح میدهد. ضعف رو به سقوط عباسیان که در سراسر قلمروحکومت بغداد راه افتاده بود، زمینه های قیام برعلیه جور وستم حکومت جباران بیگانه گردید. درسیستان توسط صفاریان، سامانیان درخراسان، دیلمان در سرزمین گیلان و … مردم و خانمان را باز یافتند و به اصلاحات پرداختند. اما انکار نباید کرد که مسلمان شدن ایرانیانِ زرتشتی مذهب دراین مدت طولانی به بار نشسته بود. آتشکده ها ویران ومسجد و محراب وبانگ اذان و سایر شیوه های عربِ اسلامی رواج پیدا کرده بود.

کویر برگ های مستندی از ظهوردانشمندان و فیلسوفان و شاعرانِ خردگرا، با ذکر نام واثرهریک از آن خادمان فرهنگ، تحولات فرهنگی را یادآور میشود.

ازناصرحسرو که با عنوان مبارزی خرد ورز نام برده است، با آوردن سروده های او خطاب به فقیهان مینویسد: «همه جا فقیهان را اژدها و ابلیس می خواند و مردم را از فریب آنان وشاهان برحذر می دارد.» درسروده ای دیگر «فقیهان و زاهدانی که با استفاده ازقرآن و آیات به خدمت ستم و جهل کمربسته اند» پرده از فریب وریاکاری فقها برمیدارد. دارودستۀ سازمان یافته انگل های جامعه را رسوا میکند. این بخش که ازطولانی ترین فصل های کتاب است، مجموعه ای از اطلاعات مفید و خواندنی از رستاخیرفرهنگی، اجتماعی گرفته تا عرفان و قلندری و {جایگاه} زنان و زبان و سیاست را در زمانۀ خود شامل میشود.

بخش ششم پایان کار: باسروده معروف فردوسی «ازایران و ازترک وازتازیان/ نژادی پدید آید اندر میان/ نه دهقان، نه ترک ونه تازی بود/سخن ها به کرداربازی بود . . . بریزند خون از پی خواسته/ شود روزگاربد آراسته». سپس آرای شاعران و دیگرپیشوایان فکری و سیاسی زمانه درقدح ترکان و آتش زدن کتاب خانه ها توسط غزنویان«بخشی ازنوشته های پورسینا، که درکتابخانه ابوجعفرکاکویه دراصفهان بود درقتل و غارت همه گیر امیرمسعود به اصفهان درسال ۴۲۰ هجری سوزانیده شد. کتابخانه مسجد جامع اصفهان که چهل تا شصت جلد فهرست داشت نیزدرغلبه امیر مسعود سوخته شد. برخی نوشته اند که درغلبه سلطان محمود به ری ازکتابخانه های سلاطین دیالمه و صاحب ابن عباد وغیره تمام کتاب های فلسفه، ریاضی، هیأت ونجوم را هرچه بود، آتش زدند وازباقی مانده اش صد بار شترکتاب از ری به غزنین بردند.» همچنانکه:

«درحمله محمود {غزنوی} به هندوستان و ری وبسیاری ازسرزمین های دیگرایران را به ویرانه ای تبدیل کرد. به نوشته عنصری: «ازبس که آتش زد شاه در ولایت هند/ کشید دود زبتخانه هاش بر کیوان».

جباریت مطلقِ خلفا و فقها، زمینه های فرمانفرمائی غلامان ترک را فراهم ساخت. آن غلامان هشیارترازخلفا وفقهای ریاکار زمانه بودند.« … درهمراهی فقها و دینمداران با این آدمکشان تبهکار:بدتر ازهمه و زشت ترازکاراین غلامان آشناکش، خیانت عمال شرع مبین بود … » وخلیفه «متوکل به دست شماری ازترکان درباری به قتل رسید. و خلیفه المعتز درسن بیست و چهارسالگی به دست گروهی ارترکان به تشنگی کشته شد. و المستکفی خلیفه را دستگیر ساخته چشمانش را میل کشیدند ودرزندان انداختند تا جان سپرد. وکشتن خلیفه مستعین وپسرانس . .. و خلفا هیچگاه به جایگاه قدرتمند پیشین خود بازنگشتند» اما فقها ازآتش زدن کتاب ها و کتابخانه ها و«پوست از تن عین القضات و سهروردی و نعیمی و نسیمی می کندند تا ترس ونادانی سایه گسترد وآزادگی و دانائی دامن برچیند» ۵۶ – ۵۵۴

«نمایه کتاب ها» درسه برگ پایان کتاب، نشان از بررسی گسترده نویسنده دارد و قابل تأمل است.

و سخن آخراینکه کویر دربازنگری به گذشته های دور، روایت تلخ وناگوار حملۀ نوکیشان عرب با باورهای اسلامی و فروپاشی ساسانیان، و دگرگونیهای های پسین – تنش ها و مبارزه های فرهنگی سیاسی ایرانیان را – بررسی و کتابی منتشرکرده که امید است مورد توجه منتقدین وتاریخ شناسان قرار گیرد.

«هزاره ققنوس» در شمار ماندنی ترین آثار ادبیات ایران در تبعید است.

لیلی گلستان از سانسور مینالد

تیر ۱۳۹۳

یک مترجم باسابقه در ایران می‌گوید که وضعیت سانسور آثارش در دولت کنونی “فرقی نکرده” است و «سایه سنگین» هشت سال دولت احمدی‌نژاد بر وزارت‌ ارشاد وجود دارد. لیلی گلستان، مترجم شناخته شده ایرانی روز یکشنبه (۴ خرداد-۲۵ می) با بیان این‌که مسوولان وزارت ارشاد برای تجدید چاپ یکی از کتاب‌هایش، «دو برابر خود کتاب اصلاحی فرستاده‌اند»، به خبرگزاری ایسنا گفت: «باید ایراد‌ها را بخوانید و قاه قاه بخندید و بعد به ابعاد فاجعه آن هشت سال بیشتر پی ببرید.» وی ادامه داد: «برای خنده یک نمونه را می‌آورم: “دست رد بر سینه‌اش زد…” اصلاحی آمده که این را بردارید و به جای “سینه” چیز دیگری بگذارید. خنده‌دار نیست؟» مدیر گالری گلستان در تهران با اشاره به سانسور آثارش هم‌چون “زندگی در پیش رو”، “میرا”، “شبی از شب‌های زمستان مسافری”، “تیستوی سبزانگشتی”، “اوندین” و “زندگی با پیکاسو” در سال‌های مختلف، نمونه‌های دیگری از ایرادهای ممیزان وزارت ارشاد به این کتاب‌ها را این‌گونه برشمرده است: «چرا تیستو می‌گوید جنگ مال آدم‌های احمق است؟ چرا مومو بی‌ادب است! چرا اوندین (که ماهی است) برای شاهزاده ناز می‌کند!» خانم گلستان با تاکید بر این‌که «هنوز سایه سنگین آن هشت سال موحش وجود دارد»، ابراز امیدواری کرده که «دولت روحانی بتواند برای این معضل چاره درستی بیندیشد». اظهارات این مترجم و نویسنده برجسته، در همان روزی منتشر شده که علی جنتی، “وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی” در گفتگویی با روزنامه “اعتماد” چاپ تهران، انتشار برخی سخنان از قول وی مبنی بر لغو ممیزی کتاب را یک “شبهه” خواند و با اشاره به این‌که در ابتدای کارش در این وزارت‌خانه تصمیم داشت ممیزی قبل از چاپ را به عهده خود ناشران بگذارد گفت: «ناشران زیر بار نرفتند و گفتند وزارت ارشاد می‌خواهد کار سانسورگری را از خودش به ما منتقل کند و ما این‌کار را نمی‌کنیم، چون برای آن‌ها خسارت داشت.» وی هم‌چنین در پاسخ به سوالی درباره شایعه‌ی اعطای مجوز به آثار صادق هدایت از سوی وزارت ارشاد اظهار داشت که تا به امروز در دولت یازدهم به هیچ‌کدام از کتاب‌های این نویسنده‌ی شهیر ایرانی «حتی برای تجدید چاپ هم اجازه داده نشده» و این در حالی است که «در دولت نهم، ۱۲ کتاب او چاپ شده بود». گفتنی است هفته گذشته نیز امیرحسین چهل‌تن، نویسنده شناخته‌شده و عضو “کانون نویسندگان ایران” در گفتگو با خبرگزاری “ایلنا” با “بی‌ثمر” دانستن پیگیری‌های ناشر آثارش در دولت قبل و دولت کنونی گفته بود: «هیچ جواب درستی نمی‌دهند و مدام می‌گویند در دست بررسی است. در دولت جدید هم همین اتفاق افتاده و الآن ۹ ماه است در دست بررسی هستند.» پیش از این، علی جنتی، در گفتگویی با خبرگزاری ایسنا که بهمن ماه گذشته صورت گرفت، گفته بود بر اساس «قانون» مصوب «شورای عالی انقلاب فرهنگی»، موارد اصلاح کتاب‌ها تنها شامل مسائلی است که با «امنیت ملی»، «اخلاق عمومی» و «عفت عمومی» در «تعارض» قرار می‌گیرند و «درسایر موارد  نویسندگان آزادند.

فریدالدین عطار نیشابوری – محمود صفریان

تیر ۱۳۹۳

” فریدالدین محمد نیشابوری، که او را با نام عطار، یا شیخ فریدالدین عطار نیشابوری شناخته ایم، از شاعران پر مایه زبان فارسی و از مردم ارجمند
خراسان بوده است. در سده ششم و آغاز سده هفتم هجری می زیسته و به کار پزشکی و دارو فروشی می پرداخته و بدین سبب ” عطار ” نامیده شده است.
افسانه ای در مورد او چنین می گوید:
“…عطار، یک پیشه ور دنیا دوست بود. روزی درویشی به داروخانه او آمد . چیزی خواست. عطار که سر گرم کار بود روی خوش نشان نداد. درویش گفت:
( تو با این دلبستگی به دنیا، چگونه خواهی مرد؟ )
عطار پاسخ داد:
( همانگونه که تو خواهی مرد )
درویش کاسه چوبین خود زیر سر نهاد دراز کشید و مُرد.

عطار با دیدن این بازی شور انگیز، تکان خورد. سرمایه خود را به تاراج داد وبه این و آن بخشید و صوفی شوریده سری شد…”

از تذکره الاولیا

همین افسانه سازی ها ست که بزرگان ما را در هاله ای از ابهام غیر راستین فرو می برد. برای اساطیرشاهنامه لازم و ضروری است، ولی برای قهرمانان راستین، سمی است در جام اعتماد.

و اما در

منطق الطیر آمده است:

“…شیخ فریدالدین عطار ( ابو محمد ابن ابوبکر، ابراهیم ابن اسحاق عطار کدکنی نیشابوری ) معروف به شیخ عطار. که از نام آوران قرن ششم و هفتم هجری است.
آنچه از بیانات خود شیخ بر می آید، طبیب و دارو ساز بوده و در حین انجام این وظایف، انقلاب روحی و فکری و باطنی در او به وجود آمده است، و
از آن پس جوشش های درونی خود را با سرودن شعر و نوشته های ادبی بیان می داشته و اندیشه های عرفانی را به نظم می کشیده است.
عطار آثار فراوانی دارد و تا یکصد و نود اثر را به او نسبت داده اند. البته نسبت تعدادی از این آثار به او جای تردید دارد، اما مشخص است که مردی پُر کار بوده است.

در نگاهی بسیار کوتاه ، شهاب الدین سهروردی – علی میر عطائی

تیر ۱۳۹۳

شهاب الدین سهروردی معروف به شیخ اشراق از فلاسفه مشهور زمان، در سال ۱۱۵۵ میلادی
” ۵۴۹ هجری ” در ” قیدار زنجان ” متولد شد و ۳۸ سال بعد در سال ۱۱۹۳ میلادی ” ۵۸۷ هجری ” توسط صلاح الدین ایوبی به زندان افکنده شد و در زندان به قتل رسید.
قبلن عمال دین او را بخاطر فکر نوینی که داشت و به اتهام عدم قبول اصول دین به الهاد متهم کرده بودند و آنگاه که ” ملک ظاهر” بخاطر علاقه ای که به سهروردی داشت زیر بار نرفت به پدر او صلاح الدین ایوبی که برای حفظ اعتبار خود به علمای دینی نظر داشت مراجعه کردند و بالا خره کار خود را به پیش بردند.

نام کامل او: شهاب الدین یحیا ابن حبش ابن امیرک ابوالفتوح سهروردی است
که بطور خلاصه او را ” شهاب الدین ” – ” شیخ اشراق ” – و” شیخ مقتول” می نامند.
نگاه این دانشمند به هستی، از دریچه اشراق است که مفصل طی کتاب ” حکمت اشراق ” توضیح داده است. این نظر چنان استوار وارد زندگی دانشمندان و فلاسفه شد که به او لقب ” شیخ اشراق ” دادند.
فلسفه شهاب الدین سهره وردی، لطیف، منطقی عقلانی و قبول کردنی است و بهمین سبب بهیچ وجه از روی تعصب و اوهام به مذهب توجه نداشته است، و از همین روی مورد غضب پدر خوانده های خشک اندیشه اسلامی قرار می گیرد و عناد تا آنجا پیش می رود که او را به لهاد متهم می کنند و عاقبت هم موفق می شوند که این نابغه را در عنفوان شکوفائی اندیشه در سن ۳۸ سالگی معدوم کنند.

سهروردی شجاعانه نظرش را در کتاب حکمت اشراق بیان می کند و می گوید:
” …هستی چیری جز” نور” نیست. و آنچه در جهان است و یا بعد از این به وجود بیاید نور است ” در نتیجه بنیان تحجر را که بر پایه خدای خود ساخته استوار است می لرزاند.
او در حقیقت می گوید هر چیز به نوعی” انرژی ” است و بدین ترتیب از خرافات، و نیروهای زائیده اوهام فاصله می گیرد.
او در توضیح بیشتر در مورد نظریه ” نور ” می گوید:
” بعضی از انواررقیق و برخی غلیظ – برخی انوار پراکنده و پاره ای ذرات متراکم هستند. ” نظریه ای که امروزه به اثبات رسیده است.
او یکی از قربانیان خشکه مقدسانی است که در طول تاریخ ادیان، هر گل خوشبونی را پرپر کرده اند و راه برخرد و آگاهی بسته اند

جرج ا ُرول – نوش آفرین ارجمند Gorge Orwell

تیر ۱۳۹۳

نام اصلی مردی که به نام جرج ارول نوشته های خود را به جهان معرفی کرد، ” اِریک بلر – Eric Blair ” است.
او در سال ۱۹۰۳ در شهر کوچک ” موتی هاری – Motihari ” در ایالت ” بهار ” هندوستان از پدر و مادری انگلیسی متولد شد.
در آن زمان ” هند ” رسمن مستعمره انگلیس بود. و در سال ۱۹۵۰ از دنیا رفت. او فقط ۴۷ سال زندگی کرد.
سالهای عمر او کم و بیش مقارن است با دوره ای که مورخان آن را عصر خشونت نامیده اند. عصر شکوفائی دانه هائی که در قرن نونزدهم کاشته شده بود، و میوه های تلخ آن اکنون به مردم روزگار او ” و ما ” رسیده بود. در دوران نویسندگی ارول، دنیا شاهد بحران ها و رویداد های خشونت باری بود. در فاصله ای کمتر از سی سال دنیا شاهد دو جنگ
جهانی بود. جنگهائی با ده ها میلیون کشته. سهمگین ترین بحران اقتصادی دنیا نیز در این زمان رخ داد که بخاطر آن میلیون خانه واراز هستی ساقط شدند.
از سوئی دیگر در همین عصر علم و تکنولژی پیشرفتهای شگرفی کردند و گامهای سریعی در زمینه توسعه صنعت و افزایش شهر نشینی برداشته شد. و آزادیخواهی و رهائی از
قید و بند هائی که مانع پیشرفت ارزشهای دمکراتیک بودند نیز در همین سالها ببار نشست. در حقیقت ارول به خاطر بودن در این سالها نویسنده ای سیاسی بود.
پدر جورج در دایره تریاک اداره گمرک هندوستان خدمت می کرد. پس از بازنشستگی با مستمری مختصری به انگلستان بازگشت. بدین ترتیب می توان متوجه شد که جورج ارول
در خانواده ای با درآمدی اندک زندگی می کرد و همین موضوع در روح او تاثیری عمیق گذاشت.
ارول کودکی و نوجوانی را در دوره ای از تاریخ انگلستان سپری کرد که به عصر ادوارد معروف است.
تا آن زمان هنوز برای اعضای بسیاری از لایه های اجتماعی اروپا امکان داشت به مفهوم پیشرفت ایمان داشته باشند.
جنگ جهانی اول در لرزاندن پایه های نظام عصر ادوارد و راهگشائی به سوی بسیاری از اصلاحات موثر بود.
در حقیقت ارول یک عصیانگر نظام و روش تسلط به مردمی است که برای یک زندگی متعارف ” اگر نه الزامن مساوی ” در تلاشند.
کتاب ها و مقالات بسیاری که دارد تمامن دراین روال و سیاسی است.
شروع جنگهای داخلی اسپانیا و فراز و نشیب های این جنگ خانگی که بیش از یک میلیون کشته داد، و از لخاظ شرکت نویسندگان از کشورهای مختلف یگانه بود. که به شوق شرکت در یک جنگ رهائی در جستجوی ذره ای برادری بودند، برای ارول تجربه تلخ رزالت ها بود آن هم بیشتر از ناحیه چپ ها. و کتاب : ” بیاد کاتالونیا ”
ره آورد آن است که زمبنه کتاب های مشهور ” قلعه حیوانات ” و ” ۸۴ ۱۹″ شد.
کتابهای دیگر او از جمله: ” راه اسکله ویگن ” و ” آس و پاس در پاریس و لندن ” نیز در باره نمایاندن دو رنگی ها و قدرت های حاکمه است و پیچیدگی هائی که در اداره حکومت ها برای انقیاد مردم وجود دارد.

” برتراند راسل ” فیلسوف نام آور انگلیسی در نوشتهای که در سال ۱۹۵۰ چهار ماه پس از درگذشت او منتشر کرد از جمله به این نکته اشاره دارد:

“….او عشق پاک و بیغش خویش را به حقیقت نگاه داشت وازآموختن حتا درد ناکترین درسها هم روی برنتافت.
اما با این همه، از امید دست بر داشت و همین نگذاشت در شمار پیامبران عصر ما بیاید.

معرفی کتاب ” نکبت “– محمود صفریان

تیر ۱۳۹۳

” نکبت ” کتابی است بسیار خواندنی در ۱۳۰ صفحه که در کتابخانه گذرگاه موجود است می توان از آن پرینت گرفت و خواند و یا اگر وقت و حوصله دارید آن را مستقیمن بر روی کمپیوتر بخوانید.

نویسنده این کتاب ” فرهاد عرفانی با نام نویسندگی مزدک است “

در حقیقت ” نکبت ” مجموعه سه کتاب است که بهم مربوط هستند.

تا صفحه ۶۴ کتاب اول است. از صفحه ۶۵ کتاب دوم شروع می شود کتاب سوم ” یا بنظر من بخش سوم با نام ( صندلی سوم ) از صفحه ۱۹۹ آغاز می شود.

با توجه به متن کتاب نباید توانسته باشد در ایران مجوز چاپ بگیرد، در خارجش را نمی دانم.

کتاب در ” اشاره ” چنین آغاز می شود:

“…کتابی که در اختیار دارید، اثری است داستانی و واقعگرایانه، که مقطعی خاص از زنسسدگی نویسنده وهم نسلان وی را، در بر می گیرد.
هدف از نگارش این مجموعۀ سه گانه ( که شامل سه کتاب می باشد )، واکاوی زندگی نسلی از فرزندان این آب و خاک، در یکی از دهشتناکترین مقاطع تاریخ آنست. اگر چه تاریخ ایران، انباشته از ظلم و شقاوت و بیرحمی و قتل و غات و جنایت و خیانت و تجاوز به همۀ هستی یک ملت بزرگ و با فرهنگ است، اما برخی مقاطع، از جمله دوره ای که در این کتب مد نظر است، نقطۀ ی عطفی است، که بواقع، در تاریخ این سرزمین، و بلکه جهان!، کم نظیر است…”
بخش ” شاره ” چنین پایان می گیرد وپس از آن کتاب اول آغاز می شود:

“… باشد که این اثر، نوری هر چند کم سو، فرا راه نسلهائی باشد که از پی می آیند و کنجکاوند که بدانند چه بر سر پدران ومادران آنها آمده است و نیاکان آنها برای رسیدن به جامعه ای انسانی وآزاد، چه رنجهائی را متحمل شده اند؟ این کتب به همۀ آنهائی هدیه می شود کسه در آن سالهای سیاه، عاشقانه به مردم و سرنوشت میهن خویش اندیشیدند و همۀ هستی خود را در راه رسیدن به
آرمانهای انسانی گذاشتند، و چه بسیار از ایشان که غریبانه و مظلومانه، ذره ذره، سوختند و به
وادی خاموشان و فراموش شدگان پیوستند…”

کتاب با ” فلش بک ” های پشت سرهم شروع می شود، و بنظر می رسد ضمن صحبت از زندگی جدیدش در خارج گریز های متوالی به در بند بودنش می زند، وهمین خواننده را بیشتر ترغیب می کند.
نثرش روان، بدون دست انداز و روان است و کشش خاصی دارد، و خواننده را خسته نمی کند.
گفتنی زیاد دارد خواندنش را توصیه می کنم.
ضمن اینکه با مراجعه به کتاب خانه گذرگاه فقط یک گلیک با دست بابی به آن فاصله دارید.
این لینک هم شما را به این کتاب می رساند:
http://www.gozargah.com/wp-content/themes/gozargah/library/nekbat.pdf

اشک ققنوس – علی میرعطائی

تیر ۱۳۹۳

اشک ققنوس
نام کتابی است با حدود ۱۲۰ صفحه و دوازده داستان با نام های:
خانه تسخیر شده
برایم تعریف کرد
همسفرم اسدالله
خاله پوران
طرح یک حسرت
شوق دیدار
اشک ققنوس
چرا این نگارش
گامهائی در کوچه های خاطره
قهوه ای که خورده نشد
در ایستگاه اتوبوس
زیبای ترکمن .
دنیای رنگین کودکی من

دو نوشته کوتاه در پشت جلد این کتاب آمده است که آن را از معرفی بیشتر بی نیاز کرده است.
نوشته شده:

” ققنوس اشکی ندارد، در اساطیراست و افسانه است….
گویند تنهاست و بی جفت است…چه می دانیم شاید جفتی داشته و از دست داده و یا شاید پس از هزار سال که در انتظار می ماند از تنهائی به تنگ می آید و خود را در آتش خود افروخته خاکستر می کند.
در مورد او زیاد گفته اند از جمله اینکه:
اشک ققنوس زخم را درمان می کند.
اشکی که دیده نمی شود ولی بر باخت ها و زخم ها مرهم است.
با این اشک است که آوا سر می دهد و موسیقی را بنیان می نهد…موسیقی که سوز دل ققنوس است.

و در نوشته دوم ما را با نثر روان و آهنگین کتاب آشنا می کند:

” …اواسط اسفند ماه بود، بهترین ماه سال برای این ناحیه. نه گرم است نه شرجی دارد و نه سوز
سر ما را که وقتی می وزد درون را ناکار می لرزاند. حتا آب رودخانه کارون که همراه با بارندگی های بهار کف بر لب و گِل آلود می شود عبور آرامی داشت همراه با چین های کم عمق و ملایم. و عبور تک توک بلم های با و بدون بادبان،آرامش مطبوعی را در جان می ریخت.
گلهای پر برگ و زیبای آفتاب گردان باغمان، چشمان را خیره می کرد و رنگارنگی گلهای میمون و عطر ملایمشان فضا را پر از زندگی کرده بود. قرمزی گلهای تاج خروسی روزی خوب و خوش را نوید می دادند. “

و در آخرین برگ کتاب نوشته است:
از این نویسنده منتشر شده است

** روزهای آفتابی… مجموعه داستان
** روزی که گلابتون رفت… مجموعه داستان
** شام با کارولین… رمانی در هفت فصل
** اشک ققنوس… مجموعه داستان

از این نویسنده منتشر خواهد شد
** سلفچگان… مجموعه داستان
** آن روزبرفی… دلنوشته ها

صحرائی در مرا کش -عکس از گُلاره صفریان

تیر ۱۳۹۳

صحرائی در مراکش – عکس از گُلاره صفریان

در زمان تسلطش برایش نوشتیم ولی توجه نکرد

تیر ۱۳۹۳

بادی که در زمانه بسی شمع ها بکشت //// هم بر چراغدان شما نیز بگذرد

یک عکس دیدنی

تیر ۱۳۹۳

نقطه ای را که فلش روی عکس نشان می دهد و در برابر عظمت کهکشان راه شیری که ما ” سولار سیستم که ما یکی از کرات آن هستیم ” نقطه ای از آنیم نه تنها قابل محاسبه که قابل دیدن هم نیستیم

کمی هم لبخند بزنیم

تیر ۱۳۹۳

تا هیجده سالگی فکر میکردم اسمم زهره هست ،چرا ؟؟
چون
ننم هی میگفت ننه ظههههههههههههههره پاشو
****
برسر قبر شوهر:
دخترت کفش نداره
پسرت لباس گرم نداره
خود م هیچی ندارم
آبادانی که داشت رد می شد رو کرد به زن
وُِلک ئی مرده یا رفته کویت جنس بیاره؟
****

یک مکالمه کوتاه – کمال دماوندی

تیر ۱۳۹۳

* تعجب نمی کنی؟
” نه! ”
* چی رو نه؟
” نه، تعجب نمی کنم. ”
* من که هنوز چیزی نگفته ام
” چرا گفتی. پرسیدی تعجب نمی کنی، منهم جواب دادم، نه .من مدت هاست که دیگر از هیچ چیز تعجب نمی کنم.”
* چند وقته؟
” چی چند وقته؟
* که حس خوب و انسانی تعجب کردن را از دست داده ای؟
” از وقتی که گفتند:

( این ها پول ما را بی ارزش کردند، در حالیکه چلو کباب پرسی پنج تومان بود ولی حالا پرسی یک میلیارد !!تومان
است. )
* پس تو عزای شکمت را داری
” قرار نبود چرت و پرت بگی، من عزای وقاحت را دارم….. ضمنن از وقتی که دیدم  بجای شمع کافوری چراغ نفت می سوزد آن هم در بسیاری موارد، و…
* کافیه نمی خواد صد ها مورد دیگر را بشماری

عرش به لرزه در می آید اگر زن و مرد فوتبال را با هم نگاه کنند

تیر ۱۳۹۳

قرار بود جام جهانی فوتبال در سینماها پخش شود، اما در گفتگو با یکی از سایت های خبری، نیروی انتظامی جمهوری اسلامی سیاست های خود را اعلام و با پخش فوتبال از سینماها و رستورانها و مجامع عمومی به شکل مختلط و نیز به دلایل امنیتی مخالفت کرد و گفت تنها در صورتی فوتبال در سینماها پخش میشود که سالن نمایش زنان و مردان جدا از یکدیگر باشد.

برنامه هایی مثل جام جهانی بهانه ای ست که ما جوانان و مردم دور هم جمع شویم. اما اخبار منتشره حاکی از اینست که از این دور هم جمع شدنها محرومیم. همه دنیا کارناوال دارند، شادی خیابانی دارند، رقص و پایکوبی دارند. اما ما چه داریم؟! ماه محرم، ماه رمضان، ضریح گردانی در کوچه و خیابان، رحلت خمینی و ده ها عزای عمومی از مرگ و میر امام و پیامبر و نوه و نتیجه هایشان که با زور به زندگی ما تحمیل می کنند.

ما اکثریت جامعه از حداقل های زندگی اعم از امکانات رفاهی، بهداشتی و درمانی، تحصیلی و تفریحی محرومیم. حال چه برسد به اینکه در ایران زندگی کنیم که سایه نظام اسلامی روی زندگی ما افتاده. بختکی که همه ابعاد وجودش اعم از قوانین اسلامی، تفکیک جنسیتی، حجاب اجباری، عفاف اجباری و همه اجباری های دیگر حق انتخاب، زندگی و شادی را از ما میگیرد.

تماشای فوتبال شاید دردی از دردهای ما جوانان در ایران درمان نکند، ولی محروم شدن ما از چنین حق ابتدائی، خود گواه عمق فاجعه ای است که برای ما رقم میزنند، که مبادا حضور زنان و مردان در کنار اسلام و نظام را به خطر بیندازد. این نظام خیلی وقت است که به خطر افتاده، فقط منتظر صدای فروریختش هستیم، بلکه نفس بکشیم. و علیرغم همه این قوانین برای اینکه زنان و مردان در یک مکان کنار هم فوتبال نبینند و شادی نکنند باید گفت که مانند همه مسائل دیگر موفق به اجرای این قانون نخواهند شد و مردم فوتبال را در کنار هم تماشا خواهند کرد و شادی خواهند نمود.
منتشرشده در بخش شیرین شمس

حجاب و حکومت

تیر ۱۳۹۳

به گزارش خبرگزاری های داخلی، حجت‌الاسلام غلامحسین محسنی اژه‌ای در این باره گفت: کسانی که فرهنگ ابتذال را ترویج می‌دهند و در کشور اسلامی بر خلاف قانون و شرع و برخلاف خواسته ملت مسلمان بی‌عفتی، بی‌اخلاقی و بی‌حجابی را ترویج و دامن می‌زنند بدانند که این کشور ،کشور اسلامی است و مردم متدین هستند و قانون اجازه چنین کاری را به آنها نمی‌دهد.
سخنگوی قوه قضائیه گفت این توصیه و سفارش همیشگی نیست چرا که اگر آنها به اقدامات مجرمانه خود ادامه دهند دستگاه‌های ذیربط نیروی انتظامی و قوه قضائیه با آنها برخورد می‌کنند.
محسنی اژه‌ای ادامه داد ما از نیروی انتظامی که با جرائم مشهود برخورد می‌کند تشکر می‌کنیم و مصرانه می‌خواهیم افراد معدودی که فضای جامعه اسلامی را به هم می‌زنند و به خصوص آنهایی که به صورت باندی و گروهی با برنامه‌ریزی اقدام به این گونه کارهای خلاف می‌کنند حتما شناسایی کند حتی اگر نیاز بود از سیستم اطلاعاتی کمک بگیرد و این باندها را به دستگاه قضایی معرفی کند.
سخنگوی قوه قضائیه ادامه داد: دستگاه قضایی از اقدامات درست نیروی انتظامی حمایت می‌کند و به دادستان توصیه شده از ضابطین بخواهند با این باندها برخورد کنند.