گذرگاه خرداد ماه ۱۳۹۳

خرداد ۱۳۹۳

می رود که خرما بشود


گذرگاه خردادماه – ماه سوم بهار، ماه فراوانی میوه


شماره ١۵١ سال ١٣٩٣

در سیزدهمین سال انتشار


شماره
١۵١ گذرگاه، حاصل همت این یاران است

********************************************

پژمان نظرزاد- سحر – رضا علامه زاده – محمود صفریان – سیمین دانشور- کاوه صالحی – پریچهر – مینا اسدی –

مارشا مهران-عمو مهرداد- نظام الدین مقدسی – بابک اباذری- حمید مصدق – عیدی نعمتی -امیر هوشنگ برزگر -علی میرعطائی- فریدون مشیری -خسرو باقر پور – مانا آقائی – فیس بوک سپیده دم – کمال دماوندی – مهدی مرعشی – عیاس مؤذن – لیلا علمی-

نگاهی دیگر بر پیرایش زبان پارسی – محمود صفریان

خرداد ۱۳۹۳

زبان ما در مسیر کار برد روزانه، و با توجه و دقت اصلاح طلبانه ی پاره ای از روشنفکران فرهیخته، آهسته ولی پیوسته به سوی “پرداخت” و روانی و راحتی و آسانی در حرکت است. البته اگر پاره ای از پدر خوانده ها بگذارند،

زبان ما مشکلات فراوان دارد. مشکل بیان و گفتار خیابانی ( محاوره کوچه و بازار ) در نوشتارها، مشکل رعایت نکردن بدیهی ترین و واجب ترین قوانین دستور زبان، مشکل عدم توجه به علامات ( نقطه، کاما یا ویرگول، علامت سئوال…) عدم رعایت ( نقطه سر سطر )، مشکلات واضح املائی، مشکلات عدم کار برد کلمات فارسی بجای مشابه خارجی آن، و بسیاری دیگر… و ما بایستی با دقت بیشتر در نوشته های خود به مرور در رفع آنها کوشا باشیم .

فراوان مطالب متنوع در مورد زبان فارسی ( بخصوص زبان نوشتاری ) که تمامن حکایت از دل نگرانی دارد، در اینجا و آنجا منتشر می شود.
ولی تقریبن همه آنها، امکان آغاز و اجرا ندارند. چرا که انفرادی نمی توان به آنها عمل کرد. هدف من کار برد مواردی است که در نوشتار های روزانه خود نیز می توانیم به کار بگیریم و اجرا کنیم .
مواردی مثل نوشتن ” حتا ” به همانگونه که بیان می کنیم، به جای اینکه بنویسیم ” حتی ” و بخوانیم حتا. و می بینیم که خوشبختانه
مدت هاست از سوی بسیاری ازقلم به دستان دارد اجرا می شود. نیازی هم نه به فرهنگستان داشته، و نه به دستور پیشکسوتی!. بنظر می رسد که کم کم داریم از دست ” حتی ” نجات می یابیم.

” پیرایش پاره ای از کلمات فارسی ”
نوشتاری بود که در گذ رگاه شماره ۳۰ ( اردیبهشت سال ۱۳۸۳ – منتشر کردیم و در آن پیشهاداتی چند برای پیرایش زبان فارسی مطرح شده بود:

“…بیائید در نوشتار های خود، تا آنجا که نیازی به پژوهش های دست و پا گیر و معمولن انجام نشدنی فرهنگستانی ندارد، پاره ای از کلمات را ( آسان ) تر بنویسیم….بیائید به همان گونه بنویسیم که بیان می کنیم، به همان گونه که می خوانیم. بیائید بنویسیم:
” حتمن “، ” اصلن ” بجای ” حتما ” و ” اصلا ” و تنوین را به دور بیاندازیم بنویسیم ” مرتضا ” بجای ” مرتضی ” ….”
حتا اشاره کردیم: چرا ” زهرا ” و نه ” زهری ” ولی ” کبری ” بجای ” کبرا ”

خوشبختانه همراه با حتا، اغلب آن کلمات و اسم هائی که به جای ” الف ” به ” ی ” ای که ” الف ” خوانده می شود ختم می شوند، نبز دارد اصلاح می شود، دارد: مرتضا، و کبرا، و …نوشته می شود. دلسوختگان زبان پارسی دارند همت می کنند

و حالا می خواهم تاکید کنم که حذف ” تنوین ” را جدی بگیریم ( هر چند مشاهده می شود که، بعضی از دوستان مدتهاست که شروع کرده اند. و نوشته های خود را از زیر بار ” تنوین ” رهانیده اند. فقط کمی دقت و توجه می خواهد. طبیعی ست که به علت کار برد سالیان سال، عادت شده است و کنار گذاشتن آن ( تنوین را می گویم ) راحت نخواهد بود. ولی بدون شک با کمی دقت بتدریج همچون، حتا،
و مرتضا و زهرا، و کبرا، جا خواهد افتاد. باید همت کنیم.
اگر بهنگام نوشتن به این مهم توجه کنیم، و بهمان گونه که می خوانیم و می گوئیم، بنویسیم: اصلن – ابدن – اولن… بجای اصلا – ابدا –
اولا- که به راستی نوشتنشان سخت تر هم هستند، به اتفاق می رویم که این مرحله را هم پشت سر بگذاریم.

در کار برد این مهم، یعنی حذف ( تنوین ) به هیچ توصیه محافظه کارانه ای نیاز نیست. یک اصلاح اصولی، واجب، و راحت است. و به عنوان وظیفه بایستی به آن توجه داشت و اجرا کرد.

به این مطلب مهم بیشتر خواهیم پرداخت.

آنچه شاید کمتر از “گارسیا مارکِز” شنیده باشید – رضا علامه زاده

خرداد ۱۳۹۳

مارکز بی‌تردید مشهور و محبوب‌تر از آن است که خبر درگذشتش را نشنیده باشید. حتی کسانی که با ادبیات بیگانه‌اند هم بعید است نام او و رمانی که با آن زبان قصه‌پردازی را در همه‌ی زبان‌ها دگرگون کرد نشنیده باشند. از اینکه جایزه نوبل ادبیات در شهرت جهانی‌اش نقش بسیار داشت بحثی نیست ولی واقعیت این است که او رمان “صدسال تنهائی” را پانزده سال قبل از آن نوشته و از همان اولین چاپ به شهرتی باورنکردنی رسیده بود. رمان بسیار مشهور دیگرش “پائیز پدرسالار” نیز هفت سال قبل از جایزه نوبل منتشر شده بود.
یکی از نکاتی که کمتر در مورد مارکز ممکن است شنیده باشید این است که بر خلاف اغلب برندگان نوبل ادبیات، خلاقیت او با دریافت این جایزه روبه‌پایان نرفت و آثار بعدی‌اش به اعتقاد بسیارانی از کارهای قبلی نیز قدرتمندترند: “عشق در سال‌های وبا”، “ژنرال در هزارتوی خویش”، و به اعتقاد شخص من “از عشق و شیاطین دیگر” که اوج خلاقیت قصه‌پردازی مارکز را به نمایش می‌گذارد.
دو اثر آخر مارکز، یکی زندگی‌نامه‌ی بلندش با عنوان “زندگی برای بازگوئی” و یکی کوتاه‌ترین رمانش “خاطرات فاحشه‌های غمگین من” نیز همچنان جزو آثار ادبی برجسته‌ی زمانِ مایند.
اما آنچه در مورد گارسیا مارکز کمتر دانسته شده نقش فعال و خلاق او در حمایت از سینمای نوین قاره‌ی پهناور آمریکای‌لاتین است. مارکز با درآمد سرشاری که پس از دریافت جایزه نوبل نصیبش شد به همراه دو سینماگر آگاه از کوبا و آرژانتین دست به تاسیس دو مرکز مرتبط با سینما زد که تاثیری شگرف بر هنر سینمای آمریکای‌لاتین گذاشت. درست ده‌سال پیش در همین زمینه مطلبی نوشتم که در آن آمده است:
“شاید باور نکنید که گابریل گارسیا مارکز بیش از اینکه در عرصه ادبیات فعال باشد در زمینه سینما فعالیت دارد. مارکز نه تنها یکی از بنیانگزاران و مدیرعامل فعال‌ترین نهاد سینمائی آمریکای‌لاتین یعنی “بنیاد سینمای نوین آمریکای‌لاتین” است بلکه بعنوان مربی فیلمنامه‌نویسی در بزرگ‌ترین مدارس سینمائی آن خطه به طور منظم کار می‌کند. اجازه‌ی شرکت در کلاس‌های درس او در “مدرسه بین‌المللی سینما و تلویزیون کوبا” به جایزه‌ای بدل شده است که سال‌هاست به فارغ‌التحصیلان ممتاز مدارس سینمائی اسپانیا و مکزیک و برزیل اهدا می‌شود. هم‌شانه و هم‌ردیف او در سینمای امریکای‌لاتین کم نیستند ولی دو نفر از آن‌ها بیش از دیگران نام آورند و همسنگ مارکز در تربیت فیلمساز آگاه و حرفه‌ای فعالند: یکی اهل کوباست به نام “خولیو گارسیا اسپینوزا” و دیگری اهل آرژانتین است به اسم “فرناندو بیری”. این سه تفنگدار (!) تقریبا نیم‌قرن پیش، در عنفوان جوانی، برای تحصیل سینما به رم (ایتالیا) رفتند و در کلاسهای “مرکز سینمای تجربی رم” شرکت کردند.”
نکته دیگری که در مورد مارکز گاهی از ذهن‌ها دور می‌ماند گرایش انسان‌گرایانه او در زندگی اجتماعی است که به دور از هرگونه وابستگی حزبی و گروهی اما بی‌وقفه ادامه داشته است. ممکن است شنیده باشید که رابطه نزدیک مارکز با فیدل کاسترو بارها مورد اعتراض برخی منتقدان او بوده است. آن‌ها می‌گویند فیدل کاسترو از این ارتباط نزدیک با یک نویسنده‌ی آزاده و به‌شدت محبوب برای پوشاندن چهره‌ی سانسورگر خود و رژیمش سوء استفاده کرده است.
پاسخ مارکز همواره این بوده که رابطه صمیمانه بین او و فیدل به آغاز پیروزی انقلاب کوبا برمی‌گردد که او بعنوان یک روزنامه‌نگار جوان برای پوشش خبری انقلاب به کوبا رفته بوده. او معتقد است که فیدل انسانی واژه‌شناس و اهل ادب است و همین خصلت ادامه‌ی چند دهه دوستی بین آنان را علیرغم مخالفت در بسیاری از موارد، ممکن ساخته است.
جالب است بدانیم که یکی از دوستان نزدیک مارکز بیل کلینتون رئیس‌جمهور اسبق آمریکا بوده است. در زمان ریاست جمهوری او مارکز به شکل غیررسمی رابط کاسترو و کلینتون بود و تسهیلات بسیاری که در زمان کلینتون در رابطه با مهاجرین کوبائی مقرر شد حاصل مستقیم این میانجی‌گری بوده است.
کسانی که مثل من با “مدرسه بین‌المللی سینما و تلویزیون کوبا” در تماس بوده‌اند می‌توانند شهادت دهند که حضور گارسیا مارکز در میان هیئت امنای این دانشکده تضمینی بود برای کوتاه کردن دست مامورین حزب کمونیست حاکم که هر کجا در عرصه‌ی هنر و خلاقیت پا می‌گذارند جز سانسور و یکسویه‌نگری و کلیشه‌سازی در کولبار کَمبارشان ندارند.
در پایان این نوشته که به پایان زندگی پربار مارکز مرتبط است جا دارد نگاهی گذرا داشته باشیم به گوشه‌ای از زندگی او از زبان و قلم خودش:
“زندگی آنی نیست که آدم گذرانده بلکه آنی است که به یاد می‌آورد تا بیانش کند.” این جمله‌ای است که بر پیشانی زندگینامه گابریل گارسیا مارکز با عنوان “زندگی برای بازگوئی” نقش بسته است. این کتاب که نزدیک به ششصد صفحه حجم دارد مملو از خاطرات شنیدنیِ نامدارترین قصه‌گوی جهان است. آنچه در این کتاب بیش از همه برای من لذت‌بخش است جاهائی است که مارکز رابطه کاراکترهای قصه‌هایش را با آدم‌های واقعی دوروبرش رو می‌کند. خالقِ سبک واقعگرائی جادوئی در این کتاب نشان می‌دهد که اصلی‌ترین شخصیت‌های قصه‌هایش را از نزدیکترین آشنایانش گرفته است، حتی شخصیت‌های غیرواقعگرایانه‌ی رمان بزرگش “صد سال تنهائی” را. او تک‌تک این افراد را با نام و نشانِ واقعی‌شان معرفی می‌کند و دیدار و آشنائیش با آن‌ها را به تفصیل شرح می‌دهد. جالب‌تر از همه دو عاشق و معشوق عجیبِ رمان “عشق در سال‌های وبا”یند که کسی جز پدر و مادر خود او نیستند.
این کتابِ خاطرات، ساختاری چنان قصه‌گونه و زبانی چنان روان دارد که بسیاری از منقّدین آنرا بهترین “رمان” مارکز نامیده‌اند. با بیان گوشه‌ای از خاطرات مارکز شما را به دنیای او که جائی میان دنیای واقعی ما و دنیای ذهن خلاق او معلق است دعوت می‌کنم.
در صفحات صدونه و صدوده متن اصلی، مارکز خاطره‌ای را که از پنج‌سالگی به یاد دارد بازگو می‌کند. مقدمتا باید بگویم که در آن سال‌ها او همواره با پدربزرگش که سرهنگ باز‌نشسته بود (کاراکتری که در بسیاری از رمان‌هایش حضور دارد) به این طرف و آن طرف می‌رفت، از جمله به خانه یک پیرمرد بلژیکی‌الاصل که حریف شطرنج پدر بزرگ بوده است. مارکز تنها خاطراتی که از این خانه دارد سکوت وحشتناک دو پیرمرد است که بی‌توجه به این کودک که حوصله‌اش به شدت سر رفته است ساعت‌ها به صفحه شطرنج خیره می‌ماندند.
یک روز پس از بازگشت از مراسم تدفین این پیرمرد، که کاراکتر خود او و ماجرای خودکشی‌اش با سیانور سخت شنیدنی است، گابر‌یل کوچک با اشاره به کسالت‌بار بودن دیدارهایشان به پدر بزرگ می‌گوید: “بلژیکی دیگه شطرنج بازی نمی‌کنه.” باقی را از زبان خودش بشنوید:
” یک اظهار عقیده ساده بود ولی پدربزرگم آنرا برای همه فامیل بعنوان یک نشانه نبوغ تعریف کرد. زن‌های خانه با چنان هیجانی آنرا پخش می‌کردند که من برای مدتی از هر مهمانی‌ای می‌گریختم چرا که می‌ترسیدم جلو من دو باره آنرا بگویند یا از من بخواهند آنرا تکرار کنم.
همین جریان مسئله‌ای را در مورد بزرگترها برای من روشن کرد که بعدها در نویسندگی خیلی برایم مفید واقع شد: هر کدام ماجرا را با جزئیات تازه‌ای بیان می‌کردند تا جائی‌که روایت‌های مختلف دیگر رابطه‌ای با اصل قضیه نداشتند. هیچکس باور نمی‌کند از آنروز به بعد چه احساس همدردی‌ای می‌کنم با آن بچه‌های بیچاره‌ای که پدر و مادرهاشان آنها را نابغه معرفی می‌کنند و بچه‌ها مجبور می‌شوند در مهمانی‌ها بخوانند، صدای پرندگان را تقلید کنند و حتی برای سرگرمی آن‌ها دروغ بهم ببافند.
با اینهمه همین امروز متوجه شدم که آن جمله‌ی به آن سادگی اولین توفیق ادبی من بود.”

تلخی نقد – محمود صفریان

خرداد ۱۳۹۳

شخصن نقد را داروئی می دانم مثل ( گَنه گَنه ) که دافع ” مالاریا ” ست و تن و جسم را از لرزه های نوبتی و لاجرم از عدم توانائی و تمرکر می رهاند.

کمتر نویسنده یا شاعری را دیده ام که تحمل نقد بر نوشته خود را داشته باشد، وبا همه ادعا و داد سخن که:

” نقد ادبیات را شکوفا می کند “

تلخی اش را بر تابد.

گاه به ناقد می تازند و حتا تهمت های ناجور می زنند. گاه ناقد را فاقد صلاحیت می دانند و نوشته خود را ” که عاشقانه هم دوستش دارتد ” مبرا از هر نقدی

می دانند، و متعجب که:

” مگر می شود اثر من کسر و کمبود و اشکال و ایرادی داشته باشد که بتوان بر آن نقد نوشت “

در کل و اصولن باید بدانیم که نقد، مقوله ای ریاضی نیست. و نمی توان آن را در چهار چوب قالب های از پیش ساخته شده ریخت، به همانگونه که داستان های ” کوتاه یا بلند را نیز.

دستورالعمل های فرموله، و از قبل تدوین شده را نمی توان برای کارهای ادبی الگو قرار داد. اگر قرار است خالق یک اثر باشیم، خلاقیت لازم است، که ریشه در ذوق و

استعداد دارد. مگر نه یک ضرب المثل زیبای ما می گوید: ” بی مایه فطیر است.در حقیقت باید تفاوتی باشد باشد بین خالق یک اثر ادبی ” رمان یا داستان کوتاه ” با نامه نویس های جلو پستخانه که برای کارشان ” قالب دارند

نقد در حقیقت یک اثر هنری است و نمی توان آن را در فرم و قالب از پیش تدوین شده ریخت نقد باز تابی است از احساس و فهم و درک و دریافت ناقد از یک اثر، با توجه به سطح پذیرش و خواست جامعه. به همانگونه که نویسندگی انحصاری نیست، نقد هم ملک طلق کسی یا حتا کسانی نیست. آنکه می خواند حق اظهار نظر هم دارد

بهمان شکل که قبول و پذیرش هر اثر، بستگی به تار و پودی که با آن بافته می شود، و نحوه بافت و دست های بافنده دارد. نفد نیز چنانچه بتواند، ضعف و نارسائی های یک اثر را بنمایاند، و عاری از حب و بغض باشد، نه تنها موثر که لازم نیز هست

مدتی است که با اعلام قبلی و دعوت از افرادی خاص و جمع شدن در کافه ای ” یا مکانی دیگر ” به نام نقد و در حضور نویسنده در حقیقت کتابی را به تمجید می نشینند. . بدین ترتیب هم نقد را به بیراهه می کشند و از ارزش و اعتبار و سازندگی می اندازند و هم نویسنده را بر بال اوهام سوار می کنند و از خلاقیت و بالندگی می اندازتد ” و در پاره ای از وبلاگ های دوستان نیز چه بازتابی به این نشست ها می دهند.”

دیده ام که در بعضی از این جلسات من درآوردی ِ نان قرض دادن ها، کتابهائی که حتا اسمشان قابل نقد است، و برای دوری از عامه پسند! شدن چه پیچ و تاب های نا مفهوم و خسته کننده ای دارند، چه به به و چه چهچه هائی نثارشان می شود

مدت هاست که دلمان یک نقد اصولی، پر مایه، و سازنده را طلب می کند، و نیست. اما گویا اول باید کتابش را که ارزش چنین نقدی را داشته باشد ، پیدا کرد

نه… من دیگر این زنان و مردان را نمی شناسم! – مینا اسدی

خرداد ۱۳۹۳

این جوانان را هم نمی شناسم… اصلن ایرانیان را نمی شناسم.
در عاشورا سینه می زنند … در تاسوعا فرق سرشان را می شکافند و خون و خون کشی می شود…
در خاک و خل می غلطند و گل بر سر و روی می مالند…
عیدشان عید غدیر است و برای بوسیدن هفت سید سر و دست می شکنند…
سمنو می پزند و تا صبح کشیک می دهند تا یک حضرت را که می آیدو پای گرامی اش را در دیگ در حال جوش سمنو فرو می کند ببینند که نذرشان ادا شود .
همه ی زندگی شان در دست عربهاست و با اینهمه از عربها بدشان می آید و با غرور می گویند: ما ایرانی هستیم ، ما عرب نیستیم

قلمه – محمود صفریان

خرداد ۱۳۹۳

قلمه…
کوچک بود با قدی در حدود یک وجب، اما بنظر جاندار و سر حال می آمد.
سال ها قبل که خیلی حوصله ” و شاید شوق ” باغبانی داشتم با توانی در حد باغچه کوچک خانه مان، کار هائی می کردم وکمکی سیفی پرورش می دادم. و عین تخته نرد باز ها کلی هم برای محصولات اندکم کرکری می خواندم.اما اینجا فضای بسیار بزرگتری دراختیارم بود. همت کردم و در گوشه ای کاشتمش. تا آنجا بودم ” با اینکه خیلی نیاز نداشت ” تمشیتش می کردم. با این همه روزی که سفر موقت و کوتاه مدتم تمام شد و داشتم بر می گشتم، بنظر نمی رسید حتا یک سانت هم بزرگتر شده باشد.
رفتم و با غرق شدن در کار هایم و مشکلات کم و بیشی که پیش می آمد، کاملن فراموش کردم که روزی نهال کوچکی از ” انار ” را در کشور دیگری کاشته ام.
شرایط جور شد پس از بیش از سه سال مجددن به این کشور آمدم. به دیدار قلمه یک وجبی ام رفتم، و با چه شوقی.
سال ها با نو زادی فاصله یافته و برای خودش نو جوانی شده بود هر چند لاغر و ترکه ای ولی قدش بنظر بیش از سه متر می آمد.
با این شاخه و قد و قواره تکیده آیا می تواند میوه سنگینی چون انار را تحمل کند؟
کاش ” گیلاس ” یا ” البالو ” کاشته بودم تا تحمل بارش را که سبکتر است داشته باشد. این صحبت دوماه پیش یعنی اوایل آمدنم است. ولی امروز با تعجب دیدم که گل های فراوان داده است، و حاصل گلی که همان اوایل دیده بودم ” بچه اناری ” است که ملاحظه می کنید:
و بسیاری گل که بایستی به تدریج میوه بشوند.
می دانم که انار میوه تابستان نیست، ولی افسوس که تا انار بشوند در اینجا نیستم چون باید مدت کوتاهی دیگر بر گردم، ولی بسیار خوشحالم که ببار نشستنش را دیدم

در مورد گذرگاه – امیر هوشنگ برزگر

خرداد ۱۳۹۳

من به قول معروف از خشت اول بنای رسانه گذرگاه حضور داشته ام. در حقیقت برای کاشت این نهال که حالا برای خودش درخت تنومندی شده است مورد مشاوره بودم.

در آن موقع اندک بودیم شاید در حد انگشتان یک دست…من بودم و زنده یاد دکتر کریم بنیاد و همسر فرهیخته اش صفیه ناظر زاده که هنوز با ما همراه است و باعث افتخار ماست و کم و بیش مخاطبین با آثار ایشان در شماره های مختلف گذرگاه آشنا هستند- دوست دانشمندم علی میرعطائی – نوش آفرین ” نوشین ” ارجمند، که حالا همسر من است و دکتر محمود صفریان که به واقع دیرک این خیمه بود و هست و همیشه همت جانانه داشته است.

به اتفاق با نام ” گذرگاه ” توافق کردیم و خوشبختانه توانستیم آن را ثبت کنیم. نظر این بود که داریم ” گذرگاهی ” را باز گشائی می کنیم تا علاقمندان به ادبیات بتوانند در آن گام بزنند و صورت انحصاری به خود نگیرد.

اگر بخواهم در مقایسه با نشریات چاپی تعداد مطالب آن موقع را شماره بدهم، رقم بسیار اندکی می شود چیزی در حدود ده صفحه! در مقایسه با حالا که هر شماره از ۱۲۰ صفحه کمتر نیست و گاه تا بیش از ۱۵۰ صفحه می رسد.

یکی از قرار هائی که هنوز ” خوشبختانه ” اجرا می شود انتشار آن، درست اول هرماه ایرانی می باشد، و تا کنون که در آستانه آغاز چهاردهمین سال بر پائی آن هستیم بدون وقفه و تاخیر اجرا شده است و این اگر تعرف از خود نباشد کاری است کارستان…چهارده سال، که برای عمر یک نشریه زمان کمی نیست. در حقیقت چهارده سال است که گذرگاه هر ماه همراه است با داستان ها و شعرها و نقد و تحلیل های ادبی و با مقالات مختلف و عکس های زیبا و کوناگون وخبرهای متنوع.

آمار ما در اختیار ” گوگل ” است و نشان می دهد، با کمتر از صد نفر خواننده در آغاز کار به بالای صدهزار نفر رسیده است، و البته این با همت همکارانی که یاران صمیمی گذرگاه هستند مقدور شده است. یارانی که بتدریج به جمع ما پیوستند. یاران فرهیخته ای از اقصا نقاط دنیا…از سوئد و آلمان و انگلیس گرفته تا شیفتگانی از ایران که همراهی جانانه داشتند، از کانادا و آمریکا و استرالیا و هلند بلژیک و دانمارک و بسیاری کشور های دیگر…همکاران موقت تا همکارانی که هنوز با ما هستند.

زمانی پرسیده بودند آیا با موانعی هم روبرو شده اید؟ محمود در پاسخ آن ها تا مدت ها این سروده اش را در آخر هر فهرست می آورد:

در گذرگاهی

پُر از خیزاب ها…پُر از تالاب ها…پُر از افسوس ها…

و

پرُ از دستان گرم…سر شار از مهربانی های سبز…

و

پُر از کینه… پُر از درد…

و صدائی که می آید ز دور…و

می گوید….

آه…نمی دانم چرا مفهوم نیست…

واضح است آنجائی که می گوید:

” نمی دانم چرا مفهوم نیست ” از آینده ای می گوید که می تواند هر چیزی را در کمین داشته باشد.

من مدت هاست که بعلت به قول معروف ” دم دست ” نبودن و در فاصله ای بسیار دور تر از زیستگاه شخص دکتر محمود صفریان زندگی می کنم ومعاشرت تنگاتنگ با او ندارم، از یاران ستونی گذرگاه نیستم ولی شاهدم که صفریان چه تلاش خستگی نا پذیری دارد. و می بینم که چه دست به قلم هائی ” هر چند گه گاه ” زیر بال گذرگاه نازنین را می گیرند.

متاسفانه هماطور که صفریان به دفعات و حتا در سخنرانی های خود اشار به کمبود خواننده دارد تا انجائی که اعتقاد دارد جز با تغییر نحوه آموزش حتا از کودکستان، اصلاح نمی شود و این مشکلی اساسی است برای ادبیات نوشتاری ما در هر شکل و شمایل، ولی ما تصمیم داریم که نشرگذرگاه را ادامه بدهیم، شاید در نهایت به ادبیاتان کمکی کرده باشیم.

ما در یک روز نیمه سرد آخر پائیز ۱۳۸۰ شمسی آغاز کردیم و در آذر آینده وارد چهاردهمین ماه فعالیت می شویم. از فرصت استفاده کرده به همه ی همکارانمان دست مریزاد می گویم و در برابر همتشان کلاه از سر بر داشته تعظیم می کنم. وبگویم که نظریات و راهنمائی های شما خوانندگان می تواند کمکی ارزنده باشد برای بالندگی این رسانه.

از نکات بسیار جالب گذرگاه ارشیوه منظم و مرتبی است که دارد و با مراجعه به آن همه ی گذرگاه را تمام کمال در اختیار خواهید داشت البته از شماره ۵۷ را یعنی از زمانی که گذرگاه با فانت بین المللی یونی کد نوشته و تنظیم شد.

و نکته دیگر کتابخانه است که با کلیک بر روی آن به بسیاری کتاب های جالب دسترسی خواهید داشت.

گذرگاه در بخش نقد طی این زمان طولانی کتاب ها و نوشته های زیادی را به نقد کشیده است که بگمان من می تواند خدمت مفید ی باشد برای پالایش آن آثار.

تصور بر این است که اگر در مکان هائی نمی شود گذرگاه را باز کرد و آن را خواند با ارسال اطلاعیه ای، فرمت پی دی اف آن را برایشان ارسال می داریم که راحت باز می شود.

بنظر من گذرگاه در این وضع بل بشو یک پدیده است که باید قدر آن را دانست. اطمینان دارم در آینده از آن زیاد صحبت خواهد شد.

محمود کاشی چی بنیانگزار بازار چه کتاب و موسس انتشارات گوتنبرگ درگذشت

خرداد ۱۳۹۳

تجلیل از محمود آقاجان زاده کاشی چی بنیانگذار انتشارات گوتنبرگ

محمود کاشی چی در سال ١٣٠١ در مشهد بدنیا آمد. کاشی چی کار فرهنگی را با تاسیس کتابفروشی گوتنبرگ در خیابان پهلوی مشهد آغاز کرد. او در سال ١٣٢۴ پس از پایان جنگ جهانی دوم، با انتشارات گوتنبرگ وارد عرصه انتشار کتاب شد و به ترجمه و انتشار کتاب‌هایی به ویژه از ادبیات روسی برای کودکان و نوجوانان پرداخت. محمود کاشی‌چی، در سال‌های ١٣٣٣و١٣٣۴ بخش مهمی‌ از کار خود را به انتشار کتاب برای کودکان و نوجوانان اختصاص داد. کتاب‌هایی همچون «شاهزاده و گدا» از مارک تواین، ترجمه‌ی محمد قاضی، ‌”افسانه‌های قدیم ملل”، “افسانه‌های قدیم اکراین”، “‌قصه‌های چینی و ترکمنی” از نمونه کار‌های این ناشرند که همگی در سال ١٣٣۴ منتشر شده‌اند. گوتنبرگ یکی از ناشران اندک شماری بود که کودکان خردسال پیش دبستانی و سال‌های اول دبستان را نادیده نگرفت و داستان‌های مصور بسیاری از جمله افسانه‌های کوتاه و داستان‌های گوناگون برای آنان به چاپ رساند.

کاشی‌چی در سال ١٣٣٠ نخستین سازمان پخش کتاب را ایجاد کرد. و در سال ١٣۵۶ بازارچه کتاب به همت او تأسیس گردید و چهارشنبه ١٣ تیر در ٣٠ امین سالگرد افتتاح بازارچه کتاب، مراسم بزرگداشتی ازسوی ناشران و کتابفروشان این بازارچه برای آقای کاشی چی به پاس سال ها خدمت صادقانه ایشان در حوزه نشر و فروش کتاب در ایران، برگزار گردید.

در این مراسم که در تالار گفتگوی انتشارات ققنوس، برگزار شد برخی از چهره های برجسته حوزه چاپ و نشر کتاب، از جمله آقایان رسول دادمهر عضو هیأت مدیره بازارچه کتاب، عبدالرحیم جعفری بنیانگذار انتشارات امیر کبیر، محسن باقر زاده مدیر انتشارات توس وهمچنین نویسندگانی همچون دکترعلی بهزادی مدیر مسوول نشریه سپید و سیاه، دکتراحسان نراقی و صدری افشاربه ایراد سخنانی پیرامون فعالیت های آقای کاشی چی در عرصه کتاب و کتابخوانی در گذشته و حال پرداختند. در این مراسم ناهید کاشی چی دختر ایشان نیز حضور داشتند که مترجم بسیار از کتاب های کودکان در انتشارات گوتنبرگ بودند. در پایان مراسم لوح سپاسی از سوی ناشران و کتابفروشان بازارچه کتاب توسط آقایان اشراقی و حسن کیائیان رئیس اتحادیه ناشران و کتابفروشان تهران، به آقای کاشی چی تقدیم گردید.

برای اطلاع بیشتر از فعالیت های محمود کاشی چی و انتشارات گوتنبرگ در زمینه نشر کتاب های کودکان و نوجوانان می توانید به کتاب “تاریخ ادبیات کودکان ایران”، جلد ۵، صفحه ١٨٩-١٩٠ مراجعه نمایید.

نویسنده ایرانی کتاب مشهور ” آش آنار ” مارشا مهران در جوانی بطور ناگهانی در گذشت

خرداد ۱۳۹۳

مارشا مهران نویسنده ایرانی ساکن ایرلند که با کتاب “آش انار” در سال ۲۰۰۵ شهرت جهانی کسب کرد، چهارشنبه هفته گذشته درحالی که فقط ٣۶ سال سن داشت به طور ناگهانی درگذشت. جسد ماشا مهران، چهارشنبه ۱۰ اردیبهشت ماه در محل سکونتش در استان مایو در شمال غربی ایرلند کشف شد. بنا به نوشته نیویورک تایمز و روزنامه های محلی پلیس ایرلند احتمال قتل این نویسنده ایرانی را منتفی اعلام کرده و گفته همچنان درباره کشف علت مرگ خانم مهران در حال تحقیق است.
خانم مهران در سال ۲۰۰۵، زمانی کوتاه بعد از انتشار رمان معروفش “آش انار”، در مجله نیورک تایمز درباره زندگی چند فرهنگی خود نوشت: وقتی مردم می پرسند من چه تباری دارم، می گویم فارس هستم. در ایران متولد شده ام، به آلمانی و انگلیسی تخیل می کنم و می نویسم، اسپانیایی عصبانی می شوم و با چند پیمانه “جین” با تمام وجود رقص ایرلندی می کنم.
مارشا مهران در سال ۱۳۵۶ در تهران متولد شد. خانواده وی در سال ۱۳۵۷ از ایران خارج شده و به بوئنوس آیرس آرژانتین مهاجرت کردند. در بوئنوس آیرس خانواده مهران یک رستوران خاورمیانه ای را اداره می کردند. در آنجا مهران به “سنت اندرو” مدرسه‌ای اسکاتلندی می‌رفت و به انگلیسی درس میخواند. در سال ۱۹۸۴، هنگامی که مارشا ٨ ساله بود به دلیل شرایط نامساعد اقتصادی و سیاسی آرژانتین خانواده مهران به میامی آمریکا رفتند. مهران ۱۴ ساله بود که پدر و مادرش از هم جدا شدند و مارشا با مادرش به استرالیا رفت. در سن ۱۹ سالگی مهران به نیویورک آمریکا رفت و در آنجا شغل‌های کوتاه‌مدت مختلفی اختیار کرد و در کنار آن به نویسندگی پرداخت. در نیویورک ماشا مهران با کریستوفر کالینز ایرلندی آشنا شد و پس از ازدواج با او به ایرلند رفت. او و همسرش سال ها بین آمریکا و ایرلند در رفت و آمد بودند و همزمان در استان مایوی ایرلند و بروکلین نیویورک زندگی می کردند. زندگی کوتاهی که فکر می کردند بی شباهت به جدائی نیست.

رمان آش انار
رمان “آش انار” که به زبان انگلیسی نوشته شده، تا به حال به ده زبان از جمله فارسی، آلمانی و اسپانیایی ترجمه و در بیش از ۲۰ کشور منتشر شده است. این رمان در سال ۲۰۰۵ یکی از پرفروش‌ترین و مشهورترین رمان‌های سال در بازار بین‌المللی شد. “آش انار”، داستان سه خواهر ایرانی است که در سال ۵۷ زمان انقلاب از ایران به شهر کوچکی در ایرلند مهاجرت می کنند و بعد از چند سال تصمیم می گیرند یک رستوران ایرانی راه اندازی کنند. مارشا مهران زندگی خود و زندگی یک خانواده لبنانی مهاجر ساکن ایرلند را الهام بخش این رمان میداند. بهزاد کاویانی دستجردی، آش انار را به فارسی ترجمه کرده است.
کتاب پر آوازه “سوپ انار” یا همان “آش انار” که در جهان کتاب به عنوان “شکلات ایران” هم شناخته می شود، به نوشته وبلاگ ایرانی “بیوگرافی”، داستانی با درون مایه های عمیق از فرهنگ ایرانی و از یک نویسنده ایرانی است. نویسنده متولد تهران.
گروه انتشاراتی “راندم هاوس” در معرفی “آش ایرانی” این اثر پرفروش سال ۲۰۰۵، با نقل خلاصه ای از داستان، خوانندگان را به پیگیری کتاب چنین ترغیب کرده است: «جایی پایین تر از ناحیه کوهستانی “کرود پتریک” ایرلند، دهکده کوچک و دور افتاده “بالینا کرود” با هوایی مرطوب و دم کرده اش برای خواهران امین پور همچون یک بهشت امن به نظر می رسید. درست هفت سال از زمانی که مرجان امین پور همراه با دو خواهرش بهار و لیلا به این دهکده آمده بودند، می گذشت. این دهکده با آن جاده های پیج در پیچ اش جایی بود که آن ها سرانجام در آن سکونت گزیدند.
اندکی پس از ورود به دهکده، سه خواهر در آشپزخانه ای واقع در یک نانوایی قدیمی در خیابان اصلی دهکده، دم و دستگاهی برای پخت و پز ترتیب دادند و چندی بعد، عطر خوش هل، دارچین و زعفران از ایجاد “بابلان کافی” یا “کافه بابل” خبر می داد.
این حادئه برای اهالی دهکده که عموما به کلم پخته و جینس (نوعی آبجوی ایرلندی) در میخانه محلی خو کرده بودند، غافلگیر کننده بود و البته بیش از همه “توماس مک گوایر” پادشاه بی تخت و تاج “بالینا کرود” از این واقعه جا خورده بود زیرا وی از مدت ها پیش اقدام به خرید آن نانوایی قدیمی کرده و هربار دست خالی برگشته بود. بنابراین آن چه که خشم مک گوایر را بر می انگیخت، تنها آن بود که این شیرینی پزی که او آن همه در پی اش بود، حالا به اشغال چند خارجی در آمده است.
اما پس از مدتی با عطر چاشنی های مرموز و اسرارآمیز که هر روز در کوچه پراکنده می شد، جادوی آن سه خواهر در میان مردم دهکده اثر کرد و به زودی کارشان بالاگرفت. از آن پس سوپ قرمز دانه دار،‌ آبگوشت، طاس کباب و باقلواهای مرجان با آن بوی خوش گلاب، در میان مردم طرفداران بسیار یافت و حتی رفتارهای عصبی خواهرش بهار نیز رو به بهبودی گذاشت.
در میان حمایت ها و ایستادگی های پدر “فرگل ماهونی”، کشیش ،”فیونا اثی”، آرایشگر دهکده و “استلا دلمونیکو”، بیوه آرامی که تنها زندگی می کرد، سه خواهر ایرانی به تدریج حامیانی در میان جمع کوته فکر و تنگ نظر مخالف می یابند که اغلب با سردی و غرور با آن ها روبرو می شدند.
اما سرود ستایش زندگی روستایی به زودی پایان می گیرد هنگامی که سختی ها یک بار دیگر از راه می رسند و جریاناتی دشوار در زندگی این سه خواهر و مسائل روزمره آن ها جریان می یابد.»
به عقیده ناشر، نوعی رایحه، نوعی آزمون و هماوردی دو فرهنگ متمایز در کتاب سوپ انار جریان دارد و می توان این کتاب را یک نوول تاثیر گذار به سبک رئالیسم جادویی دانست که با توجه به جزئیات، داستانی غنی پدید آورده که با دستورالعمل غذاهای گوناگون جذابیت بیشتری یافته است. خلاصه باید گفت این کتاب سفری دلپذیر به قلب دنیای آشپزی ایرانی و زندگی ایرلندی هردو باهم است.
کتاب مارشا مهران از زمان انتشار تاکنون مورد توجه و بررسی بسیاری از نویسندگان و منتقدان ادبی در کشورهای انگلیسی زبان قرار گرفته است. از جمله این موارد می توان به نظر”فرانک دالنی” برنامه ساز رادیو بی بی سی که خود نیز نویسنده چندین کتاب مطرح ادبی است، اشاره کرد.
او که به دلیل برنامه های رادیویی و کتاب هایش به ویژه رمان پرفروش “ایرلند” از شهرت بسیار در امریکا و انگلستان برخوردار است، درباره این کتاب نوشته است: «کمتر کتابی است که چنین جذاب و در بخش های مختلف ‌چنین همساز باشد. مارشا مهران در کار خود از مهم ترین نکته و جزء اصلی ادبیات، یعنی غذا و نحوه تهیه آن بهره گرفته و از آن به عنوان ابزار خلق داستانی دلپذیز با تصاویر رنگارنگ و فضاهای فانتری استفاده کرده است درعین حال با درکی عمیق از نیروهای مخالف، همانند تلون مزاج و دلخوری، دلتنگی آدم ها و حوادث ناگوار همراه است. کتاب او جستجویی بسیار سرگرم کننده و موثر در تفاوت میان انسان هاست.»
“ادریانو تریجیانی”، فیلم ساز و نویسنده رمان “روکوکو” که درشمار پرفروش ترین رمان های سال ۲۰۰۵ در نیویورک تایمز شناخته شده ،درباره این کتاب نوشته است: «سوپ انار، رمانی باشکوه، جسورانه و دل انگیز است. تلاش خواهران ایرانی، مرجان، بهار و لیلا که درپی بنای یک زندگی تازه، تجارت و عشق را در مکانی چنان دوراز وطن آغاز می کنند، ستودنی است. ایرلند هرگز صحنه ای زیباتر و کامل تر از آن چه که در این داستان آکنده از شوخ طبعی، امید و فرصت های تازه تصویر شده، نبوده است.»
مجله انتقادی “لایبراری ژورنال” نیز این کتاب را در مجموع کتابی رضایت بخش دانسته و گنجاندن آن را در برنامه مطالعات فردی برای تعطیلات تابستانی و کلوپ های کتاب خوانی با تاکید بسیار توصیه کرده و آورده است: «کتاب مارشا مهران، نویسنده متولد تهران و مقیم ایرلند ‌که عمدتا حول مسئله اقامت در یک شهر کوچک ایرلندی استوار است، ‌به نوعی یادآور کتاب جیمز جویس است. هنگامی که سه خواهر در یک نانوایی قدیمی دست به ایجاد یک کافه به سبک کشورهای خاورمیانه می زنند و با دشمنی ها و بدگمانی های اهالی دهکده روبرو می شوند اما تمام آدم های داستان از مک گوایر گرفته تا سه خواهر و دیگران، ساده یا پیچیده، همانند دستورالعمل های آشپزی که خواهر بزرگتر، مرجان ارائه می کند، زنده و قابل درک اند. درعین حال شیطنت ها، ثبات و فاداری آدم های داستان، همانند یک فیلم در صفحات کتاب نقش ایفا می کنند چنان که خواننده خود را در موقعیت شاهد عینی ماجراها می یابد.»
نویسنده “شیکاگو تریبون” نیز با اشاره به سبک رئالیسم جادویی مارشا مهران خاطرنشان کرده است که او در کنار پرداخت جالب داستان و نقش آدم ها چنان به شرح و تفصیل غذاهای رنگارنگ و ناآشنا پرداخته که به راستی باید گفت کتابی اشتهاآور است.»
مارشا مهران رمان و داستان هایی دیگری هم نوشته است. رمان “گلاب و نان سودا” در سال ۲۰۰٨ منتشر شد که به نوعی ادامه آش انار است. “باران پسته” کتاب سوم از سری هفت نوشته در دست انتشار بود. و کتابی با عنوان مدرسه زیبایی مارگارت تاچر که قرار بود تحریر شود.
مارشا به تایمز ایرلند گفته بود می خواهد داستان با نشاط و شادی آور بنویسد و با گشودن دل خود اعتماد خوانندگان را جلب کند.
مارشا رفت. اما با آنچه نوشت و به یادگار گذاشت، در دل میلیونها خواننده در جهان دوام حضورش را ثبت کرد.

نویسندگان و ” ارشاد! ” – محمود صفریان

خرداد ۱۳۹۳

رابطه نویسندگان ما با وزارت ارشاد ( که سازمان گسترده و بی حیای سانسور است ) از عجایبی است که باید نام ” هشتمین عجیب ” بر آن گذاشت ودر کنار هفتای دیگر نشاند.
نویسندگان، خود با آگاهی کامل از ممیزی های خفقانی این محل، باز کتاب های خود را می زنند زیر بغل، شال و کلاه می کنند و می روند بر آستان آنها. چرا؟
اگر تصور یا قبول کنیم که کتاب های این نازنین ها ” شیر ! ” است، خودشان بهتر از هر کس می دانند در بر گشت ( پس از به دفعات تکانده شدن، از جرح و تعدیل تا حذف های بنیانی و اساسی ) یال و دم و اشکمی برایشان باقی نمی ماند. آنچه با این وضع به زیر چاپ می رود و به دست خواننده می رسد، نه آنی است که بوده، می شود کتابی بر پایه نظر و خواست ممیزین متحجر، و بیگانه با احساس و خواست نویسنده.

این گردن نهادن و توقع معجزه از چنان امازاده ای را داشتن، قدر خود ندانستن نیست؟

چه می شود، اگر برای مدتی دست از این دریوزگی، که چون ” اشک کباب ” باعث ” طغیان ” آتش ” این ” ستمگران ” می شود بر داشت؟ و نوشته ای را برای کسب اجازه به این ” نفرتگاه ” نبرد؟ چه لذتی دارد نقش نام نویسنده بر جلد کتابی چنین آش و لاش شده ؟

اگر قرار است، به تفاله بیرون زده از چنگال ممیزین وزارت سانسور، رضایت داده شود، و کماکان اصراربر چاپ و نشر آن از سوی نویسنده! باشد، این
تصور حاکمیت می یابد که: ( خلایق هرچه لایق ). و قدر، ارزش، منزلت و خواست نویسنده همانی می شود، که وزارت سانسور تعیین کرده است، و نه ذره ای بیشتر.

می خواهید، نامتان، بر ذهن و زبان ها جاری باشد؟ می خواهید فراموش نشوید؟ می خواهید به عنوان نویسنده مطرح باشید؟ می خواهید، فریاد بودن داشته
باشید؟….راه دارد. ولی راهش از وزارت ارشاد! نمی گذرد.

اگر بتوانید کمی ( فقط کمی ) بوی اعتراض بدهید، راهش این است ( یا پیشنهادات من این است ):

۱ – اعلام کنید ( در این همه وبلاگ و وب سایت و رسانه های متعدد ) که:
من بخاطر دخالت ها و دستکاری ها و جرح و تعدیل های ناروای وزارت ارشاد!، ار ارائه کتابم به آن ها جهت کسب اجازه نشر، خود داری می کنم.
و نام خود را زیر این اطلاعیه بگذارید. شک نداشته باشید بیشتر مورد احترام خواهید بود، و بهتر با نامی خوش باقی خواهید ماند.

۲ – یا از نشر الکترونیک کمک بگیرید….یا هر دو مورد را با هم اجرا کنید.
۳ – و یا به ناشران خارجی مراجعه شود

در غیر این صورت، این خود شما هستید که ( ستون به سقف ) بقا سانسور می زنید.

نوعی مناجات – امیر هوشنگ برزگر

خرداد ۱۳۹۳

ای آنکه می توانی….کاش می توانستی:

*** مشکلات- درگیری ها- و کمبود هایمان را بیاوری در سطح همانی که مردم سایر کشور ها با آن درگیرهستند، و جریمه تولد در کشورمان را نداشته باشیم.
*** کاری بکنی، که بغض فریاد گلویمان را نفشارد، و ما را به سوی خفقان نکشاند.
*** کاری بکنی، که همچون مردمان آزاده از حد اقل امنیت زندگی بر خوردار شویم.
*** ما را از زیر سیطره بختک سیاه قیم و آقا بالا سر نجات دهی.
*** آن همه ثروت را از چنگال انگشت شمار بیرون بیاوری و برای حد اقل رفاه در عروق جامعه جاری کنی.
*** کاری بکنی، که بتوانیم، بی نگاه خیره داروغه، بی نگرانی از ” گشت ” و بی ترس از مامور، راه برویم، کار بکنیم، حرف بزنیم، بنویسیم
بخندیم، و تفریح داشته باشیم.
*** اعصاب ها را آرامش بدهی، روابط را بر پایه احترام متقابل استوار کنی، و خشونت را که دارد جامعه ما را در غرقاب خود فرو می برد،ریشه کن کنی.
*** گرانی کمر شکن، بیکاری گسترده، اعتیاد ریشه سوز، و فحشا روز افزون را، چاره ساز باشی.

می دانی که ما، مستوجب این همه فشار، این همه زور، این همه پیگرد، و این همه نگرانی نیستیم. ما می توانیم و باید آزاد و با اختیار باشیم…..کاش می دانستیم که می توانیم، کاش خود باور می شدیم.

فصل سوم از رمان شام با کارولین ” نگاهی به درون ” – محمود صفریان

خرداد ۱۳۹۳

آشفته ام، در هم ریخته، و مثل کسی که پول زیادی را گم کرده باشد، مرتب سوراخ سُنبه های مغزم را می گردم.
می دانم که خودم بانی بودم، و فقط بخاطر یک پُز و یک اَدا، که نه، نباید زود وا داد. باید مقاوم بود. باید طرف را اگر تشنه هم هست تشنه تر کرد، رهایش کردم.
و شاید بیشتر به خاطر خودش بود که نمی خواستم گرفتار من بشود که فکر می کردم وصله مناسبی نیستم. و راستش بیشتر بخاطر کم شهامتی خودم بود. مردی بزدل که از عشق و از زندگی فرار کرد. این همه واهمه برای چی و از چی بود؟ و…باختم.
من از آن آدم هائی هستم که اگر شانس هم در بزند، نه تنها گوش سنگینی دارم، که حتمن سرشاراز کندی هم هستم.
و حالا پریشانی دائم خورده است دست افسردگی گه گاه و دارد کلافه ام می کند. این ژست های صدتا یک غاز مرد سالارانه ی جامعه ما فقط به درد باختن و حسرت خوردن و پشیمان شدن می خورد.
یک مراوده، بهر دلیل شروع شده بود. و چه قشنگ هم بود. درد دل های گذشته، گفته و رو شده بود و مسیر آشنائی داشت روشن می شد و احساسی عاشقانه داشت به بار می نشست
، و پرنده عشق پرپر می زد تا بر شاخه ای مناسب بنشیند. چیدم، پرهای رنگین او را و شاخه مناسب وجودم را از او دریغ کردم.
هنوز صدایش در گوشم زنگ دارد.
“…داری می شوی همان مردی که می خواهم…پرسو جو هایت بوی خواهندگی دارد…”
چیزی شبیه همین بود. و من نگرفتم.
حتا گفت:
” مگر برایت مهم است که دارم می روم و به کجا؟…”
و در ادامه که دریافتم دارد راه می دهد، دارد می گوید به تو علاقمندم، دارد دستش را دراز می کند، و آغوشش را آماده نشان می دهد، و من می بایستی بی تردید او را به خود می فشردم، و به گرمی از آمادگیش استقبال می کردم، نکردم! و بر سر دو راهی انتخاب، راه عوضی را برگزیدم.

نمی دانم از کجا و چگونه شروع کنم؟ نمی دانم اصولن می توانم شروع کنم؟ یک آدم پشیمان و مغبون، کسی که پل های پشت سر را هم خراب کرده است، دنبال کدام راه برگشت است؟
اگرمعجزه ای شد و سر نخی به دست آمد، واکنش او به این همه ابلهی، به این همه پایمال کردن احساس صادقانه اش چگونه خواهد بود؟
من حتا نمی دانم کجای دنیاست، و چه کار می کند. گاه فکر میکنم: شاید مرا از جدارهای ذهنش هم تراشیده باشد. در این صورت دیگر گشتن ندارد. ولی این بی قراری و پشیمانی، توانم را بریده است. زندگیم پس از آن شب، آن آخرین شب، وآن نحوه جدائی و کاری که عجولانه فردایش انجام دادم، از آرامش تهی شده است.
نمی دانم وقتی پس از خواندن آن یاد داشت کوتاه، خواسته با من تماس بگیرد و نتوانسته، و متوجه شده که تلفن ام را قطع کرده ام، چه حالی شده؟ چه فکر کرده؟ کار من دقیقن یک فرار بود.
و حالا، مغبون و بازنده و پشیمان، فهمیده ام که او را می خواهم. به او، به نحوه حرف زدنش، به هوشیاری و توجهش و به آن همه منش، که صادقانه زیبایش کرده بود، و به آن رنگ دل انگیز چشمهایش، نیاز دارم. نیازی که بدون دسترسی به آن، تعادل لازم را برای درست فکر کردن و حتا درست راه رفتن نخواهم داشت. می دانم که سخت او را آزرده ام، ولی به درستی نمی دانم چرا.

باید بخاطر خودم، به خاطر او که حالا حاکمیت کامل بر ذهنم دارد، تکان بخورم باید کاری بکنم، باید هرطور شده او را بیابم با او” شام بخورم! ” و اعتراف کنم و دلش را که می دانم شکسته ام به دست بیاورم. اما چطور؟

در گام اول تصمیم گرفتم به همان شهری که بودم بر گردم. و مجددن برای تدریس در دانشکاه اقدام کنم. خانه ای روبراه کنم و ظاهر خودم را بسازم. و بشوم همان” امیر ” سابق، ولی بدون کارولین که حالا سالار ذهنم بود، وهمه این شروع را به خاطر یافتن او آغاز می کردم. کار کوچکی نبود.. امیدوارم بشود سکوئی برای پرواز به سوی او.
***
” رئیس دانشکده خواسته به دیدارش بروی، می خواهد با تو صحبت کند ”
این را منشی دبیر خانه به من گفت. خودش هم با تعجب پرسید:
” چرا ناگهانی استعفا دادی؟ چی شده بود؟ رئیس آنقدر از دستت ناراحت بود، که بی خودی به همه می پرید…

راستی یکی دو روز بعد از رفتن تو، خانم شیک و زیبائی آمده بود سراغت را می گرفت. وقتی از او پرسیدم چه کارش داری، گفت:
– به من گفته اند معلم خوبی است برای فارسی درس دادن، می خواستم اول با او مشورت کنم وبعد بیایم سر کلاسش.
وقتی به او گفتم به علت یک مشکل خانوادگی نا گهان رفته است. آشکارا در هم شد… او را می شناختی؟ ”
” نه، نمی دانم کی بوده ”
طاقت نیاوردم.
” وقتی آشکارا درهم شد، چکار کرد؟ چیزی گفت؟ ”
” کمی تامل کرد و رفت. و در حین رفتن پرسید:
– کی بر می گردد؟ ”
” بدون اینکه جواب مرا، که ” نمیدانم ” بود، بشنود رفت. ”
گره داشت از آنچه که بود، کورتر می شد.
***
” می دانی چه لطمه ای به دانشگاه، به بچه ها که با علاقه، وبه شوق تدریس شخص تو می آمدند، و به خودت زدی؟ چه واقعه ای در زندگی ات رخ داد که بهائی چنین سنگین بابت آن پرداخت کردی؟ و چرا بی اطلاع قبلی، یعنی آنچه که روش متعارف است، و چنان با عجله و ناگهانی غیبت! زد…؟ ”
” استاد، دراین میان خودم بیشترین و درحقیقت عمیق ترین ضربه را خوردم. راستش نمی دانم چرا ”
” نمی دانی چرا؟ ”
” به راستی نمی دانم چرا؟ چرا تصمیمی غلط، ناگهانی و با عجله گرفتم….سخت پشیمانم. ”
” من که نمی دانم چه می گوئی. و نمی خواهم رویش تمرکز بدهم، چون متاسفانه آن وقت باید جور دیگری راجع به تو فکر کنم. ”
” فکر می کنید راه برگشتی باشد؟ می خواهم اگر بشود جبران کنم. ”
” اگر بخواهی یا اگر بتوانی؟، چون ظاهرت نشان نمی دهد. می دانم می خواهی جبران کنی، ولی من تا ندانم که چرا چنان کار غیر قابل باوری را انجام دادی، نمی توانم کمکت کنم. شنیده ام که حتا خانه ات را هم فروخته ای. همسر که نداری؟ درست می گویم؟.”
” نه، ندارم ”
” مسئله خلافی مطرح است، که از بیم آن خودت را از دسترس دور کردی؟ با من راحت باش، من از گذشته ی کار
ی تو راضی هستم، هم شاگردانت و هم خوشبختانه همکارانت نیز از تو رضایت دارند. ”
” نه، هیچگونه موضوع خلافی در میان نیست مطمئن باشید….بگذارید برای راحتی ذهن شما بطور خلاصه توضیح بدهم، چون بدون این توضیح، گویا پرونده ی ناجوری دارم.
من قبول دارم که بخصوص دررابطه با کارم در اینجا و با شخص شما، تصمیمی اشتباه گرفتم…. از بابت آن نه تنها پوزش می خواهم که عمیقن شرمنده هم هستم و اگر راهی برای جبران آن پیش رویم بگذارید با کمال میل آماده ام. ولی لطفن به این مختصر توجه کنید:
قبل از این جریان بر حسب تصادف با خانمی آشنا شدم، در رستورانی بودم، آمد روی میزم و به شام دعوتم کرد…”
” پس کلی هم خوش شانس و مورد توجه هستید، نمی دانستم. ”
خواستم شوخی کنم و بگویم: ” چون شما زن نیستید ” دیدم حتمن کار از اینی که هست بد تر می شود، از خیر مزاح بی موقع گذشتم و ادامه دادم، چون به کمک او، و بخصوص به بازگشت به کار سخت نیاز داشتم.
” همین شام، کار را به جا های باریک کشاند و داشت پریشانم می کرد، او هم گویا در من تفاهم لازم را دید. در یک لحظه بحرانی، که واقعن نمی دانم چرا، گرفتار وَهم شدم، شاید هم ترسیدم، و دیدم که اصلن آمادگی ندارم ولی او داشت کاملن آمادگیش را نشان می داد…وقتی خودم را پیدا کردم که همه پل ها را خراب کرده بودم. و حالا سخت پشیمانم. ”
و ساکت شدم.
و تا موقعی که او شروع نکرده بود، سنگینی این سکوت عذابم می داد.
” تو از عشق یک زن زیبا که با همه علاقه و خلوص به تو پیش کش کرده بود، با چنان وضع آشفته ای فرار کردی؟ درست می گویم؟ ”
” متاسفانه بله، درست می گوئید.”
” پس، آقای سبحانی، اجازه بدهید بگویم که بر خلاف تصورم، پیچیدگی احساسی دارید ” اگر نگویم روانی “.
” موافقی با یکی از اطبا دانشگاه خودمان ملاقاتی داشته باشی؟ می خواهی من ترتیبش را بدهم.؟ ”

” رئیس! دیگر خیلی دیر شده است، من بحران را پشت سر گذاشته ام و حالا از ثبات کامل برخور دارم، و بهمین خاطر آمده ام که شما اجازه بدهید تا زندگی ام را برگردانم به دایره اول. موافقت شما مرا یاری بسیار خواهد کرد. می خواهم وقتی که همان امیر گذشته شدم، جستجو را برای یافتن او از راه اصولی آغاز کنم. مطمئن باشید اگر موفق شدم به آرامش کامل خواهم رسید. ”
” و اگر موفق نشدی؟ ”
چه می توانستم بگویم؟
” می شوم یک شکست خورده. که دلم نمی خواهد. ”
” بسیار خوب آقای سبحانی، برای روز جمعه ساعت چهار بعد از ظهر ترتیب یک گرد هم آئی عمومی را در آمفی تاتر دانشگاه می دهم. یکی از سخنران های اصلی بایستی تو باشی.
تا ظهور مجددت سؤال بر انگیز نشود. خودت هر طور که می خواهی و صلاح می دانی با آنها صحبت کن. موافقی؟

” ولی من صلا ح می دانم که قبل از جمعه حتمن در باره مطلبی که با همکارانت صحبت خواهی کرد با من مشورت کنی چون هم از غیبت ناگهانی تو بسیار متعجب هستند و هم اگر متوجه بشوند که این عملت بخاطر فرار از عشق یک خانم زیبا بوده است، کمترین تاثیرش زیر سئوال بردن شخصیت توخواهد بود ”
” هم موافقم و هم از توجه و همیاری شما تشکر می کنم. ”

و بدین نحو، مرحله اول را عبور کردم. تصمیم گرفتم که برای یکماه مرتب و مفید سر کلاس ها حاضر شوم، و پس از جا افتادن مجدد. و افتادن آب از آسیاب، سفر جستجو را آعاز کنم.
ولی صحبت های رئیس دانشکده، که قضاوت ونظر او را به کار من می نمایاند، بیشتر متوجهم کرد که تا چه حد به خطا رفته ام و در حقیقت خودم را، و حتمن او را ضایع کرده ام.
فکر کردم شاید بد نباشد که با یک روانپزشک مشورت کنم. ” همانطور که رئیس نیز نظرش این بود”
و کم کم داشتم به تخریب ذهنی کارولین پی می بردم. من چکار کرده بودم؟ من که بنظر خودم آدم با فکر و مقاومی بودم. من که بخصوص در جریان اولین ملاقات، آن همه خودم را جمع و جور کردم، و توانستم زمینه دوستی متقابل را فراهم کنم، ناگهان چه به روزم آمد که چنین شب تارش کردم؟ کاری که جوان های خام و از خود راضی هم نمی کنند.

تصور این که ” کارولین ” چقدر در ذهنش به من و عملکردم خندیده است، و چقدر سپاسگزار شانسش شده که از دست آدم بی جنبه ای چون من نجات یافته، شقیقه هایم را می کوبید.
شاید تا مدتی، نه بخاطر از دست دادن من، بلکه بخاطر فریبی که داشته غرقش می کرده حال و روز خوبی نداشته ولی حتمن پس از بر طرف شدن تکان های اولیه خودش را پیدا کرده است.
در این صورت من عازم کجا هستم؟ به دنبال پیدا کردن چه کسی داشتم شال و کلاه می کردم؟

“…آقای سبحانی! خیلی در فکری، چه شده که از جایت تکان نمی خوری، و بنظر نمی رسد که قصد ترک اتاق مرا داشته باشی. ”
شرمنده و مغبون از جا بر خاستم، و تصمیم گرفتم که تمامی اندیشیده هایم را به او بگویم، و چنین کردم.

” …نه آقای سبحانی چنین نیست. بهتر است خود آزاری نکنی. من سالهاست که تو را می شناسم و به تو اطمینان می دهم که همان مرد متین و آرام و منطقی سابق هستی. هر انسانی، گاه تحت شرایطی نا خواسته چنین تصمیم هائی می گیرد. تصمیمی غیر پیش بینی، برای رسیدن به آزادی از قیدی که تصور می کند در پهنه مغزش تنیده شده است. تو با مطالبی که همین حالا گفتی، که چکیده احساس و برداشتت است. قضاوت نهائی را در مورد خودت انجام دادی و من گمان می کنم که این آخرین مرحله درگیری ذهنی توست که با اعتراف به خودت آن را گشودی. من حالا در تو احساس رهائی می بینم تا حدی که لزومی نمی بینم حتا با روانپزشک مشورت کنی…”
و پس از چند لحظه سکوت پرسید:
” مادرت در قید حیات است؟ ”
” نه، دوسال پیش در گذشت ”
” بنظر من روز جمعه بسیار آرام و بدون هیجان با دوستانت در مورد مشکلات دست و پاگیر پس از فوت مادرت صحبت کن و قضیه را درز بگیر، و زندگی عادی ات را شروع کن…”

رئیس درست می گفت، کمی خودم را پیدا کرده بودم. و همین پیدا کردن، متوجه ام کرد که با کارولین می توانستم زندگی خوب و جدیدی را آغاز کنم. و او را نیزکه ضربه سختی خورده بود و من با ضربه گیر رفتارم داشتم خنثایش می کردم به زندگی متعارف برگردانم… داشت از تاثر و پشیمانی گریه ام می گرفت.
خیال اینکه، در این فاصله با کس دیگری ازدواج کرده باشد، و از آن بدتر بلائی سر خودش آورده باشد، گیجم کرده بود.

با خدا حافظی گرمی، اتاق رئیس دانشکده را ترک کردم، و خوشحال بودم که مرحله دیگری را برای یافتن کارولین پشت سر گذاشته ام.
چهارشنبه بود، یک چهارشنبه بارانی، اما هوا سرد نبود. دَم داشت، واین همان هوائی بود که همیشه گلوی مرا می گرفت. چقدر دلم می خواست با یک تلفن کارولین را به آبجوئی سرد دعوت می کردم و از مصاحبتش، لذت می بردم. چه خوب دَرکم می کرد و تمامی اشاره هایم را می گرفت. داشت رفیق تنهائی هایم می شد…
بغض داشت زور گرفتگی هوائی را که بارانش هم بند آمده بود زیاد می کرد. نفسم بالا نمی آمد.

نمی دانستم چکار کنم. باید می توانستم خودم را برای جمعه روبراه کنم. باید بتوانم جمعه، عادی، بی هیجان و آرام باشم تا واقعن بتوانم همه مراحل قبل از گام برداشتن برای یافتن کارولین را پشت سر بگذارم. اما میدانستم که سخت آشفته ام. فقط پنجشنبه را داشتم. وقت کمی بود برای باز یافتم.
داشتم می ترسیدم.
نمی خواستم باز به شماتت خودم رجعت کنم. چون اگر راه می دادم، از پا در می آمدم، هر چند حالا هم محکم روی پاهایم نبودم. موجود مسخره ِ مفلوکی شده بودم که به زور می خواستم خودم را به ساحل نجات در گیری های فکری بکشانم، از دریای بسیار متلاطم یاد و خاطره کارولین که هیچ گناهی نداشت و من او را ابراهیم وار به مسلخ کشانده بودم.

من که مدتی است سفارش کرده ام آپارتمان کوچکی برایم پیدا کنند، چرا دنبالش را نمی گیرم، چرا خودم را با این کار مهم مشغول نمی کنم؟ آمدیم همین روز ها یک جورائی ناگهان پیدایش شد. من که هنوز خانه درستی ندارم. اگر فردا دنبالش را بگیرم شاید برای آرامش روز جمعه به دردم بخورد. همین که ببینم دارم مقدمات یافتن او را جور می کنم احساس آرامش می کنم. حتمن فردا می روم سراغ خانه. امشب را چکار کنم؟

تصمیم گرفتم شام بروم به رستوران ” مونتاناس ” رستوران پدر کارولین، جائی که برای اولین بار آنجا دیدمش. در واقع او به سراغم آمد. چه شب پر از خاطره ای. آن شب تا مدت ها گیج بودم و ذهنم تلو تلو می خورد، اما زیبانی سحر انگیز او و بر خورد تنظیم شده اش بالاخره از پا در آورد، و کم کم طناب مهرش را دور گردن احساسم خِفت کرد.

به خانه که رسیدم ساعت سه بعد از ظهر بود. خسته بودم. روی تخت دراز کشیم، دست هایم را زیر سرم گذاشتم و به سقف خیره شدم و بر بال رویاهایم سفری را که از انجامش بیم داشتم آغاز کردم. خوشبختانه خیلی زود خوابم برد.

هوا تاریک بود که از خواب پریدم. این تعویض زمان هم درد سری است، فکرمی کردم باید هشت و نه شب باشد و من از شام و رستوران هم افتاده ام در حالیکه فقط پنج دقیقه از پنج گذشته بود.

خوشحال خودم را جمع و جور کردم. چطور تا حالا به این فکر نکرده بودم که بهترین محل برای پیدا کردن کارولین رستوران پدرش است. انتظار اینکه خودش را ببینم نداشتم ولی می دانستم که حتمن پدرش می داند کارولین کجاست.
می خواستم برای ساعت هفت بعد از ظهر رستوران باشم، تا شاید بتوانم همانجای دنج شب آشنائی را روبراه کنم.
معمولن رستوران از حوالی ساعت هشت شب می رود که شلوغ بشود. دست و دلم نمی رفت به خودم برسم، چرایش را هم می دانستم، اما نمی خواستم خیلی هم ناجور باشم که اعتنائی نبینم.

عین مرغ سر کنده در فضای کوچک اتاق این ور و آن ور می رفتم، بدون اینکه کاری انجام بدهم، ویا حتا بدانم چکار می خواهم بکنم. عکسی هم از او نداشتم تا کمی با هم حرف بزنیم.
چرا آن شب در رستوران گردون که چندین بار عکاس دوره گردی که چه عکس های خوبی هم می گرفت، خواهش کرد که عکسی از ما بگیرد جواب رد دادم. او حرفی نزد، احتمالن حرفی هم نداشت، باز این من بود که راه ندادم.

وقتی به خودم مراجعه می کنم می بینم طفلک کارولین خیلی با خوی ناجور من کنار آمده بود. پس من چرا اینجوری همه چیز را درهم کردم. راست است که گاهی اوقات جن می رود در قالب آدم و ذهنیت و منش را درهم برهم می کند. هرچه بود یک خطا و اشتباه بزرگ بود و بهمین علت قصاص بزرگی هم تلافی گر آن است که دارم می دهم.

داشت دیر می شد ولی فکر های درهم و بر هم رهایم نمی کرد:
اگر بهر دلیل کارولین آنجا بود چی؟ بعید هم نبود، چون پدرش کم کم داشت از کار افتاده می شد و به کمک او نیاز داشت. برخوردم بر چه پایه ای باید باشد؟ برخورد من مهم نبود چون ممکن است که، اصلن نگاهم نکند. در اینصورت با چه حال و روزی به خانه برگردم؟
به خودم اخطار کردم که تمامش کنم. ادامه اش دیوانه ام می کرد.

بهتر دیدم با سر و وضعی متعارف بروم، و حتمن زود تر هم بروم تا فرصت بر خورد با هر مسئله پیش بینی نشده ای را داشته باشم. می دانستم اگر پیدایش کنم می توانم دلش را به دست بیاورم. و با این باور زدم بیرون.

چه تصادفی، هوا درست شبیه همان شب شام بود، البته با یک تفاوت عمده، مگر نه بعضی ها یک روز پول گم می کنند و بعضی دیگر آن را می یابند، من در آن شب خاطره، پیدا کردم، و حالا که تا دینار آخرش را هم از دست داده ام و شده ام پاک باخته، می خواهم تکرارش کنم.

شب اول آشنائی بی خیال و بدون انتظار یافتن، رفتم و به یاری شانس، خوبش را هم یافتم. اما حالا حالت کسی را داشتم که می رود سر مزار دوستی که ناگهان رفته است. ترسیدم تصادف کنم، بارانی که مجددن و با شدت شروع شده بود، امان برف پاک کن اتومبیلم را بریده بود. هر کس را کنار خیابان، زیر درختی، یا در ایستگاه اتوبوسی سر پناه گرفته بود، کارولین می دیدم، که چون مرا تشخیص نمی دهد، دستی بلند نمی کند، و من برای اطمینان آهسته از کنارشان رد می شدم.
اوهام داشت مزید می شد. اگر رئیس دانشکده می دانست که هنوز تا چه حد آشفته ام، حتمن همکاریش را با من، دریغ می کرد.
به هر جان کندنی بود خودم را به محوطه پارکینگ رستوران رساندم. بوی دل انگیز کارولین می آمد. این بو، مثل یک خاطره در یک جای بویائی من لانه دارد و هر وقت که بخواهد و نه من بخواهم، ظهور می کند و در هر حالی که باشم به من آرامش می دهد.
پیرش بسوزد، عشق چه سوراخ سنبه هائی دارد. چیز غریبی است، حتا دردش هم مطبوع است.

چقدر خوب است، وقتی که جائی می روی منتظرت باشند، و با رسیدن، دستی به سویت دراز شود، یا نگاهی و گاه بوسه ای از مهر با بوی خواهندگی به توخوش آمد بگوید. و من غریبانه از همه این ها تهی شده بودم، و اینطور که باشد حتا گام هایت استواری برداشتن و به جلو رفتن را از دست می دهد. اما بوی خوش کارولین یاری لازم را کرد و توانستم خودم را به درون رستوران برسانم.

” چند نفرید؟ ”
با خنده جوابش دادم
” دلم می خواست دو نفر بودیم…”
” بگذار جائی را برایت انتخاب کنم شاید دوستی آمد ”

چه دختر خانم خوش بر خوردی. یعنی آن را به فال نیک بگیرم؟ البته همیشه خانم های متصدی راهنمائی مشتری ها، در این رستوران چنین رفتار گرمی دارند. خوش آمد گوئی شان آدم را حال می آورد.

” ممکن است آن گوشه را به من بدهید؟ ”
و با دست اشاره کردم.
” بله چرا نه، ولی آنجا خیلی تاریک است ”
” می دانم، و احتمالن امشب علاوه بر تاریکی دلگیر هم خواهد بود ”

از نگاهش چیزی دستگیرم نشد. ادامه نداد و راهنمائیم کرد.
قبل از نشستن، تا آنجائی که دیدم اجازه می داد، همه جا را پائیدم. همان که فکر می کردم، کارولینی را ندیدم. بجای پدرش هم که همیشه محل مشخصی بود کس دیگری را دیدم.

” …قبل از شام، دستوری دارید؟ پیش غذا، نوشیدنی و یا…”
” می بخشید آنکه آنجا نشسته، جای آقای اسمیت، اسمش چیست؟ ”
سرش را به آنجائی که اشاره کرده بودم برگرداند
” صاحب اینجاست، هنری
Henri صدایش می کنیم ”
با تعجب و بهت زده پرسیدم:
” هِنری؟ اینجا که صاحبش آقای اسمیت بود ”
” چند وقت است که اینجا نیامده اید؟ پس از در گذشت آقای اسمیت ایشان رستوران را خریده اند ”
” عجب!…متشکرم، فعلن برایم آبجو بیاور ”
” …ناراحتتان کردم؟ می بخشید. من مدت کمی است که در این رستوران کار می کنم…”

ادامه ندادم، می خواستم فورن تنها بشوم…چه ضربه ای!
آقای اسمیت، پدر کارولین مرده…کی؟ پس از سقوط ” جان “، فرار من، و درگذشت پدرش چه به سرش آمده است. لعنت برمن که چه موقعی تنهایش گذاشت
م. داشتم تعادلم را از دست می دادم.
چرا هرچه در بسوی کارولین است بسته می شود؟ یا بسته شده است و مدتهاست.
بدین ترتیب داشتم، به تعبیر آن ضرب المثل، با چشمان بسته دنبال گربه سیاهی در اتاقی تاریک می گشتم، که در آن اتاق نبود.

آبجو را که آورد، خواهش کردم به آقای ” هِنری ” بگوید اگر اجازه می دهد، می خواهم چند دقیقه ای وقتش را بگیرم.
به شوخی گفت:
” اما هنری آدم خوش اخلاقی نیست. بر خلاف آقای اسمیت، که همکاران قدیمی ام می گویند، خیلی مهربان و خوش خُلق بود…”
برای خودم زمزمه کردم:
” مثل دخترش ”
متوجه شد،
” کارولین را می گوئید؟ ”
تکان خوردم و با کمی عجله و دستپاچه گفتم:
” بله، کارولین،…او را می شناسید؟ او را دیده اید؟ می دانید…”
” نه متاسفانه، نه او را دیده ام و نه می دانم کجاست. اما بچه ها زیاد از او حرف می زنند…”
” خانم ِ ”
” جنیفر! ”
” خانم جنیفر می توانم از شما خواهش کنم که ضمن رساندن پیغامم به آقای هنری، در صورت امکان ترتیب ملاقات مرا با یکی از همکارانت که از زمان آقای اسمیت هنوز اینجا کار می کند بدهید؟ محبتتان را جبران می کنم. ”
***
” گفته بودید، می خواهید من را ببینید. گویا از مشتری های قدیمی رستوران ما هستید. با آقای اسمیت، آشنا بودید؟ ”
” متشکرم ازاینکه زحمت کشیدید. من امیر هستم، دوست کارولین، کارولین اسمیت، دختر آقای اسمیت.
نه، متاسفانه با شخص ایشان آشنا نبودم، و لی درست می گوئید از مشتری های قدیمی رستوران شما هستم.

من بخاطر مشکلات خانوادگی مجبور شدم از اینجا بروم، مدتی نبودم، در این فاصله فرصت نشد با کارولین تماس داشته باشم، حالا که آمده ام می بینم، بسیاری از آنچه را که دنبالشن هستم سرجایش نیست و برای من از همه مهم تر پیدا نکردن کارولین است، هر جا که می روم ردی از او را نمی یابم. می خواستم از شما خواهش کنم کمکم کنید و اگر آدرسی از او دارید در اختیارم بگدارید. ”
” من هم با خانم کارولین اسمیت آشنائی زیادی، در حدی که آدرسی از او داشته باشم ندارم.
اولین بار او را در مراسم تدفین پدرش دیدم. برای معامله این رستوران نیز که تمامن به کارولین رسیده بود، وکیلش کار را تمام کرد. گمان می کنم اینجا نباشد. فکر می کنم رفته اسرالیا، البته مطمئن نیستم. بهتر است از وکیلش پرسو جو کنید. آدرس او را اگر بخواهید در اختیارتان می گذارم. ”
دعوتش کردم به شام، رد کرد:
” متشکرم، کار زیاد دارم، باشد برای وقتی دیگر…”

وقتی جنیفر برای گرفتن سفارش شام آمد، آنجا نبودم. داشتم حضور نامحسوس کارولین را مزمزه می کردم، و شب آشنائی با او در همین رستوران، در رستوران ” مونتاناس ” را که همیشه برایم پاتق دلچسبی بود، مرور می کردم. حضور زیبائی او، و چشمان گیرائی که من دوست داشتم و عطر خواستنی که تمام ” مونتاناس ” را پُرکرده بود، مثل گِرد بادی پرتوان از جا کنده بودم. نه شام می خواستم و نه حضور جنیفر را. احساس شکست و نا امیدی به درونم راه باز کرده بود.
چرا استرالیا؟
اما گفت که مطمئن نیستم.
کاش مطمئن بود، چون در این صورت تکلیفم روشن بود.
حتمن می روم سراغ وکیلش.

” مثل اینکه خیلی هم بد برخورد نبود…”

حضورش را یاد آوری کرد.

” شام برایتان چی بیاورم؟ ”

” شام نمی خورم، برایم آبجوی دیگری بیاورید و صورت حساب را…”

با گذاشتن انعامی قابل توجه برخاستم.

” آن همکارم که کارولین را خوب می شناسد معمولن آخر هفته ها کار می کند. با او صحبت می کنم، یکشنبه آخر وقت به رستوران زنگ بزنید، و بگوئید با ” بیل ” کار دارید. آماده اش می کنم. ”

***

جناب هنری ممنون می شوم شماره تلفن یا آدرس وکیل کارولین را که گفته بودید به من بدهید.

کارتی را که قبلن دَم ِ دستش گذاشته بود به من داد.

آشفته ام، در هم ریخته، و مثل کسی که پول زیادی را گم کرده باشد، مرتب سوراخ سُنبه های مغزم را می گردم.

می دانم که خودم بانی بودم، و فقط بخاطر یک پُز و یک اَدا، که نه، نباید زود وا داد. باید مقاوم بود. باید طرف را اگر تشنه هم هست تشنه تر کرد، رهایش کردم.

و شاید بیشتر به خاطر خودش بود که نمی خواستم گرفتار من بشود که فکر می کردم وصله مناسبی نیستم. و راستش بیشتر بخاطر کم شهامتی خودم بود. مردی بزدل که از عشق و از زندگی فرار کرد. این همه واهمه برای چی و از چی بود؟ و…باختم.

من از آن آدم هائی هستم که اگر شانس هم در بزند، نه تنها گوش سنگینی دارم، که حتمن سرشاراز کندی هم هستم.

و حالا پریشانی دائم خورده است دست افسردگی گه گاه و دارد کلافه ام می کند. این ژست های صدتا یک غاز مرد سالارانه ی جامعه ما فقط به درد باختن و حسرت خوردن و پشیمان شدن می خورد.

یک مراوده، بهر دلیل شروع شده بود. و چه قشنگ هم بود. درد دل های گذشته، گفته و رو شده بود و مسیر آشنائی داشت روشن می شد و احساسی عاشقانه داشت به بار می نشست، و پرنده عشق پرپر می زد تا بر شاخه ای مناسب بنشیند. چیدم، پرهای رنگین او را و شاخه مناسب وجودم را از او دریغ کردم.

هنوز صدایش در گوشم زنگ دارد.

“…داری می شوی همان مردی که می خواهم…پرسو جو هایت بوی خواهندگی دارد…”

چیزی شبیه همین بود. و من نگرفتم.

حتا گفت:

” مگر برایت مهم است که دارم می روم و به کجا؟…”

و در ادامه که دریافتم دارد راه می دهد، دارد می گوید به تو علاقمندم، دارد دستش را دراز می کند، و آغوشش را آماده نشان می دهد، و من می بایستی بی تردید او را به خود می فشردم، و به گرمی از آمادگیش استقبال می کردم، نکردم! و بر سر دو راهی انتخاب، راه عوضی را برگزیدم.

نمی دانم از کجا و چگونه شروع کنم؟ نمی دانم اصولن می توانم شروع کنم؟ یک آدم پشیمان و مغبون، کسی که پل های پشت سر را هم خراب کرده است، دنبال کدام راه برگشت است؟

اگرمعجزه ای شد و سر نخی به دست آمد، واکنش او به این همه ابلهی، به این همه پایمال کردن احساس صادقانه اش چگونه خواهد بود؟

من حتا نمی دانم کجای دنیاست، و چه کار می کند. گاه فکر میکنم: شاید مرا از جدارهای ذهنش هم تراشیده باشد. در این صورت دیگر گشتن ندارد. ولی این بی قراری و پشیمانی، توانم را بریده است. زندگیم پس از آن شب، آن آخرین شب، وآن نحوه جدائی و کاری که عجولانه فردایش انجام دادم، از آرامش تهی شده است.

نمی دانم وقتی پس از خواندن آن یاد داشت کوتاه، خواسته با من تماس بگیرد و نتوانسته، و متوجه شده که تلفن ام را قطع کرده ام، چه حالی شده؟ چه فکر کرده؟ کار من دقیقن یک فرار بود.

و حالا، مغبون و بازنده و پشیمان، فهمیده ام که او را می خواهم. به او، به نحوه حرف زدنش، به هوشیاری و توجهش و به آن همه منش، که صادقانه زیبایش کرده بود، و به آن رنگ دل انگیز چشمهایش، نیاز دارم. نیازی که بدون دسترسی به آن، تعادل لازم را برای درست فکر کردن و حتا درست راه رفتن نخواهم داشت. می دانم که سخت او را آزرده ام، ولی به درستی نمی دانم چرا.

باید بخاطر خودم، به خاطر او که حالا حاکمیت کامل بر ذهنم دارد، تکان بخورم باید کاری بکنم، باید هرطور شده او را بیابم با او” شام بخورم! ” و اعتراف کنم و دلش را که می دانم شکسته ام به دست بیاورم. اما چطور؟

در گام اول تصمیم گرفتم به همان شهری که بودم بر گردم. و مجددن برای تدریس در دانشکاه اقدام کنم. خانه ای روبراه کنم و ظاهر خودم را بسازم. و بشوم همان” امیر ” سابق، ولی بدون کارولین که حالا سالار ذهنم بود، وهمه این شروع را به خاطر یافتن او آغاز می کردم. کار کوچکی نبود.. امیدوارم بشود سکوئی برای پرواز به سوی او.

***

” رئیس دانشکده خواسته به دیدارش بروی، می خواهد با تو صحبت کند “

این را منشی دبیر خانه به من گفت. خودش هم با تعجب پرسید:

” چرا ناگهانی استعفا دادی؟ چی شده بود؟ رئیس آنقدر از دستت ناراحت بود، که بی خودی به همه می پرید…

راستی یکی دو روز بعد از رفتن تو، خانم شیک و زیبائی آمده بود سراغت را می گرفت. وقتی از او پرسیدم چه کارش داری، گفت:

– به من گفته اند معلم خوبی است برای فارسی درس دادن، می خواستم اول با او مشورت کنم وبعد بیایم سر کلاسش.

وقتی به او گفتم به علت یک مشکل خانوادگی نا گهان رفته است. آشکارا در هم شد… او را می شناختی؟ “

” نه، نمی دانم کی بوده “

طاقت نیاوردم.

” وقتی آشکارا درهم شد، چکار کرد؟ چیزی گفت؟ “

” کمی تامل کرد و رفت. و در حین رفتن پرسید:

– کی بر می گردد؟ “

” بدون اینکه جواب مرا، که ” نمیدانم ” بود، بشنود رفت. “

گره داشت از آنچه که بود، کورتر می شد.

***

” می دانی چه لطمه ای به دانشگاه، به بچه ها که با علاقه، وبه شوق تدریس شخص تو می آمدند، و به خودت زدی؟ چه واقعه ای در زندگی ات رخ داد که بهائی چنین سنگین بابت آن پرداخت کردی؟ و چرا بی اطلاع قبلی، یعنی آنچه که روش متعارف است، و چنان با عجله و ناگهانی غیبت! زد…؟ “

” استاد، دراین میان خودم بیشترین و درحقیقت عمیق ترین ضربه را خوردم. راستش نمی دانم چرا “

” نمی دانی چرا؟ “

” به راستی نمی دانم چرا؟ چرا تصمیمی غلط، ناگهانی و با عجله گرفتم….سخت پشیمانم. “

” من که نمی دانم چه می گوئی. و نمی خواهم رویش تمرکز بدهم، چون متاسفانه آن وقت باید جور دیگری راجع به تو فکر کنم. “

” فکر می کنید راه برگشتی باشد؟ می خواهم اگر بشود جبران کنم. “

” اگر بخواهی یا اگر بتوانی؟، چون ظاهرت نشان نمی دهد. می دانم می خواهی جبران کنی، ولی من تا ندانم که چرا چنان کار غیر قابل باوری را انجام دادی، نمی توانم کمکت کنم. شنیده ام که حتا خانه ات را هم فروخته ای. همسر که نداری؟ درست می گویم؟.”

” نه، ندارم “

” مسئله خلافی مطرح است، که از بیم آن خودت را از دسترس دور کردی؟ با من راحت باش، من از گذشته ی کاری تو راضی هستم، هم شاگردانت و هم خوشبختانه همکارانت نیز از تو رضایت دارند. “

” نه، هیچگونه موضوع خلافی در میان نیست مطمئن باشید….بگذارید برای راحتی ذهن شما بطور خلاصه توضیح بدهم، چون بدون این توضیح، گویا پرونده ی ناجوری دارم.

من قبول دارم که بخصوص دررابطه با کارم در اینجا و با شخص شما، تصمیمی اشتباه گرفتم…. از بابت آن نه تنها پوزش می خواهم که عمیقن شرمنده هم هستم و اگر راهی برای جبران آن پیش رویم بگذارید با کمال میل آماده ام. ولی لطفن به این مختصر توجه کنید:

قبل از این جریان بر حسب تصادف با خانمی آشنا شدم، در رستورانی بودم، آمد روی میزم و به شام دعوتم کرد…”

” پس کلی هم خوش شانس و مورد توجه هستید، نمی دانستم. “

خواستم شوخی کنم و بگویم: ” چون شما زن نیستید ” دیدم حتمن کار از اینی که هست بد تر می شود، از خیر مزاح بی موقع گذشتم و ادامه دادم، چون به کمک او، و بخصوص به بازگشت به کار سخت نیاز داشتم.

” همین شام، کار را به جا های باریک کشاند و داشت پریشانم می کرد، او هم گویا در من تفاهم لازم را دید. در یک لحظه بحرانی، که واقعن نمی دانم چرا، گرفتار وَهم شدم، شاید هم ترسیدم، و دیدم که اصلن آمادگی ندارم ولی او داشت کاملن آمادگیش را نشان می داد…وقتی خودم را پیدا کردم که همه پل ها را خراب کرده بودم. و حالا سخت پشیمانم. “

و ساکت شدم.

و تا موقعی که او شروع نکرده بود، سنگینی این سکوت عذابم می داد.

” تو از عشق یک زن زیبا که با همه علاقه و خلوص به تو پیش کش کرده بود، با چنان وضع آشفته ای فرار کردی؟ درست می گویم؟ “

” متاسفانه بله، درست می گوئید.”

” پس، آقای سبحانی، اجازه بدهید بگویم که بر خلاف تصورم، پیچیدگی احساسی دارید ” اگر نگویم روانی “.

” موافقی با یکی از اطبا دانشگاه خودمان ملاقاتی داشته باشی؟ می خواهی من ترتیبش را بدهم.؟ “

” رئیس! دیگر خیلی دیر شده است، من بحران را پشت سر گذاشته ام و حالا از ثبات کامل برخور دارم، و بهمین خاطر آمده ام که شما اجازه بدهید تا زندگی ام را برگردانم به دایره اول. موافقت شما مرا یاری بسیار خواهد کرد. می خواهم وقتی که همان امیر گذشته شدم، جستجو را برای یافتن او از راه اصولی آغاز کنم. مطمئن باشید اگر موفق شدم به آرامش کامل خواهم رسید. “

” و اگر موفق نشدی؟ “

چه می توانستم بگویم؟

” می شوم یک شکست خورده. که دلم نمی خواهد. “

” بسیار خوب آقای سبحانی، برای روز جمعه ساعت چهار بعد از ظهر ترتیب یک گرد هم آئی عمومی را در آمفی تاتر دانشگاه می دهم. یکی از سخنران های اصلی بایستی تو باشی.

تا ظهور مجددت سؤال بر انگیز نشود. خودت هر طور که می خواهی و صلاح می دانی با آنها صحبت کن. موافقی؟

” ولی من صلا ح می دانم که قبل از جمعه حتمن در باره مطلبی که با همکارانت صحبت خواهی کرد با من مشورت کنی چون هم از غیبت ناگهانی تو بسیار متعجب هستند و هم اگر متوجه بشوند که این عملت بخاطر فرار از عشق یک خانم زیبا بوده است، کمترین تاثیرش زیر سئوال بردن شخصیت توخواهد بود “

” هم موافقم و هم از توجه و همیاری شما تشکر می کنم. “

و بدین نحو، مرحله اول را عبور کردم. تصمیم گرفتم که برای یکماه مرتب و مفید سر کلاس ها حاضر شوم، و پس از جا افتادن مجدد. و افتادن آب از آسیاب، سفر جستجو را آعاز کنم.

ولی صحبت های رئیس دانشکده، که قضاوت ونظر او را به کار من می نمایاند، بیشتر متوجهم کرد که تا چه حد به خطا رفته ام و در حقیقت خودم را، و حتمن او را ضایع کرده ام.

فکر کردم شاید بد نباشد که با یک روانپزشک مشورت کنم. ” همانطور که رئیس نیز نظرش این بود”

و کم کم داشتم به تخریب ذهنی کارولین پی می بردم. من چکار کرده بودم؟ من که بنظر خودم آدم با فکر و مقاومی بودم. من که بخصوص در جریان اولین ملاقات، آن همه خودم را جمع و جور کردم، و توانستم زمینه دوستی متقابل را فراهم کنم، ناگهان چه به روزم آمد که چنین شب تارش کردم؟ کاری که جوان های خام و از خود راضی هم نمی کنند.

تصور این که ” کارولین ” چقدر در ذهنش به من و عملکردم خندیده است، و چقدر سپاسگزار شانسش شده که از دست آدم بی جنبه ای چون من نجات یافته، شقیقه هایم را می کوبید.

شاید تا مدتی، نه بخاطر از دست دادن من، بلکه بخاطر فریبی که داشته غرقش می کرده حال و روز خوبی نداشته ولی حتمن پس از بر طرف شدن تکان های اولیه خودش را پیدا کرده است.

در این صورت من عازم کجا هستم؟ به دنبال پیدا کردن چه کسی داشتم شال و کلاه می کردم؟

“…آقای سبحانی! خیلی در فکری، چه شده که از جایت تکان نمی خوری، و بنظر نمی رسد که قصد ترک اتاق مرا داشته باشی. “

شرمنده و مغبون از جا بر خاستم، و تصمیم گرفتم که تمامی اندیشیده هایم را به او بگویم، و چنین کردم.

” …نه آقای سبحانی چنین نیست. بهتر است خود آزاری نکنی. من سالهاست که تو را می شناسم و به تو اطمینان می دهم که همان مرد متین و آرام و منطقی سابق هستی. هر انسانی، گاه تحت شرایطی نا خواسته چنین تصمیم هائی می گیرد. تصمیمی غیر پیش بینی، برای رسیدن به آزادی از قیدی که تصور می کند در پهنه مغزش تنیده شده است. تو با مطالبی که همین حالا گفتی، که چکیده احساس و برداشتت است. قضاوت نهائی را در مورد خودت انجام دادی و من گمان می کنم که این آخرین مرحله درگیری ذهنی توست که با اعتراف به خودت آن را گشودی. من حالا در تو احساس رهائی می بینم تا حدی که لزومی نمی بینم حتا با روانپزشک مشورت کنی…”

و پس از چند لحظه سکوت پرسید:

” مادرت در قید حیات است؟ “

” نه، دوسال پیش در گذشت “

” بنظر من روز جمعه بسیار آرام و بدون هیجان با دوستانت در مورد مشکلات دست و پاگیر پس از فوت مادرت صحبت کن و قضیه را درز بگیر، و زندگی عادی ات را شروع کن…”

رئیس درست می گفت، کمی خودم را پیدا کرده بودم. و همین پیدا کردن، متوجه ام کرد که با کارولین می توانستم زندگی خوب و جدیدی را آغاز کنم. و او را نیزکه ضربه سختی خورده بود و من با ضربه گیر رفتارم داشتم خنثایش می کردم به زندگی متعارف برگردانم… داشت از تاثر و پشیمانی گریه ام می گرفت.

خیال اینکه، در این فاصله با کس دیگری ازدواج کرده باشد، و از آن بدتر بلائی سر خودش آورده باشد، گیجم کرده بود.

با خدا حافظی گرمی، اتاق رئیس دانشکده را ترک کردم، و خوشحال بودم که مرحله دیگری را برای یافتن کارولین پشت سر گذاشته ام.

چهارشنبه بود، یک چهارشنبه بارانی، اما هوا سرد نبود. دَم داشت، واین همان هوائی بود که همیشه گلوی مرا می گرفت. چقدر دلم می خواست با یک تلفن کارولین را به آبجوئی سرد دعوت می کردم و از مصاحبتش، لذت می بردم. چه خوب دَرکم می کرد و تمامی اشاره هایم را می گرفت. داشت رفیق تنهائی هایم می شد…

بغض داشت زور گرفتگی هوائی را که بارانش هم بند آمده بود زیاد می کرد. نفسم بالا نمی آمد.

نمی دانستم چکار کنم. باید می توانستم خودم را برای جمعه روبراه کنم. باید بتوانم جمعه، عادی، بی هیجان و آرام باشم تا واقعن بتوانم همه مراحل قبل از گام برداشتن برای یافتن کارولین را پشت سر بگذارم. اما میدانستم که سخت آشفته ام. فقط پنجشنبه را داشتم. وقت کمی بود برای باز یافتم.

داشتم می ترسیدم.

نمی خواستم باز به شماتت خودم رجعت کنم. چون اگر راه می دادم، از پا در می آمدم، هر چند حالا هم محکم روی پاهایم نبودم. موجود مسخره ِ مفلوکی شده بودم که به زور می خواستم خودم را به ساحل نجات در گیری های فکری بکشانم، از دریای بسیار متلاطم یاد و خاطره کارولین که هیچ گناهی نداشت و من او را ابراهیم وار به مسلخ کشانده بودم.

من که مدتی است سفارش کرده ام آپارتمان کوچکی برایم پیدا کنند، چرا دنبالش را نمی گیرم، چرا خودم را با این کار مهم مشغول نمی کنم؟ آمدیم همین روز ها یک جورائی ناگهان پیدایش شد. من که هنوز خانه درستی ندارم. اگر فردا دنبالش را بگیرم شاید برای آرامش روز جمعه به دردم بخورد. همین که ببینم دارم مقدمات یافتن او را جور می کنم احساس آرامش می کنم. حتمن فردا می روم سراغ خانه. امشب را چکار کنم؟

تصمیم گرفتم شام بروم به رستوران ” مونتاناس ” رستوران پدر کارولین، جائی که برای اولین بار آنجا دیدمش. در واقع او به سراغم آمد. چه شب پر از خاطره ای. آن شب تا مدت ها گیج بودم و ذهنم تلو تلو می خورد، اما زیبانی سحر انگیز او و بر خورد تنظیم شده اش بالاخره از پا در آورد، و کم کم طناب مهرش را دور گردن احساسم خِفت کرد.

به خانه که رسیدم ساعت سه بعد از ظهر بود. خسته بودم. روی تخت دراز کشیم، دست هایم را زیر سرم گذاشتم و به سقف خیره شدم و بر بال رویاهایم سفری را که از انجامش بیم داشتم آغاز کردم. خوشبختانه خیلی زود خوابم برد.

هوا تاریک بود که از خواب پریدم. این تعویض زمان هم درد سری است، فکرمی کردم باید هشت و نه شب باشد و من از شام و رستوران هم افتاده ام در حالیکه فقط پنج دقیقه از پنج گذشته بود.

خوشحال خودم را جمع و جور کردم. چطور تا حالا به این فکر نکرده بودم که بهترین محل برای پیدا کردن کارولین رستوران پدرش است. انتظار اینکه خودش را ببینم نداشتم ولی می دانستم که حتمن پدرش می داند کارولین کجاست.

می خواستم برای ساعت هفت بعد از ظهر رستوران باشم، تا شاید بتوانم همانجای دنج شب آشنائی را روبراه کنم.

معمولن رستوران از حوالی ساعت هشت شب می رود که شلوغ بشود. دست و دلم نمی رفت به خودم برسم، چرایش را هم می دانستم، اما نمی خواستم خیلی هم ناجور باشم که اعتنائی نبینم.

عین مرغ سر کنده در فضای کوچک اتاق این ور و آن ور می رفتم، بدون اینکه کاری انجام بدهم، ویا حتا بدانم چکار می خواهم بکنم. عکسی هم از او نداشتم تا کمی با هم حرف بزنیم.

چرا آن شب در رستوران گردون که چندین بار عکاس دوره گردی که چه عکس های خوبی هم می گرفت، خواهش کرد که عکسی از ما بگیرد جواب رد دادم. او حرفی نزد، احتمالن حرفی هم نداشت، باز این من بود که راه ندادم.

وقتی به خودم مراجعه می کنم می بینم طفلک کارولین خیلی با خوی ناجور من کنار آمده بود. پس من چرا اینجوری همه چیز را درهم کردم. راست است که گاهی اوقات جن می رود در قالب آدم و ذهنیت و منش را درهم برهم می کند. هرچه بود یک خطا و اشتباه بزرگ بود و بهمین علت قصاص بزرگی هم تلافی گر آن است که دارم می دهم.

داشت دیر می شد ولی فکر های درهم و بر هم رهایم نمی کرد:

اگر بهر دلیل کارولین آنجا بود چی؟ بعید هم نبود، چون پدرش کم کم داشت از کار افتاده می شد و به کمک او نیاز داشت. برخوردم بر چه پایه ای باید باشد؟ برخورد من مهم نبود چون ممکن است که، اصلن نگاهم نکند. در اینصورت با چه حال و روزی به خانه برگردم؟

به خودم اخطار کردم که تمامش کنم. ادامه اش دیوانه ام می کرد.

بهتر دیدم با سر و وضعی متعارف بروم، و حتمن زود تر هم بروم تا فرصت بر خورد با هر مسئله پیش بینی نشده ای را داشته باشم. می دانستم اگر پیدایش کنم می توانم دلش را به دست بیاورم. و با این باور زدم بیرون.

چه تصادفی، هوا درست شبیه همان شب شام بود، البته با یک تفاوت عمده، مگر نه بعضی ها یک روز پول گم می کنند و بعضی دیگر آن را می یابند، من در آن شب خاطره، پیدا کردم، و حالا که تا دینار آخرش را هم از دست داده ام و شده ام پاک باخته، می خواهم تکرارش کنم.

شب اول آشنائی بی خیال و بدون انتظار یافتن، رفتم و به یاری شانس، خوبش را هم یافتم. اما حالا حالت کسی را داشتم که می رود سر مزار دوستی که ناگهان رفته است. ترسیدم تصادف کنم، بارانی که مجددن و با شدت شروع شده بود، امان برف پاک کن اتومبیلم را بریده بود. هر کس را کنار خیابان، زیر درختی، یا در ایستگاه اتوبوسی سر پناه گرفته بود، کارولین می دیدم، که چون مرا تشخیص نمی دهد، دستی بلند نمی کند، و من برای اطمینان آهسته از کنارشان رد می شدم.

اوهام داشت مزید می شد. اگر رئیس دانشکده می دانست که هنوز تا چه حد آشفته ام، حتمن همکاریش را با من، دریغ می کرد.

به هر جان کندنی بود خودم را به محوطه پارکینگ رستوران رساندم. بوی دل انگیز کارولین می آمد. این بو، مثل یک خاطره در یک جای بویائی من لانه دارد و هر وقت که بخواهد و نه من بخواهم، ظهور می کند و در هر حالی که باشم به من آرامش می دهد.

پیرش بسوزد، عشق چه سوراخ سنبه هائی دارد. چیز غریبی است، حتا دردش هم مطبوع است.

چقدر خوب است، وقتی که جائی می روی منتظرت باشند، و با رسیدن، دستی به سویت دراز شود، یا نگاهی و گاه بوسه ای از مهر با بوی خواهندگی به توخوش آمد بگوید. و من غریبانه از همه این ها تهی شده بودم، و اینطور که باشد حتا گام هایت استواری برداشتن و به جلو رفتن را از دست می دهد. اما بوی خوش کارولین یاری لازم را کرد و توانستم خودم را به درون رستوران برسانم.

” چند نفرید؟ “

با خنده جوابش دادم

” دلم می خواست دو نفر بودیم…”

” بگذار جائی را برایت انتخاب کنم شاید دوستی آمد “

چه دختر خانم خوش بر خوردی. یعنی آن را به فال نیک بگیرم؟ البته همیشه خانم های متصدی راهنمائی مشتری ها، در این رستوران چنین رفتار گرمی دارند. خوش آمد گوئی شان آدم را حال می آورد.

” ممکن است آن گوشه را به من بدهید؟ “

و با دست اشاره کردم.

” بله چرا نه، ولی آنجا خیلی تاریک است “

” می دانم، و احتمالن امشب علاوه بر تاریکی دلگیر هم خواهد بود “

از نگاهش چیزی دستگیرم نشد. ادامه نداد و راهنمائیم کرد.

قبل از نشستن، تا آنجائی که دیدم اجازه می داد، همه جا را پائیدم. همان که فکر می کردم، کارولینی را ندیدم. بجای پدرش هم که همیشه محل مشخصی بود کس دیگری را دیدم.

” …قبل از شام، دستوری دارید؟ پیش غذا، نوشیدنی و یا…”

” می بخشید آنکه آنجا نشسته، جای آقای اسمیت، اسمش چیست؟ “

سرش را به آنجائی که اشاره کرده بودم برگرداند

” صاحب اینجاست، هنری Henri صدایش می کنیم “

با تعجب و بهت زده پرسیدم:

” هِنری؟ اینجا که صاحبش آقای اسمیت بود “

” چند وقت است که اینجا نیامده اید؟ پس از در گذشت آقای اسمیت ایشان رستوران را خریده اند “

” عجب!…متشکرم، فعلن برایم آبجو بیاور “

” …ناراحتتان کردم؟ می بخشید. من مدت کمی است که در این رستوران کار می کنم…”

ادامه ندادم، می خواستم فورن تنها بشوم…چه ضربه ای!

آقای اسمیت، پدر کارولین مرده…کی؟ پس از سقوط ” جان “، فرار من، و درگذشت پدرش چه به سرش آمده است. لعنت برمن که چه موقعی تنهایش گذاشتم. داشتم تعادلم را از دست می دادم.

چرا هرچه در بسوی کارولین است بسته می شود؟ یا بسته شده است و مدتهاست.

بدین ترتیب داشتم، به تعبیر آن ضرب المثل، با چشمان بسته دنبال گربه سیاهی در اتاقی تاریک می گشتم، که در آن اتاق نبود.

آبجو را که آورد، خواهش کردم به آقای ” هِنری ” بگوید اگر اجازه می دهد، می خواهم چند دقیقه ای وقتش را بگیرم.

به شوخی گفت:

” اما هنری آدم خوش اخلاقی نیست. بر خلاف آقای اسمیت، که همکاران قدیمی ام می گویند، خیلی مهربان و خوش خُلق بود…”

برای خودم زمزمه کردم:

” مثل دخترش “

متوجه شد،

” کارولین را می گوئید؟ “

تکان خوردم و با کمی عجله و دستپاچه گفتم:

” بله، کارولین،…او را می شناسید؟ او را دیده اید؟ می دانید…”

” نه متاسفانه، نه او را دیده ام و نه می دانم کجاست. اما بچه ها زیاد از او حرف می زنند…”

” خانم ِ “

” جنیفر! “

” خانم جنیفر می توانم از شما خواهش کنم که ضمن رساندن پیغامم به آقای هنری، در صورت امکان ترتیب ملاقات مرا با یکی از همکارانت که از زمان آقای اسمیت هنوز اینجا کار می کند بدهید؟ محبتتان را جبران می کنم. “

***

” گفته بودید، می خواهید من را ببینید. گویا از مشتری های قدیمی رستوران ما هستید. با آقای اسمیت، آشنا بودید؟ “

” متشکرم ازاینکه زحمت کشیدید. من امیر هستم، دوست کارولین، کارولین اسمیت، دختر آقای اسمیت.

نه، متاسفانه با شخص ایشان آشنا نبودم، و لی درست می گوئید از مشتری های قدیمی رستوران شما هستم.

من بخاطر مشکلات خانوادگی مجبور شدم از اینجا بروم، مدتی نبودم، در این فاصله فرصت نشد با کارولین تماس داشته باشم، حالا که آمده ام می بینم، بسیاری از آنچه را که دنبالشن هستم سرجایش نیست و برای من از همه مهم تر پیدا نکردن کارولین است، هر جا که می روم ردی از او را نمی یابم. می خواستم از شما خواهش کنم کمکم کنید و اگر آدرسی از او دارید در اختیارم بگدارید. “

” من هم با خانم کارولین اسمیت آشنائی زیادی، در حدی که آدرسی از او داشته باشم ندارم.

اولین بار او را در مراسم تدفین پدرش دیدم. برای معامله این رستوران نیز که تمامن به کارولین رسیده بود، وکیلش کار را تمام کرد. گمان می کنم اینجا نباشد. فکر می کنم رفته اسرالیا، البته مطمئن نیستم. بهتر است از وکیلش پرسو جو کنید. آدرس او را اگر بخواهید در اختیارتان می گذارم. “

دعوتش کردم به شام، رد کرد:

” متشکرم، کار زیاد دارم، باشد برای وقتی دیگر…”

وقتی جنیفر برای گرفتن سفارش شام آمد، آنجا نبودم. داشتم حضور نامحسوس کارولین را مزمزه می کردم، و شب آشنائی با او در همین رستوران، در رستوران ” مونتاناس ” را که همیشه برایم پاتق دلچسبی بود، مرور می کردم. حضور زیبائی او، و چشمان گیرائی که من دوست داشتم و عطر خواستنی که تمام ” مونتاناس ” را پُرکرده بود، مثل گِرد بادی پرتوان از جا کنده بودم. نه شام می خواستم و نه حضور جنیفر را. احساس شکست و نا امیدی به درونم راه باز کرده بود.

چرا استرالیا؟

اما گفت که مطمئن نیستم.

کاش مطمئن بود، چون در این صورت تکلیفم روشن بود.

حتمن می روم سراغ وکیلش.

” مثل اینکه خیلی هم بد برخورد نبود…”

حضورش را یاد آوری کرد.

” شام برایتان چی بیاورم؟ “

” شام نمی خورم، برایم آبجوی دیگری بیاورید و صورت حساب را…”

با گذاشتن انعامی قابل توجه برخاستم.

” آن همکارم که کارولین را خوب می شناسد معمولن آخر هفته ها کار می کند. با او صحبت می کنم، یکشنبه آخر وقت به رستوران زنگ بزنید، و بگوئید با ” بیل ” کار دارید. آماده اش می کنم. “

***

جناب هنری ممنون می شوم شماره تلفن یا آدرس وکیل کارولین را که گفته بودید به من بدهید.

کارتی را که قبلن دَم ِ دستش گذاشته بود به من داد.

نقاب‌های لایه لایه – مانا آقائی

خرداد ۱۳۹۳

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود، دست و پاگیرتر از آدم پرمدعا هیچکس نبود. از میان آدم های پرمدعا که همه جا وجود دارند، یک نفر که اینجا اسمش را می گذاریم خانم پ. از همه بدتر بود. برجسته ترین خصوصیت خانم پ. این بود که خودش را یک زن معقول، متین، درستکار، نواندیش و مبادی آداب نشان می داد. اما بدبختانه این چهره، چهره ی واقعی خانم پ. نبود. بلکه یک نقاب ساختگی بود که خانم پ. آن را با کمک یک لبخند حرفه ای روی صورتش چسبانده بود تا بتواند در این گیرودار که اسمش را زندگی گذاشته اند، کالسکه اش را راحت تر به آنور خیابان برساند.
در نگاه اول خانم پ. با آدم های معمولی دیگری که نقاب به چهره می زنند، هیچ تفاوتی نداشت. اما بدبختی خانم پ. اینجا بود که نقاب او با نقاب دیگران فرق می کرد. اول اینکه نقاب او لایه لایه بود. خانم پ. در هر موقعیتی یکی از این لایه ها را نشان می داد و یک لایه ی نقابش را که به هزار زحمت کنار می زدی تازه به لایه ی دیگری می رسیدی. دوما و از همه بدتر لایه های نقاب خانم پ. آنقدر کلفت و ضخیم بود که چرم همدان و سنگ پای قزوین هم در برابرش کم می آورد.
یکی از مشخصات خانم پ. این بود که دلش می خواست به هر بهائی که شده به شهرت برسد. خانم پ. این میل دستیابی به اسم و رسم را با دقت و وسواس پشت هاله ای از والامنشی، بی نیازی و فروتنی پنهان کرده بود. از آدم های دوروبرش برای رسیدن به مقاصد مادی اش استفاده می کرد. از ارتباطات یک فرد برای ورود به یک محفل، و از مقام و موقعیت دیگری برای عرضه ی خودش سود می جست. گرفتن میکروفون از دست دیگران هم یکی دیگر از تخصص های خانم پ. محسوب می شد. آخر خانم پ. از اول به راحت طلبی عادت کرده بود و حاضر نبود برای رسیدن به اهدافش زحمت بکشد. پس، از آنجاییکه می خواست بدون هزینه کردن وقت چندان و درون مایه و سرمایه ای یک شبه ره صد ساله طی کند، ترتیب هایی داده بود تا از وجود دیگران نردبان ساخته و به این ترتیب به آنجائی که از پیش در ذهنش طراحی کرده بود برسد.
البته این را همینجا بگویم که خانم پ. خودش را یک زن معمولی متعارف نمی دانست که خواسته هایش را هم پیش پا افتاده و معمولی بداند. خانم پ به نظر خودش هنرمند بود. خانم پ. به نظر خودش نویسنده بود. خانم پ. به نظر خودش منتقد بود. خانم پ. به نظر خودش مترجم بود. خانم پ. به نظر خودش نظریه پرداز بود. خانم پ. به نظر خودش روانشناس هم بود. و خود را در سطح یک زن معمولی پایین نمی آورد. تنها محل آمد و شد خانم پ. خانه ی هنرمندان، انجمن های فلسفه، کلاس های معنوی و دوره های خودشناسی و از این قبیل مکان ها بود. خانم پ. یک خانم معمولی نبود که، خانم پ. همه کاره بود.
هر جا خبری بود مطمئنا خانم پ. هم آنجا بود. یعنی به محض اینکه می شنید جایی خبری هست، معطل نمی کرد و اگر آفتابه هم دستش بود زمین می گذاشت و خود را دوان دوان به آنجا می رساند. در ضمن خانم پ. یکی از چیزهایی که همیشه کم می آورد وقت بود. آخر او می خواست در آن واحد همه جا باشد. عجیب بود که خانم پ اگر چه بیکار بود اما همیشه عجله داشت. خوب البته این همه دوندگی برای مطرح شدن از او کلی وقت و انرژی می گرفت. بنابراین بی انصافی است اگر بگوییم برای رسیدن به اهدافش اصلا زحمت نمی کشید. تازه همانطور که اشاره شد خانم پ. در چندین و چند زمینه سر رشته داشت. یعنی بفهمی نفهمی درباره ی بعضى چیزها، چیزکی از دور شنیده بود و به بعضی موضوعات ناخنکی رسانده بود. و از آنجائیکه با گذشت زمان در آن زمینه ها حس کارشناس بودن به او دست داده بود، فکر می کرد وقتش رسیده که در یکی از این رشته ها به شکوفائی کامل برسد.
در نتیجه خانم پ. که بختش را همه جای ممکن آزموده بود، ولی از شانس بد در هیچ جا به معروفیت – از آن نوعی که دنبالش بود دست نیافته بود – یک روز شاید هم یک شب تصمیم گرفت بختش را در زمینه ی شعر که بازارش از همه ی بازارها آشفته تر بود بیازماید. چرا که نه؟ سنگ مفت بود و گنجشک هم مفت. تازه تاریخ ادبیات ما خود گواه این واقعیت بوده و هست که از صد نفر ایرانی که از مادر زاده می شدند و می شوند، نود و نه نفرشان شاعر بوده و هستند.
از اینها گذشته خانم پ. آدمی نبود که بگذارد بی خود و بی جهت از قافله ی مد عقب بیفتد. او در خفا با همه چیز و همه کس حتی با خودش و سایه اش رقابت داشت. سال ها بود به این فکر می کرد که ایران برای او جای تنگی ست. سران کشورهای پیشرفت کرده ی دنیا اذعان داشتند که کشورهایشان جزئی از یک دهکده ی کوچک جهانی شده. دیگر چه رسد به ایران که از اول هم یک روستاشهر بی تمدن و جایگاه یک مشت امل عقب مانده بیشتر نبود. پس حالا خانم پ. باید گام های بلندتری برمی داشت و مثل بقیه جهانی می شد.
از آنجاییکه آمدن به اروپا برای خانم پ. مساله ی مرگ و زندگی بود، به هر دری زد و همه ی آنتن های زیر آبی و زیرزمینی و هوائی اش را به کار انداخت تا توانست یک ماهی ی از همه جا بی خبر خارج نشین را، که بعد از سالها برای گردش به آبهای شیرین وطن آمده بود، با قلاب تیز خود به تور بیندازد. سپس به سرعت خود را به عقد و ازدواج پستی این ماهی – که با وجود ماهی بودنش مثل او شناگر قابلی نبود – درآورده و خود را در یک چشم بهم زدن به مهد تمدن رساند. البته ازدواج خانم پ. از آنجاییکه مصلحتی بود مصلحتی هم تمام شد. حالا خانم پ. ماند و دنیای پرزرق و برق غرب و رویای خوشبختی و رسیدن به مقام و شهرت که مثل لامپ های رنگارنگ نئون در چشم ان../گ/گججداز او سوسو می زد و قند را در دلش آب می کرد.
سومین خصلت اصلی ی خانم پ. طلبکار بودنش از زمین و زمان بود. با هر یک دست انداز کوچک، فغان ‌او به آسمان می رفت، که آی بیایید این کوه را از سر راهم بردارید!‌ خانم پ. انتظار داشت همه در چنین موارد روزمره‌ای که برای او «سدّ عبور ناپذیری» به نظر می‌رسید، داوطلبانه و با سر به کمکش بشتابند و مثل مامورین آتش‌نشانی ی آماده به‌خدمت برای شرایط اضطراری، وقت و خدمات رایگان‌شان را بدون هیچگونه پرسشی در اختیار او بگذارند. البته این خدمات عمدتا یکطرفه بود. زیرا خانم پ. آدم گرفتاری بود و کارهای مهم تر و تعیین کننده تری از این داشت که محبت دیگران را چیزی جز وظیفه ببیند و یا در فکر جبران خدمتی باشد.
درضمن بین صفت بستانکاری خانم پ. و واقعیت نقابدار بودنش هم یک رابطه ی ظریف و مرموز وجود داشت که هرچه بیشتر در پوشاندن آن می کوشید، بیشتر به چشم می آمد. حتما می توانید حدس بزنید که وقتی همه ی برنامه ها طبق میل خانم پ. پیش می رفت او چقدر خوشحال می شد و با دمش گردو می شکست. اما وای به روزی که به کوچکترین مانعی برمی خورد یا کسی به هر دلیلی یکی از خواسته هایش را برآورده نمی کرد. آنوقت بدون اینکه علت ترش کردنش را بازگو کند، مثل قراوه ی سرکه جوش می آورد، قیافه می گرفت، مثل بچه های لوس و ازخودراضی بنای قهر و غیظ می گذاشت. چند روزی هم برای تنبیه دیگران که بیشتر از روی دلسوزی نگران وضع و روزگارش بودند، آنها را از حال خودش بی خبر می گذاشت.
البته خانم پ. معمولا بعد از شنیدن توضیحات دیگران متوجه می شد که چه دسته گلی به آب داده. پس از آنجاییکه می دانست تکرار شدن بی احتیاطی هایی از این قبیل چه ضررات جبران ناپذیری به منافع کوتاه و درازمدتش می رساند، ضمن اینکه همه ی “سنگ به چاه انداختن هایش” را ناشی از یک سوء تفاهم ناگوار قلمداد می کرد، با یک معذرت خواهی کوتاه – که گوش خودش هم به زحمت آن را می شنید – سر و ته قضیه را بهم می آورد. بعد فورا و از آنجاییکه اتفاقا هنرپیشه ی خوبی هم بود، نقاب پس رفته را دوباره به چهره زده و چنین وانمود می کرد که آب از آب تکان نخورده است.
ضمنا خانم پ. در این مواقع، شرایط سخت زندگی و فشارهای دوروبر را هم بهانه می کرد تا ضمن ایجاد عذاب وجدان در طرف مقابل، نه تنها حس ترحم و همدردی را هم با توجیهاتش در او برانگیزد، بلکه به اعترافش وادارد که مقصر اصلی خود اوست. بدبختانه خانم پ. چون بیش از اندازه سرگرم خودش بود اصلا متوجه نبود که اطرافیانش دستش را خوانده اند و اگر برویش نمی آورند از منش انسانی آنهاست. و چون خودش آدم خردبینی بود – که این را بهیچ وجه نباید با عقلانیت یا باریک بینی اشتباه گرفت – و قادر نبود نکته ای از دیگری ببیند و آرام از کنار آن رد شود، در نظر گرفتن چنین وسعت نظری برای دیگران هم از محدوده ی تنگ ذهنی اش خارج بود.
البته خانم پ. چون به گلوبالیزاسیون معتقد بود، مشکلات خود را هم در این رابطه می دید. خانم پ. مشکلات خود را به هیچ وجه فردی نمی دید. مشکلات خانم پ. مشکلات جهانی بود و از حمله ی آمریکا به عراق و بحران انرژی و فاجعه ی محیط زیست هم فوریت بیشتری داشت. در نتیجه همه ی آحاد بشر باید برای حل مشکلات او پیشقدم می شدند. همانطور که حتما حدس زده اید بین شخصیت طلبکارانه و شهرت جوئی خانم پ. هم رابطه ای تنگاتنگ وجود داشت. خانم پ. در پشت صورتکش خود را نابغه ای می دانست که دنیا او را کشف نکرده. در نتیجه از گرد راه نرسیده ، اعتقاد داشت آنهایی که سال‌‌ها عمر هزینه کرده و با کوشش شبانه روزی به جائی رسیده اند، حق‌ او را خورده‌اند…
وای به روز و روزگار کسی که به خانم پ. یادآوری می کرد که بالای چشمش ابروست و یا بدتر از آن خدای نکرده انتقادی به او وارد است. کسی که رفتار خانم پ. را مورد تائید قرار نمی داد، یا گفتار خانم پ. را زیر سوال می برد یا بدتر از آن می گفت که بنده ی زرخریدش نیست و می گذاشت که خانم پ. مسئولیت خطاهایش را خودش به عهده بگیرد و امور روتین خودش را خودش سر و سامان بدهد، از این لحظه هر چه می دید از چشم خودش می دید. زیرا در چنین شرایطی دیگر خانم پ. بکل زنجیر پاره کرده، مثل یک پیکان بار وطنی ی بی دنده و بی فرمان، ترمز بریده، و مثل یک توپ باروت از خشم منفجر می شد. حالا دیگر امکان اینکه – هر حرف که چه عرض کنم – هر پرت و پلای بی ربطی از دهان مبارک این خانم تراوش کند، وجود داشت. از مشخصات این خانم متخصص و متمدن امروزی که اتفاقا مروج فرهنگ دیالوگ و نقد منطقی و سالم هم بود، این بود که در این مواقع یکباره همه ی انتقادات بجا و بیجای خود را – که تا آن زمان از روی ملاحظه!!! و مصلحت اندیشی به زبان نیاورده بود – مثل قلوه سنگ و به شیوه ی عصر حجر به سمت تو پرتاب می کرد. و خلاصه ضمن سنگسار کردنت، هر آنچه را که تا آن لحظه بدون چشمداشت برایش انجام داده بودی در چند ثانیه به باد فنا می داد.
خلاصه بگویم در چنین لحظاتی نقاب خانم پ. کاملا به کنار رفته و یک هیولای پرخاشگر، گستاخ و زیاده خواه – که از اساس با آن چیزی که چند لحظه پیش از خودش نشان داده بود فرق داشت – از شیشه تنوره کشیده ، بیرون می پرید و در برابرت خودنمائی می کرد. در چنین مواقعی فکر می کردی اصلا داری با شخص دیگری حرف می زنی. این لکاته ی تمام عیاری که پیش رویت می دیدی اصلا آن فرشته ی معصوم و مهرطلبی نبود که خود را به تو می نمایاند. این خانم پ. آن خانم پ. نبود که آرام حرف می زد و حرف هیچکس را قطع نمی کرد. اما جالب این بود که درست در چنین موقعیت هایی به شناختی کامل از شخصیتش می رسیدی. زیرا او گنجایش واقعی، و میزان راستین انتقادپذیری و رواداری اش را، هنگامی که تنگش می آمد، بهتر از همیشه رو می کرد.
از آنجاییکه خانم پ. ظرفیت دیدن چهره ی واقعی خود را نداشت با کنار رفتن نقابش حالش بد می شد. او ضمن اینکه خودش تمایلی برای برداشتن نقابش نداشت از همه ی آدم هائی هم که می خواستند نقابش را از روی صورتش بردارند متنفر بود. زیرا او سال های متمادی با این نقاب زندگی کرده بود، از پشت آن نفس کشیده بود، حتی شب ها با آن خوابیده بود. از همه مهم تر نصف عمر و عمده ی پول توی جیبی اش، صرف حفظ، تعمیر و نگهداری از این نقاب شده بود. ما آدم ها همه نقاب داریم اما نقاب فریبنده ی خانم پ. – که در خودفریبی استاد بود – از بس روی صورتش مانده بود با پوستش یکی شده بود.
خوب بیچاره خانم پ. حق هم داشت نقابش را به همین راحتی از روی صورتش برندارد. مگر ما حاضریم لباس تنمان را جلوی این و آن در بیاوریم و برهنه شویم؟ نقاب او هم لباس صورتش بود.
او اگر چه تا بحال به هیچ جای مهمی نرسیده بود اما تا همین اروپا هم که رسیده بود به همت همین نقاب بود. حالا که راه افتاده بود و لنگان لنگان پیش می رفت، چرا باید اجازه می داد با یک کشف نقاب نابهنگام از او، نقشه هایش را ناجوانمردانه نقش بر آب کنند؟ این اصلا بازی عادلانه ای نبود که یک مشت آدم مچ گیر و مزاحم – که با نقاب و نقابدار خصومت خانوادگی داشتند – با او شروع کرده بودند. او از دست این آدم های بی ملاحظه، بی فکر و خودخواهی که فقط به خوشبختی و پیشرفت خودشان فکر می کردند عصبانی بود. او از دست آدم های باهوش تر و با استعدادتر و بالابلندتر از خودش که تمام عمر حقش را خورده بودند و حالا کنار نمی رفتند تا او به تنهائی و در صدر بدرخشد عصبانی بود.
او از دست دولت جدید و شهرداری عصبانی بود که حاضر نشده بودند به این موهبت پرکشیده از آسمان شرق، به این شخصیت شخیص جهانی توجه کرده و بخاطر طبع لطیف و روح حساس و شاعرانه اش خانه ای در دل محلات اعیان نشین شهر که شایسته ی او باشد بدهند. او از جامعه ی میزبان عصبانی بود که او را از روز اول به ریاست در شغلی پردرآمد و آبرومند درنیاورده بود یا بدتر از آن حاضر نشده بود آنچنان که در مقام و منزلت او بود او را مادام العمر تامین مالی کند. اصلا اگر این دولت جدید، دولت بود و بر خلاف همه ی ادعاهایش در زمینه ی برابری یک دولت فاشیست نژادپرست نبود، نمی آمد او را در یک محله ی خارجی نشین سکنی دهد. می داد؟
خانم پ. از مردم عصبانی بود که هنگام عبور از خیابان برایش فرش قرمز پهن نمی کردند. و راستش در خفا از خودش هم عصبانی بود که چرا به یک کشور متمدن تری مهاجرت نکرده که حداقل آنجا قدرش را بدانند. و هر چه به این قضایا فکر می کرد عصبانی تر و عصبانی تر هم می شد. آخر می دانید یکی از خاصیت های جانبی خانم پ. این بود که اگر چه برنامه ریز بود اما عاقبت اندیش نبود. زیرا این خصلت اصولا با خصلت های دیگر او همخوانی نداشت. با این حساب بسیار طبیعی بود که گاهی حساب و کتاب هایش غلط از آب درآید و یا محاسباتش به کل بهم بریزد.
وقتی خانم پ. در نقشه ریزی هایش برای سوء استفاده از دیگران با شکست مواجه می شد، حس انتقام جویی اش گل می کرد. و از آنجاییکه شهامت اخلاقی نداشت که واقعیت ها را ببیند و در خود تغییری بوجود آورد، اول چند روز مثل مار زخمی به خود می پیچید و سپس بشیوه ی آدم های تخریب گر شروع می کرد به نیش زدن دیگران. اول از همه اموال دیگران را که به امانت گرفته بود مصادره می کرد. آخر خانم پ. از آنجاییکه خودش را متعلق به جهان می دانست، اموال دیگران و کل جهان را هم از آن خود می دانست. پس برای پس دادن آنها ضرورتی نمی دید.
خانم پ. هنگام انتقام جوئی، مشکلات جسمانی دیگران را دستمایه ی زیرنویس های ادبی یا اظهار فضل های آبکی خود قرار داده و همزمان آنها را که تا همین چند لحظه پیش زیر بغلش را گرفته بودند شیطان صفت، کینه توز و پرخاشگر می خواند. آری خانم پ. اصلا متوجه این تناقض خنده دار نبود که نوشتن چنین متن هایی خود زاییده ی کینه توزی و شرارت است. اگر قرار بود جایزه ای را بر مبنای بی پرنسیپی به افراد اعطا کنند، خانم پ. حتما در صدر کاندیداها قرار داشت.
جالب اینکه آدم ها خانم پ. را به حساب نمی آوردند، پس اصلا پاسخش را نمی دادند. اما خانم پ. همچنان به سنگ پراکنی خود ادامه می داد. آخر می دانید خانم پ. همه را در آینه ی خط خطی ذهنش شبیه خودش می دید. و از آنجاییکه خود رفتار و ذهنی مشکوک داشت به همه هم شک می کرد. او هر چیزی که موافق خواسته هایش نبود را توطئه ای علیه خودش می دید. مثلا چون خود در اختلافات اهل سکوت نبود، نمی توانست معنی سکوت و بردباری دیگران را هم بفهمد. و چون دائم در ترس از این به سر می برد که نقابش را پیش دیگران کنار بزنند، بجای اینکه منتظر بماند تا اگر به او حمله شد از خود دفاع کند، از اول حمله می کرد تا به صورت دیگران چنگ بیندازد.
دردسرتان ندهم خانم پ. به دلیل جهانی اندیشیدن، کم کم حوزه ی انتقام جویی خود را توسعه بخشیده و آن را، هرچند در سطح بضاعت اندک خودش، به وبلاگ های شخصی و سایت های اینترنتی هم می کشاند. مثلا رفتن به سایت های اشخاص و گذاشتن پیام های بی نام و نشان یکی دیگر از راه های انتقامجویی خانم پ. بود. البته در شهر ما و حومه ی آن همه خانم پ. را می شناختند و رد پایش را از همان روز اول می گرفتند. اما خانم پ. از رو نمی رفت و همچنان سرش را مثل کبک در برف فرو کرده، و در حالیکه قیافه ی حق بجانب آدمی ستم دیده را بخود می گرفت، ادعا می کرد که دیگران برایش ایجاد مزاحمت کرده اند. عرض کردم که بعضی ها خانم پ. را می شناختند پس این را هم می دانستند که آدم دستپاچه، احساساتی و عجولی مثل او اصولا آنقدر صبوری و بزرگ منشی در بساط ندارد که مزاحمت های احتمالی دیگران را حتی شده برای یک ساعت بی جواب بگذارد. اما خانم پ. آدمی نبود که نقابش را از چهره بردارد و با شیوه ای متمدنانه و رودررو کسی را به چالش بطلبد. پس به استفاده کردن از نام های ساختگی ادامه می داد. مواجهه و جنگ رودررو، شعور برخورد بالغانه با مشکلات را می طلبید که او با وجود گذراندن چندین و چند کورس روانشناسی از یادگیری آن محروم مانده بود. چه می دانم شاید در این زمینه هم شاگردهای زرنگ تر حقش را خورده بودند!
البته خانم پ. هر چه در انتقام جویی اش سمج تر می شد، در تشخیص منافع خودش هم بیشتر به خطا می رفت. مثلا حالا که که به راستی پته اش بدجور روی آب افتاده بود، بکل تنها خصلت خوبی که داشت – یعنی اینکه علنا اهل غیبت کردن نبود – را فراموش کرده و آشکارا در اینجا و آنجا علیه دشمنان ذهنی اش به سخن پراکنی می پرداخت. اما خانم پ. هرچه بیشتر به تخریب لفظی دیگران ادامه می داد، بیشتر حسادت ورزی خود به آنها را رو می کرد و در نتیجه تلاش هایش برای یارگیری هم بی نتیجه می ماند.
خانم پ. یک خانم معمولی نبود. خانم پ. در مجله های وطنی نیمچه نوشته های عارفانه به چاپ می رساند. خانم پ. در محافل از تزکیه ی نفس و سیر و سلوک معنوی خود دم می زد. خانم پ. یک خانم سطحی نبود. خانم پ. تجسم عمق و آیینه ی تمام نمای ژرف اندیشی بود. امروزش را نباید می دیدی که جو انقلابی خارج کشور و مبارزه علیه اختناق او را گرفته بود. خانم پ. قبل از مهاجرتش برای عرضه ی آثار روحانی خود، از ایستادن پشت تریبون های رسمی فرهنگ سراهای حکومتی هم دریغ نمی کرد. از شما چه پنهان خانم پ. “حاج خانم” هم بود. او چندین بار به زیارت مکه رفته بود. و هر دفعه هم سنگی به خانه ی شیطان پرانده بود. و اینها بخودی خود برای کسی افت محسوب نمی شد. اشکال آنجا بود که خانم پ. هنگام دعوا با لحن اهانت آمیز دیگران را مسلمان می خواند. او معمولا در وبلاگ ها اینجور پیام های خشونت آمیز خود را با نام های مستعار و مذهبی “وضو” و “تیمم” و “سجود” و “رکوع” و غیره می نوشت. یعنی دست خودش نبود. وقتی نیاز به تخلیه ی آنی خشم بر وجودش سایه می انداخت، ضمیر ناخودآگاهش کار دستش می داد. در آن لحظات یک دفعه چهره ی عبوس و متحجر سنت، از پشت نقاب مدرن و آرایش کرده ی او – که با ماتیکی به رنگ قرمز تند هم مزین شده بود – به بیرون سرک می کشید.
خانم پ. یک خانم معمولی نبود. خانم پ. پس از زایش جدیدش در خارج از کشور و نشست و برخاست با فمینیست های بومی و غیربومی، سنگ حقوق زنان را به سینه می زد، قطعه های اروتیک می نوشت، علیه مجازات همجنسگرایان و دگرباشان شعار سر می داد. گاهی هم که دلش برای وطن تنگ می شد، به یاد خواهران پاسدارش و برای نهی از منکر، برای زنان دیگر که به نظرش زیادی با مردان غریبه گرم گرفته بودند، کامنت های غلیظ ناموسی می گذاشت. خانم پ. که یک خانم معمولی نبود. یکی دیگر از تخصص های این زن آزاده، مستقل و روشنفکر، شکار مردان دارای منصب و تیتر و عنوان دار بود. خانم پ. با اغوا گری های نیمه مدرن و نیمه اسلامی خود از قبای دراز این مردان – که سیاه و سفید و مجرد و متاهل بودن شان برای او علی السویه بود – تا حد پیله کردن مزمن آویزان می شد و تا او را در زمینه ای مطرح نمی کردند ولشان نمی کرد. خانم پ. از وقتی به اروپا آمده بود و با اندیشه های کمونیسم آشنا شده بود دیگر به مالکیت خصوصی اعتقادی نداشت. لذا شوهران دیگر زنان را هم از آن خودش می دانست. یعنی درست است که اتحاد جماهیر شوروی به رحمت ایزدی پیوسته بود، اما ایده ها و آرمان های ارزشمندش که هنوز زنده بودند.
خانم پ. که یک خانم معمولی نبود. خانم پ. علیرغم اینکه بعد از چندین سال اقامت در اروپا از عهده ی پر کردن یک فرم ساده ی اداری که با چند ضربدر هم می شود تکمیلش کرد برنمی آمد، با گستاخی تمام دست به ترجمه ی آثار ادبی نویسندگان برجسته ی غرب – آنهم شعر – می زد، و با بی مسئولیتی بی مانندی که خاص خود او بود، اصل متون و ترجمه ی آنها را با ده ها غلط تایپی و دستوری و معنایی در مجلات بی سر و صاحب به چاپ هم می رساند. خانم پ. که یک خانم معمولی نبود. او به معاصر بودن خود ایمان داشت. و اگر چه تازه داشت تجربه های درجه چندم نویسندگان دهه های پیشین را رونویسی می کرد و ذهن تاریخ مصرف گذشته، زبان خام، فقدان تفکر و مبتدی بودنش برای همگان اظهر من الشمس بود، افراد شناخته شده را به “دزدی ادبی” و “دنباله روی” از خودش متهم می کرد.
خانم پ. که یک خانم معمولی نبود. خانم پ. محصول شرایط استثنائی یک جامعه ی کاملا استثنایی بود و در فرهنگی بزرگ شده بود که تقیه و کتمان و تزویر و تظاهر در آن برای زنده ماندن از نان شب هم واجب تر بود. او از جامعه ای می آمد که زیر پا له کردن دیگران در آن زرنگی محسوب می شد. فرهنگی که در آن جنین ها در شکم مادرشان دوره ی فشرده ی کلاهبرداری می دیدند. و خب درست است که خانم پ. ظاهرا و از نظر فیزیکی مهاجرت کرده و تغییر مکان داده بود. درست است که خانم پ. فکر می کرد با پرواز از فرودگاه مهرآباد و فرود آمدن در یک پایتخت اروپایی، یکشبه دچار دگردیسی مدرنیته شده و حاضر نبود به هیچ عنوان در خواب و بیداری از رویای شیرین جهانی شدن دست بردارد. اما واقعیت این بود که خانم پ. هنوز از نظر ذهنی مهاجرت نکرده بود. زیرا مهاجرت بر خلاف تصور او تنها یک سفر جغرافیائی در طول و عرض زمین نبود، حکایت مهاجرت، یک اودیسه ی پردردسر تاریخی بود که هفت خوان رستم در مقابلش سپر می افکند.
و خوب از آنجائیکه خانم پ. هنوز با ارزش ها و میراث آن جامعه ی استثنائی بسر می برد ، اصلا عجیب نبود که نخواهد نقاب کلفت چندلایه ای خود را از صورتش بردارد. آدم هایی مثل خانم پ. مخصوصا در سال های اخیر که همه ی زمینه ها برای رشدشان مستعدتر شده بود مثل قارچ در آن جامعه شروع به روییدن کرده بودند. و خود این باعث شده بود بازار فروش نقاب هایی مثل نقاب خانم پ. رونق بی سابقه ای پیدا کند. تازه با محاسبه ی سرانگشتی نرخ تورم در آن جامعه، بنظر می رسید که قیمت نقاب روزبروز بالاتر هم برود. پس طبیعی بود که خانم پ. – که اتفاقا خود را اقتصاددان هم می دانست و به مادیات هم توجه خاصی داشت – بهتر از قبل و با وسواس بیشتری از نقابش نگهداری کند. اصلا فرض کنیم خانم پ. این شجاعت را پیدا می کرد و نقابش را دور می انداخت و بعد دوباره به آن احتیاج پیدا می کرد. آنوقت مجبور می شد بابت خریداری یک نقاب تازه – که معلوم نبود مثل نقاب حاضر اندازه ی صورتش باشد یا نه – پول خرج کند. تازه اساسا معلوم نبود چنین نقاب محکم و لایه لایه ای با چنین کیفیتی در غربت پیدا بشود. و خوب خانم پ. یک زن سرد و گرم چشیده بود. او یک زن خام و بی تجربه نبود که بیگدار به آب بزند. خانم پ. فقط دیگران را احمق تصور می کرد.

بعدالتحریر:
دوستان خوب،
“نقاب های لایه لایه” داستانی تخیلی نیست که با رعایت موازین داستان نویسی نوشته شده باشد. “نقاب های لایه لایه” توصیف ساده ی تجربیات شخصی من از یک نقابدار واقعی است. حکایتی که هنگام نوشتن آن حتی الامکان از نقاب استفاده نشده است. شما عزیزان هنگام مطالعه ی آن می‌ توانید از نقاب استفاده بکنید یا نکنید. ضمنا اگر موقع خواندن این حکایت، نقاب ناخواسته از چهره ی کسی کنار رفت، مسئولیت آن با خود اوست. نویسنده در این رابطه هیچ مسئولیتی به عهده نمی گیرد.

موریانه – مهدی مرعشی

خرداد ۱۳۹۳

برای: خلیل رضائی

ایستاده بود همان جا، آن طرف کوچه، جلوی خرابه رو به روی مغازه شما که شاخه های نخل کنار آن، در باد تند آن روز تکان می خورد، بی تکیه بر عصا، انگار هزار سال است بی پروای موریانه ایستاده همان طور. ساک چرک مرده برزنتی زیر بغل، و خواسته چیزی بگوید و هر بار کسی نگذاشته . مثلن یک بار باد، دهانش را پر از خاک نرم
کرده و کلمات در خروج از دهانش، سنگین، به دست باد تند آن روز سپرده شده اند، بی آن که به جائی برسند، یا کسی بشنودشان. و یک باردیگر هم که خواسته بگوید،
شاید بعد از سال ها، خودش راه و چاه سخن گفتن را از یاد برده و آن قدر ایستاده تا دیگر نداند که مثلن ” فعل ” آخر جمله می آید، که اگر نیاید هم مهم نیست، می شود
یک جوری معنای اصلی جمله را فهمید و اگر هم این ها را نداند، باز باید بداند که وقتی ایستادی در معرض باد، دیگر باید بگوئی و اگر نگوئی، به قول خود شما آقای رضائی
شاید تا سال دیگر همین وقت، موریانه آمده باشد و عصایت را خورده باشد. یا همین نخلی را که تکیه داده ای به آن.
باد می آمد . تند می آمد. و او هیچ نمی گفت همچنان. و ما نگاهش می کردیم که با آن کت چروک، با چهار خانه های درشت، شلوار پاچه گشاد و کفش های بندی
تابستانه و آن ساک برزنتی که انگار بند نداشت. چه می خواست اینجا. آن هم حالا که باد می آید و هر لحظه ممکن است آن باران سیاه بیاید و همه بگویند:
همان سال که در آبادان باران سیاه آمد. و من بگویم: همان سال که شما نبودید و فقط ما بودیم و چند کارمند و کارگر شرکت. که تازه خبلی از آن ها هم مجردی آمده بودند و همان سال که باد می آمد و اول زمستان بود و کوچه ها می خواست پر بشود از باران سیاه. او آمده بود و همان جا، با خالی درشت زیر پلک چپ و ریش و سبیلی بلند ایستاده بود. همان جا که گفتم. کنار همان نخل رو به روی مغاره شما آقای رضائی! که شاخه هایش را تکان می داد و هنوز نیم ساعتی یا شاید هم کمتر
مانده بود تا باران سیاه بیاید و همه جا را چرب و سیاه کند که می خواست بیاید و من هم گفتم آقای رضائی!
می دانستم هر لحظه است که دل آسمان بترکد و همه، یعنی همان ها که هستند بگویند:
زد، فلان جا را زد. مثلن پشت ” شیرو خورشید ” را. و بعد در ذهن بشمارند تعداد توپ ها را و موشک ها را و بعد در ” ده ” یا شاید در ” صد ” ضرب کنند و تعداد کشته ها را به دست بیاورند و بعد که دوباره صدا آمد یادشان بیاید که رعد و برق بوده انگار، و خودتان هم که عادت ما را می دانید. این طور وقت ها، آن ها که در خیابان مانده اند
پائین دشداشه “۱” ها را بالا می زنند و پلاستیکی بر سر می کشند و می دوند. و آن ها که شلوارشان بلند است، پاچه ها را جمع می کنند و در جوراب می گذارند و اگر هم سوار دوچرخه هستندباید مواظب باشند در جوی کنار خیابان که حالا معلوم نیست کجاست، فرو نروند که حالا از بس که رویش را آب چرب و سیاه پوشانده، دیگر نمی دانی کجای خیابان وسط است و کجا کنار. که اگر از آن جا بروی حتمن با دوچرخه ات کله پا می شوی و بهتر است از وسط بروی، که خودتان هم می دانید و من هم می گویم، که همان هم اعتباری ندارد.

عبدالله گفت: بگو. ماهم گفتیم : بگو. اما هر قدر بگوئیم : بگو، نمی گوید
از کنار آن نخل هم کنار نمی رود. ایستاده و همان طور تکیه داده به نخل، و انگار می خواهد همه ما او را به ذهن بسپاریم، تا بگوئیم: او همان وقتی آمد که شما نبودید آقای رضائی! حتا قفل کرکره مغازه شما را هم امتحان کرد و بعد آن قدر بی توجه به همه ما ایستاد تا اول باد آمد و خوب خاک ها را در تمام شهر جابه جا کرد و بعد باران چرب و سیاه آن سال آمد تا رنگ چرک مرده کتش را سیاه کند و شما که دیگر می دانید. این روز ها کسی از این جور کت ها نمی پوشد. گذشت آن وقت ها که ما شما را می دیدیم که در کافه ” سر کیس ” نشسته اید پشت پیشخوان و شیشه ای هم ” آرگو ” جلوتان است.
حالا که فکر می کنم می بینم انگار کس دیگری هم بوده روبروی شما. یکی که باید خال داشته باشد زیر پلک چپ. البته اینکه می گویم چپ، به حدس می گویم و گر نه آن وقت ها من ده دوازده سال بیشتر نداشته ام، و همان وقت ها با همین عبدالله که حالا نقاش خانه های شرکتی است، آن قدر ایستادایم تا شما و آن که خال درشت داشته،از کافه بیرون بروید و ماهم برویم از ” سرکیس ” به اسم پدرمان یک شیشه ” ایران می ” بگیریم و بعد هم پشت ” تانکی دو ” ( ۲ ) پنهانی لبی تر کنیم.

می بینید که از آن وقت به بعد، یعنی از همان روز ها که سینما رکس را آتش زدند، دیکر کسی از این کت ها نپوشید. و حالا او آمده بود و شما هم که نبودید. رفته بودید
شیراز، پیش پسرتان سیروس، که تصادف کرده بود، وگر نه با یک ژاکت نازک خاکستری، می نشستید کنار مغازه روی صندلی تا شو، تا سیامک، آن یکی پسرتان پشت
سر شما در مغازه آهن ها را به هم جوش بدهد و در و پنجره بسازد. و تازه از کجا معلوم که شما آن روز بیائید. شاید اصلن آن قدر در شیراز بمانید تا سه سال از آن تصادف
سخت بگذرد و سیروس بتواند بالاخره بلند شود، راه برود، کار کند و به قول خودتان، از قبل رانندگی لقمه نانی سق بزند.
حرف نمی زد که، حتا نمی رفت زنگ در خانه شما را بزند. آخر خانه شما که همین بالای مغازه است. او هم که باید می دانست. حالا که فکر می کنم می بینم انگار یک
بار هم با شما آمده تا در همین مغازه. البته آن وقت ها این جا نبوده. شما هم دبیر بوده اید و شاید او هم همکارتان بوده. عبدالله هم می گوید آن روز او را دیده، انگار هر
دوی شما با کتی به همان شکل و شمایل با هم آمده اید و حتا شما او را دعوت کرده اید بالا، به خانه خودتان، و او نیامده و رفته، مثلن به لب شط. رفتنش به لب شط را ماهیچ کدام ندیده ایم. به حدس می گویم. آخر غروب ها هر کس دلش بکیرد می رود لب شط. هنوز هم همین طور است. هنوز هم آن جا جگرکی ها هستند. حالا
درست است که مثل آن سال ها گله به گله نایستاده اند و حالا همه به جای پپسی و کوکا ” آرسو ” بالا می روند. اما او لابد دستی به سبیل بلندش کشیده، مثل همان که شما آن وقت ها قبل از آن نا پدید شدن چند ساله، داشتید و بعد ایستاده به تماشای غروب شاید. یا حتا رد شدن لنج ها.

داشتم می گفتم که حرفی نزد. یعنی راستش را بخواهید نه من و نه عبدالله، نرفتیم جلو که از او چیزی بپرسیم تا او هم چیزی بگوید. آخر خیابان پر از آب سیاه و چرب بود و باران سیاه آن سال آمده بود و تمام خیابان های ” کفیشه – به ضم ک و کسر ف ” ( ۳ ) و ” تانکی دو ” پر شده بود از آب و او همان جا استاده بود بی آنکه دغدغه خیس شدن داشته باشد، یا مثلن بگو ید حالا در این ساک چیزی هست که نباید خیس شود. و حالا کو کسی که بخواهد دل به این آب بزند و از بقالی جاسم و زیر این چند پلیت که رویشان را پلاستیک کشیده، بیرون بیاید و از او بپرسدکه: تو نمی خواهی بروی زیر سقفی تا خیس نشوی؟ درست می گویم؟ یا شاید هم این دغدغه راسالیان پیش، باران های دیگری شسته و برده، و من می گفتم ای کاش موریانه ای بود از همان ها که گوشه خانه ها می نشیند به کار خوردن زندگی، که به قول خودتان، وقتی بعد از آن نبودن طولانی بر گشته بودید، ما دیگر زندگی نداریم و همین طور نفسی می آید و می رود، به قول بچه ها ” رفع کوتی “. تا سر افکنده نبازیم آقای رضائی!
و او هم با شما نا پدید شده بود انگار. عبدالله می گوید دیگر بعد از نبودن شما، در کافه ” وطن ” پیدایش نمی شد، یا ما نمی دیدیمش. آخر آن وقت ها آن قدر کارگر و کارمند و معلم سبیل کلفت می دیدیم که از آن کت ها پوشیده باشند که دیگر تشخیص او کار ساده ای نبوده. اما آن خال زیر پلک چپ است که می گوید او هم شایدمی خواسته نبازد، که همان طور ایستاده زیر باران سیاه آن سال، تا همه جایش رنگ سیاه بگیرد. و حرف زدنش را هم شاید فقط جاسم شنیده باشد. آن هم قبل از اینکه مه بیائیم و در مغازه اش بنشینیم به تخمه شکستن. تفریح این روز های ما، که:
” مغازه آقای رضائی هنوز هم همین جاست؟ ”
و جاسم به نشانه تائیدسری تکان داده، و اگر جاسم و غبدالله ندانند، من که کارمند ” گرید۲ ” ی شرکت هستم، همان وقت ها در دبیرستان ” رازی ” از خودتان شنیده ام که قید ” هنور ” از گذشته هائی می گوید که تا به حال کشیده شده و حکمن حالا هم باید برای شما آشنا باشد. مثلن همین الان، شما به یاد آن روز نیافتادید که دعوتش کردید بالا خانه؟ هان؟می خواهم بدانم هنوز یادتان نیامده که آن روز وقتی از شما خداحافظی کرد به کجا رفت؟ اصلن طرف شط رفت؟ دلتنگی، چیزی یادتان نیامده هنوز؟
به هر حال او آن روز ایستاد رو به روی مغازه شما که کرکره اش پائین بود. همان جا که خانه خرابه ای بر جا مانده، از آن سال ها که این جا هیچ کس نبوده و حالا حالاها خرابه خواهد ماند. چون انگار هیچ کس قرار نیست بیاید آبادش کند، و تکان نخورده هیچ. حتا هیچ کدام ما ندیده ایم که مثلن ساک برزنتی را از این بغل به آن یکی داده باشد. چون به هر حال، خسته که می شوی، مثل خود ما که آن وقت ها از شما کتاب می گرفتیم. اگر می خواستیم همان طور کتاب ها در دست بایستیم و به حرف های شما گوش کنیم خسته می شدیم ، باید دست به دستشان می کردیم. اما غبدالله می گوید که او مثل چوب خشک ایستاده و انتطار کشیده. شاید اگر ما می دانستیم شما به شیراز رفته اید، از داخل همین بقالی و از زیر همین پلیت ها، داد می زدیم و به او می گفتیم تا اگر می خواهد، برود به مسافر خانه ای، جائی،در همان خیابان پهلوی سابق مثلن، تا شما برگردید. حالا از کجا بداند که شما کی می آئید. آن حکایت دیگری ست که هیچ کدام ما نمی دانیم، اما من می گویم کاش کسی می رفت و به او می گفت که شاید شما حالا حالا ها نیائید. چون اگر بودید حتمن در مغازه می نشستید و کتاب می خواندید. حالا باران می بارد، ببارد. چه اشکالی دارد. فقط آقام اگر زنده بود می گفت :
” چه دلی دارد این آقای رضائی! هنوز هم کتاب می خواند. مگر تمام کتاب هاش را نبرده اید؟ ”
حرفی نزد، یا اگر هم زیر لب چیزی گفت ما نشنیدیم. آخر با آن باران تند و شلاقی و با آن صدای رعد و برق مگر می شود چیزی شنید. اما جاسم می گوید پیشانی اش خیلی چروک داشت و موها جوگندمی یا حتا سفید بوده مثل شما. کتابی یا کاغذی هم در ساک نداشته، چون خودتان هم می دانید که آب بالاخره از برزنت نفوذ می کند. حالا چرا نیامده زیر طاق کوچک مغازه شما، من نمی دانم. گیرم تمام جلوی مغازه شما را هم آب گرفته باشد. برای او که دیگر نباید اهمیتی داشته باشد که مثلن آب از کفش های تابستانه اش بگذرد یا نگذرد و هر کسی می داند که می گذرد و پا را خیس می کند بخصوص اگر جوراب نداشته باشی و در زمستان دیگر هر کسی جوراب را می پوشد. حالا اگر کفش تابستانه است، باشد. اما او جورابی نپوشیده بود. جاسم هم همین را می گوید، هر چند وقتی ما کنار نخل دیدیمش، چیزی معلوم نبود. اصلن چطور می توانستیم بفهمیم که پاهاش مثلن ناخن دارد یا نه. جاسم هم او را از نزدیک دیده، چیزی نمی داند. یعنی اصلن دقت نکرده. آخر آن کت چهار خانه آن قدر آدم را می گیرد که نمی دانی چکار می کنی و مثلن به کجای طرف نگاه کنی به ریش چند ماه نتراشیده و سبیل و موهای جوگندمی اش، یا خال زیر پلک چپ یا آن همه چروک پیشانی. اما این که جوراب به پا نداشته مسلم است. چرایش را نمی دانم اما اگر هم ناخن نداشته یا ناخن هاش را کشیده اند، هوار کشیدن ندارد دیکر.
باید انگشت های بی ناخن را زیر جوراب بپوشانی. آخر کی می داند برای چه؟ یا اصلن برای کی مهم است. به هر حال دوباره می گویم: اگر هم جوراب نداشته، در این فاصله با آن باد که می آمده، و آن رعد و برق بعد، و باران سیاه بعد تر، هیچ پسر بچه سیاه چرده ای هم نبوده که جوراب جفتی صد تومان بفروشد.
و آخر مغازه شما هم با ” لین یک ( ۴ ) ” ، کلی فاصله دارد و حالا گیرم پسر بچه ای هم از آنجا گذشته باشد، و مثلن جوراب ها را زیر ژاکت سبز ارتشی قایم کرده باشد.
او که پولی برای خرید نداشته یا اگر هم داشته آن قدر کم بوده که مثل این باشدکه یکی از اصحاب کهف، بعد از خواب سیصد ساله، بیرون آمده باشد و بخواهد نان بخورد.
راستی جاسم می گوید ” آرسو ” هم تعارفش کرده، اما او پرسیده:
” پپسی نداری؟ ”
و تا جاسم بگوید که این جا دیگرپپسی نمی آورند او رفته و قفل کرکره مغازه شما را امتحان کرده و بعد آن قدر ایستاده تا باران برای چند دقیقه ای بند آمده. اینکه بعد از آن کجا رفته من نمی دانم. شاید رفته لب شط، شاید دلش تنگ بوده. آخر عبدالله می گوید یک بار دیده همان وقت ها، بعد از کافه سرکیس، به جای آن که مثل همیشه با
شما بیاید، رفته به طرف شط و غروب هم بوده. خود عبدالله هم انگار دلش گرفته بوده. حالا چرا؟ نمی گوید.
البته شما هم به عبدالله اعتماد نکنید. خود من هم نمی دانم که او واقعن خودش بوده یا نه. آخر آن وقت ها ما ده دوازده سال بیشتر که نداشه ایم و تازه آن قدر در فکر مستی آن یک بطر ” ایران می ” پشت خانه های شرکتی بوده ایم و آن قدر حواسمان به شما بوده که اصلن یادمان رفته چه کسی بوده که همیشه با شما سریک میز می نشسته و بعد هم با شما بیرون می آمده. اصلن از کجا معلوم که جاسم وقتی او را دیده با من که داد زده ام از دور، که مثلن چکار داری؟ صدایم در باد گم نشده باشد و باران سیاه آن سال، کلماتم را سنگین نکرده باشد.
این است که می خواهم بکویم شما هم نگران نشوید. بالاخره اکر خودش هم باشد، پیدا شدنش بعد از سال ها چیز غریبی نیست. اصلن مگر خود شما پیدا نشدید؟
حالا گبرم کمی زودتر. و مگر این همه آدم هر از گاهی پیدایشان نمی شود؟ حالا درست که دیگر کت چهار خانه درشت نمی پوشند یا کروات نمی بندند، اما خب حالا سه سال از آن روز گذشته و من نمی توانم باران سیاه آن سال را از یاد ببرم و او را هم از یاد ببرم که آن طرف، رو به روی مغازه شما ایستاد. آن قدر ایستاد تا باران برای چند دقیقه ای بند آمد. بعد همان طور که آب چرب و سیاه از مو ها و ریش و سبیلش چکه می کرد، و با همان کت چار خانه و شلوار گشاد راه افتاد. عبدالله می گوید شاید رفته باشد لب شط. مثل همان وقت ها، اما اینکه مهم نیست.
این را هم تا یادم نرفته بگویم ، ساکش را به ما نداد. همان طور زیر بغلش زد و رفت. اما باز بگویم، معلوم نبود چیزی در ساکش بوده باشد یا اگر هم بوده، آن را برای شما آورده باشد. و باز هم بگویم که نخل رو به روی مغازه شما را، باد همان روز شکست. درست بعد از رفتن او و محو شدنش در خیابان شما. آخر خیلی بود یا شاید هم
موریانه خورده بودش. اما این را هم اضافه کنم که یادم نمی آید او همانی باشد که آن سال ها در کافه رو به روی شما می نشست و پیک اش را به سلامتی شما بالا می برد. البته عبدالله هم در این مورد شک دارد. فقط همین قدر بگویم که ریش و سبیل بلندی داشت، و راستی خال بزرگی هم گوشه پائین پلک چپش بود، که انگار این ها را قبلن هم گفته ام. پس با این حساب چیز دیگری نمی دانم.
————
۱ – دیشداشه: پیراهن بلند قدی، معمولن تا قوزک پا… بیشتر مخصوص عرب هاست.
۲ – تانکی ۲: محله ای در آبادان.
۳ – کفیشه: محله دیگری در آبادان.
۴ – خیابانی در یکی از محله های آبادان.

تونل – عباس موذن

خرداد ۱۳۹۳

این همه آدم. نگاهشان که می کنم می ترسم. دیگر نمی توانستم با تاکسی سر کار بروم. ماه گذشته کسالت آمده بود سراغم. چند روزی را دیر کارت زدم. نتیجه آن شده بود که کسر کار بخورم. بیست ساعت کسر کار. حقوقم را دو دستی دادم به صاحب خانه و چیزی برای خودم نمانده بود. تصمیم گرفتم با مترو بروم سر کار. پزشک معالجم گفته بود نباید در خیابان رفت و آمد کنم. گفته بود دیدن بعضی چیزها تو را عصبی می کند و خیابان گردی افسرده ات می کند. به ماشین بیشتر شباهت دارند تا آدم. هیچ احساسی درونشان نیست. نمی دانم شاید هست و من نمی توانم ببینم. می روند و می آیند بی آن که بدانند برای چه این کار را انجام می دهند. خودمَم همین طور. چرا اینجا هستم؟! خسته ام. همیشه خسته ام؟ در میان این مردم خسته ام می کند. هجوم می برم تا خود را به داخل کوپه بیندازم. چُل می کنم تو که پشت کاپشنم لای در گیر می کند و همین طور گوشه ی باسنم؛ به مردی که جا مانده بود و داشت به خودش شایدم به من می خندید، فریاد زدم: « یه هل. هلم بده آقا. هلم بده تو!» با زانویش به پشتم می زند و با فشار میان آغوش مچاله شده ی دیگران رهایم می کند. سعی می کنم سرم را پایین نگه دارم. دستم، میله ی بالا را گرفته است. خون در رگهایم می ماند و بازویم بی حس می شود. پایین می اندازمش. معلق و بی هیچ اراده ای این طرف و آن طرف می روم. مجبورم سرم را بالا بیاورم. مسخ شده ها را می بینم. هیچ احساسی در چهره هایشان نیست. فقط خنده ی مرد جا مانده در ایستگاه، جلو چشمانم می آید و می رود. مرد جوانی زنی را در میان خود و سه گوش در پشتی سالن گرفته و حمایتش می کند. تلاش می کند تا پیکر ناموسش با مردم نامحرم تماس نگیرد. نمی شود؛ تکان ترمز ترن برای توقف در ایستگاه، حریمش را می شکند. چشمان زن برای زمان کوتاهی مردش را برانداز می کند. مرد خجالت می کشد. سعی دارد ازنگاه او بگریزد. نمی شود؛ سرخ شده است. پیاده که می شوند هجومی دوباره به داخل شروع می شود.خانمی از بلندگو می گوید:

«ایستگاه بعد، امام خمینی.»

این مردم. این من. به کجا می رویم؛ تا چه مسافتی باید درون تونل های تاریک این شهری که بر پایه های فاضلاب نشسته است فرو برویم؟! به بالای در نگاه می کنم. مسیرهای نقاشی شده ای را می بینم که هنوز راه اندازی نشده اما آن ها را برای ما مشخص کرده اند. سوار مترو که می شوم دیگر گدایان خیابانی را نمی بینم اما این ها بیشتر ناراحتم می کنند. گدایانی که در خیابان ها التماس می کنند، لااقل بازیگران خوبی هستند. بازی می کنند.

بازی کردن مرا به یاد طبیعت می اندازد. اما این مردمان بازی نمی کنند مثل عروسک خیمه شب بازی بی روحند. چند نفر با فاصله ی زمانی کوتاهی ازهم، خمیازه می کشند. حالم بهتر می شود. امیدوار می شوم.

یک نفر آن روبرو، انگشت سبابه اش را با حرص و ولع در سوراخ دماغش می چرخاند. مرا می بیند که دارم نگاهش می کنم چشمانش را می دزدد و انگشتش را آرام بیرون کشیده روی یخه ی کتش می کشد. بر می گردم و به بیرون نگاه می کنم؛ روی دیواره ی تونل کشیده می شوم. مقابلم روی صندلی، زن میانسالی نشسته است. سرش پایین است و به کفش هایش و یا به کف سالن خیره شده است. پس از مدتی صورتش را بالا می آورد و خمیازه می کشد. تا تهِ حلقش را می بینم. خشکِ خشک است. صبحانه نخورده است. بوی دهانش مثل مشتی بر دماغم می کوبد. دو دندان کرم خورده پشت سرهم سمت راست دارد و در سمت چپ دهانش یک دندان آسیابش افتاده است. داروین، حلقه ی گم شده اش را می تواند این جا پیدا کند! همه چیز چند برابر اندازه ی واقعی شان به نظرم می آید؛ حتی خمیازه ی آن زن و همین طور بوی دهان مسواک نکشیده ی بعضی ازاین موجوداتی که مرا می فشارند. جهنم، دراین جا شروع شده است.

آن روز پدرم مرا با خود برای خواندن نماز برده بود مسجد. درانتظار امام جماعت نشسته بودیم که آهسته با صدای نرم و مهربانش درِ گوشم گفت:

« یادت باشه وقتی که خواستی سجده بری و سرت رو بزاری رو مهر، نفس عمیقی بکشی و تو سینه ات حبسش کنی. توی دلت تسبیح بگو و گرنه بوی جوراب دیگرون خفه ات می کنه.»

نفسم را حبس کردم. تصمیم گرفتم تا ایستگاه بعدی، حد فاصله بین پیاده و سوار شدن مسافرین، یک لحظه منم پیاده شده نفسم رو تازه کنم و جلدی دوباره سوار بشم. گرمم شده بود. عضلات گردنم به بیرون فشار می آورد. مرگ را جلو چشمهام دیدم تا به ایستگاه بعدی رسیدم. خودم را انداختم بیرون. گُه گیجه گرفته بودم. مسافرینی که از اطرافم می گذشتند مرا نمی دیدند. آن ها به سوار شدن فکر می کردند. اکسیژن ایستگاه را سر کشیدم؛ بوی رطوبتِ تاریکی می داد.از زیر زمین عبور کرده بود. ازابتدای تاریخ آمده بود. هوایی را که در ریه هایم فرو می بردم بوی نفس آدمیانی را حس می کردم که برج بابِل را بنا کرده بودند. زمان، آلوده اش کرده بود. آن ها برای رسیدن به خدا، تونل زده بودند تا از آسمان بگذرند!

سوار شدم. قلبم به شماره افتاده بود. جلوی چشمهام سیاهی رفت. همانجا نشستم و چشمانم را بستم. فقط صدای ملایم رباتی را شنیدم که گفت:« امام خمینی.»

با مردم می ریزم بیرون و با عجله به طرف خط دو می دوم. پله ها را دوتا یکی بالا می روم. دختران ترشیده و در بین آن ها تک و توکی جوان، با آرایشی غلیظ کنارم حرکت می کنند. نگاهشان تشنه است. آن ها بی هدف اینجا نیامده اند. یک جورایی سالن های مترو برایشان شده دانشگاه . به دنبال مردی می گردند تا آن ها را بپذیرد. سرپناهی می خواهند؛ هر جوری که باشد. یک لبخند کافی ست تا خود را تسلیمت کنند. هر دوره ای آدم های خودش را دارد و یا می سازد. زمانی که جوان ها به دیگران می اندیشیدند. عاشق مردم بودن مُدْ بود. جوان ها خودشان را به هر دری می زدند تا چشم پزشک برایشان عینک تجویز کند. با سبیلی پرپشت که تا روی لب فوقانی شان پایین آمده باشد و یک جلد مانیفست زیر کِلِشان، برای دریدن اندیشه هایشان رو به روی دانشگاه تهران. فروپاشی کمونیست زمانی آغازشد که تروتسکی قربانی استالین شد. برای بهبودی من یک پزشک کافی نیست. شیطان بارها درِ گوشم می گوید:« آیا بی من، خدا می تواند معنی شود؟»زندگی یک مسیر است. باید اندیشمندان در کنار یکدیگر قرار گیرند. بلند گویی مدام تکرار می کرد:

«ازخط قرمز فاصله بگیرید.»

به درون سیاهی تونل که نگاه می کنم نور چراغ ترنی را می بینم که نزدیک می شود. خط دو خلوت تر است. راحت سوار می شوم. پشتم را به تهِ سالن تکیه می دهم. همانجا می نشینم. ضد خاطرات آندره مالرو را باز می کنم:

«گاهی اوقات چاره ای جز شکست خوردن نیست…»

خانم بلند گو می گوید:« میرداماد»

بیرون می روم. تعدادی با من پیاده می شوند. این جا هوا بهتر است. راحت تر نفس می کشم.

پوست اضافه – نطام الدین مقدسی

خرداد ۱۳۹۳

خالکوبیِ باریکی روی دست چپش بود . درست روی ماهیچه . به دستمالی می مانست که دور یک زخم پیچیده باشند . ولی وقتی از نزدیک نگاهش می کردی شکل صلیبی را می شد تشخیص داد . آنی نامزد آرتو سرش را خم کرد تا خالکوبی را بهتر ببیند . تا حالا فرصت نشده بود که به بازوی آرتو نگاه کند . پدر آرتو آن طرف تخت روی صندلی نشسته بود . آنی گفت
” خیلی عجیبه ”
” چی ؟ ”
” تا حالا ندیده بودم اینو ”
پدر آرتو نگاهی به ماسک اکسیژنی انداخت که روی صورت آرتو بود . گفت :
” اگر ازدواج کرده بودین می دیدی ”
آنی خودش را سریع به بیمارستان رسانده بود . تازه داشت روی پایان نامه ی دکترایش کار می کرد .با اینکه عقد کرده بودند ، خیلی کم آرتو را می دید . وقتی خبر تصادف را شنید آمد . فکر نمی کرد چیز مهمی باشد . چند بار آرتو و پدرش از او خواسته بودند زودتر ازدواج کنند . اما آنی می گفت نمی تواند پایان نامه اش را عقب بیندازد . حالا هم وقتی شکل صلیب را توی خالکوبی پیدا کرد نمی دانست که پزشکهای بیمارستان از به هوش آمدن آرتو نا امید شده اند .
خیلی زود همه از جمله مادر آرتو از آنی خواست که به خانه برگردد :
” چیزی نیست دخترم . بهتره بری به درست برسی ”
” ولی می خوام کنارش باشم ”
” ما هستیم ”
وقتی مادر آرتو این حرفها را می زد صورت آنی را وسواس گونه نوازش می کرد . انگشتهایش می لرزید . آنی به خانه برگشت . از اینکه خالکوبی زیبا را دیده بود خوشحال بود . از هر طرف که به خالکوبی نگاه می کردی شکل یک صلیب دیده می شد. حالا بیشتر از قبل آرتو را دوست داشت .
پزشکها نتیجه ی نهایی را به پدر و مادر آرتو گفتند . آنها از نجات دادن آرتو قطع امید کرده بودند . آنشب هیچ کدام از آن دو نمی توانستند قبول کنند که پسر بیست و نه ساله شان را به این آسانی از دست بدهند . پس در بخش آی سی یو پیش آرتو که در کما بود نشستد و بیشتر از همه مادرش بود که با او حرف می زد . ناله های خفیفش بین حرفها فاصله می انداخت . پدرش هم دست آرتو را توی دست داشت و آهسته می گریست . گاهی خم میشد و دست را می بوسید . پیشانیش را به دست آرتو می چسپاند و زیر لب چیزی می گفت . انگار در یک سجده ی طولانی انتظار معجزه ای می کشید .
روز بعد چند برگه به پدر و مادر آرتو دادند . اما آن دو امضا نکردند . مادر آرتو بیش از پدرش اصرار داشت که با دادن اعضای پسرش به دیگران خود داری شود . او سعی می کرد به پزشک ها توضیح دهد که پسرش ممکن است هر لحظه از کما بیرون بیاید . پدر آرتو به یکی از پزشکها گفت که چند روزی صبر کنند تا بتوانند در این مورد فکر کنند . آنروز هم آنی به بیمارستان آمد . بر خلاف روز قبل هیچکس به او نگفت که باید اجازه ی ملاقاتی بگیرد . وارد اتاق شد و هیچکس را ندید . آرتو تنها روی تخت درست به همان شکل دیروز دراز شده بود و صدای دستگاههایی که به او وصل بود هم ادامه داشت . خم شد و به خالکوبی نگاه کرد . بعد با موبایلش از آن عکس گرفت . برای اینکار از یک پرستار کمک گرفت . پرستار که خیلی خونسرد هر چه آنی می خواست را انجام می داد و بازوی آرتو را طوری خم کرد که خالکوبی کامل دیده شود گفت :
” باهاش نسبتی دارین؟ ”
” بله . می تونم بپرسم کی مرخص میشه؟ ”
” باید از پزشک معالجش بپرسی .فکر نمی کردم باهاش نسبتی داشته باشی ”
” چرا ؟ ”
” هیچی . آخه فقط پدر و مادرش اینجا بودند ”
آنی در جواب از او خواست نزدیک شود . بعد خالکوبی را دقیق به او نشان داد و در حالی که شکل صلیب را از هر زاویه نشان می داد گفت نامزدمه . پرستار که خم شده بود راست شد و به چشمهای آنی نگاه کرد . دهانش اندکی بازمانده بود . نمی دانست چیزی بگوید یا نه . چیزی نگفت و دور شد . آنی از این حرکت پرستار دچار دلشوره شد . انگار ناگهان همه چیز را فهمیده باشد از اتاق خارج شد . تند تند قدم بر می داشت . شماره ی مادر آرتو را گرفت . خاموش بود. روی نیمکتی وسط راهرو نشست و به عکس خالکوبی روی صفحه موبایل خیره شد.
با موافقت پدر و مادر آرتو پنج عضو بدن او از جمله کلیه ها و قلب به چند بیمار پیوند زده شد . اما این پیوند اعضا شکل خاصی به خود گرفت . آنی به عنوان همسر عقدی آرتو هم می توانست موافقت یا مخالفت کند . او یک شرط گذاشت . شرطش این بود که خالکوبی روی بدن آرتو هم به عنوان یک عضو پیوند زده شود . پزشک ها گیج شده بودند . پدر و مادر آرتو هم با او صحبت کردند . اما آنی اصرار کرد و بالاخره همه موافقت کردند . در یک عمل جراحی اضافه خالکوبی را از بازوی آرتو جدا کردند و بر بازوی بیماری که کلیه های آرتو را داشت پیوند زدند . بعد از مراسم تدفین آنی آشفته و هراسان بود . پایان نامه اش را عقب انداخت و هر روز یا به قبرستان یا بیمارستان سر می زد . وقتی بازوی آن مرد سی و چند ساله را دید که خالکوبی روی بازویش خیلی طبیعی جلوه می کرد خیالش راحت شد . آن مرد هم از بیمارستان مرخص شد . پس حالا فقط به قبرستان می رفت . هر وقت می خواست به قبرستان برود آرایش می کرد. عطر می زد. موهایش را رنگ بور کرده بود . همان رنگی که آرتو دوست داشت .وقتی کنار قبرش می نشست با او حرف می زد . همزمان خالکوبی جا مانده بر صفحه ی موبایلش را می بوسید. انگار خود آرتو را می بوسد. از این عشقبازی خاص خوشش می آمد. حالا بیشتر عاشق بود. چیزی که ذهنش را آرام می کرد همان خالکوبی بود. بارها برای آرتو تعریف می کرد که خالکوبیش هنوز زنده است. به او اطمینان می داد که این خالکوبی ظریف از بین نرفته وروی بازوی مردی دیگر است. دست می کشید بر جایی از قبر که فکر می کرد سر آرتو آنجا باشد. و این حرفها را نجوا می کرد. ذهنش در یک دوگانگی سیر می کرد. بی آنکه خود بداند هر روز بیشتر به خالکوبی و صلیب درون آن عشق می ورزید تا خود آرتو. شاید درک این موضوع برایش سخت بود یا اینکه زمان زیادی می خواست تا به این امر پی ببرد.آنی تا آنجا پیش رفت که عکس خالکوبی را از موبایلش وارد کامپوتر کرد و کپی گرفت. بعد به عکاسی رفت. حالا قاب بزرگ خالکوبی تنها قاب عکس دیوار اتاقش بود .
یک ماه بعد مادر آرتو به او زنگ زد و گفت شب مهمانی دارند . او را دعوت کرد . آن پنج نفری که اعضای بدن آرتو را در خود داشتند همراه با خانواده هایشان در آن مهمانی بودند . همگی دسته گلی بزرگ آورده بودند و بعد از شام صحبتهای زیادی شد . همه از خانواده آرتو تشکر کردند . حالا همه ی آنها یک خانواده بودند . این خانواده ی بزرگ را آرتو تشکیل داده بود . آنی خوشحال بود . اما دلهره یا دلشوره ای که داشت را هم نمی توانست پنهان کند . در طول مدت مهمانی چشمها را به مردی دوخته بود که خالکوبی روی بازویش بود . پشت آن پیراهن و آستین بلند . دوست داشت از مرد بخواهد اجازه دهد بازویش را ببیند . برای او این رفتار خیلی عادی به نظر می رسید. چرا او نتواند عشق واقعی خود را ببیند ؟ چه کسی می خواست مانع این کار شود ؟ مرد را یک موزه می دید که اثر هنری غیر قابل تکراری در خود دارد .چرا نمی توانم از این موزه دیدار کنم ؟ این سئوال مرتب در ذهنش تداعی می شد . روزها و شبهای بعد از مهمانی هم نتوانست این سئوال را از ذهنش پاک کند و این آغازی دوباره بود تا عطشی را در قلبش حس کند.
یک سال و اندی بعد از مرگ آرتو آنی دیگر به قبرستان نمی رفت . وقتی قاب عکس خالکوبی اتاقش را نگاه می کرد نیازی نمی دید که به دیدار آرتو برود . همه چیز در همین خالکوبی خلاصه می شد . مادر آنی که زنی پیر با گوشهای ضعیف بود چند باری به او گفته بود که باید واقعیت را قبول کند . همان حرفی که معمولا مادرها از روی دلسوزی به دخترشان می زنند . گفته بود بهتر است به فکر آینده اش باشد .
” کدام آینده مادر؟ ”
” چی ؟ ”
” گفتم کدوم آینده . من هنوز درگیرم ”
” مگه درست تموم نشده ؟ ”
” تموم شده . آره . ولی درگیرم ”
مادرش نمی فهمید او درگیر چیست . درگیری ذهنی او را نمیفهمید. آنی به خودش تلقین کرده بود که دیگر ازدواج نکند. یا شاید هم اینطور فرض می کرد که ازدواج کرده است. مگر آن قاب عکس کافی نبود ؟ مگر نمی شد با یک خالکوبی زیبا که صلیبی در خود دارد ازدواج کرده باشی؟ آنی شبها با قاب عکس اتاقش حرف می زد. حرفهایی که پاسخی نداشت. اما او را آرام می کرد. احساس همخوابه شدن با خالکوبی برایش قابل لمس بود. اگر هیچکس هم باور نمی کرد مهم نبود. هر چه زمان می گذشت خالکوبی جای آرتو را در ذهنش می گرفت.
شبی دیروقت موبایلش زنگ خورد. شماره را نشناخت. پس قطع کرد. اما باز هم تکرار شد. جواب داد.مردی سلام کرد. پاسخش را با تردید داد. مرد خود را معرفی کرد .
” همون کسی هستم که کلیه های …. ”
” بله فهمیدم . منظورتون خالکوبیه ”
” بله ”
آنی صدای یک ویرانی در درونش را شنید. همان مرد که عشقش را در بازو داشت با او حرف می زد.دهانش خشک شد.
” بفرمایید ”
” می خواستم یک سئوال بپرسم. البته جسارتا ”
” بپرسین ”
” چرا اصرار کردین خالکوبی مرحوم روی بازوی من ….”
” خب ”
” منظورمو میفهمید ؟ ”
” خب، دوست داشتم اون خالکوبی زنده بمونه. مثل همون کلیه ها که زنده اند.
” ولی درد زیادی داشت ”
” درد ؟ ”
” بله. چند بار به دکتر مراجعه کردم . مسکن داد . فایده نکرد. ”
” خب ”
” هیچی خانم . شما می دونید برای اون کار پوستی به همون اندازه از بازویم جدا کردن؟ ”
” البته.”
” به هر حال خواستم بدونم چقدر براتون مهم بوده . فکر کردم الان دیگه براتون مهم … ”
” مهم نباشه ؟ نه. الان خیلی مهمترهم شده ”
” عجیبه. با اینهمه وقت که از فوت نامزتون گذشته ؟ ”
” نامزدم ؟ شاید باورتون نشه ولی … ”
” پس متاسفم . چون من مجبور شدم اون خالکوبی رو بردارم ”
” چی ؟ چطور ممکنه ؟ ”
آنی تعادلش را از دست داد . چند کلمه ی ناخواسته مثل ناسزا یا فحش از دهانش بیرون آمد
” حالتون خوبه خانم ؟ ”
” چطور ممکنه ؟ ”
” من براتون احترام قائلم . ولی درد زیادی کشیدم . بعدش به یک متخصص پوست و زیبایی مراجعه کردم . گفت پوست من با پوست اون مرحوم ….. ”
” چه حساسیتی ؟؟ به چه حقی؟؟ از شما شکایت می کنم ؟
” شکایت برای یک خالکوبی خانم ؟ اون خالکوبی روکه برداشتن . حالا درد ندارم ”
” برداشتن؟ یعنی الان روی بازوی شما نیست؟ ”
” فکر نمیکردم باورش سخت باشه براتون خانم ”
من از شما و خانوادتون شکایت می کنم . چطور تونستی ؟ لیاقتشو نداشتی احمق
” خانم لطفا قبول کنید که ….. ”
” قبول کنم ؟ خب. حالا اون پوست خالکوبی کجاست ؟ اینقدر شعور داشتی نگهش داری ؟ ”
” نگهش دارم خانم ؟ من نمی دونم . ولی فکر کنم پوستهای اضافی رو میسوزونن ”
آنی توی اتاقش تند تند راه می رفت . همه ی لامپهای اتاق را روشن کرد . به قاب عکس خالکوبی خیره شد . چند فحش حواله کرد و گوشی از دستش افتاد . خودش هم نشست . به دیوار تکیه داد و زانوها را بغل گرفت . دندانها را محکم به هم فشار داد . انگار مرد بین دندانهایش باشد و بتواند انتقام عشقش را از او بگیرد . لهش کند . استخوانهایش را له کند . حتی به کلیه های آرتو هم رحم نمی کرد . دندانها را روی کلیه ها گذاشت تا له شوند و مرد همان لحظه بمیرد . این جمله ی مرد از همه بدتر بود . با خونسردی گفته بود پوستهای اضافه را میسوزانند . او آنقدر نفهم بود که عشق آنی را با پوستی اضافه اشتباه می گرفت .آن صلیب که از هر طرف پیدایش می شد . یک اثر هنری یا یک معجزه . بله . معجزه . سرش را بلند کرد . اشک را با پشت دست از گونه هایش پاک کرد . گوشیش را برداشت و به مادر آرتو زنگ زد . گفت که چه اتفاقی افتاده و در همان حین بغضش ترکید . مادر آرتو خونسرد بود
” چرا با خوت این کارو میکنی دختر؟ ”
” مثل اینکه نشنیدی چی گفتم ”
” شنیدم . ولی مهم آرتو بود که رفت . حالا میخوای برای خالکوبیش هم عزا بگیری ؟ ”
” خالکوبی ؟ نه . اون یک معجزه بود . من دیدم ”
” معجزه ؟ ”
” بله . من بهش ایمان دارم ”
” یعنی اینقدر به آرتو وابسته بودی ؟ پس چرا زودتر ازدواج نگردی باهاش . انوقت شاید این اتفاق نمی افتاد ”
” منظورت چیه ؟ ”
” بعد از ازدواج میرفتین ماه عسل یا یک جای دیگه . ممکن بود این اتفاق نیفته ”
” من از یک چیز دیگه ای حرف می زنم . ”
مادر آرتو هم بغض کرده بود . ولی آنی گوشی را خاموش کرد . بعد آنرا محکم به کف اتاق کوبید . موهایش را با دست پس زد . شروع کرد به راه رفتن . چقدر بی رحمند . همه بی رحمند . حتی مادر آرتو . چطور میتونه ؟ چطور میتونه با من نیاد و از اون مرتیکه شکایت نکنه . چطور میتونه . پس راهی نمونده . هیچ راهی نمونده . پوستهای اضافی رو میسوزونند . معجزه ها رو میسوزونند . حتی صلیب .آره . خالکوبی من . خالکوبی خودم . عشقم .ایمانم . همش پوست اضافه است ؟ لعنت بر همتون …. در همان حال مادرش در اتاق را باز کرد و اول نگاهی به دخترش انداخت .
” چی شده دخترم . یه صداهایی شنیدم . انگار چیزی خورد زمین . چرا اتاقت اینقدر روشنه ”
” هیچی مادر. پوست اضافه رو میسوزونند ”
“چی دخترم؟ ”
” معجزه و صلیب رو میسوزونند . دیگه ایمانی نمونده ”
مادر وارد اتاق شد . دخترش را بغل کرد و او را بوسید . بازوهایش را نوازش کرد و او را لبه ی تخت نشاند . خودش هم نشست . آنی گریه می کرد و حرفهایی می زد که مادرش سر در نمی آور یا نمی شنید . گفت :
” تو الان باید خوابیده باشی ”
” اون لعنتی زنگ زد مادر . گفت ….”
” چی گفت؟ ”
” گفت پوست اضافه رو میسوزونند . حالا حتما سوزوندن ”
با صدای بلند گفته بود . مادرش خم شد و موهایش را بوسید .
” لعنت به این مزاحمها . دیگه جوابشو نده . بگیر بخواب ”
از اتاق بیرون رفت . قبل از بیرون رفتن یکی از لامپها را خاموش کرد . آنی همانطور نشست . بعد روی تخت ایستاد و قاب عکس را از دیوار برداشت . توی بغل گرفت . تمام بدنش گر گرفته بود . با خالکوبی یا همان عشقش حرف زد . سعی کرد از پشت پرده ی اشک صلیب را ببیند . آن را بوسید . چطور میتونن به تو بگن پوست اضافه ؟ اگر اینطوره پس من هم پوست اضافه ام . صلیبی که نشانه ایمان به مسیح بوده پوست اضافه شده . آره . از آرتو هیچ نگفت . انگار از اول فقط همین خالکوبی در زندگیش بوده باشد . پس ما پوست اضافه ایم ؟ میسوزونن ؟؟؟؟
چند لحظه بعد از اتاق بیرون رفت و با یک ظرف سر بسته ی تقریبا بزرگی برگشت . مادرش که هنوز دلواپس بود ،وقتی دید اتاق آنی هنوز روشن است و نخوابیده با یک عدد قرص خواب که خودش مصرف می کرد از پله ها بالا رفت . هنوز به اتاق نرسیده بود که بوی نفت به دماغش خورد و قبل از اینکه بتواند چیزی را حدس بزند تمام اتاق شعله ور شد . شیشه های پنجره ریخت و دودی غلیظ همراه با بوی سوختگیِ پوست آنی بیرون زد

صدا از جنس آتش …عیدی نعمتی

خرداد ۱۳۹۳

صدا از جنس آتش
گلو
گُرگرفته
از شرابی کهنه .

هوای تورنتو مثل هوای گچساران گرم نیست .

گرمم می کند این شراب وُ
نو می شوم
در پرسه زنی های خیال
در دالان های خاطره .
صدای ام کلثوم
مرا که از وحشت هواپیما های جنگنده
گم می کنم خود را
در نخل های سوخته
به رویت آب می برد .
راه بی برگشت بود
در اسپانیا
همراه کولیان
ماه را ستایش کردم
گارسیا لورکا را نیز
و دانستم سهم من از زیبایی
نگریستن با چشمان توست
تا ماه کامل شود
چرا که ماه دو تکه ماه نیست .

هوای تورنتو مثل هوای گچساران گرم نیست

در ترکیه
با ناظم حکمت
برای گرسنگان جان گریستم
و آواره تر از باد
از دریاها گذشتم
با یاد ها وُ
بغض پیری در گلو
تو را فریاد کردم .

هوای تورنتو مثل هوای گچساران گرم نیست .

ومن که تکه تکه شده ام
از غاری در نئاندرتال
تا هیروشیمای ویران
از دماوند وُ زاگروس
تا کوه های تورا بورا
از آنکارا وُ دهلی
در جستجوی تکه هام وُ
کنج ِ دنج ِ آغوش تو
تا تورنتو آمده ام

هوای تورنتو مثل هوای گچساران گرم نیست

به شراب پناه می برم
به هیمه ی واژه گان
به شعر
کمی نزار قبانی
کمی لورکا
کمی پابلو
کمی شاملو
کمی ناظم حکمت
کمی حافظ
کمی سیلور استاین
کمی …
حالا
شهروند زمین ام وُ
تکه های خود را
در رنگین کمان این همه آوا
باز می یابم .

من همزمان اهلِ دو شهرم!… خسرو باقرپور

خرداد ۱۳۹۳

من همزمان اهلِ دو شهرم!
در شهرِ عاشقانه هایِ سپیدآبی
پشت پنجره ی مهربانِ خانه ام،
رازقی ها و ارکیده هایم را آب می دهم
این پنجره هماره گشوده ست
رو به خاطراتِ لطیفِ تو
و نامِ رهایِ تو را
در پژواکِ آوازِ سپیده و آب
بر لبانم مُکّرر می کند
تکراری مدام
انباشته از ستاره و شادی
عشق ورزیدن، رهیدن، آزادی!

من همزمان اهلِ دو شهرم!
در شهرِ زمستانی ی برف و باد
در شهرِ کابوس های بیزاری و تب هایِ تُندِ هذیانی
پشتِ پنجره ام سیگار می کشم
این پنجره اما، دردا
دریچه ای فرا شده نیز هست
بر فروشدنِ نارنجِ پُرشکوهِ مهربانی ی تو
در مغربِ غریبه ی تکرار،
و سُلطه ی غولِ غم.

در پشتِ این دو پنجره اما
به جانِ تو ای یار
شعر ها و ارکیده ها و عشقِ تو
غم ها و اشگ ها و عشقِ تو
گُم نمی شوند.

عاشقانه ای برای تو: عمو مهرداد

خرداد ۱۳۹۳

راه عشق
راهی آشناست ،
که آدمهای بسیاری از آن گذشته اند .
گاه مغرور و پیروز
و گاه اسیر و شکست خورده.

سروده ای از مهتاب خرمشاهی

خرداد ۱۳۹۳

من به خود می گویم
چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد …

چند سروده کوتاه – لیلا علمی

خرداد ۱۳۹۳

هزار بار گفتم
با این باد های ِ هرزه نپر
به آن ها نخ نده
حالا…
بالای ِ آن دکل ، با سیم های ِ لخت ِ فشار قوی
دست و پنجه نرم کن … بادبادک جان
****

آغوش من فقط اندازه تــو جا دارد
اگــر خـــوب گوش کنـــی
این ضربان های تند تند و پی درپی قلبم را میشنوی

****

تـــو را فریــاد می زنند
مخاطب کلامــم که هیــچ
مخــاطب ضربان های قلبم هم تویـــــی

****

همیشه دورنماها خواستنی ترند
مثل سراب
مثل فردا
مثل تو

****

پــــلاک
کوچـــه ، حـــتــــی آدرس
خانـــــه ام را عـــــوض کــرده ام
چه فایــــده ،
یــــاد تــــــــــــــو
در پــــرت تــــرین خیـــابـــان های
این شـــهــــر هـــم مـــــرا به راحــتــی
پـــیــــدا می کـــنـــد….
****

دلــــم یــــک دیــــدار غیــــر منتظــــره می خواهــــد
مــــن باشــــم و یــــک دنیــــا تــــو

این طعمه و دام است – پژمان نظرزاد

خرداد ۱۳۹۳

من در طلبت گم شده ام راه کدامست

گفتی که نیا سمت من این طعمه و دام است

بر من که بجز عشق تو تقصیر ندارم

این حکم که دادست که میخانه حرام است

حالم چو غریقیست که در لحظه ی آخر

در فکر دعا باشد و داند که تمام است

حقست در این آتش بی شعله بسوزم

این عاقبت یک دل سودایی و خام است

سخت است که محکوم به مسجد شده باشی

گویند که در میکده معشوق به کام است

دریاب، مرا کشت غم رفتن حوا

من روزه شکستم دل من در پی جام است

ویران شوی ای طاق فلک در غم آدم

دزدیدن یک سیب که گفتست قیام است

ای قاضی صد رنگ چرا حکم من آمد

این شهر خدایش پی عیش مدام است.

سرودهای از سحر

خرداد ۱۳۹۳

برای روز میلاد نگــــــــــاهت
که سرشار از غرور و سادگی بود
دلم را هدیه ء عشق تو کردم
دلی که مظهر افتادگی بود …

یک دو بیتی از: پریچهر

خرداد ۱۳۹۳

وفـا و مهربانی کـم نکـردم
شکستـم در خـودم قـَد خـم نکـردم
پر از ترفند سیبم مثل «حـــوا »
ولی آخر تو را « آدم » نکـردم!

خدایا یک هواپیما ندیدی؟ – هادی خرسندی

خرداد ۱۳۹۳

خدایا یک هواپیما ندیدی؟ –
دو ایرانی در آن بالا ندیدی؟
دو تا مرد جوان آزرده خاطر
گرفتار غم ویزا ندیدی؟
تو را قرآن هواپیما ندیدی؟

خداوندا دو تا انسان خسته
زبان بسته، غریبه، دلشکسته
معلق در فضای بی نصیبی
ندیدی در هواپیما نشسته؟
محمد را تو با پویا ندیدی؟

فراری از رژیم نوجوان کش
به وحشت از جنایت، از توحش
به سوی سرپناه بی پناهی
دو تا فرزند بوسینا و کورش
دو تا عاصی ولی آقا ندیدی

دو فرزند عزیز خانواده
دیار خویش پشت سر نهاده
که آنجا سنگ ها را بسته بودند
ولیکن در عوض سگ را گشاده
دو تا غمگین دو تا تنها ندیدی

شبی کردند ترک میهن خویش
که جان خود رهانند و تن خویش
زده بر سیم آخر شام تاریک
مگر بینند روز روشن خویش
خدایا ظلمت اعلا ندیدی؟

یکی آینده را در راه بوده
روانه سوی دانشگاه بوده
گرفتندش به عنوان محارب
که گویا دشمن الله بوده
خدایا دشمن خود را ندیدی؟

یکی محکوم شد در راه خانه
به جرم جرعه ای نوش شبانه
توانِ تکیه بر پشتی ندارد
که بد زخمیست زخم تازیانه
جراحت را به پشت و پا ندیدی؟

یکی را پای تا سر آرزو بود
یکی را عکس مادر پیش رو بود
اگر هر یک از آنها غصه میخورد
رفیق او تسلی بخش او بود
خدایا همدلی ما ندیدی؟

ز بس در میهن خود زجر دیدند
دو تا پاسپورت قلابی خریدند
پرستوهای سرگردان عالم
ازین کشور به آن کشور پریدند
پری جا مانده از آنها ندیدی؟

جوانی را ندیدی آرزومند؟
لبش نوبر نکرده طعم لبخند
رفیقش را ندیدی غرق ماتم؟
در آن بالا چه دیدی پس، خداوند؟
حقیقت را بگو، آیا ندیدی؟

ندیدی آن دو را روی زمین هم؟
ندیدی شان به زندان اوین هم؟
اگر نادیده بگرفتی در ایران
ندیدی شان چرا در راه چین هم؟
مگر کوری خداوندا، ندیدی؟

بله البته نابینا شمائی
که اینسان بی خبر از ما شمائی
اگر بیغیرتی باشد ملاکش
رئیس جمهور آمریکا شمائی
که درد و رنج انسانها ندیدی

خدایا چون اوبامائی شما هم
رفیق شیخ و ملائی شما هم
بشر را بی حقوقش آفریدی
کنون در فکر سودائی شما هم
وزین پر سودتر سودا ندیدی

خبر آیا ز اشک و آه داری
خبر از نالۀ جانکاه داری
به زندان اوین آیا گزارش
ز بند سیصد و پنجاه داری
تو آن زجر توانفرسا ندیدی؟

نه بالائی خدا، نه در زمینی
نه در بند جنایات اوینی
به مسجد، به کلیسا، به کنیسه
فقط در دخمه تاریک دینی
مهم هم نیست دیدی یا ندیدی!

بگو هادی خدای کور و کر را
ز لطف خود رها فرما بشر را
بیا با بی نصیبان همسفر شو
که دریابی مزایای سفر را
وگرنه چیزی از دنیا ندیدی

گاه می اندیشم – حمید مصدق

خرداد ۱۳۹۳

گاه می اندیشم،
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی،
روی تو را کاشکی می دیدم .
شانه بالا زدنت را،
بی قید
و تکان دادن دستت که ،
مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که،
عجیب ! عاقبت مرد ؟
افسوس !
کاشکی می دیدم !
من به خود می گویم :
چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد ؟

چکاوک – فریدون مشیری

خرداد ۱۳۹۳

می توان رشته ی این چنگ گسست
می توان کاسه ی آن تار شکست
می توان فرمان داد:
” های!
ای طبل گران
زین پس، خاموش بمان! ”
به چکاوک اما نتوان گفت مخوان!

درباره کتاب ” اشک ققنوس ” – محمد رضا شهابی

خرداد ۱۳۹۳

کتاب ” اشک ققنوس ” را خواندم. تمام داستان هایش زیبا، خواندنی، و با نثری روان و پر کشش نوشته شده است.
من تا کنون کتابی از این نویسنده نخوانده بودم. ما در ایران به آثار نویسندگان برون مرزی دسترسی نداریم
خبر پاره ای از آن ها را می شنویم ولی کتاب را نمی توانیم تهیه کنیم.
در سفر کوتاهی که به خارج داشتم با این کتاب برخورد کردم.
از طریق همین کتاب متوجه شدم محمود صفریان نویسنده تازه کاری نیست و تاکنون کتاب های:
روز های آفتابی
روزی که کلابتون رفت
رمان شام با کارولین
و همین کتاب ِ اشک ققنوس را دارد.
فرصت تهیه و مطالعه آن ها را نداشتم، ولی یکی از کارهایش را که یافتم با خود آوردم ایران آنچه را که می خواهم بگویم، می نویسم و با نطر دوستم که در خانه شان هستم آن را ” اگر فرصت شد ” برای انتشار می فرصتم.

همه ی داستان های این کتاب جای ویژه ای دارند. تمامن خواندنی هستند. ولی داستان ” شوق دیدار ” این مجموعه توجه مرا بیشتر جلب کرد.
در این داستان با نوع خاصی از دلدادگی آشنا شدم، آن هم از سوی پرنده ای که :

“… جثه اش از گنجشک بزرگتر و از کبک کمی کوچکتر بود “

ما انسان های خود خواه همیشه فکر می کنیم که در همه ی زمینه ها ” اشرفیم ” بر همه و اثبات آن را می سپاریم دست افسانه هائی که رایج است، از لیلی و مجنون گرفته تا شیرین و فرهاد و ” وامق وعذرا ”
ولی در داستان ” شوق دیدار ” این کتاب، نه در خیال که در واقع نویسنده خود شاهد است ” گمان می کنم “

“… فکر کردم صبحانه مختصرم را در فضای باز باغچه پشتی خانه که بتازگی و با کار زیاد استخری هم درآن سوار کرده بودند بخورم با این امید که کشاید نرمه بادی مدد کند، که نکرد.
روی پر چینی که سهم ما را از همسایه جدا کرده بود نشست. با دهان باز. نمی دانم از تشنگی بود یا بر حسب عادت. “

بسیار راحت، نویسنده آنچه را که از نشستن پرنده بر روی پر چین باغ خانه اش می بیند با قلم موی واژه ها ترسیم می کند:

“…. معمولن با اولین تکان پر می کشند، و می روند. اما این یکی نه تنها تکان نخورد بلکه چون رهروی خسته درجایش نشست. مثل اینکه نه مرا می دید ونه به سرو صدای کارد و چنگال و برخورد استکان به زیرش توجه داشت.
فقط یکبار که صدای پرنده دیگری را شنید از جایش بلند شد ” جیک ” نا رسائی بیرون داد و دوباره نشست.و به آب استخر خیره شد.
آهسته برخاستم و استکانم را از شیر باغچه پر از آب کردم و به همان آرامی کمی نزدیک به او گذاشتم، اما نه اعتنا کرد نه چشم از آب استخر برداشت و نه حتا از ترس من پرکشید. خوب می دانم که از انسان گریزانند و همیشه از ناحیه آن ها احساس خطر می کنند، و با اولین واکنشی که می بینند در می روند، اما این یکی اعتنائی نکرد “

جالب اینکه رفتار پرنده ی کوچولو بخاطر ” شوق دیداری ” که دارد، چنان ایثار گرانه است که باور کردنی نیست، ولی آموزنده است:

“…جور غریبی در خودش بود.
چند بار دیگر صدای چند جیک جیک آمد، اما این بارهیچ توجهی نکرد. گویا می دانست که صدا های آشنائی نیستند
گاهی فقط سرش را می چرخاند، ولی همه ی توجهش به استخر بود و احتمالن به موج های ریزی که داشت. با آبی که برایش روبراه کرده بودم گمان نمی کردم نگاهش بخاطر تشنگی و حسرت آب باشد. ”
…و نبود…ذهن و حواسش جای دیگری بوده.
نه به فکر آب و دانه باشی ونه به صدای سایر پرندگان هم جنس اعتنا کنی ” که برای انسان ها هم، این همه گذشت مثال زدنی است، ” به واقع توجه کردنی و کنجکاوی برانگیز است.

“…چه انتظاری می توانست چنین او را بر روی تکه ای چوب میخ کوب کند و فضائی را که به قدرت بالهایش می توانست داشته باشد از او گرفته باشد. یکجورائی کنجکاو شده بودم “.

راوی که بنظر می رسد نویسنده باشد، وقتی می بیندکه پرنده به نشستنش ادامه می دهد، بدون اینکه علت را دریابد به حال خود رهایش می کند و از دیدن دست بر می دارد، ولی وقتی از روی مبلی که در اتاق نشیمن نشسته است از ورای پنجره نگاه می کند می بیند که هنوز روی پرچین است. تعجب می کند و یقینن فکر می کند که قضیه می تواند از چه قراری باشد. موضوع را با اهالی خانه در میان می گذارد:

“… ماجرا را برای اهل خانه تعریف کردم، و ازشان خواستم که دیدی بیاندازند.
” اِ، بابا این دوباره آمده؟ ”
با تعجب پرسیدم:
” مگر قبلن هم آمده؟ …چرا می آید روی پرچین چوبی باغچه که مشرف به استخر است می نشیند، نه سرو صدائی دارد و نه آب و دانه ای می خورد؟ …چند بار آن را دیده ای؟ ”
” این بار سوم است که آمده، چه پرنده با وفائی است. کاش آدم ها هم چنین صفتی داشتند ”
” چه می گوئی؟ از چه وفا و کدام مهری صحبت می کنی؟ چرا داری موضوع را رمانتیک می کنی؟ ”
همسرم گفت :
” فکر می کنی به آن ماجرا مربوط است؟ ”
” گمان می کنم، دلیل دیگری نمی تواند داشته باشد ”
داشتند مکالمه را از دست من خارج می کردند ، و با هم از موضوعی حرف می زدند که من نمی دانستم…”

ملاحظه می کنید نویسنده از موضوعی که می توانست اصلن مورد توجه نباشد چه ماجرای زیبا و پند آموزی بصورت یک داستان خلق کرده است؟ ماجرائی که به انحاء مختلف هر روز برای هر کسی می تواند رخ بنماید.
بخصوص که تا آن را به سر انجام نرسانده ادامه داده و خواننده را مشتاق می کند.

” … ” مگر بابا خبر ندارد؟ ”
” نه به او نگفته ام. با این همه فکر و در گیری لزومی ندیدم که به او بگویم. ضمنن موضوع مهمی نبوده که لازم به بیان باشد. ”
گیج داشتم به مکالماتشان گوش می دادم. نمی دانستم جریان چیست، و چگونه به این پرنده مربوط می شود. و چرا در مورد آن حرفی به من نگفته اند.
” ببینم، نشستن یک پرنده بر حصار باغچه، می تواند ماجرائی داشته باشد که بیانش بر بار فکر خسته من سنگینی خواهد کرد ؟ ”
کسی چیزی نگفت من هم پی نگرفتم، نمی خواستم بیش از این روی این رخداد که واقعه ای هم نبود تمرکز بگذارم.”

ولی در ادامه متوجه می شویم که ” پی گرفته است ”
محمود صفریان با این داستان و سایر داستان های این کتاب، ´اشک ققنوس ” و احتمالن با داستان های دیگری که دارد نشان می دهد که آثار قابل اعتنا زیاد دارد. باید کار های او را خواند و بعنوان یک نویسنده توانمندی که در خارج از ایران ادبیات فارسی را رونق می دهد مورد توجه قرار داد.
—————
بر گرفته از:
عصر نو
www.asre-nou.net

هزاره ققنوس – محمود صفریان

خرداد ۱۳۹۳

دکتر محمود کویر با انتشار بیش از بیست عنوان کتاب ادبیات پارسی را وامدار خود کرده است

او دارای دکترای تاریخ و فرهنگ ایران است و به آموزش عشق می ورزد، بهمین سبب معلمی را دوست دارد.

کویر با انتشار هر کتاب مشخص می کند که برای نوشتن و فراهم کردن آن چه توانی را به کار برده، چه زمانی را صرف کرده و چه تحفه ای را به ما تشنگان دانستن عرضه کرده است.

بنظر من انتشار هر کتاب از او یک رخداد افتخار گونه است. و برای صحت این نظر با هم نگاهی داشته باشیم به کتاب اخیرش که هر کتابخانه ای را پر بار تر می کند. اما بهتر است قبل از آغاز خواندن کتاب:

هزاره ی ققنوس

ساسانیان تا سامانیان

که توسط نشر آیدا آلمان منتشر شده است، دو صفحه آخر کتاب را که در مورد : ” زندگی وکار نویسنده است “

بخوانید تا با نویسنده کتاب بهتر آشنا شوید.

همچنین درپایان کتاب با این توضیح شش صفحه نقشه جغرافیائی آورده شده است:

” هر رویداد تاریخی در بستر یک جغرافیا شکل می گیرد. مشاهده ی مکان رویدادها به ما کمک می کند تا درک روشن تری از آن رویداد داشته باشیم……”

کتاب در ۵۵۷ صفحه و۶ بخش تنظیم شده است و هر بخش چنان تنظیم شده است تا خواننده گرفتار سر در گمی های متعارف نشود و خواندن را رها نکند. نویسنده در ” در آمد ” اشاره دارد

” هر بخش را می توان جداگانه خواند “

بر این کتاب بسیار نگاه های عمیق، با علاقه و مو شکافانه ی توام با افسوس از سوئی و شعف از سوئی دیگرداشته ایم بخصوص نگاه ها و برداشت های فرهیختگانی چون محمد روشن ضمیر و رامتین صلاحی. که هردوی این نوشته ها را که باز نشر داده شده است می شود در رسانه گذرگاه :
www.gozargah.com
خواند و بسیار بیشترش در آرشیو رسانه پر مخاطب عصرنو:
http://asre-nou.net
یافت می شود.
همه ی این نوشته ها که بسیار آگاهانه نگارش یافته اند، به واقع دروازه ورود به ای کتاب فاخر را گشوده اند.
در اینجا می خواهم بر این مهم تکیه کنم که آیا تشنگان و مشتاقان و ایران دوستان و آن هائی که سرشارند از مهر شناخت هویت و علاقه مندند که گره هائی از تاریخ ِ کشانده شده در تاریکی کشورشان را گشوده ببینند و می خواهند فراز و نشیب های از ساسانیان تا سامانیان را از قلم کسی که اگر نه دود چراغ ولی بسیار عَرق جبین ریخته است و یکی از یگانگان در این مسیر است بدانند، ایا همت و تصمیم دارند که این کتاب را بخوانند ؟ یا آنگونه که در جائی نوشته ام :
” می نویسیم، بی آنکه خوانده شویم یا در حدی که انتظار داریم ….”
اما نخواندن این کتاب تاریخی را که تحقیقی مستند است یک گناه می دانم و بی اعتائی به هویت تاریخ پر فراز و نشیب کشورمان. خواندن این کتاب دست یابی به همان ” خردی است ” که فردوسی در هزار سال پیش در شاهنامه گفته است.
” به یزدان اگر ما خرد داشتیم کجا این سر انجام بد داشتیم ”
این نوشته بسیار مختصر نه نقد است و نه تحلیل و تعریف، فقط همین است که می خوانید خواستم یکبار دیگر توجه ها را جلب کرده باشم. نمی دانم، ولی امید وارم کاری از پیش برده باشم.

نگاهی به یکی از داستانهای کتاب ” روز های آفتابی ” ” همه داریم دیوانه می شویم ” – صفیه ناظر زاده

خرداد ۱۳۹۳

صفریان  در این داستان کوتاه که بسیار راحت و روان نوشته شده است، به زیبائی گوشه ای از زندگی روز مره در ایران ” تهران ” را می نمایاند، و از انباشتگی فشار هائی که دارد همه را ” دیوانه می کند ” می گوید.

شاه بیت این داستان که قصه نیست، گفتن از ترس جاری حاکم بر مردم است، و این که چگونه سرکشی ها دارد جای خود را به ” سکوت ” می دهد. و هر کس کوشش می کند حتا از فشاری که دارد ” دیوانه ” اش می کند نیز حرفی به میان نکشد.
“…مسافر ها یا توی لاک خودشان بودند، یا اینطور وانمود می کردند…”
همه دستی را که برگلویشان است احساس می کنند اما منتظرند کس دیگری بجایشان فریاد بکشد.
” همه نگاهی را از روی صورت هم گذراندند و سریع بر گشتند. ”
” …سرما و لیزی خیابان ها هم اجازه نمی داد که راننده زودتر از مسافرانی چنین ترسیده و رم کرده راحت شود. ”
محمود صفریان، به شکلی اسیران دربند بازداشتگاه ” تربلینکا ” را که نهایت اعتراض و مقاومتشان ” نگاه ” بود و ” سکوت ” یاد آور می شود.
“… خانمی که جلو نشسته بود ( لبخند ) زد، من هم سر جایم ( تکانی ) خوردم. ”
و این یعنی، نهایت شهامت.
اکر قرار است که نویسنده در قبال رخدادهای جامعه خود، بی اعتنا نباشد، صفریان در این واگویه! چنین کرده است. و با ترجیع بند:
” همه داریم دیوانه می شویم ” در تلاش به میدان ” حرف! ” کشاندن جمع کوچکی است که در تیر رسش قرار گرفته اند.
“…این بار نگاهش را فقط به آقائی که بغل دستش نشسته بود انداخت. آقا که گویا اصلن حضور نداشت، بسیار بی تفاوت بیرون را نگاه کرد…”
آنقدر نا امید که:
” راننده نگاهش را از او گرفت و با ناراحتی خیابان را بر انداز کرد…”
دکتر صفریان، چقدر خوب نشان می دهد که حتا در حد اشتباه گفتن نام یک مکان، چه واهمه ای حاکم می شود.
” فرمودید کجا تشریف می برین؟ ”
” میدان فوزیه ”
” آقا کجای کاری؟ تو اون رژیم هم، مدتها بود که دیگه فوزیه نبود…..حالا امام حسینه ”
” آقا کمی جا خورد”
ولی تتمه شهامتش را به یاری می گیرد:
” چه فرقی می کنه، میدون میدونه…”
و بلا فاصله در می یابد که تند رفته است:
“….اما راست میگی، امام حسین شده…ما اونجا می ریم ”
داستان ” همه داریم دیوانه می شویم ” نشان می دهد که، صفریان هنوز ” تمام ” قد در ایران حضور دارد. هنوز دلش می خواهد در آنجا که در یک تاکسی کوچولو شش نفر نفس می کشند، ” تاکسی سواری کند ” تاکسی هائی که نبایستی جای راحتی باشند. ” لااقل در مقایسه با تاکسی های این ور دنیا ” ولی او که دلش آنجاست،
” در فضای کوچک اتاقک تاکسی ” که حتا در هایش خوب کیپ نمی شود و باد ” ووهه ” کنان می زند تو.
“…احساس نشستن زیر کرسی ” را دارد. جائی که معمولن راحت و گرم است.
او مو شکا فانه باز می کند، که چیزی درون آدم ها ریشه دوانده است. چون در همه حال بایستی مواظب باشند دست از پا خطا نکنند. و این نهادینه شدن رعب است که مردم ما را دارد می جود.
خانمی که می خواهد شوهرش را از نگرانی خطائی!! که کرده و نام میدانی را اشتباه بر زبان آورده است، نجات بدهد، و مانع از ادامه ” پائین نگه داشتن سرش ” بشود، باید اول به خودش برسد:
“… ضمن بیشتر پائین کشیدن روسری خود ” می گوید….

داستان های صفریان، که هر یک گوشه هائی از زندگی روز مره را می نمایاند، و از رخدادهای واقعی روابط و مراودات مردم می گوید، از توان بیانی کافی، آهنگ مقبول نثر، و روانی خواندن بر خوردار است. او با این کتاب خود، گام دیگری در راه ادبیات در تبعید بر داشته است.
نمی بینم، از این همه سایت هائی که به راه ادبیات ” بخصوص ادبیات داستانی ” می روند، و ایجاب می کند که در مورد هر کتابی که در این روال منتشر می شود، حرفی بگویند، تا نشان بدهند که مراقب نوسانات هستند، از این نویسنده و کار هایش حرفی گفته باشند.

احساس بدی است این فقط هوای رفقا و دوستان را داشتن، و یک سو و یک جهت را نگاه کردن.

کتاب رنگین کمان – گذرگاه

خرداد ۱۳۹۳

کتاب ” رنگین کمان – ۲۲ داستان از ۲۲ نویسنده ”
این کتاب  سال ها پیش ، از داستان های منتشره در این رسانه دستچین، تنظیم و بصورت پی دی اف منتشر و در کتابخانه گذرگاه جای داده شد.
۲۲ داستان این کتاب بخاطر نگارش توسط نویسندگانی با سبک ها، ودید های مخلف و متفاوت بسیار خواندنی است.
کتاب را می توانید در کتابخانه گذرگاه که بسیار راحت قابل دسترسی است بیابید و در صورت تمایل بخوانید

سیمین دانشور

خرداد ۱۳۹۳

(زاده ۸ اردیبهشت سال ۱۳۰۰ خورشیدی در شیراز) نویسنده و مترجم ایرانی است. وی نخستین زن ایرانی است که به صورتی حرفه‌ای در زبان فارسی داستان نوشت.مهم‌ترین اثر او رمان سووشون است که نثری ساده دارد و به ۱۷ زبان ترجمه شده است و از جمله پرفروش‌ترین آثار ادبیات داستانی در ایران محسوب می‌شود.دانشور همچنین عضو و نخستین رئیس کانون نویسندگان ایران بود.

دانشور در سال ۱۳۰۰ شمسی در شیراز متولد شد. او فرزند محمدعلی دانشور (پزشک) و قمرالسلطنه حکمت (مدیر هنرستان دخترانه و نقاش) بود. تحصیلات ابتدایی و دبیرستان را مدرسهٔ انگلیسی مهرآیین انجام داد و در امتحان نهایی دیپلم شاگرد اول کل کشور شد. سپس برای ادامهٔ تحصیل در رشتهٔ ادبیات فارسی به دانشکدهٔ ادبیات دانشگاه تهران رفت.

دانشور، پس از مرگ پدرش در ۱۳۲۰ شمسی، شروع به مقاله‌نویسی برای رادیو تهران و روزنامهٔ ایران کرد، با نام مستعار شیرازی بی‌نام.

در ۱۳۲۷ مجموعهٔ داستان کوتاه آتش خاموش را منتشر کرد که اولین مجموعهٔ داستانی است که به قلم زنی ایرانی چاپ شده‌است. مشوق دانشور در داستان‌نویسی فاطمه سیاح، استاد راهنمای وی، و صادق هدایت بودند. در همین سال با جلال آل‌احمد، که بعداً همسر وی شد، آشنا شد.

در ۱۳۲۸ با مدرک دکتری ادبیات فارسی از دانشگاه تهران فارغ‌التحصیل شد. عنوان رسالهٔ وی «علم‌الجمال و جمال در ادبیات فارسی تا قرن هفتم» بود (با راهنمایی سیاح و بدیع‌الزمان فروزانفر).

دکتر سیمین دانشور به سال ۱۳۲۷ زمانی که در اتوبوس نشسته بود تا راهی شیراز شود با جلال آل‌احمد نویسنده و روشنفکر ایرانی آشنا شد در سال ۱۳۲۹ با آل‌احمد ازدواج کرد. دانشور در ۱۳۳۱ با دریافت بورس تحصیلی به دانشگاه استنفورد رفت و در آنجا دو سال در رشتهٔ زیبایی‌شناسی تحصیل کرد. وی در این دانشگاه نزد والاس استنگر داستان‌نویسی و نزد فیل پریک نمایش‌نامه‌نویسی آموخت. در این مدت دو داستان کوتاه که دانشور که به زبان انگلیسی نوشته بود در ایالات متحده چاپ شد.

پس از برگشتن به ایران، دکتر دانشور در هنرستان هنرهای زیبا به تدریس پرداخت تا این که در سال ۱۳۳۸ استاد دانشگاه تهران در رشتهٔ باستان‌شناسی و تاریخ هنر شد. اندکی پیش از مرگ آل‌احمد در ۱۳۴۸، رمان سَووشون را منتشر کرد، که از جملهٔ پرفروش‌ترین رمان‌های معاصر است. در ۱۳۵۸ از دانشگاه تهران بازنشسته شد. از سیمین دانشور همواره بعنوان یک جریان پیشرو و خالق آثار کم نظیر در ادبیات داستانی ایران نامبرده می‌شود.

مجموعه داستان

آتش خاموش، اردیبهشت ۱۳۲۷

شهری چون بهشت، دی ۱۳۴۰

به کی سلام کنم؟، خرداد ۱۳۵۹

پرنده های مهاجر، ۱۳۷۶

رمان‌ها

سَووشون معروف‌ترین اثر دانشور تیر ۱۳۴۸ از سوی انتشارات خوارزمی و مدت کوتاهی پیش از مرگ جلال آل‌احمد منتشر شد. دربارهٔ این رمان نقدهای بسیاری منتشر شده ‌است. این رمان به وقایع پس از پادشاهی رضا شاه می‌پردازد.

جزیرهٔ سرگردانی، ۱۳۷۲ ، انتشارات خوارزمی

ساربانْ سرگردان، ۱۳۸۰ ، انتشارات خوارزمی

کوه سرگردان، انتشارات خوارزمی

ترجمه‌ها [ویرایش]سرباز شکلاتی، نوشته برنارد شاو، ۱۳۲۸

دشمنان، نوشته آنتوان چخوف، ۱۳۲۸

بنال وطن، نوشته آلن پیتون

داغ ننگ، نوشته ناتانیل هاثورن

ماه عسل آفتابی (مجموعه داستان)، نوشته ریونوسوکه آکوتاگاوا و …

آثار غیرداستانی

غروب جلال، انتشارات رواق، ۱۳۶۰

شاهکارهای فرش ایران

راهنمای صنایع ایران

ذن بودیسم

مبانی استتیک

سرقت آخرین رمان او :مجله ادبی ـ هنری نافه در شماره آبان ۱۳۸۹ خود در گزارشی که علیرضا غلامی با عنوان «در جستجوی کوه سرگردان» نوشته بود برای نخستین بار خبر داد که رمان کوه سرگردان سیمین دانشور مفقود شده‌است.

در این گزارش گفته شد که سیمین دانشور نگارش این رمان را قبل از تیر ۱۳۸۶ یعنی قبل از بیماری تمام کرده‌است. اما بعد از بهبودی نسبی دانشور در پائیز همان سال، ناشر پی می‌برد که رمان کوه سرگردان ناپدید شده‌است. انتشارات خوارزمی دو سال تلاش کرده بود خبر مفقود شدن این رمان در رسانه‌ها درز نکند.

مجله ادبی ـ هنری نافه در گزارش خود گفته‌است این رمان می‌توانست قبل از مرگ علیرضا حیدری، مدیر انتشارات خوارزمی منتشر شود. اما موضوع رمان و حساسیت وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی نسبت به آن و همچنین محافظه‌کاری مدیران انتشارات خوارزمی از علل تأخیر در انتشار آن بوده‌است.

چارلز بوکوفسکی (۱۹۹۴-۱۹۲۰)- کاوه صالحی

خرداد ۱۳۹۳

این شاعر یک لاقبای آلمانی، در سه سالگی با پدر و مادرش به آمریکا مهاجرت و به زودی تحصیل را رها کرد. اولین قصه خود را در سال ۱۹۴۴ منتشر و بعد از آن تا ۲۰ سال چیزی ننوشت! در دهه ۶۰ میلادی اولین مجموعه شعر خود را چاپ کرد. در جلسات شعرخوانی شرکت میکرد و همیشه اشعارش را در حال مستی میخواند و بعد هم درباره شعر خوانی اش قصه مینوشت!این جملات، شیوه شعر او را عریان میسازد:

« سهم من از شاعری این بود که شعر را ساده کنم، تا آن را انسانی ترکنم. من به آنها یاد دادم همان طور که نامه مینویسند شعر بگویند. من میخواهم تقدس را از شعر بزدایم»

و به راستی دریافت و درک هر کس از شعر، با نحوه زندگی او مرتبط است.

برای درک سادگی اشعار او، شعر «کفشها» را نقل میکنیم:

وقتی جوونی

یه جفت کفش زنونه پاشنه بلند که واسه خودش

تک و تنها

توی کمد نشسته

بدجوری حالی به حالیت میکنه.

وقتی پیری اما

اون واسه خودش

فقط یه جفت کفشه

که کسی پا توش نکرده

همین.

بوکفسکی در ۹ مارس، ۱۹۹۴ در «سن پدرو»ی کالیفرنیا در سن ۷۳ سالگی، اندکی بعد از تمام کردن آخرین رمانش ” تفاله، “از بیماری سرطان خون درگذشت . مراسم تدفین او به وسیلهٔ راهبان بودایی انجام شد. بر روی سنگ قبر او این عبارت خوانده می‌شود:

«Don’t Try» (تلاش نکنید)

به قول «لیندا لی بوکفسکی» منظور از سنگ نوشته قبر شوهرش چیزی شبیه به این گفته است:

«اگه شما تمام وقتتان را برای تلاش کردن صرف کنید، آنگاه همه آن چیزی که انجام دادید تلاش کردن بوده. پس تلاش نکنید. فقط انجامش بدید.»

هوای خوب
مثل
زن خوبه
همیشه پیش نمی آد
وقتی هم بیاد
برای همیشه
نمی مونه
مرد اما
قرص تره
بخت اینکه همونطور بمونه بیشتره
اگه هم خوبه
خب خوب می مونه
ولی زن
عوض میشه
با
بچه
سن و سا
رژیم غذایی
حرف
ماه
بود و نبود آفتاب
یا لحظه های خوش
زن حیاتش
به تیمار عاشقانه ی توئه
درحالی که مرد رو
اگه بهش نفرت بدی
قوی تر می شه

بسیار کوتاه در مورد: ابو حامد محمد غزالی – امام محمد غزالی -علی میرعطائی

خرداد ۱۳۹۳

غزالی، دانشمندی به کمال بود و به اسلام و اشاعه آن عشق می ورزید، و راحت می توان گفت که در این مورد تعصب هم داشت.
او مخالف تعقل و خرد گردائی از سوی مسلمین بود و اطاعت مطلق را توصیه می کرد و برای تداوم و استحکام این نظر فلسفه را و بحث و فحص را نیز نفی می نمود. مشهور است که در این زمینه یعنی در باب اسلام ومسلمانی و وظایف و عملکرد مسلمانان کتابهای زیادی تالیف کرده است.
خودش در جائی نوشته است:
” من در باب علوم دینی هفتاد کتاب تالیف کرده ام ”
ولی در روایاتی غلو گونه این تعداد را بسی بیشتر می دانند.
غزالی از دانشمندانی است که به علت نوسانات فکری سالهای زیادی از عمر خود را به تناوب معتکف بوده است
این دانشمند اسلام شناس، مسلمانی متحجر، خشک اندیش و متعصب بود الا در اواخر عمر که به ناگهان بر همه اندیشه های اسلام شناسی خود به دیده دیگری نگریست، وابستگی ها را رها کرد و به نحوی خود را از مردم دور نگهداشت و می توان گفت مخفی شد و به جامه ای ناشناس در آمد و خدمتکاری پیشه کرد.
روایت می کنند که روزی در محضر یکی از پیشوایان دینی بحث بر سر موضوعی بالا گرفت تا جائی که به پیشنهاد پیشوا قرار شد که کلید حل مشکل را در نوشته های امام محمد غزالی جستجو کنند.
ابو حامد محمد غزالی در محضر نخبه دانشمندان زمان خود به شاگردی رفت و بر داشته ها و آموخته های خود افزود….
او از همشهری مشهور و قدرتمند خود ” خواجه نظام الملک وزیر ملکشاه سلجوقی ” عنایت بسیار دید و به توصیه و حمایت او به مدرسه نظامیه بغداد که شهرتی به سزا داشت رفت .
در آنجا بود که تبدیل به مرشدی به سزا شد و در کلاسی که دایر کرده بود دانش پژوهان زیادی به دور او حلقه زدند. و همان زمان بود که به قطب نظر خواهی تبدیل شد و فتوا های زیادی را بخصوص در مسائل شرعی صادر کرد.

نکته قابل توجه در زندکی تقریبن همه دانشمندان آن زمان یکجا نماندن بوده است، و امام محمد غزالی هم در این مورد یک استثنا نبوده . او هم از توس به نیشابور و گرگان تا بغداد و شام و دمشق به دفعات رفت و برگشت داشته است

محمد غزالی فقط ۵۵ سال عمر کرد ” ۴۵۰ – ۵۰۵ هجری قمری ” و در حال اعتکاف بود که در گذشت ودر شهرتوس ” خراسان ” که زادگاه اونیز بوده به خاک سپرده می شود.

یک مکالمه کوتاه – کمال دماوندی

خرداد ۱۳۹۳

اولی: می دونی نهادینه یعنی چی؟
دومی: باز شروع کردی؟
اولی: چند کلمه هم حرف نزنیم که می ترکیم.
دومی: بگو.
اولی : پرسیدم، نهادینه یعنی چی؟
دومی: یعنی عادت کردن
اولی: فقط؟
دومی: چه می دونم، یعنی عادی شدن، یعنی تن دادن، یعنی قبول کردن، یعنی پذیرفتن، یعنی جزو ذات شدن، یعنی…
اولی: دور بر ندار.
دومی: پر سیدی، گفتم، ایراد گرفتی، توضیح دادم.
اولی: مثال بزن.
دومی: مثل علاقه من به تو
اولی : دیگه؟
دومی :مثال فراوان است، مگه داری دفتر لغت درست می کنی؟
اولی: از ” یار ” بگو
دومی: از “یار ” یا از ” دیار ” ؟
اولی: از آنجا بگو که هر دو مشکل دارند. آنجا پر از تازه های نا خواسته ای ست که مدتها است نهادینه شده اند.
دومی: آنجا خود آقایان دارند نهادینه می شوند، و بسیاری از قوانین و مقراراتشان…مثل قوانین قصاص، ظلم حجاب اجباری، اینکه زن ها
حقی ندارند. و…
اولی: و مثل: دروغ.

با بهار شکوفا می شوم

خرداد ۱۳۹۳

با بهار شکوفا می شوم

…و خندان…

خرداد ۱۳۹۳

…و خندان…

پاسداران حقوق مردم

خرداد ۱۳۹۳

پاسداران حقوق مردم

زندان قزل قلعه -کاش می توانست قصه زمانی را که بود تعریف کند

خرداد ۱۳۹۳

زندان قزل قلعه…کاش می توانست قصه زمانی را که بود تعریف کند

مدیر انتشاراتی نصیرا: تهدید کردند با ماشین از رویت رد می شویم!

خرداد ۱۳۹۳

• مدیر انتشاراتی نصیرا بدلیل تهدیدات امنیتی از ایران خارج شد. او در گفتگو با اخبار روز از تهدیدها و فشارها علیه خود و سانسور و اختناق در عرصه ی نشر صحبت می کند …

اخبار روز: بابک اباذری مدیر انتشارات نصیرا بعد از تعطیلی غرفه انتشاراتی خود در نمایشگاه کتاب تهران از سوی وزارت ارشاد، به دلیل تهدید و فشارهای امنیتی از ایران خارج شد. این شاعر و فعال در حوزه نشر کتاب در گفتگو با اخبار روز جزییات بیشتری را از تعطیلی غرفه انتشارات در نمایشگاه کتاب و تهدیدها و فشارهایی که از سوی نهادهای امنیتی و وزارت ارشاد متوجه او بوده بازگو می کند.

گفتگو توسط مهران جنگلی مقدم صورت گرفته است.

اخبار روز: بعد از پلمپ غرفه “انتشارات نصیرا” در نمایشگاه کتاب شما امیدوار بودید که مشکل پیش آمده در محدوده وزارت ارشاد حل و فصل شود و پرونده تخلف انتشارات به مراجع قضایی ارجاع نشود. اما چه اتفاقی افتاده است که مدیر یک انتشاراتی که تا چند روز پیش فعالیت های عادی خود را انجام میداد امروز از ایران خارج شده است؟

بابک اباذری: مایلم از چند روز قبل از پلمپ غرفه انتشارات نصیرا آغاز کنم. تا تاریخ ۱۶ اردیبهشت که غرفه تعطیل شد در مقابل تهدید هایی که انجام می شد سکوت کردم به این امید که تهدیدها فروکش کند و تمام شود، اما برخلاف انتظارم تهدیدها نه تنها کم نشد که بیشتر هم شد و با وجود این تهدیدها دیگر ماندن من در ایران به صلاح نبود، چون عملا وجود این تهدیدها به معنی از دست رفتن کار و امنیت من بود. هر لحظه امکان بازداشت من بود یا اینکه کسی بخواهد به من حمله کند. در این شرایط بود که من تصمیم گرفتم از ایران خارج شوم.
فردای روزی که خبرگزاری فارس (که بعد این خبر را پاک کرد) خبر کذبی را منتشر کرد مبنی بر اینکه ما کتاب شعر یکی از هنرمندان مورد غضب حکومت را می فروشیم و پیش ازین هم ما مجوز انتشار کتاب حبیب محبیان خواننده لس آنجلسی را گرفته ایم، نیروهای لباس شخصی به غرفه ما حمله می کنند و مرا تهدید می کنند که با ماشین از روی من رد خواهند شد و باید کتاب های مورددار ازغرفه جمع آوری شود. دوباره فردای آن روز از ارشاد مراجعه کردند و نزدیک بیست عنوان کتاب را به عناوین مختلف از غرفه ما جمع کردند. مانند “روزی در ونیز خودکشی میکنم”، ” به قلب تو شلیک میشوم”، “بنزین روی شناسنامه ها” و موارد دیگر. یک روز بعد از جمع آوری کتاب ها آمدند و غرفه را به طور کامل پلمپ کردند. بعد از پلمپ غرفه، من تماس گرفتم با رییس کمیته ناشران داخلی و ایشان به من گفتند که شما یک نامه ای بنویس و درخواست تجدید نظر کن. من درخواست تجدیدنظر کردم و فردای آنروز که رفتم برای پیگیری این ماجرا به من گفتند که مسئله شما امنیتی است، آبروی نظام رفته و “سردار وحید” و “سردار رازانی” که پیگیر این ماجرا هستند و شما به هیچ وجه نمی توانید غرفه را باز کنید و به ما دستور دادند کل کتاب های شما را (حتا آنها که از ارشاد مجوز نگرفته اند) بازبینی و بررسی کنیم. خط فکری شما باید مشخص شود و احتمال دارد پروانه نشر باطل شود و شما به مراجع قضایی معرفی شوید و اگر میخواهید این اتفاق نیافتد باید سکوت کنید و باهیچ رسانه ای مصاحبه نکنید. با هیچ خبرگزاری خارجی و تلویزیون های ایرانی که در خارج از ایران فعالیت می کند نباید صحبت کنید و باید سکوت کامل کنید و اینکه مدتی فقط باید کتاب های مذهبی چاپ کنید تا پرونده شما را به مراجع قضایی نفرستیم.

اخبار روز: تهدیدها از سوی افراد و چه نهادهایی انجام میگرفت؟

بابک اباذری: من نمی دانم از سوی چه اشخاص یا کدام نهادها صورت می گرفت اما در ارشاد به من گفته شد پرونده شما امنیتی است. من شناختی از این افراد ندارم، اما فکر می کنم مربوط به اطلاعات سپاه باشند.

اخبار روز: به نظر می آید اعمال فشار برای چاپ کتاب های مذهبی از سوی وزارت ارشاد صورت گرفته باشد. آیا به این شکل بوده؟

بابک اباذری: بله. این قسمت ماجرا مربوط به وزارت ارشاد بوده.

اخبار روز: به شما گفته شد که چه کتاب های مذهبی مدنظرشان بوده و از چه نویسندگانی؟

بابک اباذری: نه، وارد جزئیات نشدند.

اخبار روز: واکنش اولیه شما به درخواست ها چه بود؟

بابک اباذری: واکنش من فقط سکوت و خارج شدن از جلسه بود.

اخبار روز: دراین مرحله از ماجرای شما آیا پرونده نصیرا وارد فاز قضایی شده بود؟

بابک اباذری: اطلاع دقیقی ندارم. اما به صراحت گفتند که اگر میخواهید پرونده شما وارد فاز قضایی نشود باید با ما همکاری کنید. با رسانه ها مصاحبه نکنید و دوره ای را فقط کتاب های مذهبی چاپ و منتشر کنید.

اخبار روز: واکنش نویسندگانی که نصیرا متولی انتشار آثارشان بوده، به بسته شدن غرفه و برخوردی که با انتشارات نصیرا صورت گرفته چه بوده؟ آیا اجماع یا صدای مشترکی در جهت اعتراض به این اتفاق از سوی آنها دیده می شود؟

بابک اباذری: اکثر این نویسندگان در فضای مجازی و فیسبوک هایشان به این مسئله واکنش نشان دادند. اجماع را هم من نخواستم به این دلیل که تصور میکردم مسئله به زودی حل میشود. امروز هم وقتی می بینم که پرونده امنیتی شده است و با توجه به اینکه اکثر این نویسندگان در ایران زندگی می کنند، نمیدانم اجماعی برای اعتراض به این قضیه که یکسوی ماجرا به آنها بازمی گردد، صورت خواهد گرفت یا نه؟ اما به هرحال اکثر این دوستان در فضای مجازی به این مسئله اعتراض کرده اند.

اخبار روز: بعد از تعطیلی غرفه انتشاراتی نصیرا در نمایشگاه کتاب تهران از سوی وزارت ارشاد و خروج اجباری شما از ایران، انتشارات نصیرا، کارکنان و کتاب های موجود در آن در چه وضعیتی بسر می برد؟ و چه آینده ای را باید برای آن در نظر گرفت؟

بابک اباذری: من بیشتر امور را به خانوادم سپردم و به چند نفر از دوستان نزدیکم گفتم که برخی امور را رتق و فتق کنند. اگر مجوز دادند کتاب هایی که از بچه ها چاپ شده را به آنها برسانند و کتاب ها را به سیستم پخش بدهند. غیر از این نمیدانم چه اتفاقی در انتظار ما خواهد بود. احتمالن کتاب ها را به خود مولفین واگذار می کنیم.

اخبار روز: در گفتگویی که قبلا با هم داشتیم به نقش بعضی از انتشاراتی ها هم (در کنارخبرگزاری فارس) در پرونده سازی بر علیه نصیرا اشاره کردید. آیا مایل اید دراین باره توضیح دهید؟

بابک اباذری: برخی از این انتشاراتی ها در حوزه ادبیات رقیب محسوب می شدند و البته وابسته به سیستم هستند. امسال ما به عنوان ناشر مستقل طی جریانی کتاب شاعرانی که سال ها پشت در بسته مافیای نشر متوقف مانده بودند را منتشر کردیم. اینها (انتشاراتی های وابسته به سیستم) اولین کسانی بودند که متوجه شده بودند برخی ترانه های هنرمند مورد غضب آنها در بین یکی ازکتاب های ما (“بعد از باران قبل از تبعید” سید مهدی موسوی) هست. این افراد شیطنت کردند. مسئله قابل توجه دیگری که وجود دارد شعر برای این سیستم مسئله مهم و چالش برانگیری محسوب می شود و میخواهند تحت نظر افرادی باشد که از نظر آنها مورد تایید است.

اخبار روز: میتوانید وابسته به سیستم بودن را بیشتر توضیح بدهید؟

بابک اباذری: مدیران این انتشاراتی ها همکاری های نزدیکی با ارشاد دارند. در کنار پنجاه شصت عنوان کتاب شعری که منتشر می کنند، صد عنوان هم کتاب مذهبی انتشار می دهند اما در ویترین خود نمی گذارند تا به عنوان ناشر تخصصی باقی بمانند. از انواع رانت های مختلفی که دارند نهایت استفاده را می برند.
ارشاد در خرید کتاب های منتشر شده به این ناشرین کمک می کند، در سیستم پخش دست بازتری دارند، حتی در نوع ممیزی هم کمکشان می کند به خصوص مساله نوع سانسور روی این ناشرین هست که بازتر هست به شکلی که بسیاری از مولفین تنها به این خاطر که کمتر سانسور شوند با این ناشران کار می کنند.

اخبار روز: به نظر میرسد اعمال فشار برای چاپ کتاب مذهبی پدیده ی نوظهوری است. آیا چنین درخواست هایی مسبوق به سابقه است؟ و قبلا آیا شما یا همکارانتان با نظیر چنین درخواست هایی روبرو شده بودید؟

بابک اباذری: نه لزوما چنین درخواستی، اما سابقه داشته که در گذشته، مثلا رییس وقت اداره کتاب از ما بخواهد آثاری را که برای صدور مجوز می فرستیم خودمان سانسورهایی که به نظرمان ضروری می آید را اعمال کنیم که البته من به شخصه هرگز تن به این سانسور اولیه ندادم. کتاب ها را همانطور که مولفین به دست ما می دادند برای ارشاد می فرستادیم. امسال هم این خواسته را از ما داشتند که سانسور را خود ما اعمال کنیم.

اخبار روز: اصولا چه نوع ممیزی و سانسوری در صدور مجوز چاپ و انتشار کتاب وجود دارد؟ و چرا بعد از صدور مجوز نشر برای یک کتاب باز شاهد نمونه هایی مانند جمع آوری کتاب از نمایشگاه و جلوگیری از فروش بعضی کتاب ها هستیم؟

بابک اباذری: سانسور در ایران هیچ اصول ثابت و خاصی ندارد. با توجه به سانسورچی ممکن است حساسیت ها تغییر کند. اما به طورکلی مسائل مذهبی و موضوعات مربوط به خدا و ائمه خیلی مورد حساسیت هست. مسایل اروتیک و همچنین موضوعات سیاسی، اینها مواردی اند که بیشترین سانسور روی آنها اعمال می شود. ضمن اینکه سانسور روی کلمات خاص هم اعمال میشود و حساسیت روی فضای کلی آثارهم بخشی از سانسورهای اعمال شده را تشکیل میدهد.
نهادهای مختلفی از مراکز قدرت مانند سپاه، مجلس، آیات اعظام در قم روی ارشاد نظارت دارند و نظر هر کدام از اینها می تواند باعث شود که کتابی جمع آوری شود، حتا اگر مجوز انتشارش صادر شده باشد. به عنوان مثال مجوز کتاب “مرد تنهای شب” گزیده اشعار حبیب محبیان را از ارشاد گرفته بودیم و آماده بودیم که کتاب را پخش کنیم اما جلوی کتاب را گرفتند به دلیل حساسیت هایی که ایجاد شده بود.

اخبار روز: از زمان روی کار آمدن دولت روحانی تبلیغات زیادی انجام گرفت که نشان دهد تغییراتی در حوزه های مختلف از جمله فرهنگ صورت خواهد گرفت. دیدار هنرمندان و نویسندگان مانند آقای “دولت آبادی” با آقای روحانی هم از سوی طرفداران رییس جمهور سرآغاز این تغییرات معرفی می شد. اما در عمل ما با برخوردهای امنیتی و آمرانه در حوزه فرهنگ و نشر و کتاب مانند آنچه با نصیرا صورت گرفت روبروییم. سوال من اینست که جامعه به عنوان ناظر ذی نفع، کدامیک از اینها را باید باور کند؟

بابک اباذری: مسئله ای که وجود دارد این است که ما با یک فضای دوگانه روبروییم. به قول خودشان با تغییرات مواجهیم اما ما فقط تیترهای قشنگ می بینیم اما محتوا همانست که بود… . همزمان با “نشر چشمه” چند نشر دیگر سلب امتیاز شده بودند اما فقط به نشر چشمه چون توی چشم بود اجازه فعالیت دادند اما نشرهای دیگر همچنان اجازه ندارند به فعالیت هایشان ادامه دهند و قضیه کن لم یکن شده است. قضیه آقای دولت آبادی هم همینطور است. ایشان نویسنده بزرگ و مطرحی اند اما نباید فراموش کنیم که بیش از صد عنوان کتاب اجازه چاپ ندارند. ما (انتشارات نصیرا) در دولت آقای روحانی نزدیک سیزده عنوان کتاب غیرمجاز داریم که در دولت احمدی نژاد فقط دو مورد داشتیم، که همه این عناوین مربوط به ادبیات بودند و هیچ ارتباطی به مباحث سیاسی یا مذهبی نداشتند که بگوییم از خط قرمزها عبور کرده اند.

اخبار روز: با توجه به اتفاقات پیش آمده، آینده را چگونه می بینید؟

بابک اباذری: من حاصل همه تلاش هایم را از دست داده ام. همه تلاش این چند ساله و نمیدانم چه اتفاقی خواهد افتاد. در حال حاضر آواره ام و نه راه بازگشت به ایران دارم و نه هیچ چشم اندازی از آینده. تنها تقصیر من این بوده که پایبند آزادی بیان و اندیشه بوده ام و نخواستم در چهارچوب های خشک نظام جمهوری اسلامی حرکت کنم.هوای تازه ای وارد فضای نشر ادبیات کشور کردم. چهره های جوانی را به ادبیات کشور معرفی کردم و این باعث شد که زنگ خطرها به صدا دربیاد. بسیاری از منتقدان حرکت ما را رنسانس ادبی میدانستند. در سال جدید بیشترین اعمال اصلاحیه و سانسور روی کتاب هایی بوده که منتشر کردیم. بیش ازهزار صفحه اصلاحیه داشتیم و سیزده عنوان کتاب غیر مجاز.

اخبار روز: میتوانید این کتاب ها را نام ببرید؟

بابک اباذری: “ترانه ای راک برای مصلوب”، “خوابیدن با همان کلک قدیمی” که برای شاعران نسل بیت آمریکا بوده، “عمان نامه ماهی ها”، “سوء زن”، “کتاب غزلهای شعر کرج”، و کتابی داشتیم که هشتاد صفحه اش مورد سانسور واقع شده بخشی از سانسورهایی بوده ما با آن روبرو بودیم.

خبر از فیس بوک سپیده دم

خرداد ۱۳۹۳

سکوت معنادار کشورهای مسلمان (از جمله دولت جمهوری اسلامی ایران) در قبال کودک‌ربایی «بوکوحرام»

هواپیماهای آمریکا بر فراز آسمان نیجریه برای یافتن دختران ربوده‌شده توسط گروه تروریستیِ «بوکوحرام» به پرواز درآمده‌اند.

در این میان، سکوت مراجع و رهبران کشورهای مسلمان در قبال این اقدام غیرانسانی که به نام «اسلام» صورت گرفته، بسیار معنادار است.

جان سیمپسون، خبرنگار سرویس جهانی بی‌بی سی، در گزارش امروز خود از نیجریه به نقل از مقامات آمریکایی افزوده است که واشنگتن تصاویر ماهواره‌ای را نیز برای کمک به جستجو برای این دختران، با دولت نیجریه به اشتراک گذاشته است.

کمک‌رسانی آمریکا در این زمینه پس از آن صورت می‌گیرد که «بوکوحرام» روز گذشته ویدئویی از ۱۳۰ دختر نیجریه‌ای ربوده شده را منتشر کرد. رهبر بوکوحرام در این ویدیو اعلام کرد که آزادی این دختران تنها در صورت آزادی اعضای زندانی گروه «بوکوحرام» امکان پذیر است.

دولت نیجریه اما پیرو طرح این مطالبه، اعلام کرد که با آزادی اعضای گروه اسلام‌گرای تروریستی بوکوحرام موافقت نخواهد کرد. بیش از ۲۰۰ دختر دانش‌آموز، روز ۱۴ آوریل امسال، مصادف با ۲۵ فروردین، از مدرسه‌ای واقع در شمال نیجریه ربوده شدند.

این دختران توسط گروه اسلام‌گرایی ربوده شده‌اند که به سیاق گروه طالبان با تحصیل دختران مخالف است. رهبر این گروه مدعی است که خداوند به او دستور داده که این دختران را در بازار به فروش برساند و اسلام را گواه درستی عمل خود قرار می‌دهد. حال، سکوت مراجع و رهبران کشورهای مسلمان در قبال این اقدام غیرانسانی که به نام «اسلام» صورت گرفته، بسیار معنادار است.

سکوت ایران، کشوری که حاکمیت سیاسی آن مشروعیت خود را از اسلام وام‌دار است؛ بیش از انفعال دیگر کشورهای مسلمان، تعجب برانگیز است. رهبر جمهوری اسلامی ایران که اخیرا به کرات در خصوص ازدیاد جمعیت ایران اظهارنظر کرده است؛ تا کنون هیچ واکنشی به این اقدام غیرانسانی گروه اسلامگرای افراطی بوکو حرام نشان نداده است؛ واکنشی که دست‌کم با هدف مرزبندی میان دستگاه حکومتی تحت نظارت او و افراط‌گرایان اسلامی صورت گیرد.

بی‌عملی فعالان حقوق بشر ایران، سازمان های غیردولتی و ارگان‌های مردم‌نهاد در داخل و خارج کشور نیز هیچ‌گونه توجیه منطقی نمی‌تواند داشته باشد. این انفعال پرسش‌هایی را در مورد اهداف و استانداردهای فعالیت مدافعان حقوق بشر ایرانی برمی انگیزد.

مقصود مقایسه یا قضاوت نیست؛ اما به موازات این بی‌عملی جهان اسلام در برابر جنایتی به نام اسلام، دولتمردان امریکایی و اروپایی در گفتار و عمل برای پایان یافتن این آدم‌ربایی تلاش کرده‌اند. افکار عمومی جهانی و تاریخ، این بی‌عملی را در آینده به قضاوت خواهند نشست؛ حتی اگر دخترانی که می‌توانستند خواهران و دختران ما باشند به خانه بازگردند.

ایرینا شایک (Irina Shayk) مدل ۲۸ ساله‌ی روسی، و آدریانا لیما (Adriana Lima) مدل مشهور ۳۲ ساله‌ی برزیلی، تازه‌ترین چهره‌هایی هستند که به کمپین جهانی برای بازگرداندن دختران ربوده‌ شده‌ی نیجریه‌ای توسط گروه اسلام‌گرای مسلح «بوکوحرام» پیوسته‌اند.

این کارزار که با عنوان “دختران‌مان را برگردانید” (Bring back our girls#) از هفته‌ی گذشته آغاز شده و تا کنون چهره‌های سرشناسی چون میشل اوباما، بانوی اول ایالات متحده، دیوید کامرون، نخست‌وزیر بریتانیا، هیلاری کلینتون، وزیر خارجه پیشین امریکا و هنرمندانی چون آلیشا کیز، لئونا لوییس، امی پوهلر، جاستین تیمبرلیک، الن دی جنرس و… در آن مشارکت کرده‌اند.

بحران بر پائی جام جهانی فوتبال که در اوایل ماه جون در برزیل افتتاح می شود

خرداد ۱۳۹۳

روماریو فوتبالیست مشهور سابق تیم ملی فوتبال برزیل، سوسیالیست و نماینده مجلس  در مورد تظاهرات گسترده مردم برزیل علیه بر گذاری جام جهانی فوتبال که در اوابیل ماه جون در برزیل افتتاح می شود می گوید:

روماریو، هم در جریان برگزاری جام کنفدراسیونها و هم بعد از آن بارها دولت برزیل و سران فیفا را آماج حملات خود قرار داده و گفته: پولی که تا کنون صرف ساخت ورزشگاه‌های جام‌ جهانی در برزیل شده، معادل هزینه ساخت ٨ هزار مدرسه، خرید ٣۹ هزار دستگاه اتوبوس و ساخت ۲٨ ورزشگاه در سراسر برزیل است. من به عنوان روماریو برزیلی حرف می‌زنم نه بازیکن فوتبال و سیاستمدار. با پولی که صرف ساخت ورزشگاه مانی گارینشا در برازیلیا شد می‌توان ۱۵ هزار خانه برای خانواده‌های کم‌درآمد ساخت. برزیل دو برابر هزینه آلمان در جام جهانی ۲۰۰۶ و آفریقای جنوبی در سال ۲۰۱۰ هزینه کرده است. آیا این خوب است؟ می‌توان چنین هزینه‌هایی را توجیه کرد؟

او افزود: رییس کنونی کشور ما فیفا است. فیفا در دولت برزیل یک دولت دیگر راه انداخته است و در حال حکمرانی است. فیفا از برگزاری جام‌جهانی در برزیل ۴ میلیارد ریل (واحد پول برزیل) به جیب می‌زند؛ بدون آن‌ که حتی یک ریل هم مالیات بدهد. این یعنی فیفا سیرکی در برزیل به راه انداخته است و فقط پول به جیب می‌زند؛ بدون آن‌که سودی داشته باشد. فیفا و دیلما روسف می‌خواهند فقط پول به جیب بزنند؛ بدون آن‌ که سودی برای برزیل داشته باشند. آنها در پی فقیر کردن مردم هستند و به مردم برزیل احترام نمی‌گذارند.