گذرگاه اردیبهشت ماه١٣٩٣

اردیبهشت ۱۳۹۳


گذرگاه اردیبهشت – ماه دوم بهار، ماه رونق گلها

شماره ١۵٠ سال ١٣٩٣

در سیزدهمین سال انتشار
شماره
١۵٠ گذرگاه، حاصل همت این یاران است
********************************************
محمود کویر – محمود صفریان – عیدی نعمتی – دکتر بیژن باران – سحر علامه زاده – پریچهر – رامتین صلاحی – محمود روشن ضمیر – هوشنگ ابتهاج –
احمد محمود – نادر نادر پور – راضیه رستگاری- پرویز شاهپور – فاضل نظری – علی میرعطائی – توران رئیسی – مهتاب خرمشاهی – الهه مشتاق –
================================

شروه و شروه خوانی – محمود صفریان

اردیبهشت ۱۳۹۳

در این نوشتاراز کتاب

ترانه و ترانه سرائی در ایران –

نوشته ی محقق گرامی استاد محمد پناهی سمنانی
و کتاب

ترانه های فایز-

اثر ارزشمند عبدالمجید زنگوئی
بهره گرفته ام
با سپاس از هر دوی این بزرگواران
عمرشان دراز باد

شروه – شروه خوانی – فایز و دو بیتی هایش که شروه خوانی را رونق داده است
——————————————————————————-

برای معنی و توضیح ریشه کلمه شروه تعریف راحت و سر راست و متعارفی نیافتم
تعریف ها و برسی ها و توجیهات فراوانی برای مشخص کردن آن از سوی دانشمندان و محققین و تاریخدان ها
بیان شده است، که خواندن و توجه به آنها گره گشا نیست. توجه کنید:

شروه در مسیر خود از دالان های کلماتی چون
( سرفنگ )، ( شرفالنگ ) ، ( شرفک )، ( شرفانگ ) و بسیاری دیگرعبور کرده و بالا خره شده است ( شروه )
ولی از آنجائی که قصد تحقیق ریشه یابی کلمه را ندارم چرا که فقط می خواهم از آنچه اکنون ( شروه ) و ( شروه خوانی ) نامید می شود و در بین مردم بخصوص جنوب بیشتر، و در بسیاری نقاط دیگر ایران رواج دارد وخیلی هم پر طرفدار است، بگوئیم
و از فایز و دو بیتی هایش که بیشترین شعر های مورد استفاده شروه خوان هاست.
می گویم از دو بیتی های فایز بیشتر، چون دوبیتی سرایان دیگری هم هستند که مورد توجه شروه خوان ها قرار دارند. دو بیتی سرائی چون مفتون برد خونی. و تعدادی بیشتر.
علاوه بر دو بیتی سرایان دیار جنوب از دیگر دوبیتی سرایان نیز در شروه خوانی استفاده می شود.

حاصل بر داشت من برای تعریف راحت و مشخص ” شروه و شروه خوانی ” از این قرار است
” شروه ” و شروه خوانی که ” زایشگاهش جنوب ایران است و شعر مایه اش بیشتر دوبیتی های ” فایز دشتی ” است، نوعی آهنگ و نحوه ای از خواندن این دو بیتی هاست که با موسیقی ایرانی که ریشه در محرومیت های زندگی و نبودن فضای باز تنفس، و با انده و در خود فرو رفتن، دارد هم خوانی دارد.هر چند در موسیقی کلاسیک ما ضمن چهار مضراب هم هست و تکه های ترقصی هم دارد ولی شروه که دست مایه اش دوبیتی های فایز است که حتا یک دوبیتی شاد هم ندارد. موسیقی ترقصی وشادی نیست.

شروه، وقتی دلت گرفته و می خواهی با خودت خلوت کنی و نیاز به آهنگی مناسب آن حال داری ، بخصوص در جنوب، بهترین انتخاب، گوش دادن به صدای اثر گذار یک شروه خوان است. باور کنید به نوع خاصی حال را جا می آورد.

خواندن دو بیتی های فایز بی آهنگ و آواز شروه نیزخود یک نوع مرور احساس درونی است و کار ساز است

دگر شو شد که دل بی تاب گرده //// دو چشموم نا امید از خواب گرده
عجب باری است بر دوش تو فایز //// که بر کشتی نهی غرقاب گرده

به تعبیری دیگر:
شروه موسیقی حزن انگیز جنوب است که به راحتی عرفان را در آن حس می کنی و برای مدتی کوتاه از دیار خاکی جدا می شوی.
شروه را آوای درد خواننده، درد معرفت، درد عشق و درد غربت نیز نام داده اند. و نه تنها در خطه ی جنوب که در سایرنقاط دیگر کشور نیز طرفداران فراوان دارد

علاوه بر دوبیتی های فایز دوبیتی گویان دیگر نیز طرفداران خود را دارند. مفتون برد خانی یکی از آن هاست
که شروه خوان ها را جذب کرده است.

آگر آرام جان باشد تو باشی //// و گر روح و روان باشد تو باشی
وگر در دیده مفتون دشتی //// نگاری مهربان باشد تو باشی

شروه صدای آرام بخش روح خسته مردمان جنوب است. در جنوب شروه خوانی که سوز بیشتری در صدا داشته باشد و بخصوص از حرمان عشق بگوید برایشان دلنشین تر و پر طرفدار تر است.

به مجنون گفت روزی ساربانی
چرا بیهوده در صحرا روانی
اگر با لیلی ات باشد سر و کار
شده آن بی وفا با دیگری یار

ز هر خاکی گذر کردی، جستجو کن
بسی از خاک او بر دار و بو کن
از آن خاکی که بوی عشق بر خاست
یقین دار که مدفن لیلی همانجاست

با چند دوبیتی از فایز به صحبت هایم پایان می دهم

ره عشق است باید زآن حذر کرد

به اول گام باید ترک سر کرد

نه راه هرکس است این راه فایز!

خوشا آن شیر دل کو این سفر کرد

***

به دل گفتم مکن این قدر فریاد

که اندر خرمن صبر آتش افتاد

بسوزد هستی فایز سرا پا

گهی کان چشم شهلا آیدم یاد

***

بهار آمد زمین فیروزه گون شد

به عزم سیر دلدارم برون شد

به گل چیدن در آمد یار فایز

همه گلها ز خجلت سر نگون شد

***

مبر ای دل به زلف یار انگشت

بدین گیسو منه زینهار انگشت

بیندش ای دل فایز ، حذر کن

منه اندر دهان مار انگشت

***

سحردانی نسیمش از چه خشبوست؟

ز شبنم ریزه های آن گل روست

خروش بلبلان فایز به گلشن

همه از شوق گلبرگ رخ اوست

***

در اول مستم از پیمانه کردی

چو مرغم، آشنا با دانه کردی

گرفتی آنس با فایز ولیکن

به خون آشامیم پروا نکردی

رخ تو آتش و زلف تو دود است
مرا زین سرد مهری ها چه سود است
چو فایز در بیابان تشنه جان داد
چه حاصل در صفاهان زنده رود است

شراب شروه غوغا کرده امشب
به جانها شعله بر پا کرده امشب
شراب شروه با شیرینی نی
عجب مجلس محیا کرده امشب

کاریکالماتور – پرویز شاهپور

اردیبهشت ۱۳۹۳

*اگر حرف مُفت را می خریدند ، خیلی ها میلیاردر بودند.
* امروز همان راه حل های دیروز است.
* سکوت به جرم پوزخند به عدالت محاکمه شد.
* فقط آدم های پُر حرف , سکوت ذخیره می کنند.
* آنقدر در خودم فرو رفتم که سر از قوزک پایم در آوردم
* کبوتر آزادی از آسمان هفتم تقاضای پناهندگی کرد.
* رشته سخن را بدست گرفت و کلاهی نو برای مردم بافت.
* آگر ساقی چشمان تو باشد , یک استکان چای هم مستم می کند.
* بیشتر اوقات افکارم را با سکوت , سانسور می کنم.
* آجر فشاری هیچ نسبتی با گروه فشار ندارد
* برای روشن کردن منظورش ، همه چیز را به آتش کشید.
*  وضعش «توپ» بود ولی با یک «شوت» از میدان خارج شد.
* دست هایم تصمیم گرفتند که مرا نه دست به سینه کنند و نه دست به کمر.
* نقاش فقیر «درد» می کشید.
* خر نادان ، دوست خوب خر سوار است.
* در نبودنت ، خاطراتت خود نمایی می کند
* مخالفان آزادی افق را با لکه های سیاه کدر کردند.
* عشق زنی بود که سیگار نمی کشید و من ترکش کردم.
* عاشق با تلسکوپ و حسود با میکروسکوپ به دنیا نگاه می کند.
* بی توجهی شهرداری به دست اندازها یعنی دست انداختن مردم.
* در روزهای بارانی اعداد در زیر رادیکال پنهان می شوند.
*  قشنگ ترین و زیباترین ساعت دنیا، ساعتی بود که دیدمت.
*  وقتی گفتم حرف دلت را بزن، گفت گرسنه ام.
* با هجوم کلمات نفس قلم به شماره افتاد.
* خیلی ها تنها پشت گرمی‌شان آفتاب داغ است.
*  بازداشتگاه عکس ها آلبوم است.
* بی دست و پاترین موجود مار است ولی همه از آن می ترسند.
* شیرین ترین ماه , ماه عسل است.
* خیلی از موش ها حتی به گربه ها هم محل سگ نمی گذارند.
* خُر و پُف , همان پُر حرفی کردن در خواب است.
* برای گوش های سنگینش , نیاز به یک باربر داشت.
* کرم شب تاب , چراغ قوه حیوانات است..

کس چو حافظ نگشاد از سر اندیشه نقاب / تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند – علی میر عطائی

اردیبهشت ۱۳۹۳

نگاهی از زاویه ای دیگر به دیوان حافظ، دیوانی که در خانه ی هر ایرانی، درهر جای دنیا وجود دارد. و گاه چندین نوع آن: حافط خانلری – حافط شاملو – حافط قزوینی، دکترغنی.
و….
به واقع راز این همه نزدیکی مردم به این رنده شوریده، این عاشق عصیانگر، به این مداح می و معشوق، و به این قلندر یگانه که گستاخانه پرده ریا را می درد ، در چیست؟
در همین صفات است؟ در فال “حافظ ” است؟ که گاه در راز گشائی و باز گوئی خواسته آنکه توسل و توکل و تفعل کرده است، اعجاز می کند. در اشعاری است که بر روح غلبه می کند، قلب را در اختیار می گیرد، احساس را به پریشانی می کشاند، و فریادی می شود از اعماق نا شناخته های درون آدمی؟ و یا در رمز و رازی نا گشوده ای است که همه
جستجو گرانه در اشعارش به دنبال آن می گردند؟
و یا بر پایه ” زمان ” و اوضاع حاکم در آن” زمان” می شود فریاد مردم در بند.
و در این زمان در نمایاندن چهره باطنی زاهدان سیه دل ِ تاریک اندیش بانی کشش و ارادت دمردم به خود می شود.
بهر حال آنچه مسلم است، این است که در یک بیان ساده ” حافظ ” به زعم هر کس، همان است که می خواهد.
رمز بزرگی او در شهامت دلیرانه اوست در شکستن سکوت و با لا زدن یا بهتر ” دریدن ” پرده تاریکی و ظلمت عهد وحشت و تروری است که در آن می زیسته است. اشعار
ماندگار او دلیل قاطعی ایست بر شهامت او، که بی ترس از داروغه و گزمه های زمان چون سیل جریان داشته است. چیزی که در این زمان در نزد ما روشنفکران ذره ای:
” می یافت نشود گشته ایم ما ”
در این زمان که کتاب ها را وزارت ارشاد!! آنقدر بالا و پائین، کم و زیاد ، بر دار و بگذارمی کند. و ادبیاتی بی بوسه، بی عشق، و بی می را رواج داده است، و حتا تاب بودن کلمه ” بشکن ” را در کتاب ها ندارد، بیشتر به اهمیت شهامت حافظ و جبن خود پی می بریم. دیوان حافظ پر است از این گستاخی!! ها:
” در میخانه ببستند خدایا مپسند
که در خانه ی تزویر و ریا بگشایند “

” واعظان کاین جلوه بر محراب و منبر می کنند
چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند “

” ره پنهانی میخانه نداند همه کس
جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر”

” شربتی از لب لعل ش نچشیدیم و برفت
روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت “

” ما ” کجائیم در مبارز با فشار و تباهی ” حافظ ” کجا!

عطار و هفت شهرش – محمود صفریان

اردیبهشت ۱۳۹۳

به سراغ هفت شهر یا هفت وادی فریدالدین عطار نیشابوری
می رویم که در مورد آن می گوید:
بدون عبور از آن ها گام در طریقت خلوص نتوان گذاشت
——————————————————————

” هفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنور اندر خم یک کوچه ایم “

” عطار ” عبوراز مراحل مختلف تذکیه و رسیدن به خلوص را هفت ” وادی  یا هفت شهر” می داند.

او را عقیده بر این است که، برای پاک باختگی، و حلول در عمق عرفان و رهائی از تعلقات، هفت وادی را باید وادی به وادی بگذری و در هر مرحله اشراف کامل راتحصیل کنی. و برای وصول به حقیقت بایستی با گام نهی در هر وادی از طریق کشف و شهود و اشراق، توشه معنوی لازم را بی اندوزی.

وچنین است وادی های هفتگانه:

طلب – عشق – معرفت – استغنا – توحید – حیرت – فقر –

ابتدای راه وادی ” طلب ” است

چون فرو آئی به وادی طلب
پیشت آید هر زمانی صد تَعَب
صد بلا در هر نفس اینجا بود
طوطی گردون، مگس اینجا بود

و چنانچه بتوانی سالک مصمم این وادی باشی و آن را با همه ” تَعَب “، به پیمائی، وارد وادی ” عشق ” می شوی:

بعد از این وادی عشق آید پدید
غرق آتش شد کسی کانجا رسید
کس در این وادی بجز آتش مباد
وانک آتش نیست عیشش خوش مباد
عاشق آن باشد که چون آتش بود
گرم رو، سوزنده و، سر کش بود

وانگاه که چون پروانه سوختی، و توانستی که تبدیل به شور و شوق و آتش شوی، می توانی گام به وادی سوم، به وادی ” معرفت ” بگذاری.

بعد از آن، بی فایدت پیش نظر
معرفت را وادی بی پا و سر
هیچ کس نبود که در این جایگاه
مختلف گردد، ز بسیاری راه

و اینک در آستانه وادی” استغنا ” قرار گرفته ایم:

بعد از آن وادی استغنا بود
کی در و دعوی و کی معنا بود
می جهد از بی نیازی صر صری
می زند بر هم به یکد م کشوری

در اینجاست که به یگانگی می رسی و می توانی رهروی وادی ” توحید ” بشوی

بعد از آن وادی توحید آیدت
منزل تجرید و تفرید آیدت
روی ها چون زین بیابان برکنند
جمله را از یک گریبان بر کنند

با گام گذاری به وادی ششم که ” حیرت ” است، در حقیقت به وادی آزمایش وارد می شوی.
” حیرت ” مر حله ایست بسیار صعب و سهمگین، و آن را تحمل کردن دو صد من استخوان می خواهد.

بعد از آن وادی حیرت آیدت
کار دایم درد و حسرت آیدت
هر نفس اینجا چو تیغی با شدت
هر دمی اینجا دریغی باشدت

و آنگاه که به اوج رهائی، خلوص و اوج بی تعلقی برسی و بتوانی وادی حیرت را از سر بگذرانی به وادی آخر، به وادی هفتم ، به مرحله ی ” فقر و فنا ” می رسی. در این وادی، از جهان مادی جدا می شوی، و همچون یک اثیر در نسیم بیهوشی غرق می گردی….

بعد از این وادی فقر است و فنا
کی بود اینجا سخن گفتن روا
عین این وادی فراموشی بود
گنگی، و کری، و بیهوشی بود

عرفان ایرانی – دکتر بیژن باران

اردیبهشت ۱۳۹۳

رنج انسان هنرمند- رنجی است که در جستجوی حقیقت گام بر می دارد. نیما یوشیج
ﺩﻧﻴﺎ ﭘﺮ اﺳﺖ اﺯ اﻧﺴﺎﻥﻫﺎﻱ ﺧﻮﺏ. اﮔﺮ ﻧﺘﻮاﺳﺘﻲ اﻧﺴﺎﻥ ﺧﻮﺏ ﭘﻴﺪا ﻛﻨﻲ ﺗﻮ ﺧﻮﺩ ﻳﻚ اﻧﺴﺎﻥ ﺧﻮﺏ ﺑﺎﺵ. ؟

تعامل با مخالفان سیاسی را می توان در تاریخ عرفان و ادبیات تغزلی ۱۰۰۰ساله فارسی و در برخی مشاهیر سیاسی و ادبی قرن ۲۰م بررسی کرد. تعامل فرد با جامعه نیاز به عشق، پیمان، وجدان، فرهنگ دارد. در خاور میانه، مهد تمدن، این مقولات را می توان پی گرفته؛ سپس در قرن ۲۰م تبلور مدرن آنها را بررسی کرد. در استبداد شرقی رایج سوار بر لایه حاکمیت در خاور میانه گاهی در خانخانی ها عرفان یکی از شیرهای اطمینان حاکمیت برای کنترل احساسات فردی و تفاسیر ایده آلیستی روشنفکری است. شمس تبریزی در ۷سده پیش شرایط سخت و خشونت شرقی برای عارف را با زندان تداعی کرد:
ما
آنیم که زندان را بر خود بوستان گردانیم
چون زندان ما بوستان گردد؛
بنگر که بوستان ما
خود چه باشد!

گاهی عارف زندان و اعدام می شود؛ نمونه حلاج، سهروردی، درویشان گنابادی کنونی. عرفان با عشق، مهر، پیمان، عبرت، عدم خشونت پیوند دارد. آن را در محافل غیرعلنی صوفیان، ادبیات فارسی، رفتار درویشی می توان پی گرفت. فرهیختگانی پیدا می شدند که پس از یادگیری الهیات، علوم، ادبیات به مقام های دیوانی با ذات انطباقی می رسیدند. آنها حرفه هایی را اختیار می کردند تا حرص مال و غریزه مقام اشان ارضاء شده؛ یا در تعدیل خشونت و رواج آبادانی بکوشند.

گاهی عارفان در خدمت امور مذهبی و درباری؛ گاهی هم مستقل به بیان ایده های خود می پرداختند. محافل نیمه مخفی تشکیل داده؛ مریدانی یافته؛ آثاری کتابت می کردند. آنها عناصر ناراضی از حاکمیت را بدور خود جمع می کردند. در سفرهایشان یک تشکیلات سراسری پدید می آوردند. شاید تجار و زمینداران باسواد آنها را ترغیب می کردند که ایده هایشان را مکتوب کرده؛ ناسخان را پول داده تا این کتب را تکثیر کنند.

در قرون وسطا انسانها به ۴ مزاج صفراوی مستعد ادبیات، بلغمی مستعد علوم، دموی مستعد هنر، سوداوی مستعد تخیل گروهبندی می شدند. روشن است که قلیلی از مزاجهای صفراوی و سوداوی به عرفان روی می آوردند؛ تخیلات شورانگیز جوانی شان بوسیله پیران تعدیل می شدند. عرفان با ایجاد مرتبت، شکیبایی را به اعضای طریقت تزریق میکند. رویه دیگر عدم تعدیل، ظهور حشیشیون/ اسسینهای قلعه الموت و فداییان اسلام سده ۲۰م است که ترور دولتمردان مخالف را هدف اجتماعی قرار می دادند.

اکنون هم در نبود عرفان شرقی، نوع القاعده وهابی/ طالبانی تا مرگ انتحاری خود و دیگران جلو می رود. پس مدارای دولتمردان با عرفان قابل فهم است؛ زیرا هم کنجکاوی، هم دوراندیشی شکیبایی را طلب می کرد. نیز زهد penitent ، ترک دنیا، ریاضت هم بین آنها رایج بوده. در موسویت/ یهودیت، مسیحیت/ نصرانی، هندویسم/ بودیسم هم ظرف ۲ هزار سال گذشته قطبهای متعدد، با فکرهای کتره ای فردی و استعداد ادبی پدید آمدند.

در خاور میانه بین ۷ حرفه فیلسوف، عالم، حکیم، صوفی، عارف، درویش، قلندر فرق کتابی زیاد نیست. قطبهای این ۷ حرفه گاهی تضادهایی با هرم قدرت سیاسی /مذهبی داشته، در این راه جان خود را از دست می دهند. نمونه: حلاج و سهروردی. درکل این ۷ حرفه بمال دنیا اهمیت نداده، به سیر و سیاحت پرداخته، به ذکر و دعا خوانی مشغول اند. آنها عشق و دانش الهی را با مطالعه، مکاشفه، اشراق، تخیل، تقریر، کتابت، سخنرانی، جمعآوری اعانه می آمیزند.

صوفی و عارف در محافل خودی در شهرهای یک منطقه مریدانی داشته، به مطالعه و ذکر می پردازند. برخی از این حلقه های عرفانی تا امروز هم دورهم نشینی، س-ج بین مریدان و مراد، چله نشینی، مناسک آیینی ویژه را اجرا می کنند. درویش و قلندر به ظاهر خود اهمیت نداده، شغلی نداشته، با کشکول و تبرزین بین مردم، پیاده گز کرده، با خواندن اوراد لقمه ای قوت دریافت می کنند.

عارف از واژه یونانی Gnostic بمعنی معرفت آمده. عارف دارای اسرار الوهی esoteric در باره جهان ربانی، بینهایت، ناآفریده است؛ نه جهان محدود، طبیعی، مادی. خیام بطعنه به عارف گفت: “اسرار” جهان را نه تو دانی و نه من. این دانش از طریق اشراق و مکاشفه فردی بدست می آید تا تجربه و استدلال جهانشمول. اشراق و مکاشفه با عالم رویا و هپروت، جذبه و مراقبه، فکرهای کتره ای در مغز رابطه دارند.

توجه شود این نوع دانش فردی انباشت پذیر نبوده؛ در مجموع تنها از چند دهه زندگی یک عارف در کتب و موعظه های او در اذهان و حافظه مریدان جمع می شود. نوع کمینه این مراقبه فردی در جوکیان و مرتاضان است که پس از مرگ آنها این تجربه فردی پایان می یابد. حافظ به اشعار شاه نعمت الله ولی ۷۳۲-۸۳۲ ه.ق. نظر داشته: آنانکه خاک را به‌نظر کیمیا کنند./ آیا بود که گوشه چشمی بما کنند؟

عامل عمده تعامل پیمان بخاطر تجارت است که در تاریخ و اساطیر تبیین شده. از ۳ هزار سال پیش در تجارت بویژه معاملات پایاپای و نسیه پیمان نقش عمده دارد. میترا از اسطوره های ایرانی است که نماد خورشید، عشق، پیمان در مقابل تاریکی، نفرت، دغلکاری است. این کیش پیش از دین زرتشتی، با مادهای آریایی مهاجر در آذربایجان و قفقاز در هزاره اول ق.م. ظهور کرد. شرایط نوین جغرافیایی و همسایگان، تغییراتی برای مهر چون تداعی پیمان بخاطر تجارت را در این کیش پدید آوردند. مهر خدای بینا و شنوا بر ارابه خورشید- مظهر پیمان، دوستی، تجارت با اقوام همسایه شد. این اقوام ساکن کوههای قفقاز، آناتولی ترکیه، شهرهای سامی در عراق و خوزستان، ساکنان جبال زاگروس مانند کاشی، لر، کرد بودند.

کاشیها همسایه غربی ایلامیهای جلگه خوزستان سواحل رود کارون، در ۱۵۷۰ ق.م. بابل را فتح کرده؛ به مصر حمله کرده؛ باورهای خود مانند اهورا با ۲بال گشاده، چشم خورشید، وزنه ترازو، مُهر را به آنجا بردند. در بین النهرین اقوام آشور و بابل اسب نداشتند. از ۳-۴ هزار سال پیش، آریاییهای مادی، پارسی، پارتی از جلگه های شمال دریای خزر اسب و باورهای دینی خود را به جنوب و غرب آوردند. لذا میترا ارابه و اسب داشته.

مهر پرستی از ترکیه به روم اشاعه یافت. از قرن ۱ ق.م. تا ۴ م با ۶۰۰ مهرابه مکان مناسک دین رایج امپراتوری روم بود. مهرابه ها از آسیا تا اروپا و آفریقا در غار بنا می شدند. برخی مناسک آیین مهر در دین مسیح بویژه کاتولیک بازسازی شدند. زاد روز مهر در ۲۵ دسامبر نزد رومیان بود که بعد به مسیح نسبت داده شد.

در هر مهرابه، صحنه روبروی حضار، حجاری میترا پیروز در کشتن ورزو می باشد. در این صحنه نمادهای زیر وجود دارند: سگ، مار، خون برای آّبیاری حاصلخیزی زمین، کژدم، بیضه گاو، کلاغ، سکو، خوشه گندم، ۲ قلو. ۲قلو جوان بنامهای زیر ند: کاتس با مشعل سر به بالا/ برای شب– چون نور نیاز است؛ کاتوپاتس با مشعل سر به پایین/ برای روز- چون روز آفتاب روشنی می دهد. در این حجاری ۱۲ بروج عیلامی، ماه بدر دیده می شوند. برخی نمادها با کهکشانهای همنام در آسمان متناظرند: سگ/ کلب، مار/ هایدرا، کژدم، گاو، ۲قلوی جمینای.

کیش مهر کتاب مقدس و آثار کتبی نداشت. در این کیش ۷ مرتبت متناظر با سیارات شمسی از دون تا فوق کلاغ، عروس، سرباز، شیر، پارسی، خورشید sol، پدر بود. واژه های مغ، مجوس، ماژیک/ مجیک در غرب از بقایای این کیش اند. روند عضوگیری مردانه دارای ۷خوان آزمون سرما، گرما، سختی، پاکی، نماز ۳گانه روزانه بود. اصول مهرپرستی بقرار زیرند: ۱- گاوکشی- آب، شکار، مهر با گاری به آسمان عروج می کند. شاید تبخیر رود و نزول باران بن این نماد باشند. ۲- میترا و خورشید با هم دست داده، اعضای گاو را بر سفره میهمانی می خورند. ۳- تندیس انسان شیر سر یا اهریمن ایستاده مارپیچ، زروان/ کرونوس خدای زمان و فصول می باشد.

زروان خدای زمان-فضا، سرنوشت در قرن ۴ق.م./ نیمه عهد هخامنشیان در جنوب غربی لرستان/ شمال خوزستان نضج گرفت. این کیش هم مانند مهر پرستی کتاب مقدس نداشته؛ لذا بجز اشارات پراکنده در کتب دیگران با تاخیر زیاد چیزی بجا نمانده. اصل ۳م مهرپرستی یعنی انسان شیر سر، با تن مارپیچ- نماد بسآمد شبانه روز، فصول، سال- در مفرغ لرستان از هزاره ۱ ق.م. با کیش زروان قرابت دارد. ولی در نبود متون میترایی، این قرابت با آثار مفرغ مربوط به دهنه اسب هم کمکی به درک اصول کیش زروان نمی کند.

نکته مهم: ادیان گذشته مانند حال هرکدام نحله هایی در جغرافیا و دوره مشخص داشته اند. لذا مشترکات ادیان زرتشتی، اهورایی، بودایی، مهرپرستی، مغان، مندایی/ صائبی، کیش زروان، مانی با مسیحیت را می توان دید – بویژه در ساتراپهای مرزی ۲ فرهنگ مجاور هم. تجار مداراگر هوشمند ناقل افکار، اعتقادات، رسومات از فرهنگ مبداء به فرهنگ مقصد بوده و هستند.

در خانه های تجار و دوستان محلی مقصد با میهمانیهای نخبگان شهر جوانان با تخیل و خلاقیت قوی، گفتار تاجر سر زمین دور را بخاطر سپرده؛ تغییرات در باورشان گاهی پدید می آید. تاجر در مراجعت برخی باورهای فرهنگ مقصد را به زادگاه خود آورده؛ در میهمانی آنها را با نخبگان دینی و عرفی حاضر در میان می گذارد.

پس از نیازهای اولیه انسان مانند غذا، گرمی، مسکن، ایمنی، خواب- بنیان اجتماع بر اساس عواطف بوِیژه عشق سازنده است. عشق اشکال فراوان دارد: بین زوج، بین ولی و فرزند، بین اعضای جامعه، به زادگاه، به شوق، هنر، ورزش، حق، ادبیات، شعر، اولیا، میهن، عقیده، مراد، قطب، ثروت، منزلت، قدرت، معرفت. عشق با مهر و پیمان رابطه داشته؛ ریشه لغوی و اجتماعی این ۳ واژه بررسی می شود. واژه ی عشق در شعر، ادبیات، عرفان ایرانی جایگاهی بلند دارد. این واژه عربی نبوده؛ ریشه ی هند و اروپایی از هزاره ۲ق.م. داشته؛ شجره آن به قرار زیر است.

هر پدیده از تک یاخته تا ستاره از مراحل متمایز چرخه حیات گهواره تا گور یعنی زایش- بلوغ- میرش می گذرد. این مراحل نامساوی در طول زمان، عمدتا تولد، اوج، مرگ پدیده اند. عشق بین ۲ انسان هم چرخه عمر خود را دارد. در یک بازه زمانی از آغاز آشنایی ۲ مغز به اوج مقاربت تنانه رسیده؛ سپس با جدایی یا مرگ به پایان می رسد.

عارف با عشق در جستجوی عشق می باشد. عشق بمعنی تعامل ۲ طرف در ساختن چیزی باهم است. گاهی طرف می تواند تخیلی باشد. در اینجا عشق شامل پندار، گفتار، کردار هر ۲ طرف در جهتی مشترک است. البته با جدایی از هم، بازآوری خاطرات یا حتی گفتار در باره طرف، می توان عشق را مانا انگاشت. گاهی عشق ۲-سویه بخاطر اولیای طرفین یا رقیب قدرتمند به تراژدی منجر می شود. رمئو و ژولیت شکسپیر، شیرین و فرهاد نظامی نمونه های عالی این گونه رابطه تحت فشار محیط نامساعد اند.

عشق طیف عاطفی مهمی در زندگی فرد در جامعه است. عشق جنسی بین ۲ طرف، نوع خاص عشق برای تداوم جامعه است که با میراث قطور ادبیات حافظه جوانان را برای یافتن ایده آلها پر می کند. عاطفه مقابل عشق نفرت است. در جذبه جنسی و درونی، عشق باعث رفتار بیرونی برای زوج یابی می شود. لذا صِرفِ فکر کردن به کسی معنی عشق تعاملی نمی دهد. فکر مفرط به عشق، گاهی منجر به اعتیاد جنسی، دنبال کردن معشوق، ویرش فکری obsession ، عقده روحی می شود.

در سیاست عشق به آرمان خود گاهی با نفرت به دیگری شکل می گیرد. علل نفرت می تواند تعصب، طمع، بیدانشی، تنگ نظری، قلدری، تقاص، تکبر باشد. روشن است که چنگیز از مقاومت نیشابور نفرت یافته؛ مردم و جانوران را سر برید؛ شهر را با آب رودخانه نابود کرد.

در رابطه با همکنشی با محیط و بیان فکرهای کتره ای حافظه- اراده پندار، گفتار، رفتار فرد را کنترل می کند. عواطف شامل احساسها در فکر و محرکه ها در رفتار اند. محرکه های ۶ گانه جهانشمول انسان مدرن ترس، خشم، شگفتی، اشمئزاز، غم، شادی نام دارند که در سر و تن فرد واکنش عضلانی پدید می آورند. احساسها بستگی به محیط و شخصیت فردی دارند؛ مانند غریبی، حسادت، تنهایی، سرخوشی، دهها احساس دیگر. تقاص، انتقام، کینه، غضب، خشم، غیض در جامعه پیشامدرن مدارات مغزی را تعیین کرده اند؛ در جامعه مدرن قانون جایگزین این عواطف شده.

احساس ۲ گونه است: مثبت مانند عشق، گرمی، تگری، رنگهای دلپذیر، خنکی، سکسی، جذاب، خوشبو، خوشمزه، شیرین، نسیم، لبخند، مسئولیت، امید، راحتی، امنیت، احترام، آرامی، سرخوشی، شنگی، آرامش، دوستی، نوازش. احساس های منفی هم زیادند؛ مانند رشگ، حسرت، حسادت، آز، حرص. عواطف ناشی از ترشحات هورمونها در غدد متعدد می باشند. وجود وجدان، انسانیت، خرد، منطق، دورنگری هم در معادله خواسته و کردار انسان قرار دارند.

عشق. محمد حیدری ملایری درباره ی ریشه ی فارسی واژه ی عشق نوشت: عشق زیباترین واژه ی زبان فارسی است. تا چندی پیش همه آن را عربی می دانسته اند. عشق کلمه فارسی از کلمه ای هندو اروپایی با تلفظی شبیه ایس aisمشتق شده. هم ریشه با واژه نوردیک اِسک با زیر الف، انگلیسی اَسک با زبر الف به معنی خواستن، تمنا، اعلام پیوند زناشویی می باشد.

واژه اوستایی عشق از -iška به معنی خواست، خواهش، میل بوده؛ ریشه در فعل اوستایی ایش بمعنی خواستن، میل داشتن، آرزو/ جستجو کردن دارد. این فعل کوتاه شده از ریشه‌ی هند و اروپایی -ais به معنی خواستن، میل داشتن، جُستن می‌آید. دارای مشتقات زیر است: -aēša خواست، جستجو. išaiti می‌خواهد، آرزو می‌کند. -išta خواسته، محبوب. -išti آرزو، مقصود.

واژه‌ی iška سپس išk در فارسی میانه به عربی از ۲ راه رسید: ۱- واژه عشق در عهد ساسانی بر بخش جنوبی شبه جزیره عربستان تسلط داشت؛ به حیره، بحرین، عمان، یمن، حتا حجاز وارد شد. آذرتاش آذرنوش، راه‌های نفوذ فارسی در فرهنگ و زبان تازی، چاپ دانشگاه تهران، ۱۳۵۴. ۲-عشق در آغاز‌ دوران اسلامی به عربی وارد شد. لغت‌نویسان و نویسندگان آن دوره از خاستگاه ایرانی این واژه آگاهی نداشتند.

آنها مفهوم “خواستن و جستجو کردن” را با عربی عَشَق، به معنی چسبیدن، در‌آمیختند. در عرفان ایرانی مفهوم عشق با جستجو، گشتن پیوند ‌دارد. در ۷ مرتبه عرفان منطق‌الطیر عطار جستجوی مرغان در طلب سیمرغ آمده. مولوی نیز عشق را با ریشه‌ی فارسی خواستن، جُستن در این بیت بکار می برد: هفت شهر عشق را عطار گشت / ما هنوز اندر خم یک کوچه‌ایم. در عرفان ۷ وادی سلوک بقرار زیر اند: طلب، عشق، معرفت، استغنا، توحید، حیرت، فنا. http://aryaadib.blogfa.com/post-197.aspx

مهر. میترا در ریگ ودا، اوستا و پارسی میثر، در پهلوی میتر، در فارسی مهر می‌باشد. میثره در سانسکریت به معنی دوستی، پروردگار، روشنایی، فروغ، پیوستن، واسطه، میانجی میان آفریدگار و آفریدگان است. ایزد مهر در اصل بجز ایزد خورشید بوده؛ اما بعدها آندو را یکی دانستند. یونانیها مهر را میترس نامیده؛ ذکر کردند: ایرانیان خورشید را بنام میترس می‌ستایند. پس در قرن ۱ ق.م. مهر و خورشید مترادف بودند. ایزد مهر نگهبان ماه ۷م سال، روز ۱۶م ماه است.

میترا در اوستا به معنای پیمان، معاهده، پیوند، بستگی، کنترات، pact، تعهد بکار رفته؛ فرشته روشنایی، پاسبان راستی، پیمان است. مهر ایزد هماره بیدار و نیرومند است؛ برای یاری کردن راستگویان و بر انداختن دروغگویان و پیمان شکنان در تکاپوست. مهر از برای محافظت عهد، پیمان، میثاق مردم گماشته شده است. پس فرشته فروغ و روشنایی نیز هست که هیچ چیز از او پوشیده نمی‌ماند. گاتها-اشتودگات، یسنا ۴۵ بند ۵٫

در اعتقادات آریایی گذار از مناسبات محسوس قبیلگی به انتزاعات ماورای حواس و سپس به انسانوارگی شاعرانه می باشد. مهر هزار گوش و ده هزار چشم برای نگهبانی دارد. مقر مهر در بالای کوه هرا/ البرز محاط بر سرزمین آریایی است، جایی که نه روز، نه شب، نه گرم، نه سرد، نه بیمار، نه کثیف است. این مقر بخشی از کره زمین بوده؛ پس مهر در همه جا ناظر است؛ با شنیدن آوای دغلشدگان آگاه گشته به یاری آنان می ‌شتابد.

پیمان. با تلفظ پ َ / پ ِ از پهلوی پَتْمان، اوستائی پَتی مان َ بمعنی پیمودن، اندازه گرفتن آمده؛ مترادف عهد، معاهده، حلف، میثاق، شرط، قول و قرار، سوگند، ذمه، عقد، وثاق، سر موضع ایستادن، موثق، الزام، زینهار، ایلاف، بند، فیمان، رِباب، رِبابه، ودیع، وصر است. پیمان در اصل قرار گذاشتن، عهد بستن بر امری است. در عرف عبارت دست دادن ۲نفر برای پذیرش انعقاد امری است. فردوسی گوید:
ترا رفت باید بفرمان من. /نباید گذشتن ز پیمان من .
بپیوستگی بر گوا ساختند./ چو زین شرط و پیمان بپرداختند.
زمین هفت کشور بفرمان تست./دد و دام و مردم بپیمان تست .
به نیمه شبها دارم با یارم پیمانها. دکتر رقابی
حافظ گوید: اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش. /حریف حجره و گرمابه و گلستان باش. با مترادفات امروزی: گرمابه= سونا، حجره = پاتوق، حریف=همراه، گلستان=گردش.

منابع. ‏
http://asre-nou.net/php/view_print_version.php?objnr=30091 بیژن باران، عرفان در شعر سهراب سپهری.

داستان کوتاه – محمود صفریان

اردیبهشت ۱۳۹۳

تقدیم به دوستان جوانم که
امید های تداوم ادبیات داستانی
ما هستند.

—————————–

داستان کوتاه نمی تواند یک سر هم بندی جملاتی با واژه هائی معمولی و پیش پا افتاده و گاه بی باری از ارزش باشد.

داستان کوتاه، آنگاه که بریده ای از زندگی است، و آنگاه که گرمای عشق و هیجان بودن را دارد، داستان کوتاه است.

داستان کوتاه نمی تواند فقط زائیده خیال باشد و برپایه تصورشکل بگیرد. باید هم از درد ها و درماندگی ها بگوید و هم توجه به کرامت و سترگی انسان و تلاش سازنده اش داشته باشد. و چنین بر داشتی نمی تواند فقط بر پایه تخیل باشد.

دلنشینی این پدیده ادبی که یکی از پر طرفدار ترین نوع نگارش است موقعی است که مایه ای از واقعیت داشته باشد.
مگر می شود از عشق گفت بی گذری از آن؟ و بازیگران آن با هم گرم گفتگو شوند فقط به زعم تصور نویسنده؟ این که خیلی خشت بر آب زدن است.

داستان کوتاه، باید رمان بالا بلندی باشد که کوتاه شده است، با پرهیز از زیاده گوئی اکثر رمان ها.
و بتواند خواننده را جلب و جذب کند و بر احساس و توجه او تاثیر عبور شهابی در شب تار را داشته باشد.
باید در جام جان نویسنده حضوری ملموس داشته باشد، و آنگاه که فرصت بروز می یابد بیاید روی صحنه ی ذهن خوانندگان، و آنها را به تفکر وا دارد، و با احساس آنها بیا میزد و پرده ای از روزمرگی را بنمایاند.
و نبایستی منولوگی خسته کننده باشد، چون زیبائی هر داستان در دیالوگ های کوتاه، شیرین و اثر گذار آن است.

داستان کوتاه باید در مکان و مقامی باشد که ارزش نگاه و نقد منتقدین را داشته باشد، و از پیچ و تاب های گنگ و نامفهوم و کار برد جملاتی بی سر و ته و هذیانی پسامدرن های من درآوردی به دور باشد، چرا که اولین تاثیر نا مطلوب چنین داستانی متوجه خودش می شود و نوشته بی خواننده کافی، چون درختی بی بار و حتا بی برگ است.

داستان کوتاه یک اثر هنری است با همه ی ظرافت هائی که برای خلق یک اثر ارزشمند لازم است. چنین که باشد، خواننده ” که هدف اساسی هر نویسنده باید باشد ” با خواندن آن در باره اش می اندیشد و مزمزه دوباره ای از آن در ذهنش خواهد داشت.

رعایت علامات ” نقطه گذاری، کار برد ویرگول، و گیومه، توجه به فاصله ها و…. ” نه تنها لازم است که تاثیری بنیانی در راحت خواندم اثر دارد، که متاسفانه بسیاری از نویسندگان به آن بی توجه اند.
با توجه به اینکه هر نویسنده ای، قبل از هرکس دیگر برای مردمان خودش می نویسد، لذا بایستی آشنائی کامل با حال و هوای آنها داشته باشد، و چنان ننویسد که خواننده با شروع، از ادامه خود داری کند. با توجه به این مهم داستان کوتاه می شود از دل بر آمده ای که بر دل می نشیند.
الگو بر داری از نویسندگان خارجی که دور از ذهن و خواست مردم خودی است داستان کوتاه را منتزع می کند و از فهم و درک و بخصوص از گرما و پذیرش می اندازد.
نامگذاری از جایگاه خاصی بر خورداراست…..و داستانی که با شروع به دل ننشیند، شوق ادامه را کم می کند. یک نام سنجیده و گیرا و گاه با ایهام اولین تکان شوق را در خواننده باعث می شود.

همه آنچه که گفته شد باید چون ترکیبات لازم، در جام ذوق و احساس و قدرت نگارش نویسنده،
خوب هم بند شود و در تار و پود و احساس خالق اثر رسوخ داشته باشد تا زایشی خجسته به همراه بیاورد.

هوشدار مجمع بین المللی تعغییرات اقلیمی

اردیبهشت ۱۳۹۳

مجمع بین‌المللی تغییرات اقلیمی (IPCC)

این مجمع که اعضای آن را هزاران دانشمند داوطلب تشکیل می دهند،
در سال ۱۹۸۸ از مشارکت برنامه محیط زیست سازمان ملل متحد
و سازمان جهانی هواشناسی تشکیل شد تا اطلاعات فنی و اجتماعی-اقتصادی
در مورد گرم شدن کره زمین را گردآوری کند.
این سازمان کوچک که مقر آن در ژنو است دوازده کارمند دارد
و ۱۹۵ کشور دنیا در آن مشارکت دارند.

آخرین گزارش این سازمان  چنین می گوید ( یا چنین هوشدار می دهد )

کارشناسان آب و هوای سازمان ملل در تازه‌ترین گزارش خود هشدار داده‌اند تغییرات شدید آب و هوا بشر را از نظر تامین غذا، بهداشت، زیر آب رفتن خشکی‌ها و امنیت تهدید می‌کند.

بنا بر این گزارش آثار فعالیت‌های بشر و گرم شدن هوای کره زمین فشار بیش از حدی را بر سیستم‌های طبیعی وارد کرده که زندگی بشر را بشدت تحت تاثیر قرار خواهد داد.

پرمافراست (زمین یخ‌زده)

پرمافراست به خاک یا سنگی گفته می‌شود که بیش از دو سال در حالت انجماد مانده باشد. این زمین‌ها بیشتر در نواحی سردسیر مثل سیبری، آلاسکا، گرین‌لند و شمال کانادا وجود دارند. دانشمندان می‌گویند اگر آب و هوای کره زمین بیش از یک و نیم درجه گرم شود این زمین‌ها از حالت انجماد خارج می‌شوند.

از دهه هفتاد میلادی با گرم شدن هوای کره زمین وسعت و عمق یخ کمتر شده است. این باعث می‌شود ویروس‌ها و میکروب‌های باستانی که در این زمین‌ها نهفته بوده‌اند فرصت فعالیت و گسترش کنند.

این گزارش دومین گزارش از رشته گزارش‌هایی است که قرار است “مجمع بین‌المللی تغییرات اقلیمی” (IPCC) در سال جاری میلادی منتشر کند.

به گفته راجندرا پاچوری رییس این کمیته “هیچکس در این سیاره از این تغییرات در امان نخواهد بود.”

در این گزارش آمده “ابعاد فزاینده گرم شدن [آب و هوای کره زمین] احتمال تغییرات شدید، فراگیر و غیر قابل برگشت اقلیمی را افزایش داده است.”

گزارش همچنین تاکید می‌کند که سیستم‌های طبیعی و انسانی در تمام قاره‌ها و اقیانوس‌ها در دهه‌های اخیر تحت تاثیر تغییرات اقلیمی مختلف قرار گرفته‌اند، از ذوب شدن یخچالها گرفته تا گرم شدن پرمافراست (زمین‌های یخ‌زده).

دکتر سلیم‌الحق یکی از نویسندگان اصلی این گزارش می‌گوید: “پیش از این فقط فکر می‌کردیم که می‌دانیم چه اتفاقی دارد می افتد، اما حالا برای این که تغییرات واقعا دارند اتفاق می‌افتند شواهد بی اندازه زیادی داریم.”

از زمان گزارش قبلی در سال ۲۰۰۷ شواهد علمی در باره گرم شده هوای کره زمین دو برابر شده است.

میشل ژارو دبیر کل سازمان هواشناسی جهانی می‌گوید تا بحال مردم به آب و هوای کره زمین آسیب می زدند چون “نمی دانستند” اما از این به بعد جهل دیگر بهانه خوبی نیست.

در این گزارش به تغییرات کوتاه مدت سیستم‌های طبیعی در ۲۰ تا ۳۰ سال آینده اشاره شده است.

این خطرات شامل آسیب دیدن سیستم‌های منحصر به فردی مثل دریاهای قطبی و آبسنگ‌های مرجانی (coral reefs) می‌شود که فقط با دو درجه افزایش دما در معرض خطر جدی قرار می‌گیرند.

تغییرات اقلیمی همچنین منابع آب آشامیدنی را تهدید می‌کند و با بالا آمدن آب دریاها، زمینهای وسیعی زیر آب خواهند رفت؛ آب اقیانوس‌ها اسیدی خواهد شد و گونه‌های جانوری و گیاهی در معرض نابودی قرار می‌گیرند.

از این رو محیط زیست جانوران و گیاهان به مناطق مرتفع تر یا قطبی منتقل خواهد شد.

منابع غذایی بشر هم در معرض خطر قرار دارند و تا سال ۲۰۱۵۰، محصول برداشتی در ده درصد زمین‌های زیر کشت برنج، ذرت و گندم، بیش از ۲۵ درصد کاهش خواهد یافت.

بعد از سال ۲۰۵۰ این تغییرات شدیدتر خواهند شد در حالیکه جمعیت کره زمین در آن زمان حدود نه میلیارد نفر خواهد بود و نیاز به مواد غذایی بسیار بیشتر.

بسیاری از ماهیان که غذای اصلی مردم زیادی را تامین می‌کنند بدلیل گرم شدن آبها مهاجرت می‌کنند و در برخی مناطق حاره و قطب جنوب، صید به کمتر از نصف می‌رسد.

پروفسور نیل اَگِر یکی دیگر از نویسندگان گزارش می‌گوید این ارزیابی به هیچ وجه “اغراق آمیز نیست و با گذشت زمان خطر افزایش پیدا می کند.”

“این به زندگی مردم مربوط است، تاثیر این تغییرات بر “محصولات کشاورزی، دسترسی به آب، و بویژه اتفاقات شدید طبیعی” زندگی مردم را تهدید می کند.

سیل و مرگ ناشی از گرما افزایش پیدا می‌کند و این خطر برای کسانی که در فضای باز کار می‌کنند مثل کشاورزان و کارگران ساختمانی شدیدتر است.

این تغییرات باعث افزایش مهاجرات، تنش‌ها و منازعان محلی و منطقه‌ای شده و امنیت کشورها را به خطر می‌اندازد.

با وجود اینکه در کوتاه مدت تبعات گرم شدن هوای زمین در کشورهای فقیر بیشتر است اما کشورهای ثروتمند هم مصون نخواهند ماند.

به گفته دکتر سلیم الحق در کشورهای پیشرفته هم این تغییرات جدی گرفته خواهند شد بخصوص وقتی مردم با بلایای طبیعی مثل سیل و توفان مواجه شوند.

“این حوادث میلیون‌ها دلار خسارت خواهند زد که ثروتمندان باید بپردازند اما آنچه آنها می‌توانند بپردازند هم حدی دارد.”

دکتر کریس فیلد رییس مشترک کارگروه تهیه گزارش می گوید مهمترین نکته این گزارش این است که به تغییر آب و هوا به عنوان مدیریت بحران نگاه شده است.

برای پرداخت هزینه‌های این تغییرات اقلیمی اکنون مبنای علمی وجود دارد و برای دانشمندان “آسانتر است که به مذاکرات عهدنامه تغییرات اقلیمی سازمان ملل (UNFCCC) بروند و برای پرداخت هزینه های این تغییرات به توافق برسند.”

چرا ادبیات زنان تنها برای زنان نیست؟ – سحر علامه‌زاده

اردیبهشت ۱۳۹۳

سحر علامه‌زاده، کاندیدای دوره دکتری ادبیات تطبیقی با گرایش جنسیت و سکسچوالیته از دانشگاه مریلند می باشد.
***

آثار ادبی ماندگار همواره با خواننده خود ارتباط برقرار می‌کنند. به قول الیف شفق۱ ـ رمان نویس پرآوازه ترک تبارـ ادبیات داستانی این قدرت را دارد که از آنچه او «حلبی‌آبادهای فرهنگی»۲ خوانده است، فراتر رود و تمام بشریت را به یکدیگر پیوند دهد. در مجموعه حاضر، که در آنها به مسائل مهم زنان پرداخته‌ شده، این ارتباط به‌خوبی نمایان است.
در سنت ادبی انگلیسی، برای اشاره به بحث‌‌های مربوط به زنان از عنوان مساله زنان٣ استفاده می‌شود. مساله زنان از بحث‌های مقدماتی مربوط به حق تحصیل و حق ارث آغاز شد و بعدها، در دهه‌های پایانی سده نوزدهم، جای خود را به بحث‌های پیچیده‌تری چون حقوق شهروندی و تمایلات جنسی زنان داد. تکامل این بحث‌ها، همزمان با جنبش‌های مدنی زنان، بنیان جنبش حق رای زنان را پی ریخت که در دهه‌های آغازین سده بیستم، عمدتا، در بریتانیا و ایالات متحده آمریکا شکل گرفت. مطالب انتخاب‌شده برای این مجموعه، نمونه‌هایی از متون ادبی‌ای هستند که رد پای این مباحث و سیر تکاملی آن را در طول دو سده به نمایش می‌گذارد.
یکی از اولین متون مشهور «فمینیستی» ـ به تعبیر امروزی این واژه ـ «در حقانیت حقوق زنان»۴ به قلم مری ولستن‌کرافت۵ بود که در پایان سده هجدهم به نگارش درآمد و به سرعت بحث‌ برانگیز شد. در این اثر «دامنه مباحث رادیکال و پرشور از نقد مالکیت خصوصی و سرکوب سیاسی به اعتراض علیه انقیاد زنان گسترش یافت.» در حقانیت حقوق زنان از اولین بانگ‌های اعتراض زنان به نهادهای مردسالار ـ چون نهادهای خانواده، مذهب و آموزش ـ است که زنان را سرکوب و حقوق‌شان را پایمال می‌کرد. کرافت در کتابش به این ستم‌ها علیه زنان تاخت و مدعی شد که «اگر زنان رفتاری می‌کنند که در شأن‌شان نیست حاصل فرهنگی است که فرودستی زنان را اشاعه می‌دهد.» در حقیقت این نوشته ولستن‌کرافت عرصه را برای ظهور صداهای مخالف گشود.
کم نبودند نویسندگانی که از این بحث‌ها استقبال نمی‌کردند و خوش نداشتند که حقوق شهروندی زنان بیشتر شود. بسیاری از نویسندگان محافظه‌کار مرد و حتی زن معتقد بودند که زن‌ها به دلیل طبیعت‌شان و قابلیت‌ باروری‌‌شان باید در قلمرویی جدا از مردها ـ که همان خانه باشد ـ قرار بگیرند. جان راسکین۶، منتقد بلندآوازه بریتانیایی، از این دست نویسندگان بود که در کتابش کنجد و سوسن‌ها۷، بر فضائل مادری زن و «جایگاه حقیقی» او به عنوان کدبانو تاکید کرد. نمونه دیگر، الیزا لین لینتون٨ بود که در زن زمانه ما۹، با تحریک احساسات ناسیونالیستی خواننده‌اش، از زوال الگوی «زن انگلیسی» و پدیدار شدن زن مدرن افسوس می‌خورد صد و پنجاه سال بعد از ولستون کرافت، سیمون دوبوار۱۰، فیلسوف و نویسنده فرانسوی،‌ در کتاب مشهورش، جنس دوم۱۱ (۱۹۴۹) با جسارت و صراحت بر این فرضیه خط بطلان کشید که زنان به سبب طبیعت زیست‌شناختی‌شان جنس فرودست هستند و این ادعا را با جمله‌ای ماندگار پاسخ گفت: «کسی زن به‌دنیا نمی‌آید، بلکه زن می‌شود.».
با پیشرفت علوم و فن‌آوری، نیاز به مشارکت اقتصادی زنان در نظام اقتصادی رو به رشد جوامع بیشتر شد و زن مدرن به یک تیپ ادبی تبدیل شد که در ادبیات داستانی دهه‌های پایانی قرن نوزده از آن به وفور استفاده شد. الا دارسی۱۲ از نمونه‌های برجسته زنانی است که همگام با افزایش تحصیلات زنان و جست‌وجوی آنها برای اشتغال، نه فقط درباره چالش‌های جدید پیش روی زنان نوشت بلکه خود یکی از سردبیران پیشگام نشریه‌‌ مشهور آن دورران به نام کتاب زرد۱٣ شد. خواسته‌های زن مدرن دیگر در سطح مطالبات بنیادینی چون حق تحصیل زنان نبود؛ بلکه پیچیده‌تر و متنوع‌تر شده بود. ویرجینیا وولف۱۴ در مقاله «مشاغلی برای زنان»۱۵ درباره ضرورت دستیابی زنان به استقلال اقتصادی به تفصیل بحث کرده است. وولف در آثار دیگرش از تجربه‌های شخصی‌اش می‌گوید و به موضوعات جنجالی و حساسی چون امیال جنسی زنانه اشاره می‌کند.
مجادلات همچنان ادامه یافت تا این‌که زنان امریکا در سال ۱۹۲۰ و زنان بریتانیا در سال ۱۹۲۸ از حق رای برخوردار شدند. اما حتی پس از کسب حق رای، زنان هم‌چنان زیر فشار عادت‌ها و سنت‌های کهن و ریشه‌داری بودند که بر اثر سده‌ها زندگی تحت سلطه قوانین مردسالارانه شکل گرفته بود و آنها را از مشارکت در جامعه نهی می‌کرد. به همین دلیل، مثلا سیلویا پلات۱۶، در کتاب خود، حباب شیشه‌ای۱۷،‌ که درباره ارتباط جنسی قبل از ازدواج و سقط جنین و اختلالات روحی و روانی صحبت کرده است، از بیم سرزنش یا تعدی منتقدان و اطرافیانش، اثر خود را با نام مستعار ویکتوریا لوکاس منتشر کرد.
در میانه سده بیستم، رویدادهای سیاسی متعددی از جمله جنگ ویتنام، جنگ سرد، جدایی هند و پاکستان، نظام آپارتاید، گسترش کمونیسم در آمریکای جنوبی، جنگ اتحاد جماهیر شوروی در افغانستان، جنگ خلیج و تحولات دیگر اندیشه و گفتمان فمینیستی را دگرگون کرد. فمینیسم دیگر در یک محدوده جغرافیایی یا سیاسی نمی‌گنجید اکنون در کشورهای رو به توسعه، پژوهش‌گران و نویسندگان پایدار به مکتب فمینیسم درباره مشکلاتی که گریبانگیر جوامع آنهاست، می‌نویسند. در هر یک از این جوامع زیرگرو‌ه‌های متفاوت قومی، مذهبی، منطقه‌ای، جنسی به تدریج پدیدار شد، هر گروه داستان خود را بیان کرد و انجمن‌های خود را تشکیل داد و به این ترتیب همه کس و همه چیز با هم مرتبط شد.
با رشد جنبش‌های فمینیستی، بسیاری از نویسندگان زن برای بیان دلواپسی‌های خود از قلمرو داستان‌ فراتر رفتند و به عرصه‌های کنش‌گری هم پا نهادند. از این دسته می‌توان از ایو انسلر۱٨، خالق اثر مشهور تک‌گویی‌های واژن۱۹، نام برد که از نقش خود در مقام یک داستان‌نویس راضی نبود. او معتقد بود که او، در مقام یک زن، باید دست به کاری بزند که سرنوشت دیگر زنان را تغییر دهد. از منظر انسلر،‌ جنایت‌های جنگی ـ نظیر تجاوز به زنان در کنگو ـ صرفا «مساله زنان» نیست؛ این رویداد یک مساله جهانی است که اصل انسانیت و هستی ما را بر این کره خاکی تهدید می‌کند. داستان ابتلای او به سرطان تمثیلی است از تمامی فساد و آلودگی که پیامدهای سهل‌انگاری‌های ما در جهان است. اکنون، «زن» در اغلب آثار فمینسیتی یک مساله جهان‌شمول است و نه صرفا مساله جنسیت.
بنابراین، ادبیات زنان تنها متعلق به زنان نیست، بلکه تمامی بشریت را در بر می‌گیرد. در طول تاریخ، زنان به دلایل مختلف، به حاشیه رانده شده‌اند و حقوق مدنی، سیاسی و اجتماعی آنها نادیده گرفته شده است. آثار زنان و آثاری که درباره مسائل زنان، چه در حوزه ادب و هنر و چه در حوزه‌های دیگرتولید شده، واکنش زنان و حامیان آنها به ناعدالتی‌های جوامع‌شان بوده است. ادبیات با تجربیات اجتماعی انسان‌ها رابطه‌ای مستقیم دارد. مطالعه این آثار به خوانندگان این امکان را می‌دهد تا بتوانند موقعیت جوامع خود را در یک پس‌زمینه تاریخی مشاهده کنند. به این ترتیب، می‌توان درک عمیق‌تری از مسائل زنان و پیچیدگی روابط انسانی در کل و ارتباط مستقیم آنها با مسائل بنیادینی چون اقتصاد، سیاست، مذهب، نژاد، طبقه و جنسیت در جوامع مختلف پیدا کرد. این چنین است که در دنیای امروز نویسندگانی چون ایزابل آلنده۲۰، داستان‌پردازی را به کل عالم بشریت وصل می‌کنند. تلاش این دسته از نویسندگان فمینیست این است که بلکه بتوانند از طریق بازگو کردن واقعیت‌های زندگی زنان در آثار ادبی و یا غیر ادبی‌شان توجه دولت‌ها و نهادهای مهم جهان را به بی‌عدالتی‌هایی معطوف کنند که معمولاً اولین قربانیانش زنان و کودکان هستند.

چگونگی یافتن آرامگاه رودکی سمرقندی – پدر شعر پارسی – مریم تاجیک

اردیبهشت ۱۳۹۳


مرا بسـود و فــرو ریخت هر چه دنــدان بــود

نبـــود دنــــدان، لابــل چـــــراغ تابـــان بـــود

سپیــد سیــــم‌رده بود و در و مرجـــان بــود

ستارۀ سحــــری بود و قطــره‌ بـــــاران بــود

یکی نماند کنون زان همه، بسود و بریخت

چه نحس بود! همانا که نحس کیـــوان بود

این مصراع‌ها از قصیده‌ی «ابوعبدالله رودکی سمرقندی» که در پایان عمر پرفراز و نشیب‌اش نوشته بود، پس از یکهزار سال یکی از سرنخ‌های دانشمندان تاجیک و روس برای پیدا کردن آرامگاه «آدم‌الشعرا» شد.

«میخائیل گِراسیمف» (۱۹۰۷-۱۹۷۰)، مردم‌شناس، باستان‌شناس و مجسمه‌ ساز شهیر روس، قبل از این که در سال ۱۹۵۶ به منظور شناسایی پیکر استاد رودکی عازم روستای پنج‌رود در منطقۀ کوهستانی زرافشان تاجیکستان شود، آثار رودکی را نیز مطالعه کرد تا بتواند نشانه‌هایی از ظاهر شاعر را در آن پیدا کند. از سوی دیگر، «صدرالدین عینی»، نویسنده و پدر ادبیات مدرن تاجیک، نیز شواهدی را دال بر موقعیت جغرافیایی زادگاه و آرامگاه رودکی گردآوری کرده و در اختیار «گراسیمف» قرار داده بود.

در همه‌ی مأخذهای ادبی و تاریخی کهن فارسی زادگاه رودکی را قریه‌ی «پَنـُج» یا «بنج‌رودک» در نزدیکی شهرهای «نخشب» و «سمرقند» ذکر کرده‌اند. «صدرالدین عینی» پس از کندوکاو مفصل و مسافرت به روستاهای اطراف این دو شهر، گذرش به روستای «پنج‌رود» در ناحیۀ «پنجکنت» تاجیکستان می‌افتد و درمی‌یابد که «بنج‌رودک» معرب «پنج‌رود» فارسی بوده با مزار بزرگواری گمنام. عینی در سال ۱۹۳۹ با انتشار پژوهش خود ادعا می‌کند که روستای زادگاه رودکی را یافته‌است.

در سال ۱۹۵۶ در آستانه‌ی۱۱۰۰ سالگی رودکی، جمهوری تاجیکستان دستور بازگشایی قبری را می‌دهد که گمان می‌رفت آرامگاه رودکی باشد. «میخائیل گِراسیمف» و گروه تحقیقاتی دانشمندان روس و تاجیک با گشودن قبر مورد نظر عینی و بررسی بازمانده‌های جسد مدفون تمام نشانه‌هایی را که برای شناسایی پیکر رودکی مشخص کرده بودند، می‌یابند: پیکر مدفون در آن مزار متعلق به نمایندۀ نژاد سفید بود، دندان‌هایش، همان گونه که در بیت‌های بالا توصیف شده، فرو ریخته بود، کاسۀ چشمانش حالت حدقۀ چشمان یک نابینا را داشت و شکل استخوان گردنش هم دال بر نابینا بودن او بود. تحقیقات بیشتر آشکار کرد که رودکی نابینای مادرزاد نبوده، بلکه در دهۀ شصتم عمر چشمانش را میل کشیده و چند دنده‌اش را شکسته‌اند. اشیائی هم که در اطراف این گور کشف شد، از جمله پیراهن و قبای پشمی‌ای که به تن و دستاری که بر سر داشت، متعلق به دوران زندگی ابوعبدالله رودکی بود.

بازمانده‌های جسد را به آزمایشگاه‌های مسکو بردند و به مدت دو سال آن را مطالعه کردند تا به نتیجۀ تحقیقات اطمینان تمام و کمال حاصل کنند. در روز ۱۶ اکتبر سال ۱۹۵۸ استخوان‌ها را بازپس به روستای «پنج‌رود» در شمال تاجیکستان برگرداندند و در همان‌جا دوباره به خاک سپردند. تصویری که «میخائیل گراسیمف» پس از انجام تحقیقات به عنوان چهرۀ رودکی منتشر کرد، تصویر چهرۀ همان پیکری بود که دانشمندان شوروی در رودکی بودنش دیگر شکی نداشتند.

مزار استاد رودکی در همان سال ۱۹۵۸ به مناسبت هزار و صدمین سالگرد تولدش آباد شد. در سال ۱۹۹۹ در آستانۀ تجلیل از هزار و صدمین سالگرد تأسیس دولت سامانیان به کمک دولت ایران، آرامگاه آدم‌الشعرا بازسازی شد و در سال ۲۰۰۷ نیز برای سومین بار این آرامگاه بازسازی شد.

ایرجم، ایرج شیرین سخنم ” – محمود صفریان

اردیبهشت ۱۳۹۳

شعر ” ایرج “، راحت، وزین، آهنگین و روان است، بنحوی که گاه احساس می شود دارد با ما حرف می زند:

گویند مرا چو زاد مادر پستان به دهن گرفتن آموخت
شب ها بر گاهواره من بیدارنشست و خفتن آموخت
لبخند نهاد بر لب من برغنچه گل شکفتن آموخت
دستم بگرفت و پا به پا برد تا شیوه راه رفتن آموخت

ایرج، بهمان گونه که می تواند ظرافت، لطافت، و رندی را در رگ اشعار خود جاری کند:

تنگ دهان، موی میان، دل سیاه عین دوات است پدر سوخته
بسکه سیه چرده و شیرین لب است چون شکلات است پدر سوخته
آب شود چون به دهانش بری حب نبات است پدر سوخته

می تواند ” عباسقلی خان” و ” علیمردان خان ” را هم در قالب شعری روان بریزد

داشت عباسقلی خان، پسری پسر بی ادب و بی هنری
نام او بود علیمردان خان کلفت خانه زدستش به امان

ایرج، شاعری با دیوانی قطور نیست، ولی آنچه دارد اغلب یگانه و دُردانه است.
ایرج میرزا جلال الملک، که از نواده های فتحعلیشاه قاجار است، در رمضان ۱۲۹۱ هجری قمری در تبریز به دنیا آمد و فقط ۵۳ سال عمر کرد.
او به زبان های فرانسه و عربی نیز تسلط داشت. در شانزده سالگی ازدواج کرد ولی خیلی زود همسرش را از دست داد. و به دنبال آن با مرگ پدر، غم
نان گریبانش را گرفت. غمی که تا پایان عمر چاره نشد. و با آنکه به کار های مختلفی همت گماشت، هیچکدام یاریش نکرد. و بهنگام مرگ سخت تنگدست بود.
طبع شعر او که از پدر، ” غلامحسین میرزا، صدر الشعرا ” و پدر بزرگ ” ملک ایرج میرزا انصاف ” به ارث برده بود، خیلی زود، از همان ابتدای جوانی شکوفا می شود و تا پایان عمر بتدریج بسوی غنا و شیوائی پیش می رود و در ده سال آخر عمر به اوج می رسد.
خانه ایرج در تهران محفل دوستدار علم و ادب بود. می گویند در این محافل وقتی خودش اشعارش را می خواند بخاطر نحوه خواندن، جان تازهای به آن ها می داد.
ایرج با همه فقر مالی، بسیار خوشگذران و شب زنده دار بود، بخصوص اقبالی که پس از سرودن ” عارفنامه ” به او رو کرده بود، پایش را به مجالس عیش و عشرت بیشتری باز کرد. و همین افراط سلامتش را به کام کشید و قلب جوان و عاشقش را از طپش باز داشت.
” عارفنامه ” و مثنوی ” زهره و منوچهر ” دو سروده بلند و زیبای اوست.
عارفنامه که از سروده های بلند ایرج است ” حدود ۵۱۵ بیت ” ضمنن از ساخته های جنجالی او نیز هست، که بنا به گفته خود او، ” عارف ” با رفتار نا پسند خود و بجا نیاوردن شرط دوستی باعث و بانی سرودن آن شده است.
با نگاهی به کل عارفنامه، و نه فقط ابیاتی از آن در می یابیم که بیش از آنکه به مناسبات دو شاعر بزرگ ایران مربوط باشد، به اوضاع و احوال ناگوار مردم در آن روزگار توجه دارد، و در حقیقت نه تنها اتهام نامه ای هجو آمیز، که ادعا نامه ای است بسیار جدی علیه گردانندگان دستگاه اداری و اجتماعی
آن روز ایران، و نیز قسمت های بسیار زیبائی در باره زن و حجاب و عقد و نکاح چشم بسته دارد.

خدایا! تاکی این مردان به خوابند زنان تا کی گرفتار حجابند ؟
چرا در پرده باشد طلعت یار؟ خدایا زین معما پرده بردار

برو ای مرد فکر زندگی کن نئی خر، ترک این خر بندگی کن
برون کن از سر نحست خرافات به جنب از جا که فی التاخیر آفات

مثنوی ” زهره و منوچهر ” یکی ازمتین ترین سروده های ایرج است، که در حقیقت بر داشتی است از” ونوس و آدونیس ” شکسپیر. با این تفاوت که ” منوچهر ” دیگر ” آدونیس ” افسانه ای خدایان نیست، بلکه یک سپاهی روزگار ما است. و ” زهره ” نیز از زیبا رویان زمینی ایرانی و نه دختر ناقلای
آسمان ها است.
شوریدگی وشیدائی زهره که ازعشق منوچهر بی تاب است و درآتشی از طلب می سوزد ” بر خلاف متعارف که ناز باید از زهره ها، و نیازازمنوچهرها باشد ” در قالب اشعار ناب ایرج تجلی دیگری می یابد.
با هم ابیاتی از آن را می خوانیم:

زهره دگر باره سخن ساز کرد زمزمه ی دلبری آغاز کرد
آنکه تو را این دهن تنگ داد و آن لب جان پرور گلرنگ داد
داد که تا بوسه فشانی همی گه بدهی گه بستانی همی
گاه به ده ثانیه بی بیش و کم گیری سی بوسه ز من پشت هم
گاه یکی بوسه ببخشی زخویش مدتش از سی بوسه بیش

………………….

دست زد و بند رکابش گرفت ریشه جان و رگ خوابش گرفت
خواه نخواه از سر زینش کشید در بغل خود به زمینش کشید
هر دو کشیده سر سبز دراز هر دو زده تکیه بر آرنج ناز
عارض هردو شده گلگون وگرم این یکی ازشهوت وآن یک زشرم
رفت که بوسد زرخ فرخش رنگ منوچهر پرید از رخش
خورد تکان چمله اعضای او از نوک سر تا به نوک پای او
زهره ازاین واقعه بی تاب شد بوسه میان دو لبش آب شد

ایرج در اواخر عمر بسیار افسرده حال بود. خسرو میرزا پسرش در این باره می گوید:
“…گاه از گدشت جوانی اسف می خورده و با آه و حزن مخصوصی این شعر خود را آهسته آهسته زمزمه می کرد:

” یاد ایام جوانی جگرم خون می کرد خوب شد پیر شدم کم کم و نسیان آمد ”
و سر انجام ساعتی به غروب مانده، در روز ۲۲ اسفند ماه ۱۳۰۴ شمسی ” ۲۸ شعبان هجری قمری ” یکی از عاشق ترین قلب ها از طپش باز ماند.

بر سنگ قبرش در گورستان ظهیرالدوله در شمیران، جائی که اینک ” فروغ ” و ” بنان ” و یگانه های دیگر آرمیده اند، این سروده زیبای او نقش بسته است.

ای نکویان که در این دنیائید
یا که زین بعد به دنیا آئید
اینکه خفته است در این خاک منم
ایرجم ایرج شیرین سخنم
مدفن عشق جهان است این جا
یک جهان عشق نهان است این جا

—————————————————

درتنظیم این نوشتار از جلد دوم ” از صبا تا نیما ” نوشته فاخر یحیا آرین پور بهره فراوان برده ام.

فصل دوم رمان ” شام با کارولین ” بنام ” مارتینی بدون زیتون ” – محمود صفریان

اردیبهشت ۱۳۹۳

برای آگاهی از چنین تصمیمی و خواندن فصل اول این رمان به شماره قبلی گذرگاه – شماره ۱۴۹ مراجعه کنید.
******
داشتیم اوج مى گرفتیم، کاپیتان شخصن با مسافران صحبت کرد:
” مسافران عزیز، به شما صبح بخیر مى گویم. به اتفاق سفرى دوازده ساعته را به ” ملبورن ” آغاز کرده ایم، امیدوارم….”
و پاره اى مطالب دیگر. و در پایان مرا که مدتى بود نامزدش بودم معرفى کرد:
” در این سفر طولانى ” خانم کارولین ” سر میهماندار شماست.”
و با کمى مکث که همه فکر کردیم حرفهایش تمام شده است، ادامه داد:
” من مى دانم که چه سر میهماندارى است. بشما ثابت خواهد کرد…به من که ثابت شده… ”
همه مسافرها یکدیگر را نگاه کردند. معمولن کاپیتان ها اینگونه با مسافرها صحبت نمى کنند، غیر متعارف بود. خجالت کشیدم. رفتم سراغش، در کابین را که باز کردم با خنده گفت:
” دروغ که نگفتم؟ ”
” ولى همه مسافران با تعجب بهم نگاه کردند ”
” خب نگاه کنند.”
” کاپیتان که اینطورى حرف نمى زند ”
” مگر نمى دانى؟ من عاشقم، دلم می خواهد، همه بدانند، و خب اینطورى دوستانه تراست، دوازده ساعت وقت کمى نیست.”
***
وقتى پس از حدود شش ماه، تماس گرفت، و قبول کرد که دعوت به شام مرا بپذیرد، باور نمى کردم باز از ” جان ” بگوید، و با خوردن دومین لیوان شرابى که خودش انتخاب کرده بود، برود سراغ شوهرش، و از خاطره آخرین پروازش با او یاد کند… ولی کاش درهمین دنیا باقى مانده بود، و صحبت به آنجائى که کشانده شد، کشیده نمى شد.

گوشى را که بر داشتم، بى مقدمه و بالحنى گوش نواز گفت:
” شک دارم مرا بشناسى ” مستر امیر” دعوتت به قوت خود باقی است؟ ”
براى چند لحظه قاطى کردم. چیزهائى یادم مى آمد ولى جا نمى افتاد. نتوانستم جواب درستى بدهم. براى پیدا کردن خودم، گفتم:
– لطفن چند ثانیه اجازه بدهید:
فورن متوجه شدم کیست و از چه ملاقاتى صحبت می کند. اما اسمش بیادم نمى آمد، نمى دانم چرا ” کتى ” در ذهنم جارى بود. و بالاخره با تمرکز بیشتر پیدایش کردم.
– کارولین! توئى؟ واقعن از شنیدن صدایت خوشحال شدم. البته که دعوتم به قوت خود باقی است باعث افتخار من خواهد بود، که شام دیگرى را با تو باشم.
” شام با کارولین ” یاد آور یکى از شب هاى فراموش نشدنى من است.
” مستر امیر” ! از کدام شام صحبت می کنى، شامى که قبلن با هم بودیم، یا شامى که قرار است میهمان تو باشم. ”
و خندید.
– جواب اینکه از کدام شام صحبت می کنم باشد براى وقتى که تو را دیدم، می خواهم سوپرایزت کنم.
” سوپرایز؟ چه خوب ”
– شنبه شب چطوره ؟
” عالیه! ”
– کجا؟
” من نظرى ندارم، مهماندار توئى، امیر! ”
– با رستوران ۳۶۰ درجه چطورى؟
” آن بالا!؟…سرمان گیج نره!؟ … کاملن موافقم! ”
تلفن را که قطع کرد، تمام گذشت شب اولى را که با هم شام خوردیم، و همه حرف هایش به آرامى، بر صفحه مغزم ظاهر شد. و بیادم آمد که آن شب، چه برخورد پیش بینى نشده اى بود. زیبائى چهره، و تراش اندامش حضورى ملموس یافت. بوى دلنشین عطرش فضاى اتاقم را پر کرد، و اندوه نشسته در جانش را، چنان حس کردم که ناگهان سرم تیرکشید.
اعتراف می کنم که کاملن فراموشش کرده بود.
آن شب که جدا شدیم با این اعتقاد که تکرار نخواهد شد، خدا حافظى کردم. و ازروى ادب پیشنهاد کردم که اگر بازگشتى بود، شام دیگرى با هم باشیم. و تلفن امشب او نشان داد، که باز مى خواهد از زندگیش بگوید، چرا که جز این نمى تواند باشد. کاش بتوانم سنگ صبورى براى غم بزرگ زندگیش بشوم. گمانم بر این بود که:
شاید فاصله زمانى، خاکستر نشسته بر خاطره شوهر نه خیلی جوان و خلبانش را بیشتر کرده باشد. ولى او را که دیدم، متوجه شدم گمان درستى نبوده است. خوب شد زنگ زد و دعوت به شامى را که فراموش کرده بودم، یاد آور شد و قبول کرد.
مدتى بود که زمینه هاى افسردگى خفیفى، داشت جوانه مى زد. ازخانه بیرون رفتن، و با خانمى زیبا و خوش حرف شام خوردن، بى توجه به موضوع صحبت، حتمن مى تواند، فشارش را کمتر کند.
“…ما در یکى از پرواز هاى مشترکمان به ” لاس وگاس ” ازدواج کرده بودیم، خیلى بى سرو صدا. قرار بود تا چند ماه دیگر، مرخصى هایمان را هماهنگ کنیم، وترتیب جشنى را درجزیره ” فوجى” بدهیم. وقتى آن اتفاق افتاد من در یک مرخصى چند روزه براى ترتیب تدارکات اولیه بودم. ”
لباس شیک و خوش دوختش، بهانه اى شد که اگر بشود، مسیر را عوض کنم.
– واقعن زیبا و برازنده است. ”
” پس حواست به من نیست؟… “میلان ” بودم، آنجا انتخابش کردم.
– چى را در میلان انتخاب کردى؟ قبلن گفته بودى انتخابت مسیر دیگرى داشته است. ”
” خوشحالم که امشب سرحالى. علاقه من به نشست با تو، براى همین است. خوب مى توانى با ذهنیت من باز ى کنى. ”
چهره اش را براى دلخورى جستجو کردم. نیافتم.
– کارولین! تو واقعن خودت می دانى که چقدر زیبا هستى؟ نگاهت به میز هاى دیگرهست؟ متوجه نگاه هاى آن ها شده اى؟ ”
” بله، و چه کنجکاوانه است. ”
– بیشتر از روى حسادت است، کار! دستم ندهد خوب است…چه حسرتى مى خورند:
” این مرتیکه عوضى با آن ریخت و قیافه، ببین چى به تور زده! ”
” امیر، از حرف هایم در مورد ” جان ” خسته شده اى؟ مى بینم که دارى به شاخه هاى دیگرى مى پرى. ”
– من آمده ام که تو هرچه دلت مى خواهد حرف بزنى، باور کن که با همه ی حواس گوش مى دهم. طبیعى است که در این بین اگر مطلبى به ذهنم رسید، یا توجهم را جلب کرد مطرح مى کنم. دلم نمى خواهد رنجیده بشوى. من خودم مدتى است که رو براه نیستم، نمى دانم چرا، گه گاه ” انگزایتى” یقه ام را می گیرد. و امیدوارم نشست وصحبت باتو، در رفع آن موثر باشد. که تا حالا چنین بوده است.”
” امیر! چرا ” دیپرشن!؟ “، تو در ذهنم یک ایستاده در مقابل مشکلاتى، و نحوه صحبت کردن و رفتارت به من آرامش مى دهد. چى شده، حرف بزن، حرف زدن کمکت مىکند. ”
– داشتم حرف مى زدم که تو دلخور شدى، و گفتى حواسم به تو نیست. ”
” همین گوشه و کنایه هایت است که برایم جالب است. هیچ پرنده اى مثل تو از این شاخ به آن شاخ نمى پرد. چه شاخه هاى خوبى را هم انتخاب می کنى. ”
– کارولین تو که دارى دست مرا از پشت مى بندى، چه حراف و مسلط شده اى، البته بهتر است بگویم بودى.”
از پشتى صندلى فاصله گرفت، دست هایش را روى میز گذاشت، ” کارى که قبلن نکرده بود “، صورتش را مثل کسى که مى خواهد صدایش را نشنوند، جلو آورد، به چشمانم خیره شد، و در حالیکه چشمان رنگى و جذابش را اشکى نریخته مواج کرده بود، آرام گفت:
” امیر! ”
و ساکت شد، داشت بغضى را فرو مى داد.
“…امیر، چرا زندگى این همه فشار دارد؟…چرا این همه با آدم بازى می کند.؟ …چرا خوشى ها بسیار زود گذر، و فاصله تبدیل آرزو به خاطره این همه کوتاه است؟ ”
با تمام علاقه به حرف هایش توجه کردم. هرچند مدتى بود که دیگر به من نگاه نمی کرد. و در خودش بود، ولى این سئوال ها داشت در مغزم جوانه مى زدند:
چرا با این همه جوانى و زیبائى، و پس از بیش از یکسال ازآن واقعه، هنوز با زندگى آشتى نکرده است؟
و هنوز کسى نتوانسته توجه او را جلب کند؟
چرا هنوز در ذهن و احساس عزادار است؟ شاید هنوز کسى را که، بتواند جاى گزین درصدى از” جان ” بشود نیافته است. ولى بیشتر به نظر مى رسد که خودش راه نداده است. زمان شوهر داریش آنقدر کم بوده، که از دست دادنش آن هم بدان شکل، پریشانى خاطر برایش داشته است، بنظر من زمان مى خواهد. ولى تاکى؟ نمى خواستم، اگر چنین است، با سئوالى که مدتى بود در لبه بیان قرار داشت، تکانش بدهم. ولى تصمیم داشتم بهر شکلى مطرحش کنم. بهتر دیدم اول ” اگر بشود ” کمى فضا را بچرخانم.
تانگوى ملایمى با نور شمع هاى روشن هم خوانى داشت. قبل از سفارش شام، و به دنبال سکوت کوتاهى که پیش آمده بود، به او پیشنهاد رقص دادم. موافقتش کمى دست پاچه ام کرد. گناهش را به شرابى که در من تاثیر چندانى نکرده بود حواله کردم. در حین رقص که نمى دانستم چقدر مى توانم به او نزدیک شوم، از دهانم پرید:
– ببینم کارولین، نمى خواهى …
براى تمام کردن سئوالم، دنبال کلمات مناسبى مى گشتم… ولى اجازه تمرکز نداد و ملایم و آرام نجوا کرد:
” نمى خواهم چى؟ ”
و خودش را منتظر نشان داد.
– …نمى خواهى، ازدواج کنى؟
” موافق باشى بنشینیم ”
تعجبم را که دید، اضافه کرد.
” نشسته بهتر مى توانیم حرف بزنیم. ضمن اینکه زیر فشار این نگاه ها راحت نیستم.”
براى اینکه قصد شخصى را در سئوالم دنبال نکند، ضمن موافقت براى برگشت به سرجایمان، گفتم:
– من خودم را برادر بزرگ تو مى دانم، و اگر پا در حصار تفکرت می گذارم، مرا ببخش. دلم نمى خواهد خواهر خوشگل و جوانم، کما کان، در تلاتم ِ اندوهى بزرگ غرق باشد. و با تاکید گفتم:
Life is too short … و خوشگلى و جوانى هم زود گذر است…
وقتى نشستیم، دستمالى را با ملایمت به چشمانش نزدیک کرد.
” امیر! تو متاهلى؟ ”
– بودم.
” پس آن خانمى که چندین بار تو را همراهى کرده بود، همسرت نیست؟ ”
– نه.
” امیر تو را بخدا تلگرافى جوابم را نده ”
واقعن متوجه نمى شدم، که قصدش چیست. شاید با همه تذکرى که داده بودم سئوالم را شخصى گرفته بود. فکر من بیرون کشاندن او از دنیاى افسوس از دست دادن ” جان ” بود. می خواستم به نحوى با زندگی آشتی کند. می خواستم آغاز دیگرى داشته باشد. تا ادامه بودن با او، ادامه مراوده بیشتر و مستمر با او که موردعلاقه من نیز بود، میسربشود. داشتم به اوعادت می کردم و بودن با او خوشحالم می کرد. تنها بودم، حال و روز درستى هم نداشتم، هم صحبتى با او در روحیه ام تاثیرى کارآمد داشت. این جورى که حالا بود، به دیدار هائى هراز گاه محدود مى شد، دیدارهائی که ممکن بود بهر دلیلى کاملن قطع شود. دیدن گه گاه او، داشت به یک نیاز تبدیل مى شد. تصوراینکه دیدار هایمان تکرار نشود، فکرم را مشغول کرده بود. مدتى بود به سئوال او پاسخ نداده بودم، و در سکوت، افکار خودم را زیرو رو مى کردم.
” امیر! کجائى؟ پس شامت کو؟ ”
دست پاچه گارسون را صدا زدم.
– واقعن پوزش مى خواهم. گفتم که حال روحى درستى ندارم. عجب میزبان بى خیالى. و با مزه اى ادامه دادم: – خیلى جرات مى خواهد، با نازنینى چون تو، بتوانى چنین بى توجه باشى. براى همه تعارفات و مزه پرانى هایم تره هم خرد نکرد. صورت غذا را گرفت، روى میز گذاشت، و چیزى به گارسون گفت که متوجه نشدم. و ادامه داد:
” لطفن قبلن مارتینى را بیاورید، بدون زیتون ”
گارسون که رفت، گفت:
” مارتینى براى هردویمان سفارش دادم، اگر جرات دارى بگو نه. ”
واقعن آفرین! تا مى دید دارم کم مى آورم، راه مى دهد.
– تا حالا نخورده ام. و نمى دانم با زیتون و بى زیتونش چه فرقى دارد. من که مثل تو، شرق و غرب زمین را بهم ندوخته ام. نظارت بر مسافران ” فِرست کلاس “، و ” سِروّ ” میهمانانى چنان متمول، با دنیاى من فاصله زیادى دارد. یادم هست که گفته بودى در بعضى از مسیرها هزینه بلیط پرواز هاى درجه یک، از یازده هزاردلار هم بیشتراست. سِروّ چنین مسافرانى، حتمن به آموزش کافى نیاز دارد. مارتینى با و بدون زیتون، که سهل است، بایستى از نحو سرو خیلى چیزهاى دیگر نیز آگاه بود…. با این همه، بزن بریم، بگذار، دشت کنم مارتینى را، حالا گیرم بدون زیتون.
” امیر من واقعن دارم به حرف زدن هاى تو معتاد مى شوم. خوشم می آید دیده به دهانت بدوزم. عین تشنه اى که به لیوانى آب گوارا برسد، نشئه ام مى کند.
درست همانى را عنوان کرد که در جان من وول مى خورد. من هم همین احساس را نسبت به او داشتم.
خودم را پیدا کردم، و متوجه شدم که کم کم دارم به منطقه ممنوعه پا مى گذارم. این من بودم که داشتم به او معتاد مى شدم. تلاش کردم دهنه سرکشى آغاز شده را بکشم. نمى خواستم سد موجود شکسته شود. بهتر دیدم یک جورائى سرو ته شب را هم بیاورم. پس از مزمزه کردن مارتینى، گفتم:
– بنظر نمى رسد چیز بدى باشد.
و ادامه دادم:
قصد من از اینکه پرسیدم:
– نمى خواهى ازدواج کنى، جلب توجه تو، به خودت است. زندگى، سرشار از رخداد هاى خوب و بد است، باید گذاشت پس از مدتى خاطره بشوند.
مى توان آنها را داشت ولى نمى توان زندگى حال، و جریان روز مره را به پاى آن ها قربانى کرد، کارى که بنظرمى رسد تو پیشه کرده اى. کم کم باید از “جان ” فاصله بگیرى، و ضمن عزیز داشتن یاد وخاطره او، به راه سرانجام بروى. اگر اجازه بدهى بهر شکلى که بخواهى، به توکمک خواهم کرد.
قهوه پس از شام را زمینه خدا حافظ ى یافتم. در تدارک اجراى آن بودم که کارتى از کیفش در آورد، دور یکى از شماره تلفنها خط کشید و به دستم داد:
” امیر! تا اینجا هستم، شماره تلفنم این است. دلم مى خواهد بیشتر در تماس باشیم. ”
– مگر باز قصد رفتن دارى؟ تو اصلن معلوم هست چکارمی کنى؟ کجا مى روى؟ و براى چى؟…
” دارى مى شوى امیرى که دلم مى خواهد. پرسو جوهاى مرد را در این حد، دوست دارم. از تنهائى درم مى آورد. مگر برایت مهم است که چکارمی کنم؟ ”
با همه دقت وا داده بودم. واکنشى چنین، بى تردید ریشه در چیزى بیشتر ازعلاقه داشت، و او به خوبى در یافته بود. تصمیم گرفتم براى شناخت بیشتراو، ادامه بدهم. نمى دانم چرا ویرم گرفته بود.
– وقتى با مردى شام مى خورى، مى رقصى و او را دعوت به مارتینى، آن هم بدون زیتون! مى کنى، طبیعى است که به این پرسو جو ها هم مى رسد. و به شوخى ادامه دادم: آخه مردى گفتن.
آرام، و با کمى عشوه گفت:
” یعنى توهم، امیر!؟ ”
– این دلیل علاقه است.
” چه نوع علاقه اى؟ ”
– مگر چند نوع علاقه داریم؟
جوابش برایم مهم بود. جوابى نداد. سکوت کرد.
– نگفتى؟
بجاى پاسخى واضح و پوست کنده، که من انتظارش را داشتم، گفت:
” خوشحالم! ”
– از چى؟
” از اینکه چنین واکنش و سئوال هائى مى تواند دلیل عمق علاقه باشد. اینطور نیست؟ خودت گفتى. ”
بدون واکنش نگاهش کردم.
دو راهى، شهامت انتخاب مى خواهد. و تحمل اشتباه ناشى ازآن را. در این تنگنا همیشه تنهائی، فقط خودت هستى و بار حاصل را، هرچه باشد بایستى به تنهائى بر گرده بگیرى، و از پا نیفتى.
در آپارتمانى یک خوابه شخصى، زندگى مى کردم. نزدیک دانشگاهى که درآن ادبیات فارسى را درس مى دادم، جز دیدن هاى گه گاه خواهرم و یکى دو دوستى که برایم باقى مانده بود، معاشرت دیگرى نداشتم. اولین ظهور کارولین، فقط یک شام اتفاقى بود، ولى این بار از روزى که تلفن کرد، حال دیگرى را به همه زندگیم پاشید. به تنهائى و در خودم بودن، عادت کرده بودم. ولى کارولین داشت درآن نفوذ می کرد، نفوذى که نمى خواستم.
او به کسى که سرشار از زندگى و شوق باشد، نیاز داشت. ده سال اختلاف سنى و دردو فرهنگ متفاوت، دید ها را متفاوت می کند. من داشتم به عرفان نزدیک مى شدم، ولى او، به کسى نیاز داشت که از هیجان به زندگى، لبریز باشد. و او، متاسفانه به اشتباه داشت در من جا نشین “جان ” را مى یافت.
و البته احساس من نیز، شمارش معکوس را شروع کرده بود. اگر راه مى دادم ” که سخت دلم مى خواست ” او را از چاله ” جان ” به چاه ” امیر” مى کشاندم. و این همان دو راهى بود که گفتم.
” امیر مثل اینکه حالت خوب نیست، در باز گشت من رانندگی می کنم. راه آمدن را بلد نبودم، ولى مى دانم چگونه بر گردم. بى تامل گفتم: – حتمن این کار را بکن، به نفع هردوى ماست.
” چى به نفع هر دوى ماست؟ ”
خودم را پیدا کردم
– من باید مارتینى را با زیتون مى خوردم، بى زیتونش مثل اینکه سازگارم نبوده است. و لبخند زدم، که افاقه نکرد. کم کم راه افتادیم …
” امیر! آدرس خانه ات کجاست؟ ”
– تو که گفتى راه برگشت را مى دانى.
” من برگشت تا خانه خودم را میدانم، همانجائى که تو Pick upام کردى. ”
– خب تا همانجا برو، تو که پیاده شدى، من خانه ام را پیدا می کنم.
” پس نمى خواهى من آدرست را بدانم؟ ”
– این حرف ها چیه؟ خانه من قلب من است که تو راه آن را خوب مى دانى.
” امیر کاش با مارتینى، زودتر آشنا شده بودى. ”
– کارولین! با زیتونش هم همین طور است؟
” چطور است؟ ”
– شب بخیر کارولین! فردا تماس مى گیرم.
تا صبح نخوابیدم. شب بسیار طولانى و سختى بود. راى ی که در سپیده دم آن شب صادر شد، آغاز شب سیاهى بود. که زندگیم را زیرو رو کرد، تباهم کرد. نمى دانستم فشار دندان مى تواند این همه جگر را به درد بیاورد. چاره اى نداشتم. کارولین گمشده اش را در من که به هیچ روى مناسب او نبودم یافته بود. من نیز داشتم بى تابش مى شدم. مى دانستم که این تصمیم ضربه دیگرى است بر احساس ترمیم نشده او. و مى دانستم که اگر فقط یکبار دیگر با او بیرون بروم تمامى مقاومتم را از دست خواهم داد. تلفنم را فردای آن شب قطع کردم، و این یاد داشت را بدون اشاره به جوانه هاى علاقه اش به من، در صندوق پستى او که در کنار در خانه اش قرار داشت انداختم.
” ساده بگویم، داشتم شدیدن به تو علاقمند مى شدم. خودم را مناسب تو نیافتم. نمى خواستم آنگاه که دیر شده باشد متوجه بشوى. مى دانم که اگرحتا یکباردیگر تو را ببینم کارم بسى مشکل تر از حالا خواهد شد، بهمین خاطر صلاح دیدم بدین شکل از تو جدا شوم. اطمینان دارم، تو با همه مشخصات یگانه اى که دارى، زندگى خوبى در انتظارت خواهد بود….”

در کوتاهترین زمان خانه ام را فروختم و از آن شهر رفتم….و براى همیشه از دسترس او گم شدم.

پشیمان – راضیه رستگاری

اردیبهشت ۱۳۹۳

– چرا؟
” چرا چی؟ ”
– چرا دوستم نداری، و نمی خواهی با من ازدواج کنی؟
جوابی نداد. جای دیگری را نگاه می کرد.
– وقتی فهمیدم به مادرت گفته ای:
” نمی خواهم با او ازدواج کنم ”
و در پاسخ:
” چرا نمی خواهی.”
گفته بودی:
” دوستش ندارم ”
بسیار تعجب کردم و این چرای بزرگ در ذهنم پرخید….
– او که می داند دوستش دارم، و بنظر می رسید که او هم برای ازدواج مخالفتی ندارد… چی شده؟
خواهش کردم که ترتیب این ملاقات کوتاه داده شود. تو خوب می دانی که اعتقاد من برای زندگی مشترک، علاقه قلبی و عشق دو طرفه است. اگر چنین نباشد، با قساوت پا روی دلم می گذارم. ولی علاقه دارم بدانم، چرا؟
و حالا اگر این چرا را پاسخ بدهی، بیشتر وقتت را نمی گیرم.
به سکوت ادامه داد. ولی این بار نیم نگاهی را به صورتم انداخت.
دیدم بهر دلیل نمی خواهد حرف بزند. با پوزش از مزاحمت برخاستم و خدا حافظی کردم. از اتاق که داشتم خارج می شدم، نه خیلی آهسته، گفت:
” کس دیگری را دوست دارم…”
دستگیره را نچرخاندم، سر بر گرداندم . پرسیدم:
– کی را؟
این بار سکوت نکرد:
” خودم هم نمی دانم!…نمی شناسمش…”
حرفی برای گفتن نداشتم. دستگیره را چرخاندم و خارج شدم. هم ار اتاق و هم از شهر محل اقامت او.
دیگر خبری ازش ندارم.

عصای پیری – احمد محمود

اردیبهشت ۱۳۹۳

سوار شو
پیر زن پا کشان پیش رفت و به در ماشین پنجه سائید و دستگیره را گرفت. تابستان بود. دستگیره داغ بود، در ماشین باز نشد. صدای پیرزن آرام بود.
– باز نمیشه!
جوان پوزه ماشین را دور زده بود تا بنشیند پشت فرمان. دست به ستون پنجره ماشین درنگ کرد، عینک قطور را رو قوز بینی جا به جا کرد و گردن کشید.
– باز نمیشه؟ خو ئو دکمه را فشار بده.
انگشت پیرزن نا نداشت. باز صدایش در آمد
– باز نمیشه!
جوان خیس عرق بود. گونه های پر گوشتش سبزه می زد. موی سرش تنک بود، عصبانی شد، تند پیش آمد، با کج خلقی در را باز کرد و تلخ اما آرام گفت:
– در یه ماشین م نمیتونی واز کنی؟
پیر زن هیچ نگفت، دامن عبای سیاه را جمع کرد و کند و سنگین سوار شد.
دو هفته بود که دل پیر زن گاه به گاه درد می گرفت. درد گاهی تند می شد و نفسش را بند می آورد.
– تو دلم توپ نادری میندازند!
– چیزی نیست مادر، لابد غذای سنگین خوردی!

ماشین که راه افتاد، باد از پنجره تو زد و هرم داغ و بی تکان ماشین را جابجا کرد. پیر زن خیس عرق بود. نگاهش افتاد به خاله نصرت که رو پیاده رو، خمیده، دست به دیوار گرفته بود و از رفتن مانده بود تا نفس تازه کند. خاله نصرت سر تا پا سیاه پوشیده بود. ماشین آرام رد شد و خاله نصرت را تو درازای کوچه تنگ و خاکی پشت سر گذاشت. پیره زن سر بر گرداند و از شیشه عقب، خاله نصرت را دید که مثل یک لکه سیاه، تو برق آفتاب نیمروز، تو کوچه ی گرما زده ی خالی دور می شد. پیر زن با خودش و برای خودش حرف می زد.
“…دده (۱) نصرت، چه کیا بیائی داشتی! ”
آه تو سینه اش شکست.
“…مردش که مرد رنگ خانه عوض شد، بوی خانه عوض شد…”

– ئی ننه ی تو از زندگی ی ما چه می خواد؟
بعد از چهلم مردش بود. تو آشپز خانه بود. ظرف می شست. صدای عروسش بود.
– خو یه اتاق براش اجاره کن بره
– هیس س س س
صدای خفه پسرش بود
– می شنوه زن، یواش تر!
– ا قصد بلند میگم بشنفه!
کجا برود؟ دختر بزرگش که سر زا رفته بود…سال ها پیش. حالا استخوان هاش هم خاک شده.
” می رم یه اتاق اجاره می کنم ”
دختر کوچکش غربت بود. آن سر دنیا.
” از دد نصرت که کم نیستم! ”
سه روز بعد از ختم مردش، اتاقش را عوض کردند. ته حیاط، کنار مرغدانی زندگی می کرد.
تو ” اتاق گاو ”
مردش که مرد، حیاط را موزائیک کردند، گاو را فروختند و مرغ ها را سر بریدند.
– وقتی یخچال هست، وقتی که شیر پاستوریزه هست و تو بقالیام تخم مرغ فت و فراواونه…

حوصله پبر زن سر رفت. به حرف آمد:
– چرا ئی هشت یک منو نمی دی؟
– میدم مادر میدم! یه کم حوصله کن
– لابد بعد عمر طبیعی!
حرف مادر تلخ بود. پسر فهمید. تحمل کرد. آب دهان را قورت داد و نرم گفت:
– حالا تو بیا انگشت بزن!
ماشین کج کرد تو خیابان پهلوی. جوان تاق نماهای پیاده رو را نگاه کرد. فکرش این بود که کاروانسرای کاوه را بکوبد و بسازد. فکرش این بود که کقابل همه ی خجره ها ی تازه تاق نما بزند.
با ” آجر سه سانتی” ، عرق پیشانی را گرفت.
” گرمای جنوب سایه سار می خواد، تاق نما، نه پنجره های ولنگ و واز شیشه ای”
ذهن پیر زن رفت به صحن دلباز ” شوش دانیال “، به تاق نماهای سایه گیر نگاه کرد و به سر در ضربی ی حجره های تاریک و در های کوتاه و دریچه های تنگ.
“مجاور می شم”
صدای مردی را شنید.صدا سنگین بود:
” السلام علیک یا دانیال نبی ”
به دور و بر نگاه کرد. آفتاب از شیشه در ماشین تو زده بود، از دوشک تیماج ماشین، انگار که دود بر می خواست. بلند نفس کشید. به پس گردن پسر نگاه کرد، خیس عرق بود.
– آخر نگفتی که…
– که چی مادر؟
– نگفتی انگشت برا چی؟
جوان سر بر گرداند. چشمان تیره اش از پشت شیشه های کلفت و درشت عینک، درشت و گیرا بود.
– گفتم که مادر، گرفتارم، باید ضامنم بشی!
” یا ضامن آهو ”
دلش گرفته بود.جمعه ی قبل دلش خواسته بود به مازیار محبت کند، دلش خواسته بود نوه اش را در آغوش بگیرد، اما تا آمده بود به کاکل مازیار دست بکشد،انگار انگشتش را عقرب زده باشد دستش را پس کشیده بود.
– یه جوری حالیش کن آخه، باید بفهمه که نباید دستش را با هزار من کوفت و آکله به سر بجه م بکشه!
پیره زن به دست های خود نگاه کرده بود که سفید بود و بوی صابون می داد.
– ضامن برای چی؟
– جقدر می پرسی مادر!

تو دفتر خانه، سر دفتر از مرد پیر زن حرف زد:
– خدا رحمتش کنه.
دفتر نویس پیر، سر از دفتر بر داشت و نگاه کرد. سر دفتر انگشت پیر زن را گرفت،
– ار مردان قدیمی بود.
انگشت پیر زن را جوهری کرد.
– از مردائی که وقتی رفتن هیچکه جاشو نو پر نمی کنه.
پیر زن پای سند انگشت زد. سهم خانه سعدی را واگذار کرد، سهم حجره و خانه ی نو را واگذار کرد. دفتر نویس پیر مژه نمی زد. سیگار لای انگشتاش خاکستر شده بود. سر دفتر نرمه دماغ را خاراند:
– اینجا، مادر، بی زحمت اینجام انگشت بزن.
انگشت زد. کاروانسرای خیابان کاوه را هم واگذار کرد. جوان بلند نفس کشید و سیگاری گیراند.
به سر دفتر سیگار تعارف کرد. پیر زن با انگشت جوهری، پای میز، در مانده ایستاده بود. دفتر نویس پیر از جا برخاست.
– بیا خواهر، بیا با ئی کاغذ انگشتتو پاک کن.

به خانه بر گشتند. عروس با ابرو اشاره کرد، جوان با چشم و با لبخند، اشاره عروس را پس داد. عروس شکفته شد. پیر زن اشاره ها را دید، اما به رو نیاورد. رفت تو اتاق گاو، عبا را گذاشت و نشست پای شیر آب تا کهنه های مهنوش را بشوید.
بعد از مرگ مردش، خاله نصرت آمده بود که سر سلامتی بگوید.
– خوش آمدی دده نصرت. بفرما بالا.
برای خاله نصرت قلیان چاق کرده بود و بعد دل به حرفش سپرده بود:
– پیری و تنهائی و تنگدستی خیلی تلخه، دده، اما جونم راحت شد!
دیدار خاله نصرت را پس داده بود.
– دده، اینجا، یعنی فی المثل…
چشم گردانده بود دور تا دور حیاط درندشت حاج بندری:
– یه اتاق خالی گبر میاد؟
– سی خودت؟
صدای مردش را شنید. سر خُلق بود:
” فرزند کسی نمی کنه فرزندی ”
حالا صدای خودش بود، صدای زنده و زنگ دار خودش که از گذشته های دور می آمد:
” اما ئی پسر، عصای دست منه، عصای پیری! ”
صدای عروس از تو ساختمان آمد،
– در مانده ام که چطور شما را بزرگ کرده. یه کهنه بچه م درست و حسابی نمی تونه بشوره!
پیر زن شنید. هیچ نگفت. ظهر بود، صدای موذن از گلدسته ی مسجد الزمان آمد. کهنه ها را نیمه کاره گذاشت و بر خاست. صدای مردش آمد:
” فضیلت نماز به وقت. ”
بعد از مرگ مردش، صدایش را، انگار بهتر می شنید. دست ها را آب کشید. صدای موذن دور شد.
– حی الصلوه
وضو گرفت و رفت تو اتاق گاو. باد صدای موذن را باز آورد.
– حی علی خیر العمل.
نمازش که تمام شد، یک دور تسبیح، ذکر گفت:
” فضیلت ذکر بعد از نماز ”
صدای مردش بود. سر بر کرداند. کسی نبود. دید که ناهارش پای در اتاق است. برخاست و لخ لخ کنان رفت آن سر حیاط. در ساختمان را باز کرد و رفت تو. باد خنک کولر به تن عرق کرده اش نشست. ترسید سرما بخورد. پر چارقد را رو سینه کشید. سفره ناهار هنوز پهن بود. عروس با تعجب به پیر زن نگاه کرد و هیچ نگفت. مازیار و مهنوش زیر کولر خوابیده بودند. پیر زن آرام حرف دلش را گفت:
– می خوام یه اتاق اجاره کنم.
پسر با دهان نیمه باز به زنش نگاه کرد، بعد سر بر گرداند به طرف مادر، عینک را رو قوز دماغ جا به جا کرد و نرم گفت:
– چرا مادر؟
پیر زن هیچ نگفت. تنها نگاه کرد.
– مگر خدای نا کرده از ما خسته شدی؟
جوان دید که پیر زن مژه نمی زند، دید رو نی نی چشمان پیر زن، انگار غبار خاکستری نشسته است.
– لابد باز هشت یک را می خوای!
عروس گفت:
– ئونه که برات ماشیم خریدیم!
پیر زن آشفته شد. سرخ شد. تو چشمان عروس خنده بود.
همین که تو گاراجه!
صدای پیر زن به زحمت شنیده شد:
– برا من؟
عروس گفت:
– په شبا جمعه که سوار میشی میری صحرا ۲
جوان به زن نگاه کرد، زن حرف را خورد. پیره زن آه کشید…
” خنده زار بچه ها شده بودم دده، خنده زار نوه ها. ”
صدای خاله نصرت بود.
جوان حرف زد:
– حالا از چی ناراضی هستی مادر؟
مادر هیچ نگفت.
جوان سیگاری گیراند و آرام گفت:
– زحمت رانندگیت م که گردن منه مادر!
پیر زن پشت کرد و نرم برگشت تو اتاق گاو. بشقاب غذا را گذاشت پشت در و لنگه های در اتاق را بست و چفت را انداخت.
– انگار توپ نادری تو دلم می اندارن!
پتو را پهن کرد رو قالیچه و نشست. لبانش جنبید. رو به قبله دراز کشید. چشم ها را بست و لبانش آرام گرفت.
_________________________________________________
۱ – خواهر، زنان به عنوان دوستی به همدیگر خطاب می کنند.
۲ – قبرستان

طنز و تاسف – توران رئیسی

اردیبهشت ۱۳۹۳

یک روز به مهمونی بسیار مهمی دعوت شده بودیم ، همان طور که به سرو وضع خودم اهمیت می دادم و می خواستم همه چیز خوب باشه ، لباس های جناب همسر! را هم آماده کردم و پیش خودم گفتم ، حالا که او برای این کار ها خیلی وقت نمی زاره و من هم دوست ندارم که شلخته پلخته این ور و اون ور بریم ، بهتره حسابی لباس های هردو مون خوب و منظم و مرتب باشه وتا می تونستم با دقت و حوصله لباس های انتخاب شده را اتو کردم و روی تخت گذاشتم ، برای این که فکر نکنید من از اون آدم هائی هستم که عقیدم رو به کسی تحمیل می کنم ، باید بگم که ” این جناب نه تنها به طرز پوشیدن اهمیت نمیده ، بلکه برای خرید کت و شلوار و پیراهن و سایر لباس هاش هم از من می خواد که خودم برم و با اندازه او براش خرید کنم ” بنا برین من حق داشتم که برای آمادگی مهمونی جلو جلو به جای او هم فکر کنم !
عصری که داشتیم برای رفتن حاضر می شدیم ، سوت زنان آمد و گفت من چی بپوشم ، بهش گفتم همه چیز رو روی تخت گذاشتم ، برو همون جا ببوش ، اما چند دقیقه بعد صداش از توی اطاق می اومد که می گفت ، من این هارو نمی پوشم ، این ها چیه برام گذاشتی ؟ گفتم خب ، مهمونی رسمیه ما هم بهتره رسمی بپوشیم ! گفت من حوصله این لباسا رو ندارم ، گفتم بهر حال الان فقط این ها آماده است و ما وقت زیادی نداریم و در ضمن توی این مهمونی با آن همه آدم های سر شناس باید همین ها را بپوشی دیگه ! اما او یک دفعه صداش رو برای من بلند کرد و هر چی دلش خواست گفت ، من که نمی خواستم بچه ها بیدار بشن ،و کسی که برای مواظبت اونها اومده بود چیزی بشنوه ! و آبروریزی بشه ! آروم گفتم ببین من که مدیر لباسهای تو نیستم ، من فقط بهت لطف کردم و چون موقعیت رو سنجیدم این ها را برات حاضر کردم ، از این ببعد خودت میدونی …و خودم رفتم تا آماده بشم.
توی مهمونی من حسابی می درخشیدم و مهمونهای دیگه هم هر کدوم به نوعی تمیز و شیک و مرتب و مدرن آمده بودند ، اما جناب همسر! در کنار من نشسته بود و حرص می خورد . او در آخرین لحظه ها تصمیم گرفته بود که کت و شلواری را که صبح همون روز سر کارش پوشیده بود بپوشه ، توی این مهمونی تنها او بود که به خودش نرسیده بود ،
بعضی ها حتی اسموکینگ پوشیده بودند . او در طول زمان مهمونی آروم و قرار نداشت ، وول می خورد و زیر لب غر غر می کرد ، او را با حال و احوالش تنها گذاشتم و حتی یک بار هم ازش نپرسیدم پشیمونه یا نه ، و دیگه از اون به بعد هیچوقت در مورد لباس پوشیدنش نظری ندادم ، هر وقت که می خواستیم مهمونی بریم از من می پرسید خب حالا چی بپوشم ؟ و من با یک نگاه چند ثانیه ای در جواب می گفتم ! ” اسمو کینگ بپوش …چطوره ؟؟؟…!!! نمی دونم در اون موقع به چی فکر می کرد به نظرم می رسید حق رو به من می داد و خودشم نمی دونست چکار می خواد بکنه ! برای این که بعضی وقت ها می خندید و بعضی وقت ها عصبانی می شد ، اما من نه … !!! شما چی خیال می کنید ، آیا برای شما هم چنین تجربه ای پیش آمده ؟ باز هم بگوئید خانم ها دخالت می کنند

یک روز خوب براى خدا حافظى – الهه مشتاق

اردیبهشت ۱۳۹۳

هوا خیلى خوب بود . اصلا کثیف نبود . خورشید بود ، البته کم نور . خورشید آخر پائیز . باد هم مى وزید و آلوده گى ها را مى برد . این هوا بعد از سالها عجیب بود . البرز پیدا بود . با سر شانه هاى کشیده اش که برف زده بود و سفیدش کرده بود . زن گفت : » بیا برویم دامنهى کوه . برویم در یکى از قهوه خانه ها بنشینیم و آنجا حرف بزنیم . « مرد گفت : » باشه « مى خواستند از هم خدا حافظىکنند . مى خواستند این خدا حافظى ، یک طور دیگر باشد . باید با خدا حافظى هاى معمولى فرق داشته باشد . باید جدید باشد . یک خدا حافظى ماندگار . زن یک شال بلند سیاه روى سرش انداخ ته بود . صورتش سفیدِسفید بود . شال سیاه قشنگش کرده بود . مرد دلش مى خواست این را به او بگوید ، اما فکر مى کرد با موضوع خدا حافظى چندان جور نیست . براى همین ساکت مانده بود . در طول راه هم حرفى نمى زد . فقط بعضى وقتها در جواب زن سرش را تکان مى داد . تکانى آرام و خفیف که نمى شد آن را به حساب چیزى گذاشت . خودش این را خوب مى فهمید . زن هم مى فهمید ، اما به روى خودش نمى آورد . وقتى قرار بود خداحافظى کنند ، چرا باید اصرا داشته باشد که مرد همه ى حرف هایش را قبول کند . تائید مرد را احتیاج نداشت . مرد هم این را مى دانست و فقط سرش را آرام تکان مى داد . »…فکر مى کنم همهى حرفهایمان را زدیم . انگار دیگر حرفى نمانده است ، حتا وقتى مى خواه م برایت تعریف کنم که دراین چند ماهه چه اتفاقى افتاده است نمى توانم . انگار دیگر نمى توانیم براى هم تعریفکنیم . مى توانیم ؟ مثلا تو مى توانى بگوئىدیشب چه خورده اى، چکارکردهاى ؟ این روزها چه کتابى مى خوانى یا با چه کسانى رفت و آمد مى کنى ؟ « مرد سرش را آرام تکان مى داد .گاهى به راست و چپ ،گاهى از بالابه پائین .حواسش به رانندگى بود . با دقت و با حوصله مى راند . برایش مهم بود که یکبار دیگر به زن نشان بدهد چقدر خوب رانندگى مى کند . چقدر درتمام این سالها خوب رانندگى کرده است . فرمان را با یک دست بى اعتنا گرفته بود و مثل همیشه هواى همهى آینه ها را داشت . پشت سر و هر دو طرف . در تمام این سالها یکبار هم تصادف نکرده بود . درتمام این س الها به زن نشان داده بود که چقدردر ماشین او ایمن است . زن گفت : » برویم و از این هواى خوب استفاده کنیم . سالهاست که هوا اینقدر خوب نبوده است . این یک سعادت است شاید هم یک نشانه باشد . تو فکر نمى کنى که این یک نشانه است ؟ اینکه حالا ما میخواهیم از هم خداحافظىکنیم و هوا اینطورى خوب و قشنگ شده است ؟ حتما یک نشانه است . یک خیرى در این کار هست . این فکر به من کمک مىکند که خیالم راحت باشد . خوشحال مى شوم از اینکه اشتباهى در کار نبوده ، هر چند من آدمى نیستم که از گذشته هایم پشیمان باشم . من با تو زندگى خوبى داشتم . خوب و عجیب و غریب . مثل همین حالا که داریم از هم خداحافظى مى کنیم . « در آن هواى خوب مردم خیابانها را شلوغ کرده بودند . با اینکه ساعت کار بود اما اتومبیل هاى زیادى در خیابان حرکت مى کردند . پشت چراغ قرمز ها ، جمعیت اتومبیل ها مى ایستادند و جمعیت فروشنده هاى دوره گرد و آدم ها در لابلاى آنها سردرگم مى شدند . زن به پسر بچه اى که فال حافظ مى فروخت نگاه مىکرد و خودش را آماده کرده بود تا یک فال بخرد ، اما چراغ سبز شد و مرد با سرعت به راه افتاد . زن گفت : » داشتم فکر مى کردم کتاب حافظ را تو برداشتى ، یا پیش خودم ماند ؟ « مرد با یک ویراژ درمقابل جاى پارکى که تازه داشت خالى مى شد ترمز کرد . این هم از هنر هاى رانندگى او بود . دو سه ماشین دیگرکه براى گرفتن جا ى پارک دست دستکرده بودند ، با دلخورى محل را ترک کردند . مرد طاقت نیاورد و به زن گفت : » دیدى چه خ وب جاى پارک گیر آوردم « زن گفت : » تو همیشه آدم خوش شانسى بودى « » این که به شانس ربطى ندارد . آدم باید زرنگ باشد « » اما تو همیشه خوش شانس بودى . « » خوش شانس بله ، ولى زرنگ و با هوش هم هستم « » زرنگ و با هوش ، قبول « مرد مى خواست بگوید این شال سیاه خیلى تورا خوشگل کرده است ، اما باز حرفش را خورد . زن هم خنده اش را خورد . مى دانست اگر بخواهد این بحث را ادامه بدهد ، موضوع خداحافظى فراموش مى شود و آن وقت باید یک روزدیگر دوباره وقت بگذارد تا مراسم را اجرا کند . مرد هم این را مى فهمید و او هم خنده اش را خورد . در راهى که خوب مى شناختند راه افتادند . به طرف جائیکه خوب مى شناختند .در این هواى خوب . که در این فصل بعد از چند سال بى سابقه بو د . یک روز خوب براى هر نوع مراسم . زن گفت : » حالا پیشنهادى دارى ؟ « » پیشنهاد که خب زیاد دارم . اما راستش هیچکدام بدرد بخور نیستند « » مثل همیشه « » مثل همیشه « » خب بگذار من پیشنهاد بدهم . یک پیشنهاد اما به درد بخور . « » حرفى نیست « » من مى گویم حقیقت بهترین چیز است . « » اینکه فلسفه است نه پیشنهاد « » یعنى مى خواهم بگویم به همه راستش را بگوئیم و خیال خودمان را راحت کنیم .« به قهوه خانه که رسیدند ، مرد راهش را به طرف در ورودى کج کرد ، اما زن آستین کتش را کشید . » حالا بیا کمى راه برویم « مرد به آستینش در دست زن نگاه کرد ولى حرفى نزد و دنبال او راه افتاد . حوصله راه رفتن نداشت . دلش مى خواست این مراسم زودتر تمام شود . اما از این هم که در قهوه خانه بنشیند و صورت زیباى زن در نزدیکى اش باشد خوشش نمى آمد . مرد گفت : » من موافقم که به همه حقیقت را بگوئیم . باید بگوئیم که از هم خسته شده ایم . « زن در لحن مرد دلخورى احساس کرد ، اما درگفتن اینکه از او خسته نشده است تردید داشت . دنبالکلمات مناسب مىگشت . ضمنا مى خواست به اصل راستگوئىکه خودش وسط کشیده بود احترام بگذارد . فقط گفت : » تو فکر مى کنى حقیقت این است ؟ « مرد شک کرد و گفت : » نمى دانم « تازه اگر ما بگوئیم که از هم خسته شده ایم کسى باور نمىکند . مثلا مادر ِخودت اصلا این حرف را قبول نمى کند « مرد از اینکه زن را به دام انداخته بود و خودش از دام بیرون آمده ، خوشحال شد . اگر زن باز اصرار کرده بود که حقیقت چیست ، حس ابى گیج مى شد . » مادر هرچه من بگویم باور مىکند . چون قبول داردکه من آدم راستگوئى هستم . تازه وقتى آدم حقیقت گفتن را به عنوان پایه اى براى همه چیز انتخاب مىکند ،دیگرنباید به حرف دیگران اهمیت بدهد « زن هنوزدلش مى خواست بگوید که از مرد خسته نشده است ، اما نگفت . فقط گفت : » تو راست میگوئى . « از دامنه کوه ، در راهى از قبل آماده شده و صاف بالا میرفتند . یک طرفشان کوه بود از سنگهاى کبود و زرد و طرف دیگر شان دره بود که زیاد عمیق نبود و ته آن رود کم آبى جریان داشت . بالاى سرشانآسمانصاف و آبى بود و هوائى بسیار تمیز وکمىخنک . آرام قدم مى زدند ومراقب بودند که شانه هایشان بر خوردى با هم نداشته باشد . مرد هنوز احساس مى کرد که توانسته است در بحث موفق تر باشد . گفت : » اصلا تو چرا اینقدر اهمیت میدهى که به دیگران چه بگوئى یا من چطور ماجرا را براى دیگران تعریف بکنم . ما از هم خدا حافظى مى کنیم و دنیایمان با همه آدم هایش ازهم جدا مى شود . مگر نه ؟ « » من به آنچه که تو فکر میکنى اهمیت مى دهم « » چرا ؟ فکر من چه اهمیتى براى تو دارد ، وقتى که دیگر خودم نیستم « » راست مى گوئى . شاید عادت کرده ام که به فکر تو اهمیت بدهم . شاید نمى خواهم تو فکر غلطى در مورد من در سرت داشته باشى .« » طلاق مثل مردن مى ماند ، وقتى از هم جدا مى شویم انگار براى هم مرده ایم « زن دردلش احساس دردکرد . کلمهى مردن خیلى سنگین بود . مرد هم این را فهمید ، اما دیگر دیر شده بود . بهتر بود براى درست کردن اوض اع تلاشى نکند ، چون ممکن بود بدتر بشود . » اما خاطراتمان چى ؟ آنها که باقى میمانند . ما از مرده هایمان هزار خاطره داریم . چه بهتر که خاطره هاى خوبى از هم داشته باشیم « » ما هر کارى ازدستمان بر مى آمد کردیم « » من فکر مى کنم همیشه تو را دوست داشته باشم ، حتا وقتى که دیگر بامن نباشى « » اما من ترجیح مى دهم وقتى تورا ندارم ، دیگر دوستت نداشته باشم « راه باریکتر شده بود . کوه و دره بهم نزدیک شده بودند . دیگر نمى توانستند در کنار هم راه بروند . زن جلو تر میرفت و مرد از دنبالش . براى قدم برداشتن احتیاط مى کردند . مرد از حرفهائى که مى زد راضى نبود . کاش توانسته بود به زن بگوید که در این شال سیاه چقدر زیبا و دوست داشتنى شده است . دلش نمى خواست در روز خداحافظى شانحرفهاى تند به زن بزند. به اندام زن که در مقابلش راه مى رفت نگاه مى کرد و ازخودش بدش مى آمد که نمى تواند حقیقت را به زن بگوید . زن ولى کاملا مطمئن بود که حقیقت را شنیده است . همهى حرفهاى مرد با شناختى که ازاو در ذهنش داشت جور در مى آمد . مرد کسى نبود که از کلدان گلى که از آن او نبود لذت ببرد . زن گفت : » اما من گلدان گل نبودم . « » چى ؟ نشنیدم چى گفتى ؟ « زن احساس کرد که حرف بى ربطى زده است . این را مطمئن بود که مرد هیچگاه قادر نبوده صداى ذهن اورا بشنود . حرفش را عوض کرد . » گفتم چه گلهاى قشنگى تو این فصل « مرد خوشحال شد که زن بحث را ادامه نداده است . چه بهتر که همین حالا از هم خداحافظى مى کردند و دیگر همدیگر را نمى دیدند . از همان پشت سر آستین زن را گرفت : » مى گویم ، بهتر نیست برگردیم به همان کافه ، من خسته شدم « زن مى دانست که مرد خسته نشده است ، فقط حوصله حرف زدن ندارد . » تو مى ترسى که من وارد جزئیات بیشترى بشوم . « » من هیچ وقت از تو نترسیده ام « دو باره از همان راه باریک برگشتند . لبه اى که بر آن راه میرفتند به اندازه یک پا با دره فاصله داشت . هوا کمى گرمتر شده بود . زن دنباله هاى شال را از روى شانه هایش بر داشته بود و رها کرده بود . مرد صورتش را نمى دید . زن گفت : » من هیچوقت از تو نخواهم پرسید چرا در مورد من به دیگران دروغ گفتى . « مرد ترجیح داد خودش را به نشنیدن بزند . کمى سرعت قدم هایش را کند کرد تا فاصله اش از زن بیشتر بشود . دلش نمى خواست حرفى را از زن بشنود که جوابى برایش نداشت . حالا اصلا احساس نمى کرد که در بحث پیروز بوده است . زن هم احساس مى کرد حسابى باخته است . به چاهى افتاده بود که دیگر نمى خواست از آن بیرون بیاید . از خودش بدش مى آمد که مثل خاله زنکها حرف زده است . دو بچه با خنده و شوخى دوان دوان از کنارشان گذشتند . براى اینکه همگى به دره پرت نشوند زن ومرد مجبور شدند کنار بکشند و به دیواره بچسبند . بچه ها اصلا نگران درهگسترده زیر پایشان نبودند . مرد بعد ازعبور بچه ها ،داد زد : حواستانکجاست ؟ زن چیزى نگفت . جدا تصمیم گرفته بود که دیگر حرفى نزند تا بیشتر در چاه فرو نرود . تا قهوه خانه آن پائین هیچکدام حرفىنزدند . مرد سکوت زن را به حساب د لخورى اشگذاشته بود وحالا لحظه شمارى مى کرد که این ملاقات زودتر تمام شود . احساس میکرد مثل همیشه زن را آزرده است و مثل همیشه از شاد کردن زن ناتوان بوده است . به قهوه خانه که رسیدند هوا حسابى گرم شده بود . در این فصل بى سابقه بود . مرد نتوانست سئوالى را که مى دانست پرسیدنش غلط است نپرسد . » تو از دستم ناراحت شدى ؟ « زن احساس کرد واقعا از دست مرد ناراحت شده است . احساس کرد تمام این مدت از مرد دلخور بوده است . از همان صبح که سوار اتومبیل شده بود . چیزى نگفت فقط اخم کرد . مرد رفت که چاى سفارش بدهد . مىخواست از زن بپرسد چیزدیگرى هم مىخورد ، اما وقتى اخم زن را دید منصرف شد . زن روى یک تخت نشست و شال سیاه را محکم دور سرش پیچید . مر د وقتى با سینى چاى و خرما برگشت صورت زن را که در شال سیاه قالب گرفته شده بود دید . به نظرش دیگر زیبا نبود . در سکوت چایشان را خوردند ، مرد به زن نگاه نمى کرد و نگاه زن به دامنه ى کوه بود . مرد و زن دیگرى آن طرف تر ، روى تختى که پشت تنهى کلفت یک درخت قرار داشت نشسته بودند وگاهى یواشکى ازلب هاى هم بوسه برمىداشتند . مرد ازجسارتشان لذت مى برد . برگشت که آنها را به زن نشان بدهد ، اما نگاه غمگین زن را در همان جهت دید و چیزى نگفت . نفهمید که ، زن به کوه نگاه مى کرده است . مقابل اتومبیل که رسیدند زن گفت : » خدا حافظ « مرد گفت : » صبر کن برسانمت « » نه ، همینطورى بهتر است ، ما مى خواستیم خدا حافظى کردنمان جدید باشد . « مرد به دنبال زن راه ا فتاد » اینطورى خوب نیست بیا سوار شو « زن با راننده یک تاکسى سر نرخ توافق کرد و چیزى نگفت . وقتى داشت در تاکسى مى نشست ، مرد در را گرفت : » اصلا از این کارت خوشت نیامد « » خودت گفتىکه ما براى هم مرده ایم ودنیاهایمان راهم با خودمان برده ایم . دیگر چه اهمیتى دارد که خوشت بیاید یا نه « مرد در را رها نمى کرد . راننده تاکسى بلاتکلیف به آنها نگاه مى کرد . زن احساس کرد باید حرفش را بزند ، همین حالا را فقط فرصت داشت . اما چیزى نگفت . مرد با تمام وجود آرزو مى کردکه زن آن حرف را بزند . مى دانست این دلخورى تا آخر عمر باقى خواهد ماند . اگر زن حرفش را مى زد شاید هر دوشان سبک مى شدند . زن فقط گفت : » خدا حافظ « مرد دست دست میکرد . حالا حسابى پشیمان بود که از صحبت با زن طفره رفته بود. تلتش کرد در مورد شال سیاه و صورت زن چیزی بگوید، اما داننده داشت با کنجکاوی نگاهش می کرد. فقط گفت”

” خدا حافظ ”
در را بست

چند سروده از- عیدی نعمتی

اردیبهشت ۱۳۹۳


علف ها
زیر باران
عاشقانه می رقصند
در این سپیده بهاری
و راه از کمرکش یاد
با سوز
از سینه ی ما می گذرد

۲

در
سرزمینی
که از گل و ترانه گفتن
جرم است
بلبل و بهار هم
مفسدین فی الارض اند .

۳

به میلاد گل ها می اندیشم
گاه
که آسمان
تا بام سینه ام
پائین می آید
به میلاد گل ها می اندیشم .

۴

در این سپیده ی بهاری
شادی ما
چندان بزرگ است
که پرندگان خاموش اند .

۵

بهار
بر یال بلند دریا
سبزه
در دهان ماهی
رود
آوازش را
برای دشت می خواند .

۶

تن پوش بهاری ام را
بر می دارم
از گلمیخ زندگی
و سبز یله می دهم
بر لحظه ها .
آنک
رستاخیز گل هاست
به پایکوبی
درنگی کنیم

زندگی گاهی بهاری می کند – دکتر محمود کویر

اردیبهشت ۱۳۹۳

آب مست و باد مست و خاک مست و نار مست.
مولانا

*زندگی گاهی بهاری می کند
دل کبوتر می شود
هی بی قراری می کند.
بوسه بر بید برهنه می زند
باران مست.
بید مست و باد مست و بوسه مست و یارمست
نرگسی، عاشق شده بر زلف چوپانی جوان
سیب سرخ عشق
می چرخد میان آسمان.
سیب مست و سرخ مست و نرگس گلزارمست
بیشه خوشبو می شود
از نفس های دو تا آهوی آه
هدهدی، می نوشد از لب های برکه،عطر ماه.
دارکوبی نغمه های زندگی را می زند مستانه بر طبل درخت.
تا نشیند شاه شاهان، جغد،
بر فراز کنده ای بر روی تخت.
شاه مست وماه مست و خفته و بیدارمست.
دست های آدمی،
چون شاخه های کاج باغ
لانه می بندد برای جوجه های یک کلاغ.
باغ مست و زاغ مست و واژه و گفتار مست

آدمی، چون رود، جاری می شود
گل گل جانش، بهاری می شود
آدمی، شادی کنان، چون آبشار
شرشر جانش، فشاند بر بهار.

زندگی سبز بهاران می شود
آدمی رقصان چو نور
آدمی خندان چو رنگ
شاد شادان
شاد شادان
شاد شادان می شود
قطره ای،
از قطره های مست باران می شود.

امروز ، آسمان …- مهتاب خرمشاهی

اردیبهشت ۱۳۹۳


امروز وقتی آسمان بهار دلگیر
بغض اش شکست
و برگ های سر به زیر
خاموش ، قطره قطره گریستند
کودکی در چهار راه دلتنگی می دانست
گل ها ی رنگین اش
غصه دار دستان خسته اش
شرمنده چشم فرو می بندند
امروز وقتی آسمان ، خاطراتش را ورق می زد
و از تنهایی اش با درخت سخن می گفت
پیر مردی از پله های شرمگین اتوبوس
بالا می رفت
و می اندیشید نوبتش کی فرا خواهد رسید
امروز وقتی آسمان برای زمین درد دل می کرد
و خاک ، دلش پوسید
مردی در نانوایی ی محل
نان را به نرخ روز می خورد
و چشمان گرسنه اش ، با صدای بلند قهقهه می زدند
امروز وقتی آسمان شکایت می کرد
و با اشک هایش
برای مردگان سخن می گفت
مادری داغدار
زخم کهنه را در زیر چادرش می پیچید
و رازش را به آسمان می گفت
امروز آسمان با شهر هم صدا بود
زمانی که دختری با چتری در دست
راهش را گم کرده بود
پسری ، پدرش را محاکمه کرد
و مادر می دانست
امروز آسمان برای شهر می گرید

غبطه – دکتربیژن باران

اردیبهشت ۱۳۹۳

تو نامه را خواندی
پاره پاره کردی
به باد دادی.

کبوتران سفید
در باد دور شدند-
بسوی میهن تاریخی.

هر کدام لب بام
مشرف به سبز بید
در شیری سِحر سَحر
با مجمر زر خورشید.

یک رباعی – پریچهر

اردیبهشت ۱۳۹۳


نباید شمع خاموشت شود ” من “

بمان عریان که تن پوشت شود ” من ”
به خوابت هم شده هر شب میایم
مبادا تا فراموشت شود ” من ” !

صبح دروغین – نادر نادر پور

اردیبهشت ۱۳۹۳


امشب زمین تمام گناهان خویش را
بدرود گفته است.
زهد سپید برف
کفر زمین نیان را در خود نهفته است.

این سیمگون نقاب
بر چهره ی سیاه طبیعت
زیباترین دروغ جهان است

امشب درخت پیر
اندیشه می کند که جوان است
اما پس از تولد خورشید
اندیشه های برفی او، آب می شود

آیا کدام چشم
رخساره ی حقیقت پنهان را
مانند آفتاب تواند دید؟
شاید که چشمی از پس گریدن
پاسخ بدین سئوال تواند داد

ای پیر، ای درخت!
باران چه گریه ای است
گریدنی که صبح دروغین برف را
در شام نو جوانی نا پایدار تو
تاریک می کند،
اما تو را به روشنی دور ِ کودکی
نزدیک می کند،
گریدنی که دیده ی پیران را
چون چشم کودکانه ی خورشید
بینائی زلال تواند داد.

آه، ای خروس منتظر صبح
آتش، درون پنبه نمی میرد
اما، نگاه کن:
خورشید در سپیدی آفاق مرده است
افسون برف، چشم درختان ساده را
در خواب کرده است
وین روستائیان صبور پیاده را
در روزگار پیری، با مرکب خیال
تا شهر نو جوانی موهوم برده است.
ام، دل زمین
در آرزوی گریه ی باران است،
در شب، حقیقتی است که پنهان است.

آه، ای غم سیاه تر از ابر
امشب، مرا گریستنی بی امان ببخش!
ای اشک مهربان،
چشم مرا نگاهی چو کودکان ببخش!

بهارا زنده مانی – هوشنگ ابتهاج ” ه.الف. سایه

اردیبهشت ۱۳۹۳


بهارا ، زنده مانی ، زندگی بخش

به فروردین ما فرخندگی بخش

هنوز اینجا جوانی دلنشین است

هنوز اینجا نفسها آتشین است

مبین کاین شاخه ی بشکسته خشک است

چو فردا بنگری ، پر بید مشک است

مگو کاین سرزمینی شوره زار است       

چو فردا در رسد ، رشک بهار است

بهارا ، باش کاین خون گل آلود

بر آرد سرخ گل چون آتش از دود

برآید سرخ گل ، خواهی نخواهی

وگر خود صد خزان آرد تباهی

بهارا ، شاد بنشین ، شاد بخرام

بده کام گل و بستان زگل کام

اگر خود عمر باشد ، سر برآریم

دل و جان در هوای هم گماریم

میان خون و آتش ره گشاییم

ازین موج و ازین طوفان برآییم

دگربارت چو بینم ، شاد بینم

سرت سبز و دلت آباد بینم

به نوروز دگر ، هنگام دیدار

به ایین دگر آیی پدیدار…

از کتاب دریا در فنجان – محمود صفریان

اردیبهشت ۱۳۹۳

این صدای دیدار است
در جام خنده ام
گفته بودی در راهی

لب ریخته های باخت – بهمن

اردیبهشت ۱۳۹۳

بر صخره های کدامین ساحل

موج کوب می شوی؟

بر قله کدامین آتش فشان

ققنوس ره گم کرده ای؟

توآشیان نداشتی؟

می دانم که داشتی

تو بر چنار های سر به فلک کشیده خانه ات،

نوزاد ها را آماده پرواز نمی کردی؟

زبان گنجشک های سایه افکن ِ همه سر زمینت،

تورا با انوار خورشید، آشنا نمی کرد؟

تو عشق را می شناختی،

نمی شناختی؟

آنکه همه این ها را از تو ربود ” رستم ” بود؟

که توا نست تو را چنین خوار به زیر بکشد؟

و تو یارا نشدی.

پس هزاران سال، ” صلا ” داد نت چه بود؟

بوزینه ها که این همه توان ندارند؟

خانه های دست ساز شنی بر ساحلها

شهرک های ساخته شده از ” مهره ” ها

و عمارات رفیع ” کارتنی ” هم بدین:

آسانی…سادگی…و فوریت…

از هم نمی پاشند.

تو ای موج کوب شده ی همه ی صخره های عالم،

ای ققنوسی که به خاکستر نشینی خو کرده ای

همراه با همه عشقت،

چنار ها، زبان گنجشک ها، و همه افراشتگان دیگر را

چرا به بوزینه ها وا گذاشتی؟

می دانی که تیمچه عشق و خنده را در سر زمین آفتاب

تعطیل کرده اند؟

آه….

بجایش چه کالاهای غمناکی را به طناب کشیده اند

و بر پیشخوان نهاده اند….

یک غزل – فاضل نظری

اردیبهشت ۱۳۹۳

امروز هم به رخوت بی بادگی گذشت
آری گذشت! مستی دلدادگی گذشت

در آتش خیال تو با خود قدم زدم
دوران عاشقی به همین سادگی گذشت

می دانم ای فرشته که باور نمی کنی
شب های قصه گویی و شهزادگی گذشت

روزی ز چشم مردم و روزی به پای تو!
عمر مرا ببین که به افتادگی گذشت

شرمندۀ توایم و سرافراز از اینکه عمر
-گر دین نداشتیم- به آزادگی گذشت

.

سکوت – احمد شاملو

اردیبهشت ۱۳۹۳


سکوت آب
می تواند
خشکی باشد و فریاد عطش
سکوت گندم
می تواند
گرسنگی باشد و غریو پیروزمندانه قحط
همچنان که سکوت آفتاب
ظلمات است

اما سکوت آدمی، فقدان جهان و خداست
غریو را
تصویر کن

هزاره ی ققنوس ( از ساسانیان تا سامانیان) – محمود کویر – رامتین صلاحی

اردیبهشت ۱۳۹۳

انتشار این کتاب پر محتوا و ارزشمند که حاصل تحقیق و داتسته های استاد دکتر محمود کویر است
می گوید، ما اگر هر بار از بد حادثه زمین خورده ایم باز توانسته ایم که چون ققنوس از خاکستر خود سربرآریم
ونمابان شویم….گذرگاه
——————————————————————————————————-

رامتین صلاحی:

من همراه نویسنده به تاریخ سفر کردم …
درباره «هزاره ققنوس» نوشته محمود کویر
نشر آیدا. انتشارات بنیاد فرهنگی کویر

با سلام
این یک نامه است. نامه ای به درد. نامه ای از سر شوق.
من این نامه را به عنوان یک آموزگار سالخورده ی تاریخ ادبیات، انسانی رنج کشیده در این سرزمین بلا زده، برای شما می نویسم. انسانی که چون کتاب های تاریخ و ادبیات درسی را می گشاید از دانشجویان و از تاریخ و از ادبیات شرمزده می شود. آموزگاری که از این همه جفا و بی اعتنایی که در حق تاریخ سرزمین خود دیده، دردها کشیده است.

در یکی از همین روزهای نه چندان دور،مسافری عزیز، مانند همیشه که مهربانی می کند و از هر سفر به دیار اروپا کتابی برایم به ارمغان می آورد، این بار هم کتابی از آلمان برایم آورد. سفارش کرد که: من راستش خودم خواندمش. اولش زیاد راغب نبودم. به تاریخ علاقه ی زیادی ندارم. یعنی چیزی نمی دانم. اما نمی دانم چطور شد، شروع که کردم نتوانستم کنارش بگذارم و خواندمش و هی آه کشیدم و بغض کردم اما سرم را هم بالا گرفتم. بیا. بخوان. اسمش هزاره ی ققنوس است.

من نیز کتاب را گرفتم وخواندم و بارها و بارها اشک شوق در دیده گرداندم. خندیدم و گریستم. من نیز سرم را بالا گرفتم.
می دانید چرا؟ در روزگاری که تاریخ و شناسنامه ی ما را محو می کنند و آنچه بهایی ندارد، کتاب است و تاریخ است و ادبیات، این کتاب مانند نوری بود در تاریکی.

کتابی بود مانند پزشکی که زخم ها را گشوده بود. رنج ها را دیده بود. شادی ها را خندیده بود. سوخته بود و بار دیگر برخاسته بود. همان ققنوسی بود که نگاره اش روی جلد کتاب پر پر می زد.

این کتاب، تاریخ و ادبیات و بخشی از حافظه تاریخی ماست. کتابی روان مانند جویبار. محکم مانند کوه و سبز مانند جنگل.
کتابی درست و استوار و زیبا و خوشخوان برای نسل جدید و جوانان ما. برای همه ی عاشقان تاریخ و ادبیات این سرزمین.

هزار سال از سهمناک ترین دوران تاریخی ما که از قضای روزگار کسانی با تمام توانشان می کوشند تا خاک در چشم حقیقت پاشیده و وارونه در برابر چشم مردم بگذارند. دورانی در این کتاب بررسی شده که با نام هایی چون زکریای رازی و خیام و فردوسی از یک سو و از سوی دیگر با بابک و مازیار و یعقوب روبروییم. دانستن آنچه ما امروز هستیم و چرایی آن، بی بررسی آن روزگار ناممکن است و نویسنده ی این کتاب این وظیفه تاریخی را بر عهده گرفته و خوش از پس آن برآمده است. خواستم همین جا به تمام شاگردانم و به تمام آموزگاران تاریخ و ادبیات بگویم که بخوانند این کتاب را و بیاموزند به نسل فردا.

من همراه نویسنده به تاریخ سفر کردم. با خسر و شیرین همسفر شدم. به میدان های نبرد دلاورانه مردم ایران در برابر تازیان رفتم. با آن ها شکست خوردم. با آنان کشتار شدم. موالی شدم. اما چون ققنوسی دوباره برخاستم و همراه بابک خرمی به قلعه بذ رفتم و در کنارش جنگیدم و لرزه بر اندام خلیفه انداختم. در میدان های نبرد شاهنامه در کنار فردوسی بر شکست ایرانیان گریستم و در کنار وی بر درفش کاوه های تاریخ بوسه ها زدم. این کتاب مرا با خود به میدان های کار و زندگی و رزم و بزم مردم کشورم برد و همین جا و همراه نویسنده اش فریاد می زنم: این منم! ققنوس هزاره ها. هزار هزار ققنوس که منم. که ملت من است.

حالا که دارم این ها را می نویسم و کتاب در برابرم بر روی میز گشوده است و نسیم ورقش می زند، چشمم به ناگهان بر این شعر می افتد و با نویسنده و شاعرش به ایوان مداین می روم و بر ویرانه ها می نگرم و اشک در دیده می گردانم و روی به تمام ستمگران تاریخ می خوانم:

هان ای دل عبرت بین! از دیده عبر کن هان!
گه‌گه به زبان اشک آواز ده ایوان را
تا بو که به گوش دل پاسخ شنوی ز ایوان
دندانهٔ هر قصری پندی دهدت نو نو
پند سر دندانه بشنو ز بن دندان
گوید که تو از خاکی، ما خاک توایم اکنون
گامی دو سه بر مانه و اشکی دو سه هم بفشان
از نوحهٔ جغد الحق مائیم به درد سر
از دیده گلابی کن، درد سر ما بنشان
آری چه عجب داری کاندر چمن گیتی
جغد است پی بلبل، نوحه است پی الحان
ما بارگه دادیم، این رفت ستم بر ما
بر قصر ستم‌کاران تا خود چه رسد خذلان

اجازه می خواهم یک بار دیگر بخش کوتاهی از مقدمه این کتاب را در کنار شما و با شما بخوانم:

ز ما باد بر جان آن کس درود
که داد و خرد باشدش تار و پود

تاریخ یعنی که: نه فراموش می کنم و نه اجازه می دهم که فراموشم کنند.

چو گویی کلاه خرد دوختم
همه هرچه بایستم آموختم
یکی نغز بازی کند روزگار
که بنشاندت پیش آموزگار

از کمند تاریخ گریزی نیست. همه جا تاریخ هست. اماآینده باید بر دوش گذشته گذاشته شود، نه این که بار گذشته را بر دوش کشد. با تاریخ هر آنچه را که از گذشتگان بازمانده از چنگ نابودی می رباییم و زندگی دیگری می بخشیم. گذشته با زنجیر به دست و پای امروز بسته است و کلید آن در دستان آینده است. ما گذشته را از دستان مرگ می رباییم تا تنها به سوی آینده نرویم. تاریخ حضور در آیینه­ ی پریشان گذشته ­هاست. در پس پشت هر سنگ نگاره و ستون و تندیسی می توان به تماشای آدمیانی پرداخت که آفرینشگر این­ها بوده ­اند.

ما در تاریخ در جستجوی چراها و دغدغه هایی هستیم که با روان آدمی دست به گریبان بوده است. با چراغ تاریخ، در میان ویرانه های غرق در اندوه ، رنج ، امید و آرزو در جستجوی خرد و فضیلت هستیم.

تاریخ، حکایت پریشانی ها،سرگشتگی ها، جدال ها و عشق های انسانی است.

تاریخ نگاری می­تواند درهای دیگری روبه جهان بگشاید. تا بنگریم از آن دریچه بر ردپای هستی رفتگان. بنگریم بر تراژدی انسان و تلاش­ها، قه قه ها، هق­هق­ها و شادی و رنج او.

کار تاریخ نگار از یک سوی بازیافت راز و رمز شکست­ها و درماندگی­های انسانی و از سویی، کشف ارزش های انسانی موجود در تاریخ و فرهنگ است. واکاوی گذشته برای برگرفتن ارزش ها و بررسی آنهاست تا به کار آینده بیاید. بازیافت خرد از دست رفته است. و من بر سر آنم تا از نخ های بریده بریده ی آن، جامه ای ابریشمین ببافم.

تاریخ و سرگذشت ما از سرنوشت ما جدا نیست. یادبودهای ما ارزش های شکننده ای هستند که ناگزیریم از آن ها نگه داری کنیم.زیرا که زندگی ستیزی است با فراموشی.

برای نوشتن تاریخ باید آزادی داشته باشی تا گذشته را به موضوعی برای شناخت بدل کنی و نه فراموش کنی و نه رخصت دهی تا فراموشت کنند.

آنچه من در باره­ ی ساسانیان تا سامانیان فراهم آورده ­ام اما، تنها داستان جنگ­ها و شاهان نیست، که خود کاری است کارستان، حکایت شمشیر و زنجیر نیست. زندگی و روزگار مردمان و دانایان این سرزمین است. نگاهی در چرایی و چگونگی رویدادهاست.

از پرواز رنجبار و بلندبالای جمشید به آسمان، تا خورشید نوشی عین القضات همدانی بر بوریای آتش گرفته ای که بوم نقاشی تاریخ تراژیک ماست، و از آنجا تا پرپر دختران و پسران جوانی که در آرزوی خورشید، در آسمان حوالی پارک لاله بالی کشیدند، راهی است به نام تاریخ.

تاریخ سرزمین ما اما، از بیش از هزار سال پیش به این سو، پیوستگی ندارد. بریده بریده است. جزیره جزیره است.
تاریخی به شمشیر، شرحه شرحه .

و کار تاریخ نگار آن است که از این نخ­های بریده جامه­ای ببافد از نور.
جهان وامدار تاریخ پر افتخار ماست. بشناسیم و بانگ برداریم: جهان بیا تماشا!
دوران ساسانی عصرشکوهمند و سرورانگیز تاریخ و فرهنگ ایران است در دوهزار سال پیش.

**

سلام بر شما و سلام بر کتاب هزاره ی ققنوس.
سلام بر رنج هایی که کشیدید تا تاریخ تبار و قوم و قبیله مرا بنویسید. تا بدانم که بودم و چه کردم و امروز چرا در اینجا ایستاده ام.
———————-
بر گرفته از رسانه پر مخاطب عصر نو

معرفی کتاب هزاره ی ققنوس – نوشته محمود کویر – محمد روشن ضمیر

اردیبهشت ۱۳۹۳

هزاره ی ققنوس
از ساسانیان تا سامانیان
نشر آیدا. آلمان. ۲۰۱۴
از سلسله انتشارات بنیاد فرهنگی کویر

*چند کلمه ای در شناساندن کار محمود کویر:

به نام خرد.از همین جا باید آفرین بگویم، کار و تلاش بی دریغ محمود کویر را در راستای شناساندن و بررسی تاریخ و فرهنگ ایران. انسانی خستگی ناپذیر با دستانی پربار که دستاورد رنجها و تلاش هایش شاگردان بسیار و بیش از بیست جلد کتاب ارجمند است. کاری کارستان که حیرانم او چگونه در این روزگار و در غربت و به تنهایی از پسش بر می آید. دستش درد نکند. این نخستین درسی است که از او آموختم: آب کم جو، تشنگی آور به دست!
و اما با این کتاب سیراب شدم. رازهای بسیاری بر من آشکار شد. با قلم او به هزاره ی ققنوس سفر کردم و با رنج¬ها و بزرگی¬های مردمانی به نام ایرانی بیشتر آشنا شدم.
کتابی خواندنی برای همه. برای تمام عاشقان تاریخ و فرهنگ ایران:هزار سال تاریخ و فرهنگ ایران.
محمود کویر در مقدمه زیبایش، نگاه خود به تاریخ و نوآوری هایش را بر می شمارد. به اسناد و سکه ها و کتاب ها و موزه ها و شهرهای بر باد رفته، رفته است تا کاری زنده و امروزین پیش چشم ما بگذارد. کاری که من کمتر مانندی برایش دیده ام. او از سوی دیگر در افسانه ها و شعر و پوشش و خوراک و رقص و آوازهای مردمان، نیز در جستجوی تاریخ بوده است و این ها همه یعنی تلاشی نو آورانه در تاریخ نگاری ایرانی.
این دوران یکی از مهم ترین و سرنوشت سازترین دوران¬های تاریخی سرزمین ما هستند. هزاره ی رستاخیز و در هم شکستن. هزاره ی درآویختن نادانی و دانایی. آزادی و اسارت.
می نویسد:
پژوهش¬های تاریخی وارد دوران جدیدی شده است. تاریخ، یک پرس و جوست از دیروز تا فردا.پژوهش تاریخی بر افراد و هم چنین گروه¬های انسانی، رویدادهای بزرگ و هم چنین رخدادهای کوچک،روایت¬ها وفرا روایتها، نگاهی ژرف و پرسشگردارد و نه تنها بر گفتمان بلکه بر تصاویر و نشانه ها نیز استوار است.در این جستجوی تاریخی همه شرکت دارند و هرکس سخن خود را می گوید و به سخن دیگران گوش فرا می¬دهد. این تاریخ بر آن نیست تا حقیقتی را کشف کند، بل تنها و تنها جستجوست. جستجویی از دیروز تا فردا.با چنین برداشتی است که می¬گویم این کتاب حضور در آیینه¬ی تاریخ است. کتابی برای آنان که می¬خواهند با تاریخ سرزمین خویش آشنا و خوگر شوند. هربخش از آن را می¬توان جداگانه خواند.

او نگاهی تازه به ساسانیان نیز دارد. گوشه و کنار زندگی و شهرها و سیاست و ادبیاتشان را وارسی کرده است. در راز و رمز و چند و چون برآمدن و شکستشان سخن های تازه دارد. می نویسد:
در این هزار سال، از ساسانی تا سامانی، بر ما چه گذشت؟
این هزار سال یکی از سرنوشت سازترین دوران¬های تاریخ ماست:از بر آمدن دینمداران زرتشتی بر اریکه¬ی سیاست و دولت تا تازش تازیان و نشستن سیاستی دینی و دینی سیاسی بر تخت در خاورمیانه، تا برچیده شدن قدرتشان و رنسانس ایرانیان و چگونگی در هم شکستن این رستاخیز.
ما که بودیم؟ تازیان که بودند؟ چگونه و چرا آمدند و چه¬سان کمر این تمدن را در هم شکستند و دیگر چه کردند؟ ما چه کردیم و چرا؟
چگونه باردیگر برخاستیم و آن تمدن باشکوه را در یک رستاخیز سترگ فرهنگی و اجتماعی برپا نمودیم؟
از چه رو بار دیگر همه چیزها بر باد رفت؟ راز و رمز این تکرار وازپا افتادن ها در چیست؟
مردمانی و ملتی در درازای تاریخ، تمدنی باشکوه آفریدند و سپس تازیان از راه رسیدند و آن امپراتوری فرو پاشید . آنگاه این مردمان بار دیگر برخاستند، قد برافراشتند و رستاخیزی شگرف را پدید آوردند. این رستاخیز بزرگ با تازش ترکان و تازیان فرو ریخت و اینک هزار سال است که این مردم می کوشند تا بار دیگر به آن شکوه دست یابند و هر بار این اسب سپید راهوار به زانو می افتد و از راه باز می¬ماند. راز این تاریخ در چیست؟ این کتاب می¬کوشد تا پاسخی تاریخی برای آن بیابد.
وی داستان مقاومت و نبردهای ایرانیان برای آزادی و استقلال را در این کتاب دنبال می کند. مبارزات فرهنگی و اجتماعی ایرانیان را باز می گوید و در جستجوی تازیان و ریشه های آیین جدید به نوترین دستاوردهای پژوهشی نیز روی می آورد و بار دیگر نگاهی تازه می افکند بر تازیان و ریشه هایشان که این نیز خود در تاریخ ما مانندی ندارد.
محمود کویر بر این باور است که ایرانیان در هزار سال پیش رنسانس را آغاز کردند و این به روزگار آزادی و زمان سامانیان و بوییان بوده است. وی در این کتاب به داستان این رستاخیز فرهنگی می پردازد و چگونگی در هم شکستن آن را نیز مورد کنکاش قرار می دهد.
پس از دویست سال نبرد،پایداری و قیام، ایرانیان قدرت تازیان را در هم شکستند و نخستین سلسله های آزاد و مستقل ایرانی بر سر کار آمدند. در پناه آزادی و رفاه نسبی، جامعه رشد یافت و به تدریج رستا خیز فرهنگی و اجتماعی گسترده ای سراسر ایران را در برگرفت.
شاهنامه فردوسی، برآمد و دستاورد بزرگ این حماسه است. شاهنامه، سند روشن و آشکار این رستاخیز باشکوه است. شاهنامه کتاب داد و دانایی است. بیانیه ی یک جریان گسترده و ژرف علمی و ادبی و فرهنگی در جامعه ایران است.
هزار سال پیش رستاخیز بزرگ علمی و اجتماعی در ایران رویداد و هنوز ما با قیام¬ها و دلاوری در پی به آخر رساندن آن هستیم. قیام¬هایی که هربار با خودکامگی و سرکوب، جنگ¬های داخلی، دخالت بیگانگان، جان سختی نهادهای کهنه و دینی و ایستادگی آنان در برابر دگرگونی، از نفس و از پای افتاده اند.
بررسی و کنکاش و بیان چگونگی این رنسانس و ایرانی بودن آن و سبب های شکستش خود کاری است نو و در خور ژرف نگری بسیار. به باور من تا آنجا که در گنجایش کتاب بوده و خوشنودی مخاطب کار به سامان است و به خوبی انجام گرفته است. البته که همین موضوع خود می تواند کتاب ها را در بر بگیرد.
محمود کویر کتاب خود را بسیار روان و ساده نوشته است و از پرداحتن به برخی ریزه کاری ها خودداری کرده است، تا کتابی بنویسد برای نسل جدید. برای عاشقان ایران. برای جوانان و علاقه مندان.
او می نویسد: بخش بزرگی از طبقه میانه در ایران ، بویژه زنان و جوانان، دانش آموختگان، نیروهای سیاسی، مدیران، روشنفکران، که باید پرچمدار آزادی و اندیشه باشند، با تاریخ سرزمین خویش بیگانه¬اند. کوشیده¬ام تا بسیار ساده و روان، با بهره بردن از ادبیات و هنر هر دوران،و نگاهی تازه به رویدادها، کتابی بنویسم تا آنان را به کار آید.کوشیدم تا در آن سوی میدان¬های نبرد و تلاش، آن سوی کوچه¬ها و خیابان¬های خسته از رفت و آمد و یا دهلیزهای چشم انتظاری و تپه و خاکریزهای اسب و سوار و شهزاده، نگاهی داشته باشم هم چنین به مفهوم هستی و درکی از چرایی و چگونگی این تکاپوی شگفت تاریخ… و از همین روی به شعر و قصه و لالایی و ترانه¬های مردمی برای رسیدن به این معنا دل سپرده ام و در بررسی تاریخی به آن¬ها نیز گوش داده¬ام وبه یادشان سپرده¬ام.
به نوشته¬ی بیهقی:اگر چه این اقاصیص از تاریخ دور است چه در تواریخ چنان می‌خوانند که فلان پادشاه فلان سالار را به فلان جنگ فرستاد و فلان روز صلح کردند و این آن را یا او این را بزد و بر این بگذشتند، اما من آنچه واجب است به جای آرم.
*
اگر چه نویسنده کتاب خویش را با نگاهی ستایشگرانه از این دوران تاریخی و دستاوردهای این مردمان نوشته است اما به فراز و فرودها و زشتی ها و پلشتی های تاریخ نیز توجه داشته است و در بررسی شکست ها به مسئولیت های این مردمان و کار و کردارشان در ترازوی نقد نیز پرداخته است.
منابع کتاب در خور توجه و در موارد فراوانی نه تنها دست اول هستند بلکه این منابع مشهور مورد نقد نیز قرار گرفته اند. نویسنده نگاهی نقادانه به اسناد بسیار معتبر دارد و این قدمی نو در تاریخ نگاری ماست.
زبان کتاب روان و پالوده و تا آنجا که راه داشته است پارسی است.این خود کار علاقه مندان را ساده تر می کند.
نقشه هایی که انتخاب شده اند به راستی ما را در جریان چندی و چونی دگرگونی ها قرار می دهد.
اما دو نکته ی دیگر را نیز از نظر دور نباید داشت: یکی کار ویرایش و چاپ انتشارات آیدا که با توجه به تمام مشکلات بسیار حرفه ای و عالی است و این چهارمین کتاب از کارهای محمود کویر است که این انتشاراتی به انجام رسانده است. دیگر کار بنیاد فرهنگی کویر که با دلسوزی و رنج بسیار کار انتشار آثار محمود کویر را بر عهده گرفته است و باید صمیمانه از عشق دست اندرکارانش به فرهنگ و تاریخ ایران سپاسگزار بود. این یعنی که هنوز می توان یافت و بسیار هم هستند کسانی که در این روزگار، در پی گسترش فرهنگ این سرزمین هستند. برای بنیاد فرهنگی کویر، آرزوی پیروزی در اهدافش را دارم. کارتان بسی با ارج است و چشم به راه کارها و آثار دیگری هستیم که این بنیاد نشر خواهد داد.
محمود کویر کتاب خود را که با ترانه ای آغاز کرده بود با ترانه ای نیز به پایان می برد:
و به پایان برم این روزگار را که با نام خیام زینت یافته است، با این سوگ سرود وی:
آن قصر که بر چرخ همی زد پهلو
بر درگـه او شهـان نهادنـدی رو
دیدیم که بر کنگـره‌اش فاختــه‌ای
بنشسته، همی گفت که: کوکو!کوکو!
با این آرزو که ققنوس سوخته بار دیگر از خاکستر خویش برخیزد.
وظیفه ی خود دانستم که شما را در لذتی که از خواندن این کتاب برده بودم شریک کنم و هم چنین در آنچه که از این کتاب آموختم سپاسگزار محمود کویر باشم.

پرویز شاپور …

اردیبهشت ۱۳۹۳

پرویز شاپور ..
( زاده ۵ اسفند ۱۳۰۲ درگذشته ۱۵ مرداد ۱۳۷۸ در تهران) نویسنده …
پرویز شاپور، پدر کاریکلماتورنویسی ایران، در اسفند ۱۳۰۲ در قم به دنیا آمد،
امّا شناسنامه اش را از تهران گرفتند. کودکی و نوجوانی را در تهران سپری کرد.
… از دانشگاه تهران مدرک لیسانس اقتصاد را دریافت کرده و به استخدام وزارت دارایی درآمد. او در مدرسه صنعتی آن سالها شاگرد علی اسفندیاری(نیما یوشیج) بود.
در سالهای ۱۳۲۹ با فروغ فرخزاد، نوۀ خالۀ مادرش که پانزده سال از او کوچک‌تر بود، ازدواج کرد.
رابطۀ زناشویی این دو به خاطر دخالتهای نزدیکان در سال ۱۳۴۳ به جدایی کشید.
حاصل این ازدواج، پسری به نام کامیار بود، که فروغ در اشعار خود به او اشاره کرده و شاپور نیز از «کامی» به عنوان نام مستعار وی استفاده می‌کرده‌است.
از سال ۱۳۴۶ با مجلّۀ خوشه به سردبیری احمد شاملو همکاری داشت که اوّلین بار کاریکلماتور در آن نشریه به کار رفت.
این عبارت ابداعی را شاملو ساخت و منظور آن کاریکاتوری است که با کلمات بیان می شود.
شاپور عضو هیئت تحریریۀ مجلّۀ توفیق نیز بود. در آن مجلّه با نامهای مهدخت و کامیار جملات کوتاه می نوشت که برخورد آرار و عقاید چاپ می شد و در صفحات «دارالمجانین» و «سبدیات» مطلب می نوشت.
ایجاز، اختصار و امساک در استفاده از کلمات، از ویژگیهای عمدۀ سبک شاپور است که پس از او از سوی دیگران بسیار مورد تقلید قرار گرفته، ولی همچنان کاریکلماتورهای او از جهت لطافت، عمق و ایجاز، منحصر به فرد است.
درآمیختن وسواس در استفاده از کلمات، با ظرافت در بیان و لطافت در نگاه، کاریکلماتورهای شاپور را رنگی شاعرانه بخشیده و آن را در جایگاه والاترین مرتبه های طنز نشانده است.
نام پرویز شاپور در تاریخ طنز ادبیات ایران، با کاریکلماتور عجین شده است و او به پدر کاریکلماتورنویسی در ایران مشهور است.

شاپور پس از جدایی از فروغ، هرگز دوباره ازدواج نکرد
و تا آخر عمر همراه با کامیار و دکتر خسرو شاپور برادرش در یک خانه قدیمی زندگی می‌کرد و سرانجام در ۱۵ مرداد سال ۱۳۷۸ در بیمارستان طوس تهران درگذشت …

… پرویز شاپور و فروغ فرخزاد
****
این هم نمونه ای از کاریکلماتور های او

– بار زندگی را با رشته عمرم به دوش می کشم.
– زندگی بدون آب از گلوی ماهی پایین نمی رود.
– باغبان وقتی دید باران قبول زحمت کرده ، به آبپاش مرخصی داد.
– قطره باران غمگین روی گونه ام اشک میریزد.
– جارو، شکم خالی سطل زباله را پر می کند.
– بلبل مرتاض روی گل خار دار می نشیند.
– برای مردن عمری فرصت دارم.
– در خشکسالی آب از آب تکان نمی خورد.
– رد پای ماهی نقش بر آب است.
– گل آفتابگردان در روزهای ابری احساس بلاتکلیفی می کند.
– اگر خودم هم مثل ساعتم جلو رفته بودم حالا به همه جا رسیده بودم.

– به عقیده گیوتین سر آدم زیادی است.
– دلم برای ماهی ها می سوزد که در ایام کودکی نمیتوانند خاک بازی کنند.
– پرگاری که اختلال حواس پیدا می کند بیضی ترسیم می کند.
– با اینکه گل های قالی خارندارند ، مردم با کفش روی آن پا می گذارند.
– آب به اندازه ای گل آلود بود که ماهی ، زندگی را تیره و تار میدید.

——————————————
تعدادی از کتاب های او:
اولین کتاب کاریکلماتور را انتشارات نمونه چاپ کرد ، در سال ۵۰ که در برگیرنده طرحها و نوشته های شاپور از سال ۳۷ تا ۵۰ بود .
این کتاب را انتشارات مروارید در سال ۵۵ تجدید چاپ کرد . کتابهای دیگر شاپور از این قرار است :
ــ‌ کاریکلماتور ۲ انتشارات بامداد سال ۱۳۵۴
ــ‌ کاریکلماتور ۳تحت عنوان ” با گردباد می رقصم ” انتشارات مروارید سال ۱۳۵۴
ــ‌ کاریکلماتور ۴ انتشارات مروارید سال ۱۳۵۶
ــ‌ کاریکلماتور ۵ انتشارات پرستش سال ۱۳۶۶
ــ موش و گربه عبید زاکانی با طرحهای پرویز شاپور انتشارات مروارید ۱۳۵۲
ــ فانتزی سنجاق قفلی انتشارات پویش ۱۳۵۵
ــ تفریحنامه ( طرحهای مشترک بیژن اسدی پور و پرویز شاپور ) انتشارات مروارید ۱۳۵۵
ــ شاپور در دو نمایشگاه نیز شرکت داشته است ،یکی به طور مستقل در گالری زروان در سال ۱۳۵۴ ، و یکی هم به طور

آنتونیو ماچادو (۱۹۳۹-۱۸۷۵) – به انتخاب کاوه صالحی

اردیبهشت ۱۳۹۳

در سویل اسپانیا به دنیا آمد. برای کار به فرانسه سفر کرد. با شاعران سمبولیست فرانسوی چون «ژان مورآس» و «پل ورلن» و همچنین نویسندگانی چون «روبن داریو»
و «اسکار وایلد» آشنا و دوست شد. بعد از کودتای فرانکو سلسله آوارگیهای «ماچادو» آغاز شد. سه روز پیش از مرگ مادرش چشم از جهان فرو بست. از بزرگترین چهرههای جنبش ادبی موسوم به نسل ۹۸ به شمار میرود. به دکلماسیون موجود دراین شعر از «ماچادو» توجه کنید. به نوعی نزدیک است به همان دکلماسیون مورد نظر نیما، که حاصل آشنایی نیما با سمبولیسم بوده و یکی از بهترین انواع عملی آن را در شعر معاصرایران در شعر «سفر به خیر» شفیعی کدکنی سراغ داریم. (همچنین در شعر «گفتگو»ی شفیعی کدکنی).
به روزی پر طراوت،
باد با بوی یاسمنی
با جانم چنین گفت:
” ر ازای بوی یاسمن
بوی گلسرخهای تو را برمیچینم»
– «من گلسرخی ندارم.
گلهای باغ من همه پژمردهاند»
– « پس گلبرگهای پژمرده و
برگهای زرد و چشمه ات را با خود میبرم»
باد رفت و من گریستم و با خود گفتم:
« با باغی که به دستت دادند چه کردی؟ »
———————————
سروده ای از ماچادو به ترجمه : محسن عمادی

همه چیز از دست می‌رود
و به جا می‌ماند.
رسالت ما اما، رفتن است
رفتن و آفریدن راه
راهی به سوی دریا.

آوازهای من، هرگز به دنبال شکوه نبوده‌اند
شکوه جاودانگی در خاطره‌ی آدمیان.
ظرافت جهان را دوست داشته‌ام
ظرافت بی‌وزن و فریبا.
جهان‌هایی که چون حباب صابون‌اند.

می‌خواهم آن‌ها را تماشا کنم
آغشته‌ی نور خورشید و سرخ
که زیر آسمان کبود می‌لرزند
نابهنگام‌اند و می‌ترکند.

هرگز به دنبال شکوه نبوده‌ام.

آهای مسافر! این راه تنها برای قدم‌های توست
نه از آن چیزی دیگر.
جاده‌ای وجود ندارد
جاده، سفر کردن توست.

رفتنت جاده را می‌سازد
و هرگاه به پشت سر نگاه کنی
مسیری را می‌بینی
که کسی نمی‌تواند دوباره بپیماید.

آهای مسافر!
هر گامت، اثرش را بر دریا به جا می‌گذارد
یک‌بار این‌جا
وقتی که شاخه‌های درختان شکستند
صدای گریه‌ی شاعری شنیده شد
«جاده‌ای وجود ندارد
جاده، سفرکردن توست.»

گام به گام، سطر به سطر

شاعر، دور از خانه جان داد
کفن شده در خاک سرزمینی نزدیک.
دور که می‌شد صدای گریه‌اش به گوش می‌آمد:
«جاده‌ای وجود ندارد
جاده، سفرکردن توست.»

گام به گام، سطر به سطر

وقتی سهره‌ها نمی‌توانند آواز بخوانند
وقتی شاعر سرگردان است
وقتی هیچ‌چیز به دادت نمی‌رسد.
«جاده‌ای وجود ندارد
جاده سفرکردن توست.»

گام به گام، سطر به سطر

بیهقی و بر دار کردن حسنک وزیر – محمود صفریان

اردیبهشت ۱۳۹۳

می خواستم در مورد حسنک وزیر ” البته با بهره وری از تاریخ بیهقی ” بنویسم ولی دیدم بهتر است اول از بیهقی این تاریخ نگار و نویسنده ای که چهره ی برجسته تاریخ ادبیات کشورمان است بگویم.

ابوالفضل محمد ابن حسین بیهقی که نامش ارتباط تنگا تنگی به کتابی که با صرف ۲۲ سال از عمرش نوشته است و به تاریخ بیهقی مشهور می باشد دارد
در سال ۹۹۵ میلادی در روستای حارث آباد بیهق که در نزدیکی سبزوار است متولد شد و درسال ۱۰۷۷ میلادی در غزنین در گذشت. او از مورخان وتاریخ نویسان بنام دربار غزنویان بوده است.

تاریخ بیهقی در حقیقت سی جلد است که متاسفانه همچون بسیاری دیگر از آثار ارزشمند کشورمان به دست بیداد زمان از بین رفته است و برای ما فقط پنج جلد و نیم از آن باقی مانده است چون از جلد اول آن نیز بیش از نیمی باقی نماند است. یکی از بخش های گیرا و زیبای این تاریخ فاخر داستان حسنک وزیر است.

ما از دست حمله اعراب و خلفای متعصب و کور دلی که یکی بعد از دیگری زمام در اختیار داشته و تا توانسته تازانده اند چه ها نکشیده ایم؟

” حسن ابن محمد میکالی ” که برای ما بنام حسنک وزیر مشهور است آخرین وزیر سلطان محمود غزنوی بود که متاسفانه  با دغلکاری مسعود غزنوی به دار کشیده می شود. حسنک اهل نیشابور است، از خانواده‌ی معتبر میکائیلی، به دوران سلطان محمود وزیر است و گویا بیشتر از درباریان دیگر، دل با مردم ـ مخصوصاً نیشابوریان دارد ـ در دوران وزارتش چنانکه عادت زشت حکومتگران و اطرافیانشان بوده، پیشرفتش مورد حسادت دیگرانی قرار می‌گیرد، که لابد پست و مقامی نداشته‌اند، یا خود را لایق پست و مقام بهتری، مثلاً وزارت، به جای حسنک می‌دانسته‌اند و چون می‌دانند محمود به حسنک علاقه دارد و دسیسه های فتنه‌گران و حسودان را به جد نمی‌گیرد، مستقیماً نزد خلیفه تفتین می‌کنند که حسنک قرمطی است.

سلطان محمود دو پسر مدعی سلطنت داشته، محمد و مسعود که برای تصاحب جانشینی با هم در می افتند و حسنک که وزیر با کفایت و محبوب سلطان محمود بوده با شناختی که داشته جانب محمد را می گیرد، و به پیغام مسعود که از محمد دست بردار و بجانب من بیا تا در صورت پیروزی ن قدر ببینی و در وزارت نیز ابقا گردی. توجهی نمی کند و طرفدار محمد باقی می ماند چون می داند که محمد بیشتر از جنس پدر است تا مسعود و نمی خواهد که دو دوزه بازی کند و پای بر دانسته های خود بگذارد، و چون بسیاری دیگر که ضمن نمایش بودن با محمد در خفا با مسعود بودند وحتا با او مکاتبه هم داشتند و خبر های جبهه محمد را به مسعود می رساندند ، رفتار کند.
یکی از علت های شکست محمد علاوه بر صداقت در حد بی عرضگی همین دو دوزه بازان بود اند. ولی حسنک آدمی است که در رفاقت و دوستی و انتخاب، یک رنگ و صادق است. در نتیجه با وضوح به مسعود پیغام می دهد، من بیعتم را با محمد بهم نمی زنم . اگر تو بردی و سلطان شدی بخاطر این انتخاب حسنک را بر دار کن. و مسعود آنگاه که بر تخت می نشیند به حسنک پیغام می دهد :
گفته بودی اگر پیروز شدم و به سلطنت رسیدم بردارت کنم ولی من طالب مرگ تو نیستم اما خلیفه از بغداد پیغام داده است که حسنک قرمطی است و باید بر دار شود تا عبرت دیکران گردد و منبعد کسی جرات نکند که از حاکمان مصر خلعت بگیرد ” یعنی کسانی چون تو ”
در حالیکه در حقیقت خلیفه حسنک را فراموش کرده بود، و در این مورد پیغامی هم نفرستاده بود. اما حاکمان دغلکار همیشه راه هائی را می یابند. این فربیکاری مسعود غزنوی و به دار کشیدن حسنک وزیر، وزیر کاردان پدرش محمود غزنوی مرا بیاد نحوه کشتن قائم مقام فراهانی نخبه دیگری از سوی محمد شاه قاجار می اندازد.
” هرچند بحث را به درازا می کشاند ” ولی بد نیست که از این فرصت استفده کرده و به یک نخبه کشی دیگر نیز اشاره ای داشته باشم.
می دانید که محمد شاه قاجار پدر ناصرالدین شاه قاجار پسر عباس میرزا بود.
می دانید که عباس میرزا پسر فتعلیشاه قاجار بود و ولیعهد او، ولی به علت ابتلا به بیماری لاعلاج سل ستون فقرات نمی توانست ولیعهد که در نهایت شاه می شد باقی بماند.
پبشکار و همه کاره او قائم مقام فراهانی بود که بر پایه خواست فتعلیشاه گمارده شده بود. وقتی قائم مقام با توافق عباس میرزا فتعلیشاه را قانع کرد که پسر عباس میرزا یعنی محمد میرزا ولیعهد شود، عباس میرزارا حضار کرد و در حضور قائم مقام وادارش کرد که اولن به ساطنت که رسید قائم مقام را به صدر اعظمی خود انتخاب کند و
دومن سوگند بخورد که هر گز وتحت هیچ شرایطی خون او را ” یعنی قانم مقام ” را نریزد.
پس از به سلطنت رسیدن و با انتخاب وزیری دانا و کاردان و بخصوص کشور دوست دشمنان که دیدنت قائم مقام
با درایت خود مانع موفقیت دشمنان ایران است بخصوص راه را بر نفوذ سیاست تسلط طلبان انگلیس بسته است با به دام انداختن زنش ” مهد علیا – که یکی از رو سیاه ترین زنان تاریخ کشورمان است ” و سعایت های او محمد شاه یعنی پسرش را وادار کرد که قائم مقام را بکشد.
” کاری که بعد ها بعنوان مادر ناصرالدین شاه در مورد امیر کبیر به اجرا در آورد و ترتیب کشتن او را در حمام فین کاشان داد ”
اما محمد شاه که برای پدرش سوگند خورده بود خون قائم مقام را نریزد زیر بار نمی رفت تا بالاخره او را قانع کردند که ترتیب خفه کردن او را بده تا خونی از او ریخته نشود و بدین ترتیب به سوگندش وفادار باقی می ماند.

آنچه که مسعود غزنوی با ساختن دستور خلیفه که چون حسنک در مصر خلعت گرفته است پس قرمطی است . بدین تر تیب بر دار کردنش را می دهد. مرگ قائم مقام را که بد دست دغلکار دیگری کشته می شود تداعی می کند.
یکی از بخش های تاریخ بیقی پرده برداری مستند از بر دار کردن حسنک وزیر است.

شاید کمی چهره باز کنیم

اردیبهشت ۱۳۹۳

معلم انشاء روی تخته سیاه نوشت

چند دقیقه وقت دارید بنویسید:

” در جیب شما چه چیز هائی هست؟ “

در یکی از انشاء ها نوشته شده بود:

” چند تا سوراخ “

****

شخصی شبها خوابش نمی برد به دکتری مراجعه کرد

دکتربه او توصیه کرد شبها از شماره یک بشمارد

تا خوابش ببرر.

مریض روز بعد پیش دکتر رفت، دکتر از او پرسید:

خب شمردی، تا خوابت برد؟

مریض گفت: بله تا ۲۵۵۷۳ شمردم

بسیار خوب، بعد از آن خوابیدی؟

نخیر دکتر، چون دیگه صبح شده بود بلند شدم.

****

خانم میزبان از مهمان پرسید:

قهوه میل دارید؟

نه متشکرم،

چون هر وقت قهوه می خورم شب شوهرم بیخواب می شود.

****

زن: آخ… یک پشه پایم را زد

شوهر : دروغ نگو، این شوخی ها مال قبل از ازدواجمان بود!

****

مردی که بیماری ” گواتر ” داشتسوار اتوبوس شده بود.

بچه ای زل زل به او نگاه می کرد.

مرد حوصله اش سر رفت و به بچه گفت:

اگر باز هم نگاه کنی می خورمت ها!

بچه جواب داد

تو اون یکی را که خورده ای قورت بده تا نوبت من برسه!

****

عکاس سر کلاس درس آمده بودتا از بچه های کلاس عکس یادگاری بگیرد. معلم هم داشت

بچه ها را تشویق می کرد جمع شوند

معلم می گفت: ببینید چقدر قشنگه که سال ها بعد وقتی همه تون بزرگ شدید به این عکس نگاه می کنید و می گوئید …این احمده، حالا دکتر شده، این مهرداده که حالا وکیله…

یکی از بچه ها از ته کلاس گفت : اینم آقا معلمه که حالا مرده…

من فروردین ام – عکس از محمود صفریان

اردیبهشت ۱۳۹۳

من فروردین ام

من هم فروردین ام

اردیبهشت ۱۳۹۳

من هم فروردین ام

من اردیبهشت ام

اردیبهشت ۱۳۹۳

من اردیبهشت ام

من هم اردیبهشت ام

اردیبهشت ۱۳۹۳

من هم اردیبهشت ام

گابریل گارسیا مارکز نویسنده شهیر کلمبیائی در گذشت

اردیبهشت ۱۳۹۳

• روزنامه‌های مکزیکی گزارش دادند که گابریل گارسیا مارکز، نویسنده کلمبیایی و برنده نوبل ادبیات روز پنجشنبه، ۲۴ فروردین، در سن ۸۷ سالگی در مکزیکوسیتی درگذشت

اخراج زنان پس از بازگشت ازمرخصی زایمان

اردیبهشت ۱۳۹۳

براساس تحقیق و پژوهشی که در خصوص اخراج زنان پس از بازگشت ازمرخصی زایمان انجام شده: در طی مدت ۱۸ ماه مشخص گردید که از میان ۱۴۵ هزار زنی که از مرخصی ۶ ماهه زایمان استفاده کرده اند پس از بازگشت به کار ۴۷ هزار نفر آنان از سوی کارفرمایان خود اخراج شده اند؛ به همین دلیل پیش بینی می‌شود با افزایش ۹ ماه مرخصی زایمان این ریزش زنان در محیط‌های کار به صورت تصاعدی بالا برود. …

یک خبر

اردیبهشت ۱۳۹۳

• تعرفه پزشکان عمومی در بخش دولتی و خصوصی از سال ۸۳ تا ۹۲، ۵۵۰‌ درصد، متخصص ۷۵۷ درصد، فوق تخصص ۸۸۱‌ درصد و روانپزشک ۱۱۲۶درصد افزایش یافته است

عراق در صدر فهرست پرونده‌های بی‌فرجام قتل روزنامه‌نگاران

اردیبهشت ۱۳۹۳

کمیته حمایت از روزنامه‌نگاران، «سی‌پی‌جِی»، در تازه‌ترین گزارش خود می‌گوید طی دهه گذشته صد روزنامه‌نگار در عراق جان خود را از دست داده‌اند که در هیچ مورد، این قتل‌ها به محکومیتی نیانجامیده است.

کمیته حمایت از روزنامه‌نگاران در تازه‌ترین برآورد سالیانه خود از امنیت کارکنان این حرفه در جهان که پیشتر منتشر کرده بود نیز سوریه را خطرناک‌ترین منطقه جهان برای خبرنگاران نامیده بود.

این سازمان فرادولتی که مقر آن در نیویورک است، «افزایش شمار خبرنگاران کشته‌شده در پی شلیک گلوله مستقیم» در سوریه را تهدیدی تازه برای روزنامه‌نگارانی دانسته است که در مناطق جنگی کار می‌کنند.

گزارشی از زندگی شبانه در قمارخانه های تهران

اردیبهشت ۱۳۹۳

نوکیسه‌های جمهوری اسلامی که تقریبا همه از نزدیکان حکومت‌اند برای خرج کردن ثروت‌های بادآورده راه‌های گوناگون دارند؛ خودروها و آپارتمان‌های چند میلیارد تومانی بخش آشکار و قمار از بخش‌های پنهان آن است.
آگهی آپارتمان‌های لوکس یا “پنت هاوس”های چند صد متر مربعی در وبسایت‌های قانونی در ایران فراوان به چشم می‌خورد و گزارش و تصویر آن نیز در رسانه‌ها و مطبوعات منتشر می‌شود.
روزنامه خراسان اول مهرماه از فروش یک واحد مسکونی در منطقه کامرانیه تهران به قیمت ۳۰ میلیارد تومان خبر داد. چند روز پیش از آن نشریه ” اقتصاد ایران آنلاین” با رجوع به صفحه نیازمندی‌های روزنامه‌ها گزارشی منتشر کرد از “پنت‌هاوس”های چند صد متری و چند میلیارد تومانی در مناطق شمالی تهران.
خانه و خودروی میلیاردی را نمی‌توان به راحتی پنهان کرد. خانه‌های لوکس اگر در محله‌های دنج از چشم بسیاری پنهان بماند خودروهای پورشه، لامبورگینی و مازراتی را می‌توان در خیابان‌های تهران دید. بخش‌های پنهان ریخت و پاش نوکیسه‌ها شامل کارهایی چون قمار در قمارخانه‌های خصوصی می‌شود.
به این مکان‌ها شاید نتوان به راحتی سرکشی کرد اما خبرهای مربوط به آن به گوش مردم می‌رسد و گاهی نیز در رسانه‌های خبری منعکس میشود.
سایت خبری بازتاب نوشت: « قمارخانه‌های لوکس در تهران بیداد می‌کند.»
به نوشته‌ بازتاب، «رشد نقدینگی و وام‌های کلان و معاملات انحصاری، برای چهارمین بار در تاریخ سی و سه سال معاصر، موجب پیدایش ” طبقه جدیدی ” شده که بیشترین دلواپسی شخصی این نوکیسه‌ها را رقابت بر سر رنگ پورشه و مازراتی و قمارهای کلان، اما نه در بانکوک و قبرس، بلکه در تهران، بیخ گوش منازل آقایان تشکیل می‌دهد.»
مشتری قمارخانه‌های لوکس تهران را “صاحبان معاملات انحصاری واردات انگور تا پورشه و پروژه‌های نفتی و بدهکاران بزرگ بانکی” معرفی اند. گردانندگان این قمارخانه‌ها ” امنیت را با شکار آقازادگان از هر نوعش تامین می‌کنند.” دو قمارخانه خصوصی در زعفرانیه و کامرانیه با “نوشیدنی‌هاى بهتر و خانم‌هاى زیبا و سرشناس‌تر” با هم رقابت می کنند. قمارخانه های رقیب در محله‌های خوش‌نشین تهران رو به فزونی اند. در فرشته، الهیه، زعفرانیه، سعادت‌آباد و شهرک غرب چنین قمارخانه‌هاى لوکس در حال تاسیس است.
بسیاری از این مراکز که یافتن آدرس‌شان با چند پرس‌وجو میسر می‌شود جز با اطلاع و همکاری نیروی انتظامی امکان ادامه‌ کار ندارند. این موضوع مانند خرید و فروش مشروبات الکلی در تفریحگاه‌های شمال است.
سایت بازتاب تعداد قماربازان نوکیسه را حدود دو هزار نفر برآورد کرده و می نویسد: سرمایه ‌گذاران جدیدى ظهور کرده‌اند که سابقه صنعتی و ورزشی دارند و تاسیس باشگاه‌های شرط‌بندى، اولین اقدام آنها برای گسترش قمار است.

نگاهی به سایت های شرط بندى فوتبال و پوکر و مانند آن نگاهی بیاندازید. از صد هزارتومان تا یک میلیون تومان. سایتهاى خارجى و داخلى، برخی شان فیلتر نشده و چند تایی هم فقط اعضای خیلی خودى دارند، اما انتقال پول در داخل انجام میشود. این سایت نماینده داخلی دارند و دلار را به تومان تبدیل میکنند و از سیستم بانکى داخل کشور استفاده می کنند.
شاهین بیست و پنج ساله است. با حمایت یک نوکیسه، آپارتمانی مُبله در فرمانیه اجاره کرده، ماهیانه چهار میلیون تومان. پنج دستگاه کارت خوان، یک میز قرمز قمار، چند سیم کارت اعتباری و چند دست لباس مجلسی و اسپورت، اسباب کار قمارخانه است.
داوُد در زعفرانیه قمارخانه ای مشابه دارد. با هم رقابت می کنند. البته داوود با آن که مدیریتش کمی خشک است، خدماتش باکیفیت تر است. نوشیدنیهاى بهتر و خانم هاى زیبا و سرشناس تر. همانند اینها درمحله های خوش نشین تهران رو به فزونی است.
——
پیک نت