گذرگاه فروردینماه -اول بهار

فروردین ۱۳۹۳

گذرگاه آغاز بهار…سلامی چو بوی خوش ِ نوروزی

شماره ۱۴۹- فروردینماه ۱۳۹۳
در سیزدهمین سال انتشار
شماره ۱۴۹ گذرگاه، حاصل همت این یاران است
********************************************
عمو مهر داد -مهتاب خرمشاهی – رضا اغنمی – سعید بر آبادی – نسرین ظهیری – دکتر قاسم رزازی – شورای نویسندگان – ابوالفضل سپاسی – محمود صفریان – دکتر بیژن باران- شهلا زرلکی – حمید آقائی – زهره شریفی – مهران رفیعی – خسرو باقر پور- عیدی نعمتی – مسعود ناصری – توران رئیسی – علیرضا میبدی – شاهرخ رئیسی –

بهار و نوروزی دیگر

فروردین ۱۳۹۳

بهار و نوروزی دیگررا که ” تا هستیم وهست دوستش داریم” و قرار است که تا زمین می چرخد باشند و بیایند و جان و جهان را پر از سبزه و گل و رنگ وعطر، کنند، بر همه ی شما عزیزان نازنین پر برکت و همراه با سلامتی و شادی باشد…
دستان گرم تک تک شمارا می فشاریم و بر شانه هایتان بوسه می زنیم.
الیسا تنگسیر – محمود صفریان و همه ی یاران گذرگاه.

لجاجت زمستان

فروردین ۱۳۹۳

سیطره ی زمستان لجوج هنوز راه بندان شکوه بهار است. اگر بشود جلوی تابش آفتاب را با کاه گل مسدود کرد لجاجت زمستان در مصاف با بهار بجائی خواهد رسید.
و با هر سیطره و لجاجتی اگر بشود گامهای آهنگین و پیش رونده بهار را زمانی کوتاه کُند کرد، و لی هیمنه ی ورود نوروز را ” عید نوروز را ” هیچ نیروئی قادر به هماوردی نیست. می آید و با خود امید و شکوفائی و سر سبزی و عطر دل انگیز گلها را می آورد ” گلهائی که نمونه اش را در بخش عکس گذرگاه می بینید “

عید نوروز می آید و با خود سال را نیز نو می کند، پس سال نو بر همه ی شما مبارک و میمون باشد. برایتان شادی و سلامتی و دل خوش آرزو داریم.

پرستوها

فروردین ۱۳۹۳

پرستو های شهر ما هم یاد گرفته اند که بی توجه به ناله های سیاه جغد ها که می خواهند بهارتیره باشد نه روشن، اعتنا نکنند و چون همیشه بهار را به منقار بگیرند و به سر زمین روشنائی نور که با نوروز غرقابه گل می شود کوچ کنند.
پرستو ها چون در اوجند صدای کلام های دروغین را نمی شنوند و سر مست فریب نمی گردند و بی مسما و مضحک به رقص و پای کوبی در نمی آیند…پرستو ها خوششان نمی آید کسی به ریش نداشته شان بخندد.
با پرستو های عاشق بهار، شادمانه نوروز این سند هویت را به شما شاد باش می گوئیم.

برایتان سلامتی و دل شاد و رونق متعارف زندگی را آرزو داریم

لب خط محله ای حوالی میدان شوش جایی که حاجی‌فیروزها درسخوان می‌شوند – زهره شریفی

فروردین ۱۳۹۳

مجله مهر-این تنها چند دقیقه ای از زندگی کودکانی است که هر روز در روزهای آخر سال از صبح تا شب را در خیابان های تهران به شکل و شمایل حاجی فیروز می چرخند تا ضرب و آواز بفروشند و نان شبی را برای خانواده ببرند تا مبادا شب که به خانه می روند با جمع نکردن پول کافی از دهان مادر فحش بشنوند و از دستان پدر کتک بخورند.
جواد ۹ سال دارد، وقتی به صورتش نگاه می کنی تنها برق چشمانش معلوم می شود. تمام صورتش را با واکس کفش سیاه کرده تا حاجی فیروزی شود برای من و شما و بلند بخواند: حاجی فیروزه سالی یه روزه…
دست چپش را با باند بسته. می گوید داشته با چاقو اطراف تنبکش را تمیز می کرده که حواسش پرت می شود و دستش را می‌برد اما مجبور است با همان دست بریده به سر کار بیاید و حاجی فیروز شود و تنبک بزند. می گوید بچه “لب خط” است و به همراه خانواده اش در اتاق کوچکی در همان محله زندگی می کند.

بچه های لب خط
لب خط نام محله ای است حوالی میدان شوش، که جزء مناطق آسیب دیده و معضل خیز تهران است، جواد هر روز به همراه پسر عموها و دوستان هم سن سالش برای کسب درآمد در سطح شهر پخش می شوند و دستفروشی می کنند که البته این روزها بازی کردن نقش حاجی فیروز و سیاه کردن دست و صورتشان درآمد بیشتری را برایشان به همراه دارد.
بعد از پایان کار جواد، همراه او به محله لب خط می آییم از چهار راه ولیصر سوار اتوبوس های میدان راه آهن می شویم تا اینکه از آنجا به سمت شوش و محله لب خط می رویم، جواد از محله شان برایمان می گوید اینکه بیشتر خانواده هایی که اینجا زندگی می کنند درآمدشان از طریق دست فروشی بخصوص گل فروشی است، برایمان از اعتیاد و مواد مخدر دراین محله می گوید که به راحتی در دسترس همه است و خیلی از پدر و مادران دوستانش و اطرافیانش معتاد هستند. اینکه این محله حتی یک حمام هم ندارد و آنها مجبورند برای رفتن به حمام سوار ماشین شوند و به محله دیگری بروند چون در خانه های آنها غیر از تعداد کمی، حمام وجود ندارد.
در واقع محدوده ای معروف به “اوراق چیا” تا “چهارراه لب خط” یک منطقه آسیب دیده در تهران است، بیشترین معضلی که در این محله به چشم می خورد اعتیاد است به صورتی که در هر ساعتی از شبانه روز در کنار کوچه ها و انتهای بن بست های محله معتادان در حال مصرف مواد هستند. آشکار بودن خرید و فروش مواد مخدر در این محله به گونه ای است که وسیله استعمال مواد مخدر از طریق بعضی از مغازه های محله به فروش می رسد.
حتی در راسته اوراقچی ها مغازه هایی هستند که زباله های بازیافتی پلاستیکی را از کودکان و زنان و مردان که در طول روز در سطل زباله های شهر جمع آوری کرده اند، از آنها می خرند. معتادان این منطقه در زمان های غروب و شب ها در ضلع شرقی و جنوب شرقی میدان شوش بساط می کنند و به فروش اجناسی مثل گوشی و…و همچنین البسه هایی که دزدیده اند می پردازند.
این گوشه ای از محله ای ست که جواد و هم سن و سالهایش در آن زندگی و رشد می کنند، محله ای که هر روز کودکی با درد در آن به دنیا می آید و صدای گریه اش به صدای گریه دیگر کودکان کار و خیابان دنیا اضافه می شود.
اینجا بیشتر زنان با آبرومندی به گل فروشی و دستفروشی مشغولند و از آنجا که این خانواده ها تعداد زیادی کودک دارند کودکان بزرگتر یا به همراه مادرشان به سر کار می روند و یا اینکه در خانه کودکان کوچکتر را نگهداری می کنند که در هر دو صورت از تحصیل محروم هستند اکثر آنها آرزوی رفتن به مدرسه را دارند و البته بیشتر دختران این محله در سنین ١١سال به بعد ترجیح می دهند که ازدواج کنند و یا به اجبار خانواده ازدواج می کنند.

مهمان خانه ای به نام خانه علم
وقتی به محله لب خط می رسیم جواد ترجیح می دهد ما را به جای آنکه به خانه یک اتاقی کوچک خودشان ببرد که به قول خودش در این سرما بخاری هم ندارد، به جایی ببرد که می گوید در آنجا می تواند با نداشتن شناسنامه و گذشتن سن ثبت نام در مدرسه، بعضی روزها برود و درس بخواند، به خانه ای به نام “خانه علم لب خط ” در خیابان شهرزاد جنوبی، که در آبی رنگش در میان آن همه مغازه در آن خیابان شلوغ به چشم می خورد.
با جواد وارد آنجا که می شویم اول از همه سر و صدای بچه ها توجه مان را به خود جلب می کند، کفش های کوچک و بزرگ در ورودی راه پله ها که شاید تعدادشان بیش از ٣۰ نفر است بر روی هم چیده شده اند، جواد زودتر از ما وارد ساختمان می شود و با صدای بلند می گوید: خاله خاله مهمان داریم و به همراه صدای جواد، دختری جوان به همراه تعدادی از بچه های خانه که به او خاله می گفتند و اطراف او را گرفته اند با رویی خوش به استقبالمان می آید و ما را دعوت به خانه می کند.
جواد با اشتیاق بعد از آنکه با سختی صورت واکس خورده خود را در ظرفشویی آشپزخانه این خانه می شوید از ما جدا شده و به کلاس می رود، در یکی از اتاق هایی که به وسیله چند پرده آبی از همدیگر جدا شده اند و در هر کدام از آنها تعدادی از بچه ها در سنین مختلف از ۷ تا ۱٣ سال روی نیمکت هایی نشسته اند و رو به تخته هایی که به دیوار نصب شده گوش به حرف معلم های خود می دهند و با شوق می خوانند و می نویسند.
یکی از مسئولان این خانه که بعد متوجه می شویم به نام “خانه علم یا خانه ایرانی” معروف است، برایمان می گوید: خانه های ایرانی که زیر نظر جمعیت امداد دانشجویی- است که بیشتر توسط دانشجویان داوطلب اداره می شود, مکانی برای حمایت از کودکان کار و خیابان در واقع خانه های ایرانی که در حال حاضر ۱۴ مورد آن در سراسر ایران مشغول به فعالیت هستند، خانه هایی برای ارائه خدمات امدادی به کودکان کار و خیابان و زنان در محله های محروم و آسیب دیده ایران است.
او برایمان توضیح می دهد: جمعیت امداد دانشجویی- تاکنون دامنه فعالیت خود را در زمینه هایی از جمله، حمایت از کودکان کار و خیابان، کودکان محروم از تحصیل، کودکان بدسرپرست و بی سرپرست، کودکان بزه، کودکان دچار بیماری های خاص نیازمند یاری، کودکان آسیب دیده و در خطر آسیب از فقر، اعتیاد و جنگ، خانواده ها و مناطق محروم، بانوان سرپرست خانوار، دختران بی پناه و فرار کرده از خانه، دختران آسیب دیده از تن فروشی اجباری، معضل کارتن خوابی و هر موردی که به انواع فقر از اقتصادی تا اجتماعی و فرهنگی مربوط شود، گسترده کرده است.

الفبا به سبک کودکان دستفروش
در میان صحبت هایمان صدای بچه ها از طبقه دوم ساختمان هم توجه مان را به خود جلب می کند که متوجه می شویم تعدادی کلاس هم در طبقه بالا برگزار می شود که شامل کلاس های مهد کودک و پیش دبستانی است، در واقع تمام کودکانی که در این خانه ها مشغول به تحصیل و آموزش هستند، توسط تیم مددکاری شناسایی شده اند و بر اساس نیازها و کمبودهایشان برای ارائه خدماتی چون آموزشی،پزشکی، مددکاری و… وارد این خانه ها شده اند و کاملا تحت حمایت قرار گرفته اند.
بچه ها در این محله هفته ای سه روز، از ساعت ۱۲ تا ۴ مانند دیگر خانه های علم، به این خانه می آیند و در کنار آموزش دروس مدرسه بر اساس شرایط سنی شان که بعضی از آنها یا اصلا به مدرسه نرفته اند یا اینکه سن مدرسه آنها گذشته است یا ترک تحصیل کرده اند، یک وعده غذای گرم به همراه میان وعده بر اساس تشخیص متخصصین تغذیه،می خورند و حتی در بعضی از روزها کلاس فوق برنامه ای چون تاتر، نقاشی و… دارند که البته تمام اهداف برگزاری این کلاس ها ارائه خدماتی است که این کودکان معصوم از آن محروم شده اند و حقوقشان بر اساس شرایط نابسامان خانواده و جامعه از آنها گرفته شده است.

کودک کار نداریم!
با این حال مدتی قبل فاطمه آلیا عضو کمیسیون اجتماعی مجلس شورای اسلامی در گفت و گویی با خبرگزاری ایلنا در مورد اینکه چرا آمار رسمی در زمینه کودکان کار و خیابان گرفته نمی‌شود تا ابعاد و مختصات حقیقی پدیدهٔ کودک کار در کشور مشخص شود؛ گفته است : پدیده‌ای به نام کودک کار به شکل رسمی و تایید شده در کشور ما وجود ندارد. به همین دلیل نیز آمارهای رسمی در این زمینه وجود ندارد. این پدیده در کشور ما بسیار محدود و مقطعی است برای نمونه در برخی از روستا‌ها کودکان در تابستان که به مدرسه نمی‌روند به والدین خود درکشاورزی کمک می‌کنند که نمی‌توان از این مساله به عنوان کودک کار اسم برد.
او گفته است: امسال در بودجه مبلغی برای حمایت از کودکان کار و خیابان در نظر گرفته نشده است، موافق کار کودکان نیستیم و فرهنگ کار کودک در کشور ما وجود ندارد، بهزیستی و یا شهرداری می‌توانند با اختصاص یارانه به کودکان بی‌بضاعت از خروج آن‌ها از چرخه تحصیل جلوگیری کنند.
وقتی می خواهیم خداحافظی کنیم و از این خانه که تمامش پر شده از صدای اشتیاق وهیجان کودکان معصومی که حقشان به سادگی گرفته شده است، بیرون بیآییم، جواد به دنبالمان می آید تا از ما خداحافظی کند، هنوز صورتش کاملا از رنگ واکس پاک نشده است و تازه زخم هایی که در گوشه گوشه صورتش از پاک کردن هر روزه واکس از صورتش ماندگار شده به چشم می خورد.
شاید جواد و دیگر کودکانی که در این محله های فراموش شده محروم از هر حقی زندگی می کنند، با وجود مراکزی چون “خانه های علم” به این باور در لحظه لحظه زندگی شان برسند که آن ها هم مانند تمام کودکان دیگری که در ناز و نعمت زندگی می کنند، لب خط ها و آغازهایی در زندگی خود دارند.

در خانه اگر کس است یک حرف بس است – شورای نویسندگان

فروردین ۱۳۹۳

یا خیلی بی حوصله ایم ” شاید هم کم حوصله ” ، یا بی تفاوتیم، یا بنیانی بی توجهیم که در هیچ مفرگاهی که در اختیار داریم جز خودمان را نمی بینیم. و یا از حاسدانیم که پرده حائلش مانع دید وسیعتر و گستر ترمان می شود، و یا حتا ممکن است ترس جان و غم نان داشته باشیم.
هرچه هست اگر حواس پرتی نداشته باشیم کمی بیشتر از نوک بینی خود را خواهیم دید.
اهل قلم و نوشتن هستیم و در این زمینه کلی هم ادعا داریم اما کمترین نگاهی به اطراف خود نداریم ولی مرتب در بوق می دمیم که فلان روز بیائید و سیاحت کنید دارد فیل هوا می شود. سر در برف کرده به آسمانی که شکوه پرواز را به نمایش گذاشته است نگاه نمی کنیم. در حالیکه اگر در این وادی گام می زنیم و اهلش باشیم باید بدانیم که ” شرط اول قدم آن است که مجنون باشیم ”
بدون داشتن الزایمر خود را به فراموشی زدن کلاه بر سر خود نهادن است…
گناه به گردن آن هائی است که پای عَلم نداشته ما سینه می زنند و هندوانه های شریف آبادی زیر بغلمان می گذارند و گمراهمان می کنند…بسنده می شوم. در خانه اگر کس است یک حرف بس است

چرا به من سر نمی‌زنید، آقای ابتهاج؟ – سعید بر آبادی

فروردین ۱۳۹۳

به مناسبت تولد سایه ” هوشنگ ابتهاج

سلام. ببخشید که اینقدر بی‌تعارف این نامه را شروع کردم، آخر ما که با هم غریبه نیستیم؛ هم شما خوب می‌دانید که دست و دلم به نوشتن نمی‌رود و هم من خوب می‌دانم که قلمم پیش شما چوب درختی بیش نیست. زمستان است و دست‌هایم آنچنان خشک‌اند که برای این نامه مجبورم ساعت‌ها در حیاط خانه سر پا بایستم و کلمه به کلمه اینها را بنویسم. اما مگر عیبی دارد؟ خود شما هم ساعت‌ها در همین حیاط می‌چرخیدید و قدم می‌زدید و به بوته‌های سرخ‌رنگ خیره می‌شدید، به آجرهای سرخ خانه و ایوان و ستون‌های گچ بریده‌اش. از حال من هم اگر جویا باشید ملالی نیست جز دوری شما. البته می‌دانم که به ایران آمده‌اید، حتی سنت خود را هم شکسته‌اید و با یکی دو جا گفت‌وگو کرده‌اید، کتاب خاطراتتان چاپ شده و قس علی هذا… اما نمی‌دانم چرا کسی یک نسخه از این چیزها را برای من نیاورده. درست است که به اندازه شما اهل ادبیات و شعر نیستم اما من هم مثل شما فقط با اسم مستعارم شناخته می‌شوم، مثل «سایه»هایی که می‌گذارید آخر غزل‌هایتان و کلماتش می‌پاشد به جان مردم، آتش می‌اندازد به دل. نمی‌دانم چرا به من سر نمی‌زنید حالا که برگشته‌اید به مملکت خودتان. قصد دخالت ندارم، مثل شما هم اهل سیاست نیستم که چیزی را بفهمم، صبح‌ها می‌ایستم در حیاط خانه و به کارمندهای اتوکشیده شرکت سیمان هگمتانه نگاه می‌کنم که مودب و منظم می‌آیند و می‌روند. دیگر خبری از آن محفل‌هایتان نیست که به‌آذین جدی نشسته باشد کنار محمد قاضی‌ مترجم و سیاوش کسرایی و احسان طبری با صدای بلند برای همه حرف بزنند. شما هم که تشریف نمی‌آورید و انگار می‌ترسید رونق این کارخانه کم بشود «به زهد همچو تویی یا به فسق همچو منی». قبول که «چو شبروان سرآسیمه، گرد خانه مگرد» اما مگر خودتان نمی‌گفتید «تو خود بهانه خویشی پی بهانه مگرد». اینجا هنوز خیلی‌ها به من سر می‌زنند؛ منت‌پذیرم کرده‌اند! از خانواده گرفته تا دوستان و طرفداران و حتی خانمی که با کهولت سنش می‌رود بالا و حتی توی اتاق‌ها را می‌بیند و کارمندان هربار از همدیگر می‌پرسند پیرزن دنبال چه می‌گردد اینجا. آخر نامه است؛ نمی‌خواستم سرتان را درد بیاورم، گذشته از آنکه نمک در نمکدان شوری ندارد، وقتی که یادم افتاد فردا روز تولدتان است، روز تولد هوشنگ ابتهاج، دلم نیامد بعد از این همه مدت که در شعر شما جاودانه شده‌ام و دارم به میمنت بهار، دوباره جوانه‌های ارغوانی‌رنگ می‌زنم، اینها را ننویسم. ننویسم که خودتان گفته بودید «گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید/ همه‌جا زمزمه عشق نهان من و توست.» به‌خاطر همین‌هاست که می‌خواهم تا یکی دو هفته دیگر که اسفند رو به تمام‌شدن است بیایید و اشک‌ریزان این چوب خشک را ببینید و باور کنید که هنوز هم بهاران با عزای دل ما می‌آید. عذر می‌خواهم، نمی‌خواستم آخر نامه اینطور تمام شود اما قبل از خداحافظی می‌خواهم پاسخ سوالتان را از خودم در آن شعر بدهم: «شاعر هم خون جدا مانده من! آسمانم نه آفتابی است و نه گرفته. مبهم است و اگر می‌بینی، هرسال هنوز شکوفه بر پوست خود دارم، تنها به این خاطر است که شما، مرا شعر خونبار خود کردید. یاد رفیقان‌تان هنوز بر سر زبانم است، باور ندارید، تشریف بیاورید و ببینید.»

دوستدار شما-درخت ارغوانتان

دختران شیشه‌ای- نسرین ظهیری

فروردین ۱۳۹۳

نگا‌ه‌ها دست‌نخورده‌‌اند وصورت‌ها نوبرانه‌اند. نوبرانه بهار جوانی. چشم‌های دخترکان دبیرستانی کال است. آنها شور و شوق را می نماینند، اینجا، در میان پیاده ‌روهایی که حاشیه‌نشینی پایتخت را تعبیر می‌کنند و در همهمه مدرسه‌‌های دخترانه و پسرانه‌ا‌ی که هرچند قدم تکرار می‌شوند، منطقه‌‌ای در جنوب‌غرب تهران است.
خانم مشاور از همان ابتدا قول سفت و سخت می‌گیرد. با اینکه دلش چندان راضی نیست، تایید می‌کند که بیش از نیمی از خانواده‌‌های دختران این دبیرستان در‌گیر اعتیادند؛ یعنی اینکه از هر دو دخترکی که در این کوچه پت‌ و پهن از کنارت رد می‌شود، یکی از آنها درد اعتیاد را با پوست و خونش درک می کند و می‌فهمد.
از در بزرگ مدرسه که رد می‌شوی، شادی روی گونه‌‌ها یت اما پرپر می‌کند. انگار از فاصله جهنم و زندگی آنها گذر می کنی.
اولی‌ها طوسی، دومی‌ها پسته‌‌ای، سومی‌ها سرمه‌‌ای، حیاط مدرسه به قد وقواره حیاط مدرسه‌های تهرانی نیست. بزرگ است و میدان‌دار. مثل حیاط ‌مدرسه‌‌های شهرستان‌های کوچک. روی دیوار مدرسه نوشته شده

درخت تو‌گر بار دانش بگیرد به زیر آوری چرخ نیلوفری را.

حضور در اتاق مشاور مدرسه هزار اما و اگر و شرط و شروط دارد. چند نفر واسطه می‌شوند. قول‌وقرارومدار پا برجاست. اسم مدرسه خط گرفته شود. اسم مشاور، اسم بچه‌ها…
خانم مشاور قند می‌ریزد توی چایش. هم می‌زند. چادرش را در آورده و آویزان کرده. لیست بچه‌‌هایی را که امروز باید سراغی از آنها بگیرد، می‌دهد مستخدم مدرسه.
اول صبح در اتاق خانم مشاور را دخترکی ریزنقش وا می‌کند. مانتوی طوسی‌رنگ به قواره تنش دوخته شده. دست‌هایش از سرمای حیاط مدرسه سرخ است. با اشاره خانم مشاور می‌نشیند و نگاه می‌کند به من که لابد غریبه‌ام. از وجناتش پیداست که بارها میهمان این اتاق بوده.
خانم مشاور مقنعه جلو می‌کشد:
” چه خبر ندا، اوضاع و احوال.؟ ”
” خانم توی جر و دعوا که حلوا خیرات نمی‌کنند. دیشب عمویم آمد توی خانه ما. این قدر داد و بیداد کرد که همسایه‌ها ریختند توی کوچه. سند و مدرک آورده بود و بابامو تهدید می‌کرد.”
دخترک تند و تند حرف می‌زند. ساعتش را می‌پاید:
” خانم، کاش بابا بزرگم این دو تا تیکه زمین را نداشت. این همه سروصدا و… می‌دانید من حرف شما را گوش می‌دهم و درسم را می‌خوانم. می‌روم وکیل می‌شوم تا انتقامم را از خانواده بابام بگیرم. انتقام این همه آبروریزی را.”
می‌خواهد برود. دست‌هایش را به نشانه اجازه بالا می‌برد و می‌رود.
خانم مشاور می‌گوید که خیلی از بچه‌ها درگیر دعواهای خانوادگی هستند و این موضوع در این سن و سال برایشان کینه می‌‌شود و بعد‌ها خوره زندگی و ذهنشان. هر چقدر هم مادر‌ها را صدا می‌کنیم که این دعواها را به خانه نکشانید حرف به گوششان نمی‌رود.
دخترکی که می‌آید داخل اتاق مشاوره، خوش‌صورت است، لاغر، با ابروهای کشیده قاجاری و لب‌هایی که گوشه‌هایش را گویی بارها با دندان گزیده. دست‌هایش به هم گره زده و من و من می‌کند. حرف که می‌زند گره دست‌هایش وا می‌شود. هر جمله‌ای که می‌گوید با انگشت اشاره یکی، روی دست دیگرش خط‌های نامفهومی می‌کشد:
” خانم با مادرم حرف زدید ؟ “،
” زنگ زدم دیروز، خانه نبود “،
” حتما رفته بوده بانک. رفته با اصرار پدرم وام بگیرد.”
” چرا پدرت نمی‌رود؟ ”
” پدرم اهل بانک و این حرفا نیست. مادرم این‌جور کارها را انجام می‌دهد. ولی تو را به خدا هر جوری هست با مادرم حرف بزنید. مصرف بابام هر روز می‌رود بالا. توی آن خانه نمی‌شود زندگی کرد.”
هنوز کلمات توی زبانش درست نمی‌چرخد. می‌خواهد بگوید اما تردید می‌کند. رنگ از چشم‌هایش پریده. حالا دل و ذهنش را یکی می‌کند. تندتر از قبل حرف می‌زند:
” می‌دانید شب‌ها با چه ترس و لرزی می‌خوابیم. شب‌ها مادرم پای من و خواهرهایم را می‌بندد به پای خودش و می‌خوابد. مصرف بابام شیشه است.”
مشاور پلک نمی‌زند. چشم‌هایش نگاه نصف‌نیمه‌ای دارد. لابد پشیمان‌شده از اینکه غریبه را آورده در اتاق مشاور مدرسه دارد به خودش بد وبیراه می‌گوید؛ مدرسه‌ای که اعتیاد بخش جدایی ‌ناپذیرخانواده‌های دانش‌آموزانش است. شاید به شب‌های روزگار این دخترک فکر می‌کند. دخترک کیفش را می‌گذارد روی صندلی سیاه کنار دستش و تند و تند پاچه شلوارش را بالا می‌زند و رد طناب‌ها روی مچ پای ۱۵ساله‌اش… نفس اتاق را می‌گیرد. دخترک که می‌رود گلوهای‌مان به هم چسبیده. دخترک می‌رود و خانم مشاور چایی هورت می‌کشد و چشم‌هایش را می‌دزدد…
خانم مشاور زنگ می‌زند و می‌گوید که سحر… را به دفتر مشاوره بیاورند. طول می‌کشد تا سحر بیاید. بالاخره در وا می‌شود و دخترکی‌تر و فرز و سبک می‌آید می‌نشیند روبه‌روی خانم مشاور. چندان در قید و بند اجازه‌گرفتن نیست و به قاعده بچه مدرسه‌ای‌ها بازی نمی‌کند. خنده از لب‌های سحر به زحمت جمع‌وجور می‌شود. نگاه ناراحتی ندارد.
خانم مشاور می‌گوید:
” سحر می‌شود مقنعه‌ات را کنار بزنی ؟ ”
نگاه دخترک کدر می‌شود. لب ور می‌چیند و پرسشگرانه مقنعه را عقب می‌دهد. موهای به غایت کوتاه سیخ سیخی و پسرانه. گوش ها یش خط ریش هم دارد. خانم مشاور با جانم و جانم به سحر حالی می‌کند که بچه‌‌ها گزارش داده‌اند که بیرون مدرسه با تیپ پسرانه می‌گردی و شلوار و کاپشن ورزشی می‌پوشی و کلاه می‌گذاری.
خانم مشاور آهسته‌تر می‌گوید:
” خودم باورم نمی‌شد اما حالا این موهای پسرانه هم که شاهد ماجرا شده. حالا چه می‌گویی.؟ ”
از سحر انکار و از خانم مشاور اصرار. دیگر خنده از لب‌های دخترک کنار کشیده و چشم‌هایش مه آلود می‌شود. خانم مشاور حرف می‌زند و حرف می‌زند تا بالاخره سحر لب باز می‌کند:
” شما می‌دانید که پدرم معتاد است، ما پسر نداریم. خودش هم که سن‌وسالی ازش گذشته، چهار تا خواهر دارم که شوهر کرده‌اند و من مانده‌ام با بابای معتاد. سر شب که می‌شد هی اصرار می‌کرد تا بروم برایش جنس بخرم. اول‌ها با همین لباس مدرسه و کیف می‌رفتم. بعدا دیدم خیلی دردسر درست می‌شود و اذیتم می‌کردند. نشستیم با مادرم فکر کردیم و بالاخره متوجه شدیم اگر موهایم را کوتاه کنم و لباس پسرانه بپوشم این قدر بهم‌ گیر نمی‌دهند. یکی، دو بار این کار را کردم، خدا را شکر اینقدر خوشگل مشگل هم نیستم. به قدر اینکه جنس برا بابام بخرم پسر می‌شوم. تازه فهمیدم پسربودن چقدر خوبه. دردسرش کمتره. مامانم هیچی نمی‌گوید. چه کارمی‌تواند بکند بدبخت.”
سحر انگار دارد از عادی‌ترین کارهای روزانه حرف می‌زند. خودش برای خودش می‌خندد. رها و سبک. گویی منتظر است خانم مشاور دست‌ها را به نشانه تشویق بکوبد.
کل‌کل مشاور و سحر شروع می‌شود. آنقدر می‌گوید و می‌گوید که دهانش کف می‌‌کند. آسمان و ریسمان می‌کند. از خطرات می‌گوید. از مشکلاتی که ممکن است پیش بیاید.
هنگام رفتن سحر بلند می‌شود؛ یک‌جور فرار از نصیحت‌های خانم مشاور: فکر می‌کنید من بچه‌ام. همه اینها را می‌دانم. اما جنس بابا را کی بخرد. حال کتک خوردن ندارم. شما یه‌جوری مشکل اعتیاد بابا را حل کن من هم دختر می‌شم…”
یک جعبه شیرینی مربایی و پشت سر دخترکی با چشم‌های براق وارد می‌شود. دخترک ۱۵، ۱۶ساله است. جعبه بزرگ شیرینی به زحمت توی دستش جا شده:
” برایتان شیرینی آوردم. تا آخر ترم اینجام. گفتم ازتون تشکر کنم. دیشب نامزد کردیم…”
چیزی دستگیرم نمی‌شود. سپیده گریه می‌کند و بعد کار به آشتی می‌رسد و دلجویی و سپیده با چشم‌های سرخ ودست‌های لرزان بلند می‌شود و می‌رود.
خانم مشاور انگار نمی‌تواند هجمه این غمگینی را توی دلش نگه دارد:
” پدر ِ این بچه را به‌ خاطر مواد گرفتند و چندسالی توی زندان بوده. مادرش از پس خرج بچه‌ها بر نیامد و رفت شوهر کرد. حالا پدرش هفته دیگر از زندان برمی‌گردد و غصه‌هایش هم مانده برای این دخترک معصوم. خود من هم نمی‌دانم چه کار می‌توانم انجام بدهم… ”
خانم مشاور دستش را پناه سرش می‌کند و آه می‌کشد. آه چه کنم، چه کنم…
زنگ تفریح سالن در تصرف نگاه‌ها و لب‌های خندان است. شوق همچنان در چشم‌های زیبا موج می‌زند و غم‌هایشان را گم می‌کنند در هیاهوی مدرسه. از هر دو دانش‌آموزی که از کنارم می‌گذرد، در خانه یکی از آنها هر شب شیشه و کراک و تریاک مصرف می‌شود. در خانه مادران آینده؛ مادران خوشحال، مادران غمگین.

زمانی برای بیداری ادبی و پوسته انداختن جامعه ایران- حمید آقائی

فروردین ۱۳۹۳

پس از آنکه معاون فرهنگی-اجتماعی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی رمان زوال کلنل محمود دولت آبادی را یکی از ضد انقلابی ترین رمانهای پس از انقلاب اسلامی نامید و شایعه گرفتن مجوز چاپ این کتاب را یک انحراف  بزرگ اعلام کرد، وزارت ارشاد جمهوری اسلامی با انتشار یک اطلاعیه شایعه داده شدن مجوز به این رمان و چاپ مجدد آثار هدایت را تکذیب نمود.

اگرچه داستانهای صادق هدایت، بویژه بوف کور و رمان زوال کلنل محمود دولت آبادی از نظر سبکهای ادبی و زمان نگارش تفاوت های بسیاری با هم دارند اما این دو رمان در یک زمینه مشخص به یکدیگر نزدیک می شوند. هر دو رمان پس از یک انقلاب بزرگ سیاسی-اجتماعی به رشته تحریر در آمده اند و هر دو دغدغه های نویسنده را پس از دورانهای پر تلاطم سیاسی به تصویر می کشند. رمانهای بوف کور و زوال کلنل آینه وار شرایط روحی، روانی و اجتماعی-فرهنگی پس از دو انقلاب مشروطه و انقلاب اسلامی و همچنین، سرنوشت مردم انقلاب زده را از دید نویسندگان آن منعکس می کنند. شخصیت های هر دو داستان چهره ها و سمبل های تاریخی این مرز و بوم را به نمایش می گذارند و یکی از موضوعات و دغدغه های نویسنده های هر دو رمان کشمکش سنت و مدرنیته در جامعه ایران دوران مشروطه و انقلاب اسلامی است.

اصولا شاید بتوان گفت که یکی از نقشهای مهم ادبیات و رمان، بویژه از نوع کلاسیک آن، طرح چالشها و سوالهای تاریخی انسان در زمینه فلسفه حیات و یا فلسفه تاریخ تحولات اجتماعی است. از این زاویه می توان گفت که شباهت هایی بین فلسفه و ادبیات کلاسیک وجود دارد. با این تفاوت که بحثهای فلسفی عمدتا بشکل تئوریک و پیچیده مطرح می شوند، در حالیکه در ادبیات، بویژه در گونه های کلاسیک آن، همان موضوعات فلسفی، تاریخی و دغدغه های انسانی می توانند در قالب داستان، رمان و شعر به رشته تحریر درآیند.

بر خلاف حوزه فلسفه که معمولا نظریات بشکل یک پاسخ مشخص فلسفی و یا اخلاقی ارائه می شوند، ادبیات بدون پاسخ صریح و مشخص به همان سوالهای فلسفی و تاریخی انسان، خواننده را همراه با رمان و شعر به دنیایی می برد که شخصیت های آن در آن زندگی می کنند و با این سوالها و چالشها دست بگریبانند. از این نظر می توان گفت که ادبیات آینه ای است که شرایط انسانی و تاریخی هر جامعه و چالشهای فلسفی، اخلاقی و فرهنگی وی را منعکس می کند.

اما این ویژگی ادبیات و به اعتبار آن انتظاری که از نقش آن می رود خود را در دوران پُست مدرن بارزتر از هر زمان دیگری برجسته می کند. به این معنی که در دورانی که بحثهای فلسفی از حالت کلاسیک و جهان شناسانه و ارائه دهنده یک جهان بینی خاص خارج شده و عمدتا در حد ارائه نظریات علمی-فلسفی در زمینه های مشخص و جزئیِ اجتماعی و انسانی محدود گشته اند- برای مثال حوزه های تخصصی فلسفه ی سیاسی، فلسفه ی تاریخ و انسان شناسی و غیره بوجود آمده اند و نیز فلاسفه این دوران در حوزه های خاصی به نظریه پردازی مشغولند تا ارائه یک سیستم کامل فلسفی- ادبیات کلاسیک ، رمان و شعر می توانند همچنان به سوالهای فلسفی انسان در مورد هستی و حیات و دغدغه های تاریخی و اجتماعی وی بپردازند.

بی حکمت نیست که برخی از فلاسفه پست مدرن سعی کرده اند که نظریات فلسفی خود را در قالب یک رمان و داستان مطرح کنند. برای مثال ژان پل سارتر که بیشتر به یک فیلسوف پُست مدرن معروف است نظریات فلسفی خود را در زمینه اصالت وجود (اگزیستانسیالیسم) در رمان تهوع به قلم می آورد و یا پیشرو تر از او فردریش نیچه نظریات فلسفی خود را در قالب داستان چنین گفت زرتشت مطرح کرد.

ادبیات کلاسیک علاوه بر اینکه می تواند بگونه ای دیگر به مسائل و پرسشهای فلسفی و تاریخی انسان بپردازد و بویژه در شرایط کنونی کمبود بحثهای فلسفی را جبران کند، در عین حال اما می تواند بازتاب کننده شرایط اجتماعی، سیاسی، تاریخی و حتی روانی جامعه نیز باشد. در یک شرایط زمانی خاص و در دورانی که جامعه در جستجوی راههای جدید و پوسته انداختن است، و انسان نیازمند نگاه جدیدی به خود و جهان می باشد ادبیات می تواند نقش بسیار مهمی بازی کند.

برای نمونه تولستوی در رمان جنگ و صلح آراء فلسفی‌اش را درباره تاریخ بیان می کند و توماس مان در رمان کوه جادو به مسئله زمان از دیدگاه فلسفی می پردازد، و یا داستایوفسکی در جنایت و مکافات نظریات فلسفی و اخلاقی خود را در زمینه معنا دار بودن یا نبودن حیات و بنابراین اخلاقی بودن یا نبودن مناسبات انسانی با خواننده در میان می گذارد.

در حقیقت ادبیات کلاسیک مانند فلسفه وسیله ای می شود برای بهتر فهمیدن انسان و جهان؛ و هر دو، والبته با روش خاص خود، پرسشهای فلسفی و تاریخی انسان و چالشهای وی را به رشته تحریر می آورند. منتها ادبیات کلاسیک و رمان بشدت تحت تاثیر شرایط اجتماعی و فرهنگی نویسندگان و خالقان آن هستند و قبل از اینکه پاسخ مشخص و آماده ای ارائه دهند، آینه ای در برابر خواننده خود می نهند و وی را به درون و اعماق داستان و شرایط روحی قهرمانان آن می کشانند و او را وادار به قضاوت می کنند. به همین اعتبار می تواند گفت که عمق و غنای رمان و ادبیات کلاسیک هر ملتی میزان آگاهی و بیداری آن ملت را در زمان انتشار آنها نشان می دهد. کما اینکه به جرات می توان گفت که ادبیات کلاسیک و جهانی شده نویسندگانی مانند ویکتور هوگو، تولستوی و داستایوفسکی در حقیقت نمودهایی از بیداری اروپائیان و پوسته انداختن ملت و فرهنگ های اروپایی سده های اخیر می باشند.

در ردیف ادبیات کلاسیک معروف که نویسندگان آن شهرت جهانی پیدا کرده اند، متاسفانه از رمان نویسان ایرانی دورانهای اخیر تاریخ ایران خبری نیست و اگر به دورانهای پیشین تر بازگردیم تنها نام چند تن از شعرای پر آوازه این مرز و بوم را مانند سعدی، حافظ و مولوی در لیست ادیبان مشهور و شناخته شده مشاهده می کنیم. گذشته از این واقعیت، اما همان قانونمندی ذکر شده در مورد نقش و جایگاه ادبیات کلاسیک و رمان در مورد محصولات ادبی نویسندگان مطرح ایرانی نیز صادق است.

در سده های اول حاکمیت خلفای اسلام بر ایران شعرای ایرانی مانند ابوالقاسم فردوسی، منوچهری و فرخی سیستانی، برای پاسداری از زبان و فرهنگ ایرانی، مجموعه های فراموش نشدنی از شعر و ادب را خلق کردند. مجموعه هایی که بازتاب مقاومت فرهنگ و زبان ایرانی در برابر زبان و ادبیات تازی بودند و در پی پاسخی به نیازهای جامعه ایران آن زمان که در جستجوی هویت جدیدی بود به رشته تحریر درآمدند. در سده های بعد و پس از حمله مغول باردیگر ادبیان و شعرایی پدید می آیند که با شعر و ادب خود از فرهنگ و زبان ایرانی در برابر تهاجم خانمان برانداز مغول و تیمور حفاظت می کنند، که از میان آنان از شیخ سعدی، حافظ شیرازی و مولوی بعنوان معروف ترین شعرا و ادیبان این دوره می توان نام برد. همزمانی این شکوفایی های ادبی با حمله اعراب و سپس مغولها به ایران و تاثیرات پایداری که این اثرات ادبی بر زبان و فرهنگ ایرانیان داشته و دارند نشان می دهد که ادبیات کلاسیک در مقاطعی که یک ملت درگیر تقابلها و برخورد های فرهنگی و زبانی و قومی می شود تا چه اندازه می تواند در قالب شعر و رمان، در پرداختن به سوالها و چالشهای فرهنگی و فلسفی موثر بوده و نقش بازی کند.

خلق آثار ادبی و فرهنگی در ایرانِ سده های بعد، با وجودی که در همین دوران اروپا بتدریج از خواب قرون وسطایی بیدار می شد و وارد دوره روشنگری گردید، دچار وفقه ای چند صد ساله می شود. این دوران همزمان است با آغاز دوره صفویه، که بدلیل حدت تضاد بین شیعه و سنی و جنگهای دول صفوی و عثمانی، جامعه ایران از تقابل و مبادلات فرهنگی با اروپای در حال رشد باز می ماند. گویی که بر خلاف اروپای بیدار شده از قرون وسطی جامعه ایران با آغاز حکومت شیعی تازه به خواب و سکون ادبی و فرهنگی فرو می رود. در سراسر دوران صفویان شعر و ادبیات فارسی در محاق فرو می رود و بدلیل سرکوب و اختناق حاکم، شاعران و ادیبان از خلق آثار هنری جدید باز می مانند. ذبیح الله صفا در کتاب خود تاریخ ادبیات ایران می نویسد: با برتری یافتن شمشیرزنان بی فرهنگ سرخ کلاه و با چیرگی عالمان قشری ظاهربین، دورانی جدید از تنزل فکری، عقلی و ادبی در ایران پی ریزی شد که نه تنها با سقوط حکومت صفوی از میان نرفت بلکه هنوز و شاید تا دیرگاه نیز برقرار خواهد ماند”.

اواخر دوران قاجار همزمان است با بیداری ایرانیان و به بدنبال آن جنبش های ادبی و فرهنگی در این مرز و بوم. این جنبش های ادبی از جنبش بازگشت به سبک قدیم ادبی آغاز می شود و با آغاز جنبش مشروطه خواهی و مدرنیته در ایران به سبک و روش نو در داستان نویسی و شعر متحول می شود و شاعران و نویسندگانی مانند پروین اعتصامی، عشقی، عارف قزوینی، علی اکبر دهخدا، صادق هدایت و احمد کسروی به جامعه ایران تقدیم می کند. آثار این ادیبان بخوبی تلاطم های فرهنگی و اجتماعی این دوران و چالشهای جدیدی را که ایران عصر مشروطه با آن روبرو بود، به زبان شعر و داستان به تصویر می کشند و دغدغه های نسل های روشنفکر دوران مشروطه و پس از آنرا با خوانندگان خود در میان می گذارند.

این مرور کوتاه بر سیر تحولات ادبی و فرهنگی ایرانیان نشان می دهد که ادبیات، رمان وشعر و اصولا اشکال مختلف فعالیت های هنریِ یک ملت همواره انعکاسی بوده اند از شرایط اجتماعی و تاریخی آن ملت. میزان غنا و جدیت و پیگیری در پرداختن به پرسشهای تاریخی و فلسفیِ یک نسل- در قالب ادبیات، رمان و شعر- نشان از زنده و پویا بودن آن نسل دارد. هرگاه ادبیات و فرهنگ در محاق و سکون فرو رفته است، یا آن ملت در یک حالت خلسه و گیجی و یا در خواب بسر می برده و یا در زیر سلطه حکام جابر و اختناق و سرکوب زندگی می کرده است. ادبیات یک ملت همواره آینه ای بوده است از شرایط روحی و روانی آن ملت. هر اندازه این آینه شفاف تر و بازگو کننده حقایق آن ملت و فرهنگ باشد، به همان اندازه آن ملت پویا تر و زنده تر بوده است.

در جمهوری اسلامی اگر کتاب هایی مانند کلنل اجازه چاپ نمی گیرند و یا به عنوان نمونه در سال ۱۳۸۹، کتاب‌های شعر فروغ فرخزاد و رمان‌های هوشنگ گلشیری، صادق هدایت و محمود دولت آبادی از نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران جمع‌آوری می شوند، رمانهای معمولی و داستانهای کلیشه ای به آسانی اجازه انتشار می گیرند، که متاسفانه برخی از آنها نیز در صدر پرفروش ترین کتابهای داستانی قرار می گیرند.

رمان کشتی پهلو گرفته که یک کتاب مذهبی است که ماجرای ضربه به پهلوی فاطمه زهرا را از زبان شخصیت های مرتبط با زندگی وی تعریف می کند، حدود بیست و هفت بار چاپ می شود و چهار صد و هفتاد و چهار جلد از این کتاب به فروش می رود. که البته بخش اعظم این رقم بالا احتمالا مربوط است به پخش اجباری این کتاب در کتابخانه های مدارس و مساجد.

حدود دویست و شصت هزار جلد از رمان بامداد خمار اثر فتانه حاج سید جوادی به فروش می رود. این رمان یک داستان کلیشه ای از یک دختر پولدار است که عاشق یک پسر فقیر می شود و با او ازدواج می کند. می گویند دلیل فروش گسترده این کتاب استفاده موفق از کلیشه های عامه پسند بوده است.

رمان “دا” از زهرا حسینی خاطرات یک دختر جوان را از روزهای مقاومت خرمشهر در زمان جنگ ایران وعراق بیان می کند. دلیل استقبال از این رمان پرداختن به جزئیات کمتر شناخته شده ای از جنگ دانسته شده است. در رمان هایی مانند “شب سراب”، “باغ مارشال”، “سهم من” نیز که مورد استقبال قرار گرفته اند، نیز از داستانهای کلیشه ای و عامه پسند استفاده شده است.

البته رمانهایی مانند “سو و شون”، “کلیدر”، “قصه های مجید”، “بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم” از نادر ابراهیمی و رمان فمینیستی “چراغ ها را من خاموش می کنم” – از زویا پیرزاد- نیز همواره مورد استقبال خوانندگان نیز بوده اند که دلیل آنرا یا باید بخاطر معروف بودن نویسنده آن و یا در رابطه با رمان “چراغ ها را من خاموش می کنم” فضای زنانه وفمینیستی این رمان دانست.

با این مرور کوتاه بر برخی از رمان های ایرانی در دهه های اخیر این سوال مطرح می شود که آیا جامعه ایرانِ پس از انقلاب اسلامی- با در نظر گفتن این واقعیت که این انقلاب و حاکمیت جمهوری اسلامی ملت ما و نسل جوان و پیشرو ایران را در معرض چالشهای بسیار اساسی و جدی در زمینه مذهب، اخلاقیات، آزادی و برابرهای جنسیتی قرار داده است- در زمینه های ادبی ورمان نویسی موفق بوده است؟

البته نگارنده هرگز بخود به این اجازه را نمی دهد که کار رمان نویسان کشورمان را که در فضای سرکوب و کنترل دولتی آثار خود را ارائه می دهند، خرد و ناچیز بشمارد؛ اما حق این سوال را نیز برای خود قائل است که آیا فعالیت های فرهنگی و ادبی دهه های اخیر بازگو کننده و انعکاس دهنده شرایط اجتماعی-سیاسی پس از انقلاب اسلامی و بحرانهایی که نسل جوان پس از انقلاب با آن دست و پنجه نرم می کرده است، بوده اند؟ آیا محصولات ادبی و داستانیِ سالهای اخیر نقشی را که از ادبیات، رمان و شعر انتظار می رود، که همانا پرداختن به سوالها و چالشهای فلسفی و تاریخی یک ملت و به تصویر کشیدن شرایط انسانی و اجتماعی در یک مقطع تاریخی خاص می باشد، توانسته اند بخوبی ایفا کنند؟ و البته خواننده این یادداشت نیز حق دارد این سوال را مطرح نماید که آیا اصولا انتظار چنین نقشی از ادبیات و رمان، که باید انعکاس دهنده سوالهای فلسفی و تاریخی انسان باشد، انتظاری اصولی و واقعی است؟ اما اگر ادبیات، رمان و شعر بازتاب کننده شرایط انسانی در هر مقطع از شرایط اجتماعی نباشند، این نقش را از چه کسانی باید انتظار داشت؟

امیلیا ارهارد – شاهرخ رئیسی

فروردین ۱۳۹۳

این روزها که صحبت از ناپدید شدن هواپیمای بوئینگ ۷۷۷ مالزی است، بد نیست یادی کنیم از یکی از اسرارآمیزترین حوادث عرصه ی تاریخ خلبانی ناپدید شدن امیلی ارهارد و هواپیمایش در سال ۱۹۳۷ است. امیلی ارهارد، خلبان و فمینیست معروف آمریکایی در دهه های بیست و سی بود. املیا ارهارد نخستین زن خلبان دنیا بود که برای اولین بار در پروازی بیست ساعته از آقیانوس اطلس گذر کرد.
آملیا در خانواده ای به نسبت مرفه در ۱۸۹۷ به دنیا آمد. ابتدا خانواده اش او را به دانشگاه نیویورک فرستادند تا پزشکی بخواند. بعد از مدتی چون نمی توانست با محیط دانشگاه کنار بیاید، درس را رها کرد. آن زمان هزینه ی گذراندن دوره ی خلبانی ۴۰۰۰ دلار بود. پدر و مادرش حاضر به پرداخت پول نشدند. آملیا خود شروع به کار کرد. کارگر روزمزد به هدف جمع کردن پول. در ۲۸ شغل موقت کار کرد تا توانست هزینه ی کلاس خلبانی را بدست بیاورد. در ۱۹۲۱ در سن ۲۴ سالگی اولین جلسه درس پرواز را گذراند. بعد مدت کوتاهی موفق شد آموزش خلبانی را با موفقیت پشت سر بگذارد. شش ماه بعد اولین هواپیمای خود را خرید. آملیا هیچ وقت از طریق خلبانی امرار معاش نکرد. پرواز برایش یک ماجراجویی ناب بود. بعدها به عنوان مددکار اجتماعی کار می کرد و فعال جنبش زنان بود.
آملیا در سن ۲۰ سالگی در جنگ جهانی اول به عنوان پرستار داوطلب شد. در آن سال ها دیدن سربازان مجروح، و مواجه شدن با مرگ، تاثیر زیادی بر او گذاشت. بعد از جنگ تا آخر عمر خود مخالف جنگ و صلح طلب باقی ماند. در سال ۱۹۳۱ در سن ۳۴ سالگی ازدواج کرد. همسرش یک ناشر بود . آن زمان ها دختران بین ۱۶ تا ۲۵ سالگی ازواج می کردند. در آن دوران به خاطر ماجراجویی ها و البته فعالیت های اجتماعی اش در عرصه ی زنان، برای خود شهرتی پیدا کرده بود. یک فمینیست بود که همواره برای تحقق حقوق زنان تلاش می کرد. در ۱۹۳۵ برای اولین بار در تاریخ از اقیانوس اطلس در پروازی بیست ساعته گذر کرد.
و دو سال بعد، برای تولد چهل سالگیش در سال ۱۹۳۶ تصمیم گرفت به عنوان اولین زن با هواپیما کره ی زمین را دور بزند. به همراه خود یک کمک خلبان مرد را نیز به عنوان جهت یاب برد. از یازده هزار کیلومتر، سه چهارم مسیر را طی کرده بود. در ۲۹ ژئن ۱۹۳۷ از گینه نو به سمت جزیره هاولند حرکت کرد. آخرین ردی که از او به جا ماند، صدایش در پس فرستنده بی سیم هواپیما بود. ساعت ۸:۴۰ دقیقه صبح. قرار بود در جزیره هاولند توقف کند. اما هیچ وقت به آنجا نرسید. آن زمان دولت آمریکا بزرگترین عملیات جستجو تا آن تاریخ را برای یافتن امیلی ارهارد و کمک خلبانش فرد برپا کرد. ۳۸ هواپیما و ۶ کشتی جنگی منطقه ای به وسعت چهارصد هزار متر مربع را به دقت جستجو کردند. هیچ ردی از او یا هواپیمایش نیافتند. گم شدن هواپیمای املیا در آن ایام، حادثه ای اسرارآمیز بود.
رازی که هنوز باقی مانده و هیچ کس نمی داند به درستی چه اتفاقی افتاده است. در سال ۱۹۳۸ سرانجام دولت آمریکا امیلی را مفقود و در ۱۹۳۹ درگذشته اعلام کرد و برایش بنای یادبودی در جزیره هاولند ساختند. یک فانوس دریایی که به نام اوست. نه جسد او و کمک خلبانش یافته شد و نه چیزی از بازمانده ی هواپیمایش(الکترا). شصت سال پس از آن در ۱۹۹۸ کفش زنانه ای از دهه ی ۳۰ میلادی در همان حوالی جزیره یافته شد که همان مارکی را داشت که املیا می پوشید:
Cat’s Paw
در سال ۲۰۱۲ گروه تخصصی با یک زیردریایی اقدام به جستجو کردند. اما اثری از هواپیمای او نیافتند. تزهای متفاوتی برای مفقود شدن او هست. املیا ارهارد و هواپیمایش الکترا، بدل به اسطوره شده اند. از جمله معروفترین رازهای تاریخ هوانوردی اند. برخی حدس می زنند که او تعمدن در جزیره ای دیگر نشسته، تغییر هویت داده و به اسم دیگری به آمریکا بازگشته و به زندگی اش ادامه داده است. برخی حدس می زنند در جزیره ی کنار هاولند مخفی شده و سرانجام در جنگ جهانی توسط ژاپونی ها دستگیر و کشته شده.
تزهای زیادی برای ناپدید شدنش هست اما معقول ترین تزها اینست که نتوانسته جزیره هاولند را بیابد. آن روز هوا مه آلود بوده و هاولند نیز به طور دقیق بر نقشه علامت گذاری نشده بود. بنزین هواپیمایش تمام شده و در اقیانوس سقوط کرده است. املیا ارهارد قصد داشت دنیا را دور بزند. هواپیمایش اما هیچوقت به مقصد نرسید. ژاکلین کاکرد درباره اش گفته است: «راه امیلیا نه به آمریکا بلکه به وادیه جاودانگی ختم شد.»
این مطلب را با جمله ای از امیلیا ارهارد به پایان می رسانم:
“Please know I am quite aware of the hazards. I want to do it because I want to do it. Women must try to do things as men have tried. When they fail, their failure must be but a challenge to others.”

کتاب شام با کارولین بصورت پاورقی

فروردین ۱۳۹۳

تصمیم گرفته ایم که رمان ” شام با کارولین ” را
بصورت ( هر هفته قسمتی از آن را ) منتشر کنیم
رمان شام با کارولین، کتابی است که پس از اتنشار بسیار مورد توجه واقع شده است.
این کتاب که در یک مقدمه و هفت فصل نوشته شده گفته می شود که بسیار پر کشش است ،
از این شماره گذرگاه آن را بصورت پا ورقی برای بهره وری شما نازنین ها منتشرمی کنیم.
در مقدمه آن که زیر نام ” آشنائی با امیر ” نوشته شده است، از جمله آمده است:
… رمان حاضر، یعنی رمان شام با کارولین، حاصل نشست های متعدد با دوستی است که این کتاب داستان زندگی اوست.
دوستی آگاه، دانا، و خون گرم با بیانی آرام و گیرا، که من از مصاحبتش خسته نمی شدم.
” این نشست ها متوالی نبود، و به دلیل در گیری های من، و بخصوص این آخری ها، درگیری های عاطفی و احساسی شدید او ، بیش از حدود دو سال طول کشید.
در هر نشست، او برایم تعریف می کرد و من با ضبط کوچکم می بردمش برای زمانی که فرصت داشتم، و در دیدار بعد برایش می خواندمش و اصلاحش می کردیم.
یادم نمی رود، یک روز گفت:
” اگر آن ها را برای کارولین بخوانی، شک می کند که کدام یک امیر هستیم! ”
و حالا که، خوب یا بد، تنظیم و منتشرش می کنم، جای خالی او بر دلم سنگینی می کند، و
عذابم می دهد.
تا آخرهای فصل هفتم، راوی خود او بود. می خواستم از دل بر آمده هایش را، خودش بیان کند تا
حالا که دارد منتشر می شود، بهتر به دل بنشیند.
کمی مانده به پایان فصل آخر، و پایان زمانی که دلم نمی خواست چنین تمام شود، من به کمک همکارانش آن را ردیف و جمع و جورکردیم.
این ماجرا یکبار دیگر ثابت کرد که داستان عشق را در هر حال و هوائی که بشنوی و از هر زبان
” نا مکرر” است، و جذبه و کشش خودش را دارد و شنیدنی است.
حالا که دارد منتشر می شود، بهتر به دل بنشیند.

امیر را قبلن نمی شناختم، روزی که در کتابخانه دانشگاه مطلبی را جستجو می کردم، برای اولین بار دیدمش، با آنکه نمی دانستم ایرانی است علاقمند شدم که با او آشنا شوم، آرام و جدی بنظر می رسید. و چنین شروع شد.
وقتی برای قهوه به قهوه خانه کوچک بیرون کتابخانه رفته بودم، آمد، جا نبود، با انگلیسی غلیظی خواهش کرد از صندلی خالی کنار میز من استفاده کند.
موبایلش که زنگ زد و با خانمی که بنظر می رسید انگلیسی زبان است صحبت کرد و موقعی که برای اولین بار جمله ای فارسی بکار برد و من صدای خنده طرف را شنیدم دریافتم که ایرانی است و خوشحال شدم.
” می بخشید، نامزدم بود ”
به فارسی جواب دادم
” من محمودم و خوشحالم که با شما آشنا می شوم ”
با تعجب نگاهم کرد و گفت:
” متوجه نشده بودم که ایرانی هستید. من ” امیر سبحانی ” هستم و در همین دانشگاه زبان فارسی تدریس می کنم. از آشنائی با شما خوشحالم. ”
” ولی چه انگلیسی روان و سلیسی صحبت می کنید، باید از بچگی اینجا آمده باشید،
نامزد ت هم که بنظر نمی رسد ایرانی باشد، تکه های فارسی شما را چه خوب می فهمید و می خندید!…”
از همان روز شروع شد. به ناهار دعوتش کردم، و دو روز بعد او مرا برای شام به رستوران،
” مونتاناس ” برد… و در کوتاه مدت شدیم دو دوست چند ساله و نشست هایمان آغاز شد، و آمد تا حالا که دارم کتابش را به شما معرفی می کنم.
هرچه هست در همین کتاب است. این کتاب امیر است و کارولین، و دخلی به من و رابطه ام با امیر ندارد….. محمود صفریان “

همانطور که یاد آوری شد این رمان در هفت فصل است با نام های:
** شام با کارولین
** مارتینی بدون زیتون
** نگاهی به درون
** جستجو
** اتهام
** بیم و امید
** فرجام
——————-
فصل اول

شام با کارولین

” از مشترى هاى دائمى اینجا هستى مى دانم. ”
– از کجا مى دانى؟
” منهم هستم، تا حالا مرا ندیده اى؟ ”
– توجه نکرده ام!
” تو بیشتر اوقات با کسى هستى، گاه مرد است و گاه با زنى که کمى از خودت جوان تر است ”
و درحالیکه چهره ام را گشت مى زد، لبخندى را تا زیر چشمان زیبایش کشاند و ادامه داد:
” رد پاى خوشگلی رو به اتمامى به خوبى در چهره اش پیدا است، و مى رساند که از جاذبه سکسى بهره کافى داشته است. همسرت است؟
البته گاهى نیز تنها می آئى، مثل امروزکه فرصتى شد براى من.”
همه این ها را یک نفس و بدون تپق ردیف کرد. با آمادگى آمده بود. البته این فرصت را به من داد که تمام چهره، لبها، دندان ها، آرایش مو و حتا قسمتى از سینه هایش را که بى قید و آزاد از چاک پیراهنش پیدا بود خوب براندازکنم. و بوى عطرى را که گویا درست قبل از اینکه بى اجازه بنشیند روى صندلى جلوى من، به جاهائى از اندامش زده بود، فرو دهم و دریابم که بوى پذیرا وخوشایندى است.
درست مى گفت، گواینکه زیاد به این رستوران نمىآمدم، ولى بیشتر همراه داشتم..چون گاه در مصرف آبجو، کمى زیاده روى مىکنم، وقتى همراه دارم، خیالم راحت است که رانندگى نخواهم کرد.
این جا، نورش زیاد است، دوست ندارم. البته یکى دو گوشه دنج با حال دارد که متاسفانه بیشتر وقتها خالى نیست. اما امشب شانس آوردم. هم آنجائى را که مىخواستم، پیدا کردم، هم …چه خو شگلى!… ازکجا پیدایش شد؟ از این همه آدم چرا من؟ نه جوانم و نه سروشکلم حرفى براى گفتن دارد. ولى خیر برگردان که نباید باشم.
یکباردیگرصورتش را با دقت کاویدم، و از بیم اینکه از دست نرود با ملایمت و حالت طنز گفتم:
– کى به تو اجازه داد، که بیائى سر میز من؟
از چشمانش فهمیدم که دستم را خوانده است. بنظر من پخمه ترین زن هم، خیلى راحت دستِ ارغه ترین مرد را مىخواند. مردها تصورشان این است که بازى را اداره مىکنند. ولى واقعیت این نیست. زنها مىخواهند، تا مردها اینطور فکر کنند. آنجا که نخواهند، هیچ مردى به بازى گرفته نمى شود. بر این شناخت، حالت برخاستن گرفت، و با لبخندى که از جنس تیر خلاص بود ، گفت
” اگر نا راحتى مى روم؟ ”
جوابش را ندادم و در حالیکه صورت غذائى را که برایم آورده بودند نگاه مىکردم، گفتم :
– با آبجوى سرد میانه اى دارى؟
اوهم جوابم را نداد، و وانمود کرد که، چون دارد صندلیش را جا به جا مىکند نشنیده است. منهم دیگر تعارف نکردم، و با عوض کردن موضوع گفتم:
– اسمت چیست ؟ …. تو هنوز خودت را معرفى نکرده اى.
با دلربائى قشنگى گفت:
” اولن تو فرصت ندادى، ازآن گذشته، با یک خانم، که ازچشمانت مى خوانم ازش بدت نیامده، و خب، خوشگل هم هست، اینطور زبر و زمخت حرف نمى زنند.
با کمى مکث! ضمن درازکردن دستش، گفت:
” اسمم، کارولین است، و دختر صاحب اینجا هستم. ”
دستش را به نرمى فشردم، ولی خودم را معرفى نکردم، و گفتم :
– گو اینکه زیاد اینجا نمى آیم، ولى تو را تا امشب ندیده بودم. به پدرت کمک مى کنى؟
” هم بله هم نه. گاهى کاغذ هایش را جمع و جور مىکنم. جورى تنظیم شان مى کنم که راحت بتواند از آنها سر دربیاورد. مى گوید:
( کار حسابدار ها به درد مامورین دارائى مى خورد)
و گاه پشت بارمى ایستم، اما نه بعنوان مسئول بار. خرج و دخل را زیر نظر مىگیرم. و مشترى ها را، مثل یک تماشا گر. آمد و رفت وحرکات بعضى از آنها جالب و سرگرم کننده است. یکى ازآنهائى که خوب توى ذهنم مانده است تو هستى.”
رنگ چشمانش آمیزه زیبائى از خاکسترى و آبى بود، و شوخى دلنوازى آنها را به گردش در مى آورد. صدایش آهنگ گیرائى داشت، و کلمات سوار بر آن به آرامى گوش را مى نواخت و مجذوب مىکرد. پر انرژى و سرحال بنظرمى رسید. نشان نمى داد که رنجشى از زندگى داشته باشد. ” یا شاید فقط نشان نمى داد ”
ملوسى گربه اى را داشت که موش خواهندگى را، ملایم و بى آزار به بازى گرفته باشد. و اندامى که اصولن بایستى بخاطر امکانات متنوع غذائى رستوران نوع دیگرى باشد، متناسب، دلخواه، و خوشتراش بود. نمى دانم با آن چشمان زیبا مرا چه رنگى! مى دید؟ مشکوک بودم، به بازى گرفته شده ام، یا تصادفن، بلیطم شماره هایش جوردرآمده است؟
– از این همه آدم چرا من؟
نگاهش را مات و بى حالت به صورتم دوخت و با تعجب گفت:
” چرا تو؟ نمى دانم منظورت چیست؟ مگر کارى کرده ام؟ ”
داشتم دست پاچه مى شدم که توانستم خودم را جمع و جورکنم.
– آمده اى خلوتم را بهم زده اى، ولى از سئوالى به این رو راستى تعجب میکنى؟ هدفت از آمدن به اینجا و مثل کسى که مدتهاست مرا مى شناسد سرصحبت را بازکردن، سئوال ندارد؟
خنده اش آرامم کرد.
” دارى با من حرف مى زنى یا سخنرانى میکنى؟ این عادت همه آنهائى است که عینک به چشم مى زنند، در هر فرصتى کتاب مى خوانند و پاره کاغذهائى را سیاه مى کنند. این آدم ها همه چیز را یکجور دیگر مى بینند، و بهر موضوعى با دیدى رمانتیک نگاه مىکنند. من این چند ماهه که مشترى هاى زیادى را زیر نظر داشتم، تو تنها کسى بودى که توى این سروصدا کتاب مى خواندى، و گاه چیزهائى هم مى نوشتى، بخصوص که مى دیدم از راست به چپ قلم را میرانى. گوشه هائی را که مى نشستى، نوع غذائى را که سفارش میدادى، کتاب جیبى که همیشه همراه داشتى، همه اش برایم جالب بود. گاه آنقدر به کارهاى تو توجه مى کردم، که یکى دو بار پدرم مانع شد، و گفت:
( مشترى آزرده مى شود ).
خیلى دلم مى خواست، فرصتى پیش بیاید تا با تو صحبت کنم، و امشب جورشد . قبل از اینکه حرفى بزنى، خواهش میکنم اجازه بدهى که امشب مهمان من باشى، و حتا اجازه بدهى نوع غذا را هم من سفارش بدهم. مى دانم که نوشیدنى را آبجو مى خورى، آبجو بشکه خوشمزه اى داریم، در لیوان هاى یخ زده، از آن لیوانهاى بزرگ و دسته دار، لیوانهاى: پطرکبیرى! ”
و ساکت شد.
– تو به ازا چند کلمه من، مدتها حرف مى زنى، بعد به من مىگوئى، چرا سخنرانى میکنم؟
دستش را روى دستم که روى میز بود گذاشت و گفت:
” باشه؟ ”
منتظر فشار بودم، که نداد، و آرام گفت:
” بگو مگو چرا ؟ ”
قبول کردم.
از وراى شیشه مه گرفته، بیرون محو دیده مى شد. با دستمالى شفافش کردم. دانه هاى ریزى از آسمان مى ریخت. برفى سبک بود یا مانده باران آنروز بعد ازظهر، نمى دانم. حال خوشى داشتم. رویم را که برگرداندم، گارسونى شیک و مرتب، مودب کنارش ایستاده بود، و داشت دستوراتش را یاد داشت مىکرد. کارش که تمام شد نگاه رضایتش را نثارم کرد.
” انگلیسى را خوب حرف میزنى، هرچند با کمى لهجه، ولى شیرین و صحیح. کجا یاد گرفته اى؟ ”
داشت مسیر دیگرى به صحبت مى داد. هنوز کمى حالت نا باورى داشتم. با کنجکاوى، و کمى جدى پرسیدم :
– نگفتى چند ساله اى؟ مجردى؟. گویا این جا فقط بعضى وقت ها آنهم شب ها مى آئى، کار روزانه ات چیست؟ ”
اخم و چهره جدى او را دیدم. با لحنى که آرامش قبلى را نداشت گفت:
” بنظرنمى آید که حرفه ات بازجوئى باشد. دوست تازه آشنایم، نشسته ایم شامى با هم بخوریم همین، دوستانه و ملایم با هم صحبت کنیم و بیشتر از این زمان کوتاهِ با هم بودن لذت ببریم. این همه زبرى براى چیست؟ به احتمال همین امشب و همین شام، آخرین با هم بودن ماست. فرصت بدهى همانطورکه اسمم را گفتم ، سایرکنجکاوى هایت را نیز آرام مىکنم، ضمن اینکه من هنوز، حتا اسم تو را نمى دانم.” و با لبخند حرفهایش را پایان داد. از خودم بدم آمد. تصمیم گرفتم از همه توان ِآرامش ام یارى بگیرم، درخودم فرو رفتم.
این حالت مردها، بخصوص نوع ایرانى آن، براى خودش حکایتى است. زمینه اى که مى بینند هوا برشان مى دارد، و شروع مىکنند به تحکم، که بى شک ریشه درمردسالارى جامعه دارد، و متاسفانه به وجودمان الصاق شده است. و بیشتر اوقات کاردستمان مى دهد. کسى نبود به من بگوید، مرد حسابى، تو که در رویا هم نمى دیدى، که درخلوت یک رستوران نا آشنا ناگهان یک زیبا چهره ى خوش اندام ِبگو بخندى عین یک شاخه گل بیاید سراغت و حتا به شام هم دعوتت کند ، این قمپز چه بود که پاک او را که به راه بود چنین آزردى؟
” دلخور نشو. همانطورکه گفتم: اسمم، کارولین است، کارولین اسمیت، اصلم ایرلندى است. سى ساله و بیوه ام، از شوهرم جدا نشده ام، یک روزصبح، پرید و دیگر نتوانست برگردد. درحقیقت هنوز اوج نگرفته، پر و بالش سوخت ”
اشک غلیظى، چشمان آشوبگرش را پوشاند، دستمالى را روى هردوى آنها گذاشت و ملایم فشارداد. و تا گارسون آبجوئى جلو من و ” Bloody mary ” خوشرنگى جلو او نگذاشت با ریزش اشک در جدال بود. تصمیم گرفتم به پاس محبتش، پیشانیش را ببوسم و شام نخورده خودم را ازوضعى که برسرم آوار شده بود برهانم. ولى دلم نیامد. خودم را مقصرمىدانستم، نمى دانم چرا مثل کسى که قصد ازدواج دارد، با آن حالت چکشى هم سنش را پرسیدم وهم وضعیت تاهلش را جویا شدم، آنهم من که معمولن حرف یومیه ام را هم به زور مى زنم. واقعا گاهى اوقات….لعنت بر شیطان. حال خوشم که برخاسته ازشبى که داشت خاطره انگیز مى شد، دگرگون شده بود. وضع خوبى نداشتم. بىتاب روى صندلى تکان مىخوردم و نمى دانستم چه کارکنم وچه بگویم. اما نگاه مهربان وچهره زیباى او به یارى ام آمد. دستمالى را برداشت و با صدائى آرام پوزش خواست. و بى مقدمه لیوانش را جلوى رویم گرفت وگفت:
” به سلامتى تو که دعوت مرا، و حالا هم حالت درهم ریخته ام را قبول و تحمل کردى “.
و کمتر از نصف لیوان را سرکشید. کم کم، روبراه مى شدم، و نفسى را که حالا راحت بالامى آمد، بى فشار رها کردم.
من معمولن با لیوان آبجو بازى مى کنم، اهل سنگین زدن نیستم، ولى او، با حرکت بعدى تقریبن همه لیوان را که بدون شک از آبجوى من قوى تر بود، فرو داد. احساس کردم دارد خودش را مى سازد، و آماده مى شود تا وارد اصل ماجرا بشویم. هنوز نمى دانستم چرا من؟ متوجه شده بودم که داستان علاقه و عشق! دریک نگاه نیست، آنچه که معمولن در چنین مواقعى پیش مى آید.
” همپائى نمى کنى؟….لیوانت تکان نخورده، آبجو سردش خوب است ”
صورتش گل انداخته بود. ولى بخوبى هر دویمان ّرا اداره مى کرد وتوجه لازم را داشت. دنبال مطلب مى گشتم، نمى دانستم چه بگویم و چگونه، که باز ناراحت نشود. گارسون شام را آورد. و لیوان پر مرا با خود برد. نگاه پرسان مرا که دید، گفت:
” گرم شده بود ، گفتم سردش را بیاورد ”
تشکر کردم، ضمن اینکه دیدم دیگر براى خودش سفارش نداده است، و فهمیدم که حرفه اى نیست.
– گفتى، امشب که جدا شدیم، دیگر تو را نخواهم دید، و دیگر دیدارى با هم نخواهیم داشت. چرا؟
خندید، ولى قاطع گفت:
” چرا؟، تو براى تکرار آن دلیلى دارى؟ ”
– راستش، من براى همین دفعه هم دلیلى نمى بینم، و همین بى دلیلى، شاید، بهترین دلیل تکرارآن باشد.
” نه تنها انگلیسى را خوب حرف مى زنى، بلکه، خوب هم مکالمه مىکنى ”
– ولى نه آنقدرخوب که بفهمم چه میگوئى!
این دفعه نوبت من بود، که لیوان آبجو را تا بیش از نیمه، یک نفس بروم. سردى و بعد گرما یش روبراهم کرد. لیوان را که روى میز گذاشتم، دیدم که با تمام حواس نگاهم مىکند.
” توکماکان مى توانى هر وقت بخواهى به اینجا بیائى، ولى من دیگر هرگز پایم را در این رستوران نخواهم گذاشت. و به احتمال، از این شهرخواهم رفت. ” گیج شده بودم. راحت، گه گاه در این گوشه دنج خودم را مى ساختم. چه بى انصافانه آن را از دست دادم. و همین را به او که نمى دانستم چرا مغبون و ساکت نشسته است گفتم، و بى توجه به او لیوانم را خالى کردم.
” بگویم لیوان دیگرى بیاورد؟ ”
– نه! متشکرم. متشکرم براى همه چیز، شام، آبجوى سرد، مصاحبت، و…
” و چى ؟ ”
– و آن چهره شیرین و چشمهاى زیبا، که شبِ تنهائى مرا رونق داده است.
” نویسنده اى؟ معمولن آنها، ازکسى که خوششان بیاید، او را به عرش مى برند. ”
– تو که این را میدانى، یعنى متوجه شده اى، چرا فرار میکنى، حتا شهرى را که درآن هستم ترک میکنى، چرا؟
جوابم را نداد. احساس کردم دارد ازآنجا فاصله مى گیرد. سرش را پائین گرفته بود، و داشت به ذهن و فکرش تمرکز مى داد. صدایش را در آن همه، همهمه، به سختى مى شنیدم.
“….با او در یکى از پروازهاى مشترکى که داشتیم آشنا شدم. یک صبح گرم جولاى، تابستان چهار سال پیش، از لندن مى رفتیم به خاوردور.
پنج سالى بود که درخط هوائى بریتانیا، اول بعنوان میهماندار و بعد سر پرست پرواز، کار مى کردم ”
بدون پرسش از من، سفارش قهوه داد. مثل اینکه تصمیم گرفته بود دیگر با من نباشد. ازآنجا رفته بود، براى خودش حرف مى زد، داشت خاطراتى را زیرو رومىکرد. به حال خودم رهایم کرده بود. آزاد بودم هر طور مىخواهم فکر کنم. بنظر میرسید، همه برنامه هاى امشب نیز براى یاد آورى مسائلى بود که داشت مرورمى کرد. اما چرا براى من، یا اگر براى خودش چرا در حضور من، و چرا با این همه زمینه چینى؟ هنوز قهوه اى آورده نشده بود، که باز شروع کرد
” کمى دیر از خواب برخاستم، شب را خوب نخوابیده بودم. تا خودم را آراستم، صبحانه نخورده راهی فرودگاه شدم. آنروز با میهمانداران جدیدى همکاریم را شروع مى کردم. قبلا به آنها معرفى شده بودم، ولى در هر پروازى آنچه که محیط را مى سازد، اخلاق و رفتار” کاپیتان ” است. اوست که همه کاره پرواز است. به فرودگاه که رسیدم حدود پانزده دقیقه دیر شده بود . قرار و رسم بر این است که گروه پرواز، حدود دوساعت زود تردرهواپیما باشند، تا هم امورفنى را مسئولین مربوطه، وهم امور رسیدگى به مسافرین را گروه میهمانداران برسى کامل بکنند. با بچه هاى میهماندارخوش و بش کردم و یکسر رفتم سراغ کابین خلبان. وارد که شدم، با آنکه اصولن بایستى درجاى مخصوص خودش نشسته باشد، نمى دانم چرا ایستاده بود. سرش را که برگرداند، باچهره ى مردانه، خندان و مهربانى روبروشدم که سنگینى بارتاخیر را ازگرده ام برداشت، بجاى پاسخ به سلامم، گفت:
” چه صبح زیبائى. در این پرواز تو سرپرست بچه هائى؟ صداى گرمش، گوشهایم را نوازش داد. بر خورد صمیمانه اش، که کمتر در کاپیتان ها دیده میشد، بخصوص وقتى پا به سن باشند ” ، خوشحالم کرد. با احترام و کمى لرزان به او جواب دادم :
” قدرى تاخیر داشتم ، آمده ام پوزش بخواهم، و ضمنن با کاپیتان این پرواز طولانى از نزدیک آشنا شوم. چشم ازمن بر نمى داشت، مهندس پرواز هم ضمن ور رفتن با دکمه هائى، دزدیده براندازم مىکرد، و من زیر نگاه هاى آنها داشتم دستپاچه مى شدم. در حالیکه مى نشست، رویش را از من گرداند و باطنز گفت:
” کاپیتان جان اسمیت هستم ”
به دنبال او بقیه، گروه فنى پرواز نیز خودشان را معرفى کردند. خودم را پیدا کرده بودم، دستم را روشانه اش گذاشتم و خیلى خودمانى گفتم:
خوب شد بالاخره برادر گمشده ام را پیدا کردم. منهم کارولین اسمیت هستم، سرش را برگرداند و با نگاه خاصى گفت:
” ولى من هرگز خواهرى به این خوشکلى نداشته ام ”
مهندس پرواز که مرد جا افتاده خوش چهره اى بود، آرام و شمرده گفت:
” ولى مى توانى گرل فرندى به این زیبائى داشته باشى ”
و بر خلاف انتظارم، مستقیم به صورتم نگاه کرد و گفت:
” درست نمىگویم؟ ”
صحبت را بر گرداندم و گفتم:
” اولین پذیرائی ام را از زمامداران! این کابین، با چى شروع کنم؟ ”
و به دنبالش آنچه را که براى صبحانه، “فِرست کلاس” تدارک دیده شده بود ردیف کردم . پس از کمى سکوت، بجاى پاسخ به من، گفت:
” لطفن، اعلام کنید که آماده پروازیم. و دستورات قالبى همیشگى را براى مسافران بخوانید! با کمى آشفتگى از کابین بیرون آمدم.
از همین جا شروع شد ”
قبل از اینکه ادامه بد هد، گفتم:
– قهوه ات سرد شد.
خواستم ازآن حال و هوائى که داشت آشفته اش مىکرد، کمى فاصله بگیرد، هرچند شنیدن آنچه که تعریف مىکرد برایم جالب بود. و متوجه شده بودم که شام امشب براى زمینه سازى این گریز است، که بدون شک پاره اى از زندگى اوست، ولى من هنوز به دنبال آن بودم که چرا با من؟ آنهم با زمینه چینى قبلى. تصادفى بود، یا با برنامه ؟ نمى دانستم ، ولى نه صلاح بود و نه انصاف که خدا حافظىکنم، ضمن اینکه علاقمند شده بودم ببینم جریان چیست. قهوه اش را به دست گرفت، آرام شده بود.
” خسته ات کردم؟ ”
به راه تغییر جوّ رفتم
– چرا باید بودن با خانم خوشکل و با محبتى خسته کننده باشد؟ شاید براى تو باشد. بخصوص که نباید آنى باشم که تو مى خواهى.
ته مانده قهوه اش را چند بار چرخاند، و قبل از ته نشین مجدد آن، با نگهدارى فنجان بین لبها تا قطره آخرش را سرکشید.
” دنباله اش را ادامه نمى دهم، هم تو را خسته مى کند، هم خودم تا گلو در اندوه فرو مى روم ”
مى توانستم به ادامه تشویقش کنم، تا قصه زندگیش را از زبان خودش بشنوم، اما با اشاراتى که قبلن کرده بود کم و بیش حدس مى زدم که ماجرا چیست و به کجا کشیده شده است. و چرا حالا اینجاست. ضمن اینکه راست می گفت، کم کم داشتم خسته مى شدم.
“… بعد از آن واقعه، دیگر با هواپیما پرواز نکردم، و مدتها به بها نه مریضى و انواع دیگرگرفتاریها از کارم فاصله گرفتم. کمى که آرام شدم و خودم را پیدا کردم، آمدم اینجا در این شهر، تا مدتى را با پدرم باشم، با این امید که ذهنم را مشغول کنم. چقدر به مادرى نیاز داشتم، تا به من آرامش بدهد، تا مشکلات را برایم کوچک کند. تا دست مهربانش را به سرم بکشد، که نبود، سالها قبل رفته بود. و در این شبهاى تنهائى، در این رستوران بود که براى اولین بار تو را دیدم. چه شباهتى! مدتها به تو و حرکاتت خیره مى شدم. ولى هر بار تا مى آمدم رویایم را جمع وجور کنم و به آن شکل بدهم، مى رفتى، تو زود نمى رفتى، من بیشتر احتیاج داشتم. شبهائى که تنها نبودى، بخصوص با آن خانم که مى آمدى، بى دلیل دل تنگ مى شدم. به دنبال فرصت مى گشتم تا ساعاتى را با تو تنها باشم، تا از نزیک ببینمت، تا بیاد او با تو حرف بزنم. و امشب جورشد. ”
هرچند قرار نبود ادامه بدهد، ولى آنچه را که به من مربوط مى شد توضیح داد و من جوابم را گرفتم. معلوم بود نمى خواهد همه را گام به گام بازگوکند، تا همین جایش هم کلافه اش کرده بود. لزومى هم نبود، من با اشاره اى که قبلن کرده بود، برایم مشکل نبود. ولى پس ازآن دیدار اولیه در پرواز لندن به سنگاپوردرکابین خلبان، چه مسیرى طى شده است، نه مى دانستم و نه مى خواستم بدانم. ازدواج کرده بودند، یا دو دوست باقى مانده بودند را نیزنمى دانستم. ولى مى دانستم که دریکى دیگر ازپرواز هاى صبح، بدون حضوراو، دریک سانحه تاسف آور، به علت خطاى مهندس زمینى پرواز، رفته و او را تنها گذاشته است . چه رخداد سنگینى. مثل راه رفتن در سر بالائى نفسم بند آمده بود. خستگى به عضلاتم فشارمىآورد. باید کارى مى کردم، باید یک جورى تمامش میکردم ، یک جور خوبى.
– از اینکه او را برایت تداعى کرده ام. نمى دانم چه بگویم؟ متاسف باشم یا خوشحال. ولى مى دانم که تو بغایت زیبائى، و جوان، و مى دانم که آنچه بر تو گذشته بخصوص شور و شوقت را درهم کوبیده است. ولى تو باید در راه آشتى گام بردارى، تو مى توانى، عشق را بر زین شوالیه دیگرى بنشانى، و زندگى را چون گلىخوش رنگ به رویانى. خیلى دلم مى خواهد یک شام دیگر با تو باشم . نه در اینجا در جائى دیگر، و مهمان من. اسمش را میگذارم شب کارولین، با توحرف دارم. دلم نمى خواهد دوستى که امشب آغاز شده است همین امشب هم تمام شود، وتو را غرق در گذشته اى که همه لحظاتت را درخود دارد رها کنم. خواهش مىکنم قبول کن. با تمام دقت توى صورتم نشسته بود. عجله اى براى رفتن نشان نمىداد. شب از نیمه گذشته بود، رستوران داشت مى رفت که جمع و جورکند، سرو صدا کاملن فروکش کرده بود. ته مانده قهوه ام درحدى سرد شده بود، که تلاشم براى قورت دادن آن، کارى از پیش نبرد. حالت انتظار را درچشمانم ریختم، دستهایش را که روى میز بود گرفتم و او را به تنگناى پاسخ کشاندم.
” تو واقعن نویسنده اى؟ چون کلمات را خوب کنارهم مىگذارى، و خوب مى توانى با احساس آدم بازىکنى. من نه تنها از توجه وتعریف تو متشکرم، بلکه از آشنائى با تو خوشحالم. من هم دلم نمى خواهد که دوستیمان یک شبه باشد. من هم دلم مى خواهد ضمن حفظ خاطره ” جان ” با زندگى آشتى کنم. ولى اگر قرار باشد بر پایه زیبائى من ( آنطور که تو مى گوئى ) شوالیه اى به سراغم بیاید، نه عشق که یک هوس خواهد بود، و من چنین نمى خواهم. و پس از مکثى کوتاه بدون فرصت به من که آماده جواب بودم، ادامه داد:
” من دو روزدیگر براى حدود یک ماه به مسافرت مى روم، از پیشنهادت با علاقه استقبال مى کنم ولى بماند براى وقتى که برگشتم ”
از جایم برخاستم، ضمن تشکر مجدد ازنشستى که با هم داشتیم، دستهایش را فشردم، سفرخوبى را برایش آرزو کردم، و رفتم. گیج و مغبون.
تاروزها، ذهنم از حضور او تکیده نمى شد. واقعن بازى هاى زندگى، گاه تا چه عمقى، ناجوانمردانه است.

مش حسین – ابوالفضل سپاسی

فروردین ۱۳۹۳

این یک داستان کوتاه نیست. گوشه ای از خاطرات دوران نوجوانی ویا جوانی من است . وقتی ادمی سنش به شصت میرسد کوله باری از خاطرات گذشته در مغزش انباشته میشود که گاه با یک سر انگشت مثل یک فیلم سینمائی از جلوی چشمانت میگذرد. من اما فکر میکنم همین انباشتگی خاطرات است که قدرت فراگیری را روز بروز کمتر و فرا گیری را تبدیل به فراموشی میکند .
بهر حال در دورانی از نو جوانی ام مجبور بودم روزها کار کنم وشبها درس بخوانم ابتدائی را دردبستان وتا سه سال اول دبیرستان راهم روزها درس می خواندم اما از کلاس سوم دبیرستان به بعد را می گویم از سن ۱۵ – ۱۶ سالگی در یک بنکداری کار میکردم . پا دو یا شاگرد وبقول متمدنانه تری تحصیل دار انجا بودم.
بنکدار به کسی می گفتند که حبوبات وغلات را از خرده پا ها ویا روستائیان میخرد ویس از پاک وتمیز و مجزا کردن انها را در کیسه های معمولن هم وزن بسته بندی می کند، علامت گذاری کرده وبصورت عمده میفروشد. خریدارنش هم معمولن تاجر ها یا مغازه دارها در شهر های دیگر هستند. تجارتخانه ای که من در ان کار میکردم متعلق به دو برادر بود که به تازگی خانه ای را در یکی از کوچه های اطراف بازار که فاصله بسیار کوتاهی با خیا بان اصلی داشت خریده بودند . خانه ای با اطاق های متعدد وقدیمی و در تمام انها اجناس را می گذاشتند. حوض وسط حیاط را پو شانده بودند وسطح حیا ط را هم صاف کرده بودند. در گوشه ای از حیاط یک دستگاه بوجاری کوچک که کار پاک کردن حبو بات را از خاک وپوش وسنگ انجام میداد گذاشته بودند وکل حیاط با شیروانی پوشانده شده بود . نام فامیل خودشان را هم در پسوند کلمه بنگاه بر سر در بزرگی که بجای در کوچک ان خانه نصب شده بود نوشته بودند. در یکی از اطاق ها مرد جوانی باما درش بعنوان سرایدارانجا زندگی میکردند. نام این مرد «حسین» بود و باوجود انکه نه تنها به مشهد که به گمانم به هیچ شهر دیگری هم سفر نکرده بود به او « مش حسین» میگفتند.
قصد از این نوشته صحبت از او است از مش حسین که سالها حشر و نشر داشتیم.
مش حسین علاوه برسرایداری کارگر دائم انها نیز بود. مردی درشت اندام چهار شانه با صورتی بزرگ ومستطیل شکل. کارگر های دیگری بصورت روز مزد در قسمت بوجاری وبارگیری مشغول بودند .
مش حسین ادم خوشحال وسر حالی بود که با کوچکترین حرفی میخندید وبیشتر گوش می کرد وکمتر حرف میزد چونکه حرفی هم برای گفتن نداشت. ادم بیسوادی که با مادرش از روستاهای اطراف به شهر امده بود واز بچه گی بجای درس خواندن کار می کرده تا لقمه نانی داشته باشند. وحالا در سن سی وچند سالگی بدون داشتن زن وفرزند با مادرش که او هم در ان موقع در آستانه پنجاه سا لگی با صورتی پیر وشکسته زندگی میکرد. مادر لباسی روستائی که شامل پیراهنی بلند با گلهای درشت بود بتن داشت . روسری ویک چادر گل دار که همیشه به کمرش می بست وچند تسبیحی که همه را بگردنش می انداخت.
نام مادرش را نمیدانم اما همه او را قزی صدا می کردند که علاوه بر سرایداری د رانجا کا رهم می کرد.
همیشه د رفصل تابستان وپائیزگروهی از زنها ودختران جوان در یکی دو تا از اطاق های انجا لوبیا سفید سرند می کردند یعنی لوبیاهای رنگی وریگ های هم اندازه لوبیا را که از دستگاه بوجاری رد نمی شدند جدا می کردند. سرپرستی این زنها هم یکی از کارهای مش حسین بود که تسلطی دران نداشت ولی مدیریت عمده کارهای عملی با برادر کوچکتر بود وبازار یابی و امور اداری وبانکی وارتباطات را برادر بزرگتر که مردی با سواد، فرهیخته وبشدت عصبانی مزاج بود انجام می داد .
من صبح ها ساعت ۷٫۵ به حجره می رفتم حجره به دفتر کار شیک وبزرگی که در جلوی حیاط رو به خیابان ساخته بودند میگفتند. اب وجارو ونظافت وروبراه کردن بساط چای ودر تابستانها اب یخ برای انبوه مراجعینی که از نخستین ساعات صبح قبل از باز شدن درب بنگاه جلوی در نشسته بودند از کار های من بود. چای که حاضر میشد مش حسین را صدا می کردم وهمیشه هم میگفتم:
” مش حسین با لباسهای خاکی روی صندلی ننشین ”
واو هم با خنده میگفت:
” نه بابا خاکی نیستم ”
در تابستانها انقدر حجم کار زیاد بود که بندرت اتفا ق می افتاد من ومش حسین کنار هم بنشینیم وگپی بزنیم. وقت ناهار هم من بسرعت بخانه میرفتم وناهاری خورده برمیگشتم. بعضی اوقات برای کارگرها کباب میگرفتم تا ناهار را در بنگاه بخورند که هرچه زود تر باررا به کامیون برسانند. کامیون ها هم فقط در چند ساعت بعد از ظهر حق ورود به خیابانهای بازار را داشتند.
اما حجره یا بنگاه برای من، هم محل کار بود وهم محل تفریح. من جمعه ها وروز های تعطیل بدیدار مش حسین میرفتم وانقدر از مزایای سواد داشتن برایش گفتم تا بالاخره توانستم نوشتن نام خودش وچند کلمه وامضا کردن را یادش بدهم.
بساط زندگی انها بسیار مختصر بود شامل یک گلیم کهنه، چند پتو وبالش پیچیده شده در یک شمد یک چراغ خوارک پزی سه فیتیله ای همراه با چند بادیه وکاسه ویک قابلمه وقاشق های حلبی وچند لیوان پلاستیکی. سفره نانشان در یک ظرف پلاستیکی همراه با یک چراغ علادین که صاحب کار به انها داده بود در کنار یک پیت نفت در کوشه اطاق قرار داشت.
اینها را روزی که بسراغ مش حسین رفته بودم دیده بودم .وقتی برای صرف غذا وا استراحت کنار مادرش می نشست اصلن باهم حرف نمیزدند. غذایشان بسیار ساده بود، نان با تخم مرغ،و گاه اشکنه بدون گوشت، لوبیا ی پخته وحتی گاهی نان وپیاز بود. اگر گوشت نذری از جائی برایشان میرسید قزی از اول صبح ان رابارمیگذاشت برای شب.
مش حسین بنظر می رسید ادمی قوی باشد اما اینطور نبود روزی که با یکی از کارگرها دعوایش شد و دران مغلوب شد این موضوع دستگیرمان شد. کار اصلن به کتک کاری نکشید .حتی مش حسین از بیان فحش های رکیکی که معمولن د ردعواها رد وبدل میشود خود داری می کرد وفقط زیر لب غر میزد ولی بشدت عصبانی شد که از چهره رنگ باخته وقرمزش پیدا بود. ساعت ها بعد از ان دعوا را د رسکوت گذراند. روحیه دعوا وکتک کاری را نداشت ادمی که بهر جمله وکلمه ساده ای میخندید و از همه نعمات زندگی محروم بود وخودش اعتنائی به این محرومیت نداشت چگونه میتوانست روحیه ای خشن داشته باشد.
وضع تغذیه اش انقدر بد بودکه خونی در بدن برای اهدا نداشت. شنیده بودم روزی برای همسر یکی از برادر ها ی صاحب کار بر اثر بیماری نیاز بخون پیدا میشود همه واز جمله مش حسین برای تست خون به بیمارستان میروند در انجا دکتر باو میگوید تو خونی در بدن برای اهدا نداری . وقتی این موضوع را بخودش میگفتم میخندید.
یک روز تنها برادرش که کوچکتر از او بود بدیدارشان امد . اوگروهبان ارتش در یکی از شهر های جنوبی ایران بود. برخوردش با برادر بسیار سرد وبی روح بود. او مردی اجتماعی بنظر میرسید ومن در فرصت کوتاهی که با او داشتم کمی از اوضاع واحوال شهر محل خدمتش ووضع کارش جویا شدم. او شب را پیش انها نماند. ومعلوم شد بمنزل یکی از بستگان در روستایشان رفته است.روز خدا حافظی ناهاری با انها خورد که مش حسین انروز را به افتخار او برایش کباب خرید و در سکوت وبی تفاوتی از همدیگر جدا شدند .جالب این اینکه مادرش هم مثل مش حسین رفتار بسیار سردی با پسرش داشت.
گفته بودم که دخترها وزنهای جوانی در شش هفت ماه از ایام فعال کار بنگاه در انجا کار میکردند. اما مش حسین باوجود جوانی واوج علاقه جنسی یک مرد، نظری به انها نداشت وحتی نگاه های شهوت انگیزی به انها نمیکردنگاهی که در برادرش با چند ساعت حضورش در انجا مشهود بود. مش حسین ور رفتن های گاه وبیگاه مرا با انها میدید. وقتی هم برایش از زنها ودختر ها حرف میزدم .فقط میخندید وزیر لب حرف هائی میزد که مفهوم نبود.
مش حسین انسان عجیبی بود ازان گونه ادم هائی که بدون هیچ گونه لذتی وتغیری در طول عمر زندگی میکنند ودر خاموشی میمیرند.
من چند سالی بیشتر انجا نماندم وبدنبال ادامه تحصیل وکار عازم تهران شدم . ووقتی سالهای بعد روزی بشهر زاد گاهم برگشتم سری هم به بنگاه زدم تغیرات اساسی شده بود تمام اتاقهارا خراب کرده وتبدیل بیک انبار بزرگ و سرپوشیده با دیوار های بلند کرده بودند از دستگاه بوجای و بساط لوبیا پاک کردن زنها هم خبری نبود مش حسین ومادرش هم ازانجا رفته بودند ومن مش حسین را دیگر ندیدم میگفتند با یک چرخ دستی در سطح شهر کار میکند.
نمیدانم ایا در عصرحرکت شتابان جهان بسوی پیشرفت و ورود انسانها بدروازه قرن ۲۱ تغیری در مش حسین ها ایجاد میشود ویا امثال او هنوز هستند وخواهند بود.؟
هرچه بود مش حسین نمونه انسانی بود که کمترین لذتی از زندگی را نمی شناخت و فاصله تولد و مر گشان را چندین سال فقط نفس کشیدن که آن هم در اختیار خودشان نبود پر می کرد.
در مقایسه با درگیری های گوناگون سایر انسان ها و مشکلاتی که برای زندگی بهتر متحمل می شوند، کدام یک بهتر است؟ این سوالی نیست که راحت بتوان به آن پاسخ داد.

نمایشنامه ِ آخرین شب شعر- مهران رفیعی

فروردین ۱۳۹۳

قسمت اول شب شعر بپایان رسیده, گروه سه نفری نوازندگان به همراه خواننده ای خوش صدا چند قطعه زیبا از موسیقی اصیل را بصورت داوطلبانه اجرا کرده اند, با کیک و چای و نسکافه از شرکت کنندگان پذیرایی شده است. مجری برنامه از شرکت کنندگان دعوت میکند تا به صندلی های شان برگردند تا نیمه دوم برنامه شروع شود, هنوز چند نفری در اطراف میز چای و شیرینی دیده میشوند.

مجری – اگه اجازه بدین قسمت دوم را شروع کنیم تا برنامه سر وقت تموم بشه و برای دوستان ادب دوست هم مشکلی پیش نیاد

عباس آقا – آقا بذارین این چند نفر از مهما نامون هم از چای و شیرینی شون لذت ببرن, بقیه هم که عجله ای ندارن, همشون دارن با دوستان شون حرف میزنن و حال میکنن

گلاره (با لباس شب و کلاه و تلفظ کلمات فرنگی و با لهجه فرانسوی) مرسی برای این که خیلی زحمت کشیدین تا این چیزا را ردیف کردین ولی ایکاش چند تا چیز کوچولو دیگه را هم رعایت کرده بودین, راستش من که از دیدن این اوضاع حسابی “دکوراژه” شدم

عباس آقا – خدا نکنه, اسباب شرمندگی بنده

مجری – والا ما هیچ کدوم مون حرفه ای نیستیم و ادعایی هم نداریم, و البته با راهنمایی آدمای دلسوزی مثل شما چیزای بیشتری یاد میگیریم, لطفا بدون رودرواسی اشکال مون را بگین تا در صورت امکان اونا رو بر طرف کنیم

گلاره – آخه از کجاش بگم, هرجاشو نگاه میکنم ایراد داره, نمیدونم چطوری بگم, آخه میدونید اونایی که توی فرشته بزرگ شدن, کلاس شون با بقیه یه فرقایی هم داره, مگه نه؟ البته منظورم پول و ماشین و از این جور چیزا نیس, منظورم کالتور و رنسانس و از اون جور چیزاس

عباس آقا – حتی چای و کیک مون هم با کلاس نیس؟

گلاره – اتفآقا اشکال اصلی تون همینه و ظاهرا خودتون هم متوجه نمیشین, آخه پذیرایی هم برای خودش پرنسیپ و حساب و کتابی داره, بخصوص وقتی که چند تا آدم با کلاس توی سالن باشن, بیخود نیس که اونا پاشون توی این جور جا ها نمیذارن, این طرف چای گذاشتین اونم از نوع تی بگی, اون طرفم اون کیکا تون که هر کدوم شون یه شکلیه و اندازیه ای

عباس آقا – این کیکا رو خانم ترابی با هزینه خودشون درس میکنن, بنده خدا روز قبل از برنامه, خودش با پای پیاده ظرف کیکا رو میاره دم دکون ما تا خیال مون از پذیرایی راحت باشه, این از کیک ها , حال میرسم به چایی, یعنی طرفای شما دیگه چایی نمی خورن؟

گلاره – چای ؟ معمولا که نه, مگه اکازیون خاصی باشه

آذر – ما با هرگونه نظام طبقاتی و اشراف گرایی مخالفیم و در تمام قطعنامه هامون هم اونا را بشدت محکوم کرده ایم

شعر واقعی از اعماق توده ها محروم بیرون میاد نه از توی کاخ های سلطنتی, ما مدافع حقوق رفیق ترابی هستیم

عباس آقا – فرمایش شما هم حرف نداره , منتهی خانم والده همیشه میگفتن “عباس یه کاری بکن که نه سیخ بسوزه و نه کباب” خلاصه ما دوست داریم که همه راضی باشن

گلاره – عباس آقا, حالا این وسط کی سیخه کی کباب؟

عباس آقا – این که ضرب المثله خانم, ولی به جان شما اگه دست مون تنگ نبود, همین وسط منقل رو علم میکردیم به همه نون و کباب میدادیم, با دوغ اعلا, بالاخره درس میشه, یه خورده دندون رو جیگر بذارین ما هم مثل بقیه صاحب ساختمون و سر و سامون میشیم, خدا بزرگه

گلاره – ترا خدا فکرش رو هم نکنین, نون و کباب؟ مگه ما مال شابدواعظیم یم؟ اگه نمی تونین استیک و این جور چیزا بدین, لا اقل کتلت, ژامبون و پیتزا سرو کنین, با چند تا شیشه شراب درست و حسابی

حاج آقا – لا الله علی الله

عباس آقا – شما منو به یاد شاپرک می اندازین, نکنه خواهرتونه

گلاره – من اصلا نه خواهر دارم نه برادر, تک تکم. عباس آقا حال شباهت من و شاپرک تو چیه؟ اصلا این شاپرک کی هست؟

عباس آقا – شاپرک مثل شما مال اون بالا ها بود, مال جردن, بیشستر وقتا شلوارک می پوشید, همون مدرسه فرانسوی ها هم درس خونده بود, ژاندارک (بر وزن شلوارک)

گلاره – اوا, اسم مدرسه مونم عوض کردین؟ اسمش ژاندارکه نه ژاندارک. خوب لابد این شاپرک مال پایین جردن بوده که برای آرایش میامده نارمک, آدمای بالای جردن همه شون میامدن سالن کاترین که نزدیکای ما بود

عباس آقا – والا پایین و بالاش را نمیدونم ولی وقتی مشتری ما شد که یه خونه توی نظام اباد اجاره کرده بودن, شاپرک و مادرش

گلاره – چطور؟ خیلی عجیبه, معمولا مردم از فرشته و جردن میرن نیاورون و صاحبقرانیه, چی شد که اینا رفتن نظام اباد؟

عباس آقا – آخه پدر شاپرک را بعد از انقلاب چیز کردن و خونه شون هم مصادره کردن, برادراش هم در رفتن, شاپرک و مادرش هم مجبور شدن یه جایی توی نظام اباد کرایه کنن, آدمای بدی هم نبودن, ما که از شون هیچ بدی ندیدیم

گلاره – گفتی شاپرک شلوارک می پوشید؟ چه رنگی ؟ نکنه فیروزه ای؟

عباس آقا – آره فیروزه ای هم می پوشید, بعضی وقتا هم زرشکی یا مغز پسته ای, چطور مگه؟

گلاره – الهی چشم حسودا کور بشه, از وقتی من اون شلوارک فیروزه ای رو از پاریس آوردم, همه ی زن و دخترای بالای شهر تقلید کردن, اصلا حقشون بوده که اون بلا ها را سرشون بیارن, خوب شد که خونه شونو مصادره کردن

مجری – اجازه بدین برگردیم به موضوع پذیرایی و بحث را تموم کنیم, مردم منتظرن . بطور مختصر بگم که ما بودجه ای برای پذیرایی نداریم و درآمدی هم نداریم چون که بلیط ورودی هم نمی فروشیم , بچه های گروه موسیقی هم معمولا بدون دستمزد هنر نمایی میکنن

حاج آقا – ( در حالیکه به زمین نگاه میکند) بنده هم عرضی داشتم حضرت آقا, بخصوص در همین موارد منکراتی که اشاره کردین, آقا به بهانه شعرخوانی که نمیشه معصیت کرد, شما از هر فرصتی برای لهو و لعب استفاده میکنین, واقعا که قباحت داره آقا , آخه فردای محشر چطوری میخواین جواب پس بدین؟ تازه بعضی ها صحبت از نجسیات هم میکنن, استغفرالله

عباس آقا – به به چشم مون روشن , اصلا نمیدونسیتم منکراتی ها پاشون به فرنگ هم باز شده, کدوم منکرات حاج آقا؟ حالا که توی صدا و سیمای خودشون هم ساز و دهل میزنن, جون من نمیزنن حاج آقا؟

حاج آقا – البته کار اونا هم خالی از اشکال نیس, البته از لاعلاجی شونه , از بس که این ماهواره ها همه را فاسد کردن. بگذریم (با حسرت و آه کشیدن). در ضمن شما باید رعایت این ایام محترم را هم بکنین

عباس آقا – منظورتون ایام محترم کریسمسه؟

حاج آقا – نخیر آقا, خوب البته حضرت مسیح هم بهر حال فرستاده خداوند بوده و تا حدودی احترامش واجبه, ولی امروز سالگرد وفات سید مصطفی گلاب دره است, که ایشون اخوی زاده سید کاظم قاسم آبادیه

عباس آقا – به به , چه جاهای با حالی , من که عاشق رقص قاسم ابادی م , لابد همون گلاب دره خودمون را میفرمایین؟ زیر کلک چال؟ به به ! آقا نمیدونین چه خاطره هایی از اونجا داریم, حتما سید با حالی بوده که اون طرفا را انتخاب کرده, چه کافه هایی اون طرفا پیدا میشه, بگذریم حاج آقا, انشالله هر چی خاک ایشونه عمر حاج آقای خودمون باشه

حاج آقا – نخیر برادر, معلوم میشه که شما اساسا با معارف مذهبی آشنا نیستین, امامزاده ها که اهل خوش گذرونی نبودن, حتما حکمتی داشته که در اونجا آقامت فرمودن

عباس آقا – والا ما از حکمت هیچی سرمون نمیشه ,شرمنده تونم حاج آقا, آخه ما تو نظام قدیم درس خوندیم, تا آخر راهنمایی, اون وقتا که ازین خبرا نبود؛ بعدش هم که شدیم شاگرد پدر مرحوم مون و سر مردم را تراشیدیم, راسی یاتش اهل مسجد و حسینه هم نبودیم که این چیزا را یاد بگیریم, انشاالله زیر سایه شما توی همین بلاد کفرارشاد میشیم, علی الحساب برای اینکه کام تون شیرین بشه یک کیک دیگه هم میل کنین, یه چایی داغ هم میدم خدمت تون که پشت بندش کنین

مجری (رو به استاد) – مثل اینکه شما هم چیزی می خواستین بگین؟

استاد – بنظر من ایرادات این خانم از نظری علمی کاملا درسته و من, هم در برنامه ریزی و هم در اجرای برنامه تون اشکالات فراوانی می بینم

مجری – ولی استاد ما سالهاست که از امثال جنابعالی خواسته ایم که آستینا را بالا بزنین و کار درست را بما نشون بدین

استاد – اتفآقا غیر از شما کسان دیگری هم چنین درخواست های نادرستی را مطرح کرده اند, همه تون هم اشتباه میکنین, به چند دلیل

عباس آقا – (با تعجب) تازه به یک دلیل هم نه, چند تا دلیل, استاد میشه یکی یکی دلیل ها رو بگین

استاد – اولا وظیفه اساتید در تمام دنیا تدریس و تحقیقه, نه کارای اجرایی, دوما جواب شما از نظر متدولوژی اشکال داره, سوما شما می خواین با تهدید دهن منتقدین را ببندین تا هر کاری را که خواستین انجام بدین, واقعا شرم آوره, بهش میگن شانتاژ فرهنگی و ترور ادبی, شما میخواین با گیر انداختن ما در کارهای اجرایی, کیفیت تحقیق و تدریس را بکشین پایین

عباس آقا – جناب استاد, شما اصلا ناراحت نشین, اولا که این آقای مجری فقط برای همین دو ساعت شب شعر رییسه ولی جنابعالی برای همه عمر استادین, دوما ما که مثل شما توی دانشگاه درس نمیدیم که همه چی حالیمون باشه, بنده که آرایشگرم و فقط سر مردم را اصلاح میکنم, ولی شما دانشمند ین و توی سر مردم را اصلاح می کنین , و بقیه هم کار های جوارواجور دیگه میکنن, یه عده مسافر کشی میکنن , یه عده کارای ساختمونی و هزار جور کارای دیگه, البته چند تایی هم دکتر و مهندس داریم

استاد – خوشا بحالت که فقط با بیرون سر مردم سر و کار داری, وقتی که یه خورده جلو تر بری هزارتا مشکل پیدا میشه

مجری – البته این بحث جالبیه ولی چه بکنیم که شب های شعرمون بهتر بشن؟ خوب اگه ممکنه شما چند تا راه حل عملی و قابل اجرا بگین تا مورد ازمایش قرار بگیرن, با نگفتن که چیزی درس نمیشه

آذر – (با پوتین, شلوار و کاپشن کوه نوردی) بنظر ما این نوع شب ها شعر دارای اشکلات ساختاریه و با بزک کردن و ماله کشی هم قابل اصلاح نیستن, و درست به همین علته که از طرف تمام نیروهای پیشرو و مترقی تحریم شدن

حاج آقا – البته برادران ما هم این شب ها رو به علل دیگری تحریم کردن, مثلا همین قسمت حافظ خوانی جنبه انحرافی داشت آقا

عباس آقا – والا ما که متوجه انحراف نشدیم, یعنی عقل مون به این جیزا قد نمیده, اگه چاکرتون را روشن بفرمایین, از دفعه قبل اصلا نمیذارم آدمای منحرف پاشون رو توی سالن بذارن, اونم جایی که چنین خانمای با کلاسی تشریف میارن

حاج آقا – در قسمت معرفی حافظ, اون برادر ناطق باید صراحتا میگفت که منظور شاعر از “می” شراب الهی بوده و نه شرابی که اهل جهنم از انگور درست می کنن, التفات فرمودین, اصولا تمام اشارات لسان الغیب جنبه معنوی داره ونه دنیوی

مجری – پس توی شعر معروفش ” می بخور منبر بسوزان, آتش اندر خرقه زن” منظورش اینه که منبر الهی را بسوزان؟

حاج آقا – نه جانم, در این بیت “می” ش الهیه ولاکن “منبر”ش غیر الهی, منظورش از منبر, همان تخت پادشاهی بوده

عباس آقا – خوب دیگه این تقصیر خود شاعر که وسط بیت دنده عوض میکنه, آخه همه که وارد نیستن و پاک قاطی میکنن, یه وقط دیدن یه کسی وارونه فهمید و نشست به عرق خوری و بعدش رفت سراغ سوزوندن منبر های الهی, همونایی که توی تکیه ها و مسجدا پیدا میشه, اینطور نیس حاجی جون؟

حاج آقا – اگر شما در مجالس هفتگی ما شرکت کنید, توی چند ماه همه این مطالب را یاد میگیرین و از خطر سقوط به منجلاب ضلالت نجات پیدا می کنید

عباس آقا – البته برای بنده سعادتیه که در خدمت برادرانی مث حضرتعالی چیز یاد بگیرم ولی کو وقت؟ تا دکون ببندیم و جارو بکشیم و یه خریدی بکنیم میشه ساعت هشت و نه, ولی یه چیزی بنظرم رسید, یه راه اسون تر

حاج آقا – در مورد چی؟ جلسات مذهبی ما یا اشعار حافظ؟

عباس آقا – نه بابا, ما کی هستیم که در مورد مجالس شما فضولی کنیم, در مورد اشعار یه راه حل ساده وجود داره

گلاره – من عاشق راه حلای ساده هستیم, بگین مام یاد بگیریم

استاد – مخلفم آقا, همین ساده کردن هاست که ما رو به این روز انداخته, کار هر بز نیست خرمن کوفتن, بطور کلی ادمای بدون دکترا حق ندارن که در مورد مسایل ادبی حرف بزنن

آذر – ما هرگونه تبعیضی را با قدرت و قاطعیت محکوم میکنیم, از تبعیض جنسیتی گرفته تا نژادی و مدرکی, رفیق عباس راه حل مردمیت را با صدای بلند فریاد کن

عباس آقا – چشم عرض میکنم ولی اجازه بدین فریاد نکشم, دیدم چندم بچه شیره خوره توی بغل ماماناشون خوابیدن, طفلکی از خواب می پرن

گلاره – خوب اینکه درست نیس, معمولا توی هر کارت دعوتی می نویسن که از آوردن اطفال خودداری کنین, شما نمی نویسین عباس آقا؟

آذر – ما به انحراف کشاندن میتینگ را هم محکوم میکنیم, رفیق عباس, بشتاب

عباس آقا – ای به چشم, البته توجه داشته باشین که راه حل ادبی من عین راه حلای سلمونیا س, نه مثل دانشگاهیا و شیوخ و قطعنامه ایا, حتی کلاسش هم بالا نیس

مجری – اشکالی نداره, بالاخره از مجموع همه این راه حلا , روش درست بیرون میاد

عباس آقا – بنظر این حقیر, حافظ نباید شعرای الهی و غیر الهیش را فله ای کنار هم میذاشت تا ما گیج بشیم, مثلا می تونست نصفه اول دیوانش را الهی کار کنه, نیمه بعدیش را بره تو خط غیر الهی. یا مثلا الهیا رو سمت راست بنویسه, غیر الهیا رو طرف چپ, ما هم توی مغازه همین کارو میکنیم, رنگ موا رو یه جا میذاریم, شپش کشا رو یه جای دیگه …

استاد – آقا جان, پیچیدگی یکی از ویژگی های اصیل ادبیات است و برای درک آن شما باید قدرت ذهنی تان را تقویت کنید نه برعکس

مجری – اجازه بدین حرفشون را تموم کنن استاد

عباس آقا – خدا را شکر ما امشب دو تا طرفدار پیدا کردیم

گلاره – با من یا بی من؟

عباس آقا – نه با شما میشه سه نفر, ولی من برای شما یه حساب جداگونه باز کردم

مجری – میفرمودین آقای عباس, در مورد حافظ عرض میکنم

عباس – خوب اگه حافظ دوست داره در همی کار کنه, یعنی از الهی بزنه تو غیر الهی و هی ویراژ بده, میتونه یه علامتی بالای بعضی از لغت هاش بذاره تا مردم گیج و ویج نشن, مثلا یه دایره کوچیک یا حتی ستاره,

آذر – بدین ترتیب تموم لغات غیر الهی ستاره دار میشن, بهترین وسیله برای حذف شون, مخالفم این نظریه محکوم است, واقعا متاسفم, مردم ببینید که چگونه طبقات زیرین و نااگاه تبدیل به ابزاری برای سانسور میشن و این شکاف طبقاتی را بیشتر و بیشتر میکنه, باید این سیکل باطل را در هم کوبید

حاج آقا – سرکار خانم, چرا موذیانه از اصطلاح باردار “ستاره دار” استفاده میکنین؟ چرا همه جیزا رو بیخودی سیاسی میکنین؟

مجری –عباس آقا, بازم چایی داری؟

عباس آقا – تا دلتون بخواد, ولی ایشون از ین چاییا نمیخورن , گلاره خانم اگه نظرتون عوض شده, یه قند پهلو تقدیم کنم

گلاره – باشه, فقط این دفعه, ولی محال دفعه بعدی لب بزنم, به کسی نگیا

مجری – بی زحمت یکی هم بده خدمت حاج آقا تا ما برگردیم به آذر خانم و اشکالات ساختاری مون, ولی شما با تحریمی ها کاری نداشته باشین, لطفا نظر شخصی خودتون را بفرمایین

آذر – شما که دست خودتون را واز کردین آقا, البته که ماهیت شما و گروه تون برای ما از روز اول روشن بود, از همون وقتا خوب میدونستیم که شما به کدوم حریان وصلین. فکر کردین به همین سادگی میتونین بین ما شکاف بیندازین؟ همون حقه استعماری نخ نما شده, تفرقه یبنداز و حکومت کن. کور خوانده اید آقای مجری

عباس آقا – شما به این میگین حکومت کردن خانم؟ ما که تا حالا ندیده بودیم حاکمی چای بی کلاس درست کنه و یک مشت صندلی های فکسنی را بچینه و آخر شب جمع شون کنه و دست آخر هم سطل زباله را خالی بکنه, اگه حکومت اینه همش مال شما, مبارک تون باشه

آذر – رفیق عباس, شما از خود ما هستین, از جنس زحمتکش ها. نذارین این لایه ها فرادست از لایه های فرودست بهره کشی کنن وبه دسترنج اونا دستبرد بزنن

عباس آقا (در حالیکه سرش را می خاراند) – ببخشین میشه یکبار دیگه حرف تون را تکرار کنین, البته این دفعه رو بدون “دست” بگین, شما اونقدر”دست” گفتین که من دست چپ و راستم را هم گم کردم, راس راستی دستپاچه شدم

آذر – شما را بازی داده ن و دارن از تون بهره کشی میکنن, خودتون هم حالی تون نیس, واقعا متاسفم , این خودش ثابت میکنه که حقیقتا توده ها نیاز به رهبری دارن و گرنه تا ابد فرودست باقی می مونن

عباس آقا – پس به خاطر ما هم که شده همیشه به برنامه هامون بیاین, با رفقاتون

آذر – اتفآقا در آخرین میتینگ گروه های مترقی درین مورد مذاکرات مفصلی کردیم ولی به نتیجه مشترکی نرسیدیم

عباس آقا – عجب ! اصلا به مخیله ام هم خطور نمیکرد که در این جا هم هنوز ازین خبر ها باشه

آذر – خوب این استراتژی ماست برای حفظ تشکیلات مون, مگه نمیدونین ,اونا همه جا خبر چین دارن

عباس آقا – خوب در این میتینگ هاتون چکار میکنین؟ کلا چند نفر هستین؟

آذر – تعداد مون کم نیست ولی دادن اینگونه اطلاعات ممنوعه, در منشور مون هم قید شده, در قطعنامه هامون هم مرتبا تکرار شده

عباس آقا ( با تعجب) – تا حالا فکر میکردم که میتنگ و منشور و قطعنامه فقط مال سازمان ملله, لابد تشکیلات شما هم در همون حدوداس

آذر – ( با بادی در غبغب) وقتی که کار را تموم کردیم اون وقت به قدرت تشکیلات مون پی می بری, بگذریم حق با بچه ها بود, نباید به اینجا میامدم, حیف که امشبم رو تلف کردم , ما که میدونستیم هزینه این ضیافتا و ارکسترا از کجا ها میاد

گلاره (با تعجب) – به این میگن ضیافت؟ کدوم ارکستر؟ همش یک تار کوفتی بود و یک تنبک بدقواره و یک سنتور ایکبیری

مجری – اتفآقا چقدر خوب شد که اومدین و چقدر خوب که نظرات تون را گفتین, ممکنه از تون خواهش کنم که در شب های دیگه هم تشریف بیارین و دوستا تون هم بیارین

آذر – آقا ما که گرگ بارون ندیده نیستیم, شما دارین برامون دام میذارین, میخواین با این کلک نیروهای مترقی را شناسایی کنین تا وظیفه اصلی تون را انجام بدین, ما بعد از ضربه سال شصت دیگه چشامون کاملا بازه, خیلی مارو دست کم گرفتین. مگه ما نمیدونیم که این شب های به اصطلاح فرهنگی با چه هدف های پلیدی طراحی و اجرا میشن؟ به عرض تون برسونم که ما همه کارت ها تون را خونده ایم, بیخودی برای ما فیلم بازی نکنین, ما که رفتیم, ما حتی از پول هایی که براتون حواله میشه خبر داریم و به موقع افشا گری میکنیم, شما فکر میکنین اگه با چراغ خاموش حرکت کنین از رادار ما خارج میشین؟

عباس آقا – نخ خانم این یکی واقعا سوتفاهمه, آقای مجری که چراغا را خاموش نکرد, اینا بطور اتوماتیک خاموش و روشن میشن, دوره آخر زمون شده, کو آن وقتا که دم هر دری یک دربان و سریداری پیدا میشد و می تونستی با هاش درد دل کنی, آدرس بپرسی و کلید توالت را بگیری, میگین همش درست کامیتوتره, آخه کامپیوتر که مونس آدمیزاد نمیش ( رو به حمعیت ), شما بگین میشه؟

آذر در حالیکه با قدم های سنگین و پر سر و صدا از سالن خارج میشود, زیر لب هم خشمگینانه چیزهایی میگوید, , ……..

عباس آقا – (رو به مجری) خوب بابا اگه پول مولی میفرستن دست ما را هم بگیرین, خدا رو خوش نمیاد که به لایه های زیرین فشار بیارین

مجری – عباس آقا, بجنب تا نرفته برو دنبالش و ته و توی حواله بانکی را در بیار شاید کار همه مون درست بشه

عباس آقا – حالا وقتش نیس, بغضی وقتا از مقابل دکان ما رد میشه, در اولین فرصت در گوشی ازش می پرسم

مجری – خوب تا اون پولا بدست مون برسه فعلا برسیم به درد دلای خانم گلاله و شهر فرشته ها

گلاره – آقا بیخودی “ر” را “ل” نکنین, اسم من گلاره اس نه گلاله, اصلا نمیدونم چرا آقایون دوس دارن همه جیزا رو “له” بکنن؟

مجری – من جواب این سئوال را نمیدونم ضمن این که نماینده آقایون هم نیستم, ولی شاید عباس آقا جوابی براتون داشته باشه

عباس آقا – ( در حالیکه دهنش از تعجب واز شده) ای آقا, معلوم میشه خیلی از اوضاع بی خبرین! . آقایون و نماینده؟ کدوم نماینده برادر؟ اصلا مدتهاس که دفتر نمایندگی آقایون را هم گچ کرفتن.

( زیر لبی – اصلا مردا گور دارن که کفن داشته باشن؟)

گلاره – واه واه, چه حرفا؟ اینا را برای کسی بگین که شما مردها را نشناسه

مجری – منم با شما موافقم, اما بهتره فعلا برگردیم سر اشکالات ما, احتمالا شما در لس آنجلس چیزای بهتری دیدن که عیب های ما این جوری به چشم تون میاد

عباس آقا – (خطاب به مجری) – عرض نکردم که شما از اوضاع بی خبرین؟ سرکار خانوم مال خیابون فرشته هستن نه لس آنجلس, اتفآقا با خونه ما هم فاصله ای نداره و خانم والده این روزها بیشتر از سوپر فرشته شاپینگ میکنن

مجری – عباس آقا مگه شما توی نارمک نمی نشستین, نارمک کجا فرشته کجا؟

عباس آقا – منظورم فاصله زمانیه نه مکانی, با اون تونله از میدون هفت حوض تا سوپر فرشته فقط پنج دقیقه طول میکشه

مجری – کدوم تونل؟

عباس آقا – البته هنوز که نساختن ولی حالا که دکتر بر گشته نارمک حتما توی چند ماه اینده تمومش میکنه, احتمالا خانم والده برای خرید شب عید میره توی فرشته. (رو به گلاره) خانم گلاره میفرمودین

گلاره – ببنین آقا, برای ما که توی فرشته بزرگ شدیم این نوع چایی تی بگی و لیوان کاغذی و اون چیزی که به اسم کیک به خورد مردم میدین قابل قبول نیس, دیگه خسته شدیم از این همه امل بازی

استاد – اجازه بدین من از دیدگاه علم لیتوپولوژی مساله را براتون حلاجی کنم

عباس آقا – ما که سرا پا گوشیم استاد

استاد – مساله را باید از منظر آتمسفر, فرم, محتوا و پرفورمنس آنالیز کرد, ایراد خانم گلاره بر میگردد به موضوع اتمسفر, یعنی ایجاد فضای مناسب برای رسیدت به هدف مطلوب , که متاسفانه در این فاز شما مردود شده اید

مجری – شما بفرمایید با این امکانات موجود چه باید کرد؟

استاد – اگر شما افق دیدتان را گسترش دهید, امکاناتی را خواهید دید که فعلا نمی بینید. من می توانم بطور علمی ثابت کنم که به خاطر استفاده از متدولوژی غلط و ناکارآمد, بازده شما دقیقیا بیست و هفت درصد است.

عباس آقا – واقعا که شما استادین, خیلی هم اهل حساب و کتابین, کاشکی این چیزا رو به ما هم یاد بدین, بدرد سلمانی مون هم میخوره, شاید با روش شما دخل دکان مان هم پر تر بشه

استاد – بعله, امروزه زمان دقت, سنجش و اندازه گیریه و دیگه نمیشه دیمی کار کرد, من خودم این روش ها را برای دانشجویان مقطع دکترا درس میدم, کتاب های من هم هست می توانید از کتابخانه بگیرید, بهش میگن روش های لیتو متریک

مجری – یعنی روش اندازه گیری ادبی؟ درسته؟

استاد – کاملا درست حدس زدین, حتی از روی مدل های من, برنامه های کامپیوتری هم درست شده که بوسیله اونا ارزش ادبی هر کتاب و مقاله یی را محاسبه می کنن, اگه شما از روش های من استفاده کنین راندمان کارتون هفتاد و هشت درصد بالا میره

عباس آقا – ( در حالیکه با انگشت هاش مشغول شمردنه) ولی جناب استاد, این فرمایش شما با حساب و کتاب ما نمیخونه, بیست و هفت درصد و هفتاد و هشت درصد, از صد میزنه بالا, تقریبا پنج تایی توفیر داره, که میکنه دلاری پنج سنت

استاد – آخه تمام دنیا و محاسبات شما جنبه مکانیکی داره, ولی ما داریم در مورد ادبیات و هنر حرف میزنیم که دارای دینامیزم ذاتی هستن, روشن شد؟

عباس آقا – ولی استاد مگر مکانیکی چه ایرادی داره؟ شما به لباسای روغنی شون نیگاه نکنین, یه روغن عوض میکنن سیصد تا میگیرن, به اندازه پونزده سر که ما بتراشیم, من که آروز میکنم کاشکی میکانیکی داشتم

گلاره – آقا شما بنزتون را کجا میبرین که فقط سیصد دلار میگیره؟ جون منوچ من تا حالا کمتر از هفتصد تا نداده ام

عباس آقا – کدوم بنز خانوم؟ مگه با شونه و قیچی از این غلطا میشه کرد؟

گلاره – پس مانیکور و میزانپلی و آرایش عروس چی؟

عباس آقا – دروغ چرا؟ فعلا که ازین خبرها نیس. ولی اگه اوضاع ولایت درس بشه و اون تونله هم ساخته بشه, من هم برمیگردم سر خونه و زندگیم, البته نه با قایق, با هواپیمای درست و حسابی, مثل آدمای توی فرشته . باور کنین وضعم ازین رو به اون رو میشه, تموم خوشگلای فرشته پشت آرایشگاه عباس صف میکشن, اونوقت منم وقتای دوماهه بهشون میدهم, به هر کی دلم بخواد , بنز میخرم, توی دوبی ویلا میخرم, هر وقت دلم خواست میرم اسکی

مجری – عباس آقا, بی زحمت یه چای “تی بگی” اعلا بده خدمت استاد که نفس شون تازه بشه

عباس آقا – ای بر روی هر دو چشم

مجری – خانم گلاره, حالا برسیم به محتوای برنامه, میشه اشکالات اونا را هم بگین

گلاره – حتما, ما اصولا از شعر هایی که بوی بدبختی و اینجور چیزا بده خوشمون نمیاد, شاید به خاطر اینه که توی فرشته آدم بدبخت و بیچارپیدا نمیشه, سعی کنین که از شعر های شاد و قشنگ برامون بخونین, مثلا از شاهنامه

مجری – چه پیشنهاد خوبی, فردوسی همیشه و همه جا طرفدار داشته و داره. راستی کدوم قصه شاهنامه را بیشتر دوس دارین؟ بیژن و منیژه؟ رستم و سهراب؟ داستان سودابه و سیاوش؟

گلاره – والا من که تا حالا فرصت نکرده ام شاهنامه را بخونم, ولی خوب از اسمش پیداس که باید همشون خوب باشن, راستی داستان عشق و عاشقی وعروسی هم توش هست؟

مجری – مگه میشه که نباشه؟ خوب عاشق شدن و زناشویی که چیز تازه ای نیس, مثلا داستان دل بستن تهمینه به رستم و آرزوی داشتن پسری از او

گلاره – راست میگین؟ اینا توی شاهنامه س؟ یا بیخودی میگین که منو خوشحال کنین؟

مجری – عباس آقا, لطفا اون کتاب شاهنامه را بده خدمت خانم که هر وقت فرصت کردن داستان تهمینه را بخونن

گلاره – ( در حالیکه کتاب را ورق میزند به تصاویر میناتوری آن خیره شده و با ذوق زدگی میگوید)

من عاشق داستان های عاشقانه هستم, عباس آقا عروسی کیت و ویلیام چقدر ناز بود, مگه نه؟ وای که لباس ملکه چقدر ماه بود

عباس آقا – راستش خانم, ما را دعوت نکرده بودن, احتمالا اون سلمونی های دیگه برامون زده بودن

گلاره – خوب ما هم دعوت نداشتیم, منظورم فیلمشه, تا حالا ده بار از اول تا آخرش رو نگاه کردم, کاشکی توی شب شعر بجای اون موسیقی الکی, ارین فیلما نشون میدادن تا مردم روحیه شون شاد بشه, البته یه چیزای هم حسابی حرصم در اورد

عباس آقا – خدا نکنه حرص شما در بیاد, حالا سر چی بود؟

گلاره – اولش که بخاطر نبودن دیانا, بیچاره توی تونل کشتن, یادت میاد عباس آقا؟

عباس آقا – آره بابا, مدینه گفتی و کردی کبابم, اصلا خانم والده یه ماه سیاه پوشید, ما که پاک قاطی کرده بودیم و نمیدونستیم چه خاکی تو سرمون بکنیم, واقعا که این دنیا خیلی بی وفاس

گلاره – حالا بزار بعدیش رو بگم

عباس آقا – خوب باشه دومی رو را بگین, بشرط اینکه مثل اولی سوزناک نباشه, آخه دل ما که از ملامین نیس, یه بند میشکنه

گلاره – واه چه حرفا, یعنی شما اینقدر حساسین؟

عباس آقا – آره والا, حساسیت زیادی چیز خوبی نیس, فکر کنم از مرحوم ابوی به ارث بردم, خوب حالا بریم سر دومیش

گلاره – خواهر کیت یادت میاد؟ دیدی چقدر حسود بود؟ یه جوری راه میرفت که انگار از خواهرش حقش رو خورده …..

مجری – عباس آقا, لطفا یه کیک فنجونی اعلا بده خدمت گلاره خانم تا برسیم به حرفای استاد

استاد – اتفآقاهمین ماه گدشته در همین مورد مقاله جالبی نوشتم و در کنفرانس بین المللی بورکینافاسو مطرح کردم که در مجلات معتبر هم منتشر شدن

مجری – یعنی مقاله شما در مورد مضرات استفاده از تی بگ در شب شعر بود؟

استاد – آقا من اعتراض دارم, شما حتی علم را هم مسخره میکنید, اگر اینطور باشد که سنگ روی سنگ بند نمیشه, من در همین جا به عنوان اعتراض به سانسور و دفاع از ارزش های علمی جلسه را برای همیشه ترک میکنم

( استاد کتاب و یادداشت هایش را در کیف میگذارد و بدون خدا حافظی به طرف درب خروجی میرود

عباس آقا – خوب من هم یه چای درجه یک میدم خدمت حاج آقا که تمام این مدت ساکت بودن و فقط با تسبیه شون بازی میکردن

حاج آقا – البته زحمات شما بدون اجر اخروی نیست ولی این حقیر هم میخواستم شکوه جمعی از برادران را خدمت تون عرض کنم. البته ما با فرمایشات این همشیره مون کلی مساله داریم که اگه مجالی …..

گلاره – آقای محترم, من همشیره شما نیستم و از این القاب خواهر و همشیره و برادر حالم بهم میخوره , حتی بیشتر از چای “تی بگی” . اصلا جای من اینجا نیس, …

و در حالیکه با موبایلش ور میرود از جلسه خارج میشود

حاج آقا – استغفرالله , آدم چی بگه که معصیت و غیبت نباشه؟ آن هم در این ایام مبارک

مجری – ایکاش آن برادران هم مثل شما بزرگواری کرده و جمع ما را نورانی, ولی تا اون وقت لطفا شکوه های خودتان را بفرمایید

حاج آقا – مساله و مشکل اصلی توجه به عفت کلام و رعایت اصول است و این هسته اصلی ایرادات برادران ماست

مجری – اگه ممکنه با ذکر مثال منظورتان را روشن بفرمایید تا سوتفاهمی پیش نیاید

حاج آقا – خوب حضرت آقا, شعر هر کسی رو که نمیشه قرائت کرد, مثلا اون شاعره ایی که بی بند وبار بوده, یا اون شاعری که در ملا ئ عام به شرب خمر مبادرت میکرده, اینا همش محل اشکاله, حتی در مورد شعرای مومن و مومنه هم باید احتیاط کرد, حتی بعضی از اشعار سعدی و حافظ ایرادات شرعی داره آقا, البته وضع مولانا خیلی بدتره

مجری – فرضا که نظر شما درست باشه که نیست, چه کسی صلاحیت این ممیزی رو داره ؟

حاج آقا – همه برادران در خدمت تان هستند, این امر هم جنبه نهی از منکر دارد و هم باعث تقویت اخلاق و انسجام جامعه میشود

عباس آقا – ولی حاج آقا, سی ساله که توی مملکت خودمون دارن همین کارا را میکنن ولی وضعیت اخلاق از قبل هم بدتر شده, مگه نه؟

حاج آقا – شما فورا قضیه را سیاسی میکنین, ما داریم در مورد انسانیت و اخلاق و عفت عمومی حرف میزنیم

مجری – پس میفرمایید بر روی اشعار هم چادر و روسری بکشیم تا برادران تشریف بیاورند

حاج آقا – حقیقتا که شما هم از آن خواهر گمراه تر هستین, …..

او هم در حالیکه چیزهایی را به زبان عربی زمزمه میکند از میز دور میشود

مجری برنامه – عباس آقا, علی ماند و حوضش, بهتره تا چراغها خاموش نشدن چیزا را جمع و جور کنیم و بریم دنیال کارمون, تا اطلاع ثانوی شب شعر بی شب شعر

طنز و تاسف – توران رئیسی

فروردین ۱۳۹۳

دنیائی زیبا تر وپاک تر از دنیای بچه ها نمیشه پیدا کرد ، داشتم به این موضوع فکر می کردم ،به یادم آمد وقتی پسر سه ساله ام با دوست همسال خودش توی حیاط در کنار باغچه بازی می کرد ،یک دفعه سرو صدای اونها روکه قبلا می شنیدم ، قطع شد. رفتم که ببینم چی شده . توی حیاط ، پسرم روی زمین افتاده بود و از سرش خون می اومد و گریه می کرد. دوستش در گوشه باغچه کز کرده بود ، معلوم شد که او با هل دادن پسرم این دسته گل رو به آب داده .من که خیلی ناراحت شده بودم به دوستش نگاه کردم واز شدت ناراحتی فورا پسرم رو برداشتم تا به درمونگاه نزدیک خونه ببرم ، خون به شدت روی سرو صورتش می ریخت و من نگران بودم ، با تشر به دوستش گفتم زود باش برو خونه خودتون، و با عجله در رو بستم تابتونم پسرم رو به درمونگاه برسونم ، توی راه برای این که با او همدردی کنم، نوازشش می کردم و با حرف زدن به او دلداری می دادم تا دردش کمتر بشه.اما مثل این که او در عالم دیگری بود و انگار اصلا نیازی به همدردی من نداشت ، اما یک دفعه زبان باز کرد ،و با اعتراض به من گفت …! ولی مامان …! تو کار خوبی نکردی کیوا ن رو دعوا کردی و اونو از خونه بیرون کردی !!! گفتم نه پسرم ! من نمی خواستم اونو دعوا کنم! او گفت ” چرا چرا ! تو می خواستی! اونو دعوا کنی !و از خونمون بیرونش کردی ! تازه با هاش مهربون هم نبودی… ! به درمونگاه رسیده بودیم و دکتر با بی حس کردن پیشانی پسرم چند بخیه زد و بعد با هم به خونه رفتیم اما او هنوز ناراحت بود ! خواستم باز هم حرف بزنم تا آرومش کنم، بهش می گفتم باید مواظبت کنیم که زخم سرت زودتر خوب بشه، اما فهمیدم که رفتار با عجله من وتشری که به دوستش زده بودم اثر بدی روی او گذاشته که درد زخم و ضر به سرش رو فراموش کرده ،امادرد نا مهربونی لحن صحبت من رو به دوستش نمی تونه تحمل کنه !!!راستی که نا خواسته چگونه آئینه صاف کودکانمان را خدشه دار می کنیم

نرگس های مست – محمود صفریان

فروردین ۱۳۹۳

از نرگس زار سر زمینم
که یک دشت بیکران است
بوی عشق می آید،
بوی بهار،
بوی نوروز
و
بوی رفا قت
ولی
یک شاخه از آن
در گلدان خالی خانه من
نیست.
از پر چین خانه ای در دور دست
که یک بغل از آن را دارد
که یک دشت از آن را دارد
به من
که حتا یک شاخه اش را ندارم
سلام می کند
و کلاه کا کل اش را
برایم بر می دارد
و می پرسد:
” شما ایرانی هستی؟ ”
فرصت پاسخ نمی دهد
” من هم هستم ”
می گویم:
” این بوی آشنا را
خوب می شناسم
بوی سر زمین من است
بوی دل انگیز ایران است ”
می روم که بیاورمش
تا هفت سینم را
که در خانه همسایه پهن کرده ام
معطر کند
دست نمی دهد
می پرسم:
” مگر ایرانی نیستی؟ ”
می گوید:
” هستم!
ولی تو با همه هوشیاری
در خانه ات نیستی
و من با همه مستی
در خانه همسایه نیستم
هر چند در خانه خودم
در بندم
اینجا همه ی مست ها
در بندند
ولی بویم چون همیشه
در پرواز است ”
می گویم:
” در آنجا مست و هوشیار یکی است
همه در بندند
اما تو
فریاد رایحه را داری
چون مستی.
آن را دریغ نکن
برایم کافی است ….”

دو سروده از عیدی نعمتی

فروردین ۱۳۹۳

دستی ماشه را می چکاند
رنگ دررنگ گل ها قوسی می زنند
روی لحظه های شعله ور
رو به شرق
باد پوکه های فشنگ را به جایی دور می برد
کُپه ها می سازد از پوکه ها .
زن از دیوار سوراخ شده دور می شود
می رود کنار رودخانه یک صبح تابستان
عکس را از جیب اش در می آورد
بوسه بر گونه های مرد
عکس خیس می شود
زن به میان رودخانه می رود
تا با ماهیان به دریا برگردد .

۲
خشک ام کرد
تا دو باره سبزم کند
در مسیر روزها همه رنگ
روی نت صدای گنجشکان
با عطر سوسن
در بستر عشق بازی های همه صبح ها بهاری
که خورشید از شرق چشمانش شراع برکشد
تا با هم
پا بر دریا ی علف
از دنیا رنگ بگذریم
نگاهی که آتش بود .

دلبرم سروده ای از خسرو باقرپور

فروردین ۱۳۹۳

این دلبرِ من است،
که با شکوه دوستش می دارم!

دلبرم!
در آن سویِ آبی ی این برکه ی خیال
که پیشِ روی شماست!
در سوادِ این راهِ بی انجام
که در چشم انداز شماست!

دلبرم!
در ورایِ این دریایِ در افقش آسمان و آب،
در منتهایِ انتهایِ جهان مسکن دارد.

همپای دود های عالم،
می روم در غروبِ این خیابان دراز،
اما، این که اوست!
آه!… یارا!
سلام!

دلبرم!
در آتش و خاکسترِ سیگارهای سوگوار،
در اشگ و بویِ دود و ناپیدایِ درازِ انتهایِ خیابان،
در بغض های رسیده!
در بوسه های کال!
سلام!

(خطابِ من این بار با شماست، هان ! ای مخاطبانِ صبور ِسرود من !)
دلبرم!
هم پایِ من راه می رود.
و کوه ها با غرورِ کوه وار،
جا پایش را،
نرم می کنند.
و دریاچه ها، با شکوهِ برگرفته از کاسه ی مسینِ غروب،
شالِ پشمی ی دوشش را،
رنگ می کنند.
این میانه،
روزم روان و
شامم، جاری نمی شود انگار،
حتی نفس هام!
درنگ می کنند،
در ریه هام.

ماندن! غرورِ غول!
رفتن! شکستنِ قو!
ای شانه هایِ خسته ی من،
کو دست های او؟

آه! ای توانِ بهار،
ای آخرِ زمستان!
آی! خستگی ی خیابان،
دلبرم!
همراهِ من،
می خرامد هرشب، هرشب،
پا به پایِ من.

رهایم کنید – عمو مهرداد

فروردین ۱۳۹۳

رهایم کنید
دارم موسیقی باران را از گلوگاه تنگ ناودان می شنوم
می خواهم هم صدا با باران
ترانه ای برای بوته های تب کرده ی بیابان بخوانم
می خواهم خیره به کبریای آسمان،
آواز کوچ پرستوهای بی بازگشت را به یاد آورم
می خواهم به گلبرگ های خاموش ستاره بیاندیشم
می خواهم چشم هایم را
خیس خیال دریا کنم
می خواهم مشق های درهم باد را
از نو بنویسم
می خواهم احوال عجیب آدمیان را
مروری دوباره کنم
و اندکی هم برای مادران بی سایه گریه کنم.
اصلن چه کار دارید
می خواهم کمی هم به خود خسته ام بیاندیشم
می خواهم آنقدر بر این سرنوشت گریه کنم
که چشم هایم را دریا بنامند

وقتی نباشی – مهتاب خرمشاهی

فروردین ۱۳۹۳

وقتی نباشی
بهار هم نفس تازه ای نمی کشد
درها رو به دیوار باز می شوند
و صداها به بن بست می رسند
وقتی نباشی
من و ما از کدام واژه بگوییم
که شعر را بسراید
وقتی نباشی
خدا هم نمی خواهد
جهانی بسازد
که انسان هر صبح
لبخند زنان با تو بگوید
صبح بخیر آزادی

تنها دلیلی که با خدا دوست نیستم –

فروردین ۱۳۹۳

تنها دلیلی که با خدا دوست نیستم –
به گذشته های دور بر می گردد
اینکه
خانواده ی شش نفری ما
در اتاقی کوچک زندگی می کرد
و خدا که تنها بود
خانه اش از خانه ی ما بزرگ تر بود

نوروز ماندگار است، تا یک جوانه باقی‌ ست – علیرضا میبدی

فروردین ۱۳۹۳

نوروز ماندگار است، تا یک جوانه باقی‌ ست
باقی‌ست جمع جانان، تا این یگانه باقی‌ست
بار دگر بریدند نای و نواش اما-
این ساز می‌نوازد، تا یک ترانه باقی‌ست
سینه به سینه گفتند کوتاه تا شود شب
کوتاه می‌شود شب، وقتی فسانه باقی‌ست
عید است و نامه دارم از من رسان سلامی
بشتاب ای کبوتر، تا آشیانه باقی‌ست
گم کردمش! نشانی‌ش یک کوچه تا جوانی
پیداش کن پرنده! تا این نشانه باقی‌ست
می‌چینمت دوباره از آسمان کرمان
پرواز کن ستاره! تا بام خانه باقی‌ست
نور نگاه کوروش، بر بردگان بابل
بعد از هزارها سال، در هگمتانه باقی‌ست
زیباست حرف باران در کوچه‌های تبریز
آواز مولوی هست تا یک چغانه باقی‌ست
دود اجاق وصلی، کو در سفر برافراشت
بعد هزار منزل، در بلخ و بانه باقی‌ست
در حیرتم که بعد از کشتار عشق اینک
در زیر سقف تاریخ، عطر زنانه باقی‌ست
تازی و کینه‌توزی، جهل و سیاه‌روزی
نفرین بر آن که عدلش با تازیانه باقی‌ست
عصر دگر برآید، این نیز هم سرآید
گر نیستت یقینی، حدس و گمانه باقی‌ست
یغمائیان ربودند محصول عمر ما را
بشتاب و کِشت می‌کن تا چند دانه باقی‌ست
افراط کرد و تفریط، این ساربان گمراه
ای کاروان سفر خوش! راهِ میانه باقی‌ست

نگاهی از زاویه ای دیگر به کتاب ” اشک ققنوس ” نوشته دکتر محمود صفریان – دکتر قاسم رزازی – جامعه شناس

فروردین ۱۳۹۳

دوازده داستانی که این کتاب را شکل داده است ” می توانست ” یا می تواند دوازده فصل از کتابی باشد با دو فضا و حال و هوای متفات.
البته تمامی صحنه ها و وقوع تقریبن اغلب داستان ها ” یا فصول کتاب تصوری من ” زاد گاهشان خانه پدری است و این ضمنن می رساند که احساس نویسنده هنوز در آنجاست.
در این کتاب نویسنده از وقایع سر زمینش قبل از آنچه که در ” خانه تسخیر شده ” می گوید، حکایت ها دارد و می رساند که آش دهان سوزی نبوده است.
” هنوز سینما ریولی داشت شب نشینی در جهنم را نشان می داد. اما این بار داشتم بر می گشتم.
” سرکار مگر آزاد نشده ام؟ پس چرا پیاده ام نمی کنید؟ ”
” نه، آزاد نشده ای، داریم می بریمت قزل قلعه تحویلت بدهیم….”
” پس من دارم از آخر به اول به زندان می روم گمان می کنم این همانجائی است که از روز اول باید تحویل می شدم…” صفحه ۶۸ کتاب

با توجه به داستان های این کتاب و داستان های سایر کتاب هایش ” شهر فرنگی ” کودکیم به یادم آمد. من از همان زمان عاشق تنوع تصویر های این دستگاه به واقع ابتکاری سر گرم کردن کودکان بوده ام.
وقتی چشمت را به یکی از دریچه های گرد و کوچک می چسباندی از چهار گوشه دنیا خبر و تصویر می گرفتی . به راستی هریک از داستان های این نویسنده، حال و هوای خاص خودش را دارد، و خواننده را در پرواز به خاطراتش یاری می رساند.
صفریان در داستان هایش صفحاتی را باز می کند و شیرین و خواستنی بیان می کند که با آن جوّ و فضا همراه می شوی.

وقتی داستان ” همسفرم اسدالله ” را خواندم، در کوپه قطاری که آن ها را می برد در گوشه ای نشسته بودم و به آنچه که در جریان بود گوش می دادم. حتا دلم می خواست من هم می توانستم مشارکت داشته باشم. همانطور که اشاره کرده است این قطار از تهران به اهواز می رفته است، یعنی در سفری داخلی. در حالیکه در داستان ” برایم تعریف کرد ” صحبت در مورد سفری بین دوشهر در خارج از ایران است، و این همان تنوعی است که در کار های صفریان دیده می شود و من دوست دارم. و تفاوت مجموعه داستان است با رمانی که یک ماجرا را با حواشی بسیار تعریف می کند و خواننده در فضائی که با شروع خواندن وارد می شود، تا به آخر می ماند و در حقیقت صحبت در مورد یک داستان است گیریم با زیر و بم خاص خودش.
در حقیقت صفریان نویسنده داستان کوتاه است و چون همه ی نویسندگان داستان کوتاه مشهور دنیا، داستان هایش خواننده را جلب می کند و اعتقاد دارم که اگر فارسی نمی نوشت با استقبال بیشتری روبرو می شد. توجه به تک تک داستان های این کتاب تائید نظر من خواهد بود، مثلن به همین دو داستانی که نام بردم توجه کنید:
در این دو داستان که در حقیقت دوفصل از یک کتاب حدود ۱۲۰ صفحه ای است با توجه به دیالوگ های آن ها تفاوت فضا را در می یابیم و با احساس دوگانه ای روبرو می شویم تا جائی که به احتمال داستان ” همسفرم اسدالله ” می تواند اجازه نشر را در ایران کسب کند ولی مطلقن داستان ” برایم تعریف کرد ” گردنش می رود زیر تیع سانسور. در همسفرم اسدالله همه مسافران مرد هستند تا بتوانند در یک کوپه بخوابند ولی در داستان ” برایم تعریف کرد ” در شروع چنین می گوید:
” در این پرواز، همین جائی که انتخاب کرده بودم مرا با دخترخانم زیبائی …آشنا کرد. و فرصت یافتم تا مقصد هم صحبت داشته باشم. “… صفحه ۱۵ کتاب

” بایک لیوان شراب چطورید؟ ”
” بدم نمی آید ” صفحه ۱۶ کتاب

داستان ” اشک ققنوس ” گریز زیبائی دارد به یک نوع ازدواج که در سالهای دور رواج داشت. یعنی باز صحبت از نوعی رخداد است که در یکی از شهر های کشورمان جریان داشته است. و بسیارهم خوشایند هموطنان عرب زبان ما را معرفی می کند، و به پاره ای از مردمی که در حد شناخت سایر هم میهنان کرد و آذری و بلوچ و .. آن ها را نمی شناسند کمک می کند و خالد را مظهر این آشنائی قرار می دهد.
“… انگلیسی را بسیار خوب می دانست. و دید بسیار روشن و آگاهانه ای به زندگی داشت. از کتاب خواندن، از مسافرت، و از موسیقی خوشش می آمد. و مجموعه این ها مرا به زندگی با او مشتاق تر می کرد.
خالد، ایران را بعنوان کشورش و آبادان را بعنوان زادگاهش دوست می داشت. ” صفحه ۵۱ کتاب
و در این داستان از جنگ و عواقب آن می گوید که گریبانمان را بناحق گرفت و در قالب داستان از همه ی خوانندگان ققنوس هائی می سازد که بخاطر آن واقعه شوم اشک ریختند و تا سالها باید بریزند تا شاید روزی آتشی فروخته به خاکستر نشیند و عاقبت ققنوسی دیگر حیات بیابد و بی ریزش اشک به پرواز افسانه ای خود درآید.
و از همین داستان می توانم برای نوع روایت کردن داستان و به کار گیری واژه ها و سبک نگارش صفریان شاهد مثال بیاورم.
” دختر ترگل خوشگلی که در خانواده کم جمعیتی دارد رشد می کند. سال آخر دبیرستان را می گذراند. و بهترین دل مشغولیش پرسه در کوچه باغ های رویاست. می بیند که مرد ایده آلش آمده خواستگاریش، بلند بالا و خوش قیافه است، از اهالی شهری گرم و داغ است. با توان مالی که امکان بریز و به پاش و زندگی رنگین خوبی را نوید می دهد. تحصیلکرده و با منش است. آرام و شمرده حرف می زند…مرد می آید و با مهر بانی خاصی می گوید:
موافقی زن من بشوی و مثل دو دوست و به اتفاق زندگی مشترکی را آغاز کنبم؟ فارسی را با لهجه حرف می زد. سکوت مرا که می بیند آرام جلو می آید. دستش را به سویم دراز می کند. منتظر میماند. دلم را به تردید می اندازد.
می گوید:
عجله نکن دستم را نگه می دارم.
می گوید”
از تو خوشم آمده اما عاشق نیستم، یعنی هر گز عاشق نبوده ام .
کولی شهرمان گفته اگر از دختری خوشت آمد درنگ نکن، دستت را بسویش درازکن، اگر فشرد می شود همان عشقی که هیچگاه نداشته ای، از تنهائی درت می آورد…” صفحات ۵۸ – ۵۹

همانطور که گفتم این کتاب فصول چند گانه دارد، فصولی که هر یک در روال خاصی پرده را از یک نوع زندگی به کناری می زند و خواننده با خواندن آن ها در می یابد که زندگی نمایشی است باصحنه های گوناگون و هر پرده اش حرفی دیگر دارد، و آنگاه که با اتمام، آن را زمین می گذاری در می یابی که انسان در گیر هفتاد رنگ معضلات و مشکلات و گذران های مختلف است.
در ” طرح یک حسرت ” به گونه ای و در” خاله پوران ” به شکلی دیگر. به واقح حسرت جاری در نمایش تک پرده ای ” طرح یک حسرت ” تاسف بر انگیز و گلو گیر است. چشم را پر آب می کند.

در این کتاب داستان ” شوق دیدار ” حکایت نوعی دلدادگی است که تا حالا کمتر نمونه ای از آن خوانده ام. دلدادگی، غم دوری، و شوق دیدار را در قالب جدیدی می خوانیم، و همراه با بال واژه ها به دنیای غیر متعارف روابط انسانی پرواز می کنیم، و متوجه می شویم که عشق حتا از زبان و کنش پرندگان هم باز همان بودن در گنبد دوار را القا می کند. این داستان به راستی روان و تاثیر گذار نوشته شده است.

کتاب با نگاهی شیرین به قصه گوئی پدری برای فرزند خرد سالش پایان می گیرد. این داستان همچون سایر داستان های کتاب خواننده را به دنیای متفاوتی می کشاند. و همانطور که اشاره داشتم فضا و حال و هوائی مغایر دارد.
داستان ” دنیای رنگین کودکی من ” دو نسل را بهم نزدیک می کند، کودک قد می کشد تا بهتر متوجه بشود که پدر چه می گوید و پدر تلاش می کند خود را با دنیای کودک هم راه کند. و خواننده همراه با این دو نسل بر مخده ای تکیه می دهد و گوش فرا می دهد و فرصت می یابد در دنیای دیگری گام بزند و از دست انداز های روزانه زندگی فاصله بگیرد، حالتی که همه ی ما برا ی تمدد اعصاب به آن نیاز داریم.
” یکبار که شیری گرسنه نعره کشان راه برمن و دوستانم که برای گردش عازم جنگل بودیم بست و همه ی ما را به آستانه قبض روح شدن کشاند این پدرم بود که بیاری آمد و باصدای مخصوصی که احتمالن ” طنینی” بود خوشایند شیر. روبریش ایستاد و گفت:
” سلام دوست عزیز، مدتی است ندیدمت…اینجا چکار می کنی؟….”
” سلام…دوست قدیمی، گرسنه ام، ببین چه طعمه هائی در چنگ دارم؟ ”
” ها ها ها ها …این ها بچه های من هستند، کارشان نداشته باش”
و شیر دلخور و غمبه کنان رفت….
و من با چه پُزی به اتفاق دوستانم بسوی جنگل رفتیم…و دیدم که پدرم سایه به سایه ما می آید…” صفحه ۱۰۸

کاش می توانستید با صدای پر نوسان و گرم پدر به این قصه و سایر قصه هایش گوش دهید، تفاوت بسیار دارد با خواندن آنها. صدای مخصوص پدرم بار نشئه و خلسه دارد بخصوص، مرا مسخ می کند. وقتی به صدایش گوش می دهم از خود بیخود می شوم. بر بال رویا سوار می شوم و چون یکی از بازیگران قصه، خودم را فراموش می کنم…هنوز هم همین حالت را برایم دارد.
اینکه با اکثر حیوانات درنده، هم دوست است هم زبانشان را می داند و هم بفهمی نفهمی ازش حساب می برند. ”
جام غرورم لبریز می شود. اگر بگویم هنوز هم چنین حسی دارم باورکنید. صفحه ۱۱۴

من داستان های این کتاب را چون سایر داستان های این نویسنده دوست دارم
————————————-
این نوشته را از سایت اخبار روز
http://www.akhbar-rooz.com/
بر داشت کرده ایم

نگاهی به کتاب شاه نوشته عباس میلانی – قسمت دوم — رضا اغنمی

فروردین ۱۳۹۳

نشر پرشین سیرکل – تورنتو – کانادا
چاپ اول، بهار۱۳۹۲ (اپریل ۲۰۱۳)

درشهریور ۱۳۲۰ چند روز پس از حملۀ متفقین به کشور، درحالیکه سراسرخاک ایران را اشغال کرده بودند و سربازان مسلح متجاوزین در خیابان ها میگشتند و شهر و جماعتِ مبهوت را زیرنظرداشتند؛ با تصمیم سران قدرتهای مهاجم ، رضاشاه از قدرت برکنار و به افریقای جنوبی تبعید شد. محمدرضا ولیعهد بیست ساله جانشین پدرش به پادشاهی کشور منصوب گردید.
جالب این که انگلیس ها درآن دوران دربدر دنبال یکی ازبازماندگان قاجار میگشتند تا اورا به سلطنت بگمارند. بی گمان اهداف اصلی شان اجرای برنامه های بهم خوردۀ قرارداد ۱۹۱۹، که زمان قاجار ایران را بین روس وانگلیس تقسیم کرده بودند دنبال میکردند که موفق نشدند. روس ها نیزهمدست و موافق با انگلیسیها بودند. «روزهای اول، انگلیس و روسیه، بعنوان دو نیروی اشغالگر مملکت چندان موافق به سلطنت رسیدن ولیعهد نبودند وقتی هم که ولیعهد با سرعتی تمام به مجلس رفت تا مراسم تحلیف را اجرا کند جای سفیران انگلیس و روسیه خالی بود» آن دو سفارت خانه در پاسخ نامۀ وزارت امورخارجه ایران نوشته بودند که : « در زمینۀ به تخت نشینی ولیعهد هنوز رهنمودی ازدولت خود دریافت نکرده ایم » تلاش روس و انگلیس برای برانداختن سلطنت و تغییر نظام به جمهوریت نیز با اینکه دو کاندیدای ریاست جمهور آن دودولت، همان مذاکره کنندگان – فروغی و ساعد – بودند با مخالفت آن دو مواجه شد و به نتیجه نرسید. و سرانجام ادامه سلطنت در دودمان پهلوی را به خیر و صلاح کشور به هیئت مداکره کننده توصیه کردند و قبول شد. گفتن دارد که وقتی فروغی مسئله را با رضاشاه در میان میگذارد. رضاشاه که نگران آینده، و بیشتر از برخورد ارتش سرخ با ولیعهد در بیم و هراس بود و از سرنوشت آتی فرزندش دلهره داشت؛ ولیعهد هم که ازشنیدن خبر استعفای رضاشاه میخواست همراه پدرش برود، رغبتی به شاه شدن درآن شرایط نداشت : « زمانی که فروغی برای نخستین بار فکراستعفا را با رضاشاه درمیان گذاشت او با تعجب پرسیده بود که چه کسی جانشین من خواهد شد. گفته بود ولیعهد ساخته این کارنیست.» در آخرین لحظاتی که رضاشاه کاخ را ترک میکرده، «تنی چند از ورزاء کابینۀ وقت ولیعهد را از ترک پایتخت منصرف ومتقاعدش کردند که زمام امور آشفته مملکت را دردست گیرد» .
میلانی، با اشاره به سخنرانی رضاشاه و محمدرضاشاه درمجلس شورایملی به هنگام ادای سوگند به سلطنت، با مقایسۀ متن آن دو سخنرانی استنتاجی از تفاوت های فکری آن دو را به دست میدهد : «ازسخنان رضاشاه می توان نگاه پادشاهی مدرن را مستفاد کرد حال آن که سخنان شاه پُر از اشارات و مفاهیمی بود که دراندیشۀ قرون وسطائی مشروعیت الهی ریشه داشتند» .
این تحلیل درست وسنجیدۀ میلانی، با تکیه به تفاوت های فاحش تعلیم و تربیت و شرایط زیستی و فضای محیط اجتماعیِ متفاوت، زمانی اهمیت پیدا میکند که با شناخت تآثیر آثار فکری اولیه و نهادی شدن برخی از آنها چه بسا سرنوشت ساز میشود و در شکل گیری کمالِ اندیشۀ انسان نقشِ عمده ای برعهده میگیرد. میلانی با عِلم به این عنصر ریشه دار، شرایط تجربی زندگی هردو را در کفۀ ترازو به دقت می سنجد و توضیح میدهد. به تجربه ثابت شده است آن کس که تمایلات شدید مذهبی دارد با افکار ایمانی در فضا میچرخد و سر و کارش با آسمان و وحی سماوی والهی ست و با گفتار و کردار چند لایۀ زندگی میسازد؛ در آشنائی با تقیه و خدعه و ریا که از وجوه ایمان ست، چندان مشکلی با آنها ندارد. اما آنکه زمینی است و به انسان و انسانیت پایبند است فکر و خیالش در زمین است و زمینیان، – جنگ و جدالش مورد بحث نیست – خیرخواه همه و درتعالی بشریت تلاش میکند فارغ از وهم و خیال و وعده های جهانِ نبودنی و نشدنی. زمینی ها براین باورند که ایمانِ مذهبی از اختیارات خود شخص است و تصمیم گیرنده خود خودِ انسان است و لاغیر. محمدرضاشاه مرد مذهبی بود. اعتقاد راسخ به اسلام و مناسک اسلامی داشت. بارها به زیارت قبور ائمه رفت. نخستین پادشاه شیعه بود که در مراسم حج حضور پیدا کرد احرام بست و طوافِ خانۀ خدا را بجا آورد. احترام مقام پیشوایان دین اسلام را همیشه رعایت میکرد. درمجالس عزاداری شهدای کربلا شرکت میکرد. برمبنای چنین باور و اعتقاد بود که در دوران سلطنت ایشان ، به موازات اجرای برنامه های بنیادی و تحولات نوسازی کشور در زمینه های گوناگون، ساختمان های مساجد و حسینیه ها و امامزاده ها هم رونق گرفت. خاطره ای ازنوجوانی خود دارم که نقل ش بی مناسب نخواهد بود «سالی پس از فروپاشی حکومت خود مختارآذربایجان بود که مدرسۀ دخترانۀ اسلامی بزرگی در تبریزدایرشد در کوچه صدر با سرمایۀ بازاری ها. یکی از بانیانش مازندرانی جوراپجی بود ازخوشنامان تبریز که در بازار امیر با فررندانش سرگرم تجارت بودند و فرزند ارشدش سرپرست آن دبیرستان بود. ازاینکه چادر برسردختران شهرکرده به خود میبالید. تیمسار زکریا شاهبختی استاندار وهمه کارۀ شهر، که هرمعترض و گرسنه را بعنوان متجاسر و فرقه ای بازداشت میکرد، همان که باخاتمه مأموریت در بازگشت ازآذربایجان، بازداشتِ محترمانۀ او باچمدان های پر از جواهر واشیاء گرانبها درتهران توسط دربار برسرزبانها افتاد – گفته بود دستور این است که مؤثرترین راه مبارزه با کمونیسم تقویت اسلام است و رونق مساجد. بانیان دبیرستان اسلامی نیز در محافل شبانه روزی خود سخنان او را پخش میکردند.» درهمان سال هاست که حوزه های علمیه و مدارس مذهبی نوساز در بیشتر شهرها تأسیس شد. در سال های ۴ – ۱۳۳۳ با کلنگ یک مهندس ارمنی ساختمان مسجد دانشگاه تهران آغاز گردید. تکایای جدید با مبلمان و میز و صندلی های شیک وقالیهای گرانقیمت با سخنرانی های علی شریعتی و مهندس بازرگان ودیگرهم اندیشان و ملایان فکلی رونق بیسابقه پیدا کرد. زمانه ای که خواندن یک جزوۀ مارکسیستی برای دانشجویان جامعه شناسی یا علوم سیاسی خطربازداشت و اخراج ازدانشگاه را در پی داشت، درحسینیه ارشاد که شایع بود زیر نظر ساواک است سخنگویانِ رجعت مزایای تأسیس حکومت اسلامی را تبلیغ میکردند و پا منبری های دانشگاهی و فکل کراواتی ها هم برایشان کف میزدند.
مشاوران دولت و دربار با خوشباوری این فکر ویرانگر را که گسترش مکتب اسلام، سد راه توسعۀ کمونیسم است، با سخاوتمندی کم نظیر در آزادی فعالیت های آنها مار درآستین پروراندند. توجه نداشتند که دراین سرزمین هر مرام و شیوۀ سیاسی را دوران محدودی است میدرخشد و پس از مدتی سایه اش روز بروز کمرنگتر میشود. دیری نمیگذرد که به خاطره و یادبودها می پیوندد. حکایت دین و باورهای دینی در جوامع سنتی حکایت دیگری دارد تسلیم وطاعت و بندگی چون پاره تنی براندیشۀ آدمی میچسبد. تجربۀ چپ اندیشان کشور بهترین نمونه است. زنده یاد گلسرخی ، دردادگاه، مولا عالی را پیشوای فکری خود خواند. احسان طبری در گژراهه و دیگران در بدرقۀ آقای خمینی کم مدح و تنای ایشان را بعنوان منجی ایران و اسلام نگفتند! استقبال بیسابقۀ روشنفکران و تحصیل کرده های خارج و داخل و مجیز گوئی های هریک دربارۀ مقام خدائی و آسمانیِ رهبر انقلاب، هنوز هم دردست است، مکتوب ومستند. به ظن قوی در رگ وریشۀ هریک از کمونیست های وطنی، روشنفکران، تحصیل کرده ها و متظاهرین به ناخدایان، ته نشستی چند لایه و سنگین از باورهای مذهبی لانه بسته است.
درفصل هفتم خواب هِرلی . خروج رضاشاه از تهران همراه تنی چند ازخانواده اش ازطریق اصفهان به سویی حرکت میکند. مقصد آنها نامعلوم بود. «متفقین، به ویژه انگلیس تأکید داشتند که همۀ فرزندان رضاشاه ازهرچهار ازدواجش همراه او ایران را ترک کنند. اکثر این اولاد همراه یا همزمان با خروج رضاشاه ازایران رفتند.» وشاه جوان به سفارت انگلیس قول میدهد که مادرش وخواهرش اشرف نیز به زودی ایران را ترک خواهند کرد. در اصفهان رضاشاه بعنوان مهمان درخانه کازرونی تاجر و کارخانه دار معروف اقامت میکند. خدمات رضاشاه در «حمایت از صنایع بومی و به خاطر دستورش که همۀ لباس های نظامیان ازسرباز ساده تا خود رضاشاه – باید از محصولات همین کارخانه بومی باشد نه تنها درصنعت منسوجات ملی پیشگام بودند بلکه سود فراوان برده بودند» و در همان خانه است که رضاشاه درحضور عده ای از« وکلا و صاحبان محضر را به حضور پذیرفت و کار انتقال اموال خود به پسرارشدش محمد رضاشاه» را انجام داد.
میلانی مینویسد: « رضاشاه دراوایل سلطنتش بانک ملی ایران را تأسیس کرد و درسال ۱۹۳۰ دستورداد که بانک وظیفۀ نشر اسکناس مملکت را که تا آن زمان دردست انگلیس ها بود به عهده گیرد. در آن زمان جواهرات سلطنتی که مجموعۀ نفیسی از قطعات مختلف و متعلق به ادوار گوناگون سلطنت دودمان های گذشته بود پشتوانه اصلی اسکناس قرار دادند.» بعد از رفتن رضاشاه از ایران، سرریدربولارد سفیر انگلیس، شایعه راه میاندازد که رضاشاه بخشی از جواهرات سلطنتی را به سرقت برده است. کار این اتهام چنان بالا میگیرد که عده ای از وکلای فرومایۀ مجلس نیز«که تا چند ماهی پیش از سقوط رضاشاه در زمرۀ مداحان پرآوازۀ او بودند و درچشم بهم زدنی نه تنها به منتقدان پرخشمش بدل شدند، بلکه ممدوح دیروز خود را امروز به سرقت جواهرات سلطنتی متهم می کردند» هیئتی متشکل از سیاستمداران خوشنام همراه با دوازده نماینده مجلس از جواهرات سلطنتی در بانک ملی بازدید کرده و وجود همۀ جواهرات را تأیید میکند. میلانی میافزاید «درقضیۀ اتهام سرقت جواهرات سلطنتی توسط رضاشاه براستی میتوان رد پای دخالت انگلیس ها را پیدا کرد.» در رهگذراین حوادث کینه و دشمنیِ ریدربولارد سفیرانگلیس، با رفتارهای نفرت انگیز که نشانی از خُبث طینت و بی وجدانیِ برخی دیپلومات های خارجی است خواننده را بسی آزار میدهد. درتبعید رضاشاه و نامعلوم بودن مقصد و محل اقامتش، درمقابل اعتراض های مکرر شاه مخلوع ، با تمثیلی ازیک مجرم زندانی بولارد میگوید: «رضاشاه مجرم زندانی بیش نیست ادعاهایش درمورد توافق ها با همکاری های گذشته هیچکدام اکنون محلی از اعراب ندارند و او باید کماکان به حبس ابد با اعمال شاقه محکوم باشد.»
دلیلی باید داشته باشد این همه خشم وکینه از رضاشاه که تا کجاهای دولت فخیمه را سوزانده و زخمی کرده، زخم عمیق و گزنده که اثر گذار بوده است. آیا قول و قرارهای پنهانی بینشان بوده عمل نکرده و زیرقول زده. پنهان مانده. عُقده چرکین و زهرآلود به ناگهان ترکیده. آیا با این توهین و تحقیرها میباید مکافات عدم تعهد و یا خلف وعده ها را پس بدهد؟! و اما آنچه بیبشترمایۀ شگفتی است، درکنار خشم و کینه و نفرت انگلیس به رضاشاه، لعن و نفرین هموطنان هم با آن خدمات و تلاش ها در نوسازی و پیشرفت ایران مایۀ حیرت و تعجب است. دشمنی اهل عمائم قابل درک است. دولتی شدن منابع مالی آنها، منع روابط پوسیده، ترمیم ویرانی و ویرانگریهای قاجاریان، نوگرائیهای اجتماعی، زمینۀ کاهش قدرت آن طبقه گردید. دیگران را چه رفته؛ تحصیلکرده ها و روشنفکران را؟ درگسترۀ دشمنی این جماعت ازهموطنان، آیا تعمیم مال اندوزی و رفتارهای مستبدانۀ رضا شاه درمقایسه با خدمات بنیادی “آمرانه و اقتدارگرایانه”، نوعی نمک نشناسی و ناسپاسیِ ملی نیست؟
میلانی، دراین فصل دو پادشاه پهلوی را رو در روی هم می نشاند و رفتارهای زمامداری آن دو را به دقت مقایسه میکند. در سنجش معادل ها نشان میدهد که برنامه آن ها دربارۀ ادارۀ امورکشور هر دو یکسان بوده و دریک مسیر حرکت میکردند. اندک تفاوت را توضیح میدهد. هردو باور به نوسازی و دگرگونی کشور داشتند. ساخت و ساز مدارس و دانشگاه، توسعۀ فرهنگ و آزادی زنان، تقویت و گسترش صنایع مدرن، تجارت آزاد، توسعۀ کشاورزی مکانیکی، آزادی مطبوعاتِ سر به راه و مطیع، توسعۀ شهرنشینی، تجهیز و تقویت ارتش با مدرن ترین سلاح های جنگی و . . . «ولی الگوی نوسازی اقتدار گرایانه پدر و پسر در یک نکته کلیدی تفاوتی فاحش داشت آن هم نظرگاهشان در زمینه مذهب و نقش آن و نیز نقش روحانیون در اجتماع بود» مسافرت رضاشاه به ترکیه، مشاهدۀ تحولات آن کشور اسلامی «به تأسی و توازی از آتاتورک، مذهب را مانع رشد تجدد میدانست.» وقتی به کشور برگشت برنامۀ کاهش نفوذ روحانیت را به اجراء گذاشت. از محدودیت عزاداری ها و منع قمه زنی و زنجیرزنی و خودآزاریهای بدنی که به فتوای مراجع تقلید خلاف شرع تشخیص داده شده است شروع شد. استخدام ملایان بعنوان معلم که به تدریس درمدارس پرداختند مشروع ترین شغل برای طبقه ای بود که بین مردم انگل جامعه لقب داشتند. تشکیل وزارت دادگستری، فرهنگ و هنر و نظارت دولت بر اوقاف، کاهش قدرت روحانیت را فراهم آورد: «اززمانی که [رضاشاه] درسال ۱۹۲۵ قدرت را به عنوان پادشاه دردست گرفت تا روزی که ازایران رفت با آنکه جمعیت ایران حدودا دو برابر شده بود شمار مساجد به نیمی ازآنچه در ۱۹۲۵ بود تقلیل داده بود. رضاشاه حتی برخی از مساجد را به مدرسه و دریکی از موارد به سینما وحتی اپرا بدل کرد»
درسال ۱۳۲۲ : «شاه زین العابدین رهنما را که خود ارنویسندگان خوشنام آن دوران بود . . . مأمور کرد که به عراق برود و آیت الله قمی را به بازگشت به ایران متقاعد و راضی کند» آیت الله با سلام و صلوات برمیگردد. ایشان پس ازجابجا شدن در مشهد خواستار برگردان چهار موضوع به وضع سابق میشوند: ۱– لغو قانون اجباری حجاب زنان. ۲ – اوقاف درهمه مواردی که روحانیون متولیان اوقاف بودند و رضاشاه ازآنها سلب قدرت کرده بود. دستورات شاه سابق لغو واداره این وقف ها به روحانیون بازپس داده شود. ۳ – تعلیم شرعیات در مدارس ایران تحت نظارت روحانیون. ۴ – تعطیل مدارس دخترانه و پسرانه [مختلط] وبدین ترتیب همۀ درخواستهای شرعی آیت الله پذیرفته شد. وبه دنبال حل آن مشکلات و گشایش های اسلامی آقای نواب صفوی درصحنه سیاست کشور پا به عرصۀ فعالیت گذاشت. و حضور فعال « فدائیان اسلام» را اعلام کرد. فرمان قتل کسروی را داد. در دولت قوام السلطنه درکاخ دادگستری پیش چشم قاضی وبازجویان سید احمد کسروی مورخ با شهامت ومنشی او را به ضرب چاقو کشتند. پیشا پیش صادق هدایت درنامه هایی از پاریس به دوستانش اخطارگونه، اما با شگفتی میپرسد: «چه اتفاقی افتاده به تازگی علمای اسلام دوباره قدرت گرفته اند؟ شرعیا ت به درس مدارس برگشته است؟» نقل به مضمون. بنگرید به نامه های هدایت به شهیدی چاپ چشم انداز پاریس. پشتیبانی آیت اله کاشانی و برخی محافل پرقدرت دینی فدائیان اسلام را برسر زبانها انداخت و سردمداران حکومت را وحشت فرا گرفت. طولی نکشید که هژیر وزیردربار را کشتند وسپس سپهبد رزم آرا نخست وزیر وقت را در مسجد شاه ترور کردند. فدائیان اسلام و رهبر خطیب شان نواب صفوی، این شیفتۀ پرشور و جوان اسلام بدون توجه به اخطارهای آیت اله بروجردی، با تأسی از تشکیلات بزرگ اخوان المسلمین مصر، برنامۀ حکومت اسلا می را اعلام کرد و برآن بود که حکومت اسلامی به مانند دوران خلافت به رسم اعرابِ صدراسلام که پس از رحلت پیامبر درپانزده قرن پیش درجزیره العرب رخ داده، درایران تشکیل و خلافت اسلامی را مستقر کند که موفق نشد. البته سه دهه بعد پسرعمویش آقای خمینی در پیرانه سر نظام سیاسی کشوررا یکسره اسلامی کردند که درحال حاضر، میراثخواران آن مرحوم هرگونه مناسک عرفی و شرعی شان بیشتر رو به کعبۀ شمالی است تا قبله گاه مسلمین!
شواهد نشان میدهد که شاه خاطرۀ آزاردهنده ای ازانگلیس دارد. همیشه نگران توطئۀ آنها بوده ست. از روزی که جانشین پدر شد، انگلیس در ذهنیت او مانند هیولائی لانه کرده است. « مقامات انگلیسی از هر فرصتی استفاده می کردند تا درذهن شاه این نکته را ملکه کنند که بلای تحقیرآمیزی را که برسرپدرش آوردند به راحتی میتوانند بر سر او بیاورند» اطرافیان به ظاهردوست و در واقع حامیان انگلیس، از سه پادشاهی که توسط انگلیس برکنارشده اند از محمدعلی شاه – احمدشاه و رضاشاه نام میبردند. «عین همان بلا را برسر شاه هم می توانند آورد» بیم از بازیهای خطرناک انگلیس تزلزلی دراو به وجود آورده و افکارش را پریشان میکند. به روایت میلانی : «پس ازناکامی اش درایجاد روابط ویژه با سفارت انگلیس و شوروی، شاه برآن شد که چنین روابطی را بدون اطلاع دولت و دو کشور روس و انگلیس با سفارت آمریکا برقرار کند. این تلاش هم به دلایل مشابه انگلیس با شکست روبرو شد. سفیرآمریکا هم به زبانی قاطع اما محترمانه به شاه تذکر داد که بهتر است فعالیت های خود را درچارچوب آن چه قانون اساسی تعیین کرده نگهدارد.»
درهیجدهم آذرماه ۱۳۲۱ زمانی که ایران در اشغال متفقین بود، بعلت کمبود نان درتهران شورش بزرگی رخ داد که درآن حادثه مردم خشمگین خانه قوام السلطنه نخست وزیر وقت را به آتش کشیدند . عده ای ازمردم گرسنه درگوشه و کنار شهر با غارت مغازه ها نظم شهر را برهم زدند. درآن روز نه پاسبانی درخیابان ها دیده می شد و نه خبری ازدیگر مأموران انتظامی بود. گفته شد که شاه به شهربانی وارتش دستور داده که در کلانتری ها و پادگان ها بمانند. منظوربرکناری قوام ازسمت نخست وزیری بود که شاه بعلت پشتیبانی متفقین از او بیمناک بود. درملاقات بین شاه و سفیرانگلیس، سفیر حمایت خود و دودولت روس وامریکارا به صراحت از قوام السلطنه ابراز میدارد. شاه می پذیرد و سکوت میکند.
رضاشاه دریازدهم تیرماه ۱۳۲۳ با حملۀ قلبی در ژوهانسبورگ درگذشت. قبل ازفوت «درنامه ای که هفده روز پیش از مرگش برای پسرارشدش شاه نوشت ازنگرانی هایش برای آینده گفت و درعین حال پند واندرز هم برای پسرش داشت. . . . به شاه نوشت که جوان است و میتواند ایرانی ُپرعظمت بسازد از وسوسۀ متملقان حذر کند و از چیزی نهراسد. می گفت باید درهمه کاری جرأت و پایداری نشان دهد. می گفت حتی یک خطا و تزلزل یک اضطراب غیرضرور، نه تنها دودمان پهلوی را برمیتواند انداخت بلکه سرنوشت ایران را دگرگون میتواند کرد» و چنین نیزشد.

ادامه دارد.

اشک ققنوس – مجموعه داستان کوتاه: دکتر محمود صفریان – محمود کویر

فروردین ۱۳۹۳

بر گرفته از رسانه عصر نو
( ققنوس اشکی ندارد. در اساطیر است و افسانه است… اما اشک ققنوس زخم را درمان می کند. از متن کتاب)
گرچه ققنوس پرنده ای استوره است اما چه باک که اشک بریزد و اشکش مرهمی باشد به قول نویسنده بر باخت ها و زخم ها….و عاشق شود و در آتش عشق خاکستر شود و از خاکسترش ققنوسی دیگر بزاید. این ها همه دستاورد کارگاه خیال انسان و هنرمند است و در پشت پرده حکایت ها دارد از واقعیت ها و زندگی. زیرا که هنر از جنس راز و رمز است. از جنس ققنوس است.
از همین روی می توان بر بال این ققنوس در آویخت و به دنیای قصه سفر کرد.

صفریان نازنین چنین کرده است و مجموعه داستان های او سفری است در درازای زمان و پهنای مکان. سفری است از ایران تا کانادا. از نمی دانم کدام روزگار گمشده در تاریخ تا امروز.
خواندن قصه هایش سبب شد تا قلمی بزنم بیشتر در پهنه ی داستان هایش و راز و رمز کارش.
صفریان داستان کوتاه می نویسد. رمان هم نوشته است. اما بیشتر داستان کوتاه می نویسد. در کارش خستگی ناپذیر است. عاشق کارش است. داستان را دوست دارد. داستان را می شناسد. داستان خوانده و نوشته تا کارورز و اندیشه ورز و هنر مند این پهنه شده است. یعنی می خواهم بگویم کارش را بلد است و به چم و خم کار آشناست و دلی سوخته نیز دارد، پس کارش خوب است.
این دو چون در هم آمیخت نتیجه اش می شود کار هنری. داستان خوب. قلمزنی که اشک ققنوس ، جوهر قلمش هست.

ویژگی دیگر کارش، حضور بیشتر آشکار و گاه نهان نویسنده است در میدان داستان. گویی در تن و جان قهرمانان و شخصیت هایش زندگی می کند. با آنهاست. در آنهاست. او را می بینی که با شتاب به سوی صحنه ی داستان می رود. قلمش در دست. او را می بینی که در کافه ها و خیابان ها در جستجوی شخصیت داستان هایش می دود. او را می بینی که نفس نفس می زند. می گرید. می خندد. رنج می کشد. صفریان لابلای متن می دود. کنار کلمه هایش ایستاده است. با آنها بگو مگو می کند. دعوایشان می شود. دست به گریبان می شوند و با سلامتی هم می نوشند.
دیگر این که حکایت ها گرچه برآمد کارگاه خیال است و پرداخت هنرمندانه دارد اما واقعی است. باورش می کنی. لین واقع گرایی که گاه آرمانگرایانه نیز هست سبک و فرم خاص خود را نیز دارد ، یعنی که پیچیده و فراواقع گرایانه نیست. در همین گوشه و کنار جهان ما و به همین سادگی اتفاق می افتد . تا آن جا ساده که تو نمی بینی و اهمیت هم نمی دهی و نویسنده آن را به رخ تو تاریخ می کشد.
دیگر این که شخصیت ها خوب پرداخت شدذه اند. آشنایی می دهند. پیدایشان می کنید. در کوچه پس کوچه های شهرت اگر بگردی می توانی پیدایشان کنی. زنده اند. با تو حرف می زنند.
دیگر این که زبانش ساده و روان است. جز در برخی جای ها که سلیقه من در نوشتن و انتخاب واژه با نویسنده یکی نیست، اما زبانی روان دارد و این زبانی ادبی و نیکو است. در ورطه ی ساده انگاری نمی افتد، اما دور از دسترس نیز نیست. گاه نیز شاید به سبب حرفه ی نویسنده به زبان روزنامه نگاری نزدیک می شود.
پهنای داستان ها از روایت های تاریخی است تا حکایت های مستند و تا دنیای خیال. یعنی که در دنیای داستان های این نویسنده سفری است از تاریخ تا افسانه. از واقعیت تا خیال.
اوج و فرود بسیاری از داستان ها عالی است. یعنی که ساختار و چفت و بست دارد. اما برخی داستان ها به طرح مانند است. طرحی که چون خطی بر آسمان سپید ذهن نویسنده کشیده شده و او نیز آن را با صداقت برای ما کشیده و پیش چشم ما نهاده است.
این نوشته ی کوتاه را که نه نقد کارهای صفریان بلکه نگاهی است گذرا بر کار جدید او و دنیای داستان هایش به پایان می برم با این سخن که هر واژه اش نه برای تعریف و تمجید وی که نتیجه ی نگاه به کارهای او ست. نگاهی به دل و جانش و کلامش. خوشا صفریان که جانش و جهانش این چنین به هم در آمیخته است. یعنی که با او راحتی. به خواننده اش دروغ نمی گوید. و این خود کاری است کارستان. گرچه به نوشته ی خودش: می نویسیم بی آن که خوانده شویم.
اما بیمی نیست. باید نوشت. وقتی می نویسیم، خوانده می شویم. باید نوشت. نباید فراموش شود که بر ما چه گذشت. و این کار ماست، صفریان نازنین. پس بنویس. بنویس. قلمت سبز بادا:
صفریان در تبعید نویسنده ای است پرتلاش. واقع گرا. کار آشنا.
دنیای داستان های کوتاه او ساده، رنگارنگ، پر از آدم های آشناست.
زبانش روان و ساده و فرم کارش نیز با زبان همراه است.
اشک ققنوس، اشک¬های صفریان است بر زخم هایی که بر پیکر انسانیت دیده می شود.
روزهای آفتابی، روزی که گلابتون رفت، از مجموعه داستان های اوست. رمان شام با کارولین نیز در کارنامه ی دکتر صفریان است
و : صفریان نازنین دست مریزاد. خسته نباشی. چشم به راه باز هم کارهای دیگرت.

در خدمت و خیانت زنان – شهلا زرلکی

فروردین ۱۳۹۳

کتاب ِ ” در خدمت و خیانت زنان “، گفتار هائی در باره زنان – نوشته خانم ” شهلا زرلکی ” به تازگی توسط نشر” رسا ” به بازار آمده است.
چه مدتی را در ارشاد بوده و چه به روزش آمده تا به دریافت اجازه چاپ نائل شده به درستی نمی دانم. و لی می دانم با چنین نامی به ارشاد نرفته است، گویا ” زن ها و آدم ها ” بوده، و لی می دانم که کتابی است پر محتوا و خواندنی به دلیل آنچه که در زیر از آن نقل می کنم.. مطالبی را که نقل می کنم تمامن از انتخاب های نویسنده است.

شناسنامه کتاب و عنوان فصل های کتاب
در خدمت و خیانت زنان
نویسنده: شهلا زرلکی
ناشر: موسسه خدمات فرهنگی رسا
موضوع: زنان، روان شناسی
چاپ اول: زمستان ۱۳۹۲
شمارگان: ۲۰۰۰ نسخه
تعداد صفحه: ۲۱۸
قیمت: ۷۵۰۰ تومان
***
کتاب “در خدمت و خیانت زنان” از چهار بخش اصلی تشکیل شده است. عناوین این چهار فصل عبارتند از:
” ازدواج، توهم یک ضرورت “،
” گهواره‌ ای که هر ماه ویران می‌ شود “،
” در خدمت و خیانت زنان ”
و ” جنس سوم “.
هر یک از این بخش ها نیز به عناوین فرعی دیگری تقسیم می‌ شود. در این بخش ها به مقولات و موضوعاتی چون: ضرورت یا عدم ضرورت ازدواج ( مردی به نام پدر، خارپشت‌ های عاشق)،
مسائل مربوط به هستی زنانه و قاعدگی (کروموزوم افسرده و جنون ماهانه، شوهر کتک خورده، زیبایی هیستریک، زبان زنانه، زن گرسنه)،
دشمنی و دوستی زنان با یکدیگر (زنان علیه زنان)،
فمینیسم،
تاریخچه لزبینیسم،
ریشه‌ های تاریخی پسرخواهی،
وضعیت خانگی و اجتماعی زن (خیانت خانگی)،
چهل‌ سالگی و یائسگی (زن سی و نه ساله، سرزمین هرز)
پرداخته شده است.
***
“…برای معرفی بیشتر کتاب در خدمت و خیانت زنان برش هایی از فصل های مختلف کتاب را به ترتیب اینجا به اشتراک می گذارم. بخش اول کتاب با عنوان “ازدواج؛ توهم یک ضرورت” به علل تمایل دختران به ازدواج و ریشه های روانی آن می پردازد و اینکه آیا اصلا قرارداد ازدواج یک ضرورت در زندگی ما به حساب می آید یا نه. متن کوتاه زیر برشی از این فصل است:
«شیوه زندگی مادر نیز نقش مهمی در پردازش انگیزه های ازدواج گریزی دختر دارد. تنفر و ترس از تکرار مصائب مادر، هراس مبهم از محدودیت های زندگی زناشویی از یک سو و جاذبه غلبه ناپذیر جنس مخالف، نیاز به عشقی بادوام و محبتی تضمین شده و میل به گریز از قیود دختر بودن از سوی دیگر، دختر را در تنگنای انتخابی نفسگیر و دشوار قرار می دهد. هم از ازدواج می گریزد و هم خواستار ازدواجی آرمانی است. دام ازدواج را فراروی خود گسترده می بیند. به امید راهی دیگر به عقب باز می گردد. اما گرداگرد او دامی به گستردگی جوانی و میانسالی اش پهن شده که ممکن است در انزوا و تنهایی سپری شود. به هر حال دختر چه به ازدواج بیندیشد و چه گرفتار دوستی ها و عشق پردازیهای ناپایدار باشد، مساله نیازش به مرد کتمان ناپذیر است. آزادی دلخواه او محقق نخواهد شد مگر این که ذهن خود را از وابستگی به مرد برهاند.»……………… تکه ای از کتاب
***
“…زن در جامعه جهانی پذیرای نقش های چندگانه شده است. او بی آنکه همچون زنان چند دهه قبل، از نقش های زنانه خود به سود اکتساب نقش مردانه بکاهد، پذیرای همه نقش ها با هم شده است. کار بیرون از خانه با گستردگی دامنه ای که دارد به کار خانه اضافه شده. شوهر و بچه ها مسائل خودشان را دارند و محیط کار دغدغه ها و آسیب های روانی خودش را. بازتاب افراط موج دوم فمینیسم را در سال های اخیر به شکل خشونت های اجتماعی در محیط کار و بیرون از آن می بینیم. چنین تظاهرات و نشانه هایی که در مرور گذرای اکثر اجتماعات امروزی دیده می شود، همه ماجرا نیست. به عهده گرفتن نقش های مختلف نیازمند قدرت و انرژی است. زنی که امروز از به دست آوردن و بازسازی نقش های متفاوت خوشنود است، آیا چنان قدرتمند هست که بتواند از پس همه مسوولیت هایی که پذیرفته برآید؟ آمار کلینیک های روان و اعصاب همچنان زنان را بیشترین مشتریان روانشناسی و روانپزشکی معرفی می کند. مانند دوران اولیه آزادی زنان در سال های پس از انقلاب صنعتی، همچنان زنان بیمارترند.
در خدمت و خیانت زنان، انتشارات رسا، چاپ اول ۱۳۹۲ ”
***
“…بسیاری از اوستاپژوهان بر این حقیقت پای می فشارند که اوستا و تعالیم زرتشت سرآغاز تحولی شگرف در جایگاه زن ایرانی است و این تحول قابل قیاس با وضعیت زن در امپراطوری ساسانی نیست که زن دارای حق و حقوقی نبوده و در یک کلام «شخص» تلقی نمی شده است. نظر همگی اوستاشناسان و زرتشت پرستان کاملا پذیرفتنی و انکارناشدنی است. زن در اوستا مورد عنایت سروده های پیامبرگونه است. اتفاقا همین اوضاع رو به راه زن در اوستاست که به تاملی دیگر منجر می شود! در بخش های مختلف اوستا، بر فرمانبرداری زن از شوهر تاکید می شود. این فرمانبرداری صفتی برجسته و پسندیده و نیکوست که در بسیاری از بخش های اوستا، در موخره شعار سه گانه زرتشت می آید. برای این پیام آسمانی، مخاطبانی خاص تر وجود دارد. زنان در یشتها، یسنا، ویسپرد و وندیداد به طور مکرر، مخاطبان این پیام هستند: «پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک و اطاعت از شوهر.» اطاعت از شوهر توصیه الصاق شده به شعار مشهور زرتشت است.
تعمق و تامل در رویکرد متفاوت و مثبت اوستا نسبت به زن، نشان دهنده این واقعیت تاریخی است که زن در بهترین شرایط هم در بدترین شرایط است.
از کتاب در خدمت و خیانت زنان، انتشارات رسا، چاپ اول ۱۳۹۲ “

عرفان در شعر سهراب سپهری – دکتر بیژن باران

فروردین ۱۳۹۳

سپهری در رابطه با نقاشی به ژاپن، چین، هندوستان، افغانستان، پاکستان سفر کرد. شاید آبرنگهای چینی و ژاپونی منشاء غلبه رنگ نخودی در نقاشیهایش بودند. ترجمه شعرهای شرقی را نشر کرد. هدایت ۳۰سال پیش راه شرق را در پیش گرفت؛ او بجسجوی گیاهخواری و شکوه گذشته ایرانی در تقابل تبلیغات آریایی هیتلر و انسان نوین استالین بود. ولی سپهری فارغ از نژاد، دین، گذشته میهن بسیاحت شرق رفت. او هنرمندی حساس، جستجوگر، تنها، کمال طلب، محجوب، فروتن، خجول، انسان مدار، با دید گسترده بود.

آموزش ادیان غیرسامی او شاید با خواندن کتب مربوط به باورهای شرقی به انگلیسی، رفتن به موزه ها، معابد، بناهای تاریخی بود. ورود به معابد، دیدن نشانه ها بخط چینی/ نوعی میخی، گپ با فرهیختگان مسلط به این ادیان، یاداشت روزانه- طرق رسیدن اطلاعات به ذهن کنجکاو و حساس او بود. او به پاریس و لندن هم در ۱۳۳۶ سفر کرد؛ به موزه های هنری، تاریخی، گالریهای نقاشی سرزد.

نقاشیهایش تنهایی نباتی، پرنده، رنگهای نخودی، قهوه ای، اخرایی را نشان می دهند. چند تا از آثارش طبیعت بیجان ۱۳۳۶، شقایقها، جویبار و تنه درخت ۱۳۳۹، علفها و تنه درخت ۱۳۴۱، ترکیب بندی با نوارهای رنگی ۱۳۴۹، ترکیب بندی با مربعها ۱۳۵۱، منظره کویری ۱۳۵۷ نام دارند. تابلوهایش بر دیوار موزه، استودیو، آتلیه، مجموعه دار آویخته اند؛ پروانه خواهرش، برخی آثار او را به موزه کرمان داد. او دوست فروغ شاعر، رویین پاکباز نقاش بود؛ با او و نقاشی هایش در نمایشگاه گیل گمش تهران ۱۳۴۲ بهمراه ف. م.، ف. ق. دیدار شد.

مناظر شبانی از کودکی در کاشان دید هنری او را مسالمت آمیز، آمیزه ای با حواس ۵گانه بصر، سمع، حرکت- تمپوی شعر را کودکانه و تند می کند. کوتوداما در باور ژاپنی توان نهفته در واژه ها و نامها می باشد. دعانویسی این باور ژاپنی را برای شفای بیمار بکار می برد. او به واژه چه در صوت موسیقیایی، چه در ظاهر خطی برای معناسازی در شعرش نگاه میکرد. در شعرش واژه های ساده بار معنایی افزونتر بخود می گیرند. سپهری وسعت دید خیام در کهکشان را نداشته؛ وقتی در رباعیش گفت: چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من. برای سپهری پرده ای بین احساس ناظر و بوته فصول وجود ندارد- از شعر بلند صدای آب:
پرده را برداریم :
بگذاریم که احساس هوایی بخورد.
بگذاریم بلوغ، زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند.
بگذاریم غریزه پی بازی برود.
کفش ها را بکند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند.

در شعر من به مهمانی دنیا رفتم، برخی از ۷وادی طلب، عشق، معرفت، استغنا، توحید، حیرت، فقر/ فنا در عرفان عطار آمده اند. برخی دیگر را می توان از طریق محور جانشینی سوسور معرفت = دانش، مذهب شیعه = توحید، رفتن = در طلب، شک = حیرت مترادف کرد:
من به دشت اندوه
من به باغ عرفان
من به ایوان چراغانی دانش رفتم.
رفتم از پله ی مذهب بالا.
تا ته کوچه ی شک،
تا هوای خنک استغنا،
تا شب خیس محبت رفتم.
من دیدار کسی رفتم در آن سر عشق.
رفتم، رفتم تا زن،
تا چراغ لذت
تا سکوت خواهش
تا صدای پر تنهایی.

سرگرد ابوالقاسم لاهوتی -۱۲۶۴ – ۱۳۳۶

فروردین ۱۳۹۳

سرگرد ابوالقاسم لاهوتی (۱۲۶۴ – ۱۳۳۶) شاعر و فعال سیاسی در دوران انقلاب مشروطه. ابوالقاسم لاهوتی از اعضای حزب کمونیست ایران (دهه ۱۹۲۰) بود. و در دوران رضاشاه، تحت تعقیب قرار گرفت و غیابا محکوم به اعدام گردید ولی موفق به فرار به شوروی گردید. او در کرمانشاه روزنامه بیستون را منتشر می‌کرد.(ابوالقاسم لاهوتی در سال ۱۳۲۵ هجری قمری(۱۹۰۷ میلادی و ۱۲۸۶ هجری خورشیدی) اقدام به انتشار روزنامه ای با نام بیستون کرد که نخستین روزنامه رسمی در شهر کرمانشاه به شمار می آمد. وی همچنین در سفر دوم خود به استانبول، پس از شکست مؤتلفین، اقدام به انتشار مجله ای به نام پارس کرد که دوزبانه فارسی-فرانسوی بود. لاهوتی خود سردبیری بخش فارسی را بر عهده داشت.)
زندگی:

ابوالقاسم لاهوتی در سال ۱۳۰۵ هجری قمری٫برابر با ۱۲۶۴ خورشیدی در کرمانشاه به دنیا آمد. وی نام مستعار میرزا احمد الهام برای خود برگزید و اشعار نخستین وی در روزنامه حبل المتین به چاپ رساند. از نخستین کسانی است که قالب‌های شعری را درنوردید و به زبانی ساده و روان شعر گفت. از وی مجموعه‌ای شامل قطعه ٫غزل و مقداری تصنیف بر جای مانده‌است.
وی مدتی سمت وزیر فرهنگ و هنر تاجیکستان شوروی را برعهده داشت. در تاجیکستان تئاتر و اپرا را پایه گذاری کرد. وی همچنین معاون ماکسیم گورگی در هییت رییسه کانون نویسندگان شوروی بود.
وی هرگز به ایران بازنگشت و عاقبت در فروردین ماه سال ۱۳۳۶ خورشیدی در مسکو درگذشت. وی در گورستان نووودویچی مدفون گشته است.
آثار:

سرود جمهوری شوروی سوسیالیستی تاجیکستان (سرود ملی تاجیکستان) در سال ۱۹۴۶ توسط ابوالقاسم لاهوتی سروده شد.
کاوه آهنگر (۱۹۴۷)
قصیده کرملین (۱۹۲۳)
تاج و بیرق (۱۹۳۵)
مجموعه اشعار (۶۳-۱۹۶۰)
***
عاشقم ، عاشق به رویت ، گر نمیدانی بدان
سوختم در آرزویت ، گر نمیدانی بدان
با همه زنجیر و بند و حیله و مکر رقیب
خواهم آمد من به کویَت ، گر نمیدانی بدان
مشنو از بد گو سخن ، من سُست پیمان نیست
… … هستم اندر جستجویت ، گر نمیدانی بدان
گر پس از مردن بیایی بر سر بالین من
زنده می گردم به بویت ، گر نمی دانی بدان
اینکه دل جای دگر غیر از سر کویت نرفت
بسته آن را تار مویت گر نمی دانی بدان
گر رقیب از غم بمیرد ، یا حسرت کورش کند
بوسه خواهم زد به رویت ، گر نمیدانی بدان
هیچ می دانی که این … آواره کیست ؟
عاشق روی نکویت گر نمی دانی بدان

چند طنز – مسعود ناصری

فروردین ۱۳۹۳

مکالمه ایران ایر پس از عبور مرز ایران
مسافران محترم از مرز ایران خارج شدیم
” خواهشمندیم حد اقل شورت خود را در نیاورید ”
***
پسر دائی ام پس از ۱۰ سال از آمریکا آمده
نشسته بودیم، صحبت از گرانی شد و قیمت دلار
مادرم می پرسد حالا تو آمریکا دلار چند ه؟
***
بابام  آمده با عصبانیت میگه این یارو زبون آمیزاد حالیش نمیشه
بیا تو باهاش صحبت کن.
***
مورد داشتیم، طرف رفته خواستگاری، عروس خانم چای که می آورد
داماد از دستش می گیرد و میگه: بده من توزیع کنم تو به خودت تشار نیاور
برای بچه مان ضرر داره.
***
همچی میگه محیط استادیوم برای خانم ها مناسب نیست
مثل اینکه محیط جامعه مثلن خیلی براشون  مناسبه.
***
رفتم از عابر بانک پول بگیرم  میگه در حال حاضر دستگاه
نمی تواند سرویسی ارائه کند.
بعد می نویسه آیا درخواست دیگری دارید؟
گفتم : آره سلام ما را برسان.
***
پسر نوح با بدان که نشست خاندانش به باد رفت
ابراهیم پسرش اسماعیل را می خواست قربانی کنه
پسرای یعقوب جز یکیشان  شارلاتان بودند
این از تربیت پیغمبرا حالا شما از بابای من چه توقعی دارید؟
***
هر بار از بیرون میام، بابام میکه:
کجا بودی؟
منم میگم
بیرون بودم
بعدش دیگه هیچی نمی گه
فقط دوست داره بدونه خونه نبودم.
***
تلویزیون سالی یکبار باباموتو تظاهرات سال ۵۷ نشان میده.
***
تو کارتون های بچگی مان
تارزان همیشه لخت بود
سیندرلا نصف شب ها می آمد خانه
پینوکیو همیشه دروغ می گفت
سفید برفی هم با هفت مرد کوتوله می خوانید
خدا وکیلی معجزه بود که ما سر سفره ننه و بابامون بزرگ شدیم
وای به حال الانیا
***

من بهارم

فروردین ۱۳۹۳

من بهارم

من خنده ی بهارم

فروردین ۱۳۹۳

من خنده ی بهارم

من گستره ی بهارم

فروردین ۱۳۹۳

من گستره بهارم

تقدیم به شما

فروردین ۱۳۹۳

تقدیم به شما

زوال….دولت آبادی

فروردین ۱۳۹۳

معاونت فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران به‌طور رسمی صدور مجوز انتشار رمان “زوال کلنل” نوشته محمود دولت‌آبادی و آثار صادق هدایت، نویسنده نامدار ایرانی را تکذیب کرد …