گذرگاه اسفند ماه – شماره ۱۴۸

اسفند ۱۳۹۲


گذرگاه در زمستان…
چه زمستان سنگین و دنباله داری
شماره اسفند ماه ۱۳۹۲
در سیزدهمین سال انتشار
***********************************************
شماره ۱۴۸ گذرگاه، حاصل همت این یاران است
================================
حسین قویمی – هوشنگ نهاوندی – نجبیه شریفی – لاله حسن پور – گروه موسیقی گشایش – کاوه صالحی – محمود صفریان – پاکسیما مجوزی – رضا اغنمی – محمود کویر – سید علی صالحی – رهی معیری – مهدی عاطف راد – امیر هوشنگ برزگر –
عیدی نعمتی – مسعود ناصری – گلاره صفریان – نصرتالله نوح – عمو مهرداد- صفیه ناظر زاده – آلیس مونرو – استفان البرگ – علی شکری – ابوالفضل سپاسی – حسینی فرد – دکتر خیرو فرشیدورد – اشکان آویشن – صادق هدایت –

چرا؟…محمود صفریان

اسفند ۱۳۹۲

همانطور که همه می دانیم ما مردم کتاب خوانی نیستیم. معدودی هم که کتاب می خوانیم ” یا گه گاه کتاب می خوانیم ” بسیار اتفاق افتاده که بخاطر سختی نوع نگارش از خیر ادامه خواندن گذشته ایم.

علل ِ کمی تعداد کسانی که کتاب می خوانند ریشه در نوع آموزش و پرورش دوران دبستان ما دارد، چون نه تنها کمتر به امر مطالعه کودکان توجه می کنند بلکه گاه ابدن توجهی ندارند، بر خلاف کشور های غربی که از کودکستان کودکان را به روش های مختلف تشویق به خواندن می کنند.

برنامه ای در این مورد در دستور کار آموزش کودکان ما وجود ندارد. که البته این بحثی بنیانی است و به دفعات در مورد آن با توجه بر بررسی های دقیق نوشته شده است.

در اینجا قصد ادامه صحبت در این روال نیست، قصد صحبت در مورد نوع نگارش است که همان معدود علاقمندان را نیز بی علاقه می کند.

وقتی نثر کتابی روان نیست و پر است از دست انداز و چاله وچوله، طبیعی است که خواندن آن مشکل و خسته کننده می شود. به این میماند که بجای رانندگی در جاده ای صاف و هموار در مسیری سنگلاخ برانیم. حالا چرا پاره ای از نویسندگان به چنین مسیری می روند خود سئوالی اساسی است.

واقعن رانندگی در جاده صاف را دوست ندارند؟ یا، نمی دانم، رانندگی در راهی هموار در توانشان نیست و قلم به دست که می گیرند جز به راه پر دست انداز رفتن رغبتی ندارند ؟ یا بقول معروف راه دستشان نیست یا شور بختانه فکر می کنند که اگر قلمبه و پر پیچ و تاب بنویسند بیشتر مور توجه قرار می گیرند و بر کرسی بالاتری از موقعیت می نشینند، و بیشتر مورد توجه واقع می شوند؟

اما بگذار واضح گفته شود که جز انگشت شماری چنین نوشته هائی را قبول ندارند، نمی پسندند، و به خوبی درک نمی کنند و متاسفانه آن ها نیز برای نوعی جلب توجه است که ادعا می کنند با چنین نوشته های سخت خوان نا مفهومی کنار آمده اند.

با وجود مشکلات مختلفی که بر سر راه نویسندگان وجود دارد از قبیل سانسور سخت دولتی، رفتار ناشران، سرمایه گذاری و مسائلی دیگر، حیف است که نوشته ای رهیده از این قید ها دارای چنان نثری باشد که خواننده را عذاب بدهد. اشتباه نشود منظور من روی آوردن به ادبیات بی بنچاق عامه پسند نیست ” که اتفاقن نثر راحتی دارند “، منظور نوشتن با نثر های روانٍ قابل خواندن است و نشان دادن قدرت نگارش با کار برد واژه های دلنشین است و تشبیهاتی که خواننده را خوش بیاید و به کمک آن ها دریابد که داستان چه می گوید و در چه فضائی رخ داده است و بتواند با آن همراه شود.

ما کم نداریم نثر های موسیقیائی که هم یبانش تمیز و راحت است و هم داستانش پذیرا و دوستداشتنی است و در لفافی از جملات نا مفهوم پیچیده نشده است، و بسیار پر طرفدار هم هستند.

با وجود مسائل بسیاری که زندگی ها را احاطه کرده است و مشکلاتی دست و پاگیر که به شکل های مختلف خود را نشان می دهد حیف است در فرصت هائی که برای مشتاقان خواندن پیش می آید با نثر عذاب دهنده خود این شوق را خاموش کنیم. اگر ذوق و توان نوشتم داریم بسیار بهتر است که با بیان راحت خود خواننده را به شوق بیاوریم و در راه گسترش میل خواندن گام بر داریم، این یک نیاز ادبیات ماست.

اشاره ای بجا و زیبا – دکتر محمود کویر

اسفند ۱۳۹۲

گرامی داشت نوروز در این روزگار شگفت و در این غریب زار مانند آب است برای ماهی. مانند گلی سرخ است در کویر نمک. شناسنامه شادی و شادمانگی و تاریخ این ملت است. نوشدن و نوشدن دمبدم است در روزگار بر تخت نشستن کهنه پرستان. برافراشتن درفش زندگی است در روزگار مرگ اندیشان. هر پیام نوروزی لبخندی است به آینده. نوروز یعنی ما هستیم. ما تاریخ ده هزار ساله داریم. ما فرزند جمشید و فردوسی هستیم. ما هزار هزار بار می افتیم و دوباره بر می خیزیم و نو می شویم و نوروز می شویم. سراسر دیوان مولانا و حافظ و سعدی و خیام نیایش و ستایش نوروز و شادمانی است. بذز شادی و نو شدن را بر هر بام و کوچه بیفشانیم. بنگرید بر پله های سنگی چند هزار ساله تخت جمشید و صف مردمانی از تمام جهان با گل های نوروزی در دست.نبرد گاو و شیر در پلکان اصلی این بنای بی مانند جهان نماد سرآمدن زمستان و فرا رسیدن بهار است. ما سازندگان تخت جمشیدیم. این سمفونی باشکوه بهاران.

روایطی کوتاه از: سنت دو اگزوپری – کاوه صالحی

اسفند ۱۳۹۲

معجزه لبخند ،بسیاری از مردم کتاب ”شاهزاده کوچولو” اثر اگزوپری را می شناسند.
اماشاید همه ندانند که او خلبان هواپیمای جنگی بود و با نازی ها جنگید و درنهایت در یک سانحه هوایی کشته شد. قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری دراسپانیا با دیکتاتوری فرانکو می جنگید. او تجربه های حیرت آور خود را درمجموعه ای به نام “لبخند” گرد آوری کرده است. در یکی از خاطراتش مینویسد که او را اسیر کردند وبه زندان انداختند. او که از روی رفتارهای خشونت آمیز نگهبان ها حدس زده بود که روز بعد اعدامش خواهند کرد می نویسد: “مطمئن بودم که مرا اعدام خواهند کرد به همین دلیل به شدت نگران بودم. جیب هایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا کنم که از زیر دست آنها که حسابی لباس هایم را گشته بودند در رفته باشد. یکی پیدا کردم و با دست های لرزان آن را به لبهایم گذاشتم ولی کبریت نداشتم. از میان نرده ها به زندانبانم نگاه کردم. او حتی نگاهی هم به من نیانداخت. درست مانند یک مجسمه آنجا ایستاده بود. فریاد زدم ”هی رفیق! کبریت داری؟” به من نگاه کرد شانه هایش را بالا انداخت و به طرفم آمد. نزدیک تر که آمد و کبریتش را روشن کرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد. لبخند زدم و نمی دانم چرا؟ شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این که خیلی به او نزدیک بودم و نمی توانستم لبخند نزنم. در هرحال لبخند زدم و انگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر کرد. می دانستم که او به هیچ وجه چنین چیزی را نمی خواهد… ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت و به او رسید و روی لب های او هم لبخند شکفت. سیگارم را روشن کرد ولی نرفت و همان جا ایستاد. مستقیم در چشمهایم نگاه کرد و لبخند زد. من لبخند را, حالا با علم به این که او نه یک نگهبان زندان که یک انسان است به او زدم نگاه او حال و هوای دیگری پیدا کرده بود پرسید: ”بچه داری؟” با دست های لرزان کیف پولم را بیرون آوردم و عکس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم و گفتم: “آره، ایناهاش” او هم عکس بچه هایش را به من نشان داد و درباره نقشه ها و آرزوهایی که برای آنها داشت برایم صحبت کرد. اشک به چشم هایم هجوم آورد. گفتم که می ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم… دیگر نبینم که بچه هایم چه طور بزرگ میشوند. چشم های او هم پر از اشک شدند. ناگهان بی آن که حرفی بزند، قفل در سلول مرا باز کرد و مرا بیرون برد. بعد هم مرا به بیرون زندان و جاده پشتی آن که به شهر منتهی می شد هدایت کرد. نزدیک شهر که رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی آنکه کلمه ای حرف بزند. یک لبخند زندگی مرا نجات داد.بله، لبخند بدون برنامه ریزی، بدون حسابگری، لبخندی طبیعی. لبخند زیباترین پل ارتباطی آدم هاست. ما لایه هایی را برای حفاظت از خود می سازیم. لایه مدارج علمی و مدارک دانشگاهی، لایه موقعیت شغلی و این که دوست داریم ما را آن گونه ببینند که نیستیم. زیر همه این لایه ها، “من” حقیقی و ارزشمند نهفته است. من ایمان دارم که روح های انسان ها است که با یکدیگر ارتباط برقرار می کنند و این روح ها با یکدیگر هیچ خصومتی ندارند. متاسفانه روح یا روان ما در زیر لایه هاییست که ساخته و پرداخته خود ما هستند و در ساختشان دقت زیادی هم به خرج می دهیم. این لایه ها ما را از یکدیگر جدا می سازند و بین ما فاصله هایی را پدید می آورند و سبب تنهایی و انزوای ما می شوند. داستان اگزوپری داستان لحظه جادویی پیوند دو روح است. آدمی به هنگام عاشق شدن و نگاه کردن به یک نوزاد این پیوند مقدس را احساس می کند. وقتی کودکی را می بینیم چرا لبخند می زنیم؟ چون انسانی را پیش روی خود می بینیم که هیچ یک از لایه هایی را که نام بردیم روی “من” طبیعی خود نکشیده است و با همه وجود خود و بی هیچ شائبه ای به ما لبخند می زند و در واقع آن روح کودکانه درون ماست که به لبخند او پاسخ می‌دهد

بهار زود رس

اسفند ۱۳۹۲

به آغاز بهار که نوروز را همراه دارد، فقط اسفند ماه را فاصله داریم.
هرچند در جنوب کشورمان از شرق تا غرب، بهار با اسفند می آید.
در پهنه ی ایران زمین گاه اختلاف درجه ی هوا از -۳۰ تا + ۳۰
درجه سانتی گراد است، و چنین است که همیشه در چهار گوشه
آن، چهار فصل را می توان دید.
به نازنین هائی که در آن خطه سکنا دارند سر سبزی طبیعت را
که همراه است با عطر و رنگ گلهای بهاری شاد باش می گوئیم و
به اتفاق و دست در دست به استقبال نوروز می رویم

نظر گلاره صفریان

اسفند ۱۳۹۲

Congratulations to Mahmood Safarian, my amazingly talented dad, on the publication of his 4th book. This latest work is acompilationof his short stories…oh, and I had the pleasure of designing the phoenix on the cover :0). All his books are available on Amazon

دیگر بس است! – بر گردان از – لاله حسن پور

اسفند ۱۳۹۲

مزاحمت جنسیتی بر سرکار، به امری روزمره تبدیل شده است. میان مزاحمت جنسیتی و تعریف و تمجید از یک زن، تفاوت فاحشی نهفته، اما مرز میان این دو کاملا درهم ریخته است. این تفاوت را هر زنی می فهمد و درک آن برای مردان نیز بسیار آسان است، البته اگر بخواهند درک کنند! این بحث همواره به طور غیرجدی و با یک لبخند روبرو شده است. بسیاری از مردان و حتی زنان چنین رفتاری را عادی و روزمره تلقی کرده و اصلا آن را مهم نمی دانند. در نتیجه پی گیری یا شکایت علیه آن را ضروری نمی بینند.
مزاحمت جنسیتی ناظر بر یک رابطه یک طرفه و تحقیرآمیز، قدرت مدارانه و از بالا به پایین است. درحالی که ابراز توجه و تعریف و تمجید از یک زن، رابطه ای ست دو طرفه و برابر که بر اساس یک توافق نانوشته بین دو طرف اتفاق می افتد.
یک مرد با مزاحمت جنسیتی که برای همکار زن خود فراهم می آورد، می خواهد برتری خود را اثبات کرده و نشان دهد که می تواند و اجازه دارد که بر او حاکم شود. این نوع مزاحمت بر سر کار، آن چنان عمومیت دارد که از هر سه زن، دو زن را تحت فشار خود قرار داده و کم کم به امری “نرمال” تبدیل شده است. چرا چنین است؟
واقعیت آن است که سکس و تجاوز همواره از یک دیگر جدایی ناپذیر بوده اند. زنان به عنوان ملک شخصی مردان به شمار رفته و در هر لحظه می بایست آماده خدمات جنسی بوده باشند. از سال های ۱۹۷۰ به این سو، همراه با رشد جنبش های اعتراضی زنان، کم کم این معادله بهم خورد. قوانینی برای مجازات فاعلین تجاوز به تصویب رسید و حتی تجاوز جنسی همسر نسبت به زنش که تا مدت ها قابل بحث نبود، در سال های ۱۹۹۰ به بعد، قابل مجازات اعلام شد. و قانون مجازات مزاحمین جنسیتی برسر کار تازه از سال ۲۰۰۶ در آلمان (البته در تئوری) به مرحله اجراء درآمد.
به طور کل می توان گفت، برابری در رابطه جنسی و رابطه احساسی میان زن و مرد، عمر کوتاهی دارد و حدود ۲۵ سال است که بحث مساوات در رابطه میان زن و شوهر و کلا زن و مرد، چه جنسی و چه رفتاری مطرح شده است. (حداقل در تئوری)
اکنون اما زمان دیگری فرارسیده است. دختران نمرات بالاتری نسبت به پسران دارند و تحصیلات عالی تری را می گذرانند. آن ها مشاغل و پست های بهتری را نسبت به گذشته اشغال می کنند و به هر نابرابری اعتراض می کنند. اکنون بسیاری از مردان را مدافع حقوق زنان می بینیم. هرچند که در مقابل نیز دفاع از مظاهر مردسالاری قاطع تر و قوی تر رشد می کند. درواقع هر جا که پیش روی وجود دارد، پس روی را نیز شاهدیم. جالب این جاست که میان کشورهای غربی، گویی آلمان به مرکز این پس روی تبدیل شده است. آلمان در سال ۲۰۱٣ در عرصه خرید و فروش تن و قاچاق انسان گوی رقابت را از سایر کشورهای غربی برده است.

مشاغل زنانه
۷۰ درصد زنان در کشور آلمان شاغل هستند. البته نصف این میزان به کارهای نیمه وقت مشغولند. نوع این مشاغل را می توان به سه گروه تقسیم کرد: ۱ – مشاغل با لبخند، از قبیل فروشندگی، کار در هتل، مهمان دار هواپیما و غیره . ۲ – کارهای سخت و جسمانی، مانند تمیزکاری، کار در غذاخوری ها و غیره. ٣ – کارهایی با خصلت مردانه، مانند ارتش، پلیس، روزنامه نگاری و غیره.
تحقیقات نشان می دهد، زنانی که در مشاغل با لبخند مشغول به کار هستند، در معرض مزاحمت بیشتری قرار می گیرند. از زاویه نگاه مردان، گویا به این زنان، جهت ارائه خدمات جنسی به مردان دست مزد داده می شود!!!
هم چنین زنانی که به کارهای “مردانه” مشغول هستند، سرنوشت بسیار دشواری دارند. تحقیقات و آمارها یی که در رابطه با وضعیت زنان در ارتش آمریکا تهیه شده است، به شدت تکان دهنده می باشد. تحقیر، تجاوز و حتی قتل زنان در ارتش ، مواردی است که مداوما گزارش می شوند.
درحرفه روزنامه نگاری نیز که در گذشته اساسا مردانه باقی مانده بود، اکنون حضور زنان بیشتراز پیش می شود. از نظر مردان، دختران جوانی که در عرصه روزنامه نگاری و یا سیاست شروع به کار می کنند، می بایست ابتدا تحت “تعلیم” قرار گرفته و “آموزش” ببینند. این دختران نباید مانند “فمینیست های ضد مرد” خشک و خشن رفتار کنند. آن ها نباید دامن کوتاه و کفش پاشنه بلند را فراموش کنند. آن ها می بایست همیشه لبخند به لب بوده و در واقع “زنانگی” خود را حفظ کنند. زنانگی برای مردان مترادف با سوءاستفاده جنسیتی است.

آمریکا
دختری ۲۵ ساله که در یک فروشگاه مبل کار می کرد، به علت مزاحمت جنسیتی، از رئیس خود شکایت به عمل می آورد و موفق می شود مرد را به مبلغ ۹۵ میلیون دلار پرداخت خسارت محکوم کند. رئیس مزبور یک سال تمام دختر را تحقیر می کرده و با متلک و تماس بدنی مزاحم او می شده و در نهایت به آن بسنده نکرده و در انبار فروشگاه بدن لخت خود را به دختر زده و در جلوی او به ارضای جنسی مشغول می گردد.
دختر شکایت خود را نزد روسای دیگر مطرح می کند اما طبق معمول اعتنایی به آن نمی شود. وی سپس با توسل به وکیل ادعای خود را پی گیری کرده و در دادگاه موفق می شود اتهام را به اثبات رساند.
واقعیت این است که مشکل مزاحمت جنسیتی در ادارات در آمریکا طی ۱۵۰ سال گذشته تغییر چندانی نکرده است. تنها تغییر میزان مجازات مزاحمین است که قدری بالاتر رفته، اما این امر نیز ظاهرا مانعی به شمار نمی آید و مزاحمین هم چنان به عمل خود ادامه می دهند.
مزاحمت جنسیتی در ارتش آمریکا غوغا می کند. تحقیقات حاکی از آن است که از هر ۴ موردی که عمل مزاحمت صورت گرفته، تنها یکی به مرحله شکایت رسمی رسیده است. دلیل؟ احتمالا ترس از انتقام مانع علنی کردن و شکایت علیه مزاحمت است و دلیل مهم تر، تهیه و ارائه مدرک قانع کننده می باشد که معمولا در این قبیل موارد نه شاهدی وجود دارد و نه عکسی گرفته می شود.
تنها در سال ۲۰۱۲ حدود ۱۹ هزار سرباز زن چه از جانب روسا و چه از جانب هم کاران مورد مزاحمت جنسیتی قرار گرفته اند.
وزارت آموزش و پرورش آمریکا نیز از میزان بالای مزاحمت جنسیتی در دانشگاه ها و مراکز آموزشی خبر می دهد. در سال ۲۰۱۱ صدها دانشجوی دختر در پنسلوانیا دست به اعتصاب نشسته زده و به کند بودن بررسی موارد مزاحمت جنسیتی در دانشگاه ها اعتراض کردند.

تلاشی خستگی ناپذیر!
اینگه زنی است ۵٣ ساله که غروب ها برای تأمین مخارج زندگی در یک اداره بزرگ به تمیزکاری مشغول می شود. ساعاتی که او کار می کند، درواقع همه کارکنان اداره به خانه خود رفته اند و او تنها به جارو و رفت و روب می پردازد. یکی از این غروب ها، ناگهان مردی با کت و شلوار در آستانه درب ظاهر شده و صراحتا از او می پرسد که آیا به انجام سکس تمایلی دارد! اینگه که خشکش زده است، با صدایی از ته چاه می گوید، نه. و مرد نیز راهش را می گیرد و می رود. زن به سرعت به طرف پنجره رفته و می بیند که مرد سوار ماشین شده و حرکت می کند. او شماره ماشین را برمی دارد و با تنی لرزان به پسر و شوهرش تلفن می زند تا به دنبالش بیایند. ترسی در جانش می افتد که توان حرکت را از او می گیرد.
فردای آن شب، اینگه ماجرا را به رئیس مربوطه خویش می گوید و فکر می کند، شاید با یک عذرخواهی و یا شاید دسته ای گل، ماجرا خاتمه یابد و او بتواند باخیال راحت به کار خود ادامه دهد. اما خیر! اینگه باخبر می شود که آن مرد علیه او به دادگاه شکایت کرده و می گوید، با این که در همان غروب در اداره، اینگه را دیده است، اما باقی ماجرا دروغ و تهمت است.
اینگه به علت عدم وجود شاهد نمی تواند ادعایش را در دادگاه ثابت کند و می بازد. او می بایست مخارج دادگاه را نیز شخصا بپردازد.
برای رئیس دادگاه اهمیتی ندارد که اینگه آن مرد را نمی شناخته و تا آن شب، او را هرگز ندیده بود و هیچ دلیلی برای دروغ گفتن ندارد. درواقع آن مرد در طبقه دیگری کار می کرد و ربطی به طبقه ای که اینگه در آن مشغول رفت و روب بود، نداشت. چرا مرد در آن غروب به آن طبقه می رود؟ نه رقابتی، نه انتقامی، نه حسادتی …………… هیچ انگیزه ای وجود نداشت که اینگه را مجبور به تهمت زدن به مرد کند. اما هیچ کدام از این فاکتورها برای رئیس دادگاه مطرح نشد. حکم داده شد. نه تنها ادعای اینگه تهمت و دروغ اعلام شد، بلکه شکایت مرد نیز در دادگاه پذیرفته شد.
اینگه اما، خسته نمی شود و به حکم دادگاه اعتراض می کند.
این بار جریان طور دیگری به پیش می رود و ماجرا به نفع اینگه تمام می شود. ابتدا مرد مجبور می شود تا شکایت خود را پس بگیرد و درنهایت، دادگاه شکایت اینگه را مجددا بررسی کرده و آن را می پذیرد. (اما، شماره ٣۱۰)
راهی که اینگه رفت، بسیار دشوار بود. اما درسی بود برای تمام زنانی که دچار مزاحمت جنسیتی شده و بدون شاهد، جرأت شکایت ندارند، زیرا از پیش می دانند که شکست حتمی ست. اینگه می گوید: کسی که نجنگد، قطعا شکست خورده است.

دنیایی عادلانه؟!!!
تربیت دختران و پسران از سال های ٨۰ و ۹۰ تقریبا یک سان آغاز می شود. پسران در کودکستان ها اجازه دارند با عروسک بازی کنند، بدون این که مورد تمسخر قرار گیرند. دختران نیز با افتخار فوتبال بازی می کنند. در مدرسه نیز این “عدالت” برقرار است. دختران نمرات بهتری در ریاضی می گیرند و پسران در کارهای دستی مهارت نشان می دهند. تنها بعد از دوران بلوغ و در ساعت ورزش، دختران را از پسران جدا می کنند. اما با تمام این ها دختران و پسران در دنیایی بزرگ می شوند که ظاهرا نشانی از تبعیض در آن دیده نمی شود.
حتی زمانی که راننده تاکسی دختر را مجانی به خانه می رساند و یا در دیسکو، کوکتل های مجانی، فقط با یک لبخند به دختران داده می شود و هم چنین تعریف های جنسیتی، این جا و آن جا در گوش دختر خوانده می شود، هیچ کدام احساس تبعیض به دختر نمی دهد. دنیا هنوز بسیار زیبا، عادلانه و بی خطر است.
البته زمانی که مادربزرگ تلاش می کند تا به نوه دختر خود اطوزدن را یاد بدهد، اما برادر وی می تواند هم چنان به بازی خود ادامه دهد، احساس خشم را در دختر به وجود می آورد. اما این احساس زمانی جدی می شود که دختر خود را برای بدست آوردن شغلی معرفی کرده و به مصاحبه فراخوانده می شود و مجبور است به یک سری سئوالات احمقانه پاسخ دهد و یا زمانی که از جانب همکاران مرد شوخی های نامربوط نسبت به توانایی شغلی خود می شنود و نگاه آنان را همواره بر سینه و پاهای خود می بیند، متوجه می شود که آن دنیای زیبای عادلانه و بی خطر درحال ریزش است.
میان تئوری برابری زن و مرد و عمل، یک دنیا فاصله است. زنان هم چنان دست مزد کمتری در ارائه کار و مهارت یک سان، نسبت به یک مرد می گیرند. آن ها اساسا نیمه وقت کار می کنند و با وجودی که گاهی از مدارک قوی تری برخوردارند، در مشاغل سطح بالا کمتر پذیرفته شده و به محض مادرشدن از نردبان ترقی به زیر می افتند!
صحبت از تبعیض جنسیتی مثلا در هندوستان نیست. این تبعیض را در همین جا و در هر لحظه می توان مشاهده کرد. دیگر سکوت جایز نیست و می بایست ریشه های این تبعیض را به بحث گذاشت. تبعیضی که از ساختار قدرت نشئت می گیرد و بالعکس، قدرت نیز حضور خود را در اعمال تبعیض نهادی کرده و به طور مداوم آن را بازسازی می کند. نه تنها در سیاست یا ژورنالیسم و یا در اتاق های روسا، بلکه تبعیض خود را همه جا و در هر شرایطی نشان می دهد. نه مخفی و پشت پرده، بلکه آشکار و با صدای بلند. تحقیر جنسیتی را اکنون می توان در برنامه های تلویزیونی، روی دیوارهای شهر، در خیابان ها و در خانه هاو در همه جا مشاهده کرد.
زنان جوان ما در دنیایی زندگی می کنند که گویا برابری میان زن و مرد، حقی بدست آمده است. آنان یاد نگرفتند که برای برابری بجنگند!

تبعیض در هتل ها بیداد می کند
خانم روزن برگر که رئیس سندیکای هتل دار هاست، معتقد است، مزاحمت جنسیتی نسبت به زنان، در هیچ شغلی به اندازه کار در هتل انجام نمی گیرد. او خود، اعتراف می کند که سابقا در دوران اشتغالش در هتل به وفور مورد مزاحمت قرار گرفته است و دقیقا می داند که این پدیده، اکنون نیز نسبت به گذشته تفاوت چندانی نکرده است.
مزاحمت جنسیتی در هتل ها، نه نتها از جانب هم کاران و روسا انجام می شود، بلکه باید مسافران و مهمانان هتل را نیز به آنان افزود. گاهی حتی در پشت پیشخوان هتل، از زن سئوال می شود که آیا همراه مرد به اتاق او نیز می آید یا خیر! متلک گویی، اذیت و تماس بدنی و انتظارات سکسی از جمله برخوردهای روزمره برای کارکنان زن در هتل ها به شمار می رود.
بارها اتفاق می افتد، هنگامی که زن برای تمیز کردن اتاق وارد می شود، مرد در حال نگاه کردن به فیلم های پورنو است و یا در مواردی از زن خواسته شده که فیلم را برای مرد در دستگاه قرار دهد و…………… زنان کارگر در هتل ها حتی جرئت ابراز نارضایتی نیز ندارند. آن ها اکثرا پاسپورت و اقامت قانونی نداشته و با کوچک ترین شکایت از کار بیکار شده و یا اقامت شان به خطر می افتد.
خانم روزن برگر می گوید، سندیکای ما به اعضای خود آگاهی و توجه لازم را در زمینه مزاحمت جنسیتی می دهد. اما متاسفانه تنها ۱۰ درصد از کارکنان هتل ها عضو سندیکا هستند. تنها کاری که می توان کرد، این است که شکایت زنان را پی گیری کنیم. اما تعداد بسیار کمی حاضر به شکایت هستند. چرا که در اکثر این نوع مزاحمت ها، شاهدی وجود ندارد، بنابراین چگونه می توان شکایت را در دادگاه به اثبات رساند؟ زنان شاکی به سرعت به عنوان دروغگو متهم می شوند.
ما به زنانی که حاضر به شکایت نیستند، پیشنهاد می کنیم که یک گزارش دقیق از واقعه و در صورت امکان عکس از صورت و بدن خود، اگر نشانه هایی وجود دارند، تهیه کنند تا در صورت تکرار چنین اتفاقی، در آینده مورد استفاده قرار گیرد. زنانی هستند که حتی حاضر نیستند مزاحمت ها را افشاء کنند و آن را برای همیشه در قلب خود مخفی می کنند.
یکی از فعالیت های سندیکا این است که هتل ها را وادار کند تا به درب ورودی یا در آسانسورهای خود اطلاعیه بزنند و در آن اعلام کنند، با هر نوع تبعیض جنسیتی، نژادی، گرایش جنسی و خارجی ستیزی در هتل مقابله می شود. اما هتل دارها مقاومت سختی در این زمینه می کنند و هم کاری های لازم را با سندیکا به عمل نمی آورند.
واقعیت این است که در خود سندیکا نیز چنین فعالیتی به اندازه کافی جدی گرفته نمی شود. برای مثال در سایت این سندیکا کلمه ای از مبارزه علیه مزاحمت جنسیتی نوشته نشده است.
اکنون اما، زمان آن رسیده که این امر را تغییر دهیم.

“فریاد” تا “عمل”!
مبارزه ای که از سال های ۱۹۷۰ در سراسر جهان علیه تبعیض و مزاحمت جنسیتی در کشورهای مختلف در جریان است، مجددا در سال ۲۰۱٣ اوج تازه ای گرفته است. در آلمان کمپینی به نام “فریاد” تلاش می کند تا از طریق تویتر زنان را به افشای گسترده مزاحمت های جنسیتی فرابخواند تا این فریاد را به عمل تبدیل کنند. در اولین روز فراخوان، ۲۰ هزار زن تجربیات خود را نوشتند. این تعداد در روز سوم به ۶۰ هزار نفر رسید. شرکت ۶۰ هزار نفر در این بحث در طول سه روز، امری بی سابقه در آلمان به شمار می رود.
تجربیاتی که در تویتر اعلام می شدند، وقایعی روزمره و “نرمال” تلقی می شدند که دیگر حساسیتی نسبت به آنان وجود ندارد. برای مثال، وقتی مرد در حین گفتگو با زن در تمام مد ت به سینه او زل زده است، دیگر کسی را به تعجب نمی اندازد. یا همراه داشتن اسپری فلفل برای زنانی که به ویژه شب ها کار می کنند، امری نرمال و ضروری به شمار می آید. متلک هایی که به طور روزمره نصیب زنان می شود، فقط لبخند مردان را به دنبال دارد و دیگر ارزش افشاگری ندارند، در حالی که این متلک ها نمودی از تحقیر جنسیتی زن به شمار می روند.
بسیاری از این زنان در فراخوان تویتر، برای اولین بار از تجربه و احساس خود حرف می زنند. از این که تنها نیستند و زنان دیگری نیز وجود داشته و هم درد آنان هستند، احساس آرامش می کنند و راحت تر حرفشان را می گویند. آن ها از اتفاقاتی که شب ها در مسیر خانه برایشان پیش آمده، صحبت کردند. از مزاحمت هایی که تنها به دلیل دفاع زن از خود، به خشونت کشیده شد، از دست مالی شدن توسط مردها در روز روشن و بالاخره از تجاوزهای عدیده ای که صورت گرفته و پشت پرده باقی مانده است، گفتند. جای تعجب آن جاست که در رابطه با چنین اتفاقای غالبا گفته می شود: “زنان می توانند بیشتر مواظب خود باشند……… شب ها نباید بیرون بروند……… در محلاتی که خطرناک است، راه نروند…….. مردان را تحریک نکنند….. مردان این چنین به دنیا آمده اند و گناهی ندارند….”. آری در بروز این اتفاقات گویا زنان خود مقصر هستند!! تحقیقات نشان می دهد که مزاحمت جنسیتی، نه یک استثناء، بلکه یک سیستم است.
واقعیت این است که بحث مزاحمت جنسیتی بر سرکار، بحث جدیدی نیست و قوانین بسیاری وجود دارند که می توان با اتکاء به آن ها ، مزاحمت را پی گیری قانونی کرد. اما با این وجود دادگاه ها در اجرای قوانین موانع زیادی بر سر راه زنان قرار می دهند.
دادگاه در یک مورد که شکایت زنی را نسبت به همکارش که به باسن وی دست زده بود، بررسی می کرد، آن را یک مورد استثناء و شخصی قلمداد کرده و پرونده را مختومه اعلام می کند!!!
قانون پی گیری مزاحمت های جنسیتی بر سر کار از سال ۱۹۹۴ در آلمان وارد مرحله اجرایی شده است. اما از آن به بعد سکوت سنگینی در این رابطه برقرار شده است. به ویژه برای نسل جدید، گویا مشکل حل شده است. دختران جوان خیال می کنند تبعیض جنسیتی امری مربوط به گذشته بوده و دورانش به پایان رسیده است. چه اشتباهی!

تاریخ نگاری مبارزات زنان علیه تبعیض و مزاحمت جنسیتی بر سر کار
۱۹۷۲ در اوج آزادی خواهی زنان، کنگره آمریکا قانونی را به تصویب رساند که بر اساس آن هرگونه تبعیض نژادی، ملیتی، مذهبی و جنسیتی ممنوع اعلام شد. از آن زمان کمیته ای به نام امکانات و شانس برابر در کار (EEOC ) می تواند کارفرمایان را به دلیل انجام چنین تبعیضی به دادگاه بکشاند.
۱۹۷۵ در این سال کارمیلا وودمن، زنی که در نیویورک، مزاحمت جنسیتی رئیسش را افشا کرده بود، خود، استعفاء داد و نتوانست حق بیکاری دریافت کند.
دربسیاری موارد، زن بعد از شکایت مجبور می شود از کارش استعفاء دهد و به همین دلیل حقوق بیکاری نیز به او تعلق نمی گیرد. زیرا قانون صراحت داده که اگر کسی اخراج شود، حقوق بیکاری را دریافت می کند، اما اگر خود داوطلبانه استعفاء دهد، از حق بیکاری نیز محروم می شود.
گروهی از دانش جویا به انام اتحاد زنان شاغل، به مناسبت اعتراض به این حادثه، فراخوانی را سازمان داده که طی آن ٣۰۰ تشکل زنان با همکاری یک دیگر، زنان را به افشای تجربیات خود در زمینه مزاحمت های جنسیتی بر سر کار فراخواندند. پاسخ زنان و حمایتی که از این فراخوان شد، در آن زمان فوق العاده بود. نیویورک تایمز در سرتیتر خود نوشت: زنان برای اولین بار از مزاحمت های جنسیتی سخن می گویند.
در همین رابطه حقوق دانی به نام کاترین مک کینون قانونی را فرموله کرد تا بتواند آن را به تصویب برساند. “مزاحمت جنسیتی بر سر کار، همان تبعیض جنسیتی است”
۱۹۷۶ یک مجله آمریکایی همه پرسی از ۹۰۰۰ زن را سازمان می دهد. ۹۰ درصد این زنان دچار مزاحمت جنسیتی بر سرکار شده بودند.
۱۹۷۷ مجله فمینیستی Ms. تم اصلی خود را به مزاحمت جنسیتی بر سر کار و چگونگی مقابله با آن اختصاص داد. رسانه ها به طور گسترده به این مسئله پرداختند.
۱۹۷٨ در این سال نشریه فمینیستی “اما” نیز بحث مزاحمت های جنسیتی بر سر کار از جانب “رئیس” را شروع کرد و در سال های بعد نیز به این بحث ادامه داد.
۱۹۷۹ کاترین مک کینون، حقوق دان آمریکایی، به تحلیل و ریشه یابی این تم پرداخت. او مطرح کرد، این پدیده در واقع مظهر نابرابری ساختاری جنسیتی میان مردان و زنان است که نه تنها بر سر کار، بلکه در کلیت جامعه وجود دارد.
۱۹٨۰ طرح قانونی کاترین مک کینون در این سال توسط پارلمان به تصویب می رسد و مزاحمت های جنسیتی بر سر کار به مثابه تبعیض جنسیتی غیرقانونی و قابل مجازات اعلام می شود.
کمیته EEOC اعلام می کند که کارفرمایان موظفند از کارکنان خود در مقابل مزاحمت های جنسیتی حمایت کنند. اولین شکایت ها در این زمین به جریان می افتند.
۱۹٨٣ پارلمان اروپا اعلام می کند که رفع مزاحمت جنسیتی بر سر کار بخشی از حق برابری زنان و مردان بر سرکار است که باید برای آن مبارزه انجام گیرد. پارلمان از تمام کشورهای عضو اتحادیه می خواهد که در این رابطه به طور فعال عمل کنند.
در همین سال یکی از نمایندگان مجلس آلمان که بارها زنان را مورد مزاحمت قرار داده بود، افشاء شده و مجبور به استعفاء می شود. تحقیقاتی که انجام می شود، نشان می دهد که از هر ۱۴ زنی که در آلمان زندگی می کنند، یکی به علت مزاحمت جنسیتی از کار خود استعفا داده است.
۱۹٨۶ در این سال فعالیت زنان سندیکایی در تمام اروپا آغاز می شود. کنفرانس دوازدهم زنان سندیکای ای- ک- متال تصمیم می گیرد که پی گیری مزاحمت های جنسیتی بر سر کار را یکی از وظایف سندیکا اعلام کرده و آن ها را قانونا تحت پی گرد قرار دهد.
۱۹٨۹ دادگاهی در هانوفر- آلمان یک رئیس ۴۵ ساله را به علت ایجاد مزاحمت جنسیتی نسبت به سکرتر ۲۲ ساله اش به ۱۵ ماه زندان محکوم می کند. در واقع این حکم در آن زمان، استثنائی و شدید بود.
۱۹۹۱ در این سال آماری منتشر شد مبنی بر این که از هر ۴ زن، یکی مورد مزاحمت جنسیتی بر سر کار قرار گرفته است. از هر ۲ زن، یکی در معرض متلک های جنسیتی قرار گرفته و از هر ۱۰ زن یکی با پیشنهاد رابطه جنسی روبرو شده است.
این زنان در مشاغلی که اساسا مردانه محسوب می شوند، مشغول به کار بوده اند. از میان آنان، زنان پلیس بیشترین مورد مزاحمت را تجربه کرده بودند.
۱۹۹۲ مبارزه با مزاحمت های جنسیتی بر سرکار در آلمان اوج می گیرد و گروه های فمینیستی بروشورهایی با تیتر” نه، یعنی نه!” و “محل جرم، محل کار!” پخش کردند. در همین رابطه قانونی نیز مبنی بر حفاظت از زنان به تصویب رسید.
۱۹۹٣ کشور اطریش نیز چنین قانونی را در این سال به تصویب رساند.
۱۹۹۴ از اول سپتامبر این قانون که به اختصار “قانون حامی شاغلین” نام گرفت، به مرحله اجراء گذاشته شد. در واقع از آن پس می بایست هرگونه بی احترامی جنسیتی مورد پی گرد قانونی قرار گیرد. یکی از وظائف کارفرمایان و روسای بالاتر، حفاظت از همکاران خود در مقابل مزاحمت های جنسیتی بود. اگر چنان چه این حفاظت خدشه دار شود، می توان علیه رئیس مربوطه شکایت کرد.
در این سال افشاگری هایی علیه پروفسورهای دانشگاه جهت سوءاستفاده های جنسیتی از دانشجویان به عمل آمد.
۱۹۹۶ کشور سوئیس نیز به این قانون می پیوندد.
۱۹۹۹ دختری به نام سیلویا که خود پلیس است، با طپانچه به زندگی خود خاتمه می دهد. دلیل: سوءاستفاده جنسیتی و ترور شخصیتی.
رسانه ها این حادثه را به مثابه قله کوه یخ دانستند که تنها سر آن دیده می شود. مقاله ای در نشریه “اما” منتشر شد با تیتر، “بیگانه ای در میان باند مردان”!
۲۰۰۰ اتحادیه اروپا تصمیم می گیرد، در یک محدوده زمانی تا ۲۰۰۴ ، همه کشورهای متحد اروپا می بایست قانون مبارزه با تبعیض جنسیتی، نژادی، مذهبی، عقب ماندگی و معلولیت، گرایش جنسی و سنی را به تصویب رسانده و به مرحله اجراء درآورند.
۲۰۰۲ یک سال بعد از آن که زنان در آلمان توانستند بدون محدودیت وارد ارتش شوند، اولین مورد های تجاوز گزارش شدند.
تحقیقاتی در این زمینه در آمریکا به انجام رسیده است. از میان ۹۰ هزار زن سئوال شونده، نصف آنان مورد مزاحمت جنسیتی قرار گرفته بودند. از هر ۷ نفر یکی به طور مشخص از جانب رئیسش درخواست انجام سکس شده بود.
۲۰۰۶ قانون رفع هرگونه تبعیض بر سر کار به مرحله اجراء گذاشته می شود. کمیته اجرایی در آلمان تنها ۲۶ کارمند داشته و ۲،۹ میلیون یورو بودجه در اختیار دارد.
۲۰۱۱ دادگاه کار در آلمان تصویب کرد که مزاحمت جنسیتی باعث اخراج نامحدود فرد مزاحم خواهد شد.
۲۰۱٣ بحث مزاحمت جنسیتی بر سرکار در آلمان اوج تازه ای می گیرد. اخیرا یک روزنامه نگار زن توسط یکی از رهبران حزب اف- د- پ مورد مزاحمت جنسیتی قرار گرفت و دست به افشای علنی آن زد. درهمین رابطه کمپینی به نام “فریاد” در تویتر از زنان خواست تا تجربیات خود را بازگو کنند. در عرض سه روز ۶۰ هزار زن دست به افشاگری زدند.
این پروسه هم چنان ادامه دارد……..
اخبار زوز

از:”اما” شماره۳۰۷

در بر همان پاشنه است – سید علی صالحی

اسفند ۱۳۹۲

سیدعلی‌صالحی(شاعر) در واکنش به عدم بروز تغییر و تحول در حوزه‌ی نشر و اداره‌ی کتاب، یادداشتی را در اختیار خبرگزاری ایلنا قرار داده که به شرح زیر است:

«نوشتن» در اینجا، مثل قدم زدن صبحگاهی در میدان مین است. تو باید بسیار کارکشته باشی تا زنده به ساحل دیگر میدان برسی. عجیب اینجاست که این چرخه بی‌چراغ؛ مرتب تکرار می‌شود، با هزار یکی حضور و هوشیاری، چون به آن سوی این میدان پا می‌گذاری و می‌خواهی نفسی راحت و رویایی و خوش طلب کنی؛ می‌بینی ابدا اتفاقی به نام عبور رخ نداده است. آن سو و این سو یکی است و تو مجبور به این قدم زدن ابدی هستی تا دقیقه موعودی که مین مرگ بر همه ملال‌های تو خط بکشد.

«نوشتن در چنین شرایطی»، عین شهادت است. حیرتا هرکسی به این اجاق می‌رسد، خاص سلیقه خویش، یا آب بر آتش می‌ریزد یا هیزم گُر گرفته بر آن می‌افزاید. چشیدن سرد و گرم روزگار، خوب است. اما نه از این نوع که هر سد سدیدی را از درون می‌ترکاند؛ چه رسید به چراغ قلم و چینی آسیب پذیر نوشتن. با دست پیش می‌کشند و با پا پس می‌رانند، کشتیِ کج با کلمه!؟ حرف‌ها همه روشن، زیبا، پر امید و شوق آور است کنار تشک چرب و چیل، اما تاریکی آنقدر غلیظ است که حتی خود «داور» نیز بر حادثه نبرد اشراف ندارد. مسابقه اشباح… همین است. در تاریکی چه سخنان روشنی می‌شنویم، اما… هیچ اتفاق در وزارت ارشاد –حالا دایره قلم و کتاب- رخ نداده است. تنها میز‌ها و تابلو‌ها تغییر کرده‌اند. تغییر میز‌ها و صندلی‌ها، هیچ ربطی به گشایش یا انسداد مزمن فرهنگی ندارد و اگر بنا به زبان نقد، کسی از وسط میدانِ مین بانگ برآورد که «حلاوت سخن» برای ما معجزه نجات نمی‌شود، به سرعت و در یکی لحظه دنیا را بر سرش خواب می‌کنند که بگذار کاسه سرد شود، بعد از «آش» حرف خواهیم زد. هنوز آغاز راه است. صبوری و خرد… آری؛ اما میانِ میدان مین نمانده‌اید تا دریابید صبوری گاهی عین ستم است که بر خویش روا داشته‌ای.

در خواب‌زاری وهم‌آلود از این دست، نومیدی بر ما حرام است، اما آدمی سرانجام جایی خسته می‌شود. حُسن قدم زدن در میدان مین همین است که هر وقت اراده کنی می‌توانی با چشم بسته، در میانه‌ی آن به رقصِ رنج در‌آیی: خوش‌باشِ وداع باشد با کتاب و ناشر و وزارت و… واژه. من در حد توان خود کار کرده‌ام، ظلم است سکوت، اما می‌توانم از چاپ آثار تازه‌ام، خاصه در مقام «کتاب» پرهیز کنم. هم اگر پیش از این اضطراب واژه، ویرانم کند! مساله را شخصی نکرده‌ام. بسیارند اهل قلمِ مستقل که گریبانْ‌دریده‌ی همین دردند!

بلایای طبیعی – نجیبه شریفی

اسفند ۱۳۹۲

بلایای طبیعی، به مجموعه‌ای از حوادث زیانبار گفته می‌شود، که انسان در ایجادآن نقشی ندارد. این حوادث معمولاً غیرقابل پیش‌بینی هستند . مانند : زلزله، سیل، طوفان، گردباد، سونامی، تگرگ، بهمن، رعد و برق، تغییرات شدید درجه حرارت، خشکسالی و آتشفشان.
با وقوع بلایای طبیعی عده ای از مردم دچار آسیبهای جسمی – روحی و روانی و مادی می شوند .که نیاز به کمک فوری دارند .
کشور ایران متاسفانه یک کشور زلزله خیزاست و ما شاهد حوادث دلخراشی در زلزله بیرجند ، بم ، رودبار بودیم و اخیرا در آذربایجان شرقی …
زلزله، یکی از سوانح طبیعی است که:
• فرد تجربه سهمگینی مانند در خطر مرگ حتمی قرار گرفتن داشته …
• از نزدیک شاهد مرگ یا آسیب جدی دیگران بوده ….
• این انسان‌ها در اثر وقوع زلزله خانواده، خانه، دارایی‌های خود، دوستان و بستگان و یا به مفهوم دیگر منابع مالی عاطفی خود را از دست می‌دهند.
• خسارات روحی زلزله به مراتب بیشتر از خسارات جانی و مالی آن است چرا که فرد آسیب‌دیده حاضر در صحنه فاجعه خود را در مقابل نیروهای عظیم طبیعی عاجز دیده و مجبور به تسلیم می‌شود

درفرد بازمانده یا نجات یافته، بعد از سانحه مشکلات روحی و روانی بروز می دهد.
• استرس ،اضطراب و افسردگی
• احساس گناه و ناامیدی،( از اینکه چرا او زنده مانده و سایر ین فوت شدند . فرد بازمانده آرزو میکند که ایکاش به جای همسر یا فرزندش خودش از دنیا میرفت و این رنج جانکاهی را به فرد تحمیل می کند)
• وحشت از ادامه زندگی بدون وجود منابع عاطفی و مالی
• اختلال در خواب و کابوس‌های شبانه،
• بی‌تفاوتی و گوشه‌گیری نسبت به همه‌چیز و همه‌کس،
• شب‌ادراری و خوابهای وحشتناک در کودکان،
این مشکلات باعث ایجاد فشار روانی در افراد شده و سلامت روحی و روانی وی را به خطر می‌اندازد مشکلات رفتاری و روانی مثل اختلال در تمرکز و تصمیم‌گیری، عدم کنترل احساسات……… آثار مخرب و خانمان‌سوز آن تا سال‌ها بر روح و روان بازماندگان باقی می‌ماند.

ماباید آگاه باشیم که بازماندگان زلزله علاوه بر نیازها اولیه :مثل سرپناه ، مواد غذایی ، پوشاک و …….
• نیاز به بهداشت روان
• سلامت روان
• حمایت روانی دارند
ارائه کمک های اولیه ی عاطفی به بازماندگان فاجعه ها ( توصیه هایی به ارائه دهندگان خدمات )

گام های اولیه ی زیر ، سبب کاهش علایم فشار روانی و افزایش سازگاری مجدد پس از فاجعه می شود .
ارائه این ساختار و نظم به آنها کمک می کند تا از عوارض فشارروانی برخود بکاهند و مسئولیت پذیری و کنترل را درخویش ، بازیابند .
• ایمنی ومحافظت : تامین یک مکان امن و سرپناه غذا و آب
• به آنها اطمینان دهید که امنیت حاصل شده است .
• برای مردم حریم خصوصی و زمان شخصی فراهم آورید .
• ناکامی و خشمی را که بازماندگان بروز می دهند به خودتان نگیرید .
• با آسیب دیدگان ارتباط صحیح بر قرار شود .
• به افراد اطلاعات درست در خصوص عزیزانشان داده شود .
• نیازها و اولویت های خانواده ها را شناسای کنید .
• اعضای هر خانواده را دور هم جمع کنید .
• بهتر است کودکان از والدین خود جدا نشوند.
• اسکان خانواده های قربانیان در یک گروه و در یک محل بسیار مفید است .
• امکانات بازی و سرگرمی برای کودکان فراهم شود
• از خانواده ها برای کسب دوباره ی احساس عزت نفس و امیدواری ، حمایت به عمل آورید .
• آنها را به شرح ماجرا ترغیب کنید . خانواده ها ، گروه های ( زنان و مردان ) ، همسالان و مشاوران را گرد هم جمع کنید . تا با هم صحبت کنند از غمشان ، اندوهشان و حوادث و هیجانات تا تخلیه شوند .
• درچنین گروه هایی فرایندهای مقابله ای آغاز شده و گروه به اعضای خویش این احساس را می بخشد که در ضربه های روانی ، تنها نیستند .

• زمانی را برای گوش کردن به حرفه های مردم سپری کنید . باز گو کردن مشکل و گوش دادن به صحبت های فرد آسیب دیده به ایجاد آرامش کمک می کند درصورتی که برای این کار زمان کافی ندارید به کسی وعده ندهید .
• مردم را به گفتگو درباره ی تجربیاتشان مجبور نسازید ، شیوه های مرسوم و سنتی آنها را در مقابله و برخورد با رویداد هایی از نوع پیدا کنید . برای گفتگو درباره ی این موضوع ، فرصتی را اختصاص دهید . محل و جایگاه ویژه ای برای این امر تدارک ببینید .
• مردم را درگیر کنید ؛ بگذارید درتصممیاتی که به موقعیت آنها مربوط می شود مشارکت کنند .
• مردم را فعال کنید ؛ مردم را تشویق کنید تا درعملیات اضطراری نظیر توزیع غذا ، آماده سازی جاده ها ، ساخت خانه و سایر انواع تسهیلات شرکت جویند مسابقات ورزشی مختلف را تدارک ببینید.
• نزدیک و حاضر باشید، نشان دهید که دردسترس هستید . ودرکنار بازماندگان هستید وبا آنها مشارکت می کنید.
• شهامت ابراز غم ها و نگرانی خود را داشته باشید .
• در تماس با افراد بازمانده درنگ نکنید بدون سخت گیری و حالت زننده وباجرأت عمل کنید وقاطع باشید .
• درامور روزمره نظیر تمیز کردن ، پخت وپز و رسیدگی به فرزندان به آنها کمک کنید .
• سعی نکنید با کاربرد عبارت هایی نظیر « خوب ، اوضاع آنقدرها هم بد نیست » یا « اوضاع می توانست بدتر از این هم باشد » ، به آنها دلداری بدهید . بیان این عبارت ها ممکن است در آنها باعث سوء تعبیر شود . بر تجربیات خود پافشاری نکنید به فرد کمک کنید که سوگواری کند .
• شنونده ای فعال باشید . گوش بدهید فرد را همان گونه که هست بپذیرید و احساساتش را تأیید کنید . دربرابر فرد ، بدون اظهار نظر یا زیر سؤال بردن آنچه که گفته ، حاضر باشید. بیشتر شنونده باشید تاگوینده این کلام شما نیست که اوضاع را بهتر می کند، بلکه علاقه مندی و اراده ی شما برای گوش کردن است که می تواند چنین تاثیری را به وجود بیاورد.
• تماس بدنی برقرار کنید. زمانی که چیزی برای گفتن وجود ندارد، همیشه می توانید با گرفتن دست بازمانده یا در آغوش کشیدن او، پیام هایتان را منتقل سازید. ( البته با رعایت موازین اخلاقی، فرهنگی، دینی و جنسیتی.م.)
• احساسات را بپذیرید. مردم حق دارند احساس بدی داشته باشند. بگذارید در مورد احساسات خویش آزاد باشند.
• از احساسات نهراسید. احساسات راهی هستند که بدن برای ابراز هیجانات شدید، از آنها بهره می جوید. احساسات از راه اشک ریختن، خشم و حتی خنده بیان می شوند. بنابراین مانع بروز احساسات نشوید یا آنها را حبس نکنید زیرا روزی بازخواهند گشت و این امر ممکن است حتی سال ها به طول انجامد.
• کلمات قادر به کمک هستند. به نرمی بپرسید چه اتفاقی افتاد یا آن را چگونه احساس کردید؟ یک روش برای خلاصی از اندوه، مشخص کردن آن با واژه است. این روش، یک شیوه ی مناسب برای آغاز فرایندهای مقابله ای است.
• اجازه ندهید بی کس و تنها بمانند. در ساعتی که قول داده اید، در دسترس باشید.
• تماس با آنها را حفظ کنید. مسئولیت بررسی نحوه ی انجام امور را به عهده گیرید.
• خودتان باشید، سعی نکنید که نقش بازی کنید. ما اغلب و بدون آنکه خود آگاه باشیم، در پشت نقاب حرفه ای خویش پنهان می شویم. شفقت و مهربانی انسانی و همدلی، موضوعاتی مهم هستند.
• سعی کنید فرد بازمانده را به نظم روزمره بازگردانید. این کار به منظور مسدودسازی احساسات او نیست بلکه با هدف به کار واداشتن بدون وی انجام می شود. ورزش های بدنی مرتبط با فعالیت های عادی، برای افراد، سودمندند.
• صادق باشید. واقعیت را از افراد پنهان نکنید. دیر یا زود آنان باید با تجربیات خویش روبرو شوند ؛ مقابله با واقعیات ، از مقابله با تخیلات آسان تر است . آنان هر چه زودتر مقابله را آغاز کنند ، بهتر است ، اما واقعیت را به کسانی که آمادگی آن را ندارند به زور عرضه نکنید .
• بگذارید به دیگران اتهام بزنند وآنها را سرزنش کنند برای مردم مهم است که احساس خود را بیان کنند اما به آنها اجازه ندهید که دردام اتهام زدن به دیگران اسیر شوند . بر موقعیت کنونی ، تأکید و تمرکز کنید.
• رویکردی خوشبینانه را انتقال دهید . سعی کنید بدون ذوق زدگی افراطی ، مثبت باشید . نشان دهید که می دانید اوضاع بهتر خواهد شد .
• محدودیت های خودتا ن را بپذیرید . گاهی لازم است به خودتان استراحت بدهید . شما نمی توانید هر مشکلی را حل کنید . نزدیک شدن به برخی از مسائل ممکن است برایتان خیلی دردناک باشد .
• توصیه هایی برای بازماندگان / اقدامات عملی را انجام دهید : توجه داشته باشید که توصیه هاو اقدامات زیر باید به دقت انجام شود .
-هر روز ، یک کار را انجام دهید .زندگی جریان دارد . هر روز برای ما فرصتی است که به سمت بهبودی گام برداریم .
برای خودتان بر حسب نیازهایتان فرصتی را برای گفتگو ، سوگواری ، عصبانی شدن ، گریستن یا خندیدن درنظر بگیرید . زمانی را به ورزش ، استراحت و تفریح اختصاص دهید .
-در هر روز ، بر مهم ترین موضوعات مربوط به خود و خانواده ی خود و خالق هستی تمرکز کنید .

-آنچه را که تجربه می کنید درک کنید واز آن پند بگیرید آنچه را که مهم است ، از مسائل غیر مهم تفکیک کنید . سعی کنید آنچه که قادر به تأثیر گذاشتن بر آن نیستید ، شما را متأثر و آشفته نسازد ( عواملی از قبیل نداشتن برخی از امکانات جزئی ، یا دلتنگی برای همسر یا فرزندان )
-سعی کنید درک کنید که این تجربیات درزندگی شما
چه معنایی دارند ؟
-انجام دادن کار وفعالیت ، باعث آرامش و ایجاد احساس کنترل می شود مواظب فعالیت بیش از حد باشید ، زیرا به دلیل آنکه احساسات را برای شما مسدود می سازد ممکن است زیانبار باشد .
-درباره ی زندگی روزمره ی خود به تصمیم گیری دست بزنید مثلاً اینکه چه وقت و درکجا غذا بخورید . این کارها به شما احساس کنترل می دهند .

با واقعیت روبروشوید . روبرو شدن با واقعیت به شما کمک می کند با مسائل و امور مربوط به فاجعه ، آشنا و همراه شوید مثلاً مراسم تشیییع جنازه ، مراسم سوگواری ، بازگشت به صحنه ی حادثه ، و ملاقات با افراد بیمار و آسیب دیدگان حادثه .
حرف بزنید ، تجربیات و احساس خود را بیان کنید این کار کمک می کند تا به افراد دیگری که از حادثه بازمانده اند . به خوبی گوش فرا دهیم . حرف زدن بهترین داروی شفا دهنده است .
خلوتی برای خود فراهم کنید . شما به مکانی خلوت برای آرامش ، خواب و خاموش بودن ، و تعمق درافکار و احساساتتان نیاز دارید .
آگاه باشید که هرکس ، احساسات خود را به شیوه ی خویش ابراز می کند . مردم مراحل بهبودی را با سرعت های متفاوتی سپری می کنند .
ورزش را با آرام سازی و استراحت همراه کنید . این کار ، برخی از واکنش های بدنی را تعدیل
می کند یادتان باشد که به طور منظم بخورید و بیاشامید حتی اگر تمایل به چنین کاری نداشته باشید.
کارهایی را انجام دهید که به شما احساس خوبی می دهند .
اگر درخواب رفتن مشکل دارید ، به نوشتن بپردازیذ . افکار و احساساتی را که ذهن شما را مشغول می کنند یادداشت کنید . این کار صرفاً برای خودتان است و مجبور نیستید آنها را با هیچکس درمیان بگذارید .
بگذارید فرزندانتان دوباره به مدرسه بروند و به مجرد اینکه آمادگی آن را یافتند . فعالیت هایشان را از سر بگیرند .
مراقب استفاده از الکل ، دخانیات ، کافئین ، داروها و مواد مخدر باشید این مواد فرایند مقابله ای را طولانی تر می سازند .

آنچه که نباید انجام دهید ( توصیه به بازماندگان زلزله )
• هیچ نوع تغییر بزرگی را درزندگی خود ایجاد نکنید ( حداقل ۳۰ روز یا بیشتر دست نگه دارید ) .
• خودتان را غیر عادی تصور نکنید شما به دلیل از سرگذراندن یک تجربه ی غیر عادی واکنش های عادی را نشان می دهید .
• ا فکار و احساسات خود را محبوس نسازید .
• با افکار ، رویاها و تجربیات یاد آور فاجعه ، جدال نکنید این افکار و احساسات به مرور زمان ، فروکش خواهند کرد . آنها را با کسی درمیان بگذارید ؛ دراین صورت آنها قدرت خود را از دست خواهند داد .
• از گفتگو درباره آنچه به وقوع پیوسته ، اجتناب نکنید .
• ناکامی های خود را به خانواده همسر و فرزندان خود منتقل نکنید ( حتماً خلقِ بد خودتان را کنترل کنید از شر ناکامی های خود به نحوی راحت شوید که به هیچ کس آسیبی نرساند ) .
• هشدار ! پس از فشارهای روانی شدید، وقوع تصادف و بیماری شایع تر می شود. بنابراین:
-با احتیاط بیشتری رانندگی کنید.
-اقدامات احتیاطی و ایمنی را بهتر بجا آورید.
-درمان های طبی عادی را ادامه دهید.
-مراقب رژیم غذایی و بهداشت جسمی خود باشید و به فعالیت بدنی بپردازید.
-درباره ی مصرف کافئین، دخانیات، الکل و مواد مخدر، احتیاط بیشتری به عمل آورید.

چه کسانی در مواجهه با بلایا آسیب پذیرترند ؟
بلایا بر افراد اثر یکسانی ندارد . برخی نسبت به دیگران آسیب پذیری بیشتری دارند :
-سالمندان به دلیل فقدان تمایل به بازسازی زندگیشان از گروههای آسیب پذیر هستند
-کودکان که توانایی درک منطقی آنچه را که اتفاق افتاده را ندارند و معمولا بعد از فاجعه ترسها ، اختلال خواب ، عدم توجه درمدرسه و رفتار مشکل دارند .
-افرادی که سابقه ی ابتلا به بیماریهای مزمن ( بیماری قلبی عروقی – عفونت – …..) را دارند .
-زنان با توجه به اینکه نقش اصلی مراقبت از فرزندان را بعهده دارند و بدلیل نقشهای سنتی که آنان را محدود به خانه کرده ، امنیتشان بیشتر مورد تهدید قرار می گیرد .
-افرادیکه به دلیل حوادث قبلی که در طول زندگی تجربه کرده اند آسیب پذیری بیشتری دارند /
-افرادی که فاقد مهارت کنترل استرس و رفتار سازگارانه هسنتد .

کودکان بازمانده از زلزله :

کودکان آسیب پذیر ترین قشر بازمانده از بلایای طبیعی مثل زلزله هستند .
-در آسیب شناسی حوادث کودکان نکات زیر قابل توجه است :
-کودکان نسبت به اثرات حوادث مثل زلزله آسیب پذیری فوق العاد ه ای دارند
-کودکان مکانیسم ها ی انطباقی کمتری بلد هستند .( درک کمتری نسبت به اینگونه وقایع دارند )
-کودکان در وقایع و اتفاقات محیطی کنترل کمی دارند .
-کودکان برای انطباق با محیط وشرایط بوجود آمده انعطا ف پذیری محدودی دارند.
-فقدان انطباق مؤ ثر پس از حوادث رشد روانی وشخصیتی کودک را تحت تأ ثیر قرار میدهد.
-آسیبهایی که به نوعی در هنگام بحران کودکان را تحت تأثیر قرار می دهد :
-مرگ یا جراحت فیزیکی اعضاء خانواده
-از دست دادن محل سکونت ودارایی ها ی زندگی
-تغییر مکان وتغیییر مدرسه
-از دست دادن شغل و در آمد خانوادگی
-کودکان در هنگام بحران واکنش های زیر را نشان می دهند :
• افزایش وابستگی به والدین
• کابوس و مشکل در خواب
• بازگشت به مراحل قبل رشد
• ترس های وابسته به حادثه
• تغییر و آسیب در بازیها

-برخی از پاسخهای رایج در کودکان که فاجعه را تجربه کرده :
• رفتار پرخاشگر – مثل یک کودک خردسال عمل کردن
• مکیدن شست دست – بازگشت به رفتارهای خردسالی مثل خیس کردن بستر – گریه نق نق کردن
• فقدان بیان هیجانی و عاطفی واحساس شرم
• چهره ای غمگین – افسرده ومحزون
• شکایت های مربوط به سر د رد – دل د رد ونشانه های بیماری جسمانی
• طغیانها ی خشمگین – بی قراری – تغییرهای ناگهانی خلق
• حواس پرتی – تمرکز ضعیف – مشکلات مربوط به توجه – عدم آرامش – رؤیاهای روزانه
• فقدان احساس کنترل و مسئولیت پذیری
• افزایش غیبت و تأخیر در مدرسه وکلاس – کاهش عملکرد آموزشی
• فقدان احساس نسبت به آینده و هویت خود

-شناسایی کودکانی که نیاز بیشتری به کمک دارند :
-تغییر غیر عادی شدید در رفتار که بیشتر از دو هفته دوام داشته باشد .
-وجود نشانه های مختلف مانند ظاهری غمگین سر د رد و خوابیدن در کلاس
-کودک احساس تهدید شدن دارد یا بطور واقعی تلاش می کند تا به خود صدمه بزند

باید به کودکانی که در مقابل دیدگانشان صحنه های دلخراشی رخ داده است، از نظر روانی یا شخصیتی آموزش هایی داده شود تا آنها بتوانند با شیوه های علمی با حادثه ای که می تواند روی شخصیت آینده شان تاثیر بگذارد کنار بیایند.

اقدامات :
-با آغوش گرم کودکان را بپذیریم.
-رابطه گرم ودوستانه با کودک برقرار کنیم.
-.وسایل بازی و سرگرمی را برای آنها فراهم کنیم .
-ایجاد ارتباط بر اساس اختیار
-منعکس ساختن احساس کودک به خودش
-احترام به توانمندی کودک در حل مشکل وکسب بینش آزادی کودک در جهت گیری مکالمه ورفتار
-گوش دادن :
-پاسخ های کوتاه ( بیشتر شنونده باشید )
-منعکس کردن احساسات و افکار
-خلاصه کردن بیان و اظهارات کودک
-بیان مجد د گفته های کودک
-فعالیتهای مربوط به کودکان پیش دبستانی :
-ساختن اسباب بازی هایی که کودکان را به واکنش مجد د ترغیب کند
-واکنش هایی که کودک آنها را در زمان فاجعه مشاهده یا تجربه کرده است ، وسایلی مثل آتش ، کمک درمانی
• آمبلانس ها
• بولدزر
• فعالیتهای بدنی : باعث کاهش تنش واضطراب در کودک می شود مثل عمو زنجیر باف – گرگم و کله میبرم – زو – وسطی – طناب بازی
-نقاشی :
• نقاشی وضعیت یک کودک در فاجعه
• از کودک بخواهید تا هر چه به ذهنش می آید نقاشی کند
• یا شما موضوعی را بخواهید واو نقاشی کند

-داستان کوتاه :
• مرتبط با تجربه کودکان از فاجعه کودک را با تسلط بر ترس یاری می کند
-بحث گروهی
• پس از زلزله چه اتفاقی افتاد
• شما چگونه به اعضاء خانواده کمک کردید
• اگر حادثه پیش بیاید شما چکار می کنید
• چه تجربه ای از این حادثه بدست آورده ا ی
-برخی از نتایج بحث گروهی
• احساس نزدیکی به اعضاء خانواده به دوستان وهمسالان
• پیدا کردن دوستان جدیدومراقبت از بزرگسالان
• ایجاد رغبت و انگیزه در جامعه برای مقابله با بحران
• یادگیری مشارکت – همکاری و همدلی
فعالیتهای مربوط به دانش آموزان پنجم ابتدایی و راهنمایی :
-استفاده از نقاشی – خطاطی – موسیقی و شعر به منظور توصیف تجربه وبیان احساسات
-بحث گروهی به منظور فرصت دادن به دانش آموزان در بیان احساسات – درک بهتر از حادثه – ارزیابی بهتر از واکنش های خود – دستیابی به مفهوم منطقی از حادثه و پرهیز از واکنش های نسنجیده واحساسی (دیوانه وار واحمقانه )
-ایجاد رغبت وانگیزه در جامعه برای مقابله با بحران
-یادگیری مشا رکت – همکاری وهمد لی
-استفاده از موضوعات درسی برای کمک وتوانمند سازی کودکان
روشها وفنون تخلیه هیجانی در کودکان :
-روش بیان وگفتگو – بیان ایده وافکار
-روش نقاشی کشیدن
-نوشتن
لرزیدن زمین در آذربایجان… هیچگاه فراموش نمی شود و کودکان علی رغم تمام همدردی ها و دست های گرم، جای خالی خانواده ای که یکباره و در عرض چند ثانیه فروپاشیده شده است را تا اخر عمر حس می کنند.

منبع : سایت وزارت بهداشت و درمان

موسیقی جدی -گروه موسیقی گشایش

اسفند ۱۳۹۲

نوشته شده در سایت :
گروه موسیقی گشایش
کاوه داروشانا – صوفیا نکونام –
میلاد نجفی – مهرداد خسروی –
محمد رصائی.

بدیهی است در این راه اصل اول مجهز بودن به امکاناتی از قبیل زمان کافی، ساز مناسب، دانش تئوری قوی، تمرین صحیح و درست، نوازندگی خوب و اشراف کامل به ردیف های موسیقی ایرانی است.

البته نباید از یاد برد که تمام ملزومات مذکور به یک پایه ی مهم و حیاتی دوخته شده اند که همانا “تاریخ” است. یک موسیقیدان جدی باید بتواند تاریخ زندگی اجتماعی مردمانش را تحلیل کند تا “تاریخ موسیقی” اش را توضیح دهد.
این کار یعنی “گوشه”های موسیقی که نهفته در دل ردیف است، هر کدام برای خود، دارای تاریخی زنده و زیسته شده است و وقتی که در هیأت “ردیف موسیقی ایران” در می آید نشان از بخشی از مبارزه ها، هدف ها، احساسات و زندگانی مردمی است که آن ها را ساخته و اجرا کرده اند و بخشی از فرهنگ کنونی را شکل داده اند؛ صرفاً ملودی ای برای گذراندن وقت و فرحبخشیِ اجباری نیست! روایت زندگی است.

در جهانی به سر می بریم که موسیقی نیز به “صنعت” بدل شده و به همین دلیل از کیفیتش کاسته و بر کمیتش افزوده شده است! این “صنعت جدید” نشان از دوره ای بحرانی در موسیقی ایرانی (و البته تمام موسیقی های جدی در جهان) دارد که زوال و روزمرگیش را هر روز و هر لحظه شاهدیم!
در هنگامه ای به سر می بریم که (نه همچون دوره “عبادی” و “برومند” و “دوامی” می توانستی زمانی طولانی و زیسته شده را برای آموزش دیدن و دادن سپری کنی) باید در کمتر از “بیست دقیقه” تکلیف پس دهی، درس بگیری، سوال کنی و شاید قدری هم از ساز معلم را بشنوی: این برای نسل جدید موسیقیدانان یعنی مرگ تدریجی!
در چنین شرایطی است که نباید یکه بخوریم اگر می شنویم و می بینیم که خیلی ها فرق “تار” و “گیتار” را نمی دانند! نباید تعجب کنیم اگر “تار” به نام ترک ها ثبت می شود! نباید ناراحت شویم که دیگر “ردیف دان” نداریم اما تا دلت بخواهد “ردیف نوازهای من درآوردی” به وفور می بینیم! نباید شک کنیم که عده ای خودخواه و کم بین، اساتید و بزرگانی که هنوز در قید حیاتند و مشغول تدریس و پرورش موسیقی و موسیقی دانان هستند را “مافیا” و “نان به نرخ روز خور” می نامند! به “لطفی”، “علیزاده”، “مشکاتیان”، “پیرنیاکان”، “طلائی”، “درویشی”، “کلهر”، “شجریان”، “ناظری” و … حمله می کنند که اینها “سرمایه داران موسیقی ایرانی” هستند و اجازه ی ظهور به هیچ کسی را در این میدان نمی دهند!
در دوره ای که چنین به موسیقی و موسیقی دانان حمله می شود و جایگاه آنان تا “جیره خواران دون پایه” پائین آورده می شود و از رادیو و تلویزیون می توان هر لحظه “مصادره به مطلوب” را شنید و دید و با بمباران بینندگان و شنوندگانشان با انواع “موسیقی های مبتذل و بی پایه” که قصد از بین بردن ریشه ی این درخت تناورِ چند هزار ساله را دارند، نباید انتظار دیدن و شنیدن “موسیقی جدی” را در هر گوشه و کناری داشت!

موسیقی جدی از پس تأمل و شناخت و ممارستی بر می آید که به گذر عمرِ مردمش “خونِ دل” خورده باشد؛ چشیده باشد عذاب و رنج “محرومیت” را، و در عین حال دست از هدف والای “رشد و اعتلای موسیقی جدی” بر ندارد و بدان کار اصرار ورزد.
در چنین مسیری کج روی خواهد بود اگر “مخاطبان” را بهانه قرار دهیم و موسیقی را به سطح خواسته های “عده ای شوخ و هجو طلب” تقلیل دهیم و با اینکار دست از ارائه ی جدی بکشیم؛ کما اینکه دیده ایم کسانی این کار را کرده و می کنند و چگونه موسیقی را به ابتذال و آلت دست شدن کشانده اند!
در زمانه ای نه چندان دور (دوره ی خالقی، برومند، دوامی تا دهه ی پنجاه با شجریان، لطفی، مشکاتیان، علیزاده) یک مخاطب موسیقی، به خوبی می توانست هم کوک ساز را تشخیص دهد، هم گوشه و دستگاهش را شناسائی کند؛ اما این روزها حتی نوازنده ها هم نمی دانند فلان گوشه متعلق به کدام دستگاه است و چه الزامی به بودنش و یادگیری و اجرایش!

معتقدیم با ارائه ی کار جدی و پیگیر است که می توان موسیقی را نه فقط زنده، که رشد یافته و گسترنده اعتلاء داد.
برای چنین هدفی نه تکیه ای بر اجراهای پشت سر هم و عامه پسند داریم و نه آنکه از این هدف، نردبانی برای اهداف شخصی و هویت نمائی استفاده کنیم.
موسیقی برای ما وسیله ای است تا بتوانیم “ارتباط صحیح و انسانی” را زنده کنیم و “همدلی” و “همراهی” را به خود و دیگران بیاموزیم. موسیقی برای ما چنان والا مقام است که می دانیم با آن می توان از طریق ابراز احساسات، حقایق را بر ملا کنیم و آنچه زنده و استوار است را بجای آنچه پوک و توخالی و دوداندود است بنشانیم.
معتقدیم در کنار مردم بودن، و نه مقابل یا بالای ایشان بودن!، است که ما را هر لحظه به جای درست و صحیح مان بر می گرداند.

موسیقی جدی از مردم به وجود آمد، با مردم رشد و گسترش یافت، برای مردم نواخت و در بین مردم هم خواهد ماند. این مردم نه آن توده ی توخالی که آن مردم اند که تاریخ را ساخته اند و در حال ساختنش هنوز هم هستند.

هوشنگ نهاوندی: سیاست خارجی شاه شاهکار سیاسی بود

اسفند ۱۳۹۲

توسط حسین قویمی – به نقل از رادیو فردا

هوشنگ نهاوندی، رئیس پیشین دانشگاه‌های شیراز و تهران و وزیر مسکن و آبادانی در دوران پیش از انقلاب سال ۱۳۵۷، به همراه ایو بوماتی، متخصص تاریخ ادیان، سال گذشته، ۲۰۱۳، کتابی به زبان فرانسوی با عنوان «محمدرضا پهلوی، آخرین شاه» منتشر کرد که اخیرا این کتاب به زبان فارسی ترجمه شده است .

انتشار کتاب هوشنگ نهاوندی به فارسی فرصتی شد تا رادیو فردا بار دیگر به سراغ وزیر سابق شاه رفته و در مورد کتابش با وی به گفتگو بنشیند .

هوشنگ نهاوندی :

شباهت سیاست محمدرضا شاه پهلوی با ژنرال دوگل بسیار زیاد است. اولا‌ً باید عرض کنم که در سال‌های جنگ برای نخستین بار این دو شخص با هم ملاقات داشتند و از آن موقع بین این‌ها مکاتبه و دوستی بسیار زیادی برقرار شد و خیلی خیلی شاه نسبت به ژنرال دوگل تحسین و احترام داشت. تنها کسی بود که واقعا من هرگز و دیگران هم همین را نوشتند و گفتند… هرگز نشنیدم نسبت به او انتقادی یا اشاره تمسخر‌آمیزی… که متاسفانه عادت داشت اعلی‌حضرت بکند… داشته باشد. و ژنرال دوگل هم همان طور که آقای زاهدی هم در خاطرات خودش نوشته که چندین بار با ایشان ملاقات داشت، با دوگل، همیشه به شاه به عنوان یک پسر گویا نگاه می‌کرد و با یک لحن پدرانه‌ای ازش صحبت می‌کرد. سیاست خارجی ایران روز به روز الهام می‌گرفت از سیاست خارجی که ژنرال دوگل به کار برد وقتی که سر کار آمد در ۱۹۵۸. یعنی سیاست مستقل ملی… اصلا‌ً این کلمه را هم از او اقتباس کردند… و این بود که ایران به تدریج قوی‌تر شود و وقتی قوی‌تر شد، که شد، سیاست خارجی خودش را معتدل‌تر و متعادل‌تر کند، جزو گروه کشورهای جهان آزاد آن زمان باقی بماند، ولی روابط روز به روز بهتری با گروه کشورهای سوسیالیستی به وجود بیاورد. که این کار را شاه کرد. و شاید موفقیت‌آمیزترین جنبه‌های دوران سلطنتش لااقل در سال‌های آخر همان سیاست خارجی شاه بود که یک شاهکار سیاسی بود .

در مورد سال‌های ابتدایی سلطنت محمدرضا پهلوی بیش از هر چیز مناسبات شاه و مصدق مورد سوال قرار دارد. در مورد این مناسبات و روابط شاه و دکتر محمد مصدق چه نکات تازه‌ای در کتاب شما هست؟

خیلی نکات تازه وجود دارد و مدارکی که امروز ما در دست داریم مدارکی است که شاید ده سال پیش وجود نداشته و حتی پنج سال پیش هم وجود نداشته. از جمله روایت‌های اطرافیان مرحوم دکتر مصدق نسبت به اتفاقات آن زمان،‌ از جمله شهادت‌هایی که از افراد مختلف در مورد این دوران به دست آمده و در کتاب با ذکر منبع نقل شده. اولا شاه و دکتر مصدق تا موقعی که مصدق نخست وزیر شد، روابط بسیار حسنه‌ای داشتند و طبق اسنادی که الان موجود است شاید نخست‌ وزیری دکتر مصدق در زمان ملی شدن نفت بعد از قانون ملی شدن نفت تا حد زیادی مدیون اشاراتی است که شاه می‌کرد به مجلس آن موقع. می‌دانید که انتخاب دکتر مصدق آن موقع مجلس ابراز تمایل می‌کرد، به پیشنهاد مرحوم جمال امامی صورت گرفت و جمال امامی آن موقع لیدر اکثریت مجلس و بسیار نزدیک به دربار بود. به هرحال در ماه‌های اول که روابط این دو فوق‌العاده با هم خوب بود. در ماه‌های اول نهضت ملی ایران شاه می‌دانید از انگلیس‌ها هم می‌ترسید و هم بدش می‌آمد. می‌دانست که انگلیس‌ها با او مخالفند و از روز اول سلطنتش خواستند مانع سلطنتش بشوند. در حقیقت از انگلیس‌ها انتقام می‌گرفت و یا نسبت به انگلیس‌ها تلافی می‌کرد به وسیله مصدق بدون این که خودش را در جبهه اول، در خط اول جبهه قرار دهد. اما به تدریج روابط این دو با هم تیره شد. اولا شاه معتقد بود که در یک جایی باید مصدق با دنیای غرب، با انگلیس‌ها بسازد و این بحران را تشدید نکند. از طرف دیگر باید گفت که شاه هم مرعوب مصدق بود و هم مجذوب مصدق بود. این دو کلمه را باید با هم آورد. از ایشان خیلی حساب می‌برد. از محبوبیتش در میان مردم بیمناک بود. از طرف دیگر هم این مردی بود که برخاسته بود علیه سیاست ‌استعماری بریتانیا و شاه قلبا‌ً با او موافق بود .

شما و نویسنده دیگر کتاب در بخشی از کتاب محمدرضا پهلوی نوشتید که شاه نسبت به برخی دوستان فرح پهلوی نگاهی منفی داشت. منظور شما چه کسانی است؟

اگر از من توقع دارید که اسم ببرم که اسم نخواهم برد! ولی بعضی از نزدیکان ایشان مخصوصا بعضی از خانم‌هایی که اطراف علیاحضرت بودند، شاه فوق‌العاده از آنها بدشان می‌آمد نسبت به خانم لوییز صمصام بختیاری که همسر مرحوم مهندس محمدعلی قطبی بود. خود خانم بختیاری… لوییز صمصام بختیاری فوت کرده، نظر خوبی نداشت. به دلایل مختلف و این را در خاطرات مرحوم علم هم به تفصیل می‌خوانیم، این نظر بد شاه را نسبت به بعضی از نزدیکان شهبانو. ولی اگر از من توقع دارید که اسم کسی را ببرم این در عادات من نیست .

آقای نهاوندی، در ارتباط با پیام معروف شاه که در آن گفته صدای انقلاب شما را شنیدم، در این کتاب آمده که متن این پیام توسط رضا قطبی وحسین نصر نوشته شده …

کاملا درست است …

و پیش از این که شاه این متن را ببیند آن را پیش ملکه فرح پهلوی بردند و بعد در اختیار شاه گذاشتند. چگونه شاه این پیام را بدون هیچ مشورت قرائت می‌کند و این پیام را به گوش مردم می‌رساند؟

در این که این دو نفر… شاید خود شاه عقیده داشت که دو سه نفر دیگر هم بهشان کمک کردند… ولی حالا بگوییم که این دو نفر… چون خودشان هم عملا پذیرفته‌اند… که اولا دکتر نصر که صراحتا‌ً پذیرفته که یکی از دو نویسنده این پیام بوده و آقای مهندس رضا قطبی هم در پاسخ سوال‌هایی که از ایشان شده است هرگز تکذیب نکرده و حتی جواب بعضی از سوال‌ها را نداده. یکی از مورخین هم متن پیش‌نویس این نطق را با دست‌‌نویس آقای مهندس قطبی پیدا کرده و چاپ کرده. ببینید این جریان کاملا‌ً درست است. روایت آقای امیر اصلان افشار است که من در صحتش تردیدی ندارم. روایت مرحوم منوچهر صانعی هست. روایت‌های دیگر هست و روایت شاپور غلامرضا که خیلی جزئیات کارهای دربار را اطلاع داشت. آن روزها که این پیام ایراد شد، شاه به قدری پریشان‌خاطر و درمانده بود که به هر چیزی متوسل می‌شد برای این که بتواند مملکت را آرام کند. من کاملا‌ً… چون آن روزها می‌دیدم… من هرگز در دوران زندگی سیاسی و دانشگاهی‌ام به قدر آن سه چهار ماه آخر یا شش ماه آخر شاه را ندیدم. تقریبا هفته‌ای دو بار سه بار به دیدارشان می‌رفتم. به دلایل مختلف. شاه آن قدر درمانده بود که به هر چیزی متوسل می‌شد برای این که یک جوری خودش را نجات بدهد و شاید مملکت را آرام کند. و وقتی که این را بردند پهلوی ایشان و بهشان گفته شد و گفتند که این نطق را بکنید و همه چیز آرام می‌شود و فلان و اینها… قبول کرد. پیام شومی بود. پیام خیلی شومی بود. به این خاطر که ایشان پنج بار، از جمله دو بار به صراحه، در این پیام قبول کرده بودند که به قانون اساسی احترام نگذاشتند و در حالی که سی و چند سال قبلش قسم خورده بودند که قانون اساسی را رعایت کنند و حافظ و نگهبان قانون اساسی باشند. به نظر من این یک توطئه‌ای بود که به احتمال قریب به یقین شهبانو هم از روی خوش‌بینی و بی‌اطلاعی شاید تسلیمش شد و شاید هم به نظر من شهبانو هم حتی این نطق را خودش هم نخوانده بود، وقتی که بردند پهلوی اعلیحضرت. اما نمی‌دانیم این را …

آقای نهاوندی در بخش پنجم کتاب محمدرضا پهلوی که مربوط به دوران سراشیبی سقوط و دوران شکل گرفتن انقلاب است درباره نظر تند و انتقادی شاه از سیاست‌های دوستان غربی او نوشتید. چرا شاه از غرب رنجیده‌خاطر شده بود؟

برای این که شاه خودش را به‌حق و ایران را به‌حق پایدارترین، نیرومندترین و بهترین هم‌پیمان دنیای غرب در منطقه می‌دانست و ضامن امنیت و آسایش منطقه خاور نزدیک و خاورمیانه. که می‌بینیم با آن چه بعد از سقوط ایشان گذشت چقدر حق با او بود و چقدر دورنگری‌اش درست بود در این مورد خاص. و خب توقع نداشت که این توطئه را آمریکایی‌ها به خصوص و فرانسوی‌ها که خیلی روی آنها حساب می‌کرد و انگلیس‌ها، که عامل‌شان بی‌بی‌سی خیلی کمک کرد در این جریان،‌ تقویت کنند بر ضدش. این را در خاطرات آلکساندر دو مرانش رئیس سازمان اطلاعات خارجی فرانسه که دوست نزدیکش بود و یکی از برجسته‌ترین متخصصان این امر بود در دنیای آن روز به تفصیل می‌خوانیم. در کتب دیگر می‌خوانیم. و اکنون در آمریکا اسناد و روایت‌هایی انتشار یافته که دولت کارتر نه تنها از لحاظ سیاسی تقویت کرد از انقلاب، بلکه ۱۵۰ میلیون دلار هم خرج کرد برای پیروزی انقلاب. بگذریم از کمک‌های کلنل قذافی و دیگران. و خب دلزده شده بود شاه از این خیانت دوستانش و این را بعد از این که دیگر از ایران رفت اول در مراکش و بعد در مصاحبه‌ای با واشینگتن پست و بعد در جاهای مختلف با صراحت و بعضی‌ وقت‌ها‌ با خشونت ابراز کرد .

در روزهای پایانی آزردگی شاه از مردم ایران با طرح این پرسش که «مگر من چه کردم» از جمله مسائلی است که شما در این کتاب به آن پرداخته‌اید. به گمان شما آیا شاه دچار توهم شده بود؟

شاه در تمام مدت عمرش و به خصوص در سال‌های آخر خیال می‌کرد که هر چه لازم است برای ایران دارد می‌کند و الزاما‌ً هرچه می‌‌کند مردم باید بپسندند و باید دوستش داشته باشند برای این که او تصور می‌کرد در فکر خودش هم این تصور روز به روز تقویت می‌شد که تمام وجودش و کوششش را دارد معطوف بزرگی ایران و آسایش مردم ایران می‌کند. که البته در عمل اشتباهات زیادی مرتکب شد که در کتاب ما هم به تفصیل نوشته شده. وقتی که دید عده زیادی از مردم ازش برگشتند و وقتی که درجریان ماه شهریور اولین فریاد‌های مرگ بر شاه را شنید واقعا‌ً می‌شود گفت که این صدمه بزرگی بهش زد و هم به افراد مختلف می‌گفت: مگر من با اینها چه کار کردم؟! مثل عاشقی بود که معشوقش بهش خیانت کند و یا او خیال کند که معشوقه‌اش یا معشوقش بهش خیانت کرده و این یک نوع دلسردی و یک نوع عدم تعادل فکری بزرگی در شاه به وجود آورد .

سرانجام درباره آخرین روزهای زندگی محمدرضا پهلوی هم در این کتاب نوشته‌اید. در آن روزها شاه چه احساسی داشت و کدام بیماری او را در نهایت از پا درآورد؟

مسلما‌ً غم و اندوه و شکست روحی بیش از بیماری سرطان. ولی در این که بیماری سرطان هم در روحیه و رفتارش موثر بود تردیدی نیست. اما یک چیزی را هم من بگویم. در بحران‌های بزرگ همیشه شاه کسی را در کنار خود داشت. روی کارآمدنش به دست مرحوم ذکاءالملک فروغی،‌ بحران آذربایجان‌، قوام‌السلطنه ایران را نجات داد و بر استالین پیروز شد. بحران نفت و نقش تاریخی دکتر مصدق،‌ ماجرای ۲۵ تا ۲۸ مرداد که سپهبد زاهدی و آیت‌الله العظمی بروجردی بودند. و ۱۵ خرداد با مرحوم امیر اسدالله علم. متاسفانه دیگر اطراف شاه خالی شده بود. خودش هم کمک کرد به این که اطرافش خالی شود. اعتماد نداشت به هیچ کس دیگر. افرادی بودند در آن روزها که می‌توانستند زمام امور مملکت را به دست بگیرند و مملکت را نجات بدهند. ولی شاه به آنها متوسل نشد. شد آن چه نمی‌بایستی بشود. بنابراین هم بیماری سرطان و عواقبش در روحیات ایشان و دواهایی که به ایشان تجویز می‌شد مسلما موثر بود در این رفتار و رویه شاه و هم شکست روحی که احساس می‌کرد و برایش گران تمام شد و به قیمت سلطنتش تمام شد

کوتاه در مورد بزرگ علوی ” آقا بزرگ

اسفند ۱۳۹۲

داستان زندگی همسر نخست بزرگ علوی, گیتا دختر یهودی آلمانی که پس از روی کار آمدن رژیم نازیها در آلمان و برای در امان ماندن از اذیت و ازار آنان به همراه خانوده اش به ایران مهاجرت کرد, خواندنی است. گیتا در تهران با بزرگ علوی در یک میهمانی آشنا شد و پس از مدتی با یکدیگر ازدواج کردند. با دستگیری محفل روشنفکری دکتر ارانی معروف به ۵۳ نفر در ایران که آقا بزرگ نیز در بین آنان بود, به حبس نسبتاً طولانی محکوم گشت. چندی پس از سپری شدن زندان آقابزرگ, روزی که گیتا برای دیدار و ملاقاتش به زندان رفته بود, بزرگ علوی پیشنهاد متارکه را به وی داد و اینکه سالهای طولانی زندان را نباید منتظرش بماند و باید به دنبال راه نوینی در زندگیش باشد که با مقاومت اولیه گیتا مواجه شد ولی بعدها توانست وی را به این امر قانع سازد و گیتا پس از جدایی و بعد از مدتی رهسپار آمریکا شد و در آنجا با یک ادیب آمریکایی ازدواج کرد و همزمان نیز به تحصیلات دانشگاهیش ادامه داده و با اخذ درجه دکترای زبان و ادبیات فرانسه به تدریس در دانشگاه سانفرانسیسکو پرداخته و بعدها نیز به درجه استادی دانشگاه نایل آمد. سالیان درازی از پس هم آمدند. دست تقدیر سیاسی! نیز آقابزرگ را بسوی آلمان شرقی کشاند و ایشان نیز در دانشگاه هومبولد برلین شرقی آنزمان به درجه استاد ممتاز زبان و ادبیات فارسی نایل شد. گیتا در سال ۱۹۹۲ , چند سالی پس از بازنشستگی اش برای مدت کوتاهی به برلین که یکی دو سالی از اتحاد دو آلمان می گذشت , برای دیدار بستگانی که در این شهر داشت, آمد و در عین حال با آگاهی از اقامت آقا بزرگ در این شهر, با کمک دفترچه تلفن با خانه اش تماس گرفته که چون بزرگ علوی به اتفاق همسرش در تعطیلات تابستانی در خارج آلمان بودند, موفق به صحبت کردن با وی نشد و فقط پیامی را بر روی تلفن سخنگو برایش گذاشت که بسیار مایل به دیدن وی و همسرش هست. متاسفانه بزرگ علوی چندی بعد چهره در نقاب خاک کشید و حسرت دیدار دوباره شاید بر دل هر دوی شان ماند!
——————————————————————————–
زندگی آقا بزرگ علوی از تولد تا مرگ (۱۳ بهمن ۱۲۸۲ تا ۲۸ بهمن ۱۳۷۵) مصادف بود با سلطنت پنج پادشاه- مظفرالدین شاه، محمدعلی شاه، احمد شاه، رضاشاه و محمدرضا شاه – و دو دهه ی آخر عمرش مصادف شد با حکومت روحانیون شیعه در ایران. آقا بزرگ تقریباً نزدیک به تمامی سال های قرن بیستم را زیست، دو برابر و نیم عمر دکتر تقی اِرانی یعنی ۵۶ سال پس از مرگ او و نیز دو برابر عمر صادق هدایت یعنی ۴۶ سال پس از مرگ او، زندگی کرد. نیم قرن از زندگی علوی در شرایط تبعید سیاسی و زندان سپری شد. آقا بزرگ از عنفوان جوانی از سن ۲۵ سالگی تا آخرین روزهای عمر یعنی حدود ۷۰ سال از عمرش را قلم زد. از او ۲۷ عنوان کتاب (ترجمه، داستان و رمان و تألیف) در زمینه هایی چند به زبان های فارسی، انگلیسی و آلمانی به یادگار مانده است

اعلامیه کانون نویسندگان ایران

اسفند ۱۳۹۲

کدام یک باید «پوستاندازی» کنند: آزادیخواهان یا سرکوبگران؟

معاون فرهنگی وزارت ارشاد در گفت‌و‌گو با خبرگزاری ایسنا اعلام کرد کانون نویسندگان ایران می‌تواند برای فعالیت مجدد «پوست‌اندازی» کند. ایشان در این مصاحبه نکات دیگری را نیز بر زبان آورد که همه جای تأمل دارند، اما بگذارید پیش از هر چیز به همین توصیه‌ی آقای صالحی درباره‌ی «پوست‌اندازی» کانون بپردازیم. سرگذشت کانون نویسندگان ایران روشن‌تر از آن است که کسی چون معاون فرهنگی وزارت ارشاد از آن بی‌خبر باشد؛ یکی داستان است پُر آب چشم که جزئیات آن البته درخور شرحی کشاف و افشاگرانه است، اما در این‌جا تنها به سرخط تعدی‌ها و اعمال سرکوبگرانه‌ی بی‌شمار اشاره می‌کنیم که در حق کانون روا داشته شده است، آن هم فقط در زمان حاکمیت کنونی از جمله دوران شکل‌گیری آن.

از برگزاری شب‌های شعر گوته در مهرماه ۱۳۵۶ – برگ زرینی از تاریخ پُرافتخار نویسندگان آزادی‌خواه و مستقل این سرزمین که مخالفان‌اش و از آن میان غلامعلی حداد‌عادل، رئیس فرهنگستان زبان و ادب فارسی، به ناحق و عامدانه زمان‌اش را یک سال به جلو می‌کشند تا آن را ثمره‌ی بازشدن فضای سیاسی جامعه بر اثر «انقلاب اسلامی» جا بزنند – تا کنون، کانون نویسندگان ایران همواره و یکسره در معرض هجوم و سرکوب و کشتار بوده است. سال ۱۳۶۰، دفتر کانون مورد حمله‌ی عُمال سرکوب قرارگرفت، هر چه در آن بود به غارت برده شد و، بدین سان، کانون برای چند سال در محاق فرورفت. در اواخر دهه‌ی ۶۰، که اعضای پراکنده‌ی کانون به تدریج گردهم‌آمدند تا به فعالیت فرهنگی و ستیز با سانسور ادامه دهند، بازهم مشمول سیاست اذیت و آزار و داغ و درفش گردیدند. آغازگر این سیاست مطابق معمول روزنامه‌ی کیهان بود که با هتاکی‌ها و ناسزاگویی‌های خود راه را برای پرونده‌سازی و دخالت مقامات امنیتی و قضایی هموار کرد. سپس، نوبت به تهدیدها و خط‌ونشان کشیدن‌های مقامات امنیتی- اطلاعاتی رسید. آن‌گاه، «صدا و سیما»، که عنوان ناروای «رسانه‌ی ملی» را یدک می‌کشد، برنامه‌ی «هویت» را برای ترور شخصیت اهالی فرهنگ از جمله اعضای کانون تدارک دید. اِعمال فشار بر امضاکنندگان «متن ۱۳۴ نویسنده» برای پس‌گرفتن امضاهای‌شان، اقدام به پرتاب‌کردن اتوبوس نویسندگان به اعماق دره‌، ترور و تک‌زنی این یا آن نویسنده‌ی مخالف و ربودن یکی از آنان در راه سفر به خارج کشور، احضار اعضای کمیته‌ی تدارک مجمع عمومی کانون در مهرماه ۱۳۷۷ به دادگاه و منع آنان از برگزاری مجمع عمومی، و سرانجام قتل تبهکارانه‌ی محمد مختاری و جعفر پوینده به فاصله‌ی اندکی پس از این احضار همه و همه از اِعمال سیاست هجوم و سرکوب و کشتار درباره‌ی کانون نویسندگان ایران سرچشمه می‌گرفتند. فضای ایجادشده در جامعه درپی کشتار زنجیره‌ایِ مخالفان سیاسی و عقیدتی و به ویژه آزادی‌خواهانی چون پوینده و مختاری، برای دوسه سال امکان ادامه‌ی سرکوب را از سرکوبگران گرفت، اما از سال ۱۳۸۱ به بعد دوباره آش همان آش شد و کاسه همان کاسه. در این سال، از برگزاری مجمع عمومی کانون جلوگیری شد، مجمعی که از آن پس تا کنون اعضای کانون امکان برگزاری آن را نیافته‌اند. سهل است، در این سال‌ها برخی از همین اعضا احضار و بازجویی، ممنوع‌القلم و حتی زندانی شده‌اند. کار سرکوب کانون به آن‌جا کشیده شده که حتی از برگزاری جلسات جمع مشورتی در خانه‌ی اعضای آن نیز ممانعت به عمل می‌آید، که آخرین موردش را همین چندی پیش شاهد بودیم.

اکنون، با توجه به این نگاه سریع و اجمالی به سرخط آن‌چه در این سی و چند سال بر کانون نویسندگان ایران گذشته است، از معاون وزیر ارشاد می‌خواهیم وجدان خود را قاضی کند و به این پرسش ما پاسخ دهد: به راستی کدام یک باید «پوست‌اندازی» کند: کانون نویسندگان ایران که پیرو منشورش از همان آغاز تأسیس در سال ۱۳۴۷ به دفاع پیگیر از آزادی بیان و مخالفت با سانسور برخاسته است یا سرکوبگرانی که سد راه این تشکل نویسندگان آزادی‌خواه و مستقل شده و با تمام وجود کمر به نابودی آن بسته‌اند؟ در چند ماه گذشته و به موازات تلاطمی که در فضای سیاسی کشور دیده می‌شود، شاهد اظهارنظرهایی در زمینه‌ی ضرورت آزادی اندیشه و بیان از سوی وزیر ارشاد و حتی رئیس جمهوری بوده‌ایم، اظهارنظرهایی از این دست که «در وزارت ارشاد سانسور نباید وجود داشته باشد» یا «اندیشه اگر سرکوب شود، زیرزمینی خواهدشد» یا «هر انسانی حق دارد آزاداندیش باشد». آیا این گونه تأکید بالاترین مقام‌های حاکمیت بر ضرورت آزادی بیان، حتی در حد سخن‌گفتنِ صرف، بدین معنا نیست که آن که باید پوست بیندازد حاکمیت است و نه کانون نویسندگان ایران؟ آیا معنای صریح و آشکار تغییراتی که مردم خواهان آن‌اند، و از جمله خود را در شعار «آزادی زندانیان سیاسی» در تظاهرات پُرشور مردم پس از انتخابات اخیر نشان داد، این نیست که در تمام این سال‌ها حق با کانون نویسندگان ایران بوده است و آن که باید پوست اندازد نه کانون و امثال آن بلکه ساختار و سازوکاری است که به سرکوب کانون و دیگر آزادی‌خواهان دست یازیده است؟

برخلاف احزاب سیاسی، که فلسفه وجودی‌شان کسب قدرت سیاسی یا شرکت در آن‌ است، کانون نویسندگان ایران هیچ‌گاه در پی قدرت سیاسی نبوده و نیست. سرشت آن با احزاب سیاسی تفاوت دارد و از سنخ دیگری است. اعضای آن نویسنده‌اند و دغدغه‌‌شان آزادی بیان و مخالفت با سانسور است. اما کانون، همان گونه که به دنبال کسب قدرت سیاسی نیست، تابع یا وابسته‌ی هیچ دولت، حزب و جناحی هم نیست. تفاوت ماهوی کانون با بسیاری از انجمن‌ها و تشکل‌های دیگر که به عنوان زیرمجموعه‌ی این یا آن دولت یا حزب سیاسی به وجود می‌آیند و از میان می‌روند، در همین استقلال است. استقلال در برابر قدرت سیاسی حاکم و هرگونه حزب سیاسیِ اپوزیسیون رکن رکین کانون نویسندگان ایران است. در سوی دیگر، و مهم‌تر از این رکن اساسی، همان گونه که گفته آمد، جانمایه و دغدغه‌ی اصلیِ کانون قرار دارد: گردن ننهادن به یوغ خفت‌بار سانسور و دفاع پیگیر از آزادی بیان بی‌هیچ حصر و استثنا برای همگان. و از آن‌جا که عامل محدودکننده‌ی این آزادی همیشه قدرت سیاسیِ حاکم بوده است، کانون نویسندگان ایران ناگزیر با قدرت حاکم درگیر می‌شود و فعالیت‌اش به این معنا سیاسی می‌شود. اینها همه واقعیاتی است که نادیده‌گرفتن‌شان معنایی جز نفی فلسفه‌ی وجودیِ کانون نویسندگان ایران ندارد. آیا منظور معاون وزیر ارشاد از «پوست‌اندازی» کانون نادیده‌گرفتن این واقعیات است؟ اگر چنین است، باید بگوییم که در این صورت چیزی از کانون باقی نمی‌ماند که بخواهد پوست‌ بیندازد.

ایشان می‌گوید «برخی اعضای کانون از دنیا رفته‌اند یا در شرایطی هستند که دیگر حال و حوصله‌ی فعالیت ندارند، بنابراین، کانون طبعاً می‌تواند پوست‌اندازی کند…». اعضایی از کانون از دنیا رفته‌اند و فرض می‌کنیم اعضای دیگری نیز حال و حوصله‌ی فعالیت ندارند. اما واقعیاتی که فلسفه‌ی وجودیِ کانون را رقم زده‌اند از دنیا نرفته‌اند، و از قضا وجود همان‌هاست که فعالیت کانون را به‌رغم همه‌ی فشارها و سرکوب‌ها تداوم بخشیده است. همچنین، همزمان با کنارکشیدن اعضایی که به زعم آقای صالحی حال و حوصله‌ی فعالیت ندارند، جوانان تازه‌نفسی به میدان می‌آیند که بازهم باید بر همین واقعیات تکیه کنند، جوانان تازه‌نفسی که حضور فعال، شورانگیز و رو به آینده‌شان در کانون ازقضا جایی برای نگاه «نوستالژیک» به کانون – که آقای صالحی مطرح کرده است – باقی نخواهد گذاشت. تلاش برای آزادی بیان اساساً نوستالژی‌بردار نیست.

بدین سان، ایجاد محدودیت برای فعالیت کانون، ممانعت از برگزاری مجامع عمومی و نشست‌های ماهانه و حتی جلسات شعر و داستان‌خوانیِ کانون، جلوگیری از فعالیت کانون با بگیر و ببند و کشتار، و در یک کلام سرکوب عریان کانون، همه و همه نشان می‌دهد – همان گونه که فضای سیاسی جامعه نیز به ما می‌گوید – که آن که باید «پوست‌اندازی» کند حاکمیت و از جمله وزارت ارشاد است و نه کانون نویسندگان ایران. در این‌جا، برای آن که نشان دهیم منظور ما از پوست‌اندازی وزارت ارشاد و دیگر نهادهای حاکمیت چیست، از متولیان مربوطه می‌خواهیم به عنوان گام نخستِ این پوست‌اندازی مانع برگزاری مجمع عمومی کانون نشوند، امری که بیش از ده سال است به تعویق افتاده است. یادآوری می‌کنیم که ما پای‌بندی اشخاص – اعم از حقیقی و حقوقی – به آزادی بیان و مخالفت با سانسور را با ملاک‌هایی از این دست محک می‌زنیم و نه با سخن‌سرایی‌های صرف در محافل و مجالس آنچنانی. پس، این گوی و این میدان: پوست‌اندازی در جهت پذیرش واقعی و عملی ضرورت آزادی بیان و الغای هرگونه سانسور را با عدم ممانعت از برگزاری مجمع عمومی کانون نویسندگان ایران آغاز کنید!

کانون نویسندگان ایران
۲۱ بهمن ۱۳۹۲

داستان غنچه – قسمت پایانی – محمود صفریان

اسفند ۱۳۹۲

چی تو آن کله ات است؟ ”
” یا من ایستگاه تو، پیاده می شوم، یا تو یک ایستگاه اضافه تر بیا. مگر دیروز نگفتم این دفعه نوبت من است که ترتیب خانه خالی را بدهم ، و توهم گفتی: ” ابی، می توانی؟ … ” و تیز پیاده شدی؟ ”
” ابی! من ایستگاه بعدی پیاده می شوم. تونباید در ایستگاه مدرسه ما، با من پیاده نشی. بچه ها هم حسودند و هم هوچی.
بگو ببینم چه خوابی دیده ای؟ ”
” امروز دوشنبه است ”
” خب فردا هم سه شنبه است ”
” بی مزگی نکن هاسمیک، فقط یک ایستگاه وقت داریم. تا جمعه فرصت داری برنامه ات را جوری ترتیب بدهی، تا بتوانی جمعه صبح بیائی خانه ما. برادرم و زنش همراه پدرو مادرم، اتفاقن آن ها هم می خواهند بروند به دیدار عمویم، ناهار هم آنجا خواهند بود. ”
” همین جمعه؟ ”
” بله همین جمعه! ”
” ابی معلومه که منو خیلی دوست داری، خیلی خوشحالم. همه تلاشم را می کنم. نمی دانم می شود یا نه. سخته، جمعه روز تعطیله، به چه بهانه ای بیایم بیرون…من دیگه رفتم. ”
” هاسمیک سینما را بهانه کن، شاید قبول کنند…”

تو این مدت چقدر بالا و پائین و سرد و گرم شده ام؟ اگر تا این عمق عاشق نبودم، به قول معروف صد کفن پوسانده بودم.
معلم ادبیاتمان عاشق شعر و شاعری است. هر کلاس که با او داریم، شعری برایمان می خواند. و چه با احساس و گرم می خواند. شاید من از همه همکلاس هایم بیشتر لذت می برم. هفته پیش شعر قشنکی از” مولانا ” برایمان خواند، البته پس از مقدمه چینی و صحبت های زیادی که در مورد
مولانا و شمس داشت. من چیزی نمانده بود سر کلاس بزنم زیر گریه. وقتی این مصرع را خواند
و من فورن یاد داشت کردم و بخاطر سپردم:
بروید ای حریفان، بکشید یار ما را // به من آورید یکدم صنم گریز پا را
اگراوبه وعده گوید که دم دگر بیایم // همه وعده مکر باشد بفریبد او شما را

همه را به داود توضیح دادم،
” داود اگر جور کرد و توانست جمعه بیاید، تو در این فاصله می توانی خانه را روبراه کنی؟ اگر نشه چکار کنم؟ ”
” خیالت راحت باشد ابی، من پیشا پیش به عمو گفته ام که شاید جمعه بیائیم خدمتتان. اتفاقن اصرار داشت که برای شام بیائید، من موافقت نکردم و بهانه آوردم که شنبه اول وقت کار مهمی دارم باید شب زود تر بخوابم. ”
” داود خدا عمرت را زیاد تر کند تو چقدر خوبی. کاش می توانستم برایت کاری بکنم .”
” ابی! یادت نره زودتر خبرش را به من بده “

” ابی دیروز چی داشتی می گفتی؟ تمام دیشب آنها را در مغزم مزمزه می کردم. جمعه بیایم خانه شما برای چی؟ چه می خواهی بگوئی که نگفته ای؟ چقدر طول می کشد؟ از چه ساعتی خانه تان کسی نیست؟…
” هاسمیک حالت خوبه؟ ما یک مثال داریم که بابام همیشه به کار می برد:
” تازه بعد از این مدت وبه قول تو این همه حرف و با هم بودن، “می پرسی لیلی زن بود یا مرد”
باور نمی کردم که به پرسی:
” بیایم خانه شما برای چی؟ ”
” چه می خواهی بگوئی که نگفته ای؟ “

” پس برای چی با آن آرتیست بازی من آمدم خانه شما؟ ”
” ابی ناراحت نشو، من تصورات دیشبم را داشتم برایت می گفتم. تازه خیلی هاش را روم نشد که بگویم…”
” لامصب! اول آن هائی را که رویت نمی شود می گفتی، که من اینطور شوکه نشوم…”
” حالا بگو، چه ساعتی؟ ”
” مگر ترتیب آمدنت را داده ای؟ بگو ببینم چکار کردی. ”
” ابی، یک ایستگاه بعد از مدرسه ام هر دویمان پیاده می شویم ، تو خود ایستگاه حرف هایمان را
می گوئیم، عین دفعه پیش، بعد می رویم مدرسه “

” ابی اگر بدونی چه اشتباهی کردم. دیشب رفتم اتاق خواهرم، روی تختش دراز کشیده بود داشت استراحت می کرد. لبه تخت کنارش نشستم. و نمی دانم چرا بی مقدمه پرسیدم: ” ژنیک ” می توانی، بگوئی که ” آن ” یعنی چی؟ وقتی به یک دختر یا زنی می گویند تو پُر از ” آنی ” یعنی
پُر از چی هستی؟ مثل اینکه یک لیوان آب یخ رویش ریخته باشم، پرید و روی تختش نشست. و با حالت ناجوری پرسید:
کی به تو گفته که ” پُر از آنی “.
دستپاچه شدم و کمی هم ترسیدم. ولی توانستم به خودم مسلط شوم. و گفتم: ژنیک مگر چی گفتم چرا اینجور شدی؟
خیلی جدی پرسید:
گفتم چه کسی به تو گفته که پُر از ” آنی “؟
واصرار که راستش را بگو.
و قبل از اینکه من چیزی بگویم، ادامه داد: هاسمیک عاشق کسی شده ای یا کسی عاشقت شده؟
…وقت نیست ابی که همه جزئیات را برایت تعریف کنم. ولی وقتی بالاخره پس از جر وبحث
زیاد برایم توضیخ داد، اشتباه دیگری کردم، چون پرسیدم: پس چرا آن روز ماما گفت که خوشگل نیستم و تو هم خندیدی.
ما هنوز هم می گوئیم، معمولی هستی، که عیب هم ندارد. و من گفتم:
پس چرا پُر از ” آن “هستم،
که دوباره، طوفان شد در حدی که برای آرام کردنش به التماس افتادم. “

” هاسمیک برای جمعه چه کردی؟ بقیه حرف ها باشد برای موقعی که با هم تنها هستیم ”
” همه این ها را گفتم، تا اضافه کنم که ” ژنیک ” قول داد برای روز جمعه کمکم کند که
بروم سینما!! یا در حقیقت بیایم ببینم در سینمای تو چگونه فیلی هوا می کنند…”
و خندید، از همان خنده هائی که من بی تابشان هستم.
” جمعه چه ساعتی؟ ”
” از ده ونیم ببعد، خوبه؟… پاشو اتوبوس آمد…بی صبرانه منتظرت هستم “

” دادود جان، همین جمعه از ساعت ده و نیم ببعد. خوبه؟ ”
” عالیه! ابی خودت را آماده کن این آخرین شانس است. گمان نمی کنم بشود تکرارش کرد.
اگر در این حدی که می گوئی دوستش داری، و ادعا می کنی که او هم در همین حد دوستت دارد
همه سنگ هایت را با او وابکن. متوجه هستی چه می گویم. باید متوجه بشوی که واقعن تو را با تمام وجود دوست دارد. می دانم که تو در شرایطی هستی که او هرچه بگوید بی کم و کاست انجام می دهی، او چی؟ همین را باید مشخص کنی. ابی می دانی که اگر بابا و ماما و حتا سیمین بفهمند که من یک جورائی فریبشان داده ام چقدر برایم سنگین است.
وقتی آمد او را می بری به اتاق خودت تا هرچه ریخت و پاش است در همان اتاق باشد و باید سخت مواظب باشی که هیچ برگه و علامت و نشانی در جای دیگر خانه پراکنده نشود.
ابی! سیمین خیلی با هوش است، شش دانگ باید حواست جمع باشد.
همه آنچه را که گفتم بی کم وکاست گرفتی؟ روز جمعه وقتی ما در تدارک رفتن می شویم تو هم لباس بپوش و وانمود کن که می خواهی با ما بیائی. من به تو نهیب می زنم که لازم نکرده، بنشین کمی لای کتابهای صاحاب مرده ات را باز کن.
ابی! دیگر حرفی ندارم و برایت آرزوی موفقیت می کنم.
اما چرا یک شرط مهم دیگر دارم:
اگر بهر دلیل نتوانستی کاری از پیش ببری ، باید قول بدهی که آن را تمام شده بدانی. من خودم اقدام میکنم تا مدرسه ات را تغییربدهم، ببرم جائی دیگر، جائی که چشمت توی چشم او نیفتد. فهمیدی ابی!؟… با توام، فهمیدی؟ …چرا ساکتی؟ اگر به من قول مردانه ندهی، وهمین حالا، من گام بر نمی دارم و خودم را کنار می کشم ”
” داود! قول و تصمیم خیلی سختی است. کمی به من فرصت بده. ”
” زمان بسیار کم است ابی…تا کی وقت می خواهی؟ ”
” تا فردا که از مدرسه بر گردم. داود، می دانی که من اگر سرم هم برود زیر قولم نمی زنم. و این تصمیمی بسیار سنگین است و عملی کردن آن خارج از تحمل من است. اما داود تو راست می گوئی، اگر نتوانم در این فرصت، یا در حقیقت اگر هاسمیک جواب صریح در روز جمعه به من ندهد، باید راه دیگری برگزینم. ”
” نه ابی، راه دیگری بر گزینم نه، همان که گفتم… باشد تا فردا که از مدرسه برگشتی “

همه ی آنچه را که داود گفته بود، موبه مو و جز به جز به هاسمیک گفتم.

” ابی مگر قرار است که من چه کار کنم و چه بگویم؟ من حرف نگفته ندارم، خودت همه چیز را خوب می دانی…”
” هاسمیک، می خواهم تکلیفم را در رابطه با تو روشن کنم. می دانمی که عاشقانه دوستت دارم…”
” خب من هم دارم ”
” ولی هاسمیک می خواهم آینده ام با تو روشن باشد، من نمی خواهم هاسمیک فقط دوست اتوبوسی من باشد، و دل خوش کنم به اینکه روزی حد اکثر نیمساعت او را می بینم. و روز شماری کنم تا سال تمام شود و او برود تهران، و من عین یک ابله تماشاگر باشم…”
” ابی من به خدا فقط تو را و به اندازه چشم هام دوست دارم، چرا این همه نگرانی؟…”
” ثابت کن ”
” من دارم پیاده می شوم،…باشه تا جمعه…”

خدای من! در را که باز کردم چه دیدم. یک شاخه ی باز نشده ” رُز “، یک غنچه زیبا در آستانه درایستاده بود. بهت زده بی هیچ کلامی نگاهش می کردم. پیراهنی سبز یشمی، با صورتی براق و درخشان و لب هائی با لایه ای بسیارملام از ” رُوژ ِ ” گل بهی، غنچه را یک غنچه زیبای رُز
را برایم مجسم کرد. با وقار خاصی گام به درون گذاشت و قبل از هر گونه عکس العمل من، دست هایش را به گردنم حلقه کرد آرام به خودش چسباند و لب هایم را به بوسه گرفت. غنچه رُزی که بوی بسیار ملام ” یاس ” می داد. گیسوان افشانش را روی صورتم ریخت تا بوسه هایمان را از دید نامحرم نور پنهان کند. اگر هر بوسه عاشقانه ای چنین می تواند شیرین، گرم، جذاب و هوس انگیز باشد، باید گفت که هیچ عشق واقعی بدون آن آغاز نمی شود…و عشق واقعی ما با همین بوسه طولانی و لذت بخش آغازی دوباره یافت.

او را به اتاق خوابم راهنمائی کردم و رفتم برایش قهوه ای روبراه کنم، مانع شد.
” ابی! من چبزی نمی خورم. در را ببند… ”
و آرام شروع کرد:
” ابی! من با تو عشق را شناخته ام، و با تو و حرف هایت و حرکاتت، که گاه بوی دیوانگی می دهد شکل گرفته ام، بزرگ شده ام و دارم قوام می یابم. و جزتو کسی در زندگی من نیست و نخواهد بود. بارسیک و دین و مذهب را بیانداز دور… تهران هم که بروم فقط وفقط در انتظار تو خواهم بود، تا بیائی و با هم به دانشگاه برویم. و آنگاه که مستقل شدیم و توانستیم روی پای خودمان باستیم با هم ازدواج کنیم….ابی! نمی خواهم بعد از حرف های من تو حتا یک کلمه حرف بزنی. من همه نظر وحرف هایم را دارم می گویم و همین امروز هم عملن به تو نشان خواهم داد. بعد از امروز ما همین طور که تا حالا بوده ایم خواهیم بود با این تفاوت که آینده مان هم روشن و مشخص است، و به آن سو خواهیم رفت. اگر همه حرف هایم را خوب متوجه شده ای و صد در صد با آن موافقی، حرف نزن، فقط با اشاره سر جوابم را بده”

از لبه تخت برخواست و جلوی دیدگان ناباور من، به آرامی و تانی تکه تکه لباسهایش را درآورد،
لحاف روی تختم را کنار زد، و دست مرا گرفت و در کنار خودش زیر لحاف خواباند…

و من برای اولین بار، عشق، زندگی، رفاقت، و پایمردی بر سر قول را تجربه کردم. و مرد دیگری شدم.

اتوبوس – ابوالفضل سپاسی

اسفند ۱۳۹۲

ردیف سوم سمت راننده روی صندلی کنار راهرو، در اتوبوسی از ترانسپورت شمس العماره در کنار خانم جوانی که، با شلوارجین آبی وبلوز قرمز روشن با نیم کت سرمه ای مشغول مطالعه مجله زن روز بود نشستم ، بی هیچ کلامی.

صبح پائیزی غم انگیز ِ روز جمعه ای بود. به مسافرت یا در حقیقت مهاجرتی ناخواسته از تهران به یکی از شهر های مرکزی ایران می رفتم.

باید میرفتم تا چند سالی رادر بیمارستان آن شهردوره کار عملی، کلاس ودرس دانشکده رابه کار بندم واجازه دایر کردن مطب را بگیرم تا کار طبابتم را شروع کنم.

آنروز ها شرکت های مسافربری در سه خیابان اصلی ومرکزی تهران قرار داشتند در خیابان ناصر خسرو مقابل عمارت شمس العماره شرکت ترانسپورت وکمی بالاتر لوان تور در کنار تی بی تی وچند شرکت دیگر که اسمشان یادم نمی اید قرار داشتند.و شرکت های اتوبوس رانی دیگری در خیابان های دیگر.

اتوبوس طبق معمول با تاخیری نیم ساعته از دربزرگ گاراژ خارج شد وپس از گذ شتن از خیابانهای مرکزی، میدان شوش را دور زد واز سمت شاه عبد العظیم بطرف جاده قم رفت. روزنامه کیهان عصر پنجشنبه را ازساک دستی ام در آوردم وشروع به مطالعه کردم.

راننده با لهجه شهرستانی از شاگردش تعداد صندلی های خالی را پرسید وشاگرد راننده از پنجره کنار درب ماشین با صدای بلند قم -اراک را تکرار میکرد. اتوبوس چند جائی ایستاد ومسافرینی را سوار کرد.

در صفحه اول روزنامه خبر مسافرت شاه وفرح را به فرانسه با عکس وتفضیلات نوشته بود. در این سفر گروهی از نماینده گان مجلس وتنی چند از وزیران وصاحبان صنایع وبازرگانان عمده نیزآن ها را همراهی می کردند. هنوز حال وهوای اعتراضات گاه بی پایه دانشجوئی نسبت به اوضاع مملکت در سرم بود.

از خودم پرسیدم، این سفرها چه خاصیتی می تواند برای ما داشته باشد؟.

جاده قم مثل همه جاده های آنروز ایران تنگ ودوطرفه بود، هنوز اتوبانی وجود نداشت ولی روزنامه ها خبر میدادند که سال آینده اتوبان تهران کرج به بهره برداری خواهد رسید. بجز از جاده های منتهی به تهران که نسبتن شلوغ وپر تردد بودند بقیه جاده ها آنچنان پر رفت وآمد نبودند.

اتوبوس از پیچ های حسن آباد که گذشت خانمی که کنار من نشسته بود از کیف دستی اش چند شکلات در آورد و بمن تعارف کرد. تشکر کردم ولی او اصرار کرد:

” بفرمائید، نمک ندارد “

شکلات بهانه ای شد تا سر صحبت باز شود. راه طولانی بود و همسفری هم صحبت لازم بود.

پرسیدم

” شما به کدام شهر عازم هستید؟ “

معلوم شد به شهری که من عازم هستم می رود.

پرسید:

” شما اهل آنجا هستید؟ “

” نه برای ماموریت به آنجا میروم. “

” چه جالب، منهم برای ماموریت میروم.”

با لبخند گفت:

” ماموریت مخفی که نیست!؟ “

” نه من برای طی کردن دوره پزشگی در بیمارستان آن شهر به آنجا میروم.”

” کدام بیمارستان؟ “

” بیمارستان پهلوی :

” چه جالب منهم قرار است در آن بیمارستان کار کنم ” .

” چه اتفاق خوبی است، همسفری من وشما، هر دو برای یک مهاجرت ناخواسته در یک ماموریت مشترک، گمان میکنم برای دوره پرستاری به آنجا میروید؟ “

” بله من رشته پرستاری را تازه تمام کرده ام برای کارآموزی میروم. “

” چه خوب، از چه دانشگاهی؟ “

” دانشسرای عالی پرستاری “.

“شما باید از اولین فارغ التحصیلان آنجا باشید” .

” بله درست حدس زدید دانشسرا دو سال است که باز شده من قبلن دو سال آموزشگاه پرستاری را گذرانده بودم به آنجا رفتم ولیسانس گرفتم ” .

آن روزها کلمه کارشناسی بجای لیسانس هنوز باب نشده بود. اما چنین اتفاق نادری ممکن است یک درهزار برای کسی پیش بیاید واین برای من پیش آمده بود که با یکی از همکاران آینده ام که هردو در یک بیمارستان باید کار میکردیم همسفرشده بودم. هم من وهم او در ادامه صحبت ها از کنجکاویهای بی مورد که در خون ایرانی بودمان بود، دوری کردیم وبیشتر به مسائل دانشکده واستادهای آشنا با هردویمان، وکمی بعد که مجله زن روزش را گرفتم تا تورقی در آن کرده باشم از شعر وادبیات حرف زدیم.

در مجله زن روز او شعربلند عروسک کوکی از فروغ فرخزاد نظرم را جلب کرد.

«بیش از اینها آه، آری بیش از اینها میتوان خاموش ماند»

اتوبوس در شهر قم در انتهای خیابانی که به جاده اراک میرفت جلوی چند مغازه سوهان فروشی کنار یک رودخانه پهن وکم آب که آنسویش زیارتگاهی پر زرق وبرق دیده میشد، ایستاد. تعدادی از مسافرها هم پیاده شدند، من وهمسفرم همچنان نشسته بودیم. پرسید:

” در قم به زیارت هم رفته اید؟ “

” چند باری دربچه گی بامادرم ویکبار هم باپدرم که خاطره ای از آن سفر دارم “.

” چه خاطره ای؟ “

” طولانی است ،در طول سفر برایتان تعریف میکنم “

” شما چطور به زیارت رفته اید؟ “

” یک بار همین چند سال پیش با چند تا از دوستان دانشکده برای تفریح آمدیم یک شب راهم در همان مهانخانه آنسوی رودخانه( هتل حرم) خوابیدیم سفر خوبی بود خوش گذشت ” .

گفتم:

” من نمیدانم چطور ممکن است خواهر یک امام به اندازه خود آن امام کرامت وارزش داشته که مورد احترام جامعه آنروز بوده باشد چرا در تاریخ ادیان هم از خدمات ارزنده این بانو یا حتی برادر آن امام که در شیراز است چیزی نوشته نشده است، وما فقط بخاطر برادر یا خواهر بودن ویا بعضن چندین نسل بعد از آنها باید به زیارتشان برویم و کرامت بطلبیم “.

او حرفی نزد اما من ادامه دادم وگفتم:

به گمان من بعد از اینکه امام رضا به ایران آمد به نیت آنکه حکومت خراسان را بدست بگیرد،بستگانش بهوای رسیدن به یک زندگی آرام وبی درد سر دریک کشور خوش آب وهوا وبی گمان پیشرفته تر از زادگاه خودشان آنهم در پناه رئیس حکومت ، بدنبالش آمدند،

ولی در بین راه جان به جان آفرین تسلیم کردند وبعد ها مریدانشان مقبره هائی برای آنها ساختند، وبه مرور زمان به این شکل زیبا ومفصل در آمد.

جمعیت پیاده شدگان از اتوبوس بیشتر شد وتوقف طولانی تر. من از خانم پناهی که اسمش را از روی مجله زن روز که باخودکار نوشته شده بود یاد گرفته بودم، اجازه گرفتم و پیاده شدم. چند دقیقه بعد او هم پیاده شد.

آفتاب دلچسب اوائل پائیز هوای بدون نسیم وخشک قم را نوازش میداد. یک اتوبوس دیگر پشت سر اتوبوس ما ایستاده بودو رانندگان آنها در کنار یک مغازه سوهان فروشی به حرف زدن ونوشیدن چای باسوهان مشغول بودند، گویا مغازه دار برایشان تدارک دیده بود.

پرسیدم :

” خانم پناهی چیزی میل ندارید؟ “

شما اسم مرا از کجا میدانید؟

روی مجله تان نوشته شده بود، گمان میکنم فروشنده این مجله را برای شما نگه داشته است.

بله همین طور است.

جواب سئوال من در لابلای آن گفتگو محو شد ومن پرسش دیگری را مطرح کردم.

باید مطلبی در این مجله باشد که هر هفته دنبال میکنید.

بله یک داستان دنباله دار است.

صفحه ( بمن بگوئید چه کنم؟) را هم دوست دارم،

اما شما آقایان زیاد با مجله های بانوان کار ندارید.

دانستم که با این گفته میخواهد کمی صمیمانه تر سخن گفتن را ادامه دهد.

گفتم :

خانمها مقام والائی دارند، دسترسی به حریم آنها کار مردانی مثل من نیست.

چرا؟ شما که خیلی خوب صحبت میکنید فکر میکنم راحت تر از دیگران به حریمشان وارد شوید.

متشکرم ، مرا به خودم امیدوار کردید.

آنروز ها هنوز دوست پسر ودوست دختر داشتن رسم جامعه نبود وسخن گفتن بین دو جوان مخالف و اظهار دوستی کردن، غالبن با کنایه وشوخی انجام میشد. خیلی دلش میخواست بداند من با دختری آشنا هستم یا نه اما جرات این سئوال صریح را نداشت گفت:

در بین بچه های دانشکده با دخترهائی که مجله های بانوان را بخوانند آشنا نبودید؟

چرا از این مجله ها بویژه زن روز در د ست دختر های دانشکده دیده بودم ولی منظورتان را از این سئوال نفهمیدم.

منظور خاصی نداشتم میخواستم بدانم نظرتان در مورد آنها چیست؟

نظر خاصی ندارم هرکس آزاد است هرچه دلش میخواهد مطالعه کند وهر طور که دوست دارد زندگی کند که البته این از مهمترین بند های اعلامیه حقوق بشر است.

اما نه در کشور ما.

فهمیدم او هم هنوز آثار شور وشوق آزادی خواهی فضای دانشگاه در وجودش هست ودلش میخواهد نظر مرا بداند.

گفتم :

فعلن منظور همین آزادیهای نسبی است من دارم تمرین میکنم که از بحث های سیاسی دانشجوئی فاصله بگیرم.

با این جمله بحث سیاسی را خاتمه دادم وبه سمت یک مغازه رفته ودوبسته بیسکویت مینو خریدم.

شاگرد راننده چندبار بلند گفت:

” سوار شید میخواهیم بریم “.

من واو ایستادیم تا همگی سوار شدند و بعد ما هم در جای خودمان نشستیم واتوبوس به راه افتاد.

یک نفر از آخر اتوبوس به جلو آمد وآب خواست شاگرد راننده از کلمن بزرگی که جلوی پایش بودیک پارچ پلاستیکی را پرآب کرد ودر یک لیوان نچندان تمیز پلاستیکی به او آب داد

این نوع سرویس دهی بدون رعایت کوچکترین اصول اولیه بهداشتی چه بیماری هائی راممکن بود بدنبال داشته باشد. شاید از نظر من که پزشگی خوانده بودم این مسئله اینقدر مهم جلوه می کرد ولی آنان که اینگونه بی خیال آب می نوشیدند که یکی دو نفر هم نبودند برایشان کوچکترین اهمیتی نداشت شاید هم اطلاعی از مضرات نوشیدن آب در یک لیوان عمومی وکثیف را نداشتند، والبته چاره ای هم نداشتند. بیاد حرف یکی از استاد هایمان افتادم که میگفت:

” لوله کشی آب ورعایت بهداشت عمومی ونظافت شخصی بویژه استفاده مرتب از صابون در شستشوئی، و شستن دست وصورت، میانگین عمر جامعه را بین ده تا پانزده سال افزایش می دهد.»

اتوبوس ناله کنان تپه های مشرف به قم را بالا میرفت. آن زمانها، پلیس راهی وجود نداشت

وکنترلی بر سرعت وزمان رفت وآمد اتوبوس ها نبود اما در ابتدای شهرها پاسگاه های ژندارمری گاهی جلوی اتوبوس را میگرفتند بمنظور بازرسی وکشف مواد مخدر. برای ماشین هائی که به قم وارد میشدند پاسکاه فعالی آنسوی جاده پائین تپه دیده میشد.

پدیده شوم مواد مخدر از بدوتاریخ با بشر همراه بوده است واینک در همه جای جهان وجود دارد و در ابعاد وسیعی در دست مافیای های بزرگ است که بندرت بدام قانون می افتند، واین خرده پاها وسوداگران کوچک هستند که بدام می افتند وزندان ها را پرمیکند.

مدتی را در سکوت گذراندیم، اوبا مطالعه مجله زن روز ومن با حل جدول کیهان.

وقتی ایوبوس از سه راهی ساوه گذشت به سلفچکان رسید وازآنجا بطرف جاده اراک رفت. راه دیگر به اصفهان میرفت.

جاده به پیچ وخم های باریکی رسید که از دور گنبد یک امامزاده در حاشیه جاده نمایان شد خانم پناهی مثل اینکه بدش نمیامد بحث های دینی را دنبال کند سئوال کرد:،

حکمت این همه امامزاده در ایران چیست؟ چرا در هر کجا چه در شهر ها یا روستا ها وحتی بالای کوهها ویادر بیابانهای پرت هم وجود دارند.

گفتم: بنظر من وجود اینها برمیگردد به پدیده عرضه وتقاضا. در زمانهای قدیم بیماری ، جنگ، قحطی وبلایای طبیعی برای بشر آن روزگارهرکدام مشگل بزرگی بوده است ومقابله با آنها برایشان بسیار دشوار ورنج آور، بناچار وبنا بر اعتقادات مذهبی یشان به نیروی غیبی وقدرتی ماورای طبیعی برای رفع مشکلات شان ایمان داشتند. که آنها را در وجود امامزاده ها یا افراد زنده ای که خود قادر به حل مسائل زندگیشان نبوده وبناچار در غاری ، کوهی ویا بیابانی به بست می نشستند رجوع میکردند وبا پرداخت پول ودادن غذا از انها حاجت می طلبیدند. بسیاری هم به مقبره هائی که گروهی سود جو بنا بر دیدن یک خواب واهی بنا کرده بودند متوسل میشدند. آن ادمها ئی هم که در اماکن پرت زندگی میکردند وقتی میمردند سود جویان همانجا آنهارا بخاک سپرده وبلافاصله برروی قبرشان مقبره ای میساختند ،الونکی برای خودشان و دکانی برای گرد آوری پول از دست مردمی عامی وطالب اینگونه مکانها. واین یعنی تقاضای مردم ساده لوح وعرضه وساخت امامزاده وسیله سوداگران.

اما من شنیده ام بعضی از این امام زاده ها واقعن معجزاتی هم داشتته اند ومشکلات مردم را حل کرده اند.

نه اصلن اینگونه نیست شما دقت کنید من به ادیان دیگر کار ندارم اما خود پیامبر اسلام بارها گفته بود من معجزه ای ندارم و انسانی مثل شما هستم. مشکلات وگرفتاریهای مردم غالبن با گذشت زمان حل میشود، در طول گذر عمر بلایای طبیعی، جنگ، قحطی وحتی بی پولی، وبرخی از بیماریها که در پزشکی هم ثابت شده بدن بعضی انسانها در مقابل میکروبها وویروسها مقاومت کرده وبنوعی شخص را واکسینه میکند، اینها همه در گذر زمان برطرف میشود، ولی آدمهای بی سواد وعامی آن روزگاران گمان میکردند که رفع مشگل انها با توسل به فلان امامزاده یا فلان شخص اتفاق افتاده است واصلن به بعد زمان توجه نداشتند. در قران هم ایه ای هست که در آن خدا مردم را به صبر توصیه میکند وصبر همان تحمل بر گذشت زمان است. که در فیزیک هم یکی از سه بعد اصلی زمان، مکان وفضا است البته بعد زمان در فیزیک در ابعاد وسیعتر ودقیقتر است.

من در بحث های مذهبی سعی دارم از استدلالهای آن مذهب استفاده کنم ولی با این وجود پیرمردی که با زن چادریش جلوی ما نشسته بود وگویا حرفهای مرا می شنید برگشت ونگاه عاقل اندر سفیهی! بمن کرد ولی چیزی نگفت. ومن حرفی راکه میخواستم در ادامه بگویم نگفتم که اراده وهمت انسان در مقابله با مشکلات، بسیار کار سازتر ازدعا وتوسل به موهومات است.

اتوبوس گردنه راهجرد که صحیح اش بزبان فارسی راهگرد است را پشت سرگذاشت وراننده مرتب لیوان چائی را که شاگردش از فلاکس برایش میریخت می نوشید وسیگار میکشید اگر چه پنجره اش نیمه باز بود اما باد دود سیگارش را بطرف ما می آورد واین برای من که از هیچ دودی خوشم نمی آمد آزار دهنده بود، ولی چاره نداشتم جز تحمل که میگویند وقتی نمی توانی چیزی راتغییر دهی با آن مدارا کن. باید سالها میگذشت تا سیگار کشیدن در اماکن عمومی وفضا های بسته ممنوع میشد.

گفتم :

مثل اینکه زیاد حرف زدم وسرتان را درد آوردم.

البته این حرف رادر پاسخ به نگاه پیرمرد زد م ولی او گفت:

نه، نه درست میگوئید عرضه وتقاضا، اما من در این فکرم که چرا اعتقاد به این خرافات با وجود گسترش علم هنوز وجود دارد.

ااین افراد که متاسفانه از قشر با سوادهای جامعه هم در میان انها هستند در اقلیت بوده وروز به روزاز تعدادشان کاسته وایمانشان به این خرافات کمتر میشود.

اما خودم آنروزهرگز تصورش راهم نمی کردم که سالها بعد یک حکومت مذهبی روی کار می آید که خرافات را ترویج می کند و جامعه مارا، که بسوی خرد واندیشه پیش میرفت سالها به عقب برمی گرداند.

اتوبوس در کنار یک رستوران در حاشیه جاده نگه داشت. شاگرد راننده گفت:

نیم ساعت اینجا هستیم برای ناهار.

راه ناهمواری از کنار سالن رستوران بسمت یک ساختمان آجری کوتاه که چند توالت در آن قرار داشت میرفت . پیرمردی روی یک چهارپایه چوبی ، نشسته وتعدادی آفتابه پر آب در کنارش بود بوی مشمئز کننده ای فضای آنجا را پر کرده بود شیر آبی هم کنار یک حوض سیمانی نیمه خالی در محوطه بیرونی قرار داشت، مردی هم مشغول دست شستن بود.

به رستوران که وارد شد م، بوی غذا، و بوی عرق بدن، ودود سیگار همه سالن راپرکرده بود

پشت یک میز کنار درب ورودی مردی نشسته بود دونفر داشتند سفارش غذا میدادند که باید اول پول غذا را پرداخت میکردند وچند ژتون پلاستیکی میگرفتند. من اما گرسنه ماندن را به غذا خوردن در آن رستوران ترجیح میدادم، از دور خانم پناهی را دیدم که پشت یک میز سه نفره تنها کنار پنجره نشسته بود بسویش رفتم ودر حالیکه روی صندلی می نشستم پرسیدم:

شما سفارش غذا داده اید؟

من! نه،نه در رستوران های بین راه من هیچ وقت غذا نمی خورم.

منهم با شما موافقم، کیفیت غذا وبهداشت در این رستورانها بسیار پائین است و بنظرمن چیزی در حد صفر است.

کارسن ها غذا ها را به میز ها میرسانند روی هر میز یک پارچ پلاستکی آب وچند لیوان فلزی وجود داشت. از جیب کاپشنم دو تا بیسکویت ویفر مینو را که در قم خریده بودم در آوردم.

بفرمائید برای رفع گرسنگی فعلن بد نیست.

نه،نه متشکرم الان چیزی نمی خورم.

عادت داشت کلمه نه را دوبار تکرار کند.

گفتم:

منهم باید مثل شما بگویم نمک نداره خواهش میکنم.

لبخندی زد ودر حالیکه بیسکویت را از دست من میگرفت گفت:

فکر میکنم در ساختن بیسکویت کمی هم از نمک استفاده میکنند.

با لبخند جوابش را دادم وگفتم:

اگر مایل باشید برویم بیرون هوا آنقدر سرد نیست.

در حال بیرون رفتن روی یک میز بشقابی برنج سفید با یک تکه ران مرغ آب پز بدون هیچ رنگ وروئی با یک ظرف کوچک پلاستیکی ماست ویک شیشه نوشابه زرد رنگ جلوی مردی که هنوز شروع به خوردن نکرده بود دیده میشد .

در بیرون اتوبوس اتو تاج هم کنار اتوبوس ما ایستاده بود. چند نفری در فضای باز به صحبت کردن وسیگار کشیدن مشغول بودند. بیسکویت ویفر خودم را باز کردم وبه خانم پناهی دادم و گفتم:

بفرمائید این برای شما باشد باز نکرده را بدهید بمن لطفن.

داد وتشکر کرد.

گفتم:

در ادامه سئوالتان در مورد باور های غلط وخرافاتی مردم اتفاقن در مجله زن روزتان شعر بلند عروسک کوکی فروغ فرخزاد را چاپ کرده اند در این شعر فروغ هم اعتراض خود را از بی تفاوتی وبی سوادی مردم بسیار خوب بیان کرده است به این قسمت شعر گوش کنید میگوید:

«میتوان یک عمر زانو زد

باسری افکنده در پای ضریحی سرد

میتوان در گور مجهولی خدا را دید

میتوان با سکه ای ناچیز ایمان یافت

میتوان درحجره های مسجدی پوسید

چون زیارت نامه خوانی پیر

میتوان چون صفر در تفریق وضرب وجمع

حاصلی پیوسته یکسان داشت»

چه خوب شما همه این شعررا حفظ کرده اید؟

نه فقط چند تکه ای را که خیلی بدلم نشسته است را در خاطر دارم وآن قسمت اخرش که بی تحرکی مردم را بیک عروسک کوکی تشبیه کرده ومیگوید:

«میتوان همچون عروسک کوکی بود

با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید

میتوان با فشار هرزه دستی

بی سبب فریاد کرد وگفت آه، من بسیار خوشبختم»

مثل اینکه بعضی از قسمت هایش از یادم رفته است.

خوب البته شعر بلندی است ، نمیشود همه آنرا حفظ کرد اما شما چه برداشت خوبی از این شعر دارید، بی تفاوتی مردم.

باد ملایمی درخت های نیمه عریان کنار حوض را تکان میداد. گرمی آفتاب اما با همه کم توانی اش احساس میشد. یک سواری بنز ۱۸۰کنار اتوبوسها ایستاد چهار پنج نفری از آن پیاده شدند که همگی لباس سیاه بر تن داشتند بنظر میرسید از مراسم ختمی برگشته یا میروند. گفتم:

یک جامعه برای تغیر یافتن، به فرهنگ سازی درست نیازمند است .واین مهم را شاعران ، نویسندگان ، روشنفکران واخیرن فیلم سازان انجام میدهند، که انصافن در طول تاریخ ما ادبیات بزرگترین تاثیر را بر فرهنگ جامعه داشته است.

ولی مثل اینکه تاثیرش خیلی هم محسوس نبوده است.

یادمان باشد که نهضت مشروطه و ملی شدن نفت نتیجه آگاهی عمومی بود که نقش نویسندگان وروشنفکران در آن کاملن احساس میشد. بی شک خطاهای تاریخی هم وجود داشته است اما من مطمئن هستم که با پیشرفت علم وتکنولوژی جامعه ما هم فرصت های سوخته را به موفقیت تبدیل خواهد کرد وفراموش نکنیم که ادبیات نقش مهم وسازنده ای دارد.

تعداد آدمهائی که از سالن رستوران بیرون میامدند زیادتر شدند، ناهار خورده گانی بودند منتظر سوار شدن به اتوبوس . زمان از نیم ساعت تعین شده گذشته بود که شاگرد راننده درب اتوبوس را باز کرد مسافران یکی یکی سوارشدند حدود پانزده دقیقه طول کشید. راننده پرسید

” ببین کسی جا نمونه “

شاگرد راننده باصدای بلند گفت:

«کسی بغل دستی اش خالی نیست، کسی جا نمونده؟»

پاسخی شنیده نشد واتوبوس حرکت کرد. راننده رادیو ضبط ماشین را که تا آنموقع فقط نوار سوسن را گوش میکرد روشن کرد. ادامه اخبار ساعت دو بعداز ظهر رادیو بود، کمی صدایش را بلند تر کرد.گوینده اخبار میگفت

« ناسا سازمان هوائی امریکا اعلام کرد سفر نخستین انسان به کره ماه طبق برنامه تنظیم شده در ماه آینده انجام خواهد شد در این سفر قرار است نیل ارمسترانگ بهمرا ه دو فضا نورد دیگر بر سطح کره ماه فرود بیایند»

سکوتی اتوبوس را فرا گرفته ، اکثر مسافران در خواب بعد از ناهار بودند پیر مرد وهمسرش هم . گاهی یک نفر برای خوردن آب به جلو میامد، راننده دوباره سیگارش را روشن کرد.

چشم هایم رابستم ودر هجوم افکار غرق شدم. شهر وبیمارستانی راکه قرار بود در آن کار کنم مجسم کردم. فکر می کردم چگونه وکجا باید زندگی کنم. پدرم گفته بود هروقت رسیدی تلفنی به ما بزن ومادر اصرار می کرد کمی لوازم اولیه زندگی را با خودم ببرم باو گفته بودم مادر جان بگذار اول یک جائی را اجاره کنم بعد برمی گردم می برم یا همان جا میخرم. خانم پناهی سرش را به صندلی تکیه داده وچشم هایش ر ا بسته بود شاید او هم در افکار مشابه من بود.

راننده بعد از پایان اخبار رادیو را خاموش کرد اتوبوس وارد جاده های کوهستانی دیگری شد و آهسته گردنه ها را بالا میرفت. ساعت از چهار ونیم گذشته بود که در جاده هموار و طویلی به سوی شهر مقصد پیش میرفت . دقایقی از ساعت پنج بعد از ظهر گذشته بود که در کنار میدان کوچک شهر مقصد ایستاد ومسافران یکی یکی پیاده شدند طبق یک سنت نانوشته به راننده خسته نباشید گفتم واز خانم پناهی خدا حافظی کرده ساکم را از صندوق بغل اتوبوس برداشته وبه شهر جدیدی وارد شدم که قرار بود چند سال را در آن بگذرانم.

اما آنروز هرگز گمان نمی کردم که یک سال بعد در این شهر با خانم پرستاری ازدواج خواهم کرد ، که اولین بار در اتوبوس با او آشنا شدم وسالهای زیادی را باهم درا ین شهر خواهیم گذراند .

سال ۱۳۳۴ – مهدی عاطف راد

اسفند ۱۳۹۲

سال ۱۳۳۴ برای فامیل مادری‌ام سال خیلی نحسی بود و توی آن انواع مصیبتهای منحوس اتفاق افتاد. و چون من در اوایل همین سال به دنیا آمدم تا مدتها فکر می‌کردم علت نحسی این سال شومی وجود من بوده و این‌که من ذاتاً موجودی بوده‌ام و هستم بدبیار و سرخور و منحوس، ولی الان که بادقت به عمق مصیبتهای رخ داده در این سال فکر می‌کنم و منصفانه کلاهم را قاضی می‌کنم، می‌بینم که همه‌اش تقصیر نحسی وجود من نبوده و آن عزیزان نازنینم که در این سال دچار مصیبت شدند، خودشان هم در پیش آمدن آن مصیبتها بی‌تقصیر نبوده‌اند و اگر دچار بلا و مصیبت شدند، مقصر اصلی، اشتباهات و اهمالهای خودشان بوده.
تولد من در واقع اولین اتفاق نحس این سال بود و طی این اتفاق نحس خدا به پدر و مادرم بعد از این‌که دوتا پسر اولشان را در همان سالهای اول نوباوگی ازشان گرفت و بعدش پشت سر هم چهارتا دختر بهشان داد که یکیشان را هم باز در عنفوان طفولیت ازشان گرفت، من را بهشان داد که نور چشمشان باشم و روشنی چراغشان که متأسفانه نه این شدم نه آن.
هنوز توی شکم مادرم بودم که عفریت مصیبت در قالب عزرائیل کلون درب خانه‌ی مادر مادرم- گلن‌آغا- را کوبید و او را ابتدا دچار مرض زردی کرد، بعدش هم جانش را گرفت. اسم واقعی گلن‌آغا، سکینه بود. منتها بعد از این‌که با آقابزرگم- عبدالکریم سقط فروش- ازدواج کرد، خانواده‌ی شوهرش اسم این تازه‌عروس نازنین یکی‌یک‌دانه‌پسر عزیزشان را گذاشتند گلین‌آغا- یعنی عروس خانم- و این در آن روزگار لقبی مرسوم بود برای تازه‌عروسهای عزیزی که نازشان برای خانواده‌ی شوهر خیلی خریدار داشت. یواش یواش این اسم روی مادربزرگم ماند، به طوری که اقوام خودش هم کم‌کم به جای سکینه خانم، به زبان قوم شوهرش، او را گلین‌آغا صدا زدند. بستگان نزدیکش هم گلین‌آغا را مخفف کردند، تبدیلش کردند به گلن‌آغا. بچه‌های کوچکتر و نوه‌هایش این را هم بیشتر تخفیف دادند، تبدیلش کردند به گلّ‌آغا. وقتی هم که خیلی کوچک بودند و هنوز نمی‌توانستند حروف را درست ادا کنند، گاف اول گلّ‌آغا درست توی دهانشان نمی‌نشست و به جایش صداش می‌زدند: دَلّ‌آغا. وقتی آخرین فرزندش- اصغر- سه‌چهار ساله بود، خیلی بازیگوش بود و دائم می‌رفت توی کوچه تا با بچه‌های هم‌سن‌وسال خودش بازی کند. گلن‌آغا هم برای این‌که این عادت را از سرش بیندازد و در خانه نگهش بدارد بهش گفته بود:
– اگه بری کوچه، من تنها می‌مونم، اووقت گربه می‌آد منو می‌خوره.
از آن روز به بعد هروقت اصغر کوچولو می‌رفته توی کوچه بازی کند، چند دقیقه یک‌بار حرف گلن‌آغا یادش می‌آمده، دلش شور می‌افتاده ، با نگرانی می‌آمده سراغش، ازش می‌پرسیده:
– دَلّ‌آغا! دُلبه نخولدت؟
گلن‌آغا حدود شصت و پنج سال عمر کرد و چند شکم زایید که پنج‌تاشان زنده ماندند. از این پنج تا سه تای اولش دختر بودند، دوتای آخر پسر. در شهریور ۱۳۳۳ یعنی زمانی که مامانم تازه من را حامله شده بود و ویار سختی هم داشت، گلن‌آغا زردی سختی گرفت و کبدش شروع کرد به مزقان زدن و بامبول درآوردن. مامانم هم که دختر کوچکه‌اش بود، با وجودی که ویار امانش را بریده بود، گلن‌آغا را آورد پیش خودش، یکی‌دوماهی ازش پرستاری کرد تا این‌که سقف دالان خانه‌ی گلن‌آغا آمد پایین، یک روز عصر دایی‌اصغر که در آن زمان جوانی بیست و پنج ساله بود، به قول مادرم، حشرکشان آمد خانه‌ی ما و شروع کرد به دادوبیداد سر گلن‌آغا که چرا نمی‌آیی خانه، سقف آمده پایین، خلاصه آن‌قدر اوقات تلخی کرد که گلن‌آغا مجبور شد بقچه بندیلش را جمع کند و با او برگردد خانه. چند هفته بعدش هم کبدش از کار افتاد و گلن‌آغا به رحمت ایزدی رفت، بردندش ابن‌بابویه، نزدیک قبر دکتر فاطمی دفنش کردند.
با مرگ گلن‌آغا ستون خانواده‌اش هم که بر وجود قرص و محکم او استوار بود، یکباره فروریخت و پسرهایش تکیه‌گاهشان را از دست دادند، درنتیجه ضربه‌ی روحی سختی خوردند. در اثر این ضربه، دایی اصغر که زمینه‌اش را هم داشت دچار اختلال روحی شد و درحالی‌که تازه در بانک صادرات استخدام شده بود، چنان روان‌پریشی‌اش حاد شد که ناچار شدند توی بیمارستان چهرازی بستریش کنند. آن‌جا چند ‌ماهی بستری بود تا این‌که حالش کم‌کم بهتر شد، و مرخصش کردند. به توصیه‌ی طبیب معالجش که گفته بود باید هرچه زودتر از عزبی دربیاید سرش به زن و بچه گرم بشود، خواهرهایش که در غیاب گلن‌آغا جای مادرش بودند، دست‌به کار شدند و به پیشنهاد خاله زهرا رفتند، از نوه‌ی عمه‌اش- فاطی- که یکی‌دوسالی هم از دایی اصغر بزرگتر بود، خواستگاری کردند و فاطی را برای دایی اصغر گرفتند.
هنوز از این ماجرا چند هفته‌ای نگذشته بود که مصیبت دوم سر خانواده‌ی مادری‌ام خراب شد ولی خوشبختانه این هم مثل قبلی به خیر گذشت. این مصیبت خودکشی دایی‌اکبر در اواسط پاییز سال ۱۳۳۴ بود- یعنی زمانی که من تازه رفته بودم توی هفت ماهگی. دایی‌اکبر، شاه‌پسر عزیز‌دردانه‌ی گلن‌آغا، که در آن زمان حدود سی ساله بود و زن و دو پسربچه‌ی دوساله و چهارساله داشت، چندماهی پس از مردن گلن‌آغا، با زنش سر تقسیم ارث مادرش دچار اختلاف شدید شد و این اختلاف، اختلافات قبلیشان را تشدید کرد، سرانجام هم، پس از چندماه کشمکش و قهر و آشتی، از هم جدا شدند. مرگ گلن‌آغا که دایی‌اکبر به شدت بهش وابسته و متکی بود، و جدایی از زن و بچه‌ها و درگیریهای بعدی با عیال سابقش سر مسئله‌ی حضانت بچه‌ها و نفقه و این‌جور چیزها، شدیداً روحیه‌ی دایی‌اکبر را درهم‌شکست، کشیدش به سمت خودخوری و توخودریزی و افسردگی، بعدش هم پناه بردن به دوا‌خوری و نشئه‌جات. دوسه‌ماه بعد هم چنان عرصه بر او تنگ شد که یک روز صبح یک مشت قرص خواب‌آور خورد تا خودش را از شر زندگی نکبت‌بار پر از آوارگی و تنهایی و بی‌پناهی و بی‌سرپناهی خلاص کند. یک ساعت بعدش هم پشیمان شد که این چه غلطی‌ بوده کرده، رفت دم خانه‌ی خاله‌فاطمه، جریان را به او و خاله‌زهرا که آن‌جا بود، گفت. خاله‌فاطمه و خاله‌زهرا و دوسه تا از همسایه‌ها هم دست به کار شدند، فوری رساندندش مریض‌خانه‌ی سینا. آن‌جا دکتر لوله انداخت توی شکمبه‌اش، معده‌اش را شست و از مرگ نجاتش داد. همان روز خاله‌زهرا که از عصبانیت کارد می‌زدی خونش درنمی‌آمد، با غیظ و غضب رفت دم خانه‌ی پدرزن سابق داداشش، گردوخاک کرد که شماها آن‌‌قدر این پسر بی‌چاره را چزاندید که امروز صبح یک مشت قرص خورده، خودش را بکشد، از شرتان خلاص شود. پدرزن سابق دایی‌اکبر هم نه گذاشت، نه برداشت، رک و راست گفت:
– اگه راس راسی می‌خواست خودشو بکشه، یه گوله تریاک می‌خورد، می‌رفت گوشه‌ی پارک شهر، یه گوشه سرشو می‌ذاشت زمین، بی‌سروصدا جون می‌داد، این‌طور داردار راه نمی‌انداخت. این مرتیکه عرضه‌ی این کارو هم نداره.
مصیبت جان‌گداز سوم مرگ خاله‌فاطمه در آذرماه سال ۱۳۳۴، در سن چهل‌وچهارسالگی بود. خاله‌فاطمه خاله‌بزرگه‌ی من و اولین فرزند گلن‌آغا بود که زنده مانده بود. چهل ساله بود که مبتلا به سرطان پستان شد. سینه‌اش را دکتر حسین‌آقا امامی که از پزشکهای حاذق آن زمان و دوست و همسایه‌ی خانوادگیمان بود، عمل کرد و غده را درآورد. یک مدت هم برای ریشه‌کن کردن سرطان، سینه‌اش را برق گذاشتند. دکتر امامی به خاله‌فاطمه گفته بود که بعد از آن دیگر نباید باردار شود. آمیزش هم حتی‌المقدور نباید داشته باشد چون در این صورت هُرمُنهایش تحریک می‌شوند و خطر عود سرطان وجود دارد. ولی خاله‌فاطمه به این حرفها گوش نکرد و اواخر همان‌سال، درحالی‌که تازه از شر سرطان سینه و برق گذاشتن خلاص شده بود، با مردی آشنا شد که زن و شش هفت بچه‌‌ی قدونیم‌قد داشت و مستأجر یکی از اتاقهای خانه‌شان بود. این مرد هم قاپ عقل خاله‌فاطمه را دزدید و با زبان‌بازی راضیش کرد که از شوهر سومش طلاق بگیرد و عیالش بشود. خاله‌فاطمه هم بی‌عقلی را به نهایت رساند و خام زبان‌بازی‌های این مرد شد و به عقدش درآمد. وقتی گلن‌آغا مُرد، خاله فاطمه آبستن بود و یکی دو ماه بعد تنها پسرش را زایید. چند ماه بعدش دوباره باردار شد. هنوز ماههای اول بارداریش بود که پشت دستهایش بدجور ورم کردند. خاله‌فاطمه رفت پیش دکتر امامی. دکتر تشخیص داد که زیر بغلش غده درآورده، و این یعنی سرطانش عود کرده و زده به غدد لنفاویش. عمل جراحی هم برای درآوردن غده ممکن نبود چون غده روی شاهرگ بود و در صورت عمل، مرگش در اثر خونریزی حتمی بود. درنتیجه خاله فاطمه ماههای آخر عمرش را درحالی‌که باردار بود آن‌قدر با سرطان دست و پنجه نرم کرد تا این‌که در آذر سال ۱۳۳۴جان به جان‌آفرین تسلیم کرد و در سن چهل‌وچهارسالگی، با کلی امید و آرزو، به دیار باقی شتافت.
چندهفته بعدش مصیبت دل‌خراش بعدی اتفاق افتاد و خاله‌زهرا که خاله‌ی دومم بود، در سن چهل سالگی سر زا رفت. وقتی خاله زهرا دختر اولش را از شوهر سومش به دنیا آورد، زایمانش چنان سخت بود که نزدیک بود زیر زایمان بمیرد. قابله‌اش به او گفته بود که نباید دیگر حامله بشود، چون رحمش چسبندگی دارد و در اثر چسبندگی جفت به رحم، موقع درآوردن جفت حتماً دچار خونریزی شدید می‌شود و مرگش حتمی است. با وجود این اخطار، خاله‌زهرا بی‌عقلی محض کرد و سال بعد، یعنی سال ۱۳۳۴، دوباره حامله شد و چند هفته بعد از درگذشت خاله‌فاطمه، وقت وضع حملش رسید. در این مورد هم باز بی‌عقلی را به نهایت رساند و برای زایمان نرفت بیمارستان. درنتیجه همان اتفاقی که قابله‌ی بیمارستان پیش‌بینی کرده بود، افتاد؛ جفت به رحم چسبید و موقع جداکردنش خاله‌زهرا دچار خونریزی شدید شد، هم خودش سر زا رفت، هم بچه‌اش تلف شد. آخرین جمله‌ای که قبل از مرگش گفته بود طبق معمول یک ضرب‌المثل بود و آن ضرب‌المثل این بود: واسه خودکشته مجلس عزا نگیرین…
آخرین مصیبت تکان‌دهنده‌ی سال ۱۳۳۴ سربه نیست شدن دایی‌اکبر بود که در اواسط اسفند‌ماه ۱۳۳۴ اتفاق افتاد و پایان‌بخش مصیبتهایی بود که در این سال گریبان خانواده‌ی مادری‌ام را گرفت. بعد از مرگ دو خواهرش که پس از فوت گلن‌آغا برایش حکم مادر را داشتند و دایی‌اکبر خیلی بهشان وابسته بود، آن یک ذره امیدی هم که به زندگی در دلش مانده بود نابود شد و دایی‌اکبر حسابی از درون فروریخت. یک‌بار وقتی سر مستراح نشسته بود، شنیده بودند که بلندبلند دارد با خودش حرف می‌زند و می‌گوید:
– اکبرآقا! مادر نازنینت که مُرد، خواهرای دسته گلتم که از دنیا رفتند، پس معطل چی هستی؟ برو و کارو یه‌سره کن، مرد!
چند روز بعدش دیدند که روی دیوار مستراح با ذغال نوشته شده:
بر سر آنم که گر ز دست برآید
دست به کاری زنم که غصه سرآید
و بعد از آن دیگر هیچ‌کس نه دیدش نه خبری ازش شنید، و دایی‌اکبر یک قطره آب شد، فرورفت توی زمین

بازیگر – پاکسیما مجوزی

اسفند ۱۳۹۲

پاکسیما مجوزی
متولد ۱۳۵۶ ، تهران. داستان نویس و روزنامه نگار.
مجوزی در حال گذراندن دوره دکتری رشته جامعه شناسی ادبیات در دانشگاه دهلی نو است.
از او تاکنون دو کتاب ” طرح وهم ” و “روی دیگر سکه هدایت” منتشر شده است.
وی مجموعه داستان دومش تحت عنوان ” آسمان می شوم” را زیر چاپ دارد.
****

صورتم را در آینه می بینم، صورتی که همیشه در مقابل چشمان دیگران قرار دارد. تنها در این آینه است که می توانم با خودم حرف بزنم. بعضی اوقات برای دل خودم جلو آینه می ایستم و فقط به چهره ام نگاه می کنم.

چیزی به ساعت پنج نمانده، مداد سیاه را بر می دارم، یک چشمم را
می بندم و ماهرانه خط باریکی روی پلک چشمم می کشم؛ پلکی که دیگر هیچ مژه ای ندارد و با این خط سیاه درشتر به نظر می آید.
وقتی در باز شد و ناگهان آمد توی اتاق فکر نمی کرد آماده نشسته باشم.
یک لحظه دم در میخکوب شد، لبخندی زد و گفت:« تو چقدر زیبایی.»
لبخند زدم، چشمهایم را همین شکلی کشیده بودم. از آدمهای روپوش سفید می ترسیدم، چون خبرهای بد را همیشه از آنها می شنیدم. صندلی اش را کنارم کشید، یک بلوز آستین حلقه ای صورتی تنم بود. نگاهم را از صورتش دزدیدم.
گفت:
” دستت را ببر بالا “ا
دستم را بالا بردم. زیر بغلم را چند بار فشار داد، جای بخیه ها درد گرفت. لب پایینم را گزیدم. صندلی اش را عقب کشید. با انگشت اشاره عینک کائوچویی مشکی را به بالای استخوانی بینی اش هل داد و از جیب روپوش سفیدش سیگاری درآورد و آتش زد. این رفتارها را می شناختم.
سیگارش که تمام شد گفت :
” باز هم تنها اومدی ؟ ”
با سر جواب مثبت دادم .
باید زودتر حاضر شوم ، چیزی به ساعت پنج نمانده ، حالا نوبت آن یکی پلک چشمم است، آن را می بندم و مداد سیاه را می کشم. هردویشان درشت شده اند و می درخشند. روی میزم شلوغ است، با چشم به دنبال دو تا مژه مصنوعی می گردم، پیدایشان می کنم و یکی از آن ها را بر می دارم و روی پلکم می چسبانم.
گفت:
” پس من باید با کی در مورد تو صحبت کنم؟ ”
می لرزیدم. گفتم:
” با خودم. می دانی که؟ ”
سیگارش را در زیر سیگاری له کرد، دانه های درشت عرق را روی
پیشانی اش می دیدم. صندلی کوچک چرخ دارش را به طرفـم آورد نگاهم کرد. حتمن چشمان مضطرب و گشاد شده مرا دیده بود که لبخندی زد و دستــم را گرفت. صدایش می لرزید، سرفه ای کرد و آرام گفت:
” وضعیت خوب نیست ”
نباید گریه کنم، نباید به این چیزها فکر کنم، فقط ذهنم را باید روی ساعت متمرکز کنم. باید هر چه زودتر حاضر شوم، دیگر هیچ رفتار و کلامی برایم ارزش ندارد. معنی تمام نگاه هایشان را می فهمیدم، ماسک های مهربان و دلسوز را بر روی صورت هر کدامشان می دیدم و می دانستم هیچ کس
نمی تواند کاری انجام دهد. همه اش تقصیر این فکرهاست که یادم رفت کرم پودر بزنم. باید دقت کنم به چشمهایم نخورد و صورتم سیاه نشود.
کرم پودر را بر می دارم و کمی از آن را کف دستم می ریزم و با انگشت اشاره صورتم را پر از لکه های قهوه ای می کنم. مثل یک پلنگ وحشی شدم، پلنگی با چشمهای درشت و صورت پر از خال، ولی نیستم. حتمن ماسکی از آن گذاشتم، پلنگی که زخمی است و معلوم نیست می ماند یا می رود. کاش پلنگ بودم، آن وقت آنطور که دلم می خواست زندگی می کردم. باید تا این کرم پودرها روی صورتم خشک نشده، پخش شوند. چهار انگشتم را روی صورتم می مالم، لکه ها با هم قاطی می شوند و صورتم را قهوه ای می کنند.
گفت:
” می رسانمت خانه ”
قبول نکردم.
گفت :
” با این وضع روحی تنها نمی توانی بروی ”
باز هم قبول نکردم. از مطب بیرون آمدم و پیاده راه افتادم. نمی دانستم باید چه کار کنم. نمی توانستم گریه کنم، باید جیغ می کشیدم، باید همه آن نکبت ها را بیرون می ریختم، باید دستانم را بالا می گرفتم و نعره می زدم. چرا به این صراحت گفت وضعیت خوب نیست. چرا اینقدر راحت گفت که چه سرنوشتی در انتظارم است، کاش کمی امید می داد، کاش می گفت هنوز وقت داری. ولی وقت ندارم ، شاید برای همین صراحتش بود که وقتی از مطب بیرون آمدم فهمیدم دلم را آنجا گذاشتم .
صورتم آفتاب سوخته شده، همیشه این رنگ را دوست داشتم. به خودم لبخند می زنم و می گویم چه قشنگ شدی. چیزی به ساعت پنج نمانده، باید عجله کنم. مداد قهوه ای را بر می دارم، صورتم را به آینه نزدیک تر می کنم،
چهره ام درشت می شود، در ِ کوچک آهنی مداد قهوه ای را بر می دارم و دورتادور لبم را خط باریک می کشم ، قهوه ایی که محو است و تنها لبم را برجسته می کند
وقتی به مطبش رفتم گفت:
” نباید نگران باشی بعد از عمل، یک دوره شیمی درمانی داری و دیگر مشکلی نیست، یک زندگی عادی و معمولی ”
نمی ترسیدم، می دانستم همه چیز خوب است. خودش مرا عمل کرد، هر روز به من سر می زد، پرستارها حسابی مراقبم بودند.
یک روز با لبخند آمد و گفت:
” امروز مرخصی”
شانه هایم را بالا انداختم و خندیدم.
ادامه داد:
” کسی نمیاد دنبالت؟ ”
باز هم خندیدم و گفتم:
” تنها زندگی می کنم ”
عصر آن روز که وسایلم را جمع کردم و از بیمارستان بیرون آمدم او را دیدم که دم بیمارستان ایستاده، سوار ماشینش شدم و آن را یک اتفاق فرض کردم. توی راه حرفی نزد، من اما از شیمی درمانی پرسیدم و او مثل پزشکی متعهد برایم توضیح داد؛ خوابهای زیاد،‌ حالت تهوع،‌ ریزش تمام موهای بدن حتی مژه ها وابروهایم را گفت. ترسیده بودم اما خودم را بی پروا نشان
می دادم، نمی دانستم به همین راحتی توی یک صحنه نمایش وارد شدم.
صحنه ای که پراز تماشاچی است و باید آنقدر نقشم را خوب بازی کنم تا خودم نیز آن را باورکنم.
گفت:
” می دانم خیلی رک حرف زدم ولی باید بدانی، باید خودت را آماده کنی”
سر تکان دادم،‌ لبخند لحظه ای از روی صورتم محو نمی شد؛ انگار با مداد رنگی برای یک صورت غمگین لبخندی کشیده بودند، زنی که همیشه
می خندد. آدرس خانه ام را دادم
وقتی می خواستم خداحافظی کنم و از ماشین پیاده شوم گفت:
” از همسرم جدا شدم ”
دسته ساکم را توی دستم فشردم ، می دانست قلبم را توی مطبش جا
گذاشتم ؟
روی میزم ماتیک های رنگارنگی هست صورتی، قرمز، قهوه ای،‌ کرم. صورتی را برمی دارم و روی لبهای خشک شده و پر از ترکم می کشم.
گفت:
” دو تا پسر دارم ”
باید خوب بازی می کردم. دسته ساکم را بیشتر فشار دادم و لبخندی زدم و گفتم:
” چه خوب، حداقل تنها نیستی ”
نگاهش را از من گرفت و به فرمان ماشین خیره شد:
” چرا تنهایم، خیلی تنهام ”
بازی داشت از دستم در می رفت، نزدیک بود لو بروم، تماشاچی ها خیلی باهوشند، کوچکترین خطا را متوجه می شوند
در ماشین را باز کردم و گفتم:
” هفته ای دیگه میام شیمی درمانی.”
نگاهش نکردم، با قدمهایی تند وکوتاه خودم را به خانه رساندم. کلید را پیدا کردم و رفتم تو. به در تکیه دادم وخیسی صورتم را حس کردم.
نباید این اشکها سرازیر شود و گرنه رد پای شور آنها روی صورتم می ماند و کرم پودرها را پاک می کند. دستمال را برمی دارم و آن را گوشه چشمم
می گذارم. دستمال سفید مثل خوره اشکهایم را به خودش می کشد. چیزی به ساعت پنج نمانده، هنوز لباس مناسبی نپوشیده ام، باید عجله کنم. برس رژگونه را بر می دارم و سر آن را داخل پودرهای سرخ می کنم. موهای پرپشت برس سرخابی می شود. آن را روی گونه هایم می کشم، رنگ به صورتم می پاشد و سرخابی می شوم.
انگار فهمیده بود وقتی می آید بالای سرم ناراحت می شوم. برای همین دیگر نیامد. حالم بد می شد، بالا می آوردم، درد داشتم اما هنوز آن لبخند نقاشی شده روی صورتم بود.
پرستار می گفت:« از تو روحیه می گیرم .»
حالا صورتم مثل عروسک ها شده. اما این بار خودم را آماده بازی در صحنه ای می کردم که خواهانش بودم. صورتم زیباست، می دانم اما این عروسک توی آینه هیچ مویی ندارد، سر گرد و براقش با این آرایش هماهنگی ندارد. بلند می شوم و خودم را از توی آینه ترک می کنم، در کمد لباسم را باز
می کنم و کلاه گیس را بر می دارم، کلاه گیسی مشکی و براق که موهایی لخت و صاف دارد و تا زیر گوشم می رسد. آن را روی سرم
می گذرم و صافش می کنم. جلو آینه بر می گردم. حالا کامل هستم، یک عروسک به تمام معنا.
وقتی به مطبش رفتم قرار بود جواب سی تی اسکن را بگوید، خوشحالی توی چشمانش موج می زد، دیگر معانی تمام نگاه هایش را می دانستم. سیگاری در آورد و روشن کرد. هر وقت سیگار روشن می کرد می ترسیدم. حرفهای جدی اش را پشت دود سیگار می گفت. خودم را جمع و جور کردم. قیافه اش جدی بود و نگاهش شاد؛ تضاد این دو را نمی فهمیدم. طاقتم تمام شده بود.
سرفه ای کردم و گفتم:
« خب؟ ”
پک محکمی به سیگارش زد و گفت:
” آمادگی اش را داری؟ ”
می خواستم داد بکشم نه، که زود تر از من گفت:
” همه چیز خوب و روبه راه است، خیالت راحت باشه ”
لبخند زد. از دستش عصبانی بودم، مرا اذیت کرده بود ولی حرفی نزدم. خواست از دلم در بیاورد. با هم بیرون رفتیم.
پرسید:
” چه کار می کنی؟ ”
باز همان لبخند نقاشی شده برگشت:
« می روم سر کارم، مثل قبل ”
بی توجه به حرفم گفت:
” امشب بیام خانه تو؟ ”
دیگر دسته ساکی نبود که آن رافشار دهم. به لباس تنم چنگ زدم. جمع شدن انگشتانم را دید
باز حرفش را تکرار کرد:
” بیام؟ ”
در ماشین را باز کردم، می لرزیدم، آرام گفتم:
” نه ”
از ماشین پیاده شدم و به خانه رفتم. از آن خانه متنفر بودم، پر از لحظه های درد بود، پر از لحظه های تنهایی. باید خانه ام را عوض می کردم، هر چند که می دانستم دنبالم می گردد، اما او را نمی خواستم، من فقط مریضش بودم!
تنها چند دقیقه به ساعت پنج مانده و هنوز لباس نپوشیده ام. همیشه
می گفت این لباس صورتی بیمارستان چقدر به تو می آید ولی نمی خواهم صورتی بپوشم. آبی را بیشتر از همه رنگها دوست دارم. همان پیراهن آبی را می پوشم تا مثل یک عروسک کامل شوم.
چند وقتی است که دوباره بیماری به من حمله کرد. پیش او نرفتم، از نگاهش و سیگار کشیدنش می ترسیدم، از حرفهای بی پروایش هراس داشتم. این بار آن بازیگر قدر وتوانمند نبودم، این بار حتی ماسکی برای پنهان شدن نداشتم. می گفتند باید عمل شوی. قبول کردم، حتی شیمی درمانی را هم تمام کردم، نمی دانم راهم به کجا می رود، نمی دانم حتی خوب می شوم یا نه، نمی خواهم ببینم هر روز تحلیل می روم، دیگر هیچ چیز برایم اهمیت ندارد. حتی نگاه نا امید آنان که می دانند به آخر خط رسیدم. در عرض چند دقیقه تصمیم گرفتم، گوشی را بر داشتم و به او زنگ زدم. صدایم را که شنید شوکه شد. گفتم حالم خوب است و هیچ مشکلی ندارم. دروغ گفته بودم. تنها یک هفته از آخرین دوره شیمی درمانی گذشته بود و جلسات برق شروع شده بود. گفتم دلم برایش تنگ شده و می خواهم ببینمش. گفتم ساعت پنج منتظرش هستم .
تا ساعت پنج چیزی نمانده ، من زیبا و مرتب جلو آینه ایستاده ام. یک بازیگر شده ام؛ بازیگری که صحنه اش را و بازی اش را خودش انتخاب کرده. چیزی به ساعت پنج نمانده

چنگال – صادق هدایت

اسفند ۱۳۹۲

سید احمد همینکه وارد خانه شد، نگاه مظنونی ب ه دور حیاط انداخت، بعد با چوب دستی خودش ب ه در قهوه ای
رنگ اطاق روی آب انبار زد و آهسته گفت:
« !.. ربابه … ربابه »
در باز شد و دختر رنگ پرید های هراسان بیرون آمد :
« . داداشی تو هستی ؟ بیا بالا »
دست برادرش را گرفت و در اطاق تاریک کوچک که تا کمرکش دیوار نم کشیده بود داخل شدند . سید احمد
عصایش را کنار اطاق گذاشت و روی نمد کهنه گوشه اطاق نشست . ربابه هم جلو او نشست . ولی ب ر خلاف
معمول ربابه اخم آلود و گرفته بود . سید احمد بعد از آنکه مدتی خیره به چشمهای اشک آلود او نگاه کرد از روی
بی میلی پرسید :
« ؟ ننجون کجاست »
ربابه با صدای نی مگرفته گفت :
« . گور مرگش اون اطاق خوابیده »
« ؟ خوابیده »
آره … امروز من آشپزخانه را جارو میز دم ، چادرم گرفت به کاسه چینی، همانیکه رویش گلهای سرخ داشت، »
افتاد و شکست … اگر بدانی ننجون چه بسرم آورد … گیسهایم رو گرفت مشت مشت کند … هی سرم را بدیوار
میزد ، به ننم فحش میداد. میگفت آن ننه گور بگوریت، بابام هم اونجا وایساده بود میخندید …
« ؟ میخندید » : سید احمد خشمگین
هی خندید خندید … میدونی حالش بهم خورده بود . همان جوریکه یکماه پیش شد، بعد یکمرتبه دهنش کف کرد، »
کج شد . آنوقت پرید ننجون رو گرفت، آنقدر گلویش را فشار داد که چشمهایش از کاسه در آمده بود . اگر
« . ماه سلطان نبود خف هاش کرده بود. حالا فهمیدم ننمون را چه جور کشت
چشمهای سید احمد با روشنائی سبز رنگی درخشید و پرسید :
« ؟ کی گفت که ننمون رو اینجور کشت »
ماه سلطان بود که رفت سر نعش او و میگفت که گیسهایش را دور گردنش پیچیده بود . نمیدونی وقتیکه »
« … دستهایش را انداخت بیخ گلوی ننجون
سید احمد همینظور که باو ن گاه میکرد، دستهای خشک خودش را مثل برگ چنار بلند کرد، انگشتهایش باز شد و
مانند اینکه بخواهد شخص خیالی را خفه بکند دستهایش را بهم قفل کرد.
ربابه که ملتفت او بود کمی خودش را کنار کشید و به او خیره نگاه کرد. سید احمد دوباره پرسید:
« ؟ مگر بابام امروز نرفت مسجد شاه »
نه … حالش خوب نبود، از همان بعد از ظهر پرت میگفت، از همان مسئله ها که تو مسجد برای مردم میگه : »
« . غسل، طهارت، از آن دنیا حرف میزد
«. مبطلات روزه، حیض و نفاس »
آره… از خودش میپرسید و بخودش جواب میداد . من بخیالم دیوانه شده … یک چیزهائی میگفت که من »
« … خجالت می کشیدم
بعد ربابه نزدیکتر به احمد شد، دست روی سر او کشید و گفت:
پس کی فرار میکنیم؟ مگر نگفتی که عباس می گوید با یازده تومان و شش قران هم میشود یک گاو خرید؟ حال »
ما یک لاغرش را میخریم . من هم رخت شوری میکنم، پول خودم را در میآورم . ببین هر چه زود تر فرار کنیم
« ! بهتره، من میترسم
« . بگذار هوا بهتر بشود. چند روز است که پام اذیتم میکند »
« . هوا که بهتر شد میریم. همچین نیست، داداشی؟ اقلا هر چه باشد از اینجا بهتر است »
بعد هر دو آنها خاموش شدند.
احمد جوانی بود هژده ساله و بلند بالا . ابرو های پر پشت بهم پیوسته و چشمهای براق و صورت عصبانی داشت
و پشت لبش تازه سبز شده بود . ربابه پانزده ساله و گندمگون بود، ابروهای تنگ، لبهای برجسته سرخ، دستهای
کوچک و چانه باریک داشت، و بیشتر به مادرش رفته بود، در صورتیکه سید احمد شبیه و نمونه پدرش بود .
حتی نشان مرض خطرناک او در احمد آشکار شده بود.
سید جعفر، پدرشان، کارش معرکه گرفتن در مسجد شاه بود . مردم بیکار را دور خودش جمع میکرد و برایشان
بطور سؤال و جواب مسائل فقهی و تکلیفی را بدون پرده و رو دربایستی تشریح میکرد . بقدری در فن خودش
مهارت داشت که در موقع فروش دعا یک عقرب سیاه را دست آموز و زهر او را خنثی کرده بود و با آن نمایش
میداد. اگرچه در این اواخر کاسبیش خوب نمیچرید، ولی بقدر خرج خانه اش در میآورد . پنجسال پیش یکشب که
همه خوابیده بودند، مست وارد خانه شد و صبح صغرا زنش را خفه شده در اطاق او پیدا کردند که بعلت
ناخوشی مرده است . بغیر از ماه سلطان خواهر خوانده صغرا که سید جعفر را مسئول مرگ او میدانست . دو ماه
بعد سید جعفر رقیه سلطان را بزنی گرفت.
رفیه سلطان بلای جان این دو بچه یتیم احمد و ربابه شد و از شکنجه و آزار آنها بهیچوجه کوتاهی نمیکرد . و
چیزیکه شگفت آور بود، بجای اینکه سید جعفر از بچه هایش میانجیگری بکند، برعکس در آزار آنها با رقیه سلطان
شرکت مینمود، چون سید جعفر از آن مردهائی بود که سر جوانی این بچه ها را پیدا کرده بود، به امید اینکه
گوینده لااله الاالله پس میاندازد، و دهن باز بی روزی نمیماند و خدا بچه بدهد سرش را پوست هندو انه میگذاریم .
اما حالا که آنها را میدید تعجب میکرد چطور این ب چه ها مال اوست و همه خیالش این بود که این دو تا نانخور
زیادی را از سر خودش باز کند و دل فارغ با رقیه خانه را خلوت بکند . از همانوقت سید احمد و ربابه خودشان را
در خانه پدری بیگانه دیدند و زندگی برا یشان تحمل ناپذیر شد، بهمین جهت آنها بیش از پیش ب ه یکدیگر دلبستگی
پیدا کردند . رقیه سلطان برای اینکه آنها را از زندگی خودش جدا بکند، اطاق روی آب انبار را که نمناک و تاریک
بود برای آنها اختصاص داد و از این رو دو ماه بود که احمد پا درد گرفته بود و با آنکه چندی ن بار برایش دعا
گرفتند رو ب ه بهودی نمیرفت . احمد روزها عصازنان به دکان پینه دوزی میرفت و ربابه تمام روز کار خانه را
میکرد، ب ه عشق اینکه شب را با برادرش است که یگانه دلداری دهنده او بشمار میآمد . نزدیک غروب که احمد
بخانه برمیگشت، اگر کاری به ربابه رجوع میشد ا و در انجام آن کار پیشی میگرفت . اگر ربابه گریه میکرد او نیز
میگریست و همچنین بعکس، و شب که میشد با هم کنج اطاق تاریکشان شام میخوردند و لحاف رویشان
میکشیدند و مدتی با هم درددل میکردند . ربابه از کارهای روزانه اش میگفت و احمد هم از کارهای خودش .
بخصوص صحبت آنها بیشتر در موضوع فرار بود. چون تصمیم گرفته بودند که از خانه پدرشان بگریزند.
کسیکه فکر آنها را قوت داد، عباس ارنگه ای رفیق احمد بود که روزها در بازار با او کار میکرد . و برایش شرح
زندگی ارزان و فراوانی ارنگه را نقل کرده بود . بطوری این فکر در تصور احمد جای گرف ته بود که خان ه های
دهاتی، زنهای تنبان قرمز، کوه های سبز، چشمه های گوارا و زندگی تابستان و زمستان آنجا همانطوریکه عباس
برایش نقل کرده بود، جلو چشمش مجسم میشد، و به اندازه ای شیفته ارنگه شده بود که نقشه فرار خودش را به
عباس گفت و عباس هم فکر او را تمجید کرد. بالاخره تصمیم گرفتند که هر سه آنها به ارنگه رفته و زندگی تازه و
آزادی برای خودشان تهیه کنند.
هر شب احمد نقشه فرارشان را برای ربابه تکرار میکرد که همیشه یکجور بود، و ربابه با چشمهای ذوق زده فکر
و هوش برادرش را تمجید میکرد . خیالات شگفت انگیز در مخیله ساده اش نقش میبست و چون تنها مسافرتی که
در عمرش کرده بود زیارت سید ملک خاتون بود، هر دفعه که حرف ارنگه بمیان میآمد ربابه یاد آنروز میافتاد که
آش رشته بار گذاشته بودند، ننه اش زنده بود و او بسکه دنبال تاجی دختر همسای ه شان دوید زمین خورد و
پیشانیش زخم شد . او گمان میکرد ارنگه هم شبیه سید ملک خاتون است و نیز به برادرش وعده میداد که از کار
بازوی خودش هیچ دریغ نخواهد کرد و در مخارج کمک او خواهد شد . تاکنون احمد از مزد روزانه اش یازده
تومان و شش هزار پس انداز کرده بود. اگر شش تومان و چهار قران بدست میآورد، میتوانست یک گاو ماده و دو
بز ماده بخرد . آنوقت میرفتند در خانه عباس، روزها آنها زمین را کشت و درو میکردند، ربابه هم شیر میدوشید،
ماست میبست . توت خشک میکرد و زمستان هم احمد پینه دوزی مینمود و سر دو سال بقول عباس میتوانستند از
دسترنج خودشان دارای زمین و خانه بشوند.
پائیز و زمستان و بهار گذشت . احمد بخیال فرار به اندوخته خود میافزود و ربابه هم ه ر چه خرده ریز گیرش
می آمد بدقت می پیچید و در مجری کهن هاش می گذاشت، تا در موقع فرار همراه خودشان ببرند و شبها وقتیکه توی
رختخواب میرفتند بجز حرف ارنگه و ترتیب فرار چیز دیگر در میان نبود . ولی پیش آمد دیگری رخ داد و آن این
بود که یکروز مشدی غلام علاف سر گذر که ربابه را دیده بود مادرش را ب ه خواستگاری ربابه فرستاد . معلوم
بود سیدجعفر و رقیه سلطان هر دو باین امر راضی بودند . اما این پیش آمد تأثیر بدی در اخلاق احمد کرد . ربابه
که باین مطلب پی برده بود، برای اینکه به احمد نشان بدهد که مشدی غلام را دوست ندارد، نسبت با و بیشتر
ابراز محبت میکرد، بطوریکه احمد خسته میشد و چیز دیگری که احمد را تهدید می کرد، پا درد بود که سخت تر
شده بود و از این جهت پیوسته غمگین و خاموش بود.
یکی از روز های زیارتی که سید جعفر و رقیه سلطان ب ه شاه عبدالعظیم رفته بودند و قرار بود که شب را در آنجا
بمانند ربابه از غیبت زن پدرش خوشحال تر از همیشه بود، حتی کمی به خودآرائی پرداخته و از سفیداب تبریز
زن پدرش که چندی پیش کش رفته بود ب ه صورتش مالیده بود، ولی سیداحمد درین روز دیرتر از معمول بخانه
آمد. هرچند بزک ربابه در نظر احمد بطرز دیگری جلوه کرد، ولی این فکر دردناک برایش آمد که ربابه حالا
خودش را آزاد و زن مشدی غلام میداند و تاکنون هم به بهانه فرار او را گول زده، از نقشه فرار خودش منصرف
کرد و حالا که شوهر برایش پیدا شده ماندگار خواهد بود. همینکه ربابه برادرش را دید جلو دوید و گف ت :
« ؟ من دلواپس بودم، دلم مثل سیر و سرکه میجوشید. چرا امشب دیر کردی »
« . با عباس بودم »
« . داداشی ، امشب نمیایند »
« . من میدانم »
« ؟ چی خوردی دهنت بو میدهد؟ چرا چشمهایت اینطور شده؟ مگر ناخوشی »
« . نه، شراب خوردم. عباس زورکی بمن شراب داد »
« ؟ دوا خوردی »
« ! چه کار بکنم با این پای علیل »
« ؟ مگر پای معرکه بابام نشنیدی برای شراب چه چیزهائی میگفت »
کاسبیش بوده . تو خودت گفتی، از قول ماه سلطان گفتی که همان شب که ننمون را خفه کرد مست بوده . میدانی »
این حرفهائی که میزند برای کاسبیش است . اگر از دکان همسایه کفش گاومیش خوب بخرند من هزار عیب رو یش
« . میگذارم تا جنس دکان خودمان را بفروشم. اما کاسبی کردن با راست گفتن دو تا است
« . شاید حکیم بهش داده »
حکیم چرا بمن نمیدهد؟ منکه جوانم، حالم بدتر از اوست او شصت سال دارد . همه کیفها را کرده، همه بامبولها »
را زده، میفهمی؟ آنوقت ارث پادردش را بمن داده . اگر شراب برای پادرد خوبست، چرا من نخورم؟ دروغ است .
« . همه این حرفها دروغ است
« ؟ مگر نمیرویم النگه »
چرا شراب نخورم؟ با این حالم، من نمیتوانم تکان بخورم، هر دفعه بدتر می شود. دو روز دیگر هم تو میروی »
خانه غلام . من تنها میمانم، توی این خانه جانم بلبم رسید . عصرها که برمیگردم، مثل اینست که با چماق مرا
« ؟ میآورند. میخواهم بروم، بروم سر بگذارم به بیابان. چرا شراب نخورم
بعد یکمرتبه ما بین آنها سکوت شد. چند دقیقه بعد شام خوردند و کنار حوض در رختخوا بشان خوابیدند.
ربابه سر دماغ بود، تخمه میشکست و میخواند:
« میخوام برم النگه »
« یه پای خرم میلنگه »
قه قه می خندید، اما احمد متفکر و گرفته بود و پیش خودش گمان کرد که ربابه باو طعنه میزند.
ربابه دوباره گفت :
امشب ما تنها هستیم . النگه که رفتیم هر روز همینطور است . ننجون نیست، ما با هم هستیم، همچین نیست »
«؟ احمد
در جواب او احمد بزور لبخند زد، ربابه گمان کرد برای پا دردش است. باز گفت :
میدونی، فرار که کردیم، اونجا تو النگه من از تو پرستاری می کنم. پات خوب میشه . مگر ماه سلطان نگفت از باد »
« ؟ است. باید چیزهای حرارتی بخوری. حالا مبادا وقت بزنگاه پات درد بگیره، نتوانیم برویم
« ! نه، پام عیبی نداره اما بتوچه ، تو که شوهر میکنی »
« . به جدم که نه، هرگز من زن مشدی غلام نمیشم، با تو میام »
مهتاب بالا آمده بود . ستاره های کوچک از ته آسمان سوسو میزدند . ربابه آزادانه صحبت می کرد و میخندید و
گونه هایش گلگون شده بود . احمد هیچوقت این صورت مهی ج را در ربابه سراغ نداشت و با تعجب باو نگاه
می کرد.
احمد با لحن تمسخر آمیز پرسید :
« ؟ از مشدی غلام چه خبر »
« ! مرده شور ریختش را ببرند، الهی ننه اش زیر گل برود »
« . نه، تو خودت او را می خواهی »
« . بجدم که نه. من بجز تو کسی را دوست ندارم »
« ! دروغ می گوئی »
« . والله دروغ نمی گویم، هر آنی که راه بیفتی من هم با تو میایم »
« . هفته دیگر.. نه، پس فردا میرویم »
« !.. با این پا »
« . هان..هان.. دیدی که من فهمیدم..؟ از همان اول فهمیده بودم، تو مرا مسخره کردی. مسخره تو شدم »
«. تو بخیالت که من دروغ می گویم. بیا همین الان برویم »
هان … اما تو آنجا هم میخواهی شوهر بکنی . توی النگه مردهای پرزور، جوان و سرخ و سفید دارد . تو »
« … میخواهی
« . راستی من عباس را ندیده ام »
در اینوقت احمد گونه هایش گل انداخته بود، ب ه دشواری نفس می کشید، انگشتهایش میلرزید و دهنش خشک شده
بود. ربابه که ملتفت او نبود دنبال حرفش را گرفت.
به جدم قسم اگر من زن مشدی غلام بشوم . آخر مگر نباید بگویم بله؟ .. نمی گویم … وانگهی او پیر و زشت »
« ؟ است. ماه سلطان گفت دو تا زن دارد، من او را نمیخواهم. با تو میایم … حالا النگه خیلی دور است
«. نه، پشت کوه است. وانگهی ما با مال میرویم »
آن کوه های کبود که از روی پشت باممان پیداست … میدونم، رویش برف است، من یخ ماست هم بلدم … »
زنهای اونجا چطورند، هان … ایلیاتی هستند، من یادم است، ننه نادعلی گاهی میامد خان ه مان، یادت هست؟ وقتیکه
ننه ام زنده بود ها، اون هم مال دهات بود . از توی کوه صحبت میکرد، داداشی، بگو به بینم گاو که خریدیم منکه
« . بلد نیستم بدوشم
احمد باو خیره نگاه می کرد. ربابه باز گفت:
من ارسی نوهایم را با یک النگو که ننم بمن داده بود، رویش سه تا نگین دارد، آنها را هم پیچیده ام. زمستانها تو »
« ! ارسی میدوزی، همچین نیست
احمد با سر اشاره کرد آری.
« ؟ تو زن دهاتی هم می گیری »
احمد بطرز مخصوصی باو خیره مینگریست . ربابه این تغییر حالت او را حس کرده بود، ولی از روی لجاجت
میخواست او را بحرف بیاورد، غلت زد و شروع کرد بخواندن :
منم، منم، بلبل سرگشته، »
از کوه و کمر برگشته، »
مادر نابکار، مرا کشته، »
پدر نامرد، مرا خورده. »
خواهر دلسوز : »
استخوانهای مرا با هفتا گلاب شسه، »
زیر درخت گل چال کرده، »
منم شدم یه بلبل: »
«. پر پر »
این همان ترانه ای بود که سه سال پیش در اطاق روی آب انبار با هم میخواندند، ولی امشب جور دیگر بنظر احمد
آمد و او را بیشتر عصبانی کرد . مثل این بود که میخواست باو بفهماند که من شوهر می کنم و میروم . اما تو
زمین گیر میشوی و نقشه فرارمان بهم میخورد.
ربابه دوباره در رختخواب غلت زد، برگشت و گفت :
« . امشب هوا خنک است دستت را بده بمن »
دست احمد را گرفت، روی گردن خود گذاشت، و لی انگشتهای سرد احمد مثل ماری که در مجاورت گرما جان
بگیرد، بلرزه افتاد . در اینوقت جلو چشمش تاریک شده بود، تند نفس میکشید، شقیقه هایش داغ شده بود دست
راستش را بدون اراده بلند کرد و گردن ربابه را محکم گرفت، ربابه گفت:
« . میترسم، مرا اینجور نگاه نکن »
چشمهایش را بهم فشار داد و زیر لب دوباره گفت:
« !.. اوه … چشمها … شکل بابام شدی »
باقی حرف در دهنش ماند، چون دستهای احمد با تردستی و چالاکی مخصوصی دو رشته گیس بافته ربابه را
گرفت و بدور گردنش پیچانید و بسختی فشار داد . ربابه فریاد کشید؛ ولی احمد گلویش را گرفت و سر او را به
سنگ حوض زد . کف خون آلودی از دهنش بیرون آمد و بی حس روی زانوی او افتاد . بعد احمد بلند شد، چند قدم
به کمک عصا راه رفت، سپس مثل اینکه همه قوای او بکار رفته بود دوباره بزمین خورد.
صبح مرده هر دو آنها را در حیاط پهلوی حوض پیدا کردند

و باد از پس پلک یاد می وزد – عیدی نعمتی

اسفند ۱۳۹۲

تاریکی که سایه می گسترد
می آید
از پنجره
از در
از روزنه های خیال
روی نبض شراب
روی زخم شب
و باد از پس پلک یاد می وزد
در مهتابی
تو را می جویم
در سپیدمان گم در مه
توی مردمک هایت
چند ماهی به خواب رفته اند
پس پلک ات چند رویا
پُر از همیشه تو
تاریکی که سایه می گسترد
باد از پس پلک یادها می وزد .

عشق را دزدیده اند

اسفند ۱۳۹۲

از این تکه خوشم آمد، خواستم با نازنین هائی که احتمالن در مورد آن احساسی چون من دارند شریک شوم

یک نفر از کوچه ی ما عشق را دزدیده است
این خبر در کوچه های شهر ما پیچیده است
دوره گردی در خیابان ها محبت می فروخت
گوئیا او هم بساط خویش را بر چیده است
عاشقی می گفت: روزی روزگاران قدیم
عشق راازغنچه های کوچه باغی چیده است
عشق بازی در خیابان مطلقا ممنوع شد
عابری این تابلو را دور میدان دیده است
یک چراغ قرمزاز دیروز قرمز مانده است
چشمکش را هیز چشمی خیره سر دزدیه است
می روم از شهر این دل سنگ ها ی کوردل
یک نفر بر ریش ما دل ریش ها خندیده است

برد آرام دلم، یار دلارام کجاست؟ – رهی معیری

اسفند ۱۳۹۲

برد آرام دلم، یار دلارام کجاست؟
آن دلارام که برد از دلم آرام کجاست؟
داده پیغام که یک بوسه تو را بخشم لیک
آن که قانع بود از بوسه به پیغام کجاست
بی غم عشق به گلزار جهان دلتنگم
در چمن رنگ محبت نبود، دام کجاست؟
گر من از گردش ایام ملولم، نه عجب
آنکه خوشدل بود از گردش ایام کجاست؟
جرعه نوشان رضا، نام تمنا نبرند
دل ناکام رهی را هوس کام کجاست؟

سروده ای از : عمو مهرداد

اسفند ۱۳۹۲

تو از نژاد آفتابی
من از نژاد باران
میان این دو فاصله ایست
که پیوندش میسر نخواهد شد
سالهاست
که سایه ی سعادت را
از دستهای لغزانم ربوده اند
چه کنم؟
من ساده ترینم
باور کن حتی
هیچ لبی از بوسه ی من ، تر نخواهد شد
خالا برو!
برو زندگی کن
عشق بورز
عاشقی کن.

دکتر خُسرو فرشیدوَرد، شاعر این سروده زیبا و مشهور در خانه ی سالمندان در گذشت

اسفند ۱۳۹۲

این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست؛
این خاک چه زیباست ولی خاکِ وطن نیست؛
آن دختـــــــــــرِ چشم آبیِ گیسوی طلایی،
طنازِ سیه چشــــــــــم، چو معشوقۀ من نیست؛
آن کشور نو، آن وطــــنِ دانش و صنعت،
هرگز به دل انگیــــــــــزیِ ایرانِ کهن نیست؛
در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان،
لطفی است که در ” کَلگَری” و ” نیس” و ” پِکَن” نیست؛
در دامن بحر خزر و ساحل گیلان
موجی است که در ساحل” دریای عَدَن” نیست
در پیکر گلهای دلاویز شمیران
عطری است که در نافه ی” آهوی خُتَن”نیست؛
آواره ام و خسته و سرگشته و حیران
هرجا که رَوَم، هیچ کجا خانۀ من نیست؛
آوارگی وخانه بِدوشی چه بلایی ست
دردی است که هَمتاش در این دیرِ کهن نیست
من بَهرِ کِه خوانم غزل سعدی و حافظ
در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست؟
هرکس که زَنَد طعنه به ایرانی و ایران
بی شُبهِه که مغزش به سر و روح به تن نیست!
” پاریس” قشنگ است ولی نیست چو تهران
” لندن” به دلاویزی شیرازِ کُهن نیست؛
هر چند که سرسبز بُوَد دامنۀ ” آلپ”
چون دامنِ البُرز، پُر از چین وشکن نیست؛
این کوه بلند است ولی نیست دماوند
این رود چه زیباست ولی رود تَجَن نیست؛
این شهرعظیم است ولی شهرغریب است،
این خانه قشنگ است ولی خانۀ من نیست

این شروع یک بازی است – نگین فرهود

اسفند ۱۳۹۲

من در این شعر آتنا هستم از خودم از شما گریزانم
سرکشم بیقرار و عصیانگر…مثل اسبی چموش می مانم
باد این باد وحشی لج باز از سرم دست برنمی دارد
تا کجا با من است آشوبش تا کجای زمین … نمی دانم

عاشقم …

این شروع یک بازی ست با نگاهی که حق به جانب اوست
هر چه را بود باختم آسان چند سالی ست روبه پایانم
توی این سطر باز هم دارم بی تو دنبال عشق می گردم

من پرم از تو … از خودم … از درد … مثل هر روز بد فراوانم
آتنا اسب نیست یک شعر است با تمام زنانگی هایش
آتنا را برایتان هر شب با صدای بلند می خوانم …

رو سر بنه به بالین – دکتر کریم سهرابی

اسفند ۱۳۹۲

امشب ،دوباره با من، یادِ گذشته ها کُن
شورِ گذشته ها را ، با شعرم آشنا کُن

دیری ست ،بویِ غربت در بسترم نشسته است
عطرِ تنِ گُلت را، در بسترم رها کن

بغُضی است مثلِ مُردن، پیچیده در گلویم
با معجزِ لبانت،این بُغض را دوا کن

با هم بیا به بینیم،خوابِ ستاره ها را
چشمِ ستاره ها را ، روی سپیده، وا کن

یادت به خیر، ما را، عُمرِ دوباره دادی
بنشین دو باره با من ،تجدیدِ ما جرا کن

افتاده هستی، اما با خاک در نیامیز
پاکی تو مثلِ شبنم، خورشید را صدا کن

در خاطرم تو ماندی، در خاطرت نماندم
آه از بلایِ قسمت،تدبیرِ این بلا کن

این دردِ خود پرستی،ما را ، ز پا در آورد
با نیمه ی نگاهی، ما را به ما عطا کن

پائیز بی شکوفه ،فصلِ عزایِ یاغی
بارانِ گریه ات را، بر ما ، جدا جدا کن

کتاب جدیدی که داستان های خوب دارد – صفیه ناظر زاده

اسفند ۱۳۹۲

کتاب دیگری بنا م ” اشک ققنوس ” از دکتر محمود صفریان که مجموعه دوازده داستان است به دستم رسید، خواندمش.
هر بار کتابی از این نویسنده منتشر می شود خواننده با دنیای روشن و تازه ای از فضای دل انگیر ادبیات فارسی روبرو می شود، و فرصتی دست می دهد تا با زندگی های مختلف مردم همراه با کاراکترهای داستان ها آشنا شود.
صفریان دراین کتاب نیزخواننده را با خوشی ها و ناخوشی های بازیگران داستان هایش آشنا می کند، و چنان ملموس که خواننده خود را همراه آن ها می بیند.

داستان های این کتاب نیز چون سایر داستان های کتاب های دیگرش همه در یک روال واز یک جنس نیستند، و این تنوع و فراز و نشیب ها از خصوصیت کارهای اواست.
وقتی در این کتاب داستان ” خانه تسخیر شده ” را که داستان شروع کتاب است می خوانیم و بانثری انحصاری، با دردی ” یا اگر نه درد، با مشکلی ” آشنا می شویم، کمترین ربط و همآهنگی با سایر داستنان هائی که آن ها نیز هر کدام در حال و هوای خاص خود هستند ندارد. در حقیت هر داستان با دادن شاخ و برگ می تواد در راه رمان شدن گام بر دارد، کاری که نویسنده علاقه ندارد و همین مقدار را در مورد هر سوژه کافی می داند و می گوید ادامه اش بیشتر می تواند زیاده گوئی باشد.

داستان ” همسفرم اسدالله ” که یکی دیگر از داستان های خواندنی این کتاب است، چنان در مسیر و نحوه گفتاری دیگراست که خواننده فکرنمی کند دارد کتابی با مجموعه داستانها ی مختلف می خواند بلکه خود را با رمان کوچکی با نوسان خاصی روبرو می بیند و اگر از اهالی کتاب خوان باشد غرق تفکر و نوعی خاص از لذت خواندن می شود.
صفریان خود نیز در داستان هایش و با آدم های آنها زندگی و حشر و نشر دارد، واین یعنی که بشکلی داستان ها گذرانی در دنیای واقعی دارند وخواننده گمان می برد هر داستان رخدادی است در کوچه های زندگی او.

او، نویسنده ای رئالیست است و بر بال رویاهای عنان گسسته در فضا های غیر واقعی پرواز نمی کند.
در داستان هایش هیچگونه نگاهی به ” خشونت – به سیاست – و به رویا هائی با رنگ های من درآوردی و در قهر با زندگی ” دیده نمی شود. او نمی خواهد حریم داستان هایش رنگ و بوئی جز نمایشی از واقعیت داشته باشد.

صفریان برای اولین بار در نوشته ” گام هائی در کوچه های خاطره ” از خاطراتی می گوید که خواندنی است، هرچند خاطراتی است که به طاق تاریخ ذهن او پیوسته است ولی بیانش از سوی او تازگی دارد و به واقع جدید است.

او در داستان ” خاله پوران” قدرت نمایاندن شخصیت و خصوصیات فرد را بنحوی که برای خواننده بسیار ملموس است به نگارش در می آورد.
” …..باهرمالش ، ناله ى لرزانى سرمیداد ، که به هیچ وجه دَردى درخود نداشت وبا کمى دقت، رگه هاى کیف را در پهنه صورتش مى شد دید….”

در داستان ” طرح یک حسرت ” که در حقیقت می توان گفت نمایشی است در یک پرده از زبان هنر پیشه ای می گوید که نمی خواهد خود را آلوده ” معرکه گیری ” کند.
وبا تماشاچیان !! از هر دری صحبت می کند :
” سالها پیش، موقعی که روی صحنه داشتم با شور و هیجان نقش دلباخته ای شیدا را بازی می کردم و گمانم بر این بود که شما گوش تا گوش نشسته و مبهوت حرکات و حرفهایم هستید….آن فاجعه رخ داد.”

صفریان در کتاب ” اشک ققنوس ” در حقیقت در هر داستان بنحوی چشمانی خیس دارد. به راستی وقتی از درد ها و باخت ها می گوید نمی شود بی تفاوت بود، حتا نوع خوشی های این کتاب عمق کافی ندارد . چرایش را با خواندن هر داستان بهتر می توان دریافت.

دکتر محمود صفریان با انتشار ” کتاب اشک ققنوس ” با هر داستانش بیش از پیش به خواننده توجه می دهد که زندگی چنین چهره هائی هم دارد و ما با خواندن آن ها با لایه ها مختلفی از جامعه رنگا رنگی که داریم بیشتر آشنا می شویم و در می یابیم که چه زیبا و توانا توانسته است ما را با زوایا آشنا کند. او با توجه به همه ی کتاب هائی که منتشر کرده است، ” اگر منصفانه نگریسته شود ” نویسنده ای است صاحب سبک. او بیش از ده ها نوشته متخلف دارد، از نقد های تحلیلی و صادقانه بر بسیاری از کتاب ها و مقالات متعدد و تکه هائی بعنوان دلنوشته ها که در صفحه پایانی کتاب خبر از انتشار آن ها داده است.

می توانم بگویم کار داستان نویسی صفریان با انتشار این کتاب دارد بنحو مطلوبی جا می افتد. من با خوانندگانی از آثارش بر خورد داشته ام و از جانب آن ها می توانم بگویم که او را بخاطر داستان هائی که خواندنشان راحت و اول و آخردرستی دارند می پسندند. و استقبال از آن ها بخصوص از طریق سایت فروشنده آن ها ” آمازون “، خود گویای علاقه مردم است.
یکی از آن ها می گفت در داستان های صفریان اغلب با تکه هائی از ادبیاتمان بر خورد می کنیم که فراموش شده بودند، و این می رساند که نویسنده است مردمی، آگاه و مسلط است.
صفریان در داستان های هر کتابش که با وسواس سوژ و شکل بیانش را انتخاب می کند توجه خاصی به خوانندگانش دارد که بتوانند داستان بخوانند و گرفتار جابجائی مهره ها برای جور کردن پازل نشوند.
صفریان در انتخاب سوژه های جذاب برای نگارش داستان هایش بسیار موفق است و نامگذاری هایش زیبا و مورد توجه خواننده است.
نثر او روان و راحت خوان و پر کشش است و مجموعه این ویژگی ها از او نویسنده ای پرداخته شده ساخته است.

خواندن این کتاب را که داستان هائی یگانه دارد و هر داستانش همراه با کششی است که خواننده را ارضا می کند. توصیه می کنم.
—————–
بر گرفته از رسانه عصر نو

نگاهی به کتاب شاه نوشته عباس میلانی – رضا اغنمی – قسمت اول

اسفند ۱۳۹۲

عباس میلانی پس از انتشار کتاب موفق هویدا، اینک با کتاب
شاه
آمده است.
کتاب شاه تاکنون با استقبال فراوان روبرو بوده است و البته نقد های زیادی را هم به دنبال داشته است
استاد رضا اغنمی
نگاهی داشته است به این کتاب که در سه قسمت آن را با بهره گیری از رسانه عصر نو باز نشر می دهیم

این کتاب نزدیک به ششصد برگی، همانگونه که درپیشانی اش حک شده نگاهیست به شاه، دومین و آخرین پادشاه خاندان پهلوی و زندگی پرماجرای او که سی و هفت سال و نیم، از – شهریور ۱۳۲۰ تا بهمن ۱۳۵۷– در تخت سلطنت، حکومت کشوررا برعهده داشت. دوران پرماجرائی که با فراز و نشیب های بسیار و گاه خطرناک مصادف بود و دگرگونیهای داخل و خارج که به یقین بخشی از تاریخ معاصر ایران را تشکیل داده اند.

میلانی، دست مخاطبین را گرفته در تاریک و روشنای این سرزمین به هرگوشه و کنارسرمیزند. با خود میگرداند. با حوادث آن سال ها آشنا میکند. با چشم و گوش باز دو روی سکه را میبیند. با تمیزقوت و ضعف ها به دور از مدح و قدح، هرآنچه براین مردم رفته را روی دایره میریزد.

فصل اول کتاب با عنوان «هلندی سرگردان» شروع میشود تمثیلی از رفتن شاه ازایران. با نگاهی به گذشته، زمانیکه «صدای جاوید شاهشان گوئی گوش فلک را کر می کرد.» ازمبالغه وگزافه گوئیهای مداحان میگوید: «علم می گفت او خِرد پیامبران را دارد و درسیاست تنها دوگل همتای اوست. نلسون راکفلر، سیاستمدار وبانکدار پرآوازۀ امریکائی شاه را با اسکندر کبیرقیاس می کرد می گفت باید اعلیحضرت را برای دو سالی به آمریکا ببریم تا نحوۀ مملکتداری را به ما بیاموزد» میلانی، با تکیه به این مداحی ها عقیده دارد که در «شاه نه تنها غرور که اطمینان کاذب و حتی خود بزرگ بینی سیاسی پدید آورد» سپس با شگفتی ازپیشرفتهای کشوردر یک دهه مثالی آورده مینویسد ایران: « درسال ۱۹۶۴ محتاج وامی پنج میلیون دلاری بود، یازده سال بعد، شاه به گزارش سیا، نزدیک به سه میلیارد دلار به کشور های گونه گون کمک وگاه وام داد».

تغییر رفتار مسئولان داخلی و رؤسای جمهور وشاهان میزبان در آخرین مسافرت شاه به خارج ازکشور، بسی پندآموز وهرگوشه اش آئینه عبرت است که میلانی با نقبی به حوادث آن روزها چهره های بزک شده دوستان شاه را به صحنه میآورد وپشت و روی آنها را به نمایش میگذارد. جائی اشاره دارد به رفتار تیمسار آذربرزین، جانشین فرمانده نیروی هوائی درآخرین روزهای قدرتشان، که از دادن هواپیما برای حمل اثاث سلطنتی خودداری میکند. از میزبانان دول خارج و بیوفایی آنان میگوید. برگرداندن هردوهواپیمایِ جت ویژۀ سلطنتی از مراکش به ایران و ملاقات سفیرآمریکا با شاه، و اینکه پس از چند روز درمییابد که مراکش را باید ترک کند.«این سفرهای پررنج و تحقیرآمیز سبب شد که کسینجر به شاه لقب «هلندی سرگردان» بدهد. پیشامد گروگانگیری اعضای سفارت امریکا درتهران، و موضوع معاملۀ پایاپای معاوضۀ شاه با گروگانهای امریکائی و این قبیل سروصداها، اقامت شاه را با مشکلات زیادی روبرو میسازد. و نه تنها دولت های اروپائی، بلکه آمریکا نیز با آن همه روابط محکم و حسنه حاضر نمیشوند پذیرای حضور شاه و خانواده اش در آمریکا باشند. درآن روزهای سخت بود که باز انورسادات با جوانمردی وصفات نیک انسانی خود، شاه را برای اقامت به مصردعوت میکند. «سادات رهبر تنها کشوری بود که حاضر شد برای شاه جایی امن برای گذراندن واپسین روزهای حیاتش تدارک ببیند».

فصل دوم با تولد شاه درتهران شروع میشود: «در۱۶ اکتبر۱۹۱۴ [۱۹۱۹](چهارم ابان ماه ) ۱۲۹۸در خانه کوچک وبه نسبت محقری دراین شهر، دریکی ازقدیمی ترین محلات آن پسری به دنیا آمد که محمد رضا نامش نهادند. مادرش تاج الملوک بود زنی پرجذبه، با عقایدی تند و تیز و ایمانی راسخ به درستی عقاید خود درعین حال سخت مذهبی بود و به دعا و نذر و تعویذ اعتقادی تام داشت. پدرمحمدرضا آن روزها به رضاخان شهرت داشت.» زایمان توسط ماماهای محلی انجام میگیرد. «درآن زمان درایران گویا حتی یک طبیب متخصص امراض زنان وجود نداشت». خانوادۀ رضاخان پس از مدتی به خانه ای بزرگ و بهتری نقل مکان میکنند: «درفاصله ای کوتاه ازاین خانۀ جدید خندق خشک و دیوارگلی ای بود که زمانی تهران را احاطه می کرد. این دیوار دوازده دروازه کاشی کاری شده داشت که به یمن شمار دوازده امام تعیین شده بود. به علاوه به برکت ۱۱۴ سورۀ قرآن این دیوارها هم ۱۱۴ خندق داشت. دیوار وخندق هردو میراث سفرهای ناصرالدین شاه به اروپا بود».
به سلطنت رسیدن رضاشاه درشش سالگی محمد رضا وشروع عمران وآبادانی وبرداشتن دیوارهای اطراف تهران پُرکردن خندق های کثیف و زبالدانی شهر، شیوع بیماری آنفلونزای اسپانیائی، واعتیاد مردم به تریاک ومبارزه با هرج و مرج داخلی از مسائلی است که نویسنده، سیمای واقعی زمان و تحولات اجتماعی کشور را توضیح میدهد.

فصل «بنیادی بیمار»، با زادروز شاه آغاز شده است، خواننده را به سمت و سوی حوادث آن سال های پرتلاطم مییبرد. با انقلاب اکتبر شوروی و رفتن ژنرال های تزاری ازایران، «انگلستان هم این غیبت رامغتنم یافت و برآن شد که ازطریق قرارداد ۱۹۱۹ ایران را عملا به مستعمرۀ خود بدل کند.» و این درحالی بود که شیخ خزعل با کمک بریتانیا در جنوب ایران بساط حکومت خود را گسترده بود. «شیخ خزعل خود را رسما رئیس دولت می دانست. با کشورهای دیگرقرارداد امضاء می کرد. کارش بجائی رسید که حتی کتابی تحت عنوان”مجموعه قراردادهای بین دولت انگلستان و جناب شیخ محمره به چاپ رساند”» میلانی، با اندوه، ازایرانیان پست و دون صفت که تکیه گاه اصلی شان انگلستان بود یاد میکند. در ماجرای قرارداد ۱۹۱۹ولیعهد زمان محمدعلی میرزا قاجار . . . . . . به سفارت انگلیس پیشنهاد میدهد «حاضراست ریاست دولت مستقل جنوب ایران را که یکسره جدا از بخشهای شمالی است بعهده گیرد. می گفت اگر پادشاهی این خطۀ از ایران تجزیه شده را به او بسپارند او نیز به نشان سپاس، منافع انگلستان را تأمین و تضمین خواهد کرد.» در طرح آن قرارداد ننگین که ایران بین روس و انگلیس تقسیم میشد. «نه تنها احمد شاه که سه تن ازبزرگان سیاسی مملکت ازجمله وثوق الدوله نخست وزیر وقت درازای قول حمایت ازاین قرارداد رشوه هایی ازدولت انگلستان دریافت کردند. . . . درایران جنبش وسیعی برای مقابله با این قرارداد پدیدارشد.»

میلانی دربارۀ قرارداد ۱۹۱۹ مینویسد که « مدافعان قرارداد در ایران به راستی اندک بودند وهیچکدام هم دراین کار به صراحت و بی پروائی سیدضیاء طباطبائی نبود. ازهمان زمان بعنوان نوکر انگلیس مورد نقد وحمله قرارگرفت» و حال با اندک تأملی در اوضاع گذشته، در پس نزدیک به یک قرن، درآن آشفته بازار، اهداف واقعی رضاشاه با آن خلق وخوی کهنه سربازی واستبدادی اش چهره میگشاید وقدرتِ سیاسی او را درحفظ آب وخاک و استقلال وطن ثبت وضبط میکند. او درمسیردیگری بود. نه وطن فروش بود نه نوکر اجنبی. ازقماش محمدعلی میرزا و احمد شاه و وثوق الدوله نبود. «قوام السلطنه که درآن روزگار “والی” خراسان بود و بعدها به یکی ازمعاندان خستگی ناپذیرشاه بدل شد، هم سودای استقلال داشت. برآن بود که خراسان را مستقل اعلان کند.»

میلانی، که این کتاب کم نظیررا تدوین کرده، با دیدی به غایت تیز توانائی های پژوهشی خود را درهمین یکی دو فصل آغازین نشان داده است. دربررسی حوادث زمانه، از طرح آشفتگی های داخلی واجتماعی، هرگز از بده و بستانهای رجال طماع و بی کفایت شاهان قاجار و دیگرمسئولان کشورغافل نیست. به درستی اوضاع کشور و تحولات سیاسی را زیرنظر دارد: «درسالی که محمدرضا به دنیا آمد حدود ده در صد جمعیت حدود دویست و پنجاه هزار نفری تهران تریاکی بودند . . . درکرمان مثلا ازجمعیت شصت هزارنفری آن زمان به روایتی ۲۵ هزار نفرمعتاد بودند.» ناامنی شهرها امان مردم را بریده بود. «شهرهائی چون یزد وکاشان درتیول قلدرانی چون سید حسین کاشی بود وازجنس اوقلدر درکشور کم نبود» درهمین بررسی هاست که اشاره ای دارد به سال قرارداد ورسای در۱۹۱۹ که بعدازخاتمه جنگ اول که در فرانسه تشکیل شد. وایران هیئتی به ریاست ذکاءالملک فروغی به پاریس فرستاد تا غرامت ویرانیهای آن جنگ را به کرسی بنشاند که با کارشکنی های انگلیس دستخالی برمیگردند. مهم این که دراین بین سیدضیاءالدین طباطبائی «باقلمی پرنیش هم دولت ایران وهم نمایندگان گسیل شده به ورسای را به سخره می گرفت».

کودتای ۱۲۹۹ ونخست وزیری کوتاه مدت سیدضیاء الدین طباطبائی، زمینه های پیشرفت وترقی رضاخان را فراهم آورد. با کناررفتن سید ضیاء پایه های قدرت رضاخان محکمترشد. لیاقت و توانائی هایش درادارۀ امور کشور و توجه او به اصلاحات عمومی و تأمین امنیت ، مورد توجه قرار گرفت. اصولا، کودتای ۱۲۹۹ رضاخان را برسرزبان ها انداخت. انضباطِ نظامیگری و سختگیری هایش درآن دوران ناامنی و بلبشو، نظرها را به خود جلب کرده بود. شروع مبارزه با اوباشان و قلدران شهری و قلع و قمع راهزنان و خان های محلی و برچیدن حکومت های ملوک الطوایفی، انجام کارهای عمران و آبادانی، به ویژه توجه او به مدارس و تعلیم و تربیت دختران، با همۀ کارشکنی های سنتگرایان متحجر، مقبولیتی بین اکثریت مردم پدید آورد. جلوگیری ازدخالت ملایان و طلاب اوباش که به زمان رشدیه، با بیل و کلنگ سقف کلاس درس مدارس را روی سربچه های معصوم درتبریز ویران کرده بودند، تنها از عهدۀ نظمیۀ رضاخان برمیآمد و بس. «با آمدن رضاشاه دردیگرمدارس مملکت هم حال و هوائی تازه حاکم شده بود. گاه نظم حاکم برآنها از انضباط نظامی نسب می برد. برای اولین بارتحصیل دختران اجباری شد.»

دراین دوران قانونی درمجلس شورایملی تصویب شد : «ایرانیان موظف شدند برای خود نامی خانوادگی برگزینند». سجل گرفتن اجباری شد. همزمان میل به جمع آوری املاک دراوشدت پیدا کرد. «در۱۹۲۵(۱۳۰۴) سفارت انگلیس خبرداد که رضا خان با خرید املاکی به ارزش هشت صد هزار تومان در مازندران – البته درآن روزگار رقمی سخت هنگفت به شمار میرفت – ابعاد تازه ای به علائق و املاک خود در آن خطه بخشیده است».

درنهم ابان ۱۳۰۴ مجلس شورایملی [مجلس چهارم] پایان سلطنت دودمان قاجاررا تصویب کرد. دولت موقت برای تشکیل مجلس مؤسسان بوجودآمد رضاخان رئیس دولت شد.«در۲۱ آذر ۱۳۰۴همانطورکه انتظارمیرفت مجلس مؤسسان دستچین شدۀ رضا خان او را به پادشاهی برگزید» رضاشاه یک روزبعد از مراسم تاجگذاری بموجب «فرمانی پسرارشد خود محمدرضا را به ولیعهدی برگمارد»

میلانی، به روایت از ولیعهد، از دیدار ایشان با حضرت علی و فرزندش حضرت ابوالفضل وحضرت امام زمان، سه مرحله ازتجربۀ دیدار هایش میگوید. از حصبه گرفتن درشش سالگی وشفایافتن به سفارش حضرت علی که به خواب ایشان میآید. و دیگراین که، روزی که با اسب به امامزاده داود برای زیارت میرفتند ازاسب افتاده «با سر به شدت روی سنگ سخت وناهمواری پرت» شده و سالم میمانند. حضرت ابوالفضل ظاهرشده و ایشان را نجات میدهند. بارسوم : روزی که دراطراف کاخ سعدآباد با مربی خود درگردش بودند مردی ظاهرمیشود با چهرۀ ملکوتی «در آن حین به من الهام شد که باخاتم ائمۀ اطهار حضرت امام قائم روبرو هستم».
درفصل بازگشت به وطن: ولیعهد بعد از پنج سال تحصیل از سویس به کشور برمیگردد. میلانی، ازدگرگونیها میگوید: «اصلاحات رضاشاه بیش و کم همۀ جلوه های حیات اجتماعی را دگرگون کرده بود. . . . ازاین سرزمین چند پاره و فقرزده، رضاشاه مملکتی یکپارچه پدیدآورد که درآن دولت مرکزی قدرقدرت بود وبه مدد اصلاحات همین دولت جوانه های صنعت بومی بیدارشده بود و دیوانسالاری تازه ای برسبیل دیوانسالاری کشورهای متجدد دردست تکوین بود. ارتشی نوپا درکنار این دیوانسالارشکل گرفته بود و پایۀ اصلی قدرت رضاشاه بود».

اجرای ساختمان راه آهن سر تاسری ایران، با وجود مخالفت های شدید دولت انگلیس وشوروی و برخی نیروهای داخلی، از مسائلی است که میلانی مطرح کرده است. مخالفت ها به جائی نمیرسد. انگلستان این بارتغییرطرح به شرقی و غربی را پیشنهاد میکند که بازهم با مخالفت رضاشاه روبه رو میشود. سرانجام طرح رضاشاه که ازاول اتصال خلیج فارس به بحر خزر بوده اجرا میشود.

میلانی ازلغو کاپیتالاسیون که «درسیزدهم ماه مه ۱۹۲۸ ایران رسما و رأسا اعلام کرد که از این به بعد همه قراردادها و قولنامه های کاپیتالاسیون لغو و فاقد ارزش قانونی اند» سخن میگوید. مردم لغو این قانون شرم آور را با جشن وسرور برگزار میکنند. «رضاشاه که به دست نشاندۀ انگلستان بودن شهرت داشت سرشت روابط ایران با این کشوررا تغییرداد.» اولین برخورد رضاشاه با انگلیس چند ماه بعد از سلطنتش دربارۀ مأموران هندی سفارت پیش آمد. دولت ایران طی نامه ای ازسفارت خواسته بود که طبق قانون درداخل کشور فقط مأموران ایرانی میتوانند مسلح باشند. سواره نظام هندی سفارت باید برچیده شود. مقاومت ونامه پراکنی های سفیر به جائی نمیرسد و محافظان مسلح سفارت برچیده میشوند. دراین فصل از تنش هایی چند که بین دولت ایران و دولت انگلیس پیش آمده یاد شده که با سرسختی و مقابلۀ رضاشاه خاتمه پذیرفته است.

میلانی از طلبۀ جوانی اصلاح طلب اهل قم یاد میکند که مجله ی سی و دو صفحه ای به نام همایون درآن شهر منتشر میکرد. «نخستین شماره آن در ژانویه ۱۹۳۵ (۱۳۱۳) منتشر شد. . . . سوای مقالات به راستی سنت شکن بود. حکمی زاده درعین حال کتابی به نام اسرار هزار ساله منتشر کرد» نویسنده کتاب خطاب به پیشوایان دینی توصیه کرده که این دروغها نوعی شرک است. «ما ازخدا تنها نامش را حفظ کرده ایم ولی اختیارات آن را میان امامان و امامزادگان به نسبت شهرت تقسیم کرده ایم» می گفت درهرشهر ودهی “یک یا چند بتخانه برپا کرده ایم. امامزاده ها را تجلی این بتخانه ها می دانست.» همو، استخاره وغیبگوئی را کلاهبرداری و راهزنی معرفی میکند. «یکی از مهمترین ایرادات را کذب بودن مدعای حکومت فقیهان می دانست» به عقیدۀ او: «درصورت عملی شدن چنین حکومتی دیگر جایی برای قانون و مجلس و دولت وجود ندارد درآن صورت باید فاتحۀ کشور و زندگی راخواند.» چند سال پس ازآن آقای خمینی حکم تکفیرداد و دارندگان این قبیل عقاید را کافر و مفسدفی الارض خواند.

در همین فصل، محدودشدن مراسم عزاداری، منع قمه زنی و رنجیرزنی، کشف حجاب اجباری زنان، تغییر پوشش مردان و زنان، تظاهرات مشهد ورفتن آیت الله قمی به تهران برای ملاقات با رضاشاه که موفق نمیشود و به حالت قهر ایران را به قصد عراق ترک میکند. – آقای قمی قبلا گفته بود: مفاخر ایران درآن زمان همه به خاطر رهبری رضاشاه تحصیل شده اند – و شگفت اینکه درسال ۱۳۲۰ درنخستین ماه های پادشاهی محمد رضاشاه، طی دعوتنامۀ رسمی ایشان به ایران برگشتند. اندک بودند آگاهان درآن زمان که اختلاف و فاصلۀ دید و بینش رضاشاه و شاهِ جوان را تمیزمیدادند. برخورد روحانیان با نوخواهی ها و دگرگونیهای اجتماعی و ازدواج ولیعهد با فوزیه، بزرگداشت فردوسی درطوس «با انکه تنی چند ازبانوان شرکت کننده درکنفرانس بدون حجاب درجلسات شرکت کردند، نه گردانندگان کنفرانس اعتراضی کردند و نه روحانیان مشهد.» ازمسائلی ست که دراین فصل بطور مشروح مورد بررسی قرارگرفته است.

میلانی، درفصل ششم حمله متفقین به ایران، با اقدامات مداخله جویانه واعتراض شدید به حضور مشاوران آلمانی درکشور که آثار فعالیت های مفید و بنیادی کارشناسان و متخصصان آنها درایران هنوزهم مطرح است و تبلیغات مغرضانۀ سخن پراکنی های بی بی سی برعلیه رضاشاه، «درآن زمان زنی که درسفارت انگلیس مسئول تهیۀ مطالب برنامه های فارسی بی بی سی بود نه از رضاشاه دلخوشی داشت و نه ازفرزندش شاه. . . . یکی از پرنفودترین شخصیت های سیاسی و شرقشناسی انگلستان بود وبارها گزارش هایش دردسرهایی جدی برای شاه ایجاد می کرد “ان لمبتون” نام داشت. و در دوران جنگ وابسته فرهنگی سفارت انگلیس درایران بود» تا تعویض سلطنت و تبعید ایشان به افریقای جنوبی و دیگر مسائل ایران را به دقت مورد بررسی قرار داده و بخشی ازتاریخ کشور را به درستی ثبت و ضبط کرده است.

ادامه دارد

انتشار کتاب ” اشک ققنوس ” نوشته محمود صفریان – امیر هوشنگ برزگر

اسفند ۱۳۹۲

کتاب اشک ققنوس که مجموعه دوازده داستان کوتاه است بالاخره منتشر شد .

چندتائی از داستان های این کتاب، در حقیقت خیلی هم کوتاه نیستند. داستان هائی چون:

” زیبای تر کمن ” ، ” همسفرم اسدالله ” و…

در حالیکه داستان کوتاهتر از متعارف هم دارد چون:

” طرح یک حسرت “، ” خانه تسخیر شده ” و ” در ایستگاه اتوبوس “…

که چقدر هم با بیداد سرمای امسال در این این سوی دنیا همخوانی دارد.

“… از کلاس که آمدم بیرون. ” کلاس زبانی که همه ایرانی بودیم ” سوز سرمای اواخر دسامبر، لوله شد توی تنم و تا ایستگاه اتوبوس که چهل، پنجاه متر بیشتر نبود، چیزی نمانده بود که یخ بزنم. داشت نفسم بند می آمد. سرما از درون تسخیرم کرده بود، احساس می کردم رگهایم دارند می بندند
چشمانم پر از اشک بود و سرم به شدت درد گرفته بود. “

کتاب حدود ۱۲۰ صفحه است و طرح روجلد زیبایش خواننده را خوش می آید.
محمود صفریان ترتیبی داده است که همه ی کتاب هایش در یک روال شکل و شمایل باشد تا همچون سبک و سیاق روایت کردن داستان هایش خاص خودش باشد.

موقعیت خاص ممیزی در ایران بهره وری از نوشته ها را یکطرفه کرده است. آثار نویسندگان درون کشور به خارج می رسد ولی حتا پست سفارشی هم کتابی از این سوی جهان را به مقصدی در ایران نمی رساند.
چه می شود کرد، فعلن در بر این پاشنه می چرخد.
در حقیقت با داستان های محمود صفریان بطور اعم و با داستان های این کتاب بطور اخص با بسیاری از زوایای زندگی ها ی مختلف مردم کشورمان همراه می شویم و با بیشتر آن ها هم نوائی می یابیم …یا درد و مشکل و گذران زندگی های خودمان است یا ناظر بوده و شنیده ایم. چه آنجا که آدم های داستانش در سفرند و رویداد های ناشی از آن:

” تنگ غروب سوار قطار شدم. شب از تهران می رفت و صبح به اهواز می‌رسید
تمام شب کوه های لرستان را که وسیله تونل های طولانی متعدد ” معروف به تونل های شاهی ” د ریده شده اند غرش کنان و آهنگین می پیمود
هنوز پرواز های هوائی در این مسیر رونق نگرفته بود. به ماموریت میرفتم. قطار از جمعیت مملّو بود. من و سه مسافر دیگر در یکی از کوپه های درجه یک همسفر بودیم. ” …از داستان همسفرم اسدالله

و چه مکانی که برای زندگی بر می گزینند:

“… اوایل شهریور ماه بود. داشت ماه خرما پزان شروع می شد. بار درختان خرما با رنگ های قهوه ای و زرد همچون خوشه های بزرگ گل بر بالای نخل های افراشته قد، نخلستان باغ ما را غرق زندگی و هیجان حیات کرده بود…”

در داستان اشک ققنوس آمده است

با خواندن بریده هائی که تحت عنوان داستان:

” گام هائی در کوچه های خاطره “

آمده در حقیقت نمی دانم که از که؟ و از چه؟ می گوید:

“… نمی دانم چه می خواهند. چرا چنین سر گشته اند. چرا این همه پیله می کنند. هیچ دکانداری چنین نمی کند.
آرامش را از درخت زندگی همه مان چیده اند. نمی توانم هرجا که می خواهم بروم. کاش سایه ام بود، اما نیست. کس دیگری است آنکه دارد دائم دنبالم می آید. همه جا همراهم است. نفس هایم را می شمارد. احساس می کنم در قفسم و کسی دسته آن را مثل چمدان در دست دارد و هر جا دلش می خواهد با خودش حمل ام می کند…”

“… بجائی بند نبودم از جائی هم خبر نداشتم و برنامه و دستوری را هم پنهان نکرده بودم . به این شهر که آمدم با کسی یا جائی ارتباط نداشتم. خبر و اطلاع داشتم ولی دست دوم بود. وهمین سکوت و بی خبری سبب شده بود که گمراهشان کند و برایشان مهم بشوم.

گمان می کنم در همان شب اول که گفتم :

” من حرفی برای گفتن ندارم “

و راست گفته بودم، آنها را خیالاتی کرده بود که، نکند، اینی که می گویم نباشم و گنجینه ی اسراری را پنهان دارم.”

کتاب اشک ققنوس نیز چون کتاب های قبلی ایشان داستان هایش در گستره کشور مان رخ می دهد. و این می رساند که نویسنده با چهار گوشه کشورش آشنائی دارد و با مردم در حشر و نشر بوده است

” اتوبوس حرکت نکرده، صلوات های پشت سر هم آرامش مسافر ها را که از گرما داشتند هلاک می شدند بر هم زده بود.
داشتیم می رفتیم ” گنبد کاووس “. یک هفته بود که همه در خانه ما در ” ونک ” جمع شده بودیم…
خاله و عمه و عمو ها و همسرانشان از گوشه و کنار مملکت به تهران آمده بودند
همه از جمع شدنشان راضی و خوشحال بودند، و بخصوص شب ها که دور هم می نشستند و دفتر خاطراتشان را باز می کردند، دود حسرت را به وضوح می دیدی که از سینه های مالا مال تنوره می کشد، و تا مدتی پس از نیمه شب ادامه می یابد…”.

کتاب نثری روان و پر کشش دارد، و خواننده را مجذوب می کند. و بسیاری از داستان های آن نمونه های برگزیده ای از داستان های کوتاه فارسی هستند.

کتاب را می توان از ” آمازون “خرید
www.amazon.com

یغمای جندقی عبیدی دیگر – نصرت الله نوح

اسفند ۱۳۹۲

کتاب یغمای جندقی
عبیدی دیگر در دوره قاجار
که شامل بخش منتشر نشده آثار این شاعر گرانقدر است، به همت و با مقدمه ی نصرت الله نوح که خود از افتخارات طنز ادبی کشورمان است تنظیم شده است. کتابی است بسیار شیرین و خواندنی ودر حدود ۴۸۰ صفحه می باشد.
من، نه قصد نقد این کتاب را دارم و نه حتا می خواهم در مورد آن صحبت کنم، چرا که هر دوی این کار ها از من ساخته نیست. هر شعر این کتاب خود یک سینه سخن دارد که پرداختن به آن کاری کارستان است و بشکلی فقط در حد توان استاد بزرگواری چون نوح عزیز می باشد.
آوردن نمونه ای از این کتاب که ارتباطی هم به یغمای جندقی ندارد، بهانه ای است که از این کتاب خواندنی یادی کرده باشم، و برای یاد آوری نام یغمای جندقی است، و اشاره ای به مجله ی وزین ” یغما ” که دیگر نیست و مدیرزنده یادش حبیب یغمائی است.

یادی از مجله ی یغما و حبیب یغمائی
نمی دانم چرا هر وقت یغمای جندقی را بخاطر می آورم بی اختیار مجله ی یغما و حبیب یغمائی دوست بزرگوار و استاد از دست رفته ام به خاطرم تداعی می شود.
یکی از آخرین دیدار های من با این شاعراستاد در نیمه ی دوم سال ۱۳۵۶ بود، یعنی سالی قبل از این که طومار مجله ی یغما بسته شود و زمانی که حبیب به علت نابینائی قادر به خواندن و نوشتن نبود.
من تازه از مسافرت آمریکا بر گشته بودم و ایران آبستن حوادثی بود که می رفت تا طومار رژیمی را در نوردد و طرحی نو در افکند ( آن هم چه نویی )
من برای شرکت در ختم یکی از درگذشتگان به خانقاه صفی علیشاه تهران رفته بودم، پس ازختم وقتی از خانقاه بیرون آمدم چشمم به تابلوی دفتر مجله ی یغما افتاد. با خوشحالی به آن سو رفتم و زنگ در را فشار دادم ، پس از چند دقیقه ای جوانی در را باز کرد . در این بین صدای حبیب به گوشم خورد که از طبقه ی بالا می گفت:
پرویز جان جه کسی آمده است؟
پرویز پسر حبیب گفت:
آقا جان، نوح است.
حبیب با شنیدن نام من از طبقه ی بالای خانه اش، کورمال، کورمال، در حالیکه دست های خود را به نرده گرفته بود پائین آمد، من او را در آغوش گرفتم و بوسیدم و هر دو گریستیم. بیش از یکسال بود که او را ندیده بودم.

گفتگو با آلیس مونرو – استفان اولبرگ – برگردان: عباس شکری

اسفند ۱۳۹۲

نویسندگی در نظر خیلی از مردم کاری مسخره بود

روز هشتم دسامبر، در استکهلم، پایتخت سوئد، مراسم دریافت جایزه‌های نوبل در رشته‌های مختلف است. تنها جایزه صلح نوبل است که روز دهم دسامبر و در اسلو با مراسم باشکوهی اهدا می‌شود. یکی از برنامه‌های هر ساله این مراسم، سخنرانی برنده‌ی جایزه‌ی نوبل ادبیات است. آلیس مونرو به سبب کهولت سن، نتوانست برای دریافت جایزه نوبل ادبیات به استکهلم بیاید. بنابراین سخنرانی امسال هم منحصر شد به پخش ویدئویی که او با استفان اولبرگ داشته و به همین خاطر هم تهیه شده بوده است. متن این گفتگو را در زیر خواهید خواند.

آلیس مونرو: علاقه به خواندن خیلی زود به سراغ من آمد چرا که داستانی از هانس کریستیان اندرسن، برایم خوانده شده بود که «پری دریایی» نام داشت. نمی‌دانم این داستان را به یاد دارید یا نه. داستانی است به شدت غم‌انگیز. در این داستان، پری دریایی عاشق شاهزاده‌ای می‌شود که نمی‌تواند با او ازدواج کند. چرا که او پری دریایی است. این داستان چنان غم‌انگیز است که نمی‌توانم وارد جزئیات آن شوم. به هر حال، به محض این که داستان به پایان رسید از خانه رفتم بیرون. دور حیاط خانه‌ی آحری‌مان را بارها دور زدم و فکر کردم. سرانجام هم داستانی ساختم که با شادی و مسرت به پایان می‌رسید. البته این پایان‌بندی با توجه به شرایط پری دریایی بود. در ذهن من چنین حک شده بود که باید داستانی دیگر بسازم که با آنچه هانس کریستیان اندرسن نوشته بود، متفاوت باشد. چنین می‌پنداشتم که از این به بعد داستان من دور جهان را می‌پیماید و مردم با داستانی آشنا می‌شوند که پری دریایی آن سرنوشتی شاد خواهد داشت. احساس می‌کردم بهترین کار ممکن را انجام داده‌ام و از آن به بعد، پری‌های دریایی می‌توانند با شاهزاده‌ها ازدواج کنند و زندگی شاد و سرخوشی داشته باشند. احساس می‌کردم دیگر پری دریایی آن برهوت را تجربه نخواهد کرد و نیازی نیست که به آب و آتش بزند تا شاهزاده را به دست بیاورد. او می‌بایست اعضای بدن خود را تغییر دهد؛ می‌بایست عضوی داشته باشد که انسان‌ها با آن راه می‌روند. اما هر قدمی که برمی‌داشت، سرشار بود از درد و اندوه! تحمل این همه رنج برای به دست اوردن شاهزاده بود. به همین خاطر، فکر کردم که او سزاوار چیزی است فراتر از مرگ در آب. به کلی هم نگران این نبودم که احتمال دارد مردم جهان این داستان جدید را نشناسند. احساس من این بود که آمدن چنین داستانی در اندیشه من، انتشار آن است در عرصه‌ی جهان. حالا شما بفرمایید! این شرح شروع نوشتن من بود در دوران کودکی.

لطفن بگویید که چگونه روایت کردن و نوشتن داستان را آموختید.

من هماره در حال ساختن داستان بودم. مسیر خانه تا مدرسه طولانی بود و در بین راه داستان‌ها را می‌ساختم. بزرگتر که شدم، بیشتر داستان‌ها در مورد خودم بود. «من»‌ی که قهرمان شرایط خود بود. البته چنانچه گفتم، نگران این هم نبودم که داستان‌هایی که می‌ساختم، بی‌درنگ منتشر نشوند و مردم جهان هم از آنها بی‌خیر باشند. دلیل این آرامش این بود که نمی‌دانستم اگر در مورد دیگران بنویسم که می‌شناسم‌شان، دیگران علاقه‌ای به خواندن آنها نشان می‌دادند یا نه. آنچه برای من اهمیت داشت، خود داستان بود. داستانی راضی کننده از نقطه نظر خودم. نقطه‌ی آغاز این احساس هم پری دریایی کوچکی بود که با شجاعت و همت تمام برای رسیدن به هدفش در تلاش بود. او زیرکی خاصی داشت. آن پری دریایی، توان این را داشت که جهانی بهتر را بسازد، چرا که او می‌خواست پای بر همان جهان بگذارد. او از قدرت تخیل والایی برخوردار بود که بتواند به هدف خود برسد.

برایتان آیا مهم بوده که داستان از دیدگاه یک زن تعریف شود؟

هرگز به چنین چیزی فکر نکردم. اما هرگز هم به خودم مگر یک زن که بخشی از هستی است هم فکر نکرده‌ام. به همین سبب هم شما شاهد داستان‌های کوتاه خوبی در مورد زنان و دختران هستید. به دوران بلوغ که می‌رسی، اندیشه‌ی کمک به یک مرد که برای رسیدن به هدف خود نیازمند یاری است، تو را قلقلک می‌دهد. در دوران جوانی هم هرگز از زن بودن‌ام احساس خواری و پستی نکردم. شاید به این خاطر هم بوده که من در ایالت انتاریو زندگی کرده‌ام که در آنجا زنان بیشتر از همه می‌خوانند، بیشترین داستان‌ها را حکایت می‌کنند و مردان هم در حال انجام کارهای مهم هستند و به همین خاطر هم آنها راهی به داستان‌ها ندارند. بنابراین خود را متعلق به این حوزه می‌دانم.

فضای پیرامون چگونه بر شما تأثیرگذارده یا برای‌تان الهام بخش بوده؟

می‌دانید، من فکر نمی‌کنم که برای نوشتن و خواندن به الهام خاصی نیاز داشته باشم. فکر می‌کردم که در جهان، داستان به خودی خود، با اهمیت است و من تمایل داشتم که یکی از آن داستان‌های مهم را بنویسم. می‌خواستم این کار را تنهایی انجام دهم و مجبور نباشم که با دیگری آن را به سرانجام برسانم. داستان‌ام را حتا برای هیچ کس تعریف نکردم. طولی هم نکشید که دریافتم، جالب خواهد بود اگر کسی آنها را به مخاطب‌های فراوان عرضه کند.

در روایت داستان، چه چیز برایتان اهمیت دارد؟

خوب، آشکار هست که در اوایل کار، پایان مسرت بخش داستان برایم اهمیت داشت. پایان غم‌انگیز داستان را برنمی‌تافتم، به ویژه برای قهرمانان زن داستان. بعدتر شروع کردم به خواندن چیزهایی مانند «بلندی‌های بادگیر» که پایان به شدت غم‌انگیری دارد و رویدادهای آن نیز جان را به درد می‌آورند. به همین سبب هم من نظرم را به کلی تغییر دادم و مسیر تراژیک را نیز انتخاب کردم. این انتخاب البته برایم لذت بخش بود.

در روایت و توصیف شهرهای کوچک کانادا، چه چیزی جالب است؟

باید آنجا زندگی کرده باشید تا بدانید. به باورم هر نوع زندگی در هر جایی از این کره‌ی خاکی، جذابیت‌های خود را دارد. به باورم، اگر در شهر زندگی می‌کردم شاید شجاعتی که دارم را به دست نمی‌آوردم. چرا که در آنجا برای چیزی باید رقابت می‌کردم که موسوم است به فرهنگ برتر. ایمان دارم که با اندیشه کنار نمی‌آمدم. در آنجا که زندگی می‌کردم، تنها کسی بودم که می‌دانستم چه کسی داستان‌ها را می‌نویسد. پس، داستان‌ها را هم برای کسی تعریف نمی‌کردم و تا آنجایی که می‌دانم، مدتی این شیطنت در من ادامه داشت. من تنها کسی در جهان بودم که چنین شیطنت‌هایی می‌کرد.

هماره آیا به نوشتن خود اعتماد داشتید؟

تا مدت زیادی این حالت برای من وجود داشت. اما زمانی که کسان دیگری را دیدار کردم که آنها هم می‌نوشتند، این اعتماد بر باد رفت. آن زمان بود که دریافتم، کار دشوارتر از آن هست که من انتظارش را داشتم. اما هرگز مأیوس و ناامید نشدم که کار را وانهم. شاید هم تنها و بهترین کاری که کردم تسلیم نشدن به ناامیدی بود.

هرگاه که داستانی را شروع می‌کنید، آیا طرح و برنامه از پیش تعیین شده‌ای برای آن دارید؟

برنامه دارم اما، در حین کار این برنامه تغییر می‌کند. با برنامه شروع می‌کنم. در بین راه و در حال نوشتن، مسیر عوض می‌شود و چیزهایی رخ می‌دهد که در برنامه نبوده‌اند. البته، بدیهی است که در ابتدا باید با ایده‌ای آشکار و روشن شروع کنم و بدانم که داستان مربوط به چیست و شخصیت آن کیست.

چگونه زمان بندی روزانه را برای نوشتن تنظیم می‌کنید؟

آه، این کار ناامید کننده است. می‌دانید که زن خانه دار بودم و هماره باید برای بچه‌ها نهار مهیا می‌کردم. بنابراین آموخته بودم که از اوقات فراغت در بین کار روزانه استفاده کنم و هرگز هم این عادت را از دست ندادم. گاهی اوقات هم به شدت دلسرد می‌شدم. چرا که شاهد داستانی بودم که به کلی از چارچوب پذیرفته شده‌‌ی داستان به دور بود. پس، به این نتیجه می‌رسیدم که باید بیشتر بیاموزم و به شدت کار کنم. کاری که فراتر از میزان انتظار من بود. هرگز هم آموختن و کار شدید را متوقف نکردم.

زمانی که داستانی را روایت می‌کنید، سخت‌ترین بخش کدام است؟

به نظرم، بحشی که در بازخوانی متوجه می‌شوی که چقدر بد است. می‌دانید که بخش اول شور و هیجان است، بخش دوم، خیلی خوب. اما زمانی که بعداز مدت‌ها یک روز صبح داستان را از قفسه بیرون می‌آوری و بعداز خواندن به این فکر می‌کنی که این نوشته چه بی معنی است، دشوارترین بخش داستان نویسی است. چرا؟ چون باید باز هم با تلاشی وافر آن را بازآفرینی کرد یا دوباره نوشت. البته این بازآفرینی، بهترین و درست‌ترین کاری است که انجام می‌دهم. چرا که معتقدم؛ اگر داستان دل‌نشین نیست، تقصیر ذات داستان که نبوده، این من نویسنده هستم که باید دنبال مشکل خود باشم که نتوانستم داستانی خوب بنویسم.

اگر از کار راضی نباشید، چگونه آن را تغییر می‌‌دهید؟

با سخت کوشی و کار فراوان. البته در دوباره نویسی، تلاش می‌کنم که راه بهتری برای توضیح و توصیف داستان بیابم. داستان شخصیت‌هایی دارد که گاه نویسنده هیچ شانسی به آنها نداده است. در بازنگاری داستان، باید به آنها اندیشید و کاری برای‌شان انجام داد. آنچه برای چنین شخصیت‌هایی انجام می‌شود، بی‌تردید با آنچه در بار اول بوده، می‌بایست متفاوت باشد و میزان این تفاوت هم باید صد در صد باشد. در دوران اول نویسندگی‌ام، آن‌گاه که هنوز جوان بودم، نوع نوشتاری که دل‌انگیز باشد را دوست داشتم و به همین خاطر هم تمایل به نوشتن داستان‌هایی داشتم که پایانی خوش داشته باشند. اما به تدریج آموختم که باید این باور را کنار بگذارم. با خواندن بیشتر، آشنا شدن با سبک و سیاق نوشتن، کنار گرفتن از خیال‌های جوانی، اندیشه، به سراغ نویسنده می‌آید. با اندیشه است که نویسنده درمی‌یابد، داستان چیست، ساختار آن چه باید باشد و در آمیزش با تخیل، چه از آب در خواهد آمد. به هزارتوی پنهان داستان که دست یافتی، به درک اولیه خود که تصور می‌کردی می‌دانستی داستان و قصه کدام‌امند، می‌خندی. آن‌گاه می‌دانی که هنوز راه درازی برای آموختن و درک درست داشتن از داستان و قصه، در پیش است.

چند داستان را به علت نارضایتی کنار گذاشته و به زباله‌دان سپردید؟

لبخند بر لبانش می‌نشیند و می‌گوید: در حوانی‌ام همه‌ی قصه‌ها را به زباله‌دان سپردم. آن زمان نمی‌دانستم چه می‌کنم. اکنون اما دیگر آن کارها را تکرار نمی‌کنم. دلیل آن هم این است که اکنون می‌دانم برای آن که داستان را جان‌دار کنم، چه باید بکنم. پس به جای پاره کردن و به زباله‌دان سپردنشان، داستان را بازنویسی می‌کنم. گاه هم شده که متوجه اشتباهی در جایی از داستان می‌شوم و به عمد می‌گذارم که آن اشتباه به دست فراموشی سپرده شود.

هرگز از دور ریختن داستان‌ها پشیمان شده‌اید؟

فکر نمی‌کنم. چرا که بعداز دور ریختن هر داستان، همان زمان، به اندازه کافی درد و رنج تحمل کرده‌ام. حالا می‌دانم که خانه از پای‌بست ویران بوده و در اندیشه نقش ایوان بودن، راه به جایی نمی‌برد. اما همانطور که گفتم، این اتفاق خیلی برای من رخ نداده است که داستانی را دور بریزم.

با گذار از دوران جوانی، چگونه سبک نوشتن شما تغییر کرد؟

تغییر سبک نوشتن، با روشی قابل پیش‌بینی انجام شد. در ابتدا در مورد شاهزاده‌ی جوان می‌نویسی، بعد در مورد زنان خانه‌دار و کودکان و سرانجام در مورد زنان سالمند. این مسیر بدون آن که نیازی به تغییر آن باشد، به طور خودکار انجام می‌شود. گذر سنگین زمان، بر نویسنده همان‌قدر تأثیر می‌گذارد که سنگینی سایه خود بر سبک نوشتار او. به مرور و با کنار آمدن با چین و جروک‌های صورت و نقره‌فامی مو، دیدگاه نویسنده هم تغییر می‌کند.

به نظر شما، ترکیب کار خانه و نوشتن داستان، کاری که شما انجام داده‌اید، از دیدگاه سایر نویسندگان زن، کاری است با اهمیت؟

در واقع در این مورد چیزی نمی‌دانم. امیدوارم که در نظر آنها مهم باشم. زمانی که جوان بودم، نزد نویسندگان زن رفتم و فکر می‌کنم که دیدار با آنها برای من پشت‌گرمی و تشویق بود. حال این که من هم برای آنها اهمیت داشتم یا نه، خبر ندارم. فکر می‌کنم که اکنون زنان چیزهای زیاد دارند.، اگر نخواهم بگویم که در زمانه‌ی آسان‌تری ‌زندگی می‌کنند. اکنون برای زنان آسان‌تر است که خود را نمونه و مهم نشان دهند. امکان چنین کاری دور از دسترس نیست. زمان که پیش از این هم گذر سنگین آن را یادآور کردم، در عین سنگینی، به سرعت می‌گذرد و به همین سبب هم فرصت از دست دادن آن نیست. زنان هم زمانی که دیگران در خانه نیستند و از کارهای روزمره خانه فراغت دارند، اگر به جای ندانم‌کاری و سرگرم شدن به چیزهای ساده، خود را مشغول خواندن و نوشتن کنند، شهرت و اعتبار نویسندگی خیلی دور نیست. این یعنی همان کاری که مردان می‌کنند.

فکر می‌کنید خواندن داستان‌های شما، چه تأثیری بر خوانندگان و به ویژه زنان دارد؟

خوب بدیهی است که دوست دارم داستان‌هایم خوانندگان را به جهش وادارد. این که خواننده داستان من زن، مرد یا کودک است، برایم اهمیت ندارد. دوست دارم داستان‌ام چیزی در مورد زندگی باشد که موجب شود خواننده بگوید: نه، آه، این درست نیست، نه چنین نیست، همین طور هست، اما هم زمان احساسی در او برانگیزد که خود را تافته‌ی جدا بافته از سایر خوانندگان بداند. البته این بار دیگر داستانی که خوانده الزامن با پایانی خوش تمام نمی‌شود. دوست دارم آنچه خواننده می‌خواند، چنان او را تحت تأثیر قرار دهد که در پایان داستان احساس کند شخص دیگری نسبت به آن گاه که داستان را شروع کرده، می‌باشد.

فکر می‌کنید که چه کسی هستید و گفتار و بیان برای شما چه معنایی داشته است؟

من در شهری کوچک، بخوان روستا بزرگ شده‌ام. در منطقه‌ای رشد و نمو کرده‌ام که آنجا بیشتر اسکاتلندی‌های ایرلندی‌الاصل زندگی می‌کردند. در آنجا ایده‌ی مشترک و همگانی این بود که تلاش زیاد نکن و هرگز نیندیش که باهوش هستی. مثل دیگری که خیلی هم همگانی بود، عبارت: “فکر می‌کنی که با هوش هستی” است. برای نوشتن اما نیاز است که نویسنده فکر کند که هوشمند است. دست کم برای مدتی کوتاه. با این همه، رفتار من در نظر همه عجیب و غریب بود. همانی که بودم.

شما از فمینیست‌های اولیه بودید؟

هرگز در مورد واژه‌ی «فمینیسم» چیزی نمی‌دانستم، اما بی تردید و البته که فمینیست بودم. چرا که در جایی رشد و نمو کرده بودم که در آنجا نوشتن برای زنان راحت‌تر از مردان بود. نویسندگان بزرگ، می‌بایست که مردان می‌بودند. در آن زمان، شهرت نویسندگی برای زن، اعتباری که نبود هیچ، موجب سرشکستگی او نیز می‌شد. البته در آن جامعه کوچک، نوشتن برای مردان هم اعتباری نبود، چون نویسندگی شغل و حرفه به حساب نمی‌آمد. شرایط دوران جوانی من چنان بود که امروز به کلی دگرگون شده است.

اگر تحصیل در دانشگاه را تمام کرده بودید، شرایط نوشتن شما آیا تغییر می‌کرد؟

در واقع باید چنین می‌شد. امکان هم داشت که جهان نویسندگی، مرا هم محتاط و هم ترسو کند. چرا که آنچه من از دیگران می‌دانستم که چه کرده‌اند، مرا بیشتر به هراس وا می‌داشت. به احتمال، شاید گاه هم با خود فکر کرده باشم که نه، نویسندگی کار من نیست. ولی به یقین می‌دانم که چنین اتفاقی رخ نداده، دست کم برای مدت زیادی. ولی با گذار از دوران اولیه و هراس‌های نابهنگام، سرانجام به این نقطه عزیمت رسیدم که می‌خواستم مقدار زیادی بنویسم. می‌خواستم پیش بروم و برای رسیدن به هدف راه‌های زیادی را آزمایش کردم.

نوشتن آیا هدیه‌ای است که به شما داده شده بود؟

فکر نمی‌کنم که مردم پیرامون من چنین فکر کنند. خودم هم هرگز به هنر نویسندگی به عنوان هدیه نگاه نکردم. تنها اندیشیده‌ام که این هنری است که من توانستم به سرانجام برسانم‌اش. البته به خوبی می‌دانم که ضامن این موفقیت هم تلاش و پشتکار فراوان خودم بوده است. حتا اگر هدیه‌ای هم بوده باشد، بی تردید، هدیه‌ای ساده نبوده، به ویژه بعد از داستان «پری دریایی».

آیا هرگز لحظه‌ای تردید داشته‌اید که به اندازه کافی نویسنده خوبی هستید یا نه؟

همیشه! همیشه! به طور معمول، تعداد صفحه‌هایی که من نوشته و دور ریخته‌ام خیلی بیشتر از صفحه‌هایی است که به پایان برده‌ام یا برای انتشار به ناشر سپرده‌ام. این چرخه‌ی دهه‌ی بیست سالگی من بود و سایه همه روزه‌ای که شب‌ها هم آرام‌ام نمی‌گذاشت. با این وجود، هنوز در حال آموختن روش و سبک نوشتن بودم. به دنبال سبکی بودم که مناسب من باشد. حالا دریافته‌ام که راه دشواری را پشت سر گذاشتم. راهی که هرگز پشیمان نیستم که چرا این همه سختی را به جان خریدم.

نقش مادر برای شما چگونه بود؟

احساس من برای مادرم، به شدت پیچیده و دشوار بود. چرا که او بیمار بود. او دچار بیماری پارکینسون (لرزش اندام) بود. به کمک‌ زیادی نیاز داشت و صحبت کردن هم برایش دشوار شده بود. کسانی که به دیدار او می‌آمدند، نمی‌توانستند بگویند که او چه گفته است. با این وجود، او اما، فردی اجتماعی بود. او کسی بود که دوست داشت در فعالیت‌های اجتماعی شرکت کند اما دشواری سخن گفتن، این کار را ناممکن یا دشوار می‌کرد. بنابراین، من شرمنده‌ی او بودم. او را دوست داشتم و به او عشق می‌ورزیدم، اما شاید نه آنچنان که او دوست داشت؛ کمک‌های من شرم مرا بیشتر می‌کرد. دوست نداشتم در کنار او بایستم و آنچه می‌گوید را برای دیگران بازگو کنم. این موضوع حتا در دوران بزرگسالی‌ام هم دست از دامن بر نداشت. دشواری این کار چنان بود که نوجوانی بخواهد به کس یا زوجی فکر کند که به نوعی دچار معلولیت هستند. در دوران جوان آرزوی هر کسی این است که ایام به اختیار خودش باشد و هر گونه که بخواهد از آن استفاده کند.

با این توصیف، او آیا الهام بخش شما بود؟

فکر کنم که به احتمال چنین بوده، اما نه به گونه‌ای که من متوجه شده یا دریافته باشم. یادم نمی‌آید که چه وقت داستان نمی‌نوشتم. منظورم این نیست که داستان می‌نوشتم، گاه آنها را تعریف می‌کردم، نه تنها برای مادرم که برای هر کسی. به هر حال حقیقتی وجود دارد که مادرم قصه‌های مرا می‌خواند، پدرم هم. به نظرم مادرم با کسانی که آهنگ نویسنده شدن داشتند نیز همراه بود. او می‌اندیشیده است که نویسنده بودن، کاری است قابل تحسین و پسندیده. ولی مردمی که پیرامون من زندگی می‌کردند، خبر نداشتند که من آهنگ نویسنده شدن در سر دارم. چرا که من امکان این فکر را برای‌شان فراهم نمی‌کردم تا دریابند. شاید نویسندگی در نظر خیلی از مردم کاری مسخره بود. چون بیشتر آنانی که می‌شناختم، اهل خواندن نبودند. نگاه آنها به زندگی رویکردی عملی بود و ایده کلی من در مورد زندگی به احتمال در محاط دشوار کسانی قرار می‌گرفت که می‌شناختم‌شان. همان‌هایی که کتاب نمی‌خواندند و نخوانده فیلسوف بودند.

حکایت داستانی واقعی از منظر یک زن، دشوار بود؟

نه، به هیچ وجه. چرا که روشی که من برای زن بودن فکر می‌کنم هرگز موجب نگرانی من نشده است. رشد و نمو و پرورش من چنان که تعریف کردم، خودش حکایتی است که در پس هزارتوی ناگفته‌ها پنهان مانده. اگر کسی کتاب می‌خواند، زنان بودند، اگر کسی تحصیل می‌کرد، اغلب زنان بودند، معلم مدرسه، زنان بودند. در واقع جهان خواندن و نوشتن بیشتر برای زنان گشوده بود تا مردان. انگار مردان آفریده شده بودند تا کشاورزی کنند و کارهای دشوار دیگر.

و شما در خانواده‌ای از طبقه‌ی کارگر رشد کردید؟

بله.

در همان جا هم داستان‌های شما شروع شدند؟

بله. من به کلی متوجه نبودم که آنجا خانه کارگری است. تنها به جایی نگاه می‌کردم که سکونت داشتم و در مورد آن داستان می‌نوشتم.

و شما دوست داشتید که در زمان معینی بنویسید؛ به برنامه نگاه کنید، از بچه‌ها مراقبت کنید و غذا بپزید؟

من هر گاه که می‌توانستم، می‌نوشتم. همسر اول من هم در این راه کمک زیادی می‌کرد. او نوشتن را کاری قابل تحسین و پسندیده می‌دانست. از نظر او نوشتن، چیزی نبود که زنان از پس آن برنیایند. خیلی از مردهایی که بعدها دیدارشان کردم باور داشتند که زنان را به نویسندگی چه کار. او می‌خواست که من به کار نویسندگی مشغول باشم و هرگز هم از این نظر عدول نکرد.

می‌خواهید که زنان و دختران جوان از نوشته‌های شما تأثیر بگیرند و احساس کنند که برای نوشتن الهام گرفته‌اند؟

تا زمانی که از خواندن داستان من لذت می‌برند، احساس الهام گرفتن یا نگرفتن آنها به من مربوط نیست. به باورم لذت بردن از اثر مهم است و نیازی هم الزامن به الهام گرفتن نیست. آنچه من می‌خواهم این است؛ لذت بردن از کتاب من، به فکر وادار کردن‌شان، خود را در داستان یافتن و از این قبیل چیزها. این چیزها فکر می‌کنم توقع زیادی نیست. تلاش می‌کنم که به خوانندگان بگویم، من نیستم، البته فکر می‌کنم که فرد سیاسی نیستم.

فردی فرهنگی هستید؟

به احتمال. در واقع مطمئن نیستم که معنای این پرسش چیست، اما فکر می‌کنم که فرهنگی هستم.

به نظر می‌رسد که از اشیاء دیدی خیلی ساده و صمیمی دارید.

چنین است؟ پس بله، دیدی ساده و صمیمی دارم.

جایی خوانده‌ام، شما می‌خواهید که اشیاء و چیزهای پیرامون‌تان را با زبان و سبکی ساده و آسان توضیح و توصیف کنید.
بله. این کار را می‌کنم. اما، هرگز فکر نکرده‌ام که چیزها را ساده‌تر از آنچه هستند توضیح دهم. این سبک نگارش من است. به باورم، سبک نگارش من خیلی ساده و طبیعی است. بدیهی است که این کار را بدون این که فکر کنم سبکی که نوشته‌ام ساده یا دشوار است، انجام می‌دهم.

هرگز آیا دورانی داشته‌اید که نوشتن برایتان ممکن نبوده باشد؟

آری. این دوران برای هر نویسنده‌ای ممکن است پیش آید. من هم مانند همه‌ی آنها، در چنین دورانی دست از نوشتن برداشته‌ام. یک سال پیش چنین شد. ولی در واقع تصمیم من بود که نمی‌خواستم بنویسم و در واقع توانایی این کار را هم نداشتم. تصمیم بود که من هم رفتاری مانند سایر مردم دنیا داشته باشم. چرا که وقتی در حال نوشتن هستی، کارهایی می‌کنی که دیگران خبر از آن ندارند و نمی‌دانند چه کار می‌کنی و خود نویسنده هم نمی‌تواند در مورد آن با دیگران صحبت کند. نویسنده در شرایط نوشتن، سبک پنهان و جهان ناآشکار خود را پیدا می‌کند. من هم از آن دست نویسنده‌هایی هستم که از این رفتار خسته شده‌ام. همه‌ی زندگی‌ام این کار را تکرار کرده‌ام. باور کنید، همه‌ی عمرم سرگرم یافتن سبک نوشتن و جهان ناپیدای خود بوده‌ام. هر گاه در کنار نویسندگانی بوده‌ام که بیشتر آکادمیک هستند، سراسیمگی و دست‌پاچگی به سراغم آمده است. چون من می‌دانم که در آن سبک علمی و آکادمیک نمی‌توانم بنویسم. این هدیه و ارمغان هنری نصیب من نشده است.

به نظرم کار روایت داستان با کار آکادمیک متفاوت است …

بله. هرگز هم من با آن روش ننوشتم. فکر کنم که من ضمن آگاهی، هماره نویسنده‌ای باهوش بوده‌ام. این را نه برای تعریف از خود می‌گویم که به باورم علت انتخاب این راه این بوده است که من سبکی را انتخاب کرده‌ام که بیش از همه خودم را راضی کند و از آن لذت ببرم. سبکی که پیروی و تقلید از دیگران باشد و از آن خود نویسنده نباشد، حتا اگر با ایده و نظر معینی هم نوشته شود، دست کم خود نویسنده را راضی نمی‌کند و لذت هم سراغ او نمی‌آید.

هرگز خود را یکی از برندگان نوبل ادبی هم تصور کرده بودید؟

نه. نه. من زن بودم. می‌دانم که پیش از این زنانی بوده‌اند که این جایزه معتبر را برده‌اند. آنچه برایم مهم است، عزت و افتخار این جایزه است. به همین خاطر هم هرگز به آن فکر نکرده بودم. چرا که بیشتر نویسندگان خود و اثرهای‌شان را دست‌کم می‌گیرند. آخر نمی‌شود که کسی دور دنیا بچرخد و به مردم بگوید که من برنده‌ی جایزه‌ی نوبل خواهم شد. به باورم اگر انگشت شمار کسانی هم این کار را بکنند، کاری همگانی نیست.

هرگز به گذشته بازگشته‌اید تا یکی از کتاب‌های قدیمی خود را بازخوانی کنید؟

نه. نه. از این کار هراس دارم. اما گاه شده به ناگزیر می‌بایست چیزی را تغییر دهم؛ اینجا یا آنجای داستان را می‌گویم. داستان را که از قفسه بیرون آورده و این کار را که انجام داده‌ام، به این نتیجه رسیده‌ام که کاری بیهوده است، چون که این تغییر دنیای بیرون را که عوض نمی‌کند.

چیز دیگری هست که بخواهید به مردم سوئد که تماشاگران این گفتگو هستند، بگویید؟

تنها می‌خواهم بگویم از این که این افتخار نصیب من شده، بی نهایت سپاسگزارم. هیچ چیز در جهان نمی‌توانست به این اندازه مرا شاد و خرسند کند. باز هم سپاسگزارم.

همسر مارکس ” جنی وست فالن”

اسفند ۱۳۹۲

جنی وست فالن روز ۱۲ فوریه ۱۸۱۴ در خانواده‌ای‌ زاده شد که همه اسباب برای آسایش و زندگی مرفه و بی‌دغدغه‌اش فراهم بود. پدرش عضو شورای دولتی پروس بود، مردی باسواد و مسلط به چند زبان. مادرش هم از یک سوتبار به اسکاتلند می‌برد و نامش خودش هم یادآور این اصل و نسب بود.
دو ساله بود که به دلیل انتقال اجباری پدر همراه با او و خانواده از سالسدول به ترییر نقل مکان کرد. در همین شهر بود که پدرش با پدر مارکس آشنا شد و خودش ۵ ساله بود که برای اولین بار مارکس پسربچه را دید. آشنایی درست و حسابی‌ با شوهر آینده‌اش البته بعد‌ها از طریق برادرش روی داد که با مارکس جلسات بحث و گفت‌و‌گو داشت و او هم اجازه داشت که در این بحث‌ها شرکت کند.
۱۷ سالش که بود هم فرانسوی صحبت می‌کرد و هم آلمانی و هم انگلیسی و هم تسلط قابل اعتنایی بر برخی از آثار شکسپیر و هاینه و گوته داشت. سال ۱۸۳۶ در حالی که مارکس ۱۸سال بیش نداشت و دانشجوی حقوق شده بود عشقش به جنی ۱۴ ساله را برملا کرد. او حالا در همین سن هم به ملکه رقص ترییر معروف شده بود. ۷ سال بعد که مارکس فارغ التحصیل شده بود عاشقی او و جنی آشکار شد و به ازدواج راه برد، شاید بدون آنکه جنی بداند که چه زندگی پر فراز ونشیبی در انتظار هر دوی آنهاست و آن زندگی راحت و بی‌دغدغه‌ای که هر دو در بچگی و نوجوانی قسما به طور مشترک طی کرده‌اند به خاطره تبدیل می‌شود.
جنی و مارکس اما هر دو آگاهانه این سرنوشت را تحمل کردند، به اعتبار اینکه می‌خواستند از محیط و شرایطی که در آن زیسته‌اند فاصله بگیرند، با روح تحولات زمانه که در پس دیوار خانه‌های اعیانی و اشرافی کمتر رخنه کرده بود همگام شوند و قسما روایت گر و تحلیل گر آن باشند.
مارکس در گیرآوردن کار در آلمان به مشکل خورد و تعقیب سیاسی هم مزید بر علت شد تا همراه با جنی به پاریس برود. پاریس که حالا در آستانه انقلاب قرار داشت میعادگاه مارکس و جنی با تولستوی و باکونین و هاینه شد. شهری که اولین فرزند زوج‌ در آن زاده شد و شهری که اولین بار مارکس به انگلس برخورد.
دو سال بعد فرانسه مارکس و جنی را بیرون کرد. آن‌ها سر از بروکسل درآورند و زندگی دشوارشان آغاز شد. جنی دو بچه دیگر زاد و مارکس و انگلس برای اتحادیه کمونیست‌ها مانیفست کمونست را تدوین کردند. تنها برگی که از نسخه اولیه مانیفست باقی مانده جمله‌های آغازینش با دست خط جتی ا ست.
سال ۱۸۴۸، اندکی پس از انقلاب فرانسه دولت بلژیک نیز عذر مارکس و جنی و بچه‌هایشان را خواست و آن‌ها دوباره به پاریس رفتند، از آنجا به کلن، ترییر، و رانده شده از همه این شهرها دست آخر، سال ۱۸۴۹ به لندن نقل مکان کردند.
در لندن مارکس به نوشتن «کاپیتال» آغازید، در حالی که انتشار کتاب‌ها و نوشته‌هایش یا بایکوت بود یا پول کمی بابت آن‌ها پرداخت می‌کردند، آن هم با ۴ بچه و خودش و جنی و یک خدمتکار در آپارتمانی در زیر شیروانی در لندن و خانه به دوشی های بعدی ناشی از فقر و نداشتن پول کافی برای اجاره. ففط کمک خرجی انگلس بود که چرخ زندگی خانواده را می‌چرخاند.

آقای انگلس …
سردبیر نیویورک دیلی تریبون در آمریکا، بزرگ‌ترین روزنامه آن زمان دنیا، در همین ایام به سبب آشنایی با جنی مارکس را ماموریت داد که با استفاده از مواد و اسناد بریتش موزیوم یادداشت‌ها و تحلیل‌هایی در باره تاریخ و سیاست در اروپا بنویسد. مارکس اما انگلیسی‌اش چندان قوی نیست. کار ادیتوری را جنی به عهده می‌گیرد و نیز بازنویسی را، زیرا خط مارکس را بعضا خودش هم نمی‌توانست بخواند. این یادداشت‌ها بعدا با قلم انگلس تکمیل و مبسوط می‌شدند و برای روزنامه ارسال. این گونه بود که صد‌ها هزار خواننده نیویورک دیلی تریبون دو سال تمام هفته‌ای دوبار از قلم مشترک مارکس و انگلس و همکاری قابل اعتنای جنی با تاریخ و سیاست اروپا آشنا شدند.
جنی نامه‌های متفاوتی به انگلس نوشته است، عمدتا در هنگامه‌ای که مارکس بیمار است و کف گیر مالی خانواده به ته دیگ خورده، موردی که استنثا نیست. او در نامه‌ها انگلس را آقای انگلس صدا می‌کند، شاید به دلیل آگاهی‌اش از ماجراهای انگلس با زنان یا شک و تردیدهایی که نسبت به چند و چون اقامت‌ گاه و بی‌گاه مارکس در منچستر و در خانه انگلس داشت. رابطه ناخوشایند خود جنی با دوست دختر انگلس هم مسئله بود. دوست دختر انگلس کاری به کار دیگران و همنوعان نداشت و سر یکسره در لاک زندگی مرفه خود فرو کرده بود. زندگی بدون سند و عقدنامه او با انگلس نیز چندان جنی را خوش نمی‌آمد. به دلایلی از این دست او حتی حاضر نشد در مراسم ختم همبر انگلس هم شرکت کند.
در همین ایام دو بچه کوچک مارکس و جنی در‌‌ همان خانه زیر شیروانی مردند. فرزند پنجم که‌زاده شد، سه ماه بعدش هم خدمتکار خانه پسری به دنیا آورد، که او هم پدرش کسی نبود جز مارکس. از نامه‌های تازه منتشر شده جنی برمی آید که از رابطه مارکس و خدمتکار باخبر بوده ولی به روی خود نمی‌آورده. و در تمامی این ایام جنی مشوق آن بود که مارکس کار خود بر روی سرمایه را بی‌وقفه ادامه دهد.
۶ سالی پس از اقامت در لندن مالی که از ارث به خانواده رسید به آن‌ها امکان داد که به خانه‌ای آبرومندانه‌تر نقل مکان کنند. و سال ۱۸۶۷ که اولین جلد کاپیتال بعد از ۱۶ سال کار بر روی آن منتشر شد وضع مالی خانواده بهبود بیشتری یافت. و در تمامی این سال‌ها جنی هم ویراستار مارکس بود، هم مدیر امور انتشاراتی او، هم مادر و همسر.
با بهبود وضعیت مالی خانواده جنی دوباره بیش از پیش به علائق خود برگشت، نقدهای قابل اعتنایی در زمینه تئا‌تر در روزنامه معتبر آلگماینه نوشت و…
روز ۲ دسامبر ۱۸۸۱ جنی پس از یک بیماری سخت در لندن درگذشت. پیش بینی دوست خانوادگی آن‌ها، ویلهلم لیبکنشت، نویسنده و فعال سیاسی نامدار آلمان این بود که مارکس هم دیگر دوام نمی‌آورد:
«با او مارکس هم می‌میرد. مرگ او مرگ مارکس است. همه آنهایی که این دو را می‌شناسند این را می‌دانند.»

پیش بینی درست بود: ۱۸ ماه بعد مارکس هم رفت.

*******************************

امروز ، ۱۲ فوریه ۲۰۱۴، که دویستمین سالگرد تولد جنی مارکس است در شهر زادگاه او و شهری که در آن بزرگ شد مراسم متفاوتی به مدت یک هفته برپاست. ۳۲۹ نامه و یادداشت جنی مارکس نیز در کتاب تازه‌ای که در باره بیوگرافی او منتشر شده در دسترس علاقه مندان قرار گرفته‌اند.

منبع: وبلاگ “گشت ها”

گوته و دنیای شعر و حقیقت – برگردان: اشکان آویشن

اسفند ۱۳۹۲

«وُلفگانگ گوته/Johann Wolfgang von Goethe» شاعر، متفکر و نویسنده‌ی آلمانی در سال ۱۷۴۹ در شهر فرانکفورت در آلمان به دنیا آمد و در سال ۱۸۳۲ در شهر «وِیمار/Weimar» درگذشت. پدرش در حلقه‌ی مشاوران امپراتور پروس قرارداشت و از ثروت کافی برخوردار بود. گوته صاحب آثار فراوانی‌است که رمان «سرگذشت ورتر/Werther» که در سن بیست و پنج سالگی او انتشاریافته، در سال‌های دهه‌ی چهل خورشیدی به فارسی ترجمه‌شده‌است. نام گوته در میان ایرانیان، به طور عمده با نام حافظ گره خورده‌است. کتاب «دیوان شرقی و غربی» او که مجموعه‌ای از اشعار وی را در سال‌های پختگی عمر (۱۸۱۹ میلادی)در برمی‌گیرد، از آن رو در میان ما ایرانیان، شهرت‌دارد که در آن، به شاعران ایران و خاصه حافظ، اشاراتی سرشار از احترام و علاقه به نمایش می‌گذارد. پرداخت گوته به شعر مشرق زمین با نگاه یک شاعر مغرب‌زمینی، نگاه بسیاری از اروپائیان دیگر را نیز به ادبیات شاعرانه‌ی ایران جلب کرد.

در سال ۱۹۵۹ در سوئد کتابی منتشر شد که عنوان آن «شرح حال گوته به قلم خود او»‌بود. این کتاب، گزیده‌ای از نوشته‌های گوته را دربرداشت که به بیان خاطرات و بازکردن گوشه‌هایی از زندگی او می‌پرداخت. در این کتاب، بخش‌هایی از کتاب «شعر و حقیقت»، بخش‌هایی از کتاب «سفر ایتالیا»، بخش‌هایی از «مبارزه در فرانسه»، بخش‌هایی از «آغاز آشنایی با شیللر» و «دیدار با ناپلئون»، آمده‌است. فردی که مسؤلیت این کار را به عهده گرفته، یکی از شخصیت‌های برجسته‌ی علمی و ادبی سوئد است به نام «یوهَنس ادفِلت/Johannes Edfelt». او در سال ۱۹۰۴ متولدشده و در سال ۱۹۹۷ میلادی درگذشته است. شخص مورد نظر، شاعر، نویسنده و منتقد ادبی بوده‌ و خود آثار برجسته‌ای به ادبیات سوئد ارائه داده‌است. در این نوشته، نخست مقدمه‌ی «یوهنّس ادفلت» را می‌آورم که بسیار عمیق و گویاست و سپس به قسمتی از خاطرات «گوته» به قلم خود او می‌پردازم.

مقدمه‌ی «یوهَنّس اِدفِلت»
کتاب‌های «شعر و حقیقت»، «سفر به ایتالیا» و «مبارزه در فرانسه»، در بردارنده‌ی خاطرات «گوته» از زندگی ‌اوست. اما شاید بزرگ‌ترین منبع برای شناخت از دنیای اندیشه‌های وی و رابطه‌اش با جهانی که در آن به سر می‌بُرد، یادداشت‌هایی باشد که او، آن‌ها را به عنوان مثال در کتاب «اَنّالن/Annalen» با برخی افتادگی‌های زمانی، از سال ۱۸۱۷ میلادی به یادگار گذاشته‌است. در این میان، لازم‌است به مکاتبات چندساله‌ی وی با «شیللر/ Schiller» نیز اشاره کنم که بازتاب اندیشه‌ها و نگرش او به بسیاری از مسائل مهم روزگار اوست. وی در مورد نخستین برخورد خویش با این شاعر آلمانی، در کتاب «شرح‌حال‌های ریزه‌کارانه»‌ی خویش در سال ۱۷۹۴، نکات ارزشمندی را برقلم آورده‌است. کتابی که خواننده، فراروی خود دارد، گزیده‌ای از سه کتاب بسیار ارزنده‌ی اوست. در آن، می‌توان به تأثیر عظیمی که دوشخصیت بزرگ زمانه‌ی او بر وی داشته‌اند، پی‌بُرد. این دو شخصیت، یکی «شیللر» هموطن اوست و دیگری «ناپلئون بناپارت » امپراتور فرانسه.

کتاب «شعر و حقیقت» که سه بخش اول آن در فاصله‌ی سال‌های ۱۸۱۱ تا ۱۸۱۳ نوشته‌شده و بخش چهارم و آخر آن، در سال ۱۸۳۱ یعنی هیجده سال بعد و یک‌سال قبل از مرگ نویسنده، به پایان رسیده، توصیفی‌است از زندگی «گوته» تا دوران «وِیمار ». شرح حالی که گوته از زندگی خود ارائه داده، با بسیاری از کتاب‌های مُشابه آن از شخصیت‌های نام آور فرهنگ و ادب جهان و از جمله، «اعترافات» «ژان ژاک روسو»، کاملاً متمایز می‌شود. در تحلیلی که او از زندگی خویش به دست می‌دهد، هرگز خود را تافته‌ی جدابافته‌ای تلقی نمی‌کند. بلکه خویش را نمونه‌ای از دیگر نمونه‌های انسانی اجتماع می‌داند که با میراثی بیولوژیک از سوی آباء و اجداد خویش به دنیا می‌آیند. این تکامل جسمی که گوته آن را مورد مطالعه قرار داده، در نوشته‌های او که شرح زندگی‌اش را در بردارد، نیز دیده می‌شود.

او در درجه‌ی نخست، دوست ندارد عوامل خارجی را در زندگی خود، بسیار دخیل بداند. بلکه بیشتر به این نکته گرایش دارد که بتواند سیر تاریخی اثر خویش را برای خواننده به نمایش بگذارد. او برکتاب شرح حال خود، مقدمه‌ای نوشته‌است که بیشتر به یک نامه شباهت دارد. او در آن‌جا، اصولی را به نمایش گذاشته که خود در عمل، از آن‌ها تبعیت کرده‌است. او چنین می‌نویسد:«هدف اصلی شرحِ حال نویسی آنست که انسان را در بافت زمانی خود به نمایش بگذارد و نشان بدهد که او در مقابل چه چیزهایی مقاومت می‌کند و با چه چیزهایی از درِ سازش و توافق درمی‌آید. در این‌ میان، شخصی که ذوق هنری در حوزه‌ی شعر و یا نویسندگی دارد، می‌تواند این ویژگی‌های برگرفته از محیط خویش را در اثر خود، بازتاب بخشد.» به باور گوته، تردید نیست که شخصیت انسان، روی اطرافیان وی تأثیر می‌گذارد. همچنان‌که همان اطرافیان به سهم خود، روی شخصیت فرد، تأثیرات معینی را سبب می‌شوند. این تأثیر و تأثّر، همه‌ی زندگی انسان را با کار و یا اثری که از خود به جا می‌گذارد، شکل می‌دهد.

این توضیحات، عملاً جوهر کتاب «شعر و حقیقت»‌است. گوته در نامه‌ای به تاریخ ۱۸۳۰، توضیح می‌دهد که او به این نکته آگاه بوده‌است که تخیلات انسانی در هنگامه‌ی آفرینش‌های فکری، خاصه اگر موضوع، مربوط به گذشته‌ی انسان باشد، سخت مجال میدان‌داری پیدا می‌کند. توجه به واقعیت و به کارگیری تخیل در کتاب «شعر و حقیقت»، به گونه‌ای تقلیدناشدنی، خود را به نمایش گذاشته‌است. از جمله‌ی آن‌ها می‌توان به بُرش‌هایی از دوران کودکی وی در شهر فرانکفورت و تصویری که وی از خواهرش «کورنلیا/Cornelia» و منطقه‌ی بسیار دلپذیر «سِسِن هیم/ Sesenheim» برخوردکرد.

زمانی که گوته، سفر خود را در سوم سپتامبر ۱۷۸۶ به ایتالیا آغازکرد، به چیزی واقعیت بخشید که برای وی، رؤیای چندان دور از دسترسی هم نبود. این سفر تا آوریل ۱۷۸۸ به درازا کشید. او قبل از سفرش در یک بحران روحی به سرمی‌بُرد. خود او در هنگامه‌ی آن بحران، به این نتیجه رسید که یگانه چاره‌ی کار آنست که سفری به دنیای باستانی رُم داشته‌باشد. همین سیر و گشتِ نسبتاً طولانی، موجب‌شد که او شادی و طراوت روحی از دست‌رفته‌ی خویش را باردیگر به کف آوَرَد. اقامت او در ایتالیا، وی را واداشت تا به گونه‌ای عمیق، به مطالعه‌ی فرهنگ رُم باستان بپردازد.

فردی به نام «وینکل‌مَن /Winckelmann» که یک آلمانی پژوهشگر در حوزه‌ی هنر بود، به زودی تبدیل به کسی‌شد که برای زنده‌سازی تمدن رُم باستان، تمام تلاش خود را به کار بُرد. او در سال ۱۷۶۴، کتابی در همین زمینه منتشرساخت که عمیق‌ترین تأثیر را بر گوته گذاشت. هرچند شاگرد همان شخص که هنرمندی نقاش‌بود و «رافائل مِنگس /Raphael Mengs» نام داشت، چنان گوته را تحت تأثیر هنر خود قرار داد که وی، دست به کار آفرینش نقاشی‌هایی زد که دنیای رُم باستان را به نمایش می‌گذاشت. کتاب «سفر به ایتالیا» که شامل نامه‌ها و یادداشت‌های روزانه‌ی گوته است، در دو جلد در فاصله‌ی سال‌های ۱۸۱۶ تا ۱۸۱۷ منتشرشد. این کتاب، در طول زمان، تبدیل به یکی از کتاب‌های بسیار ارزشمند، قدیسانه و کلاسیک آلمانی‌ها شده‌است. احساسِ خوشبختانه‌ای که گوته از سفر به ایتالیا و مطالعه‌ی عمیقِ دنیای رُم باستان به دست آورد، چنان بر کتاب او سایه انداخته‌ که آن را با وجود گذشت بسیار سال‌ها، همچنان خواندنی نگاه داشته‌است.

وقتی که او پای خود را به سرزمین باستانی ایتالیا گذاشت، وجودش از شور زندگی لبالب گشت. آن برانگیختگی فکری که از دیدار شمال ایتالیا در شهرهای رُم، «نیاپِل/Neapel» یا در «سیسیل» به وی دست داده‌بود، در نوشته‌های او، انعکاس یافته است. گذشته از آن، این دیدارها موجب‌شد که سلامتی روحی خویش را نیز بازیابد. واقعیت آنست که انبوهی از مسافران ایتالیا و مرمان اهل قلم از ملیت‌های مختلف ، در خلال این سده، سفرنامه‌هایی نوشته‌اند که هیچ‌کدام از آن‌ها، اهمیت سفرنامه‌ی گوته را به دست نیاورده‌است. آن‌چه را که ما در این کتاب برگزیده‌ایم، می‌تواند این شادابی، بزرگی و شفافیت را به خواننده القاء‌کند.

کتاب «مبارزه در فرانسه» که گوته آن را در سال ۱۸۲۲ نوشته‌، یادداشت‌هایی است که او روزانه از سال ۱۷۹۲ به قلم آورده‌است. این کتاب، حاصل همراهی گوته با یکی از شاهزادگانِ «وِیمار» است که با ارتش اتریش و پروس در خاک فرانسه، تلاش کردند تا از گسترش انقلاب این کشور به نحو ناکامانه‌ای جلوگیری‌کنند. گوته هرگز با جنگ، میانه‌ی خوبی نداشت. او خود را «فرزند صلح» می‌نامید و حتی در همین همراهی با شاهزاده‌ی ویمار در فرانسه، بیشتر به مطالعات خویش مشغول‌بود. با وجود این، وی از نگاه یک نظاره‌گر که به سرعت می‌تواند واکنش نشان‌دهد، شاهد غیرجانبدار جنگ در خاک فرانسه‌بود. او خیلی بیشتر از دیگر کسانی که مستقیماً درگیر جنگ بودند، نقش تعیین‌کننده‌ی این دوران را در تاریخ اروپا درک کرده‌بود. او خوب می‌دانست که با از هم پاشیده‌شدن رژیم قبلی فرانسه، دوران جدیدی در خاک این کشور، در حال آغاز شدن‌است.

گزیده‌ای از کتاب «شعر و حقیقت» کتاب اول
در بیست و هشتم ماه اوت ۱۷۴۹ در اواسط روز، درست ساعت دوازده، من در شهر فرانکفورت، پا به جهان گذاشتم. همه‌ی شرایط موجود در آن لحظات، بسیار دلپذیر و دلخواه بوده‌است. خورشید در بُرج سُنبله ایستاده‌بود و در آن ساعت روز، در اوج درخشش خویش قرارداشت. «ژوپیتر/Jupiter» و «ونوس/Venus» به گونه‌ای دوستانه، وی را نظاره می‌کردند. سیاره‌ی زُحَل و مریخ، با حالتی بی‌تفاوت، این منظره را از نظر می‌گذراندند. چنان ویژگی‌هایی از دیدگاه ستاره‌شناسان، کاملاً در خدمت من بود و گمان می‌رود که باعث نجات من و تداوم حیات من شده‌باشد. زیرا به علت وجود «ماما»یی بی‌تجربه، من تقریباً مُرده به دنیا آمده‌بودم. اما به مجرد آن که پای من به جهان گذاشته شد و نور زندگی مرا احاطه‌کرد، با مرگ، فاصله‌گرفتم. همین نکته باعث‌شد که پدر بزرگ مادری‌ام به نام «یوهان وُلفگانگ تِکستور/Johann Wolfgang Textor» که شهردار هم بود، پزشکی برای زایمان‌های شهر استخدام‌ کند که بتواند به ماماها آموزش زایمان بدهد. از آن هنگام به بعد، این وضع رو به بهبودی گذاشت و جان بسیاری از کودکان، از مرگ نجات‌داده‌شد.

وقتی به یاد این نکته می‌افتم که در دوران نوجوانی من، چه اتفاقاتی افتاده‌است، غالباً آن‌ها را که خود تجربه کرده‌ام با رویدادهای دیگری که شنیده‌ام، قاطی می‌کنم. البته نیازی نمی‌بینم که با وسواس و دقت، آن‌ها را مورد بررسی قراردهم که کدام یک جزو شنیده‌های من است و کدام یک جزو تجربه‌های خود من. فقط می توانم بگویم که ما، در یک خانه‌ی بسیار قدیمی زندگی می‌کردیم که از دو خانه‌ی جداگانه که از وسط نصف شده‌باشد، درست شده‌بود. راه‌پلکان برج مانندی، انسان را به اتاق‌های ناهماهنگ، راهنمایی می‌کرد. از سوی دیگر، مشکل طبقات نامساوی خانه‌ها، از طریق نردبان، حل شده‌بود. برای ما بچه‌ها، یعنی خواهر کوچک‌ترم و من، مهم‌ترین نکته آن بود که به اتاقکی در پایین ساختمان دسترسی داشتیم. آن اتاقک، دری در عرض ساختمان داشت که ما را بلافاصله به جهان آزاد پیوند می‌داد.

تمام خانه‌های همجوار ما، جایی داشت که به قفس پرنده‌ها شباهت داشت. معمولاً خانم‌ها در آن‌جا جمع می‌شدند و به کارهای دوخت و دوز و یا بافندگی خود می‌پرداختند. حتی آشپزها به آن‌جا می‌آمدند تا سالاد خود را در کنار دیگرخانم‌های همسایه، درست‌کنند. خانم‌ها از همان‌جا با همدیگر صحبت می‌کردند. در چنین حال و هوایی، خیابان‌های منطقه‌ی ما، بیشتر حالت کشورهای اروپای جنوبی را پیدا می‌کرد. انسان، با توجه به وفاداری خویش به اصول عام و همگانی، نوعی آزادی در خویش احساس می‌کرد. بچه‌ها نیز به درون همین آلونک‌ها که ما را به همسایه‌ها پیوند می‌داد، می آمدند. در همسایگی و در روبروی ما، سه برادر زندگی می‌کردند. آن‌ها فرزندان شهردار مرحوم، «فُن اُخ سِن شتین/von Ochsenstein» بودند. ما با یکدیگر، روابط بسیار صمیمانه‌ای داشتیم. آن‌ها مرا بسیار دوست می‌داشتند و مرتب با من شوخی می‌کردند.

آن‌ها با وجود آن که در حالت عادی، آدم‌هایی جدی بودند، اما وقتی به هم می‌رسیدیم، از چیزهای مختلف سخن به میان می‌آوردند و مرا به سوی خود جلب می‌کردند. در یک مورد از این شوخی‌ها، این من بودم که ابتکار عمل را در اختیار داشتم. قضیه از این قرار بود که در آن هنگام، بیشتر وسائلی که در آشپزخانه‌ها استفاده می‌کردند از جنس‌های سُفالی بود. گذشته از آن، بسیاری از وسائل و اسباب‌بازی‌های ما بچه‌ها نیز از سُفال و سِرامیک درست شده‌بود. در یکی از بعد از ظهرهای زیبا که همه‌جا در سکوت و آرامش فرو رفته‌بود، من در همان اتاقک چوبی با وسائل و اسباب‌بازی‌های خود مشغول بودم. ناگهان احساس خستگی عجیبی از بازی با وسائلی که داشتم به من دست‌داد. به همین جهت، یکی از آن‌ها را به میان کوچه پرتاب‌کردم. از این که توانسته‌بودم آن اسباب‌بازی را که باعث خستگی من شده‌بود بشکنم، بسیار خوشحال‌بودم. در این میان، ناگهان بچه‌های شهردار مرحوم که این منظره را از داخل کوچه دیده‌بودند، نه تنها برای من کف‌زدند بلکه با صدای بلند تکرارکردند که هنوز هم چیزهای بیشتری به بیرون پرتاب‌کنم. من نیز معطل نکردم و یک وسیله‌ی سفالی دیگر را به بیرون انداختم. آن‌ها هنوز هم بیشتر از پیش، هیجان‌زده فریادزدند: هنوز هم بیشتر!

من که به هیجان آمده‌بودم، هرچه را که دم دستم بود و از جنس سفال و سرامیک بود، برداشتم و به بیرون پرت‌کردم. همین که احساس می‌کردم که همسایه‌های من، کار مرا تأیید می‌کنند، مرا وا می‌داشت که با پرتاب ظرف‌های سفالی بیشتری، تشویق آنان را پاسخ‌دهم. دقایقی بعد، من همه‌ی اشیاء شکستنی اتاق و بشقاب‌ها و ظرف‌های آشپزخانه‌ی خودمان را نیز به بیرون پرتاب کرده بودم. آن‌ها همچنان فریاد می‌زدند که بازهم به کارم ادامه‌دهم. کمی بعدتر، سر و کله‌ی یکی از بزرگسالان پیداشد و جلو این کار مرا گرفت. اما آن‌چه نباید اتفاق بیفتد، اتفاق افتاده‌بود و انبوهی ظرف‌های شکسته‌ی سفالی در میان کوچه انباشته شده‌بود. این اتفاق، اگر چه چیز کوچکی نبود اما کسانی که مشوق من به این کار بودند، این خاطره‌ی خنده‌دار و شنیدنی را تا آخر عمر، همراه خود داشتند.

ما در خانه‌ی مادر بزرگ پدری‌ام زندگی می‌کردیم. او خود در یک اتاق بزرگ زندگی می‌کرد که مُشرِف به حیاط خانه‌ و همان اتاقک‌بود. ما گاهی بازی‌هایمان را تا نزدیکی صندلی او می‌کشاندیم. حتی زمانی که وی بیماربود و روی تخت خود قرارداشت، مرز بازی‌ها را تا تخت او گسترش می‌دادیم. من او را خوب به یاد می‌آورم که مانند یک فرشته، باریک، زیبا و همیشه با لباس‌های سفید، در برابر چشمانم مجسم می‌شد. رفتارش بسیار مهربانانه و ملایم بود. این ویژگی‌ها، نکاتی‌بود که از وی در ذهن من، همچنان باقی مانده‌است.

لطایفی از مسعود ناصری

اسفند ۱۳۹۲

روز اول مدرسه یکی از بچه ها ……
با مامان و بابا و داداش و ابجی و پدربزرگ و مادربزرگ
و عمه و خاله هاش + بقال سرکوچشون اومده بود
اونوقت من روز اول مدرسه گفتم بابا من دارم میرم مدرسه
از زیر پتو گفت برو به سلامت خداحافظ :
****
من همون موقع که بعد از ۸ ساعت کوهنوردی رسیدیم
به قله و از سرپرست پرسیدم حالا باید
چیکار کنیم گفت باید برگردیم
فهمیدم کوهنوردی ورزش مزخرفیه
****
😐
****
بعضیا خودشون کل منظومه شمسی رو رصد کردن ،
اونوقت دنبال دختر آفتاب مهتاب ندیده میگردن
****
مورد داشتیم رفته خواستگاری
برادر عروس رو با خود عروس اشتباه گرفته
****
**بعدها تاریخ از ما یاد خواهد کرد،ملتی که نمایشگاه
کتابش را در مصلی و نمازشان را در
دانشگاه برگزار میکرد
****
*ما به یکی گفتیم خدا به زمین گرم بِزَنتت،
نام برده الان روی شن های سواحل آنتالیا داره آفتاب میگیره.
فکر کنم سوتفاهم شده با خدا!!!
*****
*اینایی که میخوان خودشونو از ارتفاع پرت کنن پایین و
خودکشی کنن
چرا با احتیاط میرن لبه ی ارتفاع؟
خو تو که قراره خودکشی کنی دیگه این لوس بازیا
چیه از خودت در میاری؟
*****
*من نمیدونم این چه کاریه که همیشه میگن باید ازصفر شروع کنیم،
من خودم یه بار از ۷۶ شروع کردم اتفاقا خیلی هم خوب جواب داد!
****
*تنها رقاصانی که هیچ وقت به جهنم نمیروند بندری ها هستند!
چون در عین رقصیدن میگن توبه توبه !
****
*اینقدر که ما لگد به بخت خودمون زدیم بروسلی به حریفاش نزد!
****
*دعای آخر شب :خدایا به من قدرتی عطا فرما که بتونم کامپیوترو شات‌دان کرده و بکپم!
*****

خانه امیر کبیر و چنین حال و روزی

اسفند ۱۳۹۲

خانه امیر کبیر و چنین حال و روزی!

شلاق!!

اسفند ۱۳۹۲

شلاق!!

خرید نان

اسفند ۱۳۹۲

خرید نان

یک شب برفی!

اسفند ۱۳۹۲

یک شب برفی

یک خبر از سایت رادیو زمانه…وای بر ما

اسفند ۱۳۹۲

۱۹ بهمن ۱۳۹۲
مراسمی “حقیرانه” برای خاکسپاری مترجمی “فرزانه”

مراسم خاکسپاری بهمن فرزانه، مترجم برجسته ایرانی،
به‌شکلی حقیرانه تنها با حضور خواهران و چند تن از فعالان عرصه نشر برگزار شد.
هیچ یک از مسئولان فرهنگی و دولتی نیز در این مراسم حضور نداشتند.

از فیس بوک عمو مهرداد

اسفند ۱۳۹۲

میگویی: باران را دوست دارم؛ ولی تا باران می بارد چترت را وا میکنی!
میگویی: خورشید را دوست دارم؛ ولی با آفتاب دمان به سایه میگریزی!
میگویی: باد را دوست دارم؛ باد هم که می وزد پنجره ات را می بندی!
این است که ترس برم میدارد … چون میگویی مرا هم دوست داری!!!!!!

Bob Marley

اشاره ای زیبا – دکتر محمود کویر

اسفند ۱۳۹۲

گرامی داشت نوروز در این روزگار شگفت و در این غریب زار مانند آب است برای ماهی. مانند گلی سرخ است در کویر نمک. شناسنامه شادی و شادمانگی و تاریخ این ملت است. نوشدن و نوشدن دمبدم است در روزگار بر تخت نشستن کهنه پرستان. برافراشتن درفش زندگی است در روزگار مرگ اندیشان. هر پیام نوروزی لبخندی است به آینده. نوروز یعنی ما هستیم. ما تاریخ ده هزار ساله داریم. ما فرزند جمشید و فردوسی هستیم. ما هزار هزار بار می افتیم و دوباره بر می خیزیم و نو می شویم و نوروز می شویم. سراسر دیوان مولانا و حافظ و سعدی و خیام نیایش و ستایش نوروز و شادمانی است. بذز شادی و نو شدن را بر هر بام و کوچه بیفشانیم. بنگرید بر پله های سنگی چند هزار ساله تخت جمشید و صف مردمانی از تمام جهان با گل های نوروزی در دست.نبرد گاو و شیر در پلکان اصلی این بنای بی مانند جهان نماد سرآمدن زمستان و فرا رسیدن بهار است. ما سازندگان تخت جمشیدیم. این سمفونی باشکوه بهاران.