گذرگاه بهمن ماه ۹۲

بهمن ۱۳۹۲

گذرگاه در زمستان
شماره بهمن ماه ۱۳۹۲
در سیزدهمین سا ل انتشار
شماره ۱۴۷ گذرگاه  حاصل همت این یاران است

*****************************************************

محمود صفریان – کاوه صالحی – مجید قنبری – مریم الهی – شهلا زرلکی – مهری رحمانی- دکتر بیژن باران- مسعود ناصری – علی میر عطائی – کمال دماوندی- سارا اکبریان – مهدی عاطف راد – غلامرضا سمیعی – ناصر تقوائی – خسرو باقر پور -الیسا تنگسیر – صادق هدایت – فرهمند لطفی – عیدی نعمتی – توران رئیسی – دکتر پاکسیما مجوزی –



داریم آب می شویم – محمود صفریان

بهمن ۱۳۹۲

داریم آب می شویم
دارد آب می شود….دارند آبش می کنند….سکه طلائی که در کوره ی کور دلی و در لابیرنت های توطئه ها دارند از سکه می اندازنش…و ما که فقط تماشا کردن ازمان بر می آید کلاهمان را از بیم باد دو دسته چسبیده ایم و ناظریم. فکر می کنیم که تخته ی زیر پایمان استوارترین تکه زمین است و طوفان را باور نداریم. جیبمان را می شناسیم و دهانمان را، و ساحل امنی را که پایدارش می دانیم.
ما داریم ” دقیانوس ” دیگری می شویم، دارند ” دقیانوس ” مان می کنند. و گمان نمی کنم که این گفته هم به درد شرح احوالمان بخورد که ” بماند سالها… ” و داریم می بینیم که نخواهد ماند
” آنهم با نظم و ترتیب …” *
فرق تبخیر با تصعید ” در همین است که در تبخیر امید تراکم و ابر و بارش هست ولی تصعید، پریدن است و به جائی که شاید ” ناکجا! ” باشد رفتن و در حقیقت نابود و نیست شدن. دارند
” تصعید ” مان می کنند.
این دیگر نه افسانه ی ” اسکندر ” است و نه ادامه ی عملکرد تازیان، نه مغول گونه است و نه از این دست حملات و آشوب ها، که از سر گذراندن آن ها مایه افتخار و دلخوشی باشد. این ” دقیانوس ” شدن است و ” تصعید ” حتا اگر نامی بماند نیز ” باری ” ندارد. مگر ” دقیانوس ” تصور دندانگیری دارد؟ یا شیشه سر گشاده ” اِتر” پس از چندی حتا از ” بو ” نیز خالی نمی شود؟
هر روز تراشیده ترمی شویم. از دست یا پا ” چه فرقی می کند ” آویزانمان کرده اند و با گزلیک افتاده اند به جانمان. دهانمان را هم بسته اند که نتوانیم با فریاد از دردمان کم کنیم. دلخوشیم وقتی ازلاشه های دیگران تکه بیشتری لایه بر داری می کنند. همیشه مرگ خوب است ولی برای همسایه.
آنجا که باید می ایستادند و چون یک ” کاپیتان ” آخرین می بودند، بهر دلیل نماندند…آنجا که قرار بود به ایستیم، نایستادیم، با اینکه کلی هم هزینه دادیم و بها پرداخت کردیم، کوتاه آمدیم، مجبورمان کردند کوتاه بیائیم و بابت همین کوتاه آمدن نیز چه سنگین پرداخت کردیم ، و این آب رفتن، تصعید شدن و به راه محتوم ” دقیانوس ” رفتن ادامه پرداخت برای همین نه ایستادن است…داریم تبدیل به ” هیچ ” می شویم.
مگر نه آنگاه که نفعمان پیش بیاید ” یوسف” را هم می فروشیم، گرچه برادرمان باشد. آنهم نه به زری ناب.
از ماست که بر ماست، از ما ناخلف ها.
——————–
* بماند سالها این نظم و ترتیب
زما هر ذّره خاک افتاده جائی

دکتر محمد حیدری ملایری – گذشته و آینده زبان فارسی – گزارش از : فرهمند رکنی

بهمن ۱۳۹۲

دکتر محمد حیدری ملایری اخترفیزیکدان وزبان شناس ……به ویژه درربان شناسی تطبیقی وریشه شناسی زبانهای هندو اروپایی،بویژه فارسی ،پژوهش بسیارکرده است.با زبان های پهلوی،فارسی باستان، اوستائی، سنسکریت، یونانی، و لاتین آشنائی دارد، ودر باره۲۰ گویش زبان فارسی مطالعه کرده است. برای نمونه یکی از پژوهشهایش در باره ی واژه عشق نشان می دهد که این واژه فارسی است وریشه اوستایی دارد،همچنین سال هاست که در باره سیستم اصطلاح شناسی علمی در اروپائی وفارسی پژوهش کرده است.نتیجه ی این کوشش ها فراهم آوردن « فرهنگ ریشه شنا ختی اخترشناسی واخترفیزیک» ( انگلیسی، فرانسه ،فارسی) است، که جامعترین فرهنگ اختر فیزیک به انگلیسی در سطح جهانی است. این فرهنگ با مدیریت او درراه تبدیل شدن به فرهنگ مرجع سازمان جها نی اختر شناسی است .
نوآوری اودردر اصطلاح شناسی فارسی استفاده از زبانهای مادر فارسیو وگویشهای گوناگون آن است.
او برای فارسی سیستم کاملی از پیشوند ها وپسوند هاعلمی پدید آورده . هم اکنون نوشتن کتابی را به فرانسه در باره چگونگی به وجود آمدن مفهوم های علمی وفرگشت آنها در دست دارد همچنین مشغول نوشتن کتابی است به فارسی در باره زبان علمی ومسائله های اصطلاح شناسی در زبان فارسی

بچه های لوس و ننر ادبیات – شهلا زرلکی

بهمن ۱۳۹۲

نگاهی کوتاه و اشاره ای توجه کردنی

بچه های لوس و ننر ادبیات
نمی دانم این تازه واردان میدان کوچک داستان نویسی محصول چه نوع تربیت اجتماعی هستند؟ طرف یک رمان چاپ کرده و در توهم آلبر کامو بودن غرق است و چنان به تحسین و تشویق چهار تا نویسنده معتبر دیگر دلخوش که هیچ نقد و نظر مخالفی را درباره شاهکار بی بدیلش بر نمی تابد. چند روز پیش در عوالم دوستی و رودربایستی به درخواستی پاسخ مثبت دادم و و در یک جلسه نقد به عنوان منتقد شرکت کردم. در طول ده پانزده سالی که در کوچه بن بست نقد ادبی این مملکت افتان و خیزان راه می روم، چنین رفتار نمایشی غریبی از طرف یک نویسنده جوان تازه کار ندیده بودم. این برخورد چنان بدوی و کودکانه بود که فقط می شد تماشاچی شیرین کاری یک بچه از خودراضی باشی و خنده ات بگیرد و در دلت به بزرگترهایی که زیادی به او توجه کرده اند بد و بیراه بگویی… در این میانه مقصر کیست؟ ناشر معتبری که “بیش از حد لازم” از کارهای متوسط نوقلمان حمایت می کند و چند آدم معتبر و نامداری که به طور مبالغه آمیزی برای آن نویسنده هیجان زده هورا می کشند و کف می زنند… نزنید! نکنید! لطفا این طفل معصوم ها را لوس نکنید!… من هم به خودم قول می دهم که دیگر در هیچ جلسه ای که اخلاق حرفه ای در آن رعایت نمی شود شرکت نکنم. شرکت در این بازی های نمایشی و جنگولک بازی ها بجز تلف کردم وقت منتقد بدبختِ بی مزد و منت خاصیتی ندارد. نشستن پشت یک میز خشک و خالی در یک اتاق خالیِ نیمه تاریکِ غم انگیز در برابر چشم های ریزبین حاضران و دو ساعت ماندن در ژست منتقدانه، کار بسیار خسته کننده ای است… باور کنید!

جامعه‌شناسی ادبیات ایران از منظر سه رمان – دکتر پاکسیما مجوزی

بهمن ۱۳۹۲

جامعه‌شناسی ادبیات

روز یکشنبه ۲۲ دی ماه ۹۲ گروه جامعه شناسی ادبیات ، نشستی با عنوان:
«جامعه‌شناسی ادبیات ایران از منظر سه رمان»
برگزار کرد. سخنران این جلسه دکتر پاکسیما مجوزی بود که به وضعیت سیاسی اجتماعی کتاب‌های:

بوف کور، بره گمشده راعی و نیمه غایب

پرداخت.

آنچه در ادامه میخوانید خلاصه بحث این نشست است.

در بحث امروز ما مروری خواهیم داشت بر وضعیت سیاسی اجتماعی کتاب‌های بوف کور صادق هدایت، بره گمشده راعی هوشنگ گلشیری و در نهایت نیمه غایب حسین سناپور؛ در این میان نیز به برخی نظریات لوکاچ و گلدمن در تحلیل جامعه شناسی ادبیات اشاره خواهم کرد و سپس تحلیلی بر روی داستان‌ها خواهیم داشت. در نهایت به یک جمع بندی کلی از بحث می رسیم.

همانطور که مطلع هستید رمان بوف کور در سال ۱۳۱۶ یعنی درست ۱۰- ۱۲ سال بعد از به پادشاهی رسیدن رضا شاه نوشته شد. اگر بخواهیم بوف کور را بهتر بفهمیم بهتر است نگاه کوتاهی به وضعیت سیاسی اجتماعی زمانی بیندازیم که داستان در آن نوشته شد.

کمی عقب تر می رویم، ایران پس از کشته شدن نادرشاه، قدرت و توانایی اش را از دست داد و رو به ضعف رفت و آن گذشته پرشکوه را به تاریخ سپرد. با به قدرت رسیدن قاجار ما شاهد بودیم که در آن زمان اروپا رو به گسترش و ترقی بود انقلاب‌های اجتماعی و صنعتی همچنین پیشرفت درعلم و فلسفه را پیش رو داشت. اما در ایران آن سالها وضعیت به گونه ای بود که انگار در خواب عمیقی فرورفته بود.

در اینجاست که اولین صدای قدم­های مشروطیت کم کم به گوش می رسد. زیرا نهضت مشروطه در حقیقت از یک تاریخ طولانی یکصد ساله برخوردار بود. نهضت مشروطه که در ایران راه افتاد یک نهضت انقلابی نبود بلکه نهضتی اصلاحی بود یعنی سران مشروطه که مشروطه را پیش بردند شخصیت‌های سیاسی بودند که کم و بیش در دوران قاجار هم در صدر امور بودند و می‌خواستند اصلاحاتی انجام دهند و همه­ این افراد از ابتدای قرن نوزدهم تا پایان آن قرن یک هدف داشتند که خلاصه می‌شد در مبارزه با عقب‌ماندگی ایران و تلاش در پیشرفت و ترقی کشور.

اما مشروطه با تمام فراز و فرودهایش، که به بحث ما مرتبط نیست، بعد از پادشاهی رضاشاه به پایان رسید و نظام دیکتاتوری که یقیناً سنگین‌تر از استبداد قاجارها بود بر ایران حاکم شد. در اینجا بود که ما شاهد شکل گیری فضای یاس و ناامیدی بر مردم و روشنفکران بودیم. رضا شاه با یک نگاه ناسیونالیسمی تصمیم گرفت ایران را به شکوه گذشته برگرداند و شروع کردن به ایجاد تسهیلاتی در ایران از قبیل راه اندازی راه آهن، تاسیس مدرسه و … اما تمرکز او بر این تسهیلات بیشتر در معنای سنتی آن یعنی بازگشت ایران به دوران باستان بود نه ایجاد کردن یک nation state مدرن به همین دلیل ما شاهد موج مهاجرت از روستاها به شهرها هستیم. اولین نشانه های مدرنیته که نه به صورت تدریجی و توام با حرکت طبیعی خود همانند اروپا بلکه به شکل تزریقی وارد ایران شد و ناهنجاری های اجتماعی خاص خود را به همراه داشت.

در همین سال هاست که ژانر داستان نویسی در ایران در قرن بیستم در ایران با آثار محمد علی جمال زاده در سال های ۱۳۰۰ و یک دهه بعد با آثار صادق هدایت و بزرگ علوی آغاز شد. تا دهه ۱۳۱۰ یعنی زمانی که هدایت دیگر به عنوان یک داستان نویس خلاق و عصیانگر برای خود اسم و رسمی به هم زده بود، تعداد فزاینده یی از رمان های غربی به فارسی ترجمه شده بود و تعداد فزاینده یی از دانشجویان برای ادامه تحصیل به اروپا می رفتند. در این­جا بود که ما شاهد هستیم داستان و رمان جای حکایت و قصه را می گیرند. تمایز اساسی میان قصه‌گویی و حکایت‌پردازی با داستان‌نویسی را می‌توان در همان تمایز میان نظام زندگی روستایی و نظام شهری قلمداد کرد. مبنای نظری ادبیات قدیم، فلسفه قدیم بود که مفهوم «فرد» در آن غایب بود و بیشتر حالت پند و اندرز در میان آن نهفته بود. شخصیت‌های شعر فارسی نسبتی با «فردی» که «ذهنیت» او موضوع ادبیات جدید است، ندارند. اما در رمان این فرد است که اهمیت پیدا می کند و داستان حول محور او می چرخد.

این در حالی است که ما شاهد بودیم رمان به شکل امروزی از قرن نوزدهم در اروپا شروع شد. در اروپا نیز بعد از رمان جایگزین حماسه شد آنهم درست در زمانی که معنای زندگی تردید آمیز و پرسش برانگیز شد و این اتفاق با اختلافاتی جزئی در ایران نیز روی داد. شاید به همین دلیل است که لوکاچ در تعریف آثار رئالیسم به این نکته اشاره می کند که رمان رئالیسمی می تواند جامعه درون خود را به خوبی نشان دهد و از طرفی مراحل خاص و عظیم تکامل بشر را بازتاب دهند مثل آثار دانته، شکسپیر، گوته، بالزاک، تولستوی، گورکی و فلوبر همگی این نقش را به عهده دارند.

در نهایت خط فکری اصلی جنبش مشروطه که بعدها به اصلاحات رضا شاه نیز راه یافت نکته ای بود که ایرانیان آن زمان بهش می اندیشیدند اما هر کس از منظر خود با آن برخورد می کرد و نتیجه اش چیزی نشد که آنان فکر می کردند برای همین یاس و ناامیدی را به همراه داشت. برای مثال در بوف کور شاهد نمادها و نشانه هایی هستیم که زوال و از بین رفتن رویاها در جامعه وجود دارد. سال هایی بعد از شکست مشروطه و تحقق نیافتن عدالت و به دست آوردن آزادی را نشان می دهد.

کمی جلوتر می آییم؛ بره گمشده راعی در سال ۱۳۵۶ منتشر شد. متاسفانه این کتاب به دو دلیل زیاد دیده نشد در حالی که از نظر من یکی از کتاب هایی است که به خوبی می توان آن را از منظر جامعه شناسی ادبیات مورد بررسی قرار داد. دلیل اول اینکه کتاب قرار بود چند جلدی باشد و شاید به همین خاطر که تنها یک جلد آن نوشته شده زیاد مورد توجه قرار نگرفت. دلیل دیگر این بود که کتاب در سال ۵۶ درست در زمان هیجان و شور مردم برای انقلاب منتشر شد که باعث شد کتاب دیده نشود. بره گمشده راعی به شرح و تفصیل روزگار روشنفکران دهه ۴۰ و ۵۰ می پردازد. اما برای درک درست آن زمان لازم است که به برخی رویدادهای سیاسی اجتماعی سال های قبل تر نیز مروری داشته باشیم. رویدادهای سیاسی که در آغاز دهه ۱۳۳۰ رخ داد، باعث به وجود آمدن جوی شد که تاثیر روانی مهمی بر مردم داشت. این تاثیر به ویژه روی نسل جوان ملموس بود؛ نسل جوانی که بر خلاف والدینش که اغلب بی سواد بودند، در مدارس جدید با سیستم غربی تحصیل کرده بود. از سوی دیگر ترجمه در دهه‌های ۱۳۳۰ و ۱۳۴۰ بود که باعث شد تا نمونه‌هایی از آثار رمان‌نویسان برجسته‌ اروپایی (مانند کامو و سارتر) و آمریکایی (از قبیل همینگوی و فاکنر) در دسترس نویسندگان و خوانندگانِ رمان در ایران قرار بگیرد. این وضعیت هم محبوبیت این ژانر را در نزد مخاطبان ادبیات بیشتر کرد و هم این‌که الگوهای جدیدی از رمان‌نویسی را در اختیار نویسندگان ایرانی قرار داد.

دکتر محمد مصدق نخست وزیر کشور به خاطر تلاش هایش در ملی کردن نفت ایران و متوقف کردن دخالت های خارجی در امور داخلی به چهره یی ملی تبدیل شده بود. سرنگونی دولت مصدق در یک دهه استبداد و حکومت نظامی را به دنبال داشت که با سانسور شدید همراه بود و باعث ایجاد یأس و ناامیدی در نسل جوانی شد که پیش از آن بارقه یی از امید نسبت به آینده در ذهنش شکل گرفته بود.

این ناامیدی نسبت به تحول سیاسی باعث دو نوع واکنش در میان این نسل از رمان نویسان ایرانی شد. از یک سو بعضی از نویسندگان شروع کردند به نوشتن داستان هایی درونی که ضد قهرمان هایی نهیلیست و مایوس که مضمون شان عبث انگاری زندگی بود. به عنوان نمونه تقی مدرسی در یکلیا و تنهایی او (۱۳۳۴) برای کنار آمدن با واقعیات غیرقابل تحمل اجتماعی و سیاسی معاصرش به دنیای اساطیر کتاب عهد عتیق پناه می برد. مثال دیگر سفر شب (۱۳۴۶) است که بهمن شعله ور نوشتن اش را یک دهه قبل آغاز کرده بود. سفر شب زندگی جوانی از همین نسل را ترسیم می کند که در تلاش است با پناه بردن به الکل، هرزگی و هنر هویت خود را بیابد. شکل دیگری از ادبیات گریز، داستان های عشقی پر سوز و گدازی بود که معمولاً ابتدا به صورت پاورقی در یکی از مجله های آن زمان به چاپ می رسیدند؛ مجله هایی که روز به روز بر تعدادشان افزوده می شد.

در دهه ۱۳۴۰ حکومت محمدرضا شاه پهلوی تلاش می کرد در داخل و خارج کشور از ایران تصویری به صورت یک کشور مدرن و رو به پیشرفت و ترقی ارائه دهد. این تصویر قرار بود از طریق برنامه هایی همچون اصلاحات ارضی، حقوق زنان و تحصیلات تحت دستور العمل های انقلاب سفید به رهبری شاه به عنوان پدر خانواده یی بزرگ و شاد القا شود. لذا برنامه اصلاحات ارضی در اوایل دهه ۱۳۴۰ خورشیدی آغاز شد. به دنبال آن افزایش قیمت نفت و صادرات آن، فرایند سریع نوگرایی را رقم زد. پیامد چنین توسعه شتاب زده‌ای، سرازیر شدن سیل مهاجران از روستاها به شهرها بود. علت اساسی آن نیز انباشت ثروت و استقرار طرح‌های عمرانی در مراکز شهری بود. بنابراین شهرها به مغناطیسی برای جذب روستاییان و عشایر تبدیل شدند. از آن‌جا که این مهاجران توان پرداخت اجاره بهای مسکن در شهرها را نداشتند، لذا آلونک نشینی، کپرنشینی و حاشیه نشینی را در حومه شهرهای بزرگ به وجود آوردند. تغییر و تحول از نظام روستایی به نظام شهری موجب گسترش طبقات شهری و بوروکراسی در ایران شد که تا ان زمان امری بی‌سابقه بود.

نویسندگان و هنرمندان که شاهد این ناهنجاری ها در کنار تسهیلات بودند در آثار خود واقعیتی را که می دیدند به تصویر می کشیدند که این کار با توسعه دولت همخوان نبود و به نوعی تضعیف محسوب می شد برای همین باعث شد تا سانسور ادبی شکل بگیرد.

در این مقطع زمانی ما با یک تغییر دیگر در داستان و رمان ایرانی روبرو می شویم. داستان ها بیشتر اجتماعی شده بودند که این نشان از محصول نوگرایی و تحول در زندگی شهری بود.

در اینجاست که اثر رئالیسیتی برای مطالعه جامعه شناسی ادبیات از دید لوکاچ معنایی خاص پیدا می کند. شاید به همین سبب است که نقش بالای اثر رئالیستی که در بیشتر آثار کلاسیک به چشم می خورد در اینجا آشکار می شود. زیرا رمان رئالیسی متناسب با دورانی است که در آن بحران و نوآوری، ویرانی و نوزایی نیز رخ می دهد.

بنابراین نویسنده رئالیست از منظر لوکاچ کسی است که پیوند ناگسستنی با آگاهی یابی مردم دارد. این در حالی است که خود مفهوم رئالیسم بسیار پرسش برانگیز است و میان نظریه پردازان مثل آدورنو و لوکاچ تفاوت هایی وجود دارد و این پرسش هست که آیا تعریف لوکاچ از رئالیسم هنری تعریفی است خاص که نویسنده، در حد ممکن و ضروری از واقعیت را ارائه می دهد؟ نکته در اینجاست که به عقیده پیرزیما، لوکاچ به هیچ وقت مدعی نیست که متن رمان بازآفرینی صرف واقعیت اجتماعی است. زیرا در این صورت دیگر رمان محسوب نمی شود و می توان به صفحه حوادث روزنامه ها مراجعه کرد. بنابراین منظور لوکاچ از رئالیسم بازآفرینی مکانیکی واقعیت در یک اثر ادبی نیست بلکه بهتر است اینگونه مطرح کنیم که از نظر لوکاچ رمانی که مسائل یک طبقه و حتی تمامی جامعه ای را درقالب موردی فردی (قهرمان داستان) نشان دهد، بازتابی رئالیستی از جهان ارائه می دهد. .

هرچند بوف کور را رمانی سورئالیسمی می دانند اما در تعاریفی که از رئالیسم آوردیم می توان این رمان را جای داد بخصوص در بخش دوم رمان که راوی به زندگی واقعی خود اشاره می کند و تباهی آن را به تصویر می کشد. در دو داستان دیر بره گمشده راعی و نیمه غایب نیز رئالیسمی که مد نظر لوکاچ است به خوبی دیده می شود و گویا همین است ما را واداشته تا بتوانیم نگاهی جامعه شناسی به آنها داشته باشیم.

در اینجا باید گفت درست است که نویسنده عمل نوشتن را به تنهایی انجام می دهد اما او خود یکی از افراد جامعه و طبقه اش است برای همین عمل نوشتن او برگرفته از اجتماعی است که در آن زندگی کرده است و اثرش نیز بازتاب جامعه اش، به همین سبب است که می توان یک متن ادبی را در مطالعات جامعه شناختی نیز جای داد. در چنین شرایطی، رمان به مثابه عصیان انسان علیه دنیا پا به عرصه گذاشت. در اینجاست که رمان‌نویسی از نشانه‌های مدرنیته و هم‌زاد شهرنشینی دانسته شده است.

در دهه های ۴۰ و ۵۰ هوشنگ گلشیری است که با نخستین رمانش شازده احتجاب در سال ۱۳۴۸ به شهرت رسید. شازده احتجاب به ظاهر داستان یک خاندان رو به زوال اشرافی را روایت می کند اما در حقیقت مطالعه روانشناختی قدرت و حاکمان قدرتمند است. شازده احتجاب به علت تکنیک روایی پیچیده اش در ابتدا از سانسور در امان ماند اما خیلی زود به عنوان رمانی سیاسی که در ظاهر داستان شازده یی متعلق به یک سلسله منقرض شده را روایت می کند اما در واقع رژیم شاه را زیر سوال می برد، ممنوع شد.

در فاصله سال‌های ۱۳۴۲ تا ۱۳۵۷خورشیدی، ۵۰ داستان‌نویس جدید به عرصه ادبیات ایران معرفی شدند. نویسندگان زن حضوری جدی پیدا کردند. ادبیات بومی و منطقه‌ای و گرایش‌های داستان‌نویسی منطقه‌‌ای شکل گرفتند. نویسندگان مکتب قصه‌نویسی خوزستان، حلقه جنگ اصفهان، و نویسندگان داستان‌های شمال ایران هرکدام خصوصیات ویژه خود را داشتند و انواع ادبی رئالیسم، رئالیسم انتقادی، رئالیسم تخیلی، فرمالیسم، سوررئالیسم، و مدرنیسم هواداران و نویسندگان خاصی پیدا کردند.

رمان نیمه غایب نیز در سال ۱۳۷۸ منتشر شد. اما شرح آن به وقایع روزهای بعد از جنگ است و بیشتر به دهه شصت و مردمش می پردازد. ایران پس از انقلاب به دلیل شرایط اجتماعی که در فاصله کمی پس از انقلاب پدید آمد، از قبیل ممنوعیت فیلم های غربی، فقدان برنامه های سرگرم کننده در تلویزیون و همین طور نبود سرگرمی های بیرون از خانه، میزان مطالعه رمان در بین مردم افزایش یافت.

برای مثال در این سال ها یک رمان حجیم سه هزار صفحه یی به نام کلیدر (که بین سال های ۵۶ تا ۶۲ چاپ شد) نوشته محمود دولت آبادی تبدیل به پرفروش ترین رمان تا آن زمان در ایران شد که نشان داد یک نویسنده می تواند از راه نوشتن امرار معاش کند این اتفاقی بود که پیش از این در ایران رخ نداده بود.

رمان نویسان ایرانی علاوه بر پیشرفت ها و اتفاقات دوره انقلاب کمی بعد در سال ۱۳۵۹ شاهد شروع جنگ ایران و عراق هم بودند؛ جنگی که موضوع رمان های زیادی را به خود اختصاص داد. در این دوره جنگ و انقلاب تبدیل به موضوع بسیاری از رمان ها شد. نویسندگان این رمان ها هم نویسندگان تثبیت شده یی مثل اسماعیل فصیح بودند و هم نویسندگان تازه کار.

بعد از جنگ همراه با دوران بازسازی و نوسازی ما شاهد نسل جدیدی از نویسندگان هستیم که یکی از آنها حسین سناپور بود. داستان نیمه غایب داستان از حدود سه ماه پس از پایان جنگ ایران و عراق شروع می‌شود و تا دو سال و نیم پس از جنگ هشت ساله ادامه پیدا می‌کند. زمانی که باورها و ایده آل ها متفاوت می شود و ما در این داستان با آرمان گریزی، فردگرایی و در خود رفتن شخصیت های داستان که در دهه ۶۰ یعنی روزهای بعد از به پایان رسیدن جنگ در ایران بوده است را به خوبی نشان می دهد که افراد به دنبال آرامش درونی هستند زیرا سالهای پر تنتشی را پشت سرگذاشتند. شخصیت‌های رمان نیمه‌ غائب یکی درمانده‌تر از دیگری هستند، در جستجوی شرایطی مستحکم و یک زندگی آرام و بی‌دغدغه هستند. در این آثار است که ما می توانیم مراحل تغییر را در روابط اجتماعی و فردی شخصیت ها ببینیم که نمودی از جامعه خود هستند.

در اینجاست که می توان به این نکته اشاره کرد، درست است که نویسنده در حال نوشتن به صورت ناخودآگاه اندیشه های قالب جامعه و طبقه اش را در داستان بیان می کند که این نیز نشان از نبوغ نویسنده دارد که توانسته بدون اینکه به آن ها آگاهی داشته باشد آن نکات را بیان کند.

لوکاچ در جایی از بالزاک به این شکل یاد کرده است: «نبوغ بالزاک در آن است که نومیدی ای را که در زمانه خود بود را با ضرورتی رئالیستی در آثار خود توصیف کرده است». یعنی بالزاک توانسته با نوشتن واقعیاتی که در جامعه اش می دید به یک واقعیت اجتماعی برسد.

هدایت با بوف کور بدون اشاره به وضعیت سیاسی و اجتماعی بلکه صرفا با تک گویی و گفتن از رویاها، توهمات و در نهایت واقعیت زندگی اش ما را به فضای درهم و برهم و خالی از امید و پوچی دهه ۳۰ می رساند.

گلشیری با نشان دادن جمعی از روشنفکران سردرگم دهه ۵۰ و به تصویر درآوردن زندگی شان ما را با حال و هوای آن دوران آشنا می کند. و در آخر سناپور نیز فردگرایی و بی امید زندگی کردن افراد جامعه دهه ۶۰ را نشان می دهد. به طوری که می توان گفت هر سه این نویسندگان از نبوغی لوکاچ از آن سخن گفت یعنی نشان دادن زوال زمانه خود را به خوبی نشان دهند.

در این جا نگاه کوتاهی به قهرمان پروبلماتیک نیز می اندازم. در تعریف اولیه قهرمان پروبلماتیک کسی است که به شیوه ای تباه، جویای ارزش های مطلق در جهانی تباه و مبتذل است. این دقیقا اتفاقی است که در سه داستان مورد نظر می افتد. ما در هر سه داستان قهرمان پروبلماتیک داریم.در بوف کور راوی، در بره گمشده راعی، خود راعی و دیگر دوستانش و به طور خاص وحدت. در داستان نیمه غایب نیز فرهاد شخصیت اصلی داستان و البته دیگر شخصیت ها مثل سیندخت، مادرش و فرح (دوست سیندخت) که همگی به نوعی قهرمان پروبلماتیک هستند. زیرا آنها به دنبال ارزش هایی هستند که دنیای پیش رویشان آن را به آنها نمی دهد.

بنابراین به عقیده لوکاچ «قهرمان پروبلماتیک» در رمان نقش اساسی و اصلی را بر دوش دارد. گلدمن در توضیح پروبلماتیک می نویسد: «برای پرهیز از هرگونه بدفهمی باید تصریح کنیم که اصطلاح شخصیت پروبلماتیک را نه به معنای فرد مساله ساز بلکه به معنای شخصیتی به کار می بریم که زندگانی و ارزش هایش، او را در برابر مسائلی حل نشدنی که نمی تواند آگاهی روشن و دقیقی از آنها به دست آورد، قرار می دهند».

در کل باید گفت انسان پروبلماتیک با عبارت منتقد و مخالف جامعه تعریف می شود. در یک کلام، انسان پروبلماتیک یعنی انسان مساله دار و بی آینده و معترض و پرمشکلی که در جهانی تباه، جویای ارزشهای کیفی و اصیل انسانی است و به همین دلیل منتقد و مخالف جامعه است و در حاشیه جای می گیرد. برای همین از واژه پروبلماتیک استفاده شده است تا خواننده معنای خاص و مورد نظر گلدمن و لوکاچ را در ذهن داشته باشد.

در اینجا مثال­های کوتاهی از شخصیت های پروبلماتیک هر سه داستان می آورم:

– بوف کور: در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته می خورد و می تراشد. این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این دردهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیشامدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند؛ زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط خواب مصنوعی، به وسیله افیون و مواد مخدر است. ص ۱

– بره گمشده راعی: توی آینه قدی خودش را نگاه کرد. سید محمدراعی، دبیر، مجرد، سی و نه سال و یازده ماه و چند روز داشت، موها سیاه، جلو سر کمی ریخته، سبیل پرپشت و چالی بر چانه و خال سیاهی میان دو ابرو، کنار ابروی چپ. پدر و مادر مرده بودند و در آن قبرستان قدیمی کنار هم خفته بودند… و آن یکی، همزاد خودش، حتما جایی در آن قبرستان قدیمی بود و اما این یکی زنده مانده بود، محمد راعی. ص ۴۱

– نیمه غایب: صورتم داغ بود، تنها، انگار تا ابد، مثل قبری فراموش شده در قبرستانی متروک. کار نداشتم. فکری نمی کردم. بعد گرمای صورتم را بیش تر حس کردم و دلم خواست هم راه بروم هم دراز بکشم. چشم هایم را بستم و خودم را در بی وزنی تاریکی رها کردم. ص ۱۲۸

رمان امروز، همان رمان­های شوالیه گری و رمان های شبانی است که شکل جدیدی به خود گرفتند. آنچنان که اکنون به عنوان پلیس، دادگاه، ارتش، حکومت و دولت، برای یافتن حقیقت در جامعه واقعی وجود دارد به نوعی جایگزین هدف های وهم آلودی شدند که شوالیه پیش از این در سر داشتند. و به همین سبب شوالیه گری قهرمانان در رمان های جدید نیز دگرگون شده است. آنان افرادی هستند که هدف های شخصی خود، عشق، افتخار، بلندپروازی، یا آرمان های بهسازی جهان پیرامون خود را دنبال می کنند. آرمان هایی که با نظام موجود و نثر واقعیت روبرو می شود. آنگاه در تقابل آرزوها و خواسته های شخصی، دچار سردرگمی می شوند زیرا هرکس در برابر خویش جهانی اهریمن خو می یابد که هیچ در خور او نیست و باید با آن به جنگ برخیزد.این جهانی که او می بیند راه را بر او سد می کند و با سنگدلی انعطاف ناپذیرش به خواسته های او تن در نمی دهد. بلکه برعکس برای او در قالب یکی از شخصیت های داستان (مثال بوف کور، بره گمشده راعی و نیمه غایب) برایش مانع تراشی می کند.

این اتفاقی است که ما می توانیم به راحتی آن را در سه داستان ببینیم که آنها را با هم مرور می کنیم:

در بوف کور شاهد هستیم که شخصیت اصلی داستان به دنبال زن اثیری است که در توهماتش از سوراخی بر روی دیوار خانه اش دیده بود. احتمال دارد این همان زنی باشد که او آن را روی قلمدان نقاشی می کرده است. (همان زن رویایی که قهرمان امروز در جهان پیش رویش برای رسیدن به آن باید همانند شوالیه های رمان های حماسی گذشته رفتار کند.) بعد از ناپدید شدن زن است که او مجنون وار به دنبال او می گردد تا اینکه او را می بیند که به خانه اش آمده اما نه برای رسیدن به آن عشق رویایی ( پیروزی شوالیه در رمان های حماسی) بلکه برای مردن. در اینجا راوی جسد زن را تکه تکه می کند و به کمک مرد خنزرپنزری آن را خاک می کنند (از بین رفتن رویا و خواسته در جهان پیش روی موجود در رمان امروزی). دقیقا ما می بینیم که شخصیت اصلی داستان همان شوالیه امروزی رمان است که در پی جستجوی عشق اثیری می گردد اما با ناکامی روبرو می شود.

– سرش را جدا کردم- چکه های خون لخته شده سرد از گلویش بیرون آمد، بعد دستها و پاهایش را بریدم و همه تن او را با اعضایش مرتب در چمدان جا دادم و لباسش، همان لباس سیاه را رویش کشیدم- درچمدان را قفل کردم. ص ۴۴

در بخش دوم که رئالیسم داستان بیشتر است ما با زن راوی روبرو می شویم. زنی که به شوهر خود خیانت می کند و شخصیت اول داستان را از این واقعیت پیش رویش هیچ راه گریزی نیست. اما این تمامی شخصیت قهرمان اصلی داستان در این رمان نیست. زیرا ما با مواجهه شدن از تصاویر و نمادها و دیگر شخصیت های موجود در داستان در یک نگاه کلی به بیمار بودن روابط بین افراد، پوچی و بی امید و حتی از بین رفتن رویاهای جمعی و اجتماعی دوره ای که داستان در آن نوشته شده است پی می بریم.

بوف کور در دوره ای نوشته شد که مردم و روشنفکران در حسرت از بین رفتن شکوه و عظمت گذشته ایران هستند. ایرانی که امروز نتوانسته خود را همانند گذشته اش شکوهمند کند (زن اثیری) و چیزی که در واقعیت وجود دارد زوال و پوچی است (زن راوی). بنابراین اهل تفکر و منتقد جامعه یعنی شخصیت پروبلماتیک و در این داستان راوی، هر چه بیشتر جستجو می کند نا امیدتر می شود و چیزی که برایش می ماند این است که خود نیز همانند دیگر افراد جامعه شود و یا بمیرد.

– چیزی که تحمل ناپذیر است حس می کردم از همه مردمی که می دیدم ومیانشان زندگی می کردم دور هستم ولی یک شباهت ظاهری، یک شباهت محو و دور و در عین حال نزدیک مرا به آنها مربوط می کرد. ص ۹۹

نکته جالب در اینجاست که ما می توانیم رگه هایی از (شخصیت منفور پیرمرد قوزی همراه با خنده خشک و زننده اش که مو به تن آدم راست می ایستاد) را غیر از زن اثیری، در تمامی شخصیت های داستان اعم از خود راوی، عمویش، پدر و برادر زنش، مادر، دایه، زنش و حتی مردم کوچه و خیابان ببینیم. این خنده خشک که در خیلی از جای داستان به آن اشاره می شود شاید نشان از تمسخری است به امید و جستجوی راوی داستان برای کشف حقیقت که نشان زوال درونی جامعه و مردم را نشان می دهد. برای مثال:

– عمویم پیرمردی بود قوز کرده که شالمه هندی دور سرش بسته بود، عبای زرد پاره ای روی دوشش بود و سر و رویش را با شال گردن پوشانده بود. ص ۱۶

– پدر و عمویم برادر دوقلو بوده اند، هر دو یک شکل، یک قیافه و یک جور اخلاق داشتند.ص ۷۸

– زیر یک طاقی، پیرمرد عجیبی نشسته که جلویش بساطی پهن است. . . گویا سفره روبروی پیرمرد و بساط خنزرپنر او با زندگی اش رابطه مخصوصی دارد. ص ۷۷

– شوهر عمه ام، پدر همین لکاته، قوز کرده و شال گردن بسته وارد اطاق شد.خنده خشک و زننده ی چندش انگیزی کرد. ص ۸۶

– رفتم جلو آینه، ولی از شدت ترس دستهایم را جلو صورتم گرفتم- دیدم شبیه، نه، اصلا پیرمرد خنزرپنزری شده بودم. ص ۱۷۴

در داستان بعدی یعنی بره گمشده راعی، ما همین جستجو را در شخصیت اصلی داستان یعنی راعی شاهد هستیم. جامعه ای که از دوران باستان تا به امروز یا مورد هجوم اقوام بیگانه بوده و هر بار پس از یک آرامش نسبی، دوباره متشنج شده و یا آخر بار بعد از کشف این نکته که تبدیل به کشوری عقب افتاده شده برای پیشبرد خود به سوی بهتر شدن مدرنیته را وارد می کند؛ مدرنیته ای که با تمام گذشته بیگانه است و باعث شده تا فرد در این برهه زمانی تنها باقی بماند و در نهایت تبدیل به یک شی شود و رو به نیستی قدم بردارد.

در ابتدا او به دنبال معنایی برای زندگی اش است. برای همین هنگامی که در بالکن خانه اش نشسته، دستی را می بیند که از پنجره چیزی را به بیرون پرت می کند. شخصیت اصلی داستان همانند راوی بوف کور که تصویر زن را اثیری می دید او نیز این دست را اثیری فرض می کند. دستی از یک انسان، شکل ناقصی است که می تواند راعی را وا دارد تا تصور آسایش و آرامش خود را در آن بیابد! در بوف کور ما یا یک کلیت روبرو هستیم. یک زن اثیری که سیمای آن به طور کامل تصویر می شود. اما در راعی ما این اثیری بودن را در یک دست می بینیم. دستی که معلوم نیست مال چه کسی است و این نقصان را به خوبی نشان می دهد و در نهایت نه تنها نمی تواند چهره زن را ببیند بلکه در آخر داستان به پوچی جستجویش نیز پی می برد.

– « آقای راعی همچنان به دست ها نگاه می کرد. دست ها چاق بود. کوتاه. . . و آستین های بلند. و آن دست، آن دو خط محو، که تراشی از سفیدی را از پرده و چهارچوب متمایز میساخت همچنان یگانه ماند.» ص ۲۴

از سوی دیگر در کنار این جستجوی شخصیت اصلی داستان ما با یک شخصیت پروبلماتیک دیگر در داستان مواجه می شویم. وحدت کسی است که به دنبال چرایی از دست رفتن گذشته پرشکوه ایران است اما در این بین متوجه نیست که خودش و خانواده اش را رو به نابودی می برد. او دچار توهم است و افراد خیالی را می بیند که به دنبال او هستند (نشان از فضای خفقان و پرسانسور آن سالها که قبل تر به آن اشاره کردم) و از سوی دیگر تندخو و شکاک شده است به طوری که زنش که روزی با هم بسیار خوشبخت بودند او را ترک می کند. دنیای پر از پرسش و وهم آلود وحدت و جستجویی که او را برای پاسخ سوال هایش انجام می داد از یک سو و تلاش او برای تثبیت حرف خود به دوستان و همسرش مبنی بر اینکه افرادی به دنبالش هستند هر دو بی نتیجه می مانند. تلاشی بیهوده در دنیایی که ارزش های او را ارج نمی دهند. برای همین تنها راه تسلیم شدن و یا دست کشیدن از این تلاش است که در داستان می بینم وحدت دست به خود کشی می زند.

در اینجاست که نویسنده از درگیری های ذهنی قهرمان داستان با خود و دیگر شخصیتهای داستان با مسائل موجود درجامعه اش می تواند بازتابی کلی از مسائل دوران خودش را به تصویر بکشد و این همان نکته ای است که گلشیری در بره گمشده راعی در تمامی شخصیت هایش ایجاد کرده است. او با چالش ها و پرسش هایی فردی و شخصی بین راعی و آدمهای اطرافش توانسته مشکلات و چالش های انسان دهه چهل و پنجاه را به خوبی نشان دهد.

راعی در طول یک شبانه روز به دنبال چرایی می گردد؛ داستان از یافتن هویت دست آغاز می شود، سپس به مدرسه می رود ماجرای شیخ بدرالدین را تعریف می کند، آقای صلاحی (همکارش) را می بیند و به خانه اش می رود، دوستانش را در کافه ملاقات می کند، وحدت و عفت را می بیند و روز بعد در مراسم خاکسپاری همسر صلاحی شرکت می کند و به تشریح مراسم تدفین می پردازد. مراسمی که زنده ها بدن مرده ها را می شویند و مرده را آماده تدفین می کنند.

حالا راعی در قبرستان است و به این حقیقت پی می برد که بین او و زن صلاحی، بین تمام آدمهای که هستند و آنهایی که مُردند هیچ تفاوتی نیست و نمی داند باید بر این حقیقت تلخ گریه کند یا بخندد. چه بسا برای همین است که تیتر تدفین زندگان در تمام صفحات کتاب تکرار می شود و در اینجاست که این سخن گلدمن معنی پیدا می کند: برای انسان آگاه به اوضاع زندگی خود، فقط دو نهایت – بی هیچ گونه میانجی – وجود دارد: امر راستین و نا راستین، غلط و درست، عادلانه و نا عادلانه، ارزش و بی ارزش. اما این انسان با دنیایی روبرو است که در آن هرگز به ارزش مطلقی بر نمی خورد؛ در این دنیا همه چیز نسبی، و در نتیجه ناموجود و به کلی بی ارزش است.

– نباید گریه کرد. نمی شود. می توانم دست هایم را جلو صورتم بگیرم، جلو دهانم تا صدایم بیرون نیاید و با لرزش شانه ها بخندم. می شود. حتی اگر تصمیم بگیرم می توانم بی صدا بخندم. ص ۲۲۴

در داستان نیمه غایب نیز ما با فرهاد روبرو می شویم. فردی که بخاطر اعتراض از خانواده اش گوشه نشین شده است و ترک همه را کرده است. (شخصیت پروبلماتیک) زیرا خانواده اش مانع ازدواج او با دختر مورد علاقه اش شده اند. اما مادر فرهاد با او تماس می گیرد و می گوید که پدرش در بیمارستان است و می خواهد قبل از مردن عروسی تنها پسرش را ببیند برای همین موافقت کرده که با هر کس دوست دارد ازدواج کند. در اینجاست که جستجوی شخص پروبلماتیک داستان آغاز می شود. خواننده در مسیر جستجوی فرهاد برای یافتن سیندخت ما را با او آشنا می کند. گویی در همین مرور خاطرات است که فرهاد نیز به خودش نگاهی می اندازد. سیندخت دختری است که مادرش در کودکی از پدرش جدا شده و دختر در حسرت دیدار مادر با پدری تندخو بزرگ شده است گویی با یافتن مادرش است که می تواند خودش را کشف کند. فرح دختری شهرستانی و دوست سیندخت که به تهران آمده و با همه مشکلاتش می جنگد تا به شهرشان بازنگردد. این جنگ با شرایط محک هایی است که باعث می شود فرح خودش را بیشتر بشناسد. همگی این شخصیت ها به نوعی پروبلماتیک هستند و جستجویی را انجام می دهند که در نتیجه بی فایده است. سیندخت عشق خود را فراموش می کند به آمریکا می رود و با یک آمریکایی ازدواج می کند. فرح که درگیر عشقی ناکام بود حالا تنهاست به همراه خاطره تلخی از یک رابطه عاشقانه زندگی می کند. مادر سیندخت دخترش را می بیند ولی در نهایت همانند دو غریبه هستند که هیچ حس مادر و فرزندی در تصوراتشان وجود نداشت و در نهایت فرهاد که می فهمد سیندخت آمریکاست و دیگر رسیده به او امکان ندارد. بنابراین تن به ازدواج ناخواسته می دهد.

– از بزرگراه می روم. آفتاب داغ است، اما دیگر فرقی نمی کند. مادر می گوید، همان که خانه شان رفتیم و سرش را بلند نکرد، خوب است؟ می گویم، خوب است. مگر دیگر فرقی می کند؟ ص ۱۳۰

در اینجا باید پرسید چرا بوف کور، بره گمشده راعی و نیمه غایب؟

بوف کور جغد کوری است که شبها نیز نمی تواند به زندگی خود ادامه دهد و از سوی دیگر در باورهای ایرانی جغد نشانه شومی است حال جغدی که حتی قادر نیست در تاریکی شب نیز ببیند سرنوشتی جز مردن و مرگ و در نهایت نابودی ندارد.

بره گمشده راعی، راعی که در زبان پارسی به معنی چوپان است و بره ای که این چوپان گم کرده همان معصومیت گمشده ای است که در طول داستان به دنبالش می گردد اما در نهایت ناکامی به سراغ او می آید معصومیتی که در دنیای مدرن و آشفته ای که پیش رو دارد برای همیشه گم شده است. و در آخر نیمه غایب همان بخش فراموش شده ای است که از بوف کور، تا بره گمشده راعی و این داستان ادامه پیدا می کند. بخشی از خود ما، که آن را فراموش کردیم و همیشه مشغول پاسخ گفتن به چراها و باید نباید های اطراف خود بودیم.

در آخر می خواهم به سیر تغییرات و تحولات اجتماعی که در این سه رمان وجود داشت را به طور خلاصه بگویم. در کتاب اول بوف کور، ما با تک صدایی روبرو شدیم. راوی که با سایه خود صحبت می کند و می خواهد به تنهایی به سوالات خود پاسخ دهد. زیرا او به دنبال چیز از دست رفته ای است (شکوه گذشته) که توهم این را دارد می تواند با جستجو آن را دوباره به دست آورد و کلیت آن شکوه گذشته را در برابر خود ترسیم و در نهایت نابود می کند.

در کتاب دوم بره گمشده راعی، ما شاهد گفتگو هستیم. گویی نسل بعد پی به تباهی جستجوی تنهایی نسل اول برده است. گویی این نسل در همان حال که در جستجوی چرایی از بین رفتن گذشته پرافتخار است آن را نیز پذیرفته ولی باز فکر می کند با جستجو حداقل بتواند به پاسخی حتی جزئی (در حد دست) پیدا کند. این در حالی است که ما شاهد ورود مدرنیته نیز هستیم. و سرگشتگی این نسل را در تقابل بین سنت و مدرنیته شاهدیم. که نه می توانند از گذشته خود در بکشند و نه قادرند که زندگی مدرن را در بست بپذیرند. برای همین وارد گفتگو می شود و می خواهد این پرسش ها را با افراد طبقه اش (روشنفکران) در میان بگذارد. اما در نهایت به پاسخی درست نمی رسند.

در کتاب نیمه غایب اما ما شاهد یک روند دیگری از جستجو هستیم. نسلی که در جستجوی یافتن پاسخی برای این پرسش است که من که هستم؟ گویی این نسل پی به جستجوی بیهوده نسل اول و دوم برده است. برای همین آن را رها کرده است و به این اعتقاد دارد آنچه بودیم مهم نیست مهم این است که الان چه چیزی است. از سوی دیگر در این کتاب بخاطر زندگی مدرن شخصیت ها بیش از پیش درگیر فردیت و زندگی شخصی خودشان هستند و این سوال را مطرح می کند که آیا ما قادر هستیم همه چیز را فراموش کنیم و یک شکلی نو به وجود آوریم و یا همانند نسل های قبل تسلیم می شویم و یا شکست می خوریم. این پرسشی است که در اثر آخر با آن روبرو می شویم و شاید هنوز نیز درگیر آن باشیم. سوالی که برای پاسخ دادنش باید دست به جستجو زد. جستجویی که لزوما پاسخ معینی را در خود جای نمی دهد.

یک تذکر با تاخیر- محمود صفریان

بهمن ۱۳۹۲

من کتابی را که برای خواندن به دست می گیرم از ” ب ” بسم اله شروع می کنم تا با همه ی مشخصات کتاب آشنا شوم …ناشر کیست؟ اگر کتاب ترجمه است مترجم کیست؟ چاپ چندم است؟ ویر استار کیست؟ …و بقیه قضایا.
با تاخیر کتاب ” کوری ” اثر ” ژوزه ساراماگو ” را برداشتم و ازقول مترجم ، ” مینو مشیری ” خواندم:
” از دوست گرامی و ویر استار با حوصله ام آقای محمد رضا جعفری نهایت امتنان را دارم. بدون یاری ایشان ترجمه کتاب میسر نمی شد “

نویسنده کتاب کوری ” ژوزه ساراماگو” برنده جایزه نوبل است با هفده چاپ، ” این چاپی که من در اختیار دارم ”
مترجم: ” مینو مشیری، با تحصیلان دبستانی در مدرسه ژاندارک و تحصیلات دبیرستانی و دانشگاهی در انگلستان ، و فوق لیسانس در زبان فرانسه …و بسیاری کارهای ترجمه، و ویراستاری آقای محمد رضا جعفری با شرح فوق.
با خوشحالی شروع کردم چون دیدم بقول معروف اسباب بزرگی همه اش حاضر است.
من تا حالا کتابی نخوانده ام که عین راست روده صحبت های سه یا چهار کاراکتر در یک صفحه پشت سر هم بیاید بدون نقطه! سر سطری، بدون گیو مه و بدون کاما یا نقطه ای
و این کتاب چنان حرف های بازیگرانش بی هیچ تفکیکی پشت سر هم ریف می شود که نمی توانی درست متوجه بشوی که ،” دکتر ” است حرف می زند یا ” منشی اش ” و یا ” بیمار.”
خواننده، وقتی که جملات نا مربوط می خواند، متوجه می شود که باید برگردد و با دقت بسیار حرف ها را با تفکیک بخواند. تا در یابد که کی چه می گوید. و این لذت خواندن را می گیرد و باعث می شود که سر نخ گم شود.
نمی دانم من پس از سالها هنوز خواندن را بلد نیستم یا تنظیم این کتاب اشکال دارد.
کتابی که بخصوص از ویر استار و کارش ” ویر استاری ” تعریف هم شده است.
ادامه می دهم شاید جلو که بروم بهتر بشود.

دکتر یوزف منگله – کاوه صالحی

بهمن ۱۳۹۲

یکی از مشخص‌ترین ویژگی‌های کشتار نازی‌ها در جریان جنگ جهانی دوم بهره‌گیری آنان از انسان‌ها به‌عنوان «ابزارهای آزمایشی پزشکی» بود. نامدارترین پزشک شاغل در اردوگاه‌های آشوویتس، داخائو، بوخن‌والد، رافنسبروک، زاکسن‌هاوزن، و ناتسوایلر دکتر یوزف منگله بود . آزمایش‌های او شامل گذاشتن نمونه‌های انسانی در اتاق‌های فشار، تست دارو بر رویشان، منجمد کردنشان، تلاش برای تغییر رنگ چشم با تزریق مواد شیمیایی درون چشم کودکان، و چندین قطع عضو و جراحی‌های دیگر بودند.ابعاد کارهای او هیچ گاه به شکل کامل آشکار نخواهند شد چرا که محموله‌ای از سوابق پزشکی که او برای دکتر اوتمار فون فرشوئر در انستیتوی کایزر ویلهلم فرستاده بود توسط فرشوئر نابود شد.تقریباً همه کسانی که در آزمایش‌های منگله به عنوان نمونه مورد بهره‌برداری قرار می‌گرفتند بلافاصله یا اندکی پس از عمل کشته و تشریح می‌شدند.منگله به ویژه با کودکان کولی کار کرد؛ او برای کودکان شیرینی و اسباب بازی می‌آورد و خود به شخصه آن‌ها را تا اتاق‌های گاز همراهی می‌کرد. آن‌ها منگله را با نام «عمو منگله» Onkel Mengele صدا می‌زدند.یک روز منگله دو قلویی را برد و هنگامی که بازگرداندنشان، آن‌ها در وضعیت دهشتناکی بودند، به هم دوخته شده بودند، پشت به پشت، همانند دوقلوهای سیامی. زخم‌های آن‌ها عفونت کرده بودند و ترشح داشتند. آن‌ها شب و روز فریاد می‌کشیدند. و در آخر کودکان را برای کم کردن از بار دردشان کشتند. تشریح شیرخواران، نابارور کردن پسران و مردان بدون بیهوشی، دادن شوک الکتریکی به زنان برای آزمایش مقاومت آنها، از جمله کارهای وحشتناکی است که منگله انجام داده بود. هیچ کس اعتقاد ندارد که آزمایشات وحشتناک او واقعا جنبه علمی داشته باشند و بسیاری تصور می‌کنند که این آزمایشات تنها ناشی از جنون و حس سرمستی او از اعمال قدرت بود.
تمام کسانی که در آزمایش‌های مِنگِله شرکت داده شدند، کشته شدند. مِنگِله بعدها، وقتی آلمان هیتلری در جنگ شکست خورد به آرژانتین و پاراگوئه و در آخربه برزیل فرار کرد و تا آخر عمر مخفیانه زندگی کرد. او در دادگاه‌های معروف نورنبرگ به عنوان جنایتکار جنگی شناخته شد اما هیچگاه مجازات نشد

نوشته کوتاهی از دکتر بیژن باران

بهمن ۱۳۹۲

شعر تعهد: دولت در خاور میانه تعهد را با زندان، بیکاری، قتل، اعدام، تبعید، سانسور برای وجدانهای بیدار سخت می کند. نهادهای صنفی مانند کانون وکلای دادگستری، سازمان نظام پزشگی، کانون نویسندگان، خانه سینما- برای دفاغ از همصنفان دستش بسته است. تعهد در بسیاری انسانها وجود دارد: کوچک خان، ستارخان، تختی، طالقانی، دکتر ارانی، کیوان، عشقی، یزدی، گلسرخی، سلطانپور، مختاری، روزنامه نگاران سحرخیز، گنجی؛ وکلای مدافع مانند سلطانی، زیدآبادی، زرافشان. حتی پزشگانی مانند دکتر رامین پوراندرجانی، دکتر عبدالرضا سودبخش در کهریزک ۱۳۸۸ بخاطر حفظ موازین صنفی بقتل رسیدند.

هر شاعر مدرن استعداد، خلاقیت، پویش، مدرنیته، نوآوری دارد. دید مثبت ش به زندگی و فردا او را در حیطه شعر تعهد قرار داده؛ که در ابعاد تاریخ در برگیرنده فشار حاکمیت می شود: هجرت زرتشت، قتل مانی، فرار ناصر خسرو، ارعاب حافظ، اعدام حلاج. در بعد جغرافیا تعهد هم دیده می شود: تبعید اوید، مرثیه ی یورپید، قتل لورکا، تبعید نرودا، فشار بر پاسترناک، تهدید مولر در رومانی، تفتیش عقاید برشت در مجلس سنای آمریکا بوسیله مکارتی، تبعید درونی مندلشتام، هاینه، شیلر، ریتسوس، حکمت، محمود درویش، ژاله اصفهانی.

یک مکالمه کوتاه – کمال دماوندی

بهمن ۱۳۹۲

اولی: می دونی نهادینه یعنی چی؟
دومی: باز شروع کردی؟
اولی: چند کلمه هم حرف نزنیم که می ترکیم.
دومی: بگو.
اولی : پرسیدم، نهادینه یعنی چی؟
دومی: یعنی عادت کردن
اولی: فقط؟
دومی: چه می دونم، یعنی عادی شدن، یعنی تن دادن، یعنی قبول کردن، یعنی پذیرفتن، یعنی جزو ذات شدن، یعنی…
اولی: دور بر ندار.
دومی: پر سیدی، گفتم، ایراد گرفتی، توضیح دادم.
اولی: مثال بزن.
دومی: مثل علاقه من به تو
اولی : دیگه؟
دومی :مثال فراوان است، مگه داری دفتر لغت درست می کنی؟
اولی: از ” یار ” بگو
دومی: از “یار ” یا از ” دیار ” ؟
اولی: از آنجا بگو که هر دو مشکل دارند. آنجا پر از تازه های نا خواسته ای ست که مدتها است نهادینه شده اند.
دومی: آنجا خود آقایان دارند نهادینه می شوند، و بسیاری از قوانین و مقراراتشان…مثل قوانین قصاص، ظلم حجاب اجباری، اینکه زن ها
حقی ندارند. و…
اولی: و مثل: دروغ….

سالگرد – علی میر عطائی

بهمن ۱۳۹۲

وقتی می گردد، ( سال را می گویم ) انگار در ِ دیگری است که روی پاشنه می جرخد. می پرخد که بسته شود.
تا زیر پنجاه این چرخش برای باز شدن است، از آن پس، نه، دیگر باز شدنی در کار نیست. فقط بستن است، آن هم بر روی پاشنه ای که انگار روغن کاری نشده است. پرسرو صدا و با چه قیژ و ویژی، و با چه جیغ و ویغی.
تا پنجاه،عزیزی، ( البته به حد و عیاری بستگی دارد. ) تا، پرو پول و سرو وضع ! و ارث و میراثت چه جا و مکانی! داشته باشد.
از پنجاه که می گذرد، بیشتر مورد احترامی تا عزیز. البته باز هم به همان ( بستگی، بستگی دارد! )
همین تور که جلو می روی ( یا در حقیقت از زندگی که عقب می مانی ) به مدارج و مراحل دیگری می رسی. کم کم از برنامه ها جا می مانی و می شوی،
(بی تفاوت ). یعنی بود و نبودت چندان فرقی ندارد.
و اگرادامه بیابد به مقام رفیع ( سر بار ) و تولید کننده نفرت ارتقا! می یابی.
و در این میان، این ( سالگرد ) هم می شود قوز بالا ی قوز. و به اطرافیان حالی می کند که: ” ای که پنجاه رفت و در خوابی “، دیگر نه جای عزت و احترام است.
نمی دانم چرا، اغلب با یک آدم نابینا، بلند بلند حرف می زنند؟ بدون دقت و توجه که او نابینا است، و نه کر.
در سالگرد، نیز اگر:
مراحل ِ ” عزت ” و ” احترام ” پشت سرباشد، و پا به عصر! ” بی تفاوتی ” و ” سرباری ” گذاشته باشی، تا بجنبی، لباس ِ همان نابینا را بر قامتت می پوشانند، و بطرز ناراحت کننده ای ” اگر نگویم توهین کننده ” با تو، بلند بلند حرف می زنند. می شوی انگشت نما. و این فکر به ذهنت می آید که، گاهی اوقات زود رفتن هم می تواند نعمتی باشد.
و چه بیمی دارم من. سالگردم نزدیک است. و در همین سالگرد است که آن دو مرحله خوب را پشت سر خواهم گذاشت. از مال و منال هم خبر دندان گیری نیست. ولی گوشهایم خوب می شنوند. امید وارم به این مهم دقت داشته باشند.

قتل نویسندگان، از قائم مقام تا پوینده

بهمن ۱۳۹۲

شماری از نویسندگان ایرانی در دهه هفتاد خورشیدی به دست نیروهای امنیتی وقت به قتل رسیدند. اما این نخستین باری نبود که اصحاب قلم در ایران به دست صاحبان قدرت یا مخالفان دیدگاه‌های خود کشته می‌شدند.

در طول تاریخ ایران نویسندگان، شاعران و روزنامه نگاران از جمله آسیب پذیرترین اقشار جامعه در برابر قدرتمندان یا طرز تفکر حاکم بر اکثریت جامعه بوده اند. تعداد زیادی از آن ها به خاطر نوشته ها و عقاید متفاوت خود یا فعالیت های اصلاح گرانه کشته شده اند.

فهرست حاضر شامل تعدادی از شناخته شده ترین نویسندگانی است که در دو قرن اخیر توسط حکومت وقت یا مخالفان عقاید و نوشته هایشان به قتل رسیده اند.
نویسندگان
نام سال کشته شدن

توضیحات
سرانجام

میرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانی

۱۲۱۴خورشیدی

میرزا ابوالقاسم فراهانی٬ ادیب و شاعری که وزارت محمد شاه قاجار را بر عهده داشت٬ در سال ۱۱۵۸ خورشیدی در روستای هزاوه اراک به دنیا آمد. او که فرزند میرزا عیسی (قائم مقام بزرگ)، وزیر فتحعلی شاه قاجار بود، در به سلطنت نشستن محمد شاه نقش اساسی داشت و پیش از آن مدت ها وزیر او و پدرش عباس میرزا بود. قائم مقام، تاثیر مهمی در شکوفایی زبان فارسی و جلوگیری از انحطاط آن در دوران قاجار داشت. منشآت، اثر معروف او شامل رساله ها، نامه‌های دوستانه،عهد نامه‌ها و وقفنامه‌های او است.

قائم مقام فراهانی در سال دوم صدارتش بر اثر توطئه دربار مورد ظن محمدشاه قرار گرفت و به دستور او را در باغ نگارستان تهران خفه شد. قائم مقام شبانه و در جوار آرامگاه “حضرت عبدالعظیم” در شهر ری دفن شد.

طاهره قره العین

۱۲۳۱

فاطمه زرین تاج برغانی قزوینی معروف به طاهره قره العین، شاعر و نویسنده٬ متولد سال ۱۱۹۵ خورشیدی در قزوین است. او که از اولین یاران علی محمد باب بود، اولین زن ایرانی است که روبنده خود را در حضور مردان کنار زد. از طاهره اشعار و نامه های فراوانی باقی مانده است.

پس از ترور ناکام ناصرالدین شاه توسط بابی ها، قره العین به همراه شماری از پیروان باب دستگیر و به مدت سه سال در تهران در حبس خانگی بود. او در سی و پنج سالگی از سوی دو مجتهد به فساد فی الارض متهم شد و در پی آن ماموران حکومتی او را در باغ ایلخانی تهران خفه کرده و در چاه انداختند.

میرزا آقاخان کرمانی

۱۲۷۵

میرزا آقا خان کرمانی، شاعر و نویسنده در سال ۱۲۳۲ خورشیدی در بردسیر کرمان زاده شد. او که در جوانی با حاکم کرمان درگیر شده بود پس از مدتی دربدری در شهرهای ایران به استانبول رفت. در آن جا با صبح ازل و سیدجمالدین اسد آبادی آشنا شد و تحت تاثیر عقاید آن ها قرار گرفت. گرچه بعدها دیدگاه انتقادی به هر دو نفر آن ها پیدا کرد. او با نوشتن کتابهای سه مکتوب و صد رساله از تاثیر گزارترین متفکران دوران مشروطیت است.

پس از ترور ناصرالدین‌شاه، حکومت عثمانی، میرزا آقا خان کرمانی را به همراه شیخ احمد روحی و خبیرالملک که در ترابوزان زندانی بودند، به ایران تحویل داد. محمدعلی میرزا ولیعهد دستور داد تا آن ها را در تبریز گردن بزنند و سر بریده آن ها را به تهران فرستاد.

میرزا جهانگیرخان صوراسرافیل

۱۲۸۷

صور اسرافیل، روزنامه نگار در سال ۱۲۵۴ خورشیدی در شیراز متولد شد. او در جوانی به تهران رفت و در دارالفنون به تحصیل مشغول شد. صوراسرافیل با عضویت در انجمن های سری آن زمان به طرفداران مشروطیت پیوست. میرزا جهانگیرخان در دوران مشروطیت به همراه علی اکبر دهخدا روزنامه صور اسرافیل را راه انداخت. روزنامه ای که در دوران انتشار بارها تهدید به تعطیل شد.

میرزا جهانگیر خان صور اسرافیل بعد از توپ بستن مجلس توسط لیاخوف روسی دستگیر و در باغ‌ شاه به دستور محمدعلی‌شاه کشته شد.

میرزاده عشقی

۱۳۰۳

محمدرضا کردستانی معروف به میرزاده عشقی، روزنامه نگار، شاعر و نویسنده متولد ۱۲۷۳ خورشیدی در همدان است. او در پایان جنگ جهانی اول به همراه شماری از سیاستمداران ایرانی طرفدار عثمانی به استانبول مهاجرت کرد و اولین اشعار خود را در آنجا سرود. عشقی پس از بازگشت به ایران روزنامه “قرن بیستم” را در هفده شماره منتشر کرد. عشقی به سرودن شعرهای تند سیاسی و انتقادی معروف بود.

عشقی از مخالفان اعلام جمهوریت از سوی رضا‌ خان بود و نوشتن مقاله ای با عنوان “جمهوری قلابی” و انتشار آن در روزنامه “قرن بیستم”، منجر به توقیف این روزنامه شد. پس از آن میرزاده عشقی در خانه مسکونی‌اش جنب دروازه دولت در سه راه سپهسالار، هدف گلوله قرار گرفت و در سن ۳۱ سالگی در بیمارستان شهربانی تهران جان باخت. مدفن او در ابن بابویه تهران است.

میرزا محمد فرخی یزدی

۱۳۱۸

فرخی یزدی، شاعر در ۱۲۶۸خورشیدی در یزد متولد شد. او پس از سرودن شعری خطاب به حاکم وقت یزد بازداشت و در زندان لبانش دوخته شد. فرخی یزدی روزنامه طوفان را در سال ۱۳۰۰ منتشر کرد. این روزنامه در مدت انتشارش بیش از ۱۵ بار توقیف شد. فرخی یزدی که نماینده مردم یزد در مجلس هفتم بود بارها توسط فراکسیون اکثریت که حامیان رضاشاه بودند مورد آزار و اذیت قرار گرفت تا اینکه از ایران به آلمان رفت. پس از بازگشت به ایران تحت نظر بود و برای پرونده اسائه ادب به مقام سلطنت به سی ماه حبس محکوم شد.

فرخی یزدی در زندان ظاهرا به علت ابتلا به مالاریا فوت کرد. اما بعد از شهریور ۱۳۲۰ پزشک احمدی اعتراف کرد که توسط آمپول هوا کشته شده است. مدفن او مشخص نیست.

تقی ارانی

۱۳۱۸

تقی ارانی، روزنامه نگار و محقق در شهریور ۱۲۸۲ در تبریز متولد شد. او از جمله اولین دانشجویان اعزامی به خارج کشور در دوران رضاشاه بود که برای تحصیل به آلمان رفت.ارانی در آنجا به همکاری با مجله ایرانشهر پرداخت سپس همراه با مرتضی علوی و احمد اسدی فرقه جمهوری انقلابی ایران را که گرایشات مارکسیستی داشت پایه گذاری کرد. او پس از بازگشت به ایران در سال ۱۳۰۸ مجله دنیا را به همراه بزرگ علوی و ایرج اسکندری در سال های ۱۳۱۲ تا ۱۳۱۴ منتشر کرد تا اینکه این نشریه به دستور وزارت فرهنگ تعطیل شد.

ارانی به همراه تعدادی دیگر از افرادی که عقاید مارکسیستی داشتند و بعد ها به پنجاه و سه نفر معروف شدند دستگیر و راهی زندان شد و پس از سه سال حبس درگذشت. دلیل مرگ او ٬ ابتلا به بیماری تیفوس اعلام شد. اما بزرگ علوی در کتاب ۵۳ نفر درباره مرگ او نوشت که به دکتر زندان گفته شده بود که بیماری او را مداوا نکند و همین باعث مرگ او شد. مدفن او در امامزاده عبدالله تهران است.

احمد کسروی

۱۳۲۴

کسروی، روزنامه نگار و نویسنده و پژوهشگر در سال ۱۲۶۹خورشیدی در تبریز به دنیا آمد. او که پس از تحصیل در علوم دینی به کسوت روحانیت در آمده بود پس از آنکه به مشروطه خواهان پیوست مکلا شد. کسروی از سال ۱۳۲۰ روزنامه پرچم را منتشر کرد که پس از بارها وقفه در سال ۱۳۲۳ توقیف شد. با انتشار بخش نخست کتاب آیین، کسروی در کسوت یک نظریه پرداز و مصلح اجتماعی در آمد. از کسروی کتاب ها و مقالات متعددی از جمله تاریخ مشروطه ایران برجای مانده است.

کسروی که در رد شیعه گری، تصوف و بهائیت کتابهایی نوشته بود و بارها تهدید جانی شده بود در پنجاه و پنج سالگی سالگی توسط گروه فدائیان اسلام به رهبری مجتبی میرلوحی (نواب صفوی) ترور شد.

محمد مسعود

۱۳۲۶

محمد مسعود، روزنامه نگار در سال ۱۲۸۰ خورشیدی در قم به دنیا آمد. پس از شهریور بیست و با برقراری آزادی نسبی در فضای کشور، روزنامه “مرد امروز” را منتشر کرد که به خاطر مقالات تندش معروف بود. او از جمله در یاداشتی در سال ۱۳۲۶ برای سر قوام السلطنه جایزه تعیین کرد. محمد مسعود رمان نویس هم بود. از جمله رمان های او می توان به تفریحات شب، اشرف مخلوقات و گل هایی که در جهنم می روید اشاره کرد
مسعود هنگام خروج از چاپخانه به ضرب گلوله کشته شد. ابتدا ترور او را به دربار نسبت دادند اما در دادگاه تعدادی از اعضای سازمان نظامی حزب توده مشخص شد که ترور او توسط تیمی که خسرو روزبه تشکیل داده بود انجام گرفته است. هر چند روزبه در دادگاه گفت که کمیته مرکزی حزب توده از این اقدام بی اطلاع بوده است.

امیرمختار کریم‌پور شیرازی

۱۳۳۲ کریم پور شیرازی، روزنامه نگار متولد بهمن ۱۲۹۹ بود. او روزنامه شورش را در سال ۱۲۹۹ منتشر کرد که مواضعش به جنبش ملی شدن نفت و محمد مصدق نزدیک بود و در آن مقالاتی تندی علیه خانواده پهلوی منتشر کرد. روزنامه شورش در روز بیست و ششم مرداد توقیف شد.

کریم پور شیرازی پس از کودتا دستگیر و محاکمه شد. در زندان بود که آتش گرفته و کشته شد. براساس برخی از روایات او در زندان خودکشی کرد. اما در روایاتی دیگر از جمله خاطرات شعبان جعفری ماموران زندان او را آتش می زنند.

حسین فاطمی

۱۳۳۳ حسین فاطمی، روزنامه نگار در سال ۱۲۹۶ در نایین متولد شد. او که نوشتن مقالات را از روزنامه ستاره شروع کرده بود پس از شهریور بیست روزنامه باختر امروز را منتشر کرد. فاطمی از مهمترین اعضای جبهه ملی و وزیر خارجه دولت محمد مصدق بود که پس از شکست کودتای بیست و پنجم مرداد حملات تندی بر علیه دربار انجام داد.

فاطمی که یکبار در سال ۱۳۳۰ توسط محمدمهدی عبدخدایی، از اعضای سازمان فدائیان اسلام ترور شده بود یک سال پس از کودتای بیست و هشتم مرداد دستگیر و اعدام شد. مدفن او در ابن بابویه شهر ری است.

خسرو گلسرخی

۱۳۵۲

خسرو گلسرخی٬ شاعر و روزنامه‌نگار سال ۱۳۳۲ خورشیدی در رشت متولد شد. او در سال ۱۳۴۷ سردبیر بخش هنری روزنامه کیهان شد. گلسرخی از جمله روشنفکران آن دوران بود که از جنبش های چریکی حمایت می کرد. پس از انقلاب مجموعه اشعاری از او با نام “خسته تر از همیشه” و “ای سرزمین من” منتشر شد.

گلسرخی به همراه گروهی دیگر در سال ۱۳۵۱ به اتهام طرح ترور ولیعهد بازداشت شدند. گلسرخی در دادگاهی که به صورت زنده پخش شد از عقاید مارکسیستی و انقلابی خود دفاع کرد. با حکم دادگاه او و کرامت دانشیان اعدام شدند. گلسرخی در قطعه ۳۳ بهشت زهرا دفن شده است.

علیمراد داودی

۱۳۵۸ (ربوده شد)

علیمراد مرادی، نویسنده و مترجم آثار فلسفی. او پیش از انقلاب ۵۷ استاد فلسفه در دانشگاه تهران بود. از جمله آثار ترجمه شده توسط او می توان به “درباره نفس” از ارسطو، “روح فلسفه قرون وسطی” از اتین ژیلسون و “تاریخ فلسفه” دوبریه اشاره کرد.

علیمراد داودی در آبان ۱۳۵۸ در نزدیکی منزلش ربوده شد. او از اعضای محفل ملی (شورای انتخابی) بهائیان ایران بود که همگی در این سال ربوده شدند و پس از گذشت سی و چهارسال هیچ خبری از آنان در دست نیست.

سعید سلطان‌پور

۱۳۶۰

سعید سلطان پور، نمایش نامه نویس و شاعر متولد ۱۳۱۹ خورشیدی در سبزوار است. سلطان پور پیش از انقلاب تعدادی نمایشنامه از ا بر روی صحنه برد که نمایش تعدادی از آن ها توسط ساواک متوقف شد. او در سال ۱۳۵۳ به حبس محکوم شد اما در تیرماه ۱۳۵۶ از زندان آزاد شد و به کانون نویسندگان که مجددا بازگشایی شده بود پیوست.

سلطان پور پس از انشعاب در سازمان چریکهای فدائی خلق به طرفداری از طیف اقلیت پرداخت. او در ۲۷ فروردین ۱۳۶۰ در شب عروسی اش بازداشت و در تاریخ سی و یکم خرداد همان سال اعدام شد.

رحمان هاتفی

۱۳۶۲ رحمان هاتفی، روزنامه نگار متولد ۱۳۲۰ است. او که دوبار پیش از انقلاب از اعضای حزب توده ایران بود. هاتفی در آستانه انقلاب سردبیر روزنامه کیهان بود. پس از تصفیه سال ۱۳۵۸ در این روزنامه سردبیری روزنامه نامه مردم را به عهده داشت. در اردیبهشت ۶۲ بازداشت و در تیرماه همان سال بنابر روایتی بر اثر شکنجه کشته شد و بنا به روایتی دیگر با جویدن رگ دستانش خودکشی کرد.

عطا نوریان

۱۳۶۲ عطا نوریان، مترجم و عضو کانون نویسندگان.از کتابهای ترجمه شده توسط نوریان می توان به “مرگ فروشنده” آرتور میلر،
“یاغیان” اریک هابسبام و “شهریارنو” آنتونیو گرامشی اشاره کرد. نوریان که از اعضای سازمان چریکهای فدائی بود پس از انشعاب در این سازمان از اعضای شاخه اقلیت آن شد. او در سال ۱۳۶۰ دستگیر و در سال ۱۳۶۲ اعدام شد.

حسین صدرایی (اقدامی)

۱۳۶۷ حسین اقدامی، نویسنده، شاعر و مترجم متولد ۱۳۲۷ خورشیدی در لنگرود است. گفته می شود او برای فرار از تیغ سانسور تعدادی از نوشته هایش را به عنوان مترجم آثار دیگران منتشر می کرد. مجموعه ای از اشعار او در سال ۱۳۶۹ در با نام “فریادهای بند” در آلمان منتشر شد.

اقدامی که از اعضای سازمان چریک های فدائی خلق بود پس از انشعاب در این سازمان به گروه ۱۶ آذر پیوست. او در سال ۱۳۶۳ دستگیر شد و در تابستان ۶۷ اعدام شد.

علی‌اکبر سعیدی سیرجانی

۱۳۷۳

علی‌اکبر سعیدی سیرجانی٬ نویسنده و پژوهشگر متولد ۲۰ آذر ۱۳۱۰ در سیرجان است. او کتاب های فراوانی در حوزه‌های شعر و ادبیات منتشر کرده است. از جمله کتاب های او می توان به “ضحاک ماردوش”، “سیمای دو زن” و “بیچاره اسفندیار” اشاره کرد.

سیرجانی در پی نوشتن چندین نامه انتقادی به مقامات جمهوری اسلامی از جمله آیت‌الله خامنه‌ای در ۲۳ اسفند ۱۳۷۲، از سوی ماموران وزارت اطلاعات بازداشت و پس از ۹ ماه بی خبری٬ در ۴ آذرماه ۱۳۷۳ در حبس درگذشت. مقامات امنیتی طی اطلاعیه‌ای که در روزنامه‌ها منتشر شد٬ اعلام کردند که سیرجانی در اثر حمله قلبی درگذشت. دلیل اصلی مرگ او اما “شیاف پتاسیم” اعلام شد.

احمد میرعلایی

۱۳۷۴

احمد میراعلایی، نویسنده، مترجم و روزنامه نگار متولد سال ۱۳۲۱ خورشیدی در اصفهان است. او از نخستین مترجمان بورخس، پاز، کوندرا و نایپل در ایران بود.

جسد میرعلایی در محله جلفای اصفهان در حالیکه به او سرنگ انسولین تزریق شده بود پیدا شد. از او به عنوان یکی از مقتولین قتل های زنجیره ای نام می برند.

احمد تفضلی

۱۳۷۵

احمد تفضلی، ایران شناس و زبان شناس متولد ۱۳۱۶ خورشیدی در اصفهان است. او پیش از انقلاب در دانشگاه تهران تدریس می کرد و پس از انقلاب از اعضای فرهنگستان زبان و ادب فارسی بود.

جسد احمد تفضلی روز بیست و چهارم دیماه ۱۳۷۵در کنار ماشینش در تهران پیدا شد. از او به عنوان یکی از مقتولین قتل های زنجیره ای نام می برند.

غفار حسینی

۱۳۷۵

غفار حسینی، شاعر و مترجم در سال ۱۳۱۴ در الیگودرز لرستان متولد شد. او استاد دانشگاه و مترجم و عضو کانون نویسندگان بود. خون سفید شمشیر (محموعه شعر) و ترجمه “جامعه‌شناسی رمان” لوسین گلدمن از جمله آثار او است.

فرج سرکوهی از او نقل می کند که گفته بود در یکی از هتل های تهران ماموران امنیتی او را بازجویی و تهدید به مرگ کرده بودند. جسد غفار حسینی در ۲۰ آبان ۱۳۷۵ در منزل مسکونی اش پیدا شد.

حمید حاجی زاده

۱۳۷۷

حمید حاجی زاده ، شاعر در سال ۱۳۲۹ در روستای بزنجان از توابع استان کرمان بدنیا آمد. دست کم ۱۱کتاب در زمینه شعر و ادبیات از او منتشر شده است.

حمید حاجی زاده به همراه کارون فرزند نه ساله اش در شهریور ۷۷ در اثر ضربات متعدد کارد کشته شد. از او به عنوان یکی از مقتولین قتل های زنجیره ای نام می برند.

مجید شریف

۱۳۷۷

مجید شریف، مترجم و نویسنده متولد بهمن ۱۳۲۹ بود. او که با دفتر تدوین مجموعه آثار علی شریعتی همکاری می‌کرد٬ یکی از نویسندگان ماه‌نامه ایران فردا بود. مجید شریف سال ۱۳۶۲ از ایران خارج شد و پس از ۱۲ سال در سال ۱۳۷۴ به ایران بازگشت.

مجید شریف در ۲۸ آبان ۱۳۷۷ از خانه خارج شد و بعد از مدتی بی خبری جنازه‌اش در خیابان پیدا شد. بعدا اعلام شد که مجید شریف با آمپول کلرید پتاسیم کشته شده است.

محمد مختاری

۱۳۷۷

محمد مختاری٬شاعر٬ نویسنده٬ مترجم٬ روزنامه‌نگار و عضو کانون نویسندگان ایران متولد اردیبهشت ۱۳۲۱ در مشهد است. مختاری در سال‌های ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۰ دبیر کانون نویسندگان ایران بود. او از سال ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۳ به اتهام طرفداری از چریک های فدائی خلق در زندان بود. او از سال ۱۳۶۵ عضو شورای سردبیری مجله “دنیای سخن” شد. مجموعۀ “شعر زندان”٬ “تمرین مدارا” و “انسان در شعر معاصر” از جمله آثار او است.

محمد مختاری عصر ۱۲ آذر ۱۳۷۷ برای خرید از خانه خارج شد و بازنگشت. پسرش جنازه او را در ۱۸ آذر شناسایی کرد. محمد مختاری را خفه کرده بودند. او سومین چهره‌ای بود که وزارت اطلاعات به دست داشتن مامورانش در قتل او اذعان کرد.

محمدجعفر پوینده

۱۳۷۷

محمدجعفر پوینده٬ مترجم٬ نویسنده و عضو کانون نویسندگان ایران متولد۱۷ خرداد ۱۳۳۳ در اشکذر یزد است. او دست کم ۲۵ کتاب در حوزه‌های ادبیات ٬‌جامعه شناسی و حقوق بشر را به فارسی ترجمه کرد. ترجمه “جامعه‌شناسی رمان” و “تاریخ و آگاهی طبقاتی”، نوشتهٔ گئورگ لوکاچ٬”سودای مکالمه، خنده، آزادی”، نوشتهٔ میخائیل باختین از جمله آثار او است.

محمدجعفر پوینده در ۱۸ آذر ۱۳۷۷ در راه دفتر اتحادیه ناشران و کتابفروشان گم شد. پس از چند روز جنازه او در حوالی شهریار پیدا شد. محمدجعفر پوینده را خفه کرده بودند. قتل او آخرین موردی بود که وزارت اطلاعات ایران مسئولیت مامورانش در آن را پذیرفت.
———————–
در این لیست که در سایت بی بی سی آمده
غایب بزرگ

میرزا تقی خان امیر کبیر

است
که وزیر باکیاست ناصرالدینشاه بود و به دستور او در حمام فین کاشان با زدن رگ دستش به زندگیش خاتمه داده شد

یک نامه

بهمن ۱۳۹۲


بر گرفته از محکستان

داستان غنچه – بخش دوم – محمود صفریان

بهمن ۱۳۹۲

این یکی از داستان های کتاب « روز های آفتابی »
است که با کمی دستکاری « به دلایلی » ؛ منتشر
می شود
بخاطر بلندی داستان و کمی جا آن را در چند شماره
به نطرتان می رسانیم…می شود چیزی شبیه
داستان های دنباله دار.- بخش  اول آن در شماره قبلی
گذرگاه آمده بود. اینک
بخش دوم

غنچه
محمود صفریان

رفتم ولی ندیدمش. شاید از حالا خودش را به مریضی زده.
چرا این همه دلهره دارم؟ من که هر روز او را می بینم حتا گرمی مطبوع بدنش را حس می کنم، مگر جمعه قرار است چی بشود که این همه ” یک جوری ” شده ام.

وقتی در را باز کرد، نتوانستم خودم را بگیرم، بغلش کردم، از زمین کندمش و با فشار بوسیدمش، و فریاد زدم:
” موفق شدیم.”
دست پاچه شد:
” چه کار می کنی ابی؟ آرام باش. بگذار خودمون را پیدا کنیم. بگذارم زمین خسته می شوی.
سرو صدا هم نکن، آخه یعنی من تنها هستم…”
” ببوسم تا بگذارمت زمین.”
” امروز خیلی می بوسمت، نگران نباش…بوسه عاشقانه و بوسه خدا حافظی…”
آرام گذاشتمش زمین.
” چی گفتی؟ بوسه خدا حافظی دیگه برای چیست؟ خدا حافظی! درست شنیدم؟…هاسمیک چرا زجرم می دهی؟ بگو که داری ناز می کنی.”
” ابی! آروم بگیر بنشین تا برایت نوشابه بیاورم، باید مواظب باشم زیاد ظرف کثیف نکنیم، اگر پدر مادرم بو ببرند، واویلا می شود.”
” هاسمیک، نوشابه نمی خواهم، تو هم بگیر بنشن، مگه نمی گوئی وقت زیادی نداریم؟ ”
” بگذار در را از تو قفل کنم. الآن میام کنارت می نشینم. ”
” آنجا نه، بیا درست کنارم، می خواهم گرمی تنت را بهتر احساس کنم. ”
” ابی! شیطونی بی شیطونی…”
” هاسمیک! چشم هات چه رنگیه؟ وقتی می چرخونیشون، تسلیم ات می شم. خودت می دونی که خیلی خوشگلی؟.
” ابی، این همه لوسم نکن، بارسیکی! که من خیلی دوستت دارم. اما اگر پدر مادرم بفهمند که من یک بارسیک را آورده ام خانه، نمی دونی چه به روزکارم می آورند…”
” هاسمیک آنقدر دلم می خواد لب هایت را ببوسم، همانطور که تو فیلم ها دیده ام…
هاسمیک، اگر از بارسیکی در آیم، می توانم با تو ازدواج کنم؟ نه حالا، موقعش که شد. ”
” چطور می خواهی از بارسیکی درآی ؟ ”
” پشت خانه مان یک کلیسا هست، کشیشش خوش قیافه ای که فکر می کنم خیلی هم مهربون باشه آنجا میره و میاد. ازش خواهش می کنم که یک کاری بکنه…”
” نه ابی، ما نمی توانیم با هم ازدواج کنیم. باید زن و مرد چندین سال تفاوت سنی با هم داشته باشند. آخه زن ها زود تر شکسته می شوند. ”
” این حرف ها چیه؟ وقتی زن ومرد موافق باشند این حرف بی معنیه. من موافقم، توچی موافقی؟”
” ابی حالا موقع این حرف ها نیست…خبر بد، اینه که بعد از تعطیل مدارس، ما برای همیشه از این شهر می رویم. ”
” کجا؟ ”
” تهران! ”
” چرا؟ ”
” بابام میگه، بقیه دبیرستانت را باید تهران تمام کنی و همانجا هم بروی دانشگاه. ما تا پایان سال تحصیلی می توانیم با هم باشیم ”

” هاسمیک من دیگه برم…حالم خوب نیست. بابا مامانت هم نزدیک ِ بیان، نمی خوام ناراحتت بکنند…”
” ابی صبرکن. کجا؟ راستی راستی داری می روی؟ کمی صبر کن، توضیح بدهم…پس راست نمی گوئی که دوستم داری…”
” اتفاقن چون خیلی دوستت دارم، دارم می روم…خدا حافظ…”

” از صب منتظر بودم تا بیائی، ماما خیلی از دستت عصبانیه. میگه، صبح زود کجا رفت، چرا به من نگفت.
من به ماما گفتم: وقتی داشت می رفت به من گفت که به شما بگم داره میره پیش چند تا از همکلاسی هاش. مواظب باش که من دروغگو در نیام…”
” ممنون سیمین خانم. چشم مواظبم…”

” ابی توئی؟ بیا ببینم کدام گوری بودی؟ ….این چه وضعیه؟ چرا این همه در همی؟ چی شده؟ ”
” هیچی، چیزی نشده. ”
” با این همه برافروختگی و در همی، میگی چیزی نشده، می خوای باورکنم؟ اول بگو ببینم کجا بودی؟ چرا صبح زود و بدون اینکه به من بگی رفتی؟ ”
” ماما! می خواستم دیروز بگم یادم رفت. امروز صبح هم نبودی، تو اتاقت بودی. ولی به سیمین خانم گفتم که می روم پیش دوستام ، بعد هم با یکی از آن ها بگو مگوم شد.
کافیه، محاکمه تموم شد. می توانم بروم دست و رویم را بشورم؟ ”
” با کدام دوستت بگو مگو داشتی؟ ”
” ماما تو را بخدا گیر نده. حال ندارم…”
” برو از جلوی چشمم دور شو.

” ماما، می خوام بعد از این با دوچرخه برم مدرسه. برام می خری؟ ”
” اتوبوس چشه؟ چی شده که می خوای با دوچرخه بری مدرسه؟ ”
” می خری ماما؟ ”
” جواب منو بده، هی حرف خودت را تکرار نکن. با کدام دوستت حرفت شده که دیگه نمی خوای با او تو یک اتوبوس بری مدرسه؟ ”
” راستش همین جوریه که می گی. ”
” این که چاره اش دوچرخه نیست که فعلن نداری. از فردا صبح کمی زود تر تکان بخور با اتوبوس دیگری برو. اما آدم با دوستش اینجوری قهر نمی کنه. دوست زیاد پیدا نمیشه برو باهاش آشتی کن. ”

بیش از یک هفته صبح ها زود تر پاشدم و با اتوبوسی که می دانستم هاسمیک سوارش نیست رفتم مدرسه. و زجر کشیدم.
خواب هایم شده بود کابوس. بدترینش هم خوابی بود که هاسمیک با پسره لندهور بد قیافه ای، عروسی می کرد. حتمن پسره بارسیک نبود چون با هم برای عقد به همان کلیسای پشت خانه ما می رفتند. جگرم کباب می شد وقتی آن پسره نکبت می بوسیدش. چند بار هجوم بردم که بزنمش، و لی قلدر به نظر می آمد. و دوشب پیش که دیگر تصمیم را گرفتم و رفتم جلو که یقه اش را بچسبم، دیدم دختری که همراه او دارد به کلیسا می رود هاسمیک نیست. خیس عرق از خواب پریدم. آنقدر خوشحال شدم که دیگر خوابم نمی برد.

نمی دانستم چکار باید بکنم؟ عقلم به کاری که موثر باشد قد نمی داد. با اینکه داشتم کلاس نهم دبیرستان را تمام می کردم، و کم کم پشت لب هایم داشت پُر می شد، ولی مثل اینکه عقلم قد لازم را نکشیده بود. داغ ِ دیدن هاسمیک بودم اما نمی دانستم چکار کنم. در حقیقت نمی دانستم اگر دیدمش چه بگویم. او داشت می رفت، داشت مرا ترک می کرد. از لحاظ قد و هیکل و قیافه هم کاملن مناسب ازدواج شده بود. درسته که می گوید تا درسم تمام نشود ازدواج نمی کنم، ولی اگر یک حرامزاده توانست مخ اش را بزند چی؟ من هم که دم دستس نیستم که حرف های دیگران را باطل کنم. وقتی من باشم هوائی نمی شود. فرصت نمی کند. ارمنی ها هم مثل ما پدر مادرشان زورشان نمی کنند که حتمن باید ازدواج کنی و با این مرد که ما می گوئیم. کاش می شد ماهم می رفتیم تهران. می رفتم تا مثل شاهین هوایش را داشته باشم. ولی واقعیت با ” کاش ” خیلی فاصله داشت. اگر امکان داشتم، مثل دزد های دریائی می دزدیمش، می بردمش توی ” خَن ” یک کشتی پنهانش می کردم، همانجا هم با هاش ازدواج می کردم. و با کشتی همه جای دنیا می بردمش و از سهم دزدی ها یمان هرچه که دلش می خواست برایش می خریدم….خدایا! دارم دیوانه می شوم.

” ابی چرا این روز ها پریشانی؟ سیمین از من خواسته با تو صحبت کنم و اگر بخواهی کمکت کنم. من برادر بزرگت هستم، میدانی که خیلی هم دوستت دارم، سمین هم واقعن دوستت دارد، با من حرف بزن، اگر مشکلی داری تنهائی به کول نکش. برو لباس هایت را بپوش با هم برویم بیرون. می خواهم تنهائی با تو صحبت کنیم…”

تصمیم گرفتم با ” داود ” حرف بزنم. کس دیگری را ندارم. من هاسمیک را دوست دارم، یک فکر کمکی می خواهم تا راهنما ئیم کند. با داود صحبت کردن حتمن در بد ترین شکلش کار را از اینی که هست ناجور تر نمی کند. حالا همه چیز راکد مانده، حتا فکر من.

” داود، اگر به من بخندی، یا عصبانی بشوی، دیگه برادر من نیستی. باید قول بدهی که نصیحتم نکنی، باید از بن بست بیرونم بکشی…”
” حرف بزن ابی، من فقط می خواهم اگر بتوانم کمکت کنم. خنده و عصبانیت یعنی چه؟ ”

” داود، عاشق شده ام، عاشق یک دختر ارمنی، داود خیلی دوستش دارم. ولی حالا بیشتر از یک هفته است که ندیدمش. ”
” چرا؟ ”

آفرین بر این برادر، چقدر خوب توجه می کند، و چه خونسرد و بدون عصبانیت سؤال کرد.

” داود جریانش مفصل است. برای چند دقیقه خانه شان بودم، تنها بودیم. وقتی گفت تصمیم دارد با خانواده اش از این شهر برود، می روند تهران. من هم بغضم گرفت برای اینکه نفهمد، ولش کردم و تقریبن به حالت نیمه قهر آمدم بیرون. خیلی گفت:
نرو، با مکافات خانه را خلوت کرده ام.
ولی من آمدم. و پشیمان شدم. دارم دیوانه می شوم. در محله قبلی همسایه بودیم، از آن پس در اتوبوسی که می روم مدرسه می بینمش که آن را هم با زود تر رفتن، از خودم گرفته ام. ”
” دختر آقای ” میناسیان ” را که همسایه بودیم می گوئی؟ ”
” بله، هاسمیک را می گویم. ”
” می دانی که ارمنی ها کمتر با مسلمان ها ازدواج می کنند ؟ ”
” بله می دانم خودش به من گفته ”
” پس می خواهی که فعلن معشوقه ات باشد تا ببینی چه می شود ؟ ”
” داود بگذار ببوسمت، تو چقدر خوب می فهمی، کاش نصف تو حالیم بود…”
” ابی بگذار فکر کنم، چند روز دیگر دوباره با تو صحبت می کنم. ولی تو هر طور شده بدون اینکه خوت را بشکنی ترتیبی بده که حتمن ببینیش، و حتا بابت آن روز از دلش در آوری.
خوب گرفتی که چه می گویم؟ ”
” بله داود. ”

پکر از مدرسه آمدم بیرون، دلم نمی خواست سوار اتوبوش بشوم، ولی برای پیاده روی تا خانه
خیلی راه بود. هاسمیک این همه بی معرفت نبود که سراغی از من نگیرد، یعنی چه شده؟
آهسته آهسته رفتم بطرف ایستگاه اتوبوس.
داود هم گفت یکجوری حتمن دوباره ببینش، و گفت که بابت آن روز از دلش درآر. چه جوری؟
از کجا پیدایش کنم؟ بهتره که فردا با همان اتوبوسی که می دانم سوار می شود، بیایم مدرسه. همین
کار را می کنم.
کمی خیالم راحت شد. شب فکر می کنم که اگر دیدمش چکار کنم و چه بگویم.

” آقا ابی بی معرفت! ”
سر برگرداندم، هاسمیک بود. از خوشحالی داشتم پس می افتادم. بی اختیار رفتم به طرفش، بازو هایش را گرفتم، تکانش دادم و کمی بلند گفتم:
” فدات شم، هاسمیک توئی؟ ”
با خنده گفت:
” فکر می کنی می توانی از دستم در بروی؟ ”
” هاسمیک اینجا چکار می کنی، اینجا که ایستگاه مدرسه ما است ”
” ولی ارث بابات که نیست، من هم می توانم اینجا منتظر عشقم باشم، نمی توانم؟ ”
” چرا عزیزم، می توانی. ”
” ابی چه رمانتیک حرف می زنی، مثل اینکه بد نیست هراز گاهی قهر کنی.
امروز تصمیم گرفته بودم هر طور شده تو را ببینم. دلم برای دیدنت یک ذره شده بود….می دانی که حالا خانواده ام کلی نگرانم هستند. بجای رفتن به خانه، از این وری آمده ام، ساعت آخر را هم برای اینکه از دست ندهمت به کلاس نرفتم. و خب، موفق هم شدم.
دیدن تو برایم یک دنیا می ارزد. هم غیبت امروز و هم برخورد تلخ خانواده ام را، یک کاریش می کنم. ”
” هاسمیک، اگر نگاهمان نمی کردند می بوسیدمت و روی سرم حلوا حلوات می کردم…
اتوبوس آمد زود تر برویم تا بیشتر دیرت نشده، فکر می کنی کاری از دست من برای دیر رفتنت ساخته است…ببینم کتک متک که در کار نخواهد بود؟ ”
” نه ابی جان ناراحت نباش خودم کاریش می کنم، نه اصلن و ابدن کتک تو برنامه خانواده ما نسیت…”
” هاسمیک مدتی است گوش هام سنگین شده و بعضی از حرف ها را نمی شنوم. چی گفتی؟ ”
” گفتم نگران نباش. راست میگی که گوش ها ت سنگین شده اند؟ ”
” نه گوش هام سنگین نشده ولی بعضی حرف ها را دلم می خواهد چند باره بشنوم ”
” گرفتم!…ابی جون، ابی جون، ابی جون، من هم فدات شم. گوشت وضعش روبراه شد؟
من دیگه رفتم. ”
” هاسمیک فردا توی اتوبوس می بینمت. برات حرف های خوب دارم. ”
” ای کلک! ”

چه شب خوبی خواهد بود. هم داود قرار است را چاره ای بیابد، هم هاسمیک را دیدم، آن هم خوشحال و سرحال، و قرار است که فردا هم ببینمش.
پس از مدت ها لای کتاب هایم را باز کردم. احساس سبکی خاصی داشتم. و در این فکر که چکار کنم که هاسمیک برای همیشه مال من بشود. مگر نمی گویند: کار نشد ندارد. پس حتمن راهی دارد.

” ابی باید ترتیبی بدهی که یکبار دیکر در خانه با او تنها باشی، و از قبل خودت را آماده کنی که به او چهار کلمه حرف درست وحسابی بگوئی و مثلن دربیاوری که اگر بقول تو” بارسیک ”
نبودی حاضر بود با تو ازدواج کند، یا حتا در اینصورت هم باز با تو ازدواج نمی کرد. ”
” داود! منکه آمادگی ازدواج را ندارم ”
” من که نمی گویم همین فردا ازدواج کن، ولی اول معلوم شود که اهل ازدواج هست یا نه ”
” راستش آن دفعه هم تهدیش کردم که اگر کاری نکنی که نیم ساعتی با تو تنها باشم خودم را می کشم، او هم ترتیبش را داد…”
” چه گفتی ابی؟…به او گفتی خودت را برایش می کشی؟ ”
” خب معلوم شد که دوستم دارد، چون نخواست که خودم را بکشم. داود من هم او را همین اندازه دوستش دارم. ”
” پسر این حرف ها و این کار ها چیه؟ مثل اینکه واقعن وضعت روبراه نیست. بهر حال تو اول برادریت را ثابت کن بعد برو دنبال ارث…”
” بعنی چه داود؟ نمی فهمم. ”
” شاید برای او دیگر جور نشود، که بتواند خانه را خالی کند، شاید هم بخاطر کار آن روزت نخواهد. من می توانم ترتیب خالی بودن خانه خودمان را برایتان بدهم. تو اول ببین او آمادگیش را دارد؟ به من اطلاع بده تا اقدام کنم.”
” مرسی داود، بگذار ببوسمت، چه برادر خوبی هستی. ”
” خوبه، بغض نکن. منتظر خبرت هستم.”

چقدر خوب است که آدم یک دلسوز، یک مشاور آگاه و یک برادر مثل داود داشته باشد. خوب متوجه است که تا چه حد گرفتارم. داود همیشه مرا خوشحال کرده است. ”

ندیده بودم که هاسمیک این همه شیک بپوشد، و دستی هم به سر و صورتش بکشد. شده بود یک تیکه ماه. ترسیدم. برای چنین دخترهائی شکارچی زیاد است. خوش برو رو، خوش لباس وبا جیب های پُر و تا بخواهی زبان ریز که می توانند هر مُخی را بزنند.

” هاسمیک چه لعبتی شده ای، اینجوری می خواهی بروی مدرسه؟ عین هلوی پوست کنده ای، دلم می خواهد یک گاز کوچوبو از لُپات بگیرم. من بابد با یک اتومبیل آخرین مدل بسیار سطح بالا جلوی پایت به ایستم در را برایت باز کنم و بغلت کنم تا سوار بشوی.”
” ابی! اینکه آدم را یاد شب عروسی می اندازد. ”
” هاسمیک میشه؟ فکر می کنی یک روزی جور بشه؟ ”
” تو، اتو مبیلش را پیدا کن تا در باره اش حرف بزنیم ”
” هاسمیک قبول دارم اما باید در باره اش تنهائی و نه در اتوبوس با تو صحبت کنم. ”
” ابی داریم می رسیم، من باید بروم، ولی فکر نکن که من می توانم دوباره ترتیب خانه خالی را بدهم…من رفتم تا فردا…”
” هاسمیک ترتیب خانه خالی را من می دهم، نوبتی هم باشه نوبت منه ”
” ابی می توانی؟…خدا حافظ. ”

همه ی ملاقات در اتوبوس را بی کم وکاست به داود گفتم.

” می دانم فرصت نکردی به او بگوئی:
بله می توانم.
در ملاقات بعدی به او بگو که می توانی، و به پرس که چه روزی برای او مناسب است. فکر می کنم جمعه بسیار روز خوبی است، چون من هم می توانم، بابا و ماما را به اتفاق سیمین به دیدار عمو ببرم برای ناهار. خبرش را به من بده. ”

خوشحالی ام وصف نداشت. کار به همان مسیری می رفت که می خواستم. چون حتمن فرصت کافی نخواهد بود، لُب حرف هایم را باید تمریم می کردم. چند جمله حسابی ی کار ساز، نیاز داشتم.

” هاسمیک، خودت می دانی که چقدر خوشکلی؟ و روز به روز هم تو دل برو تر می شوی…”
” تو این جور فکر می کنی، خوشحالم. ولی حتمن واقعیت اینطور نیست، چون چند روز پیش روی مطلبی که پیش آمده بود مادرم به من گفت:
” خوبه که خوشگل هم نیستی. وخواهرم هم که آنجا بود زد زیرخنده، درتائید حرف مادرم.”
” خواسته اند اذیتت کنند. هاسمیک تو می دانی که پر از ” آنی “. و همین ” آن ” توست که مرا بیچاره کرده است.”
” ابی! پر از چی هستم؟ ”
” جمعه برایت توضیح می دهم ”
” جمعه! جمعه چه خبره؟ من کجا هستم که تو برایم توضیح بدهی؟ ”
” خانه ما. ”
” من که سر در نمی آورم که تو چی داری ردیف می کنی. داریم به ایستگاه من نزدیک می شویم.
بگو راحتم کن.

تابستان همان سال – ناصر تقوائی

بهمن ۱۳۹۲

آخرهای تابستان عده‌ای را ول کردند. شاید آدم‌های بدبین باورشان نشود که همه جا پر بود و جایی نبود و این بود که ما را هم ول کرده بودند. دوباره برگشتیم اسکله. همه‌مان برنگشته بودیم. چند ماه پیشتر خیلی‌ها را دیده بودیم افتاده بودند زمین. آمبولانس‌های سیاه بارشان می‌کردند و روی نوار سیاه آسفالت‌ها می‌رفتند به مرده‌شوی‌خانه.
شنیده بودیم مرده‌شوی‌خانه، بعضی‌ها زحمتی نداشتند، چاله‌های بزرگ پشت قبرشان برای این‌ها بود. این را هم شنیده بودیم. چندتایی را هم دیده بودیم ریخته بودند توی آمبولانس‌های سفید. زوزه‌ی زخمی‌ها را نمی‌شد شنید. آمبولانس‌ها را می‌دیدم که تند می‌رفتند و جیغ می‌کشیدند. جیغ‌ها انگار ناله‌ی زخمی‌ها که جمع‌شده باشد و از بوق آمبولانس بزند بیرون. خودم را تخت کمر انداخته بودند کف یکی از همین‌ها و از چهارراه تا در بیمارستان جار کشیده بود. از جلو جنده‌خانه هم رد شده بود گویا آن‌جا هم خبرهایی بود که یکی‌ دو نفر را انداختند بالا. کارگری‌ با چشم‌های‌ خودش شش تا را دیده بود که با برانکار از در پشت بیمارستان برده بودند بیرون، توی‌ آمبولانس سیاه. راستش به چشم‌های‌ کارگر نمی‌شد اعتماد کرد. بعضی‌ها عادتشان است خیلی‌ چیزهای‌ بزرگ را کوچک ببینند. به خیالشان ناراحتی‌ کمتر می‌شود. خیلی‌ها را همراه عاشور با کامیون برده بودند. عکس دو سه تاشان را توی‌ روزنامه‌ها دیده بودیم. بعد همه چیز تمام شد. انگار هیچ اتفاقی‌ نیفتاده بود. چرا که دیگر حرفش را هم نمی‌شد زد.
شنیده بودیم کارها روبه‌راه شده. وقتی‌ برگشتیم دیدیم کارها روبه‌راه نبود. صبح‌های‌ گرم شرجی‌ می‌آمدیم می‌نشستیم، بی‌هیچ حرفی‌، مثل غریبه‌ها. حس می‌کردیم خیلی‌ چیزها عوض شده و می‌دیدیم هیچ چیز عوض نشده بود. آدم‌ها همان آدم‌ها، جرثقیل‌ها همان و کشتی‌ها همان کشتی‌ها. دوباره آمده بودند و کنار اسکله‌ها به صف ایستاده بودند، زنجیروار، و همان آبِ لیمویی‌ رنگ همراه مد از بغل‌شان رد می‌شد. در خم رودخانه، انتهای‌ زنجیر در مه غلیظی‌ فرو رفته بود و خورشید هنوز از همان‌جا و پشتش که نخل‌ها بود بیرون می‌آمد.
خورشید روزهای‌ شرجی‌ پشت مه پریده رنگ بود و لای‌ انبوه دکل‌ها گیر می‌کرد. پرنده‌های‌ سفید دور و برش و روی‌ سرش می‌پریدند. روزها دراز بود و خیلی‌ طول می‌کشید تا گردش کند. خورشید را روی‌ طوقه‌ی‌ براق کلاه‌های‌ ایمنی‌ همدیگر می‌دیدیم.
‌شب‌ها می‌گشتیم دنبال جای‌ ساکتی‌، همه‌ی‌ عرق‌فروشی‌ها ساکت بود، خلوت نبود. می‌رفتیم ایستگاه پنج، وسط نخل‌ها. آن‌جا پیرمردی‌ بود توی‌ یک اطاقک گلی‌، چراغ‌ها را خاموش می‌‌کرد و کهنه دود می‌کرد که بوی‌ تریاک از اتاق بیرون نرود. حسابی‌ ترس داشت. بعد می‌رفتیم به عرق‌فروشی‌ای‌ که نزدیکی‌های‌ بارانداز سراغش را داشتیم. عرق‌فروشی‌ ساکت بود و پرده‌های‌ پشت شیشه‌ها افتاده بود. گوشه‌ی‌ خلوتی‌ می‌نشستیم. چهارتا میز دیگر هم بود، هر کدام سه چهار مرد پشتش، بیشترشان کارگرهای‌ بارانداز، ساکت و خیره به لیوان‌هاشان، می‌گفتی‌ پلک زدن یادشان رفته است. جوان که بودند ساکت نشستن بدمستی‌ بود و عربده‌کشی‌ بدمستی‌ نبود. پیری‌ سراغ همه‌شان آمده بود. باورشان نمی‌شد که پیر می‌شوند. بعضی‌ آدم‌ها همیشه در سن معینی‌ می‌مانند و بعد یک شبه پیر می‌شوند، صبح می‌بینی‌ سوزنک‌های‌ سبیل‌شان هم سفید شده. عاشور سی‌ ساله مانده بود. مست که می‌شد می‌رفت روبروی‌ آینه و خیره می‌شد به چشم‌های‌ مردی‌ با شقیقه‌های‌ سفید. آن‌جور آدمی‌ که هر وقت، حتی‌ اول بار که می‌بینی‌ فکر می‌کنی‌ قبلا او را شناخته‌ای‌. اگر نه به خاطر آن دو سه تا شیار گود پیشانی‌ بود هرگز خودش را به جا نمی‌آورد. تف می‌کرد به آینه و می‌گفت «انگار همه‌ی‌ عمرمو با یه فاحشه‌ی‌ پیر خوابیده‌ام» بغلش را می‌گرفتم و می‌رفتیم بیرون. کنار شط می‌ایستاد و داد می‌زد «سی‌سال با یه مشت فاحشه‌ی‌ مقدس خوابیده‌ام.»
گوش می‌ایستاد تا صدا از آن طرف رودخانه برگردد و صدا برنمی‌گشت. دیگر همه‌ی‌ آن چیزها که روزگاری‌ براش مقدس بود مقدس نبودند. آخر شب می‌رفتیم طرف فاحشه‌خانه. قدم‌های‌ عاشور را نگاه خیره‌ی‌ پاسبان‌ها نامنظم‌تر می‌کرد. این را از صدای‌ تخت‌ پوتین‌هایش روی‌ آسفالت کف خیابان می‌شد فهمید. پاسبان‌ها قیافه‌های‌ مهربان داشتند. باورت نمی‌شد اتفاقی‌ افتاده باشد. از جلوشان که رد می‌شیم دوستانه می‌پرسیدند «امشب چند تا؟» ما می‌گفتیم « دو بطر»
بر نمی‌گشتیم و به چشم‌هاشان نگاه نمی‌کردیم که چطور راه رفتنمان را می‌پاییدند. می‌رفتیم همه‌ی‌ خانه‌ها را سر می‌کشیدیم. به صورت فاحشه‌های‌ پیر تف می‌کرد. دختری‌ پیدا می‌کرد و با او می‌رفت. صداش را از پشت در می‌شنیدم. به دختر می‌گفت «ازت خوشم می‌یاد.» دختر می‌خندید و عاشور می‌گفت «می‌خوام بات عروسی‌ کنم.»و دختر باز می‌خندید. آنقدر می‌گفت تا دختر دیگر نمی‌خندید. از اتاق می‌آمد بیرون، با قیافه‌یی‌ که خیال می‌کردی‌ باورش شده است. می‌رفت به خانم رئیسش چیزی‌ می‌گفت. خانم رئیس دادش در می‌آمد و فحش می‌داد. می‌رفت پاسبان می‌آورد. به پاسبان می‌گفت «می‌خواد دختره‌رو از راه به در کنه» باز فحش می‌داد و عاشور جواب نمی‌داد. با پاسبان می‌رفتیم. ناراحت می‌شد که چرا جوابش را نداده بود.
می‌گفت «آدم باید خیلی‌ بیشرف باشه که جواب فاحشه‌ها رو نده» دلداریش می‌دادم که نه، آدم باید خیلی‌ آبرودار باشد که جوابشان را ندهد. از فاحشه‌خانه بیرون می‌رفتیم، آن وقت‌ها دورش دیوار نبود و یکی‌ از لوازم کار بود.
عاشور دستش می‌رفت به جیبش و بعد با پاسبان دست می‌داد. پاسبان آدم خوبی‌ بود. همانجا می‌ماند و ما می‌رفتیم. آخرهای‌ تابستان دیگر خسته شده بودیم، از تابستان هم خسته شده بودیم. راستش اینجاها تابستان پنج شش ماهی‌ طول می‌کشد بعدش همیشه پاییز است تا تابستان دیگر پاییز است. چند بار گفته بودم برویم به مرخصی‌،
می‌پرسید کجا؟
می‌گفتم هر جا که بشه.
می‌پرسید فرقش با اینجا چیه؟
می‌گفتم فرق می‌کنه.
می‌گفت فرق نمی‌کنه. مثه یه فاحشه که زمسونا اینجاس و تابسونا می‌ره اون بالاها، می‌ره شمال. آخرش تنهایی‌ رفتم. دیدم راست می‌گفت. هیچ فرق نمی‌کرد. بروجرد هم مثل همین‌جا بود. روزی‌ که از مرخصی‌ پانزده روز‌ه‌ی‌ تابستان برگشتیم، اولین اتفاق آمبولانس سیاه بود. زوزه هم نمی‌کشید، خیلی‌ آرام و انگار هیچ اتفاقی‌ نیفتاده باشد. خودشان فکر کار را کرده بودند و یکباره آمبولانس سیاه فرستاده بودند. از سفیدها بهتر بود. آمبولانس‌های‌ سفید را خوش ندارم. عادتشان است توی‌ شهر دور بردارند و جار بکشند، بیشتر از وسط شهر و توی‌ آن خیابان‌های‌ شلوغ.
زیر آن دو صفحه آهن نیم‌تنی‌ باریکه‌های‌ خون ماسیده بود و از پایین صفحه‌ی‌ زیری‌، لنگه‌ی‌ پوتینی‌ زده بود بیرون تختش ور آمده بود و نوک پوتین دهن باز کرده بود و میخ‌ها انگار دندان، ردیف نشسته بودند و از بالا و پایین چندتایی‌ افتاده بود. سر کارگرها که دادشان درآمد بچه‌ها رفتند سر کارها. رفتم توی‌ سایه، دور و بر آفتاب و دو گله‌ی‌ سایه، وسط آفتاب سیاه نشستم. گیج و غم‌زده و مبهوت و از اینجور چیزها. پریشان‌تر از آن بودم که با کسی‌ حرفی‌ بزنم. رفته بودم تو فکر آدمی‌ که همه‌ی‌ راه‌های‌ مردن را می‌رود، بیشتر راه‌های‌ سخت را به خیال آسانی‌ و باز یاری‌ نمی‌کند و بعد بخت بی‌خبر می‌آید سراغش و همین‌جور صاف و ساده کلکش کنده می‌شود. شاید کارگرهای‌ قدیمی‌ یادشان باشد عاشور چه جور آدمی‌ بود.
صفحه‌های‌ آهنی‌ را که برداشتند خون‌ها را شستند و باز آب ریختند. بعد آفتاب زمین خیس را خشک کرد. انگار هیچ اتفاقی‌ نیفتاده بود

پل، سیگار، و شاعر – بخش پنجم – مجید قنبری

بهمن ۱۳۹۲

. . . نمی‌دانم حق دارم این‌ها را بنویسم یا نه. آن‌قدر اشتباه کرده‌ام که دیگر می‌ترسم دست به کاری بزنم.
می‌ترسم بدون اجازه‌ی او این‌ها را بنویسم و بعد‌ها، شاید هزار سال بعد،
اسباب دردسرش یا دردسرم شود. می‌بینید چقدر ترسیده‌ام . . .
************

یکی از دوستان قدیمی تماس گرفت و گفت باید مرا ببیند. نقاش بود. می‌خواست درباره‌ی پروژه‌ای با من مشورت کند. آمد ولی درباره‌ی همه‌چیز مشورت خواست جز پروژه‌اش.
پرسید: چرا این شکلی شدی؟ داری از بین می‌ری. نکنه ایدز گرفتی؟
گفتم: مهم نیست. کارت رو بگو.
درواقع می‌خواست درددلی کند و پروژه بهانه بود. همیشه چیزی بهانه‌ی چیز دیگری است. این را دیگر خوب می‌دانم. همسرش ترک‌اش کرده بود چون برای چندمین بار فهمیده بود با زن دیگری رابطه دارد. می‌خواست بداند چه‌طور می‌تواند او را برگرداند.
گفتم: خب دست از این کثافت‌کاری‌ها بردار.
گفت: به خدا برداشته بودم. اما عاشق شدم. دست خودم نبود.
گفتم: برای همسرت که فرقی نمی‌کنه. به هر حال حق داره.
پرسیدم: حالا طرف کیه؟
گفت: فقط بیست‌ودو سالشه. یه روز که تنها بودم ازش خواستم بیاد آتلیه. اومد. خب، این‌طوری بود دیگه. حتما خودش می‌خواست.
گفتم: حالا کجاست؟
گفت: به خاطر همسرم ترکش کردم.
گفتم: تو دیگه خیلی آشغالی.
گفت: توهین نکن.
گفتم: آخه هستی. اون دختر بیچاره رو هم فریب دادی.
گفت: اونم خیلی منو دوست داشت. ولی دختر نبود. من اولین مردش نبودم.
گفتم: حالم از دنیای شما به هم می‌خوره. کثافت‌کاری‌ در هنر اول. در هنر دوم، هنر هشتم، هزارم. انگار ابتذال هیچ‌وقت متوقف نمی‌شه. دیگه فایده نداره. دنیا به گند کشیده شده و از دست ما هیچ‌کاری ساخته نیست.
گفت: خودت چی؟ یه کسی رو نمی‌خوای که عاشقش باشی و عاشقت باشه؟ اگه پیداش کردی نمی‌خوای باهاش بخوابی؟
گفتم: نه. مسئله خیلی فرق داره. زمینه‌چینی کردن و نقشه کشیدن با یه اتفاق از زمین تا آسمون فرق می‌کنه. با دخترای زیادی دوست بودم با بعضی‌هاشون هم خیلی صمیمی. ولی هیچ‌وقت حتی دستم هم به دستشون نخورد. هرچند که حالا همشون رفتن. شایدم من رفتم، نمی‌دونم.
گفت: زیادم به خودت افتخار نکن . . . فکر نمی‌کنی به همین خاطره که اونا رو از دست می‌دی؟ دخترا اینو می‌خوان. ولی تو نمی‌فهمی.
قاف معصومانه پرسید: نمی‌خوای با من بخوابی؟
وقتی داشت می‌رفت گفت: یه چندتایی دختر هستند. از بچه‌های کلاس‌هام. عالی‌اند. می‌خوای با یکی‌شون آشنات کنم؟ به خدا این‌طوری از دست می‌ری‌ها.
ـ نه. نمی‌خوام. منتظر فردایی برای دوست داشتن می‌مونم. هر فردایی بالاخره امروز می‌شه.

تو هنوز نیامده بودی که همسرم همراه بچه‌ها برای دیداری کوتاه آمد. مهربان شده بود. ظاهرا نگران‌ام بود. ازش خواستم برایم ترانه‌ای بخواند، که نخواند. ازش خواستم بماند، که نماند. می‌خواستم همه چیز را از اول شروع کنیم اما انگار برای او همه چیز تمام شده بود. سراسیمه بود. ساعت‌ها در خیابان‌ها این طرف و آن طرف می‌رفت. به جمعیتی می‌پیوست و شعار می‌داد. از نظر او من فقط یک بزدل بودم. همسرم می‌خواست سبز باشد آن هم زمانی که من از هر رنگی بیزار بودم. هرکاری که از دستم برمی‌آمد کردم ولی دوباره رفتند. نه. بی‌فایده بود. یا باید کسی را پیدا می‌کردم که دوستم داشته باشد و بتوانم دوستش داشته باشم و یا این که کارم ساخته بود. دیگر هیچ حس تعهدی نسبت به خانواده‌ام نداشتم. بعد از سی سال برای نخستین‌بار حلقه‌ی ازدواج‌ام را درآوردم و در کشوی میز انداختم و با این کار آخرین پیوندم با خانواده‌ را هم قطع کردم. حالا فقط خودم بودم و خودم. تنهای تنها. انگار تمام دنیا یک طرف بود و من طرف مقابلش. من و این دنیا همدیگر را نمی‌فهمیدیم.
تلفن زنگ زد. طاهره بود: برات یه کادوی کوچولو گرفتم. کی میای ببری؟
گفتم: می‌دونی که اهل کادو دادن و گرفتن نیستم.
گفت: تو هم دادی، خودت خبر نداری.
هیچ وقت کادویی به این خوبی نگرفته بودم. با آژانس رفتم تا خانه‌ی طاهره. خودش گفته بود که با آژانس بروم. گالن ودکا را که داخل یک پلاستیک مشکی پیچیده بود، گرفتم و با همان ماشین برگشتم. واقعا به آن احتیاج داشتم. قبل از آن که ماشین حرکت کند، طاهره کرایه‌ام را با راننده حساب کرد.
حالا سیگار داشتم و ودکا و داروی اعصاب. همین برایم کافی بود. واقعا بود؟ نه. جای چیزی خالی بود. مثلا دامنی که بشود سر بر آن گذاشت و گریست. یا جای آن‌چه که خانم علی‌پور بی‌پرده گفته بود. طاهره یک دوست قدیمی بود، و شاید آخرین‌شان. مجبورم می‌کرد فیلم‌هایی را که می‌پسندید ببینم. حتی یک بار موفق شد مرا به زور به سینما ببرد. بد نبود، دو ساعتی خوابیدم. سوء‌تفاهم‌ها از همین‌جا شروع شد و با دیدن فیلم دیگری به اوج رسید. وقتی که من کارگردان‌ فیلم را خودفروش و از آن بدتر آدم‌فروش نامیدم. دیگر زبان هم را نمی‌فهمیدیم انگار. و این موضوع تازه‌ای نبود. همیشه به طرزی احمقانه تصور می‌کردم این اوست که به من نیاز دارد.
گفت: تو خیلی بدبینی. فقط برچسب می‌زنی. از نظر تو همه آدم‌فروش‌اند.
گفتم: نه همه.
گفت: حداقل باید دلیلی بیاری، نه این‌که با یه کلمه نسخه‌ی یارو رو بپیچی.
نمی‌توانستم تحمل کنم، آن هم از طاهره. فکر می‌کردم خودش بهتر از من می‌داند پس نیازی به توضیح نمی‌دیدم. ولی انگار اشتباه می‌کردم.
سعی می‌کنم به یاد بیاورم که نخستین بار کجا دیدم‌اش. دوست مینا بود. هم‌کلاسی بودند در دانشگاه. داشتم می‌رفتم در یکی از فرعی‌های خیابان کارگر. تابستان بود. نور چشم‌هایم را می‌زد و هرم خورشید از نفس‌ام می‌انداخت. باز هم مشغول خودآزاری بودم. بی‌هدف می‌رفتم. اما بی‌هدف به معنی بی‌مقصد نیست. پس بی‌هدف به سمت پارک لاله می‌رفتم که هنوز به گورستان سرسبز خاطرات‌ام تبدیل نشده بود. به صدای بوق چندم بود، نمی‌دانم، که برگشتم نگاه کردم. یک ژیان آبی رنگ بود. راننده که دختر سبزه‌ای بود با صورتی ریز و مینیاتوری، سرش را بیرون آورد و با خنده گفت: آقا داماد با بوق چندم بله رو می‌گی؟
هیچ‌وقت حاضر جواب نبوده‌ام. قبل از این که چیزی بگویم، دختری که کنارش نشسته بود خم شد، سرک کشید و گفت: سلام سه نقطه. مینا بود. سوار شدم. تو خیابان جمال‌زاده بودیم. کمی بالاتر از کلیسای کوچکی بودیم که بعدها زمانی که هنوز با همسرم دوست بودیم، یک بار داخل‌اش رفتیم. سالن کوچک و کم نوری بود با یک صلیب بزرگ که انتهای سالن راست ایستاده بود. بی‌عیسایی که بر خود حمل‌اش کند. منجی غایب. و کمی پایین‌تر از دفتر مجله‌ی “داستان امروز” که باز هم سال‌ها بعد داستان‌های کوتاه‌ام در آن چاپ می‌شد.
سوار ژیان که شدم، به سمت بلوار کشاورز راه افتاد. طاهره از توی آینه گفت: احتیاج به معرفی نیست. مینا جون صبح تا شب فقط از تو . . .
میان حرف‌اش پریدم که: مگه شما صبح تا شب با هم‌اید؟
خندید: حسودی نکن. نگفتم که شب تا صبح!
بعد هر دو به هم نگاه کردند و ریسه رفتند. احساس حماقت کردم. گنگ بودم. نمی‌توانستم بخندم. یکی دو سالی می‌شد که نخندیده بودم. بعدها طاهره هم دیگر هرگز نتوانست بخندد. چند ماه قبل از فارغ‌التحصیلی‌شان بود که طاهره دستگیر شد. بیرون که آمد از مینا دور شده بود و داشت به سمت من می‌آمد انگار.

بیاد دوست – مهدی عاطف راد – ” غلامرضاسمیعی

بهمن ۱۳۹۲

آخرین جمعه‌ی فروردین بود. رفته بودم امام‌زاده عبدالله، سر مزار بهترین دوست دوران کودکی‌ام که آخرهای فروردین چند سال پیش در یک تصادف رانندگی کشته شد. بعد از این‌که یک‌ساعتی سر مزارش بودم و به خاطرات روزهای خوشی که با هم داشتیم فکر کردم و افسوس نبودنش را خوردم، باهاش وداع کردم و رفتم سری بزنم به مزار جان‌باختگان شانزده آذر، در حیاط دوم سمت راست مقبره‌ی امام‌زاده. روبه‌روی گورها که رسیدم، زنی را دیدم که چند قدم بالاتر از گورها و درست روبه‌روی گور قندچی، روی زمین نشسته بود و زانوهایش را توی بغلش گرفته بود. آن‌وقت صبح حیاط گورستان خلوت بود و جز من و آن زن کسی آن دور و بر نبود. بدون توجه به زن بالای مزار آن سه جان‌باخته ایستادم و رفتم توی حال. نمی‌دانم چند دقیقه گذشت که یکدفعه صدای زن از حال خاصی که تویش بودم بیرونم آورد:
– آقا!… آقا!… یه لحظه… ببخشین.
جاخورده سرم را بلند کردم و به زن نگاه کردم. بعد از چند ثانیه مکث گفتم:
– بله. فرمایشی داشتین؟
– شما از قوم و خویشاشونین؟
– نه. نسبت فامیلی با هیچ‌کدومشون ندارم ولی دانشجوی همون دانشکده‌ای بودم که اونا توش درس می‌خوندند.
– اِ… پس شمام دانشجوی فنی بودین؟
– بله…
– چه جالب!
– چطور مگه؟
– هیچی… همین جوری… چند سال بعد از اینا وارد دانشکده فنی شدین؟
– تقریباً بیست و یکی دو سال بعد.
– هیچ اسم غلام‌رضا سمیعی رو شنیدین؟
با تعجب گفتم:
– غلام‌رضا سمیعی؟ نه… دانشجوی فنی بوده؟
با حالت معناداری سرش را دو سه بار آورد پایین. بعدش گفت:
– آره… قبرش ایناهاش.
با کنجکاوی رفتم سمت زن. نزدیکش که رسیدم دقیقتر نگاهش کردم. هفتادوچهارپنج‌ساله بود با چهره‌ای که هنوز در این سن زیبا و جذاب بود. طره‌هایی از موهای خاکستری‌اش از زیر شال مشکی‌اش زده بود بیرون. تنش هم مانتوی مشکی ساده‌ای بود. سمت چپ سنگ گور مربعی شکل کوچکی نشسته بود. روی سنگ چند شاخه گل رز سفید بود. سمت راست گوری که بهش اشاره می‌کرد، ایستادم و مشغول خواندن نوشته‌ی روی سنگ قدیمیش که با آب شسته شده و یک دسته گل رز سرخ هم رویش بود، شدم:
“آرامگاه جوان ناکام مرحوم غلامرضا سمیعی دانشجوی دانشکده فنی که برای نجات دختر هفت ساله‌ای به نام نرگس که در چاه افتاده بود اقدام کرد ولی دست مرگ در فروردین سال ۱۳۳۳ هر دو را به کام خود کشید.”
با حیرت نگاهی به زن کردم. زن با اشاره به سنگ قبر مربعی شکل کوچولویی که کنارش نشسته و سمت چپ قبر غلام‌رضا سمیعی بود، گفت:
– اینم قبر نرگس نازنینم.
سنگ لاجوردی رنگ شسته شده را نگاه کردم:
“آرامگاه دختر ناکام نرگس که در فروردین ۱۳۳۳ در سن هفت سالگی در چاه افتاد و جان باخت.”
رزهای سفید را شمردم. درست هفت شاخه بود. بهت‌زده سرم را بلند کردم و به زن نگاه کردم. زن سرش پایین بود و داشت به سنگ مزار نرگس نگاه می‌کرد. انگشت اشاره‌ی دست راستش هم روی سنگ قبر بود و داشت آرام‌آرام رویش می‌زد. پرسیدم:
– شما چه نسبتی با اینا دارین؟
آهی کشید و گفت:
– بشینین این‌جا تا واستون بگم… روزنامه‌م دارم.
بعد دست کرد توی ساک نایلنی قهوه‌ای رنگی که کنارش بود، روزنامه‌ای درآورد، گرفت سمت من. روزنامه‌را ازش گرفتم و سمت راست مزار غلام‌رضا سمیعی، پهنش کردم روی زمین. بعد روبه‌روی زن نشستم روی روزنامه و با کنجکاوی چشم به دهان زن دوختم تا بفهمم که چه نسبتی با این دو ناکام دارد.
زن که انگار احتیاج مبرمی داشت که با کسی حرف بزند و عقده‌ی تل‌انبار شده توی دلش را خالی کند، شروع کرد به تعریف:
– نرگس خواهرکوچیکه‌م بود، یه دختر سرزنده و پرجنب‌وجوش، صورتش مث قرص ماه، چشای درشت شهلا، دهن غنچه، دماغ کوچولوی سربالا، خلاصه همه چی تموم. ‌رضای ناکامم همسایه‌ی دیوار‌به‌دیوارمون بود. اون سال رضا دانشجوی سال سوم دانشکده فنی بود، رشته‌ی مهندسی ساختمون. از دوستای همن شونزده‌ی‌آذریا بود. با بزرگ‌نیا دوست جون‌جونی بود. توی روز شونزده‌ی‌آذرم از بازداشتیا بود. کتک مفصلی زده بودندش. تا شبم نگهش داشته بودند. بعد ولش کرده بودند. منم سال سوم دبیرستان بودم. رشته‌ی طبیعی می‌خوندم. رضا توی درسای ریاضی و فیزیک کمکم می‌کرد. راستشو بخواین ما خاطرخوای هم بودیم، یه دل نه صد دل خاطر همو می‌خواستیم. قرارمدارامونم گذاشته بودیم که رضا لیسانسشو بگیره، منم دیپلممو بگیرم. بعدش با هم عروسی کنیم. کلی نقشه کشیده بودیم، واسه زندگی مشترکمون، واسه آینده‌مون، چه جوری زندگی کنیم. چن تا بچه داشته باشیم. تا این‌که اون سال لعنتی از راه رسید، اون بهار نفرین شده که عیدیش به من یه عمر بدبختی بود…
زن آهی طولانی کشید و گفت:
– آه از این بخت سیه‌روز که شد قسمت ما…
بعد سرش را پایین انداخت و خاموش شد. معلوم بود که دل پردردی دارد. انگار توی چشمهایش اشک جمع شده بود، چون دستمالش را از جیب مانتوش درآورد، با آن گوشه‌های چشمهایش را پاک کرد. من بی‌تابانه منتظر شنیدن بقیه‌ی ماجرا بودم. یک دقیقه‌ای به سکوت گذشت و در این مدت زن چند بار آب دهانش را به سختی قورت داد، به‌طوری‌که موقع قورت دادن سیبک گلویش آشکارا بالا و پایین رفت. حس کردم دهانش خشک شده. در جیبم چند تا آب‌نبات داشتم. دست کردم جیبم و سه چهار تا آب‌نبات درآوردم، تعارفش کردم:
– بفرمایین…جلوی خشکی گلوتونو می‌گیره.
دستم را رد کرد:
– مرسی. مرض قند دارم. نباس شیرینی‌جات بخورم.
بعد از توی ساکش یک بطری کوچک آب درآورد و درش را وا کرد. بعد چند قلپی آب خورد. چند دقیقه‌ای به سکوت گذشت. بیشتر از آن نتوانستم جلو کنجکاوی‌ام را بگیرم. با احتیاط پرسیدم:
– خب… بعدش؟
زن نفس عمیقی کشید. بعدش گفت:
– بعدش بلای آسمونی… بعدش مصیبت… بعدش بدبختی و بیچارگی… صبح جمعه بیست و هشتم فروردین بود. من داشتم توی حیاط درس می‌خوندم. فرداش امتحان زمین‌شناسی داشتیم. من هم داشتم زیر سایه‌ی درختای پر از گل راه می‌رفتم و زمین‌شناسی حفظ می‌کردم. نرگسم توی حیاط مشغول لی‌لی بازی بود. ساعت حدود یازده بود که یکدفعه صدای هُرّی اومد. بعدش صدای جیغ نرگس بلند شد. برگشتم. نرگس نبود. دویدم سمت جایی که داشت بازی می‌کرد. دیدم چاه دهن واکرده کشیدتش به کام خودش. نفهمیدم چه جوری خودم را رساندم بالای چاه. دستام را گرفتم دو طرف دهنم، داد کشیدم: نرگس، نرگس… صدام توو چاه پیچید و توو گوشم طنین انداخت ولی از نرگس جوابی نیومد. چند بار دیگه صداش کردم ولی بی‌فایده بود. کسی خونه نبود که به دادم برسه. یهو به فکرم رسید برم از ‌رضا کمک بخوام. هولکی دویدم سمت در کوچه، درو وا کردم. از حیاط زدم بیرون. بدو رفتم سمت خونه‌ی ‌رضااینا. وحشت‌زده کلون در را گرفتم با تموم نیروم شروع کردم به کوبیدن. همین‌طور یه بند می‌کوبیدم و می‌کوبیدم تا این‌که رضا سراسیمه درو روم وا کرد. تا دیدمش گفتم: دسم به دومنت، رضا! بدبخت شدیم. بهت‌زده گفت: چی شده؟ سوری! گفتم: نرگس افتاده توو چاه. به دادم برس. بعدش دویدم سمت خونه. رضام جزوه به دست پشت سرم دوید. وارد حیاط که شدیم دویدم سمت جایی که چاه دهن وا کرده بود. دم چاه وایسادم، داد زدم: نرگس… نرگس… صدامو می‌شنفی؟ اگه می‌شنفی جواب بده… جوابی نیومد. رضا کنارم وایساده بود، دولا شده بود، توو چاهو نیگا می‌کرد. بعدش دو تا دستشو گرفت دو طرف دهنش، بلند داد کشید: نرگس.. نرگس… بازم جوابی نیومد. بعد بلندتر و بلندتر داد زد. ولی بی‌فایده بود. بعدش ازم پرسید: طناب دراز دارین؟ گفتم: آره. گفت: بیارش. گفتم: الان می‌آرم. و دویدم سمت زیرزمین. رفت‌وبرگشتم سه چهار دقیقه طول کشید. وقتی برگشتم دم چاه نبود. هیچ اثری هم ازش نبود. فقط جزوه‌‌ش افتاده بود کنار چاه. وحشت‌زده رفتم سمت جزوه، از روو زمین برش‌داشتم. جزوه‌ی درسیش بود.
زن دست کرد توی ساکش و جزوه‌ای را که جلد آبی داشت از تویش درآورد، گرفت سمت من.
– هنوزم که هنوزه، بعد از شصت سال نگهش داشتم. آخه، می‌دونین؟ این تنها یادگاریه که ازش واسم مونده. تنها یادگاری…
نگاهی به جلد جزوه انداختم. جزوه‌ی درس مقاومت مصالح بود، تألیف دکتر بهنیا ر

کنیزک عالمه – توران رئیسی

بهمن ۱۳۹۲

چیزی به حرکت اتوبوس نمونده بود. به دو! خودمو رسوندم جلو ، اما خیلی شلوغ بود قسمت زنونه که اصلا جای سوزن انداختن نداشت . همه دستا شو نو به میله و در و پنجره گرفته بودند تا روی هم نیفتند . ناچار شدم همین طور که از در وسط اتوبوس بالا می رفتم، نیم نگاهی هم به قسمت مردونه بندازم . تقریبا یک سومش خالی بود . با اعتماد به نفس زیاد، پریدم بالا و میله افقی جداساز دوقسمت زنونه و مردونه رو گرفتم و رو به طرف زنونه وایسادم . مرد میان سالی که در کنارم ایستاده بود شروع به اعتراض کرد ،و گفت برای چی به این قسمت آمدی ؟ گفتم مگه نمی بینی آن طرف چقدر شلوغه و جای ایستادن نیست ؟کجا باید می ایستادم ؟ گوئی گناه کبیره ای از من سر زده باشه !با کلمات تنفر آمیز و بی ادبانه ای مثل “زنیکه ، ضعیفه،…واز این قبیل ،مرا خطاب قرار داد و گفت که مملکت قانون داره چی خیال کردی؟ همین طوری سرت را پائین انداختی و آمدی به قسمت مردونه؟ در این موقع بعضی ها نگاه شون رو به سمت من برگردوندند،شاید هم می خواستند منو ارزیابی کنند ! نمی دونم تو ی دلشون چی می گفتند و از مغزشون چی می گذشت اما برای من مهم نبود. چون به هر حال من باید سوار می شدم تا این که قبل از بچه ها به خونه برسم ، و توی اتوبوس هم جای دیگه ای به غیر از اونجا به نظرم نمی رسید ،در این لحظه از اعتراض مردمسافر خونم به جوش آمداو با ورودم به قسمت مردونه، از به زبون آوردن آن کلمات سخیف و حقارت آمیز بد جوری دگر گونم کرده بود ، گناه کبیره از نگاه من بی جواب گذاشتن اهانت های او بود و شاید هم متوجه نکردن سایرین به مسولیت شان در قبال احترام به حقوق دیگران ، در جواب گستاخی او با گفتن کلمات کوبنده ای با فریاد بر سرش ، به او حالی کردم ،که حق اهانت نداره،و باید عذر خواهی کنه . ولوله به راه افتاد و از هر گوشه اتوبوس اظهار نظر مغرضانه وگاه طرف داری بلند شد . بعضی مرا موردتحسین قرار داده و تعدادی از او پشتیبانی می کردند و با او هم صدا شده بودند . راننده که همه حواسش را به رانندگی اش معطوف کرده بود و در گیجی ترافیک بی حساب و کتاب خیابان غوطه ور بود مداخله ای نکرد ! چندین ایستگاه گذشتیم ، مسافران ایستاده در وسط اتوبوس به هر طرف تاب می خوردند ودستگیره ها جای خالی نداشت ، من اما در آن سوی “دیوار برلن” درجای خوداین مشکل و احترام را نداشتم!هرچند با وجود صندلی های خالی در قسمت مردونه جرات نشتن در کنار شون میسر نبود و بار سنگین ، وشلاق نگاه جمعیت حس بد یک زندانی رابه من منتقل می کرد که درحین ارتکاب جرم تازه دستگیر شده و حق نشستن ندارد . با تاسف بسیاراز جانب همنوعان خود و در زیر نگاه های جاهلانه شان محاکمه می شدم !!!
” آ ن ها که ترجیح می دهند زنان در مقابل بی حرمتی ها کلمه ای به زبان نیاورند و سر ها را پائین نگه دارند ” !
شیوه ا ی که منشا اجحاف و تجاوز به حقوق وعلت عدم خودباوری زنان است . با پیاده شدن مسافر های قبلی وجا به جا شدن مسافران سر پاایستاده ،و تغیر محل آنان برای نشستن روی صندلی ها، من هم این فرصت پیش آمده را غنیمت دانستم و از زیر میله افقی مرز بین دو قسمت و “دیوار برلن ” عبور کردم و روی صندلی خالی ، درکنار یک خانم مسن چادری نشستم . انگار می خواست چیزی بگوید، چند بار ی به طرفم برگشت ، و بالاخره زبان باز کرد و گفت مگه
” شما خبر نداشتین اونجا مخصوص مردها است ؟ ”
گفتم :
” چطور مگه ؟! چرا می دونستم ، ولی شما بودید چکار می کردید؟ ”
گفت آ:
” خه خیلی بده که با مردها در یک قسمت اتوبوس بنشینیم، آخه این یک قانون شده ، ”
” قانون؟ این قانون را کی وضع کرده ؟ مگه فرقی بین مسافر مردو زن هست ؟ ”
در این موقع او چشم هایش را گشاد کرد وبه من خیره شد ، انگار حرف توهین آمیزی به او زده باشم ! من هم نگاهش کردم و منتظر پاسخ او شدم ! او با تعرض به من گفت:
”  شما جایگاه زن را نمی شناسید!اصلا فکر می کنم هیچ مطالعه ای در مورد زنان نکردید ، هر چیزی حسابی داره ! ”
” گفتم شما بگوئید حساب ما زنان چیه و من باید چه مطالبی را می دونستم که حالا با ایستادن در یک گوشه اتوبوس که خلوت تر بوده و من بهتر می تونستم از پرت شدن و افتادن خودم به روی مسافران دیگه جلو گیری کنم ، اسمش بی خبریه ؟ واز شناخت در مورد موجودی به نام زن چیزی نمی دونم؟ که شما می دونید ؟! او که همچنان خیره خیره به من نگاه می کرد گفت فکر می کنم شما از آن زنانی باشی که نمیدونی با همسرت در خانه چطور رفتار کنی ؟ به تو سفارش می کنم کتاب .؟.؟. آئین …و شوهر داری…و کتاب ؟.؟.خدمت به همسر…و رفتار در مقابل مردان … وکتاب ؟.؟. نوشته .؟.؟. را بخونی تا بفهمی که یک زن باید چه چیزهائی را بدونه ، گفتم این کتاب ها که اسم بردید به فرض آن که بخونم چه ارتباطی به قضیه داره ؟! این آقا که شوهر من نیست !!! اتوبوس در ایستگاه ،ایستاد و خانم “عالمه” که همچنان مشغول جواب به من و معرفی کتاب هائی با موضوع کنیزی به نام زن!!! که ظاهرا به عقیده او من شناختی از آن نداشتم ! بود .در این موقع صدای بلند و خشنی برای چندمین بار فریاد زد مجید ! مجید ! زود باش پیاده شو رسیدیم ! جا می مونی ها ! و زن با جمع کردن چادرش به زیر بغل ،از روی صندلی اتوبوس بلند شد، من که با شنیدن نام مجید گردن کشیده بودم و به قسمت مردونه نگاه می کردم متوجه نشدم کنیزک عالمه چه موقع از اتوبوس پیاده شد .
برچسب‌ها: کنیزک عالمهتاسف…۲

آبجی خانم – صادق هدایت

بهمن ۱۳۹۲


آبجی خانم خواهر بزرگ ماهرخ بود، ولی هر کس که سابقه نداشت و آنها را میدید ممکن نبود باور بکند که با هم

خواهر هستند . آبجی خانم بلند بالا، لاغر، گندمگون، لبهای کلفت، موهای مشکی داشت و رویهمرفته زشت بود .

در صورتی که ماهرخ کوتاه ، سفید ، بینی کوچک ، موهای خرمائی و چشمهایش گیرنده بود و هر وقت میخندید

روی لبهای او چال میافتاد . از حیث رفتار و روش هم آنها خیلی با هم فرق داشتند . آبجی خانم از بچگی ایرادی ،

جنگره و با مردم نمیساخت حتی با مادرش دو ماه سه ماه قهر میکرد بر عکس خواهرش مردم دار ، تو دل برو ،

خوشخو و خنده رو بود ، ننه حسن همسایه شان اسم او را ‹‹ خانم سوگلی ›› گذاشته بود . مادر و پدرش هم

بیشتر ماهرخ را دوست داشتند که ته تغاری و عزیز نازنین بود . از همان بچگ ی آبجی خانم را مادرش میزد و با

او می پیچید ولی ظاهرا روبروی مردم روبروی همسایه ها برای او غصه خوری میکرد دست روی دستش میزد

و میگفت ‹‹ این بدبختی را چه بکنم ، هان ؟ دختر باین زشتی را کی میگیرد ؟ میترسم آخرش بیخ گیسم بماند ! یک

دختری که نه مال دارد ، نه جمال دارد و نه کمال . کدام بیچاره است که او را بگیرد ؟ ›› از بسکه از اینجور حرفها

جلو آبجی خانم زده بودند او هم بکلی نا امید شده بود و از شوهر کردن چشم پوشیده بود ، بیشتر اوقات خود را

بنماز و طاعت میپرداخت : اصلا قید شوهر کردن را زده بود یعنی شوهر هم برایش پیدا نشده بود . یک دفعه هم

که خواستند او را بدهند به کل حسین شاگرد نجار ، کل حسین او را نخواست . ولی آبجی خانم هر جا می نشست

می گفت : ‹‹ شوهر برایم پیدا شد ولی خودم نخواستم . پوه ، شوهرهای امروزه همه عرقخور و هرزه برای لای

جرز خوبند ! من هیچ وقت شوهر نخواهم کرد. ››

ظاهرا از این حرف ها میزد ، ولی پیدا بود که در ته دل کلب حسین را دوست داشت و خیلی مایل بود که شوهر

بکند. اما چون از پنج سالگی شنیده بود ک زشت است و کسی او را نمی گیرد ، از آنجائیکه از خوشیهای این دنیا

خودش را بی بهره میدانست میخواست بزور نماز و طاعت اقلا مال دنیای دیگر را دریابد. از این رو برای خودش

دلداری پیدا کرده بود . آری این دنیای دو روزه چه افسوسی دارد اگر از خوشیهای آن برخوردار نشود ؟ دنیای

جاودانی و همیشگی مال او خواهد بود ، همه مردمان خوشگل همچنین خواهرش و همه آرزوی او را خواهند کرد .

وقتی ماه محرم و صفر میآمد هنگام جولان و خود نمائی آبجی خانم میرسید، در هیچ روضه خوانی نبود که او

در بالای مجلس نباشد . در تعزیه ها از یکساعت پیش از ظهر برای خودش جا میگرفت، همه روضه خوانها او را

میشناختند و خیلی مایل بودند که آبجی خانم پای منبر آنها بوده باشد تا مجل س را از گریه، ناله و شیون خودش

گرم بکند . بیشتر روضه ها را از بر شده بو د ، حتی از بسکه پای وعظ نشسته بود و مسئله میدانست اغلب

همسایه ها میآمدند از او سهویات خودشان را میپرسیدند ، سفیده صبح او بود که اهل خانه را بیدار میکرد ، اول

می رفت سر رختخواب خواهرش باو لگد میزد میگفت : ‹‹ لنگه ظهر است ، پس کی پا میشوی نمازت را بکمرت

بزنی ؟ ›› آن بیچاره هم بلند میشد خواب آلود وضو میگرفت و میا یستاد به نماز کردن . از اذان صبح ، بانگ

خروس ، نسیم سحر ، زمرمه نماز ، یک حالت مخصوصی ، یک حالت روحانی به آبجی خانم دست میداد و پیش

وجدان خویش سر افراز بود . با خودش میگفت : اگر خدا من را نبرد به بهشت پس کی را خواهد برد ؟ باقی روز

را هم پس از رسیدگی جزئی به کارهای خانه و ایردا گرفتن به این و آن یک تسبیح دراز که رنگ سیاه آن از

بسکه گردانیده بودند زرد شده بود در دستش می گرفت و صلوات میفرس تاد . حالا همه آرزویش این بود که هر

طوری شده یک سفر به کربلا برود و در آنجا مجاور بشود.

ولی خواهرش در این قسمت هیچ توجه مخصوصی ظاهر نمیساخت و همه اش کار خانه را میکرد ، بعد هم که به

سن ۱۵ سالگی رسید رفت به خدمتگاری . آبجی خانم ۲۲ سالش بود ولی در خانه مانده بود و در باطن با

خواهرش حسادت میورزید . در مدت یکسال و نیم که ماهرخ رفته بود بخدمتگاری یکبار نشد که آبجی خانم

بسراغ او برود یا احوالش را بپرسد ،؟ پانزده روز یکمرتبه هم که ماهرخ برای دیدن خویشانش به خانه میآمد ،

آبجی خانم یا با یکنفر دعوایش میشد یا میرفت س ر نماز دو سه ساعت طول میداد . بعد هم که دور هم می

نشستند به خواهرش گوشه و کنایه میزد و شروع میکرد به موعظه در باب نماز ، روزه ، طهارت و شکیات . مثلا

میگفت : ‹‹ از وقتیکه این زنهای قری و فری پیدا شدند نان گران شد . هر کس روی نگیرد در آن دنیا با موهای

سرش در دوزخ آویزان میشود . هر که غیبت بکند سرش قد کوه میشود و گردنش قد مو . در جهنم مارهائی

هست که آدم پناه به اژدها میبرد … ›› و از این قبیل چیزها میگفت . ماهرخ این حسادت را حس کرده بود ولی

بروی خودش نمیآورد .

یکی از روزها طرف عصر ماهرخ بخانه آمد و مدتی با مادر ش آهسته حرف زد و بعد رفت . آبجی خانم هم رفته

بود در درگاه اطاق روبرو نشسته بود و پک به قلیان میزد ولی از آ ن حسادتی که داشت از مادرش نپرسید که

موضوع خواهرش چه بوده و مادر او هم چیزی نگفت .

سر شب که پدرش با کلاه تخم مرغی که دوغ آب گچ رویش شتک زده بود از بنائ ی برگشت رختش را در آورد ،

کیسه توتون و چپقش را برداشت رفت بالای پشت بام . آبجی خانم هم کارهایش را کرده و نکرده گذاشت ، با

مادرش سماور حلبی ، دیزی ، بادیه مسی ، ترشی و پیاز را برداشتند و رفتند روی گلیم دور هم نشستند ،

مادرش پیش در آمد کرد که عباس نوکر همان خانه که ماهرخ در آنجا خدمتگار است ، خیال دارد او را بزنی

بگیرد . امروز صبح هم که خانه خلوت بود ننه عباس آمده بود خواستگاری . میخواهند هفته دیگر او را عقد بکنند،

۲۵ تومان شیر بها میدهند ، ۳۰ تومان مهر میکنند با آینه ، لاله ، کلام الله ، یک جفت ارسی ، شیرینی ، کیسه حنا ،

چارقد ، تافته ، تنبان ، چیت زری … پدر او همینطور که با باد بزن دور شله دوخته خودش را بادمیزد ، و قند

گوشه دهانش گذاشته چائی دیشلمه را بسر میکشید ، سرش را جنبانید و سر زبانی گفت : خیلی خوب ، مبارک

باشد عیبی ندارد . بدون اینکه تعجب بکند ، خوشحا ل بشود یا اظهار عقیده بکند . مانند اینکه از زنش میترسید .

آبجی خانم خون خونش را میخورد همینکه مطلب را دانست ، دیگرنتوانست باقی بله بریهائی که شده گوش بدهد

به بهانه نماز بی اختیار بلند شد رفت پائین در اطاق پنج دری، خودش را در آینه کوچکی که داشت نگاه کرد ،

بنظر خودش پیر و شکسته آمد ، مثل اینکه این چند دقیقه او را چندین سال پیر کرده بود . چین میان ابروهای

خودش را برانداز کرد . در میان زلفهایش یک موی سفید پیدا کرد با دو انگشت آن را کند . مدتی جلو چراغ بآن

خیره نگاه کرد جایش که سوخت هیچ حس نکرد.

چند روز از این میان گذشت ، همه اهل خانه بهم ریخته بودند ، میرفتند بازار میآمدند دو دست رخت زری

خریدند، تنگ ، گیلاس ، سوزنی ، گلاب پاش ، مشربه ، شبکلاه ، جعبه بزک ، وسمه جوش ، سماور برنجی ، پرده

قلمکار و همه چیز خریدند و چون مادرش خیلی حسرت داشت هر چه خرده ریز و ته خانه بدستش میآمد برای

جهاز ماهرخ کنار میگذاشت . حتی جا نماز ترمه ای که آبجی خانم چند بار از مادرش خواسته بود و به او نداده

بود، برای ماهرخ گذاشت . آبجی خانم در این چند روزه خاموش و اندیشناک زیر چشمی همه کارها و همه چیزها

را میپائید، دو روز بود که خودش را بسر درد زده بود و خوابیده بود ، مادرش هم پی در پی به او سرزنش میداد

و میگفت :

پس خواهری برای چه روزی خوبست هان ؟ میدانم از حسودی است ، حسود به مقصود نمیرسد ، دیگر – »

زشتی و خوشگلی که بدست من نیست کار خداست ، دیدی که خواستم تو را بدهم به کلب حسین ام ا تو را

نپسندیدند . حالا دروغکی خودت را به ناخوشی زده ای تا دست بسیاه و سفید نزنی؟ از صبح تا شام برایم

« ! جانماز آب میکشد ! من بیچاره هستم که با این چشمهای لت خورده ام باید نخ و سوزن بزنم

آبجی خانم هم با این حسادتی که در دل او لبریز شده بود و خودش را میخورد از زیر لحاف جواب میداد :

‹‹ – خوب ، خوب ، سر عمر داغ بدل یخ میگذارد ! با آن دامادی که پیدا کردی ! چوب بسر سگ بزنند لنگه عباس

توی این شهر ریخته چه سر کوفتی بمن میزند ، خوبست همه میدانند عباس چه کاره است حالا نگذار بگویم که

ماهرخ دو ماهه آبستن است ، من دی دم که شکمش بالا آمده اما بروی خودم نیاوردم . من او را خواهر خود

نمیدانم … ››

مادرش از جا در میرفت : ‹‹ الهی لال بشوی ، مرده شور ترکیبت را ببرد ، داغت بدلم بماند . دختره بی شرم ، برو

گم بشو ، میخواهی لک روی دخترم بگذاری ؟ میدانم اینها از دلسوزه است . تو بمیری که با این ریخت و هیکل

کسی تو را نمیگیرد . حالا توی قرآن خودش نوشته که دروغگو کذاب است هان ؟ خدا رحم کرده که تو خوشگل

نیستی و گر نه دو ساعت به بهانه وعظ از خانه بیرون میروی ، بیشتر میشود بالای تو حرف در آورد . برو ،

برو، همه این نماز و روزه هایت به لعنت شیطان نمیارزد ، مردم گول زنی بوده ! ››

از این حرفها در این چند روزه ما بین آنها رد و بدل میشد . ماهرخ هم مات به این کشمکشها نگاه میکرد و هیچ

نمیگفت تا اینکه شب عقد رسید ، همه همسایه ها و زنکه شلخته ها با ابروهای وسمه کشیده ، سرخاب و سفید آب

مالیده چادرهای نقده ، چتر زلف ، تنبان پنبه دار جمع شده بودند . در آن میان ننه حسن دو بدستش افتاده بود ،

خیلی لوس با لبخند گردنش را کج گرفته نشسته بود دنبک میزد و هر چه در چنته اش بود میخواند : ‹‹ ای یار

مبارک بادا ، انشا الله مبارکبادا ››.

– امدیم باز امدیم از خونه داماد امدیم – همه ماه و همه شاه و همه چشمها بادومی .

– ای یار مبارکبادا ، انشا الله مبارکبادا !

– امدیم ، باز امدیم از خونه عروس امدیم – همه کور و همه شل و همه چشمها نم نمی .

– یار مبارکبادا ، امدیم حور و پری را ببریم ، انشاالله مبارکبادا … ››

همین را پی در پی تکرار م یکرد ، میامدند میرفتند دم حوض سینی خاکستر مال میکردند ، بوی قرمه سبزی در

هوا پراکنده شده بود ، یکی گربه را از آشپزخانه پیشت میکرد . یکی تخم مرغ برای شش انداز میخواست ، چند تا

بچه کوچک دستهای یکدیگر را گرفته بودند مینشستند و بلند می شدند و میگفتند : ‹‹ حمومک مورچه داره ، بشین

و پاشو ›› سماورهای مسوار را که کرایه کرده بودند آتش انداختند ، اتفاقا خبر دادند که خانم ماهرخ با

دخترهایش سر عقد خواهند آمد . دو تا میز را هم رویش شیرینی و میوه چیدند و پای هر کدام دو صندلی

گذاشتند . پدر ماهرخ متفکر قدم میزد که خرجش زیاد شده ، اما مادر او پاهایش را در یک کفش کرده بود که

برای سر شب خیمه شب بازی لازم است ولی در میان این هیاهو حرفی از آبجی خانم نبود ، از دو بعد از ظهر او

رفته بود بیرون کسی نمیدانست کجاست ، لابد او رفته بود پای وعظ !

وقتیکه لاله ها روشن بود عقد برگزار شده بود همه رفته بودند مگر ننه حسن ، عروس و داماد را دست بدست

داده بودند و در اطاق پنج دری پهلوی یکدیگر نشسته بودند درها هم بسته بود ، آبجی خانم وارد خانه شد . یکسر

رفت در اطاق بغل پنج دری تا چادرش را باز بکند وارد که شد دید پرده اطاق پنج دری را جلو کشیده بودند از

کنجکاوی که داشت گوشه پرده را پس زد از پشت شیشه دید خواهرش ماه رخ بزک کرده، وسمه کشیده ، جلو

روشنائی چراغ خوشگلتر از همیشه پهلوی داماد که جوان بیست ساله بنظر میآمد جلو میز که رویش شیرینی بود

نشسته بودند . داماد دست انداخته بود ب ه کمر ماهرخ چیزی در گوش او گفت مثل چیزیکه متوجه او شده باشند

شاید هم که او خواهرش را شناخت اما برای اینکه دل او را بسوزاند با هم خ ندیدند و صورت یکدیگر را بوسیدند .

از ته حیاط صدای دنبک ننه حسن میآمد که میخواند : ‹‹ ای یار مبارکبادا … ›› یک احساس مخلوط از تنفر و

حسادت به آبجی خانم دست داد.

پرده را انداخت ، رفت روی رختخواب بسته که کنار دیوار گذاشته بودند نشست بدون اینکه چادر سیاه خودش را

باز بکند و دستها را زیر چانه زده بزمین نگاه میکرد به گل و بته های قالی خیره شده بود . آنها را میشمرد و

بنظرش چیز تازه میآمد به رنگ آمیزی آنها دقت میکرد . هر کس میآمد ، میرفت او نمیدید یا سرش را بلند نمیکرد

چرا شام نمیخوری ؟، چرا گوشت تلخی میکنی هان ، چرا » : که ببیند کیست . مادرش آمد د م در اطاق به او گفت

اینجا نشسته ای ؟ چادر سیاهت را باز کن ، چرا بدشگونی میکنی ؟ بیا روی خواهرت را ببوس ، بیا از پشت

شیشه تماش ا بکن عروس و داماد مثل قرص ماه مگر تو حسرت نداری؟ بیا آخر تو هم یک چیزی بگو آخر همه

«. می پرسیدند خواهرش کجاست ؟ من نمیدانستم چه جواب بدهم

آبجی خانم فقط سرش را بلند کرد گفت : – من شام خورده ام

نصف شب بود ، همه بیاد شب عروسی خودشان خوابیده بودند و خواب های خوش میدیدند . ناگهان مثل اینکه

کسی در آب دست و پا میزد صدای شلپ شلپ همه اهل خانه را سراسیمه از خواب بیدار کرد . اول بخیالشان

گربه یا بچه در حوض افتاده سر و پا برهنه چراغ را روشن کردند ، هر جا را گشتند چیز فوق العاده ای رخ نداده

بود وقتیکه برگشتند بروند بخ وابند ننه حسن دید کفش دم پائی آبجی خانم نزدیک دریچه آب انبار افتاده . چراغ را

جلو بردند دیدند نعش آبجی خانم آمده بود روی آب ، موهای بافته سیاه او مانند مار بدور گردنش پیچیده شده

بود ، رخت زنگاری او به تنش چسبیده بود ، صورت او یک حالت با شکوه و نورانی داشت م انند این بود که او

رفته بود بیک جائی که نه زشتی و نه خوشگلی ، نه عروسی و نه عزا ، نه خنده و نه گریه ، نه شادی و نه اندوه

در آنجا وجود نداشت . او رفته بود به بهشت .

همیشه می پنداشتم سهمی از مهربانی را هر کجا می توان یافت – عیدی نعمتی

بهمن ۱۳۹۲

به ساعت عادت می آیند
در من قرار نمی گیرند
از من می گذارند
و چون باز می آیند
در من قرار نمی گیرند
سایه ها که از من می گذرند .
از چشم زخم همین سایه هاست
که به باد ها پناه برده ام
و مادرم زمین باغ اناری ست که می سوزد .
همیشه می پنداشتم
سهمی از مهربانی را
هر کجا می توان یافت
اما تا بگردد زمین
من گم می کنم خود را در مسیر باد ها
و می گذرم از میان سایه هایی
که از جنس زمان من نیستند
های…
این چه جهانی ست
که خشت خشت آن
از وحشت وخون است
و پرنده صدایش را
در عریانی درخت
گم می کند
به روزگای که فرصت ها
در شمارش گورها می سوزند
و از درخت تا درخت
فاصله دار است
و زمین باغ اناری ست که می سوزد .
فراز این همه آتش
ابرها درگذرند
و سایه ها که دمی نمی پایند
از من می گذرند .

زیبا شده ام! – خسرو باقرپور

بهمن ۱۳۹۲

(برای آزاده خانم جانِ سلیمانی)

مار ها تب می کنند
و چشم های رُعب آور و سرخشان برق می زند،
به گاهی که با جفتشان کلاف می شوند،
با تمامی ی خونسردی شان

و پرندگان!
در لانه ای که پناهگاه باد است و زایشگاه پرواز،
و گلوی پرنده باد می کند از غُصه ی سقوط،
پناه جوجه ها می شوند،
با تمامی ی بی پناهی ی شان

ماهی ها آواز می خوانند
با تمامی ی سکوتشان
ماهی های کوچکِ رقصان،
حتی،
گاه می گریند،
با تمامی ی شادی ی شان

اما انسان!
تا زیبا نشود از دلدادگی،
مشتش بسته می ماند!

صدای قلب مردی که…- مهری رحمانی

بهمن ۱۳۹۲


مرا جانی ست در پنهان

میانِ جانِ تو بیمار

تو پرده دار روی من

اگر خواهی زمن بردار

چوچشمت بر رخم افتد

زآهت ماه می تابم

ز بویت مست می ریزم

تو می لرزی به لب هایم

صدای سینه ام در بوسه هایت

سخت می پیچد

صدای چک چک باران

صدای چک چک باران

صدای قلب مردی که.

گلویش زیر لب هایم-

ز فتحی سرخ

بی تاب است

صدای چک چک باران

با کدام واژه – مریم الهی

بهمن ۱۳۹۲

وقتی با هیچ هق هقی

تب نبودنت

پایین نمی آید

با کدام واژه

تو بگو

با کدام واژه

پاشویه کنم

این نفس های

گُر گرفته ام را….

نگاهی به سبک و سیاق نوشته های محمود صفریان – سارا اکبریان

بهمن ۱۳۹۲

با توجه به تقریبن اکثر نوشته های این نویسنده، خواننده متوجه می شود که همه ی آنها از دهان راوی اول شخص مفرد بیان می شود. در حقیقت این خودش است ، خود نویسنده است که دارد قصه ها را تعریف می کند. البته نشانکر این واقعیت هم هست که داستان ها فقط تخیلی نیستند و در تار و پود آن ها واقعیاتی سرک می کشند. و چنین که هست خواننده گاه خودش را در آن ها می یابد.
بنظر من بیانگر یا راویتگر هر داستانی مهم نیست، خواه راوی عقل کل باشد خواه اول یا سوم شخص، مهم نثر و بیان داستان است و مهم روانی و قابل فهم خواننده بودن است.
موضوع داستان ” سوژه ” می تواند تاثیری بنیانی داشته باشد، و بنظر من موضوع داستان های آقای صفریان تمامن گوشه هائی از زندگی های ماست و هر کدام بشکلی نمایشگر رخدادهائی است که جاری است.
من وقتی داستانی از او را می خوانم تصور می کنم در جائی با گروهی نشسته ایم و او دارد داستانی از زندگی خودش را برایمان می خواند. و چون خودش می خواند بهتر آهنگین بودن نثرش را درک و دریافت می کنم.
داستان های او ارتباطی به اینکه داستان های در تبعید هستند یا جان مایه ای از درون دارند، ندارد چون تقریبن همه ی آنها گوشه هائی از رویداد های درون جامعه ما هستند. در اینصورت فرق نمی کند که محل نگارششان کجای دنیا بوده است.
من وقتی داستان ” پیوک ” را می خوانم خودم را در ” بندرعباس ” در جنوب کشورمان می یابم به قریه ” دارَک ” می روم و با مصائبشان آشنا می شوم، و هرگز بر این موضوع دقت ندارم که راوی این ماجرا کیست و در کدامین محل جغرافیائی نگارش شده است. اما وقتی راوی به تعبیری خود نویسنده است بیشتر داستان برایم ملموس می شود.
می توانید امتحان کنید شما هم ” پیوک ” را بخوانید تا بهتر متوجه شوید که گویا کسی دارد آن را برای شما می خواند ، کسی که خودش در آنجا حضور داشته است.
خواندن ماجرای جوان هائی که در روایت ” قصه ی کوچ ” تعریف می شود این حس را ایجاد می کند که کاش یکی از آن ها بودی و یا تصور میکنی که یکی از آن ها هستی و این نیست جز روانی توصیف و اینکه ” سخن کز دل بر آید لاجرم بر دل نشیند. ” و چون بسیاری از داستان های دیگر، یک نظاره گر خارج از گود نیستی و بد تر، انتظار نمی کشی که هرچه زودتر تمام شود و نقطه پایان بخورد.
وقتی که راوی خودِ نویسنده باشد در حقیقت تو داریی با علاقه به داستان خودت گوش فرا می دهی.

پیرو نظر من نویسنده خود در رمان ” شام با کارولین ” می گوید:
” من محمود هستم و خوشحالم که با شما آشنا می شوم …”
و می رساند که:
” رمان حاضر، یعنی رمان شام با کارولین، حاصل نشست های متعدد ( نویسنده = محمود ) با دوستی است که این کتاب داستان زندگی اوست ”
وقتی کتابی این همه واضح می گوید که حاصل نشست نویسنده است با صاحب داستان، خواننده را مشتاق می کند تا دریابد که ماجرا چیست، و خب به دل می نشیند. بی تردید این کتاب نمی تواند اثر گذار نباشد
من نمی دانم چنین روش و سبک نگارشی می تواند مورد پسند صاحبنطران باشد؟ ولی برای نویسنده ای که داستان می نویسد، و قرار است که داستان هایش خوانده شود ” چرا که اصولن هر داستانی برای خواندن نوشته می شود ” و چه بهتر است که خواننده هم بتواند آن را بی درد سر و بدون مشکل بخواند، چنین روایتگری می تواند دلنشین و مقبول باشد و چنین سوژه هائی می تواند مورد پسند واقع شود.؟

معرفی یک کتاب – محمود صفریان

بهمن ۱۳۹۲

کتاب: امید و آزادی

ایرج گرگین

کتابی در ۶۳۱ صفحه
با جلد مقوائی اس و قس دار
ناشر: شرکت کتاب
چاپ نخست، بهار ۲۰۱۲ میلادی – ۱۳۹۱ هجری – ۲۵۷۱ ایرانی خورشیدی

موضوع کتاب : طرح هائی از یک زندگی نامه با بیش از ۷۰ موضوع یا بخش یا قسمت خواندنی.
همه ی وقایعی که در زندگی نویسنده رخ داده است و یا ناظر بوده و یا شنیده است با نثری بسیاربی تکلف و خواندنی.
مطالبی از رخداد های سیاسی – صحبت در مورد نویسندگان و شعرائی که هم عصر او بوده اند و بنحوی با زندگی او ارتباط داشته اند. از بیژن مفید – سعیدی سیر جانی – نلسون ماندلا – نادر نادر پور – سهراب سپهری – آنتوان دو سن اگزوپری – تقی مدرسی – و…
و مصاحبه و گفتگوهائی با:
شاپور بختیار – حسین علیزاده – احمد شاملو – بزرگ علوی در باره صادق هدایت – محمود دولت آبادی – فروغ فرخزاد – نصرت رحمانی – فریدون مشیری – مهدی اخوان ثالث …
و بسیاری مطالب دیگر.
ایرج گرگین حدود پنجاه سال در متن سمت های چون روزنامه نگاری، گویندگی اخبار، هنرپیشگی ، گزارشگر – تهیه کننده، بوده است…
کار در روزنامه کیهان کار در رادیو ایران ، تهیه کننده و مجری برنامه ” صدای شاعر “در برنامه دوم رایو ایران نیز از فعالیت های او بوده است.
این کتابی یگانه است در مورد بسیاری از رخداد های گذشته کشورمان، که با حفظ امانت تحریر شده است، خواندن آن را به علاقمندان ِ آّگاهی از این وقایع توصیه می کنم.

” روزی که مرحوم سیرجانی به دعوت من برای مصاحبه به فرستنده تلویزون
International Chanel
درلس آنجلس آمد، من پیش از صحبت با او در برنامه ام ” چشم انداز ” گفتاری داشتم .
مرحوم سعیدی این گفتار را بسیار پسندید و از من خواست تا نسخه ای از آن را به او بدهم
موضوع این گفتار وضع روشنفکر ایرانی در طول تاریخ بود.
در آن روز من به دقت در نیافتم که چه نکته ای در این گفتار چنین مورد پسند او قرار گرفته است.
اکنون حدود سه سال پس از آن زمان، آن گفتار را عینن در اینجا به عنوان مقدمه ای برای صحبتم نقل می کنم و مطلب این است:
***
در جائی از بخش :
نقش روشنفکران می نویسد:
” دردوران اخیر، بسیاری از جوانان ما و هوا داران عقاید مختلف سیاسی، برخی از مبارزان سیاسی را که احتمالن به نویسندگی نیز پرداخته اند یا شعر سروده اند، اما در ارزش ادبی کارشان تردید بسیاروجود دارد، بسی بزرگ کرده و سر مشق قرار داده اند. و آن سو بسیاری را که به راستی ادیب و هنرمند بوده اند، اما یا به سیاست نپرداخته اند یا حتا در جبهه ای مخالف قرار داشته اند قابل اعتنا نمی دانن. این امری نادرست است که دلیل آن را باز هم در تعصب افراط گرایانه، یا عدم بلوغ فکری و اجتماعی باید جستجو کرد.
در بخش
نقش شخصیت ها
چنین می نویسد:

” چنین به نظر می رسد که با پایان یافتن قرن، دوران شخصیت های پر جاذبه در مقام رهبری کشور ها، و عصر مردان و زنان بزرگ و فرزانه که ملت های خود را در پیکار های سر نوشت ساز به سوی صلح و ثبات و پیشرفت رهنمون شوند نیز در حال پایان یافتن است.

در صفحه ۳۲۷ تحت عنوان:
” ناگه دلم ریخت، افسرد “

” خانم ها، آقایان
با آنکه شب، شهر را دیر گاهی است
با ابر ها و نفس دود هایش
تاریک و سرد و مه آلود کرده است
و سایه ها را ربوده ست و نا بود کرده است

اما هفت سال پیش در این روز ها بود که ناگهان دریافتیم که غروب دو ستاره، ژرفای شب های ما را چنین بیش کرده است.
و
دل های ما ریخت، افسرد افسرد
این سو کمین گاه وحشت،
آنسو، هیولای هوول…
ماکه سالها بود با سایه های خسته ی خود افتان و خیزان از کوچه پس کوچه ها می گذشتیم
به چشم دیدیم که:
ره تیره تر شد
دیگر نه دست و نه دیوار ،
دیگر نه دیوار، نه دوست
و ز هیچ یک هیچ مهری نه برما!
آری هفت سال گذشته است، از غروب عمر خانلری
شاعر، زبان شناس، نویسند، ناشر، مدیر، سیاستمدار، دانشمند و پژوهش گری که سوای آثار و تحقیقات با ارزش ادبی و مقالات و نوشته ها و شعر های فراموش نشدنی اش ، شاید بیش از هر ادیب و شخصیت ادبی دوران در ایجاد فضائی برای پرورش و پیشرفت ذوق و اندیشه ی شاعران و نویسندگان و هنر مندان کوشید و در این زمینه، وجود او تاثیر گذار بود.
و نیز هفت سال است که ” م. امید ” روی در نقاب خاک کشیده است.
آن همشهری فردوسی، آن قاصد تجربه های مهم تلخ و راوی قصه های رفته از یاد آن شاعر بزرگ که از دریچه های روبه روی هم سخن گفت و رفتن او یکی از آن دریچه ها را بست و دل ما را شکست.
***
به راستی این کتاب دریائی از مطلب است. مطالبی بسیار خواندنی.
تنظیم آن حاصل سه سال از تلاش زنده باد ایرج گرگین است
او بخاطر ابتلا به سرطان روده بزرگ در صبح جمعه ۲۳ دیماه ۱۳۹۰ در ویرجینیا درگذشت و انتشار این کتاب را ندید
پیکر او را در گورستان
Forest lawn
در لس آنجلس به خاک سپردند.
اامید و آزادی نام دو رادیوئی است که ایرج گرگین بنیاد نهاد.

ژان پل سارتر – محمود صفریان

بهمن ۱۳۹۲

ژان پل سارتر
۲۱ ماه جون ۱۹۰۵ – ۱۵ اپریل ۱۹۸۰
فیلسوف- نویسنده – منتقد ادبی و فلسفی – نمایش نامه نویس و یکی از شناخته شده ترین اگزیستانسیالیست های جهان.
او که عاشق نویسندگی بود وداستان ها و نوشته های فراوانی را برای نشر به ناشران داده بود و موفقیتی کسب نکرده بود با نوشتن کتاب ” تهوع ” یا ” استفراق ” بود که انفجاری در راه شناخت او رخ داد و به عنوان یک فیلسوف اگزیستانسیا لیست به جهانیان معرفی شد
او اعتقاد داشت که:
” انسان محکوم به آزادی است ”
بطور کلی دو دوره در زندگی حرفه‌ای سارتر وجود داشته است.
اولین دورهٔ زندگی حرفه‌ای او دورهٔ پس از نوشتن اثر معروف‌اش، ” هستی و نیستی، ” و نوشتن رمان
” تهوع ” بود و دومین دورهٔ حرفهٔ زندگی‌اش، به‌عنوان روشن‌فکری فعال از نظر سیاسی شناخته شد.

سارتر از طرفداران کمونیسم بود، هرچند که هرگز به‌طور رسمی به عضویت حزب کمونیست درنیامد. وی بیشتر عمر خویش را صرف مطابقت دادن ایده‌های اگزیستانسیالیستی‌اش کرد. سارتر معتقد بود که انسان باید خود سرنوشت‌اش را تعیین کند. وی هم‌چنین، مطابق با اصول کمونیسم، باور داشت که نیروهای اقتصادی-اجتماعی جامعه که از کنترل انسان خارج هستند، نقشی حیاتی در تعیین مسیر زندگی اشخاص دارند.
در سال ۱۹۶۴ جایزه ادبیات نوبل به سارتر تعلق گرفت، ولی او از پذیرفتن این جایزه سر باز زد.

” سیمون دوبووار” فیلسوف، نویسنده و فمینیست فرانسوی همراه و همدم مادام‌العمر او بود. آشنایی این دو به سال ۱۹۲۹ و زمان آمادگی دوبووار برای امتحانات فلسفه در سوربن بازمی گردد. سیمون دوبووار دختر ناز پرورده‌ای که تحت سلطه قرار دادهای مذهب کاتولیک بود بعد از آشنایی با سارتر شدیداً و عمیقاً به او دلبسته می‌شود و تا آخر عمر با او همراه می‌ماند هر چند که این رابطه در سالهای پایانی عمر سارتر تا حدودی ضعیف می‌شود.

در حقیقت سارتر و دوبوار از دوستان یگانه ای بودند که تا پایان عمر در کنار هم و با هم بودند.

از کارهای ماندگار سارتر می توان از این ها نام برد:
تهوع – دیوار – مگس ها – دست های آلوده – گوشه نشینان آلتونا – مرده های بی کفن و دفن – هستی و نیستی – و بسیاری دیگر.
” دست های آلوده ” و ” مرده های بی کفن و دفن ” دو نمایشنامه ای بودند که وقتی به صحنه رفتند بحث و نظر و نقد و تحلیل فراوان را باعث شدند و شهرت بیشتر ی را برای او بهمراه داشتند.
پش از انتشار کتاب ” تهوع ” بود که در سال ۱۹۶۴ جایزه نوبل ادبی را نصیب او کرد که البته از طرف او رد شد و نپذیرفت.
مرگ او برای دوبوار بسیار سنگین بود و نوشته ای بسیار پر محتوا را از جانب او سبب شد هر چند مدتی بود که نزدیکی سابق را با هم نداشتند.
پس از مرگ او بود که فلسفه اگزیستانسیالیم از با لندگی خود فاصله گرفت.
می توان گفت که سارتر یکی از انسان های شاخص قرن بیستم بود.

فردریک گرانت بانتینگ، دانشمند کانادایى ، کاشف انسولین – به انتخاب الیسا تنگسیر

بهمن ۱۳۹۲

فردریک گرانت بانتینگ، دانشمند کانادایى ، کاشف انسولین
در تاریخ چهارم نوامبر سال ۱۸۹۱ میلادی درایالت اونتاریو کانادا متولد شد
. ودر ۲۱ فوریه ۱۹۴ ۱میلادی در سن پنجاه سالگی درگذشت.
فردریک در دانشگاه تورونتو تحصیلات خود را در رشته پزشکی ادامه داد و درسال ۱۹۲۲میلادی موفق به اخذ دکترای طب شد.
او از سن ۲۹ سالگی تحت ‏عنوان محقق در دانشگاه به کار پرداخت و به مدت ۲۰ سال تا سال ۱۹۴۱میلادی ” سال درگذشتش ” استاد دانشگاه تورنتو بود.

در ۲۷ ژوئیه ۱۹۲۲میلادی آزمایش‏‌ها و تلاش‏های وی به نتیجه رسید و به‏همراه دو تن از همکارانش موفق به جداسازی هورمون انسولین از لوزالمعده سگ شد. این مسئله، انقلابی در درمان بیماری قند به ‏وجود آورد و باعث شهرت این پزشک ۳۰ ساله گردید. پاسخ مثبت آزمایشات بانتینگ بر روی حیوانات، منجر به استفاده از انسولین در بیماران قندی از سال ۱۹۲۳میلادی شد و به نجات جان میلیون‏‌ها انسان منجر گردید.
بانتینگ در همین سال به پاس این کشف عظیم علمی برنده جایزه نوبل پزشکی شد
• انسولین، هورمونی است که از لوزالمعده مهره‏داران ترشح می‌‏شود و به خون می‌‏ریزد. این پروتئین بر مقدار قند خون نظارت دارد و مقدارآن را ثابت نگاه می‌‏دارد.
بالا رفتن مقدار قند خون، عامل محرک ترشح انسولین است. درواقع انسولین، هورمونی است که ذخیره و سوخت‏وساز مواد قندی بدن را تنظیم می‌‏نماید. کمبود این هورمون در بدن، موجب بروز بیماری دیابت می‌‏شود.

لطیفه هائی از مسعود ناصری

بهمن ۱۳۹۲

**معمولا نود و نه درصد ایرانیا وقتی میرن یه جا سعی نمی کنن
در محل لذت ببرن بلکه سعی می کنن عکس و فیلم بگیرن
و بعدا ببینن و حسرت بخورن !
****
**تو خونه ی ما خیلی پیش میاد صدات کنن بعد ازت بپرسن
“چی میخواستم بگم ؟ ”
و عجیب تر اینه که منتظر جواب هم میمونن
****
**امروز دو نفر بخاطره من دعواشون شده بود
هردوشون میخواستن منو داشته باشن
اشک تو چشام جمع شد که واسه کسی میتونم این همه مهم باشم 😐
حالا اینکه دعوا بین ۲ تا راننده تاکسی بود… واسم اصلا مهم نیست
****
**زنگ خونه رو زدم بابام از پشت آیفون گفت:
تنهایی؟
گفتم:
نه،خونه محاصرست.بهتره تسلیم شیم بابا!
****
**اعتراف میکنم که وقتی یکی به موبایلم زنگ میزنه و بهم میگه
“صدات قطع و وصل میشه”
بدونه اینکه هیچ تکونی به خودم بدم
میگم
“الان خوب شد”
تو ۹۹% مواقع میگن آره آره الان خوبه
****
**این پسرایی رو که با موتور و با ۵ دقیقه مذاکره؛
دخترایی که منتظر
بی.ام.و و لکسوس
وایسادن رو سوار میکنن و میبرن
باید برد واسه مذاکرات هسته ای!
اینا اجازه غنی سازی که هیچ
اجازه ساخت بمب اتم رو هم میگیرن!
****
**یادش بخیر اولین روز مدرسه بود و همه ی بچه های اول ابتدایی
گریه می کردند جز من،
رفتم پیش مدیر گفتم
” آقا ما هم باید گریه کنیم ؟؟؟!!! ”
****
**آقا دیدین روی درو دیوار جاهای مهم میزنن: پارک = پنچری
دیروز یه جا زده بود: پارک= انفجار
ملت اعصاب ندارن !!!
****
**خیلی دردناکه اینهمه زحمت میکشی هفته رو تموم میکنی
دوباره یکی دیگه شروع میشه
****
**باید به دخترای امروزی گفت که
درسته تو خودت قند و نباتی اما
فتوشاپی ! فتوشاپی !!
****
**آقا یه سوال داشتم:
” یکی به من بگه سینوس آلفا تو زندگی کاربردش چیه ؟ که
تو ریاضی دهن ما رو سرویس کرده
****
**اگه میشد دانشمندا یه وسیله اختراع میکردند که از خروپوف
برق تولید کنه
الان بابام یه نیروگاه هسته ای
محسوب می شد
****
**یه جوری درباره دونه های انار میگن با نظم و ترتیب یکجا نشسته
انگار دونه های ذرت، شلوارک پوشیدن

نبین چه ریزه

بهمن ۱۳۹۲

نبین چه ریزه

به کجا؟

بهمن ۱۳۹۲

بکجا ؟

تفاوت

بهمن ۱۳۹۲

تفاوت

چه فریبنده!!

بهمن ۱۳۹۲

چه فریبنده!!

خبر- لغو وابستگی

بهمن ۱۳۹۲

سازمان معلمان ایران خواستار لغو تفاهم‌نامه وابستگی مدارس تهران به حوزه علمیه شد

”سازمان معلمان ایران” با صدور بیانیه‌ای ضمن انتقاد شدید از امضای تفاهم‌نامه‌‌ای که مدارس تهران را به حوزه‌ی علمیه وابسته می‌کند، خواستار لغو این طرح شده است. در بیانیه‌ای که روز دوشنبه (۲ دی-۲۳ دسامبر) بر روی وب‌سایت این سازمان منتشر شده، با اشاره به تصمیم به «حضور ثابت روحانیون» در مدارس تهران، از مسوولان وزارت آموزش و پرورش پرسیده شده که «روحانیت با در اختیار داشتن حدود ۷۰ هزار مسجد و بیش از ۱۰ هزار امام‌زاده، پایگاه‌های نماز جمعه، کانال‌های صداوسیما و غیره چه نیازی به ورود مستقیم به مدارس دارد؟»

همدردی مهر آمیز

بهمن ۱۳۹۲

معلم مریوانی برای همدردی با شاگرد بیمارش سرش را تراشید

محمدعلی محمدیان اهل روستای درکی، از توابع مریوان برای همدردی با دانش آموزِ بیمارِ خود، موی سرش را تراشید. این دانش‌آموز با سرطان دست‌ و‌ پنجه نرم می‌کند و به علت عوارض ناشی از شیمی درمانی، مو‌هایش ریخته است. این معلم هدفش را جلوگیری از گوشه‌گیری شاگردش و تقویت روحیه‌اش بیان کرده است. محمدعلی در صفحه فیس بوکش گفته «من و نیمای عزیز، سرمون به مو حساسیت دارد.»

امیر کبیر – اخبار

بهمن ۱۳۹۲

امیر کبیر، یکی‌ ازبزرگترین وزیران ایران، که در دوران قاجار، اگر اصلاحات و کاری انجام شد به دست او بود
از مهمترین اقداماتش،تاسیس دارالفنون که پایه گذار جنبش آزادی خواهانه
شد
انتشار روزنامه, حرکتی‌ بدیع ،برایِ در جریان قرار دادن مردم در امورات کشور
مبارزه با تجزیه طلبان، والی‌ خراسان که خود از اشراف زادگان قاجار بود

برقراری نظم و مبارزه با فساد مالی‌ که بسیاری از عالی‌ مقامان را خوش نیامد و ….. اتخاذ سیاستی مناسب با کشور‌هایِ خارجی‌

امیر کبیر تمام مدت کوتاه وزارتش به طور مداوم در تکاپو بود
.
.
و سر انجام، بخاطرشکایت مخالفان
ناصر الدین شاه چشم به تمام خدمات امیر بست و امیر را نه تنها از صدارت عزل کرد بلکه دستور قتلش را نیز صادرنمود .. و امیر کبیر رادر حالیکه فقط ۴۴ سال داشت، با زدن رگ دستش به قتل رساند
….

امیر مردی برخاسته از کف جامعه … درد مردم را می‌دانست، آرمان‌هایی‌ بزرگ و همتی بلند داشت …

امیر کوچکترین حامی‌‌ای نداشت

یک بام و دو هوا – خبر

بهمن ۱۳۹۲

تحصیل رایگان برای دانشجویان سوری ، کار اجباری برای کودکان ایرانی رضا فرجی‌دانا٬ وزیر علوم، تحقیقات و فناوری گفت در حال حاضر «۳۵۶ دانشجوی سوری در دانشگاه‌های وابسته به وزارت علوم تحصیل می‌کنند که ۲۲۳ نفر از آن‌ها بورسیه کامل هستند و هزینه تحصیل ۶۶ دانشجوی دیگر نیز توسط ایران پرداخت می‌شود.» وی همچنین در دیدار با عدنان حسن محمود٬سفیر سوریه در ایران، با اعطای ۵۰ بورسیه تحصیلی در دوره کارشناسی‌ ارشد و ۳۰ بورسیه در دوره دکتری به دانشجویان سوری موافقت کرد. این درحالی است که معاون آموزش ابتدایی وزرات آموزش و پرورش از شناسایی ۳۹ هزار کودک ترک تحصیلی خبر می دهد که در سال جاری به سبب فقر مالی مجبور به ترک تحصیل و کار اجباری شده اند .