شماره زمستان گذرگاه – شماره یلدا

دی ۱۳۹۲

گذرگاه آغاز زمستان

برگذار کنیم یلدا را که برگی از هویت ایرانی است

شماره دیماه ۱۳۹۲ شماره  یلدا – گذرگاه شماره ۱۴۶
سیزدهمین سال انتشار
شماره ١۴۶ گذرگاه، حاصل همت این یاران است
********************************
دکتر بیژن باران – مجید قنبری- محمود صفریان -هوشنگ ابتهاج – صفیه ناظر زاده – داراب پهلوان -الیسا تنگسیر – مسعود ناصری – داریوش مهر جوئی – نسرین کاردان – مهرداد نیکنام – الهام دیداریان – شباهنگ – ایرج گرگین -سعید طباطبائی –
شورای نویسندگان – عمو مهرداد -صادق چوبک – مجید حصارکی- مهتاب خرمشاهی – کاوه صالحی -ابوالفضل سپاسی – حمید آقائی –


یلدا – شورای نویسندگان

دی ۱۳۹۲

یلدا………….

سلامی گرم به یلدا….شب یلدا،

که آبستن خورشید و قد کشیدن روز است.

با یلدا، شب های پر رمز و راز زمستانی را

آغاز می کنیم که در زهدان خود، نطفه بهار

را حمل می کند.

با حضور یلدا، دست در دست هم ، عهد رویاندن

دوباره گلها را، گلهای عشق را، گلهائی که بوی

زندگی را فریاد خواهند زد تجدید کنیم.

و با یلدا اعلام کنیم:

اگر چه شب دراز است، اما قلندران ایران زمین

بیدارند.

یلدا – صفیه ناظر زاده

دی ۱۳۹۲

یلدا این طولانی ترین شب سال زنگ آغاز گذراز زمستان است؛ و سرشار است از امید.
امید واریم بتواند طلیعه دار سحری باشد که در انتظارش هستیم.
.
این چه چادر تیره ایست که بر سر این مرز و بوم اهورائی کشیده اند؟
کدامین دست ناپاک و چشم پر طمع، و کدامین منافع جهنمی است ….که یلدای ما را از امید تهی کرده است؟
یلدائی که بایستی پر از نوید و آینده ای روشن باشد، به شبی پایدار تبدیل کرده است؟ ما تمام این مدت به امید زایش آزادی بوده ایم و خواهیم بود.
و نخواهیم گداشت این سیاهی تداوم داشته باشد
به امید آن روز.

به امید آغازی دیگر – شورای نویسندگان

دی ۱۳۹۲

چه آخر سال میلادی اندوهگینی داشته ایم. مرگ پشت مرگ، آن هم مرگ عزیزان و بزرگواران. مرگ جوان ها و گل ها…
مرگ علی محمد صفریان فرهیخته مردی آگاه، پرواز مهندس مهیار مریدی قناری خوش خوان خانواده مریدی و استاد بزرگوار دکتر رضا مریدی وزیر و نماینده مردم در مجلس ایالتی، نو گل خانواده ارجمند مهیم، بابک مهیم عزیز، فرزند امیر مهیم شاعر نویسنده و برنامه ساز موفق تلویزیونی…و خانم شادی محدث، دختر جوان انسانی آگاه و روشنفکر دختر خانم بلوچ، بخاطر تصادف در یک صبحگاه پیش از طلوع آفتاب…
و سنگینی این همه ضایعه بر جسم و روان همه ی ما کار پتک را داشته است.
امیدوارم با جشن یلدا، که صبح را و افزایش زمان روز را نوید می دهد، و با آغاز تعطیلات و جشن های سال نوی میلادی که پشت در هاست بتوانیم با حفظ یاد عزیزان و پروازقناری های رنگین پر، در راه بهتری گام برداریم.
و امیدوارم با یکدسته گل معطر و زیبا زندگی را آغاز خوش مجددی بدهیم.

در مورد شعر نو – دکتر بیژن باران

دی ۱۳۹۲


در تلاطم اجتماعی به رگبار خونین ۲۸ مرداد رسید. بلسان اخوان زمستان ناجوانمردانه ای برای نیما، اخوان، شاملو، رحمانی، کارو، کسرایی، و ده ها نام دیگر در رسید. آنها مجبور شدند بر شعر رک مشروطیت لایه

استعاری، نمادی، جانشینی، تمثیل بکشند.

دوستداران شعر بخوبی این هزوارش را تبدیل به نامهای مورد نظر شاعر میکردند. نمونه در دهه چهل سعید سلطانپور شعر را با فاعل شاه می نوشت؛ ولی برای چاپ شب را جانشین فاعل میکرد. خواننده شب را در شعر میخواند؛ آنرا شاه درک میکرد.

کدکنی، آزرم، کوش آبادی، اخوان، فروغ، شاملو شعر متعهد را دامن زدند.
فروغ از ظلم و فقر؛ سعید از خشم و قهر؛ کسرایی از آرش کمانگیر قهرمان اسطوره، کاوه، بابک، مزدک نوشتند. در برابر فرهنگ کمپرادور رایج جبهه بندی شد. در این دهه اوج شعر مدرن بود. نخبه گرایی رایج با انسداد محیط دانشجویی درون منجر به کوچ عظیم دانشجویان بغرب شد- تا جاییکه در پایان دهه چهل شمسی  تعداد دانشجویان برونمرزی از درونمرزی بیشتر شد.

کتابهای شعر از سوراخ سوزن ساواک گاهی نگذشته؛ خمیر میشدند. با دهه ۵۰ مبارزات قهرمانانه چریکی، شعر مدرن شکوفان شد. شاخه ای از آن به شعر تعرض گروید که همراهان بین الملی خود را در یونان، اسپانیا، شیلی، پرتغال، کوبا، فلسطین یافت. چهره های جهانی- شعر معترض نرودا، موسیقی تئودوراکیس، فیلمهای کستا گاوراس، بازی ایو مونتان- جوانان را بشور درآوردند. صدای شعر معترض ایران در ترجمه های کنفدراسیون دانشجویان در سطح جهان مطرح شد.

پرچم ایران باستان – کاوه صالحی

دی ۱۳۹۲

ابعاد پرچم ایران (درفش کاویان) هفت متر در پنج متر بود(اندازه ها بعدا به نظام متریک محاسبه شده است)، بر بالای آن نقش یادآوری اهورا مزدا (فروهر) قرار داشت، علامت برجسته پرچم با نخ های سیم و زر و گوهرهای گرانبها (یاقوت و …) دوخته شده بود و این گوهرها به گونه ای قرار گرفته بودند که اشعه آفتاب را تا مسافتی دور منعکس می کنند. این پرچم در جریان جنگ روی یک تپه یا زمین مرتفع قرارداده می شد و سه ردیف سرباز نیزه دار بلند قامت دایره وار از آن محافظت می کردند.
باید دانست که پرچم ملی ایران باستان تنها یک بار تصرف شد و آن در جریان جنگ قادسیه (جنگ اعراب با ایران )در نوامبر سال ۶۳۷ میلادی بود. با ازدست رفتن پرچم، امپراتوری ساسانیان نیز ازمیان رفت.
اشاره به درفش کاویانی در اساطیر ایران، به قیام کاوه آهنگر علیه ظلم و ستم آژی‌دهاک (ضحاک) برمی‌گردد. ضحاک ماردوش شاهی است که در اثر بی عدالتی و ظلم شیطان شانه‌هایش را بوسه می‌زند و از جای بوسه‌ها مارهایی می‌رویند. ضحاک برای اینکه زنده بماند باید روزانه مغز دو جوان را به مارها بدهد و کاوه آهنگر نیز کسی است که هفده
فرزندش قربانی مارها شده‌است. در این هنگام، کاوه برای آن که مردم را علیه ضحاک بشوراند، پیش‌بند چرمی خود را بر سر چوبی می‌کند و آن را بالا می‌گیرد تا مردم گرد او آیند. سپس با کمک مردم، کاخ فرمانروای ضحاک خونخوار را در هم می‌کوبد و فریدون را بر تخت شاهی می‌نشاند. فریدون نیز پس از اینکه به شاهی رسید فرمان می‌دهد تا چرم پیش‌بند کاوه را با دیباهای زرد و سرخ و بنفش بیارایند و زر و گوهر به آن بیافزایند و آن را درفش شاهی خواند. و بدین شکل کلمه درفش کاویانی پدید آمد.

فردوسی در شاهنامه چنین می‌گوید:
فرو هشت ازو سرخ و زرد و بنفش/همی خواندش کاویانی درفش

بعدها نیز هر پادشاهی به آن گوهری می‌افزود تا در شب نیز درفش کاویان بیشتر بدرخشد. درفش کاویان نشان جمشید و نشان فریدون نیز نامیده می‌شد.

اینترنت، پلاتفرمی برای نافرمانی مدنی – حمید آقایی

دی ۱۳۹۲

بیش از پانصد نفر از نویسندگان از سراسر جهان فراخوانی علیه جاسوسی شهروندان در اینترنت صادر کردند. در این فراخوان که از همگان برای دفاع از دمکراسی در اینترنت دعوت شده، آمده است: “یکی از مبانی اساسی دمکراسی مصونیت و خدشه ناپذیری حیثیت و کرامت انسان است. همهٔ انسان‌ها حق دارند در افکارشان و در فضاهای شخصی و خصوصیشان، در نامه نگاری‌ها و در گفتگو‌ها یشان آزاد باشند و زیر نظر قرار نگیرند. دراین میان، این حق اساسی که حیاتی است ملغی و باطل شده، چون دولت‌ها و کنسرن‌ها از پیشرفت و تکامل تکنولوژی به منظور زیر نطر گرفتن انبوه وار شهروندان سوء استفاده می‌کنند.” در انتهای این فراخوان خواسته های زیر نیز مطرح گردیده اند:
– “ ما همهٔ دولت‌ها و کنسرن‌ها را فرا می‌خوانیم، به این حقوق احترام بگذارند.
– ما همهٔ شهروندان را فرا می‌خوانیم، از این حقوق دفاع کنند.
– ما سازمان ملل متحد را فرا می‌خوانیم، اهمیت مرکزی حقوق شهروندی در عصر دیجیتال را به رسمیت بشناسد و کنوانسیون بین المللی الزام آور حقوق دیژیتال را تصویب کند.
– ما همهٔ حکومت‌ها را فرا می‌خوانیم، این کنوانسیون را بپذیرند و بدان پای بند باشند.”
نکته قابل توجه در این نامه، فراخوان همگانی برای دفاع از دمکراسی در اینترنت است. اینترنت که در مراحل اولیه تولد و رشد خود، سمبلی نمادین از شبکه باز و گسترده جهانی (World Wide Web) بود و پلاتفرمی برای دفاع از آزادی تبادل اطلاعات و اندیشه دمکراسی بنمایش میگذاشت، اکنون بنظر می رسد خود در بند کنترل نهادهای قدرت و نیروهای امنیتی قرار گرفته است و بنابراین باید برای دفاع از آن و حمایت از دمکراسی در اینترنت برخاست.
زمانی که اولین وب سایت در سال ۱۹۹۱پا به عرصه فعالیت های دیجیتالی گذاشت، در واقع یکی از رویا های نسل جوان دهه ۱۹۶۰ بوقوع پیوست. در آن سالها، یک جنبش بسیار وسیع از جوانان، که به هیپی ها معروف بودند، در جریان بود. جنبشی که شاخصه اصلی آن نافرمانی مدنی و ضدیت با فرهنگ حاکم بر کشورهای غربی آن زمان بود. نسل جوان آن دوره تلاش می کرد، با استفاده از موزیک، پوشش و ظاهر ضد مرسوم و با تاکید بر روابط آزاد و رها از بند سنت ها و هنجارهای فرهنگی آن زمان، نظام های سیاسی و اقتصادی حاکم را به چالش و مبارزه بکشد. پیام این نسل رد و نفی دخالت های دولتی در امور شخصی و مبارزه با اعمال سانسور توسط دولت ها بود. پیامی که بر اعتقاد به اراده آزاد انسان و حق انتخاب آزادانه روش زندگی استوار بود.
اگر پیام و ایده الهای نسل جوان سالهای ۱۹۶۰ نتوانست در ده های بعد بخوبی انتشار یابند و از دست سانسور و کنترلهای دولتی در امان نبود، اما با آغاز دوران اینترنت و بدنبال آن در اثر انقلابی که در عرصه مبادله و انتقال اطلاعات صورت گرفت، آرمان آزادی های فردی، لیبرالیسم و پیام نسل جوان سالهای دهه ۱۹۶۰ نیز بتدریج راه خود را به دنیای اینترنت باز کردند. در همین رابطه اولین جامعه مشترک اینترنتی برای اشاعه افکار لیبرالیستی تحت عنوان (The WELL) بوجود آمد و اولین محصول خود را به نام ” مجموعه کامل کاتولوگ جهان”
(the Whole Earth Catalog) از طریق اینترنت منتشر کرد، کاتولوگی که با هدف ضدیت با فرهنگ حاکم و بعبارتی نافرمانی مدنی تدوین شده بود.
در سالهای بعد “بنیاد سرحد الکترونیکی” Electronic Frontier Foundation)) توسط جان پری بارلو (John Perry Barlow ) پایه گذاری شد، و بدین وسیله اولین امکان برای چت کردن هوادارانش را با خود فراهم آورد. وی معتقد بود که بهترین وسیله برای مقابله و به تحلیل بردن قدرت های حاکم گردش آزادانه اطلاعات از طریق اینترنت است. وی می گفت که ما از طریق دنیای دیجیتال می خواهیم یک تمدن جدید پایه گذاری کنیم. پیام اصلی او این بود که “استقلال اندیشه و فکر و گردش آزادانه اطلاعات قدرت های حاکم را به چالش خواهند کشید”.
اگر در سالهای اول انقلاب اینترنتی، از اینترنت بعنوان وسیله ای برای مبارزه با نظم حاکم، علیه سانسور و در جهت دفاع از گردش آزادانه اطلاعات استفاده می شد؛ اما بتدریج دامنه نافرمانی های اینترنتی به دنیای اقتصاد نیز کشانده شد. در این روند، برنامه هایی برای مبادله موزیک و فیلم نیز طراحی و در دسترس همگان قرار گرفتند که خسارات مالی هنگفتی نیز به بنگاه ها و موسسات تولید موزیک و فیلم وارد آوردند. اگرچه بتدریج موانع قانونی بسیاری در برابر تکثیر غیر مجاز موزیک و فیلم ایجاد شده اند، اما بنظر می رسد که شرکت های تولید و پخش فیلم و موزیک سرانجام بازی را به اینترنت واگذار کرده اند و خود نیز از همین طریق محصولات خود را عرضه می نمایند.
این روند نشان می دهد که با گسترش اینترنت و وسعت استفاده از میادین اجتماعیِ دیجتال، مانند فیس بوک، تویتر و یوتوب، سرفصل جدیدی در دنیای سیاست و مشارکت مردم در امور اجتماعی و سیاسی اشان بوجود آمده است. اطلاعات و وقایع در اقصا نقاط جهان در ظرف مدت بسیار کوتاهی از طریق تلفنهای هوشمند در اختیار همگان قرار می گیرند. تحولی که نسل جوان سالهای ۱۹۶۰ در کشورهای غربی و نسل جوان ده های پنجاه ایران خواب آنرا نمی دیدند.
بخاطر خصوصیت غیر متمرکز اینترت اکنون می توان به آسانی به اتاقهای در بسته تصمیم گیری داخلی و بین المللی نفوذ کرد و اخبار آنرا بسرعت در اختیار همگان قراد داد. افشارگری های ویکی لیکس (WikiLeaks) و سپس ادوارد اسنادن (Edward Snowden) در واقع بیانگر آغاز دوران جدیدی از نافرمانی مدنی و مبارزه با نظم حاکم است که نسلهای سالهای ۱۹۶۰ در اروپا آغاز کرده بودند.
از طریق اینترنت و وسایل دست یابی به آن، از جمله تلفنهای هوشمند و میادین اجتماعی دیجیتال، اکنون مردمِ بسیاری از کشورها از امکان اطلاع و حتی مداخله در وقایع جاری کشورشان و جهان برخوردار شده اند. نقش غیر قابل انکار فیس بوک و تویتر در جنبش های سیاسی در کشورهای عربی که به بها رعربی معروف شدند و نیز در زمان انتخابات ریاست جمهوری در ایران گواه بر این واقعیت هستند.
افشاگریهای اسنادن (Snouwden) اما در عین حال نشان میدهند که دولت های حاکم، برای مثال آژانس امنیت ملی امریکا، از همین طریق در زندگی خصوصی مردم دخالت می کنند و بدون کسب اجازه اطلاعات خصوصی مردم را جمع آوری می نمایند. که فراخوان بیش از پانصد نفر از نویسندگان جهان در اعتراض به همین جاسوسی نهادهای امنیتی دولت ها صادر شده است.
در حقیقت اکنون در دنیای اینترنت، مبارزه ای بین مردم و دولت های حاکم در جریان است، اینترنت اکنون از یک سو تبدیل به یک پلاتفرم برای دفاع از آزادی و دمکراسی و نافرمانی های مدنی شده است و از سوی دیگر بعنوان وسیله جدیدی برای جاسوسی و دخالت در امور شخصی مردم مورد استفاده قرار می گیرد. جالب توجه این است که هردو طرف درگیر در مبارزه اینترنتی سعی می کنند از پشتوانه های حقوقی و قانونی نیز استفاده کنند. پشتوانه حقوقی مردم برای استفاده سالم و دمکراتیک از اینترنت همانا آزادی های مصرح در اصول جهانی حقوق بشر، آزادی ابراز عقیده و اصل شفافیت در امور سیاسی است. در مقابل اما دولت های حاکم به بهانه مبارزه با تروریسم و حفظ امنیت ملی سعی می کنند برای عملایت جاسوسی خود توجیه قانونی و حقوقی بیابند.
استاد دانشگاه آزاد آمستردام (prof. dr. A.W. Musschenga) اما معتقد است که سه دلیل عمده برای حقانیت و درستی نافرمانی مدنی می توان یافت: زمانی که دولت امنیت مردم در خطر قرار دهد؛ زمانی که دولت منابع ملی را نا عادلانه تقیسم کند؛ و زمانی که دولت حقیقت را دستکاری نماید، بپوشاند و آزادی ابراز عقیده را محدود کند. بعبارت دیگر در چنین شرایطی نافرمانی مدنی حق مردم است، حتی اگر در چهارچوب قوانین موجود نگنجد و از نظر این قوانین غیر قانونی باشد.
نافرمانی مدنی اما بر خلاف انقلاب و سرنگونی قدرت از طریق اعمال خشونت، مبارزه ای است عاری از خشونت؛ مبارزه ای است که اخلاق و هنجارهای انسانی را وارد دنیای سیاست می کند؛ مبارزه ایست که در عین نفی قوانین حاکم در پی نفی کلیت نظام اجتماعی نیست. فلسفه سیاسی خاصی است که توسط بزرگانی مانند مارتین لوترکینگ و مهاتما گاندی تکمیل شد و اکنون بعنوان یک آلترناتیو موجه و قابل قبول در برابر روشهای انقلابی و خوشونت آمیز قرار گرفته است.
لازم به آوردن شواهد و دلایل برای اثبات حقانیت نافرمانی مدنی در ایران نیست. جمهوری اسلامی در طول حاکمیت اش بارهای امنیت مردم را بطور جدی بخطر انداخته است، در سالهای اول انقلاب با اشغال سفارت امریکا و سپس عقب نشینی مفتضحانه و بسیار سنگین جمهوری اسلامی در مقابل دولت رونالد ریگان و آزادی گروگانهای امریکایی؛ در سالهای بعد، اصرار بر ادامه جنگ با عراق و در این ده سال اخیر سیاست های نابخردانه و ماجراجویانه غنی سازی اورانیوم، و سپس پذیرش پیشنهادهای بسیار سنگین کشورهای ۵+۱، تنها به این شرط که حق غنی سازی محدود برای جمهوری اسلامی به رسمیت شناخته شود و بیش از این حیثیت و آبروی این رژیم ریخته نگردد، همه و همه شواهد غیر قابل انکار از بخطر افتادن امنیت و منافع مردم ایران توسط جمهوری اسلامی هستند. تقسیم ناعادلانه ثروت و امکانات این کشور، برخلاف وعده آوردن پول نفت بر سر سفره های مردم و دروغگویی های این رژیم و دستکاری در آرای مردم از جمله دلایل دیگر برحقانیت نافرمانی مدنی می باشند.
زمانی که فراخوان پانصد نویسنده منتشر شد، سوالی به این مضمون مطرح گردید که چرا نام نویسندگان ایرانی در این فراخوان دیده نمی شوند. سوالی به حق و بجا، از این نظر که جمهوری اسلامی در کنار چین و کره شمالی بیشترین محدودیت ها و کنترلهای اینترنتی را اعمال می کند و بنابراین چرا نویسندگان ایرانی به این فراخوان نپیوسته اند؟ شاید بتوان گفت حجم و میزان کنترل، جاسوسی و سانسور در جمهوری اسلامی بسیار ریشه ای تر، عریان تر، خشن تر و گسترده تر از صرفا سانسور در اینترنت است. بعبارت دیگر، برای نویسندگان ایرانی، بویژه آنهایی که در ایران زندگی می کنند و با سانسور و کنترل بسیار عریان تر از کنترلهای اینترنتی روبرو هستند و از محدودیت های کاغذ و چاپ گرفته تا خود سانسوری های ناشران و در آخر از نظارت وزارت ارشاد اسلامی رنج می برند، مشکلات و موانع مسلما بسیار بغرنج تر از کشورهای آزاد و دمکراتیک هستند.
از سوی دیگر، در کشور ما، بخش جوان و پیشرو جامعه در کابرد اینترنت نسبت به حاکمیت و نهاد های امنیتی، با وجود کنترلهای بسیار، پیشی گرفته است، همانطور که جمهوری اسلامی هیچگاه نتوانسته دست مردم ایران را از کانالهای تلویزیونی جهانی کوتاه کند. در زمینه اینترنت نیز مردم ما همواره چند قدم جلوتر از حاکمیت بوده اند، بطوریکه حتی رهبر جمهوری اسلامی نیز به آن اعتراف می کند و گله می نماید که چرا دست هر بچه ایرانی یک وسیله بازی کامپیوتری است و چرا بازی های ملی مانند الک دولک و گرگم به هوا فراموش شده اند.
استفاده آزاد از اینترنت و کانالهای تلویزیونی از طریق آنتن های غیر قانونی در حقیقت اشکال نمادینی از نافرمانی مدنی مردم ایران در برابر نظام حاکم بر کشورشان هستند . وقتی تنها یک روز پس از جمع آوری آنتن ها، نوع جدیدتری مجددا روی پشت بام ها نصب می گردند ویا آدرس های اینترنتی بطور رسمی مسدود، اما از طرق، به اصطلاح، غیر قانونی قابل دسترس هستند، غیر از این نمی توان نتیجه گرفت که در ایران امروز اینترنت و اشکال گوناگون فعالیت های اینترنتی، از جمله استفاده از میادین اجتماعی دیجیتال، وبلاگ نویسی و انتشار اخبار از طریق ای میل و پیامک، همگی به پلاتفرمی برای نافرمانی مدنی تبدیل شده اند.
بر گرفته از:
اخبار روز

ادبیات ایران نیازمند تشکل‌های صنفی و نهادهای مدنی است – سعید طباطبائی

دی ۱۳۹۲

اگر بخواهیم منتقدانه به جامعه ادبی ایران نظری بیندازیم و این جامعه نسبتا فعال را آسیب‌شناسی کنیم، شاید مهمترین نقطه ضعفی که در آن بیابیم نبود نهادهای مدنی و تشکل‌های صنفی به معنای واقعی در این جامعه است. یک جامعه پیش‌رونده برای حمایت از اعضایش که در این مورد می‌شوند نویسندگان، نیازمند نهادهای مدنی و صنفی قدرتمند است. نهاد‌هایی که توانایی چانه‌زنی و احقاق حقوق اعضایش را داشته باشد. اما به نظر می‌رسد جامعه نویسندگان ما علاقه چندانی به گرد آمدن در زیر یک سقف ندارند. یا اگر در موارد نادری گرد می‌آیند بیشتر ترجیح می‌دهند حرف‌های کلی و غیر عملی بزنند و بیانیه‌های غیر کارکردی با خواست‌های آرمانی صادر کنند.
نویسنده ایرانی هم مثل هر صنف دیگری با مسائل روزمره و غیر آرمانی مانند مسکن، هوای آلوده، بیمه، اشتغال، طرح ترافیک، بازنشستگی و … سروکار دارد. و حتا شاید اولویت این مسائل کمتر از آزادی بیان هم نباشد. روزمره‌گی و دست و پا زدن در مسائل ابتدایی حیات می‌تواند بلایی سر نویسنده بیاورد که محدودیت‌های سیاسی نمی‌تواند. پس ضرورت دارد قبل از هر چیز قفل روزمره‌گی از پای نویسنده باز شود، قفلی که با همت جمعی و با حمکایت متدولوژیک از یکدیگر تحت نظام صنفی واحد باز شدنی است. بعد می‌توان سراغ سایر بندها رفت. باید بند به بند گشود تا خلاقیت‌ها آزاد شود. تولید آثار با کیفیت با خود امید خواهد آورد و گردش اقتصادی. و بعد آشتی مخاطب و ادبیات. و بعد قدرت تاثیرگذاری. و آن گاه است که چشم منتقد جامعه بودن مفهوم می‌یابد. آن گاه است که نویسنده عزت‌مند شده است…

یادی از مجله سخن – محمود صفریان

دی ۱۳۹۲

چه روزگاری داشتیم.

خوش به حال آن ها که آن دوران را ندیده اند و چشم را در دنیای کنونی گشوده اند.

مجله سخن به مدت ۳۵ سال انتشار گام هائی بلند و اساسی در خدمت به ادبیات ما برداشت و سر دبیر آن دکتر پرویز ناتل خانلری نویسنده ای ادیب، شاعری مسلط، و مفسر و منتقدی آگاه بود. و بسیاری از نامداران ادبیات ما با مجله سخن پا گرفتند.

چون در آن زمان برای دادن امتیاز نشریه بایستی سی سال تمام داشته باشی و دکتر ناتل خانلری برای کسب حق انتشار مجله سخن زیر سی سال بود در نتیجه مجله به صاحب امتیازی ذبیح الله صفا و سردبیری دکتر خانلری منتشر شد و پس از چند شماره که خانلری به سی سالگی رسید امتیاز به او منتقل گردید.

پس از انتقال صاحب امتیازی سخن به خانلری و خالی شدن پست سردبیری طی دوران های مختلف، سردبیری آن را تعدادی از فرهیختگان صاحب نام بعهده داشته اند و این نشان می دهد که مجله سخن چه جایگاه رفیعی داشته است. صاحب نام هائی چون:

رضا سید حسینی – تورج فرازمند – احسان یار شاطر- حسن هنرمندی – ایرج افشار – و چند نفری دیگر.

سخن به عنوان یک مجله ادبی و فرهنگی پیشرو و نوجو اعتبار و شهرت شایانی کسب کرد، که این همه به دو مناسبت بود: یکی روی آوردن به نشر شعر و داستان و نمایشنامه‌های نوی اروپایی، و ملل دیگر بود که پیش از آن در مجله‌های فارسی مرسوم دیده نمی‌شد، و دیگر چاپ کردن نوشته‌ها و سروده‌های گروهی نویسنده تازه‌ نفس بود که پیش از آن آثارشان چندان در نشریات فارسی دیده نمی‌شد. درمجموع مجله سخن نقش به‌سزایی در جهت‌گیری ادبیات فارسی در دوره معاصر داشته است.

بسیاری از نویسندگان و شعرای مشهورکارهایشان را در مجله سخن نشر داده اند که:

جلال آل احمد – محمد اسلامی ندوشن – بهرام صادقی – علی دهباشی – پرویز شهریاری – امیر حسین آریان پور – و…پاره ای از آن ها هستند.

دکتر پرویز ناتل خانلری گرداننده مجله سخن، خود درسال ۱۳۲۲ دانشنامه دکترای زبان و ادبیات فارسی را از دانشگاه تهران کسب کرد و تز دکترای خود را با عنوان ” تحول غزل در شعر فارسی ” زیر نظر و راهنمائی ملک الشعرا بهار به انجام رساند. و بعدن این تز با نام ” تحقیق انتقادی در عروض و قافیه و چگونگی تحول اوزان غزل فارسی ” به چاپ رسید، و تاثیر این داشته ها همراه با شخصیت بارزادبی که داشت در باروری هرچه بیشتر مجله سخن تاثری بی تردید داشت.

روز انتشار هرماهه مجله سخن برای روشنفکران منتظر یک واقعه بود چون ره آورد آن در تغذیه فکری آن ها تاثیری به سزا داشت. و کماکان مراجعه به دوره های آن که در کتاب خانه ها موجود است یک مرجع است.

بطور خلاصه – بیژن باران

دی ۱۳۹۲

کارکرد شعر در جامعه چیست؟ چرا کسی شعر میگوید؛ چی توی شعر است؛ چرا کسی دیگر آنرا میخواند؟ آیا ساختار روی معنی شعر تاثیر دارد؟ شاید بتوان فرمول ارسطو را در باره سخنرانی برای آغاز پاسخ به این ۳ پرسش مرور کرد. پس فرمول ارسطو دال بر شخصیت، هیجان، منطق سخنران را میتوان اینگونه بر شعر منطبق کرد: اندکی از شاعران میخواهند خواننده را باحترام دانش خود بتواضع درآورند. بسیاری می خواهند عاطفه خواننده را تحت تاثیر قرار دهند. اندکی دیگر از شاعران میخواهند خواننده را قانع /اقناع کرده شعر خودرا منطقی ارایه دهند

غنچه – محمود صفریان

دی ۱۳۹۲

این یکی از داستان های کتاب « روز های آفتابی »
است که با کمی دستکاری « به دلایلی » ؛ منتشر
می شود
بخاطر بلندی داستان و کمی جا آن را در چند شماره
به نطرتان می رسانیم…می شود چیزی شبیه
داستان های دنباله دار.

بخش اول.

وقتی برادربزرگم ازدواج کرد، شانزده هفده سالش بود. این را از بزرگ تر ها که با هم حرف می زدند متوجه شدم. اما بزرگتر نشان می داد.

“…عباس، این پسر شانزده هفده سالش بیشتر نیست، چطورداری زیر بارزن گرفتنش می روی؟ ”
و عباس که پدر من هم بود، بیشتر مواقع جوابی نمی داد. ولی یکی دو بار شنیدم که گفت”
” …چکار کنم، شاشش کف کرده…اگر برایش زن نگیرم می ترسم مریض بشود…”
تا مدت ها نمی دانستم که چرا اگر زن نگیرد مریض میشود. یک بار دیگر که باز دراین مورد صحبت میکردند، حاج آقا صابونچی، گفت:
” اوس عباس، مریض میشه چیه؟ مگه همه جوون هائی که زن ندارن مریض میشن ؟ ”
و پدرم گفت تو شهر ما ” دوب ” اش پر از خانم هائی است که یک از یک خوشکل ترند و خیلیا شون هم مریضند…حاجی می ترسم سوزاک بگیرد ”
با اینکه شنیدم بیماری که پدر ازش می ترسد ” سوزاک ” است. ولی نه می دانستم سوزاک چیست و نه می دانستم ” دوب ” که زنانش این بیماری را دارند کجاست. و چرا برادرم باید برود آنجا که سوزاک بگیرد.
از شهر خودمان، به این شهر آمده بودیم. جائی که بیشتر فامیل زندگی می کردند. هر سال می آمدیم. تابستان ها هوایش خَنک بود. سر سبز هم بود. حالا هم تابستان بود.

بیشتر حرف هایشان را نمی فهمیدم. بالا تر از سن ام بود. ولی نمی دانم چرا از گوش خواباندن
خوشم می آِمد.
کنجکاوی با آدم متولد می شود و از حس هانی است که از شیرخوارگی یقه را می چسبد.

می دانستم زن که بگیری هر وقت بخواهی می توانی همه جایش را ببینی و کیف کنی.
تو شهر خودمان با دختر یکی از همسایه هایمان که هم سن بودیم دوست صمیمی بودم.
دختری ارمنی بود. آنقدر خوشگل بود که من با همه کم سالی از دیدنش خوشم می آمد. خیلی دلم می خواست به همه جایش دست بکشم. مثل حریر بود. انصافن اکثر مواقع هم نا امیدم نمی کرد.
آدامس، خیلی دوست داشت. یک روز که یک بسته اش را روی یکی از میز های خانه دیدم به عشق خوشحال کردن ” هاسمیک ” برش داشتم. اسمش ” هاسمیک ” بود.
آدامس با طعم دارچین بود. آن روز هر چه این ور آن ور نگاه کردم، و همه جا را گشتم، ندیدمش.
دلم می خواست یکی از آن ها را بجوم، ولی هم می خواستم دست نزده اش را به او بدهم، تا فکر کند که توی خانه خیلی دوستم دارند که یک بسته آدامس دست نزده به من می دهند، هم ترسیدم به خانه که بروم بوی دهانم کار دستم بدهد.

حالا فکر می کردم که برادرم دارد با هاسمیک، یا دختری شبیه او عروسی می کند. دلم گرفته بود.
دلم می خواست، وقتی در مورد انتخاب زن برای برادرم حرف می زنند، من هم باشم تا بدانم اسمش چیست. با آنکه می دانستم حتمن ” هاسمیک ” نیست.

فردا که دیدمش، صدایش کردم. در خانه شان ایستاده بود. وقتی آمد بی مقدمه گفت:
” ابی! می دانی که ما به شما می گوئیم ” بارسیک ؟ ”
نفهمیدم چه می گوید. گفتم:
” بارسیک! بارسیک یعنی چه؟ ”
” یعنی که تو مسلمونی و من ارمنی، و ما باید از ” بارسیک ها ” خوشمان نیاید. با همه کم سن و سالی، کمی ترسیدم. مثل اینکه کمی هم سردم شد. ولی در جوابش گفتم”
” هاسمیک برایت آدامس آورده ام ”
بال گرفت، چند بار بالا و پائین پرید. و بی اختیار بغلم کرد و بوسیدم. هاج و واج شده بودم. بسته آدامس را از جیبم در آوردم و جلوی چشمش گرفتم. مات نگاهم می کرد.
” ابی! یک بسته؟ چند تایش را به من می دهی ؟ ”
” یک بسته کامل است. به یک شرط همه اش را به تو می دهم.”
” به چه شرطی؟ … ابی شرطی نباشد که نتوانم اجرا کنم یا بی حیائی باشه…فقط می بوسمت…”
« هاسمیک فقط بوسه؟ من که تا حالا چندین بار تو را بوسیده ام »
« ابی نه از آن بوسه ها »
دستپاچه گفتم
« پس چطوری؟ »
« آرتیستی ابی…از لبام »
چه حال خوشی پیدا کردم. با عجله همه اش را گذاشتم کف دستش.

آن روز برای اولین بار طعم بوسه از لب ها راچشیدم. چیز دیگری بود.
در نشئه بوسیدن او بودم که دیدم به خانه شان رسیده است. مدتی بود که بی او تنها ایستاده بودم. ولی آن لحظه و آن بوسه را گمان نمی کنم که تا بمیرم فراموشم شود.
به برادرم داشت حسودیم می شد. داشت هاسمیک را برای خودش می آورد خانه، خوش بحالش.
یک روز تصمیم گرفتم بروم یک گوشه ای دور و شاشم را امتحان کنم. ولی لامصب کف نکرد. معلوم شد که حالا حالا باید صبر کنم، و با خاطره هاسمیک بسازم.
بعد از آن روز خیلی کوشش کردم بهر شکل شده، یکبار دیگر شیرینی آن بوسه را تکرار کنم ولی نشد، راه نداد. گویا این ” بارسیک ” بودن من، فاصله اش را روز به روز زیاد تر می کرد.

مدتی بعد ما نه از آن کوچه، که از آن محله رفتیم. اما فکر او، به من فرصت نمی داد که در محله جدید با سنی که، کمی هم بیشتر شده بود، جایگزینی برای اوپیدا کنم. آن پا های کشیده، آن ران های تراشیده با آن بوسه هایی که پهنه ذهنم را تسخیر کرده بود و در خودم جایش داده بودم، یک آن از ذهنم دور نمی شد. فکر می کردم هیچکس نمی تواند به آن زیبائی باشد
دلم می خواست همه این ها را مو به مو برای برادرم ” و در حقیقت برای خودم ” تعریف کنم، و بگویم خوش به حالت که داری زن می گیری، اگر مثل هاسمیک باشد هر وقت که پیش بیاید چه می بینی! ولی در این حد نبودم.
آن قدر دلم می خواست شاشش را ببینم. نوع و مقدار کف آن برایم خیلی مهم بود. می خواستم ببینم کی نوبت من می شود.
ولی من هیچکس را جز هاسمیک و آن شیرین ترین بوسه را نمی خواستم.
همه آن هائی که به شکلی درد من را داشتند، بعد از مدتی کاملن فراموش می کردند. ولی برای من چنین نشد. هاسمیک عین یک عکس به دیواره ذهنم چسبیده بود.

مدارس که شروع شد، روز اولی که سواراتوبوس شدم، تا بروم مدرسه، با کمال تعجب و نا باورانه هاسمیک را دیدم، که چون اوایل خط بود، وسط های اتوبوس روی یک صندلی دونفره، تنهائی نشسته بود. داشتم با تردید نگاهش می کردم که خندید، و بسیار خوش رو برخورد کرد و صدایم کرد که بروم کنارش بنشینم. نفهمیدم چرا قلبم شروع کرد به تند زدن. سابقه نداشت. اما فهمیدم که دارم از احساس غرور پر می شوم.

” هاسمیک عطر زده ای یا خودت اینطور خوش بوئی؟ ”
خندید.
” یواش تر حرف بزن. کمی از مال خواهرم زده ام…”
” هاسمیک آن قدر ناراحتم که چرا بارسیک هستم. می دانم که از من، چون بارسیک هستم خوشت نمی آید. ولی من گناهی ندارم، بارسیک متولد شده ام. ”
” نه ابی، بخاطر بارسیک بودن نیست. ما دیگه داریم بزرگ می شویم، نمی توانیم مثل زمان بچگی با هم باشیم. ولی من دلم می خواهد تو را بیشترببینم. ”
” راستی هاسمیک آدامس ها خوش مزه بودند؟ ”
خندید و سرش را پائین گرفت.
” چرا این همه سرخ شدی، منکه حرفی نزدم. ”
نه سرش را بالا آورد و نه جوابی داد.
وقتی داشت پیاده می شد، نگاهم کرد و گفت:
” ابی، ناراحت نباش تو اتوبوس بیشتر می بینمت…”
” تو اتوبوس! ”
داشت تنها بودن با او، برایم رویا می شد. توی اتوبوسی که در باره عطر هم باید آهسته حرف زد، خیلی با خواست من فاصله داشت. باید کاری می کردم. من دلم می خواست هر روز ببینمش، حواسم را از درس و مشق دور کرده بود. تو مدرسه هم دلم نمی خواست زیاد ورجه وورجه داشته باشم. تنها دلخوشی ام ” هم اتوبوس بودن ” با او بود. و اگر یک روز بهر لیل نمی دیدمش تا فردا که باز سوار شوم گم شده ای داشتم. نمی دانم چرا رشدش بیشتر از من بود. دفعه آخری که پس از دوهفته دیدمش، داشت خانمی به قاعده می شد، و هر روز خوشگل و خوشگل تر، و من حسود و حسود تر. می ترسیدم از دست بد همش، داشت میوه رسیده ای می شد، که می دانستم نصیب من نخواهد شد.
کنارش که نشستم، بدنش ” هُرم ” داشت. گرمایش را خوب احساس می کردم.
” هاسمیک، می توانم کمی خودم را به تو بچسبانم، کسی متوجه نمی شود. ”
” اینقدر اسمم را تکرار نکن. یعنی از این نزدیکتر؟ من دارم گرمی بدنت را حس می کنم. “

کم کم داشتم متوجه می شدم که برادرم دارد چکار می کند. می خواهد هر وقت خواست، گرمی هاسمیکی را که درکنارش بود، برای ساعت ها داشته باشد.
از ذهنم آهسته گذشت:
” حرامش باشد ”
آخر دوستش داشتم، برادرم را می گویم، ” طفلک چند سال پیش عمرش را بشما داد و مرا از پا درآورد ” و آن روز نمی خواستم، یک جورائی نفرینش کنم. اما داشت مرا خیلی جا می گذاشت، کورس برداشته بود.

وقتی آن روز گفت:
” ابی! چرا این همه لاغر شده ای؟ ”
فهمیدم که دارم خیلی غصه می خورم. اما با ژست مخصوصی گفتم:
” این قدر اسمم را به زبان نیار ”
خندید، انگار که دنیا را به من دادند. بی اختیار گفتم:
” جون! ”
برافروخته نگاهم کرد و دوبار کمی هم بلند تر گفت:
” ابی! …این “جون ” را از کجا یاد گرفته ای؟ تا راستش را نگی، دیگه با تو حرف نمی زنم. ”
و با اخم ساکت شد. داشت یک چیزائی حالیم می شد. گفتم:
” این ایستگاهت است باید پیاده شوی، فردا حتمن می گویم که از کجا یاد گرفته ام. ”
قند تو دلم آب شد، فکر کردم، شاید دوستم داشته باشد که حسودیش شده، و بهمین خاطر حتمن فردا می بینمش، می آید که بداند از کجا یاد گرفته ام. کنجکاو شده بود.

” ابی! خوشحال نیستی دارم زن می گیرم؟ چرا این همه توهمی؟ ”
” نه، چرا نا راحت باشم؟….راستی داود، اسم زنت چیه؟ ”
” من که هنوز ندیدمش. میگن سیمینه ”
” چند سالشه داود؟ ”
” نمی دونم، گفتم که هنوز ندیدمش، اما حتمن از خودم کوچکترهِ “

حتمن هم سن ” هاسمیک ” است، پس هاسمیک هم می تواند ازدواج کند…سرم تیر کشید.
یعنی ” هاسمیک ” شاشش کف کرده ؟ شاید مال زن ها زود تر از مردا کف کند…شایدم آن ها احتیاج به کف، نداشته باشند. ولی هرچه باشد مال من نمی شود…من باید بزرگتر بشوم، باید شاشم کف بکند،
باید بابام بترسد که ممکن است سوزاک بگیرم…
خدایا! تا آن وقت هاسمیک بچه دار هم شده.

چطوری ” دوب ” را پیدا کنم؟ بابام از کجا می فهمد که من هم ” دوب ” را بلد هستم؟ تا فکر کند که ممکن است ” سوزاک ” بگیرم…اگر واقعن سوزاک گرفتم چی؟ اگر هاسمیک بفهمد، ازمن فرار خواهد کرد. بارسیک باشی، سوزاک هم بگیری!

” یک روز پشت در اتاق بابا مامانم بودم شنیدم بابام به مامانم گفت ” جون ” مامانم خوشش آمد.
صدای خنده اش ازدرز در زد بیرون. بلند خندید، بابام بهش گفت: ” زری یواش “…
اما هاسمیک تو اخم کردی…ولی من…”
” ولی تو چی؟ ”
” نمی دونم، تو چرا اینقدر سؤال پیچم می کنی؟ ”
می ترسیدم بفهمد که دروغ گفته ام. بابام با آن اخم دائم اش، نمی دانست ” جون ” چیه. اگر می دانست ” بجای دست بزنی که داشت، زندگیمون از این بهتر می شد. ” خدا بیامرزدش، روی هم رفته بابای بدی نبود، اگر بد بود داود به آن زودی زن نمی گرفت. کسی به جوانی به آن سن وسال زن نمی دهد. آن هم زنی مثل ” سیمین ” زن خوبی بود.

خیلی از آن سال ها گذشته، خیلی هاشون رفته اند. منهم دارم حسابی پیر می شوم. هاسمیک هم.

” هاسمیک ” از گاه گاهی تو اتوبوس دیدنت خسته شده ام. اگر کاری نکنی که یک جای خلوتی نیم ساعتی با تو حرف بزنم…”
” چه می کنی، اگر کاری نکنم؟ ”
” نپرس بغض دارم، تو اتوبوس خوب نیست بازش کنم. ”
” چی را باز کنی، چرا سخت حرف می زنی ”
” بغضم را هاسمیک! بغضم را. دارم می ترکم. ”
” اگر نتوانم چی؟ چکار می کنی؟ ”
” اول بغضم را توی اتوبوس باز می کنم تا آبروی هر دوی مان برود، بعدش هم…”
” بعدش چی؟ ”
” بعدش هم؛ دلت را می سوزانم. پشیمونت می کنم.”
” ابی! چه میکنی؟ چی داری می گوئی. چطوری دلم را می سوزانی، چکار می کنی که پشیمون بشم؟ ”
” هاسمیک! خودم را می کشم، فهمیدی؟ “

” گریه نکن، هاسمیک، خوب نیست همه دارند نگاهمان می کنند. ”
و با گریه پیاده شد. با این اشک ها چه جور می رود سر کلاس؟
اگر نخواست یا نتوانست، چه جوری خودم را بکشم؟ کار بسیار سختی است.

روز عروسی داود، زنش را دیدم. چه خوشگل بود، اما نه به خوشگلی هاسمیک.
خدائیش جمع و جور و زیبا بود.
همانطور که هردویشان روی صندلی کنار هم نشسته بودن، از ذهنم گذشت:
” خوش به حال هردوی شما. “

” سیمین ” این ” ابی ” برادر کوچکمه. پسر ِ خوبیه، خیلی دوستش دارم ”
سیمین سرتا پایم را نگاه کرد، و لبخند زد.
نمی خواستم ساکت باشم، ولی نمی دانست چه بگویم. خجالت هم می کشیدم.
” سیمین خانم، این داود، خیلی مَرده….تو هم خیلی خوشگلی…”
و از دید رسشان دور شدم.

” ابی! یک خبر خوب دارم یک خبر بد ”
ساکت ولی با دلهره نگاهش کردم.
” ابی! روز جمعه همراه پدر و مادر وخواهرم، قرار است همه برویم خانه عمویم. می خواهم سر درد و درس را بهانه کنم، و با آن ها نروم. اگر بتوانم، تو خونه تنها می شوم. ”
نگذاشتم حرفش را ادامه بدهد. داشتم ذوق زده می شدم.
” هاسمیک من از کجا بفهمم، که موفق می شوی، تا بیایم.”
” ابی دیگه از آن حرف ها نزنی. قول بده ”
” کدوم حرف ها؟ ”
” خودت می دونی، دیگه تکرارش نکن. ”
ساکت نگاهم کرد. منتظر بودم تکلیفم را روشن کند.
” خب، از کجا بفهمم؟ ”
” منتظر قولت هستم. قسم بخور و قول بده ”
” مردن من برایت این همه مهم است هاسمیک؟ ”
” دوباره این کلمه را گفتی؟ مگر نگفتم تکرارش نکن؟ …آخه ابی…”
” ابی چی؟ ”
هر وقت شرم در رگ هایش راه می افتاد، قبل از اینکه صورتش گلگون شود سرش را پائین می گرفت.
” آخه ابی! من خیلی دوستت دارم…”
بی اختیار دوقطره اشک روی گونه هایم دوید. دستپاچه شد.
” چه شد ابی! چرا گریه می کنی؟ پاکشان کن بَدِه، …حرف بدی زدم؟ ”
” نه هاسمیک، این اشک خوشحالیه. تو واقعن من را دوست داری؟…هاسمیک من هم تو را خیلی دوست دارم…خیلی،… پس خبر بدت کدومه؟ ”
” جمعه که آمدی بهت میگم…جمعه باید از ساعت ده صبح اطراف خانه مان باشی، جائی که کسی تو را نبیند ولی تو درِ خانه ما را ببینی. وقتی آمدند بیرون اگر من همراهشان نبودن، در خانه ای خالی منتظرت هستم. خوب فهمیدی؟ ”
” و اگر تو هم آمدی بیرون، چکار کنم؟ دیوانه می شوم. ”
” از حالا اینطور فکر نکن…من رفتم. به ایستگاه پیاده شدنم رسیدم “

وقتی داشتم از سیمین و داود، دور می شدم فهمیدم که داود پرسید: سیمین دوستم داری؟
من دیگر دور شده بودم. ولی حالا، ابی، فهمیدی که هاسمیک چه گفت:
” ابی دوستت دارم. نه، گفت ابی ” خیلی ” دوستت دارم “

خدایا! امروز چهارشنبه است، تا جمعه چکار کنم ؟ خیلیه! اگر به زور راهش انداختن چی؟
می دانم که کار دیگری خواهد کرد. گفت که خیلی دوستم دارد.
اما کی؟ چطور تحمل کنم؟ ….کاش دعا راست بود.

” ابی! نمی بینم خیلی به درس هات برسی. اشباه نکنی مثل من زود درس را رها کنی یا جدی نگیریش…منم درفکرم اگر بشه ادامه بدهم…”
” داود، پس زنت را چکار می کنی؟ پول از کجا در میاری؟…”
” می خواهیم اگر بابا قبول کند با هم درس را ادامه بدیم. ”
” یعنی هم زن و شوهر باشین هم درس بخونید؟ میشه؟…اگه بابا قبول نکرد چی؟ داود بابا این همه
پول داره؟ ”
” سمین با مامانش در این باره صحبت کرده، قول داده اگه بابا قبول کنه و کمک هم بکنه، مامان سیمین هم همراهی کنه.”
” داود! ماما یا بابای سیمین؟ چرا ماماش؟ ”
” ابی، مامای سیمین وضع مالیش توپِ توپِ “

مامای هاسمیک چی؟ اگر کار ما به آنجا بکشه، می تونه کمک کنه؟ ولی من که ” بارسیک ” ام،
فکر نکنم بگدارند ما با هم ازدواج کنیم.

خوب نیست دوباره برایش آدامس ببرم، تازه آدامس یادش می آورد که دفعه قبل بخاطرش چه کار کرده، نه آدامس نه…
امروز پنجشنبه است. حوصله به مدرسه رفتن را ندارم. دلم می خواهد خانه باشم، تا ببینم فردا چه می شود. ولی به چه بهانه ای؟ بهتره بروم شاید هاسمیک را دیدم و توانستم در مورد فردا بیشتر به پرسم. چی به پرسم؟ همه را گفته، میماند خودم و شانسم.

پل، سیگار، و شاعر – بخش چهارم – مجید قنبری

دی ۱۳۹۲

. . . نمی‌دانم حق دارم این‌ها را بنویسم یا نه. آن‌قدر اشتباه کرده‌ام که دیگر می‌ترسم دست به کاری بزنم.
می‌ترسم بدون اجازه‌ی او این‌ها را بنویسم و بعد‌ها، شاید هزار سال بعد،
اسباب دردسرش یا دردسرم شود. می‌بینید چقدر ترسیده‌ام . . .
************

زمان: صبح زود/ فروردین
ساعت شش صبح است. برای رفتن به محل کارم در میدان کوفت منتظر تاکسی هستم تا به میدان زهرمار بروم. هر روز در میدان کوفت از خودم می‌پرسم: امروز، دیروز نیست؟ همه‌چیز تکرار می‌شود. هیچ‌چیز حتی سرِ سوزنی تغییر نخواهد کرد. نه با کتاب‌های تو قاف عزیز و نه با گریه‌های من. بله، امروز دیروز است. فردا امروز است. می‌چرخیم بی‌هدف و یا به دنبال آن‌چه نمی‌دانیم. و باز نمی‌دانیم که حلقه‌ی چرخش ما، فقط حلقه‌ی ماست. تا ابد هم که بچرخی به هیچ‌چیز و هیچ‌کس نمی‌رسی. چون امروز دیروز است و فردا همین امروز.
تاکسی می‌آید. سوار می‌شوم. زن جوانی هم سوار می‌شود. دو ساک برزنتی بزرگ دارد و یک بچه. دختربچه که چهار یا پنج ساله است به زحمت سرپا ایستاده است و به محض سوار شدن به خواب می‌رود روی پاهای مادر جوانی که نمی‌داند این موقع صبح باید مواظب خودش باشد یا ساک‌ها و دختر به خواب رفته‌اش. تا جایی که ممکن است به سمت چپ می‌روم تا جای بیش‌تری برای مادر و دختر و ساک باز شود. دخترک مدام از روی پاهای مادر سُر می‌خورد و می‌رود زیر صندلی. از خودم می‌پرسم آخر این موقع صبح کجا می‌رود. این بچه الان باید توی رختخواب گرم و نرمش خوابیده باشد نه این‌طور مچاله شده زیر صندلی. به میدان زهرمار که می‌رسیم زن جوان پول کرایه‌اش را به من می‌دهد تا به راننده بدهم. خودش با آن بار اصلا نمی‌تواند تکان بخورد. سعی می‌کند دختربچه را بیدار کند. به زور چشم‌هایش را باز می‌کند ولی بی‌فایده است. زن پیاده می‌شود. پیاده می‌شوم. ساک‌ها را روی زمین می‌گذارد و بچه را بغل می‌کند. تکانش می‌دهد. صدایش می‌کند. من ایستاده‌ام و نگاه‌شان می‌کنم. پاک فراموش کرده‌ام که باید به شرکت بروم. تمام فکر و ذهن‌ام شده دختربچه. حالا مادر باید جای بچه را با ساک‌ها عوض کند. مستاصل است. ناچار دست کودک را می‌گیرد و زمین‌ می‌گذارد و ساک‌ها را برمی‌دارد. از خودم می‌پرسم پس مردش کجاست. همانی که این بچه را در دامن این زن جوان گذاشته. با یک دست، دست کودک را گرفته. در دست دیگر یکی از ساک‌های برزنتی را دارد. ساک دیگر روی دوش‌اش است. دخترک تقریبا از دست مادر آویزان است و گریه می‌کند. من که در تمام مسیر سناریوهای مختلفی را برای آن‌ها و مرد غایب‌شان نوشته‌ام دیگر نمی‌توانم تحمل کنم. از طرفی هم از برخورد و واکنش زن جوان می‌ترسم. هیچ احساسی نسبت به این زن ندارم. اصلا تحریکم نمی‌کند. در واقع هیچ احساسی به هیچ زنی ندارم. فقط می‌دانم که منتظرم تا آن کسی که باید، سرانجام بیاید.
من که هیچ‌وقت طاقت دیدن گریه‌ی بچه‌ها را نداشته‌ام، با تردید جلو می‌روم و می‌گویم: این بچه خوابه، نمی‌تونه راه بیاد.
می‌گوید: مگه چاره‌ی دیگه‌ای هم دارم.
می‌پرسم کجا می‌روید. می‌فهمم که قصد رفتن به ترمینال را دارد. برای رسیدن به ترمینال باید میدان زهرمار را دور بزند و این یعنی خیلی راه. ظاهرا چاره‌ای نیست. می‌گویم: اجازه بدید بچه رو من بیارم.
می‌گوید: خیلی ممنون لازم نیست، خودش می‌آد.
ولی من می‌بینم که نمی‌تواند. آن‌چنان استیصالی در صدای مادر است که برای بار دوم اجازه نمی‌گیرم. خم می‌شوم و کودک را بغل می‌کنم که سرش را روی شانه‌ام می‌گذارد و می‌خوابد. یاد پسر کوچک خودم می‌افتم که تقریبا به همین سن و سال است و من اصلا نمی‌دانم که الان سرش بر شانه‌ی کیست. در کنار هم ولی با فاصله راه می‌افتیم. یکی از ساک‌ها را هم گرفته‌ام. کیف خودم هم هست. کم راهی نبود. اگر من نبودم چه‌طور می‌توانست این مسیر را طی کند. کتف‌ام دارد می‌شکند. درد شدیدی سمت راست بدنم را گرفته. هر دو دستم اشغال است و نمی‌توانم کودک را جابه‌جا کنم.
می‌گوید: اداره‌تون دیر نشه.
بدون این که علاقه‌ای به دانستن‌اش داشته باشم می‌پرسم صبح به این زودی کجا می‌رود. می‌گوید به کرج. باید دخترش را بگذارد پیش مادرش و خودش برگردد. می‌ترسم بخواهد تمام زندگی‌اش را در همین ترمینال برایم تعریف کند. ولی خوشبختانه ساکت می‌شود.
به ترمینال که می‌رسیم زن جوان می‌گوید: خب دیگه رسیدیم. دست شما درد نکنه.
به سمتم می‌آید تا کودک را بگیرد. ولی من چنان نگاهی به او می‌کنم که پشیمان می‌شود.
ـ : ببین خانم من این بچه رو زمین نمی‌ذارم. باید تا توی اتوبوس بیارمش.
باز می‌رویم تا به اتوبوس‌های کرج می‌رسیم. نگاهم می‌کند بعد می‌گوید: حتما هیچ فایده‌ای نداره از شما تشکر کنم و دخترم رو بگیرم.
برعکس چند دقیقه پیش سرحال به نظر می‌رسد.
ـ : گفتم که، توی اتوبوس وقتی نشستید روی صندلی.
می‌خندد. می‌گوید: شما خیلی جدی‌ هستید.
راستی چرا نمی‌نویسم این خانم چه شکلی بود. قدش چقدر بود. چاق بود یا لاغر. سفید یا سبزه. البته این‌ها مشخصاتی است که از روی آن‌ همه لباس و روپوش و شال و روسری می‌شد تشخیص داد. یعنی درست همان‌قدر از یک انسان که طبق قوانین مجاز به دیدنش هستیم. هیچ‌وقت نتوانسته‌ام سن آدم‌ها را تشخیص بدهم. برای من آدم‌ها یا پیرند یا جوان. درست مثل اتومبیل‌ها برای قاف، که یا پراید بودند یا خارجی.
زن جوان را توصیف نمی‌کنم چون در آن لحظه هیچ توجهی به او نداشتم. فقط نگران بچه بودم. و همین‌قدر که می‌دانستم او همانی نیست که باید بیاید برایم کافی بود تا وجودش را نادیده بگیرم. یعنی تنها کسی که در آن لحظه برای من وجود داشت درست همان کسی بود که وجود نداشت. یا شاید هم حضور نداشت. نمی‌دانم. گیج شده‌ بودم.
زمان: غروبِ همان روز
تازه هوا تاریک شده. روبه‌روی آینه بزرگی نشسته‌ام. شاید به همین خاطر است که همیشه از رفتن به سلمانی فرار می‌کنم. در کودکی همیشه به ضرب و زور مادر یا پدرم بود که به آرایشگاه می‌رفتم. حالا می‌فهمم که به این خاطر بوده است که ناچارم مدت زیادی چهره‌‌ام را مقابل خودم ببینم. تحمل کنم. کاری که از آن بیزارم. پیرمرد آرایشگر با لهجه‌ی غلیظ شمالی مدام آه و ناله می‌کند. می‌گوید به همه بدهکار است. می‌گوید می‌خواهد دختر شوهر بدهد. می‌گوید از پس اجاره‌ی مغازه برنمی‌آید. من هیچی نمی‌گویم. چیزی برای گفتن ندارم. اهل دل‌گرمی دادن الکی هم نیستم. از روی صندلی بلند می‌شوم، دو برابر اندازه‌ی معمول به آرایشگر پول می‌دهم و بیرون می‌روم. هنوز چند قدمی دور نشده‌ام که متوجه می‌شوم کسی به سرعت دنبالم می‌آید. برمی‌گردم. پیرمرد آرایشگر است. آهسته در گوش‌ام می‌گوید که کمک‌اش کنم. اما من پولی ندارم. می‌گوید هرچه‌قدر که باشد. دست در جیب می‌کنم و همه‌ی پولم را درمی‌آورم. خودم خجالت می‌کشم.
می‌گویم: ببخشید فقط همینه، فکر نمی‌کنم برای عروسی دخترتون کافی باشه. می‌گوید اشکالی ندارد. دست دراز می‌کند و پول را می‌گیرد. می‌رود. نمی‌دانم کار درستی کرده‌ام یا نه. همسرم همیشه می‌گفت: حتی یه بچه هم می‌تونه سر تو کلاه بذاره. البته بعدها منظورش را بهتر می‌فهمم.
زمان: اشتباها ظهر تاسوعا
به محله‌ی کودکی‌ام برگشته‌ام. همه‌‌ مغازه‌ها بسته‌اند. از خیابان‌های تنگ و باریک اتومبیلی نمی‌گذرد. در کوچه‌های تودرتوی کودکی‌ام سرگردان می‌شوم. هیچ ‌کس نیست. انگار همه مرده‌اند جز دیوانه‌ی کارتن‌خوابی که هنوز با چوب درازی در دستش کنار جویی که جز آب همه‌چی در آن پیدا می‌شود، نشسته است. تنها آشنای باقی مانده از یک زندگی. از دوره‌ای از یک زندگی.
کارتن‌خواب‌ها را دوست دارم. حس می‌کنم همه‌ی مصیبت‌ها از زمانی شروع شد که از این‌ محل، از همین جای کثیف و بدبو به ناچار کنده شدم. از زمانی که از کارتن‌خواب‌ها دور شدم. انقلاب کرده بودیم و حالا دیگر جای ما در این شهر نبود. محله‌ای که حالا بر سر هرکوچه‌اش نام یکی از هم‌کلاسی‌های دبستان‌ام کوبیده شده. چه‌قدر کوچه‌های دراز و سیاه. چه‌قدر نام. انگار که از میلیون‌ها سال قبل مقدر بود که ما در زمانی معین این شهر را ترک کنیم تا سی‌سال بعد که من برگردم، تنهای تنها بی‌که حتی یک سنگ یا یک دیوار آشنای من باشد. شاید فقط به خاطر تو برگشته بودم بی‌که بدانم. حالا همه کوچه‌های بن‌بست محله‌ی قدیمی دیگر بن‌بست نبودند. هرطور بود به جایی وصل‌شان کرده بودند.
قاف عزیزم دبستانی که می‌رفتم شده بود یک انبار بزرگ و کثیف، کثیف‌تر از زمان دبستان بودنش حتی. به در زنگ‌زده و پوسیده‌ی آن نگاه می‌کنم. هنوز صدای هیاهوی بچه‌ها را می‌شنوم. بوها، تصویرهای سیاه و سفید و چهره‌ی تک‌تک معلم‌ها و مدیر سادیست دبستان را. کودکی‌ام حتی، سیاه است. بی‌رنگ، بی‌نور. از میان دولنگه‌ی در می‌توانستم حیاط مخروبه‌ی دبستان را ببینم. نه این که قبلا مخروبه نبود. فکر می‌کنم چیزی ملال‌آورتر و دلگیرتر از حیاط خالی یک مدرسه‌ی تعطیل نیست. انگار آن میان جای چیزی خالی است. و جای خالی هرچیز همیشه مرا به یاد مرگ می‌اندازد. هیچ‌چیز پایدار نیست. این را بهتر از هرکس می‌دانم. آنچه پایدار است و ماندنی، بی‌ثباتی و آشفتگی است. پس همان روز اول که قاف در آپارتمانم را باز کرد، سرش را به یک طرف خم کرد و با نگاه کودکانه‌اش سرتاپای مرا ورانداز کرد، باید می‌دانستم که روزی از همان در برای همیشه می‌رود و در آپارتمانم را “چون دهان مرده‌ای” باز خواهد گذاشت. هرچند که بعدها به همسرم گفته بود که می‌خواسته مرا در خیابان ببیند ولی من بیماری‌ام را بهانه کرده‌ام تا او را به خانه بکشم و . . .
شما باور می‌کنید؟ من هم باور نمی‌کنم. یادم نیست چنین کاری کرده باشم. ولی همسرم فورا باور کرد. آن روز که آمد هنوز هیچ‌چیز این خانه برایم معنایی نداشت و بودن یا نبودن هیچ‌کدام‌شان کوچک‌ترین اهمیتی. اصلا کل خانه هیچ بود. خودم هیچ بودم. هنوز نه سینک ظرفشویی بار خاطره‌ای را در خود داشت نه کاناپه‌ی سه نفره درازی که بعدها روی آن کنار هم دراز می‌کشیدیم. آن موقع زیرسیگاری اصلا نبود. کتاب‌هایم مشتی کاغذپاره بودند، بی‌بو و بی‌خاصیت. درست مثل حالا. من باید می‌فهمیدم که زمانی جز این خاطرات ستمگر، از قاف چیزی برایم نمی‌ماند. خب حالا که می‌دانم. اما مشکل تظاهر کردن به همیشه‌گی بودن بعضی چیزهاست. خودفریبی می‌کنیم. همیشه‌گی بودن رابطه یا احساس، یا جاودانه‌گی عشق. مسخره نیست؟
همین‌طور که در کوچه پس‌کوچه‌های انقلاب پرسه می‌زنم با گوشی همراهم این یادداشت‌ها را می‌نویسم. هربار که سرم را بالا می‌گیرم تا پکی به سیگار بزنم، نگاه‌های مشکوک زنان و مردان رهگذر را می‌بینم که با تعجب به پیرمردی با یال و کوپال سفید زل زده‌اند که مشغول پیامک دادن است، یا گرفتن. یکی دوبار با سر می‌روم تو شکم کسی که از روبه‌رو می‌آید. عذرخواهی نمی‌کنم. اگر من نمی‌بینم او که می‌بیند. می‌دانید؟ بعد از قاف دیگر هیچ چیز برایم اهمیت ندارد. این را حتی همسرم هم متوجه شده است. عشقِ پیری! انگار یکی این را قبلا به من گفته بود.
اما آن روز در خیابان تاسوعا هیچ‌کس نبود. فقط در برابر هیات‌های سیاه‌پوش جمعیت صف بسته‌ بودند. چه تکاپویی! مرد و زن و دختر و پسر. گرسنه‌ام. چند روز است که چیزی نخورده‌ام. ظرف‌های یکبار مصرف سفید رنگ از مقابلم می‌گذرند و بوی آن‌ها جای این که اشتهایم را بیش‌تر تحریک کند، حالم را به هم می‌زند. اگر می‌خواستم دسته‌های عزاداری را ببینم باید ظهر عاشورا می‌آمدم. باز هم اشتباه کرده بودم انگار. ولی برای دعا تاسوعا هم روزی است: خدایا، فقط یک اتفاق خوب.
گریه می‌کنم به یاد ظهرهای عاشورای محله‌ی کودکی. به یاد خاک و خاکستر. به یاد نام‌های روی دیوار کوچه‌ها که زمانی روی تخته سیاه بودند و جلوی بعضی‌شان یک یا دو ضربدر گچی. خدایا، فقط یک اتفاق خوب.
ـ : تو . . . آن اتفاق خوب بودی؟؟
زمان: روز / مکان: محل‌کار
خبر می‌دهند در حیاط شرکت نمایشگاه کتابی برپا شده است به مناسبت فلان روز یا فلان دهه یا سده. موضوع وقتی برایم جالب می‌شود که می‌فهمم کتاب‌ها تخفیف خوبی دارند و از طرفی پول کتاب‌ها به صورت قسطی از حقوق‌مان کسر می‌شود. هرچند که می‌دانم این نمایشگاه‌ها چیز دندان‌گیری ندارند ولی باز گرفتن چند کتاب مرجع خودش غنیمتی است آن هم قسطی.
به حیاط می‌روم. مسئول اصلی نمایشگاه نیست. برای تهیه کتاب بیرون رفته. به جای او برادر جوانش نمایشگاه را می‌گرداند. کتاب‌های مورد نظرم را انتخاب می‌کنم. در این بین سوالی از جوانک می‌پرسم که فقط نگاهم می‌کند و ساکت می‌ماند. کتاب‌ها را که انتخاب می‌کنم از پسر جوان می‌خواهم که برایم فاکتور کند. به زحمت می‌گوید که امکان ندارد باید خود مسئول نمایشگاه بیاید. اصرار می‌کنم. طوری نگاه می‌کند که انگار از همه متنفر است. می‌گویم: یه فاکتور نوشتن که کاری نداره پسرجان . . .
بعد: اگه نمی‌تونی پس اصلا این‌جا چیکار می‌کنی. درش رو ببند تا مسئول اصلی بیاد . . .
فقط نگاه می‌کند. سیاه چرده است و در قسمت چانه به جای ریش، کرک نرمی دارد. می‌فهمم که این بابا یک چیزیش می‌شود. با عصبانیت کتاب‌ها را پرت می‌کنم و بیرون می‌روم. بعد از نماز ظهر است که دوباره برمی‌گردم نمایشگاه. نه، من نماز نمی‌خوانم این مسئول نمایشگاه بود که نماز می‌خواند و ما مجبور بودیم منتظرش شویم. دوباره کتاب‌ها را جمع‌وجور می‌کنم و پیش آقای مسئول می‌روم که پشت میزی نشسته است با ریش سیاه انبوه و موهایی چنان شکسته و جمع شده که انگار همین چند لحظه پیش عمامه از سرش برداشته. داشتم زیر فاکتور اسمم را می‌نوشتم و امضا می‌کردم که خیلی آهسته گفتم: این جوون مثل این که مریضه.
گفت: چطور مگه؟
ماجرای صبح را تعریف کردم. پیش از آن که بتوانم مانع‌اش شوم صدا زد: باز چیکار کردی جواد؟ بیا ببین آقا چی می‌گه؟
خب ظاهرا همین‌قدر برای آقا جواد کافی بود تا به طرفم هجوم آورد. قبل از آن که به خودم بیایم جواد رو‌به‌رویم بود و آن‌چنان ضربه‌ای به سینه‌ام زد که چند قدم مرا عقب راند و با پشت به زمین افتادم. دستم می‌سوخت. نگاه کردم. غرق خون بود. هنگام افتادن دستم به لبه‌ی تیز قفسه‌های فلزی گرفته و پاره شده بود. جواد بالای سرم ایستاده بود و خیره نگاهم می‌کرد. با خودم گفتم واقعا این بابا مشکل دارد. داشتم از جا بلند می‌شدم که با ضربه‌ی پای راستش دوباره به گوشه‌ای پرتاب شدم. قبل از این که ضربه‌ی بعدی را دریافت کنم آقای مسئول از پشت میزش پرید و میان من و جواد آقا ایستاد و او را با خود به بیرون برد. بعد از چند دقیقه آمد. من دیگر بلند شده بودم و داشتم خاک شلوارم را می‌تکاندم. آقای مسئول از من عذرخواست، کتاب‌هایم را فاکتور کرد. با دست خون‌آلود فاکتور را امضا کردم، کتاب‌ها را زیر بغل گذاشتم و در سکوت کامل از نمایشگاه زدم بیرون.
خوب هرکسی می‌داند که کتک خوردن کار نیک پیشاهنگی محسوب نمی‌شود. مطمئنا آن اتفاق خوب هم که در انتظارش بودم نبود. کار خوب مربوط می‌شد به یک ماه بعد. نمایشگاه تمام شده بود و مسئول نمایشگاه اطلاعیه‌ای به دیوارها چسبانده بود. سه فاکتور بی‌امضا داشت که مبلغ قابل توجهی هم می‌شد. ظاهرا یکی از همکاران از شلوغی نمایشگاه استفاده کرده بود و کتاب‌ها را بدون امضا کردن فاکتور برده بود. جواد آقا داشت کاغذها را می‌چسباند. نگاهش کردم. باور کنید مشکل داشت. بعد یاد خودم افتادم و نگاه‌های خیره‌ی دیگران. من هم واقعا مشکل داشتم.
شماره‌ی تلفن مسئول نمایشگاه را از روی اطلاعیه‌ها یادداشت کردم. تلفن کردم. اسم خودم را گفتم و اعتراف کردم که آن سه فاکتور مال من بوده است، که فراموش کرده‌ام نام خودم را روی آن امضا کنم. تشکر کرد. گوشی را گذاشتم و نفسی کشیدم و از ذهن‌ام گذشت: فقط یک اتفاق خوب . . . و پرونده‌ی نمایشگاه هم بسته شد.
اما هیچ اتفاق خوبی در کار نبود. بعدها هم اتفاقی نیفتاد، تا این که تو آمدی. ولی هنوز هم نفهمیده‌ام که تو امتداد اتفاقات ناخوشایند بودی یا یک اتفاق خوب. اصلا چه‌طور می‌شود فهمید. یک اتفاق خوب چه‌قدر عمر می‌کند؟ یعنی تا کی خوب است؟ بسیار احتمال دارد که هر اتفاق خوبی پس از مدتی به بدترین ماجرای زندگی شما تبدیل شود. و این اصلا به توانایی‌های شما بستگی ندارد.

قطار – ابوالفضل سپاسی

دی ۱۳۹۲

قطار آرام آرام ایستگاه تهران را ترک می کند واز حاشیه فقیر نشین شهرک های کوچک وپر جمعیت که خانه هایشان بیکدیگر چسبیده ، وآپارتمان هایشان چهار پنج طبقه با آجر های قرمز مثل پازلهائی از جعبه کبریت را می ماند که احساس میکنی اگر یکی از آنها آسیب ببیند همه شهرک خراب میشود، میگذرد. غروب پاییز است ونور کم رنگ خورشید سرخی اش را آهسته بر می چیند وقطار میرود تا به اولین ایستگاه چسبیده به تهران برسد . شهر ری، شهری که قدمت وتاریخش بسیار بیشتر از تهران است ، گنبد های نزدیک بهم که بزرکترینشان طلائی رنگ است در نور قرمز رنگ خورشید درخشش خاصی دارد که از دور نمایان است. دفتر خاطرات ذهنم فقط همین یک گنبد را بیاد دارد اما حالا چرا تعدادشان بیشتر شده، سئوالی است که باید پاسخش را بعدن بیابم . با خودم قرار میگذارم که پس از باز گشت از مشهد سفری هم به شاه عبد العظیم بروم. هم برای ارضای کنجکاوی وهم مروی بر خاطرات گذشته ، عبور از بازار حضرتی خوردن کباب کوبیده، سکنجبین با کاهو ودست آخر خرید سوغاتی از بازار . تفریحی که سالهای بسیار دور وقتی با پدر به تهران می آمدم جز جدائی ناپذیر سفر بود.

اما حالا بعداز بیست سال دوری از وطن به ایران امده آم ومیخواهم در فرصت کوتاه ماندن خاطراتم را مرور کنم.

از کودکی سفر با قطار را بسیار دوست داشتم. کوپه های شش نفره با پنجره های کوتاه عبورسریع قطار از ایستگاه های بین راه که بسیاری اوقات فرصت خواندن نامشان راهم پیدا نمی کنی، راه رفتن از اول تا آخر در راهرو های قطار با عبور از رستوران شیک آن با صندلی های قرمز وگارسون های خوش لباس.، انتظار پشت دربهای توالت، صدای یکنواخت چرخهای قطار، عبور از تونلها، خوابیدن تنگاتنگ شش نفر آدم د رکوپه های کوچک که با عکس های سیاه وسفید از ایستگاها ودیدنیهای راه آهن تزیین شده بود همه وهمه در ماورای خاطرات کودکی ام بود. بعد ها که بزرکتر شدم هم صحبتی با آدم های جدید در کوپه ها وآشنائی با آنها، رد وبدل کردن آدرسها وشماره تلفن هائی که در لابلای چرخهای زمان محو میشدند.

اینک در آستانه شصت سالگی وبعد از سالها دوری ازوطن در فرصتی کوتاه که از کار وزندگی یکنواخت گرفته ام ،آمده ام تا خاطراتم را ور ق بزنم، آمده ام تا با مردم از نزدیک به گفت وشنود بپردازم وبا آنها در یک کوپه بخوابم، چای داغ در لیوانهای شیشه ای بخورم وبوی غذا های مرد م در کوپه ها ورستوران قطار را احساس کنم. دلم برای همه این ها تنگ شده بود. اگر چه حالا بسیاری ازآن ها یا نبودند یا فرق سیارکرده اند، حالا در مسیر مشهد قطارهای مدرن وسریع السیر بکار افتاده اند لیوانها یکبار مصرف وچای ها تی بگ شده است، غذا های رستوران هم بجای پشقاب های چینی سفید حالا در ظرفهای یکبار مصرف سرو میشود .اما خوشبختانه تعدادی از قطارهای قبلی هم هنوز در مسیر هستنند.

در کوپه ای نشسته ام و مرد میان سالی با همسر وسه فرزند اش که دو دختر ویک پسر بچه ده دوازده ساله است همسفرهستم. مرد باید حدودن پنجاه سالی داشته باشد صورتی گرد وریشی کوتاه وجوگندمی، تسبیحی در دست دارد با پیراهن سفیدی که تا دکمه آخرش را بسته است. کت وشلوار قهوه ای رنگی بتن دارد، همسر ودخترانش اما در چادرهای سیاهی خود را پوشانده اند. من در جمع آنها خودرا وصله نا جوری می بینم. قبل از صحبت با آن ها کتاب ” قمار عاشقانه ” نوشته دکتر عبداکریم سروش را که دیروز از جلوی دانشگاه خریده بودم از ساکم بیرون میاورم.
مرد آهسته سخنی به زنش میگوید واز کوپه خارج میشود.
دکتر عبد الکریم سروش یکی از مولانا شناسان مشهور در جهان است اورا فرهیختگان اروپا وامریکا بخوبی میشناسند اما برخی از روشنفکران ایرانی روی خوشی با او ندارند چرا که اوائل انقلاب از سوی امام خمینی بعنوان یکی از اعضای شورای انقلاب فرهنگی در به تعطیل کشاندن دانشگاه ها نقش داشته است، اما من فکر میکنم آد می طی سالها ی زندگیش ساخته وپرداخته میشود، با برهه ای از زندگی یک فرد قضاوت کردن درباره او نا عادلانه است ، وما در ایران از این گونه افراد بعداز انقلاب زیاد داشته وداریم که بعضی از آنها مثل دکترآغاجری به خاطر عقایدش تا پای تکفیرو اعدام رفتندند. سروش هم اخیرن در اظهار نظری شگفت انگیز همه آیات قران را وحی مطلق از سوی خدا بر پیامبر نمی داند ودلیل آن را مناسبت های مختلفی میداند که ایات بر اساس آنها گفته وبعد ها نوشته شده است، وحالا برخی از روحانیون در ایران او را بشدت تکفیر کرده اند.
اما در مقدمه کتاب قمار عاشقانه صحبت از دلباختگی مولانا به شمس است واینکه اوناگهان همه موقعیت های اجتماعی وروحانی خود را رها کرده ودر جستجوی حقیقت تا اجرای رقص سماع هم پیش میرودو به این بیت معروف میرسد که:
خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش…….. نماند هیچش الا هوس قمار دیگر
قطار سرعتش زیاد شده است و بیابان های اطراف تهران در تاریکی شب فرورفته اند ، چراغ های مهتابی کوپه ها روشن شده است. کتاب را روی صندلی میگذارم و به کنار پنجره راهروجلوی کوپه میروم میخواهم حرکت زمان رادرآغاز شب از پنجره قطاری که خود مظهری از حرکت زمان است ببینم. انیشتن بسیاری از آزمایشات سرعت، حرکت وزمان را با حرکت قطار انجام داده است.
سر یک پیچ لوکوموتیو سبز رنگ که زیاد هم از واگن ما دور نیست مرا بیاد کرم شب تاب می اندازد. چراغش ریل را روشن کرده است. پرنده خیالم به دور دست ها میرود به زمانی که مولانا با خانواده اش بهمراه کاروانی همین مسیررا طی کرده است تا از بلخ نا امن به قونیه امن عثمانی برود وبشود زاهد سجاده نشینی با وقار وشیخی پر مرید. اما ناگهان سفری دیگر او را از خویشتن خویش و از قید وبند هائی که اورا در حصار گرفته اند می رهاند و تبدیل می کند به عاشقی پران وآفتابی تابان تا با قماری عاشقانه، شهره عالم شود.
ماه بانیمه روشن وزیبایش همراه با ستاره همیشه درخشان در آسمان کویرشب گوئی با ما همراهند. چراغهای یک ایستگاه از دور پیدامیشود قطار در اکثر ایستگاهها توقف نمیکند ولی با سرعت کم آنها را پشت سر میگذارد. صدای سکوت کویر را حتا در هیاهوی صدای حرکت قطار، میشنوم. همچنان کنار پنجره در خود فرو رفته ام که دستی به شانه ام میخورد رئیس قطار است مردی چهار شانه با قدی متوسط ، کت وشلوار سرمه ای وته ریشی که پشت سرش یک پلیس جوان ایستاده است.
« بفرمائید در کوپه تان آقا» وبعد خودش همراه من وارد کوپه میشود نگاهش با نگاه مرد میانسال در هم می آمیزد وسری برایش تکان میدهد وبلیط ها را چک کرده وآنها را سوراخ میکند .بمن میگوید« اگر جای شمارا عوض کنم اشکالی ندارد» پاسخ مثبت میدهم چون به مشگلی که مرد میانسال با خانواده دارد پی میبرم. بلیط مرا همراه خودش میبرد چرا که آدرس جا و صندلی من در آن ثبت است. بیرون میرود.
دوباره کتاب را به دست میگیرم سکوت بر کوپه حاکم است بخصوص وقتی درب بسته و صدای چرخهای قطار هم کمتر میشود.
سروش در مقدمه مینویسد این کتاب حاصل مقالات وسخنرانی هائی است پیرامون بعضی
موضوعات وحکایتهای مثنوی مولانا که قدیمی ترینشان سیزده سال وتازه ترین نشان دو سال پیش نوشته شده است کتاب اما در چاپ نهم زمستان ۸۶ ۱۳است وحالا در پائیز ۸۷ من آن را میخوانم.
قطار به ورامین میرسد توقف کوتاهی میکند. زردی برگ های درختان در نور کم رنگ ایستگاه پائیز را با همه حزنش نشان میدهد.در جائی خوانده بودم سفر همیشه باعث خوشحالی است نه مقصد. جنب وجوش پسر بچه وآرامش والدین او و مرورلحظه به لحظه خاطرات سفرهای کودکی ام یاد آوراین جمله بود.
به فهرست کتاب نگاهی می اندازم نام آشنای افسانه موسی وشبان که در فصلی از آن آمده است نظرم را جلب میکند قبل از آنکه از ابتدای کتاب شروع کنم به سراغ این داستان میروم.
دید موسی یک شبانی را براه……. کو همی گفت ای گزیننده الاه
تو کجائی تا شوم من چاکرت……….. چارقد دوزم کنم شانه سرت
محو در اشعار مولانا میشوم که مرد سر صحبت را باز میکند . آذری زبان است اگر چه بچه هایش بخوبی فارسی حرف میزنند . در حاشیه تهران بقالی یا بقول امروزیها سوپر مارکت دارد وبقصد زیارت به مشهد میروند.
حتمن در تابستان فرصت این سفررا نداشته است که بناچار بچه هایش را درایام مدرسه ودر دومین ماه پائیز به سفر میبرد، سئوالی است که نمی توانم در خود نگهدارم واز اومیپرسم.
در پاسخ علت گرفتاریش را شرح میدهد: منتظر برادرم بودم تا از تبریز بیاید مغاره را بچرخاند، مادردر تبریز مریض بود برادرم امسال رفته بود پیش او منهم به بچه ها قول داده بودم که به مشهد برویم از مدرسه برای یک هفته اجازه شون گرفتم.
گرم صحبت هستیم واز گرانی ومخارج غیرضروری که این روزها بسیار بیشترازمخارج اصلی هزنیه بردار است حرف می زنیم که رئیس قطار وارد میشود واز من میخواهد که به کوپه جدید نقل مکان کنم. ساکم را برمیدارم وکتاب در دست با همسفران کوتاه زمانم خدا حافظی می کنم و بدنبال رئیس قطار راه می افتم. پس از عبور از چند واگن درب کوپه ای را باز میکند ومیگوید بفرمائید اینجا آقا وبلیط سوراخ شده که شماره کوپه و واگن در ان با خودکار نوشته شده است بمن باز میگرداند. سلام میکنم وساکم را در قسمت بالا میگذارم ودر صندلی خالی کنار درب می نشینم همسفران جدیدم در این کوپه پنج نفر هستنند. پیر مردی حدودن هفتاد ساله با لباسهای ساده، کت بلند وکلاه کشی مشگی باریشی سفید در کنار من نشسته است. جوانی با شلوار جین وبلوزی سبز رنگ روبروی اوست کنار پنجره مردی که شصت ساله بنظر میرسد با لباسهای بختیاری شلوارگشاد وکلاه نمدی سیاه وجلیقه مخصوص لباس محلی اش در سمت من نشسته است ومرتب از پنجره بیرون را نگاه میکند روبری او هم جوانی حدودن سی وپنج ساله با لباس سپاه اما بدون کلاه ودرجه نظامی نشسته است وروبروی من مرد میانسالی که بیشتر هم سن وسال خودم بنظر میرسد با کت وشلوار طوسی وریشی تراشیده مشغول خواندن روزنامه همشهری است. فکر میکنم ازاین جمع او باید همسفر خوبی برای من باشد میخواهم خودم را معرفی کنم واز بقیه اسمشان را بپرسم که جو را مساعد نمیدانم ومنصرف میشوم . مدتی سکوت بر قرارمی شود، ومن با کتابم مشغول میشوم که مرد میان سال روزنامه اش را تا می کند وبکنار میگذارد واز من میپرسد:
” از ورامین سوار شده اید.؟ ”
– نه از تهران سوار شده ام درکوپه ای بودم که خانواد گی بود ورئیس قطارمرا به اینجا آورد.
” برای زیارت مشهد تشریف میبرید؟ ”
– سیاحت وزیارت. بیشتر مرور خاطرات گذشته است. سالها ست که مشهد را ندیده ام.” ” ” ” چرا؟ حتمن مسافرت ها را به خارج از کشور تشریف میبرید.”
– نه بیست سال است که به ایران نیامده ام ،حالا که آمده ام بیشتر دلم میخواهد ایران را بگردم.
” کجا تشریف دارید ؟ ”
– کانادا.
” پسر برادر منهم آنجاست ولی الان دقیقن نمیدانم کدام شهر است؟ ”
– باید تورنتو، ونکور یا مونترال باشد جاهائی است که ایرانی های بیشتری هستند.
” بله بله ونکور است.”
شهر زیبائی است.
” شما هم آنجا تشریف دارید؟ ”
– نه من در تورنتو هستم.
سئوالها از او وجوابها ازمن ادامه داشت تا در فرصتی چرخش سئوالها را بخود برگرداندم وفهمیدم دبیربازنشسته آموزش وپروش است وحالا بعضی وقت ها دریک آموزشگاه خصوصی تدریس میکند ودر این سفر به مشهد میرود تا دخترش را که با شوهروبچه اش آن جا زندگی میکنند ببیند وبا زنش که انجاست برگردد. گلایه های زندگیش از آنجا شروع میشود که:
” ای اقا درست در سنی که ادم به زنش بیشتر احیتاج دارد که مونس تنهائی اش باشد بچه ها را ترجیح میدهد. تا وقتی کوچک بودند مراقبت ونگهداری آنها بعهده خودمان بود وکسی نبود که بما کمک کند حالا اما برای شوهرداری وبچه داریشان به کمک ما احتیاج دارند؟ وبعد میپرسد:
” شما در آنجا از این گرفتاریها که ندارید؟ ”
– نه بچه های من هنوز هیچ کدام ازدواج نکرده اند نسل جدید بخصوص در غرب به راحتی تن به ازدواج نمیدهند.
” چرا؟ ”
– چون از عواقب ومشکلات آن میترسند، تا حد ممکن میگریزند.
وبعد برایش از ارقام وآمار طلاق در ایران ومشکلات ازدواج برای جوانها میگویم
– شما که در آموزش وپرورش بوده اید باید این موضوع را بدانید. ده سال پیش تعداد دانش اموزران کلاس اول دبستان دو ملیون نفر بود ولی در سال جاری این تعداد به یک ملیون نفر رسیده است که این به معنای عدم ازدواج وفرار جوانها از مسئولیت ها است،البته به اعتقاد من گرانی لجام گسیخته بویژه در مسکن وتوقعات بیش از اندازه واختلاف طبقاتی از عوامل اصلی این فرار جوانها ست.
میپرسد:
” در کانادا گرانی نیست ؟ ”
– چرا هست اما لجام گسیخته وبی حساب وکتاب نیست. دنیای سرمایه داری است وبازار رقابت های سالم. هرکس زندگیش را بر مبنای در آمدش برنامه ریزی میکند.
ودرادامه برایش توضیح میدهم که در دنیای سرمایه داری اصل بر اعتماد است وبهمین دلیل بمردم کارتهای اعتباری زیادی از طرف موسسات مالی داده میشود وخرج کردن برای مردم بسیار آسان وراحت است که البته اگر کسی مواظب نباشد بامشکلات بدهکاریهای فراوان مواجهه میشود. برای چنین افرادی هم برنامه ریزی کرده اند وموسساتی هستنند که همه بدهی های اورا به اصطلاح ما یک کاسه میکنند تا شخص بتواند آهسته آهسته اززیر بار آنها رهائی یابد .اما من در انجا یاد گرفته ام که هرچه تعداد کارتهای اعتباریت کمتر باشد آسوده تر زندگی میکنی.
کوشش می کردم که آهسته صحبت کنم اما بقیه هم صحبت های مرا گوش می کردند.
متوجه شدم برای سایر هم کوپه ای ها حرف های جالبی نیست. اما گاهی آدم وقتی حرفش تمام شد میفهمد که چه گفته وچرا گفته است. بیاد آن ضرب مثل معروف افتادم که:
حرف مثل تیراست، آنگاه که از کمان خارج میشود دیگر باز گشتنی برایش نیست . موضوع صحبت را عوض کردم واز کویر وقطار وکیفیت سرویس دهی صحبت را به میان کشیدم، غرق در صحبت بودیم که به ایستگاه گرمسار رسیدیم. مامورین قطار با صدای بلند نماز نماز می گفتند، وبلند گوی ایستگاه هم اعلام کرد قطار بمدت پانزده دقیقه برای ادای نماز توقف دارد. پیرمرد وپسرش همان جوانی که روبرویش نشسته بود وجوان پاسدار پوش از کوپه خارج میشوند، مرد بختیاری همچنان کنار پنجره نشسته است.
من ودوست جدیدم برای دیدن ایستگاه وکمی قدم زدن از قطار پیاده میشویم ساختمان قدیم ایستگاه با تابلوی کاشی که کلمه گرمسار روی آن نوشته شده است همچنان از بدو تاسیس این ایستگاه به قوت خود باقی است. اما چراغها بلند وکم نور را با دو پروژکتور قوی در دو سوی ایستگاه تقویت کرده اند نماز گذاران در کنار شیر آب که در سکوئی قرار دارند تنگاتنگ هم مشغول وضو گرفتن هستنند وعده ای در مسجد به نماز خواندن مشغولند.
” شما نماز نمی خوانید؟ ”
دوستم سئوال میکند.
چرا اما احساس میکنم شرایط عبادت باید در فضای حوصله وتمرکز باشد اینگونه نماز خواندن صرفن باید یک عادت باشد تا عبادت.
حرفم را تائید میکند ومیگوید:
” من در جوانی وحتی چندین سال بعد از انقلاب نمازم ترک نمی شد اما اجبار در محیط کار، ریا کاریها ی مدیرانی با ریش های بی ریشه، مرا ازدین داری بدین سبک بیزار کرده است ”
میگویم:
– تخریب اعتقادات مردم وتبدیل عبادت ها به عادت ها وغالبن تظاهر به دین بزرگترین ضربه این انقلاب بر پیکر جامعه بود.
باد خشک وسرد کویر شلاق وار میوزد وادامه راهپیمائی تا برگشتن به واگن مارا سخت میکند. ناچار از درب یکی از واگن های عقبی سوار میشویم. نماز گذران هم شتابان خود را به قطار میرسانند صدای سوت نگهبانان ایستگاه درآمده است. در اینجا از فروشندگان گل وگوزه های ماست که سالهای خیلی پیش در ایستگاهای بین راه بویژه در سمت جنوب ایران میدیدم، خبری نیست. حالا ماست در ظرف های یک بار مصرف در همه فروشگاهها ورستوران قطار هم هست . ولابد گل در مسافرت آنهم دراین فصل سال انتظار بیهوده ای است. صدای سوت ممتد نگهبانان خبر از پایان توقف میدهد که با صدای بستن درب واگن ها قطار آهسته آهسته براه می افتد.
وحالا ما در کوپه خودمان جاخوش کرده ایم. پیرمرد بختیاری همچنان ارام وساکت کنار پنجره نشسته است واز بقیه هم خبری نیست . دقایقی بعد پیرمرد وپسرش سلام کرده وارد میشوند اما جوان سپاهی یا بسیجی که من هنوز بدرستی فرقشان را نمیدانم نیامده است قطار بر سرعتش افزوده میشود .سوز سرد پائیز از درب نیمه باز کوپه بدرون میخزد درب را میبندم تا سوزسرما کمتر شود مدتی در سکوت میگذرد ودوباره بسراغ کتاب قمار عاشقانه میروم.
تو برای وصل کردن آمدی………… یا خود از بهر بریدن آمدی
من تا کنون مصرع دوم این شعر را بصورت
« نی برای فصل کردن آمدی »
شنیده بودم. اما سروش در مقدمه میگوید مولانا مثل حافظ وسعدی در بند قافیه سازی درست نبوده است وبیشتر به محتوای کلام نظر داشته است.درهر صورت این شعر مرا بفکر می اندازد که چقدر با نظام حکومتی فعلی ایران مطابقت دارد گروهی که فکر میکنند همه باید مثل آنها فکر کنند واعتقادات مذهبی یشان مثل آنها باشد ودر واقع میخواهند مردم را بزور به بهشت برسانند که بقول ترانه معروف همای بهشت همان نا کجاست، وشاید در راستای همین افکار بود که در اوائل انقلاب هرچه را مظهر تفریح ولذت بردن بود از میان برداشتند از جمله موسیقی شاد وآواز خواندن زنان را.
بیاد دارم چندین سال پیش پریسا خواننده کلاسیک وخوش صدای ایرانی گفته بود من با آواز خواندن به خدا میرسم. ولی حالا گروهی از متعصبین دگم که متاسفانه بدنبال احیای مکتب طالبان در همه جای جهان بویژه در کشور های اسلامی ظهور یافته اند بسیار بر مردم سخت میگیرند وباعث اذیت وآزار وکشتن بیگناهان بی شماری شده اند تا جائیکه در ایران هم صاحبان بعضی فرق دینی مثل بهائیان ودراویش را کافر میدانند وکمر به نابودی آنها بسته اند. دلم میخواهد این بحث را با همسفر روشنفکرم آقای موحدی که تازه نامش را یاد گرفته ام در میان بگذارم اما جو در کوپه کوچک ما مناسب نیست. میگذرم.
پیرمرد به پسرش میگوید ساکش را از بالا سرش به اوبدهد از داخل یک نایلونی دستمال پیچیده شده ای رابیرون میاورد، نان وتخم مرغ پخته باکمی سبزی است. به همگی تعارف می کند وشروع به خورد میکنند.
اقای موحدی از من میپرسد:شما شام چه میخورید؟
معمولن شبها سبک میخورم اگر مایل باشید برویم رستوران شاید چیز مناسبی پیدا شود.
من با خودم یک ساندویچ اورده ام میتوانیم باهم بخوریم.
تشکرمیکنم وتنهائی از کوپه خارج میشوم. درراهرو واگن جوان بسیجی یا سپاهی را می بینم که از روبرو میاید همراه با نگاه بهم سری تکان میدهیم ، کنارمی ایستم تا او رد شود. رستوران قطار شلوغ است یک صندلی خالی در یک میز چهار نفره پیدا میکنم واز آنها که سه جوان هستنند اجازه گرفته کنارشان می نشینم یکی از آنها می پرسد سفارش غذا داده اید میگویم نه
پس بروید کنار اشپز خانه وبه اقائی که انجا نشسته سفارش دهید.
مگر گارسن نمی اید؟
نه آقا اول باید پولش را بدهید.
می روم وسفارش یک قیمه پلو را میدهم غذای دیگری که سبک تر وبهتر باشند ندارند ماست ونوشابه هم میگیرم ورسید بدست برمیگردم . در این فاصله غذای جوانها رسیده است وتازه مشغول خوردن شده اند وطبق معمول تعارف میکنند. این تعارف کردن چقدر عادت زیبائی است بین ما ایرانی ها اگر چه تعارف کننده وشونده هر دو به دروغ بودن آن اطمینان کامل دارند. دقایقی بعد غذا وماست در ظرف های یکبار مصرف میرسد با نوشابه در یک بطری پلاستیکی. غذا را با آرامش در حضور دیگران میخورم . ولی جائی برای نشستن بیش از حد در رستوران نیست چون چند نفری منتظر خالی شدن صندلی ها هستند.از جوانها خداحافظی کرده بطرف کوپه ام راه میافتم در فاصله بین واگن ها چند نفری ایستاده اند وپنجره ها را باز کرده وسیگار میکشند. به کوپه که میرسم همه همسفرانم نشسته اند. پیر مرد با مرد بختیاری سر صحبت را باز کرده است. فکر میکردم مرد بختیاری ازآن گونه ادمهائی است که حرفی برای گفتن ندارد که بسیار سکوت کرده است. اما مثل اینکه نقاط مشترکی با مرد روستائی دارد آنها در شغل دامداری همکار وهم حرف اند. گویا پیرمرد در غذای خودش اوراهم سهیم کرده است.و این یعنی صداقت تعارف در میان روستائیان، پسرش دارد با اقای موحدی صحبت میکند وجوان سپاهی یا بسیجی ساکت نشسته است، ارام بر جایم مینشینم. پیر مرد از زیر صندلی یک ساک دستی که فلاکس چای در آن قرار دارد بیرون میاورد ودردو لیوان پلاستکی برای خودش ومرد بختیاری چای میریزد وباز تعارف میکند ، اما پسرش به اقای موحدی ومن میگوید اگر چای میل دارید بروم لیوان بیاورم. اقای موحدی میگوید :
” اگر باشد بد نیست البته شما زحمتتان میشود ”
پسر جوان از کوپه خارج میشود ودقایقی بعد با چند لیوان خالی یکبار مصرف برمیگردد فلاکس چای را از پدرش گرفته برای ما وخودش وآن جوان دیگر چای میریزد .
داغ ودلچسب است از جوان تشکر میکنم آقای موحدی با اشاره به او میگوید
” علی آقا دانشجوی رشته کشاورزی است.”
– میگویم چرا کشاورزی را انتخاب کرده اید؟
«من درروستا متولد شده ام واز کودکی در کارکشاورزی بوده ام، به آن علاقه مندم»
-آفرین برشما چون کشاورزی نیازجامعه است وعلاقه تان به کارپدر بسیار قابل تقدیر است.
بسیاری از جوانها، روستا وکشاورزی را برای همیشه ترک کرده اند درحالیکه متولد آنجا هستند. واین برای کشوری مثل ایران که نیازش به کشاورزی روزبروز زیاد تر میشود بسیار ناگوار است.
علی میپرسد:
« چطور میشود به کانادا رفت؟»
برایش توضح میدهم که هر چه با سواد تر وبا مدرک بالاتر بهتر البته دانستن زبان انگلیسی اصل مهمی است وحتمن مقداری هم پول لازم است.
میپرسد مثلتن چقدر؟
جوابش را با ارقام نمیدهم تا مبادا اشتباهی کرده واز سوئی اورا مایوس کنم میگویم
وقتی مدرکتان را گرفتید وتقاضا را به سفارت دادیدانجا به شما خواهند گفت من دقیقن نمیدانم چقدر لازم است ودر ادامه میگویم:
البته آدم هرکجا که خوب پول در بیاورد وزندگی خوبی داشته باشید نیاز به مهاجرت ندارد.
” میپرسد : شما چرا رفتید؟ ”
من در آنموقع فکر میکردم بچه هایم بزرگ میشوند باید به سربازی بروند و مشکلات
کنکور برای ادامه تحصیلات وجود داشت دوران سخت جنگ را هم دیده بودم تصمیم به مهاجرت گرفتم شرایط هم آسانترازحالا بود وخیلی زود جور شد ، البته آنموقع دانشگاه آزاد مثل الان وجود نداشت.
اقای موحدی احساس کرد باید سخن را عوض کند گفت:
” از نظر من زندگی کردن در روستا وشهر های کوچک بسیار راحت وسالم تر است.”
علی گفت تا شرایط چگونه باشد، وقتی بهداشت درستی نباشد زیستن درستی هم نیست.
آقای موحدی گفت:
” ولی ماشااله همه پیرمردان وپیر زنان مسن در همان شرایط بد بهداشتی گاهن تا بالای صد سال عمر میکنند.”
میگویم ولی میزان مرگ ومیر هم بخصوص در میان کودکان در آنجا هم فراوان است اگر شما چند آدم مسن را آنجا میبیند نباید فکر کرد همه آنهائیکه در روستا هستند سالم وبی مشگل سالهای زیادی زندگی میکنند.
بله حق با شماست ولی من از هیاهوی شهر نشینی وگرفتاری های آن خسته شده ام. این بار من سخن راعوض میکنم ومی پرسم
بعد ازگرمسار، قطاربه کدام شهرخواهد رسید؟
آقای موحدی میگوید سمنان ودر ادامه میگوید میدانید چرا اسم این شهر سمنان است؟
علی شانه ها وابروهایش را بالا می اندازد که یعنی نمیدانم
من میگویم نمیدانم وخیلی دلم میخواهد بدانم
میگوید:
شهر سمنان در حاشیه کویر است گندم فراوانی نداشت و در طول سال فقط سه ماه نان داشتند بهمین دلیل به آنجا سه ماه نان میگفتند که بعد ها سمنان شد.
میگویم :
استد لال درستی است وگمان میکنم نام هر شهری باید معنی خاص خودش را داشته باشد
آقای موحدی میگوید:
در بعضی از کتاب ها در باره معنی شهرها وعلت نامیدن آنها نوشته اند
علی میگوید:
نمیدانم نام شهر نزدیک روستای ما چیست؟
کدام شهر؟
نهاوند.
نمی دانم معنی دقیقش چیست اما سابقه تاریخی بسیار زیادی دارد ، حمله اعراب به ایران وشکست یزد گرد سوم از آنها در منطقه نهاوند بوده است
میپرسم شما دبیر تاریخ هستید ؟
نه من ریاضیات تدریس میکنم اما به تاریخ علاقه مندم وکتابهای تاریخی میخوانم.
حتمن آثار سبکتکین سالور ویا ترجمه های زیبای ذبیح الله منصوری را خوانده اید
بله از منصوری خداوند الموت وسینوهه پزشگ فرعون را خوانده ام
میگویم مطالعه سرگرمی همیشگی من است من احساس میکنم بدون کتاب زندگی برای آدم مشگل است
آقای موحدی به کتاب من اشاره میکند ومی پریسد :حالا مشغول خواندن چه کتابی هستید؟
” قمارعاشقانه ” اثرعبدالکریم سروش یک کتاب عرفانی در باره برخی اثار ونوشته های مولانا
در مطالعه همیشه رشته خاصی را دنبال میکنید؟
نه رمانهای ادبی وتاریخی وکتابهای عرفانی وگاهن تحقیقی را هم مطالعه میکنم ودر ادامه میگویم دوستی داشتم که فقط کتابهای روح شناسی که البته رشته ای از روانشناسی بود رامیخواند وخودش بعدها مقالاتی ومقدماتی بر برخی کتابها دراین زمینه نوشت.
قطار در یک ایستگاه کم نور باساختمانی قدیمی ایستاد، ده دقیقه ای طول کشیدتاصدای سوت قطار دیگری ازدوردست بگوش رسید ودیری نپائید که یک قطار باری وارد
ایستگاه شد.ودرکنار ما توقف کرد درهمان حال قطار ما با سوت های ممتد شروع بحرکت کرد ساعت حدود ده ونیم شب بود پیرمرد روی صندلیش بخواب رفته بود ومرد بختیاری هم سرش روی میز کوچکی که کنار پنجره بود گذاشته وخوابیده بود دو جوان همچنان بیدار وبه صحبت های من وآقای موحدی گوش میدانند. دقایقی چند سکوت بر قرار شد، معذرت خواهی کرده واز کوپه خارج میشوم. کمی در راهرو که خلوت است قدم میزنم چراغهای برخی ازکوپه ها خاموش وپرده ها کشیده شده است. کنار پنجره می ایستم از دور چراغهای شهر سمنان بسیار کم نور پیداست فکر میکنم باید چندین ایستگاه دیگر را پست سربگذاریم تا به آنجا برسیم. دلم میخواهد همانجا بایستم وسکوت با تفکر را دراین موقیعت تجربه کنم. زندگی با همه مشکلاتش میگذرد ودر طول تاریخ که نگاه میکنیم سختی های فراوانی برانسانهای گذشته است
در جنگ ها ویا دربلایای طبیعی ومحرومیت های همراه با قحطی ها و بسیار کسانی که حتی ازداشتن یک زندگی ساده محروم بودند. وفکر میکنم واقعن زندگی درحال حاضر چه مزیتهای زیادی نسبت به گذشته دارد وما چقدر ناسپاسیم اگر چه نوع مشکلات بشرهم فرق کرده است اما باز به گمان من اینک بسیار بهتر ازآن دوران است که زیاد هم ازما دور نیست یک قرن یا کمتراز آن را میگویم.
قطار، ایستگاه سوم بعد ازآن توقف راهم پشت سر گذاشت وحالا چراغهای سمنان نزدیک تر بنظر میرسد. اقای موحدی هم از کوپه خارج میشود وکنار من می ایستد.
” تنها ایستاده اید.؟ ”
خوابم نمی آید، گفتم مزاحم خواب دیگران نباشم .
چراغهای سه ماه نان هم پیدا شد.
بله خیلی وقت است که دیده میشود باید دقایقی دیگر بانجا برسیم.
قطار سوت ممتدی میکشد، چراغهای اطراف شهر پیدا میشود، از کنار شهرک های اطراف میگذرد، سرعتش را کم میکند تا بالاخره به ایستگاه میرسد . اینجا هم مثل گرمسار ودیگر ایستگاه های بزرگ بین راه است. صدای باز شدن لوله های بخار آب از زیر چرخها شنیده میشود تا سرانجام کاملن توقف میکند درب بعضی از واگن ها باز میشود عده ای درحال پیاده شدن وگروهی منتظر سوار شدن هستند. چند مامور راه آهن در حال دویدن حرفهائی میزنند که شنیده نمیشود. قطار توقف کوتاه مدتی دارد وبعد به راه می افتد.
دونفر بین واگنها ایستاده پنجره را نیمه باز کرده وسیگار میکشند سوز سرما یش بما میرسد. از کنار آنها رد میشویم ودر کنار کوپه خودمان میایستیم.
آقای موحدی میگوید در سفر آدم خواب راحتی ندارد.
دقیقن همین طور است ولطف سفر به همین ست
اتوبوس سریع تر میرسد ولی آدم مجبور است شانزده هفده ساعت یک جا بنشیند ولی حسن قطار به این است که آدم میتواند قدم بزند.
والبته دوستان جدیدی هم پیدا می کند.
اقای موحدی یک شب بخیری میگوید ومیرود.
با صدای یکنواخت چرخهای قطار سرعتش هم بیشتر شده است. ومن سکوت شب کویر مهتابی را در بند بند وجودم احساس میکنم . این سکوت سالهای زیادی است که همراه من است. وقتی دوست یک دلی درکنارت نباشد. وقتی دست های محبت پدر ومادر که در هر سنی آدمی نیازمندش میباشد را نداری وقتی در کنارهم زبانان وهم میهنانت نیستی تا در شادیها وغمهایشان شریک باشی ودورانه در جریان مشکلاتشان قرار بگیری، سکوت وجودت فریاد بودن می شود.
خستگی سفرحالا دارد خودش را نشان میدهد بطرف کوپه میروم اقای موحدی دارد صندلی ها را بهم مچسباند به آهستگی درب راباز میکنم وبه سختی کاپشنم را در می آورم و روی صندلی می گذارم وبا همان لباسها میخوابم درحالیکه پاهای آقای موحدی درچند سانتی صورت من است چاره ای جز برگرداندن صورتم ندارم تا بوی پاهای اورا کمتر احساس کنم، البته مشکلی دو طرفه بود چون پا های من هم بوی کمتری نداشت حدود ساعت یک بعد از نیمه شب بود که من هم در چاه بی خبری خواب فرو میروم.
چند دقیقه ای به ساعت شش صبح قطار در یک ایستگاه کوچک ایستاده است فریاد نماز نماز ماموران واگن بلند میشود باید صندلی ها را جمع کنیم تا همسفران نماز خوان بسراغ عبادتهای عادتی شان بروند.
اما در این سرما ی خشک صبحگاهی کویر بدون وجود آب گرم وضو ساختن ونماز خواندن باید وابسته به ایمانی نا گستنی بین خدا وبنده اش باشد، که امید وارم چنین باشد تا چنان که من فکر میکنم. عشق به معبودی که خود مظهر عشق است آرزوی عرفا ودلسوختگانی بود که بعضن مثل حلاج بخاطرش تا پای مرگ رفتند، پس چه باک از سرما.
بعضی از همسفران از کوپه خارج شده اند من روی صندلی نشسته وپس از گفتن چند صبح بخیر به چرت زدن مشغولم از صداهای بیرون کوپه شنیدم که یک ساعت ونیم دیگر به مشهد میرسییم وقتی دوباره قطار حرکت میکند همگی روی صندلی هایشان در سکوت نشسته اند ومن ترجیح میدهم در حالت چرت زدن باقی بمانم.
رویا های صبحگاهی در حالتی مثل خواب وبیداری واضح وروشن است.
خودم را در مشهدی میبینم که برای اولین باربا پدرمادر وخواهرم در ایستگاه نچندان بزرگ مشهد پیاده شده ایم جلوی ایستگاه درشکه ها در حال مسافر گیری هستند تک وتوک تاکسی های زرد رنگ فیات هم دیده میشوند، پدر اما درشگه ای میگیرد همگی با لوازم سفرمان به سختی خودمان را درآن جا میدهیم درشگه از خیابانهای خاکی عبور میکند وبه خیابان اسفالته ای میرسد که در انتهای آن حرم دیده میشود ،چند جائی می ایستد تا پدرخانه مورد نظر را برای اقامت بپسندد.
در جائی درشکه چی همراه پدر میرود در آن فرصت کوتاه من درشکه را بحرکت در میاورم مادر دست پاچه وترسان فریاد کمک میطلبد، مردانی عابر درشکه را نگهمیدارند وحادثه ای ایجاد نمیشود. در جائی از رویاهای کودکی به عکاس خانه ای اطراف حرم رفته ایم همگی عکس یاد گاری در کنار پرده نقاشی شده از ضریح میاندازیم، پدر اماعکس دیگری در لباس عربی با من میگیرد. عکسی که میماند تا خاطرات گذر عمررا در یادمان ماندگار کند.
ساعت از هفت ونیم صبح گذشته است همگی بیدار شده ودست وصورتی در دستشوئی قطار شسته اند. وحالا همسفران در حال جمع اوری اثاثیه خود هستند وخبری از صبحانه نیست چون گویا زمانی برای صرف ان وجود ندارد. از پنجره قطار بقولی سواد شهر مشهد دارد پیدا میشود اما هنوز از گنبد طلائی نماد شهر مشهد خبری نیست باید نزدیکتر شد تا دیده شود. طولی نمیکشد که ان راهم میبینیم ومن بی اختیار بیاد کودکی ام می افتم که با پدرم آمده بودم.
ایستگاه مشهد چقدر بزرگ شده با ساختمانهای زیبا وچراغهای فراوان و چندین سکو برای سوار وپیاده شدن سافران.
از همسفران ۱۵ ساعته ام خدا حافظی کرده شماره تلفن اقای موحدی را میگیرم وبا یک تاکسی به یکی از هتل ها ئی میروم که این روزها خلوت تر از بقیه سال است، و اقامتی دو روزه را در مشهد میگذارنم. دوباری با اقای موحدی تلفنی تماس میگیرم واو چقدر تعارف واصرار میکند که ناهاری پیش آنها بروم، تشکر کرده وقبول نمیکنم. اما دامادش با اشنائی که در دفتر هواپیمائی دارد مرا در یافتن یک بلیط به مقصد تهران یاری میکند ، وبدین سان سفر خاطره انگیزی را که با قطار رفته بودم با بازگشتی هوائی بپایان میرسانم.
ژانویه ۲۰۱۰ تورنتو

قطار
ابوالفضل سپاسی
قطار آرام آرام ایستگاه تهران را ترک می کند واز حاشیه فقیر نشین شهرک های کوچک وپر جمعیت که خانه هایشان بیکدیگر چسبیده ، وآپارتمان هایشان چهار پنج طبقه با آجر های قرمز مثل پازلهائی از جعبه کبریت را می ماند که احساس میکنی اگر یکی از آنها اسیب ببیند همه شهرک خراب میشود، میگذرد. غروب پاییز است ونور کم رنگ خورشید سرخی اش را آهسته بر می چیند وقطار میرود تا به اولین ایستگاه چسبیده به تهران برسد . شهر ری، شهری که قدمت وتاریخش بسیار بیشتر از تهران است ، گنبد های نزدیک بهم که بزرکترینشان طلائی رنگ است در نور قرمز رنگ خورشید درخشش خاصی دارد که از دور نمایان است. دفتر خاطرات ذهنم فقط همین یک گنبد را بیاد دارد اما حالا چرا تعدادشان بیشتر شده، سئوالی است که باید پاسخش را بعدن بیابم . با خودم قرار میگذارم که پس از باز گشت از مشهد سفری هم به شاه عبد العظیم بروم. هم برای ارضای کنجکاوی وهم مروی بر خاطرات گذشته ، عبور از بازار حضرتی خوردن کباب کوبیده، سکنجبین با کاهو ودست آخر خرید سوغاتی از بازار . تفریحی که سالهای بسیار دور وقتی با پدر به تهران می آمدم جز جدائی ناپذیر سفر بود.
اما حالا بعداز بیست سال دوری از وطن به ایران امده آم ومیخواهم در فرصت کوتاه ماندن خاطراتم را مرور کنم.
از کودکی سفر با قطار را بسیار دوست داشتم. کوپه های شش نفره با پنجره های کوتاه عبورسریع قطار از ایستگاه های بین راه که بسیاری اوقات فرصت خواندن نامشان راهم پیدا نمی کنی، راه رفتن از اول تا آخر در راهرو های قطار با عبور از رستوران شیک آن با صندلی های قرمز وگارسون های خوش لباس.، انتظار پشت دربهای توالت، صدای یکنواخت چرخهای قطار، عبور از تونلها، خوابیدن تنگاتنگ شش نفر آدم د رکوپه های کوچک که با عکس های سیاه وسفید از ایستگاها ودیدنیهای راه آهن تزیین شده بود همه وهمه در ماورای خاطرات کودکی ام بود. بعد ها که بزرکتر شدم هم صحبتی با آدم های جدید در کوپه ها وآشنائی با آنها، رد وبدل کردن آدرسها وشماره تلفن هائی که در لابلای چرخهای زمان محو میشدند.
اینک در آستانه شصت سالگی وبعد از سالها دوری ازوطن در فرصتی کوتاه که از کار وزندگی یکنواخت گرفته ام ،آمده ام تا خاطراتم را ور ق بزنم، آمده ام تا با مردم از نزدیک به گفت وشنود بپردازم وبا آنها در یک کوپه بخوابم، چای داغ در لیوانهای شیشه ای بخورم وبوی غذا های مرد م در کوپه ها ورستوران قطار را احساس کنم. دلم برای همه این ها تنگ شده بود. اگر چه حالا بسیاری ازآن ها یا نبودند یا فرق سیارکرده اند، حالا در مسیر مشهد قطارهای مدرن وسریع السیر بکار افتاده اند لیوانها یکبار مصرف وچای ها تی بگ شده است، غذا های رستوران هم بجای پشقاب های چینی سفید حالا در ظرفهای یکبار مصرف سرو میشود .اما خوشبختانه تعدادی از قطارهای قبلی هم هنوز در مسیر هستنند.

در کوپه ای نشسته ام و مرد میان سالی با همسر وسه فرزند اش که دو دختر ویک پسر بچه ده دوازده ساله است همسفرهستم. مرد باید حدودن پنجاه سالی داشته باشد صورتی گرد وریشی کوتاه وجوگندمی، تسبیحی در دست دارد با پیراهن سفیدی که تا دکمه آخرش را بسته است. کت وشلوار قهوه ای رنگی بتن دارد، همسر ودخترانش اما در چادرهای سیاهی خود را پوشانده اند. من در جمع آنها خودرا وصله نا جوری می بینم. قبل از صحبت با آن ها کتاب ” قمار عاشقانه ” نوشته دکتر عبداکریم سروش را که دیروز از جلوی دانشگاه خریده بودم از ساکم بیرون میاورم.
مرد آهسته سخنی به زنش میگوید واز کوپه خارج میشود.
دکتر عبد الکریم سروش یکی از مولانا شناسان مشهور در جهان است اورا فرهیختگان اروپا وامریکا بخوبی میشناسند اما برخی از روشنفکران ایرانی روی خوشی با او ندارند چرا که اوائل انقلاب از سوی امام خمینی بعنوان یکی از اعضای شورای انقلاب فرهنگی در به تعطیل کشاندن دانشگاه ها نقش داشته است، اما من فکر میکنم آد می طی سالها ی زندگیش ساخته وپرداخته میشود، با برهه ای از زندگی یک فرد قضاوت کردن درباره او نا عادلانه است ، وما در ایران از این گونه افراد بعداز انقلاب زیاد داشته وداریم که بعضی از آنها مثل دکترآغاجری به خاطر عقایدش تا پای تکفیرو اعدام رفتندند. سروش هم اخیرن در اظهار نظری شگفت انگیز همه آیات قران را وحی مطلق از سوی خدا بر پیامبر نمی داند ودلیل آن را مناسبت های مختلفی میداند که ایات بر اساس آنها گفته وبعد ها نوشته شده است، وحالا برخی از روحانیون در ایران او را بشدت تکفیر کرده اند.
اما در مقدمه کتاب قمار عاشقانه صحبت از دلباختگی مولانا به شمس است واینکه اوناگهان همه موقعیت های اجتماعی وروحانی خود را رها کرده ودر جستجوی حقیقت تا اجرای رقص سماع هم پیش میرودو به این بیت معروف میرسد که:
خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش…….. نماند هیچش الا هوس قمار دیگر
قطار سرعتش زیاد شده است و بیابان های اطراف تهران در تاریکی شب فرورفته اند ، چراغ های مهتابی کوپه ها روشن شده است. کتاب را روی صندلی میگذارم و به کنار پنجره راهروجلوی کوپه میروم میخواهم حرکت زمان رادرآغاز شب از پنجره قطاری که خود مظهری از حرکت زمان است ببینم. انیشتن بسیاری از آزمایشات سرعت، حرکت وزمان را با حرکت قطار انجام داده است.
سر یک پیچ لوکوموتیو سبز رنگ که زیاد هم از واگن ما دور نیست مرا بیاد کرم شب تاب می اندازد. چراغش ریل را روشن کرده است. پرنده خیالم به دور دست ها میرود به زمانی که مولانا با خانواده اش بهمراه کاروانی همین مسیررا طی کرده است تا از بلخ نا امن به قونیه امن عثمانی برود وبشود زاهد سجاده نشینی با وقار وشیخی پر مرید. اما ناگهان سفری دیگر او را از خویشتن خویش و از قید وبند هائی که اورا در حصار گرفته اند می رهاند و تبدیل می کند به عاشقی پران وآفتابی تابان تا با قماری عاشقانه، شهره عالم شود.
ماه بانیمه روشن وزیبایش همراه با ستاره همیشه درخشان در آسمان کویرشب گوئی با ما همراهند. چراغهای یک ایستگاه از دور پیدامیشود قطار در اکثر ایستگاهها توقف نمیکند ولی با سرعت کم آنها را پشت سر میگذارد. صدای سکوت کویر را حتا در هیاهوی صدای حرکت قطار، میشنوم. همچنان کنار پنجره در خود فرو رفته ام که دستی به شانه ام میخورد رئیس قطار است مردی چهار شانه با قدی متوسط ، کت وشلوار سرمه ای وته ریشی که پشت سرش یک پلیس جوان ایستاده است.
« بفرمائید در کوپه تان آقا» وبعد خودش همراه من وارد کوپه میشود نگاهش با نگاه مرد میانسال در هم می آمیزد وسری برایش تکان میدهد وبلیط ها را چک کرده وآنها را سوراخ میکند .بمن میگوید« اگر جای شمارا عوض کنم اشکالی ندارد» پاسخ مثبت میدهم چون به مشگلی که مرد میانسال با خانواده دارد پی میبرم. بلیط مرا همراه خودش میبرد چرا که آدرس جا و صندلی من در آن ثبت است. بیرون میرود.
دوباره کتاب را به دست میگیرم سکوت بر کوپه حاکم است بخصوص وقتی درب بسته و صدای چرخهای قطار هم کمتر میشود.
سروش در مقدمه مینویسد این کتاب حاصل مقالات وسخنرانی هائی است پیرامون بعضی
موضوعات وحکایتهای مثنوی مولانا که قدیمی ترینشان سیزده سال وتازه ترین نشان دو سال پیش نوشته شده است کتاب اما در چاپ نهم زمستان ۸۶ ۱۳است وحالا در پائیز ۸۷ من آن را میخوانم.
قطار به ورامین میرسد توقف کوتاهی میکند. زردی برگ های درختان در نور کم رنگ ایستگاه پائیز را با همه حزنش نشان میدهد.در جائی خوانده بودم سفر همیشه باعث خوشحالی است نه مقصد. جنب وجوش پسر بچه وآرامش والدین او و مرورلحظه به لحظه خاطرات سفرهای کودکی ام یاد آوراین جمله بود.
به فهرست کتاب نگاهی می اندازم نام آشنای افسانه موسی وشبان که در فصلی از آن آمده است نظرم را جلب میکند قبل از آنکه از ابتدای کتاب شروع کنم به سراغ این داستان میروم.
دید موسی یک شبانی را براه……. کو همی گفت ای گزیننده الاه
تو کجائی تا شوم من چاکرت……….. چارقد دوزم کنم شانه سرت
محو در اشعار مولانا میشوم که مرد سر صحبت را باز میکند . آذری زبان است اگر چه بچه هایش بخوبی فارسی حرف میزنند . در حاشیه تهران بقالی یا بقول امروزیها سوپر مارکت دارد وبقصد زیارت به مشهد میروند.
حتمن در تابستان فرصت این سفررا نداشته است که بناچار بچه هایش را درایام مدرسه ودر دومین ماه پائیز به سفر میبرد، سئوالی است که نمی توانم در خود نگهدارم واز اومیپرسم.
در پاسخ علت گرفتاریش را شرح میدهد: منتظر برادرم بودم تا از تبریز بیاید مغاره را بچرخاند، مادردر تبریز مریض بود برادرم امسال رفته بود پیش او منهم به بچه ها قول داده بودم که به مشهد برویم از مدرسه برای یک هفته اجازه شون گرفتم.
گرم صحبت هستیم واز گرانی ومخارج غیرضروری که این روزها بسیار بیشترازمخارج اصلی هزنیه بردار است حرف می زنیم که رئیس قطار وارد میشود واز من میخواهد که به کوپه جدید نقل مکان کنم. ساکم را برمیدارم وکتاب در دست با همسفران کوتاه زمانم خدا حافظی می کنم و بدنبال رئیس قطار راه می افتم. پس از عبور از چند واگن درب کوپه ای را باز میکند ومیگوید بفرمائید اینجا آقا وبلیط سوراخ شده که شماره کوپه و واگن در ان با خودکار نوشته شده است بمن باز میگرداند. سلام میکنم وساکم را در قسمت بالا میگذارم ودر صندلی خالی کنار درب می نشینم همسفران جدیدم در این کوپه پنج نفر هستنند. پیر مردی حدودن هفتاد ساله با لباسهای ساده، کت بلند وکلاه کشی مشگی باریشی سفید در کنار من نشسته است. جوانی با شلوار جین وبلوزی سبز رنگ روبروی اوست کنار پنجره مردی که شصت ساله بنظر میرسد با لباسهای بختیاری شلوارگشاد وکلاه نمدی سیاه وجلیقه مخصوص لباس محلی اش در سمت من نشسته است ومرتب از پنجره بیرون را نگاه میکند روبری او هم جوانی حدودن سی وپنج ساله با لباس سپاه اما بدون کلاه ودرجه نظامی نشسته است وروبروی من مرد میانسالی که بیشتر هم سن وسال خودم بنظر میرسد با کت وشلوار طوسی وریشی تراشیده مشغول خواندن روزنامه همشهری است. فکر میکنم ازاین جمع او باید همسفر خوبی برای من باشد میخواهم خودم را معرفی کنم واز بقیه اسمشان را بپرسم که جو را مساعد نمیدانم ومنصرف میشوم . مدتی سکوت بر قرارمی شود، ومن با کتابم مشغول میشوم که مرد میان سال روزنامه اش را تا می کند وبکنار میگذارد واز من میپرسد:
” از ورامین سوار شده اید.؟ ”
– نه از تهران سوار شده ام درکوپه ای بودم که خانواد گی بود ورئیس قطارمرا به اینجا آورد.
” برای زیارت مشهد تشریف میبرید؟ ”
– سیاحت وزیارت. بیشتر مرور خاطرات گذشته است. سالها ست که مشهد را ندیده ام.” ” ” ” چرا؟ حتمن مسافرت ها را به خارج از کشور تشریف میبرید.”
– نه بیست سال است که به ایران نیامده ام ،حالا که آمده ام بیشتر دلم میخواهد ایران را بگردم.
” کجا تشریف دارید ؟ ”
– کانادا.
” پسر برادر منهم آنجاست ولی الان دقیقن نمیدانم کدام شهر است؟ ”
– باید تورنتو، ونکور یا مونترال باشد جاهائی است که ایرانی های بیشتری هستند.
” بله بله ونکور است.”
شهر زیبائی است.
” شما هم آنجا تشریف دارید؟ ”
– نه من در تورنتو هستم.
سئوالها از او وجوابها ازمن ادامه داشت تا در فرصتی چرخش سئوالها را بخود برگرداندم وفهمیدم دبیربازنشسته آموزش وپروش است وحالا بعضی وقت ها دریک آموزشگاه خصوصی تدریس میکند ودر این سفر به مشهد میرود تا دخترش را که با شوهروبچه اش آن جا زندگی میکنند ببیند وبا زنش که انجاست برگردد. گلایه های زندگیش از آنجا شروع میشود که:
” ای اقا درست در سنی که ادم به زنش بیشتر احیتاج دارد که مونس تنهائی اش باشد بچه ها را ترجیح میدهد. تا وقتی کوچک بودند مراقبت ونگهداری آنها بعهده خودمان بود وکسی نبود که بما کمک کند حالا اما برای شوهرداری وبچه داریشان به کمک ما احتیاج دارند؟ وبعد میپرسد:
” شما در آنجا از این گرفتاریها که ندارید؟ ”
– نه بچه های من هنوز هیچ کدام ازدواج نکرده اند نسل جدید بخصوص در غرب به راحتی تن به ازدواج نمیدهند.
” چرا؟ ”
– چون از عواقب ومشکلات آن میترسند، تا حد ممکن میگریزند.
وبعد برایش از ارقام وآمار طلاق در ایران ومشکلات ازدواج برای جوانها میگویم
– شما که در آموزش وپرورش بوده اید باید این موضوع را بدانید. ده سال پیش تعداد دانش اموزران کلاس اول دبستان دو ملیون نفر بود ولی در سال جاری این تعداد به یک ملیون نفر رسیده است که این به معنای عدم ازدواج وفرار جوانها از مسئولیت ها است،البته به اعتقاد من گرانی لجام گسیخته بویژه در مسکن وتوقعات بیش از اندازه واختلاف طبقاتی از عوامل اصلی این فرار جوانها ست.
میپرسد:
” در کانادا گرانی نیست ؟ ”
– چرا هست اما لجام گسیخته وبی حساب وکتاب نیست. دنیای سرمایه داری است وبازار رقابت های سالم. هرکس زندگیش را بر مبنای در آمدش برنامه ریزی میکند.
ودرادامه برایش توضیح میدهم که در دنیای سرمایه داری اصل بر اعتماد است وبهمین دلیل بمردم کارتهای اعتباری زیادی از طرف موسسات مالی داده میشود وخرج کردن برای مردم بسیار آسان وراحت است که البته اگر کسی مواظب نباشد بامشکلات بدهکاریهای فراوان مواجهه میشود. برای چنین افرادی هم برنامه ریزی کرده اند وموسساتی هستنند که همه بدهی های اورا به اصطلاح ما یک کاسه میکنند تا شخص بتواند آهسته آهسته اززیر بار آنها رهائی یابد .اما من در انجا یاد گرفته ام که هرچه تعداد کارتهای اعتباریت کمتر باشد آسوده تر زندگی میکنی.
کوشش می کردم که آهسته صحبت کنم اما بقیه هم صحبت های مرا گوش می کردند.
متوجه شدم برای سایر هم کوپه ای ها حرف های جالبی نیست. اما گاهی آدم وقتی حرفش تمام شد میفهمد که چه گفته وچرا گفته است. بیاد آن ضرب مثل معروف افتادم که:
حرف مثل تیراست، آنگاه که از کمان خارج میشود دیگر باز گشتنی برایش نیست . موضوع صحبت را عوض کردم واز کویر وقطار وکیفیت سرویس دهی صحبت را به میان کشیدم، غرق در صحبت بودیم که به ایستگاه گرمسار رسیدیم. مامورین قطار با صدای بلند نماز نماز می گفتند، وبلند گوی ایستگاه هم اعلام کرد قطار بمدت پانزده دقیقه برای ادای نماز توقف دارد. پیرمرد وپسرش همان جوانی که روبرویش نشسته بود وجوان پاسدار پوش از کوپه خارج میشوند، مرد بختیاری همچنان کنار پنجره نشسته است.
من ودوست جدیدم برای دیدن ایستگاه وکمی قدم زدن از قطار پیاده میشویم ساختمان قدیم ایستگاه با تابلوی کاشی که کلمه گرمسار روی آن نوشته شده است همچنان از بدو تاسیس این ایستگاه به قوت خود باقی است. اما چراغها بلند وکم نور را با دو پروژکتور قوی در دو سوی ایستگاه تقویت کرده اند نماز گذاران در کنار شیر آب که در سکوئی قرار دارند تنگاتنگ هم مشغول وضو گرفتن هستنند وعده ای در مسجد به نماز خواندن مشغولند.
” شما نماز نمی خوانید؟ ”
دوستم سئوال میکند.
چرا اما احساس میکنم شرایط عبادت باید در فضای حوصله وتمرکز باشد اینگونه نماز خواندن صرفن باید یک عادت باشد تا عبادت.
حرفم را تائید میکند ومیگوید:
” من در جوانی وحتی چندین سال بعد از انقلاب نمازم ترک نمی شد اما اجبار در محیط کار، ریا کاریها ی مدیرانی با ریش های بی ریشه، مرا ازدین داری بدین سبک بیزار کرده است ”
میگویم:
– تخریب اعتقادات مردم وتبدیل عبادت ها به عادت ها وغالبن تظاهر به دین بزرگترین ضربه این انقلاب بر پیکر جامعه بود.
باد خشک وسرد کویر شلاق وار میوزد وادامه راهپیمائی تا برگشتن به واگن مارا سخت میکند. ناچار از درب یکی از واگن های عقبی سوار میشویم. نماز گذران هم شتابان خود را به قطار میرسانند صدای سوت نگهبانان ایستگاه درآمده است. در اینجا از فروشندگان گل وگوزه های ماست که سالهای خیلی پیش در ایستگاهای بین راه بویژه در سمت جنوب ایران میدیدم، خبری نیست. حالا ماست در ظرف های یک بار مصرف در همه فروشگاهها ورستوران قطار هم هست . ولابد گل در مسافرت آنهم دراین فصل سال انتظار بیهوده ای است. صدای سوت ممتد نگهبانان خبر از پایان توقف میدهد که با صدای بستن درب واگن ها قطار آهسته آهسته براه می افتد.
وحالا ما در کوپه خودمان جاخوش کرده ایم. پیرمرد بختیاری همچنان ارام وساکت کنار پنجره نشسته است واز بقیه هم خبری نیست . دقایقی بعد پیرمرد وپسرش سلام کرده وارد میشوند اما جوان سپاهی یا بسیجی که من هنوز بدرستی فرقشان را نمیدانم نیامده است قطار بر سرعتش افزوده میشود .سوز سرد پائیز از درب نیمه باز کوپه بدرون میخزد درب را میبندم تا سوزسرما کمتر شود مدتی در سکوت میگذرد ودوباره بسراغ کتاب قمار عاشقانه میروم.
تو برای وصل کردن آمدی………… یا خود از بهر بریدن آمدی
من تا کنون مصرع دوم این شعر را بصورت
« نی برای فصل کردن آمدی »
شنیده بودم. اما سروش در مقدمه میگوید مولانا مثل حافظ وسعدی در بند قافیه سازی درست نبوده است وبیشتر به محتوای کلام نظر داشته است.درهر صورت این شعر مرا بفکر می اندازد که چقدر با نظام حکومتی فعلی ایران مطابقت دارد گروهی که فکر میکنند همه باید مثل آنها فکر کنند واعتقادات مذهبی یشان مثل آنها باشد ودر واقع میخواهند مردم را بزور به بهشت برسانند که بقول ترانه معروف همای بهشت همان نا کجاست، وشاید در راستای همین افکار بود که در اوائل انقلاب هرچه را مظهر تفریح ولذت بردن بود از میان برداشتند از جمله موسیقی شاد وآواز خواندن زنان را.
بیاد دارم چندین سال پیش پریسا خواننده کلاسیک وخوش صدای ایرانی گفته بود من با آواز خواندن به خدا میرسم. ولی حالا گروهی از متعصبین دگم که متاسفانه بدنبال احیای مکتب طالبان در همه جای جهان بویژه در کشور های اسلامی ظهور یافته اند بسیار بر مردم سخت میگیرند وباعث اذیت وآزار وکشتن بیگناهان بی شماری شده اند تا جائیکه در ایران هم صاحبان بعضی فرق دینی مثل بهائیان ودراویش را کافر میدانند وکمر به نابودی آنها بسته اند. دلم میخواهد این بحث را با همسفر روشنفکرم آقای موحدی که تازه نامش را یاد گرفته ام در میان بگذارم اما جو در کوپه کوچک ما مناسب نیست. میگذرم.
پیرمرد به پسرش میگوید ساکش را از بالا سرش به اوبدهد از داخل یک نایلونی دستمال پیچیده شده ای رابیرون میاورد، نان وتخم مرغ پخته باکمی سبزی است. به همگی تعارف می کند وشروع به خورد میکنند.
اقای موحدی از من میپرسد:شما شام چه میخورید؟
معمولن شبها سبک میخورم اگر مایل باشید برویم رستوران شاید چیز مناسبی پیدا شود.
من با خودم یک ساندویچ اورده ام میتوانیم باهم بخوریم.
تشکرمیکنم وتنهائی از کوپه خارج میشوم. درراهرو واگن جوان بسیجی یا سپاهی را می بینم که از روبرو میاید همراه با نگاه بهم سری تکان میدهیم ، کنارمی ایستم تا او رد شود. رستوران قطار شلوغ است یک صندلی خالی در یک میز چهار نفره پیدا میکنم واز آنها که سه جوان هستنند اجازه گرفته کنارشان می نشینم یکی از آنها می پرسد سفارش غذا داده اید میگویم نه
پس بروید کنار اشپز خانه وبه اقائی که انجا نشسته سفارش دهید.
مگر گارسن نمی اید؟
نه آقا اول باید پولش را بدهید.
می روم وسفارش یک قیمه پلو را میدهم غذای دیگری که سبک تر وبهتر باشند ندارند ماست ونوشابه هم میگیرم ورسید بدست برمیگردم . در این فاصله غذای جوانها رسیده است وتازه مشغول خوردن شده اند وطبق معمول تعارف میکنند. این تعارف کردن چقدر عادت زیبائی است بین ما ایرانی ها اگر چه تعارف کننده وشونده هر دو به دروغ بودن آن اطمینان کامل دارند. دقایقی بعد غذا وماست در ظرف های یکبار مصرف میرسد با نوشابه در یک بطری پلاستیکی. غذا را با آرامش در حضور دیگران میخورم . ولی جائی برای نشستن بیش از حد در رستوران نیست چون چند نفری منتظر خالی شدن صندلی ها هستند.از جوانها خداحافظی کرده بطرف کوپه ام راه میافتم در فاصله بین واگن ها چند نفری ایستاده اند وپنجره ها را باز کرده وسیگار میکشند. به کوپه که میرسم همه همسفرانم نشسته اند. پیر مرد با مرد بختیاری سر صحبت را باز کرده است. فکر میکردم مرد بختیاری ازآن گونه ادمهائی است که حرفی برای گفتن ندارد که بسیار سکوت کرده است. اما مثل اینکه نقاط مشترکی با مرد روستائی دارد آنها در شغل دامداری همکار وهم حرف اند. گویا پیرمرد در غذای خودش اوراهم سهیم کرده است.و این یعنی صداقت تعارف در میان روستائیان، پسرش دارد با اقای موحدی صحبت میکند وجوان سپاهی یا بسیجی ساکت نشسته است، ارام بر جایم مینشینم. پیر مرد از زیر صندلی یک ساک دستی که فلاکس چای در آن قرار دارد بیرون میاورد ودردو لیوان پلاستکی برای خودش ومرد بختیاری چای میریزد وباز تعارف میکند ، اما پسرش به اقای موحدی ومن میگوید اگر چای میل دارید بروم لیوان بیاورم. اقای موحدی میگوید :
” اگر باشد بد نیست البته شما زحمتتان میشود ”
پسر جوان از کوپه خارج میشود ودقایقی بعد با چند لیوان خالی یکبار مصرف برمیگردد فلاکس چای را از پدرش گرفته برای ما وخودش وآن جوان دیگر چای میریزد .
داغ ودلچسب است از جوان تشکر میکنم آقای موحدی با اشاره به او میگوید
” علی آقا دانشجوی رشته کشاورزی است.”
– میگویم چرا کشاورزی را انتخاب کرده اید؟
«من درروستا متولد شده ام واز کودکی در کارکشاورزی بوده ام، به آن علاقه مندم»
-آفرین برشما چون کشاورزی نیازجامعه است وعلاقه تان به کارپدر بسیار قابل تقدیر است.
بسیاری از جوانها، روستا وکشاورزی را برای همیشه ترک کرده اند درحالیکه متولد آنجا هستند. واین برای کشوری مثل ایران که نیازش به کشاورزی روزبروز زیاد تر میشود بسیار ناگوار است.
علی میپرسد:
« چطور میشود به کانادا رفت؟»
برایش توضح میدهم که هر چه با سواد تر وبا مدرک بالاتر بهتر البته دانستن زبان انگلیسی اصل مهمی است وحتمن مقداری هم پول لازم است.
میپرسد مثلتن چقدر؟
جوابش را با ارقام نمیدهم تا مبادا اشتباهی کرده واز سوئی اورا مایوس کنم میگویم
وقتی مدرکتان را گرفتید وتقاضا را به سفارت دادیدانجا به شما خواهند گفت من دقیقن نمیدانم چقدر لازم است ودر ادامه میگویم:
البته آدم هرکجا که خوب پول در بیاورد وزندگی خوبی داشته باشید نیاز به مهاجرت ندارد.
” میپرسد : شما چرا رفتید؟ ”
من در آنموقع فکر میکردم بچه هایم بزرگ میشوند باید به سربازی بروند و مشکلات
کنکور برای ادامه تحصیلات وجود داشت دوران سخت جنگ را هم دیده بودم تصمیم به مهاجرت گرفتم شرایط هم آسانترازحالا بود وخیلی زود جور شد ، البته آنموقع دانشگاه آزاد مثل الان وجود نداشت.
اقای موحدی احساس کرد باید سخن را عوض کند گفت:
” از نظر من زندگی کردن در روستا وشهر های کوچک بسیار راحت وسالم تر است.”
علی گفت تا شرایط چگونه باشد، وقتی بهداشت درستی نباشد زیستن درستی هم نیست.
آقای موحدی گفت:
” ولی ماشااله همه پیرمردان وپیر زنان مسن در همان شرایط بد بهداشتی گاهن تا بالای صد سال عمر میکنند.”
میگویم ولی میزان مرگ ومیر هم بخصوص در میان کودکان در آنجا هم فراوان است اگر شما چند آدم مسن را آنجا میبیند نباید فکر کرد همه آنهائیکه در روستا هستند سالم وبی مشگل سالهای زیادی زندگی میکنند.
بله حق با شماست ولی من از هیاهوی شهر نشینی وگرفتاری های آن خسته شده ام. این بار من سخن راعوض میکنم ومی پرسم
بعد ازگرمسار، قطاربه کدام شهرخواهد رسید؟
آقای موحدی میگوید سمنان ودر ادامه میگوید میدانید چرا اسم این شهر سمنان است؟
علی شانه ها وابروهایش را بالا می اندازد که یعنی نمیدانم
من میگویم نمیدانم وخیلی دلم میخواهد بدانم
میگوید:
شهر سمنان در حاشیه کویر است گندم فراوانی نداشت و در طول سال فقط سه ماه نان داشتند بهمین دلیل به آنجا سه ماه نان میگفتند که بعد ها سمنان شد.
میگویم :
استد لال درستی است وگمان میکنم نام هر شهری باید معنی خاص خودش را داشته باشد
آقای موحدی میگوید:
در بعضی از کتاب ها در باره معنی شهرها وعلت نامیدن آنها نوشته اند
علی میگوید:
نمیدانم نام شهر نزدیک روستای ما چیست؟
کدام شهر؟
نهاوند.
نمی دانم معنی دقیقش چیست اما سابقه تاریخی بسیار زیادی دارد ، حمله اعراب به ایران وشکست یزد گرد سوم از آنها در منطقه نهاوند بوده است
میپرسم شما دبیر تاریخ هستید ؟
نه من ریاضیات تدریس میکنم اما به تاریخ علاقه مندم وکتابهای تاریخی میخوانم.
حتمن آثار سبکتکین سالور ویا ترجمه های زیبای ذبیح الله منصوری را خوانده اید
بله از منصوری خداوند الموت وسینوهه پزشگ فرعون را خوانده ام
میگویم مطالعه سرگرمی همیشگی من است من احساس میکنم بدون کتاب زندگی برای آدم مشگل است
آقای موحدی به کتاب من اشاره میکند ومی پریسد :حالا مشغول خواندن چه کتابی هستید؟
” قمارعاشقانه ” اثرعبدالکریم سروش یک کتاب عرفانی در باره برخی اثار ونوشته های مولانا
در مطالعه همیشه رشته خاصی را دنبال میکنید؟
نه رمانهای ادبی وتاریخی وکتابهای عرفانی وگاهن تحقیقی را هم مطالعه میکنم ودر ادامه میگویم دوستی داشتم که فقط کتابهای روح شناسی که البته رشته ای از روانشناسی بود رامیخواند وخودش بعدها مقالاتی ومقدماتی بر برخی کتابها دراین زمینه نوشت.
قطار در یک ایستگاه کم نور باساختمانی قدیمی ایستاد، ده دقیقه ای طول کشیدتاصدای سوت قطار دیگری ازدوردست بگوش رسید ودیری نپائید که یک قطار باری وارد
ایستگاه شد.ودرکنار ما توقف کرد درهمان حال قطار ما با سوت های ممتد شروع بحرکت کرد ساعت حدود ده ونیم شب بود پیرمرد روی صندلیش بخواب رفته بود ومرد بختیاری هم سرش روی میز کوچکی که کنار پنجره بود گذاشته وخوابیده بود دو جوان همچنان بیدار وبه صحبت های من وآقای موحدی گوش میدانند. دقایقی چند سکوت بر قرار شد، معذرت خواهی کرده واز کوپه خارج میشوم. کمی در راهرو که خلوت است قدم میزنم چراغهای برخی ازکوپه ها خاموش وپرده ها کشیده شده است. کنار پنجره می ایستم از دور چراغهای شهر سمنان بسیار کم نور پیداست فکر میکنم باید چندین ایستگاه دیگر را پست سربگذاریم تا به آنجا برسیم. دلم میخواهد همانجا بایستم وسکوت با تفکر را دراین موقیعت تجربه کنم. زندگی با همه مشکلاتش میگذرد ودر طول تاریخ که نگاه میکنیم سختی های فراوانی برانسانهای گذشته است
در جنگ ها ویا دربلایای طبیعی ومحرومیت های همراه با قحطی ها و بسیار کسانی که حتی ازداشتن یک زندگی ساده محروم بودند. وفکر میکنم واقعن زندگی درحال حاضر چه مزیتهای زیادی نسبت به گذشته دارد وما چقدر ناسپاسیم اگر چه نوع مشکلات بشرهم فرق کرده است اما باز به گمان من اینک بسیار بهتر ازآن دوران است که زیاد هم ازما دور نیست یک قرن یا کمتراز آن را میگویم.
قطار، ایستگاه سوم بعد ازآن توقف راهم پشت سر گذاشت وحالا چراغهای سمنان نزدیک تر بنظر میرسد. اقای موحدی هم از کوپه خارج میشود وکنار من می ایستد.
” تنها ایستاده اید.؟ ”
خوابم نمی آید، گفتم مزاحم خواب دیگران نباشم .
چراغهای سه ماه نان هم پیدا شد.
بله خیلی وقت است که دیده میشود باید دقایقی دیگر بانجا برسیم.
قطار سوت ممتدی میکشد، چراغهای اطراف شهر پیدا میشود، از کنار شهرک های اطراف میگذرد، سرعتش را کم میکند تا بالاخره به ایستگاه میرسد . اینجا هم مثل گرمسار ودیگر ایستگاه های بزرگ بین راه است. صدای باز شدن لوله های بخار آب از زیر چرخها شنیده میشود تا سرانجام کاملن توقف میکند درب بعضی از واگن ها باز میشود عده ای درحال پیاده شدن وگروهی منتظر سوار شدن هستند. چند مامور راه آهن در حال دویدن حرفهائی میزنند که شنیده نمیشود. قطار توقف کوتاه مدتی دارد وبعد به راه می افتد.
دونفر بین واگنها ایستاده پنجره را نیمه باز کرده وسیگار میکشند سوز سرما یش بما میرسد. از کنار آنها رد میشویم ودر کنار کوپه خودمان میایستیم.
آقای موحدی میگوید در سفر آدم خواب راحتی ندارد.
دقیقن همین طور است ولطف سفر به همین ست
اتوبوس سریع تر میرسد ولی آدم مجبور است شانزده هفده ساعت یک جا بنشیند ولی حسن قطار به این است که آدم میتواند قدم بزند.
والبته دوستان جدیدی هم پیدا می کند.
اقای موحدی یک شب بخیری میگوید ومیرود.
با صدای یکنواخت چرخهای قطار سرعتش هم بیشتر شده است. ومن سکوت شب کویر مهتابی را در بند بند وجودم احساس میکنم . این سکوت سالهای زیادی است که همراه من است. وقتی دوست یک دلی درکنارت نباشد. وقتی دست های محبت پدر ومادر که در هر سنی آدمی نیازمندش میباشد را نداری وقتی در کنارهم زبانان وهم میهنانت نیستی تا در شادیها وغمهایشان شریک باشی ودورانه در جریان مشکلاتشان قرار بگیری، سکوت وجودت فریاد بودن می شود.
خستگی سفرحالا دارد خودش را نشان میدهد بطرف کوپه میروم اقای موحدی دارد صندلی ها را بهم مچسباند به آهستگی درب راباز میکنم وبه سختی کاپشنم را در می آورم و روی صندلی می گذارم وبا همان لباسها میخوابم درحالیکه پاهای آقای موحدی درچند سانتی صورت من است چاره ای جز برگرداندن صورتم ندارم تا بوی پاهای اورا کمتر احساس کنم، البته مشکلی دو طرفه بود چون پا های من هم بوی کمتری نداشت حدود ساعت یک بعد از نیمه شب بود که من هم در چاه بی خبری خواب فرو میروم.
چند دقیقه ای به ساعت شش صبح قطار در یک ایستگاه کوچک ایستاده است فریاد نماز نماز ماموران واگن بلند میشود باید صندلی ها را جمع کنیم تا همسفران نماز خوان بسراغ عبادتهای عادتی شان بروند.
اما در این سرما ی خشک صبحگاهی کویر بدون وجود آب گرم وضو ساختن ونماز خواندن باید وابسته به ایمانی نا گستنی بین خدا وبنده اش باشد، که امید وارم چنین باشد تا چنان که من فکر میکنم. عشق به معبودی که خود مظهر عشق است آرزوی عرفا ودلسوختگانی بود که بعضن مثل حلاج بخاطرش تا پای مرگ رفتند، پس چه باک از سرما.
بعضی از همسفران از کوپه خارج شده اند من روی صندلی نشسته وپس از گفتن چند صبح بخیر به چرت زدن مشغولم از صداهای بیرون کوپه شنیدم که یک ساعت ونیم دیگر به مشهد میرسییم وقتی دوباره قطار حرکت میکند همگی روی صندلی هایشان در سکوت نشسته اند ومن ترجیح میدهم در حالت چرت زدن باقی بمانم.
رویا های صبحگاهی در حالتی مثل خواب وبیداری واضح وروشن است.
خودم را در مشهدی میبینم که برای اولین باربا پدرمادر وخواهرم در ایستگاه نچندان بزرگ مشهد پیاده شده ایم جلوی ایستگاه درشکه ها در حال مسافر گیری هستند تک وتوک تاکسی های زرد رنگ فیات هم دیده میشوند، پدر اما درشگه ای میگیرد همگی با لوازم سفرمان به سختی خودمان را درآن جا میدهیم درشگه از خیابانهای خاکی عبور میکند وبه خیابان اسفالته ای میرسد که در انتهای آن حرم دیده میشود ،چند جائی می ایستد تا پدرخانه مورد نظر را برای اقامت بپسندد.
در جائی درشکه چی همراه پدر میرود در آن فرصت کوتاه من درشکه را بحرکت در میاورم مادر دست پاچه وترسان فریاد کمک میطلبد، مردانی عابر درشکه را نگهمیدارند وحادثه ای ایجاد نمیشود. در جائی از رویاهای کودکی به عکاس خانه ای اطراف حرم رفته ایم همگی عکس یاد گاری در کنار پرده نقاشی شده از ضریح میاندازیم، پدر اماعکس دیگری در لباس عربی با من میگیرد. عکسی که میماند تا خاطرات گذر عمررا در یادمان ماندگار کند.
ساعت از هفت ونیم صبح گذشته است همگی بیدار شده ودست وصورتی در دستشوئی قطار شسته اند. وحالا همسفران در حال جمع اوری اثاثیه خود هستند وخبری از صبحانه نیست چون گویا زمانی برای صرف ان وجود ندارد. از پنجره قطار بقولی سواد شهر مشهد دارد پیدا میشود اما هنوز از گنبد طلائی نماد شهر مشهد خبری نیست باید نزدیکتر شد تا دیده شود. طولی نمیکشد که ان راهم میبینیم ومن بی اختیار بیاد کودکی ام می افتم که با پدرم آمده بودم.
ایستگاه مشهد چقدر بزرگ شده با ساختمانهای زیبا وچراغهای فراوان و چندین سکو برای سوار وپیاده شدن سافران.
از همسفران ۱۵ ساعته ام خدا حافظی کرده شماره تلفن اقای موحدی را میگیرم وبا یک تاکسی به یکی از هتل ها ئی میروم که این روزها خلوت تر از بقیه سال است، و اقامتی دو روزه را در مشهد میگذارنم. دوباری با اقای موحدی تلفنی تماس میگیرم واو چقدر تعارف واصرار میکند که ناهاری پیش آنها بروم، تشکر کرده وقبول نمیکنم. اما دامادش با اشنائی که در دفتر هواپیمائی دارد مرا در یافتن یک بلیط به مقصد تهران یاری میکند ، وبدین سان سفر خاطره انگیزی را که با قطار رفته بودم با بازگشتی هوائی بپایان میرسانم.
ژانویه ۲۰۱۰ تورنتو

قطار
ابوالفضل سپاسی
قطار آرام آرام ایستگاه تهران را ترک می کند واز حاشیه فقیر نشین شهرک های کوچک وپر جمعیت که خانه هایشان بیکدیگر چسبیده ، وآپارتمان هایشان چهار پنج طبقه با آجر های قرمز مثل پازلهائی از جعبه کبریت را می ماند که احساس میکنی اگر یکی از آنها اسیب ببیند همه شهرک خراب میشود، میگذرد. غروب پاییز است ونور کم رنگ خورشید سرخی اش را آهسته بر می چیند وقطار میرود تا به اولین ایستگاه چسبیده به تهران برسد . شهر ری، شهری که قدمت وتاریخش بسیار بیشتر از تهران است ، گنبد های نزدیک بهم که بزرکترینشان طلائی رنگ است در نور قرمز رنگ خورشید درخشش خاصی دارد که از دور نمایان است. دفتر خاطرات ذهنم فقط همین یک گنبد را بیاد دارد اما حالا چرا تعدادشان بیشتر شده، سئوالی است که باید پاسخش را بعدن بیابم . با خودم قرار میگذارم که پس از باز گشت از مشهد سفری هم به شاه عبد العظیم بروم. هم برای ارضای کنجکاوی وهم مروی بر خاطرات گذشته ، عبور از بازار حضرتی خوردن کباب کوبیده، سکنجبین با کاهو ودست آخر خرید سوغاتی از بازار . تفریحی که سالهای بسیار دور وقتی با پدر به تهران می آمدم جز جدائی ناپذیر سفر بود.
اما حالا بعداز بیست سال دوری از وطن به ایران امده آم ومیخواهم در فرصت کوتاه ماندن خاطراتم را مرور کنم.
از کودکی سفر با قطار را بسیار دوست داشتم. کوپه های شش نفره با پنجره های کوتاه عبورسریع قطار از ایستگاه های بین راه که بسیاری اوقات فرصت خواندن نامشان راهم پیدا نمی کنی، راه رفتن از اول تا آخر در راهرو های قطار با عبور از رستوران شیک آن با صندلی های قرمز وگارسون های خوش لباس.، انتظار پشت دربهای توالت، صدای یکنواخت چرخهای قطار، عبور از تونلها، خوابیدن تنگاتنگ شش نفر آدم د رکوپه های کوچک که با عکس های سیاه وسفید از ایستگاها ودیدنیهای راه آهن تزیین شده بود همه وهمه در ماورای خاطرات کودکی ام بود. بعد ها که بزرکتر شدم هم صحبتی با آدم های جدید در کوپه ها وآشنائی با آنها، رد وبدل کردن آدرسها وشماره تلفن هائی که در لابلای چرخهای زمان محو میشدند.
اینک در آستانه شصت سالگی وبعد از سالها دوری ازوطن در فرصتی کوتاه که از کار وزندگی یکنواخت گرفته ام ،آمده ام تا خاطراتم را ور ق بزنم، آمده ام تا با مردم از نزدیک به گفت وشنود بپردازم وبا آنها در یک کوپه بخوابم، چای داغ در لیوانهای شیشه ای بخورم وبوی غذا های مرد م در کوپه ها ورستوران قطار را احساس کنم. دلم برای همه این ها تنگ شده بود. اگر چه حالا بسیاری ازآن ها یا نبودند یا فرق سیارکرده اند، حالا در مسیر مشهد قطارهای مدرن وسریع السیر بکار افتاده اند لیوانها یکبار مصرف وچای ها تی بگ شده است، غذا های رستوران هم بجای پشقاب های چینی سفید حالا در ظرفهای یکبار مصرف سرو میشود .اما خوشبختانه تعدادی از قطارهای قبلی هم هنوز در مسیر هستنند.

در کوپه ای نشسته ام و مرد میان سالی با همسر وسه فرزند اش که دو دختر ویک پسر بچه ده دوازده ساله است همسفرهستم. مرد باید حدودن پنجاه سالی داشته باشد صورتی گرد وریشی کوتاه وجوگندمی، تسبیحی در دست دارد با پیراهن سفیدی که تا دکمه آخرش را بسته است. کت وشلوار قهوه ای رنگی بتن دارد، همسر ودخترانش اما در چادرهای سیاهی خود را پوشانده اند. من در جمع آنها خودرا وصله نا جوری می بینم. قبل از صحبت با آن ها کتاب ” قمار عاشقانه ” نوشته دکتر عبداکریم سروش را که دیروز از جلوی دانشگاه خریده بودم از ساکم بیرون میاورم.
مرد آهسته سخنی به زنش میگوید واز کوپه خارج میشود.
دکتر عبد الکریم سروش یکی از مولانا شناسان مشهور در جهان است اورا فرهیختگان اروپا وامریکا بخوبی میشناسند اما برخی از روشنفکران ایرانی روی خوشی با او ندارند چرا که اوائل انقلاب از سوی امام خمینی بعنوان یکی از اعضای شورای انقلاب فرهنگی در به تعطیل کشاندن دانشگاه ها نقش داشته است، اما من فکر میکنم آد می طی سالها ی زندگیش ساخته وپرداخته میشود، با برهه ای از زندگی یک فرد قضاوت کردن درباره او نا عادلانه است ، وما در ایران از این گونه افراد بعداز انقلاب زیاد داشته وداریم که بعضی از آنها مثل دکترآغاجری به خاطر عقایدش تا پای تکفیرو اعدام رفتندند. سروش هم اخیرن در اظهار نظری شگفت انگیز همه آیات قران را وحی مطلق از سوی خدا بر پیامبر نمی داند ودلیل آن را مناسبت های مختلفی میداند که ایات بر اساس آنها گفته وبعد ها نوشته شده است، وحالا برخی از روحانیون در ایران او را بشدت تکفیر کرده اند.
اما در مقدمه کتاب قمار عاشقانه صحبت از دلباختگی مولانا به شمس است واینکه اوناگهان همه موقعیت های اجتماعی وروحانی خود را رها کرده ودر جستجوی حقیقت تا اجرای رقص سماع هم پیش میرودو به این بیت معروف میرسد که:
خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش…….. نماند هیچش الا هوس قمار دیگر
قطار سرعتش زیاد شده است و بیابان های اطراف تهران در تاریکی شب فرورفته اند ، چراغ های مهتابی کوپه ها روشن شده است. کتاب را روی صندلی میگذارم و به کنار پنجره راهروجلوی کوپه میروم میخواهم حرکت زمان رادرآغاز شب از پنجره قطاری که خود مظهری از حرکت زمان است ببینم. انیشتن بسیاری از آزمایشات سرعت، حرکت وزمان را با حرکت قطار انجام داده است.
سر یک پیچ لوکوموتیو سبز رنگ که زیاد هم از واگن ما دور نیست مرا بیاد کرم شب تاب می اندازد. چراغش ریل را روشن کرده است. پرنده خیالم به دور دست ها میرود به زمانی که مولانا با خانواده اش بهمراه کاروانی همین مسیررا طی کرده است تا از بلخ نا امن به قونیه امن عثمانی برود وبشود زاهد سجاده نشینی با وقار وشیخی پر مرید. اما ناگهان سفری دیگر او را از خویشتن خویش و از قید وبند هائی که اورا در حصار گرفته اند می رهاند و تبدیل می کند به عاشقی پران وآفتابی تابان تا با قماری عاشقانه، شهره عالم شود.
ماه بانیمه روشن وزیبایش همراه با ستاره همیشه درخشان در آسمان کویرشب گوئی با ما همراهند. چراغهای یک ایستگاه از دور پیدامیشود قطار در اکثر ایستگاهها توقف نمیکند ولی با سرعت کم آنها را پشت سر میگذارد. صدای سکوت کویر را حتا در هیاهوی صدای حرکت قطار، میشنوم. همچنان کنار پنجره در خود فرو رفته ام که دستی به شانه ام میخورد رئیس قطار است مردی چهار شانه با قدی متوسط ، کت وشلوار سرمه ای وته ریشی که پشت سرش یک پلیس جوان ایستاده است.
« بفرمائید در کوپه تان آقا» وبعد خودش همراه من وارد کوپه میشود نگاهش با نگاه مرد میانسال در هم می آمیزد وسری برایش تکان میدهد وبلیط ها را چک کرده وآنها را سوراخ میکند .بمن میگوید« اگر جای شمارا عوض کنم اشکالی ندارد» پاسخ مثبت میدهم چون به مشگلی که مرد میانسال با خانواده دارد پی میبرم. بلیط مرا همراه خودش میبرد چرا که آدرس جا و صندلی من در آن ثبت است. بیرون میرود.
دوباره کتاب را به دست میگیرم سکوت بر کوپه حاکم است بخصوص وقتی درب بسته و صدای چرخهای قطار هم کمتر میشود.
سروش در مقدمه مینویسد این کتاب حاصل مقالات وسخنرانی هائی است پیرامون بعضی
موضوعات وحکایتهای مثنوی مولانا که قدیمی ترینشان سیزده سال وتازه ترین نشان دو سال پیش نوشته شده است کتاب اما در چاپ نهم زمستان ۸۶ ۱۳است وحالا در پائیز ۸۷ من آن را میخوانم.
قطار به ورامین میرسد توقف کوتاهی میکند. زردی برگ های درختان در نور کم رنگ ایستگاه پائیز را با همه حزنش نشان میدهد.در جائی خوانده بودم سفر همیشه باعث خوشحالی است نه مقصد. جنب وجوش پسر بچه وآرامش والدین او و مرورلحظه به لحظه خاطرات سفرهای کودکی ام یاد آوراین جمله بود.
به فهرست کتاب نگاهی می اندازم نام آشنای افسانه موسی وشبان که در فصلی از آن آمده است نظرم را جلب میکند قبل از آنکه از ابتدای کتاب شروع کنم به سراغ این داستان میروم.
دید موسی یک شبانی را براه……. کو همی گفت ای گزیننده الاه
تو کجائی تا شوم من چاکرت……….. چارقد دوزم کنم شانه سرت
محو در اشعار مولانا میشوم که مرد سر صحبت را باز میکند . آذری زبان است اگر چه بچه هایش بخوبی فارسی حرف میزنند . در حاشیه تهران بقالی یا بقول امروزیها سوپر مارکت دارد وبقصد زیارت به مشهد میروند.
حتمن در تابستان فرصت این سفررا نداشته است که بناچار بچه هایش را درایام مدرسه ودر دومین ماه پائیز به سفر میبرد، سئوالی است که نمی توانم در خود نگهدارم واز اومیپرسم.
در پاسخ علت گرفتاریش را شرح میدهد: منتظر برادرم بودم تا از تبریز بیاید مغاره را بچرخاند، مادردر تبریز مریض بود برادرم امسال رفته بود پیش او منهم به بچه ها قول داده بودم که به مشهد برویم از مدرسه برای یک هفته اجازه شون گرفتم.
گرم صحبت هستیم واز گرانی ومخارج غیرضروری که این روزها بسیار بیشترازمخارج اصلی هزنیه بردار است حرف می زنیم که رئیس قطار وارد میشود واز من میخواهد که به کوپه جدید نقل مکان کنم. ساکم را برمیدارم وکتاب در دست با همسفران کوتاه زمانم خدا حافظی می کنم و بدنبال رئیس قطار راه می افتم. پس از عبور از چند واگن درب کوپه ای را باز میکند ومیگوید بفرمائید اینجا آقا وبلیط سوراخ شده که شماره کوپه و واگن در ان با خودکار نوشته شده است بمن باز میگرداند. سلام میکنم وساکم را در قسمت بالا میگذارم ودر صندلی خالی کنار درب می نشینم همسفران جدیدم در این کوپه پنج نفر هستنند. پیر مردی حدودن هفتاد ساله با لباسهای ساده، کت بلند وکلاه کشی مشگی باریشی سفید در کنار من نشسته است. جوانی با شلوار جین وبلوزی سبز رنگ روبروی اوست کنار پنجره مردی که شصت ساله بنظر میرسد با لباسهای بختیاری شلوارگشاد وکلاه نمدی سیاه وجلیقه مخصوص لباس محلی اش در سمت من نشسته است ومرتب از پنجره بیرون را نگاه میکند روبری او هم جوانی حدودن سی وپنج ساله با لباس سپاه اما بدون کلاه ودرجه نظامی نشسته است وروبروی من مرد میانسالی که بیشتر هم سن وسال خودم بنظر میرسد با کت وشلوار طوسی وریشی تراشیده مشغول خواندن روزنامه همشهری است. فکر میکنم ازاین جمع او باید همسفر خوبی برای من باشد میخواهم خودم را معرفی کنم واز بقیه اسمشان را بپرسم که جو را مساعد نمیدانم ومنصرف میشوم . مدتی سکوت بر قرارمی شود، ومن با کتابم مشغول میشوم که مرد میان سال روزنامه اش را تا می کند وبکنار میگذارد واز من میپرسد:
” از ورامین سوار شده اید.؟ ”
– نه از تهران سوار شده ام درکوپه ای بودم که خانواد گی بود ورئیس قطارمرا به اینجا آورد.
” برای زیارت مشهد تشریف میبرید؟ ”
– سیاحت وزیارت. بیشتر مرور خاطرات گذشته است. سالها ست که مشهد را ندیده ام.” ” ” ” چرا؟ حتمن مسافرت ها را به خارج از کشور تشریف میبرید.”
– نه بیست سال است که به ایران نیامده ام ،حالا که آمده ام بیشتر دلم میخواهد ایران را بگردم.
” کجا تشریف دارید ؟ ”
– کانادا.
” پسر برادر منهم آنجاست ولی الان دقیقن نمیدانم کدام شهر است؟ ”
– باید تورنتو، ونکور یا مونترال باشد جاهائی است که ایرانی های بیشتری هستند.
” بله بله ونکور است.”
شهر زیبائی است.
” شما هم آنجا تشریف دارید؟ ”
– نه من در تورنتو هستم.
سئوالها از او وجوابها ازمن ادامه داشت تا در فرصتی چرخش سئوالها را بخود برگرداندم وفهمیدم دبیربازنشسته آموزش وپروش است وحالا بعضی وقت ها دریک آموزشگاه خصوصی تدریس میکند ودر این سفر به مشهد میرود تا دخترش را که با شوهروبچه اش آن جا زندگی میکنند ببیند وبا زنش که انجاست برگردد. گلایه های زندگیش از آنجا شروع میشود که:
” ای اقا درست در سنی که ادم به زنش بیشتر احیتاج دارد که مونس تنهائی اش باشد بچه ها را ترجیح میدهد. تا وقتی کوچک بودند مراقبت ونگهداری آنها بعهده خودمان بود وکسی نبود که بما کمک کند حالا اما برای شوهرداری وبچه داریشان به کمک ما احتیاج دارند؟ وبعد میپرسد:
” شما در آنجا از این گرفتاریها که ندارید؟ ”
– نه بچه های من هنوز هیچ کدام ازدواج نکرده اند نسل جدید بخصوص در غرب به راحتی تن به ازدواج نمیدهند.
” چرا؟ ”
– چون از عواقب ومشکلات آن میترسند، تا حد ممکن میگریزند.
وبعد برایش از ارقام وآمار طلاق در ایران ومشکلات ازدواج برای جوانها میگویم
– شما که در آموزش وپرورش بوده اید باید این موضوع را بدانید. ده سال پیش تعداد دانش اموزران کلاس اول دبستان دو ملیون نفر بود ولی در سال جاری این تعداد به یک ملیون نفر رسیده است که این به معنای عدم ازدواج وفرار جوانها از مسئولیت ها است،البته به اعتقاد من گرانی لجام گسیخته بویژه در مسکن وتوقعات بیش از اندازه واختلاف طبقاتی از عوامل اصلی این فرار جوانها ست.
میپرسد:
” در کانادا گرانی نیست ؟ ”
– چرا هست اما لجام گسیخته وبی حساب وکتاب نیست. دنیای سرمایه داری است وبازار رقابت های سالم. هرکس زندگیش را بر مبنای در آمدش برنامه ریزی میکند.
ودرادامه برایش توضیح میدهم که در دنیای سرمایه داری اصل بر اعتماد است وبهمین دلیل بمردم کارتهای اعتباری زیادی از طرف موسسات مالی داده میشود وخرج کردن برای مردم بسیار آسان وراحت است که البته اگر کسی مواظب نباشد بامشکلات بدهکاریهای فراوان مواجهه میشود. برای چنین افرادی هم برنامه ریزی کرده اند وموسساتی هستنند که همه بدهی های اورا به اصطلاح ما یک کاسه میکنند تا شخص بتواند آهسته آهسته اززیر بار آنها رهائی یابد .اما من در انجا یاد گرفته ام که هرچه تعداد کارتهای اعتباریت کمتر باشد آسوده تر زندگی میکنی.
کوشش می کردم که آهسته صحبت کنم اما بقیه هم صحبت های مرا گوش می کردند.
متوجه شدم برای سایر هم کوپه ای ها حرف های جالبی نیست. اما گاهی آدم وقتی حرفش تمام شد میفهمد که چه گفته وچرا گفته است. بیاد آن ضرب مثل معروف افتادم که:
حرف مثل تیراست، آنگاه که از کمان خارج میشود دیگر باز گشتنی برایش نیست . موضوع صحبت را عوض کردم واز کویر وقطار وکیفیت سرویس دهی صحبت را به میان کشیدم، غرق در صحبت بودیم که به ایستگاه گرمسار رسیدیم. مامورین قطار با صدای بلند نماز نماز می گفتند، وبلند گوی ایستگاه هم اعلام کرد قطار بمدت پانزده دقیقه برای ادای نماز توقف دارد. پیرمرد وپسرش همان جوانی که روبرویش نشسته بود وجوان پاسدار پوش از کوپه خارج میشوند، مرد بختیاری همچنان کنار پنجره نشسته است.
من ودوست جدیدم برای دیدن ایستگاه وکمی قدم زدن از قطار پیاده میشویم ساختمان قدیم ایستگاه با تابلوی کاشی که کلمه گرمسار روی آن نوشته شده است همچنان از بدو تاسیس این ایستگاه به قوت خود باقی است. اما چراغها بلند وکم نور را با دو پروژکتور قوی در دو سوی ایستگاه تقویت کرده اند نماز گذاران در کنار شیر آب که در سکوئی قرار دارند تنگاتنگ هم مشغول وضو گرفتن هستنند وعده ای در مسجد به نماز خواندن مشغولند.
” شما نماز نمی خوانید؟ ”
دوستم سئوال میکند.
چرا اما احساس میکنم شرایط عبادت باید در فضای حوصله وتمرکز باشد اینگونه نماز خواندن صرفن باید یک عادت باشد تا عبادت.
حرفم را تائید میکند ومیگوید:
” من در جوانی وحتی چندین سال بعد از انقلاب نمازم ترک نمی شد اما اجبار در محیط کار، ریا کاریها ی مدیرانی با ریش های بی ریشه، مرا ازدین داری بدین سبک بیزار کرده است ”
میگویم:
– تخریب اعتقادات مردم وتبدیل عبادت ها به عادت ها وغالبن تظاهر به دین بزرگترین ضربه این انقلاب بر پیکر جامعه بود.
باد خشک وسرد کویر شلاق وار میوزد وادامه راهپیمائی تا برگشتن به واگن مارا سخت میکند. ناچار از درب یکی از واگن های عقبی سوار میشویم. نماز گذران هم شتابان خود را به قطار میرسانند صدای سوت نگهبانان ایستگاه درآمده است. در اینجا از فروشندگان گل وگوزه های ماست که سالهای خیلی پیش در ایستگاهای بین راه بویژه در سمت جنوب ایران میدیدم، خبری نیست. حالا ماست در ظرف های یک بار مصرف در همه فروشگاهها ورستوران قطار هم هست . ولابد گل در مسافرت آنهم دراین فصل سال انتظار بیهوده ای است. صدای سوت ممتد نگهبانان خبر از پایان توقف میدهد که با صدای بستن درب واگن ها قطار آهسته آهسته براه می افتد.
وحالا ما در کوپه خودمان جاخوش کرده ایم. پیرمرد بختیاری همچنان ارام وساکت کنار پنجره نشسته است واز بقیه هم خبری نیست . دقایقی بعد پیرمرد وپسرش سلام کرده وارد میشوند اما جوان سپاهی یا بسیجی که من هنوز بدرستی فرقشان را نمیدانم نیامده است قطار بر سرعتش افزوده میشود .سوز سرد پائیز از درب نیمه باز کوپه بدرون میخزد درب را میبندم تا سوزسرما کمتر شود مدتی در سکوت میگذرد ودوباره بسراغ کتاب قمار عاشقانه میروم.
تو برای وصل کردن آمدی………… یا خود از بهر بریدن آمدی
من تا کنون مصرع دوم این شعر را بصورت
« نی برای فصل کردن آمدی »
شنیده بودم. اما سروش در مقدمه میگوید مولانا مثل حافظ وسعدی در بند قافیه سازی درست نبوده است وبیشتر به محتوای کلام نظر داشته است.درهر صورت این شعر مرا بفکر می اندازد که چقدر با نظام حکومتی فعلی ایران مطابقت دارد گروهی که فکر میکنند همه باید مثل آنها فکر کنند واعتقادات مذهبی یشان مثل آنها باشد ودر واقع میخواهند مردم را بزور به بهشت برسانند که بقول ترانه معروف همای بهشت همان نا کجاست، وشاید در راستای همین افکار بود که در اوائل انقلاب هرچه را مظهر تفریح ولذت بردن بود از میان برداشتند از جمله موسیقی شاد وآواز خواندن زنان را.
بیاد دارم چندین سال پیش پریسا خواننده کلاسیک وخوش صدای ایرانی گفته بود من با آواز خواندن به خدا میرسم. ولی حالا گروهی از متعصبین دگم که متاسفانه بدنبال احیای مکتب طالبان در همه جای جهان بویژه در کشور های اسلامی ظهور یافته اند بسیار بر مردم سخت میگیرند وباعث اذیت وآزار وکشتن بیگناهان بی شماری شده اند تا جائیکه در ایران هم صاحبان بعضی فرق دینی مثل بهائیان ودراویش را کافر میدانند وکمر به نابودی آنها بسته اند. دلم میخواهد این بحث را با همسفر روشنفکرم آقای موحدی که تازه نامش را یاد گرفته ام در میان بگذارم اما جو در کوپه کوچک ما مناسب نیست. میگذرم.
پیرمرد به پسرش میگوید ساکش را از بالا سرش به اوبدهد از داخل یک نایلونی دستمال پیچیده شده ای رابیرون میاورد، نان وتخم مرغ پخته باکمی سبزی است. به همگی تعارف می کند وشروع به خورد میکنند.
اقای موحدی از من میپرسد:شما شام چه میخورید؟
معمولن شبها سبک میخورم اگر مایل باشید برویم رستوران شاید چیز مناسبی پیدا شود.
من با خودم یک ساندویچ اورده ام میتوانیم باهم بخوریم.
تشکرمیکنم وتنهائی از کوپه خارج میشوم. درراهرو واگن جوان بسیجی یا سپاهی را می بینم که از روبرو میاید همراه با نگاه بهم سری تکان میدهیم ، کنارمی ایستم تا او رد شود. رستوران قطار شلوغ است یک صندلی خالی در یک میز چهار نفره پیدا میکنم واز آنها که سه جوان هستنند اجازه گرفته کنارشان می نشینم یکی از آنها می پرسد سفارش غذا داده اید میگویم نه
پس بروید کنار اشپز خانه وبه اقائی که انجا نشسته سفارش دهید.
مگر گارسن نمی اید؟
نه آقا اول باید پولش را بدهید.
می روم وسفارش یک قیمه پلو را میدهم غذای دیگری که سبک تر وبهتر باشند ندارند ماست ونوشابه هم میگیرم ورسید بدست برمیگردم . در این فاصله غذای جوانها رسیده است وتازه مشغول خوردن شده اند وطبق معمول تعارف میکنند. این تعارف کردن چقدر عادت زیبائی است بین ما ایرانی ها اگر چه تعارف کننده وشونده هر دو به دروغ بودن آن اطمینان کامل دارند. دقایقی بعد غذا وماست در ظرف های یکبار مصرف میرسد با نوشابه در یک بطری پلاستیکی. غذا را با آرامش در حضور دیگران میخورم . ولی جائی برای نشستن بیش از حد در رستوران نیست چون چند نفری منتظر خالی شدن صندلی ها هستند.از جوانها خداحافظی کرده بطرف کوپه ام راه میافتم در فاصله بین واگن ها چند نفری ایستاده اند وپنجره ها را باز کرده وسیگار میکشند. به کوپه که میرسم همه همسفرانم نشسته اند. پیر مرد با مرد بختیاری سر صحبت را باز کرده است. فکر میکردم مرد بختیاری ازآن گونه ادمهائی است که حرفی برای گفتن ندارد که بسیار سکوت کرده است. اما مثل اینکه نقاط مشترکی با مرد روستائی دارد آنها در شغل دامداری همکار وهم حرف اند. گویا پیرمرد در غذای خودش اوراهم سهیم کرده است.و این یعنی صداقت تعارف در میان روستائیان، پسرش دارد با اقای موحدی صحبت میکند وجوان سپاهی یا بسیجی ساکت نشسته است، ارام بر جایم مینشینم. پیر مرد از زیر صندلی یک ساک دستی که فلاکس چای در آن قرار دارد بیرون میاورد ودردو لیوان پلاستکی برای خودش ومرد بختیاری چای میریزد وباز تعارف میکند ، اما پسرش به اقای موحدی ومن میگوید اگر چای میل دارید بروم لیوان بیاورم. اقای موحدی میگوید :
” اگر باشد بد نیست البته شما زحمتتان میشود ”
پسر جوان از کوپه خارج میشود ودقایقی بعد با چند لیوان خالی یکبار مصرف برمیگردد فلاکس چای را از پدرش گرفته برای ما وخودش وآن جوان دیگر چای میریزد .
داغ ودلچسب است از جوان تشکر میکنم آقای موحدی با اشاره به او میگوید
” علی آقا دانشجوی رشته کشاورزی است.”
– میگویم چرا کشاورزی را انتخاب کرده اید؟
«من درروستا متولد شده ام واز کودکی در کارکشاورزی بوده ام، به آن علاقه مندم»
-آفرین برشما چون کشاورزی نیازجامعه است وعلاقه تان به کارپدر بسیار قابل تقدیر است.
بسیاری از جوانها، روستا وکشاورزی را برای همیشه ترک کرده اند درحالیکه متولد آنجا هستند. واین برای کشوری مثل ایران که نیازش به کشاورزی روزبروز زیاد تر میشود بسیار ناگوار است.
علی میپرسد:
« چطور میشود به کانادا رفت؟»
برایش توضح میدهم که هر چه با سواد تر وبا مدرک بالاتر بهتر البته دانستن زبان انگلیسی اصل مهمی است وحتمن مقداری هم پول لازم است.
میپرسد مثلتن چقدر؟
جوابش را با ارقام نمیدهم تا مبادا اشتباهی کرده واز سوئی اورا مایوس کنم میگویم
وقتی مدرکتان را گرفتید وتقاضا را به سفارت دادیدانجا به شما خواهند گفت من دقیقن نمیدانم چقدر لازم است ودر ادامه میگویم:
البته آدم هرکجا که خوب پول در بیاورد وزندگی خوبی داشته باشید نیاز به مهاجرت ندارد.
” میپرسد : شما چرا رفتید؟ ”
من در آنموقع فکر میکردم بچه هایم بزرگ میشوند باید به سربازی بروند و مشکلات
کنکور برای ادامه تحصیلات وجود داشت دوران سخت جنگ را هم دیده بودم تصمیم به مهاجرت گرفتم شرایط هم آسانترازحالا بود وخیلی زود جور شد ، البته آنموقع دانشگاه آزاد مثل الان وجود نداشت.
اقای موحدی احساس کرد باید سخن را عوض کند گفت:
” از نظر من زندگی کردن در روستا وشهر های کوچک بسیار راحت وسالم تر است.”
علی گفت تا شرایط چگونه باشد، وقتی بهداشت درستی نباشد زیستن درستی هم نیست.
آقای موحدی گفت:
” ولی ماشااله همه پیرمردان وپیر زنان مسن در همان شرایط بد بهداشتی گاهن تا بالای صد سال عمر میکنند.”
میگویم ولی میزان مرگ ومیر هم بخصوص در میان کودکان در آنجا هم فراوان است اگر شما چند آدم مسن را آنجا میبیند نباید فکر کرد همه آنهائیکه در روستا هستند سالم وبی مشگل سالهای زیادی زندگی میکنند.
بله حق با شماست ولی من از هیاهوی شهر نشینی وگرفتاری های آن خسته شده ام. این بار من سخن راعوض میکنم ومی پرسم
بعد ازگرمسار، قطاربه کدام شهرخواهد رسید؟
آقای موحدی میگوید سمنان ودر ادامه میگوید میدانید چرا اسم این شهر سمنان است؟
علی شانه ها وابروهایش را بالا می اندازد که یعنی نمیدانم
من میگویم نمیدانم وخیلی دلم میخواهد بدانم
میگوید:
شهر سمنان در حاشیه کویر است گندم فراوانی نداشت و در طول سال فقط سه ماه نان داشتند بهمین دلیل به آنجا سه ماه نان میگفتند که بعد ها سمنان شد.
میگویم :
استد لال درستی است وگمان میکنم نام هر شهری باید معنی خاص خودش را داشته باشد
آقای موحدی میگوید:
در بعضی از کتاب ها در باره معنی شهرها وعلت نامیدن آنها نوشته اند
علی میگوید:
نمیدانم نام شهر نزدیک روستای ما چیست؟
کدام شهر؟
نهاوند.
نمی دانم معنی دقیقش چیست اما سابقه تاریخی بسیار زیادی دارد ، حمله اعراب به ایران وشکست یزد گرد سوم از آنها در منطقه نهاوند بوده است
میپرسم شما دبیر تاریخ هستید ؟
نه من ریاضیات تدریس میکنم اما به تاریخ علاقه مندم وکتابهای تاریخی میخوانم.
حتمن آثار سبکتکین سالور ویا ترجمه های زیبای ذبیح الله منصوری را خوانده اید
بله از منصوری خداوند الموت وسینوهه پزشگ فرعون را خوانده ام
میگویم مطالعه سرگرمی همیشگی من است من احساس میکنم بدون کتاب زندگی برای آدم مشگل است
آقای موحدی به کتاب من اشاره میکند ومی پریسد :حالا مشغول خواندن چه کتابی هستید؟
” قمارعاشقانه ” اثرعبدالکریم سروش یک کتاب عرفانی در باره برخی اثار ونوشته های مولانا
در مطالعه همیشه رشته خاصی را دنبال میکنید؟
نه رمانهای ادبی وتاریخی وکتابهای عرفانی وگاهن تحقیقی را هم مطالعه میکنم ودر ادامه میگویم دوستی داشتم که فقط کتابهای روح شناسی که البته رشته ای از روانشناسی بود رامیخواند وخودش بعدها مقالاتی ومقدماتی بر برخی کتابها دراین زمینه نوشت.
قطار در یک ایستگاه کم نور باساختمانی قدیمی ایستاد، ده دقیقه ای طول کشیدتاصدای سوت قطار دیگری ازدوردست بگوش رسید ودیری نپائید که یک قطار باری وارد
ایستگاه شد.ودرکنار ما توقف کرد درهمان حال قطار ما با سوت های ممتد شروع بحرکت کرد ساعت حدود ده ونیم شب بود پیرمرد روی صندلیش بخواب رفته بود ومرد بختیاری هم سرش روی میز کوچکی که کنار پنجره بود گذاشته وخوابیده بود دو جوان همچنان بیدار وبه صحبت های من وآقای موحدی گوش میدانند. دقایقی چند سکوت بر قرار شد، معذرت خواهی کرده واز کوپه خارج میشوم. کمی در راهرو که خلوت است قدم میزنم چراغهای برخی ازکوپه ها خاموش وپرده ها کشیده شده است. کنار پنجره می ایستم از دور چراغهای شهر سمنان بسیار کم نور پیداست فکر میکنم باید چندین ایستگاه دیگر را پست سربگذاریم تا به آنجا برسیم. دلم میخواهد همانجا بایستم وسکوت با تفکر را دراین موقیعت تجربه کنم. زندگی با همه مشکلاتش میگذرد ودر طول تاریخ که نگاه میکنیم سختی های فراوانی برانسانهای گذشته است
در جنگ ها ویا دربلایای طبیعی ومحرومیت های همراه با قحطی ها و بسیار کسانی که حتی ازداشتن یک زندگی ساده محروم بودند. وفکر میکنم واقعن زندگی درحال حاضر چه مزیتهای زیادی نسبت به گذشته دارد وما چقدر ناسپاسیم اگر چه نوع مشکلات بشرهم فرق کرده است اما باز به گمان من اینک بسیار بهتر ازآن دوران است که زیاد هم ازما دور نیست یک قرن یا کمتراز آن را میگویم.
قطار، ایستگاه سوم بعد ازآن توقف راهم پشت سر گذاشت وحالا چراغهای سمنان نزدیک تر بنظر میرسد. اقای موحدی هم از کوپه خارج میشود وکنار من می ایستد.
” تنها ایستاده اید.؟ ”
خوابم نمی آید، گفتم مزاحم خواب دیگران نباشم .
چراغهای سه ماه نان هم پیدا شد.
بله خیلی وقت است که دیده میشود باید دقایقی دیگر بانجا برسیم.
قطار سوت ممتدی میکشد، چراغهای اطراف شهر پیدا میشود، از کنار شهرک های اطراف میگذرد، سرعتش را کم میکند تا بالاخره به ایستگاه میرسد . اینجا هم مثل گرمسار ودیگر ایستگاه های بزرگ بین راه است. صدای باز شدن لوله های بخار آب از زیر چرخها شنیده میشود تا سرانجام کاملن توقف میکند درب بعضی از واگن ها باز میشود عده ای درحال پیاده شدن وگروهی منتظر سوار شدن هستند. چند مامور راه آهن در حال دویدن حرفهائی میزنند که شنیده نمیشود. قطار توقف کوتاه مدتی دارد وبعد به راه می افتد.
دونفر بین واگنها ایستاده پنجره را نیمه باز کرده وسیگار میکشند سوز سرما یش بما میرسد. از کنار آنها رد میشویم ودر کنار کوپه خودمان میایستیم.
آقای موحدی میگوید در سفر آدم خواب راحتی ندارد.
دقیقن همین طور است ولطف سفر به همین ست
اتوبوس سریع تر میرسد ولی آدم مجبور است شانزده هفده ساعت یک جا بنشیند ولی حسن قطار به این است که آدم میتواند قدم بزند.
والبته دوستان جدیدی هم پیدا می کند.
اقای موحدی یک شب بخیری میگوید ومیرود.
با صدای یکنواخت چرخهای قطار سرعتش هم بیشتر شده است. ومن سکوت شب کویر مهتابی را در بند بند وجودم احساس میکنم . این سکوت سالهای زیادی است که همراه من است. وقتی دوست یک دلی درکنارت نباشد. وقتی دست های محبت پدر ومادر که در هر سنی آدمی نیازمندش میباشد را نداری وقتی در کنارهم زبانان وهم میهنانت نیستی تا در شادیها وغمهایشان شریک باشی ودورانه در جریان مشکلاتشان قرار بگیری، سکوت وجودت فریاد بودن می شود.
خستگی سفرحالا دارد خودش را نشان میدهد بطرف کوپه میروم اقای موحدی دارد صندلی ها را بهم مچسباند به آهستگی درب راباز میکنم وبه سختی کاپشنم را در می آورم و روی صندلی می گذارم وبا همان لباسها میخوابم درحالیکه پاهای آقای موحدی درچند سانتی صورت من است چاره ای جز برگرداندن صورتم ندارم تا بوی پاهای اورا کمتر احساس کنم، البته مشکلی دو طرفه بود چون پا های من هم بوی کمتری نداشت حدود ساعت یک بعد از نیمه شب بود که من هم در چاه بی خبری خواب فرو میروم.
چند دقیقه ای به ساعت شش صبح قطار در یک ایستگاه کوچک ایستاده است فریاد نماز نماز ماموران واگن بلند میشود باید صندلی ها را جمع کنیم تا همسفران نماز خوان بسراغ عبادتهای عادتی شان بروند.
اما در این سرما ی خشک صبحگاهی کویر بدون وجود آب گرم وضو ساختن ونماز خواندن باید وابسته به ایمانی نا گستنی بین خدا وبنده اش باشد، که امید وارم چنین باشد تا چنان که من فکر میکنم. عشق به معبودی که خود مظهر عشق است آرزوی عرفا ودلسوختگانی بود که بعضن مثل حلاج بخاطرش تا پای مرگ رفتند، پس چه باک از سرما.
بعضی از همسفران از کوپه خارج شده اند من روی صندلی نشسته وپس از گفتن چند صبح بخیر به چرت زدن مشغولم از صداهای بیرون کوپه شنیدم که یک ساعت ونیم دیگر به مشهد میرسییم وقتی دوباره قطار حرکت میکند همگی روی صندلی هایشان در سکوت نشسته اند ومن ترجیح میدهم در حالت چرت زدن باقی بمانم.
رویا های صبحگاهی در حالتی مثل خواب وبیداری واضح وروشن است.
خودم را در مشهدی میبینم که برای اولین باربا پدرمادر وخواهرم در ایستگاه نچندان بزرگ مشهد پیاده شده ایم جلوی ایستگاه درشکه ها در حال مسافر گیری هستند تک وتوک تاکسی های زرد رنگ فیات هم دیده میشوند، پدر اما درشگه ای میگیرد همگی با لوازم سفرمان به سختی خودمان را درآن جا میدهیم درشگه از خیابانهای خاکی عبور میکند وبه خیابان اسفالته ای میرسد که در انتهای آن حرم دیده میشود ،چند جائی می ایستد تا پدرخانه مورد نظر را برای اقامت بپسندد.
در جائی درشکه چی همراه پدر میرود در آن فرصت کوتاه من درشکه را بحرکت در میاورم مادر دست پاچه وترسان فریاد کمک میطلبد، مردانی عابر درشکه را نگهمیدارند وحادثه ای ایجاد نمیشود. در جائی از رویاهای کودکی به عکاس خانه ای اطراف حرم رفته ایم همگی عکس یاد گاری در کنار پرده نقاشی شده از ضریح میاندازیم، پدر اماعکس دیگری در لباس عربی با من میگیرد. عکسی که میماند تا خاطرات گذر عمررا در یادمان ماندگار کند.
ساعت از هفت ونیم صبح گذشته است همگی بیدار شده ودست وصورتی در دستشوئی قطار شسته اند. وحالا همسفران در حال جمع اوری اثاثیه خود هستند وخبری از صبحانه نیست چون گویا زمانی برای صرف ان وجود ندارد. از پنجره قطار بقولی سواد شهر مشهد دارد پیدا میشود اما هنوز از گنبد طلائی نماد شهر مشهد خبری نیست باید نزدیکتر شد تا دیده شود. طولی نمیکشد که ان راهم میبینیم ومن بی اختیار بیاد کودکی ام می افتم که با پدرم آمده بودم.
ایستگاه مشهد چقدر بزرگ شده با ساختمانهای زیبا وچراغهای فراوان و چندین سکو برای سوار وپیاده شدن سافران.
از همسفران ۱۵ ساعته ام خدا حافظی کرده شماره تلفن اقای موحدی را میگیرم وبا یک تاکسی به یکی از هتل ها ئی میروم که این روزها خلوت تر از بقیه سال است، و اقامتی دو روزه را در مشهد میگذارنم. دوباری با اقای موحدی تلفنی تماس میگیرم واو چقدر تعارف واصرار میکند که ناهاری پیش آنها بروم، تشکر کرده وقبول نمیکنم. اما دامادش با اشنائی که در دفتر هواپیمائی دارد مرا در یافتن یک بلیط به مقصد تهران یاری میکند ، وبدین سان سفر خاطره انگیزی را که با قطار رفته بودم با بازگشتی هوائی بپایان میرسانم.
ژانویه ۲۰۱۰ تورنتو

دانشجو در خرپشته ، و اختراع – توران رئیسی

دی ۱۳۹۲

بند کفشها یم را محکم بستم و چند شاخه موی کوتاه روی پیشانی ام را که به گفته دوستان ،چهره ام را با نمک تر می کرد با دو انگشت زیر روسری زدم و لب هایم را که با دلخوری رویهم افتاده بود جمع و جور کردم ، کتابها را برداشتم و در آستانه در از مادرم خدا حافظی کردم و بیرون رفتم .هنوز وقت کافی داشتم ، البته تا دانشگاه راه زیادی بود و باید باچند اتوبوس راه را طی می کردیم .

دوستم در ایستگاه منتظرم بود . باید کمی عجله می کردم.

یک بار دیگر در راه ، برنامه روزانه را مرور کردم ، درس ها زیاد بودند ، مقاله ای را که تهیه کرده بودم باید به استاد می دادم .ودر چند کلاس درس حاضر می شدم ، وسپس با دوستم به کلاس موسیقی می رفتیم .

در ایستگاه اتوبوس منتظر بودیم و از هر دری صحبت می کردیم تا فارغ از ازدحام و همهمه مسافران که غالبا دانشجو و کارمند و افراد ی عادی بودند خودمان را سرگرم کنیم و از سرو صدای بقیه در امان باشیم . در گرما گرم صحبت مان یکباره مردم ، با هجوم به هر طرف پراکنده شدند . مینی بوسی با “آرم “کمیته در خط اتوبوس آرام آرام جلو می آمد . وچند نفر زن و مردی که با چادر و چاقچور و لباس های پلنگی ! پیاده شده بودند و باطوم به دست در میان جمعیت با رفتاروحشیانه ای به طرف افراد می رفتند و آن ها را راهی مینی بوس می کردند . صحنه ی بسیار ترسناکی بود . من که هیچوقت تحمل خشونت را نداشتم ، زبانم بند آمده بود ، و وقتی به چهره دوستم نگاه می کردم بیشتر می ترسیدم ، می دانستم او طپش قلب دارد و در مواقع فشار و تنگنا حالش وخیم خواهد شد . در حال گریه کردن بود ، نفسش به شماره افتاده بود . اضظراب داشتم ودست و پای خود را گم کرده بودم ،یکی از مامورین زن با دهانی کف کرده بر سرمان فریاد می زد و مامورین مرد با باطوم های شان همه ما را به طرف مینی بوس میراندند . انگار دارند مرغ ها را جا می کنند !. .بعضی ها از فرصتی کوتاه استفاده کرده و فرار کردند .ما هر دو در مینی بوس گریه می کردیم . نزدیک به بیست نفر دختر کتاب بدست بودیم با پوششی که به ما تحمیل کرده بودند . نمی دانستیم به چه جرمی دستگیر شدیم و مارا به کجا خواهند برد و تا کی در گیر این ماجرا هستیم. به صورت رنگ باخته دوستم نگاه می کردم و به نفس های کوتاه او و اشکهائی که تمام صورتش را خیس کرده بود و فریاد و نعره هائی که مامورین برای ایجاد رعب و وحشت شکار های خود بر سرمان می زدند !!! من از این که مبادا کارت دانشجوئی مان را بگیرند و در دانشگاه هم دارای ستاره بشویم دلهره داشتم !!! ناگهان فکری به خاطرم رسید و به دوستم گفتم بهتر است کیف دستی مان را به آن ها نشان ندهیم . در حالی که یکی از مامورین زن مشغول پرس وجوی نام و نشان از افراد دیگر بود و به زودی نوبت به ردیف ما می رسید . از پنجره مینی بوس به شمشاد های بلند و انبوه کنار خیابان نگاه کردم و در یک فرصت اندک که حواس مامورین به ما نبود با نشانه گیری دقیق کیف دستی هایمان را که شامل کارت و اسم و رسممان بود به زیر شمشاد ها پرت کردم ، ونفس عمیقی کشید م ، کمتر از دودقیقه نوبت به ما رسید . گشتاپو ! …
نام :عفت السادات ، نام پدر: عین اله، چه کاره ای؟ دیپلمه بیکار . این جا چه کار می کردی؟ هیچی ! می خواستم برم خرید . آها ن پس بگو بیکار میگردم و خیابونا رو گز می کنم !!! و تا دلش خواست سوال کردو توهین کرد ، منم بهش اطلاعات غلط دادم ، همه چیزو نوشت و رسید به آخرین پرسش ، که با صدای زیر لبی گفت جرم ؟… بعد سرش رو بالا کرد و تو ی صورتم نگاه کرد ! مونده بود چی بنویسه ! نگاه تندی به من کرد و جلوی جرمم نوشت : ریمل ! و گفت امضا کن ، من در حال بهت و حیرت به جرم نکرده ای که در جاهای دیگر به قول خارجی ها ” فان” بود ، باید اعتراف می کردم و از همه مضحک تر آن که گفت همه این ها را که گفتی با کامپیوتر مقایسه می کنیم و من از حماقت او پوزخند زدم !!!! با چه چیز می خواست مقایسه کند !
نوبت به دوست وحشت زده ام رسید ، تمام پرسشها را از او تکرار کرد! خوشم آمد دوستم که شاهد جواب های من بود از همین تر فند استفاده کرد و در پاسخ به نام ؟ گفت : عصمت السادات و نام پدر: اسماعیل، وبقیه را هم به همین ترتیب !!!
اما همچنان دچار همان هول و هراس و طپش قلب بود ، و من نگران او ! به یکی از آن ها گفتم اگر بلائی سر دوستم بیاید چه کسی مسئول است ؟ با تغیر گفت نترس !!! تحفه ها !!! و بقیه حاضرین ماست ها رو کیسه کرده و ساکت شدند !
راننده به راه خود ادامه داد و ما را به کمیته وزرا بردند . مثل بار آجر ما را تحویل دادند و رفتند ، ما سرگردان بودیم و نمی دانستیم چه کنیم ، من پرسیدم کجا می توانیم تلفن کنیم و به خانواده هایمان خبر بدهیم ؟ یکی از آن ها با خشونت گفت لازم نکرده ! و به همکارش گفت این هارو ببر بالا !!!
من که فکرمی کردم حتما ما رابه اطاق ریاست می برند و دوباره سئوال ها تکرار می شود !!! اما ظاهرا بازداشتگاه ما جائی به جز “خر پشته ” نبود .
همه خشمگین و غضبناک لحظه ها ی کند و طاقت فرسا و بی حاصل خود را تحمل می کردیم . انتظارمان بیهوده بود و کسی به سراغمان نمی آمد ، چند ساعتی بسیار تلخ گذشت.
ناگهان صدای دونفر از پشت چادر شنیده شد که به هم می گفتند تعهد نامه بگیرید و بفرستید بروند . چادر کنار رفت و مرد قد کوتاه شکم گنده ای که اسلحه به دست داشت با صدای خشنی گفت بیافتید جلو!
از راه پله دو طبقه پائین رفتیم و جلوی میزی که یک دسته فرم گذاشته بودند ایستادیم ، هرکس باید یک برگ را امضا می کرد و بیرون می رفت . اما نه کنترلی بود و نه کسی جوابگو ! گویا ساعت نهار بود و ماموران هم باید غذایشان را تحویل می گرفتند ! که صد البته اولویت داشت!!! و دیگر فرصت اجرای قانون را نداشتند !!!
با نا باوری از در بیرون رفتیم ،و در هوای دودآلود شهر احساس آزادی و سبکی کردیم ! دوستم رفته رفته آرام نفس می کشید . و ما به سمت میدان تجریش رفتیم ، کنار خیابان ،زیر شمشاد ها را جستجو کردیم !!!
هر دو با صدای” یافتم ! یافتم! ارشمیدس وار” کیف ها را از زیر شمشاد ها بر داشتیم ، عجیب بود که دست نخورده مانده بود ند ، و در آن غروب درد ناک ، هر یک راه خانه را در پیش گرفتیم ، بیچاره خانواده هایمان که خیال می کردند ما در کلاس هایمان نشسته و مشغول درس خواندنیم !!!
شنیده بودم در جهان امروز درهر دقیقه هزار اختراع صورت می گیرد ، و شاید هم بیش از این عدد !!! که البته با رفاه کنونی ،که امروزه در دسترس بشر قرار دارد باورش آسان است .
اما گمان نکنم در سایر نقاط دنیا جایگاه دانشجو در: “خر پشته ” ها و یا… ؟ باشد

حقیقت عشق – مجید حصارکی

دی ۱۳۹۲

منطقه شلوغی بود هرروز و هر لحظه دعوا در یکی از همین روز ها لیلا با پدرش به یک مرکز خرید رفته بود . لیلا مشغول خرید بود که دوباره یک دعوا صورت گرفت . سر دسته باند شرور منطقه یعنی بهروز با چند نفری دعواش شده بود . بهروز در حال زدن اون چند نفر بود که ناگهان پلیس سر رسید و بهروز با نوچه هاش فرار کردن . همه میدونستن که بهروز عامل تمام این دعواها و ناآرامی هاست اما کسی جرءت نداشت به مامور ها راپرت بهروز بدن چون زندگیشون دوست داشتن در این هنگام احمد پدر لیلا با وجود مخالفت لیلا همه چیز رو به مامور ها گفت . شب هنگامی که لیلا برای یدرش چای می برد ناگهان در باز شد . احمد درست می دید این بهروز بود که جلوی او ایستاده بود . بهروز احمد را به قصد کشت کتک می زد در همین لحظه لیلا سر رسید سینی چای از دست لیلا سر خرد و به زمین افتاد اما بهروز همجنان در حال زدن بود و متوجه حضور لیلا نشد لیلا از پشت به کمک پدرش اما در مقابل تنومندی بهروز آن دو هیچ بودند .
در همین کش و قوس لیلا یک سیلی محکم به بهروز زد . بهروز که تا به حال لیلا را ندیده بود وقتی برگشت و چهره معصوم اورا دید. برق چشمان لیلا او را گرفت که گویی چیز گم کرده خود را که سال ها دنبالش بود پیدا کرده . دست وپای بهروز انگار قفل شده بود او یک دست به صورت گرفته و به بیرون دوید.
چند روزی از این ماجرا گذشت و همه چیز رویه فراموشی بود که بهروز در مسیری که لیلا به خانه می رفت جلوی او را گرفت لیلا چهره معصوم پدرش را که زیر دست و پای بهروز بود به یاد آورد و به هر زحمتی بود بهروز را کنار زد و به راه خودش ادامه داد.
شب هنگامی که هوا تاریک می شد بهروز از پشت پنجره به لیلا خیره می شد و او را نگاه می کرد . در یکی از همین شب ها که بهروز از پشت پنجره به سیمای زیبای لیلا نگریسته بود ناگهان پدر لیلا از بیرون آمد و به ماموران نیروی انتظامی خبر داد اما بهروز ماجرا را متوجه شد و فرار کرد.
بهروز همچنان دنبال راهی می گشت تا خود را به لیلا نزدیک کند یک بار که لیلا برای قدم زدن به بیرون رفته بود بهروز دوباره جلوی او را گرفت و خواست به لیلا بگوید که …اما لیلا دوباره حرفش را قطع کرد ولی وقتی نتوانست از دست بهروز راحت شود از مردم کمک خواست و بهروز حرفش را نگفته پا به فرار گذاشت.
بهروز همچنان دنبال راهی برای نزدیک شدن به لیلا می گشت که سوار اتوبوسی شد که لیلا سوار بر آن شده بود .در ایستگاه بعدی چند تا پسر مزاحم سوار اتوبوس شدند و قصد مزاحمت برای لیلا و دوستانش رو داشتند که بهروز رسید و با آنها در گیر شد در یک زد و خورد چند به یک بهروز کم نیاورد اما یک ضربه چاقو خرد و چند جوان پا به فرار گذاشتند .هنگامی که بهروز از اتوبوس پیاده شد لیلا نیز بدنبال او از اوتوبوس پیاده شد و چاقو را از پهلوی بهروز پایین کشید و با دستمالی که از جیبش در آورد جلوی خون را گرفت.
فردا هنگامی که لیلا می خواست به دانشکده برود بهروز دوباره سر راه لیلا سبز شد ولی انبار لیلا جواب سلام بهروز را داد . بهروز هر روز قسمتی از زندگیش را برای لیلا تعریف می کرد .
بهروز به لیلا می گفت :” هیچ نوزادی از بدو تولد دزد نبوده و چرخه زمانه این زندگی را برایش درست کرده . می گفت تو هم اگر از روزی که به دنیا آمدی کسی را نداشتی که به او بابا یا مامان بگی از من بهتر نمی شدی.
اگر از ابتدای زندگی چیزی برای خوردن نداشتی چه می کردی می گفت اگر جوی خانه تو بود مقوا رختخواب و نان خشک مردم بعلاوه آب جوی غذای تو چه می کردی .می گفت هر جا که میروی که کار کنی می گویند ضامن بیاور و تو بغیر از خدا کسی را نداری چه می کردی ”
بهروز داستان زندگیش را برای لیلا شرح می داد و لیلا با اشتیاق به همه آنها گوش می کرد تا اینکه بهروز به لیلا گفت من تو رو خیلی دوست دارم و از موقعی که چشمان تو را دیدم امیدم برای ادامه زندگی زیاد شده .من همینی که میبینی هستم حالا نظر تو برام شرطه و اگر قبول کنی یک عمر غلامیت رو می کنم .لیلا برای جواب دادن به درخواست بهروز چند روزی وقت خواست و بهروز نیز قبول کرد.بعد از چند روز لیلا با خوشحالی آمد و به بهروز جواب مثبت داد اما از او خواست کارهای گذشته را دیگر تکرار نکنه و به یک آدم خوب تبدیل شود
بهروز با کمال میل به درخواست لیلا جواب مثبت داد.روز ها یکی پس از دیگری می گذشت و ای دو هرروز بیشتر باهم انس می گرفتند و بهروز تحمل دوری حتی چند ساعته لیلا را هم نداشت .
تا اینکه با پیشنهاد لیلا قرار شد بهروز به خواستگاری لیلا بیاید . احمد با دیدن بهروز او را شناخت و او را به خانه راه نداد زمانی که بهروز با چشمانی اشک بار به خرابه خود می رفت نمی دانست چرخ زمان داستان دیگری برای او چیده .
اما چیزی که نباید رخ داد همبازی دوران کودکی لیلا یعنی فرزاد از خارج به ایران بازگشت بود و احمد و لیلا برای استقبال از آنها به فرود گاه رفتند.
در همان شب اول نادر پدر فرزاد لیلا را از احمد برای فرزاد خاستگاری کرد و با این عمل هیچ راهفراری برای لیلا باقی نگذاشت .
قرار شد نادر و فرزاد دو روز بعد برای گرفتن جواب به خانه احمد بیایند
روز بعد لیلا به پدرش گفت که مرد آینده خود را انتخاب کرده و آن مرد بهروز است و بعد از یک جر وبحث طولانی ناگهان احمد دست روی قلبش گذاشت و به زمین افتاد لیلا سریع به اورزانس زنگ زد و آنها احمد را که سکته قلبی زده بود به بیمارستان بردند .پزشکان به لیلا گفتند که سکته پدر او خفیف بوده ولی از تکرار آن باید جلوگیری شود .
عصر فردا بهروز که از برگه ای که سرنوشت برای او نوشته بود بی خبر بود امده بود تا گذشته را از دل احمد در بیاورد .
هنگامی که او با احمد صحبت می کرد لیلا با چاقویی که در دست داشت و مشغول خرد کردن گوشت بود به آنها ملحق شد احمد ماجرای فرزاد را برای بهروز تعریف کرد وگفت که جواب لیلا مثبت است .
بهروز با اشک هایی که در چشمانش حلقه زده بود به لیلا نگاه کرد لیلا در حالی که چاقو را در میان دستش فشار می داد و خون بر زمین می چکید به یاد حرف دکتر افتاد و با اشک وخون حرف پدرش را تایید کرد.
بهروز سرش را پایین انداخت و با گریه خانه لیلا را ترک کرد .
بهروز با خودش قرار گذاشت روز عروسی فرزاد را بکشد و انتقام عشق از دس رفته خود را از فرزاد بگیرد.
طی کوتاه ترین مدت ممکن مراسم عقد و عروسی فرزاد و لیلا در حال اجرا بود. فرزاد که خود پسری واقعا خوب و سر به زیر که با اینکه موضوع بهروز را نمی دانست اما لیلا را خیلی دوست داشت .
فرزاد سالها خارج از کشور زندگی می کرد و از فعالیت و کارهایش با خبر نبود . او نمی دانست شوهر عمه اش بخاطر مخالفت عمه او را در یک تصادف ساختگی کشته بود.
شوهر عمه فرزاد با پدرش در کار قاچاق دختر های فراری به خارج مخصوصا کشور های عربی بودند . فرزاد هم که از ههمه چیز بی خبر بود به ریاست این شرکت در آمده بود .شب عروسی فرا رسید بهروز با کلت کمری که از قبل تهیه کرده بود در پشت در منتظر خروج فرزاد بود که فکر های مختلفی می کرد و یک آن به جنازه فرزاد در خیابان نگاه کرد و لیلا که به سمت او می دوید و می گفت که این بود عشقت که مرا در لباس عروسی بیوه کردی .
بهروز نمی دانست که باید چه کاری انجام بدهد اسلحه را به طرفی پرت کرد و از محل دور شد .
ماه ها از ازدواج فرزاد و لیلا می گذشت و لیلا حامله شده بود . بهروز هم دوباره آواره کوچه ها و خیابان ها شد و طی یک پیشنهاد به عنوان مزدور در دستگاه پدر فرزاد استخدام شد.
فرزاد کم کم داشت به ماهیت شرکتی که در آن کار می کرد پی می برد و از آن استفا داد و از خانه پدری هم به یک خانه در جنوب شهر رفت .
فرزاد دیگر می دانست که پدرش و شوهر عمه اش در شرکت چه کارهایی انجام می دهند و در فکر بر اندازی شرکت بود و بی خبر که نادر دستور از بین بردن پسرش را به بهروز داد.
بهروز از روی عکس فرزاد را شناخت و به تمام کسانی که برای او کار می کردند گفت که اگر مویی از سر فرزاد کم شود آنها را زنده نخواهد گذاشت و چندین باری که دیگران به فرزاد قصد جان کرده بودند جان او را نجات داد و در حالی که فرزاد بیهوش شده بود او را به خانه شان برد.
لیلا با دیدن بهروز زبانش بند آمده بود و فکر می کرد که این کار بهروز است . بهروز به او گفت که شوهرش زنده است و با گریه مشغول صحبت کردن با لیلا شد و موضوع را کامل برای او شرح داده بود و از قدیم نیز یادی کردند.فرزاد در حالتی نا متعادل تمام حرف های آنها را شنید و بعد از چند روز به بهروز گفت که تو بزرگترین درس زندگی را به من دادی.
فرزاد به کمک بهروز تمام شرکت آنها را به پلیس معرفی کرد و آن دو برای انتقام به خانه فرزاد حمله کردند ولی بهروز از آنها دفاع کرد ووقتی تمام آنها رفتند فرزاد بهروز را به بیمارستان برد و لیلا نیز در حال زایمان اجباری بود .
هنگامی که بچه فرزاد به دنیا آمد بهروز از دنیا رفت .بهروز تا آخرین لحظه مقاومت کرد تا معشوقه اش در آسایش در کنار شوهرش زندگی کند.فرزاد و لیلا اسم پسر خود را بهروز گرفتند تا حقیقت عشق برای همیشه زنده بماند.

دوست – صادق چوبک

دی ۱۳۹۲

من و فریدون همدیگر را در دانشکده افسری شناختیم. یعنی در همان ساعت اول ورودمان که سرگروهبان ما را تو آسایشگاه بخط کرد و حرف زد، من و فریدون بغل هم ایستاده بودیم و هنوز رخت غیر نظامی در تن داشتیم و هر دو دانشجوی احتیاط بودیم. اولین جمله ای که ازگلوی سرگروهبان بیرون آمد بگوش ما نامأنوس و موهن بود واز همه بدتر ازینکه سوم شخص خطاب می کرد. …..
….. او فریاد زد «گوش کنن.» بچه ها بهم دیگر نگاه کردند. شاید این جمله بگوش گروهی مضحک هم آمد. و شاید سرگروهبان تو صورت یکی از بچه ها پوزخندی هم دیده بود؛ برای همین بود که در همان لحظه اول و پس از «گوش کنن.» گربه در حجله کشته شد وچهرهء سرگروهبان رنگ شاه توت شد وچاک دهنش را باز کرد:
«مردّکه حمال پدر سوخته! اگه خیال کردی اینجام خونیه ننته که هر گُهی دلت بخواد بخوری واقعاً باید خیلی خر باشی. دیپلمه هّسی برای خودتی. لیسانسِه و دکتر هّسی، تو این چار دیواری که رسیدی باید لیسانستو بذاری دم کوزه آبش بخوری. اینجا رو بش میگن سربازخونه. اگه بخوای اور و اتفار بیای چوب میکنن تو اونچه نه بدترت که دسّات شقّ وایسه. مثه آدم دارم بات حرف میزنم نیشت واز میکنی؟ حالا خوب گوشاتونو واکنن. زندگی سویل و خوردن و خوابیدن وسگ زدن خدا بیامرزدش. اون ممه رو لولو برد. خیلی زود جای دوسّ و دشمنو یاد میگیرین. هنوز نشاشیدین شب درازه؛ خیالتون تخت باشه. اینجا سرزمینیه که ایمون فلک رفته بباد. حالا گوش کنن. بعد از اونیکه از اینجا مرخص شدن. میرن دفتر. اونجا یه لیستی هّس که از روش مینویسن که چه چیزای باید با خودشون بیارن. کفش و کلاه رو دولت میده. باقیش رو باید خودشون تهیه کنن. ملافه و روبالشی هم باید بیارن. حالا واسیه اینکه یه خورده حالشون جا بیاد، کرواتاشونو وازکنن وکف این خوابگاه رو از اون بالا گرفته تا پائین دّمِ در بروفن. وای بحال کسی که یه ذره گرد وخاک از زیر دسّش در بره. حالا زود باشن.»
فوری نگاه فریدون تو چشم من افتاد ودستهایش برای باز کردن گره کراوتش بالا رفت. صف کج و کوله ای که بسته بودیم بهم خورده بود وهمه داشتند با کراوت هاشان ور میرفتند. فریدون کراواتش را باز کرد و آنرا بمن نشان داد وآهسته گفت:
«این سولکاست. همین دوهفته پیش تو پاریس خریدمش هزار فرانک. زنم برام خرید. خیلی دوسّش داره.»
کروات خوشگلی بود. یک چیزی از پر طاوس توش داشت. وضع جا خورده و بیجاره او دل مرا سوزاند. من گفتم:
زود بذارش تو جیبت. این کروات من یزدیه. همش هفت هزار میرزه. بگیر با این پاک کن.»
کراوات را تو مشتش گذاشتم وخودم رفتم پیش سرگروهبان که داشت با یک لیسانسیه معقول ومنقول کلنجار میرفت و تا آنجا که میشد تو رخت غیر نظامی خبردار ایستادم و گفتم:
«سرکار من کراوات ندارم، میشه با دسمال پاک کنم؟»
برگشت و بتندی نگاهم کرد وگفت:
«تو هم شاگرد شنگول و منگولی؟ اینم کراوات نداره. خیلی خوب. هر غلطی میخوای بکن. تو بدم، بمیر و بدم.»
برگشتم پیش فریدون. هنوز کراوات من تو دستش بود. بازویش را گرفتم و او را بگوشه سالن بردم وآهسته بگوشش گفتم. «درست شد.» آنگاه هر دو زانو ها را بزمین زدیم وموزائیک های خاکستری خاک آلود را پاک کردیم.
این نخستین برخورد و آشنائی ما بود که بعد، در اندک زمانی، بدوستی قرص و ریشه داری کشید. چون هم قد بودیم توخوابگاه وصف هم پیش هم بودیم. یکی دو هفته نگذشته بود که تمام حرفهایمان را بهم زده بودیم. من میدانستم که او از خانواده پائینی بود وخوب درس خوانده و دیپلمش راگرفته بود بعد با شاگردان اعزامی، بخرج دولت به پاریس رفته و آنجا رشته کشاورزی خوانده و یکسال پیش از گرفتن لیسانس پنهانی از اداره سرپرستی؛ همانجا با دختری که دوست میداشته عروسی کرده و حالا با زنش به ایران برگشته و برای اینکه زود کاری بگیرد، حتی شست تومان هم رشوه داده بود که او را به نظام ببرند و حالا آمده بود که افسر بشود و حقوقش از هفت هزار و دهشاهی به چهل وهفت تومان وپنج هزار برسد.
بچه خوبی بود. بیست و پنج سالش بود. کم رو و با شرم بود. شیله وپیله توکارش نبود. راستگو بود. زنش رابه حد پرستش دوست میداشت. اما وضع مالیش خوب نبود. زنش را گذاشته بود تو یک مؤسسه فرنگی ماشین نویسی میکرد و ماهی چهل تومان حقوق داشت. این سال ۱۳۱۷ بود که چهل تومان برای خودش پولی بود. یک اتاق هم برایش تو کوچه «سزاوار» گرفته بود با ماهی بیست تومان. آنوقت با بیست تومان دیگر، هم باید خورد وخوراک و رخت وپخت زن تأمین شود؛ و هم مخارج خود فریدون در دانشکده. مثل حمام و سلمانی هفتگی و تعمیر کفش سربازی وخرید فرنچ وشلوار وپالتو و کاسکت و کوکارد و چکمه برای روزهای مرخصی، و «آمور» برای برق انداختن قلاب کمر و تکمه های برنجی؛ و نخ پرک برای نظام دادن تختخوابها و از این جور چیزها که هر هفته هم یک چیز تازه بر آنها اضافه میشد.
هیچوقت ندیدم بتواند یک چای خالی از قهوه خانه دانشکده بخرد. همیشه به همان چای ناهار خوری دانشکده که تو بشکه آهنی دویست لیتری دم میکردند و مزه آب زیپو میداد و نانهای تَخمیری سربازی قناعت میکرد. اصلا غرورش هم نمیگذاشت که با جیب خالی دور و بر قهوه خانه دانشکده که همه جور خورد وخوراک توش میفروختند پرسه بزند.
ما خیلی با هم دوست شدیم. تو صف تو خوابگاه وحتی تو کلاس درس و آمفی تآتر و راه پیمائی ها با هم بودیم. گروهان ما صد نفر دانشجو داشت که همه دیپلمه یا لیسانسیه و یا دکتر بودند، اما این فریدون چیز دیگر بود. من خیلی دوستش میداشتم. اوهمیشه از دو نفر برای من حرف میزد یکی از زنش «لوسی» و دیگر از دوست دوران تحصیلش کریم. و چنان در باره این دوست غلو میکرد که موجب حسد من میشد. حکایت دوستی نبود برادری بود. اینقدر از کریم پیش من تعریف کرده بود که دیگر خسته شده بودم. هر چه میکرد یاد او میافتاد و هر جا میرفتیم بیاد او بود.
از بس راجع باو حرف زده بود میدانستم که بچه تاجری بود که بخرج خودش در پاریس تحصیل میکرده و با فریدون همانجا دوست شده بود. آخرش ، خود او را هم بمن نشان داد و یک شب جمعه با لوسی؛ چهارتائی خانه او شام خوردیم. خانه بزرگ قدیمی سازی توخیابان ری داشت که ُارسی و گوشواره وحوض فوّاره سنگی و حوضخانه کاشی کاری و اتاق آئینه کاری و اتاق قاپوچی و درهای نقاشی و درِ کوچه سنگینِ کلون دار وگل میخ دار داشت. خود کریم هم جوان خوبی بود. منم ازش خوشم آمد. آشکار بود سر سفره پدرش بزرگ شده بود. کتاب خوانده بود، فیس و افاده نداشت و فرسنگها از تازه بدوران رسیده ها دور بود.
وقتی که من خودش و خانه زندگیش و سفره رنگینش و آسودگی خاطرش را دیدم بیشتر حسودیم شد. او همه چیز داشت و ما هیچ چیز نداشتیم. حتی توانسته بود از خدمت نظام هم شانه خالی کند. خانه داشت. پدر ومادر خوب داشت. یکی یکدانه بود. فرشهای خوب داشت. ظروف کهنه و قیمتی داشت. یک سرویس بیست وچهار نفره ظرف مرغی بی عیب و نقص تو جعبه آئینه ناهار خوری شان چیده بود که چشم را خیره میکرد. حتی قاشق ماست خوری وشربت خوری هم از سرویس بود. پرده های کلفتِ مخمل آتشی با شّرابه های زر دوزی و مبل وصندلی ساخت چین و نوروزیهای صورت شاهی و بارفتن و مجسمه های مفرغ و مرمر و پیانوی بزرگ، خانه او را بصورت یک موزه دیدنی در آورده بود. یک چهلچراغ بلور «باکارا» از میان سقف اتاق پذیرائی آویزان بود. که فقط اسمش چهلچراغ بود، شاید دویست سیصد شاخه داشت.
همان شب اول که بخانه او رفتم، از دیدن تجمل خانه او چنان خود را کوچک و ناچیز یافتم که حس کردم اصلا آمدن من باین دنیا کار بیهوده ای بود. واگر آزادمنشی و سادگی وبی پیرایکی و بی افادگی کریم نبود، آنشب از زور دستپاچگی وندید بدیدی، حتماً یکی دو تا از آن جامهای بلور «سِور» را که پر از شراب بود رو سفره واژگون میکردم و با ریختن چند قاشق قورمه سبزی، سفره سفید دست دوزی شده را برای همیشه آلوده میساختم.
با همه اینها منهم از کریم خوشم آمد وخواهان دوستیش بودم. از آن پس دیگر کریم برایم بیگانه نبود و با فریدون هر دو با هم از او حرف میزدیم. و اصلاً تعجب نمیکردم وقتی فریدون بمن میگفت که در پاریس کریم خیلی باو کمک کرده و همیشه زیر بغلش را میگرفته. اما کریم مثل اینکه دیگر علاقه ای بدیدن من نشان نمیداد. دو سه ماه از آن شام گذشته بود و فقط یکبار سراغ مرا از او گرفته بود او دیگر مرا فراموش کرده بود.
بی اعتنائی کریم بمن، و نیز تعریفهای روز افزونی که فریدون از او میکرد مرا رنج میداد. فریدون تمام روزهای تعطیل را با او میگذرانید. بسادگی برایم میگفت که مثلا چه مهمانی رقصی در خانه کریم برپا بود وچه مهرویانی آنجا بوده اند وچه شام با شکوهی داده بود. یا مثلا او و لوسی با «پاکارد» زیبا و بی مانند کریم، روز جمعه به پیک نیک رفته بودند و چقدر خوش گذشته بود.
اما وقتی کلاهم را که با خودم قاضی میکردم، میدیدم کریم حق دارد که بمن بی اعتنائی بکند. آخر من بچه درد او میخوردم؟ اوکجا و من کجا؟ زمین تا آسمان با هم فرق داشتیم. اما این دلیل نمیشد که کینه ای از او در دل نگیرم. درست است که او با من خصومتی نداشت؛ اما دوستِ دوست او که بودم. حتماً فریدون هم از من پیش او تعریف کرده بود. یقیناً باو گفته بود که تنها دوستش در دانشکده من بودم وهزار جور جوُرش را میکشیدم. اگر جزئیات دوستی مرا برای او نگفته بود، حتماً داستان آنروز که من آن گذشتِ بی نظیر را در باره او کرده بودم و بخاطر اینکه او از دیدن زنش محروم نماند تقصیر او را بگردن گرفتم و یک شب و روز جمعه سرگروهبان مرا بجای او توقیف کرده و کشیک گذاشت که برای کریم گفته بود. پس چرا کریم مرا نادیده میگرفت وبجا نمیآورد وبدیدن من رغبتی نشان نمیداد؟ این بود که دیگر وقتی فریدون از او حرف میزد دل من می فشرد وشاید یکی دوباره هم با حرف تو حرف آوردن بی میلی خودم را نشان دادم.
اما روز بروز محبت فریدون بمن بیشتر میشد و منهم راستی دوستش داشتم. یک دوستی بی چشم داشت وجوانمردانه میانمان بود. هر دو گمان داشتیم که این دوستی تا آخر عمر ادامه خواهد یافت. برای زندگی پس از نظام نقشه ها داشتیم و آرزوهای خودمان را برای هم میگفتیم. یک روز هم با هم پیک نیک رفتیم بامیرآباد. آنروزها امیرآباد دور از شهر بود و استخر قشنگی هم داشت. از شهر پیاده راه افتادیم و خورد وخوراکمان تو کیف گذاشتیم وحتی یک گرامافون کلمبیای کوکیِ کیفی و چند تا صفحه هم بدوش گرفتیم و خود را پای استخر رساندیم. من و فریدون که براه پیمائی عادت داشتیم خستگی را نفهمیدیم. اما لوسی خسته شده بود.
پائیز قشنگی بود و تازه برگ ریزان شروع شده بود. آفتاب ولرمی که مزه آفتاب نخستین روزهای بهار را میداد میتابید. بساط را کنار استخر گستردیم و آتشی افروختیم و آبی برای قهوه جوشانیدیم و خوراک ها را رو سفره، رو زمین ولو کردیم و بخوردن نشستیم. و آنروز بود که من براستی بزیبائی لوسی پی بردم. دخترِ خیلی خوشگلی بود بسن نوزده سال و مثل بیشتر زنهای فرنگی با موهای بورِ سیر وچشمان کبود و پوستِ لطیف. چشمانش گیرائی چشمان زنان شرقی را داشت. بلند قد بود؛ آنچنان که دو سوم بلندی قدش از پاهاش بود تا میانش و یک سوم از میان ببالا. لبهای کلفتِ برآمده و بینی بسیار ظریفی داشت.
چهارماهی که از خدمت ما گذشت سردوشی گرفتیم. دیگر به چَم و خم و فوت و فن کارهای سربازی آشنا شده بودیم. هروقت که میشد قاچاق میشدیم. یوخلا میگشتیم. تا آنجا که ممکن بود، کوشش میکردیم ببینیم، ولی دیده نشویم. اما فریدون، همانطور دست و پا چُلُفتی و پَخمه بود که بود. تا قاچاق میشد، زود مشتش واز میشد. زیاد تنبیه و توقیف میشد. توقیفِ روزهای تعطیل، از مرگ برایش بدتر بود. میخواست هرجوری شده جمعه را با زنش بگذراند. بارها فرمانده گروهان، پیش چشم همه باو بدوبیراه گفته بود و خفیف و کنفتش کرده بود وگفته بود حتماً گروهبان خواهد شد وافسر نخواهد شد. دلم خیلی برایش میسوخت، اما سودی نداشت.
دیماه سردی بود و برف کلفتی زمین را نوارپیچ کرده بود. ما عملیات صحرائی داشتیم اما همه میگفتند عملیات نیست وبجایش تو کلاس اسلحه شناسی خواهیم داشت. تازه آش داغی که پراز نخود ولوبیای چیتی و همه جور بنشن بود، خورده بودیم وخداخدا میکردیم که بعملیات نرویم که ناگهان سرگروهبان نعره کشید: «تجهیزات کامل بپوشن و تا ده دقیقه دیگه جلو گروهان آماده باشن.» این یعنی عملیات صحرائی سرجایش است.
وقتی از در انشکده بیرون آمدیم فرمانده گروهان که سوار اسب بود، بما قدم آهسته داد. همیشه کارش همین بود. میگفت وقتی از در دانشکده برای عملیات بیرون میرویم باید محکم و آماده وجدی باشیم و وقتی هم برمیگردیم، هر قدر عملیات سخت بوده باشد، باید با همان محکمی موقعی باشیم که از دانشکده بیرون آمده ایم. اما امروز مّدت قدم آهسته خیلی طولانی بود. نمیدانم چطور بود. شاید عده ای از سرما قوز کرده بودند و فرمانده گروهان عصبانی شده بود و از درِ دانشکده تا دم کافه بلدیه ما را قدم آهسته برد. دیگر تنمان خیس عرق بود. بعد راحت باش داد و با قدم راه پیمائی راه میرفتیم.
فریدون برخلاف همیشه آنروز کیفور بود. وقتی که راحت باش دادند بمن گفت:
«امروز آخر دسامبره و میگن امشب اونای که زن فرنگی دارن، میرن خونه شون. اگه راّس باشه خیلی خوبه. آدم یه شبم از این خراب شده بیرون بخوابه خودش خیلی ارزش داره. اگه لوسی منو ببینه خیلی ذوق میکنه. باورش نمیشه»
بعد برام حرف زد و گفت:
«من کشاورزی خوندم که بیام اینجا یه مزرعه نمونه تو کرج بسازم و میوه و سبزیکاری و مرغ خروس را بندازم، حالا هم همین خیالو دارم، نمیودنی چقده لذت داره که آدم ُصب از صدای گاو گوسفند ها و مرغ و خروس ها تو مزرعه چشماشو وازکنه. من زندگی با حیونا رو بیشتر از زندگی با آدما دوس دارم. انوخت بیا و درآمد و ببین. هرجمعه دعوتت میکنم بیای مزرعه. اتومبیل شخصی خودم میفرسُم دنبالت که بیا بالا.»
بعد، از من پرسید من میخوام چه کاری بکنم. یک لحظه فکر کردم دستش بیندازم، این قدم آهسته لعنتی کفرم را در آورده بود. گفتم:
«ای بابا تو هم دلت خوشه. مرغ و خروس فروشیم شد کار؟ من میخوام یه کاباره واز کنم مثل «آستوریا» خودم میرم فرنگستون و زنای خوشگل خوشگل با خودم ورمیدارم میارم اینجا. هم فاله، هم تماشا. هم خودم شکم سیری از عزا درمیارم،؛ هم دیگرون به لِفت و لیسی میرسن. اونوخت میبینی چه جوری دسّم بعرب و عجم بند میشه. فکرش بکن آدم یه دوجین دختر اتریشی ور داره بیاره اینجا، باور کن همه جا جاته و همه جا حُکمت رو میخونن. اونوخت بیا و درآمد و مقام رو تماشا کن. بیچاره میخواد بره سبزی فروشی و تخم مرغ فروشی واکنه که هر روز گرفتار امنیه و آژان بشه. فکرش بکن! بهترین خوراکارو میخورم و بهترین زنارو تو بغلم میگیرم. اونوخت بمن چه؟ خواهر و مادر من که نیّسن. هرکاری دلشون خواس بکنن. هرکاری بکنن به نفع منه. زّهر کجا که شود کشته سود اسلامه. حالا چه روزیه دارم بت میگم، بشرط اینکه بیای پیش من بگی «رفیق میخوان مالیات زیادی ازم بگیرن.» اونوخت من یه تلفن میزنم که اصلا ازت مالیاتم نگیرین. حال فهمیدی؟»
فریدون حرف مرا جدی گرفت. بُغ کرد. مدتی خاموش بود. بعد نگاه بیم خورده ای بمن کرد وگفت:
«نه، نه، اگه از گشنگی بمیرم از این کارار نمیکنم. این کارا هم بتو نیماد. تو هم نکن.» بعد هر دو خندیدیم.
عصر که بدانشکده برگشتیم چو افتاده بود که آنهائی که زن فرنگی دارن شب بمرخصی بخانه میروند. این خبر دهن بدهن میگشت و شامگاه که برای نیایش جمع شدیم چندین بار تائید و تکذیب شد. آنهائی که زن فرنگی داشتند «و خیلی از دانشجویان احتیاط بودند که زن فرنگی داشتند» سرشامگاه گوش بزنگ بودند تا شاید فرمانده گردان احتیاط این مژده غیر منتظره را بازگو کند، اما شامگاه تمام شده و ما بکلاسهای درس رفتیم و خبری نشد.
حالِ فریدون معلوم بود. از صبح تا شام هی خوشحال میشد، هی غمگین میشد. آرزوئی از این بالاتر نداشت که شب اول سال را با زنش بگذراند. سرِ کلاس وقتی که فرمانده گروهان داشت راجع بحرکت جوخه ها حرف میزد وطرز حرکت آنها را هنگام حمله بیان میکرد، شنیدم فریدون آهسته زیر لب میغرید:
«من باید اینجا وقتم را پای این مزخرفات صد تا یک غاز تلف کنم و زن بدبخت من که سال اولشه تو این خراب شده اومده تک و تنها، سوت و کور کنج خونه بمنونه.»
فریاد فرمانده گروهان بلند شد.
«اون دراز گوش حمال اونجا چی میگه زر میزنه؟ یعنی شما تحصیلکرده این؟ خاک برسرتون! با تو هّسم فریدون گوساله. جمعه توقیفی. فهمیدی الاغ؟ منشی گروهان بگو جمعه بذارنش کشیک.»
و آنروز وسط هفته بود و فریدون جمعه اش را باخته بود. هم من برزخ شدم و هم فریدون آتش گرفت. مدت کلاس هم دوساعت بود. واصلا نمیشد از دلش بیرون آورد. میدانستم که این دو ساعت، خونش خونش را میخورد و جرأت دَم زدن نداشت.
داشتیم برای خواب حاضر میشدیم. منتظر شیپور خاموش بودیم که سرگروهبان وارد آسایشگاه شد و داد زد:
«گوش کنن! اونهائی که خانم فرنگی دارن تا فردا پیش از شیپور خبر مرخص اند. بیصدا چمدوناشونو وردارن بیان اینجا اسمشونو بنویسم برن. اما اینو باید بودنن که صُب زود پیش از شیپور خبر باید اینجا حاضر باشن.»
میان دانشجویان وَلوِلِه افتاد. نُه نفر تو گروهان ما بودند که زن فرنگی داشتند و همگی در یک چشم برهم زدن، حاضر یراق پیش سرگروهبانِ زنوزی ما صف کشیدند. او هم تند تند اسم آنها را یادداشت میکرد تا به فریدون رسید و تو روی او ماهرخ رفت و گفت:
«تو که توقیفی، کجا؟»
فریدون بدبخت، دستهایش را بالا گذاشت و با لب لرزان گفت:
«سرکار من برای جمعه توقیفم. امشب که..»
سرگروهبان نگذاشت حرفش راتمام کند گفت:
«اینو باید از سرکار ستوان بپرسم. تو دفتره. بیا پائین اگر گفت برو، برو.» مثل اینکه راستی دلش برای فریدون و آن گردن باریک وچهره رنگ پریده ای که زیر کاسکتش معطل مانده بود سوخته بود.
دیگر فریدون به خوابگاه برنگشت و منشی گروهان بما خبر داد که سرکار ستوان اجازه داده بود برود. من خیلی خوشحال شدم، هرچند تختخوابش خالی مانده بود و من از دوریش دلگیر شده بودم. این اولین شبی بود که میدیدم تختخوابش خالی است. اصلاً مثل اینکه همیشه آن تختخواب خالی بوده و کسی روش نمیخوابید. چنان او را از خود دور میدیدم که گوئی هیچگاه او را نشناخته بودم. هر شب پس از شیپور خاموش و پیش از خواب ، بشکرانه درآمدن از رخت سربازی وبشادی هفت هشت ساعت خواب، شوخی های بامزه با هم داشتیم. سال دومی ها و افسرها و حرفها و حرکاتشان را دست میانداختیم. فلان سال دومی به یک دانشجوی احتیاط که دکتر ریاضیات بود گفته بود عرض و طول خوابگاه رسته مهندسی مخابرات را با چوب کبریت اندازه بگیرد و نتیجه را باو گزارش بدهد و آندکتر ریاضی بدبخت گریه اش گرفته بود. یا مثلا فریدون میگفت.
«اینا خودشون حمال راس راسی هّسن بما میگن حمال. هی میگن موقع قدم آهسته باید پات رو تا کمر رقیق جلویت بالا بیاری. آخه برای چی؟ مگه ما میخوایم کان کان برقصیم؟»
از آنروزی که من داستان قاچاق شدن خودم را در قهوه خانه «آسیاب گاومیشی» برایش تعریف کرده بودم دیگر من قطب او شده بودم و مرا مانند مرشد خودش ستایش میکرد. داستان این بود که ما را یک روز پیش از ظهر برای عملیات صحرائی به حوالی آسیاب گاومیشی برده بودند وپس ازاینکه سرکار ستوان شرح کشّافی در باره اهمیت موضع گرفتنِ افراد بیان کرد گفت:
«حالا در این خط جبهه موضع بگیرید. اما نه خیال کنید که اونجا باید بخوابید، من خودم میام بالای سریکی یکیتون اگه رو خط الرأس باشین، یا خوابیده باشین پوست از کله تون میکنم.»
سرکار ستوان این را گفت و ما متفرق شدیم. اتفاقاً من نزدیک قهوخانه، یک چاهِ کور را گیر آوردم و رفتم توش قایم شدم. یعنی رو شکم خوابیدم و سرم را تا لب خاکهای دور و بر حلقه چاه بالا کشیدم و جلوم را نگاه کردم. کلاهم را هم از سرم درآوردم که مثلا دشمن سرو کله ام را نبیند.
اتفاقاً من اولین کسی بوم که سرکار ستوان آمد بالای سرم. منهم جدّی و حق بجانب در حالیکه دستم رو قنداقِ تفنگم، که بغل دست راستم رو زمین افتاده بود گذاشته بودم، به جلگه مقابل نگاه میکردم. سرکار ستوان آمد دید من درستِ درست درازکش کرده ام. گفت«خوبه.» بعد گفت «رو بروت چه میبنی؟» آن دور دورها یک خرسوار میگذشت. من بی آنکه بسرکار ستوان نگاه کنم گفتم «یک سوار.» گفت: «بارک الله.» یه نوبت از کشیک معافی خودت بسرگروهبان بگو.» آنوقت اسبش را سوار شد و رفت برای بازدید منظقه. من از خوشحالی با دُمم گردو میشگستم.
وقتی سرکارستوان پشت کرد و رفت، اتفاقاً شاگرد قهوه چی برای برداشتن آب از جوی خوشگلی که پای حلقه چاه میگذشت آمد. من ازش پرسیدم:
«خوردنی موردنی چی داری؟»
گفت: «دیزی؟»
گفتم: «خوبه؟»
گفت: «عالیه»
گفتم: «ببین، یواشکی گوشتو میکوبی با پیاز فراون می پیچی لای یه سنگک میاری. آبشم پیشکشت. چن میشه؟»
گفت: سی شاهی، اما چون آبش نمیخوای یه قرون.»
گفتم : «اینم یه قرون. و زود باش ببینم.»
وقتی اولین لقمه نان گوشت کوبیده تو دهنم گذاشتم، هنوز سرکارستوان خیلی زیاد دور نشده بود. او سوار اسب بود ومن خیلی خوب میدیدمش کجاست. خیلی راحت، تمام سنگک را با گوشت کوبیده ها خوردم وسپس به قهوه چی، که خیلی دور نبود اشاره کردم و گفت:
«میتونی یه بسّ تریاک حسابی بچسبونی با یک چای قند پهلوی برام بیاری؟»
گفت : «چرا نمیتونم؟ » هنوز سرکار ستوان آخر خط منطقه اش نرسیده بود که من کلک دو بست تریاک و دو تا چای دبش را کنده بودم ولول و کیفور داشتم جلگه خالی و آرام جلوم را نگاه میکردم. و چون دیدم هنوز یکساعتی مانده تا عملیات تمام بشود و بدانشکده برگردیم. «دن کیشوت سروانتس » را که بتازگی جای «فاوستِ گوته» گرفته بود، از تو کوله پشتیم بیرون کشیدم و نگاهی به صفحه آن، و نگاهی به اندام سواره سرکار ستوان که آن دور دورها با بچه ها کلنجار میرفت، شروع بخواندن کردم.
این ها را که همان شب به فریدون گفتم، اول باور نکرد، اما چون بوی تریاک را از دهنم شنید، دهنش از تعجب بازماند وگفت: «اگه بفهمن اعدامت میکنن.» و راست میگفت. خیلی بد میشد اما آخر آدم ضعیف و بی دست وپا چگونه میتواند نفرت خودش را بدستگاهی نشان بدهد؟ حتماً راه هائی وجود دارد. اینکار من یک راهش بود. منهم مثل همه «احتیاط » ها رنج میکشیدم ودل پری داشتم.
به هر حال، جای فریدون در خوابگاه و بغل تختخواب من خالی بود. شیپور خاموشی را زدند و من و فریدون که هرشب هزار دوز و کلک سوار میکردیم که پس از شیپور خاموشی خاموش نباشیم؛ امشب من تنها بودم و تا خاموشی زده شد رفتم زیر پتو و گرفتم خوابیدم.
نفهمیدم چه وقتِ شب بود که حس کردم یکی رو تختخواب فریدون افتاد. اول گمانم به نوبت چی رفت. اما آخر نوبت چی چرا؟ اوکه خودش تختخواب دارد، کشیکش که تمام بشود میرود رو تختخواب خودش راحت میگیرد میخوابد. چشمانم راکه باز کردم. خود فریدون را دیدم که با لباس رو تختخوابش افتاده. نیم خیز رو آنرنجم تکیه کردم وخوب نگاهش کردم. صورتش مثل مرده، رنگ پریده بود و خیره به سقف نگاه میکرد. حتماً سرکار ستوان گذاشته بود برود خانه اش و منشی گروهبان بما دروغ گفته بود. پس آهسته ازش پرسیدم:
«پس چرا برگشتی؟»
ـ «دیگه.»
ـ «مگه اجازه ات نداد؟»
ـ «چرا.»
ـ «پس چرا نرفتی؟»
ـ «دیگه.»
ـ «دیگه چیه، حرف بزن.»
خاموشی بر نور رقیق ماه که تو خوابگاه ول شده بود سنگینی میکرد و او همچنان تو سقف خیره نگاه میکرد. من فکرم بجائی نمیرسید. او هم هیچگاه با من این جور بی اعتنائی نکرده بود مثل اینکه از من قهر بود. حتی رویش را بطرف من برنگرداند. دوباره آرام به او گفتم:
– «آخه چته؟ یه چیزی بگو، چرا نرفتی؟»
ـ «چیزیم نیس.»
ـ «حالا این چه جور خوابیدنه. پاشو لباساتو دربیار. مگه ساعت چنده؟»
ـ «نمیدونم.»
عجیب بود که نمیخواست حرف بزند و منهم خواب از سرم پریده بود و راستی برزخ شده بودم. اما حس کردم حالش غیر طبیعی بود. مثل اینکه مست بود. آهسته ناله میکرد. از تو رختخوابم بیرون آمدم و رو لبه تخت او نشستم. تمام عضلات صورتش متشنج بود. ناگهان بغضش ترکید و با هِق هِق گفت:
«با کریم لختِ عور تو رختخواب بود. لوسی، تو رختخواب خود من با کریم.»
مثل اینکه تمام خون بدن مرا با تلمبه کشیدند و جایش را آب یخ ول دادند. سرم گیج رفت واتاقِ و لنگ واز خوابگاه پیش چشمانم زیر و رو شد. هیچ کلمه ای بزبانم نگشت. دلم هم نمیخواست چیزی بگویم. نوبت چی بما نزدیک شد و آهسته گفت:
«بخوابید. ساعت یکه، ممکنه افسر نگهبان برای گشت بیاد. بخوابید.»

یلدا – مهتاب خرمشاهی

دی ۱۳۹۲

در امتداد سیاهی
در یک اتفاق
جایی که خورشید به انتظار نشسته است
چشمانت
که در بلندای بی نهایت بیتوته کرده
شب را به مستی می کشاند
ستاره ها را در دلت نشاندی
تا معجزه ی دستانت شوند
و هر خنده ات
پیشکشی باشد برای فردایمان
از هر سال و هر ماه و هر روزی که آمده باشی
فصل هایم تنها به دست تو ورق می خورد
یک امشب را تا صبح با ما بمان
یلدا به خاطر توست که ما را به ضیافتش دعوت کرده

سروده ای از – داراب پهلوان

دی ۱۳۹۲

برای دوست فرهیخته ام دکتر محمود صفریان
دادراب پهلوان

سرایم شرح عشق دیگری با شعر شیوایی
که دل بستم به مهر یار دلجو و دل آرایی
غرض فرزانه انسانی ز نسل پارسایان است
چو البرز استوار است و ابر مرد توانایی است
طبیب حاذقی؛ والا مقامی؛ نیک رفتاری
نماد حسن اخلاقی؛ به هر دردی مداوایی
محقق در ادب ؛ در شعر و در فرهنگ ایرانی
هزاران آفرینت باد؛ استادی توانایی
شدی در عشق ورزی شهره و چون یوسف ثانی
همایون بادت این عشقت که شیدایی زلیخایی
اگر چندی به هر علت میسر گر نشد دیدار
ز خاطر کی روی؟ هرگز؛ همیشه در دل مایی
به طبعم واژه ها درمانده اند در وصف شعرتو
فروتن خاضعی؛ نیکو خصالی؛ شکیبایی
هنر حد کمالت هست و لیکن جمع اضدادی
عجب در حیرتم زین نکته چون خاموش وگویایی
بود شایسته شانت که من هم چون« رهی » گویم
«خیال انگیز و جان پرور چو بوی گل سرا پایی»
«‌عدی» بگذر ازاین طبع آزمایی و صمیمی باش
بگو جان کلامت را : فرشته خو و؛ و الا یی

یاران را چه شد

دی ۱۳۹۲

یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ رو کجاست
خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد
کس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی
حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد
لعلی از کان مروت بر نیامد سال هاست
تابش خورشید و سعی باد باران را چه شد
شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار
مهربانی کی سر آمد شهریاران راچه شد
گوی توفیق و کرامت در میان افکنده‌اند
کس به میدان درنمی‌آید سواران راچه شد
صدهزاران گل شکفت وبانگ مرغی برنخاست
عندلیبان راچه پیش آمد هزاران راچه شد
زهره سازی خوش نمی‌ سازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد
حافظ اسرار الهی کس نمی ‌داند خموش
از که می‌ پرسی که دور روزگاران را چه شد

غزلی بنام درد از هوشنگ ابتهاج

دی ۱۳۹۲


حکایت از چه کنم سینه سینه درد اینجاست

هزار شعله ی سوزان و آه سرد اینجاست

نگاه کن که ز هر بیشه در قفس شیری ست

بلوچ و کرد و لر و ترک و گیله مرد اینجاست

بیا که مسئله بودن و نبودن نیست

حدیث عهد و وفا می رود نبرد اینجاست

بهار آن سوی دیوار ماند و یاد خوشش

هنوز غم این برگ های زرد اینجاست

به روزگار شبی بی سحر نخواهد ماند

چو چشم باز کنی صبح شب نورد اینجاست

جدایی از همه ی دوستان اهل دل سهل است

تو را ز خویش جدا می کنند، درد اینجاست

شکوفه های ستاره – عمو مهرداد

دی ۱۳۹۲

شب است و

آسمان پر از شکوفه های ستاره است

باد ، در گهواره ی ابرها خواب وطن می بیند

من اینجا در کنار عطر رازقی ها نشسته ام

و فاختگان خفته را می نگرم.

چه هوای خوشی دارد این خلوت آشنا…

کاش این شب پره های بی قرار هم

به خواب می رفتند!

وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود – الهام دیداریان

دی ۱۳۹۲

وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود
با سار ِ پشت پنجره جایم عوض شود

هی کار دست من بدهد چشم های تو
هی توبه بشکنم و خدایم عوض شود

با بیت های سر زده از سمت ِ ناگهان
حس می کنم که قافیه هایم عوض شود

جای تمام گریه، غزل های ناگــــــزیر
با قاه قاه ِ خنده ی بی غم عوض شود

سهراب ِ شعرهای من از دست می رود
حتی اگر عقیده ی رستم عوض شود

قدری کلافه ام و هوس کرده ام که باز
در بیت های بعد ، ردیفم عوض شود

حـوّای جا گرفته در این فکر رنج ِ تلخ
انگــار هیچ وقـت به آدم نـمی رسد

تن داده ام به این که بسوزم در آتشت
حالا بهشت هم به جهنم نمی رسد

با این ردیف و قافیه بهتر نمی شوم!
وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود

کاشکی از های و هوی شعر من بی سرو سامانی ام را حس کنی – شباهنگ

دی ۱۳۹۲

کاشکی ویرانی ام را حس کنی
لحظه  پایانی ام  را    حس کنی
کاشکی در  لحظه های   بیکسی
درد بی درمانی ام را ، حس کنی
کاشکی  در  تار  و  پود سینه ام
بغضک زندانی ام را ، حس کنی
کاشکی از های و هوی شعر من
بی سرو سامانی ام را حس کنی
تا  که  بنشیند  بجانت   هق هقم
گریه  پنهانی ام را ،   حس کنی
بی تو  ویرانم  وطن ،از راه دور
کاشک ی ویرانی ام را ،حس کنی

پریشان‌ گویان و کلاه‌ برداران – همایون فولاد پور

دی ۱۳۹۲

در حاشیه‌ی نطق « ناطق ِهزاره‌ی خضری»

در شماره‌ی ۲۷ ماهنامه‌ی کلک متنی چاپ شده از رضا براهنی با عنوان« ناطق ِهزاره‌ی خضری»؛ طرفه متنی که نه می‌توان به آن پاسخ داد و نه می‌توان آن را بی‌پاسخ نهاد.

ا- به این متن نمی‌توان پاسخ گفت.
چگونه می‌توان پاسخ گفت به متنی که نه تنها به ابتدایی‌ترین قواعد نگارش پابند نیست، بلکه از هر قید و بند منطقی نیز آزاد است، نه تنها موضوع معین و محدودی ندارد، نه تنها نیازی به آوردن دلیل و توجیه احکامی که صادر می‌کند نمی‌بیند، بلکه از تعارض‌های آشکار و حتی تناقص‌های عریان نیز نمی‌هراسد؟
در صفحه‌ی اول( ص ۸۷ مجله)، در سطر سوم می‌نویسد:
« بعضی از آدم‌های سرازپا نشناس، وقتی که بی‌عدالتی می‌بینند، اگر نتوانند کاری بکنند، یقه‌ی خود را پاره می‌کنند.»
یک سطر بعد می‌نویسد:
« متفکر در برابر بی‌عدالتی یقه‌ی خود را پاره می‌کند. خود را بر روی آن لبه‌ی تیغ قرار می‌دهد و مشتاق شقه‌شدن، یعنی تفکر پیدا‌ کردن می‌ماند.»
یعنی متفکر در برابر بی‌عدالتی همان کاری را می‌کند که حتی از همه‌ی« اشخاص سراز پا نشناس» هم سر نمی‌زند و تنها«بعضی» از آن‌ها به آن تن می‌دهند. و باز صد رحمت به همان « بعضی از اشخاص سراز پا نشناس» که به همین اندازه از سبکی بس می‌کنند. چون «متفکر» بعد از آن که گریبانش را درید، تازه می‌رود روی لبه‌ی تیغ که خودش هم به هیئت گریبانش درآید. و درست معلوم نیست که چرا این حرکات را در دو نوبت انجام می‌دهد. می‌شد یکراست روی تیغ برود و خود و پیراهنش را یکجا پاره کند.  ما این همه‌ی گرفتاری نیست: متفکر می‌رود شقه‌شود، یعنی تفکر پیدا‌ کند. اگر این فرض را بپذیریم، گرفتار دور منطقی می‌شویم: متفکر با شقه‌شدن« تفکر پیدا می‌کند »، بنابراین، تا وقتی که تمام و کمال روی زمین خدا مانده، تفکری «پیدا نکرده»، پس نمی‌توان او را «متفکر» خواند؛ اما، از سوی دیگر، تنها متفکر است که در برابر بی‌عدالتی سوار شمشیر می‌شود و این جور در نمی‌آید: اگر کسی همین پایین متفکر است( یعنی « تفکر پیدا کرده» دیگر روی شمشیر می‌رود که چه بشود؟ اگر هنوز«تفکر پیدا نکرده» و در نتیجه متفکر نیست، به چه اجازه می‌رود سرجای متفکر می‌نشیند؟

جلوتر(ص ۹۰-۸۹ مجله) می‌نویسد:
«در گذشته‌های دور، چاه نفت نبود. نفت از اعماق به سطح زمین نشت می‌کرد. در نتیجه‌ی جرقه‌ای نفت آتش می‌گرفت و تا ابد می‌سوخت.» معلوم می‌شود که در گذشته‌های دور، نه تنها چاه نفت نبود، بل «ابد» درست و حسابی هم به هم نمی‌رسید، چرا که آن وضعیت مدت‌هاست تمام شده. باری، سیزده چهارده سطر بعد می‌نویسد:« آبی که خضر در اعماق ظلمات، شاید در اعماق یک چاه نفت ابتدائی، نوشید، از نوع خاصی بود.» اولاً، تکلیف ما را روشن کنند که در «گذشته‌های دور» چاه نفت بود یا نبود؟ چون اگر آن چنان که پیش‌تر گفته، نبود، دیگر چگونه خضر می‌توانست به اعماق یکی از آن‌ها برود تا آبی، اعم از خاص یا غیرخاص بنوشد؟ و بعد، اگر چاهی که خضر به اعماق آن رفت چاه نفت بود، دیگر در آن آب ِدرخور ِنوشیدن یافت نمی‌شد؛ و اگر در آن چنین آبی یافت می‌شد که دیگر چاه نفت نبود. در جای دیگر می‌نویسد:
« ماشین زمان را ابن عربی و سهروردی ساخته بودند. آن‌ها این ماشین زمان را به سوی گذشته فرستادند. در آن عصر افلاطون، فرودگاه آماده‌ای را یافتند، و یک افلاطون منتظر را، او را سوار کردند، قرن‌ها زیر پاشان را نادیده گرفتند و ماشین را در عصر خود پیاده کردند. و این کار عامداً و عالماً صورت نگرفته‌است.» ( ص ۱۰۲، سطرهای ۱۳ تا ۱۶). البته هم‌چنان که می‌دانیم در آتن انواع و اقسام افلاطون به هم می‌رسید؛ از جمله« یک افلاطون منتظر»، که بار و بندیلش را بسته‌بود و رفته‌بود در فرودگاهی که خدا می‌داند به چه مناسبت «آماده» کرده‌بودند، نشسته‌بود و همین‌طور انتظار می‌کشید. قرن‌ها بعد اشخاصی دستگاهی می‌سازند و بی آن که علم و عمدی داشته‌باشند می‌روند در آن « فرودگاه ِآماده» می‌نشینند و افلاطون مزبور را سوار می‌کنند و به عصر خود می‌آورند. سه خط پایین‌تر معلوم می‌شود که« احیای متون و آدم‌ها عامداً و عالماً صورت می‌گیرد». (همان صفحه، سطر نوزدهم) در ضمن به این نکته نیز باید توجه‌داشت که، در نظر آقای براهنی، سیر در زمان هم، درست از نوع سیر در مکان‌است: وقتی کسی سوار« ماشین زمان» می‌شود، قرن‌ها دیگر زیر پایش‌اند. و به طبع چنین ماشینی در همه‌جا نمی‌تواند فرود بیاید و باید برود در فرودگاه بنشیند.البته این‌ها با توجه به اولویت مکان بر زمان، که کمی بالاتر توضیح داده‌اند، مسله‌ای نیست:« وقتی ما زمان را پشت سر می‌گذاریم، در واقع بخش عظیمی از مکان را هم پشت سر گذاشته‌ایم»(ص ۹۲). استاد « کمیت» این « بخش عظیم» را معین نکرده‌اند، اما «ناطق» صراحت دارد: در مرحله‌ای، سرانجام به مکان ِبی‌زمان می‌رسیم.

در جای دیگری می‌نویسد:

«این یک واقعیت است. از آن بالاتر یک حقیقت است که ما تاریکیم و« مای تاریک» شدیداً دچار بحران هستیم. و ما باید نه تنها این را بفهمیم، بلکه باید از فهم مطلب فراتر برویم، خود این تاریکی را با لیاقت خلق کنیم.» (ص۹۹). اگر ما تاریک ِخدایی هستیم دیگر چرا باید لیاقت‌هایمان را حرام کنیم؟ البته باید اقرار کرد که آقای براهنی در پیشبرد ِامر خلق تاریکی لیاقت بسیار از خود نشان می‌دهد. استاد ظلمت را به جائی می‌رساند که حتی در یک سطر هم دو سخن متناقص می‌گوید:[حافظ] دردش در این است که می‌داند صدا‌ها گم شده‌اند و فقط توسط او پیدا‌شدنی هستند، ولی هرگز پیدا نخواند شد.»(ص۹۹)

باری، بس است. چگونه می‌توان پاسخ گفت به متنی که این چنین به منطق بی‌اعتناست و با انضباط ذهنی و زبانی بیگانه؟ و از آن بدتر، چه سود از پاسخ گفتن به نویسنده‌ای که خود را در ردیف ابن‌عربی و حافظ و مولوی و حتی برتر از آنان می‌شمارد و شکوه دارد از آن که فرشته‌ای که«از بالای سر این مردان عبور می‌کند» و به آنان اعتنائی ندارد، «به پنجره‌ی شبانگاهی [او] توجهی نمی‌کند، یک بار، بر روی هره‌ی بام [او] نمی‌نشیند[،] یک بار[او] را بر بال خود نمی‌نشاند».(ص۸۸)´

چگونه می‌توان پاسخ گفت به این مرد و چه سود از پاسخ گفتن به او و از سخن گفتن با او؟ به این متن ـ و به این مرد – نمی‌توان پاسخ گفت.
۲. با این همه، این متن را نمی‌توان بی‌پاسخ نهاد.
الف- از سوئی، در مقام خواننده، واقعیت این است که اگر این گونه پریشانی‌گوئی‌ها از جُنگ‌های فرهنگی سر در می‌آورند، به علت سهل‌انگاری خوانندگان جُنگ است. ما عادت کرده‌ایم این گونه یاوه‌بافی‌ها و انتشار آن‌ها را جزء طبیعی فعالیت فرهنگی به شمارآوریم و خیلی که شورش درآمد، لبخندی بزنیم و دست بالا مطلب را در جمع‌های خصوصی بخوانیم و بخندیم. اما عادت نداریم مچ نویسنده و یقه‌ی سردبیر را بگیریم و از آن‌ها معنای آنچه نوشته و چاپ‌شده را بپرسیم. چرا که متوقع معنا نیستیم. اگر از چیزی که می‌خوانیم سر درآوریم، چه بهتر، و گرنه می‌گذریم و به سراغ جمله‌ی بعدی می‌رویم( و ای بسا این عادت را تماس بیش از اندازه با شعر به ما داده باشد و شعر نو هم این عادت را بدل به قاعده کرده). و از آنجا که ما از جمله متوقع معنا نیستیم،نویسنده هم خود را موظف نمی‌داندکه آنچه می‌نویسد حتماً معنای روشنی داشته‌باشد. و چون می‌داند که به هر حال کسی واکنشی نشان نخواهد‌داد، قلم‌انداز هر چه خواست به هم می‌بافد و سردبیر مجله هم، گرچه خود را در « کوتاه کردن مقاله‌ها و ویراستاری آن‌ها» آزاد می‌خواند هر چه را برایش فرستادند راهی چاپ‌خانه می‌کند، به ویژه اگر فرستنده- به هر طریق- اسم و رسمی هم به هم زده‌باشد. چنین است که مجله‌ای فرهنگی را باز می‌کنیم و جمله‌هایی می‌خوانیم از این دست: « فکر به فکر نزدیک‌ است. اصلاً یک فکر همان فکر دیگر است» ( « ناطق هزاره ی خضری»، ص ۸۹)؛ طبیعی است که اگر شما و من متعلق به زبان‌ها، اعصار و کشور‌های مختلف بودیم، بیداری‌هایمان نسبت به هم می‌خفت، و خواب‌هایمان به سوی هم بیدار می‌شد»؛ آنچه در طول ماقبل تاریخ و تاریخ بوجودآمده، نهایتاً در اعماق ما بصورت مکتوم، هستی یافته‌است. این، آن رئالیته‌ی بزرگ است»(ص۹۲)؛ «عینیت موجود تحمیلی بر ما مرده است، یک مردار است.وظیفه‌ی ما عبور از آن است»(ص۹۴)؛ «اشتباه نکنیم، افلاطون و زردتشت، در صورتیکه در ابتدا با تاریکی ِروان شیخ اشراقی عهد نمی‌بستند، امکان نداشت به صورت بخشی از مشرق او درآیند»(ص ۱۰۲-۱۰۱)؛ «زمانی مارکسیسم در تاریکی و جهل عصر ما و در سلول‌های زندان‌های ما، به ما حسی از انفجار می‌داد. بعدها دیدیم که این حس انفجار کاذب بود و فقط در ما تشدید ناموزونی می‌کرد که از این بابت خوب بود»(ص۱۰۲).

ما کاری به خوبی یا بدی آن نداریم، اما نوشته‌ی آقای براهنی گواهی می‌دهد که مارکسیسم در این زمینه توفیق درخشانی داشته، چه کار از ناموزونی گذشته و به نامیزانی کشیده است.
این جمله‌ها، در معنای دقیق کلمه، یاوه‌اند. و اگر ما خوانندگان وظیفه‌ی خود را انجام می‌دادیم، اگر بابت هر کلمه و هر جمله‌ای که نوشته و چاپ می‌شود از نویسنده و سردبیر حساب پس می‌کشیدیم، این گونه یاوه‌ها – که نمونه‌هایشان در کمابیش تمامی نشریه‌های فرهنگی ما یافت می‌شودـ در هیچ نشریه‌ی آبرومندی چاپ نمی‌شد. این را نیز باید افزود که به عمد از نشریه و سردبیر سخن گفته می‌شود و نه کتاب و ناشر. کسی قصد- و حق – ندارد اشخاص مبتلا به « ناموزونی»- خواه شدید و خواه خفیف- را ممنوع القلم کند، این اشخاص می‌توانند- یا به هر حال باید بتوانند- بدایع خود را به صورت کتاب چاپ کنند. حساب کتاب از حساب جُنگ و مجله جداست. چرا که مطالب مجله را گردانندگان آن از میان مطالب بسیار بر می‌گزینند و با همین گزینش، ارزش آن‌ها تأیید می‌کنند. یکی از اولین سنجه‌های این گزینش باید معناداربودن باشد. سردبیری که مطلبی را برای چاپ برمی‌گزیند، باید بتواند معنای تک تک ِجمله‌های آن را باز گوید. و بر خواننده – و تنها بر خواننده – است که هر جا جمله‌ی بی‌معنی و متنی بی سر و ته دید اعتراض کند و حساب پس بکشد.
اما اگر این اعتراض چندان که باید صورت نمی‌گیرد، تنها به علت کاهلی و کم توقعی خواننده نیست؛ تنها به این علت نیست که ما کار خواندن و نوشتن را به جد نمی‌گیریم؛ چرا که، گذشته از خوانندگانی که یاوه بودن مطلب را در می‌یابند اما بنا به عادت یا از سر تنبلی واکنشی نشان نمی‌دهند. بخش بزرگی از خواندگان، به ویژه جوانان، جرأت اعتراض ندارند. و از این جا به نکته‌ی بعدی می‌رسیم.

پ- در مقام عضو یک جامعه‌ی فرهنگی نیز نمی‌توان این متن را بی‌پاسخ نهاد.

جماعت ِپریشان گویان، برای آن که مبادا صدای کسی درآید، می‌کوشند تا جایی که می‌شود خواننده را بترسانند. و برای این کار معجون سخت مؤثری اختراع کرده‌اند که عبارت است از گزاف‌گویی و اشاره‌های گنگ به چند اندیشمند و پژوهشگر فرنگی. این معجون معجز غریبی دارد که همانا خنثی کردن عقل است:خواننده‌ی متوسط( که معمولاً زبان خارجی نمی‌داند و ناگزیر با آثاری که به فارسی برگردانده نشده‌اند آشنا نیست) جمله‌ی بی‌معنا را می‌خواند، به طبع چیزی نمی‌فهمد،و می‌فهمد که نمی‌فهمد، اما این نفهمیدن را به حساب بی‌سوادی خود می‌گذارد و جرأت نمی‌کند آن را ناشی از بی‌معنا بودن جمله‌ای بداند که زیر چشمش است، چرا که نویسنده فکر کارش را کرده و با اشاره‌هایی( معمولاً سطحی و بی‌مأخذ) به چند چهره‌ی فرهنگی نامدار، گِرد نوشته‌ی خود بارویی کشیده که آن را از گزند عقل سلیم حفظ می‌کند.
این کلاهبرداری معنوی، که بازار بسیار گرمی دارد و تنها از آقای براهنی سر نمی‌زند، برای قربانیانش سخت گران تمام می‌شود، چرا که راه را بر خرد و سنجش‌گری می‌بندد و به جای برانگیختن جوانان به اندیشیدن و با خرد سنجیدن و برگزیدن، از همگان فرمان‌بری و حرف‌شنوی می‌طلبد: حوزه‌ی اندیشه که باید حوزه آزادی و سنجش باشد، بر اثر این حقه‌بازی و عمومیت یافتن آن به حوزه‌ی ارعاب و تسلیم بدل می‌شود. آقای براهنی در همین متن می‌نویسد: « یک شیوه برای حل بحران رهبری نقد و انتقاد و تفکر ادبی، وقوف دادن انسان معاصر به رویای ابدی انسان است.»( ص ۸۹). در نظر ایشان، « نقد و انتقاد و تفکر» هم « رهبر» می‌خواهد. یعنی در هیچ سطحی، در هیچ حوزه‌ای نمی‌توان به خرد انسانی اطمینان کرد. همیشه باید یکی بالای سر ما باشد و راه نشان دهد: در علم ارعاب و تسلیم، کار اندیشگی مطیع قواعد ِخانقاهی ِمرید و مرادی است، دلیل ِراه و مرشد و رهبر می‌خواهد. و رهرو را هم البته باید به حیرت آورد و به او کرامات نمود و کلمات فرمود که در فهم آن بماند.
چنین است که آقای براهنی هم در ابتدای کار روابط خود را با عوالم دیگر گوشزد می‌کند:« من جهان را گشته‌ام و با یک زبان جهانی، بخش بزرگی از آثار جهان را خوانده‌ام.» (ص ۸۸). یعنی از علوم کیمیا و سیمیا و لیمیا و ریمیا گرفته تا باغداری و آشپزی و تاریخ و فلسفه و حقوق و…سبحانی مااعظم شانی! گفته‌اند دروغ را باید بزرگ گفت، اما دیگر نه به این بزرگی
.
بعد این بحرالعلوم، شطحیاتی سر می‌دهد و در باب مکاشفات حزقیال ِنبی و ماهواره‌ی مکاشفه‌ای و پرواز کاووس و نتیجه می‌گیرد که « خرد باستانی سیمرغ از نوع خرد باستانی یهوه‌ی نشسته در ماهواره‌ی مکاشفه‌ای است.»(ص ۹۳) ؛ ده سطر پایین‌تر اشخاص نام‌آوری را بسیج می‌کند تا به خواننده القاء کند که اگر مطلب را نمی‌فهمد. از نفهمی خودش است:« امثال الیوت، یونگ، لوی استروس(کذا) برای جهان خود، به اساطیرالاولین ما متوسل شده‌اند.»
صاحب این قلم با کار‌های الیوت و یونگ هیچ آشنایی ندارد. ناچار تا جایی که به آن‌ها مربوط می‌شود، پاسخش این است که: اولاً در کجا چنین کاری کرده‌اند؟ نشانی درست بدهید، برویم ببینیم. و بعد، گیریم متوسل شده باشند عمل لغوی کرده‌اند. مگر ما برای درک جهان خودمان می‌رویم به اساطیر آنان، خواه اولین خواه آخرین، متوسل بشویم؟ و اگر بشویم، مگر ممکن است چیزی دستمان را بگیرد؟ مختصر، از دو حال بیرون نیست: یا آقای براهنی بی‌ربط می‌گوید و آن اشخاص چنین کاری نکرده‌اند، یا ایشان با‌ربط می‌گوید و آن اشخاص کار بی‌ربطی کرده‌اند.
می‌ماند لوی استروس، در باره او هم، البته هر که با کارهایش آشنا نیست، می تواند همان حرف ها را بزند که ما در باره‌ی یونگ و الیوت زدیم. و باید بزند. یعنی ما باید یاد بگیریم به عقل خودمان اعتماد کنیم و از اسم بلند این و آن نترسیم.. در حوزه‌ی فرهنگی ما، که از نظر ترجمه بسیار فقیر است، این اسم‌ها بیش‌تر حکم چماق را دارند. اگر کسی حرف حسابی داشته باشد به اسم خودش می‌زند و به اشاره‌های صریح و ضمنی، آن را در دهان بلند‌آوازگانی نمی‌گذارد که در بسیاری موارد، تنها همان آواز‌هاشان به ما رسیده و چیزی ـ یا دست کم چیز درخوری – از آثارشان به فارسی برگردانده نشده‌است

در مورد کتاب ِ اشک ققنوس – نسرین کاردان مسئول روابط عمومی گذرگاه

دی ۱۳۹۲

در آینده نزدیکی چهارمین کتاب داستانی دکتر محمود صفریان بنام ” اشک ققنوس ” که مجموعه دوازده داستان است منتشر خواهد شد
داستان هایی که در این کتاب آمده است این ها هستند:

* خانه تسخیر شده
* برایم تعریف کرد
* همسفرم اسد الله
* خاله پوران
* طرح یک حسرت
* شوق دیدار
* اشک ققنوس
* گام هائی در کوچه های خاطره
* قهوه ای که خورده نشد
* در ایستگاه اتوبوس
* زیبای ترکمن
* دنیای رنگین کودکی من

بر بالای داستان اشک ققنوس آمده:
” ققنوس اشکی ندارد، در اساطیر است و افسانه است…گویند تنهاست و بی جفت است…
چه می دانیم شاید جفتی داشته و از دست داده و یا شاید هزاران سال که در انتظار می ماند از تنهائی به تنگ می آید و خود را در آتش خود افروخته خاکستر می کند. در مورد او زیاد گفته اند از جمله اینکه
اشک ققنوس زخم را درما ن می‌کند
اشکی که دیده نمی شود ولی بر باخت ها و زخم ها مرهم است
با این اشک است که آوا سر می دهد و موسیقی را بنیان می نهد…موسیقی که : سوز دل ققنوس است “

این کتاب حدود ۱۲۰ صفحه خواهد بود
هریک از داستان های این کتاب خود ” حکایتی ” است…گوشه ای از هزاران گوشه زندگی است.
و نشان می دهد که در هر زمان ما انسان ها در چرخه های آسیابی دست و پا می زنیم و …عجب روزگاری داریم.

وقتی در جائی می گوید :

” چیزی حدود دو روز بعد که سکوت معلوم می کرد بایستی نیمه های شب باشد صدای پر سر و صدای باز شدن در اصلی راهروی منجر به سلول های انفرادی توجهم را جلب کرد. و حتمن توجه بقیه ئی را که در سلول های دیگر بودند، حتا اگر خواب، جلب شده بود. آمده بودند سراغ من. چرا شب و این همه دیر وقت؟ بی تردید برای ایجاد رعب بود.
” تو می دانی دستبند قپانی یعنی چه؟ ”
” مرا نیمه شب آورده اید اینجا که این سؤال را به پرسید؟
” من اسمم سیاحت گر است. اگر بخواهی سر به هوا و پرت و پلا جوابم را بدهی و سر به سرم بگذاری بلائی سرت می آورم که در خواب هم تصورش را نمی توانی ببینی. به هر پرسشم درست و معقول باید جواب بدهی اینطوری به نفع هردوی ماست. من زحمتم کمتر می شود تو دردت کمتر. فهمیدی؟… حالا بگو ببینم می دانی دستبند قپانی چه نوع دستبندی است ؟ ”
” نه، نمی دانم. من یک محصلم واهل هیچ فرقه ای هم نیستم “

و در جائی دیگر می گوید:

” … صبح دوشنبه ای بود. به داروخانه که خلوت هم بود وارد شدم، بهتم زد. عروسک بسیار زیبائی را دیدم که روپوش سفید پوشیده و با آرایش بسیار ملایمی که داشت تماشایش بسیار خوش آیند بود.

” سلام! من پسر خاله جناب سروان نصرتی هستم، مراد نصرتی ”
ملاحت خنده اش دلنشین بود.
” دیشب درجه گرفته است؟ تا دیروز ستوان سه بود ”
با خنده دیگری زیبائیش را مهر تائید زد.
” نه خانم دکتر، درجه نگرفته است ولی این رسم است که همیشه نظامی ها را چند درجه بالاتر خطاب می کنند.”

” خوشحالم مراد نظامی نیست. دارد فقط دوران خدمت متعارفش را می گذراند “

” مراد! جریان چیست؟ خانم دکتر، هم ” مراد ” خطابت می کرد ، هم در مورد آینده ات نظر می داد ، وخوشحال بود که آرتشی باقی نمی مانی.
نباید برایش فقط یک مشتری باشی. گفته بودی که ترکمن ها اگر رفتند تو کلاس خوشگلی بیداد می کنند، بی همتا می شوند. این خانم دکتر از اون ها بود. تعجب می کنم که چطور وقتی که درس می خوانده توانسته از دست پسر های دانشجو جان بدر ببرد. ”
” اسد، برای همین خانم دکتر است که تو را به اینجا کشانده ام. دوستش دارم، عشقش تمام وجودم را تسخیر کرده است. بهر قیمتی شده باید به او برسم. می خواهم با او ازدواج کنم. ”
” اول بگو ببینم قضیه دو طرفه است؟ او هم نگاه و نظری برای ازدواج با تو دارد؟ و بگو از من چه کاری ساخته است.؟ “

می رساند که در داستان های این کتاب چقدر زیبا نوسانات زندگی نمایانده می شود. دامنه این فراز و نشیب ها گاه در حدی است که دل آدم برای خودش می سوزد که گاه چه بی انصافانه سرد و گرم می شود.

منتظر می مانیم تا منتشر شود و یکبار دیگر لذت کتاب خواندن را دریافت کنیم

بمناسبت سالگشت در گذشت – تنظیم از: الیسا تنگسیر

دی ۱۳۹۲


ایرج گرگین یکی ار چهره های بیاد ماندنی رادیو تلویزون و روز نامه نگاری است که متاسفانه در بامداد جمعه ۲۳ دیماه ۱۳۹۱ در گذشت و ما را از صدای جاودانه خود و عمق داشته هایش محروم کرد

بجای صحبت بیشتر در مورد او « و حتمن نارسا و بدون ادای حق مطلب » توصیه می کنم کتاب دردانه ایشان را بنام « امید و آزادی »که ضمنن تنها کتاب ایشان نیز هست بخوانید. کتابی است در روال خاطرات؛ یا اتو بیوگرافی؛ ولی با نثری شیرین ؛ روان و پرکشش و بسیار متنوع تا جایی که شاید بتوان آن را تاریخ نگاری برهه ای از زمان دانست. ایرج گرگین به واقع یک روشنفکر تمام عیار بود.

در سی دی همراه با این کتاب ایرج گرگین از شاعرانی که نام می برم سروده ای را دکلمه کرده است که خاطره انگیز است :

ملک الشعرا بهار – علامه دهخدا – دکتر پرویز ناتل خانلری – مهدی حمیدی شیرازی – فریدون توللی – احمد شاملو – فریدون مشیری – سیاوش کسرایی – هوشنگ ابتهاج – نصرت رحمانی – مهدی اخوان ثالث – سهراب سپهری.

به قصیده دماوندیه ملک الشعرای بهارو غزلی از او با صدای ” ایرج گرگین ” توجه کنید.

gorgin

ادگار آلن پو – کاوه صالحی

دی ۱۳۹۲

ادگار آلن‌پو، نویسنده، شاعر و منتقد ادبی ۱۹ژانویه ۱۸۰۹ در شهر بوستون آمریکا چشم به جهان گشود. پدر و مادرش هنرپیشه‌های دوره‌گرد بودند و پدرش خیلی زود خانواده را ترک کرد و مادر نیز بر اثر سل درگذشت. پس از آن سرپرستی او به یک تاجر ثروتمند سپرده شد و ادگار کوچولو تحت یک تربیت غیرمعمول قرار گرفت. او به قدری با پدرخوانده‌اش مشکل داشت که مدام از خانه فرار می‌کرد. پس از مدتی که تحت سرپرستی قرار داشت با پذیرفته شدن در دانشگاه ویرجینیا، آزادی بیشتری یافت، اما طولی نکشید که حمایت‌های مالی خانواده قطع شد و او تحصیل را ترک کرد.
ادگار ۲۷ ساله بود که با دخترعموی ۱۳ساله‌اش ازدواج کرد و این زندگی بیش از ۱۲ سال طول نکشید و همسرش به دلیل بیماری سل درگذشت. این حادثه آغازگر دشوارترین سال‌های زندگی ادگار آلن‌پو بود که البته ۲ سال بیشتر طول نکشید، چرا که او سال ۱۸۴۹ در ۴۰ سالگی بدرود حیات گفت.
آثار ادگار آلن پو، تاثیر چشمگیری بر ادبیات بعد از خود گذاشت.
داستان کوتاه به عنوان یک گونه ادبی رایج، از ادگار آلن‌پو آغاز شد و توسط چخوف به تکامل رسید. پو همچنین یکی از پایه‌گذاران داستان پلیسی، علمی، تخیلی و وحشت شمرده می‌شود. نوع طنز او که امروزه طنز سیاه نامیده می‌شود، تاثیر بسیار شگرفی بر ادبیات گذاشته است.
چهره هولناک و همیشه حاضر مرگ و احساس گناه قهرمانان داستان‌های پو، پیش‌درآمدی است که توسط داستایوفسکی تکامل یافت و شاید همین داستان‌های کوتاه بود که دستمایه اثری بزرگ چون «جنایات و مکافات» شد.
پو بینشی ژرف به عمق درون پدید می‌آورد و با کلمات ساده نشان می‌داد که مرز میان عقل و جنون تا چه حد باریک است.
موضوع اغلب آثار پو، مبارزه دائم با فقر مالی است. باید یادآور شویم که پو اولین نویسنده‌ای بود که سعی کرد از طریق نویسندگی امرار‌معاش کند.
داستانها :
سوسک طلایی
گربه سیاه
داستان‌های شگفت‌انگیز
قلب رازگو
زنده به گور
برنیس
بشکه آمونتیلادو
زوال خاندان آشر
قورباغه
لیژیا
مرد توده
نقاب مرگ سرخ
قتل در خیابان مورگ
مغاک و آونگ
شب هزار و دوم شهرزاد
به هلن
در ۱۸۴۹ او را در حال خلسه و روی نیمکتی در پارک پیدا کردند و به بیمارستان بردند. چهار روز در حال مرگ و زندگی به سر برد و هذیان گفت. از چیزهایی وهمی و شبحی بر دیوار حرف می‌زد، اما نتوانست بگوید که چه بر سر او آمده و در ۱۷ اکتبر ۱۸۴۹ در بیمارستان، دیده از جهان فرو بست.

گوستاو کلیمت – به اتنخاب مهرداد نیکنام

دی ۱۳۹۲

گوستاو کلیمت درشهرکوچک ” بو مگارتن ” در مرز اطریش و مجارستان در ۱۴ ژوئیه ۱۸۶۲ متولد شد و در ۶ فوریه ۱۹۱۸ در سن ۵۶ سالگی درگذشت.
او بیشتر نقاشی هایش را بر روی دیوار بصورت بیان حکایات می کشید.
به قولی همه هنرمندان بزرگ دستخطی ویژه دارند که کمابیش شناختنی است، اما اگر هنرمندی باشد که آثار او را بتوان به راستی یکه و تقلید ناپذیر دانست، گوستاو کلیمت، هنرمند اتریشی اوایل قرن بیستم است.
تابلوهای کلیمت به راحتی با هر نگاهی انس می‌گیرند و به دیوار هر اتاق خواب، سالن نشیمن یا دفتر کار “می‌خورند”. نباید فراموش کرد که این حسن و کمال با عمری تلاش و تقلا به دست آمده است.
یکی ار تابلو های مشهور او تابلوی بوسه است که در زیر مشاهده می کنید

خیابانی در پارک

یک چهره

چند طنز امروزی – مسعود ناصری

دی ۱۳۹۲

​آقا ، دولت بیاد یه فلسطین تو قم بزنه ، همشونو بیاره تو قم و آب و دونشونرا هم بده. والّاهزینه اش از این کمتر میشه .ماهم راحت میشیم!!!!!!

وقتى برای کسى فاتحه میخونى ، باانگشتــِت روی قبرش ضربه میزنى؛ این کار درواقع همون لایک زدن به روح شخص مرحومه!!
ریشه یابى لایک دراسلام ،  جلد دوم

میگن پول، چرک کف دسته؛ دست ما هم که کُلّاً آنتی باکتریاله

​​ﺑﻪ ﺗﻌﺪﺍﺩﯼ ﺟﺎﻧﻮﺭﺷﻨﺎﺱِ ﻣﺎﻫﺮ، ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﺟﯿﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭﺑﻌﻀﯽ ﻫﺎ ﻧﯿﺎﺯﻣﻨﺪﯾﻢ!
ﺭﻭﺍﻧﺸﻨﺎﺳﯽ، ﺩﯾﮕﻪ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻧﻤﯿﺪﻩ…!

منطق ایرانی دو حالت داره:
یا حق با منه ،
یا تو نمی فهمی که حق با منه!

اگه امیرکبیر الآن کاره اى بود، روزنامه اى به نام ” فجایع الاتفاقیه” تأاسیس میکرد

قبلا فقط هواپیما بود…..
الان اتوبوس راهیان نور و مدارس و سیستم تحصیل …
چقدر آپشن داریم برای رسیدن به بهشت!

شخصی فریاد همی آورد و به خداوند گفت : خداوندا من عاشقتم
ندا همی آمد اى بنده، بیا دوست معمولى باشیم، بهتره !!!

یواش یواش داریم از شرایط بخور و نمیر به شرایط نخور و بمیر تغییر وضعیت می‌دیم!…
باشد که رستگار شویم…

نشد که بیست و یک دسامبر کره زمین سر و ته بشه ما بیفتیم تو آمریکا، آمریکایی ها هم بیفتن تو ایران!!!

کرایه تاکسیا داره به سمتی میره که دیگه صرف نمیکنه بریم سر کار!!!!!

اینقدر که بعضیا برای خر کردن آدم سعی میکنن
برای خودشون وقت میذاشتن حتما آدم میشدن

به ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﺧﻮﺩ، ﺷﻨﺎ ﻭﺳﻮﺍﺭﮐﺎﺭﯼ ﺑﯿﺎﻣﻮﺯﯾﺪ،
ﭼﻮﻥ ﻣﻤﻠﮑﺖ، ﻫﻢ ﺭﻭﯼ ﺁﺏﺍﺳﺖ، ﻫﻢ ﺧﺮ ﺗﻮ ﺧﺮ!!!

مجازات دزدی در ایران :
دزدی کوچک : اعدام
دزدی متوسط : زندان
دزدی میلیاردی : آزاد، همراه با تور کانادا

میگم اگه یه پیامبر جدید هم بخواد واسه ایرونی ها بیاد،
نه لازمه شتر از لای کوه بکشه بیرون نه با عصا دریای خزر رو نصفه کنه،
همین که قیمت ها رو برگردونه به شش ماه قبل، ملت بهش ایمان میارن:))))

بچه که بودم از تاریکی میترسیدم ، الان وقتی قبض برق میاد، از روشنایی میترسم …

احـتــرام، برای بعضــیـــا بیــشتر از کـــراکـــ و شیــشــه تــَـوَهـُّـم مـیـاره :))

اینقدر که من، توی این سالها، واسه برنامه ۹۰ اس ام اس فرستادم ،
واسه بِرَد پیت فرستاده بودم الان عاشقم شده بود

داشتم پروفایل یه بنده خدایی رو میدیدم، شغلش این بود :
مدیر دلداری مسافر های جا مونده از پرواز، در فرودگاه بین المللی امام خمینی!!!!!

ما خیلی از انقلاب دور شدیم……..
از امام حسین فاصله گرفتیم…………..
شهدا رو پشت سر گذاشتیم…….
کم کم داریم میرسیم به
میدون خراسون…..
کسی پیاده نمی شه؟!!!

شلوار رنگی میپوشی بپوش، ولی خدایی، دیگه کفش زرد و شلوار قرمز و پیراهن سبز و باهم نپوش
اسمارتیز که نیستی لامصب.

میخام فردا برم پلیس راهور ، مجوز نصب تابلوى “محل عبور حیوانات وحشى” رو بگیرم! بچسبونم رو قلبم ، خیال خودمو راحت کنم!

بعضی حرف ها را ” نباید زد ”
بعضی حرف ها را ” نباید خورد ”
بیچاره دل چه میکشد میان این ” زد ” و ” خورد ”

یعنی متروی تجریش، اگه دوتا دیگه پله برقی داشت قطعا به نفت میرسیدیم.

مایع ظرفشویی خریدیم، عکس گلابی روشه، بوی موزه میده!!
فکر کنم منظورشون از اون گلابی ها ، منِ مصرف کننده ام !!

مایع ظرفشویی خریدیم، عکس گلابی روشه، بوی موزه میده!!
فکر کنم منظورشون از اون گلابی ها ، منِ مصرف کننده ام !!
***

بعضی حرف ها را ” نباید زد ”
بعضی حرف ها را ” نباید خورد “
بیچاره دل چه میکشد میان این ” زد ” و ” خورد “

جای پای زمان

دی ۱۳۹۲

جای پای زمان

شکوفه برف

دی ۱۳۹۲

شکوفه برف

وجه نا قابلی! برای خرید

دی ۱۳۹۲

وجه نا قابلی! برای خرید

کویر

دی ۱۳۹۲

کویر

سخنان تند و اشک‌آلود داریوش مهرجوئی در خانه هنرمندان ایران

دی ۱۳۹۲

سخنان تند و اشک‌آلود داریوش مهرجوئی در خانه هنرمندان ایران، در مراسم مربوط به درگذشت خواهرش ژیلا مهرجوئی، طراح لباس سینما (و فیلم هامون) : ۱- ژیلا را هوای آلوده کشت… ۲- مردم همه دارند از این آلودگی می‌میرند …این آلودگی هوا، همه را می‌کشد. همه دوستان من سرطان گرفته‌اند… عزت‌الله انتظامی در بیمارستان خوابیده. این رییس محیط زیست ما کجاست؟ چه کار می‌کند؟ ۳- اهواز بدترین شهر جهان شده است، همه شما کامیونی را تجربه کرده‌اید که از کنار شما رد شده و کلی دود خارج کرده است. ۴- من خیلی غمگینم …خواهر من هم زنده و شاداب بود اما …. ۵- خانم محیط زیست چقدر حرف، حرف… حرف؟! ما یک تمدن ۲۵۰۰ ساله داشتیم و بزرگترین امپراتوری دنیا دست ما بود، چطور شده که اینگونه شدیم؟! ۶- رییس محیط زیست این مملکت باید به من جواب بدهد نه اینکه فقط حرف بزند. شهردار باید کاری بکند.. همه دارند، می‌میرند. ۷- چرا آنقدر داغون و اوراق و احمق شدیم؟ ۸- یا از آلودگی هوا تلف می‌شویم، یا از سرطان، یا از …. ۹- ما به روحانیت رای دادیم ولی جسمانیتمون داغون شد… ۱۰- گوهر خیراندیش بازیگر سینما که در مراسم حاضر بود با صدای بلند خطاب به داریوش مهرجویی گفت : آقای مهرجویی دختر من آناهیتا هم در بیمارستان است و فقط ۲۰ درصد ریه دارد، او هم دارد می‌میرد. *** نتایج انتقادی : حاصل ماندگار شدن مدیران نالایق و ناکارآمد در این سی سال، بدون آنکه حذف شوند و فقط از این اداره به آن اداره، از این وزارت‌خانه به آن وزارت‌خانه، از این فرهنگسرا به آن فرهنگسرا، از این پست به آن پست…نقل مکان می‌کنند، عبارتند از : ۱- آلودگی کشنده و مرگ‌بار هوا ۲- پارازیت‌های جنایت‌بار سزطان‌زا ۳- ترافیک کشندۀ وقت، زندگی، روحیه، اعصاب و نشاط ۴- افزایش داروهای تقلبی و کمبود داروهای اصلی و غیر تقلبی ۵- فاجعه‌بار شدن وضعیت درمان ۶- بی‌کیفیت شدن مواد غذائی ۷- کپک‌زدگی و ازکارافتادگی تمام مراکز اداری و خدماتی دولتی، نیمه دولتی و خصوصی. ۸- و پاسخگو نبودن هیچ فرد و هیچ مقامی در ایران…

تفاوت احمدی نژاد و حسن روحانی مانند تفاوت امامزاده بیژن است با امامزاده بی جن

دی ۱۳۹۲

در خرداد ماه ١٣٩٢، احمدی نژاد توسط سیدعلی خامنه ای با حسن روحانی تعویض شد و در همین راستا مسئولان اداره‌ی اوقاف و امور خیریه‌ی شهرستان نور در مازندران، تابلوی «امامزاده بیژن» را که باعث شوخی و تمسخر مردم در شبکه‌های اجتماعی شده بود را به «امامزاده بی جن» تغییر دادند.
با ۸۰ امتیاز و ۷ نظر فرستاده شده در بخش اجتماعی

استخوان لای زخم معاهده ژنو مانند عهدنامه گلستان – امریکا برای حمله نظامی وقت می‌خرد

دی ۱۳۹۲

مطلب از وبلاگ روشنگر نسل سوخته : پس از پایان نشست ژنو جواد ظریف وزیر امور خارجه جمهوری اسلامی اعلام کرد حق غنی سازی اورانیم برای ایران به رسمیت شناخته شده است، اما از سوی دیگر جان کری وزیر امور خارجه امریکا گفت که در نشست ژنو حق غنی سازی اورانیم برای ایران به رسمیت شناخته نشده است. در واقع مبهم ماندن حق غنی سازی حتا در حد ٣ درصد نکته استخوان لای زخم این توافق نامه و کلاه گشادی است که سران ۶ کشور قدرتمند جهان بر سر جمهوری اسلامی گذاشتند تا در مراحل بعد آن را بهانه ای برای فشار آوردن به جمهوری اسلامی قرار دهند و در صورت لزوم دستشان برای تحریم‌های بیشتر و گزینه نظامی باز باشد. این نکته نا خود آگاه مرا به یاد استخوان لای زخم عهدنامه گلستان میان ایران و روسیه انداخت که در آن مرز های دو کشور که اصلی‌ترین موضوع مناقشات بود مبهم مانده بود و میرزا ابوالحسن ایلچی مانند جواد ظریف نفهمیده بود که چه کلاه گشادی سرش گذاشته‌اند و همین ابهام بهانه دیگری به دست روس‌ها داد تا دوباره به مرزهای ایران تاخت و تاز کنند که در نهایت منجر به عهدنامه ننگین ترکمن چای شد. در آن هنگام نیز سرگور اوزلی سفیر مختار انگلیس نقشی شبیه خانم کاترین اشتون را به عنوان میانجی بازی می‌کرد. امریکا پس از دو جنگ فرسایشی با هزینه بالا در افغانستان و عراق و رکود اقتصادی در این چند سال علاقه زیادی به درگیری دوباره نظامی از خود نشان نداده است . درواقع همانگونه که جمهوری اسلامی به دنبال خرید وقت برای ساخت بمب اتمی است امریکا نیز از سوی دیگر با به تعویق انداختن برنامه اتمی ایران به دنبال خرید وقت است تا در چند سال آینده نخست اقتصاد خود را بیشتر ترمیم کند و دوم افکار عمومی ضد جنگ در امریکا به مرور زمان کم رنگ شود . از این روی با از بین بردن موجودی اورانیم ٢٠ درصدی جمهوری اسلامی به زمان مورد نیاز خود دست می یابد و احتمالن در نشست ۶ ماه آینده از جمهوری اسلامی رسما خواهند خواست تا غنی سازی را کامل متوقف کرده و پروتکل الحاقی را امضا کند . جمهوری اسلامی نیز که فروپاشی اقتصادی خود را با تحریم های آینده حتمی می دید جواد ظریف را با اختیارات تام به ژنو فرستاد با این هدف که حتمن قراردادی امضا شود تا از افزایش تحریم ها جلوگیری شده و پول کمی نیز بدست آورند. از آن سوی نیز غربیها این امتیازات اندک را دادند تا در ۶ ماه آینده یک جمهوری اسلامی ضعیف و ناتوان و بدون پشتوانه مردمی را به امضای قرارداد ننگین دیگری که به آنها اجازه خواهد داد سر زده از تمام تاسیسات ایران بازرسی کنند مجبور سازند . اگر جمهوری اسلامی تن به چنین کاری دهد امریکا به هدف دوم خود که ارزیابی میزان توانایی نظامی ایران است خواهد رسید و گام دیگری در جهت آسان شدن حمله نظامی بر خواهد داشت. بهترین راه برای جلوگیری از یک فاجعه این است که مردم ایران با یک خیزش عمومی همه این معادلات را بر هم زده و خطر جنگ و نابودی ایران را از بین ببرند. راه دیگر نیز آن است که جمهوری اسلامی از درون خود آنقدر استحاله شود تا ماهیت وجودی کنونی خود را از دست بدهد. البته با شناختی که از این سیستم مافیایی داریم بعید است که چنین اتفاقی رخ دهد

ایران مهد پهلوانان

دی ۱۳۹۲

در چندروز گذشته، شاهد پیام های توهین آمیز و به دور از شان فرهنگ غنی ایرانی در برگه یکی از بهترین فوتبالیست های جهان، لیونل مسی، از سوی تعدادی از هم میهنانمان بودیم. تاسف بار آنکه رسانه های آرژانتینی، انگلیسی، فرانسوی، آلمانی و دیگر رسانه های غیرفارسی زبان به انتشار توهین های جمع کوچکی از ایرانیان به بازیگر آرژانتینی، لیونل مسی پرداختند. در تاریخ و ادبیات کهن ایرانزمین، وجود پهلوانان و قهرمانان اسطوره ای همواره نمایانگر آیین جوانمردی در خلق و خوی ورزش های ایرانی بوده اند. در گذر تاریخ، ورزشکاران ایرانزمین افزون بر قهرمان آفرینی در شاخه های گوناگون ورزشی، اسطوره جوانمردی و فرهنگ مهر و دوستی نیز بوده اند. در حالیکه جامعه ورزشکاران ایران همواره الگوی اخلاق و منش جوانمردی بوده اند، یادی می کنم از اسطوره ملی پوش فوتبال ایرانزمین، شادروان ناصر حجازی، دروازه بان نامدار که از یکسو در عرصه فوتبال ایران قهرمان آفرینی کرد و از سوی دیگر اسطوره و الگوی اخلاق و رفتار نیک بود. هم میهنانم، دیکتاتوری جمهوری اسلامی از آغاز حکمرانی خود، برمحور «دیانت»، در مقابل «ایرانیت»، دیواری بلند به نام «تهاجم فرهنگی» به دور «فرهنگ ایران» ساخت. پیامد عملکرد این نظام، تضعیف نظام آموزش و پرورش و فرهنگ ایرانی بوده است. نظامی که با اعمال سیاست های تحریک آمیز، موجبات تحلیل فرهنگ کشورمان شده و همه تلاشش به مخاطره انداختن همبستگی ملت ایران است. رسالت یکایک ما مردم ایران، پایبندی به فلسفه پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک است. پرچم مهد آیین مهر، در دستان شما فرزندان سرزمین گردآفرید و رستم و تهمینه و تهمتن است. با رفتار و منش دوستانه با همه مردمان جهان، نام ایران را در جهان دگربار سربلند و سرافراز نگاه دارید.