‘گذرگاه آذر، ماه آخر پائیز – سیزدهمین سال تاسیس گذرگاه

آذر ۱۳۹۲

گذرگاه در پائیز
شماره آذر ماه۱۳۹۲، شماره سالگرد تولد گذرگاه
آغاز سیزدهمین سال انتشار

شماره ١۴۵ گذرگاه، حاصل همت این یاران است
***************************************
دکتر محمود کویر-آرش آذرپناه – خسرو باقر پور – محمود صفریان – تعدادی از هنر مندان کشورمان – مهدی سهیلی – سحر- محمد رسول شاهی -حمید مصدق- دکتر بیژن باران – مهتاب خرمشاهی -حسین منزوی -میترا افخمی – ابوالفضل سپاسی – مجید قنبری – بیتا ناصر – توران رئیسی – الیسا تنگسیر – نادر نادر پور-


گذرگاه سیزدهمین سال انتشار را آغاز کرد

آذر ۱۳۹۲

با آذر، ماه آخر پائیزدر سال ۱۳۸۰آغاز کردیم، چون می دانستم زمستانی سرد و یخبندان در پیش است ” که بود ”
به امید به بهاری که به دنبال خواهد آمد ” که نیامد “… و کماکان در پائیز پدر سالار به امید بهاری معطر و گلباران انتظار می کشیم.
وقتی شروع کردم یک دست بودم و صدا نداشتم ولی عاشقان ادبیات اندک اندک آمدند و یاری بسیار کردند. و چند دست شدیم و صدا در آوریم و اینک داریم سیزدهمین سال در رکاب ادبیات بودن را شروع می کنیم.
و در راهی که آمده ایم و ۱۴۵ شماره را هرماهه به پیشگاه دیدگان شما آورده ایم، توانسته ایم ده ها داستان کوتاه از نویسندگان مختلف و شعرهای گوناگون از شاعران را همراه با نقد های فراوان ” که سه شاخه اصلی ادبیات ما را تشکیل می دهند ” و بی سانسور را منتشر کنیم.
با صرف کمتر از یکساعت در صفحات گذرگاه می توانید به خوبی دریابید که چه کار نامه ای را داریم.
تا آنجا که بشود و بتوانیم و شما بخواهید ادامه خواهیم داد. از یاری و اظهار نظر دریغ نکنید….محمود

قناری که از قفس پرید – محمود صفریان

آذر ۱۳۹۲

آنچه در نشست یاد بود ‘گفتم
—————————
نمی دانم چه می خواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته است
در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته است

از احترامی که به ما گذاشته اید و در این نشست که در سوگ برادر بزرگوار از دست رفته ام برگذار شده است شرکت کرده اید عمیقن سپاسگزارم.

اگر بشود درد اندوه و غم را درجه بندی کرد، یکی از سنگین ترین وماندگار ترین آن ها غم مرگ برادر است.
و من متاسفانه این بار دوم است که دارم آن را تجربه می کنم.
به راستی عمر طولانی این عیب را دارد که مرگ عزیزان را می بینی.

ما کودکی و نوجوانی را با هم بوده ایم و بهمین خاطر خاطرات مشترک فراوان داریم، حالا که او پرواز کرده ودیگر نیست تا اشتباهاتم را و فراموش شده هایم را یاد آوری و اصلاح کند، به تنهائی گام در کوچه باغ های یاد ها گذاشتن چقدر می تواند خسته و کسل کننده باشد.
غبن از دست دادن او بصورت پریشانی خواهد ریخت در جانم.

من با برادری که غروب کرد چون دو دوست بودیم و بخاطر اختلاف سنی که با هم داشتیم، او سپری بود برای محافظت من بخصوص در کودکی و نوجوانی. البته در بزرگسالی نیز من همین احساس را به او داشتم و با رفتن او احساس می کنم سپر محافظم فرو افتاده است، و هر ضربه ای بی هیچ مانعی خواهد خورد بر فرق سرم .

او عاشق شعر و موسیقی کلاسیک بود و از صدای بنان و دلکش و الهه، و از دستگاه شور و گوشه شوشتری در دستگاه همایون لذت می برد.

تک بیت های ناب زیادی را می دانست و گه گاه بعضی از آن ها را می خواند …چند مورد آن را برایتان باز گو می کنم چه نغزند و پر معنا :

از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت
عجب که رنگ گلی مانده و بوی نسترنی

کس چو حافظ نگشود از رخ اندیشه نقاب
تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند

نه شوق آینه روئی نه ذوق هم نفسی
عجب که طوطی ما گرم گفتگو است هنوز

کاش این ضرب المثل زبر و زمخت ِ
” این شتری است که عاقبت در هر خانه ای می خوابد ”
چنین بود:
این قناری عاقبت از هرقفسی بال می گشاید و پرواز می کند
و قناری خوشرنگ و خوش آواز ما
عاقبت روز دوشنبه توانست قفس را رها کند و آزاد شود و ما چهار شنبه فقط قفس باقی مانده را گلباران کردیم و به خاک سپردیم سهم خاک فقط همین قفس بود
یاد عزیزش ماندگار

در پاسخ مهر نازنین های شرکت کننده

آذر ۱۳۹۲

این تشکر نامه ،هم در صفحه گذرگاه در نشریه شهرما آمده و هم تقریبن در همه ی شبهای شعر توسط آقای حیدری خوانده شده است

——————————————————————————————————-

همه آمده بودند ، همه ی دوستان و آشنایان ، همه فرهیختگان، نویسندگان و شاعران و سخن گویان ، همه ی آنهائی که ما دوستشان داریم و افراشتگی وجودشان قوت قلب است…آمده بودند تا به خانواده ما احترام بگذارند ، تا به پرواز قناری از قفس حرمت گذاشته باشند.

گرمای پر از صفای حضورشان مرهمی بود بر زخم روحمان که با پرواز عزیزمان بر جای جای درونمان دهان باز کرده بود.

دستان پر مهر تک تکشان را به گرمی میفشایم و سپاسمان را به پایشان می ریزیم برای همه شان شادی پایا همراه با سلامتی آرزو داریم .

ما به وجود سرشا از مهر شما قادر به تحمل این فقدان خواهیم بود.

خانواده صفریان و عربشیبانی و سایر خانواده های وابسته

تو نیستی که ببینی… نگاهی به جهانِ شعری ی فریدون مشیری در سیزدهمین سالمرگ او. نوشته ی خسرو باقرپور

آذر ۱۳۹۲

از سوم آبان ماه هزار و سیصد و هفتاد و نه، سالیانی گذشته است، از روزی که فریدون مشیری شاعر و خالق عشق و عاطفه در سادگی و صمیمیت شعری درگذشت. یادنامه ای را همان موقع در سوگ فریدون مشیری و در اندوه رفتنش نوشته بودم. لازم به یادآوری است روزهای دشواری که بر ایران ما و دل و جان من و ما گذشت، این فرصت را از من ستاند تا از مشیری و شعر او به موقع یادی بکنم. اینک به یاد شعر مهربان او واژگانی چند می نویسم . یاد زلالش بی زوال باد… بی زوال است

ادبیات پر آوازه‌ و غنی ایران وارد دوران تلخ و غمباری شده است. نسلی که شعر و ادب معاصر ایران ما را اعتبار و درخشش بخشیده‌اند یکان یکان در می‌گذرند، شاملو، نادرپور، کسرایی، اخوان، مختاری، گلشیری و… بر بال نسیم عمر می‌روند، با دلی پر ز غصه‌ی یار و دیار، و یا با دلی تنگ از دوری و غریبی، و یا چون مختاری با حلقه‌ی کبودی نشسته برگلو. یکی دیگر از این فرهیخته‌گان درگذشته، فریدون مشیری است، شاعر شعر های ساده، با زبانی روشن و شفاف، شاعری که زندگی، رفتار، کلام، و معانی نهفته در زبان ساده‌اش از عشق به مردم و میهن و انسان سرشار بود. شاعری که پرنیان روح لطیف‌اش را در شنگرف عاطفه‌اش می‌تنید و شعر می‌سرود. زمانی که خار مرگ مشیری در جان دوستداران شعر و ادب ایران خلیده بود، ارگان بی‌فرهنگی و ناسپاسی «روزنامه کیهان تهران» خبر درگذشت او را با ذکر این جمله اعلام کرد: «شاعری که برای خوانندگان رژیم‌شاه ترانه می‌سرود مرد»! فریدون مشیری مدت ‌زمانی است رفته است، ولی هنوز ادب و فرهنگ ایران و اهالی آن غمگین ‌اویند.

تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه‌ها جاری است.
چگونه عکس تو در برق شیشه‌ها پیداست.
چگونه جان تو در جان زندگی سبز است.
هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ می‌نگری.
درختها و چمنها و شمعدانیها،
به آن ترنم شیرین
به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می‌نگرند.
تمام گنجشکان
که در نبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته‌اند،
ترا به نام صدا می‌کنند!
هنوز نقش تو را از فراز گنبد کاج
کنار باغچه
زیر درختها
لب حوض
درون آینه‌ی پاک آب می‌نگرند.

تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده ست
طنین شعر نگاه تو در ترانه‌ی من،
تو نیستی که ببینی چگونه می‌گردد
نسیم روح تو در باغ بی‌جوانه‌ی من.

در بعد نگاه فنی به شعر مشیری می توان گفت اشعار مشیری چنان ساده،‌ بی‌ پیرایه و “روشن” ‌اند که درک آن برای همگان به سادگی میسر است. یکی از ویژه‌گی های بارز او در عرصه‌ی سرایش این است که او مخاطبان شعر خویش را بسیار گسترده می‌طلبد، به همین خاطر روشنی و دوری از ابهام از خصیصه های ذاتی شعر مشیری است، هرچند همین خصلت به اعتقاد برخی از صاحبان نظر، شعر مشیری را از مختصات زیباشناختی نیز دور کرده است. اگر این تعریف فرانسیس بیکن را که “کار هنرمند عمیق تر کردن راز هاست” بپذیریم، باید به این صاحب نظران حق بدهیم.
شعر مشیری را بسیاری از صاحب نظران و شعر شناسان به خاطر فقدان معرفت مدرن شعری، حتی شعر نمی دانند. شعر مشیری همانگونه که پیشانه گفته شد عاطفی و به همین دلیل فوق العاده مردمی و عامیانه است. شعر مشیری شعر تکان به “دل” است، شعر اندیشه و حرکت نیست. به همین دلیل است که اشعار این شاعر بیشتر در میان مردم حضور دارد تا در میان روشنفکران و اقشار پیشرو جامعه. شعر مشیری هرچند از قوالب شعری کهن دور شده و به عرصه شعر نیمایی گام گذاشته است، اما قادر به پیمودن مسیری دراز در این عرصه نشده و در ابتدای ورود متوقف مانده است. اشعار این شاعر وقتی به عرصه کاویدن و کنکاش در روزگار ما و مسائل آن و تاثیر بر آنان پا می گذارد بسیار درمانده می شود. شعر مشیری در عرصه اندیشه و فلسفه و نگاه به ایران و جهان امروزین، شعر روزگار ما نیست. اما عنصر حس و عشق و عاطفه و مهر در اشعار مشیری چنان قدرتمند، غالب، تاثیر گذار و دلنشینند که می توانند جای بسیاری از کاستی های شعر او را در “دل” دوستداران شعر بگیرند و “دل” و مهر و عشق را سلطان عالم کنند. و مگر دوست و برادر شوریده ام اسماعیل جان خویی که خود شاعری خردمند و فیلسوف است در وصف “دل” آدمی این گونه نسروده است:

خرد در نیمه ره وانه که ناید
به جز ماندن به گل زین نره خر هیچ

ورای این خرد شادان خرد باد
که باشد دل، نبود انگارِِِِ هر هیچ
خوشا جز او ندیدن مولوی وار
نه ره ، نه رهروی، نه راهبر هیچ
بشر دل دارد و از دل همه چیز
غیاب دل کند ذات بشر هیچ

ضریبی دان جهان از عشق در عشق
وگرنه مضربی از هیچ در هیچ
همه عشق و همه عشق و همه عشق
دگر هیچ و دگر هیج و دگر هیچ.

در شعر مشیری هرچند «قوالب عروضی» شکسته شده‌اند، ولی رعایت «قوافی» کاربرد دلنشینی دارند که شعر وی را از آهنگی خوشایند برخوردار می‌کنند. در اشعار وی «وزن» نمودی نمایان دارد و کوتاه و بلند شدن مصرع ها از موزونی آنان کم نمی‌کند. به این سروده‌ی زیبا با نام ( «گوشه»‌ی دلتنگی) دقت کنید:

از پشت میله‌های قفس، امروز،
با مرغکی به گفت و شنو بودم.
من یک غزل به زمزمه می‌خواندم،
او یک غزل به چهچهه سر می‌داد.
در اوج هم‌دلی و هم‌آهنگی.
او «گوشه» ای ز پرده‌ی غم می‌خواند
من «پرده» ای ز گوشه‌ی دلتنگی!

فریدون مشیری به‌گونه‌ای شورانگیز به ایران عشق می‌ورزید و این امر به هیچ‌وجه در تقابل با مهرعظیم او به انسان و در هر کجای این جهان قرار نگرفت. بی‌مهر ایران زندگی را نمی‌خواست، و آرزومند سعادت و رفاه مردم خود بود. او در وصف عشق شورانگیز خود به میهنش چنین سروده است:

معنای زنده بودن من، با تو بودن است
نزدیک، دور
سیر، گرسنه
رها، اسیر
دلتنگ، شاد
آن لحظه که بی تو سر آید مرا مباد!

مفهوم مرگ من
در راه سرفرازی تو، در کنار تو
مفهوم زندگی است.
معنای عشق نیز
در سرنوشت من
باتو، همیشه با تو، برای تو زیستن!.

مشیری در سروده ‌ای با نام «پنجره» که شاید خطاب او به شعور انسانی، مهرورزی، فرهیختگی، شعر، هنر، و سیمای درخشان و فرهنگی بشری است این‌گونه سروده است:

تو، تنها دری هستی، ای همزبان قدیمی
که در زندگی بر رخم باز بوده‌است.
تو بودی و لبخند مهر تو،
گر روشنایی
به رویم نگاهی گشودست.

مرا با درخت و پرنده،
نسیم و ستاره
تو پیوند دادی
تو شوق رهایی
به این جان افتاده در بند دادی

تو آغوش همواره بازی،
بر این دست همواره بسته.
تو نیز آرزومند پرواز و آواز من،
در فرود و فرازی،
ز من ناگسسته.

تو دروازه‌ی مهر و ماهی
تو مانند چشمی، که دارد به راهی نگاهی!
تو همچون دهانی، که گاهی
رساند به من مژده دلبخواهی.

تو افسانه‌گو، با دل تنگ من، از جهانی
من از باده‌ی صبح و شام تو مستم
وگر چند، پیمانه‌ای کوچک از آسمانی!

تو، با قلب کوچه
تو با شهر، مردم
تو با زندگی هم‌نفس، هم‌نوایی
تو با رنج آن‌ها، که این سوی درهای بسته
به‌سر می‌برند آشنایی.

من اینک کنار تو، در انتظارم.
چراغ امیدی فرا راه دارم.
گر آن مژده،
ـ ای همزبانِ قدیمی ـ
به من در رسانی
به جانِ تو، جان می‌دهم مژدگانی!.

فریدون مشیری متولد سال هزار و سیصد و پنج بود ‌و در تهران زاده شد. به علت ابتلا به بیماری سرطان خون، خورشید زندگی این شاعر و ادیب در سپیده ‌دم سه‌شنبه سوم آبان ماه هزار و سیصد و هفتاد و نه در بیمارستان «تهران‌ کلینیک» فروخفت.
مشیری در سال هزار و سیصد و سی ‌و ‌سه با خانم اقبال اخوان ازدواج کرده بود و دو فرزند با نام‌های بهار و بابک ثمره‌ی این ازدواج‌اند.

از آثار فریدون مشیری می توان به عناوین زیر اشاره کرد:

تشنه‌ی طوفان (نایاب) هزار و سیصد و سی و چهار، نشر صفی‌ علیشاه.
گناه ‌دریا هزار و سیصد و سی و پنج، نشر نیل.
ابر (ابر و کوچه) هزار و سیصد و چهل، تهران.
بهار را باور کن هزار و سیصد و چهل و هفت، نیل، تهران.
پرواز با خورشید (گزیده) هزار و سیصد و چهل و هفت، صفی‌علیشاه.
از خاموشی هزار و سیصد و چهل و هفت، کتاب زمان.
گزینه‌ی اشعار هزار و سیصد و شصت و چهار، مروارید.
مروارید مهر هزار و سیصد و شصت و پنج، نشر چشمه.
آه، باران هزار و سیصد و شصت و هفت، نشر چشمه.
از دیار آشتی.
با پنج سخن‌سرا.
لحظه‌ها و احساس.
آواز آن پرنده‌ی غمگین.
برگزیده‌ ها.
اشعار سه‌دفتر.
دلاویز ترین.
یک آسمان پرنده.
یکسان نگریستن (منتخبی از «اسرار التوحید»)
و…..
یاد و خاطره‌ی این شاعر مهربان و انسان دوست در جان و جهانِ دوستداران شعر فارسی ماندگار است

آرش آذر پناه و کتابش

آذر ۱۳۹۲

راستی چرا وزارت ارشاد را  انداخته اند بجانمان؟
در نهایت می خواهند چه برسر ما مردم بیاورند؟
این چه عداوتی است که با ادبیات ما دارند؟

آیا درکشور هائی که چنین نیست و کتاب های
،
بخصوص داستانی را حلق آویز نمی کنند، دنیا دارد
کنفه یکون!! می شود؟
این ها کیانند؟

این نمونه ای است که بد ترش را بر سر کتابها ی
دیگر آورده اند …بگذار کمی باهم گریه کنیم .
———————————————– گذرگاه

حدود دو سال پیش برای گفت و گو با ممیزانِ کتاب درباره ی مجموعه داستانی که گرفتار ممیزی شده بود، به وزارت ارشاد رفتم. مجموعه داستانی بود در نشر چشمه شامل هفت داستان که از ارشاد برگشته بود و گفته بودند باید سه داستان از این هفت داستان حذف شود. هر چه نگاه کردم داستان ها از نظر من ایرادی نداشتند این بود که تصمیم گرفتم بروم آن جا و از داستان ها دفاع کنم؛ گفتم شاید بشود با بررس ها به منطق مشترکی دست یافت و دست کم یکی دوتا از داستان ها را نجات بدهم. وقتی رسیدم بعد از مدت کوتاهی به اتاقی بردند مرا تا با یکی از ممیزها روبرو شوم. آمد و سلام علیکی کرد و رفت پرونده ی مجموعه داستانم را آورد. اول درباره ی داستان «حصار شترمرغ ها» حرف زدیم. خودشان داستان های مثلاً مورِد دار را خلاصه کرده بودند و خلاصه ی مضمونشان را در برگه هایی نوشته بودند. خلاصه ی داستان را خواند و بعد گوشه ای از میان داستان را گرفت و گفت این جا به شهدا توهین شده است! گفتم شما داستان را تا آخر بروید ببینید ماحصل نهایی به سود شهدا است یا در مذمت ایثار آنها. نگاهی به برگه انداخت و گفت: نه پایان داستان خوب است اما این تکه اش به شهدا توهین شده شما این را حذف کن و به جایش این را بگذار. گفتم: این که یک داستان دیگر می شود؛ دیگر داستان من نیست. گفت به هرحال پایان داستان توجیهی برای این بخش نیست. تو فکر می کنی ما داستان ها را نمی فهمیم؟ گفتم: من کی چنین حرفی زدم؟ خلاصه دیدم این داستان به هیچ وجه راه نمی دهد. گفتم خب این داستان بعدی چی؟ این مشکلش چیست؟ خلاصه را بلند بلند برایم خواند و گفت در این داستان زن و شوهری به سفر می روند. شوهر که از هتل بیرون می رود، زن با مردی دیگر همخوابه می شود! گفتم یاللعجب! کجای داستان، من نشان داده ام که این ها با هم همخوابه می شوند؟ گفت: بالاخره مضمون کلی داستان خیانت هست یا نه؟ خیانت در هر حال خط قرمز است. گفتم: من داستان های چاپ شده ی زیادی خوانده ام که مردِ داستان همزمان با دو زن رابطه دارد. گفت: در داستان تو زن است که به مرد خیانت می کند و این خط قرمز است. توی دلم گفتم آهان! می خواستم همین را بشنوم. همین برایم بس است. بعد گفتم خب حالا این داستان سوم چه مشکلی دارد؟ این که دیگر نه بحث اروتیکی دارد نه بحث اعتقادی…. مدت طولانی تری به برگه هایش نگاه کرد، انگار خلاصه ی این یکی داستان آن جا نبود یا اگر بود چیزی نبود که از تویش بیرون بکشد. بعد از چند دقیقه گفت: این یکی دلیلش را ننوشته فقط بهت بگویم این داستان را آدم سفت و سختی خوانده و حرفش هم ردخور ندارد؛ هیچکس هم نمی تواند روی کارش تجدید نظر کند. چه باید می گفتم؟ خلاصه دست خالی از اتاق آمدم بیرون. وقتی آمدم بیرون دیدم زن جوانی منتظر است تا برود تو و با ممیز صحبت کند. ایستاده بود دمِ در و داشت با فردی چانه می زد. لحظه ای ایستادم و به حرف هایش گوش سپردم: یک کتاب پزشکی را ترجمه کرده بود. ظاهراً در جایی از کتاب درباره ی مضرات الکل و عواقب ناشی از مصرف آن توضیح داده بوده و ممیزانِ ارشاد در آن چند صفحه از او خواسته بودند همه جا عبارتِ «مستی ناشی از الکل» را حذف کند. حالا او مانده بود چه بکند و مدام با درماندگی داشت به آن مرد می گفت که اگر من این ها را حذف کنم پس در این چند صفحه عواقب و مضرات چه چیزی را شرح بدهم؟
وقتی داشتم از پله های اداره ی کتاب پایین می آمدم، همه اش افسوس می خوردم و به این فکر می کردم که کاش زودتر یعنی همان موقعِ آمدن با این زن برخورد می کردم و مشکل ممیزی کتابش در رابطه با عواقب الکل را در می یافتم. آن وقت قطعاً دیگر وقتم را برای گفت و گو با آن ممیز صرف نمی کردم و این نیم ساعت را می رفتم به جایش داستان کوتاهی می خواندم یا با دوستی به باشگاه بیلیارد می رفتم.
این بود شمه ای از آن چه در طول این مدتی که گذشت، بر ما رفت؛ این بود!

کامنتی در رابطه با این نوشه که در فیس بوک آمده بود و پاسخی که دریافت کرده ب

  • ” ما سالهاست که به اشکال مختلف و به دفعات براین مشکل اشاره داشته ایم و این بختک را شناسانده ایم …کاش این را آنی که در خارج در قالب مخالف دو آتشه خود را می نمایاند ولی کتابش که تکه های اروتیکی هم دارد در ایران و با گرفتن اجازه از ارشاد منتشر می شود می خواند تا شاید پبشانیش نمدار شود و از او بد تر آنهئی هستند که هم ازاو و هم از ارشاد دفاع می کنند که گاه ارشاد از این اشتباهات می کند ، و نمی گویند اصولن چرا چنین فردی کتابش را در ایران چاپ می کند و از ارشاد هم اجازه نشر می گیرد.

    ” بله کاملاً حق با شماست… من هم فکر می کنم همه ی این ها حساب شده باشد تا اشتباه… به هرحال بعضی ها شناخته شده اند و به رغم هارت و پورتشان خطری ندارند و در پرده به ارشاد یاری می رسانند و در نهایت هرچه هم بنویسند چاپ می شود. “

زیر هر سقفی که رفتم ، بر سرم آوار شد – حسین منزوی

آذر ۱۳۹۲

پله های  پیش رویم ، یک به یک دیوار شد

زیر هر سقفی که رفتم ، بر سرم آوار شد

خرق عادت کردم اما بر علیه خویشتن :

تا به گرد گردنم پیچد ، عصایم مار شد

اژدهای خفته ای بود آن زمین استوار

زیر پایم ، ناگه از خواب قرون بیدار شد

مرغ دست آموز خوش خوان ، کرکسی شد لاشه خوار

و آن غزال خانگی ، برگشت و گرگی هار شد

گل فراموشی و هر گلبانگ خاموشی گرفت

بس که در گلشن شبیخون خزان ، تکرار شد

تا بیاویزد از اینان آرزوهای مرا

جا به جا در باغ ویران ، هر درختی ، دار شد

زندگی با تو چه کرد ای عاشق شاعر مگر

کان دل پر آرزو ، از آرزو بیزار شد

بسته خواهد ماند این در هم چنان تا جاودان

گرچه بر وی کوبه های مشتمان ، رگبار شد

زَهره ی سقراط با ما نیست رویاروی مرگ

ورنه جام روزگار از شوکران ، سرشار شد

یک لینک کلیک کنید

آذر ۱۳۹۲

این لینک را کلیک کنید تا هنر مندان مشهور کشورمان سرود جاودانه ای ایران را برای شما بخوانند

انواع مونولوگ – دکتر بیژن باران

آذر ۱۳۹۲

۴ تا از مونولوگهای مهم بقرار زیرند:
۱- مونولوگ غرایز یا ادراکات. در شعر تغزلی خصوصی، حافظ و مولوی این تکنیک را باوج رساندند. در این جا مشاهدات اجتماعی، روانشناسانه، شگفتیهای فلسفی/ عرفانی، حالات اروتیک عاشق در یک موقعیت خاص مطرح می شوند. نمونه: صلاح کار کجا و من خراب کجا/ ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا/ دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس/ کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا/ چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را/ سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا.. مولوی: خود را به تکلف دگری ساخته‌ام/ تا خوش باشد آن دیگری را که منم..

۲- مونولوگ کمیک. اکنون به بذله گویی سرپایی stand-up comedy در تلویزیون و کلوپها بسیار عامه پسند است. بذله گو نشسته/ ایستاده جکها را ردیف می گوید. حضار هم ریسه میروند. نمونه: باب هوپ، جی لنو، جری ساینفلد. گاهی این نوع خود رابه درام نزدیک میکند. نمونه: مارک تواین و گریسن کیلر Garrison Keillor در آمریکا؛ هردو طنز اجتماعی را برای بهبود جامعه بکار می بردند.

۳- مونولوگ شبه- اتوبیوگرافیک. در اینجا تک گویی پنجره ای باز به زندگی خصوصی فرد می شود. الیوت در غزل عاشقانه آلفرد جی پروفراک ۱۹۱۵ این شگرد را بکار برده. این مونولوگ کنایه دار با نقل قولی از دوزخ دانته آغاز می شود؛ این بیانگر زندگی جهنمی پروفراک است. عنوان تغزلی شعر با محتوای دوزخی آن در تضاد قرار دارد. در این شعر یک شهروند مدرن، تنها، مردد در باره ظاهر پریشان و دنیای درونی خود تک گویی میکند. خواننده این شعر افکار این شهروند را می شنود. ساختار شعر ظاهرن مغشوش است؛ ولی با تکرار ایده های اصلی مانند “من و تو” میخواهد مطرح کند که همراهی خواننده با این شهروند بفهم مسایل او کمک میکند.
بگویم، در غروب از کوچه‌های تنگ گذر کرده‌ام
و مردانِ تنهایی را دیده‌ام با پیراهن‌های آستین بلندشان
خم‌شده از پنجره، در دودِ آبی پیپ‌هایشان؟{۳}

۴- مونولوگ دراماتیک. صفت دراماتیک بمعنی نمایشی، اجرایی، رفتار پرآب وتاب بخش مهمی در تئاتر می باشد. این صفت از اسم دراما که بفارسی درام بمعنی ماجرا ست مشتق شده. در اینجا ناطق/ متکلم حضار یا شخص ۳می را مخاطب قرار می دهد. در داستان و نمایش برای پیشبرد روایت، شخصیت پردازی، درک بهتر احساسات یک شخصیت بکار می رود. آلبرت کامو در سقوط با یک سری مونولوگ دراماتیک بشکل اعترافات شخصیت داستان؛ سقوط از منزلت یک وکیل پاریسی به شبگردی در ناحیه چراغ قرمز آمستردام را بیان میکند. محسن حمید، نویسنده پاکستانی، در رمان بنیادگرای ناراضی ۲۰۰۷ یک مونولوگ طولانی را بکار میبرد. چنگیز، قهرمان داستان، خاطرات خود را در آمریکا و پاکستان با وجوه چندگانه شخصیت خود در ۲فرهنگ مختلف، در یک کافه روباز در لاهور، برای یک ناشناس آمریکایی برملا میکند. این مونولوگ با نمادگرایی و کلام مهیج روایت داستان را از ظهر تا شب در بر می گیرد.

من غلام کسی نیستم. به من بگویید حسین غلام! یادی از دکتر غلامحسین ساعدی.-خسرو باقرپور

آذر ۱۳۹۲

یادی از دکتر غلامحسین ساعدی در سالگشت درگذشتش

خودش می گفت: “من غلام کسی نیستم. به من بگویید حسین غلام! از این اسمی که مجبور به حمل و تحمل آنم اصلا خوشم نمی آید. انتخاب خودم که نبوده!”
خوشرو بود و پر کار. مغرور بود این تبریزی ستبر. در ۱۴ دی ماه ۱۳۱۴ به دنیا آمده بود. عاطفی بود و مهربان.دریای محبت بود حسین غلام! وقتی مراجعان تنگدست به مطبش را با خنده و خوشرویی بدرقه می کرد خون به دل می شد از رنج و دردی که می کشیدند. آن ها که می رفتند چشمانش به اشگ می نشست.
غلامحسین ساعدی تحصیلات خود را با درجه دکترای پزشکی و با اخذ تخصص در روانپزشکی در تهران به پایان رسانده بود. فعالیت ادبی خود را از سن ۱۶ سالگی شروع کرده و تا پایان عمر خود آثار گرانبهایی در عرصه های نمایشنامه نویسی و داستان نویسی بر جای گذاشت. نمایشنامه هایش را با نام هنری گوهر مراد می نوشت.
دکتر غلامحسین ساعدی بی تردید یکی از جریان ساز ترین و تاثیرگذارترین داستان نویسان و نمایشنامه نویسان معاصر ایران است.
یادم می آید در ابتدای دهه پنجاه یکی از نمایشنامه های او را که در کتاب “پنج نمایشنامه از انقلاب مشروطیت” درج شده بود در دست تمرین داشتیم. من در این نمایشنامه نقش “ملا مناف خلیجانی” را بازی می کردم. ملا مناف که از همرهان جنبش مشروطه بود از ترس عوامل “صمد خان شجاع الدوله” در مقبره امامزاده ای بست می نشست و عاقبت درب مقبره را سربازان صمد خان گل می گرفتند. با ساعدی تماس گرفته بودیم و در رابطه با تحلیل و اشراف عمیق تر بر این نمایش، از او کمک خواسته بودیم. با خوشرویی و مهربانی ما را کمک کرده بود. آن زمان ها تازه پشت لبم سبز شده بود و نوجوانی بودم تشنه ی دانستن با سری پر شور و دلی پاک باخته به جنبش فدایی. تاثیرات ژرف و شگرفی که مهربانی ها و فروتنی های ساعدی و تشویق ها و خرد وی بر من نهاد، آتش فروزنده ی شیفتگی ی ام به آزادی خواهی و عدالت طلبی را شعله ور تر کرد و مهر عمیق ساعدی را در دلم نشاند.
هرگز یادم نمی رود که اولین پیاله ی می در زندگانیم را نیز از دست او گرفتم. چنان احساس پر شور غروری در سرم نشست وقتی نگاه مهربانش را در نگاهم دوخت و پیاله بر پیاله ام زد که هنوز مست آن باده و غَره ی آن غرورم. آه… یادش به خیر.
با تشدید فشار و آزادی کشی سبعانه رژیم جمهوری اسلامی، ساعدی نیز چونان هزاران اهل فرهنگ دیگر جلای وطن کرد و شوکران تبعید را در کام ریخت. شنیدم در سال ها و ماه های پایانی عمرش در تبعید پاریس، بسیار حساس و اندوهگین شده بود. و عاقبت هم، غم و اندوه غربت و دوری از میهن مالوف خون به جگر و تبعید کشش کرد.
دکتر غلامحسین ساعدی در سن ۵۰ سالگی در دوم آذر ۱۳۶۴ به علت خون‌ریزی دستگاه گوارش در پاریس چشم از جهان فرو بست و در گورستان پر لاشز در کنار صادق هدایت به خاک سپرده شد.برخی آثار او عبارتند از: خانه روشنی، دیکته و زاویه، آشغال دونی، آشفته‌ حالان‌ بیداربخت‌، تاتار خندان‌، ترس‌ و لرز, توپ، چوب‌ بدستهای‌ ورزیل‌، خانه‌ روشنی‌، ضحاک‌ (نمایشنامه‌ در پنج‌ پرده)، عزاداران‌ بیل‌، غریبه‌ در شهر، واهمه‌های بی نام و نشان.
هنگامی که به اروپا آمدم، ساعدی تازه درگذشته بود و من موفق به دیدار با او نشدم. اما ویدیوی نمایشنامه “اتللو در سرزمین عجایب” را که گمان کنم از آخرین آثار نمایشی او بود دیدم. در این نمایشنامه ساعدی به افشای هوشمندانه ی سانسور در عرصه نمایش و در سرزمین عجایب (جمهوری اسلامی) می پردازد. هنگامی که نمایش پایان می گیرد و حاضران در سالن نمایش بازیگران و کارگردان را تشویق می کنند، دکتر اسماعیل خویی اعلام می کند که دکتر غلامحسین ساعدی در سالن نمایش حضور دارد. ناصر رحمانی نژاد کارگردان و مسعود اسداللهی بازیگر این نمایش دستان ساعدی را می گیرند و کمک می کنند تا او به روی صحنه برود. ساعدی به روی صحنه می آید. جمعیت به پا خاسته است و به شدت او را تشویق می کند. ساعدی با موهایی سفید و چشمانی خندان و مهربان، محجوب و با وقار، دست بر سینه نهاده و از مردم تشکر می کند. یادش به خیر باد

عبدالرجیم میرخانی نوشته است: دکترغلامحسین ساعدی ( گوهر مراد ) روز سه شنبه ٢۴ دی ماه ١٣١۴ از پدری بنام علی اصغر ومادری بنام طیبه درتبریز به دنیا آمد.
در سال ١٣٢٢ وارد دبستان بدر و در سال ١٣٢٩ وارد دبیرستان منصور شد .

در سال ١٣٣٠ همزمان با نهضت ملی فعالیت سیاسی خود را آغاز کرد. طی سال های بعد مسوولیت انتشار روزنامه های فریاد ، صعود و جوانان آذربایجان را برعهده گرفت و مقالات و داستان هایی در این سه روزنامه و همچنین ” دانش آموز ” چاپ تهران منتشر کرد .

بعد از کودتای ٢٨مرداد ١٣٣٢ به مدت دو ماه مخفی شد و در شهریور ماه این سال دستگیر و چند ماهی در زندان به سر برد .

در سال ١٣٣۴ وارد دانشکده پزشکی تبریز شد و سال بعد همکاری خود با مجله سخن آغاز کرد. در این سال داستان مرغ انجیر و پیگمالیون ، داستان و نمایشنامه را در تبریز منتشر ساخت.

وی تحصیلات خود را با درجه دکترای پزشکی ، و تخصص روان‌پزشکی در تهران به پایان رساند . مطبش در خیایان دلگشا در تهران قرار داشت و او بیشتر اوقات بدون گرفتن حق ویزیت بیماران را معاینه می کرد . این مطب در واقع غیر از محل کار ، محل زندگی او و برادرش دکتر علی اکبر ساعدی و محلی برای رفت و آمد روشنفکران و ادیبان و فعالان سیاسی آن روزگار بود .

در سال ١٣٣۶ داستان خانه های شهرری را در تبریز و نمایشنامه لیلاج ها را در مجله سخن منتشر کرد. در سال بعد و پس از آشنایی با صمد بهرنگی ، بهروز دهقانی ، مفتون امینی ، کاظم سعادتی و مناف ملکی ، جنبش های دانشجویی و اعتصابات دانشگاه تبریز را رهبری نمود. در این سال داستان کوتاه شکایت و نمایشنامه غیوران شب را نوشت .

طی سال های بعد تا زمان فارغ التحصیلی در سال ١٣۴٠ نمایشنامه های سایه های شبانه ، کاربافک ها در سنگر و سفر مرد خسته را نوشت و منتشر ساخت .

در سال ١٣۴١ راهی تهران شد تا خدمت سربازی اش را بصورت سرباز صفر آغاز کند. در این زمان چند داستان کوتاه درباره زندگی سربازی نوشت. در همین سال به همراه برادرش دکتر علی اکبر یک مطب شبانه روزی افتتاح کرد و با کتاب هفته و مجله آرش همکاری نمود. آشنایی و دوستی با احمد شاملو ، جلال آل احمد، پرویز ناتل خانلری ، رضا براهنی ، محمود آزاد تهرانی ( م . آزاد ) ، سیروس طاهباز ، رضا سیدحسینی ، بهمن فرسی ، م . به آذین ، اسماعیلی شاهرودی و جمال میرصادقی حاصل این دوره بود.

در سال های بعد تک نگاری ایلخچی ، خیاو یا مشکین شهر ، هشت داستان پیوسته عزاداران بیل، نمایشنامه های چوب بدست های ورزیل ، بهترین بابای دنیا ، تک نگاری اهل هوا ، داستان بلند مقتل ، پنج نمایشنامه از انقلاب مشروطیت ، مجموعه داستان واهمه های بی نام و نشان ، نمایشنامه آی بی کلاه – آی باکلاه را منتشر ساخت .

در واقع پر بارترین سال‌های عمر ساعدی از سال‌های ۱۳۴۳ـ۱۳۴۲ شروع می شود. به خصوص سال‌های ۱۳۴۶ـ۱۳۴۵ سال‌های پرکاری ساعدی است .

کتاب عزاداران بیل را در سال ۱۳۴۳ به چاپ رساند که تا سال ۱۳۵۶ دوازده ‌بار تجدید چاپ شد .

با وجود این‌که گذر زمان بر بسیاری از داستان‌های روستایی سال ۱۳۴۰ تا ۵۰ گرد فراموشی پاشیده ، عزاداران بیل هم‌چنان اثری پرخواننده و پدید آورنده یک جریان ادبی خاص است.

شاملو می‌گفت : « عزاداران بیل را داریم از ساعدی که به عقیده ی من پیش‌کسوت گابریل گارسیا مارکز است. »

او با چوب بدست های ورزیل ، بهترین بابای دنیا ، تک نگاری اهل هوا ، پنج نمایشنامه از انقلاب مشروطیت ، پرواربندان ، دیکته و زاویه و آی بی کلاه – آی با کلاه ، و چندین نمایشنامه ی دیگری که نوشت ، وارد دنیای تئاتر ایران شد و نمایشنامه های او هنوز هم از بهترین نمایشنامه هایی هستند که از لحاظ ساختار و گفت و گو به فارسی نوشته شده‌اند .

ساعدی در ابتدا نگران این بود که ورودش به حوزه ی نمایش نامه ناموفق باشد و به خاطر عدم اعتماد به نفس ، با اسم مستعارِ ” گوهرمراد ” نمایش نامه هایش را چاپ کرد که بعدها این نام بسیار مشهور شد و بدل به نام هنری او گردید. تفسیرهای مختلفی از این نام شده ولی خود او گفته است که این نام را بصورت ” گوهر دختر مراد ” روی یک سنگ قبر در تبریز دیده است و توجه اش را جلب کرده .

او یکی از کسانی بود که به همراه بهرام بیضایی ، بهمن فرسی ، عباس جوانمرد ، بیژن مفید ، آربی اوانسیان ، عباس نعلبندیان ، اکبر رادی ، اسماعیل خلج و … تئاتر ایران را در سال های ۴۰-۵۰ دگرگون کرد.

آثار او دستمایهی برخی از بهترین فیلمهای بلند سینمای ایران قرار گرفته است، که از جمله ی آنها میتوان فیلمهای ” گاو ” (ساخته ی داریوش مهرجویی ، ۱۳۴۸) ، ” آرامش در حضور دیگران ” (ساخته ی ناصر تقوایی ، ۱۳۴۹) و ” دایره ی مینا ” (ساخته ی داریوش مهرجویی ، ۱۳۵۳) را نام برد .

ساعدی در سال ١٣۴۶ به همراه جلال آل احمد ، رضا براهنی و سیروس طاهباز برای رفع سانسور از اهل قلم و مطبوعات با دولت وقت به مذاکره نشست. در همین سال وبه دنبال این اقدام هسته اصلی کانون نویسندگان شکل گرفت .

انتشار داستان ترس و لرز، تک نگاری قراداغ ، رمان توپ ، نمایشنامه پرواربندان ، جانشین ، فیلمنامه ی گاو در سال های بین ١٣۴۶ تا ١٣۵٣ صورت گرفت .

در سال ١٣۵٣ با همکاری نویسندگان صاحب نام آن زمان ، مجله الفبا را منتشر کرد. در همین سال برای نوشتن یک تک نگاری به لاسگرد در اطراف سمنان سفر کرد. ساعدی می خواست راجع به شهرک های نوبنیاد تحقیق کند و بنویسد که توسط ساواک دستگیر شد و به زندان قزل قلعه و سپس اوین منتقل شد. او یک سال را در سلول انفرادی در زندان اوین گذارند و تحت شدیدترین شکنجه های جسمی و روحی قرار گرفت. البته در زندان نیز بیکار ننشست و رمان ” تاتار خندان ” را نوشت. شرط آزادی اش یک مصاحبه ی تلوزیونی و اعترافاتی بود که از او خواسته بودند که ابتدا پذیرفت ولی در حین مصاحبه گفت که ترجیح می داده در بهشت زهرا باشد تا در آن جا و برنامه دیگر ادامه نیافته بود . در نهایت با تلاش های سیمین دانشور از زندان آزاد شد. البته به جای مصاحبه ی تلوزیونی، مصاحبه ای جعلی در روزنامه ی کیهان چاپ شد که او پس از آزادی اش از آن باخبر شد و بسیار آزرده اش کرد. احمد شاملو ساعدی را پس از زندان به این گونه توصیف می کند : « آنچه از ساعدی ، زندان شاه را ترک گفت جنازه ی نیم جانی بیشتر نبود . ساعدی با آن خلاقیت جوشان پس از شکنجه های جسمی و بیشتر روحی زندان اوین ، دیگر مطلقا زندگی نکرد. آهسته آهسته در خود تپید و تپید تا مرد. ساعدی برای ادامه ی کارش نیاز به روحیات خود داشت و آنها این روحیات را از او گرفتند. درختی دارد می بالد و شما می آیید و آن را اره می کنید. شما با این کار، در نیروی بالندگی او دست نبرده اید، بلکه خیلی ساده او را کشته اید ، اگر این قتل عمد انجام نمی شد ، هیچ چیز نمی توانست جلوی بالیدن آن را بگیرد. وقتی نابود شد ، البته دیگر نمی بالد ، و رژیم شاه ، ساعدی را خیلی ساده نابود کرد . »

پس از آزادی از زندان سه داستان گور و گهواره ، فیلمنامه ی عافیتگاه ، داستان کلاته نان ، را نوشت و در سال ١٣۵٧ به دعوت انجمن قلم امریکا روانه این کشور شد که سخنرانی های متعددی در این کشور انجام داد . در اوایل زمستان این سال به ایران بازگشت .

در اواخر سال ١٣۶٠ راهی پاریس شد و همچنین در این سال با خانم بدری لنکرانی ازدواج کرد .

طی سال های ١٣۶١– ١٣۶۴ در پاریس اقدام به انتشار مجله ی الفبا کرد و چند نمایشنامه و فیلمنامه و داستان نیز نوشت .

غلامحسین ساعدی در روز دوم آذرماه ١٣۶۴ بر اثر خونریزی داخلی در پاریس در بیمارستان سن آنتوان درگذشت . و در هشتم آذر در قطعه هشتاد و پنج گورستان پرلاشز و در کنار صادق هدایت آرام گرفت .

ساعدی بیش از شصت داستان کوتاه نوشته است. او هفت رمان نوشته است که سه‌تای آن کامل است و چاپ شده : توپ ، غریبه در شهر و تاتار خندان . این آخری را در زندان نوشته است .

دنیای داستان‌هایش دنیایی غم‌انگیزِ نداری ، خرافات ، جنون ، وحشت و مرگ است . دهقانان کنده شده از زمین ، روشنفکران مردد و بی هدف ، گداها و ولگردانی که آواره در حاشیه ی اجتماع می‌زیند ، به شکلی زنده و قانع کننده در آثارش حضور می‌یابند تا جامعه‌ای ترسان و پریشان را به نمایش بگذارند . ساعدی برخلاف اجتماع نگاران ساده انگار ، از فقرستایی می پرهیزد و می‌کوشد که فقر فرهنگی را در زمینه‌سازی تباهی‌های اجتماعی و استهاله ی انسان ها بنماید . در نخستین داستان‌هایش ‌، چنان توجهی به دردشناسی روانی دارد که گاه روابط اجتماعی را در حدی روانی خلاصه می‌کند و داستان را بر بستری بیمار گونه پیش می‌برد . اما ساعدی به مرور برجنبه ی اجتماعی و سیاسی آثارش می‌افزاید و نومیدی و آشفتگی فکری مردمی را به نمایش می‌گذارد که سالیان دراز گرفتار حکومت ترس و بی اعتمادی متقابل بوده‌اند.

در دندیل ، آرام آرام فضایی کابوس‌وار و تلخ از مجموعه‌ای فقرزده ساخته می‌شود ، اما وقتی تمام خواب و خیال‌های لحاف‌کشان دور می‌شود ، نه جای خنده و نه جای گریه است ، آن فضای عبث و پوک شایسته زهر خنده‌ای است بر این‌ها که قربانیان‌اند و آن‌ها که رمه را به چنین قربانگاهی سوق داده‌اند .

از نمایش‌نامه‌های متعددی که دارد، مهم‌ترینشان « چوب به دست‌های ورزیل » قدرتی بی‌چون و چرا دارد. برای نشان دادن حسن غربت این محیط و انعکاس رؤیاها و کابوس‌های مردمان این دیار غریب ، آن‌سان واقعیت و خیال را درهم می‌آمیزد که کارش جلوه‌ایی سوررئالیستی می‌یابد. از تمامی عوامل ذهنی و حسی کمک می‌گیرد تا جنبه ی هراس انگیز و معنای شوم وقایع عادی شده را در پرتو نوری سرد آشکار سازد. ساعدی سوررئالیسم را برای گریز از واقعیت به کار نمی‌گیرد بلکه ، با پیش بردن داستان بر مبنای از هم پاشیدن مسائل روزمره ، به وسیله ی غرایب ، طنز سیاه خود را قوام می بخشد. طنز وهمناکی که کیفیت تصورناپذیر زندگی در دوران‌ سخت را با صراحت و شدتی واقعی‌تر از خود واقعیت مجسم می‌کند.

جلال آل احمد پس از دیدن نمایش‌نامه ی چوب به دست‌های ورزیل می‌نویسد: « این‌جا دیگر ساعدی یک ایرانی برای دنیا حرف‌زننده است . بر سکوی پرش مسائل محلی به دنیا جستن ، یعنی این . اگر خرقه بخشیدن در عالم قلم رسم بود و اگر لیاقت و حق چنین بخششی می‌یافتم ، من خرقه‌ام را به دوش غلام‌حسین ساعدی می‌افکندم . »

ساعدی به عنوان نویسنده‌ای صاحب سبک در عرصه ی ادبیات ایران مطرح شده است. ادبیات ساعدی ادبیات زمانه هراس (دهه ۵۰ ) است. از این‌رو ، ترس از تهاجمی قریب‌الوقوع تمامی داستان‌هایش را فرا می‌گیرد. مضحکه‌ای تلخ به اعماق اثر رسوخ می‌کند و موقعیتی تازه پیدا می‌کند.

غرابت برخواسته از درون زندگی بر فضای داستان چیره می‌شود ونیرویی تکان‌ دهنده به آن می‌بخشد. ساعدی از عوامل وهم انگیز برای ایجاد حال وهوای هول وگم گشتگی بهره می‌گیرد وفضاهای شگفت و مرموزی می‌آفریند که در میان داستان‌های ایرانی تازگی دارد. در واقع ، از طریق غریب نمایی واقعیت‌ها ، جوهره ی درونی و از نظر پنهان نگه ‌داشته ی آن‌ها را بر ملا می کند و به رئالیسمی دردناک دست می یابد. نثر محاوره‌ای او از امتیاز خاصی بهره‌مند نیست ؛ اصرار نویسنده برای انتقال تکرارها و بی بند و باری لحن عامیانه (به بهانه حفظ ساختار زبان عامه) نثر او را عاری از ایجاز و گاه خسته کننده می‌کند. ساعدی نگران شایستگی تکنیکی داستان‌های خود نیست و همین امر به کارش لطمه جدی زده است. اما او نویسنده‌ای توانا در ایجاد و حفظ کنش داستان تا آخر است و اصالت کارهایش مبتنی بر فضا آفرینی شگفتی است که نیرویی تکان دهنده به آثارش می‌دهد و از او نویسنده‌ای صاحب سبک می‌سازد که به بیان شخصی خود دست یافته است . بیش‌تر داستان‌هایش مایه‌های اقلیمی دارد . عزاداران بیل ، توپ و ترس‌ولرز از سفرها وپژوهش‌های او در نقاط ایران مایه گرفته‌اند. ساعدی ، در هر زمینه ، ضمن پدید آوردن داستان‌های متوسط آثار طراز اولی نیز آفریده ‌است . یکی از مشخصه‌های نویسندگی غلام‌حسین ساعدی با شتاب نوشتن و با شتاب چاپ کردن است. کاری که تجدید نظر ندارد، پاکنویس ندارد ، و بیش از یک بار نوشته نمی شود و زود هم چاپ می شود . بعدها خود او نیز آن را نقطه ضعف کارش می داند : « اولین و دومین کتابم که مزخرف نویسی مطلق بود و همه‌اش یک جور گردن کشی در مقابل لاکتابی ، در سال ۱۳۳۴ ، چاپ شد . خنده دار است که آدم ، در سنین بالا ، به بی‌مایگی و عوضی بودن خود پی می‌برد و شیشه ظریف روح هنرمند کاذب هم تحمل یک تلنگر کوچک را ندارد . چیزکی در جایی نوشته و من غرق در ناامیدی مطلق شدم . سیانور هم فراهم کردم که خودکشی کنم … حال که به چهل سالگی رسیده‌ام احساس می کنم تا این انبوه نوشته‌هایم پرت و عوضی بوده ، شتابزده نوشته شده ، شتابزده چاپ شده . و هر وقت من این حرف را می زنم خیال می کنم که دارم تواضع به خرج می دهم . نه، من آدم خجول و درویشی هستم ولی هیچ وقت ادای تواضع در نمی آورم . من اگر عمری باقی باشد – که مطمئناً طولانی نخواهد بود – از حالا به بعد خواهم نوشت ، بله از حالا به بعد که می دانم که در کدام گوشه بنشینم و تا بر تمام صحنه مسلط باشم ، چگونه فریاد بزنم که در تأثیرش تنها انعکاس صدا نباشد. نوشتن که دست کمی از کشتی گیری ندارد ، فن کشتی گرفتن را خیال می‌کنم اندکی یادگرفته باشم ؛ چه در زندگی ، و جسارت بکنم بگویم مختصری هم در نوشتن . »

ساعدی هرگز با محیط غربت اخت نشد : « الان نزدیک به دو سال ست که در این جا آواره ام و هر چند روز را در خانه ی یکی از دوستانم به سر می برم . احساس می کنم که از ریشه کنده شده‌ام . هیچ چیز را واقعی نمی‌بینم . تمام ساختمان‌های پاریس را عین دکور تئاتر می‌بینم . خیال می‌کنم که داخل کارت پستال زندگی می‌کنم . از دو چیز می‌ترسم : یکی از خوابیدن و دیگری از بیدار شدن . سعی می‌کنم تمام شب را بیدار بمانم و نزدیک صبح بخوابم . در تبعید ، تنها نوشتن باعث شده من دست به خودکشی نزنم . کنده شدن از میهن در کار ادبی من دو نوع تأثیر گذاشته است : اول این که به شدت به زبان فارسی می اندیشم و سعی می‌کنم نوشته‌هایم تمام ظرایف زبان فارسی را داشته باشد ، دوم این که جنبه تمثیلی بیش‌تری پیدا کرده است و اما زندگی در تبعید ، یعنی زندگی در جهنم . بسیار بداخلاق شده‌ام . برای خودم غیر قابل تحمل شده‌ام و نمی‌دانم که دیگران چگونه مرا تحمل می‌کنند! من نویسنده ی متوسطی هستم و هیچ وقت کار خوب ننوشته‌ام . ممکن است بعضی‌ها با من هم عقیده نباشند ، ولی مدام ، هر شب وروز صدها سوژه ی ناب مغزم را پر می‌کند. فعلاً شبیه چاه آرتزینی هستم که هنوز به منبع اصلی نرسیده ، امیدوارم چنین شود و یک مرتبه موادی بیرون بریزد . »

اواخر تلخ کام بود. داریوش آشوری درباره ی آخرین دیدارش با ساعدی می‌نویسد : « آدرسش را گرفتم و با مترو و اتوبوس رفتم و خانه‌اش را پیدا کردم … در را که باز کرد ، از صورت پف کرده ی او یکه خوردم . همان جا مرا در آغوش گرفت و گریه را سر داد . آخر سال‌هایی از جوانی‌مان را با هم گذرانده بودیم . چند ساعتی تا غروب پیش او بودم . همان حالت سر آسیمگی را که در او می شناختم داشت اما شدیدتر از پیش . صورت پف کرده و شکم برآمده‌اش حکایت از شدت بیماری او داشت و خودش خوب می‌دانست که پایان کار نزدیک است. در میان شوخی‌ها و خنده‌های عصبی ، با انگشت به شکم برآمده‌اش می زد و با لهجه ی آذربایجانی طنز آمیزش می‌گفت : بنده می‌خواهم اندکی وفات بکونم . و گاهی هم یاد ناصر خسرو می‌افتاد و از این سر اتاق به آن سر اتاق می‌رفت و با همان لهجه می‌گفت : « آزرده کرد کژدم غربت جگر مرا . »

هما ناطق می‌گوید : « در این دو سال آخر ساعدی بیمار بود. چه پیر شده بود و افسرده ! این اواخر خودش هم می‌دانست که رفتنی است … با استفراغ خون به بیمارستان افتاد. به سراغش رفتم در یکی از آخرین دفعات که شب را با التهاب گذرانده بود ، دست و پایش را به تخت بسته بودند. مرا که دید گفت : فلانی ، بگو دست‌های مرا باز کنند ، آل احمد آمده است و در اتاق بغل منتظر است ، مرا هم ببرید پیش خودتان بنشینیم و حرف بزنیم . دانستم که مرگ در کمین است یا او خود مرگ را به یاری می‌طلبد . این شاید آخرین کابوس ساعدی بود. همان روز بود که مسکن به خوردش دادند و دیگر کم‌تر بیدار شد .

شب آخر که دیدمش با دستگاه نفس می کشید … فردایش که رفتم ، یک ساعتی از مرگ او می گذشت. دیر رسیده بودم همه رفته بودند . خودش هم در بیمارستان نبود همزمان سه تن از دوستان هنرمند آذربایجانی‌اش سر رسیدند. به ناچار نشانی سردخانه را گرفتیم و به آخرین دیدارش شتافتیم … زیر نور چراغی کم سو ، آرام و بی‌خیال خوابیده بود، ملافه ی سفیدی بدنش را تا گردن می پوشاند. انگار که ، همراه با زندگی ، همه ی واهمه‌ها ، خستگی‌ها و حتی چین و چروک‌ها رخت بربسته بودند . غلام‌حسین به راستی جوان‌تر می‌نمود و چهره‌اش سربه‌سر می خندید، آن چنان که یکی از همراهان بی اختیار گفت : دارد قصه ی تنهایی ما را می نویسد و به ریش ما می خندد … آن گاه یک به یک خم شدیم . موهای خاکستری اش را ، که روی شانه ریخته بودند نوازش کردیم ، صورت سردش را ، که عرق چسبناکی آن را پوشانده بود ، بوسیدیم . در اثر فشار دست ، قطره خونی بر کنج لبانش نقش بست که آخرین خونریزی هم بود » .

* بنیاد فرهنگی آذرتورک اولین جایزهٔ ادبی خود را در سال ۱۳۸۷ به دلیل هفتاد و پنجمین سال تولد غلامحسین ساعدی به نام او نام‌گذاری کرد.

* در مراسم به خاکسپاری « یولماز گونی » سینماگر ترک ، در پرلاشز، همان گورستانی که امروز خودش در آنجا دفن شده است ، حضور داشت.

جایی گفته : « مرگ یولماز گونی خیلی مرا اذیت کرد. قرار بود با هم کار بکنیم … یولماز از دست رفت. درست در اوج شکوفایی ، با سرطان معده . »

غلامحسین ساعدی و یولماز گونی و ماکسیم رودنسون و محمود درویش جزو هیئت امنای موسسه « مطالعات کردی » در پاریس بودند . میگفت : « راستش را بخواهی از این دنیای مادرقحبه خلاص شد. دست راستش رو سر آدم های احمقی چون من ! »

* همیشه پایین‌ترین نمره ی انشا به او تعلق داشت چون معلمش معتقد بود غلامحسین تمامی آنها را از جایی کپی‌برداری می‌کند و این وضع با چاپ قصه ی « آفتاب و مهتاب » در مجله سخن ، به قلم نویسندهای به اسم غلامحسین ساعدی بدتر شد. آن روز معلم با آوردن این مجله به سر کلاس شروع به مذمت غلامحسین کرد که چرا قصههای این نویسنده را که هم‌اسمِ اوست می‌دزدد و بهتر است خود ، خلاقیت به خرج داده ، هرآنچه را از ذهنش می‌تراود ، بر روی کاغذ جاری سازد. غلامحسین نیز سعی نکرد تا بگوید نویسنده انشاهای سرکلاس و قصه «آفتاب و مهتاب» خود اوست .

* او که در سایه تلاش‌هایش توانست در رشته پزشکی دانشگاه تبریز قبول شود، در خاطرات ایام تحصیل به صراحت می‌گوید که فقط یک‌سال با لذتی وافر درس خوانده و آن هم در زمان حکومت پیشه وری : « … بنده ترکی خواندم و آن موقع زمان حکومت پیشه‌وری بود، کلاس چهارم ابتدایی. قصه ماکسیم گورگی توی کتاب ما بود، مثال‌های ترکی و شعر صابر، شعر میرزاعلی معجز [شبستری]… همه اینها توی کتاب ما بود و تنها موقعی که من کیف کردم که آدم هستم ، یا دارم درس می‌خوانم همان سال بود. من از آنها دفاع نمی‌کنم. می‌خواهم احساس خودم را بگویم…»

* از داستان گاو او (در مجموعه عزاداران بیل) ، فیلمی به همین نام ساخته شده‌است که موفقیتی جهانی یافت.

* او که خود ترک آذری بود و به زبان مادری خویش نیز بسیار علاقمند بود، دربارهٔ زبان فارسی و جایگاهش در ایجاد همبستگی و نقشِ آن در وحدت ملی ایرانیان، طی مصاحبه‌ای با رادیو بی‌بی‌سی چنین گفت: «زبان فارسی، ستونِ فقرات یک ملت عظیم است. من می‌خواهم بارش بیاورم. هرچه که از بین برود، این زبان باید بماند.»

* جلال آل‌احمد و ساعدی هرچند دوستی عمیقی داشتند و شب و روز را با هم می‌گذراندند، به دلیل اختلاف نظرهای فراوان ، هر روزشان به قهر و آشتی می‌گذشت.

* شاید یکی از مهمترین ناگفته ها در زندگی غلامحسین ساعدی عشق او به بانویی بنام : طاهره کوزه گرانی باشد . اکنون مزار این بانوی تبریزی در گورستان امامیه تبریز است . نامه های ساعدی به او بعد از مرگش توسط نشر مشکی با عنوان : طاهره ، طاهره ی عزیزم در ۱۰۴ صفحه چاپ شد که حاوی ۴۱ نامه عاشقانه ساعدی به اوست . نامه‌‌هایی که مرحوم ساعدی در فاصله زمانی ۱۳ ساله از سال ۱۳۳۲ تا تیرماه ۱۳۴۵ نوشته است. نامه‌هایی یک‌طرفه از سوی یکی از نمایش‌نامه‌نویسان برجسته معاصر که هرگز جوابی نداشتند . از ۴۱ نامه ۱۳ نامه بدون تاریخ هستند.

در پیشگفتار ناشر آمده است : « انتشار نامه ها و نوشته هایی از این گونه، آن هم در سرزمین ما، همیشه هم راه با دودلی بوده اند. هیچ یک از ما تمایلی به انتشار نامه های عاشقانه مان نداریم. شاید بسیاری از ما تمایلی به انتشار نامه های خانوادگی مان هم نداشته باشیم. همه ما نوشته هایی، در جایی دور از دسترس دیگران داریم، که نمی خواهیم کسی آن ها را ببیند. نامه های این کتاب بخشی از زندگی یکی از بزرگ ترین نویسندگان این سرزمین و در نتیجه بخشی از تاریخ ادبیات معاصر ماست. از سوی دیگر این نامه ها بخش بسیار خصوصی زندگی یک انسان به نام غلام حسین ساعدی است. و ناشر در تردید میان این دو نکته. طاهره و غلام حسین هرگز به هم نرسیده اند و این عشق بی وصل پایان یافته است. غم فراق و اندوه عشق تا زمانی که در جهان خاکی بوده اند هم راهشان بوده است. شاید این کتاب بهانه و دلیلی شود تا آن دو در جهانی دیگر و یا زندگی ای دیگر به هم برسند. شاید مرهمی باشد بر اندوه عشق غلام حسین و راز پنهان طاهره، شاید… »

رضا براهنی در مقاله‌ای با عنوان « ساعدی ، روایت ناتمام » ، هنگام نقل ماجرای سفر غلامحسین ساعدی به امریکا، از « کیف گنده »ای سخن می‌گوید که ساعدی در فرودگاه نیویورک در دست داشته و در طول سفر همه جا آن را دنبال خود می‌کشیده است. براهنی می‌نویسد : « ماه‌ها بعد فهمیدم – یعنی خودش اعتراف کرد – که از همان ۱۵، ۱۶سالگی نامه‌هایی می‌نوشته به دختری در تبریز، در هر جا که بوده و در طول سال‌ها و هرگز هیچ گونه پاسخی از او نگرفته بود اما به‌رغم این سکوت ، هرگز از نوشتن نامه دست‌بردار نبوده . »

کتاب‌شناسی

مجموعه داستان‌ها

۱۳۳۲ – از پا نیفتاده‌ها (بخشی از یک داستان بلند)

۱۳۳۴ – آفتاب مهتاب

۱۳۳۴ – مرغ انجیر

۱۳۳۶ – خانه‌های شهر ری

۱۳۳۹ – شب نشینی باشکوه .

۱۳۴۱ – قدرت تازه

۱۳۴۲ – راز

۱۳۴۳ – عزاداران بیل ۸ داستان پیوسته.

۱۳۴۵ – دندیل ۴ داستان.

۱۳۴۶ – واهمه‌های بی‌نام و نشان (۶ داستان کوتاه)

۱۳۴۷ – ترس و لرز (۶ داستان کوتاه پیوسته)

۱۳۴۸ – گمشده لب دریا (برای کودکان)

۱۳۵۰ – گلیبر (برای کودکان)

۱۳۵۰ – مرند (برای کودکان)

۱۳۵۰ – موجودات خیالی در افسانه‌های ایرانی (برای کودکان)

۱۳۵۵ – کالته نان (برای کودکان)

۱۳۵۶ – گور و گهواره (۳ داستان کوتاه)

۱۳۷۷ – آشفته حالان بیدار بخت (۱۰ داستان کوتاه)

رمان

۱۳۴۴ – مقتل

۱۳۴۸ – توپ

۱۳۵۳ – تاتار خندان

۱۳۵۵ – غریبه در شهر

جای پنجه در هوا (ناتمام)

نمایش‌نامه

۱۳۳۴ – پیگمالیون

۱۳۳۶ – لیلاجها

۱۳۳۷ – قاصدک‌ها

۱۳۳۷ – خانه برف

۱۳۳۹ – شب نشینی باشکوه

۱۳۳۹ – کار بافک‌ها در سنگر

۱۳۴۰ – کلاته گل

۱۳۴۰ – بام‌ها و زیر بام‌ها

۱۳۴۰ – شبان فریبک
۱۳۴۱ – عروسی

۱۳۴۱ – گرگ‌ها

۱۳۴۲ – ده لال بازی ۱۰ نمایش نامه پانتونیم

۱۳۴۴ – چوب به دست‌های ورزیل

۱۳۴۴ – بهترین بابای دنیا

۱۳۴۵ – پنج نمایشنامه از انقلاب مشروطیت

۱۳۴۶ – آی با کلاه، آی بی کلاه

۱۳۴۶ – خانه روشنی ۵ نمایشنامه

۱۳۴۷ – دیکته و زاویه ۲ نمایشنامه

۱۳۴۸ – پرواربندان

۱۳۴۹ – وای بر مغلوب

۱۳۴۹ – ما نمی‌شنویم ۳ نمایشنامه

۱۳۴۹ – جانشین

۱۳۵۰ – چشم در برابر چشم

۱۳۵۲ – مار در معبد

۱۳۵۲ – قوردلار

۱۳۵۴ – عاقبت قلم فرسایی ۲ نمایشنامه

۱۳۵۴ – هنگامه آرایان

۱۳۵۴ – این به آن در

۱۳۵۵ – ضحاک

۱۳۵۷ – ماه عسل

۱۳۵۷ – محاکمه میرزا رضای کرمانی

فیلمنامه

۱۳۴۸ – فصل گستاخی

۱۳۵۰ – گاو

۱۳۵۷ – عافیتگاه

۱۳۶۱ – مولوس کورپوس

تک‌نگاری‌ها

۱۳۴۲ – ایلخچی

۱۳۴۳ – خیاو یا مشکین شهر

۱۳۴۵ – اهل هوا

ترجمه

۱۳۴۰ – دوستان نوشته گی باند تیزن

۱۳۴۲ – آزمایش‌های علمی با وسائل ساده (کارلتن ج. لینر)

۱۳۴۲ – خودشناسی“ (ویلیام سی مینجر)

۱۳۴۲ – شناخت خویش از آرتور جرسیلد، با محمد نقی براهنی

۱۳۴۲ – قلب، بیماری‌های قلبی و فشار خون نوشته ه. بله کسلی، با محمد علی نقشینه

۱۳۴۳ – آمریکا آمریکا نوشته الیاکازان، با محمد نقی براهنی

نمایش‌نامه‌های اجرا شده

۱۳۴۲ – پانتومیم “فقیر” با بازی جعفر والی در تلویزیون

۱۳۴۴ – نمایش “چوب بدستهای ورزیل” به کارگردانی جعفر والی در تئاتر سنگلج

۱۳۴۴ – نمایش ” بهترین بابای دنیا ” به کارگردانی انتظامی در تئاتر سنگلج

۱۳۴۵ – نمایش ” بامها و زیر بامها ” به کارگردانی جعفر والی در تلویزیون

۱۳۴۵ – نمایش ” از پا نیفتاده ها ” به کارگردانی جعفر والی در تلویزیون

۱۳۴۵ – نمایش ” ننه انسی ” به کارگردانی جعفر والی در تئاتر سنگلج

۱۳۴۵ – نمایش ” گرگها ” به کارگردانی جعفر والی در تلویزیون

۱۳۴۵ – نمایش ” گاو ” به کارگردانی جعفر والی در تلویزیون

۱۳۴۶ – نمایش ” آی با کلاه ، آی بی کلاه ” به کارگردانی جعفر والی درتئاتر سنگلج

۱۳۴۶ – نمایش ” خانه روشنی ” به کارگردانی علی نصیریان در تئاترسنگلج

۱۳۴۶ – نمایش ” دعوت ” به کارگردانی جعفر والی در تئاترسنگلج

۱۳۴۶ – نمایش ” دست بالای دست ” به کارگردانی جعفر والی در تلویزیون

۱۳۴۶ – نمایش ” خوشا به حال بردباران ” به کارگردانی داوود رشیدی در تلویزیون

۱۳۴۷ – نمایش ” دیکته و زاویه ” به کارگردانی داوود رشیدی درتئاتر سنگلج

۱۳۴۸ – نمایش ” پروار بندان ” به کارگردانی محمدعلی جعفری در تهران و شهرستانها

۱۳۴۹ – نمایش ” وای بر مغلوب ” به کارگردانی داوود رشیدی در تئاترسنگلج

۱۳۵۱ – نمایش ” چشم در برابر چشم ” به کارگردانی هرمز هدایت در سالن دانشجویی

۱۳۶۳ – نمایش ” اتللو در سرزمین عجایب ” به کارگردانی ناصر رحمانی نژاد در فرانسه و چند شهردیگر اروپا

تقاضای دست یاری

آذر ۱۳۹۲

می خواهم بعضی از داستان های کوتاهم به انگلیسی ترجمه شود
کسی می تواند یاری کند؟
ئی میل ام این است:
mahmood@gozargah.com

علم، دین وفلسفه به زبان خودمانی – ابولفضل سپاسی

آذر ۱۳۹۲

بنا به گفته دانشمندان وزیست شناسان ظهور اولین گونه های انسانی مربوط به چهار تا پنج ملیون سال پیش است اما نسل انسان فعلی قد متی دوتا دو ونیم میلون ساله دارد. اولین اثار انسان هوشمند از زمانی اغاز میشود که میتواند از سنگ ابزاری بسازد بعدها حیواناتی را بخدمت گرفته کشت وکاررا فرا بگیرد وپناهگاهائی برای اسکان خود بسازد.
بسیار قرنها میگذرد تا قبیله هائی بوجود بیاید واحساس مالکیت در حریم زیستی کرده وسپس ابزار جنگی بسازد و جنگ برای حفاظت خود یا تصرف مالکیت دیگران را آغاز کنند.
بنظر میرسد پرستش وتوسل بیک نیروی ما فوق از نیاز های انسان هوشمند اولیه بوده است ودر دورانی که سنگ اولین ومهمترین ابزار او بشمار میرفته مبدا پرستش آنها سنگ میشود وبعد ها با دستیابی به فن کشاورزی گروهی خورشید را عامل حیات دانسته وخورشید پرست شدند بدین سان آتش؛ خورشید؛ ماه ودرخت تا مدتها مورد پرستش آدمیان بوده است.
تا آنکه اولین پیامبر پیدا شد که خدائی ما فوق ونا دیدنی را بمردم زمان خویش شناساند.
بدون آنکه قصد توهین به ادیان الهی را داشته باشم واز پیامبران راستین سخنی بمیان بیاورم، در اینجا نظرم در مورد انبوهی از پیامبران بسیار کهن است که بگمان من اولین آنها باید کسی باشد که بیکی از انواع انرژی پی برده و نیروی مافوق انچه که دیدنی است اورابفکرقدرتی ما فوق طبیعت انداخته وخدائی مطلق را بمردم شناسانده است .که بعضی نامها مثل خدای باران، خدای رعد وبرق، خدای طوفان وخدای آتش، تا مدتها نام های خدایانشان بود. از این مقدمه میرسیم به جمله معروف ولتر که:
” و انسان خدا را افرید ”
حال باید دید که علم ابتدا بوجود آمد یا دین، اگر دست یابی به ابزار سنگی وسپس کشف آتش را از نخسین اختراعات واکتشافات بشر بدانیم بی شک باید گفت علم زودتر از دین بوجود آمده است.
علم همواره با زبان فیزیک سخن میگوید یعنی برای انسان قابل لمس ودیدن والبته استفاده بردن است بهمین دلیل آدمیان پرستش خود را هم چهره ای فیزیکی میدادندوسنگ وخورشید ودرخت را مپرستیدند. نخسین شیادان انروزگاران با نگهداری وحفاظت از بت ها ی اولیه
معبد هائی را ساختند که تا مدتها ی طولانی با کسترش انها بر عقاید مردم حکومت میکردند.
پس از انکه علم شخصیت وجودی خودرا نمایاند میان عالمان علم وکاهنان دین نه تنها اختلافی وجود نداشت که رفاقتی دیرینه ای هم با یکدیگر داشتندوچه بسا ساده لوح مردمانی که دست اوردهای علم کیمیاگری قدیمی ترین سامانه علمی بشررا بحساب روحانیون گذاشتتند تا جائی که بسیاری از پیامبران از طبقه کیمیاگران بودند. والبته این دو گروه همواره در خدمت پادشاهان وصاحبان قدرت قرار داشتند.
اما از زمان اختراع زبان ،خط وکتابت اولین اختلاف میان کاهنان وعالمان بوجود امد واین اختلاف وجود داشت تا انکه روحانیون از کتابت بهره برده ومصحف یا کتاب اسمانی را نوشتند در واقع با استفاده از این ابزار انچه را که از ان میترسیدند بخدمت خود در اورده وهر انچه را که میخواستند بمردم بفهمانندوتعلیم دهند از طریق نوشتن در کتابهای مذهبی مقبولتر کردند.
کتاب ونوشتن چیزی نبود که براحتی در اختیار همگان باشد وتنها وسیله ای بود که در خدمت عالمان دین ودانشمندان علوم قرار داشت بنابراین کدورتها ودشمنی ها میان این دو گروه مدتها برطرف شد. از سوئی چون روحانیون بیشتر در کنار قدرت پادشاهان حضور داشتند دانشمندان توان مقابله با انها را نداشتند.
علم اما هروز گامی بجلو برمیداشت ورفاه انسان ها را فراهم میکرد واین چیزی بود که مردم به وضوح میدیدند در واقع علم همیشه جلوتر از مذهب در حرکت بود ولی روحانیون با نوشته های خود وترویج خرافات سعی در مخدوش کردن وبی ارزش جلوه دادن دست اوردهای انها داشتند.کاهنان وروحانیون بااستفاده از ترس بشر از مرگ از خدائی نادیدنی سخن گفته ووعده های پس از مرگ را به انها میدادند تا جائی که بعضی از پادشاهان وثروتمندان حرفهایشان را باور کرده ودر قبر های مرده گانشان طلا وجواهر وحتی مواد غذائی میگذاشتند. اما همواره دانشمندان وصاحبان خرد و اندیشه بااین حرکت انها مخالفت میکردند وشاید ازان تاریخ بود که مردم به دو گروه خدا باوران وخدا ناباوران تقسیم شدند.
پادشاهان در طول تاریخ گاه طرفدار روحانیون وگاه جانب عالمان را میگرفتند .اما در میان پادشاهان بودندکسانی که با وجودی انکه میدانستند روحانیون سخنان یاوه وخرافی بسیار میگویند ولی چون منافع مالی از سوی انها تامین میشد وهمواره هدایای فراوانی بدربار روانه میکردند طرفدار انها بودند ودر مقابل عالمان بشدت ایستادگی میکردند که این حمایت کاررا برای دانشمندان علوم بسیار دشوار میکرد ازاین رو چه بسیاری اکتشافات واختراعاتی که در پنهانی انجام میشد والبته بندرت پادشاهانی هم بودند که منافع زحمات دانشمندا ن را بسیار سودمندتر از اندرزهای کاهنان و روحانیون میدیدند واز انها حمایت میکردند.
در تاریخ نمونه های انچه را که گفتم به وفور میتوان دید از تاسیس بزرکترین رصد خانه بدست یکی از پادشاهان غزنوی تا تکفیر گالیه بوسیله کشیشان کلیسا وحمایت حکومتیان از ان تکفیردر اثبات تئوری گردش زمین از این نمونه هاست.دین باوران همواره کمی دیرتر مجبور به قبول دست اورد های علمی میشدند ودرکنار دیگران ازان بهره میبردند نگاه کنید به پدیده دعا نویسی برای بیماران ومعالجه به بوسیله پزشگان در زمانی نچندان دور در جامعه خودمان. که البته این شیوه دین باوران هنوز هم که در استانه قرن بیست ویکم هستیم وجود داردوفرقی هم بین ادیان مختلف دراین باره نیست. تاثیر این موضوع این است که روز بروز از معتقدان به مذهب کاسته میشود تا جائیکه روحانیون نگران کاهش اعتقادات مردم بوده وهمیشه انرا بیان میکنند.
فلسفه اولین علم مقابله با مذهب از راه استدلال است. روحانیون از دیر باز این علم را تکفیر کرده ومیکنند. برخی از روحانیون تلاش کرده فلسفه را با مذهب در هم امیزند وبرخی فلاسفه نتیجه نهائی از علم فلسفه را رسیدن بیک مذهب متعالی دانسته اند. اما روحانیون متعصب وقشریون مذهبی هر ایده ونظریه ای که به اگاهی مردم کمک کند از سوی هر کس که باشد بشدت محکوم کرده و با ان مخالفت میکنند. نمونه هائی از این دست هم در تاریخ بسیار دیده میشود. یک روحانی مثل ملا صدرا که کوشش میکرد فرضیه های مذهبی را با فلسفه اثبات کند .مورد تکفیر متعصبین وروحانیون کج فهم قرارگرفت تا جائیکه مجبور به ترک دیار خود شد. از سوئی مولانارا می بینیم، روحانی پر مریدی که وقتی با شمس یک فیلسوف عرفانی روبرو میشود سخت دلباخته او شده و همه ان تعصبات واعمال دست وپا گیر مذهبی را رها کرده به رقص سماع میپردازد وتا جائی میرود که میگوید
«خنک ان قمار بازی که بباخت هر چه بودش………بنماند هیچ اش الاهوس قمار دیگر»
وخود فیلسوفی شاعر میشود. بسیاری از فلاسفه شاعر وگروهی عالمان علوم اجتماعی بودند . اولین قوانین زندگی اجتماعی بوسیله فیلسوفان نامداری مثل سقراط وافلاطون وبعدها ولتر نوشته وتدوین شد، اکثر پیامبران حرفها ونوشته هایشان الهام گرفته از این فیلسوفان است (چون نیک بنگری همه از یک گوهرند) ولی پیرایه های خرافی همواره مذهب را به سمت سوء استفاده مادی از مردم کشانده است وهمان طور که گفتم در خدمت قدرت بودن روحانیون باعث ضربه زدن به دانشمندان علوم وفلاسفه روشنگر بوده است والبته چه بسیار روحانیونی بودند که وقتی فهمیدند فلسفه دین با مقرارت شاق وخرافی مذهب بسیار فاصله دارد لباس روحانیت را کنار گذاشته وچه کتاب های روشنگرانه ای د رباب مذهب نوشتند.
انچه که بیان شد قطره ای بود از اقیانوس علم ودین وفلسفه که در حد بضاعت این قلم بود.و متواضعانه نقدهای دانشمندان و صاحب نظران این علوم وهمچنین خوانندگان را پذیرا هستم.
کلام اخر اینکه امروزه دست اوردهای علمی بشر با توجه به کستره عظیم دنیای اطلاعات وارتباطات برهمگان مشهود ومعلوم است وپیدا کردن راه درست ومنطقی زندگی چندان زحمتی برای بشر امروزی ندارد. باید اگاه باشیم وهمواره با دنیای مدرن به پیش برویم تا بجای توسل به چاه جمکران به کهکشان علم ودانش بپیوندیم.

کاهش ازدواج دائمی، افزایش ازدواج موقت -میترا افخم

آذر ۱۳۹۲

آمار اعلام شده توسط کانون سردفترداران ازدواج و طلاق نشان می دهد طلاق در شش ماهه نخست سال جاری نیز به نسبت مدت مشابه سال قبل افزایش یافته است. رشد طلاق عاطفی و افزایش چشمگیر ازدواج موقت هم گرچه به لحاظ آماری قابل اندازه گیری نیستند به عنوان بخشی از تغییرات در نظام خانواده مشهودند و ارتباط آن ها با ازدواج دائم و طلاق مورد بحث کارشناسان است.
در شش ماه اول سال جاری طلاق ۱۶ درصد و ازدواج ۴ درصد به نسبت مدت مشابه سال قبل افزایش یافته است. در برابر هر ۴ ازدواج یک طلاق صورت گرفته است. به گفته ی علی مظفری نایب رئیس کانون سردفترداران ازدواج و طلاق، در این شش ماهه هر ساعت ۱۶ طلاق در کشور ثبت شده است. ٨۵ درصد طلاق ها در ۷ سال اول زندگی اتفاق افتاده است. استان های تهران، کردستان، فارس و اصفهان در امر طلاق بر سایر نقاط ایران پیشی دارند. بیشترین میزان طلاق به نسبت ازدواج در تهران روی می دهد.
از آن جا که طبق قانون جدید خانواده ثبت ازدواج موقت تنها در سه مورد باردار بودن زن، شرط ضمن عقد و توافق طرفین الزامی است آماری از تعداد واقعی ازدواج های موقت وجود ندارد اما اخبار متعدد حاکی از افزایش ازدواج های موقت اند. مظفری گفت در برابر هر ۱۰ ازدواج دائم ۲ مورد ازدواج موقت صورت می گیرد. این آمار نتیجه یک تحقیق میدانی است و نشان می دهد که بیشتر موارد ازدواج موقت در مناطق مرفه صورت گرفته است.
دلایل کاهش نسبی ازدواج دائم، افزایش طلاق، طلاق عاطفی و ازدواج موقت کدامند و چه رابطه ای میان این پدیده ها وجود دارد؟ نایب رئیس کانون سردفتران اظهار داشت علت طلاق ها در وهله اول مسایل اقتصادی و سپس مسائل اجتماعی و فرهنگی هستند. از دید حسین باهر جامعه شناس، مشکلات ازدواج دائم ۹۰ درصد اقتصادی و ۱۰ درصد فرهنگی است و افزایش ازدواج موقت را می توان نتیجه سخت شدن ازدواج دائم دانست. نظرسنجی که اخیرا در ایران انجام شده نشان می دهد سه مشکل جوانان به ترتیب بیکاری، مسکن و ازدواج است.
افزایش طلاق ناشی از این است که جامعه ایران دچار نوعی فروریختگی فرهنگی شده است. این را یک جامعه شناس می گوید. ارزش ها و معیارهای موجود تضعیف شده بدون این که ارزش ها و معیارهای جدیدی جایگزین آن شده باشد. قرایی مقدم در کنار طلاق های قطعی به طلاق های عاطفی توجه می دهد که زن و مرد زیر یک سقف زندگی می کنند ولی هر یک راه خود را می رود. مقدم این موضوع را یک آسیب جدی می داند.
طلاق قطعی و طلاق عاطفی در وجه عمده ناشی از تفاوت برداشت زن و مرد در نقش شان در نظام خانواده است. جامعه ایران «دوساختی» شده است. دخترها و پسرها از دو طرز تفکر مختلف پیروی می کنند. در فکر پسران این است که زن باید مطیع و فرمانبردار باشد در صورتی که دختر بدنبال حق مساوی است. ساخت کهن با هنجارها و ارزش هایش در برابر ساخت جدید جامعه ایستاده است.
ازدواج موقت میان افراد مجرد بنا بر ارزیابی ها، عمدتا ناشی از مشکلات اقتصادی است. افرادی که به دلیل مشکلات اقتصادی از جمله بیکاری، و مشکل مسکن و هزینه های بالای زندگی قادر به ازدواج دائم نیستند، به ازدواج موقت روی می آورند. بر مبنای یک تحقیق گسترش روابط جنسی پیش از ازدواج در ایران در اثر عوامل مختلفی از جمله حس کنجکاوی، نیاز عاطفی و جنسی و بیکاری به یک واقعیت تبدیل شده است و اقشار مختلف جامعه روش های متفاوتی را برای آن بکار می گیرند. برای آن دسته از افراد که پای بندی مذهبی دارند، ازدواج موقت یک روش مجاز شرعی برای برطرف کردن نیازهای خود است.
با این حال بنظر می رسد که در عمل این عمدتا مردان متاهل مرفه هستند که با استفاده از ازدواج موقت، خارج از خانواده فضایی خصوصی برای خود ایجاد می کنند. از همین رو مصطفی اقلیما افزایش ازدواج موقت را نشانه خوبی نمی داند و آن را معادل بهم ریختگی خانوادگی و بدتر از افزایش طلاق ارزیابی می کند.
منبع:وبلاگ نویسنده

دریغی دیگر – کانون نویسندگان ایران

آذر ۱۳۹۲

احمد کسیلا درگذشت

احمد کسیلا (۱۳۱۸ – ۱۳۹۲) شاعر خوش قریحه و عضو باسابقه ­ی کانون نویسندگان ایران در اثر سکته­ ی مغزی در گذشت. او از جمله­ شاعران و نویسندگان “ده شب” (شب­ های شاعران و نویسندگان در انجمن فرهنگی ایران و آلمان  – انجمن گوته  ) بود. وی جز فعالیت قلمی، در سال ­های دور مدتی نیز در گروه فرهنگ و ادب رادیو گویندگی می­ کرد و در این کار بسیار موفق بود.

کانون نویسندگان ایران ضایعه ­ی درگذشت احمد کسیلا را به خانواده و دوست­دارانش و همچنین به جامعه­ ی فرهنگی مستقل کشور تسلیت می­گوید و خود را در اندوه آنها شریک می ­داند. یادش پردوام باد!
کانون نویسندگان ایران

آخر خط – محمود صفریان

آذر ۱۳۹۲

وقتی آمدم خانه، پیغام گیر تلفنم چشمک می زد. دگمه را فشار دادم و رفتم سراغ یخچال. نمی دانم چرا آن همه تشنه بودم .
” سلام آقای صفائی ، مرتضوی هستم . فرصت کردید لطفن تماسی با من بگیرید ”

خانم مرتضوی همیشه عروسی ” باران ” را به یادم می آورد. مراسمی که من میهمان داماد بودم. دامادی که او را نمی شناختم. در حقیقت میهمان خانم مرتضوی بودم ، خاله داماد که از دوستان همسرم است.
من می بایستی مهمان عروس خانم می بودم ” یعنی انتظارم این بود ” چون او را که نویسنده ای سر شناس است خوب می شناختم و زمانی یک جورائی همکار بودیم .
یادم می آید که بهمین خاطر علاقه ای به رفتن نداشتم ، دلخور بودم . ولی رفتم ، چون دلم می خواست ” باران ” را در لباس عروسی ببینم .
و از همان شب با خانم مرتضوی بیشتر آشنا شدم. در فرصتی کوتاه دریافتم که مسئول یکی از معروفترین خانه های سالمندان است ، و در آنجا کلی ازش حساب می برند. و البته این را هم متوجه شدم که نباید مدیر خوش اخلاقی باشد، حق هم داشت. مدیریت خانه سالمندان در حقیقت مدیریت گورستانی با مردگانی زنده و سر گردان است. مدیر چنین جائی نمی تواند خوش مشرب باشد. حرفه او برایم وهم انگیز بود.
آن شب وقتی از روی بی قراری برای دومین بار کنجکاوانه پرسیدم :
” پس عروس خانم کجاست؟ ”
همین آدم جدی که کمتر خون گرمی نشان می داد ، با طنزی نیش دار به همسرم گفت :
” مثل اینکه آقای شما بدش نمی آمد بجای داماد باشد ”
و من هم که معمولن در چنین تنگنا ها ، خود دار نیستم و جا نمی زنم ، گفتم :
” بدش نمی آمد چیه خانم ؟ آرزو داشتم ”
و همین شب مان را از رونق انداخت :
” مگر عروس را می شناسی ، رضا ؟ ”
که آغاز سین جیم های بیشتری شد.
ولی من راه ندادم .
در این فکربودم:
” چرا باران که زمانی نه چندان دور آن همه با هم مراوده داشتیم کاملن بی خبر از من راه دیگری رفت ؟ ”
البته می دانستم که فکرش جای دیگری هم کار می کند و به همین خاطر کم اتفاق نمی افتاد که در پاسخهایش به من حواس پرتی نشان می داد ، و بند می برید .
با شناخت کاملی که از من داشت، و به دفعات تجربه کرده بود، در یکی از بر افروختگی هایش،
بسیار نا روا گفته بود، نا روا ها ئی پر از توهین و تحقیر، و همین بانی جدائی همیشگی ما شده بود.
نمی دانم چرا آن شب مهمان ها بیشتر سر پا بودند ، مثل اینکه به ” کوکتل ” پارتی آمده باشند .
از مشروب هم خبری نبود ، و لیوان هائی که بخصوص خانم ها با ژست مخصوصی در دست داشتند و با آن لباسهای” سواره “، محتوی” جینجر ایل ” بود که شامپاین را تداعی می کرد.
موزیک ملایمی ترنم داشت، موزیکی که بیشتر به درد گوش دادن می خورد تا رقصیدن، که رسم جشنهای عروسی است.
البته برای من فرقی نمی کرد، برای رقص و شادی نیامده بودم . دیدن باران در لباس عروسی و احترام به دعوت خانم مرتضوی مرا کشانده بود .
برای اینکه راحت باشم ، جائی نشستم . در همین نشست بود که توانستم با خانم مرتضوی گفتگو داشته باشم .
ویرم گرفته بود به عنوان داوطلب یک هفته ای را در یکی از خانه های سالمندان بگذرانم ، تا بتوانم از نزدیک با فضای آنجا و آدمهائی که محکوم به زندگی در آن چار دیواری بودند ، آشنا شوم.
این تصورکه عده ای بدون داشتن جرمی در جائی محبوس باشند ، و کاری به کار دنیا و آنچه در آن می گذرد نداشته باشند ، برایم سؤالی بزرگ بود…. اینها بی هیچ گناهی گویا نمی بایستی مثل دیگر مردم روابط متعارف با جهان داشته باشند ؟ یا رانده شدگان از آغوش خانواده هائی بودند که دیگر نمی خواستند تحملشان کنند .
مگر می شود ، سالیان سال با همسر و فرزندانی ، در خانه ای گذرانده باشی و در غمها و شادی هایشان شریک بوده باشی ، با هم خندیده باشید ، غذاخورده باشید ، بگو مگو کرده باشید ، پای تلویزیون نشسته باشید و گاه به اتفاق به پارکی ، سینمائی ، کنسرتی و یا مسافرتی رفته باشید ، ولی حالا در حالیکه هنوز زنده اید و به چنین گذرانی نه تنها نیاز که عادت کرده اید جدایت کنند و بیاورندت به خانه سالمندان ، ” جائی که همه هم سالمند نیستند ” .
مکانی که با داشتن شوق به زندگی، باید خاموش باشی . می خواستم چنین آدمها و چنین جائی را از نزدیک ببینم و برای مدتی کوتاه با آنها باشم .
این شد که از خانم مرتضوی خواهش کردم در صورت امکان ترتیبش را بدهد .
قبول کرد و گفت :
” در اولین فرصت خبرت می کنم . ولی بگویم که گذران ِ تلخی خواهی داشت . ”
گذرانی تلخ!
برای مدتی کوتاه آنجا بودن ، آنهم به اختیار و رغبت خودم ، ممکن است چنان تلخ باشد که باز گو شود ، آنهم از زبان سرپرست آن محل ؟
پس آنهائی که بایستی تا آخر عمر آنجا باشند چه حال و روزی دارند ؟ آدمهائی که رمق اعتراض هم ندارند ؟
همین بیشتر مشتاقم کرد که بروم و با آنها باشم و از نزدیک ببینمشان .
” چرا این همه در فکر رفتی ؟ ”
باز از جدی بودن فاصله گرفت :
” …از اینکه هنوز عروس را ندیده ای ؟ یا چون گفتم گذران تلخی پیش رو داری ؟ ”
من هم برای اینکه حالش را همراهی کنم گفتم :
” از هر سه ! ”
نگرفت .
” نه خانم مرتضوی ، این موزیک ملایم فقط به درد گوش دادن می خورد. عروسی آهنگهای ترقصی می خواهد….گمان می کردم که اگر موسیقی زنده نیست حتمن دی جی سر حالی کارش را می کند. ”
” مگر نمی دانید ؟ باران خانم مسلمان معتقدی است و داماد هم از جنس خودش است. ”
” چرا می دانم ، ولی نمی دانم چرا ، در آن دنیای رویائی که برایشان ساخته اند همه اینها نه تنها آزاد که گسترده تر و فراوان تر وجود دارد، ولی در دنیای حاضر گناه است و جرم ؟ یعنی مثلن من از غِلمانهای نکره بهشتی، ناجور ترم که دست زدن به من گناه است ولی در آغوش غِلمان فرو رفتن و هزار پیچ و تاب خوردن عین صواب ؟ ”
دنباله اش را نه من گرفتم ونه خانم مرتضوی علاقه ای نشان داد .
****
” خانم مرتضوی ، صفائی هستم . پیغام گذاشته بودید . چند دقیقه ای ست آمده ام خانه . در خدمتم . خیر باشد. ”
” سلام آقای صفائی ، لطف کردید. از اینکه مزاحمتان شده ام پوزش می خواهم .
دوست هم اتاقتان زمانی که اینجا بودید ، آقای علیمحمدی را می گویم ، یادتان هست ؟ پاشنه تلفن ما را برای یافتن تو از جا در آورده است. از ما می خواهد که شماره تلفنت را به او بدهیم ولی ما این کار را نکرده ایم .. می دانید ، ایشان بعد از شما ، یک روز به دفتر من آمد وگفت می خواهم از اینجا بروم . پرونده اش نشان می داد کسی او را نیاورده ، به میل خودش آمده و همه پرداختها نیز از حساب شخصی خودش است. نمی دانم چرا آمد و چه شد که رفت. گمان می کنم هزینه اش برایش سنگین بود.”
” بله خانم ایشان را خیلی هم خوب یادم هست. واگر آن زمان را توانستم دوام بیاورم به خاطر دوست شدن با ایشان بود.
اما با این همه، خانم مرتضوی ، آنجا دنیای دیگری است. دنیائی حصار شده و عاری از هر گونه هیجانی ، و البته با دریائی از نا گفته ها که سینه اهالی آن ولایت ! را مالامال کرده است…. گمان می کنم تنهائی را نتوانسته دوام بیاورد…. اشکالی ندارد ، شماره من را به ایشان بدهید ، بخصوص حالا که محصور نیست . شاید حرفهای تازه ای داشته باشد . ”
با او هم اتاق بودم . در آن محل غمزده ی دلگیر، من عضو محاسبه شده ای نبودم . نه جای مخصوصی داشتم و نه جیره غذائی . و این خانم مرتضوی بود که مرا با او هم اتاق کرد تا جائی داشته باشم و یک جورائی هم ، برایم سهمیه غذائی تعیین کرد . این شد که با آقای علیمحمدی ، هم اتاق ، هم جیره و هم صحبت شدم .
کم حرف ، خیلی هم ، کم حرف بود و من بیانگر دیدگاه ، وکسی که برایم درد دل کند می خواستم تا ببینم که این زنده بگوران متروک چه می کنند ، چه می گویند ، احساسشان چیست و بخصوص دریابم که چرا به اینجا کشانده شده اند.
هر چند ، یکی از آنها به من گفته بود :
” ما آنی که تو می خواهی نیستیم . ما پول داریم ، و می توانیم هزینه سنگین اینجا بودن را بپردازیم . به آنجائی بروید که دولتی است. آنجائی که بجای کاغذ توالت ، با دست خودشان را پاک ! می کنند ”
ولی من دنبال شرایط زندگیشان نبودم . من با فضای چنین جائی ، و با احساس ساکنانش کار داشتم
مصیبت و بیچارگی انسان ، به انحاء و اشکال مختلف و دلخراش فراوان است ، و با دیدن آنها می توان دریافت که دنیا چه جای خاکستری ِ سرد ِ کم نوری است ، و از چون منی هم ، ذره ای کاری ساخته نیست. من به دنبال احساس انسانهائی بودم که از چاله به چاه افتاده بودند ، به آنهائی که هر کدام زندگی قابل ملاحظه ای داشته اند و از شادی و شعف با هم بودن لذت می برده اند ، آنهائی که با تند بادی به اینجا پرتاب شده بودند و اکثرن نمی دانند چرا. و اینکه حالا چه گذرانی دارند .
در خانه سالمندان شب و سکوتش از غروب شروع می شود. در این گورستان زندگان ، از شب زنده داری و بگو و بخند های دسته جمعی شبانه کمترین خبری نیست ، کسی هم در حال و هوایش نیست. چه بگویند ، که شادی کنند و بخندند ؟ من شهادت می دهم که دراین دیار ، جوک و لطیفه جائی ندارد . من در تمام مدتی که آنجا بودم صدای قهقهه نشنیدم . بهت ، حیرانی ، مدتها به گوشه ای خیره شدن ، و چشمان نمور ، زیاد دیدم ولی شعف ، جائی نداشت . به تعبیری وضعی بدتر از تیمارستان حاکم است .
من درتیمارستان هم ، مدتی سر کرده ام و حدود ده روز را با آنها گذرانده ام ، با آنها می شد خندید و حتا رقصید. می شد بحثهای مختلف راه انداخت …. و در کل می توان گفت محیط بالنده ایست ، در تیمارستان بسیاری در انتظارآزادی و آغازی دوباره اند ، و به نحوی تحت درمانند ، اما اینجا آخر خط است. خطی در سکوت کامل . گذرانی عاری از هیجان . بیمارهم نیستند که تحت درمان باشند. در خانه سالمندان زمان ایستاده است. در این محل امید مرده است.
یک شب دل به دریا زدم و به یکی از اتاقها وارد شدم .
” کاری که بخصوص شبها نبایستی انجام شود. اگرنگهبان قلچماق و بد هیبت شب می دیدم ، شاید لقمه چپش می شدم . موجودات تعلیم دیده ی عجیبی هستند ، یک بعدی و غیر قابل کنترل و سخت گیر، بی رحم و بی اغماض…. که البته بخیر گذشت. در تیمارستان صابون یکی از آنها به تنم خورده بود و ترسش هنوز چهار ستون بدنم را می لرزاند….اگر اینطور نباشند حریف نمی شوند بخصوص در تیمارستان که اگر دیر بجنبند جنبانده می شوند. ”
خیره نگاهم کرد و آرام گفت :
” سلام ”
ترسیده بود. زیر لبی و نا مفهوم گفت :
” گمان می کنم اشتباه آمده ای…اتاقت را گم کرده ای ؟….تازه واردی ؟ …. ”
سلام کردم و گفتم :
” نه ، دنبال یک تکه کاغذ و خود کار می گردم ….”
” در اتاق من ؟ برای چی می خواهی ؟ می خواهی برای کسی نامه بنویسی ؟ ”
و قبل از اینکه حرفی بگویم ادامه داد :
” خودت را خسته نکن ”
هر کار کردم دنباله اش را نگرفت ، ودر مورد خستگی چیزی نگفت .
” ببخشید چیزی گفتید ؟ ”
جواب دیگری داد :
” چند وقت است اینجائی ؟ ”
منهم جواب دیگری دادم :
” می خواهم خاطرات بنویسم .”
” برای کی ؟ ”
و ادامه داد :
” کی تو را اینجا انداخته و رفته ؟ …تو هم در خانه زیادی شده بودی ؟ ”
” مگر تو را اینجا انداخته اند ؟ ….چرا مانده ای ؟ چرا ، حالا که این همه ناراحتی نمی روی ؟ …چند وقته اینجائی ؟ ”
نگاهش ، تحقیرم کرد.
” یکسال است اینجام ….جان سگ دارم …جز یکی دونفر دیگر من باسابقه ترینم ….کاغذ و قلم هم ندارم…احتیاج هم ندارم …”
داشت بیرونم می کرد .
” فکر کردم تعارفم می کنی که بنشینم ، اما داری بیرونم می کنی ”
” پرسیدم کی آمده ای….چند وقت است اینجائی ، جوابم را ندادی ”
” من سر پائی نمی توانم راحت صحبت کنم . ”
” دلت می خواهد بنشینی ، بنشین. من که حرفی ندارم ”
” راستش من اینجائی نیستم ، برای یکهفته آمده ام ببینم چه جور جائی است ، می خواهم مادرم را بیاورم اینجا . ”
” دوستش داری ؟ ”
” خیلی ”
” گمان نمی کنم . داری می آوریش اینجا تا از شرش راحت شوی ”
” مگر هر کس را می آورند اینجا می خواهند از شرش خلاص شوند ؟ اینها که همه آدمهای آرام و ساکتی هستند. بنظر نمی رسد حتا زیاد حرف بزنند ”
” آخر مرد حسابی تو می خواهی مادرت را زنده به گورکنی ، آن وقت می گوئی خیلی هم دوستش داری….خب درست نمی گوئی . می دانی خرج نگهداری از او در این خراب شده چقدر است ؟
چرا با کمتر از این پول کسی را نمی گیری تا درخانه مواظب او باشد؟…برای اینکه از سنگینی وجودش خسته شده ای ، می خواهی ” ردش ” کنی…. ”
در نا امیدی کامل سرگردان بود .
با حالت خاصی گفت :
” بنشین!…نگفتی چرا آمده ای ؟ ….دوست من ، وقتی می گویم ، از شرش خلاص شوند منظورم شر بودن آنها نیست…در خانه یا هر جائی که هستند برای بقیه غیر قابل تحمل می شوند . اغلب سنی ازشان گذشته ، کم و بیش بیماری هم دارند سرفه و سرو صدا هم می کنند ، و شبها هم راحت نمی خوابند . و در مجموع نبودشان برای آنهائی که با هم زندگی می کنند آرامش بهتری دارد . درست موقعی که پس از سالها جوردیگری زندگی کرده اند ، و زمانی که بیشتر به گرمای اطرافیان و صمیمیت محیط خانه نیاز دارند دکشان می کنند …..دورشان می اندازند….تا از
” شرشان!! ” خلاص شوند .
در حالیکه زنده اند و احساس دارند. دیدار روزانه عزیزان ، بازی با نوه ها ، وچرخیدن در محیط خانه برایشان زندگی است ، و در آنها امید را سر پا نگه می دارد . اما اینجا که می آیند همه اینها پایان می گیرد و در حقیقت به یک نوع مرگ مبتلا می شوند.”
سکوت کرد ، سکوتی طولانی…نگاهش خیره شده بود ، و می شد فکر کرد که دیگر درآن اتاق نیست .
نمی دانستم چکار کنم ، یا چه بگویم…کاش می توانستم وارد افکارش بشوم .
هر کاری کردم سکوتش را نشکست و حضور مرا نشان نمی داد. دراز کشید دستهایش را زیر سرش گذاشت و به سقف خیره شد. چشمانش خیس بود .
به دیدارعلیمحمدی دوست هم اتاق زمان زندگی موقتم در خانه سالمندان رفتم . تعجب کردم وقتی او را تکیده تر دیدم…با ریش نتراشیده و چهره ای که نمی شد شادابی در آن جستجو کرد.
او هرچند کم حرف ، ولی خوش صحبت بود.
برای شروع آنچه را که از قبل در ذهنم می چرخید و به پاسخش برای بررسی که آغاز کرده ام نیاز داشتم مطرح کردم .
” همیشه این سؤال را داشته ام که چگونه بوده است حکایت افتادن گذرتو به جائی که من آن را گورستان زنده ها نام داده ام . ”
” و حالا داری مطرحش می کنی ؟ ”
” درست می گوئی ”
” و فقط برای دانستن جواب این سؤال نیست که به دیدارم آمده ای ؟ ”
” نه ، ابدن . احضار کرده بودی ، خودم هم مشتاق دیدارت بود ، آمدم . اصراری هم ندارم که به سؤالم جواب بدهی . ”
” این خانه شش دانگش بنام من است. با دخترم و دوتا از نوه هام و شوهرش زندگی می کردم . از همسرم سالهاست که جدا شده ام . همه ی خانه در اختیار آنها بود الا همین اتاق که باهم نشسته ایم . برای اینکه راحت باشند کمتر خودم را به جمعشان می کشاندم . در یکی از این دفعات ، همسر دخترم با ظاهری شوخی گفت :
” بابا ! این شبها صدای خرناست نمی گذارد بخوابیم . ”
با تعجب گفتم:
” از کی ؟ چون یادم نمی آید که قبلن در این مورد صحبتی کرده باشی….”
دخترم دنبال کرد :
” چرا بابا ، اکبر راست می گوید .”
احساس تبانی کردم. ولی خونسرد گفتم :
” می دانید که من شبها در ِ اتاقم را می بندم ، از قرار باید صدای خرناسم خیلی بلند باشد که چنین آزرده تان کرده است .”
وقتی واکنشی نشان ندادند ، و کلامی از احترام و یا حتا تعارف خشک و خالی نگفتند ، بیشتر متوجه و معتقد شدم که داستانی دارد آغاز می شود . من پس از جدائی از همسرم تصمیم گرفتم که تا حد امکان مراقب دخترم باشم و نگذارم دلتنگ و ناراحت شود . آن موقع فقط پنج سال داشت…
می بخشی یادم رفت چای بیاورم . ”
و برخاست .
داشت داستانی تعریف می شد، که جذبم کرده بود. داشتم با یکی از موارد افتادن گذار به خانه سالمندان آشنا می شدم ، و علیمحمدی استاد باز نشسته ادبیات تطبیقی کم حرف ، پرحرفی می کرد
آنهم با ته لهجه ی شیرازی . و گویا من با طرح سؤالم ، سر نخ را داده بودم دستش .
احساس کردم که دلش می خواسته جائی خالی شود . و من گویا انتخاب خوبی بوده ام ، چون هفته ای را که با او بودم مرا بهتر شناخته بود .
در آنجا متوجه شده بودم که یکی از شاگردان دخترش به او ابراز عشق کرده است. یادم می آید ، پرسیدم :
” ابراز علاقه یا ابراز عشق ”
و او با حالت خاصی گفت :
“… ناسلامتی من استاد دانشکده ادبیات بوده ام و تفاوت علاقه و عشق را خوب می شناسم . ”
و خندیده بود .
” چه چای دم کشیده خوش طعمی ! ”
” از وقتی باز گشته ام ، خودم همه کارهایم را انجام می دهم ، منظورم آشپزی است. قبلن آنچه همه می خوردند همراهشان بودم . ”
” پس کلی برایشان خرج داشته ای ”
” نه ، در عوض آنها اجاره نمی دادند ، آب و برق را هم من پرداخت می کردم . ”
” و حالا ؟ ”
” حالا نیستند . من تنهایم ، نخواستند با من باشند . یعنی خواستند ولی شرطشان سنگین بود ، نمی توانستم قبول کنم . ”
داشت علت بودن او در خانه سالمندان حالی ام می شد .
” اما با همه اینها چطور شد که سر و کارت به آنجا افتاد ؟ البته برای من سعادتی بود که توانستم با تو آشنا شوم .”
” خودمانیم چه جای حزن انگیز دلگیری است. در آنجا زندگیت قبل از مرگ تمام می شود. چه تنهائی هولناکی دارد. همه در لاک خودشان هستند ، اطرافشان را نمی بینند . هم صحبت نمی شوند . دوست و رفیق انتخاب نمی کنند. زندگی ” البته اگر بشود اسمش را زندگی گذاشت ” یک خط بی فراز و نشیب است. فکر می کنی عین آنچه در فیلم ها ، دستگاه به هنگام از کار افتادن قلب نشان می دهد دیگر ضربانی نداری همه چیز برایت یک خط مستقیم می شود بی هیچ بالا و پائینی . فردا برایت مثل دیروز است….”
” تو که ، تقریبن مثل همه آنهائی که آنجا هستند، کسی زورت نکرده بود ، با پا ومیل و خواست خودت رفته بودی . نمی دانستی چنین جائی است ؟ ”
” نه ، فکر می کردم به کمپ می روم تا با سایرین به گردش برویم و گل بگوئیم . خواستم از محیط خانه دور شوم . تحمل گوشه و کنایه را نداشتم . وقتی تو آمدی داشتم می ترکیدم . اعتراف می کنم وقتی که با تو هم اتاق شدم و شبهای زیادی برایم از همه جا صحبت کردی احساس کردم هنوز زنده ام . و مهمتر که می توانم زندگی بهتری داشته باشم . اصلن باورم نمی شد که به قول تو به قبرستان زنده ها آمده باشم . دیدم دارم می بازم . دارم هم چوب را می خورم هم پیاز را ، هم پول می دهم هم از دنیا بریده ام . مدتها منتظر بودم روابطی دیگر ، فضائی دیگر و آدمهائی دیگر را شاهد باشم . یادم می آید درفیلم زندان ” آلکاتراز ” ، دیده بودم ، یکی از فشار های روحی این بوده است که زندانی ها بخصوص بهنگام خوردن غذا نبایستی با هم حرف می زدند و یا سرشان را برمی گردانند و هم زندانی خود را نگاه می کردند. من پس از مدتی متوجه شدم که اهالی آنجا بدون اینکه زندانی ِ زندان الکاتراز باشند نه با هم حرف می زنند و نه باهم معاشرت می کنند .
دو روز بود هم اتاق شده بودیم که خنده های تو زندگی را در من که دیگر داشت از رونق می افتاد
به جوش آورد…فردایش برای اولین بار دوسه نفری به من گفتند :
” دیشب در اتاقت چه خبر بود ؟….چه خنده های زنگ داری ”
و همانموقع تصمیم گرفتم وقتی تو رفتی من هم نمانم و فسخ قرار داد کنم . ”
” ولی من برعکس تو ، می دانستم چه جور جائی است . یعنی راستش دوستی برایم تعریف کرده بود. می دانستم که در آنجا زندگی جریان ندارد ، اما وسعتش را تا حدی که دیدم نمی دانستم .
من نمی دانم چرا اهالی آنجا با هم قهرند . با هم نیستند ، و رفتارشان مثل اشباح است ، ضمن اینکه تعریف خاطرات هر یک از آنها می تواند بسیار شیرین تر از هزار و یک شب باشد و محفلهای شبانه بارور و گرمی را تدارک ببیند .
اما کم نیستند آنهائی که فکر می کنند خانه سالمندان جائی برای با هم بودن است و از معاشرت با هم لذت بردن…و من دارم می نویسم تا آنها را از اشتباه در آورم .
حتا عده ای فکر می کنند خانه سالمندان جائی است که هر وقت بخواهی می توانی بروی آنجا ،
می خواهم بگویم که خیال باطل نکنند…..وقتی مردن هم مجانی نیست… ”
” برای من تجربه بسیار خوبی بود. روز اول از سکوت آنجا و اینکه می توانستم زمانی را برای خود م باشم خوشم آمد ، و فرصت شد نگاهی درونی به داشته ها و خاطراتم داشته باشم …”
شیطانی کردم :
” به آن دختر شاگردت که گفتی شیفته تو شده بود هم ، فکرکردی؟ ”
” زیاد! ”
” به جائی هم رسید ؟ ”
” وارد این بحث نشویم … رهایش کن دوست خوبم…”
” می خواستم از فضای تاریک خانه ای که سالمندان در آن به آخرین راه مانده ، کشانده می شوند ، بزنم بیرون و با هم گام در گذرگاه عشق بگذاریم ، که نشد….راه ندادی…”
” …بگذار کلام آخر را بگویم، و اینکه اهالی این خانه ها به نسبت آنهائی که آنجا را هم ندارند و بی پناه و سرد ، در گوشه و کنار جان می دهند ، مردمانی خوش شانس هستند…”

چند مطلب خواندنی کوتاه

آذر ۱۳۹۲

شیخ محمد تقی بهلول، بعد از ۳۶ سال تبعید و بازگشت به ایران در پاسخ به رییس  اطلاعات در مورد ترس از مرگ چنین گفت:
کسی که بعضی اقوامش در مشهد باشند و بعضی در تهران
برایش فرق نمیکند در مشهد زندگی کند یا در تهران ؛ من الان همین حال را دارم .

پدر و مادر و خواهر و بعضی دیگر از عزیزانم به آن عالم رفته اند و بعضی دیگر در این دنیا هستند برای من فرقی ندارد این عالم باشم یا آن عالم.
هر جا باشم پیش اقوام و خویشان خود هستم …

****

گویند مردی بر لب رودخانه رخت می شست. ناگهان شتری را دید که به سوی او می آید.

برفور تشت را واژگون کرد، و برای ترساندن شتر به تشت کوبی پرداخت.

شتر در حالیکه به آرامی از کنار وی عبور میکرد گفت: برادر! بیخود به خودت زحمت مده، من شتر نقاره خانه ام از این سروصداها بسیار شنیده ام!
———————————————————————-

کمتر بترس، بیشتر امیدوار باش
کمتر ناله کن، بیشتر نفس بکش
کمتر حرف بزن، بیشتر بشنو
کمتر متنفر باش، بیشتر عشق بورز

و در این صورت است که تمامی چیزهای خوب جهان از آن تو خواهد بود
——————————————————————————
شغالی مرغی از خانه پیر زنی دزدید. پیر زن در عقب او نفرین کنان فریاد میکرد : ای وای! مرغ دو منی مرا شغال برد . شغال از این مبالغه سخت در غضب شد و از غایت تعجّب و غضب به پیر زن دشنام داد . در آن میان روباهی به شغال رسید و گفت : چرا این قدر بر افروخته ای ؟ گفت : ببین این پیرزن چه قدر چقدر دروغگو و بی انصاف است . مرغی را که یک چارک هم نمیشود دو من میخواند . روباه گفت : بده ببینم چه قدر سنگین است ! وقتی مرغ را گرفت روی به گریز نهاد و گفت : به پیرزن بگو مرغ را به پای من چهار من حساب کند .
——————————————————————————
بزرگمهر حکیم در کشتی نشسته بود که طوفان شد ناخدا گفت که دیگر امیدی نیست و باید دعا کرد مسافران همه نگران بودند اما بزرگمهر آرام نشسته بود گفتند در این وقت چرا اینگونه آرامی او گفت نگران نباشید زیرا مطمئنم که نجات پیدا میکنیم وهمانگونه شد که او گفته بود و کشتی به سلامت به ساحل رسید مسافرین دور بزرگمهر حلقه زدند که تو پیامبری یا جادوگر !!! از کجا میدانستی که نجات پیدا میکنیم بزرگمهر گفت: من هم مثل شما نمدانستم اما گفتم بگذار به اینها امیدواری بدهم چرا که اگر نجات نیافتیم دیگر من و شما زنده نیستیم که بخواهید مرا مواخذه کنید
——————————————————————————
ملا نصر الدین در روزگار پیری در جمعی مباهات میکرد که: قوت من در پیری ابدا با جوانی فرق نکرده. گفتند: از کجا ملتفت شدی؟ گفت: هاون سنگی بزرگی در منزل داریم که در جوانی هر چه سعی کردم آنرا از جا حرکت دهم ممکن نشد. چند روز پیش هم به این فکر افتاده، نتوانستم. نتیجه‌ای که از این عمل گرفتم این بود که: قوت من فرقی نکرده است
—————————————————————————–

پل، سیگار، و شاعر- بخش سوم – مجید قنبری

آذر ۱۳۹۲

داشتم برای بستری شدن یا نشدن دست دست می‌کردم که همسرم زودتر تصمیم خودش را گرفت. آن‌ها رفتند برای مدتی نامعلوم. حالا که سال‌ها از آن ماجرا گذشته است همسرم اصرار دارد این من بودم که به آن‌ها پیشنهاد رفتن دادم. ولی من فکر می‌کنم خودشان رفتند، در واقع فرار کردند. دیگر قابل تحمل نبودم انگار. این هم نمونه‌ی دیگری است از جدال میان حافظه و فراموشی. به هیچ طریقی نمی‌توان فهمید کدامیک واقعیت را می‌گوییم. اما شاید از یک دید کلی‌تر بشود پذیرفت که هر دو مورد واقعیت داشته است. من پیشنهاد رفتن به او ندادم ولی شاید با رفتارم به نوعی این را خواسته‌ام. ولی اصلا چه فرق می‌کند. مهم این بود که آن‌ها رفتند و یک سال چراغ خانه‌ی من خاموش ماند. کارم شده بود نشستن در تاریکی و فکر ‌کردن. یک “تفکر زائد” بود. به‌ندرت چیزی می‌خوردم. بیش‌تر از بیست کیلو لاغر شدم. در نظر دیگران تنها دو گزینه وجود داشت یا ایدز گرفته بودم یا معتاد شده بودم.

در اتاق‌های تاریک و خالی راه می‌رفتم و با خودم حرف می‌زدم. مدام تکرار می‌کردم: فقط یک اتفاق خوب. فقط یکی.
در حالت تسلیم کامل، دست به سینه روزها و روزها در تنهایی‌ام ‌که مثل زیرپیراهنِ عرق کرده به تنم چسبیده بود بی‌حرکت می‌نشستم. می‌نشستم و تلویزیونِ خاموش، تماشایم می‌کرد. چه‌قدر تکراری‌ بودم. صدای موسیقی را تا به آخر زیاد می‌کردم، شیشه‌های قدی پنجره می‌لرزید. بطری مشروب را دستم می‌گرفتم، گریه می‌کردم و به سلامتی همه آن‌ کسان که دوست‌شان داشتم و دوستم نداشتند، می‌نوشیدم. یک استکان. دو استکان. سه استکان . . . به اندازه‌ی سه گل سوزان آتش. درست به اندازه‌ی زخم‌ دست تو.
در شرکت پشت میزم گریه می‌کردم. در اتوبوس و تاکسی گریه می‌کردم. راننده با تعجب و دل‌سوزی نگاهم می‌کرد و من که پاک یادم رفته بود در آستانه‌ی پنجاه ساله‌گی‌ام، احساس شرم نمی‌کردم. فکر می‌کنم چیزی رقت‌انگیزتر از پیرمردی که هق‌هق می‌کند نباشد.
ـ پیرمردها رو دوست دارم. بوی مرگ می‌دن.

من در همین شهر زندگی می‌کردم ولی حقیقت این بود که اصلا زنده نبودم. هیچ چیز این شهر برای من نبود. سینماها، پارک‌ها، موزه‌ها، نمایشگاه‌ها، کنسرت‌ها، کتابخانه‌ها و کتابفروشی‌ها. هیچ کدام از اتفاقات این شهر به من مربوط نمی‌شد. انگار “زندگی جای دیگری” جریان داشت. سی‌سال در میدان چهل‌ویکم محله‌ا‌ی در جنوب تهران زندگی کرده بودم بی‌آن‌که بدانم میدان چهل‌ام کجاست. تازه این را هم زمانی فهمیدم که رهگذری آدرس میدان چهل‌ام را پرسید. با شرمنده‌گی گفتم: اهل این‌جا نیستم.
جوابم زیاد هم دور از حقیقت نبود. در واقع من به هیچ‌جا تعلق نداشتم. این شهر، شهر من نبود. نه این دنیا دنیای من و نه این زندگی اصلا، زندگی من.
از طرف دیگر پشت سر هم بد می‌آوردم. به التماس از خدا فقط یک اتفاق خوب می‌خواستم. باور کنید آن زمان هنوز آدم بدی نبودم. حتی شاید از جهاتی خوب هم بودم. کارهای خوب کوچک و بی‌اهمیتی هم کرده بودم. سعی می‌کردم کارهای خوب بیش‌تری انجام دهم. شده بودم یک پسربچه‌ی پیشاهنگ. کارهای خوبم را هم حتما برایتان خواهم نوشت فقط به این‌خاطر که فراموش‌ام نشوند. فراموشی مثل بختکی همیشه به دنبالم است.
یک شب که از صدقه‌سری گالن ودکایی که طاهره داده بود مست بودم، تلفن را از روی میز زمین گذاشتم و کنارش نشستم و با شک و تردید شماره‌ی محل کار مینا را گرفتم. البته بعد از آن مشاجره‌ی لفظی بود که من گوشی تلفن را کوبیده بودم زمین و مثلا برای همیشه به خاک سپرده بودمش. کدام مشاجره؟! کدام گالن ودکا؟! خب اگر هنوز ننوشتم بعدا می‌نویسم. چه فرقی می‌کند. من اصلا به توالی زمانی باور ندارم. منظورم تقدم و تاخر زمانی است. به نظر من همه چیز در حال وجود دارد. و همه‌ی اتفاقات این جهان با هم و در یک زمان روی داده‌اند و می‌دهند.
شماره‌ی محل کار مینا را گرفتم. یعنی خیلی پر رو بودم؟ نه، خیلی مست بودم. حتی بدتر، خیلی تنها بودم. همکارش جواب داد. خودم را معرفی کردم. گفت تا یک ساعت دیگر می‌آید می‌گویم با شما تماس بگیرد. کنار تلفن دراز کشیدم. فقط یک ساعت دیگر. یک دستم روی گوشی بود و سرم روی دست دیگر. یک ساعت، دو ساعت. تمام اتاق دور سرم می‌چرخید. سرعت می‌گرفت، تاب برمی‌داشت. عمیق می‌شد و در نهایت گردبادی می‌شد که مرا به درون می‌کشید. نمی‌توانستم چشم‌هایم را باز کنم. همان اندک نور تیر چراغ برق کوچه که پنجره‌ی اتاق را روشن می‌کرد برای آزار چشم‌هایم کافی بود. ‌بستم‌شان. سرعت گردباد در تاریکی چند برابر می‌شد انگار.
نفهمیدم کی به خواب رفتم. فقط یادم است که خوابیدم. خوابی عمیق و بی‌رویا. خیلی کوچک که بودم شیرین‌ترین خواب‌هایم و آرامبخش‌ترین‌شان وقت‌هایی بود که کنار پای مادر دراز می‌کشیدم. او نشسته بود و با دوستی یا خویشی آرام حرف می‌زد و انگشتان چاق و مهربان‌اش موهایم را نوازش می‌کرد. حس امنیت بود انگار، همین که یک نفر کنارت بیدار است. یک نفری که دوستت دارد. ذهن کودکانه‌ام این‌طور می‌اندیشید که بیداریِ تنها یک نفر کافی است . . .
اما بیدار که شدم همه‌جا ظلمات بود. سرم سنگین بود. گلویم خشک شده بود و می‌سوخت. در اطرافم هیچ نمی‌دیدم. کجا بودم؟ کی خوابیده بودم؟ کی شب شده بود؟ دستم هنوز روی گوشی تلفن بود. حالا به خاطر می‌آوردم. پس زنگ نزده بود؟
سعی کردم بلند شوم ولی نمی‌توانستم. پاهایم سست بود. به زحمت برخاستم. ولی نمی‌توانستم تعادلم را حفظ کنم. نیرویی مرا به عقب می‌کشید انگار. سعی کردم به چیزی تکیه دهم ولی جز ظلمات هیچ نبود. دستم در تاریکی بیهوده چنگ می‌انداخت. عقب عقب رفتم. تلوتلو خوردم. نتوانستم جایی را بگیرم. با پشتِ سر به زمین افتادم. سرامیک‌ها سرد و سخت بودند. کجا بودم؟ هنوز نمی‌دانستم. دوباره برخاستم و دوباره زمین خوردم. این بار فهمیدم که کجا هستم. در خانه‌ی خودم بودم. چهار بار برخاستم و چهار بار افتادم. چه پشتکاری! سرانجام چنگ انداختم و در تاریکی پشتی مبل را گرفتم. آرام چرخیدم و خودم را روی مبل رها کردم. حالا می‌توانستم فکر کنم. نه، زنگ نزده بود. حتما همکارش فراموش کرده بود به او بگوید. یا اصلا نخواسته بود. همان‌جا روی مبل دوباره به خواب رفتم. این‌ بار هم خوابی عمیق و بی‌رویا. این بار هم خوابی . . . ! هم‌خوابی . . . !
گفتم هم‌خوابی؟! از آخرین باری که با همسرم خوابیده بودم، زمان زیادی می‌گذشت. نسبت به هم سرد شده بودیم. شاید احساس نیازی نداشتیم. ولی اشکال کار کجا بود؟ دنبال جواب نبودم. در حقیقت از آن چه بودم راضی بودم. همین را می‌خواستم. شکست را دوست داشتم. گریه کردن را. تنها بودن را. لذتی مازوخیستی بود می‌دانم. مثل وقتی که با بی‌رحمی، آتش سیگار را به پشت دستت نزدیک می‌کنی و دردی لذت‌بخش را تا اعماق وجودت حس می‌کنی. می‌سوزد. یک‌بار. دوبار. سه بار. اما از چه وقت آزار دادن خود و عذاب کشیدن برایم لذت‌بخش شده بود؟ باید به عقب برمی‌گشتم. خب باشد برای بعد.
ولی تصمیمی جدی گرفتم. دیگر هرگز با زنی نزدیکی نمی‌کنم. دوست داشته شدن حق من بود. واقعا بی‌انصافی است کسی که تمام عمر عشق ورزیده، این‌طور تنها بماند. هیچ‌وقت کسی عاشق‌اش نشود و همیشه یک‌طرفه عشق بورزد. حس می‌کردم از همه طرف و از همه‌کس مورد ظلم قرار گرفته‌ام. بی‌عدالتی محض. انگار که “بی‌گناه‌ترین ساکن دوزخ” بودم.
مینا عاشق‌ام نبود. همسرم عاشق‌ام نبود، حتی زمانی که من بیش از هر کسی دوستش داشتم. پس تصمیمم را گرفتم. دیگر با هیچ‌کس نمی‌خوابم و منتظر آن کس می‌مانم که به من عشق بورزد. فقط با او . . . با او . . . و فقط با عشق . . . با عشق در خانه تاریکی بود و موسیقی. یادم نیست حسین شنیدن موسیقی را هم برایم قدغن کرده بود یا نه. ولی فکر می‌کنم هرگز موسیقی ‌این‌قدر تباه‌کننده نبوده است. خسته که می‌شدم، مشت به دیوار می‌کوبیدم یا مستاصل روی زمین دراز می‌کشیدم و فریادهای بی‌صدایم را رها می‌کردم: من استحقاق دوست داشته شدن را دارم.
اما از همه طرف بن بست بود. گاهی از شدت درد می‌خواستم زمین را گاز بگیرم. تصمیمی که گرفته بودم حالم را بهتر نمی‌کرد. دردی را تسکین نمی‌داد. می‌دانستم که در انتظار “هیچ‌کس”‌ام. هرگز چیزی تغییر نخواهد کرد. من محکوم بودم به تنهایی و راه گریزی هم نبود.
بعد از رفتن همسرم، طاهره را بیش‌تر می‌دیدم. حالا دیگر پای‌ام به خانه‌اش هم باز شده بود. تلاش می‌کرد مرا بازگرداند به زندگی که از من می‌گریخت و من از آن. اما بیش‌تر تلفنی حرف می‌زدیم. سعی می‌کرد کمک‌ام کند ولی نمی‌دانست که تا چه اندازه برای‌ام آزار دهنده است. کتاب‌ها فریب‌ام می‌دادند. موسیقی، شعر و فیلم‌ها که تا سرحد مرگ کسل‌ام می‌کردند. با این وجود هنوز نمی‌دانستم همین که بود، چه‌قدر خوب است. در حالی که می‌شد مثل دیگران او هم نباشد. و فقط یک ماه بعد دیگر نبود.
گفتم: باور می‌کنی از چهارشنبه تا الان یک کلمه هم حرف نزدم؟
غروب جمعه بود. طاهره خنده‌ی تلخی کرد: من چی بگم که بیست و چند ساله دچار همین وضع‌ام. ببین، شنبه‌ها که دوباره می‌رم شرکت، تا ساعت ده طول می‌کشه تا عضله‌های فک و صورت‌ام نرم شن.
طاهره همیشه تنها زندگی کرده بود، حداقل از زمان آزادی‌اش از زندان. وقتی طاهره را هم از دست دادم دیگر به کلی ساکت شدم. کم‌کم عادت و مهارت حرف زدن را از دست می‌دادم. روزها می‌گذشت بی‌‌آن‌ که با کسی یک کلمه حرف بزنم. بیرون نمی‌رفتم. به کسی تلفن نمی‌کردم. از طرفی اعتمادم به کلمات را هم از دست داده بودم. درست همان‌طور که نسبت به آدم‌ها بی‌اعتماد شده بودم. همین آدم‌های شاد و خوشبختی که نمی‌دیدند و نمی‌فهمیدند من چه اندازه تنها هستم.
روزها به سنگینی و کندی از رو‌ی‌ام عبور می‌کردند و به راه خود می‌رفتند. داشتم له می‌شدم. ولی هنوز در عین ناامیدی منتظر یک اتفاق خوب بودم. ولی دریغ. کتاب آخرم درست مثل کتاب ماقبل آخرم مجوز انتشار نگرفت. من اجازه‌ی منتشر شدن نداشتم. مثل ویروسی بودم انگار که باید به هر ترتیبی از انتشارش جلوگیری می‌شد.
به مینا تلفن کردم و هنوز چند کلمه‌ای بین‌مان ردوبدل نشده بود که کارمان به مشاجره و فریاد کشید. او انکار می‌کرد و من پافشاری.
گفت: تو خودخواه بودی. یادت رفته؟ تو اصلا منو نمی‌دیدی. حتی به من دست هم نمی‌زدی. انگار جزام داشتم. حالا بعد از سی سال اومدی که چی؟
ضرباتش تمامی نداشت. می‌خواست انتقام بگیرد. اما تلاش بیهوده‌ای می‌کرد. او نمی‌فهمید که ضربه‌ی کاری را سی سال پیش وارد کرده است و همین‌طور زخمی را که باید، “زخمی عمیق‌تر از انزوا”.
(ادامه دارد)

طنز و تاسف – توران رئیسی

آذر ۱۳۹۲

رفته بودم به یک فروشگاه کفش بخرم ، خیلی شلوغ پلوغ بود ، اول کمی ویترین ها را تماشا کردم و با چشم تمام مدل ها و رنگ و اندازه کفش ها را زیرنظر گرفتم ، از هیچکدومشون خوشم نیومد ، یادم رفت ! اولش بهتون بگم که همراه همسرم به این خرید رفته بودم ، اما از اونجا که او هیچوقت به این چیزا اهمیت نمی داد ، برای خودش اون دورو بر ها می چرخید و سرش را گرم می کرد تا من چیزی پیدا کنم و زودتر بخرم ، وقتی به زحمت پیداش می کردم و ازش می پرسیدم که این یا آن چطوره ؟ سری تکان می داد و با بی حوصلگی لب هاشو که کمی کلفت و گوشتالو است این ور و اونور می کرد و می گفت هوم م م م بد نیست ! نمی دونم ! حالا قیمتش چنده ! ؟ واز این جور سوال ها ،من براش توضیح می دادم و به روی خودم نمی آوردم واو دوباره درحول و حوش من غیبش می زد، چندین بار این ماجرا تکرار شد و من همان جواب را از او شنیدم ، تحمل غر زدن های توی خونه را نداشتم ، که هی راه بره و بگه این چی بود خریدی ویا به قیمتش نمی ارزه و گرون خریدی ! با خودم فکر کردم که بهتره یک روز دیگه سر فرصت و تنهائی خودم بیام و کفش مورد دلخواهم را با قیمت مناسبتری انتخاب کنم ، این بود که زیر بغلش را گرفتم و گفتم بریم من منصرف شدم فعلا کفش نمی خوام بعدا یکاریش می کنم و راه افتادم ، اما او به مصممی من راه نیافتاد ! توپم کمی پر بود بازوش را محکم تر جلو کشیدم و گفتم مگه نمیخواستی زودتر بریم خونه پس چرا …به طرفش بر گشتم که بگم راه بیافت !!!با تعجب دیدم که در آن شلوغی جمعیت اشتباهی زیر بغل مرد دیگری را گرفته بودم و او را می کشیدم و هی می گفتم بریم ! مرد غریبه از شدت خنده صورتش را به سمت دیگر می چر خاند به سرعت دستم را ول کردم و زیر لبی گفتم ببخشید! و هول هولکی از آن جا دور شدم و با چشم به دنبال همسرم گشتم ،جلوی ورودی فروشگاه مشغول تماشا بود ، به سمت او رفتم ، عصبانی بودم اما خنده امانم نمی داد ، براش تعریف کردم چه اتفاقی افتاده او هم خنده اش گرفت تمام راه خونه را با هم خندیدیم ، اما او گاهی در حال خنده اخم می کرد و نمی دونم به چی فکر می کرد । من باید به چی فکر می کردم ..؟؟؟.!!!

شهلا – مجید حصارکی

آذر ۱۳۹۲

لبخندی تلخ بر گوشه لبانش نقش بسته بود , پای چبش را جای پای راست قرار می داد و مدام این کار را تکرار می کرد . صدای خش خش پلاستیکی که به همراه داشت در فضای کوچه ی خلوت روستایی دور افتاده از توابع زابل شنیده می شد . کم کم به خانه نزدیک میشد , حس غریبی در وجودش احساس می کرد , قدم هایش لرزان شده بود , نفس هایش به شماره افتاده بود و با هر قدمی که به خانه نزدیک تر می شد این حس در وجود او افزایش می یافت . کلید را به داخل قفل انداخت و در را باز کرد , دیگر دستهایش هم شروع به لرزیدن کرده بود , در اتاق را باز کرد , با دیدن مادرش که در گوشه اتاق نقش بر زمین شده بود و در دهانش خون کف کرده خود نمایی می کرد کیسه دارو از دستش به زمین افتاد و بسوی مادرش دوید و سر او را بروی پایش گذاشت اما مادر دیگر نفس نمی کشید .

شهلا دختری نوزده ساله , با قامتی حدود صدو شصت و پنج سانتی متر , با موهای لخت , مشکی و کوتاه , ابرو های کمانی , چشمهایی خمار , بینی قلمی و زیبا , لبهایی کشیده و سرخ با صورتی معصومانه , پوستی بسیار لطیف و شفاف, ساده و بی آلایش و بنا به عادت همیشگی با ست مشکی د ر کنار مادر اشک می ریخت و به گذشته فکر می کرد. شهلا در خانواده ای شلوغ بزرگ شده بو او فرزند میانی خانواده ای بود که پنج فرزند داشت . فرخ و وحید برادران بزرگتر شهلا و زهره , سام بعد از او به دنیا آمده بودند . پدرش قبل ها که جوان بود و زندگیش را بر سر قمار نداده بود گچکار ساختمان بود , اما از زمانی که از روی داربست به زمین افتاد و به خاطر نداشتن پول عمل کمر و پا تنها راه تسکین دردش را تریاک می دانست به آن معتاد شده بود با پای چلاقش گوشه خانه می نشست و با پولی که زنش از کار کردن در خانه مردم بدست می آورد برای خود مواد می خرید و با این حال زنش جایی کبود نشده بر بدن نداشت و برادرانش به تبعیت از پدر روزها کوچه را متر می و شبها خانه را وجب می کردند . شهلا تنها تا پنج کلاس در مدرسه درس خوانده بود و بعد از آن پدرش او را به همراه زنش راهی خانه های مردم می کرد تا پول عمل او زود تر بدست بیاید . یک روز هنگامی که شهلابدنبال نان از خانه بیرون رفته بود , بهمن دوباره سر راه شهلاپیدا شد و همان حرف های تکراری را آغاز کرد . بهمن پسری بیست و هشت ساله همسایه روبروی شهلابا قدی بلند , لاغر اندام , چشمهای درشت , بینی بزرگ , سبیل های چخماقی , لب های شکری , صورت لاغر و کشیده و یک سیگار که همیشه بر گوشه لبانش بود . بهمن قبلا چند بار به خاستگاری شهلارفته بود اما شهلاهیچگاه او را مرد ایده آل مورد تجسم در ذهن خود تصور نمی کرد و او را به هیچ عنوان به رسمیت نمی شناخت . بهمن نیز دست از سر شهلا بر نمی داشت و هر بار به گونه ای برای او مزاحمت ایجاد می کرد . در نگاه بهمن برقی به چشم شهلامی خورد اما شهلا آن روزها نفهمیده بود که این برق برای چیست ؟ . شهلا مثل همیشه بهمن را از سر راه خود کنار زد و براهش ادامه داد .

به خانه که رسید سریع به اتاقش رفت و لباس هایش را عوض کرد چون قرار بود آن شب یک خاستگار دیگر برایش گل و شیرینی بیاورد . شهلا از حمید پرسید که چه کس قرار است به خاستگاری او بیاید ؛ حمید با قهقه زیاد گفت حتما ناصر کفاش دیگه !!! شهلا به خیال خوشش که حمید با او شوخی می کند . شب شد و همه چیز آماده ورود شهلابود , شهلابا سینی چای که در دستش بود وارد اتاقی که خاستگار در آن نشسته بود رفت , اما بعد از وارد شدن بی اختیار سینی چای که در دستش بود بر زمین افتاد . بله خاستگار همان آقا ناصر , کفاش محله بود که اگر از زن اول اولادش می شد الان نوه اش همسن شهلابود . شهلا مدام از خود سوال می کرد که چراناصر کفاش به خاستگاریش آمده که ناگهان ضربه ای محکم به صورتش خورد , دست پدر شهلاخیلی قوی تر از صورت نحیف شهلابود که حتی با برگی که بر روی آن می نشست سرخ می شد . شهلابی جان بر روی زمین افتاد و فقط کتک خوردنش را توسط پدر و برادرانش را که پا پی پا و کار پدرشان گذاشته بودند را می دید و حتی دیگر قدرت صحبت کردن را نیز نداشت . ربابه مادرش با زحمت او را از زیر دست و پا در آورد و به تنها اتاق خانه برد تا شهلا تلف نشود , ساعتی بعد وقتی شهلاکم کم بهوش می آمد از لای دعوای پدر و مادرش فهمید مصرف مواد پدرش روز به روز بیشتر می شود و مادرش هم که بیماری قند و آصم دارد دیگر مثل گذشته نمی تواند کار کند و آن پول کم کلفتی آنان را کفاف نمی دهد و به همین خاطر پدرش او را فقط به دویست هزار تومان که قراربود از ناصر کفاش بگیرد شهلارا به عقد او در آورد .

عشق به مادر و خواهر و برادر کوچکش که به نوعی شهلاآنها را از آب و گل در آورده بود تحمل همه چیز را برای او آسان کرده بود اما این دیگر چیز قابل تحملی نبود . فردای آن روز بهمن دوباره سر راه شهلاحاضر بود ولی شهلادیگر شهلای دیروز نبود , او که اوج غربت را در خانه و در کنار پدر و برادرانش حس کرده بود و تشنه یک جام محبت بود , بی اختیار زودتر خود را به بهمن رساند و به او سلام کرد , بهمن که به اصطلاح خودش لوطی محل بود و خودش را خیلی تحویل می گرفت تا به حال همچین حس مردانگی را به عمرش حس نکرده بود , جواب شهلارا داد و با هم به راه افتادند , شهلادیگر بهمن را همان بهمنی که دیگران با آن قیافه عبوس که دیگران می دیدند , نمی دید بلکه اورا به شکل فرشته نجات خود تصور می کرد . شهلانزد مادرش رفت و به او موضوغ را گفت و مادرش چون راهی از این بهتر در پیشش نمی دید قبول کرد اما اصل کاری پدرش بود که قول شهلارا به ناصر داده بود و با شنیدن به خاستگاری آمدن بهمن دیگر کنترلش از دستش در رفت و شهلاو مادرش را به گونه ای زد که فلک به حال آن ها گریست . شهلا که می دانست دیگر تاب تحمل کتک دفعه بعد پدر و برادرانش را ندارد با بهمن قرار فرار از خانه را گذاشت و با اندک پولی که به زحمت آن را پس انداز کرده بود , یک سری مدرک , عکس , و کمی طلا که یادگار دوران کودکی او بود و بدون خداحافظی با مادرش با بوسه ای که بر گونه او , خواهر و برادر کوچکترش هنگامی که خواب بودند زد اشکی که بر گونه آن ها ریخت شبانه با بهمن فرار کرد .

شب را تا صبح در راه زابل پا به پای بهمن چنان گوش به حرف هایش می داد که گویی تمام عمر منتظر شنیدن این کلمات بوده است . کم کم هوا روشن می شد و شهلا به امید فردایی آزاد به همراه بهمن در ترمینال به دنبال اتوبوسی که راهی بندر بشود می گشتند تا بعد از آن به دبی بگریزند و زندگی خود را شروع کنند . نیم ساعتی گذشت و اتوبوس بندر پیدا شد . شهلا و بهمن اولین مسافرانی بودند که سوار بر اتوبوس شدند تا راهی خانه عشق شوند , ساعتی گذشت و ماشین اماده رفتن شد .

شب هنگام بود که به بندر رسیدند و به دنبال جایی که شب را در آن صبح کنند و فردایش به محضربروند , بودند که ناقافل موتور سواری کیف را از دست شهلا ربود , شهلا که انتظار داشت بهمن با آن همه دب دبه و کب کبه حداقل به دنبال دزدان بدود اما با بی اعتنایی بهمن نسبت به این موضوع روبرو شد . با دور شدن موتور شهلا خودش را در میان یک شهر غریب و از همیشه دور تر به آرزوهایش دید . وقتی بهمن از زبان شهلا شنید که تمام مدارک و پس اندازش در آن کیف بود ناگهان از این رو به آن رو شد و حسابی بهم ریخت . با کمال بی توجهی به ناله شهلا بهمن راه خودش را ادامه داد و بی اعتنایی به او به این سو و آن سو حرکت می کرد , شهلا بی هدف بدنبال تنها تکیه گاه خود می رفت . شهلا که دیگر طاقت راه رفتن نداشت از بهمن خواست در جایی شب را صبح کنند ,بهمن شهلا را به پارکی که در آن نزدیکی بود برد , شهلا که دیگر طاقت حتی باز نگه داشتن چشمش را نداشت , سرش را در حالی که از دیشبش غذای درستی نخورده به شانه بهمن تکیه داد و به خواب رفت .

هوا کم کم روشن می شد و شهلا همچنان که خواب بود , اما کسی با دست به شهلا می زد و از او می خواست که بلند شود , شهلا ابتدا فکر کرد که بهمن در کنارش , او را از خواب بیدار کرده , اما کمی که چشمش را مالاند متوجه دختری دیگر در کنارش شد . دست پاچه به اطرافش نگاه می کرد و بدنبال بهمن می گشت , شقایق که قصد آرام کردن شهلا را داشت به او گفت دیشب ساعتی پس از آمدنشان بهمن آنجا را ترک کرد . شهلا شنیدن این کلمات مات و مبهوت به خودش خیره شد و آنقدر خود را تنها و غریب می دید که نمی توانست سخنی را بر زبانش بیاورد ؛ شهلا تازه فهمیده بود مرده ای در قبری که بالای آن ایستاده وجود ندارد و برق چشم بهمن هوس بوده و نه چیز دیگر اما چه فایده که دیگر برای این صحبت ها دیر شده بود .

شقایق دختری بیست ساله با قدی متوسط و اندامی متناسب , موهایی که بصورت دم اسبی بسته بود , ابروهای کوتاه , چشم هایی سبز , بینی باریک , دها نی کوچک و لبانی زیبا که هاکی از فرم ڑنتیکی او بود اما با چهره ای خسته و مظلومانه , به شهلا دلداری می داد و از او می خواست دیگر به آن موضوع فکر نکند . شهلا دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت , فهم این موضوع که چطور در دو شب هر آنچه داشته و نداشته از کفش بیرون رفته برایش غیر ممکن بود . شهلا از خانه فرار کرده بود که از دست پدر و برادرانش آسوده باشد , اما به یک باره رکب مردی هوس باز را خورده بود . تحمل این همه درد کار ساده ای نبود , نمی دانست باید چه کاری انجام دهد در حال و هوای خودش بود که دوباره صدای شقایق را شنید . شقایق خودش را معرفی کرد و داستان این که چگونه خام وعده های سر خرمن شده و به جای زندگی در خارج مورد سوء استفاده چند لات لا اوبالی قرار گرفته و آن ها او را در اینجا رها کردند و رفتند و … . شهلا با شنیدن داستان زندگی شقایق ته دلش آرام شد و با دیدن دختری که شاید از او بدبخت تر باشد به خودش امیدوار شد و داستان خودش را برای شقایق تعریف کرد و شقایق مدام به او دلداری می داد . شقایق گفت تقریبا چند ماهی هست که آواره این بندر هست و به شهلا گفت فقط یک نصیحت می کنم ” به خانه پدرت برگرد و زندگی ملامت بار را تحمل کن ” تنها چیزی که در روزگار علاج ندارد مرگ است و باقی چیز ها را می شود درست کرد . ” هیچ کجا مانند خانه خود آدم امن نیست , هر چند در آنجا غریبه باشی , روزگار بی مروت به هیچ کس رحم نمی کند , دنیا بدون تو یا با تو با خوشی تو یا با غم تو و هر چیز دیگر به راه خودش می رود و برای تو خم به ابرو نمی آورد , اصلا نمی فهمد که تو در این دنیا هستی یا نه … , این روزگار گرگ ها را طعمه کفتار می کند توکه مثل یک بره هستی و … ”

صحبت های شقایق تمام شد اما شهلا چیز زیادی از این صحبت ها متوجه نشد . شهلا نمی دانست می تواند به شقایق اعتماد کند یا نه . شهلا پس از سکوتی چند دقیقه ای چون تنها راه باقی مانده را اعتماد به شقایق می دانست با او همراه شد . شقایق با اصرار فراوان شهلا قبول کرد در این سفر همراه او باشد . مشکل اصلی شهلا و شقایق نداشتن پولی بود که به وسیله آن بتوانند با آن سفر کنند . پا به پای هم مانند دو معشوقه بسوی جاده خروجی بندر می رفتند و با هم از بدی روزگار صحبت می کردند که در طول راه چند ماشین سواری برایشان بوق زدند اما وقتی موضوع بی پولی را فهمیدند آن ها را سوار نکردند دیگر بار یک کامیون جلوی پایشان ایستاد , راننده پیاده شد و خواست به آن ها کمک کند , شقایق به راننده گفت که به زابل میروند و هیچ پولی برای سفر ندارند , راننده که خود عازم شرق کشور بود با شقایق طی کرد در صورتی آن ها را می برد که بتوانند خستگی سفر را از تنش در بیاورند , شقایق قبول کرد ولی گفت فقط باید با او کار داشته باشد و نه شهلا . هر دو سوار ماشین شدند و راه افتادند . شهلا که با آن اتفاقاتی که دیشب برایش اتفاق افتاده بود خواب درستی نکرده بود , در همان ابتدا به خواب رفت . وقتی از خواب بیدار شد دید کامیون در گوشه ای ایستاده ؛ راننده و شقایق نیستند ,با کمی دقت متوجه صدای ناله از پشت پرده پشت سرش شد , پرده را کمی کنار زد , بله , درست می دید این صدای ناله شقایق بود که در زیر دست و پای یک غول هوس باز جان می کند . شهلا با دیدن این صحنه تازه متوجه منظور راننده شده بود , اما او می توانست چه کاری انجام دهد , حالش از روزگاری که در آن زندگی می کرد بهم خورد , سرش به شکل عجیبی درد گرفته بود , دیدن چهره مظلومانه بهراه چشم خیس شقایق او را دیوانه می کرد اما او می توانست چه کاری انجام دهد ؟ چند بار دیگر در طول راه با چنین صحنه ای روبرو شد و این که نمی توانست کاری بکند بیشتر از همه دیوانه اش می کرد , یک بار هم که راننده دستش را بسوی او انداخت اما با ممانعت شقایق و شیون او دست از سرش بر داشت .

آفتاب در وسط آسمان بود که به نزدیکی های زابل رسیده بودند , با اشاره ماموران ماشین توقف کرد , شهلا و شقایق که پشت پرده بودند متوجه چیز زیادی نشدند ؛ فقط همین را فهمیدند که بار کامیون قاچاق است , صدا راننده کامیون بود که این دو را صدا می زد و از آنها خواست تا پیدا شوند . شهلا و این بار شقایق هم متوجه این که چرا راننده کامیون آن ها را به ماموران داده نشدند اما معلوم بود این مساله با بار قاچاقی که راننده کامیون داشت یک ربطی بهم دارند . ماموران شهلا و شقایق را به داخل اتاق حاجی بردند , حاجی مردی شصت هفتاد ساله , با مو کم و ریش زیاد جو گندمی , ابروهای کلفت , چشم هایی درشت , بینی کوفته , دهانی کج و کوله با دندان های زرد , قدی بلند و هیکلی درشت اندام ؛ حاجی با دیدن این دو از اتاق بیرون رفت و به همکارانش صحبتی کرد و راه افتاد , از دو سربازی که در کنارش بودند خواست شهلا و شقایق را بیاورند . حاجی شقایق و شهلا را بهمراه دو سرباز سوار بر ماشین دولت کرد و راه افتادند . ماشین نزدیک یک خانه پارک کرد , حاجی زودتر پیاده شد , کلید را در داخل قفل انداخت و در را باز کرد , سپس با اشاره به سرباز ها فهماند که شهلا و شقایق را بیاورند . کسی بغیر از این پنج نفر در خانه نبود . حاجی در حالی که لباس هایش را در می آورد رو به شهلا و شقایق کرد و به آنها گفت اگر دختران خوبی باشید و به من خوش بگذره دیگه شما را تحویل بهزیستی نمی دهم و رهایتان می کنم . شهلا و شقایق با شنیدن این کلمات شوکه شدند , این دو آمادگی شنیدن هر حرف دیگر را از حاجی داشتند الا این حرف , برق هوس و شهوت در نگاه حاجی موج می زد . حاجی اول شقایق را صدا کرد ولی شقایق گفت حاضر نیست بمیرد و دست حاجی حتی به مرده او نیز برسد , حرف های شقایق تمام نشده بود که حاجی محکم تو گوش شقایق زد و نیمی از صورتش سرخ شد , ولی شقایق دست بردار نبود و حاضر نبود این ننگ را تحمل کند . حاجی می خواست دستش را دور گردن شقایق بیاندازد که با مقاومت تحسین برانگیز شقایق روبرو شد . حاجی شقایق را روی زمین انداخت و چند تا لگد به او زد و به سربازان گفت این بچه سرتق مال شما , این تحفه ای نیست که بخواهم خودم را به زحمت بیاندازم , صدای زجه شقایق زیر بدن دو سرباز وطن که از خود دفاع می کرد واقعا زیبا بود اما چه فایده یک دست صدا ندارد . شهلا با دیدن این صحنه به یک باره بر زمین خورد , صدای نفس زدنش تند شد , حاجی به سمت شهلا آمد , شهلا دیگر حتی قدرت از زمین برخواستن را نداشت , حاجی او را بغل کرد و روی تخت انداخت , هنوز صدای زجه و ناله شقایق زیر بدن های دو هوس ران می آمد , تجسم بدن لطیف و نحیف شهلا که حتی جای برگ گل بروی آن می ماند زیر بدن پر از پشم و بزرگ حاجی واقعا سخت بود , با فشاری که بر قفسه سینه شهلا آمده بود و از طرفی بوی بد دهان حاجی او به سختی نفس می کشید ,شهلا به حاجی با گریه التماس می کرد که او دختر است و لی شهوت بالای حاجی به جایی رسده بود که با ضربه به بدن نحیف شهلا می زد در همین حال ملحفه سفید تخت سرخ شد ولی حاجی روبه سربازها کرد و گفت فاحشه خانوم باکره هم هست . در همین حال ها بود که شهلا بیهوش شد , ساعتی بعد که بهوش آمد دید اثری از چهار نفر دیگر نیست و تمام در ها قفل و پنجره ها حفاظ دارد .

دیگر خورشید در حال غروب کردن بود که صدای باز شدن در آمد , تمام وجود شهلا را ترس فرا گرفت , حدس شهلا درست بود حاجی بود که در را باز کرده بود به سمت شهلا آمد و گفت چون دختر خوبی بودی تو را چند وقت می خواهم پیش خودم نگه دارم , شهلا شروع به گریه و خواهش کرد که حاجی او را رها کند , اما شهوت تمام وجود این مامور ایران زمین را فرا گرفته بود و گفت اگر دختر بدی بشوی مثل دوستت به تو را بهزیستی می برم که ناگهان صدای هق هق گریه شهلا بیشتر شد و بر زمین افتاد چون قبلا شقایق به او گفته بود اگر روزی به بهزیستی برود حتما خود کشی می کند چون می دانست بهزیستی چطور جایی است . حاجی دوباره شهلا را با خود به اتاق برد . دو ماهی بهمین منوال گذشت , در این مدت شهلا چندین بار خواست اقدام به خود کشی کند اما فقط دوباره دیدن چهره مادرش تحمل این درد و رنج را برای او قابل تحمل می کرد , هر بار به شقایق یگانه دوستی که در تمام زندگیش دیده بود فکر می کرد حال غریبی به او دست می داد , چندین بار هم به فکر انتقام از حاجی افتاد اما چطور می توانست این کار را انجام دهد . غروب یکی از روزها حاجی به همراه دختری دیگر وارد خانه شد و به شهلا گفت ماموریت تو دیگر تمام شده و می توانی بروی , با شنیدن این جمله انگار که خون تازه ای به رگ های پوسیده شهلا تزیق شده باشد , شهلا نگاهی از روی دلسوزی به دخترکی که تازه آمده بود و از چوب فلک بی خبر بود انداخت و با آنچنان لذتی بیگانه راه باقی مانده تا روستا را طی کرد , حال عجیبی داشت , دم دمای غروب بود که به روستا رسید , انگار در و دیوار روستل از مصیبتی بس عظیم تر از آنچه بر سر شهلا آمده سخن می گفتند , از دور بهمن را شناخت , هر چه به او نزدیک تر می شد حس انتقام در او بیشتر می شد , به نزدیکی بهمن که رسید , آب دهان را بر صورتش پرت کرد و خواست درب خانه را بزند که متوجه سیاهی روی دیوار شد , و دری که نیمه باز رها شده در اتاق را که باز کرد با بدن نیمه جان مادر روبرو شد , مادر با دیدن شهلا لبخندی زد اما نتوانست از جایش بلند شود و دخترش را در آغوش بگیرد . شب تا صبح ربابه با شهلا درد دل کرد .

ربابه به شهلا گفت : ” از همان موقعی که تو رفتی بخاطر کتک های پدرت دیگر نتوانستم از جایم بلند شوم , چند روز بعد برادرانت را که تریاک حمل می کردند , بازداشت شدند, بعد پدرت برای جور شدن خرج عملش زهره را بزور به عقد ناصر کفاش در آورد , اما بخاطر مصرف زیاد سکته کرد و مرد , سام هم الان با خواهرت زندگی می کند , چون نتوانستند دوری هم را تحمل کنند , مادر گفت که بهمن در محل چو انداخته که تو قصد اغفالش را داشتی اما او اغفال نشده و تو با شب کاری پول در میاوری و زندگی می کنی و در آخر گفت من مانده ام و تقاضای مرگ زودتر را که از خدا هر روز التماس می کنم . صحبت های مادر تا سپیده صبح بطول انجامید اما در این مدت شهلا هرگز از سرنوشتش به مادر هیچ نگفت . صبح شهلا از خانه بیرون زد تا برای مادر دارو یا همان انسولین تهیه کند . در راه به صحبت هایی که مادرش کرده بود فکر می کرد که اگر او فرار نمی کرد شاید حالا پدرش زنده بود یا زهره روزگارش با پیرمردی که در حال مرگ است طی نمی کرد یا شاید مادرش به این روز نمی افتاد یا برادرش سربار دیگران نمی شد , با خود فکر می کرد که شاید بتواند گذشته را جبران کند که به شهر رسید اما مگر کدام داروخانه بدون پول دارو به کسی می دهد , در یکی از داروخانه ها پسر جوانی کار می کرد به شهلا پیشنهاد ذلت در برابر دارو را داد , شهلا بعد از فکر کردن چون راهی را جزء استفاده از اسلحه برهنگی نداشت قبول کرد و جان مادرش نیز به وجود این داروها احتیاج دارد , بعد از اتمام کار لبخندی تلخ بر گوشه لبانش نقش بسته بود و پای چبش را جای پای راست قرار می داد و مدام این کار را تکرار می کرد . صدای خش خش پلاستیکی که به همراه داشت در فضای کوچه شنیده می شد . کم کم به خانه نزدیک می شد , حس غریبی در وجودش احساس می کرد , قدم هایش لرزان شده بود , نفس هایش به شماره افتاده بود و با هر قدمی که به خانه نزدیک تر می شد این حس در وجود او افزایش می یافت . کلید را به داخل قفل انداخت و در را باز کرد , دیگر دستهایش هم شروع به لرزیدن کرده بود , در اتاق را باز کرد , با دیدن مادرش که در گوشه اتاق نقش بر زمین شده بود و در دهانش خون کف کرده خود نمایی می کرد کیسه دارو از دستش به زمین افتاد و بسوی مادرش دوید و سر او را بروی پایش گذاشت اما مادر دیگر نفس نمی کشید .به اطرافش نگاهی انداخت و خود را در اوج غربت حس کرد , دیگر دلیلی برای زنده بودن برایش وجود نداشت , سرنگ انسولین که با زجه , زجر و ذلت از داروخانه گرفته بود مسلح کرد , روح مادرش را در بالای سرش احساس می کرد که او را فریاد می زد وسرنگ را به رگ دستش زد و به پدرش پیوست .

چند روز بعد در روزنامه “”” به نقل از حاجی … فرمانده منکرات و پلیس زابل نوشته شده بود شهلا … دختر فاحشه و بد کاره بخاطر سوء ظن به مادر (او را عامل رسوایی در محل می دانست) , او را از پای در آورد و سپس خود کشی کرد
—————————————————–
خیانت
مجید حصارکی
از پله ها بالا می رفت , دو ساعتی زود تر از اداره مرخصی گرفته بود ؛ هدیه را که خریده بود در دستش بود , از خوشحالی مست و مدحوش شده بود به نزدیک در ساختمان رسید , در سالگرد ازدواجشان می خواست همسرش را شگفت زده کند اما از خانه صدایی می آمد , کمی نزدیک شد آری صدای

می آمد اما نه صدای یک نفر بلکه صدای دو نفر به آهستگی در را باز کرد , صدای قهقه بهار می آمد اما در کنار خنده او صدای مردی کمی آن را خدشه دار کرده بود .از لای در نگاه کرد لختی پای بهار را از پشت دید که به همراه مردی که دیده نمی شد وارد اتاق خواب شدند و همچنان صدای خنده آنها می آمد .

بهروز مردی تقریبا بلند بالا , با موهای روشن , چشم های عسلی و باریک , صورت کشیده , بینی قلمی , دهن متوسط , گوش های کوچک , ابروهای کشیده , لاغر اندام با انگشت های کشیده که به عادت همیشگی موهای فرش را به سمت بالا شانه کرده بود و در خانه پدرش در خیابان فلاح زندگی می کرد .

از ازدواج او با بهارسیزده سالی می گذشت . بهروز بار اولی که بهار را دیده بود در در ورودی سینما بود . آن روز در سینما بهار فیلم غریبه را می دید و بهروز بهار را می دید و انگار او دوباره متولد شده و بیشتر از پستان مادر به سیمای زیبا رخی بنام بهار احتیاج دارد . بهروز بعد از اتمام فیلم بدنبال بهار راه افتاد و ثانیه به ثانیه بر آتش وجود بهروز افزوده می شد وقتی شب بهروز به خانه آمد تا صبح خواب عشق را می دید و در عالم خواب و رویا زندگی با بهار را جلوی چشمش تجسم میکرد اما هنگامی که به بدن خوش اندام بهار فکر می کرد از خودش بدش می آمد و با خودش می گفت این بار هم عشق ما از روی هوس است و بحالت دیوانه ها دور اتاق چرخ می زد تا خوابش ببرد .

بهروز آن روزها در سال آخر مهندسی عمران دانشگاه تهران درس می خواند . سر کلاس حواس بهروز به هیچ چیز نیود الا رخ زیبای بهار . اما در این میان چیز دیگری هم برای بهروز مبهم بود , آن پسر که همراه بهار به سینما آفریقا آمده بود و بهروز آنها را تا تجریش نیز تعقیب کرده بود چه کسی بود ؟ آیا برادرش بود یا ….. , فکر کردن به این موضوع نیز بسیار بهروز را اذیت می کرد .

از آن روز می گذشت اما عشق در وجود بهروز رخنه کرده بود و او را تا مرز جنون پیش برده بود اما براستی چه کسی در کنار بهار ایستاده بود. بهروز که دیگر طاغتش بسر آمده بود به همان محله ای رفت که بهار را تا آنجا تعقیب کرده بود طولی نکشید که سر و کله یک دختر پیدا شد ؛ درست است او خود بهار بود , اما کمی عصبی ولی این دیگر چه کسی بود که کنارش بود این آن پسر قبلی نبود ولی آن خود بهار بود . بهروز مانده بود چه بسر او آمده است . آیا این دختر که او عاشقش شده بود یک دختر هرزه بود یا سر راهی یا یک دختر که بخاطر جای خواب هر روز با یکی می رود …. دیگر مغز بهروز قدرت کشش هچین فرضیه را نداشت . بهروز با دلی پر و چشمانی بارانی سرازیری کوچه پس کوچه هار شمیران را در می نوردید ؛ اما این فکرها لحظه ای او را رها نمی کرد .

اما چه سری در این عشق وجود داشت که بهروز بجای اینکه بهار را فراموش کند خودش را فراموش کرده بود . از طرفی فکر زندگی بدون بهار و از طرف دیگر پسر هایی که در کنار بهار دیده بود اورا بحالت روانی ها کرده بود ولی باید چه می کرد ؛ راهی که باید او بر می گزید چه راهی بود , چاره ای نبود سیگاری روشن کرد و فکر می کرد اما به چه ؟؟؟

با خودش می گفت می روم به او می گویم از عشق خودم به او و اینکه چقدر او را دوست دارم و به او می گویم که من کار می کنم و تو خانه را نگاه دار ولی اگر آنها برادرانش بودند و او بچه تجریش بود آیا زن من می شود؟

شلوار جین آبی آسمانی خود را که به تازگی خریده بود به همراه پلیور سرمه ای , کفش مشکی و پالتو تیره خود به تن کرد ؛ پیاده و سواره بسمت تجریش راه افتاد ؛ او تصمیمش را گرفته بود و می خواست با خود بهار در مورد خودش صحبت کند اما باز هم تردید داشت . آیا بهار بحرف گوش می کرد ولی با این حال او تصمیمش را گرفته بود و به راهش ادامه داد به همان محله رسید , با سیگار کمی خودش را مشغول کرد تا شاید بهار برسد , ساعتی به ظهر مانده بود که ناگهان بهار از کنار بهروز گذشت .

بهروز هل شده بود نمی دانست باید چکاری انجام بدهد اما جلو رفت سلام کرد ,

– سلام شما؟

به ه هروز هستم …

تمام چیز هایی که بهروز در طول راه تمرین کرده بود تا به بهار بگوید از یادش رفت و نمی دانست برای چه به اینجا آمده .

– بجا نیاوردم , با من کاری داشتید؟

آره ولی …

بهروز شماره تلفن و تنها چیزی را که از برنامه آماده کرده اش به یادش مانده بود از جیبش در آورد . عرق از پیشانی او می بارید و سرخ شده بود ؛ با دست لرزان شماره را به بهار داد ؛ اما بهار نگاه سردی به او کرد و رفت . بهروز که دیگر طاغت هیچ چیز را نداشت پالتو خود را در آورد , بروی دوشش انداخت و به راه افتاد . او نمی دانست باید چه تصمیمی بگیرد . همه چیز مانند برق و باد اتفاق افتاد و تمام شد .

هفته ای می گذشت و بهروز از اتاقش بیرون نیامده بود بجای اینکه بهار را فراموش کند بیشتر به او فکر می کرد و گرمای بدن او را در کنارش حس می نمود اما این چه عشقی بود که بهروز دچارش شده بود اینطور که می گذشت بتدریج از زندگی نا امید می شد اما دوباره که به بهار فکر می کرد به آینده امیدوار می شد . بهروز دوباره تصمیم گرفت که به بهار همین پیشنهاد را بدهد .

ریش خود را تراشید و دوباره بهترین لباس هایی که میتوانست بتن کرد و به راه افتاد . این بار در راه باخود خیلی بیشتر تمرین کرد تا بتواند حرفش را به بهار بزند در همین افکار بود که به سر همان کوچه رسید . ساعتی گذشت اما از بهار خبری نبود آنروز به بعد از ظهر رسید اما بهار نیامد . شب هنگام زمانی که چشم به سختی جلویش را میدید بهروز هنوز هم سر حال منتظر آمدن معشوقه اش بود . انتظار چندین ساعته به پاین رسید و بهار آمد .

بهروز سلام کرد ولی بهار با بی اعتنایی او را رها کرد و به راهش ادامه داد ؛ بهروز بدنبال او می رفت و می گفت :

نمی دانم شاید درست نباشد اما من شما را دوست دارم ولی نه دوست داشتن معمولی من عاشق شما هستم , باور کنید من از روی هوس این حرف را نمی زنم خواهش می کنم ای شماره را بگیرید و فقط یک بار زنگ بزنید تا با هم صحبت کنیم , بعد هر چه شما بگویید . بهار کمی درنگ کرد شماره را دید ولی شماره با عدد شش شروع می شد در حالی که اشک حلقه زده در چشمهای بهروز را میدید شماره را در دستش مچاله کرد و رفت . بهروز نفسی به راحتی کشید و انگار دنیا را به نام او کرده باشند خوشحال به خانه برگشت . بهروز به این فکر می کرد که وقتی بهار با او تماس گرفت به او چه بگوید که دیگر او را برای هیچ وقت از دست ندهد با این افکار شب را به صبح رساند .

عقربه های ساعت روی یازده ایستاده بود که ناگهان تلفن زنگ زد , بهروز مادرش را کنار زد تا تلفن را خودش بردارد او درست فکر می کرد پشت تلفن بهار بود . بهروز به بهار گفت شرایط صحبت کردن را ندارد ولی بهار منظور اورا نفهمید ولی با اصرار بهروز قرار شد بعد از ظهر همان روز در پارک ملت همدیگر را ملاقات کنند . بهروز دیگر سر از پا نمی شناخت , دنیای او دیگر دنیای بی قهرمان قبل نبود او قهرمان قصه خودش را پیدا کرده بود و بهار , بهار زندگی او شده بود . عقربه ها وحتی ثانیه شمار به مانند اینکه تا بحال به عمر خودش حرکت نکرده است اما با اینکه آن نیمروز بحد یک عمر برای او گذشت ولی فرارسید بهروز هرچه لباس رنگ روشن داشت به تن کرد و راه افتاد . به نزدیک های پارک رسید دختری را دید با قد متوسط , صورت بیضی مانند , موهایی که از زیر روسری و روی پیشانیش خودنمایی می کرد , چشمهای مشکی و گیرنده , بینی که داد میزد عمل شده , دهانی کوچک , با لباس های ست مشکی به تن و کتانی که بر پای او گریه می کرد .؛ آری بهروز درست می دید او همان بهار خودش بود که آنجا منتظر او ایستاده بود . بهروز بر سرعت قدمهایش افزود و به بهار رسید و سلام کرد وبعد از احوال پرسی بهروز از خودش گفت , از قصه عاشق شدنش , از اینکه بدون بهار زندگی برایش قابل تصور نیست , از اینکه او عشق اول و آخرش خواهد بود و در آخر از بهار در باره آن دو پسر پرسید و بهار نیز بعد از گفتن از خودش گفت اولی سامان پسر عموی او بوده که قرار بود با بهار ازدواج کند اما چون ویروس ایدز به دلایلی نا معلوم در بدن او بود او را رها کرده و دومی هم همسر خواهر او بهمن بوده که آن روز با هم از خرید به خانه آمده بودند تا بهمن آن را برای بستگانش که در خارج کشور هستند ببرند .

بهروز و بهار آن یک بعد از ظهر چنان شیفته هم شده بودند که خداحافظی برایشان دشوار شده بود . بهار آدمی که یک بار در عشقش ناکام مانده بود و تشنه محبتی بود که بهروز آن را رایگان و بدون منت در اختیارش قرار میداد .

بعد از ماجرا چند ماهی بعد بهروز با بهار ازدواج کرد و دو سال بعد آن ها صاحب دختری بنام پریا شدند که هردو عاشق او بودند و پیش خودشان می گفتند فقط مرگ می تواند آن ها را از هم جدا کند . بهروز بعد پایان تحصیلش به کار آزاد روی آورد و زندگی تقریبا مرفهی برای خانواده اش فراهم کرده بود.

تمام این خاطرات مانند برق و باد از جلوی چشمان بهروز می گذشت اما او درست دیده بود , آن بهار بود که در آغوش مرد غریبه قهقه می زد . خواست به خانه برود و هر دوی آنها را در آغوش هم بکشد آما ناگهان به فکر پریا افتاد ؛ آیا پریا دختر بهروز بود یا بهار با هوس رانی نفسش او را برای بهروز به ارمغان آورده . بهروز دیگر تاب فکر کردن نداشت مانند دیوانه ها به در و دیوار راه پله می خورد و پایین می رفت فکر اینکه پریا دختر او نیست و همسرش به او خیانت کرده مجال حتی درست دیدن را به او نمی داد بی هدف در کوچه ها ماشین را مراند ؛ در یک آن خود را جلوی در اسماعیل جهود دید در زد و داخل رفت , بی اراده دو بطری وتکا طلب کرد یک نفس بطری ها راسر کشید و از خانه بیرون آمد . یادش افتاد که قرار بود پریا را از مدرسه به خانه ببرود با سر و وضع پریشان و در حالی که چشمش به سختی باز می شد با باز شدن در ماشین از جایش پرید ؛ تمام تن بهروز خیس بود . دیگر پریا را دختر خودش نمی دانست , فکری به سرش زد .بهروز باید از بهار انتقام می گرفت و پریا که حروم زاده بوده و دختر پریا نیز باید به ناچار قربانی این هوس رانی. در همین زمان فکر شیطانی به سراغش آمد دیگر هیچ چیز برای بهروز مهم نبود بسمت ناکجا آباد حرکت کرد در راه میدانی را دید که آنطرف میدان تعدادی افغانی بودند دیگر وتکا اثر خوددش را کرده بود و فکر خیانت آنی بهروز را رها نمی کرد . با اینکه با مقاومت پریا روبرو شد ولی با زور زیاد مانتو و روسری پریا را در آورد و او را به افغانی ها به قیمت صد هزار تومان فروخت در آن زمان حتی دیدن چهره معصومانه پریا که در میان چشم های هوس ران افغانی ها دست و پا می زد نیز نتوانست بهروز را از کارش منصرف کند ولی باز هم کمی از راه مانده بود و آن انتقام از بهار بود .

به اولین تلفن عمومی که رسید به خانه زنگ زد درست بود بهار تلفن را برداشت به او گفت که برای پریا مشکلی بوجود آمده و باید باهم بسراغ او بروند . بعد به سراغ بهار رفت و او را سوار کرد و بسمت جنگل های لویزان راه افتادند . بی قراری و موج انتقام و مرگ بهار را براحتی می شد از چهره بهروز حدس زد .

وقتی بهار علت رفتن به آنجا را از بهروز سوال کرد بهروز با سکوت معنی دارش که از هزار بد و بیراه بدتر بود جواب او را داد . در ساعت های اولیه شب صدای زوزه گرگ می آمد و درختان کنار خیابان نیز می خواستند که آدمی را زنده زنده بخورند و بهروز براه خودش ادامه می داد . تقریبا به آنجایی که مد نظرش بود رسید ؛ آرام ماشین راه کنار خیابان ایستاند خودش در ماشین را برای بهار باز کرد ؛ دیگر طاغتش تمام شد چند متر آنطرف تر شروع به گفتن کرد :

باید از همان اول حدس می زدم که بچه های شمال شهر معنی عشق را نمی فهمند , معنی دوست داشتن را نمی فهمند , و لابد به خیانت می گویند تفریح , مرد غریبه هم مثل شوهرشان می ماند , بدون هوس رانی نمی توانند زندگی کنند , بچه حروم زاده را مانند بچه خودشان دوست دارند .

در حالی که بهار گریه می کرد از بهروز می پرسید از چه چیز و چه کس سخن می گویی حرفش تمام نشده بود که سنگی به شدت با پیشانیش بر خورد کرد و او بر زمین خورد ؛ بهروز بسمت ماشین دوید و قفل فرمان را در آورد و با آن هم چند ضربه به بهار کوبید و بالای سرش نشست و در حالی که با موهای آغشته به خون بهار بازی می کرد ماجرای بعد از ظهر را برایش تعریف کرد و گفت سزای خیانت کاری مثل تو همین است .

بهار در حالی که به سختی نفس می کشید و می شد عزائیل را بالای سرش دید گفت:

او بعد از ظهر به خرید رفته و آنها که در خانه بودند خواهرش و بهمن بودند که از خارج و بدون هماهنگی آمده بودند تا آنها را غافلگیرکنند و بهار مرد .

فریاد – کوروش کوچک من – طناب، سه سروده از دکتر محمود کویر

آذر ۱۳۹۲

فریاد
*
کلماتم را کشتید
کلماتی که به زیبایی آواز کبوتر بودند
کلماتی که قناری بودند
چهچه بلبل کوهی بودند.
کلماتم را اینجا
زیر این پنجره ی بسته به زنجیر و به قفل
در باغچه ای خواهم کاشت،
فریادی خواهد شد
تا عقابی ز جگر بر کشدش بر سر کوه.
—–
کوروش کوچک من
*
نامت را می نویسم
در شناسنامه ی کودکانی
به دنیا آمده به دامن فردا
نامت را می نویسم
بر دیوار خانه های رو به آفتاب
نامت را می نویسم
بر شبکوچه های بیدار رویا
که نامت
خورشید شادی و شور
که راهت
منزل ماه و خانه ی نور.
فرزند آفتاب،
چوپان چراغ و چراگاه آرزو
با غبان باغ های خرم خوشبو
شهریار دشت های پر آهوان پارس
گندمزاران خوشرنگ پرشیا
بهشت پر ار دی بهشت پاسارگاد
شعله شعله شقایق شوش.
شهریار هفت ستاره
هفتاد آسمان.
با کلماتی از بلور مدارا
باران آشتی
بلوغ آزادی
کلماتی از بوسه، نسیم، تبسم.
شهریار بی تسمه، بی تازیانه
شهریار بی ترس،بی هراس
شهریار ترانه های همه عاشقانه
نامت را می نویسم
با کلماتی از جنس رویا، راز
تا کودکان هر کوچه بخوانند
با دهانی پر از بهار
تا دوبار ه هی هی، کبوتر
برخیزد از این بام های رفته بر باد
رفته از یاد
رفته به غارت.
تا بشکند طلسم نفرت و نفرین
بر رف رف سردابه های این پیر جادو
تا بگریزد و نماند این دیو دروغ گجسته
تا به سرآید شبان شیون و شحنه
تا بیاید ،بتابد
خورشید خوب خجسته.
نامت را می نویسم
نامت را می نویسم
شهریار کوچک کودکان بزرگ من:
کوروش!
=========
برای آن همه گلوی خوشبوی عشق که بریدند. که می برند. که…..
طناب
*
طناب می بافد این پیر جادو
طناب می بافد برای نازکای گلوی آهو
طناب می بافد برای آواز ناز کبوتر
طناب می بافد برای خنده های عروسک
طناب می بافد برای بوسه برای تبسم
طناب می بافد از ترس و هراس و بیم
طناب می بافد از آه و ناله و نفرین
با من بیا
به آن سوتر از بازار تماشای این همه مرگ
آن سوتر از باران برا ده ها ی نفرت و خشم.
تا سماع کولیان و کبوتر و کلمه
راهی نیست
**

زمزمه ی مستانه ی نیمه شب – خسرو باقرپور

آذر ۱۳۹۲

“تهران،
خاوران،
برسد به گوش “رحیم”۱،
او برای “سهیلا” ۲ و دوستانش بخواند”

خدا را!
راز حیاتِ آن مردگانِ زنده چیست
که شیر از پستانِ دریا نوشیدند
و پرده ی بی انتهای روز را
از طلوع سپیدآبی،
تا غروبِ شکوهمندِ نارنج،
با گلمیخِ روشنِ هزاران ستاره،
بر سقف بلند فلک کوبیدند؟
پایان کار نیز
شاباشِ همتِ والاشان
دست در گردنِ قله ها
عکسِ یادگاری با کوه گرفتند.

رودِ صبور و دنیا دیده را
هوایِ سفر از سر رفت
به نظاره ایستادشان
به هنگامه ای که
خروشِ فروتنِ اینان را
گاه برون کشیدنِ خورشید
از مغاکِ شب می شنید.

زمانِ آزمون چو در رسید
پاسخکی با شکوه
مرگ را برایشان خجسته میلادی کرد
که شب را بر گستره ی بسیطِ زمینشان
از باختر تا خاورانِ آن،
دیگر فرصت بساطی هرگز نیست.

اما بی هیچ پرسشی
فاشِ مَماتِ هنگِ کوران را
خود می دانم
شب زدگانی،
که می کاوند در روزِ تموز
با فانوسی در دستان
بیابان دور را
و خورشید می جویند
پاسخشان نیز
به هر سُفله ای، “آری” است.

سروده کوتاهی از حمید مصدق

آذر ۱۳۹۲

ﮔﺎﻫﮕﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﺩﻟﻢ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ
ﭘﯿﺶ ﺧﻮﺩ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ
ﺁﻥ ﮐﻪ ﺟﺎﻧﻢ  ﺳﻮﺧﺖ
ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﺁﺭﺩ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﻨﺪﻩ ﻫﻨﻮﺯ؟

تکرار شو – مهتاب خرمشاهی

آذر ۱۳۹۲

در تو که نگاه می کنم
در خود که نگاه می کنم
ما خاموشیم و خسته
خاموش تر از نیمه شب های کوچه های خزان
خسته تر از لحظه های حضور تنهایی
ما نشسته ایم
تا از اشتیاق صدایمان
باران تکرار کند
کلامی را که می اندیشیم
باران تکرار شو
لاشخورها در نبودنت
پاییز را به عزا کشانده اند
و برگ ها دیگر با لباس های رنگارنگشان
رقص را از یاد برده اند
تکرار شو
در خستگی هایمان
در سکوت مان
و در چشمانی که از تایید حضورت باز ایستاده اند
ای روشن تر از روشن
دستانمان را بگیر
و در فرصتی که کرکس های کور خفته اند
با صدای تو
که صدای ماست
بیدار شویم
آیا فضای خالی دستان ما را پر نخواهی کرد ؟

سروده ای از – محمد رسول شاهی

آذر ۱۳۹۲

حالا که خیابان ها برامان فرش های زرد پهن کرده اند
رسیدن به چه درد می خورد؟
فرصتی نمانده…
بیا همین جا تمام کنیم این بازی را
تو این بار
تیر خلاص را از پشت بزن
من
مثل بچه ها به خاک می افتم
شاید این بار خونم
نارنجی کند
پیراهنم را

غزلی از حسین منزوی

آذر ۱۳۹۲

غزلی از حسین منزوی
پله های پیش رویم ، یک به یک دیوار شد
زیر هر سقفی که رفتم ، بر سرم آوار شد
خرق عادت کردم اما بر علیه خویشتن
تا به گرد گردنم پیچد، عصایم مار شد
اژدهای خفته ای بود آن زمین استوار
زیر پایم ، ناگه از خواب قرون بیدار شد
مرغ دست آموز خوش خوان ، کرکسی شد لاش خوار
و آن غزال خانگی ، برگشت و گرگی هار شد
گل فراموشی و هر گلبانگ خاموشی گرفت
بس که در گلشن شبیخون خزان تکرار شد
تا بیاویزد از اینان، آرزوهای مرا
جا به جا در باغ ویران ، هر درختی ، دار شد
زندگی با تو چه کرد ای عاشق شاعرمگر
کان دل پر آرزو ، از آرزو بیزار شد
بسته خواهد ماند این در، هم چنان تا جاودان
گرچه بر وی کوبه های مشتمان ، رگبار شد
زَهره ی سقراط با ما نیست رویاروی مرگ
ورنه جام روزگار از شوکران ، سرشار شد

یک رباعی از سحر

آذر ۱۳۹۲

از سبـــزی باغ مــــــی توانی پرسید
باران شبانـــــه گر نباشد ، او نیست

در دشت و دمن اگر نسیمــــــی نوزد
بی شک خبری از جهش آهو نیست …

شعری از مهدی سهیلی

آذر ۱۳۹۲

زندگی دفتری از خاطره هاست
خاطراتی شیرین-
خاطراتی مغشوش-
خاطراتی که ز تلخی رگ جان می گسلد.
ما ز اقلیمی پاک-
که بهشتش نامند-
به چنین رهگذری آمده ایم.
گذری دنیا نام-
که ز نامش پیداست-
مایه پستی هاست.
ما ز اقلیم ازل-
ناشناسانه بدین دیر خراب آمده ایم
چو یکی تشنه به دیدار سراب آمده ایم
ما در آن روز نخست-
تک و تنها بودیم
خبری از زن و معشوقه و فرزند نبود
سخنی از پدر و مادر دلبند نبود
یک زمان دانستیم-
پدر و مادر و معشوقه و فرزندی هست
خواهر و همسر دلبندی هست

زندگی دفتری از خاطره هاست
خاطراتی که ز تلخی رگ جان می گسلد:
روزی از راه رسید-
که پدر لحظه بدرودش بود
ناله در سینه تنگ-
اشک در چشم غم آلودش بود
جز غم و رنج توانکاه نداشت
سینه اش سنگین بود-
قوت آه نداشت.
با نگاهی می گفت:
پس از آن خستگی و پیری و بیماریها-
دفتر عمر پدر را بستند
ای پسر جان، بدرود!
ای پسر جان، بدرود!
لحظه ای رفت و از آن خسته نگاه-
اثری هیچ نبود
پدرم چشم غم آلوده حیرانش را
بست و دیگر نگشود.

زندگی دفتری از خاطره هاست
خاطراتی که ز تلخی رگ جان می گسلد:
روزی از راه رسید-
که چنان روز مباد
روز ویرانگر سخت
روز طوفانی تلخ
که به دریای وجودم همه طوفان انگیخت
زورق کوچک بشکسته ما-
در دل موج خروشنده دریا افتاد
کاخ امید فرو ریخت مرا-
مادر خسته تن خسته دلم-
ز من آهنگ جدائی دارد
حالت غمزده اش-
چشم ماتمزده اش با من گفت:
که از این بند گران عزم رهائی دارد.

مادرم آنکه چو خورشید به ما گرمی داد-
پیش چشمم افسرد
باغ سرسبز امیدم پژمرد
اشک نه، هستی من-
گشت در جانم و از دیده به رخسار دوید
مادرم رفت و به تاریکی شبها گفتم:
آفتابم ز لب بام پرید.

زندگی دفتری از خاطره هاست
خاطراتی که ز تلخی رگ جان می گسلد:
لحظه ای می آید-
لحظه ای صبر شکن-
که یتیمی سر راهی گرید
پدری نیست که گردی ز رخش برگیرد
مادری نیست که درمانده یتیم-
جای در دامن مادر گیرد.

زندگی دفتری از خاطره هاست:
بارها دیده ام و می بینم-
مادری اشک آلود
با نگاهی پر درد
چشم در چشم غم آلود پسر دوخته است
وز تهی دستی خویش-
بهر تنها فرزند-
سالها حسرت و ناکامی اندوخته است
پشت سر می بیند-
دشت تا دشت، غم و غربت و سرگردانی
پیش رو می نگرد-
کوه تا کوه پریشانی و بی سامانی
من بجز سکه اشک-
چه توانم که به پایش ریزم؟
نه مرا دستی هست-
که غمی از دل او بردارم
نه دلی سخت کزو بگریزم

ما همه همسفریم
کاروان میرود و میرود آهسته به راه
مقصدش سوی خدا آمده ایم-
باز هم رهسپر کوی خدائیم همه
ما همه همسفریم
لیک در راه سفر-
غم و شادی به هم است
ساعتی در ره این دشت غریب-
میرسد «راهروی خسته» به «خرم کده» ای
لحظه ای در دل این وادی پیر-
می رسد «همسفری شاد» به «ماتمکده»ای
***
زندگی دفتری از خاطره هاست
خاطراتی شیرین-
خاطراتی مغشوش-
خاطراتی که ز تلخی رگ جان می گسلد:
یکنفر در شب کام-
یکنفر در دل خاک
یکنفر همدم خوشبختی هاست-
یکنفر همسفر سختی هاست
چشم تا باز کنیم-
عمرمان میگذرد
وز سر تخت مراد-
پای بر تخته تابوت گذاریم همه
ما همه همسفریم
پدر خسته به راه-
مادر بخت سیاه-
سوگواران پسر و دختر تنها مانده-
عاشقانی که ز هم دور شدند-
دخترانی که چو گل پژمردند-
کودکانی که به غربت زدگی-
خفته در گور شدند-
همگی همسفریم.

تا ببینیم کجا، باز کجا،
چشممان بار دگر-
سوی هم باز شود؟
در جهانی که در آن راه ندارد اندوه-
زندگی با همه معنی خویش-
از نو آغاز شود.
زندگی دفتری از خاطره هاست
خاطراتی شیرین-
خاطراتی مغشوش-
خاطراتی که ز تلخی رگ جان می گسلد.

دریایی – مجید قنبری

آذر ۱۳۹۲

دختر، زندگی را برگزیده بود
پس گفته‌شان:
“مرا به دریا افکنید!”
و آنان مرگ را
به گونه‌ای دهشت‌بار
برای‌اش تدارک دیده بودند.

به التماس گفته‌شان:
“مرا به دریا افکنید!”
و می‌دانست اندکی بعد
چشمان آتشین مرگ
از درون حفره‌هایی سرد
سینه‌ی کوچک‌اش را
نشانه خواهند رفت.

بکارتی به تاراج رفته
با سرب داغ
تا خدای ناخدای‌اش
ارضاء گشته باشد.
امیدش به موج‌ها بود
به آبی مهربان
پس مایوسانه نالیدش:
“مرا به دریا افکنید!”

* خدانگه‌دار

هیچ بدرودی هرگز
چنین شیرین نبوده است!
می‌گویم خدانگه‌دار
و اشک‌های شورم را میان آب‌های آزاد و شیرینی همه دریاها
فراموش می‌کنم.
دشنه‌ را میان کتف‌ها
خودم را پس خدانگه‌دارها
بدرودها
————————–
. . . نمی‌دانم حق دارم این‌ها را بنویسم یا نه. آن‌قدر اشتباه کرده‌ام که دیگر می‌ترسم دست به کاری بزنم.
می‌ترسم بدون اجازه‌ی او این‌ها را بنویسم و بعد‌ها، شاید هزار سال بعد،
اسباب دردسرش یا دردسرم شود. می‌بینید چقدر ترسیده‌ام . . .

حکایت نقد ادبی – محمود صفریان

آذر ۱۳۹۲

سالهاست که به دفعات واز سوی نویسندگان مختلف در مورد ” نقد ” اظهار نظر شده است و بیشتر بر این محورکه:
” ما نقد نداریم ” یا
” ما نقد اصولی نداریم ”
” نقد خلاق نداریم ”
و نقد در غرب را تافته بهتری می دانند.

ولی ندیده ام که نویسنده ای برای روشنی بیشتر، بگوید یا بنویسد که مشخصات ” نقد اصولی یا نقد خلاق وغیره ” چیست.
در این که منتقد باید به کتابی که می خواهد بر آن نقد بنویسد اشراف کامل داشته باشد، شکی نسیت.
و اینکه باید منصف و بی غرض باشد نیز بحثی نیست.
منتقد باید بتواند کتاب مورد نقد را برسی و تحلیل کند و نطرش را در تمامی موارد روشن، آگاهانه، منصفانه و بدون طرفداری بنویسد و نباید کمترین توجهی به عدم تحمل نویسنده داشته باشد.
و برای همه ی این موارد بایستی از دانش کافی بر خوردار باشد.
در اینکه منتقدین در غرب بیشترند و بهترند و سواد بیشتر دارند نبایستی حسرت خورد و با ایران مقایسه کرد چون در یک جمله کوتاه آنها در محیطی آزاد و بدون سانسور خشن موجود در ایران زندگی می کنند.
بایستی توجه داشت که علاوه بر جوّ حاکم منتقد ما ایرانی است و کتاب های فارسی را برای خوانندگان ایرانی مورد نقد قرار می دهد، و بایستی به خواننده و نویسنده ایرانی با توجه به جمیع جهات کار خود را سامان بدهد و همه اش در این فکر نباشد که ” مرغ همسایه غاز است ”

همانطور که می دانید هر اثری قابل نقد نیست. نوشته ای که ارزش خواندن داشته باشد و سطح نگارش و محتوا و سوژه قابل قبول داشته باشد، همراه با نثری روان و وزین، می تواند مورد نقد قرار بگیرد.
بنظر من کتاب هائی که در ایران و با دستکاری چندین باره ممیزین ارشاد به چاپ می رسند چون اثر اصلی و واقعی نویسنده نیستند در ارزششان تردید و حرف هست، و اگر قرار باشد که نقد بر آن ها هم زیر سایه سنگین سانسور نوشته شود تا بتواند منتشر شود می رساند که خانه از پایبند اشکال دارد.
خانم شهلا زرلکی می گوید
” تعداد منتقدان جدی ما به ۱۵ – ۲۰ نفر بیش‌تر نمی‌رسد، چون نقد جدی نیازمند دانش و مطالعه است و تنها نویسنده بودن برای نقد نوشتن کافی نیست ”
چنین هم که باشد یعنی منتقد چنین مشخصاتی را هم که داشته باشد ، آیا می تواند ” دانش ” خود را بدون سانسور بنمایاند؟
و آیا همین ” ۱۵ – ۲۰ نفر منتقد جدی ” که داریم می توانند راحت و بدون نگاه داروغه حرف هایشان را بدون سانسور بیان کنند؟ وآیا می توانند از دخالت های عاملین و ممیزین سانسور که در مورد کتاب مورد نقدشان عمل کرده اند حرفی بزنند؟
در همین شماره خواهش می کنم به نوشته آقای آرش آذرپناه در بخش مقالات مراجعه کنید تا گوشه بسیار کوچکی از رفتار و تحکم سانسور را بهتر متوجه شوید.

خانم زرلکی در پاسخ به این ‌که چرا می‌گویند ما منتقد ادبی نداریم، گفته است:
” راستش این‌طور است که ما منتقدانی که دانش نقد ادبی داشته باشند، کم داریم، چون داشتن صلاحیت نقد ادبی دشوار است و موضوع دم دستی نیست. این نیاز به مطالعه، تعمق و تأمل در این حیطه دارد و سال‌ها کار جدی را می‌طلبد؛ از این جهت منتقدان ما کم هستند. ”
مگر می شود فاخر ترین لباس را برای عروسی که قرار نیست اجازه برگزاری بگیرد دوخت؟
مشکل جای دیگری است، این درست که منتقد بایستی مطالعه کافی بخصوص به اثر مورد نقد داشته باشد وکارش با تعمق و تامل همراه باشد. و لی آیا می تواند بی مانع و بخصوص بی دلهره چکیده داشته هایش را در مورد موضوع مورد نقد رو کند؟
و آیا کتاب مورد نقد همانی است که نویسنده نوشته است؟ و به قول شاعر اثری است بدون آمیختگی؟

ادبیات نیاز وافر به نقد دارد و تا چوب نقد بر گرده اثری نخورد صدایش در نمی آید، صدائی که بانی ماندگاری اثر می شود. این چوب دقیقن جور استاد است. البته توجه دارید که داریم از نقدی بی غرض غیر جانبدارانه و خب آگاهانه صحبت می کنم.
متاسفانه بیشتر نویسندگان ما تحمل نقد را ندارند و فکر می کنند هر اثرشان دارای دست وپای بلورین است و بایستی با تعریف و به به همراه باشد و نمی دانند همین که کارشان برای نقد انتخاب شده است می رساند که بر سکوی قبول ایستاده است.
بنظر من هر اثری برای خواندن، نوشته می شود، داشتن خواننده که متاسفانه ما گرفتار فقر آن هستیم می تواند کمکی همه جانبه باشد. ما در مورد کمبود خواننده که در مرز فاجعه ایستاده است به دفعات و با بررسی های لازم نوشته و گفته ایم و با زبان آمار تفاوت را که گاه بین میلیون ها جلد کتاب از یکسو” در غرب ” و رقم باور نکردنی هزار و دو هزار تا نهایت پنجهزار” در ایران ” است نشان داده ایم. اگر روزی دامانمان از چنگال سانسور رهید و از بنیان از حتا کودکستان و دبستان به نونهالان خواندن را آموختند ” کاری که در غرب انجام می شود و زندگی ادبی مان روال معقول یافت، منتقد جدی و با سواد و صادق نیز پرورده خواهد شد.
به امید آن روز.

کتاب ” درخت کج ” – نقد های اینترنتی – بیتا ناصر

آذر ۱۳۹۲

درخت کج ” نام مجموعه داستانی¬ است از ضیاءالدین وظیفه¬شعاع که توسط نشر ” روزنه ” به بازار آمده است. او متولد ۱۳۶۴ در تبریز است. نوشتن داستان را از سال ۱۳۸۱شروع کرده و رشته دانشگاهی او کارشناسی تاریخ است.

اگرچه این کتاب نخستین کتاب ” وظیفه¬شعاع ” است که منتشر می¬شود اما در همین گام نخست، تجربیات مثبت و موفقی از این نویسنده جوان را در این مجموعه داستان می¬خوانیم. آنچنانکه نظر منتقدان را نیز تا حدود زیادی به خود جلب کرده است. بداعت، خوشخوان بودن و سوژه‌های جذاب را می¬توان از ویژگی¬های مثبت “درخت کج” دانست. همچنین نامگذاری داستان¬ها-که از بخش¬های مورد علاقه نویسنده نیز هست- هوشمندانه و خلاقانه صورت گرفته.
” خبر قهر پلیکان‌ها ” ،
” به تاریکی گوش کن، صدای پا می‌آید “،
” درخت کج “،‌
” تسلسل نئونی ”
“عادت دیرین نازنین “،
” پیش از تولد مسیح ” ،
و ” فیگورهای عاشقانه ”
از داستان‌های این کتاب هستند. در ادامه گفت¬ وگو با این نویسنده را خواهید خواند.
” آقای وظیفه شعاع ، در ابتدا نظر خودتان در مورد مجموعه داستان ” درخت کج ” چیست.؟ این مجموعه چه ویژگی¬هایی برای خودتان داشته و فکر می¬کنید در نخستین کتاب¬تان توانسته¬اید خودتان را راضی کنید؟ ”

” جواب دادن به این سوال کار سختی است. نمی‌توانم بگویم که در کل از کتاب راضی هستم و در عین حال نمی‌توانم از آن ناراضی باشم. این سوال پاسخ‌هایی دارد که باید از دیدگاه مخاطب و منتقد کتاب به آن نگاه کرد. در این کتاب، هر داستانی سوژه¬ متفاوتی را در فضایی متفاوت دنبال می¬کند که شاید اندوه و غم را بتوان مهم‌ترین بارزه¬ مشترک در میان داستان¬ها برشمرد. “

” نخست بگویید به نظر شما برای بستن یک مجموعه داستان، آیا در انتخاب موضوع داستان‌ها و چینش¬شان در کنار یکدیگر باید منطق خاصی وجود داشته باشد؟ ”

” تعریف خاصی در این مورد وجود ندارد. این بسته به خواست نویسنده است که مجموعه داستان را با به هم پیوستگی مضمونی یا ساختاری بنویسد یا داستان‌هایی کاملا مستقل در کنار هم بیاورد. در این مجموعه نوع دوم پرداخت شده است. تقریبا از بین ۲۰ داستان کوتاه هفت داستان انتخاب کردم و اصرار داشتم که داستان‌هایی با سوژه‌هایی نزدیک به هم نباشند. تجربه‌هایی متفاوت باشند در یک قالب مشترک. اما همیشه نخ باریکی هست که داستان‌های یک مجموعه را تا جایی به هم نزدیک می‌کند. دقیقا نمی‌دانم نخ باریک این مجموعه در کجاست. منتقدی آن را در تکرار موتیف وار عنصر درخت یافته بود و دیگری در بافت زبان داستان‌ها. “

” مساله¬ بعدی همانا غم و اندوهی¬ست که در داستان¬ها موج می¬زند. آنچنانکه مخاطب با شخصیت¬هایی روبه‌رو می¬شود که غمگین و حتی شکست خورده¬اند. آیا این وضعیت برخاسته از یک رویکرد شخصی است یا به نظر شما می¬توان آن را به جریان¬های اجتماعی نیز تعمیم داد؟ ”

” من در این باره نظر دیگری دارم و فکر نمی‌کنم مهم‌ترین بارزه مشترک میان این داستان‌ها به قول شما مضامینی بر پایه غم و اندوه باشد. بیشتر داستان‌هایی که در دنیای ما نوشته می‌شوند هم همین خصیصه را دارند، پس این نه یک تفاوت بارز که یک نقطه مشترک عام است: نوشتن از آشفتگی و تنهایی انسان معاصر. معمولا داستان‌هایی که در هر نقطه جهان نوشته می‌شوند موقعیت‌هایی بغرنج از زندگی آدم‌ها را روایت می‌کنند و این مسلما برای شادمانی خوانندگان نوشته نمی‌شود که برای تدقیق و تحلیل موقعیت‌هایی خاص از زندگی انسان روایت می‌شوند. خواننده آگاه از همین حیث و از باب همذات پنداری و قرینه‌سازی‌های خود می‌تواند کسب لذت کند. کارکرد داستان اعمال گستره‌ای از غم یا موجی از شادمانی به خواننده نیست که برای ایجاد این دو حس، راه‌های آسان‌تر بسیاری مخصوصا در نوع اول در جامعه ما وجود دارد. به تعبیر فرانک اوکانر داستان کوتاه داستان آدم‌های له شده است و همین است که می‌تواند خواننده را به تامل وادارد… اگر قرار بود در داستان‌ها شادی و شرور موج بزند بهتر نبود مردم به جای داستان خواندن به تماشای یک سیرک بروند؟ “

” در آثار شما، تصویرپردازی و اشاره به جزئیات نقش بسزایی دارد. این درحالی¬ست که معمولا در داستان کوتاه کمتر با این تکنیک روبه‌رو هستیم. مثلا در داستان ” خبر قهرپلیکان¬ها ” این رویکرد را در تشریح وضعیت دریاچه¬ ارومیه به وضوح مشخص است. به نظر شما مرز بین پرداختن به جزئیات و ایجاز در داستان کوتاه چیست؟ ”

” طبیعتا عنصر ایجاز در داستان کوتاه به علت محدودیت حجم آن یک الزام است اما تعیین دقیق مرز میان ایجاز و اطناب روایت در هر داستان نسبت به ساختار روایی آن متفاوت است. اول در مورد حجم داستان کوتاه که حد توافق شده‌ای ندارد و حتی به بعضی داستان‌های کوتاه حجیم عنوان متناقض داستان کوتاهِ بلند داده شده است و دوم اینکه ایجاز داستان کوتاه از حیث سبک و سیاق هر نویسنده می‌تواند تعریف خاصی داشته باشد. به عنوان مثال میزان شدت خلوص ایجاز داستان کوتاه‌های ” همینگوی ” که دهه‌ها پیش نوشته شده‌اند بسیار بیشتر از داستان کوتاه‌های ” توبیاس وولف ” است. ایجاز همینگویی اجازه ابراز گفتار درونی را به شخصیت‌ها نمی‌داد اما ایجاز توبیاس وولف این پر و بال را به راوی داده است که در محدوده تنگ داستان کوتاه به واکاوی هر چند مختصر حالات روانی شخصیت‌های داستان بپردازد. اینها همه تنها جزئی از واقعیتی است که نشان می‌دهد داستان‌های کوتاه تنها گزارشی خشک از رفتارهای عینی شخصیت نیست که می‌تواند جزئیات دیگری را هم دربربگیرد اما طبیعتا نه جزئیاتی با تشریحی ویژه که در جزئی نگری‌های خاص فضاسازی‌های مطلوب رمان و داستان بلند می‌توان دید. “

” در داستان” تسلسل نئونی و عادت دیرینه¬ نازنین ” در ابتدا تصاویر متعددی از راه رفتن نازنین در برف ارائه می¬دهید که در ادامه با دیالوگ این شخصیت با مرد مغازه ¬دار کامل می¬شود. در بررسی این داستان درمی¬یابیم که تصویرهای ابتدایی اگرچه به خودی خود مستقل هستند اما به واقع در خدمت سوژه قرار می¬گیرند. به نظر شما یک نویسنده در تصویرسازی و بیان جزئیات در راستای خلق فضا و بستر اصلی داستان به چه نکاتی باید توجه کند؟ ”

” تکه‌های تصاویر شکل گرفته در متن در راستای خلق فضا یا ایجاد موقعیتی برای پیش برد داستان است از طریق خلق خرده روایت‌ها. در این داستان تصویر بارش برف در خیابان بهانه‌ای برای بیرون کردن دیگران از صحنه است. لازم است که خیابانی خالی از هرگونه رهگذر داشته باشیم و حجم دیوانه‌وار بارش می‌توانست به خلق این فضا کمک کند. نازنین در طول داستان به ظاهر عادت به انجام کارهایی بی‌هدف دارد. عادت به دید زدن ویترین مغازه‌ها و یافتن عنصری مورد علاقه در آن. این کار را هر روز دیوانه وار انجام می‌دهد و این عادت خاص فقط زمانی به خلق موقعیت خاص می‌انجامد که در مقابل عادت او خرق عادتی اتفاق می‌افتد. این هم از یک پدیده ساده نشات می‌گیرد: از باریدن برف. بارش برف برشی را در روند تکرار عادت روزانه او به وجود می‌آورد. همین اتفاق کوچک ساده او را از آشفتگی تاثیر بد عادت‌ها می‌رهاند. به نقطه‌ای می‌رسد که چیزهای پیرامونش را دیگرگونه می‌بیند. عشق در دیدگاه او معنای رسوب شده برده وارش را از دست می‌دهد و او به رهایی می‌رسد و این هم بحثی دیگر است که این تنها توهمی از رهایی است. “

” در داستان فیگور عاشقانه ما با تصاویر مشمئزکننده¬ای از یک جنازه¬ مثله شده مواجه می¬شویم که به خودی خود وحشت‌آور است. اما آرامش راوی در روایت مشاهدات خود با ایجاد نوعی تناقض غیرقابل درک، بر حس وهم و وحشت می¬افزاید. به نظر شما می¬توان این داستان را در ژانر وحشت دسته¬بندی کرد و اینکه ویژگی¬های این ژانر چقدر در خلق این داستان مورد نظر شما بود؟ ”

” راوی با همه حساسیت شهودی اش به دلیل عدم امکان ترک حرفه اش به مشاهده صحنه‌های فجیع ادامه داده است و تکرار ثبت و ضبط این فجایع حس وحشت ابتدایی او را از میان برده است. او به این کار عادت کرده و همین خود یک فاجعه است. عادت کردن به مشاهده مصائب انسان و در نهایت عادی پنداشتن آن. این پروسه‌ای است که در آن شخص به یک ماشین تبدیل می‌شود. احساسات و واکنش‌های طبیعی از موجودیت او رخت می‌بندند و آنچه به جا می‌ماند تنها‌هارمونی تکنیکی او با اجزای ابزار خود است. او نیز به بخشی از ابزار دوربین تبدیل می‌شود، به چکاننده دکمه شاتر در برابر قاب‌های تلخ. آنچه او می‌بیند دیگر واقعیت ندارد بلکه به تصاویری مکانیکی تبدیل می‌شود. دیدگان او تنها به دنبال اجزای انسان مثله شده در هر گوشه یک صحنه قتل می‌گردد و دیگر نمی‌تواند زن و فرزندانش را از دریچه دوربین ببیند. انگار که موجودیت آن دوربین-ماشین پیکر عزیزان او را هم از هم خواهد پاشاند… مولفه‌هایی در این داستان وجود دارد که بتوان آن را در ژانر وحشت دسته‌بندی کرد. اما مساله اینجاست که هرگز قصد نوشتن داستانی با مختصات ژانر وحشت را نداشتم. می‌خواستم داستانی درباره یک عکاس جنایی بنویسم و نمی‌دانستم در جریان روایت داستان کدام ژانر بر متن داستان غلبه کرده و نوع ادبی آن را تعیین خواهد کرد. “

” یکی از نقاط مثبت در این مجموعه داستان، انتخاب اسامی قابل توجه برای داستان¬هاست؛ عناوینی همچون خبر قهر پلیکان¬ها، اسمع افهم یا فلان ابن فلان، به تاریکی گوش کن: صدای پا می‌آید، تسلسل نئونی و عادت دیرین نازنین و… چه تفکری پشت انتخاب این اسامی در ارتباط با مضامین داستان¬ها وجود دارد؟ ”

” انتخاب عنوان داستان یکی از لذت بخش ترین مراحل کار است. وقتی است که کارت با داستان تمام شده و با فاصله گرفتن از کار به کلیت آن نگاه می‌کنی و از میان آن چیزی را در جایگاه عنوان داستان بیرون می‌کشی. این فرایند هم مثل خیلی از چیزهای دیگر در عالم داستان نویسی روش خاصی ندارد. اصولی مکانیکی ندارد و همینش لذت بخش است. می‌توان سراغ نقطه عطف داستان رفت و اصلاح یا کلمه‌ای را از آن انتخاب کرد یا نام شخصیتی دخیل در روند داستان، پدیده‌ای که قضیه را لوث نکند و به زیباشناسی نویسنده نزدیک باشد. من گاهی دوست دارم داستان عنوانی داشته باشد که از فیلتر آشنازدایی رد شده باشد، درعین حال اسمی فخرفروشانه نداشته باشد. این اواخر در میان بعضی داستان نویس‌های ایرانی بسیار جا افتاده است که حتما اسم یا اصطلاحی خارجی را در عنوان داستان شان داشته باشند. در آنها انگار عناوین داستان‌ها به ویترین پر زرق و برقی از اسامی مشاهیر‌هالیوود تبدیل شده است. انگار اسم‌های خارجی شیک ترند و ارزش ادبی داستان را بالا می‌برند. به هر حال هر کسی روشی برای انتخاب عناوین داستان‌هایش دارد، همچنان که راه و روش رسیدن به موضوعات داستانی و پالایش و شکل بخشیدن به آن بسیار متفاوت و متنوع است.”

جایی خواندم که نام کتاب باید روایتی چند کلمه¬ای از کلیت کتاب باشد. به نظر می¬رسد درخت کج که نام یکی از داستان¬های این مجموعه هم هست، حائز چنین شرایطی¬ است. لطفا درمورد نام کتاب و همچنین طرح جلد مرتبط با آن نیز توضیح دهید.

” عنوان کتاب اسم یکی از داستان‌هاست و به‌نظرم لزومی ندارد که با کلیت کتاب همخوان باشد. چون این یک مجموعه داستانی است که به هم پیوسته نیست. اما عنوان این کتاب با کلیتی از مفهوم کژگونگی قابل تعمیم به مضامین داستان‌های دیگر است. مفهوم کج بودن و به هدف نرسیدن، خطوطی موازی که به ازای این کج بودن در جایی نزدیک و قابل پیش‌بینی همدیگر را قطع می‌کنند و مثلا اینکه پیش‌بینی بد شخصیت‌های داستان معمولا به واقعیت تبدیل می‌شود همگی نشانه‌هایی از این مفهوم کلی هستند. طرح روی جلد کتاب هم به انتخاب و سلیقه ناشر است و مسلما بی‌ارتباط با نام کتاب نیست.”

به عنوان یک نویسنده قطعا طی سال‌های اخیر آثار داستانی منتشر شده را به نوبه خود مورد مطالعه قرار داده¬اید. حالا که با انتشار «درخت کج» رسما به عالم داستان¬نویسی ورود پیدا کرده¬اید، نظرتان درمورد کم و کیف این حوزه، سطح کیفی ادبیات داستانی و باید¬ها و نباید¬های آن چیست؟

” در مورد چالش‌های بیرونی و تحمیل شده به حوزه ادبیات داستانی، به نظر من بزرگ‌ترین موانع پیش روی ما دقیقا قرینه‌هایی از مشکلات کلی جامعه هستند. مشکلات اقتصادی نویسندگان و حتی ناشران همیشه می‌تواند اثر منفی روی این چرخه تولید هنری داشته باشد. بیشتر نویسندگان در یک کلام غم نان دارند و این مشکلی است که نه تنها فرایند نوشتن که کیفیت حیات زیستی آنها را تهدید می‌کند. نویسنده از جامعه جدا نیست و دردهای عمومی جامعه را دارد. از طرف دیگر مثلا پروسه طاقت فرسای چاپ کتاب است که باید از هفت‌خوان نفسگیر ممیزی و نوبت چاپ ناشرین بگذرد و … همه این مشکلات بر سطح کیفی جریان داستان نویسی تاثیر گذاشته‌اند که همه فعالان این حوزه امیدوارند که در دولت جدید در مورد برخی موانع حداقل تا حدی چاره‌اندیشی شود. اما چالش‌های درونی جریان داستان‌نویسی ما قصه دیگری دارد و اینکه در این چند سال اخیر به شدت تحت تاثیر فضای مجازی قرار گرفته است. نمی‌خواهم نگاه محافظه‌کارانه‌ای به این قضیه داشته باشم و بگویم که این جریان تاثیری مثبت و منفی به یک میزان داشته است. به زعم من این تاثیر بیشتر تاثیری منفی بوده است. کارکرد اولیه شبکه‌های مجازی تغییر شکل غیرقابل کنترلی داده و ماهیت اصلی آن که ایجاد ارتباطاتی مفیدتر ورای ارتباطات عادی اجتماعی بوده است، جای قسمت اعظمی از ارتباطات واقعی اجتماعی را گرفته است. اثر منفی این پدیده در این حوزه با شکل گیری متن‌هایی چند خطی با دیدگاه‌هایی اکثرا ساده‌انگارانه در مورد داستان‌ها و ماهیت خود داستان نوشتن بوده است. یعنی به زبانی دیگر نقد و تحلیل مکتوب که زمانی باید از فیلترهای خاص نکته سنجانه‌ای رد می‌شد و به تایید هیات تحریریه یک رسانه مکتوب می‌رسید عموما جای خود را به دل نوشته‌هایی آبکی داده است که زحمت انتشارش تنها با فشردن کلید اینتر است. این هم در مورد نقد نوشتن سطح کیفی کار را تنزل داده است و هم در نوشتن داستان. جمع‌های ادبی جدی داستانی هم تحت تاثیر همین لایک بازی‌های بی ثمر به

دورهم نشینی‌هایی حلقه وار تبدیل شده است. هر گروهی تنها به نوشته‌های رفقای خود می‌پردازد و دایره‌ها تنگ‌تر و گروه‌ها بیشتر می‌شوند و در این بین مطمئنا کیفیت تا حد زیادی فدا می‌شود. “

بعد از انتشار این کتاب، منتقدان چطور آن را ارزیابی کردند؟ آیا نکته¬ای سازنده¬ای در نقد منتقدان یافتید؟ لطفا اگر جواب مثبت است، این موارد را عنوان کنید.

” در این چند ماه که از انتشار کتاب گذشته است نقدهای خوبی تا به حال نوشته شد، خوب از این حیث که توانستم از دریچه دید دیگری به متن نگاه کنم و این نکات قوت و ضعف داستان‌ها را بیشتر برایم شناساند. طبیعتا نکاتی آموختنی در هر نقدی بود. جزئیاتی که می‌تواند در آینده بیشتر به کارم بیاید. “

در پایان؛ آیا در حال حاضر مشغول نگارش یا انتشار کتاب جدیدی هستید؟ از فعالیت¬های کنونی خود بفرمایید.

” این روزها سعی می‌کنم چیزهای جدیدی بنویسم و فضاهای جدیدی را تجربه کنم. فعلا کاری آماده چاپ ندارم و دارم روی داستان بلندی کار می‌کنم و هنوز در میانه راه نوشتنش هستم. طبیعتا نوشتن داستان کوتاه تفاوت‌هایی با داستان بلند یا رمان دارد و این برایم تجربه جدیدی از دیدگاه ساختاری برای نوشتن داستان است. “

نادر نادر پور- به انتخاب الیسا تنگسیر

آذر ۱۳۹۲

هرآنکه ملک جهان را به بوسه‌ای نفروخت   ///  حدیث  آدم  و  فردوس  را کجا  دانست
فدای  نرگس   شهلای   نیم    مست    تو باد     /// هرآنچه عقل تهی دست، پر بها دانست

نادر نادر پور شاعر پر مایه نیمائی زمان ما که ید طولائی نیزدر سخنوری داشت در۱۶ خرداد ۱۳۰۸ در تهران متولد شد و با برجای گذاشتن دفتر های متعددد شعر و سخنرانی های روشنگرانه بسیار در ۲۹ بهمن ماه ۱۳۷۸ در لس آنجلس در سن هفتاد سالگی ما را تنها گذاشت و از سروده های ناب بیشتر محروم کرد.
از کتاب های شعرش می توان از این دفتر ها نامبرد:
چشم‌ها و دست‌ها
• دختر جام
• شعر انگور
• سرمهٔ خورشید
• اشعار برگزیده ” جیبی ”
• برگزیدهٔ اشعار
• گیاه و سنگ نه، آتش
• از آسمان تا ریسمان
• شام بازپسین
• صبح دروغین پاریس ۱۳۶۰
• خون و خاکستر ۱۳۶۷

به چند سروده او توجه کنید
گر آخرین فریب تو ، ای زندگی ، نبود
اینک هزار بار ، رها کرده بودمت
زان پیشتر که باز مرا سوی خود کِشی
در پیش پای مرگ فدا کرده بودمت
هر بار کز تو خواسته ام بر کنم امید
آغوش گرم خویش برویم گشاده ای
دانسته ام که هر چه کنی جز فریب نیست
اما درین فریب ، فسون ها نهاده ای
در پشت پرده ، هیچ مداری جز این فریب
لیکن هزار جامه بر اندام او کنی
چون از ملال روز و شبت خاطرم گرفت
او را طلب کنی و مرا رام او کنی
روزی نقاب عشق به رخسار او نهی
تا نوری از امید بتابد به خاطرم
روزی غرور شعر و هنر نام او کنی
تا سر بر آفتاب بسایم که شاعرم
در دام این فریب ، بسی دیر مانده ام
دیگر به عذر تازه نبخشم گناه خویش
ای زندگی ، دریخ که چون از تو بگسلم
در آخرین فریب تو جویم پناه خویش
***
ای آنکه از دیار من آخر گریختی
چون شد که از تو باز نیامد نشانه ای
از بعد رفتنت نشناسم جز این دو حال
رنج زمانه ای و گذشت زمانه ای
در کوره راه زندگیم جای پای تست
پایی که بی گمان نتوانم بدو رسید
پایی که نقش هر قدمش نقش آرزوست
کی می توانم اینک به هر آرزو رسید
***
من آن درخت زمستانی ، بر آستان بهارانم
که جز به طعنه نمی خندد، شکوفه بر تن عریانم
زنوشخند سحرگاهان ،خبر چگونه توانم داشت
منی که در شب بی پایان، گواه گریه بارانم
شکوه سبز بهاران را، برین کرانه نخواهم دید
که رنگ زرد خزان دارد،همیشه خاطر ویرانم
کجاست باد سحرگاهان ، که در صفای پس ازباران
کند به یاد تو ، ای ایران! به بوی خاک تو مهمانم

کوتاه در مورد دکتر فرانسیس کریک – Francis Crick

آذر ۱۳۹۲

کاشف DNA، کشفی که تحولی عظیم در شناخت اطلاعات ژنتیکی وراثت و انواع بیماری ها و شناخت IQ
” ضریب هوش ” افراد به وجود آورد.
پس از این کشف مهم بود که با برسی ” دی ان ا” افراد بسیاری از نادانسته ها دانسته شد و بخاطر این کشف که به یاری جیمز واتسون و موریس ویلکینز صورت گرفت در سال ۱۹۶۲ جایزه نوبل را دریافت کرد.
دکتر فرانسیس کریک تحصیلات اولیه فیزیک را داشت و پس از آشنائی با جیمز واتسون در سال ۱۹۵۳ به زیست شناسی علاقمند شد و در کنار او عاقبت موفق به چنین کشفی شد او پس از این کشف بود که گفت:
” ما راز زندگی را کشف کردیم ”
فرانسیس کریک که در ۱۸ خرداد ۱۲۹۵( ۸ جون ۱۹۱۶ ) در لندن متولد شده بود در هفتم مرداد
۱۳۸۳ (۲۸ جولای ۲۰۰۴ ) در سن ۸۸ سالگی در بیمارستانی در سن‌دیاگوی آمریکا، بر اثر سرطان روده بزرگ درگذشت.
او در مورد دین گفته است:
” مذهب ممکن است برای یک فرد بالغ در خلوت خودش خوب باشد ولی نباید به جوان ها به اجبار تحمیل شود “

ژاک لوئی داوید – به انتخاب نوش آفرین ارجمند

آذر ۱۳۹۲

ژاک لوئی داوید – Jacques-Louis David
۳۰ اوگست ۱۷۴۸ – ۲۹ دسامبر ۱۸۲۵
از پیشگامان سبک نئو کلاسیک است. از هواداران انقلاب فرانسه بود و به ناپلئون ارادت داشت.
او از دانش آموختگان مدرسه عالی هنر های زیبای پاریس بود. پی از رد همکاری با دربار لوئی هیجدهم به تبعید خود خواسته به بلژیک رفت.
داوید در اوایل قرن ۱۹ تعداد زیادی شاگرد داشت که همین امر باعث شد تاثیر زیادی در هنر فرانسه بخصوص در نقاشی اشت باشد.
او تا پایان زندگی در کشور بلژیک ماند و بالا خره در بروکسل پایتخت بلژیک در گذشت.

به چند اثر او در زیر توجه کنید:
ناپلئون در حال عبور از آلپ                                                                    مرگ سقراط

سوگند هوراتی ها

تکه هائی از مسعود ناصری

آذر ۱۳۹۲

برگ هایی از تاریخ
از شعبان بی مخ پرسیدند:
آیا شما به راستی
بی مخ هستید؟
جواب داد: من که شاه را آوردم بی مخ هستم
یا شما که شاه را بردید؟
***
حالا که قراره با آمریکا رفت و آمد کنیم بهتر
نیست لبا سهای جوادی دوخته شده در ترکیه و
امارات را کنار بگذاریم و کمی مارک تامی هیل
فیگر بپوشیم؟
***
نامه نوشتیم به گورباچف ، شوروی از هم
پاشید. نامه دادیم به اوباما دولت آمریکا ورشکسته
شد. اگر یک «اس ام اس » کوتاه برای نتانیاهو بزنیم
کنترل دنیا به دست ما خواهد بود!
***
این هم نوعی منطق است!
توجیه اعدام ها و دستگیری ها و توقیف
روزنامه  ها در دولت حسن روحانی که خود را دولت
تدبیر و امید میداند مثل این است که با پالتو و
ژاکت در وسط چله تابستان به خیابان بیایی یا با
شورت و زیرپوش نازک در برف و یخبندان و یا
ریزش برف قدم بزنی!
***
کدام حقوق زنان؟
آیا خند ه دار نیست که وضع حقوق زنان در
قرن ۲۱ به بحث درباره این دو حق خلاصه گردد:
زنان در عربستان: حق رانندگی!
زنان در ایران: حق خوانندگی!
***
گاز نگیرید!
در پی گاز گرفتن دست دختر میرحسین
موسوی توسط ماموران وزارت اطلاعات، اکبر
هاشمی رفسنجانی در محکومیت این عمل
خاطر های از امام را بیان کرد:
«روزی با شهید لاجوردی در محضر امام بودیم.
شهید لاجوردی گفت: دیشب چند دختر باکره در
زندان اوین که قرار بود اعدام شوند را به عقد برادران
پاسدار در آوردیم تا پس از رفع بکارت اعدام شوند.
یکی از دختران مقاومت شدید می کرد و چنگ به
صورت برادری که با او محرم شده بود انداخت. آن
برادر هم دست او را گاز گرفت.
امام در حالی که پارچه بنفشی روی پاهایش
بود و به رادیوهای خارجی گوش می داد فرمود:
گاز گرفتن در اسلام حرام است چون عادت سگان
می باشد و سگ در اسلام نجس است. از این پس
دختران را دست بسته تحویل برادران دهید تا این
پدرسگ ها گاز نگیرند!
ایشان فرمودند: اگر قوانین اسلام رعایت شود
باید برای کنترل اوضاع برادران ما پدر این دختر
را در حصر خانگی نگه دارند اما نباید او را گاز
بگیرند تا رادیوهای بیگانه نگویند که ما حقوق
بشر نمی فهمیم.
امام فرمود: اما اگر روزی دختری را حتی اگر
دختر یار امام باشد فاحشه خواندند اما او را گاز
نگرفتند برادران را زیاد اذیت نکنید و فقط به آ نها
برگ جریمه و یا کسر حقوق بدهید. »
بخشی از خاطرات سکسی رفسنجانی درباره امام
***
افکار عمیق قبل از افطار
کاهش شدید جرم و جنایت در ماه رمضان
می تواند به دو علت باشد:
یا مجرمان گرسنه هستند و رمق ندارند که جرم و جنایتی مرتکب شوند
یا این که مومنان همان مجرمان هستند!
دکتر شریعتی بعد از دریافت آمار

خوشکله کی میائی؟

آذر ۱۳۹۲

خوشکله کی میائی؟

اندوه خزان

آذر ۱۳۹۲

اندوه خزان

آزادی

آذر ۱۳۹۲

ز

آزادی!!

یک دختر ۱۷ ساله بر اثر شلیک نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران در بانه، کشته شد

آذر ۱۳۹۲

فعالان در تبعید: آوین عثمانی ۱۷ ساله از اهالی شهرستان بانه و نامزدش در هنگام بازگشت از اطراف شهر، مورد هدف ماموران مسلح نیروی انتظامی قرار گرفتند. بر اثر این تیراندازی “آوین عثمانی”، روز گذشته در بیمارستان فوت کرده و وضعیت نامزدش، وخیم گزارش میشود. بنا بر اطلاع “کمپین صلح فعالان در تبعید”، روز پنج شنبه ۲۳ آبان، “آوین عثمانی” به همراه نامزدش که برای تفریح به اطراف شهر رفته بودند، در راه بازگشت از طرف نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران، مورد ظن قرار گرفته و مورد هدف گلوله قرار می گیرند.

سایت جدید و مخفی اتمی ایران

آذر ۱۳۹۲

شورای ملی مقاومت، تشکیلاتی که سازمان مجاهدین خلق گروه اصلی تشکیل دهنده آن است، طی کنفرانسی مطبوعاتی که روز دوشنبه ۲۷ آبان (۱۸ نوامبر) در شهر پاریس برگزار شد، جزییاتی را درباره آن‌چه این شورا «یک سایت هسته‌ای جدید و مخفی» خواند، افشا کرد. به گزارش وب‌سایت شورای ملی مقاومت، در کنفرانس مطبوعاتی مذکور «مهدی ابریشمچی» رییس کمیسیون صلح و امنیت این شورا، مدعی شد که یک سایت جدید و مخفی در شهر مبارکه، کیلومتر ۱۰ اتوبان اصفهان-شیراز و در مجتمع صنایع نظامی هفت تیر ساخته شده است.

آلودگی هوای تهران؛ “جلسات تکراری” برای مقابله با “مرگ خاموش “

آذر ۱۳۹۲

هرداد لاهوتی، نماینده لنگرود و عضو فراکسیون محیط زیست مجلس ایران، در گفت‌وگو با خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) از افزایش محسوس بیماری‌های ریوی و تنگی نفس در شهروندان پایتخت خبر داده است. او می‌گوید: «متاسفانه مرگ خاموش در حال رخ دادن است اما کسی متوجه آن نیست. آلودگی هوا به گونه‌ای است که همه ما دچار بیماری‌های ناشی از آن می‌شویم و طبعا کسانی که در سن بالاتری هستند یا به هر دلیل آسیب‌پذیرترند، بیشتر از این آلودگی متأثر خواهند شد.» آلودگی هوای تهران به معضلی بزرگ و مزمن بدل شده که بیش از همه سلامتی جسم و روان شهروندان این شهر را نشانه رفته است. به خصوص با شروع پاییز، افزایش ترددهای شهری و در عین حال ساکن‌شدن هوا و بروز اسموگ (دودمه) این معضل شدت ببیشتری می‌یابد.

فصل رنگ

آذر ۱۳۹۲

فصل رنگ