گذرگاه آبان ماه

آبان ۱۳۹۲

باز مانده از فصلی که گذشت
شماره آبان ماه۱۳۹۲ گذرگاه در دوازدهمین سال انتشار

=============================
شماره ١۴۴ گذرگاه، حاصل همت این یاران است
********************************
دکتر محمود کویر – دکتر محمود صفریان- توران رئیسی – محمد ربوبی – الیسا تنگسیر – بیژن نجدی – صفیه ناظر زاده – مهدی مرعشی – دکتر بیژن باران – خسرو باقرپور- ابراهیم هرندی- رضا اغنمی – اردوان صدیقیانی – نوش آفرین ارجمند- ماهرخ غلامحسین پور-

این گزارش تکان دهنده را بخوانید

آبان ۱۳۹۲
ماهرخ غلامحسین‌پور مصاحبه‌ای با مینا‌خانی هنرمند تاتر ساکن آلمان،
که در کودکی بارها مورد تجاوز پدر قرار گرفته انجام می دهد
در بازتاب این مصاحبه افرادی به ماهرخ ای‌میل می‌فرستند
و تجربه‌های مشابهشون رو می‌نویسن…
خیلی دردآوره…
و اینک خلاصه ای را خانم ماهرخ غلامحسین پور برایمان نقل می کند
دستش درد نکند. شاید این افشاگری ها گره گشا باشد و یا حد اقل تاثیری داشته باشد.

عکس العمل ها به مقاله تجاوز خانوادگی
ماهرخ غلامحسین‌پور

پس از انتشارمصاحبه «مینا خانی» که قربانی تجاوز خانگی بود، ایمیل‌های بسیاری برای مینا و من به عنوان مصاحبه گر ارسال شد؛ قصه‌های دردناکی که شرح تمام آن‌ها در یک گزارش امکان‌پذیرنیست. ایمیل‌هایی سرشار از روابط جنسی اجباری همراه با خشونت و تهدید، تجاوز آشکار جنسی، رابطه‌ اجباری مقعدی، خشونت‌های مکرر، احساس گناه و قربانی را مقصر قلمداد کردن و در نهایت تسلیم پذیری محض و سکوت.

هدف مینا خانی از طرح مساله شخصی خود، نه ایجاد واکنش در سطح و یا مطرح شدن او در فضای مجازی از یک قربانی، بلکه ایجاد موج و واکنش در عمق، برمبنای محکوم کردن از زاویه وجدان عمومی و مطرح کردن این مساله در اشکال وسیع و گسترده آن از سوی قربانیان بود. او در پی بهره گرفتن از کمک روان‌کاوان داوطلب و نیز وصل کردن آن‌ها به قربانیانی بود که به هیچ کمکی دسترسی ندارند و این که قبح این ماجرا تا حدی در وجدان جمعی بالا برود که مساله تا این حد روزمره و عادی نشود.

نامه‌هایی که پس از انتشار این مقاله دریافت کردم به من نشان داد که عمق فاجعه بسیار بیش‌تر از آن حد وحدودی بود که در ذهن من می‌گذشت.

بیش‌تراین ایمیل‌ها را زنان و دختران ارسال کرده‌اند گرچه دراین میان دو ایمیل هم از دو مرد جوان داشتم که در کودکی مورد خشونت جنسی خانگی قرار گرفته بودند. حکایت‌ها متفاوت بودند؛ عده‌ای تلاش کرده‌اند آن واقعه دردناک را ناچیز قلمداد کنند و در پی آن اتفاق دردناک، خودشان را سرزنش می‌کرده‌اند که چه بسا اگر لباس مناسب‌تری می‌پوشیدند یا فاصله بیش‌تری می‌گرفتند هرگز چنین رخدادی روی نمی‌داد.

عده دیگری به انزوا، بی‌خوابی، نداشتن تمرکز، بی‌علاقگی به زندگی، ناامیدی و احساس ناتوانی نسبت به زندگی روی آورده‌اند.

تعدادی برای دریافت خدمات روان‌پزشکی از من درخواست کمک کرده‌اند وبرخی دیگر نگران بودند که مبادا باوجود این که در دنیای مجازی با من در تماس هستند ، شناسایی شوند. دلیل ترس آن‌ها طرد شدن از سوی جامعه و این باور اطرافیان است که لابد خود قربانی هم در ایجاد این اتفاق نقشی داشته و تقصیر خودشان است که به علت زیر پا گذاشتن هنجارها مورد سوء استفاده قرار گرفته‌اند.

«ر. م» برایم نوشته است: «پدرم بارها به من تجاوز کرده. این اتفاق دیگر برایم عادی است. هر وقت هم اعتراض می‌کنم با فیلم‌هایی که با دوربین موبایلش به زور و وقت برهنگی از من گرفته مرا تهدید می‌کند. او فهمیده من عاشق پسر همسایه هستم و می‌خواهد با من معامله کند یا می‌گوید که من و مادرم را خواهد کشت. من از ترس این که مبادا به خواهر ۱۱ساله‌ام آسیب بزند سکوت کرده‌ام. هر وقت مادرم برای خرید و یا انجام کاری بیرون می‌رود کاملا آماده‌ام.»

خانم دیگری که خودش را «نازنین» معرفی کرده، می‌گوید که اولین بار وقتی به علت شلوغی و سر و صدای بچه‌ها نمی‌توانسته برای امتحانات نهایی درس بخواند، برادرش روی پشت بام خانه‌شان به اوتجاوز کرده است.

نازنین می‌گوید :«در فرهنگ خانواده ما دخترها به هیچ وجه اهمیتی ندارند و به عنوان موجود درجه دو با آن‌ها برخورد می‌شود. نسبت به من و سه خواهر دیگرم به برادرم جور دیگری توجه می‌شود. او همیشه پیش از ما و با یک مراسم ویژه غذا می‌خورد. پول توجیبی‌اش دو برابر پول من است این در حالی است که فقط دو سال از من بزرگ‌تر است. وقتی به مادرم گفتم که برادرم به من نظر دارد با پشت دستش محکم توی دهانم کوبید و گفت که چون از بچگی به برادرم حسادت کرده‌ام، می‌خواهم او را از چشم خانواده بیاندازم. او حتی حاضر نشد به بقیه حرف‌هایم گوش بدهد. همین مساله باعث جری‌تر شدن برادرم شده است او مرا به پشت بام می‌برد و از من می خواهد تمام لباس‌هایم را در بیاورم و مدام به تنم دست می‌کشد. اگر مقاومت کنم، کتکم می‌زند.»

«نوشین» اما دلش برای متجاوزش می‌سوزد. ۱۵ سال از آن ماجرا گذاشته، هم او و هم متجاوزش ازدواج کرده‌اند، بچه دار شده‌اند و کماکان با هم در ارتباط خانوادگی هستند و از روی هم شرمناکند:« برادرم ذاتا انسان خشونت گرایی نیست. او خودش هم قربانی تجاوز است. یک بار که از مدرسه برمی گشتم، توی انباری به طور اتفاقی مرد قلدر همسایه را دیدم که روی کمر برادرم خوابیده و او دارد زیر دست و پایش تقلا و التماس می‌کند. مرا که دیدند از جا پریدند و فرار کردند. چند سال بعد وقتی من و برادرم در خانه تنها بودیم او به من تجاوز کرد. حال خوشی نداشت. به نظرم در شرایط عادی نبود. فکر می‌کنم چیزی مصرف کرده بود. نمی‌توانستم بفهمم چه شده؟ به هر حال مقاومت من بی‌فایده بود. اما بعد از آن اتفاق به شدت از من خجالت زده شد.هرگز توی چشم‌هایم نگاه نمی‌کرد. وقتی خواستگار برایم آمد و دید که مساله دارد جدی می‌شود مرا از شهرستان به بهانه خرید خرت و پرت‌هایی از جهیزیه به تهران برد و هزینه عمل بکارتم را داد و من در یک بیمارستان در جنوب شهر عمل کردم. دکتری که به او معرفی کرده بودند یک دکتر ارمنی بود. مرا به عنوان زنی که بچه‌اش سقط شده به بیمارستان معرفی کرد و اطلاعات پرونده‌ام را به شکل دیگری تنظیم کردند. یک شب هم در بیمارستانی در جنوب شهر تهران خوابیدم. الان چند سال از آن ماجرا گذشته، او سعی می‌کند به من محبت کند. حتی میانه من و شوهرم را در اختلافات‌مان می‌گیرد ولی من هرگز آن اتفاق را فراموش نمی‌کنم. رابطه ما هیچ وقت عادی نشد. راستش من به او اطمینان نمی‌کنم و حاضر نیستم بچه‌هایم را با او در خانه تنها بگذارم.»

خانم ۲۸ ساله‌ای از تهران برایم نوشته که به خاطر ماجرای مشابهی به مجتمع قضایی خانواده در خیابان نبرد جنوبی رفته و تشکیل پرونده داده است اما به شکایت او به هیچ وجه توجهی نکرده‌اند و قاضی دادگاه از او خواسته که بهتر است به راه راست هدایت شود و قدر پدر زحمتکش خود را بداند.

او می گوید پدرش یک معتاد است و اغلب شرایط عادی ندارد اما در دادگاه از خودش تصویر یک مرد زحمتکش موجه ارایه داده و به شدت این ماجرا را انکار کرده است. این خانم که خودش را «حنانه» و دانشجو معرفی کرده است، تعریف می‌کند که قاضی دادگاه به جای این که با پدرش برخورد کند، آشکارا با او برخورد تندی کرده و از اتاقش بیرون انداخته است. قاضی از حنانه خواسته که برای اثبات ادعایش چهار شاهد معرفی کند و از من سوال می‌کند: «خانم شما بگویید کدام پدری در حضور چهار شاهد به دخترش تجاوز می‌کند؟»

بر پایه فقه اسلامی، زنای با محارم نسبی و با زن پدر مستوجب قتل است. اما اثبات تجاوز از طریق شهادت چهار شاهد، یا چهار بار اقرار متهم پرونده و یا علم قاضی پرونده قابل اثبات است.

«یوسف.ن» در یک ایمیل کوتاه از من درخواست مشاوره کرده و نوشته که در کودکی مورد تجاوز مکرر برادر و پدرش قرار گرفته است.

خانم جوانی به نام «مریم» نیز در یک ایمیل کوتاه نوشته که دوست‌دختر دایی‌اش است و از این رابطه بسیار لذت می‌برد. اما از سوی دیگر، «نسرین» می‌گوید که دایی‌اش به او هتک حرمت کرده و او این مساله را با شرم زیاد با مادرش در میان گذاشته است اما مادرش به او التماس کرده که چنین مساله‌ای را پنهان نگه دارد.

نسرین می‌گوید پدرم مرده و من، خواهر و مادرم در خانه پدر بزرگ‌مان زندگی می‌کنیم. او می‌نویسد که بارها مادرش با گریه از او خواسته به هیچ وجه این مساله را با کسی در میان نگذارد چون برادرش را اعدام خواهند کرد و آبروی‌شان بر باد می‌رود یا حتی مجبورند خانه پدر بزرگ را ترک کنند و دیگر جایی برای زندگی ندارند.

حساسیت بر سر مساله آبرو و قضاوت از سوی جامعه در بیش‌تراین اعتراف‌ها، عامل سکوت قربانیان جنسی مطرح شده است. گرچه به اعتقاد کارشناسان، این سکوت باعث جری‌تر شدن متجاوز در حریم خانواده خواهد شد. خانم «ن. ط» از فعالان حقوق زنان و روزنامه‌نگار نیز اعتراف می‌کند که در کودکی مورد تجاوز خانگی قرار گرفته و آن مساله را به شدت مسکوت نگه داشته است. او آن قدر از این ماجرای دردناک رنجیده خاطر شده که حاضر نیست نسبت متجاوزش را به من بگوید. او می‌گوید علت سکوت او برچسب و قضاوت زشتی است که جامعه نسبت به قربانی تجاوز روا می‌دارد.

به اعتقاد او، جامعه به جای متجاوز، شخص قربانی را مقصر قلمداد می‌کند. این قربانی تجاوز است که از سوی خانواده و جامعه انگشت نما شده و طرد می‌شود و حتی گاهی قربانی به جای متجاوز در خانواده‌هایی که به ناموس پرستی شهره هستند، از ترس رسوایی مجازات می‌شود.

خانم «ن» می‌گوید که پس از اتفاقات شخصی که برای او رخ داده، بعدها که به استقلال رسیده، تلاش کرده است به طور شخصی به قربانیان تجاوز و به ویژه قربانیان تجاوز خانگی کمک کند. او دردناک‌ترین پرونده‌ای که با آن برخورد کرده را پرونده پسر بچه‌ای می‌داند که از سن شش تا ۱۲ سالگی مورد تجاوز پدرش بوده به شکلی که تصور می‌کرده که رابطه عادی هر پدر و فرزندی به همین شکل است و حتی متوجه شرایط دشوار و غیر طبیعی خودش نبوده است.

خانم «پیمانه» در این رابطه تجربه دردناکی را از سر گذرانده است؛ او که به علت مرگ مادرش و نگهداری از فرزندان کوچک‌تر خانواده از ازدواج کردن سر باز زده، درباره این اتفاق دردناک می‌نویسد: «برادر بزرگ‌ترم طبقه بالا اتاق دارد. او از من خواست برای شامش کتلت درست کنم. این کار من است. از بچگی مادرم را از دست دادم و در تمام این سال‌ها به کارهای خانه رسیدگی می‌کنم.

می خواستم شام برادرم را ببرم. در را که باز کردم دیدم دارد یک فیلم سکسی می‌بیند. خجالت کشیدم می‌خواستم برگردم که یک باره دستم را گرفت و مرا به داخل اتاق کشید. او حتی فرصت دفاع به من نداد. من دچار خونریزی و عفونت حاد شدم. تا روزها نمی‌توانستم درست راه بروم و یا حتی بنشینم. او هم چند هفته به خانه نیامد. در حقم نامردی کرد. من به خاطر آن‌ها به خواستگارهایم جواب رد دادم. چون دختر زیبایی هستم خیلی هواخواه دارم. یک بار به یک مشاور در بهزیستی زنگ زدم و گفتم که شرایط روحی و روانی بدی دارم. مدام کابوس می‌بینم و فکر می‌کنم کسی می‌خواهد خفه‌ام کند. او توصیه کرد حتما باید برای معاینه پزشکی به دکتر مراجعه کنم و از من خواست برای استفاده از خدمات مشاوره روانی به بهزیستی بروم اما من گفتم که حاضر نیستم خودم را معرفی کنم. او مرا راهنمایی کرد که روزانه دو قرص فلوکستین از داروخانه بخرم و بخورم به خاطر اعصابم.»

خواننده دیگری برایم نوشته است که «خواهرم! انتشار فحشا از خود عمل فحشا بدتر است. شما با طرح این مسایل فحشا را در جامعه عادی می‌کنید. ما در یک جامعه اسلامی زندگی می‌کنیم و مطرح کردن این حرف‌ها باعث بی‌آبرو کردن جامعه مان می‌شود.» او دلسوزانه به من توصیه کرده که به عاقبت کارم فکر کنم.

خواننده دیگری برایم نوشته که پدرش یک بیمار روانی است. او مشکل جنسی و ولع دارد. این خانم گفته که از سوی پدرش مورد تجاوز کامل قرار نگرفته اما بارها شاهد رفتارهای او بوده که احساس کرده به حوزه خصوصی‌اش تجاوز شده است. او نوشته که پدرم غالبا با من شوخی‌های فیزیکی رکیک می‌کند. به تنم دست می‌زند و حتی الان هم که ازدواج کرده‌ام و خودم مادرهستم از این رفتارهای غیراخلاقی خود دست برنمی‌دارد.

خانم «ا. ف»، مشاور و کارشناس ارشد روان‌شناسی در دبیرستان‌های شرق تهران که به دانش آموزان مشاوره می‌دهد، می‌گوید که در مدرسه یک بار به یک مورد خاص تجاوز خانگی برخورد کرده و او را با کمک مسوولان مدرسه راهنمایی کرده است.

او می‌گوید فرد مورد نظر تا پیش از آن دانش آموز درس خوانی محسوب می‌شد اما به یک باره دبیران مختلف از افت شدید تحصیلی و نداشتن تمرکز و پرخاش‌گری او شکایت کرده‌اند. من چندین جلسه به طور فشرده با او صحبت کردم. متوجه رفتارهای غیرعادی او شده بودم ولی او به شدت از پدرش که مرد متعصب و سخت گیری است واهمه داشت. تا این که در نهایت اعتراف کرد که عمویش به او تجاوز کرده است.

من با کمک مسوولان مدرسه به طور محرمانه برای او پرونده تشکیل دادیم. او را به پزشکی قانونی ارجاع دادند. پزشکی قانونی تایید کرد که او دختر نیست ولی گفت که فقط تا ۷۲ ساعت بعد از وقوع جرم قادر هستند که با شواهد موجود مانند دستمال یا لباسی که آلوده به ترشحات فرد متجاوز باشد او را شناسایی کنند.

این مساله سبب شد که عموی آن دختر به شدت مساله را تکذیب کند و در نهایت آن دختر به اصرار پدرش از ادامه تحصیل بازداشته و به خانه تبعید شد.

او تاکید می کند که تعداد قربانیان تجاوز خانگی بسیار بیش‌تر از آن چیزی است که به نظر می‌رسد اما غالب قربانیان از ترس پیامدی که در انتظار آن‌ها است و به علت نبود حمایت قانونی، به شدت این موضوع را تکذیب و پنهان می‌کنند.

توضیح: اسامی افراد به خاطر حفظ هویت آن‌ها تغییر یافته است.

چنین است که در غرب کتاب خواندن نهادینه شده است – دکتر محمود صفریان

آبان ۱۳۹۲

او امسال رفته است کلاس اول. دوسال گذشته را به کودکستان می رفت.

پس از بررسی که در مورد علل کم کتاب خوانی مردم کشورم انجام دادم و دررسانه ” گذرگاه “و نشریه هفتگی ” شهرما ” و در” فیس بوک ” نیز منتشر شد، علاوه بر سانسور و آزاد نبودن قلم و مسائل ریز و درشت دیگر، بطور خلاصه به این تنیجه رسیدم که علت اصلی شوق خواندن که در مردم غرب نهادینه شده است، و در کشور ما الفتی با آن ندارند، نحوه آموزش و پرورش در سنین کودکی است.

در غرب از کودکستان به کودکان فن بیان را می آموزند و در آن ها اعتماد به نفس را جان می دهند. . از همان کودکی ، یعنی از کودکستان آن ها را به خواندن کتاب تشویق می کنند و این حس را در آن ها می پرورانند که بایستی کتاب بخوانند. در نتیجه وارد اجتماع که شدند هم خوب در جلوی جمع صحبت می کنند و گمان نمی کنند که باید خجالت بکشند و هم کتاب خواندن برایشان یک عادت می شود، و بهمین خاطر در هر جائی که بشود کتاب می خوانند…در مترو قطار در اتوبوس و هواپیما و در اتاق های انتظار هر جا که باشد، و شب ها بهنگام خواب ، حاصل اینکه کتاب در غرب در تعداد بسیار بالا چاپ می شود. فروخته و خوانده می شود

در کودکستان از همان سال اول به او تکلیف کرده بودند که هر دو هفته یک بارکلاس را اداره کند، به اصطلاح
” مبصر ” بشود، و در آن روز از کتاب هائی که به هنگام خواب در خانه توسط پدر یا مادر و یا هر کس دیگری که او را برای خوابیدن همراهی می کند و تا خواب برود برایش کتاب قصه می خوانند برای شاگردان کلاس صحبت کند. و حالا که پس از دو سال به کودکستان رفتن، رفته است به کلاس اول دبستان شب ها تا برایش کتاب نخوانند نمی خوابد و تلاش و اصرار زیادی دارد تا بتواند خودش بخواند. عادت کرده است.
بی تردید حاصل چنین تربیتی این می شود که راحت و روان با دیگران صحبت کند و بزرگتر که بشود و خودش بتواند به راحتی کتاب بخواند، خواندن در خونش جا گیر شده است و به تدریج برایش می شود یک شوق.
و این آن چیزی است که ما نداریم. و کتاب خواندن در برنامه ها و گذران زندگی ما جائی ندارد.

بهانه می آورند که چون زبان ما زبان زنده ای نیست در نتیجه تعداد انتشار کتاب در کشور ما بسیار محدود است
در حالیکه تعداد آنهائی که در دنیا فارسی صحبت می کنند اگر به تعداد آن هائی که آلمانی صحبت می کنند نباشند نباید خیلی کمتر باشند، در حالیکه انتشار کتاب به زبان آلمانی ده ها برابر زبان فارسی است و این نیست الا آموزش و عادت دادن اطفال به خواندن، از دوران کودکستان و دبستان و اینکه بیشتر آلمانی ها نمی توانند کتاب نخوانند چون به مطالعه عادت کرده اند.

اگر ما به تعدادی که مترجم برگردان ِ متون سایر زبان ها را به فارسی داریم، مترجمانی می داشتیم که کتاب های فارسی را به زبان های دیگر بر می گرداندند و ترتیب چاپ آن ها را می دانند، بدون شک ما اینک جایگاه دیگری نسبت به اینجائی که اکنون هستیم، داشتیم، و این همت می خواهد، عِرق و شوق می خواهد، و حمایت بنیانی حکومتی مسئول و دلسوز را، که متاسفانه ما حمایت دولتی را نداریم اگر سنگ اندازیش را نداشته باشیم، و آن دو دیگر نیز بر می گردد به درآمد و منافع که آن نیز محدود است.

او اینک که فقط سال اول دبستان است ولی برای خودش کتابخانه کوچکی دارد، از کتاب هائی که بتدریج برایش خریده و خوانده اند. و شاهدیم که همه ی آن ها را به نام می شناسد و از داشتنشان خوشحال است.
و چنین است که علاقه به کتاب و خواندن آن از کودکستان آغار می شود و حاصلش می شود پیشرفت.

نخستین شهریاران – محمود کویر

آبان ۱۳۹۲

تاریخ ایران، سرانجام از سینه‌ی سنگ‌ها و نگاره ها گرد آورده شد و در خدای‌نامه‌ها، در عصر ساسانیان نوشته شد. در این خداینامه ها نشانی اندک از دودمان ماد و هخامنشی هست، اشکانیان چون اشباحی در رفت و آمدند و ساسانیان نیز بر پرده‌ای از استوره‌ها روایت می‌شوند. چنین است سرگذشت تاریخ نگاری قومی که حافظه‌ی تاریخی ندارد.در برابر این همه، اما دودمان‌های پیشدادی و کیانی، در اندیشه‌ی استوره‌پرداز ایرانی، برخاسته و جای ماد و هخامنشی و نیاکان کهن ایرانی را گرفته است.
این تاریخ، آمیزه‌ای است از یادمان‌های اقوام ایرانی به هنگام زندگی پیرامون دریای مرکزی ایران، از فرا رود تا میاندورود، همراه با خیال و آرزو و رویا.
نخستین‌ پادشاهان‌ این تاریخ، شاه- جادوان یا شاه- موبدانی هستند که دارای نیروی جادویی، روحانی، پهلوانی، پزشکی هستند. در هاله ای از تقدس و راز و رمز که بر دامنه‌ی قدرت آنان می‌افزاید. تمام نیروهای رازآمیز جامعه در این پیکر یگانه گردآمده‌اند.
که ما را ز دین کهن ننگ نیست
به گیتی به از دین هوشنگ نیست
همه راه داد است و آیین ، مهر
نظر کردن اندر شمار سپهر
گوهر قدرت در این سرزمین چاره ای نمی گذارد مگر این که این شاه موبد خودکامه شود وسرانجام خود را خدا پندارد. در باره‌ی جمشید در شاهنامه آمده است:
زمـــــــــــانه‌ برآســـــود از داوری
به‌ فرمــان‌ او دیو و مـــــرغ‌ و پری
جهان‌ را فـــزوده‌ بــــــدو آب‌ روی
فروزان‌ شده‌ تخت‌ شاهی بـــــــدوی
منم‌ گفـــــــت‌ با فرّه ی ایـــــــزدی
همم‌ شهریـــــــاری همم‌ مــــوبـــدی
اما راز این قدرت و خودکامگی در چیست؟ یکی امر آب است. کمبود آب برای آشامیدن و کشاورزی، زمین و آسمان بخیل و تشنه، ما را واداشت که در جستجوی قطره‌ای آب همواره چشم به آسمان داشته باشیم. در جستجوی آب از آسمان به دالان ها و چاه ها و غارها برویم و از ژرفای چاه های پر از راز و هراس، آب را به روستا بکشانیم و این کار یک کشاورز تنها نبود. یافتن و فراهم آوردن و تقسیم آب در آسمان کار خدا و بر زمین، دولت بود و این بر قدرت دولت افزود. آب و جان ما در دست او قرار گرفت. کار جغرافیای ما چنان بود که در بسیاری از جای ها، شب را بر پشت بام و روز را در زیر زمین و سردابه و حوض خانه می‌گذراندیم و گویی برزمین نبودیم و نمی‌زیستیم. شاهان و خدایان ما نیز بر این بام‌ها و در این سردابه‌ها زاده می‌شدند و از پستان همین آسمان می‌نوشیدند.
در هند و یا اروپا چنین نبود و از همین روی ایزدانشان نیز مهربانتر و بر زمین زیستند و شادتر نیز بودند.
آیا سخت جانی و تنگ چشمی آسمان از سویی و جنگیدن برای آب از سوی دیگر سبب شده است که این شاه-موبدان همه مرد باشند و از زن در این دستگاه نشانی نباشد و اگر هست در هزار هاله‌ی پر راز و رمز پوشیده باشد؟
آیا جستجوی آب و زمین برای کشت، ما را از زمین برنداشت و بر پشت اسب ننشاند تا نیمی از زندگی را در کمین و کتل و گردنه بگذرانیم و خشونت و نفرت را به جانمان ننشاند؟
آیا حستجوی یک وجب خاک خدا و یک چشمه آب نبود که روزگاری مغولان را از صحراهای خشک و برهوت به ایران سر ریز کرد و روزگاری تازیان را از دشت نیزه وران به ایران کشانید تا بنیاد آزادگی را برکنند و تخم نا امنی و ریا بپاشند؟ این یورش های بنیان کن و تازی و تازیانه و خنجر و شمشیر اینان نبود که سرها را درو می کرد و به دست هم اینان تخم هراس، خرافات، ریا و دروغ را در تن و جان ما می افشاند تا پس از مدتی به بار بنشیند و ریشه کند و شمشیر برداریم و در این صحنه‌ی غریب به جان هم بیفتیم؟
پس آن همه دادگری و خردورزی و روزگار شاد گذشته ها چه شد؟ از آن بهشت چگونه بر این خاک فرود آمدیم؟ آناهیتا و چیستا را بر کدام طشت خون نشاندیم؟ مگر ما نبودیم که حکمت خسروانی را آفریدیم؟ مگر رستاخیز بزرگ زمان سامانی کار ما نبود؟ پس این همه داد حافظ و مولانا و فردوسی از این روزگار بیدادوتلخ تر از زهر از چیست؟
آیا این نبود که این یورش‌ها و ستیزها امان نمی‌داد تا هیچ چیزی ریشه بگیرد و پا بگیرد و نهالی شود و درختی شود گشن و به بار بنشیند. تا نهالک آزادی و پیشرفت و خرد جانی می‌گرفت، تندبادی سیاه بر می‌آمد و همه را به کام مرگ می‌کشید و ما نیز هراسان به دالان های تنهایی و هراس می گریختیم و مالمان را به زیر زمین می کشاندیم و جانمان به سوی آسمان پرواز می‌کرد که شاید از آنجا کسی بیاید و ما را نجات بخشد. از ستمگری به دامان خودکامه‌ای و از دهان اژدهایی به کام افعی دیگری پناه می بردیم و دوباره کسی می‌آمد و دفترها و دیوان هایی را که به جوهر جان نوشته بودیم در آتش می‌کشید و از میان خشم و خون و خاک و خاکستر، خودکامه ی هراس انگیز دیگری سر بر می‌داشت.
منتسکیو در روح القوانین برای نخستین بار گمانه‌ی دیگری را نیز در باره‌ی راز این خودمداری به میان می کشدو بیرحمانه ‏می‏نویسد:«آسیا همیشه امپراتوریهای بزرگی داشته است. در اروپا امکان وجود چنین امپراتوری‌هایی هرگز نبوده است. بنابراین در آسیا قدرت سیاسی همیشه باید استبدادی باشد. زیرا اگر یوغ تعبد و بردگی قوی نباشد امپراتوری تجزیه‏می‏شود، که‏این امر با طبیعت جغرافیایی کشورهای آسیایی ناسازگار است. برعکس، تقسیمات جغرافیایی اروپا باعث شده است که کشورهای‏این قاره وسعت خاک متوسطی داشته باشند. بنابراین حکومت متکی بر قوانین، نه تنها با تداوم و بقای دولتهای اروپایی سرناسازگاری ندارد بلکه چنان به حال آنان مساعد است که بدون قانون، این دولتها راه زوال‏می‏سپرند و طعمهء همسایگان خود‏می‏شوند.‏این خصوصیت سبب پیدایش قریحه‌ی آزادی شده است. از‏این رو انقیاد هر بخش از خاک اروپا به دولتی بیگانه امری بسیار دشوار است؛ فقط قوانین و مزایای اقتصادی‏می‏تواند بخشی از اروپا را مطیع دولتی دیگر گرداند. برعکس، در آسیا روح تعبد و بردگی حاکم است و ملتهای آسیایی هرگز نتوانسته‏اند یوغ بردگی را به دور افکند. در تاریخ آسیاییان صفحه‏ای وجود ندارد که بیانگر آزادی روح آنان باشد، در تاریخ آنان چیزی جز رقیت و بردگی نمی‏توان دید.»
هگل در بخش بندی تاریخ جهانی از نقطه نظر فلسفی به سنجش استبداد شرقی می پردازد و می‌نویسد:
بنیاد جهان شرق بر آگاهی بی میانجی و روحانیت گوهری است… دانشی است آفریده ی اراده ای اساسی و مستقل، به خود استوار که خواست ذهنی افراد در برابرش رابطه ای آمیخته به ایمان و اعتماد و فرمانبرداری دارد. به سخن روشن تر، این رابطه ی پدرشاهی است… . بزرگ خانواده، مظهر این آگاهی و خواست کل است، او در راه مقصود مشترک می کوشد و نگهبان افراد است و کوشش آنان را در جهت مقصود مشترک رهبری می کند و آنان را آموزش می دهد و مراقب است تا همگی با غایت کلی هماهنگ باشند. دانش و آرزوی شرقیان از این فراتر نمی رود و در شخص رئیس کشور تجسم می یابد. این به حکم ضرورت، نخستین شکل آگاهی قومی است.
در این مرحله، کشور به وجود آمده ولی فرد هنوز از حقوق خود برخوردار نشده است، (و نظام جامعه)، نظام اخلاقی بی میانجی و بی قانونی است، زیرا در اینجا هنوز در مرحله ی کودکی تاریخ به سر می بریم. این نخستین هیئت اجتماعی، دو وجه دارد. یک وجه، کور است که بر بنیاد پیوند خانوادگی استوار است و شیوه ی اداره ی آن، شیوه ی سرپرستی پدرانه است زیرا آنچه کل جامعه را بهم پیوسته می دارد ترس از سرزنش و کیفر است، و نیز کشوری بیروح و بی احساس است زیرا تضاد و معنویت هنوز در آن راه ندارد. در عین حال، کشوری است که بر یک حال می پاید زیرا از پیش خود نمی تواند خویشتن را دگرگون کند.
این است آن داستانی که بر سرزمین ایران و بر بخش بزرگی از شرق رفته است: خودمداری و خودکامگی زمینی و آسمانی.
هگل حکومت استبدادی شرقی را به عنوان تنها حکومتی که ایجابی است معرفی می کند. حکومتی که با دین ایجابی وحدت دارد. دین ایجابی نیز از نظر هگل دینی است ارائه دهنده ی قضایایی که باید مستقل از نظرات خودمان درباره ی آنها، حقیقت بودن آن را مسلم بگیریم، و حتا اگر هیچ کس آنها را هرگز درنیافته باشد، حتا اگر هیچ کس آنها را چون حقیقت ننگریسته باشد باز هم باید حقیقت باشند. آنچه بی‌گمان درست است و نباید به آن بی حرمتی شود.
پس چنین جامعه ای همواره نیاز به یک پیشوا و رهبر آسمانی دارد. هگل در این باره ترکیب مرجعیت ایجابی را به کار می‌برد. او مرجعیت ایجابی را در بیگانگی با انسان دانسته، حاکمیت آن را مستلزم نفی آزادی و خودمختاریِ عقل انسان می داند. مرجعیتی که انسان در برابر آن بی یار و یاور می ماند. مرجعیت ایجابی، مرجعیت همه ی آن چیزهایی است که مسلم و مطلق و بنابراین مقدس فرض می شود و بنابراین تغییرناپذیر می باشد. این مرجعیتی است که اراده ی انسانها برای زندگی آزاد و آفرینش گرانه را در هم می شکند و فقط می تواند فرمانبرداری، تسلیم شد گی و انفعال را در انسان‌ها برانگیزد.
هگل در درسهای خود درباره‌ی فلسفه ی تاریخ می‏گوید: چین، ایران، ترکیه و به طور کلی آسیا، سرزمین استبداد است. آسیا صحنه ی خصلت بد رژیمهای ستمگر است.
هگل نوع حکومت کشورهای آسیایی را چنین توصیف می‏کند:حکومت کشورهای آسیایی را می‏توان تئوکراسی توصیف کرد. خدا، فرمانروای زمینی است و فرمانروای زمینی، خداست. فرمانروا همزمان هر دو اینهاست. خدا[که به شکل فرمانروا] تجسد یافته است بر دولت حاکم است.
آرامش دوستدار در همین زمینه می‌نویسد:( ایرانیان حتا در درخشان‌ترین دوره سیاسی و تمدنی خود، یعنی در دوره هخامنشی، به سبب جهان‌بینی سرزمین‌شان، چه مهتر و چه کهتر، یکسره بنده یک تن بوده‌اند: بنده‌ی شاه. در نتیجه نه آزاد بوده‌اند و نه آزادی را… اصلاً می‌شناخته‌اند. در حالی‌که در یونان و روم و متصرفاتش شهروندان حقوقاً آزاد و تابع قانون بوده‌اند نه بنده و فرمانبردار کسی).
در چنین تاریخ و جغرافیایی که بسیار کوتاه نشان دادم، جامعه به صورت جزایری پراکنده در می‌آید که در هر جزیره، قبیله‌ای و در هر قبیله نیز جزایر دیگری هست. جزیره‌های خود مداری و خودکامگی که در آب‌های هراس و خرافه سرگردان است.
*
مسکویه ی رازی، پیشداد را نخستین در شیوه دادگری خواند. ابن خلدون نیز پیشداد را به معنی داور، دادگر دانسته است.مردمان ایران پیش ار مادها و هخامنشیان از گونه‌ای حکومت آزاد محلی برخوردار بوده‌اند که نمونه‌ی دیگر آن در زمان اشکانیان است. در سراسر بخش اساتیری شاهنامه از اینگونه حکومت سخن در میان است. حکومت های مستقل و آزادی چون سیستان و ایرانشهر با آزادی در زبان و دین وآیین و امور داخلی با هم متحد شده بودند و رسیدن به قدرت در پناه دادگری و خردمندی و همواره با مشورت دستوران و دیگر پهلوانان بود. فردوسی همواره در کنار این وزیران و پهلوانان قرار دارد که میانجی بین مردم و دربار هستند.
تهمورس باراهنمایی وزیرش شهرسپ، دارای فره ایزدی می شود و بر دیوان پیروز می گردد:
مـراو را یکـی پـاک دســتور بود
که رایــش زکــردار بـد دور بود
خـنـیـده به هر جای شهرسپ نام
نزد جز به نیکی به هرجای گـام

همـه راه نیـکی نمـودی به شـــاه
همـه راســـتی خواســـتی پایگـاه
چنـان شــاه پالوده گشـت از بـدی
کـه تـابـیـد از او فــــره ایــــزدی
از آغاز شاهی منوچهر در شاهنامه، سیمای پهلوانان در کنار سیمای شاهان به چشم می آید. پا به پای سلسله‌ی شاهی، سلاله ی درخشان پهلوانان به میدان می‌آیند.
به گمان من فردوسی در شاهنامه چنین حکومتی را می‌ستاید که بر خرد و دانایی استوار است.
داستان برجسته ترین شاهان پیشدادی را جداگانه آورده‌ام. در اینجا برآنم تا تصویری یکپارچه از این دوخاندان پیشدادی و کیانی به شما نشان دهم. این تصویر سمیای شاهان اساتیری ایران را از کیومرس تا اسکندر نشان می‌دهد.
پیش‌دادیان
آورده اند که نخستین کسی که آیین پادشاهی آورد ، کیومرس بود. او نخستین روز بهار که گاه جوان گردیدن گیتی بود، بر تخت پادشاهی نشست:
پژوهنده ی نامه ی باستان
که از پهلوانان زند داستان
چنین گفت کآیین تخت و کلاه
کیومرث آورد و او بود شاه
بنابر نوشته های تبری و مسعودی و فردوسی ، ایرانیان کیومرس را نخستین شاهی دانسته اند که تاج بر سر گذاشته است .اما تازیان ، ضحاک را نخستین شاه تاجدار می دانند .
کیومرس در استوره‌های ایران ششمین آفریده‌ی اورمزد و نخستین انسان، و پیش نمونه‌ی بشر است و پیکری انسانی ندارد .او بنا به باور آنان که خورشید را خاستگاه تبار انسان می‌دانگد، تنی گرد و بسان خورشید دارد. او به همراه دیگر آفریدگان اورمزد، سه هزار سال دوران آفرینش نخستین را در آسایش و بی‌مرگی می‌زیست. با آغاز یورش اهریمن،وی به مدت سی سال از خطر اهریمن در امان ماند. اما پس از آن، مرگ که ره‌آورد اهریمن برای جهان مزدا آفریده بود، بر او چیره گشت. از تن بی‌جان وی هفت گونه فلز پدید آمد. از او به هنگام مرگ، نطفه‌ای روان شد که بخشی از آن به زمین فرورفت. پس از چهل سال، از آن بوته‌ای ریواس رویید و مشی و مشیانه که نخستین زوج انسانی بودند، همسر و همبر و همبالا برآمدند. از آنان، در درازای سالیان، شش جفت پسر و دختر زاده شد که از هر کدام، یکی از اقوام بشری پدید آمد .
درخدای‌نامه‌ها و تاریخ هایی که تبری و مسعودی و بلعمی نوشته‌اند نیز همین‌آمده است. چنان که حمزه‌ی اصفهانی می نویسد: نخستین جانداری که خدا آفرید مردی و گاوی بود که بی‌آمیزش نر و ماده به وجود آمدند. نام مرد گیومرث و نام گاو ایوداد بود. گیومرث یعنی زنده‌ی گویای مرده. لقب وی «گل‌شاه» یعنی پادشاه گِل بود. این مرد مبدأ تناسل بشر شد و در دنیا سی سال بزیست و چون درگذشت، از صلب وی نطفه‌ای بیرون آمد و در زمین فرو رفت و چهل سال در رحم زمین بماند. از این نطفه دو گیاه شبیه ریواس رویید. سپس از جنس گیاه به جنس انسان تحول یافتند: یکی نر و دیگری ماده؛ در قامت و صورت یک‌سان، و نام ایشان مشه و مشیانه. پس از پنجاه سال مشه و مشیانه با یک‌دیگر ازدواج کردند و فرزندان زادند.
در شاه‌نامه‌ی فردوسی، کیومرس بیش‌تر نخستین پادشاه دانسته می‌شود تا نخستین انسان و سخنی هم از مشی و مشیانه نمی‌رود. در شاه‌نامه، سیامک فرزند کیومرس دانسته می‌شود و در روایات استوره‌ای، سیامک از فرزندان مشی و مشیانه است:
پژوهنده‌ی نامه‌ی باستان
که از پهلوانان زند داستان
چنین گفت کآیین تخت و کلاه
کیومرث آورد و او بود شاه
کیومرث شد بر جهان کدخدای
نخستین به کوه اندرون ساخت جای …
نام این سلسله ، از لقب یا نام اصلی هوشنگ ، که چندبار در اوستا «پرذاته » آمده ، گرفته شده که آن را پیش آفریده یا آموزگار یگانه و نخستین قانونگذار و نخست آفریده شده و نخستین دادگستر معنی کرده‌اند.
از تخمه ی کیومرث نخستین جفت مردمان به شکل دو شاخه ی ریواس روییدند. از این دو جفت به نام های گوناگونی یاد شده است : مشی و مشیانه، مشیگ و مشیانگ، مرد و مردانه و ……..تمام مردم از فرزندان مشی و مشیانه هستند. مى‌گویند بنیاد شهرسازى از او است. شهر هاى استخر، دماوند و بلخ را او بنا کرد. چون فرزندش سیامک به دست دیوان کشته شد، پس از مرگ کیومرس پادشاهى به نوه اش هوشنگ رسید.
برخی از تاریخ نگاران او را اولین پیشداد (اولین قانونگذار) می‌دانند. فردوسى هوشنگ را برگرفته از هوش و فرهنگ مى داند و در این باره مى گوید: گرانمایه را نام هوشنگ بود
تو گفتى همه هوش و فرهنگ بود
زبان شناسان و شرق شناسان اروپایى به معنى فراهم سازنده ی منازل خوب آورده‌اند، چون او بود که شهر هاى شوش و بابل را بنیاد نهاد. در زمان او آهن و آتش کشف شد و ابزار هاى جنگى آهنى فراهم آمد.
سومین پادشاه پیشدادى تهمورس است به معنى دلیر. در تاریخ تبرى و مروج الذهب مسعودى آمده است که در زمان او بودا در هند ظهور کرد. او بت پرستى را برانداخت و چون بر دیوان مازندران غلبه کرد، دیوان به او سواد خواندن و نوشتن آموختند. پس به آنان امان داد. در زمان او مردم ریسندگى و بافندگى آموختند.
جمشید، جشن نوروز را برپاى داشت، در زمان اوسلاح هاى آهنى ساخته شد.تهیه لباس از ریسیدن نخ هاى پنبه اى، ابریشمى و پشمى رواج یافت. سنگ هاى گران بها از معادن استخراج گردید. دارو ها و عطرها شناخته شد. فن پزشکى به اوج رسید. دیوان مازندران ساختن خشت و آجر و به کارگیرى گچ و سنگ را به مردم آموختند. مردم به چهار طبقه تقسیم شدند. ۱- آموزیان (دانشمندان و دینداران.) ۲- نیساریان (سپاهیان و لشکریان). ۳- نسودیان (برزگران) ۴- آهنوخوشان (پیشه وران). جام جم در زمان او بود، این جام بعد ها به کیخسرو و دارا رسید.
سرانجام جمشید خود را خدا خواند. پس درباریان و موبدان روی به سوی ضحاک نهادند و ضحاک به ایران امد و هزار سال بر ایران فرمانروا شد.
ضحاک با رستاخیز کاوه‌ی آنگر از میان برداشته شد و فریدون به شاهی رسید.
فریدون در زمان جهاندارى اش کشورش را بین پسرانش تقسیم کرد. ایران را به ایرج داد، توران را به تور و شام و روم را به سلم سپرد. سلم و تور بر ضد ایرج متحد شدند و در جریان جنگى ایرج را کشتند.
نوه‌ی وی، منوچهر در جنگى سلم و تور را کشت و خود جانشین فریدون شد. برادر کشی و نبرد بر سر قدرت از اینجا آغاز شد. آز و رشک و کین خواهی آمد تا چونان شمشیری بر پیشانی این تاریخ فرود آید. شاهی خودکامه زمین را بخش کرد و آز و رشک برادران به جان هم انداخت و تخم کین و دشمنی و دشنام افشانده شد.
نوذر فرزند منوچهر چون از رسم پدر سرپیچى کرد، لشکریانش بر او شوریدند و افراسیاب تورانى به ایران لشکر کشید و نوذر را کشت. پس از مرگ نوذر، زو(زاب) پسر تهماسب به پادشاهى مى رسد. گرشاسب فرزند زو آخرین پادشاه پیشدادى است. با مرگ گرشاسب در توفانی از جنگ‌های بی هوده، پیشدادیان از هم پاشیدند و کیانیان به تخت قدرت برآمدند.
کیانیان

نخستین شاهی که پس از فروپاشی سلسله ی پیشدادیان بر تخت پادشاهی تکیه زد‌، کیقباد بود که این مقام رابا یاری زال و رستم به دست آورد . بنا به روایت ، کوات کودکی بود که وی را در صندوقی نهاده در آب رها کرده بودند . زاب او را یافت ، به فرزند خواندگی پذیرفت و کواذ نام نهاد .
به موجب فصل سی و یکم بندهش ،‌نسبنامه کیانیان چنین است :
کی کواذ پسری داشت به نام کی اپیوه . از کی اپیوه چهار فرزند به وجود آمد به ترتیب به نام های : کی اوس ( کیکاووس ) ، کی آرش ، کی پی سین و کی بیرش. از کی اوس سیاوش به وجود آمد و ازسیاوش کیخسرو ، اما دیگر شاهان نامور این سلسله از تبار کی پی سین هستند .
از آنچه در اوستا و کتب پهلوی و شاهنامه و کتاب های تاریخ نگاران بر جای مانده است روایت کهن موجود در باب کیانیان از این قرار است:
اولین پادشاه این سلسله کی قباد ازنژاد منوچهراست که به کمک رستم بر تخت نشست و پانزده سال حکومت کرد پس ازاو کی اپیوه و بعد او کی کاووس به سلطنت رسید؛ اوبه یمن(هاماوران) لشگرکشی کرد. حکمران این دیارشکست خورد ودخترخود سودابه را به شاه ایران داد.رستم بارها کیکاووس را نجات داد.
در اوستا از او به عنوان پادشاهی مقتدر و فره مند یاد شده که بر فراز البرز اسب و هزار گاو و ده هزار گوسفند قربانی کرد و از ایزدبانو ناهید خواست که او را تواناترین و پیروزمندترین شهریار روی زمین کند. ناهید فرشته نگهبان آب که خود فره مند و فره بخش است آرزوی او را برآورد و کیکاوس بر هفت کشور و دیوان و آدمیان پادشاهی یافت. سپس بر فراز البرز کوه هفت کاخ بلند برآورد. یکی از زر، دو از سیم، دو از پولاد و دو از آبگینه. هرکس از ضعف پیری به رنج بود چون بدان کاخ‌ها می‌رفت جوان پانزده ساله می‌شد.
اما فردوسی این شاه فرهمند را از کاخ آرزوهایش فرو می‌کشد و در سیمای شاهی خودکامه که هیولای قدرت و سپس دین نو به جانش افتاده است به ما نشانش می‌دهد. کیکاووس فردوسی خودکامه ای نیرنگ باز و هوسباز است که در راه قدرت از همه چیز در می گذرد و به بهانه‌ی در آمیختن دین نو با قدرت خویش، ایران را به ویرانی و جنگ می‌کشاند. گویی فردوسی می‌خواهد گوهر و جانمایه‌ی خودکامگی در این تاریخ و در این سرزمین را به ما نشان دهد. کیکاووس در شاهنامه نمونه‌ی بسیار برجسته‌ای برای جستجو و پژوهش در ریشه های خودکامگی در سرزمین ماست.
سیاوش پسر کی کاووس بود که درتوران کشته شد. او فرزندی داشت به نام کی خسرو که از ازدواج سیاوش با فرنگیس دخترافراسیاب زاده شده بود.گیوپسر گودرز پس ازهفت سال جستجو کی خسرو را یافت واو را به ایران آورد.زندگانی کیخسرو را نبردهای با افراسیاب رقم می‌زند.درآخرافراسیاب دستگیرگردیده وکشته شد. کیخسر درست در برابر کیکاووس است. کیخسرو همان برپادارنده‌ی شهر آرزوها و بهشت ایرانی است. کیخسرو همان خسرو، خدر، خضر، قیصر؛ کایزر است. گویی قدرت در این سرزمین با آزادی و آزادگی میانه‌ای ندارد. پس کیخسرو از قدرت کناره می‌گیرد و می رود تا به صف جاودانگان تاریخ بپیوندد.
چون نماد آزادی و آزادگی می‌رود و نهال آن برکنده می‌شود. آنگاه اژدهای دیگری سر بر می‌دارد. کیخسرو پایان نمایش است. نمایش دیگری آغاز می‌گردد. گره گاه دیگری در تاریخ و اساتیر ما.
پس از کیخسرو، لهراسب بر سر کار آمد و در زمان او آیین زرتشت پیدا شد. پسر لهراسب، گشتاسب برای گسترش آیین نو کمر به نابودی آیین کهن ایرانی بست و افراسیاب را برا این کار به سیستان فرستاد و وی در نبرد با رستم کشته شد و کار ایران به خونریزی ها و شکست ها کشید و در این میانه خاندان رستم و سیستان نابود شدند.
پس از این ماجرا، بهمن پسر یا برادر اسفندیار بر تخت نشست و سپس همای پادشاه شد. فرزند همای داراب است. داراب هنگام شاهی با فیلیپ مقدونی جنگید و دختر او را گرفت و اسکندر که کار این خاندان را به پایان رسانید فرزند اوست.
چنین بود سرگذشت و سرنوشت پیشدادیان و کیانیان. نخستین شاهان ایران. آنان که داد و خرد را گستردند. چنین بود روزگار ایرانیان کهن و باستان. و سپس آیین نو به قدرت برآمد و درآمیختن آیین نو و قدرت ایران را ویرانی کشید.
آیا پیشدادیان و کیانیان در تاریخ بوده‌اند یا در استوره؟
برخی آنان را تاریخی می دانند.
می‌نویسند:کی کواد (کیقباد، یعنی شاه روحانی) همان دایائوکو (قاضی) نخستین پادشاه ماد است که قبایل ماد وی را به ریاست خود پذیرفته بودند. از جمله کسانی که در باره‌ی این همانی بودن اینان سخن گفته‌اند یکی نیز احسان نوری نویسنده کتاب ریشه نژادی کرد می باشد که حتا نام‌های پادشاه حامی آنها یعنی ایرانزو و زو را نیز با هم برابر کرده است.
دیاکونوف در تاریخ ماد در این باره داستان ها دارد و یادداشت هایی بس ارجمند فراهم آورده است.
برخی گمان‌ها می کوشد تا مادها یا اشکانیان و یا میتانی‌ها و کاسی‌ها را همان دوسلسله پیشدادی و کیانی بپندارد.
کسانی چون هرتسفلد و هرتل نیز آنان را با هخامنشیان یکی گرفته‌اند. کسی چون کریستن سن نیز به این گمانه ها باور ندارد.
من نیز به چند نکته اشاره می‌کنم:
پیشدادیان و کیانیان،شاهانی اساتیری‌اند و نمی توان در تاریخ جز شباهت هایی دنبالشان گشت. این ها نمودهای نیروهای طبیعت در عصر ستایش نیروهای طبیعت هستند که با آمدن دین زرتشتی در عهد گشتاسب از قدرت به زیر کشیده شدند. تا کنون جز گمانه ها، هیچ نشان و گواه تاریخی بر این همانی‌ها به دست نیامده است.
درست در برابر این گمانه ها،بازتاب هزاره‌های سه گانه در اساتیر آفرینش ایرانی را به خوبی می توان در این استوره‌ها یافت:
هزاره ی اول. کیومرس تا جمشید( آغاز فرهنگ و تمدن و پادشاهی)
هزاره‌ی دوم.داستان ضحاک( تازش اهریمن)
هزاره‌ی سوم. فریدون تا کیخسرو( بازآیی و رستاخیز و رهایی هرمزدی).
بخش اساتیری شاهنامه اگرچه آنقدر به فرهنگ و اخلاق و رفتارهای ما نزدیک است که می توان حتا برای نام‌هایی که در آن بخش آمده‌اند همانندها یافت، اما به گمان من این دوسلسله هم چنان در جهان اساتیر جای دارند. اینان برآمده از باورها و خیال ها و آرزوها و رویاهای مردمانی هستند که چند هزار سال در کنار هم زیستند و استوره ها را آفریدند و امروز ما می توانیم در این آیینه بدان روزگار و به امروز خویش بنگریم.
این اساتیر، از فرهنگ مردمان برخاسته و رستم و کاووس، هزاره ها پیش از فردوسی در جان مردم ساده‌ی این سرزمین زیسته‌اند و به همین سبب شناخت آنان به ما یاری می‌رساند تا انسان ایرانی و رفتارهای او را باز شناسیم.
**

کوتاه در مورد موسیقی کلاسیک ما و ردیف ها و دستگاه هایش – دکتر بیژن باران

آبان ۱۳۹۲

موسیقی آوازی ایران شامل ۷ دستگاه- پنج آواز – درآمد و ۲۷۰ گوشه است. ۷ دستگاه: ماهور -نوا -شور- همایون- سه گاه -چهار گاه -راست پنجگاه. هر یک از دستگاههای فوق دارای نغمات /گوشه های کوچکتری می باشد. هر یک دارای لحن متفاوت بوده؛ از لحاظ ساختاری با دستگاه مورد نظر یکی است. مثال: در دستگاه ماهور که از نتهای اصلی استفاده شده (به جز گوشه شکسته و عراق)در تمامی مراحل از همین ساختار استفاده میشود؛ فرود نیز به همان نت پایه است . ۵ آواز ایرانی: دشتی -ابو عطا -بیات اصفهان -بیات ترک -افشاری .

احمد محمود – نویسنده ای که جایش همیشه خالی است – محمود صفریان

آبان ۱۳۹۲

بمناسبت یازدهمین سالگشت در گذشت او

ما در تاریخ صد ساله ی اخیر نویسندگان کشورمان، نویسنده ای به قدرت و توانائی، احمد محمود نداشته ایم. ( یا خیلی کم داشته ایم ) او به واقع تافته ای جدا بافته بود.
در آسمان ادبیات داستانی ما، احمد محمود ستاره ای با درخشش ویژه بود. آثارش گواه واضح این ادعاست.
رمان نویسی، رمان های پر برگ، پر محتوا، بدون ذره ای پیچیدگی، و با کششی غیر قابل مقاومت، با نثری گیرا و راحت، در زمان این بزرگ
مرد، پا گرفت، و جا افتاد.
قدرت صحنه آرائی، به کار گیری بازیگران، و نقاشی فضا و حالت ها، در رمان های او به راستی یگانه است.
نمی خواهم برای این ادعا، رمان جاودانه ” همسایه ها ” را شاهد بیاورم. چون هر رمان دیگر او نیز صلابت لازم را بروز می دهد.
شنیده ام ، می گویند: ” زمین سوخته ” از کار های ضعیف اوست. یک صفحه از همین رمان را به قضاوت شما می آورم. این صفحه ای انتخابی نیست، همچون دیوان حافظ که برای فال می کشائیم، بازش می کنم.

اجازه بدهید اول چند سطر از نوشته شروع کتاب را یاد آور شوم بعد برو م سراغ آن صفحه.

( روز های آخر تابستان است. خواب بعد از ظهر سنگینم کرده است. شرجی هنور مثل بختک رو شهر افتاده است و نفس را سنگین می کند. کولر را خاموش می کنم و از اتاق می زنم بیزون. آفتاب از دیوار کشیده است بالا. صابر، کنار حوض، رو جدول حاشیه باغچه نشسته است و چای می خورد. مینا، شیلنگ را گرفته است و دارد اطلسی ها را آب می دهد. بوی خوش گلهای اطلسی، تمام حیاط را پر کرده
است. چمباتمه می زنم لب حوض و دو کف آب می زنم به صورتم، صدای مادر را می شنوم، تو ایوان نشسته است پای سماور…)

صفحه ۱۲۹ آمد:

(…چشمش را باز می کند. دلم می لرزد. می گوید:
– خیال می کنی دلم نمی خواد برم؟…
باز همان لرزش صدا. آشفته می شوم. خودم را می گیرم. صدایش را می شنوم.
-…می خوام برم، اما باید اول کار اداره م را راست و ریس کنم.
تو حرفش خلجان هست. آشوب هست، اما مهارش می کند. آرام می گوید:
– خیلی دلم می خواست با مادر می رفتم. خیلی تو فکرش هستم. تمام عمرش زحمت کشیده و حالام، بعد از شصت – هفتاد سال زندگی با آبرو، در بدر شده!
شاهد، غم خالد را می فهمد. می خواهد دلداریش بدهد. می گوید:
– مادر که در بدر نیست. بچه ها باش هستند، صابر هست و تازه تهران خانه داداشم هست.
حامد به سیگارش پک می زند و می گوید:
– هست اما… وقتی یه پیر زن را از خانه ی خودش جدا کنی، از زندگی جداش کردی، حتا اگر تو بهشت هم بره احساس می کنه که همه چیزش را از دست داده. اینجا که بود می دانست قلیانش کجاست، تو آشپز خانه چی هست، رخت و لباسش را کجا گذاشته. دوستی، اشنائی،همسایه ای، فامیلی…اما حالا همه چیز براش غریبه س. مادر یه عمر زحمت کشیده اما همیشه با حرمت زندگی کرده. حالا کافیه احساس کنه که چیزی مطابق سلیقه ش نیست. همین یه چیز ساده، دل کوچک و پیرش را به درد میاره. حتا اگر هیچکس قصد خاصی نداشته باشه که مطابق سلیقه ش رفتار نکنه. در بدری و غربت به همه چیز رنگ دلتنگی می زنه. آدم را حساس می کنه. پیش خودش فکر می کنه نکنه فلانکس که فلان حرف را زد منظورش من بودم…
به خالد نگاه می کنم. تو نور کم لمپا،چشمانش می درخشد. بهش می گویم:
– داری گریه می کنی خالد؟
نم اشک را با سر انگشت از مژه ها می گیرد و می گوید:
– نه!
شاهد می رود جلو و روبرویش چندک می زند و می گوید:
– تو یه دردی داری خالد!
– نه….هیچ دردی ندارم. )

ملاحظه می فرمائید چقدر روان و دلنشن است؟ دقیقن قصه پردازی است، بدون شاخ و برگ اضافی که اغلب مانع دیدن فضای باز می شود.

نویسنده ای با کار نامه ای مملو از کتاب های داستان ( اعم از مجموعه داستان ” حدود ده کتاب ” و رمان هائی ماندگار و درخشان ” حدور هفت کتاب ” ) بنظر شما شاخص نیست؟
هر یک از رمان های او به تعبیری برگی از تاریخ رخداد های کشورمان است، و در حقیقت، احمد محمود تاریخ را در صفحات رمان جای داده است، تا حوصله خواندن به ما داده باشد.

یکی از مجموعه رمان های تمامن جذاب و خواندنی او کتاب: ” داستان یک شهر ” است. ناشر از جهت معرفی آن، بر پشت جلدش آورده است:
” داستان یک شهر ” قسمی رمان خاطره است. تصویری زنده از یک دوره ی تاریخی این سر زمین است…”
” …این رمان از تلاش، زندگی، مبارزه و شکست مردان و زنانی حکایت می کند که با بر دوش کشیدن طعم شکست، امید پبروزی را در دل مردم زنده نگاه داشته اند…”

با نمونه ای از نثر این کتاب که ردی از قلم توانای احمد محمود را نشان می دهد این نوشته را به پایان می برم.

“….پوست سبزه ی گروهبان غانم تو آفتاب، تیره بنظر می رسد. انگار اولین بار است که به این خوبی گروهبان غانم را بر انداز می کنم، و انگار که تو هجده ماه گذشته اصلن دندان ها ی طلائیش را ندیده ام و ندیده ام که گونه هایش این همه بر جسته است.
برق گریزان سرنیزه ها، گهگاه چشم را می زند. چهره همه بچه ها به غم نشسته است. لبهاشان خشک و ورم کرده است. پا به پا می شوند. بی تابند. آفتاب دارد بریانشان می کند، اما لام تا کام نمی گویند.
من، کنار سایه ی رمنده ی دیوار غسالخانه ایستاده ام، از شکاف تخته های کهنه و موریانه خورده ی پنجره چوبی غسالخانه، داخل را نگاه می کنم. مرده شور، جنازه علی را بر می گرداند که گرده اش را کیسه بکشد. از لای دهان نیمه باز علی، زرداب بیرون می ریزد، دلم آشوب می شود.
شیخ اسماعیل، له له زنان از راه می رسد که تو مسجد غسالخانه نماز میت بخواند. گیلان و علی دادی، پشت سرش هستند. شیخ اسماعیل، دامن چوخای تیره اش را بالا گرفته است که خاکی نشود. پیشانی تنگش به عرق نشسته است. دماغ گنده اش تمام پهنای
صورت پیر و قهوه ای رنگش را پر کرده است. از جلوم رد می شود و می رود تو غسالخانه. لبهای علی دادی می جنبد. انگار دارد ورد می خواند. با لنگوته ئی که رو شانه انداخته است، عرق پیشانی پر چروکش را و گونه های استخوانی اش را که از آتش تنور سوخته است می گیرد. ریش علی دادی می جنبد، انگار دارد فاتحه می خواند.
باز از لای درز نیم در چوبی، داخل را نگاه می کنم. تهیگاه علی پاره شده است. از بالای لگن خاصره تا زیر دنده های چپ، عین زمین سله
بسته شکاف بر داشته است. گودی کمر علی و برجستگی لمبرش، از خون دلمه و خشکیده، سیاهی می زند. تنم مورمور می شود. دلم طاقت نمی آورد. سر بر می گردانم و چشمانم را رو هم می گذارم. همین سه، چهار روز پیش بود که با هم رفته بودیم قهوه خانه ی
” اکبر مشدی ” تا قلیان بکشیم و چای بخوریم و سر بسر ” قدم خیر ” بگذاریم و وقت بگذرانیم…”
———————————–
بر گرفته از رسانه: اخبار روز

درشماره بعد داستان کوتاه و زیبای:
عصای پیری
از همین نویسنده را منتشر خواهیم کرد

گذرگاه پدیده ای که بایستی جدی گرفته شود – اردوان صدیقیانی

آبان ۱۳۹۲

مدت ها بود می خواستم نگاه با حوصله ای به زندگی دوازده ساله رسانه الکترونیکی ” گذرگاه ” داشته باشم، رسانه ای که می توان گفت ” نام یا کلمه ای ” گذرگاه را در حد زیادی در اختیار خود گرفته است. در بسیاری از مواقع وقتی که ” گذرگاه ” را بی پیشوند یاپسوند ” بکار می برند منظور رسانه یا سایت ” گذرگاه ” است.
دیر یا زود پیش خواهد آمد که این رسانه ارزنده از ادامه وابماند ” مثل هر چیز دیگری که روزی پایان
می گیرد ”
بی سابقه هم نیست، مگر از صدر مشروطه تا کنون، نشریات مختلفی نبوده اند که با همه ی درخشش ادامه نیافته اند. از نشریه ” نسیم شمال ” گرفته که دررشت منتشر می شد تا روزنامه ” صور اسرافیل ” که علی اکبر دهخدا با نام مستعار ” دخو ” از نویسندگان آن بود و بسیار نشریاتی دیگر که اکنون فقط نامی از آن ها بجا مانده و مطالبی که هنوز به آن استناد می شود.
” گذرگاه ” دارای شاخصه هائی استثنائی است. که پشتوانه آن فقط و فقط عشق بوده است. در صفحه ی ” درباره ما ” به این مهم اشاره ای واضح دارد:
” گذرگاه نشریه عشاق است: عاشقان ادبیات، عاشقان آزادی، عاشقان زندگی ”
گذرگاه طی ۱۴۴ ماه فعالیت خود، بی وقفه و بی تاخیر درست اول هر ماه ایرانی منتشر شده است و این کاری است کارستان. و من پس از خواندن این اشاره ِشعر گونه ” که در پاره ای از شماره ها آورده شده است ” متوجه شدم که کم نبوده است تیرهای عنادی که بسوی آن و گرداننده اش شلیک شده است:
” در گذرگاهی:
پُر از خیزاب ها…پُر از تالاب ها…پُر از افسوس ها…و
پرُ از دستان گرم…سر شار از مهربانی های سبز…و
پُر از کینه… پُر از درد…و صدائی که می آید ز دور…و
می گوید…
آه…نمی دانم چرا مفهوم نیست….”

به دفعات اشاره کرده اند که گذرگاه بی حتا یک دینار کمک از کسی یا جائی به زندگی ادامه داده است. و هیچگاه دستی از آستین کمک برای یاری آن ها بیرون نیامده است.
البته عجیب هم نیست ما عادت داریم از کسی یا چیزی وقتی که دیگر نیستند با حسرت صحبت کنیم و زبان به تعریف و تمجید باز کنیم. کار های ما چیزی شبیه نوشدارو است، متاسفانه.

گذرگاه زمانی شروع به کار کرده است که حروف ” فانت ” یونی کد رونق نگرفته بود ولی بر پایه همان عشقی که گفتم با تلاش آن را به کمک حروف ” پارس نگار ” که برای خواندنش می بایستی آن را ” دانلود ” کنند، کاری که بسیاری علاقه نداشتند اجرا کنند، متولد شد، و به مجرد رونق یونی کد به آن روی آوردند ” حروفی که خواندش برای همه راحت و امکان پذیر است ” و این کار از شماره ۵۷ اجرا شده است.
شنیده ام که اینک هر شماره آن را بیش از صد هزار نفر نگاه می کنند و این می رساند گذرگاه مورد قبول و شاید استناد بسیاری است.
متاسفانه و معلوم نیست چرا؟ در ایران فیلتر است، یعنی که کسی حق ندارد آن را نگاه کند، ولی تهران که بودم بسیاری به کمک ” فیلتر شکن ” آن را می خواندند. می دانید که در ایران می توان کارت ” فیلتر شکن ” را از بعضی مغازه ها خرید، و این یعنی که سر نخ این منبع در آمد نیز دست خودشان است؟؟

در بالای صفحه اول هر شماره دو نکته بسیار جالب قرار داده شده است:
۱ – آرشیو
که با کلیک کردن آن تمام شماره های گذشته گذرگاه در اختیار خواننده قرار می گیرد. بنظر من یکی از بی عیب ترین و منظم ترین آرشیوها است. اگر تا کنون به آن مراجعه کرده باشید متوجه می شوید که به چه حقیقتی اشاره دارم.
۲ – کتابخانه
که با کلیک کردن آن به کتابخانه ای با بسیاری از کتاب های مفید و خواندنی دسترسی خواهید داشت. و این کمکی ارزشمند است به گنجینه کوچکی از ادبیات.

گذرگاه درهر شماره با صفحاتی زیاد منتشر می شود، و امکان می دهد که در طول ماه که فاصله انتشار آن است خورند فرصت، مطلبی برای خواندن پیدا کرد.

در حقیقت گذرگاه در مسیری که آمده دائم در جهت بهتر شدن تغییراتی داشته ای و اینک آن را که می گشائید این سر فصل ها در اختیارتان هست.
مقاله ها- داستان- شعر- نقد- معرفی کتاب – شاعران و نویسندگان جهان – مشاهیر-
نقاشان مشهور جهان- طنز- عکس- خبر
ملاحظه می کنید که ما چنین رسانه مرتب و گسترده و سهل الوصول دیگری نداریم و باید از وجود آن استفاده کنیم.
در حقیقت تهیه و تنظیم و روبراهی و انتشار رسانه گذرگاه هر ماه و بی وقفه و تاخیر، یک کار تمام وقت است
” فول تایم ” و این نیست جز همان که گفتم، عشق و عِرق. همینجا به همه ی همکاران و نویسندگان و شعرائی که با دست یاری خود امکان می دهند که رسانه ای چون گذرگاه داشته باشیم درود و سپاس می فرستم و برایشان توفیق بیشتر آرزو می کنم.
اگربه ادبیات علاقند هستید توصیه می کنم گذرگاه را ورق بزنید ، تا دریابید چه تعداد داستان، شعر، نقد ، معرفی کتاب، مقلات مختلف، و بسیاری مطالب متنوع دیگردرلابلای صفحات آن وجود دارد و رایگان.
من وجود چنین سایتی را بسیار مغتنم می شمارم و برایشان تدام انتشار آرزو دارم.

رمان و داستان کوتاه – محمود صفریان

آبان ۱۳۹۲

در حالیکه ما مشکل اساسی نداشتن خواننده کافی را داریم و با بررسی های متعدد در فکر چاره یابی هستیم
و با مشکلات فراوانی که برای گذران روند زندگی روبرو هستیم و این بدون شک هم بر روی خلق و خویمان اثر دارد و هم وقت کافی ” سر فرصت ” را کم داریم، این سؤال مهم مطرح می شود که باید انتشار رمان های قطور را مشوق و بانی بشویم و یا توجه ها را به خواندن داستان های کوتاه خوب جلب کنیم؟
داستنا کوتاه را در هر فرصتی و در کمتری زمان می توان خواند و لذت برد، و با هر داستان تصور را دامنه داد و خواننده را به تفکر واداشت. من گمان می کنم که با توجه به روند زندگی درسطح جهانی زمان خواندن رمان های ۴۰۰ – ۵۰۰ صفحه ای و شاید بسی حجیم تر رو به اتمام است. اگر می بینیم که کماکان خریدارانی برای چنین کتاب های پر برگی پیدا می شوند، دقت کنیم که چه تعدادی هستند. ما نیاز داریم که از کتاب های داستانی در سطح صد هزار و بیشتر استقبال شود، و در این راه بایستی تلاش کنیم و مشوق باشیم. گیریم که هر رمان را دویست یا سیصد نفر هم بخرند یا بخوانند، ولی این رقم کجا و انتظار استقبال انبوه کجا؟
از حساب بیرون است خواندن داستان های کوتاه چخوف که به راستی پدر داستان های کوتاه است و به علت همین کوتاهی است که فرصت خواندن بهر خواننده کم وقت و کم امکان را می دهد. سالهاست که داستان هایش چند باره خوانده شده و می شوند. در حالیکه رمان های پر برگ را مشکل حتا یکبار می خوانند، حتا همان خوانندگان اندک.
زمان ، زمان درگیری های عدیده شغلی و دوندگی های فراوان برای تنازع بقا است وخستگی های ناشی از این درگیری ها و در چنین موقعیت هائی کمتر می توان یافت کسانی را ” حتا عاشقان کتاب خواندن را ” که بنشینند و خواندن کتابی حجیم را آغاز کنند . اما داستان کوتاه حکایت دیگری است.
رمان هم اگر کم حجم باشد ” نهایت تا صد صفحه ” می توان امیدوار بود که مورد توجه قرار گیرد، اما حتا خود شما خواندده این نوشته، مشکل حاضر هستید رمانی در چندین جلد را به قصد خواندن بگشائید.
داستان کوتاه در آسمان ادبیات یک شهاب است، در زمانی کوتاه خط نور بر ذهن می کشد، آن را روشن می کند و در عمق وجود خواننده محو می شود.
در گذشته که فرصت بیشتر بود و گه گاه رمانی به دست گرفته می شد، بدون شک این فرصت به رمان های پر کشش و با نثر روانی که خواننده را در پیچیدگی خود کلافه نمی کرد داده می شد. حالا هم داستان های کوتاهی که نثری دلنشین و راحت خوان داشته باشند و همراه با سوژه ای پر کشش که با احساس خواننده بازی کنند مورد قبول و پسند است و ما که دست اندر کاریم بایستی پیرو این خواست گام بر داریم.
ما با سواد کم نداریم ولی کتاب خوان بسیار کم داریم، و این گره کوربا تبلیغ برای رمان، باز نمی شود، چرا که با توجه به مشکلات بر شمرده دربالا اشتهای خواندن تحریک نمی شود.
بهره وری از اینترنت راه دیگری است برای عده ای که مطالب خود را درآنجا بیبند و بخوانند در این مورد هم چندی پیش نظریه ای را خواندم که بیشتر خطاب به آنهائی بود که رسانه الکترونیکی دارند. تاکید کرده بود که اگر می خواهید مطالبتان حتمن خوانده شود در حد امکان آن ها را کوتاه بنویسید. در حقیقت این زبان آمار است در رابطه با مطالبی که در رسانه گذرگاه آورده می شود، آماری که توسط ” گوگل ” تنظیم و به ما اطلاع داده می شود. بر این پایه چنین مراجعانی اگر بروند سراغ خواندن داستان بر روی اینترنت بدون شک آن داستان، داستان کوتاه خواهد بود و نه رمانی قطور.
این ها تمامن واقعیاتی ملموس هستند. و بر این پایه نبایستی بگذاریم داستان کوتاه مهجورواقع شود، و تمام هم خود را بگذاریم بر رونق رمان، کاری که اغلت ناشران انجام می دهند.

پاسخی به نوشته محمود صفریان در باره داستان کوتاه و رمان – توران رئیسی

آبان ۱۳۹۲

چون نوشته ” داستان کوتاه و رمان ” برای لیست ئی میل گذرگاه ارسال شده است، این امکان به ما داده شد  که قبل از انتشار گذرگاه در اول آبان ماه ، نظر های دریافتی را نیز همراه با اصل نوشته در همین شماره منتشر کنیم که این یکی از آن هاست

***************
داستان نویسی و یا رمان به معنای واقعی یک هنر است ، و برای هنر نمی توان محدودیت قائل شد ، زیرا که در آن صورت دیگر هنر نیست . در تعاریفی که از دو مقوله هنر داستان نویسی و شغل نوشتن وجود دارد، به لحاظ خواستگاه و طبقه بندی ، “هنر داستان نویسی ، تصویر کردن فکر و تخیل و خلق و خو و امید ها و آرزوها و یا خیر و شر زندگی انسان ها ست ، در رابطه با خود و دیگران و نیز تجربه و حوادث و اتفاقات جامعه ای که در آن زندگی می کنند ، داستان با هنر مندی نویسنده جان می گیرد و به سامان می رسد .
و اما سر گرمی و نوشتن و یا ساده نویسی بر اساس دستور و محدودیت و کوتاه و بلند بودن آن ، یک روش ژورنالیستی است که در جریان پیشرفت زندگی بشر و ورود به شهر نشینی و در عصر حاضر مورد نیاز و توجه قرار گرفته ” و بی شک برای دستیابی به رفاه و گذران زندگی از استعداد ها و توانمندی ها در این زمینه استفاده می شود و به این جهت در چار چوب اصول و قوانین قرارمی گیرد .
درست است که ، ورود به عصر الکترونیک و تکنولوژی آثار سودمند فراوانی با خود به ارمغان آورده ، و نمی توان و نباید آن را نادیده گرفت ، اما در بسیاری از تمایلات و انگیزه های بشر تغییرات سوء ایجاد کرده ، و کتاب خوانی ومطالعه و داستان خوانی را که همیشه با طبیعت و روحیات انسان بسیار نزدیک و لذت بخش بوده است را در نزد او کم رنگ جلوه داده است ، و در نتیجه این عملکرد ، در زندگی نسل فعلی آثار سوء به جا گذاشته است . به این ترتیب که از سال ها پیش وقتی فیلم و تلویزیون یکی از سرگرمی های روزانه دوران کودکی شد و بر اساس شیوه ی تکنولوژی توجه و ذهن کودک را هر چند ثانیه یکبار از صحنه ای به صحنه دیگر سوق می داد ، به طور ناخودآگاه ذهن او را در گیر عدم ثبات و توقف و تمرکز در یک موضوع می کرد، این روش با تکرار روزانه و دراز مدت تبدیل به یک عادت و خوی بی ثباتی در تفکر کردن و دلبستگی به تعقیب موضوع و عدم ترغیب به مطالعه که داشتن تمر کز و ساکن بودن یکی از پیش نیاز های آن است ، شد . حقیقتا امروزه مربیان و متولیان آموزش با تمام ابزار و آلات پیشرفته در این مورد دچار سر در گمی هستند و نمی دانند چگونه با این کودکان که تمایل به نشستن و خواندن کتاب های درسی ویا داستان و مطالعه را ندارند ، بر خورد کنند . و چه بسا برخی از آنان حتی برای دیدن فیلم های جذاب و مورد علاقه خود هم تاب نشستن را ندارند و این مقوله بزرگترین معضل قرن حاضر در آموزش و مطالعه شده است .
اما از طرف دیگر به درستی می دانیم که ، قلم زدن و نوشتن و پدید آوردن داستان بسته به توانا بودن ودانش و خلاقیت و یا نبوغ نویسنده می تواند جذابیت و گیرائی و هیجان و لذت و یا اعجاب را به خواننده منتقل کند .همه ما شاهد آثار داستانی نظم و نثرکوتاه و بلند در تاریخ ادبیات ایران و جهان که هریک جذابیت و قابلیت لذت بخشیدن به خوانند گان را دارند هستیم و کشش و تاثیر آن ها در گذشته تا آنجا خواننده کتاب را شیفته می کرد که تا پایان رمان و دریافت پیام کتاب آن را زمین نمی گذاشت و بی خوابی وخستگی را به جان می خرید . زیرا نویسنده چیره دست با تشریح جزئیات حوادث جذاب ومناسب و همچنین طولانی کردن داستان و تلطیف منظور خود و تلنگر به عواطف و یا تعقل خواننده ، او را در درازای قصه پیش میبرد و تحت تاثیر قرار می داد وموجب تعالی بخشیدن به ویژگی های انسانی و گاه تغییر مسیر او در جهت درست زندگی می شد ، که این گونه نویسندگی هنر است و جامعه به آن نیاز دارد و نمی توان هنر را به جهت کوتاهی در مطالعه و کم حوصلگی ، محدود کرد .زیرا در غیر این صورت آثار هنری نوشتاری ، ” شیر بی یال و دم و اشکم ” خواهد شد و تاثیر گذاری خود را از دست می دهد ، و به زبان دیگر نمی توان در مورد هنر داستان نویسی و رمان ، که حاصل کار و تلاش یک نویسنده خلاق و مبتکر و تواناست به دلیل ” عدم مطالعه ، این بیماری قرن ویا تنگی وقت ” هنر را مثله کرد و برای درمان آن به کوتاه نویسی متوسل شد ، بنابرین دست نویسنده باید باز باشد تا بتواند آنچه در ذهن خلاق خود دارد را به عنوان یک اثر پدید آورد ، و هریک از سه مورد داستان نویسی در غالب : رمان ، داستان های کوتاه ، داستانک ، می بایست که دوران رشد هنری خود را طی کنند و همگام با بشر به تکامل برسند ، و این گونه است که محدودیت ، سدی در این راه است و علاقمندان را از موهبت این هنر بی بهره می کند
۲۲ مهرماه ۱۳۹۲ .

نظر دیگری در مورد نوشته محمود صفریان با عنوان ” داستان کوتاه و رمان ” – محمد ربوبی

آبان ۱۳۹۲

با درود ، مشکل اساسی « نداشتن خواننده ی کافی ، وقت کافی نیست » . در شهری که من به سر می برم بسیاری از تاکسی ران ها که اغلب تحصیل کرده هم هستند و آنهایی که در مراکز مختلف کار شبانه کار می کنند و به اصطلاح کشیک می دهند : از دربان هتل کرفته تا پزشک و پرستا ر و .. وقت و فرصت کافی دارند، اما این وقت و فرصت کافی را صرف حل جدول ها و یا ور رفتن با اینترنت می کنند. یقین دارم به آنچه سرگرم هستند ادبیات نیست.

نکته ی دیگر: اگر از رمان های پیش پا افتاده و ملال آور بگذریم که پر از واقعه و کش دادن وقایع است، و جایی برای نویسنده باقی نمی ماند ! امکان دیدن فیلم ها از رمان های هنری در تلویزیون است. موقعی که دوساعت کافی است فیلم مثلا جنگ و صلح تولستوی یا آنا کارینینا و .. را در تلویزیون دید ، ببینده ی تشنهی تماشای وقایع، مثل تماشای فیلم های گاوبویی، چنایی و از شما چه پنهان سکسی و .. ، نیازی به خواندن این رمان ها احساس نمی کند . چون منظورش تماشای واقعه است ، نه درک نکات عمیق و زیبایی فرم و محنوای این چور رمان ها .

من بارها در سفر با راه آهن و یا رفت و آمد های روزانه با اتوبوس و مترو مشاهده کرده ام که اغلب خارجی های تحصیل کرده ـ جز تک و توکی روزنامه خوان یا کتاب خوان با آنچه که روز و روزگاری تلفن دستی بود و امروز همه کاره شده ور می روند و خدا داند که وقت خود را چگونه سپری می کنند.

انتشار داستان های کوتاه در سایت گذرگاه خدمتی است به علاقمندان ادبیات پارسی و جهانی .

یک اشاره – محمود صفریان

آبان ۱۳۹۲

مدتی است بجای دو تن از دوستان بزرگوار فرهیخته ام بطور موقت وظایفشان را در تلویزیون
ITC
و اداره شب شعر زعفران بعهده گرفته ام.
هرچند برایم تجربه خوبی بوده است و با زحمت و همتی که دوستانم برای انجام این برنامه ها متحمل می شده اند آشنا شده ام ولی از وقت پرداختن به برنامه های خودم که همراهی با رسانه گذرگاه است تا در حد امکانمان آنرا مطلوب نازنین مخاطبان قرار دهیم و نوشتن و اتمام چندین داستانم که نیمه کاره مانده اند کمی فاصله گرفته ام.

اما با این همه کتاب دیگری زیر چاپ دارم بنام ” اشک ققنوس ” که همراه دارد دوازده داستان جدید مرا. امیدوارم چون دیگر کتاب هایم که مورد توجه و عنایت شما خوانندگان و منتقدین محترم قرار گرفتند این این بار نیز  بتواند رضایت شما را جلب کند.

در صفحه آخر همین کتاب اشاره ای دارم به سایر کتاب هائی که منتشر خواهم کرد.
دریافت نظریات شما سپاسگزارم می کند.

سیزدهم مهرماه ” پنجم اکتبر ” سالگشت در گذشت برادرم محمد علی صفریان است – محمود صفریان

آبان ۱۳۹۲

سیزدهم مهرماه ” پنجم اکتبر ” سالگشت در گذشت برادرم محمد علی صفریان است.
او طی چهل سال فعالیت، کتابهای بسیاری را ترجمه کرد که از مهمترین آنها می‌توان به کتابهای: ارثیه، کوه‌های بزرگ، اهریمن پیر، یک حادثه دردناک، قضیه اطلسی‌های له شده، مصاحبه با ویلیام فاکنر، سیمای پنهای برزیل، چرخ و فلک، مرگ در جنگل، دوبلینی‌ها ، توریلافلت و… اشاره کرد که همچنان مورد توجه اهالی ادبیات می‌باشد
یاد و خاطره عزیزش ماندگار

موریانه – مهدی مرعشی

آبان ۱۳۹۲

ایستاده بود همان جا، آن طرف کوچه، جلوی خرابه رو به روی مغازه شما که شاخه های نخل کنار آن، در باد تند آن روز تکان می خورد، بی تکیه بر عصا، انگار هزار سال است بی پروای موریانه ایستاده همان طور. ساک چرک مرده برزنتی زیر بغل، و خواسته چیزی بگوید و هر بار کسی نگذاشته . مثلن یک بار باد، دهانش را پر از خاک نرم

کرده و کلمات در خروج از دهانش، سنگین، به دست باد تند آن روز سپرده شده اند، بی آن که به جائی برسند، یا کسی بشنودشان. و یک باردیگر هم که خواسته بگوید،
شاید بعد از سال ها، خودش راه و چاه سخن گفتن را از یاد برده و آن قدر ایستاده تا دیگر نداند که مثلن ” فعل ” آخر جمله می آید، که اگر نیاید هم مهم نیست، می شود
یک جوری معنای اصلی جمله را فهمید و اگر هم این ها را نداند، باز باید بداند که وقتی ایستادی در معرض باد، دیگر باید بگوئی و اگر نگوئی، به قول خود شما آقای رضائی
شاید تا سال دیگر همین وقت، موریانه آمده باشد و عصایت را خورده باشد. یا همین نخلی را که تکیه داده ای به آن.
باد می آمد . تند می آمد. و او هیچ نمی گفت همچنان. و ما نگاهش می کردیم که با آن کت چروک، با چهار خانه های درشت، شلوار پاچه گشاد و کفش های بندی
تابستانه و آن ساک برزنتی که انگار بند نداشت. چه می خواست اینجا. آن هم حالا که باد می آید و هر لحظه ممکن است آن باران سیاه بیاید و همه بگویند:
همان سال که در آبادان باران سیاه آمد. و من بگویم: همان سال که شما نبودید و فقط ما بودیم و چند کارمند و کارگر شرکت. که تازه خبلی از آن ها هم مجردی آمده بودند و همان سال که باد می آمد و اول زمستان بود و کوچه ها می خواست پر بشود از باران سیاه. او آمده بود و همان جا، با خالی درشت زیر پلک چپ و ریش و سبیلی بلند ایستاده بود. همان جا که گفتم. کنار همان نخل رو به روی مغاره شما آقای رضائی! که شاخه هایش را تکان می داد و هنوز نیم ساعتی یا شاید هم کمتر
مانده بود تا باران سیاه بیاید و همه جا را چرب و سیاه کند که می خواست بیاید و من هم گفتم آقای رضائی!
می دانستم هر لحظه است که دل آسمان بترکد و همه، یعنی همان ها که هستند بگویند:
زد، فلان جا را زد. مثلن پشت ” شیرو خورشید ” را. و بعد در ذهن بشمارند تعداد توپ ها را و موشک ها را و بعد در ” ده ” یا شاید در ” صد ” ضرب کنند و تعداد کشته ها را به دست بیاورند و بعد که دوباره صدا آمد یادشان بیاید که رعد و برق بوده انگار، و خودتان هم که عادت ما را می دانید. این طور وقت ها، آن ها که در خیابان مانده اند
پائین دشداشه “۱” ها را بالا می زنند و پلاستیکی بر سر می کشند و می دوند. و آن ها که شلوارشان بلند است، پاچه ها را جمع می کنند و در جوراب می گذارند و اگر هم سوار دوچرخه هستندباید مواظب باشند در جوی کنار خیابان که حالا معلوم نیست کجاست، فرو نروند که حالا از بس که رویش را آب چرب و سیاه پوشانده، دیگر نمی دانی کجای خیابان وسط است و کجا کنار. که اگر از آن جا بروی حتمن با دوچرخه ات کله پا می شوی و بهتر است از وسط بروی، که خودتان هم می دانید و من هم می گویم، که همان هم اعتباری ندارد.

عبدالله گفت: بگو. ماهم گفتیم : بگو. اما هر قدر بگوئیم : بگو، نمی گوید
از کنار آن نخل هم کنار نمی رود. ایستاده و همان طور تکیه داده به نخل، و انگار می خواهد همه ما او را به ذهن بسپاریم، تا بگوئیم: او همان وقتی آمد که شما نبودید آقای رضائی! حتا قفل کرکره مغازه شما را هم امتحان کرد و بعد آن قدر بی توجه به همه ما ایستاد تا اول باد آمد و خوب خاک ها را در تمام شهر جابه جا کرد و بعد باران چرب و سیاه آن سال آمد تا رنگ چرک مرده کتش را سیاه کند و شما که دیگر می دانید. این روز ها کسی از این جور کت ها نمی پوشد. گذشت آن وقت ها که ما شما را می دیدیم که در کافه ” سر کیس ” نشسته اید پشت پیشخوان و شیشه ای هم ” آرگو ” جلوتان است.
حالا که فکر می کنم می بینم انگار کس دیگری هم بوده روبروی شما. یکی که باید خال داشته باشد زیر پلک چپ. البته اینکه می گویم چپ، به حدس می گویم و گر نه آن وقت ها من ده دوازده سال بیشتر نداشته ام، و همان وقت ها با همین عبدالله که حالا نقاش خانه های شرکتی است، آن قدر ایستادایم تا شما و آن که خال درشت داشته،از کافه بیرون بروید و ماهم برویم از ” سرکیس ” به اسم پدرمان یک شیشه ” ایران می ” بگیریم و بعد هم پشت ” تانکی دو ” ( ۲ ) پنهانی لبی تر کنیم.

می بینید که از آن وقت به بعد، یعنی از همان روز ها که سینما رکس را آتش زدند، دیکر کسی از این کت ها نپوشید. و حالا او آمده بود و شما هم که نبودید. رفته بودید
شیراز، پیش پسرتان سیروس، که تصادف کرده بود، وگر نه با یک ژاکت نازک خاکستری، می نشستید کنار مغازه روی صندلی تا شو، تا سیامک، آن یکی پسرتان پشت
سر شما در مغازه آهن ها را به هم جوش بدهد و در و پنجره بسازد. و تازه از کجا معلوم که شما آن روز بیائید. شاید اصلن آن قدر در شیراز بمانید تا سه سال از آن تصادف
سخت بگذرد و سیروس بتواند بالاخره بلند شود، راه برود، کار کند و به قول خودتان، از قبل رانندگی لقمه نانی سق بزند.
حرف نمی زد که، حتا نمی رفت زنگ در خانه شما را بزند. آخر خانه شما که همین بالای مغازه است. او هم که باید می دانست. حالا که فکر می کنم می بینم انگار یک
بار هم با شما آمده تا در همین مغازه. البته آن وقت ها این جا نبوده. شما هم دبیر بوده اید و شاید او هم همکارتان بوده. عبدالله هم می گوید آن روز او را دیده، انگار هر
دوی شما با کتی به همان شکل و شمایل با هم آمده اید و حتا شما او را دعوت کرده اید بالا، به خانه خودتان، و او نیامده و رفته، مثلن به لب شط. رفتنش به لب شط را ماهیچ کدام ندیده ایم. به حدس می گویم. آخر غروب ها هر کس دلش بکیرد می رود لب شط. هنوز هم همین طور است. هنوز هم آن جا جگرکی ها هستند. حالا
درست است که مثل آن سال ها گله به گله نایستاده اند و حالا همه به جای پپسی و کوکا ” آرسو ” بالا می روند. اما او لابد دستی به سبیل بلندش کشیده، مثل همان که شما آن وقت ها قبل از آن نا پدید شدن چند ساله، داشتید و بعد ایستاده به تماشای غروب شاید. یا حتا رد شدن لنج ها.

داشتم می گفتم که حرفی نزد. یعنی راستش را بخواهید نه من و نه عبدالله، نرفتیم جلو که از او چیزی بپرسیم تا او هم چیزی بگوید. آخر خیابان پر از آب سیاه و چرب بود و باران سیاه آن سال آمده بود و تمام خیابان های ” کفیشه – به ضم ک و کسر ف ” ( ۳ ) و ” تانکی دو ” پر شده بود از آب و او همان جا استاده بود بی آنکه دغدغه خیس شدن داشته باشد، یا مثلن بگو ید حالا در این ساک چیزی هست که نباید خیس شود. و حالا کو کسی که بخواهد دل به این آب بزند و از بقالی جاسم و زیر این چند پلیت که رویشان را پلاستیک کشیده، بیرون بیاید و از او بپرسدکه: تو نمی خواهی بروی زیر سقفی تا خیس نشوی؟ درست می گویم؟ یا شاید هم این دغدغه راسالیان پیش، باران های دیگری شسته و برده، و من می گفتم ای کاش موریانه ای بود از همان ها که گوشه خانه ها می نشیند به کار خوردن زندگی، که به قول خودتان، وقتی بعد از آن نبودن طولانی بر گشته بودید، ما دیگر زندگی نداریم و همین طور نفسی می آید و می رود، به قول بچه ها ” رفع کوتی “. تا سر افکنده نبازیم آقای رضائی!
و او هم با شما نا پدید شده بود انگار. عبدالله می گوید دیگر بعد از نبودن شما، در کافه ” وطن ” پیدایش نمی شد، یا ما نمی دیدیمش. آخر آن وقت ها آن قدر کارگر و کارمند و معلم سبیل کلفت می دیدیم که از آن کت ها پوشیده باشند که دیگر تشخیص او کار ساده ای نبوده. اما آن خال زیر پلک چپ است که می گوید او هم شایدمی خواسته نبازد، که همان طور ایستاده زیر باران سیاه آن سال، تا همه جایش رنگ سیاه بگیرد. و حرف زدنش را هم شاید فقط جاسم شنیده باشد. آن هم قبل از اینکه مه بیائیم و در مغازه اش بنشینیم به تخمه شکستن. تفریح این روز های ما، که:
” مغازه آقای رضائی هنوز هم همین جاست؟ ”
و جاسم به نشانه تائیدسری تکان داده، و اگر جاسم و غبدالله ندانند، من که کارمند ” گرید۲ ” ی شرکت هستم، همان وقت ها در دبیرستان ” رازی ” از خودتان شنیده ام که قید ” هنور ” از گذشته هائی می گوید که تا به حال کشیده شده و حکمن حالا هم باید برای شما آشنا باشد. مثلن همین الان، شما به یاد آن روز نیافتادید که دعوتش کردید بالا خانه؟ هان؟می خواهم بدانم هنوز یادتان نیامده که آن روز وقتی از شما خداحافظی کرد به کجا رفت؟ اصلن طرف شط رفت؟ دلتنگی، چیزی یادتان نیامده هنوز؟
به هر حال او آن روز ایستاد رو به روی مغازه شما که کرکره اش پائین بود. همان جا که خانه خرابه ای بر جا مانده، از آن سال ها که این جا هیچ کس نبوده و حالا حالاها خرابه خواهد ماند. چون انگار هیچ کس قرار نیست بیاید آبادش کند، و تکان نخورده هیچ. حتا هیچ کدام ما ندیده ایم که مثلن ساک برزنتی را از این بغل به آن یکی داده باشد. چون به هر حال، خسته که می شوی، مثل خود ما که آن وقت ها از شما کتاب می گرفتیم. اگر می خواستیم همان طور کتاب ها در دست بایستیم و به حرف های شما گوش کنیم خسته می شدیم ، باید دست به دستشان می کردیم. اما غبدالله می گوید که او مثل چوب خشک ایستاده و انتطار کشیده. شاید اگر ما می دانستیم شما به شیراز رفته اید، از داخل همین بقالی و از زیر همین پلیت ها، داد می زدیم و به او می گفتیم تا اگر می خواهد، برود به مسافر خانه ای، جائی،در همان خیابان پهلوی سابق مثلن، تا شما برگردید. حالا از کجا بداند که شما کی می آئید. آن حکایت دیگری ست که هیچ کدام ما نمی دانیم، اما من می گویم کاش کسی می رفت و به او می گفت که شاید شما حالا حالا ها نیائید. چون اگر بودید حتمن در مغازه می نشستید و کتاب می خواندید. حالا باران می بارد، ببارد. چه اشکالی دارد. فقط آقام اگر زنده بود می گفت :
” چه دلی دارد این آقای رضائی! هنوز هم کتاب می خواند. مگر تمام کتاب هاش را نبرده اید؟ ”
حرفی نزد، یا اگر هم زیر لب چیزی گفت ما نشنیدیم. آخر با آن باران تند و شلاقی و با آن صدای رعد و برق مگر می شود چیزی شنید. اما جاسم می گوید پیشانی اش خیلی چروک داشت و موها جوگندمی یا حتا سفید بوده مثل شما. کتابی یا کاغذی هم در ساک نداشته، چون خودتان هم می دانید که آب بالاخره از برزنت نفوذ می کند. حالا چرا نیامده زیر طاق کوچک مغازه شما، من نمی دانم. گیرم تمام جلوی مغازه شما را هم آب گرفته باشد. برای او که دیگر نباید اهمیتی داشته باشد که مثلن آب از کفش های تابستانه اش بگذرد یا نگذرد و هر کسی می داند که می گذرد و پا را خیس می کند بخصوص اگر جوراب نداشته باشی و در زمستان دیگر هر کسی جوراب را می پوشد. حالا اگر کفش تابستانه است، باشد. اما او جورابی نپوشیده بود. جاسم هم همین را می گوید، هر چند وقتی ما کنار نخل دیدیمش، چیزی معلوم نبود. اصلن چطور می توانستیم بفهمیم که پاهاش مثلن ناخن دارد یا نه. جاسم هم او را از نزدیک دیده، چیزی نمی داند. یعنی اصلن دقت نکرده. آخر آن کت چهار خانه آن قدر آدم را می گیرد که نمی دانی چکار می کنی و مثلن به کجای طرف نگاه کنی به ریش چند ماه نتراشیده و سبیل و موهای جوگندمی اش، یا خال زیر پلک چپ یا آن همه چروک پیشانی. اما این که جوراب به پا نداشته مسلم است. چرایش را نمی دانم اما اگر هم ناخن نداشته یا ناخن هاش را کشیده اند، هوار کشیدن ندارد دیکر.
باید انگشت های بی ناخن را زیر جوراب بپوشانی. آخر کی می داند برای چه؟ یا اصلن برای کی مهم است. به هر حال دوباره می گویم: اگر هم جوراب نداشته، در این فاصله با آن باد که می آمده، و آن رعد و برق بعد، و باران سیاه بعد تر، هیچ پسر بچه سیاه چرده ای هم نبوده که جوراب جفتی صد تومان بفروشد.
و آخر مغازه شما هم با ” لین یک ( ۴ ) ” ، کلی فاصله دارد و حالا گیرم پسر بچه ای هم از آنجا گذشته باشد، و مثلن جوراب ها را زیر ژاکت سبز ارتشی قایم کرده باشد.
او که پولی برای خرید نداشته یا اگر هم داشته آن قدر کم بوده که مثل این باشدکه یکی از اصحاب کهف، بعد از خواب سیصد ساله، بیرون آمده باشد و بخواهد نان بخورد.
راستی جاسم می گوید ” آرسو ” هم تعارفش کرده، اما او پرسیده:
” پپسی نداری؟ ”
و تا جاسم بگوید که این جا دیگرپپسی نمی آورند او رفته و قفل کرکره مغازه شما را امتحان کرده و بعد آن قدر ایستاده تا باران برای چند دقیقه ای بند آمده. اینکه بعد از آن کجا رفته من نمی دانم. شاید رفته لب شط، شاید دلش تنگ بوده. آخر عبدالله می گوید یک بار دیده همان وقت ها، بعد از کافه سرکیس، به جای آن که مثل همیشه با
شما بیاید، رفته به طرف شط و غروب هم بوده. خود عبدالله هم انگار دلش گرفته بوده. حالا چرا؟ نمی گوید.
البته شما هم به عبدالله اعتماد نکنید. خود من هم نمی دانم که او واقعن خودش بوده یا نه. آخر آن وقت ها ما ده دوازده سال بیشتر که نداشه ایم و تازه آن قدر در فکر مستی آن یک بطر ” ایران می ” پشت خانه های شرکتی بوده ایم و آن قدر حواسمان به شما بوده که اصلن یادمان رفته چه کسی بوده که همیشه با شما سریک میز می نشسته و بعد هم با شما بیرون می آمده. اصلن از کجا معلوم که جاسم وقتی او را دیده با من که داد زده ام از دور، که مثلن چکار داری؟ صدایم در باد گم نشده باشد و باران سیاه آن سال، کلماتم را سنگین نکرده باشد.
این است که می خواهم بکویم شما هم نگران نشوید. بالاخره اکر خودش هم باشد، پیدا شدنش بعد از سال ها چیز غریبی نیست. اصلن مگر خود شما پیدا نشدید؟
حالا گبرم کمی زودتر. و مگر این همه آدم هر از گاهی پیدایشان نمی شود؟ حالا درست که دیگر کت چهار خانه درشت نمی پوشند یا کروات نمی بندند، اما خب حالا سه سال از آن روز گذشته و من نمی توانم باران سیاه آن سال را از یاد ببرم و او را هم از یاد ببرم که آن طرف، رو به روی مغازه شما ایستاد. آن قدر ایستاد تا باران برای چند دقیقه ای بند آمد. بعد همان طور که آب چرب و سیاه از مو ها و ریش و سبیلش چکه می کرد، و با همان کت چار خانه و شلوار گشاد راه افتاد. عبدالله می گوید شاید رفته باشد لب شط. مثل همان وقت ها، اما اینکه مهم نیست.
این را هم تا یادم نرفته بگویم ، ساکش را به ما نداد. همان طور زیر بغلش زد و رفت. اما باز بگویم، معلوم نبود چیزی در ساکش بوده باشد یا اگر هم بوده، آن را برای شما آورده باشد. و باز هم بگویم که نخل رو به روی مغازه شما را، باد همان روز شکست. درست بعد از رفتن او و محو شدنش در خیابان شما. آخر خیلی بود یا شاید هم
موریانه خورده بودش. اما این را هم اضافه کنم که یادم نمی آید او همانی باشد که آن سال ها در کافه رو به روی شما می نشست و پیک اش را به سلامتی شما بالا می برد. البته عبدالله هم در این مورد شک دارد. فقط همین قدر بگویم که ریش و سبیل بلندی داشت، و راستی خال بزرگی هم گوشه پائین پلک چپش بود، که انگار این ها را قبلن هم گفته ام. پس با این حساب چیز دیگری نمی دانم.
————
۱ – دیشداشه: پیراهن بلند قدی، معمولن تا قوزک پا… بیشتر مخصوص عرب هاست.
۲ – تانکی ۲: محله ای در آبادان.
۳ – کفیشه: محله دیگری در آبادان.
۴ – خیابانی در یکی از محله های آبادان.

از بینوائی مردن – توران رئیسی

آبان ۱۳۹۲

مادر صدای تلویزیون را کم کرد .
پسر تو خودش بود و داشت لباس های نارنجی رنگشو از تنش بیرون می آورد و اون ها رو توی کیسه پلاستیکی سیاهی می گذاشت ،
مادر گفت بذارش گوشه حیاط تا فردا برات بشورمش !
پسر با بی حوصلگی : مگه پودر رختشوئی داری ؟
مادر ، فکر کنم کمی مونده باشه ،
پسر ” اوووووم ” نه ، ولش کن تا آخر هفته می پوشمش ، شهر داری که به این چیزا کار نداره اون کار منو می خواد ، تازه دائما هم اون جارو که دستمه ، و هم وقتی که میشنم رو زمین آشغا ل هارو جمع کنم دوباره کثیفه ! حالا یک چیزی بده بخورم ، از چهار صبح تا الان چیزی نخوردم .
دختر کوچک ۷ ساله آمد تو اتاق ، “مامان بازم کمش کردی “؟ آخه دارم این اگهی هارو تماشا می کنم !
تلویزیون با صدای بلند ! ” ارزالاهدایا بهترین اجناس و مدرن ترین لباس ها ولوازم آرایش ولوازم صوتی و خانگی را با قیمت های باور نکردنی در اختیار شما می گذارد” ” سفری کوتاه برای خرید و گشت و گذار در کشور همسایه ” از خودتان دریغ نکنید !.. این روز ها سفر آسان است ، و خرید از آن هم آسان تر ..
. پسر ” مادر این ماست خیلی ترش بود ! حالم خراب شد .
مادر : “چند روز پیش این سطل ماست دوهزار تومن بود نمی تونستم بخرم ، ولی دیشب دیدم هشتصدتومن شده بود فکر کردم میتونیم چند روز باهاش سر کنیم .
پسر : ” مادر داره حالم بهم می خوره من ..من..اووووووووووغ ، اووووووووووغ ، … وای مامان دل و رودم در اومد.!!!
مامان با دستپاچگی قوطی نعنا رو برداشت چند بارتکان داد یکذره گرد نعنا تهش مونده بود ، کمی آب داغ روش ریخت و یک قند توش انداخت و قاشق چایخوری را توی لیوان چرخاند، بالای سر پسرش که رنگ و روش سفید شده بود ، رفت و لیوان را روی لب او گذاشت .
پسر لیوان را سر کشید و با حال زار کتاب ها شو برداشت و همانطور دراز کش مشغول خواندن درس ها شد . با خود ش فکر می کرد ،اگر مردم این آشغال های لعنتی را روی زمین نمی ریختند او وقت بیشتری صرف درس ها می کرد و با آمادگی بیشتری در کنکور سراسری حاضر می شد و شاید هم اگر می تونست و در کلاس های کنکور که این روزها همه محصلین می رفتند ، درس هاشو می خوند موثر تر بود ، اما !!!…
تلویزیون با آب و تاب هوس انگیزی اجناس رنگارنگ فروشگاه “دی تو دی ” که از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را از کشور همسایه به بیننده ها معرفی می کرد نشون می داد . ودختر بچه که داشت تماشا می کرد دور از چشم مادر و برادر ریز ریز می رقصید .
پسر آهسته نوک کاغذی را که از لای کتابش بیرون زده بود بالا کشید و با آه خسته ای که جسم ، و هم روحش را فرسوده بود به لیست اسامی نگاه کرد ، صدای تلویزیون داشت حالش را بد تر می کرد ،نمی خواست خواهر کوچک بی خبر از همه جا را ناراحت کند ، اما … نگاه دیگری به کاغذ انداخت ، ” سرمایه دار های داخلی “و میزان دارائی ها و شرکت ها و سازمان ها و مرکز خرید ها و املاک و دارائی های بی حساب و کتابی که این سرمایه جمع کن ها ی غارتگر نو کیسه ، به کشور های دور و نزدیک برده و در آنجا انباشت کرده بودند و صدای این” تلویزیون که به لطف همسایه دیوار به دیوارشان یکی دو ساعت قادر به تماشای آن می شدند ، او را کلافه کرده بود” . سعی کرد از جا بلند شود و به دستشوئی برود ، دهانش بوی ترشیدگی می داد ، دل پیچه رهایش نمی کرد .
دختر بچه با دلخوری از پای تلویزیون بلند شد و گفت اه ه ه ه ه !!! بازم که خاموش شد !!! وبا صدای بلند گفت مامان می خواستم نشونت بدم ، از اون کوله پشتی ها که می خواستم بود ، خیلی خوشگل بود ، مامان باید بخری ها !
مادر سریع خودشو به پسر رسوند ، اگر زیر بغلشو نگرفته بود می افتاد !!!
پسر گوشه چشمش خیس بود ، تنش بوی عرق می داد ، حموم سرد بود ، پنج صبح باید از خونه بیرون می رفت ، آخه
” برزن ” ! صبح های زود ماموراشو برای سرکشی به محله ها می فرستاد ، خیلی هم بد اخلاق بود .
مادر کتاب پسر رو از زمین برداشت وبه دختر بچه که از دور هنوز راجع به کیف “خوشگل صورتی رنگ کوله پشتی “حرف میزد گوش می کرد و سرشو تکون می داد .
دیگه چیزی نمونده بود ، روز جمعه کنکور سراسری برگزار می شد ، پسر فکر می کرد تازه اگر قبول بشه چطوری باید شهریه دانشگاه رو بده !
مادر فکر کرد شاید پسر دل پیچه نداشته باشه ، رفت یک لقمه نون که ته سفره بود آورد ، بهش داد و پسر با اشتها خورد و چند دقیقه بعد خوابش برد و مادر به سختی بغض گلو یش را قورت داد و پتو را تا سر شانه های خسته پسر پوشاند

ساعت آشپزخانه – وُلفگانگ بُرشرت – ترجمه ی محمد ربوبی

آبان ۱۳۹۲

در باره نویسنده*

ولفگانگ برشرت ، در مه ۱۹۲۱ در هامبورگ متولد شد و در بیست و شش سالگی درگذشت. او پس از تحصیلات به تآتر روی آورد ، اما به زودی او را به سربازی فراخواندند و به جبهه ی جنگ فرستادند. چون در آنجا به بیماری یرقان مبتلا شد به کشور بازگشت. برشرت، به خاطر اظهارات ضد جنگ دستگیر و در دادگاه به مرگ محکوم شد ولی به علت بیماری، به جای اعدام، او را دو باره به جبهه ی جنگ در شرق فرستادند. اما پس از چندی چون دو باره بیمار شد از خدمت معاف گردید . از آن پس> برشرت در هامبورگ به اجرای قطعه های انتقادی پرداخت و این امر بار دیگر خشم نازی¬ها را برانگیحت و دوباره دستگیر و زندانی شد. چندی بعد بورشرت را بار دیگر به جیهه ی جنگ فرستادند و تا پایان جنگ در جبهه ماند. در سال ۱۹۴۵ پس از پایان جنگ در هامبورگ به سرودن شعر و نوشتن داستان های کوتاه و نمایشنامه پرداخت. برخی از داستان های کوتاه او از بهترین آثار ادبی آلمان به شمار می آید. نمایش نامه ی « بیرون پشت در » به چند زبان دیگر ترجمه شده است. داستان » ساعت آشپزخانه» که در زیر می خوانید اگر چه بسیار کوتاه است اما از نظر محتوا به رمانی قطور می ماند . در این جا، نه تنها سرنوشت یک انسان، بلکه سرنوشت یک خانواده، یک شهر، یک کشور توصیف می شود. ساعت، فقط نماد زندگی یک انسان نیست، ساعت سمبل زندگی یک نسل است. توفیقی که برشرت با این نمایشنامه و به ویژه با داستان های کوتاه خود به دست آورد در تاریخ ادبیات معاصر آلمان بی نظیر است. برشرت نخستین نویسنده آلمانی بود که پس از جنگ از نسلی سخن گفت که خود به آن تعلق داشت: نسلی شکست خورده و سرخورده که خانه و کاشانه اش شبی توفانی در اثر صاعقه ای مهیب ویران شده بود.
نخسنین بار هوشنگ طاهری، سپس تورج رهنما چند داستان کوتاه برشرت را به فارسی ترجمه کردند : » خانه ی صاعقه زده « ، » در آن سه شنبه« ،» موش¬های صحرایی شب¬ها می¬خوابند« ،» نان« ،» قصه¬های خواندنی« ، در مجموعه¬ی چهره غمگین من ( نمونه هایی از داستان های کوتاه آلمانی ) نشر چشمه ، تهران ۱۳۷۷
* برگرفته از « ادبیات امروز آلمان » ، دکتر تورج رهنما، نشر چشمه ، تهران ۱۳۷۵
ممممممممم

از دور هم می¬دیدند که به سویشان می¬آید. چون جلب توجه می¬کرد. چهره¬ی کاملا پیری داشت، اما از راه رفتنش می¬شد دید که بیست سال بیشتر ندارد. او با چهره¬ی پیرش کنارشان روی نیمکت نشست و بعد، آن¬چه را در دست داشت به آن¬ها نشان داد: این ساعت آشپزخانه¬ی ما بود. این را گفت و به همه¬ی آن¬هایی که به ردیف روی نیمکت در آفتاب نشسته بودند نگاهی انداخت و گفت: آری، بالاخره پیدایش کردم. تنها چیزی است که باقی مانده .
صفحه¬ی گِردِ بشقاب مانند ساعت آشپزخانه را در دست گرفته بود و با انگشت، شماره¬های آبی رنگی را که روی صفحه نقش بسته بود، نوازش می¬کرد.
شرمنده گفت، ساعت بی ارزش است. این را می¬دانم و چندان هم زیبا نیست. مثل بشقابی است با لعاب سفید رنگ. اما، شماره¬های آبی رنگ¬اش بسیار قشنگ¬اند. عقربه¬ها البته حلبی¬اند و دیگر نمی¬چرخند. نه، مسلم است که ساعت از درون خراب شده. اگر چه حالا کار نمی کند، اما شکل ظاهرش تغییری نکرده است .
با سر انگشت و با احتیاط دایره ای بر گردِ صفحه¬ی ساعت کشید و آهسته گفت: و تنها همین با قی مانده است .
آن¬هایی که روی نیمکت در آفتاب نشسته بودند به او نگاه نکردند. یکی به کفش¬هایش نگاه کرد و زن به درون کالسکه¬ی کودک نگریست. بعد، یک نفر گفت: یعنی که شما همه چیز را از دست داده اید؟
او شادمانه گفت: بله، بله ، فکرش را بکنید، همه چیز را! فقط همین باقی مانده است. و بار دیگر ساعت را سر دست بلند کرد ، انگار دیگران هنوز آن را ندیده بودند.
زن گفت: اما ساعت دیگر کار نمی¬کند.
نه، نه، کار نمی¬کند. خراب است. این را خوب می¬دانم . اما، از کارش که بگذریم، درست مثل همیشه است: سفید و آبی رنگ . و بار دیگر ساعت را به آن¬ها نشان داد و با هیجان گفت: هنوز برایتان اصلا تعریف نکرده ام که زیبایی کار در کجاست . زیبایی کار در این¬جاست : تصورش را بکنید. سَر ساعتِ دو ونیم از کار افتاده است. درست سَر ساعتِ دو ونیم . تصورش را بکنید!
مرد گفت: قطعاّ خانه¬ی شما ساعت دو و نیم بمباران شده است و لبِ زیرینش را جلو کشید. به کرات شنیده ام وقتی بمب فرو می¬افتد ساعت¬ها از کار می¬مانند. علتش فشار هواست .
او به ساعتش نگاهی کرد و با احساس برتری سرش را تکان داد: نه، نه ، آقای محترم ، شما اشتباه می¬کنید. به بمب ربطی ندارد. شما نباید دایم از بمب حرف بزنید. نه، در ساعت دو و نیم قضیه چیز دیگری است. از قضا نکته درهمین جاست.
او به دیگران نگاه کرد، اما آن¬ها چشم¬هایشان را از او برگردانده بودند. بعد با سر به ساعتش اشاره کرد: طبیعی است که در این موقع گرسنه بودم و همیشه به آشپزخانه می¬رفتم. تقریباّ همیشه ساعت دو ونیم بود. و بعد، بعد مادرم می¬آمد. هر چقدرهم در را آهسته باز می¬کردم، باز هم صدای آمدن مرا می¬شنید. و موقعی که درون اشپزخانه دنبال خوراکی می¬گشتم، ناگهان چراغ روشن می¬شد و مادرم آنجا ایستاده بود. وهمیشه با کتِ پشمی و شال قرمزی دور گردنش، پا برهنه. او همیشه پا برهنه بود، با این¬که کفِ آشپزخانۀ ما با کاشی فرش شده بود. و او چشم¬هایش را کاملاّ کوچک می¬کرد، چون نور چشم¬هایش را می¬زد. از خواب بیدارشده بود. آخر، نیمه شب بود. بعد می¬گفت: « باز این قدر دیر وقت». بیش از این چیزی نمی¬گفت. فقط : « باز این قدر دیر وقت.» و بعد برایم شام را گرم می¬کرد و نگاه می¬کرد که من چطور شام می¬خورم . مُدام پاهایش را به هم می¬مالید، چون کاشی¬ها خیلی سرد بودند. او هیج وقت شب¬ها کفش نمی پوشید و آن قدر کنارم می¬نشست تا من سیر می¬شدم. بعد، در اتاقم وقتی چراغ را خاموش می¬کردم، می¬شنیدم که بشقاب را جمع می¬کرد. هر شب همین جور بود. و همیشه ساعت دو ونیم. برایم کاملاّ عادی شده بود که هر شب ساعت دو ونیم در آشپزخانه غذا درست می¬کرد. آری، خیلی عادی، هر شب همین کار را می¬کرد. هیچ وقت بیشتر از این چیزی نمی گفت: « باز این قدر دیر وقت.» او همیشه همین را می¬گفت. و من فکر می¬کردم که این ماجرا همیشه ادامه می یابد. برایم کاملاّ عادی شده بود. همیشه همین طور بود.
لحظه¬ای روی نیمکت سکوت کامل برقرارشد. بعد، آهسته گفت: و حالا؟ او به دیگران نگاه کرد، اما آن¬ها به او نگاه نمی¬کردند. بعد آهسته رو به صفحه¬ی گِردِ سفید و آبی رنگ ساعت کرد و گفت: حالا، حالا می دانم که آن¬جا بهشت بود. بهشت واقعی.
روی نیمکت سکوتِ کامل برقرار بود. بعد زن گفت: و خانواده¬تان؟
با شرمساری به او لبخندی زد: آخ! منظورتان پدر ومادرم هستند؟ آری، آن¬ها نیز با خانه از بین رفتند . همه چیز ازبین رفت. همه چیز. تصورش را بکنید. همه چیز.
با شرمساری به یکایک آن¬ها لبخند زد. اما آن¬ها به او نگاه نمی¬کردند.
باردیگر، ساعت را سرِ دست بلند کرد و خندید: فقط همین باقی مانده و زیبایی کار دراین¬جاست که درست سر ساعت دو ونیم از کار افتاده . درست دو ونیم. و بعد دیگر چیزی نگفت.او چهره¬ی کاملا پیری داشت . و مردی که در کنارش نشسته بود به کفش¬هایش نگاه می¬کرد، اما کفش¬هایش را نمی¬دید. او فقط به کلمه¬ی بهشت فکر می¬کرد.

وجدان بیدار – توران رئیسی

آبان ۱۳۹۲

درحقیقت یک نگاه کوتاه به به یک رخداد است
جلوی پیشخوان ایستاده بودم تا داروی خود را از دکتر داروساز بگیرم ، پیرزن به من لبخند زد وبا کمی سرعت ویلچر خود را به اطراف چرخاند و به تماشای قفسه ها مشغول شد او هم منتظر بود تا دارویش آماده شود .کارکنان سر گرم کار بودند ، و من طبق معمول همیشگی ام انتظار را با دیدن و خواندن نوشته ها و تابلو ها ی اطرافم سپری می کردم ودر سکوت فضا درکندو کاو بودم ، ناگهان صدای برخورد و یا افتادن چیزی سکوت را در هم ریخت ، دکتر با سرعت به سمت مقابل میز آمد . برای من معلوم نشد صدای گوش خراش در اثر چه چیزی ایجاد شد ، اما به نظر می رسید که بی احتیاطی از سوی پیرزن بود ، دکتر با نگرانی از او پرسید حالش خوب است ؟ و پیرزن با اشاره سر خیال او را آسوده کرد ، دکتر با کمی جابه جا کردن اشیا و با پاسخ مثبت پیرزن ، دوباره در پشت میز خود قرار گرفت و به کار خود مشغول شد ، در این میان خانم دستیار دکتر که سفارش پیرزن را آماده کرده بود او را صدا زد ، پیرزن در حال گرداندن چرخ ناشیانه به هر سمتی میراند تا خود را به جلو برساند ، و سپس با چند حرکت در حول و حوش قفسه ها و با گردش به راست و چپ و جلو و عقب در حالی که داروهایش را گرفته بود قصد خارج شدن کرد ، او به سختی سعی می کرد تا ویلچر را به سمت در خروجی هدایت کند اما ناگهان با برخورد محکم ویلچر به قفسه داروها ، و ریختن جعبه های دارو در اثر واژگون شدن دو قفسه مجاور و پراکنده شد ن آن ها روی زمین ، به شدت ترسید ، کارکنان و دکتر به سمت او دویدند و او را در توقف ویلچر کمک کردند و از کنار داروهای ریخته شده به سمت دیگر بردند ، دکتر او را نوازش کرد و پی در پی به او اطمینان می داد که نگران نباشد ، همه چیز درست خواهد شد ، اما پیرزن از شرمندگی و ناتوانی خود بغض کرده بود و اشگ روی گونه ها یش فرو می ریخت ، او مدتی گیج و مات نگاه می کرد و لب ور می چید ، من از خوشروئی و ملاطفت دکتر در عجب بودم و به پیرزن نگاه می کردم . پیرزن و جدان بیدارش را با فشردن پلک ها روی هم و خیس شدن گونه هایش به روشنی نشان می داد و معلوم بود تا چه اندازه از این واقعه شرمگین است ، وقتی دکتر و دستیارش او را تا بیرون در هدایت کردند همکار دیگرشان به سرعت تمام جعبه های دارو و چیز های دیگر را سر جای خود گذاشت و همه چیز را تمیز و مرتب کرد و دوباره فضا در سکوت غرق شد و همه وجدان های بیدار به کار خود مشغول شدند

آن روز… – محمود صفریان

آبان ۱۳۹۲

من هم مثل همه بچه های دیگر، پدرم برایم قهرمانی شکست ناپذیر بود، و فکر می کردم که همه در همان حد که من از او واهمه دارم ازش حساب می برند.
برادرم که حدود دوازده سیزده سال از من بزرگ تربود هم، همان حالت را برایم داشت. با این تفاوت که در بیشتر مصاف های خارج از خانه، من را همچون ملیجک به دنبال خودش می کشاند. با او که بودم و سایه او را که کنار خودم داشتم می پنداشتم که شکست ناپذیرم.
با پُز مخصوصی راه می رفتم. درست یادم نیست ولی گویا بادی هم در گلو داشتم، و بفهمی نفهمی کمی هم گشاد گشاد و کِلِخ کِلِخ راه می رفتم ولی چون همیشه کفش های لاستیکی سفید رنگی را به پا داشتم، نمی توانستم پشتشان را بخوابانم و ادا را کامل کنم. کلاه لبه دار سیاه جاهلی هم نداشتم، البته نه به قد و قواره ام می خورد و نه شهامت بر سر گذاشتن آن را داشتم. می دانستم که هر نوعش به سرم گشاد است. خود ِ مرشدم که برادر بزرگ ترم بود هیچ یک از این بازی ها را نداشت. حتا یادم هست که یک روز به من گفت:
” مثل اینکه خیلی از این فیلم های آبگوشتی نگاه می کنی. تقلید نکن، سن و سالت هم مناسب این کار ها نیست. خودت که باشی راحت تری…”
ولی من در پناه او خودم را هم بلند قد ترمی دیدم هم زورمند تر.
در محله ای که زندگی می کردیم میدانگاهی بزرگی بود. غروب ها همه مدعیان نسق گیری می ریختند آنجا و هر کدام هم، بنحوی کری کری می خواندند، و می خواستند محله بشکلی در قرقشان درآید. و اتفاقن ساکت ترینشان برادرمن بود. با همه قد و بالا و یال و کوپالی که داشت. البته همین ظاهر مردانه و بی ادعائی که داشت، بیشتر او را برای دخترانی که میدانگاهی، محل رژه آنها هم بود، دوستداشتنی کرده بود و بهر دلیلی هر وقت می گفتند:
” جمال آقا ”
با دنیائی از ناز همراه بود.
روز های تعطیل میدانگاهی زود تر رونق می گرفت و تا آفتاب بود دوستان و رقبای برادرم بازی ای را شروع می کردند که اسمش ” گل بگیر شّده ” بود چیزی مثل ” بیسبال ” امروزی، و فضا بوی رقابت و بخصوص خود نمائی می گرفت. هر کدام از پسر های هم سن و سال برادرم که کم هم نبودند دختری داشتند که بایست با خود نمائی، بیشتر دلش را به دست می آوردند.
محله ما به محله ارمنی ها معروف بود و بهمین دلیل کمتر در چنگال تعصب خشک مذهبی بود. وهمین، برجستگی های دختر ها را بهتر نمایان می کرد. و فراوانی عشوه هایشان را.
و من چون برادرم یک سر و گردن از هم سن و سال هایش بالا تر بود و چندین بار هم صابونش به تن مدعیان خورده بود، خودی نشان می دادم و دختران هوا دار او، هوای مرا هم خیلی داشتند.
و می شنیدم که برای تعریف از او کلماتی را هم شعر گونه ردیف می کنند و برایش می خوانند.
برای من دنیای خوش ِ لذت بخشی بود.
در هر دور بازی ” گل بگیر شّده ” تیمی می برد که سر پرستش برادرم بود و همین ناراحتی خاصی را در سایر جوان هائی که بی ادعا هم نبودند و دخترانشان انتظاراتی داشتند ایجاد کرده بود….و در حدی بود که من با همه ” جوانک! ” بودنم دلم می خواست جلویشان را بگیرم.
جسته گریخته می شنیدم برایش برنامه ای دارند. گمان می کنم بوئی هم برده بود اما بخودش نمی گذاشت که ویر بدهد.
” نِمرود ” پسر آسوری ” آشوری ” حسودی بود که دوست دخترش ” یلدا ” از خوشگل ترین ها بود و هر بار که به دلیلی کار موفقی از ” جمال ” سر می زد و بخصوص ” صوفی ” دوست دخترش وَرجه وُرجه های اضافی نشان می داد و خوشحالی اش را به رخ همه می کشید شدیدن ناراحت می شد. ازبد حادثه من با خواهر یلدا به یک مدرسه ” مختلط ” می رفتیم و یک جورائی با هم دوست بودیم. هنوز موقع دوست داشتن های جور دیگری! نشده بود هر چند یواش یواش جوانه هائی داشت بر شاخه احساسمان توک می زد، و بدمان نمی آمد بیشتر با هم حرف بزنیم و احساس می کردم که رشد این جوانه ها در او آهنگ نمایان تری دارد. و هم او بود که به من خبر از توطئه ای داد که برای برادرم در شرف اجرا بود :

” کمال می خواهند جمال را از سر راه بر دارند….شنیدم نِمرود به خواهرم می گفت نگران نباش هر طور شده جمال را از میدان داری می اندازم….کمال، نمرود آدم آرامی نیست…”
دلم می خواست تا دیر نشده گوشی را بدهم دست برادرم ولی نمی دانستم بگویم خبر را از کجا آورده ام….آگاهی از آشنائی من و” آیدا ” عاقبت داشت و من از همین عاقبت واهمه داشتم
…شنیده بودم که مادرم به دفعات از جمال خواسته بود که فکر مشق و درس من باشد و این همه مرا به دنبال خودش نکشاند. و همین خواست مادر، نمایاندن ” آیدا ” را مشکل تر کرده بود.
از آیدا خواستم ته و توی قضیه را در آورد که چه برنامه ای برای برادرم در کار است، ولی نتوانست خبر بیشتری برایم بیاورد الا اینکه نمرود با دونفر دیگر که آن ها هم از جمال دل خوشی نداشتد زیاد حرف می زند، اما اینکه چه می گویند دستگیرش نشده بود….تنها خبر این بود که در محله ای که بیشترشان مسیحی هستند یک مسلمان نباید قلدری کند.
ترس برم داشته بود، در حالیکه جمال عین خیالش نبود، شاید هم چون نمی دانست که برنامه ای برایش ردیف کرده اند…
در گوشه ای از میدانگاهی، از قهوه خانه مدرن تری بود که بساط، چای ، قهوه و قلیان و ساندویچ های کوچولوی لقمه ای و تنقلات مختلفش بر قرار بود و” سعدون ” و ” حسن ” با پسر بچه پادوئی ، بخوبی اداره اش می کردند،…..و برای چنان محیط سنگین ِ بیشتر نا آرامی، آمادگی و قدرت اداره داشتند. طرف هیچکس را نمی گرفتند و خود را نخود هرآشی نمی کردند…و بیشتر سرشان به کار شان مشغول بود. کاری که پر درآمد هم بود. من با پسر پادو که لهجه شیرین کرمانشاهی هم داشت، دوست بودم…خیلی دلش می خواست پول جمع کند و برود کویت که بد جوری شده بود آواز دهل.
برادرم را خوب پذیرائی می کردند و برای نگرفتن پول هم خیلی اصرارداشتند، و البته ندیدم که برادرم حتا یکبارهم قبول کند.
از مدرسه که آمدم، جمال نبودش. او معمولن در این ساعت تازه از کاری خسته کننده می آمد.
و مدتی ولو می شد روی یکی از مبل ها و بعد هم دوش می گرفت.
روز هائی که کمی سر حال بود می آمد سراغم و کلی هم سر به سرم می گذاشت…
جمال فرزند اول بود و من ته تغاری، همین، نه برادر دیگری داشتیم و نه خواهری.
اختلاف سنی ما نشان می داد که قرار بوده یکی یکدانه بماند. ولی تفاوت سن سبب شده بود که به من عین پسر خودش نگاه می کرد و هوایم را خیلی داشت و کوشش می کرد خوشحالم کند. از روزی که متوجه شد دوست دارم زمان هائی که حال و حوصله اش را دارد و می رود بیرون همراهش باشم، دریغ نکرد.
امروز پنجشنبه بود، می بایست زود تر هم آمده باشد چون پنجشنبه ها فرصت می کرد بیشتر خودش را بسازد و برود بیرون. و با دوستانش باشد. پاتوق معمولن قهوه خانه ” سعدون عرب ” بود.
پنجشنبه ها بوی جگر کبابشان محوطه را پر می کرد و هر مقاومتی را درهم می شکست.
شش سیخ جگر، چهار دانه رطب تازه از نخل جدا شده، یک استکان کمر باریک چای، و یک کف دست نان، یک سفارش حساب می شد که سن من برای آن قد نمی داد و تلاش ” فرهاد ” پادوی زبر و زرنگ قهوه خانه هم به جائی نرسیده بود، به این بهانه که از جمال اجازه ندارند از من پول بگیرند، در حالیکه می دانستم چنین سفارشی مختص گروه خاصی بود و اجرایش برای من که هنوز از نظر آنها کوچک بودم، یلان محله را می آزرد و برایشان افت داشت، بخصوص که قلیان هم می توانست پشت بندش باشد.
در این کافه احترام جمال را داشتند، و برایش سنگ تمام می گذاشتند. جمال هم هوایشان را داشت و تا پیش می آمد بازی ” حُکم ” را راه می انداخت که با جمع تماشاگران، کار و کاسبی ” سعدون ” و ” حسن ” سکه می شد.
با همه ی فرنگی! بودن محله، باز خانم ها در آن رستورانک جائی نداشتند اما روزی که بوی جگر راه می افتاد این قید در هم می شکست و جفت ها را با هم می دیدی که گاه حتا کارشان به شوخی و مزاح هم می کشید و قهقهه هایشان فضا را می شکافت. پنجشنبه ها بخاطر این بساط و اینکه فردایش روز تعطیل است محله جوان می شد و رنگ و روی شادی به خود می گرفت، و از چشم ها نگاه هائی مهربان بیرون می ریخت….
ولی نمی دانم امروز که پنجشنبه بود چرا دل من در فضای محله نبود.
چرا تا حالا جمال پیدایش نشده؟ از مادر سراغش را گرفتم. جواب درستی نداد، کمی هم نگران بنظر می رسید. مادر نگران که می شود بد اخلاقی اش سرباز می کند و خیلی باید خوش شانس باشی که از دهان کلید شده اش کلامی بشنوی، و در آن حال وهوا من مثل نخودی در ماهیتابه ای داغ بی قرار بالاو پائین می شدم. تصور رستوران ” سعدون “، بوی جگر، و شلوغی خاصی که در آن اطراف برپا بود و حضور در آنجا، آن هم با جمالی که مایه پز و ادا های من بود، آشفته ام کرده بود.
شرجی هم خورده بود دست گرمای زود رس هوا و زود بودن استفاده از کولر، و نیامدن جمال
چون دستی در دستکش سیاه حلقومم را می فشرد…اضطراب مادر بیشتر به جانم چنگ می زد.
مادر شروع کرد در اتاق قدم زدن، و این، خبر از عمق دلشوره او می داد…
تلفن که زنگ زد، آرام آن را برداشت:
“….نه صوفی جان، نمی دانم چرا هنوز نیامده….تو خبری از او نداری ؟ ”
پدر که وانمود می کرد در فکر جمال نیست و خودش را به باغچه کوچک پشت خانه مان مشغول کرده بود، کمی با عجله خودش را به ما رساند:
” زری جان کی بود؟ ”
” صوفی بود. سراغ جمال را می گرفت ”
به وضوح دیدم که سبیلش آویزان شد…. چشمانش گردشی نگران یافت. ولی با تسلط بر خود گفت:
” حتمن اضافه کاری مانده است ”
و مادر بلا فاصله جواب داد:
” هر وقت اضافه کاری می ماند خبر می دهد ”
پدر بی هیچ واکنشی از اتاق بیرون رفت، و مجددن خودش را به باغچه رساند.
من جرات کردم از مادر به پرسم:
” چکار کنیم مادر؟…”
سکوتش به سنگینی پتک بر سرم کوفته شد…توانم داشت تحلیل می رفت.
این بار تلفن که زنگ زد به مادر فرصت ندادم. تا بجنبد من گوشی را برداشتم. هنوز حرف نزده بودم که مادر کنارم ایستاده بود. و صدای در، آمدن پدر را هم خبر داد.
“…الو بفرمائید!….نه من پسرشان هستم ….از کجا زنگ می زنید؟….بیمارستان؟….گوشی خدمتتان…”
همراه با ضربان تند قلبم دیدم که هر دو رنگشان پریده است. گوشی را به پدرم دادم.
“….بفرمائید، من ” صارمی ” هستم. ”
محسوس گوشی در دست پدرم لرزان بود…. و دیدیم که مادر دندان بر هم می ساید…
“…حالا حالش چطور است؟….کما؟…. فورن خودم را می رسانم….”
نتوانست سرپا بماند. خودش را انداخت روی مبل….دو باریکه اشک راه گونه های مادرم را گرفت و سرازیر شد….نگاهش را به دهان پدرم دوخت، و بی صدا منتظر ماند.
“…از پشت با کارد به او حمله کرده اند. یکی از ضربه ها به نخاعش خورده است….و برای اولین بار دیدم که پدر قهرمانم گریست و من درد عالم را در چهره او دیدم ….وای!… من اصلن نمی دانستم که گریه مرد می تواند اینهمه تلخ باشد.
جرات حرف زدن نداشتم….صدای بی پناهی در گوشم پیچید….در یک آن هر دو پهلوان های زندگیم را داشتم از دست می دادم…چه با پلک بهم زدنی می شود همه داشته هایت را از کف بدهی.
من هم دلم می خواست گریه کنم و بیشتر برای بی کسی خودم.
” کمال! ما می رویم بیمارستان. تو از پای تلفن تکان نخور. زنگ می زنم، اگر خبری بود ما را در جریان بگذار. ”
با بغض خفه کننده ای گفتم:
“پدر شما دارید بطرف خبر می روید، من چه دارم که بگویم.”
قاطع گفت:
“گفتم از پای تلفن تکان نخور، شنیدی ؟ ”
” بله پدر ”
خانه پر از اشباح شده بود. دلهره غریبی همه هیکلم را در مشت گرفته بود. بدون آنکه درست بدانم جمال در چه حال و روزی است دلم گواهی بد می داد. نمی دانستم که حتا در حد تحمل سر پا ایستادنم به جمال وابسته ام. از هر گوشه خانه بوی تن جمال چون دود در روحم می پیچید. سنگینی فضا داشت خفه ام می کرد. در حالیکه دانه های عرق روی پیشانی ام جوانه زده بود داشتم می لرزیدم. تب کرده بودم.
پدرم راست می گفت، تلفن زنگ زد.
صوفی بود.
“از بیمارستان تلفن کردند. جمال را با کارد از پشت زده اند. درکماست. پدر و مادر هردو رفته اند بیمارستان.. صوفی! صوفی! چرا قطع کردی. می خواستم آدرس بیمارستان را بدهم. صوفی…چه شد؟ کجا رفتی؟ ”
تلفن خانه اش را نداشتم تا جویا شوم که چه شده، چرا دیگر با من حرف نزد….
” آیدا ” گفته بود برای جمال برنامه دارند. چرا همین خبر کوتاه نا مشخص را با جمال در میان نگذاشتم؟
” حدود سه ساعت پیش با آمبولانس آوردنش….خون زیادی ازش رفته بود. با تلاش زیاد نگهش داشته ایم …..متاسفانه یکی از سه ضربه های کارد به نخاعش آسیب رسانده….بله، از پشت مورد حمله قرار گرفته است….حالا نمی توانیم نظری قاطع بدهیم….پلیس دارد تحقیق می کند….”
“…دکتر! می توانیم ببینیمش؟ ”
” فعلن خیر….بگذارید از کما و بی هوشی در آید…”
” دکتر امیدی هست؟….”
” امیدوار باشیم بهتر است ”
در گزارش پلیس آمده است:
“….وقتی از کار عازم خانه بوده، توقف می کند تا به دو نفری که بنظر می رسیده منتظر تاکسی هستند کمک کند. یکی جلو می نشیند ولی ضربات را آنکه عقب می نشیند می زند. بنظر می رسد با نقشه قبلی بوده چون پیداست که قصد دزدی نداشته اند….بیش از این نمی توانیم با او که بخاطر خونریزی و ضربه ای که به نخاعش خورده و در وضعیت مناسبی نیست صحبت کنیم.
داریم به تحقیقات خود برای یافتن آن دو نفر ادامه می دهیم. ”
ضرباتی که بر پشت جمال فرود آمد، ریشه سلامتی مادر را هم زد. تعادلش را گرفت و تفکرش را از تمرکز انداخت. بیشتر وقتش را در بیمارستان بود و مات و بی کلام جمال را می نگریست…. تا جائی که جمال خواهش کرد دیگر به دیدارش نیاید.
پدر بلند بالای توانایم، چون فانوس تا شد. دائم ساکت بود ودر خودش. و گاه فقط یک کلمه نامفهوم در هوا پرواز می داد که نمی دانم چرا به دنبالش لبخند نا محسوسی روی لبانش می نشست.
و برای من دوران سیاهی رقم خورد که برای تحملم زیاد و سنگین بود.
” آیدا ” در مدرسه از نگاهم فرار می کرد. در پایان یک روز که با اتوبوس مخصوص عازم خانه بودیم خودم را به او رساندم.
” آیدا، چه شده چرا با من روبرو نمی شوی؟ ”
” کمال، ازآنچه که برای برادرت پیش آمده متاسفم، خجالت می کشم و دلم می سوزد، و می دانم که چقدر برای تو سنگین است….”
” تو گناهی نداری، چرا باید خجالت بکشی؟ چیزی می دانی؟ کار ” نِمرود ” و دوستاش بوده؟
آیدا، هرچه می دانی به من بگو. می دانی که من چقدر جمال را دوست دارم؟ ”
” کمال بخدا چیزی نمی دانم جز همان که آن روز به تو گفتم که صحبت از سر راه بر داشتن جمال بود.”
” پس از چاقو خوردن جمال از در گوشی حرف زدن ها چیزی دستگیرت نشده است؟ ”
” نه، ولی هم ” نِمرود ” و هم ” یلدا ” خیلی توی خودشان هستند….اما کمال فکر نکنی که آنها دست داشته اند….این توی خودشان بودن گمان می کنم از تاسف چاقو خوردن جمال است….”
” صوفی ” که با ” جمال ” کبکش خروس می خواند، کرک و پرش ریخته بود. ساعت ها وقتش را در بیمارستان می گذراند و به جمال روحیه می داد، ولی اندوهی مشخص چهره اش را پوشانده بود و اشک های نم نم او، می دانستم که از این اندوه سرچشمه می گرفت.
از روزی که جمال دریافته بود دیگر جمال سابق نخواهد شد و کمترین رخداد برایش فلج دائم است، به مادر و من و صوفی گفت که دیگر به دیدارش نرویم. یکبار که من تحملم تاب نیاورد و به دیدارش رفتم چنان با ناراحتی اخطار داد که لرزیدم و دریافتم که برای همیشه جمال را از دست داده ام.
زندگی چه بازی هائی دارد….چهار نفره ما چه آرامشی داشتیم، من احساس می کردم که هر چیز چنان در جای خودش قرار دارد که از آن بهتر غیر ممکن است….تصور نمی کردم حسادت و نا دانی تا این حد بتواند خانه خراب کن باشد.
پدر، دیر آمد خانه. گرفته و بی قرار بود، و در پاسخ مادرم که گفت:
” رضا چرا آشفته ای ؟ ”
به درآوردن لباس هایش مشغول شد. وقتی دست و روی شسته روی مبل افتاد، مادر کماکان منتظر بود. فهمیدم که پدر نیز این انتظار را متوجه شده است.
” …بیمارستان بودم. جمال از من خواسته با صوفی صحبت کنم، و به او بگویم، دیگر جمالی که تو می شناختی وجود ندارد و هرگز هم نخواهد شد. به او بگویم که دوران جمال به سر رسیده است و تاکید کرد که حتمن از او بخاطر همه خوبی هایش تشکر کنم و بگویم جمال گفته تا زنده ام فراموشت نمی کنم. هر چند طولانی نخواهد بود….و از من خواسته که او را دختر خودم بدانم و در هر زمینه ای یاورش باشم….و من زری جان مرد انجام این ماموریت نیستم….”
مادر در تمام مدتی که پدر صحبت می کرد آرام اشک می ریخت و من مثل مار دور خودم می پیچیدم. و بغضی پر از یاس داشت خفه ام می کرد.
پدر محکم دست هایش را بهم کوبید و بلند گفت: ” نمی دانم ” و من متوجه نشدم که چه چیز را نمی داند.
مثل مرغی کرچ گوشه ای از خانه روی افکار درهم و مغشوشم خوابیده بودم و داشتم به بی ثباتی همه چیز فکر می کردم، و خاطرم بار هیچ انتظاری را که بوئی از وصال همراه داشته باشد در خود نمی چرخاند….جمال برای من وقار بودنم بود، و حالا چون تکه ای گوشت افتاده بود روی تخت بیمارستان و این ذهن نو جوان مرا به درماندگی کشانده بود.
“کمال!…”
صدای محکم پدر بود.
” به صوفی بگو دیگر بیمارستان نرود، و در اولین فرصت بیاید کارش دارم….”
بنظر می رسید پدر می خواهد بر خیزد. داشت از کرختی و بهت بیرون می آمد. داشت زانوی غم را از آغوشش جدا می کرد.
” به او بگو فردا صبح خانه ما باشد…”
این عجله برای چه بود؟ برای نا امید کردن دختری که تا دیروز سر شار از غرور و موفقیت بود؟
پدر داشت تصمیم هایش را بیرون می ریخت، ولی نه کامل. فقط اشاره می کرد، بی توضیح اضافی.
نمیدانستم چه در سرش می چرخد….بر اندازش کردم، سنی ازش گذشته بود اما گویا غرورش هنوز توان عرض اندام داشت، هنوز وقتی می ایستاد راستایش پر جوهر می نمود.
آنچه که بر سر جمال آورده بودند کلافه اش کرده بود احساس می کرد پیلی است که از پشه ای لگد خورده است….حمله ی از پشت برایش نماد نامردی بود. می دانست اگر رو در رو بود جمال خوب می توانست مقابله کند….داشت مثل مار به خودش می پیچید.
” کمال، فردا از چه ساعتی قهوه خانه بساطش را راه می اندازد؟ ”
صدای جان دار پدر فکرم را متوقف کرد.
” کدام بساط پدر؟ قهوه خانه هر روز باز است و بساطش روبراه است ”
” فردا پنجشنبه است همان بساط جگر کباب پنجشنبه ها را می گویم. می دانی که هنوز بر قرار است؟ ”
” حتمن هست، نشنیده ام که تعطیل شده باشد ”
” معمولن از چه ساعتی همه هستند ؟ ”
” از ساعت شش ”
” فردا با صوفی ساعت پنج آنجا باشید…فردا صبح خودم به صوفی می گویم. و تا خبرتان نکرده ام آنجا باشید. جگر هم سفارش بدهید….بگذار همه کار ها را صوفی انجام بدهد و طرف صحبت و معامله او باشد. خوب فهمیدی چه می گویم؟ ”
” بله پدر”
چرا مادر حرفی نمی گوید، اظهار نظری نمی کند؟ یعنی از برنامه پدر آگاه است؟ حضورکامل دارد، ؟ یکی دوبار هم چای آورد ولی دریغ از یک کلمه.
وقتی پدر برخاست که به اتاقش برود…مادر آرام گفت:
” رضا شام نمی خوری؟ ”
” نه، در بیمارستان چیزکی خورده ام اشتهای بیشتر ندارم ”
و قبل از اینکه در اتاق را ببندد مادر آخرین سؤالش را که گمان می کنم تمام این مدت زجرش داده بود بیرون ریخت.
“….رضا، چرا جمال گفت به صوفی بگو تا زنده ام فراموشت نمی کنم هر چند زیاد طول نمی کشد ….چی زیاد طول نمی کشد؟ ”
پدر آشکارا منقلب شد، رویش را بر گرداند ، به اتاق وارد شد و در را پشت سرش بست.
هوا آنقدر سرد نبود که صوفی نشان می داد، ولی به توصیه پدر محکم گام بر می داشت.
” کمال از جمال چه خبر؟ ”
” من مدتی است بیمارستان نرفته ام از صوفی به پرس….حسن، سعدون کجاست؟ ”
” پسرش را برده دکتر تا نیم ساعت دیگر پیدایش می شود ”
” حسن کاسبی چطور است؟ ”
” صوفی خانم مدتی است رونق خوبی ندارد، ولی امروز باید شلوغ بشود، روز حقوق است…”
” ولی می بینم که دارو دسته ” نِمرود ” با دختر هایشان آمده اند ”
” این ها هم پس از مدت ها امروز پیدایشان شده است. ”
” کمال می خواهی دودست سفارش بدهم؟ ”
” موافقم. ….ببین چطوری دارند نگاهمان می کنند. تا من سر بر می گردانم، چشم می دزدند. ”
” حواسم بهشان هست….کلی حرف پشت صورتشان جمع شده است…. من و تو اینجا چکار می کنیم؟ چرا من و تو؟ ”
” معلومه….کلافه فهمیدن هستند ”
” صوفی سعدون آمده و دارد بطرف ما می آید. ”
” نگاهش نکن، کمال بگذار نزدیک تر بیاید که آهسته تر حرف بزند ”
” خوش آمدید، صوفی خانم. چه عجب اینطرف ها ….از جمال چه خبر ”
” سعدون خان بلا دور باشد پسرت سرما خورده؟….”
” خوشحالم می بینمتان. چه بیاورم خدمتتان؟ ”
” ممنون سعدون….دو دست برایمان بیاور …جگر ها خیلی آبدار نباشد ”
” کمال، می بینم جمال نیست بغض سنگینی راه گلویم را گرفته است….درد بدی در سینه ام احساس می کنم. دلم می خواهد یکبار دیگر جمال سابق در محله و در این جا حضور داشته باشد، حتا اگر بعدش بمیرم ….ببین همه هستند و چه حالت کرکری هم دارند و جمال من روی تخت بیمارستان به حال نیمه فلج افتاده است…اگر پدر دستور نداده بود هرگز دیگر پایم را اینجا نمی گذاشتم…کمال دارم خفه می شوم، پس پدر کجاست؟….”
” صوفی جان، اگر می بینی همه خانمها هم حضور دارند خواست پدر است…من زود تر، قبل از آمدن با تو، وقتی که هنوز قهوه خانه باز نشده بود و بوی جگر راه نیفتاده بود آمدم و حالیشان کردم که پدرم می خواهد بیاید اینجا، و گفتم گمان می کنم تصمیم دارد در مورد جمال صحبت کند. خواهش کرده که امروز در را به روی همه دختر ها هم باز بگذار و اگر می توانی ترتیبی بده که همه ی رقبای جمال بیایند…”
قهوحانه پر ِ پر بود و دود و بوی جگر کباب، همه را به اشتها انداخته بود که پدر وارد شد.
بر خورد محترمانه و پر سرو صدای حسن و سعدون توجه همه را جلب کرد، بخصوص وقتی که حسن با صدای بلند گفت:
” آقای صارمی خوش آمدید ”
و سعدون ادامه داد:
” برای آنها که نمی شناسند، بگویم که ایشان پدر جمال هستند……..”
رستوران از نفس افتاد و سکوت یکپارچه ای حاکمیت یافت.
پدر آمد و بین من و صوفی ایستاد. خونسرد ولی با چهره ای کاملن بر افروخته.
برخاستم تا پدر بنشیند. دستش را روی شانه ام گذاشت و کمی فشار داد که بنشینم.
” ….من می دانم همه ی شما با همه ی قلدری و ادعا از جمال من واهمه داشتید. می دانم که او را خار راه بلند پروازی های خود می دانستید….”
صدایش رسا و مقتدرانه بود. نفس از کسی در نمی آمد. حالت بهتی واضح در بیشتر چهره نشسته بود. و پدر شمرده و گرم صحبت می کرد:
“….ولی چیز هائی را نمی دانستید…. نمی دانستید که او، همه شما را دوست می داشت.از صاحبان این محل تا تک تک شما را. او قلبی به غایت رئوف دارد ، و با هیچکس دشمنی نداشت حتا با آنهائی که او را دشمن می دانستند….”
صدای جا بجا شدن صندلی سکوت را شکست، و همه سرها را بسوی خود چرخاند. دیدم که
” نِمرود ” دست ” یلدا ” را گرفته و قصد خروج دارد، که نا گهان فرمان پر از نهیب و قلدرانه پدر مثل توپ ترکید:
“…بنشین سر جایت!….کسی از جایش تکان نخورد تا من حرفهایم تمام شود. ”
و دیدم که نِمرود با چهره ای عبوس و با ترسی که نمی شد مخفی اش کرد آرام سر جایش نشست
” جمال برعکس پاره ای از شما، یک جوانمرد است. او وقار و احترام محله بود….”
سعدون بی اراده با صدای بلند گفت:
” به خدا درست می گوید، او یک جواهر است. ”
” برای شما متاسفم که او را درست نشناختید و نا رفیقانه و از پشت به او کارد زدید.
برای من مسلم و قطعی است که عاملین و عامرین این کارد کشی نا جوانمردانه و از پشت، هم اکنون در اینجا و در بین شما نشسته اند. من قصد دستگیری و شکایت آنها را ندارم. برای من کسر شان است که خودم نتوانم کارم را از پیش ببرم. آنکه روزگار آنها را سیاه خواهد کرد و نخواهد گذاشت که آب خوش از گلویشان پائین برود من هستم ….من رضا صارمی پدر جمال. شب و روز چون سایه به دنبالشان هستم و عاقبت چنان درسی به آنها خواهم داد که از کرده خود سخت پشیمان بشوند. زندگیشان را عبرت دیگران خواهم کرد.
این کمترین جریمه کسانی است که پاسخ مهر و محبت جمال من را که برای کمک به آنها، در اتومبیل خود آنها را نشاند تا به مقصد برساند…و بجای قدر دانی و تشکر به قصد کش از پشت کارد را تا دسته فرو کردند.
کلام آخر اینکه شما جمال آرام را با من که با شما مدارا نخواهم کرد تعویض کردید…. پس ازاین، شما تا کمال من به کمال لازم برسد، و جای جمال قدرتمند و جانمرد را بگیرد با من بجای جمال روبرو خواهید بود.
این را گفت و به من و صوفی فرمان داد که همراهش برویم ودر آستانه خروج به حسین که داشت بدرقه مان می کرد پول زیادی پرداخت کرد.
من را کنار دست خودش نشاند و صوفی را به صندلی های پشت اتومبیلش راهنمائی کرد و ما از مسیرش در یافتیم که به بیمارستان می رود.
جرات هیچ سؤالی نداشتیم.
” جمال جان تا هفته آینده با همراهی صوفی به ” کلیولند ” آمریکا می روید. می دانی که عمویت یکی از جراحان مشهور آنجاست. ترتیب همه کار ها را داده است… در انتظار سلامت کاملت می مانیم ….و تا آن روز نمی گذارم جایت در محله خالی باشد ”
چنان قاطع برید و دوخت که حتا جمال هم فرصت صحبت نیافت. فقط گفت
” پدر جان شاید برای صوفی مقدور نباشد که مرا همراهی کند ”
” می توانی از خودش به پرسی….
” من و کمال ” داریم می رویم، در تنهائی ازش جویا شو…”
تمام ماجرای آن روز را فردا وقتی که پدر خانه نبود برای مادر تعریف کردم هر چند می دانستم پدر کمی در این مورد با او صحبت کرده است.
” پس تو جانشین جمال خواهی شد؟ ”
” نه مادر، گفت تا کمال به کمال برسد خودم نماینده جمال خواهم بود ”
ولی متوجه شدم که متاسفانه جمال دیگر جمالی نخواهد بود و پدر و مادر بیشتر از من در مورد او می دانند….
و بخاطر همین دانستن بود که عاقبت. جمال با پای خود از کلیولند آمریکا به کشور بر نگشت.
پدر آن روز وظیفه ای را بر کول من گذاشت که از توانم بیرون است.
می دانم که من هرگز جمال نخواهم شد.

غزل برای بلوچستان- خسرو باقرپور

آبان ۱۳۹۲


● پیشکش به مهربانی های عبدالقادر بلوچ

بی قراری آسمان وُ ماهِ او جانِ بلوچ
بیدِ مجنون لیلی ی باغ پریشانِ بلوچ

بیژنِ چاهِ خیالِ تلخِ شهر غربتم
می رسد رُستم گَهی از زابلستانِ بلوچ

این همه ابر سیاهِ غربتم آرد به یاد،
آسمان آبی ی شهر و بیابان بلوچ

شوقِ آوازم چو پروازم خموش و خسته بود
بلبل شیدا شدم من در گلستان بلوچ

گرچه قرنی پیش ازین مُردم به دست زَمهریر
جان بگیرم گاهی از خورشیدِ رخشانِ بلوچ

گرچه ابرِ خیسِ وُ باران زا خسیسی می کُند
عاقبت روید گل از صحرای سوزان بلوچ

می کِشَد خوابم به “خاش” وُ زاری ام تا “زاهدان”
کاروانم! راهی ی ِ شهر “سراوانِ” بلوچ

می زنم گشتی شبی در “چابهار” و بندرش
گه به “ایرانشهر” و “قصر ناصرستانِ” بلوچ

لنگرِ “قیچک”* نگهدارد مرا بر رویِ خواب
کشتی ی لالایی ام “لوری” یِ** خوشخوانِ بلوچ

بانگ آزادی زنم هر شب به بام میهنم
می گریزم صُبحَش از مرز دلیران بلوچ

* قیچک یا سرود از ساز های اصیل و شاخص بلوچی است. این ساز زهی با آرشه نواخته می شود. کاسه ای به بزرگی کاسه تار و دسته ای کوتاه دارد. کاسه ی طنین آن تقریبا شبیه به لنگر کشتی است که وارونه شده باشد.

** نوازندگان و خوانندگان بلوچ را “لوری” می گویند.
چو لوری بیامد به نزدیک شاه
بفرمود تا برگشادند راه (فردوسی)

پاییز- دکتر بیژن باران

آبان ۱۳۹۲

۱
خزان برد مرا به تابلوی نقاشی
با رنگهای آتشی.
من در این بوم رنگ و خاطره
میروم با خش خش خشگ مرگ برگ
بزیر پا
در امتداد خط خاطرات
لرزان گذشته در نور ماه.
۲
فردا، پشت درختان اسکلتی در مه، قرار دارد.
زمین فرش رنگین برگ برآن سنگین نیست.
سرشاخه های چنار سرخ ند
از سردی هوا.
آوندهای درونی درخت کم کمک راه به آب بندند
در انقراض قطر طراوت.
برگ بی آبی، زرد و خرمایی.
باد بی بندی، راند، جدا کند، فرو افکند بر خاک خشگ اوراق آشوب را.
فرش آتش گسترش یابد.
۳
بام سبز زمین میسوزد – سرخ و کهربایی.
در انتهای فصل، نسل درخت اسکلت شود
تا تلنگر سرمای زمستان به استخوان خرد؛
تا ریشه گرم بماند و امیدوار.
خزان رویای مردگان است
بر باد، خاموشی فراموشی،
با بهار رفته،
آشیان بی صاحب می لرزد.
در تهی انتهای درختان، مشت بافته پیله نرم ماند تنها.
تا صاحب بهار در راه
قرار گیرد در امتداد نسل فردا.
۴
خزان خاطرات را مشتعل کند.
برگی را در پای درخت مدفون
برگ دیگر را برد بدور.
در پوسیدگی خود
اخگر امید آینده.
چون زورق برق از نظم تهی
بر زمین راند لحظه ای، گم شده در آشوب.
۵
این برگها، روزهای زندگی ست.
بر باد می روند، دور میشوند از لحظه ی فانی الانی.
براینها خاطرات به خط میخی
از خیال جدا شده؛
در امتداد شب شتاب گیرند.
۶
مهرگان از راه می رسد
با سفره میوه و دود اسفند.
به غرب میرود در شمع درون کدو
با کندگی دیدگان و دهان-
در جشن ارواح، قاشق زنی، بالماسکه.
در آسمان سیاه، دروازه نور یلدا
باز باز خواهد شد- روز بر شب فزونی گیرد.
۷
حجم سبز درختان تکان میخورد
جدار بیرونی آنها شعله میکشد.
باد می توفد در فانوس خیال درختان
با نور زرد برگ در نوسان
تا دیار خاموشی رانده و مانده.
۸
در این جاده نمناک
در خزان جرمین رنگین
آینده روبرو
با خاطرات گرم گذشته در سر.
۹
پرده سبز تابستان فرو افتد.
فرش آتش شطرنجی خاک
آسمان آبی بی انتها
بدون معاند در نظر
با گامهای نااستوار سوی چه میروم؟
از چه دور می شوم؟

۱۲۱۰۰۵

از کتاب دریا در فنجان – محمود صفریان

آبان ۱۳۹۲

این دهان باز
یادگار
یک فریاد است
**
برای این همه عنتر
یک لوطی کافی است؟
**
گلهای بی بو
میوه های بی طعم
رنگهای کدر
اینجا کجاست؟
چه خنده های سردی!
**
چرا دست ها بالاست؟
سرها که بی کلاه اند
**
چتر باز
برای بارانی که نیست
حکایتی است
**
بهار گم شده است
بیجاره پرستو ها
**
کلاهم را کجا بیاویزم
پس معرکه؟
**
نگاهت دانه می ریزد
کاش زبان
پلک هایت را می دانستم
**
کویر چشمانت
خار محبت هم ندارد
**
مرا به او که می خندد
بفروشید
اما به قیمتی که
اشک نریزم
**
از عشف نگو
حال خنده ندارم
*********

یک رباعی از رودکی

آبان ۱۳۹۲

من موی خویش  نه  از آن می کنم سیاه
تا  باز نو  جوان  شوم  و   نو   کنم گناه
چون جامه ها به وقت مصیبت سیه شود
من   موی  در مصیبت   پیری  کنم سیاه

نگاهی بسیار کوتاه به نمایش افسانه نیما یوشیج که توسط خانم کلوریا یزدانی کار گردانی و به صحنه آمده بود دکتر محمود صفریان

آبان ۱۳۹۲

در روزگاری که مردم برای فرار از مشکلات روزمره گی بیشتر به سراغ کنسرت ها و برنامه هائی می روند که
به قول معروف خوش بگذرانند، به صحنه بردن نمایش هائی چنین که کاری است صد در صد مناسب روشنفکران ادبیاتی!، شهامت می خواهد وخانم گلوریا یزدانی نشان داد که این شهامت را دارد. و جالب این بود که پُری سالن ، نشان از استقبال خوب از این نمایش بود
کار در حد قابل قبولی دیدنی، همآهنگ وبا کلاس بود. نمایش آمیزه ای بود از موسیقی که بسیار دلنشین اجرا شد. نوازندگان کارشان حرفه ای، دیدنی و شنیدنی بود و آواز ها رسا زلال و پر قدرت بگوش می رسید، که در انتهای صحنه جای داشتند و هنرمندانی که در جلوی صحنه نقش آفرینی می کردند.
من نمی دانم همه ی آنهائی که ادعای روشنفکری دارند و خود را کباده کش انواع هنر ها می دانند و در پناه نام نیما قلم فرسائی ها کرده اند و خود را عزیز کرده های شهر می پندارند به دیدن این کار آمده بودند یانه.
حمایت از کارهائی این چنینی که تنظیم و به اجرا در آوردنش علاوه بر آگاهی و توانائی همانطور که گفتم شهامت و دریا دلی می خواهد، با در برج عاج نشینی و از دور فرمان لنگش کن دادند جور در نمی آید.

نمایش مثل هر اثر هنری دیگر عاری از کاستی هائی نبود که ” البته با دید و زعم خودم ” اشاراتی می کنم.
او که در نقش ” نیما ” سطر هائی از افسانه را می خواند، بهتر بود اگر کمی هم، شکل و شمایل نیما را می داشت.
بخصوص برای جلب توجه تماشاچیانی که خیلی با شعر نو آشنا نیستند و با سروده های نیما و به ویژه با شعر بلند افسانه، بهتر بود که با بیانی واضحترو آهنگین تر شعر ها را می خواند بخصوص نقطه عطف شعر را محکم و با قدرت بیشتر اجرا می کرد تا هم توجه ها را جلب کند و هم افسانه را بنمایاند.

ای فسانه فسانه فسانه
این خدنگ تو را من نشانه
ای علاج دل ای داروی درد
همره گریه های شبانه

نقش افسانه را مجری و کار گردان نمایش اجرا می کرد، خانم یزدانی در تکه ای که در نقش یک رقصنده ظاهر شد به واقع سنگ تمام گذاشت هر چند در نقش افسانه صدایش وضوح و قدرت لازم را نداشت. فراموش نکنیم که شاید بیشتر تماشاچیان اولین بار بود که داشتند به این سروده گوش می دادند. گمان من بر این است که ایشان بیشتر در فکر اجرای افسانه بودن بودند تا وضوح خواندن شعر.

در پایان نمایش سخنرانی خانم بزدانی با همان لباس و آرایش بازیگری از ایهام کار کاست، هر چند حرف هایش شنیدنی، واضح و منسجم بود و بسیاری از اشکالات و کمبود ها را بر شمرد و قدردانی های لازم را بجا آورد

در مجموع کاری بود پسندیده و ارزشمند و گامی بود رهگشا. ذهن تشنه ما به چنین جرعه هائی نیاز وافر دارد
برایشان موفقیت بیشتر آرزو دارم.

نگاهی دوباره به داستان ” روز های آفتابی ” از کتابی بهمین نام که مجموعه ۱۷ داستان کوتاه است – صفیه ناظر زاده

آبان ۱۳۹۲

داستان روز های آفتابی بهمانگونه که بر پیشانیش نوشته شده است :
” نگاهی زیبا و موشکافانه دارد به دوره ای از تاریخ ِ گوشه ای از کشور مان…”
و این نگاه علاوه بر زیبا و موشکافانه ، پیامی درد آور را نیز بهمراه دارد که، کشورمان، تا جد و آبادمان! هم بیاد دارند، اسیر و زیر دست و پای اجانب بوده است. و هر زمان بشکلی دوشیده شده است. و این دوشیدن هر گز با مهریانی و احترام و قدر دانی همراه نبوده است که حد اقل بچگانه دلمان به رفتار با محبتی خوش شود…تا بوده با زور و خشونت و تندی و پس گردنی همراه بوده است. بوی خون و مرگ و زجر و فشار و تو سری و گستاخی از بند بند تاریخ کشورمان ، بیش از چهارصد سال است که به مشام می رسد.
گر چه ” روز های آفتابی ” گریز ی به دلدادگی و عشق نیز دارد ، ولی مهارت نویسنده ضمن دوری از شعار دادن، رگ و پی ما را سر انگشت می زند که، همین عشق هم بوی شامه نوازی ندارد و مثل همه ی مسائل ما غرق است در تبعیض و چشم غّره و نا مرادی…غرق است در کوچک انگاری و ترکه ای که با ضربات خود می فهماند که نباید پایت را از گلیمت دراز تر کنی.
در این داستان با تبعیض هائی آشنا می شویم که به احتمال، بسیاری از مردم سایر نقاط کشورمان از آن بی اطلاع
بوده اند، و آواز ” دهل ” را از دور می شنیده اند.

آن ها که با گرمای طاقت سوز جنوب آشنائی ندارند، شاید نتوانند متوجه بشوند که در آن هوا، از باد خنک ، آب خنک ، و مسکن راحت ، محروم بودن و هر روز با صدای بوق ” فه ی دوس ” به مسلخ رفتن تا چه حد درد ناک و کلافه کننده و از زندگی متعارف به دور است.
برای اینکه بتوانی شکمت را سیر کنی و در فضائی غیر قابل تحمل، کاری و در آمدی داشته باشی در حد بالایش
می توانستی یک
– کولی “Coolie”
باشی. یعنی چیزی به مراتب کمتر و پائین تر از یک کارگر، و هر روز بایستی در:

” ردیف کولی ها، عین خط مورچگان، ازعروق شهر جاری شوی و به سوراخ روزی ره بسپری.”

” در آمد ها، بر خلاف تصور، در حد گذران بخور نمیری بود که گاه کفاف کشیدن تنگ گرمای نفس گیر را هم نمی داد ”
زندگی حالت گذران در ” کتو ” را داشت و تبعیض بیداد می کرد:

“… در تابستانهای گرم و طولانی و شرجی های خفه کننده ی ” خرما پزان “، باد خنک رویا بود و یخ اکسیر.
رونق یخچال شروع نشده بود و با همه گیری آن سالها فاصله داشت. . کار آن را نه صندوق های ” کُلمن! ” که خود با یخچال آمدند، بلکه صندوق های چوبی دو جداره ِ ساخت دست، انجام می داد……” صندوق یخی!” که یخ آب رفته ی رو به مرگی را که با زحمت زیاد تهیه شده بود، گونی پیچ در آن می گذاشتند. و این تنها سینه سپر شده ای بود که بعضی خانه ها در مقابله با گرما داشتند.
در تعداد معدودی از خانه های کارگران فتی و ” کارمندان “، علاوه برآن، پنکه های سقفی هم بود که هوای گرم را جابجا می کرد. ولی ” Coolie ” ها، این کار گران ساده که اکثریت هم بودند از تمامی این ها محروم بودند.
خارجی ها، صاحبان اصلی!! کار، که خود برای در آمد بیشتر و گرفتن ” حق توحش “، با آموزشهای لازم به آبادان آمده بودند، معیار زندگی ها را میلیمتری! رَف بندی و خط کشی کرده بودند. حق هر کس همانقدر بود که
” صاحاب ” ها تعین کرده بودند، و بستگی به قدرت باز دهی فرد، و ارتباط های او داشت. ”

” محله های مختلف ایجاد کرده بودند که تفاوت آنها بین هیچ و همه چیز بود، و در محدوده ی همین
محله ها نیز فواصل امتیازات قطره ای بود….خانه های یک اتاقه، خانه های دو اتاقه با یک پنکه سقفی، خانه های دو اتاقه با یک پنکه سقفی و ۲۵ سانتی متر یخ که می بایستی صبح قبل از ” فه ی دوس ” اول آن را از محل توضیع با ارائه ی کوپن دریافت کرده باشی…..و، خانه های دوطبقه با ۵ اتاق خواب و استخر شنای اختصاصی، با کولر و بعد ها با تهویه مطبوع و یخچال و آشپز و باغبان و خانه شاگرد و اتومبیل سواری با راننده.
فاصله ها، گاه در حد سال های نوری بود. بین کارگری که خانه یک اتاقه ی بدون پنکه و یخ داشت، و یا کولی هائی که همان را نیز نداشتند و معمولن در نقاط مختلف شهر پراکنده بودند و در اتاق های بدون پنجره و یا در
” کپَر ” ها کرم وار می لولیدند، با ” صاحاب ” هائی که در قصر های کوچولوئی زندگی می کردند و از مزایائی در حد شیوخ حاکم بهره می بردند. ”

داستان ” روز های آفتابی ” در واقع نشانگر انقیادی است که سالها بطور علنی و پس از آن بطور غیر علنی ولی گسترده تر در تمامی کشورمان وجود داشته و دارد.
و در این دنیای غرق در تبعیض و آقا و نوکری، عشقی به بار می نشیند. عشقی که نمی بایست راه باز می کرد، ولی خب عشق است دیگر که می دانیم هم بی پرواست و هم آقا و نوکری نمی شناسد. عشقی بین ” مارگارت ”
دختر یکی از ارباب ها و حاکمان شهر تسخیر شده با ” غلام ” راننده ای که برای در خدمت مارگارت بودن
” کنترات!! ” شده است ولی این مارگارت است و غلام که دلباخته اند، نه والدین مارگارت، که این عشق و دوستی را کسر شان خود می دانند و از بنیان قبول ندارند :

“… غلام ” پسر ” علی کولی ” بود و در آمد او برای بقا خانواده اش ضرورتی حیاتی داشت.
” مستر گاردنر ” یک سالی می شد که از انگلیس آمده بود و به دستور ” مستر واکر ” که تقریبن همه کاره آبادان بود، ریاست حفاظت شرکت نفت ایران وانگلیس به او سپرده شده بود. ” حفاظتی ” که جدا از دولت، برای خودش نیروی اجرائی مفصلی سازمان داده بود، و بسیارهم خشن عمل می کرد….و یکی از خانه های آنچنانی، در ساحل ” اروند رود ” در اختیار او و همسرش بود، و از تمامی مزایا، بهره وافی داشت.
” مارگارت ” دختر ۱۸ – ۱۹ ساله و زیبای ” گاردنر ” برای تعطیلات کریسمس از انگلیس آمده بود، و پدرش یکی از لوکس ترین اتومبیل های شرکت ” تسهیلات ” را با راننده در اختیارش گذاشته بود.
غلام را که تازه به استخدام شرکت در آمده بود، لباس تر و تمیز پوشاندند و با اتومبیل ” بیوک ” آلبالوئی رنک، در اختیار مارگارت گذاشتند. ”

دکتر محمود صفریان که خود این فواصل و این اختلاف سطح و این تحت انقیاد بودن را به خوبی می شناسد برای ترسیم آن سنگ تمام گذاشته است و می داند که این عشق نامتعارف به مشام آقا و خانم عصا قورت داده ” گاردنر والدین مارگارت ” بوی خوبی ندارد. و آنچنان ماهرانه برای اتمام آن برنامه ریزی می کنند که برای همه عبرت شود.

“… من غلام را با تمام وجودم دوست دارم. دلم می خواست که حد اقل یک هفته بیشتر میماندم. تلاشم را نیز کردم، اما پدر و مادرم موافقت نکردند.
از علاقه ام به غلام آگاه اند. چون تقریبن هیچ شبی نیست که در باره گردش روزم با آن ها حرف نزنم. بدون شک بوی علاقه ام را به غلام از لا به لای حرف ها یم در یافت کرده اند. می دانی که عشق را به هیچ نحو نمی شود پنهان کرد. شاید هم دفترچه یاد داشت هایم را که در آن تمامی نظر و احساسم را به او نوشته ام خوانده باشند. در اینصورت می دانم آنها نه تنها عمیقن تعجب کرده اند، چرا که اصلن انتظار چنین رخدادی را نداشته اند، بلکه به هیچ قیمتی موافق ادامه آن نیستند. ”

چنین تاریخ نگاری استادانه ای در قالب داستانی گیرا و با نثری آهنگین، کاری است بسیار دلنشین که دکتر صفریان به خوبی از عهده اش بر آمده است. اگر آن را نخوانده اید توصیه می کنم حتمن آن را بخوانید .

معرفی آگاهانه و خواندنی کتاب ” برآیش و بیماری ” توسط رضا اغنمی نویسنده و منتقد نام آشنا صورت گرفته است

آبان ۱۳۹۲

برآیش و بیماری
(دیباچه ای بر پرشکی برآیشی)

ابراهیم هرندی

چاپ اول – ۱۳۹۰ – ۲۰۱۱
H&S Meda Ltd Uk ناشر:

این کتاب پر بار ۱۴۶ برگی پس ازفهرست، دیباچۀ کوتاه و فشرده ای دارد که نویسنده، به ضرورت معرفیِ درمان شناسی برآیشی: «شاخه ای نورسیده است»، برای توجهِ مخاطبین با محتوای متنی که دردست دارند را، جلب کند. با اشاره به نورس بودن این علم اینکه «چرا و چگونه انسان بیمار میشود» ، با زبانِ ویژۀ خود، خواننده را تا پایان دفتر میکشاند. پای بحث های شنیدنی وهشیار دهنده اش مینشاند.

در برآیش و بیماری مینویسد:
«برای چه دلی که درسال نزدیک به سی و هفت میلیون بار می تپد، یکباره بی هیچ هشداری، برای همیشه ازکار می ماند؟»
باز درادامه همین پرسش، با طرح ضرر و زیان غذاهای چربی و شیرینی و نوشیدنی های مضر میپرسد:
« گرایش های انسان بدان ها برای چیست؟»
به سراغ خیام میرود و به پشتیبانیِ این متفکر بزرگ، گریبان آفرینندۀ مِی و میخواران و جام زیبا وظریف را میگیرد
«برای چه کوزه گر دهر، این جام ظریف را، همواره می سازد و باز برزمین می زندش؟». راستی برای چه و چی؟

هرندی، با رودررو قرار دادن علم پزشکی، قبل وبعد از تئوری داروینیسم، مثال سا ده ای میزند از عارضۀ سرماخوردگی انسان ونظرکلیِ پزشکان، درباره اینکه:
«چرا ویروس ها درمیان مردم پخش می شوند، پاسخگو باید می گفت که ؛ طبیعت ویروس ها چنین است».
ولی او، به کارگرفتن کلمۀ “طبیعت” را رد کرده میگوید واژه طبیعت، ماجرای پرسش را به افسانه می کشاند. و بعد توضیح میدهد که :
«ویروس های زاینده این بیماری مانند هر موجود زنده دیگری دارای زنجیره ای از ژن های گوناگونند … کوشش درماندگاری بیشتر با افزایش … با ورود به بدن انسان، آن را پایگاهی برای بهره وری از آن و نیز بخش و افزون سازی خود می سازند.».
وسپس از ناسازگاری و کاستی هایی که در بخش هایی از بدن انسان وجود دارد بحث می کند و دو نمونه را یادآور میشود:
«دو راهه مری ونای است که انسان هربار لقمه ای را در گلو فرو می برد، نخست باید دهانۀ نای را ببندد. این کژیِ ساختاری تا کنون بسیاری را براثر افتادن غذا در نای آنان کشته است.»
نمونۀ دیگر در کاستی های ساختاری را درشیوه گردش خون دربدن انسان به دست میدهد. «هربار که نشسته ای برمیخیزد و می ایستد، ریتم ریزش خون در رگهایش بهم میخورد …» دردنبالۀ بحث، ریشه های بیماری از قبیل عفونت – بوم گزینی – ژن های بدخیم … واکنش های دفاعی بدن را توضیح میدهد.

اطلاعات جالب این دفتر ازخیلی جهات برای خواننده سودمند است. راقم این سطور وقتی که به – نمونه دوم کاستی های ساختاری – رسیدم یاد برخی سرگیجه های ناغافل خود افتادم. که موقع بیدار شدن ازخواب دچار میشدم. بعد ازمراجعه به پزشک، اولین پرسشی که کرد این بود:
” موقعی که بیدار میشوی، بلافاصله بلند شده زود حرکت میکنی راه میروی؟ ”
گفتم آری. گفت هرگز این کار را نکن. به تأکید توصیه کرد که پس از بیدارشدن چند لحظه ای مکث کرده تا گردش خون، جریان عادی خود را پیدا کند و بعد راه بیفت!

در برآیش با گزینش خود بخودی از تحولات و دگرگونی های زیستبومی، اشاره جالبی دارد ومثالی که به تغییررنگ پروانه ها درانگلستان منتهی شده است را نقل میکند.
« درآغاز سده بیستم میلادی که آلودگی هوا درانگلستان، تنه بسیاری ازدرختان را تیره و تار کرده بود، پروانه های سپید برپس زمینه ساقۀ گیاهان، تیره، نمایان تر می نمودند. این چگونگی سبب شده بود که پرندگان بتوانند پروانه ها را آسان تر، دانه، دانه از زمین برچینند. …»
نژاد پروانه سپید دراین جزیره ازبین میرود وپروانه های تیره پر جای پروانه های سپید رشد میکنند. هرندی، دراهمیتِ «زیست بومی»، درپروسۀ تکامل از «دونژاد از جانوری همرسته» در دو گوشۀ مختلف جهان، از دو میمون و ناهمگونی آن ها در رفتار و کردارها، اشاره ای دارد که شنیدن دارد:
«میمون های جنگل های افریقای حنوبی، دم خود را برای آویزان شدن از درخت به کار می برند. .. … اما این جانوران در دیگرگوشه های حهان از این توانائی بی بهره اند.»
و سپس توضیح میدهد که این تفاوت ها، به نیاز و گزینه های جانوران با توجه به شرایط زیستبومی دارد.

درنبرد بی امان و بی پایان از نبرد ومبارزۀ رقابت آمیز زیندگان بحث میکند.
«این نبرد درهیچ کجا آشکارتر از مبارزۀ انسان با جانوران میکروسکوپی مانند؛ باکتری ها، ویروس ها و قارچ های انگلی نیست.»
نویسنده، در این پژوهش، از مبارزۀ دائمی بین ابزار دفاعیِ تنِ انسان و آن دسته آفت های کُشنده، با نام و صفتِ «جنگ مسلحانه ای بی امان» یاد میکند. وسپس توضیح میدهد که «هربار که انسان پادزهری را برای پاکسازی بدن ازمیکربی میسازد، آن میکروب نیز پس ازچندی ساختار ژنتیک خود را تغییر می دهد و با بالا بردن تاب و توانِ زهر پذیریِ خود، آن را خنثی میکند.»
پژوهشگر در این بخش، توسعۀ «ترابری مدرن» را عامل بزرگ پخش امراض عفونت زا معرفی میکند. درتأیید این خبر باید بگویم که از دوستان واشنایانی که بیشتر مسافرت میکنند، بارها شنیده شده که برای پیشگیری از آلوده شدن به برخی امراض بومی در بعضی نقاط جهان، با واکسیناسیون سروکارپیدا میکنند. پیداست که هرندی، با درک درست ازپیامدهای آلودگی های خطرناکِ انتفالِ های ناخواسته، مینویسد:
«بیماری های وارداتی بسی خطرناکتر از بیماری های بومی است. زیرا بدن شیوۀ مبارزه با آنها را نمیداند.»
و اضافه میکند که آبله، وبا، وطاعون…» را مغولان به ایران آوردند و این امراض از طریق خاورمیانه به اروپا راه یافت.

ژن و بیماری
به نظر میرسد که این بخش از اهمیتِ ویژه ای برخوردار است. اهمیتش درآن که، مادر تمام بیماری هاست؛ به خصوص مرض کشنده ای مثل سرطان که سال هاست در سطح جهان، داس اجل در دست با کشتار بیرحمانه، زندگی انسان ها را درو میکند.

هرندی، بحث «ژن» را با صبر و حوصلۀ یک عالِم مسئول، به مخاطبین ش روایت میکند با زبان ساده، تا عامی ترین ها نیز شیر فهم شوند «پیش از پرداختن به ژن های زیانبار وچرائی وچگونگی برآیش آن ها بد نیست اشارۀ کوتاهی به چیستی ژن داشته باشیم.» و سپس توضیح میدهد که «ژن، هستۀ بنیادین ِ کالبد زیندگان است که ویژگی های ارثی را ازنسلی به نسل دیگر می سپارد. هرژن، بخشی ازیک مولکول کروموزوم است که در هستۀ یاخته های زیستاران جا دارد و از اسیدی به نام ،D.N.A. ساخته شده است. …. … … …. نخستین کار هرمولکول همگون سازی است که از آغاز پیدایش هستی تا کنون ادامه داشته است.

هرنوزادِ انسان زندگی را با یک یاخته می آغازد و نزدیک به ۱۵ سال پس از آن، شمار یاخته های بدن وی به ۲۰۰۰ ۱۰۰۰۰۰۰ افزایش مییابد. همۀ این یاخته ها، رویکردی از نسخۀ نخستین اند و هریک نقشۀ کاملی از آن تن را درخود دارد.»
نویسنده، حرف آخر را میزند. و رفتار ژن را خلاصه میکند:
«ژن ها کارکردی یک سویه دارند. بدین معنا که آموزه های روزمره زیندگان درآنها بی تأثیر است. تنها رفتارها و کردارهای ژنتیک که طی هزاران هزار سال شکل گرفته است وغرایز هر موجود را تشکیل میدهد از نسلی به نسل دیگر راه می یابد.»

این بود فشرده ای از ژن و نقش آن در هستی انسان و بیماری ها. نویسنده، در ص ۷۷ که عنوان «سرطان» دارد، نقش ژن را بیشتر باز کرده و توضیح داده است.
اضافه کنم که در این کتابِ پُربار، این بخش از مفید ترین و آگاه دهنده ترین مطالب این کتاب است.

دربخش کاستی های برآیشی، از ساختار «پردۀ شبکیه» چشم بحث می کند «چشم های انسان هماره آنچه را که درگسترۀ دید خود دارد نمی بیند، بلکه با پرش های پی در پی ازگوشه ای به گوشه دیگر، ازهمه پخش های آن گستره رو برداری می کند. مغز نیز با پیوستن این عکس ها به یکدیگر تصویر یک دستی از چشم اندازی که درگسترۀ دید فرد است، پدید میآورد … مغز انسان، کاستی ناشی از نقطه های کوری را جبران می کند.»

هرندی، دراین بخش به گوشه هائی ازترقی و پیشرفت کشاورزی، درسطح جهان اشاره هائی دارد که تحولات فیزیکی وساختارهای روانی انسان، و مهمتر «روند بهسازی فرآورده های کشاورزی» که زمینه های رفاه، و طولانی زیستن انسان ها را فراهم می سازد؛ دگرگونی های ناشی از این پدیده را توضیح میدهد.
«پیدایش کشاورزی آغاز یکی ازبزرگترین دوره های تاریخ برآیشی انسان» بوده را، مطرح میکند. به موازاتِ برشمردن آثار شگفت انگیز آن دگرگونی ها، از یادآوریِ آفت ها وعارضه های آن تحول نیزغافل نیست. همو، با نگاهی ژرف به دور دست های تاریخ تکامل، «میانگین عمر طبیعی انسان که چیزی نزدیک به ۳۲ سال است» در مقایسۀ با زمانۀ اکنون مینویسد: «بسیاری از بیماری های مدرن مانند سکته، سرطان، فشار خون، دندان درد و پوسیدگی دندان ها، نزدیک بینی، چاقی، زخم های دستگاه گوارش بیماریهای قند، افسردگی، و کمردردهای گوناگون، پس از اهلی شدن انسان و ماندگاری او دریک جا پدید آمده است».

هرندی، آغاز کشاورزی و دامداری مدرن را، بعنوان انقلاب بزرگ وبا اهمیتِ دستاوردِ بشریت تلقی میکند و بر این عقیده است که:
«پیدایش کشاورزی آغاز یکی ازبزرگترین دوره های تاریخ برآیشی انسان بوده است. توانائی شناخت دانه ها ومیوه های سودمند وکشت وپرورش انبوه آنها، گامی نوین و بسیار با اهمیت در زندگی انسان بود». اگربا تآملی کوتاه، نظری بیا فکنیم به: تولید مازاد بر مصرف، بهره وری ازکار دیگران، توسعۀ شهرنشینی، اضافه شدن جمعیت درسطح جهانی و پیدایش حِرف و صنایع تازه، و در کنار آن ها، راه افتادن ده ها مراکز صنعتی برای ساخت و ساز ماشین آلات و ابزار صنعتی و شغل های وابسته و تولیدی وعرضه به بازار، آن وقت است که ابعاد شگفت انگیز این پدیده بیشتر روشن میشود و، واقعیتِ اهمیتِ موضوع و سخن پژوهشگر اعتبار گسترده تری پیدا میکند.

برای پرهیز از سخن گفتن طولانی، این بررسی را همین جا می بندم. با سپاس از نویسندۀ فاضل به خوانندگان و دوستداران علاقمند به این گونه مطالب علمی، مطالعۀ این اثر پرمحتوا را توصیه میکنم. این واقعیت را نباید فراموش کرد که در فرهنگ اجتماعی ما، نشرِ این قبیل آثارعلمی طوری که قابل فهم عموم باشد، کمتر به چشم میخورد. انگاری که، بیشتر انحصاری و، به مانند اندیشیدن ها سفارشی ست!

کتابنامه بیش از دو برگی که درپایان کتاب آمده است، اهمیت این پژوهش را به رخ میکشد.

بیژن نجدی – به انتخاب الیسا تنگسیر

آبان ۱۳۹۲

بیژن نجدی استعداد شکوفائی که در ۵۶ سالگی ما را تنها گذاشت.
او نویسنده و شاعری توانا بود.
کتاب مشهور ” یوز پلنگانی که با من دویدند ” از کار های ماندگار اواست که برنده جایزه منتقدان و نویسندگان
نیز شده است.
نجدی هم شاعر بود و هم نویسنده و در هر دو کاملن بی مدعا و بی جنجال بود. در مورد خودش می گوید :
« ” من به شکل غم‌انگیزی «بیژن نجدی» هستم… متولد خاش و گیله‌مرد هم هستم،
او در ۱۳۲۰ در خاش متولد شد و در سال ۱۳۷۶ در لاهیجان در گذشت.
به لاهیجان بسیار علاقمند بود و در همان شهر تدریس کرد و در همان شهر نیز بخاک سپرده شد.
به چند سروده از او توجه کنید:
***
به کویر خواهم رفت
با سطلی از باران لاهیجان
پیراهنی سوغات خواهم برد
از مخمل سبز برنج برای خواهرم شن‌زار
***

نیمی از سنگها ، صخره ها ، کوهستان را گذاشته ام
با دره هایش و پیاله های شیر
به خاطر پسرم
نیم دگر کوهستان ، وقف باران است
دریائی آبی و آرام را با فانوس روشن دریائی
می بخشم به همسرم
شب ها ی دریا را
بی آرام ، بی آبی
با دلشوره های فانوس دریائی
به دوستان دوران سربازی که حالا پیر شده اند
رودخانه که می گذرد زیر پل
مال تو
دختر پوست کشیده من بر استخوان بلور
که آب ، پیراهنت شود تمام تابستان
هر مزرعه و درخت
کشتزار و علف را
به کویر بدهید ، ششدانگ
به دانه های شن ، زیر آفتاب
از صدای سه تار من
سبز سبز پاره های موسیقی
که ریخته ام در شیشه های گلاب و گذاشته ام
روی رف
یک سهم به مثنوی مولانا
دو سهم به ” نی ” بدهید .
و می بخشم به پرندگان
رنگها ، کاشی ها ، گنبدها
به یوزپلنگانی که با من دویده اند
غار و قندیل های آهک و تنهائی
و بوی باغچه را
به فصل هایی که می آیند
بعد از من
***
کدام ساعت شنی بهار را زایید؟
کدام فصل پیرهنی دارد گرمتر از تابستانی
که من عاشق دختر همسایه ام
بودم؟
همان سال چه گریه هایی ریخت از تن پاییز
و چه ارقام خسته ای افتاد
از صفحه ی غروب ساعت دیواری؟
انگار زمستان بود که عقربه های همان ساعت
لغزیدند تا کنار هم
افتادند درست در جای خالی شش و نیم
و حالا من پیر شده ام
همچنان که دختر همسایه
بی هیچ خاطره از شش و نیم
***
بسیار پیشتر از امروز
دوستت داشتم در گذشته های دور
آن قدر دور
که هر وقت به یاد میآورم
پارچ بلور کنار سفره ی من
ابریق میشود
کلاه کپی من، دستار
کت و شلوارم، ردای سفید
کراواتم، زنار
اتاق، همین اتاق زیر شیروانی ما
غار
غاری پر از تاریکی و صدای بوسه های ما
و قرنهای بعد، تو را همچنان دوست خواهم داشت
آنقدر که در خیالبافی آن همه عشق
تو در سفینه ای نزدیک من
من در سفینه ای دیگر، بسیار نزدیکتر از خودم با تو
دست میکشیم به گونه های هم
بر صفحهی تلویزیون

ایرج میرزا – محمود صفریان

آبان ۱۳۹۲

ایرج میرزا در شعرهمه فن حریف بوده چرا که انواع شعر را طبع آزمائی کرده است. در تحلیلی از اشعار او آمده است:
( ایرج را جزو هیچ گروه ادبی نمی توان به شمار اورد. او در هر نوع شعر کار کرده است و در اغلب آن ها نیز توفیق داشته است. )
ایرج از تک بیتی دارد تا قصیده و مثنوی.
ایرج میرزا در زمینه سرودن اشعاری روان و ساده و بسیار راحت خوان در بین شعرای ما شاخص است و یگانه.
توجه بفرمائید که چگونه بی تکلف راحت و بی پیچ و تاب با خواننده صحبت می کند…

گویند مرا چو زاد مادر //// پستان به دهن گرفتن آموخت

شبها بر گاهواره ی من //// بیدار نشست و خفتن آموحت

لبخند نهاد بر لب من //// بر غنچه گل شکفتن آموخت

دستم بگرفت و پا به پا برد //// تا شیوه ی راه رفتن آموخت

یک حرف و دو حرف برزبانم //// الفاظ نهاد و گفتن آموخت

پس هستی مت زهستی او است //// تا هستم و هست دارمش دوست

در مورد این قطعه که به قطعه ” مادر ” معرف است صاحب نظران گفته اند
شاهکار ایرج میرزا و یکی از شاهکار های ادبیات معاصر ایران است.

وقتی در سال ۱۲۵۱ شمسی متولد می شود و در ۱۳۰۴ شمسی چشم بر هم می نهد یعنی فقط ۵۳ سال زندگی می کند، برای ما چیری جز اسفی عمیق برجای نمی گذارد.
ایرج از اولین آرام گرفته های ابدی اهل فرهنگ و ادب است که در گورستان عشق در ظهیر الدوله تجریش به خاک سپرده شده است.
او قبل از مرگش سروده ای برای حک بر سنگ قبرش سروده است که خود یکی دیگر از شاهکار های راحت و روان گوئی است

ای نکویان که در این دنیا آئید

یا که زین بعد به دنیا آئید

این که خفته ست در این خاک منم

ایرجم ایرج شیرین سخنم

مدفن عشق جهان است اینجا

یک جهان عشق نهان است اینجا

عاشقی بوده به دنیا فن من

مدفن عشق بود مدفن من

آنچه از مال جهان هستی بود

صرف عیش و طرب و مستی بود

هرکه را خوی خوش و روی نکوست

مرده و زنده ی من عاشق اوست

من همانم که در ایام حیات

بی شما صرف نکردم اوقات

تا مرا روح و روان در تن بود

شوق دیدار شما در من بود

بعد چون رَخت ز دنیا بستم

باز در راه شما بنشستم

من همانم که درایا م حیات

بی شما صرف نکردم اوقات

گر چه امروز بخاکم ماوست

چشم من باز به دنبال شماست

بنشینید بر این خاک دمی

بگذارید بخاکم قدمی

گاهی از من به سخن یاد کنید

در دل خاک دلم شاد کنید

—-
البته بر سنگ قبرش سه بیت اول حک شده است
زنده یاد استاد دانشمند سعید نفیسی در مورد او می گوید:
( ایرج شیرین سخن ترین و گشاده زبان ترین شاعر روزگار ماست )
او شعر هزل و طنز و حتا پرخاش گونه و ارو تیک زیاد دارد و در همه هم استادی عجیبی نشان داده است.

آوردن دو اسم مرکب سنگینی را در شعر کار هر شاعری نبوده و نیست.
به ” عباسقلی خان ” و ” علیمردان خان ” که در این شعر آمده دقت کنید تا در یابید که ایرج در سرودن شعر چه قدرتی داشته است .

داشت عباسقلیخان پسری / پسر بی ادب و بی هنری
نام او بود علیمردان خان / کلفت خانه زدستش به امان
هرچه می گفت لله، لج می کرد / دهنش را به لله کج می کرد

ایرج شاعری متجدد بوده و با تمام توان و در اشعار مختلفی حتا به هجو با حجاب مخالفت کرده است. به چند بیت در این مورد توجه کنید:

( خدایا تا کی این مردان به خوابند ؟
زنان تا کی گرفتار حجابند؟
چرا در پرده باشد طلعت یار؟
خدایا زین معما پرده بردار

و این شعر بسیار بلند را چنین ادامه می دهد

به باغ جان ریا حینند نسوان
بجای ورد و نسرینند نسوان
چه کم گردد زلف عارض گل
که بر وی بنگرد بیچاره بلبل
کجا شیرینی از شکرشود دور
پرد گر دور او صد بارزنبور

دواثر بلند و مفصل او یکی عارفنامه ست با ۵۱۰ سطرو دیگری مثنوی زهره و منوچهر که حدود ۴۰۰ سطراست و گویا قرا بوده بسیار طولاتی تر باشد که اجل امانش نمی دهد.
در پایان این برنامه ابیاتی از مثنوی مشهور زهره و منوچهر برایتان می خوانم
—————————-
در شعر زهره و منوچهر بر خلاف عرف، این دختر است که از پسر تمنا دارد. در حقیقت جای ناز و نیاز تغییر کرده است

زهره چو بشنید نوای فراق
طاقتش از غصه و غم گشت تاق
اشک به دور مژه اش حلقه بست
ژاله به پیراهن نرگس نشست
گفت که آه ای پسر سنگ دل
ای زدل سنگ تو خارا خجل
این همه هم جورو ستم می شود
از تو زیک بوسه چه کم می شود؟

پسر یا در حقیقت منوچهر پاسخ می دهد
گفت که ای دخترک با جمال
تعبیه در نطق تو سحر حلال
با چه زبان از تو تقاضا کنم
شر تو را از سر خود وا کنم
گر به یکی بوسه تمام است کار
این لب من آن لب تو هان بیار
گرشوی ازمن به یکی بوسه سیر
خیز، علی الله ، بیا و بگیر

زهره پی بوسه چو رخصت گرفت
بوسه خود از سر فرصت گرفت
همچو جوانی که شبانگاه مست
کوزه آب خنک آرد به دست
جست و گرفت از عقب او را به بر
کرد دو پا حلقه بر او چو کمر

وبالا خره
گفت برو کار تو را ساختم
در ره لا قیدیت انداختم
بار محبت نکشیدی بکش
زحمت هجران نکشیدی بکش
چاشنی وصل ز دوری بود
مختصری هجر ضروری بود
چشم چو بگشود در آن دامنه
دید که جا تر بود و بچه نه

رامبران نقاس هلندی در ۴ اکتبر سال ۱۶۰۶ متولد و در ۱۵ جولای ۱۶۶۹ در گذشت به انتخاب نوش آفرین ارجمند

آبان ۱۳۹۲

یکی از نقاشی های جنجال برانگیز او سنگسار کردن اسیون قدیس است. تابلوئی که در زیر می بینید.
این تابلو گویای این حقیقت تلخ است که سنگسار کردن انسان ” چه مجرم و چه متهم ” در ذات و بافت مذاهب است. . می رساند که پایبند به کرامت انسانی نیستند ضمن اینکه به اجرای این کرامت ادعای فراوان دارند.
در مورد این تابلو گفته اند”

“…برای کسانی که رمبراند را از رهگذر آثار دوران کمالش قضاوت می‌کنند و قدر می‌گذارند نخستین تابلوی او ناامید کننده می‌نماید.

نخستین تابلو رمبراند که انتسابش به هنرمند کاملا مورد تأیید قرارگرفته یک نقاشی تاریخ نگارانه‌است با عنوان سنگسارکردن” استیون قدیس. “

این تابلو براساس داستانی درباره نخستین شهادت در تاریخ کلیسای مسیحی ساخته شده‌است. به موجب این داستان استیون به کفر متهم می‌شود، اورا به خارج از دیوارهای بیت المقدس می‌برند، و با سنگسارکردن از زندگی محرومش می‌کنند.

در تابلو رمبراند، استیون روی زمین زانو زده و دستهایش را به بالای سربرده تا خود را در برابر سنگهایی که تا لحظه‌ای دیگر به سویش پرتاب می‌شود محفوظ نگاه دارد یا آنکه در آن حالت دست دعا و تضرع به سوی خداوند دراز کرده‌است.

تکه سنگهایی که قرار است مغز او را داغان کند هر یک به اندازه یک نارنج درشت است. این لحظه بدی است… “

رابراند بیشتر تابلو هایش چهره پردازی است ” پُرتره ” و چشمان این پرتره ها عمومن شفاف و امیدوار است.
روح نقاشی های رمبراند روشنائی است. نقاش می‌کوشد ازطریق تضادی که میان سایه روشن پرده خود به وجود می آورد فاجعه زندگی بشری و عشق آسمانی و اسرار روح و حقیقت چهره تصویرشده را بنمایاند.

نقاش با محیط خود روابط خوبی نداشت و مردم قدر هنرش را آن چنانکه خود هنرمند متوقع بود نمی‌شناختند. در سال ۱۶۵۷ باآنکه هنوز سفارش هایی برای کشیدن پرده‌های بزرگ به او می‌دادند وضع معاش هنرمند مختل شد، خانه خود را با مجموعه طرح هایی که در عمر خود گرد آورده بود فروخت و در یکی از محله‌های تاریک بیرون شهر آمستردام مسکن گزید. معهذا آثاری که در این دوران به وجود آورده‌است به هیچ وجه حاکی از ضعف روحی و فقر و بیچارگی نقاش نیست. حتی به رغم این عسرت معیشت در پرده‌های نقاشی او جلوه رنگ های شفاف و طلایی و دقت در تحلیل قیافه و نمایش روح اشخاص بسیار بیشتر شده‌است. در چهره‌هایی که رمبراند نقش کرده آنچه بیشتر جالب توجه‌ است برق نگاه اشخاص است. وی در شصت وسه سالگی به سال ۱۶۶۹ درگذشت.                                                                   دو تابلو ۱- سیاب
۲ – سنگسار 

طنز یا جوک خانوادگی مدرن

آبان ۱۳۹۲

طنز خانوادگی مدرن:
مردی وارد بار می شود و یک لیوان آبجوی گرانقیمت سفارش میدهد.
خانم بغل دستی:
اوه چه تفاهمی! اتفاقا من هم از همین آبجو سفارش دادم
مرد: من دارم جشن میگیرم
زن: من هم همینطور
مرد : چه تفاهمی…شما برای چی جشن میگیرید؟
زن: من و شوهرم ۴ ساله که بچه میخوایم ، امروز فهمیدم که
حامله ام..
مرد: چه تفاهمی.. مرغهای من ۴ ساله تخم نمیزارن ,امروز همگی
تخم گذاشتن
زن:اوه شما چه کردید که اینطور شد ؟
مرد:از یه خروس دیگه استفاده کردم.
زن(با لبخند): چه تفاهمی!

چه صحنه ای!

آبان ۱۳۹۲

چه صحنه ای!

ناز و نیاز

آبان ۱۳۹۲

ناز و نیاز

بدون شرح

آبان ۱۳۹۲

بدون شرح

مرد سالار!

آبان ۱۳۹۲

مرد سالار

زنی که وجودش ، توهین به زن است !

آبان ۱۳۹۲

مرضیه اکبر آبادی ، فاطی کماندوی ورزش ایران که پیشتر بوی گند دست گلش در ماجرای رکورد الهام اصغری به مشام جهانیان رسیده بود ، با دیدن عکس و فیلم بانوان کاراته کا متوجه مورد مشکوکی می شود . موردی که تاکنون در جهان مشاهده نشده بود . این بیمار روانی با نهایت درایت و تیز بینی متوجه می شود اسلام به خطر افتاده است ، بله ، مهره گردن دختران کاراته کا بخوبی پنهان نشده است و در زمان زدن ضربه ، اسلام ناب ایرانی در خطر نابودی قرار می گیرد . تلفن را بر می دارد ، سرخود به بازیکنی که به راحتی می تواند طلای مسابقات را بگیرد و افتخاری برای میهن باشد ، زنگ می زند و او را تهدید می کند که حق مسابقه دادن ندارند مگر اینکه مهره گردن خود را با کاغذی ، مقوایی یا تکه پارچه ای بپوشاند ، چرا که اسلام ناب ایرانی را با مهره گردن خود لجن مال کرده است . او هم به توصیه این عجوزه گوش می دهد ولی پوشش اضافه ی او مغایر با قوانین بین المللی است و او بازی را پس از پیروزی می بازد . جالب تر اینجاست که در این مسابقات فقط کشور های اسلامی به میزبانی اندونزی حضور داشته اند .

باز هم سنگسار

آبان ۱۳۹۲

بنابه خبر رسیده به کانون حمایت از خانواده های جانباختگان و بازداشتی ها. پیکر ۴ زن که با اجرای حکم سنگسار جان باخته اند؛ روز سه شنبه ۲۳ مهر به پزشکی قانونی تهران تحویل داده شده است

جیگر طلا

آبان ۱۳۹۲

پس از ۳۴ سال “مرگ بر آمریکا” یکی از شعار های اصلی انقلاب نبوده است

روزنامه های ایران کوشش دارند به این سوال که با عادی سازی روابط با آمریکا تکلیف شعار “مرگ بر آمریکا” چه میشود؟ پاسخ دهند. آقای مهرداد خدیر در سایت عصر ایران عنوان میکند که: “مرگ بر آمریکا” از شعارهای اصلی انقلاب نبوده است و به این جهت میتوان آن را کنار گذاشت… اما شعار “مرگ بر آمریکا” پس از اشغال سفارت آمریکا (اقدامی که به فراهم شدن زمینه برای حمله عراق به ایران و از دست رفتن جان صدها هزار نفر و خسارات مالی عظیم ایران کمک کرد) به یکی از شعارهای پایه ای جمهوری اسلامی و وسیله ای برای خمینی و خامنه ای برای ایجاد تنش با جهان خارج، پایمال کردن فاحش حقوق مردم و سرکوب مخالفان تبدیل گردید. این ادعا که علت مخالفت با آمریکا کودتای ۲۸ مرداد علیه دولت ملی مصدق بوده است درست نمیباشد. جمهوری اسلامی همواره آیت الله کاشانی را که از عاملان اصلی کودتا بود ارج گذاشته و مصدق را هدف اتهامات قرار داده و رهروان وی را سرکوب نموده است. حتی نام یک خیابان در ایران به نام این مردِ بزرگ “مصدق” نیست، ولی یکی از اتوبانهای بزرگ در تهران به نام آیت الله کاشانی از عاملان کودتای ۲۸ مرداد نامیده شده است. مهمترین هدف برای رهبران جمهوری اسلامی همواره گرفتن قدرت و حفظ آن بوده و آنها از این طریق همواره بزرگترین صدمات را به مردم و منافع ملی ایران زده اند. امروز هم سیاست آنها در وهله اول برای ادامه حکومتشان است. شعار “مرگ بر آمریکا” دیگر فایده ای برایشان ندارد و به این جهت میتواند حذف شود. یکی از هموطنان بطور ناشناس در مورد سیر تغییر دیدگاه جمهوری اسلامی نسبت به امریکا به شوخی نوشته است: شیطان بزرگ …..شیطان کوچک …. شیطونک ….شیطون بلا … بلا مرده … جیگر طلا!

پاک کردن صورت مسئله

آبان ۱۳۹۲

محمد جواد ظریف ، وزیر امور خارجه ایران، در دیدار با ناوی پیلای، کمیساریای عالی حقوق بشر سازمان ملل، از او برای سفر به ایران دعوت به عمل آورد و گفت نحوه کنونی تهیه گزارش ها درمورد وضع حقوق بشر درایران، به شأن حقوق بشر وسازمان ملل ضربه می زند. این ملاقات روز دوشنبه و در ادامه دیدارهای حاشیه ای هیات اعزامی ایران به نیویورک برای شرکت در نشست سالانه مجمع عمومی سازمان ملل متحد انجام شده است. شیرین عبادی در گفتگو با صدای آمریکا می‌گوید: آقای ظریف صورت مساله رو می‌خواهند بدین ترتیب پاک کنند، و گزارشات مستند آقای شهید رو زیر سوال میبرند، در حقیقت آقای ظریف با دعوت از خانم پیلای، عدم صداقت خود را نسبت به آنچه که ادعا میکردند بهش معتقد هستند یعنی حقوق بشر، ثابت کردند. زیرا که اگر معتقد هستند حقوق بشر در ایران رعایت میشود، میبایست گزارشگر رو دعوت کنند، نه اینکه دعوت گزارشگر را رعد کنند و اجازه ندهند بیاید و یک مقام تشریفاتی که اجازه تهیه گزارش را هم ندارد دعوت کند.

یک خبر جالب

آبان ۱۳۹۲

آیت الله علی خامنه ای رهبر جمهوری اسلامی، جانشینی خود در نیروی انتظامی را به وزیر کشور تفویض کرد. به گزارش خبرگزاری فارس، عبدالرضا رحمانی فضلی، وزیر کشور، روز پنجشنبه در مراسم معارفهٔ استاندار جدید گیلان گفت: آیت الله خامنه ای حکم جانشینی خود در نیروی انتظامی را به وی تفویض کرده است. به موجب قانون اساسی ایران، فرماندهی عالی نیروهای نظامی و انتظامی کشور از اختیارات رهبر جمهوری اسلامی است. بسیار جای سؤال دارد که چرا رسانه هایی که برای تولد فرزند پرنس ویلیام تحلیل های خبری متوالی برگزار می کنند ، از کنار این خبر بسیار مهم به سادگی می گذرند