گذرگاه مهرماه

مهر ۱۳۹۲

خلوت پائیز…سلام بر ماه مهر، ماه آعاز آموزش

شماره ۱۴۳  گذرگاه در دوازدهمین سال انتشار

=============================
شماره ۱۴۳گذرگاه، حاصل همت این یاران است
********************************
نوش آفرین ارجمند- محمود صفریان – محمد نوری زاده – داراب پهلوان – امیرمهیم – اسد زرین مهر – محمد ربوبی – مجله فرهنگ نو – بیژن نجدی –
یانیس ریتسوس- فروغ فرخزاد – سمیه سمساریلر- ابوالفضل سپاسی –
امیر مهیم – الیسا تنگسیر – شهلا زرلکی –
==================================

مهرگان سند دیگری از هویت ما – نوش آفرین ارجمند

مهر ۱۳۹۲

مهرگان، یادگارشکوه و جلال ایرانی، مبارک باد.

این مُهر سند هویت را پاسدار باشیم. این یک وظیفه ملی است. بی تفاوت نباشیم.

این جشن شادی و سرور، از تجاوز تازیان، تازیانه ها خورده است و کماکان دارد از جانشینان آنها رنج بسیار می برد. با همت خود دستان پر مهرش را صمیمانه بفشاریم و روی سینه بگذاریم. و رونق دوباره ی آن را که برادر توامان ” نوروز ” است وظیفه خود بدانیم.
امیدواریم این هزاران وبلاگی و فیس بوکی که در ایران هست  در فاصله ۱۶ تا ۲۱ مهر ماه که روز های مهرگان است از این روز های هویت و از این روز های مقدس بنویسند.

انسانی هنرمند، مردی آزاده و معتقد به دمکراسی- گفتگو گر دکتر محمو صفریان

مهر ۱۳۹۲

با پوزش از خوانندگان بزرگوار چون در شماره قبل این مصاحبه همراه بود با پاره ای از اشتباهات تایپی و نیاز به ویراستاری مجدد داشت. اقدام به نشر دوباره آن می نمانیم.
————————————————————————————————————

انسانی هنرمند، مردی آزاده و معتقد به دمکراسی

جناب اسد زرین مهر همانطور که می دانید از رسانه گذرگاه که آن لاین منتشر می شود خدمت رسیده ام، قبل از هر چیز از اینکه وقتتان را در اختیار من گذاشه اید  تا گفتگوی کوتاهی با هم  داشته باشیم، تشکر می کنم.
انگیزه این نشست  سابقه بیش از بیست ساله ای است که با شما و کارهایت  دارم.
از آنجائی که شاید خوانندگان بسیاری علاقمند باشند که بیشتر با کارهایت و سابقه ای که در این زمینه دارید آشنا شوند  ممنون می شوم به چند سؤالم برای این آشنائی  بیشتر، پاسخ بدهید.
چون قصد گفتگو با اسد زرین مهری است که در خارج است و به کارهای هنری زیادی مشغول است با این سؤال شروع می کنم :

*   قبل از آمدن به خارج، در ایران چکار می کردید و چرا بالا خره به خارج آمدید؟
آقای دکتر صفریان ضمن تشکراز لطف شما  که مرا شایسته دانستید تا بامن مصاحبه ای داشته باشید.
در مورد  این سؤالتان و بطور کلی راجع به خودم قبل از اینکه بخارج بیایم باید بگویم که دوره دبیرستان را در شهر شاهی آن زمان، که فعلن شده ” قائم شهر ” گذراندم و با اتمام دوره دبیرستان رفتم به خدمت سربازی. پس از سربازی در یک شرکت ایرانی  که کارش وارد  کردن موتورآلات خارجی به ایران بود کار گرفتم.  کار این شرکت همانطور که گفتم وارد کردن قطعات ماشین آلات و مونتاژ کردن آنها،  وسپس فروش آن ها  بعنوان موتور آلات اضطراری  به بیمارستان ها و جاهای دیگربود.  پس از مدتی کار در این شرکت،  تصمیم گرفتم، برای  تحصیل در رشته سینما و تلویزیون  به انگلیس بروم.  در انگلیس بودم که انقلاب شد.  ولی من که تحصیلاتم تمام نشده بود یکسال بعد، پس از اتمام تحصیلاتم به ایران آمدم،  آمدم ایران با این شوق که حالا پس از انقلاب سینمائی بی سانسور در اختیار مشتاقان است وچون ، مثلن آزادی نسبی آمده حتمن  سینما و تلویزون دیگر مال ماست  و ما می توانیم ایده های سازنده خود را پیاده کنیم و در حقیقت خدمت گذار باشیم.  ولی متوجه شدیم که چون سابق؛ هم سینما وهم  تلویزیون هنوز مال خوشان است و هیچ تغییری نکرده است .چنین که دیدم سینما و تلویزیون را رها کردم و رفتم دنبال کاری دیگر. کاری خصوصی.
در حقیقت اولین کار مطبوعاتی ام را با کار در مجله دانستنیها بعنوان خبر نگار عکاس شروع کردم و برای تهیه رپرت های مصور به جا های مختلف رفتم. از جمله عکس هائی از غار ” علی صدر ” گرفتم  که برای اولین بار در مجله دانستنیها چاپ و منتشر شد . در تهران از موزه خصوصی دکتر مقدم، تاکسی برنی ، موتور سواری و موارد دیگری عکس و گزارش تهیه می کردیم.
به دنبال این کارها بالا خره اولین فیلم برداری حرفه ای ویدوئی خودم را در ایران برای اگهی، شروع کردم که با خاطره جالبی همرا است ولی بیانش  در حوصله  این گفتگو نیست. به دنبال این شروعی  که من داشتم ، دیگرانی نیز آمدند مثل  فتو کالج و استودیو ۲۰۰۰، که البته قبلن سوپر ۸ کارهائی در این مورد انجام می داد، و بدین ترتیب رسما وارد فیلم و عکس برداری از جش ها و عروسی ها شدم کاری که پس ازآمدن به کانادا نیز دنبال کردم.
ولی شب ها که از کار عکس و فیلم برداری مراجعت می کردیم تنمان می لرزید که آیا بی درد سر به خانه خواهیم رسید؟ ولی متاسفانه دائم با مشکلات عذاب دهنده ای روبرو بودیم.  چندین بار همه ی وسائلمان را کمیته بی هیچ علتی ضبط کرد و چقدر درد سر و دوندگی خسته کننده وعذاب دهنده داشیتم تا آن ها را پس بگیریم. چند نوبت هم به کلوب ویدیوئی که داشتیم هجوم آوردند و فیلم ها و نوارها و سایر وسائلمان را با خود بردند، و گاه ۶ ماه طول می کشید تا آن  ها را پس بگیریم. ما داشتیم با علاقه وشوق و بخصوص صداقت کار می کریم ولی  دیدیم که به صداقت کمترین توجهی ندارند وبرعکس  محیط کارمان را غیر قابل تحمل کرده بودند. نه برنامه ریزی می توانستیم بکنیم و نه آسایش فکری داشتم.
حدود ۲۶ سال پیش دیدم جائی برای حرفه و حتا زندگی بی دغدغه را نداریم.  تصمیم گرفتیم بزنیم بیرون
قاچاقچی ما را به لبنان برد.  فکر می کردیم که حدود یک هفته بعد ترتیب پرواز ما برای خروج از لبنان داده خواهد شد ولی سه ماه طول کشید که آن هم  داستان جالبی دارد. بالا خره به کانادا آمدیم و دست به دامان این کشور پهناور زیبا و دمکراتیک شدیم.
بطور بسیار خلاصه در ایران خبر نگارعکاس نشریه دانستنیها بودم و از جشن ها و عروسی ها عکس و فیلم می گرفتم. در حقیقت ما حدود ۲۶ سال است که در کانادا هستیم اگر یادم مانده با شد اول جولای ۱۹۸۸بود.

* این را بدون مداهنه می گویم: شما به معنی واقعی یک هنرمند هستید…عکاس – فیلم بردار – نویسنده  – منتقد –  روزنامه نگار، حتا آواز و ترانه خوان ، و…بیشتر، آیا تحصیلات کلاسیکی در مورد فراگیری این هنرها دارید؟

درمورد فیلم برداری و عکاسی همانطور که گفتم رشته تحصیلی من بوده ست که در انگلیس گذراندم. در مورد نویسندگی باید بگویم که از نوجوانی به نوشتن داستان و مقاله  علاقه داشتم و پراکنده اینجا و آنجا مطالبی منتشر می کردم. با  روزنامه توفیق نیز همکاری داشتم و داستان هائی برای پسران و دختران جوان می نوشتم و در شماره مخصوصی که توفیق برای سال ۱۳۵۰ منتشر کرد عکس همکاران افتخاری که در شهرستان ها  داشت را نیز منتشر کرد که عکس مراهم  بهمراه داشت من با نامه اسدالله زرین مهر و نام مستعار ” بقبقو ” با روزنامه توفیق همکاری داشتم.
می بخشید جناب زرین مهر این نام  ” بقبقو ” در انحصار شما بود؟ چون من نمی دانم چرا آن را شنیده ام
نه گمان نمی کنم جز من کس دیکری بقبقو می کرد.!!
هر چند بیشتر کارهای هنری ذوقی است و اغلب کلاسیک نیست، ولی من در خدمت  استاد پرویز نزاکتی که در کانون هنرمندان ایرانی انتاریو در تورونتو بود یکی دوسالی تعلیم آوازدیدم واگر خواندنم کمی فنی شد ایشان  موجب شدند، البته آقای نزاکتی اینک در ونکور کانادا زندگی می کند.
اما همانطور که می دانید خیلی از هنرهای قدیمی ایران و در مورد بسیاری از هنر ها  ذوق  و عشق وعلاقه شخص، راه گشا بوده است و نه الزامن کلاسیک و آکادمیک که بروند تحصیل کنند و مدرک بگیرند. 

* شما در کار برنامه یکساعته تلویزیون بودید که نام آن هم ” شهر ما ” بود و هفته ای یکبار اجرا می شد، چگونه شد که تلویزیون ۲۴ ساعته را که بدون شک هزینه اش نه کم که خیلی هم زیاد است” و درد سر و مسئولیتش هم  خیلی بیشتر است ” راه اندازی کردید که بنام:
تلویزیون  ایرانیان کانادا  یا با نام اختصاری
ITC
معروف است؟
آقای دکتر صفریان، ما برای اولین بار درسال ۱۹۹۴ یک برنامه نیمساعته تلویزیونی را شروع کردیم، به اسم شهر ما. می خواستیم به شهرمامربوط  باشد ودر حقیقت به ایرانی های تورونتو تعلق داشته باشد . هر جا خبری بود، می رفتیم گزارش تهیه می کردیم، از سازمان ها، انجمن ها، کانون ها وبسیار مسائل دیگری را  که حتا در دانشگاه ها اتفاق می افتاد پوشش می دادیم. در همان برنامه یکساعته  که از کانال ” سیتی تی وی ”  پخش می شد  بود که دریافتیم   برای اجرای اهداف ما کافی نیست و بودن روی کیبل نیز امکانات را محدود تر می کرد، در نتیجه با رونق گرفتن کانالهای ماهواره ای در حدود شش سال پیش بود که تصمیم گرفتیم با بهره وری از این امکانات، تلویزیون ۲۴ ساعته ای راه اندازی کنیم بخصوص که دوستان نیز به من می گفتند حالا که تو تنها کسی هستی که در راه اندازی و اداره تلویزیون تحصیلاتی داری  حتمن اینکار را بکن، ولی من با اینکه به آن  ها می گفتم حتمن دوستان دیگر اداره کننده تلویزیون نیزاز دانش کافی برای اینکار برخوردارند،  بخاطر علاقه و عشق به این کار بالاخر مقدمات راه اندازی چنین کانال ۲۴ ساعته  ای را آماده کردم. اما همین جا بگویم که یک تولید ۲۴ ساعته نه تنها کارآسانی نیست که بسیار هم مشکل است. هر کدام از دیگر کانال های بیست و چهار ساعته چندین گوینده دارند که بیایند و با مخاطبین خودشان به گپ و گفت بنشینند و به تلفن هایشان  پاسخ بدهند. من به چنین وضعی قانع نبودم گو اینکه در این مورد ما نیز یکی دونفر داریم که برنامه های خودشان را دارند، و در هفته یکی دو ساعت می آیند و می نشینند و با مخاطبینشان صحبت می کنند. ولی در مجموع در فکریم که برنامه های تولیدی داشته باشیم و کارهائی نیز در اینمورد انجام داده ایم، ولی متاسفانه امکانات مالی این اجازه را به ما نمی دهد و گرنه من و دوستان و همکارانمان پر از ایده های مختلفی هستیم که می دانیم مورد استقبال بینندگان قرار خواهد گرفت، ولی اینکار بهمانگونه که اشاره کردم نیاز به سرمایه گذاری دارد، وگرنه اینقدر دست به دامان سریال ها و فیلم های خارجی دوبله شده نمی زدیم. و من امیدوارم که بالا خره موفق به تولید برنامه های خودمان بشویم .
اگر سرمایه حلال مشکلات است چرا به اصطلاح
FUNDRAISING
نمی گذارید؟

واله اگر بخواهیم اینکار را بکنیم خیلی ها خواهند گفت این ها هم مثل بقیه ” قصد توهین ندارم ” به اصطلاح کاسه گدائی راه انداخته اند.
گو اینکه تعدادی هستند که کمک بکنند تا تلویزیون بهتری برای ساعات استراحت خود داشته باشند، ولی کم نیستند آنهائی که دوست دارند ایراد بگیرند و گوشه و کنایه بزنند و سم پاشی کنند.
بنظر من آدم ها دو دسته اند،  دسته ای که هنرمندند و هنر دوست هستند و دوست دارند کاری بکنند ، چیزی می سازند، مطلبی می نویسند، و بالاخره خلاقیتی دارند . اما تعدادی هستند که دهانشان بزرگتر از مغزشان است و کارشان انتقادهای تخریبی است از ایراد گرفتن و سم پاشی خوششان می آید . این است که کمی دست وپایمان می لرزد که برنامه ” فوند ریزینگ ” برای جمع آوری کمک به توسعه برنامه های فرهنگی راه بیاندازیم.
مدتی است بفکر راه اندازی کلوب یاران  ” آی تی سی ” یا یاران ” شهر ما ” هستیم تا بنحوی اعضاء را با دادن مثلن کتاب یا چیز هائی در این زمینه تشویق کنیم و امتیاز بدهیم تا هر عضو  در سال فقط ۱۰۰ دلار کمک کند ” یعنی در هرماه کمتر از ۱۰ دلار ”  تا جان بگیریم و بتوانیم تولیدات بهتر و بیشتری داشته باشیم.
در حال حاضر با دست خالی نیز بی تلاش نبوده ایم، سریالی با نام ” تهرانتو”  تهیه کره ایم که نویسنده و کار گردان آن خانم گلی یزدانی است وبا شرکت و  همکاری هنر مندان شهر تورونتو اجرا شده است و از ۱۵ سپتامبر از تلویزیون ” آی تی سی ” پخش خواهد شد. امید واریم مورد توجه واقع شود. و اگر اسپانسر می داشتیم علاقمندیم چنین برنامه هائی را بیشتر تدارک ببینیم.

جناب زرین مهر! شما می دانید که برای هر کاری هر قدرهم مثبت، منتقد و ایرادگیر وجود دارد. وعادت دارند از کنار گود بگویند لنگش کن، وخلاصه همیشه و در هر موردی مخرب هستند. من فکر می کنم بی توجه به اینگونه آدم ها باید کار را پیش برد، چنین آدم هائی علاوه بر اینکه ذاتشان چون نیش عقرب است، عادت به تشویق و تشکر و حمایت  ندارند چون از بسیار دور، دستی بر آتش دارند.
کاملن درست می گوئید، بنظر من  نباید به انتقاد های بی اساس و ناروا و مخرب توجه کرد چون توجه به آن یک نوع عقب نشینی است. آدم باید بهر ترتیب بی توجه به این مسائل کار خودش را انجام بدهد. موضوع دیگردر مورد اقدام برای جلب کمک،  این است که درمورد ما فقط من نیستم، چون خانمم زیاد علاقه ای به چنین اقدامی ندارد.
خانم ها معمولن در چنین مواردی محتاط ترند و چنین ریسک هائی بیشتر از سوی آقایان است چون کمی جسورانه تر عمل می کنند. ولی خب اگر اقدام شود خانمها  ضمن نارضایتی حرفی نخواهند داشت. در حقیقت خانم ها بیشتر یک حالت پشتیبانی دارند ” نکن اینکار را ولی اگر کردی خب من مجبورم دنبالت بیایم و هوایت را داشته باشم..”…یک چنین چیزی است. گویا باید یواشکی اینکار را بکنم .

بهر حال امیدوارم که به شکلی حل شود، چون می دانم که بیننده و طرفدار زیاد دارید و دلشان می خواهد  که برنامه های مختلف بیشتری داشته باشید.

بله!…

*با این وضع چرا روزنامه شهرما را تاسیس کردید؟ هر چند اینک یکی از پر مخاطب ترین نشریات فارسی است، بیم نداشتید که با اقبال مردم روبرو نشود؟

خب آن زمان که ما مجله ی شهر ما را راه انداختیم تلویزیون ما یکساعته بود و همانطور که اشاره کردم جا و فرصت کافی برای گفتن خیلی حرف ها وجود نداشت گو اینکه من برنامه ای داشتم بنام ” نکته ها ” که یکی دونکته را خیلی خلاصه در رابطه با  مسائل روز مطرح می کردم چون بیش از دو، سه، چهار، دقیقه فرصت نداشتم، ولی خب خیلی مسائل بود، که یکساعت برنامه برای بیان ومطرح کردنشان کافی نبود، لذا حدود هشت سال پیش بود که مجله شهر ما را بخاطر انگیره داشتن فضائی وسیع ترو امکان مطرح کردن مسائل بیشتر  راه اندازی  کردیم، که خوشبختانه از استقبال خوبی هم بر خوردار شد. می دانید هر نشریه ای باز تابی است از فکر و ایده های مسئول آن نشریه. بنا براین، همین مجله اینترنتی شما هم، یعنی گذرگاه هرچه که هست نمونه ای است از ترشحات فکری شما ، که این مجله را وزین و با ارزش کرده است. من اصولن خودم را یک انسان مردمی می دانم و شدیدن به آزادی و دمکراسی اعتقاد دارم و فکر می کنم که اکثر خوانندگان مجله ” شهر ما”  با این سنخ فکری من موافقتد و سازگاری دارند و علت هر روز بیشتر شدن دوستداران شهر ما نیز همین نحوه ی  فکری من و همکاران و دوستانم است که در مجله جاری است.

* چرا گردش کار رونامه را چون دیگر نشریات بر آگهی های تجارتی گذاشتید و سنت شکنی نکردید و سد مجانی بودن را به ازاء دریافت مبلغی جزئی هم که شده برای هر شماره، از میان بر نداشتید؟

بله، متاسفانه خشت اول چون نهد معمار کج تا ثریا می رود دیوار کج.
زنده یاد دکتر یزدان فر، وقتی که روزنامه ایرانیان را برای اولین بار منتشر کرد، چون ایرانی های کمی در تورونتو بودند  و اغلب هم تازه وارد،  برای اینکه به آنها فشارمالی  وارد نشود روزنامه را مجانی کرد.
ولی متاسفانه پیروان او یا در حقیقت آن ها  که دنباله کار را بعد از او گرفتند  و نشریاتی چون شهروند و ایران استار را منتشر کردند نیز دنبال مجانی دادن نشریه را گرفتند، اگر در همان گام اول بنا را بر پولی بودن نشریات خود می گذاشتند، و چون پولی بود  به ناچار برای بقا و مقبول واقع شدن مجبورمی شدند که سطح کار را نیز بالا تر بگیرند، شاید افاقه می کرد و کار به روال دیگری می رفت ولی با مجانی شدن این دو نشریه، بسیار مشکل بود  و شاید در حد غیر ممکن که  نشریات بعدی سنت شکنی کنند.
البته یادم می آید که تلاشی هم کردند و فکر می کنم برای هر روزنامه هم فقط ۵۰ سنت مقرر کردند که بیش از دو سه هفته دوام نیا وردند.
به قول معرف آنکه شیران را کند روبه مزاج احتیاج است احتیاج است احتیاج.

فرض کنیم که مثلن حدود ۱۰۰ نفر هم حاضر شوند برای خرید این نشریات وجهی به پردازند
با صد نفر که  تشکیلات یک نشریه نمی چرخد، و از طرف دیگر آگهی دهندگان هم حاضر نیستند به نشریه ای با این تیراژ کم، آگهی بدهند. می شود ماجرای: شد غلامی که آب جو آرد آب جو آمد و غلام ببرد . آگهی دهندگان با این انتظار که نشریه ای بالای چندین هزاز تیراژدارد به آن آگهی می دهند. انتظار درستی هم هست آگهی دهندگان می خواهند آگهی هایشان را هر هفته هزاران نفر ببینند.
اینک  نشریه شهر ما که در حقیقت بالا ترین تیراژ را دارد و حتا عده ای آن را برای مسافرت های خود همراه می برند،  چنین نشریه ای است و مورد توجه اگهی دهندگان قرار گرفته است.
اما اگر به حمایت فرهنگی مردم چشم دوخته باشیم بجائی نمی رسیم، مردم ما در چنین حال و هوائی نیستند.
بله درست می فرمائید، این بی توجهی و عدم علاقه فرهنگی مردم، دامان کتاب را هم  در اختیار دارد.
در مورد کتاب بی مهری مردم به ” خواندن کتاب ” نیز مزید بر علت است و بحثی اساسی و تحلیلگرانه را می طلبد که اینجا جایش نیست

* از همسرتان خانم شیوا زرین مهر بگوئید که با مدیریت طراز اول خود و نظارت آگاهانه بر امور بخصوص رونامه ثمرات چشمگیری داشته است؟

ایشان با مدیریتش باعث شده است که مجله سر پا بایستد، میدانید که گرداندن چنین نشریه ای با توجه بهمه مسائل آن، نه تنها آسان نیست که بسیار هم مشکل است و بخصوص کار یکنفر نیست، همسرم  در تمام موارد  همیشه به من کمک کرده است. با توجه به وجود تلویزیون حجم کار نشان می دهد که کمک ها و همیاری های او به من بسیار مفید و کارساز بوده است و اگر یاری های او نبود می شدم یک دست که معمولن صدا ندارد، بله، همراهی ها و همیاری های او بسیاز ارزشمند و مفید است.


در مثل است که پشت سر هر مرد موفق خانمی حضور دارد که لباس کافی ندارد، هرچند ایشان نه تنها لباس کافی دارند که خوبش را هم دارند، فکر می کنید بدون حضور او شما قادر به کشیدن تنگ این همه کار سنگین را می داشتید؟

نه بهیچ عنوان، اگر او نبود یقینن من در این مرحله از زندگی نبودم 

خودتان از کارتان چه در روزنامه و چه در رادیو راضی هستید؟

نه، رضایت یعنی توقف.
می دانید آقای دکتر، معمولن کار فرهنگی کار پر منفعتی نیست. باید عشق این کار را داشت و البته هر کس هم این عشق را ندارد ، بهمین خاطر یک عده ای می آیند و گاه مدت کوتاهی عشق بازی می کنند کمی هم می پایند ولی چون عشقشان عمیق وبخصوص با آگاهی توام نیست دوامی ندارد. بهر حال ما مراحل بسیار مشکلی را گذراندیم
تا همچنان به کارمان ادامه بدهیم. همانطور که اشاره کردم رضایت یعنی پایان خط و ما تا پایان خط خیلی کار داریم. اگر قرار است درصد بگویم چیزی حدود ۵۰ – ۶۰ درصد راضی هستم، ولی کار نشده و کاری که بایستی انجام شود خیلی در پیش رو داریم. دوست داشتم با کارهائی که، چه در روزنامه و چه در برنامه های تلویزیونی انجام می دادیم سطح این رضایت بالا تر می رفت، ولی امکانت نیست وگرنه مایل بودم تعداد آگهی ها کمتر می بود و مطالب بیشتری را منتشر می کردیم،  و مثلن  برای هرموضوعی  یک نشریه داشتم  نشریه ادبی، درزمینه هنری ، و خلاصه در زمینه های مختلف. همه این ها را در یک نشریه گنجاندن مشکل است، هر چند ما توانسته ایم در مجله شهرما علاوه بر مطالب جذاب و گیرا و مفیدی که دارد و همراه است با مطالب اجتماعی وسایر نوشته های مورد پسند خانواده ها از نظر سرگرمی هم کم نداشته باشیم . در حقیقت ” شهر ما ” دو مجله است در یک مجله. ما هر هفته بیش از بیست جدول سرگرمی و چیستان داریم و سایر مطالبی در این زمینه ها که مردم را خوشحال می کند و لذت می برند.

شما سیستم آمار گیری و نظر خواهی دارید، تا با آگاهی از آن کار خود را رونق بیشتر بدهید ؟
و بهتر بدانید که خوانندگان به کدامین مطلب نشریه شما کشش بیشتر و یا کمتر دارند
یا مثلن از انتشار کدامین صفحه بیشتر استقبال می کنند؟ و یا نوشته های کدام نویسندگان را که بنحوی با شما همکاری دارند دوست دارند؟

واله، سیستم آمار گیری مشخصی نداریم اما کل مجله های هر شماره که در نقاط مختلف شهر توزیع می گردد خیلی سریع تمام می شود و خواهان زیادی دارد و این می تواند دلیل اقبال مردم به کل موجودیت  مجله ی شهر ما باشد. ضمنن در بر خورد حضوری با من نظریاتی که مردم در مورد مجله شهرما و برنامه های تلویزیونی ابراز می کنند و اکثرن حکایت از رضایت عمیق آن ها دارد می تواند نوعی آمار گیری شفاهی باشد. بطور شاخص بیشتر از جدول ها تعریف می کنند و حتا دو شماره در این رابطه بر می دارند، از برنامه های سینمائی  و برنامه های ادبی نیز صحبت می کنند. و من دلم می خواست از چنین مجله ای که در مقایسه  با نشریاتی که فقط از مطالب محدودی صحبت می کنند حمایت بیشتری می کردند تا بانی تعالی بهتر و بیشتر و گسترده تر آن شوند.
چنین یاری هائی عملن قدردانی و حمایت از دست اندرکارانی نیز هست که با زحمات شبانه روزی خود باعث می شوند که مجله ای چون شهر ما و تلویزیونی چون ” آی تی سی ” در پیشگاه نگاهشان باشد.

خب شاید یک راهش این باشد که شما در گوشه ای از مجله شهر ما حسابی بانکی را بگذارید تا هر کس خواست کمکی هرقدر کم هم انجام دهد. مثلن من ِ نوعی، روزی می خواهم فقط ده یا بیست دلار ” که در حد امکانم است ” کمک کنم از یک طرف نمی دانم چکار کنم و از طرف دیگر نمی خواهم بخاطر این مبلغ سر و صدا راه بیاندازم. همین مبالغ اندک گاه چنان تنومند و کار ساز می شود که انتظارش را نمی توانیم داشته باشیم. آقای زرین مهر مردم در حد بسیاری قدر شناس هستند شما راهش را بنما یانید

شاید من اگر تنها بودم این کار را می کردم ولی شیوا خانم با این کار ها موافق نیست من هم به قول کانادائی ها
اعتقاد داریم که
Happy wife happy life

ولی من اعتقاد دارم همانطور که خود شما در اول همین مصاحبه گفتید، یاری های مالی همیشه می تواند بانی بهتری کار شود. می دانید که هیچ نشریه یا تلویزیونی در سراسر دنیا نیست که بی نیاز از این یاری های مالی باشد

بله آن هائی که فرهنگی و ملی و اجتماعی فکر می کنند دوست ندارند کسی بداند که چه مبلغی کمک کرده اند و علاقه ای ندارند که نامی از آن ها برده شود.
بد نیست اشاره ای مجدد به تلویزیون ” آی تی سی ” داشته باشم و بگویم که به واقع یکی از پر بیننده ترین هاست.
چندی پیش  نماینده محصولات غذائی صدف در لس آنجلس برای دادن آگهی محصولاتشان تلفن کرد و گفت  ما به سه کانال تلویزیونی می خواهیم آگهی بدهیم. دوکانال در آمریکا و به شما در کانادا.
من خواستم از پر بیننده بودن ” آی تی سی ” صحبت کنم ولی او در جوابم گفت نیاز به تعریف شما نیست اگر ” آی تی سی ” پر بیننده نبود از طرف ما انتخاب نمی شد. و این خب قبل از موضوع آگهی،  برای ما نشانگر همان آماری است که شما اشاره کردید.

شما قبلن گفتید که سیستم آمارگیری کلاسیک ندارید ولی می خواستم بدانم در این حدود دو سالی که محبت کرده اید دو صفحه ای از مجله شهر ما را در اختیار ما ” در حقیقت در اختیار مجله ماهانه اینتر تنی گذرگاه ”  گذاشته اید تا مطالب دستچین شده ای از آن را در آنجا بیاوریم چه تاثیری در بهتر کردن مطالب مجله شما داشته است.

همین دو صفحه ای که در اختیار مطالب گذرگاه قرار داده ایم خوشبختانه مجله شهر ما را پر بار تر کرده
است. شما مطالب با ارزش و مورد پسندی را در این صفحات می آورید و می دانیم که طرفداران خاص خودش را دارد. و حتمن مورد پسند و قبول واقع شده است

در مجموع کارشما در هر دو زمینه مجله و تلویزیون  بسیار عالی است و استقبال مردم در همه ی زمینه ها این رضایت را می نمایاند
در پایان ضمن سپاس مجدد از حضورتان در این گفتگو، اگر نظری یا صحبت دیگری دارید  بفرمائید.

یکبار دیگر از شما آقای دکتر صفریان برای این گفتگو،  تشکر می کنم و امید وارم زحمات ما در مجله شهرما و تلویزیون، و شما در گذرگاه باز هم بیشتر مورد توجه و عنایت مردم قرار بگیرد  و اگر بتوانند بهر نحوی ما را در راه خدمت فرهنگی و هنری حمایت بکنند.

بیژن نجدی ۲۴ آبان ۱۳۲۰ – خاش- سوم شهریور۱۳۷۶ -لاهیجان – از مجله فرهنگ نو

مهر ۱۳۹۲

سلام بر یوزپلنگان عاشقی که با تو دویده‌اند !

ستوان پرسید:چرا می دویدید؟
مرتضی گفت:واسه این که صدای پاهام پشت سرم بود…خوشم می آمد…سال ها بود که اون طوری جلوی خودم راه نرفته بودم…تازه مگر چند قدم دویدم…شاید از مثلا میز شما تا اون پنجره…این که اسمش دویدن نیس…هس..؟
…………………………………………برشی ازکتاب:یوزپلنگانی که با من دویده‌اند

***
بیژن نجدی (۲۴ آبان ۱۳۲۰  –  و در خاش متولدشدو ۳ شهریور ۱۳۷۶ در لاهیجان چشم ازجهان فروبست…او شاعر و نویسنده ی معاصری ایرانی بود… کارشناس ارشد رشته ریاضیات و دبیر دبیرستان های لاهیجان … او برنده جایزه منتقدان و نویسندگان مطبوعاتی نیز شده‌است…
بیژن نجدی در سوم شهریور ۱۳۷۶ به علت بیماری سرطان ریه درگذشت … آرامگاه او در شهر لاهیجان قرار دارد…
نجدی خود در معرفی‌اش می‌نویسد:
« من به شکل غم‌انگیزی «بیژن نجدی» هستم… متولد خاش، گیله‌مرد هم هستم، متولد ۱۳۲۰ (سالی که جنگ جهانی دوم تمام شد)…لیسانسه‌ی ریاضی هستم … یک دختر دارم و یک پسر – اسم همسرم پروانه است… او می‌گوید، دستم را می‌گیرد، ومن می‌نویسم…»بیژن نجدی وصیت کرده بود در شیخان لاهیجان به خاکش بسپرند؛ جایی که شیخ زاهد گیلانی آرام گرفته است…

***
می‌گویند «بیژن نجدی» از معدود شاعرانی است که جهان زندگی‌اش، عین جهان هنری‌اش است، او شاعری‌ست که واقعن شاعرانه زیسته است، وقتی که زندگی و کارهایش را مطالعه کنید، به این نکته خواهید رسید که بیژن نجدی، هستی را شاعرانه می‌بیند، و شاعرانه زندگی می‌کند… با مطالعه داستان‌های این شاعر و نویسنده جهان کاملن شاعرانه‌ای که در آن می‌زید، لمس می‌شود…
بیژن نجدی را می‌توان بنیان‌گذار داستان- شعر، یا شعر- داستان در ایران معرفی کرد. البته خودش، دوست داشت یا زندگی اجتماعی‌اش، این‌گونه ایجاب می‌کرد که در انزوا و تنهایی خود بماند و آثار خودش را هرچه بیش‌تر صیقل بزند…اورا دردل طبیعتی پربرف با همسرش می بینیم ….یادش گرامی باد…

***
سه شعرازاین ادیب مدرن معاصر را با هم می خوانیم :

به کویر خواهم رفت
با سطلی از باران لاهیجان
پیراهنی سوغات خواهم برد
از مخمل سبز برنج برای خواهرم شن‌زار

***
آفتاب را دوست دارم
به خاطر پیراهن‌ات روی طناب رخت
باران را
اگر که می‌بارد
بر چتر آبی تو
و چون تو نماز می‌خوانی
من خداپرست شده‌ام…

***
بیست وچهارم پاییز…

دیروزبه دنیاآمدم
عاشق شدم…دیروز
ودیروزبودکه من مردم
بیست وپنجم پاییز:
امروز زاده شدم
ظهرعاشق خواهم شد
وغروب نخواهم مرد.تا…
بیست وششم پاییز:
که درمن زاده شوی
باتوهستم عشق پاییزی عشاق
و….آن گاه
هرگزپاییزنخواهدشد.
•————–
از آثار اوست

  • یوز پلنگانی که با دویدند
  • دوباره از همان خیابان‌ها
  • داستان‌های ناتمام
  • خواهران این تابستان

فایز -دوبیتی هایش- شروه چیست؟ – نمونه شروه خوانی – دکتر محمود صفریان

مهر ۱۳۹۲

در برنامه ” پنجره های روبرو ” به مدیریت و گردانندگی استاد امیر مهیم، برای صحبت در مورد
فایز
دوبیتی هایش
شروه و شروه خوانی
حضور داشتم.
برنامه ای که قرار است روز چهار شنبه چهارم سپتامبر ساعت ۷ بعد از ظهر از تلویزیون
ITC
پخش شود.
آنچه که من تصمیم داشتم در موارد بالا صحبت کنم زمانی در حدود یکساعت وقت لازم داشت، ولی متاسفانه بخاطر محدودیت زمانی، قرار است چکیده ای از آن که در حدود بیست دقیقه است، برود روی آنتن.
امیدوارم مورد پسند واقع شود.
در تلاشیم تا کلیپ آن را اینجا بیاوریم ضمن اینکه کمی بیشتر از آنچه در کلیپ آمده را در زیر خواهید خواند.
****
در این برنامه از:
فایز کیست؟
دوبیتی های فایز
شروه و شروه خوانی
نمونه هائی از شروه خوانی
صحبت خواهد شد

محمد علی دشتی متخلص به ” فایز ” متولد دهکده کردوان است. کردوان از روستا های دشتی است.
اغلب فایز را دشتستانی می پندارند، ولی او اهل دشتی است.
مرکز دشتستان برازجان است ولی مرکز دشتی، شهر خورموج است.
بین دشتستان و دشتی تنگستان قرار دارد. همه ی مردم آن سامان چه در گرماهای گدازان و چه در سرما های سوزنده نوع گرمسیری با دوبیتی های فایز و با خواندن آن ها در بیشه زار ها و تپه ماهور ها روزگار می گذرانند.
فایز به قرون و اعصار گذشته تعلق ندارد. فاصله اش با ما کمی بیشتر از ۱۸۰ سال است بشکلی که می توان گفت به زمان ما نزدیک است.
اواز نو جوانی به تحصیل علاقمند بوده وسالها در مکتب خانه ها و حوزه های علمیه و در محاضر مشایخ دیار خود درس خوانده است.

از آنجائی که عشق رازی است به اندازه ی آغوش خدا، فایز را نیز چون دیگر دلسوختگان عشق، در آغوش کشید و محمد علی دشتی، فایز شد.
او را در نو جوانی و در آستانه بهار زندگانیش عشقی پر شور در خود گرفت و شیدا کرد:
در این مورد خودش می گوید
مسلسل حلقه حلقه زلف دلدار
بهر تاری دلی گشته گرفتار
دل فایز اسیر دام زلفش
چو گنجشکان که گرد آیند بر مار

و ازاین زمان است که فایز بر بال معجزه ی عشق و استعداد ذاتی به راه سرودن دو بیتی گام بر می دارد، و چون از دل بر آمده اند بر دلها می نشینند.
او اولین بار خودش در حین کار آنها را با آهنگی سوزناک می خواند که به ” دشتی خوانی ”
یا ” آواز دشتی ” معروف شد و کم کم به نوعی خواندن راه یافت بنام ” شروه ” .
***
چون بیشتر دوبیتی های او دست مایه شروه خوانان است به دوبیتی هایش ” ترانه ” نیز می گویند.
به پاره ای از آنها نگاه می کنیم:

مزن شانه تو زلف پر شکن را
مپوش از سنبل تر یاسمن را
دل فایزوطن دارد در آن زلف
مکن دورازوطن، اهل وطن را
*
بهار آمد زمین فیروزه گون شد
به عزم سیر دلدارم برون شد
به گل چیدن در آمد یار فایز
همه گلها ز خجلت سر نگون شد
*
در مورد این رباعی افسانه ای داریم بدین شرح، که فایز پس از تقاضا های فراوان از خدای عشق که کاش او را ” یار ” را، در خواب می دیدم. الهام شد که به باغ شهر برو دلدارت آنجا خواهد آمد. رفت ولی کسی را ندید و نیافت. حاصل این ناکامی دویتی زیر است

به سیل باع رفتوم با ختم مو
نظر بر نو گلی انداخنم مو
الهی دیده ی فایز شود کور
که دلبر آمد و نشناختم مو
*
اگر خواهی بسوزانی جهان را
رخی بنما بی افشان گیسوان را
بت فایز! اشارت کن به ابرو
بکش تیغ و بکُش پیرو جوان را
*
به زیر پرده آن روی دل را
بود چون شمع در فانوس پیدا
دل فایز چو پروانه به دورش
مدامش سوختن باشد تمنا
*
دلم در نزد جانان است امشب
چو مرغ نیم بریا است امشب
کبابی از دل فایز بسازید
که سروناز مهمان است امشب
*
صنم تا کی دل ما را کنی آب
دل نازک ندارد این قدر تاب
اگر تو راست می گوئی به فایز
به بیداری بیا پیشم نه در خواب
*
خروش عرش بی غوغاست امشب
طلوع صبح نا پیداست امشب
سر فایز به بالین تو ای یار
نمی دانم چه واویلاست امشب
****
حاصل بر داشت من برای تعریف راحت و مشخص ” شروه و شروه خوانی ” چنین است:

” شروه ” و شروه خوانی که ” زادگاهش جنوب ایران است و شعر مایه اش بیشتر دوبیتی های ” فایز دشتی ” است، نوعی آهنگ و نحوه ای از خواندن این دو بیتی هاست که با موسیقی ایرانی که ریشه در محرومیت های زندگی و نبودن فضای باز تنفس دارد و با انده و در خود فرو رفتن همراه است، هم خوانی دارد.
هر چند در موسیقی کلاسیک ما، ضمن چهار مضراب هم هست و تکه های ترقصی هم دارد ولی شروه که دست مایه اش دوبیتی های فایز است که حتا یک دوبیتی شاد هم ندارد. موسیقی ترقصی وشادی نیست.
هر چند خواندن دو بیتی های فایز بی آهنگ و آواز شروه نیزخود یک نوع مرور احساس درونی است و کار ساز است:

دگر شو شد که دل بی تاب گرده //// دو چشموم نا امید از خواب گرده
عجب باری است بر دوش تو فایز //// که بر کشتی نهی غرقاب گرده

شروه، وقتی دلت گرفته و می خواهی با خودت خلوت کنی و نیاز به آهنگی مناسب آن حال داری ، بخصوص در جنوب، بهترین انتخاب، گوش دادن به صدای اثر گذار یک شروه خوان است. باور کنید به نوع خاصی حال را جا می آورد.

دو دقیقه به این شروه خوانی توجه کنید تا بهتر دریابید که چگونه خواندنی است. هرچند تقریبن همه ی شروه خوان ها مرد هستند ولی این تکه را خانمی بنام زلیخا خوانده است:
” خوشا امشو که مهمون شمایوم
کبوتر وار بر بوم شما یوم
ترش روئی مکن بر روی مهمون
خدا داند که فردا شو کجایوم
Zoleykha

اشاره به این نکته ضروری است که شاخص ترین و می توان گفت قدیمی ترین دوبیتی سرای ما
بابا طاهر عریان است با دوبیتی هائی دلنشین و معطر:
نسیمی کز بن آن کاکل آیو
مرا خوشتر ز بوی سنبل آیو
چو شو گیروم خیالش را در آغوش
سحر از بستروم بوی گل آیو

که البته از آن ها برای شروه خوانی نیز بهره گرفته شده است، چون این شروه با صدای استاد محمد رضا شجریان:

به تعبیری دیگر:
شروه موسیقی حزن انگیز جنوب است که به راحتی عرفان را در آن حس می کنی و برای مدتی کوتاه از دیار خاکی جدا می شوی.
شروه را آوای درد خواننده، درد معرفت، درد عشق و درد غربت نیز نام داده اند. و نه تنها در خطه ی جنوب که در سایرنقاط دیگر کشور نیز طرفداران فراوان دارد
————-
برای تماشای  برنامه  این لینک را کلیک کنید

جایزه‌ی نیما

اسفند ۱۳۹۲

این متن را شاعر گرانمایه مانا آقائی برای ما ارسال کرده است.
آن را در اینجا به پیشگاه  نظر شما می آوریم، و
برای همه ی دست اندر کاران این این مهم، توفیق روز افزون  آرزو داریم

****

جایزه‌ی نیما به چهره‌ی تاثیرگذار شعر مهاجرت در دهه‌ی ۸۰ اهدا می‌شود

برای نخستین بار در تاریخ جوایز ادبی ایران، جایزه‌ای به شعر مهاجرت و تبعید اختصاص یافته است.

با توجه به این‌که از اوایل دهه‌ی ۸۰ به این سو و بعد از فراگیر شدن امکان دسترسی به اینترنت در ایران، شیوه‌های سرایشِ برخی از شاعران برجسته‌ی مهاجر و تبعیدی بر روند جریان‌های شعری داخل سرزمین‌مان تاثیری انکارناپذیر گذاشته است، تصمیم برگزارکنندگان جایزه‌ی شعر نیما بر این قرار گرفت که در چهارمین دوره‌ی این جایزه، بخشی اختصاصی برای بررسی مجموعه شعرهای شاعران مهاجر و تبعیدی که در دهه‌ی ۸۰ انتشار یافته‌اند و در نهایت، معرفی چهره‌ی تاثیرگذار شعر مهاجرت و تبعید در این دهه، در نظر گرفته شود.

سپیده جدیری، شاعر، روزنامه‌نگار و دبیر بخش “شعر مهاجرتِ” چهارمین دوره‌ی جایزه‌ی نیما، هیأت اجرایی این بخش را متشکل از خانم‌ها مانا آقایی (شاعر و مترجم)، ماهرخ غلامحسین‌پور (شاعر و نویسنده) و آقای تینوش نظم‌جو (نویسنده، مترجم، کارگردان تئاتر و مدیر انتشارات ناکجا در پاریس) معرفی کرد. دبیر و اعضاء هیأت اجرایی جایزه‌ی شعر مهاجرت (دهه‌ی ۸۰) مسئولیت هماهنگی با داوران، نظارت بر روند انتخاب‌ها و اعلام نتایج نهایی را بر عهده خواهند داشت.

شرایط حضور در این رقابت:

شاعران مهاجر-تبعیدی که کتاب‌های شعری به صورت کاغذی یا الکترونیک در دهه‌ی ۸۰ منتشر کرده باشند، واجد شرایط حضور در این رقابت خواهند بود.

تمام کتاب‌هایی که در دهه‌ی ۸۰ از شاعرانی که سراسر آن دهه را خارج از ایران زندگی کرده‌اند، چه خارج از این کشور و چه داخل آن منتشر شده باشد قابل بررسی است.

تمام کتاب‌هایی که در دهه‌ی ۸۰ از شاعرانی که بخشی از آن دهه را خارج از ایران اقامت داشته‌اند، خارج از مرزهای این کشور منتشر شده باشد قابل بررسی است.

شاعرانی که اشعار منتشره در کتاب‌هایشان در دهه‌ی ۸۰، انعکاس‌دهنده‌ی هستی‌شناسی، رنج و نگرش یک انسان مهاجر-تبعیدی باشد، واجد شرایط حضور در این رقابت خواهند بود.

توضیح: به منظور بررسی آثاری که شرایط فوق درباره‌ی آنها صدق می‌کند، نیازی به جلب موافقت مؤلف آنها نیست و برگزارکنندگان جایزه‌ی نیما با در نظر گرفتن وجه عمومی تلاش ادبی این شاعران و تاثیر عمومی آن، حق بررسی آثار را برای خود بدون کسب رضایت شاعران محفوظ می‌دانند. بدیهی است در صورتی‌که فرد برگزیده در مرحله‌ی نهایی از دریافت جایزه اعلام انصراف کند، نام فرد دیگری با توجه به نتایج داوری‌ها به عنوان شاعر برگزیده اعلام خواهد شد.

شیوه‌ی اعلام نتایج و جایزه:

نتیجه‌ی جایزه‌ی شعر مهاجرت (دهه‌ی ۸۰) در آبان ماه ماه سال ۱۳۹۳ طی مراسمی در خارج از ایران با حضور شاعر برگزیده، دبیر، اعضاء هیأت اجرایی و داوران این جایزه اعلام می‌شود.

در این مراسم، جایزه‌ی شعر مهاجرت‌، شامل جایزه‌ی نقدی به مبلغ هزار دلار و تندیس چهارمین دوره‌ی جایزه‌ی نیما به شاعر برگزیده‌ اعطا می‌شود.

شیوه‌ی داوری:

داوری‌های این بخش در چهار مرحله انجام می‌شود. معیارهای بررسی به صورت فرمی در اختیار داوران جایزه قرار می‌گیرد.

مرحله‌ی اول: در این مرحله، دبیر و اعضاء هیأت اجرایی جایزه‌ی شعر مهاجرت، با در نظر گرفتن معیارهای تعریف شده، اسامی ۵۰ تن از شاعران مهاجر و تبعیدی فعال در دهه‌ی ۸۰ را که از شرایط حضور در این رقابت برخوردار باشند، تعیین و اعلام می‌کنند.

مرحله‌ی دوم: آثار و فعالیت‌های ادبی ۵۰ شاعر مشخص شده در مرحله‌ی اول، توسط سی نفر شاعر، روزنامه‌نگار و فعال فرهنگی و منتقد ادبی مقیم خارج از ایران مورد بررسی قرار می‌گیرد. اسامی ۵۰ شاعر به صورت فرمی که در آن معیارها و شاخصه‌ها با امتیازبندی آنها تعریف شده است، در اختیار داوران این مرحله قرار می‌گیرد و ایشان با توجه به شناخت خود از آثار و فعالیت‌های شاعران مهاجر-تبعیدی، می‌توانند به یک تا ۵۰ شاعری که نام‌شان در فرم آمده، امتیاز دهند. شایان ذکر است اگر داوری نام شاعری را در فهرست بررسی خود منظور کرد، لازم است که به ازاء تمام شاخصه‌های تعریف شده در فرم بررسی، امتیازهای خود را برای آن شاعر مشخص اعلام کند. در غیر این صورت، بررسی ایشان فاقد اعتبار خواهد بود و نام آن شاعر از فهرست ارزیابی داور مورد نظر خارج و امتیازی برای او در بررسی کل آراء داوران در نظر گرفته نمی‌شود.

در نهایت در این مرحله، با در نظر گرفتن آراء داوران که از طریق ایمیل دریافت می‌شود، در صورت برخورداری از دست کم نیم+۱ از کل امتیاز، حداکثر سی و حداقل ۱۵ شاعر از میان فهرست اولیه‌ی ۵۰ نفره به مرحله‌ی سوم داوری راه می‌یابند.

مرحله‌ی سوم: آثار شاعران راه یافته به این مرحله توسط تیم داوری متشکل از دو شاعر، یک روزنامه‌نگار فرهنگی، یک منتقد ادبی و اعضاء هیأت اجرایی جایزه‌ی شعر مهاجرت مورد بررسی قرار می‌گیرد. بررسی ابتدا در قالب فرم‌های مشخصِ ارزیابی، انجام می‌گیرد و در نهایت، بنا بر نظر نهایی داوران جمع‌بندی می‌شود و اسامی پنج شاعر به عنوان نامزدهای نهایی اعلام و به مرحله‌ی چهارم راه می‌یابد.

مرحله‌ی چهارم: در این مرحله صرفا آثاری که از ۵ شاعر برگزیده در مرحله‌ی فوق در دهه‌ی ۸۰ منتشر شده باشد توسط سه شاعر از گروه داوری خارج از کشور و دو شاعر از گروه داوری مقیم ایران به صورت دقیق بررسی و در قالب فرم‌های ارزیابی امتیاز داده می‌شود و سپس با نظر هیأت داوران و بنا به جمع‌بندی صورت گرفته، نام یک شاعر به عنوان برگزیده‌ی نهایی جایزه‌ی شعر مهاجرت (دهه‌ی ۸۰) اعلام می‌شود.

معیارهای ارزیابی در سه مرحله‌ی نخست:

استمرار در انتشار آثار

شهرت و جایگاه ادبی شاعر

تاثیرگذاری آثار و آراء شاعر بر جریان‌های شعری خارج و داخل ایران و شاعران ایرانی و غیر ایرانی

جوایز دریافتی در طول دهه‌ی ۸۰

نوآورانه و بدیع بودن آثار شاعر به گواهی منتقدان و شاعران

معیارهای ارزیابی در مرحله‌ی چهارم:

در این مرحله، معیارهای ارزیابی صرفا معطوف به آثار منتشر شده‌ی برگزیدگان به صورت کتاب در دهه‌ی ۸۰ است.

و دو جایزه‌ی دیگر:

جایزه‌ی ادبی برای چهره‌ی یک سال و نیم شعر ایران

سال ۹۱ و نیمه‌ی نخست ۹۲

موضوع جایزه: چهره‌ی برگزیده‌ی یک سال و نیم شعر نو فارسی

هیأت اجرایی:

-هیأت اجرایی جایزه‌ی شعر نیما در دوره‌ی چهارم متشکل از داریوش معمار، دبیر کل جایزه‌ی نیما، شاعر، منتقد ادبی و روزنامه‌نگار و شاعران: رضا حیرانی، مازیار نیستانی، حسین فاضلی و سپیده جدیری (دبیر بخش شعر مهاجرت جایزه‌ی نیما) خواهد بود.

شاعران واجد شرایط حضور در این رقابت:

-شاعرانی که آثارشان به صورت کاغذی یا الکترونیک در یک سال و نیم گذشته انتشار یافته است.

-برای بررسی آثار شاعرانی که شرایط فوق در مورد ایشان صدق می‌کند، نیازی به گرفتن موافقت نیست و جایزه‌ی نیما با در نظر گرفتن وجه عمومی تلاش ادبی این شاعران و تاثیر عمومی آن، حق بررسی آثار را برای خود بدون کسب رضایت شاعران محفوظ می‌داند. اما در صورتی که در مرحله‌ی نهایی، فرد برگزیده از دریافت جایزه انصراف دهد، فرد دیگری با توجه

به نتایج داوری‌ها به عنوان شاعر برگزیده اعلام می‌شود.

نحوه‌ی داروی:

داوری جایزه‌ی شعر نیما در چهار مرحله انجام می‌شود. معیارهای بررسی شامل شاخصه‌های کیفی و کمی است که به صورت فرمی در اختیار داوران جایزه قرار می‌گیرد.

مرحله‌ی اول: در این مرحله، اسامی ۵۰ نفر از شاعرانی که طی یک سال و نیمِ فوق‌الذکر، آثاری منتشر کرده‌اند با در نظر گرفتن سایر شاخصه‌ها از سوی هیأت اجرایی به عنوان افراد راه یافته به مرحله‌ی دوم داوری اعلام می‌شود.

مرحله‌ی دوم: آثار و فعالیت‌های فرهنگی ۵۰ شاعر مشخص شده در مرحله‌ی اول توسط سی نفرشاعر، روزنامه‌نگار فرهنگی و منتقد ادبی مورد بررسی قرار می‌گیرد.

اسامی در فرمی مشخص که در آن مولفه‌ها و شاخصه‌ها و امتیازبندی آنها روشن شده، در اختیار داوران مرحله‌ی نخست قرار می‌گیرد و ایشان با توجه به شناخت نسبت به آثار و فعالیت‌های شاعران می‌توانند امتیازهای خود را برای ۱ تا ۵۰ شاعری که نام‌شان در فرم آمده اعلام کنند. شایان ذکر است اگر داوری نام شاعری را در فهرست بررسی خود بیاورد لازم است که به تمام شاخصه‌های تعریف شده در فرم ارزیابی، امتیاز دهد. در غیر این صورت بررسی ایشان فاقد اعتبار است و نام شاعر از فهرست ارزیابی داور مورد نظر، خارج و امتیازی برای آن در بررسی کل آراء داوران در نظر گرفته نمی‌شود.

در مرحله‌ی دوم با در نظر گرفتن آراء داوران که از طریق ایمیل دریافت می‌شود، در صورت برخورداری از حد نصاب حداقل نیم +۱ از کل امتیاز، حداکثر سی نفر و حداقل ۱۵ نفر از میان پنجاه شاعر به مرحله‌ی بعدی داوری راه پیدا می‌کنند.

مرحله‌ی سوم:

آثار افراد راه یافته به این مرحله توسط تیم داوری ۵ نفره متشکل از دو شاعر، دو منتقد ادبی و یک روزنامه‌نگار فرهنگی مورد بررسی قرار می‌گیرد. بررسی ابتدا در قالب فرم‌های ارزیابی انجام می‌شود و در نهایت بنا به نظر نهایی داوران جمع بندی می‌شود و اسامی ۵ نفر به عنوان برگزیده به مرحله‌ی نهایی راه می‌یابد.

مرحله‌ی چهارم:

در این مرحله صرفاً آثار ۵ شاعر برگزیده توسط گروه داوری متشکل از ۵ نفر شامل سه شاعر از گروه داوری قبلی و دو شاعر از گروه داوری شاعران خارج از کشور به صورت دقیق بررسی و در قالب فرم‌های ارزیابی امتیاز داده می‌شود و سپس با نظر هیأت داوران بنا به جمع بندی صورت گرفته نام یک نفر به عنوان چهره‌ی برگزیده‌ی یک سال و نیم شعر نو فارسی اعلام می‌شود.

نحوه‌ی اعلام نتایج و جایزه:

نتیجه‌ی جایزه‌ی شعر نیما؛ چهره‌ی یکسال و نیم، درآبان ماه سال ۱۳۹۳ طی مراسمی با حضور شاعر برگزیده و اعضاء هیأت اجرایی و داوران اعلام می‌شود.

جایزه‌ی برگزیده شامل یک میلیون و نیم میلیون تومان به همراه تندیس چهارمین دوره‌ی جایزه‌ی شعر نیما خواهد بود.

جایزه‌ی عکاسی-شعر(فتوآرت)

موضوع جایزه:

عکاسی از یک قطعه شعر شاعران معاصر نوپرداز و کلاسیک سرا زیر چهل سال با تکنیک فتو آرت

-آثار ارسالی باید به همراه قطعه شعر مد نظر شاعر و نام شاعر در ابعاد اعلام شده ارسال شود.

-تمام حقوق معنوی عکس‌های ارسالی در اختیار عکاس است.

– جایزه‌ی نیما می‌تواند از عکس‌ها برای ارائه به داوران نسخه‌هایی را تهیه کند.

-جایزه‌ی نیما می‌تواند از عکس‌های برگزیده کتابی منتشر کند.

-عکس‌های ارسالی باید در فرمت jpeg ارسال گردد.

-حجم عکس‌ها باید حداقل با رزولوشن۱۵۰ پیکسل باشد.

-ابعاد عکس‌های ارسالی برای عکس‌های افقی ۱۲در۱۵ و برای عکس‌های عمودی ۱۵در۵/۲۲ باشد.

– آثار باید به آدرس ایمیل nimapoto1392@gmail.com ارسال شود.

– زمان آغاز پذیرش عکس‌ها در جایزه از ۱۵ مهرماه ۱۳۹۲ الی ۱۵ اسفند ماه ۱۳۹۲ خواهد بود.

-زمان اعلام نتایج اولیه، خرداد ماه ۱۳۹۳ و زمان اعلام نتایج نهایی آبان ماه ۱۳۹۳ خواهد بود.

– عکس‌ها می‌تواند با هر نوع دوربینی به شرط رعایت موارد ذکر شده‌ی فوق گرفته شود.

-داوری بخش عکس توسط گروه سه نفره متشکل از یک عکاس، یک شاعر و یک روزنامه‌نگار فرهنگی انجام می‌گیرد.

-جایزه‌ی برگزیده‌ی اول جایزه‌ی عکس-شعر ۵۰۰۰۰۰۰ ریال به همراه تندیس جایزه‌ی نیما خواهد بود.

تولدت مبارک – محمود صفریان

مهر ۱۳۹۲


بیست ساله بود که به نگاه مشتاق و خواهنده ی من پاسخ مثبت داد.

من این پاسخ را که  زندگی دیگری را برایم بنیان گذاشت

و من را ما کرد همیشه ارج گذاشته ام و گرامی می دانم.

و امروز را که روز تولد اوست، به او به خودم و به فرزندانم

صمیمنه شاد باش می گویم.

چهار شنبه بیست و هشتم اوگست ۲۰۱۳
ششم شهریور ماه ۱۳۹۲

یک درد دل بسیار کوتاه

مهر ۱۳۹۲

زین همرهان سست عناصر و دو رو دلم گرفت

صداقت و راستی و یکرنگی دوستانم آرزوست !!

قهرمان – از یک فیس بوک

اسفند ۱۳۹۲

“”اقبال مسیح این کودک بزرگ با فدا کردن جان خود نه تنها به کودکان بلکه به تمام ما درس آزادگی داد””

این کودک به راستی یکی از پدیده ها وقهرمانان بزرگ در امر مبارزه با پدیده زشت کودکان کار در جهان بوده است. وقتی اقبال ۴ سالش بود، خانواده‌اش او را در برابر پول ناچیزی به صاحبان کارخانه‌های قالی‌بافی پاکستان فروختند، اتفاقی که برای خیلی از بچه‌های دیگر پاکستانی هم می‌افتداو در روز ۱۲ ساعت کار می کرد و به خاطر این مسئله و تغذیه ناکافی از رشد مناسبی برخوردار نبود و در سن ۱۲ سالگی شبیه به کودکان ۶ ساله بود. او در سن ۱۰ سالگی از کار اجباری فرار کرده و به جبهه مبارزه برای آزادی کودکان کار پیوست. او توانست زمینه ساز نجات ۳ هزار کودک پاکستانی شود و با وجود سن کم در بسیاری از نقاط جهان به سخرانی پرداخت. او در سال ۱۹۹۴ میلادی جایزه حقوق بشر “ربوک” را دریافت کرد, اما ۱۶ آوریل ۱۹۹۵ وقتی مبارزات اقبال برای آگاهی سازی و مبارزه با کار اجباری کودکان در اوج بود گلوله ای از طرف مافیای فرش پاکستان برسینه اقبال نشست و بر عمر کوتاه و پر بارش پایان داد. زندگی کوتاه اقبال چون رگباری بهاری بود زود پایان یافت اما باعث روییدن صدها اندیشه نو برای بالا بردن وضعیت زندگی کودکان و مبارزه با پایمال کنندگان حقوق آن ها در سراسر جهان شد.
“”اقبال مسیح این کودک بزرگ با فدا کردن جان خود نه تنها به کودکان بلکه به تمام ما درس آزادگی داد””
این کودک به راستی یکی از پدیده ها وقهرمانان بزرگ در امر مبارزه با پدیده زشت کودکان کار در جهان بوده است. وقتی اقبال ۴ سالش بود، خانواده‌اش او را در برابر پول ناچیزی به صاحبان کارخانه‌های قالی‌بافی پاکستان فروختند، اتفاقی که برای خیلی از بچه‌های دیگر پاکستانی هم می‌افتداو در روز ۱۲ ساعت کار می کرد و به خاطر این مسئله و تغذیه ناکافی از رشد مناسبی برخوردار نبود و در سن ۱۲ سالگی شبیه به کودکان ۶ ساله بود. او در سن ۱۰ سالگی از کار اجباری فرار کرده و به جبهه مبارزه برای آزادی کودکان کار پیوست. او توانست زمینه ساز نجات ۳ هزار کودک پاکستانی شود و با وجود سن کم در بسیاری از نقاط جهان به سخرانی پرداخت. او در سال ۱۹۹۴ میلادی جایزه حقوق بشر “ربوک” را دریافت کرد, اما ۱۶ آوریل ۱۹۹۵ وقتی مبارزات اقبال برای آگاهی سازی و مبارزه با کار اجباری کودکان در اوج بود گلوله ای از طرف مافیای فرش پاکستان برسینه اقبال نشست و بر عمر کوتاه و پر بارش پایان داد. زندگی کوتاه اقبال چون رگباری بهاری بود زود پایان یافت اما باعث روییدن صدها اندیشه نو برای بالا بردن وضعیت زندگی کودکان و مبارزه با پایمال کنندگان حقوق آن ها در سراسر جهان شد.

ماکس فریش* – صحنه ای در برلیـن- ترجمه محمد ربوبی

مهر ۱۳۹۲

شخصی از برلیـن گزارش می دهد:

یک دوجین اسیر ژنده پوش که سرباز روس آنها را به پیش می¬راند از خیابانی عبور می¬کنند. احتمال دارد اسیران از اردوگاه دور دستی می آیند و سرباز باید آنها را به محل کاری ببرد، به جایی که معلوم نیست چه بر سرشان خواهد آمد.
ناگهان اتفاقی می ¬افتد. زنی به طور تصادفی از ساختمانی مخروب سر می¬رسد و فریاد زنان به سوی یکی از اسیران می رود و او را در اغوش می¬گیرد. گروهک توقف می¬کند و البته سرباز نیز می¬فهمد که چه رخ داده. سرباز به سوی اسیری که زن گریان او را در آغوشش گرفته می رود و از او می پرسد:
ـ « زن توست؟ »
ـ « آری »
بعد از زن می ¬پرسد :
ـ « شوهر توست ؟ »
ـ « آری »
سرباز با دست به آنها اشاره می¬کند:
ـ « فرار کنید، فرار! »
مرد و زن باورشان نمی شود و برجای می¬ایستند. جوان روس با یازده نفر دیگر به راه می¬افتد.
چند متر دورتر، سرباز رهگذری را به اشاره¬ی دست پیش خود فرا می¬خواند و با مسلسل دستی او را وادار می¬کند وارد صف شود: تا یک دوجیین اسیری که دولت از او تحویل خواهد گرفت کامل شود.
تابستان ۱۹۴۵
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

Max Frisch* شاعرو نویسنده سویسی

هدیه تولد – سمیه سمساریلر

مهر ۱۳۹۲

از آنجائیکه گذرگاه طی سالها حیات خود با انتشار کارهای نویسندگان و شعرای جوان ” با همه ی کاستی هائی که داشته اند ” با آن ها همراه بوده است، و از این عملکرد خود نیز راضی و خوشحال است، داستان هدیه را از نویسنده جوانی که در راه تعالی گام بر می دارد به شما هدیه می کند.

*****

جاروی راهرو که تمام شد کمی خیالش راحت شد. دم ظهر بود و هنوز کلی کار مانده بود. این‌قدر خانه بزرگ بود که انگار هیچ وقت کار تمامی نداشت:

«آخه آدم خونه به این بزرگی میخواد چی کار؟»

هر وقت این حرف را تو دلش میزد به خودش جواب میداد:

«دارندگی و برازندگی!»

سه نسل تو این خانه خدمت کرده بودند مادر بزرگش، مادرش و خودش. مادربزرگش از ده سالگی مشغول شده بود، مادرش از بیست سالگی و خودش از سی سالگی آن هم بعد از فوت شوهرش، گاهی فکر میکرد اگه دختر داشت لابد از چهل سالگی همین جا مشغول میشد. اما پسری داشت که به خیالش قرار است مهندس بشود.

از صبح این قدر ذهنش شلوغ بود که اصلاًً نفهمیده بود کارها را چطور انجام داده. در همین حال زمان زودتر می‌گذشت ولی چون فکرش جای دیگری بود کار لنگ برمی‌داشت. گاهی بهش تذکر میدادند که اینجا را از قلم انداختی یا گرد آنجا را پاک نکردی! او که چند سال هر هفته کارش همین بود، اصلاًً دوست نداشت بعد از این همه سال، کاری را بهش گوشزد کنند. سرخ می‌شد ناراحت میشد اما کار باقی مانده را انجام میداد. هرچند اگر فکری که ذهنش را مشغول کرده بود خوب می بود، خبر خوشی، مهمانی رفتنی یا زن دادن محمدعلی، یک چیزی! ولی اگر فکر قرض و بدهیها بود یا اجاره خانه عقب افتاده، دیگر با تذکر، نیش و کنایه، اعصابش مثل تنگ بلور خرد می‌شد!

برای بار چندم چشمش به ساعت مچی مردانه روی میز افتاد. یادش آمد که هفته بعد تولد محمدعلیِ است و هنوز چیزی برایش نخریده. هرچند به کمک آقا مرتضی، برادرِ شوهرش، از زیر زبان محمدعلی کشیده بود که برای هدیه تولدش چه میخواهد. محمدعلی بعد از کلی بالا پایین کردن گفته بود:

«ساعت مچی!»

محمدعلی میرفت تو هفده سال. با خودش فکر کرد چطور تا حالا حواسش نبوده که او ساعت ندارد؟ به مچ دست خودش نگاه کرد. خودش هم سی و هفت سالش بود ولی تا به حال ساعت نبسته بود. یاد بچگیاش افتاد که با دختر خاله‌اش مچ دست هایشان را گاز می‌گرفتند یعنی که ساعت مچی دارند!

چشمش افتاد به ساعت مچی مردانه‌ای روی میز! بند فلزی‌اش برق میزد! صفحه سفید بزرگی داشت. وقتی برداشت تا میز را گردگیری کند، دلش خواست محمد علی هم یکی مثل این را داشته باشد.

امروز صبح نازی خانم از اتاق افشین آمده بود بیرون،همین ساعت را گذاشت روی میز! بعد طبق عادت همیشگی‌اش نشست تا با اعظم گپی بزند.همان وقت بود که گفته بود:

«چقدر این پسر بی قیده، ده تا ساعت مچی داره باز رفته یکی دیگه خریده.»

اعظم با خیلی از گپ و گفت‌های نازی خانم همراهی میکرد البته همچه هم این حرف‌ها برایش قابل لمس نبود اما کنار می‌آمد ولی هر چقدر سعی کرد با این حرف آخر نتوانست کنار بیاید! آخر پسرش با اینکه از افشین سه سالی بزرگتر بود اما تا به حال ساعت مچی نداشت.

نازی خانم ادامه داده بود:

«این یکی که اصلاًً خرابه یا نه فکر کنم باتری نداره، اونکه اصلاًً یادش نیست یه همچین ساعتی داره چه برسه به اینکه بخواد ببره تعمیرش کنه. باز به دخترا. پری که ماشاا… وسایلشو مثل دسته گل نگه می‌داره!».

اعظم قند تو دلش آب شد کاش این ساعت را بهش می دادند. تو همین فکرها بود که فرشاد،پسر کوچک خانم از اتاقش آمد بیرون، نازی خانم گفت:

«فرشاد ببین این ساعت افشین رو گذاشتم رومیز. میخوای بدمش تعمیر برش داری؟».

فرشاد ساعت را برداشت نگاهی بهش انداخت و گفت:

« برای خودش میره ساعت میخره اون وقت من ساعت اونو بردارم؟ اصلاًً من بند این شکلی دوست ندارم.».

اعظم نفس راحتی کشید. ته دلش دعا میکرد نازی خانم دیگر نقشهای برای ساعت نکشد. مشغول کار آشپزخانه شده بود که صدایی شنید فکر کرد:

« وای اگه اصغر باغبون باشه فاتحه ساعت خوندهست!»

او هر چه نخواست در خانه پیدا می‌شد می قاپید. اما دید آقا برگشته خانه. صدای آقا را شنید که نازی خانم را صدا می زد:

«این ساعت چیه افتاده اینجا، دل کدوم شازده رو زده؟ قدیمیه؟ مد نیست؟ یا ما آدم نبودیم یا اینا آدم نیستن به خدا!»

نازی خانم گفت:

«مال افشین ِ، باتری‌اش تموم شده!»

اعظم با خودش گفت:

«نکنه نظر نازی خانوم عوض شده باشه.»

ولی حدس زد برای اینکه آقا عصبانی بوده حتماً این حرف را زده است!

آقا که رفت، از آشپزخانه آمد بیرون ساعت هنوز روی میز بود.اعظم دید کسی نیست ساعت را برداشت.دلش قنج زد. روی مچ خودش امتحان کرد.صفحه سفیدش روی ساق دست تیره اش خودنمایی می‌کرد.صدایی به گوشش خورد.تند ساعت را گذاشت روی میز و پی کارهایش را گرفت.

تا ظهر از فکر ساعت در نیامد.رفت تو آشپزخانه غذا حاضر شده بود زیر گاز را خاموش کرد و برگشت بیرون. از نازی خانم خداحافظی کرد. خدا خدا میکرد نازی خانم حرف ساعت را پیش بکشد ولی چیزی نگفت. اعظم دیگر داشت امیدش ناامید می شد، کیفش را برداشت و راه افتاد. نزدیک در که رسید نازی خانم صدایش کرد:

« راستی اعظم میدونم این هفته خیلی کار کردی ولی من چهارشنبه مهمون دارم میخوام دوشنبه و سه شنبه صبح بیای پیشم. چهارشنبه هم تا شب بمونی، در ضمن اون وام که برادر شوهرت برات تقاضا کرده بود رو به آقا گفتم، صندوق قرضالحسنه موافقت نکرده. عجب غروری داری تو! خوب برادر شوهرته، گردن پسرت حق داره، پولم که داره، از خودش بگیر بعد بهش بده.» اعظم داشت میرفت که نازی خانم گفت: «راستی بیا این ساعت رو بگیر، به اصغر و معصومه نگی بهت ساعت دادمها، شر میشه.»

اعظم برگشت و ساعت را گرفت. تشکر کرد، خستگی‌اش در رفت. صورت محمدعلی جلو چشمانش بود که با دیدن این هدیه حتماً کلی ذوق می‌کرد ساعت را گذاشت تو کیف. ناگهان لبخندی که آمده بود روی لبش محو شد. داشت به تعمیر ساعت فکر می کرد.پول تو کیفش را برانداز کرد کم بود!

آبادی! ابوالفضل سپاسی

مهر ۱۳۹۲

سالها بود ندیده بودمش وحالا فرصتی پیش آمده بود بدنبال یک سفر اجباری در شهری نزدیک به شهر اوبودم، تصمیم گرفتم او وشهر خاطرات کودکیم را ببینم.
صبح به مسئول هتل گفتم ممکن است شب دیر وقت برگردم، و با سواری های مخصوص آن مسیر به شهری وارد شدم که دوران مدرسه وراهنمائی را بدلیل ماموریت پدر در آن سالهای دور، آن جا گذرانده بودم.
یار دبستانی من در اداره تعاون روستایی کار میکرد؛ با تاکسی بسراغش رفتم میخواستم سوپرایزش کنم! اما شور بختانه دریافتم که او صبح قبل از اینکه به اداره بیاید به ماموریت روستاهای اطراف شهر رفته است.
آخرین ماه تابستان هوس دیدار از اطراف شهربه بهانه بدنبال دوست رفتن در ته ذهنم در هم آمیخت وآدرس اولین روستای ماموریت آن روزش را گرفتم. در قهوه خانه ای صبحانه ای خوردم و سوار بر مینی بوسی جاده نیم اسفالته ی ناهمواری را که از انتهای یکی از خیابانهای شهربسوی تپه های اطراف میرفت طی کردم. نام دهکده را قبلن به راننده گفته بودم. ساعتی بعد در کنار یک جاده خاکی وباریک در کمرکش یک تپه ایستاد وگفت:
« آن آقایی که میخواست بره خاتون آباد همین جاست»
” ولی من اینجا دهی نمی بینم ”
«از این تپه که بری بالا می بینیش»
پیاده که شدم تابلو رنگ و رو رفته وکوچک خاتون آباد را دیدم جاده با شیب تندی به نوک تپه میرسید ۱۵ دقیقه ای طول کشید تا به بالای تپه رسیدم از آنجا در دوردست دهی را دیدم بدون سبزه ودرخت های فراوانی، فقط در اطراف تک وتک درختانی در بعضی جاها دیده میشد خیال میکردم ۱۵ دقیقه ای دیگرراهپیمایی در یپش دارم اما بیش از نیم ساعت طول کشید تا به اوایل ده رسیدم.
باد خنگی می وزید وتمام مزارع خشک شده بودند. با توجه به موقعیت این به اصطلاح آبادی که در کمرکش تپه ها زندانی بود. بیشتر زراعتشان دیم وآنچه که دیده میشد آثار خشک سالی بی رحمانه ای بود که آتش قهرش این منطقه را فرا گرفته بود. در کنار چشمه ای بسیارکم آب، چند زن ودختر مشغول پر کردن دبه هایشان بودند؛ ظرف کوچکی را به سختی از آب چشمه پر میکردند و داخل دبه میریختند. آب برداشتن از آن چشمه اگر چه لازم اما بیشتر حالت یک وقت گذرانی را داشت رفتم کنارشان و سلامی بی پاسخ کردم . همه مثل بره های که از دست چوپان فرار میکنند دبه هایشان را رها کرده وبه کنار ی رفتند ولابد فکر کردند میخواهم دست وصورتم را شسته وکمی آب بخورم .
پرسیدم:
« آب آشامیدنی مردم روستا از این چشمه کوچک وکم آب تامین میشود؟»
دختر جوانی که نزدیکتر بمن ایستاده بود وکمتر خجالت میکشید گفت:
« نه یک چاه آب داریم که دو سه ساعت در روز کار میکند و آب مردم ده را میدهد»
پرسیدم:
” چرا کسی در مزارعتان نیست؟ ”
همان دختر گفت:
« مردها صبح زود میرن شهر دنبال کار، خشک سالی زراعتی برای ما نگذاشته »
با کاسه آنها جرعه ای آب نوشیدم وبا خداحافظی باز بی پاسخی آنها را ترک کردم.
وارد خیابان اصلی ده شدم پسر بچه ها با یک توپ پلاستکی در حال بازی، گردو خاکی بپا کرده بودند
جلو تر که رفتم میدانچه کوچکی بود در میان خانه های گلی که چند پیر مرد زیر آفتاب کم جان شهریوردر گوشه ای از میدان نشسته بودند. در طرف دیگر میدان دکان کوچکی بود که خوار وبار اهالی را عرضه میکرد.چند خیش وابزار کشاورزی مستعمل نیز جلوی بعضی خانه ها دیده میشد. بسراغ پیر مردها رفتم سلامی کردم همگی جوابم را دادند.
پرسیدم:
« مامورین اداره تعاون روستایی اینجا نیستند؟ ”
یکی گفت:
«صبح اینجا بودند رفتند کمال آباد سفلی. شما از آنها جا مانده اید؟
” نه دوستی دارم که با آنهاست. آمده ام اورا ببینم.”
و ماجرای سفرم را به آنها گفتم. یکی که سر حال تر از بقیه به نظر میرسید بطرف مغازه رفت وبا صندلی چوبی کهنه ای برگشت وگفت:
« آقای مهندس بفرمائید بنشیند تا یکی دو ساعت دیگر ممکن است گردند »
در حال تشکر ونشتن گفتم:
” دوساعت! ؟ ”
یکی گفت:
” ما یک عمر اینجاییم آقای مهندس ”
گفتم :
“حق با شماست. اینطور که می بینم زندگی سختی را هم گذرانده اید ”
گفت:
” ای آقا تازه حالا دوران خوشی ماست، چون جوانهایمان میروند شهر دنبال عملگی. زمان جوانی ما خشک سالی یعنی چون مرگ بود ”
گفتم:
“الان در بعضی نقاط دنیا مثل افریقا هنوز همین طور است.”
اما نگفتم سالانه حدود ۹۰۰ هزار انسان بر اثر گرسنگی میمرند چون اگر چه آنها با مرگ روبرو نیستند اما زندگی خوبی هم در این شرایط ندارند
پرسیدم:
” مگر در شهر خبری هست؟ ”
” نه آقا همه آنهائی که میروند شهر دست پر برنمیگردند.”
دیدم راست میگوید. شهر های نزدیک آنها هم از فقر های نسبی رنج میبرند. شهری که ساعات کار وفعالیت مغازه هایش از ده یا ده ونیم صبح شروع ودر ساعت دوازه ونیم ظهر برای نهار تعطیل میشود تا در ساعت پنج بعد از ظهر دوباره شروع بی رمقی را تا هشت غروب ادامه دهند ، فقر را در همه زمینه ها از اجتماعی گرفته تا فرهنگی را بخوبی نشان می داد در اینصورت چه حاصلی می توانست برای جوان روستایی گریخته از گرسنگی خشسک سالی داشته باشد.؟
ساعتی گذشت ویار دبستانی من نیامد؛ وانتی به میدانچه آبادی رسید که چندمسافرو مقداری بار بهمراه داشت جلوی مغازه ایستاد مسافرین وبار هایش را که زیاد هم نبود خالی کرد. از کسی پرسیدم این وانت دوباره بشهر برمیگردد؟
این راننده اش مش علی مال ده خودمانه شاید برگردد وبا صدای بلند ولهجه خودشان داد زد: آهای مش علی برمیگردی شهر؟ وقتی جواب مثبت داد بااو همسفر شدم ودهی را پشت سر گذاشتم که نمونه ای از ۲۰۰ پارچه آبادی در آن منطقه بود.
بدون دیدن یار دبستانی وبا خاطری اندوه بار بخانه برگشتم.

پل، سیگار، و شاعر ” بخش دوم – مجید قنبری

مهر ۱۳۹۲

در شماره قبل شماره شهریور ماه گذرگاه با نوشته زیر و نشر بخش اول  کتاب
پل، سیگار و شاعر
یاد آور شدیم که در هر شماره یک بخش از آن را در اینجا می آوریم.
اینک بخش دوم را به اطلاعتان می رسانیم
***
بزرگواران عزیز
این نوشته زیبای پر از ایهام آغاز یک کتاب حدود سیصد صفحه ای است
می توانستیم در انتظار دریافت بقیه اش بمانیم و آنگاه آن را یکجا منتشر کنیم
چنین نکردیم چون می خواهیم بهمانگونه که کتاب دیگر ایشان را با نام
نامه هائی از تیمارستان
که نامه به نامه ” ونه یکجا ” منتشرکردیم تا رسیدیم به نشر آن بصورت یکجا
عمل کنیم
امیدواریم هم شما مخاطبان عزیز و هم نویسنده آن
مجید قنبری
فرزانه دوستمان موافق باشید
بگذارید با هم و گام به گام با رشد این کتاب همراه باشیم
این شما و این قسمتی از این کتاب که نام
پل، سیگارو شاعر
را بر خود دارد
از دریافت نظرهایتان سپاسگزار می شویم
***

پل، سیگار، و شاعر
بخش دوم


تقریبا دو سال قبل از تنها شدنم بود که یک حمله‌ی عصبی را از سر گذراندم. فروپاشی جهان‌ام بود و ذهن‌ام، آن هم در عرض کسری از ثانیه. یکباره همه‌ آرمان‌ها و باورهایم پوچ شد انگار. دود شد و تا به خودم بیایم دیدم دیگر هیچ‌چیز باقی نمانده. فقط طرح اندامی کوچک و نحیف بود در غلظت فضای تاریک اطراف یا فقط یک چاله‌ی سیاه. من نبودم. هیچ‌کس نبود. همه مرده بودند. همه می‌مردند. وحشت از مرگ بود، از زندگی. خودِ وحشت بود اصلا، با چشمان سرخ و نگاه خیره‌اش.‌ داشتم کم‌کم می‌فهمیدم. همین‌طور باید باشد. حتما برای گریز از چنین وحشت مطلقی است و اگر نه چه‌طور می‌تواند مادری بچه‌هایش را در اتاق‌ بخواباند، شب به ‌خیر بگوید و پیشانی‌شان را ببوسد. بعد آرام از پله‌ها پایین بیاید، به آشپزخانه برود. به اطراف، نگاهی سرد و بی‌روح بیندازد. درِ آشپزخانه را محکم ببندد و سر حوصله تمام درزهای آن را با نوارهای پارچه‌ای و اسفنجی پر کند. در حالی که اجاق گاز قدیمی نگاهش می‌کند انگار.

دیگر چه اهمیتی دارد که در همان لحظه، در آن شب سیاه و چرکمرد که انگار تمام جهان و کائنات از سرما خشکیده‌اند‌، همسرش با معشوقه‌ی بلوند خود در رختخوابی گرم به هم می‌پیچند. درهم می‌لولند. ملافه‌های سفید را زیر تن‌های عرق‌کرده‌شان مچاله می‌کنند. همدیگر را می‌چلانند و بوی گه می‌گیرند تا در آخر برسند به همان “رطوبت چندش‌انگیزِ پلشتی” که خودت بهتر از من می‌دانی. بوی گوشت گندیده در دماغ مادر می‌پیچد. می‌خواهد بالا بیاورد. حالش انگار از همه چیز به هم می‌خورد. از خودش بیش‌تر.

این داستان را اول‌بار از دهان تو شنیدم قاف عزیزم. یادت هست؟ حالا دارم آن را برای خودت تعریف می‌کنم. اما می‌دانی که دیگر این داستان همانی نیست که تو روایت کردی. من روایت خودم را دارم حتی از موضوعی که خودت برایم تعریف کرده‌ای. در داستان تو خیلی چیزها کم بود. مثلا از رطوبت چندش‌انگیز پلشت خبری نبود. در روایت من اما مادر به سمت اجاق گاز می‌رود. در فر را باز می‌کند. سرش را جلو می‌برد انگار که بخواهد عمق آن سیاهی را ببیند. بعد سرش را درون فر می‌کند. دستش را از بالای سر می‌گذراند، چشم‌هایش را به روی سیاهی چرب اجاق می‌بندد و شیر گاز را تا به آخر باز می‌کند. نفس عمیقی می‌کشد و دنیایی را که هرگز نفهمیده است و حقارت “حباب شیشه” را برای همیشه ترک می‌کند و از وحشتی که مدام سر تا پایش را می‌لرزاند، می‌گریزد. در حالی که دختر و پسرش در تخت‌های خود، و همسرش در آغوش معشوقه‌اش در خوابند.

اما با دومین حمله‌ی عصبی‌ بود که ظاهرا به آخر خط رسیدم. نمی‌دانستم چه باید بکنم ولی پزشک می‌دانست. باید بستری می‌شدم. اما زمانی که پزشک معالج‌ام درمان با شوک برقی را تجویز می‌کرد، ناشرم خانم علی‌پور داشتن معشوقه‌ای را درمان قطعی من می‌دانست: از من نشنیده بگیر آقای سه نقطه ولی تو فقط احتیاج به یه عشق داری. یه معشوقه. همین.

و چیزی که او از آن تصوری نداشت میزان حماقت من بود. خب این‌طوری بود که من به گریه افتادم. گریه‌ای که دو سال بی‌وقفه ادامه داشت. یعنی یک سال قبل از آمدن قاف و یک سال بعد از رفتن قاف.

امید به نازل شدن کمکی نبود. اصلا امید خودش یک فریب بود. به چه‌کسی می‌شد پناه برد. با همان یکی دو دوست قدیمی هم قطع رابطه کرده بودم. هرچند خود آن‌ها هم کم‌تر از من تنها نبودند. اصلا همه‌ی آدم‌ها تنها هستند. یک تنهایی تقدیری. فرق ما شاید در این بود که آن‌ها متوجه این تنهایی‌ نبودند و همین جهالت باعث نجات‌شان می‌شد، یا من این‌طور تصور می‌کردم. داشتم له‌شده زیر فشار آگاهی از تنهایی فلسفه‌بافی می‌کردم آن هم زمانی که تیمارستان‌ آغوش‌اش را چارطاق به روی‌ام گشوده بود.

از پله‌ها که بالا می‌رفتم هر لحظه پاهایم سست‌تر می‌شد. راه پله قدیمی و تاریک بود. سرم گیج می‌رفت. حالت انزجار تمام وجودم را پر می‌کرد. همه‌چیز بیهوده بود انگار. یک نمایش مسخره و پوچ. همه باید می‌رفتیم. از اول بازی‌مان داده بودند. به زودی پرده پایین می‌افتاد و خداوندگارانی بیمار و سادیست بر صندلی‌هاشان از شدت خنده به خود می‌پیچیدند. برای‌مان دست می‌زدند. هورا می‌کشیدند. فریب‌مان می‌دادند.

آن موقع تو هنوز نیامده بودی. هنوز برای من وجود نداشتی و هنوز هیچ‌کدام‌مان از بازی جدیدی که انگار مدت‌ها پیش آغاز شده بود، خبر نداشتیم.

پله‌ها هم که تمام نمی‌شد. چه فایده داشت. مگر این دکتر قادر به معجزه بود؟ چه چیز را می‌توانست تغییر دهد؟ در خودش، در من، در این دنیای متعفن؟ ای کاش می‌شد زمین برای یک بار هم که شده برعکس بچرخد. آن‌وقت همه چیز گذشته می‌شد. بی‌نشان از حال و آینده‌ی فریب‌کار. من فقط یک اتفاق خوب آرزو می‌کردم. فقط یک اتفاق تا بفهمم که هنوز زنده‌ام، نپوسیده‌ام و باز هم می‌توانم عاشق شوم. (نامردی در گوشم زمزمه می‌کرد انگار که زمین از هر جهت هم که بچرخد دنیا همین لجن‌زار خواهد ماند)

وارد مطب که شدم داشتم از حال می‌رفتم. اتاق انتظار خالی بود. نه منشی و نه بیماری. هیچ‌کس نبود. در اتاق دکتر کسانی به آهستگی صحبت می‌کردند. پچپچه‌ای انگار به گوشم می‌رسید که اگر وقت دیگری بود حتی می‌توانست آرام‌بخش باشد. ولی حالا که دیوارهای زرده بسته هرلحظه تاب برمی‌داشتند، به هم نزدیک می‌شدند و دوباره به عقب می‌رفتند جز مرگ هیچ‌ چیز آرامش‌بخش نبود. تمام تنم گر گرفته بود. خیس از عرق نفس‌نفس می‌زدم. هوا نبود انگار، حتی به اندازه‌ی یک دم. اتاق انتظار پر بود از بازدم آدم‌های بیماری که دیگر نبودند. داشتم خفه می‌شدم. ای کاش یک نفر این‌جا بود. یک نفر که بتواند نجاتم دهد. ولی این غیرممکن بود وقتی حتی خودم هم نمی‌دانستم از چه‌چیز باید نجات پیدا کنم. اول باید می‌فهمیدم درد کجاست، که نمی‌فهمیدم. روی صندلی وارفته بودم که دو نفر از اتاق دکتر بیرون آمدند و از مطب خارج شدند. حتی ندانستم زن بودند یا مرد. فقط دو سایه بودند در “شهر اشباح”، که کش می‌آمدند کش می‌آمدند و از زیر در انگار، بیرون می‌خزیدند. سرم را به دیوار تکیه داده بودم و فراموشم شده بود برای چه‌کاری آن‌جا هستم. اصلا آن‌جا کجا بود؟ می‌‌دانستم از کجا راه افتاده‌ام ولی تشخیص این‌که الان کجا هستم کار دشواری بود. یک سایه به طرفم می‌آمد. خود دکتر بود. پرسید: شما خوبید؟ چرا نیومدید داخل؟

نمی‌دانم چه‌طور انتظار جواب داشت آن هم از جنازه‌ای وارفته بر‌صندلی که به سختی نفس می‌کشید و هن‌و‌هن می‌کرد. رنگ به چهره نداشتم. سفیدِ سفید بودم. این را بعدا خود دکتر گفت. حتی دریغ از “سه قطره خون” در تمام اندام خشکیده‌ام. فقط سه قطره، تا از بالای یک مهتابی با نرده‌های فلزیِ سرد بچکد بر قلب خشکیده‌ام. یک قطره! دو قطره! سه قطره! چرا حتی نمی‌توانم مثل باقی دیوانه‌ها بخندم. اول‌بار در یک مراسم عروسی بود که به این موضوع پی‌بردم. کنار عروس و داماد ایستاده بودم. عکاس مرتب تکرار می‌کرد: لبخند، لطفا . . . آقا لطفا لبخند . . .

کم‌کم داشت عصبانی می‌شد. من تمام تلاشم را می‌کردم ولی نمی‌شد. دهانم، لبانم، کج وکوله می‌شد اما هیچ شباهتی به لبخند نداشت. فراموش کرده بودم انگار، مثل خیلی چیزهای دیگر. عکاس عکس‌اش را گرفت و رفت. از خیر لبخند گذشته بود.

قاف عزیزم تو که آمدی تقریبا حرف زدن را هم از خاطر برده بودم. مثل این بود که صدای انسانی‌ام را از دست داده باشم. تنها مانند گرگی گرسنه همراه پدرم زوزه می‌کشیدم. پدرم درست برعکسِ من، آلزایمر داشت و هیچ چیز را به یاد نمی‌آورد. زوزه می‌کشید تا شاید مرگ ناگزیر را از خود دور کند. اما من چرا زوزه می‌کشیدم؟ من که تا فرسنگ‌ها اطرافم خالی بود. حتی مرگ هم از من دور بود.

روزهایی را که برای مراقبت از پدرم به خانه‌اش می‌رفتم خاطرت هست؟ هیچ ‌وقت باور نکردی. می‌گفتم: امشب نیستم. باید پیش پدرم باشم.

می‌گفتی: امشب هم هستی. فقط حوصله‌ی من رو نداری.

تا آن‌جا که به خاطر دارم هیچ‌وقت آرزوهای بزرگی نداشتم. از خدا هم چیز زیادی نخواسته‌ام. آن‌هایی را که برآورده است به یادم نمانده ولی آن‌هایی را که ناشنیده باقی گذاشته، هرگز فراموش نمی‌کنم. آخرین آن‌ها به سال‌ها قبل برمی‌گردد، در بخش مراقبت‌های ویژه‌ بیمارستانی در شمال شهر تهران. وقتی رسیدم پدرم تازه از اتاق آمده بود بیرون و برادرم برای دیدن مادر به اتاق رفته بود. سلام که کردم، به طرفم که آمد، دست‌هایش را که دور شانه‌هایم حلقه کرد، قرمزی چشم‌هایش را که دیدم، از خدا خواستم اگر نمی‌تواند پدر و مادرم را با هم از این دنیا ببرد، لااقل پدر را زودتر روانه کند. می‌دانستم که تحمل‌اش را ندارد. مهربان شدن‌اش نه، ابراز مهربانی‌اش بود که شگفت زده‌ام می‌کرد. نمی‌دانم دیگران هم متوجه این تغییر شده بودند یا نه، ولی مطمئنم هرکس که عربده‌های پدر را شنیده بود یا سنگینی دست‌هایش را چشیده بود، متوجه این تغییر می‌شد.

بعد از آن، همه چیز به سرعت گذشت. مادر مرد و پدر دیگر هرگز عینک‌اش را بر چشم نزد. می‌گفت چیزی برای دیدن وجود ندارد. تمام وسایل خانه را به جز یک میز چوبی روسی قدیمی و یک صندلی به همسایه‌ها بخشید، حتی لامپ‌ها و لوسترها را. وسط سالن روی صندلی نشست. روزها و روزها، شب‌ها و شب‌ها. در تاریکی و سکوت پر رنگی که احاطه‌اش کرده بود بیش‌تر و بیش‌تر فرومی‌رفت.

و بعد بیمار شد.

ده سالی می‌شد که آلزایمر داشت. ماه‌های اول حتی به نظر بیماری بامزه‌ای می‌آمد. آلزایمر بیماری “پرسش” است. شاید نخستین و آخرین عارضه‌ی آن پرسیدن باشد. می‌گویند آن که نمی‌پرسد تا ابد نادان باقی می‌ماند ولی من پابه‌پای پدر کشف کردم حتی آن که می‌پرسد هم تا ابد نادان باقی می‌ماند.

همه‌چیز با این سوال آغاز می‌شود:

ـ او کی بود؟

بعد:

ـ تو کی هستی؟

وکمی بعدتر:

ـ من کی هستم؟

و دست آخر:

ـ من چی هستم؟

یک روند واژگونه است آلزایمر. خالی شدن تدریجی ذهن از هر آن‌چه که سالیان دراز با زحمت در آن چپانده‌ایم. گاهی ما چیزهایی می‌بینیم که کلمه‌ای برای آن‌ها نمی‌یابیم. ولی سر پدر انباشته از واژه‌هایی بود که برای‌شان هیچ مابه‌ازایی نمی‌یافت. از ما کمک می‌خواست. از اطرافیانی که نمی‌شناخت‌شان. اطرافیانی که هنوز سرخوشانه مشغول انباشتن چاهک ذهن‌شان بودند. دیگر حتی صحبت نمی‌کرد. بلکه بی‌هدف کلمات را به بیرون پرتاب می‌کرد. کلماتی که دیگر ابزار برقراری ارتباط نبودند. پوچ و ناتوان بودند و تنها کمی آن‌طرف‌تر از تخت‌اش بی‌رمق به زمین می‌افتادند.

‌اما بعد واژه‌ها هم مردند. مثل تصویرها، مفهوم‌ها و مدلول‌ها. و آن‌چه برای‌اش ماند تنها یک زوزه‌ی حیوانی دردناک بود در جهانی حالا به واقع پست‌مدرن. یک برهوت توضیح‌ناپذیر انگار برای همیشه احاطه‌اش کرد. سال‌های آخر، زمانی که دیگر حتی نمی‌دانست انسان است یا شی، وارد وحشتناک‌ترین مرحله‌ی بیماری‌اش شد. حتی وحشتناک‌تر از کابوس تیمارستان بود. تیمارستانی که انگار پزشک‌ها در توافقی پنهان مرا به سوی آن هل می‌دادند.

دکتر زیر بازویم را گرفت و کمک ‌کرد تا بلند شوم. حالا صندلی هم با من بلند می‌شد. دنبالم می‌آمد و پاهای فلزی و استخوانی‌اش را با جیغی خشک و تیز بر روی موزائیک‌ها می‌کشید. فریاد می‌زنم ولم کنید اما صدایی از میان دندان‌های قفل شده‌ام بیرون نمی‌آید. فقط خیال یک فریاد بود. توهم “فریادی به رهایی”، به آزادی انگار.

“به دندان فرو بردن در میوه‌ی ممنوع می‌ماند آزادی”

چرا فراموش نمی‌کنم، آقای دکتر. چرا فراموش نمی‌کنم؟ داخل اتاق می‌نشاندم روی مبلی که احتمالا زمانی از چرم بوده. می‌پرسد: مشکل‌تون چیه؟

اگر می‌دانستم که خوب بود. مشکل‌ام این است که این دنیا را نمی‌فهمم درست به همان اندازه که این دنیا مرا نمی‌فهمد. کلافه‌ می‌گویم: خسته‌ام.

پیشانی‌ام را آرام روی شیشه‌ی سرد میز می‌گذارم و مستاصل می‌نالم: خسته‌ام.

می‌پرسد: چند وقته خسته‌ای؟

از وقتی که یادم می‌آید. حتی از وقتی که یادم نمی‌آید. همان‌طور سر روی میز جواب می‌دهم: توی شکم مادرم هم خسته بودم آقای دکتر.

به زیر پایم نگاه می‌کنم. به موزائیک‌های کثیف و سیاه. می‌ترسم. از همه چیز می‌ترسم. از این همه سیاهی. از این همه کثافت. عفونتی که بیرون از اختیار ما تا عمق استخوان‌های‌مان نفوذ کرده است.

ـ خیلی دوستت دارم ولی خسته‌ام. خسته‌ام مثل در آغوش کسی جا نشدن.

چه‌قدر دور است قاف عزیز من. دستان معجزه‌گرش را از من دزدیده‌اند. چرا کسی نمی‌فهمد؟ چرا کسی نمی‌فهمد که دستم را گرفته بود، بر گونه‌اش گذاشته بود و سرانگشتان‌ام را آرام می‌بوسید و زیر لب می‌خواند:

“شعرهای عاشقانه‌ام بافته‌ی انگشتان توست/ و هرگاه مردم شعر تازه‌ای از من بخوانند/ تو را سپاس می‌گویند”

دستش را که اصلا به دست یک شاعر نمی‌رفت، گرفته بودم. ولی او هیچ چیزش به هیچ چیزش نمی‌رفت. دستان آفتاب سوخته‌اش را خوب خاطرم هست. پشت دست چپ‌اش بود، در امتداد انگشت شصت‌اش. مثل یک هزارپای له شده که ردی دراز به جا می‌گذارد. با آتش سیگار سوزانده بودش. سه بار. پشت سر هم. او هم دیوانه بود. مثل من. حتما درد داشت سوختن. بار اول، بار دوم، بار سوم.

دکتر نبض‌ام را می‌گیرد. انگار نمی‌فهمد که درد آن‌جا نیست. حتی آن نزدیکی‌ها هم نیست. درد کیلومترها دور از دستان ماست. دست ما هیچ‌وقت به آن نمی‌رسد. درد در اتمسفری است که جهان‌‌مان را احاطه کرده. در هوایی که تنفس می‌کنیم. اصلا درد خود منم. مشکل منم آقای دکتر، می‌فهمی؟ پس دستان شفابخش‌ات کجاست لعنتی؟

اگر بگذارند – داراب پهلوان

مهر ۱۳۹۲

چشم از بهر تماشا ست اگر بگذارند
زندگی قصه ای زیباست اگر بگذارند
دل بی عشق چو آتشکده خاموش است
دل من غرق تمناست اگر بگذارند
شمع اگر دامن پروانه به شب می سوزد
صبح عاشق کش و زیباست اگر بگذارند
نظرت گر به مطاعی است گرانبار و ثمین
دل به بازار تو سودا ست اگر بگذارند
مشکل عشق عجب بغض گلو گیر شدم
ناله ام تا به ثریا ست اگر بگذارند
به ضیافتگه من سر زده مهمانم شو
سفره رنگین و مهیاست اگر بگذارند
گل بود سَمبل زیبائی و شهره به جهان
گل من نُخبه ی گل هاست اگر بگذارند
دُر و مرجان نتوان یافت کنار ساحل
که صدف در ته دریاست اگر بگذارند
سرو زیبا ندهد میوه شیرین هرگز
ارزش سرو به بالاست اگر بگذارند
کودک عشق نمی خوابد و نا آرام است
شعر و آهنگ تو لالاست اگر بگذارند
همه در فکر زراندوزی و راحت طلبی
فکر یوسف به زلیخاست اگر بگذارند
هرکسی را هنری هست و بدان فخر کند
مهر ورزی هنر ماست اگر بگذارند
خار گل می شود از مهر و محبت آری
شرط آن، همت والاست اگر بگذارند
در بیابان طلب، بیهوده سرگردانی است
خانه ی دوست همین جاست اگربگذارند
عاشقان گرم همآغوشی و سرگرم وصال
” عَدی” ازعشق توشیداست اگربگذارند

پرچم را بالا بگیر…- یانیس ریتسوس – به انتخاب دکتر بیژباران

مهر ۱۳۹۲

پرچم را بالا بگیر…-

ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاوردیم

مست از بوسه هائی هستیم که هنوز نگرفته ایم

از روزهائی که هنوز نیامده اند

از آزادی که دز طلبش بودیم

و آزادی که ذره ذره بدست می آوریم

پرچم را بالا بگیر تا بر صورت باد سیلی بزند

حتی لاک پشت ها هم هنگامی که بدانند به کجا می روند

زودتر از خرگوش ها به مقصد می رسند.

مرگ من روزی فـــرا خـــواهد رسید – فروغ فرخزاد

اسفند ۱۳۹۲

مرگ من روزی فـــرا خـــواهد رسید

در بهـــــاری روشن از امــواج نـــور

در زمستــــان غبــــار آلــــــود و دور

یـا خـزانی خـالی از فریــــــاد و شور

مرگ من روزی فــــرا خــواهد رسید

روزی از این تلـــخ و شیرین روزهـا

روز پـــوچی همچو روزان دگــــــــر

ســــایه ای ز امروزهـــا ، دیروزهــا

دیدگـــــانم همچو دالان هــــای تــــــار

گـــونه هـــایم همچو مرمر هـای سرد

ناگهــــان خـــوابی مرا خـــواهد ربود

من تهی خــــواهم شد از فریــــاد درد

خـاک می خواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره کـــه در خــــاکم نهند

آه … شـــــاید عــــاشقـــــانم نیمه شب

گــــل به روی گـــــور غمنــــاکم نهند

بعد من ، نـــــاگه به یک سو می روند

پـــرده هــــــای تیره ی دنیــــــــای من

چشمهـــــای ناشنـــــاسی می خـــــزند

روی کــــــاغذ هـــا و دفترهـــــای من

در اتــــــاق کــــــــوچکم پـــــا می نهد

بعد من ، بــــا یـــــاد من بیگــــــانه ای

در بـــر آئینه می مـــــاند به جــــــــای

تــــــــار موئی ، نقش دستی ، شانه ای

می رهم از خویش و می مانم ز خویش

هر چه بر جا مــــــانده ویران می شود

روح من چــــون بــادبــان قـــــــــایـقی

در افقهـــــا دور و پنهـــــــان می شود

می شتــــــابد از پـی هم بی شکـــــیب

روزهــــا و هفته هـــــــا و ماه هـــــــا

چشم تــــو در انتظــــــــار نــــــامه ای

خیره می مــــاند بــــه چشم راه هــــــا

لیک دیگــــر پیکـــــر سرد مــــــــــرا

می فشـــــارد خاک دامنگیر خــــاک !

بی تو ، دور از ضربه هـــــای قلب تو

قلب من می پوسد آنجــــــا زیر خــاک

بعد هـــــا نــــــام مرا بــــــاران و بــاد

نــــــرم می شویند از رخســــار سنگ

گور من گمنــــــام می مــــــــاند به راه

فارغ از افســـــانه هـــای نــــام و ننگ

سواد سیاه چشمم نم کشیده – شهلا زرلکی

مهر ۱۳۹۲

کلمه
کلمه
کلمه
میچکد از پستان هایم
از زندان کلمه آزاد شده ام
سکوت صورتی لب هایم هر روز براق تر می شود

دیگر نامه ای برایت نمی نویسم
سواد سیاه چشمم نم کشیده
و زهدان تخیلم
باردار نطفه های نارس است
باید از نزدیک ببینی ام
به خدایان خِرفت سومری شبیهم
چشم بزرگ
شکم بزرگ
ناتوانی بزرگ
شادمانی بزرگ
معشوق مردی شده ام کوچک
دهان عشق بوی شیر می دهد
و هر صبح
زیر باران نخستین خنده های بی خیال آدمی
خیس می شوم

دیگر نامه ای برایت نمی نویسم
اینجا کشور بی الفباست
و هر روز در وزارت انکار
میلیون ها سلول خاکستری دود می کنند
چیز تازه ای نیست
شعار این تابستان پیر
جمهوری آزادی ست
و کلیدهای بی در
در بادهای سوزان
تکان می خورند
تکان می خورند

دیگر نامه ای برایت نمی نویسم
باید از نزدیک بخوانی ام

۲۸ شهوریور ۹۲

این یک نقد نیست فقط یک نگاه است آن هم نه موشکافانه، به: ” سمفونی شب ” دفتر شعر امیر مهیم – محمود صفریان

مهر ۱۳۹۲


این یک نقد نیست فقط یک نگاه است آن هم نه موشکافانه، به:

” سمفونی شب “

دفتر شعر امیر مهیم – محمود صفریان

کتابی در ۱۵۴ صفحه

ناشر، سراینده اشعار، امیر مهیم است

دکترمحمود صفریان

در ” سخنی با خوانندگان ” که کتاب با آن شروع می شود و نوشته ای بسیار مختصر است می گوید:
کتاب ” سمفونی شب ” بر گزیده سه دفتر شعراست…” خانه و جدائی جهان ” – ” مخواه که شعر بگرید ” – ” در هیاهوی سکوت “… یعنی سروده هائی که کم و بیش با پاره ای از آن ها آشنا هستیم والبته قسمتی دیگر که اشعار چاپ نشده هستند، را همراه دارد.
در این کتاب با انواع سروده های شاعر روبرو می شویم از عزل و دوبیتی گرفته تا چهار پاره …

در این دفتر هم با سروده های بالا بلند روبرو هستیم و هم با شعر های کوتاه. شعرهائی چون :
” رفیقی نیست …” – ” راه را باید رفت ” –” صدف “…و
” ” رقص باران ” – ” گذر عمر ” – ” گلایه ” …
و
کم نیستند شعرهائی که به دوستان و آشنایان و یا به مناسبت هائی تقدیم شده اند، مثل شعر اندرزگونه ی “ریشه درخاک ” که به علی میر فطروس اهدا شده است.

من همیشه به نامگذاری توجهی خاص داشته ام و کم نبوده است کتاب یا حتا نوشته و یا شعری که نام زیبایش مرا به دنبال خود کشانده و تشویقم کرده است که آن را بخوانم و البته بر عکسش را هم کم نداشته ام که مرا از خود دور کرده است.
در این دفتر شعر، نام های زیبا کم نداریم …” رقص باران ” مست از پیمانه چشان تو ” – ” راز نگاه ” و بسیاری دیگر.
بعضی از سروده های کوتاه کتاب ” سمفونی شب ” مرا به حال و هوای ” هایکو ” می کشاند. من از خواندن سروده هائی که با ” دریائی ” از معنا و ظرافت در” فنجانی ” جای داده می شوند لذت می برم:

” خبر از آمدنت بود

ولی

روز ها طی شد و ما

همچنان منتظریم ” صفحه ۵۴

**

” اشکی چکید

آهی در سینه گم شد

تو در کجای خیالت

دنبال مهربانی می گردی؟ ” صفحه ۶۵

از عظیم ترین کوچ تاریخ که همچون انفجار بیگ بنگ هر ایرانی را به گوشه ای پرتاب کرده است، ” و البته هنوز هم ادامه دارد ” و شاهدیم که از آمازون تا کانبرا ” اگر نه سرگردان ” ولی حضورداریم، هر نویسنده یا شاعری به شکلی یاد کرده است، امیر مهیم در شعر ” کوج اجباری – صفحه ۱۲۸ ” که به نمایندگی از جانب همه ی ما کوچیدگان! به ” بهار داعی ” تقدیم شده است، شاعرانه و زیبا به ” پرستو ” همانند شده ایم و اشاره ای به تداوم این کوچ ناخواسته دارد.

” مدتی هست که من می بینم

کوچ اجباری این فوج پرستو ها

نه که در فصل خزان

نه که در فصل بهار

دائما در کوچند “

و در همین شعر نظری آگاهانه دارد که گویا قرار نیست این رخداد زشت تاریخ اصلاح!! شود

” سالها می گذرد

باغبان،

حسرت دیدار بهار

در دلش پیچیده “

گرچه فریاد های نویسنده و شاعربا الیاف عربده تنیده نشده است ولی به همت واژه ها که گاه کار پتک را دارند در طاق گنبد دوار طنینی رسا و نا فذ می یابند.

” وای از این خانه

که از غفلت ما زندان شد

این ننگ است

قفل از گردن ترس ات واکن
همه حنجره ها خونین است
از نوک گنجشکان خون جاری ست
و درختان صنوبر،
شده اند چوبه دار .

وای از این خانه
که ازغفلت ما ویران شد
بشکن مهر سکوت
این ننگ است ” شعر: ” بشکن مهر سکوت ” صفحه ۱۲۴

امیر مهیم که سالهاست می سراید در زمینه های مختلف طبع آزمائی کرده است و دفتر شعر تازه انتشار یافته
” سمفونی شب ” او شعر های زیبا و دلنشین کم ندارد.
درغزل ” تو نیستی ” در صفحه ۷۰ که از معدود غزل هائی است که از خود در بیت آخر نام برده است، گریز زیبائی دارد به ” غلّو ” که جان مایه بسییاری از اشعار ما بخصوص در سبک هندی ست.

” تو نباشی همه جا رنگ دگر می گیرد
دل دیوانه من از تو خبر می گیرد

همه جا صحبت دل با تو و چشمان تواست
چون که دیوانه دلم سوی تو پر می گیرد

تو نباشی همه ی دشت و دمن می سوزد
جغد می آید و بس ناله ز سر می گیرد

شهر می میرد و بلبل ز نوا می ماند
رود می خشکد و جان را ز چمن می گیرد

نفس باد خزان تنگ به جان می پیچد
نفس گرم من از مرده اثر می گیرد

نازنین گر تو بیائی و دهی جان به امیر
جان بی روح دگر باره شرر می گیرد “

شعری که بر پشت جلد کتاب آمده و یکی از سروده های درون کتاب است نوستالژی خاصی را در جان خواننده می دواند. آسمان، شب ها در بسیاری از شهر های جنوبی کشورمان بی هیچ مانعی ستاره باران است و آسمان گسترده کویر در هر جایش چنین است…شب های کویر با هوائی که خنکای خاصی دارد دیدنی است و این شعر یکی دیگر از داشته هایمان را به یاد می آورد :

” نه کویرم ،
که ستارگانش را
به رقابت با چشمانت فرا خوانی،
نه دریائی ،
که حسرت هم بستری با اقیانوس را داشته باشد
رودی روانم ،
که با ماهیان رقصان در بسترش
به شادمانی نشسته است.”

امیرمهیم متولد تهران است، دیپلم ریاضی دارد، در دانشکده های ادبیات و زبان های خارجی و سپس در دانشگاه ملی درس خوانده است.
او دفترهای شعر ” خانه و جدائی جهان ” را در سال ۱۳۸۳، و ” مخواه که شعر بگرید ” را درسال ۱۳۸۶ در تهران و ” در هیاهوی سکوت ” را در تورونتو کانادا در سال ۲۰۱۰ میلادی منتشر کرده است .
و سی دی شعر خوانی نیز دارد با نام ” آن سوی ترک نسیم می وزد ”
او برنامه ساز رادیو تلویزون است و بر نامه موفق ” دریچه های روبرو ” ی او در تلویزیون ” آی تی سی ”
بسیار پر بیننده است.
این نگاه را با غزل کوتاهی از او بنام” سکوت ” که در صفحه ۷۵ کتاب آمده از این کتاب بر می دارم و توصیه می کنم با دنیای شعری امیر مهیم بیشترآشنا شوید.

” سوختم من از فریب نا رفیقان، سوختم

سوختم از دست این مردم نمایان، سوختم

قلب خود را تحفه چون درویش کردم با رفیق

قصه های تلخ را من از رفیق آموختم

خنجراز دست حریفان خوردن آنقدر سخت نیست

زخم خنجر بر جگر من از رفیق آموختم

طفلی این دل را دگر جائی برای زخم نیست

بس که من فرق میان مرد با نا مرد دیر آموختم

راز دل دیگر نمی گویم به این نا محرمان

چون که من در انجمن لب با سکوتم دوختم “

پیرآگوسترنوار ۲۵ فوریه ۱۸۴۱ – ۳ دسامبر۱۹۱۹ نقاش امپرسیونیست فرانسوی – به انتخاب الیسا تنگسیر

مهر ۱۳۹۲


او در اول کاربیشتر چهره پردازی می کرد ” پرتره ” ولی با ” کلود مونه ” بنیان گذار سبک امپرسیونیسم که آشنا شد به این جهت کشانده شد.
پس از پیوستن به گروهی که به رهبری ” مونه ” تشکیل شده بود و همه شان نیز نقاشان امپرسیونیست بودند رنوار اولین کار خود را در سال ۱۸۷۰ کشید و از آن پس اغلب با مونه کار کرد.
آثار رنوار به آثار تابستانی معروف است و از شفافیت و نور و سایه‌روشن‌های روزهای تابستان برخوردار است. وی در دومین، سومین و هفتمین دور نمایشگاه امپرسیونیسم همراه مونه و دیگر پیشگامان این مکتب نقاشی شرکت کرد و در طی سال‌های ۱۸۷۸ تا ۱۸۸۳ نمایشگاه‌هایی را به صورت انفرادی برپا کرد.
این نقاش بزرگ فرانسوی پس از ۷۸ سال زندگی که ۹ سال آخر آن به گوشه نشینی بر اثر بیماری رماتیسم سپری شد، در دسامبر ۱۹۱۹ در فرانسه درگذشت.
به چند اثر جاودانه او توجه کنید:

هوشنگ ابتهاج

مهر ۱۳۹۲

نقش او در دل چه زیبا می‌‌نشست
سنگدل   آیینه ی  ما  را شکست
آینه  صد پاره شد در پای دوست
بازدرهر پاره عکس روی او ست!

هوشنگ ابتهاج که با نام ( ه الف سایه ) بیشتر سروده هایش را منتشر کرده است یکی از غزلسرایان نام آور ماست.
بی اغراق اگر پس از حافظ، بخواهیم همراه با شهریار و انگشت شمارانی دیگر از غزلسرای قدرتمندی نام ببریم هوشنگ ابتهاج جای والائی دارد.

گمان نمی کنم سال و محل تولد و آماری از این دست، ” در مورد هر شخصیت والا ” دانستنی هائی باشند که خیلی برای خواننده مهم و جالب باشد. مهم عملکرد او و تاثیر گذاری که در زمینه فعالیت خود برای مردم و جامعه داشته است

دربارهٔ شعر سایه چنین گفته شده:
« در غزل فارسی معاصر، شعرهای سایه (هوشنگ ابتهاج) در شمار آثار خوب و خواندنی و قابل توجه است.
مضامینش گیرا و دلکش،
تشبیهات و استعاراتش،خیال انگیزو بدیع است،
زبانش روان و موزون و خوش‌ترکیب و هماهنگ با غزل است،
رنگ اجتماعی ظریف غزل هایش یادآور شیوهٔ دلپذیر حافظ است.

پس از انقلاب ابتهاج را نیز چون بسیاری دیگر به زندان انداختند.
برای آزادی او شهریار دیگر غزلسرای نامدار ما که به دلایل زیادی مورد عنایت دستگاه بود در نامه ای به خامنه ای نوشت :

تا وقتی هوشنگ ابتهاج در زندان است تمام ملائکه های خدا گریه خواهند کرد

به یکی از صد ها غزل او توجه کنید

· آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت

این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد
تنه ای
بر در این خانه ی تنها زد و رفت
دل
تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت
قدمی
چند به آهنگ تماشا زد و رفت
مرغ
دریا خبر از یک شب توفانی داشت
گشت
و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت
چه هوایی
به سرش بود که با دست تهی
پشت
پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت
بس که
اوضاع جهان در هم و ناموزون دید
قلم
نسخ بر این خط چلیپا زد و رفت
دل
خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول
چون
شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت
هم
نوای دل من بود به تنگام قفس
ناله ای
در غم مرغان هم آوا زد و رفت

این سروده او بسیار مشهور است و در رخداد های مختلف بعنوان آغاز کلام چند بیت اول آن خوانده می شود:

درد گنگ

نمیدانم چه میخواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته است
در تنگ قفس باز است وافسوس
که بال مرغ آوازم شکسته است
نمیدانم چه میخواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال ناشناسی آشنا رنگ
گهی می سوزدم گه می نوازد
پریشان سایه ای آشفته آهنگ
ز مغزم می تراود گیج وگمراه
چو روح خوابگردی مات و مدهوش
که بی سامان به ره افتد شبانگاه
درون سینه ام دردیست خونبار
که همچون گریه میگیرد گلویم
غمی آشفته دردی گریه آلود
نمیدانم چه می خواهم بگویم
نمیدانم چه می خواهم بگویم

پاره ای از دفتر های شعر او
نخستین نغمه ها
سراب
سیاه مشق
شبگیر
زمین
صبح شب یلدا
یادگار خون سرو
تصحیح دیوان حافظ
غزلی دیگر

· من چه گویم که کسی را به سخن حاجت نیست
خفتگان را به سحرخوانی من حاجت نیست
این شب آویختگان را چه ثمر مژده ی صبح ؟
مرده را عربده ی خواب شکن حاجت نیست
ای صبا مگذر از اینجا ، که درین دوزخ روح
خاک ما را به گل و سرو و سمن حاجت نیست
در بهاری که بر او چشم خزان می گرید
به غزل خوانی مرغان چمن حاجت نیست
لاله را بس بود این پیرهن غرقه به خون
که شهیدان بلا را به کفن حاجت نیست
قصه پیداست ز خاکستر خاموشی ما
خرمن سوختگان را به سخن حاجت نیست
سایه جان ! مهر وطن کار وفاداران است
بادساران هوارا به وطن حاجت نیست

و

محمد غفاری معروف به کمال الملک – به انتخاب محمود صفریان

مهر ۱۳۹۲

پرتره نقاش کار خودش

محمد غفاری معروف به کمال الملک زاده کاشان است. او در سال ۱۲۲۴شمسی متولد و درسال ۱۳۱۹ در کلات نادری در گذشت و در نیشابور بخاک سپرده شد.

او یکی از نام دار ترین نقاشان ایران است و تابلو های ماندگار و زیبا از خود به یادگار گذاشته است.

وقتی برای تکمیل تحصیل با برادرش از کاشان به تهران مهاجرت کرد .

کمال الملک پس از حضور در تهران، به همراه برادر بزرگترش در مدرسه دارالفنون در رشتهٔ نقاشی مشغول به تحصیل شد، هر دو برادر در مدت سه سال تحصیل خود توانستند موفقیت‌های بسیاری را کسب کنند. در پایان سال سوم، ناصرالدین شاه در حین بازدید از مدرسه دارالفنون با دیدن تابلویی که از چهره اعتضاد السلطنه، رئیس وقت مدرسه دارالفنون که توسط محمد غفاری کشیده شده بود، تحت تاثیر قرار گرفت و دستور داد تا او را به عنوان نقاش به استخدام دربار در آورند.

با حضور در دربار، ابتدا لقب خان، سپس پیشخدمت مخصوص به وی اهدا شد و پس از چندی ناصرالدین شاه، تحت تاثیر آثار او قرار گرفت و سبب گردید تا ناصرالدین شاه خود به شاگردی وی در آید و او را در ابتدا به لقب نقاش‌باشی و سپس به لقب کمال الملک منصوب کند. در مدت حضور وی در دربار، او ۱۷۰ تابلو کشید که معروف‌ترین آن‌ها تالار آینه می‌باشد و اولین تابلوییست که آن را “کمال‌الملک” امضا کرده‌است.

در زیر تابلوی تالار آینه را خواهید دید.

و تابلوی زیبای دوشان تپه

هالوکاست

مهر ۱۳۹۲

هالوکاست

گذرگاه

مهر ۱۳۹۲

گذرگاه

قواره نصف کاره

مهر ۱۳۹۲

قواره نصف کاره

لاستیک‌های چینی بلای جان مردم | کیفیت پایین و قیمتی به گرانی جان انسان‌ها

مهر ۱۳۹۲

در حالی که برخی منابع خبری از بی‌کیفیتی لاستیک اتوبوس حادثه‌ساز تصادف جاده قم که ساخت چین بوده سخن می‌گویند، مقامات صنفی از سهل‌انگاری‌های صورت گرفته در رواج و مصرف این لاستیک‌ها گلایه‌ها دارند. به گزارش خبرنگار ما، با این که هنوز علت دقیق حادثه تصادف مرگبار دو اتوبوس در جاده قم از سوی کارشناسان فنی روشن نشده، اما تقریبا همه ناظران، ترکیدن لاستیک جلوی اتوبوس را آغازگر این حادثه می دانند. این ترکیدن باعث خارج شدن کنترل اتوبوس از دست راننده، عبور از گاردریل وسط اتوبان، برخورد با اتوبوس دوم، بروز آتش سوزی و در نهایت مرگ تاسف بار شماری از هموطنان شد. در همین حال برخی مقامات صنفی، چینی و بی‌کیفیت بودن لاستیک اتوبوس حادثه ساز را علت بروز این تصادف می دانند؛ لاستیکی که ترکیدگی آن تاکنون علت اصلی حادثه عنوان شده است. به عبارت دیگر اگر لاستیک اتوبوس یادشده از کیفیت لازم برخوردار بود، شاید این حادثه اتفاق نمی افتاد. نکته‌ای که اکنون داغ دل مقامات صنفی را تازه کرده و آنان با اشاره به نبود نظارت بر واردات لاستیک‌های بی‌کیفیت، اما ارزان چینی و به دست آوردن سهم قابل توجهی از بازار لاستیک ایران، خواستار حذف این لاستیک‌ها از بازار شده اند. به گفته آنان، چون لاستیک‌های چینی تا ۶۰ درصد ارزان تر از لاستیک‌های ایرانی، کره ای، آلمانی و دیگر برندهای معتبر است، مردم به دلیل ضعف بنیه مالی مجبور به استفاده از آنها هستند. در حالی که این لاستیک‌ها عمر بسیار پایینی نسبت به لاستیک‌های مرغوب دارند که گاه به شش ماه هم نمی رسد و آثار سائیدگی و فرسایش روی آن آشکار می شود. همچنین میزان ترکیدگی این لاستیک‌ها نیز بسیار بالاست و این امر بویژه در خودروهای سنگین مانند اتوبوس و کامیون و در سرپیچ‌ها که خودرو سرعت زیادی داشته و لاستیک وزن زیادی را تحمل می کند، خود را نشان می دهد. به گفته مقامات صنفی، در ساخت لاستیک‌های چینی از مواد نامرغوب و ناکافی استفاده می شود و همین امر مقاومت لاستیک در برابر گرمای شدید و اصطکاک جاده و همچنین وزن زیاد خودرو و سرنشین یا بار آن را به طور قابل توجهی کاهش می دهد. || مگر ما لاستیک چینی وارد کرده ایم؟ احمد رضا عامری ، رئیس اتحادیه شرکت‌های تعاونی مسافربری دیروز در گفت و گو با فارس در این باره اظهارکرد: ترکیدن لاستیک موجب بروز حادثه آزادراه تهران ـ قم شد. اما مگر ما لاستیک چینی وارد کرده ایم که حالا مقصریم؟ وی با اشاره به این که دولت دهم به وعده خود برای ارائه لاستیک به ناوگان حمل ونقل عمومی عمل نکرد، افزود: دولت قبلی، از آذر سال ۸۹ که قانون هدفمندی یارانه‌ها را اجرا کرد از راننده‌ها خواست با دولت همکاری قوی داشته باشند و دولت هم بابت این همکاری، لاستیک و روغن با قیمت مناسب در اختیار آنها قرار می دهد. عامری اضافه کرد: اما متاسفانه هیچ لاستیک و روغنی از زمان اجرای قانون هدفمندی یارانه‌ها به راننده‌های حمل ونقل عمومی برون شهری اختصاص نیافت. رئیس اتحادیه شرکت‌های تعاونی مسافربری درباره ترکیدن لاستیک اتوبوس حادثه دیده، گفت: اصلا مگر لاستیک‌های چینی از سوی شرکت‌های تعاونی وارد شده است؟ مگر ما لاستیک چینی را وارد کرده ایم که الان مقصر باشیم؟ همه می دانند لاستیک‌های چینی را چه کسانی وارد می کنند. || کیفیت پایین و قیمتی به گرانی جان انسان ها: در همین حال، عباس سماواتی، رئیس اتحادیه لاستیک، روغن و فیلتر تهران درباره کیفیت لاستیک‌های چینی موجود در بازار به خبرنگار جام جم گفت: اکنون به دلیل آن که قیمت لاستیک‌های چینی پایین است، تجار لاستیک‌های بی‌کیفیت و بدون استاندارد وارد کشور می کنند به طوری که ۸۰ درصد از لاستیک‌های موجود در بازار بی‌کیفیت است. وی با اشاره به این که کیفیت لاستیک بسیار مهم بوده و با جان انسان‌ها در ارتباط است، افزود: اهمال در این است که شاهد هستیم در اثر استفاده از لاستیک‌های بی‌کیفیت چینی و دیگر برندها به یک باره ۴۰ تا ۵۰ نفر جان خود را در یک حادثه رانندگی از دست می دهند. وی با اشاره به این که تجار نمی توانند با دلار ۳۳۰۰ تومان لاستیک مرغوب وارد کشور کنند، اظهار کرد: قیمت بالای لاستیک وارداتی مرغوب موجب شده است که این لاستیک‌ها در بازار خریدار نداشته باشد. وی درباره نوع کیفیت لاستیک‌های چینی گفت: لاستیک از مشتقات گوناگونی تهیه می شود. به عنوان مثال اگر در سه تا چهار لایه لاستیک، نخ و سیم را در تولید کم مصرف کنند یا مواد کمتری در قالب بریزند، لاستیک ارزان تر و البته بی‌کیفیت تر تولید می شود. برای پی بردن به این موضوع اگر شما لاستیکی چینی را وزن و آن را با وزن لاستیکی ایرانی مقایسه کنید. متوجه می شوید که چقدر با یکدیگر تفاوت وزن دارند. این همان تنزل فاحش کیفیت لاستیک‌های چینی

درسوگِ جوانیِ پیر شده – رشید اسماعیلی، تمثیلی از جوانیِ تلف شده در این ملکِ مُلا زده – محمد نوری زاد

مهر ۱۳۹۲

سه شنبه غروب از تهران بیرون زدم و ساعتی پس از نیمه شب رسیدم اصفهان. تنها بودم. مستقیم رفتم سه راه سیمین. چرخی دراطراف خانه ی جوان زدم و باور کردم که: خبر درست است. حجله های روشن، انگار صحت خبر را امضا می کردند. مراسم، هشت صبح اعلام شده بود و اکنون نیمه های شب بود و من باید این شش هفت ساعت را به یک جوری سپری می کردم. برای استراحت چند ساعته به هرهتلی ومسافرخانه ای که سرزدم بی نتیجه بیرون آمدم. در آن دیر هنگام شب نخواستم زنگ دری را بصدا درآورم و دوستانی را نگران کنم. رفتم کنار زاینده رودی که آب نداشت و درصندلی عقب اتومبیل خود مچاله شدم تا مگر صبح فرا برسد. تنگی جا مرا ازیک پهلو به پهلوی دیگرمی فشرد. چیزی به اسم خواب اما از چشمان من گریخته بود. یعنی: من مانده بودم وخواب رفته بود. و تنگیِ جا به بهانه ای دم دست می مانست. چهره ی دوست داشتنی ” رشید اسماعیلی” که باید فردا درجایی تنگ تربخاک سپرده می شد رهایم نمی کرد. به هر مشقتی که بود خودم را رساندم به ساعت پنج وشش صبح. و با مشقتی دیگر به هفت صبح. زمان بنای عبور نداشت. نخستین کسی بودم که پای به درون خانه نهادم. و به همان اتاقی که رشید برکف آن افتاده بود وجان سپرده بود. بی هیچ دلیلی. وبی هیچ سابقه ی بیماری. پدرش با قامتی خمیده آمد وخود را درآغوشم رها کرد. تلخ گریست. وکمی بعد که دیگران نیز هجوم آوردند، مادرش. دست بردم و گوشه ای از روسری مادرانه اش را بالا بردم و بر آن بوسه زدم و با او در های‌های گریه هایش همراه شدم. رشید اسماعیلی، تمثیلی از جوانیِ تلف شده در این ملکِ مُلازده است. جوانی ای که با همه ی استعدادها و بنیه ها و توانمندی هایش، نه این که به بازی گرفته نمی شود، بل به زندان و شکنجه و آسیب و دربدری در انداخته می شود. رشید اسماعیلی را، بخاطر همین هوش و فراست و جهش های شعوری اش، از تحصیل درمقطع دکتری محروم کردند، و با هر بار فراخوانی اش به اطلاعات و زندان، آرامش روانی اش را برآشفتند. صبح روز چهارشنبه ما او را غریبانه در میان ضجه های پرسوز سینه های سوخته بخاک سپردیم. درحقیقت ما گنجی ازاستعدادِ بی مخاطب را درخاک پنهان کردیم. گنجی از استعداد تحقیر شده. وبه حاشیه رانده شده. وبه هیچ گرفته شده. دوستانش می گفتند: رشید درمیان جوانان فعالِ اصفهان سرآمد بود. وهمین نفوذ وسلامت وسرآمدی، برای “برادران” آزاردهنده بود. به هرمناسبت وبه هربی مناسبتی او را به اطلاعات اصفهان فرامی خواندند وبا تلفن های خط ونشاندار، به اومی فهماندند که: اگربنای آرامش داری، دورِهرچه فعالیت مدنی ودانشجویی است خط بکش. ورشید، نه جوانی بود که بهراسد وکناربکشد. آن روز، رشید اسماعیلی، این جوان زیبا صورت وزیبا سیرت، درخاک آرمید وخیال ” برادران” را از شور و شعور جوانی اش راحت کرد. همسرشهید همت که او مرا خبرکرده بود و همومرا آشفته روی به سمت اصفهان دوانده بود، می گداخت و برای من ازرنج های رشید وخانواده اش می گفت. دوستانش می گفتند: رشید هیچگونه بیماری نداشت ومرگ او کاملاً مشکوک است. ومن می گویم: درسرزمینی که جان شهروندانش همسنگ باد هواست، و حکومتیان به همان راحتی که آدم می کشند، دخالت دستهای خونین خود را انکارمی کنند، مرگ مشکوک رشید اسماعیلی نیز می تواند گزینه ای برای دستهای آلوده ی ” برادران” باشد. ومی گویم: ای همه ی شمایانی که جوانی جوانان ما را تباه کردید، خوشا بکامتان، ما اما جویبارهای جاودانه ی فهم را، وشربت شرابگونِ شعور را از پستوهای همان استعدادهای تحقیرشده و به حاشیه رانده شده بدر می کشیم و بر پهنه ی سرزمینی که شما اشغالش کرده اید جاری می کنیم. باشید و جولان جوانیِ جوانانِ پیرشده ی ما را تماشا کنید که: برای برکشیدن وبرآمدنِ جوانیِ جوانان این سرزمین فرش پهن می کنند.

یک خبر کوتاه از بالاترین

اسفند ۱۳۹۲

گشت ارشاد شدیدتر شد
اجناس گران تر شدند
اعدام ها افزایش یافته
پارازیت ها امان مردم را بریده
سرعت اینترنت کاهش یافته
و سانسور شدید تر شده
زندانیان سیاسی آزاد نشدند
بگیر و ببند ها افزایش یافته
مطبوعات و رسانه ها آزاد نشدند
چندین نفر در زندان ها زیر شکنجه کشته شدند
دلار همچنان بالای ۳۰۰۰ تومان است
به خود آ . یکبار برای همیشه برای آزادی ، برای زندگی بهتر

این گستاخی است

مهر ۱۳۹۲

خلاصه بگویم، مهمت بولوت، سرکنسول جدید ترکیه به ایران آمد. در جلسه خوشامدگویی که با حضور مقامات ایرانی و استاندار آذربایجان غربی برگزار شد وی خواستار تاسیس رشته زبان و ادبیات ترکی استانبولی در دانشگاه ارومیه و دیگری گرامیداشت یاد و خاطره ۸۲۳ سرباز عثمانی و ساماندهی مدفن آن‌ها در روستای چیچک سلماس بود. مسئله اول به طور کامل دخالت در مسائل داخلی ایران هست و‌‌ همان حرف تجزیه طلبان را می‌زند. اگر قرار باشد رشته‌ای در دانشگاه و درسی در مدارس آذرآبادگان تدریس شود آن زبان ترکی آذربایجانی است. زبانی که پانترکیسم و دولت ترکیه و جمهوری آذربایجان کمر همت به نابودی آن بسته‌اند تا به خیال خود هویت ایرانی مردمان آذرپایگان را از آن‌ها بگیرند. مسئله دوم کاملا توهین به ایرانیان و خصوصا آذری‌های ایران است. مردمان آذربایجان سال‌ها مقابل تجاوزهای دولت عثمانی ایستادگی کردند و جنگیدند تا خاک ایران حفظ شود و حال سرکنسول با گستاخی هرچه تمام می‌خواهد که یاد قاتلین ایرانیان در خاک ایران گرامی داشته شود. متاسفانه تاکنون شاهد هیچگونه موضع گیری از طرف مقامات نسبت به گستاخی‌های جناب سرکنسول نبوده‌ایم، کمترین اقدامی که می‌توانست انجام پذیرد احضار سفیر ترکیه و توضیح خواستن از وی پیرامون گفته‌های سرکنسول بود تا حساب کار دست آن‌ها بیاید، متاسفانه تاکنون شاهد همین کار کوچک هم نبودیم. باید دید آیا این گستاخی همچنان از سوی دولتمردان جمهوری اسلامی و مردم ایران بی‌پاسخ خواهد ماند یا خیر؟ در این صورت مطمئنا باز شاهد دخالت دولت ترکیه در مسائل ایران و گستاخی‌های آن‌ها خواهیم بود!