گذرگاه ِ شهریورماه

شهریور ۱۳۹۲

گلی از این باغبان برای شهریورماهِ گذرگاه

۱۴۲ گذرگاه در دوازدهمین سال انتشار

=============================

شماره ۱۴۲ گذرگاه، حاصل همت این یاران است

********************************
نوش آفرین ارجمند – محمود صفریان – محمد نوری زاده

صحبتی کوتاه در مورد خط فارسی – محمود صفریان

شهریور ۱۳۹۲

صحبت ما درمورد تغییرزبان نوشتاری و بیرون راندن نا هنجاری ها و زیادت های غیرمفید ازاین زبان فاخر نیست، ” چون نه در حد ما ونه کار ما است ” ولی واضح بگوییم، ما به هیچ روی موافق ” لاتین ” کردن خط فارسی نیستیم کاری که کشور ترکیه از زمان ” اتاتورک ” با خط خود کرده است.

این درست است که ” حرکات ” اِعِراب ” حروف مثل ” زیر – کسره ” ، ” زبَز – فتحه “، ” پیش – ضَمه “، یکی از مشکلات خط فارسی است، و بدون کار برد آن ها بایستی آگاه بود و مواظب، که درست خواند ” تلفظ کرد ” :

بطور مثال: ” مَرد ” را با ” مُرد ” اشتباه نکنیم. و با لاتین کردن خط این مشکل تا حد زیادی بر طرف می شود، ولی ” غزلیات حافظ ” را یا اشعار حماسی ” شاهنامه ” را و بطور کلی گنجینه پرتوان و درخشان ادبیات کلاسیک مان را که به هیچ روی با لاتین شدن خط همخوانی ندارد چکارش کنیم؟

یکی دیگر از معضلات خط ما، ” نقطه یا نقطه گذاری است ” این دیگر ” خال یار ” نیست که اگر ” غلط افتد ” حتا “مکیدنش ” هم ادب باشد. اینجا صحبت تفاوت ” جنایت ” است با ” خیانت ” که ” جلیل ” مرتکب شده است یا ” خلیل ” ….این ها به اضافه مواردی دیگر که توضیح می دهیم کار ما نیست. این یک گروه فرهیخته فرهنگستانی آگاه و خلاق می خواهد ” البته دلسوز و غیر وابسته “. اعتقاد ندارم که کار آقای داریوش آشوری تنها باشد، یا کار زنده یاد احمد شاملو می بود.

نشست های متمادی، متوالی، و بررسی های ریشه ای، توسط افراد پر مایه، دانا، آگاه، و آکادمیک می خواهد که بصورت یک هیئت عمل کنند. چرا که حل مشکل:

” س “- ” ص ” – ” ث ” و یا

” ز ” – ” ذ ” – ” ض “- ” ظ “

و دیگر موارد مشابه کار ساده و یک شب ِ ای نیست.

ولی صحبت ما روی موارد بسیار متعارف و انجام شدنی است، که هم اینک نیز با در صد زیادی به کار برده می شود و کمترین نیازی هم به هیئت دانای کل ندارد، و هیچ مشکلی هم ایجاد نکرده است. و البته باعث تسهیلات فراگیری بخصوص برای نوباوگان نیزشده است.مثل نوشتن ” حتا ” بجای ” حتی “

واقعن مضحک است که بنویسیم ” حتی ” و بخوانیم ” حتا ” و اگر بنویسیم ” حتا ” و بخوانیم ” حتا ” جرم مرتکب شده باشیم و از اصول تختی کرده باشیم.

چرایش را نمی دانیم.

و بهمین نحو، چرا باید بگوئیم ” مرتضا ” ، ” اسماعیل “، ” کبرا ” ، ” زهرا ” و…ولی بنویسیم ” مرتضی ” ، ” اسمعیل ” ، ” کبری ” ، ” زهری ” و…

و در غیر ایصورت به خطا رفته ایم و فریاد بعضی ها را در آورده ایم؟

از آن جائی که این روز ها در بسیاری از رسانه ها ” هرکس به نوعی ” در مورد زبان فارسی بطور اعم و در مورد واژه های عربی آمده در زبان فارسی بطور اخص قلم فرسائی می کنند. می خواهم در همین جا به سؤال یکی از آن ها که پرسید است:

“… و جای شگفتی است که سره نویسان اغلب با واژه های عربی دخیل در فارسی سر ستیز دارند و واژه های دخیل از زبان های قدیم دیگر را نادیده می انگارند و با آنها کاری ندارند…”

بزرگوار، مردم ایران چه آن ها که نان به نرخ روز می خورند و شش دانگ و با همه قامت در رکاباند و چه آن هائی که استقلال فکری دارند ” وشاید هم خود شما” از حمله اعراب و ره آوردهایش که یکی هم آلودن زبان پارسی است دل پر خونی دارند، حتا اگر ” قسم حضرت عباس هم بخورند باز به موقع دم خروسشان پیدا می شود. این عداوت با ” شیر” وارد شده و بیرون بیا هم نیست. دوست محترم این ” سر ستیز ” بدین علت است و ” جای شگفتی هم ندارد”

و ادامه هم خواهد داشت.

وقتی که آقائی، برای بحث در همین مقوله نوشته اش را با ” سلام علیکم ” و ” بسم الله الرحمن الرحیم ” آغاز می کند، بجای ” سلام ” خالی که متداول است، یا با ” درود ” و یا ” بنام خداوند بخشنده مهربان ” دیگر تکلیف در حدی روشن است که گفتن ندارد.

کار برد ” تنوین ” مخصوص کلمان عربی است، و به هیج روی نبایستی کلمات فارسی را با تنوین نوشت، مثل ” اجبارا ” یا ” ناچاراٌ ” و ما می گوئیم حالا

که ناچار از کار برد عربی آن ها هستیم، حد اقل کار را راحت تر کنیم و آن ها را هما ن گونه که تلفظ می کنیم بنویسیم. ” مخصوصن ” ، ” تصادفن ” و….

به امید روزی که دستان توانمند و آگاهی از آستین درآیند، و زبان ما را پیرایش لازم بدهند.

اینجا مونترال است راد یو عصر یکشنبه -مهدی مرعشی

شهریور ۱۳۹۲

این لینک رادیو مونترآل است که هر روز یکشنبه
باصدای گرم وگیرای مهدی مرعشی برنامه دارد ، برنامه ای در راستای ادبیات، برنامه ای
برای خواندن داستان و شعر و قطعه ای موسیقی
در این یکشنبه داستانی از کتاب روزی که کلابتون رفت
خوانده است
فرصت وحوصله داشتید لینک را کلیک کنید….کوتاه و شنیدنی است

http://radioimontreal.com/2013/08/04/r044

چهل وچهارمین برنامه رادیویی این‌جا مونترال، عصر یک‌شنبه
radioimontreal.com
‏چهل وچهارمین برنامه رادیویی این‌جا مونترال، عصر یک‌شنبه با تهیه و اجرای مهدی مرعشی و معرفی مجموعه داستان «روزی که گلابتون رفت» نوشته‌ی محمود صفریان و اشعاری از احمدرضا احمدی و روجا چمنکار به‌روز می..

بالاخره

شهریور ۱۳۹۲

بالاخره کسی یا کسانی صدایشان در آمد

ما در گذرگاه سالهاست فریاد می کشیم که وزارت ارشاد وزارت سانسور است

وزارتی است که خود را قیم ۷۵ میلیون مردم می داند و گفتیم که وجودش زائد است و توهین به شعور مردم…و ما را نوشتاری ” یکدست نگه داشتند که صدا نداشته باشد ” ولی حالا می خوانیم…توجه بفرمائید

کانون ادبیات ایران‎
در روزهای پایانی دولت، وزیر ارشاد گفته است:
« مجوز کتاب ها در یک روز، نهایتا یک هفته و حداکثر ۴۵ روز باید تعیین تکلیف شوند.»
اما چه این اتفاق رخ دهد و چه این وعده نیز به سخنان دیگر بپیوندد باز این پرسش باقی است که اگر صدور یک روزه و یک هفته ای و ۴۵ روزه مجوز کتاب، شدنی است چرا در این چهار سال نشد و اگر نشدنی است چرا در دقیقه ۹۰ به این صرافت افتاده اند؟
این درد را کجا باید برد که دولت آبادی «کلنل» را به فارسی نوشته اما به چند زبان ترجمه و منتشر شده الا فارسی! اثر دولت آبادی آن رمانی است که به پارسی نوشته نه ترجمه ای که به خامه او نیست!
باید پرسید: مسوولیت منتظر نگاه داشتن جمعی از شریف ترین و نجیب ترین مردمان این سرزمین در ۴ سال گذشته با کیست؟
آقای وزیر! امثال محمود دولت آبادی و جمال میر صادقی محکوم به انتظار پشت اتاق مدیرانی از شما شدند که سن نوه آنها را دارند و نمی دانیم در همه عمر خود چند کتاب خوانده و نوشته اند. اگر این کارها افتخار است چرا در آستانه رفتن این افتخار را می زدایید و اگر ننگ است و درصدد زدودن آن برآمده اید به تعبیر شهریار «حالا چرا»؟
واژه «ارشاد» در عنوان وزارت ارشاد برخی از مدیران آن را دچار سوء تفاهم کرده که واقعا متولی ارشاد و هدایت مردمان اند.
از ابتدای جمهوری اسلامی در وزارت ارشاد این قاعده اجرا می شد که سه عرصه « توصیف روابط جنسی، اباحه گری و انکار مذهبی، تحریک اقوام و ترویج خشونت عریان و عیان» در محصولات فرهنگی و هنری ممنوع بود و بیش از این چهار مولفه مشخص و مصرح مداخله و تفسیر به رای نمی کردند.
این همه حساسیت برای بررسی کتاب پیش از انتشار چه توجیهی دارد؟ زندان ها را بکاوید و از یک یک زندانی ها بپرسید کدام یک با خواندن کتابی، فاسد و بزهکار شده است؟ حتی اگر یک نفر پاسخ مثبت داد آن گاه بر قبیله فرهنگ سخت بگیرید.
معطل نگاه داشتن کتاب در صف صدور مجوز توهین به خلاقیت نویسنده و شعور خواننده است.
در مقام توجیه با این قیاس مع الفارق که می گویند همان گونه که وزارت بهداشت بر کیفیت تولید مواد غذایی نظارت دارد تا جسم مردم مسموم نشود وزارت ارشاد نیز بر کیفیت آثار فرهنگی نظارت دارد تا ذهن مردم مسموم نشود. اما همین قاعده نیز رعایت نشد و نگفتند مجوز نمی دهیم. روزها و هفته ها و ماه ها و سال ها منتظر نگاه داشتند و در عمل چه ذوق ها و چه خلاقیت ها را نکشتند.

«گزین شده از: عصر ایران ؛ سروش بامداد »

مدایح با صله!! – صفیه ناظر زاده

شهریور ۱۳۹۲

تجاوز وقتی به ” عنف ” است که تجاوز شده به زور و جبر وادار شده باشد. اما آنجا که نه تنها جبری در کار نباشد، بلکه از متجاوز! دعوت هم بشود که منت گداشته، بهر شکلی که دلش می خواهد کارش!! را انجام دهد، دیگر ” عنفی ” در کار نیست. و چنین است حال و روز دریوزه گران بارگاه خلفای ولایتی.

به همانگونه که میدان داری و تاختن به تاریکی، و رو در رو حلقوم استبداد و زور و تباهی و نامردمی و ناکسی را فشردن و با آن ها در افتادن و حتا جان باختن، کار قلم به دستان

شجاع و تازنده بوده است. که وجودشان شهاب های نور تاریخ کشورمان است. به پای بوسی متجاوز رفتن و در برابرش چون بید لرزیدن و برای آسودن در ساحل امن، مجیزشان را گفتن، چیزی جز دعوت رسمی از ” متجاوز” برای ” تجاوز” نیست. و چنین است حال و روز تعدادی از قلم به مزدان. بخصوص آن هائی که سال ها در برون کباده کاذب کشیده اند و حالا شده اند مداحان خلفای ولایتی، و با چه ولعی صله های ناچیزی را که چون استخوان به سویشان پرتاب می شود پذ یرا می شوند و فرش قرمز در مسیر تجاوزشان می گسترانند، و بانی قوام و دوام بیشترشان می شوند. و دانه های عرق را ” عرق شرم را ” چون تاول آبله بر قامت مقدس قلم می نشانند.

روشنفکرانی! که باب ادبیات عاشورائی را در بارگاه جهل گسترده اند و یا آنهائی که نمایشنامه های خود را به آنها پیشکش می کنند، و با انواع ترفند ها، دانش بالنده را به پای بی

دانشان فربانی می کنند، رونق گران بازار کساد بی کسی آنها می شوند. و گروهی عامی را نقاب فضل می زنند و سیاه بازی بی اصالتی را به راه می اندازند. ننگشان باد.

هم زبانی – شورای نویسندگان

شهریور ۱۳۹۲

وقتی آمدیم یکی از دو، سه تا بودیم، در واقع تنها بودیم . یک ساقه ترد و بسیار کوچک، آنقدر کوچک که در اعتنای باد هم نبودیم. حس می کردیم که از بالای سرمان می وزد و می رود. به ما که ریشه ی جان داری هم نداشتیم کاری نداشت، گویا اصلن به چشمش نمی آمدیم. همین شد که ماندیم.

کم و بیش و اندک اندک می آمدند، و ما نیز کم کم از تنهائی در می آمدیم…..تا وبلاگ که با ما نشا شده بود از جا جهید و کورس برداشت و با خودش آبادانی آورد. باغش پر شد از ریا حین گوناگون و رنگارنگ. با زایش هر وبلاگ، یک قلم به دست ( و نه الزامن نویسنده ) پا پیش گذاشت و این یک طلیعه بود. و درد کم خوانندگی را که مشکل بنیانی آثار ادبی ما است مرهم شد. تازیانه ای شد بر رکود حوصله. هر وبلاگ حد اقل یک خواننده داشت، و آنگاه که از مرز هزاران گذشت، رو به تناوری آورد. و این خوشحال کننده بود ( و البته هست ). اما متاسفانه تعداد زیادی از آنها ( که نه فقط قلم به دست بلکه نویسندگانی به قاعده نیز بودند ) یا نیامده رفتند، یا درنگی چند بیشتر نداشتند، دولت مستعجل بودند….. و جایشان خالی است…فیس بوک آمده ولی از لحاظ کار آئی ادبی نتوانسته است جای وب سایت ها و وبلاگ ها را بگیرد

گذرگاه دارد می رود که دوازده سالگی را هم پست سر بگذارد و آرشیو آن سرشار است ار: داستان – شعر– نقد – طنز و مقالات متعدد.

هر چند متاسفانه در این میان چفت و بست فیلترآمد و شد قوز دیگری، وگستره سر زمین مادری را نیز از ما گرقت.  که البته پایدار نیست. ولی حالا، هر چند بزرگ و تنومند نشده ایم، اما دیگر به آن تردی و لرزانی هم نیستیم .

مائیم و بیش از صد هزاز خواستاری که هر ماه به سراغمان می آیند، هرچند ” نرم و آهسته “، از یکطرف، و از سوئی دیگر به زنجیر جهانی ( یونی کد ) پیوسته ایم، و ازین پس هم زبانی بیشتری خواهیم داشت.

گذرگا ه چون گذشته به شما تعلق دارد، چراغش را با ارسال آثار خود در هر زمینه ای که باشد روشن نگهدارید. تنومندش کنید تا بیشتر بماند.

نظریات خود را از ما دریغ نکنید. ما آینه خود نمی توانیم باشیم.

تاتر سعدی و سرنوشتش – علی امینی نجفی

شهریور ۱۳۹۲

در جریان کودتای ۲۸ مرداد “تئاتر سعدی” یکی از اولین اهداف بود که در نخستین ساعات بعد از ظهر به آتش کشیده شد. این تئاتر مجهز و مدرن والاترین دستاوردی بود که هنر نمایش ایران تا آن روز به آن رسیده بود.

از آغاز زمامداری رضاشاه پهلوی کسانی مانند سید علی نصر، محمود ظهیرالدینی، علی اصغر گرمسیری و رفیع حالتی برای پی‌ریزی تئاتری جدی و آبرومند کوشیده بودند، اما با وجود زحمت و تلاش آنها، تئاتر واقعی، آن گونه که در دنیای غرب رواج داشت، هنوز در کشور شکل نگرفته بود.

از شهریور ۱۳۲۰ فضای نسبتا آزادی در ایران پدید آمد و میدانی کمابیش باز در برابر هنرمندان نوگرا قرار گرفت. عبدالحسین نوشین، دوست نزدیک بزرگ علوی و صادق هدایت، با شور و شوقی بی‌مانند به کار حرفه‌ای در تئاتر روی آورد. به نظر بسیاری از پژوهشگران همان‌گونه که می‌توان نیما یوشیج را “پدر شعر نو ایران” خواند، نوشین را نیز باید پایه‌گذار تئاتر نو در ایران دانست.

نوشین از هنر تئاتر، آن گونه که در اروپا شناخته شده بود، شناختی ژرف داشت. او در فرانسه بنیادهای هنر تئاتر را به شیوه ای شایسته فرا گرفته بود. پس از بازگشت به ایران در سال ۱۳۱۱ در همکاری با گروه‌های تئاتری، به فعالیت نمایشی پرداخت و چند کار پراکنده به روی صحنه برد، اما تنها در دهه ۱۳۲۰ بود که به تلاشی بزرگ در زمینه تئاتر دست زد که حاصل آن دگرگونی فضای نمایشی کشور بود.

تربیت نسلی از تئاتری‌های حرفه‌ای

نوشین به خوبی می‌دانست که هنر جمعی تئاتر، پیش از هر چیز به بازیگرانی ورزیده نیاز دارد که با اصول پایه‌ای نمایش و آداب هنرنمایی بر صحنه تئاتر آشنا باشند. از این رو پیش از هر کار به سال ۱۳۲۱ “هنرکده هنرپیشگی” را پایه گذاشت و به آموزش گروهی از جوانان مستعد و علاقه‌مند پرداخت. کلاس هنرپیشگی نوشین هم از نظر هنر بازیگری و هم از نظر فن بیان در سطحی بسی بالاتر از فهم و برداشت روزگار بود. از کلاس‌های نوشین برخی از بهترین هنرمندان تئاتر ایران بیرون آمدند: از محمدعلی جعفری و عزت‌الله انتظامی تا ایرن و نصرت کریمی.

پس از آن که گروهی از بازیگران به سطح حرفه‌ای مناسبی دست یافتند، نوشین نخستین گروه تئاتری خود را به سال ۱۳۲۳ در “تئاتر فرهنگ” در خیابان لاله‌زار تشکیل داد. گشایش این سالن با نمایش “وِلپِن” اثر بن جانسون، درام‌نویس انگلیسی، را می‌توان آغاز دورانی تازه در تئاتر ایران به شمار آورد.

در تماشاخانه فرهنگ، در مدتی اندک نمایش‌های دیگری به روی صحنه رفت، مانند “مردم” (یا توپاز)، اثر مارسل پانیول، “میرزا کمال‌الدین”، همان نمایش “تارتوف”، اثر معروف مولیر با ترجمه ذکاءالملک فروغی، “تاجر ونیزی” اثر ویلیام شکسپیر و…

با این نمایش‌ها هم نوشین و هم بازیگرانش تجارب زیادی کسب کردند و ورزیده‌تر شدند. عزت‌الله انتظامی گفته است که “بهترین تجربیات” او در بازیگری با راهنمایی نوشین شکل گرفته است. به گفته انتظامی، فعالیت نوشین “بر تئاترهای دیگر هم تأثیر گذاشت و فضای تئاتری کشور را دگرگون کرد.”

“عصر طلایی” تئاتر ایران

با موفقیت خیره‌کننده “تئاتر فرهنگ” نوشین بر آن شد که برای گروه خود تماشاخانه‌ای مستقل پایه‌گذاری کند. او با فراهم کردن سرمایه کافی، در سال ۱۳۲۶ “تئاتر فردوسی” را به راه انداخت. تئاتر با اجرای نمایش “مستنطق” اثر پریستلی، به ترجمه بزرگ علوی، گشایش یافت.
“تئاتر فردوسی” برای آن روزگار امکانات تکنیکی مناسبی داشت. گروه بازیگران نوشین نیز بزرگتر شده بود. ظرف تنها چند سال دهها هنرمند تئاتر با نوشین همکاری کردند، از جمله: لرتا هایرپتیان (همسر نوشین)، حسین خیرخواه، صادق شباویز، صادق بهرامی، جلال ریاحی، مهدی امینی، مهین دیهیم، ایران قادری، توران مهرزاد، محمدعلی جعفری، حسن خاشع، نصرت‌الله محتشم، پرخیده، مهین طاقانی و همسرش مصطفی اسکویی، عطاءالله زاهد، نصرت کریمی، ایرن، اصغر تفکری، محمدتقی کهنمویی و… خود نوشین نیز معمولا در نمایش‌ها نقشی ایفا می‌کرد.
دستاوردهای “تئاتر فردوسی” تا امروز شگفت‌انگیز است. گروه نوشین طی تنها ۱۶ ماه یعنی از مهرماه ۱۳۲۶ تا نیمه بهمن ۱۳۲۷ چندین نمایش به روی صحنه برد، که تئاتر را به عنوان یک هنر معتبر در جامعه ایران جا انداخت.
نوشین تئاتر خود را به گونه‌ای سنجیده و با تکنیک‌های پیشرفته سامان داد. در کارهای او همه چیز در خدمت متن نمایشنامه و جان گرفتن آن بر صحنه بود.
نوشین استانداردهای جهانی را به تئاتر آورد. تماشاگران با نظم و ترتیب وارد تئاتر می‌شدند و کارکنان با احترام از آنها استقبال می‌کردند.
برای اولین بار بروشور در اختیار تماشاگران قرار گرفت تا پیش از اجرا با درونمایه هر نمایش و ایفاگران نقش‌ها آشنا شوند. پس از شروع نمایش درها بسته می‌شد و کسی حق ورود به سالن را نداشت. در سالن خوراکی و سیگار قدغن بود. تماشاگران باید خاموش می‌نشستند و تنها نمایش را تماشا می‌کردند.

پیدایش فرهنگ تئاتری نو

“نوشین که آمد به سرعت همه فهمیدند که در هنر نمایشی ما دوران جدیدی آغاز شده است… دانسته شد که در پس هر نمایش به ظاهر ساده‌ای می‌تواند اقیانوسی پر از راز و رمز موجود باشد… نوشین گفت: برای هنرمند نمایشی، شعور، دانش و فرهنگ عمیق لازم است تا بتواند ارزش‌های نهفته در نمایشنامه‌های بزرگ را کشف کند و دریابد تا بتواند با زبان اجرا برای دیگران نمایشی و قابل‌فهمشان کند.” (حمید سمندریان، کارگردان و مدرس تئاتر)
نوشین به تئاتر حرمت می‌گذاشت و همکاران خود را مسئول و متعهد بار آورد. معتقد بود که حتی در کشوری مانند ایران، هنر تئاتر نباید به بهانه کمبود امکانات، به بی‌مایگی و ابتذال آلوده شود.
با تلاش‌های نوشین، هنر تئاتر حرمت و اعتبار بی‌سابقه‌ای در جامعه پیدا کرد، و این به زنان مستعد جرأت داد که بدون هراس از نام و ننگ به روی صحنه بروند. بسیاری از نخستین بازیگران زن، هنرنمایی را با کارهای نوشین شروع کردند، از جمله عصمت صفوی، مهین دیهیم، توران مهرزاد، ایرن، اعلم دانایی و…
نکته مهم در کار نوشین، برتری دادن به هنر است. او با این که در چارچوب رهبری حزب توده ایران فعالیت داشت، دیدگاه سیاسی خود را به ندرت در کار هنری یا انتخاب همکاران دخالت می‌داد. گفته‌اند که برخی از رهبران متعصب حزب از کار نوشین ناخرسند بودند و به او خرده می‌گرفتند که کارهای او زیاده “غربی” است و در آنها از “تعهد اجتماعی” خبری نیست.

در غیاب نوشین

تیراندازی به محمدرضا شاه در نیمه بهمن ۱۳۲۷ بهانه‌ای به دست رژیم برای منع فعالیت حزب توده داد. با “منحله” شدن حزب، برخی از سران آن، از جمله عبدالحسین نوشین، دستگیر شدند. حکومت نظامی به فعالیت “تئاتر فردوسی”، که از پایگاه‌های حزب شناخته می‌شد، پایان داد.
نوشین در دادگاه نظامی از عقاید خود دفاع کرد و به سه سال زندان محکوم شد. او چندی بعد به همراه سایر سران حزب از زندان گریخت و حدود یک سال بعد مخفیانه به “اتحاد شوروی” (سابق) رفت.
اما نوشین گروه بازیگران خود را با چنان نظم و ترتیبی پرورش داده بود، که آنها پس از دستگیری او نیز به کار خود ادامه دادند. نزدیک ۲۰ ماه پس از تعطیلی “تئاتر فردوسی”، موقعی که فضای سیاسی کشور اندکی آرام شد، یاران نوشین در پاییز ۱۳۲۹ “تئاتر سعدی” را با نمایش “بادبزن خانم وندرمیر”، نوشته اسکار وایلد، افتتاح کردند.
فعالیت این تئاتر با تجهیزات مدرن، سنِ گردان و سالنی با ظرفیت بیش از ۵۰۰ تماشاگر، با استقبال فراوان روبرو شد. هزاران نفر از هنردوستان، حتی از شهرهای دیگر، برای تماشای نمایش‌هایی مانند “چراغ گاز”، شنل قرمز و اوژنی گرانده، در برابر گیشه “تئاتر سعدی” در خیابان شاه‌آباد تهران، صف می‌بستند.
اداره “تئاتر سعدی” به طور رسمی با لرتا، همسر نوشین، و حسین خیرخواه، از همکاران نزدیک او بود؛ اما تا وقتی که نوشین در ایران بود، مدیریت هنری تئاتر با خود او بود، که پیوسته با شاگردان خود تماس داشت و از سلول زندان اجراهای تئاتری را هدایت می‌کرد.
آخرین نمایشی که یاران نوشین پیش از کودتای ۲۸ مرداد به روی صحنه بردند، پیس “مونتسرا” نوشته امانوئل روبلس، درام‌نویس فرانسوی، بود که نخست در اصفهان و سپس در “تئاتر سعدی” تهران به روی صحنه رفت. در این نمایش، که با ترجمه مهدی امینی اجرا شد، پایداری شهروندان در برابر دیکتاتوری نظامیان تصویر شده است. در اجرای یادشده محمدعلی جعفری نقش مونتسرا، یک افسر مبارز، را ایفا می‌کرد و در کنار او صادق شباویز، منوچهر کیمرام، توران مهرزاد، ایرن و عده‌ای دیگر هنرنمایی داشتند.
بعد از ظهر ۲۸ مرداد جمعی از اوباش به تئاتر سعدی حمله بردند و آن را به آتش کشیدند. کارکنان و بازیگران تئاتر به دشواری از محاصره مهاجمان گریختند.
بدین سان “تروپ هنری نوشین” برای همیشه از هم پاشید. از جمع هنرمندان برخی مانند محمدعلی جعفری به زندان کودتاگران گرفتار شدند و بسیاری به خارج گریختند و مانند حسین خیرخواه و حسن خاشع و صادق شباویز به حال تبعید در کشورهای اردوگاه شرق زیستند. در این میان شاید خوش‌بخت‌ترین آنها کسانی بودند که از این فرصت در خارج برای تحصیل در زمینه تئاتر سود جستند، مانند نصرت کریمی، مهین و مصطفی اسکویی.

پایان کار

“جعفری در زندان زیر فشار زیادی قرار گرفت. او تنها چند ماه پس از آزادی، بر اثر ضربات سختی که بر جسم و جان او وارد آمده بود، در مهرماه ۱۳۶۵ در تهران درگذشت. برخی از بستگان جعفری تا امروز مرگ او را “مشکوک” می‌دانند.”
محمدعلی جعفری را می‌توان پی‌گیرترین و وفادارترین شاگرد نوشین دانست. جعفری پس  از آزادی از زندان کودتا در اواخر سال ۱۳۳۳ نخستین وظیفه خود را گرد آوردن یاران پیشین دانست.
هنرمندانی که از چنگ کودتا سالم جسته بودند، در “تروپ تئاتری جعفری” گرد آمدند، از عطاءالله زاهد و ایرن تا شهلا و جلال ریاحی، کهنمویی و… آنها در دهه ۱۳۳۰ بیشتر کارهای نوشین را در تئاترهای گوناگون به روی صحنه بردند.
جعفری از آخرین دیدار خود با نوشین با شور و شعف فراوان یاد می‌کرد. او که با سازندگان فیلم “ساحل انتظار” در سال ۱۹۶۴ برای شرکت در جشنواره سینمایی مسکو به شوروی (سابق) رفته بود، با تلاش فراوان به دیدار استاد خود شتافت که در بیمارستانی در مسکو بستری بود.
نوشین در این دیدار به شاگرد وفادار خود گفته بود که سرانجام دو زخم بزرگ او را از پای خواهد انداخت: غم دوری از وطن و اندوه دوری از صحنه. نوشین در سال ۱۳۵۰ برابر ۱۹۷۱ در مسکو درگذشت.
جعفری در ایران به کارگردانی تئاتر و بعدها سینما ادامه داد. پس از انقلاب ضدسلطنتی سال ۱۳۵۷ بار دیگر به فعالیت سیاسی روی آورد. او در اردیبهشت سال ۱۳۶۲ در جریان دومین یورش “سپاه پاسداران” به حزب توده دستگیر شد.
جعفری در زندان زیر فشار زیادی قرار گرفت. او تنها چند ماه پس از آزادی، بر اثر ضربات سختی که بر جسم و جان او وارد آمده بود، در مهرماه ۱۳۶۵ در تهران درگذشت. برخی از بستگان جعفری تا امروز مرگ او را “مشکوک” می‌دانند.

مردان از راست: انتظامی، جعفری، صادق شباویز، کیمرام خانم ها از راست: ایرن، لرتا و توران مهرزاد
بر گرفته از بی بی سی

مظلومیت ادبیات داستانی – سعید طبا طبا ئی – محمود صفریان

شهریور ۱۳۹۲

این نوشته و نظر استاد سعید طبا طبائی دوست فرهیخته ام و تلاشگرادبی است.

” گاهی پیش می‌آید که مظلومیت ادبیات داستانی فارسی رخ می‌نماید آن هم از جایی که چندان انتظارش را نداری.
چند روز پیش مسعود بهنود در برنامه ” مرور هفتگی مجلات ایران ” که از بی‌بی‌سی فارسی پخش می‌شود این مظلومیت را به رخ کشید. در بخشی از این برنامه، او از دکتر منوچهر ستوده یاد کرد و در تعریف این شخصیت فرهنگی به ۵۴ کتاب تالیفی او اشاره کرد و گفت که توجه کنید این کتاب‌ها داستان و رمان نیست، همه حاصل سال‌ها تحقیق و پژوهش‌اند.
شنیدن این جمله از مسعود بهنود که کارشناسی زبده در حوزه رسانه و فرهنگ است نشان می‌دهد جامعه ایرانی چقدر با ادبیات بیگانه است و چه جایگاه نازلی را به رمان و داستان اختصاص داده است.
بی‌شک کتاب‌های تحقیقی و پژوهشی جایگاه ارزشمند و ویژه‌ای دارند اما بسیاری از آثار داستانی نیز حاصل سال‌ها مطالعه، تحقیق و پژوهش هستند. از سوی دیگر ارزش اثر خلاقه و همچنین تلاشی که برای تبدیل خیال به اثر داستانی رخ می‌دهد به هیچ وجه کمتر از اثری پژوهشی نیست، اگر که بیشتر نباشد. اما متاسفانه به نظر می‌رسد نگاه جامعه ایرانی به عرصه تولید آثار خلاقه چیز دیگری است.”

در جواب برایش نوشتم

سعید عزیز از توجه وباز تاب این مطلب سپاسگزارم …مشکل اساسی ما نداشتن خواننده است چه برای ادبیات داستانی و چه برای تالیف های تحلیلی و تحقیقی. البته در همین حال هم هر ژانری خواننده خود را دارد …نظر و نگاه بهنود که حجت نیست. حتا نظر ونگاه بی بی سی. واقعیت این است که آن نوشته ها معمولن آکادمیک هستند و بیشتر برای طلاب آن رشته ها است.
مردم در همه جای دنیا ادبیات بخصوص داستانی را دوستان خلوت و تنهائی خود می دانند ، در غرب در اتوبوس ها قطار ها در پرواز های هوائی در اتاق های اتتظار ” هرجا که باشد ” کتاب دستشان است و سر گرم خواندن هستند، بدون شک اکثر آن ها دارند! داستان می خوانند. “

این خوانندگان کتاب ها هستند که نظر نهائی و حرف آخر را می گویند.
بنظر ما ادبیات داستانی برای عموم است هم برای استاد مسعود بهنود ، هم برای پژوهشگری چون دکتر منوچهر ستوده.
کتاب پای تختخواب به هنگام خوابیدن ” اگر از این گروه باشیم ” به احتمال قریب به یقین کتاب داستان است.
ما داستان می خوانیم تا بخوبیم و ه آثار تحقیقی و پژوهشی و آکادمیک. م. ص.

نابغه ی جوان ” یعقوب سجادی “- بر گرفته از یک فیس بوک

شهریور ۱۳۹۲

دانشمند جوان ایرانی قرار است سال۲۰۱۴ در مقر سازمان ملل به‌عنوان نماینده ایران سخنرانی کند.

سجاد یعقوبی، سومین فرزند یک خانواده ۷ نفره است که از نوجوانی به واسطه نبوغ و خلاقیت و هوش کم‌نظیرش قدم در عرصه اختراع و نوآوری گذاشت و حالا در آستانه ۲۱ سالگی با ثبت جهانی آخرین اختراعش افتخاری بزرگ برای کشور به ارمغان آورده است.

وی تاکنون ۱۹ اختراع را به نام خود ثبت کرده در مسابقات و المپیادهای جهانی گوناگونی شرکت کرده و هر بار نیز با مدالی افتخارآفرین به کشور بازگشته است.

این مخترع جوان گفت: از کودکی علاقه بسیاری به درس و تحصیل داشتم. از همان ابتدا نیز در کنار درس و مدرسه، زبان انگلیسی را فراگرفتم و اکنون به طور کامل به این زبان مسلط هستم.

همچنین به علت کمک پدرم و حمایت‌های وی و تشویق‌های مادرم در دوره‌های علمی، آموزشی زیادی شرکت کرده و مدارکی معتبر گرفتم. تاکنون در ۱۷ المپیاد جهانی شرکت کرده ام که از جمله مسابقات جهانی مخترعان امریکا بود که موفق به دریافت مدال طلا شدم. در مسابقات جهانی اختراعات ژنو سوئیس در بخش پزشکی مدال طلا گرفتم و در المپیاد جهانی اختراعات ۲۰۱۰ آلمان نیز مقام نخست را کسب کردم.

وی درباره اختراعاتش گفت: تاکنون ۱۹ اختراع را به نام خود ثبت کرده‌ام، ازجمله آن‌ها کمربند رفع خستگی و کاهش استرس، دستگاه تقویت کننده و رفع خستگی چشم، روبات سمپاش نوین، هدبند ضد سردرد که در مسابقات جهانی کره‌جنوبی مدال طلا را برایم به ارمغان آورد. همچنین ساخت روبات امدادگر که در مسابقات جهانی ربوکاپ مدال نقره گرفت. چند اختراع دیگر هم دارم که با هر کدام توانستم مقام‌های ارزشمندی برای خود و کشور به ارمغان بیاورم.

سجاد که هم اکنون دانشجوی سال دوم پزشکی در یکی از معتبرترین دانشگاه‌های استانبول ترکیه است ، گفت: حدود ۲ سال قبل موفق شدم از دانشگاه «هانوفر» آلمان پذیرش بگیرم. به همین علت یک سال در کالجی واقع در استانبول زبان آلمانی خواندم، اما در همین موقع دریافتم قرار است به زودی در استانبول یک بیمارستان روباتیک ساخته شود که از سراسر دنیا به دنبال چهار نفر می‌گردند تا به آن‌ها آموزش دهند و درباره این طرح کار کنند، بنابراین بلافاصله اقدام کردم اما آن‌ها گفتند ما دانشجوی کارشناسی ارشد را می‌پذیریم.

با این حال وقتی متوجه شدند چه مقام‌هایی در دنیا کسب کرده‌ام و چه مدارک علمی معتبری دارم قرار شد شرایط پذیرش مرا در یک کمیسیون ۵ نفره بررسی کنند. سرانجام نیز پاسخ آن‌ها مثبت بود و من به‌عنوان یکی از اعضای این گروه ۴ نفره پذیرفته شدم، در حال حاضر نیز با حمایت آن‌ها سرگرم تحصیل و آموزش هستم و به‌عنوان کمک جراح نیز فعالیت می‌کنم.

وی درباره ثبت جهانی اختراعش نیز اظهار کرد: وقتی با رئیس دانشکده پزشکی دانشگاه استانبول از نزدیک آشنا شدم وی پذیرفت که مرا به‌عنوان دستیار در عمل‌های جراحی‌اش شرکت دهد. حضور در اتاق عمل و مشاهده مشکل بزرگی که جراحان مغز و اعصاب هنگام عکسبرداری از تومورهای مغزی داشتند نخستین جرقه برای آخرین اختراعم را در ذهنم ایجاد کرد، چرا که متوجه شدم پزشکان نمی‌توانند مکان دقیق تومور را در مغز مشخص کنند. بنابراین به فکر افتادم دستگاهی اختراع کنم که محل دقیق تومور را ردیابی کند.

بدین‌ترتیب پس از یک سال کار و با کمک پروفسور «کیلیج» که از مشهورترین جراحان مغز و اعصاب ترکیه است این دستگاه را اختراع کردم سپس با حمایت دانشگاه محل تحصیلم در استانبول که هزینه ۱۵ هزاردلاری ثبت جهانی این اختراع را تقبل کردند موفق شدم اختراعم را به‌نام کشور ایران در جهان ثبت کنم.

سجاد که از بی‌توجهی و کم‌لطفی برخی مسئولان داخلی در مورد اختراعاتش گلایه داشت گفت: آخرین اختراعم در ایران یک دستگاه برای رفع خستگی چشم بود که در دنیا نظیر نداشت. هزینه تولید این دستگاه۲ هزار تومان بود و من می‌خواستم حدود ۱۰ هزار عدد از آن در کشور تولید کنم اما به هر سازمان، وزارتخانه، نهاد و ارگانی مراجعه کردم تا وام بگیرم هیچ‌کدام کمکم نکردند و با بی‌مهری آن‌ها روبه‌رو شدم. اما اکنون همین دستگاه را به کشور ترکیه آوردم که با استقبال زیاد در حال تولید است.

سجاد در پایان گفت: با آنکه هم‌اکنون در کشوری دیگر در حال تحصیلم و با حمایت مالی آن‌ها اختراعم به ثبت جهانی رسید، اما همیشه خودم را یک ایرانی دانسته و می‌دانم و همه اختراعاتم را به‌نام کشورم ایران ثبت می‌کنم.
سجاد یعقوبی، دانشمند جوان ایرانی قرار است سال۲۰۱۴ در مقر سازمان ملل به‌عنوان تنها نماینده ایران درباره مسائل سلامت جهانی سخنرانی کند.
دانشمند جوان ایرانی قرار است سال۲۰۱۴ در مقر سازمان ملل به‌عنوان نماینده ایران سخنرانی کند.

سجاد یعقوبی، سومین فرزند یک خانواده ۷ نفره است که از نوجوانی به واسطه نبوغ و خلاقیت و هوش کم‌نظیرش قدم در عرصه اختراع و نوآوری گذاشت و حالا در آستانه ۲۱ سالگی با ثبت جهانی آخرین اختراعش افتخاری بزرگ برای کشور به ارمغان آورده است.

وی تاکنون ۱۹ اختراع را به نام خود ثبت کرده در مسابقات و المپیادهای جهانی گوناگونی شرکت کرده و هر بار نیز با مدالی افتخارآفرین به کشور بازگشته است.

این مخترع جوان گفت: از کودکی علاقه بسیاری به درس و تحصیل داشتم. از همان ابتدا نیز در کنار درس و مدرسه، زبان انگلیسی را فراگرفتم و اکنون به طور کامل به این زبان مسلط هستم.

همچنین به علت کمک پدرم و حمایت‌های وی و تشویق‌های مادرم در دوره‌های علمی، آموزشی زیادی شرکت کرده و مدارکی معتبر گرفتم. تاکنون در ۱۷ المپیاد جهانی شرکت کرده ام که از جمله مسابقات جهانی مخترعان امریکا بود که موفق به دریافت مدال طلا شدم. در مسابقات جهانی اختراعات ژنو سوئیس در بخش پزشکی مدال طلا گرفتم و در المپیاد جهانی اختراعات ۲۰۱۰ آلمان نیز مقام نخست را کسب کردم.

وی درباره اختراعاتش گفت: تاکنون ۱۹ اختراع را به نام خود ثبت کرده‌ام، ازجمله آن‌ها کمربند رفع خستگی و کاهش استرس، دستگاه تقویت کننده و رفع خستگی چشم، روبات سمپاش نوین، هدبند ضد سردرد که در مسابقات جهانی کره‌جنوبی مدال طلا را برایم به ارمغان آورد. همچنین ساخت روبات امدادگر که در مسابقات جهانی ربوکاپ مدال نقره گرفت. چند اختراع دیگر هم دارم که با هر کدام توانستم مقام‌های ارزشمندی برای خود و کشور به ارمغان بیاورم.

سجاد که هم اکنون دانشجوی سال دوم پزشکی در یکی از معتبرترین دانشگاه‌های استانبول ترکیه است ، گفت: حدود ۲ سال قبل موفق شدم از دانشگاه «هانوفر» آلمان پذیرش بگیرم. به همین علت یک سال در کالجی واقع در استانبول زبان آلمانی خواندم، اما در همین موقع دریافتم قرار است به زودی در استانبول یک بیمارستان روباتیک ساخته شود که از سراسر دنیا به دنبال چهار نفر می‌گردند تا به آن‌ها آموزش دهند و درباره این طرح کار کنند، بنابراین بلافاصله اقدام کردم اما آن‌ها گفتند ما دانشجوی کارشناسی ارشد را می‌پذیریم.

با این حال وقتی متوجه شدند چه مقام‌هایی در دنیا کسب کرده‌ام و چه مدارک علمی معتبری دارم قرار شد شرایط پذیرش مرا در یک کمیسیون ۵ نفره بررسی کنند. سرانجام نیز پاسخ آن‌ها مثبت بود و من به‌عنوان یکی از اعضای این گروه ۴ نفره پذیرفته شدم، در حال حاضر نیز با حمایت آن‌ها سرگرم تحصیل و آموزش هستم و به‌عنوان کمک جراح نیز فعالیت می‌کنم.

وی درباره ثبت جهانی اختراعش نیز اظهار کرد: وقتی با رئیس دانشکده پزشکی دانشگاه استانبول از نزدیک آشنا شدم وی پذیرفت که مرا به‌عنوان دستیار در عمل‌های جراحی‌اش شرکت دهد. حضور در اتاق عمل و مشاهده مشکل بزرگی که جراحان مغز و اعصاب هنگام عکسبرداری از تومورهای مغزی داشتند نخستین جرقه برای آخرین اختراعم را در ذهنم ایجاد کرد، چرا که متوجه شدم پزشکان نمی‌توانند مکان دقیق تومور را در مغز مشخص کنند. بنابراین به فکر افتادم دستگاهی اختراع کنم که محل دقیق تومور را ردیابی کند.

بدین‌ترتیب پس از یک سال کار و با کمک پروفسور «کیلیج» که از مشهورترین جراحان مغز و اعصاب ترکیه است این دستگاه را اختراع کردم سپس با حمایت دانشگاه محل تحصیلم در استانبول که هزینه ۱۵ هزاردلاری ثبت جهانی این اختراع را تقبل کردند موفق شدم اختراعم را به‌نام کشور ایران در جهان ثبت کنم.

سجاد که از بی‌توجهی و کم‌لطفی برخی مسئولان داخلی در مورد اختراعاتش گلایه داشت گفت: آخرین اختراعم در ایران یک دستگاه برای رفع خستگی چشم بود که در دنیا نظیر نداشت. هزینه تولید این دستگاه۲ هزار تومان بود و من می‌خواستم حدود ۱۰ هزار عدد از آن در کشور تولید کنم اما به هر سازمان، وزارتخانه، نهاد و ارگانی مراجعه کردم تا وام بگیرم هیچ‌کدام کمکم نکردند و با بی‌مهری آن‌ها روبه‌رو شدم. اما اکنون همین دستگاه را به کشور ترکیه آوردم که با استقبال زیاد در حال تولید است.

سجاد در پایان گفت: با آنکه هم‌اکنون در کشوری دیگر در حال تحصیلم و با حمایت مالی آن‌ها اختراعم به ثبت جهانی رسید، اما همیشه خودم را یک ایرانی دانسته و می‌دانم و همه اختراعاتم را به‌نام کشورم ایران ثبت می‌کنم.

سجاد یعقوبی، دانشمند جوان ایرانی قرار است سال۲۰۱۴ در مقر سازمان ملل به‌عنوان تنها نماینده ایران درباره مسائل سلامت جهانی سخنرانی کند

ادبیات جَنگ – ادبیات زندان – امیر هوشنگ برزگر

شهریور ۱۳۹۲

ما حالا علاوه بر ادبیات متعارفمان، ادبیانت جَنگ را هم داریم و ادبیات زندان را. و این هر دو را تا پیش از انقلاب حد اقل در این سطح و بدین گستردگی نداشتیم.
همراه با بسیاری از آورده های دیگر، که بیشترشان نامیمون و نا مبارک بوده است، این دو، بنظر من در غنای ادبیات ما ره آورهای قابل توجهی بوده اند. هرچند علت وجودیشان لورده کردن اندام جامعه ما بوده است، و حاصل رخداد هائی هستند که بر ما، مردم ما، و بخصوص جوانان ما تحمیل شد. و ادبیات حاصل از آن ها باز تاب زخم های عمیق دو فاجعه جنگ و زندان های جمهوری اسلامی مردم ستیز است.
هر دوی این ادبیات آنجا که زبان حقیقت هستند، چشم و گوش وجدان جامعه را باز کرده است. به تعبیری می توان آن ها را ادبیات ” خبری ” نیزنامید چرا که هردو از نا دیده ها و نا گفته ها می گویند. و نثرشان و روانی بیانشان، و صداقتی که در سطر سطر خود دارند به واقع ادبیات ما را ” رئالیزه ” کرده اند. مستندند ولی در قالب ادبیاتی، پر کشش و خواندنی، و تاثیری چشمگیر در ازیاد خواننده داشته اند. البته تا آنجانی که عمله ها ی مامور رژیم آن را دستکاری نکرده اند و در پناه ” دفاع مقدس ” ادبیات جنگ را و نگارش خاطرات دست ساز سازمان های اطلاعانی، ادبیات ” زندان ” را نیا لوده اند. که باید هوشیار بود و در هر لباسی شناختشان.
ما بسیاری کتاب های ناب خاطرات زندان داریم، که خواندنشان قدرت نویسنده های آن ها را می رساند و می توان گفت از سوئی دیگر نسل آگاهی از نویسنده نیز در دامان این ادبیات پرورده شده است، که نوید بخش است.
ما در ادبیات زندان بیشتر کتاب داریم. گاه کتاب های پر حجم، که به رمانی خواندی پهلو می زنند، ونیز چنان نوشته شده اند که پاره ای از قسمت های آن ها هم پایه داستان کوتاه ِقابل توجهی هستند.
ولی ادبیات جنگ بیشتر بر پایه داستان های کوتاه است، و الهام بخش.
آقای صحرانی همکار خودمان نیز داستان های زیبا و خواندنی:
مرتضا و سر گرد ناصری…و
ماههای آخر
را از جنگ ایده گرفته است.
آنچه از این دو ژانر ادبی در داخل کشور چاپ شده متاسفانه دخالت های گسترده و بنیانی وزارت سانسور، آن ها را از ارزش واقعی انداخته است و آنچه که به دست خواننده می رسد کاملن بی یال و دم و اشکم است. اما در عوض نشر در خارج جبران کننده بوده است بخصوص در مورد ادبیات زندان، که اصولن زادگاهش در برون مرز است.
خوشبختانه پاره ای از آن ها را بصورت کتاب های الکترونیک می توان بر روی سایت ها ی برون مرزی یافت. توصیه می کنم بیابید و بخوانید، این ها پاره های تن ادیبات ما هستند.

نگاهی به دنیای دلنشین سروده های کوتاه – صفیه ناظر زاده

شهریور ۱۳۹۲

نگاهی به دنیای دلنشین سروده های کوتاه
========================

از:

تشتی سرشار از لاژورد ( لاجورد )
ترجمه آقای عبدالرضا سالک از نمونه های هایکو های ژاپنی
تا

دریا در فنجان…. سروده های کوتاه ساخت ایران

آقای محمود صفریان

صفیه ناظر زاده

واله و شیدا شدن در دامان ادبیات کشور هائی که کمترین سنخیتی با خصوصیات مردم ما و دیدگاهایمان ندارد آن هم  در حد غیر متعارف، از گرایش های شدید پاره ای از روشنفکران ماست. برای این گروه مرغ همسایه همیشه قاز است، ودر نتیجه نگاه کمتری به خودی ها دارند.
خصیصه خارجی ها را بسیار والاتر و برتر  دانستند تا آنجا که دوست بودن با آن ها پُز و افتخار محسوب می شود، درد بی درمان خود کم بینی گروه زیادی از مردم است.
غافلید چقدر راجع به کافکا نوشته اند، چرا؟ مگر مرحوم ایشان از یک نویسنده گیریم نابغه ” که حتمن نبود ” بیشتر بود؟ در بین همین نویسندگان سی چهل سال اخیر خودمان بسیار بوده اند که حتا یک سر وگردن از کافکا و کافکا ها بالاتر بوده اند، ولی چه کسی به خودش گذاشته که نگاه ِاگر نه محققانه، ولی مهربان به آن ها داشته باشند. گویا باید از نام آوران گفت که برای گوینده نیز ” چیزی ” بهمراه داشته باشد.
طبیعی است که تا وقتی می توان مثلن از جویس ، سلینجر، کوندرا، ناباکوف و همین کافکا! و از این دست نویسنده ها نوشت، و خودی نشان داد چرا برویم سراغ داخلی ها…درمان هم ندارد، همان که گفتم هرغ همسایه همیشه چرب و چلی تر! وگفتن از آن ها دهن پرکن تر است تا نوشتن از خودی ها.
بر حسب اتفاق گذرم به ” تشت پر از لاجورد! ” افتاد و هایکو هائی که از ژاپنی ها مثال آورده است. آن ها را خواندم پاره ای از آن ها زیبا و دلنشین بود،
و مقایسه کردم با پاره ای از سروده های کوتاه وطنی از کتاب ” دریا در فنجان ” محمود صفریان.
***
ای بز کوهی
باب دندان تو نیست!                                           این ریزش اشک نیست
کاج سال نو                                                    تو داری فرو می ریزی
ISSA *

سر تا پا گوش است                                           گل هوس
باد صنوبر ها را                                              می داند
قورباغه پیر                                                   بر کدامین شاخه
JOSE جوانه برویاند
*
مار خزید، لیکن                                              گردش نگاه
چشمان خیره به من                                          نجوای قلب است
در چمن ماندند…                                            بیشتر به من نگاه کن
KYOSHI *

در پرتو ماه                                                  این صدای قلب
باد، صخره های رود را                                   از کدامین پستوست
صاف می تراشد                                            پنهانش کرده ای؟
CHORA *

عمق عزلت را                                              دامن کوتاه
می نوازد آوازات                                          دست بلند می خواهد
ای مرغ کوهی                                             و سر زلف، شهامت
BASHO *

هوا سرد است اینک                                      خاکستری غروب
شراب برنج داریم                                         سیاهی شب،
و بهاری داغ                                             سپیدی سحر
SHIKI انتظار می خواهد
*

از تیره آسمان مستی نرگس چشمانت
برف روی برف می بارد نشئه شراب بهار است

زینت خانه! *
KIGO

خزان در گذار گره سبز بهاری
شاخ های دو کاج با هم                                  به زردی پائیز
گرم کلنجار.                                              کار تابستان است
SHIKI *

————- تمامن از کتاب:            …………. تمامن از کتاب:
تشتی پر از لاژورد                                     دریا در فنجان
ترجمه عبدالرضا سالک از از محمود صفریان
هایکو سرایان ژاپنی
به عنوان نمونه به عنوان نمونه
————————————————————————————
خواستم اشاره ای کرده باشم.

آشنائی بیشتر با ایده ها و برنامه های وزیر جدید ارشاد- نوش آفرین ارجمند

شهریور ۱۳۹۲

وزیر جدید ارشاد که با نوید بهبود ی ممیری وزادت ارشاد آمده است، مطالبی در این رابطه با نشریه ” آسمان ” عنوان کرده است که در سایر رسانه ها اعم از چاپی و اینترنتی باز تاب داشته است. برای آشنائی بیشتر با ایشان تکه هائی از گفته هایشان را با این نشریه می آوریم و در باره شان صحبت می کنیم.
می گوید برنامه اش این است که با استفاده از اهرم اقتصادی و سایر ابزارهای اعمال فشار، ناشران را وادار کند با وزارت ارشاد در سانسور کتاب و جلوگیری از نشر مطالبی که این وزارتخانه غیرقانونی تعریف کرده است، همکاری کنند. وزیر ارشاد این روش خود را نوآوری می داند.

وادار کردن ناشران به همکاری با ارشاد در اجرای سانسورو بهره وری از ابزار فشار را، نو آوری می خواند.
نمی دانم شاید به تعبیری نو آوری هم باشد.
چون چندین بار ایشان از ” ممیزی ” صحبت کردند پرسیده شد و :

… او در پاسخ به این سوال که فرق بین ممیزی و سانسور چیست، گفته است: ممیزی کلمه‌ی محترمانه‌ی همان سانسور است. اسمش را هر چه می‌خواهید بگذارید مهم نیست.

” … او در پاسخ به این سوال که نظارت بعد از چاپ ممکن است نگرانی‌هایی را برای نویسندگان به وجود آورد و آنها را دچار خودسانسوری کند، گفته است:
“طبعیتاً همین‌طور است.”
جنتی با تأکید بر این مسأله که اجازه نمی‌دهد هر کتابی وارد بازار شود،

مثل اینکه کم کم به اینجا می رسیم که برویم سقاخونه دعا کنیم، تا ارشاد سابق برگردد.

در کشورهائی که آزادی بیان و آزادی نوشتن هست و برای هیچکدام نیاز به بختک وزارت ارشاد و ترفند هایش با به کار کشیدن ناشران و تبدیلشان کردن به زائده این وزارتخانه نیست، هیچ یک از این بازی ها و پیچ وتاب ها و کار برد ” ممیزی ” بجای ” سانسور” نیز وجود ندارد.
واعظی بر روی منبر داشت از پل صراط صحبت می کرد و برای ایجاد رعب در جان پای منبر نشستگانش پل صراط را چنین تعریف کرد:
اگر از این پل که به بهشت منتهی می شود توانستی عبورکنی به مراد می رسی، چون در غیر اینصورت و سر نگون شدن به قعر جهنم سقوط خواهید کرد. اما بدانید که این پل از مو باریکتر و نازکتر است و ازشمشیر تیز تر.
یکی از آن هائی که پای منبر نشسته بود با لهجه دهاتی خود در حرفش دوید و گفت:
” پس بگو رَه نیست و راحتمون کن ”
و چنین است برنامه ی وزیر جدید ارشاد …به حرف های بیشتری از ایشان توجه کنید تا بیشتر به نازکی و تیزی پل عبور پی ببرید.
از ایشان پرسیده شد :
“… نگاه او درباره‌ی نویسنده‌های بسیاری که در سال‌های گذشته از ایران به دلایل مختلف رفته‌اند، چیست و جنتی گفته است
«اعتقاد من این است که باید فضای فرهنگی را از فضای امنیتی و سیاسی جدا کرد. کسانی که مشکل خاصی نداشته باشند می‌توانند برگردند و به کارشان برسند.”
ولی نگفتند ” مشکل خاص ” چه نوع مشکلی است. چون هم اکنون هرساله خیلی ها حتا نویسندگان و شاعران به ایران می آیند و بر می گردند. ولی متاب هایشان را از بیم سانسور ارشاد در خارج چاپ می کنند.
بهر حال :
…با این حال او تأکید کرده که جلوی سلیقه‌های شخصی را می‌گیرد…
اگر قرار باشد برای چاپ کتابی” سلیقه های شخصی را به کارگرفته نشود و بر پایه میل وزیر و چهار چوب هایش نوشت  که همان آش است و همان کاسه .
” …من متوجه شده ام برای حدود ۱۱۴ مورد افراد موظف هستند از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی مجوز بگیرند….”
نمی دانم آشامیدن آب یا کشیدن نفس عمیق صدا دارهم جزو این موارد هست یانه. این دمکراسی واقعن نوبر است.
س: ” بنابراین در سیستمِ ممیزی شما هر چیزی اجازه‌‌ی وارد شدن به بازار کتاب پیدا نخواهد کرد و باید از وزارت ارشاد مجوز بگیرد.
ج : ” بله همین‌طور است. یکی از مسئولیت‌های وزارت ارشاد نظارات است. ما گفتیم تصدی‌گری‌ نباید کنیم. اما سیاست‌گذاری، نظارت و حمایت از وظایف وزارت ارشاد است. ارشاد باید به وظیفه‌ی نظارتی اش عمل کند.”
یعنی همان آش و همان کاسه با کمی پیچ وتاب بیشتر
در حقیقت ناشران بایستی تا حد زیادی مجری سانسور و حذف باشند و کتاب را منتشر کنند و ارشاد حق دارد پس از چاپ ایراد بگیرد و مانع توزیع شود، یعنی ناشر هم چوب را بخورد هم پیاز را. و نویسنده بی کمترین اختیاری باید ناظر سلاخی ناشر از یک سو باشد وبهت عدم توریع کتاب چاپ شده از سوئی دیگر.
شلم شوربای من درآوری عجیبی در پیش است.
درد سرتان ندهم اگر در بر همان پاشنه سابق بچرخد کلاهمان را باید به هوا پرت کنیم.

پل، سیگار، و شاعر ” بخش اول – مجید قنبری

شهریور ۱۳۹۲

بزرگواران عزیز

این نوشته زیبای پر از ایهام آغاز یک کتاب حدود سیصد صفحه ای است

می توانستیم در انتظار دریافت بقیه اش بمانیم و آنگاه آن را یکجا منتشر کنیم

چنین نکردیم چون می خواهیم بهمانگونه که کتاب دیگر ایشان را با نام

نامه هائی از تیمارستان

که نامه به نامه ” ونه یکجا ” منتشرکردیم تا رسیدیم به نشر آن بصورت یکجا

عمل کنیم

امیدواریم هم شما مخاطبان عزیز و هم نویسنده آن

مجید قنبری

فرزانه دوستمان موافق باشید

بگذارید با هم و گام به گام با رشد این کتاب همراه باشیم

این شما و این قسمتی از این کتاب که نام

پل، سیگارو شاعر

را بر خود دارد

از دریافت نظرهایتان سپاسگزار می شویم

با احترام

***

. . . نمی‌دانم حق دارم این‌ها را بنویسم یا نه. آن‌قدر اشتباه کرده‌ام که دیگر می‌ترسم دست به کاری بزنم.

می‌ترسم بدون اجازه‌ی او این‌ها را بنویسم و بعد‌ها، شاید هزار سال بعد،

اسباب دردسرش یا دردسرم شود. می‌بینید چقدر ترسیده‌ام . . .

************
پل، سیگار، و شاعر
” بخش اول ”
بالاخره تصمیمم را گرفتم. باید بنویسم. هرچند سال‌هاست دست به قلم و دفتر و کتاب نزدم. خب معلوم است که منظورم از قلم صفحه کلید است. در واقع خودم هم نمی‌دانم چه می‌خواهم بنویسم. رک می‌گویم.
هر فکری می‌خواهید بکنید. شاید یک داستان پریشان عشقی شود. اما نه، اصلا داستان نیست، بیش‌تر شرح ماجرای سه ماه عاشقی است. اما در واقع ماجرا هم نیست. فقط می‌دانم که این روایت پرخواهد شد از پیامک و ایی‌میل (همان نامه‌ی الکترونیکی) و کامنت و پیام تلفنی و دیالوگ‌های توی تاکسی و پارک و خیابان و البته منزل، یعنی منزل من.
نمی‌خواهم توضیح بدهم. چون آن‌وقت ناچار از قضاوت کردنم. ولی چه‌طور می‌شود درباره‌ی ماجرا و اشخاصی قضاوت کرد که هنوز پس از سال‌ها نمی‌دانی آن‌ها از کجا پیدای‌شان شد یا اصلا ماجرا چه‌گونه ماجرا شد؟ شاید هنوز زود باشد. هنوز “پرده‌ها پاره نشده‌اند” و نقاب‌ از چهره‌ها کنار نرفته است. نه، نمی‌توانم چیزی را توضیح دهم که باید خودتان بفهمید و اگر نه هیچ‌کس نمی‌تواند به شما بفهماند. فقط همین‌قدر بگویم که خطوط پررنگ این یادداشت‌ها زنجیره‌ای از واژه‌ها است که به صدها ترتیب دیگر نیز می‌توانستند کنار هم چیده شوند ولی به همین شکل از دهان او خارج شده‌اند یا از قلم‌اش. او یعنی خانم قاف. باور نمی‌کنید؟ این تنها چیزی است که من از آن مطمئن‌ام. نه، دروغ گفتم. حتی از این هم مطمئن نیستم.
شاید همه چیز در ذهن بیمار من وجود داشته است. شاید آن سه ماه تنها یک توهم بوده باشد. اصلا شاید زندگی یک توهم بزرگ است. کسی چه می‌داند. اصلا بگذارید بنویسم شاید کم‌کم هم شما و هم خودم بفهمیم چه می‌خواهیم بگوییم.
هرکس می‌خواهد روایت خودش را بگوید و هرکس به شیوه‌ی خودش. ولی شیوه‌ من اصلا شیوه نیست. می‌خواهم جنون‌آمیز بنویسم. درست مثل همین دنیایی که در آن زندگی می‌کنیم. بگذارید شروع کنم. البته پیدا است که این‌جا شروع ماجرا نیست. ولی انگار جاروی رفتگر اولین چیزی است که در خاطرم مانده:
ـ دیشب یه داستان نوشتم. یه ماجرا که بین سه نفر اتفاق می‌افته. هنوز شخصیت‌پردازی‌اش ضعیفه، کل ماجرا هم جای پرداخت داره. آخر داستان گریه کردم. واسه شخصیت الف که تو صفحه‌ آخر نشسته بود و داشت با صدای جاروی رفتگر گریه می‌کرد . . .

بیش‌تر از یک سال بود که تنها بودم . . . ولی پیش از آن چه؟ خب چهل سال بود که تنها بودم. نه، منظورم این نبود. موضوع به چهار سال قبل برمی‌گردد. یا شش سال قبل یا شاید هم هشت سال یا بیش‌تر. حالا می‌خواهم بنویسم‌اش تا فراموش‌ام نشود.
داشتیم با خانواده‌ام یعنی با همسر و فرزندانم کار مشترکی می‌کردیم که انگار نامش زندگی بود. اما در واقع هیچ وجه اشتراکی بین ما نبود. فقط زیر یک سقف بودیم و زیر یک سقف داشتیم همدیگر را تکه‌وپاره می‌کردیم. مدت‌ها بود که دیگر دیالوگی بین ما وجود نداشت، فقط جیغ و داد بود و فحش و ناسزا. مثل این بود که هرکدام در تنهایی تلاش می‌کردیم برای آن دیگری حرف‌های رکیک جدیدی پیدا کنیم یا با استفاده از واژه‌های موجود فحش‌های موثرتری بسازیم.
ولی نه، این بی‌انصافی است. جمله‌های بالا تصویر درستی از رابطه‌ی ما نیست. بیش‌تر شاید توجیهی باشد برای مشروعیت بخشیدن به ماجرایی که در آینده‌ای نزدیک درگیرش شدیم. در حقیقت اختلاف من و همسرم زیاد هم غیرقابل‌تحمل نبود. حتی شاید به نوعی همدیگر را دوست هم داشتیم. مشکل بیش‌تر در ارتباط با بچه‌ها بود. البته همیشه شروع‌اش از این‌جا بود. ولی جرقه که زده می‌شد تا تمام جنگل را خاکستر نمی‌کرد متوقف نمی‌شد.
حالا تقریبا هشت سال از آن ماجرا گذشته است. ماجرایی که فقط سه ماه دوام داشت. در حالی که می‌شد عشق دوستی شود، معشوق دوست. همان‌طور که یک دوستی ساده می‌توانست به عشقی پرشور متحول شود. اما انگار ما از انتها آغاز کرده بودیم یا اصلا از انتها آغاز شده بودیم. ما با عشق شروع کردیم حتی زمانی که هنوز همدیگر را ندیده بودیم. بعد از وارد شدن همسرم به ماجرا بود که دیگر هرچه کردم، کردیم، هرقدمی برداشتم، برداشتیم، خطایی نفرت‌انگیز شد. اتفاقی شرم‌آور. نکته‌ی دردناک ماجرا هم همین‌ است. سال‌ها گذشته ولی من هنوز جرات حرف زدن درباره‌ی آن را ندارم. این ماجرا بغضی شده انگار که آخر خفه‌ام می‌کند.
باور کنید یا نکنید، این ماجرای سه ماهه به اندازه‌ی رابطه‌ای سی ساله برایم خاطره به جا گذاشت. به هرطرف می‌روم به هرطرف نگاه می‌کنم، تصویر او را می‌بینم. صدای او را می‌شنوم. نمی‌توانم کاری کنم بی‌آن که خاطره‌ا‌ی از او برایم زنده شود. احتمالا برای همین است که دیگر قادر به انجام هیچ‌کاری نیستم. حتی نمی‌توانم به همسرم نزدیک شوم!
نوارها و سی‌دی‌هایم، فیلم‌ها و کامپیوترم، تک‌تک کتاب‌های کتابخانه‌ام حتی. یخچال، سینک ظرف‌شویی‌، تلویزیونم،‌ استکان‌های چای و گیلاس‌های مشروب، زیرسیگاری‌های بلور، گل‌های روی میز، هرکدام خاطره‌ا‌ی را زنده می‌کنند. محاصره شدن با این‌همه خاطره وحشتناک است. انگار که “شبحی در آپارتمانم درگذار باشد”.
می‌توانم قاف را مقابلم ‌ببینم که به پشت روی فرش دراز کشیده‌، زیرسیگاری سنگین و بزرگ بلور را روی شکم گرد و کوچک‌اش گذاشته و با خیالی آسوده دود سیگارش را به سقف اتاقم فوت می‌کند. دود به سقف می‌چسبد. پهن می‌شود. با دود سیگار من درهم می‌پیچد و کمی آن طرف‌تر هر دو محو می‌شوند. انگار اصلا نبوده‌اند. فقط می‌ماند رایحه‌ای که آن هم به زودی در خالی اطرافش هیچ می‌شود. او دراز کشیده است و من نگاهش می‌کنم. دوست‌اش دارم ولی نمی‌دانم چرا. به مسافر کوچولویی می‌مانست که ناگهان از سیاره‌یی دور پا به اتاق من گذاشته بود . . .
زیرسیگار بلور سوغات آلمان بود، از طرف کسی که حالا کاملا فراموش‌اش کرده‌ام. اصلا هرکس که در این ماجرا نقشی نداشته است، از خاطرم رفته است. گران‌قیمت بود و در خانه هیچ‌کس از آن استفاده نمی‌کرد. زیرسیگاری را می‌گویم. تا این که تو به خانه‌ام آمدی و زیرسیگاری مرده جان گرفت. راستی، چرا آمدی؟ من که تمام شده بودم. من که همه کارهای نیمه تمامم را تمام کرده بودم. آخرین کتابم را هم چند روز قبل از آن به ناشر داده بودم. کتابی که تصور می‌کردم نقطه‌ پایانی باشد بر روایت کسل‌کننده‌ی زندگی‌ام. باور کن برای رفتن آماده بودم. من که از پل پریده بودم، زمانی که از هر دو سوی پل ناامید شدم. از سطحی به سطحی دیگر پرواز می‌کردم انگار. بی‌دغدغه‌ی آن که از کجا آمده‌ام یا به کجا می‌رفتم. برای نخستین بار همه‌چیز را فراموش کرده بودم. آخر برای چه آمدی؟ راه گم کرده بودی؟ یا همان اتفاق خوب بودی تو، که انتظار را می‌کشیدم؟!
می‌دانم هرگز حقیقت را نخواهم فهمید. راز پدیدار شدن و ناپدید شدنت را می‌گویم. انگار فقط آمده بودی تا خاکسترت را در زیرسیگار بلورم بتکانی و بروی. تو جای دیگر سوخته بودی. و من جای دیگری باید می‌سوختم.
ـ جالبه. می‌دونستی من تا حالا با هیچ مردی از یه زیر سیگاریه مشترک استفاده نکردم؟

ازش پرسیدم: تو که می‌خواستی بری چرا این همه خاطره برام گذاشتی؟
خیلی جدی نوشت: اینو نگو. من نمی‌خواستم برم.
خب شاید نمی‌خواست ولی رفته بود. خواستن یا نخواستن‌اش دیگر برای من چه فرق می‌کرد. همیشه می‌گفت: مث اینه که سی سال دنبالت می‌گشتم.
یا وقت‌هایی که ناامید و افسرده بود، که همیشه بود، گله می‌کرد: لعنتی، این همه سال کجا بودی؟ چرا انقدر دیر اومدی؟
ـ لعنت به این زندگی. همیشه آدم کسی رو که باید، جایی و وقتی که نباید پیدا می‌کنه.

در همان دیدار اول بود که کنارش نشستم و دستش را گرفتم. داشتیم فیلم “سینما پارادیزو” را تماشا می‌کردیم. آن موقع هنوز نمی‌دانستم “دست زنی را گرفتن تقریبا مثل با او به رختخواب رفتن است.” این را بعدها در کتابی خواندم انگار. ولی آن موقع درست مقابل چشم‌های “سالواتوره” دستش را گرفته بودم و جای زخم کهنه‌ی پشت دست‌اش را نوازش می‌کردم و بی‌اختیار اشک می‌ریختم. نه، برای زخم دست او نبود. برای زخمی کهنه‌تر بود، از آن “زخم‌هایی که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد”.
اما چرا مثل زنان دیگر نبود؟ چرا مثل هیچ‌کس نبود؟ حتی مثل خودش هم نبود. دور بود، آن‌قدر که فقط می‌توانستی طرح خاکستری مبهمی از وجودش را ببینی. که من حتی همان‌قدر را هم ندیده بودم.
حالا این حرف‌ها دیگر بی‌فایده‌اند. ولی نمی‌دانید چه خوب بود وقتی کنارش می‌نشستم، سرم را روی شانه‌ی لخت و نرم‌اش می‌گذاشتم و او برایم شعر می‌خواند یا مثلا داستان‌های “بیژن نجدی” را که لطیف بودند و شفاف‌مان می‌کردند. همراه داستان “بی‌گناهان” او بود که کشف کردیم هیچ‌کس تبهکار نیست و در واقع همه‌ی ما بی‌گناهیم. آن هم زمانی که هر دو سخت در این اندیشه بودیم که رابطه‌ی ما نامش خیانت است یا عشق.
قاف پرسیده بود: بالاخره نمی‌خوای با هم سکس داشته باشیم؟
اول‌ بار از پشت تلفن بود که از “سیلور اشتاین” گفت و داستان “نی‌انبان و لاک‌پشت” را برایم خواند. از حفظ می‌خواند. بعدها بارها و بارها آن را خواند و هربار مرا تا مرز هق‌هق کشاند.
چه حافظه‌ای داشت! شگفت‌زده‌ام می‌کرد. پس حالا چه‌طور همه چیز را فراموش کرده است؟ چرا یکباره من گناهکار شدم و آن‌ها همه پاک و معصوم ماندند‌؟! چرا فراموش کرده است که می‌نشستیم و از “سیلویا پلات” می‌گفتیم. از زندگی‌، از خودکشی‌ و از مرگش. شعرهای “سید صالحی” را با صدای “خسرو شکیبایی” گوش می‌کردیم. شعرهای “لورکا” را با صدای “شاملو” و شعرهای بیمارگونه “پناهی” را با صداقت صدای کودکانه‌ی خودش.
هر بار که می‌آمد کیف بزرگ‌اش پر بود از قصه‌های تلخ. قصه‌هایی که پر از رویا و کابوس. من گیج و منگ می‌شدم. خاطراتش بیش‌تر به رمان‌های آمریکای لاتین و رئالیسم جادویی می‌ماند تا خاطراتی واقعی. جادویی بودند، پر رمز و راز. مانند خودش انگار از جهانی مجازی آمده بودند. می‌دانید؟ هنوز هم نفهمیده‌ام آن‌چه روایت می‌گفت، واقعیت داشت یا تخیلات صرف یک شاعر مالیخولیایی بود. و همین مالیخولیایش را چه‌قدر دوست داشتم . . .
انگار جنوب تهران شده بود اقیانوس اطلس و خانه‌ی کوچک من تنها جزیره‌ی دورافتاده‌ی آن. دورترین و دنج‌ترین نقطه‌ی مسکونی جهان. آن‌قدر کوچک که فقط به اندازه‌ی دو نفر جا داشت. به اندازه‌ی من و قاف. من و قاف و باز هم من و قاف. اینجا “تریستان” ما بود. نزدیک‌ترین موجود انسانی شاید هزارها کیلومتر از ما دور بود. جزیره‌ای با ساحلی روشن و آرام که همیشه و هر ساعت از روز، می‌شد لاک‌پشتی را بر آن دید که بی‌شتاب پا بر زمین می‌کشد و نی‌انبانی که نیمه مدفون در ماسه‌ها، با حفره‌های خالی چشمانش فقط نگاه می‌کند و هیچ نمی‌گوید. وقتی مانده باشی یا وامانده باشی، آن که می‌رود، به سرعت دور می‌شود، محو می‌شود، حتی اگر لاک‌پشتی پیر و کند و تنبل باشد.
حالا خودت قضاوت کن. بعد از این‌همه چه‌طور می‌توانم باز هم کتابی دست بگیرم. حتی اگر آخرین کتاب خود تو باشد. چه‌طور می‌توانم به موسیقی گوش کنم. چه‌طور می‌توانم فیلم ببینم. آخر مگر می‌شود فقط با دیدن سینک ظرفشویی به گریه افتاد؟ ولی من می‌افتم. حالا حتی جرات رفتن به آشپزخانه‌ام را هم ندارم! از در که وارد می‌شد یک‌راست به آشپزخانه می‌رفت. جوراب‌هایش را با عجله درمی‌آورد. اول پای راستش را بلند می‌کرد و در سینک ظرفشویی می‌گذاشت. بعد شیر آب را باز می‌کرد. من می‌ایستادم و تماشایش می‌کردم که بود، واقعا تماشایی بود. بعد می‌آمد و دست‌هایش را دور شانه‌هایم حلقه می‌کرد و گونه‌ام را می‌بوسید. فکر می‌کنم بعد از مرگ مادرم دیگر هیچ‌کس مرا این‌طور بی‌قید و شرط و حتی بی‌دلیل دوست نداشته است. بی‌دلیل. واقعا بی‌دلیل.
ـ من فقط با حس دوست داشتن یا دوست داشته شدن، می‌تونم ادامه بدم، هیچ چیز دیگه‌ای راضی‌ام نمی‌کنه.

اما من که مجبورش نکرده بودم. خودش آمده بود با یک پیامک کوتاه و به اختیار خودش. ولی حق نداشت به اختیار خودش برود. از راه رسیده هرچه هم ناخوانده باشد نمی‌تواند ناخوانده برود. دست‌کم باید برای رفتن دلیلی بیاورد یا شده بهانه‌ای حتی.
و تو ناخوانده از مجاز آمدی. اما چه فرق می‌کند وقتی که مجازی و واقعی یکی باشند. دنیایی در دل دنیای دیگر. آغشته به هم. و انسانی که در جهان مجازی همان‌قدر تنهاست که در جهان واقعی.
“عقلِ سلیم” می‌گفت: دست بردار. ما دیگه پنجاه ساله‌مونه. یه نیگا تو آینه به خودت بنداز.
شاید حق با رضا بود که ما به کنایه عقلِ سلیم‌اش می‌خواندیم. ولی خب این‌ من‌‌ام و برای تغییر کردن هم دیگر خیلی دیر است.
ـ میونِ همه آدم بزرگا، تو تنها کسی بودی که می‌تونست تصویر یه فیل رو تو شکم مار بوآ از تصویر یه کلاه تشخیص بده.

جانجان – معصومه ضیایی

شهریور ۱۳۹۲

چند روز پیش آمدند اسباب خانه‌اش را بردند. همه را. آخر از همه کاکتوس‌ها را. صبح بود. چه ساعتی، نمی‌دانم. خواب بودم. خواب و بیدار. حال و هوای بلند شدن نداشتم. در رختخوابم غلت می‌زدم و فکر می‌کردم. دلم می‌خواست دوباره بخوابم. نمی‌شد. فکر و خیال رهایم نمی‌کرد.
دل نگرانی‌های همیشگی. از همان‌ها که وقتی به سراغت می‌آیند، پیله‌وار تو را در خود می‌گیرند و تو هم خود را به آن‌ها می‌سپاری و آن‌چه را که در پیرامونت جاری است، وا می‌نهی. سعی می‌کردم به چیزهای خوب فکر کنم. می‌خواستم روزم را با احساس خوبی آغاز کنم. به خود وعده‌هایی می‌دادم، که هیچ کدام از آن‌ها در طول روز به واقعیت نمی‌پیوست. می‌گفتم روزت را با تازگی‌ها بساز، اما چیزی بود که مانع می‌شد. دلتنگی یا یاس. چیزی که ته قلبم بود و چنگ می‌انداخت و رویاهای تازه را پرپر می‌کرد و تلاش نیمه کاره‌ی مرا به باد می‌داد. در همین اوهام بودم، که کامیونی پشت پنجره‌ی اتاقم ترمز کرد. گمان کردم ماشین حمل زباله است و از هول خالی نکردن سطل پر از زباله از جا پریدم. در خانه‌ی روبرویی باز بود و کامیونی در برابر آن. آمده بودند، چیزهای او را ببرند. به پنجره‌ی اتاقش نگاه کردم. کاکتوس‌ها هنوز آن جا بودند. پشت پنجره. چین‌های پرده‌ی تور سفید کنار رفته و نامرتب بود.
سال‌ها پیش برایت نوشته بودم، جانجان را پیدا کرده‌ام. نوشته بودم من و جانجان حالا همسایه‌ایم. سر به سرم گذاشته بودی. گفته بودی، اوه . . . ، چه چیزها تو را به خود مشغول می‌کند. این‌جا زندگی مثل باد است. مثل کتابی که می‌ترسی تمامش نکنی. پر از حوادث پیش بینی نشده است. اتفاق روی اتفاق. فرصت کم است. آن‌قدر گرفتاری هست که. . . ، حالا دیگر کسی جانجان را به یاد نمی‌آورد! نوشته بودی چرا پی قرینه می‌گردی؟ در هوای تازه نفس بکش! حالا که امکانش را داری، زندگی را پیدا کن! تا مواد تازه هست، چرا کنسرو استفاده می‌کنی؟
نمی‌توانم. نمی‌توانم. . . باید حسابم را با تکه پاره‌ها، با جامانده‌ها، با گمشده‌ها و با خودم پاک کنم. ممکن است به درازا بکشد. ممکن است پشت خاطره‌ها پیر شوم. بمانم. بپوسم. شاید هم بتوانم خود را بازیابم. همان که گم کرده‌ام. . . برای تو نوشته بودم.
می‌خواهم از جانجان برایت بگویم. نگو دیگر کسی او را به یاد نمی‌آورد. نگو باید دوید. کسی منتظر گام‌های تنبل نمی‌شود. و اتفاق. اتفاق‌های تازه. . . ! مگر پرت شدن، گم شدن، لال شدن اتفاق نیست؟ آخر چطور به تو بفهمانم، لالمانی چه دردی دارد؟ لالمانی گرفته بودم. سال‌ها. اتفاق نیست، وقتی لال حرف می‌زند؟ اتفاق نیست، لبخند زدن و از نو آغاز کردن و زیبایی را دیدن؟ پس هیچ نگو! حداقل حالا نگو! حالا که می‌خواهم حرف بزنم. من همیشه آماده‌ام حرف‌های تو را بشنوم. شنونده‌ی خوب توام. اما حالا به من گوش کن! بگذار از جانجان برایت بگویم. جانجان آن سال‌ها.
به من نخند! می‌خواهم از میان رویاهای پرپر شده‌ام، یک شاخه گل بچینم. شاخه‌ی کوچکی که هنوز تر و تازه است. می‌خواهم آن را بچینم و به تو هدیه کنم. این جا پر از گل‌های رنگارنگ قشنگ است. گلفروشی‌ها، خیابان‌ها و ایوان خانه‌ها پر از گل‌هایی است، که انگار می‌گویند:
« حواستان کجاست؟ نگاه کنید! » قشنگ‌اند و رنگ به رنگ و با دقت و سلیقه کنار هم چیده شده‌اند. اما هیچ کدام عطر آن اقاقیِ تک افتاده‌ی بالای کوچه را ندارد. هیچ کدام عطر و بوی آن گل‌ها را، که بچه‌ها با ترس و لرز از باغچه‌ی خانه‌شان می‌چیدند و به معلم‌ها هدیه می‌کردند، ندارد. عطر بی تابِ یاس‌های رنگینی، که از بالای دیوار حیاط خانه‌ها خود را به کوچه و نگاه رهگذران می‌رساندند. این جا هیچ عطری، خاطره‌ای را بر نمی‌انگیزد. ولی نفس‌های من هنوز پر از بوی نرگس‌های خانه‌مان است و همیشه هم انگار پدر باغچه را تازه آب داده باشد و نسیمی آرام در نقره‌ی فواره بپیچد و شرشر آب در پاشویه بلغزد و شادی گنجشک‌ها و هیاهوی جیک جیک- شان و خرده ریزهای سفره، که مادر در ایوان می‌تکاند. بگذار برایت بگویم! با تو حرف بزنم! گفتم که. لالمانی گرفته بودم. بعد می‌شود در هوای تازه نفس کشید. رفت. حتا دوید و بالاخره رسید. به همان فرصت‌های کم. اتفاق روی اتفاق. اما حالا می‌خواهم با تو حرف بزنم. حداقل با تو. نخند! من گریه‌ام می‌گیرد. نخند!
جانجان من چند هفته پیش مرد. چه طور و چه وقت، نمی‌دانم. شاید کسی نفهمید. یا من
نمی‌دانم. اهمیتی هم ندارد. نمی‌خواهم بدانم. او مرد. گویا از تلویزیون روشن مانده‌ی اتاقش فهمیدند. از نور مهتابی آن، که دیرگاه مانع خواب همسایه‌ای، کسی شده بود. چند روز پیش هم آمدند، همه‌ی اسباب خانه‌اش را جمع کردند و بردند. آن کاکتوس‌ها را هم که سال‌ها پشت پنجره بودند. همان جا. هیچ وقت هم جای شان عوض نشد. آمدند و همه چیز را بردند.
حالا شاید خنده ات بگیرد. نه. حتما. حتما به من می‌خندی. با صدای بلند می‌خندی و سرت را تکان می‌دهی. بخند! هر چقدر دلت می‌خواهد. من خندیدن را دوست دارم. خنده‌ی تو را هم. اما نه حالا!
واقعیت این است، که من او را نمی‌شناختم. اصلا حرف شناختن یا نشناختن او نیست. حتا اسمش را نمی‌دانستم. او که بود؟ چکاره بود و چند سال زندگی کرد؟ و در آن سال‌های مجهول با چه انگیزه‌ای روز و شب را به هم بافته بود و سرانجام از چه دردی مرد؟ نه تنها این‌ها را نمی‌دانم، که تصور روشنی از او آن گونه که بود، ندارم. چنین فرصتی هرگز دست نداد. پیش نیامد. کاری به لازم بودن یا نبودنش هم ندارم. و حرف مادر، که:« همسایه همسفر قیامت آدم است.» و آن رابطه‌ها که من و تو در آن شکل گرفته‌ایم.
با چادرِ والِ گُلدارش که به کوچه می‌آمد، به سوی او می‌دویدیم و با شادی سلام می‌کردیم. لُپ- های گُلی‌اش تکان می‌خورد و می‌خندید: « جانجان به قربانت سلام! » و شب‌های زمستان، که بلند بود و سیاه بود، مادر را راضی می‌کردیم، بگذارد سراغ جانجان برویم. تخمه ی آفتابگردان و هندوانه می‌شکستیم و جانجان قصه می‌گفت. تا دیر وقت شب بیدار می‌ماندیم. قصه‌های ترسناک هم که می‌گفت، می‌خندیدیم. از ترس می‌خندیدیم. می‌خندیدیم تا او باز قصه بگوید. خودش هم می‌خندید و می‌گفت: « هر بچه‌ای زیاد بخندد، شب توی رختخواب می‌شاشد.!»
اتاق کوچکش بوی نارنج می‌داد. بوی سبزی خوردن، که می‌نشست و با حوصله پاک می‌کرد. بوی ریحان. و همه‌ی چیزهای اتاقش هم مثل خودش تمیز و جمع و جور بود. وقت رفتن سنجاق قفلیِ چارقدش را زیر چانه سفت می‌کرد. سر را به چپ و راست می‌چرخاند و می‌خواند:
بیا بریم بالا خانه انگور بخوریم دانه دانه
بیا بریم سیل چمن تو گل بچین من یاسمن
بال چادرش را می‌گرفتیم و تا سر کوچه با او می‌رفتیم.
از میان همان قاب پنجره بود، که دیدمش. خودش را که نه. سایه‌اش را دیدم. یک لحظه. یک لحظه بود. تازه به این محله آمده بودم. اتاقم هفته‌های اول پرده نداشت. هنوز هم ندارد. بعدها چند متر تور ارزان قیمت خریدم و با آن پرده دوختم. بد هم نشد. راستش تور قشنگی هم بود. هر چند نه به ظرافت پرده‌های آماده. اما یک مدت که گذشت، دیدم دارد خفه‌ام می‌کند. انگار جلوی نفس کشیدنم را می‌گرفت. نگاهش که می‌کردم، جلو چشمم سیاهی می‌رفت. از این تورها بود، که اگر از بیرون نگاه کنی، آن طرف آن دیده نمی‌شود. من که نمی‌دانستم. فروشنده گفته بود. حالا به جای پرده‌ی تور، کرکره نصب کرده‌ام. اصلا قشنگ نیست. می‌دانم.
روزهای اول جا به جا شدنم بود. همه‌ی خرت و پرت‌ها کف اتاق و و سط راهرو پخش بود.
می‌خواستم قاب عکسی را به دیوار بزنم. دور اتاق می‌چرخیدم و قاب را روی دیوارها می‌گرفتم تا جایی برایش پیدا کنم، که او را دیدم. باید برایت پیش آمده باشد. در تنهایی خودت هستی. در خلوت خودت و فکر می کنی تنهایی. یک آن حس می کنی، تنها نیستی. تنها نبوده‌ای. نگاه دیگری را که به تو است در می‌یابی. و من برگشتم. برگشتم و نگاه کردم. هیچ کس نبود .هیچ کس. تنها لرزش خفیفی در پرده‌ی پنجره روبرو بود. موجی آرام و احتمالا حرکت دستی غافلگیر شده. پس رفته و خجول. و چند گلدان کاکتوس، که هیچ حسی را برنمی‌انگیختند.
ماست را از عرب می‌خرید. سبزی خوردن را از مَش عیسی. دم دکان محمود، که پر از دود و بوی کباب و آواز قناری بود، با این و آن احوال‌پرسی می‌کرد. محمود یک سیخ کوبیده را می‌گذاشت لای نان سنگک. جانجان چشم‌ها را که از دود کباب سرخ شده بود، با پر چارقد سفیدش پاک می‌کرد و اسکناس پنج تومانی مچاله را می‌گذاشت توی دست او. هر چه محمود اصرار می‌کرد، آن را پس نمی‌گرفت. دم رفتن، چشم‌هایش را می‌گرداند روی دیوارهای دکان، که پر از عکس کشتی گیرها و قفس قناری بود. قفس‌ها را با حسرت نگاه می‌کرد و می‌گفت: « مش محمود، این زبون بسته‌ها که کباب شدن! خُب آزادشون کن! » سبیل قجری محمود روی لب‌اش تکان می‌خورد و می‌خندید:
« وِلِشون کنم که تو کباب شون کنی، جانجان خانم؟»
دیگر تنها نبودم. از همان دم که لرزش پرده‌ی اتاقش را حس کرده بودم، تنها نبودم. احساس
می‌کردم، یکی ناظر بر خلوت من است. کسی، که هر گاه بخواهد، می‌تواند به تنهایی‌ام وارد شود و آرامشم را به هم بزند. می‌خواستم تنها باشم. به تنهایی نیاز داشتم. پس از ماه‌ها سرگردانی و بلاتکلیفی این‌جا را پیدا کرده بودم. خوشحال بودم، که کابوس بیداری و خواب در اقامتگاه‌های پناهندگان و زندگی پر از سوءتفاهم‌های ناگزیر آن به پایان می‌رسید،. اما او نمی‌گذاشت. همه جا با من بود. جایی که می‌نشستم، پشت به پنجره داشت. روبروی اتاق و پنجره ی او. ترکیب اتاق هم جوری بود، که مناسب‌ترین جا برای نشستن همان جا بود. نمی خواستم آن را به هم بزنم. تازه فرقی هم نداشت. او یک طبقه بالاتر می‌نشست و کاملا به اتاق من مسلط بود. و من کلافه شده بودم. وقت نشستن، غذاخوردن، جارو کردن. . . ، بخشی از حواس من متوجه او بود. حساس شده بودم و این حالت خودم بیشتر کلافه‌ام می‌کرد. سعی می‌کردم نادیده‌اش بگیرم. به او فکر نکنم. به او، به آن پنجره، آن سه گلدان کاکتوس و لرزش پرده‌ی تور. اما نمی شد. او بود. وجود داشت. وسط اتاق. روی تخت. کنار لیوان چای. همه جا. و سماجت‌اش بیزارم می‌کرد. سماجت‌اش در کاویدن من و تنهایی‌ام.
و او مونس بی حرف تنهایی‌ام شد. خودش را تحمیل کرد. چاره‌ای نبود. می‌دیدمش. گاهی که برای پس رفتن‌اش دیر بود. سری تکان می‌دادم و دستی. که یعنی سلام. حال‌تان چطور است و خوشحالم از دیدن‌تان. و هر دو به این رویه عادت کردیم.
می‌گفتند غریب است. تنها و بی‌ستاره. از کجا آمده بود؟ چرا دل کنده و به خاک غریبی پناه آورده بود؟ کوچکترها نمی‌دانستند. بزرگ‌ترها هم از یاد برده بودند. جز این هم اگر بود، خاکستر سال‌ها رنگ دانسته‌ها را عوض کرده بود. چیزی اگر به گفتن می‌آمد، آن قدر نبود، که او را غریبه بدانند. جانجان قوم و خویش همه بود. خاله و عمه. خواهر و دلسوز. همه‌ی درها به رویش باز بود. هیچ مجلس و گِردِهم آمدنی بی او نبود. عروسی وعزا. عید و محرم. بی تکبر و ساده بود. همیشه هم خندان. انگار مالک دنیا بود و غم نمی‌شناخت. اتاق کوچکش برای همه جا داشت. می برید. می‌دوخت. می‌بافت. بیکار نمی‌نشست. فقط سالی یک ماه گم می‌شد. می‌گفتند می‌رود به ولایت خودش. به همان جا که از آن کنده و بریده است. می‌رود سراغ شوهر و پسر گمشده‌اش را از این و آن می‌گیرد. نذر کرده تا زنده است، برگردند. می‌گفتند چشم به راهی سخت است. آدم چشم به راه از مرگ امان می‌گیرد. و او نذر کرده بود. مادر می‌گفت:« بیکارند مردم! جفنگ می‌بافند. سالی یک بار زیارت رفتن با دسترنج خودش رو هم روا ندارند! » و آه می‌کشید: « یا حاجت الحاجات! یا امام رضای غریب! »
حالا حتما می‌دانست، من کی به خانه بر می‌گردم. چه کسی به دیدنم می‌آید. وقت بیکاری چه می‌کنم. کدام برنامه تلویزیون را دنبال می‌کنم و دوست دارم. حتما می‌دانست. حتما هم تعجب می‌کرد، که گاهی کف اتاق سفره پهن می‌کردم یا الگوی لباس می‌بریدم.
گاهی اگر نمی‌دیدمش، نگران می‌شدم. گاه هم او را از یاد می‌بردم. سایه‌اش را میان قاب پنجره. سرک کشیدن و پنهانی نگاه کردنش را. حتا اگر بود. حتا اگر می‌دانستم، آن جا ایستاده و منتظر است، نگاهش کنم یا دست تکان دهم. به روی خودم نمی‌آوردم. نمی‌دانم چرا؟ انگار لج می‌کردم. مثل دختر بچه‌ای، که حوصله‌ی همبازی‌اش را ندارد. گاه در روز چند بار پنجره را باز می‌کرد. همان تای همیشگی را و پرده را تا نیمه پس میزد. آن وسط می‌ایستاد. سرش را بیرون می‌آورد و به جایی نگاه می‌کرد. طوری که انگار حواسش به من نیست. که یک جای دیگر را نگاه می‌کند. یا مثلا منتظر آمدن کسی است. ولی من می‌دانستم آن وقت روز هیچ کس به دیدنش نمی‌آید. کسی نبود، که بیاید. گاه از بیرون برایش غذا می‌آوردند. پیش از ظهرها. هفته‌ای یک بار هم زن میانسال سیاهپوشی برایش خرید می‌کرد. و ماه به ماه هم شیشه‌های اتاق‌اش را پاک می‌کرد. به نظرم خارجی بود. اهل اروپای شرقی. یا ایتالیا. حالا کافی بود، بلند شوم. دستگیره را بپیچانم. برایش دست تکان دهم. یا به او سلام کنم. آن وقت رنگ و رویش باز می‌شد. لب‌هایش تکان می‌خورد. مکثی می‌کرد. گویی در گفتن حرفی تردید داشت یا چیزی مانع‌اش بود. بعد انگار پشیمان شده باشد، انگار وظیفه‌اش را به جا آورده باشد، به سرعت پنجره را می‌بست و می‌رفت. منتظر سلام من بود. می‌دانستم. اما این کار را نمی‌کردم.
پشت‌ در خانه نشسته بودم و گریه می‌کردم. کیف مدرسه‌ام را بغل کرده بودم و گریه می‌کردم. فرزانه هم بود. او هم گریه می‌کرد. دوتایی گریه می‌کردیم. ظهر بود. مثل این که کسی ما را کتک زده باشد. یا صفر گرفته باشیم، گریه می‌کردیم. شاید گرسنه‌مان هم بود. هیچ کس هم نبود. همه رفته بودند. وقتی ما مدرسه بودیم، رفته بودند. او را برده بودند. جانجان را.
پرسیدم : حالا خونه‌ات کجاست جانجان؟
-جانجان به قربانت خودمم نمی‌دونم. آدرس که ندارم. گور غریب شدم!
گفتم: گریه نکنی‌ها! می آی پیش خودم. کیه که غریب نیست؟ همه هم تنهان! اتاقم کوچیکه ولی برا دو تامون جا داره.
-غریب تندرست باشی ُرولَه!
گفتم: دَم این پنجره بشین! دلت باز می‌شه. حالا یه چای خوب برات دَم می‌کنم. بهار نارنج‌اَم که دوست داری. غصه نخوری جانجان!
صدایش از جای دوری می‌آمد: . . . تو گل بچین . . . من یاسمن!
سایه‌ای، چیزی بود از او. وهمی شاید. حالا دیگر به او انس گرفته بودم. نمی‌دیدمش، دلواپسش می‌شدم. شده بود لباس بپوشم و تا دم در بروم. یک بار هم ظرف قشنگی را پر از گز و پسته کردم. یک مشت بهارنارنج را هم در یکی از آن کیسه‌های مخمل گُلی رنگ کوچک، که مادر فرستاده بود، ریختم. اما نبردم. نرفتم. چیزی بود که نمی‌گذاشت. همان چیزی که او به خاطرش مکث می‌کرد میان قاب پنجره. یا زود آن را می‌بست و پرده‌ی اتاقش را می‌کشید.
ما هر کدام پشت پنجره ی خودمان بودیم. پشت پرده‌های توری که همه جا هست و ما پشت آن‌ها پنهان می‌شویم یا احساس آرامش می‌کنیم و به خلوت و تنهایی می‌رسیم. همان که او ابتدا از من گرفته بود. اما هر چه بود، می‌دانستیم که آن پس و پشت، یکی هست، یکی که هم مثل ما است و هم نیست. آن جاست. هست. کار می‌کند. مریض می‌شود. می‌خندد. آه می‌کشد، ولی هست. برای همین است که می‌گویم نمی‌شناختمش. از کجا بدانم که او چگونه آدمی بود؟ شادی‌هایش کدام بود؟ چه رنگی را دوست داشت؟ چه احساسی به باران داشت؟ این‌ها و خیلی چیزهای دیگر هست، که نمی دانم. شناخت من از او آن لحظه‌هاست، که تبلور آن تکان دست بود یا حرکت سر و نهایت لبخندی.
نوشته‌ای دکان محمود هم جمع شده. حالا به جای کباب و حلیم بچه‌ها از آن جا نوار ویدیو و بازی کامپیوتری می‌خرند یا عوض می‌کنند. و نوشته‌ای که حبیب هم که کشتی‌گیر بود و کمانچه را از بچگی می‌شناخت و همیشه هم روی یک چهارپایه وسط دکان می‌نشست و با آواز قناری‌ها می‌خواند و به عکس قاب شده‌ی خودش که روی دیوار بود، نگاه می‌کرد هم، خودکشی کرده است. و ننوشتی قناری‌ها را چه کردند. و حکایت آن اسکناس هزارتومانی را تو هم برایم نوشته‌ای، که او به محمود داده و گفته بود: « مَش محمود بی زحمت یه کَمچه حلیم توی این کاسه بریز! »
مادر با گریه گفت: « خیر نبینه! دستش بشکنه! »
هر که بود، همه‌ی اتاق او را به هم ریخته بود. لحاف و دشک و بالش همه شکافته و پخش و پلا کف اتاق. به هوای پول. گفته بودند جانجان پول دارد. و چیز دیگری هم نبرده بود، هر که بود. رختخوابش را که جمع کرده بودند، وان یکادی نقره پیدا کردند و عکس پسرکی پنج – شش ساله، که زنی چادری دستش را گرفته و او طوری ایستاده بود، که انگار با قهر به دوربین گفته باشد،
« نمی آم! » و بخواهد با زن عکس به جای امنی برود. به مهمانی یا عروسی مثلا. یا بخواهد با او یکی شود. برگردد به هستی تب آلود و گرمای امن درون تن زن. و همه‌ی زن‌های محل که آن جا بودند، زده بودند زیر گریه.
پنجره‌ی روبرو خالی است. کسی آن جا زندگی نمی‌کند دیگر. انگار هیچ وقت کسی آن جا نبوده است، زندگی نکرده است. و آن پنجره. لرزش پرده‌ی تور و کاکتوس‌ها و آن زن که نمی‌دانم مادر که بود و معشوق چه کس؟ با موهای نازک کوتاه و رنگ پریده و چهره‌ای که حتما زمانی کسانی دوست می‌داشته‌اند و قدی که می‌بایست بلندتر بوده باشد. زنی که گاهی میان پنجره بود و آن سوی پنجره را بیشتر دوست می‌داشت. انگار کسی آن جا نبوده است و نفس‌ها و صدایش با در و دیوار آن جا رازی نگفته است. و آن کاکتوس‌ها. گلدان‌های کاکتوس. سه تا بودند. همیشه هم همان جا. پشت پنجره. یکی از آن‌ها هم گل می‌داد. بیشتر سال گل داشت
و من توی گلفروشی ایستاده بودم. ایستاده بودم به تماشا. میان آن همه گل و گیاه. آدم‌ها
می‌آمدند، گل‌هایشان را انتخاب می‌کردند و می‌رفتند. من ایستاده بودم آن جا. چشمم پیِ کاکتوس‌ها بود. یک گوشه چیده بودندشان. ریز و درشت. در انواع مختلف. بعضی‌ها خیلی کوچک بودند. خیلی. اندازه‌ی مثلا یک نمکدان کوچک. با این حال کاکتوس بودند. مثل همه‌ی کاکتوس‌ها. گل هم داشتند. گل می‌دادند. فروشنده از پشت سرم آمد. می‌دانستم می‌آید. آمد کنارم ایستاد. گلدانی را جا به جا کرد. پرسید چه کمکی می‌تواند به من بکند. هیچ! اما نگفتم. من فقط کاکتوس‌ها را نگاه می‌کردم. همان را که گل هم داشت. دست‌های فروشنده توی جیب پیش بند سبزش بود و رنگ چشم‌هایش نمی‌دانم سبز بود یا آبی. بعد گلدان را جا به جا کرد. همان را که من به آن نگاه می‌کردم. همان که گل هم داشت. و من نگاه می‌کردم. گل‌هایی را که گل هم نبودند. قطره‌های رنگی باران. تاول‌هایی کوچک. سرخ و آبدار، که وقت ترکیدن‌شان بود.

مغروق – آنتوان پاولویچ چخوف – مترجم سروژ استپانیان

شهریور ۱۳۹۲

در خیابان ساحلی یک رودخانه ی بزرگ کشتی رو ، غلغله برپاست ــ از نوع غلغله هایی که معمولاً در نیمروز گرم تابستانی برپا میشود. گرماگرم بارگیری و تخلیه ی کرجیها و بلمهاست. فش فش کشتیهای بخار و ناله و غژغژ جرثقیلها و انواع فحش و ناسزا به گوش میرسد.
هوا آکنده از بوی ماهی خشک و روغن قطران است … هیکلی کوتاه قد با چهره ای سخت پژمرده و پف کرده که کتی پاره پوره و شلواری وصله دار و راه راه به تن دارد به کارگزار شرکت کشتیرانی « شچلکوپر » که همانجا در ساحل ، بر لب آب نشسته و چشم به راه صاحب بار است نزدیک میشود. کلاه کهنه و مندرسی با لبه ی طبله کرده بر سر دارد که از جای نشانش پیداست که زمانی کلاه یک کارمند دولت بوده است … کراواتش از یقه بیرون زده و بر سینه اش ول است … به شیوه ی نظامی ها ادای احترام میکند و با صدای گرفته اش خطاب به کارگزار میگوید:
ــ سلام و درود فراوان به جناب تاجر باشی! درود عرض شد! حضرت آقا خوش ندارند یک کسی را در حال غرق شدن ببینند؟ منظورم یک مغروق است.
کارگزار کشتیرانی می گوید:
ــ کدام مغروق ؟
ــ در واقع مغروقی در کار نیست ولی بنده می توانم نقش یک مغروق را ایفا کنم. بنده خودم را در آب می اندازم و جنابعالی از تماشای منظره ی غرق شدن یک آدم مستفیض میشوید! این نمایش بیش از آنکه غم انگیز باشد ، با توجه به ویژگیها و جنبه ی خنده آورش ، مسخره آمیز است … جناب تاجر باشی ، حالا اجازه بفرمایید نمایش را شروع کنم!
ــ من تاجر نیستم.
ــ ببخشید … میل پاردون (به فرانسه: هزار بار معذرت) … این روزها تجار هم به لباس روشنفکرها در آمده اند بطوری که حتی حضرت نوح هم نمیتواند تمیز را از ناتمیز بشناسد. حالا که جنابعالی روشنفکر تشریف دارید ، چه بهتر! … زبان یکدیگر را بهتر میفهمیم … بنده نجیب زاده هستم … پدرم افسر ارتش بود ، خود من هم برای کارمندی دولت نامزد بودم … و حالا ، حضرت اجل ، این خادم عالم هنر ، در خدمت شماست … یک شیرجه در آب و تصویری زنده از یک مغروق!
ــ نه ، متشکرم …
ــ اگر نگران جنبه ی مالی قضیه هستید باید از همین حالا خیالتان را آسوده کنم … با جنابعالی گران حساب نمیکنم … با چکمه دو روبل و بی چکمه فقط یک روبل …
ــ اینقدر تفاوت چرا ؟
ــ برای اینکه چکمه گرانترین جزء پوشاک انسان را تشکیل میدهد ، خشک کردنش هم خیلی مشکل است ؛ ergo (به فرانسه: بنابراین) اجازه میفرمایید کاسبی ام را شروع کنم ؟
ــ نه جانم ، من تاجر نیستم. از این جور صحنه های هیجان انگیز هم خوشم نمی آید …
ــ هوم … اینطور استنباط میکنم که احتمالاً جنابعالی از کم و کیف موضوع اطلاع درستی ندارید … شما تصور میفرمایید که بنده قصد دارم شما را به تماشای صحنه های ناهنجار خشونت بار دعوت کنم اما باور بفرمایید آنچه در انتظار شماست نمایشی خنده آور و هجو آمیز است … نمایش بنده سبب آن میشود که لبخند بر لب بیاورید … منظره ی آدمی که لباس بر تن شنا میکند و با امواج رودخانه دست و پنجه نرم میکند در واقع خیلی خنده آور است! در ضمن … پول مختصری هم گیر بنده می آید .
ــ بجای آنکه از این نمایشها راه بندازید چرا به یک کار جدی نمی پردازید ؟
ــ می فرمایید کار ؟ … کدام کار ؟ شغل در شأن یک نجیب زاده را به عذر دلبستگی ام به مشروبات الکلی از بنده مضایقه میکنند … گمان میکنید انسان تا پارتی نداشته باشد میتواند کار پیدا کند؟ از طرف دیگر بنده هم به علت موقعیت خانوادگی ام نمیتوانم به کارهای معمولی از قبیل عملگی و غیره تن بدهم.
ــ چاره ی مشکل شما آن است که موقعیت خانوادگی تان را فراموش کنید.
هیکل سر خود را متکبرانه بالا میگیرد ، پوزخندی تحویل مرد می دهد و می پرسد:
ــ گفتید فراموشش کنم ؟ جایی که حتی هیچ پرنده ای اصل و نسب خود را فراموش نمیکند توقع دارید که نجیب زاده ای چون من موقعیت خانوادگی اش را به بوته ی فراموشی بسپرد؟ گرچه بنده فقیر و ژنده پوش هستم ولی غر … و … ر دارم آقا! … به خون اصیلم افتخار میکنم!
ــ در عجبم که غرورتان مانع آن نمیشود که این نمایشها را راه بندازید …
ــ از این بابت شرمنده ام! تذکر جنابعالی در واقع بیانگر حقیقتی تلخ است. معلوم میشود که مرد تحصیل کرده ای هستید. ولی به حرفهای یک گناهکار ، پیش از آنکه سنگسارش کنند باید گوش بدهند … درست است که بین ما آدمهایی پیدا میشوند که عزت نفسشان را زیر پا میگذارند و برای خوش آمد مشتی تاجر ارقه حاضر میشوند به سر و کله ی خود خردل بمالند یا مثلاً صورتشان را در حمام با دوده سیاه کنند تا ادای شیطان را در آورده باشند و یا لباس زنانه بپوشند و هزار جور بیمزگی و جلفبازی در بیاورند اما بنده … بنده از اینگونه ادا و اطوارها احتراز میجویم! بنده به هیچ قیمتی حاضر نیستم محض خوشایند و تفریح تاجر جماعت ، به سر و کله ام خردل و حتی چیزهای بهتر از خردل بمالم ولی اجرای نقش یک مغروق را زشت و ناپسند نمیدانم … آب ماده ای سیال و تمیز. غوطه در آب ، جسم را پاکیزه میکند ، نه آلوده. علم پزشکی هم مؤید نظر بنده است … در هر صورت با جنابعالی گران حساب نمیکنم … اجازه بفرمایید با چکمه ، فقط یک روبل …
ــ نه جانم ، لازم نیست …
ــ آخر چرا ؟
ــ عرض کردم لازم نیست …
ــ کاش می دیدید آب را چطور قورت می دهم و چطور غرق می شوم! … از این سر تا آن سر رودخانه را بگردید کسی را پیدا نمیکنید که بتواند بهتر از من غرق شود … وقتی قیافه ی مرده ها را به خودم میگیرم حتی آقایان دکترها هم به شک و شبهه می افتند. بسیار خوب آقا ، از شما فقط ۶۰ کوپک میگیرم آنهم بخاطر آنکه هنوز دشت نکرده ام … از دیگران محال است کمتر از سه روبل بگیرم ولی از قیافه ی جنابعالی پیدا است که آدم خوبی هستید … بنده با دانشمندهایی چون شما ارزان حساب میکنم …
ــ لطفاً راحتم بگذارید!
ــ خود دانید! … صلاح خویش خسروان دانند … ولی می ترسم حتی به قیمت ده روبل هم نتوانید غرق شدن یک آدم را ببینید.
سپس هیکل ، همانجا در ساحل ، اندکی دورترک از کارگزار می نشیند و جیبهای کت و شلوار خود را فس فس کنان میکاود …
ــ هوم … لعنت بر شیطان! … توتونم چه شد؟ انگار در بارانداز جاش گذاشتم … با افسری بحث سیاسی داشتم و قوطی سیگارم را در عالم عصبانیت همانجا جا گذاشتم … آخر میدانید این روزها در انگلستان صحبت از تغییر کابینه است … مردم حرفهای عجیب و غریبی میزنند! حضرت اجل ، سیگار خدمتتان هست؟
کارگزار سیگاری به هیکل تعارف میکند. در همین موقع تاجر صاحب بار ــ مردی که کارگزار منتظرش بود ــ در ساحل نمایان میشود. هیکل شتابان از جای خود میجهد ، سیگار را در آستین کتش پنهان میکند ، سلام نظامی میدهد و با صدای گرفته اش میگوید:
ــ سلام و درود فراوان به حضرت اجل! درود عرض شد!
کارگزار رو میکند به تاجر و می گوید:
ــ بالاخره آمدید ؟ مدتی است منتظرتان هستم! در غیاب شما ، این آدم سمج پدر مرا در آورد! با آن نمایشهایش دست از سر کچلم بر نمیدارد! پیشنهاد میکند ۶۰ کوپک بگیرد و ادای آدمهای مغروق را در بیاورد …
ــ شصت کوپک ؟ … می ترسم زیادت بکند داداش! مظنه ی شیرین اینجور کارها ۲۵ کوپک است! … همین دیروز سی تا آدم بطور دستجمعی غرق شدن مسافرهای یک کشتی را نمایش دادند و فقط ۵۰ کوپک گرفتند … آقا را! … شصت کوپک! من بیشتر از ۳۰ کوپک نمیدهم.
هیکل ، باد به لپ های خود می اندازد و پوزخند می زند و می گوید:
ــ ۳۰ کوپک ؟ … می فرمایید قیمت یک کله کلم بابت غرق شدن ؟! … خیلی چرب است آقا! …
ــ پس فراموشش کن … حال و حوصله ات را ندارم …
ــ باشد … امروز دشت نکرده ام وگرنه … فقط خواهش میکنم به کسی نگویید که ۳۰ کوپک گرفته ام.
هیکل چکمه ها را در می آورد ، اخم میکند ، چانه اش را متکبرانه بالا میگیرد ، به طرف رودخانه میرود و ناشیانه شیرجه میزند … صدای سقوط جسم سنگینی به درون آب شنیده میشود … لحظه ای بعد ، هیکل روی آب می آید ، ناشیانه دست و پا میزند و میکوشد قیافه ی آدمهای وحشت زده را به خود بگیرد … اما بجای وحشت از شدت سرما میلرزد …
مرد تاجر فریاد میکشد:
ــ غرق شو! غرق شو! چقدر شنا میکنی؟ … حالا دیگر غرق شو! …
هیکل چشمکی میزند و بازوانش را از هم میگشاید و در آب غوطه ور میشود. همه ی نمایشش همین است! سپس ، بعد از « غرق شدن » ، از رودخانه بیرون می آید ، ۳۰کوپک خود را میگیرد و خیس و لرزان از سرما در امتداد ساحل به راه خود ادامه میدهد.

خرچنگ‌ها – محمود داوودی

شهریور ۱۳۹۲

کلاهش را برداشت و عرق صورتش را خشک کرد. لباسش از پشت نیزار ِسبز نامشخص‌تر بود. فکر کنم خرچنگ‌ها را دید که لحظه‌ای مکث کرد و سرنیزه‌اش را در آورد و به گمانم تن آهکی خرچنگی را دو نیمه کرد.
بچه که بودم با پدرم در روزهای جشن به تماشای کشتی‌های بازمانده از جنگ شهریور می‌رفتیم. و اگر آنطور که از پشت دکل‌های « ببر» و «پلنگ» آن سمت را دیده بودم که سرزمین او بود و درست مثل سرزمین ما بود، او باید خرچنگ‌ها را می‌شناخت و باید می‌دانست که آن‌ها بر خلاف ظاهر ترسناکشان حیواناتی بی‌آزاراند.
گروهان ما بعد از حمله‌ی دشمن پراکنده شده بود و من تنها در یک گودال گیر افتاده بودم. دو روز تشنگی کشیدم تا توانستم آبی را که بوی لاش مرده می‌داد بخورم. قبل از غافگیر‌شدن گروهان، جسدهایی را روی آب شناور دیده بودیم که با جذر و مد به دهانه‌ی خلیج می‌رفتند و باز می‌گشتند. آن جا که او ایستاده بود و حالا داشت سرنیزه‌اش را به شلوارش می‌مالید و به گمانم پوسته‌های آهکی را پاک می‌کرد، کمتر آسیب دیده بود. دیروز غروب پیدایش شد، لاقید و بی‌اعتنا قدم می‌زد. فکر می‌کنم نگهبانی می‌داد. در فکر نبود که دیده شود. حتی برهنه شد و تا نیمه‌های شط پیش آمد. به پشت روی آب خوابیده بود و دستانش را مثل پره‌های کشتی تکان می‌داد. در وسط شط آن جا که سبزی آب غلیظ و متراکم است و گرم است و خستگی از تن در می‌آورد، آرام گرفت. اما نمی‌دانم چطور شد که یک مرتبه خیلی سریع خودش را به کناره رساند و از آب بیرون آمد، و ساعت‌ها تا وقتی که دیگر جز سایه‌ای محو ازش باقی نمانده بود، روی یک نخل واژگون که یک سرش توی آب افتاده بود نشست. به طرح مبهم اندامش خیره ماندم تا خسته شدم، بعد از گودال بالا رفتم و از کناره‌ی شط قمقمه‌ام را پر کردم و چپیدم توی گودالم. آسمان پر از ستاره بود. دب اکبر و دب اصغر همدیگر را گم کرده بودند. و سقف آسمان کوتاه و تیره و ترسناک بود.
حالا دوباره پیدایش شده بود، کلاهش را برسر گذاشت و نقابش را تا روی ابروهایش پایین آورد و رفت سمت یک نخل کوتاه و پرشاخه، و در سایه‌اش نشست. کوزه‌ای گلی کنارش بود. دست دراز کرد، کوزه را به دهان برد و آب را سرکشید، بعد با پشت دست لبش را خشک کرد. لبی که حتماً از آب خنک خیس بود. من هم قمقمه را برداشتم. اما یک قلپ بیشتر نتوانستم بخورم. بو می‌داد. تف ‌کردم. به زمین و زمان و به او که تشنه نبود فحش دادم. اما دیدم انگار زیادی صدایم را بلند کرده‌ام، چون او سرش را به سمت من گرداند. سرم را دزدیدم. سرنیزه‌ام را در آوردم و چند ضربه‌ی محکم به دیواره‌ی گودال کوبیدم. صدای سرنیزه خفه بود و مطمئن بودم تا یک متری هم کسی صدایش را نمی‌شنود. اما دست نگهداشتم و گوش دادم.او حتماً تنها نیست. یک گروهان، شاید یک گردان توی دل نخلستان موضع دارند و او نگهبان است. پشتش گرم است. برای همین بی‌خیال می‌رود و می‌آید. کوزه‌ی گلی با آب خنک دارد، کوزه‌ای که حتی یک قطره‌اش بو نمی‌دهد.
می‌دانستم. یعنی گفته بودند، اگر سربازی در شرایط دشواری قرار گرفت، و نتوانست به آب دسترسی پیدا کند، ادرارش را هم که شده باید بخورد. اولین درس، کشتن بود. روزی که به ما دستور پیش‌روی دادند، به تنها چیزی که فکر نمی‌کردیم اسیر شدن، مردن و یا تک افتادن از گروهان بود. از جایی که سرنیزه را فرود آورده بودم، لکه‌های آب نشت می‌کرد. پنج لکه‌ی آب که بزرگ و بزرگ‌تر می‌شدند و با خودشان بوی ماهی مرده می‌آوردند. خورشید بالای سرم بود. گرد و سوزان بر سطح آب می‌درخشید و بخار بلند می‌شد. عرق‌ریزان به عقب سرم نگاه کردم، به نخلستانی که از دود و غبار پوشیده شده بود و معلوم نبود در پشت هر نخلش چند نفر به کمین نشسته‌اند. کاش وقتی عیسی گفت بزنیم توی نخلستان و از پشت بیمارستان قدیمی، خودمان را به پل برسانیم حرفش را گوش کرده بودم. ترس نداشتم، خسته بودم و فکر می‌کردم آتش توپ‌های دورزن، آن‌ها را به عقب خواهد راند. اما توپ‌ها بعد از اینکه ما عقب نشینی کردیم، صدایشان در نیآمد، خفقان گرفتند، عیسی با سربازی که بی‌سیمی شکسته روی کولش بود و گریه می‌کرد رفت. آن‌ها حتماً از پل می‌گذشتند. و الان زمانی بود که نمی‌شد گذشت و گروهان یا گردانی که پشت سر سرباز روبرو بود، کلافه‌ام می‌کرد. اگر آن‌ها پنجاه متر آن طرف‌تر، سمت دهانه‌ی خلیج بودند، یک بلم گیر می‌آوردم، می‌زدم به چاک. ولی نه آن‌ها پنجاه متر آن طرف‌تر بودند و نه بلمی گیر می‌آمد. پلی هم که پشت سرم بود، دست ما نبود. دست آن‌ها بود. دست او بود، که با لاقیدی می‌رفت و می‌آمد و انگار اصلاً جنگی نبود و او نگهبان آن سمت نبود.
دوباره کوزه را برداشت. اگر نزدیک‌تر بودم صدای آب خوردنش را می‌شنیدم، و سیب آدمش را که با لرزش پایین و بالا می‌رفت می‌دیدم. می‌دیدم که فانوسقه ندارد، اسلحه‌اش را با خودش به این‌ور و آن‌ور نمی‌کشد، آن‌ها اسلحه‌شان از ما سبک‌تر است، کلاشینکف روسی که بچه‌ها عشق می‌کردند اگر یکی به چنگشان می‌افتاد. اما تفنگ ما برد بیشتری دارد و هدف گیری‌اش بی‌نقص است، تا شش‌صد متر برد مؤثر دارد.
اگر او تنها بود، که نبود، از همین جا می‌زدمش، پشت یکی از نخل‌های افتاده بر کناره شط، دراز می‌کشیدم، خشاب را روی تنه‌اش می‌گذاشتم، گلنگدن را می‌کشیدم و بعد شکاف درجه، نوک مگسک و تق.
از گودال بالا رفتم. رفته بود. لای نیزارهایی هم که رنگ لباسش بود، نبود. اگر آن جا بود می‌توانست خود را استتار شده و محفوظ احساس کند. اما او که اهمیت نمی‌داد. ما زده بودیم به چاک و توپ‌های دورزن خفقان گرفته بودند و پل هم که دست آن‌ها بود.
داشت جذر می‌شد و دوباره تشنه بودم. آب با سرعت به سمت خلیج می‌رفت. می‌دانستم حالا می‌توانم بر سطح نرم و لغزنده، خرچنگ‌ها را ببینم و دست‌های محکم ِگیره مانندشان را که تند به طرف دهان می‌برند. غذایشان آنقدر ریز و کوچک است که نمی‌دانی چه می‌خوردند، ترسویند. کافی‌است سایه‌ات را ببیند تا با سرعت و اریب‌وار توی سوراخ بخزند.
مطمئن بودم که آن‌ها وحشت‌زده به سوراخ‌هایشان می‌خزند. چون او پیدایش شده بود. خم شده زیر انبوهی از سعف به زور خود را می‌کشید، سعف‌ها روی کمرش تابیده بود و از دوسو به زمین کشیده می‌شد. لحظه‌ای ایستاد تا نفس تازه کند و دوباره راه افتاد و در غباری که از کشیده شدن سعف‌ها بر خاک بلند شده بود گم شد. شاخ و برگ‌ها را برای استتار سنگر‌ها می‌خواستند. داشتند جایشان را محکم می‌کردند. و من مثل موش توی سوراخ خپیده بودم و رطوبت داشت استخوان‌هایم را از هم می‌پاشید. گرسنگی را فراموش کرده بودم و دیگر تشنه نبودم. دلم می‌خواست فقط تا سمت خاک‌ریزها بروم و برگردم، اگر می‌خواستند بمانند، کارم ساخته بود. کاش با عیسی رفته بودم…
آب پایین و پایین‌تر می‌رفت، کناره‌ی گلی و لغزنده وسیع می‌شد و سوراخ‌های زمین بیشتر می‌شدند. سوراخ‌های پیچ در پیچ تاریک که مثل قبرند. برگشت. خسته بود. شانه‌هایش را با دست می‌مالید. زیرپیراهن رکابی‌اش دیگر سفید نبود. تیره شده بود و تمام هیکلش یک رنگ شده بود. یک نقطه شده بود. یک نشانه‌ی ثابت، بالا کوچک و پایین بزرگ، هم‌سطح خاک و زمین، ایستاده بود پشت به نخلستان، روبروی آب، درست مقابل من. نفهمیدم چه مدت در این حالت باقی ماند. شاید به اندازه‌ی زمانی که جذر کامل شد، و ریشه‌ی درختان را خشک به جا نهاد. از گودال بالا رفتم و با سرعت در پشت یک نخل ِافتاده بر زمین دراز کشیدم. انحنایی که به هیکلم داده بودم می‌دانستم تا دوباره مد شود بر زمین منقوش باقی می‌ماند. خشاب را روی تنه‌ی نخل گذاشتم. گلنگدن را کشیدم. شکاف درجه و نوک مگسک. شانه‌ام از فشار تفنگ درد گرفته بود. و درد شانه‌ام و اضطراب ِیافتن نشانه‌ای که دنبالش بودم یک‌جا بود. یک‌جا خستگی‌یی می‌آورد که می‌توانستم انگشت اشاره‌ام را، بی آنکه بخواهم، بر فلز سرد و کمانی فشار بدهم. و دادم… اگر پرندگان هنوز بودند، آسمان را از ترس سیاه می‌کردند. اما هیچ پرنده‌ای نبود که بترسد. اما او از بلندایی که ایستاده بود داشت به پایین می‌رفت. اول زانویش خم شد. بعد سرش کج شد و درست مثل نخلی که از ریشه کنده شود بر سطح حفره‌های تاریک خرچنگ‌ها افتاد. در تیررس تفنگ کسی نبود. فقط نیزار سبز بود که مثل قابی او را که داشت به رنگ کناره‌ی شط در می‌آمد دربر گرفته بود. او دیگر نبود. نفس نمی‌کشید و و من به انتظار نشانه‌هایی بودم که حتماً پیدایشان می‌شد. فکر می‌کنم آنقدر انتظار کشیدم تا حفره‌های زیر پایم خشک شد. هیچکس پیدایش نشد. قنداق تفنگ را از شانه‌ام به پایین سراندم، و سرم را به پشت، روی تنه‌ی درخت گذاشتم، که دیدم بالای سرم پر از پرنده است. بال‌های سیاهشان در سفیدی انگار ابرآلود آسمان، بیشتر به چشم می‌خورد. گیج و هراسان تاب خوردند. و دوباره به سمتی رفتند که انگار از آن جا به پرواز درآمده بودند. با نگاه دنبالشان کردم، رفتند به طرف نیزار سبز. جایی که حالا چیزی در میانش تکان می‌خورد. تفنگ را گذاشتم روی تنه‌ی درخت و آماده شلیک شدم. جز صدای حباب‌های آب هیچ صدایی نبود. پرنده‌ها نبودند. یک چکه عرق از بالای ابرویم به پایین سرخورد. چشمم می‌سوخت. اما همین طور با دقت از شکاف درجه به نوک مگسک نگاه می‌کردم. آمد، سرباز نبود. آمد روی سد گلی ایستاد، درست همان جایی که او چند لحظه قبل ایستاده بود. با احتیاط تفنگ را پایین آوردم، پابرهنه بود، و مقنعه‌اش از دو سو بازشده، افتاده بود روی شانه‌هایش که انگار می‌لرزیدند. صدایی نبود. و او داشت می‌لرزید و به من و جسدی که روی حفره‌های تاریک و خشک افتاده بود نگاه می‌کرد.

شب گوزن ها – محمود صفریان

شهریور ۱۳۹۲

به یاد سینما رکس آبادان

خُنَکى دوش آب سردى که بیش از نیم ساعت روى سرم ریخته بود، کم کم، در همه بدنم مى دوید، و فشار گرماى نفس گیر را کم مىکرد.
حرارت طاقت سوزمرداد ماه، شهر را همچون تنورى بزرگ مى گداخت و روز پایانى نداشت.
فریاد درد آسفالت تاول زده خیابانها، که زیر چرخ اتومبیل ها پوست مى انداختند، از هر سو بگوش میرسید. و همه چیز از وراى تَف زمین گُرگرفته، لرزان و مواج دیده مى شد.
بوى نخل نر، فضا را انباشته بود و چنبره چتر برگ ها، گَرده هاى منتظر پرواز را ازدید نا محرم نور پنهان کرده بود.
شرجى، هماننده بختکى سمج، حلقوم شهر را مىفشرد و نسیم وصال را از نخل هاى ماده دریغ مى کرد.
لرزش امواج ریز ” اروند رود “، بوى ماهى زنده را در همه جا مى پراکند. و پالایشگاه خاموش، چون جنگلى از فولاد. نیمه سوخته بر پا بود .
” آبادان ” بیمار و زخمى، محصور در آبها، تشنگى را تحمل مىکرد، و حکایت رونق گذشته را بر پیشانى داشت.
به دیدار “فرخ ” رفته بودم. و در خانه اى که در محله ” نخلستان بِرِیم” دست و پا کرده بود، حال و گذشته را با هم داشتیم. پس از بازگشت به آبادان، اصرار داشت که بروم سراغش، و چند روزى را با او باشم. سالهاى جوانى را با هم در این شهر گذرانده بودیم. من ، مدتها قبل از همه ماجراها، از آنجا رفته بودم. ولى فرخ، تا آخرین روزهاى سر زندگى ” آبادان ” در آنجا ماند و همه چیزش را هم در آنجا از دست داده .
مى دانستم که در آن شب هولناک، نوبت شب کارى داشت. در برق رسانى پالایشگاه مسئولیت داشت، و مى دانستم که بى شک در این رابطه است که به اینجا آمده است. اما من کوشش مى کردم که کمترین یاد آورى و اشاره اى نکنم. بیم از شروع و مرور داشتم، ولى او، فقط به همین منظور آمده بود. ده پانزده روز قبل از من، آمده بود و مى دانستم که تا آخر مرداد خواهد ماند. مى گفت:
” مىخواهم بیشتر عکس بگیرم، وگزارش تهیه کنم. مى بینى که آبادانى وجود ندارد، خرابه شده است. باید کارى کرد. ”
اما در حقیقت آمده بود تا روز هاى زیادى از گذشته را، در محل، در ذهنش، باز سازى کند. و آلبوم خاطراتش را ورق بزند. مرا خوا سته بود که مخاطب داشته باشد. نیاز داشت تا در هر موردى حرف بزند. روى تخت دراز کشیده بود، و خودش را به باد ناکافى پنکه گردانى که با بى میلى مى چرخید سپرده بود. ولى مى دانستم که آنجا نیست.
چراغ روى میز تحریر، اوراق درهمى را روشن کرده بود، وروى همه آنها، یاد داشتهاى نیمه تمامى بچشم مى خورد. نیم خیز شد. دستش را ستون سرش کرد، و بدون نگاه به من، که حالا روى مبل، کنار پنجره نشسته بودم و بیرون را نگاه مى کردم، گفت:
” شاید این هزارمین گزارش باشد. اشکال درشناخت نیست، نمىخواهند و یا شاید نمى توانند که درمان را شروع کنند. ”
و با بدرقه اى از آه ادامه داد:
” هرچند دیگر، درمان هم افاقه نخواهد کرد. اشکال در نبود آدمهاى سابق است. آنهائی که اکثرن دستچین شده بودند. ولى بایستى رو براه بشود، بایستى رونق بگیرد. امکانش هست. آخرحیف است، در فضاى اینجا بوى عشق سرگردان است. ”
نگرانش شدم. از آن همه موهاى مشکى پر پشت، یادگار محوى بر جاى مانده بود، تنک، جوگندمى، و اصلاح نشده. برف پیرى زود رس بیشتر بر سبیل و شقیقه هایش، نشسته بود. چشمانش کماکان برق سابق را داشت. آهنگ مردانه صدایش، همچنان شمرده و گیرا بود. بیانش از کلمات بجا، و به موقع عارى نشده بود، ومثل گذشته شنونده را مجذوب مىکرد. طنز خاص خودش را حفظ کرده بود، هرچند از لابلاى اندوه جاگیر شده در جانش، به ندرت خودش را نشان میداد. رگهاى پشت دستش بالا آمده بود ، وقلم را قدرى لرزان نگه میداشت. عینک دودیدش را همیشه برچشم داشت و آب دهانش را بیشتر از معمول قورت میداد. مى خواستم بَرَش دارم ببرمش کنار ” اروند رود “، مى خواستم به اتفاق بیشتر شهر را بگردیم، تا اگر بشود بنحوى فکارش را منحرف کنم. اما روز مثل همه روزهاى مرداد ماه قد کشیده بود، و با دستان درازش، خورشید را درآغوش داشت وگرما را به تمامى تن شهر مىکشید، و راه تنفس را بسته بود.
” من به عنوان دانشجوى دانشکده فنى آبادان به اینجا آمدم، یادت هست؟ ”
و بى انتظار پاسخ، ادامه داد:
” سرما را خوب مى شناختم، ولى در این شهر بود که با گرما و حرارت آشنا شدم، با گرماى عشق و شعله هاى سوزنده اش. ”
در تلاشى بى حاصل، براى رشته اى که داشت، به جاهاى باریک کشیده مى شد، سر به سرش گذاشتم:
” مثل امروز، که داریم دو باره تجربه مىکنیم. نمى دانم این چندمین بار است که از گرما پوست مى اندازیم ”
سرش را از روى دستش بر داشت، روى تخت نشست، نگاهم کرد، و نا مربوط جوابم داد:
” اگر انجمن عکاسى بود، عکسهائى را که گرفته ام، خودم ظاهر مىکردم. تا بتوانم گزارشم را زود تر تنظیم کنم. ”
سه، چهار روزى بود که آمده بودم، و بیشتر محله ” بِر ِیم ” را که دیگرآنى نبود که مى شناختیم به اتفاق قدم زده بودیم و امروز قرار بود برویم شهر را بگردیم . مى گفت:
” خیلى دور نمى رویم، شهر یک محل بیشتر ندارد، جاهاى دیگرش دیدنى نیستند. ”
بطرفم آمد، دستش را روى پشتى مبلى که روى آن نشسته بودم گذاشت، سرش را پائین آورد و همراه من از درون پنجره، بیرون را نگاه کرد. و در گوشم به آرامى گفت:
” کجا را نگاه میکنى؟ پاشو لباس بپوش برویم ( تاج محل ) ”
خوب متوجه شدم که چه مى گوید و منظورش از ( تاج محل ) کجاست. یکه خوردم، وچند بار در ذهنم چرخاندم. تاج محل! رفتم از ایرج برایش بخوانم:
” مدفن عشق جهان است اینجا…..یک جهان عشق نهان است اینجا ”
ولى نخواستم از آنچه که هست بى تاب ترش کنم. بدون آنکه نگاهش کنم، خشک جوابش دادم:
” هوا خیلى گرم است، حالا نمیشود بیرون رفت ”
و باز سر به سرش گذاشتم:
” پس ما هندوستان هستیم و خودمان نمى دانیم؟ ”
ملایم به کتفم کوبید، و رفت روى تخت نشست و خودش را با تکه پاره ى روزنامه اى که معلوم نبود، مال چند سال پیش است مشغول کرد، و به سختى فهمیدم که مى گوید:
” تاج محل هندوستان مدفن یک عشق است، ولى این تاج محل، نه مدفن که قتلگاه صدها عاشق است. در اینجا عشق را سوزاندند”
مانده بودم چه بگویم، و چه واکنشى داشته باشم، خودم هم منقلب شده بودم، گرما داشت خفه ام مىکر . پیراهنم را در آوردم و تن عرق کرده ام را به باد پنکه سپردم. همانطورکه روى تخت نشسته بود سرش را به دیوار تکیه داد، و براى خودش حرف زد:
“…نمى دانم چرا در تقویم ها، حتا روز عطسه کردن بعضى ها را به عنوان یک واقعه نوشته اند ولى به این واقعه، هیچ اشاره اى نشده است.”
مدتى ساکت ماند، تکه روزنامه را دوریکى از انگشتانش مى پیچید و باز مى کرد. آرام گفت:
” لوله شد ”
و بعد آنقدر ساکت ماند که برخاستم رفتم سراغش:
” فرخ! من توى این گرما، نمى توانم بیرون بیایم، دلخور نشو. ضمن اینکه شهر خیلى جاهاى دیگر دارد که پس از جنگ باید رفت ودید. باید همه خرابى ها و ویرانى ها را دید، بخصوص براى من که گمان نمىکنم، دیگر به این شهر بیایم. ضمنا پس فردا بر مى گردم، توهم بیا برویم، نگران آبادان نباش، بالاخره درستش مى کنند. ”
همانطور که با تکه روزنامه بازى مى کرد دنباله حرفم راگرفت:
” که مى خواهى، نیامده برگردى، ها؟ تو فکر مى کنى که تعادل درستى ندارم، فکر مى کنى حرفهایم نا مربوط است. اگر فقط یک لحظه، خودت را جاى من بگذارى و همه زندگى مرا که خوب مى شناسى و مىدانى، درجانت بریزى، متوجه مى شوى چرا اینجا هستم، چرا مى خواهم بیشتر اینجا باشم، وچرا دلم مى خواهد هرچه زود تر آبادان را روبراه کنند، تا بشود تاج محل را بنا نهاد..من همه چیزم اینجاست، اگر هم بروم جسمم را بیرون مىکشم، روحم براى ابد اینجا، مجاو! است. ”
چشمانش خیس بود. ازفلاسک چاى پر رنگى براى خودش ریخت و رفت پشت میز تحریر، فنجان چاى را روى میز گذاشت و به صندلى تکیه داد.
” خسته روى مبل افتاده بودم که آمد تو. با شرمى که وجودش را پر کرده بود، ساکت جلویم ایستاد، و پس از چند لحظه گفت:
( پدر اگر اجازه بدهى، امشب مى خواهم با چند تا از دوستانم بروم سینما. ). موافقت نکردم و به او گفتم :
” بگذار هفته بعد با هم مى رویم، این هفته نوبت شب کارى دارم. ”
زهره، که به دنبالش آمده بود، پا در میانىکرد:
” امشب را بگذار برود، چند تا دوست هستند، مى خواهند با هم با شند. آخر هفته هم اگر حوصله اش را داشتى به اتفاق برنامه مى گذاریم ”
گفتم:
” دلم نمى خواهد بدون ما برود، هنوز زود است که تنها باشد. ”
و زهره قول داد که همراهیش کند.
آرنجش را به میز تکیه داده بود، چانه اش را درمشت داشت و پلک نمى زد. مثل اینکه دنباله حرفش را نگاه مى کرد. احساس مى کردم که منهم حضور دارم و آن آخرین دیدار و مکالمه را مى بینم و مى شنوم.
فرخ، بى حوصله تکان مى خورد، و زهره، دست ِ سهراب را گرفته بود و داشت از اتاق خارج مى شد.
” آرنجش را از روى میز برداشت، با انگشتانش موهایش را چنگ زد، چراغ روى میز را خاموش کرد، به صندلى تکیه داد و بازوانش را از اطراف آن به نوسان درآورد. و به دنبال نفسى چون آه، ادامه داد:
” با دست خودم روانه شان کردم. زهره را من همراهش فرستادم، زهره خوش شانس را، که اگر نرفته بود، نمى دانم چه مى شد.”
آمدم چیزى بگویم، ولى ساکت ماندم. دلم نیامد و نمى خواستم با حضور خودم، جوّى را که در آن دست و پا میزد، تغییر بدهم.
” آمدن و رفتنشان همه زندگى من بود با زهره شروع شد، و با سینما رفتنشان پایان یافت، و عجبا که من هنوز هستم. ”
درمانده شده بودم، نمى دانستم چکارکنم، فرخ داشت یکى از درد ناکترین ماجرا هائى را که مى دانستم، نقاشى مىکرد. باید کارى مى کردم. مى دانستم که هیچ واکنشى تاثیر ندارد. دلدارى مسخره بود، هم پائى هم، نه، مىتوانستم، نه، مىخواستم. فرخ براى من دوست و یادگار عزیزى از گذشته بود، و بار قسمتى ازخاطراتم را حمل مى کرد. و زنجیر این دوستى بود که مرا با همه گرفتاریهائى که داشتم، به خواست او به اینجا کشانده بود. وقتى از اینجا رفتم و ماجراهاى پشت سرهمى، آبادان را لورده کرد و در هم پیچاند، تصمیم نداشتم دیگر به این شهر برگردم. مى خواستم همان تصویر خوبى که در ذهن داشتم، مثل عکسهاى دوران جوانیم، برایم باقى بماند. ولى با آگاهى که از زندگى و ماجراى فرخ داشتم، وقتى که مادرش پیغام او را به من داد، بى درنگ راه فتادم. آمده بودم که تنها نباشد، آمده بودم که او را در کشیدن بار مرور گذشته اى که همه زندگى او بود، یارى کنم، ولى خودم داشتم فرو مى رفتم.
سکوت فرخ فرصت داد خودم را پیداکنم. یکبار دیگر درتلاشى بى حاصل مسیر حرف را تغییر دادم.
” توى این گرما چاى نمى چسبد. ”
زیرلب پاسخ داد:
” اما وقتى خوردى، حالت را جا مى آورد. ”
“پس بگذار فنجان دیگرى برایت بیاورم. ”
” نگران من نباش حالم روبراست، بخصوص وقتى ازآنها حرف مى زنم، از ” زهره ” که شکوه عشق و دوستى را به من فهماند و ” سهرابى ” که حاصل آن بود. من تا زنده ام با آنها خواهم بود. همه این شهر براى من تاج محل است. در هر گوشه اش زندگى من با آنها جریان داشته است. و حالاهم در تمامى فضاى اینجا بوى آنها در پرواز است و همیشه هم خواهد ماند. ”
تصمیم گرفتم پا بپایش بیایم و بگذارم راحت با آنها باشد. از یخچال کوچک کنار اتاق، کمى یخ برداشتم، لیوانى آب سرد روبراه کردم و رفتم کنارش، تعمدن صداى یخ توى لیوان را درآوردم تا توجهش، و شاید هوسش را جلب کنم. گمان مىکردم در آن هواى گرم، آب سرد بگذارد در فضاى بهترى کنار بیائیم. ولى او، محصور در شعله هاى آتشى که آتش بجانش زده بود دست و پا مى زد، و از وراى آن، و از درون آن صحبت مى کرد.
” اگر آنشب با آنها بودم. ”
نگذاشتم حرفش تمام شود، و با کمى دلخورى گفتم:
” حالا تو هم نبودى و همه چیز تمام شده بود.”
از قساوتم بدم آمد، چندشم شد، و فکر کردم که: پستى چقدر مى تواند آزار دهنده با شد. بالاى سرش ایستادم با لیوان آب سردى که کارى از پیش نبرده بود. احساس مىکردم که داغى روز، همراه با شعله هائى که همه زندگى فرخ را سوزاند، همچون سُربى مذاب، در تمامى رگ هایم جریان یافته است. حالم از خودم بهم مىخورد، نمى دانستم چکارکنم. هر حرف و حرکتم، فاصله ام را با او بیشتر مىکرد. او از پرواز و شکوه عشق و حرمت دوستى حرف مى زد، و من ناتوان از همراهى. او درعمق و همراه با همه وقایع به طواف مدفن عشق مى رفت، و من در سطح، در فکر آرام کردن او، و بى حاصل و غیر لازم. به قصد ترمیم، ساکت روى لبه مبل نشستم و با نگاه از پنجره بیرون رفتم وگذاشتم تنها باشد.
در پایان مراسم عروسىهمراه با فرخ و زهره، و تعدادى از دوستان، سوار بر قایق موتورى، اروند رود، را گشت زدیم. آن شب من همه کاره بودم و همه بر و بیا ها را فرمان مى دادم. چقدر زهره خوشحال بود، وچقدر فرخ روبراه و شاد بود.
با صداى بوق کشتى که از قاب پنجره نمى توانستم آنرا ببینم، یادم آمد که آن شب روى همین آب همیشه در حرکت، با جمع دوستان، وقتى ازکنار یک کشتى تجارى که تازه لنگر انداخته بود گذشتیم، ناخدا، عروسى ما را که دید، با چند بوق ممتد خوشحالمان کرد.
حالاهم همه چیز تمام شده است، مدتهاست که تمام شده است، از همان شب واقعه. تحملم زیر بار حرف هاى او مثل فانوس تا شده بود. آزردگى او داشت کلافه ام مى کرد. به قصد دلجوئى، و بیشتر براى اینکه خودم را راضى کنم، رفتم صورتش را بوسیدم. طعم شور گونه هایش، عمق رنجى راکه مى کشید بر لب هایم چسباند. به دستشوئى رفتم. آبى به صورتم زدم، و مدتها چهره ام راکه سخت خسته مى نمود درآینه نگاهکردم. وقتى که برگشتم، داشت گونه هایش را پاک مىکرد. چند قطره آخر چاى را سرکشید. روى تخت نشست به دیوار تکیه داد، و مرا نگاه کرد. در نگاهش آشتى را خواندم. مى دانستم که این قلب رئوف، تحمل رنجش و قهر را ندارد. ودلم سوخت که چرا همیشه سنگ به در بسته مى خورد. و از ذهنم گذشت:
” چرا زندگى ، همیشه با عشاق واقعى، عناد داشته است. ”
موقع را براى صحبت مناسب دیدم:
” فرخ اگر بیائى با هم بر گردیم، قول مى دهم که دفعه بعد را با تو باشم، با هم خواهیم آمد، هر وقت که تو بخواهى. ”
نگاهش را از من بر داشت، سرش را پائین گرفت، و با صدائى که مشکل شنیده مى شد گفت:
” که دیگر اینجا برایت جاذبه اى ندارد؟ عجله دارى که برگردى؟ ولى باید قول بدهى که اسفند بیائى. زیبائى اسفندِ اینجا را هیچ کجاى دنیا ندارد .”
همراهیش کردم:
” کاملا درسته! بهار این شهر با اسفند مى آید، و طراوت را با دنیائى از گلهاى ” محمدى ” به همه شهر مى پاشد. قول میدهم تمام اسفند آینده را در اینجا با تو باشیم. ”
از اینکه خوشحالش کرده بودم، احساس راحتى مىکردم. همانطور که روى تخت نشسته بود و به دیوار تکیه داشت، پا هایش را دراز کرد. نگاهش را به پنجره، بسوى اروند رود چرخاند، و هیچ نگفت. منهم حرفى براى گفتن نداشتم. ریزش بى وقفه گرما از شاخه هاى نورادامه داشت و زمین قهوه اى شده بود. همه چیز در آستانهى سوختن بود، ولى شرجى داشت کوتاه مى آمد و گه گاه نسیمى از درون اتاق مى گذشت و شکوه زندگى را یاد آور مى شد. در بیرون از خانه پرنده پر نمى زد و جز صداى عبور گه گاه اتومبیل ها، سکوت شهر را در خود داشت.
“… سالها قبل، آن وقتها، که همه چیز جاى خودش بود و رنگ و بوى دیگرى داشت، و مى شد ، بى دلهره دوست داشت. آن موقع ها که خنده گناه نبود و شوق موج مى زد، آن سالهاى خوب که با خودمان بیگانه نبودیم، و زندگى رونق دیگرى داشت، و مى شد عشق را فهمید و به آینده نگاه کرد. ”
براى خودش حرف مى زد و حضور مرا باور نداشت. گذاشتم تنها باشد. پشت میز تحریر نشستم سرم را پائین گرفتم و خودم را با خطوط درهمىکه مىکشیدم، مشغول کردم ولى تمام حواسم به او بود. داشت مرا هم با خودش مى برد. یاد آورى آن سالهاى خوب مجذوبم کرده بود. برخاست. لیوان آب را که دیگر یخى در آن نبود سر کشید، و دو باره به همان وضع روى تخت، تکیه به دیوار، پایش را درازکرد. سکوت را نمى خواستم، دلم مى خواست یادش بیاورم که داشت از اسفند سالهاى خوب حرف مى زد، ولى بیم داشتم تفاهمى را که داشت بارور مى شد خراب کنم.
” گمان نمىکنم تو ماجراى آشنائى ما را بدانى، یادم است که آن سال عید اینجا نبودى. ”
بدون شک با من بود، ولى به این اکتفا کردم که سرم را بالا بگیرم و نگاهش کنم.
” غروب یک روز اواخر اسفند ماه، حاشیه ى کوچه باغهاى همینجا را ( نخلستان ) را گرفتم و پیاده راه افتادم، شمشاد هاى همیشه سبز پرچین ها را تازه آرایش کرده بودند، ردیف، یک اندازه، با برگهاى شسته شده ازنم بارانى که تازه بندآمده بود. بوى چمن ماشین شده، نخل هاى افراشته، و بوى عید در راه، فضا را از زندگى انباشته بود. ”
و حالاداشت آنچه را که گمان میکرد نمى دانم، براى هر دویمان تعریف میکرد، و بیشتر براى خودش. از گذشته اى صحبت میکرد،که د یگر نبود، ولى تبلور زندگى را در خود داشت.
” همانطور که گفتى، بهار در آبادان با اسفند مى آید، و من در بهار آن سال، یک روز غروب راه افتادم، رفتم ” میلک بار “، هم جائى این بار، با کتابفروشى طبقه پائین، کشش خاصى داشت. با کتابها و مجلات که ور میرفتى، بوى قهوه تازه و موسیقى آرامى که دائم درترنم بود وسوسه ات مىکرد. پله را میگرفتى میرفتى بالا، همیشه چهره هاى آشنا در انتظار بودند. جاى ترو تمیز و مناسبى بود. پاتوق بود. گوشه دنجى را گرفتم و سفارش قهوه دادم. مجله اى را که از پائین آورده بودم، بازکردم و مشغول شدم. ”
نمى دانستم چرا جزئیات را مى گفت. من هم مثل او در این شهر زندگىکرده بودم. ولىادامه که داد، دریافتم که دارد صحنه را دوباره سازى مى کند. مى خواهد لحظاتى را که با عشق بنا شده است تکرار کند. مىخواهد یکبار دیگر، با عشقى که پرواز کرده است ملاقات داشته باشد، مى خواهد گل عشقى را که نا جوانمردانه پرپر شده است ببوید. در مسیر وصال گام مى زد، بى از دست دادن فرصتى، خود را به جلو مىکشاند. حالت آدمهاى نشئه را داشت.
” بهاردر آبادان مثل اکثر شهرهاى جنوب، زودتر مى آید. شهر تحمل زمستان را ندارد، آمده نیامده، روانه اش مىکند، و بهارکوتاه اما دل انگیز با اسفند مى آید. و نمىدانم چه حکمتى است که، همه ى بهارهاى دل انگیز، کوتاه و زود گذرند. ”
گریز هایش، نشانه هائى از سرکشى هاى آتش درونش را داشت. فنجان خالى چاى را برداشت، سرازیر دردهان بازش نگه داشت، و آنرا چلاند. عبور
آخرین قطره مانده را زیر پوست گلویش به وضوح دیدم.
“… نیمه مانده قهوه ام را، سرکشیدم. پیانوى ” کلایدر من ” سکوت را همراهى مى کرد.”
بغضم گرفته بود، سنگینى همه ى باخت ها را روى سینه ام داشتم، مدتى بود که از جایمان تکان نخورده بودیم. روزدرتدارک رفتن بود. شهر مى رفت که خودش را پیدا کند. پیدا کردنى که هیچ شباهتى به گذشته نداشت. بوى خاک نم خورده در فضا جا باز مىکرد و نشانى از وجود همسایگانى بود که آب را به اطراف خانه هاى خود مى پراکندند تا حفاظى بین خود و گرما به وجود بیاورند. و چهره فرخ، آراسته و مصمم بود. داشت به میعاد گاه مى رفت. بود و نبود من تاثیرى نداشت. موفق شده بود بى منت ازمن، تنها و سوار بر همه خاطراتش، پرواز کند.
” آن سالها، از اوایل اسفند ماه، توریست هاى داخلى، شوق را با خود مى آوردند، و صداى شادى را، خنده را، گشت و گذار را، رنگ هاى دل انگیز را، میهمانی هاى مرتب را و شب نشینى هاى خاطره انگیز را، درباشگاه ها، درفضاى باز، بر روى” کارون “، اروند رود ، و رود خانه، بهمنشیر، .و…
ادامه داشت تا اواخر فروردین ماه. ”
آب دهانش را با تانى قورت داد.
” انگار همین دیروز بود، تمام لحظاتش، روشن و واضح جلو چشمم است، سرم را که بلندکردم، چند میز آن طرف تر، با دوستانش نشسته بود، تلاقى نگاههایمان همه چیز را در خود داشت. دستپاچه رفتم به طرفش…. ”
و برخاست، اتاق را قدم زد، کنار یخچال ایستاد. مثل اینکه دویده باشد نفسهاى تند و سنگین مى کشید. کمىآشفته به نظر مى رسید. کماکان حضورمن را نشان نمى داد. کاملا براى خودش بود. آخرین پرتوهاى نور، سهم مارا از پنجره به رویمان مى ریخت، و صورت فرخ درپناه آن رنگ باخته بود. کمىکه آرام گرفت، یک پایش را روى صندلىکنار میز تحریر گذاشت. چراغ روى آن را روشن کرد، و بسیار ملایم و شمرده ادامه داد.
“… چند شب قبل از آن غروب، درمیلک بار، او را درشب نشینى باشگاه ( گلستان ) دیده بودم . با استفاده از تعطیلات نوروز، به اینجا براى دیدار برادرش آمده بود. دل به دریا زدم و ازش تقاضا کردم که با من برقصد. با شرمىکه کارم را ساخت، دستش را به سویم دراز کرد. و عشق را با رایحه ملایم عطر یاس که از همه وجودش بیرون مى زد، در جانم ریخت.
آمدنش وزش نسیمى لطیف، سبک و دل انگیز بود، که تا آمدم تمامى وجودم را از آن پر کنم، از در دیگر رفت و با خودش میوه عشقمان را نیز به همراه برد. ”
پس از چند لحظه سکوت، بطرفم آمد، دستش را روى شانهام گذاشت، و دقیقا خطاب به من گفت:
” و محل پر کشیدن آنها، بیاد ماندنى ترین محل این شهراست. آنجا، براى من، مکان مقدس عروج عشق است، و تا هستم به طوافش خواهم آمد.”

شهبانوی غمگینم – مانی

شهریور ۱۳۹۲

بی تاج،
بی پادشاه،
از تالارِ افسانه‌ها بیرون می‌آید
شهبانوی غمگین‌ام.

تاجی از شعر برسرش می‌نهم،
پیراهن زمان براو می‌پوشانم
و در شب‌نشینی باشکوهِ واژگان
تنگاتنگ با او
تانگو می‌رقصیم.

شاهبانوی شعرم‌ که می‌شود

به تالار آذین‌بندی پادشاهی

و به ژرفای افسانه‌ها بازمی‌گردیم.

اصلا تو بیا و شب یلدایی من باش – هیدا میراسکندری

شهریور ۱۳۹۲

دلچسب ترین شکل جنون در غزلم باش
بی پرده بیا تابش صبح ازلم باش

از حنظل تقدیر چو تلخ است دهانم
بی وقفه به کامم بنشین و عسلم باش

اصلا تو بیا و شب یلدایی من باش
یا شب شکن و قاتل تنهایی من باش

بگذار در آغوش تو تا صبح بمانم
فردا که شد آوازه ی رسوایی من باش

من رود روانم تو بیا بستر من باش
ابیات خوش عاشقی آم دفتر من باش

من جنگل آتش به دلم شعله به شعله
چون باد وزان بر تن خاکستر من باش

اشتباه -سید علی صالحی

شهریور ۱۳۹۲


هی دور می شوی
پرهیز می کنی
کنار می کشی چرا؟
گاهی کمی آلودگی… بد نیست
گاهی کمی آلودگی از اندوه آدمی می کاهد
خیلی ها خیلی وقت است…
که رویاهای خود را در ایستگاهی دور جا گذاشته اند
به عمد آمده اند زندگی کنند
می گویند بی خیال هرچه که بود و بی خیال هرچه که هست.
تو هم مثل خیلی ها از اشتباه نترس
نزدیک تر بیا
اشتباه یکی از عالی ترین علائم اثبات آدمی ست.

دریک شب شعر – محمود صفریان

شهریور ۱۳۹۲


دریکی ازشب های شعر و موسیقی حضور داشتم ، وقتی با لطف خواستند که شعری بخوانم
گفتم:
همانطور که می دانید من بیشتر داستان نویسم و با شعر آنجا که چون شهابی در آسمان ذهنم خط نور می کشد و احساسم را به بازی می گیرد سرو کار دارم
در اینجا و در هر جای دیگر، شب های شعر و موسیقی برای حضور یافتگان اهل دل، اهل حال و ادبیات و اهل بزم، فرصتی است تا فارغ از روز مره گی های خسته کننده حالی دیگر بیابند. و شعر ها نیز باید از دل بر آمده باشند تا بر دل بنشینند بهمانگونه که تا حالا بوده است.
من گاه یک بیت شعر یا یک رباعی برایم چنان دلنشین و اثر گذار است که لذت یک غزل و حتا یک قصیده را دارد.
امشب و در این شب حال، از شما دعوت می کنم که نه به یک غزل یا قصیده و بهر حال یک شعر بلند بلکه به تکه هائی که بر گزیده ام توجه داشته باشید، شعر هائی که برایم جالب و اثر گذار بوده اند. یا رباعی اند یا کمی بلند تر.
اگر این سبک و روشی را که می گویم،  خواندن چنین تکه هائی  برایتان خوش آیند نبود، امشب را پذیرا شوید تکرار نخواهد شد ولی چنانجه حالی را رونق داد در صورت امکان ادامه می دهم.
***

حال دنیا را به پرسیدم من از فرزانه ای
گفت یا آب است یا خاک است یا پروانه ای
گفتش احوال عمرم را بگو، این عمر چیست؟
گفت یا برق است یا باد است یا افسانه ای
گفتمش این ها که می بینی چرا دلبسته اند؟
گفت یا خوابند یا مستند یا دیوانه ای
گفتمش احوال عمرم را پس از مردن بگو ؟
گفت یا باغ است یا نار است یا ویرانه ای…..ابو سعید ابو الخیر

***
کاش امشبم آن شمع طرب می آمد
وین روز مفارقت به سر می آمد
آن لب که چو جان ماست، دور از لب ماست
ای کاش که جان ما به لب می آمد…رهی معیری
***

***
گفت لیلی را کاین توئی
کز تو مجنون شد پریشان و غوی ” گمراه ”
از دگر خوبان تو افزون نیستی
گفت: خاموش، چون تومجنون نیستی…مولانا
***
از شبنم عشق خاک آدم گل شد
بس فتنه و شور در جهان حاصل شد
صد نشتر عشق بر رگ روح زدند
یک قطره چکید و نامش دل شد…مولانا
***
تو کز لطافت صد بهار لبریزی
چرابه ما که رسیدی همیشه پائیزی
ببین سراغ مرا هیچکس نمی گیرد
مگر که نیمه شبی، غصه ای،غمی چیزی….مهر داد نصرتی
***
با باده ی چشمان خمارم چه کنی
با جان جوان تر از بهارم چه کنی
ای کرده به گوش پنبه ی کین و حسد
با چهچه شعر ماندگارم چه کنی…زیبا کرباسی
***
ای غم اگر چه عهد تو بشکسته ام به می
نازم تو را که بر سر پیمان نشسته ای
ای اشک هرچه ریزمت از دیده زیر پای
بینم که باز بر سر مژگان نشسته ای….علی اشتری
***

گر من سر ناز هر خسی داشتمی
معشوقه درین شهر بسی داشتمی
ور بر دل خود دست رسی داشتمی

در هر نفسی همنفسی داشتمی….سنائی

***

ساقیا امشب صدایت با صدایم ساز نیست.
یا که من بسیار مستم یاکه سازت ساز نیست.
ساقیا امشب مخالف مینوازت تار تو.
یا که من مست و خرابم یا که تارت تار نیست
***

گفتم
ای جنگل پیر
تازگی ها چه خبر؟
پوز خندی زد و گفت
هیچ
کابوس تبر

معراج- بیژن باران

شهریور ۱۳۹۲

ای شعر شبانه شوق
تو دیشب از مهتاب آمدی به اتاقم
نسیم پرده پنجره را به رویا وصل کرد.
گیسوانت آبشار جاری شب بودند
بر شانه ها و گردن مرمرینت.
تنت در حریر دودی شب وسوسه هوس بود.
بوسه هایت کلید بهشت، مرا به ماه بردند با تو.
وقت خوب مصاحبت در شور گذشت.
صدایت تارهای تنم را بوجد آوردند.
دستانم بر گیتار تنت ترانه عشق می نواخت.
آغوش تو تن پوش من
در دودی شب
در سحر سحر
موسیقی ترنم آرمان احساس بود.
نور این خاطره زیبا
ذهنم را طراوت می دهد امروز

کوچ ِ غریبانه – داراب پهلوان

شهریور ۱۳۹۲

استاد ” داراب پهلوان ” شاعری توانا است که سروده های کلاسیک ِ واقعن نغز زیاد دارد.
دفتر شعر او سرشار است از مضامینی که خواننده را خوش می آید.
او در زمینه اشاعه فرهنگ پارسی یکی از فعالان است و شب های شعر زیادی را با درایت و زیبائی
رهبری می کند.
در این فکریم که اگر فرصت پیش بیاید و با موافقت او روبرو بشویم دست به کاری زنیم که ” غصه! ”
سر آید و با مصاحبه ای دوستاران ادبیات را بیشتر با او و کارهایش آشنا کنیم.
تخلص او در اشعارش ” عَدی ” است.
با هم یکی ار سروده های او را بخوانیم:

افسانه    سرای  دل    دیوانه ی   خویشم
افسون  نگاه ِ   تو   و افسانه ی   خویشم
با  مردم ِ  بیگانه شدم دوست عجب نیست
جای عجب اینجاست که بیگانه ی خویشم
از  لانه  گریزان  شدم، از فتنه ی    صیّاد
در  حسرت ویران  شدن ِ ل انه ی خویشم
عاشق  کشی   شمع   شده  شهره در  آفاق
من   عاشق  ودلداده ی  پروانه ی  خویشم
مستی  من  از دولت  میخانه  و می  نیست
سرمست همین  یک دو سه پیمانه  خویشم
دل   محرم   اسرار   نهان را   نکند   فاش
چون  محرم ِ اسرار  ِنهان خانه ی خویشم
نیکی  است  همه  شیوه ی  رندان نظر باز
من   پیرو این  شیوه ی  رندانه ی خویشم
دربزم  و  طرب ِ خانه ی  شاهان  ننهم پای
وابسته ی  این  کلبه ی  شاهانه ی خویشم
درمان    نکند    زخم   دلم    نخبه   طبیبی
در   فکر    مداوای     طبیبانه ی    خویشم
در  راه  طلب   چشم   به درّ  و گهرم نیست
گنجور ِ   گران   گوهر ِ    دُردانه ی خویشم
با موی    سپید   و قَد ِ   بشکسته  هنوز هم
در  جستجوی   نو گل ِ   کلخانه ی   خویشم
گویند  “عَدی”  سَر به  گریبانیت از چیست
آزرده   از این    کوچ    غریبانه ی خویشم

فراموش می شوم – لیلا کرد بچه

شهریور ۱۳۹۲

فراموش می شوم
راحت تر از ردپایی بر برف
که زیر برفی تازه دفن می شود
راحت تر از خاطره ی عطر گیجی در هوا
که با رهگذری تازه از کنارت رد می شود
و راحت تر از آنکه فکر کنی
فراموش می شوم

و چقدر دروغ گفتن در پاییز راحت است !
وقتی یادت نمی آید
کدام یکشنبه عاشق ترین زن دنیا بودم
و کدام یکشنبه پیراهنت آنقدر آبی بود

یادت نمی آید
و سال هاست کنار همین شعر ایستاده ام
و هی به ساعتی نگاه می کنم که عقربه هایش
درست روی شش از کار افتاده اند

( یادم نبود
پاییز فصلی است
که تمام درختان خواب آن را دیده اند )

اینجا کجاست ،
کدام روزِ کدام سال است ،
من کی ام ؟
من حتی نام خودم را فراموش کرده ام
می ترسم یکی بیاید و
با اولین اسمی که صدا می زند لیلا شوم
می ترسم
پیراهن آبی پوشیده باشد
و یادش نباشد دیگر
« چنانکه افتد و دانی » برای من دیر است
و آنوقت
با عریانی پیرم چه خواهی کرد ؟
اگر فراموش کرده باشی قرارهایمان را
فراموش کرده ایم .

اما هنوز هم دهانش بویِ آخرین بوسه را میدهد – سمانه سوادی

شهریور ۱۳۹۲

تمام اتاق بویِ تو را گرفته است
زیر سیگاری را
خالی میکنم
می شورم
اما هنوز هم دهانش
بویِ آخرین بوسه را میدهد

پنجره را باز می کنم
پرده عطرِ تو را
در اتاق
دور میزند
و من
آغوش تو را
بیرون می آورم
و با دگمه هایش
فال میگیرم
می آید
نمی آید
می آید
نمی آید
می آید
نمی آید !

اگر
دگمه ی افتاده ی یقه ات را
دوخته بودم
حتما
می آمدی !

یکی از سروده های زیبا و مشهور شاعرتوانای سوری ، غاده السمان

شهریور ۱۳۹۲

اگر به خانه ی من آمدی
برایم مداد بیاور مداد سیاه
می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم
تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم
یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!
یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها
نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!
یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه در آورم
شخم بزنم وجودم را … بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!
یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد
و بی واسطه روسری کمی بیاندیشم!
نخ و سوزن هم بده، برای زبانم
می‌خواهم … بدوزمش به سق
… اینگونه فریادم بی صداتر است!
قیچی یادت نرود،
می‌خواهم هر روز اندیشه‌هایم را سانسور کنم!
پودر رختشویی هم لازم دارم
برای شستشوی مغزی!
مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند
تا آرمان هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.
می دانی که؟ باید واقع‌بین بود!
صداخفه‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!
می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،
برچسب فاحشه می‌زنندم
بغضم را در گلو خفه کنم!
یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،
فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،
به یاد بیاورم که کیستم!
ترا به خدا … اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند
برایم بخر … تا در غذا بریزم
ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم!
سر آخر اگر پولی برایت ماند
برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،
بیاویزم به گردنم … و رویش با حروف درشت بنویسم:
من یک انسانم
من هنوز یک انسانم
من هر روز یک انسانم!

نقد و نقاد ” منتقد ” محمود صفریان

شهریور ۱۳۹۲

آنکه کتاب می خواند و دستی بر قلم دارد می تواند در باره کتابی که خوانده است نظر بدهد. و از میان همین صاحب نظران است که منتقدی آگاه، صادق و بی جانب داری وارد عرصه ی شود.
ولی باید بدانیم که هر اثری نه قابل نقد است و نه می تواند منتقدی را جلب کند در نتیجه قبول و پذیرش هر اثر، بستگی به تار و پودی دارد که با آن بافته می شود، و نحوه بافت و دست های بافنده.
چوب نقد چه نویسنده خوشش بیاید و چه به تریج قبایش بر بخورد جور استاد است و آنگاه که بر گرده کتابی فرود آمد صدایش را در می آورد و خوانندگان مشتاق را خبر می کند و بانی ماندگاری می شود
ما در کشورمان علاوه بر بسیاری ازمشکلات در رابطه با ادبیات، چون سانسور بنیاد کن و سینه ستبر! ارشاد،
درد کم داشتن خواننده نیز چون بیماری مزمنی بر دست پای نوشته ها تنیده شده است، و نقد و نقاد را نیزاز شوق و ذوق انداخته است.
درد باریکی که ادبیات ما را هر روز بیشتر تحلیل می برد و فرصت زایش آثار ناب و بی دستکاری وبدون سلاخی را از ما گرفته است در رابطه با نقد صادقانه و علمی وآگاهانه جریان کسی است که به ده راهش نمی دادند سراغ خانه کدخدا را می گرفت.
اما در مورد نوشته هائی که دور از از دسترس سانسور و گوش سنگین ممیزین ارشاد و قیچی بریدن متری بخصوص داستان ها، خلق می شوند وپا می گیرند حکایت دیگری است. حکایتی از عدم دسترسی خوانندگان درونی و گاه حتا بی خبری ازپیدایش آن ها.
هستند کتاب هائی که در این بگیر و ببند خشن ارشاد با اینکه نویسنده در خارج است و گاه بسیار واضح و زمخت نیز رو در روی حکومت است اجازه نشر می گیرند و از سوی ناشران درونی منتشر می شوند. من آن ها را بشکلی مسئله دار می دانم که جای بحثش در اینجا نیست و روزی پته آن ها رو خواهد شد و صحت وسقم قسم حضرت عباسشان معلوم خواهد گردید.
من از آثاری صحبت می کنم که در خارج نوشته و در خارج چاپ می شوند و به دور از هر شائبه ای هستند.
این آثار نیز که با وجود بیش از حدود شش میلیون ایرانی باسواد در خارج که همه هم دستی راحت بر دهان دارند
گرفتارهمان درد کم خواننده داشتن هستند. ” که در نوشته ای دیگر مفصل در موردش صحبت کرده ام “

ما اگر بتوانیم کمی فقط کمی این درد را درمان کنیم کم کم نقد هم، جان می گیرد و بار ور می شود.
البته ما در خارج منتقدینی بسیار آگاه و صادق و و توانا داریم ، که با نقد هایشان کمک شایانی به ادبیات در هجرت داشته و دارند، ولی گمان نمی کنم خوانندگان درون توانسته باشند از آن بهره بگیرند. البته به گمان من
کمی هم خود بزرگی بینی پاره ای از دوستان ” که هیچ دلیلی نمی تواند داشته باشد جز هوا بر داشتگی ” مانع شده است که هم از نوشته های نویسندگان در خارج و هم از کارهای منتقدین این سوی دنیا بهره بگیرند.
سانسورو کنترول در ایران چنان سیطره ای یافته است که حتا کتاب های متعارفی هم که هیچ اشاره سیاسی و گامی در راه برهم زدن نظام آن ها را ندارد در گلوگاه پست مانع رسیدنشان به دست گیرنده می شوند و می توان گفت که با حصاری ” آهنین ” چون دیوار مرحوم، خِفت خفقان را تا آنجا که توانسته اند کشیده اند، و دراین وامصیبتا دنبال منفقد آگاه ” که بر پایه ذوق و علاقه پرورش می یابد ” گشتن، جستجوی عبثی است.
نویسندگان ما هم باید تمرین کنند که از نقد های بیغرض و مستدل و آگانه بهره بگیرند و آزرده نشوند. منتقدین هم بایستی برای نقد هر نوشته ای به آن اثر تسلط کا مل داشته باشند و به قول زنده یاد احمد محمود هر اثر را حد اقل دوبار با دقت و حوصله بخوانند و در بار دوم موارد مورد نقد را یاداشت برداری کنند و کاملن بیطرفانه نقد را بنویسند. سلیقه ای نباید به آثار قابل نقد بر خورد کرد.
نقد یک نوشته متعارف نیست، بلکه نوشته ای است که چون ماخذی معتبر بایستی به آن نگاه کرد و بر داشت داشت.

خانم ” پرل اس باک ” – به انتخاب محمود صفریان با بهره وری از نوشته زنده یاد محمد علی صفریان

شهریور ۱۳۹۲

خانم ” پرل اس باک ”
۱۸۹۲ – ۱۹۷۳

نویسنده مشهور آمریکائی که در چین بزرگ شد و زبان چینی را در حد یک چینی باسواد و روشنفکر می دانست چون در چهار سالگی در سال ۱۸۹۶همراه با پدر و مادر خود که از مبلغان مذهبی بودند به چین رفت و همراه آن ها به شهرهای مختلف این کشور سفر کرد و بالا خره در شهر ” چین کیانگ” که در کناره رود خانه ی” یانگ تسه ” قرار داشت سکنا گزید.

او مادری تحصیل کرده و فاضل داشت، و هم او بود که با دنیای واژه ها و نوشتن و بطور کلی با ادبیات آشنایش کرد. در پانزده سالگی به مدرسه ای در ” شانگهای ” رفت و چون به زبان چینی تسلطی کافی داشت توانست به سنن و خلق و خوی چینی ها عمیقن آشنا شد، او در حقیقت تفاوتی بین خود و دختران چینی نمی دید و با آن ها کاملن در آمیخته و دوست بود.

خانم ” پرل اس باک ” پرستار پیری داشت که چون مادر بزرگی برایش قصه های چینی می گفت، قصه هائی از بهشت و حشت جهنم و افسانه های بودائی، از ” تائو ئیستها” در باره ارواح و چن و پری و قصه هائی از پهلوانان و رزم آورن چین باستان…و بدین ترتیب او به یک چینی اصیل بدل شد.

در هفده سالگی به انگلستان بعد به آمریکا رفت و تحصیلات انگلیسی خود را در کالج ” راندلف مکون ” در ویرجینیا ” درایالتی که متولد شده بود به پایان برد و آ نگاه دوباره به چین بازگشت و در چین با پزشکی آمریکائی ازدواج کرد و در دانشگاه های ایالت ” نانکن ” به تدریس ادبیات انگلیسی پرداخت.

در سال ۱۹۳۰ برای همیشه به آمریکا برگشت و در نهضت های ضد تبعیض نژادی فعال شد و مقالات متعدد و سخنرانی های پر شور و مؤثرفراوان در این راستا انجام داد، و در راه کسب آزادی های سیاسی و اقتصادی برای رنگین پوستان به مبارزه پرداخت.

و در همین سال دست به قلم برد و اولین کتابش ” باد شرقی، باد غربی ” را منتشر کرد، ویک سال بعد کتاب مشهور و ماندگار خود را بنام ” خاک خوب ” که در باره زندگی پر مشقت خانواده ” ونگ لانگ ” و در حقیقت نمادی پراز رنج وعذاب مردم چین بود منتشر کرد که خیلی زود به زبان های مختلف ترجمه شد و زنگ پرآوازه شهرت او را در جهان به صدا در آورد و دراولین باز تاب، جایزه معتبر ” پولیتزر ” را نصیب او کرد. که بعدها جوائز دیگری را برایش به ارمغان ورد .

در حقیقت تا کنون هیچ نویسنده چینی نتوانسته است به خوبی او زندگی مردم مستمند چبن و مبارزات آن ها را در راه کسب آزادی توصیف کند.

” پرل باک ” بخاطر ترسیم دقیق و ماهرانه ی زندگی و مردم چین بخصوص زندگی روستائیان چینی در سال ۱۹۳۸ موفق به دریافت جایزه نوبل شد.

سایر آثار او از این قرار است:

” انقلابی جوان ” ۱۹۳۲

” پسران ” ۱۹۳۲

” نخستین همسر و داستان های دیگر ” ۱۹۳۳

” مادر ” ۱۹۳۴

” خانه قسمت شده ” ۱۹۳۵

به اضافه ی مقالات بسیار دیگر بخصوی ترجمه هائی از متون چینی به ویژه ترجمه کتاب کلاسیک

” همه ی انسان ها برابرند “

خانم ” باگ ” گفته است:

” بزرگترین لذت من در زندگی توجه همواره داشتن به مردم است بخصوص به مردم چین.”

او در مورد نوسندگی می گوید:

” من نوشتن و خواندن داستان را یکی از ضروریات زندگی نمی دانم. میلیون ها نفر دست کم در چین هستند که بدون خواندن و مطمئنن بدون نوشتن داستان، زندگی خوشی دارند و من به آن ها غبطه می خورم . خود من اما،

نمی توانم بهیچوجه بدون نوشتن داستان، صرفنظر از اینکه کسی آن ها را بخواند یا نخواند خوشبخت باشم “

نامش زکریا و لقبش رازی است – به انتخاب الیسا تنگسیر

شهریور ۱۳۹۲

نام کاملش:

ابوبکر محمّد زَکَریای رازی

محل تولدش شهر ری است

تولد ش ۲۵۱ هجری قمری

و مرگش ۳۱۳ هجری قمری

با آثار ماندگاری در زمینه ی…پزشکی ، فلسفه، و شیمی

و کاشف الکل و جوهر گوگرد که همان اسید سولفوریک است می باشد

متاسفانه همه ی دانشمندان نامی و فاخر ما بخاطر زندگی در زمان حمله ی اعراب و اجبار و سختگیری های آن ها بیشتر آثارشان را به زبان عربی نوشته اند و بهمین سبب بیشتر از آن ها بنام دانشمندان عرب یاد می کنند.

وقتی مولانا که حتا یک خط شعر به زبان ترکی ندارد چون آرامگاهش در قونیه ترکیه است او را شاعری ترک می دانند و بزرگداشت هائی که در سراسر دنیا برایش برگزار می کنند صاحبان مجلس سفارتخانه های ترکیه هستند ( که البنه این چیزی جز بی تفاوتی سفارتخانه های ایران نیست ) ببینید با دانشمندانی که آثارشان به زبان فارسی نیست چه مشکلاتی داریم و تا چه حد به حمایت بسیار گسترده و تبلیغات روشن کننده حکومت ایران نیاز داریم که…نیست.

به گفته جرج سارتن، پدر تاریخ علم، رازی «بزرگ‌ترین پزشک اسلام و قرون وسطی بود.» این دانشمند ایرانی از آن‌جا که کتاب‌های خود را به زبان عربی می‌نوشت، نزد غربیان به جالینوس عرب نیز مشهور بوده‌است

ولی، به پاس زحمات فراوان رازی در داروسازی روز پنجم شهریورماه (۲۷ اوت)، روز بزرگداشت زکریای رازی شیمی‌دان بزرگ ایرانی و روز داروسازی نام‌گذاری شده است

درمورد سال تولد و مرگ رازی اختلاف هست، ولی برپایه نوشته ابو ریحان بیرونی در کتاب” فهرست کتب رازی” که سندی معتبر است تولد در سال ۲۵۱ و درگذشت در سال ۳۱۳ هجری قمری دقیق است. ابو ریحان حتا عمر او را بر همین پایه به سال قمری ، شصت و دو سال و پنچ روز آورده است.

رازی مردی خوش‌خو و در تحصیل کوشا بود. وی به بیماران توجه خاصی داشت و تا زمان تشخیص بیماری دست از آن‌ها برنمی‌داشت و نسبت به فقرا و بینوایان بسیار رئوف بود. رازی برخلاف بسیاری از پزشکان که مایل به درمان پادشاهان و امراء و بزرگان بودند، با مردم عادی بیشتر سروکار داشته‌است.
او با تفقد و مهربانی به همه کس، به ویژه فقراء و بیماران رفتار می کرده ، از حالشان جویا، و به عیادتشان می‌رفته و مقرری‌های کلانی برای آن‌ها می گذاشته است.
رازی در کتابی به نام ” صفات بیمارستان ” این عقیده را ابراز می‌دارد که هر کس لایق طبابت نیست و طبیب باید دارای صفات و مشخصه‌های ویژه‌ای باشد.
رازی درباره جاهلان عالم‌نما افشاگری‌های متعددی صورت داده‌است و با افراد کم ‌سواد که خود را طبیب می‌نامیدند و اطرافیان بیمار که در طبابت دخالت می‌کردند به شدت مخالفت می‌کرد و به همین سبب مخالفانی داشت.
رازی طبیبی حاذق و پزشکی عالی‌قدر بود و در زمان خود شهرت به‌سزایی داشت. او از زمرهٔ پزشکانی است که بعضی از عقاید وی در درمان طب امروزی نیز به‌کار می‌رود، مخصوصاً در درمان بیماران با مایعات و غذا. پزشکان و محققین از کتاب‌ها و رسالات رازی در سده‌های متمادی بهره‌ها برده‌اند. ابن‌سینا، رازی را در طب بسیار عالی‌مقام می‌داند و می‌توان گفت برای تالیف قانون از الحاوی رازی استفاده فراوان کرده است.
می‌توان گفت که رازی جزو اولین پزشکانی است که تجربه و آزمایش را وارد علم طب کرده است.
دیگر عملکرد های رازی در علم طب که از شاخصه های این مرد بزرگ است عبارتند:
تفکیک و تفاوت بین آبله و سرخک و کار برد پنبه را برای تمیز نگداشتن عفونت ها.
در دوران رازی تشریح جسد انسان رواج نداشت و این کار را ناپسند و خلاف آموزه‌های دینی می‌دانستند و عموماً به تشریح میمون می‌پرداختند. رازی در کتاب‌های خود از جمله کتاب الکناش المنصوری از تشریح استخوان‌ها و عضلات، مغز، چشم، گوش، ریه، قلب، معده و کیسه صفرا و… سخن گفته‌است و طرز قرار گرفتن ستون فقرات و سوراخ‌ها و زائده‌های آن و نخاع شوکی را به خوبی شرح داده‌است. رازی نخستین پزشکی است که برخی از شعبه‌های اعصاب را در سر و گردن شناخته و پیرامون آن‌ها توضیحاتی داده‌است.
درمان بیماری‌های داخلی
رازی اسراف در دارو را بسیار مضر می‌داند، وی معتقد بوده‌است تا ممکن است مداوا با غذا و در غیر این‌ صورت با داروی منفرد و ساده وگرنه با داروی مرکب به عمل آید. رازی می‌گوید: «هرگاه طبیب موفق شود بیماری‌ها را با غذا درمان کند، به سعادت رسیده‌است.»
وی بسیاری از داروها را روی حیوانات امتحان کرده و اثرات آن‌ها را ثبت و تشریح کرده‌است و سپس برای بیماران تجویز می‌کرده‌است.
با این همه رازی کاشف الکل است
ومن شخصن اورا بخاطرکشف الکل که باعث شده است بسیاری ازغروب های غم انگیزبه شادی تبدیل شود
و بیشتر حال گرفتگی ها رونق بگیرد، دوست دارم

پل گوگن – به انتخاب هوشنگ برزگر

شهریور ۱۳۹۲

پل گوگن یا بطور کامل اوژن آنری پل گوگن متولد ۷ جون سال ۱۸۴۸ و در گذشت در ۸ ماه می ۱۹۰۳در حقیقت یک مردم گریز بود و با اینکه در فرانسه و در آن محیط جوشان هنری متولد شده بود بیشتر دوران شکوفائی زندگیش را در تاهیتی گذراند .

او در زندگی و قبل از پرداختن کامل به نقاشی بکار های دیگری چون خدمت در ناوگان دریائی کشورش و دلالی بازار بورس و سپس به خرید و جع آوری تابلوهای نقاشی پرداخت ضمن اینکه گه گاهی دستی به قلم مو نیز می برد ولی از سال ۱۸۸۳همه ی کارهای دیگر را رها کرد و تمام وقت به نقاشی پرداخت. و تنها پس از مرگش بود که نمایشگاه بزرگی در «سالن پاییز» در سال ۱۹۰۶ برای بزرگداشت وی برپا گردید و طی آن، گوگن به عنوان پیشتاز حرکت‌های ضد ناتورالیستی، همچون فوویسم در فرانسه و هیجان‌نمایی در آلمان و کشورهای دیگر معرفی شد.

وی اروپا را ترک گفت و به دنبال یک زندگی ساده و ابتدایی به تاهیتی رفت. زیرا معتقد شده بود که نقاشی در آستانه سقوط به ورطهٔ عوام‌ فریبی و سطحی نگری قرار گرفته است و همهٔ آن هوشیاری و دانایی که در تمدن اروپا بارور شده بود، نوابغ هنر را عقیم می‌ساخت و اجازه نمی‌داد که قدرت و شدت احساسات خویش را صریح و مستقیم ابراز کند.

بهر روی این زندگی در تاهیتی به بیشتر نقاشی های او اگر نگوئیم سبک ولی حالی داده است که در هر موزه ای می توان آن ها  را بسیار راحت تشخیص داد…مثل این تابلو که دوزن اهل تاهیتی را می نمایاند

. این نیز تابلوی دیگر از او است که باز می نمایاند که ار کار های پل گوگن است

کتاب ” نگاهی به شاه ” در گفت‌ و‌گو با دکتر عباس میلانی – زهرا باقری شاد

شهریور ۱۳۹۲

عباس میلانی:
«در جهت بازخوانی تجربه نسل گذشته عمل کنیم»

«نگاهی به شاه»، تازه‌ترین اثر پژوهشی دکتر عباس میلانی، مورخ و پژوهشگر ایرانی مقیم آمریکا است. هنوز مدت کوتاهی از انتشار این کتاب نگذشته و با این‌حال با استقبال مخاطبان روبرو شده است. آقای میلانی در استکهلم و در برلین در مراسم رونمایی از کتابش شرکت کرد و به معرفی کتاب تازه‌اش پرداخت. حضور دکتر میلانی در استکهلم فرصتی ایجاد کرد تا با او درباره «نگاهی به شاه» گفت‌و‌گویی داشته باشم:
دکتر عباس میلانی، نویسنده اثر پژوهشی «نگاهی به شاه»

شما تازه‌ترین کتابتان را درباره شاه نوشته‌اید. چرا شاه؟

شاه یکی از شخصیت‌های محوری نیمه دوم قرن بیستم است. نه فقط در ایران بلکه در همه خاورمیانه. سقوط شاه آغازگر تغییراتی است در خاورمیانه و سرآغاز فاجعه‌ای‌ست به نام انقلاب اسلامی. از سوی دیگر تغییراتی که در زمان شاه ایجاد شد و خود شاه متوجه آن‌ها نبود تغییراتی هستند که جمهوری اسلامی هم با آن‌ها مواجه شده، از جمله جنبش زنان و جنبش دانشجویی. افزون بر این، آنچه درباره شاه تا به حال نوشته شده یا تلاشی است در جهت قدیس‌سازی از شاه یا شیطان سازی از او؛ و بالاخره اینکه خیلی از اسنادی که برای شناختن شاه و دلایل سقوطش لازم بود در سال‌های اخیر شناسایی شده‌اند.

انگیزه‌تان در این کار پژوهشی چه بود؟

وقتی شروع کردم به نوشتن «معمای هویدا» دیدم هر آنچه که درباره او تلقی داشتم نادرست بوده. بنابراین فکر کردم شاید اگر با دقت بیشتری به شاه نگاه کنم خیلی از تلقی‌های سابقم نادرست بوده باشند. البته به این معنی که در «نگاهی به شاه» دریافتم که هم نقاط ضعف شاه خیلی بیشتر از آنچه بود که من فکر می‌کردم و هم نقاط قوت او.

شما را به عنوان پژوهشگری نقاد و نیز روشنفکری با پیشینه چپ می‌شناسند. شاه را بر اساس چه نگاهی روایت کرده‌اید؟

عباس میلانی:
در بیان گفته‌هایم اغراق نکردم. وقتی فعال سیاسی بودم هدفم زدن شاه بود. الان هدفم بازگویی حقایق است.

تلاش من این بوده که نگاه من نگاه یک محقق نقاد باشد. وظیفه یک چنین نگاهی این است که آنچه را که پیدا می‌کند در حداکثر بی‌طرفی در اختیار خواننده بگذارد تا او قضاوت کند. البته این توهم را ندارم که می‌شود کاملاً بی‌طرف بود. من ۶۰ هزار صفحه سند طبقه‌بندی شده از امریکا، انگلیس، فرانسه و آلمان، ۱۴ جلد سخنرانی‌های شاه و هزاران صفحه تاریخ شفاهی را جمع‌آوری کردم در ۷۰۰ صفحه. خب این محصول یک انتخاب بوده و این انتخاب‌ها هستند که در مجموع می‌شوند نگاهی به شاه. اما من تلاش می‌کنم فقط خودم را در این انتخاب ملاک قرار ندهم و شاه را تأیید یا تکذیب نکنم. کتاب‌های زیادی هستند که این‌کار را کرده‌اند و به نظر من این نگاه درستی برای شناخت شاه نیست، بلکه نگاهی ایدئولوژیک است. نسل عظیم جوان ایران در داخل و خارج کشور که نسل اصلی خوانندگان کتاب من هستند دنبال این نوع نگاه نیستند. بنابراین وظیفه یک محقق این نیست که خودش را ولی فقیه خواننده بداند بلکه نویسنده، خادم خواننده است.

با این‌ حال ممکن است این نقد به کار شما وارد باشد که تلاش بسیار شما برای نگاه بی‌طرفانه به نوعی همدلی با شاه منجر شده است و نه نقد قدرت حاکم بر کشور در دوران پهلوی.

من به همه منتقدانی که این مسأله را مطرح می‌کنند می‌گویم بیایید این کتاب را بخوانید. اگر این کتاب ایرادی دارد به من بگویید، اما بر اساس سند و نه بر اساس خاطرات و احساسات. مثلاً آیا من مسأله شکنجه را کتمان کردم در این کتاب؟ هیچ کتابی نمی‌شناسم که شکنجه را بر اساس اسناد رسمی دولت انگلیس و گفته‌های بختیار مطرح کرده باشد. ولی من در در بیان گفته‌هایم اغراق نکردم. خیلی از دوستانم به خصوص دوستان چپی انتظار دارند چون من یک زمانی چپ بودم نگاهم باید از‌‌ همان منظر باشد. اما من دارم به عنوان یک فرد دانشگاهی این کتاب را می‌نویسم. وقتی من فعال سیاسی بودم هدفم زدن شاه بود. الان هدفم بازگویی حقایق است. اگر انتظار این است که به عنوان یک فرد دانشگاهی یک کار ایدئولوژیک انجام بدهم این به نفهمیدن فرق بین یک کتاب دانشگاهی و یک کتاب ایدئولوژیک برمی‌گردد.
من سعی کردم بی‌طرف باشم اما این تلاش کاملاً میسر نیست. خود مخاطب باید قضاوت کند.

منتقدان من حق دارند کتاب ایدئولوژیک بنویسند ولی حق ندارند از من هم انتظار داشته باشند عین آن کتاب را بنویسم. رسالت این دو نوع کتاب خیلی فرق دارد با هم. سلطنت‌طلبان هم به همین شکل، کار من را نقد می‌کنند. سه سال قبل از اینکه این کتاب منتشر شود آن را تحریم کردند. یکی از دوستان و روشنفکران صاحب‌نام چپ هم چهار سال پیش ۳۰ صفحه نقد درباره این کتاب نوشت با این ادعا که من از سلطنت‌طلبان پول گرفته‌ام تا برای شاه تبلیغ کنم؛ کتابی که یک سطر آن را نه او خوانده بود و نه هیچ فرد دیگری. به نظر من نسل جوان به این برخورد‌ها می‌خندد. اگر کسی خوشش نمی‌آید که من از دکتر مصدق انتقاداتی داشته‌ام نباید بگوید «نخیر اینطور نیست این موضع سلطنت‌طلبان است». سوال من است که چرا اینطور نیست؟ تو آیا سند بهتری داری؟

وقتی «معمای هویدا» منتشر شد، آیا چنین رویکردهایی به کتاب شما وجود داشت؟

وقتی «معمای هویدا» منتشر شد سلطنت‌طلبان و چپی‌ها نقدهای جدی نوشتند. مصطفی رحیمی هم نقد جدی نوشت. حرف او این بود که هویدا معمایی ندارد، اصلاً ارزش ندارد زندگی‌نامه‌اش را بنویسیم. من متعجب شدم؛ چطور روشنفکری که یکی از برجسته‌ترین روشنفکران آزادی‌خواه است چنین تصوری دارد؟ او گفته بود معمای هویدای میلانی مثل شعر پل الوار است در وصف کا. گ. ب. برای من سؤال این بود که مگر می‌شود کسی که آلبر کامو را را ترجمه کرده، اگزیستانسیالیسم را ترجمه کرده بگوید هویدا معما ندارد! اما وقتی مردم دیدند که این کتاب پذیرفته که هویدا هم معما دارد از آن استقبال کردند به طوری که معمای هویدا با چاپ مجاز و غیر مجاز، ۳۰ بار بازنشر شد. همین کتاب «نگاهی به شاه» در سه هفته اخیر با سه چاپ غیرمجاز در ایران روانه بازار کتاب شده است. برای اینکه مردم می‌خواهند بدانند. نسل جوان دیگر حاضر نیست چه جلال آل‌احمد، چه من، چه مصطفی رحیمی برایش تعیین تکلیف کنیم. انتظار این نسل از ما این است که مصالح اولیه را تهیه کنیم و در طبق اخلاص بگذاریم و این فروتنی را هم داشته باشیم که بگوییم من سعی کردم بی‌طرف باشم اما این تلاش کاملاً میسر نیست. خود مخاطب باید قضاوت کند.

پروژه مدرنیسم و تجددگرایی در دوران پهلوی یکی از مباحث مفصل «نگاهی به شاه» است. برخی از روشنفکران اصولاً پروژه مدرنیسم در دوران پهلوی را زیر سؤال می‌برند و آن را شبه‌مدرنیسم یا مدرنیسم مثله‌شده و آمرانه‌ای می‌خوانند که بیشتر به فرایند مدرنیزاسیون پرداخت تا مدرنیته. به نظر شما شاه واقعاً متجدد بود؟

ببینید من در این کتاب و چندین مقاله دیگر گفته‌ام که در ایران یک خلط مبحثی هست که بر اساس آن، مدرنیسم، مدرنیزاسیون و مدرنیته را به عنوان یک کلمه استفاده می‌کنند. اما این‌ها خیلی متفاوت هستند. در دوران پهلوی مدرنیسم وجود داشت، برای مثال اگر نقاش مدرن بودی و به شاه بد و بیراه نمی‌گفتی مجاز بودی هر کاری ارائه بدهی. خود شاه و رضا شاه هم مدرنیزاسیون را می‌خواستند پیاده کنند البته به شیوه اقتدارگرایانه، یعنی از بالا یک سری تغییراتی بدهد. اما مدرنیته از این‌ها متفاوت است. هم در آن مدرنیسم هست و هم مدرنیزاسیون و هم چیزهای دیگر از جمله دمکراسی. هر دوی این پدر و پسر فکر می‌کردند برای مدرنیزاسیون، اقتدارگرایی لازم است. این اشتباه بود. اما آن‌ها بسیاری از اجزای مدرنیته را هم به شکل اقتدارگرایانه و غیر دمکراتیک اجرا کردند، از جمله رواج سرمایه‌داری، رواج شهرنشینی، آموزش در سطح نسبتاً وسیع، مشارکت نسبتاً آزادانه زنان در سیاست، تساوی نسبی اقلیت‌های مذهبی، خلاقیت هنری نسبی. دقت کنید که می‌گویم نسبی. شما اگر به شاه و رضا شاه فحش نمی‌دادی می‌توانستی کار هنری خلاقانه‌ات را اجرا کنی. بهرام بیضایی برخی از شگفت‌انگیز‌ترین تئاتر‌هایش را در آن دوره اجرا کرد. برخی از دوستان به او ایراد می‌گرفتند که چرا به شاه مستقیم حمله نمی‌کنی مثل سعید سلطانپور. خب سلطانپور که نماینده تئا‌تر درجه یک ایران نبود.

عباس میلانی:
مدرنیته با مدرنیسم و مدرنیزاسیون متفاوت است. هم در آن مدرنیسم هست و هم مدرنیزاسیون و هم چیزهای دیگر از جمله دمکراسی. هر دوی این پدر و پسر فکر می‌کردند برای مدرنیزاسیون، اقتدارگرایی لازم است.

شاه این جنبه‌های مدرنیزاسیون را درنظر گرفت اما در دو جنبه اشتباه بزرگی کرد. شما نمی‌توانید طبقه متوسط ایجاد کنید، تعداد دانشجو‌ها را افزایش بدهید، بپذیرید که زنان وارد عرصه سیاست بشوند – البته تأکید می‌کنم که جنبش زنان را پهلوی ایجاد نکرد- دوازده میلیون را از روستا‌ها به شهر‌ها بیاوری و آن وقت به هیچ کسی اجازه فعالیت سیاسی ندهی جز آخوند. وجه دوم اشتباه اقتدارگرایانه این بود که تو نمی‌توانی نوسازی بکنی و اجازه بدهی مذهب تعیین‌کننده عرصه سیاسی باشد. نمی‌شود مذهب را منع کرد، دمکراسی اجازه این کار را نمی‌دهد. اما در عین حال نمی‌توانی همه نیروهای دیگر را تعطیل کنی، جبهه ملی را تعطیل کنی، خلیل ملکی را تعطیل کنی اما به مذهب اجازه فعالیت سیاسی بدهی. واضح است که وقتی بحران بیاید، انقلاب مذهبی صورت می‌گیرد. با این‌همه در پاسخ به سوال شما می‌گویم که گرفتاری این است که ما می‌خواهیم جواب‌های آره یا نه بگوییم. شاه تجددخواه بود یا ضد تجدد بود؟ هردو بود. ببینید؛ رضا شاه خیلی قانون‌شکنی می‌کرد. اما همه این‌ها را از طریق قانونی به خورد مردم می‌داد. این آغاز یک نوع قانونیت قانون‌شکنانه بود.

کتاب شما من را به یاد «پاییز پدرسالار» مارکز می‌اندازد. همانقدر که در آن رمان می‌شود با یک دیکتاتور هولناک، تفاهم و همدلی داشت، با «شاه» در کتاب شما هم می‌شود‌ گاهی همراه و همدل شد. به خصوص وقتی درباره رضاشاه اشاراتی دارید این تصور به وجود می‌آید که از نظر شما یک دیکتاتور می‌تواند یک مصلح اجتماعی هم باشد. می‌تواند؟

حتماً می‌تواند. به‌نظر من می‌تواند فکر کند مصلح باشد یا اینکه مصلح خوب باشد یا بد. آتاتورک یک دیکتاتور بود اما در خیلی از زمینه‌ها مصلح بود. رضا شاه در خیلی از زمینه‌ها مصلح بود اما در خیلی از زمینه‌ها این اصلاح را به ولع مالی آلوده کرد. اگر این ولع مالی را نداشت به نظر من به عنوان یکی از بزرگ‌ترین مصلحان ۴۰۰ سال اخیرشناخته می‌شد. یک مملکت درحال فروپاشی را گرفت و در آن تغییراتی ایجاد کرد. یک سؤال مستتر هم در پرسش شما هست: «آیا یک دیکتاتور می‌تواند کسی را دوست داشته باشد؟ آیا می‌تواند میهن‌پرست باشد؟» بله می‌تواند اما معلوم نیست که وطنش را خوب دوست داشته باشد. اگر یادتان باشد کتابم را با نقل قولی از اتللو تمام می‌کنم. وقتی دزدمونا را می‌کشد و متوجه می‌شود که چه بلاهتی کرده می‌گوید «بنویسید که من او را خیلی دوست داشتم اما بد دوست داشتم». می‌شود چیزی را بد دوست داشت. آدم‌هایی هستند که از سر عشق چیزی را نابود می‌کنند. محمد رضا شاه به نظر من ایران را دوست داشت و بزرگی ایران و تجدد ایران را می‌خواست. خیلی از دوستان چپ‌گرا و طرفدار مصدق ناراحت‌اند که من این را می‌گویم. اما می‌توانم بگویم شاه، ایران را بد دوست داشت. تو نمی‌توانی بگویی من تنها کسی هستم که می‌دانم ایران چه می‌خواهد. او در سال ۵۵ عملاً همه احزاب سیاسی ایران را از بین برد، چون فکر می‌کرد فقط خودش باید تصمیم بگیرد. به هیچ کسی هم نگفت چه تصمیمی گرفته. به ملکه‌اش نگفت و به ساواک هم نگفت. چطور یک نفر یک‌شبه مملکت را بر اساس نظر شخص شخیص خودش تغییر می‌دهد؟! گرفتاری این است که خیلی از دوستان ما چپ یا راست، معاندین یا موافقین شاه دنبال جواب‌های آره یا نه هستند. مثال مشخص می‌زنم: راه آهن رضا شاه. مصدقی‌ها ۷۰ سال است می‌گویند رضا شاه راه آهن را به دستور انگلیسی‌ها ساخت. خُب، غلط می‌گویند. انگلیسی‌ها با این‌کار کاملاً مخالف بودند. حتی سعی کردند رأی او را بزنند که راه آهن شمالی – جنوبی نباشد بلکه شرقی – غربی باشد. طرفداران دکتر مصدق مرغشان یک پا دارد و حرفشان را عوض نمی‌کنند. اما من بر اساس اسناد می‌گویم او راه آهن را به دستور انگلیسی‌ها نساخت؛ البته به این معنا نیست که در آن زمان تصمیم درستی بود و راه ساختن این مملکت این است که پادشاه بلند شود بگوید ما فردا می‌خواهیم در ایران راه آهن بسازیم. او حق ندارد این‌کار را بکند. باید مشاور بگیرد، هیأتی بیاید، ببیند از نظر اقتصادی بهترین راه این است یا نه. رضا شاه مصلح بود؟ بله. ایران به راه آهن نیاز داشت؟ بله. به دستور انگلیسی‌ها بود؟ خیر. کار او درست بود؟ من نمی‌دانم، کسی هنوز نمی‌داند. ولی دوستان می‌خواهند بگویند یا مصلح بود یا نبود. در این چند سال که این کتاب‌ها را نوشته‌ام مکرر‌ترین سؤال این بوده که خُب، بالاخره هویدا یا شاه خادم بودند یا خائن. من هم می‌گفتم اصلاً این سؤال غلط است. اول بیاییم بفهمیم که چرا اینطوری شد. خادم یا خائن بودن مفاهیم حقوقی‌اند که باید در دادگاه تعیین شوند. اما ما بیاییم بفهمیم که چرا این مملکت به این راه رفت. ما تا نفهمیم که چطور شد که تمام نیروهای تجددخواه ایران از چپ تا جبهه ملی متحد شدند و علیه یک تجددخواه مستبد مثل شاه انقلاب کردند و برای رهبری انقلاب، یک ضد تجددخواه قسم‌خورده‌ای را انتخاب کردند، ما تا نفهمیم چطور شد این اتفاق افتاد، این «دور باطل» را به قول فروغ تکرار خواهیم کرد.

بنابراین شما با این نظر موافق هستید که کتاب شما نوعی بازخوانی پشیمانی یک نسل است؟

من اتفاقاً با این توصیف موافق نیستم. اگر ما برویم در جهت بازخوانی پشیمانی نسل گذشته دوباره‌‌ همان اشتباهات را تکرار می‌کنیم. ما باید در جهت بازخوانی تجربه نسل گذشته عمل کنیم. مراد از نسل گذشته فقط اپوزسیون نیست. شاه هم جزء این نسل است. نصف کتاب من درباره این است که شاه، دوست و دشمن را اشتباه شناخت. نگاه استراتژیک غلطی داشت به دوست و دشمن. منتها فقط شاه نبود که این را نمی‌فهمید. ساواک هم نمی‌فهمید، سازمان سیا هم نمی‌فهمید، روشنفکران هم اشتباهاتی داشتند. امید من این است که این کتاب کمک کند تا نوستالژی‌های کاذبی که وجود دارند برطرف شوند. یک مدت نوستالژی‌های کاذبی درباره اپوزیسیون وجود داشت بر این مبنی که این‌ها انسان‌های والای فرهیخته‌ای بودند که همه مسائل را می‌دانستند و از خودگذشتگی کردند و شهید دادند و …. پس از این افراط، برخی به نوعی تفریط افتادند که «همه‌اش تقصیر روشنفکران بود و آن‌ها هیچی نفهمیدند و اشتباه کردند». نه! این نگاه من نیست. من در این کتاب تلاش کردم نشان بدهم که جبهه ملی خیلی اشتباه کرد اما در این جبهه ملی فردی بود که حاضر بود بیاید مملکت را نجات بدهد اما شاه قبول نکرد. بگوییم چپ، نوکر روسیه بود که بود اما در داخل چپ، ابراهیم گلستان هم بود، خلیل ملکی هم بود. بنابراین امید من این است که با خواندن این کتاب، جواب‌های آره یا نه به پایان برسند. این سوال و جواب‌ها طرح مسأله را غلط می‌کنند. مسأله به قول بیهقی «از لون دیگری» است. پیچیدگی‌های دیگری دارد. باید این پیچیدگی‌ها را درک کنیم و از پیشداوری بپرهیزیم. باید ببینیم نقش تاریخی این شاه که ما یا از او تعریف کرده‌ایم یا فحشش داده‌ایم چه بوده است؟ بیاییم پیشداوری‌هایمان را کنار بگذاریم و این را هم بپذیریم که آنچه امروز شناخت تاریخی خود از یک پدیده می‌دانیم یک شناخت نسبی تاریخی عارضی است. یعنی ممکن است فردا ما عوض شویم، اسناد تازه‌ای پیدا شوند، ما یک چیز تازه‌ای درباره رابطه شاه با پدرش با خواهرش کشف کنیم که شناخت ما را تغییر بدهد.

عباس میلانی: نقدی که من در این کتاب به قدرت حاکم پهلوی داشتم نقدی بوده مبتنی بر‌ شناختی تاریخی و عارضی. از نظر من تفاوتی بین شیوه خمینی و مارکسیسم جزمی نیست. هردو به دنیا سیاه و سفید نگاه می‌کنند.

من در یک سال اخیر دو کتاب خوانده‌ام که کلاً نگاه من را به دو آدمی که می‌شناختم عوض کرد. یک کتابی هست که آقای گلستان به من پیشنهاد کرد به نام «کتابخانه خصوصی هیتلر». کتابی دیگر هم هست به اسم «استالین جوان». من سه جلد کتاب جریان‌های عمده مارکسیسم را ترجمه کردم اما این کتاب استالین جوان نظر ۹۹ درصد مارکسیست‌های جوان را نسبت به او عوض می‌کند. او شاعر بوده، دائم کتاب می‌خوانده، با اسم مستعار نقد ادبی می‌نوشته. این شگفت‌انگیز است. او بر خلاف تصور بسیاری از مارکسیست‌ها یک آدم بی‌سواد نبوده. یا کتاب «کتابخانه خصوصی هیلتر» درباره کتاب‌هایی است که هیتلر خوانده و حاشیه نوشته در آن‌ها. این به این معنی نیست که او یک آدم خونخوار نبوده که شش میلیون آدم را کشته. بله، خونخوار هم بوده اما شعر هم می‌خوانده. تا ده سال پیش کسی به این کتابخانه دسترسی نداشت. حالا رفته‌اند این کتابخانه را دیده‌اند. هرچند که این مسأله، خونخواری او را توجیه نمی‌کند. فقط یک شناخت تازه از او به دست می‌دهد. وقتی کار شما تاریخ است هرچه بیشتر لایه‌های شخصیتی یک آدم را بفهمید بهتر می‌توانید عملکرد او را هم بسنجید. بنابراین نقدی که من در این کتاب به قدرت حاکم پهلوی داشتم نقدی بوده مبتنی بر‌ شناختی تاریخی و عارضی. از نظر من تفاوتی بین شیوه خمینی و مارکسیسم جزمی نیست. هردو به دنیا سیاه و سفید نگاه می‌کنند. عالم قدسی دارند، وحی دارند، کتاب مقدس دارند. فکر می‌کنند حقیقت مطلق و ولایت را دارند. استالینیسم و تشیع فکر می‌کنند بر سر مردم ولایت دارند. من می‌گویم هچ کسی عقلش از مردم بیشتر نیست. مردم خودشان سرنوشتشان را تعیین می‌کنند.

شما در کتابتان از شکسپیر عبارت‌های زیادی آورده‌اید، به خصوص در توصیف شخصیت شاه از این عبارت‌ها استفاده کرده‌اید: «مرغدلی بود که گاه چون شیر می‌غرید». تأکید شما بر تزلزل شخصیت شاه و توصیف او با عنوان «مرغدل» آیا به این معنا بوده که او باید در سرکوب مخالفان خود با قاطعیت بیشتری عمل می‌کرد؟

این سؤال شما شامل دو سؤال متفاوت است و هر دو سؤال‌های بسیار خوبی هستند؛ دومی مهم‌تر از اولی است. اولاً من شکسپیر را خیلی دوست دارم. در تمام عمرم سعی کردم او را دنبال کنم. «ریچارد دوم» شکسپیر عین شخصیت شاه را دارد. می‌غرد وقتی احساس قدرت می‌کند و می‌ترسد وقتی احساس ضعف می‌کند. وقتی مخالفان او می‌آیند و ابزار مخالفت می‌کنند تاج را می‌دهد و می‌گوید تاج را می‌خواهید؟ بفرمایید. مثل شاه که گفت «تاج را می‌خواهید، بفرمایید اما اگر این را از من بگیرید، ایران، ایرانستان می‌شود». خُب، اگر تاج را می‌خواهی بایست ببین حرف مخالفانت چیست. شما وقتی مرغدل هستید و تظاهر به شیردلی می‌کنید خطرناک است. شاه حد خودش را متوجه نبود. حاضر نبود برای چیزهایی بجنگد. مثل پدرش نبود. رضاشاه قدرت را قاپید و با زور نگه داشت. اما به محمد رضا سلطنت را داده بودند از‌‌ همان روز اول.

و اما سؤال دوم شما مهم‌تر است و به وضع امروز ایران خیلی مرتبط. خامنه‌ای بد‌ترین درس را از وضع شاه گرفته. خامنه‌ای به این نتیجه رسیده که شاه سقوط کرد چون آوانس داد. به نظر من این درس کاملاً غلطی است. شاه سقوط کرد چون به موقع آوانس نداد. شاه اگر در ۱۹۷۵ یک پنجم امتیازاتی را که در سال ۱۹۷۹ به مخالفنش داد می‌داد به نظر من ما الان با یک ایران دیگر روبرو بودیم. ببینید شاه خودش در ۱۹۷۳ درست‌‌ همان موقعی که متوجه می‌شود مریض است به این نتیجه می‌رسد که یک بحران سیاسی در راه است و سعی می‌کند یک حزب درست و حسابی ایجاد کند. بعد یک‌باره قیمت نفت بالا می‌رود و او به این نتیجه می‌رسد که نیازی به یک حزب سیاسی نیست و می‌شود با بهبود وضعیت اقتصادی مردم مملکت را سامان داد. آیا اگر شاه در ۱۹۷۴ عقب می‌نشست، جلوی ساواک را می‌گرفت، می‌گذاشت که مهدی سمیعی یک حزب درست و حسابی ایجاد کند نه دو تا حزب مضحک مثل رستاخیز، امینی یا سنجابی را نخست‌وزیر می‌کرد، باز هم کسی مثل آیت‌الله خمینی در ایران سر کار می‌آمد؟ مسأله مرغدلی او در لحظه‌های بحران تجلی پیدا می‌کرد. اما او این نگاه را داشت که با زور می‌تواند طبقه‌ای را که خودش تلاش کرده تغییر بدهد اداره کند. اگر به موقع این اشتباه را می‌فهمید و عقب‌نشینی می‌کرد و به دمکراسی اجازه بروز می‌داد، ما با وضعیت دیگری مواجه بودیم. شاه به چه حقی آمد حزب رستاخیز ایجاد کرد؟ این‌کار او بر خلاف قانون اساسی بود و بر خلاف همه حرف‌هایی که زده بود.

با وجود تأکید شما بر تلاشتان در راستای خلق یک اثر تحقیقی بی‌طرفانه، بالاخره این یک واقعیت است که یک منتقد در بستری از شرایط و بر اساس نگاهی که بر یک برهه از تاریخ دارد اثری را ارائه می‌دهد. نقدهایی که کم و بیش درباره کتاب شما منتشر شده‌اند این مسأله را بیان می‌کنند که چگونه می‌توان «نگاهی به شاه» را از برخی از جانبداری‌ها و همدلی‌ها مبرا دانست؟

این حرف دو سه جور زده می‌شود. یک عده می‌گویند – مثل مصطفی رحیمی- که میلانی چرا وقت خودش را تلف کرده و با یک مشت روانی حرف زده درباره هویدا و حالا درباره شاه کتاب نوشته است؟ یکی دیگر در واشنگتن به من گفت چرا شما این‌همه وقت گذاشتید و درباره سلطانپور چیزی ننوشتید. خُب، من می‌گویم سلطانپور زیرنویسی در تاریخ ایران است. اما شاه ۳۷ سال کشور را اداره کرده. من یکی از دوستان را که سلطانپور را که خوب می‌شناخته تشویق کردم که بنشیند بنویسد درباره او. من فکر می‌کنم هر کسی از جمله شما و من مستحق این هستیم که مردم زندگیمان را بهتر بشناسند. اما ما انتخاب می‌کنیم که درباره چه کسی بنویسیم. باید یک نفر را انتخاب کنیم که فکر می‌کنیم توضیح درباره او به شناخت پدیده‌های دیگر هم کمک می‌کند. من فکر می‌کنم ما اگر شاه را خوب بشناسیم انقلاب اسلامی را خوب می‌شناسیم و اشتباهات گذشته را تکرار نخواهیم کرد. خب دیگران هم درباره بقیه افراد بنویسند. اما فقط این مدل نقد نیست، می‌گویند این کتاب را با طرفداری نوشته. خب باید بخوانند و ببینند آیا با طرفداری نوشته شده؟

اساساً صحبت از شخصیتی مثل شاه اگر با نقد همراه نباشد می‌تواند به طرفداری، همدلی و همدردی تعبیر شود. این را قبول ندارید؟

عباس میلانی: خامنه‌ای بد‌ترین درس را از وضع شاه گرفته. خامنه‌ای به این نتیجه رسیده که شاه سقوط کرد چون به مخالفانش امتیاز داد. به نظر من این درس کاملاً غلطی است. شاه سقوط کرد چون به موقع امتیاز نداد.

اشتباه همین است. من به عنوان یک متفکر چپ این کتاب را ننوشته‌ام، به عنوان یک محقق نوشته‌ام. برخی از دوستان ما مفهوم تحقیق را با ایدئولوژی قاطی می‌کنند. تحقیق یعنی کشف حقیقت. کدام علم دنیاست که حقیقت‌هایش تغییرناپذیر باشد؟ آیا امروز کسی حرف نیوتون را در فیزیک به عنوان حرف آخر قبول دارد؟ حقیقت علمی عوض می‌شود. ما وقتی محقق هستیم که فروتنی داشته باشیم و بگوییم حقیقتی که فکر می‌کردیم درست بوده غلط است. من فکر می‌کردم هویدا یک آدم ژیگول و بی‌فرهنگ است. رفتم دیدم آدم اهل مطالعه‌ای بوده، رمان می‌خوانده، کتاب روانکاوی به صادق هدایت می‌داده. نه به معنای اینکه آدم خوبی بوده و نه به معنی اینکه بد بوده. دنبال آدم خوب و بد گشتن یک کار ایدئولوژیک است، کار تحقیق نیست. من بیشتر از ۲۰ سال است دارم درباره دوران پهلوی کار می‌کنم. ۶۰ هزار صفحه سند جمع‌آوری کرده‌ام. اینهمه کار بی‌ثمر است؟ باید می‌رفتم درباره فرد دیگری می‌نوشتم؟ تفکر چپ، دنبال حقیقت‌های ایدئولوژیک است. اینجا برمی‌گردم به نکته اولی که شما گفتید. بیوگرافی علم تاریخ را با رمان ترکیب می‌کند. ما در رمان شخصیت داریم، تیپ نداریم، اما در قرون وسطی تیپ داریم: مثل فرشته سفید، دیو سیاه. در رمان، ما هملت را داریم که ضعف دارد، قدرت دارد، پدرسوختگی دارد، عشق دارد. ما درون او را می‌فهمیم. ۹۹ درصد کسانی که هملت را خوانده‌اند نمی‌دانند او چند ساله است اما می‌دانند فکر او چیست. بیوگرافی باید این‌کار را بکند. کسانی که می‌خواهند من بگویم شاه یا خائن بود با خادم ناراضی‌اند از این کتاب. خب باشد، حقشان است که ناراضی باشند اما امید من و خوشحالی من این است که این نوع حرف‌ها و قضاوت‌ها در نسل جوان ایران خریدار ندارد. مردم دیگر دنبال ولی فقیه نیستند. من حاضرم بپذیرم هرچه در این کتاب نوشته‌ام غلط است ولی به زور حاضر نیستم بپذیرم. به تهدید و فحش حاضر نیستم بپذیرم. باید یک سندی باشد که ثابت کند غلط است. کما اینکه در روایت فارسی کتاب چند غلط را که در روایت انگلیسی وجود داشتند تصحیح کرده‌ام.

یک مدل حرف دیگری هم هست که می‌گویند من از آمریکا، از پهلوی، از شرکت‌های نفتی، از اسرائیل و یا از همه این‌ها پول گرفته‌ام که برای پهلوی تبلیغ کنم و یک مقداری از این پول را هم داده‌ام به حمید شوکت. من که به این حرف‌ها اهمیت نمی‌دهم. آقای شوکت بهش برخورد و آن فرد را که این ادعا را داشت در آلمان به دادگاه کشاند. دادگاه از من پرسید آیا شما از این‌ها پول گرفته‌اید و به آقای شوکت داده‌اید؟ من هم زیر قسم گفتم که حتی یک شاهی نگرفته‌ام. دادگاه به آن فرد گفت تو غلط کرده‌ای این حرف را زده‌ای اگر تکراری کنی باید ۲۵۰ هزار دلار هم جریمه بدهی. نصف این حرف‌ها را که می‌زنند اگر آدم بخواهد ببرد دادگاه نتیجه همین می‌شود

خوب نگاه کنید!! – علی میرعطائی

شهریور ۱۳۹۲

خوب به چهره های زعمای قوم نگاه کنید

نگاه کردید؟

در قسمت سرچ هر کدام از سرچ انجین ها که بروید و نام بدهید با جمالشان دیدار خواهید داشت

چرا همه چغر، اخمو، اکثرن جای داغ مهر بر پیشانی، بیشتر چاق و چله ، نگاه ها عاری از مهر، و همه هم

ترسو و مواظب رفتار و کردار خود که نکند یک کلمه خارج از دایره تعهد بر زبان بیاورند. هیچ کدام در شمایل یک وزیر و وکیل و مدیر کل و استاندار و حتا سفیر و کاردار و…نیستند.

همه یکجور و تقریبن یک شکل هستند. گویا در یک مکتب آموزش دیده اند و عجیب اینکه مامورین نقابدار آن ها که در سراسر دنیا پراکنده اند و با هزار نیرنگ و ترفند تلاش می کنند خود را ” خود واقعی ” را پنهان کنند بهمین گونه اند.

از اینکه همه ریش دارند یک قسمت قضیه است، اما چرا بیشترشان ریش نتراشیده چندین روزه ِ مرتب نشده دارند
تا بیشتر بد هیبشان بکند، برای خودش نه حکایتی که مصیبتی است.
من به بوی عرق تن چنان حساسم که اگر در فروشگاهی یک مشتری و یا یک صندوقدار بوی عرقش بیاد سر درد می گیرم، و می زنم بیرون، نمی دانم، چون هیچوقت به این ها در حد ی نزدیک نبوده ام که اگر هم دوش نگرفته باشند متوجه بشوم. و لی از آنجائیکه میدانم به ” النظافت و من الایمان ” اعتقاد دارند نباید بوی عرق بدهند. ولی از طرفی همه شان هم می دانند ” دروغگو دشمن خداست ” ولی بی خجالت از جای مهر روی پیشانی دروغ می گویند.
با زنانشان مثل کنیز رفتار می کنند و خنده دار این است که زن هایشان شکایتی از این موضوع ندارند….چون گمان می کنم از هیبت آن ها و ریخت و قیافه شان واهمه دارند…زن ها نه همسرند ونه عیال و نه حتا مادر بچه ها بلکه ” منزل اند ” …چه با مزه است آدم به همسرش بگوید ” منزل ”
استاد ” آروغ ” زدن اند…چه با صدا و آهنگین !!! خدائیش نمی دانم بودار می زنند یا بی بو و لی می دانم که گاه چند تا با هم ول می دهند.
چه عرض کنم دو ماهی آنجا بودم …خیلی دیدنی و عبرت گرفتنی بود…گمان نمی کنم که هیچ جای دیگری نظیر داشته باشد..سال دیگر هم می روم ….زن خارجی ام را هم می برم تا قدر مرا بیشتر بداند، البته اگر با پول فراوانی که دارند از دستم درش نیاورند….

آخه این کجاش قشنگه؟

شهریور ۱۳۹۲

آخه این کجاش قشنکه؟

ولی به چه قیمتی؟

شهریور ۱۳۹۲

ولی به چه قیمتی ؟

کتاب دست نویس قانون ابن سینا

شهریور ۱۳۹۲

کتاب دست نویس قانون ابن سینا

بوسه گذرگاه

شهریور ۱۳۹۲

بوسه گذرگاه

وزیر مرگ در کابینه دولت تبدیر و امید … !

شهریور ۱۳۹۲

حضور مصطفی پور محمدی که بنا به نوشته آیت‌ الله منتظری حکم قتل چندین هزار نفر را امضا کرده بر پایه کدام «تدبیر» است ؟ نکند در دوران جدید سازندگی برخی با حضور ایشان «امید» دارند خاوران دو ساخته شود؟! صرف نظر از سخنرانی عمومی محمود احمدی‌نژاد که اختلاس ۲۰میلیاردتومانی پور محمدی را در سال ۱۳۹۲ افشا نمود ، حضور این چهره منحوس در کابینه اعتدال گرای حسن روحانی بر اساس کدام منطق اصلاح طلبی و اعتدال گرایی

اصل چهارم انقلاب سفید: سهیم کردن کارگران در سود کارخانه ها – اخبار

شهریور ۱۳۹۲

در یک همه پرسی در تایخ ۶ بهمن ۱۳۴۱ در چهارچوب انقلاب شاه و مردم شش اصل به تصویب مردم ایران رسید که اصل چهارم آن سهیم کردن کارگران در سود خالص کارخانه‌های صنعتی و تولیدی بود. بر اساس این اصل، کارگران و کارفرمایان به وسیله سندیکاهای خود، و بر پایه قراردادهای جمعی کارگران، بدون دخالت دولت در سود خالص واحدهای صنعتی شریک می‌شوند. در سال ۱۳۵۶ پانصد و سی هزار (۵۳۰۰۰۰) کارگر بخش خصوصی و دولتی توانستند سودی برابر با دوازده میلیارد ریال به دست بیاورند که برای هر یک به معنای یک تا دو ماه دستمزد اضافه آنان بود. کارگران ایرانی با سهم ۲۰٪ از سود کارخانه‌ها سهیم شدند. در سیر این پیشرفت‌ها بانک رفاه کارگران با دادن وام با بهره چهار در صد به کارگران در ایجاد تعاونی‌ها کمک می‌نماید. قوانین کارگری سه سیاست اشتغال، مزد و بهره‌وری را دنبال می‌کند.اجرای این اصل نه تنها مانع ایجاد فاصله طبقاتی و ایجاد روابط سالم و سازنده بین گروه‌های مختلف اجتماعی می‌شد بلکه باعث می‌شد کارگران محیط کار را از آن‌ خودشان بدانند، و به کار و تلاش بیشتر ترغیب شوند و میزان تولیدات ملی با کیفیت بیشتر افزایش می‌ یافت.
با ۷۲ امتیاز و ۸ نظر فرستاده شده در بخش اقتصاد

بازهم فکر کنید باهم اختلاف دارند…باز هم بروید در خیابان ها برقصید و پایکوبی کنید چون یک ناجی !!آمده

شهریور ۱۳۹۲

:: خامنه‌ای با صدور حکمی احمدی‌نژاد را به چرخه قدرت باز گرداند؛ احمد‌ی‌نژاد عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام شد

علی خامنه‌ای٬ رهبر جمهوری اسلامی با صدور حکمی محمود احمدی‌نژاد را به عضویت مجمع تشخیص مصلحت نظام منصوب کرد.
با ۶۱ امتیاز و

بخوانید تا حجم کلاه را بهتر متوجه بشوید

شهریور ۱۳۹۲

نقد و نقاد ” منتقد ” محمود صفریان

شهریور ۱۳۹۲

آنکه کتاب می خواند و دستی بر قلم دارد می تواند در باره کتابی که خوانده است نظر بدهد. و از میان همین صاحب نظران است که منتقدی آگاه، صادق و بی جانب داری وارد عرصه ی شود.
ولی باید بدانیم که هر اثری نه قابل نقد است و نه می تواند منتقدی را جلب کند در نتیجه قبول و پذیرش هر اثر، بستگی به تار و پودی دارد که با آن بافته می شود، و نحوه بافت و دست های بافنده.
چوب نقد چه نویسنده خوشش بیاید و چه به تریج قبایش بر بخورد جور استاد است و آنگاه که بر گرده کتابی فرود آمد صدایش را در می آورد و خوانندگان مشتاق را خبر می کند و بانی ماندگاری می شود
ما در کشورمان علاوه بر بسیاری ازمشکلات در رابطه با ادبیات، چون سانسور بنیاد کن و سینه ستبر! ارشاد،
درد کم داشتن خواننده نیز چون بیماری مزمنی بر دست پای نوشته ها تنیده شده است، و نقد و نقاد را نیزاز شوق و ذوق انداخته است.
درد باریکی که ادبیات ما را هر روز بیشتر تحلیل می برد و فرصت زایش آثار ناب و بی دستکاری وبدون سلاخی را از ما گرفته است در رابطه با نقد صادقانه و علمی وآگاهانه جریان کسی است که به ده راهش نمی دادند سراغ خانه کدخدا را می گرفت.
اما در مورد نوشته هائی که دور از از دسترس سانسور و گوش سنگین ممیزین ارشاد و قیچی بریدن متری بخصوص داستان ها، خلق می شوند وپا می گیرند حکایت دیگری است. حکایتی از عدم دسترسی خوانندگان درونی و گاه حتا بی خبری ازپیدایش آن ها.
هستند کتاب هائی که در این بگیر و ببند خشن ارشاد با اینکه نویسنده در خارج است و گاه بسیار واضح و زمخت نیز رو در روی حکومت است اجازه نشر می گیرند و از سوی ناشران درونی منتشر می شوند. من آن ها را بشکلی مسئله دار می دانم که جای بحثش در اینجا نیست و روزی پته آن ها رو خواهد شد و صحت وسقم قسم حضرت عباسشان معلوم خواهد گردید.
من از آثاری صحبت می کنم که در خارج نوشته و در خارج چاپ می شوند و به دور از هر شائبه ای هستند.
این آثار نیز که با وجود بیش از حدود شش میلیون ایرانی باسواد در خارج که همه هم دستی راحت بر دهان دارند
گرفتارهمان درد کم خواننده داشتن هستند. ” که در نوشته ای دیگر مفصل در موردش صحبت کرده ام “

ما اگر بتوانیم کمی فقط کمی این درد را درمان کنیم کم کم نقد هم، جان می گیرد و بار ور می شود.
البته ما در خارج منتقدینی بسیار آگاه و صادق و و توانا داریم ، که با نقد هایشان کمک شایانی به ادبیات در هجرت داشته و دارند، ولی گمان نمی کنم خوانندگان درون توانسته باشند از آن بهره بگیرند. البته به گمان من
کمی هم خود بزرگی بینی پاره ای از دوستان ” که هیچ دلیلی نمی تواند داشته باشد جز هوا بر داشتگی ” مانع شده است که هم از نوشته های نویسندگان در خارج و هم از کارهای منتقدین این سوی دنیا بهره بگیرند.
سانسورو کنترول در ایران چنان سیطره ای یافته است که حتا کتاب های متعارفی هم که هیچ اشاره سیاسی و گامی در راه برهم زدن نظام آن ها را ندارد در گلوگاه پست مانع رسیدنشان به دست گیرنده می شوند و می توان گفت که با حصاری ” آهنین ” چون دیوار مرحوم، خِفت خفقان را تا آنجا که توانسته اند کشیده اند، و دراین وامصیبتا دنبال منفقد آگاه ” که بر پایه ذوق و علاقه پرورش می یابد ” گشتن، جستجوی عبثی است.
نویسندگان ما هم باید تمرین کنند که از نقد های بیغرض و مستدل و آگانه بهره بگیرند و آزرده نشوند. منتقدین هم بایستی برای نقد هر نوشته ای به آن اثر تسلط کا مل داشته باشند و به قول زنده یاد احمد محمود هر اثر را حد اقل دوبار با دقت و حوصله بخوانند و در بار دوم موارد مورد نقد را یاداشت برداری کنند و کاملن بیطرفانه نقد را بنویسند. سلیقه ای نباید به آثار قابل نقد بر خورد کرد.
نقد یک نوشته متعارف نیست، بلکه نوشته ای است که چون ماخذی معتبر بایستی به آن نگاه کرد و بر داشت داشت.